مرکز تجربه زندگی

نویسنده: admin

  • مهاجرت از دیدگاه روانکاوی

    مهاجرت از دیدگاه روانکاوی

    احمالا این روزها واژه‌ی مهاجرت را بیش از گذشته می‌شنوید، ممکن است خودتان به مهاجرت فکر کنید، در حال طی کردن فرآیند آن باشید و یا این فرایند برای شما به پایان رسیده باشد. اگر مهاجرت را به عنوان فرایندی که قبل، حین و بعد دارد در نظر بگیریم، می‌توانیم احساسات، عوامل استرس‌زا و تروماهایی را که شخص در هرکدام از این مراحل تجربه می‌کند، بشناسیم. البته هر شخص با توجه به زندگی و دیدگاه شخصی‌اش ممکن است عوامل دیگری را هم پیدا کند.

    برای این که بتوانیم هر تروما را تاب بیاوریم، مهم است در هر مرحله به درستی با احساساتمان مواجه شویم و آن‌ها را تجربه کنیم. در این باره پیشنهاد می‌کنم حتما لایو «مهاجرت از دیدگاه روانکاوی» آقای یاسر درخشان در مرکز تجربه زندگی را در کانال یوتوب مرکز تجربه زندگی ببینید.

    مهاجرت از دیدگاه روانکاوی

    مهاجرت از کشوری به کشورِ دیگر، موجب فقدان عمیقی می‌شود. پشت سر گذاشتن غذاهای آشنا، موسیقی‌های محلی، تعاملات اجتماعیِ بدونِ دلیل، تاریخچه‌ی آشنا و زبان مادری وقتی اتفاق می‌افتد که فرد از فرهنگ آشنای خود دور شده و ناگریز است با فرهنگی بیگانه اخت بگیرد. نگرانی‌های جدید سیاسی، غرق شدن در اصطلاحات ظریفِ زبان جدید و تجربه جشن‌های بومی چندی از چالش‌هایست که فرد با آن‌ها مواجه می‌شود.

    پاسخی که فردِ مهاجر به گمشده‌ی خود می‌دهد دردِ ذهنی‌ست.

    در سال 1917، فروید مکانیسمی را شرح داد که در آن شخص گذشته‌ی خود را آرمانی‌سازی می‌کند؛ مانند ماه که نور خود را از خورشید می‌گیرد، همه‌ی درخشش فرد از آن دوران است. این آرمانی‌سازی بیش‌تر در حوالی خاطراتِ مکان‌هاست تا آدم‌هایی که گذشته با آن‌ها سپری شده است. ما گمان می‌کنیم مهاجرت عمدتا مربوط به از ‌دست ‌‌دادن خانواده است، از دست دادن خواهرها و برادرها، عموها و خاله‌ها است، از دست دادن همسایه‌ی مهربان و پیرمردِ همیشه غرغروی کوچه… اینگونه نیست؛ شوک و رنجی که از مهاجرت می‌آید تنها به خاطر از دست دادن روابط انسانی نیست.

    می‌توان اینگونه مسأله را روشن کرد؛ اگر شما یک عموی خجالتی، یک پسرخاله‌ی گوشه‌گیر و یک خواهر مهربان داشته باشید، حتی پس مهاجرت به سیدنی هم بعد از گذشت مدتی، تمامی این سه نوع فرد را در زندگی خود خواهید داشت. این مسأله شوکِ غریبی به آدم وارد می‌کند چراکه تا کنون بر این باور بودیم که آدمیان بسیار خاص و منحصر به فردند ولی واقعیت اینگونه نیست. چیزی که یگانه و بی‌همتا است آدمیان نیستند بلکه نحوه‌ی پیچیدن در یک خیابان است که در خاطر ما مانده، نحوه‌ایست که پله‌ها به پشتِ بام می‌رسند، مدل کار کردن گرامافون قدیمی خانه‌ی مادربزرگ است، راهی‌ست که باید طی کنیم تا به قنادیِ خوش‌بویِ کوچه برسیم، این جزئیات زندگی هستند که در هسته‌ی مرکزی مهاجرت قرار دارند و گمشده‌ی اصلیِ مهاجرت در زیر و بم این ظرایف نهفته است.

    در زندگی لحظاتی پیش می‌آید که جایی هستیم و هم‌زمان دلتنگ آن می‌شویم. دانستن اینکه این لحظات دیگر برنمی‌گردند و شاید دفعه‌ی بعدی در کار نباشد، حسرتی‌است که همه‌ی ما تجربه کرده‌ایم. تاثیری که مکان‌ها در خاطر و احساس ما می‌گذارند همین‌قدر عمیق است. پشت احساس ما به هر جایی، خاطراتی است که آنجا ساخته‌ایم، افرادی که آن‌جا دیده‌ایم و اشک‌ها و لبخند‌هایی که آن‌جا تجربه کردیم. همه‌ی این‌هاست که یک مکان را برای انسان چنان منحصر به فرد می‌کند که دوری از آن به چنین رنج عظیمی می‌انجامد. بار بعد که ابراز دلتنگی فردی در اوج امکانات برای یک خیابان و کوچه و محله را می‌شنویم، می‌دانیم که چه چیزی این دلتنگی را به وجود آورده است.

    و این‌گونه است که کشور تنها چند زمین و خانه‌ و خیابان نیست، مکان‌هایی است که هر کدام بخشی از خاطرات و گذشته ما را می‌سازند و گویی هویت ما از آن‌هاست و با ترک آن، تکه‌هایی از ما آن‌جا می‌ماند.

    مهاجرت و هویت

    «مهاجرت و هویت» عنوان یکی از کتاب‌های «سلمان اختر» روانکاو و استاد روانپزشکی و رفتار انسانی در دانشگاه جفرسون در فیلادلفیا است. سلمان اختر در 31 جولای 1946 در خانواده‌ای مسلمان و علاقمند به شعر، در هندوستان متولد شد.

     

    پروفسور سلمان اختر

     

    او پس از تکمیل تحصیلات پزشکی و گذراندن دوره روانپزشکی در هندوستان، در 27 سالگی به ایالات متحده مهاجرت کرد و حرفه‌ی خود را به عنوان یک روانکاو و روانپزشک مهاجر، در آنجا ادامه داد.

    او پس از سالها تجربه‌ی مهاجر بودن و بررسی تجربه‌ی دیگر دوستا پزشکش که از کشورهای مختلف مهاجرت کرده بودند، تجربیات مراجعینش و البته تجربه‌ی تحلیل شخصی‌اش و شعرهایی که می‌سرود، کتاب «مهاجرت و هویت» را نوشت.

    از نظر سلمان اختر مهاجران عموما دو گروه‌اند: افرادی که برای فرار از آزار دیدن و شکنجه مهاجرت می‌کنند، که آن‌ها را «مهاجران تبعیدی» می‌نامد، گروهی دیگر «مهاجران اختیاری» هستند.

    مهاجران اختیاری به اراده‌ی خود برای مهاجرت آماده می‌شوند، زمان مناسب را انتخاب می‌کنند و بعد از مهاجرت هم می‌توانند بازگردند و به وطنشان سر بزنند، می‌توانند رویاهای نوستالژیک خود را حفظ کنند و دوره‌ی عذاداری داشته باشند. حتی ممکن است از این گروه در کشور میزبان استقبال گرم‌تری صورت بگیرد.

    گردنبند هویت مهره‌های زیادی دارد، اما آن‌ها با یک نخ منعطف و معنی دهنده در کنار هم قرار گرفته‌اند.

    سلمان اختر

    تجربه‌ی مهاجرت تأثیر عمیقی بر هویت مهاجر می‌گذارد. مهاجر ممکن است با مشکلات متعدد و متنوعی مواجه شود. بسیاری از اوقات پس از مهاجرت، مشکلاتی در زمینه‌ی میان فردی خود را بروز می‌دهند، همچنین مشکلاتی مانند از خودبیگانگی، مشکل با ترک زبان قبلی، احساس گناه از ترک زادگاه و موارد دیگری که در ویدیوی لایو مهاجرت در دیدگاه روانکاوی ذکر شد.

    پذیرش احساسات و تجربه‌ی آن‌ها گاهی به کمک روان‌درمانگر نیاز دارد. سلمان اختر در کتاب «مهاجرت و هویت» خود به درمانگران نکاتی را توصیه‌ می‌کند:

    • درمانگر در اتاق درمان و رابطه‌ی درمانی، از نظر فرهنگی بی‌طرف باشد.
    • طی درمان به تفاوت‌های فرهنگی احترام بگذارد.
    • به مراجع کمک کند از تعارضات درون روانی وابسته به فرهنگ رها شود.
    • احساس غربت و عذاداری مراجع را معتبر بشمارد.
    • عملکرد دفاعی نوسالژی و همچنین دفاع در برابر پیدایش نوستالژی‌ها را تفسیر کند.
    • با چالش چند زبانه بودن مراجع مواجه شود.

    عموما در اوایل درمان‌ پویشی درازمدت افرادی که مهاجرت کرده‌اند از تکنیک‌های حمایتی استفاده می‌شود. فضای همدلانه‌ی رابطه‌ی درمانی برای مراجعان می‌تواند بسیار کمک کننده باشد، از این رو گروه درمانی هم می‌تواند برای افرادی که درگیر احساسات مربوط به مهاجرت هستند می‌تواند تأثیر زیادی داشته باشد. در گروه درمانی کلینیک تجربه‌ی زندگی هم گروهی مخصوص مهاجران وجود دارد که جلسات آن با حضور درمانگر و مشارکت همه اعضا پیش می‌رود.

    اگر فکر می‌کنید برای تجربه‌ی احساسات مربوط به مهاجرت به کمک درمانگر متخصص احتیاج دارید، می‌توانید برای شروع جلسات درمان خود به صورت انفرادی و یا گروهی، همین الان فرم درخواست تراپی را پر کنید.

  • مقاله ظرفیت تنها بودن وینیکات

    مقاله ظرفیت تنها بودن وینیکات

    وینیکات هم متخصص اطفال و هم روانکاو بود و از تجربیات به دست آمده از هر رشته برای رشته‌ی دیگر نیز استفاده می‌کرد. او به عنوان یک متخصص اطفال این فرصت را داشت تا رشد و نمو روانی کودکان را از همان لحظات ابتدای زندگی و در هزاران مادر و کودک مطالعه کند. شهرت او بیشتر به دلیل اهمیت بازی‌ها است. اصطلاح «ابژه‌ی انتقالی» که برای پتو یا اسباب‌بازی نرمی که همیشه همراه کودک است به کار می‌رود و بازی «اسکایگل» که برای جلب توجه و تعامل با کودکان بیمار خود به کار می‌برد.

    با ما در مجله تجربه زندگی همراه باشید.

    ظرفیت تنها بودن

    من تصمیم دارم تا ظرفیتِ فرد را برای تنها بودن، بر اساسِ این فرض که یکی از مهمترین نشانه‌های بلوغ در رشد عاطفی است، بررسی کنم. تقریباً در تمامی درمانهای مبتنی بر نظریات روانکاوی، مواقعی پیش می‌آید که تواناییِ تنها بودن برای بیمار مهم می‌شود. از منظر بالینی، این موضوع امکان دارد خود را به شکلِ سکوتی مقطعی یا جلسه‌ای در سکوت نشان دهد و این سکوت، بیشتر از آنکه دال بر وجودِ مقاومت باشد، دستاوردی برای بیمار محسوب می‌شود.

    شاید در اینجاست که بیمار برای نخستین بار توانسته است تنها باشد. تمایل دارم توجه شما را به این بُعد از انتقال در جلسه‌ی تحلیل جلب کنم؛ جایی که بیمار در آن تنهاست. به نظر می‌آید که در ادبیاتِ روانکاوانه بیشتر در موردِ ترس از تنها بودن یا میل به آن نوشته شده است تا توانایی تنها بودن؛ همچنین به میزان قابل‌توجهی بر روی وضعیتِ اجتنابی (withdrawn state)، سازمان دفاعی‌ای که در انتظارِ گزند و آسیب است، کار انجام شده است.

    به نظر می‌آید زمان آن رسیده باشد که جنبه‌های مثبتِ ظرفیتِ تنها بودن بررسی شود. در ادبیات مذکور، ممکن است تلاش‌های بخصوصی برای تبیین ظرفیتِ تنها بودن صورت گرفته باشد، اما من از آنها اطلاعی ندارم. اکنون مایلم به مفهوم رابطه‌ی اتکایی از فروید ارجاع دهم (‘در بابِ نارسیسیزم’، 1914).

    رابطه‌ی دو-نفره و سه-نفره

    ریکمَن به ما ایده‌ی تفکر بر حسبِ روابط دو-نفره و سه-نفره را معرفی کرد. ما اغلب از عقده‌ی ادیپ به‌عنوانِ مرحله‌ای یاد می‌کنیم که در آن روابطِ سه-نفره بر تجربیات غالب هستند. هرگونه تلاشی برای توصیفِ عقده‌ی ادیپ در قالبِ دو نفر محکوم به شکست است. با این حال، روابطِ دو-نفره وجود دارند و متعلق‌ به مراحلِ نسبتاً ابتدایی‌تر در تاریخچه‌ی فرد هستند.

    اولین رابطه‌ی دو-نفره، پیش از آنکه هرگونه مالکیتی از مادر جدا شود و در قالبِ ایده‌ی پدر شکل بگیرد، مربوط به نوزاد و مادر یا جانشینِ مادر می‌شود. مفهوم موضعِ افسرده‌وار از کلاین می‌تواند در قالب روابطِ دو-نفره توصیف شود و شاید این گفته صحیح باشد که یک ویژگیِ‌‌ ضروری و بسیار مهمِ این مفهوم، همین رابطه‌ی دو-نفره است.

    پس از اندیشیدن در قالبِ روابط سه و دو-نفره، چه اندازه طبیعی است که به یک مرحله عقب‌تر برگردیم و از رابطه‌ی یک-نفره صحبت کنیم! در ابتدا ممکن است به نظر برسد که رابطه‌ی یک‌-نفره همان نارسیسیزم است؛ حال منظور یا فقط نارسیسیزم اولیه است، یا شکل ابتدایی نارسیسیزم ثانویه. درواقع، به نظرم می‌رسد این پرش از رابطه‌‌ی دو-نفره به رابطه‌ی یک-نفره، بدون تخطیِ زیاد از آنچه که از طریق کارِ تحلیلی‌مان و همینطور مشاهده‌ی مستقیم مادران و نوزادان دریافتیم، امکان‌پذیر نیست.

    واقعاً تنها بودن

    احتمالاً تا به اینجا دریافته‌ باشید که تنها بودن در معنای واقعیِ آن، چیزی نیست که من در این مقاله به آن می‌پردازم. شخصی ممکن است در سلولِ انفرادی باشد و همچنان نتواند تنها باشد. اینکه او چقدر رنج می‌برد، فرای تصورات است.

     

     

    با این وجود، بسیاری از افراد، پیش از پایانِ کودکی، قادر به لذت بردن از تنهایی هستند و حتی امکان دارد تنهایی را به عنوان ارزشمندترین دارایی‌شان ارج نهند. ظرفیتِ تنها بودن یا یک پدیده‌ی بسیار پیچیده است که فرد پس از ایجاد روابط سه-نفره در مسیر رشد و تحولِ شخصیش به آن می‌رسد، یا پدیده‌ای از سالهای اولیه‌ی زندگیست که شایسته است به طور ویژه مطالعه و به آن پرداخته شود؛ چراکه تنهایی پیچیده بر این مبنا ساخته می‌شود.  

    پارادوکس

    اکنون می‌توان نکته‌ی اصلیِ این موضوع را بیان کرد. اگرچه انواعِ بسیاری از تجربیات منجر به ایجاد ظرفیتِ تنها بودن می‌شوند، اما یک تجربه‌ی بنیادی وجود دارد که اگر به اندازه‌ی کافی نباشد، ظرفیت تنها بودن به وجود نمی‌آید؛ این تجربه، تنها بودنِ یک نوزاد یا کودک در حضور مادر است. بنابراین، مبنای شکل‌گیری ظرفیتِ تنها بودن یک پارادوکس است؛ این پارادوکس، تجربه‌ی تنها بودن در زمانیست که دیگری حضور دارد.

    در اینجا نوعِ نسبتاً ویژه‌ای از رابطه را می‌توان به طورِ ضمنی در نظر گرفت؛ رابطه‌ی میانِ نوزاد یا کودک خردسالی که تنهاست و مادر یا جانشینِ مادری که حقیقتاً به طورِ قابل اطمینانی حضور دارد؛ حتی اگر در لحظه، نمادِ حضورش یک تخت‌خواب کودک، کالسکه یا فضای عمومیِ محیط اطراف باشد. من مایلم تا برای این نوعِ خاص از رابطه نامی بگذارم.

    شخصاً علاقه‌مندم از اصطلاحِ رابطه‌مندیِ ایگو استفاده کنم که به‌طور نسبتاً واضحی با واژه‌ی رابطه‌ی-اید، که خود با آنچه زندگی ایگویی نامیده می‌شود رابطه‌ی پیچیده‌ای دارد، متمایز است. رابطه‌مندی ایگو به رابطه‌ی بین دو نفر اشاره دارد که یکی از آنها به هر روی تنهاست؛ شاید هر دو تنها باشند، اما حضور هر یک برای دیگری اهمیت دارد. فکر می‌کنم اگر کسی معنای واژه‌ی «دوست داشتن» را با «عاشق بودن» مقایسه کند، می‌تواند ببیند که دوست داشتن مربوط به رابطه‌مندی ایگو است، در حالی‌که عاشق بودن بیشتر از جنسِ روابط-اید است، یا در فُرم خام یا والایش‌یافته‌ی آن.

    پیش از آنکه این دو ایده را به شیوه‌ی خودم بسط دهم، میل دارم به شما یادآور شوم که چطور ممکن است با استفاده از عباراتِ روانکاوانه‌ی معمول، به ظرفیت تنها بودن اشاره کرد.

    پس از آمیزش

    شاید منصفانه باشد که بگوییم بعد از آمیزشِ رضایت‌بخش، هر یک از طرفینِ رابطه تنها بوده و از این بابت نیز راضی و خشنود هستند. تواناییِ لذت بردن از تنهایی در کنارِ شخص دیگری که او نیز تنهاست، به خودیِ‌خود تجربه‌ای سالم است. کمبود تنش-اید ممکن است منجر به ایجاد اضطراب شود، اما یکپارچگی و انسجامِ شخصیتِ فرد در طول زمان، او را قادر می‌سازد تا منتظرِ بازگشت طبیعی تنش-اید بماند و از به اشتراک گذاشتن تنهایی لذت ببرد؛ این تنهایی نسبتاً عاری از ویژگی‌ای است که به آن «گوشه‌گیری» (withdrawal) می‌گوییم و با آن تفاوت دارد.

    صحنه‌ی نخستین

    می‌توان گفت که ظرفیتِ فرد برای تنها بودن بستگی به تواناییِ‌ وی در کنار آمدن با احساساتی دارد که توسط صحنه‌ی نخستین برانگیخته شده‌اند. در صحنه‌ی نخستین، رابطه‌ای هیجان‌انگیز میان والدین تصور یا ادراک می‌شود و کودک آن را می‌پذیرد؛ البته کودکی که سالم است و می‌تواند بر نفرت تسلط یابد و آن را در خدمتِ خودارضایی به کار گیرد.

    کودک، که نفرِ سوم در رابطه‌ی مثلثی یا سه-نفره است، در خودارضایی تمام مسئولیتِ فانتزی خودآگاه و ناخودآگاه را می‌پذیرد. توانایی تنها بودن در این شرایط بر بلوغ در رشدِ شهوانی، قدرت تناسلی یا پذیرشِ متناسب زنانه دلالت دارد؛ این به معنای ادغامِ افکار و تکانه‌های شهوانی و پرخاشگرانه و همچنین تحملِ دوسوگراییست؛ در کنار همه‌ی اینها، طبعاً ظرفیتِ همانندسازی با هر یک از والدین در فرد به وجود می‌آید.

    گزاره‌ای با این اصطلاحات یا هر اصلاح دیگری می‌تواند بی‌نهایت پیچیده شود، چراکه ظرفیتِ تنها بودن تقریباً با بلوغِ عاطفی هم‌معنی است.

    ابژه‌ی درونی خوب

    اکنون تلاش خواهم کرد تا از ادبیات دیگری که از کارهای ملانی کلاین نشأت می‌گیرد، استفاده کنم. ظرفیتِ تنها بودن بستگی به وجودِ ابژه‌ی خوب در واقعیتِ روانی فرد دارد. آلت یا پستان یا روابط خوبِ درونی‌شده‌ که به حدِ کافی برای فرد شکل گرفته‌ باشند، به او کمک می‌کنند تا بتواند نسبت به زمان حال و آینده حسِ اطمینان داشته باشند.

    رابطه‌ی فرد با ابژه‌های درونی‌اش به همراهِ اطمینان در مورد روابط درونی‌شده، کفایتی از زندگی تأمین می‌کند به طوری‌که او قادر خواهد بود موقتاً حتی در غیابِ محرک‌ها و ابژه‌های بیرونی، احساس رضایت و آرامش کند. بلوغ و ظرفیتِ تنها بودن به این معناست که فرد فرصتِ آن را داشته است تا از طریق داشتنِ مادری به اندازه‌ی کافی خوب، باوری در محیطی مهربان و بی‌خطر بسازد؛ این باور به واسطه‌ی تکرارِ ارضای رضایت‌بخش غرایز به وجود می‌آید.

    در این ادبیات، فرد خودش را در ارجاع به مرحله‌ای ابتدایی‌تر در رشدِ فردی نسبت به مرحله‌ای که عقده‌ی ادیپِ کلاسیک در آن تأثیر دارد، پیدا می‌کند. با این حال، به درجه‌ی قابل‌ملاحظه‌ای از پختگی و بلوغِ ایگو دست می‌یابد. فرد به صورت یک واحدِ یکپارچه فرض می‌شود، در غیر این‌صورت ارجاع به درون و بیرون یا قائل شدن اهمیتِ ویژه‌ای برای فانتزی درونی هیچ معنایی نخواهد داشت. به بیانِ منفی: فرد باید از اضطرابِ گزند و آسیب نسبتاً رها شده باشد. به بیانِ مثبت، ابژه‌های درونیِ خوب در دنیای شخصی و درونیِ فرد حضور دارند و در لحظه‌ای مناسب برای فرافکنی در دسترس هستند.

    تنها بودن در وضعیتی ناپخته

    سؤالی که در این مقطع پرسیده خواهد شد این است: آیا یک کودک یا نوزاد می‌تواند در مرحله‌ی بسیار ابتدایی تنها باشد، در حالی‌که در ادبیات مذکور، ناپختگیِ ایگو توصیفِ تنها بودن را غیر ممکن می‌کند؟ بخشِ اصلی فرضیه‌ی من این است که ما نیاز داریم تا بتوانیم از فُرمِ ساده‌ی تنها بودن حرف بزنیم، حتی اگر بپذیریم که ظرفیتِ تنها بودن یک پیچیدگی محسوب می‌شود، تواناییِ اینکه به معنای واقعی تنها باشیم، در تجاربِ اولیه‌ی تنها بودن در حضورِ دیگری ریشه دارد.

    تنها بودن در حضورِ دیگری می‌تواند در مرحله‌ای بسیار ابتدایی رخ دهد، زمانی‌که ناپختگیِ ایگوی کودک به طورِ طبیعی‌ توسط حمایتِ ایگوی مادر متعادل و جبران می‌شود. با گذشتِ زمان، فرد، ایگوی حمایت‌گرِ مادر را درون‌فکنی می‌کند و این‌گونه قادر می‌شود تا بدون آنکه مکرراً به مادر یا نمادِ مادر رجوع کند، تنها باشد.

    «من تنها هستم»

    مایلم این موضوع را به شیوه‌ای متفاوت و با مطالعه و بررسی کلماتِ «من تنها هستم» ادامه دهم.

    در ابتدا واژه‌ی «من» بر رشدِ عاطفی دلالت دارد. فرد به عنوانِ یک واحد درآمده و به یکپارچگی رسیده است. دنیای بیرونی کنار گذاشته می‌شود و دنیایی درونی ممکن شده است. این تنها گزاره‌ای مکان‌نگارانه از شخصیت به عنوانِ سازمانی از هسته‌ی ایگو است. در این مرحله، هیچ اشاره‌ای به زندگی کردن نمی‌شود.

    سپس کلمات «من هستم» می‌آیند که نمایانگر مرحله‌ای در رشدِ فردی هستند. فرد با این کلمات نه تنها سر و شکل می‌گیرد، بلکه دارای زندگی می‌شود. در ابتدای «من هستم»، فرد ناپخته، بی‌دفاع، آسیب‌پذیر و بالقوه پارانویید است. او تنها در صورتِ وجود محیطی که از او محافظت می‌کند، می‌تواند به مرحله‌ی «من هستم» دست یابد. در حقیقت محیطِ حفاظت‌کننده، مادر است که مشغولِ نوزاد خویش است و از طریقِ همانندسازی با نوزاد، توجهش به نیازمندی‌های ایگوی نوزاد معطوف می‌شود. در این مرحله نیازی نیست که فرض کنیم نوزاد از مادر آگاهی دارد.

    بعد به کلمات «من تنها هستم» می‌رسم. بر اساسِ نظریه‌ای که در حالِ مطرح کردن آن هستم، این مرحله در واقع شامل درک نوزاد از حضور مستمر مادر می‌شود. مقصودم لزوماً آگاهی با ذهنِ هشیار نیست. اگرچه به نظر می‌آید که «من تنها هستم» نوعی رشد نسبت به «من هستم» محسوب می‌شود که به آگاهی نوزاد از حضورِ مستمر مادری قابل‌اعتماد وابسته است. مادری که قابل اعتماد بودنش به نوزاد این امکان را می‌دهد که تنها بماند و برای مدت محدودی از تنها بودن لذت ببرد.

    این‌گونه من در تلاشم تا این پارادوکس را توجیه کنم که ظرفیتِ تنها بودن بر مبنای تجربه‌ی تنهایی در حضورِ دیگری است و اینکه اگر این تجربه به اندازه‌ی کافی نباشد، ظرفیت تنها بودن قادر به رشد نیست.

    «رابطه‌مندی ایگو»

    اکنون، اگر نظرم در بابِ موضوعِ پارادوکس صحیح باشد، جالب است که ماهیتِ رابطه‌ی نوزاد با مادر را که برای اهداف این مقاله رابطه‌مندیِ ایگو نامیده‌ام، بررسی کنم. خواهید دید که اهمیت بسیار زیادی به این رابطه می‌دهم، چراکه در نظرم این رابطه چیزی است که از دلِ آن دوستی به وجود می‌آید. همینطور امکان دارد این رابطه تبدیل به ماتریس انتقال شود.

     

     

    دلیلِ دیگری هم برای اینکه چرا من اهمیتِ ویژه‌ای به موضوع رابطه‌مندیِ ایگو می‌دهم، وجود دارد؛ اما برای آنکه منظورم را روشن کنم، فعلاً باید از این موضوع چشم بپوشانم. 

    تصور می‌کنم درباره‌ی این مسأله توافقی کلی وجود دارد که تکانه‌ی اید تنها در صورتی معنادار است که در قالب زندگی ایگویی گنجانده شود. تکانه‌ی اید یا ایگویی ضعیف را مختل و یا ایگویی قوی را تقویت می‌کند. می‌توان گفت روابط-اید، زمانی که در چارچوبِ رابطه‌مندیِ ایگو رخ می‌دهند، سببِ تقویت ایگو می‌شوند. پذیرش این مسأله منجر به درکی از اهمیت ظرفیت تنها بودن می‌شود.

    نوزاد فقط در زمان تنهایی (به معنای تنها بودن در حضور دیگری) است که می‌تواند زندگی خودش را کشف کند. حالتِ پاتولوژیک آن، یک زندگی کاذب است که بر روی واکنش به محرک‌های بیرونی ساخته شده است. نوزاد فقط و فقط وقتی تنها باشد، آن هم به معنایی که من از این اصطلاح استفاده می‌کنم، قادر به انجام همان کاری‌ست که در فردی بزرگسال با عنوان تمدد اعصاب (relaxing) آن را می‌شناسیم.

    [در این حالت است که] نوزاد می‌تواند به شکلی نامنجسم دست و پا بزند و در وضعیتی بدون جهت‌گیری باشد، به‌گونه‌ای که بتواند برای مدتی بدونِ واکنش به عوامل بیرونی یا آنکه به سوی اشتیاقی حرکت کند، وجود داشته باشد. این مرحله برای تجربه‌ی اید تنظیم شده است. با گذشت زمان، فرد حس یا تکانه‌ای را احساس می‌کند. در این حالت، آن حس یا تکانه، احساسی واقعی خواهد بود و حقیقتاً یک تجربه‌ی شخصی محسوب می‌شود.

    اکنون مشخص خواهد شد که چرا اینکه کسی در دسترس باشد و حضور داشته باشد، هرچند تقاضایی [و انتظاری] نداشته باشد، مهم است. زمانی که تکانه‌ای از راه می‌رسد، تجربه‌ی اید می‌تواند موثر باشد و ابژه می‌تواند بخشی یا تمامِ شخصِ همراه مثلاً مادر باشد. تنها تحت این شرایط است که نوزاد می‌تواند تجربه‌ای داشته باشد که واقعی به نظر می‌رسد.

    تعداد زیادی از این تجربیات، مبنای زندگی‌ای را تشکیل می‌دهند که به جای پوچی، سرشار از واقعیت است. فردی که ظرفیت تنها بودن را در خود رشد داده است، دائماً قادر به بازکشف تکانه‌ی شخصی است و این تکانه‌ی شخصی هدر نمی‌رود، چراکه وضعیت تنها بودن چیزی است که (هرچند به طور متناقض) همواره بر وجود فرد دیگری دلالت دارد.

    با گذشت زمان، فرد قادر می‌شود تا از حضور واقعی مادر یا جایگزینِ مادر فراتر رود. به این مفهوم با اصطلاحاتی مانند ایجاد یک «محیط درونی» اشاره شده که نسبت به اصطلاح «مادر درون‌فکنی شده» بدوی‌تر است.

    نقطه اوج در رابطه‌مندی ایگو

    اکنون می‌خواهم کمی در مورد مفهوم رابطه‌مندی ایگو و تجربه‌های امکان‌پذیر درون این رابطه فراتر بروم و مفهومِ ارگاسم ایگو را در نظر بگیرم. البته می‌دانم که اگر چیزی به عنوان ارگاسم ایگو وجود داشته باشد، کسانی که نسبت به تجربه‌ی غریزی منع و بازداری می‌شوند، تمایل دارند در چنین ارگاسم‌هایی تخصص پیدا کنند؛ بنابراین پاتولوژی‌ای در گرایش به ارگاسم ایگو وجود دارد.

    در این لحظه می‌خواهم رسیدگی به پاتولوژی را کنار بگذارم، همانندسازیِ کل بدن با بخشی از ابژه (فالوس) را فراموش نکنم و فقط بپرسم که آیا فکر کردن به اینکه احساس وجد و اشتیاق می‌تواند نوعی ارگاسم ایگو باشد، ارزشی دارد؟ شاید در یک فرد نرمال، تجربه‌ی بسیار رضایت‌بخشی که مثلاً ممکن است در یک کنسرت یا تئاتر یا در یک رابطه‌ی دوستی به دست آید، سزاوار اصطلاحی مانند ارگاسم ایگو باشد که توجهات را به نقطه‌ی اوج و اهمیت آن جلب می‌کند.

    ممکن است استفاده از واژه‌ی ارگاسم در این متن غیرعقلانی به نظر آید؛ من فکر می‌کنم حتی در این صورت نیز در وقوع نقطه‌ی ‌اوجی (climax) که ممکن است در رابطه‌مندی ایگوی رضایت‌بخش رخ دهد، جای بحث وجود دارد. شخصی ممکن است بپرسد: وقتی کودکی در حالِ بازی است، آیا تمامِ بازی والایشِ تکانه‌ی-اید است؟ آیا فکر کردن به اینکه کیفیت اید همانند کمیتش در یک بازی رضایت‌بخش در مقایسه با یک بازیِ غریزی متفاوت خواهد بود، می‌تواند ارزشمند و کمک‌کننده باشد؟

    مفهوم والایش کاملاً پذیرفته شده و از ارزش بالایی برخوردار است، اما حیف است که به تفاوت گسترده‌ای که بین بازیِ شاد کودکان و بازی کودکانی که به اجبار هیجان‌زده می‌شوند و به نظر در شرفِ تجربه‌ی غریزی هستند، اشاره نکنم.

    این درست است که حتی در بازیِ شادِ یک کودک نیز می‌توان همه چیز را به واسطه‌ی تکانه‌ی-اید تعبیر کرد؛ این امکان‌پذیر است چراکه ما به واسطه‌ی نمادها سخن می‌گوییم و بدون شک در استفاده‌مان از نمادها و درک‌مان از تمامِ بازی‌ها بر حسب روابط مبتنی بر اید، محق هستیم. با این وجود، اگر از یادمان برود که بازیِ یک کودک در شرایطی که به وسیله‌ی هیجانات بدنی و نقطه‌اوج‌های فیزیکی بغرنج می‌شود دیگر شاد نیست، نکته‌ی مهمی را از قلم انداخته‌ایم.

    کودکِ به اصطلاح نرمال قادر است بدون آنکه بر اثر ارگاسم فیزیکیِ یک برانگیختگی موضعی احساس خطر کند، بازی کند، به هنگام بازی هیجان زده شود و احساس خشنودی کند؛ در مقابل، یک کودکِ محرومیت کشیده با تمایلات ضد اجتماعی، یا هر کودکی با بی قراری‌های ناشی از دفاع‌های مانیک قادر به لذت بردن از بازی نیست، چراکه بدن به لحاظ فیزیکی درگیر می‌شود. تجربه‌ی اوج فیزیکی نیاز است و هر والدی از آن لحظه‌ آگاه است که هیچ چیز به جز یک صدای بلند، یک بازی هیجان‌انگیز را به پایان نمی‌رساند – صدایی که یک نقطه‌ی اوج کاذب و در عین حال بسیار مفید را فراهم می‌کند.

    به نظر من، اگر بازیِ شادِ یک کودک یا تجربه‌ی یک بزرگسال در یک کنسرت را با تجربه‌ای جنسی مقایسه کنیم، تفاوت آنقدر زیاد است که باید اصطلاحی متفاوت برای توصیف این دو تجربه به کار گیریم. نماد ناهشیار هرچه باشد، میزان برانگیختگیِ فیزیکی واقعی در یک نوع تجربه حداقل و در نوع دیگر حداکثر است. در نهایت لازم است بدانیم که مفهومِ رابطه‌مندی ایگو بدون نادیده گرفتنِ ایده‌های زیربنایی مفهوم والایش از اهمیت بسیاری برخوردار است.

  • معرفی و تحلیل فیلم خانه خالی یا سه آهن

    معرفی و تحلیل فیلم خانه خالی یا سه آهن

    این فیلم عشق و خیانت را به شکل متفاوتی به تصویر ­می­‌کشد؛ انسان و عرفان مولفه­‌های اصلی فیلم خانه خالی هستند. در یادداشتی که پیش روی شماست، سعی کرده­‌ایم نگاهی تحلیلی به این فیلم، سینمای کره‌جنوبی و زندگی و فعالیت هنری کیم کی دوک (کارگردان) داشته‌ باشیم. با مجله تجربه زندگی همراه باشید.

    پیشنهاد می‌کنم قبل از خواندن بخش‌های نقد و تحلیل، فیلم را ببینید. حتی اگر از فیلم خوشتان نیاید یا از سینمای کره‌جنوبی انزجار داشته باشید، خواندن این یادداشت‌ ‌‌‌به سبب نگاه تحلیلی به برخی جنبه­‌های مهم فیلم که ریشه در فرهنگ شرق دارد، خالی از لطف نیست.

    اگر به هر دلیل نمی‌توانید این مطلب را بخوانید، پیشنهاد می‌کنم به فایل صوتی آن گوش بدهید و در فرصت مناسب مطلب کامل را بخوانید:

     

     

    فیلم خانه خالی

    این فیلم را با سه اسم می‌شناسند‌:‌‌‌ خانه خالی، چوب گلف‌ و سه آهن.
    اما چرا سه اسم و آن هم این‌قدر متفاوت؟

    نام اصلی فیلم خانه خالی است که در کره‌جنوبی هم با همین نام اکران شده است اما برای پخش جهانی و داشتن اسپانسر، نام 3iron را که یک مدل چوب گلف است، برای فیلم انتخاب کردند. «سه آهن» هم یک برداشت اشتباه است؛ افرادی که در جریان بحث اسپانسر فیلم نیستند گمان می­‌کنند این نام اشاره به سه شخصیت اصلی فیلم دارد که اینطور نیست.

    خانه‌ خالی فیلمی احساسی است که به فلسفه‌ی وجودی انسان و ارتباط بین خیال و واقعیت می پردازد که با کمترین دیالوگ ممکن، به کمک تصویرهای خلاقانه و میمیک چهره و نگاه بازیگران پیام‌های بسیاری را به مخاطب منتقل می­‌کند.
    حضور این فیلم در جشنواره‌های مختلف، 12 جایزه و 7 نامزدی را برایش به ارمغان آورد‌.
    نکته‌ی جالب توجه این که کیم کی‌دوک فیلمنامه‌ی این فیلم را در یک ماه نوشت و فیلمبرداری آن در ۱۶ روز و تدوینش در ۱۰ روز انجام شد. خانه‌ خالی هم در زمان اکران و هم در سال‌های پس از آن، مورد توجه مخاطبان و منتقدان قرار گرفت.

    داستان فیلم خانه خالی

    مرد جوانی با نصب آگهی رستوران بر روی دستگیره‌ی در و زیر نظر گرفتن آن‌ها به خالی بودن خانه‌ها پی می‌برد. او تا زمانی که صاحب خانه باز گردد در هرکدام از خانه ها زندگی می‌کند.

    در یکی از این خانه‌ها با زن جوانی مواجه می‌شود که در گذشته مدل بوده و حالا قربانی خشونت خانگی است؛ پسر متوجه این موضوع می‌شود و با به کار گیری ترفندی همسر او را به وسیله­ی چوب و توپ گلف تا سر حد مرگ می‌زند و سپس خانه را همراه با دختر ترک می‌کند.

    بعد از آن، با یکدیگر خانه‌های خالی را پیدا و در آن‌ها زندگی می‌کنند. تا جایی که در یکی از خانه‌ها به اتهام قتل دستگیر می‌شوند و پلیس با دیدن نام دختر او را به عنوان گمشده شناسایی می‌کند، با همسر آزارگرش تماس می‌گیرند تا او را به خانه ببرد. پسر هم مدتی زندانی می‌شود و در زندان تمرین سایه شدن می‌کند. در زندان به قدرتی که می‌خواهد، دست می‌یابد و به شکلی نامرئی به همه‌ی خانه‌هایی که با دختر رفته‌ بود باز می‌گردد و در نهایت به خانه‌ی دختر می‌رسد؛ جایی که ملاقات آن دو را به شکلی اعجاب‌انگیز می‌بینیم.

    کیم کی­ دوک، کارگردان فیلم خانه خالی

    کیم کی­ دوک که زاده‌ی ۲۰‌دسامبر ۱۹۶۰ بود، ۹‌روز پیش از تولد شصت سالگی‌اش به دلیل ابتلا به کرونا درگذشت. او که از نسل اول کارگردان‌های موج نو و مطرح­ترین کارگردان سینمای کره‌جنوبی بود، مادرش در کودکی به او خواندن و نوشتن نیاموخت و پدرش نیز او را به خاطر علاقه اش به نقاشی کتک می‌زد؛

    کیم کی دوک کارگردان فیلم خانه خالی

     

    کی دوک حتی تحصیل را هم کامل نکرد و از پانزده سالگی به کار در کارخانه‌ی تولید وسایل یدکی کالاهای برقی پرداخت، پس از آن از ۲۱سالگی تا ۲۶سالگی در ارتش و از ۲۶سالگی تا ۳۰سالگی در کلیسای ویژه‌ی نابینایان فعالیت کرد و در نهایت در ۳۰سالگی به طور اتفاقی سر از پاریس در می‌آورد و آنجا با نقاشی کشیدن در خیابان امرار معاش می‌‌کند.

    جای جالب اینجاست که او اولین فیلم زندگی‌اش را در ۳۰سالگی می‌بیند! او هرگز سینما را آکادمیک نیاموخت و معتقد بود درک انسان‌ها و زندگی آن‌ها از مطالعه‌ی آکادمیک تاریخ و فنون سینما مهم‌تر است.

    کی دوک فیلمسازی را با ساخت آثار رئالیستی آغاز کرد اما در ادامه به رئالیسم‌ جادویی رسید. فیلم‌هایش مملو از نماد است و هیچ عنصر تصادفی‌ای در فیلم‌هایش نیست. بیشتر فیلم‌های او دارای حداقل چهار مولفه هستند:

    ۱. به تصویر کشیدن آدم های جُدا‌‌ افتاده از جامعه به شکلی منحصر‌ به فرد
    ۲. داشتن رویکردی عینی‌گرا به پرسوناژ‌ها
    ۳.  بکار بردن کمترین میزان دیالوگ
    ۴. خشونتی گاه عریان که از ابزار‌های عجیبی برای قتل یا آسیب‌زدن استفاده می‌شود.

    کی دوک در سه سال آخر زندگی‌اش به علت حواشی بسیاری که به واسطه‌ی جنبش «من هم» پیرامونش پدید آمد، در لتونی کار و زندگی کرد. او که اواخر عمرش مثل یک مرتاض زندگی می‌کرد و معتقد بود مرگ نه یک انتقال، که یک پاک‌سازی و خلوص و پایان همه چیز است در ۱۱‌ دسامبر ۲۰۲۰ درگذشت.

    نقد فیلم خانه خالی یا 3iron

    فیلم خانه خالی، فیلمی جسورانه و قابل تامل است با نگاهی متفاوت به یک رابطه عاشقانه و محوریت دو کاراکتری که دیالوگی ندارند. این فیلم هم در ساختار روایی و هم زمانی، بر خلاف روند معمول است.

    دو شخصیت اصلی فیلم آدم‌های از جامعه جدا افتاده‌ای هستند که دنیای پیرامون را به فراموشی سپرده‌اند و در دنیای خود زندگی می‌کنند. پسر داستان یک جامعه گریز است که هیچ گونه وابستگی به افراد جامعه ندارد و برای ارضای نیاز عاطفی‌­اش به دوست و خانواده، عکس گرفتن با تابلو­های شخصی صاحبان خانه­‌های خالی را کافی می‌­داند. او علاقه‌مند به تعمیر کردن وسایل و شستشوی روزانه است.

     

    دختر داستان، دختری زیباست که قربانی خشونت خانگی است؛ شخصیتی کاملا شکسته دارد و میل به زندگی در او نابود شده است.

    فیلم خانه‌ خالی در نوسان بین رئالیسم و رئالیسم جادویی و سورئالیسم است؛
    نیمه‌ی اول فیلم یعنی از ابتدا تا زندان رفتن شخصیت پسر را می‌شود نیمه‌ی واقع‌گرای فیلم نامید و پس از زندان تا پایان فیلم را می‌شود نیمه‌ی فراواقعی نامید ولی هیچ کدام از این دو نیمه بطور کامل واقع‌گرا یا فرا‌‌‌واقعی نیستند.

    کارگردان هم در برداشت نهایی می‌نویسد:

    سخت است بگویم این جهانی که در آن زندگی می کنیم واقعی یا خیالی‌ است.

    کیم کی دوک

    این فیلم به طرز قابل توجهی دیالوگ کمی دارد که اگر جمله­ی «دوستت دارم» سکانس پایانی توسط دختر را حذف کنیم، با خیال راحت می‌شود گفت دو شخصیت اصلی فیلم حتی کلمه‌ای به هم نمی‌گویند! بی‌هیچ کلمه‌ای عاشق می‌شوند و عشقشان نیز اوج می‌گیرد، عشقی بی‌کلام!

    کی‌دوک کمترین میزان دیالوگ را نوشته است چون می‌خواهد به اهدافی چون پیوند محکم‌تر بین شخصیت‌ها، حالت فرازمینی شخصیت‌ها و توجه بیشتر مخاطب به تصویر و صدای آن‌ها دست یابد. به واسطه‌ی همین امر برخلاف روند معمول فیلم‌ها، دو شخصیت اصلی این فیلم نه یک سوژه که یک ابژه هستند؛
    یعنی در ذهن مخاطب اینطور تداعی می‌شود که زندگی، آن‌ها را شکل می‌دهد.

    در کنار بازی درست و باورپذیر بازیگران فیلم و کار کم نقص کی‌دوک در فیلمنامه و کارگردانی و تدوین، از اعجاز موسیقی این فیلم هم باید گفت! ترانه‌ای از ناتاشا اطلس که با هر بار پخشش جانی دگر به فیلم می‌دهد و تمام عواطف انسانی را برمی‌انگیزد! کی‌دوک با هوشمندی در انتخاب این ترانه، بسیار به تقویت فضای عرفانی و عاشقانه‌ی فیلم کمک کرده‌ است.

    در نهایت می‌توان، خانه‌ خالی را اثری انسانی و عرفانی دانست که تا مدت‌ها رهایتان نمی‌کند. فیلمی که بیشتر مولفه‌های یک اثر تاثیرگذار و به‌ یاد ماندنی را داراست.

    تحلیل فیلم خانه خالی

    کیم کی‌دوک علاقه‌ی بسیاری به مکتب تائوئیسم داشت از این رو در این فیلم هم حضور پر‌رنگ این مکتب حس می‌شود.
    تائوئیسم از چندین قرن قبل از میلاد مسیح در فرهنگ شرق وجود داشته است.

    شخصی به نام لائوتسه در قرن ششم قبل از میلاد اندیشه‌هایی را بازنویسی می‌کند و به این مکتب تائوئیسم می گوید.
    تایجیتو، نمادی دایره‌ای شکل است که نشان دهنده دو نیروی یین و یانگ است‌؛ در نگرش شرقی همه چیز عالم از دو بخش تشکیل شده است که به این نگرش دوگانه گرایی می‌گویند.

     

     

    یین و یانگ، مکمل یکدیگر هستند؛ هر نیروی یین مقداری نیروی یانگ  و هر نیروی یانگ مقداری نیروی یین را در خود جای داده است. دو دایره کوچک قرار گرفته در دایره‌ی تایجیتو هم بیانگر این موضوع است. در نیمه‌ی یین که مشکی‌ است، دایره‌ی کوچک سفیدرنگی وجود دارد که مقداری از نیروی یانگ را در خود دارد و در نیمه‌ی یانگ هم که سفیدرنگ است، دایره‌ی کوچک مشکی‌ای وجود دارد که دارای مقداری از نیروی یین است.

    در این مکتب اساس هستی در کشاکش این دو نیرو تلقی می شود. زمانی این دو نیرو در تعادل هستند که همه چیز خوب باشد، اگر یک سمت قوی‌تر شود، این تعادل از بین می‌رود. با توجه به این دایره پسر نماد یانگ است و دختر نماد یین است. علاقه‌ی پسر به تعمیر وسایل، فعال بودنش و روح شدنش حاکی از این امر است از سمتی دیگر دختر، نماد یین است و جسم بودنش، غرق در سرما بودن زندگی‌اش و همیشه غیرفعال بودنش نشان دهنده‌ی همین امر می‌باشد.

    در سطح بالاتر مکتب تائوئیسم فرد، قدرت نامرئی شدن دارد به این صورت که نیروی یانگ درونی خود را بالا ببرد و نیروی یین درونش در کمترین میزان خود باشد؛ این امر باعث می شود روح در درون فرد به بالاترین حد خود برسد و از سمت دیگر جسم و سایه که همان یین است به کمترین میزان خود برسد.
    این مهم را کارگردان به بهترین شکل ممکن در سکانس زندان به تصویر می­کشد.

    به باور این مکتب خشونت، حرکتی دایره وار دارد که به آن مبحث حلقه‌ی خشونت گفته می‌شود.
    در این فیلم ، خشونت را پسر با کتک زدن آن مرد آزارگر به وسیله‌ی توپ گلف شروع می کند و این خشونت مسیر خود را می رود تا در نهایت به نقطه شروع خود بازگردد.

    در سکانسی هم می‌بینیم که پسر، توپ گلف را به سیمی گره می‌زند، به دور درخت می‌بندد و با ضربه های محکم به توپ گلف یادآور این حلقه می‌شود، دختر هم نقش خود را در اینجا به خوبی ایفا می‌کند و بطور پی‌در‌پی مقابل مسیر توپ گلف قرار می‌گیرد تا خشم پسر را کنترل کند.

    تائوئیسم باور دارد این خشونت افسارگسیخته هم قربانی‌های به حق دارد و هم ناحق.
    به عقیده تائوئیسم قربانی ناحق، یک نتیجه‌ی اجباری برای هر گونه خشونت است که این مورد را هم کارگردان در سکانس مرگ زنی در خیابان به وسیله‌ی توپ گلف پسر نشان می‌دهد.

    کارل گوستاو یونگ، فیلسوف و روانپزشک، با توجه به نیروهای یین و یانگ در مکتب تائوئیسم، نظریه‌ای را به نام آنیما و آنیموس مطرح کرد. آنیموس، عنصر مردانه‌ای است که درون یک زن وجود دارد، مثل دایره کوچک یانگ در نیمه‌ی یین و آنیما، عنصر زنانه‌ای است که درون یک مرد وجود دارد مثل دایره‌ی کوچک یین در نیمه‌ی یانگ.

    یونگ، این عناصر درونی را عامل هدایت ناخودآگاه انسان می‌داند و معتقد است که با تقویت و هدایت صحیح این عناصر درونی شخص به تعادل مناسبی هم در روح و هم در جسم می‌رسد‌.
    او هدایت صحیح آنیما و آنیموس را حتی راهی برای پیدا کردن جفت مناسب انسانی می‌داند و بر این باور است که زمانی دو فرد از خوشبختی به آزادی و رهایی می‌رسند که دارای آنیما و آنیموس مکمل باشند.
    این آزادی و رهایی و سبکی را کارگردان در سکانس پایانی به طرز شگفت‌انگیزی با نمایش وزن صفر توسط ترازو نمایان می‌کند.

    فیلم خانه خالی مناسب چه کسانی است؟

    فیلم خانه خالی در وهله­ی اول یک فیلم هنری محسوب می­شود که البته باید گفت فیلم سختی نیست. این فیلم مناسب کسانی است که به فیلم‌­های هنری یا سینمای روشنفکری، موضوعات عرفانی، نگاه انسانی در اثر هنری و مباحث مربوط به روان انسان علاقه­‌مند هستند.

  • مکانیسم های دفاعی و انواع آن

    مکانیسم های دفاعی و انواع آن

    همه‌ی ما در زندگی روزمره‌مان احساسات خوشایند و ناخوشایندی را تجربه می‌کنیم؛ احساسات منفی هم بخش گریز ناپذیری از زندگی ما هستند و همه ما روش‌هایی برای کنار آمدن با این احساسات نامطلوب داریم. اگر نتوانیم به روش‌های منطقی و عقلانی این احساسات را حل و فصل کنیم، ناخودآگاه روش‌های خاصی را پیش می‌گیریم. این روش‌های خاص مکانیسم دفاعی نامیده می‌شوند که در این مطلب به نحوه شکل گیری آن‌ها در ساختار روانی و انواع مکانیسم های دفاعی می‌پردازیم.

    مکانیسم های دفاعی

    برای درک مکانیسم های دفاعی این بحث را با توضیح مختصری در ارتباط با ساختار درون روانی انسان بر اساس نظریه روان تحلیل‌گری آغاز می‌کنیم؛ همانطور که می‌دانیم فروید در نظام اول خود پایگاه درون روانی انسان را سه بخش کلی در نظر گرفت و آن‌ها را ناهشیار، نیمه‌هشیار، هشیار نام گذاشت و عنوان کرد که قسمت مهم و عمده ذهن انسان را ناهشیار یا همان ناخودآگاه تشکیل می‌دهد.

    مکانیسم‌های دفاعی چطور به وجود می‌آیند؟

    رواندرمانگران تحلیلی و روانکاوان عقیده دارند بیشتر افکار، احساسات و رفتار‌های ما تحت تأثیر ناهشیار قرار دارند. فروید چند سال بعد از مطرح ساختن نظام اول، دومین نظام را که مرکب از  superego ، ego ، Id است، ارائه داد و خاطر نشان کرد در بدو تولد کل ذهن از اید تشکیل شده است.

    اید کاملا در سطح ناهشیار قرار دارد و نمی‌تواند تنش ناشی از نیازهای بدنی و تعارضات را تحمل کند، بنابراین به دنبال ارضای فوری نیاز‌ها است. به همین جهت ایگو به وجود می‌آید تا با روش‌هایی این تنش ها و تعارضات درونی را کاهش دهد.

    حال اگر ego با رویکرد‌های عقلانی و عادی نتواند تنش و اضطراب را کاهش دهد، به روش‌هایی پناه می‌برد که بصورت ناخودآگاه و خودکار انجام می‌گیرند؛ این روش‌ها مکانیسم دفاعی نامیده می‌شوند. این مکانیسم های مقابله‌ای عواطف دردناکی مثل اضطراب، افسردگی و تعارضات درونی مختلف را به‌صورت ناخودآگاه حل می‌کنند و باعث کاهش درد می‌شوند.

    انواع مکانیسم های دفاعی

    همه انسان‌ها در زندگی روزمره خود از مکانیسم های دفاعی استفاده می‌کنند. در صورتی ‌که اگر استفاده از این مکانیسم‌ها سازگارانه و در حالت تعادل انجام گیرد باعث آسان‌تر شدن زندگی خواهد شد (کتاب خواندن در مورد مشکلات از نادیده گرفتن آن‌ها یک مکانیسم سازگارانه‌تر است)، اما افراط در آن و همچنین استفاده از دفاع‌های کمتر سازگارانه می‌تواند زندگی، عملکرد اجرایی و شخصیت فرد را مختل کند.

    دفاع‌های سازگارانه بر پایه واپس‌رانی و دفاع‌های کمتر سازگارانه مبتنی بر دو‌نیمه‌سازی هستند.

    اگر فردی بتواند درک کند که خوب و بد درون یک چیز یا شخص وجود دارد و احساس‌های خوب و بد در خود یا دیگران ممکن است همزمان وجود داشته باشد، می‌تواند افکار یا عواطف دردناک و اضطراب‌آور را درون خود نگه دارد و آن‌ها را به ناخودآگاه واپس‌رانی کند و به این ترتیب به صورت سازگارانه اضطرابش را کاهش دهد. به‌عبارتی دفاع‌های سازگارانه‌تر مبتنی بر واپس‌رانی هستند که در این حالت همه یا قسمتی از فکر یا احساس غیرقابل قبول به ناخودآگاه واپس رانده می‌شوند.

    در صورتی‌که فرد به این ادراک نرسیده باشد که ویژگی خوب می‌تواند در کنار ویژگی بد وجود داشته باشد و شخصی که وی را انسان خوبی می‌داند می‌تواند چیز بدی داشته باشد یا بالعکس، خوبی و بدی را از هم جدا می‌کند.

    یعنی از دید این اشخاص، افراد به دو گروه تقسیم می‌شوند؛ انسان خیلی خوب و انسان خیلی بد. نمی‌توانند باور کنند انسان هم می‌تواند ویژگی‌های خوب داشته باشد و هم ویژگی‌های بد. این فرایند منجر به استفاده از مکانیسم های دفاعی کمتر سازگارانه و مبتنی بر دو‌نیمه‌سازی می‌شود. این نوع دفاع‌ها نشان ضعف کارکردی است و فرد را از داشتن روابط سالم با دیگران ناتوان می‌کند.

    مکانیسم های دفاعی بسیاری براساس تقسیم‌بندی‌های مختلف وجود دارند که در یک تقسیم بندی که کابانیس آن را مطرح می‌کند، به سه دسته تقسیم می‌شوند: دفاع‌های کمتر سازگارانه، دفاع‌های سازگارانه‌تر و سازگارانه‌ترین دفاع‌ها.

    مکانیسم های دفاعی کمتر سازگارانه

    انواع مکانیسم‌های دفاعی کمتر سازگارانه شامل؛

    مکانیسم دفاعی دو‌نیمه‌سازی (splitting)

    فرد احساسات خوب را حفظ و از احساسات بد با جدا کردن آن از خود اجتناب می‌کند. این فرد اطرافیان خود را به دو گروه خیلی خوب و خیلی بد تقسیم می‌کند و تفکرش همه یا هیچی است. فرد نه‌تنها دیگران بلکه خود را گاهی خیلی خوب و گاهی خیلی بد می‌پندارد. این دفاع در افراد مبتلا به اختلال شخصیت مرزی نیز زیاد دیده می‌شود.

    مکانیسم دفاعی فرافکنی (projection)

    فرد افکار، احساسات و فانتزی‌های غیر قابل پذیرش خود را به دیگران نسبت می‌دهد تا مجبور نباشد به وجود آن‌ها در خود اعتراف کند و به این ترتیب از اضطرابش می‌کاهد. مثلا شخصی از برادرش متنفر است و این احساس را دارد که برادرش بخاطر تنفر از او می‌خواد او را به قتل برساند. مردی که به همسرش خیانت می‌کند و دائمأ به او تهمت خیانت می‌زند.

    مکانیسم دفاعی همانندسازی فرافکنانه

    (projective identification)

    فرد احساسات و افکار خود را به دیگری نسبت می‌هد و وی را واردار می‌کند که این افکار و احساس‌های فرافکنی شده را تجربه کند. به این طریق از صفات منفی خود دور می‌شود. برای مثال شخصی در اداره از رئیسش مرخصی خواست ولی با درخواستش موافقت نشد، بنابراین خشم ناخودآگاه و زیادی نسبت به رئیس خود داشت و در روز‌های دیگر طی غیبت و تأخیر‌های زیادش رئیسش عصبی شد و او را اخراج کرد.

    مکانیسم آرمانی‌سازی و بی‌ارزش‌سازی بیمار‌گونه

    (pathological idealization and devaluation)

    نتایج طبیعی دو‌نیمه‌سازی است. فردی که امروز آرمانی سازی می‌شود ممکن است فردا به راحتی بی‌ارزش گردد. برای مثال فردی که در یک جلسه درمانگرش را بهترین درمانگر و کسی که او را کاملا می‌فهمد، می‌داند ولی در جلسه دیگر یا احتمالا در آخر همان جلسه قضیه برعکس می‌شود.

    مکانیسم دفاعی انکار (Denial)

    فرد احساسات و افکار و یا خاطراتی را که برای وی غیر قابل قبول و دردناک هستند و باعث اضطرابش می‌شوند، بصورت ناخودآگاه رد می‌کند. توجه داشته باشید که این دفاع بسته به میزان امتناع شخص می‌تواند دفاعی کمتر سازگارانه یا بیشتر سازگارانه باشد. مثلا مردی عمیقأ عاشق زنش است، بعد از درگذشت وی، طوری به زندگی ادامه می‌دهد انگار او هنوز زنده است.

    مکانیسم دفاعی گسستگی (dissociation)

    در این حالت ارتباط فرد با جنبه‌هایی از واقعیت موجود قطع می‌شود و فرد از افکار و عواطف غیر‌ قابل‌ قبول اجتناب می‌کند. این امر می‌تواند شامل از دست دادن هویت منسجم، حافظه یا درک واقعیت باشد که بهایی سنگین برای شخص محسوب می‌شود. برای مثال کودک در گذشته هرموقع از مادرش کتک می‌خورد درد را حس نمی‌کرد و اکنون در زندگی وقتی شوهرش سر او داد می‌زند این اتفاق برایش رخ می‌دهد.

    مکانیسم دفاعی برون‌کنش‌نمایی (acting out)

    این دفاع اجتناب از اضطراب و احساسات دردناک با استفاده از رفتارها و اعمال تکانشی است. کسانی‌که از این دفاع استفاده می‌کنند، تسلیم خواسته ‌های اید می‌شوند و بدون فکر کردن به عواقب دست به رفتار‌های خطرناک می‌زنند.
    مثلا زنی بعد از دعوای طولانی نسبت به همسرش خشمگین است. آنقدر سرش را به دیوار کوبید که از هوش رفت. یا ممکن است در این حالت به دیگران و یا محیط اطراف خود آسیب برسانند.

    مکانیسم دفاعی واپس‌روی یا بازگشت

    (regression)

    در این حالت فرد به مراحل ابتدایی رشد خود و شیوه‌های قدیمی کارکرد برمی‌گردد تا از احساسات برانگیزاننده اضطراب اجتناب کند.                                                                                                                          
    مثال: فردی در پی مشغله و استرس زیاد به خانه پدر و مادر خود برمی‌گردد تا از او مثل دوران بچگی مراقبت شود.

    مکانیسم های دفاعی سازگارانه تر

    این مکانیسم دفاعی به سه حالت دیده می‌شود؛

    1- عاطفه و فکر هر دو واپس رانده شوند.

    2-ذهن فکر را وا پس‌رانی کند اما عاطفه در خودآگاه باقی بماند.

    3- ذهن عاطفه را واپس می‌راند ولی فکر را در خودآگاهی باقی می‌گذارد.

    مکانیسم دفاعی واپس‌رانی (repression)

    ego اجازه نمی‌دهد افکار، امیال و آرزو‌های خطرناک و تهدید‌آمیز وارد هوشیاری (آگاهی) شوند و آن‌ها را به ناخودآگاه واپس‌رانی می‌کنند که موچب فراموشی و انکار می‌شود.
    مثال: دختری که در کودکی مورد سوءاستفاده جنسی قرار گرفته و اکنون آن را به یاد نمی‌آورد، چون آنقدر برایش دردناک بود که به ناهشیار انتقال یافته است. توجه داشته باشید که این دفاع به‌صورت ناخودآگاه اتفاق می‌افتد برخلاف سرکوبی که به‌صورت خودآگاه روی می‌دهد. فروید تاکید زیادی بر واپس‌رانی داشت زیرا استفاده از بسیاری دفاع‌های دیگر تحت تأثیر واپس‌رانی قرار دارد و افکار واپس رانده شده همچنان در شخصیت انسان تاثیر گذارند.

    مکانیسم دفاعی دلیل‌تراشی یا توجیه منطقی

    (rationalization)

    این دفاع آوردن دلایل یا توجیهات قابل قبول برای احساسات و افکار دردناک و اضطراب آور است. همچنین  دلایل منطقی آوردن در موقعیت‌هایی که برای شخص آزار‌دهنده است. معمولأ وقتی درموقعیتی قرار می‌گیریم و رفتاری را انجام می‌دهیم و متوجه می‌شویم این رفتار درست نبوده است، دست به دلیل تراشی میزنیم بی‌ارزش کردن چیزی که به آن نرسیدیم. رایج‌ترین نوع دلیل‌تراشی است. دلیل تراشی مصداق این ضرب‌المثل است که «گربه دستش به گوشت نمیرسه میگه واه واه بو میده»!
    مثال:محمد در امتحانات مردود می‌شود و می‌گوید :«خوب شد، خودم نخواستم قبول شم میخواستم دوباره این کتابو بخونم»! درحالیکه خوب درس نخوانده بود و علی‌رغم تقلب در امتحان نتیجه مطلوب را نگرفته بود.

    مکانیسم دفاعی عقلانی‌سازی یا عاطفه زدایی

    (intellectualization)

    در اینجا ذهن عاطفه را واپس می‌راند اما فکر در خودآگاه باقی می‌ماند. این مکانیسم به فرد کمک می‌کند بدون آنکه احساس منفی داشته باشد از خود در برابر رویدادهای مختلف دردناک مثل طلاق، بیکار شدن، شکست عشقی و …مراقبت کند.

    مکانیسم دفاعی جابجایی (displacement)

    جابجایی به معنای جایگزین کردن یک برطرف کننده نیاز یا کشانده با موضوع دیگر است. فرد به‌صورت ناخودآگاه احساسش را نسبت به موضوعی که در دسترس نیست با موضوعی که در دسترس وی قرار دارد و همچنین خطر کمتری برایش محسوب می‌شود، جایگزین می‌کند. مثلا از رئیسش عصبانی است اما سر همسر خود خالی می‌کند.

    مکانیسم دفاعی جسمانی‌سازی (somatization)

    این دفاع منجر به این می‌شود که افکار یا  احساسات به‌صورت حس‌های بدنی تجربه شوند. اضطراب به‌صورت یک مشکل فیزیولوژیکی خود را نشان می‌دهد تا توجه را از مسائل روانی آزاردهنده دور سازد.
    مثال: کودکی صبح روز امتحان دچار شکم درد و حالت تهوع می‌شود.

    مکانیسم دفاعی عمل‌زدایی یا آندوینگ (undoing)

    وقتی فرد بخاطر فکر یا رفتارش احساسی غیر‌ قابل قبول یا ناراحت‌کننده دارد، طوری عمل می‌کند انگار که آن کار را انجام نداده است تا به نحوی تاثیر آن کار را از بین ببرد. مثلا کسی که با مصرف مواد مخدر به بدن خود آسیب زده، تصمیم می‌گیرد غذای خوب بخورد یا مثلا کسی که دزدی می‌کند و بعد صدقه می‌دهد.

    مکانیسم دفاعی معطوف کردن علیه خویشتن
    (turning against the self)

    وقتی فرد از موضوعی خشمگین است و نمی‌تواند به موضوع اصلی خشم خود را نشان دهد به‌صورت ناخودآگاه اما این خشم را به خود انتقال می‌دهد. مثلا فردی از دست پدرش عصبانی است و چون نمی‌تواند خشمش را به پدر ابراز نماید به ‌صورت ناخودآگاه شروع می‌کند به انتقاد کردن از عدم توانایی خودش.

    مکانیسم دفاعی واکنش وارونه
    (reaction formation)

    احساسات غیر‌قابل قبول به‌صورت متضاد خود را نشان می‌دهند. احساس‌ها به شکل رفتاری درمی‌آیند که از نظر اجتماع قابل قبول‌تر است اما این اتفاق معمولا به شکل اغراق‌آمیزی اتفاق می‌افتد. مثلا کسی که از کودکش خشمگین است و بشدت از او مراقبت می‌کند. گاهی ممکن است شدت آن به قدری زیاد باشد که زندگی را برای کودک بسیار سخت کند.

    مکانیسم دفاعی همانندسازی (identification)

    در این مکانیسم جنبه‌هایی از فرد دیگر را که آرزویش را دارد، درونی می‌کند. برای مثال فرد می‌کوشد مانند کسی که او را الگوی خود می‌داند رفتار کند. مثلا دختری نسبت به دوستش که موقعیت بهتری از وی دارد حسادت می‌کند و سعی دارد مثل او لباس بپوشد.

    مکانیسم دفاعی برونی‌سازی (externalization)

    با استفاده از این مکانیسم دفاعی افراد تعارضات درونی خود را به شرایط بیرون نسبت می‌دهند. انگار که این تعارضات در موضوع بیرونی وجود دارند. مثلا دختری درباره این موضوع شکایت دارد که نمی‌داند کدام خواستگار شرایط خوبی دارند و باید چکار کند درحالی‌که طی صحبت‌ها متوجه می‌شویم او خودش در رابطه با ازدواج احساسات دوگانه‌ای دارد و موضوع مربوط به خواستگاران نیست. این مکانیسم مفهوم کلی‌تری نسبت به فرافکنی دارد. در فرافکنی فرد احساسات خود را به دیگران نسبت می‌دهد اما در این مکانیسم فرد تعارضات درونی خود را مربوط به موضوع بیرون می‌داند.

    مکانیسم دفاعی جنسی‌سازی (sexualization)

    برای اجتناب از احساسات ناراحت کننده و اضطراب‌آور مسائل غیرجنسی را به مسائل جنسی تبدیل می‌کند. دختری بعد از دعوا با پدر و مادر با عصبانیت خانه را ترک و به کلاس رفته و برای معلمش عشوه‌گری می‌کند.

    مکانیسم دفاعی احساساتی بودن مفرط

    (excessive emotionality)

    در این مکانیسم فرد فکر را واپس می‌راند و عاطفه در خودآگاه می‌ماند. این امر باعث ابراز احساسات به شیوه‌ای غیر طبیعی و با شدت می‌شود. این مکانیسم برعکس عقلانی‌سازی است.

    سازگارانه‌ترین مکانیسم های دفاعی

    کسانی که از این دفاع‌ها استفاده می‌کنند معمولا از کارکرد خوبی برخوردارند و معمولا خودآگاهانه هستند اما در شرایطی که به‌صورت افراطی به‌کار گرفته شوند می‌توانند ناسازگار باشند.

    مکانیسم دفاعی سرکوب (suppression)

    در این دفاع فرد به صورت آگاهانه تلاش می‌کند افکار یا احساساتی که برای وی آزار‌دهنده و اضطراب‌آور هستند را از آگاهی خود دور سازد برخلاف واپس‌رانی که به‌صورت ناآگاهانه صورت می‌گیرد. فرد درمورد چیزی که برایش ناراحت کننده است می‌گوید :«این موضوع خیلی ناراحت‌کننده هست دیگه بهش فکر نمی‌کنم».

    مکانیسم دفاعی شوخی (humor)

    در این دفاع شخص افکار و عواطف دردناک را سرسری می‌گیرد. درمورد اتفاقات تلخ جوک می‌سازد. مثل شخصیت چندلر در سریال Friends که حتی در معرفی خود می‌گفت:«سلام من چندلرم و وقتایی که در موقعیت ناراحت کننده باشم جوک می‌سازم!»

    مکانیسم دفاعی نوع‌دوستی (altruism)

    فردی که از این مکانیسم استفاده می‌کند به دیگران کمک می‌کند تا احساسات منفی و عواطف دردناکش کاسته شود. مثلا در خیریه‌ها عضو می‌شود و به نیازمندان کمک می‌کند که اگر به‌صورت افراطی انجام شود ناسازگارانه محسوب می‌شود.»

    مکانیسم دفاعی تصعید یا والایش (sublimation)

    زمانی اتفاق می‌افتد که فکر یا احساس ناراحت کننده و اضطراب آور به شکل فعالیت مفید و قابل قبول در می‌آید. مثلا افراد پرخاشگر ممکن است اقدام به استخدام در ارتش نمایند یا به ورزش‌هایی همچون بوکس روی بیاورند. یا فردی که خشم دارد آن را به‌صورت شعر، نقاشی یا داستان در بیاورد.

    سخن پایانی

    احتمالا وقتی انواع مکانیسم‌های دفاعی را می‌خواندید تعدادی از آن‌ها برایتان تداعی شد. ممکن است بعضی از آن‌ها را در یک شخصیت داستانی، دیگران یا خودتان دیده باشید. این قدم خوبی برای بهتر شناختن خودتان است اما در واقع تشخیص یک مکانیسم دفاعی در یک شخص واقعی کار راحتی نیست، به خصوص اگر آن شخص خودتان باشید چرا که ممکن است در هنگام همین تشخیص‌ها از بعضی مکانیسم‌های دیگر استفاده کرده باشید.

    نتیجه‌بخش‌ ترین کار برای تشخیص مکانیسم‌های دفاعی و جایگزینی آن‌ها با دفاع‌های پخته‌تر این است که به یک متخصص مراجعه کنیم تا روند درمانی طی شود. تشخیص و درمان مسئله‌ای که سال‌ها با ما زیسته، در یک جلسه و مدت خیلی کوتاه امکان پذیر نیست. ما به عنوان یک انسان پیچیدگی‌های منحصر به فرد خود را داریم که نمی‌توان مشکلات آن‌ها را با نسخه‌ی سرپایی درمان کرد.

    اگر علاقمندید در کنار یک روانکاو یا درمانگر متخصص در این حوزه، تحلیل خود را آغاز کنید، می‌توانید به شماره واتساپ کلینیک تجربه زندگی (989031492837) پیام دهید.

    اگر تجربه‌ای در کشف مکانیسم‌های دفاعی خود در جلسات تحلیل داشته اید، در بخش دیدگاه با ما به اشتراک بگذارید.

  • انتقال و انتقال متقابل در روان‌درمانی تحلیلی

    انتقال و انتقال متقابل در روان‌درمانی تحلیلی

     

    انتقال و انتقال متقابل

    انتقال و انتقال متقابل دو مفهوم بسیار مهم در روانکاوی هستند. زمانی که دو نفر در یک اتاق و هفته‌های متمادی با هم صحبت می‌کنند، هر دوی آنها نسبت به هم احساساتی را تجربه می‌کنند.

    احساساتی که مراجع نسبت به درمانگر دارد، انتقال و احساسات درمانگر نسبت به مراجع را انتقال متقابل می‌نامیم.

    درمان تحلیلی (روانکاوانه) یک تجربه ارتباطی هیجان محور، عاطفی و اصلاح کننده است، یعنی رابطه‌ی بین درمانگر و مراجع، درمان کننده است پس هر رابطه‌ی خاصی که میان درمانگر و مراجع به وجود می آید اهمیت زیادی دارد.

    فروید چگونه متوجه انتقال در مراجعین شد؟

    فروید در رابطه درمانی روانکاوانه با مراجعینش، آنها را تشویق می‌کرد تا هر آنچه به ذهنشان خطور می‌کند، بیان کنند. اما برخی از مراجعین در جریان این تداعی‌ها توقف می‌کردند. او متوجه شد طی درمان، نگرش بیمار نسبت به درمانگر تغییر می‌کند و این تغییرات دربرگیرنده مولفه‌های هیجانی مهمی هستند که می‌توانند با ایجاد وقفه در فرآیند تداعی کلامی در درمان، مانع اساسی ایجاد کند. بنابراین انتقال به شکل مقاومتی عمل می‌کرد که باعث توقف روانکاوی می‌شد.

     اما فروید متوجه شد انتقال اطلاعات بسیار زیادی درباره‌ی روابط ابژه‌ی درونی بیمار و اینکه گذشته او چگونه در زمان حال تکرار می‌شود، آشکار می کند.

    فریدمن انتقال را به عنوان «مقاومت کامل و بی نقص» تعریف می کند که باعث می شود گزارش دادن بیمار درجلسات متوقف شود، اما در عین حال وسیله‌ای ضروری برای منتقل کردن موضوعات ناخودآگاه به حوزه‌ی عملکرد روانکاوی است.

    فروید انتقال را تکنیک بسیار مهمی برای کشف مراجع می‌دانست، در حالی که درباره انتقال متقابل هشدار می‌داد و آن را برای درمان تهدید کننده می‌دانست.

    در ادامه می‌خوانیم که انتقال و انتقال متقابل به شرط بررسی و واکاوی ، چگونه می‌تواند به پیشرفت جلسات درمان و درمانگر کمک کند.

    انتقال چیست؟

    انتقال در اصطلاح عامیانه زمانی به کار می‌رود که چیزی را از یک جا به جای دیگری حرکت می دهیم.

     اما «انتقال» یا (transference) در روانکاوی اصطلاحی است که بر اتفاقی بسیار متداول در زندگی روزمره دلالت می‌کند؛ فرد تضادها، وابستگی‌ها و پرخاشگری‌های حل نشده‌ی خود را به سوی فرد دیگری جا به جا می‌کند.

    انتقال از اصیل ترین بخش‌های انسانی‌ما نشأت می‌گیرد، یعنی ریشه‌ی آن در ظرفیت ما برای عشق ورزی، نفرت و حسی نسبت به خود که از گذشته‌ی منحصر به فردمان می‌آید. از منظر فروید تمام رابطه‌ی فرد با محیط انسانی‌اش، انتقال است.

    در واقع انتقال در روان درمانی زمانی اتفاق می‌افتد که احساسات، خیال‌پردازی ها، باورها و پیش فرض های مراجع نسبت به شخص مهمی در زندگیش به سمت درمانگر جابه جا می‌شود. در اکثر موارد این اتفاق ناخودآگاه رخ می‌دهد و مراجع خودش از آن با خبر نیست.

    انواع انتقال

    انتقال مربوط به عاطفه، انتقال مثبت و منفی است.

    انتقال مثبت احساساتی هستند که از نگرش‌های مبتنی بر مهربانی، اعتماد، ملاطفت و احترام نسبت به درمانگر ناشی می‌شود، که به شرح زیر است:

    آرمانی سازی

    مراجع درمانگر را فردی باهوش‌تر، مهربان‌تر و کامل‌تر از آنچه واقعاً هست، تصور می‌کند

    انتقال شهوانی

    عاشق درمانگر شدن و آرزوی خواسته شدن از جانب او نمونه‌ای از انتقال شهوانی است.

    انتقال شهوانی سازی شده

    به نوع خاصی از احساسات جنسی نسبت به درمانگر اشاره دارد که سریع تر از انتقال شهوانی روی می‌دهد و به شکلی پرخاشگرانه و شهوانی است.

    در واقع نیازی به تعبیر انتقال مثبت نیست، مگر اینکه مراجع با بیش از حد آرمانی سازی درمانگر یا انتقال شهوانی سازی شده مانع روند درمان شود. در حقیقت انتقال مثبت به مثابه چسبی است که درمان را نگه می دارد.

    انتقال منفی شامل احساساتی مثل: خشم، تنفر، خوارشماری، غبطه و تحقیر نسبت به درمانگر است.

     

     

    پرداختن به انتقال منفی بسیار با اهمیت است، به خصوص اگر آن قدر منفی باشد که درمان را تهدید کند. پرداختن به انتقال منفی باید با ظرافت و حساسیت انجام شود، به نوعی که به مراجع آسیب وارد نکند.

    انتقال مربوط به گذشته

    بخشی از احساسات انتقالی، مربوط به دوران کودکی فرد است. در اینجا مهم است مراجع، ارتباط با درمانگر را طوری تجربه کند «انگار که» درمانگر فردی از گذشته است.

    به طور مثال شخصی را در نظر بگیرید که از صحبت کردن درباره یک راز احساس سرافکندگی شدیدی دارد، احتمالا این حس به تاریخچه ی دوران کودکی او بر می گردد؛ به عبارت دیگر به زبان آوردن راز،  می تواند شرم آور باشد و باعث شود مراجع،  رابطه با درمانگر را طوری تجربه کند، انگار که درمانگر مادر زمان کودکی اوست.

    این انتقال‌ها را می‌توانیم، باقی مانده روابط دوتایی (پیش ادیپی) و یا روابط سه تایی (ادیپی) بدانیم. روابط دوتایی مربوط به سه سال اول زندگی و دوره‌ی ادیپی مربوط به سه الی شش سال اول زندگی می‌باشد.

    انتقال جابه جا شده

    وقتی احساسات انتقالی شدیدتر و ناگهانی تر از آن چیزی باشد که بتواند خودآگاه شود، ممکن است مراجع آن را طوری تجربه کند که انگار به شخص دیگری تعلق دارد.

    مثل زمانی که شخص از مدیر خود عصبانی است اما عکس العملی نشان نمی‌دهد و در عوض بی‌جهت سر فرزندش مدام داد و فریاد می‌کند. عملا وقتی از این افراد می‌پرسیم از چه چیزی عصبانی هستید می‌گویند نمی‌دانم.

    انتقال مربوط به رابطه درمانی اکنون یا مربوط به گذشته؟

     متمایز کردن احساسات انتقالی، از رابطه‌ درمانی واقعی به خودی خود می تواند عملی درمانی باشد، زیرا به بیمار فرصت می‌دهد که در مورد احساسات پیچیده در حالی که اتفاق می‌افتند، راحت‌تر صحبت کند.

    تشویق مراجع به توصیف تجربه‌ی همان لحظه با درمانگر که تجربه‌ی (اکنون و اینجا) نامیده می‌شود، تکنیکی است که برای رشد ذهنی سازی (mentalization) استفاده می شود؛ ذهنی سازی توانایی توصیف تجربه ی درونی و تجربه ی دیگران و درک تفاوت بین آنهاست.

    چرا انتقال در روانکاوی و درمان تحلیلی مهم است؟

    در روان درمانی تحلیلی، احساسات انتقالی راهی برای شناخت روابط مهم در زندگی یک مراجع است.

    مراجعین می توانند بارها و بارها به ما بگویند که در مورد رئیسشان، یارشان، والدینشان چه احساسی دارند، اما وقتی از احساسشان نسبت به ما می‌گویند، یک موقعیت منحصر به فرد، برای فهمیدن نحوه‌ی ایجاد ارتباطشان با دیگران، به دست آورده‌ایم. مراجعین ناگریز نسبت به درمانگر همان احساساتی را تجربه می‌کند که نسبت به افراد دیگر در زندگی‌اش دارد. این احساسات «انتقال» نام دارد.

     

     

    اگر مراجع به شیوه‌ی خاصی به ما واکنش نشان دهد، می‌توانیم مطمئن باشیم که به همان شیوه به افراد دیگر زندگی‌اش واکنش نشان می‌دهد. خودآگاه کردن این واکنش‌ها و مرتبط کردن آنها به منبع درست، برای مراجعین این امکان را فراهم می‌کند که بتوانند در مورد نحوه‌ی واکنش شان به دیگر افراد در زندگی روزمره آزادانه تصمیم بگیرند. گفتگو در خصوص انتقال موجب ارتقای کلی روابط مراجع می‌شود.

    گاهی توصیه می‌شود از تعبیر انتقال اجتناب شود. برخی درمانگران در شرایطی که انتقال بیمار مثبت است و روند درمان را تسهیل می‌کند، بر اساس این اصل پایه‌ای که «سری که درد نمی کند را دستمال نمی بندند» ترجیح می‌دهند آن را مورد تعبیر یا کاوش قرار ندهند. یک راهنمای مفید در این مورد این است که وقتی انتقال تبدیل به مقاومتی در برابر فرایند درمان شد، یعنی انتقال منفی در مراجع اتفاق افتاده و باید تعبیر شود.

    چرا کار با انتقال بسیار حساس است ؟

    اگر زمان ارائه تعبیر انتقال درست باشد، مراجعان می‌توانند از آن استفاده کنند تا بفهمد الگویی که در درمان رخ می‌دهد چه شباهت‌هایی با الگوهایی دارد که در سایر روابط‌شان وجود دارد. اما اگر از ابتدا با مجموعه ای از مداخلات اعتباردهی همدلانه، محیط دربرگیرنده مناسبی ایجاد نشده باشد که مراجع در آن احساس کند که درک می‌شود، ممکن است مراجع تعبیر انتقال را به شکل حمله به خود ببیند. به عبارتی کار با انتقال، قرار گرفتن در لبه‌ی پرتگاه درمانی است.

    در نظر داشتن تغییراتی که هنگام پرداختن به انتقال در پیمان درمانی ایجاد می‌شود می‌تواند روش موثری باشد برای اینکه بفهمیم تعبیر انتقال مفید بوده است یا نه. اگر بیماران موضوعات جدیدی را مطرح کنند که درارتباط با این تعبیر است یا درباره‌ی این تعبیر و بصیرت به شکلی توام با همکاری درمانگر کار کنند، این پاسخ نشان دهنده‌ی بهبود پیمان درمانی است. اگر بیماران در پاسخ به تعبیر انتقال، ساکت یا برافروخته شوند احتمالا نشان دهنده‌ی از هم پاشیده شدن پیمان درمانی است.

    با افزایش بسامد جلسه‌ها، شدت انتقال بیش تر می‌شود و با این ترتیب می‌تواند آماج اصلی مداخله‌های درمانگر قرار گیرد. انجام روان درمانی روانپویشی دراز مدت با جلسات کمتر از یک بار در هفته بسیار سخت است، چرا که در این حالت تداوم درمان از جلسه‌ای به جلسه بعد قطع می شود و نیز وقتی بسامد جلسات کم است، تمرکز بر موضوعات مرتبط با انتقال دشوار است.

    «میزان تاکید بر کار با انتقال را باید بر حسب هر بیمار تعیین کرد. درمانگران همیشه باید این را در ذهن داشته باشند که انتقال به خودی خود یک هدف نیست، بلکه وسیله‌ای است برای رسیدن به هدف. ما از انتقال استفاده می‌کنیم تا به مراجع کمک کنیم تا بتواند روابط مهم بیرون از درمانش را درک کند.»

    نکته قابل توجه:

    پژوهش ها نشان می‌دهند که در بیماران دارای عملکرد بالا که حس خوبی از روابط ابژه در یک پیمان درمانی مثبت دارند، تعبیر برون انتقالی می تواند به اندازه تعبیر انتقال یا بیش از آن در ایجاد تغییر موثر باشد.

    انتقال متقابل چیست؟

    انتقال متقابل (countertransference)، مجموعه احساساست درمانگر نسبت به مراجع است که هم شامل احساسات خودآگاه و هم احساسات ناخودآگاه می شود.

    انتقال متقابل همیشه حاضر است و بر خلاف تصور روانکاوان قدیمی که معتقد بودند درمانگر باید از هر احساسی نسبت به مراجع رها باشد، درمانگران امروزه معتقدند نه تنها نمی‌شود از آن اجتناب کرد، بلکه به شیوه های مختلف کار درمان را غنی می‌سازد.

    آگاه بودن درمانگر از احساساتش نسبت به مراجع، به او کمک می‌کند مداخلات موثرتری داشته باشد. اما باید توجه داشته باشیم به طور مستقیم آن احساسات را با مراجع در میان نمی‌گذاریم.

    انتقال متقابل چند نوع است؟

    این احساسات دو نوع می‌باشد، بعضی از آن‌ها از مراجع نشات می‌گیرند و برخی دیگر از خود درمانگر.

    گاهی اوقات احساسات ما نسبت به مراجع از یک صفت یا رفتار خاص او به وجود آمده است. مثل زمانی که مراجع صورت حساب را پرداخت نکرده است و درمانگر از این کار مراجع عصبانی است.

    و نوع دوم مراجعانی که ما را به یاد موضوعی در زندگی خودمان مانند یک موقعیت آسیب زا یا یک رابطه می اندازند.

    یک راه خوب برای تشخیص دادن این نوع انتقال متقابل این است که درمانگر از خود بپرسد آیا این واکنش را تنها نسبت به این مراجع دارد (در این صورت این احساسات از مراجع نشات گرفته است)، یا اینکه این واکنش را نسبت به بسیاری از مراجعین دارد (در این صورت این احساسات از درون خود درمانگر ناشی می‌شود).

    چرا انتقال متقابل اهمیت دارد؟

    شناخت احساسات انتقال متقابل به ما کمک می‌کند تا دریابیم چگونه و چه زمانی مداخله مناسب انجام دهیم. همچنین این احساسات به ما در تشخیص، ارزیابی و درمان مراجع مان کمک می‌کند.

    در طول درمان همدلی با مراجع یک امر طبیعی است که به آن انتقال متقابل همساز (concordante) می‌گوییم.

    در مواردی ممکن است همانند سازی درمانگر با افرادی باشد که بیمار با آنها رابطه دارد که آن را انتقال تقابل مکمل (complemantary) می‌نامیم.

    هر دو انتقال متقابل کمک می‌کنند درمانگر، در مورد مراجع و روابطش با دیگر افراد، اطلاعات زیادی به دست آورد.

    نکته:

    در کار با مراجعین مختلف ، انتقال متقابل به ما کمک می کند خودمان را بهتر بشناسیم و به عبارتی در جریان درمان، ما هم مانند مراجع رشد روانی پیدا کنیم.

    اگر از انتقال متقابل آگاه نباشیم چه می شود؟

    احساسات ما نسبت به مراجع می تواند در ناخودآگاه باشد. گاهی اوقات در سوپرویژن متوجه آن می شویم. وقتی این احساسات وارد سوپرویژن می شود، آن را روند موازی می نامیم. مهم است در مورد احساساتمان درسوپرویژن فکر کنیم و ببینیم آیا موضوعی در مورد مراجع به رابطه سوپروایزری جابه جا شده است؟

     

     

    وقتی احساسات ما نسبت به مراجع خارج از آگاهی ما باشد، ممکن است منجر به واکنشی از ما نسبت به مراجع شود، که آن را کنش نمایی می نامیم.

    اگر درمانگر احساسات متقابلش را پیگیری کند، متوجه شیوه‌ی مهم مراجع در ارتباط گرفتن با افراد دیگر می‌شود.

    درک و گفتگو در خصوص کنش نمایی‌ها مهارت ارتباطی، ذهنی سازی و درک پویایی‌های ارتباط را در فرد بالا می‌برد.

     

    سخن پایانی

    یادداشت سردبیر: همان طور که در این مطلب خواندیم انتقال و انتقال متقابل مسئله‌ی حساسی در رابطه درمانی است. پس به عنوان درمانگر و همچنین به عنوان مراجع باید به نکات ویژه‌ای برای حفظ ارتباط درمانی حتی در فضای مجازی توجه داشته باشیم. به همین منظور مطلبی با عنوان «راهنمای اصول اخلاقی درمانگران در فضای مجازی» تنظیم کرده‌ایم که نکات مهمی برای مراجعان و درمانگران را مطرح می‌کند.

    همچنین اگر درمانگر تحلیلی هستید یا در آینده قصد دارید بشوید، فارغ از مسئله‌ی آموزش لازم است در همین رویکرد به اندازه‌ی قابل قبولی روند درمان را طی کرده باشید. همچنین پس از آموزش و دریافت درمان، در ابتدای فعالیت به عنوان درمانگر تحت نظر سوپرویژن کار می‌کنید. این روند آموزشی چندجانبه، در دوره‌ی تجربه‌ی بالینی در مدرسه تجربه زندگی به دقت طراحی شده است. برای اطلاعات بیشتر و اپلای می‌توانید وارد این صفحه شوید.

    منابع:

    مبانی روان درمانی روانپویشی دراز مدت

    نوشته: دکتر گلن ا گابار

    رواندرمانی معطوف به انتقال برای اختلال شخصیت مرزی

    نوشته: اوتو ف. گرنبرگ و همکارانش

     

  • تولد عاملیت در فضای بین مادر و نوزاد

    تولد عاملیت در فضای بین مادر و نوزاد

    اگر تجربه‌ی مادر شدن را داشته اید، به خاطر دارید که اولین باری که مادر شدید چه حسی داشتید؟ آیا نیاز به یادگیری مادری داشتید یا مادری غریزی است؟ چقدر به تجربیات کودکی خودتان از مادرتان اعتماد داشتید؟ شاید دوست داشتید مادری شبیه مادر خودتان باشید یا برعکس، دوست نداشتید مادر خودتان را تکرار کنید.

     با مجله تجربه زندگی همراه باشید.

    عاملیت به چه معنی است؟

    آگاهی به اراده ی شخصی، اهمیت ذهن ، دیده و فهمیده شدن باعث شکوفایی انسان می‌شود. این تجربه یعنی «عاملیت شخصی» در مراحلی از زندگی انسان مثل آسیب پذیری، شکوفا شدن، تغییرات زندگی و شکل گیری و تغییر شخصیت مثل تجربه‌ی مادر شدن بسیار مهم است.

    روانکاو معروف دکتر دن اِسترن در کتاب «تولد یک مادر» بر اهمیت احتمال تغییرات ذهنی-شخصیتی، آسیب پذیری شدت یافته و نیاز به تأیید و دوست داشته شدن تاکید می‌کند.

    تضاد در تجربیات مادر بودن

    با توجه به تغییرات فیزیولوژیکی، هورمونی و روانی و آینده‌ی نامعلوم پیش رو، مادر آسیب پذیر و به دنبال راهنما است. در ذهنش دو تصویر می‌بیند: ارواح در مهد کودک که سمبل زمانی است که حس ترس و عدم دوست داشته شدن را تجربه کرده‌ یا تصویر فرشتگان در مهد کودک که یادآور زمانی است که دوست داشته شده، دیده شده و اهمیت داشته است. در نهایت مادر یا در تلاش برای تکرار آن تجربه و یا تصحیح آن نوع والد و حتی جلوگیری از تکرار آن است.

    این تصاویر با توصیه های دریافتی از اجتماع، فرهنگ و تاریخ تلاقی می‌کند. توصیه هایی در تضاد با هم: برای نگهداری از یک بچه یک لشکر آدم نیاز است! در حالی که مادر باید همه ی کارهای کودکش را به تنهایی با لبخندی بر لب انجام دهد! یا زیاد به بچه حساس نباش! زیاد دلسوزی نکن! اما محدودیت هایی هم لازم است تا بچه زیاد آزاد نباشد! مثال‌های در تضاد دیگر در مکالمات بین مادران شامل مادر کارمند یا مادر خانه دار، تنها خوابیدن بچه یا کنار والد خوابیدن، شیردهی مادر یا شیردهی با شیشه شیر… این توصیه‌ها نه تنها اجازه‌ی رجوع به ذهن خودش را به مادر نمی‌دهند، بلکه او را از هماهنگی با ذهن کودکش هم دور می‌کنند.

    واقعیت مادر بودن

    در اشتراک گذاری «واقعیت مادر بودن» و واضح کردن «مادر کامل مقدس» یک حرکت آنی اتفاق می‌افتد. در مرکز این مفهوم مادر بودن واقعی با تمام انحرافات و کمبود هایش، مفهوم اختیار شخصی مادر و کودک وجود دارد.

    مادر در ارتباط با کودکش مادر است. او نیاز های خودش را برای کودک  و به همان اندازه امیال، افکار و احساساتی راجع به کودک دارد. به همان صورت، کودک هم از همان ابتدا ذهنیت خودش را دارد. انکار این مسئله کودک را به یک حباب محض تبدیل می‌کند و همچنین باعث می‌شود مادر خود را موجودی نامرئی حس کند.

    احتمال اینکه یک مادر حس مادری را به یک روش خاص حس کند کم است. به احتمال زیاد او احساسات سریعا در حال تغییر را در پاسخ به نمودار تغییرات کودکش تجربه می‌کند. به احتمال زیاد مادر عشق و نفرت، قدرتمندی و ضعف، هیجان و رنجش، امید و ناامیدی، حیات و تهی شدن کامل را در دقایق مختلفی تجربه می‌کند.

    روانکاو معروف، جاناتان سلاوین اینطور اظهار می‌دارد که  عاملیت شخصی در کنار سایر عوامل مثل معلمان، تراپیست‌ها، پزشکان، دوستان و اعضای خانواده شکل می‌گیرد: کسانی که هنگام ناامیدی به ما امید می‌دهند، هنگام شک به خود ما را می‌پذیرند. متقابلا زمانی که دیگران ما را به عنوان موجودی بی‌همتا، جدا و توانا تایید نمی‌کنند عاملیت ما به خطر می‌افتد.

    به طرز زیبایی تنها کسی که می‌تواند در شناخت این توانایی ها و استعدادها به مادر کمک کند اغلب خود کودک اوست. جسیکا بنجامین، روانکاو، بر اهمیت مذاکرات دو نفره عاملیت بین مادر و فرزندش تأکید می کند. کودک مشتاق و نیازمند به رسمیت شناخته شدن توسط مادر است تا شکوفا شود. مادر نیز نیازمند تایید دیگران و مهمتر از آن تایید کودکش است تا شخصیت مادری اش حمایت شود.

     

     

    تحقیقات بئاتریس بیب و همکارانش بر روی تغییرات لحظه‌ای بین مادر و کودک نشانگر  تبادلی دائمی از افکار و احساسات بین مادر و کودک است. از طریق همین گفتگوهای احساسی نوبتی مثل کلام، حرکات صورت و زبان بدن عاملیت برای  مادر و کودک تحقق می‌یابد.

    تجربه‌ی ذهنی مادر از یک مادر موثر و واقعی از طریق تعامل با کودک متولد می‌شود و به همان صورت حس کودک از خود به عنوان یک شخص مجزا و توانای کامل.

    پاسخ‌هایی که یک مادر در کتب راهنما، وبلاگ ها و دیگران جستجو می‌کند اغلب در رابطه و هماهنگی بین خودش و کودکش وجود دارد. اگر مادر و کودک اجازه داشته باشند، قدردانی شوند، دیده شوند، دارای اهمیت باشند، حس زنده بودن را در خودشان پیدا می‌کنند.

    سخن پایانی

    پس از خواندن این مقاله چه حسی نسبت به خودتان دارید؟ اگر مادر شده‌اید، آیا شما هم تجربیات کودکی خود از مادرتان را تکرار کرده‌اید یا از آن خودداری کرده‌اید؟ شاید شما این آگاهی را داشته اید که مادر بودن تجربه‌ای نو است و در ارتباط با کودک خود آن را پرورش داده‌اید. اگر هنوز مادر نشده‌اید پس می توانید آمادگی های لازم را برای این تجربه‌ی جدید کسب کنید و بدون ترس از مادر ناکافی بودن قدم در راه مادر بودن بگذارید. نگران نباشید! هیچ کس نمی‌تواند ادعا کند مادر کاملی است.

    یادداشت سردبیر: اگر احساساتی که هم اکنون تجربه می‌کنید بیش از تحملتان است و چیزی در این فرآیند وجود داشته که نتوانستید آن را بپذیرید، حتما از یک درمانگر متخصص کمک بگیرید. البته گروه درمانی با راهبری رواندرمانگر نیز می‌تواند در این مسیر به شما کمک کند. در صورت تمایل به شروع درمان فردی یا گروه درمانی به شماره واتساپ کلینیک تجربه زندگی (989031492837) پیام دهید.

  • معرفی و بررسی روانشناختی سریال The Undoing

    معرفی و بررسی روانشناختی سریال The Undoing

    این سریال صرفا به پرداخت داستانِ قتلی رازآمیز و یافتن قاتل نمی‌پردازد، بلکه ما را به تدریج درگیر جزئیات پرمعنا و پنهان شخصیت‌های خود می‌کند. با مجله تجربه زندگی همراه باشید.

    سریال the undoing

    داستان سریال بر روی تراپیست موفقی به نام گریس (نیکول کدمن)، همسرش جاناتان (گرانت) و پسرش (نوآ جوپ) تمرکز کرده است. زندگی گریس همانطوری است که همیشه برای خودش تصور می‌کرد. یک تراپیست موفق که اولین کتاب در دست انتشارش هم به زودی منتشر می‌شود. اما در پی اتفاقاتی که می‌افتد، گریس متوجه می‌شود که همسرش زندگی مخفیانه‌ای دارد که احتمالاً به یک قتل وحشتناک مرتبط می‌شود.

    والدین خانواده فریزر شغل‌هایی پردرآمد دارند؛ گریس تراپیست مشهوری است که به‌تازگی اولین کتاب خود را منتشر کرده. جاناتان هم با دکترای سرطان‌شناسی در حوزه کودکان کار می‌کند. با این حال، زندگی شهری آن‌ها خوش و خرم در جریان است و کار پرمشغله آنها تأثیری روی ازدواج و پرورش تنها کودکشان نگذاشته است. تماشای این زندگی قطعاً حسادت شما را برخواهد انگیخت اما به نظر می‌رسد چیزی در ظاهر پیداست، آرامش قبل از طوفان است.

    تنها ایرادی که می‌توان به این خانواده گرفت، انزوای اجتماعی آنهاست. این مسئله در مدرسه تیزهوشان هنری نمود پیدا می‌کند. گریس عضو شورای والدین قدرتمند مدرسه است اما پس از مدتی متوجه می‌شویم که اگرچه پدر او (با بازی دونالد ساترلند) یکی از اهداکنندگان بزرگ کمک‌های مالی به مدرسه است ولی گریس نمی‌خواهد از موقعیت و ثروت پدرش بهره‌ای ببرد. او در عوض سعی دارد حس امنیت و اقتدار شخصی را از زندگی شغلی خودش بدست آورد.

     

     

    اولین مراجع او زنی است که در مورد همسرش این‌طور گلایه می‌کند: «شوهرم گاهی وقتا دوست‌داشتنیه و بهم توجه می‌کنه اما یهو تبدیل میشه به یه مرد خشن که همش بهم توهین می‌کنه.» در قرار ملاقات دوم، زوجی برای حل مشکل شک و تردید در مورد خیانت یکدیگر پیش گریس آمده‌اند. او آنها را این‌طور راهنمایی می‌کند: «بخشی از هیجان خیانت به همسر از اینجا نشأت می‌گیره که این مسئله در سایه رابطه اصلی رخ می‌ده.»

    حباب زندگی خانواده فریزر با مرگ زنی به نام النا آلوز (با بازی ماتیلده د آنجلیس) می‌ترکد. ماجرا از زمانی آغاز می‌شود که گریس به والدین مدرسه کمک می‌کند تا یک حراجی راه بیاندازند و همین اتفاق باعث آشنایی او با النا می‌شود. النا نسبت به دیگر زنان شورا جوان‌تر است. او مزایای اجتماعی و قدرت مادی آنها را ندارد اما با این حال، زیبا و جذاب است.

    زمانی که النا می‌خواست نوزادش را پیش چشم مادران دیگر شیر دهد، آنها از این حرکت حس بدی پیدا کردند. اگرچه به نظر می‌رسید این کار برای جلب‌توجه نیست اما درادامه می‌بینیم که او رفتارهای عجیبی دارد. آشنایی گریس با النا تازه در حال شکل گرفتن بود که یک روز بعد، جنازه او را پیدا می‌کنند. پلیس اعلام می‌کند که النا به قتل رسیده و شوهرش یکی از مظنونین است. گریس از این اتفاق شوکه شده و سعی دارد با شوهرش (جاناتان)، که ظاهراً برای شرکت در یک همایش به شهری دیگر رفته، ارتباط برقرار کند. اما موبایل جاناتان در خانه جا مانده و گریس ناتوان از صحبت با او، لحظه به لحظه آشفته‌تر می‌شود.

    اوقاتی که او با النا سپری کرده مدام در ذهن گریس تداعی می‌شوند و این توهمات او را همچون یک بیمار به پارانویا دچار کرده است. اتفاقات چند روز اخیر باعث شده تا این فکر در ذهن گریس شکل بگیرد که ما هرگز نمی‌توانیم نزدیک‌ترین افراد به خود را بشناسیم؛ حتی اگر یک درمانگر حرفه‌ای در تجزیه و تحلیل رفتار انسان‌ها باشیم.

    بررسی روانشناختی سریال The Undoing

    در ابتدا بهتر است کمی با اصطلاح مکانیسم های دفاعی روانی آشنا شوید. مکانیسم دفاعی روانی روشی است که انسان برای مواجه نشدن با موضوعات پریشان کننده و اضطراب زا در پیش می‌گیرد تا از اضطراب اجتناب کند. مکانیسم دفاعی انواع مختلفی دارد و یکی از مکانیسم های دفاعی که فروید مطرح کرده‌است «Undoing» است. آندویینگ در فارسی به باطل سازی، نادیده گرفتن، ابطال، خنثی سازی و عمل زدایی ترجمه شده‌است.

    آندویینگ «Undoing» چیست؟

    آندویینگ به عنوان یک مکانیسم دفاعی سعی دارد عواقب یک تجربه و هم خود آن تجربه را محو کند. در نتیجه، آنچه روی داده‌است مانند یک معجزه، به چیزی تبدیل می شود که «هرگز روی نداده‌است».

    اما آندویینگ فقط اعمال  را در بر نمی‌گیرد. وقتی کسی می‌گوید «چند سال است مریض نشده‌ام» یا «تا حالا خانه­‌ی ما دزد نیامده‌است» و بلافاصله به یک تخته چند ضربه می‌زند و می‌گوید «بزنم به تخته» ، در واقع می‌خواهد تفکری را که بیش از حد مطمئن بوده‌ است را آندو کند. او که ابتدا به سلامت خود غرّه شده ‌است، بلافاصله به یاد می‌آورد که ممکن است مریض شود.

    طی همین فرایند، گاهی فرد کاری انجام می‌دهد که به دیگران ضرر می‌رساند. او برای آندو کردن ضرر، در جهت کمک به آن افراد تلاش مضاعف می‌کند یا با انجام دادن کارهای مثبت دیگری می‌خواهد تاثیر کارهای ناشایست خود را خنثی کند.

    شوهری که با زنش دعوای مفصلی کرده‌است ناگهان او را غرق هدایا می‌کند، تاجری که کلاه برداری می‌کند اعانه­‌های هنگفتی به موسسات خیریه می‌دهد، یا مادر خودخواهی که چند روز بچه اش را تنها گذاشته‌است برای او اسباب بازی­‌های گران‌قیمت می‌خرد.

     

     

    یک مثال دیگر از آندوئینگ در بیماران جسمی دیده می‌شود، به این ترتیب که بیمار فکر می‌کند که با انجام دادن رفتارهای «درست» می‌تواند نتایجی را که در اثر رفتارهای «نادرست» روی داده‌اند پاک کند. برای مثال؛ کسی که در نتیجه ی استعمال مواد مخدر با سرنگهای آلوده، به بیماری کشنده‌ی ایدز مبتلا شده‌است، تصمیم می‌گیرد از مصرف مواد مخدر دست بردارد و شروع به ورزش و خوردن غذاهای سالم کند.

    توجه داشته باشید که همه این کارها در سطح ناهشیار انجام می‌شود. یعنی این افراد از علت کارهای خود آگاه نیستند.

    اگر شخص از انگیزه و علت خرید هدیه‌ی گران‌بها بعد از دعوای مفصل شب قبل، آگاه باشد و بداند چرا این کار را کرده‌است، آن را از لحاظ تکینکی نمی‌توانیم  Undoing بنامیم. اما اگر فرد از احساس گناه، عذاب وجدان یا شرمندگی خود آگاه نباشد و در نتیجه، به‌طور خودآگاه یا هشیارانه نتواند بر تمایل خود به از بین بردن آن کنترل داشته باشد، آنگاه می‌توان از اصطلاح آندوئینگ استفاده کرد. در حقیقت در Undoing، فعل یا عواقب آن طوری از بین می‌روند که انگار هرگز روی نداده‌اند. (در ادامه خطر لو رفتن داستان وجود دارد)

    در سکانسی از این فیلم میبینیم که گریس با پدرش از خاطرات قدیم صحبت می­کنند. گریس رابطه ی خوب پدر و مادرش را یادآوری می‌کند اما پدرش به او می­گوید که این همه‌ی ماجرا نیست، من بارها به مادرت خیانت ­کردم و آن هدایا و جواهرات گرانبهایی که برایش می‌خریدم، در حقیقت برای رهایی از احساسات ناخوشایند من بود.

    در شخصیت «جاناتان» می‌بینیم که انگار هیچ‌گونه حس همدلی ندارد. او قادر به درک احساسات و خواسته‌های دیگران نیست و اهمیتی به آن‌ها نمی‌دهد. همانطور که در سکانسی که گریس با مادر جاناتان بصورت تصویری تماس گرفته اند، مادر جاناتان به این موضوع اشاره می­کند که سالها پیش بعد از تصادف خواهر کوچک جاناتان و کشته شدن او، جاناتان هرگز اظهار پشیمانی نکرد و هیچ گونه حس اندوهی از خود نشان نداد.

    همچنین با وجود اینکه جاناتان به ظاهر عاشق همسر و فرزند خود است اما وارد رابطه ای پنهانی با زنی به نام النا آلوز (مادر پسری که تحت مداوای جاناتان است) می شود و زمانی که زن بر اثر خوخواهی و رابطه ی نامحکم در زندگی زناشویی خود، می­خواهد برای نگه داشتن جاناتان به زندگی او نزدیک شود، جاناتان او را به طرز وحشتناکی می‌کشد و هرگز احساس ندامت و پشیمانی نمی کند؛ به نحوی که تا پایان سریال بیننده متوجه قاتل بودن او نمی شود.

    درباره‌­ی سریال The Undoing

    این مینی سریال یک مجموعه کوتاه آمریکایی 6 قسمتی در ژانر معمایی، جنایی، روان‌شناختی است. به کارگردانی سوزان بیر و نویسندگی دیوید ای کلی است.

     

     

    مینی سریال The Undoing از کتابی به نام تو باید می‌دانستی (You Should Have Known ) نوشته جین هنف کورتیلز از انتشارات گرند سنترال، الهام گرفته شده است. محبوبیت این کتاب در سراسر دنیا تا حدی بوده که به ۱۸ زبان زنده ترجمه و چاپ شده است.

    بازیگران سریال The Undoing  نیکول کیدمن در نقش گریس فریزر، هیو گرانت در نقش جاناتان فریزر، نوآ جوپ در نقش هنری فریزر، دونالد ساترلند در نقش فرانکلین راینهارت هستند

    سخن پایانی

    یادداشت سردبیر: این سریال در IMdb  امتیاز 7.4 از 10 را دارد. بسیاری از مخاطبان سریال آن را دوست داشتند اما افراد دیگری هم به آن علاقه‌ای نشان نداند. اگر این سریال را دیده‌اید در بخش دیدگاه نظر خود را با ما به اشتراک بگذارید.

    اگر به سریال‌هایی علاقه دارید که فضای درمانی و روانشناسانه و روانکاوانه داشته باشند، پیشنهاد می‌کنم به یادداشت معرفی سریال This is Us سر بزنید.

  • آزادی اگزیستانسیال

    آزادی اگزیستانسیال

    آزادی اگزیستانسیال به معنی آن آزادی فردی و استقلالی است که شخص بنا بر وجود خود به عنوان یک انسان، دارد. همان آزادی که بسیاری اوقات به آن نیازمندیم ولی در همان حال از آن می‌گریزیم.

    با مجله تجربه زندگی همراه باشید تا در ادامه به مفهوم آزادی اگزیستانسیال بیشتر بپردازیم.

    «بیمار امروز بیش از آنکه لازم باشد با غرایز سرکوب شده‌اش روبرو شود، باید با آزادی‌اش کنار بیاید.»

    آزادی اگزیستانسیال

     دکتر اروین یالوم در تجارب بالینی خود بیان می کند: «اغلب نخستین جلسه مشاوره‌ی هر بیمار را درحالی به پایان می‌برم که از مشکل او هیچ تصویر بالینی مشخصی ندارم. این واقعیت را درنظر  می‌گیرم که بیمار نتوانسته مشکلش را به عنوان یک مشکل مشخص تشریح کند. بیمار از مواردی مانند اینکه در زندگی‌اش چیزی کم است، از احساساتش فاصله گرفته، احساس خلاء می‌کند، به چیزی شوق و رغبت ندارد و یا احساس بی‌هدفی و سرگردانی ، شکایت می‌کند.»

    به تعبیر یالوم تحلیل رفتن اصول و قوانین اجتماعی و روانشناختی تعیین کننده ساختارهای زندگی، ما را بیش از پیش با آزادی‌مان مواجه کرده است.

    برای نمونه موقعیت زیر را تصور کنید:

    «خیلی دوست دارم خودم باشم و چیزهایی که دوست دارم رو خودم انتخاب کنم، حتی آدم‌هایی که دوست دارم رو…

    امّا همیشه یه چیزی مانع شده، یه کسایی نذاشتن از اول و هنوز هم با اینکه اونا نیستن امّا انگار بازم دارن مجال رو از من می‌گیرن، من اختیاری از خودم ندارم و این لعنتی‌ترین بخش زندگی منه!!!…

    آخرین بار تمام وجودم کسیو خواست امّا بازم نتونستم پیش خودم نگهش دارم… اون رفت انگار من راحت‌تر شدم، حداقل از استرس اینکه هست و نمی‌تونم کاری کنم خلاص شدم؛ به من گفت امیدوارم روزی ترس‌هات بذارن تو اون طوری که دوست داری زندگی کنی … . اون تنها کسی بود که منو فهمید، گذاشت من آزاد باشم. امّا هیولای ترس این بارم اومد جلو و اونو ازم گرفت… اون نمی‌دونست منو همین آزادی که در تمناش همیشه بودم رو در واقع اصلاً… .

      امّا این دفعه دیگه نه… منم که بهش بیشتر نیاز دارم! عبور از ترس‌هام درست مثل عبور از سیم خاردار می‌مونه… امّا دلم می‌خواد برم حتی اگه لباسام پاره شه… رسیدن به دنیایی که من توش آزادم… ولی خب مسئولیتش سنگینه، آزادی رو می‌گم… .فکر کنم بمونم سرجام بهتره، حالا همینجایی که هستم خیلی هم سخت نیست، دوستش ندارم این موقعیت رو امّا خب بدم نیست… .

    آه من هیچوقت لیاقت اون چیزهایی که می‌خواستم رو نداشتم…»

    این نمونه‌ای از تعارض دائمی اضطراب آزادی و عدم مسئولیت پذیری است که در نهایت به خشم از خود و دیگری منجر می شود.

    به راستی چرا ما همان قدر که مشتاق آزادی هستیم، از آن گریزانیم؟

    اگر قانون مشخصی نداشته و مجبور به انجام کاری نباشیم، در این صورت آزاد هستیم مطابق انتخاب خودمان عمل کنیم. گویی همانند مثال بالا، هنگامیکه که هیچ عاملی بیرون از ما یعنی خانواده، اجتماع و … نیست که به ما فشار بیاورد، بیش از هر زمان دیگری به تجربه‌ی واقعیت‌های اگزیستانسیال زندگی نزدیک شده‌ایم (انتخاب و آزادی، تنهایی، بی‌معنایی)، اما آمادگی لازم برای تاب آوردن این شرایط را نداریم.

    اضطراب برای رها شدن غوغا به پا کرده و در هر دو سطح فردی و اجتماعی، شوریده‌وار در جستجوی جان پناهی هستیم تا خود را از آزادی در امان بداریم. بسیار جالب است که بدانیم، اینجا نیز پای مکانیسم‌های دفاعی روانی در میان است که ما را در برابر آگاهی از مسئولیت محافظت می‌کند. که شایع‌ترین این دفاع‌ها، اجبارگری، جا به جایی مسئولیت و انداختن آن گردن دیگران، انکار مسئولیت (قربانی بی‌گناه، از دست‌دادن کنترل)، دوری از رفتار خودمختار و ناهنجاری در تصمیم‌گیری است.

    از دیدگاه روان‌درمانی اگزیستانسیال که مورد بحث حاضر است افراد با آنکه از پرداخت هزینه اضطراب اگزیستانسیال که همراه آگاهی از مسئولیت است شانه خالی می‌کنند، ممکن است همانطور که سلیگمن ادعا می‌کند به جبرگرایی و افسردگی دچار شوند.

    مسئولیت پذیری و آزادی اگزیستانسیال

    اینکه ما در عدم پذیرش مسئولیت چه اندازه نقش خودمان را ببینیم (کانون کنترل درونی) و یا آن را تا چه اندازه به چیزی بیرون از خودمان نسبت دهیم (کانون کنترل بیرونی) تا حدود زیادی به محیط خانوادگی و حتی ترتیب تولد بستگی دارد. محیطی یکپارچه، گرم، مهربان، و پاسخگو پیش درآمد ایجاد کانون کنترل درونی است. در حالیکه محیط ناهماهنگ، غیرقابل پیش‌بینی و نسبتاً نامطلوب و ناسازگار (که در طبقه فرهنگی–اجتماعی پایین شایع‌تر است) احساس درماندگی و کانون کنترل بیرونی را برای فرد فراهم می‌آورد. ترتیب تولد نیز در مورد مؤثر است؛ فرزندان اول بیشتر کانون کنترل درونی ‌دارند. (احتمالاً به دلیل اینکه مسئولیت بعضی کارهای خانه بر عهده‌شان گذاشته می‌شود مانند مسئولیت نگهداری از خواهر و برادر کوچکتر)

    نوع تفکر ما و اعتقادی که پذیرفته‌ایم نیز در پذیرش مسئولیت آنچه از زندگی می‌خواهیم و آنچه زندگی به ما تحمیل می‌کند، نقش دارد.

    آنچه در روان‌درمانی وجودی به دنبالش هستیم، تمرکز بر کانون کنترل درونی بیمار و مواجه او با اضطراب ناشی از آزاد بودن و اختیار داشتن و پذیرش تنهایی وجودی خویش است. چرا که بیمار هر لحظه با این واقعیت مواجه است که خودش به تنهایی مسئول انتخاب خویش است. این بسیار اضطراب‌آور است. از منظر دکتر اروین یالوم، آزادی بر دو پایه استوار است: تنهایی و مسئولیت‌پذیری. با این وجود ایشان معتقد است که میزان مشخصی از ایگو لازم است تا فرد با موقعیت اگزیستانسیال خویش و اضطراب لازم با آن روبرو شود.

    هر یک از ما به وجود آورنده تجربیاتمان هستیم و مسئول هر آنچه که در طی این تجربه‌ها برای ما پیش می‌آید. آنچه بیمار در جلسه درمان به آن می‌رسد این است که: «واقعیت ارزشمند تجربه اوست و او تنها آفریننده‌ی تجربه‌ خویش است.»

    در روان‌درمانی اگزیستانسیال چه اتفاقی می‌افتد؟

    هدف روان‌درمانی تحول و تعادل است. برای اینکه فرد متحول شود، ابتدا باید مسئولیت بپذیرد (باید خود را به انجام عمل متعهد کند). واژه مسئولیت، به معنای توانایی پاسخ گویی است. پس تحول درمانی باید خود را در عمل نشان دهد، نه در دانستن، قصد کردن یا خیال پردازی.

     

     

    در طی درمان اگزیستانسیال، بیمار با مسأله اراده مواجه می شود. یعنی پس از اینکه آگاهی پیدا کرد که خودش مسئول ناهماهنگی پیش آمده در نظام زندگی خود است؛ اراده خویش را برای تحول به کار می‌گیرد.

    امّا این سطحی‌ترین لایه است و لایه‌ی نازکی از این سطح  را خواستن می‌سازد. عمل مسئولانه با آرزو آغاز می‌شود. انسان فقط زمانی می‌تواند برای خود عمل کند، که به آرزوهایش دسترسی داشته باشد. اگر این دسترسی امکان پذیر نباشد و فرد نتواند آرزو کند، قادر نیست خود را به آینده برساند و تصمیم مسئولانه فرد، گویی مرده به دنیا می‌آید. پس از اینکه آرزو واقعیت یافت، فرایند خواستن دست به کار می‌شود و در نهایت به عمل تبدیل می‌گردد.

    بنابراین درمانگر به بیمار کمک می‌کند درک کند نه تنها مسئول موقعیت خودش است، بلکه تنها مسئول این وضعیت نیز هست. به بیان دیگر، کسی نمی‌تواند دنیای دیگری را برای او تغییر دهد. اگر کسی می‌خواهد تغییر کند، باید خودش فعالانه متحول شود. درمانگر اگزیستانسیال در این مورد صبورانه در کنار بیمار است.

    پژوهشگران دریافته‌اند اغلب بیماران در طی درمان مسئولیت‌پذیری را انتخاب می‌‌کنند؛ اینکه: «در نهایت مسئولیت شیوه‌ی زندگی‌ام بر عهده‌ی خودم است.» نتایج یک پژوهش از بیمارانی که نتایج مثبت از جلسات روان‌درمانی خود بدست آورده بودند، نشان داد که مقوله‌ی اگزیستانسیال رتبه‌ی پنجم از نظر اهمیت در موارد شصت گانه‌ای بوده که بیماران درمان گرفته به آن توجه نشان داده‌اند.

    بیماری که روان‌درمانی موفقی را پشت سر می‌گذارد، آگاهی بیشتری نسبت به مسئولیت شخصی‌اش پیدا می‌کند.

    درمانگران اگزیستانسیال در مقایسه با درمانگران مکاتب دیگر، کمتر روی گذشته فرد تمرکز می‌کنند و بیشتر بر آینده، تصمیم‌های فراخوانده شده و اهدافی که در پیش رو بیمار گسترده‌اند، متمرکز می‌شوند.

    و در آخر اینکه نتیجه درمان اثر بخش ، فقط این نیست که بیمار درباره ارتباط و صمیمیت مواردی را بیاموزد و بفهمد از ارتباط با دیگران چه چیزی بدست می‌آورد، بلکه علاوه بر آن محدودیت‌های ارتباط را هم می‌آموزد. به این معنا که فرد از ارتباط با دیگران– چه در درمان و چه در زندگی– چه چیزهایی بدست نمی‌آورد.

    امّا فرد در فرایند مسئولیت‌پذیری با چه محدودیت‌هایی رو به رو می‌شود؟

    آلبرت بندورا معتقد بود اگرچه همه انسان‌ها محیط بالقوه یکسانی دارند اما هر کدام عملاً محیط خویش را تحت نظارت خود قرار می دهند. در واقع می‌توان گفت رفتار فرد بر محیطش اثر می‌گذارد.

    از دیدگاه بندورا بین افرادی که مستعد به گرفتاری هستند، به دلیل رفتار های نادرستشان با افرادی که بهترین تعامل را با محیط اطرافشان برقرار می‌کنند، تفاوت وجود دارد؛ از این جنبه که هرکدام محیط پیرامونی خود را می‌آفرینند که به نوبه خود بر رفتار بعدی آن ها تأثیر می‌گذارد. محیط و رفتار دارای همبستگی متقابل هستند.

    محیط‌ها از پیش تعیین شده نیستند بلکه مانند رفتار دارای علت هستند.

    اینکه ما نسبت به موقعیتی که در آن قرار گرفته‌ایم چه واکنشی نشان دهیم و یا به عبارت دیگر چه نوع منشی را نشان دهیم کاملاً در اختیار ما قرار دارد. در درمان اگزیستانسیال ما به عنوان بیمار، در حل معمای انسان بودن خود نقش ایفا می‌کنیم.

     

     

    موقعیت‌ها محدود کننده هستند و عواملی چون محیط و تصادف های زندگی در گسترش آزادی انسان نقش دارند.

    رابطه بین محیط و آزادی فردی فوق العاده پیچیده است و کاملاً به نوع نگرش و در نهایت منشی بستگی دارد که فرد نسبت به موقعیت خود پیش گرفته است. همان گونه که بندورا عنوان کرده، رابطه‌ی دوسویه ای که میان رفتار و محیط وجود دارد.

    به قول ژان پل سارتر  همه ما با بد اقبالی‌های طبیعی مواجه هستیم که زندگی مان را تحت تأثیر قرار می‌دهند، مهم این است که بپذیریم این بداقبالی‌های طبیعی که بیرون از ما رخ می دهند، به هیچ وجه به معنای انتخاب موضع منفعل نسبت به محیط بیرونی نیست بلکه «پذیرش کامل مسئولیت، به این معنا است که فرد به دنیا اهمیت می دهد و در عین حال این آزادی و مسئولیت را دارد ؛ که در صورت امکان، در محیط بیرونی خویش  تغییر ایجاد کند.در حقیقت می توان گفت وظیفه مهم او شناسایی ضریب حقیقی بداقبالی خود است. در این مقوله وظیفه درمان، کمک به بیمار برای درک و پذیرش چیزهایی است که قادر به تغییر آن نیست.»

    مطلب پیشنهادی: تنهایی اگزیستانسیال

    منبع

    با اقتباس از کتاب روان‌درمانی اگزیستانسیال نوشته دکتر اروین دی یالوم

  • تداعی آزاد در روانکاوی و روان درمانی

    تداعی آزاد در روانکاوی و روان درمانی

    زمانی که روانکاوی هنوز اسم نداشت و فروید به عنوان روش درمانی جدیدش آن را مطالعه می‌کرد، فهمید هیپنوتیزم نمی‌تواند راهی مناسب برای درمان باشد. پس تداعی آزاد را به عنوان راهی برای دسترسی به عناصر مورد نیاز ناخودآگاه برای روش درمانی خود پیدا کرد و به کار برد. در این مطلب از مجله تجربه زندگی درباره تداعی آزاد صحبت می‌کنیم.

    تداعی آزاد

    تداعی آزاد (free association) یکی از تکنیک‌های پایه‌ای روانکاوی به شمار می‌رود؛ به این صورت که مراجع در اتاق درمان تشویق می‌شود هر آنچه را که به ذهنش خطور می‌کند و در لحظه در ذهنش می‌گذرد به زبان آورد و هیچ‌گونه کنترلی بر افکاری که تبدیل به کلام شده و بر زبان جاری می‌شود اعمال نکند.

    تداعی آزاد چیست؟

    این عمل در واقع نوعی جلوگیری در مقابل هرگونه خودسانسوری به شمار می‌رود و حرکتی از سطح خودآگاه به سمت ناخودآگاه و به آگاهی آوردن آنچه برای مدت‌های زیادی سرکوب شده و از حیطه آگاهی بیرون رفته است به شمار می‌رود. برای این امر لازم است مراجع بتواند تمام افکار خود را بدون داشتن نگرانی از شرم‌آور، ترسناک، بی‌اهمیت، بی‌ربط و یا دردناک بودن آن‌ها بر زبان جاری کرده و از آن‌ها صحبت کند.

    این افکار ممکن است حتی هیچ سیر خطی را طی نکنند و حتی در ظاهر به یکدیگر مرتبط هم نباشند. مراجع نباید فکر کند اگر صحبتی بیهوده و بی‌ربط یا بی‌شرمانه است نباید آن را بگوید چرا که اگر این کار را کند از مسیر منحرف شده و تداعی را مختل می‌کند.فروید در این باره می‌گوید اسیر این وسوسه‌ها نشوید.

    کاربرد تداعی آزاد در روانکاوی کلاسیک

    این تئوری بیان می‌کند که هر آنچه شما می‌گویید و انجام می‌دهید قابل توجه است زیرا بر اساس تجربیات قبلی و انگیزه‌های غریزی شما اعم از اینکه آگاهانه علم به وجود آن‌ها دارید یا نه مبتنی است. بسیاری از افکار و اعمال ما توسط ناخودآگاه ما تعیین می‌شوند که عمدتاً در اوایل کودکی و  ۷ سال اول زندگی شکل می‌گیرند.

     برای درک بهتر کارکرد تداعی آزاد بهتر است با مثالی که فروید برای اهمیت تداعی آزاد آورده است، همراه شویم.

    مثال تداعی آزاد

    مثل اینکه شما مسافری هستید که کنار پنجره کالسکه راه‌آهن نشسته‌اید و برای شخصی که در داخل کالسکه است، مناظر گوناگونی را که در خارج از کالسکه می‌بینید، توصیف می‌کنید. سرانجام، هرگز فراموش نکنید که قول داده‌اید کاملاً صادق باشید و هرگز چیزی را کنار نگذارید زیرا به هر دلیلی گفتن آن ناخوشایند است.

    البته تداعی آزاد به معنی نفی کردن اراده نیست در واقع از انتخاب و گزینش برای بیان افکار جلوگیری می‌شود و به‌نوعی این عمل رها کردن افسار جریان افکار از اندیشه خودآگاه و سپردن آن به نیات ناخودآگاه است. آن‌گونه که از فروید نقل شده است «شما گفته‌های خود را خلق نمی‌کنید بلکه آن‌ها را کشف می‌کنید.»

    پیدایش تداعی آزاد

    پیدایش و توسعه تداعی آزاد به سال‌های 1892 تا 1898 برمی‌گردد، به زمانی که فروید از هیپنوتیزم و درمان موقتی‌اش دلسرد شده بود. همانطور که در کتاب مطالعاتی در باب هیستری به آن اشاره شده است، فروید با تمرکز بر یافتن آنچه سبب آسیب شده به تداعی آزاد و صحبت کردن بدون اندیشه رسیده است. فروید از قاعده تداعی آزاد برای تحلیل رؤیاها نیز بهره برده است.

     

     

    مقاومت در تداعی آزاد

    تداعیِ مطلقاً آزاد ممکن نیست و نباید این عمل را ساده و آسان دانست. تداعی آزاد بیشتر قانونی ایدئال است چراکه انسان همیشه در تلاش است رشته کلام را از دست ندهد یا سخنانی بی‌ربط بر زبان نیاورد و هرچقدر هم که تلاش کند کاملاً آزادانه تداعی کند گاهی دچار کنترل شده و یا توقف می‌کند که خود این توقف و سد شدن یا blocking که در واقع نوعی مقاومت ناخودآگاه محسوب می‌شود در جلسات درمان مورد بحث قرار می‌گیرد. فروید عقیده داشت که علت سد شدن یا مقاومت این است که کنترل ناهشیار بر موضوعات حساس فعال می‌شود و هم‌چنین این‌ها دقیقاً همان موضوعاتی هستند که باید مورد کندوکاو قرار گیرند.

    تداعی آزاد در اتاق درمان

    بسیاری از روانکاوان معتقدند اکثر بیماران در جلسات ابتدایی درمان ممکن است حتی به تداعی آزاد نزدیک هم نشوند و تنها قصه‌هایی از گذشته تعریف می‌کنند و کاملاً قبل از جلسات به آنچه باید به درمانگر بگویند می‌اندیشند. معمولاً پس از گذر از این جلسات و زمانی که داستان‌ها به اتمام رسید و حرفی از گذشته نماند، تداعی آزاد آغاز می‌شود.

    این تداعی‌ها ممکن است دری رو به‌سوی آسیب باز کنند یا گذشته و فاکتور آسیب‌زا را بازتولید کنند.

    شاید آزمون رورشاخ را بشناسید. این آزمون نیز به‌گونه‌ای بر پایه تداعی آزاد استوار است. آزمون گیرنده به شما تصاویری نشان می‌دهد و از شما می‌خواهد هر آنچه تصاویر به ذهنتان می‌آورد را هرچقدر هم که بی‌ربط یا داستان‌وار و غیر منسجم باشد، بیان کنید.

    روش تداعی آزاد در روانکاوی و روان درمانی

    آنچه یک درمانگر باید انجام دهد ابتدا پدید آوردن محیطی امن و غیر قضاوت کننده برای مراجع است تا وی بدون احساس شرم و ترس از مورد قضاوت قرار گرفتن افکار خود را بر زبان آورد و تداعی آزاد کار کند چرا که این عمل تنها در اتاق درمان و در رابطه درمانی امکان‌پذیر است نه جایی دیگر.

    بعد از آن تشویق وی به تداعی آزاد و آموزش دادن به مراجع که چگونه این کار را انجام دهد و هر آنچه به ذهنش خطور می‌کند بیان کند؛ و سرانجام دو گوش شنواست و توانایی درست شنیدن و دنبال کردن زنجیره این تداعی‌هایی که ممکن است در ظاهر ارتباطی با یکدیگر نداشته باشند.

    درمانگر بیشتر سکوت می‌کند و اگر تفسیر یا سخنی داشته باشد میان تداعی‌ها آن را ابراز نمی‌کند و برای زمان مناسبی که پیوند تداعی‌ها را درک کرد آن‌ها را نگاه می‌دارد. ممکن هست برای تفسیر از مراجع سؤال‌هایی کند و توجه وی را به معانی آنچه می‌گوید جلب کند و یا حتی از وی بخواهد بیشتر در مورد موضوع مورد تداعی صحبت کند که این خود به‌نوعی تشویق برای تداعی‌های بیشتر است. اینکه مراجع هنگام تداعی لازم است بر روی کاناپه دراز بکشد یا نه بسته به تشخیص درمانگر که آیا این کار به روند تداعی آزادانه‌تر و بهتر یاری می‌رساند یا خیر متغیر است.

     

     

    البته کار با تداعی آزاد و تحلیل آن اصلاً کار ساده‌ای نیست برای یافتن معنا و ارتباط دادن زنجیره تداعی‌ها باید دنبال چیزی فراتر از کلمه بود و چیزی که شاید میان کلمات پنهان و نمادینه شده است. اینجاست که خلاقیت، توانایی و قدرت تحلیل درمانگر حرف اول را در کار درمان می‌زند.

    در برخی از درمان‌ها ممکن است به شما تکالیفی داده شود مبنی بر اینکه هر آنچه به ذهنتان می‌رسد در مورد موضوعی مشخص یادداشت کنید اما با آنچه در روانکاوی رخ می‌دهد متفاوت است چرا که در روانکاوی درمان تنها مبتنی بر صحبت کردن است نه چیزی دیگر. البته در روان‌درمانی‌های مدرن‌تر ممکن است درمانگر و مراجع هر دو نقش فعال‌تری در درمان داشته باشند و بیشتر درگیر فرآیند درمان شوند.

    کاربرد تداعی آزاد در درمان‌های دیگر

    در زمان فروید، تداعی آزاد تنها در روانکاوی و به‌ندرت در هر موقعیت دیگری مورد استفاده قرار می‌گرفت. اکنون اما این روش نه‌تنها در درمان روانکاوی استفاده می‌شود، بلکه در درمان روان پویشی و سایر رویکردهای درمانی نیز مورد استفاده قرار می‌گیرد. البته در برخی از درمان‌ها هم ممکن است تداعی آزاد و صحبت در مورد هر چیزی امری مهم نبوده و به‌عنوان نکته و اشتباهی پیش پا افتاده تلقی شود. گفتن آنچه به ذهن شما خطور می‌کند برای کسانی که با صنعت سینما، نشر و تجارت سر و کار دارند امری آشناست.

    آنچه تداعی می‌شود و به زبان می‌آید کلید قفل ناخودآگاه است اما مقاومتی که هنگام تداعی آزاد رخ می‌دهد شاید شاه‌کلید باشد. هرجایی که مراجع مکث کرد، موضوع را تغییر داد، از ادامه دادن صحبت امتناع ورزید، لکنت گرفت، بغض کرد و یا برون‌ریزی جسمانی و بی‌قراری نشان دهد احتمال دارد از فاکتور آسیب‌زا نشئت گرفته و تمرکز و تأکید بر آن بخش‌ها و تحلیل و موشکافی آنچه رخ‌داده ممکن است سریع‌تر ما را به ناخودآگاه و قلب آسیب‌های گذشته رهنمون شود.

    حال چرا پس از شنیدن صحبت‌های تداعی شده آن‌ها را می‌شکافیم و می‌خواهیم به فاکتور آسیب‌زا برسیم؟

    ایده فروید این بود که وقتی فهمیدید چه عواملی باعث تفکر یا رفتار شما با شیوه‌های ناسازگار می‌شود، طبیعتاً مشکل هم برای شما حل می‌شود.

    گاهی افکار دردناک را آن‌قدر عمیق در ناخودآگاه خود ثبت می‌کنیم که حتی خودمان هم نمی‌دانیم که آن‌ها آنجا هستند. دوری از آن افکار آرامشی مقطعی برای ما به ارمغان می‌آورد اما دلیل هزاران بیماری، ناراحتی جسمی و یا اعمال و افکار ناسازگاری می‌شود و با چهره‌ای دردناک‌تر و نمادینه شده به‌سوی ما باز می‌گردند.(برای مطالعه بیشتر دباره این موضوع به مطلب «سمپتوم در روانکاوی» مراجعه کنید.)

    ریشه‌یابی کشف این آسیب‌ها، خواسته‌ها، ترس‌ها و هر آنچه به هر دلیلی سرکوب کرده‌ایم و از روبه‌رو شدن و آگاهی از آن‌ها می‌ترسیم می‌تواند به ما آرامش داده و می‌توانیم آگاهانه با آن کنار بیاییم و منطقی تصمیم بگیریم که حال چه‌کاری انجام دهیم.

    برای مثال، اگر پدر و مادری که فرزندی را از دست داده‌اند و از مرگ فرزند خود احساس فقدان و ناراحتی نمی‌کنند و به‌جای آن عادات و اندیشه‌های ناسازگاری را جایگزین کرده‌اند با مراجعه به درمانگر و تداعی آزاد احساسات سرکوب شده خود را عمیق‌تر درک کرده، ریشه مشکلاتشان را درک و در پی چاره و حل آن‌ها بر می‌آیند.

    تداعی آزاد از روش‌های طولانی مدت در روانکاوی است و طبعاً برای مسائلی که دارای فوریت هستند و مواردی مثل قصد خودکشی یا دیگرکسی به کار نمی‌روند. تداعی آزاد نیازمند زمان و صبر و حوصله‌ای بسیار و باور به کارآمدی این درمان است.

    در ادامه نظر یکی از افرادی که تحت روانکاوی و روش تداعی آزاد قرار گرفته است را می‌خوانید:

    «من احساس می‌کنم واقعاً مورد توجه و احترام قرارگرفته‌ام و می‌توانم بدون قضاوت کاملاً صادقانه صحبت کنم. احساس می‌کنم هر پاسخی که از درمانگرم می‌گیرم واقعاً فکر شده و مورد توجه قرار گرفته است و او واقعاً می‌داند که چگونه به من کمک کند. در همین مدت کوتاه از درمان احساس می‌کنم در مسیری برای درک بهتر و بهبود سلامت روانی خود هستم، چیزی که تلاش کردم از درمانگر قبلی‌ام به دست آورم.»

    سخن پایانی

    یادداشت سردبیر: تداعی آزاد در روانکاوی و رویکرد‌های روانکاوانه از تکنیک‌های پایه‌ای درمان به شمار می‌رود. حتی بعضی درمانگران هنگام معرفی رویکرد درمانی خود، آن را «روان درمانی تحلیلی بر پایه تداعی آزاد» می‌نامند. تداعی آزاد در جلسه درمان می‌تواند ترسناک باشد؛ ما ممکن است از چیزهایی صحبت کنیم که متوجه ارتباط آن‌ها با یکدیگر نباشیم اما در دراز مدت طی جلسات درمان و به کمک درمانگر، مشغولیت‌های اصلی و پنهان خود را درک کنیم.

    اگر علاقمندید جلسات روانکاوی یا روان درمانی روانکاوانه خود را شروع کنید، می‌توانید همین الآن فرم درخواست تراپی را پر کنید. پس از این که روان‌درمانی یا روانکاوی‌تان را شروع کردید (همچنین اگر الآن درحال تحلیل هستید) نظرات خود را در بخش دیدگاه این مطلب با ما به اشتراک بگذارید.

  • درآمدی بر ناخودآگاه جمعی یونگ

    درآمدی بر ناخودآگاه جمعی یونگ

    درست همانطور که همه‌ی انسان‌ها مشترکا دارای ویژگی‌های جسمی متداول و آمادگی زیستی برای داشتن فیزیک مشخص هستند (مانند داشتن دو پا، یک قلب و غیره)، تمام انسان‌ها آمادگی روان‌شناختی مشترکی نیز دارند. در این مطلب از مجله تجربه زندگی درباره‌ی ناخودآگاه جمعی و نکاتی درباره آن صحبت می‌کنیم.

    ناخودآگاه جمعی

    اولین بار کارل گستاو یونگ، روانکاوی سوئیسی، مفهوم «ناخودآگاه جمعی» (collective unconscious) را مطرح کرد. از نظر یونگ بخشی از اعماق ناهشیار ما به طور ژنتیکی از گونه‌ی انسان به ارث رسیده‌است و ناشی از تجربیات شخصی نیست.

    در بعضی از متون ناخودآگاه جمعی را «روان عینی» هم می‌نامند؛ اصطلاح روانِ عینی از آنجایی می‌آید که این بخش از روانِ ناخودآگاه مفهومی ذهنی نبوده و انسان می‌تواند مفاهیمی را که در ناخودآگاه جمعی عنوان شده، به طور عینی در متن زندگی خود مشاهده کند. (هر دو عبارت «ناخودآگاه جمعی» و «ناهشیار جمعی» برای این مفهوم به کار می‌روند اما «ناهشیار جمعی» به نسبت بیشتر صدق می‌کند.)

    طبق گفته‌های یونگ، ناخودآگاه جمعی در تمامی انسان‌ها وجود داشته و مسئول شماری از قدیمی‌ترین باورها و غرایز آدمیان، نظیر معنویت، رفتار‌های جنسی و غرایز زندگی و مرگ است.

    کارل یونگ کیست؟

    کارل گوستاو یونگ در سال 1875 در سوئیس یه دنیا آمد، یونگ روان‌پزشک و روانکاو بود و مکتب روانشناسی تحلیلی را بنیان نهاد. یونگ و فروید بعد از هفت سال کار و تحقیقِ همگام، نهایتا از هم جدا شدند و یونگ این مکتب را برای تفکیکِ نظریاتش از فروید تأسیس کرد. اصلی‌ترین تفاوتی که در توضیحات آنها درباره‌ی ناخودآگاه وجود دارد این است که فروید به شخصی بودنِ تمام ناخودآگاه اذعان داشت؛ درحالی‌که یونگ بخشی از آن را برگرفته از تجربیات جمعی در گذشته‌ی انسان‌ها می‌دانست.

     

     

    او مسئول ارائه و گسترش مفاهیمی چون ناخودآگاه جمعی و کهن‌الگو‌ها (archetypes) بود و همچنین شخصیت‌های درونگرا و برونگرا را معرفی کرد.

    تئوری مجموعه‌ی ناخودآگاه یونگ

    طبق گفته‌های یونگ ناخودآگاه جمعی، از مجموعه‌ای از اطلاعات و تصورات تشکیل شده است که هر فرد به همراه آن‌ها به دنیا می‌آید. این بخش از ناخودآگاه به دلیل تجربیات اجدادیمان میان تمامی گونه‌ی انسان مشترک است. اگر چه ممکن است انسان‌ها نسبت به دانشی که در ناخودآگاه جمعی‌اشان وجود دارد آگاه نباشند ولی تصور می‌شود که روان آدمی به هنگام بحران‌ها از این بخش کمک می گیرد.

    غرایز و کهن ‌الگو‌ها

    یونگ بر این باور بود که ناخودآگاه جمعی توسط مفاهیمی جهانی به نام کهن الگو‌ها بروز داده می‌شود. کهن الگو‌ها می‌توانند نشانه‌ها، نماد‌ها و یا الگو‌های رفتار و تفکر باشند که از نیاکانمان به ارث رسیده‌اند.

    یونگ اذعان داشت که این تصویرات افسانه‌ای و نماد‌های فرهنگی ثابت نیستند؛ در عوض کهن الگو‌های متفاوت می‌توانند در هر زمانی با هم ترکیب شده و همراه شوند. تعدادی از کهن الگو‌هایی که یونگ ارائه کرد:

    • تولد
    • مرگ
    • قدرت
    • تولد دوباره
    • آنیما
    • کودک
    • قهرمان
    • مادر

    یونگ کهن الگوی مادر را مهم‌ترین آن‌ها می‌دانست. او بر این باور بود که که این کهن الگو نه تنها در شکل اصلی کلمه‌ی مادر، مادربزرگ، نامادری و دایه آشکار می‌شود بلکه کلمات نمادینِ مربوط به مادر را نیز در بر می‌گیرد. کلماتی مثل:

    • باغ
    • بهار
    • چشمه
    • کشور
    • زمین
    • کلیسا
    • دریا
    • خدا
    • جنگل

    طبق عقیده‌ی یونگ کهن الگوی مادر هم می‌تواند جنبه‌های مثبتی نظیر عشق و گرمای مادری و هم منفی مثل مادر آزاردهنده و شوم را شامل شود.

    این نطریه‌ی یونگ در بسیاری از مسائل عمومی انسان‌ها جالب توجه است مانند:

    باورهای پیچیده

    عقاید دیرینه‌ای مثل مذهب و معنویت را می‌توان تا حدی ناشی از ناخودآگاه جمعی دانست. یونگ به این نتیجه رسید که شباهتِ جهانی مذهب‌های مختلف با یکدیگر دال بر این است که آن‌ها بخشی آشکار شده از ناخودآگاه جمعیِ ما هستند.

    مفاهیمی نظیر اصول اخلاقی، عدالت و خوب و بد نیز به همین نحو که برگرفته از ناخودآگاه جمعی بوده‌اند، توجیه می‌شوند.

    فوبی‌ها

    یونگ از نظریه‌ی ناهشیار جمعی برای توضیحِ ترس‌ها و فوبی‌های اجتماعی که در کودکان و بزرگسالان بدون دلیل خاصی نمایان می‌شوند، استفاده کرد. ترس از تاریکی، صداهای بلند، ارتفاع و خون همگی می‌توانند ریشه در ناخودآگاه جمعی داشته باشند که به عنوان خصیصه ژنی شناخته می‌شوند.

    برای مثال یک تحقیق به این نتیجه رسید که یک سومِ کودکان بریتانیایی در سن شش سالگی از مار می‌ترسند و این درحالی‌ است که احتمال برخورد با مار در بریتانیا بسیار کم است. این کودکان ممکن است تا به حال در موقعیت تراژیکی با مار روبرور نشده باشند ولی مارها همچنان در آن‌ها پاسخ اضطراب را ایجاد می‌کنند.

    رویاها

    رویاها به عنوان شاهراهی به ناخودآگاه جمعی شناخته شده‌اند. یونگ بر این عقیده بود که طبق کهن الگوهایی که ارائه کرد، نمادهای خاص در رویاها جهانی هستند. به بیان دیگر، نمادهای مشابه در خواب‌ها، دارای معنایی مشابه ولی برای افرادی مختلف هستند. یونگ از ناهشیار جمعی برای تعبیر رویا نیز استفاده می‌کرد.

    یونگ بر این باور بود که خواب‌ها چیزی بیش از آرزو‌های سرکوب شده هستند (نظر فروید در مورد خواب‌ها). انسان در خواب به جبران آن بخش از روان که در زندگیِ هشیارانه عقب افتاده‌ است نیز می‌پردازد.

    آیا نظریه ناهشیار جمعی یونگ علمی‌ است؟

    از لحاظ تاریخی، از زمانی که یونگ نظریه‌اش را گسترش داد، بحث‌هایی در مورد این که ناهشیار جمعی نیازمند تفسیر عینی و یا ذهنی است، وجود داشته است.

    در محافل علمی، تفسیر عینی این نظریه غلط شمرده شده است چرا که اثباتِ علمی این که نمادهای فرهنگی و تصویرهای خیالی از ابتدای تولد همراه ما بوده است، دشوار است.

    در عوض، تفسیرات ذهنی بیشتر اساسِ علمی دارند. باور‌ بر این که انسان‌ها الگوهای رفتاری مشترک دارند به این تفسیرات قوت بخشیده است.

    نقش باکتری در ناخودآگاه جمعی

    امروزه مفهومِ ناخودآگاه جمعی در حوزه‌های گوناگونی آزمایش می‌شود. برای مثال تحقیقات روانپزشکی به دنبال نقش باکتری‌ها در ناخودآگاه جمعی هستند. در روده‌ی آدمی باکتری‌هایی وجود دارند که حدود 2 میلیون ژن را شامل می‌شوند. این باکتری‌ها ترکیباتی را تولید می‌کنند که از لحاظ عصبی فعال هستند، یا به اصلاح دیگر نورواکتیو (neuroactive) اند. عده‌ای از دانشمندان بر این عقیده‌اند که این ترکیباتِ نورواکتیو جزئی از ناخودآگاه جمعی بوده و در تنظیم رفتارِ آدم نقش دارد. اگر این نظریه درست باشد، تحقیقاتِ این حوزه نقشی پر رنگ در آیندهِ روان‌شناسی خواهد داشت.

    سخن پایانی

    یادداشت سردبیر: یونگ پس از اختلافاتی که با فروید داشت، نظریه‌های خود را برپایه‌ی تئوری‌های او توسعه‌ داد. حتی پس از این اختلافات یونگ بخشی از نظریاتش را برای فروید ارسال کرد و پس از آن، فروید از او خواست که ارتباطشان را ادامه ندهند. این جدایی زمینه‌ را برای یونگ مهیا کرد تا رویکرد «روان‌تحلیلی» خود را بنیان بگذارد.

    هرچند یونگ نظریات مختلف و قابل تفکری ارائه داد اما در مؤسسه‌ها و دانشگاه‌های برجسته، بیشترِ این نظریات به دلیل «به اندازه کافی علمی نبودن» کمتر تحت مطالعه و تدریس قرار می‌گیرند.

    شما می‌توانید در مطلب زندگی‌نامه یونگ با دیگر نظریات او نیز آشنا شوید.