مرکز تجربه زندگی

نویسنده: admin

  • درمان روانکاوانه تروما و شخصیتِ روانکاو

    درمان روانکاوانه تروما و شخصیتِ روانکاو

    درمان روانکاوانه تروما و شخصیتِ روانکاو

    سلمان اختر؛ نرجمه افرا متین نژاد

     

     

    پیش درآمدی بر درمان روانکاوانه تروما

    زیگموند فروید (۱۹۱۲)، در تبیین رهنمودهای خود برای انجام درمان روانکاوانه تروما، به‌صراحت اعلام می‌کند که آنچه پیشنهاد می‌دهد با سرشت شخصی خود او متناسب است و این امکان وجود دارد که دیگران شیوه‌های خاص خود را برای عمل بر اساس این اصول بیابند. پیش از آنکه خواننده از این ادعا روی برگرداند و در درستی آن تردید کند، اجازه دهید از خودِ استاد نقل کنم:

    درمان تروما

    «قواعد فنی‌ای که در اینجا مطرح می‌کنم، حاصل تجربه‌ی شخصی من در طول سالیان متمادی است… با این حال، لازم می‌دانم روشن سازم که آنچه اظهار می‌کنم این است که این تکنیک تنها با فردیتِ من سازگار است؛ من جسارت آن را ندارم که انکار کنم پزشکی که به‌گونه‌ای کاملاً متفاوت ساخته شده است، ممکن است ناگزیر شود نگرشی دیگر نسبت به بیماران خود و نسبت به وظیفه‌ای که پیش روی اوست اتخاذ کند.» (ص. ۱۱۱)

    با وجود اذعان فروید به اینکه روانکاوان مختلف ممکن است از حیث ساختار شخصیتی متفاوت باشند و با وجود اجازه‌ی آشکار او به نوآوری و تطبیق تکنیک درمانی با سبک‌های شخصی، اغلبِ روانکاوان راهی کاملاً معکوس در پیش گرفتند. آنان به رهنمودهای او چنگ زدند و با وسواس بسیار کوشیدند یک تکنیک «درست»، «استاندارد»، «جریان اصلی» یا «کلاسیک» بسازند.

    تاریخچه درمان تروما

    مفهوم «پارامترها[1] که کورت ایسلر[2] (۱۹۵۳) مطرح کرد -یعنی فاصله‌گیری‌های موقتی و مبتنی بر ضرورت بالینی از یک تکنیک استاندارد- باور رایج آن زمان را تقویت نمود؛ باوری که بر این فرض استوار بود که یک شیوه‌ی صحیح برای انجام روانکاوی وجود دارد. اعلام نظر هاینتس هارتمن[3] (۱۹۶۰) مبنی بر این‌که «درمان تحلیلی نوعی فناوری است» (ص. ۲۱)، مهر تأیید دیگری بر حذف ذهنیّت[4]، تنوع و ظرافت از کار بالینی ما زد. این واقعیّت که تفاوت‌های سبک شخصیّتی روانکاوان (برای مثال: آدم درونگرا و متفکّر، خوش‌روحیه، نظام‌مند، بازیگوش) می‌تواند بر شیوه‌ی کار آنان اثر بگذارد، عملاً از آگاهی حرفه‌ای کنار گذاشته شد.

    با این حال، در خلوتِ حرفه‌ای، هیچ‌کس واقعاً باور نداشت که همه‌ی روانکاوان به یک شیوه کار می‌کنند. بی‌تردید آنا فرویدِ محتاط، ملانی کلاینِ نافذ، و دونالد وینیکاتِ بازیگوش، در مداخلات بالینی خود یکسان نبودند. البته هر سه به «سه‌گانه‌ی نشانه‌گذار[5] یعنی گمنامی،[6] امساک [7]و بی‌طرفی [8]» پایبند بودند؛ اما در نهایت، به‌گونه‌ای کاملاً متفاوت کار می‌کردند.

    برای مثال، در مواجهه با تداعی آزاد، فرویدی‌ها علاقه‌مند بودند بدانند چه‌چیزی باعث چرخش در زنجیره‌ی افکار می‌شود، در حالی که کلاینی‌ها تمرکز خود را بر این می‌گذاشتند که چرخش در زنجیره‌ی افکار چه پیامدی ایجاد می‌کند. یا مثالی دیگر: امید افراطی نزد کلاینی‌ها نوعی گستاخی [9]تلقی می‌شد، حال آنکه همین گستاخی از منظر وینیکاتی‌ها جلوه‌ای از امید به‌شمار می‌آمد. این تفاوت‌ها به شیوه‌های متمایز گوش‌دادن و مداخله در میان روانکاوان انگلیسی انجامید.

    در ایالات متحده، این مناقشات -تا همین اواخر- چندان آشکار نبودند، اما تفاوت در سبک‌های بالینی که از سازمان‌های شخصیتی متفاوت روانکاوان سرچشمه می‌گرفت، اجتناب‌ناپذیر بود. تنها افراد ساده‌لوح،  مداخلات هارولد سرلز، رویکرد گام‌به‌گام پل گری، و شهودِ دوستدار نهاد[10] جاکوب آرلو[11] را با یکدیگر تلفیق می‌کردند.

    تروما

    منبع دیگرِ تنوع‌های تکنیکی، اختلافات نظری بود. بیشتر روانکاوان آمریکای شمالی وفاداری شدیدی به محور آنا فروید–هاینتس هارتمن داشتند و درمان را به‌شکلی بسیار نظام‌مند، با تقدم تحلیل دفاع‌ها و مقاومت‌ها پیش می‌بردند. این وضعیت با ورود اتو کرنبرگ (۱۹۶۷، ۱۹۷۵، ۱۹۸۴) ــ که سنت کلاینی را از شیلی وارد کرد و با اصرار آن را با روان‌شناسی ایگو (ego psychology) تلفیق نمود ــ دچار آشفتگی شد؛ امواجی که در پی آمدند واقعاً ناخوشایند و متلاطم بودند؛ (Calef and Weinshel, 1979; Klein and Tribich, 1981). بازکشف سنت مستقل بریتانیایی توسط هاینتس کوهات (۱۹۷۱، ۱۹۷۷) در زبان روان‌شناسیِ خود [12]تصویر را پیچیده‌تر کرد. رابرت والرشتاین (۱۹۸۸، ص. ۵) به این پرسش اندیشید که آیا «یک روانکاوی وجود دارد یا چند روانکاوی؟». لئو رانگل (۲۰۰۶) و فرد پاین (۱۹۸۸) کوشیدند به‌ترتیب با طرح نظریه‌ای واحد و چهار روان‌شناسیِ روانکاوی، به این آشفتگی اکتشافی [13]نظم ببخشند. با این حال، انواع پرسش‌ها همچنان عرصه را رها نکردند: آیا بیماران مرزی صرفاً نوروتیک‌هایی شدیدترند؟ آیا خط تحول نارسیسیستی مستقل از خط لیبیدوییِ ابژه [14]است؟ آیا همدلی[15] پیش‌شرط تفسیر است یا جایگزین آن؟ و گویی این سردرگمی کافی نبود، رشد رشته‌ی مشاهده‌ی نوزاد و کودک با رویکرد روانکاوانه، داده‌هایی را پدید آورد که می‌بایست در کار بالینی ما ادغام می‌شد.

    در نهایت، تفاوت در نوع بیمارانی که روانکاوان با آنان کار می‌کردند، نوآوری‌های تکنیکی را ضروری ساخت. کسانی که با بیماران سایکوتیک یا نزدیک به سایکوز) برای مثال در Chestnut Lodge، بنیاد بویر، و (Austen Riggs، بازماندگان هولوکاست و نسل‌های بعدی آنان، و افراد مهاجر یا تبعیدی کار می‌کردند، پرسش‌های جدی‌ای درباره‌ی کاربرد فراگیر تکنیک‌های مرسوم روانکاوی مطرح کردند. به این‌ها تجربه‌ی روانکاوان در درمان قربانیان زنای با محارم و بیماران مبتلا به اختلالات تجزیه‌ای  [16]را نیز بیفزایید. مجموعه‌ی کارهای این پژوهشگران)  برای نمونه: Akhtar, 2011؛ Boyer, 1961, 1971؛ Brenner, 2001, 2004؛ Burnham و همکاران، 1969؛ Charles, 2011؛ Kluft, 1984, 1993؛ Kogan, 1995؛ Margolis, 1991؛ Searles, 1965, 1986؛ Shengold, 1989؛ (Volkan, 1976 ابزار درمانی ما را پالایش کرد و مداخلات بالینی تازه‌ای را ترسیم نمود. درست در همین نقطه است که درمان روانکاوانه‌ی تروما وارد گفتار ما می‌شود.

     

    راهنماهای درمان روانکاوانه آسیب روانی تروما[17]

    اگرچه روانکاوی در آغاز، ریشه‌های خود را در مطالعه‌ی ترومای جنسی دوران کودکی یافته بود، اما خیلی زود این عاملِ علّی را به پس‌زمینه راند و خیال‌پردازی کودکانه[18] را در مرکز قرار داد. تنها در پی درگیری نزدیک با بازماندگان هولوکاست (و فرزندان آنان) بود که بار دیگر نقش قدرتمند تروما در زندگی روانی انسان به رسمیت شناخته شد. توجه بعدی به زنای با محارم، اختلالات تجزیه‌ای[19]، و سپس تأثیرات روانی–اجتماعی مهاجرت و زیستن در هراسِ تروریسم، اطلاعات بیشتری فراهم آورد؛ هم درباره‌ی آنچه ممکن است در چنین شرایطی بر ذهن انسان بگذرد، و هم درباره‌ی آنچه به‌عنوان افزوده‌هایی مشخص به تکنیک ما ضرورت دارد. مرور جامع این ادبیات در اینجا ممکن نیست، اما می‌توان با اطمینان گفت که راهنماهای زیر، از سوی متخصصان این حوزه توصیه شده‌اند.

    درمان روانکاوانه تروما

    نگرش خوشامدگو[20]

    گرمیِ اصیلِ نگرشِ روانکاو باید برای بیمار قابل احساس باشد. بیمار باید به این حس برسد که روانکاو از انجام این کار خشنود است، او را به مطب خود ــ و ورای آن، به جهان درونی خویش ــ خوش‌آمد می‌گوید.

    فرنزی (۱۹۲۹) می‌نویسد:

    «از خلال این تساهل، به بیمار اجازه داده می‌شود ــ به‌درستی برای نخستین بار ــ از بی‌مسئولیتیِ دوران کودکی لذت ببرد؛ امری که معادل با ورود تکانه‌های مثبت زندگی و انگیزه‌هایی برای تداوم بعدیِ وجود اوست. تنها پس از آن است که می‌توان آگاهانه به آن مطالبات محرومیت [21]پرداخت که عموماً مشخصه‌ی تحلیل‌های ما هستند.» (ص. ۱۰۶)

    در همین راستا، لئو استون (۱۹۸۱) اظهار می‌دارد که «عشقِ نهفته در همدلی، گوش‌دادن و تلاش برای فهمیدن، در تعهدی غیراغواگرانه به کار، احساس پذیرش کامل و احترام، ممکن است هم‌سنگ یا تقریباً هم‌سنگِ مهارت‌های صرفاً تفسیری اهمیت یابند» (ص. ۱۱۴). این امر در درمان افرادی با سابقه‌ی ترومای روانی شدید، به‌ویژه صادق است.

     

    « نگهدارندگی» طولانی‌مدت[22]

    در این موارد، به دوره‌ای طولانی‌تر از حد معمول برای انتظارِ تحلیل‌پذیرشدن بیمار نیاز است. بیمار باید به‌طور روانی «نگه داشته شود»[23] ؛ (Winnicott, 1960) و نباید شتاب‌زده با او برخورد کرد. باید به او زمان کافی ــ اغلب بسیار طولانی ــ داده شود تا در سطوح مختلف، استحکام رابطه‌ی درمانی را تجربه کند. (Amati-Mehler and Argentieri, 1989; Balint, 1968). گسست زودرسِ دفاع‌مندی یا کناره‌گیری بیمار می‌تواند او را بار دیگر دچار آسیب کند. تفسیرهایی که در زمانی ارائه می‌شوند که بیمار نیازمند تأیید و نگه‌دارندگی است، حتی اگر از حیث محتوایی درست باشند، می‌توانند آسیب‌زا باشند. وینیکات (۱۹۶۳) این وضعیت را به‌روشنی چنین توصیف می‌کند:

    درمان تروما

    «اگر صبر کنیم، در زمان‌بندیِ خودِ بیمار به‌طور عینی[24] ادراک می‌شویم؛ اما اگر نتوانیم به شیوه‌ای رفتار کنیم که فرآیند تحلیلی بیمار را تسهیل کند (که معادل با فرآیند بلوغ نوزاد و کودک است)، بی‌تردید برای بیمار به “غیرمن” (not-me) بدل می‌شویم؛ آنگاه ما بیش از حد می‌دانیم و خطرناک می‌شویم.» (ص. ۱۸۹)

    چارچوب انعطاف‌پذیر[25]

    روانکاو باید قادر و مایل باشد که چارچوب درمان را به‌نحو سنجیده‌ای با ویژگی‌های پساآسیبیِ[26] خاص هر بیمار تطبیق دهد. برای مثال، اگر بیمار همراه با نوزاد یا سگ خود به مطب بیاید، روانکاو باید آن را بپذیرد، غیرمداخله‌گر[27] بماند ؛ (Balint, 1968)، و اجازه دهد فرآیند به‌طور طبیعی گشوده شود. بی‌نظمی حضور بیمار در جلسات نیز ممکن است نیازمند تحمل و فهم خاموش (یعنی بدون تفسیر) برای مدت زمانی طولانی باشد (Gerrard, 2011).این امر به‌هیچ‌وجه به معنای اعطای امتیازهای نامعقول به واقعیت بیرونی نیست و اندیشیدن شکاکانه درباره‌ی چنین رفتارهایی را نیز منتفی نمی‌کند. با این حال، برای مدتی معقول پس از آغاز درمان، صبر، تأیید و تطبیق باید نسبت به افشاگری[28] و رمزگشایی[29]در اولویت قرار گیرند.

     

    اعتباربخشی به تروما[30]

    مفهوم «پذیرش مشترک واقعیت هولوکاست» که نانت آورهان و دوری لوب (۱۹۸۷) مطرح کرده‌اند و مستلزم آن است که روانکاو اذعان خود، به واقعیت عینی این فاجعه‌ی عظیم را نشان دهد -که در مورد تمام تروماهای شدید صدق می‌کند-. روانکاوی که با چنین موقعیت‌هایی کار می‌کند باید تأیید کند که رویداد یا رویدادها (برای مثال: سوءاستفاده‌ی جنسی توسط والد، مرگ والد در اوایل کودکی، خشونت جسمانی) واقعاً اموری هولناک بوده‌اند که بیمار ناگزیر از تحمل آن‌ها شده است. البته اگر بیمار در چرخه‌ای گرفتار شود که بارها و بارها خواهان شنیدن این تأیید از سوی روانکاو باشد، این موضوع باید به شیوه‌ای تفسیری مورد رسیدگی قرار گیرد. با این حال، اعتباربخشی به تأثیر روانیِ تروما همواره باید نخستین گام باشد.

     

    باور به اصل چندکارکردی[31] در درمان روانکاوانه تروما

    روانکاو باید به اصل چندکارکردی ؛ (Waelder, 1936) باور داشته باشد و بداند هر پدیده‌ای که بیمار عرضه می‌کند چندلایه است و تنها بخشی از کل گشتالت [32]روان او را تشکیل می‌دهد. در غیر این صورت، یکنواختیِ نومیدانه و/یا سادگیِ خشونت‌بار مواد آشکار بیمار (و پیامدهای انتقالی آن‌ها) می‌تواند روانکاو را وسوسه کند که به مداخلات مبتنی بر نشانه[33] و مستقیماً تسکین‌دهنده [34]روی آورد. اعتقاد به این‌که هر امر روانی دارای تعین‌های متعدد و کارکردهای گوناگون است، به «ایگوی کاری[35] روانکاو میدان عمل لازم را می‌بخشد. با چنین تجهیزی، روانکاو می‌تواند دیدگاه‌های مختلف درباره‌ی پاتولوژی روانی بیمار را در خود جای دهد؛ از جمله: ادیپی در برابر پیش‌ادیپی   (Greenspan, 1977)، دفاع در برابر تخلیه  [36]؛ (Arlow & Brenner, 1964)، رمانتیک در برابر کلاسیک ؛ (Strenger, 1989)، تعارض در برابر نقص[37]  ؛ Killingmo, 1989)، و غیره.

    نوسان میان این دیدگاه‌های به‌ظاهر متناقض، مانع از آن می‌شود که روانکاو فریب «اسطوره‌ی شخصی[38]»؛ Kris), 1956، ص. ۵۴ (را بخورد یا به تبیین‌های ساده‌انگارانه و تک‌عاملی از پاتولوژی روانی بیمار تن دهد.

    درمان تروما

    حساسیت نسبت به ارتباطات غیرکلامی[39]

    در درمان افراد به‌شدت آسیب‌دیده، روانکاو باید نسبت به ارتباطات غیرکلامی آنان حساسیتی شدید داشته باشد. چنین بیمارانی غالباً رفتار می‌کنند تا اینکه به یاد بیاورند و گزارش دهند. بسط خیال‌پردازانه اندک است و «داده‌های خامی که به گسست‌های اولیه در رشد ایگو اشاره می‌کنند، بیشتر عاطفی‌اند تا کلامی یا عقلانی» ،  (Burland, 1975 ص. ۳۱۷). بقایای «به‌یادنیامدنی و فراموش‌نشدنی» (Frank, 1969، ص. ۴۸) تروما، بی‌وقفه در زیر نقاب بزرگسالی باقی می‌مانند و اغلب تنها از خلال وضعیت بدنی بیمار روی کاناپه، حرکات، تیک‌ها، لحن صدا، و شیوه‌ی ورود و خروج او از مطب قابل تشخیص‌اند. توجه به انتقال متقابل جایی که چنین «رقص رفتاری و موسیقی جسمانی» (McLaughlin, 1992، ص. ۱۵۱) با بیشترین شدت طنین می‌اندازد چشم‌اندازهای تازه‌ای برای بازسازی[40] و بینش[41] می‌گشاید.

     

    تقویت کلامی‌سازی[42]

    ترومای روانی نه‌تنها با تثبیت تداومِ خود و ابژه[43]   (Mahle و همکاران, 1975 )تداخل می‌کند، بلکه ظرفیت  ایگو را برای بازشناسی و تنظیم حالات عاطفی درونی نیز مختل می‌سازد. ازاین‌رو، روانکاو باید در این حوزه به‌منزله‌ی ایگوی کمکی[44]  برای بیمار عمل کند و او را با حالات هیجانیِ فعالی که در هر لحظه جریان دارند آشنا سازد. امی کاتان[45] (1961) به این نکته اشاره می‌کند که «کلامی‌سازی[46] به افزایش کارکرد کنترلیِ ایگو بر عواطف و امیال می‌انجامد» (ص. ۱۸۵). اظهارنظرهایی مانند «الان خیلی عصبانی هستید»، «آنچه تجربه می‌کنید به‌شدت دردناک است»، یا «به نظر می‌رسد بسیار، بسیار غمگین هستید»، اگرچه در ظاهر پیش‌پاافتاده می‌نمایند، نقش مهمی در یاری‌رساندن به ایگو بیمار برای تسلط بر آشوب درونی ؛ (Volkan, 1976) و سازمان‌دهی مواد روانی به‌شیوه‌ای ایفا می‌کنند که بعدها برای پرداخت تفسیریِ متعارف‌تر آماده می‌شود.

    ایجاد فضای انتقالی[47]

    موضوعی مرتبط با این امر، ایجاد فضای روانی‌ای است که در آن بذر فرآیند عمیق تحلیلی بتواند کاشته شود. افراد آسیب‌دیده غالباً دچار دوپاره‌گی‌اند و توان تحمل دوسوگرایی[48]را ندارند. «یا راه تو یا راه من»، «اکنون یا هرگز»، «همه یا هیچ»، «عشق یا نفرت» مبلمانِ اتاق‌های نشیمن روانی آنان را تشکیل می‌دهد

    (Lewin & Schulz, 1992). برای ترمیم این شکاف‌ها[49]، روانکاو باید مداخلات پل‌زننده [50]  Kernberg)  (1975 انجام دهد؛ یعنی با یادآوری‌های کلامی ملایم یا تغییرات ظریف در لحن صدا نشان دهد که پیکربندی انتقالیِ متضاد با وضعیت فعلی بیمار را از یاد نبرده است. مهم‌تر از این، روانکاو باید فضای انتقالیِ بسته‌شده—یا حتی تا آن زمان ناموجود—را برای بیمار بگشاید؛ (Winnicott, 1953) و ظرفیت ذهنی‌سازی [51]؛ (Fonagy & Target, 1997) را تقویت کند. برای نمونه، اگر بیمار معمولاً افکار خود را با این جمله پایان دهد که «دیگر چیزی برای گفتن ندارم»، روانکاو ممکن است پیشنهاد کند که او آن را کمی متفاوت بیان کند، مثلاً: «دیگر چیزی ندارم که می‌دانم درباره‌اش بگویم». این تغییر ظاهراً کوچک، امکان ظهور مواد روانیِ لایه‌مند از حیث توپولوژیک را فراهم می‌کند. یا اگر بیمار) مثلاً در پاسخ به تمایل جنسی نسبت به روانکاو( بگوید: «می‌دانم شما به آن “نه” خواهید گفت»، روانکاو می‌تواند بگوید: «اگر “نه” نمی‌گفتم چه؟». و سپس، در واکنش هراسانه‌ی بیمار («الان من را می‌ترسانید. دارید “بله” می‌گویید؟»)، دوباره با گفتن «نه» پاسخ دهد، اما توجه بیمار را به امکان پاسخ سومی مانند «بیایید درباره‌اش صحبت کنیم» جلب کند؛ پاسخی که از دوگانه‌ی بله–نه می‌گریزد. مقصود آن است که بیمار به تفکری تازه ، از خلال نمایش تفکر تازه از سوی خودِ روانکاو واداشته شود.

    هم‌کوکی با نوسان‌های سازمان روان‌ساختی بیمار[52]

    هنگامی که تحلیل واقعاً به جریان می‌افتد، روانکاو باید بتواند میان دو قطبِ گوش‌دادنِ باورمندانه که به مداخلات تأییدی می‌انجامد، و گوش‌دادنِ شکاکانه که به مداخلات تفسیری منتهی می‌شود، نوسان کند. با کنارگذاشتن ترسِ سوپرایگویی از «تفسیر نکردن» و حرصِ نهادگونه[53]  برای «همیشه تفسیر کردن»، روانکاو باید از جایگاه ایگوی خود و از تماس عمیق آن با سازمان روانیِ نوسان‌یابنده‌ی بیمار عمل کند. وقتی بیمار از انتقال‌های مبتنی بر تعارض‌های معمول فاصله می‌گیرد و وارد بخش آسیب دیده بازنمایی‌های خود و ابژه می‌شود،

    «نگرش کاوشگر دیگر با سطح ساختاری بیمار هم‌خوانی ندارد و روانکاو باید راهبرد خود را تغییر دهد. در غیر این صورت، مداخله‌ی او احتمالاً به‌مثابه‌ی حمله‌ای علیه بازنماییِ خودِ[54] بیمار عمل خواهد کرد… همچنین باید به یاد داشت که کیفیت انتقال ممکن است به نقطه‌ی چرخش ساختاری نزدیک باشد و بنابراین مستعد تغییرات سریع است. بر این اساس، روانکاو باید در وضعیت دریافت‌پذیریِ مداوم برای نوسان میان این دو موضع راهبردی قرار داشته باشد.» (Killingmo, 1989، ص. ۷۴)

    بهره‌گیری از مداخلات رشدی[55]

    روانکاوی که با افراداسیب دیده روانی[56] کار می‌کند باید همواره رابطه‌ی دیالکتیکی میان حل‌وفصل تفسیری پاتولوژی روانی و ازسرگیری رشد متوقف‌شده[57]؛ (Settlage, 1993) را در نظر داشته باشد. با هر گره‌گشایی از پاتولوژی پساآسیبی، فرصتی برای ازسرگیری رشد در همان حوزه فراهم می‌شود و با هر پیشرفت رشدی، تحمل بیمار برای مواجهه با خاطرات، امیال و خیال‌پردازی‌های اضطراب‌زا و منزوی‌شده افزایش می‌یابد. مداخله‌ی رشدی ساموئل آبرامز (1978) در این زمینه به ابزاری مشخص بدل می‌شود. هنگامی که در نتیجه‌ی کار بالینیِ جاری، گرایشی سالم که پیش‌تر بیان نشده بود سر برمی‌آورد، روانکاو نباید آن را به‌طور تفسیری از هم بگسلد؛ بلکه باید جهت‌گیری پیش‌رونده‌ی درونی آن را برجسته کند و «ظهور بلوک‌های سازنده‌ی تجربی (ص. ۳۹۷ )را تسهیل نماید. توصیه‌ی کالوین ستلج (1993) مبنی بر این‌که روانکاو ابتکارها و دستاوردهای رشدی بیمار را به‌رسمیت بشناسد و تشویق کند، در همین قلمرو جای می‌گیرد.

    تروما

    تسهیل سوگواری[58]

    روانکاو باید تشخیص دهد که عناصر شبه‌سوگ که جزء جدایی‌ناپذیر تحلیل هستند، در درمان بیماران آسیب دیده روانی اهمیتی مضاعف دارند. این افراد مراحل تدریجی فقدان (از دست دادن حمایت بیرونی و همه‌توانی) و کسب (ساخت درونی و اصل واقعیت) را که مشخصه‌ی بلوغ تدریجی شخصیت است، طی نکرده‌اند. آنان فاقد این الگوی اولیه‌ی سوگواری‌اند. جدایی از روانکاو، شناسایی گناه‌آلود پرخاشگری نسبت به او، پدیدارشدن تدریجی قدردانی، و اندوه تازه‌ی فقدان در فرایند خاتمه‌ی درمان همگی فرآیند سوگواری را بیدار و تثبیت می‌کنند. همین امر در مورد فقدان همه‌توانی کودکانه و گرایش شایع آنان به زیستن در جهانی سرشار از توهم نیز صدق می‌کند. این گرایش اخیر به‌ویژه در اعتیاد به انتقام‌جویی (در واقعیت یا خیال) یا، در سوی دیگر، در امید نزدیک به مانیا نمود می‌یابد؛ امیدی که می‌پندارد روزی همه‌ی زخم‌ها التیام خواهند یافت، همه‌ی شکایت‌ها شنیده خواهند شد، و همه‌ی بیرحمی‌های دیگران با عذرخواهی و بخشش جبران خواهد شد. رسیدن به این آگاهی که شاید چنین چیزی رخ ندهد، و اندوهی که با این آگاهی همراه است، بخش جدایی‌ناپذیر درمان افراد آسیب‌دیده محسوب می‌شود.

     

    مدیریت انتقال متقابل[59]

    بیماران آسیب‌دیده با خود، روایت‌های هولناک سوءاستفاده، ناله‌های جان‌سوز درماندگی، بار سنگین بیهودگی و خنجرهای زخم‌زننده‌ی انتقام‌جویی را به اتاق درمان می‌آورند. همه‌ی این‌ها می‌تواند ویرانی‌ای در انتقال متقابل ایجاد کند. این وضعیت باید تحمل شود، از آن جان سالم به‌در برده شود ؛ (Winnicott, 1962)، و با دقت به‌عنوان منبعی از اطلاعات به‌کار گرفته شود؛ حتی در خلال (یا اندکی پس از) لحظاتی که نقش پاسخ‌دهیِ  روانکاو ؛ (Sandler, 1976) او را به درون کنش‌نماییِ متقابل[60] با بیمار می‌کشاند. باید به یاد داشت که «پاسخ هیجانی روانکاو به بیمار در موقعیت تحلیلی، یکی از مهم‌ترین ابزارهای کار اوست—این پاسخ ابزاری برای پژوهش در ناخودآگاه بیمار است Heimann, 1950) ، ص. ۸۱. (در جایی دیگر، توضیح داده‌ام Akhtar) ، در دست انتشار (که توجه روانکاو به تداعی‌ها، تکانه‌ها، عواطف و کنش‌های خود -چه آگاهانه و چه ناخواسته- چگونه او را از جریان‌های زیرین عمیق‌ترِ فرآیندی که در این زوج بالینی در حال آشکار شدن است، آگاه می‌سازد. اگرچه این امر در همه‌ی کارهای بالینی صادق است، در درمان افراد آسیب‌دیده اهمیتی دوچندان می‌یابد. نکته‌ی تکمیلی در اینجا آن است که آیا «تحلیل می‌تواند عناصری متعلق به روانِ خودِ روانکاو را نیز برانگیزد که به سود تحلیل باشد؟ Parsons, 2007)، ص. ۱۴۵۲. (ازاین‌رو، نگرش هشیارانه نسبت به پدیده‌های انتقال متقابل نباید با خویشتن‌داریِ خودانتقادگرانه یکی انگاشته شود.

     

    نقش شخصیت روانکاو[61] در درمان تروما

    وقتی فروید (۱۹۱۰، ص. ۱۴۵) اظهار می‌کند که «هیچ روانکاوی فراتر از آنچه عقده‌ها و مقاومت‌های خود او اجازه می‌دهند پیش نمی‌رود»، به‌روشنی به پیوند بالقوه میان تکنیک، عمق و نتایج درمان تحلیلی از یک‌سو، و شخصیت روانکاو از سوی دیگر اشاره می‌کند. روانکاوان بعدی )برای مثال: Guntrip, 1969؛ (Klauber,1968  نیز به این پیوند اشاره کرده‌اند، هرچند اغلب گذرا. البته روشن است که هیچ روانکاوی صرفاً با گرمی، صبر و ملاطفت نمی‌تواند به بیمار کمک کند. اهمیت این ویژگی‌ها در تعامل پیچیده‌ی آن‌ها با مهارت‌های تکنیکی نهفته است. در این میان، عوامل متعددی دخیل‌اند.

    نخست باید به خاطر داشت که کار با بیماران به‌شدت آسیب دیده دشوار و اغلب دلسردکننده است. بهبود به‌کندی رخ می‌دهد. بیمار غالباً امید یا دلیل اندکی برای امید دارد و در دوره‌های طولانی، وظیفه‌ی حفظ خوش‌بینی صرفاً بر دوش درمانگر است. ازاین‌رو، درمانگر باید «صبر فراوان نسبت به فقدان تغییر[62] Kernberg,)  1984، ص. ۲۵۲(  داشته باشد و به این باور راسخ تکیه کند که «در اغلب موارد، فقدان، بیماری شدید و شکست قابل تحمل و قابل کارکردن هستند» (ص. ۲۴۹).  بالین‌گران باتجربه این باور را از دانش و تجربه‌های پیشین خود به‌دست می‌آورند. اما تازه‌کاران ناچارند با «ایمان وام‌گرفته [63]ادامه دهند؛ ایمانی که از تجربه‌ی سودمند تحلیل شخصی، راهنمایی‌های ناظر بالینی، و احترام -حتی ایده‌آل‌سازی- چهره‌های برجسته‌ی این حوزه سرچشمه می‌گیرد. این سه منبع، تا زمانی که اعتماد اصیل به کار خود شکل گیرد، پادزهر بدبینی‌اند.

    دوم: روانکاو باید تا حد زیادی بر گرایش‌های نارسیسیستی خود فائق آمده باشد. این امر به او امکان می‌دهد که یا به‌طور مستمر، یا دست‌کم در دوره‌های تردید و دشواری، در درمان بیماران شدیداً بیمار، پرمطالبه یا کناره‌گیر، به نظارت بالینی (supervision) روی آورد. همچنین مانع از آن می‌شود که انتظاراتی غیرواقع‌بینانه از پیامد درمان داشته باشد. مهم‌تر از همه، حل‌وفصل مسائل نارسیسیستی پذیرش روانکاو از خویشتنِ واقعی‌اش را عمیق‌تر می‌سازد؛ امری که «ممکن است به او اجازه دهد در رفتار خود این باور را منتقل کند که بیمار نیز قادر خواهد بود حقیقت‌هایی درباره‌ی خود و زندگی‌اش را بپذیرد Kernberg, 1989) ، ص. ۲۵۰.(

    سوم : روانکاو باید قادر به پاسخ هیجانیِ اصیل و خاص به بیمار باشد Little, 1951) ؛ Winnicott (1947   دامنه‌ی هیجانیِ درونی او باید گسترده باشد؛ یعنی بتواند کنجکاوی، خشم، همدلی، اندوه، علاقه و برانگیختگی اروتیک، حسادت، ترحم، انزجار، وحشت، عشق، صمیمیت و غیره را تجربه کند. چنین آزادی هیجانی‌ای نه‌تنها به کار او اصالت می‌بخشد؛ بلکه ظرفیت او را برای استفاده‌ی ثمربخش از انتقال متقابل افزایش می‌دهد. سه نکته‌ی پیش‌گفته با توافق گسترده در جامعه‌ی روانکاوی روبه‌روست. پرسش دشوار آن است که وجود تروما در پیشینه‌ی شخصی خودِ روانکاو چه نقشی ایفا می‌کند: آیا درمان را تسهیل می‌کند یا مختل؟ قبل از پاسخ به این سوال و به سرعت به پایان رساندن این تحقیق نگران کننده، پیشنهاد می‌کنم سوالات زیر را در نظر بگیریم.

    آیا کسی که فقدان کودکی را تجربه نکرده است می‌تواند واقعاً با تحلیل‌جویانی که در سه یا چهار سالگی مادر خود را از دست داده‌اند همدلی کند؟ آیا روانکاوی با خانواده‌ای سالم و کودکی نسبتاً آرام می‌تواند شرم کودک بی‌مادر ؛ (Akhtar, 2011) را بفهمد؟ «آیا برای تحلیل‌گری که تولد، رشد، تحصیل و اکنون زندگی و فعالیت حرفه‌ای‌اش همگی در محدوده‌ای ۳۰۰ تا ۴۰۰ مایلیِ به‌راحتی قابل دسترس انجام شده است، ممکن است که «اضطراب‌های گمراه‌کننده» (گرینبرگ و گرینبرگ، ۱۹۸۹) فردی را که در بزرگسالی از کشوری با فرهنگی متمایز به کشوری دیگر مهاجرت کرده است، درک کند؟» و آیا روانکاوی که با والدینی عموماً مهربان بزرگ شده، می‌تواند تحقیر و عذابِ کسی را بفهمد که به‌شدت کتک خورده و مورد سوءاستفاده‌ی جنسی توسط برادر بزرگترِ؛ یا پدربزرگ  قرار گرفته است؟

    می‌توانم ادامه بدهم، اما فکر می‌کنم نکته‌ای که مطرح شد، همین است. اگر آسیبی که بیماران ما متحمل شده‌اند، خیلی دور از پوسته بیرونی مدار تجربی ما باشد، ممکن است محدودیت‌هایی برای همدلی ما به عنوان تحلیلگر وجود داشته باشد. اما راه حل چیست؟ آیا باید فرض کنیم که فقط تحلیلگران یتیم می‌توانند با فقدان والدین در دوران کودکی هماهنگ شوند، فقط تحلیلگران مورد آزار و اذیت قرار گرفته می‌توانند با تجاوزهای اولیه به پوست جسمی یا روانی طنین‌انداز شوند؟ و در مورد آسیب‌های مداوم ناشی از سیاه‌پوست بودن (کریس، ۱۹۵۶) در این کشور چطور؟ آیا یک تحلیلگر سفیدپوست واقعاً می‌تواند «آن را درک کند؟» و غیره. اینها مسائل پیچیده‌ای هستند و حداقل می‌توان گفت که زمینه مفهومی آنها مبهم است.

    تجربه‌ی بالینی شخصی من چنین می‌گوید: اگر روانکاو آسیبی مشابه با آسیب بیمار را تجربه کرده و بر آن تسلط ایگویی معقولی[64]  یافته باشد، پیشینه‌ی آسیب‌زای او می‌تواند سودمند واقع شود. وجود روابط محبت‌آمیز در زندگی شخصی و مجاری والایش[65] خارج از روانکاوی -مانند هنر یا شعر- این امر را محتمل‌تر می‌کند، زیرا مانع از آن می‌شود که کار بالینی تنها صحنه‌ی فعال‌سازی و کارکردنِ ترومای شخصی روانکاو باشد.

    این وضعیت زمانی بهتر نیز می‌شود که روانکاو هشیاریِ خود را حفظ کند، از خودافشایی افراطی پرهیز نماید، گاه‌به‌گاه از همکاران مشورت بگیرد، و افکار خود را به نوشتار درآورد (صرف‌نظر از آن‌که این نوشته‌ها منتشر شوند یا نه). افزون بر این، روانکاو باید پذیرای این واقعیت باشد که مواجهه با ترومای خود -این‌بار در روان تحلیل‌جو- می‌تواند به درک‌های تازه‌ای از خویشتن و حتی به رشد روانی واقعی در او بینجامد. متأسفانه به دلیل حفظ حریم خصوصی بیمار (و البته، حریم خصوصی خودم) نمی‌توانم وارد جزئیات شوم، اما همه اینها قطعاً تجربه شخصی من بوده و در برخی از نوشته‌های اخیرم (اختر، ۲۰۰۹، ۲۰۱۱) به طور ضمنی آمده است. اگر، در مقابل، روانکاو هنوز با جنبه‌هایی از ترومای کودکی خود درگیر باشد و به تسلط ایگویی بر آن نرسیده باشد، خطر خودافشاییِ خودشیفته‌وار، همدستیِ هم‌آسیب‌گونه[66]و دورزدن تفسیرِ کاربردهای کنونیِ بخش تروماتیک شخصیت بیمار پدید می‌آید. با این حال، حتی در بهترین شرایط نیز، هم بقایای مهارشده و هم مهارنشده‌ی روانی در همه‌ی افراد آسیب دیده روانی باقی می‌ماند—و روانکاو نیز از این قاعده مستثنا نیست. مسئله بر سر نسبت و شدت عاطفی این بقایا است.

    در نهایت، آنچه بیش از همه اهمیت دارد صداقت روانکاو نسبت به خود، بیمار و فرآیند تحلیلی است؛ صداقتی که او را به هشیاری، جست‌وجوی مشورت، پرهیز از «فرا-محرمانگی ؛ (Celenza, 2007)، و اجتناب از لغزش‌های عمده‌ی تکنیکی وا می‌دارد. اعتماد پایدار به ظرفیت همواره‌حاضرِ رشد انسانی نیز یاری‌گر است؛ زیرا بیمار را تشویق می‌کند که به‌تدریج از حرکت میان امید آسیب‌شناختی و ناامیدی دست بکشد و به‌سوی گذار از امید آسیب‌شناختی به امید واقع‌بینانه ؛ (Akhtar, 1996) حرکت کند. این حرکت زمانی تسهیل می‌شود که روانکاو به ظرفیت رشد بیمار ایمان داشته باشد موضعی که بازتاب‌دهنده‌ی طرح لووالد (۱۹۶۰) از نیاز کودک به همانندسازی با ظرفیت رشدیِ خود، آن‌گونه که در نگاه والدین دیده می‌شود، است. نگاه روانکاوی که با افراد آسیب‌دیده کار می‌کند، بنابراین باید—در اغلب اوقات—باز و درخشان باشد.

    [1] -parameters

    [2] -Kurt Eissler’s

    [3] -Heinz Hartmann’

    [4] -elimination of

    subjectivity

    [5]-trio of guideposts

    [6] -anonymity

    [7] -abstinence

    [8] -neutrality

    [9] -outrageousness

    [10] -id-friendly intuition

    [11] -Jacob Arlow

    [12] -selfpsychology

    [13] -heuristic smorgasbord

    [14] -object libidinal line

    [15] -empathy

    [16] -dissociative disorders

    [17] -GUIDELINES FOR TREATING PSYCHIC TRAUMA

    [18] -infantile fantasy

    [19] -dissociative disorders

    [20] -Welcoming Attitude

    [21] -privation

    [22] -Prolonged “Holding”

    [23] -held

    [24] -objectively

    [25] – Flexible Framework

    [26] – posttraumatic

    [27] – unobtrusive

    [28] – unmasking

    [29] – deciphering

    [30] – Validation of Trauma

    [31] – Belief in the Principle of Multiple Function

    [32] – gestalt

    [33] – symptom-based

    [34] – ameliorative interventions

    [35] – work-ego

    [36] – discharge

    [37] – conflict versus deficit

    [38] – personal myth

    [39] – Sensitivity to Nonverbal Communications

    [40] – reconstruction

    [41] – insight

    [42] – Enhancement of Verbalization

    [43] – self & object

    [44] – auxiliary ego

    [45] – Amy Katan

    [46] – verbalization

    [47] – Creation of Transitional Space

    [48] – ambivalence

    [49] – split

    [50] – bridging interventions

    [51] – mentalization

    [52] – Attunement to Patients’ Fluctuating Psycho structural Organization

    [53] – id-greed

    [54] -self

    [55] – Utilization of Developmental Interventions

    [56] -traumatized

    [57] – resumption of arrested development

    [58] – Facilitation of Mourning

    [59] – Management of Countertransference

    [60] – mutual enactment

    [61] – THE ROLE OF THE ANALYST’S PERSONALITY

    [62] – absence of change

    [63] – borrowed faith

    [64] – ego mastery

    [65] – sublimatory channels

    [66] – homo-traumatic collusion

  • ماتم و مالیخولیا در جنگ

    ماتم و مالیخولیا در جنگ

    اگر مقاله خودشیفتگی فروید را خوانده باشید، به نظرتان میرسد که بخش های زیاد از آن به مقاله ماتم و مالیخولیا [1] مرتبط است و در موضوعاتی، یکدیگر را تکمیل میکنند. بخش زیادی از ماتم و مالیخولیا حاصل کشفیات فروید در مقاله خودشیفتگی است. فروید، ایگوی نفسانی[2] را در مقاله خودشیفتگی کشف کرد و در ماتم و مالیخولیا از سرنوشت سرمایه گذاری لیبیدو روی ابژه ها[3] مینویسد پس در مقاله ماتم و مالیخولیا، ابژه مهم است.

    از دلایل اهمیت ماتم و مالیخولیای فروید، تاثیر بر  کلاین و روانکاوان روابط ابژه است، این مقاله برای شان اهمیت زیادی دارد. زیاد پیش می اید که به این مقاله ارجاع میدهند تا بگویند ما در امتداد فروید هستیم.

    مقاله ماتم و مالیخولیا فروید

    جایگاه تاریخی مقاله ماتم و مالیخولیا

    مقاله ماتم و مالیخولیا هم حاصل تجربیات علمی فروید(تغییر نظریات و توپوگرافی های او) و هم حاصل اتفاقات زندگی شخصی او است. مشخصا فروید در جایی از صحنه تاریخی و اجتماعی ایستاده است که خود او و نزدیکانش سوگ های زیادی را تجربه کرده اند؛ در سال های پایانی جنگ جهانی اول، در برهه ای که فروید به همراه خانواده اش در مجارستان زندگی میکردند، او که به عنوان فردی با جایگاه فرهنگی بالا شناخته میشد؛ فراتر از سوگ شخصی خودش برای خانواده و دوستان؛ دچار سوگ اجتماعی از دست دادن جامعه علمی و متمدن آن زمان قرار گرفته بود.

    چرا که جهانی که آنها تصور میکردند، جهانی با تمدن و پیشرفت روز افزون بود و قرار نبود طعمی از جنگ و خشونت آن هم در این ابعاد گسترده تجربه کنند؛ ناگهان با انفجار این حجم خشونت و توحش روبرو شدند؛ به همین نسبت خیلی از ایده های ساختار تمدنی فرهیختگان جامعه، نقش بر آب شد. به این شکل فروید و اندیشمندان آن دوره، دچار سوگی درباره تمدن، انسان و فرهنگ شدند.

    انگار در آن زمان فروید در سوگی نشست یا به عبارت بهتر، از دست دادنی[4] در فضای فکری و زندگی امن( به دور از جنگ) تجربه کرد.

    فروید میگوید مالیخولیا، حالتی است که نوعی احساس عمیق و دردناک از اندوه در انسان بلند میشود سپس انسان علاقه و توجه به جهان خارج را قطع میکند، از قابلیت مهرورزی دست میکشد و شروع به سرزنش خودش میکند.

    در ابتدای ماتم و مالیخولیا، فروید مقایسه ای میکند بین وضعیت عادی و روزمره با یک وضعیت پاتولوژیک، درست مثل مقاله خودشیفتگی. در واقع دو وضعیت را توصیف میکند که یکی شدید تر است و میشود مالیخولیا، دیگری ماتم است که وضعیت عادی تری محسوب میشود.

    شباهت این دو در وضعیت ظاهری است، ما طبقه بندی تشخیصی مالیخولیا را کمتر استفاده میکنیم اما برای نزدیکی به ذهن میگوییم وضعیت شدیدتر سوگ. در روانپزشکی مالیخولیا را اپیزود های افسردگی[5] در دوقطبی[6] توصیف میکنند که فرد وضعیت بی رغبتی به زندگی را تجربه میکند. در ادبیات روانکاوی هنوز از مالیخولیا استفاده میشود پس میتوانیم از سطوحی که لزوما افسردگی نیست بگوییم.

    وقتی میگوییم {از دست دادن} ذهن ما به سمت از دست دادن عزیزی میرود اما فروید مفاهیم انتزاعی مثل آزادی و کشور راهم در راستای از دست دادن بیان میکند که از نظرش آنها هم نیاز به سوگواری دارند. ما هم که در ایران  مدام سوگواری های جمعی این چنینی را تجربه میکنیم.

    وقتی درباره سوگ یا ماتم[7] در روانکاوی حرف میزنیم داستان عمیق تر است چون این فرایند، یکی از اولین و قدیمی ترین وظایفی[8] است که با آن روبرو میشویم. در واقع ماتم هم مثل از دست دادن و درماندگی[9] توانایی هایی هستند که باید کسب کنیم.

    مثلا تصور کنید با کودکی به فروشگاه میروید، کمی میگذرد و میگوید من بستنی میخواهم بعد میگوید پفک هم بخر. شما میگویید نمیشود! فقط یکی از آنها را میتوانی داشته باشی. اتفاقی که از نظر روانی برای این کودک می افتد، این است که به یک معنا از دست دادن و ماتم را باهم تجربه میکند. پس ممکن است کمی هم غر بزند یا گریه کند اما بعدش از همان چیزی که دارد لذت میبرد، این خیلی پیچیده است که در این فرایند از خیر چیزی که ندارد بتواند بگذرد.

    تفاوت آدم ها در این است که مثلا بعضی بچه ها فردا هم یادشان است فلان چیز را برایش نخریدی. این تفاوت بچه ها از همان فقدان های اولیه شان می اید مثل از شیر گرفتن. بعضی ها نظرشان بر سرشت بچه است. این دسته معتقدند انچه با آن به دنیا می آییم همه در دل تربیت و پشت سر گذاشتن[10] است یعنی همه در یک توانایی خلاصه میشود.

    ماتم و مالیخولیا

    فرایند ماتم و سوگواری خیلی مفصل، پیچیده و چند وجهی است و خواندن این مقاله فروید درست مثل درس زیست شناسی میماند. در واقع عزاداری کردن، یک توانایی اکتسابی است که پس از تولد، در مسیر پرپیچ و خم تجربه های ناکامی، میتوانیم آن را یاد بگیریم.

    این از دست دادنی که قرار است برایش به سوگ و عزا بنشینیم میتواند یک ایده، آرمان یا فانتزی باشد مثل فروید که در سوگ تمدن بود. اگر بخواهم شفاف تر بیان کنم؛ فکر کنید ۱۰ سال پیش چه تصوری از خودتان داشتید و الان کجایید؟ احتمالا فکر میکردید جای بهتری باشید. این هم یک از دست دادن محسوب میشود، از دست دادن آن تصویری که ساخته بودید.

    پس پدیده ماتم و سوگواری برای زندگی هرروزه ما است نه صرفا برای بعد از جدایی[11] مان یا مرگ عزیزی.

    شباهت ظاهری وضعیت ماتم و مالیخولیا

    هردو پر از درد، رنج، بی انگیزگی، بی رغبتی به عشق و روابط عاشقانه و… اند با این تفاوت که فرد در ماتم خیلی سرزنشی نسبت به خود ندارد برعکس مالیخولیا.

    در مالیخولیا سوالات بیشتری داریم که اگر این توجه به دنیای بیرون از بین رفته است کجا رفته است و دارد صرف چه چیزی میشود؟ ۲ سوال مهم که فروید مطرح میکند یکی همین است که این توجه صرف چه چیزی شده است؟ و سوال بعدی این است که چه چیزی باعث میشود ماتم دردناک باشد؟ سوال دوم شاید راحت به نظر برسد ولی جوابش برای فروید ساده نبود.

    باید از خودمان بپرسیم که وقتی درباره ماتم حرف میزنیم دقیقا درباره چه چیزی حرف میزنیم؟ در ابتدا با واقعیت سنجی[12] مواجه میشویم که میگوید دیگر ابژه عشق[13] یا دیگری نیست و وجود ندارد که حالا این وجود نداشتن میتواند معنای متفاوتی داشته باشد، مثلا مردن یا پایان یک رابطه. پس برای شروع فرایند ماتم و عزاداری باید یک واقعیت سنجی داشته باشیم و اگر نداشته باشیم عزاداری هم لازم نیست بکنیم.

    واقعیت سنجی جایی اتفاق می افتد که بین محرک درونی و بیرونی[14] تمایز بگذاریم. اینکه چیزی در ذهن من می آید، بتوانم تشخیص دهم که در ذهن من است یا در جهان بیرون. اگر کسی بگوید صدایی میشنوم که نیست  میگوییم او دیوانه شده است. واقعیت سنجی چیزی است که به عنوان بشر نوروتیک مدام در حال انجام آن هستیم که این در ذهن من است و این بیرون از آن و این برای ما خیلی ضروری است. اگر به این ابزار مجهز نباشیم، به جنون  میرسیم. ابزار دیگری داریم به نام حافظه[15]. مثلا معلم اول ابتدایی مان را میتوانیم تصور کنیم و  بعد تشخیص دهیم که در ذهن مان است و نه در واقعیت؛ یا بچه ای را درنظر بگیرید که دوست خیالی دارد اما میداند که نباید لو بدهد چون این تنها در ذهن او است. این مثال ها همه سطوح مختلف واقعیت سنجی است. این توانایی، ضروری، ابتدایی و حیاتی برای زندگی ما است.

    ماتم و مالیخولیا

    ابزار واقعیت سنجی در مقابل ماتم و مالیخولیا کجا از کار میوفتد؟

    وقتی رویا میبینیم که بی خطر هم است و فکر میکنیم جای دیگری هستیم، در حال  انجام کار دیگری هستیم بعد بیدار میشویم و واقعیت سنجی میکنیم. پس وقتی میگوییم برای ماتم و سوگواری واقعیت سنجی داریم یعنی برای ان نیاز به حافظه داریم.

    عزاداری نتیجه حافظه داشتن محسوب میشود. مشکل این است که طرف وقتی نیست هم هست. این حاصل وضعیت پیچیده روان با بیرون  است که این وضعیت را میسازد. پس یکی از مولفه های مهم ماتم، حافظه است.

    ما باید بتوانیم لیبیدو را از ابژه برداریم و آن را رها کنیم ولی داستان به این راحتی نیست چون مشاهده عمومی نشان میدهد افراد به طور دلبخواهانه جایگاه لیبیدوی شان را تغییر نمیدهند و به راحتی رها نمیکنند یعنی یک وضعیت چسبندگی داریم. برای تراپیست ها هم مهم است چون به آنها نشان میدهد که تغییر یک موضع لیبیدو به این راحتی نیست؛ سخت، دشوار و زمان برنده است. چون دردناک و بامقاومت همراه است.

    این ویژگی عمومی لیبیدوی ما است که چسبنده باشد و بین آدم های مختلف هم متفاوت است. آدم ها هم در فرایند ماتم با هم متفاوت اند. گاهی آن قدر برای شان سخت است که به توهم منجر میشود مثلا در سوگ ناگهانی، جدی و شدید که میگویند انگار آن ابژه را دیده اند.

    منظور من این است که اگر پای حرف های مجنون هم بنشینیم میبینیم لیلی هم چیز خاصی هم نبوده است فقط مجنون واقعیت سنجی اش را از دست داده بود.

    سوگ هایی که خارج از زنجیره نسلی تکاملی تجربه میشوند خیلی شدید اند، یعنی ما همه میدانیم قرار است روزی که امیدواریم دور باشد یتیم شویم، این پیش بینی ما است اما جایی که برعکس میشود، این سوگ ها خیلی جدی تجربه میشوند. مثلا والدینی که بچه شان را از دست میدهند و نمیتوانند تا ۶ ماه حتی آشپزی کنند یعنی خیلی برای شان سخت است که لیبیدوی شان را از بچه بردارند.

    فروید میگوید با اینکه خیلی سخت و زمان بر است در نهایت به طور طبیعی احترام[16] به واقعیت است یعنی واقعیت برنده میشود. به میزانی که واقعیت برنده میشود یعنی خودشیفتگی و زندگی برنده میشود. فرد به زندگی برمیگردد، ابژه چیز دیگری میشود و فرد میتواند بازهم لذت ببرد.

    پس معیار و ملاک، برگشتن به واقعیت با ابژه ها و رضایت[17] داشتن(ارضای میل) است.

    نکته درمورد سوگ این است که زمان بر خواهد بود؛ یعنی مثلا ۶ ماه میتواند طول بکشد اما یکبار برای همیشه نیست مدام باید تکرار بشود یعنی ما نیاز به این سوگواری ها داریم چون خاطرات مختلفی با آن آدم ساخته ایم و باید برای هرکدام یک سوگواری مجزایی انجام بدهیم. درست مثل فرایند روانکاوی که مدام در درمان مینشینیم و از دست دادن ها را دوره میکنیم، بار اول شاید فقط بتوانیم آن را گریه کنیم، بار دوم گریه و کلمه و بار سوم کلمه به تنهایی درد را یدک میکشد. کلید در این است که این گره ها باید باز بشود و هرکدام از این سوگ ها که درد خودش را دارد، تجربه کنیم. پس در واقع به خاطر همان حافظه یا خاطراتی که داریم و واقعیت سنجی (که به ما میگوید آن ابژه دیگر نیست) لازم است عزاداری کنیم.

    در اتاق درمان هم که سوگ مان را کلمه میکنیم، در واقع بی شمار بخش های خود[18]مان را در مورد ابژه روایت میکنیم. با فقدان خود مواجه میشویم تا لیبیدو را از آن برداریم و در نهایت انگار لیبیدو دوباره آزاد میشود تا ابژه جدیدی پیدا کند که روی آن تخصیص[19] پیدا کند. هر سوگ خیلی مهم، یک بخش از لیبیدو را همیشه درگیر خود خواهد گذاشت…! (مثلا اولین ها در روان ما مهم هستند، اولین رابطه، اولین از دست دادن و…)

    فرایند مالیخولیا یا تفاوت آن با ماتم:

    • یکی از تفاوت های مهم ماتم و مالیخولیا این است که مالیخولیا به خودش و ایگو حمله میکند، سرزنش میکند و زیر سوال میبرد. این وضعیت انگار فراتر از ماتم و ازدست دادن است. در مقابل انگار در ماتم، دنیا تهی شده و فرد به دنیا حمله میکند اما در مالیخولیا فرد به خودش حمله میکند که من چه قدر حقیر، بی ارزش و بی عرضه ام. تبدیل میشود به یک حس غلیظ حقارت. این یک واقعیت روانی قطعی و ثابت است یعنی فرد برداشتش از خودش همین قدر تلخ خواهد بود.

    فروید توصیه و تذکر میدهد که نه این طور نیست و تو این طور نیستی یعنی مقابله کردن -با حس تحقیر فرد-که در این حالت برای فرد کارساز نیست. فروید میگوید این احساسات را اتفاقا افرادی دارند که مثلا پارتنر موفقی هستند یا فردی فعال در جامعه محسوب میشوند. ما که از بیرون این را میبینیم تعجب میکنیم که چرا آدم های انگل صفت، حس تحقیر با خودشان ندارند!

    • این افراد در بیان و تجربه این احساسات تحقیرگونه، حس شرمی ندارند و راحت این حس ها را بیان میکنند. مثلا میگویند حس کردم شما حال تان از من بهم میخورد.

    برای اینکه فروید به این معما پاسخ بدهد که چرا این حس این قدر شدید است و چرا شرمی از این احساسات ندارند، میگوید باید موضع مان را عوض کنیم، جای اینکه بگوییم چرا این را عنوان میکنی باید بپرسیم درباره چه کسی این حرف را میزند، اینجا ورق برمیگردد! درباره خودش یا درمورد دیگری؟

    شاید ایگو یا خود خیلی هم یکدست نیست و شامل بخش های مختلفی است که هرکدام را از یکی گرفتیم، بیایید مثل یک لحاف چهل تکه آن را درنظر بگیریم که هرکدام با یکی از ابژه های ما همانندسازی[20] کرده است. از اینجا به بعد همانندسازی میشود یکی از مفاهیم مهم در فهم مالیخولیا. اگر ایگوی ما لحاف چهل تکه ای باشد که سرهم شده، این بخش ها میتوانند باهم در ارتباط باشند و باهم دیالوگ کنند. ممکن است بخشی از من دارد به بخش دیگری حمله میکند و آن را تخریب میکند.

    در مالیخولیا، شکایت از خود، میتواند حمله به دیگر ابژه ها باشد و برای همین شرم آور نیست چون دارد به دیگری حمله میکند و در مورد خودش نیست. مثلا اگر بخشی از ناخوداگاه من با مادر همانندی کرده باشد و از مادر خشم زیادی -به دلیل بعضی تعارض ها-در من باشد، وقتی به خودم بد و بیراه میگویم در واقع نوعی پرخاشگری[21] به ابژه است.

    هرچه قدر فرد گنجینه بیشتر و بزرگتری از همانندسازی ها داشته باشد به معنایی خلاق تر است. ما وقتی با موضوعی مواجه میشویم انگار دست خودمان را میگیریم و میرویم تا با این ابژه های درونی[22] مشورت کنیم.

    • اگر ماجرای ماتم فقط از دست دادن باشد، تو میدانی چه چیزی را از دست دادی، اگر در نظر بگیریم مالیخولیا هم موضوعش از دست دادن باشد، مشکل این است که برای خود فرد و ما در دسترس نیست که عزاداری برای چیست. در وضعیت مالیخولیا، فرد برای خودش عزاداری شدیدی میکند و مشخص نیست چه اتفاقی افتاده است چون در سطح ناخودآگاه رخ میدهد.

    اگر جایی با تصویر ماتم مواجه هستیم اما ابژه مشخص و قابل دیدن نیست میتواند ذهن مان به سمت مالیخولیا برود.

    یکی از کارهای مهمی که تراپیست در این وضعیت میتواند انجام دهد، این است که ابژه را نشان دهد که تو داری درباره این سوگواری میکنی پس!

    گاهی شخصی زنده است و ما برای از دست دادن آن تصویر قوی عزاداری میکنیم پس سوگ فقط برای از دست دادن های واقعی نیست. برای همه اتفاق میوفتد، ابژه ای که از مادر یا پدر در ۶ سالگی داریم با۲۰ سالگی مان متفاوت است؛ برای ساخت و حفظ رابطه مان به همراه داشتن رابطه رضایت بخش باید از قبلی عبور کنیم و لیبیدوی مان را روی تصویرجدید سرمایه گذاری[23] کنیم.

    یاد آهنگ older از Sasha Alex Sloan می افتم که میگفت:

    The older I get the more that I see

    هرچى بیشتر بزرگ میشم بیشتر میبینم

    My parents aren’t heroes, they’re just like meماتم و مالیخولیا در جنگ

    پدر و مادر من قهرمان نیستن اونام مثل منن

    And loving is hard, it don’t always work

    وعاشق بودن سخته و همیشه درست از آب در نمیاد

    You just try your best not to get hurt

    تو فقط بهترین تلاشت رو میکنى که صدمه نبینى

    l used to be mad but now I know

    قبلاً عصبانى بودم ولى الان میدونم

    Sometimes it’s better to let someone go

    بعضى وقتا بهتره بذارى بعضیا برن

    It just hadn’t hit me yet

    این فقط هنوز به من آسیب نرسونده

     

    فرایند شکل گیری مالیخولیا

    1. بعضی ابژه ها بیشتر مستعد مالیخولیا هستند
    2. آن ابژه مستعد، منهدم میشود(میمیرد، از دست میرود و…)
    3. ما با یک بازپس گیری عادی لیبیدو مواجه نیستیم برعکس ماتم که ذره ذره لیبیدو از رویش برداشته میشود، اینجا لیبیدویی که از ابژه از دست رفته برداشته میشود دوباره برمیگردد روی ایگو. سایه ابژه بر بخش مهمی از ایگو می افتد. بخشی از ایگو که با آن ابژه همانندسازی کرده است.
    4. رابطه ایگو با آن بخشی که همانندی کرده خیلی عشق نیست، پرخاشگری، خشم و نفرت هم در جیب دارد.

    این فرایند تسخیر[24] است یعنی بخشی از ایگو توسط لیبیدو تسخیر شده درست مثل فیلم های ترسناک ارواح دارکه روحی خانه ای را ترک نمیکند.

    سوال های مهم این است که چرا این اتفاق می افتد؟ هدف چیست؟ نتیجه این فرایند به کجا ختم میشود؟ دلیل و کارکردش چه میتواند باشد؟

    این اتفاق می افتد تا ابژه از دست نرود یعنی سوگواری اتفاق نیوفتد تا فرد به مالیخولیا برسد.  تا فرد از دست دادن و سوگواری را تجربه نکند. مالیخولیا پل و پرشی از روی فرایند دردناک ماتم و سوگواری است. چون در مالیخولیا اساسا نبودن را انکار میکند، ابژه از دست نرفته است! همینجا است! اصلا ابژه من هستم!

    مالیخولیا یکی از مخرب ترین روش های جلوگیری از فقدان، جدایی و از دست دادن محسوب میشود، من بخشی از ایگویم را به تسخیر ابژه درمی آورم تا حس کنم همیشه آن را دارم.

    یک پرهیز و دور زدن برای درد نکشیدن.. کسی که در مسیر رشد به هر دلیل کمتر توانسته فرایند ماتم را بیاموزد و به کار ببندد، وضعیتی شبیه مالیخولیا دارد. پس در عین اینکه ماتم و مالیخولیا به هم شبیه هستند نقطه مقابل هم میشوند.

    همه ما در از دست دادن ها، بخشی از ابژه را در خود درونی میکنیم اما در مالیخولیا این سایه خیلی فراگیرتر است و بخش مهمی از ایگو تسخیر میشود یعنی در واقع بخش مهمی از زندگی[25] درحال قربانی شدن است تا ابژه حفظ شود(مثل کسانی که میگویند بعد جنگ ایران و اسراییل، جنگ در من هنوز زنده است.) ابژه اسیر فرد و فرد اسیر ابژه میشود چون ما برای زندگی به ایگو نیاز داریم اما به این شکل، دیگر امکان زندگی نیست. مالیخولیا یک وفاداری پاتولوژیک به ابژه است. تو را از دست نمیدهم. تو را نگه میدارم. من نمیتوانم تو را از دست بدهم پس به هرشکلی نگه میدارم حتی مثل جسد و مومیایی.

    این خشم که تبدیل میشود به خشم فرد از خودش، پیش شرط مالیخولیا است. یکی دیگر از ویژگی های ابژه که آن را مستعد میکند به سمت مالیخولیا، تعارض یا دوسوگرایی است. عشق و پرخاش توام. داشتن فاصله و شدت. دوسوگرایی شدید بستر مناسبی برای مالیخولیا است.

    دوسوگرایی شدید چه کمکی به مالیخولیا میکند؟

    بخش عشق تبدیل میشود به همانندی و فرد آن را نگه میدارد، بخش نفرت و خشم تبدیل میشود به حملاتی  به ایگویی که همانندسازی کرده انجام شده یعنی تخریب خود یا حمله به خود. به عبارتی انگار فرد این گونه به احساس رضایت میرسد. احتمالا احساس گناه و عشق را تجربه میکند که ماتم را تجربه نکند.

    به گفته یکی از روانکاوان، مالیخولیا انگار معامله ای با شیطان است؛ من زندگی را حفظ میکنم و به شیطان میدهم، چون فقدان غیرقابل تحمل است. خیلی از افراد به همین دلیل وارد رابطه نمیشوند که روزی جدایی در پی دارد…!

    از دست دادن، سطوح مختلفی دارد و از یک جراحت خودشیفتگی شروع میشود تا از دست دادن های شدیدتر که همه ذیل اختگی[26] است. از دست دادن، عمیق ترین تجربیات اختگی را در ما زنده میکندکه به هرشکلی میخواهیم از آن اجتناب کنیم.

    از دست دادن آن قدر درد شدیدی است که ما هزینه های مختلفی برایش میدهیم، مالیخولیا یکی از این هزینه ها برای تجربه نکردن آن سوگ و نبودن ابژه است. وارد رابطه نشدن که پیش تر گفتم هم یکی از این دست هزینه ها است.

    فروید میگوید مگر از دست دادن چیست که این قدر دردناک است؟ که اگر سالم باشیم و ابژه ای را از دست بدهیم باید ۶ ماه بگذرد تا بپذیریم که رفته! یا چرا آنقدرتجربه اش سخت است که  با چیز های مختلف میخواهیم از آن بپریم تا درد نکشیم!

    کسانی که میتوانند سوگواری کنند و بعد، رابطه لذت بخش با ابژه ای دیگر را تجربه کنند، باید از پدر و مادر خودشان تشکر کنند چون اگر توانایی ماتم و سوگواری را نداشته باشیم نمیتوانیم عاشق شویم.

    درد مالیخولیا برای فردی که درآن وضعیت است، چیزی نیست چون در ذهنش دارد با دیگری زندگی میکند.

    اختلالات مختلف در سوگواری نکردن :

    طیف زیادی از قاتلین زنجیره ای ومرزی ها[27]. خیلی از قاتلین زنجیره ای جایی که معشوقه میخواهد برود او را میکشند. ابژه یعنی چیزی که میرود و از دست دادن خیلی موضوع بزرگی است. ابژه چون زنده است پس گاهی چیزی غیر از ما میخواهد مثل میل به رفتن، گاهی چیزی میخواهد که ما نمیخواهیم…

    در ذات روابط ابژه، حکمی وجود دارد که از دست دادن است و ما همه محکوم به تحمل هستیم.

    شباهت خودشیفتگی و مالیخولیا:

    همه جا پای خودشیفتگی درمیان است فقط شکل آن متفاوت است. هم شکل آن اهمیت دارد هم داینامیک‌آن. نقش خودشیفتگی در مالیخولیا یک پیش شرط است.

    افرادی که رابطه شان با ابژه ها همانند سازی خودشیفته گونه است؛ خیلی در استعاره بلعیدن خودش را نشان میدهد یعنی من تورا دوست دارم اما در عین حال نمیتوانم حضور مستقلی از تو را تحمل کنم پس تورا درون خودم میبرم و جزیی از خودم میکنم. تو دیگر من شدی، بین من وتو تفاوتی نیست و من همچنان خودم را دوست دارم!

    پس یکی از عوامل شکل گیری مالیخولیا، اختلال خودشیفتگی است.

    دوسوگرایی شدید هم شرط دیگر است. دوسوگرایی در همه روابط وجود دارد، هرچه شدید تر باشد، سوگواری سخت تری در انتظارش است.

    پدیده خودکشی در ماتم و مالیخولیا

    همیشه برای فروید سوال مهمی بوده است که چه میشود فرد خودکشی میکند؟ انگار خلاف روند طبیعی ما است. ما به عنوان موجوداتی انقدر خودشیفته با میل به صیانت نفس چرا خودکشی میکنیم؟ جواب فروید این است که خودکشی در بسیاری از موارد، دگرکشی است. وقتی به بخشی از ایگو حمله میشود که با ابژه همانند سازی کرده، میتواند ایگو یا ابژه را بکشد. خودکشی یا وضعیت مالیخولیا مثل وضعیت عشق شدید تجربه میشود.(یادتان می آید از مجنون لیلی گفتم؟)

    آن قدر سایه ابژه روی ایگو سنگین میشود که خشم را این طور ارضا میکند. البته لازم است تاکید کنم که این توضیح همه اشکال خودکشی نیست ولی خیلی شایع است. فرد میخواهد بلایی سر ابژه بیاورد اما دستش نمیرسد پس سر خودش میاورد.

    نکته مثبت در این موضوع میتواند این باشدکه مادامی که ما از ابژه های بیرون عصبانی میشویم؛ چه درمانگرمان باشد چه هرکسی دیگر، احتمال خودکشی مان کمتر است.

    ترومای جنگ در ایران

    هرکسی در آن ۱۲ روز جنگ ایران و اسراییل هرجایی بوده است شرایط متفاوتی داشته اما به معنای تجربه نشدن نیست. هرکسی پیوندی با این فضا داشته حتی کسی که خارج از کشور بوده هم احتمالا جنگ زده شده است.

    بخش زیادی از تروما بعد از رخداد ساخته میشود یعنی در زمان اتش بس. وقتی ما وسط آن اتفاق هستیم لزوما تجربه اش نمیکنیم، وقتی وسط آتش هستیم. این وضعیت با درونی کردن و جای دادنش در روان متفاوت است.

    تروما را به ۲ بخش تقسیم میکنیم: بخش عینی اتفاق و تروماتایز شدن روان . خود این زخم عمیق، حالا حالاها هم میتواند ادامه داشته باشد.

    چیزی که ما را خیلی تروماتایز میکند، فاصله کم تمدن، صبح ارام، حیات، زندگی، روزمرگی با توحش، جنگ و خشونت عریان است! در واقع آسیب پذیری روان ما، عصبانی کننده است! انگار با عمق آسیب پذیری خودمان مواجه میشویم. در ذهن ما -پیش فرض این است که -جهان امن است و اتفاقات این شکلی و دیدن این فاصله کم یک تجربه، خیلی آسیب پذیری برای خودشیفتگی ما محسوب میشود.

    مردمی که سوژه تجربه این تروما بودن در کم ترین حد تجربه آن بودن چون تصوری از عامیلیت[28] خودشان نداشتند. جایی که عامیلیت نداریم، درماندگی را تجربه میکنیم. جراحت زیادی احساس میکنیم. مثل بچه ۲،۳ ساله ای که مادر و پدرش در حال خشونت و دعوای شدید هستند و او فقط مشاهده گر و ناتوان است. درست همینجا نقطه ای است که بعضی از وجوه خودشیفتگی ما مورد حمله قرار میگیرد و له میشود.

    شما به عنوان تراپیست احتمالا یکی از چیزهایی که با آن مواجه خواهید شد، مراجعین سوگ و ماتم این جنگ هستند و از دست دادن چیزی در این جنگ. فانتزی هایی را از دست داده ایم و باید بتوانیم فانتزی های جدیدی شکل دهیم؛ اگر نتوانیم، ماتم خیلی سخت میشود.

    ماتم و مالیخولیا

    میل افراد در جنگ به ازدواج، سکس، سکشوالیته تجربه کردن و فرزند آوری

    به دلیل بقا و عامیلیت در روزهای جنگ توییتر پر شده بود از حسرت کاربرانی که ناراحت اند چرا در رابطه نبودند، چرا رابطه جنسی نداشتند و چرا بچه ای ندارند! سوال این است که اگه شرایط جنگی نبود آن لیبیدو کجا بود؟ و کجا قرار بود خرج بشود؟ آن لیبیدویی که خرج درس خواندن، شغل داشتن و … میشد در وضعیت آخر الزمانی همچنین چهره ای میگیرد.

    انگار در مغازه دنبال چیزهای لوکس نیستیم یا پول مان نمیرسد یا دیگر نیست، پس میرویم سراغ چیزهای ابتدایی تر. خیلی طبیعی است که در چنین وضعیتی که تلاش مان برای حفظ رانه زندگی است؛ سراغ  چیزهای در اساسی تر برویم مثل حیات، امنیت.

    در شرایط بحران و تروما در لایه اول میخواهم خودم و اطرافیان مهمم زنده بمانیم، گام بعد وقتی شرایط سخت تر بشود فقط میخواهم خودم زنده بمانم.

    درگیری با افراد خانواده(دعوا) هم در چنین اوضاعی از خودشیفتگی ما می آید، چون آسیب دیدن نزدیکان مان، خانه و وسایل مان اذیت مان میکند.

    گریزی به مقاله خودشیفتگی

    بچه برای روان ما عنصر بنیادی است از حیث دور زدن مرگ. وقتی خودشیفتگی من در خطر است بچه داشتن میتواند تداومی از من باشد.

    سوگواری کردن در مورد فانتزی ایگوی ایده ال[29] (چیزی که برای ایگوی من ایده آل است) میتواند در مورد وطن باشد. صحبت کردن از وطن و اینده فقط در مورد آن تجربه و موضوع عینی نیست، بخشی مهم از ایگوی ایده آل است. با چیزی در خودمان در مورد ماتم و سوگواری درباره آینده مواجه هستیم. از این موشک ها، ترکشی به آینده ما خورده است. بخش مهمی از این آینده میتواند در فانتزی باشد. اگر اینجا سوگواری اتفاق نیوفتد، به مالیخولیا نزدیک میشویم. در واقع اهمیت سوگواری اینجا این است که فرد باید بتواند از دست دادن آینده اش را ببیند و به آن اشاره کند بعد به مرور وارد فرایند از دست دادنش درباره اینده  شود تا بتواند اینده ای جدید بسازد. فرد باید بتواند تکه پاره ها را از زیر اوار بیرون بکشد و اینده جدید بسازد وگرنه وضعیت خیلی شبیه مالیخولیا میشود.

    انواع دفاع های سوگواری:

    انکار از جمله دفاع هایی است که به چشم میخورد، دفاع دیگری از سوگ که آن هم بوی انکار میدهد، افرادی هستند که وانمود میکنند به زندگی برگشته اند، چیزی نیست و همه چیز عادی است. این افراد از شنیدن جنگ گریزان اند و اصرار میکنند که از آن عبور کرده اند.

    اگر فردی ادعا کند که به راحتی میپذیرد شاید چون نپذیرفته است! جایی که قضیه کمرنگ نشان داده میشود، میتواند انکار باشد. سوگواری یعنی فرد بتواند فراموش کند و به زندگی برگردد. شاید حتی بهتر باشد جای فراموشی از کلمه پذیرش یا پشت سر گذاشتن استفاده کنیم.

    هر ابزاری که به این مسیر کمک کند میتواند کمک کننده باشد از جمله مذهب، هنر، نوشتن، انرژی درمانی و… همه این ها در جهت دیگر هم میتواند به کار برود یعنی عبور نکردن. مثلا فرد فقط بنشیند بنویسد و همه روابط و حیاتش را مختل کند تا به مالیخولیا برسد.

    چیزی که دردناک است این است که وقتی در جامعه ای زندگی میکنیم که هرروز درحال مبارزه هستیم و ترکیب مبارزه با از دست دادن.، مثل یک رابطه سمی و جدایی ناپذیر شده است؛ برای همین فرصتی برای عزاداری نداریم.

    • ارجاعات:

    Sigmund Freud, ”Mourning and Melancholia”, in On Metapsychology: The Theory of Psychoanalysis, Vol.2 of the penguin Freud Library, pp.251-269

    [1] Mourning and melancholia

    [2] Ego-libido

    [3] object libido

    [4] loss

    [5] depression

    [6] bipolar

    [7] mourning

    [8] tasks

    [9] frustration

    [10] ability to mourn

    [11] break up

    [12] reality testing

    [13] love object

    [14] Internal and external

    [15] memory trace

    [16] respect

    [17] satisfaction

    [18] self

    [19] catethic

    [20] identify

    [21] aggression

    [22] Internal objects

    [23] invest

    [24] hunting

    [25] Life drive

    [26] castration

    [27] border line

    [28] agency

    [29] Ego ideal

    ALL RIGHTS RESERVED TO EDWARD HOPPER

  • همدلی در روانکاوی

    همدلی در روانکاوی

    «همدلی… بزرگ‌ترین سهم را در فهممان، از آنچه در دیگری با ایگوی ما بیگانه است، ایفا می‌کند.» فروید

    راجر دوفرین [1]

    بازگشت به فروید: بازخوانیِ مفهوم همدلی در روان‌کاوی کلاسیک

    من بیش از یک‌بار دربارهٔ همدلی[2] سخن گفته‌ام، امّا اکنون می‌خواهم بار دیگر به آن بازگردم.

    واژهٔ همدلی در آلمانی[3] را فیلسوف آلمانی، رابرت فیشِر[4] در رسالهٔ دکتری خود در سال ۱۸۷۲ ابداع کرد (در آن زمان، روان‌شناسی بخشی از فلسفه به شمار می‌رفت). پدر او، فریدریش تئودور فیشِر[5] (فیلسوف)، پیش‌تر از فعل همدلی‌کردن[6] به معنای « خود را در جای دیگری نهادن»، در متنی دربارهٔ زیبایی‌شناختی هیجان استفاده کرده بود. رابرت فیشر، واژهٔ همدلی را با همان معنا ساخت. سپس تئودور لیپس[7] بنیان‌گذار مؤسسهٔ روان‌شناسی در دانشگاه مونیخ، واژهٔ  Einfühlung را به کار گرفت و در بسط معنای آن کوشید. او آن را نخست مفهومی زیبایی‌شناختی توصیف نمود، امّا افزود که باید به «مفهومی بنیادین در روان‌شناسی» نیز بدل گردد (۱۹۰۵). زیگموند فروید از اندیشهٔ لیپس الهام گرفت و این واژه را در معنای اصلی‌اش، در مواضع و نوشته‌های گوناگون، به کار بست:

    در «پروژه‌ای برای روان‌شناسی علمی» (۱۸۸۵)، «لطیفه‌ها و نسبت آن‌ها با ناخودآگاه» (۱۹۰۵ب)، «هذیان‌ها و رؤیاها در گرادیوای جنسی» (۱۹۰۵)، «دربارهٔ آغاز درمان» (۱۹۱۳)، «درسگفتارهای مقدماتی در روانکاوی» (۱۹۱۶)، «روان‌شناسی جمعی و تحلیل ایگو» (۱۹۲۱) و «طنز» (۱۹۲۷). پیش از ادامه دادن، بهتر است معنای این واژه را تعریف کنیم. برای یک‌بار هم که شده، با واژه‌ای بسیار ساده روبه‌روییم که تنها یک تعریف دارد:

    «توانایی قرار دادن خود در جای دیگری و احساس کردن آنچه او احساس می‌نماید.»

    تفاوت همدلی و همدردی

    همدلی در روانکاوی تجربه‌ای است صرفاً درونی و خاموش و برای تحلیل‌گر ضرورتی بنیادین دارد. همدلی، راوی بار یا انرژی عاطفی[8] در فرآیند همانندسازی[9] با دیگری است. در این‌جا همچنین شایسته است واژهٔ «همدردی»[10] را نیز تعریف کنیم تا بتوان تفاوت این دو را دریافت.

    مرز باریک میان همدلی و همدردی: نقدی روان‌کاوانه بر برداشت‌های بیناذهنی‌گرایانه

    همدردی عبارت است از: «احساس خودانگیختهٔ خیرخواهی نسبت به دیگری و تمایل به حمایت از او در هنگام تجربهٔ رنج»؛ این احساس را می‌توان همچون واکنشی در برابر تجربهٔ مرگ یا مصیبت دیگری، با فرد رنج‌دیده، در میان گذاشت یا اگر دیگری در دسترس نباشد، آن را در درون خود نگاه داشت. پیشوند «em» در همدلی به معنای «درون» است و بر «در درون احساس کردن»، یا «قرار دادن خود در موقعیّت دیگری یا قرار دادن دیگری در موقعیّت خود» دلالت دارد. در مقابل، پیشوند «sym» در همدردی به معنای «با» است، و بر «با دیگری احساس کردن» دلالت دارد و به تجربهٔ اشتراک‌گذاری یا ارتباطی اشاره می‌کند. به بیان دیگر، همدلی عبارت است از درک احساسات مثبت یا منفی در خودِ ما؛ احساساتی که بیان نمی‌شوند امّا ما را قادر می‌سازند تا دیگری را بفهمیم و به او در خودفهمی یاری رسانیم؛ در حالیکه همدردی تجربه‌ای است از احساساتی اساساً مثبت که به زبان آورده می‌شوند و هدفشان حمایت از دیگری است.

    هاینتس کوهات[11] اهمیّت فراوانی برای همدلی در روانکاوی از سوی تحلیل‌گر قائل بود و این مفهوم را در ایالات متّحده رواج داد. من با بسیاری از جنبه‌های نظریهٔ او همدل نیستم؛ امّا باید اذعان دارم که وی همیشه واژهٔ همدلی را در معنای درست آن به کار می‌برد؛ برای نمونه، به‌روشنی نوشته بود که «بی‌طرفی»[12] به‌منزلهٔ نوعی گشودگی برای مشاهدهٔ جنبه‌ای اساسی از همدلی در روانکاوی است. با این حال، شماری از نظریه‌پردازان بیناذهنی[13] از جمله برخی پیروان پیشین کوهات،‌ این تمایز را برهم زدند؛ آنان واژه را تصاحب کردند و آن را نادرست به معنای همدردی، یا نوعی برابری میان تحلیل‌گر و آنالیزان، به کار بستند که از نظر ریشه‌شناسی و نظری، بی‌معنا است.

    وقتی می‌گویم «برخی»، آگاهم که اصطلاح «بیناذهنی‌گری آمریکایی»[14] حوزه‌ای گسترده و ناهمگون را دربرمی‌گیرد: از آنان که به اندیشه‌های وینیکاتی نزدیک‌اند، تا کسانی که برای مفاهیمی چون ناخودآگاه[15]، نیروهای غریزی[16] سکشوالیته کودکانه[17]، مقاومت‌ها[18] و بی‌طرفی تحلیلی[19] هیچ جایگاهی قائل نیستند و تنها به رابطهٔ میان دو ذهن یا دو فاعل[20] می‌پردازند. من اساساً به همین گروه اخیر اشاره دارم؛ کسانی که به‌نوعی واپس‌رویِ پیشا‌تحلیلی[21] دچارند؛ چراکه تأکید را بر تبادل متقابل و اشتراک برابر می‌گذارند؛ نوعی مقاومت در برابر تحلیل، به معنای دقیق واژه‌ای که فروید هنگام ابداع اصطلاح «روانکاوی»[22] مدِّنظر داشت. گرچه اینان آشکارا منتقد روان‌شناسی ایگو[23] بودند، در حقیقت روش و نظریه‌های فروید را نیز طرد کردند. آنان کوشیدند از اعتبار واژگان روانکاوانه بهره‌گیرند تا نشان دهند که رویکردشان هنوز «روانکاوی» است، در حالی‌که در واقع، به‌نوعی روان‌درمانی حمایتی[24]  که اساساً با سطوح خودآگاه/نیمه‌خودآگاه سروکار داشت، مشغول بودند.

    هاینتس کوهات چند هفته پیش از مرگ خود، به‌شدّت از این میان‌ذهن‌گرایان که خود را وارث او می‌خواندند؛ در صورتی‌که در واقع سخنانش را تحریف کرده بودند، انتقاد نمود. استفادهٔ نادرست آنان از این واژه نباید ما را از کاربرد درست آن بازدارد، واژه‌ای که بهترین ساختار و مناسب‌ترین معنا را برای نامیدن حالت درونی، آشفتگی و تأثّر درونی ما، در شنیدن و همانندسازی[25] با آنالیزان روایت می‌کند. من بر این باورم که همدلی در روانکاوی به معنای اصیل، ریشه‌شناختی و فرویدی آن و بی‌هیچ تحریف، در هر تحلیل روان‌کاوانه‌ای ضروری است؛ به‌ویژه در تحلیل‌های دشوار، یا آنگاه که آنالیزان خاموش است.

     

    همدلی یعنی چه

    از همدلی در روانکاوی تا انتقال متقابل، مفهوم گم‌شده در تحلیل

    در این‌جا به رابطهٔ میان همدلی و انتقال متقابل[26]، در معنای گسترده‌ای که پائولا هایمان[27] پیشنهاد کرد می‌رسیم. او نخستین کسی بود که صراحتاً ابراز نمود:

    «پاسخ هیجانی تحلیل‌گر به بیمار، در موقعیّت تحلیلی، یکی از مهم‌ترین ابزارهای کار اوست. انتقال متقابلِ تحلیل‌گر، ابزاری برای کاوش ناخودآگاه بیمار است» (۱۹۵۰، ص. ۸۲).

    هایمان واژهٔ همدلی را به کار نمی‌برد، امّا همدلی در واقع همان توانایی شنیدن و دریافتنِ آن «پاسخ هیجانی»[28] در درون خویش است. تمایز میان «گوش‌دادن همدلانه» و  «گوش‌دادن همدردانه» اهمیّت فراوان دارد. مهربانی با آنالیزان امری نیکوست، امّا گوش دادن همدلانه مستلزم آن است که تحلیل‌گر خود را به‌سختی مهار کند تا مجال ظهورِ ناگفته‌های آنالیزان فراهم گردد؛ ناگفته‌هایی که از آن‌جا ناگفته مانده‌اند کهآنالیزان نمی‌داند چه چیزی را سرکوب[29] کرده است.

    گاه، ابراز همدردی با آنالیزان می‌تواند مناسب باشد؛ مثلاً هنگام مرگ عزیزان یا رویدادهای دردناک دیگر. امّا باید مراقب بود که چنین ابرازهایی به حداقل برسند و ماهیّت «همدردانهٔ»[30] مداخله به‌روشنی شناخته شود.

    همدلی یا هم‌حسی؟ بررسی ریشه‌شناختی و بالینیِ یک سوء‌تفاهم مفهومی در روان‌کاوی معاصر

    در دوران کارآموزی‌ام در ایالات متّحده و فرانسه -از میانهٔ دههٔ ۱۹۵۰ تا میانهٔ دههٔ ۱۹۶۰- هیچ‌یک از اساتیدم یا تحلیل‌گرانی که با آنان برخورد داشتم، به مفهوم همدلی، اشاره نکردند. به داوطلبانِ آموزشِ تحلیل به‌شدت توصیه می‌شد که آثار ملانی کلاین[31] و پیروانش را نخوانند؛ زیرا «گمراه» تلقّی می‌شدند؛ شاندور فرنتسی[32] را دیوانه می‌دانستند، ژاک لاکان[33] را گوسفند سیاهی طردشده از انجمن بین‌المللی روانکاوی و هاینتس کوهات را بدعت‌گذار می‌خواندند. هدف از این طرز اندیشه، محافظت از ما در چارچوبی که «روانکاوی راست‌کیش فرویدی» شمرده می‌شد، و جلوگیری از انحرافمان بود.

    تأکید آموزش بر برتریِ انتقال، اولویّت عقدهٔ ادیپ[34]، تحلیلِ رؤیاها و فانتزی‌ها و تداعی‌هایشان، هوشیاری نسبت به انتقالِ متقابل به معنای محدودِ آن (یعنی مقاومت تحلیل‌گر در برابر ادراک انتقالِ آنالیزان)، بی‌طرفی تحلیل‌گر و از همه مهم‌تر، بر تعبیرهای «درست»[35] بود. این شیوه، برای تحلیل‌شوندگان نوروتیک[36] مناسب به نظر می‌رسید.

    اما پس از بازگشت به کانادا، در همان سال‌های آغازینِ کار بالینی‌ام، به تحلیلِ موارد دشوارتری پرداختم -بیمارانی که از افسردگی‌های اگزیستانسیال[37]، ساختارهای نارسیسیستیک[38] وضعیّت‌های مرزی[39] رنج می‌بردند-. به‌زودی دریافتم که تعبیرهای من به‌تنهایی کافی نیستند.

    به‌یاد دارم روزی در جلسهٔ پرتنشِ یکی از مراجعانم که در طول چندین سال، تقریباً هر روز مرا دشنام می‌داد -بیش از هر شخص دیگری، در تمام دوران حرفه‌ام- ناگهان چند جمله گفتم که از پیش قصدش را نداشتم؛ سخنانی که ناخواسته خشمم[40] را آشکار کرد، امّا در همان حال تلاشم برای یاری‌رساندن به او را نیز نشان می‌داد. ابتدا گمان بردم مرتکب اشتباهی سنگین شده‌ام، امّا با شگفتی شاهد آن بودم که تقریباً بی‌درنگ مسیر تحلیل‌اش دگرگون گشت و جهتی مثبت یافت. درک کردم که تا پیش از آن، او همواره می‌پنداشته است که سخنان من فقط فرمول‌هایی‌اند آموخته از کتاب‌ها؛ امّا از آن پس دریافته است که من «رنجیده‌ام» و در عین حال، در آنچه او احساس می‌کرده «واقعاً سهیم بوده‌ام و درک کرده‌ام» و  کلامم اصیل است (دوفرین، ۱۹۹۲).

    همدلی در درمان تحلیلی

    رویارویی همدلی در روانکاوی با بن‌بست تحلیلی

    همچنین هرگز آنالیزان دیگری را که از بازماندگان هولوکاست[41] بود فراموش نمی‌کنم. او در طول هفت سال نخست تحلیل، همهٔ مداخلات مرا رد می‌کرد؛ خواننده‌ای سیری‌ناپذیر بود و اغلب مرا به خاطر «تعبیرهای فرویدیِ عالی»‌ام تحسین می‌نمود؛ امّا بی‌درنگ می‌افزود که هیچ پژواکی را در او برنمی‌انگیزد. مدّتی طولانی دچار نوعی ناراحتی مبهم بودم و درنمی‌یافتم، گاه از سرانجام تحلیل دچار نومیدی می‌شدم و حتّی در درستیِ تحلیلم برای او مردّد می‌گشتم.

    در واقع اکنون درمی‌یابم که آن زمان، همدلی کرده بودم. درست هنگامی‌که می‌کوشیدم، آنچه هولوکاست[42] در او برانگیخته بود را در درون خود بازنمایی کنم؛ و به‌این‌ترتیب درک کنم، ناتوانی‌ای که او ناخودآگاهانه مرا ناچار به تجربه‌اش می‌کرد، پژواک[43] همان درماندگی‌ای بود که وی در جایگاه کودکی خردسال، پس از بازداشت والدینش به‌دست گشتاپو احساس کرده بود؛ به‌موجب منع رسمی خانوادهٔ سرپرستش در ارتباط با ابراز اندوه بی‌حدوحصر او از این درماندگی‌ به‌شدّت تشدید یافته بود.

    پس از سال‌ها تحلیل، هنگامی‌که تصمیم به ترک درمان گرفت، افسردگی شدیدی در او بروز پیدا کرد که با نشانگان نگران‌کنندهٔ روان‌تنی[44] همراه بود. سپس پذیرفت که نسبت‌به من، وابسته‌تر از آن است که خود خواهان پذیرش آن بود. خاطرات دوران پیش از بازداشت والدینش را که بیش از سی سال از ذهنش طرد کرده بود، با هیجان فراوانی به یاد آورد. دریافت که آنچه من دربارهٔ کودکِ درونِ او احساس و ابراز کرده بودم -کودکی که هنوز در وجودش حضور داشت- حامل حقیقتی سنگین و واقعی است. مرحله‌ای تازه از تحلیل آغاز گشت. هرچه می‌گذشت، بیشتر درک می‌کردم که کلمات به‌تنهایی کافی نیستند (دوفرین، ۱۹۹۶، ۲۰۱۴، ۲۰۱۸).

    در پی این واقعه، به خوانشی گسترده در بابِ مفهوم انتقال متقابل[45]، همانندسازی با آنالیزان، و همدلی، در آثار همکاران گوناگون پرداختم: بولونینی (۲۰۰۴)، کالیاندرو (۲۰۰۴)،دنیس (۲۰۰۶)، فرنتسی (۲۰۰۸)، گرینسون (۱۹۶۰)، هایمان (۱۹۵۰)، کیرشنر (۲۰۰۴، ۲۰۰۹)، کوهات  (۱۹۵۹، ۱۹۸۲، ۱۹۸۴)، لیپس (۱۹۰۵)، مک‌دوگال (۱۹۷۸)، اورنشتاین (۲۰۱۱)، پیگمن (۱۹۹۵)، پونتالیس (۱۹۸۸)، شوابر (۱۹۸۱)، تسیه (۲۰۰۴)، اورتوبِی (۲۰۰۴)، ویدلُشر (۱۹۹۹، ۲۰۰۴)، وینیکات (۱۹۴۹) و … .

    نام این نویسندگان را آورده‌ام تا مرجع و راهنمای کسانی باشد که مایلند درک عمیق‌تری از ماهیّت این مفهوم بنیادین بیابند. برخی از آنان نمونه‌های بالینی روشنی عرضه داشته‌اند، برخی دیگر بر مفهوم انتقال متقابل و گروهی نیز بر همانندسازی با آنالیزان تأکید دارند. من با اهمیّت همهٔ این مفاهیم موافقم، امّا در ارتباط با سایرین، بر این باورم که تنها واژهٔ همدلی است که می‌تواند بُعد هیجانیِ درونی و ذاتی آن‌ها را به‌درستی بیان کند.

    همدلی و روانکاوی

    همدلی در روانکاوی شرطِ بنیادین مداخله‌ای است که با ظرافت روانی[46] همراه باشد؛ همان‌گونه که فرنتسی توصیف می‌نماید:

    در نهایت، این‌که آیا باید، و چه هنگام باید، حقیقتی معیّن را به بیمار گفت، چه قالبی باید آن را عرضه کرد؛ چه هنگام باید سکوت کرد و منتظر تداعی‌های بیشتر ماند؛ و برعکس، در چه نقطه‌ای ادامهٔ سکوت صرفاً باعث رنج بیهودهٔ بیمار خواهد شد؛ مسئله‌ای است که از ظرافتِ روانیِ تحلیل‌گر نشأت می‌گیرد (فرنتسی، ۱۹۲۹، ص.۸۹).

    تحلیل‌گر نباید همدلی را در قالب واژه‌ها بیان نماید. لازم است آنالیزان آن را از خلال زمان‌بندی[47]، لحن[48] و بافت[49] مداخلات و سکوت‌ها، نحوهٔ دریافت خود، حرکات، صداها و حضورمان، احساس کند. آنالیزان باید همدلی را در اصالتِ گوش‌سپردن ما، در همانندسازی ما با خود و در کلام‌مان دریابد.

    هر آنالیزانی، شیوهٔ خاص خود برای «آزمودنِ»[50] تحلیل‌گر را تدارک می‌بیند تا زمانی‌که مطمئن گردد، ما واقعاً آنچه را که او تجربه می‌نماید، احساس کرده‌ایم و از آن تأثیر پذیرفته‌ایم. برخی از آنان گویی پیش از آن‌که بتوانند مطمئن شوند که واقعاً فهمیده و بازشناخته و در یگانگی‌شان پذیرفته شده‌اند، نیاز دارند «تکّه‌ای از گوشتِ ما»[51] را به‌عنوان تضمینی از اعتمادپذیریِ ما دریافت نمایند. نقش ما به‌عنوان تحلیل‌گر، افشای[52] خود نیست؛ بلکه ماندن در مقام ناظری بی‌طرف است که احساسات و اندیشه‌های خود را بازمی‌نگرد تا آن‌ها را فهمیده و سرانجام، درست هنگامی‌که آنالیزان آمادگی دارد، تعبیر کند.

    همدلی، نه روش و نه نگرشی است که تحلیل‌گر بتواند آن را به‌طور ارادی برگزینَد؛ بلکه هیجانی است، آگاهانه[53] یا پیش‌آگاهانه[54] که خودبه‌خود در خلال جلسه پدید می‌آید. این حالت با بی‌طرفی تعارضی ندارد؛ برعکس، بی‌طرفی به معنای خویشتن‌داری، سکوت دربارهٔ خود، تعلیق داوری، بی‌آن‌که سردی یا اقتدارگرایی در آن باشد، شرطی است برای آن‌که تداعی‌های آزاد آنالیزان مختل نگردد و تحلیل‌گر بتواند با گشودگی تمام به گفتار و هیجاناتی که از او برمی‌خیزند، گوش سپارد، حتّی اگر این هیجانات غیرمنتظره باشند.

    وظیفهٔ ما آن است که این احساسات را به آگاهی برسانیم و آن‌ها را با تعارضات درونی آنالیزان پیوند دهیم. بی‌طرفی، با حداقلِ دخالتِ شخصیِ تحلیل‌گر، آشکار گشتن ناخودآگاه و دسترسی به جنبه‌های سرکوب‌شدهٔ جنسی و پرخاشگرانهٔ کودکانه را تسهیل می‌کند.

    در مداخلات محدودمان، نقش ما صورتبندی حقیقتی نهایی، مطابق با نظریه‌های روانکاوی نیست؛ بلکه یاری رساندن به آنالیزان در اکتشاف شخصی‌اش برای ریشه‌های تعارضات درونی است. از این منظر، همدلی ما را قادر می‌سازد تا تعبیرهای خود را نه‌تنها بر بازنمایی‌ها[55]؛ بلکه بر انرژی عاطفی ایشان متمرکز کنیم؛ و بدین‌سان، آنالیزان احساس خواهد کرد که عمیق‌تر فهمیده شده است.

    بسیاری از نویسندگان از همدلی چنان سخن می‌رانند که گویی تنها به انتقال متقابل مثبت مربوط است و آن را در برابر انتقال متقابل منفی قرار می‌دهند. این تمایز، به سردرگمی میان همدلی و همدردی دامن می‌زند. همدلی در معنای اصیل و فرویدیِ خود، به معنای آمادگیِ تحلیل‌گر برای تجربهٔ حسّیِ همهٔ احساساتِ آنالیزان، از عشق و مهربانی گرفته تا اندوه و خودتحقیری، هراس و آشفتگی، خشم و نفرت است (وینیکات، ۱۹۴۹).

    به‌صورت استعاری، می‌توان همدلی را پژواک یا بازخوانی[56] تحلیل‌گر در برابر عواطف تحلیل‌جو دانست که این عواطف هرچه که باشند، خواه به‌صورت کلامی و خواه به‌صورت غیرکلامی انتقال می‌یابند.

    همدلی و هم حسی

    همدلی حاصل انتقالِ شفافِ ناخودآگاه، از آنالیزان به تحلیل‌گر نیست؛ بلکه ما باید در مواجهه با احساسات خود در جلسه، همواره نگرشی انتقادی نسبت به خویش را حفظ نماییم و بپرسیم آیا این احساسات و بازنمایی‌هایی که برانگیخته‌گشته‌اند، صرفاً از تحلیل‌جو سرچشمه دارند یا ممکن است تا چه اندازه از مسائل شخصیِ خودِ ما برخاسته باشند.

    ما می‌توانیم درک نماییم که عموم مردم و رسانه‌ها اغلب همدلی و همدردی را در پیِ دو در ریشهٔ زبانی «pathy» مشترک و آوای نسبتاً مشابهی که دارند با یکدیگر خلط می‌کنند. چرا؟ زیرا آنان نمی‌دانند و نمی‌توانند بدانند که در واقع هنگامی که از همدلی سخن می‌گویند، آن را به معنای همدردی به کار بسته‌اند که معنایی نادرست از ارمغان برخی نظریه‌پردازان میان‌ذهن‌گرا می‌باشد. ما می‌توانیم این گروه را به‌درستی به‌خاطر کاربرد غلط و سوء‌استفاده‌آمیزشان از این اصطلاح مورد انتقاد قرار دهیم.

    شایسته خواهد بود که، برای پرهیز از هرگونه سردرگمی، روانکاوان بکوشند تا به‌دقّت دریابند که واژهٔ همدلی در روانکاوی دقیقاً به چه معنایی دلالت دارد و هرگونه انحراف از معنای اصلی آن را مسود نمایند و آن را تنها در معنای نخستین، ریشه‌شناختی و فرویدیِ خویش به‌کار برند؛ یعنی در معنایی که به نقش بنیادین و اجتناب‌ناپذیر همدلی در روانکاوی، در کار تحلیلی اشاره دارد.

    منابع

    بولونینی، س.۲۰۰۴. همدلی روان‌کاوانه. انتشارات تداعی آزاد

    کالیاندرو، س. (۲۰۰۴). «همدلی و زیباشناسی: بازگشت به خاستگاه‌های زیباشناختی». مجلهٔ فرانسوی روانکاوی، ۶۸(۳)، ۷۹۱-۸۰۰.

    دنی، پ. (۲۰۰۶). «انتقال متقابلِ گریزناپذیر». مجلهٔ فرانسوی روانکاوی، ۷۰(۲)، ۳۳۱-۳۵۰.

    دوفرین، ر. (۱۹۹۲). «بانوی بارانی و دکمهٔ کوچک: نقطهٔ عطف یک تحلیل-تأملاتی دربارهٔ میل، گوش‌سپردن، طنین و زایش تفسیر دگرگون‌ساز»، ۱۲(۲)، ۳۱۴-۳۶۷.

    دوفرین، ر. (۱۹۹۶). «گوش سپردن به نارسیس: آنگاه که واژه‌ها کافی نیستند». مجلهٔ بین‌المللی روانکاوی، ۷۷(۳)، ۴۹۷-۵۰۸.

    دوفرین، ر. (۲۰۱۴). «تروما و اعتماد بنیادین: امر واقعی، امر آغازین و امرِ ناپشت-مشاهدات بالینی». مجلهٔ کانادایی روانکاوی، ۲۴(۱)، ۱۹-۲۳.

    دوفرین، ر. (۲۰۱۸). «ناگفته‌های نارسیس: چگونه آن را بشنویم و تفسیر کنیم؟» مجلهٔ کانادایی روانکاوی، ۲۶(۲)، ۲۰۱-۲۲۱.

    فرنتسی، ش. (۱۹۲۸). «نامهٔ فرنتسی به فروید، ۱۵ ژانویهٔ ۱۹۲۸». در مکاتبات فروید و فرنتسی. انتشارات دانشگاه هاروارد.

    فرنتسی، ش. (۱۹۲۹). «انعطاف‌پذیریِ فن روانکاوی». در مشارکت‌های نهایی در مسائل و روش‌های روانکاوی (صص ۸۷-۱۰۱). انتشارات کارناک.

    فروید، ز. (۱۸۹۵). پروژه‌ای برای روان‌شناسی علمی. در مجموعهٔ استاندارد آثار فروید (جلد ۱، صص ۲۸۱-۳۹۷).

    فروید، ز. (۱۹۰۵الف). توهم‌ها و رؤیاها در «گرادیوا»ی ینسن. مجموعهٔ استاندارد آثار فروید (جلد ۹، صص ۱-۹۵).

    فروید، ز. (۱۹۰۵ب). لطیفه‌ها و نسبت آن‌ها با ناهشیار. مجموعهٔ استاندارد آثار فروید (جلد ۸، صص ۱-۲۳۶).

    فروید، ز. (۱۹۱۳). آغاز درمان. مجموعهٔ استاندارد آثار فروید (جلد ۱۲، صص ۱۲۲-۱۴۴).

    فروید، ز. (۱۹۱۶-۱۹۱۷). درس‌های مقدماتی در روانکاوی. مجموعهٔ استاندارد آثار فروید (جلدهای ۱۵-۱۶).

    فروید، ز. (۱۹۲۱). روان‌شناسی جمعی و تحلیل ایگو. مجموعهٔ استاندارد آثار فروید (جلد ۱۸، صص ۶۵-۱۴۳).

    فروید، ز. (۱۹۲۷). طنز. مجموعهٔ استاندارد آثار فروید (جلد ۲۱، صص ۱۵۹-۱۶۶).

    گرینسون، ر. (۱۹۶۰). «همدلی و فراز و نشیب‌های آن». مجلهٔ بین‌المللی روانکاوی، ۴۱، ۴۱۸-۴۲۴.

    هایمان، پ. (۱۹۵۰). «دربارهٔ انتقال متقابل». مجلهٔ بین‌المللی روانکاوی، ۳۱، ۸۱-۸۴.

    کیرشنر، ل. (۲۰۰۴). «کوهات و علمِ همدلی». مجلهٔ فرانسوی روانکاوی، ۶۸(۳)، ۸۰۱-۸۰۹.

    کیرشنر، ل. (۲۰۰۹). «مفهوم میان‌ذهنیت در روانکاوی آمریکایی: تاریخ و گرایش‌های کنونی». مجلهٔ فرانسوی روانکاوی، ۷۳(۳)، ۵۱۹-۵۳۴.

    کوهات، ه. (۱۹۵۹). «درون‌نگری، همدلی و روانکاوی». مجلهٔ انجمن روان‌کاوان آمریکایی، ۷، ۴۵۹-۴۸۳.

    کوهات، ه. (۱۹۸۲). «درون‌نگری، همدلی و نیم‌دایرهٔ سلامت روان». مجلهٔ بین‌المللی روانکاوی، ۶۳، ۳۹۵-۴۰۷.

    کوهات، ه. (۱۹۸۴). «تحلیل چگونه درمان می‌کند؟». انتشارات دانشگاه شیکاگو.

    لیپس، ت. (۱۹۰۵). «شناختِ ایگوهای دیگر». در سالنامهٔ نوین پدیدارشناسی و فلسفهٔ پدیدارشناختی. انتشارات روتلج، ۲۰۱۸.

    مک‌دوگال، ج. (۱۹۷۸). «انتقال متقابل و ارتباط بدوی». در درخواستی برای مقداری از ناهنجاری. انتشارات روتلج، ۱۹۹۳.

    اورنشتاین، پ. (۲۰۱۱). «محوریتِ همدلی در روانکاوی». ۳۱، ۴۳۷-۴۴۷.

    پیگمن، ج. (۱۹۹۵). «فروید و تاریخ همدلی». مجلهٔ بین‌المللی روانکاوی، ۷۶، ۲۳۷-۲۵۶.

    پونتالیس، ژ.-ب. (۱۹۸۸). گم‌کردنِ نگاه. انتشارات گالیمار.

    شوابر، ا. (۱۹۸۱). «همدلی، شیوه‌ای از گوش‌سپردنِ روان‌کاوانه». ۱(۳)، ۳۵۷-۳۹۲.

    تسیه، ه. (۲۰۰۴). «همدلی و میان‌ذهنیت: مواضعی از مکتب میان‌ذهن‌گرای آمریکایی در روانکاوی». مجلهٔ فرانسوی روانکاوی، ۸۳۱-۸۵۱.

    اورتو‌به، ل. دُ. (۲۰۰۴). «فروید و همدلی». مجلهٔ فرانسوی روانکاوی، ۸۶۳-۸۷۳.

    ویدلوشر، د. (۱۹۹۹). «عاطفه و همدلی». مجلهٔ فرانسوی روانکاوی،۱۷۳-۱۸۶.

    ویدلوشر، د. (۲۰۰۴). «کالبدشکافیِ همدلی». مجلهٔ فرانسوی روانکاوی، ۹۸۱-۹۹۰.

    وینیکات، د. و. (۱۹۴۹). «نفرت در انتقال متقابل». مجلهٔ بین‌المللی روانکاوی، ۶۹-۷۴.

     

    Empathy in Psychoanalysis

    Roger Dufresne

    [1] Roger Dufresne

    [2] Empathy

    [3] Einfühlung

    [4] Robert Vischer

    [5] Friedrich Theodor Vischer

    [6] Einfühlen

    [7] Theodor Lipps

    [8] affective charge

    [9] Identification

    [10] Sympathy

    [11] Heinz Kohut

    [12] Neutrality

    [13] Intersubjectivists

    [14] American intersubjectivism

    [15] Unconscious

    [16] Drives

    [17] infantile sexuality

    [18] Resistances

    [19] analytic neutrality

    [20] subjectivities

    [21] pre-analytic regression

    [22] Psychoanalysis

    [23] ego psychology

    [24] supportive psychotherapy

    [25] Identification

    [26] Countertransference

    [27] Paula Heimann

    [28] emotional response

    [29] Repressed

    [30] Sympathetic

    [31] Melanie Klein

    [32] Sándor Ferenczi

    [33] Jacques Lacan

    [34] Oedipus complex

    [35] correct interpretations

    [36] Neurotic

    [37] existential depressions

    [38] narcissistic characters

    [39] Borderlines

    [40] Exasperation

    [41] Holocaust

    [42] Shoah

    [43] Echo

    [44] Psychosomatic

    [45] Countertransference

    [46] psychological tact

    [47] Timing

    [48] Tone

    [49] Context

    [50] Testing

    [51] a pound of our flesh

    [52] Disclose

    [53] Conscious

    [54] Precocious

    [55] Representations

    [56] Resonance

  • بازاندیشی روانکاوانه در نسبت بدنی مادر و کودک

    بازاندیشی روانکاوانه در نسبت بدنی مادر و کودک

    بازاندیشی روانکاوانه در نسبت بدن مادر و کودک، عاطفه و رابطه نخستین

    پیکره مادرانگی صرفا یک واقعیت زیستی نیست؛ بلکه نخستین بستر روانی است که «خود» کودک در آن شکل می‌گیرد. پیش از هر سازمان نمادین،بدن مادر و عاطفه او همچون محیطی نگهدارنده عمل می کند که در آن تداوم وجود ، تجربه پذیر می شود. نوزادی که هنوز فاقد  انسجام ایگو است، خویشتن را نه در بازنمایی های شناختی ،بلکه در تجربه زنده تماس، ریتم، نگاه و تحمل عاطفی مادر می‌یابد؛

    در این معنا، تولد روان یک لحظه ناگهانی نیست، بلکه فرایندی تدریجی است که در دل رابطه نخستین و از خلال تجربه بدنی و زیسته مادرانه شکل می‌گیرد.

    این مقاله می‌کوشد نشان دهد چگونه تجربه بدنی و عاطفی مادر و کودک می‌تواند یا به سازمان‌یابی «خود» بینجامد یا زمینه‌ساز گسست و تروما شود.

    مادرانگی به مثابه محیط نگه دارنده

    از منظر کلاین[1] (1952)، تجربه هیجانی نوزاد از همان آغاز، بدنی و پیش‌نمادین است و در بستر رابطه با ابژه نخستین سازمان می‌یابد. آنچه نوزاد درونی می‌کند، نه مادر به‌مثابه فردی واقعی، بلکه کیفیت تجربه عاطفی تماس با بدن مادر است؛ تجربه‌ای که از خلال تغذیه، تماس بدنی، تنش یا آرامش بدن مادر منتقل می‌شود. این تجربه‌های بدنی–عاطفی، ماده خام شکل‌گیری ابژه‌های درونی و هسته اولیه خود را فراهم می‌کنند.

    اگر مادر بتواند اضطراب‌های اولیه نوزاد را تحمل کند، امکان گذار از اضطراب‌های فروپاشنده به سازمان‌یافتگی روانی پدید می‌آید؛ اما در صورت غلبه اضطراب یا ناتوانی مادر در تحمل هیجان، کودک ناگزیر به دفاع‌های اولیه متوسل می‌شود و خود در حول تجربه تهدید و گسست سازمان می‌یابد.

    رابطه بدنی مادر و کودک

    بیون[2] (1959، 1962) این فرایند را در سطح کارکردی دقیق‌تر صورت‌بندی می‌کند. از نظر او، تجربه بدنی–هیجانی خام نوزاد تنها زمانی می‌تواند به فکر و معنا بدل شود که در روان مادر تحمل و دگرگون گردد. شکست مادر در این کارکرد، به حمله به پیوند میان حس، عاطفه و فکر می‌انجامد؛ وضعیتی که در آن تجربه نه اندیشیده می‌شود و نه نمادین، بلکه به‌صورت تنش بدنی، اضطراب بی‌نام یا گسست رابطه‌ای باقی می‌ماند. در این معنا، بدن مادر به‌مثابه محیط نگه‌دارنده، نقشی تعیین‌کننده در سرنوشت تجربه اولیه دارد: یا به بستری برای پیوند، تفکر و تداوم خود بدل می‌شود، یا در صورت اختلال ،زمینه‌ساز تروما و فروپاشی پیوندهای اولیه. بارداری و زایمان، از این منظر، می‌توانند صحنه بازسازمان‌دهی این ظرفیت یا بالعکس، بازاجرای گسست‌های حل‌نشده پیشین باشند.

    تجربه بدن مادر و کودک به مثابه عامل تحول روانی

    زایمان، به‌عنوان نخستین مواجهه «چشم در چشم» و «پوست به پوست» مادر و نوزاد، صحنه شکل‌گیری الگوهای همزمانی رفتاری و عاطفی است. وینیکات[3] (1960) این لحظه آغازین را، نه یک وضعیت ایستا، بلکه بخشی از فرآیند رابطه ای  پویا می داند که  در آن نوزاد، در بستر حضور بدنی و عاطفی مادر، نخستین تجربه‌های تداوم وجود و تنظیم برانگیختگی را می‌آزماید. آنچه بعدها به‌عنوان «پیوند»[4] نام‌گذاری می‌شود، در این نگاه، حاصل کیفیت تماس بدنی، نگاه، ریتم و تحمل عاطفی مادر است؛ تجربه‌ای که بنیان سازگاری نوزاد با جهان و اتصال عاطفی مادر به فرزندش را فراهم می‌سازد.

    این مواجهه اولیه، توجه ما را به منابعی جلب می‌کند که در نخستین ملاقات مادر و نوزاد فعال می‌شوند؛ منابعی که می‌توانند نه‌تنها سازمان روانی نوزاد، بلکه سازمان روانی پیشین مادر را نیز دگرگون سازند. وینیکات (1960) نشان می‌دهد که تجربه زایمان و تماس اولیه می‌تواند ظرفیت مادر برای دربرگرفتن، تنظیم و پاسخ‌دهی را تقویت یا تضعیف کند.

    از این منظر، اگرچه شناسایی مادر با مادرِ خود اهمیت دارد، اما تجربه زیستهٔ بدنی در بارداری و زایمان می‌تواند این شناسایی‌ها پیشین را متحول کرده و شیوه مراقبت و حضور مادرانه را بازسازمان دهد.بنابراین، شرایط فیزیکی و عاطفی حاکم بر لحظه تولد و تماس اولیه، تنها یک رویداد زیستی نیستند، بلکه تجربه ای روان‌ تنی و شکل‌دهنده‌اند؛ تجربه‌ای که می‌تواند هم در مسیر تحول نوزاد و هم در مسیر روانی مادر، نقطه‌عطفی تعیین‌کننده پدید آورد.

    از لذت بدنی تا پیوند عاطفی مادر و کودک

    دیدگاه مارگارت هیلفریدینگ[5]، نخستین زن عضو انجمن روانکاوی وین، نقطه عطفی در فهم رابطه مادر و نوزاد به شمار می‌آید. او تأکید می‌کند که عشق مادرانه امری ذاتی نیست، بلکه از امکان تجربه لذت جنسی و بدنی در بارداری و زایمان برمی‌خیزد.

    اُکسی‌توسین، که با الگوی آزادسازی ضربانی عمل می‌کند، موجی عاطفی را هم‌زمان با تماس فیزیکی ایجاد می‌سازد. این هورمون تنها در فضای گرم، صمیمی و بدون مزاحمت—از جمله در غیاب مداخلات دارویی یا جدایی مادر و نوزاد—به‌طور کامل فعال می‌شود. اوج لذت ناشی از آن در نخستین ساعت پس از تولد، از نظر شدت و ترکیب شیمیایی با تجربه ارگاسم قابل مقایسه است. این فرآیند نه‌تنها حافظه تجربیات لذت‌بخش را تقویت می‌کند، بلکه توانایی تشخیص خطر و اجتناب از آن را نیز بهبود می‌بخشد؛ سازوکاری که هم برای بقاء و هم برای تنظیم عاطفی اهمیت بنیادین دارد.

    اما ورود پزشکی مداخله‌گر به فرآیند زایمان—از جمله سزارین، بی‌حسی اپیدورال و تجویز دارو—این چارچوب لذت‌بنیاد را مختل می‌کند. رافائل-لِف نشان می‌دهد که هرچند فناوری به بهبود شرایط زیستی انجامیده، اما در جهان روانی زن نوعی «گسست درونی میان سکسوالیته و مادری» ایجاد کرده است. سازمان جهانی بهداشت این وضعیت را «خشونت زایمانی» می‌نامد: تصاحب بدن زن و فرآیندهای تولیدمثلی‌اش توسط نظام‌های پزشکی، همراه با بی‌توجهی به تجربه ذهنی و بدنی او.

    چنین شرایطی می‌تواند تجربه زایمان را به رخدادی بالقوه آسیب‌زا برای مادر و نوزاد بدل کند. وینیکات (۱۹۴۹) بر این نکته تأکید دارد که کیفیت شرایط زایمان و محیط حمایتی پیرامون مادر تأثیری مستقیم بر سازمان‌یابی روانی کودک دارد. امروزه نیز پژوهش‌های گسترده‌ای به اختلال استرس پس از سانحه مرتبط با زایمان پرداخته‌اند که پیامدهای آن می‌تواند بر رابطه اولیه مادر–نوزاد سایه بیفکند.

    بنابراین، روانکاوی معاصر ناگزیر است نقش لذت بدنی مادر را—ورای خوانش‌های فرویدمحورِ نارسیستی یا فالوس‌محور—بازتعریف کند و آن را در چارچوبی گسترده‌تر از شرایط اجتماعی، فرهنگی و پزشکیِ امکان‌پذیرکننده تجربه مادری قرار دهد. توجه دوباره به لذت، به‌عنوان بنیانی زیستی–عاطفی برای پیوند، می‌تواند مسیرهای جدیدی برای فهم و بهبود را مادر–نوزاد و پیشگیری از تروماهای بین‌نسلی بگشاید.

    افسردگی پس از زایمان یا PTSD ناشناخته

    رشد افسردگی پس از زایمان نشان می‌دهد که رویکرد روانکاوی کلاسیک، که آن را صرفا نتیجه تعارض‌های درونی مادر می‌دانست، دیگر توضیح‌دهنده کافی نیست. تحلیل این پدیده مستلزم درنظرگرفتن شرایط عینی زایمان، محیط اجتماعی–فرهنگی و تجربه بدنی مادر است.

    زایمان مدرن با مداخلات تهاجمی، جدایی مادر و نوزاد و نادیده‌گرفتن تمامیت بدن زن، می‌تواند خود به یک رویداد آسیب‌زا تبدیل شود. این تجربه قادر است حافظه‌های بدنی تروماهای گذشته—به ویژه سوءاستفاده جنسی کودکی—را فعال کرده و به PTSD پس از زایمان بینجامد؛ پدیده‌ای که مطالعات متعدد بر شیوع آن تأکید می‌کنند.

    تروما تأثیرات زنجیره‌واری بر رابطه اولیه دارد: نوزاد ممکن است دچار ضعف عضلانی و دشواری مکیدن شود، و مادر آسیب‌دیده نیز در تفسیر نشانه‌های نوزاد دچار خطا گردد. دشواری در تغذیه با شیر مادر یکی از نشانه‌های شاخص چنین تروماهایی است.

    بارداری و زایمان، مستلزم بازفعال‌سازی تجربیات بدنی زن است. در زنان با سابقه سوءاستفاده، این بازفعال‌سازی می‌تواند به بازاجرای تروما منجر شود—از معاینه واژینال تا حتی لذت جسمانی ناشی از شیردهی.

    بااین‌حال، دوره پس از زایمان می‌تواند به بستری برای شفا تبدیل شود، اگر مراقبت شفقت‌محور، محیط امن و فرآیند توانمندسازی مادر فراهم شود. افسردگی پس از زایمان

    هسته سازمان‌دهنده روان کودک: تجربه بدنی–هیجانی به‌مثابه زیربنا

    رشد روانی کودک نه بر پایه فرایندهای درون‌فردی مستقل، بلکه در دل رابطه اولیه مادر–کودک و تحت تاثیر هیجان‌های مسلط، الگوهای فرافکنی و کیفیت تنظیم عاطفی مادر شکل می‌گیرد. هسته سازمان‌دهنده روان کودک از دل تجربه‌های تکرارشونده بدنی–هیجانی ساخته می‌شود؛ تجربه‌هایی که پیش از ظهور زبان و نماد، به‌صورت بازنمایی‌های حسی–بدنی در حافظه ضمنی ذخیره می‌شوند.

    از نظر وینیکات، پیش از آن‌که کودک صاحب «خود»[6] باشد، در معرض خطر فروپاشی است؛ و تنها تجربه مکرر نگه‌داری هیجانی توسط مادر می‌تواند حس تداوم وجود را در او تثبیت کند. تکرار تجربه‌های تنظیم‌شده هیجانی به کودک امکان می‌دهد هیجان شدید را بدون گسست تجربه کند و به‌تدریج انسجام روان‌تنی لازم برای شکل‌گیری خود منسجم فراهم آید.

     

    نقش عاطفه مادر: از هسته هیجانی تا فیلمنامه‌های رابطه‌ای

    از منظر روانکاوی، عاطفه نخستین ماده‌ای است که تجربه رابطه را صورت‌بندی می‌کند. کلاین (1952) نشان می‌دهد که تجربه هیجانی نوزاد از همان آغاز، به‌واسطه کیفیت عاطفه غالب در رابطه با مادر، ساخت می‌یابد و در قالب ابژه‌های درونی پایدار می‌شود. این ابژه‌ها نه بر اساس وقایع عینی، بلکه بر پایه شدت، ناپایداری یا تحمل‌پذیری هیجان‌ها شکل می‌گیرند و به‌تدریج به هسته‌ای تبدیل می‌شوند که تجربه کودک از خود و دیگری را سازمان می‌دهد. به این ترتیب، روابط بعدی نه صرفا تکرار گذشته، بلکه بازنمایی همان سازمان هیجانی اولیه‌اند که در بسترهای تازه دوباره فعال می‌شوند.

    بیون (1962) این سازمان‌یابی را در سطح فرایندهای روانی توضیح می‌دهد و بر این نکته تاکید می‌کند که هیجان تنها زمانی می‌تواند درونی و قابل اندیشیدن شود که امکان دگرگونی روانی بیابد. در غیر این صورت، تجربه هیجانی به‌جای ادغام، در قالب الگوهای ناپایدار رابطه‌ای باقی می‌ماند.

    بیون (1959) این وضعیت را به‌مثابه گسست در پیوند میان تجربه، معنا و رابطه توصیف می‌کند؛ گسستی که پیامد آن، شکل‌گیری فیلمنامه‌های رابطه‌ای تکرارشونده است. در چنین فیلمنامه‌هایی، فرد ناخواسته در موقعیت‌هایی قرار می‌گیرد که یا بار هیجانی دیگری را بر دوش می‌کشد، یا برای رهایی از فشار آن، به دفاع‌هایی چون کنترل، شرم، خاموشی عاطفی یا پرخاشگری متوسل می‌شود. بدین‌سان، عاطفه اولیه نه‌تنها محتوای رابطه، بلکه منطق درونی روابط بعدی را رقم می‌زند.

    فرافکنی، درون‌فکنی و همانندسازی فرافکنانه در شکل‌گیری «خود»

    ملانی کلاین نشان می‌دهد که فرافکنی و درون‌فکنی از همان آغاز زندگی فعال‌اند. آنچه کودک درونی می‌کند مادر واقعی نیست، بلکه تجربه هیجانی مادر است. اگر این تجربه آکنده از هیجان‌های منفی و تنظیم‌نشده  باشد، هسته روانی کودک حول احساس «بد بودن»، «طردشدنی بودن» یا «خطرناک بودن احساس» شکل می‌گیرد.

    در چهارچوب همانندسازی فرافکنانه، کودک صرفا گیرنده منفعل هیجان‌های مادر نیست، بلکه ناخواسته به نقش حامل و مجری هیجان‌های ماوا نگرفته مادر رانده می‌شود. در چنین وضعیتی، خود در حال شکل‌گیری بر اساس این نقش تحمیلی سازمان می‌یابد، نه بر اساس تجربه بدنی–هیجانی اصیل کودک.

    مادر و کودک

    ناکامی در آینه‌بودگی: پیدایش خود کاذب و دفاع‌های اولیه

    هر شکل از دانستن و تجربه‌کردن مستلزم نیروگذاری روانی (کاتکسیس) است و این نیرو در آغاز حیات از سوی دیگری مهم—به‌ویژه مادر—می‌آید. بدون حضور یک «دیگری نگه‌دارنده»، کودک امکان سازمان‌دهی یک خود منسجم را ندارد.

    اگر مادر نتواند نقش آینه روانی را ایفا کند—یعنی هیجان کودک را ببیند، تحمل کند و با انعکاسی قابل پیش‌بینی بازگرداند—کودک دچار شکست در یکپارچگی روانی می‌شود. پیامد این شکست، تجربه‌هایی شبه‌فروپاشی است که در بزرگسالی به‌صورت اضطراب‌های پنهان، گسست هیجانی یا سازمان‌یافتگی‌های دفاعی شدید تداوم می‌یابد. در این حالت، کودک برای بقا به ساختن «خود کاذب» تن می‌دهد؛ خودی که با نیازهای مادر هماهنگ است، نه با تجربه اصیل خویش.

    مدل بیون: ظرف–مظروف[7] و سرنوشت هیجان‌های پردازش‌نشده

    طبق نظر بیون، هیجان‌های اولیه نوزاد اگر توسط مادر تحمل و رمزگذاری نشوند، به‌صورت عناصر بتای خام و ناتوان از اندیشیدن باقی می‌مانند. مادر به‌اندازه‌کافی‌خوب این عناصر را در روان خود نگاه می‌دارد، معنا می‌کند و آن‌ها را به شکل عناصر آلفا به کودک بازمی‌گرداند. اما در فقدان این «ظرف‌بودگی»، کودک هیجان را یا تخلیه می‌کند، یا خاموش می‌سازد، یا به شکل الگوهای بدنی مزمن (انجماد، تنش، بی‌حسی هیجانی) ذخیره می‌کند—الگوهایی که بعدها در انتقال و انتقال‌متقابل درمانی تکرار می‌شوند.

    بدن، حافظه ضمنی و انتقال: استمرار رابطه در سطح ناهشیار

    نخستین تجربه‌های کودک بدنی و بین‌بدنی‌اند، نه کلامی. چهره، صدا، ریتم تماس، بو و تنش یا آرامش والد، به‌صورت ردهای حافظه ضمنی در بدن و روان ذخیره می‌شوند. این ردها بعدها در روابط بزرگسال، به‌ویژه در درمان، دوباره فعال می‌شوند. برخی بیماران هیجان را از میدان خودآگاه حذف می‌کنند اما آن را در بستر انتقال به درمانگر می‌سپارند؛ نوعی «رقص دوتایی هیجانی» که بازتاب رابطه اولیه است.

    پیامدهای شکست در پیوند اولیه مادر و کودک: دفاع‌ها، خود کاذب و الگوهای رابطه‌ای آسیب‌زا

    هسته سازمان‌دهنده روان کودک حاصل تعامل پیچیده فرافکنی‌های والدین، سبک تنظیم عاطفی مادر، تجربه‌های بدنی اولیه و روابط دوتایی تکرارشونده است. شکست در این پیوند اولیه به شکل دفاع‌های اولیه، خود کاذب، انجماد هیجانی و الگوهای رابطه‌ای آسیب‌زا در بزرگسالی خود را نشان می‌دهد.

    از منظر تحلیلی، دفاع‌هایی که در بزرگسالی دیده می‌شوند غالباً دفاع‌هایی در برابر «خطر فروپاشی ایگو» هستند، نه صرفاً در برابر تعارض‌های درونی. فرد نه با یک کشمکش غریزی، بلکه با خطر بنیادی‌تر از دست دادن انسجام روانی مواجه است.

    یکپارچگی بدن کودک

    پیامدهای درمانی: ضرورت کار با بدن، هیجان و رابطه زنده درمانی

    روان‌درمانی تحلیلی، برای موثر بودن، نمی‌تواند به سطح تفسیرهای نمادین یا بازسازی شناختی تاریخچه محدود بماند. درمان باید عرصه‌ای باشد برای تجربه دوباره تنظیم هیجانی، ظرف‌بودگی و رابطه زنده.

    درمانگر، همچون مادر به‌اندازه‌کافی‌خوب، باید هیجان‌های زمانی‌ناپذیرفتنی را در خود نگاه دارد، معنا کند و به شکلی قابل اندیشیدن بازگرداند. تنها در چنین بستری است که بازسازمان‌دهی هسته روان ممکن می‌شود—نه از طریق اصلاح محتوای فکری، بلکه از راه دگرگونی تجربه رابطه‌ای.

    نتیجه‌گیری

    تولد روان و سازمان‌یابی «خود» را نمی‌توان مستقل از تجربه بدنی و عاطفی مادر فهم کرد. در روانکاوی روابط ابژه، آنچه در آغاز زندگی تعیین‌کننده است نه رویدادهای بیرونی به‌خودی‌خود، بلکه کیفیت تجربه هیجانی رابطه نخستین است؛ تجربه‌ای که در سطح بدن زیسته می‌شود و پیش از هر نمادپردازی، به هسته روانی فرد شکل می‌دهد. بدن مادر، در این معنا، صرفاً زمینه‌ای زیستی نیست، بلکه عرصه‌ای است که در آن تداوم وجود، تحمل هیجان و امکان معنا پدید می‌آید.

    در اندیشه‌های روانکاوی ، عاطفه مادر به ابژه‌های درونی بدل می‌شود و منطق هیجانی روابط بعدی را رقم می‌زند. هنگامی که تجربه هیجانی اولیه امکان دگرگونی و ادغام می‌یابد، «خود» می‌تواند حول پیوستگی و انعطاف سازمان یابد؛ اما در صورت گسست، تجربه به‌جای اندیشیده‌شدن، در قالب دفاع‌ها، الگوهای رابطه‌ای تکرارشونده و فیلمنامه‌های هیجانی تثبیت می‌شود. از این منظر، تروما نه صرفا پیامد شدت تجربه، بلکه

     نتیجه شکست در پیوند بدن مادر و کودک، عاطفه و معناست.

    در نهایت، این مقاله بر آن است که بارداری، زایمان و رابطه اولیه را به‌مثابه میدان‌هایی بالقوه تحول‌آفرین در نظر بگیرد؛ میدان‌هایی که می‌توانند هم امکان بازسازمان‌دهی روانی را فراهم آورند و هم، در صورت اختلال، به بازتولید گسست‌های پیشین بینجامند. توجه روانکاوانه به پیکره مادرانگی و سرنوشت عاطفه اولیه، نه افزودن متغیری تازه، بلکه بازگشت به بنیان‌های تجربهٔ روانی است؛ جایی که «خود» در دل رابطه‌ای زیسته و تحمل‌شده زاده می‌شود.

    نویسندگان: مهنا حسن زاده ؛ مهشاد امین پور

     

    پاورقی

    [1]Melanie Klein (1882–1960)

    [2]Wilfred R. Bion (1897–1979)

    [3]Donald W. Winnicott (1896–1971)

    [4]Bonding

    [5]Margarete Hilferding (1871–1942)

    [6]Self

    [7]Container–Contained

    منابع

    Bion, W. R. (1959). Attacks on linking. International Journal of Psycho-Analysis, 40, 308–315

    Bion, W. R. (1962). A theory of thinking. International Journal of Psycho-Analysis, 43, 306–310.

    Klein, M. (1952). Some theoretical conclusions regarding the emotional life of the infant. International Journal of Psycho-Analysis, 33, 433–438.

    Krause, R. (2021).The development of different selves on the basis of leading maternal affects: Metatheoretical, clinical and technical reflections. International Forum of Psychoanalysis, 30(1), 22–33.

    Piccini, O. (2021). The mother’s body, the role of pleasure in the mother–infant relationship, and the traumatic risk. International Forum of Psychoanalysis, 30(3), 129–138.

    Winnicott, D. W. (1949). Birth memories, birth trauma and anxiety. In Through pediatrics to psychoanalysis (pp. 174–193). Hogarth Press

    Winnicott, D. W. (1960). The theory of the parent–infant relationship. In The maturational processes and the facilitating environment (pp. 37–55). London: Hogarth Press.

  • راهنمای جامع انتخاب تراپیست با «تجربه»

    راهنمای جامع انتخاب تراپیست با «تجربه»

    انتخاب تراپیست واجد صلاحیت، جزو تصمیم‌گیری‌های پیچیده در زندگی هر فردی است که به دنبال بهبود سلامت روان، ارتقای کیفیت زندگی یا حل یک مسئله عاطفی، شناختی یا بین‌فردی است. انسان‌ها در دوره‌هایی از زندگی با فشارهای درونی، بحران‌های بیرونی و چالش‌های رابطه‌ای مواجه می‌شوند. گاهی این تجربه‌ها از توان فرد برای مقابله فراتر می‌روند.

    پژوهش‌های جهانی، از جمله داده‌های مؤسسه ملی سلامت روان در آمریکا، نشان می‌دهند بخش بزرگی از جامعه در مقطعی از زندگی خود نیازمند کمک حرفه‌ای می‌شود. این نیاز ممکن است در واکنش به مشکلاتی مانند اضطراب پایدار، افسردگی، سوگ، مشکلات خانوادگی، فشار کاری، تعارض‌های زوجی یا احساس ناکارآمدی در نقش‌های زندگی بروز کند.

    چنین تجربه‌هایی در صورت بی‌توجهی می‌توانند به فرسودگی، افت عملکرد، آسیب روابط و کاهش سلامت جسمی و روانی منجر شوند. از این‌رو، مراجعه به یک روان‌شناس آگاه، آموزش‌دیده و دارای صلاحیت، اقدامی ضروری محسوب می‌شود.

    معیارهای قانونی انتخاب تراپیست

    با وجود نیاز گسترده به خدمات روان‌شناختی، برای انتخاب تراپیست، مسئله‌ی مهم این است که چه کسی می‌تواند این خدمات را ارائه کند. در سطح بین‌المللی، انجمن روان‌شناسی آمریکا (APA) استانداردهایی برای آموزش، نظارت، اخلاق حرفه‌ای و صلاحیت قانونی روان‌شناسان تعریف کرده است که انتخاب تراپیست را برای مراجعین ساده‌تر می‌کند. این استانداردها تأکید می‌کنند که روان‌شناس باید دارای تحصیلات تکمیلی در یکی از شاخه‌های روان‌شناسی، دوره‌های کارورزی و نظارت حرفه‌ای گسترده، و مجوز رسمی فعالیت باشد.

    در ایران نیز قوانین مشابهی وجود دارد که در «قانون تشکیل سازمان نظام روان‌شناسی و مشاوره جمهوری اسلامی ایران» به روشنی بیان شده است. بر اساس ماده ۴ این قانون، تنها افرادی که دارای حداقل مدرک کارشناسی ارشد معتبر در یکی از رشته‌ها و گرایش‌های روان‌شناسی یا مشاوره هستند، می‌توانند عضو سازمان نظام روان‌شناسی و مشاوره شوند.

    طبق ماده ۵، هرگونه اشتغال حرفه‌ای در حوزه‌ی روان‌شناسی و مشاوره منوط به داشتن پروانه‌ی اشتغال از همین سازمان است.

    فردی که فاقد تحصیلات مرتبط در سطح کارشناسی ارشد یا دکتری باشد یا در رشته‌هایی غیرمرتبط تحصیل کرده باشد، نمی‌تواند به عنوان روان‌شناس یا روان‌درمانگر فعالیت حرفه‌ای کند. عنوان‌هایی مانند «کوچ»، «مشاور مهارت‌های زندگی»، «درمانگر انرژی» یا «شفابخش ذهن» جایگزین مدارک رسمی روان‌شناسی نیستند و ارائه خدمات روان‌درمانی توسط افراد فاقد صلاحیت قانونی، تخلف محسوب می‌شود.

    داشتن پروانه‌ی اشتغال، چارچوب قانونی ایجاد می‌کند تا مردم بدانند چه کسانی صلاحیت قانونی دارند، اما پروانه به تنهایی نشان‌دهنده‌ی صلاحیت کامل حرفه‌ای نیست.

    انتخاب تراپیست

    چطور برای انتخاب تراپیست بهترین روان‌درمانگر را بشناسیم

    صلاحیت واقعی یک روان‌شناس زمانی تحقق می‌یابد که ترکیبی از دانش نظری، تجربه شخصی و سوپروویژن حرفه‌ای را داشته باشد. او باید:

    • دانش نظری کافی درباره رویکرد درمانی خود داشته باشد و با مفاهیم و تکنیک‌های علمی آن کاملاً آشنا باشد.
    • تجربه روان‌درمانی شخصی در همان رویکرد را پشت سر گذاشته باشد تا با فرآیندهای روان‌شناختی و چالش‌های درمانی آگاه باشد و بتواند همدلی حرفه‌ای داشته باشد.
    • تجربه تحت نظارت سوپروایزر بالینی کسب کرده باشد تا بتواند مراجع را به شکل مستقل و ایمن راهنمایی کند.

    در انتخاب روان‌شناس، علاوه بر بررسی مدارک و پروانه رسمی، باید اطمینان حاصل شود که درمانگر حوزه تخصصی مناسب و رویکرد درمانی معتبر و مبتنی بر شواهد دارد و تجربه و مهارت کافی برای هدایت فرایند درمان را داراست. این ترکیب، امکان روان‌درمانی مؤثر، علمی و ایمن را فراهم می‌کند.

    روان‌درمانی فرایندی علمی و ساختارمند است که در آن درمانگر و مراجع به‌صورت مشترک روی شناخت ریشه‌های مشکلات، تغییر الگوهای ناکارآمد، تنظیم هیجان‌ها و ایجاد ظرفیت‌های جدید برای مواجهه با زندگی کار می‌کنند. انجمن روان‌شناسی آمریکا روان‌درمانی را «تعامل نظام‌مند میان درمانگر آموزش‌دیده و مراجع برای تغییر افکار، احساسات و رفتارها» تعریف می‌کند. این فرایند نیازمند رابطه ی درمانی امن، احترام‌آمیز و مبتنی بر اعتماد است، رابطه‌ای که در آن مراجع بتواند بدون ترس از قضاوت یا افشای اطلاعات درباره‌ی احساسات و تجربه‌های شخصی خود سخن بگوید.

    هر چیزی که برای انتخاب تراپیست باید بدانید.

    اصول اخلاقی و محرمانگی ستون‌های بنیادی این رابطه‌اند. در استانداردهای سازمان رواشناسی آمریکا و آیین‌نامه اخلاق حرفه‌ای سازمان نظام روان‌شناسی ایران، محرمانگی یک وظیفه حرفه‌ای الزام‌آور است و اطلاعات مراجع تنها در موارد استثنایی و محدود – مانند خطری جدی برای جان فرد یا دیگران – قابل افشا است، و آن هم با توضیح و آگاهی‌رسانی به مراجع. این اصل، امنیت روانی لازم برای شکل‌گیری رابطه درمانی اثربخش را فراهم می‌کند.

    انتخاب تراپیست

    درمانگر باید دارای حوزه تخصصی مشخص باشد و تجربه و آگاهی نسبت به ویژگی‌های گروه مخاطب آن حوزه را داشته باشد و هم‌چنین از یک رویکرد درمانی معتبر و مبتنی بر شواهد بهره ببرد. ترکیب این دو بعد، امکان درمان مؤثر و علمی را فراهم می‌کند. هم‌خوانی میان نیاز مراجع و توانمندی درمانگر، عامل مهمی در اثربخشی درمان است؛ بنابراین فرد باید از درمانگر بپرسد در چه حوزه‌هایی آموزش دیده و سابقه کار دارد و آیا با نوع مشکل او تجربه کاری دارد یا خیر. یک روان‌شناس حرفه‌ای همواره این اطلاعات را شفاف ارائه می‌دهد.

    روش‌ درمانی انتخاب شده توسط درمانگر نیز باید پشتوانه علمی معتبر داشته باشند؛ مانند درمان شناختی-رفتاری، درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد، درمان بین‌فردی، درمان‌های روان‌تحلیلی و سیستم‌محور. روش‌هایی که فاقد شواهد علمی‌اند، مانند برخی تکنیک‌های شبه‌علمی یا مداخلات الهام‌گرفته از توسعه فردی، نباید به عنوان روان‌درمانی ارائه شوند.

    شفافیت درباره روند درمان، حدود نقش درمانگر، تعداد جلسات، انتظارات متقابل و سازوکارهای مالی، بخشی از اصول حرفه‌ای و اخلاقی است. درمانگر باید تمامی این موارد را در ابتدای کار برای مراجع توضیح دهد و هیچ بخش مبهمی درباره شیوه پرداخت، محرمانگی، اهداف درمان یا چارچوب جلسات باقی نگذارد. ارائه هزینه‌های غیرمتعارف یا عدم شفافیت در مسائل مالی، خلاف استانداردهای حرفه‌ای است.

    وجود نشانه‌های رفتار غیرحرفه‌ای نیز باید جدی گرفته شود: وعده‌های قطعی مانند «در چند جلسه درمان می‌شوید»، «من زندگی‌ات را تغییر می‌دهم» یا «تنها درمانگر مؤثر برای مشکل تو هستم»، ورود به روابط دوگانه با مراجع، نقض محرمانگی، تحقیر، ارائه راه‌حل‌های کلیشه‌ای، موعظه یا تحمیل ارزش‌های شخصی، همگی نشانه‌های فقدان صلاحیت هستند.

    در نهایت، ترکیب معیارهای انجمن روان‌شناسی آمریکا و قوانین ایران نشان می‌دهد روان‌درمانی تنها زمانی اثربخش و امن خواهد بود که توسط فردی آموزش‌دیده، دارای مجوز و متعهد به اصول اخلاقی انجام شود. روان‌شناس واجد شرایط، کسی است که علاوه بر دانش تخصصی، توانایی ایجاد رابطه درمانی سالم را دارد و در مسیر بهبود، همراه، راهنما و تسهیل‌گر رشد روانی مراجع است. آگاهی از این معیارها به افراد کمک می‌کند با اطمینان بیشتری وارد فرایند درمان شوند و از مزایای اثبات‌شده روان‌درمانی بهره‌مند گردند.

    انتخاب تراپیست باتجربه

    نقش پلتفرم «تجربه» در تسهیل انتخاب درمانگر

    یکی از دشواری‌های اساسی مراجعان در ایران، نبود اطلاعات شفاف درباره‌ی صلاحیت درمانگران است. بسیاری از افراد نمی‌دانند چگونه تشخیص دهند که یک درمانگر الزامات قانونی و حرفه‌ای لازم را طی کرده یا خیر. به همین دلیل، پلتفرم «تجربه» با هدف افزایش شفافیت، استانداردسازی و تسهیل انتخاب آگاهانه ایجاد شده است.

    در «تجربه»، پیش از معرفی هر درمانگر، مجموعه‌ای از مراحل ارزیابی اجرا می‌شود. احراز هویت و بررسی مدارک رسمی، سابقه‌ی حرفه‌ای، دوره‌های آموزشی، رویکرد تخصصی، تجربه‌ی درمان شخصی درمانگر و گذراندن دوره‌های تحت نظارت سوپروایزر در مصاحبه‌های اولیه مورد بررسی قرار می‌گیرد.

    فرآیند انتخاب برای مراجع نیز ساختاریافته است. در آغاز، فرد فرم اولیه‌ای را تکمیل می‌کند که در آن نیازها، اهداف درمانی، سابقه‌ی تجربه‌های هیجانی و ترجیحات او ثبت می‌شود. این اطلاعات ابتدا با ابزارهای تحلیلی پردازش و سپس توسط تیم متخصص ارجاع بررسی می‌شود تا هماهنگ‌ترین درمانگر از میان متخصصان معرفی شود. این شیوه از یک‌سو احتمال سازگاری درمانگر و مراجع را افزایش می‌دهد و از سوی دیگر مانع از انتخاب اتفاقی یا بر اساس اطلاعات ناقص می‌شود.

    امکان تغییر درمانگر در طول مسیر نیز بخشی از ساختار پلتفرم است. این انعطاف‌پذیری سبب شده است مراجعان بتوانند با آسودگی بیشتری درمان را آغاز کنند. نتایج نشان می‌دهد بیش از ۹۳ درصد کاربران پس از فرایند انتخاب، از هماهنگی میان نیازهای خود با درمانگر معرفی‌شده رضایت داشته‌اند. وجود کلینیک‌ها، مدرسه‌ی آموزش تخصصی و مجله‌ی تجربه نیز به‌عنوان بخش‌های مکمل، پلتفرم را به یک اکوسیستم یکپارچه در حوزه‌ی سلامت روان تبدیل کرده است.

    بهترین روانشناس در تهران

    دعوت به انتخاب آگاهانه تراپیست باتجربه

    انتخاب تراپیست، انتخاب فردی است که قرار است در یکی از حساس‌ترین عرصه‌های زندگی همراه ما باشد. هرچند قوانین اولیه چارچوب ورود درمانگران به حرفه را مشخص می‌کنند، اما آنچه کیفیت درمان را می‌سازد، مجموعه‌ای از آموزش‌ها، تجربه‌ی بالینی، نظارت حرفه‌ای و تعهد اخلاقی است. آگاهی از این معیارها می‌تواند از بسیاری تجربه‌های ناخوشایند جلوگیری کرده و مسیر درمان را مطمئن‌تر سازد.

    پلتفرم «تجربه» با فراهم کردن سازوکارهای ارزیابی، احراز هویت، انتخاب مبتنی بر نیاز و امکان پیگیری مداوم، کوشیده است دشواری‌های مسیر انتخاب درمانگر را کاهش دهد. اگر در آستانه‌ی آغاز درمان هستید یا می‌خواهید با اطمینان بیشتری درمانگر خود را برگزینید، استفاده از این سازوکار می‌تواند گام نخست را روشن‌تر و مطمئن‌تر کند.

     

    منابع

    American Psychological Association. (2019, October 17). How to choose a psychologist. https://www.apa.org/topics/psychotherapy/choose-therapist

    سازمان نظام روان‌شناسی و مشاوره جمهوری اسلامی ایران. قانون تشکیل سازمان نظام روان‌شناسی و مشاوره. بازیابی شده از https://www.iranianpsychology.ir

     

     

  • کتاب رنج و عشق؛ تحلیل پیوند درد، میل و تجربه انسانی

    کتاب رنج و عشق؛ تحلیل پیوند درد، میل و تجربه انسانی

    این کتاب به قلم خوان-داوید نازیو که یک روانکاو مشهور و نویسنده آرژانتینی است به تحریر آمده است. نکته قابل توجه در ادبیات رنج و عشق است، این کتاب برای همه حرف هایی دارد.

     ادبیات کتاب به گونه ای است که هم یک روانکاو از آن بهره می‌برد و هم کسی که با دنیای روانکاوی بیگانه است؛ جالب است قرارگیری ادبیات ساده و آکادمیک در کنارهم. نقطه قوت متن از این حیث برازنده است که از ادبیات ساده و بدون آلایش تخصصی بهره برده است و این خود باعث درک روشنی از جنبه آکادمیک مفاهیم رنج و عشق می‌شود. در عین پیچیدگی، سادگی موج می‌زند.

    شرحی از کتاب رنج و عشق

    کتاب رنج و عشق با روایت یک جلسه‌ی روان‌کاوی آغاز می‌شود. مراجع، زنی به نام کلمنس است که پس از سال‌ها نازایی، خبر بارداری را با روان‌کاوش در میان می‌گذارد. اما این امید خیلی زود جای خود را به سوگ می‌دهد؛ نوزاد چندروزه‌اش را از دست می‌دهد و مدتی درمان را رها می‌کند. در این فاصله، روان‌کاو با پرسش بازگشت یا بازنگشتن او به درمان درگیر می‌شود.

    بازگشت کلمنس به جلسات، شکل تازه‌ای از سوژگی را آشکار می‌کند؛ سوژه‌ای نشسته در سوگ ابژه‌ی از دست‌رفته. او دیگر توان انجام کارهای روزمره را ندارد و تجربه‌ی زیسته‌اش رنگی ملانکولیک می‌گیرد. کلمنس تأکید می‌کند که محبوبش در ذهن او زنده است و روان‌کاو نباید در پی حذف این حضور باشد. حتی امکان فرزندآوری دوباره نیز برای او جایگزینی محسوب نمی‌شود؛ هر ابژه جایگاه یگانه‌ی خود را دارد.

    نویسنده از این روایت بالینی به تأملی نظری درباره‌ی درد، رنج و عشق گذر می‌کند. او با تمایز میان درد و رنج، عشق را پیوندخورده با ژوئیسانس می‌داند؛ همان نزدیکی تحمل‌ناپذیر دیگری که لکان توصیف می‌کند. با وجود رجوع به فروید و لکان، نویسنده به درمانی قطعی برای رنج دست نمی‌یابد و در نهایت بر این نکته تأکید می‌کند که درد عشق درمان‌پذیر نیست، بلکه تنها می‌توان اشکال گوناگون آن را فهم و نام‌گذاری کرد.

    • درد سوگواری
    • درد ژوییسانس
    • درد ناخوداگاه
    • درد به شکل ابژه رانه
    • درد به شکل نوعی جنسیت
    • درد به صورت فانتزی مازوخیستیک
    • درد و سکوت

    رنج و عشق در یک قاب

    مجمع‌الجزایر درد؛ جغرافیای روانی فقدان

    خوان-داوید نازیو  از تجربیات انسانی می‌نویسد و سعی در بازنمایی آن دارد. این دقیقا کاری است که از یک روانکاو در جلسه تراپی انتظار می‌رود، رنج را بشنود و با بازنمایی آن، تعبیری بگوید. او معتقد است درد به خودی خود دلالت و ارزشی ندارد، روانکاو یک میانجی است که درد فهم ناپذیر بیمارش را به خود می‌گیرد و آن را به دردی تبدیل می‌کند که نمادپردازی می‌شود. کتاب رنج و عشق درباره تجربه درد در هزارتوی روانکاوی است. او فکر می‌کند عشق و رنج از یک تار و پود اند پس تلاش می‌کند سفری به اعماق عشق داشته باشد و با معماری تازه ای مناظر احساسی برای ما بسازد. در عین یکی بودن از مخاطب می‌خواهد به تفاوت رنج و عشق فکر کند.

    ارائه مطالعات موردی در جای جای این کتاب، میان رقص ادبیات او بین رنج و عشق به غنای علمی این اثر اضافه می‌کند. او مکانیسم‌های روانی در مواجهه با زخم، تروما و رنج را بررسی می‌کند و سعی می‌کند تفاوت‌ها را در قالب جدولی روان بیان کند.

    نویسنده بیان می‌کند که اگر درنظر بگیریم که محبوب به دو شکل در جهان قدم می‌زند، یکی روی سنگفرش خیابان (جهان بیرون منظور است) و دیگری در فانتزی‌های ما، جریان تحکم آمیز میل را به خوبی می‌تواند به تصویر بکشد. حالا تصور کنید چه چیزی در کل جهان می‌تواند این پیوند عشق را برهم زدن؟

    پرورش رنج و عشق

    رنج و عشق از نگاه فروید: فقدان محبوب یا عشق؟

    انگار عشق، حضور خیالی ابژه‌ی محبوب در ناخودآگاه است. ایگو در مواجهه با این فقدان، چاره‌ای جز نوعی سوگواری وارونه ندارد. بخشی از ابژه‌ی عشق با شدتی زنده در روان باقی می‌ماند و هم‌زمان، بخشی از ایگو برای همیشه می‌میرد. ایگو به ابژه‌ای عشق می‌ورزد که حیاتش را نه در واقعیت، بلکه در روان ادامه می‌دهد. نویسنده بر این باور است که محبوب جایگزین‌پذیر نیست، زیرا مسیر پیچاپیچ و پرطنین میل او، ساختار میل عاشق را شکل داده است. معشوق بی‌جایگزین به نظر می‌رسد، چراکه دیگری نمی‌تواند با این دقت با ریتم میل عاشق هماهنگ شود.

    در این وضعیت، دیگری به امری خیالی بدل می‌شود؛ جایی که عاشق تصویری صیقلی از بازتاب خویش را در او می‌بیند، گویی آینه‌ای سرخوشانه از خود ادراک می‌کند. این فرایند، عشق خودشیفته‌وار را تقویت می‌کند. مونتی می‌نویسد اگر کسی مرا وادار کند بگویم چرا او را دوست دارم، تنها پاسخی که می‌توانم بدهم این است: «زیرا این اوست، زیرا این منم.»

    نویسنده پس از سه دهه تجربه‌ی درمانی، از درآمیختگی روانکاو با درد مراجع سخن می‌گوید؛ جایی که مراجع به ستوه آمده و ایگو دیگر توان ادامه دادن ندارد. در چنین لحظه‌ای، روانکاو ناچار است در کنار ایگوی مراجع قدم بزند تا امکان دوام فراهم شود. درد فریبکار است، زیرا خود را به‌طور مستقیم آشکار نمی‌کند؛ بلکه در مسیرهای غیرعادی ظاهر می‌شود، گویی در گوشه‌ی جاده ایستاده و برای ما دست تکان می‌دهد. شاید جوهر رنج هرگز بی‌واسطه آشکار نشود؛ و برای دیدنش، ناچار باشیم خود را در تاریکی قرار دهیم.

    خوان-داوید نازیو، از کلمنس به مجمع‌الجزایر درد می‌رسد و از آن‌جا پلی به روانکاوی، نوشتار فروید و لکان می‌زند. او همانند لکان، ناخودآگاه را به‌منزله‌ی مخزن درد در نظر می‌گیرد و همچون فروید یادآور می‌شود که ناخودآگاه هرگز فراموش نمی‌کند.

    تاریکی و گم نامی در رنج و عشق

    نقدی بر رنج و عشق

    نقدی که به این کتاب وارد است مربوط به این موضوع است که خوان-داوید نازیو ریشه درد را اید می‌داند و این گونه تبیین می‌کند که دردی که در اثر فقدان ابژه، سوژه متحمل می‌شود در ایگو و در نهایت از حکم رانی اید سرچشمه می‌گیرد. در مقابل، لکان میگوید انرژی لیبیدو همواره مثل رودی در جریان است و درد زمانی به وجود می‌اید که ناکامی هایی مقابلش سد می‌شوند. اید به تنهایی نمی‌تواند ریشه درد باشد، اید ریشه لذت است. می‌توانیم در میان قصه شکل گیری ایگو از درد و ناکامی بگوییم، همین طور جدایی از ابژه دردناک است، به تعبیر مارسل بروست انگار قطب نمای درونی ات را از دست بدهی.

    هملت؛ سوگواری، فقدان و منطق میل

    لکان در تفسیر خود از هملت، فرضیه سودمندی را درباره سوگواری صورت بندی می‌کند. هملت قادر به سوگواری برای پدر مقتولش نبود زیرا بسیاری از آیین‌های تدفین مورد احترام قرار نگرفته بود. به ویژه مادر هملت که زمان لازم بین مرگ شوهر و ازدواج مجدد خودش را رعایت نکرده بود. لکان این سوگواری شتاب زده را که باعث جنون هملت شد، سوگواری ناقص می‌نامد، چیزی شبیه درد ملانکولیک از منظر فروید.

    نابودی در رنج و عشق

    رنج و عشق و «آخرین میوه جاوید جوانی»

    نویسنده این تناقض را بررسی می‌کند که در سوگواری، در عین کناره گیری از عشق، سوژه روی عشق پافشاری دارد و با زبان بی زبانی سعی می‌کند فضای ملانکولیا را تبیین کند. درست نقطه ای که سوژه به زبان می‌آید که نمیخواهد درد تمام شود، او با درد غرق شده و درد در او فرو رفته است. تا جایی جلو میرود که إحساس کند درد مالک او است. به تعبیری درد بیشتر از آنکه حس را یدک بکشد، هیجان است، هیجانی که بدون جراحت ما را زخمی می‌کند. جایی که دیگر من مالک درد نیستم، او مالک من است، من خود دردم!

    اگر لاپلانش را معیار قرار بدهیم، امروزه کمتر از اصطلاح ملانکولیا استفاده می‌شود. بیشتر روان رنجوری نارسیسیستیک می‌شنویم. زخم روان رنجور نارسیسیستیک به این شکل است که فرد با یک بازپس گیری لیبیدو از جهان بیرون طرف است و لیبیدو را روی ایگوی خودش متمرکز می‌کند و ریشه در تبیین نارسیسیسم دارد. فروید، روان رنجور‌های نارسیسیستیک را نقطه مقابل روان رنجوری انتقالی می‌داند و با سایکوزها یکسان شان می‌پندارد.

    از هم‌گسیختگی در رنج و عشق

    بررسی سه‌گانه درد در کتاب رنج و عشق

    واقعی: دریافت درد به صورت جسمانی

    نمادین: بازنمایی ذهنی درد

    خیالی: إحساس دردناکی که از زخم تلقی می‌شود و به فانتزی چنگ می‌کشد

    رنه شار معتقد است درد، آخرین میوه جاوید جوانی است و این اشاره به ردی که تروما به صورت طولانی تر بر روان ما می‌گذارد دارد. فراتر از تروما اگر عاطفه را هم میوه تکرار درنظر بگیریم، کلام لکان بیشتر برای مان معنا پیدا می‌کند که دال همواره تکرار دال دیگر است. شاید بتوانیم اتفاق نظر پیدا کنیم که عاطفه بدون تکرار وجود ندارد.

    اگر درد را یک ابژه در نظر بگیریم، هرجا درد باشد ما دگرسوی اصل لذت ایستاده ایم. پس بی‌راه نیست که درد ناخوداگاه یک رضایت جنسی است و اگر با من موافق باشید که درد أساسا یک رانه جنسی را ارضا می‌کند، دیگری باید باشد تا بگوییم میل وجود دارد. وقتی دیگری به مثابه سوژه از دست رفته باشد، میل روی ایگوی سوژه سوار می‌شود، سوگ روی ایگو سایه می‌اندازد، فشار می‌آورد و آنجا با فضای ملانکولیا روبروییم.

    شاید به تعبیری چارچوب سوگواری به چارچوب درمان شباهت داشته باشد آن هم از حیث پایان ناپذیر بودن شان. انگار سوگواری، بازبینی آرام و طاقت فرسای جزییات پیوند من با ابژه عشق از دست رفته باشد، شاید این پایان ناپذیری از این می‌آید که من از او سیر نمی‌شوم.

    طی کردن مسیر رنج و عشق

    سخن پایانی: رنج و عشق؛ دانشی برای عمل یا تجربه؟

    کتاب رنج و عشق برای فرورفتن در خود است، برای فکر کردن و پیدا کردن مسیری که سبکبالی بیشتر را دنبال میکند. در پایان می‌خواهم این سوال را از منظر نویسنده مطرح کنم که از این نظریه روانکاوانه درد و بینش‌های کتاب چه استفاده ای کنیم؟ استفاده ای نکنید! آن را قدری کنار بگذارید، اجازه دهید نظریه آهسته در شما بجوشد، این نظریه شاید انتزاعی به نظر برسد، سعی کنید عمل کنید، شاید واقعا سازنده باشد. شاید این نظریه برای یک روانکاو موجب تغییر شیوه گوش سپاری او به مراجع شود و به عنوان یک انسان با هر کفشی که مسیر زندگی را پیموده ایم شاید نگاه مان به رنج خودمان را تغییر دهد.

     در نهایت امیدوارم از خواندن این کتاب با طعم گس عشق و درد لذت ببرید!

    سخن سردبیر

    این نوشتار خوانشی تحلیلی از کتاب «رنج و عشق» خوان‌ـ‌داوید نازیو ارائه می‌دهد و مسیر اندیشه‌ی او را از روایت بالینی تا صورت‌بندی نظری درد، سوگ و عشق دنبال می‌کند. متن با تکیه بر تجربه‌ی درمانی نازیو و گفت‌وگوی او با سنت فرویدی و لاکانی نشان می‌دهد که درد تنها یک نشانه‌ی بالینی نیست، بلکه تجربه‌ای روانی، بدنی و نمادین است که در مرکز کار روان‌کاوی قرار دارد.

    این جستار مفاهیمی چون سوگواری، ملانکولیا، ژوییسانس، ناخودآگاه و جایگاه ابژه‌ی عشق را در پیوند با روایت‌های بالینی و تأملات نظری بررسی می‌کند. متن می‌کوشد بدون ساده‌سازی افراطی یا استفاده از زبانی بیش‌ازحد تخصصی، امکان اندیشیدن به رنج انسانی را در افق روان‌کاوی فراهم کند. در این چارچوب، رنج نه به‌عنوان امری درمان‌پذیر به معنای کلاسیک، بلکه به‌مثابه تجربه‌ای قابل شنیدن، بازنمایی و فهم مطرح می‌شود.

  • دوسوگرایی مادرانه: تلاقی نظریات هافمن و روایت سینمایی The Lost Daughter

    دوسوگرایی مادرانه: تلاقی نظریات هافمن و روایت سینمایی The Lost Daughter

    آیا می‌توان مادری را فراتر از کلیشه‌های فداکاری و عشق بی‌پایان درک کرد؟ این مقاله شما را به سفری روانکاوانه در عمق چالش‌های مادری با الهام از نظریات هافمن و داستان تأثیرگذار فیلم The Lost Daughter دعوت می‌کند. این مقاله به بررسی رابطه‌ی میان مفاهیم روان‌کاوانه‌ی مطرح‌شده در نوشته‌ی هافمن و روایت فیلم The Lost Daughter می‌پردازد. تمرکز اصلی بر دوسوگرایی مادرانه و نمودهای پرخاشگری است. برای درک کامل‌تر این بحث، مطالعه‌ی ترجمه‌ی مقاله‌ی هافمن پیش از خواندن این متن ضروری است.

    فیلم The Lost Daughter داستان زنی به نام لیدا را روایت می‌کند. او با فشارهای عاطفی و روانی نقش مادری روبه‌رو می‌شود و این فشارها در طول فیلم از خلال فلش‌بک‌ها و تعاملات او با دیگر شخصیت‌ها آشکار می‌گردد. از سوی دیگر، هافمن در مقاله‌ی خود به شکل دقیق به تضادهای مادرانه و اثر آن‌ها بر رابطه‌ی مادر و فرزند می‌پردازد.

    این نوشته تلاش می‌کند مفاهیم کلیدی هافمن ــ از جمله دوسوگرایی و شکل‌های پرخاشگری ــ را با تجربه‌های لیدا در فیلم پیوند دهد. هدف این است که نشان داده شود چگونه این مفاهیم می‌توانند رفتارها و انتخاب‌های لیدا را قابل‌فهم‌تر کنند. چنین رویکردی کمک می‌کند تا خواننده ارتباط میان نظریه و روایت داستانی را بهتر ببیند و به درک عمیق‌تری از چالش‌های روانی مرتبط با مادرانگی برسد.

    نگاهی تحلیلی به سکانس های فیلم

    داستان فیلم درباره‌ی زنی به نام لیدا است؛ زنی میانسال با موهای کوتاه که تصمیم می‌گیرد تعطیلاتش را به‌تنهایی در یک منطقه‌ی ساحلی بگذراند. او تنها یک چمدان سنگین پر از کتاب همراه دارد و می‌خواهد زمانی برای مطالعه و آرامش پیدا کند. ماجرا زمانی آغاز می‌شود که لیدا در ساحل نشسته است. او ناگهان مطالعه را رها می‌کند و توجهش به مادر جوانی که در کنار دختر کوچکش است جلب می‌شود.

    از همین لحظه، فلش‌بک‌ها شروع می‌شوند؛ یادآوری‌هایی از دوره‌ای که لیدا مجبور بود دو دختر خردسالش را بدون کمک بزرگ کند. در همان سال‌ها عطش شدیدی برای مطالعه و پیشرفت حرفه‌ای داشت. دیدن آن مادر و دختر گذشته‌ی سرکوب‌شده‌ی او را زنده می‌کند. خاطراتی که رها نمی‌شوند و روزبه‌روز شدت بیشتری پیدا می‌کنند.

    یک روز دختر خانواده‌ی ساحلی گم می‌شود. لیدا او را پیدا می‌کند، اما عروسک کودک را ــ که در منطق وینیکات یک «ابژه‌ی انتقالی» است ــ پنهانی برمی‌دارد. این همان عروسکی است که لیدا در اولین مواجهه با آن دچار آشفتگی شد. درست پس از این صحنه، دختر بزرگ‌تر لیدا، بیانکا، با او تماس می‌گیرد و تنش‌های درونی او تشدید می‌شود.

    تا نیمه‌های فیلم دلیل این آشفتگی مشخص نیست. اما زمانی که لیدا رو‌به‌روی مادر آن دختر می‌گوید: «ترکشون کردم. وقتی یکیشون هفت‌ساله بود و یکیشون پنج‌ساله… سه سال ندیدمشون»، حقیقت آشکار می‌شود. لحظه‌ی تکان‌دهنده‌تر زمانی است که ادامه می‌دهد: «حس فوق‌العاده‌ای بود»، جمله‌ای که با اشک و انفعال گفته می‌شود. او توضیح می‌دهد که گویی درونش سال‌ها انباشته شده بود و ناگهان منفجر شد.

    تنهایی در دو سوگرایی مادرانه

    عروسک، جایگزین مراقبت و صحنه بروز دوسوگرایی مادرانه

    شاید آن عروسک نماد مراقبت و توجهی است که لیدا نتوانست در آن مقطع زمانی نثار فرزندان خود کند. لیدا آن را می‌دزدد و از آن مراقبت می‌کند. لیدا اشک‌های بی‌پایان دختربچه و کلافگی مادر او را می‌بیند؛ ولی عروسک را پیش خود نگه می‌دارد، شب‌ها با آن می‌خوابد و برایش لباس‌های جدیدی مهیا می‌کند و حتی از عروسک عصبانی هم می‌شود مثل وقتی که عروسک لباس او را کثیف کرد و لیدا آن را پرت کرد. در بین فلش‌بک‌های لیدا ما متوجه خشم‌هایی در او نسبت به فرزندانش می‌شویم که حتی خود او از این میزان خشم متعجب بود؛ مانند کوباندن محکم درب اتاق تنبیهی که منجر به شکستن شیشه‌ها شد و یا نابودکردن عروسک دوران کودکی خودش که به بیانکا داده بود. در لحظاتی که لیدا فلش‌بک‌هایی از دورانی دارد که فرزندان خود را ترک می‌کرد او بیشتر غرق در مراقبت از عروسک می‌شود.

    شاید مادر بودن برای لیدا از دیدن فیلم‌های خارجی بدون زیرنویس سخت‌تر بود، چیزی که از آن لذت می‌برد. ما در بیشتر فلش‌بک‌ها بیانکا را می‌بینیم که لیدا در صحنه‌ای در وصف او می‌گوید که بیانکا بلد است چطور چیزهای مخفی را از من بیرون بکشد؛گویی احساسات دوسوگرایی مادرانه که لیدا با مادر بودن تجربه می‌کرد چیزهایی مخفی ای بود که این فرزند به طور خاص برای او آشکار می نموند. لیدا معتقد بود بیانکا می‌خواهد من را از نو بسازد. شاید این از نوساخته شدن و عدم تمایل به آن بود که این دوسوگرایی را تشدید می‌کرد و بیانکا را فرزند مهم‌تری ساخت. او در صحنه دیگری در وصف بیانکا می‌گوید: انگار که شرارت وجودش برای من خیر بود.

    بی کسی در دو سوگرایی مادرانه

    اعتراف، پرخاشگری و شکستن تابوی مادری

    مادر آن دختربچه نیز توجه لیدا را به خود جلب کرده بود و این موضوع از نگاه آن زن پنهان نماند. او نیز مانند لیدا آشفتگی‌های جدی در رابطه با فرزند و زندگی زناشویی‌اش تجربه می‌کرد. همین تجربه مشترک زمینه‌ای برای شکل‌گیری نوعی هم‌حسی و نزدیکی میان آن دو فراهم کرد. لیدا درست زمانی تصمیم می‌گیرد عروسک را به مادر بازگرداند که به او می‌گوید آشفتگی در مادری امری گذرا نیست. او اعتراف می‌کند که تنها می‌خواست با عروسک بازی کند و در ادامه خود را «مادر غیرعادی» می‌نامد.

    واکنش مادر تند و پرخاشگرانه است؛ آن‌قدر که سنجاق‌سری را که هدیه لیدا بود در بندناف کلاهش فرو می‌کند. این واکنش، گویی پاسخی نمادین به برچسب «غیرعادی بودن» است؛ برچسبی که نتیجه‌گیری لیدا از تجربه‌های دردناک و فلش‌بک‌های مکرر او بود و اکنون او را بیش از پیش در حال بدی فرومی‌برد. این حالِ فروپاشیده زمانی تشدید می‌شود که لیدا به بیانکا زنگ می‌زند و با دستی خون‌آلود پرتقالی را مانند مار پوست می‌کَنَد؛ کنشی که دقیقاً همان‌جایی در حافظه‌اش ریشه دارد که دخترانش هنگام ترک کردن‌شان از او خواسته بودند تکرار کند.

    اعتراف لیدا ــ اینکه ترک سه‌ساله فرزندانش «حس فوق‌العاده‌ای» داشت ــ شاید یکی از نادرترین و غیرمنتظره‌ترین جملاتی باشد که می‌توان از دهان یک مادر شنید؛ چه در زندگی واقعی و چه در سینما. اما آیا آنچه کم‌شنیده می‌شود، لزوماً نادر است؟ یا تنها به دلیل تابو بودنش در سکوت فرو می‌رود؟

    در ادامه و با رجوع به مقاله هافمن درباره دوسوگرایی احساسات مادران نسبت به نوزادان و کودکان خردسال ــ و نمودهای پرخاشگری در دل این تعارضات ــ می‌توانیم بهتر به این پرسش پاسخ دهیم و امکان درک عمیق‌تری از تجربه روانی لیدا پیدا کنیم.

    بازتاب روان‌کاوانه مادری

    در این مقاله ابتدا توضیح داده می‌شود که در فرمول‌بندی‌های کلاسیک روان‌کاوی، مادری به‌عنوان هدف نهایی زنانگی در نظر گرفته شده است. در این نگاه، مادر «نباید» نسبت به فرزندش دوسوگرایی مادرانه داشته باشد و باید خواسته‌های خود را برای فرزندش کنار بگذارد. این دیدگاه در عباراتی مانند گفته‌ی مشهور بالینت (۱۹۴۹) دیده می‌شود: «مادرِ ایده‌آل هیچ علاقه‌ای به خودش ندارد.» آثار هلن دویچ نیز همین مسیر را ادامه می‌دهند. او در نوشته‌هایش بر آرمانی‌سازی مادرانگی و نسبت‌دادن خودشیفتگی، انفعال و مازوخیسم به زن «واقعاً زنانه» تأکید می‌کند. در این مدل، زنِ کاملاً زنانه فاقد پرخاشگری است. اما پرسش مهم این است: آیا تجربه‌ی واقعی مادران با این تصویر همخوان است؟

    این حقیقت که والدین می‌توانند به فرزندان خردسال خود آسیب بزنند یا حتی آن‌ها را نابود کنند، از دیرباز بخشی از تاریخ انسان بوده است. اسطوره‌ها و افسانه‌ها این ایده‌های ترسناک و ممنوعه را بازتاب داده‌اند. نامادری سفیدبرفی فرمان قتل او را صادر می‌کند. داستان موسی، روایت ادیپ و افسانه‌ی مرلین سلتی همگی نمونه‌هایی از رهاشدن نوزادان توسط والدین‌اند.

    وینیکات نیز در سال ۱۹۶۰ به موضوع پرخاشگری والدین نسبت به نوزاد پرداخت. او می‌گوید مادر باید بتواند از نوزادش متنفر باشد، بی‌آنکه به این نفرت عمل کند. مادر نمی‌تواند این احساس را به زبان بیاورد، اما وجود آن امری انسانی است. وینیکات اضافه می‌کند:

    «کودک برای آنکه بتواند نفرت بورزد، باید نفرت دریافت کرده باشد.»

    در این نقطه می‌توان پرسید: آیا همین احساسات پنهان نبود که بیانکا در لیدا فعال می‌کرد؟

    احساس مهر در دوسوگرایی مادرانه

    دوسوگرایی مادرانه و تعارضات پرخاشگرانه: تأثیر بر تجربه و هویت مادرانه

    توجه به فراگیر بودن دوسوگرایی مادرانه و فانتزی‌های پرخاشگرانه در روابط والد -فرزند ضروری است، چراکه در همه روابط والد -فرزندی حضور دارد. باوجود تغییر باورها درباره توانایی‌های نوزادان و اولویت‌های مراقبت از کودکان، تصویر آرمانی مادرانه همچنان تقریباً به طور انحصاری شامل فداکاری، عشق بی‌پایان، دانش شهودی درباره پرورش و لذت خالص از کودکان است. مشکل خود دوسوگرایی مادرانه نیست، بلکه احساس گناه و اضطرابی است که دوسوگرایی ایجاد می‌کند. همان احساس گناه و اضطرابی که فیلم با آن شروع شد و در تمام فلش‌بک‌ها حضور داست. تعارضات مادرانه بر سر احساسات و فانتزی‌های پرخاشگرانه می‌تواند تأثیر عمیقی بر حسی که مادران از خود به‌عنوان مادر دارند و همچنین بر تربیت فرزندانشان داشته باشد. مادرانی که از احساسات پرخاشگرانه خود می‌ترسند نه می‌توانند آن‌ها را بیان کنند و نه به نوزادان خود کمک کنند تا بر ترس‌ها و فانتزی‌های پرخاشگرانه خود مسلط شوند.

    در ادبیات روانکاوی خلاقیت، خالق بودن و تمایلات و شور و حرارت جنسی اروتیک اغلب و معمولاً توسط زنان پنهان یا سرکوب می‌شوند و مادرانگی اغلب به‌صراحت به‌عنوان مانعی بر سر راه خلاقیت در سایر حوزه‌های اجتماعی تلقی می‌شود. تعارضات پرخاشگرانه در زنان به‌عنوان موانعی برای تصور زن از خود به‌عنوان یک عامل فعال در عرصه اجتماعی عمل می‌کند.

    تنهایی در دو سوگرایی مادرانه

    فراگیر بودن دوسوگرایی مادرانه و نقش تأیید اجتماعی در انتخاب‌های مادرانه

    شاید اگر فراگیر بودن دوسوگرایی مادرانه را در روان‌شناسی زنان یک ویژگی طبیعی بدانیم. بتوانیم مادری را به شکلی مفهوم‌سازی کنیم که زنان را وادار نکند میان تمایل به مادری و نیاز به عاملیت اجتماعی یکی را حذف کنند. در این چارچوب، مادری و عاملیت می‌توانند کنار هم قرار گیرند، نه در برابر هم. همین نکته پرسشی مهم ایجاد می‌کند: اگر اطرافیان احساسات لیدا را تأیید می‌کردند، آیا او باز هم فرزندانش را ترک می‌کرد؟ یا می‌توان پرسید آیا مقاومت لیدا در برابر نقش سنتی مادری ــ نقشی که از او انتظار حذف خود را داشت ــ شکلی از ایستادگی در برابر نوعی «زورگویی روان‌شناختی» بود؟

    من نمی‌توانم واقعیت ذهنی لیدا را بدانم، اما می‌توان حدس زد اگر او در آن دوره از فراگیر بودن احساسات متعارضش خبر داشت، شاید اضطراب کمتری تجربه می‌کرد؛ درست مانند مادرانی که هافمن در گروه‌های خود توصیف می‌کند. شاید لیدا از زن جهانگردی که تصور می‌کرد او نیز دختر دارد، تنها انتظار شنیدن همین تأیید را داشت. شاید مادر آن دختربچه نیز به دنبال اعتباربخشی مشابه بود. اگر احساسات مادرانه‌ی لیدا به رسمیت شناخته می‌شد، شاید فرزندانش را ترک نمی‌کرد و خاطرات آن دوره تا سال‌های میانسالی او را این‌گونه تعقیب نمی‌کرد.

    سخن پایانی

    تحلیل حاضر با بررسی پیوند میان نظریات هافمن درباره دوسوگرایی و پرخاشگری مادرانه و روایت فیلم The Lost Daughter نشان می‌دهد که مادری سرشار از احساسات متعارض است؛ احساساتی که کاملاً انسانی و رایج‌اند. بااین‌حال، فشارهای اجتماعی و الگوهای کلیشه‌ای باعث می‌شوند این هیجانات سرکوب یا پنهان شوند و همین امر می‌تواند بر زندگی مادران و فرزندان تأثیری طولانی‌مدت بگذارد.

    داستان لیدا نمونه‌ای روشن از این تعارضات است. روایت فیلم فرصتی فراهم می‌کند تا مفاهیم هافمن را در بستری عینی و هنری لمس کنیم. به‌کارگیری نظریات او در تحلیل فیلم نشان می‌دهد که پذیرش و معتبر دانستن احساسات مادرانه می‌تواند به کاهش تنش‌های روانی و بهبود رابطه والد و کودک کمک کند.

    این نتیجه‌گیری، علاوه‌بر روشن‌کردن لایه‌های روان‌شناختی مادری، دعوتی است برای بازاندیشی در نگرش‌های اجتماعی نسبت به تجربه‌های پیچیده و انسانی مادران.

    سخن سردبیر

    این نوشته کوششی تحلیلی در پیوند دادن نظریه‌پردازی روان‌کاوانه هافمن درباره دوسوگرایی مادرانه با روایت چندلایه و تکان‌دهنده فیلم The Lost Daughter است. این متن، با اتکا بر مفاهیم پایه‌ای روان‌کاوی و در تماس مستقیم با تجربه‌ی زیسته شخصیت لیدا، تلاش می‌کند لایه‌های پنهان هیجان، پرخاشگری، گناه و عاملیت مادرانه را در فضایی میان نظریه و سینما آشکار کند. هدف، فراهم‌کردن خوانشی است که نه تنها به فهم بهتر فیلم کمک کند، بلکه امکان دوباره‌اندیشی درباره پیچیدگی‌های مادری و تجربه‌های انسانی‌ای را فراهم آورد که اغلب در سکوت یا شرم پنهان می‌مانند.

    منابع

    Balint, M. (1949). Primary love and psychoanalytic technique. London: Tavistock Publications.
    Deutsch, H. (1945). The psychology of women (Vol. 2). New York: Grune & Stratton.
    Winnicott, D. W. (1960). The theory of the parent-infant relationship. International Journal of Psycho-Analysis, 41(6), 585–595.
    Hoffman, L. (2003). Mothers’ ambivalence with their babies and toddlers: Manifestations of conflicts with aggression. Journal of the American Psychoanalytic Association, 51(4), 1219–1240. https://doi.org/10.1177/00030651030510040901
    Ferrante, E. (2006). The lost daughter. Rome: Edizioni E/O.

    [1] Balint
    [2] Helen Deutsch
    [3] oedipus
    [4] Celtic Merlin

  • انتقال پری‌ادیپال: دفاع‌های خودشیفته‌وار و انتقال متقابل در روانکاوی مدرن

    انتقال پری‌ادیپال: دفاع‌های خودشیفته‌وار و انتقال متقابل در روانکاوی مدرن

     وقتی به روانکاوی فکر می‌کنیم، اغلب تصویری کلیشه‌ای در ذهنمان نقش می‌بندد: فردی روی کاناپه‌ای دراز کشیده و درباره مادرش صحبت می‌کند. اما واقعیتِ کارِ درمانی عمیق، بسیار پیچیده‌تر، غیرمنتظره‌تر و گاهی دراماتیک‌تر از این تصاویر ساده‌انگارانه است. فرایند التیام روانی مسیری مستقیم و قابل پیش‌بینی نیست؛ بلکه سفری پر از شگفتی به اعماق ناخودآگاه و حتی انتقال پری‌ادیپال است، جایی که منطق زخم‌ها و دفاع‌های ما آشکار می‌شود.

    نمادی از کوچ در رواتکاوی انتقال پیش ادیپال

    چالش‌های بالینی در بیماران با انتقال پری‌ادیپال

    کار بالینی با بیمارانی که در مراحل رشدی پیش‌ادیپی تثبیت شده‌اند و در وضعیت پس‌رفت [1]به سر می‌برند، روانکاو را با چالش‌هایی منحصر به فرد مواجه می‌کند. این بیماران با نقص‌هایی در ساختار ایگو و ظرفیت محدود برای برقراری ارتباط هیجانی، اغلب در برابر تکنیک‌های کلاسیک روانکاوی مقاوم به نظر می‌رسند. به تعبیر فروید، تحلیل‌گر با «دیوار سنگی خودشیفتگی» روبرو می‌شود. با این حال، همانطور که فیلیس میدو[2] اشاره می‌کند، روانکاوی مدرن از این نقطه فراتر رفته و به دنبال راهی برای نفوذ به این دیوار و ایجاد ارتباطی درمانی است. این امر مستلزم درک عمیق‌تر پدیده‌هایی است که در دنیای ابژه درونی این بیماران رخ می‌دهد.

    این مقاله به بررسی مفاهیم کلیدی می‌پردازد که برای کار با این جمعیت از بیماران حیاتی است «انتقال خودشیفته‌وار» که در آن تحلیل‌گر نه به عنوان یک ابژه جداگانه، بلکه به عنوان امتدادی از خود بیمار تجربه می‌شود؛ «عملکرد تماس» [3]که به عنوان راهنمای تحلیل‌گر برای تنظیم سطح تحریک در جلسه عمل می‌کند؛ «بقا ابژه»[4]که توانایی تحلیل‌گر برای تحمل حملات پرخاشگرانه بیمار بدون تلافی را توصیف می‌کند و «انتقال متقابل القایی» [5]که در آن احساسات تحلیل‌گر به ابزاری قدرتمند برای فهم دنیای پیش‌کلامی بیمار تبدیل می‌شود»

    هدف این تحلیل، روشن کردن این است که چگونه پاسخ‌های همدلانه و تنظیم‌شده تحلیل‌گر می‌تواند به رشد ایگو، یکپارچگی هیجانی و عبور از مرحله پری‌ادیپال کمک کند؛ همچنین زمینه‌ساز ایجاد ارتباط معنادار با بیمارانی است که در لایه‌های عمیق انزوای روانی قرار دارند. برای درک این فرایند، ابتدا باید ماهیت ساختارهای دفاعی بیماران را بررسی کنیم که آن‌ها برای حفظ روان خود به کار می‌گیرند.

    ماهیت دفاع خودشیفته‌وار در انتقال پری‌ادیپال

    در کار با بیماران پس‌رفته، آنچه در نگاه اول ممکن است مقاومت‌های لجوجانه به نظر برسد، در واقع عملکردهای حیاتی ایگو برای محافظت از خود در برابر تحریک بیش از حد، اضطراب نابودی و از هم پاشیدگی روانی است. به گفته هیمن اسپاتنیتز[6]، این بیماران از نقصی در «پوشش محافظتی» ایگوی خود رنج می‌برند که آن‌ها را در برابر محرک‌های درونی و بیرونی به شدت آسیب‌پذیر می‌کند. بنابراین، دفاع‌های خودشیفته‌وار، سپری ضروری برای حفظ یکپارچگی شکننده روانی آن‌ها هستند. این نقص ساختاری، پدیده‌های بالینی پیچیده‌ای را به وجود می‌آورد.

    کارکردهای اصلی این دفاع‌ها را می‌توان در سه حوزه تحلیل کرد:

    انزوای هیجانی و حالت پیله‌ای  [7]

    بیماران اغلب با کناره‌گیری به حالتی از خودبسندگی ظاهری، خود را در برابر تماس هیجانی محافظت می‌کنند. آن‌ها این تماس را تهاجمی، خطرناک یا بیش از حد تحریک‌کننده تجربه می‌کنند. در کیس خانم R که توسط سوزان کاوالر-آدلر [8]توصیف شده است، بیمار برای سال‌ها در جلسات درمانی خود را از نظر هیجانی «مهر و موم شده»[9]نگه می‌داشت و در حالتی شبیه به «پیله» که آرنولد مدل[10]توصیف کرده، فرو می‌رفت. به همین ترتیب، کیس جیمز، توصیف شده توسط مارک تلنت ، زندگی خود را به گونه‌ای سازماندهی کرده بود که از تماس با دیگران اجتناب کند و جلسات درمانی او اغلب به شکل یک «تک‌گویی»[11] بدون آگاهی از حضور تحلیل‌گر پیش می‌رفت.

    فرافکنی پرخاشگری و ترس از تهاجم

     ترس شدید از مورد «تهاجم»[12] قرار گرفتن، که ریشه در نقص «پوشش محافظتی» ایگو دارد، یکی از ویژگی‌های بارز این بیماران است. تحلیل کیس جیمز نشان می‌دهد که این ترس، در واقع فرافکنی تکانه‌های پرخاشگرانه و ویرانگر ناخودآگاه خود اوست. انزوای او یک دفاع دوگانه است: هم برای محافظت از ابژه (تحلیل‌گر) در برابر این تکانه‌ها و هم برای محافظت از خودش در برابر آگاهی وحشتناک از اینکه منشأ خطر، خود اوست. در واقعیت روانی او، همانطور که تلنت اشاره می‌کند، «تماس با انجام خشونت مرتبط به نظر می‌رسد.»[13] بنابراین، با قطع تماس، هم خود و هم دیگری را در امان نگه می‌دارد.

    خشم و تحقیر به عنوان تنظیم‌کننده فاصله

     طغیان‌های خشم و تحقیر، ابزارهای قدرتمندی برای مدیریت فاصله هیجانی هستند. خانم R به طور مکرر تحلیل‌گر خود را با خشم و اتهامات شدید مورد حمله قرار می‌داد. این حملات کلامی نه تنها راهی برای تخلیه پرخاشگری انباشته شده بود، بلکه به طور ناخودآگاه، توانایی تحلیل‌گر برای «بقا» در برابر این حملات را نیز آزمایش می‌کرد. این یک آزمون حیاتی بود تا ببیند آیا تحلیل‌گر، مانند ابژه‌های اولیه زندگی‌اش، تلافی کرده یا او را طرد خواهد کرد یا خیر.

    این ساختارهای دفاعی پیچیده، که برای بقای روانی بیمار ضروری هستند، به طور مستقیم پدیده‌های انتقالی منحصر به فردی را شکل می‌دهد که نیازمند رویکردی درمانی متفاوت از تحلیل‌های کلاسیک است.

    تصویر دختی نیازمند به انتقال پیش ادیپی

    انتقال خودشیفته‌وار و بازآفرینی دنیای پیشا‌ابژه‌ای

    تفاوت بنیادین میان انتقال خودشیفته‌وار (پیش‌ادیپی) و نوروز انتقال (ادیپی) در این است که در انتقال پری‌ادیپال یا خودشیفته‌وار، تحلیل‌گر به عنوان یک شخص جداگانه و متمایز تجربه نمی‌کند. بلکه، او به عنوان بخشی از خود بیمار، امتدادی از ساختار روانی او، یا بازآفرینی یک حالت همزیستی اولیه و بدون مرز درک می‌شود. این انتقال، بازتابی از دنیای ابژه درونی بیمار است که در آن تمایز میان خود و دیگری هنوز به طور کامل شکل نگرفته است.

    نمونه‌های بالینی، انواع مختلف این انتقال را به خوبی نشان می‌دهد:

    انتقال دوپاره [14]

    خانم R به طور متناوب تحلیل‌گر خود را به دو شکل کاملاً متضاد تجربه می‌کرد. در یک جلسه، تحلیل‌گر «مادر همزیست خوب» و ایده‌آل بود که بیمار آرزوی ادغام با او را داشت. در جلسه بعد، با کوچکترین ناکامی، تحلیل‌گر به «پدر سادیست و طردکننده» تبدیل می‌شد. این نوسان شدید، بازتابی از دوپارگی در ساختار روانی خود بیمار بود که نمی‌توانست جنبه‌های خوب و بد یک ابژه را به طور همزمان درک و یکپارچه کند.

    انتقال همزاد[15]

    در رویکرد روانکاوی مدرن، همانطور که میدو توضیح می‌دهد، تحلیل‌گر فعالانه تلاش می‌کند تا شرایطی را فراهم کند که در آن بیمار، تحلیل‌گر را به عنوان «امتدادی از خود» ببیند. در این حالت، تحلیل‌گر با «هم‌طنین شدن با بیمار»[16] و ایجاد نوعی «همزمانی»[17]، به تصویری آینه‌ای تبدیل می‌شود. این تجربه برای بیمارانی که در انزوای عمیق به سر می‌برند، اهمیتی حیاتی دارد، زیرا برای اولین بار احساس می‌کنند که در اتاق تنها نیستند. این اولین گام برای ایجاد یک اتصال هیجانی است.

    انتقال ادغام‌شده و بدون مرز[18]

    کیس جیمز نمونه‌ای از بیماری است که برای فرار از تکانه‌های غیرقابل تحمل پرخاشگرانه و جنسی، به دنبال ادغام در یک «وضعیت بدون مرز» با تحلیل‌گر بود. او با غرق شدن در تک‌گویی‌های خود، حضور تحلیل‌گر را به عنوان یک فرد جداگانه به طور فعال از ذهن خود «محو می‌کرد»[19]. این حالت، یک دفاع قدرتمند در برابر اضطراب ناشی از تعامل با یک ابژه جداگانه و تلاشی برای تنظیم تحریک و بازگشت به یک حالت امن و تمایزنیافته اولیه محسوب می‌شود.

    ماهیت این انتقال پری‌ادیپال به وضوح نشان می‌دهد که رویکرد درمانی مؤثر نمی‌تواند بر مداخله مستقیم و تفسیر متمرکز باشد. در عوض، این رویکرد باید بر حضور، پاسخ‌دهی و توانایی تحلیل‌گر برای ایفای نقش‌هایی که به او فرافکنی می‌شود، استوار باشد.

    کبوتر نمادی از انتقال پری ادیپال

    پاسخ درمانی تنظیم‌شده در انتقال پری‌ادیپال

    در کار با بیماران پس‌رفته، تمرکز استراتژیک از «تفسیر کردن» به «حضور داشتن و پاسخ دادن» تغییر می‌کند. تفسیر، به ویژه در مراحل اولیه درمان، می‌تواند توسط بیمار به عنوان یک تهاجم یا عدم درک تجربه شود و دفاع‌های او را تقویت کند. در مقابل، یک پاسخ تنظیم‌شده و همدلانه، به جای به چالش کشیدن دفاع‌ها، به تقویت ایگوی شکننده بیمار و ایجاد یک «محیط نگهدارنده» [20]کمک می‌کند.

    دو تکنیک درمانی کلیدی در این رویکرد عبارتند از:

    الف) بقاءابژه [21]

    بر اساس نظریه دونالد وینی‌کات ، یکی از حیاتی‌ترین تجربیات برای رشد روانی کودک، این است که ابژه (مادر) در برابر حملات پرخاشگرانه او «بقاء» یابد؛ یعنی بدون تلافی کردن یا از هم پاشیدن، حضور خود را حفظ کند. این تجربه به کودک اجازه می‌دهد تا واقعیت بیرونی و قدرت تخریبگری خود را درک کند.

    • تحلیل بالینی: در کیس خانم R، نقطه عطف درمان زمانی رخ داد که تحلیل‌گر در برابر شدیدترین حملات خشم و تحقیر بیمار، بدون تلافی یا طرد کردن او، باقی ماند. این «بقاء»ی تحلیل‌گر، یک تجربه هیجانی اصلاحی و عمیق برای خانم R بود.
    • نتیجه درمانی: برای اولین بار، او توانست تحلیل‌گر را نه به عنوان یک ابژه دوپاره (مادر ایده‌آل یا پدر سادیست)، بلکه به عنوان یک شخص واقعی، جداگانه و مقاوم ببیند. این لحظه، سنگ بنای شکل‌گیری اتحاد درمانی [22]و آغاز حرکت به سوی یکپارچگی بود.

    ب) عملکرد تماس [23]

    این مفهوم که توسط میدو و تلنت (با ارجاع به بنجامین مارگولیس) مورد بحث قرار گرفته، بر اهمیت دنبال کردن سرنخ‌های بیمار برای تعامل تأکید دارد. تحلیل‌گر باید تماس‌های بیمار، حتی موارد جزئی مانند پرسیدن یک سؤال را به عنوان معیاری برای میزان آمادگی او برای تحریک و تعامل در نظر بگیرد.

    • تحلیل بالینی: وقتی یک بیمار پس‌رفته سؤالی می‌پرسد، این یک دعوت برای ورود به دنیای اوست، اما در سطحی بسیار کنترل‌شده. پاسخ دادن «در همان سطح»[24]به این تماس‌ها، به جای ارائه یک تفسیر عمیق، از آسیب خودشیفته‌وار جلوگیری می‌کند.
    • نتیجه درمانی: این رویکرد به بیمار کمک می‌کند تا احساس کند در اتاق تنها نیست و تحلیل‌گر به ریتم او احترام می‌گذارد. این امر به تدریج ظرفیت بیمار برای تحمل تماس بیشتر را افزایش می‌دهد و راه را برای ارتباطات عمیق‌تر هموار می‌کند.

    این پاسخ‌های درمانی، هرچند حیاتی، تنها یک روی سکه هستند. روی دیگر آن، دنیای درونی خود تحلیل‌گر و احساساتی است که بیمار در او برمی‌انگیزد؛ یعنی انتقال‌ متقابل.

    اب در دست نشانه ظرفیت درمانگر در انتقال پری‌ادیپال

    انتقال متقابل و ارتباط آن با انتقال پری‌ادیپال

    در روانکاوی مدرن، انتقال متقابل دیگر یک مانع یا نقطه ضعف تحلیل‌گر تلقی نمی‌شود، بلکه به عنوان یک ابزار تشخیصی و درمانی ضروری، به ویژه در کار با حالات پس‌رفته و پیشاکلامی، در نظر گرفته می‌شود. احساساتی که در تحلیل‌گر «القا» می‌شوند، اغلب بازتاب دقیقی از حالات درونی فرافکنی‌شده بیمار هستند که او قادر به بیان کلامی آن‌ها نیست.

    تحلیل احساسات القاء شده در تحلیل‌گران موارد بالینی، این موضوع را روشن می‌سازد:

    احساس بی‌کفایتی، بی‌تفاوتی یا تهاجمی بودن

     در کار با جیمز، تحلیل‌گر احساسات متناقضی را تجربه می‌کرد. گاهی احساس می‌کرد به بیمار «بی‌توجه» است و گاهی می‌ترسید که هرگونه تماسی از سوی او به عنوان یک «تهاجم» تجربه شود. این احساسات، بازتاب مستقیم دوگانگی درونی خود بیمار بین میل شدید به تماس و ترس فلج‌کننده از آن بود.

    احساس خستگی، خواب‌آلودگی یا بی‌حوصلگی

    میدو به کیس برایس بویر اشاره می‌کند که در جلسات با بیماری دچار خشم شدید، به خواب می‌رفت. همین‌طور در کیس مطرح‌شده توسط وایت در مقاله تلنت، تحلیل‌گر هنگام مواجهه با خشم ناهشیار بیمار دچار بی‌حوصلگی و خواب‌آلودگی می‌شد. این واکنش‌ها تنها پاسخ ساده‌ای به خشم بیمار نیستند؛ بلکه نشان می‌دهند که تحلیل‌گر ناخودآگاه برای محافظت از خود در برابر شدت هیجان‌های غیرقابل تحمل، از دفاع‌های درونی استفاده می‌کند. این پدیده در سطحی بین‌ذهنی رخ می‌دهد و تجربه‌ی هیجانی بیمار را به‌طور مستقیم به بدن و روان تحلیل‌گر منتقل می‌کند.

    احساسات مادرانه و حس کردن نوزاد درون بیمار

    پس از گشوده شدن سوگ خانم R، او در یکی از جلسات به خوابی آرام فرو رفت. در آن لحظه، تحلیل‌گر او گزارش می‌دهد که «احساسات لطیفی» را تجربه کرده و «نوزاد درون او» را حس کرده است. این تغییر در پادانتقال، نشان‌دهنده پیشرفت درمانی و ظهور بخش‌های آسیب‌پذیرتر و نیازمند بیمار بود که پیش از آن زیر لایه‌های دفاعی خشم و تحقیر پنهان شده بود.

    توانایی تحلیل‌گر برای تحمل، درک و استفاده سازنده از این احساسات القایی، برای بازگرداندن تجربیات هیجانی به بیمار به شکلی قابل هضم و قابل درک، حیاتی است. این فرآیند، پایه و اساس دستیابی به اهداف درمانی عمیق‌تر را تشکیل می‌دهد.

    احساسات بیمار در انتقال‌پری ادیپال

    اهداف درمانی؛ در انتقال پری‌ادیپال

    هدف نهایی درمان این بیماران، صرفاً کسب بینش در مورد تعارضات گذشته نیست، بلکه دستیابی به تغییرات ساختاری پایدار در ایگو و ایجاد ظرفیت برای برقراری ارتباط هیجانی است. این فرآیند تحول، از طریق رابطه درمانی و تجربیات هیجانی اصلاحی که در آن رخ می‌دهد، امکان‌پذیر می‌شود.

    فرآیندهای کلیدی این تحول درمانی عبارتند از:

    گشودن سوگ مسدود شده و حرکت به سوی جایگاه افسرده‌وار[25]

    کیس خانم R نمونه‌ای برجسته از این فرآیند است. پس از آنکه تحلیل‌گر از حملات خشم او «بقاء» یافت، بیمار توانست با احساس گناه ناشی از پرخاشگری خود نسبت به مادرش روبرو شود (نظریه ملانی کلاین). این مواجهه، راه را برای تجربه سوگ واقعی برای ابژه از دست رفته گشود. همانطور که خود بیمار در لحظه شکست درمانی فریاد زد: «درسته. کار من بود … ازش متنفر بودم چون خیلی پیر بود». این فرآیند به او اجازه داد تا عشق و نفرت را نسبت به یک ابژه یکپارچه کند و برای اولین بار، ظرفیت «نگرانی» برای دیگری را در خود پرورش دهد که این خود، نشانه ورود به جایگاه افسرده‌وار است (یعنی ظرفیت یکپارچه‌سازی جنبه‌های خوب و بد یک ابژه و احساس نگرانی برای آن.)

    از تک‌گویی به گفتگو: انتقال پری‌ادیپال در عمل

    پیشرفت درمانی در این بیماران را می‌توان در گذار آن‌ها از یک حالت ارتباطی یک‌طرفه به یک گفتگوی واقعی و متقابل مشاهده کرد. این گذار، تجلی رفتاری تغییرات ساختاری است که از طریق «بقاء ابژه» و پردازش پرخاشگری کهن به دست آمده است. جیمز از حالتی که در آن تحلیل‌گر تقریباً وجود نداشت، و خانم R از حالتی که در آن تحلیل‌گر تنها یک ابژه دوپاره بود، به تدریج به سمت برقراری یک دیالوگ واقعی حرکت کردند. گفتگوی بین‌فردی با تحلیل‌گری که «بقا» یافته است، درونی‌سازی شده و به شکل‌گیری یک «دیالکتیک درون‌روانی» منجر می‌شود که در آن، بخش‌های دوپاره خود می‌توانند با یکدیگر گفتگو کنند.

    تبدیل پرخاشگری خام به عواطف قابل تحمل

    همانطور که کاوالر-آدلر در نتیجه‌گیری خود بیان می‌کند، کار ساختاری در «رابطه درمانی با ابژه» [27]به بیمار کمک می‌کند تا «پرخاشگری کهن»[28] را به عواطف قابل تأمل و پیچیده‌تری مانند غم و اندوه تبدیل کند. این کیمیاگری هیجانی، به نوبه خود، منجر به پیشرفت‌های رشدی در یکپارچگی خود و تفرد می‌شود و ظرفیت بیمار را برای عشق ورزیدن و برقراری ارتباطات سالم افزایش می‌دهد.

    این تحولات، نشان‌دهنده یک تغییرعمیق و ساختاری است که قدرت یک رابطه درمانی صحیح را به نمایش می‌گذارد.

    تنهایی درمانگر در انتقال‌پری ادیپال

    نتیجه‌گیری درباره انتقال پری‌ادیپال

    روانکاوی مدرن در کار با بیماران پس‌رفته، بر درک عمیق دفاع‌های خودشیفته‌وار تأکید می‌کند و آن‌ها را به عنوان ابزارهایی برای بقا می‌بیند. در این رویکرد، انتقال پری‌ادیپال به شکل بازآفرینی روابط اولیه در اتاق درمان ظاهر می‌شود و درمانگر با پاسخ‌های تنظیم‌شده خود به این تجربه‌ها پاسخ می‌دهد. تکنیک‌هایی مانند بقا ابژه، حفظ تماس روانی و استفاده سنجیده از پادانتقال القایی به عنوان ابزاری برای تشخیص، نقش مرکزی در این شیوه درمانی دارند.

    این جهت‌گیری نظری، از مدل‌های کلاسیک مبتنی بر تعارض فاصله می‌گیرد و به سمت رویکردهای رشدی حرکت می‌کند که بر نقص‌های ساختاری ایگو تمرکز دارند. در این مدل، تحلیل‌گر فقط مفسر نیست؛ او محیطی امن و نگهدارنده ایجاد می‌کند تا فرآیندهای رشدی که متوقف شده‌اند، بتوانند دوباره فعال شوند. فضای درمانی به بستری تبدیل می‌شود که در آن هیجانات خام و غیرقابل تحمل مجال تجربه، نگهداری و دگرگونی پیدا می‌کنند و به عناصر سازنده ساختار روانی تبدیل می‌شوند.

    در نهایت، این شیوه درمان نشان می‌دهد که رابطه درمانی می‌تواند قدرتی تحول‌آفرین داشته باشد: توانایی تحمل شدیدترین حالات هیجانی بیمار و کمک به تبدیل آن‌ها به زمینه‌ای برای رشد، یکپارچگی و شکل‌گیری تجربه‌ای انسانی و معنادار.

    سخن سردبیر

    این نوشته با یکی از چالش‌های مهم روان‌کاوی مدرن سروکار دارد: کار با بیماران پس‌رفته و وضعیت‌هایی که میان هیجان خام و ارتباط انسانی شکل می‌گیرند. متن، خواننده را با مفاهیمی مثل انتقال پری‌ادیپال، دفاع‌های خودشیفته‌وار، بقاء ابژه و انتقال متقابل القایی آشنا می‌کند و او را به تجربه‌ی زیسته‌ی اتاق درمان نزدیک می‌کند. در چنین وضعیتی، تحلیل‌گر با ظرفیت نگهدارنده‌ی خود و حساسیت هیجانی‌اش نقش فعالانه‌ای در ساختن محیط روانی ایفا می‌کند.

    در این جستار، رابطه‌ی بیمار و تحلیل‌گر نه صرفاً مشاهده‌گرانه بلکه پویا و دوسویه توصیف می‌شود. تحلیل‌گر از تفسیر صرف عبور کرده و با حضور عاطفی، گوش‌دادن فعال و تحمل هیجان، مسیر رشد روانی را ممکن می‌سازد. این متن ما را دعوت می‌کند به این فکر کنیم که درمان، ورای گفتار، چگونه می‌تواند تجربه‌ای ترمیمی و بازسازنده باشد.

    منابع

    Preoedipal Roots of Perversion
    Opening up Blocked Mourning in the Preoedipal Character
    The Fear of Invasion in a Preoedipal Patient
    The Preoedipal Transference

    [1] regressed
    [2] Phyllis Meadow
    [3] contact function
    [4] object survival
    [5] induced countertransference
    [6] Hyman Spotnitz
    [7] Cocoon State
    [8] Susan Kavaler-Adler
    [9] affectively sealed off
    [10] Arnold Modell
    [11] monologue
    [12] invasion
    [13] contact seems to be associated with doing violence
    [14] Split-Object Transference
    [15] Twinship Transference
    [16] resonating with the patient
    [17] synchronicity
    [18] Boundariless Transference
    [19] obliterated
    [20] holding environment
    [21] Object Survival
    [22] working alliance
    [23] The Contact Function
    [24] in kind
    [25] Depressive Position
    [26] Dialogue
    [27] therapeutic object relationship
    [28] archaic aggression

  • روانکاوی و موسیقی

    روانکاوی و موسیقی

    جستار روانکاوی و موسیقی با مقدمه­‌ای مختصر در باب اینکه روان­کاوی تا کنون چطور پدیده­ موسیقی را مد نظر قرار داده؛ تلاشی است تا با مقایسه­ کار موسیقی­دان (نوازنده و آهنگ­ساز) و روان­کاو از طریق بررسی تشابه و تفاوت­های کار آن­ دو منظر برای بررسی نسبت پیچیده و عمیق روان­کاوی و موسیقی بگشاید. در مرحله­ بعدی ابعاد و زوایای مختلف این منظر گشوده و کاوش می­‌شود و در نهایت با داشتن نگاهی به این که چه امکان­هایی میان این دو عرصه وجود دارد رابطه­‌ی روان­کاوی و موسیقی روشن­‌تر می­گردد و نسبت­های آن دو جمع­‌بندی می­‌شود.

    روانکاوی و موسیقی : نگاهی روانکاوانه

    روان­کاوی از متون آغازین خود فروید توجه ویژه­‌ای به هنر داشته؛ تا جایی که می­توان گفت بخش قابل توجهی از بدنه­ تئوریک و حتی عملی روان­کاوی مدیون هنرمندان است. جدای از مفهوم­بندی آشنایی مانند عقده­ ادیپ که در ابتدا به ذهن متبادر می­‌شود، درهم‌­تنیدگی روان­کاوی و هنر به قدری است که می­‌توان آن را بخشی از متدولوژی ویژه­‌ روان­کاوی برای فهم پیچیدگی­‌های انسان دانست؛ تا جایی که ارتباط برقرار کردن با بسیاری از نوشته­‌های فروید و روان­کاوان پس از او بدون فهم آثار هنری مورد ارجاع ممکن نیست. برای مثال فروید بارها و بارها در آثارش به شکسپیر و به خصوص هملت او ارجاع می­‌دهد و برخی از مفهوم­‌پردازی­‌های خود را با آثار ایبسن انجام می­دهد و نقدهای مفصل او به یکی از مهمترین سنت­‌های نقد هنری پس از او تبدیل شده است (برای مثال بنگرید به فروید 1900، 1914، 1916).

    اما در سال­‌های ابتدایی روان­کاوی (تا حوالی 1950) موسیقی مورد این اقبال قرار نگرفت. مسئله­‌ای که با توجه به اهمیت موسیقی که در ادامه به آن می­‌پردازیم به نوعی اکنون بداقبالی روان­کاوی در تقابل روانکاوی و موسیقی، قلمداد می­شود. فروید (1914) خود را ناتوان از درک و دریافت موسیقی می­‌دانست و اعتقاد داشت که این مسئله به ظرفیت فیزیولوژیک اندک او برای شنیدن موسیقی مربوط می­‌شود (به گفته­ خودش ابتلا به آتروفی شنیداری[1]).

    نمادی از روانکاوی و موسیقی

    این مسئله که فروید در واقعیت آتروفی شنیداری داشته است یا خیر و اگر آتروفی در میان است اثرش بر او چقدر بوده، همچنان محل مناقشه­ پژوهشگران و فرویدشناسان است. استدلال مهمتری که علیه وجود آتروفی شنیداری آورده می­‌شود بر پایه­‌ی نامه­‌های فروید، ارتباط او با موزیسین­های هم­‌عصرش و علاقه­‌ی او به برخی آثار موسیقی مانند اپراهای موتزارت است؛ به علاوه­ی این که او نمی­توانست به شکل منطقی و تحلیلی توضیح دهد که موسیقی چگونه اثری بسیار عمیق بر روان انسان می­گذارد -حتی جایی که با آثار ارتباط برقرار می­کرد- و به نوعی ترس از ورود به این قلمرو ناشناخته داشت.

    مسئله­‌ای که هنوز تا حدودی پا بر جا است و از دشواری­‌های کار در این حیطه است. در اینجا نکته­ تاریخی بسیار مهمی نیز وجود دارد که بدون آن نمی­توان ارتباط آغازین روان­کاوی و موسیقی را به خوبی درک کرد. فروید در یکی از مهم‌ترین دوره­‌های تاریخ موسیقی زندگی می­‌کرد و هم­‌عصر با آهنگ­سازان بسیار بزرگی چون گوستاو مالر، ریچارد واگنر، شوئنبرگ، استراوینسکی و… بود.

    به عبارتی فروید دقیقا در دوره­ گذار از موسیقی رمانتیک به موسیقی مدرن زندگی می­کرد که در آن پایه­های تونال موسیقی پس از چند صد سال تغییر کردند. به علاوه­ اینکه در یکی از مهمترین مراکز موسیقی دنیا (وین) که حلقه اول و دوم آن از مهمترین رخدادهای تاریخ موسیقی به شمار می­‌روند، زندگی می­کرد. فروید در زمینه و زمانه­‌ای زیست می­‌کرد که موسیقی از مهمترین عناصر آن بود و بی­‌اعتنایی به آن عملا ممکن نبود. تناقض بی­‌اعتنایی فروید به موسیقی در ماهیت کلامی روان­کاوی نهفته[2] است.

    مردی با روپوش سفید نمادی از روانکاوی و موسیقی

    چنان چه فروید بیشتر به موسیقی می­‌پرداخت با دشواری­‌های زیادی در مبانی نظری-کلامی خود مواجه می­‌شد و در آن صورت روان­کاوی مسیر متفاوتی را در پیش می­‌گرفت. برای مثال یکی از این تباین‌ها میان ماهیت بی­زمان ناهشیاری از نگاه فروید و اثرگذاری زمانمند موسیقی بر ناهشیار است. به علاوه­ اینکه با نگاهی به نقش کلیدی ریتم در موسیقی، این هنر همزمان ماهیتی ناهشیار و زمانمند دارد (نکته­‌ای که در ادامه به آن می­‌پردازیم).

    در نتیجه، فروید نمی­توانست همزمان پایه­‌های روان­کاوی را بر اساس کلام (شکلی از موسیقی که فروید در آن زمان چنین نگاهی به آن نداشت) بگذارد و از آن طرف توجه درخوری به موسیقی داشته باشد.

    به همین خاطر بی­‌اعتنایی فروید به موسیقی دلایلی عمیق­‌تر یا غیر از آتروفی شنیداری نیز داشته است. دلایلی که پژوهشگرانی مانند باریل و میناتزی[3] (2008) به آن توجه کرده­‌اند و در بی­ توجهی فعالانه­ فروید به بخش مربوط به صدای اثر لیپس[4] (1926) –واقعیت­های بنیادین زندگی روانی[5]– کتابی که فروید آن را ستایش می­‌کرد نمایان است.

    با گذشت زمان و در نیمه­ دوم قرن بیستم توجه به موسیقی در نسبت روان­کاوی و موسیقی، همراه با توجه به بخش­‌های غیر کلامی فرآیند درمان افزایش یافت. بخش مهمی از پرداختن روان­کاوان به ارتباط روانکاوی و موسیقی معطوف به بررسی زندگینامه­‌ی موزیسین­‌ها از منظر روان­کاوی یا پرداختن به اپرانامه­‌ها[6] و شخصیت­‌های آن بوده است (بخشی که فروید استثنائاً به دلیل درآمیختگی موسیقی با کلام توجه بیشتری به آن نشان داده بود).

    انسان ها درحال تلاش برای روانکاوی و موسیقی

    بخش دیگر ورود استعاره­‌ها و تشبیه­‌های موسیقایی در مفهوم­‌پردازی روان­کاوان است که به نوع خود می­‌تواند بسیار مهم باشد. چرا که اصطلاحات جدیدی وارد زبان روان­کاوی می­‌کند که می­‌توانند موجب درک بهتر ساز و کار روان و تحلیل آن از مناظر جدیدتری گردند (برای مثال استعاره­ سالومونسون [7]تحت عنوان نواختن موسیقی مجلسی[8] در اتاق درمان).

    این امر خصوصاً از این جهت اهمیت دارد که موسیقی بیان خالصی از تجربه­‌ی پیشازبانی است و استعاره­‌هایی که به دست می­‌دهد نیز کیفیت ویژه­‌ای دارند (گراسی[9]،2021). در ادامه از همین کیفیت بیانی ویژه­ به دست آمده از زبان موسیقی بهره می­‌گیرم تا با مقایسه­‌ی کار موزیسین و روان­کاو به مهمترین عرصه­‌ی ارتباط میان روان­کاوی و موسیقی بپردازم؛ یعنی تحلیل حالت بیانی اختصاصی موسیقی و اثرگذاری منحصر به فرد آن.

    نسبت روانکاوی و موسیقی با موزیسین و روان­کاو

    نقطه­‌ی شروع مقایسه این دو در نسبت روانکاوی به موسیقی را می‌توان در ارجاع فروید برای مفهوم پردازی نورتیک به بیمار نوروتیک مشهور -هملت- در (مقاله­ی در باب روان­درمانی،۱۹۰۵) قرار دهیم. فروید با ارجاع به هملت روان انسان را به ساز موسیقی تشبیه می­‌کند و با تأکید بر ظرافت­‌ها و دشواری­‌های کار روان­کاوی، روان­کاو را در مقام نوازنده می­‌نشاند. هملت در پاسخ به فرستادگان شاه که آمده­‌اند به راز افسردگیش پی ببرند ولی توان نواختن فلوت ریکورد (سازی که به نسبت آسان است) را هم ندارند می­‌گوید:

    پس ببینید چه ناچیزم می­‌شمارید. دلتان می­‌خواهد از من نغمه بیرون بکشید. می­‌خواهید وانمود کنید پرده­‌های من را می­‌شناسید؛ می­‌خواهید کنه مرا به چنگ بیارید؛ می­‌خواهید بم­‌ترین و زیرترین نواهای مرا در طنین بی‌فکنید؛ و این ساز کوچک که نغمه­‌های فراوان و آواهای بس دل­انگیز در خود نهفته دارد، شما نمی‌­توانید آن را به سخن درآرید. راستی آیا گمان می­‌برید به سخن آوردن من از یک نی هم آسان­تر باشد؟ مرا هر سازی که دلتان خواست بنامید، می­‌توانید هم با من ور بروید، اما نغمه‌­ای از من بیرون نخواهید کشید )هملت؛ پرده­ی سوم، اواخر صحنه­ی دوم).[10]

    از این تشبیه می­‌توان قدم به قدم پیش رفت و به رابطه­‌ی عمیق روان­کاوی و موسیقی پی برد. کار روان­کاو در وهله­‌ اول مشابه کار نوازنده و در مقیاس بزرگتر شبیه کار آهنگ­ساز است. روان­کاو در ابتدای رابطه­ درمانی نخست نیاز دارد بفهمد بیمار چه سازی است؟ با چه ریتمی در زمان زندگی می­‌کند؟ در موقعیت­‌های مختلف چه تمپویی دارد؟ بم­‌ترین و زیرترین نغمه­‌های او چیستند؟ چگونه می­‌توان در اتاق درمان آن­ها را به خوبی نواخت و با توجه به شرایط زندگی بیمار کوک کرد؟ بیمار چگونه تا کنون نغمه­‌های خویش را نواخته؟ ریتم کلام او چه معنایی دارد؟ چگونه عبارات او تکرار می­شود؟ فرم زندگی او چگونه است؟

     نوازنده­ هر سازی نیز با پرسش­‌هایی مشابه در مواجهه با قطعات موسیقی رو به رو می­‌شود. نوازنده و روان­کاو، هر دو از روش مشترک و کلیدی ویژه­‌ای نیز استفاده می­‌کنند: تأویل[11]. کار هر نوازنده یا خواننده­‌ای دو جزء اساسی دارد: تکنیک و تأویل.

    نوازنده ابتدا باید تکنیک و توانایی لازم برای تسلط بر قطعه را داشته باشد و سپس سعی می­‌کند با توجه به فرم، تکرارها و تقلیدها قطعه را تأویل کند و معنای آن را دریابد. همانطور که روان­کاو در پی دستیابی به معانی سمپتوم­‌ها است فراتر از کلام می­‌رود و به بافت و ناهشیار توجه می­‌کند، نوازنده نیز فراتر از آن چه در نت­‌ها نوشته شده است می­‌رود و هنگام اجرا، موسیقی متولد می­‌شود (همان­طور که هنگام صحبت کردن تجربه­‌های بیمار زنده می­‌شوند).

    شباهت میان کار روان­کاو و نوازنده از حیث قدم به قدم رفتن از سمت عناصر معنایی موجود به عمق تجربه به طور مختصر بررسی شد. البته این تفاوت مهم وجود دارد که در موسیقی با ماده­‌ پیش-کلامی سر و کار داریم و در روان­کاوی با کلمات. توجه به این نقل قول از اینگمار برگمان که فیلم­‌هایش خصلتی توأمان روانکاوانه و موسیقایی دارند می­‌تواند در فهم این نکته راه­‌گشا باشد:

    “کلمات همیشه دشوار هستند، اما نت­هایی که موسیقی­دان در صفحات پارتیتور می­نویسد، کامل­ترین نشانه­هایی هستند که میان خالق اثر و اجرا کننده پدید می­آید.”

    موسیقی روحی دمیده در روانکاوی و موسیقی

    گرچه همان­طور که پیش­تر اشاره شد نوازنده نیز باید آن نشانه­ها را تأویل کند. نکته آن جاست که این نقل قول به تفاوتی بنیادین میان این دو نظام معنایی اشاره می­کند.

        اکنون با مقایسه­ی کار آهنگساز و روان­کاو به این نکته پی می­بریم که مسیری که آهنگساز طی می­کند درست برعکس مسیری است که نوازنده و روان­کاو طی می­کنند. آهنگساز نخست از عمق تجربه شروع می­کند و سپس نظام معنایی خود را خلق می­کند. شخصی­ترین عنصری که در کار هر آهنگسازی وجود دارد ملودی­ای است که می­نویسد.

    ملودی المانی است که آهنگساز کار خود را با آن آغاز می­‌کند و سایر عناصر خواه/ناخواه از درون آن برمی­‌خیزند. چرا که مرز میان فرم و محتوا در موسیقی معنای چندانی ندارد. ملودی­ای که متعلق به خود آهنگساز باشد ریشه­ در ناهشیار دارد و دقیقا به همین دلیل آهنگساز نمی­‌تواند دقیقاً توضیح دهد که ملودی­ای که نوشته چطور نوشته شده یا از کجا آمده است. پس از نوشتن آن ملودی آهنگساز به یاری فرم، هارمونی، تکرار، تقلید، رنگ­آمیزی موسیقایی و… عنصر ناهشیاری را که در ابتدا نت، بعد فاصله[12] و سپس ملودی شد را بدل به قطعه­‌ای تمام و کمال یا نظام معنایی خود می­‌کند. همان تکرارها، تقلیدها، فرم­‌ها و الگوهایی که نوازنده و روان­کاو به دنبالشان هستند تا به کمک آن به تجربه برسند. در نتیجه می­‌توان مسیر کار آن­ها را به این شکل ترسیم کرد:

    عمق تجربه          ->            نوازنده            ->            نظام معنایی

     (ناهشیار)                                                               (حسی)

    عمق تجربه               ->          روان­کاو           ->        نظام معنایی

     (ناهشیار)                                                                (کلامی)

    عمق تجربه            ->        آهنگساز         ->              نظام معنایی

     (ناهشیار)                                                               (حسی)

    به عبارت دیگر می‌­توان گفت کار آهنگساز این است که آوای ناهشیار را به ثمر نشاند؛ درست مانند فردی که متولد می‌­شود، از حالت بدوی (فواصل ابتدایی موسیقی) خارج می­شود و در طی فرآیند رشد معانی و حس­های منحصر به فرد خود را ذیل روایتی منسجم یا حتی نامنسجم قرار می­‌دهد.

    آوا و کلام در هم‌نشینی روانکاوی و موسیقی

    شاید مهم‌ترین شباهت بین کار روان­کاو و موزیسین را بتوان در بن­‌مایه­‌ مشترک کار­ آن­ها جست‌و‌جو کرد. گرچه روان­کاو با کلمات کار می­‌کند و موزیسین با نت­‌ها اما هر دو درواقع با صوت و آوا کار می­‌کنند. زبان و کلمات به واسطه­‌ی سیستم ارجاعی خود از موسیقی جدا می­‌شوند. چرا که موسیقی بی­‌واسطه خود را بیان می­‌کند و موجب تجربه­‌ی چه بسا بدون ما به ازا و خالص عواطف نیز می­‌گردد. چیزی که می­‌توان با ارجاع به این سخن ایگور استراوینسکی -آهنگ­ساز بزرگ روس قرن بیستم- در ارتباط با روانکاوی و موسیقی بهتر درک کرد:

    “من هرگز در زندگی­ام یک قطعه­‌ موسیقی را درک نکرده­‌ام. همیشه فقط احساس می­کنم.”

    آوایی که همراه با ریتم از نخستین راه­‌های ارتباطی مادر و کودک است. دقیقا هم به همین دلیل هیچ چیز به اندازه­ موسیقی نمی­‌تواند مستقیما به ناهشیار مرتبط شود. موسیقی در این معنا دیگر صرفا به آن چیزی که آهنگساز نوشته محدود نمی­‌شود، بلکه با محوریت ریتم بخش عمده­‌ای از ارتباط غیر کلامی را در بر می­گیرد. خصوصاً دوباره در دوره­‌ی پیشا-کلامی عمده­ ارتباط مادر و کودک فارغ از کانال ارتباطی (دیداری، شنیداری، لامسه و…) از طریق حالت­‌های ریتمیک معنا پیدا می­‌کند و طی تحول به شیوه­‌های متفاوتی در ارتباط فرد با زمان ریتم زندگی او را متعین می­‌کند.

    انسان درحال رشد در رابطه روانکاوی و موسیقی

    در نهایت می­‌توان گفت نه تنها ارتباط عمیق و بسیار مهمی میان روان­کاوی و موسیقی وجود دارد که تا چندین سال به دلیل نسبت بحث برانگیز فروید با موسیقی بیش و کم مغفول مانده بود، بلکه پرداختن به این ارتباط برای درک برخی ابعاد روان انسان گریزناپذیر و ضروری به نظر می­‌رسد. علاوه بر اینکه کار روان­کاو و موسیقی­دان از بسیاری جهات مشابه است و استفاده از مفاهیم موسیقایی بسیار راه­‌گشا است، فرآیندی که در کارشان طی می­‌شوند از بسیاری جهات مشترک است. گویی کار روان­کاو در ابتدا بیشتر مشابه نوازنده است و با گذشتن جلسات و یافتن فرم مناسب بیمار شباهت آن به کار آهنگ­ساز بیشتر می­‌شود و ابعاد زیبایی­‌شناختی پیدا می­‌کند.

    سخن سردبیر

    در این جستار، رابطه‌ی میان  روانکاوی و موسیقی با رویکردی تحلیلی و مبتنی بر منابع اصلی بررسی شده است. نویسنده با مقایسه‌ی کار موسیقی‌دان و روان‌کاو، به نقش آوا، ریتم، تکرار و تجربه‌ی شنیداری در شکل‌گیری فرآیندهای روانی پرداخته‌است و نشان داده‌ که چگونه این عناصر می‌توانند در فهم لایه‌های ناهشیار انسان کارکرد داشته باشند.

    منابع

    Barale F., Minazzi V. (2008). ‘Off the beaten track: Freud, sound and music.
    Freud, S. (1905/1953). On psychotherapy. In J. Strachey (Ed. & Trans.), The standard edition of the complete psychological works of Sigmund Freud (Vol. 7, pp. 257–270). London: Hogarth Press.
    Freud, S. (1900/1953). The interpretation of dreams. In J. Strachey (Ed. & Trans.), The standard edition of the complete psychological works of Sigmund Freud (Vols. 4–5). London: Hogarth Press.
    Freud, S. (1914/1955). The Moses of Michelangelo. In J. Strachey (Ed. & Trans.), The standard edition of the complete psychological works of Sigmund Freud (Vol. 13, pp. 211–238). London: Hogarth Press.
    Freud, S. (1916/1957). Some character-types met with in psycho-analytic work. In J. Strachey (Ed. & Trans.), The standard edition of the complete psychological works of Sigmund Freud (Vol. 14, pp. 309–333). London: Hogarth Press.
    Grassi, L. (2021). The sound of the unconscious: Psychoanalysis as music. Routledge. https://doi.org/10.4324/9781003125075
    Lipps T. (1926). Grundtatsachen des Seelenlebens. Bonn: Cohen, 1912; trans. by H. C.
    Sanborn as Psychological Studies. USA, Baltimore: The William and Wilkins Company, 1926.
    Statement of a problem and some historico-critical notes’. International Journal of Psychoanalysis, 89: 937–957.

    [1] Acoustic Atrophy
    [2] Verbal feature of Talking Cure
    [3] Barale & Minazzi
    [4] Lipps
    [5] Basic Facts of Psychic Life
    [6] Libretto
    [7] Salomonsson
    [8] Chamber music
    [9] Grassi
    [10] به نقل از ترجمه­ی به­آذین، ص 86
    [11] Interpretation
    [12] Interval

     

     

  • ابژه بی‌اعتناء

    ابژه بی‌اعتناء

    این مقاله به بررسی کودکانی می‌پردازد که ارتباط ناهشیاری با یک ابژه بی‌اعتناء دارند. من زمان زیادی را صرف بررسی این مسائل کرده‌ام، زیرا این موضوع به کودکانی (یا بزرگسالانی) مربوط می‌شود که معمولاً تحلیل‌گر را بی‌فایده می‌بینند. مفهوم «ارتباط ناهشیار با یک ابژه احمق» نخستین‌بار توسط آلوارز  (2012) مطرح شد. در سال 2012 به موضوع خودشیفتگی یا آنچه در کودکان شبیه به خودشیفتگی جلوه می‌کند می‌پردازد (کودکانی که او به‌درستی آن‌ها را «به‌سختی می‌توان دوست‌شان داشت» توصیف می‌کند).

    کودکانی که با یک ابژه بی‌اعتناء رابطه ناهشیار دارند، مسئله ای است که به این موضوع مرتبط است و چالش‌های بیشتری را برای درمانگران در شناسایی و کارکردن با آن به همراه دارد. چنین کودکانی ممکن است والدین خود را ــ که گاهی بسیار موفق و برجسته‌اند ــ تحسین کنند، اما در ناخودآگاه خود، ابژه‌ها را بی‌اعتناء به دنیای درونی‌شان تجربه می‌کنند.

    والدینی که توصیف می‌کنم در برخی جنبه‌ها سالم و کارآمد هستند، اما نسبت به هیجانات پیچیده یا آشفته فرزندانشان، والدین در دسترس نیستند. بدیهی است که مفهوم‌پردازی درباره‌ی روابط ناهشیارانه با ابژه‌های احمق یا بی‌اعتناء، در بزرگسالان نیز کاربرد دارد. اما در اینجا من این مسائل را در کودکان بررسی می‌کنم، چراکه مشاهده این روابط ابژه‌ای آشفته در مراحل اولیه رشد می‌تواند آموزنده باشد.

    من ابتدا توصیف آلوارز از «ابژه احمق» و برخی از ایده‌های او درباره‌ی خودشیفتگی در کودکان را شرح خواهم داد. سپس به طور مختصر نظریه‌های کلاین و بیون درباره‌ی روابط ابژه‌ای ناهشیار را مطرح می‌کنم، زیرا این نظریه‌ها زیربنای مفهوم‌پردازی «ابژه احمق» یا ابژه بی‌اعتناء محسوب می‌شوند.

    تعریف دو ابژه بی‌اعتناء و احمق و تفاوت‌های آن‌ها

    ابژه احمق

    آلوارز نوعی ابژه درونی را توصیف کرده است که نه به‌صورت «بد»، بلکه «احمق و بی‌فایده» احساس می‌شود. او این نوع رابطه‌ی ابژه ای‌ ناهشیار را در برخی از کودکانی که والدین معتاد به مواد و الکل داشتند یا در مواردی از افسردگی مادرانه مشاهده کرده است. چنین کودکانی هنگام بازی با خانه عروسکی، عروسک‌های والدین را روی زمین می‌خوابانند که بازتابی عینی از تجربه نداشتن فردی برای نگاه‌کردن و الگوگرفتن از آن است.

     آلوارز اشاره می‌کند که فقدان شخصی که بتوان به او نگاه کرد و به او افتخار کرد، می‌تواند به‌کندی شناختی در کودک منجر شود، زیرا جذابیت، راز، و هیجان کافی برای برانگیختن کنجکاوی وجود ندارد. چنین کودکانی هیچ درکی از ابژه‌ای با هوش ندارند؛ زیرا برای آنها احساساتی نسبت یک بزرگسال با ذهنی جالب شکل نگرفته است. این کودکان ابژه درونی خود و احتمالاً بزرگسالان به طور کلی را ضعیف، بی‌فایده و غیرحامی تجربه می‌کنند.

    توصیف آلوارز از «ابژه‌های احمق» با ابژه‌های افسرده یا آسیب‌دیده همپوشانی دارد. کودکان ممکن است بتوانند محدودیت‌های چنین ابژه‌هایی را ببینند و به‌تدریج آن‌ها را از سایر بزرگسالان افتراق دهند. هنگامی‌که مشکلات والدین (مانند اعتیاد به مواد، الکلیسم یا افسردگی) در محیط نام‌گذاری و شناخته شود، برای کودکان آسان‌تر است که بتوانند این افتراقات را ایجاد کنند.

    گزارش موردی از یک ابژه احمق

    من پسری از یک خانواده ثروتمند را درمان می‌کردم که مادرش دچار افسردگی بود. خاطرات او از مادرش در دوران کودکی صرفاً به زمانی بازمیگشت که او در رختخواب بود.

    هرچند مادرش را دوست داشت، اما بی‌تردید او را بی‌فایده میدانست. مراقبان متعدد و سایر کارکنان خانه را از نظر هیجانی و عملی دردسترس‌تر تجربه می‌کرد، اما هرگز واقعاً دل‌مشغولی اصلی آنان نبود. احساس او نسبت به محدودیت‌های مادرش (که البته مادرش هم نمی‌خواست گرفتار آن‌ها باشد)، در خانواده انکار نمی‌شد و قابل نامگذاری بود. او بُعد افسردگی مادرش را با بی‌علاقگی تجربه می‌کرد (احمق) که از ابراز و برانگیختن علاقه در او ناتوان بود.

    آلوارز می‌گوید کودکان چنین والدینی، آنها را بد نمی‌بینند، بی‌فایده می‌بینند. می‌توان گفت یک «ابژه بد» می‌تواند برای کودک زنده‌تر باشد (نسبت به یک ابژه احمق) زیرا در آن حالت کودک ممکن است نسبت به والد خود احساس تنفر پیدا کند تا بی‌تفاوتی. ابژه به‌قدر کافی غایب (مانند مورد پسری که ذکر کردم) نیز مقداری تنفر ایجاد می‌کند، گرچه این تنفر متوجه ابژه ضعیف/احمق است.

    آلوارز به درمانگران پیشنهاد می‌کند، تجربه بودن با کودکی که از نظر هیجانی محروم است و ابژه‌ احمق و بی‌علاقه دارد، ممکن است شبیه تجربه بودن با یک کودک تحقیرکننده باشد؛ درمانگر ممکن است خود را بی‌اهمیت یا غیر جالب تجربه کند. چنین تمایزاتی می‌توانند به شکلی معنادار درمانگران را در تأملات و مداخلاتشان راهنمایی کنند.

    آلوارز زیرمجموعه‌هایی از حالت‌های ذهنی خودشیفتگی در کودکان را توصیف می‌کند. او بر اساس توانایی کودکِ طبیعی در به ‌رسمیت‌شناختن مراقبتش، میان خودمحوری طبیعی و مشکل‌زا تمایز قائل می‌شود. آلوارز می‌گوید که وجود احساس یک ابژه احمق می‌تواند در کودکی پدید آید که در آغاز تجربه‌ای از یک ابژه زنده داشته، اما دچار زخم نارسیسیستیک شده است.

    ابژه احمق از منظر بیون

    در نگاه بیونی، تجربه هضم‌نشده‌ی زخم نارسیسیتیک به ابژه فرافکنی می‌شود تا در والد یا تحلیل‌گر فعالیت هیجانی را برانگیخته کند. اگر این زخم خودشیفتگی تغییر شکل ندهد، کودک ممکن است به شکل مستمر به تحقیر متکی شود. آلوارز یادآور می‌شود که زمانی که تحقیر با نوعی رضایتمندی همراه می‌شود، می‌تواند نشانه‌ای از شروع تثبیت حس برتری در کودک باشد.

    آلوارز از مفهوم‌پردازی کلاین درباره‌ی دنیای درونی استفاده می‌کند؛ دنیایی که حول روابط ناهشیار مرکزی بین جنبه‌هایی از خود و ابژه‌های مکمل و متناظر سازمان‌یافته است (کلاین، 1975). من نیز این درک از روابط ابژه‌ای ناهشیار را در چارچوب مفهوم‌پردازی بیون (1962) از « «ظرف/مظروف»»  قرار می‌دهم.

    مفهوم «ابژه درونی» به معنای بازنمایی دقیق یک والد نیست، بلکه تحت‌تأثیر جنبه‌هایی از ابژه و همچنین فانتزی‌های مربوط به ابژه قرار دارد؛ فانتزی‌هایی که خود نیز متأثر از فرایندهایی هستند که به کودک‌ تعلق دارند. برای نمونه، ممکن است یک جنبه خاص از والد در دوره‌ای دشوار توسط کودک درونی شود و تأثیر نامتناسب و بزرگی بر او بگذارد. علاوه بر این، کودکان در لحظات مختلف با وجوه گوناگون بازنمایی ابژه خود رابطه برقرار می‌کنند؛ برای مثال، در دوره‌های نسبیِ آرامش یا دوره‌های نسبیِ فشار و تنش.

    تقابل کلاین و بیون

    کلاین (1975) رشد اولیه نوزاد را با فانتزی‌های ابتدایی و بدوی توصیف کرد. به نظر او، تجربه‌ی مراقبتِ همراه با عشق در نوزاد، حس وجود یک ابژه‌ی خوبِ فانتزی‌شده را تقویت می‌کند یا فانتزی مربوط به ابژه‌ی بد را تعدیل می‌نماید. او ابژه‌ی اولیه را در نخستین مرحله‌ی رشد (پارانویید-اسکیزوئید) به‌گونه‌ای می‌دید که به‌صورت متناوب، ایدئال یا آزاردهنده تجربه می‌شود؛ امری که ناشی از فرایندهای دوپاره‌سازی و اضطراب پارانویید است.

    دوپاره‌سازی به نوزاد امکان می‌دهد، از تجربه ا‌ی آشفته نوعی نظم بسازد. تجربه‌های خوب باید بر تجربه‌های بد غلبه کنند تا نوزاد بتواند به مرحله‌ی بعد، یعنی موقعیت افسرده‌وار، حرکت کند. کلاین رشد را صرفاً مبتنی بر درونی‌سازی تجربه‌های خوب یا بد نمی‌دانست، بلکه باور داشت که یک آمادگی درونی برای حسادت می‌تواند تجربه‌های لذت‌بخش را نیز دگرگون و تعدیل کند.

    کلاین معتقد بود «بدی» یا اضطرابی که دشوار است با تجربه‌ توسط خود، از طریق همانندسازی فرافکنانه به دیگری «تخلیه» می‌شود.

     بیون (1962) بابت بینش‌های کلاین در زمینه همانندسازی فرافکنانه از او قدردانی کرد، اما این مفهوم را در جهتی گسترده‌تر و نوآورانه‌تر بسط داد. او همانندسازی فرافکنانه را نه فقط یک سازوکار دفاعی، بلکه نخستین شیوه ارتباط میان مادر و نوزاد ــ به‌عنوان نخستین ریشه تفکر ــ می‌دانست.

    در نگاه بیون، نوزاد ترس‌هایش را به درون مادر فرافکنی می‌کند تا او آن‌ها را دریافت و درک کند، به امید اینکه مادر این ترس‌ها را بپذیرد و تلاش کند با معنا دادن ،آن‌ها را در خود نگه دارد (در برگیرد).

     توانایی تدریجی کودک برای شناخت خود، از طریق تجربه «در ذهن مادر بودن و شناخته‌شدن توسط او» تسهیل می‌شود. من این وضعیت را موقعیتی می‌بینم که در آن احساس ابژه بی‌اعتناء می‌تواند شکل بگیرد. برخی از کودکانی که مدنظر دارم، والدینی دوست‌داشتنی دارند، اما والدینی که آگاهی اندکی از چگونگی مواجهه با تجربه‌های هیجانی کودک دارند.

    نتیجه این وضعیت، تجربه‌ای دوگانه برای کودک است؛ تجربه‌ای که در آن عشق و تحسین متقابل وجود دارد، اما در عین حال امید اندکی وجود دارد که این رابطه بتواند چیزی فراتر از ناهماهنگی بی‌اعتنای والدین به همراه داشته باشد.

    ظرف و مظروف بی‌اعتناء

    به گفته بیون ، «رویاپردازی» ظرفیت ابژه اولیه برای دوست‌داشتن و اندیشیدن به نوزاد خود است؛ ظرفیتی که به‌تدریج به نوزاد امکان می‌دهد والدِ «توانمند به اندیشیدن» را درونی‌سازی کند. در حالت ایدئال، نوزاد می‌تواند تجربه کند که هیجاناتش قابل‌تعدیل، قابل‌درک و قابل‌ارتباط هستند. فقدان تجربه رویاپردازی، نوزاد را بدون این حس باقی می‌گذارد که تجربه‌های هیجانی، قابل اندیشیدن‌ هستند.

    گاهی والدین در جایگاه ابژه بی‌اعتناء تا حدّی آگاه‌اند که کودک خود را درک نمی‌کنند (این مورد در مادر «فرانسیس» که در ادامه توصیف خواهم کرد دیده می‌شود). چنین والدینی نه تنها نمی‌دانند با هیجان چه کنند، بلکه به جنبه‌های دیگر خود یا فرزندشان متوسل می‌شوند ــ مانند تأکید بر موفقیت تحصیلی یا ورزشی. برخی والدین نیز کاملاً نسبت به ناآگاهی خود از ناتوانی در درک هیجانی فرزندانشان اجتناب می‌ورزند و در عوض بر تأمین نیازهای مادی کودک تأکید می‌کنند.

    بیون شخصیت را متشکل از دو عنصر می‌دانست ــ «مظروف» و «ظرف» ــ که در رابطه‌ای پویا با یکدیگر قرار دارند؛ به‌طوری‌که محتوای مظروف پیوسته در جستجوی ظرف است. در یک رابطه هم آهنگ میان مادر و نوزاد، یک رابطه محبت‌آمیز احساس می‌شود که می‌تواند در شخصیت نوزاد درونی شود و به پویایی سالم «ظرف و مظروف» درون او تبدیل گردد.

    متقابلاً، در یک رابطه ناهماهنگ میان مادر و نوزاد، یک ظرف بی‌فایده می‌تواند درونی شود ــ برای مثال، نوعی بی‌اعتنایی نسبت به تجربه‌های خویشتن. در اصطلاح بیونی، «ظرفیت بی‌اعتناء» موجب فقر محتوای هیجانی و همچنین درونی‌سازی ظرفی بی‌اعتناء می‌شود. تحلیل‌گر ممکن است لازم باشد مراقب کند که همانندسازی فرافکنانه «بی‌اعتنایی» را به طور دفاعی پس نزند. تحمل این فرافکنی می‌تواند به‌تدریج به درک انتظارات کودک از بی‌اعتنایی منجر شود.

    شاید همین تمایل تحلیل‌گر به این‌که به‌عنوان ابژه بی‌اعتناء تجربه شود، بتواند به کودک امکان دهد، ابژه‌ای را درونی کند که از تجربه با او نمی‌گریزد. بی‌علاقگی کودک به تحلیل‌گر ممکن است نیاز به چالش کشیده‌شدن داشته باشد تا راهی برای گشایش و تجربه‌ای تازه پدید آید.

    ابژه بی‌اعتناء

    مطالب زیادی نوشته شده است (برای نمونه، موندزرَک، 2012) که فرهنگ معاصر، کودکان را به‌سوی ساختار‌های خودشیفته‌وار رها می‌کند. ارزش‌گذاری افراطی جامعه و والدین بر موفقیت، و کم‌ارزش شمردن دنیای درونی کودکان، می‌تواند بستر رشد ابژه بی‌اعتناء باشد.

    این کودکان ممکن است والدین خود را در جهان بیرونی بسیار باهوش ببینند و حتی آن‌ها را ایدئال‌سازی و تقلید کنند، اما در ناخودآگاه خویش، آنها را نسبت به خودِ عمیق‌ترشان غیرقابل‌دسترس تجربه می‌کنند. چنین والدینی یا نمی‌دانند با تجربه‌های هیجانی فرزندشان چه کنند، یا به طور فعال از هر هیجان دشوار در کودکان خود اجتناب می‌ورزند. متأسفانه، کودکان ممکن است به صورت ناهشیار نه تنها با موفقیت حرفه‌ای والدین خود، بلکه با اجتناب هیجانی آن‌ها نیز همانندسازی نمایند.

    نوع دیگری از این ابژه بی‌اعتناء ، والدینی هستند که فرزندانشان را ایدئال‌سازی می‌کنند، تا خود را از مشکلات عاطفی فرزندانشان دورنگه دارند. گاهی والدین رفتار فرزندانشان را مثبت تفسیر می‌کنند، درحالی‌که در واقع معنای دیگری دارد. برای مثال، «استیون» هجده‌ساله خاطره‌ای را بازگو می‌کرد که در آن از پدرش بابت اینکه از پیشخدمتی پرسشی کرده بود، احساس شرمندگی کرده بود. پدرش در واکنش گفته بود که پسرش چقدر «مهربان» است که نگران حال پیشخدمت شده. اینکه کودکان از رفتارهای والدین که موجب جلب‌توجه دیگران می‌شود احساس ناراحتی کنند تجربه‌ای رایج است؛ خصوصاً در سنی که خودشان حساسیت و خودآگاهی بیشتری نسبت به نگاه اطرافیان دارند.

    بنابراین، هرچند این تجربه نسبتاً عادی بود، استیون نسبت به پدرش منتقد بود اما ایدئال‌سازی پدر از پسرش فضایی برای پدر برای توجه این انتقاد باقی نگذاشت. ایدئال‌سازی مداوم والدین از پسرشان (از جمله در زمینه موفقیت تحصیلی)، موجب می شد مشکلات متعدد او را نادیده بگیرند. این وضعیت باعث شد که او احساس کند هم خودش و هم والدینش نسبت به هر راهی برای شناسایی و مواجهه با مشکلاتش بی‌اعتناء هستند.

    گزارش مورد بالینی استیون از ابژه بی‌اعتناء

    خشم پنهانی نسبت به بی‌اعتنایی والدین، او را بیش‌ازپیش از آن‌ها جدا می‌کرد. نه او و نه والدینش واقعاً فاصله بین خودشان را درک نمیکردند، اما این فاصله او را از دریافت ویژگی‌های واقعاً خوب والدینش محروم می‌کرد. بیگانگی او از والدین بخشی از موضوع ارجاعی بود. من در ادامه نشان خواهم  داد چگونه حس استیون از ابژه‌ بی‌اعتناء یا بی‌فایده در روند درمان آشکار شد و او را نسبت به دیگران نیز بی‌اعتنایی می‌کرد.

    در ابتدای درمان، استیون به صورت منظم در جلسات حاضر نمی شد. من مدتی این وضعیت را پذیرفتم تا ببینم آیا این شیوه حضور او در جلسات و پذیرش آن توسط من، در نهایت منجر به عمیق شدن درمان می‌شود یا نه.

    پس از چند ماه به او گفتم که دیگر حاضر نیستم با این شرایط با او کار کنم، و درصورتی‌که بتواند به صورت منظم به جلسات بیاید، خوشحال خواهم شد که بازگردد؛ چند ماه بعد او بازگشت.

     در طول سال بعد ما یک بار، سپس دو بار در هفته دیدار داشتیم، اما او بسیاری از جلسات را بدون اطلاع قبلی غیبت می‌کرد. ما بر روی برخی از معانی این عقب‌نشینی‌ها کار کردیم، از جمله ترس او از افکار خودکشی و ترس از اینکه دچار بیماری روانی باشد. در سال بعدی، تعداد جلسات او از سه بار به چهار بار در هفته افزایش یافت و  پس از آن جلساتش را به طور منظم ادامه داد.

    انتقال ابژه بی‌اعتناء در استیون

    در این دوره، استیون عمدتاً از من می‌خواست اجازه بدهم در جلساتش بدون وقفه صحبت کند. این جلسه خاص من با این توافق ضمنی مشکلی نداشتم، زیرا احساس می‌کردم او نیاز دارد در حضور «مادر محیطی» (به تعبیر وینیکات، 1959) بازی کند. من به جریان‌های مختلف صحبت او در طول جلسه علاقه‌مند بودم. با نزدیک‌شدن به پایان جلسه،

    گفتم: «فکر می‌کنم می‌دانی حتی وقتی ساکت هستم هم با تو هستم».

    استیون پاسخ داد: «این موضوع مهمی به نظر نمی‌رسد، چیزی که مهم است، همان چیزی است که من درباره‌اش صحبت می‌کنم».

    در این لحظه قلبم فروریخت، زیرا احساس کردم به او اجازه داده‌ام صحنه‌ای را بازنمایی کند که در آن به خودش بیش از حد خود اهمیت می‌دهد من را فاقد ‌اهمیت می‌بیند، صحنه‌ای که او به آن معتاد است.

    گفتم: «تو مرا چیزی بیش از کسی که فضایی را اشغال می کند تجربه نمی‌کنی. فکر می‌کنم باید با این مسئله روبه‌رو شویم که وقتی دیگری وارد فضای تو می‌شود، چقدر برایت آشفته‌کننده است».

    استیون پاسخ داد: «دیگران چه چیزی برایم داشته‌اند؟ دارم صادقانه می‌گویم. بیشترین چیزی که از آن‌ها نصیبم شده، چند تجربه سطحی بوده. دیگر چه انتظاری از من داری؟»

    استیون نیمه اول جلسه بعد را در سکوت گذراند.

    گفتم: «از این‌که جلسه قبل مرا پس زدی بداخلاق شدم و تو احساس کردی مورد حمله قرار گرفتی».

    استیون پاسخ داد: «همه افتضاح‌اند. چه اشکالی دارد که یک آدم عصبانی باشم؟»

    گفتم:«در واقع پرخاشگر بودن به معنای قوی‌بودن نیست».

    خیلی چیزها هست که باید از آن‌ها انتقاد داشت. من هیچ‌وقت چندان احساس اهمیت و توجه ـ نه از طرف دیگران و نه از سمت خودم ـ نمی‌کنم.

    پاسخ دادم: «تو بیش از حد عادت کرده‌ای که دیگران را پس بزنی و در نتیجه دیگر نمی‌توانی ببینی که در ارتباط با فرد دیگری چه چیزهایی ممکن است رخ دهد».

    سپس گفتم: «این‌طور در نهایت در دنیایی یک‌نفره زندگی می‌کنی».

    او بعدها چندین بار به این جمله بازگشت.

    درمان مورد استیون

    در جلسه بعد، استیون شروع به خواندن بخشی از یک خاطره کرد که روان‌پزشکی را توصیف می‌کرد که نویسنده او را در دوران فروپاشی‌اش تقریباً کاملاً بیگانه با احساسات آدمی توصیف کرده بود. من گفتم: «این تصویر ترسناکی است». این دوره به نظر نقطه عطفی در کار ما بود. من استیون را در مواجهه با احساسات مثبت یا منفیِ من یا دیگران نسبت به خودش ناتوان می‌دیدم. کناره‌گیری او حاکی از آن بود که در سطح هیجانی برای خود هیچ‌چیزی برای عرضه نداشت (هرچند از نظر ذهنی/شناختی استثنایی بود).

    والدینش نسبت به اینکه چطور با احساسات دشوار او مواجهه داشته باشند بی‌اعتنا بودند. او به طور رادیکالی از آن‌ها کناره گرفته بود. والدینش نگران این کناره‌گیری بودند و به همین دلیل درمان را آغاز کردند. بااین‌حال، آن‌ها نسبت به چگونگی ورود به خشم او بی‌اعتنا بودند؛ بنابراین، بی‌اعتنایی در اینجا در چند سطح رخ می‌داد. حس او از یک ابژه بی‌اعتناء خشمی در او ایجاد کرده بود؛ خشمی که احساس می‌کرد ابژه‌هایش توانایی مواجهه با آن را ندارند. ناتوانی یا عدم تمایل والدین به‌مواجهه با خشم او، باعث افزایش احساس تحقیر او نسبت به آنها می شد.

    بحث مورد بالینی ابژه بی‌اعتناء استیون

    فرض استیون درباره‌ی بی‌فایدگی من باید به چالش کشیده می‌شد تا اینکه بتواند با تحقیر و همچنین ناامنیِ عمیقش که پشت انتقادهای بی‌پایانش نهفته بود روبه‌رو شود. احساس می‌کردم تا حدی باید خودم را به درون رابطه با او تحمیل کنم. او می‌توانست برای مدتی طولانی از این راضی باشد که مرا بی‌فایده تلقی کند، حتی در حالی که در عمل از من استفاده می‌کرد. بی‌تفاوتی یا بی‌اعتنایی او نسبت به تجربه من، بازتابی بود از یک پیام ناآگاهانه والدینی: برای ما مهم نیست چه احساسی داری، به شرطی که همچنان موفق باشی و تعادل هیجانی ما را بر هم نزنی.

    من در جای دیگری (برِیدی ، 2015) درباره‌ی نگرش طبیعیِ رشدی نوشته‌ام که معمولا نوجوانان، والدین یا بزرگسالان را به عنوان افرادی بی اعتنا می بینند. نوجوانان اغلب حتی والدینی را که ظاهراً توجه می‌کند نیز به بی‌اعتنایی متهم می‌کنند. من تجربه‌ی بی‌اعتنایی را بخشی از فرایند جدایی  نوجوان می‌دانم. فرایندهای جدایی می‌توانند نوجوانان را در وضعیتی قرار دهند که هم از والدین واقعی بیرونی خود و هم از ابژه‌ی درونیِ کمک‌کننده جدا شوند. والدین پس زده می‌شوند درحالی که هنوز نیاز به حضور آنها وجود دارد. این اتفاقات طبیعیِ رشدی نسبت به بی‌اعتنایی می‌تواند در شرایطی تشدید شود که واقعاً والد تا حدی از نظر هیجانی کناره گرفته یا در دسترس نباشد.

    در ادامه، من مفهوم ابژه بی‌اعتناء را در یک دختر ۱۳ ساله از خانواده‌ای تحصیل‌کرده و مرفه بررسی خواهم کرد. این دختر به طور کاملاً آگاهانه والدین موفق و محبت‌آمیز خود را ایدئال‌سازی می‌کرد. احساس او از بی‌اعتنایی ابژه‌اش لازم بود در رابطه ما پدیدار شود و در میدان انتقال فهمیده شود. چنین کاری می‌تواند به آغاز تجربه‌ای که از نظر هیجانی برای کودک مفید باشد، مجال ببخشد.

    گزارش مورد بالینی فرانسیس از ابژه بی‌اعتناء

    فرانسیس به این دلیل ارجاع داده شد که به مادرش گفته بود احساس اضطراب زیادی دارد و «حال‌ و روز روانی‌اش درست نیست». او با گریه به مادرش گفته بود:

    «احساس می‌کنم چیزی سرم را خرد می‌کند و نباید زنده باشم».

    فرانسیس در یک مدرسه خصوصی تحصیل می‌کرد؛ والدینش او را این‌گونه توصیف کردند:

    «از نظر ارتباطات بین‌فردی خوب است ــ رهبری با اکراه، کنجکاو و سیاست‌مدار است».

    والدینش گزارش دادند که از هر دو طرف در خانواده سابقه افسردگی وجود دارد. مادرش در اوایل بیست‌سالگی دچار حملات پانیک شده بود و برای مدتی درمان را امتحان کرده بود، اما گفت:

    «با آن ارتباط نگرفتم. خودم با سختی‌ها کنار می‌آیم».

    دوران بارداری و زایمان طبیعی بود. فرانسیس با شیر مادر تغذیه شد. مادر وقتی فرانسیس سه‌ماهه بود به کار تمام‌وقت بازگشت. مادر گزارش کرد که فرانسیس؛

    «در اولین هفته‌ای که من به سرکار برگشتم، از خوردن غذایی که پرستار  می‌داد امتناع می‌کرد».

    پدر با خنده این موضوع را به «لجبازی» فرانسیس تعبیر کرد. من توضیح دادم:

    «به نظر می‌رسد این سن برای لجبازی خیلی زود باشد؛ بلکه بیشتر نشانه‌ای از پریشانی است».

    مادر گفت:

    «من هم فکر کردم فرانسیس پریشان بود و اگر نیاز بود کار نمی‌کردم و کنار او می‌ماندم، اما نمی‌دانستم چه باید بکنم».

    در مقایسه با پدر، مادر تا حدی احساس می‌کرد که نوزادش از نظر هیجانی آشفته است، اما نمی‌توانست از این بینش خود برای پاسخ‌دهی هیجانی و عملی استفاده کند.

    پیش از تولد خواهر کوچک‌تر فرانسیس، زمانی که او پنج‌ساله بود، مشکلات متعدد بحرانی رخ‌داده بود. فرانسیس پس از تولد خواهرش «رفتاری فاصله‌گیرانه» داشت. خواهر هشت‌ساله او در تخت والدین می‌خوابد. مادر یک سال پیش از آغاز درمان فرانسیس شغلی پراسترس را شروع کرده بود و گه‌گاه برای کار سفر می‌کرد. فرانسیس وقتی مادرش دور از خانه است دچار اضطراب و دل‌درد می‌شد.

    روند درمان مورد «فرانسیس»، ابژه بی‌اعتناء 

    برداشت اولیه من در ملاقات با فرانسیس این بود که وضعیت روان‌شناختی او بسیار بدتر از آن چیزی است که والدینش بیان کرده بودند. بودن در کنارش حالتی وهم‌آلود داشت. او تنها زمانی صحبت می‌کرد که من نظری می‌دادم یا پرسشی مطرح می‌کردم. وقتی هم حرف می‌زد، گفته‌هایش اغلب تکان‌دهنده بودند.

     در همان جلسه اول، فرانسیس به من گفت که احساس می‌کند «در یک گودال عمیق است، با یک بیل به جای یک طناب». او گفت در پایه چهارم و پنجم چنین احساسی داشت: «نه خوب، نه بد، گِلی و کدر»، و در پایه ششم: «احساس می‌کردم محکوم شده و غیرواقعی هستم». او در حال حاضر (تابستان پیش از ورود به پایه هفتم) اغلب چنین احساسی دارد: «انگار دارم خودم را تماشا می‌کنم». این‌طور به نظر می‌رسید که او تجربه‌ای گسستی از جداافتادگی از خود دارد. من درباره‌ی جمله‌ای که به والدینش گفته بود: «نباید زنده باشم» پرسیدم. او پاسخ داد: نمی‌خواهم خودم را بکشم؛ فقط آرزو دارم بتوانم تبخیر شوم.

    در جلسات ابتدایی نگران بودم که فرانسیس در آستانه فروپاشی روانی باشد یا وارد یک بیماری شدید روانی شود. زمانی مقداری امیدوار شدم که او در جلسه دوم گفت: «مدل موهایت را دوست دارم». سعی کردم بپرسم منظورش چیست، اما نتوانست توضیح بیشتری بدهد. من این اظهارنظر را همچون نشانه‌ای کوچکی احساس مثبت او نسبت به من برداشت کردم. او همچنین گفت: «خواب دیدم یک توله‌سگ داشتم که تمام روز آن را در آغوش گرفته بودم». من گفتم: «شاید آن توله‌سگ بخشی از خودت باشد که احساس می‌کنی مایلیم از آن مراقبت کنیم». او به نظر موافق آمد، اما نتوانست چیز بیشتری بگوید. به والدین فرانسیس گفتم که او به طور قابل‌توجهی افسرده و مضطرب است و توصیه کردم دو بار در هفته درمان رو پیش ببریم.

    فرانسیس یک برنامه دوهفته‌ای سفر پیش رو داشت؛ هفته اول تعطیلات خانوادگی و هفته دوم رفتن به خانه روستایی یکی از دوستانش، جایی که قبلاً هم رفته بود. از او پرسیدم چه حسی خواهد داشت که ما این‌قدر زود پس از شروع درمان وقفه‌ای داشته باشیم. او پاسخ داد:

    «احساس تنهایی، اما می‌توانی برایم نامه بفرستی».

    خیلی زود پیامی اضطراری از مادرش دریافت کردم که فرانسیس برای رفتن به خانه دوستش بیش از حد مضطرب است. والدینش پذیرفتند که او در خانه بماند. وقتی به جلسه آمد، فرانسیس گفت:

    «احساس افسردگی و ناامیدی دارم، انگار کسی چراغ‌ها را خاموش کرده باشد».

    من نسبت به وضعیت او بسیار نگران شدم و به والدینش پیشنهاد دادم که آن هفته هر روز او را ببینم، و آن‌ها موافقت کردند. به آن‌ها گفتم: او بخشی از شدت حال بدش را پنهان کرده است، زیرا احساس می‌کند موظف است عملکرد خوبی نشان دهد.

    فرانسیس در طول آن هفته گفت: «احساس پوچی دارم، حالم بدتر و بدتر می‌شود تا وقتی‌که کاملاً خاموش می‌شوم»، و از «وحشت خفه‌کننده» صحبت کرد. او توهم یا هذیان را انکار کرد. من گفتم: خیلی مهم است که وقتی چنین احساسی داری، والدینت و من نزدیکت بمانیم.

    موضوع دارودرمانی را با فرانسیس مطرح کردم و پرسیدم نظرش درباره‌ی آن چیست. او گفت: «برایم مهم نیست». در جلسه‌ای بعدتر به فرانسیس گفتم: «دارو جایگزین احساس نزدیکی ما نمی‌شود و همیشگی هم نخواهد بود، اما می‌تواند حال تو را در حال حاضر بهتر کند». مدت کوتاهی بعد فرانسیس به من گفت که می‌خواهد دارودرمانی را شروع کند. روان‌پزشکانی که معمولاً با آن‌ها کار می‌کردم در تعطیلات بودند، بنابراین به دنبال کسی رفتم که بتواند او را ببیند. روان‌پزشک گفت فرانسیس «رویدادهای شبیه به حمله پانیک» و ترس‌های شدیدی همراه با افکار شبه‌خودکشی دارد. او همچنین گفت والدین نگران‌اند از اینکه من در این مقطع او را سه بار در هفته می‌بینم و این را بیش از حد می‌دانستند و او هم آن‌ها را تایید کرده بود.

    درحالی‌که والدین فرانسیس در ابتدا به نظر می‌رسیدند اعتماد معقولی به درمان دارند، حمایتشان در این دوره متزلزل شد. آن‌ها سردرگمی خود را ابراز کردند که چگونه بفهمند ما در مسیر درستی پیش می‌رویم. گفتم می‌توانم نگرانی آن‌ها را درک کنم که آیا مراقبت درستی از دخترشان دارم یا نه اما نشانه خوبی است که او با من صحبت می‌کند. در همین زمان، خوابی دیدم که در کشتی‌ای بودم که در حال واژگون شدن بود؛ به این معنا که در هر طبقه کشتی آب وجود داشت. در هر طبقه حفره‌ای پر از هوا بود، اما برای مدتی زیر آب می‌ماندم، درحالی‌که همه چیز واژگون می‌شد. خواب من بازتابی از اضطرابم درباره‌ی فرانسیس بود، اما همچنین نشانه‌ای از حمایتی متزلزل والدین او بود. از والدینش خواستم نزد من بیایند تا مستقیم درباره‌ی این موضوع صحبت کنیم.

    گفتم: «وقتی کودکی احساس غرق‌شدگی دارد، واقعاً مهم است که بزرگسالان اطراف او کنار هم قرار گیرند».

    کارکردن در شرایط بدون اتحاد و همکاری، بسیار دشوار خواهد بود. در طول این دوره، فرانسیس طولانی‌مدت درباره‌ی یک برنامه تلویزیونی صحبت می‌کرد که در آن شخصیت‌ها به دنیایی موازی و عجیب کشیده می‌شدند. در همین حین، فرانسیس مصرف داروی ضدافسردگی را آغاز کرد که واضحا مفید بود و اضطراب خردکننده و خفه‌کننده‌اش کاهش یافت.

    والدین گاهی جلسات درمان من با فرانسیس را لغو می‌کردند. به آن‌ها گفتم جلسات ما باید به‌گونه‌ای باشد که فرانسیس آنها به‌عنوان امری مهم در نظر بگیرد. اندکی بعد، برای بردن فرانسیس به جلسه به سالن انتظار رفتم، اما مادرش به جای او حضور داشت. مادر گفت فرانسیس در ماشین نشسته و نمی‌خواهد بیاید، چون بابت مدرسه ناراحت است و می‌خواهد به خانه برود. به مادر پیشنهاد دادم که پایین بروم و در ماشین با فرانسیس صحبت کنم. به فرانسیس گفتم که دقیقاً وقتی ناراحت است مهم است با هم باشیم، تا بتواند بیشتر عادت کند هیجاناتش را در حضور من تجربه کند. فرانسیس توانست به اتاق بیاید و جلسه را برگزار کنیم. مادر توانست در اینجا از درمان حمایت کند و تسلیم فرانسیس نشود.

     در این موقعیت، مادر توانست نسبت به نیاز فرانسیس به درمان و نیاز من به حمایت او چون ابژه بی‌اعتناء نباشد. از زمان این دوره بحرانی، فرایند کار ما مستحکم‌تر شد. فرانسیس همچنان ساکت بود مگر این‌که من گفت‌وگو را آغاز میکردم. پس از آن، او با شوروشوق صحبت می‌کند. او دوست ندارد درباره‌ی اضطرابش حرف بزند، زیرا احساس می‌کند دوباره آغاز خواهد شد.

    در جلسه‌ای که در ادامه ارائه می‌شود، فرانسیس درست پنج ماه پس از آغاز درمان، جلساتش را به دو بار در هفته کاهش داده بود. چالش کنونی من بر این متمرکز است که به فرانسیس کمک کنم با دشواری‌هایش روبه‌رو شود، حتی درحالی‌که واقعاً احساس بهتری دارد.

    فرانسیس به‌موقع آمد، وقتی او را از سالن انتظار برداشتم به اتاق درمان هدایت کردم لبخند کم‌رنگی به من زد. پوشه نقاشی‌هایش را برداشت و روی مبل به حالت چهارزانو نشست. شروع کرد به رنگ‌آمیزی طرح‌هایی که جلسه قبل کشیده بود؛ ساکت بود. به این فکر کردم که آیا اجازه بدهم این سکوت ادامه پیدا کند یا نه. پس از چند دقیقه شروع به صحبت کردم.

    تحلیل‌گر: داشتم فکر می‌کردم وقتی ماژیک‌ها را برمی‌داری و شروع به کشیدن می‌کنی، حالتی شبیه یک آیین پیدا می‌کند. انگار اگر این کار را نکنی برای من عجیب خواهد بود و شاید این‌که من هم جلسه را آغاز می‌کنم، خودش آیین دیگری باشد.

    فرانسیس در سکوت سر تکان می‌دهد.

    تحلیل‌گر: یک‌جورهایی آیین‌ها دلنشین‌اند، البته تا وقتی با حال و هوای آدم هماهنگ باشند. اگر من جلسه را آغاز نمی‌کردم، چه حسی داشتی؟

    فرانسیس: احتمالاً بالاخره چیزی می‌گفتم.

    تحلیل‌گر: فقط برای اینکه سکوت شکسته شود؟

     فرانسیس: بله. از جلسه قبلی تا حالا هیچ اتفاقی نیفتاده، و حس حرف‌زدن ندارم. خسته‌ام.

    تحلیل‌گر: از چه چیزی خسته‌ای؟

    فرانسیس: جمعه‌شب تا ساعت ۱۱:۳۰ بیدار بودم و صبح روز بعد ساعت ۹ بیدار شدم، و شنبه هم دوباره تا ۱۱:۳۰ بیدار ماندم؛ چون پدر و مادرم زودتر خوابیدند و خواهرم می‌خواست با هم مرد عنکبوتی تماشا کنیم. او گفت اگر با او تماشا کنم کارهای من را انجام می‌دهد.

    تحلیل‌گر: این خیلی بامزه است، چون او می‌خواست تو همراهش باشی؟

    فرانسیس: آره، و بعضی قسمت‌ها نامناسب و برایش ترسناک بودند. بعد مادرم ساعت ۸ صبح من را بیدار کرد چون قرار بود جایی برویم و دیشب ساعت ۹:۳۰ خوابیدم که زمان نسبتاً عادی است، اما اینکه مجبور شدم ساعت 8 صبح در مدرسه باشم، باعث شد حس کنم از آخر هفته کمبود خواب دارم.

    تحلیل‌گر: پس در واقع یک عالمه کارها را طبق زمان‌بندی دیگران انجام دادی. می‌دانم برایت چقدر خوشایند است وقتی تعطیلات است و می‌توانی تا هر وقت دلت می‌خواهد در رختخواب بمانی.

    تحلیل‌گر: اینکه توجه کنی چه وقت حس و حال حرف‌زدن داری یا نداری، موضوع مهمی است. مسلماً نمی‌خواهی فقط به این دلیل صحبت کنی که فکر می‌کنی باید حرف بزنی.

    فرانسیس سر تکان می‌دهد.

    تحلیل‌گر: اما در عین حال، فکر می‌کنم تابستان گذشته متوجه شدیم که احساسات بدی را تجربه کردی چون برایت سخت بود درباره‌ی همه چیزهایی که آزارت می‌داد صحبت کنی.

    فرانسیس: فکر می‌کنم این فرق دارد، چون این بار مثل قبل نیست که واقعاً حالم خیلی بد باشد.

    تحلیل‌گر: بله، این فرق دارد.

    تحلیل‌گر: فکر می‌کنم می‌توانم اجازه بدهم ساکت بمانی تا وقتی که دلت خواست حرف بزنی، اما مطمئن نیستم این کار چندان مفید باشد. یکی از چیزهایی که بیش از همه تو را ترسانده بود این بود که حتی نتوانی بخواهی با مادرت صحبت کنی. پس ما داریم سعی می‌کنیم مسیرمان را پیدا کنیم… ازیک‌طرف این حق را داری که حس نکنی باید حرف بزنی، اما از طرف دیگر فکر می‌کنم تو هم نمی‌خواهی من فقط تو را با سکوت رها کنم، بی‌آنکه بفهمیم این سکوت به جایی می‌رود یا نه.

    فرانسیس: بله، مادرم یکشنبه صبح من را بیدار می‌کرد که برویم خرید. من مایوی مناسبی برای سفر به باربادوس نداشتم.

    تحلیل‌گر: می‌خواستی بروی؟

    فرانسیس: بله، فقط نمی‌خواستم بلند شوم، اما در نهایت هم دیرتر رفتیم. هیچ‌وقت نمی‌روی خرید که فقط یک چیز بخری. در اتاق پرو با مادرم بودم و او مدام بیرون می‌آمد و می‌پرسید: این کلاه را دوست داری؟ این شلوارک‌ها چطور؟ این عینک‌آفتابی‌ها چطور؟ او برای انتخاب لباس‌ها مدام از من نظر می‌خواست. من جلویش را گرفتم که طرح چهارخانه و راه‌راه یا دو نوع راه‌راه مختلف را با هم نپوشد.

    تحلیل‌گر: این جالب است، انگار تو نقش مادر را داری. یا تو هم از او نظر می‌خواهی؟

    فرانسیس: نه، چطور می‌تواند به من نظر بدهد وقتی خودش از من نظر می‌خواهد؟ تنها چیزی که برایش در لباس‌های من مهم است شلوارک‌های کوتاه است. می‌گوید: «بلندتر». شلوارک‌های کوتاه به من نمی‌آیند.

    تحلیل‌گر: بعضی‌ها از خرید مایو خوششان می‌آید و بعضی‌ها از آن متنفرند.

    فرانسیس: من فقط از پرو کردن لباس خوشم نمی‌آید. سه دست لباس بیشتر ندارم؛ همین یکی ــ یونیفرم ــ ی شلوار جین و یک لگ، و گاهی هم یک لباس مجلسی. واقعاً برایم مد مهم نیست، فقط چیزی را می‌پوشم که به نظرم قشنگ باشد. اما مادرم هزار جور چیز می‌خرد. می‌گوید: «تو به این نیاز داری، خواهرت به این نیاز دارد، پدرت به این نیاز دارد» و بعد هم می‌گوید: «باید شیرینی درست کنیم» و بنابراین پودر شیرینی خریدیم. او شبیه خاله‌ام شده. خاله‌ام همیشه برای همه چیز می‌خرد. مادرم قبلاً این‌طور نبود، اما حالا شده. دیشب یک فیلم دیدم. کتابش بهتر از فیلم بود، اما فیلمش هم خیلی خوب بود. قبلاً هم دیده بودمش، ولی این بار چیزی را متوجه شدم که دفعه اول ندیده بودم.

    تحلیل‌گر: چه چیزی که متوجه شدی؟

    فرانسیس: روایت‌کننده این کتاب، مرگ است. مرگ می‌داند چه زمانی هر کسی خواهد مرد، پس جملاتی مثل این می‌گوید: هنوز وقتش نرسیده. این شهر دارد بمباران می‌شود و همه به پناهگاه زیرزمینی می‌روند و یک خانواده یک یهودی را در زیرزمینشان پنهان کرده‌اند.

    تحلیل‌گر: ماجرا کجا اتفاق می‌افتد؟

    فرانسیس: در آلمان، بیرون برلین؛ بنابراین، وقتی همه مردم شهر به پناهگاه می‌روند، آن یهودی می‌تواند بیرون بیاید و برای اولین بار بعد از مدت‌ها آسمان را ببیند. به نظر می‌رسد این حتی بدتر از مرگ باشد. راوی البته واقعاً مرگ نیست، بلکه ایده نویسنده از مرگ است. در جایی از داستان، خیابانی که شخصیت اصلی در آن زندگی می‌کند بمباران می‌شود و نام خیابان به آلمانی به معنای بهشت است؛ بنابراین آن‌ها در واقع بهشت را بمباران می‌کنند.

    تحلیل‌گر: و می‌شود گفت این ما بودیم که بهشت را بمباران کردیم.

    فرانسیس: بله، یا بریتانیایی‌ها. برایم جالب است که نویسنده خیابان را بهشت نامیده و بعد ایده بمبارانش را آورده، یا برعکس.

    جالب است، خیلی وقت‌ها وقتی می‌خوانیم، در خودِ داستان غرق می‌شویم، نه این‌که به نویسنده فکر کنیم. اما تو داری به این فکر می‌کنی که نویسنده داستان را چطور در ذهنش تصور کرده. باید جلسه را تمام کنیم.

    فرانسیس نقاشی‌اش را در پوشه گذاشت و با لبخندی شاد از اتاق خارج شد.

    بحث مورد ابژه بی‌اعتناء

    در بیشترِ زمان جلسه، به نظر نمی‌رسید که فرانسیس احساس کند صحبت‌کردن با من فایده‌ای داشته باشد. فکر می‌کنم او در این مرحله از درمان احساس امنیت بیشتری در دیدار با من دارد، چون تا حدی دریافته که من می‌توانم او را از آب‌های عمیق بیرون بکشم. اما به گمانم برایش دشوار است واقعاً باور کند می‌توانم به او کمکی کنم. باوجود این‌که او ارزش اندکی در صحبت‌کردن با من می‌دید، ممکن است اظهار من ــ که گفته بودم او بیش از حد با زندگی هیجانی‌اش تنها رها شده است ــ بر او اثر گذاشته باشد و به همین دلیل شروعی به برقراری ارتباط کرده باشد.

    ما از تجربه‌های خانوادگی او می‌فهمیم که او نسبت به تقاضاهای خواهرش و مادرش بی‌تفاوتی نسبی نشان می‌دهد و به نظر می‌رسد احساس نوعی برتری نسبت به مادرش دارد. سپس موضوع افکارش درباره‌ی فیلم عمق بیشتری پیدا می‌کند. گرچه شنیدن این‌که او به یکی از شخصیت‌ها با عنوان «یهودی» اشاره می‌کند ناخوشایند است، اما به نظر می‌رسد با این تجربه همانندسازی می‌کند که در جایی محبوس باشی و نتوانی آسمان را ببینی. این موضوع مرا به یاد ترس فرانسیس از گرفتار شدن در «گودال»، با بیل به جای طناب انداخت.

    اشتغال ذهنی فرانسیس با مرگ مرا به یاد مشکلات پزشکی مادرش پیش از تولد خواهر فرانسیس انداخت. در یک سطح، فرانسیس با مسائل عمیق مرگ، خشونت، بهشت و جهنم درگیر است. در سطحی دیگر، او بیشتر حالتی تهی دارد و احساس می‌کند هیچ‌کس توانایی همراهی با او را ندارد. والدین او و من به‌عنوان ابژه بی‌اعتناء و بی‌فایده دیده می‌شویم. یک ابژه نفرت‌انگیز شاید می‌توانست زنده تر باشد، درحالی‌که فرانسیس ابژه‌هایش را بی‌خطر و خوب می‌بیند، اما به‌سادگی نسبت به آن‌ها احساس برتری می‌کند. وقتی ابژه‌هایش بی‌فایده‌اند، او تنها رها می‌شود.

    نتیجه‌گیری

    من بحث آلوارز درباره‌ی «ابژه احمق» را در فهم کودکانی که امید اندکی به داشتن والد یا بزرگسالی با ذهنی جالب دارند، مفید می‌دانم و تلاش کردم مفهومی مرتبط یعنی کودکان با ابژه بی‌اعتناء را توصیف کنم. برای درمانگران شاید دشوار باشد درک کنند که برخی کودکان تا چه اندازه ممکن است بزرگسالان را بی‌اعتنا بدانند، به‌ویژه وقتی کودک در سطح آگاهانه نگرشی تحسین‌آمیز یا حتی ایده‌آلی نسبت به والدینش دارد.

    هنگامی‌که کودکان درگیر انبوهی از فعالیت‌ها هستند و والدینشان از نظر مادی حمایتگرند، ممکن است دیدن اینکه آنان با مشکلات هیجانی‌شان تا چه اندازه تنها مانده‌اند، سخت باشد. والدین فرانسیس به دلیل شدت پریشانی او ناچار شدند برایش به دنبال کمک هیجانی باشند، هرچند هنوز هم آن را کوچک می‌شمردند. فرانسیس یک سال ونیم بعد، زمانی که درمانش پایان یافت، بر زمینی بسیار محکم‌تر پا گذاشته بود.

     من کوشیدم برای او حسی از اهمیت زندگی درونی‌اش بر جای بگذارم. بااین‌حال، احساس می‌کردم در خانواده‌اش یک دفاع نیرومند در جهت فعالیت و موفقیت وجود دارد اما با دسترسی اندک و ناپایدار والدین به فرایندهای درونی خودشان. فرانسیس پیشرفتی واقعی کرده بود، اما از برخی جهات حس من این بود که وضعیت پیشین دوباره برقرار می‌شود.

    پایان درمان، به فرانسیس گفتم که کار دشواری انجام داده تا دوباره حس اهمیت فردی خودش و درکی عمیق‌تر از افکار و احساساتش را به دست بیاورد. بااین‌حال، نگرانی من باقی ماند که درس‌های این دوره از زندگی فرانسیس ممکن است که فراموش شوند. نیاز والدین به بی‌اعتنایی نسبت به دردهای هیجانی فرزندانشان می‌تواند کودکانی بسازد که خودشان نیز نسبت به دنیای درونی‌شان بی‌اعتنا شوند.

    این بی‌اعتناییِ کودکان، هم نوعی همانندسازی با والدین است و هم پرهیز از رنجی که برای دیدن بی‌اعتنایی والدین لازم خواهد بود. چنین کودکانی ممکن است «خوب» دیده شوند… تا زمانی که دیگر توان آن را نداشته باشند.

    سخن سردبیر

    این متن در قالب ترجمه‌ای دقیق و تخصصی، محتوای مقاله‌ای را بازتاب می‌دهد که به بررسی تجربه ناهشیار کودک در مواجهه با ابژه‌ بی‌اعتناء می‌پردازد. نویسندگان با اتکا به مفاهیم آلوارز، کلاین و بیون، فرآیندهای درونی‌ای را شرح می‌دهند که در آن والد یا مراقب، با وجود حضور بیرونی، در سطح عاطفی و ذهنی برای کودک ناکارا تجربه می‌شود. نمونه‌های بالینی مطرح‌شده نشان می‌دهند چگونه این الگو در رابطه‌ی درمانی بازآفرینی می‌شود و چه پیامدهایی در سازمان‌دهی جهان روانی کودک دارد. ترجمه حاضر تلاش دارد ظرافت‌های نظری و تکنیکی متن اصلی را بدون دخل‌وتصرف منتقل کند.

    منابع

    Alvarez, A. 2012. Issues of narcissism, self-worth and the relation to the stupid object: devalued or unvalued? In: The Thinking Heart: Three Levels of Psycho­ analytic Therapy with Disturbed Children. Hove and New York: Routledge.
    Bion, W.R. 1962. Learning from Experience. London: Karnac.
    Brady, M.T. 2015. High up on bar stools: manic defences and an oblivious object in a late adolescent. Journal of Child Psychotherapy, 41(1): 52–72.
    Brady, M.T. 2016. Substance abuse in an adolescent boy: waking the object. Con­ temporary Psychoanalysis, 52(2): 201–223.
    Green, A. 1983. The dead mother. In: A. Green. On Private Madness. Madison, CT: International Universities Press.
    Klein, M. 1946/1975. Notes on some schizoid mechanisms. In: Envy and Gratitude. London: The Hogarth Press.
    Mondzrak, V. 2012. Reflections on psychoanalytic technique with adolescents today: pseudo-pseudomaturity. International Journal of Psycho-Analysis, 93(3): 649–666.
    Rosenfeld, H. 1960. On drug addiction. In: Psychotic States: A Psycho-Analytical Approach. New York: International Universities Press, pp. 128–143.
    Winnicott, D.W. 1958. The Capacity to be Alone, The Maturational Processes and the Facilitating Environment. New York: International Universities Press, pp. 29–36.