مرکز تجربه زندگی

نویسنده: admin

  • معرفی کتاب صورت‌بندی روانپویشی کابانیس

    معرفی کتاب صورت‌بندی روانپویشی کابانیس

    صورت‌بندی روانپویشی در روان‌درمانی تحلیلی، به رغم پیچیدگی‌های بنیادینش، جزء ارکان اصلی فرآیند درمان محسوب می‌شود. اگرچه این کار برای درمانگران تازه‌کار چالشی دشوار به نظر می‌رسد، اما باید تاکید کرد که روان‌درمانی تحلیلی، از همان مواجهه نخست، بر بستری از یک صورت‌بندی پویا و اولیه آغاز می‌گردد. این صورت‌بندی، فرضیه‌ای زنده و سیال است که در کوره رابطه تحلیلی و از طریق دادوستد پیوسته با مراجع، دائما بازبینی، تصحیح و غنی می‌شود.

    کارکرد اصلی این صورت‌بندی، ارائه فرضیه‌ای درمانی است که نه تنها به درک ژرف‌تر تراپیست از پویایی‌ ناخودآگاه مراجع یاری می‌رساند، بلکه از همان ابتدا، مسیر و اهداف تراپی را روشن می‌سازد. به بیان دیگر، صورت‌بندی روانپویشی، روایتی فرضی و تبیینی از مسیر رشدی–روانی فرد ارائه می‌دهد.

    اهمیت این روایت در آن است که سنگ بنای مداخله تحلیلی محسوب می‌شود: کمک به فرد برای آگاهی یافتن بر افکار و عواطف ناخودآگاه، کشف پیوند این مکنونات با مشکلات کنونی‌اش، و در نهایت، صورتبندی فرضیه‌هایی درباره‌ی خاستگاه و چگونگی شکل‌گیری این مسائل. این فرآیند، در واقع، جوهره تکنیک صورت‌بندی روانپویشی است.

    مرحله اول: توصیف مکنونات و الگوهای بنیادین

    در این مرحله، کوشش تراپیست معطوف به صورت بندی پنج عرصه‌ی کلیدی از عملکرد روانی فرد است که شالوده‌ی روش‌های مسلط فکری، عاطفی و کنشی او را تشکیل می‌دهند. این عرصه‌ها عبارتند از:

    • خود (Self)
    • روابط ابژه‌ای (Object Relations)
    • سازگاری و دفاع‌ها (Adaptation & Defenses)
    • سازوکارهای شناختی (Cognitive Functioning)
    • کارکرد و ایفای نقش (Work & Role Performance)

    هدف در این گام، فراتر از گردآوری داده‌های پراکنده است؛ بلکه دستیابی به درک همدلانه‌ای است که در آن، فهم تراپیست از گفته‌های صریح بیمار، با استنباط بالینی او از نمایش ناخودآگاهانه‌ای که بیمار در رابطه انتقالی به اجرا درمی‌آورد، همخوانی و تناسب داشته باشد.

    برای نیل به این مقصود، می‌بایست به توصیف دو رکن اساسی پرداخت: «مشکل» و «شخص».

    مشکل، به آن نشانه یا وضعیت روانی—گاه آشکار و گاه نهان—اشاره دارد که در لحظه اکنون، بیشترین دشواری را برای سوژه ایجاد کرده و به طور معمول، محرک اصلی مراجعه او به فضای تحلیل محسوب می‌شود.

    اما فهم ژرف مسیر کنش‌وری سوژه، مستلزم توصیف الگوهای ثابت و تکراری او در اندیشیدن، احساس کردن و رفتار است. این کلیت پیچیده و بافت‌یافته که زیربنای پدیدار بیرونی مشکل است، در چارچوب مفهومی روان‌کاوی، «شخص» یا “ساختار شخصیت” فرد نامیده می‌شود.

    نمایشی از صورت‌بندی روان پویشی

    مفهوم «خود» در صورت‌بندی روانپویشی

    در صورت‌بندی روانپویشی، «خود» (The Self) به عنوان سازه‌ای پیچیده، پویا و چندبعدی فهمیده می‌شود که در مرکز صورت‌بندی بالینی قرار دارد. از منظر تحلیلی، خود را می‌توان به عنوان تجربه ذهنی و زیست فرد از هویت، کالبد روانی و عاملیت خویشتن تعریف کرد. این ساختار در بستری از تقابل پویای سائق‌های غریزی، روابط ابژه‌ای اولیه (به‌ویژه با مراقبان اصلی)، و توانمندی‌های ذهنی فرد، در طول زمان صورت‌می‌بندد. خود، مسئول حفظ حس تداوم و یکپارچگی در گذر زمان است و کیفیت عملکرد آن، بنیاد سلامت روان یا شکل‌گیری آسیب‌شناسی روانی تلقی می‌گردد.

    برای صورتبندی پویشی و بالینی و قابل ارزیابی این مفهوم انتزاعی، در کتاب کابانیس از دو متغیر عملیاتی کلیدی بهره گرفته می‌شود:

    ۱. خودپنداره (Self-Concept)

    این متغیر به بازنمایی آگاهانه و ناخودآگاه فرد از خویش اشاره دارد که خود از دو مؤلفه بنیادین تشکیل می‌شود:

    • هویت (Identity): حس پایا و پیوسته‌ای در پاسخ به پرسش «من کیستم؟». این حس، دربرگیرنده نقش‌های اجتماعی، ارزش‌های اخلاقی، باورهای هستی‌شناختی و تعلقات فرد است.
    • فانتزی‌های self: این بخش، شامل روایت‌ها و تخیلات ناخودآگاه فرد درباره‌ی خود آرمانی، خود واقعی، آرزوها، هراس‌ها و سرنوشت anticipated است.

    ۲. اعتماد به نفس (Self-Esteem)

    این متغیر به ارزیابی عاطفی و هیجانی فرد از ارزشمندی خویش و نیز ظرفیت او برای مدیریت این ارزیابی اطلاق می‌شود.آسیب‌پذیری self در این حوزه، به میزان شکنندگی self در مواجهه با رویدادهای عینی زندگی (مانند انتقاد، شکست یا فقدان) اشاره دارد. پاسخ self به این تهدیدها، در دو عرصه مشاهده می‌شود:

    واکنش‌های درونی: در مواجهه با تهدیدات، مکانیسم‌های دفاعی self فعال می‌شوند. برای مثال، اگر یک بازخورد انتقادی جزئی، موجی از احساس بی‌کفایتی و پوچی را برانگیزد، self ممکن است به دفاع‌هایی ابتدایی مانند واپس‌زنی (انکار هیجان)، برون‌افکنی (ارجاع منشامشکل به بیرون) یا فرافکنی (اسکان دادن سائق‌های ناپذیرفته خویش در دیگری) متوسل شود. کیفیت، انعطاف‌پذیری و سطح بلوغ این دفاع‌ها (از دفاع‌های رشدنیافته مانند انکار تا دفاع‌های رشدیافته‌ای مانند شوخ طبعی یا والایش)، گواهی روشن بر استحکام یا ضعف self است.

    ۳.نظیم بین‌فردی اعتماد به نفس

    این مهم‌ترین وجه رابطۀ ابژه‌ای self است. self برای ایجاد ثبات و تنظیم ارزشمندی خویش، به بازخورد عاطفی و پاسخ آینه‌واری از سوی ابژه‌ها (دیگران) وابسته است. برای نمونه، فردی با self آسیب‌پذیر ممکن است برای زنده نگاه داشتن حس خود، به تاییدطلبی افراطی روی آورد، یا در مقابل، برای تجربه موقتی برتری، به تحقیر دیگران بپردازد. این الگوها نشان می‌دهند که self فاقد ظرفیت درونی برای تنظیم self-esteem است و برای بقا به منبعی بیرونی متکی است.

    در جمع‌بندی نهایی، در صورت‌بندی روانپویشی، self نه به عنوان یک هویت مجرد، بلکه از طریق کارکردهای عملیاتی مذکور توصیف می‌شود. یک self «سالم» واجد هویتی یکپارچه، فانتزی‌هایی واقع‌بینانه و نه آرمانی، آسیب‌پذیری پایین در برابر تهدیدات، دسترسی به سپر دفاعی بالغ و انعطاف‌پذیر، و توانایی تنظیم self-esteem به شیوه‌ای خودمختار و در عین حال مرتبط با دیگران است.

    تمرین برای درک بهتر صورت‌بندی روان پویشی

    مفهوم روابط در صورت‌بندی روانپویشی

    در صورت‌بندی روانپویشی، روابط بین‌فردی صرفا به تعاملات موقعیتی اکنون تقلیل نمی‌یابند، بلکه به مثابه بازنمایی فعال و ناخودآگاه الگوهای رابطه‌ای درونی‌شده (Internalized Object Relations) فهمیده می‌شوند. این الگوها که از تجربیات نخستین با ابژه‌های اولیه (مراقبان اصلی) شکل می‌گیرند، به یک فیلمنامه روانی بدل می‌شوند که فرد به شکلی اجباری و تکرارشونده، آن را در عرصه روابط کنونی—به‌ویژه در رابطه انتقالی (Transference) با تراپیست—بازتولید می‌کند. منطق ناخودآگاه این بازتولید، تلاشی است برای تسلط یافتن فعال (Mastery) بر تعارضات حل‌نشده گذشته، یا تایید و تثبیت باورهای آشنا و پیش‌بینی‌پذیر درباره خود و دیگری، حتی اگر این باورها ماهیتی رنج‌آور داشته باشند.

    قطب‌نمای تحلیل الگوهای رابطه ای

    برای تحلیل ساختاریافته و بالینی این الگوها، ارزیابی بر اساس متغیرهای کلیدی زیر صورت می‌پذیرد. این متغیرها که در عمل درهم‌تنیده و تقویت‌کننده یکدیگرند، نقش یک نقشه راهنما را ایفا می‌کنند:

    ۱.  اعتماد (Trust):

    این متغیر، سنگ بنای روابط است و میزان باور پایه‌ای فرد به قابلیت اتکا، اصالت و نیت خیر ابژه‌ها (دیگران) را می‌سنجد. پایه‌های این ظرفیت، هم در سرشت ذاتی فرد و هم در کیفیت اعتماد بنیادین (Basic Trust) در پیوند اولیه با مراقب نهفته است.

    ۲.  درک خود و دیگری (Understanding of Self and Others):

    این متغیر به ظرفیت ذهنی‌سازی (Mentalization) یا «عملکرد بازتابی» فرد اشاره دارد؛ یعنی توانایی شناسایی و تفسیر دقیق حالت‌های ذهنی، عواطف، نیات و انگیزه‌های خود و دیگران به عنوان پدیده‌هایی جداگانه و روان‌شناختی. ضعف در این حوزه، جهان رابطه ای را به مکانی غیرقابل پیش‌بینی و آکنده از تصورات تحریف‌شده تبدیل می‌کند.

    ۳.  امنیت (Security):

    این متغیر به حس بنیادین ایمنی هیجانی و وجودی فرد در حضور دیگری مربوط می‌شود. آیا فرد در رابطه نزدیک، خود را در معرض آسیب و تهدید می‌بیند، یا می‌تواند در سایه حمایت عاطفی ابژه، احساس آرامش و حفاظت کند؟

    ۴.  صمیمیت (Intimacy):

    این متغیر، فراتر از نزدیکی فیزیکی، به توانایی فرد برای اشتراک‌گذاری جنبه‌های اصیل، آسیب‌پذیر و پنهان self در بافتی اطمینان‌بخش اشاره دارد. این ظرفیت مستلزم آن است که فرد خطر هیجانی آشکارسازی خویشتن را بدون ترس از طرد، تحقیر یا نابودی بپذیرد.

    ۵.  دوسویی (Mutuality):

    این متغیر، عالی‌ترین سطح بلوغ رابطه ای را نشان می‌دهد: توانایی شکل‌دهی به رابطه‌ای مبتنی بر دادوستد عاطفی و شناسایی متقابل. در چنین رابطه‌ای، فردیت، نیازها و احساسات هر دو طرف به رسمیت شناخته می‌شود و رابطه به فضایی برای اغنای مشترک بدل می‌گردد، نه عرصه‌ای برای بهره‌کشی یا ایثار یک‌سویه.

    یک صورت‌بندی روانپویشی قوی، با کنار هم چیدن این متغیرها مانند تکه‌های یک پازل مفهومی، روایت منسجم و پویایی از جهان رابطه‌ای فرد ارائه می‌دهد. این روایت نه تنها تبیین‌گر الگوهای تکرار شونده فعلی است، بلکه نقطه ورود بالینی مؤثری را برای مداخله در رابطه انتقالی فراهم می‌سازد، جایی که این الگوها زنده و قابل تجربه می‌شوند تا در نهایت، امکان بازنگری و بازسازی آنها پدید آید.

    خلق ذهن چند وجهی باصورت‌بندی روان پویشی

    مفهوم سازگاری در صورت‌بندی روانپویشی

    سازگاری، به منزله کارکردی ضروری از دستگاه روان، اشاره به ظرفیت فرد برای مدیریت و انطباق پیوسته با تحریکات درونی (افکار، هیجانات، اضطراب و سائق‌ها) و محرکات بیرونی (فشارهای رابطه ای، محیطی و ضربات روانی) دارد. کیفیت این فرآیند، که مبتنی بر آستانه تحمل فرد است، از طریق چهار مولفه کلیدی زیر قابل صورت‌بندی است:

    سازوکارهای دفاعی(Defense Mechanisms):

     این سازوکارهای ناخودآگاه، سپر روان فرد در برابر اضطراب و استرس هستند. دفاع‌های هر فرد را می‌توان بر اساس سه محور ارزیابی کرد: )میزان سازگارانه بودن، انعطاف‌پذیری، و میزان تعلق‌گیری آنها به عواطف و افکار (در مقابل قطع کامل از آنها.

    کنترل تکانه (Impulse Control):

     این متغیر به ظرفیت به تاخیر انداختن یا تعدیل سائق‌های غریزی (نظیر پرخاشگری، سکس و مصرف) بدون واپس‌زنی کامل یا تکانش‌وری تخریب‌گر می‌پردازد. اختلال در این حوزه می‌تواند به صورت دشواری در مدیریت خشم، قمار یا اعتیاد ظاهر شود. نکته کلیدی، یافتن تعادلی پویا بین ابراز و مهار است، چرا که کنترل بیش از حد نیز خود مشکل سازاست.

    مدیریت عواطف (managing emotions ):

      این ظرفیت، امکان تجربه کامل طیف هیجانات—از لذت و غرور تا ناراحتی و خشم—را بدون فروپاشی فراهم می‌آورد. هیجانات، حتی انواع دشوارشان، سنگ بنای همدلی، معنا و ارتباط هستند. اختلال در تنظیم هیجانات، فرد را از درک عمیق خود و روابطش محروم می‌کند.

    تنظیم حسی (Sensory Regulation):

    این مؤلفه به توانایی یکپارچه‌سازی و تعدیل محرک‌های حسی محیط (صدا، نور، بو) اشاره دارد. حساسیت بیش از حد یا کم‌بود توجه به این محرک‌ها می‌تواند نشان‌دهنده ضعف در این ظرفیت و عاملی مختل‌کننده در عملکرد روزمره باشد.

    در مجموع، این چهار حوزه، چارچوبی منسجم برای تبیین «سبک سازگاری» منحصربه‌فرد هر فرد در مواجهه با زندگی ارائه می‌دهند.

    تنظیم حسی و هیحانی با صورت‌بندی روان پویشی

    مفهوم روان‌پویشی شناخت

    جمله نمادین دکارت—«می‌اندیشم، پس هستم»—بر این واقعیت دلالت دارد که فرآیند تفکر، شاهد و بنیاد هستی ماست. در صورت‌بندی روانپویشی، شیوه‌های تفکر هر فرد، زیربنای الگوهای مسلط عملکرد روانی او را تشکیل می‌دهد. ارزیابی این عملکرد شناختی را می‌توان بر اساس پنج مولفه کلیدی زیر صورت‌بندی نمود:

    ۱. کارکردهای شناختی کلی (General Cognitive Abilities)

    این مولفه به ارزیابی غیررسمی از سطح پایه‌ای هوش،توجه، حافظه و سازمان‌دهی فکری فرد می‌پردازد. اطلاعات مربوط به آن را می‌توان از طریق مشاهده چگونگی روایت‌گری فرد (آیا داستان زندگی‌اش منسجم و پیوسته است؟)، مدیریت زمان (آیا به موقع در جلسات حاضر می‌شود؟) و انجام مسئولیت‌های ساده (مانند پرداخت هزینه‌ها) استنباط کرد.

    ۲. تصمیم‌گیری و حل مسأله (Decision Making & Problem Solving)

    کارآمدی فرد در این حوزه اغلب از طریق بررسی چگونگی مواجهه با چالش‌های زندگی(مانند شکایت اصلی یا فرآیند تصمیم‌گیری برای آغاز درمان) آشکار می‌شود. پرسش‌هایی مستقیم مانند «آخرین تصمیم مهم خود را چگونه اتخاذ کردید؟» یا «برای مدیریت کارهای متعدد معمولا چه می‌کنید؟» می‌توانند بینش بالینی ارزشمندی ارائه دهند.

    ۳. خودآزمایی و سنجش واقعیت (Self-Reflection & Reality Testing)

    خودآزمایی (Self-Reflection)یا ظرفیت فراشناخت، به توانایی فرد برای فاصله‌گیری از تجربیات شخصی به منظور تامل در انگیزه‌ها، افکار و الگوهای رفتاری خود اشاره دارد (پرسش‌هایی مانند «چرا چنین گفتم؟» یا «چرا این الگو تکرار می‌شود؟»). افرادی که فاقد این ظرفیت هستند در گردابی از تجربه محض غرق می‌شوند.

    این ظرفیت،پیوندی ناگسستنی با سنجش واقعیت (Reality Testing) دارد؛ یعنی توانایی متمایز کردن ادراکات مبتنی بر واقعیت از فانتزی‌ها، هذیان‌ها و تحریف‌های درونی. این توانایی برای عملکرد به‌هنجار در تمامی عرصه‌های زندگی ضروری است.

    ۴. ذهن‌انگاری (Mentalization)

    این ظرفیت،سنگ بنای همدلی است. ذهن‌انگاری، توانایی شناسایی و بازنمایی حالت‌های ذهنی خود و دیگران (مانند باورها، نیات، احساسات و تمایلات) به عنوان پدیده‌هایی تاثیرگذار ولی مجزا از یکدیگر است. ضعف در این حوزه، روابط را به عرصه‌ی سوءتفاهم‌ها و برخوردهای ناشی از خوانش ذهن تقلیل می‌دهد.

    ۵. قضاوت (Judgment)

    قضاوت،به ظرفیت پیش‌بینی پیامدهای عمل و تعدیل رفتار بر اساس این پیش‌بینی اطلاق می‌شود. این کنش شناختی مستلزم آگاهی از تناسب اجتماعی یک رفتار و ظرفیت عمل کردن مطابق با این آگاهی است. در چارچوب صورت‌بندی روانپویشی، بخش عمده‌ای از این عملکرد، ذیل کارکرد فراخود (Superego) قرار می‌گیرد که مسئول درونی‌سازی مفاهیم «درست» و «نادرست» و نظارت بر رفتار مطابق با آنهاست.

    این پنج مؤلفه در کنار یکدیگر، نقشه‌ای جامع از جهان شناختی فرد ترسیم می‌کنند و دریچه‌ای حیاتی برای درک الگوهای آسیب‌زا و طراحی مداخلات درمانی می‌گشایند.

    مفهوم کار و تفریح در صورت‌بندی روانپویشی

    کار و تفریح، به عنوان دو وجه اساسی زندگی، نه تنها فعالیت‌هایی کاربردی، بلکه بازنمایی‌های عینی جهان درونی و ظرفیت فرد برای سازش خلاقانه با الزامات زندگی هستند. این دو حوزه، امکان بروز و تحقق سائق‌ها، آرمان‌ها و ظرفیت‌های رشدیافته فرد را فراهم می‌سازند.

    ارزیابی روانپویشی از این حوزه، بر اساس معیارهای کلیدی زیر صورت می‌پذیرد:

    ۱. انطباق رشدی و سازگاری

    آیا انتخاب‌های فرد در حیطه کار و اوقات فراغت، با سطح بلوغ روانی-عاطفی، استعدادهای ذاتی و محدودیت‌های واقعی او همخوانی دارد؟ این انطباق، نشان‌دهنده توانایی «خود» در آشتی دادن تمایلات درونی با واقعیت‌های بیرونی است.

    ۲. کیفیت لذت‌جویانه

    آیا فرد قادر به تجربه لذت اصیل و معنادار در حین کار و تفریح است؟ این ظرفیت، منعکس‌کننده سلامت «من» در یکپارچه‌سازی اصل لذت و اصل واقعیت، بدون سرکوب کامل یا تبعیت کامل از هریک است.

    ۳. کارکرد مراقبتی و مسئولیت‌پذیری

    آیا الگوهای کاری و تفریحی فرد،تامین‌کننده نیازهای مادی و عاطفی خود و وابستگانش است؟ این معیار، ظرفیت فرد برای پذیرش نقش‌های بزرگسالی و مسئولیت‌پذیری اجتماعی را می‌سنجد.

    ۴. هماهنگی فرهنگی و هویتی

    آیا فعالیت‌های فرد در این دو عرصه،با بافت فرهنگی و ارزشی جامعه هماهنگ است و در عین حال، امکان بیان هویت منحصربه‌فرد او را فراهم می‌کند؟ این هماهنگی، نشان‌دهنده توانایی فرد در ایفای نقش اجتماعی بدون از دست دادن تمایز فردی است.

    در تحلیل نهایی، کار و تفریح، عرصه‌های بروز تعارضات و سرمایه‌های ناخودآگاه فرد محسوب می‌شوند. یک الگوی سالم، بیانگر توانایی «خود» در برقراری تعادلی پویا بین وظیفه و لذت، فرد و جامعه، و درون‌سازی ارزش‌ها بدون از دست دادن اصالت خویشتن است.

    باز تعریف فرهنگی صورت‌بندی روان پویشی

    بازخوانی تاریخچه رشدی

    پس از احراز درکی جامع از مشکلات و الگوهای کنونی، گام بعدی در صورت‌بندی روانپویشی، بازخوانی تحلیلی تاریخچه رشدی فرد است. این تاریخچه، دربرگیرنده کلیه رویدادها و تجاربی است که در مسیر زندگی رخ داده و در قالب‌بندی الگوهای مسلط کنونی عملکرد روانی—از شیوه تفکر و رابطه‌گیری تا سازگاری، کار و تفریح—سهمی بنیادین داشته‌اند.

    اگرچه تدوین اولیه این روایت از همان آغاز درمان ضروری است، اما می‌بایست تاکید کرد که این فرآیند، امری تدریجی و فزاینده است و تکمیل آن در گستره‌ای از جلسات درمانی صورت می‌پذیرد. گردآوری این تاریخچه توسط پنج اصل راهبردی زیر هدایت می‌شود:

    ۱. هم‌کنشی سرشت و پرورش

    درک این همکنشی پویا بین آمایش ذاتی و تجربیات اکتسابی، کلید شناسایی ظرفیت‌ها و آسیب‌پذیری‌های بنیادین دستگاه روانی فرد است.

    ۲. محوریت روابط ابژه‌ی آغازین

    روابط اولیه،به‌ویژه با چهره‌های دلبستگی اصلی، به عنوان الگوهای درون‌فکنی‌شده، سنگ‌بنای بازنمایی خود و دیگری و پیش‌نگاشت روابط آتی فرد را پی‌می‌ریزند.

    ۳. جایگاه تروما و تعارض

    تجارب آسیب‌زای حل‌نشده و تعارضات ناخودآگاه،به‌مثابه خاطرات جسمانی‌شده، تأثیری ژرف و ماندگار بر تحول عاطفی و ساختاریابی شخصیت بر جای می‌گذارند.

    ۴. توالی زمانی–رشدی

    بازگویی وقایع بر اساس توالی زمانی،درک تأثیر هر رویداد بر مراحل حساس تحول روانی–جنسی و سازمان‌یابی متعاقب روان را ممکن می‌سازد.

    ۵. تداوم تحول در گستره زندگی

    تحول روانی–اجتماعی فرآیندی پویا و مادام‌العمر است که در هر مرحله از چرخه زندگی،امکان بازنگری، جبران و بازسازی را فراهم می‌آورد.

    این اصول، چارچوبی استوار برای بافتن تار و پود زندگی فرد در قالب یک روایت تحلیلی منسجم فراهم می‌کند.

    اوج گیری با درک درست صورت‌بندی روان پویشی

     پیوند الگوهای کنونی با تاریخچه رشدی: بستری برای تحول

    در این مرحله نهایی از صورت‌بندی روان‌پویشی، با ایجاد پیوندی نظام‌مند میان مشکلات و الگوهای کنونی با تاریخچه رشدی فرد، فرضیه‌های بالینی درباره‌ی خاستگاه و تداوم شیوه‌های خاص فکری، عاطفی و رفتاری او ارائه می‌شود. ضروری است که زبان به کار رفته در این صورت‌بندی، همواره فرضی و اکتشافی بودن این پیوندها را بازتاب دهد، نه قطعی و حقیقی بودنشان.

    در این فرآیند، کانون‌های تحلیلی متعددی وجود دارند که هر یک مسیری برای تبیین این ارتباط ارائه می‌دهند. شش حوزه‌ی کلیدی زیر، چارچوبی برای این پیوندسازی فراهم می‌کنند:

    ۱. تروما

    تروما،تجربه‌ی مواجهه با رویدادی فراتر از آستانه‌ی تحمل روانی است که فرد در آن احساس بی‌پناهی مطلق دارد و ظرفیت‌های انطباقی او در هم می‌شکند. متغیرهایی چون تکرار، شدت، سن وقوع و آمایش زیستی-روانی فرد در چگونگی پردازش تروما تعیین‌کننده هستند.

    این چارچوب زمانی مفید است که مشکلات در حوزه‌های زیر کانون توجه باشند:

    • تجربه‌ی خود (Self)
    • تنظیم هیجانات و کنترل تکانه
    • سازگاری با استرس
    • شکل‌دهی دلبستگی‌های ایمن

    ۲. مشکلات اولیه شناختی-عاطفی

    این مشکلات که در دوران کودکی شایعند،می‌توانند تمامی عرصه‌های رشدی را تحت‌الشعاع قرار دهند. بااین‌حال، پاسخ مراقبان اولیه عاملی تعیین‌کننده در تشدید یا تعدیل این تأثیرات است.

    کاربرد این ارتباط زمانی مطرح می‌شود که:

    • ناهماهنگی آشکاری بین شرح حال فعلی و تاریخچه‌ی رشد وجود دارد (مثلا فردی با تخریب شدید عملکرد، از محیط اولیه‌ای کاملا حمایتگر گزارش می‌دهد).
    • سابقه‌ای از توقف یا پس‌رفت ناگهانی در روند رشد طبیعی دیده می‌شود.
    • تاریخچه‌ی فردی یا خانوادگی مثبت از مشکلات شناختی-عاطفی وجود دارد.

    ۳. تعارض و دفاع

    بسیاری از الگوهای بزرگسالی،تبلور تعارضات ناخودآگاه و سازوکارهای دفاعی هستند که برای مهار اضطراب این تعارضات به کار می‌روند.

    موارد کاربرد این چارچوب در فهم مشکلات زیر راهگشاست:

    • اضطراب رقابتی و بازداری: به عنوان مثال، تداوم تعارض ادیپی حل‌نشده می‌تواند در بزرگسالی به صورت اضطراب در موقعیت‌های رقابتی یا ابراز وجود ظاهر شود.
    • مشکلات در تعهد، صمیمیت و نزدیکی جنسی.
    • استفاده از دفاع‌های به‌ظاهر سازگارانه که در باطن بازدارندگی رشد هستند.

    ۴. روابط ابژه

    این چارچوب نظری بر این اصل استوار است که فرد به‌صورت ناخودآگاه،الگوهای رابطه‌ای اولیه با مراقبان اصلی را از طریق فرآیند درون‌فکنی، در خود نهادینه کرده و در روابط بعدی بازتولید می‌کند.

    • موارد کاربرد این پیوند با الگوهای ارتباطی ناخودآگاه برای فهم مشکلاتی مانند:
    • دشواری های بنیادین در اعتماد.
    • انتظارات غیرواقع‌بینانه و تکراری از دیگران.

    ۵. رشد خود

    کیفیت عملکرد مراقبان اولیه در شکل‌گیری خود نقشی محوری دارد. دو کارکرد حیاتی مراقب عبارتند از:

    • انعکاس‌دهی همدلانه:بازتاب دقیق حالات درونی کودک.
    • قابلیت آرمانی‌سازی شدن:فراهم آوردن امکان آرمانی‌سازی سالم برای کودک.
    • موارد کاربرد این چارچوب زمانی برجسته می‌شود که بیمار با مشکلاتی در تنظیم اعتمادبه‌نفس، همدلی و حسادت دست‌و‌پنجه نرم می‌کند.

    ۶. الگوهای دلبستگی اولیه

    سبک دلبستگی اولیه،که در پاسخ‌دهی مراقب شکل می‌گیرد، اساس خود-تنظیمی (کنترل تکانه و تنظیم هیجان)، ظرفیت همدلی و ذهنی‌سازی را پی‌می‌ریزد.

    موارد کاربرداین چارچوب برای صورت‌بندی بیمارانی مفید است که در حوزه‌های فوق چالش دارند. این چالش‌ها به‌ویژه در مواجهه با فقدان، جدایی و گذارهای رشدی آشکار می‌شوند.

    این شش عدسی تحلیلی، به تراپیست امکان می‌دهد تا داستان منسجمی از زندگی مراجع بسازد که تداوم گذشته در اکنون، و امکان تغییر در آینده را توضیح می‌دهد.

    تجسمی از صورت‌بندی روان پویشی در شکلی انسانی

    سخن پایانی

    یکی از ژرف‌ترین وجوه روان‌درمانی روان‌پویشی بلندمدت، امکان درک فزاینده و چندلایه از بیمار در گستره زمان است. صورت‌بندی اولیه که در مواجهه نخستین شکل می‌گیرد، به مثابه نقشه‌ای راهبردی، مسیر درمان و کیفیت مداخلات را روشن می‌سازد. با این حال، این صورت‌بندی یک فرضیه ایستا نیست، بلکه موجودیتی زنده و پویاست.

    آنچه بیمار در گفتار و کنش خود—به ویژه در رابطه انتقالی—بازمی‌نمایاند، به طور مداوم بینش‌هایی نو در اختیار ما می‌نهد. با هر پرده‌گشایی از عواطف و افکار ناخودآگاه، صورت‌بندی نخستین نیز همگام با این کشف‌ها تصحیح، تعمیق و غنی می‌شود. بنابراین، فرآیند درمان، خود سفری است دیالکتیکی. صورتبندی، درک ما را هدایت می‌کند و درک ژرف‌ترمان، صورت‌بندی را بازآفرینی می‌کند. این چرخه پویای فهم و بازفهم، در نهایت، همان چیزی است که روان‌درمانی تحلیلی را به هنر ظریف همراهی در مسیر تحول روانی بدل می‌سازد.

    سخن سردبیر

    صورت‌بندی روانپویشی در روان‌درمانی تحلیلی، نه صرفاً ابزاری فنی برای تشخیص، بلکه تجلی نگاه تحلیل‌گر به انسان است؛ نگاهی که در مرز میان علم و هنر حرکت می‌کند. در این نوشتار، نویسنده کوشیده است تا فرآیند صورت‌بندی را نه به عنوان مجموعه‌ای از گام‌های خطی، بلکه به منزله‌ی حرکتی زنده، پویا و دیالکتیکی میان درمانگر و مراجع بازنمایی کند—حرکتی که از مشاهده آغاز می‌شود، در فهم متقابل رشد می‌کند و در بازسازی تجربه زیسته، به بلوغ می‌رسد.

    اهمیت این متن در آن است که میان سنت کلاسیک روان‌کاوی و زبان بالینی معاصر پلی برقرار می‌کند. خواننده در سطرهای پیش‌رو، نه تنها با مؤلفه‌های نظری چون «Self»، «روابط ابژه‌ای» و «سازگاری» آشنا می‌شود، بلکه می‌آموزد که چگونه این مفاهیم در اتاق درمان جان می‌گیرند؛ در لحظه‌های ظریف تکرار، انتقال و کشف.

    در روزگاری که گرایش به رویکردهای سطحی و سریع در روان‌درمانی رو به فزونی نهاده، بازگشت به دقت نظری و تأمل بالینی روانپویشی ضرورتی دوچندان دارد. این نوشتار، دعوتی است برای بازاندیشی در بنیادهای فهم روان، و یادآوری این حقیقت که «درمان» در نهایت، فرایند فهمیدن است—فهمی که خود به آهستگی ما را دگرگون می‌سازد.

    جلد کتاب صورت‌بندی روان پویشی

  • پرخاشگری در روانکاوی

    پرخاشگری در روانکاوی

     مفهوم پرخاشگری [1] به‌مثابهٔ یک سائق غریزی[2]، مسائلی را برمی‌انگیزد که هم از نظر عملی و هم نظری، حائز اهمیتی چشم گیرند. در مقالهٔ حاضر، موضوعات زیر؛ مورد بررسی قرار خواهند گرفت:

    ماهیت شواهد موجودیت[3] و کارکرد[4] پرخاشگری به‌عنوان یک سائق غریزی در حیات روانی، منشأ سائق پرخاشگری، نسبت پرخاشگری با اصل لذت[5]، نسبت پرخاشگری با تعارض[6] روانی، اهداف پرخاشگری، رابطهٔ پرخاشگری با بلوغ[7] و تحول عملکردهای ایگو[8]، و نظریهٔآمیزش[9] (درهم‌تنیدگی) سائق‌ها.

    شواهدی بر وجود سائق پرخاشگری[10]

    وقتی که نخستین‌بار مفهوم لیبیدو[11]، به‌مثابهٔ یک سائق غریزی، مطرح شد[12]، آن را پدیده‌ای روان‌تنی[13] دانستند؛ یعنی پدیده‌ای که به ناحیهٔ مرزی میانِ روان[14] و تن مربوط است. چنان‌که فروید می‌گوید (۱۹۰۵، ص. ۱۶۸؛ ۱۹۱۵الف، صص. ۱۲۱-۱۲۲)، این سائق بازنماییِ[15] یک مطالبهٔ بدنی از کارکرد روان است. مطابق این مفهوم، فروید (۱۹۱۵الف، ص. ۱۲۴) بر آن بود که جهت کسب مقبولیت بیشتر نظریهٔ سائق‌ها، لازم است ‌آن را، بر داده‌هایی فراتر از داده‌های صرفاً روان‌تحلیلی یا روان‌شناختی، سوار کند.

    فروید معتقد بود که چنین داده‌هایی به‌تنهایی قادر نیستند بنیانی مکفی برای تکیهٔ نظریهٔ سائق‌ها، فراهم آورند. وقتی که مفهوم سائق پرخاشگری مطرح شد (فروید، ۱۹۲۰) نیز، مانند پدیده‌ای مرزی یا روان‌تنی در همان قالب معنایی پیشین جای گرفت. این دیدگاه همچنان باقی است که پرخاشگری، همچون لیبیدو[16](نیروی شهوی)، عموماً به‌صورت مطالبه‌ای از سوی فرآیندهای بدنی بر کارکرد روان درنظر گرفته می‌شود.

    منطقی به نظر می‌رسد که فرض کنیم آنچه عمدتاً فروید را در جهت فرض عملکرد پرخاشگری، به‌عنوان یک نیروی محرکِ ذاتی[17] در زندگی روانی، تحت تأثیر قرار داد؛ درک فزآیندهٔ اهمیت گرایش‌های خودتخریبی و خودتنبیهی ناخودآگاه در زندگی روانی[18] بود؛ درکی  که از فعالیت روانکاوانهٔ او در دههٔ ۱۹۱۰-۱۹۲۰ ناشی می‌شد.

     احتمالاً درمان‌های روان‌تحلیلی آبراهام و خود فروید برای بیمارانی که از کشمکش با افسردگی[19] رنج می‌بردند؛ در آن دوره از اهمیت خاصی برخوردار بود. چه‌بسا کشتار وحشتناک و غیرمنتظرهٔ جنگ در سال‌های ۱۹۱۴– ۱۹۱۸ حساسیت فروید را نسبت به نمودهای پرخاشگری در عملکرد روانی افراد افزایش داده باشد.

    با این حال، شواهدی که فروید را قانع کرد تا پرخاشگری را در شمار سائق‌های غریزی، به‌حساب آورد؛ عمدتاً از جنس شواهد روان‌تحلیلی بود. از این‌رو جالب‌تر آن است که وقتی فروید (۱۹۲۰) واقعاً مفهوم پرخاشگری را به‌مثابهٔ یک سائق غریزی مطرح کرد؛ همچنان به باور پیشین خود پایبند بود؛ باوری که داده‌های صرفاً روان‌شناختی را برای تبیین این هدف[20] مکفی نمی‌دانست. بنابراین شواهدی به نفع وجود میل به بازگشت به حالت غیرزنده[21] در همهٔ موجودات زنده[22] را ارائه داد.

    او چنین مستدل کرد که نمود سائق غریزیِ پرخاشگری، همان حضور مطلق[23] سائق مرگ در حیات روانی است. بدین‌سان، کوشید تا مفهوم پرخاشگری را به‌مثابهٔ یک سائق غریزی، بر پایه‌ای زیست‌شناختی و روان‌تحلیلی بنا کند. بلافاصله پس از ۱۹۲۰، بحث گسترده‌ای در ادبیات روان‌تحلیلی درگرفت که در تلاش برای اعتباردهی به فرض سائق مرگ در همهٔ موجودات زنده بود.

    میان روان‌کاوان، هنوز دراین‌باره نظرات متفاوتی وجود دارد؛ اما دیدگاهی که هارتمن[24] و همکارانش (۱۹۴۹) بیان کردند، چنان مقبولیتی یافت که می‌توان آن را نظر غالب تلقی کرد. به‌زعم ایشان، اعتبار مفهوم سائق مرگ مسئله‌ای است که باید به داوری زیست‌شناسان واگذار شود. درست یا نادرست بودن این مفهوم، تأثیری بر اعتبار این فرض که پرخاشگری یک سائق غریزی در روان آدمی است؛ ندارد. پذیرش کلی این دیدگاه، پرسش‌هایی را برمی‌انگیزد که تاکنون چندان مورد تأمل قرار نگرفته‌ بودند (برنر، ۱۹۷۰). نخستینِ این پرسش‌ها آن است که: آیا صرفاً داده‌های روان‌تحلیلی می‌توانند مبنای معتبری برای نظریهٔ سائق‌ به‌شمار آیند؟

    چنان‌که پیش‌تر گفتیم، فروید بر این را باور نداشت. او به ایدهٔ سائق مرگ متوسل شد، چراکه خود را ناگزیر دید تا نظریهٔ روان‌تحلیلی پرخاشگری را بر چیزی فراتر از شواهدی صرفاً روان‌تحلیلی استوار سازد. آیا چنین گامی واقعاً ضروری است؟ آیا نمی‌توان گفت که داده‌های روان‌تحلیلی به‌تنهایی برای نظریهٔ پرخاشگری کفایت می‌کنند؟

    از دیدگاه فعلی ما تا نزدیک به ۷۵ سال پس از کشف روش روان‌تحلیلی، به‌سختی می‌توان دلیلی قانع‌کننده یافت که چرا نباید بنیان نظریه‌ای دربارهٔ سائق‌های غریزی را بر داده‌هایی که از به‌کارگیری همان روش به‌دست آمده‌اند، نهاد. سائق غریزی، ساختاری نظری است که برای توضیح ماهیت انگیزش[25] بنیادین و نیروی محرکهٔ اصلیِ فعالیت روانی به‌کار می‌رود. به‌نظر می‌رسد ساده‌ترین و مستقیم‌ترین راهِ پیش‌روی در آرایش مفهوم سائق غریزی، بررسی حدالامکان داده‌های روان‌تحلیلی، در گسترهٔ وسیعی از بیماران و جستجوی نوعی هم‌پوشانی[26] میان آن‌ها باشد.

    زمانی که این اتفاق بیفتد، طبیعتاً اکثر تحلیلگران داده‌ها را در دو گروه، آرزوهای جنسی[27] و آرزو‌های پرخاشگرانه[28]، دسته‌بندی می‌کنند.

     

    چرا این امر برای توجیه این فرض ‌که پرخاشگری نیز همچون جنسیت، یک سائق غریزی است کافی نیست؟

    شواهد روان‌تحلیلی به‌وضوح به این نتیجه رهنمون می‌شوند که این دو به‌طور مساوی یا لااقل به طرزی قابل‌قیاس در فراهم کردن نیروی محرکه‌ای[29] جهت یک فعالیت روانی نقش دارند. ما ویژگی اساسی این فعالیت را سائق غریزی می‌نامیم (فروید، ۱۹۱۵الف، ص. ۱۲۲).

    در سال ۱۹۰۵ تنها خود فروید تجربهٔ  گسترده‌ای در ارتباط با استفاده از روش روان‌تحلیلی داشت. حتی در سال ۱۹۱۵ نیز تنها تحلیل‌گران معدودی، دارای تجربهٔ تحلیلی قابل‌تأملی بودند. بعلاوه، در آن زمان نسبت به پیشتر، روش تحلیلی توسعه کمتری یافته بود؛ به‌گونه‌ای که عادلانه است فرض کنیم در آن زمان نتایج کمتر قابل اتکا و دقیق‌ بودند.

    در تقابل با وضعیت اوایل قرن ۲۰ام، اکنون صدها روانکاو وجود دارد که هر کدام بیش از دو دهه تجربهٔ به‌کارگیری روش روان‌تحلیلی، بر مجموع هزاران بیمار را دارند. در سال ۱۹۱۵، فروتنی و تردید نسبت به اهمیت و اعتبار شواهد روان‌تحلیلی معقول بود؛ خصوصاً زمانی که در مقامی اساسی برای نتیجه‌گیری دربارهٔ ذات و سرچشمه‌های انگیزش انسانی به‌کار گرفته می‌شد.

    آن شک اکنون نابجاست. البته ما باید از شواهدی که از سایر شاخه‌های زیست‌شناسی، خواه فیزیولوژیکی، خواه روان‌شناسی تطبیقی یا هر رشتهٔ دیگری که در تأیید نظریهٔ سائق‌های غریزی کارآمدند، استقبال کنیم. به همان ترتیب، نباید حقایق و نظریه‌های تثبیت‌شده از شاخه‌های دیگر علم را که با نظریه‌های ما در تعارض‌اند، نادیده بگیریم (برنر، ۱۹۶۹). بااین‌حال، نیازی نیست که توسعهٔ نظریه‌های خودمان، مثل سائق‌های غریزی را به تعویق بیندازیم تا شواهدی از رشته‌های مرتبط دیگر به دست آوریم.

    منشأ[30] سائق پرخاشگری

    نظریهٔ روان‌تحلیلی فرض را بر این می‌گذارد که سائق‌های غریزی از منابع جسمانی[31] نشأت می‌گیرند. آن‌ها به‌صورت مقیاسی از مطالبات فرآیندهای بدنی[32] بر کارکرد روان درنظرگرفته می‌شوند. بر اساس وضعیت فعلی پرخاشگری، هیچ شاهدی نداریم که این ایده را تأیید کند.

    این احتمال وجود دارد که در آینده شواهدی مبتنی بر پیوند پرخاشگری به‌مثابهٔ سائقی غریزی، با پدیده‌های فیزیولوژیکی و غدد درون‌ریز در دسترس ما قرار گیرد. بااین‌همه، چنین دانشی از این ارتباطات، در اختیار نداریم. چنان‌که اشاره شد، شواهدی که مفهوم پرخاشگری را در قالب سائقی غریزی معرفی می‌کنند؛ صرفاً روان‌شناختی‌اند. تا هنگامی که شواهد غیرروان‌شناختی دیگری در دسترس‌مان قرار گیرد، صحبت از پرخاشگری به‌عنوان مطالبهٔ بدن از روان، چیزی بیش از ابراز ایمان به این پیش‌بینی که به‌مرور زمان چنین شواهدی خواهیم یافت؛ نیست.

    شواهد موجود فعلی، این مدعی را پشتیبانی نمی‌کنند. به عبارت دیگر، ما هم‌اکنون در موقعیتی نیستیم که بتوانیم منشأ مشخصی برای پرخاشگری تعیین کنیم؛ تا آن را با مناطق اروتوژنیک[33] (شهوت‌زا) و هورمون‌های جنسی‌‌ای[34] مقایسه کنیم که بر برخی سلول‌های مغزی تأثیری مستقیم دارند و به‌عنوان منابع سائق جنسی[35] عمل می‌کنند.

    جای هیچ شکی نیست که برخی از پدیده‌های روان‌شناختی که ما آن‌ها را به عملکرد سائق پرخاشگری نسبت می‌دهیم؛ از جنبه‌های تعین ژنتیکی، شکل و ویژگی‌های عملکرد مغز بازتاب پیدا می‌کنند. در زمان کنونی، ما با هیچ منشأ پرخاشگریِ دیگری به‌مثابهٔ سائق آشنا نیستیم جز این مورد: شکل و عملکرد مغز (برنر، ۱۹۵۵، ص. ۳۲؛ ۱۹۷۰).

    پرخاشگری و اصل لذت[36]

    دیدگاه اولیهٔ فروید (۱۹۲۰) این بود که پرخاشگری فراتر از اصل لذت[37] است و از همین‌رو، نام این رساله را چنین انتخاب کرد.

    طبق این صورت‌بندی[38]، برخلاف تخلیهٔ[39] لیبیدو، تخلیهٔ پرخاشگری به‌خودی‌خود با لذت[40] همراه نیست. تنها هنگامی که پرخاشگری با لیبیدو ترکیب گردد[41]؛ یعنی اروتیزه‌ شده[42] و به‌سوی بازنمایی‌های[43] اشیاء[44] خارجی هدایت شود، آنگاه تخلیهٔ آن با لذت‌مندی همراه می‌گردد (فروید، ۱۹۲۰، ص. ۶۳؛ ۱۹۲۳، ص. ۲۳۳؛ ۱۹۳۰، ص. ۴۷۸).

    نویسندگان مؤخر نظرات متفاوتی دربارهٔ پرخاشگری و اصل لذت داشته‌اند. هارتمن و همکاران (۱۹۴۹) برای نخستین‌بار بیان کردند که پرخاشگری، نسبت مستقیمی با لذت و نارضایتی[45] دارد؛ همان‌طور که لیبیدو در هردوی آن‌ها در جریان است: به‌طور کلی تخلیهٔ پرخاشگری، سبب لذت می‌شود و انباشت پرخاش و فقدان این تخلیه، باعث نارضایتی می‌گردد. تا آن‌جا که می‌توان از منابع موجود قضاوت کرد، این صورت‌بندی عموماً پذیرفته شده است.

    با این حال، به نظر می‌رسد به این واقعیت که تغییر، دارای پیامدهای نظری[46] و عملی[47] است توجه اندکی شده است (برنر، ۱۹۷۰). مهم‌ترین پیامد نظری به ایده‌ای مربوط می‌شود که بر اساس آن، اجبار به تکرار[48] ویژگی سائق‌های غریزی است.

    این ایده ارتباط مستقیمی با مفهوم پرخاشگری فراتر از اصل لذت دارد و مشتق از یک سائق مرگ[49] همگانی است (فروید، ۱۹۲۰). مفهوم کنونی پرخاشگری برای ما، این ضرورت را مرتفع می‌سازد که طبیعت تکراری آرزوهای غریزی دوران کودکی[50] را به ویژگی‌های مختصِ خود سائق‌ها؛ یعنی به اجبار به تکرار[51]، نسبت دهیم (کوبی، ۱۹۳۹). ما بدون آن‌که نیازی به فرض کیفیت ویژه‌ای در سائق‌ها داشته باشیم، برای پرخاشگری توضیحی کافی‌ داریم؛ زیرا فرض می‌کنیم که در غیاب[52] ارضا[53]، آرزو‌هایی[54] با منشأ غریزی، مصرانه به دنبال ارضا می‌گردند. خواست‌های دوران کودکی، فعال می‌مانند؛ چراکه به سبب همراهیشان با اضطراب و تعارض[55]، ارضا نمی‌گردند.

     این خواست‌ها دائماً فرد را به‌سوی ارضا سوق می‌دهند، عملی که ممکن است به هر یک از پیامدهای[56] آشنایی با چنین تعارضات روانی، همچون خودتنبیهی[57] یا شکل‌گیری نشانه‌ها[58] منجر شود.

    پرخاشگری و تعارض روانی[59]

    پیامدهای عملی نسبت دادن تخلیهٔ پرخاشگری به اصل لذت، به نقش سائق پرخاشگری در تعارض روانی و شکل‌گیری نشانه‌ها مربوط می‌شود. برای مدتی، این دیدگاه رایج بود که سائق‌های جنسی و پرخاشگری، نقش‌های متفاوتی را در ارتباط با این پدیده‌ها[60] ایفا می‌کنند. گمان می‌رفت که اولی (سائق جنسی) مسئول شکل‌گیری نشانه‌های نوروتیک و دومی (سائق‌ پرخاشگری) مسبب گرایش‌های خودتنبیهی و خودویرانگری است (فروید، ۱۹۳۰، ص.۱۳۹).

    این صورت‌بندی در پیِ هدفی مفید بود که نقش برجستهٔ پرخاشگری را در عملکرد سوپرایگو[61] روشن سازد. به نظر می‌آید، بخش عمده‌ای از آن‌چه که می‌توانیم در زندگی روانی به‌عنوان پرخاشگری خودگردان[62] شناسایی کنیم به سوپرایگو مربوط است. با این حال، بیشتر تحلیل‌گران[63] موافق‌اند که مشتقات[64] پرخاشگری در تعارض روانی نقشی دارند یا دست‌کم با نقشی که مشتقات سائق لیبیدینال ایفا می‌کنند، قابل مقایسه هستند. برخی تحلیل‌گران حتی به اندازه‌ای پیش رفته‌اند که پرخاشگری را منبع اولیهٔ اضطراب در نظر می‌گیرند (کلاین، ۱۹۴۸). با وجود داده‌های بالینی مشهود، شاید این ایده که پرخاشگری و لیبیدو را در وضعیتی تقریباً برابر قرار دهیم، سازگاری بیشتری داشته باشد.

    قطعاً آن تعارضات غریزی باقی مانده از دوران کودکی که تا بزرگسالی ادامه می‌یابند و از طریق به‌کارگیری روش روان‌تحلیلی قابل بررسی هستند؛ تا حدودی به آرزو‌های پرخاشگرانهٔ ترسناکی مربوط‌ می‌شوند که مسبب ظهور انواع واکنش‌های دفاعی و شکل‌گیری مصالحه‌هایی[65] آشنا هستند. به‌سختی می‌توان از این نتیجه‌گیری که اکنون مورد تأیید عموم است؛ اجتناب کرد: سائق پرخاشگری، نقش مهمی در تعارضات روانی و پیامدهای آن دارد. پیامدهایی چون نشانه‌ها و ویژگی‌های شخصیتی که اهمیت ویژه‌‌ای برای ما دارند.

    در واقع، یحتمل این آگاهی فزاینده از نقش دوگانهٔ پرخاشگری و لیبیدو در تعارض روانی بود که ما را به این نتیجه رهنمون کرد تا درنظر بگیریم این دو سائق، با اصل لذت نیز نسبت مشابهی دارند (برنر، ۱۹۷۰)، و این‌که در کار بالینی باید به‌نحوی جنبهٔ پرخاشگرانه را برابر با جنبهٔ لیبیدینال چنین تعارضاتی تحلیل کرد.

    اهداف پرخاشگری

    فروید (۱۹۲۳، ۱۹۳۰، ۱۹۳۳ و غیره) هدف را نابودی شیِٔ سائق، تعیین کرد. این هدف با مفهوم وی که پرخاشگری مشتق روان‌شناختی، یا همتای یک سائق مرگ همگانی‌ست، هماهنگ است. شاید شایسته باشد یادآوری کنیم که برابری مرگ و نابودی، یک برابریِ روان‌شناختی است؛ یعنی پیدایش این برابری ماحصل تخیل[66] انسان است. این یک حقیقت فیزیکی نیست. در دنیای فیزیک که مربوط به محیط بلاواسطهٔ آدمی است؛ چیزی به‌نام نابودی[67]یک شیء مادی، اعم از زنده و غیرزنده، وجود ندارد.

    هارتمن و همکاران (۱۹۴۹، ص. ۱۸) به‌دلیل ابهام نگرششان در نظریهٔ سائق مرگ، محتاط‌تر از فروید عمل کردند. آن‌ها پیشنهاد کردند که احتمالاً اهداف گوناگونی وجود دارد که با درجات مختلف تخلیهٔ سائق متناظرند. آن‌ها گرایش بیشتری به این دیدگاه داشتند که تخلیهٔ«کامل»[68] معادل مرگ یا نابودی شیء است.

    استون (۱۹۷۰) با این ایده که هدف پرخاشگری، نابودی است موافقت کمتری داشت. همچنان که او قدرت و اهمیت خواست‌های پرخاشگرانه و مخرب[69] را در زندگی روانی ‌پذیرفته بود؛ احساس می‌کرد اهداف آن‌ها چنان متنوع‌اند که تردیدهایی جدی را در ارتباط با خودِ مفهوم پرخاشگری به‌عنوان یک سائق غریزی، برمی‌انگیزند.

     به‌طور کلی، نویسندگان روان‌تحلیلی دیدگاهی را می‌پذیرند که هدف سائق پرخاشگری را «نابودی شیٔ»[70] می‌داند. این امر حتی در مورد آن دسته از نویسندگانی که به دلیل اصلی فروید مبنی بر مطابقت پرخاشگری با سائق مرگ، پایبند نیستند، نیز صادق است.

    با گذر زمان، چنین دیدگاهی دیگر ضرورت منطقی ندارد. پیش‌تر اشاره کردیم که مفهوم پرخاشگری در جایگاه یک سائق غریزی، کاملاً بر داده‌هایی روان‌شناختی که از طریق روش مشاهدهٔ[71] روان‌تحلیلی، حاصل شده‌اند؛ استوار است. همین داده‌های مشاهدات تحلیلی هستند که از این مفهوم پشتیبانی می‌کنند؛ بنابراین تصمیم‌گیری دربارهٔ هدف پرخاشگری باید بر پایهٔ مطالعهٔ همین داده‌ها صورت گیرد. ما دادهٔ دیگری برای شالودهٔ داوری متفاوت، در اختیار نداریم.

    در این مرحله، بهتر است برخی ملاحظات کلی را مطرح کنیم. روش روان‌تحلیلی بر ارتباط و اساساً بر ارتباط کلامی[72]، یعنی زبان[73] تکیه دارد. کاربرد روش تحلیلی می‌تواند نتایج قابل اتکایی دربارهٔ فرآیندهای روانی[74] در اختیار ما بگذارد. البته دربارهٔ فرآیند روانی افرادی[75] که به‌قدر کافی رشد یافته‌اند[76] تا زبان را بیاموزند و در اکثر موارد از آن استفاده کنند (آرلو و برنر، ۱۹۶۹؛ آ. فروید، ۱۹۶۹، ص. ۳۸ به بعد). به‌عنوان روان‌کاو، ما اطلاعات گسترده و قابل اتکایی دربارهٔ فرآیندهای روانی چنین افرادی داریم. اطلاعات ما دربارهٔ افراد جوان‌تر، از محدودیت بسیار و عدم‌قطعیت شدیدی برخوردار است؛ زیرا در چنین مواردی نمی‌توانیم مستقیماً روش روان‌تحلیلی را به‌کار بریم. افکار ما در مورد روان‌شناسی[77] آن‌ها تنها بر مبنای مشاهدهٔ رفتار مبتنی است، همان‌گونه که در مورد حیواناتی غیر از انسان نیز چنین است. اینکه سعی کنیم فرآیندهای روانی برآمده از روش روان‌تحلیلی در بزرگسالان را به نوزادان نسبت دهیم، وسوسه‌انگیز است (کلاین و همکاران، ۱۹۵۲). تعدادی از نویسندگان (مانند والدر، ۱۹۳۷؛ گلور، ۱۹۴۷؛ برنر، ۱۹۷۰) به مشکلات و نادرستی چنین نگرشی که در نگاه اول جذاب به‌نظر می‌رسد، اشاره کرده‌اند.

    آنچه درباره پرخاشگری می‌دانیم

    واقعیت این است که علیرغم برنامه‌های مطالعاتی متعددی که طیِ سالیان اخیر، توسط ناظران[78] آموزش‌دیدهٔ روان‌تحلیلی صورت گرفته؛ همچنان نسبت به آنچه که انتظارمان می‌رفت، اطلاعات بسیار شک‌برانگیزی و کمی دربارهٔ روان‌شناسی دوران اولیهٔ زندگی پساتولد[79] در اختیار داریم. این ملاحظات یه شکل زیر با مسئلهٔ فعلی ما مرتبط هستند:

    ما فرض می‌کنیم که سائق‌های جنسی و پرخاشگری از نخستین روزهای زندگی فعال‌اند[80]. این نتیجه ماحصل باور ما به این است که آن‌ها توسط ژنتیک از پیش تعیین‌شده‌اند. بنابراین، ما از آغاز زندگی پساتولد، تنش‌ها[81] و ارضاهای دهانی را به نوزادان نسبت می‌دهیم؛ اگرچه باید اذعان کرد که فروید (۱۹۰۵، ص. ۲۲۲؛ ۱۹۱۴، ص. ۸۷؛ ۱۹۱۵الف، ص. ۱۲۶) بسیار پیش‌تر به این احتمال اشاره کرده بود که جنسیّت دوران کودکی[82] به اندازهٔ استعداد[83] ژنتیکی، در تجربهٔ اولیه[84] نیز ریشه دارد؛ رابطه‌ای که او آن را با واژهٔ انگل‌وار[85] تعریف کرد.

    شواهد فیزیولوژیکی حاضر، احتمال تأیید فرض ما در ارتباط با سائق جنسی را بالا می‌برد. این فرض که یک سائق غریزی، تا حدودی استقلال بیشتری در کسب تجربه[86] نسبت به سایر جنبه‌های کارکرد روانی‌ای دارد که ما آن‌ها را تحت عنوان ایگو[87] دسته‌بندی می‌کنیم (برنر، ۱۹۷۰).

    با این حال، ممکن است اوضاع ‌چنان که ما فرض کرده‌ایم، ساده نباشند. در باب علی‌الخصوص پرخاشگری، هنوز در موقعیتی نیستیم که بتوانیم استنتاجی قطعی دربارهٔ ویژگی‌های پرخاشگری در دوران پیشاسنی[88] که بشود مشاهده‌ای را با روش روان‌تحلیلی اجرا کرد، داشته باشیم.

    آن‌چه ما دربارهٔ سائق غریزی پرخاشگری می‌دانیم، از روانکاویِ کودکان و بزرگ‌سالان آموخته‌ایم. این دانش ماحصل روش فیزیولوژیک یا مشاهدات رفتار نوزادان نیست. هرقدر هم که بخواهیم فراتر از مرزهای دانش فعلی خود برویم، باید در صورت تلاش برای چنین کاری، عدم‌قطعیت نتیجه‌گیری‌هایمان را به‌رسمیت بشناسیم. اگر بخواهیم درجهٔمعقولی از اعتبار را به تعمیم‌هایمان نسبت دهیم؛ باید به بنیان‌گذاری افکارمان در حوزهٔ سائق پرخاشگری، بر داده‌های روان‌تحلیلی اتکا کنیم.

    وقتی با در نظر داشتن این ملاحظات کلی مشغول پردازش وظیفهٔ عملی خود می‌شویم؛ چه چیزی می‌یابیم که بتوان آن را به‌عنوان هدف پرخاشگری شناسایی کرد؟ بدون آن‌که مدعی ارائهٔ پاسخی کاملاً رضایت‌بخش به این سؤال باشیم، می‌توانیم اذعان کنیم که اهداف پرخاشگری از یک مرحلهٔ[89] به مرحلهٔ دیگر زندگی متفاوت‌اند.

    متداول‌ترین گونه[90]، این است که آن را موازی دگرگونی اهداف لیبیدینال در توالی وضعیت[91] لیبیدینال باشد.

    ما از اهداف پرخاشگرانهٔ دهانی[92]، مقعدی[93] و فالیک[94] سخن می‌گوییم که فعالیت همگی مانند اهداف لیبیدینال متناظر، تا دورهٔ ادیپال[95] و پس از آن، در زندگی روانی تحت‌نظر قرار می‌گیرند؛ یعنی تا آن دوره از زندگی که می‌توان با روش روان‌تحلیلی آن را مورد مطالعهٔ مستقیم قرار داد.

    افزون بر این، رشد فکری امکان رخداد تغییراتی[96] را در غایت پرخاشگری فراهم می‌آورد. آرزوی یک کودک مبنی بر اینکه دیگری را به درد خود دچار سازد، یا کسی را بکشد، همان اهداف پرخاشگرانه‌ای هستند که بعد از سن معینی، آن‌چنان معمول می‌شوند که شایستهٔ واژهٔ همگانی‌اند؛ اگرچه این احتمال هست که این فانتزی اصلاً به ذهن کودکی کم‌ سن و سال نیز خطور نکند.

    همان‌طور که فروید (۱۹۰۰، ص. ۱۹، صص. ۲۵۴-۲۵۵) از ابتدا اشاره کرده بود؛ پیش از یک سن معین، مرگ[97] واژه‌ای بی‌معناست. همچنین کودکان کم ‌سن‌وسال، فاقد این شناخت‌اند[98] که دیگران نیز همانند آن‌ها احساس دارند. بنابراین کودک تنها در مسیر رشد است که به چنین اهداف پرخاشگرانه‌ای دست‌ می‌یابد.

    می‌توان مشاهدهٔ بالینی مهمی را نیز به این موضوع افزود. زمانی‌که در کار با مراجع، با خیالات مرگ و کشتن روبه‌رو می‌شویم، باید این واقعیت را که مدت‌ها پیش به اثبات رسیده است به خاطر داشت که مرگ می‌تواند نماد اختگی[99] باشد.

    آرزوی کشتن، یا ترس از به قتل رسیدن برای یک کودک، بیشتر بیانگر نوعی فانتزی از معیوب‌سازی جنسی[100] و نفوذ[101] است؛ تا اینکه بخواهیم آن را به‌جای یا در کنارِ یک آرزوی بنیادی پرخاشگرانه[102] درنظر بگیریم.

    بنابراین بر اساس شواهد روان‌شناختی موجود، به‌نظر درست می‌رسد که بگوییم اهداف پرخاشگرانه وابسته به رشد روانی و تجربهٔ هر شخصی تغییرپذیر[103] هستند. چنان‌که بارها یادآور شده‌ایم، این شواهد روان‌شناختی هستند که فرض وجود یک سائق پرخاشگری را توجیه می‌کنند. اینطور که برمی‌آید، این وضعیت پیچیده‌، تضاد تأسف‌باری را با آن‌چه ما دربارهٔ سائق جنسی می‌دانیم روایت می‌کند. این اهداف این سائق جنسی، از فردی به فرد دیگر یکسان است و نسبت به روش روان‌شناختی، با روش فیزیولوژیک-آناتومیکی[104] راحت‌تر می‌توان آن را بیان یا فهم کرد. با این حال، آیا نمی‌توان اینگونه درنظر گرفت که همان‌قدر که تفاوت‌هایی وجود دارد، می‌تواند شباهت‌هایی نیز وجود باشد؟ تفاوت‌ها روشن‌اند: جنسیّت[105] به‌صورت ژنتیکی به قلمروی شهوت‌زا[106] مقیّد است. عوامل موروثی و ژنتیکی، عمدتاً تعیین‌کنندهٔ الگوی ارگاسم نیز هستند؛ اما حتی الگوهای ارگاسمی نیز اغلب به شدت تحت‌تأثیر عوامل روان‌شناختی قرار می‌گیرند. اغلب اوقات ممکن است آن‌ها توسط تعارضاتی روانی که واضحاً با عملکردهای ایگو و تجربه مرتبط هستند، دستخوش تغییر گردند. همین امر در مورد میزان اهمیت یکی از مناطق شهوت‌زا نسبت به دیگری و جزئیات نوع تحریک[107] مطالبه‌شده جهت ارضا[108] نیز صادق است.

    همواره توجه بیشتری بر اهمیت تجربه[109] در تعیین اشیاء جنسی نسبت به اهمیت رابطهٔ اهداف جنسی در تعیین اشیاء بوده است؛ اگرچه این اهداف نیز در واقع تا حد بسیاری به تجربه وابسته‌اند. فروید (۱۹۰۵) از همان آغاز سایرین را به توجه به تنوع اهداف جنسی دوران کودکی، پیشرفت تغییرات در اهمیت نسبی آن‌ها و سازمان‌دهی نهایی‌شان در بلوغ فراخواند.

    وقتی نقش پیچیدهٔ تحول، در آن بخش از عوامل تجربی و روان‌شناختی وابسته به هم را درنظر می‌گیریم، معقول است که نتیجه بگیریم؛‌ شباهت‌هایی اساسی بین سائق‌های پرخاشگری و جنسی از حیث اهداف متنوع و دگرگونی‌های تحول‌‌یافته‌‌شان، وجود دارد. توجه به این شباهت‌ها نباید باعث نادیده گرفتن تفاوت‌ها شود.

    مهم است که هم شباهت‌ها و هم تفاوت‌ها را در ذهن نگه داریم. به‌عنوان ملاحظهٔ نهایی در مقولهٔ اهداف پرخاشگری، خالی از لطف نیست که در مرحلهٔ فعلی دانش ما در این زمینه نکتهٔ زیر را متذکر شویم. اهداف پرخاشگرانه، بسته به رشد روانی و تجربه دستخوش دگرگونی می‌شوند. به‌نظر می‌رسد آن‌ها با آن‌چه به یک کودک آسیب می‌رساند[110] یا او را می‌ترساند[111] مرتبط‌ باشند. شاید ارتباط نزدیک آن‌ها با اهداف سائق‌های مؤلفهٔ لیبیدینال[112]، دست‌کم تا حدی ناشی از این شود که آرزوهای مرتبط با این اهداف جنسی چنان‌چه اغلب باعث ترس یا درد، یا هر دو در کودک ‌شوند؛ کودک نیز با الگوبرداری از همان‌چیزی که به او آسیب می‌زند یا او را می‌ترساند، دیگری را آزار داده یا می‌خواهد که آزار دهد. تأمل در نقشی که عوامل بلوغ و تجربه، در توسعهٔ اهداف غریزی پرخاشگری دارند، به موضوع کلی رابطهٔبین سائق‌های غریزی و عملکردهای ایگو[113] منتهی می‌شود.

    آیا این رابطه اساساً رابطه‌ای خصمانه[114] یا همکارانه[115] است؛ یا این رابطه آن چنان متغیر است که اجازهٔ صدور تعمیم‌هایی با چنین اصطلاحات گسترده‌ را نمی‌دهد ؟

    شرایط مشاهده به روش روان‌تحلیلی به‌گونه‌ای است که تأکیدی دوچندان بر موارد مربوط به زندگی روانی است که در آن‌ها تعارضی بین ایگو و سائق‌های غریزی وجود دارد. فرد مصرانه خواهان[116] ارضا[117] است و هم‌زمان به سبب ترس و گناهی که ارضای مورد بحث را همراهی می‌کنند؛ بر مخالفت با همان آرزوها پافشاری می‌کند. با این وجود در چنین مواردی، به‌هیچ‌وجه رابطهٔ بین ایگو و اید[118] (نهاد) رابطه‌ای ساده نیست.مشتقات[119] غریزی که ما از طریق روش روان‌تحلیلی آن‌ها را مشاهده می‌کنیم؛ همیشه خواهان فرم خاصی از ارضا هستند که اشیاء بخصوصی را در این فرآیند درگیر می‌کند. آن‌ها فشارهایی نارس[120] و وصف‌نشدنی[121] برای فعالیتی نامشخص نیستند.

    تنش‌های نامعینی از این دست می‌توانند از مراحل بسیار ابتدایی زندگی فعال بوده باشند؛ لااقل ما گمان می‌کنیم که چنین است. اما هیچ چیز مستقیمی دربارهٔ آن‌ها نمی‌دانیم و در این زمینه، داده‌هایی مکفی در اختیار نداریم. تنها فرآیندهای روانی‌ قابل مشاهده، آن‌هایی هستند که می‌توانیم به‌ روش روان‌تحلیلی اطلاعاتی در ارتباط با آن‌ها جمع‌آوری کنیم. همان فرآیندهایی که آشکارا تحت‌تأثیر تجربه قرار گرفته‌اند؛ آن‌هایی که تا حدی توسط مشاهده، حافظه[122]، تفکری[123] هرچند ابتدایی شکل گرفته‌اند. به‌عبارت دیگر، آن‌هایی که در عملکرد ایگوی کودک[124] دخالت‌ دارند.

    می‌توان این مطلب را به شیوهٔ دیگری نیز روایت کرد. آرزوهای غریزی دوران کودکی، سرکوب‌ شده یا به شیوه‌های دیگری مورد دفاع قرار می‌گیرند و در نهایت به شکل‌گیری تعارض و نشانه‌ها می‌انجامند؛ همان آرزوهایی که با رویدادها و خاطرات کودکی‌ ارتباط دارند و برای کودک درست به اندازهٔ افکار و خیال‌پردازی‌های[125] در موردشان، از اهمیت ویژه‌ای برخوردارند. پیشنهاد شده است (برز[126]، ۱۹۶۰، ارتباط شخصی[127]) که برای حفظ انسجام در نظریه‌هایمان، باید به‌درستی آرزوها و خیال‌پردازی‌های سرکوب‌شده را، تحت عنوان ایگو طبقه‌بندی کنیم.

    با این حال، تصمیم فروید متفاوت بود. او از همان ابتدا چنین آرزوهای سرکوب‌شده‌ای را ناخودآگاه[128] قلمداد کرد و سپس آن را زیرمجموعهٔ اید قرار داد؛ دلیل این کار او مبتنی بر پویایی‌های ذهن بود[129]. چنین آرزوهای سرکوب‌شده‌ای دارای خصیصه‌ای[130] محرک‌اند[131] که از بارزترین ویژگیِ سائق‌های غریزی است؛ خصلتی که چنان برای فروید بنیادین[132] قلمداد می‌شد که از این ویژگی‌ها به‌عنوان وجه‌تسمیهٔ سائق‌ها استفاده کرد.

    فروید (۱۹۱۵ب، صص. ۱۹۰-۱۹۱) این واقعیت را به‌رسمیت شناخت که گنجاندن آرزوهای سرکوب‌شده در کنار تجلیات روانی[133] منشعب از سائق‌های غریزی، متمایزکردن آن‌ها و سایر پدیده‌های روانی[134] را دشوارتر می‌نماید. چنان‌که فروید اظهار داشت، چنین آرزوهایی از نظر داینامیکی[135] (پویایی) بخشی از ناخودآگاه[136] به حساب می‌آیند؛ حتی اگر اینطور به‌نظر برسد که از حیث ویژگی‌های ساختاری متعلق به بخشی ازنیمه‌خودآگاه[137]اند. واقعیت این است که دلیل تقسیم‌بندی نظری فعلی ما از دستگاه ذهنی[138] به ایگو، سوپرایگو[139] و اید، تا حدِّ بسیاری بر روابط داینامیک درون‌ذهنی‌ای مبتنی است که دقیقاً در کار بالینی بسیار مفید واقع می‌شوند(رجوع شود به: آرلو و برنر، ۱۹۶۶). همان‌طور که آ. فروید (۱۹۳۶، ص. ۵ به بعد) اشاره کرد، در غیاب تعارض[140]، هیچ تقسیم‌بندی‌ای[141]‌ میان عاملان ذهنی[142] وجود ندارد.

    ماهیت انسان چنین است که تجارب [143]و اشیاء[144] اولیه‌اش در زندگی، همیشه به تعیین شرایط ارضای سائق‌های غریزی او کمک می‌کند.نمی‌توان بدون درنظرگرفتن این جنبه از رابطهٔ سائق‌های غریزی و عملکردهای ایگو، به‌درستی به اهداف پرخاشگری یا تمایلات جنسی پرداخت.

    شکی نیست که مسیر و رشد سائق‌های غریزی می‌توانند تحت‌تأثیر عوامل دیگری نیز قرار گیرد که قطعاً در میان آن‌ها برخی به‌صورت ژنتیکی تعیین می‌شوند. آن‌چه اهمیت دارد، به‌خاطر سپردن صمیمیت و پیچیدگی روابط چنین عوامل و آن‌هایی است که ما به عملکرد ایگو نسبت می‌دهیم.

    درهم‌آمیزی سائق‌ها

    آخرین موضوعی که در این ارائه باید مورد بررسی قرار گیرد؛ نظریهٔ درهم‌آمیزی[145] و جداشدگی[146] سائق‌های غریزی است. واژه‌ای آلمانی‌ که معمولاً فروید از آن برای درهم‌آمیزی استفاده می‌کرد (Mischung) اندکی مبهم‌تر از واژهٔ انگلیسی «فیوژن» (درهم‌آمیزی) است. نزدیک‌ترین بازگردانی به این واژهٔ آلمانی، امتزاج[147] یا آلیاژ[148] است. اگر، همان‌گونه که فروید فرض کرد، پرخاشگری را عموماً بازتاب حاضر سائق مرگ در زندگی روانی فرض کنیم، مفهوم هم‌آمیزی گمانهٔ جذاب‌تری است.

    در عرصهٔ فیزیک، می‌توان فرض کرد که هم‌آمیزی این دو سائق (مرگ و زندگی)[149] است که جاودانگی یاختهٔ زایا [150]را توضیح می‌دهد و امکان تولیدمثل را برای گونه‌ها فراهم می‌سازد. افزون بر این، به‌نظر فروید، واقعیت‌های بالینی مشهودی که مرتبط با همانندسازی[151] و سرکوب است، اغلب، از جنبهٔروان‌شناختی نظریهٔ هم‌آمیزی و جداشدگی او پشتیبانی می‌کنند.

    همانندسازی نقشی آشکار در هر دو وضعیت مالیخولیا و شکل‌گیری سوپرایگو دارد. در هر دو، شاهد افزایش هم‌زمان پرخاشگری خودگردان[152]هستیم.

    استدلال فروید این بود که همانندسازی شکلی بدوی[153] از رابطه با شیٔ[154] است. از همین‌رو ظهور همانندسازی در مالیخولیا و شکل‌گیری سوپرایگو را باید به سرکوب نسبت داد.

    اگر فرض را بر این بگیریم که سرکوب به جداشدگی سائق‌های غریزی می‌انجامد، می‌توانیم افزایش پرخاشگری خودگردان را اینگونه توضیح دهیم که پرخاشگری خالص[155] دوباره به سوی خود[156] بازمی‌گردد؛ درست همان‌گونه که در ابتدا بوده؛ یعنی پیش از آن‌که با لیبیدو آمیخته شود و در جریان عادی رشد پس از تولد به خارج متمایل گردد.

    اگر کسی موضعی را اتخاذ نکند که پرخاشگری را به مثابهٔ سائقی غریزی در زندگی روانی به سائق مرگ همگانی حاضر ارتباط دهد؛ تصمیم‌گیریِ دشوار یا ناممکنی خواهد شد. در این صورت آیا پرخاشگری و لیبیدو در هنگام تولد جدا هستند و در جریان رشد، به هم می‌آمیزند؛ یا همان‌گونه که فروید اظهار داشت؟ و یا طبق پیشنهاد جایگزین فنیچل (۱۹۳۵، ص. ۳۶۷ به بعد)، یاکوبسون (۱۹۶۴، ص. ۱۳) و دیگران؛ در بدو تولد، از یکدیگر تفکیک‌پذیر نیستند و در سیر رشد، در بستر زندگی روانی به عواملی جدا و قابل‌افتراق تبدیل می‌شوند؟

    داده‌های روان‌شناختی به‌گونه‌ای نیستند که بتوان تصمیم‌گیری قاطعی را در ارتباط با آن‌ها اتخاذ کرد. همان‌گونه که پیش‌تر مشاهده کردیم، نمی‌توان با استفاده از روش روان‌تحلیلی، شواهد قابل اتکا و مرتبطی را پیش از رخداد درجهٔ بسیار قابل توجهی از رشد، گردآوری کرد و بازنگری‌ها[157] نیز کاملاً متقاعدکننده به نظر نمی‌آیند.

    برای مثال، این مهم اثبات شده است که همانندسازی در زندگی روانی و رشد از اهمیت بسیار عام‌تری نسبت به آن‌چه که زمانی فروید در مقالهٔ «عزاداری و مالیخولیا، ۱۹۱۷»[158] نوشت، برخوردار است. همانندسازی، سازوکاری بدوی نیست که تنها در ارتباط با از دست دادن شیٔ، به شکلی سرکوب‌گونه بازتکرار[159] شود.

    به عکس، حتّی در شکل‌گیری سوپرایگو، همانندسازی با رقیبی[160] که هدف ترس[161] و حسادت[162] قرار می‌گیرد، عمدتاً به عواملی جز فقدانِ ابژه وابسته است. همانندسازی به همان اندازه که در وضعیت‌های نرمال و پاتولوژیکِ روابط ابتدایی اهمیت داشته است؛ در بسیاری از روابط شیٔ زندگی مؤخر نیز نقش دارد و همیشه با افزایش پرخاشگری خودگردان[163] همراه نیست.

    برخی موارد، مثل شکل‌گیری گروه به کاهش پرخاشگری خودگردان و برگرداندن پرخاشگری به خارج منجر می‌شود. در موارد دیگر، نمی‌توان هیچ تغییرعمده‌ای را در اهداف و شیٔ پرخاشگری مشاهده کرد. به عبارت دیگر، واقعیت‌های بالینی مرتبط با پدیدهٔ همانندسازی، قاطعانه از نظریهٔ فروید دربارهٔ هم‌آمیزی سائق‌های غریزی حمایت نمی‌کنند.

    مجموعهٔ دیگری از پدیده‌هایی که برای حمایت از نظریهٔ هم‌آمیزی ارائه شده‌اند، مربوط به دوسوگرایی[164] هستند. ادعا شده که مشاهدات روان‌تحلیلی نشان می‌دهند، دوسوگرایی در ابتدای مرحلهٔ دهانی[165] و در مرحلهٔ تناسلی پس از ادیپ[166] زندگی، دست‌کم در زمانی که رشد روانی-جنسی[167] نرمال است، کمین می‌کند.

    در ادبیات روان‌تحلیلی چند دههٔ پیش، اغلب به این دیدگاه برمی‌خوریم که یکی از اهداف عمدهٔ درمان روان‌تحلیلی کمک به بیمار برای دستیابی به مرحله‌ای از رابطه با شیء پس از دوسوگرایی است. مرحله‌ای که در آغاز، نوروز[168] آن را یا به‌دلیل سرکوب کنار گذاشته‌ و یا هرگز ذاتاً آن را نداشته است. هیچ‌کس نمی‌تواند اهمیت بالینی دوسوگرایی را زیر سوال ببرد و همچنین نمی‌تواند نقش بزرگ آن را در بسیاری از جنبه‌های تعارضات روانی پاتولوژیک نادیده بگیرد. اگرچه هنوز اثبات نشده که در سال‌های نخست زندگی، پیشرفتی عادی از دوسوگرایی به عدم‌دوسوگرایی[169] وجود دارد. پیشرفتی که اگر نشان داده شود، پشتیبانی اساسی برای نظریهٔ فروید در ارتباط با هم‌آمیزی سائق‌های غریزی خواهد بود؛ زیرا به‌خوبی با آن هم‌خوان است طبیعتاً توسط آن تبیین می‌شود.

    هم‌اکنون شواهد روان‌تحلیلی در دسترس ما، حمایت بیشتری از این دیدگاه دارد که تعارضات روانی مرتبط با احساسات شدید عشق و نفرت نسبت به همان فرد، در بیشتر انسان‌ها در طول سال سوم زندگی یا پس از آن؛ یعنی در جریان مرحلهٔ رشد ادیپی، پدید می‌آیند. نمی‌توان احتمال اینکه دوسوگرایی متداوماً به‌عنوان نیرویی قدرتمند در زندگی روانی، پیش از دورهٔ ادیپی پدیدار می‌شود را رد کرد. گرچه استدلال‌های قابل‌توجهی وجود دارد که مایل‌اند این احتمال را رد کنند. با این حال، می‌توان گفت که تمام شواهد موجود از این دیدگاه حمایت می‌کنند که معمولاً دوسوگرایی در دوران ادیپی، در اوج خود قرار دارد تا این‌که در حال فروکش از سطح بالاتری از قبل از این دوره باشد.

    بنابراین، شواهدی که اکنون در اختیار داریم برای پشتیبانی از تصمیم‌گیری به نفع دو امکان نظری ارائه‌شده کافی نیست. نمی‌توانیم بگوییم که آیا پرخاشگری و تمایل جنسی در زمان تولد از هم جدا هستند و به‌تدریج در جریان عادی رشد با هم می‌آمیزند یا این‌که آن دو به‌تدریج از یک زمینهٔ[170]مشترک جدا می‌شوند؛ همان‌گونه که فنیچل (۱۹۳۵) و دیگران اشاره کردند.

    چکیده

    1. به‌نظر می‌آید شواهد روان‌شناختی در تعیین مفهوم پرخاشگری به عنوان سائقی غریزی؛ بنیانی قابل قبول را برپا کرده‌اند. هرچند از شواهد پشتیبان شاخه‌های دیگر علم زیست‌شناسی استقبال می‌کنیم اما گویی ضرورتی ندارند و در حال حاضر نیز در دسترس نیستند.
    2. نمی‌توان جز منشأیی روان‌شناختی، هیچ منشأ دیگری برای پرخاشگری تعیین کرد.
    3. در حال حاضر نمی‌توان پرخاشگری را به هیچ پدیدهٔفیزیولوژیکی دیگری مگر به عملکرد مغز، مرتبط ساخت.
    4. در حال حاضر هیچ شواهدی مبنی بر اینکه سائق پرخاشگری معیاری از مطالبهٔ فرآیندهای بدنی بر کارکرد روانی است؛ وجود ندارد.
    5. پرخاشگری و لیبیدو نسبت‌ مشابهی با اصل لذت دارند.
    6. به‌طور کلی، تخلیه با لذت و فقدان تخلیه با نارضایتی همراه است.
    7. نقش‌های متقابل این دو سائق در زمینهٔ تعارض روانی مشابه‌اند.
    8. هدف پرخاشگری به‌طور یکنواخت در نابودی شیٔ مورد نظر خلاصه نمی‌شود.
    9. برعکس، هدف متغیر است و به طرقی جدایی‌‌ناپذیر با تجربه و عملکردهای ایگو مرتبط است.
    10. به‌طور کلی، رابطه بین عملکردهای ایگو و سائق‌ها، رابطه‌ای بسیار پیچیده و نزدیک است.
    11. به‌نظر می‌رسد در حال حاضر، تصمیم‌گیری میان نظریهٔ هم‌آمیزی سائق‌ها و تمایز آن‌ها غیرممکن باشد.

    سخن سردبیر

    پرخاشگری، از نخستین لحظه‌های شکل‌گیری روان تا پیچیده‌ترین صورت‌های تمدن انسانی، همواره در متن تجربه‌ی زیسته‌ی انسان حضور داشته است. فروید با جسارتی بی‌سابقه، این نیرو را نه صرفاً امری نابهنجار یا اخلاقی، بلکه جزئی جدایی‌ناپذیر از پویایی روان معرفی کرد؛ نیرویی که می‌تواند هم تخریب کند و هم بنیان‌گذارِ خلاقیت، مقاومت و رشد باشد.

    مقاله‌ی پیشِ رو کوششی است برای بازاندیشی در جایگاه سائق‌های پرخاشگرانه در پیوند با ساختار ایگو و کارکردهای آن؛ تلاشی برای درک این‌که چگونه نیرویی که در سطحی ناهشیار و غریزی عمل می‌کند، در مسیر عبور از ایگو می‌تواند به اشکال گوناگونِ دفاع، معنا، و حتی اخلاق تبدیل شود.

    در زمانه‌ای که خشونت، چه در عرصه‌ی فردی و چه اجتماعی، چهره‌های تازه‌ای می‌یابد، بازخوانیِ ریشه‌های روانیِ پرخاشگری یادآور این حقیقت است که فهم آن، نه از راه محکوم‌کردن، بلکه از طریق مواجهه‌ی تحلیلی و صادقانه با نیروهای تاریک درون ممکن می‌شود.

    این نوشته با تکیه بر سنت فرویدی و تفسیرهای پسافرویدی، خواننده را به سفری در مرز میان سائق و ایگو، میل و قانون، و تخریب و آفرینش دعوت می‌کند؛ سفری که شاید بیش از آن‌که درباره‌ی پرخاشگری باشد، درباره‌ی خودِ انسان است.

     

    منابع

    • ARLOW, J. A. & BRENNER, C. (1966). The psychoanalytic situation. In R. E. Litman (ed.), Psychoanalysis in the Americas. New York: Int. Univ. Press.
    • ARLOW, J. A. & BRENNER, C. (1969). The genesis of conflict. (Unpublished.)
    • BRENNER, C. (1955). An Elementary Textbook of Psychoanalysis. New York: Int. Univ. Press.
    • BRENNER, C. (1969). Some comments on technical precepts in psychoanalysis. J. Am. psychoanal. Ass. 17, 333-352.
    • BRENNER, C. (1970). Problems in the psychoanalytic theory of aggression. (In press.)
    • FENICHEL, O. (1935). A critique of the death instinct. In Collected Papers, 1st ser. New York: Norton, 1953.
    • FREUD, A. (1936). The Ego and the Mechanisms of Defence. New York: Int. Univ. Press, 1946.
    • FREUD, A. (1969). Difficulties in the Path of Psychoanalysis: A Confrontation of the Past with the Present. New York: Int. Univ. Press.
    • FREUD, S. (1900). The Interpretation of Dreams. S.E. 4-5.
    • FREUD, S. (1905). Three Essays on the Theory of Sexuality. S.E. 7.
    • FREUD, S. (1914). On Narcissism: An Introduction. S.E. 14.
    • FREUD, S. (1915a). Instincts and Their Vicissitudes. S.E. 14.
    • FREUD, S. (1915b). The Unconscious. S.E. 14.
    • FREUD, S. (1920). Beyond the Pleasure Principle. S.E. 18.
    • FREUD, S. (1923). The Ego and the Id. S.E. 19.
    • FREUD, S. (1930). Civilization and Its Discontents. S.E. 21.
    • FREUD, S. (1933). New Introductory Lectures on Psychoanalysis. S.E. 22.
    • GLOVER, E. (1947). Basic mental concepts: their clinical and theoretical value. Psychoanal. Q. 16, 482-506.
    • HARTMANN, R., KRIS, E. & LOEWENSTEIN, R. M. (1949). Notes on the theory of aggression. Psychoanal. Study Child 3-4.
    • JACOBSON, E. (1964). The Self and the Object World. New York: Int. Univ. Press.
    • KLEIN, M. (1948). A contribution to the theory of anxiety and guilt. Int. J. Psycho-Anal. 29,114-123.
    • KLEIN, M. et al. (1952). Developments in Psycho-Analysis. London: Hogarth Press.
    • KUBIE, L. S. (1939). A critical analysis of the concept of a repetition compulsion. Int. J. Psycho-Anal. 20, 390-402.
    • STONE, L. (1970). Reflections on the psychoanalytic concept of aggression. (Brill Memorial Lecture, New York Psychoanal. Soc.; in press.)
    • WAELDER, R. (1937). The problem of the genesis of psychical conflict in earliest infancy. Int. J. Psycho-Anal. 18, 406-473.

    The Psychoanalytic Concept of Aggression

    Charles Brenner, New YorkInternational Journal of Psycho-Analysis (1971), 52, 137-144

    The Psychoanalytic Concept of Aggression,Charles Brenner, New York 

  • روانکاوی مدرن

    روانکاوی مدرن

    بیست و سه سال از انتشار مقاله روانکاوی مدرن می‌گذرد. زمانی که دکتر اسپاتنیتز[1] آن را می‌نوشت، از من و جون برنشتاین خواست تا آن را ویرایش کنیم. همچنین از من خواست تا برای تکمیل مطالب خود، نمونه‌های بالینی مرتبط ارائه دهم. آن زمان، این مقاله برایم مفید واقع شد، چرا که آزادی و شهامت لازم را برای قطع رابطه با بیمارانی که نتوانسته بودم رابطه‌ی درمانی سودمندی از نوعی که اسپاتنیتز توصیف می‌کند با آنان برقرار کنم، به من بخشید. با این حال، اهمیت بنیادین این مقاله در راهنمایی‌های دقیق و کاربردی آن برای روان‌کاوان در مراحل آغازین درمان نهفته است.
    دکتر اسپاتنیتز تأکید می‌کند:

    «نخستین مقاومتی که باید در آغاز روان‌کاوی بر آن غلبه کرد، این است که آیا بیمار مایل است برای دستیابی به اهداف سازنده — یعنی اهدافی که به رشد و تحول روانی او یاری می‌رسانند — تلاش کند یا نه.»

    او هشدار می‌دهد که اگر این آمادگی وجود نداشته باشد، فرایند روان‌کاوی محکوم به شکست است؛ مگر آنکه درمانگر و بیمار در ادامه بتوانند به توافقی بر سر اهداف مشترک درمانی دست یابند.

    مقاله روانکاوی مدرن چه می‌گوید؟

    من گاهی درمان بیمارانی را آغاز کرده‌ام که در ظاهر اهدافی سازنده مطرح می‌کردند، اما در واقع برای کار روان‌کاوانه آمادگی نداشتند. در چنین مواردی، پیشنهادهای اسپاتنیتز درباره‌ی چگونگی برخورد با بیماران در آغاز درمان، برایم بسیار مفید بوده است.

    اسپاتنیتز در نمونه‌های بالینی خود از حالتی سخن می‌گوید که آن را «وضعیت حسی–بدنی» می‌نامد. او توضیح می‌دهد که در این حالت، توانسته درمان را پیش ببرد و به بینشی عمیق نسبت به روان بیمارانش دست یابد. با این حال، من باور دارم که نیازی نیست تحلیل‌گر از همان ابتدای رابطه درمانی در این سطح حسی–جسمانی عمل کند. رسیدن به چنین سطحی تنها زمانی ممکن است که بیمار نوعی پذیرش و اعتماد نسبت به تحلیل‌گر احساس کند.

    از نگاه من، آن‌چه اسپاتنیتز «تسلیم موقتی ایگو» می‌نامد، ضرورتی برای مراحل اولیه درمان ندارد. برعکس، حضور یک ایگوی سالم و کارآمد برای تحلیل‌گر ضروری است، زیرا به او امکان می‌دهد در سکوت بیمار را مشاهده کند، وضعیت را ارزیابی کند و جهت مداخله را مشخص سازد.

    برای نمونه، بیمارانی که نخستین جلسه را در وضعیت بحرانی یا آشفته آغاز می‌کنند، معمولاً برای بازیابی آرامش و تعادل خود به حمایت نیاز دارند. در این مرحله، وظیفه‌ی تحلیل‌گر ایجاد فضایی خنثی، امن و قابل اتکا است. او می‌تواند با طرح چند پرسش ساده یا درگیر کردن بیمار در فعالیتی کوچک — مانند پر کردن فرمی شامل نام، نشانی، شغل، سن یا دلیل مراجعه — به تمرکز و کاهش اضطراب بیمار کمک کند. درخواست از بیمار برای بیان شرح حال خانوادگی نیز همین نقش را دارد: بیمار در فعالیتی غیرتهدیدکننده مشارکت می‌کند و به‌تدریج فرصتی می‌یابد تا به آرامش و ثبات روانی خود بازگردد.

    روانکاوی مدرن تکنیکی متفاوت

    با پیشرفت درمان، اگر بیماران ارتباط برقرار نکنند، شاید بهتر باشد که ما نیز سرعت ارتباط‌مان با آن‌ها را کاهش دهیم. یکی از بیماران من که حالتی شبیه به سندرم آسپرگر داشت، تنها از طریق تایپ‌کردن در رایانه حاضر به گفت‌وگو با من بود، به‌گونه‌ای که هر دو کنار هم می‌نشستیم. مشارکت من در این فرآیند می‌تواند به عنوان یک ارتباط هیجانی در نظر گرفته شود. بی‌توجهی به نیازهای این بیمار، اشتباهی فاحش می‌بود. در این زمینه، کمک چشمگیری از سوی دکتر فیلیس میدو دریافت کردم که درک خارق‌العاده‌ای از شخصیت‌های پیشاکلامی داشت.

    گزارش بالینی در روانکاوی مدرن

    در ادامه، موردی را ارائه خواهم کرد که در آن مدت زمان زیادی صبر کردم تا هدفی سازنده را پیشنهاد دهم. حتی پس از ارائه‌ی این هدف، دو سال طول کشید تا بیمار اقدامی انجام دهد. در طول آن زمان، مهم بود که هیچ‌گونه فشاری در جلسات اعمال یا احساس نشود. این پیروزی باید متعلق به او می‌بود، نه به من.

    مورد الف

    بیمار بیست‌ساله‌ای به نام الف، که از اوایل کودکی تجربه‌های تلخ و آسیب‌زای متعددی را تجربه کرده بود، گاهی با صورتی کبود و ورم‌کرده وارد جلسات می‌شد؛ نشانه‌ای آشکار از آن‌که خودش را کتک می‌زد. خشمی که به درون خود می‌ریخت، در رؤیاهای خشونت‌بارش فوران می‌کرد: خواب‌هایی پر از آتشفشان، آتش‌سوزی، خونریزی، هیولاها و صحنه‌های هولناک دیگر.

    روزی روی مبل دراز کشید و با شست دست راستش، گودی کف دست چپ را با حرکتی دایره‌وار و فشاری محکم می‌فشرد؛ گویی با این حرکت میلش برای له‌کردن همه‌ی کسانی را که به او آسیب رسانده بودند، مجسم می‌کرد. او می‌خواست آن‌قدر قدرتمند شود که بتواند همه‌ی آن افراد را نابود کند.

    با اینکه هرگز از او نترسیدم، اما بارها وقت جلساتش را فراموش می‌کردم. عجیب این‌که هر بار زنگ در به صدا درمی‌آمد، از دیدن او تعجب می‌کردم، اما همیشه در دسترس بودم. برای پایان دادن به این فراموشی، اسمش را با یک دایره‌ای  قرمز پررنگ در دفتر نوبت‌گیری‌ام مشخص کردم. با گذر زمان و آشنایی بیشتر با پیشینه  خانوادگی‌اش، فهمیدم که دچار  سوگیری روانی نیرومندی شده‌ام: زمانی که مادرالف باردار بود، هم‌زمان از پسر اولش که درگیر بیماری لوسمی بود مراقبت می‌کرد. جزئیات بیشتری از آن دوره ندارم، اما سوگیری روانی‌ام به من می‌گفت که او درگیر یک تعارض حل‌نشدنی بوده: چگونه می‌توانست از فرزند در حال مرگش مراقبت کند و در عین حال با نوزادی که در رحم داشت، پیوندی عاطفی برقرار کند؟

    روانکاوی مدرن جایگاهی متفاوت در روانکاوی

    پدر  الف پزشکی سخت‌کوش بود که زمان زیادی برای فرزندانش نداشت. نه او و نه مادر الف، خانواده  گسترده‌ای در نزدیکی خود نداشتند تا از آن‌ها کمک بگیرند. الف بیشتر اوقات تنها بود تا اینکه برایش اسبی خریدند که شد همدم همیشگی‌اش.

    یک‌بار، در یکشنبه عید پاک، خانواده   الف با هم به سفر رفتند. والدین جلو نشستند و بچه‌ها عقب. الف ده‌ساله بود، و در همان سفر، در یک تصادف رودررو، پدر و مادرش کشته شدند، در حالی که او و خواهر و برادر کوچک‌ترش فقط جراحات سطحی برداشتند و در بیمارستان بستری شدند. خانواده  مادر او امکان نگهداری از بچه‌ها را نداشتند، پس پدربزرگ پدری ترتیب داد که آن‌ها با خانواده  پسر دیگرش زندگی کنند.

    پدر الف پیش‌تر با ایجاد یک صندوق مالی برای فرزندانش، برای آموزش آن‌ها برنامه‌ریزی کرده بود. بعد از حادثه نیز پول بیشتری جمع شد و اطرافیان خانواده به آن صندوق کمک کردند.

     بنابراین، وضعیت مالی‌شان هیچ‌گاه در خطر نبود. با این حال، محل زندگی جدید فاجعه‌بار بود. پدر و مادرخوانده الکلی بودند و خانواده دچار اختلالات شدید رفتاری. بچه‌های آن‌ها نیز رفتارهایی ظالمانه با این سه کودک یتیم داشتند. با این‌حال،الف توانست خودش را در دل مادرخوانده‌اش جا کند و به نوعی تبدیل به محرم اسرار او شد. این رابطه تا حدی برایش تسکین‌دهنده بود.

    وقتی الف اعلام کرد که هدفش این است که قدرتمند شود تا کسانی را که از آن‌ها متنفر است نابود کند، من فقط گوش دادم و با او همدل شدم. مهم بود که از نظر روانی همراه او باشم. یادم آمد که الف در یک شغل پاره‌وقت، که در آن در زمان استراحت نمایش در یک سالن تئاتر خوراکی می‌فروخت، به موفقیت کوچکی دست یافته بود. او آن‌قدر منظم، مسئولیت‌پذیر و کارآمد بود که خیلی زود او را به‌عنوان مدیر بخش فروش منصوب کردند.

    این موفقیت مرا برانگیخت تا به او بگویم که بر اساس تجربه‌ام، برای قدرتمند شدن پیش از هر چیز نیاز به یک تحصیلات خوب دارد. پیشنهاد دادم که در مقطع MBA ادامه تحصیل دهد. عمداً به موفقیت پیشین او اشاره‌ای نکردم تا از فشار روانی اضافی جلوگیری کنم. فکرِ اقدام برای پذیرش در دانشگاه او را به شدت مضطرب می‌کرد، و حدود دو سال طول کشید تا در نهایت در یک مدرسه‌ی کسب‌وکار معتبر که کلاس‌های شبانه برگزار می‌کرد ثبت‌نام کرد. او توانست وام دانشجویی بگیرد، کارهای پروژه‌ای پیدا کند، و به‌تنهایی مسیر تحصیلش را پیش ببرد.

    پس از فارغ‌التحصیلی، مدتی در چند بانک کار کرد که علاقه‌ای به آن‌ها نداشت، و به‌سرعت شغل عوض کرد. خیلی زود در یک شرکت معتبر مشغول شد و مسیر شغلی درخشانی را آغاز کرد. وقتی برای چند سال به خارج از کشور اعزام شد، تحلیل را از طریق اسکایپ ادامه دادیم. (ما فرایند معمول جلسات را بازسازی کردیم: ابتدا ایستاده سلام می‌کردیم، سپس او روی مبل دراز می‌کشید و پشتش به من بود، و در پایان، بلند می‌شد، با هم خداحافظی می‌کردیم.)

    در این بیست‌وسه سال، اتفاقات زیادی افتاده: مؤسسه‌های روان‌تحلیلگری مدرن همچنان رشد کرده‌اند و دانشجویان را در نظریه  مدرن تحلیلی، با نتایجی عالی، آموزش می‌دهند. روان‌تحلیلگران مدرن همچنان در حال کشف و گسترش تغییرات خلاقانه بر پایه  بینش‌های بنیادین هایمن اسپاتنیتز هستند — به‌ویژه در درمان بیماران پیش‌کلامی (preverbal).

    روانکاوی مدرن در نمادی دیگر

    مقاله‌ی زیر آخرین مشارکت اسپاتنیتز در مجله‌ی روان‌کاوی مدرن بود. در راستای علاقه‌ی اصلی‌اش به تحولات بالینی، او دیدگاه‌های خود را درباره  نحوهی برخورد با دشوارترین بیماران — آن‌هایی که بیشترین مقاومت را نشان می‌دهند و در همکاری با تحلیلگر مشکل دارند — ارائه می‌کند. راهکار ساده‌ای که اسپاتنیتز پیشنهاد می‌کند این است: این بیماران برای پیشرفت، نیاز دارند تا «پیام‌های عاطفی» از سوی تحلیلگر دریافت کنند.

    این همان هنر ویژه‌ای است که دانشجویان ما می‌آموزند. و این، به‌هرحال، ایده  فروید بود: آنچه به بیمار کمک می‌کند، تفسیر نیست، بلکه این است که بتواند همهی افکار و احساساتش را بیان کند.

    اهداف روانکاوی مدرن: حل درمانی مقاومت‌های کلامی و پیش‌کلامی برای بیمار و روانکاو

    در روانکاوی مدرن برای موفقیت درمانی، روانکاو و بیمار باید بر اهداف سازنده توافق کنند. روانکاوان حق دارند بیمارانی را که حاضر به پذیرش اهداف سازنده نیستند، از درمان مرخص کنند. همچنین این حق روانکاو است که با بیمارانی که سابقه رفتار خشونت‌آمیز دارند و احتمال بروز رفتار خشونت‌آمیز در رابطه تحلیلی وجود دارد، همکاری نکند.

    مقاومت‌های پیش‌کلامی نیازمند ارائه تجربه‌های عاطفی به بیمار است و روانکاو باید آمادگی داشته باشد تا برای فهمیدن بیمار در سطح حسی-بدنی، خود (ایگو) را کنار بگذارد. با این حال، تحلیل ممکن است آسیب‌رسان نیز باشد. ممکن است نتایج سمی برای هر دو، بیمار و روانکاو به همراه داشته باشد. پژوهش‌هایی لازم است تا راه‌هایی که به رشد بیماران کمک می‌کنند و از نتایج نامطلوب مانند بروز مشکلات جسمانی جلوگیری می‌کنند، مشخص شود.

    وقتی افراد به دفتر ما مراجعه می‌کنند معمولاً به دنبال رهایی از علائم یا پاسخ به مشکلات خود هستند. ما دلیل مراجعه‌شان، نوع کمکی که می‌خواهند و انتظاراتشان از درمان را می‌پرسیم. تحلیل با این توضیح به بیمار شروع می‌شود که باید او را بشناسیم و طی هشت هفته اول جلسات تحلیلی تعیین کنیم که آیا می‌توانیم به او کمک کنیم یا خیر. این فرصت را به بیمار نیز می‌دهد تا بفهمد ما می‌توانیم کمک کنیم یا نه. اگر پس از هشت هفته بیمار تصمیم به ادامه درمان گرفت، مگر آنکه خلاف آن گفته شود، فرض می‌کنیم که ما نیز می‌توانیم به او کمک کنیم.

    پرسیدن از بیمار درباره اهدافش در تحلیل، راهی برای فهمیدن خواسته‌های اوست. وقتی بیمار اهدافش را نمی‌داند، کمک می‌کنیم صحبت کند تا بتواند اهدافش را به شکلی روشن و واضح بیان کند. این ممکن است نیازمند چند جلسه باشد.

    در طول تحلیل، بیمار ممکن است اهداف جدیدی تعیین کند یا اهداف قبلی را بازفرمول‌بندی کند. روانکاوان مدرن معتقدند وظیفه آنها تأثیرگذاری مستقیم بر افکار، احساسات یا خواسته‌های بیمار نیست، بلکه کمک به بیان کامل افکار، احساسات و خواسته‌ها به زبان خود بیمار است.

    حق روانکاو برای مرخص کردن بیمار در مواجهه با مقاومت شدید در روانکاوی مدرن محفوظ است.

    شرایط تحلیلی ممکن است مقاومت شدیدی در بیمار ایجاد کند حتی زمانی که موافقت به شروع تحلیل شده است و اغلب بیمار را قانع می‌کند بلافاصله درمان را ترک کند. وقتی تحلیل آغاز می‌شود، بیماران معمولاً مقاومت می‌کنند که به سمت اهداف سازنده حرکت کنند.

    • در روانکاوی مدرن اگر مقاومت‌ها بسیار مخرب باشند و روانکاو نخواهد با آنها برخورد کند، حق دارد هر زمان بیمار را مرخص کند یا به روانکاو دیگری ارجاع دهد. در مورد بیمارانی که سابقه خشونت دارند و خطر بروز مجدد خشونت در رابطه تحلیلی وجود دارد، روانکاو حق دارد با آنها کار نکند. اگر روانکاو نخواهد ریسک خشونت در درمان را بپذیرد، می‌تواند بیمار را مرخص کند.
    • اگر روانکاو اعتقاد دارد به دلیل طبع و شخصیت خود و عدم مواجهه با مقاومت‌های متقابل ناخودآگاه، می‌تواند با چنین بیمارانی کار کند، نیازی به مرخص کردن آنها ندارد، اما باید مراقب باشد و در این موارد یا موارد مشابه شدید از همکاران با تجربه یا سوپروایزر مشورت کند تا خود و بیمار در معرض خطر قرار نگیرند. و حتی اگر روانکاو کنترل کامل درمان را نداشته باشد ممکن است به جان یا سلامت خود و بیمار آسیب بزند.
    • در روانکاوی مدرن مقاومت اصلی که در آغاز تحلیل باید حل شود این است که آیا بیمار حاضر است به سمت اهداف سازنده حرکت کند یا خیر؟ وقتی این امکان وجود نداشته باشد، تحلیل محکوم به شکست است مگر اینکه بیمار و روانکاو بالاخره به اهداف مشترک برسند. بنابراین تحلیل تا زمانی ادامه دارد که بیمار با هدف فوری روانکاو یعنی شناختن او از طریق کمک به بیان همه چیز، همراهی کند؛ اگر در هر زمانی بیمار این اطمینان را در تحلیلگر ایجاد کند که او [بیمار] مایل به همکاری با تحلیلگر برای رسیدن به اهداف سازنده و تأییدکننده زندگی نیست، تحلیلگر حق دارد او را مرخص کند.

    تکنیک‌های روانکاوی مدرن برای مقاومت

    روانکاوی مدرن رویکردهای متنوعی برای مواجهه با مقاومت بیماران در مسیر دستیابی به اهداف تحلیل ارائه می‌دهد. در روان‌کاوی کلاسیک — که گاه از آن با عنوان «تحلیل مقاومت» یاد می‌شود — تکنیک اصلی برای غلبه بر مقاومت، تفسیر است.

    در این دیدگاه، درمانگر به‌عنوان واسطه عمل می‌کرد و بیمار را به آگاهی شناختی از انگیزه‌های ناخودآگاهش می‌رساند؛ او این فرآیند را با تفسیرهای خود و بازتاب واکنش‌های بیمار هدایت می‌کرد. با این حال، روان‌کاوی مدرن مسیر متفاوتی را در پیش گرفته و محوریت درمان را به خود بیمار سپرده است.

    روانکاوی مدرن درمان را حول محور سخن گفتن بیمار و دستیابی او به خودشناسی می‌چرخاند، نه آشکارسازی تحلیلگر. تحلیلگر انتظار دارد بیمار آزادانه، صادقانه و معنا‌دار درباره‌ی زندگی خود صحبت کند. اما چون بیماران به ندرت قادر به بیان کامل تجربیات خود هستند، تحلیلگر فعالانه به آن‌ها کمک می‌کند تا افکار و احساساتشان را بیان کنند و این یاری به محور اصلی تحلیل تبدیل می‌شود.

    در این فرآیند، تحلیلگر با برانگیختگی‌های عاطفی و شناختی ناشی از رفتارهای کلامی و غیرکلامی بیمار روبه‌رو می‌شود. او همزمان بیمار را مطالعه می‌کند و به واکنش‌های خود تأمل می‌کند؛ این فرآیند دوسویه می‌تواند بینشی تازه درباره‌ی جنبه‌ای از روان بیمار ارائه دهد که در لحظه تحلیل فعال است. بسته به موقعیت، تحلیلگر یا سکوت می‌کند و منتظر تماس بیمار می‌ماند، یا همان لحظه مداخله‌ای سنجیده انجام می‌دهد و برداشت خود از پویایی‌های بیمار را به کار می‌گیرد.

    تحلیلگران مدرن دریافته‌اند که انواع خاصی از مقاومت‌ها، مانند آنهایی که منشأ مادرزادی یا ژنتیکی دارند یا ناشی از آسیب‌هایی هستند که در طول بلوغ فرد از زمان لقاح تا مراحل پیش کلامی زندگی تجربه می‌شوند، به تکنیک‌های کلاسیک طراحی‌شده برای هشیار کردن ناخودآگاه یا «رفع فراموشی» پاسخ نمی‌دهند، بلکه مداخلات متفاوتی را می‌طلبند.

    روانکاوی مدرن قامتی دیگر از روانکاوی

    روش تحلیلی مدرن برای تفسیر انگیزه‌های ناخودآگاه، بیش از هر چیز، برای کمک به بیمار در دستیابی به درک عاطفی از پویایی‌های خود در نظر گرفته شده است. یک بیمار این فرآیند را با این عبارات تعریف کرد: «فهمیدن آن در ذهنم به من کمکی نمی‌کند. باید آن را در درونم احساس کنم.»

    مقاومت‌های پیش‌کلامی در روانکاوی مدرن با تکنیک‌های مختلفی حل می‌شوند که ویژگی اصلی آنها فراهم کردن تجربه عاطفی برای بیمار است. این تکنیک‌ها از اواخر دهه ۴۰ میلادی به بعد در نوشته‌های این نویسنده و دیگر روانکاوان مدرن مستند شده‌اند و بر پایه نظریه‌ای عملی برای درمان شخصیت‌های پیش‌اودیپال شکل گرفته‌اند.

    این تکنیک‌ها شامل عملکرد تماس، پرسش‌های مبتنی بر ابژه، ارتباطات عاطفی، بازتاب‌های روانی همچون هم‌پوشانی و آینه‌سازی، تعبیرهای رشدی، مواجهه‌های هیجانی و واکنش‌های شبه‌سمی‌اند. عوامل گوناگون و درهم‌تنیده‌ای تعیین می‌کنند که چه زمان و به چه شیوه‌ای باید از هر یک از این تکنیک‌ها بهره گرفت؛ از جمله مرحله‌ی درمان، میزان پس‌رفت، ماهیت وضعیت انتقال و انتقال متقابل، نوع مقاومت موجود و میزان استحکام ایگو.

    اثربخشی این تکنیک‌ها به استفاده‌ی سنجیده و دقیق از آن‌ها بستگی دارد—چیزی که تنها از طریق تجربه‌ی فراوان تحت نظارت آموخته می‌شود—و در نهایت به استعداد درمانگر وابسته خواهد بود.

    تحلیل روانکاوی بیمارانی که مشکلاتشان از نقص‌های مادرزادی یا شکست‌های تجربیات بدوی ناشی می‌شود، چالشی بزرگ است چون نیازمند مداخلات خاصی است که به عمیق‌ترین لایه‌های حافظه ناخودآگاه بیمار برسد؛ حافظه‌ای که قابل بازیابی و بیان در زبان گفتاری نیست. این خاطرات در بدن، خلق‌وخوی خاص، رفتارها، رویاها، خیال‌ها یا فرافکنیهایی با کیفیت تقریبا توهمی نهفته‌اند.

    اینها باعث واکنش‌های مختلف متقابل در روانکاو می‌شوند که ممکن است تجربه‌های نامفهوم بیمار را بازتولید کند و واکنش‌هایی به روانکاو بدهد که قبلاً هرگز تجربه نکرده بود. از آنجایی که تجربه بدوی بیمار فرار است و گاهی حالت سورئال دارد، روانکاو باید آمادگی داشته باشد ایگو خود را به طور موقت کنار بگذارد تا بیمار را صرفا در سطح حسی-بدنی درک کند.

    مداخلات شهودی و اثرگذار

    برخی از این پدیده‌ها در نمونه‌هایی که در ادامه می‌آیند، آشکار می‌شوند؛ مواردی که در آن‌ها، پاسخ‌های روان‌کاو به اثرات درمانیِ پیش‌بینی‌ناپذیری منجر شده‌اند. این نمونه‌ها لحظات اوج تحلیل‌اند؛ موقعیت‌هایی نادر که در آن‌ها روان‌کاو، به‌واسطه‌ی شناخت عمیق و طولانی‌مدت از بیمار، به سطحی خاص از هم‌نوازی روانی با او دست یافته است.

    اگرچه چنین رویدادهای دراماتیکی گاه ممکن است خودبه‌خود و در مراحل آغازین درمان روی دهند—به‌ویژه نزد تحلیل‌گران باتجربه—اما در بیشتر موارد، این لحظات نتیجه‌ی فرایندی طولانی از کار تحلیلیِ پی‌گیرانه‌اند.

    مورد نخست مربوط به مردی است که پس از چند سال روان‌کاوی، در جلسه‌ای هم‌زمان با روز تولدش، از دردهای شدید شکمی شکایت داشت. در همان لحظه، این اندیشه در ذهنم شکل گرفت که شاید میان این دردها و دردهایی که مادرش هنگام زایمان او تجربه کرده بود، پیوندی وجود دارد. از آن‌جا که این اتفاق درست در سالروز تولدش رخ می‌داد، از او پرسیدم: «آیا این همان دردهایی است که مادرت هنگام تولدت داشت؟» هنوز جمله‌ام تمام نشده بود که بیمار گفت دردهایش ناپدید شده‌اند.

    همه چیزی که لازم بود، پرسشی بود که بر اساس یک حس شهودی و دانش من از بیمار مطرح شد و باعث تحریک تداعی شد که در ذهنم آمد. به عبارت دیگر، یک القای احساسی همراه با ترکیبی از عناصر مختلف الهام‌بخش مداخله من بود.

    مورد دوم مربوط به زنی است که به خاطر زندگی بسیار غیر متعارف و انجام انواع رفتارهای نادرست به روانکاوی مراجعه کرده بود: دزدی می‌کرد، دروغ می‌گفت، به مردم خیانت می‌کرد و به طور کلی به همه شکل‌های ممکن بدرفتاری داشت.او گفت که می‌خواهد درست رفتار کند و از من خواست که برای رفتار غیرعادی‌اش درمانش کنم. مثل مردی که بالاتر ذکر شد، او نیز چندین سال در روانکاوی بود و جلسه‌ای که به مناسبت تولدش برگزار شد، به او اختصاص داشت.

    اولین جمله‌اش این بود: «می‌دانی، من شوکه شده‌ام! امروز تولدم است و وقتی به سنم فکر کردم و زمان ازدواج مادرم و پدرم را مرور کردم، فهمیدم که من چند ماه قبل از ازدواج واقعی والدینم به دنیا آمده‌ام!» این اولین بار در زندگی‌اش بود که این حقایق را کنار هم گذاشته و آنچه قبل از تولدش رخ داده بود را برای من تعریف کرد.

    در دوران و جامعه‌ای که او از آن می‌آمد، بارداری‌اش بسیار نامتعارف بود — بارداری نامشروع. از او پرسیدم: «می‌خواهم بدانم آیا همین است که باعث می‌شود تو همیشه آن همه کارهای خلاف قاعده انجام دهی؟» از همان لحظه، تمام رفتارهای غیرعادی او متوقف شد. به نظر می‌رسد که دانش ناخودآگاه درباره بارداری «نامشروع» او به طور بیش از حد تعیین‌کننده‌ای بر شکل‌گیری شخصیت و انتخاب سبک زندگی‌اش تأثیر گذاشته بود.

    بینشی دیگر از روانکاوی مدرن

    مورد سوم به زنی مربوط می‌شود که به دلیل حملات شدید صرع به من مراجعه کرد. آزمایش‌ها، الگوهای غیرطبیعی امواج مغزی او را نشان دادند و تشخیص بیماری‌اش را تأیید کردند. از آن‌جا که همکارانم به علاقه‌ام در حوزه‌ی طب روان‌تنی آگاه بودند، او را برای درمان به من ارجاع دادند.

    پس از چند سال همکاری، او در یکی از جلسات گزارش داد که همان صبح دچار حمله‌ی صرع شده است. پرسیدم: «چطور اتفاق افتاد؟» او توضیح داد که شب قبل ماجرایی رخ داده بود که در واقع تکرار الگوی همیشگی چند سال گذشته‌اش بود. او پس از یک روز طولانی و خسته‌کننده از سر کار به خانه بازگشته و تنها می‌خواست بخوابد، اما شوهرش که در خانه کار می‌کرد، در پایان روز سرحال بود و میل جنسی داشت، نه خواب.

    بنابراین، آن‌ها به این ترتیب توافق کرده بودند که او اجازه دهد شوهرش در حالی که او خواب است، رابطه جنسی برقرار کند. او اضافه کرد که از این مسئله ناراضی نبود. اما در صبح پس از همان رابطه در حال خواب، حمله صرع برایش اتفاق افتاد.

    در همان لحظه‌ای که این داستان را شنیدم، یک بینش تقریباً آنی به دست آوردم. به بیمار گفتم: «ممکن است حمله صرع تو معادل ارگاسمِ تجربه‌نشده‌ات در حالی که خواب بودی باشد؟» وقتی این موضوع را درک کرد و با هم درباره‌اش صحبت کردیم، تصمیم گرفت دیگر هنگام خواب با شوهرش رابطه جنسی نداشته باشد. او می‌خواست بیدار باشد، از رابطه جنسی لذت ببرد و ارگاسم را تجربه کند. وقتی این کار را به طور مکرر انجام داد، صرع از بین رفت و الگوهای مغزی‌اش به حالت طبیعی برگشت.

    در هر سه مورد، وجه مشترک مداخله در نحوه‌ی به‌کارگیری انتقال متقابل از سوی روان‌کاو نهفته بود. روان‌کاو با تکیه بر احساسات، افکار، خیال‌پردازی‌ها، و دانشی که آگاهانه یا ناخودآگاه درباره‌ی بیمار داشت، در لحظه‌ای خاص و حساس، خود را با ناخودآگاه بیمار هم‌نوا کرد.

    در هر نمونه، مداخله به‌صورت طرح یک فرضیه ظاهر شد؛ فرضیه‌ای که در قالب سؤالی ساده و جست‌وجوگرانه بیان شد — نه تفسیر مستقیم. بیمار می‌توانست آزادانه پاسخ مثبت یا منفی بدهد، و همین پاسخ، تجربه‌ی روان‌کاو از او را غنی‌تر می‌کرد.

    بخش عمده‌ی کار روان‌کاوی مدرن، بر پرسش‌های پی‌درپی استوار است؛ پرسش‌هایی که همچون سایه‌ای هوشیار، مسیر ناخودآگاه بیمار را دنبال می‌کنند تا لایه‌لایه‌ی پنهان روان آشکار شود. در نهایت، بیمار در بازتاب صدای خود، با حقیقتی از خویشتن روبه‌رو می‌شود.

    اهداف روانکاوی مدرن

    روانکاو مدرن سعی می‌کند به بیمار کمک کند تا مقاومت‌هایی را پشت سر بگذارد که مانع طی کردن مسیر طولانی و سالم در مواجهه با نوسانات زندگی می‌شوند. اگر بیمار این مقاومت‌ها را حل نکند، ممکن است با تعارضات روان‌نژندی، روان‌پریشی، بیماری جسمی یا حتی خطر مرگ مواجه شود. با این حال، یک مشکل جدی وجود دارد: آیا روانکاو ممکن است در فرآیند کمک به بیمار، به او آسیب برساند؟ آیا وقتی بیمار مقاومت‌ها را پشت سر می‌گذارد، ممکن است بیماری‌های دیگری در او شکل بگیرد که در نهایت هدف روانکاوی مدرن را ناکام بگذارند؟

    نقاط کور تحلیل‌گر و پیامدهای آن

    گوینگر (1995) معتقد است که تحلیل‌گر گاهی نسبت به بروزهای کودکانه یا نارسیسیستیِ غرایز در بیمارانش دچار «نقاط کور» می‌شود. این ناآگاهی ممکن است از سرکوب چنین محتواهایی پس از پایان تحلیل شخصی خودش ناشی شود، یا به دلیل باقی‌ماندن بخش‌هایی حل‌نشده از تجربه‌ی کودکانه‌اش باشد.

    او تأکید می‌کند که این انسدادهای درونی در خودِ تحلیل‌گر می‌توانند پیامدهای آسیب‌زا داشته باشند. یکی از این پیامدها، به‌گفته‌ی او، «جسمانی‌سازی» (سوماتیزاسیون) است. بر این اساس می‌توان گفت: اگر تحلیل‌گر در مواجهه با تجربیات اولیه‌ی خود دچار انسداد باشد، توانایی رفع مقاومت‌هایی را از دست می‌دهد که برای پیشگیری از پیامدهای نامطلوب ـ از جمله بروز واکنش‌های روان‌تنی ـ ضروری‌اند.

    این موضوع به پژوهش‌های گسترده نیاز دارد. چگونه می‌توان مقاومت‌ها را به‌گونه‌ای حل کرد که موجب رشد بیمار شود، بی‌آن‌که به بیماری جسمی یا روان‌تنی بینجامد؟ آیا در برخی شرایط، حل مقاومت‌ها می‌تواند پیامدهای ناخواسته ایجاد کند؟ چگونه می‌توان از اثرات زیان‌بار، مانند بروز اختلالات روان‌تنی، پیشگیری کرد؟ و در نهایت، تحت چه شرایطی ممکن است حل مقاومت‌ها به رشدهایی منجر شود که هم‌زمان در بدن به شکل بیماری غیرقابل بازگشت ظاهر می‌شوند؟

    بین درمان و آسیب؛ خط باریک مداخله

    گاهی بیماران گزارش داده‌اند که از رابطه تحلیلی نتایج منفی داشته‌اند؛ آیا این حقیقت دارد یا تخیل است؟ چگونه می‌توان مطمئن بود که مداخلات روانکاوی مدرن عواقب زیان‌باری ندارند؟

    این پرسش‌ها افق گسترده‌ای برای پژوهش می‌گشایند. آیا لازم است همواره نوع مداخله، شیوه‌ی ارتباط و رفتار خود با بیمار را با دقت بررسی کنیم؟ در پزشکی، هرگونه انحراف از رویه‌ی استاندارد می‌تواند منجر به شکایت‌های قصور شود. آیا ممکن است روزی دریابیم که مداخلات روان‌کاوانه، هنگامی که کارکرد درمانی ندارند، در واقع نوعی قصور حرفه‌ای محسوب می‌شوند؟

    برخی بیماران گزارش داده‌اند که با وجود هشدارهای درمانگر، رفتارهای خودتخریبی مانند سیگار کشیدن، نوشیدن الکل یا پرخوری را ادامه داده‌اند. همچنین در مواردی، بیماران دچار حملات قلبی، رشد تومورهای سرطانی یا عفونت‌های سینوسی، تنفسی و پوستی شده‌اند. با این حال، در برخی روابط تحلیلی، درمانگران توانسته‌اند از بروز بیماری‌های جسمی و روانی پیشگیری کنند؛ اما روان‌کاوان کمتر به مواردی اشاره کرده‌اند که رابطه‌ی تحلیلی خود به بروز بیماری انجامیده است.

    یکی از متخصصان، مورد زنی را گزارش کرد که برای درمان اختلال پوستی شدید خود به او مراجعه کرده بود. این زن پیش‌تر چند سال تحت درمان روان‌پزشکی تحلیلی قرار داشت و در پایان درمان، بهبود نسبی و مشروطی یافته بود.

    روانکاوی مدرن الگوریتمی متفاوت از روانکاوی

    با این حال، مشکل تازه‌ای آشکار شد. زن توضیح داد که وقتی روان‌پزشک–تحلیلگرش شروع به تجویز داروی روان‌گردان با دوزهای افزاینده کرد، به‌شدت ناراحت شد. مصرف دارو او را افسرده کرد و توانایی‌اش برای کار کردن را از بین برد. اما این تنها بخشی از ماجرا بود. پزشک او را در آغاز درمان متقاعد کرده بود که تماس بدنی ملایمی با او برقرار کند؛ رفتاری که سرانجام به رابطه‌ی جنسی دهانی انجامید. پزشک ادعا می‌کرد این تماس بخشی ضروری از روند درمان است.

    وقتی بیمار نسبت به این رفتار دچار تردید شد، پزشک مجدداً دارو تجویز کرد. او در نهایت تصمیم گرفت مصرف دارو و ادامه‌ی درمان را متوقف کند. پس از این تصمیم، خود را در وضعیت بغرنجی یافت: با توقف رابطه‌ی جنسی، علائم پوستی‌اش دوباره بازگشت. او از این‌که واقعیت درمان را از شوهرش ــ مردی که مدعی بود دوستش دارد ــ پنهان کرده بود، احساس گناه می‌کرد. با این حال، نمی‌توانست وارد درمان جدیدی شود یا به آن پایبند بماند، زیرا تحلیل‌گر جدیدش صراحتاً اعلام کرده بود که در درمان او هیچ‌گونه ارضای جنسی در کار نخواهد بود؛ چیزی که بیمار باور داشت تنها راه رهایی‌اش از علائم جسمی است.

    این نمونه‌ای افراطی از مداخله‌ای است که شاید بهبود ظاهری ایجاد کرده، اما در اصل تجاوزی آشکار به مرزهای درمانی بوده است. در اینجا ضرورتی ندارد بدانیم آیا تحلیل‌گر بیمار را اغوا کرده یا خود فریب اغوای او را خورده است. نکته‌ی اصلی این است که تحلیل‌گران باید همچون بیماران خود، از ناخودآگاهشان آگاهی داشته باشند تا بتوانند رفتارشان را تنظیم کنند و اطمینان یابند که هر مداخله‌ای صرفاً در خدمت درمان است، نه در خدمت میل شخصی.

    آیا تحلیل‌گر می‌توانست با استفاده از کلمات، راهی برای درمان مشکل پوستی این زن پیدا کند؟

    بیماری که سال‌ها روان‌کاوی را تجربه کرده بود، برای مشاوره درباره‌ی نگرانی‌هایش نسبت به درمان مراجعه کرد. او اعتراف کرد که روان‌کاوش توانسته بود در حل مشکل اولیه‌اش ـ کنترل خشم نسبت به همسر و فرزندان ـ به او کمک کند.

    درمان از این نظر موفق بود که بیمار توانست با یادگیری خویشتن‌داری و رفتار مناسب، روابط خانوادگی‌اش را بهبود بخشد. او از روان‌کاوش احساس رضایت و قدردانی داشت.
    اما مشکل تازه‌ای پدید آمد: بیماری جسمی‌ای که کم‌کم جان او را تهدید می‌کرد.

    در این مرحله پرسش اصلی مطرح شد: آیا پیشرفت روانی او به بهای فرسودگی و آسیب جسمی تمام شده است؟

    بررسی‌های بعدی نشان داد که بیمار احساس نمی‌کرد تحلیل‌گرش او را واقعاً درک می‌کند یا از او حمایت عاطفی دارد. تحلیل‌گر به شکایاتش گوش نمی‌داد و نمی‌توانست انتقاد یا خشم او را تحمل کند.
    به نظر می‌رسید مقاومت بیمار به‌جای آن‌که تحلیل شود، سرکوب شده است. در نتیجه، مشکل خشم به شکلی سطحی و انضباطی حل شد، نه به‌صورت درمانی.

    در پایان، به بیمار پیشنهاد شد به درمان بازگردد و با بینشی که از گفت‌وگوهای اخیر به‌دست آورده بود، رابطه‌اش با تحلیل‌گر را بازسازی کند. او می‌توانست به تحلیل‌گرش کمک کند تا این بار، تحلیل‌گری مؤثرتر برای او باشد.

    زمانی که خشم، زندگی را نگه می‌دارد/نگاهی به پیچیدگی مداخلات تحلیلی در روان‌کاوی مدرن

    سال‌ها پیش با نوع متفاوتی از معضل روبه‌رو شدم. بیماری که سرطان پستان همراه با متاستاز داشت، از سوی انکولوژیستش خبر یافت که تنها شش ماه دیگر زنده خواهد بود. با این حال، پس از سه سال روان‌کاوی با من، او همچنان زنده و سالم بود. وقتی به پزشکش گفت: «من هنوز از سرطان نمرده‌ام و حالم خوب است»، انکولوژیست پاسخی نداشت و اظهار کرد که برای این وضعیت هیچ توضیح علمی ندارد.

    درمان او تنها شامل جلسات روزانه‌ای بود که در آن با خشم شدید و بی‌وقفه به من حمله می‌کرد؛ خشمی بی‌امان و تکرارشونده. هرچند او در این روند، ظاهراً پیشرفت می‌کرد یا دست‌کم مرگش را به تأخیر می‌انداخت، اما زندگی خانوادگی‌اش فرو می‌پاشید. همسرش نزد من آمد و گفت دیگر نمی‌تواند او را تحمل کند. زن از شوهر و فرزندانش خشمگین بود و مرد تصمیم به طلاق گرفته بود.

    وضعیت بحرانی جدی پدید آورد؛ زیرا بیمار در آستانه از دست دادن منبع اصلی حمایت عاطفی خود، یعنی خانواده‌اش، قرار داشت. برای جلوگیری از این فقدان، تلاش کردم فضای درمان را آرام‌تر و تسکین‌دهنده‌تر کنم. چند ماه بعد، او درگذشت.

    تجربه‌ی من با بیماران دیگر نیز همین الگو را نشان می‌دهد: ابراز خشم، گویی مرگ ناشی از سرطان را به تأخیر می‌اندازد، اما زمانی که بیماران خشم خود را فرو می‌گذارند، مرگ به‌سرعت فرا می‌رسد. در چنین مواردی، به نظر می‌رسد حضور گرم، ملایم و آرام تحلیل‌گر، به شکلی پارادوکسیکال، اثری سمی پیدا می‌کند.

    اگر بتوانیم تشخیص دهیم کدام مداخلات درمانی و کدام مداخلات سمی‌اند، می‌توانیم آگاهانه از مداخلات سمی پرهیز کنیم (هایدن، ۱۹۸۳).
    بنابراین، نیاز فوری به پژوهش درباره‌ی سمیت مداخلات روان‌شناختی وجود دارد. وقتی بدانیم چگونه از مداخلات سمی اجتناب کنیم، می‌توانیم همه‌ی مداخلات را در جهت کمک به رشد و پیشرفت بیمار هدایت کنیم.

    علم مداخلات درمانی، به‌ویژه آن دسته که برای حل مقاومت‌های درونی طراحی می‌شوند، هنوز در مرحله‌ی آغازین است. روان‌کاوی مدرن در خط مقدم پژوهش درباره‌ی مداخلات عاطفی و میزان اثربخشی آن‌ها قرار دارد. این حوزه باید مجموعه‌ای از مطالعات موردی فراهم کند تا نشان دهد هر نوع مداخله بر چه پویایی‌هایی اثر می‌گذارد. چنین مجموعه‌ای می‌تواند پایه‌ی علمی برای تدوین و تکرار مداخلات درمانی فراهم سازد.

    در فرایند روان‌کاوی مدرن، گاهی پسرفت (regression) موجب بروز دوباره‌ی نیازهای وابستگی دوران کودکی می‌شود.اگر این نیازها در روند درمان حل نشوند، ممکن است به شکل علائم جسمی ظاهر شوند. در اینجا می‌توان پرسید: تحقق نمادین (symbolic realization) تا چه حد برای حل مقاومت‌هایی که ریشه‌ی ساختاری یا رشدی دارند، ضرورت دارد؟وقتی بیمار بتواند «همه‌چیز را بگوید»، امید داریم که در پایان بتواند با صداقت بگوید: اکنون زندگی‌ای سالم، رضایت‌بخش و شاد دارم.

    سخن سردبیر

    در دهه‌های اخیر، روان‌کاوی مدرن مسیر تحول شگرفی را طی کرده است. رویکرد کلاسیک درمان را عمدتاً در آگاه کردن بیمار از انگیزه‌های ناخودآگاه می‌دید، اما روان‌کاوی مدرن محور درمان را بر سخن گفتن بیمار و دستیابی او به خودشناسی قرار داده است. این تحول، نقش فعال تحلیلگر در همراهی بیمار برای بیان کامل تجربیات و احساساتش را برجسته می‌کند.

    مقاله حاضر نشان می‌دهد تحلیلگر مدرن چگونه برانگیختگی‌های عاطفی و شناختی ناشی از تعامل با بیمار را مدیریت می‌کند و همزمان فرآیند دوسویه‌ای از مطالعه بیمار و بازتاب واکنش‌های خود را دنبال می‌کند. این نگاه نوین، روش‌های بالینی را غنی‌تر و درک ما از پیچیدگی‌های روان انسان را عمیق‌تر می‌کند.

    امید است این مقاله برای روانکاوان، دانشجویان روان‌کاوی و همه علاقه‌مندان به فرآیند درمان، الهام‌بخش و راهنمای عملی باشد.

    .

    https://pep-web.org/browse/MPSA/volumes/44?preview=MPSA.044.0148A

    [1] Dr. Spotnitz

    [2] Guignard

  • کتاب زبان مادر؛نگاهی به نقش زبان در روابط بین فردی

    کتاب زبان مادر؛نگاهی به نقش زبان در روابط بین فردی

    کتاب زبان مادر: ما در زبان زاده می‌شویم؛ حتی پیش از آن‌که نطفه‌ای در کار باشد. زبانی که امروز خواسته‌ها، نیازها، رنجش‌ها، لذت‌ها، دوست داشتن‌ها و نخواستن‌های خود را با آن بیان می‌کنیم، پیش‌تر زندگی مستقل خود را آغاز کرده است.

    تولد در این زبان ـ که آن را زبان مادری می‌نامیم ـ دنیای روانی ما را شکل می‌دهد. نوزادی که اکنون در آغوش داریم، در آینده همان کسی می‌شود که به او گفته‌ایم. گفتار تنها در کلمه‌ها خلاصه نمی‌شود، بلکه مجموعه‌ای گسترده از نشانه‌های کلامی و غیرکلامی را دربر می‌گیرد: از لمس و در آغوش کشیدن گرفته تا نگاه، تماس چشمی و واژه‌ها.

    نیچه، فیلسوف بزرگ آلمانی، باور داشت: «ما آن چیزی می‌شویم که به ما گفته شده است.»

    گفتار مادر در روان کودک جای می‌گیرد و به‌طور طبیعی از قوت‌ها و ضعف‌های هشیار و ناهشیارش رنگ می‌گیرد. با این حال، بیشترِ والدین گفت‌وگو با کودک را تنها در معنای لغوی کلمات خلاصه می‌کنند و از لایه‌های پنهان‌تر آن غافل می‌مانند.

    کتاب زبان مادر، اهمیت زبان را به‌عنوان سیستمی سرشار از نشانه‌ها نشان می‌دهد و پیوندهای آن با فرآیندهای روانی را بررسی می‌کند. همچنین راهکارهایی برای به‌کارگیری مؤثر زبان در برقراری رابطه با کودک ارائه می‌دهد.

    نشانه‌شناسی گریه در کتاب زبان مادر: شکل‌گیری معنا و پیامد نام‌گذاری نادرست

    زبان، در گسترده‌ترین معنای خود، سیستمی از نشانه‌هاست که تنها به کلمات محدود نمی‌شود، بلکه کنش‌ها، پوشش و حتی وضعیت بدنی را هم دربر می‌گیرد. این نشانه‌ها در قالب یک سیستم پیچیده پیام‌هایی دربارهٔ هویت، باورها و حالت‌های درونی ما به دیگران منتقل می‌کنند. با این حال، موفقیت در انتقال پیام به فرآیند تفسیر و معناسازی وابسته است؛ فرآیندی که همیشه تغییر می‌کند و به بافت، مخاطب و لحن بستگی دارد. همین ویژگی روابط انسانی را پیچیده می‌سازد.

    این فرآیند معناسازی از همان ابتدای زندگی و در رابطهٔ مادر-نوزاد آغاز می‌شود. گریهٔ نوزاد به‌عنوان یک «نشانهٔ اولیه» و جهان‌شمول، پیامی از یک ناآرامی درونی (چه جسمی، چه محیطی و چه روانی) منتقل می‌کند. نقش مراقب (مادر) تنها پاسخ‌دهی نیست، بلکه او باید بر این نشانه نام درست بگذارد. مادر با آزمون و خطا (مانند پیشنهاد غذا، بررسی پوشک یا تنظیم دما) تلاش می‌کند برای گریهٔ کودک برچسبی مانند «گرسنگی»، «تشنگی»، «سرما» یا «گرما» انتخاب کند. این نام‌گذاری‌های پیاپی به کودک کمک می‌کنند تا جهان درونی مغشوش خود را نظم دهد و آرامش بیابد.

    از منظر روانکاوی، وقتی مراقب نشانه‌ها را به‌طور مداوم اشتباه نام‌گذاری می‌کند، الگوهای روان‌رنجور شکل می‌گیرند. برای مثال، اگر مادر همیشه همهٔ ناآرامی‌های کودک—even عاطفی—را تنها با غذا پاسخ دهد، کودک به‌طور ناخودآگاه «حس ناآرامی» را با «حس گرسنگی» پیوند می‌زند. این همراهی‌سازی (Association) باعث می‌شود فرد در بزرگسالی هرگونه آشفتگی یا استرس درونی را «گرسنگی» تفسیر کند و برای آرام‌سازی خود به خوردن پناه ببرد. در نتیجه، نشانهٔ اصلی (ناآرامی عاطفی) تحریف می‌شود و فرد آن را به نشانهٔ دیگری (گرسنگی) تبدیل می‌کند.

    بنابراین، فرآیند نام‌گذاریِ نشانه‌ها توسط مراقب، نه‌تنها آرامش موقت کودک را تأمین می‌کند، بلکه ساختار روانی و توانایی او را در شناسایی و تمایز احساسات و نیازهای آینده شکل می‌دهد.

    تصویر سازی ابتدایی با کمک زبان مادر

    دیالکتیک نیاز و زبان: شکل‌گیری سوژه در فضای بیناذهنی مادر-کودک

    از منظر روانکاوی، فاصله ساختاری بین «احساس نیاز» و «ارضای آن» امری گریزناپذیر و بلکه ضروری است. این شکاف است که زمینه‌ساز تلاش برای ارتباط و متعاقباً، شکل‌گیری زبان و تفکر می‌شود. با این حال، زمانی که مادر به دلیل مشکلات روانی شدید قادر به پاسخگویی مداوم و «به اندازهٔ کافی خوب» نباشد، این فاصله به جای آنکه محرک رشد باشد، به «حس محرومیت» بنیادین در کودک تبدیل می‌شود. بنابراین، سلامت روانی و حضور عاطفی مادر، شرط اصلی ایجاد یک «محیط نگهدارنده»است که در آن، اتصال روانی برای (رمزگشایی) و ارضای نیازهای کودک امکان‌پذیر می‌شود.

    پیش از تسلط بر زبان واژگان، ارتباط از طریق «تماس» فیزیکی و هیجانی برقرار می‌شود. نوازش، در آغوش گرفتن، نگاه کردن و «آهنگ کلام» مادر، اولین نشانه‌هایی هستند که کودک از طریق آنها «حضور» دیگری را تجربه می‌کند. این تجربیات حسی-بدنی، پایه‌های اولیهٔ رشد هیجانی و شکل‌گیری (خود) هستند. کودک نه از محتوای کلمات، بلکه از طریق ریتم، تن و ملودی صدا، حالت عاطفی مادر را دریافت می‌کند. این مرحله، «قبل از زبان» اما به شدت «سوژه‌ساز» است.

    نقش حیاتی مادر در این مرحله، «بازتاب‌گری» و «نام‌گذاری» صحیح هیجانات کودک است. هنگامی که مادر به نشانه‌های غیرکلامی کودک (نگاه، ژست، گریه) پاسخ می‌دهد و برای حالت درونی او نامی می‌گذارد («گرسنه‌ای»، «خسته‌ای»)، به کودک کمک می‌کند تا جهان درونی مغشوش خود را سامان دهد. این فرآیند، «سوژه» را قادر می‌سازد تا به تدریج هیجانات خود را به نمادمناسب بیرونی تبدیل کند.

    تعریف روابط با زبان مادر

    با گذر زمان، کودک برای پر کردن شکاف بین نیاز و ارضای آن، ناگزیر به یادگیری «زبان مادر» است. اینجا است که زبان به عنوان یک سیستم نمادین پیچیده وارد می‌شود و امکان «طرح‌ریزی خواسته» (Demand) به جای «ابراز نیاز» (Need) را فراهم می‌کند. اما این گذار، هزینه‌ای نیز دارد: کودک برای به دست آوردن عشق و توجه مادر (که اکنون با بقایش گره خورده است)، می‌آموزد که به «خواسته‌های» او نیز پاسخ دهد. اینجاست که نخستین پایه‌های «قانون» (Law) و «فروپاشی» (Castration) نمادین شکل می‌گیرد.

    در این بافت، وضوح یا ابهام در گفتار مادر تعیین‌کننده است. هنگامی که خواسته‌های مادر مبهم («بچه خوبی باش»)، دوپهلو یا متناقض («برو اما نرو») هستند، کودک در فضایی از ابهام و عدم اطمینان رها می‌شود. او مجبور است برای کسب عشق مادر، به رمزگشایی از امیال و قوانین نانوشتهٔ او بپردازد. این شرایط می‌تواند به شکل‌گیری یک «سوژهٔ مضطرب» بینجامد که همواره در جستجوی معنا در پشت کلمات است و هرگز از درک درست خود مطمئن نیست.

    در مقابل، زمانی که مادر بتواند با وضوح و هماهنگی بین کلمات و حالت عاطفی‌اش سخن بگوید («وقتی عصبانی هستی، به جای زدن، به من بگو»)، زبان نه به عنوان یک ابزار تحمیلی، بلکه به عنوان یک پل ارتباطی عمل می‌کند که به تجربهٔ درونی کودک غنا می‌بخشد و ظرفیت‌های نمادین او را گسترش می‌دهد.

    درنتیجه، می‌توان گفت با این‌حال که زبان پلی است برای ارتباط و رفع نیاز؛حامل قانون، (میل) مادر و امکان سوژه پذیری نیز هست.سلامت این فرآیند نه در حذف شکاف بین نیاز و ارضا، که در مدیریت به‌جای آن توسط مادری است که قادر به «تفکر» دربارهٔ هیجانات کودک است.

    نقش مادر در شکل‌گیری خود و زبان: از وابستگی تا استقلال روانی

    هویت و خودپنداره ما از همان ابتدا در بستر تعامل با مادر شکل می‌گیرد. نوزاد در آغاز، خود را جدا از مادر نمی‌شناسد و کلام مادر با نامیدن او، این آشفتگی را سامان می‌دهد و هستی مستقل «من» را می‌سازد. مادر تنها با کلمات این کار را نمی‌کند؛ نگاه، لحن صدا و همه نشانه‌های زبانی‌اش نیز احساس «وجود داشتن»، «ارزشمند بودن» یا برعکس «بی‌ارزشی» و «ناخواسته بودن» را در روان کودک حک می‌کنند. این جهان زبانی، همراه با عواطف شدیدش، در عمیق‌ترین لایه‌های روان کودک جا می‌گیرد.

    کودک زبان را در تجربه‌ی فاصله و جدایی از مادر می‌آموزد. او در ابتدا، زبان را تقلید می‌کند و برای ارتباط با مادر به کار می‌گیرد. معانی واژه‌ها را به امور بیرونی و ملموس پیوند می‌زند، بی‌آنکه لایه‌های پنهان و انتزاعی آن‌ها را دریابد.

    عبور از این مرحله و رسیدن به توانایی استفاده‌ی نمادین و انتزاعی از زبان، زمانی رخ می‌دهد که کودک از رابطه‌ی درهم‌تنیده‌ی دوتایی با مادر بیرون بیاید. این خروج هنگامی ممکن می‌شود که مادر در گفتارش «ضلع سومی» را وارد کند؛ یعنی به کودک نشان دهد جهان تنها به او محدود نیست و مادر روابط، علایق و دغدغه‌های دیگری هم دارد (مانند شغل، همسر یا سرگرمی‌های شخصی).

    تصاویر مختلف ذهنی نسبت به زبان مادر

    هرچند درک این موضوع برای کودک دردناک است، اما سازنده و ضروری است. این فاصله‌گذاری سالم به کودک اجازه می‌دهد تا از حیطه استحفاظی مادر خارج شده و رشد کند.

    اگر این خروج اتفاق نیفتد، کودک در رابطه‌ای بسته، محدود و خفه‌کننده با مادر محبوس می‌ماند. این امر به رشد نیافتگی تفکر و زندگی عاطفی منجر می‌شود. چنین افرادی در درک معانی ثانویه، استعاره، کنایه و ظرایف کلامی مشکل دارند و جهان را به صورت سیاه‌وسفید و عینی می‌بینند. حتی مادرانی که ضلع سوم را معرفی می‌کنند اما آن را بی‌ارزش می‌کنند یا کودک را علیه دیگری همدست می‌سازند (مثلا گفتن دروغ)، به این آسیب دامن می‌زنند.

    در مقابل، مادرانی که با ایجاد فضایی امن، کودک را به گفت‌وگو، پرسش و توضیح احساساتش تشویق می‌کنند، او را به تدریج مجهز به ابزار زبانی لازم برای ساخت دنیای روانی مستقل می‌کنند. در این بستر امن است که کودک می‌تواند کلمات خود برای بیان جهان درونی‌اش را بیابد.

    نقش مادر در شکل‌گیری صداهای درونی و جهان روانی کودک

    دنیای روانی ما از صداها و لحن‌های مختلفی تشکیل شده است؛ صحنه‌ای که بسیار به بازی های تئاترگونه کودکان شبیه است. این صداهای درونی، که طی رشد شکل می‌گیرند، ریشه در تاریخ دارند. صداهای فرهنگی،که به‌صورت ناخودآگاه و از طریق زبان در روان ما نهادینه می‌شوند. دیگر صداهای روابط نزدیک (به‌ویژه والدین)که مستقیم‌تر و ملموس‌تر منتقل می‌شوند. این صداها می‌توانند حمایتگر، سرزنش‌گر، سازنده یا مخرب باشند.

    سرنوشت روان کودک به این بستگی دارد که کدام یک از این صداها مسلط شوند. آیا صدای درونی او تبدیل به منتقدی خشن می‌شود یا حامی دلسوز و آرامش‌بخش؟ این صداها سالیان سال با او خواهند ماند.

    توانایی ما در شناخت خواسته‌ها، بیان آزادانه افکار و «کلامی کردن» احساسات، مستقیمابه تجربیات کودکی وابسته است. در خانه‌هایی که صدای کودک خفه می‌شود و شنونده‌ای مشتاق وجود ندارد، نه تنها زبان مستقل او شکل نمی‌گیرد، بلکه تنها چیزی که باقی می‌ماند تقلید طوطی‌وار و بدون نقش‌آفرینی خود فرد است.

    از آنجایی که ما با زبان مادری خود فکر می‌کنیم و گفت‌وگوی درونی داریم، توانایی گوش دادن به صداهای متضاد و متناقض درونمان یک قابلیت اکتسابی است که در گرو روابط اولیه شکل می‌گیرد. کودکان پیش از تسلط بر زبان، از طریق بازی و نقاشی می‌اندیشند و مسائل درونی خود را پردازش می‌کنند.

    تصاویری که از اعضا خاتواده داریم با زبان مادر

    در اینجا نقش مادر به عنوان یک شنونده فعال و کنجکاو که با پرسش‌های مناسب و پیشنهاد کلمات، به کودک کمک می‌کند تا احساساتش را نام‌گذاری کند، حیاتی است. کودک این عملکرد شنیدن و درک کردن را درونی می‌کند و بنابراین می‌آموزد چگونه با خودش گفت‌وگو کند.

    یکی از پیامدهای فقدان این توانایی، شناخت عاطفی ضعیف است؛ یعنی ناتوانی در تشخیص و بیان دقیق احساسات. وقتی فردی فقط می‌تواند بگوید «اعصابم خورده»، در حال ریختن هیجانات کاملا متفاوتی مانند خشم، غم، حسادت یا ناکامی در یک سبد مبهم است. این شلختگی زبانی به شلختگی رفتاری می‌انجامد؛خشونت، پرخاشگری، اعتیاد یا خودآزاری. اینها همه راه‌های ناسالم ابراز احساساتی هستند که هرگز به درستی شناخته و نامگذاری نشده‌اند.

    همه این مسائل به یک باور نادرست اما شایع گره خورده است؛ اینکه «کودکان چیزی نمی‌فهمند». در حالی که درک کودکان از جهان اطراف، دقیق و شگفت‌انگیز است و همین درک، بنیان و پایه اصلی کل شخصیت آینده آنها را تشکیل می‌دهد.

    صداهای درونی ما که در کودکی و عمدتا از طریق کلام و رابطه با مادر شکل می‌گیرند، نقش بنیادینی در ساختار روانی ما دارند. یک مادر گوینده و شنونده خوب، به کودک کمک می‌کند تا احساساتش را به درستی نام‌گذاری کرده و گفت‌وگوی درونی سالمی را درونی کند. این توانایی «کلامی کردن» دقیق احساسات، از بروز رفتارهای پرخاشگرانه و آسیب‌زا جلوگیری می‌کند. نادیده گرفتن درک کودک و خفه کردن صدای او، او را به سوی تقلید طوطی‌وار و زندگی در میان هیجانات نامشخص و آسیب‌زا سوق می‌دهد.

    سخن پایانی

    کلمات، ابزارهای قدرتمند شکل‌دهنده واقعیت روانی انسان هستند. آنها نه تنها برای ارتباط، بلکه برای آفرینش، تخریب، سازماندهی و ترمیم دنیای درونی و روابط ما به کار می‌روند.

    از منظر روانکاوی، رابطه مادر و کودک به عنوان نخستین عرصه کاربرد کلمات، نقشی بنیادین دارد. مادر از طریق کلام، دنیای آشفته و هراس‌انگیز نوزاد را معنادار می‌کند و با نامیدن احساسات، نیازها و اعضای بدن او، به تدریج “خود” کودک را می‌سازد. فرآیند هویت یابی کودک در گرو بازتابی است که در کلمات و نگاه مادر می‌یابد. صدا زدن نام کودک توسط مادر، به او می‌فهماند که “وجود دارد”، “مستقل” است و به عنوان “فردی جدا” به رسمیت شناخته می‌شود.

    به بیان دیگر، مادر به عنوان “دیگری بزرگ”، جهان نمادین زبان را به کودک معرفی می‌کند. کلمات، پلی بین دنیای درون و بیرون می‌سازند و به کودک امکان می‌دهند تا هیجانات خود را درک کرده و آنها را در ساختار زبان جای دهد.

    در نهایت، این درهم‌تنیدگی دنیای روان و زبان است که به انسان ظرفیت فکر کردن، خلق معنا، گریز از آشفتگی را می‌بخشد. کلمات، سنگ بنای هویت و تمدن انسانی هستند.

    سخن سردبیر

    آنچه خواندید تلاشی است برای بازاندیشی در بدیهی‌ترین و در عین حال پیچیده‌ترین تجربهٔ انسانی: «زبان». در این متن، زبان نه صرفاً به‌عنوان ابزاری برای انتقال معنا، بلکه به‌مثابه بستری برای شکل‌گیری «خود»، «دیگری» و تمامی تجربه‌های روانی مطرح شد.

    از خلال نمونه‌های بالینی و تحلیل‌های نظری روشن شد که چگونه مادر، به‌مثابه نخستین دیگریِ کودک، با عملِ نام‌گذاری و بازتاب‌دهی، آجرهای نخستین بنای روان را می‌چیند. در عین حال، ناکامی در این فرآیند یا ابهام و تناقض در گفتار، می‌تواند پیامدهایی دیرپا بر روان فرد بگذارد.

    این کتاب در پی آن است که به خواننده نشان دهد، رابطهٔ ما با کلمات تنها یک مهارت ارتباطی نیست؛ بلکه بنیان وجودی ما را رقم می‌زند. زبان، همزمان سازنده و محدودکننده، آرام‌بخش و اضطراب‌زا، حامل قانون و بسترساز آزادی است.

    امید است این نوشتار برای والدین، روان‌شناسان، روان‌کاوان و تمامی علاقه‌مندان به فهم لایه‌های پنهان زبان، الهام‌بخش باشد؛ چرا که هر کلمه‌ای که امروز بر زبان می‌آوریم، می‌تواند فردای روانی فرزندمان را بسازد.

     


  • میم به مثابه آیینه‌ی ذهن و جامعه

    میم به مثابه آیینه‌ی ذهن و جامعه

    وقتی میم (تصویر)، فکر می‌کند.

    در دنیای امروز، جایی که سرعت، ایجاز و تصویر بر ارتباطات سلطه دارند، میم به یکی از پرکاربردترین و اثرگذارترین اشکال بیان دیجیتال تبدیل شده‌اند. ترکیبی از تصویر، متن و کنایه که می‌تواند در یک چشم‌به‌هم‌زدن بخنداند، بسوزاند، افشا کند یا احساساتی عمیق برانگیزد.

    میم، دیگر صرفاً وسیله‌ی شوخی یا سرگرمی نیستند. آن‌ها واحدهای فرهنگی‌اند که تجربه‌های جمعی، خاطرات تاریخی، فشارهای روانی و حتی بحران‌های هویتی را در قالبی کوتاه و گویا بازتاب می‌دهند. این پدیده در ظاهر ساده و گذراست، اما در عمل نشانه‌ای از تغییر بنیادین در شیوه‌های تفکر، احساس و حتی خودشناسی ما به شمار می‌رود.

    در این مقاله، پدیده‌ی میم را نه تنها به‌عنوان محتوای سرگرم‌کننده، بلکه به‌مثابه ساختاری روانی-اجتماعی بررسی می‌کنیم. با تلفیق نگاه جامعه‌شناختی و مفاهیم روان‌کاوی، نشان می‌دهیم که میم‌ها چگونه حامل اضطراب‌ها، آرزوها، ناکامی‌ها و مکانیسم‌های دفاعی جمعی‌اند؛ و چگونه به زبانی مشترک برای بازنمایی وضعیت پیچیده‌ی انسان معاصر بدل می‌شوند — انسانی که هم با بحران‌های درونی دست‌وپنجه نرم می‌کند و هم در میان شبکه‌ای بی‌پایان از تصاویر و پیام‌ها گرفتار است.

    میم به مثابه واحدهای فرهنگی – نگاهی جامعه‌شناختی

    میم در ساده‌ترین تعریف، بسته‌های فشرده‌ای از معنا هستند که به‌سرعت و به‌صورت ویروسی در میان افراد یک جامعه دیجیتال منتشر می‌شوند. آن‌ها ترکیبی از تصویر و واژه‌اند، اما در عمل، چیزی فراتر از این ظاهر ساده را منتقل می‌کنند: یک نگرش، یک قضاوت، یک تجربه‌ی مشترک، یا حتی یک حس مبهم و فروخورده.

    فرهنگ کوتاه‌مدت، معناهای بلندمدت

    با گسترش رسانه‌های اجتماعی، فرهنگ امروز بیش از پیش به سوی سرعت، اختصار و لحظه‌محوری رفته است. در این فضا، میم‌ها عملکردی شبیه به ضرب‌المثل‌های مدرن دارند. آن‌ها ابزاری‌اند برای کدگذاری تجربیات جمعی به شکلی که هم آشنا باشد، هم ساده، و هم آماده‌ی مصرف فوری.

    مثلاً یک میم درباره‌ی صف بانک، نه فقط تجربه‌ی مشترک ایستادن در صف را یادآوری می‌کند، بلکه لایه‌هایی از انتقاد ضمنی به سیستم، بی‌نظمی ساختاری یا حتی طنزِ ناامیدی از تغییر را نیز در خود حمل می‌کند. این لایه‌های معنایی بدون آنکه نیاز به تحلیل مستقیم یا زبان تئوریک داشته باشند، در ذهن مخاطب جرقه می‌زنند و همین، رمز اثرگذاری آن‌هاست.

    میم معروف پیرمرد

    نقش «خودآگاه جمعی» در بازنشر میم

    اگر از زاویه‌ای روان‌شناختی‌تر نگاه کنیم، می‌توان گفت میم‌ها تجلی نوعی ناهشیار جمعی‌اند؛ یا بهتر است بگوییم، آن‌ها سطحی از خودآگاه جمعی را می‌سازند که ریشه در ناهشیار مشترک افراد دارد.

    در روان‌شناسی یونگی، ناهشیار جمعی لایه‌ای از ذهن است که فراتر از تجربه‌ی فردی عمل می‌کند و از الگوها، ترس‌ها، کشمکش‌ها و تمایلات مشترک میان انسان‌ها شکل می‌گیرد. این ناهشیار معمولاً خودش را از طریق اسطوره‌ها، خواب‌ها و نشانه‌ها آشکار می‌سازد.

    میم‌ها نسخه‌ی مدرن و رسانه‌ای‌شده‌ی همین سازوکارند؛ با این تفاوت که از همان آغاز در میدان عمومی و جمعی ساخته می‌شوند. آنچه در ناهشیار می‌جوشد—اضطراب از آینده، خشم فروخورده نسبت به وضعیت اجتماعی، یا شرمندگی‌های خاموش—در قالب تصویری کوتاه و طنزآلود ظاهر می‌شود.

    میم بسکتبالیست

    در این لحظه است که ناهشیار به سطح خودآگاه می‌آید: فرد نه‌تنها می‌خندد یا واکنش نشان می‌دهد، بلکه احساسات خودش را در آن تصویر بازمی‌شناسد. با تکرار و بازنشر، چیزی که پیش‌تر پراکنده و خاموش بود، بدل به بخشی از خودآگاه جمعی می‌شود: دانسته‌ای مشترک، حسی مشترک، و حتی نوعی قضاوت ضمنی درباره‌ی یک تجربه یا وضعیت.

    نمونه‌ی شناخته‌شده، میم «یائو مینگ» است: تصویری از خنده‌ی اغراق‌آمیز بسکتبالیست چینی که حالتی از تمسخر و بی‌اعتنایی را منتقل می‌کند. این میم که به یکی از نخستین میم‌های ویروسی اینترنت بدل شد، بازنمایی روشنی از «بیان ناهشیارانه‌ی قدرت از طریق انکار یا تحقیر موقعیت اضطراب‌زا» است. به زبان روان‌کاوی، این همان مکانیزم دفاعی تحقیر است: خنده‌ای که برای رهایی از ترس یا پوچی، جهان را بی‌اهمیت جلوه می‌دهد. شاید برای همین است که کاربران، در موقعیت‌هایی که قادر به کنترلشان نیستند، این تصویر را به اشتراک می‌گذارند؛ تا ناتوانی را با لبخندی بی‌حس بپوشانند.

    میم به مثابه رسانه‌ی روایت نانوشته‌ی زندگی روزمره

    در این بخش، می‌خواهیم به کارکرد روایی (narrative function) میم‌ها در بازنمایی تجربه‌های زیسته، جزئیات روزمرگی، و وضعیت‌های مبهم و گاه ناگفتنی زندگی معاصر بپردازیم؛ وضعیتی که ممکن است در ادبیات، هنر یا رسانه‌های رسمی به آن مجال بروز داده نشود، اما در قالب یک میم با یک جمله‌ی طنز یا تصویری آشنا، به‌شدت قابل لمس و درک می‌شود.

    میم؛ رسانه‌ای برای بیان آن‌چه نمی‌گوییم

    میم‌ها یکی از معدود اشکال فرهنگی امروز هستند که در آن، تجربه‌های شخصی و جمعی، با زبانی غیرمستقیم، استعاری یا اغراق‌آمیز روایت می‌شوند. در حالی‌که بسیاری از ابعاد زندگی روزمره ـ از ناامیدی و فرسودگی گرفته تا بی‌حوصلگی، اضطراب مالی یا روابط عاطفی فرساینده ـ شاید در قالب گفت‌وگوی صریح یا نوشتار رسمی قابل بیان نباشند، میم‌ها بستری برای «بیان غیرمستقیم تجربه» فراهم می‌کنند.

    در بسیاری از میم‌های فارسی‌زبان، با جملاتی مانند «وقتی آخر شب یهو یادت می‌افته فلان کارو نکردی»، یا «وقتی می‌فهمی باز با آدم اشتباهی صمیمی شدی»، با چهره‌هایی که اغلب از فیلم‌ها، انیمیشن‌ها یا چهره‌های آشنا گرفته شده‌اند، با تجربه‌ای مواجه می‌شویم که اگرچه به‌ظاهر خنده‌دار است، اما لایه‌ای پنهان از رنج، دلزدگی، یا نوعی آگاهی پنهانی در آن نهفته است.

    خنده‌ای که می‌دانیم از کجاست

    طنزی که در میم‌ها جاری است، اغلب طنز تلخ است. این خنده، نه صرفاً برای تفریح، بلکه برای مشارکت در نوعی ادراک مشترک از زیستن در شرایطی متناقض یا بی‌ثبات است. به‌بیان دیگر، میم‌ها روایت‌هایی هستند از چیزهایی که از نظر ما «واضح‌اند، اما گفتنی نیستند.»

    این خاصیت میم‌ها، آن‌ها را به ابزارهایی کارآمد برای پردازش روانی تجربه‌ی زیسته تبدیل کرده است. کاربری که میمی را بازنشر می‌کند، نه تنها در حال «خنداندن دیگران» یا «سرگرم‌سازی» است، بلکه در حال شریک‌کردن دیگران در نوعی روایت از خود، یا دست‌کم وضعیت روانی، اجتماعی یا اقتصادی‌ای است که در آن به‌سر می‌برد. میم‌ها در این معنا، رسانه‌هایی پنهان برای انتقال معنا و احساس‌اند.

    میم، تریبونی بدون فریاد

    میم‌ها تریبونی‌اند برای صداهایی که فریاد نمی‌زنند. در جهانی که روایت رسمی یا حتی فضای گفت‌وگو در رسانه‌های اجتماعی با فیلترها، سانسورها، و فشارهای آشکار و پنهان همراه است، میم‌ها امکانی فراهم می‌کنند برای ابراز غیرمستقیم تجربه‌ی زیسته بدون آن‌که به صراحت در معرض حمله یا قضاوت قرار گیرند.

    آن‌ها «حرف‌های بی‌صاحب» نیستند، بلکه حرف‌هایی‌اند که از زبان جمع بیان می‌شوند؛ بی‌آن‌که به شخص خاصی منتسب شوند. به‌همین دلیل، بسیاری از کاربران با دیدن یک میم، احساس «دیدن خود» در آن می‌کنند؛ گویی کسی حرف دل‌شان را پیش از آن‌که خودشان بر زبان آورند، در قالبی آشنا و همه‌فهم بیان کرده است.

    میم به‌عنوان چکیده‌ی فرهنگ بصری دیجیتال

    فرهنگ دیجیتال امروز، بیش از آن‌که متکی بر متن باشد، بر تصویر، صحنه، برش، و تداعی‌های بصری استوار است. در این میان، میم‌ها را می‌توان یکی از خالص‌ترین اشکال «فرهنگ بصری دیجیتال» دانست؛ چرا که در قالب‌هایی به‌شدت فشرده، ارجاعی، و آشنا، پیچیده‌ترین معانی را با کمترین کلمات منتقل می‌کنند.

    در میم‌ها، اغلب با یک تصویر شناخته‌شده مواجهیم که در تعامل با یک جمله‌ی ساده، به بستری برای تداعی، نقد، یا ابراز نظر تبدیل می‌شود. این فرم فشرده و تأثیرگذار، دقیقاً همان چیزی‌ست که فرهنگ دیجیتال نیاز دارد: انتقال سریع معنا، امکان بازتولید، و ظرفیت تعامل فوری. به همین دلیل است که بسیاری از میم‌ها، به‌محض انتشار، در عرض چند ساعت یا چند روز، صدها هزار بار بازنشر می‌شوند.

    مصرف، بازتولید، تغییر: اقتصاد بصری میم

    یکی از ویژگی‌های مهم میم‌ها، قابلیت بالای آن‌ها برای «بازتولید فرهنگی» است. تصویری که دیروز معنای خاصی داشته، امروز با متنی دیگر، در زمینه‌ای دیگر، معنایی تازه پیدا می‌کند. کاربران شبکه‌های اجتماعی، به‌نوعی کنش‌گران خلاق این بازتولیدند؛ آن‌ها از یک الگوی بصری ثابت، بی‌وقفه معانی تازه استخراج می‌کنند.

    این بازی معنایی مداوم، بخشی از اقتصاد توجه در دنیای امروز است. میم‌ها با این‌که معمولاً تولیداتی کم‌هزینه، غیررسمی و حتی بی‌هویت‌اند، اما تأثیر آن‌ها بر جریان‌های فکری و فرهنگی اغلب بیش از بسیاری از تولیدات رسانه‌ای پرهزینه است. درست به‌همین دلیل، بسیاری از برندها، چهره‌های عمومی، و حتی کمپین‌های اجتماعی، به‌نوعی به استفاده از میم‌ها به‌عنوان ابزار انتقال پیام روی آورده‌اند.

    از نشانه تا رفتار: میم به‌مثابه کنش فرهنگی

    میم صرفاً تصویر یا جمله‌ای خنده‌دار نیست؛ بلکه اغلب نشانه‌ای از یک طرز فکر، یک داوری اجتماعی، یا یک عادت فرهنگی است. گاهی حتی شکل‌دهنده‌ی رفتار است. بسیاری از شوخی‌ها، طرز برخوردها یا حتی واکنش‌های روزمره‌ی کاربران، از دل میم‌ها بیرون می‌آیند.

    در واقع، یک میم موفق، نه فقط وضعیت یا احساسی را بازنمایی می‌کند، بلکه نوعی «الگو برای واکنش» نیز ارائه می‌دهد. یعنی به ما یاد می‌دهد که «در این موقعیت، می‌توان چنین نگریست یا چنین واکنش نشان داد.» از همین‌رو، میم‌ها را می‌توان در مرز میان بازنمایی و کنش قرار داد: آن‌ها هم توصیف‌اند و هم پیشنهاد.

    مرز میم و کنش انتقادی: شوخی، گریز، یا اعتراض؟

    در جهانی که سیاست‌ورزی سنتی، ابزارهای انتقادی رسمی، و حتی آزادی بیان، در بسیاری از نقاط با محدودیت و بی‌اعتمادی مواجه‌اند، میم‌ها به رسانه‌هایی بدل شده‌اند که در مرز باریک میان شوخی و اعتراض حرکت می‌کنند. آن‌ها اغلب به‌ظاهر صرفاً خنده‌دار، سبک، یا بی‌هدف به‌نظر می‌رسند، اما در لایه‌های زیرین، حامل بارهایی از نقد اجتماعی، بی‌اعتمادی، یا طنز تلخ نسبت به وضعیت موجودند.

    زبان استعاری برای انتقاد بی‌خطر

    میم‌ها با زبان غیرمستقیم، طنز و استعاره، به کاربران امکان می‌دهند احساسات یا نظراتی را بیان کنند که در فضای رسمی خطرناک یا ناپسند شمرده می‌شود. در بسیاری از میم‌های مربوط به ناکارآمدی اداری، اختلاف نسلی، فشار اقتصادی یا نابرابری جنسیتی، انتقادی جدی در قالب شوخی مطرح می‌شود.

    این «پوشش طنزآلود» پیام اصلی را از مسیر فرعی منتقل می‌کند، بی‌آن‌که لزوماً به‌عنوان کنش سیاسی یا اعتراضی شناسایی شود.

    نمونه‌ی برجسته‌ی این کارکرد، میم مشهور «?First Time» است که از صحنه‌ای در فیلم The Ballad of Buster Scruggs گرفته شده. در بازتولید فارسی، کاراکتر با طنزی خشک می‌پرسد: «اولین باره؟» جمله‌ای ساده و خنده‌دار، اما حامل هم‌ذات‌پنداری و کنایه.

    در ایران، کاربران بارها این قالب را برای واکنش به تجربه‌های تکراری و آزاردهنده به‌کار برده‌اند: از قطعی‌های اینترنت گرفته تا سانسور، گرانی و بی‌ثباتی. این میم کارکردی روانی دارد: نوعی «تسلی جمعی» که می‌گوید ما بارها این مسیر را پیموده‌ایم.

    میم دفعه اولته

    از دیدگاه روان‌کاوی، طنز به‌مثابه‌ی یک مکانیسم دفاعی عمل می‌کند: اضطراب و نارضایتی را به شوخی تبدیل می‌کند تا تحمل‌پذیرتر شود. در سطح جامعه‌شناختی، این قالب تصویری-متنی شکل مقاومت نمادین را نشان می‌دهد. کاربران با تغییر متن و بازنشر میم، تجربه‌ای شخصی را به روایتی جمعی بدل می‌کنند، بی‌آن‌که مستقیماً با ساختار قدرت رویارویی کنند.

    اما پرسش باقی است: آیا این شوخی‌های جمعی تغییر ایجاد می‌کنند یا تنها کارکردشان تخلیه‌ی روانی و عادی‌سازی بحران‌هاست؟

    برخی منتقدان، میم‌ها را «سوپاپ اطمینان فرهنگی» می‌دانند. افراد از طریق آن فشار روانی و اجتماعی را تخلیه می‌کنند، بی‌آن‌که این انرژی به کنشی جدی‌تر بدل شود. در نتیجه، میم‌ها ضمن نقد، به عادی‌سازی وضع موجود نیز کمک می‌کنند، زیرا بحران را به سرگرمی روزمره تبدیل می‌کنند.

    در مقابل، گروهی دیگر بر این باورند که بازنمایی مداوم و طنزآلود موقعیت‌ها، سطحی از آگاهی عمومی، جرأت بیان و هم‌بستگی ضمنی ایجاد می‌کند. این روند می‌تواند زمینه‌ساز تغییر شود؛ هرچند تغییرات تدریجی، پراکنده و غیرمتمرکز باشد.

    سخن سردبیر

    در جهان امروز که تصویر و ایجاز بر زبان و ارتباطات سلطه یافته، میم‌ها صرفاً ابزاری برای سرگرمی یا خنده نیستند. آن‌ها در حکم روایت‌های کوچک و فوری، تجربه‌های جمعی و فردی ما را در قالبی طنزآلود و استعاری ثبت می‌کنند؛ روایت‌هایی که در لایه‌های زیرین خود، اضطراب، ناکامی، مقاومت و حتی آرزوهای سرکوب‌شده را بازتاب می‌دهند.

    این شماره می‌کوشد نگاهی روانی-اجتماعی به پدیده‌ی میم بیندازد. از یک سو، آن‌ها را به‌عنوان بسته‌های فرهنگیِ کوتاه‌عمر اما پرمعنا بررسی می‌کنیم، و از سوی دیگر، نشان می‌دهیم چگونه در قالبی تصویری و ساده، مکانیزم‌های دفاعی، همبستگی‌های جمعی و نقدهای پنهان جامعه را عیان می‌سازند. پرسشی که همچنان باقی می‌ماند این است: آیا میم‌ها تنها سوپاپ اطمینانی برای تخلیه‌ی روانی‌اند، یا می‌توانند جرقه‌هایی برای تغییر و آگاهی اجتماعی باشند؟

    منابع

    Jung, C. G. (1969). *The structure of the psyche*. In G. Adler & R. F. C. Hull (Eds.), *The archetypes and the collective unconscious* (Vol. 9, Part 1). Princeton University Press.

    Papadopoulos, R. K. (2012). The internet as a tool for studying the collective unconscious. *Jung Journal: Culture & Psyche, 6*(2), 103–114.

    Wellbeing Economy Alliance. (2022). *Memes, stories, narratives, and transformation to a wellbeing economy*.

    Nayak, S. (2021). *Internet meme: A virtual visual artefact of digital visual culture*.

    University of Westminster. (n.d.). *Knowing meme knowing you – How memes influence our society*.

    The Bristorian. (2021). *Meme culture and institutional critique: An interview with UoB History Memes*.

    NVU Magazine. (2020). *The philosophy of meme culture*.

    Highfield, T. (2021). Internet memes as partial stories: Identifying political narratives in digital culture. *Social Media + Society, 7*(1).

    Gutierrez, K. A. (2020). *Memes and their unprecedented ways of representing and understanding daily life*.

    UJ Political & Philosophical Studies. (2023). *Memes as/and cultural transmission: Coping with the dismality of the present*.

  • فیلم زیستن در پوست زخم

    فیلم زیستن در پوست زخم

    مقاله زیستن در پوست زخم ، حاوی متن و تصاویری دلخراش است.

    زخم همیشه از درون می‌آید، اما بیرون را لکه‌دار می‌کند. 

    فیلم زیستن در پوست زخم، داستان زنی بیمار نیست. داستان زنی‌ست که وانمود می‌کند بیمار است چون جهان او، جز به بیماری پاسخی نمی‌دهد. چون سلامتی بی‌صداست. چون بودن، فقط وقتی مهم است که دیگر عادی نباشی. او از خویش یک موزه می‌سازد؛ از تنَش، شیئی کمیاب؛ از رنجش کالایی در بازارِ شفقت و این‌جا دیگر تن، خودِ روان است. خودِ فریاد، خودِ واژه‌ی گمشده؛ چرا که وقتی هیچ‌کس به صدایت گوش نمی‌دهد، پوستت دهان می‌شود و خون سرخت، کلمه. اما زیر این پوستِ زخم‌خورده، شعری تاریک جاری‌ست. سیگنه خود یک قطعه‌ شعر است:پاره‌پاره، در ستایش تیمار شدن، در اندوه فراموشی، در مالیخولیای لحظه‌ای که بودن، دیگر ممکن نیست.

    در نگاه فروید، بیمار بودن گاه راهی‌ست برای جبرانِ میلی که بی‌پاسخ مانده. هیستری، زبانی‌ست که در غیاب زبانِی دیگر جاری می‌شود.

    جراحت : اثرِ بودن در زیستن در پوست زخم

    سیگنه برای میلش زبانی ندارد، پس آن را به نشانه بدل می‌کند: زخمی روی پوست، لکه‌ای روی صورت، چرکی که فانتزی را از درون می‌زاید. او با بیماری جایگاه ویژه‌ای در سوژ‌گی مطالبه می‌کند. نمی‌خواهد فقط دیده شود؛ می‌خواهد مرکز نگاه قرار گیرد.

    لحظه‌ای می‌رسد که لکان آن را بازگشت امر واقع می‌نامد: جایی که سرکوب فرو می‌ریزد و چیزی از گذشته، بی‌نام و بی‌زمان، به اکنون پرتاب می‌شود. بیماریِ ساختگیِ سیگنه مانند نامه‌ای عمل می‌کند که گیرنده‌ای ندارد و در نهایت بلعیده می‌شود. بدن او نه دریافت می‌کند، نه می‌فرستد؛ تنها دهلیزی می‌شود برای بازتاب چیزی که از آغاز گفتنی نبود.

    هر زخم جمله‌ای را ترجمه می‌کند که او نتوانسته بگوید. زبانش دیگر واژه نیست؛ پوست است. پوستی که چون بوم نقاشی فریاد می‌زند: «من هم چیزی دارم، من هم اثر دارم، من هم هنرمندم.»

    در روان‌کاوی فرویدی، مازوخیسم چرخشی‌ست به درون؛ سائق‌های مرگ به سمت خود روانه می‌شوند، آن‌گاه که دیگری نپذیرفته، دوست نداشته و تصدیق نکرده است. سیگنه، همچون کودکی که مادرش بی‌اعتناست، به تن خود چنگ می‌زند تا جای بوسه‌هایی که هرگز دریافت نکرده، ردّ ناخن‌های خودش را ببیند.

    اما در زیستن در پوست زخم چیزی فراتر رخ می‌دهد. او با جراحت صحنه می‌سازد. زخم‌ها را نمی‌پوشاند، بلکه آن‌ها را به نمایش می‌گذارد. شمایلی مقدس می‌آفریند، با حلقه‌ای از عفونت و تب که سرش را قاب می‌گیرد. این دیگر مازوخیسم عادی نیست؛ این لذت ابژه‌شدن است.

    او آموخته که اندوه، اگر به اندازه کافی بلند فریاد بکشد، به سرگرمی بدل می‌شود. و چه لذتی شیرین‌تر از آن‌که در نگاه کسی، هرچند از پشت دوربین، بالاخره دیده شوی؟

    زبان زیستن در پوست زخم از استعاره تهی‌ست، و این همان سادگی و خشونتی‌ست که در دل میل نیز جاریست.

    زیستن در پوست زخم در موزه

    میل بی پایان زیستن در پوست زخم

     سیگنه پیروز نمی‌شود، چون میل، هرگز تمام نمی‌شود. او با دیگری رقابت نمی‌کند، رقابت او با خلأ خویش است.

    این خلأ، همان نگاه است: سوراخی بی‌انتها که هر چقدر تصویر در آن بریزی، سیر نمی‌شود. لکان می‌گفت: میل همیشه میلِ دیگری‌ست. او نه آن‌چه خودش می‌خواست، بلکه آن‌چه دیگران از او خواستند که باشد، شد. و در این تبدیل، تنش را به خاک‌ریز نبردی بدل کرد که نگاه‌ها، ارزش‌ها، ترحم‌ها و انزجارها، از آن عبور کنند. و او، بیمارتر شد. نه فقط از دارو که.از میل به دیده ‌شدن.

    از آن‌سو فانتاسم، همان چیزی‌ست که میل را حفظ می‌کند، نه آن‌که ارضایش کند. و سیگنه، فانتاسمی می‌سازد که در آن، همیشه کسی هست که نگاه کند. نه برای آن‌که بفهمد، فقط برای آن‌که حضور داشته باشد. برای همین، بدنش را بدل می‌کند به صحنه‌ی نمایش. جایی که تماشا می‌ارزد. جایی که زخم، کارکرد دارد.

    سیگنه زنی‌ست که فهمیده عشق دیگر رخ نمی‌دهد مگر در هیئت تماشاگری؛ که درد اگر بی‌تماشا باشد، عقیم است. او دیگر نمی‌خواهد چون آدمی واقعی دوست داشته شود؛ می‌خواهد چون اثرِ حادثه دوست داشته شود، چون یک فاجعه. و این همان جایی‌ست که «میل» نه در قامت اشتیاق به دیگری، که در قامت اشتیاق به میلِ دیگری بودن، ظهور می‌کند؛ و دیگری، همیشه جاخالی می‌دهد.

    پس او فانتاسم را بدل به امر واقعی می‌کند: به بدنش حمله می‌کند، تا «واقعیت» را تولید کند. چون بدون زخم، نگاه عبور می‌کند. پس فانتزی، دیگر سپری در برابر واقعیت نیست. بلکه خود واقعیت شده.

    اثرات زیستن در پوست زخم

    قاب‌هایی برای رنج تازه

    در سکانس رؤیای تلویزیونی، سیگنه ستاره است. اما پرسش باقی می‌ماند: آیا آن صحنه حقیقت دارد یا تنها لحظه‌ای است که او تصویر خویش را تسخیر می‌کند؟

    لکان نگاه را امری بیرون از چشم می‌دانست؛ نیرویی که انسان را از سوژه به ابژه تبدیل می‌کند. حالا نگاه، سیگنه را به ابژه بدل می‌کند و هر بار که دیگران او را می‌بینند، بخشی از او می‌میرد. آیا این مرگ همان چیزی نیست که فروید تاناتوس نامید؟ مرگی که در دلِ تمنای عشق جاری است: میلی برای هیچ شدن، تا شاید عطش بی‌پایانِ دیده‌شدن آرام گیرد.

    او آرام آرام به چیزی بدل شد که دیگر خودش را در آن نمی‌شناخت؛ نه زنی بیمار، که ابژه‌ای حاملِ بیماری. همچون مجسمه‌ای که از درون می‌پوسد، اما در نورِ گالری‌ها می‌درخشد. بدن دیگر بدن نبود؛ ابزار بود. سائق مرگ درون او می‌چرخید و تماشاگرانِ گالری او را نه زیبا، بلکه «جالب» می‌خواندند.

    «جالب» واژه‌ای‌ست که در عصر نمایش جای زیبایی را گرفته است. زخمی ارزش دارد که تازه باشد، مصرف‌نشده و آماده‌ی عرضه. سیگنه هرچه بیشتر دیده شد، بیمارتر گشت. و چون دیده شد، خواست بیمارتر شود.

    تماشایش سود داشت: دوربین روی صورتِ متورم او زوم می‌کرد، نه برای همدلی بلکه برای فروش. در جامعه‌ای نئولیبرال، حتی رنج کشیدن هم به رقابت کشیده می‌شود. سیگنه بیمار شد تا قهرمان شود؛ نه از سر دروغ، بلکه از سر نومیدی، نومیدیِ زیستن در روایتِ دیگری.

    اما مگر مصرف چیزی جز بلعیدنِ آن‌چیزی‌ست که از رنجِ دیگری ساخته شده است؟ در جهانی که زشتی را تنها وقتی می‌پذیرد که زیبا ارائه شود، سیگنه با چشمانِ گود و پوستِ ملتهب به ناگاه به جذابیتی تروماتیک بدل شد. در هر عکسی که از او گرفتند، در هر پستی که دست‌به‌دست شد، چیزی نامرئی زمزمه می‌کرد: «من هستم، حتی اگر بودنم آزاردهنده باشد.»

    دیده شدن زیستن در پوست زخم

    سوژه در شیب فراموشی

    سیگنه نه می‌خواهد دوست داشته شود، نه می‌خواهد فهمیده شود. او فقط می‌خواهد سوژه باشد. در جهانی که همه‌چیز را به کالا بدل کرده، بدن‌ها را به رقابت کشانده و بیماری را به نمایش تبدیل کرده‌اند، سیگنه ایستاده است. فروید در «نارسیسیسم» نوشت: بیمار، وقتی لیبیدو را به خود بازمی‌گرداند، میدان جنگ نیروهای واپس‌رانده می‌شود. سیگنه هم در همین جنگ گرفتار است؛ او می‌کوشد خودش را دوست بدارد چون دیگران او را وانهاده‌اند. اما هرقدر بیشتر به خویش خیره می‌شود، بیشتر خودش را از دست می‌دهد.

    او تصویری‌ست از مالیخولیای مدرن؛ از سوژه‌ای که حتی مجال سوگواری هم ندارد، چون سوژه‌ی از دست‌رفته همان خودِ اوست. فروید تفاوت سوگواری و مالیخولیا را در این می‌دید: در سوگواری، ابژه بیرون از ایگو می‌میرد؛ اما در مالیخولیا، ایگو خودش را با ابژه یکی می‌کند و سپس خویش را طرد می‌کند. سیگنه نمی‌تواند سوگواری کند، زیرا خودش را از کف داده، بی‌آنکه بداند.

    او معصوم نیست، اما در تقصیرش رگه‌ای از معصومیت می‌درخشد. دروغ‌هایش اندوهی راستین را در خود حمل می‌کنند. درست مثل ما که برای دیده‌شدن، خودمان را تکه‌تکه می‌کنیم و برای شنیده‌شدن، به دروغ پناه می‌بریم. درون او همان تاریکی‌ای زندگی می‌کند که ما از آن فرار می‌کنیم: آگاهی‌ای مالیخولیایی. و افسوس، هیچ‌چیز به اندازه‌ی رنج راستین‌مان غیرقابل بخشش نیست.

    در نهایت، این ما هستیم که با خود روبه‌رو می‌شویم؛ با تمنای دیده‌شدن در جهانی که نگاه‌ها را کور کرده‌اند. با میل به خاص بودن، حتی اگر تنها راه آن بیمار شدن باشد. با خودزنی به‌مثابه‌ی زبان. یا با نمایش رنج در زمانه‌ای که رنج، خود بی‌ارزش شده است.

    زیستن در پوست زخم رو ویلچر

    سیگنه به‌تدریج از خودش خالی می‌شود. نه مثل آدمی که می‌میرد، که مثل آدمی که دیده شده و دیگر به‌درد نمی‌خورد. مثل آگهی‌هایی که روز بعد، دیگر خوانده نمی‌شوند. مثل زخمی که دیگر تازه نیست، تنها لکی از آن باقی مانده.و در این خالی‌شدن، چیزی‌ست شبیه به مرگ. نه مرگِ بدن، که مرگِ نگاهِ دیگری. و شاید درد، همین‌جاست. که نبودنِ دیگری، بیش‌تر از نبودنِ خود، زخم می‌زند.

    فیلم با لحنی تلخ و مرثیه‌گون، روان جامعه‌ای را آشکار می‌کند که در آن حتی رنج هم باید به شکلی شکیل عرضه شود و بیماری تنها زمانی معتبر است که قابلیتِ نمایش‌پذیری داشته باشد. در این مسیر او نه صرفاً بیمار، بلکه به‌نوعی شهیدِ نگاه می‌شود؛ قربانی و قاریِ بی‌وقفه‌ی رنج خویش.

    در جهانی که سوژه تنها وقتی معنا دارد که دیده شود، میل دیگر به داشتن نیست، به ساختن نیست؛ به «بودنِ خود» نیست. میل، تنها به میل است؛ میل به خواسته شدن، حتی اگر خودت را دوست نداشته باشی. در این چرخه تن دیگر متعلق به خود نیست. بدن فقط پلتفرمِ زخم است و روان تنها پس‌زمینه‌ای تار برای تماشا.

    و شاید دقیقاً همین‌جاست که باید ایستاد: نه با داوری، نه با شفقت، بلکه با وقوفی غم‌زده. ما در زمانه‌ای زندگی می‌کنیم که سوژه‌بودن، با خودزنی آغاز می‌شود، و دیده شدن، با نابود شدن ممکن می‌گردد. پس اگر هنوز میل به دیگری بودن داریم، اگر هنوز برای نگاه، تن را درمی‌آوریم، باید بپذیریم: زخم، زبان این عصر است.

    زیستن در پوست زخم در بیمارستان

    کلام اخر

    سیگنه در واپسین صحنه، مثل کسی‌ست که بر گور خود ایستاده و لبخند می‌زند. شاید نه از پیروزی که از فروریختن. او در مرگی بیدار، در فروپاشیِ چهره، زیباترین صورتِ این جهان را کشف کرد: صورتی که شاید هرگز خواسته نشود و این آزادی‌ست.

    پس از تماشا فیلم sick of myself آرام آرام از خود می‌پرسیم: این زخم‌ها از کجا آمده‌اند؟ از دارو؟ از دروغ، از میل یا از جهان؟ پاسخ همیشه یکی است: از همان‌جایی که ما را نفهمیدند. من، تماشاگرِ این ویرانیِ خاموش، به او فکر می‌کنم: سیگنه که دوست داشتن را با بیمار بودن اشتباه گرفت، چون تنها در درد او را می‌شنیدند. او بدنش را زبان کرد چون زبان ناتوان بود. او برای مادری که همیشه پشت قاب ماند — مانند خدایانِ بی‌تفاوت — میلِ دیده‌شدن داشت.

    در نهایت باید برایش سوگواری کنیم، نه به‌خاطر مرگِ زیباییِ چهره‌اش، بلکه به‌خاطر اینکه او را نفهمیدند. کسی برای زنده‌هایی که زبان ندارند شمع روشن نمی‌کند. من او را به یاد خواهم آورد چون حقیقتِ زمانه‌اش را بر پوست نوشت. و چه اندوه‌بار که در جهانی چنان پر از صدا، تنها زبانِ خون را می‌شنویم. وقتی آخرین تصویرش در قاب خاموش می‌شود، تنها زمزمه‌ای بی‌صدا می‌ماند: آیا ما نیز برای شنیده‌شدن روزی تن‌مان را به دهان بدل خواهیم کرد؟

    سخن سردبیر

    در جهانی که همه‌چیز را به کالا بدل کرده‌اند، حتی رنج نیز به نمایش درمی‌آید. فیلم sick of myself ما را روبه‌روی پرسشی بی‌پرده می‌نشاند: دیده شدن در عصر نئولیبرالیسم چه بهایی دارد؟ سیگنه بدن خود را به زبان تبدیل می‌کند، چون هیچ زبان دیگری برای شنیده‌شدن در اختیار ندارد. این متن با خوانشی روان‌کاوانه و فلسفی، مالیخولیای مدرن، میل به ابژه‌شدن و تبدیل رنج به سرمایه را بررسی می‌کند. آنچه پیش رو دارید، نه صرفاً تحلیلی از یک فیلم، بلکه تأملی بر زمانه‌ای‌ست که در آن زندگی می‌کنیم.

  • حافظه همه چیز است

    حافظه همه چیز است

    حافظه همه چیز است؛ بدون آن، ما هیچ هستیم. اریک کاندل[1]

    یک حافظه خوب غیرقابل بخشش است. جین آستین[2]

     

    فراموشی برای یادگیری ضروری است. شاید برای نخستین بار باشد که این جمله را می‌شنوید. اغلب پس از ساعت‌های متوالی درس خواندن یا تلاش برای حفظ کردن مطالب مهم، با خود می‌گوییم: «کاش هیچ‌وقت فراموش نمی‌کردم.» در نگاه اول این حرف متناقض به نظر می‌رسد، اما واقعیت این است که فراموشی و حافظه ناقص می‌توانند مزایای چشمگیری برای ما به همراه داشته باشند.

    حافظه و فراموشی در یادگیری

    فراموشی گزینشی، یعنی کنار گذاشتن نکات کم‌اهمیت برای تمرکز بیشتر بر موارد حیاتی، بخشی ضروری از یادگیری است. ذهن ما توانایی ویژه‌ای دارد که از میان خاطرات مشابه، «جان‌مایه» یا مفهوم کلی را بیرون بکشد و جزئیات خاص هر رویداد را نادیده بگیرد. همین امر باعث می‌شود که یادگیری ما عمیق‌تر شود و بتوانیم از تکرار اشتباهات گذشته جلوگیری کنیم.

    با وجود این، حافظه انسانی به‌طور وحشتناکی ناقص است: ما فراموش می‌کنیم، اشتباه به یاد می‌آوریم و حتی خاطراتی می‌سازیم که هرگز رخ نداده‌اند. هر بار که چیزی را به یاد می‌آوریم، خاطره بازسازی می‌شود و در معرض تغییر قرار می‌گیرد. بنابراین برخلاف تصور رایج، حافظه مانند دوربین فیلمبرداری یا ذخیره‌سازی رایانه عمل نمی‌کند. این تصور نادرست، وقتی برای یادآوری دقیق به حافظه تکیه می‌کنیم، پیامدهای منفی زیادی به همراه دارد؛ از جر و بحث‌های خانوادگی درباره اینکه «چه کسی چه گفت»، گرفته تا شهادت‌های عینی در دادگاه که گاه منجر به بحران‌های بزرگ می‌شوند.

    تاریخ حافظه خانوادگی

    بعد اجتماعی و روانی فراموشی

    فراموشی فقط ضعف نیست؛ مزایای اجتماعی هم دارد. برای مثال، توانایی فراموش کردن طرد شدن یا انتقادها می‌تواند به حفظ روابط اجتماعی و حتی به شادی ما کمک کند. پژوهش‌ها نشان داده‌اند که انسان‌ها اتفاقات ناخوشایند را سریع‌تر از رویدادهای خوشایند فراموش می‌کنند و گذشته را بهتر از آنچه بوده به یاد می‌آورند.

    در یکی از پژوهش‌ها، به شرکت‌کنندگان توصیفی داده شد که شامل صفات مثبت و منفی بود (مثلاً «صادق است اما بداخلاق»). وقتی افراد فکر می‌کردند این توصیف درباره خودشان است، کمتر صفات منفی را به یاد می‌آوردند. در مقابل، وقتی همان توصیف را به فرد دیگری نسبت می‌دادند، صفات منفی را بهتر به خاطر می‌سپردند. این نشان می‌دهد که ذهن ما تمایل دارد با فراموش کردن جزئیات منفی، تصویر مثبت‌تری از خود حفظ کند. چنین انعطافی در حافظه به ما کمک می‌کند در تعاملات اجتماعی موفق‌تر باشیم.

    فراموش کردن خاطرات دردناک می‌تواند کارکردی سازگارانه داشته باشد. البته همه چیز فراموش نمی‌شود: ویژگی‌های منفی قابل تغییر (مثل «خیلی سریع حرف می‌زنی») اغلب به اندازه صفات مثبت در ذهن می‌مانند. بنابراین حافظه انعطاف‌پذیر ما نه‌تنها به سلامت روان کمک می‌کند بلکه امکان رشد و تغییر را نیز فراهم می‌سازد.

    تاریخ حافظه بشری

    دیدگاه‌های فلسفی و فرهنگی در باب حافظه و فراموشی

    ترس از فراموشی در تاریخ اندیشه ریشه‌ای عمیق دارد. در یونان باستان، افلاطون[3] فراموشی را با نیستی پیوند می‌زد. قهرمانان هومری با اعمال شجاعانه به «کلئوس» یا شهرت دست می‌یافتند تا از نابودی حاصل از فراموشی بگریزند. حتی یکی از «هفت مرد خردمند» گفته بود: «با کردار به یاد خواهی سپرده شد.» همه این تلاش‌ها پاسخی به وحشت انسان از فراموشی بود.

    اما در فرهنگ‌های دیگر، نگاهی مثبت‌تر وجود داشت. در مکتب دائوئیسم، فراموشی ستوده می‌شد و به‌عنوان هنری والا شناخته می‌شد. ایده اصلی این بود که با فراموش کردن اخلاق، تاریخ و هنرها، می‌توانیم لایه‌های زائد را کنار بزنیم و به خود واقعی برسیم. هانس گئورگ آدامر[4] نیز معتقد بود: «تنها از مسیر فراموشی است که ذهن امکان نوسازی کامل را می‌یابد.»

    ثبت خاطرات غیرواقعی در حافظه

    گاهی خاطرات غیرواقعی همان اندازه شفاف یا پرجزئیات‌اند که خاطرات واقعی. ممکن است دوستی خاطره‌ای از یک فیلم یا رمان برای شما تعریف کند، با همان شدت احساسی که از یک رویداد واقعی در زندگی‌اش یاد می‌کند.

    ما به خاطرات واقعی نیاز داریم تا تصویری از خودمان در ذهن داشته باشیم و بر اساس تجربه‌های گذشته تصمیم بگیریم. اما خاطرات غیرواقعی هم کارکرد مشابهی دارند. پژوهشی در سال ۲۰۱۷ نشان داد موضوعاتی که افراد در زندگی‌شان مهم می‌دانند، معمولاً با داستان‌های خیالی که بیشترین اثر را روی آن‌ها گذاشته‌اند همسو هستند.

    در تجربه شخصی، کتاب داستان دو شهر از دیکنز که در نوجوانی خوانده بودید، تصویری ماندگار از فداکاری یک فرد برای دیگران به جا گذاشته است. همچنین، بسیاری از افراد خاطرات مربوط به فیلم‌ها را با جزئیات بیشتری نسبت به کتاب‌ها به خاطر می‌سپارند، زیرا تصویرسازی قوی‌تر فیلم در ذهن حک می‌شود.

    رسانه‌های نوین و حافظه

    در دهه‌های اخیر، بازی‌های ویدئویی به دنیای خاطرات ما افزوده شده‌اند. تفاوت اصلی این بازی‌ها با فیلم یا رمان این است که بازیکن خود را در مرکز ماجرا می‌بیند و وقتی خاطره‌ای از بازی تعریف می‌کند، معمولاً از زاویه «من» سخن می‌گوید. این نزدیکی زبانی باعث می‌شود خاطرات بازی‌های ویدئویی بیشتر شبیه خاطرات واقعی زندگی باشند.

    کنترل یک شخصیت مجازی حتی شبیه‌سازی‌های حرکتی مغز را فعال می‌کند. بسیاری هنگام بازی احساس می‌کنند خودشان خم می‌شوند یا می‌پرند. این همان تجسم حرکتی است که باعث می‌شود خاطرات بازی، معنادار و ماندگار باشند.

    حافظه در بازی های رایانه‌ای

    حافظه بیرون از مغز

    حافظه همیشه در مغز ذخیره نمی‌شود. موجودی به نام «اسلایم مولد[5]» هنگام حرکت ردی از خود باقی می‌گذارد و بعدها از همان رد برای تصمیم‌گیری استفاده می‌کند. این همان نقشی را دارد که ابزارهایی چون دفترچه یا موبایل برای انسان ایفا می‌کنند.

    حتی جالب‌تر این‌که اسلایم مولد می‌تواند تجربه را بدون داشتنش به دست آورد. وقتی یک سلول آموزش‌دیده با سلولی دیگر ادغام شود، سلول دوم هم رفتاری مشابه پیدا می‌کند؛ انگار خاطره را به ارث برده است. این نشان می‌دهد که حافظه می‌تواند از مغز فراتر رود و در تعامل میان بدن و محیط شکل بگیرد.

    فراموشی فاجعه‌بار در هوش مصنوعی

    در دنیای هوش مصنوعی پدیده‌ای به نام «فراموشی فاجعه‌بار» وجود دارد. وقتی یک شبکه عصبی مصنوعی مهارت جدیدی یاد می‌گیرد، دانش قبلی‌اش را از دست می‌دهد. این همان چیزی بود که کوهن و مک‌کلوسکی در سال ۱۹۸۹ مشاهده کردند.

    در مقابل، مغز انسان توانایی یادگیری مستمر دارد. هر تجربه جدید اتصالات عصبی را تغییر می‌دهد، اما یادگیری‌های قبلی به‌طور کامل پاک نمی‌شوند. به همین دلیل است که اگر یاد بگیرید اعداد را با «۲» جمع کنید، فراموش نخواهید کرد که روز قبل چگونه با «۱» جمع می‌کردید.

    این مقایسه نشان می‌دهد که فراموشی برای ماشین‌ها یک مشکل بزرگ است، اما برای انسان بخشی ضروری از روند زندگی است. ذهن درست به همان اندازه که باید، فراموش می‌کند تا بتوانیم ادامه دهیم.

    حافظه بهترین درمان روابط انسانی

    جمع‌بندی

    حافظه انسان، با همه کاستی‌ها و خطاهایش، چیزی فراتر از یک مخزن ساده است. این فرایندی پویاست که به یادگیری، سازگاری، سلامت روان، روابط اجتماعی و حتی هویت ما معنا می‌دهد. فراموشی که در نگاه اول تهدید به نظر می‌رسد، در حقیقت بخش جدایی‌ناپذیر از همین فرایند است. در پایان باید بگویم ما همان چیزی هستیم که به یاد می‌آوریم.

    سخن سردبیر

    ما معمولاً فراموشی را دشمن یادگیری می‌دانیم؛ چیزی که باید با تمام نیرو با آن بجنگیم. اما همان‌طور که دیدید، فراموشی نه‌تنها ضعف نیست، بلکه بخش جدایی‌ناپذیر حافظه و شرط بالندگی آن است. اگر همه‌چیز را دقیق و بی‌کم‌وکاست به یاد می‌آوردیم، ذهن ما از انبوه جزئیات خفه می‌شد و توانایی دیدن تصویر کلی را از دست می‌داد. درست به همین دلیل است که حافظه انتخاب می‌کند، بازسازی می‌کند، حذف می‌کند و حتی گاه خیال می‌سازد تا ما بتوانیم ادامه بدهیم.

    فراموشی ما را سبک‌تر می‌کند، روابطمان را قابل‌تحمل‌تر، و زندگی‌مان را پیش‌رونده‌تر. شاید همین انتخاب‌هاست که از میان تجربه‌ها، چیزی به نام «خود» را شکل می‌دهد. پس اگر روزی حس کردید چیزی را به خاطر نمی‌آورید، به جای سرزنش ذهن، آن را بخشی از حکمت پنهان حافظه بدانید؛ حکمتی که کمک می‌کند گذشته پشت سر بماند و آینده جای نفس کشیدن پیدا کند.

    منابع

    Memory lane: the perfectly imperfect ways we remember
    Osman Gorkem Cetin. University Istanbul
    Sam Dresser. Forgetting in ancient Greece and china
    Matthew Sims. Slime mould and philosophy
    Max Bennett. A brief history of intelligence

    [1] Eric Kandel
    [2] Jane Austen
    [3] Plato
    [4] Hans-Georg Gadamer
    [5] Slime mold

    © All rights reserved by Bo Bartlett

  • پرورژن در زنان: از غیبت نظری تا بازخوانی بالینی

    پرورژن در زنان: از غیبت نظری تا بازخوانی بالینی

    از منظر روان‌کاوی، پرورژن در زنان نوعی سازمان‌دهی ذهنی است. این ساختار گاه از سکس و گاه از رفتارهای انحرافی دیگر برای تنظیم اضطراب، افسردگی یا خشونت بهره می‌گیرد. فرد با استفاده آشکار و هدفمند از انحرافات جنسی تلاش می‌کند هیجانات تهدیدآمیز را مهار کند. همین الگو بنیان راهبرد فتیشیستی را شکل می‌دهد و ساختار روانی پرورژن را می‌سازد.

    در راهبرد فتیشیستی، فرد بر یکی از کلیشه‌های فرهنگی مردانه یا زنانه تکیه می‌کند. این تکیه‌گاه ناظر را منحرف می‌کند و مانع درک معنای ناخودآگاه رفتار می‌شود. به زبان ساده، فتیشیسم برخی تصاویر یا عناصر روانی را به پیش‌زمینه ذهن می‌آورد. این جابه‌جایی باعث می‌شود تصورات تهدیدآمیزتر در پس‌زمینه باقی بمانند و ناخودآگاه بمانند.

    غیبت پرورژن در زنان یا غفلت نظریه؟

    چرا در متون روان‌پزشکی و روان‌کاوی، ۹۹٪ گزارش‌های مربوط به پرورژن به مردان اختصاص یافته است؟ این پرسش زمانی پیچیده‌تر می‌شود که بدانیم مازوخیسم جنسی ـ که معمولاً به‌عنوان گونه‌ای شایع از نوروز در زنان معرفی می‌شود ـ در واقع یکی از انواع اصلی پرورژن در مردان است و در زنان بسامد اندکی دارد. آیا این امر نشان می‌دهد که زنان از مردان «شریف‌تر» هستند؟

    شاید دلیلش این باشد که زنان برای تجربه‌ی تحقیر، کتک خوردن یا مطیع شدن نیازی ندارند هزینه‌ای بپردازند، چرا که مردان اغلب با رغبت و رایگان چنین نقش‌هایی را ایفا می‌کنند. یا شاید آمارها گمراه‌کننده‌اند و ما آن‌ها را نادرست تفسیر کرده‌ایم؟ حتی ممکن است اگر دقیق‌تر می‌نگریستیم درمی‌یافتیم که شمار فتیشیست‌ها، مبدل‌پوش‌ها، عورت‌نماها، چشم‌چران‌ها، مازوخیست‌های جنسی، کودک‌آزاران، حیوان‌دوستان و مرده‌دوستان در میان زنان تفاوت چندانی با مردان ندارد. شاید هم اگر زنان آزادی جنسی بیشتری داشتند، آن‌ها نیز به همان اندازه از روابط جنسی غیرمعمول لذت می‌بردند (کاپلان، 2008).

    انواع رایج پرورژن در زنان

    زنان برای تسکین کشمکش‌های درونی خود از نقش‌های گوناگونی بهره می‌گیرند. پرورژن در زنان، جعل هویت معمولاً بر اساس کلیشه‌های جنسیتی شکل می‌گیرد؛ کلیشه‌هایی مانند سلطه‌پذیری، وابستگی، پاکیزگی و ابهام فکری. رفتارهای مرتبط با این کلیشه‌ها ممکن است آگاهانه برای برانگیختگی جنسی به‌کار گرفته شوند یا تنها در ظاهر و سبک رفتاری فرد نمود یابند، بی‌آنکه نیت جنسی آشکاری وجود داشته باشد.

    دو الگوی رایج پرورژن در زنان عبارت‌اند از: تسلیم‌پذیری افراطی و زنانگی به‌عنوان نقاب.

    در هر یک از این الگوها ــ و در واقع هر پرورژن در زنان یا مردان ــ می‌توان نوعی بسط یک ایده‌ی اجتماعی درباره‌ی قدرت فالیک را مشاهده کرد. برای نمونه، نقاب زنانگی که نمایشگر حالتی تحقیرشده و تسلیم‌شده از زن است، به‌گونه‌ای عمل می‌کند که توجه را از توانمندی‌های فکری و دستاوردهای او منحرف کند. زن ناخودآگاه این توانمندی‌ها را همچون «جوایز فالیک دزدیده‌شده» تجربه می‌کند.

    تسلیم‌پذیری افراطی اغلب در قالب تسلیم‌پذیری جنسی بروز می‌یابد. در این حالت، زن تنها زمانی هویت زنانه‌ی خود را معتبر می‌داند که از نظر جنسی برانگیخته شود و در رابطه‌ای قرار گیرد که مرد در آن، ناخودآگاه به‌عنوان دارنده‌ی فالوس تشخیص داده شده باشد. زن خود را آسیب‌دیده و ناقص می‌پندارد و معشوقش را صاحب فالوسی جادویی می‌بیند که می‌تواند او را ترمیم کرده و این نقص را رفع کند. بدین‌سان، زن با اسطوره‌سازی از آلت تناسلی به‌عنوان فالوس، آن را به شیء فتیشیستی بدل می‌سازد.

    هر گونه تبادل میان انسان‌ها یا بخش‌هایی از بدنشان ــ همچون آلت تناسلی، پستان یا لب‌ها ــ هنگامی که به‌گونه‌ای عمل کنند که گویی جوایز فالیک قابل‌مبادله‌اند، نمونه‌ای از ارتباط فتیشیستی به شمار می‌آید.

    پرورژن در سایه زنانگی

    پشت پرده فتیش جنسی

    در پرورژن در زنان، بخشی از بدن یا یک شیء (مثل کفش، کمربند یا پالتو) به نماد یک ماجرای روانی پیچیده تبدیل می‌شود. جزئیات به ظاهر کوچک آن‌قدر پررنگ می‌شوند که گویی کل دنیای روانی فرد در آن خلاصه شده است. تمرکز شدید بر یک شیء خاص، کارکردی دفاعی دارد. این تمرکز ذهن را از میل‌های ناخودآگاهِ عمیق‌تر، ترسناک‌تر یا شرم‌آور منحرف می‌کند و آن‌ها را در پس‌زمینه نگه می‌دارد.

    برای نمونه، فردی ممکن است به پالتوی مخملی، کمربند یا بوت چرمی کشش جنسی پیدا کند. او آن شیء را راهی برای تحریک یا حتی تقویت عزت‌نفس خود می‌بیند. اما در واقع، شیء نقشی نمادین دارد. نقابی است برای داستانی ناخودآگاه که ریشه در احساس گناه، ترس یا تجربه‌ی تنبیه دارد. در ظاهر، شیء فتیش منبع لذت جنسی به نظر می‌رسد. اما در عمق، ذهن را از ریشه‌های واقعی میل منحرف می‌کند؛ ریشه‌هایی که اغلب دردناک، هراس‌انگیز یا ممنوعه‌اند.

    فتیش جنسی از یک انسان زنده قابل‌اعتمادتر است. شیء نه تعهد می‌خواهد و نه درگیری عاطفی. در مقابل، زن با تمام پیچیدگی جنسی‌اش در رابطه حاضر می‌شود. او نیرومند، تهدیدکننده و غیرقابل‌پیش‌بینی است. میلی که در مرد برمی‌انگیزد، اضطراب شدیدی ایجاد می‌کند. مرد برای کاهش این اضطراب، میلش را به یک شیء منتقل می‌کند: به فتیش. برخلاف زن زنده که میلش خطرناک و پیش‌بینی‌ناپذیر است و رابطه با او نیازمند تلاش و خواهش است، شیء فتیشی امن و در دسترس می‌ماند. چون پاسخی متقابل نمی‌طلبد (کاپلان، 1991).

    از آن‌جا که بیشتر نوشته‌ها درباره‌ی فتیش پا معمولاً به مردان مربوط می‌شود، من تصمیم گرفتم نمونه‌ای از فتیش چکمه در یک زن را گزارش کنم.

    پرورژن در زنان دو قلو

    مورد بالینی سارا (چکمه های افسونگر)؛ پرورژن در زنان

    سارا، زن سی‌ساله‌ای بود که در خانواده‌ای برجسته‌ی نظامی به دنیا آمد. پدرش ژنرالی معتبر بود و او کوچک‌ترین دختر از میان سه خواهر به شمار می‌رفت. از همان کودکی، همه می‌دیدند که دختر محبوب پدرش است. با شور و حرارت به او وابسته بود و با افتخار همراهش در خیابان‌های شهر نظامی قدم می‌زد. پدرش ابتدا سرهنگ بود و بعدها به مقام ژنرالی رسید و در شهر چهره‌ای شناخته‌شده شد.

    سارا از همان سنین پایین شیفتگی خاصی به چکمه‌های براق سوارکاری پدرش نشان می‌داد. بزرگ‌ترین آرزویش این بود که اجازه یابد دست‌کم در زمستان‌ها چنین چکمه‌هایی بپوشد. این آرزو در ده‌سالگی برآورده شد. او حساسیت ویژه‌ای به رژه‌های نظامی با اسب داشت و می‌گفت: «مرد واقعی فقط مردی است که سوار بر اسب باشد و چکمه‌های بلند بپوشد» (ریچارد، 1990).

    او خواستگاران مناسب بسیاری را رد کرد تا این‌که در بیست‌سالگی با یک سرهنگ که ۳۰ سال از او بزرگ‌تر بود نامزد شد. به اعتراضات خانواده‌اش که او برایش بیش از حد مسن است، تنها یک پاسخ داشت: «بله، اما ای کاش چکمه‌های سوارکاری‌اش این‌قدر افسونگر نبودند.» خوشبختانه (البته برای خانواده)، سرهنگ پیش از برگزاری مراسم ازدواج، درگذشت.

    پس از چندین معاشقه با دیگر افسران سواره‌نظام، وقتی تقریباً ۲۷ ساله بود، در اولین دیدار با سرهنگی، در حالی که سوار بر اسب و با چکمه‌های بلند سوارکاری بود، به او علاقمند شد. با وجود زشتی تکان‌دهنده‌اش، اما برای دختر تجسم کاملی از فرد ایده‌آلش بود. او با هیجان به دوستش گفت: «من تا سر حد مرگ عاشق دوست‌داشتنی‌ترین چکمه‌های سوارکاری‌ای هستم که تا به حال دیده‌ام.» سارا اعتراف کرد که اصلاً نمی‌داند مرد چه شکلی است، فقط پاهایش را دیده است: «مرد یعنی پایش» و «به کسی که پای زیبایی دارد، می‌توان با خیال راحت اعتماد کرد».

    سه ماه پس از اولین دیدارشان، ازدواجشان صورت گرفت. این ازدواج، ناموفق بود. اگر چه این زوج صاحب دو پسر شدند، اما زن با اکراه رابطه‌ی جنسی داشت و آن را «چندش‌آور و تحقیرکننده» می‌دانست. تنها دیدن چکمه‌های براق سوارکاری می‌توانست برای او لذت جنسی به همراه داشته باشد (ریچارد، 1990).

    او در نامه‌ای به دوستش نوشت: «ازدواج نکن، زیرا پای برهنه‌ی یک مرد منظره‌ای نفرت‌انگیز است.» وقتی خانواده‌اش درباره‌ی شیفتگی‌اش به پاهای مردان از او سؤال می‌کردند، پاسخش این بود: «بله، فقط در کفش، اما برهنه نه. پای یک مرد چندش‌آور است. حتی وقتی شست پا را تصور می‌کنم، وحشت می‌کنم. ناخن‌ها همیشه ناقص‌اند، و انگشت کوچک که هیچ‌وقت رشد نمی‌کند! این منظره‌ای وحشتناک است».

    افسری جوان که در ۲۰ سالگی به دلیل همان جذابیت‌های ظاهری توجه او را جلب کرده بود، ناگهان از چشمش افتاد، آن هم لحظه‌ای که کنار او نشست و او متوجه شد که انگشتان پایش را در کفش تکان می‌دهد. مرد دیگری به این دلیل رد شد که چرم چکمه‌هایش در اثر فشار انگشتان پا، کمی برآمده شده بود. در موردی دیگر، تصمیم او برای ادامه یا قطع رابطه با افسری جوان، کاملاً به این بستگی داشت که او در ملاقات با چکمه‌های بلند سوارکاری ظاهر شود یا با کفش‌های معمولی. زمانی که یکی از افراد گارد، دچار سوءتفاهم شد و فکر کرده بود که این شیفتگی متوجه خود اوست و به او نزدیک شد، دختر با خشم گفت:

    «این ابله! خیال می‌کند من به او توجه دارم، نه به پاهای الهی‌اش. چنین تصوری بی‌سابقه است!» (ریچارد، 1990).

    چکمه‌ها باید تا حد ممکن نو و براق می‌بودند، بدون کوچک‌ترین برآمدگی از فشار انگشتان پا، و بدون چروک در محل بست‌ها. او بیش از همه، چکمه‌هایی با بندهای چرم روسی را دوست داشت، آن هم فقط به خاطر بویشان.

    تحلیل فتیش سارا

    در این مورد نیز می‌توان دید که علت‌شناسی فتیشیسم در زنان و مردان ماهیتی مشابه دارد. همین شباهت، مورد فوق را از نمونه‌های دیگر در میان زنان متمایز می‌کند؛ نمونه‌هایی که در آن‌ها علاقه به پا یا پوشش آن بیشتر از منابع خودشیفتگی سرچشمه می‌گیرد. دختر ژنرال در ۱۰ سالگی خواهان چکمه‌های بلند شد و پس از پوشیدن آن‌ها خود را تحسین کرد. این رفتار احتمالاً از همانندسازی با پدر محبوب و آرزوی شدید برای پسر بودن ناشی می‌شد (پا در اینجا نقش نمادین آلت مردانه را ایفا می‌کرد). او با تصاحب چکمه‌های پدر ایده‌آل‌سازی‌شده یا نزدیک شدن به آن‌ها، این میل را تقویت کرد.

    شرایط او تمام ویژگی‌های یک فتیشیست واقعی را نشان می‌داد. او توجهش را فقط به کفش‌های مردان معطوف می‌کرد و مرد را صرفاً به‌عنوان پس‌زمینه‌ای ناگزیر برای فتیش خود در نظر می‌گرفت ــ چیزی که خود زن هم به‌صراحت بیان کرد. او نه‌تنها هدف جنسی متعارف را کنار گذاشت، بلکه برای تحمل رابطه‌ی جنسی به فتیش خود تکیه کرد.

    نگرش او به پاهای برهنه، چه پیش از ازدواج و چه پس از آن، اهمیت ویژه‌ای داشت. او به‌گونه‌ای رفتار می‌کرد که احساس انزجار جایگزین میلی جنسی شده باشد؛ وضعیتی که در فتیشیسم پا به‌طور شایع دیده می‌شود. چون پا اغلب به‌عنوان نماد یا جانشین آلت مردانه عمل می‌کند، همین نکته پیوند این پدیده را آشکار می‌سازد..

    خامه نمودی از پرورژن زنان

    شاید این کودک در مقطعی متوجه اندام جنسی مردانه یا اندام پدر شده و سپس، تحت تأثیر ترس جنسی، این احساس را سرکوب و به یک بخش کمتر تکان‌دهنده‌ی بدن- یعنی پا- منتقل کرده است. اما در نقش پا به‌عنوان جانشین آلت، باید پوشیده باشد، و این پوشش در راستای ایده‌آل‌سازی آن موضوع انجام می‌شود (آبراهام، 1911). این فرایند، عناصر خاصی را شامل می‌شود، مانند براق و نو بودن چکمه‌ها (که احتمالاً به معنای آسیب‌ندیدگی آن‌هاست)، پاکیزگی بی‌نقص، و موارد مشابه.

    به‌عنوان یک عامل دیگر در پرورژن در زنان این مورد از فتیشیسم، نمی‌توان این نکته را نادیده گرفت که پدر این زن، آشکارا یک فتیشیست دست بوده است. شیوه‌ای که او شخصیت افراد را از طریق پاهایشان ارزیابی می‌کرد، بدون شک مشابه دیدگاه ژنرال (پدرش) درباره‌ی ارتباط بین شخصیت و ظاهر دست بود. هاگ-هِل­موث این را یک مورد انحرافی می‌داند زیرا فتیش به‌عنوان هدف فعالیت جنسی جایگزین آمیزش جنسی شده است(هاگ-هل­موث، 1915).

    مورد بالینی ماریا: (تمرکز بر جزئیات فرعی، جهت گریز از موضوعات اصلی)

    یک مورد بالینی دیگر نشان می‌دهد که ویژگی‌های شخصیتی که آرلو با عنوان «پرورژن شخصیت» توصیف کرده، تنها به مردان محدود نمی‌شود. این ویژگی‌ها در زنان نیز دیده می‌شوند و می‌توانند علاوه بر اضطراب اختگی، از حالات افسرده سرچشمه بگیرند.

    ماریا، زنی جوان، برای درمان مراجعه کرد. او از مشکل در تمرکز بر کار پرستاری و احساس غرق شدن در فشارهای شغلی شکایت داشت. معمولاً کارهایش را به تعویق می‌انداخت و آن‌ها را نادیده می‌گرفت تا زمانی که حجم کار آن‌قدر زیاد می‌شد که دیگر راه گریزی باقی نمی‌ماند. خودش گفت بارها در محل کار به خاطر یادداشت‌هایش مورد انتقاد قرار گرفته است؛ یادداشت‌هایی که جزئیات فراوان داشتند اما هرگز مستقیماً به اصل موضوع نمی‌پرداختند.

    با وجود استعدادهای آشکار، ماریا در حرفه‌اش پیشرفتی نمی‌کرد. او مرتب بخش کاری‌اش را تغییر می‌داد. اغلب جذب حوزه‌هایی می‌شد که به‌طور جانبی با رشته‌ی اصلی‌اش ارتباط داشتند، مدتی آن‌ها را دنبال می‌کرد، سپس رها می‌کرد و به زمینه‌ی دیگری می‌پرداخت. زندگی جنسی‌اش بسیار فعال، به‌طور کلی رضایت‌بخش و ظاهراً بدون بازداری بود. او اشاره کرد که هنگام خودارضایی گاهی ترجیح می‌دهد از یک شیء استفاده کند تا «چیزی آن پایین باشد». با این حال، تأکید کرد که استفاده از شیء برایش حالت اجباری ندارد (گروسمن، 1992).

    تخم مرع نمودی از پرورژن در زنان

    او فرزند اول خانواده بود و برادرش زمانی به دنیا آمد که او چهار ساله بود. مادر به شدت دچار خودبیمارانگاری و زندگی‌اش حول نگرانی‌های جسمانی بی‌پایه می‌چرخید. پدرش یک فروشنده بود که با افتخار از فریب دادن مشتریانش صحبت می‌کرد. والدین تنها تلاش‌های سطحی و ظاهری برای پنهان کردن فعالیت‌های جنسی‌شان از فرزندان انجام می‌دادند، در حالی که در عمل طوری رفتار می‌کردند که انگار این موضوع اصلاً وجود ندارد. بیمار نسبت به این‌که آیا واقعاً شاهد رابطه‌ی جنسی والدین بوده یا نه، دچار سردرگمی بود، اگرچه ظاهراً چنین تجربه‌ای داشت.

    پیگیری روایت او اغلب دشوار بود، زیرا او (به گفته‌ی خودش) از یک موضوع به موضوعی دیگر “می‌رقصید”، مجذوب مسائل مختلف می‌شد بدون اینکه چیزی را مهم‌تر از دیگری ببیند. معمولاً یک رویداد ظاهراً سنگین را به صورت یک شوخی یا داستان بیان می‌کرد؛ و اگر من به این موضوع اشاره می‌کردم، شروع به گریه‌ی شدید و کنترل‌ناپذیر می‌کرد و تمرکزش را بر روی آن رویداد از دست می‌داد. به محض اینکه فکر دیگری توجهش را جلب می‌کرد، اشک‌ها به طور ناگهانی قطع می‌شدند (گروس­من، 1992).

    او تأیید کرد که مدتی است «تصویری در گوشه‌ی ذهنم هست… از اولین باری که موی شرمگاهی را دیدم»؛ این اتفاق زمانی رخ داده بود که چهار ساله یا کوچک‌تر بود و در رختکن یک استخر عمومی همراه مادرش بود. او در آینه نگاه کرد و زنی برهنه را دید که نشسته بود. طبق معمول، نمی‌توانست بگوید آیا آن زن مادرش بوده یا نه.

    ماریا خود را در حال نگاه کردن به چیزی «وحشتناک، خیلی بزرگ و قرمز» یافت. اصرار داشت که این تجربه را صرفاً به عنوان مشاهده‌ی موی شرمگاهی توصیف کند؛ و باز هم درگیر به خاطر آوردن جزئیات حاشیه‌ای شد.

    او گفت که موی شرمگاهی «چیزی بود که بزرگ‌ترها داشتند و من نداشتم». وقتی من به این نکته اشاره کردم که او سعی می‌کند با تمرکز بر جزئیات، در حاشیه‌ی صحنه بماند، به طور گذرا وحشتی را که هنگام مواجهه با مرکز آن ادراک «بزرگ و قرمز» احساس کرده بود، به یاد آورد که در واقع «واژن بزرگ، قرمز و گشاد» بود (به گفته‌ی خودش). او احساس کرده بود که چیزی در آن اشتباه است؛ زنان بالغ باید «چیز دیگری» می‌داشتند. سپس رویدادی از روز قبل جلسه را به یاد آورد: صحنه‌ای که در آن، با نگرانی تماشا می‌کرد که چگونه یک پرستار دیگر موی شرمگاهی یک زن را برای جراحی می‌تراشید. او بار دیگر خود را درگیر یادآوری این رویداد کرد، جزء به جزء، و با این کار به سرعت آرام شد و از منبع اضطرابش فاصله گرفت (گروس­من، 1992).

    ماریا ناگهان شروع به گریه کرد و گفت که نمی‌داند چرا، اما احساس غمگینی می‌کند. شکایت داشت که همیشه در مقایسه با برادر کوچکترش در به خاطر سپردن چیزها مشکل داشته است. احساس می‌کرد که چیزی در وجودش ایراد دارد. او گفت وقتی نمی‌تواند چیزی را به یاد بیاورد، انگار چیزی را از دست داده، و اضافه کرد که «یادآوری، یک شکاف را پُر می‌کند». اما ظهور این حالت افسردگی طولانی نبود و گریه‌اش به طور ناگهانی قطع شد.

    تخم مرغ شکسته نمادی از پرورژن در زنان

    وقتی به او اشاره کردم که خودش را از کنار هم گذاشتن قطعات و دیدن تصویر کلی بازمی‌دارد، صحبت مرا قطع کرد و آگهی تبلیغاتی یک شرکت هواپیمایی (یونایتد ایرلاین) را خواند. او دریافت که این قطع کردن، هم روند ترکیب افکار خودش و هم ترکیب افکار من را مختل می‌کند و گفت شاید «لازم است که شکاف‌هایی وجود داشته باشد». ماریا سپس دوباره خاطره‌ی «واژن بزرگ و قرمز» و صحنه‌ی تراشیده شدن شرمگاه بیمار را به یاد آورد. او چنین احساسی داشت: «چیزی درباره‌ی زندگی جنسی و اندام تناسلی والدینم را بیرون از تمرکز نگه می‌دارم» (گروسمن، 1992).

    برادرش اخیراً چیزی را به او یادآوری کرده بود که خودش هم می‌دانست: مادرشان پس از تولد برادرش، دختری را مرده به دنیا آورده بود. بیمار خوابی را به یاد آورد و سپس با بی‌تفاوتی پرسید آیا گفتگو با برادرش فقط یک خواب بوده است یا نه. او شروع کرد به تعریف خواب دیگری، اما صحبتش را قطع کردم و توجهش را به این سردرگمی میان شنیده‌ها و رؤیاها جلب کردم. او چندان ناراحت نشد؛ بلکه آن را «جالب» دانست.

    ماریا گفت به نوعی «فراموش» کرده بوده که مرگ نوزاد رخ داده، اما سهواً به جای “forgot” یا “disremembered” از واژه‌ی “dismembered” به معنای “تکه‌تکه کردن” استفاده کرد. وقتی این واژه را بر زبان آورد، لرزید. همان لحظه خاطره‌ی شنیدن صدای رابطه‌ی جنسی والدینش به ذهنش خطور کرد. او فوراً موضوع را عوض کرد و شروع کرد به شکایت از عادت آزاردهنده‌ی پدرش در خاراندن بینی‌اش. سپس خودش متوجه شد که خاطره را «تکه‌تکه» کرده است؛ هم از نظر روانی و هم به معنای نمادین.

    تحلیل نمونه بالینی ماریا؛ پرورژن زنانه

    در جلسات توصیف‌شده، بیمارم یکی از چندین ادراک ناراحت‌کننده‌ی خود از اندام تناسلی زنان بالغ را به یاد آورد. او در کودکی این اندام‌ها را به اشتباه آسیب‌دیده و ناقص فهمیده بود. بررسی چرایی این درک فراتر از هدف من در اینجا است. کافی است بگویم که علاوه بر همانندسازی با احساس آسیب‌دیدگی مادر نسبت به خودش، فرافکنی تکانه‌های سادیستی و اخته‌کننده‌اش نسبت به پدر نیز نقش عمده‌ای ایفا می‌کرد. همین امر لغزش کلامی «dismember» (تکه‌تکه کردن) را توضیح می‌دهد.

    وقتی ماریا با ناتوانی در به خاطر آوردن مواجه می‌شد، عاطفه‌ی افسرده‌ای ظاهر می‌شد که با باور او به معیوب بودن و کمبود داشتن گره خورده بود. فانتزی آرزومندانه‌ی او برای «دوباره به هم چسباندن» راهی بود برای دفع این احساس.

    در کودکی، او احساس «تکه‌تکه شدن» را با این فکر تحمل می‌کرد که در بزرگسالی چیزی برایش رشد خواهد کرد. ماریا در خیال‌پردازی‌اش، آلت مردانه‌ی خیالی به موی شرمگاهی منتقل شده بود. در نمونه‌ی یادآوری‌شده، ماریا موی شرمگاهی را به عنوان فتیش به کار گرفت؛ تا توجهش را از کمبود وحشتناکی که درک می‌کرد منحرف کند و شیئی بیابد که جایگزین آلت مردانه شود و انکار خیالیِ ادراک غیرقابل‌تحمل را پشتیبانی کند.

    وقتی وارد بزرگسالی شد، دفاع‌های «فتیشیستی» او باقی ماندند. همچنین سایر دفاع‌هایی که در قالب تحریف‌ها و تمهیدات پرورژن‌محور برای کنار آمدن با ادراک‌های غیرقابل‌تحمل ساخته بود، در ساختار شخصیتش رسوب کردند. در جلسات، او با ادراک ناراحت‌کننده‌ی کنونی از طریق تمهیداتی کنار می‌آمد که شواهد حسی‌اش را بی‌اعتبار یا نادیده می‌گرفتند. نخست، بر یک جزئیات محیطی ــ یک «حضور» ــ تمرکز می‌کرد. این تمرکز هم به او امکان می‌داد از مواجهه با «کمبود» روی برگرداند و هم آن را خنثی کند. وقتی رویدادها یا تفسیرها دوباره او را به سوی ادراک تهدیدکننده می‌کشیدند، تلاش می‌کرد چیزی از گذشته را به یاد بیاورد تا با ناراحتی فوری مقابله کند. گویی «یادآوری یک شکاف را پُر می‌کند».

    ماریا دشواری خود در به یاد آوردن ــ ضعف حافظه‌اش ــ را شاهدی بر آسیب‌دیدگی خویش می‌دانست. او خاطرات، تداعی‌ها و حتی تلاش‌های من برای ترکیب آن‌ها را خرد می‌کرد و بینشان جدایی می‌انداخت. این انزوا مانع می‌شد چیزها را در بستر کلی‌شان ببیند؛ انگار «درختان را می‌دید اما جنگل را نمی‌دید». اما همین انزوا خیال‌پردازی دیگری را آشکار می‌کرد: او وضعیت انفعالی را به حالت کنش‌گر بدل می‌کرد. به جای آن‌که تکه‌تکه شود، خودش به تکه‌تکه‌کننده تبدیل می‌شد.

    پرورژن در زنان مرز جنون

    ماریا از فکری به فکر دیگر «می‌رقصد». نگاه می‌کند اما نمی‌بیند. هرگز به‌اندازه‌ی کافی با یک فکر نمی‌ماند تا بتواند آن را روشن یا جدی درک کند. او با واقعیت ناراحت‌کننده طوری رفتار می‌کند که گویی تنها یک رؤیاست. تمام این شیوه‌های کنار آمدن، برای پشتیبانی از انکار خیالی به کار می‌روند؛ انکاری که می‌گوید زنان بالغ آلت مردانه ندارند.

    در این نمونه، ماریا حافظه را به عنوان یک «معادل فتیشیستی» به کار گرفت. او با تمرکز بر جزئیات غیرتهدیدکننده‌ی گذشته، توجه خود را از ادراک آزارنده‌ی کنونی منحرف کرد. سپس خیال‌بافی اطمینان‌بخشی را ساخت تا بتواند «تکه‌ها را دوباره به هم بچسباند» و وحشت ناشی از آسیب یا «تکه‌تکه شدن» را خنثی یا انکار کند.

    آرلو (1971) در بحث خود درباره‌ی «شخصیت غیرواقعی» به ویژگی‌هایی اشاره می‌کند که در بیمار من نیز دیده می‌شود: پاسخ به مشکلات از طریق تمرکز بر یک جزئیات محیطی، فرار از اصل موضوع و نادیده گرفتن خواسته‌های واقعیت.

    درمان این بیماران دشوار است. آن‌ها تمایلی به کشف نتیجه‌گیری‌های روشن ندارند. وقتی تفسیری ارائه می‌شود، به طور ضمنی آن را نادیده می‌گیرند. گاهی طوری رفتار می‌کنند که انگار چیزی نشنیده‌اند. یا توجه خود را بر جزئیات بی‌اهمیت متمرکز می‌کنند، و یا بی‌مقدمه به موضوعی جدید می‌پردازند بی‌آنکه گذار از موضوع قبلی را در نظر بگیرند.

    در یادآوری بازیابی‌شده، موی شرمگاهی او را از ادراک ترسناک «واژن قرمز و گشاد» باز می‌داشت و به او یک وسیله خیالی برای اطمینان می‌داد: او قادر بود به خود بگوید که یک «چیز» جنسی وجود دارد که او هنوز رشد خواهد داد. بیمار من یک ادراک تهدیدکننده را با به‌کارگیری یک خیال‌پردازی انکار کرد.

    ماریا متقاعد شده بود که اندام جنسی‌اش آسیب دیده است. به عبارت دیگر، این نوعی از احساس افسردگی بود، نه اضطراب اخته شدن (برنر، 1979). تمهیدات او تلاش‌هایی برای بی‌اعتبار کردن واقعیت فقدان آلت تناسلی او بودند. او همچنین اضطراب اخته شدن را نسبت به آلت تناسلی خیالی تجربه می‌کرد (رادو، 1933)؛ اما به نظر می‌رسید که این بیشتر نتیجه انکار در خیال‌پردازی باشد، نه انگیزه آن.

    کشف و تحلیل یک علامت انحرافی چه تفاوتی ایجاد می کند؟

    این ویژگی‌ها بیشتر در مردان با انحرافات جنسی رایج دیده می‌شود، اما در زنان نیز ممکن است وجود داشته باشد. افراد ممکن است برای مقابله با واقعیت‌های ناخوشایند، از روش‌هایی مانند تمرکز بر جزئیات غیرمهم یا انکار واقعیت استفاده کنند. فرد باید به این نکات توجه داشته باشد، در غیر این صورت وقتی چنین علائمی ظاهر می‌شوند، ممکن است آن‌ها را نادیده بگیرد.

     دفاع‌های روانی مانند انکار و توجه به جزئیات فرعی به افراد کمک می‌کند تا از اضطراب یا احساس نقص یا کمبود خودداری کنند، این نوع دفاع‌ها در مردان با مشکلات جنسی خاص (مثل اضطراب اخته شدن) شناخته شده‌اند، اما در زنان هم ممکن است وجود داشته باشند. شاید در راستای محافظت از زنان در برابر نکوهش اجتماعی، این تصور وجود داشته باشد که آن‌ها هیچ‌گاه انحراف جنسی ندارند. اما این محافظت، از بهره‌برداری آن‌ها از درمان جلوگیری می‌کند اگر به دلیل ناتوانی در تحلیل چنین علائمی، درمانی صورت نگیرد. من معتقدم که به نفع بیماران زن ماست که امکان داشتن علائم انحرافی را در نظر بگیریم.

    مجموعه‌ی این توضیحات به شما کمک می‌کند تا مفهوم “پرورژن” را در زنان بررسی کنید و نشان دهید که این ویژگی‌ها و دفاع‌های روانی محدود به جنسیت خاصی نیستند.

    سخن سردبیر

    پرورژن در ادبیات روان‌کاوی اغلب با تجربه‌ی مردانه گره خورده است؛ آن‌چنان که گویی زن در این عرصه غایب است یا صرفاً در حاشیه‌ای مبهم قرار دارد. نوشتار حاضر با تکیه بر روایت‌های بالینی و بازخوانی نظریه‌های کلاسیک و معاصر، این پیش‌فرض را به چالش می‌کشد. از فتیش چکمه در زنی جوان تا کارکرد حافظه به‌عنوان جانشین فتیشیستی در بیمار دیگر، نویسنده نشان می‌دهد که پرورژن در زناننه‌تنها وجود دارد بلکه در قالب‌های پیچیده‌تری از انکار، جابه‌جایی و نقاب‌های فرهنگی نمود می‌یابد. اهمیت این متن در آن است که مرز میان «غیبت پرورژن در زنان» و «غفلت نظریه از زنان» را آشکار می‌سازد. امید است این بازاندیشی، راه را برای پژوهش‌های عمیق‌تر در حوزه‌ی روان‌کاوی جنسیت و پرورژن در زنان هموار سازد.

    فهرست منابع:

    Abraham, K. ( 1911) Psychoanalysis of a Case of Foot and Corset Jahrb, 3: 0-00.

    Arlow, J. A. (1971), Character perversion In Currents in Psychoanalysised. I. W. Marcus. New York: Int. Univ. Press, pp. 317-336.

    Brenner, C. (1979), Depressive affect, anxiety, and psychic conflict in the phallic-oedipal phase Psychoanal. Q.48:177-197.

    Grossman, L. (1992), An Example of “Character Perversion” in a Woman. Psychoanal. Q., (61):581-589.

    Hug-Hellmuth, H. ( 1915), A Case of Female Foot or More Properly Boot In Int. Zeit. Artlkhe Psychoanal. (vol. 3).

    Kaplan, L. (1991), Female Perversions: The Temptations of Emma Bovary. New York: Talese/Doubleday.

    Kaplan, L. (2008), Further Thoughts on Female Perversions. Studies in Gender and Sexuality: 1(4):349–370, 2000.

    Rado, S. (1933), Fear of castration in women Psychoanal. Q.2:425-475.

    Richard, A. (1990), Female Fetishes and Female Perversions: Hermine Hug-Hellmuth’s “A Case of Female Foot or More Properly Boot Fetishism” Reconsidered**,
    Psychoanal. Rev., (77)(1):11-23.


    [1]
    فردی که میل و برانگیختگی جنسی او به شیء، بخش یا ویژگی خاصی (غیر از ناحیه تناسلی) وابسته است.

    Images © Anna Weyant

  • معرفی کتاب زندگی آزموده

    معرفی کتاب زندگی آزموده

    زندگی آزموده، کارن بلیکسن: « می‌شود تمام غم های دنیا را تاب آورد اگر بتوانیم در دل قصه‌ای بگنجانیمشان»

    کتاب زندگی آزموده نوشته‌ی استفن گراس، روانکاو انگلیسی، روایتگر قصه‌های زندگی بیماران اوست. نویسنده باور دارد که ما با ساختن قصه‌ی خودمان می‌کوشیم به تجربیاتمان معنا بدهیم. درمان زمانی رخ می‌دهد که در حضور شنونده‌ای مشتاق و کنجکاو، داستان‌هایمان را به کلام بیاوریم.

    او در کتاب زندگی آزموده با زبانی ساده به مسائل تحلیلی عمیق در زندگی بیمارانش می‌پردازد. هنگام خواندن زندگی آزموده ، احساس می‌کنیم بخش‌هایی از داستان خودمان را مرور می‌کنیم: داستان‌هایی درباره میل به تغییر و ترس از آن، تجربه فقدان و جدایی، و نیاز به شنیده شدن در دل رابطه با دیگران.

    راه‌هایی برای کنار آمدن در زندگی آزمونده

    انطباق با شوخی و خنده

    شاید شما هم افرادی شوخ‌طبع را بشناسید که با وجود تجربه‌های دردناک، با شوخی به سراغشان می‌روند. آن‌ها سختی‌ها را با خنده روایت می‌کنند. گاهی ما نیز برای تحمل تلخی‌هایمان به شوخی پناه می‌بریم تا کمی از بارشان کم شود. این شوخی‌ها توان ما را برای تحمل درد افزایش می‌دهند.

    در روان‌کاوی، مکانیسم دفاعی شوخی توضیح داده می‌شود. این مکانیسم می‌تواند فرد را در برابر احساسات دردناک محافظت کند. اما اگر فرد بیش از اندازه به آن تکیه کند، تماس او با حقیقت و درک عمیق موقعیت قطع می‌شود.

    استفن گراس از بیماری سخن می‌گوید که هنگام بازگو کردن اتفاقات تلخ، با شوخی و خنده به سراغشان می‌رفت. او با این روش تلاش می‌کرد اضطرابش را مدیریت کند. با این حال، چون به صورت سطحی از ماجرایی به ماجرای دیگر می‌گذشت، هرگز احساسات عمیقش را تجربه نمی‌کرد. این استفاده افراطی نشان می‌داد که ایگو برای محافظت از خود در برابر دردهای روانی دست به دفاع زده است.

    شوخی در حد اعتدال سازگارانه و حتی بالغانه عمل می‌کند. بیمار می‌تواند با کمک آن با رویدادهای تلخ کنار بیاید، بدون اینکه از واقعیت جدا شود. اما بیمار استفن گراس بیش از اندازه به این مکانیسم تکیه کرد. او از پردازش عمیق احساساتش گریخت و همین امر مانع رشد روانی و التیام تروما شد. در درمان، وظیفه درمانگر این است که به بیمار کمک کند. بیمار باید به تدریج با احساسات زیربنایی خود روبه‌رو شود و از شوخی به عنوان ابزار پذیرش استفاده کند، نه اجتناب.

    تشویق بیش‌از‌حد، راهی برای اجتناب از توجه

    امروزه باور بر این است که تعریف و تمجید با اعتماد به نفس و عملکرد تحصیلی و شغلی همبستگی مثبت دارد. اکثر ما، به‌ویژه والدین، به دنبال شنیدن تعریف و تمجید هستیم و برای تربیت فرزندانی با اعتماد به نفس، برخلاف والدین سرزنش‌گر خود، به تشویق بیش‌از‌حد و گاه بی‌حساب‌و‌کتاب روی می‌آوریم. اما پژوهش‌های اخیر نشان می‌دهند که واکنش بیشتر کودکان به تعریف بیش از حد، کناره‌گیری است. چرا باید برای بهتر شدن تلاش کنند، وقتی همین الان هم کارشون عالی قلمداد می‌شود؟ به اعتقاد نویسنده، تشویق بیش از حد اگر به اندازه ی سرزنش مخرب نباشد، اثر مثبتی هم روی اعتماد به نفس کودک ندارد.

    زمانی که کودک را مدام برای باهوش بودن، مودب بودن و یا بهترین بودن تشویق می‌کنیم، بدون ارائه بازخوردهایی حقیقی درباره کارهایش، او را به تکرار رفتارهای یکنواخت سوق می‌دهیم و راه خلاقیت را بر او می‌بندیم. اما وقتی کودک و کارهایش را  با دقت مشاهده می‌کنیم و به او گوش می‌دهیم، با حضورمان به او نشان می‌دهیم که وجودش به‌صورت بی قید‌و‌شرط ارزشمند است و نیازی به کسب تشویق برای اثبات خود ندارد.

    مردی درحال بررسی زندگی آزموده

    تشویق مداوم و غیرواقعی می‌تواند سوپرایگوی کودک را به‌گونه‌ای شکل دهد که او به جای رشد درونی و خود‌انگیختگی، به دنبال تایید خارجی باشد. این امر ممکن است به وابستگی به بازخوردهای مثبت منجر شود و مانع از شکل‌گیری یک ایگوی قوی شود که قادر به مواجهه با چالش‌ها و شکست‌ها باشد.

    این دیدگاه با نظریه های ملانی کلاین همخوانی دارد. کلاین معتقد است که کودک برای رشد روانی سالم نیاز دارد که بین جنبه های خوب و بد خود و دیگران یکپارچگی برقرار کند. تشویق بیش‌از‌حد، با تاکید صرف بر جنبه های مثبت، مانع از تجربه این یکپارچگی می‌شود و کودک را در یک دنیای خیالی از « خوب بودن مطلق» نگه می‌دارد، که می‌تواند خلاقیت و خودکاوی را سرکوب کند.

     در اتاق درمان نیز، در رابطه‌ی بین درمانگر و بیمار، حضور درمانگری مشتاق و کنجکاو چیزی است که بیمار بیش از هرچیزی جست‌و‌جو می‌کند؛ شخصی که او را می‌بیند و به او گوش می‌دهد، بدون اینکه در پی دستاوردهای جدید بیمار باشد. کاری که روانکاو در تحلیل انجام می‌دهد، دقیقا حضور داشتن و مشتاق بودن برای فهمیدن است، نه انگیزه دادن یا تشویق کردن.

    درد: هدیه‌ی زنده بودن در زندگی آزموده

    یکی از راه‌هایی که ما برای تحمل حالات دردناک روانی به کار می‌بریم، جداسازی عواطف است. اگر در کودکی والدین به نیازهای ما پاسخ ندهند و احساساتمان را نادیده بگیرند، یاد می‌گیریم آن‌ها را سرکوب کنیم. رابرت لیفتون (1968) این وضعیت را «کرختی روانی» نامید. در برخی شرایط، این حالت می‌تواند مفید باشد؛ اما استفاده افراطی از آن توانایی ما برای تجربه درد عاطفی را از بین می‌برد.

    در چنین شرایطی، تنها سرنخی را که می‌توانستیم از طریق آن دلیل رنج خود را بفهمیم، از دست می‌دهیم. استفن گراس می‌گوید: «ما زمانی به دنبال درمان می‌رویم که درد و رنج را احساس کنیم.» او درد را موهبتی می‌داند که می‌تواند نقطه امیدی برای تغییر باشد. در همین راستا، پل برند، پزشک بیماران جذامی، می‌نویسد: «اگر می‌توانستم هدیه‌ای به بیماران جذامی بدهم، بی‌تردید درد را انتخاب می‌کردم.»

    زنی در حال بررسی زندگی آزموده

    از دید روان‌کاوی، درد هیجانی نقشی اساسی در خودآگاهی و رشد روانی دارد. ملانی کلاین، روانکاو پسافرویدی، در نظریه «موقعیت افسردگی» (Depressive Position) توضیح می‌دهد که تجربه درد و رنج ــ مانند احساس گناه یا فقدان ــ برای یکپارچگی روان و رشد ظرفیت همدلی ضروری است.

    استفن گراس هم به همین نکته اشاره می‌کند: احساس درد انگیزه‌ای برای جست‌وجوی درمان است. این ایده با نظر کلاین هماهنگ است، زیرا تجربه و پردازش درد به فرد امکان می‌دهد با بخش‌های ناخودآگاه روان خود روبه‌رو شود و به سوی ترمیم و بهبودی حرکت کند. در کنار این، سخن پل برند درباره «اهدای درد» به بیماران جذامی با دیدگاه دونالد وینیکات هم همخوانی دارد. وینیکات بر اهمیت تجربه‌های عاطفی، حتی دردناک، به عنوان نشانه سلامت روان و وجود «خود واقعی» (True Self) تأکید می‌کند. در مقابل، سرکوب بیش از حد عواطف یا همان کرختی روانی می‌تواند به شکل‌گیری «خود کاذب» (False Self) منجر شود؛ حالتی که فرد را از ارتباط اصیل با خود و دیگران محروم می‌کند.

    دروغ‌گویی راهی برای حفظ ارتباط

    نویسنده داستان بیماری را بازگو می‌کند که با تشخیص دروغ‌گویی مرضی به درمان ارجاع شد. به نظر می‌رسید او از دروغ‌هایی که می‌گفت نه احساس معذب بودن دارد و نه نگران برچسب دروغ‌گو شدن است. در طول ماه‌های تحلیل، بیمار و روان‌درمانگر بارها این پرسش را پی گرفتند: دروغ‌گویی چه فایده‌ای برای روان او دارد؟ در یکی از جلسات، بیمار طی تداعی آزاد به خاطره‌ای اشاره کرد که پاسخی برای این پرسش در خود داشت.

    او توضیح داد که از سه‌سالگی دچار شب‌ادراری بود. همیشه پیژامه خیسش را زیر تشک پنهان می‌کرد. شب بعد، مادرش پیژامه را می‌شست، اتو می‌کرد و بی‌هیچ حرفی زیر بالش او می‌گذاشت. مادر هرگز این موضوع را با او یا دیگران در میان نگذاشت. بیمار گفت پس از تولد برادران دوقلویش، این ماجرا تنها موضوع خصوصی و مشترک میان او و مادرش باقی ماند. شب‌ادراری کودک و سکوت مراقبانه مادر به گفت‌وگویی پنهان تبدیل شد؛ گفت‌وگویی که فقط با مرگ مادر پایان گرفت.

    اثرات زندگی آژموده

    به نظر می رسد بعد از مرگ مادر، بیمار با بزرگ‌تر شدن، دروغ‌گویی را جایگزین شب‌ادراری کرد تا مگر با دروغ گفتن به دیگران و سکوت آن ها در برابر دروغ هایش، همان حس گفت‌و‌گوی خصوصی را بازسازی کند. بیمار از طریق دروغ‌گویی به دنبال ایجاد احساس نزدیکی با دیگران بود. سکوت مادر در برابر شب‌ادراری بیمار می‌تواند به عنوان نوعی « سکوت همدلانه» تعبیر شود که به بیمار اجازه می‌داد بدون احساس شرم، پیوند عاطفی با مادر را حفظ کند.

    شب‌‌ادراری، به ویژه در مرحله ادیپال( حدود سه تا شش سالگی)، می‌تواند نشانه‌ای از اضطراب ناخوداگاه یا تلاش برای جلب توجه والد باشد. سکوت مادر به جای سرزنش یا تنبیه، فضایی امن برای بیمار ایجاد کرد که در آن احساس پذیرش بی‌قید‌و‌شرط را تجربه می‌کرد. از منظر روانکاوی، دروغ‌گویی بیمار می‌تواند به عنوان مکانیسمی دفاعی برای مدیریت اضطراب‌های ناخوداگاه یا حفظ پیوندهای عاطفی تحلیل شود. در واقع دروغ‌گویی به عنوان مکانیسم دفاعی جایگزین شب‌ادراری شد تا خلاء عاطفی ناشی از فقدان مادر را پر کند. دروغ‌گویی در این چارچوب، نه تنها راهی برای جلب‌توجه، بلکه تلاشی برای بازسازی حس امنیت و صمیمیت از دست رفته بود.

    ترس از صمیمیت در زندگی آزموده

    استفن گراس داستان بیماری را روایت می‌کند که یک هفته پیش از مراسم ازدواجش، جشن را ناگهان لغو کرد. او در جلسات درمانی توضیح داد که هرچه به کسی وابسته‌تر می‌شود و نیاز بیشتری به او پیدا می‌کند، تمایلش برای قطع ارتباط هم بیشتر می‌شود. این الگو در رابطه درمانی قبلی او نیز تکرار شده بود. به دلیل احساس نیاز فزاینده به حمایت درمانگر، جلساتش را ناگهانی متوقف کرده بود. بیمار می‌گفت هرگاه رابطه‌اش با کسی نزدیک‌تر می‌شود، احساس خفگی و محوشدن پیدا می‌کند. در چنین شرایطی، عشق برایش به تجربه‌ای تهدیدکننده و ترسناک بدل می‌شود. به نظر می‌رسید او توان تحمل صمیمیت را ندارد.

    این ترس می‌تواند ریشه در تعارض‌های حل‌نشده مرحله ادیپال داشته باشد. در این مرحله، فرد نتوانسته میان میل به نزدیکی با والد غیرهم‌جنس و ترس از طرد یا تنبیه توسط والد هم‌جنس تعادل برقرار کند. همین تعارض در بزرگسالی به صورت ترس از صمیمیت ظاهر می‌شود، زیرا نزدیکی با شریک یا درمانگر اضطراب‌های قدیمی را فعال می‌کند: اضطراب از دست دادن خود یا طرد شدن.

    فرد منتظر برای بررسی زندگی آزموده

    لغو ازدواج و قطع جلسات درمانی راهکارهای ناخودآگاه برای اجتناب از این اضطراب بودند. بیمار از طریق مکانیسم‌های دفاعی مانند اجتناب و سرکوب، تلاش می‌کرد با این اضطراب روبه‌رو نشود. اما همین دفاع‌ها مانع شکل‌گیری روابط پایدار و صمیمی شدند.

    اتو کرنبرگ در نظریه خود درباره عشق به چنین بیمارانی اشاره می‌کند. به نظر او، این افراد در حفظ مرزهای خود با دیگران ناتوانند و اغلب از صمیمیت می‌ترسند. برای آن‌ها رابطه در پیوستاری از حریم خصوصی تا نزدیکی عاطفی شکل نمی‌گیرد. یا هیچ رابطه‌ای وجود ندارد، یا رابطه‌ای آمیخته، گیج‌کننده و هراسناک تجربه می‌شود. کرنبرگ معتقد است تجربه عشق در این بیماران تحت‌تأثیر ناتوانی آن‌ها در تلفیق روابط موضوعی خوب و بد در یک رابطه واحد و پیچیده قرار دارد.

    دوپاره‌سازی: راهی برای فرار از خودشناسی

    ما معمولا نیاز داریم که تصور مثبتی از خود داشته باشیم. از این‌روگاهی ویژگی‌های شرم‌آور خود را به دیگران نسبت می‌دهیم تا از این طریق وجوهی از خود را که تاب تحملش را نداریم از خود دور کنیم. در روانکاوی، این فرآیند را «دوپاره‌سازی» می‌نامند. این راهبرد در کوتاه مدت حالمان را بهتر می‌کند، گویی باور کرده‌ایم که این ویژگی‌های منفی به ما تعلق ندارند. دوپاره‌سازی، یکی از مکانیسم‌های دفاعی معرفی شده توسط زیگموند فروید و توسعه یافته توسط ملانی کلاین در نظریه روابط موضوعی است. این مکانیسم زمانی رخ می‌دهد که فرد برای مدیریت اضطراب درونی، جنبه‌های مثبت و منفی خود یا دیگران را از هم جدا می‌کند.

     در بخشی از کتاب زندگی آزموده، ماجرای زنی را می‌خوانیم که به دلیل ازدواج با فردی از مذهبی دیگر، توسط پدرش طرد شده بود. سال ها بعد، او متوجه می‌شود که پدرش خود با زنی از همان مذهب رابطه داشته است. در واقع،  طرد کردن دختر توسط پدر، تلاشی برای دوری از بخشی از وجود خودش بود که تاب تحملش را نداشت. برای پدر، پذیرش این واقعیت که عاشق فردی خارج از گروه مذهبی خود شده، غیرقابل تحمل بود. او این مسئله را به عنوان مشکل دخترش قلمداد کرد و به این ترتیب، در سطح آگاهانه از وجود این احساسات در خود بی‌خبر ماند.

    از دیدگاه فروید، رفتار پدر نشان‌دهنده تلاشی برای سرکوب تمایلات ناخود‌آگاهی است که با «من» (Ego) و «فرامن» (Superego) او در تعارض بودند. فرامن، که نماینده ارزش‌ها و قوانین اجتماعی/مذهبی است، عشق به فردی از مذهب دیگر را غیرقابل قبول می‌دانست. دوپاره‌سازی و طرد دختر به پدر امکان داد تا این تعارض را از سطح آگاهانه به ناخودآگاه منتقل کند.

    وقتی منفور بودن بهتر از فراموش شدن است

    نویسنده ماجرای بیماری را روایت می‌کند که با شکایت از افکار پارانوئیدی، مبنی بر اینکه کسی قصد کشتن او را دارد، به روانکاو مراجعه کرده است. به اعتقاد نویسنده، زمانی که احساس تنهایی و انزوا می‌کنیم، گاهی افکار پارانوئیدی به سراغمان می‌آید؛ افکاری مانند اینکه دیگران می‎خواهند به ما خیانت کنند، ما را مسخره کنند یا از ما سوء استفاده کنند. این خیالات، هرچند ناخوشایندند، از ما در برابر افکار وحشتناک‌تری محافظت می‌کنند: اینکه ما اهمیتی نداریم و کسی به ما فکر نمی‌کند.

    این افکار، به ویژه در موقعیت‌هایی که فرد با احساس پوچی یا بی‌توجهی از سوی دیگران مواجه می‌شود، از او در برابر وحشت عمیق‌تر « فراموش شدن» یا « بی اهمیتی» محافظت می‌کند. روانکاوی می‌کوشد با کاوش در این افکار و ریشه‌های ناخودآگاه آن‌ها، به بیمار کمک کند تا با احساسات سرکوب شده ای مانند نیاز به پذیرش و ترس از طرد شدن مواجه شود و راه‌های سالم‌تری برای کنار آمدن با تنهایی بیابد.

    بی حسی هیجانی در زندگی آزموده

    او به روانکاوش گفت: «نمی‌دانم آدم‌ها چطور متوجه احساسات واقعی‌شان می‌شوند. من اغلب نمی‌فهمم چه حسی دارم. انگار باید حدس بزنم چه احساسی باید داشته باشم و بعد همان‌طور رفتار کنم.»

    وقتی کودکی احساسات ناخوشایند را تجربه می‌کند، مادر باید تاب تحمل آن‌ها را داشته باشد. اگر مادر ــ به عنوان ابژه اصلی ــ نتواند هیجانات کودک را تحمل کند یا نسبت به آن‌ها بی‌توجه باشد، کودک به درون خود فرو می‌رود. در این حالت، رشد هیجانی او مختل می‌شود. داستان «اما» نمونه‌ای از این وضعیت است. در کودکی، وقایعی مانند روز اول مهدکودک، فراموشی والدین در بردنش از مدرسه، یا گم‌شدن در فروشگاه هیچ نشانه‌ای از ناراحتی در او ایجاد نمی‌کرد. این تجربه‌ها نشان می‌دهد که رشد هیجانی‌اش در همان سال‌ها متوقف مانده است.

    نقش زندگی آزموده در دنیا انسان

    ویلفرد بیون مفهوم «ظرفیت نگهدارنده» را مطرح می‌کند. او معتقد بود مادر باید مانند یک «ظرف» عمل کند: هیجانات خام کودک را بگیرد، آن‌ها را معنا کند و دوباره به شکلی قابل تحمل به کودک بازگرداند. در نبود چنین ظرفی، هیجانات کودک پردازش نمی‌شوند. همان‌طور که در کودکی اما رخ داد، این هیجانات خام باقی ماندند و توانایی او برای شناخت و ابراز احساسات آسیب دید. بی‌توجهی والدین به نیازهای عاطفی او را واداشت تا احساساتش را سرکوب کند و به‌جای تجربه واقعی آن‌ها، نقشی نمایشی یا «خود کاذب» ایفا کند.

    با این حال، در جلسات درمانی، روانکاو با همدلی و ایجاد فضایی امن نقش یک ابژه نگهدارنده را بر عهده گرفت. این فضا به اما اجازه داد با کودک درونش ــ دختری که هرگز فرصت تجربه احساساتش را نداشت ــ ارتباط برقرار کند و برای فقدان‌هایش سوگواری کند. چنین فرایندی به او کمک کرد تا به تدریج با احساسات سرکوب‌شده خود روبه‌رو شود و به سوی یکپارچگی هیجانی حرکت کند.

    رابطه‌ی جنسی: راهی برای فرار از احساسات

    نویسنده، داستان زنی را روایت می‌کند که در جلسه روان‌درمانی و در فرایند تداعی آزاد، اشاره می‌کند که رابطه جنسی اخیرش شبیه نوعی داروی ضدافسردگی موقتی عمل کرده است. از منظر روانکاوی، جنسی‌سازی مکانیسمی دفاعی است که در آن انرژی لیبیدویی به صورت ناخودآگاه برای منحرف کردن توجه از احساسات دردناک، با هدف غلبه بر اضطراب، جست‌و‌جوی حس ارزشمندی، و فرار از احساس پوچی به سمت رفتارها یا خیال‌پردازی های جنسی هدایت می‌شود. گاهی ترس از طرد شدن به شکل جنسی‌سازی خود را نشان می‌دهد. در داستان، بیمار استفن‌ گراس بعد از تداعی آزاد و ظهور احساسات ناخوشایند پس از رابطه ی جنسی، و همچنین تحلیل رویاهایش، همراه با روانکاو به این نتیجه رسید که رفتار جنسی او ممکن است راهی برای محافظت از خود در برابر برخی احساسات عمیق‌تر باشد.

    مکانیسم دفاعی جابجایی

    بیمار به دلیل سرد شدن رابطه‌ی جنسی با همسرش بعد از تولد فرزندشان به روانکاو مراجعه کرد. در جریان درمان و طی فرایند تداعی آزاد، متوجه شد که احساس خشم و عصبانیت نسبت به فرزندش برای او غیرقابل‌قبول است. به همین دلیل، این خشم، نفرت و سرزنش را به همسرش معطوف کرده است. جابجایی، مکانیسم دفاعی‌ای است که در آن هیجان ها یا رفتارهای خاص از یک شی‌ء یا شخص به شی‎ء یا شخص دیگری منتقل می‌شود، زیرا جهت گیری اولیه به دلایل مختلف باعث اضطراب می‌شود.

    درد عشق یا ترس از تنهایی

    گاهی در روابط عاشقانه، پس از تجربه‌های تلخ و ناکام‌کننده، با وجود رنج‌هایی مانند نادیده گرفته شدن یا از دست دادن آزادی درونی، مدت ها به همان وضعیت می‌چسبیم و از مواجهه با حقیقت رابطه فرار می‌‌کنیم. دست‌و‌پا می‌زنیم تا به هر قیمتی رابطه را حفظ کنیم. بسیاری از روانکاوان معتقدند این رفتار نوعی واپس‌روی است که در آن، مانند کودکی که ملتمسانه به دنبال آغوش مادر است، عمل می‌کنیم. نویسنده معتقد است که ترس از تنهایی می‌تواند تا مدت ها ما را در رنج نگه دارد. در واپس‌روی، فرد به مراحل اولیه رشد روانی باز می‌گردد و مانند کودکی که به دنبال امنیت آغوش مادر است، عمل می‌کند. این واپس‌روی اغلب ریشه در نیازهای اولیه لیبیدویی دارد که در کودکی به طور کامل ارضا نشده اند.

    منطقه امن، جایی که همه چیز را می بازیم

    پژوهش‌ها نشان داده‌اند وقتی که زنگ خطر آتش سوزی یا زلزله به صدا در می‌آید، افراد معمولا به جای ترک سریع محیط، با یکدیگر گفت‌و‌گو می‌کنند و سعی می‌کنند از اوضاع سر دربیاورند. به اعتقاد نویسنده، مقاومت در برابر تغییر به حدی است که حتی در شرایط اضطراری، زمانی که تغییر به وضوح به نفع ماست، باز هم از آن استقبال نمی‌کنیم. ما پیش از اقدام به کاری جدید، نیاز داریم بدانیم به کدام ماجرای تازه قدم می‌گذاریم.

    برای مثال، در داستان همکاران الیسا، هنگام برخورد اولین هواپیما به مرکز تجارت جهانی، آن‌ها به جای ترک فوری ساختمان، مشغول جمع‌آوری وسایل خود شدند و نتوانستند به موقع آنجا را ترک کنند. در بسیاری از روابط و موقعیت ها، حتی زمانی که شواهدی کافی برای ترک یا تغییر یک موقعیت در دست داریم، همچنان منتظر سرنخ های بیشتر می‌مانیم  و اقدامی نمی‌کنیم؛ چون نمی‌دانیم مسیر پیش‌رو ما را به کجا خواهد برد. ما در مواجهه با تغییر تعلل می‌کنیم، چون تغییر نوعی فقدان به همراه دارد. با این حال، اگر نتوانیم این فقدان را اندکی تحمل کنیم، ممکن است همه چیز را از دست بدهیم.

    تنهایی زیستن در زندگی آزموده

    ترس از موفقیت

    نویسنده ماجرای بیماری را روایت می‌کند که با نگرانی و اضطراب زیاد به دلیل دریافت ترفیع شغلی به روانکاو مراجعه کرده بود. در طی جلسات، بیمار و روانکاو دریافتند که در سطح ناهشیار، بیمار معتقد است که دستاوردها و موفقیت هایش نوعی خیانت در حق پدرش است که به تازگی بازنشسته شده.

    در طی جلسات درمان متوجه شدند زمانی که او به موفقیتی نزدیک می‌شد یا روابطش استحکام بیشتری پیدا می‌کرد، ناخودآگاه همه چیز را خراب می کرد. احساس گناه به او اجازه ی زندگی و لذت بردن از دستاوردها را نمی‌داد. این رفتار که در نگاه اول غیرمنطقی به نظر می‌رسد، ریشه در تعارضات ناهشیار عمیقی دارد. احساس گناه، به عنوان یک نیروی درونی قدرتمند، مانع از آن می‌شد که او بتواند از دستاوردهایش لذت ببرد. این احساس گناه ممکن است از تعارضات حل نشده با چهره‌های مهم زندگی، مانند والدین، یا ترس از پیشی گرفتن از آن‌ها در حوزه‌های عاطفی یا حرفه‌ای نشات گرفته باشد.

     فروید، معتقد بود که احساس گناه اغلب نتیجه‌ی تعارض بین « نهاد» ( غرایز اولیه)، « فرامن » ( وجدان اخلاقی) و « من » ( خودآگاه) است. در این مورد، بیمار به صورت ناهشیار موفقیت را نوعی تهدید برای روابطش با دیگران، به‌ویژه پدرش، تجربه می‌کرد. از دیدگاه فروید، این احساس می‌تواند به عقده ادیپ مرتبط باشد، جایی که بیمار به صورت ناهشیار موفقیت خود را به عنوان پیروزی بر پدر( رقابت ادیپال) تجربه می‌کرد و این پیروزی با احساس گناه و ترس از تنبیه همراه بود.

    فرار از سوگ یا درد واقعیت یا شیرینی خیال

    جنیفر تی. به خاطر فوت پدرش به روانکاو مراجعه می‌کند. در طول جلسات، او بیان می‌کند که با وجود وابستگی عمیق به پدرش، بعد از مراسم تا به الان گریه نکرده است؛ زیرا در تصوراتش پدرش هنوز زنده است و فقط از سر کار به خانه برنگشته. سپس، جنیفر در مورد رابطه عاطفی‌اش و مشکلاتی که با شریک زندگی‌اش دارد صحبت می‌کند. او مایل است ازدواج کند اما شریک عاطفی‌اش معتقد است که زمان مناسبی برای این کار نیست.

    همچنین جنیفر آرزوی داشتن فرزند دارد، اما شریکش با این موضوع موافق نیست. با این حال، او همچنان منتظر است تا نظر شریک عاطفی‌اش تغییر کند. روانکاو در بررسی داستان بیمار به شباهتی بین رابطه او با پدر فوت شده‌اش و با شریک عاطفی‌اش پی می‌برد: به نظر می‌رسد هر دو رابطه مدت‌هاست که از دست رفته‌اند، اما جنیفر در انکار به سر می‌برد و واقعیت را نمی‌پذیرد. او به سوگ مرگ رابطه‌اش و مرگ پدرش نمی‌نشیند.

    رفتار بیمار در این داستان نمونه‌ای از مکانیسم دفاعی «انکار» است. انکار زمانی رخ می‌دهد که فرد برای اجتناب از درد روانی ناشی از واقعیت غیر‌قابل‌تحمل، آن را نادیده می‌گیرد یا به صورت ناخودآگاه واقعیت را تحریف می‌کند. جنیفر با تصور زنده بودن پدرش، از مواجهه با سوگ و فقدان اجتناب می‌کند. این انکار به او اجازه می‌دهد به طور موقت از اضطراب و اندوه عمیق ناشی از مرگ پدرش فاصله بگیرد.

    نقش زندگی آزموده در تنهایی

    توهم التیام از سوگ

    الیزابت کوبلر راس در آثار خود پنج مرحله برای سوگ معرفی می‌کند که آخرین آن «پذیرش» است. چنین طبقه‌بندی‌ای این تصور را ایجاد می‌کند که با گذشت زمان و طی یک سلسله‌مراتب مشخص می‌توان سوگ را پشت سر گذاشت. اما هرکس داغ از دست دادن عزیزی را تجربه کرده باشد می‌داند که رؤیای التیام کامل، هرچند قدرتمند است، فقط رؤیاست.

    به باور نویسنده، بهبودی در روند سوگواری به‌تدریج شکل می‌گیرد. با این حال، غصه هرگز به طور کامل از دل نمی‌رود و در تعطیلات یا سالگردها با شدت بیشتری بازمی‌گردد. اگر توصیه کتاب‌هایی را دنبال کنیم که وعده التیام سریع می‌دهند، ممکن است به خود فشار بیاوریم تا زودتر به پذیرش برسیم و هیچ اندوهی نداشته باشیم. این فشار مضاعف، انرژی ما را تحلیل می‌برد و جایی برای درک عواطفمان باقی نمی‌گذارد.

    التیام زمانی رخ می‌دهد که بپذیریم مسیر پذیرش سوگ برای هر فرد متفاوت است. با مرگ عزیزان، همیشه حفره‌ای خالی در قلب ما باقی خواهد ماند؛ پذیرش یعنی زندگی کردن در کنار همین خلأ.

    سخن پایانی

    داستان‌های کتاب زندگی آزموده، روایت زندگی هر یک از ماست؛ تجربه‌هایی که در زندگی روزمره با آن‌ها درگیر هستیم. قصه‌ی دروغ‌هایی که به خود می‌گوییم، و تغییراتی که تجربه می‌کنیم. داستان از دست دادن‌ها و غم به جا‌مانده از آن. این قصه‌ها، که از فقدان‌ها، سوگ‌های ناتمام، و تلاش برای بازسازی خود حکایت دارند، ما را به سفری عمیق به درون خویشتن دعوت می‌کنند. قصه‌های روایت شده تنها بخشی از داستانی بزرگ‌تر است که ما، به عنوان سوژه‌هایی خودآگاه و ناخودآگاه، نویسندگان آن هستیم.

     در جای‌جای قصه‌های بیماران  استفن گراس، استفاده از مکانیسم‌های دفاعی مانند شوخی، واپس روی، دو‌پاره‌سازی و … را میبینیم. این مکانیسم‌ها که ریشه در تلاش ناخودآگاه برای محافظت از «خود» در برابر اضطراب و فروپاشی روانی دارند، در کوتاه‌مدت سپری برای تحمل واقعیت‌های گزنده فراهم می‌کنند. اما استفاده‌ی بیش‌از‌حد از این دفاع‌های ابتدایی در دراز‌مدت مانع شناخت واقعیت‌ها، خودآگاهی، و تغییر رفتارهای ناکارآمد می‌شود.

    همان‌طور که فروید و پس از او کلاین و وینیکات تاکید داشتند، مکانیسم‌های دفاعی ابتدایی، هرچند در لحظه تسکین‌بخش‌اند، اما در صورت تثبیت، به مانعی برای رشد روانی و یکپارچگی «خود» تبدیل می‌شوند. همه‌ی ما، به صورت ناخودآگاه و مکرر از دفاع‌های روانی استفاده می‌کنیم تا فشارهای درونی و بیرونی را تاب بیاوریم. اما زمانی فرا می‌رسد که  این دفاع‌ها کارکرد خود را از دست می‌دهند و به مانعی برای زندگی اصیل تبدیل می‌شوند.

    اینجاست که اهمیت درمان نمایان می شود. اتاق درمان و حضور درمانگری که مشتاق شنیدن قصه‌ی ماست، می‌تواند بستری امن فراهم کند تا دفاع‌های ناکارآمد را بشناسیم و در طول درمان و از طریق رابطه‌ی درمانی و فرآیند انتقال و تحلیل آن، دفاع‌های پخته‌تری را  چون والایش، طنز و … جایگزین آن‌ها کنیم. این فرآیند، که نیازمند مواجهه‌ی شجاعانه با سایه‌های ناخودآگاه است، ما  را از قید و بندهای قدیمی که مانع رشدمان هستند، آزاد می‌سازد. درمان روانکاوانه، فراتر از تسکین علائم، دعوتی است به بازنویسی روایت خویشتن. در نهایت، این خود ما هستیم که با همراهی درمانگر، قلم به دست می‌گیریم تا فصل‌های تازه‌ای از داستان زندگی‌مان را با شجاعت و اصالت بنویسیم.

    سخن سردبیر

    کتاب زندگی آزموده استفن گراس، بیش از آنکه مجموعه‌ای از روایت‌های درمانی باشد، آیینه‌ای است که خواننده در آن با بخشی از خود روبه‌رو می‌شود. قصه‌های بیماران، قصه‌ی هر یک از ماست؛ از ترس‌های پنهان و میل به تغییر گرفته تا فقدان‌ها و سوگ‌های ناتمام. گروس با زبانی ساده اما ژرف نشان می‌دهد که چگونه مکانیسم‌های دفاعی، همچون شوخی، انکار، یا دروغ‌گویی، در خدمت روان قرار می‌گیرند تا رنج‌ها را قابل تحمل کنند؛ هرچند گاهی همین سپرهای محافظ به زندان ما بدل می‌شوند.

    آنچه در این متن پیش رو خواندید، تنها بازگویی داستان‌ها نیست؛ بلکه تلاشی است برای نگریستن دوباره به این تجربه‌ها از منظر روان‌کاوی. با پیوند دادن روایت‌های بالینی به نظریه‌های فروید، کلاین، وینیکات و دیگران، سعی شده نشان داده شود که درمان روان‌کاوانه فراتر از تسکین علائم است: سفری است به درون، به سمت بازنویسی روایت خویشتن.

     

    تصویر کتاب زندگی آزموده

  • پیر پسر از نگاه روانکاوی لکان

    پیر پسر از نگاه روانکاوی لکان

    ناتوان در خواندن متنی کهن

    فیلم سینمایی پیرپسر اثر اکتای براهنی در نگاه نخست به‌نظر می‌رسد با الهام از کهن‌اسطوره‌ای ایرانی ساخته شده باشد. نشانه‌های بصری در طول فیلم این برداشت را تقویت می‌کنند. داستان پیرپسر روایت رابطهٔ پسران با پدری است که در نهایت دست به پسرکشی می‌زند.

    این موضوع بلافاصله یادآور نبرد رستم و سهراب در شاهنامه می‌شود. کارگردان نیز این ارتباط را آشکارتر می‌کند: او نقاشی نبرد رستم و سهراب را بر دیوار خانهٔ پدر می‌آویزد و با این تصویر تأکید می‌کند که فیلم با آن اسطوره در گفت‌وگو است. حتی در عنوان‌بندی پایانی نیز خودِ کارگردان به‌صراحت از داستان رستم و سهراب به‌عنوان یکی از منابع الهام فیلم نام می‌برد.

    پس بی‌گمان می‌توانیم بگوییم این فیلم سعی داشته برداشتی آزاد یا رجوعی نو به این کهن اسطوره کند. به این ترتیب آشکار است که می‌توانیم بپرسیم آیا فیلم مضمون همان کهن اسطوره را در قالبی نو باز نمود کرده است، یا آنکه مضمون دیگری را بر آن سوار کرده است؟

    پیش از هرچی برای پاسخ به این پرسش بهتر است ابتدا کهن اسطوره رستم و سهراب را بررسی کنیم تا ببینیم مضمون و موضع آن چیست و سپس به قیاس آن آن با پیر پسر بپردازیم.

    نمایشی از فیلم پیر پسر

    در کهن‌اسطورهٔ رستم و سهراب، با داستان سهراب روبه‌رو می‌شویم که فرزند رستم است. او دور از پدر رشد می‌کند و رستم هرگز او را نمی‌بیند. سهراب به طمع برپا کردن اقتدار خود بر ایران ــ سرزمین و در واقع خانهٔ پدری رستم ــ لشکرکشی می‌کند. رستم این هجوم را به چشم حمله‌ای به خانهٔ خویش می‌بیند و برای دفاع برمی‌خیزد. در نبردی سخت، رستم با سهراب می‌جنگد و سرانجام او را می‌کشد. این طرح یا پیرنگ اصلی کهن‌اسطورهٔ رستم و سهراب است.

    در فیلم سینمایی پیرپسر، پدری لاابالی و معتاد با دو فرزند زندگی می‌کند. فرزندانش بزرگ شده‌اند و از جوانی گذشته‌اند، اما نتوانسته‌اند استقلالی برای خود بسازند. آنها همچنان زیر سقف پدر مانده‌اند. تنها امیدشان برای رهایی از این زندگی رقت‌بار، فروش خانه‌ای است که در مالکیت پدر قرار دارد. پدر از فروش خانه سر باز می‌زند. اختلاف‌ها بالا می‌گیرد و در نهایت ماجرا به پسرکشی می‌انجامد.

    به نظر می‌رسد این پیرنگ با اسطورهٔ رستم و سهراب شباهت‌هایی دارد. اما نکتهٔ مهم اینجاست که طرح‌ها و پیرنگ‌ها همیشه می‌توانند مشابهت‌های فراوانی داشته باشند؛ آنچه آنها را از هم جدا می‌کند شیوهٔ پرداخت و روایت است. درست همان‌طور که انسان‌ها در طبقه‌بندی کلی ویژگی‌های مشترک دارند: همه دست و پا دارند، معمولاً قدرت تکلم و فهم زبان هم دارند. با این حال، ساختار روانی هر فرد یگانه است و همین یگانگی انسان‌ها را از یکدیگر متمایز می‌سازد.

    با این پیش‌آگاهی بهتر است بار دیگر به بررسی کهن اسطوره رستم و سهراب در شاهنامه فردوسی بپردازیم.

    مهم‌ترین نکته در این بررسی آن است که فردوسی در شاهنامه هیچ‌گاه نگفته رستم پیش از کشتن سهراب با قطعیت می‌دانست که پدر اوست و آگاهانه او را کشت. برعکس، تراژدی داستان درست در ناآگاهی پدر و پسر از هویت یکدیگر نهفته است. رستم تنها زمانی حقیقت را می‌فهمد که سهراب را زخمی کرده و بازوبند خود را بر بازوی او می‌بیند.

    این ناآگاهی و سوگ ویرانگر رستم پس از کشف حقیقت نشان می‌دهد که ساختار روانی او در دستگاه روان‌کاوی لکانی نمونهٔ بارز «روان‌نژند وسواسی» (Obsessional Neurosis) است. در نقطهٔ اوج تراژدی، یعنی پسرکشی، این ساختار به بحرانی وجودی بدل می‌شود.

    فرد دارای ساختار روان‌نژندی وسواسی سوژه‌ای است که با آیین‌های نمادین ــ مانند قواعد، تکرارها و سوگندها ــ اضطراب ناشی از فقدان‌هایش (Lack) را مهار می‌کند تا از هجوم امر واقع (The Real) در امان بماند. این ساختار بیماری نیست، بلکه شکلی بهنجار از سازگاری با نظم نمادین به شمار می‌آید.

    رستم نیز همین الگو را نشان می‌دهد. او با تمرکز وسواس‌گونه بر کنترل نمادین، و به‌ویژه پایبندی سخت‌گیرانه به سوگندها، می‌کوشد انکار کند که امر واقع ــ مرگ، میل و تصادف ــ اساساً غیرقابل‌کنترل است. همین امر ساختار روان‌نژند وسواسی او را آشکار می‌سازد.

    فیلم پیر پسر در نمادی باستانی

    به همین ترتیب، رستم در نبرد با سهراب ــ با وجود نشانه‌های هشداردهنده، مانند یادکرد سهراب از تهمینه ــ نمی‌تواند حقیقت را بپذیرد. او هیجانات و شناخت خود را از عمل جنگی جدا می‌سازد. این همان سازوکار «جداسازی» (Isolation) در روان‌نژند وسواسی است.

    رستم ادعای سهراب را «حیلهٔ جنگی» می‌خواند؛ زیرا اگر آن را بپذیرد، سوژهٔ نمادینِ «پهلوان مدافع ایران» با سوژهٔ خیالیِ «پدر» در تضاد قرار می‌گیرد. پایبندی کورکورانه به «قواعد نبرد» ــ از جمله رعایت سوگندها و آیین‌های پهلوانی ــ همچون دیواری نمادین عمل می‌کند و دسترسی رستم به واقعیتِ ممکنِ پدر بودن را مسدود می‌سازد.

    رستم می‌پندارد با رعایتِ آیین‌های پهلوانی مانند سوگند و پاک‌دامنی در نبرد می‌تواند «امر واقع» از جمله اتفاق‌های غیرقابل‌پیش‌بینی مانند پسرکشی را کنترل کند. این توهمِ «سلطهٔ نمادین بر تقدیر»، از ویژگی‌های روان‌نژند وسواسی است که می‌توان آن را «انکار فقدان» (disavowal of lack) نامید.

    کشف مهرهٔ بازوبند پس از مرگ سهراب، «امر واقع» را به‌مثابه «غیرممکنِ غیرقابل‌کنترل» به رستم تحمیل می‌کند:

    «همی ریخت خون و همی کند موی / جهان شد سیاه اندرون روی روی» (شاهنامه)

    به واقع رستم اینک سوژه‌ای است که علی‌رغم همه دفاع‌های وسواسی که برای انکار فقدان خود برساخته است در برابر هجوم امر واقع یعنی واقعیت کشته شدن پسر به دست خویش بی‌دفاع و تسلیم است. او پس از کشف حقیقت در اوج بی‌دفاعی در برابر واقعیتی که خود را بر او تحمیل می‌کند قرار گرفته است.

    ریشه های فیلم پیر پسر در آثار فردوسی

    این امر نشان می‌دهد هیچ آیین وسواسی مانند موی کندن و خاک‌افشانی) نمی‌تواند مواجهه او را  با «امر واقع» (Real) نمادین کند:

    «جهان پیش چشم اندرش تیره گشت / ز هستی به یک بارگی سیر گشت» (شاهنامه)

    پس بدین ترتیب «کمبود»ای که تمام عمر با قهرمانی‌های وسواسی پنهان می‌شد، آشکار می‌شود.

    رستم نمونهٔ آرمانی شکستِ دفاع‌های وسواسی در برابر امر واقع است. روان‌نژندی وسواسی او «پناهگاهی نمادین» در برابر اضطراب فقدان می‌سازد؛ فقدان‌هایی همچون رابطهٔ اصیل پدر–پسری یا مواجهه با مرگ. اما تراژدی ناخواستهٔ پسرکشی این پناهگاه را فرو می‌ریزد و او را با «حفره‌ای وجودی» روبه‌رو می‌کند؛ یعنی خودِ واقعیِ گناهکار.

    از دیدگاه لکان، دفاع‌های وسواسی رستم زبان ناخودآگاهِ «امر ناممکن» هستند: میل به آشتی دادن دو انگاره ــ پهلوان و پدر. اما در ساختار نمادین جهان او این آشتی محال است، زیرا تحقق یکی مستلزم حذف دیگری است. به همین دلیل رستم به صورت سوژه‌ای دوپاره و از هم‌گسیخته پدیدار می‌شود. او چاره‌ای ندارد جز آنکه در مواجهه با امر واقع، دفاع از کف‌رفته را رها کند و سوگوارانه تراژدی خود را نظاره کند.

    در نتیجه، رستم در کهن‌اسطورهٔ رستم و سهراب به‌عنوان «سوژهٔ وسواسی» ترسیم می‌شود. این ساختار در اصل نوعی شخصیت بهنجار است که در دام آیین‌های نمادین گرفتار می‌شود. اما پدر در فیلم پیرپسر از بنیاد متفاوت است. او تجسم ساختار روانی «روان‌کژ» یا منحرف (Perverse Structure) است؛ ساختاری که نه اضطراب فقدان را مدیریت می‌کند، بلکه می‌کوشد لذت خودشیفته‌گرایانه (Jouissance) را بر امر واقع تحمیل کند.

    روان‌کژ کسی است که با انکار کمبودهایش، لذت ویرانگر شکستن تابوها را به قاعده‌ای همیشگی بدل می‌کند. او به‌جای سازگاری با جامعه، خود و دیگران را قربانی لذت افراطی می‌سازد. لکان می‌گوید: «روان‌کژ کسی است که با شبیه‌سازی قانون، آن را به بازی می‌گیرد تا لذت ناممکن را ممکن کند.»

    در نظریهٔ لکان، روان‌کژ فردی است که مرجعیت قانون نمادین ــ یعنی قواعد اجتماعی، اخلاقی و هنجارهای پدرانه ــ را به‌طور کامل نفی می‌کند و خود را جایگزین آن می‌سازد. پدر در پیرپسر، غلام، تجسم دقیق این مفهوم است. او نه حمایت‌گر، بلکه نابودگر است: فرزندانش را تحقیر می‌کند، آرزوهایشان را خفه می‌کند و خانه را به «گورستان رؤیاها» بدل می‌سازد. در حالی که در یک ساختار بهنجار، پدر موظف است شرایط رشد و شکوفایی فرزندان را فراهم کند، غلام با رفتار خود جایگاه پدری را نقض می‌کند. او فروپاشی قانون پدر را به نمایش می‌گذارد؛ قانونی که باید نظم نمادین را در خانواده مستقر سازد.

    پدر پیوسته در پی رسیدن به لذت مازاد است؛ لذتی فراتر از حد مجاز که ویرانگر است. اعتیاد او به تریاک، رابطه با زنان خیابانی، و تصاحب رعنا (عشق پسرش)، همگی بیانگر تلاش او برای اشباع امیال بیمارگونه‌اش بدون توجه به مرزهای اخلاقی است . لاکان این لذت را مرتبط با امر واقع (The Real) می‌داند؛ ساحتی خارج از امر نمادین که با ترومای غیرقابل بیان مرتبط است.

    کشتن رعنا پس از تجاوز نمادین و قطع رگ‌های دست پسر، نشانه اوج «پرخاشگری روان‌کژانه با منحرفانه» است. او با نفی بدن دیگران به مثابه امر زنده، خود را به عنوان «عاملی همه‌توان» تثبیت می‌کند.

    پای لیلا در فیلم پیر پسر

    نکته اینجاست که در روانکاوی لکان، «قانون پدر» ضامن نظم نمادین است. اما اینجا پدر با نقض این قانون (تصاحب معشوقه پسرش، نفی حقوق مالی فرزندان)، نظم خانواده را به هرج ومرج می‌کشد. خانه‌که باید نماد امنیت در ساحت نمادین باشد، تبدیل به فضایی تروماتیک می‌شود؛ جایی که «امر واقع» (خشونت، مرگ، میل سرکوب‌نشده) فوران می‌کند و پسران  به این ترتیب قربانیان فروپاشی امر نمادین هستند.

    علی، پسر بزرگ غلام، با پناه بردن به کتاب‌ها ــ که نماد فرهنگ و امر نمادین‌اند ــ تلاش می‌کند از سلطهٔ پدر بگریزد. اما شکست او در نجات رعنا و بریدن رگ‌های دستش نشان می‌دهد این خانه دیگر تحت قانون پدر قرار ندارد. در چنین فضایی هیچ مجالی برای بازسازی نظم نمادین و بازگشت پدر به جایگاه سازنده و زندگی‌بخش باقی نمی‌ماند.

    رضا، پسر کوچک‌تر غلام، ابتدا سودای انتقام دارد؛ اما سرانجام خود به دست پدر کشته می‌شود. این وضعیت چرخه‌ای خشونت‌آمیز را کامل می‌کند؛ چرخه‌ای که ژیژک با تأیید دیدگاه‌های لکان دربارهٔ خشونت چنین خلاصه می‌کند: «هر خشونتی ریشه در خشونتی دیگر دارد.»

    روان‌کژی غلام (پدر) «میراثی ویرانگر» برجای می‌گذارد؛ زیرا پسران یا محکوم به قربانی شدن‌اند یا خود به عاملان خشونت بدل می‌شوند. غلام هیچ مرزی برای خود قائل نیست. او رعنا، زنی که پسرش دوستش دارد، را نه به‌عنوان انسان بلکه به‌عنوان «ابژهٔ لذت» می‌بیند. تصاحب او نقض نهایی حریم پسر و اثبات سلطهٔ بی‌قید پدر است. برای غلام، نمایش سلطه از هر تابو یا قاعده‌ای مهم‌تر است. از همین رو در آغاز فیلم نیز قانون را برای کامجویی می‌شکند: با خودرو راه مردم را سد می‌کند و وقتی با اعتراض روبه‌رو می‌شود، با چماق به معترض حمله می‌برد.

    پدر در پیر پسر

    در قیاس با اسطورهٔ رستم و سهراب، تفاوت بنیادین نمایان می‌شود. رستم با توسل به آیین‌های پهلوانی، به سازوکار وسواسی متوسل می‌شود تا قانون پدر و نظم نمادین را بپذیرد. اما غلام در پیرپسر، قانون نمادین را فعالانه انکار می‌کند. او تابوی زنای با محارم را می‌شکند و زنی را تصاحب می‌کند که معنای زندگی و عشق برای پسرش دارد. هنگامی که با مقاومت پسران روبه‌رو می‌شود و توهم همه‌توانی‌اش تهدید می‌گردد، در کشتن آنان تردید نمی‌کند. برای او هیچ مرز و هیچ قانونی وجود ندارد.

    خانه نیز در این میان نقش نمادین دارد. در ساختاری بهنجار، خانه جایی است برای آسایش و برقراری قواعدی که نظم اجتماعی را تضمین می‌کنند. اما غلام این خانهٔ موروثی را به قلمرو لذت خودکامهٔ خویش بدل می‌سازد.

    به همین دلیل، تفاوت پسرکشی در دو روایت آشکار می‌شود. در اسطوره، رستم ناخواسته مرتکب پسرکشی می‌شود؛ تراژدی‌ای که امر واقع را به او تحمیل می‌کند. در فیلم اما پسرکشی محصول لذت‌جویی حساب‌شده است. پدر پسران را می‌کشد تا مالکیت مطلق خانه را تثبیت کند و فقدان رابطهٔ پدر–فرزندی را انکار کند. با نابودی پسران، نیاز به پر کردن این خلأ نمادین از میان می‌رود.

    این اوج روان‌کژی است: شکستن همهٔ مرزهای نمادین برای دست‌یابی به لذت بی‌حد. پدر در پیرپسر نمونه‌ای از «امر شوم» (The Sinthome) در روان‌کاوی لکانی است. او می‌کوشد کمبود را با ژوئیسانس مرگ‌آور پر کند. اما این پروژه محکوم به شکست است. مرگ او به دست پسر ــ به‌مثابه ابژه‌ای بی‌جان و از رمق‌افتاده ــ نشان می‌دهد که لذت بی‌مرز نهایتاً خودِ سوژه را می‌بلعد.

    اکتای براهنی در پیرپسر با بهره‌گیری از پی‌رنگ اسطوره و نشانه‌هایی مانند نقاشی رستم و سهراب بر دیوار خانه و ذکر نام این داستان در تیتراژ، فضایی از اقتباس روزآمد می‌سازد. اما شخصیت‌پردازی متفاوت، آن را از اسطوره جدا می‌کند. رستم سوژه‌ای وسواسی است که قربانی ناآگاهی و قانون می‌شود و تراژدی او همدلی و پالایش می‌آفریند. غلام اما سوژه‌ای روان‌کژ است: قانون را می‌بلعد، میل را مطلق می‌سازد و تراژدی را به نمایشی از لذت مرگ‌آور فرو می‌کاهد.

    در نهایت، پیرپسر بازخوانی اسطوره نیست، بلکه تغییر مضمون است. پدر در این فیلم نه سوژه‌ای وسواسی، بلکه سوژه‌ای منحرف است که قانون را نه پاس می‌دارد و نه حتی نقض می‌کند، بلکه آن را حذف می‌کند تا ژوئیسانس مرگ‌آورش بر همه‌چیز مسلط شود.

    سخن سردبیر

    نوشتاری که خواندید ادامهٔ تلاشی است برای نشان دادن پیوند میان اسطوره و سینما در پرتو روان‌کاوی فروید و لکان. در مقالهٔ پیشین با عنوان «پیرپسر از لنز روان‌کاوی»، فیلم پیرپسر را بر اساس مفاهیم فرویدی تحلیل کردیم. در این مقاله اما از رویکرد لکان برای بررسی همان فیلم بهره گرفته‌ایم.

    مقایسهٔ اسطورهٔ رستم و سهراب با روایت فیلم پیرپسر نشان می‌دهد که چگونه دو ساختار روانی کاملاً متفاوت ــ «وسواس» و «روان‌کژی» ــ دو سرنوشت متضاد را رقم می‌زنند. این متن یادآور می‌شود که اسطوره‌ها صرفاً یادگارهای گذشته نیستند، بلکه همچنان می‌توانند بستری برای خوانش‌های تازه، فهم روان انسان، و نقد ساختارهای اجتماعی و فرهنگی زمانه باشند.