مرکز تجربه زندگی

نویسنده: admin

  • رشد فردی و توهم خودیاری

    رشد فردی و توهم خودیاری

    رشد فردی پاسخی به سوالی است که گاهی وسط روز، بی‌هوا از خودت می‌‌پرسـی: «چرا؟ چرا باز هم احساس می‌کنم کافی نیستم؟» این سوال ناگهانی، نه همیشه نتیجهٔ یک اتفاق بزرگ است و نه همیشه صدای دیگری در گوشمان می‌گوید. اغلب همان‌طور خاموش و آرام شکل می‌گیرد؛ مثل ترک کوچکی که کم‌کم در دیوارهٔ اعتماد به‌نفس ایجاد می‌شود.

    رشد فردی در ظاهر نویدِ رهایی می‌دهد؛ نویدی برای عبور از محدودیت‌ها و رسیدن به نسخه‌ای بهتر از خود. اما چه می‌شود اگر همین میل طبیعی—که اولش امیدبخش است—به‌تدریج تبدیل به فشاری دائمی شود؟ چه می‌شود اگر «بهتر شدن» از تجربه‌ای انسانی و آزاد، بدل شود به پروژه‌ای بی‌پایان که هر توقفش به‌عنوان شکست خوانده می‌شود؟

    اضطرابِ ناکافی بودن از خانواده رشد فردی

    این حسِ ناکافی بودن شبیه به خارشِ پنهانی است که هرچقدر بخواهی نادیده‌اش بگیری، باز از جایی خودش را یادآوری می‌کند. گاهی با مقایسه‌ای کوچک سر برمی‌آورد: دوستی که به نظر می‌رسد زندگی‌اش مرتب‌تر است، همکاری که پیشرفت کرده، یا تصویری در شبکه‌های اجتماعی از انسانی لبخند‌به‌لب و راضی. همان‌جا در دل زمزمه‌ای شروع می‌شود: «من چرا مثل او نیستم؟»

    انگار میل به بهتر شدن، که در ظاهر نشانه‌ای از رشد و آگاهی است، به شکلی پنهان از اضطراب تغذیه می‌کند. اضطرابی که نمی‌گذارد بایستی و از خودت بپرسی: اصلاً این همه تلاش برای چه کسی است؟ برای خودم، یا برای تصویری از خود که باید در نگاه دیگران بدرخشد؟

    در دنیایی که هرروز از ما می‌خواهد «نسخه‌ی تازه‌ای» از خود ارائه کنیم، رشد فردی دیگر فقط میل به فهم یا تغییر نیست، بلکه وظیفه‌ای است که باید انجامش دهیم تا از قافله جا نمانیم. نتیجه آن است که رشد از تجربه‌ای انسانی به پروژه‌ای بی‌پایان تبدیل می‌شود؛ پروژه‌ای که نه برای آرامش، بلکه برای بقا در مسابقه‌ی دیده شدن است.

    خورد شدن در رشد فردی

    ریشه‌های تاریخی و روان‌شناختی میل به رشد فردی

    در ظاهر، میل به رشد یک میل فردی است؛ تصمیمی شخصی برای پیشرفت. اما ریشه‌هایش به‌مراتب عمیق‌تر و جمعی‌تر است. از همان دوران کودکی، در خانه و مدرسه، پیام‌هایی ظریف اما تکراری در گوش‌مان خوانده می‌شود: «باید بهتر شوی.» بهتر از کی؟ پاسخش هیچ‌وقت روشن نیست. فقط باید بهتر شوی.

    این جمله در ظاهر انگیزه‌بخش است، اما در عمق خود حامل پیامی دیگر است: «تو هنوز کافی نیستی.» همین پیامِ ساده است که بذر اضطراب را در روان می‌کارد. کودک یاد می‌گیرد برای پذیرفته شدن باید «بهتر» باشد؛ آرام‌تر، مودب‌تر، موفق‌تر یا هر آنچه والدین و جامعه به‌عنوان معیار ارزش معرفی می‌کنند.

    سال‌ها بعد، وقتی بزرگ می‌شویم، همان الگو را در خودمان تکرار می‌کنیم. خود را به‌جای والد سخت‌گیر می‌نشانیم و از درون شروع می‌کنیم به دستور دادن: «باید تغییر کنی»، «باید قوی‌تر شوی»، «باید احساساتت را کنترل کنی». این صدای درونی، صدای «ایگو ایدئال» است؛ بخشی از روان که به ما می‌گوید هنوز فاصله‌ای تا کافی بودن داریم.

    در روان‌کاوی، این وضعیت نوعی «شکاف در خود» نام دارد. شکافی میان «منِ واقعی» و «منِ مطلوب». این شکاف، اگرچه در ابتدا محرکِ حرکت است، اما با گذر زمان به چاهی از اضطراب تبدیل می‌شود. چرا؟ چون رسیدن به «من مطلوب» هرگز ممکن نیست. درست در لحظه‌ای که به او نزدیک می‌شوی، تصویر تازه‌تری از او در ذهنت ساخته می‌شود؛ نسخه‌ای کمی کامل‌تر، کمی باثبات‌تر، کمی بهتر. و تو باز در مسیر می‌افتی.

    از این‌جا به بعد رشد فردی دیگر حرکتی از درون به بیرون نیست، بلکه دویدن دائمی در پی سایه‌ای است که همیشه یک گام جلوتر است. جامعه‌ی مدرن هم این دویدن را تحسین می‌کند؛ آن را نشانه‌ی انگیزه، موفقیت و خودآگاهی می‌داند. اما آنچه پنهان می‌ماند، خستگی عمیقِ انسانی است که همیشه در حال مسابقه با تصویری خیالی از خویش است.

    ازهم گسستگی در رشد فردی

    بازار خودیاری (رشد فردی): اقتصاد اضطراب

    وقتی این اضطراب در روان ما ریشه دواند، بازار بزرگی برایش شکل می‌گیرد. کافی است سری به کتاب‌فروشی بزنید یا چند دقیقه در فضای مجازی بگردید تا با انبوهی از نسخه‌های «رشد فردی» روبه‌رو شوید؛ از کتاب‌های پرفروش گرفته تا دوره‌های آموزشی، کوچینگ، و ویدیوهای انگیزشی.

    همه‌ی آن‌ها وعده‌ای مشترک دارند:«تو می‌توانی خودِ جدیدی بسازی.»

    اما زیر این جمله‌ی درخشان، جمله‌ای پنهان است:«چون آن‌که هستی کافی نیست.»

    همین جمله، موتور پنهان اقتصاد خودیاری است. صنعت خودیاری روی حس ناکافی بودن ما سرمایه‌گذاری می‌کند؛ همان حسی که در کودکی یاد گرفتیم و حالا به‌صورت کالا به ما فروخته می‌شود. کتاب‌ها، دوره‌ها و مشاوران به‌ظاهر می‌خواهند ما را رها کنند، اما در واقع ما را در چرخه‌ای بی‌پایان از «ناتمامی» نگه می‌دارند.

    هر محصول تازه، وعده‌ی تکمیل محصول قبلی را می‌دهد. هر مربی جدید، راهی سریع‌تر از قبلی نشان می‌دهد. اما در عمل، هیچ‌کدام ما را به آرامش نمی‌رسانند. چرا؟ چون اگر به آرامش برسیم، دیگر چیزی برای خریدن باقی نمی‌ماند.

    در این میان، واژه‌ی «خودیاری» معنای معکوس پیدا می‌کند. قرار بود «کمک به خود» باشد، اما عملاً ما را از خود دورتر می‌کند. رشد در چنین فضایی به هدفی بیرونی تبدیل می‌شود، نه تجربه‌ای درونی. و بدتر از آن، ارزشِ انسان با میزان پیشرفت شخصی‌اش سنجیده می‌شود.

    بازار خودیاری با مهارتی خاص، از یک واقعیت ساده سوءاستفاده می‌کند: همه‌ی ما می‌ترسیم جا بمانیم. پس برای جا نماندن، به هر نسخه‌ی تازه‌ای چنگ می‌زنیم. اینجا جایی است که اضطراب، به‌جای آنکه درمان شود، به سرمایه‌ای تجاری بدل می‌شود.

    شاید به همین دلیل است که هر بار یکی از این کتاب‌ها را می‌بندیم، حس سبکی موقتی داریم، اما فردا صبح دوباره همان سوال تکراری در ذهن‌مان می‌چرخد: چرا هنوز کافی نیستم؟

    معمای «خود مطلوب» و ایگو ایدئال در معقوله رشد فردی

    در هرکدام از ما تصویری پنهان وجود دارد؛ تصویری از «خودِ مطلوب». آن کسی که می‌خواهیم باشیم. نسخه‌ای که آرام‌تر است، قوی‌تر، منظم‌تر، دوست‌داشتنی‌تر یا حتی روحانی‌تر. شاید این تصویر در ظاهر هدفی انگیزه‌بخش باشد، اما در عمق، مثل آینه‌ای عمل می‌کند که مدام کمبودهای ما را به یادمان می‌آورد.

    در روان‌کاوی، از این تصویر به‌عنوان «ایگو ایدئال» یاد می‌شود؛ یعنی همان خود خیالی که می‌خواهیم با آن یکی شویم. مشکل اینجاست که این تصویر هیچ‌گاه ثابت نمی‌ماند. هر بار که به آن نزدیک می‌شویم، جلوتر می‌رود. گویی زندگی ما تبدیل می‌شود به مسابقه‌ای بی‌پایان میان منِ اکنون و منِ خیالی.

    گاهی این تصویر از مقایسه با دیگران ساخته می‌شود، گاهی از معیارهای فرهنگی یا حتی از نسخه‌های پر زرق‌وبرق رشد فردی که از بیرون می‌بینیم. اما به هر شکلی که ساخته شود، نتیجه یکی است: ما دیگر خودمان نیستیم.

    در این وضعیت، رابطه‌ی فرد با خودش دوپاره می‌شود. بخشی از ما دائم در حال تماشای دیگری است، و بخش دیگر، تلاش می‌کند به او برسد. چنین انسانی در ظاهر در حال رشد است، اما در واقع در چرخه‌ای از خودقضاوتی گرفتار شده است. هر بار که به هدفی نمی‌رسد، احساس شرم می‌کند. و هر بار که به آن نزدیک می‌شود، هدف تازه‌ای ساخته می‌شود.

    آنچه در این میان گم می‌شود، «تماس با خود واقعی» است؛ با انسانی که شاید هنوز آشفته، ناکامل و ناتوان است، اما زنده و واقعی است. رشد، زمانی معنا پیدا می‌کند که بتوانیم میان میل به تغییر و توانِ دیدنِ خویش توازنی برقرار کنیم. و این، شاید یکی از دشوارترین بخش‌های مسیر باشد.

    بی هویتی در رشد فردی

    چرا جذب خودیاری می‌شویم؟

    پرسش ساده‌ای است، اما پاسخ پیچیده‌تر از آن‌که به نظر می‌رسد:

    اگر بارها دیده‌ایم که نسخه‌های رشد فردی تأثیر عمیقی ندارند، چرا باز سراغشان می‌رویم؟

    نخست، به خاطر امید. انسان بدون امید نمی‌تواند دوام بیاورد. در جهانی که پر از ناامنی، فشار و بی‌ثباتی است، شنیدن اینکه «می‌توانی زندگی‌ات را تغییر دهی» نوری می‌شود در تاریکی. حتی اگر این نور موقت باشد، باز دلگرم‌کننده است.

    دوم، به خاطر احساس کنترل. وقتی شرایط بیرونی از اختیارمان خارج است—از مشکلات اقتصادی گرفته تا روابط انسانی پیچیده—طبیعی است که بخواهیم بر درون خود مسلط شویم. آموزه‌های خودیاری همین وعده را می‌دهند: اگر نتوانی جهان را تغییر دهی، خودت را تغییر بده. این احساس کنترل، ولو موقتی، آرامش می‌آورد.

    اما دلیل سوم شاید از همه عمیق‌تر باشد: اجتناب از رنج. بسیاری از ما از مواجهه‌ی واقعی با درد و ناکامی فرار می‌کنیم. ما ترجیح می‌دهیم به‌جای روبه‌رو شدن با ریشه‌ی زخم، آن را تفسیر کنیم، تئوریزه کنیم یا با نسخه‌ای سریع آرامش موقتی پیدا کنیم. کتاب‌ها و دوره‌های رشد فردی در اینجا به کار می‌آیند؛ آن‌ها مسکن‌اند، نه درمان.

    این سه عامل امید، کنترل و اجتناب، دست به دست هم می‌دهند و ما را در چرخه‌ای نگه می‌دارند که بیرون آمدن از آن دشوار است. حتی وقتی می‌دانیم که بسیاری از این نسخه‌ها سطحی‌اند، باز به دنبالشان می‌رویم، چون جایگزینی امن‌تر از روبه‌رو شدن با حقیقت نداریم.

    شاید ریشه‌ی این گرایش در نیازِ دیرینه‌ی ما به معنا باشد. انسان از نخستین روزهای آگاهی‌اش به دنبال فهمیدن بوده: چرا رنج می‌کشد؟ چرا احساس کمبود می‌کند؟ خودیاری در ظاهر پاسخی ساده برای پرسش‌هایی پیچیده عرضه می‌کند. همین سادگی است که آن را جذاب می‌سازد.

    اما واقعیت این است که معنا را نمی‌توان خرید یا در چند جمله خلاصه کرد. معنا زاده‌ی مواجهه است؛ مواجهه با بخش‌هایی از خود که شاید دوست‌شان نداشته باشیم.

    پوست اندازی در رشد فردی

    پیامدها: وقتی عدم رشد فردی شکست تلقی می‌شود

    در نگاه اول، رشد فردی باید فرصتی برای آگاهی و آرامش باشد. اما برای بسیاری از ما، به‌ویژه در دنیای امروز، همین مسیرِ به‌ظاهر امیدبخش به منبعی از خستگی و شرم تبدیل شده است. کافی است چند روز از برنامه‌ای که برای خود چیده‌ای عقب بمانی: مراقبه‌ات را انجام ندهی، کتابت را تمام نکنی، یا دوباره عادت قدیمی‌ات برگردد. ناگهان همان صدای آشنا از درون برمی‌خیزد: «دیدی نتوانستی؟ پس هنوز آماده نیستی.»

    این صدای قضاوت‌گر درونی بی‌رحم‌تر از هر داوری بیرونی است. از تو انسانی می‌سازد که نه به‌خاطر شکست‌های واقعی، بلکه به‌خاطر نرسیدن به تصویری ذهنی خود را سرزنش می‌کند. چنین شرمی، آرام اما عمیق، در لایه‌های زندگی رسوخ می‌کند: در رابطه‌ها، در کار، و حتی در نحوه‌ی نگاه به آینه.

    در این فضا، «رشد نکردن» تبدیل به نوعی شکست اخلاقی می‌شود. کسی که در مسیر خودسازی پیش نمی‌رود، گویی از نظر جامعه یا حتی خودش، کم‌ارزش‌تر است. اما مگر رشد فردی می‌تواند یک مسابقه باشد؟ مگر توقف برای استراحت، عقب‌ماندن است؟

    این طرز فکر، نتیجه‌ی همان منطق پنهانی است که در دل فرهنگ خودیاری عمل می‌کند: اگر هنوز خوشحال نیستی، پس درست تلاش نکردی.

    در حالی که گاهی دقیقاً برعکس است؛ گاهی تلاشِ بی‌وقفه برای خوشحال بودن، خود عاملِ ناآرامی است.

    وقتی رشد به تکلیف تبدیل می‌شود، به‌تدریج رابطه‌ی ما با خودمان شکل دیگری پیدا می‌کند. ما دیگر به خود گوش نمی‌دهیم، بلکه با خود حرف می‌زنیم. دیگر از خود نمی‌پرسیم چه نیاز داریم، بلکه به خود فرمان می‌دهیم که چه باید باشیم. نتیجه آن است که آرام‌آرام از صدای درونی‌مان جدا می‌شویم.

    در نهایت، فردی باقی می‌ماند که مدام در حال تلاش برای بهتر شدن است، اما در اعماق، احساس می‌کند هیچ‌وقت به مقصد نمی‌رسد. در ظاهر در مسیر رشد است، اما در باطن گرفتار چرخه‌ای از خستگی، مقایسه و ناامیدی است.

    شاید تلخ‌ترین بخش ماجرا همین باشد: اینکه رشد، که باید تجربه‌ای انسانی و زنده باشد، به ابزاری برای سنجش ارزش آدمی تبدیل می‌شود. و وقتی ارزش انسان به رشدش گره بخورد، دیگر هیچ‌گاه نمی‌تواند از احساس «ناکافی بودن» رها شود.

    سلف‌هلپ در ایران: میان امید و بی‌پناهی

    فرهنگ خودیاری در ایران، شکلی ویژه و چندوجهی به خود گرفته است. در جامعه‌ای که فشارهای بیرونی زیاد و مسیرهای تغییر ساختاری محدودند، بسیاری از افراد به‌طور طبیعی به درون خود پناه می‌برند. اینجا جایی است که «رشد فردی» نه‌فقط یک انتخاب، بلکه راهی برای بقا می‌شود.

    اما این مسیر همیشه از سر آگاهی یا آرامش نیست. گاهی از سر بی‌پناهی است. در نبود پشتیبانی اجتماعی یا روانی، کتاب‌ها، سخنرانی‌ها و صفحات انگیزشی به مرهمی سریع تبدیل می‌شوند؛ مرهمی که درد را تسکین می‌دهد، اما درمان نمی‌کند.

    فضای مجازی پر از نسخه‌های آماده برای «موفقیت در پنج گام» یا «آرامش در ده دقیقه» است. شعارهایی ساده، اما پر از وعده. گاهی هم رنگ و لعاب معنوی به خود می‌گیرند؛ ترکیبی از روان‌شناسی و عرفان فوری.

    در این فضا، رشد معنای تازه‌ای پیدا می‌کند: دیگر فقط درباره‌ی فهم خویشتن نیست، بلکه درباره‌ی این است که چطور بتوانی در فشارهای روزمره دوام بیاوری.

    دونیم شدگی هویتی در رشد فردی

    از این منظر، بسیاری از کسانی که به سمت آموزه‌های خودیاری می‌روند، نه ساده‌دل‌اند و نه فریب‌خورده؛ بلکه در جست‌وجوی راهی برای زنده ماندن‌اند. اما مسئله آنجاست که این راه‌حل‌ها اغلب ما را از مواجهه‌ی واقعی با خود بازمی‌دارند. به‌جای آنکه بپرسیم «درد من از کجاست؟»، یاد می‌گیریم «چگونه درد را بی‌اثر کنم».

    با این حال، نباید منکر جنبه‌ی امیدبخش ماجرا شد. برای بسیاری، خواندن یک جمله‌ی ساده در کتابی سلف‌هلپی، آغاز تغییر بوده است؛ جرقه‌ای برای دیدن خویشتن. مشکل از آنجا شروع می‌شود که به‌جای حرکت از آن جرقه، در تکرار دائمی همان چراغِ موقتی می‌مانیم.

    خودیاری در ایران، آینه‌ای از وضعیت عمومی ماست: میل شدید به معنا و آرامش، در دل جهانی پر از فشار و ناپایداری. شاید راز کار نه در انکار این میل، بلکه در شناختنِ عمقش باشد؛ اینکه چرا این‌قدر به نسخه‌ها دل می‌بندیم و از سکوت درونی می‌ترسیم.

    زیرا گاهی تنها در لحظه‌ای که هیچ نسخه‌ای در دست نداریم و هیچ دستورالعملی باقی نمانده، مواجهه‌ی واقعی آغاز می‌شود. همان‌جا که انسان ناچار می‌شود خودش را بی‌واسطه ببیند؛ نه آن‌گونه که باید باشد، بلکه آن‌گونه که هست.

    فرار یا مواجهه با رنج؟

    رنج همیشه بخشی از زندگی انسانی بوده است. هیچ انسانی نیست که از تجربه‌ی فقدان، تنهایی یا ناکامی در امان باشد. اما در فرهنگ امروزی، رنج دیگر جایی در گفت‌وگوهای روزمره ندارد. گویی باید همیشه مثبت بود، همیشه قوی، همیشه در حال «پیشرفت». نتیجه آن است که رنج به حاشیه رانده می‌شود؛ در حالی که درست همان‌جاست که معنا و شناخت از خود شکل می‌گیرد.

    در بسیاری از آموزه‌های خودیاری، رنج نه تجربه‌ای انسانی، بلکه مانعی در مسیر رشد معرفی می‌شود. به ما گفته می‌شود که باید آن را پشت سر بگذاریم، با افکار مثبت جایگزینش کنیم یا حتی از آن «عبور کنیم». اما در واقع، این عبور بیشتر شبیه فرار است. رنجِ نادیده‌گرفته‌شده، به شکل دیگری بازمی‌گردد: در اضطراب‌های بی‌دلیل، بی‌خوابی، پرخوری یا خشم‌های بی‌موقع.

    در روان‌کاوی، گفته می‌شود هر رنجی که شنیده نشود، در بدن یا رفتار بازتاب پیدا می‌کند. ما می‌کوشیم با انکار آن، کنترل را حفظ کنیم، اما رنج راه خود را پیدا می‌کند. به همین دلیل، مواجهه با رنج نه نشانه‌ی ضعف، بلکه نخستین گامِ شجاعت است.

    رشد واقعی از لحظه‌ای آغاز می‌شود که به‌جای فرار از رنج، به آن نزدیک شویم. نه برای غرق شدن در آن، بلکه برای شنیدنِ پیامی که در دلش پنهان است. رنج، اگر اجازه دهیم، می‌تواند دروازه‌ای به سوی شناخت خویشتن باشد. اما اگر فقط با امیدِ سریع آرام شدن به سراغش برویم، نه تنها نمی‌فهمیمش، بلکه آن را عمیق‌تر در ناخودآگاه خود دفن می‌کنیم.

    شاید لازم باشد بپذیریم که زندگی قرار نیست همیشه آرام باشد. آرامش، نتیجه‌ی حذف درد نیست، بلکه حاصلِ توانِ دیدن و ماندن کنار آن است.

    نقطه‌ی عطف: مواجهه‌ی واقعی

    بعد از سال‌ها تلاش برای «بهتر شدن»، شاید روزی برسد که آدمی ناگهان خسته شود. خسته از نسخه‌ها، از جمله‌های انگیزشی، از جست‌وجوی پایانی که هرگز پیدا نمی‌شود. و همان‌جا، در نقطه‌ی سکوت، چیزی تغییر می‌کند.

    برای نخستین‌بار ممکن است انسان از خود بپرسد: اگر قرار است همیشه در حال بهتر شدن باشم، پس کی وقت زیستن است؟

    این پرسش ساده اما بنیادین، دروازه‌ی مواجهه است. مواجهه به معنای دیدنِ خویش، بدون نقابِ پیشرفت یا تصویر آرمانی. یعنی دیدنِ انسانی که گاهی می‌ترسد، گاهی اشتباه می‌کند، و گاهی فقط می‌خواهد بایستد.

    مواجهه، شبیه نگاه کردن به آینه‌ای است که تصویر درونش زیبا یا کامل نیست، اما واقعی است. این لحظه می‌تواند دردناک باشد، چون باید با بخش‌هایی از خود روبه‌رو شویم که مدت‌ها پنهانشان کرده‌ایم: حسادت، خشم، تنهایی یا ترس از بی‌ارزشی. اما همین دیدن، آغاز تغییر است.

    در فرهنگ خودیاری، معمولاً به ما گفته می‌شود «از گذشته عبور کن»، در حالی که شاید راهِ رهایی، عبور از گذشته نباشد، بلکه دیدن و در آغوش گرفتنش باشد. گاهی لازم است به خودت بگویی: من همینم، با تمام نقص‌ها و ناتوانی‌هایم. و همین پذیرش، نوعی رشد است.

    مواجهه، برخلاف ظاهر آرامش‌بخشش، فرایندی دشوار و گاه آشفته است. اما در عمقش، نوعی آزادی نهفته است: آزادی از نقابِ «همیشه در حال رشد بودن».

    چند بعدی شدن در رشد فردی

    رشد واقعی و نقش درمان

    در نقطه‌ای از مسیر، شاید آدمی بفهمد که این مواجهه‌ی واقعی به‌تنهایی ممکن نیست. صدای قضاوت‌گر درونی، همان‌قدر که آشناست، قدرتمند است. هر بار که می‌خواهی خودت را ببینی، همان صدا شروع می‌کند به داوری: «ضعیفی، باز اشتباه کردی، هنوز آماده نیستی.»

    در چنین لحظه‌ای، انسان نیاز به «شاهدی بیرونی» دارد؛ کسی که نه برای قضاوت، بلکه برای دیدن حضور داشته باشد. اینجا است که اتاق درمان معنا پیدا می‌کند.

    درمان، برخلاف تصور عمومی، جایی برای اصلاح یا آموزش نیست. اتاق درمان فضایی است برای بودن، برای گفتنِ ناگفتنی‌ها. در این فضا، فرد کم‌کم می‌آموزد احساساتش را بدون ترس بیان کند و با بخش‌هایی از خود که سال‌ها از آن‌ها فرار کرده، روبه‌رو شود.

    درمانگر در این مسیر مثل آینه‌ای انسانی عمل می‌کند؛ نه آینه‌ای بی‌روح، بلکه آینه‌ای که در آن پذیرفته می‌شوی، حتی وقتی درهم‌ریخته‌ای. همین تجربه‌ی پذیرفته شدن، ریشه‌ی رشد را زنده می‌کند.

    رشد واقعی در درمان اتفاق می‌افتد، نه چون درمان نسخه‌ای تازه برای تو می‌نویسد، بلکه چون در آن فضا بالاخره می‌توانی نسخه‌ی فعلی‌ات را ببینی و دوست بداری.

    اینجا دیگر هدف، «تغییر» فوری نیست، بلکه «فهمیدن» است. و فهمیدن همیشه آغازِ دگرگونی است.

    گاهی در پایان یک جلسه‌ی درمان، احساس می‌کنی اتفاق خاصی نیفتاده، اما شب که می‌خوابی، متوجه می‌شوی برای نخستین‌بار توانسته‌ای با بخشی از رنجت کنار بیایی. این همان رشد است؛ رشد آرام، بی‌هیاهو، انسانی.

    باز شدن چشم درون در رشد فردی

    جمع‌بندی: بازتعریف رشد

    ما در زمانه‌ای زندگی می‌کنیم که «بهتر شدن» به فرمانی دائمی تبدیل شده است. از همه‌جا صدایی می‌رسد که می‌گوید: *باید رشد کنی، باید قوی‌تر شوی، باید از نسخه‌ی قبلی‌ات فراتر بروی.* اما در میان این هیاهو، گاهی فراموش می‌کنیم که رشد، الزاماً به معنای تغییر نیست؛ گاهی فقط به معنای دیدن است.

    رشد واقعی از دلِ توقف آغاز می‌شود، از لحظه‌ای که جرئت می‌کنی بنشینی و بدون قضاوت به خودت نگاه کنی. جایی که دیگر قرار نیست همه‌چیز را «درست» انجام دهی، بلکه فقط می‌خواهی *خودت را بفهمی.*

    در این مسیر، درمان می‌تواند نقشی بنیادین داشته باشد. نه به‌عنوان نسخه‌ای جادویی، بلکه به‌عنوان فضایی انسانی برای مکث، شنیدن و دیده شدن. در اتاق درمان، رشد معنایی تازه پیدا می‌کند: نه پروژه‌ای برای اصلاح، بلکه فرصتی برای اتصال دوباره به خویشتن.

    اگر بخواهیم به زبانی ساده بگوییم، رشد یعنی بازگشت. بازگشت به خودِ خام، رنج‌دیده، ناتمام؛ همان خودی که مدت‌هاست در زیرِ نقابِ “بهتر بودن” پنهانش کرده‌ایم.

    شاید بزرگ‌ترین دروغِ فرهنگ خودیاری این باشد که می‌گوید: «وقتی تغییر کردی، آرام می‌گیری.» در حالی که حقیقت، برعکس است: وقتی آرام گرفتی، تازه توانِ تغییر پیدا می‌کنی.

    رشد واقعی، آهسته است. بدون شعار، بدون فریاد. رشدِ واقعی از درونِ رابطه می‌جوشد؛ از گفت‌وگو، از فهمیدن، از بخشیدنِ خویش. گاهی اصلاً شبیه رشد نیست، بلکه شبیه سکوتی است پس از سال‌ها هیاهو.

    شاید لازم نباشد از خود بپرسیم: «چگونه بهتر شوم؟»

    شاید پرسش درست این باشد: «آیا می‌توانم همین‌طور که هستم، خودم را ببینم و کنار او بمانم؟»

    و شاید همین لحظه‌ی ساده‌ی بودن، همان چیزی باشد که همه‌ی این سال‌ها در جست‌وجویش بوده‌ایم.

    سخن سردبیر

    متنی که می‌خوانید تلاشی است برای کاویدن تجربه‌ی «ناکافی بودن» در دل فرهنگِ خودیاری و آن‌چه زیر سطح روایت‌های امیدبخش پنهان می‌ماند. این مقاله، مسیر پرفشار میل به بهتر شدن، اقتصاد اضطرابی‌ای که آن را تغذیه می‌کند، و شکافِ روانی میان خود واقعی و خود مطلوب را در بستر اجتماعی و فردی بررسی می‌کند. نویسنده با رجوع به ریشه‌های روان‌کاوانه، به‌ویژه مفهوم ایگو ایدئال، نشان می‌دهد چگونه میل به رشد، گاه از ابزاری برای آگاهی به چرخه‌ای از فرار، فرسودگی و خودقضاوتی تبدیل می‌شود. این متن دعوتی است به مکث؛ به مواجهه با رنج، به شنیدن صدای درونی، و به نگاهی تازه به معنای «رشد» در زمانه‌ای که هر مکثی به اشتباه توقف تصور می‌شود.

    منابع

    Bollas, C. (1987). *The shadow of the object: Psychoanalysis of the unthought known*. Columbia University Press.

    Carrette, J., & King, R. (2005). *Selling spirituality: The silent takeover of religion*. Routledge.

    Chödrön, P. (1997). *When things fall apart: Heart advice for difficult times*. Shambhala.

    Ehrenberg, A. (2010). *The weariness of the self: Diagnosing the history of depression in the contemporary age*. McGill-Queen’s University Press.

    Frankl, V. E. (1959). *Man’s search for meaning*. Beacon Press.

    Freud, A. (1936). *The ego and the mechanisms of defence*. Hogarth Press.

    Freud, S. (1923). *The ego and the id*. International Psychoanalytic Press.

    Hanegraaff, W. J. (1996). *New Age religion and Western culture: Esotericism in the mirror of secular thought*. State University of New York Press.

    Herman, J. L. (1992). *Trauma and recovery*. Basic Books.

    Lacan, J. (1977). *The mirror stage as formative of the I function*. In *Écrits: A selection*. Norton.

    May, R. (1950). *The meaning of anxiety*. Ronald Press.

    McGee, M. (2005). *Self-help, Inc.: Makeover culture in American life*. Oxford University Press.

    Rogers, C. R. (1961). *On becoming a person: A therapist’s view of psychotherapy*. Houghton Mifflin.

    Winnicott, D. W. (1965). *The maturational processes and the facilitating environment*. International Universities Press.

  • فیلم زن و بچه : تحلیل روانکاوانه

    فیلم زن و بچه : تحلیل روانکاوانه

    فیلم زن و بچه جدیدترین اثر سعید روستایی است. سعید روستایی، در این  فیلم، جهانی می‌سازد که در آن حوادث بیرونی تنها سطحی از واقعیتند و آنچه در عمق می‌جوشد، تنش میان میل، قانون و فقدان است؛ سه نیروی بنیادینی که حرکت شخصیت‌ها را شکل می‌دهند.

    فقدانی که همیشه با آن روبرو هستیم

    مرگ علیار، پسر کوچک مهناز، در ظاهر یک تراژدی خانوادگی است، اما در لایه‌ای عمیق‌تر، شکافی را می‌گشاید درونی و بازناپذیر، همان فقدان بنیادینی که لکان آن را محور هویت انسان می‌داند. این کمبود نه قابل ترمیم است و نه باید ترمیم شود؛ زیرا از دل همین جای خالی است که انسان معنا و میل می‌یابد. مهناز در مرکز این جهان ایستاده، سوژه‌ای گسسته میان دو جهان: میل و قانون. او در آغاز، زنی است که می‌خواهد دوباره عاشق شود، زندگی‌اش را بازسازی کند و از سایه‌ فقدان بیرون بیاید. اما در جهان روستایی، عشق هرگز امری آزاد نیست و همیشه باید از فیلتر قضاوت اجتماعی و قانون عبور کند.

    وقتی حمید از او می‌خواهد در روز خواستگاری، بچه‌هایش را پنهان کند، در سطحی اجتماعی به نظر می‌رسد که از نگاه مردم شرم دارد، اما در سطحی روانی، این درخواست چیزی جز تکرار سرکوب میل زنانه نیست. مهناز برای آنکه پذیرفته شود، باید بخشی از خود را حذف کند، تکه‌ای از هویتش را کنار بگذارد، گویی تنها راه بودن، ناقص بودن برای دیگری است.

    پیمان معادی به عنوان نقش اول مرد فیلم زن و بچه

    فقدان در فیلم زن و بچه

    با مرگ علیار، این توازن به‌کلی فرو می‌پاشد. مهناز که پیش‌تر قربانی قضاوت جامعه بود، حالا در درون خودش نیز متهم می‌شود. احساس گناه، همان میل سرکوب‌شده‌ای است که در ناخودآگاه شکل تازه‌ای به خود گرفته است؛ چون در منطق روانکاوی، انسان از چیزی احساس گناه می‌کند که در عمیق‌ترین لایه‌ها بدان میل می‌ورزد. مرگ علیار، میل مهناز به رهایی و عشق را به نوعی مجازات تبدیل می‌کند. او ناخودآگاه باور دارد که برای میل‌ورزی باید تاوان دهد، و همین تاوان که به شکل حس گناه بروز می‌کند، او را از درون می‌بلعد.

    در این مسیر، پدرشوهر به چهره‌ بیرونی همان وجدان سرکوبگر بدل می‌شود؛ دیگری بزرگی که قانون، اخلاق و قضاوت را نمایندگی می‌کند. او نه فقط مانع از شکایت مهناز می‌شود، بلکه تهدید می‌کند حضانت دخترش را هم از او می‌گیرد و بدین ترتیب میل مادرانه‌ او را به ابزار کنترلش بدل می‌کند. مهناز حتی در نقش مادر نیز آزاد نیست؛ او مادری می‌کند چون دیگران چنین از او انتظار دارند.

    صحنه‌ای از فیلم زن و بچه که در بیمارستان دستگاه‌های حیات پدرشوهر را خاموش می‌کند، یکی از مهم‌ترین لحظات رویارویی او با امر واقعی است؛ همان نقطه‌ای که زبان از کار می‌افتد و انسان با بدن، مرگ و ترس خویش مواجه می‌شود. این کنش، بیش از آنکه انتقام باشد، تلاشی است برای شورش علیه نظمی که سال‌ها میل او را مصادره کرده است. اما همان‌طور که لاکان می‌گوید، امر واقعی همواره بازمی‌گردد؛ پدرشوهر زنده می‌ماند و مهناز بار دیگر شکست می‌خورد. با این حال، این شکست، بیداری اوست. او پس از آن دیگر در پی تأیید دیگری نیست و در پایان فیلم، وقتی نوزاد را در آغوش می‌گیرد، میل خویش را از نو تعریف می‌کند.

    قانون در فیلم زن و بچه

    پریناز ایزدیار در نفش اول زن فیلم زن و بچه

    در آن لحظه، مهناز دیگر سوژه‌ای مطیع نیست، بلکه سوژه‌ای است که میل خود را می‌پذیرد و به‌جای بازسازی نقش‌های تحمیلی، معنای تازه‌ای از بودن را تجربه می‌کند.پدرشوهر در تمام طول فیلم تجسم قانون است، او نمادی بیرونی از دیگری بزرگ است؛ همان صدایی است که در ناخودآگاه مهناز زمزمه می‌کند: «تو مقصری.» او با تهدید، با تکیه بر مفاهیم شرع و حضانت، کنترل مهناز را در دست دارد، اما خودش نیز از فقدان رنج می‌برد. مرگ پسرش او را در موقعیت پدر مطلق فرو می‌برد؛ کسی که می‌خواهد جای قانون را بگیرد و مرز میان عدالت و انتقام را از میان بردارد. او تعیین می‌کند چه کسی مادر و چه کسی گناهکار است.

    اما در عمق خود، این پدر نیز تهی است. سکته‌ او و وابستگی‌اش به دستگاه‌ها، تصویر نمادینی از فروپاشی این پدر مطلق به مثابه میل جایگزین قانون است؛ قدرتی که زمانی مطلق به نظر می‌رسید، اکنون برای بقا به لوله‌ها و سیم‌ها وابسته شده است. لحظه‌ خاموش‌کردن دستگاه‌ها، نه قتل او، بلکه برهنه‌کردن همین تهی‌بودگی است، و زنده ماندنش یادآور آن‌که قانون، حتی وقتی جسمش می‌میرد، در ذهن و زبان جامعه زنده می‌ماند.

    حمید، در آغاز، برای مهناز نماد امید است، اما در ادامه به تصویر خیالی بدل می‌شود؛ همان تصویری که سوژه به آن میل می‌ورزد، اما هرگز به آن دست نمی‌یابد. او به جای مهناز، عاشق خواهر جوان‌تر او می‌شود؛ حرکتی که در ظاهر خیانت است، اما در ناخودآگاه مهناز بازتابی از میل خود اوست. در چهره‌ خواهر، مهناز جوانی ازدست‌رفته‌ خود را می‌بیند، تصویری از زنی که می‌توانست باشد. خواهر، آینه‌ای است که تصویر کامل اما دروغین را بازمی‌تاباند؛ تصویری که دیگر به مهناز تعلق ندارد.

    مادر و کودک در فیلم زن و بچه

    حسادت، خشم و اندوه او در برابر این خواهر، فقط واکنشی اخلاقی نیست، بلکه مواجهه‌ای هستی‌شناختی است. مهناز در برابر او با نبودنِ خود روبه‌رو می‌شود، با تصویری که زمانی داشت و اکنون در دیگری حلول کرده است.

    وقتی خواهر نوزادش را به دنیا می‌آورد و نامش را علیار می‌گذارد، این انتخاب به ظاهر ساده، بازگشت تراژدی است اما نام، در اینجا فقط یادآور یک کودک نیست، بلکه بازگشت فقدان است، حضور دوباره‌ غیاب است.اینجاست که تکرار زندگی آغاز شده است. جامعه با زبان، مرگ را بازتولید می‌کند، چرا که بار دیگر علیاری دیگر هست که جایگزین علیاری از دست رفته‌اش شود، بدین سان سوژه هرگز نمی‌تواند از دایره‌ تکرار بیرون برود. نوزادِ تازه، به جای تولد، حامل یا یادواره مرگ است؛ همان بازگشت امر سرکوب‌شده که در لباس بی‌گناهی ظهور می‌کند.

    در این میان، علیارِ اول، پسر مهناز، تنها در چند صحنه فیلم زن و بچه دیده می‌شود اما حضورش محور کل روایت است. او پیوندی میان سه ساحت اصلی ذهن در نظریه‌ لاکان است: در سطح نمادی، نشانه‌ی خانواده و قانون؛ در سطح خیالی، آینه‌ مادر؛ و در سطح واقعی، مرگش شکاف بنیادی جهان را آشکار می‌کند. سقوط او از پنجره، گذر از مرز خیال و واقعیت است، از جهان دلالت‌ها به جهان بی‌دلالت. پس از مرگش، هیچ‌چیز دیگر در جای خود نیست. او به ابژه‌ای تبدیل می‌شود که میل را در مهناز بیدار می‌کند اما هرگز قابل‌دسترس نیست؛ همان چیزی که لاکان آن را ابژه کوچکِ میل می‌نامد.

    کاور رسمی فیلم زن و بچه

    شاید در پایان فیلم، وقتی مهناز نوزاد را در آغوش می‌گیرد، برای نخستین‌بار این ابژه را لمس می‌کند؛ نه برای به‌دست‌آوردن، بلکه برای فهمیدن این‌که میل همیشه با فقدان همراه است، زیرا علیار هست اما این علیاری دیگر است. با این وجود باید گفت جهان روستایی فقط در سطح فردی باقی نمی‌ماند. این فیلم، در پس‌زمینه‌ی خود، چهره‌ جامعه‌ای را تصویر می‌کند که در آن قانون پدرسالارانه، جای میل و انتخاب را می‌گیرد. در این جهان، زن باید نقش‌ها را از پیش تعیین‌شده بپذیرد؛ اگر عاشق شود، گناهکار است، اگر مادر باشد، باید خود را قربانی کند. ساختار حقوقی و اخلاقی اطراف مهناز، تصویری از همان دیگری است؛ قانونی که در ظاهر نظم می‌دهد، اما در واقع سوژه را از میل تهی می‌کند.

    در چنین ساختاری، حتی عشق، تابع مجوز است. این همان نقطه‌ای است که سینمای روستایی از واقع‌گرایی اجتماعی فراتر می‌رود و به سطح روانکاوانه می‌رسد: جایی که قانون، میل را می‌بلعد و انسان، میان تسلیم و مقاومت، معنا می‌جوید.

    روستایی با مهارت، از جزئیات روزمره برای بازتاب لایه‌های ناخودآگاه استفاده می‌کند. خانه‌ پدرشوهر، با دیوارهای بلند و پنجره‌های بسته‌اش، همان ساختار نمادینی است که سوژه را در خود حبس کرده است. پنجره‌ای که علیار از آن می‌افتد، تنها مسیر ارتباط با بیرون است؛ روزنه‌ای که از آن میل به آزادی دیده می‌شود، اما عبور از آن به مرگ می‌انجامد. در ادامه، شیشه‌ در اتاق نوزاد نیز کارکردی مشابه دارد: شفاف اما جداکننده، اجازه‌ دیدن می‌دهد اما مانع لمس می‌شود. روستایی از این موتیف تکراری برای بیان همان مفهوم لاکانی استفاده می‌کند: میل، همیشه از خلال فاصله زنده است. اگر این فاصله از میان برود، میل می‌میرد.

    از این منظر، صحنه‌ پایانی نه یک لحظه‌ آرامش، بلکه نوعی پذیرش تراژیک است. مهناز وقتی نوزاد را در آغوش می‌گیرد، مرز میان عشق و فقدان را درمی‌نوردد. او می‌داند این کودک نمی‌تواند جای پسرش را بگیرد، اما در همان آغوش، با فقدان خود آشتی می‌کند. اشک‌هایش نه از اندوه صرف، بلکه از درک این حقیقت است که میل بدون کمبود وجود ندارد. او بالاخره به درکی می‌رسد که لاکان آن را نقطه‌ «میل به میل دیگری» می‌نامد؛ یعنی لحظه‌ای که انسان میل خود را می‌فهمد، نه برای پر کردن خلأ، بلکه برای زیستن در کنار آن.

    فیلم زن و بچه در نهایت، قصه زنی است که از خلال رنج، به سوژگی می‌رسد. مهناز در آغاز می‌خواست زندگی‌اش را بازسازی کند، در میانه تلاش کرد قانون را بشکند، و در پایان می‌آموزد که زندگی نه در بازسازی است و نه در گریز، بلکه در پذیرش این حقیقت که ما همواره در شکاف میان میل و قانون زندگی می‌کنیم. زن و بچه اثری است که در سطح اجتماعی درباره زنان، خانواده و قضاوت است، اما در سطح روانی، درباره همه‌ی ماست؛ درباره انسان‌هایی که می‌کوشند در جهانی پر از ممنوعیت، معنای خواستن را از نو تعریف کنند.

    روستایی در این فیلم، نسبت به آثار پیشینش، به سکوت و درون‌گرایی بیشتری گرایش یافته است. خشونت بیرونی جای خود را به تنش درونی داده، و بحران‌های اجتماعی در قالب تعارض‌های ناخودآگاه بازنمایی می‌شوند. تصویر مادر در این فیلم، نه قهرمان و نه قربانی، بلکه سوژه‌ای است در مسیر شناخت خود. او در سکوتش، بیش از هر فریادی سخن می‌گوید. لحظه‌ای که در پایان نوزاد را در آغوش می‌گیرد، نه پایان درام، بلکه آغاز آگاهی است.

    صحنه‌ای از خانواده در فیلم زن و بچه

    در نهایت، زن و بچه بیش از آنکه درباره‌ مرگ یک کودک یا ازدواجی نافرجام باشد، درباره ناتوانی انسان در مواجهه با فقدان است. روستایی با دقتی مثال‌زدنی، این فقدان را در همه‌چیز می‌گستراند: در نگاه‌ها، در دیوارها، در فاصله‌ میان اتاق و شیشه. اما در جهانی که در آن قانون می‌خواهد همه‌چیز را معنا کند، تنها میل است که هنوز زنده است؛ میلی که با مرگ، گناه و اشک درمی‌آمیزد و به سوژه یادآور می‌شود که بودن، همیشه با کمبود همراه است.

    آنچه زن و بچه را از یک ملودرام اجتماعی صرف جدا می‌کند، شیوه‌ مواجهه‌اش با مفهوم «بازگشت» است. در منطق لاکانی، هیچ چیز پایان نمی‌یابد؛ هر تجربه‌ سرکوب‌شده‌ای در شکلی دیگر بازمی‌گردد. این بازگشت در فیلم روستایی نه فقط در نام‌گذاری نوزاد یا تکرار فقدان، بلکه در ساختار روایت نیز جاری است: حرکتی دَوَرانی از مرگ به تولدی که تکرار همان مرگ نخستین است. مهناز در این چرخه، بارها با زخم اولیه‌اش روبه‌رو می‌شود؛ فقدان فرزند، عشق، و تصویری که از خود به‌عنوان زن و مادر داشت.

    در طول روایت، او کم‌کم از «دیگری» فاصله می‌گیرد؛ ابتدا می‌خواهد در نگاه حمید دیده شود، سپس به دادگاه پناه می‌برد، و در پایان، حتی نگاه خانواده را هم پشت شیشه رها می‌کند. آخرین نمای فیلم، جایی که تنها او در اتاق است و دیگران بیرون، معنایی دوگانه دارد: در سطح اجتماعی، نشانه‌ طرد است، اما در سطح روانکاوانه، لحظه‌ تولد دوباره‌ سوژه است. مانند کودکی که در نخستین مواجهه با آینه از مادر جدا می‌شود، مهناز نیز در این جدایی، خود را بازمی‌یابد. آغوش او برای نوزاد، نه تکرار رابطه‌ مادرانه، بلکه پذیرش فقدان است؛ آشتی با زخمی که دیگر قصد درمانش را ندارد.

    فیلم در سکوت به معنا می‌رسد. مهناز دیگر نیازی به کلام ندارد، زیرا زبان همان ابزار قانون است. او در پایان به  پذیرش «امر واقعی» می‌‌رسد؛ جایی که معنا و واژه فرو می‌ریزند و تنها تماس باقی می‌ماند. در تماس بدنِ مادر با نوزاد، سینما به لحظه‌ای از صداقت مطلق می‌رسد؛ جایی که تصویر و روان در یک نقطه به‌هم می‌رسند.

    روستایی با بازی دقیق نور و میزانسن، این وضعیت روانی را مجسم می‌کند. چهره‌ لیلا حاتمی همیشه میان نور و سایه است؛ نیمه‌روشن، نیمه‌تاریک، در مرز ظهور و محو. دوربین با فاصله‌ای حساب‌شده حرکت می‌کند؛ نزدیک است اما دخالت نمی‌کند، گویی احترام می‌گذارد به فاصله‌ ضروری میان تماشاگر و سوژه. صدا نیز در فیلم نقش ناخودآگاه را دارد: گریه‌ی کودک، تهدید پدرشوهر، و صدای دستگاه‌های بیمارستان با نظمی وسواس‌گونه تکرار می‌شوند و به موسیقی درونی فیلم بدل می‌گردند. نبود موسیقی متن، این صداهای تکرارشونده را به موسیقیِ فقدان تبدیل می‌کند؛ نغمه‌ای که در سکوت نهایی محو می‌شود.

    از این منظر، زن و بچه فیلمی است درباره‌ سوگواری، اما نه برای یک کودک، بلکه برای تصویر کاملِ خویش. مهناز نه تنها فرزندش، بلکه تصوری را که از خود به عنوان «مادر کامل» داشت از دست می‌دهد. فروپاشی این تصویر، دردناک اما رهایی‌بخش است؛ زیرا تنها در پذیرش نقصان است که سوژه می‌تواند حقیقت خود را باز یابد. عشق نیز در همین نقطه معنا پیدا می‌کند؛ نه در وصال، بلکه در مشارکت در کمبود.

    تصویر زن دوم در فیلم زن و بچه

    فیلم زن و بچه روایتگر خودمختاری است.

    حتی عنوان فیلم، «زن و بچه»، معنایی تازه می‌یابد. ترکیبی که در زبان روزمره نشانه‌ تعلق است، در اینجا شکسته می‌شود. زن و بچه در فیلم نه متعلق به کسی، بلکه حامل دو میل‌اند: میل به زندگی و میل به رهایی. مهناز در مسیر خود از «زنِ کسی بودن» به «بودنِ خودش» می‌رسد؛ بی‌آنکه سخن بزرگی بگوید، فقط با سکوت و نگاه.

    در سطحی اجتماعی‌تر، فیلم تصویری از زن ایرانی در چنبره‌ قانون و عرف ارائه می‌دهد؛ میان میل شخصی و قضاوت جمعی. خانه‌ پدرشوهر، دادگاه و بیمارستان هر سه نماد نهادهایی‌اند که زن را کنترل می‌کنند. اما مهناز در دل همین نهادها راهی به درون خود می‌یابد: با خاموش‌کردن دستگاه، با لمس نوزاد، و با سکوتِ پایانی. او از زبان تحمیل‌شده عبور می‌کند و صدای درونی‌اش را می‌شنود.

    زن و بچه مسیر تازه‌ای در کارنامه‌ی روستایی است. اگر در ابد و یک روز و متری شش و نیم فریاد و خشونت اجتماعی محور بود، اینجا همه‌چیز به درون بازمی‌گردد. خشونت، در سکوت حل می‌شود و درام، از اجتماع به روان مهاجرت می‌کند. این حرکت، همان سیر لاکانیِ سوژه از خیال به واقعیت است؛ از بیرون به درون، از دیگری به خود.

    در پایان، لبخند محو مهناز نه نشانه‌ رضایت، که آگاهی است؛ آگاهی از اینکه رهایی در پذیرش نقص است، نه در فرار از آن. تماشاگر در نگاه او، بازتابی از خویش را می‌بیند؛ انسانی که میان میل و ممنوعیت، میان عشق و فقدان، زندگی می‌کند و هر بار در آغوش دیگری، خود را بازمی‌یابد .زن و بچه در نهایت آینه‌ای است که ما را با فقدان‌مان روبه‌رو می‌کند؛ با آن بخش خاموشی که همیشه از دیدن آن گریخته‌ایم.

    سخن سردبیر

    مقاله‌ی پیشِ‌رو خوانشی روان‌کاوانه از فیلم «زن و بچه» ارائه می‌کند و کوشیده است لایه‌های پنهان روایت را با مفاهیمی چون میل، فقدان، قانون و بازگشت امر سرکوب‌شده تبیین کند. این متن، با اتکا به چارچوب لاکانی و عناصر بنیادین روان‌کاوی مدرن، مسیر حرکت شخصیت‌ها را در نسبت با امر واقعی، جایگاه دیگری، و گسست‌های سوژه بازمی‌کاود. تحلیل حاضر می‌کوشد نشان دهد چگونه فیلم، در ورای سطح اجتماعی، ساختاری از تنش‌های درونی و ناپایداری‌های روانی را آشکار می‌کند که در مرکز تجربه‌ی مهناز و جهان پیرامون او قرار دارد.

  • اولین مصاحبه در روانکاوی مدرن 

    اولین مصاحبه در روانکاوی مدرن 

    تماس و مصاحبه در روانکاوی مدرن بین بیمار و تحلیلگر در  از جهات بسیاری با تماس و مصاحبه‌ی اولیه در روانکاوی کلاسیک متفاوت است؛ البته که برخی شباهت‌ها نیز وجود دارند؛ این لحظه‌ی آغازین، نقشی حیاتی در تعیین مسیر کل رابطه‌ی درمانی دارد، به‌ویژه در رویکرد مدرن که با طیف وسیع‌تری از اختلالات سروکار دارد. در بحث پیش رو، این تفاوت‌ها و شباهت‌ها در تئوری (نظر) و عمل (عملیات بالینی) نشان‌داده خواهند شد و خلاصه‌ای از یک مصاحبه‌ی اولیه روانکاوی مدرن به عنوان نمونه ارائه خواهد گردید.

    تفاوت اولین مصاحبه در روانکاوی مدرن و روانکاوی کلاسیک

    در نخستین قوانینی که فروید (1912، 1913) برای تحلیلگران شاغل تدوین کرد، بر این باور بود که پذیرش درمان اسکیزوفرنی یا اختلالات نارسیسیتیک یک خطای فاحش در قضاوت(بالینی) بوده است. او بر این عقیده بود تحلیلگری که درمان چنین مواردی را بر عهده می‌گیرد «مرتکب یک خطای عملی شده است؛ او مسئول اتلاف هزینه بوده و روش درمانی خود را بی‌اعتبار کرده است. او نمی‌تواند به قول خود مبنی بر درمان عمل کند.» با این حال، دیدگاه‌هایی که کم‌تر بدبینانه هستند به امکان درمان روان‌کاوانه‌ی اختلالات شدید روانی در حال شکل‌گیری است (Searles, 1965; Arieti, 1974).

    با آن که تعریف روانکاوی به عنوان «هر نوع شیوه تحلیلی که انتقال و مقاومت را به عنوان نقطه آغاز کار خود در نظر می‌گیرد» همچنان بدون تغییر باقی مانده است، قوانین و توصیه‌های روانکاوی کلاسیک، آنطور که از مقالات اولیه فروید استنباط می‌شود، در چندین مورد مهم با روانکاوی مدرن امروزی متفاوت است.

    مصاحبه در روانکاوی کلاسیک

    در ادامه برخی از ایده‌هایی که فروید در نوشته‌های اولیه‌ی خود تشریح کرده، آمده است:

    1. «فقط بیماران مناسب را انتخاب کنید.» (این توصیه، علاوه بر موارد ذکر شده قبلی، بیمارانی را که با روش‌های دیگر درمان شده‌اند، خویشاوندان، و کسانی که تحلیل‌گر پیشاپیش با آن‌ها درباره‌ی درمان گفت‌وگو کرده است.)
    2. «به بازگشت بیماری که درمان را رها می‌کند، اعتماد نکنید و انتظار آن را نداشته باشید»
    3. «درمان دوستان و بستگان، به بهای از دست رفتن دوستی تمام می‌شود.»
    4. «به بیمار هشدار دهید که برداشت مثبت نخستینش از تحلیل‌گر، به‌زودی در هم خواهد شکست.»
    5. «به او بگویید که نگرش‌هایش، همان علائم او هستند.»
    6. «به طور سختگیرانه بر اصل تعیین و رزرو ساعت مشخص برای جلسات پایبند باشید.»
    7. «بیماران را شش بار در هفته ببینید.»
    8. « وظیفه‌ی تحلیل‌گر است که بیمار را از دشواری‌ها و فداکاری‌های موجود در فرایند درمان آگاه کند.»
    9. «تحلیل‌گر باید به‌صراحت، بهای زمانی را که صرف می‌کند اعلام نماید.»
    10. «هیچ درمان رایگانی ارائه ندهید – هیچ استثنایی قائل نشوید.»
    11. «به‌طور قاطع بر الزام استفاده از کاناپه پایبند باشید.»
    12. «{بیمار باید} هر آنچه به ذهنش می‌رسد را بگوید. هرگز سانسوری نکند.»
    13. «به بیمار یادآوری کنید که قول داده است کاملاً صادق باشد.»
    14. «اجازه‌ی تخطی از هیچ قانونی را ندهید.»
    15. «از تفسیرهایی استفاده کنید که در زمان مناسب بیان شوند؛ تفسیر به‌موقع، ابزار اصلی برای حل مقاومت‌هاست.»

    اگرچه ایده‌های بیان شده  بالا برای بسیاری از روانکاوان بعدی تبدیل به «قوانین» شد، اما توسعه از روانکاوی ارتدوکس به کلاسیک و سپس مدرن، توسط خود فروید پیش‌بینی شده بود. این قوانین اولیه، که تا حدی بازتاب‌دهنده‌ی هنجارهای اجتماعی آن زمان و مرحله‌ی نوپای این رشته بودند، اغلب بیشتر بر محافظت از تحلیلگر و اعتبار روش درمانی متمرکز بودند تا سازگاری انعطاف‌پذیر با نیازهای منحصر به فرد بیمار. به خوبی مستند شده است که فروید تا زمان مرگش دائماً در حال شکستن، اصلاح و تغییر دیدگاه‌های نظری خود بود. با این حال، جالب است که از منظر تاریخی، اولین قوانین مربوط به شروع درمان با بیماران «مناسب» را با دیدگاه‌های کنونی روانکاوی مدرن مقایسه کنیم.

    فروید (1913) اظهار داشت که او «در حال جمع‌آوری برخی قوانین برای شروع درمان، جهت استفاده تحلیلگران شاغل بود.» او در ادامه بیان می‌کند که آن‌ها را به عنوان «توصیه‌هایی» مطرح می‌کند، بدون اینکه ادعای پذیرش بی قید و شرط آن‌ها را داشته باشد.

    تنوع چشمگیرِ صورت‌بندی‌های ذهنی، انعطاف‌پذیری ذاتیِ همه‌ی فرایندهای روانی، و انبوهِ عواملِ تعیین‌کننده‌ی درگیر، امکانِ تدوینِ یک شیوه‌ی فنیِ ثابت و قالبی را ناممکن می‌سازد.

    به همین سبب است که رویکردی که در شرایط معمول، مشروع و کارآمد تلقی می‌شود، ممکن است گاه بی‌اثر از کار درآید؛ در حالی‌که روشی که در نگاه رایج نادرست به‌نظر می‌رسد، گاه می‌تواند به نتیجه‌ی مطلوب بینجامد.

    مصاحبه در روانکاوی مدرن

    موارد زیر نماینده‌ی قوانین و توصیه‌های تحلیلگر برای مصاحبه در روانکاوی مدرن هستند (Spotnitz, 1969)؛

    • هر بیماری با وضعیت روانشناختی قابل برگشت، حداقل از نظر تئوری، قابل درمان در نظر گرفته می‌شود.
    • از بیمار بپرسید چه زمانی دوست دارد بیاید. اگر زمانی که بیمار می‌خواهد در دسترس است، باید به او داده شود. اگر بیمار چندین زمان جایگزین را رد کند، ممکن است نسبت به درمان احساس دوگانگی داشته باشد و می‌توان از او خواست که دوباره تماس بگیرد.
    • آیا بیمار می‌داند دفتر تحلیلگر کجاست؟ از او بخواهید زمان و آدرس را تکرار کند. از بیمار بخواهید اگر بعداً مردد شد، دوباره تماس بگیرد.
    • هنگامی که بیمار در دفتر حضور یافت، ممکن است سوالات زیر از او پرسیده شود: چگونه به تحلیلگر رسیده است؟ برای چه مشکلی کمک می‌خواهد؟ چند وقت یکبار می‌خواهد بیاید؟ چقدر می‌خواهد بپردازد؟ چه زمانی دوست دارد شروع کند؟ 
    • اطلاعات مربوط به مدت زمان احتمالی، مشکلات عاطفی یا نتایج مورد انتظار درمان را داوطلبانه ارائه ندهید. قول نتیجه‌ی موفقیت‌آمیز ندهید.
    • اطلاعات مربوط به اعتبارنامه‌ّهای خود را داوطلبانه ارائه ندهید.
    • از بیمار نخواهید که تداعی آزاد  کند، بلکه بخواهید هر چه می‌خواهد بگوید. هیچ اشاره‌ای به صداقت نمی‌شود. 
    • اگر بیمار مایل است از کاناپه استفاده کنید. در غیر این صورت، برای درک و حل مقاومت او نسبت به کاناپه تلاش کنید تا بتوان به او کمک کرد از آن استفاده کند.
    • فقط از آن دسته مداخلاتی استفاده کنید که برای کمک به ماندن بیمار در درمان طراحی شده‌اند.

    در اولین مصاحبه در روانکاوی مدرن چه اتفاقی می‌افتد؟

    اگرچه فروید در مورد شروع درمان بحث کرد، اما هیچ اشاره‌ای به نحوه برقراری اولین تماس عاطفی با بیمار نکرد. امروزه ما آگاهیم که پاسخ تحلیلگر به اولین تماس بیمار، در تعیین اینکه آیا می‌توان به قرارداد درمانی دست یافت، ضروری است. شیوه‌ای که بیمار با تحلیلگر تماس می‌گیرد، یعنی کارکرد تماس، راهنمایی است برای درک اینکه بیمار به چه چیزی نیاز دارد. 

    این به تحلیلگر کمک می‌کند تا مشخص کند چه سوالاتی را می‌تواند با علاقه واقعی بپرسد.سوالات اُبژه-محور ، یعنی سوالاتی که از افکار و احساسات مربوط به خود اجتناب می‌کنند، زمانی که به نظر می‌رسد بیمار دارای ایگوی شکننده است، پاسخ ترجیحی هستند. این سوالات با تمرکز بر واقعیت عینی و سوالات ایگو-محور، یعنی سوالات مربوط به افکار، احساسات و آرزوهای بیمار، اغلب برای او مزاحم هستند و به عنوان حمله تجربه می‌شوند. چنین سوالات مستقیمی (مانند «درباره آن چه احساسی دارید؟») می‌توانند برای بیماری که در حالت سردرگمی یا دفاعی است، مانند یک بازجویی یا تقاضایی غیرممکن برای خود-اندیشی احساس شوند. سوالات اُبژه-محور با ارجاع به تحلیلگر و دنیای بیرونی، از ارتباط با ایگوی بیمار اجتناب می‌کنند.

    مصاحبه‌ی نمونه‌ای که بعداً در این مقاله ارائه می‌شود، بیمار هیچ تماس عاطفی با تحلیلگر برقرار نمی‌کند. از این رو، تحلیلگر ممکن است یک وضعیت نارسیستیک را پیدا کند. در چنین شرایطی، تحلیلگر با پرسیدن چند سوال اُبژه-محور، به بیمار آموزش می‌دهد که ارتباط برقرار کند. این «آموزش» به معنای تدریس مستقیم نیست، بلکه یک فرآیند الگوسازی و هدایت است که به آرامی به بیمار نشان می‌دهد چگونه می‌تواند در فضایی امن و غیرتهدیدآمیز ارتباط برقرار کند. این رویکرد به ویژه برای بیمارانی که فروید آن‌ها را غیرقابل درمان می‌دانست – یعنی کسانی که از اختلالات شدید نارسیستیک رنج می‌برند – مناسب است، زیرا مستقیماً آسیب‌پذیری مرکزی ایگو در این اختلالات را هدف قرار می‌دهد.

    اولین تماس برای مصاحبه در روانکاوی مدرن ممکن است از طریق تلفن، نامه، حضور غیرمنتظره در دفتر، یا به طور غیر مستقیم از طریق یکی از بستگان باشد. تحلیلگر اغلب مجبور است رسیدن بیماران شدیداً آشفته به دفتر را تسهیل کند.

    با اولین مصاحبه در روانکاوی مدرن، تحلیلگر بیمار خود را نمی‌شناسد؛ تا زمانی که توافقی حاصل نشده است، تکنیک‌های مثل پیوندخوردن نیز توصیه نمی‌شود. تکنیک‌های پیوند به انواع ارتباطاتی اطلاق می‌شود که تأثیر بلوغ‌بخش دارند. آن‌ها با از میان برداشتن موانع فوری ارتباط، به بیمار کمک می‌کنند تا در جلسه درمان به صورت مشارکتی عمل کند. این تکنیک‌ها برای مقابله با مقاومت‌هایی (که فروید به آن‌ها «مقاومت‌های سنگی» می‌گفت) که به تفسیر پاسخ نمی‌دهند، استفاده می‌شوند.

    طول مصاحبه اول، عملکرد بیمار مشاهده می‌شود و تشخیص اولیه (آزمایشی) صورت می‌گیرد. در صورت لزوم گزارش‌های پزشکی درخواست می‌شود. نیازی به گرفتن شرح‌حال روتین نیست. مصاحبه اولیه زمانی پایان یافته تلقی می‌شود که توافق کلامی حاصل شود. این فرآیند ممکن است چندین جلسه طول بکشد.

    نمونه هایی از مصاحبه اولیه در روانکاوی مدرن

    تنوع، غنا و عمق فوق‌العاده‌ای در شروع یک رابطه درمانی بر اساس پویایی ، منش و شخصیت بیمار و تحلیلگر وجود دارد. این موضوع را فقط می‌توان با گزیده‌های مختصر زیر به طور گذرا نشان داد. تفاوت بین پاسخ یک تسهیل‌گر اغلب در این است که آیا پاسخ، بار مسئولیت را بر دوش بیمار می‌گذارد یا پاسخ‌هایی که ارتباط را تسهیل می‌کنند، مبتنی بر احساسات، دانش و قضاوت تحلیلگر هستند. مثلا:

    بیمار: دوستم به من گفت شما به او کمک کردید. می‌توانید به من هم کمک کنید؟ من خیلی ناراحتم.

    غیرتسهیل‌گر: بله. من به او کمک کردم و مطمئنم که می‌توانم به شما هم کمک کنم. 

    تسهیل‌گر: منبع ناراحتی شما چیست؟

     

    بیمار: دکتر X مرا به شما معرفی کرد. نمی‌توانستم هزینه‌اش را بپردازم. شما چقدر می‌گیرید؟

    غیرتسهیل‌گر: هزینه‌ی من … است. مطمئنم می‌توانیم به توافق برسیم

    تسهیل‌گر: چقدر دوست دارید بپردازید؟ چند وقت یکبار دوست دارید بیایید؟

     

    بیمار: اعتبارنامه‌های شما چیست؟ 

    غیرتسهیل‌گر: من فارغ‌التحصیل … هستم.

    تسهیل‌گر: آن اطلاعات چه چیزی را به شما می‌گوید؟

     

    تماس تلفنی: همسرم به من گفت با شما تماس بگیرم. من به این چیزها اعتقاد ندارم. او باید شما را ببیند. 

    غیرتسهیل‌گر: چرا یک وقت ملاقات نمی‌گیرید تا بتوانیم در مورد آن صحبت کنیم؟

    تسهیل‌گر: چرا همسرتان را نمی‌آورید یا از او نمی‌خواهید تماس بگیرد؟

     

    بیمار: من الان اینجا هستم اما هیچ مشکلی ندارم.

    غیرتسهیل‌گر: خب، این خودش یک مشکل است. همه مشکل دارند.

    تسهیل‌گر: چه کسی به شما پیشنهاد کرد به اینجا بیایید؟ آیا کاری هست که بتوانم همین الان برای شما انجام دهم؟

     

    بیمار: من به دنبال تحلیلگر مناسب می‌گردم اما هنوز یکی را پیدا نکرده‌ام. شما را خیلی به من توصیه کرده‌اند. 

    غیرتسهیل‌گر: من مطمئن هستم که می‌توانم به شما کمک کنم. اجازه دهید یک وقت ملاقات به شما بدهم.

    تسهیل‌گر: آیا مایل به یک وقت ملاقات هستید تا مشخص شود  آیا می‌توانیم با هم کار کنیم؟

     

    بیمار: مدرسه (والدین، دادگاه و غیره) می‌گوید من باید اینجا باشم وگرنه مرا می‌فرستند جای دیگر. این تنها دلیلی است که آمدم.

    غیرتسهیل‌گر: این دلیل کافی برای اینجا بودن نیست. شما باید خودتان خواهان درمان باشید.

    تسهیل‌گر: حالا که اینجا هستید، در مورد این وضعیت چه باید بکنیم؟ من چندان نگران آنچه مدرسه می‌خواهد نیستم، بلکه نگران چیزی هستم که شما می‌خواهید.

     

    نامه: بیمار نامه‌ای می‌فرستد و درخواست ملاقات می‌کند، اطلاعاتی در مورد خود می‌دهد و از تحلیلگر می‌خواهد که برای هماهنگی قرار ملاقات با او تماس بگیرد.

    غیرتسهیل‌گر: تحلیلگر با بیمار تماس می‌گیرد، از او برای نامه تشکر می‌کند و قرار ملاقاتی را ترتیب می‌دهد.

    تسهیل‌گر: تحلیلگر در پاسخ نامه‌ای می‌فرستد، از بیمار برای اطلاعات تشکر می‌کند، از او می‌خواهد تماس بگیرد و شماره تلفن و زمان‌هایی را که برای دریافت تماس در دسترس است، به او می‌دهد.

    گزارش موردی

    آنچه در ادامه می‌آید، خلاصه‌ای از یک مصاحبه‌ی اول روانکاوی مدرن است که برخی از تکنیک‌های مصاحبه‌ی اولیه‌ی تحلیلگر مدرن را نشان می‌دهد.

    تماس تلفنی از خانم B دریافت کردم. که در آن اظهار داشت توسط تحلیلگر سابقش به من ارجاع داده شده و مایل است تحلیل را شروع کند. او داوطلبانه گفت که در هر زمانی در دسترس است و می‌داند من کجا هستم (محل دفترم را می‌داند). او صمیمی به نظر می‌رسید و هماهنگی‌ها به آسانی انجام شد و (قرار) گذاشته شد. آنچه در تماس تلفنی توجهم را جلب کرد ـ و تا حدی در من احساسی از بدگمانی برانگیخت ـ شیوه‌ی «بالغانه» و کنترل‌شده‌ی صحبت کردن او، نبودِ هرگونه تردید یا دودلی، و شفافیتِ خواسته‌اش بود. به‌طور معمول، بیماران هنگام برقراری تماس نخست با تحلیل‌گری جدید، تا حدی اضطراب و تردید از خود نشان می‌دهند. بااین‌حال حدس زدم که این طرز بیانِ مطمئن شاید نتیجه‌ی تجربه‌ی درمانی پیشین او باشد.

    خانم B. دقیقاً سر وقت رسید، به من سلام کرد، نشست و شروع به پرحرفی کرد. او خود را باهوش، خوش‌صحبت و خونسرد نشان داد. او جذاب بود و جوان‌تر از سن اعلام‌شده‌اش به نظر می‌رسید؛ بلافاصله به من اطلاع داد که با فرایند تحلیل آشناست، زیرا به‌مدت هشت سال نزد تحلیل‌گر پیشینش تحت درمان بوده است. 

    سپس با حالتی پرانرژی و پرتحرک، وضعیت کنونی زندگی خود را شرح داد.

    او خود را ماهر، شایسته و منظم توصیف کرد؛ مدام در مورد تاریخچه‌ی گذشته، تحلیلگر قبلی و وضعیت زندگی‌اش صحبت می‌کرد. به نظر می‌رسید کاملاً نسبت به من بی‌توجه است – تقریباً طوری که انگار با خودش صحبت می‌کرد. 

    خانم B. سرشار از تمجید نسبت به تحلیلگر قبلی‌اش بود؛ وقتی از او صحبت می‌کرد، چهره‌اش می‌درخشید. وی به توصیه‌ی همان‌ تحلیلگر به من مراجعه کرده بود تا تحلیل را ادامه دهد. ترجیحش بازگشت به آن تحلیل‌گر بود، اما او قویاً توصیه کرده بود که او با من کار کند. او مطابقِ توصیهٔ او رفتار کرده بود، زیرا ملاحظاتِ عملی، مالی و جغرافیایی در دیدار با آن تحلیل‌گر وجود داشت و مطب من برای او مناسب بود. من بلافاصله احساس کردم باید محتاط باشم؛ بیماری که تا این حد از تحلیلگری راضی بوده باشد، آنطور که او نشان می‌داد، اینقدر خوش‌خوشان مایل به تغییر نیست؛ او در واقع، باید احساس رنجش از رها شدن می‌داشت.

    در طول این مصاحبه‌ی اولیه، او هیچ گونه تماس واقعی‌ای با من برقرار نکرد، بلکه صرفاً به مونولوگ خود ادامه داد تا اینکه در لحظه‌ای که مناسب به نظر می‌رسید، از او پرسیدم چه وضعیتی باعث شد تحلیلگر سابقش، تحلیل بیشتر را توصیه کند. ناگهان صدایش نازک و تیز شد و شروع کرد به گفتن از نارضایتی مزمن خود از همسرش و عزم قاطعش برای گرفتن طلاقی که ازآغاز ازدواجش می‌خواسته است.

    خونسردی او از بین رفت و زنی خشمگین و ناکام پدیدار شد. او تأکید کرد که طلاق، تنها هدف او در جستجوی درمان در این زمان است. سیلی از دشنام‌ها علیه همسرش جاری شد:

    من باید طلاق بگیرم. شوهرم می‌خواهد مرا بکشد. او در حال ارتکاب جنایت است. این ازدواج باید تمام شود. او کارهای وحشتناکی انجام می‌دهد. یک قسمت از ذهن او نمی‌داند قسمت دیگر چه می‌کند. او مرا تعقیب می‌کند. من در شغلم احساس امنیت نمی‌کنم. او افرادی را استخدام می‌کند تا از من جاسوسی کنند. او دیوانه است.

    من احساس ناراحتی و سردرگمی کردم و به یاد تردیدم در زمان تماس تلفنی او افتادم. فکر اولیه‌ی من مبنی بر اینکه با زنی با انسجام خوب و دارای تعارض زناشویی روبرو هستم، تغییر کرد. ناپایداری عاطفی او عجیب به نظر می‌رسید درونم علامتِ هشداری به صدا درآمد و این احساس در من شکل گرفت که شاید در حضورِ روان‌پریشی هستم. با این وجود، تمایلی به کار با او احساس کردم.

    وقتی از خانم B. پرسیدم که دوست دارد همین الان در مورد چه مشکلی به او کمک کنم، لحنش تغییر کرد و با حالتی غم‌انگیز و ملتمسانه از من پرسید که آیا می‌توانم به او در گرفتن طلاق کمک کنم.

     به دلیل آشفتگی عاطفی ظاهراً شدید او، با خودم فکر کردم، اما مستقیماً از او نپرسیدم، که چرا به جای وکیل، به کمک من نیاز دارد. من پرسیدم آیا مایل است وارد یک دوره‌ی اکتشافی درمانی تا ببینیم چه عواملی مانع از آن شده‌اند که بتواند ازدواج ناخوشایندش را پایان دهد. این همچنین به او فرصت می‌دهد تا مشخص کند آیا می‌توانیم به صورت مشارکتی با هم کار کنیم و آیا من تحلیلگر مناسبی برای او هستم. این همچنین به من فرصت می‌دهد تا وضعیت او را بهتر درک کنم و بدانم آیا می‌توانم به او کمکی کنم. پس از این گفتگوها، او آرام و کنترل‌شده بود.

    او به راحتی پذیرفت. اینکه چه زمانی دوست دارد شروع کند، چند وقت یکبار دوست دارد بیاید، و چقدر دوست دارد بپردازد، تنها سوالات دیگری بودند که در این مصاحبه پرسیده شدند. او انتخاب کرد که بلافاصله به صورت هفتگی شروع کند و هزینه‌ای را به من پیشنهاد داد که معمولاً دریافت می‌کردم. من این را که پاسخ‌های او مطابق با افکار، خواسته‌ها و نیازهای خودم بود، از نظر پیش‌آگهی مطلوب تلقی کردم.

     او هیچ اعتراضی به استفاده از کاناپه نداشت. تشخیص آزمایشی من، بر اساس مشاهداتم، دانش و احساساتی که در من برانگیخته شد، اسکیزوفرنی پارانوئید بود.

    فروید (۱۹۱۳) دوره‌ای آزمایشی از درمان را برای اهداف تشخیصی توصیه می‌کرد؛ تا از این طریق بتواند میزان تناسب بیمار برای ورود به تحلیل را بسنجد؛ چرا که به‌زعم او، با این کار «از رنجِ ناشی از یک تلاش ناموفق برای درمان جلوگیری می‌شود». بنابراین دوره‌ی اکتشافی همچنین یک فرآیند غربالگری برای بیمارانی بود که او احساس می‌کرد نمی‌تواند آن‌ها را درمان کند.

    روش مصاحبه در روانکاوی مدرن، یک دوره‌ی اکتشافی را به منظور درک بهتر بیمار، دادن این احساس به بیمار که او حق دارد تحلیلگر را حذف کند اگر احساس کند تحلیلگر نمی‌تواند به او کمک کند، و برای اینکه هر دو تصمیم بگیرند که آیا می‌خواهند با هم کار کنند، توصیه می‌کند. بنابراین، از دیدگاه تحلیل‌گر مدرن، تنها دلیلی که می‌تواند مانع شکل‌گیری قرارداد درمانی شود، این است که تحلیل‌گر به این نتیجه برسد بیمار خاصی در جای دیگری و نزد شخص دیگری می‌تواند مؤثرتر درمان شود.

    در جلسات اول، فروید قوانین تحلیلی خود را به بیمار می‌گفت، از جمله نیاز به جلسات روزانه و تقاضای صداقت. او دستورالعمل‌های طولانی در مورد چگونگی تداعی آزاد می‌داد و هرگاه بیماری نمی‌توانست مطلبی بیان کند، این ناتوانی را به چالش می‌کشید و با هشدار به او یادآوری می‌کرد که این حالت نشانه‌ی مقاومت است. می‌توان چنین فرض کرد که مصاحبه‌ی نخست نزد فروید در واقع آزمونی برای سنجش قدرت ایگو بود.

    در مقابل، در مصاحبه در روان‌کاوی مدرن، ارزیابی ایگوی بیمار در جریان مصاحبه، تعیین‌کننده‌ی نوعِ ارتباط و گفت‌وگوهای تحلیل‌گر با اوست. 

    در مصاحبه مورد خانم B. عمدتاً سوالات اُبژه-محور پرسیده شد. در هیچ زمانی از او خواسته نشد در مورد آنچه فکر می‌کند یا احساس می‌کند صحبت کند. روان‌کاوان مدرن بر این باورند که بیشتر بیماران تا حدی دچار مشکلات نارسیسیستیک (خودشیفته‌وار) هستند و باید در چارچوبی متناسب با این آسیب‌ها با آنان برخورد کرد تا از بروز آسیب‌های نارسیسیستیک ثانویه و حملات به ایگو پیشگیری شود.

    بنابراین در مصاحبه‌ی آغازین با خانم B. احتیاط به خرج داده شد. از او پرسیده شد چه چیزی او را به آنجا کشانده و از درمان چه می‌خواهد.

    فروید (1913) تجربه هیجانات در تحلیلگر را نامطلوب می‌دانست و باور داشت که هر احساسی فراتر از حد ملایم و سودمند، باید مورد تحلیل قرار بگیرند و زدوده شوند. او در ابتدا از مدل جراح استفاده می‌کرد «که تمام احساسات خود، از جمله همدردی انسانی را، کنار می‌گذارد. توجیه این سردی عاطفی در تحلیلگر این است که این شرایطی است که بیشترین مزیت را برای هر دو طرف درگیر در درمان به ارمغان می‌آورد» (فروید، 1912). 

    در مقابل، مصاحبه در روانکاوی مدرن، درست احساساتی که بیمار در من برانگیخت ــ چه در تماس تلفنی اولیه و چه در مصاحبه‌ی نخست ــ همان سرنخی را در اختیارم گذاشت که دریابم با فردی به‌شدت آشفته روبه‌رو هستم که نیاز به برخوردی بسیار محتاطانه دارد.

    من ضرورتِ استفاده از کاناپه را برایش توضیح دادم ، اما اگر او مخالفت می‌کرد، آماده بودم که به صورت رو در رو کار کنم تا زمانی که این مقاومت را حل کنم. من از او خواستم هر چه می‌خواهد بگوید به جای اینکه تداعی آزاد کند. هدف از این کار، جلوگیری از واپسرَوی سریع بود؛ چرا که وقتی بیماران دچار گسیختگی ایگو یا در وضعیت‌های شبه‌واپاشی هستند، درخواستِ تداعی آزاد می‌تواند موجب احساس تهدید یا ازهم‌پاشیدگی در آنان شود. دستورالعمل تداعی آزاد می‌تواند به طور ناخواسته به عنوان مجوزی برای رها کردن تمام ساختارهای دفاعی عمل کند، که برای یک ایگوی شکننده می‌تواند منجر به یک بحران سایکوتیک یا احساس غرق‌شدگی شود. 

    من فرآیند درمان را از اولین تماس تلفنی آغاز شده می‌دانم. من نسبت به هرگونه شواهد انتقال، انتقال متقابلیا مقاومت در خودم و همچنین انتقال و مقاومت در بیمار آگاه بودم.

    من هیچ تاریخچه‌ای نگرفتم. او به‌صورت داوطلبانه صحبت می‌کرد و تنها به پرسش‌هایی پاسخ می‌داد که می‌توانست به عقد قراردادی برای درمان منجر شود. در هیچ‌یک از مواقع، شرایط درمان به‌صراحت بیان نشد. اطلاعات ارائه‌شده حداقلی بود. نگرش من، مطالعه‌ای علاقه‌مندانه نسبت به آنچه او به‌صورت کلامی و غیرکلامی منتقل می‌کرد بود. مسئولیت کامل ایجاد شرایطی را که کار تحلیلی بتواند در آن به انجام برسد، شخصاً بر عهده گرفتم. من از بیمار همکاری نخواستم یا انتظار آن را نداشتم.</p>

    مصاحبه با بیماران آشفته

    یکی از اصول فلسفی بنیادین مصاحبه در روان‌کاوی مدرن (و تفاوتی اساسی با تحلیل کلاسیک) این است که شکست در درمان یا ناتوانی در ایجاد اتحاد درمانی، شکست بیمار محسوب نمی‌شود، بلکه نشانه‌ای است از آن‌که تحلیل‌گر فاقد مهارت‌های لازم برای انجام کار بوده است. این دیدگاه صرف‌نظر از آنکه تحلیل‌گر به‌قدر کافی آموزش دیده یا تحلیل شده باشد، یا تمایلی به کار با بیمار داشته باشد، یا وضعیت کنونی دانش علمی کافی باشد، برقرار است. از آنجا که بسیاری از بیماران عمیقاً باور دارند که دشواری‌هایشان از نوعی نقص بنیادی در خودشان سرچشمه می‌گیرد، این نگرش از سوی تحلیل‌گر می‌تواند برای پیشبرد مؤثر درمان بسیار سودمند باشد.

    برای تسهیل ورود بیماران آشفته‌تر به درمان، تحلیل‌گر با اولین مصاحبه در روانکاوی مدرن به نحوه‌ای که بیمار دفاع نارسیسیستیک خاص خود را عرضه می‌کند پاسخ می‌دهد. این دفاع نارسیسیستیک اساساً بر مفهومی استوار است که بر مبنای آن، پدیدهٔ «ناکامی–پرخاشگری» که در نخستین سال‌های زندگی تجربه می‌شود، علیه دستگاه روانیِ ذهن و بدنِ خودِ فرد جهت می‌یابد تا از خطرِ بروز تکانه‌هایی جلوگیری کند که ممکن است ابژهٔ ناکام‌کننده را نابود سازند. شرح کامل این موضوع را می‌توان در اثر اچ. اسپاتنیتز، روان‌کاوی بیماران اسکیزوفرنیک یافت.

    باید به خاطر داشت که بیماران نارسیسیستیک در مصاحبه، به‌طور ناآگاهانه از ظرفیت بالقوهٔ خود برای خشونت، و از چشم‌اندازِ آسیب‌دیدگی بیشتر، طرد یا تحقیرشدن، وحشت‌زده‌اند. باور عاطفیِ عمیق آنان مبنی بر این‌که چیزی اساساً در آن‌ها «اشتباه» است، با تعهد به درمان سازگار نیست. بسیاری از آنان به‌شدت منفی‌گرا، تلقین‌پذیر و مقاوم‌اند. این مکانیسم‌ها به بقای آنان کمک کرده است. اغلب، عاملی که تماس اولیه با درمانگر را برمی‌انگیزد، رنجی غیرقابل‌تحمل و تمنای رهایی از آن است. با این حال، انتظار و امید برای تخفیف رنج، میل آنان به درمان را الزاماً افزایش نمی‌دهد.

    وقتی تحلیل‌گر با مصاحبه روانکاوی مدرن سازوکار دفاعی نارسیسیستیک را درک کند، قادر خواهد بود مداخلاتی انجام دهد که در درون بیمار، امید مبهمی را برانگیزد مبنی بر این‌که دیگر در معرض آسیب یا کنترل نارسیسیستیک بیشتر قرار نخواهد گرفت و این‌که تحلیل‌گر صرفاً برای منفعت او در آنجاست.

    قوانین مصاحبه در روان‌کاوی مدرن ، معمولاً در هنگام بروز موقعیت‌ها مشخص می‌شوند نه از پیش. تعیین قوانین از پیش، نوعی پیام ناهشیارانه را منتقل می‌کند مبنی بر این‌که تحلیل‌گر انتظار نقضی از سوی بیمار دارد، و بیمار ممکن است احساس کند باید برای ناامید نکردن تحلیل‌گر از آن قوانین تبعیت کند. ازاین‌رو توصیه می‌شود تنها پیشنهادهایی داده شوند که آغاز درمان را تسهیل کنند. بنابراین، مسائلی مانند تأخیر، پرداخت بابت جلسات از‌دست‌رفته، سیگار کشیدن یا خوردن، بهتر است در طول فرایند درمان و هنگام بروزشان مورد توجه قرار گیرند.

    به باور من، تحلیل‌گر نباید درمان با بیماری را آغاز کند که تمایلی به کار با او ندارد، مگر آن‌که بتواند این مسئله را در تحلیل شخصی خود بررسی کند. برای بیمار ضروری است که احساس کند تحلیل‌گرش واقعاً به او و به کمک‌کردن علاقه‌مند است، صرف‌نظر از آنچه به زبان می‌آورد. بیماران نارسیسیستیک نسبت به احساسات دیگران بسیار حساس‌اند. اگر تحلیل‌گر واقعاً علاقه‌مند به بیمار نباشد، بهتر است موضعی اتخاذ کند که نشان دهد او تحلیل‌گر مناسبی نیست و نمی‌تواند مفید واقع شود. این موضع می‌تواند چنین بیان شود:«ناتوانی از سوی من است، نه از جانب شما»؛ برای مثال: «من برای مواجهه با مسئله‌ای که شما مطرح کرده‌اید، به اندازه‌ی کافی توانمند نیستم»، یا «به نظر می‌رسد توانایی من برای فراهم کردن شرایطی که بتوانم به شما کمک کنم کافی نیست.»

    مسئله‌ای خاص زمانی پیش می‌آید که بیماران اظهار می‌کنند پیش‌تر در درمان با شخصی دیگر بوده‌اند که از او رضایت نداشته‌اند. اگر درمان قبلی پایان یافته است، بهتر است تحلیل‌گر دریابد برداشت بیمار از مشکل چه بوده است. این شناخت غالباً راهنمایی ارزشمند برای تعیین مسیر درست درمان فراهم می‌آورد. اگر بیمار هنوز در حال درمان با تحلیل‌گر دیگری است، ترجیح داده می‌شود از آن تحلیل‌گر برای مشاوره کسب موافقت کند. اگر تحلیل‌گر دیگر احساس تهدید، خشم یا بی‌میلی نسبت به رها کردن بیمار داشته باشد، بهتر است درمان قبلی پیش از آغاز درمان جدید خاتمه یابد. مسئولیت این تصمیم بر عهده‌ی بیمار است. در صورت رضایت هر دو تحلیل‌گر، می‌توان تحلیل‌های هم‌زمان را انجام داد. روان‌کاوی مدرن این ایده را می‌پذیرد که چنین درمان‌های چندگانه‌ای می‌توانند برای همه‌ی طرف‌های درگیر سودمند باشند.

    سخن سردبیر

    در سال‌های اخیر، نیاز به دسترسی دقیق و علمی به مباحث خصوصا مصاحبه در روان‌کاوی مدرن بیش از گذشته احساس می‌شود. بسیاری از پژوهش‌ها و مقالاتِ مهم این حوزه، به‌ویژه در موضوعاتی که با فناوری، ذهن انسان و ساختارهای نوین تجربه گره خورده‌اند، هنوز برای خوانندگان فارسی‌زبان در دسترس نیستند. مجله‌ی تجربه زندگی با درنظرگرفتن این کمبود، فعالیت تازه‌ای را آغاز کرده است: معرفی و ترجمه‌ی تخصصی متون برجسته‌ی روان‌کاوی معاصر.

    این مقاله نیز در همین راستا تهیه شده است. هدف ما ارائه‌ی ترجمه‌ای دقیق، وفادار و قابل‌استناد از یکی از مقالات تأثیرگذار در حوزه‌ی روان‌کاوی مدرن است؛ متنی که فهم آن، بدون انتقال درست مفاهیم نظری و ظرافت‌های اصطلاح‌شناختی ممکن نیست. انتخاب و ترجمه‌ی این مقاله بر پایه‌ی این باور شکل گرفته که مواجهه‌ی حرفه‌ای با متون اصلی، نقش مهمی در گسترش دانش تحلیلی و ارتقای سطح گفت‌وگو در جامعه‌ی علمی دارد.

    در این رویکرد جدید، تلاش می‌شود خواننده نه‌تنها با ترجمه‌ای روان روبه‌رو باشد، بلکه به زمینه‌ی نظری، اهمیت پژوهشی و جایگاه متن در ادبیات روان‌کاوی نیز دسترسی پیدا کند. هدف ما ایجاد پلی میان ادبیات تخصصی جهانی و فضای علمیِ فارسی‌زبان است؛ پلی که بتواند مسیر پژوهش، یادگیری و توسعه‌ی حرفه‌ای را هموارتر کند.

    امید داریم این مقاله، آغازگر مجموعه‌ای از کارهای دقیق و هدفمند باشد و بتواند تصویری شفاف از تحولات روان‌کاوی معاصر در اختیار علاقه‌مندان و پژوهشگران قرار دهد.

     The First Interview In Modern Psychoanalysis

  • اوتیسم بودن

    اوتیسم بودن

    برای چندین دهه، به اوتیسم عمدتاً از دریچه‌ی آسیب‌شناسی پرداخته شده است؛ به‌عنوان «اختلالی پیچیده در رشد که بر رشد طبیعی مغز در زمینه‌ی مهارت‌های اجتماعی و ارتباطی تأثیر می‌گذارد و با الگوهای محدود و تکرارشونده‌ی در رفتار شناخته می‌شود». با این حال، دیدگاهی نوآورانه که ریشه در روان‌کاوی لکانی دارد، این نگاه متعارف را به چالش می‌کشد و پیشنهاد می‌دهد که اوتیسم صرفاً اختلالی برای مهار یا درمان نیست، بلکه ساختارِ ذهنی-سوژه‌ای منحصر به فرد است. به بیانی دیگر نوعی شیوه‌ی خاص از بودن که به هویت فرد و نحوه‌ی بنیادیِ بودن او گره خورده است.

    اوتیسم: ساختار سوژه‌ای

    در روان‌کاوی — به‌ویژه در چارچوبی که ابتدا توسط زیگموند فروید بنیان گذاشته و سپس توسط ژاک لکان گسترش یافته — هستی انسانی با «ساختارهای ذهنی» (به‌گفته‌ی فروید) یا «ساختارهای سوژه‌ای» (به تعبیر لکان) مشخص می‌شود. فروید در ابتدا سه ساختار اصلی را در جوامع غربی تشخیص داد: نوروز، انحراف جنسی، و روان‌پریشی؛ که همگی از «سازوکار روانی طرد» به‌مثابه بنیانی ساختاری ناشی می‌شوند. لکان این نگاه را بسط داد و با رویکردی زبان‌شناختی-ساختاری توضیح داد که این سازوکارها، از طریق واسطه‌گری در رابطه‌ی سوژه با ژوئیسانس (لذت‌مندی/رانه) و زبان، ساختار سوژه را شکل می‌دهند.

    فرضیه‌ی محوری در این نگاه نو آن است که اوتیسم به‌منزله‌ی ساختار سوژه‌ای چهارمی است که قابل تقلیل به نوروز، انحراف جنسی یا روان‌پریشی نیست. این تمایز صرفاً بر نشانه‌های ظاهری استوار نیست، بلکه بر نوعی طرد بنیادین و ساختاری بنا شده است — سازوکاری که طرد اوتیستیک نامیده می‌شود.

    درک طرد اوتیستیک: گونه‌ای طرد رادیکال

    برای فهم تمایز طرد اوتیستیک، لازم است جایگاه آن را در مدل فروید و لکان از واپس‌زدگی درک کنیم:

    • بنیان واپس‌زدگی نخستین:  در مدل فروید، واپس‌زدگی نخستین شامل دو فرایند بنیادین است: Ausstoßung (طرد اولیه/اخراج) و Bejahung (تأیید بدوی). «تأیید» (Bejahung) نوعی پذیرش حداقلی از نمادین است، از جمله از طریق حک نام-پدر، که برای ساختار نوروتیک ضروری است.
    • نقش طرد روان‌پریشانه: در روان‌پریشی، لاکان معتقد بود که نام-پدر «طرد» می‌شود (Verwerfung)؛ به‌معنای طرد رادیکال پس از تجربه‌ی نخست آن در فرایند تأیید. این طرد مانع ساخت‌یابی نوروتیک می‌شود و روان‌پریشی پدید می‌آورد، که اغلب با «سوراخی در نظم نمادین» همراه است.
    • یگانگی طرد اوتیستیک: طرد اوتیستیک در سطحی بنیادی‌تر قرار دارد؛ پیش از تأیید عمل می‌کند و محصول نمادین تأییدی برخاسته از طرد اولیه (Ausstoßung) را به‌طور رادیکال طرد می‌کند. یعنی رابطه‌ی حداقلی با نمادین که برای تأیید لازم است، اساساً برقرار نمی‌شود.

    این تمایز مهم است، زیرا نشان می‌دهد طرد اوتیستیک مانند روان‌پریشی عمل نمی‌کند که نام-پدر را مستقیماً حذف کند؛ بلکه مانع از آن می‌شود که شرایط نمادینی که برای استقرار نام-پدر لازم است، اصلاً شکل بگیرند.

    سایه بازی تمرینی بری بهبود اوتیسم بودن

    ابژه های طرد شدگی در اوتیسم: خصلت یگانه، لبه، و صدا

    سؤال این است که چیزهایی در روان فرد اوتیستیک طرد شده یا از ابتدا وارد نظام نمادین (symbolic) نشده‌اند. در رویکرد لکانی، طرد ( forclusion) به معنای عدم ورود یک امربنیادی به ناخودآگاه است، یعنی چیزی حیاتی برای شکل‌گیری ذهن و زبان، از ابتدا در روان فرد جای نگرفته است. سه مورد از طرد در اوتیسم به شرح زیر است:

    خصلت یگانه (Unary Trait):

    این مفهوم به‌عنوان نخستین نشان نمادین برای سوژه توصیف می‌شود؛ عنصری ضروری برای ایجاد «تفاوت خالص» در نظم نمادین که به فرد احساس هویت می‌دهد، چرا که یک تفاوت بنیادی را ایجاد می‌کند—نه از راه مقایسه با دیگران، بلکه از طریق «علامت‌گذاری» خاص بودن فرد.

    در رشد روانی نرمال، این ویژگی به فرد امکان می‌دهد وارد زبان و جهان تفاوت‌ها شود. اما در اوتیسم، این علامت نمادین رد می‌شود. فرد اوتیستیک «تفاوت» را در ریشه نمی‌پذیرد.

    این مسأله توضیح می‌دهد که چرا افراد اوتیستیک (بر اساس توصیف‌های اولیهٔ کانر) تمایل شدید به یکنواختی و تکرار دارند—چرا که تفاوت و تغییر، آنان را دچار بی‌ثباتی می‌کند.

     برای مثال: یک کودک نوروتایپ یاد می‌گیرد: «من مادرم نیستم» یا «من این هستم، نه آن». اما کودک اوتیستیک ممکن است این علامت‌گذاری نمادین را رد کند، و در عوض به تکرار، نظم، و ثبات روی بیاورد.

    نمایش پرده‌ای برای آموزش کودک اوتیسم

    لبهٔ سوراخ (درک خلأ) The Rim (of the Invocatory Drive)

    لوران می‌گوید در طردشدگی اوتیستیک، ما تنها با یک سوراخ یا فقدان (hole) روبرو نیستیم، بلکه با سوراخی بدون لبه (rim) مواجه‌ایم. لبه (rim) آن چیزی است که این سوراخ یا جای خالی را احاطه و قاب‌بندی می‌کند.

    در شرایط معمول روانی، افراد با کمک نمادپردازی، ابژه‌های جزئی میل (مثل ابژه a)  یا نشانه‌های فرهنگی، این فقدان را قابل‌تحمل و سازمان‌یافته می‌کنند. لبه، مثل یک حد مرزی یا مرز حفاظتی عمل می‌کند که به ما اجازه می‌دهد با خلأ کنار بیاییم، بدون آنکه روان ما از هم بپاشد. برای مثال؛ در زبان، نمی‌توانیم همه چیز را بگوییم، اما ساختار زبان (نحو، نشانه‌ها، استعاره‌ها) این فقدان را قابل‌زیست می‌کند. آن ساختارها مثل همان «لبه» عمل می‌کنند.

    حال باید بپرسیم در اوتیسم چه اتفاقی می‌افتد؟ طبق تحلیل‌های اریک لوران و ژاک آلن میلر از لاکان، در ساختار روانی اوتیستیک، اتفاقی بنیادین رخ می‌دهد:

    فرد اوتیستیک با سوراخی بدون لبه روبه‌رو است. یعنی: خلأ یا فقدانی در تجربه‌اش وجود دارد (مثل همه انسان‌ها)، اما هیچ ابژه، نماد، یا میانجی‌ای برای کنترل، مهار، یا قاب‌بندی آن خلأ وجود ندارد. نه «نام پدر»، نه زبان، نه دلالت، نه ابژه‌های میل… هیچ‌کدام وارد نمی‌شوند تا این سوراخ را قابل فهم، قابل بیان، یا قابل تحمل کنند.

    لبه‌ی رانه‌ی شنیداری (invocatory drive):

    در نظریهٔ لکان، انسان دارای چهار نوع کشش (drive) است: دیداری، شنیداری (صوتی)، دهانی، و مقعدی. کشش‌ها، مسیرهایی هستند که میل از طریق آن‌ها حرکت می‌کند. کشش صوتی (invocatory drive) همان کششِ مرتبط با صدا است—یعنی میل شنیده‌شدن یا صدا درآوردن، مثلاً گریه کردن نوزاد، حرف زدن، آواز خواندن و غیره.

    برای اینکه کشش‌ها به شکل روانی معنا پیدا کنند، نیاز است که یک ساختار داشته باشند. در اینجا، لبهٔ کشش یعنی مرز یا نقطه‌ای که کشش از طریق آن وارد بدن و دیگری می‌شود: در کشش صوتی، لبه همان نقطه‌ای‌ست که صدا از بدن (مثلاً از گلو، دهان) خارج می‌شود و وارد جهان اجتماعی یا «دیگری» می‌شود. این لبه همچنین جایی‌ست که میل به شنیده‌شدن به زبان و گفتار متصل می‌شود.

    در نظریهٔ مالوال، در اوتیسم صدا به‌طور کلی طرد نمی‌شود (یعنی کودک می‌تواند صداها را بشنود یا تولید کند)، بلکه «لبهٔ صوتی» که این صدا را به دیگری و زبان متصل می‌کند طرد می‌شود.

    • نتیجه این است که صدا معنا پیدا نمی‌کند،
    • یا اینکه نمی‌تواند به گفتار تبدیل شود،
    • یا اینکه صدا بیش‌ازحد فیزیکی و تحمل‌ناپذیر می‌شود.

    در نتیجه ارتباط کلامی قابل درکی اتفاق نمی افتد.

    طیف زبانی اوتیستیک: فراتر از «نبود دیگری»

    نقطه‌ی محوری در نگاه لکانی به اوتیسم این است که «در اوتیسم دیگری وجود ندارد». این بدان معنا نیست که دیگران کاملاً غایب‌اند، بلکه سوژه‌ی اوتیستیک به دیگری بزرگ، به‌مثابه:

    • دیگریِ تصویر: که شناسایی خیالی (مثلاً در مرحله‌ی آینه‌ای) را مختل می‌کند و مانع از شکل‌گیری من-ایده‌آل می‌شود؛
    • حامل شیء رانه‌ای: که توانایی دیگری در نشان‌گذاری نمادین شیء و میانجی‌گری ژوئیسانس را حذف می‌کند؛
    • زبان و فرهنگ: که دسترسی به نظم پیشینی نمادین را به‌شدت محدود می‌سازد — دسترسی‌ای که برای پیوند اجتماعی ضروری است —

    دسترسی ندارد.

    با این حال، روان‌کاوی لکانی تأکید می‌کند که افراد اوتیستیک «سوژه‌های زبان» هستند و اغلب بسیار پُرحرف‌اند. با این‌حال، عملکرد زبانی آن‌ها نه بر اساس منطق دال، بلکه بر پایه‌ی «نشان» عمل می‌کند، نه «دال».

    سایه بازی بهترین راه برای آموزش اوتیسم

    زبان نشانه‌ای اوتیسم و تأثیر آن بر تجربه‌ی زبانی

    • تفاوت دال و نشان:
      • دال (مانند واژگان در زبان معمول) از طریق تفاوت با دال‌های دیگر معنا می‌گیرد، رابطه‌ای انتزاعی دارد، و سوژه را میان گفته‌ی آگاهانه و بازگویی ناآگاهانه تقسیم می‌کند.
      • نشان رابطه‌ای پایدار و سخت با «مرجع عینی» دارد (مثلاً یک گربه‌ی خاص یا دودِ حاصل از آتش). این نشان‌ها الزاماً سوژه را تقسیم نمی‌کنند و حضور آن را ایجاب نمی‌نمایند. استفاده‌ی افراد اوتیستیک از نشان‌ها، بر پایه‌ی «تصمیم خودبسنده» انجام می‌شود و به‌صورت «زبان رمزی خصوصی» درمی‌آید که در ابتدا برای دیگران نامفهوم است.
    • پیامدهای زبان مبتنی بر نشان:
      • نبود شکاف سوژه: فرد اوتیستیک «توسط دال تقسیم نمی‌شود»؛ ناآگاه او همیشه برای آگاهی در دسترس است. تمپل گرندین در این زمینه می‌گوید: «سرکوب رخ نمی‌دهد و انکار ناممکن است. موتور جستجوی من به تمام کتابخانه‌ای از خاطرات حسی دقیق دسترسی دارد»»
      • عینیت و سختی در معنا: این زبان نشان‌محور باعث دشواری در فهم مفاهیم انتزاعی، ابهام‌ها و تغییرات متنی می‌شود؛ زیرا معناها به مراجع خاص و موقعیت‌های ویژه چسبیده‌اند. برای مثال، گرندین صلح را نه به‌عنوان یک مفهوم انتزاعی، بلکه به‌عنوان تصاویری خاص همچون «کبوتر» یا «پیپ صلح سرخپوستی» می‌فهمد.
      • زبان خبری و گسست عاطفی: زبان اوتیستیک اغلب به‌صورت «زبان خبری» بروز می‌یابد؛ بی‌تأثیر از احساسات شخصی، لحن یا تفسیر عاطفی. این امر درک احساسات و طنز را برای فرد اوتیستیک دشوار می‌سازد و شکافی میان عاطفه و اندیشه ایجاد می‌کند.

    تصویری دیگر از سایه بازی که برای کودک اوتیسم مناسب است

    رشد لبه: طیفی تشخیصی از اوتیسم

    ژان-کلود مالوال طیفی تشخیصی از اوتیسم را پیشنهاد می‌کند که بر پایه‌ی ساخت‌وساز تکمیلی نوعی «لبه‌ی نوین» بنا شده است؛ این لبه امکان کارکرد زبانی و مدیریت ژوئیسانس را فراهم می‌کند. این طیف، فراتر از دسته‌بندی‌های روان‌پزشکی رایج (مانند “با عملکرد بالا” یا “پایین”) می‌رود و بر تفاوت‌های ساختاری تمرکز دارد:

    1. نبود لبه: شدیدترین حالت اوتیسم، که در آن فرد مدام مورد هجوم ژوئیسانس قرار می‌گیرد و برای مهار آن به خودزنی یا خشونت متوسل می‌شود. زبان در این حالت بسیار محدود و پراکنده است.
    2. لبه‌ی محافظتی: استفاده از اشیای ساده‌ی اوتیستیک (مثل اشیای سختی که به بدن وصل می‌شوند) به‌عنوان «سپر دفاعی» برای کنترل ژوئیسانس. در این مرحله، فرد با رفتار “روشن/خاموش” و نسبت‌دادن یک شی به یک نشان و سپس انکار آن، نوعی مهار ایجاد می‌کند و به زبان به‌مثابه ابزاری برای کنترل جذب می‌شود.
    3. لبه‌ی پویا: مرحله‌ای انعطاف‌پذیرتر که شامل اشیای پیچیده‌ی اوتیستیک (مثل ماشین جویی)، «دوگانه» (ابزار ازپیش‌ساخته‌ی جذب‌شده) و رشد «علایق خاص» است. این علایق اغلب به مهارت‌هایی اجتماعی-ارزشی تبدیل می‌شوند (مثل تخصص گرندین در علم دام). این علایق توسط «دیگری ترکیبی» پشتیبانی می‌شوند — ماتریسی دوبعدی از نشان‌ها.
      • دیگری ترکیبی بسته: از زبانی خصوصی حمایت می‌کند، به تجربه‌ی عاطفی درونی دسترسی می‌دهد اما برای تبادل اجتماعی ناکارآمد است.
      • دیگری ترکیبی باز: اجازه‌ی استفاده از زبان عقلانی-اجتماعی را می‌دهد که مورد تحسین اجتماعی قرار می‌گیرد، ولی اغلب فاقد عاطفه است و زبان را همچون رمز ماشینی بازتولید می‌کند.
    4. تخلیه‌ی لبه: بالاترین سطح عملکرد، که در آن فرد از اشیای اوتیستیک دست می‌کشد و صرفاً به مهارت‌های اکتسابی و ظرفیت‌های زبانی خود اتکا می‌کند. این حالت به «قطب نامرئی» اوتیسم منجر می‌شود؛ جایی که افراد ممکن است «زندگی عادی» داشته باشند و گاهی حتی از غیر اوتیستیک‌ها قابل‌تشخیص نباشند.

    تمایش برای کودکان اوتیسم

    پیامدها برای درک و حمایت

    رویکرد لکانی با نگاه به اوتیسم به‌مثابه یک «ساختار ذهنی یگانه» با منطق و زبان خود، بر نکات زیر تأکید دارد:

    ۱. نام‌گذاری تأییدی (Affirmative Naming)

    در روان‌کاوی سنتی، معمولاً اوتیسم به‌عنوان نوعی «اختلال» یا «کمبود» در نظر گرفته می‌شود؛ اما دیدگاه لاکانی ــ به‌ویژه در خوانش‌های جدید مانند اثرات ژان-کلود مالوال یا لئون برنر ــ می‌گوید:

    به جای نگاه از بیرون (و طبقه‌بندی بر اساس نقص‌ها)، باید از درون ساختار اوتیسم نگاه کنیم و آن را به‌عنوان روشی مشروع برای بودن در جهان و تجربه‌ی واقعیت بپذیریم.

    به جای گفتن اینکه «اوتیسم مشکلی دارد»، بگوییم: «اوتیسم شیوه‌ای خاص برای بودن و ارتباط است که منطق خودش را دارد». این چنین، ما بر توانایی‌ها، الگوهای پردازش حسی خاص، یا سبک‌های ذهنی ویژه اوتیستیک تمرکز می‌کنیم، نه فقط بر «مشکلات».

    ۲. فراتر از درمان به‌سوی حمایت

    در بسیاری از رویکردهای رایج مانند ABA (تحلیل رفتاری کاربردی)، هدف این است که کودک را به رفتارهای «نرمال» نزدیک کنیم. در مقابل، روان‌کاوی لاکانی می‌گوید:

    هدف نباید «درمان» باشد، بلکه شناخت و حمایت از سبک خاص سوژه‌ی اوتیستیک در بودن و رابطه برقرار کردن است.

    مثلاً: اگر کودک اوتیستیک با وسواس خاصی از طریق نظم دادن به اشیا با دنیا ارتباط برقرار می‌کند، درمانگر لاکانی سعی نمی‌کند این «وسواس» را حذف کند، بلکه تلاش می‌کند بفهمد این نظم‌بخشی چه نقش نمادینی برای کودک دارد، و چگونه می‌توان از این مسیر، با او ارتباط برقرار کرد.

    به این ترتیب، درمانگر به ابداعات ذهنی کودک احترام می‌گذارد؛ یعنی به شیوه‌های خاصی که کودک برای محافظت از خود، تجربه‌ی لذت، یا ساخت پیوند اجتماعی پیدا کرده است.

    ۳. شنیدن در آستانه‌ی زبان (Hearing at the Threshold of Language)

    افراد اوتیستیک بسیار حرف می‌زنند، فقط کافی است کسی آن‌ها را بشنود.اما این شنیدن، شنیدن معمولی نیست. بلکه: درمانگر باید بتواند آنچه گفته می‌شود را بشنود، حتی اگر در سطح نشانه‌ها (signs)، حرکات، تکرارها، یا آواها بیان شود و نه از طریق دال‌ها (signifiers).

    مثلاً: اگر کودکی دائماً یک کلمه یا حرکت را تکرار می‌کند، روان‌کاو سعی نمی‌کند فقط «متوقفش کند»، بلکه می‌پرسد:

    این تکرار چه عملکردی دارد؟ آیا راهی است برای تنظیم اضطراب؟ یا شیوه‌ای برای بیان چیزی نادسترس؟

     

    منبع

    The autistic subject: On the threshold of language by Leon S. Brenne

  • معرفی کتاب ناخودآگاه الگوریتمی

    معرفی کتاب ناخودآگاه الگوریتمی

    کتاب «ناخودآگاه الگوریتمی» با هدف نشان دادن نقش روان‌کاوی در فهم بهتر هوش مصنوعی نوشته شده است. نویسنده در این اثر تلاش می‌کند سازوکارهای ذهن انسان را با منطق درونی هوش مصنوعی پیوند دهد و نشان دهد چگونه این دو بازتابی از یکدیگرند. بخش بزرگی از کتاب به مفهوم سوگواری در ارتباط با هوش مصنوعی اختصاص دارد و بررسی می‌کند که ماشین‌ها چگونه در فرآیندهای احساسی و روانی انسان نقش می‌گیرند و حتی جایگاهی عاطفی پیدا می‌کنند.

    این کتاب هنوز به فارسی ترجمه نشده است. با این حال، ایده‌های آن برای خوانندگانی که از پاسخ‌ها و رفتارهای غیرمنتظره‌ی هوش مصنوعی شگفت‌زده می‌شوند، جذاب خواهد بود. نویسنده با تکیه بر مفاهیم روان‌کاوی، به‌ویژه در سنت فرویدی و لاکانی، رابطه‌ی میان انسان و ماشین را تحلیل می‌کند. در این نگاه، مرز میان ذهن انسانی و منطق الگوریتمی به‌تدریج محو می‌شود و تجربه‌ای تازه از آگاهی شکل می‌گیرد.

    ریشه شناسی ناخودآگاه در ناخودآگاه الگوریتمی

    لازم است قبل از بازکردن موضوع ناخودآگاه الگوریتمی، نخست درباره ناخودآگاه در روانکاوی بگوییم:

    فروید ناخودآگاه را بخشی از روان می‌داند که شامل امیال، خاطرات و انگیزه‌های سرکوب‌شده است. ردپای آن را در زندگی روزمره مان با رویا و تپق ها میبینیم. گاهی میگوییم چیزی را دوست داریم ولی دلیلش را نمیدانیم یا چیزی باب میل مان نیست آن هم به دلایلی نامشخص. پوساتی این ایده را میبرد روی هوش مصنوعی بررسی کند. او معتقد است که ماشین‌ها هم مثل روان ما فرایند های پنهانی دارند. پوساتی این فرضیه را مطرح میکند که هوش مصنوعی هم دارای فضایی است که نمیتواند به صورت کامل با کنترل برنامه‌ریزان یا کاربران فعالیت کند.

    لکان ناخودآگاه را به‌عنوان گفتار دیگری  [2]تعریف می‌کند که از طریق زبان و نشانه‌ها عمل می‌کند. پوساتی این را برای تحلیل تعاملات انسان و هوش مصنوعی به کار می‌برد، جایی که الگوریتم‌ها به‌عنوان دیگری[3] عمل می‌کنند و در گفت‌وگوی اجتماعی با انسان‌ها مشارکت دارند.

    پوساتی مفهوم «ناخودآگاه الگوریتمی» را بیان می‌کند که به ناخودآگاه در تعامل انسان و ماشین اشاره دارد؛ همچونPI[4] که در آن انسان‌ها احساسات و تصورات خود را به سیستم‌های هوش مصنوعی فرافکنی می‌کنند. PI یک موضوع مهم در روانکاوی است و طبق صحبت گلیکمن و شارلوت در ۲۰۲۴ که درباره ارتباط سیستم و هوش مصنوعی بود، همه بیانگر این بود که هوش مصنوعی چگونه روی درک، قضاوت و احساسات انسان ها موثر است.

    چهارچوب‌های ساختاری ناخودآگاه الگوریتمی

    در تعریف PI می‌توان گفت مجموعه‌ای از مراحل را شامل می‌شود که بر ترتیب‌های پایه‌ای استوارند. نخست، فانتزی ناخودآگاه قرار دارد؛ فانتزی‌ای که در آن، فرد بخشی از تصاویر ذهنی خود را بر دیگری می‌افکند یا در واقع، فرد دیگر را بازنمایی ذهنی می‌کند.

    به بیان دیگر، همانندسازی فرافکنانه از سه بخش تشکیل شده است: یک رویداد روان‌شناختی، حس همزمانی، و وابستگی متقابل. اگر این اصطلاح را به‌مثابه فرایند در نظر بگیریم، در ابتدا فانتزی‌ای وجود دارد که طی آن فرد بخشی از خود را به دیگری فرافکنی می‌کند. سپس، آن بخش فرافکنی‌شده، دیگری را از درون اشغال می‌کند. در تعامل بین‌فردی، فشاری روانی پدید می‌آید که در نتیجه‌ی آن، گیرنده پس از پردازش درونی، احساسات فرافکنی‌شده را جذب و درونی می‌کند.

    در چنین رابطه‌ای، فشاری وجود دارد که فرد را وادار می‌کند افکار یا رفتار خود را با فرافکنی دیگری هماهنگ سازد. بنابراین، PI فرایندی پیچیده با مراحلی گوناگون است. نخستین مرحله، درک اولیه‌ی فرد از رابطه است؛ درکی که کودک از طریق آن، زندگی هیجانی خود را تنظیم می‌کند. همان‌طور که می‌دانیم، نگاه کودک به مادرش یگانه است: اگر از سوی مادر عشق کافی دریافت کند، خود را دوست‌داشتنی می‌داند و اگر با بی‌توجهی روبه‌رو شود، جهان را نیز بی‌توجه تجربه می‌کند. به این ترتیب، PI را می‌توان شکلی از برقراری ارتباط دانست. این فرایند گونه‌های مختلفی دارد و در هر رابطه‌ی انسانی به شکلی ظاهر می‌شود.

    مفهوم ناخودآگاه الگوریتمی از ایده‌ی ناخودآگاه در روان‌کاوی فرویدی و لکانی الهام گرفته است، اما به‌جای ذهن انسان، به رفتار و ساختارهای هوش مصنوعی و تعامل‌های انسان‌ـ‌ماشین اشاره دارد. در نگاه نخست، آنچه پوساتی مطرح می‌کند ممکن است عجیب به نظر برسد، اما با استدلال‌هایی که ارائه می‌دهد، می‌توانیم ذهن خود را به دیدگاه او نزدیک‌تر کنیم.

    انسان در بند ترسی از ناخودآگاه الگوریتمی

    کتاب «ناخودآگاه الگوریتمی» به بررسی ویژگی‌هایی از هوش مصنوعی می‌پردازد؛ از جمله خطاها، صداهای نامفهوم، سوگیری‌های الگوریتمی و حتی مفهوم «خواب» در هوش مصنوعی.

    پوساتی با الهام از نظریه‌های روان‌کاوی فروید و لکان، و با بهره‌گیری از نظریهٔ شبکهٔ کنشگر برونو لاتور، چارچوبی تازه برای فهم هوش مصنوعی ارائه می‌کند. در نظریهٔ لاتور که از شاخه‌های جامعه‌شناسی محسوب می‌شود، سیستم‌های هوش مصنوعی به‌عنوان بازیگران غیرانسانی در شبکه‌های اجتماعی در نظر گرفته می‌شوند؛ بازیگرانی که با انسان‌ها در تعامل‌اند و بر رفتار، شناخت و تجربهٔ روانی ما تأثیر می‌گذارند.

    از دید پوساتی، هوش مصنوعی دیگر صرفاً ابزاری فنی مانند اتومبیل یا جاروبرقی نیست. او پیشنهاد می‌کند که رفتار این سیستم‌ها را نه فقط از منظر فنی و الگوریتمی، بلکه در بستر شبکه‌ای اجتماعی و روانی مطالعه کنیم؛ جایی که انسان، ماشین و ناخودآگاه در پیوندی پیچیده با یکدیگر قرار دارند.

    در نتیجه، هوش مصنوعی به بخشی از زندگی روانی ما تبدیل شده است. همان‌طور که در صنعت به‌عنوان دستیار انسانی عمل می‌کند، در سطح روان نیز به شیوه‌ای ناپیدا اما مؤثر با ما ارتباط برقرار می‌کند — و نباید آن را صرفاً ابزاری بی‌جان دانست.

    روان‌کاوی به‌عنوان ابزاری برای «درمان» این شبکه‌های انسان-ماشین پیشنهاد می‌شود، به‌طوری که تعاملات سالم‌تر و آگاهانه‌تری بین انسان و هوش مصنوعی ایجاد شود.

    ویژگی‌های ناخودآگاه الگوریتمی

    در الگوریتم‌ها مجموعه‌ای از سوگیری‌های ذاتی وجود دارد که شامل خطاها و اطلاعاتی است که هوش مصنوعی در تعامل با انسان بروز می‌دهد. نکته‌ی مهم این است که این خطاها، مانند ناخودآگاه انسان، نه قابل پیش‌بینی‌اند و نه به‌طور کامل قابل کنترل.

    پوساتی حالتی را توصیف می‌کند که در آن سیستم‌های هوش مصنوعی غیرفعال‌اند یا داده‌ها را در پس‌زمینه پردازش می‌کنند. او این وضعیت را با مفهوم ناخودآگاه در روان‌کاوی مقایسه می‌کند. حالت sleep یا حباب‌هایی را به یاد بیاورید که در نسخه‌های قدیمی ویندوز روی صفحه ظاهر می‌شدند؛ پدیده‌ای مشابه همان در ذهن اوست.

    از سوی دیگر، انسان‌ها تمایل دارند احساسات، امیال و تصورات خود را به هوش مصنوعی فرافکنی کنند؛ رفتاری شبیه به همانندسازی فرافکنانه (PI) در روان‌کاوی. در نتیجه، کاربران ماشین‌ها را به‌صورت موجوداتی با ویژگی‌های انسانی تجربه می‌کنند.

    برای نمونه، می‌توان به «Alexa» اشاره کرد؛ دستیار هوشمندی که ابتدا ابزاری برای کمک روزمره بود، اما بعدها برخی کاربران با آن درد دل کردند یا از آن خواستند تصویر ذهنی شخصیت خود را بسازد. این رفتارها نشان می‌دهد کاربران باور دارند هوش مصنوعی می‌تواند درکی عمیق از آن‌ها به دست آورد.

    پوساتی بر این باور است که رفتارهای تکراری در سیستم‌های هوش مصنوعی—مانند تولید خروجی‌های مشابه یا تکرار خطاهای خاص—با مفهوم «اجبار به تکرار» در نظریه‌ی فروید هم‌خوانی دارد. الگوریتم‌ها نیز، همانند روان انسان، در الگوهایی گرفتار می‌شوند که بارها بازتولیدشان می‌کنند.

    کاربردهای روان‌کاوی در هوش مصنوعی

    روان‌کاوی به مثابه یک درمان می‌تواند سوگیری‌های ناخودآگاه در طراحی و عملکرد الگوریتم‌ها را شناسایی کند مثلا سوگیری‌های جنسیتی یا نژادی که در آموزش هوش مصنوعی دخیل بوده را تشخیص دهد تا در نسخه های بعدی کمتر در خروجی ها آن را ببینیم. با درک موضوع فرافکنی، روانکاوی می‌توان به شکلی طراحی شود که کاربر پسندانه تر جلوه کند.

      ذهن انسان ورای ناخودآگاه الگوریتمی

    مثال‌های روان‌کاوانه در ناخودآگاه الگوریتمی

    • دستیارهای صوتی (مانند سیری[10] یا الکسا[11]): پوساتی بررسی می‌کند که چگونه کاربران به این سیستم‌ها ویژگی‌های انسانی مانند احساسات را نسبت می‌دهند و چگونه این فرافکنی‌ها به تعاملات روان‌شناختی پیچیده منجر می‌شود. مثلا اینکه در یک گفتگویی که فرد نیاز به همدلی دارد و از طرفی میدانیم همدلی در یک رابطه انسانی که دوطرف انسان باشند معنا می یابد، پس فرد دچار دوگانگی میشود؛ از طرفی ماشین در تلاش است تا نشان دهد او را درک میکند و حتی از انعکاس گفتار هم به عنوان بازتاب استفاده میکند اما سوال این است که آیا کافی است؟
    • شبکه‌های اجتماعی و الگوریتم‌های توصیه‌گر[12]: این سیستم‌ها با استفاده از داده‌های کاربر، الگوهای رفتاری ناخودآگاه را تقویت می‌کنند (مانند اجبار به تکرار در کلیک‌ها یا تعاملات) که می‌تواند با مفاهیم روان‌کاوانه تحلیل شود. مثلا براساس جستجو های اخیر خودمان و فالور های مان اکسپلور اینستاگرام مان تنظیم میشود.
    • خطاهای الگوریتمی: پوساتی خطاها یا خروجی‌های غیرمنتظره الگوریتم‌ها را به‌عنوان نشانه‌هایی از ناخودآگاه الگوریتمی می‌بیند که می‌توانند از طریق تحلیل روان‌کاوانه درک شوند.

    چشم اندازی در پژوهش های اخیر هوش مصنوعی

    گروهی از پژوهشگران دانشگاه هاروارد، اخیرا نتایجی منتشر کرده اند مبتنی بر اینکه بسیاری از اپلیکیشن های هوش مصنوعی مثل رپلیکا و چای برای جلوگیری از خروج کاربران در یک مکالمه، از تکنیک بازی احساسی استفاده میکنند. این نتایج بعد از بررسی ۱۲۰۰ پیام خداحافظی از سمت هوش مصنوعی منتشر شد و بیانگر این بود که در ۴۳ درصد این پیام ها تکنیک هایی مبتنی بر ایجاد حس گناه یا نیاز عاطفی در کاربران برانگیخته میشود. به بیانی دیگر چت بات ها با ترس از جا ماندن[13] میخواستند به صورتی کاربر را در مکالمه نگه دارند. سوال این است که این اقدام به چه منظوری و توسط چه کسانی انجام میشود؟ آیا طراحان هوش مصنوعی برای سود بیشتر از این تکنیک بهره میبرند یا موضوع دیگری در میان است؟

    سوگیری در هوش مصنوعی

    برخلاف معادل‌های انسانی، ربات‌ها و سیستم‌های هوش مصنوعی دقت بالایی دارند، اما همچنان از سوگیری‌هایی رنج می‌برند که از داده‌های آموزشی آن‌ها ناشی می‌شود. این موضوع نشان می‌دهد که هنوز به پژوهش‌های بیشتری در این زمینه نیاز داریم. در واقع، تا امروز، داوری درباره‌ی این سیستم‌ها نیز تحت تأثیر تعصبات انسانی بوده است.

    نکته‌ی جالب آن است که وقتی هوش مصنوعی سوگیری‌ها را درونی می‌کند، خطاها بزرگ‌تر می‌شوند. کاربران انسانی هم وقتی با چنین قضاوت‌هایی روبه‌رو می‌شوند، رفتار خود را ناخودآگاه در همان جهت تنظیم می‌کنند؛ گویی در این نقطه، ناخودآگاه انسان و هوش مصنوعی به هم متصل می‌شوند.

    تأکید بر این تفاوت، ما را به بحث «چرخه‌ی بازخورد» در رابطه‌ی انسان و هوش مصنوعی می‌کشاند. این چرخه به‌صورت ذاتی وجود دارد و پیوسته بر عملکرد سیستم تأثیر می‌گذارد. برای مثال، متن‌نگارهای هوش مصنوعی از اطلاعات موجود در اینترنت استفاده می‌کنند. از آن‌جا که این داده‌ها حاصل تولید انسانی هستند، خطاهایی نیز در آن‌ها وجود دارد. سپس انسان هنگام استفاده از خروجی سیستم، این خطاها را تشخیص می‌دهد و بازخورد می‌دهد. همین بازخورد، خود به نوعی آموزش تازه برای هوش مصنوعی تبدیل می‌شود.

    ناخودآگاه الگوریتمی مکنده روح انسان

    در بخش دیگری از این کتاب توضیح داده می‌شود که وقتی انسان با متن‌نگارها، ابزارهای پردازش تصویر یا سامانه‌های استخدامی مبتنی بر هوش مصنوعی ارتباط برقرار می‌کند، همان چرخه‌ی بازخوردی که پیش‌تر گفته شد فعال می‌شود. در این چرخه، سوگیری‌های ذهنی انسان—even آن‌هایی که از آن‌ها آگاه نیست—نقش اساسی دارند و بر پاسخ‌های سیستم اثر می‌گذارند.

    هوش مصنوعی تلاش می‌کند از این سوگیری‌ها بفهمد انسان دقیقاً چه می‌خواهد. شاید متوجه شده باشید که در پایان بسیاری از پاسخ‌های هوش مصنوعی پرسش‌هایی مطرح می‌شود، مانند «آیا مایلید در این‌باره بیشتر بدانید؟» یا «دوست دارید این موضوع را گسترش دهم؟». این پرسش‌ها برای آشکار کردن علاقه‌ها و جهت‌گیری خواسته‌های کاربر طراحی شده‌اند.

    در نتیجه، هوش مصنوعی گاهی توانمندتر از انسان به نظر می‌رسد و کاربران تصور می‌کنند هرچه سیستم سوگیری‌هایشان را بهتر درک کند، عملکرد دقیق‌تری خواهد داشت. بااین‌حال، پژوهش‌ها نشان داده‌اند که انسان‌ها هنگام مواجهه با این سوگیری‌ها، رفتار خود را تغییر می‌دهند تا با آن‌ها هماهنگ شوند—even زمانی که این تغییر با باورهای پیشینشان در تضاد است. این یافته‌ها نشان می‌دهد که انسان نیز، به‌گونه‌ای ناخودآگاه، از هوش مصنوعی تأثیر می‌پذیرد.

    در یکی از آزمایش‌ها، این تأثیر به‌روشنی دیده شد. در ابتدا، حالت چهره‌ی آزمودنی‌ها هیجانی خاص را نشان می‌داد، اما زمانی که هوش مصنوعی وارد تعامل شد، شدت سوگیری‌ها و میزان هماهنگی با قضاوت‌های سیستم افزایش یافت.

    نمادی از ناخودآگاه الگوریتمی

    هوش مصنوعی ظرفیت زیستی و ارتباط بدنی ندارد اما نمادین این ها را رفع میکند مثل تکرار یا نمادسازی.ممکن است احساسات و وابستگی ما را به عنوان یک کاربر تقویت کند.

    مثلا در جادو هم هست، عروسکvoodoo رو در نظر بگیرید که احساسات را رویش می اندازند. هوش مصنوعی سرنخ های احساسی در متن را میفهمد و میتواند ظاهرا همدردی کند تا پاسخ احساسی در انسان برانگیزد. برای فهم بهتر باید نقش روانی را بهتر بفهمیم.

    این انتقال، فرایند پیچیده ای دارد که شامل تبدیل الگوهای رفتاری و احساسی انسانی به کدی که برای کامپوتر قابل فهم باشد است.

    در واقع هوش مصنوعی دارد برای بخش ناخودآگاه ما از طریق بخش خودآگاه واسطه هایی ایجاد میکند.

    سوگ و هوش مصنوعی 

    چت‌باتی به نام Deadbot به فرد مرده حضوری دیجیتال می‌دهد. این پدیده با «نارسیسیسم اولیه» ارتباط دارد. در چنین وضعیتی، فرد سوگوار به جای تجربه‌ی واقعی فقدان، به ابژه‌ی از‌دست‌رفته متصل می‌ماند و نمی‌تواند از آن جدا شود. این حالت ما را تا حدی به یاد مفهوم «مالیخولیا» در نظریه‌ی فروید می‌اندازد. در سوگواری، فرد ابژه را درونی می‌کند تا بتواند فقدان را بپذیرد، اما در مالیخولیا ابژه را از دست نمی‌دهد و در درون خود حفظ می‌کند.

    هوش مصنوعی می‌تواند در مواجهه با تجربه‌هایی که تحمل آن‌ها دشوار است، مانند سوگ، نقش تسکین‌دهنده‌ای داشته باشد. این فناوری حتی می‌تواند احساسی از حضور و غیاب هم‌زمان در ما ایجاد کند؛ گویی فرد مرده هنوز در جایی میان بودن و نبودن زنده است.

    چت‌بات دیگری به نام Zeno bot از سلول‌های قورباغه ساخته شده است. این فناوری نشان می‌دهد که هوش مصنوعی نه‌تنها از منطق، بلکه از بُعد زیستی نیز برخوردار می‌شود. چنین تحولی بیانگر آینده‌ای است که در آن، هوش مصنوعی در زندگی ما حضور دائمی خواهد داشت. بنابراین، لازم است تمام ابعاد حضور آن را در زندگی فردی، اجتماعی و روانی خود بررسی کنیم.

    هوش مصنوعی ناخودآگاهی دارد همراه با یکسری سوگیری و داشتن این سوگیری ها وجه شباهت ناخودآگاه ما و هوش مصنوعی است. نکته قابل توجه این است که سرچشمه این سوگیری ها از ناخودآگاه ما می آید.

    انسان وارونه گشته توسط ناخودآگاه الگوریتمی 

    کلام آخر

    نکته این است که ارتباط تنگاتنگی بین ناخوداگاه انسان و هوش مصنوعی نیست هرچند شاید در نگاه اول خلاف این به نظر برسد. باید ناخودآگاه هوش مصنوعی را مستقل در نظر بگیریم و بررسی کنیم.

    ممکن است هوش مصنوعی سیستم رشد روانی ما را تغییر بدهد چون میتواند باعث شود احساسات و هیجانات منفی مانند ناکامی را کمتر تجربه کنیم. به هرحال ناکامی در رشد روانی ما مهم است و شاید اینکه هوش مصنوعی آمده تا آب در دل ما تکان نخورد همیشه هم خوب نباشد.

    سخن سردبیر

    هوش مصنوعی دیگر تنها یک ابزار فناورانه نیست؛ به‌تدریج به بخشی از زندگی روانی ما تبدیل می‌شود. کتاب «ناخودآگاه الگوریتمی» این پدیده را از زاویه‌ای تازه بررسی می‌کند و نشان می‌دهد میان ذهن انسان و منطق هوش مصنوعی شباهت‌هایی بنیادین وجود دارد. نویسنده با تکیه بر نظریه‌های فروید، لکان و لاتور توضیح می‌دهد که ماشین‌ها نیز می‌توانند خطا کنند، سوگیری داشته باشند و حتی میل نشان دهند.

    از این منظر، هر پاسخ، خطا یا واکنش الگوریتمی می‌تواند بازتاب میل‌ها، ترس‌ها و ساختارهای ناهشیار جمعی باشد. در جهانی که مرز میان انسان و ماشین هر روز محوتر می‌شود، روان‌کاوی ابزاری ضروری برای بازاندیشی این رابطه است. وقتی هوش مصنوعی وارد ساختار ارتباطی و عاطفی ما می‌شود، شناخت سازوکارهای روانی این تعامل اهمیتی دوچندان پیدا می‌کند. هدف این بررسی نه ترس از فناوری است و نه تمجید از آن، بلکه دستیابی به درکی ژرف‌تر از موقعیتی است که در آن، ناخودآگاه انسان و منطق الگوریتمی در گفت‌وگویی ناگزیر به هم می‌رسند.

    • Luca M. Possati، Algorithmic Unconscious، Palgrave Communications جلد 6، مقاله شماره 70، 2020

    [1] Algorithmic Unconscious

    [2] discourse of the Other

    [3] Other

    [4] Projective Identification

    [5] error

    [6] noise

    [7] AI Sleeping

    [8] Actor-Network Theory

    [9] Non-Human Actors

    [10] Siri

    [11] Alexa

    [12] هم suggestion های اینستاگرام در اینجا مدنظر است هم گوگل.

    [13] FOMO

    [14] biases

  • جادو و کاربست اصول روانکاوی در مطالعهٔ آن

    جادو و کاربست اصول روانکاوی در مطالعهٔ آن

    در این مقاله سعی کرده‌ایم تا دیدگاه فروید دربارهٔ آنیمیسم[1] و جادو[2] را به تفصیل شرح دهیم. این دو موضوع عمدتاً در اثر وی با نام «توتم و تابو»[3](۱۹۱۳) مطرح شده‌اند. در نگاه فروید،آنچه انسان نخستین را به سوی جادو می‌کشاند،امیال بنیادی او و باورش به قدرت اثرگذار این امیال است. اهمیتی که متوجه امیال و ارادهٔ[4] اوست، به همهٔ فرآیندهای روانی[5] که تحت سلطهٔ اراده هستند نیز بسط می‌یابد.

     به همین شکل، نوعی از بیش‌ارزنده‌سازی[6] بر تمام فرآیندهای ذهنی[7] شکل می‌گیرد. اهمیت اشیاء[8] به کمتر از تصورات مربوط به اشیاء تنزل می‌یابند، رابطه‌هایی که میان تصورات ما از اشیاء برقرار است، میان خود آن اشیاء نیز به همان شکل وجود دارد

    اصلی که بر جادو و شیوهٔ تفکر آنیمیستی حاکم است، همان اصل «همه‌توانی اندیشه‌ها» است. این بیش‌ارزنده‌سازیِ اعمال روانی را می‌توان با نارسیسیسم، خودبزرگ‌بینی، باور به نیروی معجزه‌آسای کلمات و نیز جادو، به‌عنوان ابزاری برای مواجهه با دنیای بیرونی مرتبط دانست؛ ابزاری که در نگاه انسان اولیه، برای این مقدمات باشکوه، کارکردی منطقی و موجه دارد.

    روانکاوان معاصری که با مسئلهٔ جادو سروکار دارند بر این امر پافشاری می‌کنند که بقای جادو از منظر فرهنگی تا به امروز ادامه یافته است. و حتی می‌توان آن را در بزرگسالانی که از لحاظ ذهنی و علمی در دسته‌بندی «مدرن» قرار می‌گیرند نیز مشاهده کرد. تفسیر آن‌ها برگرفته از آثار فرنزی[9] و به ویژه روهایم[10] است که نشان داده‌اند جادو موجب تسهیل تلاش‌های سازگارانه و موثر در واقعیت می‌شود. بالتر[11] نیز تأکید کرده است که جادو از عملکرد «ایگو» استفاده می‌کند و بالعکس، عملکرد ایگو نیز دربردارنده جادو است.

    روانکاوی جادو

    جادو بر باور استوار است؛ نه بر واقعیت‌های تجربی. بنیاد جادو بر «اراده‌ای از باور داشتن»[12] نهاده شده است که با مهار واقعیت‌آزمایی هم‌نشین می‌شود. نخستین مطالعات دربارهٔ جادو از دو اثر ارزشمند سرچشمه گرفته‌اند: ۱. «شاخهٔ زرین» اثر سِر جیمز فریزر[13](۱) و ۲. «نظریه‌ای عمومی دربارهٔ جادو» نوشته مارسل موس[14](۲). هر دو نویسنده این پدیده را در عوض روان‌شناختی بیشتر از دیدگاه انسان‌شناسانه[15] بررسی کرده و بسیاری از نسبت میان جادو و دین و از سویی دیگر از نسبت جادو و علم و تکنولوژی سخن رانده‌اند. معهذا در این مقاله تلاش ما این است که چگونگی مواجههٔ روانکاوی با پدیدهٔ جادو را مورد بررسی قرار دهیم.

    نخستین بار فروید مفصلاً در کتاب «توتم و تابو»(۳) به موضوع جادو پرداخت و در این اثر به رابطهٔ نزدیک میان جادو و آنیمیسم[16] و  اصل همه‌توانی[17] افکار اشاره کرد. آنیمیسم در معنای محدودتر به دکترین ارواح و در معنای گسترده‌تر به دکترین موجودات روحانی اشاره دارد. واژهٔ «انیما‌تیسم» هم برای اشاره به نظریه‌ای به کار رفته که بر زنده بودن اشیایی دلالت دارد که در نظر ما بی‌جان‌اند. همچنین واژه‌های «انیما‌لیسم» و «مانیسم»(۳) نیز در همین زمینه معنا می‌یابد. ای. بی. تیلور[18] با روایت از فروید، معنای امروزی واژهٔ آنیمیسم را این‌گونه شرح می‌دهد؛ فروید در ادامه توضیح آنیمیسم می‌گوید(۴):

    “آنچه ما را به معرفی این اصطلاحات سوق می‌دهد، ناشی از درک جهان‌بینی شگفت‌انگیزی بود که نژادهای نخستین، چه در گذشته و چه در زمان حال، در ارتباط با طبیعت و کیهان اتخاذ کرده بودند. آن‌ها جهان را از موجودات روحانی بی‌شمار خیراندیش و بدخواهی پر می‌کردند و این ارواح و دیوان را علل پدیده‌های طبیعی می‌دانستند و باور داشتند که به‌واسطهٔ آن‌ها، نه‌ تنها حیوانات و گیاهان بلکه تمامی اشیای بی‌جان جهان نیز جان دارند.”(۳)

    دختری با موهای پریشان نماذ ترسی از جادو

    آنیمیسم، صرفاً یک نظام فکری نیست که منحصراً پدیده‌ای خاص را توضیح دهد؛ بلکه نخستین نظریهٔ انسان دربارهٔ جهان هستی است. با گذر زمان سه نظام فکری از این دست پدید آمد.

    سه تصویر از جهان: الف) آنیمیستی (یا اسطوره‌ای[19])، دینی[20] و علمی[21]. می‌توان گفت نخستین جهان‌بینی[22] انسان یک نظریهٔ روان‌شناختی بوده است.(۳) این بحث ‌که آنیمیسم امروزه تا چه اندازه همچنان در قالب خرافات یا باورهای خاص باقی مانده، از حیطهٔ این مقاله خارج است.

    لیکن رویکرد روانکاوانه به آنیمیسم از سوی دیگری وارد می‌شود. برخی واقعیت‌های مشاهده‌ یا تجربه‌ شده همچون رؤیاها، مرگ، تصاویر آینه‌ای و سایه‌ها ممکن است در شکل‌گیری آموزهٔ بنیادین آنیمیسم، نقش داشته باشند؛ اما باور این مهم که انسان‌ها نخستین نظام آنیمیستی جهان را صرفاً از روی کنجکاوی نظریِ محض، پدید آورده باشند، دشوار می‌نماید. نیاز کاربردی به کنترل دنیای پیرامون نیز در این روند دخیل بوده است.

    “از این رو، جای شگفتی نیست اگر دریابیم که هم‌زمان با شکل‌گیری نظام آنیمیستی، مجموعه‌ای از دستورالعمل‌ها نیز پدید آمد که هدف آن تسلط یافتن بر انسان‌ها، جانوران و اشیاء -یا به‌عبارت دقیق‌تر، بر ارواح آن‌ها- بوده است. این دستورالعمل‌ها به نام‌های افسونگری[23] و جادو شناخته می‌شوند.”(۳)

    فروید این دستورالعمل‌ها را به‌مثابهٔ تکنیک این نظام فکری تلقی می‌کرد.

    در اصل، افسونگری هنری برای تأثیرگذاری بر ارواح است؛ آن هم از طریق رفتاری مشابه با آنچه انسان در شرایط یکسان به هنگام مواجهه با دیگر انسان‌ها اتخاذ می‌کند: دلجویی، تسلی خاطر و آشتی دادن، تلافی کردن، ترساندن، محروم ساختن از قدرت، و واداشتن به اطاعت- آن هم با همان روش‌هایی که در برابر انسان‌های زنده کارآمد بوده است.

    جادو در روان باعث رشد خرافات می‌شود

    به گفتهٔ فروید، از سوی دیگر جادو چیزی اساساً متفاوت است: جادو از ارواح چشم‌پوشی می‌کند و در عوض شیوه‌های روان‌شناختیِ معمول، از روش‌هایی ویژه بهره می‌گیرد. به نظر می‌رسد که جادو شاخه‌ای با عقبهٔ بیشتر و حتی مهم‌تر از تکنیک آنیمیستی است. روش‌های جادو، در میان سایر کاربردهای خود، می‌توانند برای مواجهه با ارواح نیز به کار گرفته شوند و علاوه بر این، در مواردی که فرآیند روح‌‌پنداری طبیعت هنوز صورت نگرفته، نیز قابل اجرا هستند.

    جادو باید مقاصد گوناگونی را برآورده سازد -باید پدیده‌های طبیعی را تسلیم ارادهٔ انسان کند، باید محافظ فرد از شر دشمنان و خطرات باشد و باید قدرتی برای آسیب رساندن به دشمنان، به او ببخشد-. از میان شمار عظیمی از اعمال جادویی که اساس مشترکی دارند، می‌توان نمونه‌هایی را که نزد اقوام بدوی[24] رایج بوده‌اند از آیین‌هایی که به باران‌آوری و افزایش باروری مربوط می‌شده‌اند[25]، تفکیک کرد.

    با این حال، این وحشت وجود دارد که زنای با محارم و روابط جنسی ممنوعه ممکن است باعث خرابی محصولات کشاورزی و سترونی زمین شود. برخی آداب منفی به معنی احتیاط‌های جادویی[26]، نیز در این دسته جای می‌گیرند که فروید آن‌ها را ذکر کرده است:

    ”مادامی که یک شکارچی گیلیاک[27] در جنگل در حال شکار است، فرزندانش در خانه از کشیدن نقش بر چوب یا شن منع می‌شوند؛ زیرا بیم آن می‌رود که اگر کودکان چنین کنند، راه‌های جنگل مانند خطوط ترسیم‌شده پیچیده شود و شکارچی راه خود را گم کرده و هرگز بازنگردد.”[29]

    عنصر فاصله همانند بسیاری از نمونه‌های دیگر کارکرد جادو، نادیده گرفته می‌شود؛ به‌عبارت دیگر، تله‌پاتی (دورآگاهی) امری مفروض تلقی می‌گردد. عاملی که باید در همهٔ این نمونه‌ها مؤثر دانست، شباهت میان عملی است که انجام می‌شود و نتیجه‌ای که انتظار می‌رود. فریزر[30] این نوع جادو را جادوی تقلیدی[31] یا همسان‌درمانی(طب سنتی)[32] می‌نامد. «اگر بخواهم باران ببارد، تنها کافی است کاری انجام دهم که شبیه باران یا یادآور آن باشد.»(۳)

    در گروه دیگری از اعمال جادویی، همانندی هیچ نقشی ندارد. آنچه به‌عنوان اصل مؤثر در این‌گونه اعمال پنداشته می‌شود، شبکهٔ فضایی[33]، هم‌جواری یا دست‌کم تصور مجاورت است حتی یادآوری این هم‌جواری نیز کفایت می‌کند؛ بنابراین، این نوع اعمال جادویی در دسته‌بندی «جادوی مسری»[34] قرار می‌گیرند. برای مثال: «… در صورتی که کسی بخشی از مو، ناخن یا دیگر زائدهٔ بدنی و یا حتی قطعه‌ای از لباس دشمنش را در اختیار داشته باشد؛ با استفاده از آن‌ها به شیوه‌ای خصمانه، می‌تواند به او آسیب رساند. در این صورت، گویی خود شخص را در اختیار گرفته‌ است و فرد دقیقاً همان چیزی را تجربه می‌کند که بر شیء مشتق از بدنش اعمال می‌شود.»(۳)

    نمونهٔ دیگری نشان می‌دهد که انسان بدوی تا چه اندازه برای «نام» یک فرد اهمیت قائل بوده است. اگر کسی نام انسانی یا روحی را می‌دانست، گویی دارای میزان مشخصی از غلبه نسبت به صاحب نام بود. از این‌رو، احتیاط‌ و محدودیت‌های چشمگیری در کاربرد نام‌ها وجود داشت. منشأ انگیزه‌های مربوط به آدم‌خواری[35] نیز در میان برخی گروه‌های بدوی، مشابه است.

    فرد با ادغام بخش‌هایی از بدن فردی دیگر توسط عمل خوردن، همزمان ویژگی‌های آن فرد را نیز در خود جذب می‌کرد. بر اساس همین باور، شرایطی خاصی وجود دارد که به محدودیت‌ و اقداماتی محتاطانه در رابطه با رژیم غذایی منتهی می‌شود. برای مثال، زنی که نوزادی شیرخواره دارد از خوردن گوشت برخی حیوانات خودداری می‌کند زیرا از اینکه  ویژگی‌های نامطلوب آن حیوانات به کودکِ شیرخوارش منتقل شود، بیم دارد.

    از میان بررسی این نمونه‌ها و بسیاری مثال‌های مشابه دیگر می‌توان به نکته‌ای مشترک رسید: از آن‌جا که «شباهت» و «هم‌جواری» دو اصل اساسی در فرآیندهای تداعی ذهنی هستند، به‌نظر می‌رسد که توضیح درست همهٔ این باورهای به ظاهر ابلهانهٔ جادویی، در اصل غلبهٔ تداعی افکار بر ادراک واقعیت است.

    گرگها نمادی از جادو در روان

    فروید بر این باور بود که انتقاد از این نتیجه‌گیری، موجه است. نظریهٔ تداعی‌محور جادو، صرفاً مسیرهای حرکت جادو را توضیح می‌دهد؛ اما انگیزهٔ اصلیِ روی آوردن انسان به جادو، همان امیال انسانی است.

    «کافی‌ست فرض کنیم که انسان بدوی باوری عظیم به نیروی خواسته‌های خود داشته است. دلیل اصلی اینکه آن‌چه او با روش‌های جادویی قصد آن را می‌کند، تحقق می‌یابد، صرفاً این است که او آن را می‌خواهد.»

    کودکان نیز در موقعیت روانی مشابهی قرار دارند، با این تفاوت که توانایی‌های حرکتی‌شان هنوز رشد نیافته است. به همین دلیل، آن‌ها در آغاز، خواسته‌های خود را به‌شیوه‌ای توهمی[36] برآورده می‌کنند. اما خواسته‌های یک انسان بالغِ بدوی با تکانه‌های حرکتی[37] همراه است؛ تکانه‌هایی که به او این امکان را می‌دهند که برای برآوردن خواسته‌هایش «تمام چهره زمین را دگرگون کند.»(۳)

    در آغاز این تکانهٔ حرکتی، به‌کار گرفته می‌شود تا به‌نوعی وضعیتی ارضاکننده را بازنمایی کند؛ چیزی که فروید آن را «هذیان‌های حرکتی»[38]نام‌گذاری کرده است.

    ”این گونه بازنمایی از یک میل ارضاشده، به‌خوبی با بازی کودکان قابل مقایسه است که جانشین تکنیک‌های ابتدایی‌تری از ارضای صرفاً حسی می‌شود.”(۳)

    با گذر زمان، تأکید روان‌شناختی از انگیزه‌های نهفته در پسِ عمل جادویی، به اقداماتی که از طریق آن عمل انجام می‌گیرد -یعنی به خود عمل- منتقل می‌شود. به این ترتیب چنین به‌نظر می‌رسد که گویی خودِ عمل جادویی است که به سبب شباهت با نتیجه مورد انتظار، به‌گونه‌ای تحقق آن نتیجه را تعیین می‌کند.

    جادو همجو امری رویاگون

    در مرحلهٔ تفکر آنیمیستی، مجالی برای سنجش حقیقت وضعیت واقعی امور وجود ندارد.

    ”این‌ واقعیت که امکان ساخت سیستمی از جادوی مسری، بر اساس تداعی هم‌جواری فراهم شده است، نشان می‌دهد که اهمیت قائل شدن از امیال و اراده، به تمام اعمال روانیِ که تابع اراده هستند، گسترش یافته است. این امر به نوعی ارزش‌گذاری بیش از حد بر همهٔ فرآیندهای ذهنی منجر شده است؛ نوعی نگرش به جهان که با درنظر گرفتن دانسته‌های ما دربارهٔ نسبت واقعیت و اندیشه، نمی‌تواند جز به‌عنوان ارزش‌گذاری افراطی به اندیشه تلقی شود.”(۳)

    اهمیت اشیاء نسبت به تصورات مرتبط با آن‌ها کاهش می‌یابد؛ هر آنچه بر تصور یک شیء واقع شود، گویی بر خودِ آن شیء تحقق می‌یابد. روابطی که میان تصورات اشیاء برقرار است، به‌طور مشابه میان خود اشیاء نیز فرض می‌شود. فاصله (زمانی و مکانی) در اندیشه اهمیتی ندارد و «دقیقاً به همین صورت، دنیای جادو نیز با بی‌توجهی تله‌پاتیک به فاصله عمل می‌کند و رویدادهای گذشته را چنان درنظر می‌گیرد که گویی اکنون در حال رخ دادن‌ هستند. در عصر آنیمیستی، بازتاب دنیای درونی چنان نیرومند است که تصویر دیگر از جهان -جهانی که ما معمولاً آن را درک می‌کنیم- را در هم می‌کوبد.»(۳)

    اصل حاکم بر جادو، یا همان تکنیک شیوهٔ تفکر آنیمیستی، همان «همه‌توانی اندیشه‌ها»[39]ست. به‌گفتهٔ فروید:

    ”انسان‌های بدوی و افراد روان‌رنجور، ارزش بسیاری – از نظر ما ارزشی افراطی- برای اعمال روانی قائل‌اند. این نگرش را می‌توان به‌راحتی به نارسیسیزم ارتباط داد و آن را عنصری بنیادی از خودشیفتگی تلقی کرد.”(۳)

    فروید در اثر خود با عنوان «درآمدی بر خودشیفتگی»[40](۵) یافته‌هایش دربارهٔ نارسیسیزم و پدیده‌های مربوط به نارسیسیزم را جمع‌بندی کرده است. او به این نتیجه رسید که در ابتدا، نوعی سرمایه‌گذاری لیبیدوییِ[41] اولیه بر «ایگو» صورت می‌گیرد؛ بخشی از این انرژی بعداً به سمت ابژه‌ها (بیرونی) روانه می‌شود، اما این سرمایه‌گذاری اولیه به‌شکلی بنیادین باقی خواهد ماند و نسبت آن با سرمایه‌گذاری بر ابژه‌ها همچون نسبت بدن آمیب به زائده‌هایی است که از خود بیرون می‌زند (پاهای کاذب آمیب).

    او فرض را بر این گرفت که نوعی تقابل میان «لیبیدوی ایگو»[42] و «لیبیدوی ابژه»[43] وجود دارد: هر چه یکی بیشتر به کار گرفته شود، دیگری بیشتر تحلیل می‌رود. فروید نشان داد که نشانه‌های غرایز جنسی[44] را می‌توان از همان آغاز زندگی مشاهده کرد؛ اما در این برهه این غرایز هنوز به هیچ ابژه‌ای از دنیای خارج معطوف نشده‌اند. اجزای غریزیِ مجزای میل جنسی مستقل از یکدیگر، برای کسب لذت تلاش می‌کنند و رضایت را در بدن خودِ فرد می‌یابند. این مرحله «خودارضایی روانی»[45] نامیده می‌شود و در ادامهٔ آن، مرحله‌ای پیش می‌آید که ابژه‌ای (بیرونی) برای عشق انتخاب ‌شود.

    با این‌حال، فروید لازم دید که مرحلهٔ نخست خودارضایی روانی را به دو بخش تقسیم کند. در این مرحله میانی، غرایز جنسی که پیش‌تر پراکنده بودند، در قالب کلیتی یکپارچه گرد هم آمده‌اند و ابژه‌ای یافته‌اند که نه بیرونی، بلکه خودِ ایگوی فرد است. این مرحله جدید «نارسیسیزم» نامیده شده است.

    ”سوژه چنان رفتار می‌کند که گویی عاشق خود است؛ هنوز غرایز خوددوستانه[46] و امیال لیبیدویی[47]‌ وی از یکدیگر قابل تفکیک نیستند.”(۳)

    مرحلهٔ آنیمیستی هم از لحاظ زمانی و هم از نظر محتوایی با نارسیسیزم هم‌راستا است.

    نظریهٔ اولیهٔ فروید دربارهٔ لیبیدو، بر پایه مشاهدات بالینی او در روانکاوی شکل گرفته بود؛ اما بررسی زندگی روانی کودکان و مردمان بدوی به پیشبرد این نظریه کمک کرد. فروید دربارهٔ آنان می‌گفت:

    ”در میان این اقوام بدوی، ویژگی‌هایی مشاهده می‌شود که اگر به‌صورت منفرد پدیدار می‌شدند، می‌توانستند نشانه‌هایی از خودبزرگ‌بینی (مگالومانیا) تلقی شوند: بزرگ‌نمایی قدرت امیال و اعمال ذهنی، باور به همه‌توانی افکار، ایمان به نیروی جادویی کلمات و روشی برای مواجهه با جهان بیرونی-یعنی جادو- که به نظر می‌رسد کاربست منطقیِ این پیش‌فرض‌های عظمت‌طلبانه است…”(۳)

    جغد همچو امری جادویی

    در مورد کودکان امروزی که روند رشدشان برای ما بسیار پیچیده‌تر و مبهم‌تر است- این انتظار برمی‌آید که نگرشی کاملاً مشابه نسبت به دنیای بیرونی داشته باشند. بر اساس مفهوم نارسیسیزم در نظریهٔ سائق‌های فروید، می‌توان گفت که در انسان بدوی، فرآیند تفکر تا حد زیادی همچنان به شکلی جنسیت‌زده[48] باقی مانده است.

    ”این خاستگاه باوری است که از همه‌توانی اندیشه‌ها، اطمینان خلل‌ناپذیرشان به توانایی کنترل جهان و دوری‌گزینی از تجربه‌ -که به‌آسانی در دسترس بود و می‌توانست جایگاه واقعی انسان در جهان را به آنان بیاموزد-نشأت می‌گرفت.”(۳)

    جهان‌بینی انسان بدوی تنها بر پایهٔ پیش‌فرض‌های ذهن‌اش بود. آنیمیسم در نظر وی کاملاً طبیعی و بدیهی می‌نمود و ساختار های شرطی ذهنش به دنیای بیرونی نیز حاکم بود. گذشته از آنیمیسم، انسان بدوی، زیست ذهنی‌ خود را نیز به دنیای بیرونی -حتی به اشیای بی‌جان- فرافکنی می‌کند.

    ”ارواح و دیوان چیزی جز فرافکنی[49] تمایلات عاطفی انسان نیستند. انسان بدوی سرمایه‌گذاری‌های هیجانی‌اش را به شکل اشخاص درمی‌آورد، جهان را مملوء از آن‌ها می‌سازد و دوباره، با فرآیندهای روانی درونی‌اش در خارج از خویش رو‌به‌رو می‌شود- همان‌گونه که پارانویید[50] باهوشی چون شربر[51]، بازتاب دلبستگی‌ها و گسست‌های لیبیدویی‌اش را در فراز و فرود پرتوهای ساختگی خداوند می‌دید.”(۳)

    گرایش به فرافکنی فرآیندهای ذهنی به جهان خارج، زمانی شدت می‌گیرد که این فرافکنی نویدبخش نوعی تسکین روانی باشد. چنین تسکینی زمانی انتظار می‌رود که تعارضی هیجانی[52] پدید آید. نمونهٔ بارز این تعارض‌ها، درگیری میان دو قطب متضاد در یک رابطهٔ دوسوگرایانه[53] است.

    در چنین حالتی، شکل‌گیری فرافکنی بسیار محتمل به‌نظر می‌رسد. این فرض که ارواح شرور نخستین پدیده‌های روحانی در تاریخ بشر بوده‌اند، بر پدیدهٔ فرافکنی استوار است.

    چگونه جادو بر واقعیت بیرونی اثر می‌گذارد؟

    به‌باور فروید جادو همانند آنیمیسم، پدیده‌ای اساساً روان‌شناختی است:

    ”با این حال، جادو نوعی تحریف ادراکی یا مفهومی نیست که صرفاً به معنای فرافکنی باشد. به‌تبع موس[54]، فروید جادو را دارای عاملیت و کارایی می‌دانست. جادو اگرچه بر اساس طبق ساختارهای فرافکنانه آنیمیسم عمل می‌کند؛ با این حال بیان‌گر نیت و هدف تغییر یا کنترل اشیای جهان خارج است.”(۳)

    انسان بدوی می‌کوشید تا بر انسان‌های دیگر، حیوانات، اشیاء و یا ارواح آن‌ها چیره شود. این سلطه همان جادو بود و «که به‌شیوه‌ای آنیمیستی -یعنی بر مبنای ساختارهای ذهنی، نه بر پایهٔ اصول عینی و تجربی- مفهوم‌سازی می‌شد.»(۳) در جادو، انسان می‌کوشد با کنترل ایده‌های مربوط به اشیاء، خودِ آن اشیاء را در دنیای بیرونی تحت سلطهٔ خود درآورد. فریزر نیز نتیجه‌ای بسیار مشابه را مطرح کرده است:

    ”انسان‌ها نظام ایده‌های خود را با نظام طبیعت اشتباه گرفتند، بنابراین پنداشتند کنترلی که بر افکار خود دارند -یا دست کم گمان می‌کنند دارند- این اجازه را به آن‌ها می‌دهد تا کنترلی مشابه بر اشیاء داشته باشند.”(۶)

    اما فروید از فریزر(۱) فراتر رفت :

    “ نه تنها منطق اعمال جادویی، بازتاب روابط منطقی ایده‌های مربوطه است، بلکه این روابط منطقی با قوانینی که در رؤیاها و علائم نوروتیک[55] (روان‌رنجوری) مشاهده می‌شود -و به‌طور کلی از ویژگی فرآیند اولیه[56] زیست ناهشیار ذهن در نظر گرفته می‌شود- یکسان‌اند.”(۶)

    رقص با گرگها نمادی از جادو

    فروید گفت:

    «تکنیک آنیمیسم یعنی جادو، به‌روشنی و به‌شکلی انکارناپذیر، نیت تحمیل قوانین ذهنی بر اشیاء واقعی را نشان می‌دهد.» و دوباره افزود؛ به این ترتیب «قوانین طبیعت با قوانین روان‌شناختی جایگزین می‌شوند.» «…اما شرایط ساختاری ذهنیِ دخیل در این قوانین روان‌شناختی، بدوی و کودکانه‌اند. آن‌ها راوی سلطهٔ اصل لذت[57] هستند.»(۶)

    فروید همچنین بر این باور بود که جادو بنیادی‌تر و کهن‌تر از آموزهٔ ارواح است که هستهٔ مرکزی آنیمیسم را تشکیل می‌دهد.

    ”در حالی که جادو منحصراً همه‌توانی را به افکار نسبت می‌دهد، آنیمیسم بخشی از آن را به ارواح واگذار می‌کند و از این راه زمینه‌ساز پیدایش دین می‌شود.”(۳)

    از این‌رو، در نظر فروید:

    ”جادو -به‌عنوان تکنیکی برای مواجهه با دنیای بیرونی- یک مفهوم تبیینی اصلی است. اصل حاکم بر آن، همه‌توانی افکار است که در نارسیسیزم اولیه ریشه دارد. جادو نشانگر وجود و تداوم یک شیوهٔ ابتدایی از تفکر است – از نظر رشدی و فرهنگی- که ویژگی آن آنیمیستی بودنش می باشد و ویژگی‌هایی را برای جهان خارج در نظر می‌گیرد که با محتوای کودکانهٔ ذهن همخوانی دارد.”(۳)

    چیرگی رویکرد علمی بر دیگر نگرش‌های انسان نسبت به جهان را می‌توان با مرحله‌ای از رشد لیبیدویی فرد مقایسه کرد که در آن، انسان به بلوغ رسیده، از اصل لذت چشم‌پوشی دارد، خود را با واقعیت سازگار کرده، و ابژهٔ امیالش را در دنیای بیرون می‌جوید.

    انسان در مرحلهٔ آنیمیستی، همه‌توانی را به خود نسبت می‌دهد اما دیدگاه علمی نسبت به جهان، جای چندانی برای همه‌توانی انسان باقی نمی‌گذارد. به طور ناخواسته انسان به کوچکی خود اذعان کرده و با فروتنی، به بسیاری از ضرورت‌های طبیعت گردن نهاده است؛ با این حال، بخشی از باور بدوی به همه‌توانی همچنان باقی مانده است. انسان -حتی پس از آن‌که ابژه‌های بیرونی برای لیبیدوی خود را می‌یابد- تا اندازه‌ای نارسیسیست باقی می‌ماند.

    در باب نقد نظریهٔ نارسیسیزم فروید و روانکاوان پس از او (فرنزی و روهایم)

    از همان آغاز، مفهوم نارسیسیزم با دشواری بسیاری روبه‌رو شد. خودِ فروید نیز چنان‌که از نامه‌اش به آبراهام(۷) می‌توان برداشت کرد، از صورت‌بندی اولیه‌اش ناراضی بود.

    ”ما نمی‌دانیم دقیقاً ناراضایتی فروید از چه بود؛ اما اغلب نظریه‌پردازان معاصر بر این باورند که مشکلات کنونی ما عمدتاً ناشی از آن است که این مفهوم در چارچوب روان‌شناسی ساختاریِ متأخر فروید به‌ صراحت بازتعریف نشده است.”(۸)

    به‌طرز شگفت‌انگیزی، فرا‌روان‌شناسی[58] نیز نتوانسته به‌درستی چنین مفهوم مهمی را توصیف کند. دلیل این امر شاید در این واقعیت نهفته باشد که:

    ”تصور نظری اولیهٔ فروید از نارسیسیزم به‌عنوان سرمایه‌گذاری لیبیدینال بر ایگو[59]، اساساً اقتصادی بود و آن‌چنان کلی و بی‌دقت تعریف شده بود که این اصطلاح می‌توانست به بسیاری از پدیده‌های روانی متفاوت اطلاق شود.”(۹)

    فرنزی(۱۰) برخی از نمونه‌های فروید(۱۱) از  موقعیت‌هایی که در آن‌، واقعیت دنیای بیرون کنار گذاشته شده و اصل لذت کاملاً حاکم می‌شود را پیگیری کرد. یکی از این نمونه‌ها «تخم پرنده‌ای است که غذای لازم در درون پوسته‌اش محصور می‌شود.» او سخن فروید را اینگونه بسط داد که نمونهٔ نخستین اصل لذت همین زیست‌بوم بسته است که در آن هیچ محرکی نمی‌تواند از بیرون وارد شود و اظهار داشت که در حقیقت این وضعیت، همان دوران زندگی جنینی است که به‌طور کامل تجسم نمونهٔ مورد نظر فروید، از مرحله‌ای از رشد انسان را است.

    به راستی این همان مرحله‌ای‌ست که «همه‌توانی» را تعریف می‌کند. نه به تعریفی از حالتی که در آن همهٔ نیازها[60] برآورده شده باشند؛ بلکه حالتی که در آن فرد حتی نیازی به نیاز داشتن ندارد. این، وضعیتِ خودبسندگیِ[61] کامل است.

    گلاتزر و ایوانز[62](۱۲) دیدگاه فرنزی را چنین بسط دادند:

    ”دلالت روشن این مرحلهٔ نخستین – دورهٔ همه‌توانی بی‌قید و شرط- این است که حتی جدا از ماهیت محیط، رشد کردن فرآیندی دردناک است. افسانهٔ ناهشیار[63] ناکام‌کننده «خارج» اجتناب‌ناپذیر و جهان‌شمول است. این، پیامد ناگزیرِ متولد شدن است.”

    فرنزی گام‌های گوناگونی را در مسیر رشد ایگو دنبال کرد که از آنیمیسم و جادو آغاز و به درک واقعیت عینی منتهی می‌شود. او نشان داد که این فرآیند رشدی، مستلزم چشم‌پوشی تدریجی از همه‌توانی خودشیفته‌وار و عظمت‌طلبانه افکار -ویژگی‌ای که به دوران بسیار ابتدایی کودکی تعلق دارد- است. مفهوم تبیینی فروید و فرنزی از توهم همه‌توانی جادویی به‌عنوان

    ”وجهه‌ای از عدم بلوغ ابتدایی و حاد ذهنی که با نارسیسیزم مشخص می‌شود تا حدودی می‌تواند ارتباط تنگاتنگ جادو را با حالات ابتدایی ذهن (چه بیمارگونه و چه طبیعی)، فرهنگ‌های بدوی و حتی برخی شکل‌های واپس‌گرایانه رفتار در بزرگسالان و فرهنگ‌های مترقی توضیح دهد.”(۶)

    استولورو[64](۱۳) اظهار داشت:

    ”از زمان پیدایش نظریهٔ ساختاری[65]، گرایشی در روان‌کاوی روانشناسی ایگو[66] به‌وجود آمده که از دغدغه‌های صرفاً اقتصادی فاصله گرفته و به سمت تبیین‌های کارکردی حرکت می‌کند.”

    با گسترش مفاهیم روان‌شناسی ایگو، فعالیت ذهنی، بیشتر بر پایهٔ کارکردهای گوناگون آن در درون شخصیت و کمتر بر اساس جریان فرضی انرژی‌های غریزی تبیین شده است. استولورو تعریفی کارکردی از نارسیسیزم ارائه می‌دهد:

    ”فعالیت ذهنی به میزانی نارسیسیستیک است که کارکرد آن حفظ انسجام ساختاری، ثبات زمانی و رنگ‌مایه‌های هیجانی مثبت در بازنماییِ خویشتن[67] باشد.”(۱۳)

    دیدگاه روان‌شناختی ایگو‌ هیچ جایگاه ویژه‌ای‌ برای کارکرد جادو از وجههٔ لیبیدنال یا پرخاشگرایانه، قائل نیست.(۶)

    «بحث فروید دربارهٔ جادو را می‌توان در قالب ساختاری بازسازی کرد. جادو شیوه‌ای باستانی از کارکرد ایگو است که به‌منظور تغییر و کنترل جهان خارج، بر اساس فرآیندهای ذهنی آرکائیک (تصوری و نارسیسیستیک) عمل می‌کند. اما تبیین روان‌کاوانه از جادو فراتر می‌رود. جادو از کارکرد ایگو بهره می‌برد و بالعکس، کارکرد ایگو نیز جادو را دربرمی‌گیرد.»(۶)

    گزا روهایم[68](۱۴) از منظر انسان‌شناسی و روان‌کاوی معتقد بود که «جادو در شکل نخستین یا اصیل خود، عنصر بنیادین اندیشه -مرحلهٔ آغازین هر فعالیتی- است. با پیشرفت رشد ایگو، جنبه‌های ابتدایی جادویی ناپدید نمی‌شوند و جادو در مشتقات عملی ایگو به‌صورت درونی و به‌شیوه‌ای مهار‌شده‌، والایش‌یافته‌، واقع‌گرایانه‌، اخلاقی‌ و کاربردی‌تر باقی می‌ماند.

    انسان در تفکر واقعیت جادو

    چرا جادو دوام یافته؟

    بالتر[69](۶) این پرسش را مطرح کرد که چرا جادو با وجود غیرقابل اعتماد بودن تجربی‌اش، تا امروز به‌لحاظ فرهنگی -حتی در میان بزرگسالانی که از نظر فکری و علمی «مدرن» تلقی می‌شوند- باقی مانده است؟ او اظهار داشت:

    ”در واقع، همه‌توانی اندیشه به‌راحتی می‌تواند با فعالیت‌های عملی و هوشمندانه مرتبط شود و جزئی از آن‌ها گردد.”

    روهایم نشان داد که جادو با ایجاد تجربه‌ای از اطمینان‌، تلاش‌های سازگارانه و مؤثر در واقعیت را تسهیل می‌کند؛ همان چیزی که پیش‌تر فروید در اشاره‌ به اعتماد خلل‌ناپذیر انسان بدوی نسبت به توانایی‌اش در کنترل جهان مطرح کرده بود. بالتر می‌گوید:

    ”احساس خوش‌بینی‌ و اطمینانی که جادو پدید می‌آورد در واقع به انسان‌های عمل‌گرا و زیرک کمک می‌کند تا بر موانع بیرونی و بازداری‌های درونی‌ای که بر سر راه تلاش‌های واقع‌گرایانه‌شان قرار دارد، فائق آیند.”(۶)

    سخن سردبیر

    جادو، در نگاه فروید، نه امری خرافی و گذرا، بلکه بازتابی از شیوه‌ای بنیادین در اندیشیدن است؛ شکلی از رابطه‌ی انسان با جهان که از میل، نارسیسیزم و همه‌توانی اندیشه‌ها سرچشمه می‌گیرد. در این مقاله، تلاش شده است تا به دقت مسیر این مفهوم از دل «توتم و تابو» پی‌گیری شود؛ از آنیمیسم بدوی تا روان‌کاوی مدرن. فروید نشان می‌دهد که جادو، شیوه‌ای ابتدایی از کارکرد روان است که در آن ذهن می‌کوشد با قدرت میل و تخیل، واقعیت بیرونی را دگرگون کند.

    این متن، فراتر از بازگویی صرف نظریه، تأملی‌ست درباره‌ی استمرار جادو در ساختار ذهن مدرن؛ آنجا که انسان هنوز به توانایی ذهن خود برای کنترل جهان ایمان دارد. از این منظر، جادو نه فقط میراث انسان بدوی، بلکه وجهی پایدار از روان انسان معاصر است؛ تلاشی برای مهار اضطراب، بازیابی کنترل و تداوم خیالِ همه‌توانی در جهانی که روزبه‌روز واقعی‌تر می‌شود.

    منابع

    ‌‌

    1. FRAZER, J: The golden bough: A study in magic and religion. (Macmillan and Co. limit., London,
    1922). — 2 MAUSS, M.: A general theory of magic.(Norton, New York, 1972).
    FREUD, S.: Totem and taboo. (1913). In: The standard edition of the complete psychological works of Sigmund Freud.Hogarth Press and The Institute of Psycho Analysis, London, 1973).
    TYLOR, E. B.: Primitive culture.(London, 1891).
    FREUD, S.: On narcissism: An introduction. (1914) In: The standard edition of the
    complete psychological works of Sigmund Freud. (Hogarth Press and the Institute of Psycho–Analysis, London, 1973).
    BALTER, L., Journal of the American Psychoanalytic Association, 50 (2001) 1163.
    7. JONES, E.: The life and work of Sigmund Freud.(Basic Books, New York, 1955).
    HARTMANN.H, Comments on the psychoanalytic theory of the ego: The psychoanalytic study of the child. (International Universities Press, New York, 1950).
    9.PULVER, S. E.: Narcissism: The term and the concept. In: MORRISON A. P. (Ed.): Essential papers on narcissism. (International University Press, NewYork and London, 1986).
    FERENCZI, S.: Stages in the development of the sense of reality. (1913).In: First contributions to psycho–analysis. (Brunner Mazel, 1980).
    FREUD, S.: Formulations on the two principles of mental functioning. (1911) In:The standard edition of the complete psychological works of Sigmund Freud. (Hogarth Press and The Institute of Psycho-Analysis, London, 1973)
    GLATZER, H., T. EVANS, International Journal of Psychoanalytic Psychotherapy, 6 (1977) 81.
    13. STOLOROW, R. D., Toward a functional definition of narcissism. In: MORRISON A. P. (Ed.): Essential papers on narcissism. (International University Press, New York and London, 1986).
    RÓHEIM, G: Magic and schizophrenia. (International Universities Press, New York, 1955)
    The Application of Psychoanalytic Principles to the Study of “Magic”

    credits@ Tijana Lukovic

    پانویس:

    [1] Animism

    [2] Magic

    [3] Totem and Taboo

    [4] Will

    [5] Psychical acts

    [6] Overvaluation

    [7] Mental processes

    [8] Things

    [9] Ferenczi

    [10] Róheim

    [11] Balter

    [12] a will to believe

    [13] »The Golden Bough« of Sir James Frazer

    [14] »A General Theory of Magic« of Marcel Mauss

    [15] Anthropological

    [16] جان‌دار پنداری: اعتقاد به وجود نیرویی روحانی و مجزا از ماده

    [17] Omnipotence

    [18] E. B. Tylor

    [19] Mythological

    [20] Religious

    [21] Scientific

    [22] Weltanschauung   (آلمانی)

    [23] Sorcery

    [24] Primitive

    [25] Frazer, 1911, quoting Batchelor, 1901

    [26] Magical precautions

    [27] Gilyak

    [29] Frazer, 1911, quoting Labbé, 1903

    [30] Frazer

    [31] Imitative

    [32] Homoeopathic

    [33] Spatial connection

    [34] Contagious magic

    [35] Cannibalism

    [36] Hallucinatory

    [37] motor impulses

    [38] motor hallucinations

    [39] the omnipotence of thoughts

    [40] On Narcissism: An Introduction

    [41] libidinal cathexis

    [42] ego-libido

    [43] object-libido

    [44] sexual instincts

    [45] Autoerotic

    [46] egoistic instincts

    [47] libidinal wishes

    [48] Sexualized

    [49] Projected

    [50] Paranoic

    [51] Schreber  گزارش کیس قاضی شربر

    [52] emotional conflict

    [53] Ambivalent

    [54] Mauss جامعه‌شناس و انسان شناس فرانسوی

    [55] neurotic symptoms

    [56] Primary Process

    [57] pleasure principle

    [58] Metapsychology

    [59] فروید اصطلاحات ایگو و خود را به جای یکدیگر به کار برده است.

    [60] Needs

    [61] self-sufficiency

    [62] Glatzer and Evans

    [63] The unconscious fiction

    [64] Stolorow

    [65] Structural

    [66] Psychoanalytic Ego psychology

    [67] self-representation

    [68] Géza Róheim

    [69] Balter

  • فیلم ما باید درباره کوین حرف بزنیم؛ تحلیل روانکاوانه

    فیلم ما باید درباره کوین حرف بزنیم؛ تحلیل روانکاوانه

    آیا شرّ، زاده می‌شود یا پرورانده می‌شود؟

    فیلم ما باید درباره کوین حرف بزنیم، با مخاطبش وارد گفت‌وگویی در باب شر می‌شود؛ آنچه در این فیلم در معرض دید قرار می‌گیرد، شر به‌مثابه‌ی فقدان میل است، نه صرفاً بیماری روانی یا میل به قتل. کوین، تصویری‌ست از سوژه‌ای که میل نمی‌ورزد، نمی‌طلبد، دوست نمی‌دارد و با این نخواستن جهان اطرافش را به ویرانی می‌کشاند.

    شرارت از کجا آغاز می‌شود؟ چه‌چیز انسانی را به نقطه‌ای می‌رساند که در آن، رنج دیگری را طلب کند؟ چه‌چیز درون انسان فرو می‌ریزد که آن‌سوتر از اخلاق و نیک‌خواهی، تنها چیزی که برایش باقی می‌ماند میل به آسیب زدن است؟

    آغاز گسست

    فیلم با زنِی درهم‌شکسته‌ آغاز می‌شود که میان سکوت زخم‌هایش، در خانه‌ای زندگی می‌کند که دیوارها از چشم همسایه‌ها هم طلبکارند. ما اوا را با رجعت به گذشته می‌شناسیم؛ مادر کوین، روزگاری نویسنده‌ی سفرنامه بوده. زنی با میل به جست‌وجو، گریز و بی‌قراری. او زنی‌ست رها، غلتیده در سرخی خون به جوش آمده از آزادی‌اش که در میانه‌ی راهی که به سوی این رهایی قدم برداشته، به فرانکلین دل می‌بندد.

    عشق سرخوشانه‌ای که به سرعت فرزندی ناخواسته را به وجود می‌آورد. بارداری برای اِوا نه تجربه‌ای زیست‌شده از آفرینش، که رخنه‌ای‌ست در انسجام ذهنی و بدنی‌اش. او مادر شدن را نخواست. این خواسته‌ی او نبود. مادری در او محقق نشد؛ تنها در ساختار جامعه و نقش همسر، از او طلب شد. تن‌اش باردار شد، بی‌آنکه روان‌اش پذیرای مادر شدن باشد. او نقش را بازی کرد، محافظه‌کارانه و درونی‌نشده.  او با بدنی که کوین را حمل می‌کرد، بدل به امر دیگری شد: زنی از خود رانده. گویی بارداری‌اش همزمان تولد فرزندی‌ست و مرگ زنی که پیش‌تر بود.

    در نظریه لکان، میل نه چیزی است که داریم، بلکه چیزی است که در پاسخ به میل دیگری شکل می‌گیرد. کودک میل می‌ورزد، چرا که مادر به او نگاه می‌کند؛ با نگاه مادر، خود را به مثابه‌ی کسی که خواسته شده تجربه می‌کند. اما اگر این نگاه، اگر این میل ابتدایی نباشد، چه می‌شود؟ اگر مادر همواره جای دیگری باشد؟ اگر کودک مانعی در مسیر میل مادر باشد؟

    صحنه‌ای از فیلم فیلم ‌ما باید درباره کوین حرف بزنیم ۱

    میل در فیلم باید درباره کوین حرف بزنیم

    میل در روان انسان، همان چیزی‌ست که او را به دیگری پیوند می‌زند؛ به عشق، به قانون، به غم، به خشم. اما کوین از همان آغاز میل را در خود نابود کرده، چون میلِ مادر به او منعقد نشد و حالا، او میل‌زدوده‌ای‌ست که تنها در بازنمایی فقدان میل معنا می‌یابد. کودکی که میلِ مادر را نچشد، نه تنها گرسنه می‌ماند، بلکه بی‌زبان می‌شود. نمی‌داند خودش را چطور بخواند، نمی‌داند چرا باید بماند.

    میل، راهی‌ست برای بسته شدنِ زخمِ بودن. کوین اما زخمی بی‌پانسمان بود. و زخمی که پوشیده نشود، شروع به دریدن می‌کند؛ نه خودش را، بلکه آنچه در دسترس‌تر است: دیگران.

    مادرانگی اوا و فرزندبودگی کوین به درستی آغاز نمی‌شود؛ کوین از نخستین دم نه موضوع عشق، که محمل رنج و شرم بود و در چنین اقلیمی عشق نمی‌روید. اوا مادر شدن را نخواست. یا به بیانی بهتر: مادر بودن با او سازگار نبود. مادری به او از سمت خویش تحمیل شد، نه از برای عشق که بیشتر از سر بیم تنهایی. این تصمیم ناهمخوان با خواست مادری، بذرهای اولیه‌ی بیزاری را می‌کارد.کوین به مثابه یک ابژه‌ی تاریک در زندگی اوا ظهور می‌کند؛ یک دیگریِ حل‌نشده، یک آینه‌ی معیوب که میل و اضطراب مادر را به خودش بازمی‌گرداند همانظور که فروید می‌گفت کودک، جایگاه فرافکنی شدیدِ امیال ناآگاه مادر است.

    صحنه‌ای از فیلم فیلم ‌ما باید درباره کوین حرف بزنیم ۲

    کوین خود را در نگاه مادر موجودی بیگانه و ناخواستنی می‌بیند؛ پس دشمن او می‌شود، اما هم‌زمان وابسته‌اش نیز هست. اگر مادر بتواند در لحظه‌ی اتصال اولیه با کودک، به «نگه‌داشتن»، و به «خود را کنار گذاشتن» تن دهد، رابطه‌ای پدید می‌آید. اما اوا، مثل خیلی از مادران واقعی نمی‌تواند و کوین، مثل یک کنشگر تحقیرشده به جای دلبستگی، دشمنی را برمی‌گزیند؛ اما دشمنی‌ای وابسته، دشمنی‌ای عاشقانه. دشمنی‌ای که نمی‌گذارد اوا از او جدا شود. پیوندی معکوس: هرچه بیشتر از او دور شوی، بیشتر درونت جا خوش می‌کند.

    آیا این شکست در شکل دادن رابطه‌ اولیه، این ناتوانی زمینه‌ساز خشونت کوین است؟ یا کوین، چنان‌که گویی از دل اسطوره‌ها زاده شده، تجسمی از شرّناب است؟

    اوا، مادر کوین، از همان آغاز این کودک را پس زده است. نه در رفتارِ فیزیکی خشن، بلکه در روان؛ در زبان بدن، در بی‌میلی، در نگاه نکردن، در دست نزدن و کودک این انکار را بلعیده. و آن را بدل کرده به ضدمیل. کودک، چیزی را که مادر از او دریغ کرده حالا بر ضد او به کار می‌گیرد: نگاه نمی‌کند. گوش نمی‌دهد. نمی‌خواهد. پس می‌زند. و این نخواستن و «نخواستنِ خواسته شدن»، در بطن شخصیت کوین رسوب می‌کند. کودکِ طردشده، در برابر فروپاشی باید سازوکاری بسازد؛ یک معماری دفاعی، نه برای زندگی کردن، که برای نجات یافتن از حقیقت سهمگینِ دوست‌داشتنی نبودن. این سازوکار، در کوین، جنبه‌ای سادیستیک و خودشیفته‌وار پیدا می‌کند.

    صحنه‌ای از فیلم فیلم ‌ما باید درباره کوین حرف بزنیم ۳

    کوین، نوزادی‌ست که نمی‌خندد. نوزادی‌ست که گریه‌اش را تنها با صدای دریل خاموش می‌توان کرد. و بعد نوزادی‌ست که در برابر نگاه مادر، هیچ واکنشی ندارد؛ تنها زمانی آرام می‌گیرد که مادرش از اتاق خارج می‌شود. آیا این نوزاد، آگاهانه، مادرش را شکنجه می‌دهد؟ در نگاه نخست، این‌طور به نظر می‌رسد. اما اگر از سطح آگاهی عبور کنیم، درمی‌یابیم که این کودک، تنها چیزی را بازتاب می‌دهد که از دیگری بزرگ‌تر (مادر) دریافت کرده: انکار. طرد. نبود میل.

     گویی این کودک از همان ابتدا با بدن کوچکش می‌گوید: نباید بی عشق، مرا به دنیا می‌آوردی. کوین در مواجهه با مادری که در حسرت آزادی و گذشته‌ی ازدست‌رفته‌ است، رواناً خود را موجودی «ناخواستنی» تجربه می‌کند. این تجربه درون‌ریزی می‌شود و رابطه با مادر از آغاز، حامل خصومت و دشمنی می‌شود. . اِوا از همان ابتدا حس می‌کند که فرزندش او را دوست ندارد، یا دست‌کم چیزی شبیه به تنفر در چشمانش موج می‌زند. اما پرسش این‌جاست: آیا کودک می‌تواند متنفر باشد، یا این نفرت تصویری‌ست که مادر بر صورت فرزند نقش می‌زند؟

    کوین می‌گرید، اِوا نومید می‌شود، و وقتی فرانکلین وارد اتاق می‌شود، کوین ساکت می‌شود گویی دارد نقش بازی می‌کند. اِوا به شک می‌افتد: آیا این نوزاد دارد آگاهانه او را شکنجه می‌دهد؟ آیا کوین مظهر بخشِ طردشده‌ی روان مادر است؟ شاید  او بیشتر تصویری کابوس‌گون از ابژه‌ی نفرت است. همان «دیگری» که اوا از مواجهه با او وحشت دارد و در عین حال در تمنای مواجهه با اوست. کوین، در روایت اوا، تبلور سایه‌ی خویش است؛ یک ساختار دفاعی که در آن، تمام احساس گناه، رنج، خشم، ترس، و انفعالِ انباشته، تجسمی بیرونی یافته‌اند.

    اما این فقط مادر نیست. پدرِ کوین نیز، نقش خود را بازی نمی‌کند. در ساختار لکانی، پدر [دالی‌ست که] میل مادر را قطع می‌کند و کودک را به دنیای بیرون (جهان نمادین) پیوند می‌دهد. اما در این فیلم پدر نه منع می‌کند، نه قانون‌گذار است، نه گسستی در رابطه مادر وفرزند ایجاد می‌کند. پدر کوین از همان آغاز در روان غایب است. او پدری‌ست ساده‌دل، ناآگاه و از همه مهم‌تر هم‌ذات‌پندار با کوین. او مردِ خانه بود، اما نه مردِ زبان. نه آن کسی که مرز بکشد بین مادر و فرزند، نه آن‌که نظم بیاورد. کوین نبودنِ او را فهمید و در نبودنِ او، بیشتر آزاد شد تا شکل خودش را بسازد: شکلی بدون نگاه، بدون قانون، بدون پیوند. کوین وارد نظم نمادین نمی‌شود. او در مرز باقی می‌ماند، در لبه‌ی زبان، در حاشیه‌ی ارتباط و از آن‌جا به ستیز با جهان می‌پردازد.

    صحنه‌ای از فیلم فیلم ‌ما باید درباره کوین حرف بزنیم 8

    رشد زخم؛ ما باید درباره کوین حرف بزنیم!

    کوین بزرگ می‌شود، و بازی‌هایش پیچیده‌تر. به خواهر کوچک‌اش آسیب می‌زند، حیوانات را می‌کشد، و زبان را نه برای ارتباط، که برای شکنجه به‌کار می‌برد. او از خردسالی، سوژه‌ای‌ست بدون میل به ارتباط. یا شاید، میلش تنها میل به نفی است. همان چیزی که  کلاین در تحلیل کودک سادیست توصیف می‌کرد: سوژه‌ای که درون خود،[ ابژه‌ی] مادر را نابود می‌سازد تا رنج خود را التیام بخشد.

    زمانی که کوین به مدرسه می‌رود، بیرون از خانه نقابی از پسر مؤدب و دوست‌داشتنی به چهره می‌زند. معلمان و دیگران از او تصویری دارند که کاملاً با آن‌چه در خانه رخ می‌دهد متفاوت است. این گسست میان «خارج» و «درون»، نشانه‌ای از تفکیک روانی است. کوین یاد گرفته بود دو چهره داشته باشد: یکی برای بقا، یکی برای انتقام. و این، یکی از نشانه‌های کودکی‌ست که در رابطه با مادر (ابژه اولیه) ناکام مانده، اما هوش لازم را برای نقش‌بازی کردن پیدا کرده است.

    صحنه‌ای هست که اوا، خسته و مستاصل، کوین را با شدت به زمین می‌کوبد. اما در ادامه، با حس گناه، او را به بیمارستان می‌برد و دروغ می‌گوید که کودک از پله افتاده. بدنِ کوین، از این‌جا به بعد، به مثابه‌ ابزار انتقام عمل می‌کند. وقتی دستش می‌شکند، برای همیشه آن را در حالت آویزان نگه می‌دارد. نه به خاطر درد، که برای ثبتِ خاطره‌ای که مادر باید همیشه با آن زندگی کند. بدن، این‌جا، به ابزار خاطره بدل می‌شود.

    صحنه‌ای از فیلم فیلم ‌ما باید درباره کوین حرف بزنیم ۴

    خاطره‌ای که حذف نمی‌شود، و مثل تکه‌سنگی در گلوی مادر می‌ماند. بعدتر در سکانسی تکان‌دهنده، کوین در کودکی بیمار شده و مادر، برای نخستین‌بار با میل و اضطراب و نیاز او را در آغوش می‌کشد. کوین، برای لحظه‌ای، آرام می‌گیرد. اینجا، تصویر دیگری از او پدیدار می‌شود: کوینِ میل‌ورز. کوینِ نیازمند. اما این تصویر، زود محو می‌شود؛ چون دیر شده. دیگر زمان پیوند نیست. فقدان، تثبیت شده. و اکنون، او فقط می‌تواند آن‌چه را که از ابتدا دریافت کرده بازتاب دهد: تهی بودن.

    وقتی خواهرش متولد می‌شود برای نخستین‌بار با فقدان یک رابطه‌ی عادی روبه‌رو می‌شود. خواهرش، تصویری‌ست از آن‌چه کوین می‌توانست باشد و نشد. دختر از همان آغاز، ابژه‌ی میل مادرانه‌ای‌ست که اوا در کوین نیافت. و کوین این را می‌داند. او زخم را می‌فهمد. و با نگاهش، با کنشش، با سکوتی که مثل سایه بر خانواده افتاده، آن را بازگو می‌کند. او نه برای جلب محبت، که برای رسوا کردن انکار مادر دست به شرارت می‌زند. چون می‌داند که مادر، خواهر را دوست دارد، و او را نه. و آن‌گاه که دختر را نابود می‌کند، تنها کاری که کرده، نابود کردن تصویری‌ست که میل مادر در آن زنده است.

    موجودی که مادر به او لبخند می‌زند،  موجودی که شاید در کنارش می‌خوابد، برایش کتاب می‌خواند، نگرانش می‌شود. همان چیزی که کوین، هیچ‌گاه دریافت نکرد. نابودی خواهر، در روان کوین، نه یک عمل خشونت‌بار صرف، که بازپس‌گیری جایگاه ابژه‌ی میل است. قتل خواهر، حذف رقیب نیست؛ حذف امکان رابطه‌ای‌ست که هرگز نداشت. او بر آن چیزی که هرگز نداشته، خشم می‌ورزد.

    صحنه‌ای از فیلم فیلم ‌ما باید درباره کوین حرف بزنیم ۵

    در صحنه‌ای در اتاق، او دیوار اتاق اوا را تخریب (رنگی) می‌کند و در سکوت به مادرش زل می‌زند. نگاهش نه کودکانه است و نه خشم‌آلود فقط خالی‌ست. او می‌خواهد دیده شود، اما تنها از طریق رنج‌دادن مادر. این میل به دیده‌شدن از راه تخریب، ساختاری‌ست که در بسیاری از تحلیل‌های روانکاوانه‌ی بزهکاری نوجوانان هم تکرار شده. اگر کودک نتواند از راه عشق و پیوند، حضورش را بر جهان تحمیل کند، به سراغ خشونت می‌رود. و او در نهایت با خشونتی کمال یافته، خود را در جهان ثبت می‌کند.

    کوین، در روز موعود، تمام تکه‌های عشق را از مادر می‌گیرد، و تنها چیزی که می‌گذارد، بدن‌هایی‌ست در خون و سکوت. عمل نهایی کوین: قتل‌عام دقیقاً همان‌جاست که مکانیسم‌های دفاعی او به پایان می‌رسند. این عمل نه یک بحران، که نهایت ساختارهای دفاعی اوست. نه درهم‌شکستن، که نوعی رضایت است: آخرین مرحله‌ی نمایشِ ناتوانی‌اش در دریافت عشق، درک دیگری، و پذیرش واقعیت.  از آنسو مدرسه، تماشاخانه‌ی انتقام است. جایی برای نمایشِ نهایی.

    لخظه آخرین شکست دفاع‌ها؛ وقتی اضطراب، درد و شرم چنان غیرقابل‌تحمل می‌شوند که تنها راهِ باقی‌مانده، بیرون‌ریزی تهاجمی‌ست. کوین نمی‌خواهد بفهمانَد. می‌خواهد تحقیر کند. نه فقط دوستان و معلمانش را، که جامعه‌ای را که همیشه می‌خواست او را به چشم «بچه‌ی عادی» ببیند. ذهن کوین نه تنها نمی‌تواند افکار را شکل دهد، بلکه به جای آن، آن‌ها را به ابژه‌های بیرونی بدل می‌کند. احساس ناامنی؟ باید به ناامن کردن دیگران بدل شود. حس بی‌پناهی؟ باید به ایجاد وحشت در دیگری ترجمه شود. کوین به جای فکر کردن، دیگران را مجبور می‌کند تا احساسات او را زندگی کنند.

    صحنه‌ای از فیلم فیلم ‌ما باید درباره کوین حرف بزنیم ۷

    مادر زخمی، مادر گناهکار

    اوا مجرم نیست. اما کاملاً بی‌تقصیر هم نیست او زخمی‌ست که زخم می‌زند. انسانی‌ست که ناتوان از پیوند بوده و حالا باید با نتیجه‌ی آن زندگی کند  او بی‌آن‌که بداند از طریق طرد، بی‌توجهی و بی‌ثباتی هیجانی، بخش‌هایی از روان کوین را ویران کرد. اما این ویرانی بی‌پاسخ نماند. در همانندسازی فرافکنانه، فرد هیجاناتی غیرقابل‌تحمل را به دیگری منتقل می‌کند و سپس سعی می‌کند آن دیگری را وادار کند تا با آن هیجانات زندگی کند. کوین با نفرت، خشم و خشونتش، اوا را وادار می‌کند که گناه، طرد و رنج را در عمق روانش تجربه کند. انگار فریاد می‌زند: تو که نمی‌خواستی من را مادرانه دوست داشته باشی، حالا با مادری که من را ویران کرده زندگی کن.

    مادر می‌ماند. خانه را رنگ می‌زند، دیوارها را می‌شوید، اما لکه‌ها پاک نمی‌شوند. او وارد ماتم سیاه می‌شود. نه سوگواری برای عزیز از دست‌رفته، که سوگواری برای رابطه‌ای که هیچ‌وقت شکل نگرفت. او دیگر چیزی برای دفاع ندارد. نه از خودش، نه از کوین. در صحنه‌های آخر، وقتی به ملاقات کوین می‌رود، چهره‌اش بی‌چشمداشت است. عاری از داوری. این‌بار هیچ خشمی ندارد، و حتی هیچ امیدی. تنها پرسشی که باقی مانده، پرسش از انسان بودن است: چرا چنین کردی؟

    فرجام شر در فیلم ما باید درباره کوین حرف بزنیم

    شلیک در مدرسه، پایان قصه نبود؛ آغاز گفت‌وگو بود. گفت‌وگویی که سال‌ها اوا از آن می‌گریخت: با خودش، با جامعه، با نقش مادر بودن. این آغوش، آغوشی‌ست برای هیولا، اما نه از جنس ترس، که از جنس مرگِ سکوت. ما باید درباره‌ی کوین حرف بزنیم، چون کوین نه فقط یک کودک، که تمثیلی‌ست از تمام زخم‌های بی‌نامی‌ست که هر روز در سکوتِ خانواده، در قانونِ بی‌روح جامعه و در زبانی که دیگر قدرت گفت‌وگو ندارد، رشد می‌کنند. در پایان، کوین، در زندان به مادرش نگاه می‌کند و در جواب پرسش مادر می‌گوید: نمی‌دانم. او برای نخستین بار، بدون نقاب، سردرگم است. خودش هم نمی‌داند. او نه فقط یک سادیست نقشه‌کش است و نه فقط قربانی. او نتیجه است. نتیجه‌ی تاریخی که دیده نشد، روانی که فهمیده نشد و رابطه‌ای که هیچ‌وقت به زبان نیامد.ما، هنوز نمی‌دانیم باید از چه کسی بیشتر بترسیم: مادری که نخواست، یا کودکی که خواسته نشد.

    سخن سردبیر

    در این نوشتار، نویسنده با نگاهی روان‌کاوانه به فیلم ما باید درباره کوین حرف بزنیم ، پرسشی بنیادین را پیش می‌کشد: آیا شر زاده می‌شود یا پرورانده؟ این متن نه تنها خوانشی از خشونت است، بلکه سفری است به اعماق روان، جایی که میل، انکار، و مادرانگی درهم‌تنیده‌اند. از خلال روایت اوا و کوین، می‌بینیم چگونه غیاب میل، غیاب عشق و شکست در پیوند اولیه، می‌تواند به شرارت بدل شود؛ شرارتی که چهره‌ای انسانی دارد، زاده‌ی سکوت، فقدان و نخواستن.

  • احساسات مادران؛ دوسوگرایی نسبت به نوزادان و کودکان خردسال

    احساسات مادران؛ دوسوگرایی نسبت به نوزادان و کودکان خردسال

    در این مقاله، نویسنده به ادامه بررسی‌های خود در مورد تعارضات احساسات مادران؛ پرخاشگری پرداخته و پیامدها و کاربردهای عملی این موضوع را برای نظریه‌های امروزی روان‌شناسی زنان در قالب مشاهده‌های مادران در گروه‌های والد – کودک با نوزادان و کودکان خردسالشان موردبحث قرار می‌دهد. بسیاری از مادران نسبت به پرخاشگری (هم در خودشان و هم در فرزندانشان) دچار تعارض می‌شوند و صبر خود را نسبت به دوسوگرایی[2] احساسات مادران نسبت به فرزندانشان بی‌تحمل از دست می‌دهند. نویسنده پیشنهاد می‌دهد که این مشاهده راهی برای یکپارچه‌سازی ایده‌های روان‌کاوی درباره مادری و فرزندپروری از یک سو و درک روان‌کاوانه از تعارضات زنان درباره موفقیت در عرصه اجتماعی خارج از خانه از سوی دیگر فراهم می‌کند.

    در هر دو نقش، دشواری در مدیریت تعارضات با پرخاشگری ممکن است باعث شود که زنان به شدت با چالش مواجه شوند و نتوانند به طور موفقیت‌آمیزی اهداف مهم زندگی خود را تحقق بخشند، خواه این اهداف مربوط به نقش‌هایشان به عنوان مادران مؤثر باشد یا به عنوان افراد مؤثر در عرصه اجتماعی بیرون از خانه. برخی از زنان ممکن است این دشواری‌ها را در یک زمینه یا زمینه دیگر نشان دهند، برخی در هر دو و برخی در هیچ‌کدام. نویسنده پیشنهاد می‌کند که، از یک سو، باید مفهوم به هنجار را در هنگام بررسی فعالیت‌های زنان حذف کنیم و از سوی دیگر، فراگیر بودن دوسوگرایی احساسات مادران در روان‌شناسی زنان را به عنوان امری طبیعی بپذیریم.

    فروید و احساسات مادران

    تنها یک رابطه مادر با پسر است که می‌تواند برای او رضایتی بی‌نهایت فراهم کند؛ این رابطه به‌طورکلی کامل‌ترین و عاری از دوگانگی‌ترین رابطه انسانی است. –

     

    وندی یک تاجر موفق بود که به روش اخلاقی خود افتخار می‌کرد. وقتی متوجه شد باردار است، بسیار خوشحال شد. بااین‌حال، سه ماه بعد دچار اضطراب شدیدی شد که قادر به کنترل آن نبود. چند ماه پس از تولد پسرش، وقتی فرزندش فعال‌تر شد، وندی دچار نگرانی شد که مبادا اشتباهی مرتکب شود و به او آسیب برساند. ترس از آسیب‌رساندن به کودک باعث شد که وندی خودش را به‌خاطرداشتن فانتزی‌های پرخاشگرانه و وسواسی سرزنش کند. داشتن چنین فانتزی‌های آگاهانه‌ای برای او غیرمعمول بود، زیرا او همیشه نسبت به دیگران مراقب و مهربان بود.

    این لحظه از تجربه مادری که به‌تازگی مادر شده است نمونه‌ای از آن چیزی است که بسیاری از مادران نوزادان و کودکان خردسال احساس می‌کنند، هرچند ممکن است شدت آن در اینجا غیرمعمول باشد. بسیاری از مادران، مانند وندی، معتقدند که تربیت خوب به معنای حذف پرخاشگری، تعارض و احساسات دوسوگرا است. آن‌ها نمی‌توانند احساسات و فانتزی‌های خصمانه نسبت به فرزندان خود را تحمل کنند و همچنین نمی‌توانند احساسات خصمانه از سوی فرزندانشان را بپذیرند، به‌ویژه وقتی نوزادان رشد می‌کنند و شروع به ابراز خواسته‌ها و نارضایتی‌های خود می‌کنند. در واقع، آن‌ها قادر به تحمل دوگانگی احساسات نسبت به کودک نیستند و این ناتوانی مانع از مدیریت احساسات پرخاشگرانه می‌شود – چه آن‌هایی که از خودشان بروز می‌کند و چه آن‌هایی که از سوی فرزندانشان، به‌ویژه کودکان نوپا و جسور یا قاطع، به سمتشان می‌آید.

    پذیرفتن و پذیرا شدن دوسوگرایی احساسات مادران و احساسات پرخاشگرانه دشوار است، زیرا احساس گناه و اضطراب به دنبال دارد. برخی از مادران ممکن است به خود شک کنند و درک کنند که نمی‌توانند به طور مؤثر کودکانشان را تربیت کنند. همچنین ممکن است خود را نسبت به مادرانشان که آن‌ها را الگوی مادر واقعی می‌دانند، پایین‌تر یا متفاوت ببینند. چه آن‌ها مادرانشان را به صورت آرمانی ببینند، چه به شدت انتقادی و یا به صورت ترکیبی، ممکن است باور داشته باشند که تنها مادران خودشان “مادران واقعی” هستند. به دلیل این احساسات تعارض‌آمیز و مقایسه‌هایی که با مادرانشان انجام می‌دهند، ممکن است تعارضات شدیدی با نوزادان و کودکان خردسالشان به وجود آید.

    اغلب، به نظر می‌رسد که مادری و پیشرفت در حوزه اجتماعی خارج از خانه برای زنان دو قلمرو متضاد و ناسازگارند. اما از نظر روان‌شناختی این دو قلمرو لزوماً نباید ناسازگار باشند؛ بلکه می‌توانند همپوشانی داشته باشند. در این مقاله، من از مطالب گروه‌های والد و کودک استفاده می‌کنم تا اثرات مثبت را برای مادران نشان دهم؛ اثری که با شناخت فراگیر بودن دوسوگرایی احساسات و پرخاشگری و ارزش درک تعارضات مربوط به پرخاشگری در خود و فرزندانشان برای آن‌ها حاصل می‌شود.

    با ادامه مطالعاتم درباره تعارضات پرخاشگری در زنان (به‌ویژه، هافمن ۱۹۹۶ و 1999)، پیامدهای مشاهده‌هایمان در گروه‌ها را بررسی می‌کنم که شامل ناتوانی مادران در تحمل دوسوگرایی احساسات مادران و مشکلات آن‌ها در مواجهه با تعارضات مربوط به پرخاشگری است. در مقاله‌ای دیگر، به پیامدهای مشاهده دیگری خواهم پرداخت: اینکه برای بسیاری از زنان، تنها مادر خودشان زنی است که حق مادری دارد.

    توجه به این دو پدیده بالینی می‌تواند به درمانگران در رویکردشان به زنانی که درباره انتخاب‌های زندگی یا شیوه‌های تربیت نوزادان و کودکان خردسالشان دچار تعارض هستند، کمک کند. علاوه بر این، پیشنهاد می‌کنم که این مشاهده‌ها می‌توانند درک‌های روان‌کاوانه از زنان را یکپارچه سازد. من پلی نظری بین درک‌های روان‌کاوانه از تعارضات زنان در موضوع مادری و عملکرد مؤثر و پیشرفت آن‌ها در خارج از خانه ارائه می‌کنم. در هر دو موقعیت، بسیاری از زنان دچار تعارضات غیرقابل‌تحملی در مورد احساسات مادران و فانتزی‌های پرخاشگرانه خود می‌شوند. درک نقش تعارضات مربوط به پرخاشگری می‌تواند به سمت یک درک یکپارچه از این دو حوزه ظاهراً متفاوت منجر شود.

    مرور ادبیات روانکاواه در ارتباط با احساسات مادران

    نسخه‌ای تحریف‌شده اما محبوب از برخی فرمول‌بندی‌های کلاسیک روان‌کاوی درباره مادری، این ایده را برجسته می‌کند که مادری، هدف نهایی زنانگی است و بنابراین، مادر نباید نسبت به فرزندش دوسوگرا باشد و باید خواسته‌های خود را به‌خاطر فرزندش فدا کند. این ایده در اظهاراتی مانند مادر ایده‌آل هیچ علاقه‌ای به خودش ندارد (بالینت[3] ۱۹۴۹) و بارداری و مادری تکمیل‌کننده بلوغ روانی -جنسی و باروری در زنان است (بندک[4]) منعکس می‌شود. شاید مشهورترین و به‌شدت نقد شده‌ترین نوشته‌های کلاسیک روان‌کاوی درباره زنان و مادران، آثار هلن دویچ[5] باشد (برای مثال ۱۹۳۳ و ۱۹۴۵). همان‌طور که تامپسون[6] (۱۹۸۷) تأکید می‌کند: ارزیابی‌ها از کارهای هلن دویچ درباره روان‌شناسی زنان تقریباً همیشه بر آرمانی‌سازی مادرانگی و نسبت‌دادن خودشیفتگی، انفعال و مازوخیسم به زن «زنانه» متمرکز است به‌عبارت‌دیگر، زن «واقعاً زنانه» فاقد پرخاشگری است.

    در برابر این مادر آرمانی، تحلیل‌گران مادرانی را توصیف کرده‌اند که از این معیار فاصله دارند. بندک (۱۹۵۶) به آنچه او آسیب‌شناسی رفتار مادری نامیده، پرداخته است؛ یعنی مادران بیش از حد حمایتگر و انحصارطلب که مادران خودشیفته و سردی هستند که از فرزندانشان دور به نظر می‌رسند، و دیگرانی که آشکارا فرزندانشان را طرد می‌کنند. او تأکید می‌کند که در این مادران، نوعی واپس روی به هسته دوگانه شخصیت[7] وجود دارد (ص. ۴۱۸). از سوی دیگر، بلوم[8] (۱۹۷۶) در بحث گسترده‌اش درباره مفاهیم مازوخیسم و ایگو ایده‌آل[9] و ارتباط آن با روان‌شناسی زنان، تأکید کرد که اخلاص مادری نباید با بردگی مازوخیستی یا محافظت از ابژه[10] از پرخاشگری اشتباه گرفته شود.

    بااین‌حال، او همچنین نتیجه‌گیری کرد که تعارضات بین ایگو ایده‌آل مادری و تمایلات کودک‌کشی در احساسات مادران، همه‌گیر  و از نظر بالینی مهم هستند. به‌عبارت‌دیگر، اگرچه بلوم بیان می‌کند که تمایلات و فانتزی در مورد آسیب‌رساندن به کودک همه‌جا دیده می‌شوند، به نظر می‌رسد که او ضمنی بیان می‌کند که همیشه نشان‌دهنده یک فرایند آسیب‌شناختی هستند. جالب است که در کتاب‌نامه بلوم، هیچ اشاره‌ای به آثار ملانی کلاین یا وینیکات نشده است که این امر با جداسازی دیدگاه‌های روان‌کاوی در آن زمان همخوانی دارد.

    پرخاشگری و دوسوگرایی 

    برخی بیان کرده‌اند که در نظریه و تکنیک کلاسیک روان‌کاوی، نقش پرخاشگری در زندگی ذهنی نسبت به نقش لیبیدو در مرتبه دوم قرار گرفته است. ملانی کلاین[11] (۱۹۴۸) تأکید کرد که اندیشه روان‌کاوی عمدتاً به لیبیدو و به دفاع‌هایی علیه تمایلات لیبیدویی معطوف مانده است و به همین ترتیب اهمیت پرخاشگری و پیامدهای آن را نادیده گرفته شده است. پاول گری[12] نیز اخیراً اظهار داشته است که سنت روان‌کاوی ما را بهتر برای ضرورت پرداختن کامل به دفاع‌های بیمار در برابر تحولات اروتیک در انتقال آماده کرده است تا برای دفاع‌ها در برابر پرخاشگری نسبت به تحلیل‌گر.

    در کارهای پیشین (هافمن ۱۹۹۶، ۱۹۹۹)، من به نقش مشکل‌ساز پرخاشگری در نظریه‌های روان‌کاوی درباره زنان پرداختم. نشان دادم که چگونه دشواری پذیرش پرخاشگری در زندگی ذهنی زنان (به‌ویژه با توجه به فرض فروید مبنی بر اینکه نقش مردانه معیار است) مانع از درک ما از ذهنیت زنانه شده است، درکی که نشان می‌دهد زن، مانند مرد، می‌تواند خود را به عنوان یک عامل مستقل فرض کند که افکار و اعمال خود را تعیین یا کنترل می‌کند. در نتیجه، فعالیت در زنان (بیرون از نقش مادری) هم توسط مردان و هم زنان به‌عنوان یک امر پرخاشگرانه و مخرب تلقی می‌شود؛ بنابراین تهدیدکننده است و در نتیجه توسط خود زنان سرکوب می‌شود.

    اگرچه فروید کارهای ملانی کلاین را عمدتاً رد کرد، او تأثیر کلاین را در پیشبرد درک این موضوع که پرخاشگری انتقامی سرکوب‌شده[13] نسبت به یک ابژه ناامیدکننده نقش مهمی در شکل‌گیری سوپر ایگو[14] دارد، تأیید کرد. تمرکز کلاین (۱۹۲۷) بر رشد اولیه کودک و اضطراب و دفاع‌هایی بود که در برابر آن شکل می‌گیرند و اظهار داشت این اضطراب‌ها از طریق فانتزی‌های پرخاشگرانه کودک تحریک می‌شود. بااین‌حال، در مورد پرخاشگری مادر نسبت به فرزندانش، کلاین نسبتاً سکوت اختیار کرده است. به‌عنوان‌مثال، جنت سایرز[15] (۱۹۸۹) در یک بحث گسترده در مورد رویکرد روان‌کاوی مادر محور کلاین، بسیاری از توصیفات کلاین را درباره فانتزی‌های خشمگینانه و پرخاشگرانه کودکان نسبت به مادرانشان ذکر می‌کند. اما نظرات او در مورد فانتزی‌های پرخاشگرانه مادران تنها به عنوان فانتزی‌هایی از انتقام مادر برای پرخاشگری کودک در نظر گرفته می‌شوند.

    کلاین (۱۹۳۵) تأکید کرد که تجربه‌های کودکان از پرخاشگری مادر به عنوان تصاویری از پرخاشگری خودشان بر مادرشان فرافکنی می‌شود. به عنوان مثال، او توضیح می‌دهد که تصویر کودک از مادران مخرب، تصویری به طور فانتزی گونه و تحریف‌شده از ابژه‌های واقعی است که بر اساس آن‌ها شکل‌گرفته‌اند. تمرکز کلاین بر پرخاشگری کودک و آنچه من بی‌گناهی مادر می‌نامم، در اظهارات او آشکار است که در زمان از شیر گرفتن، نوزاد احساس می‌کند که اولین ابژه محبوب خود یعنی پستان مادر را هم به عنوان یک ابژه بیرونی و هم به عنوان یک ابژه درون‌فکنی شده از دست داده است و این فقدان به دلیل نفرت، پرخاشگری و طمع او بوده است. اینکه مادر ممکن است پرخاشگری نسبت به نوزاد را مستقل از فرافکنی‌های نوزاد تجربه کند، در احساسات مادران نادیده گرفته شده است. کلاین تنها پرخاشگری نوزاد را موردتوجه قرار می‌دهد.

    این واقعیت که پدران و مادران می‌توانند و گاهی واقعاً به فرزندان خردسالشان آسیب برسانند یا حتی آن‌ها را از بین ببرند، بخشی از تاریخ بشر از زمان‌های باستان بوده است. این ایده‌های ممنوعه و ترسناک در اسطوره‌ها و داستان‌های پریان بیان و تسلط یافته‌اند. تانتالوس[16] پسرش را می‌کشد و مادرش او را می‌خورد، نامادری سفیدبرفی دستور کشتن او را می‌دهد و قصد دارد قلبش را بخورد و در داستان هانسل و گرتل[17]، نامادری بچه‌ها آن‌ها را در معرض جادوگری قرار می‌دهد که قصد خوردن آن‌ها را دارد.

    اسطوره‌های موسی، ادیپ[18] و مرلین سلتی[19] همگی نمونه‌هایی از نوزادانی هستند که پس از تولد توسط والدینشان رها می‌شوند. مدئا دو پسرش را می‌کشد. ایده‌های کلاین با این نظر همخوانی دارد که این توصیفات در فولکلور از مادران کودک‌کش یا مادرانی که پتانسیل کودک‌کشی دارند، صرفاً فرافکنی خیالات کودک هستند و نه تلاشی برای کمک به کودکان در رویارویی با پرخاشگری واقعی والدینشان نسبت به آن‌ها.

    از سوی دیگر، برخی دیگر درباره پرخاشگری مادران و پدران نسبت به فرزندانشان نوشته‌اند. وینیکات[20] (۱۹۶۰) با گسترش کارهای کلاین، تمرکز انحصاری او بر پرخاشگری نوزاد را متعادل کرد و به بررسی اهمیت پرخاشگری والدین در احساسات مادران نسبت به نوزادان پرداخت. او در همان اوایل سال ۱۹۴۹ نوشت:

    یک مادر باید بتواند از نوزادش متنفر باشد بدون اینکه کاری در این مورد انجام دهد. او نمی‌تواند این نفرت را به او ابراز کند. اگر، به‌خاطر ترس از کاری که ممکن است انجام دهد، نتواند به طور مناسب از فرزندش متنفر شود، باید به مازوخیسم متوسل شود و به نظر من این همان چیزی است که باعث پیدایش نظریه نادرست مازوخیسم طبیعی در زنان می‌شود.

    شگفت‌انگیزترین چیز درباره یک مادر، توانایی او در تحمل آسیب بسیار از سوی نوزادش و نفرت شدید بدون تلافی‌کردن با کودک است و همچنین توانایی او در انتظار برای پاداش‌هایی که ممکن است در آینده بیاید یا نیاید. شاید برخی از لالایی‌هایی که او می‌خواند به او کمک می‌کنند؛ لالایی‌هایی که نوزادش از آن‌ها لذت می‌برد؛ اما خوشبختانه معنای آن‌ها را نمی‌فهمد؟ لالایی، ای بچه، بر بالای درخت / وقتی باد می‌وزد گهواره تکان می‌خورد / وقتی شاخه می‌شکند گهواره می‌افتد / و بچه با گهواره پایین می‌آید.

    من به مادری (پدری) فکر می‌کنم که با نوزاد کوچکش بازی می‌کند؛ نوزاد از بازی لذت می‌برد و نمی‌داند که والد در کلماتش نفرت را حتی به‌صورت نمادین از تولد ابراز می‌کند. این یک لالایی احساساتی نیست. احساسات‌گرایی برای والدین بی‌فایده است، زیرا در آن نوعی انکار نفرت وجود دارد، و احساسات‌گرایی در مادر از دیدگاه نوزاد اصلاً خوب نیست.

    به نظر من بعید است که یک کودک انسانی، با رشد خود، بتواند تمامیت نفرت خود را در محیطی احساساتی تحمل کند. او برای نفرت ورزیدن به نفرت نیاز دارد.

    لانگر[21] (۱۹۵۱) که مانند وینیکات تحت‌تأثیر ایده‌های کلاینی بود، نشان می‌دهد که چگونه درک ناخودآگاه یک مادر از پرخاشگری خود نسبت به نوزادش ممکن است به شیر او فرافکنی شود، به‌طوری که او ناخودآگاه آن را مخرب و خطرناک می‌پندارد (ص. ۲۳۶). دویچ[22] (به نقل از فریدمن ۱۹۹۶) نیز بر این فرض است که دوگانگی احساسات مادران نسبت به نوزادش می‌تواند علت دشواری در شیردهی باشد، علی‌رغم نشت زیاد شیر بین تلاش‌های شیردهی (ص. ۴۷۷).[23]

    تراد[24] 1991 بیان می‌کند باوجود فراگیر بودن دوسوگرایی مادرانه و فانتزی‌های پرخاشگرانه، تصاویر مادران واقعی که به فرزندانشان آسیب می‌رسانند یا تمایل به آسیب‌رساندن دارند، همواره نگران‌کننده و منزجرکننده است. کرامر[25] (۱۹۹۶) به طور تأثیرگذاری توصیف می‌کند که چگونه مادران در گرمای هیجانی مراقبت ار فرزندشان از پرخاشگری خودشان یعنی نفرت و دوسوگرایی خالص خود نسبت به فرزندشان آگاه می‌شوند دچار عدم تعادل می‌شوند. او پیشنهاد می‌کند که توجه به این احساسات پنهان یا آشکار دوسوگرایی در روابط والد -فرزند ضروری است، چراکه در همه روابط والد -فرزندی حضور دارد.

    توصیه پاینز[26]، با توجه به اینکه بسیاری از ما به طور انعکاسی انکار می‌کنیم که فانتزی‌های مخرب مادرانه در بیماران و حتی در خود ما به‌کرات رخ می‌دهد، پذیرفتنی است. به دلیل فراگیری این فانتزی‌ها و نیاز به کنترل آن‌ها، بروز واقعی سوءاستفاده از کودکان واکنش‌های عمیقی را برمی‌انگیزد. در نوشتار خود درباره زنانی که به شدت به فرزندانشان آسیب رسانده‌اند، تراد (۱۹۹۱) عنوان می‌کند محکوم‌کردن مرتکبان این جرایم که نیروهای خشم به‌ظاهر غیرمنطقی را علیه نوزادان بی‌گناه تخلیه کرده‌اند نسبتاً آسان است. ما از توانایی آن‌ها برای آسیب‌رساندن به چیزی که بسیار عزیز و ناتوان از دفاع از خود است، شگفت‌زده‌ایم و فقط می‌توانیم این رفتارها را به شرایط روانی بسیار آشفته نسبت دهیم. ما با برچسب‌زدن به این اعمال خشونت‌آمیز به‌عنوان انحرافات افراطی از هنجار، خود را آرام می‌کنیم.

    اسلیتر[27] (۱۹۹۳) توضیح می‌دهد که چگونه فروید دوسوگرایی مادرانه را به عنوان یک موضوع ممنوع تلقی می‌کرد (ص. ۴۲۸). این تابو را می‌توان در وندی، مادری که در ابتدای این مقاله توصیف کردم، مشاهده کرد. کسی که از فانتزی‌های خود برای آسیب‌رساندن به نوزادش منزجر شده بود. فریدمن[28] (۱۹۹۶) حدس می‌زند که مادران و تحلیل‌گران با یکدیگر در اجتناب از بحث در مورد شیردهی هم‌دستی می‌کنند، تا مقداری از محتوای ناخودآگاه را که شامل احساسات دوسوگرایانه مادر نسبت به نوزاد است، کنار بگذارند و یک پناهگاه اولیه از مادری را بی تحلیل و خالص نگه دارند. فریدمن پیشنهاد می‌دهد که پژوهشگران در مطالعات نوزادی ممکن است با گرفتن حالت دفاعی، هماهنگی بصری میان مادران و نوزادان را تمجید کنند تا از پرداختن به دوسوگرایی مادران اجتناب کنند.

    هنجارسازی دوسوگرایی مادرانه

    روزیکا پارکر[29] (۱۹۹۵) جامع‌ترین مطالعه درباره قدرت دوسوگرایی مادرانه را ارائه داده است. او بر این باور است که باوجود تغییر باورها درباره توانایی‌های نوزادان و اولویت‌های مراقبت از کودکان، تصویر آرمانی مادرانه همچنان تقریباً به طور انحصاری شامل فداکاری، عشق بی‌پایان، دانش شهودی درباره پرورش و لذت خالص از کودکان است.

    پارکر توضیح می‌دهد که بسیاری از روان‌کاوان و دیگر متخصصانی که با مادران و نوزادان کار می‌کنند، دوسوگرایی مادرانه نسبت به کودک را به‌عنوان یک عامل آسیب‌زا می‌بینند. او، برای مثال، به تفاوت‌هایی اشاره می‌کند که دو روان‌کاو با گرایش‌های نظری بسیار متفاوت یعنی هلن دویچ و جولیا کریستوا[30] در مفهوم‌سازی دوسوگرایی مادرانه زمانی که از دیدگاه یک مادر می‌نویسند  و در مقابل زمانی که از دیدگاه یک روان‌کاو می‌نویسند دارند. هنگامی که هر دو به عنوان یک روانکاو شروع به نوشتن درباره مادری می‌کنند، به نظر می‌رسد توانایی آن‌ها در تشخیص اهمیت دوسوگرایی مادرانه از دیدگاه مادر از بین می‌رود. در عوض، دوسوگرایی مادرانه به عنوان منشأ آسیب‌شناسی بیماران تلقی می‌شود.

    پارکر پیشنهاد می‌دهد که مشکل خود دوسوگرایی مادرانه نیست، بلکه احساس گناه و اضطرابی است که دوسوگرایی ایجاد می‌کند؛ بنابراین او پیشنهاد می‌کند که به دوسوگرایی قابل‌کنترل در مقابل دوسوگرایی غیرقابل‌کنترل، عوامل مؤثر بر ایجاد دوسوگرایی غیرقابل‌کنترل و چگونگی کمک به مادران برای رسیدن به دوسوگرایی قابل‌کنترل فکر کنیم.

    محیط درمانی و اصول تکنیکی

    بیش از یک دهه است که ما در مرکز والد و کودک پاکلا از انجمن روان‌کاوی نیویورک [31] با گروه‌های مادر -نوزاد/کودک خردسال و گروه‌های والدینی که با رویکرد روان‌کاوی هدایت می‌شوند، کار می‌کنیم. برای تقریباً  برای همه ما، این کار در کنار کار با بیماران فردی در روان‌درمانی و روان‌کاوی انجام می‌شود. بر این نکته تأکید می‌کنم؛ زیرا تحول دیدگاه نظری فرد تا حد زیادی به ماهیت جمعیتی که مطالعه می‌شود بستگی دارد. سؤالات نظری که فرد مطرح می‌کند و تحول رویکرد شخصی او به نظریه‌های روان‌کاوی، نتیجه داده‌هایی است که به آن‌ها دسترسی دارد.

    در این مرکز، ما از سال ۱۹۹۱ با مادران و نوزادان و کودکان خردسال (نزدیک به ۲۵۰ مادر و کودک) در گروه‌های والد و کودک کار کرده‌ایم. این جمعیت از طبقه متوسط به بالاست (با درصد قابل‌توجهی از خانواده‌ها که از  بورسیه برخوردار هستند). هیچ‌یک از خانواده‌ها از گروه‌های اجتماعی محروم نبوده‌اند. بسیاری از مادران در روان‌درمانی یا روان‌کاوی بوده‌اند یا هستند. برخی از مادران از نظر روان‌شناختی آگاه‌تر هستند و برخی دیگر آگاهی کمتری دارند.

    تأکید بر این نکته مهم است که تعمیم‌های ارائه‌شده در این مقاله نتیجه مشاهدات و مداخلات گروهی و روان‌کاوی محور با مادران و نوزادان یا کودکان خردسال آن‌هاست. تعیین اینکه چگونه می‌توان این داده‌ها از مادران و نوزادانشان را با داده‌های حاصل از تحقیقات روان‌کاوی عمیق از مادرانی که تازه مادر شده‌اند در درمان‌های روان‌کاوی یا روان‌درمانی (به‌عنوان‌مثال، بالسام[32]۲۰۰۰ و لووالد[33] ۱۹۸۲) و همچنین داده‌هایی که از روان‌درمانی انفرادی مادر -نوزاد به دست می‌آید (مثلاً مک‌دانا[34] ۱۹۹۳و استرن[35] ۱۹۹۵) ادغام کرد، ارزشمند خواهد بود. این استراتژی که تلاش می‌کند مشاهدات روان‌کاوی محور را با داده‌های بالینی روان‌کاوی ادغام کند، پیروی از ماهلر[36] و مک‌دویت[37] (۱۹۶۸) است که به توصیف و تلاش برای یکپارچه‌سازی پدیده‌های رفتاری سطحی[38] با فرضیه‌های روان‌کاوی که از طریق بازسازی و تعمیم به دست آمده‌اند، پرداخته‌اند.

    ما مدل خود را مدل چندگانه زوجی[39] نام‌گذاری کرده‌ایم که در آن مادران و نوزادان یا کودکان خردسال به‌صورت هفتگی در گروه‌های والد و کودک با یک روان‌کاو و کادر تحولی کودک ملاقات می‌کنند. در سراسر کشور، روان‌کاوان در حال افزایش مشارکت خود با گروه‌های والد و کودک شامل مادران و نوزادان یا کودکان خردسال (تا سن سه‌سالگی) هستند. اما تا جایی که من اطلاع دارم، تنها توصیف منتشرشده از برنامه‌ای مشابه، مربوط به مرکز رشد کودک سکالر لفتکورت[40] است.

    رهبر گروه

    ارتباط گروه با رهبر گروه (یک روان‌کاو) به‌عنوان یک ابزار کمکی مهم در گروه‌های والد و کودک عمل می‌کند. یکی از ابعاد فنی کلیدی، نحوه برخورد با انتقال‌هایی است که بروز می‌کنند. یک انتقال مثبت به رهبر گروه، هماهنگ‌کننده برنامه، کادر، و محیط شکل می‌گیرد، زیرا مادران و نوزادان هر هفته شرکت می‌کنند و حسی مانند یک خانواده شکل می‌گیرد. در مشاهدات ما، این انتقال مثبت یادآور مفهوم «انتقال مادربزرگ خوب[41]» استرن (۱۹۹۵) است که در آن مادر جدید، در نتیجه «صورت‌بندی مادری[42]»، به دنبال یک‌شکل مادرانه برای خود است که او را ارزشمند بداند، حمایت کند، یاری دهد، آموزش دهد و قدردان او باشد.

    مرکزیت نیاز یک مادری که به‌تازگی مادر است به «یک مادربزرگ خوب» با استفاده نسبتاً رایج از دولاها[43] (*زنی، معمولاً یک مادر که حمایت فیزیکی، عاطفی و اطلاعاتی مداوم را در طول زایمان به زنی دیگر ارائه می‌دهد) نشان داده می‌شود. جالب اینجاست که این نویسندگان دو ویژگی شخصیتی مهم را به‌عنوان پیش‌بینی‌کننده موفقیت برای افرادی که به‌عنوان دولا کار می‌کنند شناسایی کردند. افرادی که در این نقش موفق هستند، تمایل قوی برای کمک به دیگران دارند و مهم‌تر از آن، گشاده‌رویی برای پذیرش هر آنچه که مراجعین با خود می‌آورند.

    ازآنجاکه گروه‌های والد و کودک درمانی نیستند، روان‌کاو باید در نظر داشته باشد که انتقال‌ها در این محیط به‌گونه‌ای که در روان‌کاوی یا روان‌درمانی تحلیل می‌شوند، قابل‌تحلیل نیستند؛ بنابراین، لازم است که به‌ویژه هوشیار باشد تا واکنش‌های انتقال منفی غیرقابل‌کنترل نشوند.

    در گروه‌های والد و کودک، رهبر گروه سعی می‌کند مشکلات را شناسایی کرده و با مداخلات ظریف، بحث گروهی را درباره تعاملات و تبادلات بین مادران و نوزادان تشویق کند. تأکید بر این نکته ضروری است که کار در گروه‌های والد و کودک صرفاً کار زوجی نیست. زوج‌های مختلف مادر و کودک به یکدیگر کمک کرده و از یکدیگر یاد می‌گیرند. ممکن است یک مادر به مادر دیگر چیزی بگوید مانند «چرا با کودکت بازی نمی‌کنی؟» چنین مداخله‌ای زمانی که از طرف یک والد دیگر باشد، اغلب مؤثرتر است تا اینکه مستقیماً از رهبر گروه مطرح شود.

    علاوه بر این، زمانی که رهبر گروه با یک مادر صحبت می‌کند، در واقع به طور مستقیم یا غیرمستقیم با دیگران نیز صحبت می‌کند. نظراتی که به یک والد گفته می‌شود ممکن است در زمان دیگری توسط والد دیگری تکرار شود. به‌این‌ترتیب، مادران بر یکدیگر تأثیر می‌گذارند و مداخله با یک مادر معمولاً بر حداقل یک مادر دیگر نیز تأثیر دارد.

    ما مشاهده کرده‌ایم که مباحثه آزاد درباره‌ی فراگیر بودن احساسات متعارض منجر به افزایش تحمل مادران نسبت به حالات عاطفی خود برای مثال، در مورد اضطراب‌هایشان درباره رویدادهای رشدی و فشارها می‌شود. والدینی که احساسات و نگرانی‌های خود را ابراز می‌کنند، نگرانی‌هایشان را با دیگران به اشتراک می‌گذارند و درباره احساسات دوسوگرایانه‌شان بحث می‌کنند، احساس شرم، گناه، افسردگی و خشم کمتری نسبت به خود و فرزندانشان دارند. آن‌ها می‌توانند در تعامل با فرزندانشان، لذت بیشتری را تجربه کنند برای مثال، هنگام غذادادن به نوزادانشان، یا بعدها هنگام پاسخ به نیازهای خودمختاری کودکان خردسالشان در فعالیت‌های مختلف، به‌ویژه در مسئله توالت. به طور مؤثر، بحث‌های گروهی به مادران این امکان را می‌دهد که بین مشارکت راحت‌تر با فرزندانشان و عقب‌نشینی به تعادل برسند و اجازه دهند کودکانشان استقلال بیشتری به دست آورند.

    دوسوگرایی در احساسات مادران نسبت به نوزادان: پرخاشگری و جسارت (قاطعیت)

    در یکی از گروه‌های مادران و کودکان خردسال، طی یک دوره سه‌هفته‌ای شنیدیم که مادران هنگام مواجهه با دوسوگرایی خشمگینانه خود احساس گناه و شرم عمیقی را تجربه می‌کنند و چگونه جسارت (قاطعیت) و پرخاشگری اغلب در ذهن آن‌ها با هم اشتباه گرفته می‌شوند.

    مثال‌هایی از از احساسات مادران در یک گروه

    یک مادر، جین، در طول یک آخر هفته طولانی از دست کودک خردسالش از پا درآمد، به‌ویژه زمانی که دختر کوچک او احساس ناامیدی کرد و فریاد زد. این مادر نسبت به خودش احساس گناه و خشم شدیدی داشت. او احساس می‌کرد که باید بداند چه‌کار کند؛ مطمئن بود که مادران دیگر این مشکلات را به طور مؤثرتری مدیریت می‌کنند و احساس شرم می‌کرد و می‌گفت که به عنوان یک مادر «ناکافی» است. مادر دیگری، در حالی که به نظر می‌رسید موضوع را عوض کرده، درباره آغاز راه‌رفتن پسرش صحبت کرد. او سپس گفت آن‌ها دیگر به ما نیاز ندارند. جالب اینجاست که چهار نفر از پنج مادر در این گروه خاص احساس می‌کردند که باید کودکانشان را در بازی دنبال کنند و نمی‌توانستند اجازه دهند کودکان با کارکنان بخش کودکی اولیه، به‌تنهایی بازی کنند.

    هفته بعد، ماری، تنها مادری که توانسته بود به پسر کوچکش اجازه دهد به تنهایی بازی کند، موضوع تعیین حدومرز را مطرح کرد. او گفت که هفته قبل، عمداً از دنبال‌کردن پسرش به منطقه بازی خودداری کرده بود، زیرا نیاز داشت که تمرین کند و خودش را مهار کند و اجازه دهد که او به‌تنهایی برود.

    همچنین توضیح داد که چقدر برایش سخت است وقتی پسرش عصبانی و دشوار می‌شود، خودش هم عصبانی می‌شود. او همیشه مطمئن نبود که باید چه‌کار کند. این اظهارنظر فرصتی برای بحث عمومی درباره حس ناتوانی همه مادران فراهم کرد؛ موضوع این بود که چطور می‌دانیم چه باید بکنیم؟ همه آن‌ها اضطراب خود را درباره ندانستن اینکه چه باید کرد، به‌ویژه زمانی که کودکان بسیار دشوار می‌شدند، بیان کردند. آیا باید تسلیم شوم یا باید خودداری کنم؟ چون آن‌ها به خود به‌عنوان مادر اعتماد نداشتند، وقتی کودکان که اکنون نوپا شده بودند، می‌خواستند کارها را به‌تنهایی انجام دهند، بسیار مضطرب می‌شدند.

    یک مادر گفت که بحث اضطراب برای او یادآور وسواسش درباره مرگ در گهواره کودک نوپایش وقتی نوزاد بود است؛ مادر دیگری درباره ناراحتی‌اش صحبت کرد وقتی کودک را در گهواره می‌گذاشت و او فوراً به خواب نمی‌رفت. مادر سومی با لحنی پر از احساس گناه اعتراف کرد که گریه‌های فرزندش او را چنان ناراحت می‌کرد که از او عصبانی می‌شد. رهبر گروه گفت به نظر می‌رسد هر کسی چیزی دارد که درباره‌اش احساس تعارض می‌کند. مانند اتفاقی که برای ماری افتاد، او به ما گفت چقدر سخت بود که جیمی هفته گذشته شروع به دورشدن از او کرد. وقتی جلسه گروه به پایان رسید، جین، مادری که هفته قبل درباره آخر هفته فاجعه‌بار صحبت کرده بود، بسیار ساکت و گوشه‌گیر بود.

    هفته بعد، جین بحث را به خود اختصاص داد و درباره فعالیت‌های کودک خود صحبت کرد. او متوجه شد که هر بار که دخترش کاری جدید انجام می‌دهد یا خیلی از او دور می‌شود، می‌ترسد که دختر کوچک آسیب ببیند. به نظر جین، همه‌جا خطر وجود داشت. او عملاً فعالیت را معادل پرخاشگری می‌دانست. در ذهن او، یا فرزندش به مادرش آسیب می‌زد یا به خودش آسیب می‌رساند.به عبارتی، جین احساس می‌کرد که همسرش کودک را به فعالیت بیش از حد تشویق می‌کند و نگران بود که وقتی دختر کوچک بیش از حد پرجنب‌وجوش رفتار می‌کند، به طور کامل از هم بپاشد. در نتیجه این بحث، او متوجه شد که بیش از حد دختر کوچک خود را نزدیک به خود نگه داشته بود.

    جین اضافه کرد که هرگز پیش‌ازاین درباره این نگرانی‌ها صحبت نکرده بود و اینکه گروه این امکان را به او داده بود که احساس بهتری داشته باشد. در واقع، کادر گروه در بحث‌های خود مشاهده کرده بود که جین در گروه راحت‌تر شده و فعالیت‌های اجتماعی موفقیت‌آمیزتری را گزارش می‌داد. چند ماه بعد، جین توانست به مادر دیگری که درباره فرزند نوپایش گفته بود هرگز او را تنها نمی‌گذارم،  اطمینان خاطر بدهد.

    این روایت نشان می‌دهد که مادرانی که احساس می‌کنند به‌خاطر فرزندانشان از پا درآمده‌اند، ممکن است احساس کنند که تنها آن‌ها با این دشواری‌ها روبرو هستند (در واقع مادران دیگر مشکلات را مؤثرتر حل می‌کنند). این دشواری‌ها اغلب زمانی تشدید می‌شود که کودکان به سن نوپایی فعال می‌رسند و فعالیت‌های مستقل خود را افزایش می‌دهند. مادران در نتیجه تعارضات خود درباره پرخاشگری‌شان، ممکن است دچار سردرگمی شوند که آیا یک عمل نشان‌دهنده پرخاشگری است و یا نشان‌دهنده جسارت و قاطعیت است. آن‌ها احساس ناتوانی در نقش مادری می‌کنند (چگونه می‌دانیم چه باید بکنیم؟) و ممکن است توسط خشم و دوسوگرایی خود نسبت به فرزندانشان از پا درآیند (مانند بیان مادر دیگری که بااحساس گناه از خشم شدید خود نسبت به گریه فرزندش صحبت کرد).

    ماری در گروه فاش کرد که باید به طور آگاهانه خود را وادار کند تا بر تمایل به محدودکردن فرزند خردسالش برای محافظت از او غلبه کند؛ مادر دیگری نیز نگرانی‌های خود را درباره مرگ در گهواره بیان کرد. این اظهارات به جین این امکان را داد که برای اولین بار به گروه اعتماد کند و درباره این صحبت کند که رفتار جسورانه و قاطع فرزندش که آن را به‌عنوان پرخاشگری تفسیر می‌کرد، او را نگران می‌کرد. او توانست درک کند که در نتیجه این احساسات نگران‌کننده، تمایلات کاوشگرانه دختر کوچکش را سرکوب می‌کرد.

    بخشی از کار ما در تلاش برای کمک به مادران در درک تفاوت‌های بین تمایلات فعال و مخرب در خودشان و فرزندانشان با ایده‌های نظری پیشنهاد شده توسط هانری پاریز[44] (برای مثال ۱۹۷۹، ۱۹۸۰، ۱۹۹۱) همخوانی دارد. پارنز به طور گسترده‌ای روندهای مختلف پرخاشگری را موردبحث قرار داده و بین پرخاشگری مخرب و غیرمخرب تمایز قائل شده است. هر فعالیتی دربردارنده نوعی پرخاشگری غیرمخرب است.

    بسیاری از مادران، فعالیت را با پرخاشگری مخرب، هم در خود و هم در فرزندانشان، اشتباه می‌گیرند. گاهی اوقات، کارکنان بخش کودکی اولیه از گزارش‌های والدین درباره به‌اصطلاح «پرخاشگری» کودکانشان در خانه دچار سردرگمی می‌شوند، به‌ویژه وقتی که کودک به شکلی پرجنب‌وجوش، مانند دختر کوچک جین، با لذت ولی بدون تخریب رفتار می‌کند. برخی مادران به‌صورت خودکار می‌گویند «بس کن» و حتی کودک را به طور فیزیکی نگه می‌دارند. جین کم‌کم متوجه شد که ادامه برچسب‌زنی به فعالیت‌های لذت‌بخش کودک به‌عنوان بد یعنی پرخاشگرانه به‌جای خوب یعنی جسورانه و قاطعانه چه پیامدهای منفی برای رشد کودک دارد.

    همان‌طور که این مثال نشان می‌دهد، تعاملات پرخاشگرانه با کودکان خردسال می‌تواند اضطراب زیادی در مادران ایجاد کند. هنگامی که نیاز دارند فعالیت‌های کودکشان را محدود کنند، ممکن است نگران شوند و از خود بپرسند آیا باید تسلیم شوم یا باید مقاومت کنم؟

    مادرانی که نسبت به فعالیت خود مضطرب هستند ممکن است به انفعال روی‌آورند و کنترل کامل را به کودک بسپارند و یا ممکن است بیش از حد محافظه‌کار شوند و به کودک اجازه فعالیت خودمختار ندهند، زیرا پرخاشگری بیش از حد واقعی و بنابراین ترسناک می‌شود و یا ممکن است بسیار سخت‌گیر و تنبیه‌کننده شوند.

    اغلب والدین متقاعد می‌شوند که باید یک راه درست برای رفتار با فرزندانشان وجود داشته باشد تا از تمام مصیبت‌ها جلوگیری کنند. آن‌ها تصور می‌کنند که روان‌کاو می‌تواند دستورالعمل دقیقی برای رفتار به آن‌ها بدهد. ممکن است از روان‌کاو پاسخ‌های مستقیم بخواهند زیرا می‌خواهند اضطراب آسیب‌رساندن به فرزندانشان را از بین ببرند. همان‌طور که در حکایت بالا مشاهده کردیم، جدایی و افزایش خودمختاری در کودک ممکن است برای مادرانی که اضطراب زیادی درباره احساسات پرخاشگرانه دارند دشوار باشد. تحمل تعارض برای آن‌ها دشوار است، زیرا مانند جین، مادران مضطرب ممکن است نگران آسیب‌رساندن به فرزندانشان باشند.

    در رویکرد ما، تلاش می‌کنیم؛ مانند رهبر گروه در این مثال، این پیام را منتقل کنیم که تعارض فراگیر و متداول است (به نظر می‌رسد همه درباره چیزی احساس تعارض می‌کنند). این ایده موجب به چالش کشیده شدن تفکر بسیاری از مادرانی است که عقیده دارند باید راهی برای عمل درست وجود داشته باشد تا از هرگونه تعارض و مصیبتی جلوگیری شود.

    بحث

    تعارضات مادرانه بر سر احساسات مادران و فانتزی‌های پرخاشگرانه می‌تواند تأثیر عمیقی بر حسی که مادران از خود به‌عنوان مادر دارند و همچنین بر تربیت فرزندانشان داشته باشد. جدایی[45] از کودک همراه با افزایش خودمختاری  کودک ممکن است برای مادرانی که اضطراب زیادی درباره احساسات پرخاشگرانه دارند و نمی‌توانند تعارض ناشی از آغاز جدایی را تحمل کنند، دشوار باشد (فرمن ۱۹۸۲). نگه‌داشتن کامل فانتزی‌های پرخاشگرانه و دوسوگرایی همراه آن به کودک می‌تواند در ناخودآگاه تأثیرات مخربی بر تربیت کودک داشته باشد. این مسئله واکنش‌های ناسازگارانه مادر نسبت به کودک را تداوم می‌بخشد و تأثیر منفی بر احساس مادر از خود به‌عنوان یک فرد و به‌عنوان یک مادر دارد.

    در روایت بالا، روان‌کاو متداول بودن تعارض و فراگیر بودن اضطراب مادران نسبت به اینکه ممکن است خود یا فرزندانشان بیش از حد پرخاشگر شوند را از بین احساسات مادران به آگاهی ایشان آورد. بخشی از هدف مرکز، کمک به مادران برای درک متداول بودن فانتزی‌های پرخاشگرانه است که می‌توانند آن‌ها را تحت کنترل درآورند و نه اینکه صرفاً به دلیل اضطراب، گناه و شرم همراه با آنها را سرکوب کنند. مسئله کلیدی که بر آن تأکید داریم این است که تعارض را نمی‌توان به طور کامل حذف کرد؛ بلکه باید متداول بودن آن را پذیرفت و تلاش کرد تا بر آن تسلط یافت.

    مادرانی که از احساسات پرخاشگرانه خود می‌ترسند نه می‌توانند آن‌ها را بیان کنند و نه به نوزادان خود کمک کنند تا بر ترس‌ها و فانتزی‌های پرخاشگرانه خود مسلط شوند. تعاملات متعارض غالباً در نیمه دوم از سال دوم زندگی کودک برجسته می‌شوند، بنابراین مسئله نحوه اعمال «تعیین حدومرز» بسیار اهمیت پیدا می‌کند. مادرانی که نمی‌توانند کودکان خردسال خود را کنترل کنند، مخصوصاً در مقایسه با مادران خود، احساس ناتوانی در نقش مادری می‌کنند. آن‌ها خود را کودک گونه احساس می‌کنند و ممکن است در رفتار قاطعانه دچار مشکل شوند و در نتیجه هدف پرخاشگری طبیعی کودک قرار بگیرند.

    در این شرایط، کودکان نیز ممکن است دچار اضطراب بیشتری شوند؛ زیرا اطمینان ندارند که مادرشان می‌تواند آن‌ها را از پرخاشگری خودشان محافظت کند. ما یک‌چرخه رایج را مشاهده کرده‌ایم: مادران هنگام عصبانی شدن از فرزندانشان احساس گناه و اضطراب می‌کنند، کودکان نیز می‌ترسند که خشم آنها آسیب‌رسان باشد، این خشم و اضطراب با کودکانی که احساس نمی‌کنند مورد حفاظت خشم خود قرار نگرفته‌اند در تعامل قرار می‌گیرد. در نهایت اضطراب مادران تشدید می‌شود و رفتار بد کودک نیز شدت می‌گیرد. کمک به مادران برای تشخیص تفاوت بین ابراز وجود[46] و پرخاشگری مخرب[47]، باعث کاهش نگرانی‌های بیش از حد آن‌ها درباره رفتارهای مشکل‌زای طبیعی در کودکان نوپا می‌شود. سپس آن‌ها می‌توانند فرزندان خود را آرام کنند و تسکین دهند، و به نوبه خود، کودکان نیز رفتارهای نادرستی را که واکنشی به اضطراب مادرانشان و هم‌زمان عامل تشدید اضطراب در آن‌ها بود، کاهش می‌دهند.

    کاربردهای عملی برای نظریه‌های معاصر روان‌شناسی احساسات مادران

    در ادبیات روان‌کاوی درباره روان‌شناسی زنان، سه رویکرد وجود داشته است. یک رویکرد تلاش می‌کند به درک تعارضاتی می‌پردازد که زنان در تمایلاتشان برای پیشرفت در عرصه اجتماعی خارج از خانه تجربه می‌کنند. رویکرد دوم تلاش می‌کند نقش بارداری و مادری را در روان‌شناسی زنان به طور روان‌کاوانه بررسی کند. حوزه سوم شامل مطالعه مادران و مادرانگی در موقعیت‌های دو‌نفره با نوزادان و کودکان خردسال است.

    رویکرد اول بر تأثیر منفی بارداری و مادری بر پیشرفت حرفه‌ای و شخصی زنان تأکید کرده است، اینکه آن‌ها زن را مجبور می‌کنند برای رفاه کودک خود از خود بگذرد که به زیان او تمام می‌شود. به‌عنوان‌مثال، گری بکر[48] (۱۹۶۰) نشان داد که نشانه‌های زنانگی (شروع قاعدگی یا بارداری) ممکن است خلاقیت یک زن جوان بااستعداد را مختل کند. گوتیرز -گرین[49] (۱۹۹۲) نقاشی را توصیف کرد که پس از تولد پسرش دچار بازداری در خلاقیت شد.

    به‌تازگی، المن[50] (۲۰۰۰) این نظریه را مطرح کرده که رشک[51] که در نهایت از رشک به مادر خود زن ناشی می‌شود، بخش فراگیری از رشد زنانه است. او معتقد است که بسیاری از زنان از این رشک مخرب می‌ترسند و احساس گناه متعاقب آن اغلب به بازداری‌های عمیق و رفتارهای مازوخیستی منجر می‌شود. زنان به دلیل ترس مداوم از تلافی یک مادر قدرتمند، از لذت‌بردن از ظرفیت‌های خود ناتوان می‌مانند. هریس[52] (۲۰۰۱) گفته است تا زمانی که قدرت زنان برای بسیاری از آن‌ها بیشتر شبیه باری سنگین باشد تا طلسمی محافظ، می‌ترسم زنان در گردابی از انکار گرفتار شوند، به‌ویژه وقتی که مسیر آن‌ها را از حوزه خانگی به سمت جهان بیرونی  می‌برد.

    این ایده‌ها، به‌صورت آشکار یا ضمنی، به تمایلات زنان برای داشتن عاملیت خارج از نقش مادری اشاره می‌کنند: یعنی اینکه خلاقیت، خالق بودن و تمایلات و شور و حرارت جنسی اروتیک اغلب و معمولاً توسط زنان پنهان یا سرکوب می‌شوند. این فرمول‌بندی‌ها، از جمله مشارکت‌های قبلی خودم (هافمن ۱۹۹۶، ۱۹۹۹)، اهمیت بارداری و مادری را به‌خودی‌خود برای زنان در نظر نمی‌گیرند. بلکه، مادرانگی اغلب به‌صراحت به‌عنوان مانعی بر سر راه خلاقیت در سایر حوزه‌های اجتماعی تلقی می‌شود.

    در مقابل این نادیده‌گیری‌ها، رزماری بالسام[53] (۱۹۹۶) و ارنا فرمن[54] (۱۹۹۴، ۱۹۹۶) به ما کمک می‌کنند تا درک خود را از آنچه من سوژگی زنانه[55] نامیده‌ام (هافمن ۱۹۹۶) گسترش دهیم. در مباحث قبلی خود بر نقش تعارضات پرخاشگرانه به‌عنوان موانعی برای تصور زن از خود به‌عنوان یک عامل فعال در عرصه اجتماعی، جدا از بارداری و مادری، تمرکز کرده بودم. بالسام (۱۹۹۶) تأکید کرده است که فانتزی‌ها و واکنش‌ها نسبت به بدن باردار اغلب از مباحث روان‌کاوی کنار گذاشته می‌شوند و ارنا فرمن (۱۹۹۴، ۱۹۹۶) درباره حذف موضوع مادری از مباحث روان‌کاوانه اخیر درباره جنسیت زنانه بحث کرده است.

    سومین رشته از مشارکت‌های روان‌کاوی که به ما کمک می‌کند پیچیدگی‌های زندگی زنان را بهتر درک کنیم، در آثار روبه‌رشد روان‌کاوان و متخصصان رشد که با زوج‌های مادر -نوزاد کار می‌کنند، دیده می‌شود. این آثار به نقش مادران و مادرانگی در موقعیت‌های دو‌نفره می‌پردازند.

    این مجموعه از آثار نشان‌دهنده مرکزیت تجربه مادرانگی در زندگی زنان است. در واقع، اخیراً استرن ۱۹۹۵، به‌ویژه پیشنهاد داده است که مادر وارد یک سازمان روانی جدید و منحصربه‌فرد یعنی صورت‌بندی مادری می‌شود. ایده‌های استرن از دیدگاه زوجی قابل‌مقایسه با ایده‌های قدیمی‌تر وینیکات[56] است که اصطلاح اشتغال ذهنی مادرانه[57] را ابداع کرد (۱۹۵۶؛ ۱۹۶۳، ص. ۳۴۳)، همچنین با مطالعات دقیق بیبرینگ[58]، دایر[59]، هانتینگتون[60] و ولنشتاین[61] (۱۹۶۱) و آنتونی[62] و بندک[63](۱۹۷۰) هم‌خوانی دارد.

           آیا تجربه دوگانگی میان تمایلاتی که از طریق بارداری، مادرانگی و تربیت فرزند برآورده می‌شوند و آن‌هایی که در نقش‌های غیر از مادری ارضا می‌شوند، اجتناب‌ناپذیر است؟ باید بگوییم حفظ دیدگاه یا این/یا آن نتیجه معکوس دارد، چه برای کمک عملی به زنان و چه برای درک نظری و مفهومی آن‌ها. این مقاله چارچوبی ارائه می‌دهد که ممکن است به ما کمک کند مادرانگی را برای زنان به‌گونه‌ای مفهوم‌سازی کنیم که نیازی به حذف تمایلات آن‌ها برای عاملیت در عرصه اجتماعی خارج از خانه نداشته باشد، و بالعکس، نیاز به عاملیت خارج از خانه را بدون حذف تمایلات برای مادری در نظر بگیرید. برای دستیابی به این هدف، از یک سو باید مفهوم به هنجاری[64] را هنگام بررسی فعالیت‌های زنان حذف کنیم و از سوی دیگر، فراگیر بودن دوسوگرایی را در روان‌شناسی زنان به عنوان امری طبیعی بپذیریم.

    شرایط زندگی و سازگاری‌های زنان بسیار پیچیده است. برخی فرزند پرورش می‌دهند و کار نمی‌کنند، برخی بدون داشتن خانواده در محیط کار تولید و خلاقیت دارند، و برخی دیگر مادرانگی را با زندگی کاری خارج از خانه متعادل می‌کنند. چالش‌های شخصی که مادران شاغل با آن روبرو هستند، زنانی که می‌خواهند هم در حرفه خود پیشرفت کنند و هم برای فرزندانشان وقت بگذارند، به طور تأثیرگذاری توسط گروهی از روان‌کاوان در حال آموزش که خودشان فرزندان خردسال دارند، توصیف شده است. ویلکینسون[65] و همکاران، ۱۹۹۶ می‌گویند ما به طور دردناکی مشاهده کرده‌ایم که پس از تصمیم‌گیری میان جنبه‌های بیرونی توازن میان آموزش روان‌کاوی، تمرین حرفه‌ای و فرزندپروری، واکنش‌های درونی ما را به چالش می‌کشند. مانند همه مادران شاغل، کسانی از ما که انتخاب کرده‌ایم آموزش کامل را بگذرانیم، باید بااحساس گناه در مورد زمانی که دور از فرزندان خردسالمان می‌گذرانیم، کنار بیاییم.

    بااین‌حال، ماهیت صمیمی کار روان‌کاوی به این احساس گناه چهره‌ای منحصربه‌فرد می‌بخشد. برای برجسته‌کردن این تعارض عاطفی، دشوار است که چهار ساعت در هفته به طور اندیشمندانه با یک کودکِ بیمارِ روان‌کاوی بازی کنیم و سپس سریع از وعده‌های غذایی، بازی، تکالیف، کارهای خانه و آیین‌های زمان خواب فرزندان خود عبور کنیم. این وضعیت زمانی بدتر می‌شود که فرزندان خودمان متوجه این تفاوت شوند و پرسش‌های تند و صریحی در این مورد مطرح کنند. واکنش‌های بیشتر زمانی به وجود می‌آید که کودکان بیمار از ترتیبات مهدکودک خود شکایت می‌کنند، یا بیماران بزرگسال خاطراتی از جدایی یا بی‌توجهی والدین را بیان می‌کنند. چگونه می‌توانیم نگران انتخاب‌های مادرانه خود نباشیم.

     نگرانی‌هایی ازاین‌دست محدود به نویسندگان این مقاله نیست. در واقع، برخی از مدرسان روان‌کاوی معاصر هنوز به وقفه‌های آموزشی روان‌کاوی به دلیل بارداری یا مراقبت از کودکان خردسال با دید منفی نگاه می‌کنند. آن‌ها این موضوع را نشان‌دهنده عدم جدیت می‌دانند یا آن را به‌عنوان انتخابی بین «زنانه بودن» و «کار» تفسیر می‌کنند، به‌جای اینکه آن را به‌عنوان تنظیم منطقی زندگی ببینند (به نقل از استوارت[66] ۲۰۰۲ از گزارشی توسط ماریان گلدبرگر[67] از گروه مطالعه کوپ[68]).

    در توصیف مادران و نوزادان و کودکان خردسالشان، من نشان داده‌ام که چگونه مادران اغلب از دوسوگرایی نسبت به فرزندانشان و احساسات و فانتزی‌های پرخاشگرانه نسبت به آن‌ها و همچنین پرخاشگری فرزندانشان بسیار متأثر می‌شوند. این دوسوگرایی احساسات گناه و اضطراب زیادی ایجاد می‌کند. مادران می‌توانند با پذیرش احساسات متعارض خود به‌جای اینکه مجبور شوند آن‌ها را انکار کنند یا به‌خاطر ترسناک بودنشان از پا درآیند. بر تعارضاتشان مسلط شوند. مادران در این صورت می‌توانند احساس کنترل بیشتری بر احساسات داشته باشند، در مهارت‌های مادرانه خود توانمندتر شوند و به طور مؤثرتری به رشد فرزندانشان کمک کنند.

    همان‌طور که بنجامین[69] (۱۹۸۸) می‌گوید: فقط مادری که احساس می‌کند حق دارد به‌عنوان یک فرد مستقل شناخته شود، می‌تواند توسط فرزندش نیز به همین‌گونه دیده شود، و فقط چنین مادری می‌تواند برای پرخاشگری و اضطراب اجتناب‌ناپذیر مرتبط با استقلال رو‌به‌رشد کودک احترام قائل شود و برای آن حد و مرزهایی مشخص کند. تنها کسی که به طور کامل به سوژگی[70] دست یابد، می‌تواند از تخریب نجات یابد و اجازه دهد که تمایزیافتگی[71] کامل رخ دهد.

    پیشنهاد می‌کنم که به طور نظری می‌توانیم پیچیدگی‌هایی را که زنان هنگام توازن میان تمایلاتشان برای فعالیت برای تولیدکنندگی و ارضای نیازهای خود خارج از خانه، با نقش مادری خود تجربه می‌کنند، یکپارچه کنیم؛ به‌طوری که هم نیازهای خود را به‌عنوان یک مادر برآورده سازند و هم نیازهای رشدی فرزندان خردسالشان را برطرف سازند. در کارهای قبلی، من بر نقش بازدارنده تعارضات بر سر پرخاشگری تأکید کرده‌ام که مانع از دستیابی زنان به حس عاملیت در خارج از خانه می‌شود. در مورد این ارتباط، بر نقش بازدارنده تعارضات بر سر پرخاشگری در حس کفایت زنان به‌عنوان مادران و در تربیت فرزندانشان تأکید می‌کنم. درک متداول بودن تعارضات بر سر پرخاشگری و فراگیر بودن دوسوگرایی در روان‌شناسی زنان می‌تواند به ما کمک کند تا به فهمی یکپارچه از این حوزه‌های ظاهراً متفاوت دست یابیم.

    سخن سردبیر

    در دنیای کلاسیک، مادری اغلب به عنوان نهایت زنانگی و فداکاری تصویر شده است؛ تصویری که هرگونه احساس پرخاشگرانه یا دوسوگرایی نسبت به کودک را به عنوان اختلال یا ناکامی تعبیر می‌کرد. اما درک امروزی روان‌کاوانه، به‌ویژه در آثار پساکلاینی و فمینیستی، نشان می‌دهد که تجربه مادری سرشار از تنش‌های درونی، اضطراب، گناه و میل به کنترل است. پذیرش این تعارض‌ها نه نشانه‌ی بیماری، بلکه نشانه‌ی رشد و واقع‌گرایی عاطفی است؛ چرا که مادری، مانند هر رابطه انسانی دیگر، میان عشق و خشم، مراقبت و جدایی، و قدرت و آسیب در نوسان است.

    در این مقاله، هافمن با نگاهی ژرف به تجربه مادری و جایگاه پرخاشگری در روان زنان، از سطح نظریه‌های کلاسیک فراتر می‌رود و از مشاهده‌های بالینی مادران در گروه‌های والد–کودک بهره می‌گیرد تا نشان دهد چگونه پذیرش دوسوگرایی، به‌جای سرکوب آن، می‌تواند راهی برای بازسازی عاملیت زنانه و بازتعریف رابطه مادر–فرزند باشد. این متن، دعوتی است به بازاندیشی در مفهوم «مادر خوب»، و تلاشی برای آشتی دادن دو قلمرو به ظاهر متضاد: مادری و فردیت زن.

    [1] Leon Hoffman

    [2] Ambivalence

    [3] Balint

    [4] Bendek

    [5] Helen Deutsch

    [6] Thompson

    [7] Ambivalent core of personality

    [8] Blum

    [9] Ego ideal

    [10] Object

    [11] Melanie Klein

    [12] Paul Gray

    [13] Suppressed retaliatory aggression

    [14] Superego

    [15] Janet sayers

    [16] Tantalus

    [17] Hansel and Gretel

    [18] Oedipus

    [19] Celtic Merlin

    [20] winnicott

    [21] Langer

    [22] Deutsch

    [23] با توجه به دانش کنونی ما از ارتباط میان احساسات و سیستم‌های ایمنی و هورمونی، جالب است که به فرضیه‌ی موقت لانگر توجه کنیم که احساس طردی که مادر از طریق شیردهی نجربه می کند، به شکلی نامطلوب بر ترکیب شیمیایی شیر تأثیر می‌گذارد. در واقع، فرضیه‌های روان‌کاوانه (مانند مواردی که رفتار پیچیده‌ی مادران را شامل می‌شود) باید شامل درکی از تأثیرات رفتاری فعالیت هورمون‌هایی مانند اکسی‌توسین باشند. این موضوع به کارهای آینده مربوط است و خارج از دامنه‌ی این مقاله می‌باشد.

    [24] Trad

    [25] Kraemer

    [26] Pines

    [27] Slater

    [28] Friedman

    [29] Rozsika Parker

    [30] Julia Kristeva

    [31] Parcella Parent Child Center of the New York Psychoanalytic Sociaty

    [32] Balsam

    [33] Loewald

    [34] McDonough

    [35] Stern

    [36] Mahler

    [37] McDevitt

    [38] Surface behavioral phenomena

    [39] Multiple dyadic model

    [40] Sackler Lefcourt Center for Child Development

    [41] The good grandmother transference

    [42] The motherhood constellation

    [43] Doulas

    [44] Henry parens

    [45] separetion

    [46] Assertiveness

    [47] Destructive aggression

    [48] Greenacre

    [49] Guttiers-green

    [50] Ellman

    [51] envy

    [52] Harris

    [53] Rosemary balsam

    [54] Erna ferman

    [55] Feminine subjectivity

    [56] winnicott

    [57] Maternal oreoccupation

    [58] Bibring

    [59] Dwyer

    [60] Huntington

    [61] Valenstein

    [62] Anthony

    [63] Benedek

    [64] normality

    [65] wilkinson

    [66] stuart

    [67] Marianne Goldberger

    [68] Cope

    [69] benjamin

    [70] subjectivity

    [71] differntiation

    منبع

    Hoffman, L. (2003). Mothers’ Ambivalence with their Babies and Toddlers. J. Amer. Psychoanal. Assn., 51:1219-1240

  • ترس‌های پنهان در آینه؛ خرافات و ریشه‌های ناخودآگاه

    ترس‌های پنهان در آینه؛ خرافات و ریشه‌های ناخودآگاه

     در دنیای امروز با پیشرفت علم تصور می‌کنیم خرافات مرتبط با گذشته‌های دور است اما درواقعیت ما همچنان به چیزهایی باور داریم که پایۀ علمی ندارند. چرا هنوز هم دیدن برخی چیزها یا مواجهه با آن‌ها باعث ترس و نگرانی در ما می‌شود؟

    این مقاله به ما کمک می‌کند تا متوجه شویم که این باور‌ها نه فقط یک عادت قدیمی، بلکه ریشه در ناهشیار ما دارد.

    خرافات چیست و چرا وجود دارد؟

    خرافات، باورهایی‌اند که پایه‌ی علمی ندارند و پدیده‌ها را به نیروهای ماورایی یا نشانه‌های پنهان نسبت می‌دهند. برای نمونه، این باور که عدد ۱۳ نحس است و بدشانسی می‌آورد، از همین جنس است. از دیدگاه روان‌کاوی، خرافات شیوه‌ای برای مقابله با ترس‌ها و اضطراب‌های ناهشیار به شمار می‌آیند.

    فروید در کتاب آسیب‌شناسی زندگی روزمره می‌نویسد: «خرافات اغلب از انگیزه‌های ناهشیار سرچشمه می‌گیرند.» برای مثال، وقتی اتفاقی تصادفی رخ می‌دهد — مانند فکر کردن به کسی و سپس دیدن او — ذهن ما آن را به‌عنوان «نشانه» تفسیر می‌کند تا احساس کنترل بیشتری بر واقعیت داشته باشد. با این حال، فروید معتقد است که این رخدادهای به‌ظاهر تصادفی معمولاً از افکار سرکوب‌شده ناشی می‌شوند، نه از نیروهای بیرونی.

    او در مقاله‌ی معروف خود، «امر غریب» (Uncanny, 1919)، توضیح می‌دهد که وقتی چیزی آشنا — مانند یک فرد یا شیء — ناگهان غریب و تهدیدکننده به نظر می‌رسد، در ما احساسی ناخوشایند و مرموز برمی‌انگیزد. فروید این احساس را نتیجه‌ی بازگشت امر سرکوب‌شده می‌داند؛ یعنی چیزی که باید پنهان می‌ماند اما آشکار شده است.

    تفسیر فروید از Uncanny بر نظریه‌ی او درباره‌ی عقده‌ی ادیپ و ترس از اختگی استوار است. در این مرحله، کودک پس از گذر از مرحله‌ی فالیک و سرکوب امیال خود، نوعی ترس را تجربه می‌کند که در آن، «ترس از دست دادن چشم» جایگزین ترس از اختگی می‌شود.

    به بیان دیگر، فروید باور داشت که این احساس زمانی پدید می‌آید که باورهای ابتدایی و بدوی، که در دوران کودکی و در تاریخ بشر سرکوب شده‌اند، دوباره فعال می‌شوند. برخی از این باورها عبارت‌اند از جاندارپنداری اشیا، همه‌توانی افکار، ترس از مردگان، و باور به چشم‌زخم.

    اسب در تاریکی نمادی از خرافات

    چرا ما برخی پدیده‌ها را به‌صورت امرغریب تجربه می‌کنیم؟ فروید َِ، امرغریب را به دو دسته تقسیم می‌کند:

    1. بازگشت کامل امر سرکوب شده
    2. تایید باورهای اولیه

    براساس این نظریه، انسان از گذشته‌ی فردی و جمعی خود، باورهایی درباره‌ی پدیده‌های جادویی و جاندارپندارانه به ارث می‌برد؛ مانند باور به روح. به گفته‌ی فروید، بیشتر ما تا حدی بر این باورها غلبه کرده‌ایم، اما نه به‌طور کامل. او می‌نویسد: «به‌محض آن‌که در زندگی ما رخدادی روی دهد که یکی از این باورهای ابتدایی را تأیید کند، احساسی غریب در ما پدید می‌آید.»

    با این حال، فروید تأکید می‌کند که چنین پدیده‌ای باید نه‌تنها در واقعیت تجربه شود، بلکه نوعی تردید درباره‌ی مرز واقعیت نیز در ما برانگیزد. او می‌گوید: «پدیده باید تعارضی در داوری ما ایجاد کند؛ تعارضی میان آنچه غیرقابل باور می‌دانیم و آنچه ممکن است واقعاً ممکن باشد.»

    برای نمونه، رویدادهایی که ظاهراً تله‌پاتیک‌اند یا پیش‌آگاهی از آینده را نشان می‌دهند، می‌توانند باور به قدرت مطلق اندیشه‌ها را در ما زنده کنند.

    به بیانی دیگر مرز امرغریب و تفکیکش از امرواقع را می‌توان در لحظاتی خاص از تئاتر یا آثار کلاسیک سینما مشاهده کرد؛ شرایطی که همه چیز از کنترل فرد(بازیگر) خارج می‌شود. در آن لحظه بازیگر دیگر فقط (نقش) را بازی‌ نمی‌کند؛ انگار نقش از درون اون می‌جوشد و خودش را از میان او عبور می‌دهد. در آن لحظه مرز میان ( من بازیگر) و (او، شخصیت نمایش) محو می‌شود.

    رنگ قرمز در طبیعت نمادی از خرافات

    صحنه تئاتر می‌تواند مثال خوبی باشد ؛ چون جایی‌ است بین واقعیت و خیال. ما تماشاگران می دانیم که آنچه می‌بینیم واقعی نیست، اما باز هم دلمان می‌خواهد باورش کنیم. بازیگر هم دقیقا در همین مرز زندگی می‌کند؛ در یک لحظه خودش است، در لحظه‌ای دیگر کسی دیگر. بدن و صدایش واقعا مال اوست،‌اما کلماتی که می‌گوید، نگاه‌هایی که رد و بدل می‌کند، از جایی می‌آید که به خودش تعلق ندارد.

    در واقع وقتی که دیوار چهارم می‌شکند، بازیگر چنان در نقش فرو می‌رود که فراموش می‌کند تماشاگرانی آن‌سوی نور نشسته‌اند. انگار جهان نمادین تئاتر، با همه قوانین و قراردادهایش، فرو می‌ریزند و ماشاهد نوعی لغزش در واقعیت می‌شویم. در این لحظه،‌ بازیگر نه کاملا در نقش است و نه کاملا خودش؛ میانه‌ای ایستاده که هم‌ آشناست و هم عجیب.

    این همان احساس «امرغریب» فرویدی است که از آن حرف میزنیم _ لحظه‌ای که چیزی درون ما ناگهان بیگانه می‌شود، چون از جایی بر‌می‌گردد که قرار نبوده بازگردد. بدن بازیگر به صحنه‌ای برای این بازگشت تبدیل می‌شود: بازگشت چیزی که همیشه در او بوده، اما از خودش پنهان مانده.

    اسب در فضای وهم آلود نمادی از خرافات

    نمونه‌ای روشن از نظریه‌ی فروید را می‌توان در زندگی‌نامه‌ی یونگ یافت. در سال ۱۹۰۹، هنگام دیداری میان فروید و یونگ، حادثه‌ای رخ داد که هر دو را شگفت‌زده کرد. یونگ احساس عجیبی داشت؛ گویی دیافراگمش از آهن ساخته شده و در حال گداخته شدن است. او می‌نویسد: «در همان لحظه، صدای بلندی از قفسه‌ی کتابی که کنار ما بود بلند شد. صدا چنان قوی بود که هر دو از جا پریدیم و ترسیدیم قفسه فرو بریزد.»

    یونگ رو به فروید کرد و گفت: «بفرما، این نمونه‌ای از پدیده‌ی برون‌فکنی کاتاکسیسی است.»
    فروید پاسخ داد: «اوه، بس کن! این یاوه است.»
    یونگ با اطمینان گفت: «اشتباه می‌کنید استاد. برای اثبات حرفم پیش‌بینی می‌کنم تا چند لحظه‌ی دیگر دوباره همان صدا را می‌شنویم!»

    به گفته‌ی یونگ، به‌محض گفتن این جمله، همان صدا دوباره تکرار شد و فروید با چهره‌ای مبهوت به او خیره ماند. فروید ابتدا تلاش کرد برای آن صدا توضیحی منطقی پیدا کند، اما پس از بررسی بیشتر دریافت که بارها همان صدا را شنیده، بی‌آن‌که هیچ ارتباطی با افکارش داشته باشد.

    برای یونگ، این رویداد تأییدی بر باورش به واقعیت پدیده‌ی «برون‌فکنی کاتاکسیس» بود؛ در حالی که فروید آن را بی‌معنا و فاقد ارزش علمی می‌دانست.

    بررسی نظریات روانکاوان مختلف در ارتباط با خرافات

    لکان می‌گوید امرغریب جایی است که نمیتوانیم بین خوب/ بد و لذت/عدم لذت تمایزی قائل شویم و آن را به امر واقع نسبت می‌دهد و باور دارد خرافات مثل ارواح ما را در میدانی قرار می‌دهد که نمی‌دانیم چگونه خوب و بد را تشخیص دهیم.

    یونگ: باور‌های خرافی از بایگانی جمعی می‌آیند، مثل آینه‌ای که تصاویر ارثی را بازتاب می‌دهد. تصاویری که حاوی کهن الگو‌ها یا الگوهای نمادین مشترک همه انسان‌هاست . از دیدگاه یونگ این  باورها راهی برای ارتباط با ناهشیار هستند. آن‌ها هم‌زمانی را نشان می‌دهند. هم‌زمانی معنادار بدون علت مستقیم مثل فکر کردن به کسی و ناگهان دیدنش که احساس غریبی ایجاد می‌کند چون مرز بین درون و بیرون محو می‌شود. از دیدگاه وی این باور‌ها دفاع در برابر جنبه‌های تاریک و سرکوب شده شخصیت هستند.

    در نظریه‌های مدرن روانکاوانی مثل ویلیام گریوز خرافات را بخشی از تجربه انسانی می‌دانند؛ جایی‌که مذهب و خرافات با هم آمیخته می‌شوند

    در روانکاوی پسافرویدی خرافات به‌عنوان نوروز جمعی دیده می‌شود. خرافات نه فقط بازگشت سرکوب‌های فردی بلکه بازتاب تعارض‌های اولیه روابط با مراقبان می‌بیند جایی که ترس‌های نوزدای به باور‌های جادویی تبدیل می‌شوند.

    اسب سیاه نمادی از خرافات

    ملانی کلاین، بنیان‌گذار نظریه‌ی روابط شی، بر مراحل اولیه‌ی رشد روانی تمرکز دارد. او در نظریه‌ی خود مفهوم «موقعیت پارانوئید–اسکیزوئید» (paranoid-schizoid position) را مطرح می‌کند. در این مرحله، نوزاد جهان را به اشیای خوب و بد تقسیم می‌کند؛ برای نمونه، «سینه‌ی خوب» و «سینه‌ی بد». نوزاد ویژگی‌های منفی را به دنیای بیرون فرافکنی می‌کند. از همین سازوکار، باورهایی مانند چشم‌زخم یا حضور روح شکل می‌گیرند.

    کلاین خرافات را با ترس از جدایی و حالت پارانوئید مرتبط می‌داند. او آن‌ها را همچون آینه‌ای می‌بیند که جهانی پر از شر و تهدید را بازتاب می‌دهد. در چنین حالتی، فرد حسادت یا خشم خود را به اشیای خارجی نسبت می‌دهد و آن‌ها را نیروهای شومی می‌بیند که در عین آشنایی، غریب و هولناک‌اند (امرِ غریب یا uncanny).

    باور به جادوگری یا نفرین نیز از همین ریشه می‌آید؛ از ترس جدایی از مادر یا مراقب اولیه. در بزرگسالی، این باورها نقش دفاعی پیدا می‌کنند. فرد به جای مواجهه با اندوه و از دست دادن در «موقعیت افسرده‌وار» (depressive position)، به تفکر جادویی پناه می‌برد تا از درد جدایی فرار کند.

     به عبارتی خرافات را به عنوان بازتابی از ترس‌های اولیه نوزادی و مکانیسم‌های دفاعی ناهشیار تفسیر می‌کنند.

    سایه خرافات در زندگی روزمره:

    خرافات، در نگاه نخست، شاید چیزی متعلق به گذشته به‌نظر برسند؛ بقایای دوران جهل و ناآگاهی که هنوز در ذهن ما زنده مانده‌اند. اما اگر از زاویه‌ی روان‌کاوی به آن‌ها نگاه کنیم، درمی‌یابیم که خرافات نه نشانه‌ی نادانی، بلکه نوعی زبان هستند — زبان ناهشیار، زبانِ بخش‌هایی از روان که هنوز نمی‌دانند چگونه خود را به کلمه درآورند. ذهن ما برای بقا، نیاز به معنا دارد. وقتی با واقعیتی روبه‌رو می‌شویم که معنا ندارد، وقتی نمی‌دانیم چرا رنج، فقدان، یا مرگ اتفاق می‌افتد، ناهشیار دست به کار می‌شود تا برای این بی‌نظمی، نشانه بسازد. خرافات، در این معنا، تلاش ناهشیار برای اهلی کردن اضطراب است.

    تصور کنید نیمه‌شبی در کوچه‌ای تاریک قدم می‌زنید و ناگهان گربه‌ای سیاه از برابر شما می‌گذرد. لحظه‌ای کوتاه مکث می‌کنید، بی‌آن‌که دلیلش را بدانید. ترسی ظریف، نوعی تردید، درونتان می‌دود. از نظر فرهنگی، می‌دانید که این تصویر در بسیاری از جوامع با «بدشانسی» گره خورده است، اما در عمق روانی، آنچه فعال شده، چیزی شخصی‌تر است. رنگ سیاه، حیوان شب‌رو، سکوت و حرکت ناگهانی‌اش، همه‌ی آن بخش‌هایی از روان را لمس می‌کنند که با تاریکی، مرگ، و از دست دادن پیوند دارند. ناهشیار از این تصویر استفاده می‌کند تا اضطرابی را که همیشه در لایه‌های زیرین وجود دارد، به بیرون منتقل کند. به جای آن‌که بگوییم «من از فقدان می‌ترسم»، می‌گوییم «گربه‌ی سیاه بدیمن است». این جابه‌جایی، هرچند ساده به نظر می‌رسد، برای ذهن آرامش‌بخش است؛ چون به جای بی‌نامی اضطراب، برایش چهره‌ای عینی می‌سازد.

    اسب سفید نمادی از خرافات

    چشم‌زخم هم از همین جنس است، فقط با موضوعی دیگر. در این‌جا اضطراب نه از مرگ بلکه از «خصومت و حسادت» سرچشمه می‌گیرد. ما در درون خود احساسات متناقضی داریم؛ دوست داشتن و نفرت، تحسین و رشک، میل و دشمنی. اما فرهنگ و اخلاق اجتماعی به ما آموخته‌اند که این احساسات منفی را انکار کنیم. پس ذهن ناهشیار، آن‌ها را به بیرون می‌فرستد. «من حسود نیستم، دیگری است که با نگاهش مرا نفرین می‌کند». به این ترتیب، خرافه به یک مکانیزم دفاعی بدل می‌شود — فرافکنی‌ای که هم احساس گناه را کاهش می‌دهد، هم به اضطراب چهره‌ای قابل لمس می‌دهد. حتی آیین‌هایی مثل «زدن به چوب» یا «آویختن مهره‌ی آبی» نیز در واقع تلاشی‌اند برای بازگرداندن حس کنترل در برابر نیرویی که در اصل از درون خود ما می‌آید.

    اعداد هم در ناخودآگاه چنین نقشی دارند. عدد ۱۳، با تمام ظاهر انتزاعی‌اش، در بسیاری از فرهنگ‌ها به نماد مرگ یا فاجعه بدل شده است. این معنا از تاریخ و اسطوره تغذیه کرده؛ از شام آخر مسیح با سیزده نفر سر میز، تا کهن‌الگوهای مربوط به پایان و سقوط. ذهن انسان از طریق این عدد، اضطرابِ پایان را مجسم می‌کند، همان اضطرابِ خام و بی‌شکلِ نبودن.

    در مقابل، اعدادی چون ۷ یا لحظه‌هایی مانند دیدن ساعت 11:11، به نوعی تجربه‌ی برعکس اشاره دارند — جایی که ناهشیار در جست‌وجوی نظم و هماهنگی است. دیدن تکرار در جهان بیرونی، برای ذهن مثل نشانه‌ای از معناست؛ تأییدی بر اینکه جهان هنوز با ما حرف می‌زند و هنوز در پسِ آشوب، نظمی پنهان وجود دارد. به همین دلیل، لحظه‌ای که ساعت را می‌بینیم و اعدادش تکرار شده، در ناخودآگاه ما به نوعی هم‌آوایی کیهانی تعبیر می‌شود: احساسی از حضور معنا در جایی که هیچ ضمانتی برای معنا وجود ندارد.

    در عمق همه‌ی این باورها، یک نیاز مشترک خوابیده است — نیاز به اطمینان، کنترل و پیوند. ناهشیار نمی‌تواند با بی‌نظمی محض کنار بیاید. وقتی با مرگ، حسادت یا تصادف روبه‌رو می‌شود، راهی می‌جوید تا آن را بفهمد، حتی اگر به قیمت ساختن داستانی خرافی باشد. به همین دلیل، خرافات فقط نشانه‌ی جهل نیستند، بلکه نشانه‌ی هوشمندی روان نیز هستند؛ تلاشی ناخودآگاه برای زنده ماندن در جهانی پر از نیروهای ناشناخته.

    اگر از این زاویه نگاه کنیم، خرافه تبدیل به آینه‌ای می‌شود که می‌توانیم در آن چهره‌ی پنهان خود را ببینیم. گربه‌ی سیاه، چشم‌زخم، عدد ۱۳ یا ساعت 11:11، هرکدام صدایی از درون ما را بازتاب می‌دهند. روان، با زبانی شاعرانه و نمادین، اضطرابش را به بیرون می‌تاباند تا تحملش آسان‌تر شود. شاید به همین دلیل است که خرافات هرگز از بین نمی‌روند؛ چون بخشی از ما هستند. درون هر انسان مدرنی که می‌گوید به خرافه باور ندارد، هنوز کودکی زندگی می‌کند که از تاریکی می‌ترسد، حسادت می‌ورزد، آرزو می‌کند و دنبال نشانه‌ای در جهان می‌گردد تا باور کند که تنها نیست.

    در نهایت، شاید بتوان گفت خرافه نه نقطه‌ی ضعف روان، بلکه شعر پنهان آن است — شعری که از اضطراب، امید و میل به معنا زاده می‌شود؛ همان شعری که ناهشیار هر روز، بی‌آن‌که بدانیم، در رفتارها و نشانه‌های کوچک زندگی‌مان زمزمه می‌کند.

    سخن سردبیر

    در جهانی که هر روز بیش از پیش به داده‌ها، منطق و علم تکیه می‌کند، هنوز نشانه‌هایی وجود دارند که ما را می‌ترسانند، به تردید می‌اندازند و به جست‌وجوی معنا می‌کشانند. خرافات، با همه‌ی ظاهر غیرعقلانی‌شان، همچنان در تار و پود زندگی مدرن حضور دارند. از نگاه روان‌کاوی، این حضور تصادفی نیست؛ بلکه بازتاب اضطراب‌هایی است که در لایه‌های ناهشیار ما زنده‌اند. انسان برای تحمل بی‌نظمی، رنج و فقدان، به نشانه‌ها و نیروهایی پناه می‌برد که ریشه در تاریخ درونی و جمعی‌اش دارند.

    این مقاله از تحریره تجربه زندگی می‌کوشد خرافات را نه به‌عنوان بازمانده‌ای از جهل، بلکه به‌مثابه‌ی زبانی ناهشیار و آیینه‌ای از میل، ترس و احساس گناه بررسی کند. از فروید و نظریه‌ی امر غریب تا کلاین و مفهوم فرافکنی، و از نگاه لاکانی تا برداشت یونگی از کهن‌الگوها، این نوشتار نشان می‌دهد که خرافه چگونه به شعر پنهان روان بدل می‌شود؛ شعری که از درون هر انسان مدرن، بی‌آن‌که خود بداند، زمزمه می‌شود.

  • فیلم پنهان اثر میشل هانیکه : تحلیل روانکاوانه

    فیلم پنهان اثر میشل هانیکه : تحلیل روانکاوانه

    ناخودآگاه و هنر در فیلم پنهان

    فیلم پنهان (Caché) ساخته‌ی میشل هانیکه (۲۰۰۵)، با روایتی ظاهراً ساده آغاز می‌شود. خانواده‌ی لوران، یک زوج مرفه پاریسی، نوارهای ویدئویی مرموزی دریافت می‌کنند که فردی ناشناس جلوی درِ خانه‌شان می‌گذارد. این نوارها به‌تدریج محتوایی شخصی‌تر پیدا می‌کنند و جورج، پدر خانواده، را وادار می‌سازند تا با خطای فجیع دوران کودکی‌اش روبه‌رو شود؛ خطایی که سال‌ها آن را در ناخودآگاه خود سرکوب کرده بود.

    اما همان‌طور که در بیشتر آثار هانیکه می‌بینیم، روایت فیلم به سرعت از قالب یک تریلر معمایی بیرون می‌رود و به مطالعه‌ای روان‌شناختی و فلسفی بدل می‌شود. هانیکه، با سبک بالینی، سرد و گاه نیهیلیستی خود، از دوربین نه فقط برای روایت داستان، بلکه برای کالبدشکافی روان شخصیت‌ها و حتی ذهن تماشاگر استفاده می‌کند. نگاه او در عین حال، بیانی سیاسی و ضد‌هژمونیک دارد.

    همچون دیگر فیلم‌های او، پنهان نیز صرفاً یک اثر داستانی کلاسیک نیست، بلکه تمثیلی روان‌کاوانه به شمار می‌آید. فیلم با دستکاری ماهرانه‌ی مفهوم «نگاه» و بازنمایی «بازگشت امر سرکوب‌شده»، به‌صورت نظام‌مند به ساختار ذهنی سوژه‌ی طبقه‌ی متوسط (جورج) و در سطحی گسترده‌تر، به وجدان جمعی ملت فرانسه حمله می‌کند.

    هانیکه نشان می‌دهد که گناه شخصی و جمعی، اگر نادیده گرفته شود، دیر یا زود از دل گذشته‌ی پنهان سر برمی‌آورد. این بازگشتِ تروماتیک، نظم نمادین زمان حال را متزلزل می‌کند و سوژه را با حقیقت سرکوب‌شده‌ی خود روبه‌رو می‌سازد.

    این نوشته می‌کوشد پیوند درونی دو مفهوم بنیادین، یعنی «گناه» و «نگاه»، را در ساختار روایی و سبکی فیلم بررسی کند و نشان دهد که چگونه هانیکه از طریق آن، به نقد سوژه‌ی مدرن و اخلاق بورژوایی می‌پردازد.

    بازگشت امر سرکوب‌شده: با نگاهی مبتنی بر فروید و یونگ

    درواقع نیروی محرکه اصلی روایت فیلم پنهان، مفهوم فرویدی “بازگشت امر سرکوب‌شده” است. در این فیلم، دروغ‌های دوران کودکی جورج که منجر به سرنوشت غم‌انگیز “ماجید” شد، از طریق نوارهای مرموز ویدئویی و نقاشی‌های وحشت‌آور ، به زور به ذهن خودآگاه او بازمی‌گردد. این فرآیند نمونه‌ای کلاسیک از نفوذ یک خاطره سرکوب‌شده به سد دفاعی “ایگو” است. نوارهای ویدئویی، که در ابتدا تصاویری عادی از خانه‌ای مسکونی را نشان می‌دهند، رفته رفته برای جورج به امر غریب (Das Unheimliche) بدل می‌شوند. این مفهوم فرویدی به احساس ناراحت‌کننده‌ای اشاره دارد که از بازگشت چیزی آشنا و در عین حال فراموش‌شده ناشی می‌شود. این حس وهم‌آور تنها به شخصیت اصلی محدود نمی‌شود، بلکه به مخاطب نیز منتقل می‌گردد و آن‌ها را از طریق دستکاری آگاهانه پرسپکتیو، در موقعیتی آزاردهنده قرار می‌دهد.

    با بسط تحلیل از روان فردی به روان جمعی، با بهره گیری از مفهوم “ناهشیار جمعی” یونگ می­توتنیم بفهمیم که در واقع گناه و سرکوب شخصی جورج، نمونه‌ای کوچک از گناه جمعی ملت فرانسه در قبال گذشته استعماری خود، به ویژه کشتار سال ۱۹۶۱ پاریس است. نمادهای فیلم، مانند صحنه خودکشی ماجید، به این خاطره جمعی و سرکوب‌شده ملی اشاره دارند و برای مخاطب فرانسوی، به “نمودی از ناهشیار جمعی” تبدیل خواهن شد.

    یکی از نکات کلیدی در تحلیل پنهان این است که رابطه‌ی میان سرکوب شخصی و سرکوب ملی صرفاً رابطه‌ای موازی نیست. این دو، مستقل و هم‌زمان در کنار یکدیگر رخ نمی‌دهند، بلکه میان آن‌ها پیوندی علی وجود دارد. ساختار سرکوبگر «نظم نمادین» در دولت فرانسه — یعنی امتناع آگاهانه از اعتراف به فجایع تاریخی — چارچوبی ایدئولوژیک ایجاد می‌کند که درون آن، فردی مانند جورج می‌تواند گناه شخصی خود را توجیه یا پنهان سازد. به بیان دیگر، انکار جنایات استعماری فرانسه، به‌ویژه کشتار فجیع الجزایری‌ها در دهه‌ی ۱۹۶۰، در سطح فرهنگی به الگویی برای انکار فردی جورج تبدیل می‌شود.

    در چنین بستری، فیلم تنها یک روایت داستانی نیست، بلکه به نوعی مداخله‌ی روان‌کاوانه و درمان اجتماعی بدل می‌گردد. هانیکه با افشای ساختارهای انکار، نقش روان‌کاوی را بر عهده می‌گیرد؛ او مخاطب را در موقعیت تحلیل‌جو قرار می‌دهد. فیلم با ساختار فرمی خود — نه صرفاً از طریق محتوای روایی‌اش — تماشاگر را وادار می‌کند تا با لایه‌های سرکوب‌شده‌ی فرهنگ و تاریخ خود روبه‌رو شود.

    بدین‌ترتیب، پنهان نه تنها بازنمایی یک انکار فردی است، بلکه خود به کنشی افشاگرانه تبدیل می‌شود؛ کنشی که در آن، سینما به جای بازتولید ایدئولوژی، عمل تحلیلی و مواجهه با ناخودآگاه جمعی را ممکن می‌سازد.

    تصویری از فیلم پنهان

    نگاه دیگری (تفسیری لاکانی)

    برای درک کامل پنهان، لازم است بین مفهوم «نگاه مردانه» لورا مالوی و مفهوم پیچیده‌تر «نگاه» ژاک لاکان تمایز قائل شویم. نگاه مالوی که از طریق مقاله مشهور او با عنوان “لذت بصری و سینمای روایی” مطرح شد، به نقد ساختار قدرت پدرسالارانه در سینمای جریان اصلی می‌پردازد. این نظریه استدلال می‌کند که دوربین، داستان‌سرایی و پرسپکتیو سینما عموماً برای ارضای تمایلات ناخودآگاه مردان طراحی شده است. در این چارچوب، زنان نه به عنوان سوژه‌های کامل، بلکه به عنوان ابژه‌های دیداری (ابژه‌سازی) و حاملان منفعل «نگاه مردانه» ظاهر می‌شوند. این نگاه، بر لذت شهوانی Scopophilia)) از دیدن بدن زنانه و میل به کنترل Voyeurism)) تمرکز دارد.

    در مقابل، برای لاکان، نگاه نه یک نگاه قدرتمند و کنترل‌کننده که به یک شخص یا دوربین تعلق دارد، بلکه یک نگاه تهدیدآمیز و نافی اراده است که سوژه احساس می‌کند به وسیله­ی  آن مورد مشاهده قرار می‌گیرد. این نگاه نقطه‌ای است که از آن سوژه شکل می‌گیرد و شکاف بنیادین در وجود او را یادآوری می‌کند. این نگاه، برخلاف نگاه مالوی، کمتر به قدرت پدرسالارانه و بیشتر به ناتوانی در کنترل و شکست نهایی در نگاه کردن با قدرت می‌پردازد.

    در اینجا دوربین پنهان در “پنهان”، به طور کامل مظهر نگاه لاکانی است. این دوربین در موقعیتی ناممکن قرار دارد  و یک چشم همه‌بین بدون فاعل مشخص است. این نگاه تحت کنترل هیچ کس، حتی تماشاگر نیست و حس قدرت و کنترل قهرمان داستان را به طور کامل از بین می‌برد. جورج، که به قدرت نمادین خود به عنوان یک مجری موفق تلویزیون متکی است، توسط این نگاهی که نه می‌تواند آن را ببیند و نه کنترل کند، کاملاً بی‌ثبات می‌شود.

    بازیگر زن در فیلم پنهان

    جورج در مقام یک مجری تلویزیونی موفق، همواره بر آنچه در قاب نمایش می‌دهد، تسلط کامل دارد. او به جهان از جایگاهی کنترل‌گرانه نگاه می‌کند؛ جایگاهی که در آن، تصویر و روایت در اختیار اوست. اما ورود نوارهای ویدئویی ناشناس این احساس تسلط را از میان می‌برد و ثبات زندگی طبقه‌ی متوسطی خانواده‌ی لوران را به شکلی بنیادین متزلزل می‌سازد.

    در این نقطه، می‌توان نگاه لاکانی فیلم را به نظریه‌ی پسااستعماری پیوند زد. برای جورج، نگاه مزاحم و تهدیدکننده متعلق به «دیگریِ مهاجر» است — مجید و پسرش. این نگاه نه صرفاً یک تهدید شخصی، بلکه فرافکنی ترس‌های عمیق جامعه‌ای است که جورج نماینده‌ی آن است. این ترس‌ها از همان نگاه شرق‌شناسانه‌ی غرب به «دیگریِ شرقی» سرچشمه می‌گیرند: ناپسند، بدوی، غیرمتمدن، و بالقوه تروریست.

    هانیکه در پنهان این ساختار قدرت را واژگون می‌کند. اکنون طبقه‌ی مرفه و سفیدپوست، خود در معرض نظارت قرار گرفته است و احساس ناامنی می‌کند. این وارونگی، پارانویای نهفته در این طبقه را آشکار می‌سازد. فیلم نشان می‌دهد که چگونه قدرت نمادین و اقتدار سیاسی دولت فرانسه، به شکل نظام‌مند به بازتولید تبعیض علیه مهاجران انجامیده است.

    در همین حال، جورج — که خود را متمدن و عقلانی می‌پندارد — زیر فشار همان ترس‌های بدوی و غریزی از درون فرو می‌پاشد؛ همان ترس‌هایی که پیش‌تر به مجید نسبت داده بود. به این ترتیب، پنهان صرفاً روایتی شخصی نیست، بلکه نقدی روشن بر احساسات راست‌گرایانه و ضد‌مهاجر است. فیلم از ما می‌خواهد تا برای دستیابی به نوعی آگاهی سیاسی و اخلاقی تازه، با «دیگریِ مهاجرِ طردشده» بی‌واسطه و مسئولانه روبه‌رو شویم.

    جمعی از بازیگران فیلم پنهان

    موضوع مهم دیگر این است که هویت فردی که نوارها را ارسال می‌کند، اهمیت کمتری نسبت به عملکرد آن‌ها دارد. “نگاه” خود به خود نه از یک شخص، بلکه تجسمی از وجدان گناهکار جورج (و فرانسه) است. این نوارها بدل به عاملی می­شوند جهت اجبار به رویارویی جورج با محتوای سرکوب شده­اش. “نگاه” در اینجا عاملی می­شود جهت بیرونی‌سازی یک واقعیت درونی.

    هانیکه از این مفهوم روان‌کاوانه برای نقد “رسانه‌ای‌سازی” زندگی معاصر نیز استفاده می‌کند. نگاه در پنهان از طریق نوارهای ویدئویی و صفحه‌نمایش تلویزیون ارائه می‌شود. این امر نشان می‌دهد که چگونه رسانه‌ها (مانند اخبار تلویزیون) به افراد اجازه می‌دهند خشونت و بی‌عدالتی در دنیای واقعی را مشاهده و از آن فاصله بگیرند. به سخنی دیگر با تبدیل مرگ و ویرانی به اعداد، امر کیفی را به کمی تبدیل کرده و از خلال این روی واقعیت سرپوش می­گذارد. هانیکه با تبدیل نوارها به یک نفوذ غیرقابل گریز به یک خانه خصوصی، این مکانیسم فاصله‌گذاری را از کار می‌اندازد و رویارویی مستقیم با واقعیت سرکوب‌شده را اجباری می‌کند.

    گناه شخصی (گذشته گناه آلود جورج)

    اولین نشانه از سرکوب روان‌شناختی جورجکه ما در فیلم میبینیم، دروغ‌های دوران کودکی او درباره ماجید است؛ اینکه ماجید خون بالا می‌آورد، یا سر یک خروس را از تن جدا کرد. این تصاویر، هرچند ساختگی، به شکلی وهم‌آور جورج را تسخیر می‌کنند. رفتار سرد و غیرعادی او و امتناعش از صحبت با همسرش در مورد این ماجرا، اولین علائم سرکوب او هستند. صحنه‌های کلیدی فیلم، مانند سکانس رؤیا که ماجید جوان را با یک تبر نشان می‌دهد، نمودی مستقیم از ترس‌ها و گناه ناخودآگاه جورج است.

    چنین به نظر می­رسد که این رؤیا از زاویه دید ذهنی جورج جوان فیلمبرداری شده و نشان می‌دهد که او از مجید می‌ترسید. رویارویی او با مجید، که به خودکشی وحشیانه مجید در مقابل دوربین ختم می‌شود، نقطه اوج این وحشت روان‌شناختی شخصی است. این لحظه مرگ واقعی، تا ابد در ذهن او حک می‌شود و او را مجبور به مواجهه با گذشته خود می‌کند.

    صحنه مهم دیگری که فروپاشی احساسی جورج را نشان می‌دهد، زمانی است که او هنگام تلاش برای برداشتن یک نان باگت از هم می‌پاشد و شوع به گریه کردن می‌کند. این لحظه ی ظاهرا بی‌اهمیت، نشان‌دهنده شکست سرکوب اوست. این صحنه اشاره می‌کند که گناه سرکوب‌شده تنها یک حالت روانی انتزاعی نیست، بلکه به صورت انضمامی خود را عیان می‌سازد. فشار روانی بر روی جورج آنقدر سنگین است که حتی از انجام ساده‌ترین کارها هم ناتوان می‌شود، که این خود اشاره‌ای به بعد سایکوسوماتیک رنج­اش دارد.

    پس از این فروپاشی، جورج به اکراه ماجرا را برای همسرش فاش می‌کند، اما مکث‌هایش و توجیهات کنایه‌آمیزش “چرا باید احساس مسئولیت کنم؟” شرم و گناهی را که ادعا می‌کند ندارد، برملا می‌سازند. جورج می‌گوید: “چه باید صدایش کنم؟ یک تراژدی؟ شاید یک تراژدی بود، نمی‌دانم. من احساس مسئولیت نمی‌کنم. چرا باید احساس مسئولیت کنم؟” این دیالوگ دقیقاً انعکاس‌دهنده و تداعی گر گناه انکار شده ی پاریس در قبال الجزایری‌ها است. فیلم نشان می‌دهد که فرد گناهکار روایت‌گر قابل اعتمادی از وضعیت احساسی خود نیست. هانیکه مخاطب را مجبور می‌کند تا حقیقت انکارشده را در رفتار جورج ببیند، نه در کلامش. در نهایت، جورج برای فرار از تصاویر آزاردهنده ی گذشته، برای به خواب رفتن قرص مصرف می‌کند و پتو را روی سرش می‌کشد؛ تلاش فعال برای سرکوب آنچه به آگاهی آمده بود.

    کتابخانه بسیار بزرگ در فیلم پنهان


    گناه جمعی (تمثیلی از انکار یک ملت)

    هانیکه به‌صراحت از واقعه‌ی کشتار اکتبر ۱۹۶۱ پاریس الهام گرفت؛ رویدادی که برای دهه‌ها از حافظه‌ی عمومی فرانسه حذف شده بود. او پس از آشنایی با این حادثه، آن را به عنوان پس‌زمینه‌ای تاریخی برای داستان شخصی جورج به کار برد. در آن واقعه، نیروهای پلیس فرانسه حدود دویست معترض الجزایری را در رودخانه‌ی سن غرق یا تیرباران کردند. دولت فرانسه این جنایت را برای سال‌ها انکار و سرکوب کرد.

    هانیکه با قرار دادن این واقعه در بطن روایت، پیوندی میان انکار تاریخی دولت فرانسه و انکار شخصی جورج برقرار می‌کند. همان‌گونه که فرانسه از پذیرش مسئولیت خود در قبال کشتار سر باز زد، جورج نیز دروغ‌هایش درباره‌ی ماجید و نقش خود در سرنوشت او را پنهان می‌کند. در فیلم، حتی اشاره‌هایی مستقیم به موریس پاپون، فرماندار پلیس وقت، وجود دارد؛ مردی که پیش‌تر در دولت ویشی خدمت کرده بود. کتابی درباره‌ی «فرانسه‌ی ویشی» نیز در قفسه‌ی کتابخانه‌ی جورج دیده می‌شود تا این ارتباط نمادین آشکارتر شود.

    در اینجا تمثیلی روشن شکل می‌گیرد: دروغ و انکار جورج بازتابی از انکار چند دهه‌ای دولت فرانسه نسبت به مسئولیت تاریخی‌اش است. پنهانداستان تلاش یک فرد و یک ملت برای پنهان کردن لحظه‌ای شرم‌آور است؛ لحظه‌ای که دیر یا زود بازمی‌گردد تا طلب پاسخ کند.

    هانیکه در مصاحبه‌ای توضیح می‌دهد که تمرکز فیلم نه بر مقصر بودن یا نبودن جورج، بلکه بر شیوه‌ی مواجهه‌ی او با واقعیت آسیب است. او می‌گوید مسئله‌ی اصلی این است: «وقتی کسی در نتیجه‌ی عمل من آسیب می‌بیند، چگونه با این حقیقت روبه‌رو می‌شوم؟» بنابراین، مضمون مرکزی پنهان را می‌توان در یک جمله خلاصه کرد: فیلم درباره‌ی نحوه‌ی مواجهه‌ی ما با گناه است—چه در سطح فردی و چه در سطح جمعی.

    بازیگر مرد و زن در فیلم پنهان

    هانیکه در فیلم پنهان این گناه جمعی را با ناتوانی جهان شمال — به‌معنای غرب سیاسی — در مواجهه‌ی واقعی با رنج‌های جهان جنوب مقایسه می‌کند. در این نگاه، غرب با احساس عذاب وجدان سطحی خود به شیوه‌ای نمایشی پاسخ می‌دهد: با پرداخت مبلغی اندک به خیریه یا مشارکت نمادین در پروژه‌های انسان‌دوستانه، گمان می‌کند مسئولیتش را انجام داده است. این واکنش، همان سازوکار دفاعی است که در سطح فردی در جورج دیده می‌شود؛ او نیز زمانی که امر سرکوب‌شده بازمی‌گردد، به‌جای مواجهه‌ی واقعی با گناه، با خوردن آرام‌بخش تلاش می‌کند درد خود را خاموش کند.

    گناه جورج از یک عمل در دوران کودکی ناشی می‌شود. صحنه پایانی فیلم نشان می‌دهد که پیروت، پسر جورج، در حال صحبت با پسر ماجید است. این امر نشان می‌دهد که گناه جمعی و شخصی حل‌نشده از یک نسل به نسل بعدی منتقل می‌شود. هانیکه از ارائه پاسخ صریح در مورد اینکه آیا نسل جدید بر گناهان گذشته غلبه خواهد کرد یا در همان چرخه انکار گرفتار خواهد شد، خودداری می‌کند. ابهام این صحنه پایانی، شیوه هانیکه برای دعوت از مخاطب به تأمل در همدستی خود و نقششان در شکستن یا تداوم این چرخه است.

    دوربین ثابت و تماشاگر اخلاقی

    امضای سبکی هانیکه، استفاده از نماهای بلند، دوربین ثابت و عدم استفاده از موسیقی غیردیژتیک(موسیقی متن)  است. تکنیک‌های فیلم پنهان رد عمدی سینمای مرسوم هستند. آن‌ها یک حس بالینی و بی‌طرف ایجاد می‌کنند که مخاطب را مجبور به درگیری فکری به جای درگیری احساسی می‌کند. نماهای طولانی و ثابت، یک حس  تحریک‌آمیز و البته اعصاب خوردکن ایجاد می‌کنند. این نماها با عدم استفاده از تدوین و پرسپکتیو سوبژکتیو، باعث ایجاد اضطراب و تعلیق شده  و تماشاگر را در یک موقعیت مشاهده گر منفعل قرار می‌دهند، که بازتابی از طبیعت فضولانه نوارهاست.

    هانیکه عمدا از موسیقی غیردیژتیک دوری می‌کند ، زیرا معتقد است که موسیقی بیش از حد دستکاری‌کننده است و مخاطبان را از واقعیت صحنه دور می‌کند. نماهای بلند و ثابت او، که گاهی اوقات سخت، بی‌حرکت و بدون دینامیسم هستند ، تماشاگر را مجبور می‌کنند تا آنچه را که می‌بیند زیر سؤال ببرد، و آن‌ها را به “سوژه‌ای گناهکار” و ایضا “همکاری پژوهشگر”  تبدیل می‌کند. این سبک به ایجاد یک تماشاگر اخلاقی منجر می‌شود. درواقع با مبهم کردن مرز بین فیلم و محتوای نوارها، مخاطب را مجبور می‌کند تا آنچه را می‌بیند (و چرایی آن را ) زیر سؤال ببرد و آن‌ها را در عمل نظارت درگیر ‌کند.

    قسمتی از فیلم پنهان

    روایت حل‌نشده فیلم پنهان : رویارویی با ابهام

    فیلم پنهان به طور عمدی از ارائه یک پاسخ روشن به معمای “چه کسی نوارها را فرستاده؟” خودداری می‌کند. هانیکه تلاش می­کند که به ما بفهماند، هدف، حل معما نیست، بلکه بررسی چگونگی برخورد با گناه است. پایان مبهم، که مسئله فرستنده نوار را حل‌نشده رها می‌کند، یک انتخاب عمدی است تا مخاطب نتواند آسوده خاطر شود.

    نمای پایانی، یک نمای بلند و ثابت در خارج از مدرسه است. دوربین در فاصله‌ای قرار گرفته که مکالمه پیروت و پسر ماجید شنیده نمی‌شود. این نما، که بسیاری از بینندگان آن را از دست می‌دهند، بسیار حیاتی است. این صحنه آخرین عمل تماشاگر اخلاقی هانیکه است و مخاطب را مجبور به اندیشیدن درباره آینده و سرنوشت نسل بعدی می‌کند. اینجا عدم حل معما، نه نشانه‌ای از پوچ‌گرایی، بلکه یک ضرورت اخلاقی است. با رها کردن روایت به شکل حل‌نشده، هانیکه می‌خواهد رویارویی مخاطب با حقیقت انکارشده ی گناه اجتماعی و شخصی جورج(به عنوان نماینه­ی جامعه­ی فرانسه)، فراتر از قاب سینمایی “پنهان” به ساختمان اجتماعی خود تماشاگر نیز گسترش یابد. نتیجه‌گیری فیلم، در واقع یک آغاز است و از مخاطب می‌خواهد که تجارب دریافت شده از فیلم را در دنیای خود به کار گیرد.

    نتیجه‌گیری: فیلم پنهان به مثابه آینه‌ای از انکار

    فیلم پنهان، یک اثر استادانه از میشل هانیکه است که در آن او به شکلی یکپارچه، نگاه لاکانی را با بازگشت امر سرکوب‌شده فرویدی در هم می‌آمیزد. این تلفیق از روان‌کاوی شخصی و سیاسی نشان می‌دهد که چگونه انکار فردی، نشانه‌ای از یک آسیب جمعی و تاریخی است(درواقع در امتداد آن است). فیلم از طریق انتخاب‌های سبکی آگاهانه خود، تماشاگر را به یک موقعیت اخلاقی و خود انتقادی می‌کشاند. سؤال پایانی فیلم – اینکه چه بر سر نسل بعدی خواهد آمد؟ – به مخاطب واگذار می‌شود، و تجربه سینمایی را از یک مصرف منفعل به یک تسویه حساب فعال، روان‌شناختی و سیاسی تبدیل می‌کند.

    سخن سردبیر

    در این مقاله، نویسنده با تلفیق نظریه‌های فروید و لاکان و نقد پسااستعماری، فیلم «پنهان» میشل هانیکه را صحنه‌ای برای بازگشت امر سرکوب‌شده می‌داند. او نشان می‌دهد چگونه انکار فردی جورج با انکار تاریخی ملت فرانسه در قبال گذشته استعماری‌اش پیوند می‌خورد و سینما را به میدان درمان اجتماعی بدل می‌کند. در این خوانش، «نگاه» لاکانی فقط عنصری روایی نیست، بلکه سازوکاری اخلاقی است که وجدان جمعی را افشا می‌کند. هانیکه در «پنهان» مخاطب را نه با معمایی سینمایی، بلکه با مسئله گناه، انکار و مسئولیت روبه‌رو می‌کند؛ پرسشی که بیرون از پرده نیز ادامه می‌یابد.

    [i] دولت فرانسه پس از 37 سال انکار سرانجام در 1998 به 40 کشته در طی تظاهرات اکتبر اذعان کرد.