مرکز تجربه زندگی

نویسنده: admin

  • اضطراب در محیط کار چه تاثیری دارد؟

    اضطراب در محیط کار چه تاثیری دارد؟

    اضطراب در محیط کار می‌تواند پیامدهای گسترده‌ای برای سازمان‌ها ایجاد کند. نباید از این پیامدهای بالقوه غافل شد. شناخت عوامل اضطراب و تأثیرات آن در محیط کار اهمیت دارد. همچنین، انجام اقدامات لازم برای کاهش این پیامدها ضروری است.

    کارفرمایان نقش مهمی در ایجاد تغییرات برای بهبود سلامت روان و افزایش بهره‌وری دارند. بااین‌حال، کارکنان نیز باید از تأثیر اضطراب بر محیط کار آگاه باشند و به این مسائل رسیدگی کنند.

    پلتفرم تجربه

    اثرات اضطراب در محل کار چیست؟

    یادگیری تأثیر اضطراب بر کارگران و کارمندان بسیار مهم است. مهم‌تر از آن، باید تأثیر اضطراب بر نیروی کار را به حداقل برسانید.

    در ادامه، اثرات منفی اضطراب در محل کار را بررسی می‌کنیم. همچنین، راه‌های ایجاد محیط کاری سالم، شاد و پربار را بحث خواهیم کرد.

    اثرات منفی اضطراب در محیط کار

    کارگران و کارفرمایان به طور یکسان باید خواسته های محیط کار مدرن و اثرات آن بر سلامت عاطفی را درک کنند . اثرات اضطراب کاری می‌تواند منجر به فرسودگی شغلی، کاهش انگیزه ، کاهش رضایت شغلی ، مشکلات سلامت جسمی و روانی ، بهره‌  وری پایین ، افزایش غیبت ، نرخ بالا ی جابجایی کارکنان ، روحیه پایین ، درگیری‌های بین فردی و موارد دیگر شود. این پیامد ها اگر مورد توجه قرار نگیرند ، می‌تواند تمام  تیم‌ ها را مختل کند و به فرهنگ کلی شرکت آسیب برساند.

    اثرات منفی تجربه اضطراب در محیط کار

    فرسودگی شغلی                                                                                       

    فرسودگی شغلی شکل شدیدی از فرسودگی روانی است که از اضطراب شغلی مکرر یا مداوم ناشی می‌شود. این اختلال با بدبینی، بی‌انگیزگی، دوری از فعالیت‌های کاری و کاهش عملکرد مشخص است. علائم فرسودگی شغلی شامل خستگی، تحریک‌پذیری یا بی‌تفاوتی نسبت به وظایف کاری می‌شود.

    سازمان بهداشت جهانی گزارش داده که فرسودگی شغلی در نیروی کار امروزی بسیار شایع است. این پدیده در ویرایش یازدهم طبقه‌بندی بین‌المللی بیماری‌ها ثبت شده، اما به‌عنوان «بیماری» واقعی طبقه‌بندی نشده است.

    راه حل: ایجاد فرهنگی که در آن کارمندان احساس ارزشمندی و قدردانی کنند ، می‌تواند از فرسودگی شغلی کارمندان جلوگیری کند.

    جلوگیری از ضرب‌الاجل‌های غیرضروری، ساعت‌های کاری طولانی و احساس ناامنی شغلی، محیطی با حداقل عوامل اضطراب‌زا ایجاد می‌کند. کارفرمایان باید خواسته‌ها و انتظارات شغلی را به‌روشنی بیان کنند.

    بازخورد منظم و قدردانی از دستاوردها به کارمندان کمک می‌کند تا با کار خود ارتباط بیشتری احساس کنند. ارائه خدماتی مانند دسترسی به مراقبت‌های درمانی، ساعات کاری انعطاف‌پذیر، فرصت‌های دورکاری و برنامه‌های تشویقی برای رشد حرفه‌ای، راه‌هایی مؤثر برای کاهش فرسودگی شغلی، ارتقای تعادل کار و زندگی و کاهش عوامل اضطراب‌زا هستند.

    کاهش انگیزه و رضایت شغلی

    اضطراب در محیط کار به طور بیش از حد و تأثیرات آن کارمندانی که اضطراب شدید را تجربه می‌کنند، ممکن است از نظر احساسی خسته شوند. این وضعیت انگیزه آن‌ها را کاهش می‌دهد و بر فرهنگ شرکت اثر منفی می‌گذارد. اضطراب و خستگی زیاد، تعامل کارکنان با کار را دشوار می‌کند و بهره‌وری را کاهش می‌دهد. نبود انگیزه و رضایت شغلی کم، عملکرد شغلی را تضعیف می‌کند و محیطی اضطراب‌زا برای همه ایجاد می‌کند.

    راه‌حل: با قدردانی از عملکرد برجسته و تجلیل از دستاوردهای کارکنان، انگیزه آن‌ها را افزایش دهید. دستاوردها را در جلسات تیمی یا پیام‌های سراسری شرکت برجسته کنید. مشوق‌هایی با اهداف مشخص و قابل‌اندازه‌گیری ارائه دهید. کارفرمایان باید بر فرصت‌های رشد شخصی تمرکز کنند تا رضایت شغلی را افزایش دهند.

    سلامت جسمی و روانی اضطراب مزمن کاری بر سلامت جسمی اثر می‌گذارد. طبق تحقیقات مراکز کنترل بیماری، افراد ممکن است دچار سردرد، بی‌خوابی، اختلالات اسکلتی-عضلانی، بیماری‌های قلبی-عروقی و خستگی شوند. همچنین، این اضطراب می‌تواند به مشکلات روانی مانند افسردگی و اضطراب در محل کار منجر شود.

    خستگی از اضطراب در محیط کار

    راه‌حل: سازمان‌ها باید اقداماتی برای بهبود رفاه شخصی انجام دهند تا شرایط کاری را بهتر کنند. عضویت در باشگاه ورزشی و خدمات سلامت روان را ارائه دهید تا کارگران روی سلامت جسمی خود سرمایه‌گذاری کنند. این کار به بهبود سلامت روان کمک می‌کند. اقداماتی ساده مانند ارائه میان‌وعده‌های سالم، تشویق به پیاده‌روی در فضای باز یا برگزاری جلسات کوتاه یوگا و مدیتیشن در طول روز کاری، اضطراب را کاهش می‌دهد و شادابی کارکنان را افزایش می‌دهد.

    بهره‌وری پایین اضطراب در محل کار بهره‌وری را کاهش می‌دهد و بر خروجی، درآمد، رضایت مشتری و روحیه شرکت اثر منفی می‌گذارد. ناکارآمدی کارکنان در نقش‌هایشان پیامدهای قابل‌توجهی دارد.

    راه‌حل: بهره‌وری را در همه سطوح سازمان بهبود دهید. با آموزش‌های مؤثر، تشویق به استفاده از مرخصی و ایجاد محیط‌های مشارکتی به‌جای مدیریت جزئی، اضطراب کاری را کاهش دهید و کارکنانی با بهره‌وری بالاتر داشته باشید.

    افزایش نرخ غیبت و جابجایی کارکنان؛ دستاورد اضطراب در محیط کار

    اضطراب کارکنان در محل کار می‌تواند منجر به غیبت بیشتر به دلیل بیماری ‌های ناشی از اضطراب  طولانی مدت شود  . همچنین ممکن است افراد به دلیل اضطراب ناشی از کاهش انگیزه و کمبود انرژی ، از کار خود غیبت کنند. افزایش غیبت می‌تواند سایر اعضای تیم را تحت فشار قرار دهد و عملکرد کلی را کاهش دهد و به عوامل اضطراب ‌زای محیط کار بیفزاید . در نهایت ، نرخ بالای غیبت و جابجایی کارکنان می‌تواند منجر به کاهش روحیه و از دست رفتن بهره‌ وری از نظر زمان و هزینه برای سازمان‌ها شود.

    نکته مهم: اعمال روزهای سلامت روان و مرخصی کافی، راهی عالی برای اطمینان از این است که کارمندان فرصتی برای تجدید قوا و تجدید قوا دارند.فرهنگی را ترویج دهید که در آن استراحت کردن هم عادی و هم تشویق شود.

    برای کاهش بیشتر اضطراب در محل کار، نرخ جابجایی کارکنان و غیبت، روی رفاه کارکنان سرمایه‌گذاری کنید.

    شلوغی بخاطر اضطراب در محیط کار

    روحیه پایین

    اضطراب می‌تواند به دلیل ناتوانی در کنار آمدن با رویدادهای جاری ، حجم کار سنگین یا محیط ، باعث کاهش روحیه شود . چالش برانگیزترین  بخش این موضوع این است که می‌تواند گسترش یابد . اعتماد به نفس پایین ، روحیه‌ی ضعیفی را به همراه دارد که به طور بالقوه می‌تواند تأثیر منفی بر ذهنیت کل شرکت و فرهنگ سازمانی مسموم داشته باشد.

    راه حل: فعالیت‌های تیم‌ سازی را برنامه‌ریزی کنید که روحیه و همکاری را تقویت کرده و در عین حال اعتماد را در سراسر سازمان شما ایجاد کند.

    برخی از نمونه‌ها شامل کارگاه‌ های گروهی، کلاس‌ها یا میزبانی فعالیت‌های ذهن‌آگاهی تیمی است. کار تیمی باعث افزایش مشارکت کارکنان می‌شود و باعث می‌شود کارکنان احساس کنند.که به آنها اهمیت داده می‌شود .

    وقتی افراد احساس کنند که به آنها اهمیت داده می‌ شود ، بیشتر اهمیت می ‌دهند  . همچنین ، اطمینان حاصل کنید که فرهنگ شرکت شما تعادل بین کار و زندگی را ارتقا می‌ دهد و سیاست‌های درهای باز دارد که به کارمندان نشان می‌ دهد برای آنها ارزش قائل هستید.

    تعارضات بین فردی از عوامل اضطراب در محیط کار

    درگیریهای بین فردی با همکاران یا ما فوق‌ ها می ‌تواند به طور قابل درکی منجر به افزایشسطح  اضطراب در محل کار شود  . چه با یک همکار باشد  ، چه با مدیر یا سرپرست ، این وضعیت اضطراب‌ زا می‌تواند به ناتوانی در انجام کار به طور مؤثر یا کارآمد منجر شود.

    راه حل: پرداختن به اضطراب عاطفی ناشی از این اختلافات از طریق ارتباط موثر حیاتی است سازمان‌ها باید یک برنامه قوی برای حل اختلافات داشته باشند.

    گفتگوی سالم مبتنی بر اعتماد است و گام‌های ساده‌ ای وجود دارد که می‌توانید بردارید تا مطمئن شوید مسائل به سرعت و به طور رضایت‌ بخشی حل می‌شوند . اول ، علت اختلافرا مشخص کنید . بهتر است طرفین بتوانند در اوایل روز ملاقات کنند، نه در پایان یک روز یا هفته طولانی که همه می‌خواهند به خانه بروند . در نهایت ، بر راه‌حل متمرکز باشید و از شیوه‌ های گوش دادن فعال استفاده کنید.

    اضطراب در محیط کار برای زنان

    اثرات مثبت مدیریت اضطراب در محیط کار

    مدیریت   اثرات اضطراب در محیط کار ، عامل کلیدی موفقیت هر سازمانی است . تمرکز برمدیریت اضطراب می‌تواند تغییرات مثبتی ایجاد کند و ایمنی در محیط کار را افزایش دهد . اضطراب مرتبط با کار می‌تواند مضر باشد ، اما بسته به نحوه مدیریت آن ، نتایج مثبتی نیز ممکن است.

    وقتی سازمان‌ها برای کنترل اضطراب در محیط کار تلاش می‌کنند ، می‌توانند از مزایایی مانند موارد زیر بهره‌مند شوند:

    • افزایش سلامت و رضایت کارکنان
    • انگیزه بیشتر
    • سطوح بالاتر بهره‌وری
    • افزایش کارایی
    • کاهش نرخ غیبت از کار
    • نرخ گردش مالی پایین‌تر سلامت و رفاه کارکنان بهبود یافته است.
    • سلامت و رفاه کارکنان برای موفقیت سازمان ضروری است.

    سرمایه‌ گذاری در استرا تژی ‌های مدیریت اضطراب و برنامه‌های سلامت در محل کار به کارکنان کمک می‌کند تا  با کاهش بیماری ‌های جسمی مانند  سر درد یا خستگی  ناشی از سطح  بالای اضطراب ، سالم بمانند .

    همچنین با کمک به کارکنان در کاهش سطح اضطراب ، سلامت روان را بهبود می‌بخشد که می‌تواند به تمرکز و توجه در طول روز کمک کند.

    علاوه بر این ، مدیریت اضطراب در محیط کار به ایجاد یک محیط حمایتی کمک می‌کند که در آن کارمندان به جای احساس غرق شدن یا اضطراب در مورد رسیدن به ضرب ‌الاجل‌ها یا انتظارات عملکرد ، احساس قدردانی از کار سخت خود را داشته باشند.

    توتی راهکاری برای رفع اضطراب در محیط کار

    فضای گفتگو

    با ارائه خدمات سلامت روان برای سازمان‌ها و کارکنانشان، راهی عالی برای کاهش اثرات اضطراب فراهم می‌کند . برخی تحقیقات نشان می‌دهد که پیام‌ درمانی برای افسردگی و اضطراب ، بهره‌وری را  ۳۶٪  افزایش داده است . افزایش انگیزه و رضایت  شغلی کارفرمایان   می‌توانند با تمرکز بر ابتکارات مدیریت اضطراب ، تأثیر مثبتی بر انگیزه بگذارند . سرمایه‌گذاری در روش‌ های مدیریت اضطراب در محل کار می‌تواند به طور مثبتی بر انگیزه کارکنان تأثیر بگذارد و منجر به رضایت شغلی بالاتر و در نهایت افزایش بهره‌وری شود . وقتی افراد انگیزه و شادی دارند، تمایل بیشتری به سخت‌تر کار کردن ، ماندن طولانی‌تر در یک شرکت و تولید کار بهتر دارند.

    افزایش بهره‌وری و کارایی

    با اجرای تکنیک ‌های مدیریت اضطراب در محیط کار، کارکنان می‌توانند افزایش بهره‌وری و کارایی را تجربه کنند. این یک بازی برد-برد برای سازمان‌ها است که از مزایای بهره‌وری بیشتر و خروجی سریع‌تر کارکنان خود بهره‌مند می‌شوند.

    کاهش نرخ غیبت و جابجایی کارکنان

    با ابزارها و منابع مناسب ، شرکت‌ها می‌توانند به طور مؤثر غیبت و نرخ جابجایی کارکنان را کاهش دهند و در عین حال روحیه تیمی را تقویت کنند . یک مطالعه نشان می‌دهد که وقتی کارمندان به درمان مبتنی بر پیام دسترسی دارند، غیبت تا ۵۰ درصد کاهش می‌یابد.

    مطالعه دیگری که توسط فضای گفت و گو انجام شد و  بیش از ۱۴۰۰ نفر را در سال   ۲۰۲۲ مورد بررسی قرار داد ، نشان داد که وقتی به افراد دسترسی به خدمات  سلامت روان ارائه می‌شود  70%درصد از کارگران جوان مایل به ماندن در شغل خود هستند.

    68% از والدین شاغل مایل به ماندن در شغل خود هستند.

    66%از افرادی که به ترک کار فکر می‌کردند، مایل به ماندن در شغل خود هستند.

    به حداقل رساندن اثرات اضطراب در محیط کار

     باید پیامدهای بالقوه و تأثیرات اضطراب در محیط کار را بشناسیم و برای کاهش آن‌ها اقدام کنیم. دسترسی به خدمات سلامت روان، مانند فضای گفت‌وگو، می‌تواند به این امر کمک کند. کاهش اضطراب کاری عملکرد شغلی را بهبود می‌بخشد و جابجایی کارکنان را کاهش می‌دهد. تشویق موفقیت‌های کارمندان، اولویت‌بندی تعادل کار و زندگی و ارائه خدمات سلامت روان، مانند فضای گفت‌وگو، از اقدامات مؤثر برای کاهش اضطراب شغلی است.

     با ارائه برنامه‌های سلامتی و ایجاد فرهنگ باز و حمایتی از افزایش اضطراب جلوگیری می‌کند و کارمندان را برای بهترین عملکرد توانمند می‌سازد. همکاری با فضای گفت‌وگو هزینه‌های فرسودگی شغلی را کاهش می‌دهد و محیطی مثبت‌تر، مشارکتی‌تر و پربازده‌تر برای کارکنان ایجاد می‌کند.

     همین امروز با ارائه برنامه‌های کمک به کارکنان، از جمله خدمات سلامت روان، گام‌های پیشگیرانه‌ای برای کاهش اضطراب در محل کار بردارید. روی رفاه کارکنان سرمایه‌گذاری کنید و محیط کاری سالم‌تر و شادتری بسازید.

    حل اضطراب در محیط کار

    سخن سردبیر

    اضطراب در محیط کار، مهمان ناخوانده‌ای است که بی‌صدا وارد می‌شود اما تأثیرات پر سر و صدایی بر جای می‌گذارد؛ از فرسودگی جسم و روان کارکنان گرفته تا کاهش خلاقیت و بهره‌وری کل سازمان. بسیاری از ما این فشار را تجربه کرده‌ایم، اما شاید کمتر به ریشه‌ها و راه‌حل‌های آن اندیشیده‌ایم.

    این مقاله فقط زنگ خطر را به صدا درنمی‌آورد، بلکه نقشه راه را نیز پیش روی شما قرار می‌دهد. ما با نگاهی دقیق، ابعاد مختلف این چالش را شکافته‌ایم و برای هرکدام، راه‌حل‌هایی عملی و قابل اجرا پیشنهاد داده‌ایم؛ راهکارهایی که هم برای مدیران و هم برای کارمندان کاربردی است.

    هدف ما این است که نشان دهیم سرمایه‌گذاری بر سلامت روان کارکنان، نه یک هزینه، بلکه یک مزیت استراتژیک برای رشد و پویایی هر سازمانی است. این مطلب دعوتی است برای ساختن محیطی سالم‌تر، شادتر و کارآمدتر؛ زیرا موفقیت پایدار یک سازمان، در گرو حال خوب انسان‌های آن است.

    رفرنس

    https://business.talkspace.com/articles/the-negative-effects-of-stress-in-the-workplace?utm_source=chatgpt.com

    1. “Burn-out an ‘Occupational Phenomenon’: International Classification of Diseases.” World Health Organization. World Health Organization, 2019

    https://www.who.int/news/item/28-05-2019-burn-out-an-occupational-phenomenon-international-classification-of-diseases.

    1. “Stress…at Work (99-101).” Centers for Disease Control and Prevention. The National Institute for Occupational Safety and Health (NIOSH), June 6, 2014

    https://www.cdc.gov/niosh/docs/99-101/default.html#Job%20Stress%20and%20Health.

    1. .DellaCrosse, Meghan, Kush Mahan, and Thomas D. Hull. “The Effect of Messaging Therapy for Depression and Anxiety on Employee Productivity.” Journal of Technology in Behavioral Science 4, no. 1 (2018): 1–5.

    https://doi.org/10.1007/s41347-018-0064-4https://link.springer.com/article/10.1007/s41347-018-0064-4#citeas

  • روشی در جنون: هیستری و اراده معطوف به قدرت

    روشی در جنون: هیستری و اراده معطوف به قدرت

    در آغاز فصلی درباره هیستری در کتاب «از تسلط تا تحلیل: نظریه‌های جنسیت در فمینیسم روان‌کاوانه[5]»، پاتریشیا الیوت[6] از جمله نیچه استفاده می‌کند: «حقیقت‌ها توهم‌هایی هستند که فراموش شده‌، توهم‌اند».

    این مقاله ارتباط میان هیستری و آثار نیچه را دنبال می‌کند. در این مقاله نشان داده خواهد شد که چگونه یک تفسیر لکانی از هیستری می‌تواند قرائت هایدگر از «اراده معطوف به قدرت» نیچه را روشن‌تر کند و چگونه این تفسیر می‌تواند ارزش و اهمیت هیستری برای روان‌کاوی و فلسفه را بهتر توضیح دهد. من نشان خواهم داد که گفتمان هیستری دارای «ارزشی برتر» نسبت به گفتمان ارباب/وسواس است، زیرا مطابق تعریف نیچه از هنر است؛ هنری که به ارتقای زندگی می‌پردازد، برخلاف دانش یا حقیقتِ ارباب که هدف آن حفظ زندگی است.

    این مقاله توضیح خواهد داد که چگونه گفتمان هیستری می‌تواند گفتمان ارباب را از طریق «اراده معطوف به قدرت» به گفتمان روانکاو[7] تبدیل کند. این امر حائز اهمیت است، زیرا هدف نهایی روان‌کاوی این است که «در پایان تحلیل، سوژه به جایگاه روانکاو منتقل شود». این هدف نهایی روان‌کاوی است، چرا که «برای لکان، گفتمان روانکاو ، انقلابی است، زیرا حقیقتِ سوژه (ناخودآگاه) را بیان می‌کند». در اصل، هدف این مقاله نشان دادن این است که «هیستری نباید به‌عنوان وضعیتی «غیرعادی» درک شود، بلکه باید به‌عنوان یک تجلی ممکن از رابطه رازآمیز سوژه با خودش دیده شود».

    هیستری و اراده معطوف به قدرت به‌عنوان ارزشی برای حفظ[8] و ارتقای[9] زندگی

    هایدگر در کتاب نیچه: اراده معطوف به قدرت تحت ‌عنوان دانش و متافیزیک[10] توضیح می‌دهد که «اراده معطوف به قدرت، ‘اصل یک ارزش‌گذاری جدید’ است» ([1]، ص. 15)، و تأکید می‌کند که واژه «ارزش» برای نیچه اهمیت ویژه‌ای دارد، که در زیر عنوان کتاب او ، اراده معطوف به قدرت: تلاشی برای بازارزشیابی همه ارزش‌ها[11] نیز مشهود است [2]. هایدگر می‌گوید که «ارزش» برای نیچه به معنای «شرایطی برای اینکه زندگی ‘زنده’ باشد» است ([1]، ص. 15). بنابراین، برای اینکه چیزی ارزشمند باشد، یعنی اینکه زندگی زنده باشد، زنده بودن زندگی، صرفاً «حفظ خود» نیست، بلکه در ارتقای خود و فراتر رفتن از خویش قرار دارد ([1]، ص. 15).

    این مقاله نشان خواهد داد که یک تفسیر لکانی از هیستری این تعریف از ارزشمندی را برآورده می‌کند، زیرا هیستری با نشان دادن کمبود در دیگری‌ِبزرگ/ارباب، زندگی را ارتقا می‌دهد. این هدف نهایی روان‌کاوی است که «در پایان تحلیل، سوژه(روانکاوی شونده/آنالیزان) به جایگاه روانکاو منتقل می‌شود» ([3]، ص. 122). این امر زمانی رخ می‌دهد که : «جابه جایی زمانی حل می‌شود که جایگاه روانکاو به‌عنوان ‘سوژه مفروض به دانایی’ رد شود» و «به‌طور ایده‌آل، در پایان تحلیل، سوژه هیستریک دانش نسبت داده شده به روانکاو در جایگاه دیگری‌ِبزرگ را پس می‌گیرد» ([3]، ص. 123). در نتیجه، این مقاله نشان خواهد داد که اگر هیستری ارزشمند است به دلیل آن است که زندگی را ارتقا می‌دهد و دارای همان ویژگی‌های اراده معطوف به قدرت در نظر نیچه است.[12]

    نیچه می‌گوید تنها ارزش‌هایی که به زندگی ارتقا می‌بخشند، ارزشمند هستند، زیرا ارتقای زندگی، ذات زندگی است و اراده معطوف به قدرت نیز بیانگر ذات زندگی است که «پشتیبان، پیش‌برنده، و بیدارکنندهِ ارتقای زندگی» است ([1]، ص. 16). این موضوع در هیستری دیده می‌شود، جایی که فرد «به‌طور دائمی هویت نمادین خود را زیر سؤال می‌برد» ([4]، ص. 115). هایدگر می‌گوید که ارتقا «درون و از طریق» زندگی رخ می‌دهد و «فراتر از خود» است ([1]، ص. 16) و این ارتقا در روان‌کاوی ضروری است، زیرا «پیشرفت در روان‌کاوی ممکن نیست مگر اینکه آنالیزان ـــ کسی که برای تحلیل آمده ـــ به وضعیت هیستری سوق داده شود» ([5]، ص. 27). هیستری به ارتقای زندگی ارزش می‌دهد و «امکاناتی بالاتر از خود را پیش روی خود می‌بیند و خود را به سوی چیزی که هنوز به آن دست نیافته، هدایت می‌کند» ([1]، ص. 16).

    هیستری «ناخودآگاهِ در عمل» است ([6]، ص. 155) که به عنوان «فراتر از خود» عمل می‌کند، زیرا آنالیزان روان‌کاوی شده «به سوی چیزی که هنوز به دست نیامده» پیش می‌رود. این ارتقا زمانی رخ می‌دهد که آنالیزانِ هیستریک، ارباب/روان‌کاو (سوژه مفروض به دانایی) را برای آنکه درباره زندگی او دانشی ارائه دهد زیر سوال می‌برد ([7]، ص. 38). این پرسشگری، زمانی که آنالیزان برای آنکه پاسخ کافی دریافت کند ، کمبود در دیگری را آشکار می‌کند زندگی را ارتقا می‌دهد.

    براچر[13] این رفتار هیستریک را توضیح می‌دهد و می‌گوید: «طبق الگوی لکان، S1 در گفتمان هیستریک در سوی دریافت‌کننده قرار دارد، که دعوت می‌شود تا به پیام سوژه هیستریک با ارائه دال ارباب (S1)، پاسخ امنی بدهد که اضطراب را کاهش داده و حس هویت پایدار، معنادار، و محترمانه‌ای را فراهم کند» ([8]، ص. 123). براچر ادامه می‌دهد: «اگرچه چنین پاسخ‌هایی آرامش‌بخش هستند اما هیستریک‌ همچنان در ازخودبیگانگی می‌ماند، زیرا دال‌های ارباب را از دیگران می‌طلبد و خود قادر به تولید چنین دال‌هایی نیست».

    اگرچه هیستریک موفق نمی‌شود از ارباب/روان‌کاو دالی بیابد که هویت او را تماما به کلام بیاورد، اما این روند پرسشگری هیستریک از ارباب/روان‌کاو مسیری ضروری است تا آنالیزان بتواند دال‌های ارباب خود را ایجاد کند و به جای طلب آن‌ها از ارباب/روان‌کاو، خود آن‌ها را بسازد. به همین دلیل، تعدادی از مفسرین گفته‌اند: «باید گفتار سوژه را به حالت هیستریک سوق دهید، آن را به سوی ظهور دانش ناخودآگاه هدف بگیرید» ([9]، ص. 185) و «این مداخلات برای ایجاد حالت هیستریک در سوژه طراحی شده‌اند تا جهت تحلیل بیشتر به سمت حقیقت آنالیزان روان‌کاوی شده باشد» ([10]، ص. 75) و در نهایت لکان می‌گوید: «چیزی که روان‌کاو به عنوان تجربه تحلیلی برقرار می‌کند را می‌توان به‌طور ساده این چنین بیان کرد که ـــ هیستریک کردن گفتمان است» ([7]، ص. 33).

    به نیچه بازگردیم ، هایدگر می‌گوید که برای ارتقای زندگی با اراده معطوف به قدرت باید «نگاهی به آینده و ورای دامنه و نگاه به چیزی بالاتر» داشت ([1]، ص. 16). هیستری این «نگاه به آینده و ورای دامنه ، چیزی بالاتر» را زمانی نشان می‌دهد که آنالیزان روان‌کاوی شده ، ارباب/روان‌کاو را «تا جایی که ناکام شود» زیر سؤال می‌برد ([11]، ص. 47). وقتی این اتفاق می‌افتد، هیستریک کمبود در دیگری‌ِبزرگ که قادر به ارائه پاسخی قانع‌کننده نیست را آشکار می‌کند.

    این امر مهم است، زیرا با کشف کمبود در دیگری، آنالیزان می‌تواند از این «نگاهِ به آینده»، دال‌های ارباب «واقعی» خود را ایجاد کند. این هدف نهایی روان‌کاوی است، جایی که «در پایان تحلیل، سوژه به جایگاه روان‌کاو منتقل می‌شود» ([3]، ص. 122). این امر زمانی رخ می‌دهد که « جایگاه روان‌کاو به عنوان سوژه مفروض به دانایی رد شود» و «به‌طور ایده‌آل، در پایان تحلیل، هیستریک دانشی که به روان‌کاو در جایگاه دیگری بزرگ نسبت داده است را بازپس می‌گیرد» ([3]، ص. 123).

    نیچه همچنین می‌گوید که اراده معطوف به قدرت؛ اصلی، برای ارزش‌گذاری جدید است و هایدگر توضیح می‌دهد این امر بدین معناست که اراده معطوف به قدرت ارزش‌های جدیدی را برای ارتقای زندگی تعیین می‌کند. این بدین معناست که در هیستری، آنالیزان روان‌کاوی شده باید کمبود در دیگری را آشکار کند تا ارزش‌های جدیدی برای ارتقای زندگی تعیین کند. این امر از طریق «تقاضا برای شناخت از آنچه هست و خواسته او چیست» ([12]، ص. 306) از ارباب/روان‌کاو محقق می‌شود. «اما به دلیل ناممکن بودن برآورده‌سازی این خواسته، پاسخی که ارباب ارائه می‌دهد همواره اشتباه یا ناکافی است» ([12]، ص. 306).

    در نتیجه، ارزش‌های جدید برای ارتقای زندگی زمانی برقرار می‌شوند که آنالیزان روان‌کاوی شده ناممکن بودن تلاش ارباب/روان‌کاو برای ارائه دال‌هایی برای «هویتی پایدار، معنادار و محترمانه» را کشف کند ([8]، ص. 123). این لحظه‌ای است که آنالیزان از این پرسش رهایی می‌یابد ـــ یعنی هنگامی که موجودیت خود را به عنوان چیزی غیرقابل‌توجیه توسط دیگری‌ِبزرگ می‌پذیرد» ([13]، ص. 113).

    حال که نیچه می‌گوید ذات زندگی در ارتقا یافتن است، ارزش‌هایی که هدفشان حفظ بقا باشند، ذات کامل زندگی را محدود و انکار می‌کنند. بنابراین، بدون اینکه آنالیزان به طور قاطع «موضع اتخاذ شده و اراده‌ای که روی به سوی شناخت اساسی» به حکمت شادان دارد را بپذیرد ([14]، ص. 20)، نمی‌تواند شکست ارباب (سوژه مفروض به دانایی) را کشف کند. در نتیجه، آنالیزان باید به «هیستری‌سازی دائم ـــ پرسشگری هیستریک ـــ از شخصیت هژمونیک ارباب» مشغول شود ([15]، ص. 51). آنالیزان با نگاه به ارباب/روان‌کاو برای کسب دال‌های ارباب، نمی‌تواند بر آخرین انسان یا خود کوتوله (رجوع کنید به [16]) غلبه کند و ذات زندگی را انکار و محدود می‌کند.

    در عوض، آنالیزان باید آشکار سازد که «نه تنها که سوژگی خط خورده شده ارباب (از S1 به $) نمایان می‌شود»، بلکه همچنین که «ذات سوژه ــ son être du sujet ــ در جایگاه کمبود دیگری قرار دارد، جایی که دیگری پاسخی به ما نمی‌دهد. آنالیزان این حقیقت را تجربه کرده که سوژه، «پاسخی از امر واقع[14]» است و نه «پاسخی از دیگری» ([17]، ص. 10).

    در نتیجه، اگر آنالیزان زندگی را تنها به‌عنوان بقا بفهمد و هدفش کشف کمبود در دیگری نباشد، ارزش‌های گذشته زندگی نیازمند «بازارزشیابی همه ارزش‌ها» از طریق «یک ارزش‌گذاری جدید» هستند ([1]، ص. 17) تا ارزش‌ها را در هماهنگی با ذات زندگی به مثابه ارتقا قرار دهند. این بازارزشیابی ارزش‌ها در «لحظه[15]» دروازه‌ای از کتاب چنین گفت زرتشت نیچه اتفاق می‌افتد (رجوع کنید به [16]). مسیری که به عقب برمی‌گردد، نماد گذشته است که آنالیزان به ارباب/روان‌کاو به‌عنوان «پاسخ دیگری» نگاه می‌کند، در مقایسه با مسیری که به جلو می‌رود و نماد آینده است، جایی که آنالیزان کمبود در دیگری را کشف می‌کند، یا سوژه را به‌عنوان «پاسخی از امر واقع» می‌بیند، جایی که «دیگری‌ِبزرگ پاسخی به ما نمی‌دهد» ([17]، ص. 10).

    دانش و حقیقت به‌عنوان اراده معطوف به قدرت در هیستری

    برای درک بیشتر معنای اراده معطوف به قدرت، مهم است که توجه کنیم نیچه می‌گوید: «این جهان اراده معطوف به قدرت است—و نه هیچ چیز دیگر! و خود شما این اراده معطوف به قدرت هستید—و  نه هیچ چیز دیگر!» ([1]، ص. 18). بدین ترتیب، هایدگر نتیجه‌گیری می‌کند که «تعریف نیچه از موجودات[16] به‌طور کلی، چنین است: زندگی اراده معطوف به قدرت است» ([1]، ص. 18). بنابراین، هایدگر بیان می‌کند که اگر اراده معطوف به قدرت ،موجودات یا زندگی را به‌طور کلی تعیین می‌کند، باید در هر حوزه‌ای از موجودات حاضر باشد — مانند علم، هنر و «در دانش به‌طور کلی» ([1]، ص. 18) و بنابراین از طریق بررسی این حوزه‌ها از موجودات، اراده معطوف به قدرت قابل شناسایی خواهد بود.

    به همین ترتیب، اگر دانش و حقیقت نمونه‌ای از اراده معطوف به قدرت هستند، مهم است که بپرسیم دانش و حقیقت برای نیچه چه هستند. هایدگر می‌گوید نیچه بیان می‌کند که حقیقت «توهم[17]» است؛ اما اگر حقیقت توهم باشد و بالاترین ارزش، ارتقای زندگی باشد، حقیقت نمی‌تواند بالاترین ارزش برای زندگی باشد. در نتیجه، باید ارزشی بالاتر در زندگی وجود داشته باشد که ارتقای زندگی را فراهم کند و تفکر نیچه این را وقتی که می‌گوید «هنر از حقیقت بیشتر ارزش دارد» ([1]، ص. 25) منعکس می‌کند. نیچه می‌گوید هنر ارزشی بالاتر از حقیقت دارد زیرا به زندگی و امکان ارتقای آن ارزش می‌دهد و بنابراین «ما هنر را داریم تا از حقیقت نمیریم» ([1]، ص. 25).

    قبلاً در این مقاله به‌طور مختصر اشاره کردم که تفسیر لکان از هیستری به نظر می‌رسد ویژگی‌های مشابهی با اراده معطوف به قدرت دارد زیرا زندگی را ارتقا می‌دهد. حالا من نشان داده‌ام که هایدگر توضیح داده است که نیچه می‌گوید هنر ارزشی بالاتر از حقیقت دارد زیرا زندگی را ارتقا می‌دهد. بنابراین، به دلیل اینکه هنر زندگی را ارتقا می‌دهد، هیستری نیز می‌تواند به‌عنوان هنر مورد بررسی و درک قرار گیرد.

    به‌عنوان مثال، هیستری نشان می‌دهد که به‌طور ضمنی به هنر بیشتر از حقیقت ارزش می‌دهد، در «کیس معروف دورا که در بسیاری از جنبه‌ها نقش الگو را در نظریه هیستری فروید ایفا می‌کند» ([18]) ، به‌طور قاطع مداخلات فروید را رد می‌کند و بدین طریق ،ناتوانی دانش فروید را نمایان می‌سازد. در این زمینه، لکان می‌گوید : فرد هیستریک حقیقتی در ارباب را نشان میدهد که خودش آن را وضع کرده است ، یعنی اینکه ارباب از نظر ساختاری کم و ناکافی است» ([19]، ص. 122).

    این مثال نشان می‌دهد که دورا هنر را بیشتر از حقیقت ، با رد مداوم دانش یا «حقیقت» از سوی فروید ارزش گذاری می‌کند. دورا به‌عنوان یک هیستریک «احساس می‌کند چیزی باقی‌مانده که باید گفته شود که در برابر هر سخنی مقاومت می‌کند» ([20]، ص. 193) و بنابراین هنر را ارزش می‌دهد «تا از حقیقت»ِ فروید نمیرد. من پس از روشن شدن معنای «حقیقت» برای نیچه در ارتباط با هیستری، به توضیح هیستری به‌عنوان هنر بازخواهم گشت.

    برای درک اراده معطوف به قدرت به‌عنوان هنر، هایدگر می‌گوید ابتدا باید معنای دانش و حقیقت نزد نیچه روشن شود. هایدگر می‌گوید دانش معمولاً به‌عنوان دارا بودن آنچه که حقیقت دارد در نظر گرفته می‌شود و بنابراین حقیقت برای دانش اساسی است. او بر آنچه نیچه در مورد حقیقت می‌گوید تأمل می‌کند و درمی‌یابد که «حقیقت یک ‘توهم’ است» ([1]، ص. 26). این باور نیچه همچنین در ویژگی‌های هیستری یافت می‌شود.

    هیستری این موضوع را می‌شناسد که «حقیقت یک توهم است» و بیمار هیستریک این را با جستجو برای یافتن اربابی که قرار است «دیگری خط نخورده باشد» ([21]، ص. 96) نشان می‌دهد. پس از آن، آنالیزان هیستریک «کوشش می‌کند که کمبود را در قالب میل[18] دیگری به خود حفظ کند» ([21]، ص. 96) تا نشان دهد که «حقیقت یک توهم است». فرد هیستریک این کار را با نشان دادن شکست ارباب انجام می‌دهد، که « می‌تواند بر او حکومت کند. هیستری حکمرانی و روانکاو حکومت نمی‌کند» ([7]، ص. 129). تامسیک[19] این موضوع را به‌خوبی خلاصه می‌کند که «فرد هیستریک می‌خواهد اربابِ ارباب و بنابراین یک ارباب واقعی باشد!» ([11]، ص. 127).

    فرد هیستریک با حکمرانی بر دانش یا حقیقتِ ارباب به‌عنوان موضوعِ میلِ ارباب نشان می‌دهد که «حقیقت یک توهم است». فرد هیستریک با آشکار کردن «کمبود دانش در دیگری، زیرا او هرگز از پاسخ‌هایی که دیگری به او می‌دهد راضی نمی‌شود» نشان می‌دهد که «حقیقت یک توهم است» ([22]، ص. 7). هیستری همچنین کمبود در ارباب را به طریق دیگری نشان می‌دهد ، با «تحریک میل در دیگری، فرد هیستریک از موقعیت موضوعِ میل عقب‌نشینی می‌کند و دیگری را مجبور می‌کند تا او را به‌عنوان موضوعِ دست نیافتنیِ میلِ خود بشناسد.

    جذابیت بیمار هیستریک در فریفتن دیگری از طریق ظاهر شدن بدین شکل نهفته است که خود را ابتدا به عنوان موضوع میل پیشنهاد می‌کند در حالی که هم‌زمان از اینکه موضوعی باشد که میلی را که تحریک کرده است برطرف کند، امتناع می‌کند» ([3]، ص. 123). این دوباره نشان می‌دهد که «حقیقت یک توهم است»، زیرا وقتی که ارباب «به پرسش ‘من چه هستم؟’ با ‘تو این هستی’ پاسخ می‌دهد، جست‌وجوی موضوع را به یک موضوع محدود کاهش می‌دهد. اما هیچ پاسخی نمی‌تواند پرسش فرد هیستریک را حل کند» ([23]، ص. 58). فرد هیستریک نشان می‌دهد که دانش/حقیقتِ ارباب از طریق نارضایتی دائمی او از پاسخ‌های ارباب ، یک توهم است.

    عقلانیت هیستری و دسته‌بندی ها(مقولات)[20] 

    در ادامه، مهم است که نقش عقل را در هیستری بشناسیم. هایدگر می‌گوید که عقل موجودات را به عنوان موجودات ، از جنبه‌های مختلف می‌فهمد: حال به عنوان موجوداتی با چنین و چنان ویژگی، یعنی از نظر سرشت آنها (کیفیت، پویون[21])، یا به عنوان موجوداتی که به این‌گونه و به آن‌گونه گسترش یافته‌اند یا در اندازه خاصی (کمیت، پوزون[22])، یا به عنوان موجوداتی که با دیگران به این شکل و آن شکل مرتبط هستند (رابطه، پروس تی[23]) ([1]، ص. 49). دسته‌بندی‌های عقلانی تعیین می‌کنند که یک موجود چیست و به همین ترتیب توانایی آنالیزان را برای کشف فقدان در دیگری مشخص می‌کنند.

    آنالیزان می‌تواند این فقدان را از طریق گفتار هیستریک شناسایی کند. هیستریک «دیگری را به عنوان ارباب خطاب می‌کند، به عنوان کسی که فرض می‌شود می‌داند و درخواست پاسخی از حقیقت وجودی خود را دارد. این درخواست برای آن “دال ارباب[24]” است که ممکن است مشکل معنا و هویت را برطرف کند» ([24]، ص. 106). اویر[25] می‌گوید «فقط با یک سوال هیستریک است که روان‌کاوی می‌تواند آغاز شود» ([25]، ص. 126) و این زمانی رخ می‌دهد که هیستریک «شروع به شک و تردید و پرسش می‌کند که آیا واحد های دلالت کننده نظم نمادین میتوانند ضمانت مناسبی برای شکل گیری هویت فراهم کنند یا خیر » ([26]، ص. 260).

    هیستریک شکاف بین واقعیت و نظم نمادین را درک می‌کند و به همین دلیل «سوژه شروع به پرسش یا احساس نارضایتی از هویت نمادین خود می‌کند» ([27]، ص. 35). این موضوع توسط سی‌کوس[26] و کلمنت[27] توصیف شده است که می‌گویند «هیستری به‌طور ضروری عنصری است که ترتیبات را مختل می‌کند» ([28]، ص. 156) و این “چالش فرد هیستریک با ارباب (S1) است، و تلاش او در نهایت به شکل گیری دانش منتهی می‌شود، S2” ([29]، ص. 101).

     هیستریک «فردی را می‌جوید که از میل به دانش برانگیخته شده باشد» ([23]، ص. 58) زیرا هیستریک بر این باور است که ارباب می‌تواند «پاسخ‌های درستی را ارائه دهد و به این ترتیب او را از درد دو نیمه شدن» ([30]، ص. 122) بین جهان نمادین و واقعیت آزاد کند. ژیژک این گونه توضیح می‌دهد که «سوژه هیستریک که بی‌وقفه دانش ارباب را بررسی می‌کند، شیوه ظهور دانش جدید است» ([31]، ص. 125). فینک همچنین استدلال می‌کند که «هیستریک از دانش لذت می‌برد. دانش شاید در گفتار هیستریک بیشتر از هر جای دیگر اروتیک باشد» ([32]، ص. 133) و این می‌تواند سوالات بی‌وقفه و طبیعت سیری‌ناپذیر هیستری را توضیح دهد.

    از طریق  فرآیند سوال کردن از ارباب و ناکافی بودن، “آزاد کردن او از درد دو نیمه شدن” بین ساحت نمادین و واقعیت، «هیستری به نیروی واقعی در پشت توسعه نظریات پزشکی، روانپزشکی و روان‌کاوی در مورد هیستری تبدیل شده است» ([32]، ص. 134). این منجر به این گفته سولر[28] شده است که «انگیزه هیستریک در قلب جستجو برای دانشی که از آن علم به وجود آمده است قرار دارد» ([33]، ص. 12).

    این تولید دانش از طریق گفتمان[29] هیستریک می‌تواند در سه نکته که یک فرآیند دایره‌ای هستند خلاصه شود. این سه جنبه عبارتند از: “(i) درخواست پاسخ، هیستری دانش تولید می‌کند؛ (ii) پاسخ به سمپتوم[30]، دانش مشخص می‌کند که هیستریک چه چیزی است (یک جادوگر، یک قدیس، یک بیمار، یک سوژه)؛ (iii) هیچ پاسخی سوال هیستریک را حل نمی‌کند؛ تمام پاسخ‌ها در تسلط بر موضوع خود شکست می‌خورند، هیچ‌کدام نمی‌توانند هیستری را خاموش کنند” ([34]، ص. 85).

    از طریق  فرآیند سوالات هیستریک از ارباب و تولید دانش ناشی از آن، آنالیزان می‌تواند فقدان در دیگری را کشف کند تا «از میان پیچیدگی‌های دروغ‌هایی که آنها را احاطه کرده‌اند عبور کند و بتواند حقیقت وضعیت خود و آنچه را که خود برای گرفتار نگه داشتن خود انجام می‌دهد، بیان کند» ([5]، ص. 27). سوالات هیستریک و تولید دانش، و همچنین شکست این دانش در تسلط بر موضوع خود، همگی از دسته‌بندی‌های عقلانی استفاده می‌کنند. دسته‌بندی‌های عقلانی وجود را و به همین ترتیب توانایی آنالیزان را برای کشف فقدان در دیگری تعیین می‌کنند – که قادر به ارائه “دالی که انصاف را در حق امر واقع رعایت کند” نمی‌باشد ([8]، ص. 7).

    نیچه زمانی که به عقل اشاره می‌کند می‌گوید: « اعتماد به عقل و دسته‌بندی‌های آن، در دیالکتیک، بنابراین ارزیابی ارزشی منطق، تنها مفید بودن آن برای زندگی را ثابت می‌کند، که از طریق تجربه اثبات می‌شود — نه حقیقت آن را» ([1]، ص. 50). در این بیان، نیچه می‌گوید که دانش عقلانی از موجودات حقیقت آنها را ثابت نمی‌کند بلکه تنها مفید بودن آنها را برای زندگی به عنوان ارزیابی‌های ارزشی برای حفظ و رشد زندگی ثابت می‌کند.

    این امر در هیستریک نیز منعکس می‌شود که می‌تواند از دسته‌بندی‌های عقلانی برای کشف فقدان در دیگری استفاده کند. هیستریک به‌طور ضمنی می‌شناسد که استفاده از عقل و دسته‌بندی‌های آن حقیقت آنها را ثابت نمی‌کند بلکه تنها “مفید بودن آنها برای زندگی” را نشان می‌دهد. هیستریک از ارباب سوال می‌کند تا دانش تولید کند و هیستریک به‌طور ناخودآگاه این امر را می‌شناسد که پاسخ‌های ارباب، حقیقت آنها را ثابت نمی‌کند، بلکه تنها به حفظ، تقویت و “مفید بودن برای زندگی” مربوط می‌شود. دانش تولید شده توسط ارباب از سوالات هیستریک حقیقت ندارد، بلکه برای هیستریک “مفید” است تا فقدان در دیگری را کشف کند.  با وجود اینکه نیچه گفته است که حقیقت بالاترین ارزش برای زندگی نیست، او می‌گوید حقیقت «پیش‌نیاز برای هر موجود زنده و زندگی آن است» ([1]، ص. 54)

    بنابراین حقیقت باید حضور داشته باشد تا آنچه زنده است، زندگی کند و بقا یابد. از این رو، مفهوم حقیقت در اندیشه نیچه منجر به درک این می‌شود که حقیقت یک ارزش ضروری برای زندگی است و این می‌تواند با کمک هیستری توضیح داده شود. هیستریک نشان می‌دهد که هرچند حقیقت ممکن است بالاترین ارزش برای زندگی نباشد، اما یک ارزش ضروری است زیرا به آنالیزان این امکان را می‌دهد که فقدان در دیگری را کشف کند. این کشف از طریق شناسایی ناتوانی ارباب در پر کردن شکاف بین ساحت نمادین و واقع به‌دست می‌آید، و از این رو قادر به ارائه پاسخی به سوال هیستریک نیست.

    وقتی این اتفاق می‌افتد، “روانکاو فانتزی اساسی ($ ♦ a) را که علت میل سوژه است، آشکار می‌کند” ([35]، ص. 142). زمانی که آنالیزان ناتوانی ارباب در پاسخ دادن به سوال هیستریک را کشف می‌کند، ” با فرض اینکه میل او هیچ پشتیبانی از سوی دیگری‌ِبزرگ ندارد، یعنی تایید میل او تنها توسط خودش ممکن است ، آنالیزان به روانکاو تبدیل می‌شود. و از انجایی که این واژگونی نشانه جهت‌گیری ،تعریف‌کننده سائق[31] است، می‌توان گفت (همانطور که لکان می‌گوید) آنچه در پایان روان‌کاوی رخ می‌دهد، گذار از میل[32] به سائق[33] است” ([36]، ص. 66). به عبارت دیگر، آنالیزان باید «خود را به‌عنوان یک سوژه خط خورده شناسایی کند که از سوی دیگری‌ِبزرگ از مقدار مشخصی از ژوئیسانس[34] منع شده است» ([35]، ص. 143).

     دنیای واقعی[35] و ظاهری[36]

    هایدگر با ارجاع به دنیای واقعی و ظاهری از تاریخ فلسفه، توضیح می‌دهد که چرا نیچه هنر را بالاتر از حقیقت می‌داند، که این موضوع همچنین می‌تواند در تبیین هیستری به ما کمک کند. او توضیح می‌دهد که فلسفه به‌طور سنتی دنیای واقعی را به‌عنوان آنچه حقیقت دارد و دنیای ظاهری را به‌عنوان آنچه نادرست است در نظر گرفته است. هایدگر تفاوت بین دنیای واقعی و ظاهری را به‌عنوان آنچه وجود دارد و آنچه وجود ندارد توضیح می‌دهد؛ چیزی زمانی وجود دارد که “حاضر است و در این حضور ثباتِ پایدار دارد” ([1]، ص. 59).

    این نکته مهم است زیرا دنیای واقعی همان چیزی است که فرد هیستریک آن را زیر سوال می‌برد. هیستری در مورد دنیای واقعی ارباب “مدام در درون خود پاره‌پاره و پر از شک است” ([30]، ص. 121). ژیژک این شک هیستریک را در مورد دنیای واقعی با این گفته برجسته می‌کند: «آنچه موقعیت اصلی ذهنی یک هیستری را توصیف می‌کند (و باید به‌خاطر داشت که برای لکان، وضعیت سوژه به‌طور کلی هیستریک است) دقیقاً همان پرسش‌گری بی‌پایان است» ([31]، ص. 49).

    هایدگر بیان می‌کند که چیزی در دنیای واقعی حقیقت دارد؛ از آنجایی که «هرگز نمی‌توان آن را حذف کرد، چیزی که استوار می‌ماند و در برابر هر حمله‌ای مقاومت می‌کند و هر حادثه‌ای را پشت سر می‌گذارد. هستی موجودات به معنای حضور دائمی است» ([1]، ص. 60). بنابراین، هایدگر می‌گوید آنچه در دنیای واقعی حقیقت دارد، به فرد امکان می‌دهد که جای پایی بیابد، زیرا «همیشه و به‌درستی می‌توان به آن به‌عنوان چیزی ثابت که از خود عقب‌نشینی نمی‌کند چنگ زد » ([1]، ص. 60). در مقابل، دنیای ظاهری چیزی است که وجود ندارد، تغییر می‌کند و پایدار یا ثابت نیست. دنیای واقعی و ظاهری براساس ارزش‌ آنها تعیین می‌شوند و هایدگر می‌گوید دنیای واقعی به‌طور سنتی به‌عنوان ارزش بالاتری نسبت به دنیای ظاهری ترجیح داده شده است.

    هایدگر توضیح می‌دهد که ارزش‌های دنیای واقعی و ظاهری براساس آنچه ارزشمند است تعیین می‌شود و قبلاً بیان شده است که نیچه می‌گوید چیزی زمانی ارزشمند است که به حفظ و ارتقا زندگی کمک کند. هایدگر می‌گوید دنیای واقعی که ثابت، دائمی و پایدار است، به‌عنوان ارزشی برای زندگی در نظر گرفته می‌شود زیرا “برای تأمین ثبات خودِ زندگی ضروری است” ([1]، ص. 63).

    با این حال، اگر جهان به‌طور دائم بی‌ثبات و در حال تغییر باشد، دنیای واقعی که به‌عنوان چیزی ثابت و تغییرناپذیر در نظر گرفته می‌شود، به معنای منجمد کردن دنیای در حال تغییر خواهد بود و “در برابر آنچه در حال شدن است، چنین تثبیتی نامناسب و صرفاً یک تحریف خواهد بود” ([1]، ص. 63). بنابراین، دنیای واقعی که به‌عنوان ثبات تغییرناپذیر در نظر گرفته می‌شود، حقیقت نخواهد بود، زیرا شامل فرایندِ شدن دنیای واقعی نمی‌شود. این امر توضیح می‌دهد که چرا فرد هیستریک دنیای واقعی یا دانش ارباب را زیر سؤال می‌برد.

    هیستریک این حس را دارد که دنیای واقعی، فرایندِ شدنِ[37](صیرورت) جهان را تحریف می‌کند. شک هیستریک در مورد دنیای واقعی جایی نشان داده می‌شود که “در مورد هر موضوعی ، تجربه‌اش این است که ‘این آن است’” ([37]، ص. 255). دنیای واقعی همچنین زمانی در هیستری رد می‌شود که “سوژه دستور نمادین اعطا شده به خود را در ‘جهان نمادین’ رد می‌کند. شروع به پرسش در مورد اقتدار نمادین دال ارباب می‌کند” ([38]، ص. 118).

    در نهایت، این امر نیز توضیح می‌دهد که چرا سی‌کوس[38] و کلمان[39] می‌گویند «هیستری به‌طور ضروری عنصری است که ترتیبات[40] را مختل می‌کند؛ هرکجا که باشد، همه کسانی را که می‌خواهند خود را وضع کنند و چیزی را که قرار است کار کند و تکرار شود، برپا سازند، تکان می‌دهد. بسیار دشوار است که جلوی این فردی که شما را در آرامش نمی‌گذارد، و جنگ دائمی علیه شما به‌راه می‌اندازد، بگیرید» ([28]، ص. 156). هیستریک درک می‌کند که “آن ‘چیز واقعی’ پشت نقاب آداب اجتماعی ، پوچ و فقط یک سراب است” ([39]، ص. 260) و بنابراین از تحریف دانش ارباب از “دنیای واقعی” راضی نمی‌شود.

    در نتیجه، هیستریک دانش ارباب را به چالش می‌کشد تا تلاش کند ” دالی پیدا کند که انصاف را در حق واقعیت رعایت کند” ([8]، ص. 7).این جستجو برای دلالت واقعیت غیرممکن است و به همین دلیل است که پایان تحلیل زمانی است که «آنالیزان می‌فهمد که ‘دیگری‌ِبزرگ ناقص است، موضوع از دیگری‌ِبزرگ جدا و دیگری‌ِبزرگ پاسخ نهایی ای برای آن ندارد’» ([40]، ص. 79) یا از طریق”پذیرش ‘کمبود دیگری’ یا فقدان ذاتی دیگری” ([41]، ص. 35).

     این موضوع نشان می‌دهد که تعریف “حقیقت” بر اساس دنیای واقعی یعنی آنچه ثابت است، در این صورت خطا یا “توهم” خواهد بود زیرا محدود به تثبیت حقیقت موجودات است. هیستریک این “توهم” را حس می‌کند زیرا “هیستری ناخودآگاهِ در عمل است” و “این کار، این تمرین که ناخودآگاه به عمل در می‌آورد ، ارباب را به چالش می‌کشد تا دانش تولید کند” ([42]، ص. 126). هیستری به معنای شناسایی تحریف دنیای “واقعی” است و “سوژه از دیگری‌ِبزرگ می‌خواهد تا توضیح دهد، دلایلی بیاورد و این دنیای واقعی را توجیه کند” ([43]، ص. 130). هیستری به معنای شناسایی توهم دنیای “واقعی” است با پافشاری “بر این واقعیت که، در پس تلاش های ارباب برای ایجاد یک تفاوت ثابت و متقارن، همچنان یک تضاد حل‌نشده و غیرقابل حل باقی می‌ماند” ([43]، ص. 130).

    این موضوع به نتیجه‌گیری در مورد هیستری که توسط اولیویه[41] مطرح شده، شباهت خارق‌العاده‌ای دارد. اولیویه همچنین با الیوت[42] [44] (که در مقدمه از او یاد کردم) هم راستا است، زیرا هر دو تاکید می‌کنند که هیستری شامل شناسایی توهم حقیقت است. این امر زمانی مشهود است که اولیویه استدلال می‌کند که هیستریا “نابودی … توهمات” است که با آنچه فاولز در کتاب “جادوگر[43]” مطرح کرده، قابل مقایسه است. و به نظر من، از بین بردن توهمات انسان‌ها و جایگزین کردن آن با عملی برای مقابله با دشواری و پیچیدگی زندگی، در نهایت فقط می‌تواند راهی برای ارتقاء سلامت روانی باشد” ([45]، ص. 206). این اثر اولیویه همچنین نشان می‌دهد که مهم است درک کنیم «علایم هیستریک نشانه‌ای از بیماری نیست، بلکه نشانه‌ای از سوژه، یا حتی نشانه‌ای از انقسام[44] سوژه است» ([46]، ص. 82).

    با توضیح این نکته، جمله نیچه که حقیقت یک توهم است، قابل درک می‌شود و اهمیت آن را در فهم هیست برجسته می‌کند.هیستری به‌عنوان هنر و اراده معطوف به قدرت، به آنالیزان امکان می‌دهد زندگی را بهبود بخشد و با حذف خطا و توهم حقیقت ثابت و تغییرناپذیر «به جلو و به افق چیزی بالاتر نگاه کند». این اتفاق از طریق به چالش کشیدن ارباب برای کشف فقدان در دیگری بزرگ، که «همان چیزی است که در حال شدن» و تغییر است، رخ می‌دهد. هیستریک این کار را با فریفتن یا جذب ارباب یا “هرکسی که جایگاهی مهم به‌عنوان استعاره فالیک دارد” ([47]، ص. 99) انجام می‌دهد.

    با این کار، هیستریک خود را به‌عنوان موضوع میل دیگری قرار می‌دهد و فاصله خود را حفظ می‌کند . هیستریک تمام انرژی خود را صرف می‌کند تا خود را به موضوع میل دیگری تبدیل کند تا بر آن چیره شود ([48]، ص. 13)، اما با این حال “همیشه از دیگری دوری جستن و طفره رفتن تحت عنوان موضوع میل ، فقدان در دیگری را پایدار نگه می‌دارد. او می‌خواهد موضوع نهایی میل دیگری باشد” ([49]، ص. 183).

     این دو دلیل کلیدی دارد که هیستریک به دنبال تسلط بر میل دیگری است. اول اینکه ، میل شریک در تعریف وجودی او بسیار اهمیت دارد ([50]، ص. 155) و “خودآگاهی ساختار هیستریک و در نهایت احساس کامل بودن” را به همراه دارد ([47]، ص. 100). این موضوع همچنین توسط راگلند[45] توضیح داده شده است که می‌گوید: «او تنها تا جایی وجود دارد که توسط دیگری فالیک دیده یا شنیده شود، دیگری‌ای که نگاهش به او زندگی می‌بخشد»، زیرا این نگاه باعث می‌شود «او در چشمان خودش نیز مطلوب باشد» ([51]، ص. 72).

    دلیل دوم و مهم‌تر اینکه با فریب دادن «مرد میل‌ورزی که می‌خواهد درباره موضوعی که باعث میل او شده است بیشتر بداند»  هیستریک می‌خواهد بر میل دیگری تسلط یابد چرا که «هیستریک‌ها به دنبال اربابی هستند که آن‌ها نیز بتوانند بر او تسلط یابند» ([52], ص. 116) . آن موضوعی که از چرخه‌ی گفتاری که توسط درخواست[46] به حرکت درآمده ، خارج شده است، خود سوژه هیستریک است» ([34], ص. 87). هیستری شامل این «عملکرد تحریک‌کننده‌ی شناخت» ([34], ص. 87) است زیرا هیستریک می‌خواهد که ارباب واژه‌ای فراهم کند تا شکاف میان ساحت واقع و ساحت نمادین را پر کند.

    هیستریک می‌خواهد ارباب واقعیت را وارد «چرخه‌ی گفتاری» کند ، چون «این خود هیستریک است». هیستریک به عنوان «فرار خود از اختگی[47]» به دنبال اربابی است که معتقد است در توانایی پر کردن شکاف میان واقعیت و ساحت نمادین کاستی ندارد ([53], ص. 109). به همین دلیل است که اویر[48] می‌گوید « درمان روانکاوی مواجهه با واقعیت اختگی است و هم روانکاو و هم فرد هیستریک باید بپذیرند که دوباره شروع کنند » ([25], ص. v).

    این دلایل همچنین روشن می‌کنند که چرا «هیستری نمونه‌ای بارز از میل به‌عنوان دفاعی در برابر ژوئیسانس است» ([31]، ص. 33). فرد هیستریک «به‌خوبی می‌داند که تنها راه برای باقی‌ماندن به‌عنوان موضوع میل این است که ارضای میل و لذت را به تأخیر بیاندازد» ([31]، ص. 33). از این‌رو، هیستری راهبرد «حفظ میل دیگری بدون ارضای آن» را در پیش می‌گیرد تا به این ترتیب، جایگاه خود به‌عنوان موضوع میل را تضمین کند ([21]، ص. 95) و از این طریق، به هویتی دست یابد. راگلند[49] در این باره می‌گوید که «نگاه ارباب به او زندگی می‌بخشد» ([51]، ص. 72) و فینک اضافه می‌کند که فرد هیستریک «به‌شدت به میل دیگری توجه دارد، چرا که بودن او از میل دیگری نشأت می‌گیرد» ([32]، ص. 132). اگر میل دیگری ارضا شود، فرد هیستریک خطر از دست دادن این هویت را حس می‌کند.

    بنابراین، او ارضای میل را به تعویق می‌اندازد ([31]، ص. 33). دلیل دیگر این‌که چرا هیستری شامل «راهبردهایی برای جلوگیری یا انکار اینکه به‌عنوان موضوع برای ژوئیسانس دیگری باشد» ([21]، ص. 95) این است که فرد هیستریک از ارباب می‌خواهد که دالی برای پر کردن شکاف بین «امر واقعی» و «امر نمادین» ارائه دهد. این دو دلیل نشان می‌دهند که چرا فینک می‌گوید «علاوه بر اینکه او انتظار بودن از دیگری را دارد، انتظار دانش نیز دارد: از دیگری می‌خواهد که فقدان بودن (یا تمایل به بودن) و فقدان دانش (یا تمایل به دانستن) او را پر کند» ([32]، ص. 132).

    بنابراین، فرد هیستریک با ارائه خود به‌عنوان موضوعی ارزشمند و با این روش که همیشه ارضای میل دیگری را به تعویق می‌اندازد ، فرد [مردانه] را وادار می‌کند که همواره دانش بیشتری تولید کند ([34]، ص. 85). فرد هیستریک درک می‌کند که از طریق این راهبرد که موضوع میل دیگری باشد، ولی در عین حال هرگز میل دیگری را برآورده نکند، می‌توان تولید دانش کرد.

     فرد هیستریک می‌خواهد دانشی درباره «امر واقعی» از ارباب به دست آورد و «کسی را که سؤال خود را به او مطرح کرده وادار به دانستن می‌کند: [pousse-à-savoir] ‘به بدن من نگاه کن، در آنجا پاسخ سؤالم را خواهی یافت’ و خود را به‌عنوان معمایی فریبنده به او ارائه می‌دهد» ([34]، ص. 86). با تکرار این «راهبرد فریبنده بارها و بارها» ([54]، ص. 67) و با باقی‌ماندن در حالت نارضایتی از پاسخ‌های ارائه‌شده توسط ارباب و همچنین به‌عنوان موضوع میل برای ارباب، فرد هیستریک ارباب را وادار می‌کند ( اربابی که می‌خواهد از موضوع میل خود لذت ببرد) که دانش بیشتری تولید کرده تا او را راضی کند. پایان تحلیل روانکاوی زمانی رخ می‌دهد که این بن‌بست در تلاش برای تبدیل امر واقعی به کلمات، با چیزی که لکان آن را «عبور از فانتزی[50]» می‌نامد، پشت سر گذاشته شود ([55]، ص. 72).

    این امر زمانی اتفاق می‌افتد که فرد هیستریک موقعیت خود را از کسب هویت از میل دیگری و همچنین تلاش برای دریافت دالی برای «امر واقعی» از ارباب/روانکاو تغییر می‌دهد. این زمانی رخ می‌دهد که «روانکاوی‌شونده هیستریک گفتمان ارباب را به گفتمان روانکاو تبدیل می‌کند» ([40]، ص. 77). فرد هیستریک از طریق «شناسایی کمبود دیگری‌ِبزرگ و درک این نکته ‌که فانتزی‌های ناخودآگاه که میل او را هدایت کرده و به رنج او کمک کرده‌اند، هم نسبی و هم محکوم به ناپایدار ماندن هستند» به موقعیت روانکاو منتقل می‌شود ([55]، ص. 72). به عبارت دیگر، فرد هیستریک به موقعیت روانکاو منتقل می‌شود زمانی که جهان «حقیقی» ارباب به‌عنوان چیزی ناقص شناخته شود و «فقط زمانی که آنالیزان درک کند روانکاو آن موضوع را ندارد ، می‌تواند زندگی‌ای داشته باشد که در آن کاملاً مقید به میل دیگری نباشد و کمی آزادی داشته باشد» ([56]، ص. 79).

    نیچه همچنین بیان می‌کند که جهان «در حقیقت» ، جهانِ «شدن» است. چیزی در «بودن» وجود ندارد ([1]، ص. 65) و بنابراین با تأیید این‌که جهان به‌عنوان شدن وجود دارد، نیچه «شدن» را به‌عنوان یک ارزش بیان می‌کند. بر خلاف جهانی که ثابت و پایدار است، هایدگر می‌گوید نیچه بیان می‌کند که جهان در حال تغییر ارزش بالاتری دارد. فرد هیستریک با اظهارنظر نیچه مبنی بر اینکه «در بودن چیزی نیست» و «می‌داند که همیشه چیزی در دانش کمبود دارد» ([51]، ص. 5) هم‌صدا می‌شود.

    هیستری نشان می‌دهد که جهان در حال تغییر و در حال شدن ارزشی بالاتر دارد، چرا که به‌سوی مواجهه با «روانکاوی همراه با پرسش های هیستریک که رابطه آن با دانش [le savoir] از نوع کمبود یا شکاف است» باز است ([46]، ص. 81). فرد هیستریک جهان «حقیقی» وجود ارباب را زیر سؤال می‌برد، زیرا این جهان ، سوژه ای را که به‌عنوان شکاف در وجود هستی دارد، از جهانی که در حال شدن است حذف کرده است .

    بنابراین، حقیقت به‌عنوان آنچه پایدار و ثابت است، بالاترین ارزش برای حفظ و ارتقای زندگی نیست و به همین دلیل نیچه می‌گوید « باوری که “چنین است و چنان است” باید به اراده‌ای که می‌گوید “باید چنین و چنان شود” تبدیل گردد» ([1]، ص. 65). این باور همچنین متعلق به فرد هیستریک است که همان‌طور که نویسندگان بسیاری به آن اشاره کرده‌اند با «چنین است و چنان است» قانع نمی‌شود؛. به‌عنوان مثال، کلپک[51] بیان می‌کند که «فرد هیستریک به تسلط حساسیت دارد» ([11]، ص. 126).

    سالک[52]می‌گوید «مشکل اصلی برای فرد هیستریک این است که آنانی که مظهر اقتدار هستند، هرگز کاملاً به حد مطلوبی نمی‌رسند، بنابراین نارضایتی متداول فرد هیستریک و میل همیشه متغیر او» ([57]، ص. 137) و، «تردید و پرسش‌گری رادیکال» فرد هیستریک، سرانجام عدم اطمینان او به باور ارباب که «چنین است و چنان است» پایدار می‌ماند، همان‌طور که جانستون[53] می‌گوید «گفتمان ارباب بر اساس یک شناسایی قرار دارد (‘این منم!’)، در حالی که گفتمان فرد هیستریک بر اساس عدم شناسایی است (‘این من نیستم!’)» ([26]، ص. 260).

    «حقیقت» ارباب بالاترین ارزش برای زندگی نیست زیرا موجودات را به حالت ثابت و قطعی، یعنی «چنین است»، محدود می‌کند و به همین دلیل «سرزندگی زندگی، اراده آن برای فراتر رفتن و شدن» را انکار می‌کند ([1]، ص. 66). هیستری به جهان به عنوان یک جریان شدن و به هنر به عنوان مرتبه‌ای بالاتر از دنیای ثابت و تغییرناپذیر بودن ارزش می‌دهد. «رابطه هیستریک با دیگری بزرگ(نظم نمادین، قانون) همواره مبتنی بر پرسشگری» ([41]، ص. 34) از باور «چنین است» می‌باشد. با ارزش قائل شدن برای جهان سرزندگی و شدن، موضع هیستریک «امکان تغییر» ([41]، ص. 34) باور «چنین است» را ممکن می‌کند.

    در نتیجه، هیستری «سرزنده بودن زندگی و اراده آن برای فراتر رفتن» را انکار نمی‌کند زیرا هدف آن کشف نقص/شکاف در باور «چنین است» ارباب است. این امر از طریق پرسشگری هیستریک از ارباب رخ می‌دهد و این امر در را برای آنالیزان باز می‌کند تا «به نقطه‌ای در پایان تحلیل برسد که خود را به همان شیوه هیستریک نکند و از دیگری کلامی درباره بودن خود انتظار نداشته باشد» ([59]، ص. 89). مهم‌تر اینکه، این امکان نمی‌داشت اگر هیستری ارزش «چنین است» ارباب، «دنیای واقعی» و آنچه ثابت و تغییرناپذیر است را می‌پذیرفت. این ضرورت هیستریک‌سازی سوژه در روانکاوی را توضیح می‌دهد.

    طرح‌ریزی[54]

    هایدگر به تحلیل ایده نیچه در مورد دانش و حقیقت ادامه می‌دهد و بیان می‌کند که دانستن مستلزم خودشناسی است و از آنجا که انسان موجودات را نمایندگی می‌کند، انسان «در فضای باز این رابطه قرار می‌گیرد و از این رو، انسانیت او را حفظ می‌کند» ([1]، ص. 68). این رابطه در هیستری آشکار و تأیید می‌شود. رابطه دانش (یا عدم دانش) [58] درباره فقدان در دیگری با خودشناسی انسان، او را به آنچه که هست تبدیل می‌کند و «در تمام حالت‌های اساسی ما طنین‌انداز می‌شود» ([1]، ص. 68).

    این نشان می‌دهد که آگاهی از فقدان در دیگری، رابطه انسان با زندگی را تعیین می‌کند. این موضوع در انتهای تحلیل آنالیزان در روانکاوی مشهود است، جایی که «قدرت انقلابی هیستریک به تحقق می‌رسد و به یک قدرت رهایی‌بخش تبدیل می‌شود» ([35]، ص. 135). رهایی آنالیزان از کشف فقدان در دیگری ناشی می‌شود که به او امکان می‌دهد «دال های خود را خلق کرده و به دیالکتیک‌سازی آن‌ها ادامه دهد.

    این دال جدید و خودتعیین‌شده دیگر از بیرون به شکلی مطلق و سخت تحمیل نمی‌شود که هویت سوژه را الزام‌آور کند . در عوض، سوژه اکنون هویت خود را از طریق فرآیند سوژه‌سازی خودش ایجاد می‌کند» ([35]، ص. 142). این امر تأکید می‌کند که آگاهی از فقدان در دیگری مستلزم خودشناسی است و این «در تمام حالت‌های اساسی ما طنین‌انداز می‌شود»، زیرا آنالیزان را آزاد می‌کند تا از دیگری جدا شده و دال ها و هویت خود را خلق کند.

    نیچه اضافه می‌کند که «نه “دانستن”، بلکه “طرح‌ریزی”—تحمیل نظم و شکل‌های مورد نیاز به آشوب[55] به اندازه نیازهای عملی ما» مهم است ([1]، ص. 70). این امر زمانی اتفاق می‌افتد که هیستری ارزش بالاتری برای دنیای شدن و هنر دارد؛ «برای تبدیل باور “این‌گونه است” به اراده “این‌گونه خواهد شد”». با انجام این کار، هیستریک به هدف روان‌کاوی پایبند می‌شود، که «هدف آن تقویت ایگو نیست، بلکه به چالش کشیدن وضعیت آن است» ([60]، ص. 4). نارضایتی هیستریک از دانش ارباب مبنی بر «این‌گونه است»، به آنالیزان این امکان را می‌دهد که «به آشوب همان‌قدر نظم و تصوراتی که مورد نیازهای عملی ما هستند را تحمیل کند»، که در نهایت می‌تواند منجر به کشف فقدان در دیگری شود.

    هایدگر می‌گوید آشوب «یعنی درهم‌ریختگی، پیچیدگی، بی‌نظمی. آشوب فقط به معنی نداشتن نظم نیست، بلکه به معنای درهم‌ریختگی و سردرگمی است، به هم ریختگی چیزی که در حال فروپاشی است» ([1]، ص. 77). این آشوب باید به‌عنوان منبع رفتار هیستریک فهمیده شود. این را می‌توان با اشاره به گفته ژیژک توضیح داد که «سوژه هیستریک، سوژه‌ای بی‌نظیر است » ([61]، ص. 144)، زیرا هیستریک آشوبِ سوژه در دنیایِ شدن را احساس می‌کند. هیستریک فاصله بین ساحت نمادین و واقعی را به‌عنوان آشوب تجربه می‌کند و منجر به این می‌شود که «ناتوان از یافتن مختصات خود در شبکه نمادین» باشد، که می‌تواند به «فریادهایی که به نظر بی‌منطق می‌رسند» منجر شود ([62]، ص. 35).

    گلوینسکی[56] این موضوع را با گفتن این جمله پشتیبانی می‌کند که «نیروی واقعیِ پشتِ گفتمان هیستریک، امر غیرممکن است، یعنی واقعیت» ([63]، ص. 70) و این واقعیت، فوران می‌کند، پویا است و نظمِ آشوبِ واقعیت پوشیده است، «قوانینی که ما فوراً نمی‌توانیم آن‌ها را تشخیص دهیم» ([1]، ص. 80). هیستری به آنالیزان اجازه می‌دهد که فقدان در دیگری را کشف کند و قانونِ آشوبِ واقعیت را برای حفظ و تقویت زندگی طرح‌ریزی کند. تحلیل روان‌کاوی زمانی به پایان می‌رسد که آنالیزان فقدان در دیگری را از طریق فهمِ نظم و قانونِ آشوبِ واقعیت کشف کند.

    نیچه هنر را به‌عنوان بالاترین ارزش برای حفظ و تقویت زندگی می‌داند، زیرا هنر جریانِ آشوب را در زندگی وارد می‌کند، و این همان کاری است که هیستریک با زیر سؤال بردن “حقیقت” ارباب انجام می‌دهد. هنر بالاترین ارزش برای حفظ و تقویت زندگی است، زیرا «آنچه در دسترس است را کپی نمی‌کند» ([1]، ص. 81). بلکه، «هنر، زندگی را دگرگون می‌کند و آن را به امکاناتی بالاتر و هنوز تجربه‌نشده سوق می‌دهد» ([1]، ص. 81).

    این ویژگی در تمام ابعاد هیستری مشهود است. به‌عنوان‌مثال، واضح است که هیستریک «آنچه در دسترس است را کپی نمی‌کند» وقتی ورهاگه[57] می‌گوید «سوژه هیستریک پاسخ‌های فرهنگی رایج را رد می‌کند»، «سوژه هیستریک پاسخ‌های از پیش آماده را رد می‌کند» و «سوژه هیستریک کذب بودن ضمانت پاسخ مشترک را درک می‌کند؛ او آنچه لکان ‘le monde du semblant’، دنیای وانمود می‌نامد را کشف می‌کند» ([64]، ص. 62). ورهاگه اضافه می‌کند: «او نمی‌خواهد صرفا یک پاسخ داشته باشد، بلکه می‌خواهد پاسخ واقعی را داشته باشد» ([64]، ص. 62) و به همین دلیل است که هیستریک همیشه از پاسخ‌های ارباب از دنیای واقعی ناراضی است.

    هیستریک همچنین به تعریف نیچه از هنر پایبند است، زیرا همیشه به دنبال «امکانات بالاتر و هنوز تجربه‌نشده» است. این امر از جنبه‌های مختلفی مشهود است. به‌عنوان‌مثال، سرینیواسان[58] می‌گوید «عملکرد هیستریک را نمی‌توان خاموش کرد؛ این عملکرد به‌طور بی‌وقفه بر کمبود در دیگری متمرکز است» ([65]، ص. 36). این نشان می‌دهد که سؤالات و تمرکز هیستریک بر کمبود در دیگری به‌طور هنرمندانه‌ای زندگی را دگرگون کرده و آن را به سمت «امکانات بالاتر و هنوز تجربه‌نشده» پیش می‌برد. علاوه بر این، هیستریک با بی‌وقفه زیر سؤال بردن «ناتوانی سوژه در تکمیل هویت نمادین، یا پذیرش کامل و بی‌قیدوشرط قانون ساحت نمادین» ([13]، ص. 113)، به دنبال امکاناتی بالاتر و هنوز تجربه‌نشده است.

    خصوصیت هیستریک که ارباب را «در مورد سمپتومی که به‌طور غیرقابل توضیح بدن او را متلاطم کرده» مورد پرسش قرار می‌دهد و او را به تولید دانشی که برای درمان او لازم است وادار می‌کند ([34]، ص. 78)، نیز نشان می‌دهد که هیستریک همیشه به دنبال «امکانات بالاتر و هنوز تجربه‌نشده» است. هیستریک همیشه به دنبال «امکانات بالاتر و هنوز تجربه‌نشده» است، زیرا «موقعیت هیستریک یک حقیقت بزرگ‌تر را نشان می‌دهد؛ این‌که چیزی همیشه در دانش نقص دارد» ([51]، ص. 5).

    نتیجتاً، ازآنجاکه هنر ارزش بیشتری نسبت به حقیقت دارد، زیرا «هنر زندگی را دگرگون می‌کند و آن را به امکانات بالاتر و هنوز تجربه‌نشده سوق می‌دهد» و ازآنجاکه هیستری هنر را بالاتر از حقیقت ارزش‌گذاری می‌کند، منطقی است که نتیجه بگیریم گفتمان هیستریک ارزش بیشتری نسبت به گفتمان ارباب/وسواس دارد. این موضوع همچنین توضیح می‌دهد که چرا فاصله میان ساحت واقعی و نمادین که توسط هیستریک حس می‌شود «باید ایجاد شود و از همان ابتدای هر درمانی از زمان نخستین مواجهه فروید با هیستریک‌ها بازتولید شده است؛ لکان این را ‘هیستریک‌سازی’ سوژه نامیده است» ([46]، ص. 82).

    هیستری «تنها ساختاری است که مسیری شفاف به ناخودآگاه باز می‌کند» ([51]، ص. 61) و به همین دلیل است که ارزش بیشتری نسبت به گفتمان ارباب/وسواس دارد، زیرا «گفتمان هیستریک به دانشی انقلابی می‌انجامد – دانشی که متعلق به روان‌کاو است. برای لکان، گفتمان روان‌کاو انقلابی است زیرا حقیقت سوژه (ناخودآگاه) را بیان می‌کند» ([40]، ص. 79).

    هنر و هیستری بالاترین ارزش برای حفظ و تقویت زندگی هستند، زیرا زندگی را بیدار کرده و هوشیار نگه می‌دارند و «فقط از طریق جادو است که زندگی بیدار می‌ماند» ([1]، ص. 81). هیستری به‌مثابه هنر، زندگی را دگرگون می‌کند و در نتیجه، جهان درحال‌تغییر و آشوب را به زندگی وارد می‌کند، کاری که «حقیقت» ارباب قادر به انجام آن نیست. هنر و هیستری جهان درحال‌تغییر و آشوب را در زندگی می‌گنجانند. گفتمان هیستریک زمانی به گفتمان روانکاو تبدیل می‌شود که آنالیزان ارزش هنر را برای وارد کردن آشوبِ جهانِ درحال‌تغییر به زندگی از طریق کشف کمبود در دیگری‌ِبزرگ تشخیص دهد. این کشف به آنالیزان اجازه می‌دهد یک دال ارباب جدید برای حفظ و تقویت زندگی خلق کند.

    وقتی روانکاوی‌شونده کمبود در دیگری را کشف می‌کند و به گفتمان روانکاو وارد می‌شود، «سوژه دیگر دال اربابی که دیگری بر او تحمیل کرده را نمی‌پذیرد، بلکه دال‌های خود را خلق می‌کند» ([35]، ص. 142). با کشف کمبود در دیگری، «روانکاو، آنالیزان را وادار می‌کند تا تداعی کند، و محصول این تداعی دشوار یک دال ارباب جدید است» ([32]، ص. 135). این فرایند کشف کمبود در دیگری و پاسخ به آن از طریق خلق یک دال ارباب جدید، همان سائق مرگ[59] است که به‌عنوان «حرکتی رادیکال و منفی برای جدا شدن از نظم نمادین» توصیف می‌شود ([41]، ص. 35).

    سائق مرگ «صفحه را پاک می‌کند» و فضایی برای نوعی رویداد حقیقی )، از طریق کشف کمبود در دیگری و خلق یک دال اربابی جدید باز می‌کند ([41]، ص. 35(. هیستریک این امکان را فراهم می‌کند، زیرا هنر را بالاتر از حقیقت ارزش‌گذاری می‌کند، و این توضیح می‌دهد که چرا ژیژک می‌گوید «سوژه هیستریک، سوژه برتر است» ([61]، ص. 144)، زیرا «این منفیت سائق مرگ است که سوژه وفادار را برمی‌سازد و فقط سائق مرگ لکانی می‌تواند امکان تشخیص یک رویداد حقیقی را فراهم کند» ([41]، ص. 35).

    در نهایت، این فرایند سائق مرگ در هیستری می‌تواند با تفسیر ژیژک از کوگیتوی دکارتی مرتبط شود. هیستریک «آنچه در دسترس است را کپی نمی‌کند» و حقیقت ارباب را به چالش می‌کشد. این ویژگی در «شک روش‌شناختی» دکارت منعکس می‌شود و این توضیح‌دهنده بینش لکان است که «سوژه روان‌کاوی چیزی نیست جز کوگیتوی دکارتی» ([66]، ص. 241). هیستریک هنر را بالاتر از حقیقت ارزش‌گذاری می‌کند و این امکان را به روانکاوی‌شونده می‌دهد تا کوگیتوی دکارتی را از طریق کشف کمبود در دیگری‌ِبزرگ پیدا کند، که همان «جای خالی سوژگی لکانی» است ([66]، ص. 241)،.

    هنگامی آنالیزان «متوجه می‌شود که دیگری دچار کمبود است، که ابژه از دیگری جدا شده باشد ، و دیگری پاسخ نهایی ندارد» ([56]، ص. 79)، یک «کناره‌گیری از هویت جوهری فرد» رخ می‌دهد ([66]، ص. 241). سوژگی واقعی روانکاوی‌شونده «تنها از طریق مواجهه با امر واقعی» به وجود می‌آید و این امر از طریق «فروپاشی متعاقب ایگویی که قبلاً بر اساس باور به اینکه ارباب می‌تواند دالی برای پر کردن شکاف میان ساحت نمادین و واقعی فراهم کند، شکل گرفته بود» اتفاق می‌افتد ([66]، ص. 241).

    با کشف کمبود در دیگری بزرگ، روانکاوی‌شونده آشوب امر واقعی را از طریق تسلط خلاقانه بر چیزی که در ابتدا به شکل سردرگمی و گره‌خوردگی ظاهر می‌شود در زندگی جذب می‌کند. این تسلط بر آشفتگی به واسطه خلاقیت به روانکاوی‌شونده اجازه می‌دهد تا زندگی را از نو ساماندهی کند و به سوی سوژگی واقعی گام بردارد.

    زندگی، آشوب و افق‌ها[60]

    هایدگر بیان می‌کند که هر موجود زنده‌ای «توسط آشوب احاطه، تحت فشار و نفوذ قرار گرفته است، آن عنصر رام‌نشده و قدرتمندی که همه چیز را  با خود به همراه می‌برد»او اضافه می‌کند که «شاید به نظر برسد که حیاتی‌ترین جنبه زندگی، به عنوان این جریان خالص از تمایلات[61] و تنش ها[62]، گرایش‌ها و خواهش‌ها، نیازها و مطالبات، برداشت‌ها و دیدگاه‌ها، آرزوها و فرمان‌ها، زندگی را به درون جریان خودشان می‌کشند و آنجا به اتمام می‌رسانند. در این حالت، زندگی به نابودی محض تبدیل می‌شود» ([1]، ص. 85).

    با این حال، اگر زندگی در اثر آشوب نابود شود، دیگر آشوب وجود نخواهد داشت؛ زیرا آشوب به وجود زندگی وابسته است تا آشوب باشد.  بنابراین، در جریان آشوب، زندگی به «حمله فوری و شتابان» ([1]، ص. 85) تسلیم نمی‌شود؛ زیرا زندگی در برابر آن مقاومت می‌کند، تا از دل آشوب برخیزد و فراتر از آن پیش برود. این مسئله معنای هیستری در روانکاوی را بیشتر روشن می‌کند. هیستری به «حمله فوری و شتابان» آشوب امر واقع تسلیم نمی‌شود و از همین رو هیستریک زندگی را فراتر از خودش پیش می‌برد. هیستریک آشوب را در زندگی ادغام می‌کند و این ادغام «راه روشنی به ناخودآگاه که هیستریک‌ها به فروید نشان دادند» ([67]، ص. 73) باز می‌کند.

    علاوه بر این، با گنجاندن آشوب امر واقع در زندگی، هیستریک نشان می‌دهد که «نتیجه نهایی گفتمان روانکاو تفاوت بنیادین آن است: فراتر از دنیای ظاهری، le monde du semblant که در آن همه ما خودشیفته‌وار به یکدیگر شبیه هستیم، ما به‌طور اساسی از هم متفاوتیم» ([64]، ص. 62) به دلیل فقدانی که در دیگری وجود دارد (به سوسور رجوع کنید، [68]). این موضوع برخی از بینش‌هایی که هیستری به لکان ارائه داده است را توضیح می‌دهد، آنجا که می‌گوید: «و با این وجود، می‌توانم بگویم که هیستریک‌ها مرا هدایت کرده‌اند» ([69]).

    هایدگر می‌گوید آشوب «باری است که فشار رو به پایینی ایجاد می‌کند، ما را وادار می‌کند تا خودمان را به‌طور مداوم راست نگه داریم؛ اما همچنین خطری را در بر دارد که به زمین بیفتیم و همانجا بمانیم. به این ترتیب، این بار مانعی است که نیاز به ‘پریدن’ و ‘غلبه مداوم’ دارد» ([14]، ص. 22). با این حال، بار آشوب به انسان‌ها اجازه می‌دهد تا در برتری خود بر این بارها، آنچه هستند را درک کنند و نیچه می‌گوید ضرورت تجربه «بزرگ‌ترین بار» به ما «اجازه زندگی داده است» ([14]، ص. 22).

    این موضوع نشان می‌دهد که هیستری اجازه می‌دهد با ادغام بار آشوب امر واقع در زندگی، از طریق کشف فقدان در دیگری‌ِبزرگ ، زندگی وجود داشته باشد و فراتر از خودش پیش برود. به عبارت دیگر، برای اینکه موجودی زنده در آشوب امر واقع وجود داشته باشد و فراتر از خود برود، باید فقدان در دیگری‌ِبزرگ را کشف کند و این امر منطق تحلیل روانکاوانه را توضیح می‌دهد.

    این موضوع بدون هیستری امکان‌پذیر نیست و به همین دلیل است که «در گفتمان روانکاو ، هیستریک یا آنالیزان هیستریک‌شده در جایگاه فاعل قرار می‌گیرد» ([50]، ص. 133) زیرا این امر به آنالیزان اجازه می‌دهد تا بر آشوب امر واقع غلبه کند و فقدان در دیگری را کشف کند.  این غلبه بر آشوب امر واقع «پرتویی بر رمز و راز آنچه لکان، بی‌شک با در نظر داشتن امر واقع به‌عنوان بن‌بست، آن را ‘عبور[63]’ نامید می‌اندازد» ([70]، ص. 123).

    هایدگر همچنین می‌گوید افق به معنای طرح ریزی و تثبیت آشوب و ایجاد شکلی پایدار برای آن است. افق، نمایی از آشوب را در قالب آنچه ثابت است پایدار می‌کند و این افق شفاف است. افق «به چیزی اشاره می‌کند که هنوز تثبیت نشده است، چیزی که در حال شدن است و احتمال دارد بشود و یا ممکن است. افقی که به ذات موجودات زنده تعلق دارد، نه‌تنها شفاف است، بلکه همیشه به‌نوعی اندازه‌گیری‌شده و دیده‌شده، به معنای وسیع ‘دیدن و نگاه کردن’ است، » ([1]، ص. 87).  افق تثبیت‌کننده، آشوب را نشان می‌دهد و این امر به آنالیزان امکان می‌دهد تا نمایی از امر واقع داشته باشد و با کشف فقدان در دیگری‌ِبزرگ آن را تثبیت کند.

    این مسئله توضیح می‌دهد که چگونه امر واقع توسط هیستریک تجربه می‌شود؛ کسی که «روانکاوی را تحریک کرد و همچنان از جایگاهی بیمارگونه و از جایگاه حقیقت به این کار ادامه می‌دهد» ([71]، ص. 33). هیستریک «تنها کسی نیست که به این وجود صدا می‌بخشد، اما بیش از هر کس دیگری، نقش اصلی آن را ایفا می‌کند» ([6]، ص. 155). این موضوع نشان می‌دهد چرا هیستری برای روانکاوی بسیار مهم بوده و همچنان خواهد بود. تجربه روان‌کاوی‌شونده از آشوب امر واقع در افق بسیار اهمیت داشته و به هیستریک‌شدن منجر می‌شود که «شرط لازم برای ورود موجود سخنگو به روانکاوی است» ([53]، ص. 107)، زیرا این امر به «ظهور دانش جدید» ([31]، ص. 125) می‌انجامد.

    برای توضیح بیشتر تثبیت طرح‌ریزی آشوب، هایدگر به یادداشتی از آثار نیچه اشاره می‌کند که می‌گوید: «توسعه عقل، سازگاری و اختراع است، برای اینکه شبیه و یکسان شود – همان فرآیندی که هر برداشت حسی طی می‌کند!» ([1]، ص. 94). این یادداشت توضیح می‌دهد که توسعه تثبیت آشوب از طریق ایجاد هویت چیزی که در آشوب امر واقع مواجه می‌شود، رخ می‌دهد. هایدگر توضیح می‌دهد که هویت چیزی در آشوب ابتدا از طریق بررسی ویژگی‌های آن کشف نمی‌شود. هویت «چیزی نیست که تودستی[64] باشد» ([1]، ص. 94).

    در عوض، هویت پیش از مواجهه با آن ایجاد می‌شود و هایدگر می‌گوید این «ویژگی خلاقانه» ([1]، ص. 94)، جوهر تثبیت است. بنابراین، افق تثبیت‌کننده به‌صورت شاعرانه دسته‌بندی‌های چیزی را ایجاد می‌کند و این خلاقیت تثبیت «ابتدا مکانی آزاد برای چیزی که با آن مواجه می‌شود فراهم می‌کند تا از آن و بر آن به‌عنوان چیزی ثابت ظاهر شود» ([1]، ص. 98). این همان اتفاقی است که  وقتی «روانکاوی شونده، در گفت‌وگو با روانکاو ، با تولید دال ها و رضایت شخصی خودش، به جای اینکه صرفاً تسلیم دیگری‌ِبزرگ شود ، به دعوت برای رهایی پاسخ می‌دهد، » رخ می‌دهد ([35]، ص. 142).

    روانکاوی‌شونده باید خلاق و “شاعرانه” باشد تا بتواند خلأ در دیگری را کشف کرده و همچنین با خلق یک دال اصلی جدید به آن پاسخ دهد. روانکاوی‌شونده می‌تواند این کار را با تبدیل شدن به “متعالی‌ترین هیستریک‌ها” ([7]، ص. 35) انجام دهد، جایی که “هیستریک با پرسشگری خود، ‘در دیگری شکافی ایجاد می‌کند’” ([72]، ص. 20) تا خلأ ارباب را کشف کند. زمانی که این اتفاق می‌افتد، روانکاوی‌شونده “اخته شدن پدر را آشکار می‌کند و در نتیجه راز گفتمان ارباب (S17: 110)” ([40]، ص. 77) را فاش کرده و درمی‌یابد که “این خود اوست که باید پاسخ را تولید کند” ([53]، ص. 112).

    با کشف خلاقانه و شاعرانه خلأ در دیگری، روانکاوی‌شونده می‌تواند “ساختار دال‌های خود را بازآرایی کند و با این سازماندهیِ دوبارهِ معنابخشی، معانی و دانش جدیدی تولید کند” ([40]، ص. 80). این امر با خلق یک دال اصلی جدید به‌عنوان پاسخی به کشف خلأ در دیگری محقق می‌شود. این دال اصلی جدید خلاقانه و شاعرانه است زیرا “توسط خود سوژه تولید شده است، نه اینکه از بیرون بر سوژه تحمیل شده باشد.

    به این ترتیب، همان‌طور که لکان می‌گوید، می‌توان ‘دنده عوض کرد’” ([8]، ص. 124). این دال اصلی جدید “به ما امکان زندگی داده است” زیرا “شاید کمی کمتر احمقانه باشد” ([73]، ص. 46)، زیرا این دال، خلأ در دیگری را در بر می‌گیرد و خلاقیتش از آنجا ناشی می‌شود که ” در تعیین هویت سوژه کمتر مطلق، شخصی و سخت‌گیرانه و بیشتر باز، سیال و فرایندمحور است ” ([73]، ص. 46).

    هنگامی که روانکاوی‌شونده این خلأ در دیگری را کشف می‌کند، نوعی همانندسازی[65] با سمپتوم رخ می‌دهد، اما این همانندسازی نه نمادین است و نه خیالی، بلکه یک همانندسازی واقعی است که به‌عنوان جانشینی  (suppléance)  برای خلأ دیگری عمل می‌کند” ([17]، ص. 10). در این فرایند، روانکاوی‌شونده “هویتی واقعی کسب می‌کند که او را به واقعیت وجودش متصل می‌کند. این هویتی است که سوژه را تعریف می‌کند، یعنی شیوه خاص و ممتاز او برای لذت بردن” ([17]، ص. 10).

    این توضیح به «عبور[66]» در پایان فرایند روانکاوی اشاره دارد، که شامل «ارائه‌ی هر فرد به‌عنوان گواهی (یا شواهدی) بر این است که چگونه می‌توان وارد گفتمان روانکاو شد» ([9]، ص. 186). روانکاوی‌شونده از طریق «ارائه‌ی شواهدی» که نشان می‌دهد چگونه به شکلی هنرمندانه و خلاقانه می‌تواند خلأ در دیگری را کشف کند و آن جای آزاد را که امکان ظهور به‌مثابه چیزی پایدار را فراهم می‌کند، آشکار نماید، به موقعیت روانکاو «عبور» می‌کند. برای ورود به گفتمان روانکاو، روانکاوی‌شونده باید همچنین شواهدی ارائه دهد که نشان دهد چگونه می‌تواند از تسلط دال دیگری‌ِبزرگ فراتر رود و به نقطه یا موقعیتی برسد که در آن دال‌های خود را خلق یا تولید کند و در نتیجه علت میل خود شود» ([35]، ص. 140).

    قانون تناقض در هیستری و اراده معطوف به قدرت

    حال که طبیعت شاعرانه و خلاقانه طرح‌ریزی را توضیح دادم، مهم است به این نکته اشاره کنم که نیچه می‌گوید: «دسته بندی ها(مقولات)[67] ‘حقایق’ هستند، تنها به این معنا که شرایط زندگی برای ما را تشکیل می‌دهند؛ همان‌طور که فضای اقلیدسی یک ‘حقیقت’ مشروط است» ([1]، ص. 101). افزون بر این، هایدگر توضیح می‌دهد که نیچه معتقد است روش انسانی وجود داشتن شامل «اجبار ذهنی‌ای است که ما را ناتوان از تناقض می‌کند، این یک اجبار زیستی است…» ([1]، ص. 101). در این بیان، هایدگر تصدیق می‌کند که نیچه قانون اجتناب از تناقض را یک حقیقت مشروط می‌داند که ناشی از یک اجبار زیستی است.این مسئله اهمیت دارد، زیرا به کشف شاعرانه و خلاقانه کمبود در دیگری‌ِبزرگ منجر میشود، در ادامه بیشتر توضیح داده خواهد شود.

    هایدگر توضیح می‌دهد این اجبار مشروط برای پرهیز از تناقض در انسان‌ها به این دلیل رخ می‌دهد که از سردرگمی ناشی از آشوب اجتناب کنند و هجوم آن را با تحمیل یک طرح مشخص به آن تثبیت کنند. سردرگمی هیستریک از این آشوب در بسیاری از ویژگی‌های رفتاری هیستریک مشهود است. هیستری «ناخودآگاه در حال عمل است» ([23]، ص. 64) و هیستریک در واکنش به این سردرگمی، «دیگری مسلطی که واجد دانش یا قدرت است و به نظر او ژوئیسانسی را دارد که او فاقد آن است» ([21]، ص. 95) جستجو می‌کند. هیستریک برای حل این سردرگمی، خود را به‌عنوان شیء جذابی برای دیگری‌ِبزرگ تبدیل می‌کند ([21]، ص. 95).

    این استراتژی زمانی مؤثر است که نومینه[68] می‌گوید: «هیچ چیز ارباب را بیشتر نمی‌فریبد، هیچ چیز او را بیشتر از یک دختر بیچاره که وانمود می‌کند چیزی نمی‌داند احمق نمی‌کند، تا بهتر او را در موقعیت اربابی اش قرار دهد. هیستریک وانمود می‌کند برده اوست، و این امر او را کاملاً شیفته می‌کند. او عشقش را اعلام می‌کند، هیستریک او را از نزدیک‌شدن بازمی‌دارد، زیرا به رابطه بدن‌ با ‌بدن علاقه ندارد. چیزی که او دوست دارد دانش اوست و در نتیجه، برده او می‌شود» ([74]، ص. 43).این همان حقیقت‌گویی هیستریک در قالب دروغ است ([75]، ص. 182) و حقیقت هیستریک «ناپایداری میل او» است ([76]، ص. 161).

    این همان سوءتفاهم مشهور فروید از هیستری در مورد دورا بود که در آن «فروید به‌شدت به دنبال یک موضوع خاص بود که به میل (ناخودآگاه) دورا پاسخ دهد. بنابراین فروید محکوم به این بود که به هدفش نرسد. میل هیستریک به هیچ موضوع خاصی برای ارضا شدن اشاره ندارد» ([11]، ص. 54).

    دروغ‌گفتن هیستریک درباره «محتوای واقعی، گزاره‌ای، سناریو» میل او ([75]، ص. 261) هیستری را دربردارنده «مفهوم ‘گریز’ ([77]) می‌کند که استراتژی‌ای را نشان می‌دهد که به واسطه آن، سوژه خود را از ژوئیسانس غیرجنسی (سمینار XX رابطه میان جنس‌ها ، 13/6، 115/127) [78] بیرون می‌کشد» ([33]، ص. 52).میلر[69] توضیح می‌دهد که وقتی هیستریک این کار را انجام می‌دهد «او موفق شده است که گودال خود را حفر کند، و از تصور این که شما را با یک کمبودی که در دست‌ دارید ترک می‌کند، خوشحال است. او در این لحظه آرام است. زیرا سوژه‌ای که درباره او صحبت می‌شود خود را به‌عنوان کسی تصور می‌کند که شما را پس از انجام وظیفه‌اش در حفظ کردن میل ، ناراضی رها کرده است، » ([79]، ص. 26).

    هیستریک خوشحال و آرام است زیرا می‌داند که او موضوع میل است و با تبدیل‌شدن به موضوع معمایی میل، هیستریک «معمایی است که پرسشی را مطرح می‌کند و پاسخی می‌طلبد» ([23]، ص. 64) گروفیچی[70] می‌گوید «این حرکت دانش گسترده‌ای را الهام بخشیده است» ([23]، ص. 64). با دروغ گفتن درباره «محتوای واقعی و گزاره‌ای میل خود»، هیستریک برای ارباب به یک معما تبدیل می‌شود و «شکست دانش به‌طور مداوم این معما را تغذیه می‌کند و به این ترتیب به تولید دانش بیشتر می‌انجامد» ([34]، ص. 85).

    هیستریک از این‌که «شما را با فقدانی در دستانتان رها کند» خوشحال و آرام است، زیرا می‌داند این کار می‌تواند از ارباب دانشی تولید کند که به او کمک کند تا سردرگمی ناشی از آشفتگی امر واقعی را حل کند.این نکته همچنین توضیح می‌دهد که چرا «هیستریک هرگز تنها نیست و زمانی که در زندگی‌اش با یک مشکل نشانه‌شناختی روبرو می‌شود، اولین تمایل او این است که به شخص دیگری مراجعه کند» ([80]، ص. 274).

    این مطلب نه تنها دلیل رفتار هیستریک را توضیح می‌دهد، بلکه نقش مهم قانون تناقض را برای روانکاوی شونده در تثبیت آشفتگی ناشی از فقدان در دیگری‌ِبزرگ برجسته می‌کند. هیستری، به‌منزله اراده معطوف به قدرت، در آشفتگی امر واقعی، از طریق ارزش‌گذاری‌ها، به حفظ و تقویت ثبات زندگی می‌پردازد. روانکاوی‌شونده می‌تواند با «نگاهی به آینده و تلاشی برای درک چشم‌اندازی برتر» که فقدان در دیگری‌ِبزرگ را آشکار می‌کند، ثبات زندگی در میان آشفتگی را تقویت کند.

    این امر نشان می‌دهد که هیستری شامل تعیین چشم‌اندازی است که از تناقض و سردرگمی اجتناب می‌کند و به این ترتیب به ارتقای زندگی می‌پردازد. این دقیقاً همان کاری است که هیستریک در «حرکت گفتمان هیستریک» انجام می‌دهد: او همواره به دنبال دالی دیگر است و از این‌که خود را به یک دال اصلی محدود کند، سر باز می‌زند ([51]، ص. 72).

    هیستریک تلاش می‌کند چشم‌اندازی را تعیین کند که تناقض و سردرگمی را پس بزند و آشفتگی ناشی از فقدان در دیگری را تثبیت نماید، وقتی که «(هیستریک) ساختار را در نقطه شکست آن مورد پرسش قرار می‌دهد و حتی گاهی با فدا کردن خود، مصمم به آشکار کردن این حقیقت پنهان به هر قیمتی است» ([25]، ص. 86). این جست‌وجو برای چشم‌اندازی که از تناقض اجتناب می‌کند اهمیت دارد، زیرا «در کار روانکاوی با افرادی که از رنج روان‌نژندی در رابطه با سمپتوم های خود رنج می‌برند، مهم است که آنچه در حال گشایش است، بسته نشود.

    هدایت جهت درمان به معنای تحمیل دستورالعمل‌ها یا پیشنهاد چگونگی انجام کار نیست، بلکه به معنای تشویق به پرسشگری و خودپرسشگری است. مداخلات روانکاو به چیزی فراتر از آنچه گفته می‌شود اشاره دارد، به این واقعیت که چیزی ناخودآگاه وجود دارد و روانکاوی‌شونده‌ها کنترل کامل بر کلمات خود ندارند» ([81]، ص. 7).

    هایدگر با نقل قول از ارسطو معنای قانون تناقض برای نیچه را چنین بیان می‌کند: «اینکه یک چیز به‌طور همزمان حاضر و ناپدید باشد، در یک شرایط و نسبت به یک موضوع، غیرممکن است» ([1]، ص. 103). این قانون عامل اساسی‌ای است که به روانکاوی‌شونده کمک می‌کند فقدان در دیگری را کشف کند.هایدگر معتقد است که مهم است تشخیص دهیم قانون تناقض پیشاپیش معیاری برای آنچه می‌تواند به زندگی تعلق داشته باشد ، پیش از آنکه با آن مواجه شویم فراهم می‌کند. او می‌گوید قانون تناقض بیان می‌کند که یک موجود تنها در «نبود تناقض» وجود دارد ([1]، ص. 112). ازاین‌رو، طرح‌ریزی خلاقانه و شاعرانه آشوب برای کشف فقدان در دیگری باید در چارچوب قانون تناقض درک شود.

    روانکاوی‌شونده زمانی فقدان در دیگری را کشف می‌کند که این فقدان قابل نقض نباشد. این همان چیزی است که روانکاوی‌شونده باید در جستجوی آن باشد؛ جستجو از ارباب، برای کشف فقدان در دیگری بزرگ. برای کشف فقدان در دیگری از طریق قانون تناقض، روانکاوی‌شونده باید «بیشتر در خط تروریسم، با اخلال و تخریب نظم موجود، باشد تا با سیاستی که به ترکیب[71] بیشتر می‌پردازد» ([25]، ص. 90). روانکاوی‌شونده می‌تواند با «نبود تناقض» فقدان در دیگری را کشف کند، زمانی که «دانش را به مرزهای خود می‌راند و نشان می‌دهد که دانش با حقیقتی که ادعامیشود بیان می‌کند، منطبق نیست» ([34]، ص. 85). روانکاوی‌شونده وقتی به «امر واقعی اختگی که درمان روانکاوی حول آن می‌چرخد» دست می‌یابد، فقدان در دیگری‌ِبزرگ را زمانی که این فقدان قابل تناقض نباشد کشف می‌کند ([25]، ص. 135).

    قانون تناقض به روانکاوی‌شونده این امکان را می‌دهد که با تثبیت آشفتگی امر واقعی، فقدان در دیگری را کشف کند. اگرچه روانکاوی‌شونده می‌تواند از طریق قانون تناقض و طرح‌ریزی (schematizing)، آشفتگی امر واقعی را تثبیت کند، این احتمال وجود دارد که طرح‌ریزی فقدان در دیگری مورد تناقض قرار گیرد. این موضوع، واکنش هیستریک با عبارت ce n’est pas ça، «این آن نیست» را توضیح می‌دهد ([82]، ص. 165). این واکنش زمانی رخ می‌دهد که طرح‌ریزی دچار تناقض می‌شود، زمانی که چیزی که به‌عنوان حاضر طرح‌ریزی شده است، در واقع حاضر نیست.

    هیستریک با پاسخ به تناقض، «کفایت ناکافی پاسخ ارائه‌شده توسط دیگری‌ِبزرگ (هر پاسخی که باشد) را آشکار می‌کند و جایگاه فقدان دیگری را نمایان می‌سازد، فقدانی که هیستریک در واقع به‌عنوان معمای غیرقابل‌رفع اشغال کرده است» ([23]، ص. 59). در نتیجه، واکنش هیستریک ce n’est pas ça،« این آن نیست» باید به‌طور مثبت درک شود، زیرا به روانکاوی‌شونده کمک می‌کند فقدان در دیگری را کشف کند و از «اظهارات متناقضی که انسان می‌تواند آزادانه درباره یک چیز ارائه دهد» اجتناب کند، چرا که این اظهارات انسان را از ذاتش به عدم ذات جابجا می‌کند و رابطه‌اش را با موجودات به‌عنوان موجودات از بین می‌برد ([1]، ص. 112).

    هایدگر همچنین قانون تناقض را به‌عنوان یک «فرمان[72]» توصیف می‌کند که می‌تواند روانکاوی‌شونده را در پرسش‌های هیستریک از ارباب/روانکاو برای کشف فقدان در دیگری که نمی‌توان آن را نقض کرد، هدایت کند. در نتیجه، طرح‌ریزی هیستری شامل فرمان قانون تناقض برای تثبیت آشفتگی امر واقعی است. این فرمان از «آنچه که او واقعاً به دنبال آن است: میل خودش، لذت خودش، و حقیقتی که ناخودآگاهش به‌طور دردناکی تلاش می‌کند بیان کند» نشأت می‌گیرد ([35]، ص. 139). روانکاوی‌شونده میل و لذت خود را کشف می‌کند تا زندگی در میان آشفتگی را با کشف فقدان در دیگری‌ِبزرگ تثبیت کند.

    این توضیح می‌دهد که چگونه هیستری به‌عنوان اراده معطوف به قدرت، از طریق فرمان قانون تناقض به حفظ و ارتقای زندگی می‌پردازد و چگونه «پرسش‌های هیستریک از واقعیت نمادین، کمبود ممکن در دیگری را می‌گشاید» ([66]، ص. 22). وقتی روانکاوی‌شونده فقدان در دیگری را کشف می‌کند، دانش و حقیقت به دست می‌آید، و از آنجا که این امر زندگی در آشفتگی را تثبیت می‌کند، برای زندگی ضروری است.

    بااین‌حال، دانش و حقیقت بالاترین ارزش زندگی نیستند، هنر به روانکاوی‌شونده اجازه می‌دهد ابتدا فقدان در دیگری را کشف کند. این نکته بار دیگر اهمیت هیستری را برجسته می‌کند و نشان می‌دهد که «هیستری نباید به‌عنوان یک وضعیت “غیرطبیعی” درک شود، بلکه به‌عنوان یکی از تجلی‌های ممکن رابطه رازآلود سوژه با خودش» درک شود ([60]، ص. 3). هیستریک «زمین باز زیر پایش» را تجربه می‌کند ([25]، ص. 135) و از این رو جهان را به‌عنوان «در حقیقت» —یک جهان «شدن» می‌شناسد ([1]، ص. 65) .

    هیستری مهم است ولی غیرطبیعی نیست، زیرا «بیانگر سوژه به‌عنوان خودش است، برای سوژه به‌عنوان $-به‌عنوان سوژه خط خورده-برای-خودش (یعنی آن X که جایگاهی در نظم نمادین ندارد و همه دال‌هایی که نماینده او هستند را ناکافی و مسئله‌ساز تجربه می‌کند ([26]، ص. 260)). هیستری سوژه‌ای را تجربه می‌کند که جایگاهی در نظم نمادین ندارد و به همین دلیل است که لکان «پیرو فروید، جانب هیستری را می‌گیرد که حقیقت ارباب را مورد پرسش و چالش قرار می‌دهد» ([82]، ص. 164).کمبل[73] می‌گوید « روانکاوی‌شونده هیستریک، گفتمان ارباب را به گفتمان روانکاو باز می‌کند» ([40]، ص. 77). این امر از طریق پرسش‌های هنری درباره دانش و حقیقت ارباب صورت می‌گیرد که به کشف «امکان فقدان، اختگی‌ای که همه سوژه‌ها از آن رنج می‌برند» ([40]، ص. 77) منجر می‌شود و بنابراین «ما هنر داریم تا از حقیقت ارباب نابود نشویم» ([1]، ص. 25) .

    بازارزش‌گذاری ارزش‌ها در هیستری

    برای مرور، اگرچه دانش و حقیقت ارزش‌های ضروری برای حفظ زندگی هستند، هنر به‌عنوان ارزشی والاتر شناخته می‌شود زیرا با کشف فقدان در دیگری توانایی دگرگون کردن زندگی به امکانات والاتر را دارد. این موضوع می‌تواند توضیح دهد که چرا لکان می‌گوید «ارباب دلیل خود را در گفتمان هیستریک پیدا می‌کند» ([33]، ص. 47). ارزش‌گذاری هیستریک به هنر، بالاتر از حقیقت، در کارهای ژیژک و لکان مشهود است؛ همان‌طور که نیکول اشاره می‌کند: «شاید تعجب‌آور نباشد که در سبک نفس‌گیر ژیژک و اکراه او در ارائه یک برچسب خاص برای کارش، چیزی هیستریک وجود داشته باشد» و هدف لکان «هیستریک کردن روانکاوی بود. به همین ترتیب، ژیژک نظریه معاصر را با واداشتن آن به تمرکز بر فقدان در سوژه، هیستریک می‌کند» ([83]، ص. 19).

    هیستری به آخرین انسان (در چنین گفت زرتشت [16] ) اجازه می‌دهد که بر خود غلبه کند، زیرا آخرین انسان (ارباب) هنر را به‌عنوان ارزشی والاتر نمی‌شناسد. آخرین انسان «اربابی است که بهتر می‌داند» ([23]، ص. 66) و فکر می‌کند نیازی به هنر ندارد زیرا همه پاسخ‌ها را دارد. ایریگاری[74] این نگرش ارباب را چنین توصیف می‌کند: « به این دلیل است که نمی‌خواهند آن حرکت را ببینند یا بشنوند که این‌چنین از هیستریک متنفرند» و به دلیل خودشیفتگی آخرین انسان /ارباب، او «پتانسیل انقلابی هیستری» را نادیده می‌گیرد ([84]، ص. 131) .

    در مقابل، ابرانسان (انسان فراتر)[75] (هیستریک) هنر را به‌عنوان ارزشی بالاتر از «حقیقت» ارباب از طریق «پرسش از نظام نمادین» ([85]، ص. 33) نگه می‌دارد و تراژدی را تأیید می‌کند تا آشفتگی را طرح‌ریزی کرده و فقدان در دیگری را کشف نماید. وقتی حقیقت به‌عنوان ارزشی بالاتر از هنر قرار می‌گیرد، آخرین انسان/آنالیزان تراژدی را تأیید نمی‌کند تا فقدان در دیگری‌ِبزرگ را کشف کند. به‌ همین دلیل، «در قلمرو آخرین انسان ، همه چیز هر روز کمی کوچک‌تر می‌شوند» ([14]، ص. 33).این امر به این دلیل است که آنالیزان ، مانند هیستریک، ارباب را مورد پرسش قرار نمی‌دهد. هیستریک «بر شکاف‌های موجود در دانش ارباب تمرکز می‌کند» ([86]، ص. 221). این مهم است، زیرا «انگیزه آن در انجام این کار، نیروی محرک پنهان امر واقعی است.

    امر واقعی، برای لکان، غیرممکن است، چیزی که نمی‌توان آن را در چارچوب نظام نمادین بازنمایی کرد» ([86]، ص. 221).با تمرکز بر شکاف‌های دانش ارباب، گفتمانِ هیستریکِ ابرانسان از طریق عبور از فانتزیِ دانشِ ارباب به گفتمان جدید آنالیزان تبدیل می‌شود ([86]، ص. 14). هر چیز در قلمرو آخرین انسان روزبه‌روز کوچک‌تر می‌شود زیرا «پرسش هیستریک به آزادی فانتزی درنوردیده شده منجر می‌شود» ([86]، ص. 225). این همان چیزی است که آخرین انسان/ارباب انجام نداده است.

    با ارج نهادن به هنر به‌عنوان ارزشی والاتر از حقیقت، هایدگر نشان می‌دهد که نیچه با برتری‌دادن به جهان ظاهریِ شدن (هنر) در مقایسه با جهان حقیقیِ بودن (حقیقت)، افلاطون‌گرایی را وارونه می‌کند. این نگرش، دانش و حقیقتی که از سوی ارباب ارائه می‌شود، آشفتگی ناشی از کمبود در دیگری را تثبیت می‌کند اما در عین حال، جهان شدن را نادیده می‌گیرد. در مقابل، هنر هیستریک با دربرگرفتن جهان شدن، امکان تغییر و گشودگی به آینده را فراهم می‌آورد.

    در نتیجه، از آنجا که حقیقت و دانش ارباب جهان شدن را در نظر نمی‌گیرند، این جهان اکنون به‌عنوان جهان ظاهری تلقی می‌شود، و در عوض، هنر هیستریک، به دلیل توانایی‌اش در ادغام جهان شدن در زندگی، به جهان حقیقی تبدیل می‌گردد. هایدگر این موضوع را چنین بیان می‌کند: «می‌توان گفت که جهان حقیقی ، همان جهان شدن است؛ و جهان ظاهری، جهان ثابت و پایدار» ([1]ص. 124).

    هیستری همچنین به‌طور ضمنی افلاطون‌گرایی را وارونه می‌کند، زیرا جهان هنر و شدن را ارزشی والاتر از جهان حقیقت و بودن می‌داند. با ارج نهادن به جهان شدن به‌عنوان ارزشی بالاتر از جهان بودن، هیستریک «می‌خواهد حقیقت را در جایگاه دانش قرار دهد. این همان ارزش هیستری برای فرهنگ است. او مأموریت دارد که در برابر گفتمان مسلط مقاومت کند و خود را به‌عنوان نشانه‌ای از بحران اجتماعی که آن را مجسم می‌کند، مطرح نماید» ([25]ص. 86).این وارونگی ارزش‌های جهان شدن و جهان بودن، به‌عنوان یک ارزش فرهنگی مطرح می‌شود و به «تکامل تمدن‌ها» کمک می‌کند ([6]ص. 287).

    در نتیجه، این امر تأکید می‌کند که «سمپتوم های هیستریک، نه نشانه یک بیماری، بلکه نشانه‌ای از سوژه و حتی نشانه‌ای از تقسیم‌شدگی سوژه است» ([46]، ص. 82). ویژگی‌های مثبت رفتار هیستریک باید به رسمیت شناخته شوند، به‌جای اینکه بر جنبه‌های منفی آن تمرکز شود. این همان رویکردی است که درمان روان‌کاوانه باید اتخاذ کند؛ جایی که «هیستریک در تحلیل ، از بسیاری چیزها درمان می‌شود، جز از هیستری‌ خودش» ([46]، ص. 82).این موضوع همچنین نشان می‌دهد که «تمام بهره‌وری و تمام حقیقت نزد هیستریک است. هیستری جایی است که چیزی نو ظهور می‌کند» ([87]، ص. 425). این دستاورد با گشودنِ هنرمندانهِ جهانِ شدن حاصل می‌شود تا کمبودِ موجود در حقیقت و دانش دیگری بزرگ/ارباب کشف شود.

    وارونگی ضمنی افلاطون‌گرایی توسط نیچه و هیستریک، حقیقت را به ارزشی فروتر برای زندگی تقلیل می‌دهد، زیرا این حقیقت جهان شدن را در بر نمی‌گیرد و در نتیجه، «نوعی خطا» تلقی می‌شود. نیچه می‌گوید: «حقیقت همان نوع خطایی است که بدون آن ،نوع خاصی از موجود زنده نمی‌تواند زندگی کند» ([1]، ص. 125). هیستریک این «حقیقت» ارباب را به‌عنوان خطا تشخیص می‌دهد و به همین دلیل است که «او اصرار دارد که: همه‌چیز را وارونه کنید، از درون به بیرون، از پشت به جلو. آن را با ضربه های رادیکال تکان دهید، بحران‌هایی که بدنش را در ناتوانی برای بیان آنچه او را آشفته می‌کند، متحمل می‌شود، بازگردانید و مجدداً به آن دچارش کنید» ([84]، ص. 133).

    در نتیجه، هنر هیستریک به ارزشی والاتر از «حقیقت» ارباب ارتقا می‌یابد، زیرا از طریق دگرگون‌سازی جهان بودن، جهان شدن را در خود جای می‌دهد. از این رو، به جای درک هیستری «در تصاویر هولناک شیطان‌شناسی[76]» یا به‌عنوان «نشانه‌ای لجوج و غیرقابل‌مکان‌یابی که نمی‌توان آن را تعریف، جدا یا درمان کرد» ([88]، ص. 145)، باید به هیستری ارزش و قدردانی بیشتری بخشید، چرا که هنرمندانه جهان شدن را در خود جای می‌دهد و «حقیقت» ارباب را دگرگون می‌کند تا کمبود موجود در دیگری‌ِبزرگ را کشف کند.

    عدالت[77]

    هایدگر می‌گوید که اندیشه عدالت برای نیچه نیز از اهمیت زیادی برخوردار است، زیرا معنای بنیادی اراده معطوف به قدرت را آشکار می‌کند و از این رو عدالت همچنین معنای بنیادی هیستری را نیز آشکار خواهد کرد. هایدگر می‌گوید: «نیچه می‌خواهد تأکید کند که عدالت به‌عنوان چیزی که او آن را درک می‌کند، ویژگی بنیادی اندیشیدن را دارد»، ویژگی‌ای که ارزش حفظ و تقویت زندگی را در نظر می‌گیرد و «‘عدالت’ در اینجا به‌عنوان راه درست برای آزاد بودن فهمیده می‌شود» ([1]، ص. 143). عدالت شامل هر دو عنصر حقیقت (بودن) و هنر (شدن) است و این موضوع زمانی روشن می‌شود که فارل کرل[78] می‌گوید: «هم هنر و هم حقیقت به دنبال ‘عدالت’ خواهند بود» ([1]، ص. 258).

    حقیقت به‌عنوان تأمین‌کننده آشفتگی، برای حفظ زندگی ضروری است، اما هنر ارزشی بالاتر دارد زیرا زندگی را تقویت می‌کند. هنر زندگی را تقویت می‌کند زیرا فرم‌ها را دگرگون می‌سازد و «امکان‌هایی برای فراتر رفتن زندگی در هر نقطه از محدودیت‌ها ایجاد می‌کند» ([1]، ص. 140). حقیقت آشفتگی را تثبیت می‌کند و بنابراین از خود فراتر نمی‌رود. با این حال، حقیقت به‌عنوان ارزشی ضروری برای زندگی شناخته می‌شود، چرا که به موجودات اجازه می‌دهد به بقای خود ادامه دهند و به هنر این امکان را می‌دهد که از حقیقت فراتر رود تا امکانات زندگی را تقویت کند.

    این امر توضیح می‌دهد که چرا «سلطه و هیستری به‌نظر می‌رسد که در رابطه بازتابی خود وابسته به یکدیگرند — به‌طوری که هر دو قبل از اینکه حقیقت به وجود بیاید، ضروری هستند» ([89]، ص. 171). این امر زمانی به‌وضوح آشکار می‌شود که هایدگر می‌گوید: «دانش در هر مورد، مرزهای ثابت و تثبیت‌کننده را قرار می‌دهد تا چیزی برای فراتر رفتن از آن وجود داشته باشد، در حالی که هنر قادر است ضرورت بالاتر خود را حفظ کند. هنر و دانش به‌طور متقابل در ذات خود به یکدیگر نیاز دارند» ([1]، ص. 140). این موضوع را می‌توان به ورهاگه[79] ارجاع داد که توضیح می‌دهد در آغاز تحلیل «روانکاو در موقعیت کسی که می‌داند قرار می‌گیرد، کسی که این معنای پنهان را آشکار خواهد کرد، دیگری بدون هیچ کمبودی» ([17]، ص. 9).

    این نکته اهمیت نقش ارباب را برای به وجود آمدن حقیقت برجسته می‌کند. موفقیت روان‌کاوی به‌واسطه ارباب را می‌توان با توجه به این نکته شناسایی کرد که تحلیل روان‌کاوی از «آمادگی سوژه نوروتیک برای فرض اینکه کسی، دیگری که می‌داند، وجود دارد» آغاز می‌شود ([9]، ص. 185). با این حال، «روانکاو، که در ابتدا به‌عنوان سوژه‌ای که باید بداند، شکل می‌گیرد، به‌جای دانشی نامحدود، دانشی درباره آنچه نمی‌تواند دانسته شود، درباره یک دال که وجود ندارد، دارد» ([90]، ص. 49).

    این نقل‌قول‌ها نشان می‌دهند که روانکاو توسط روانکاوی‌شونده در موقعیت ارباب قرار می‌گیرد، اما این «فقط تا حدی کار می‌کند، تا زمانی که زنجیره معناداری S2 به کار بسته شود؛ این همان نقطه‌ای است که بی‌ثباتی دیگری‌ِبزرگ آشکار می‌شود» ([17]، ص. 9). با استفاده هنرمندانه و هیستریک از دانش ارباب (S2)، روانکاوی‌شونده به «دوراهی بین S2 و کمبود در دیگری» می‌رسد ([17]، ص. 9).

    در این نقطه، روانکاوی‌شونده زمانی که «با واقعیت سمپتوم (symptom) هم‌راستا می‌شود» حقیقت را به‌وجود می‌آورد ([17]، ص. 9)، که به معنی کشف کمبود در دیگری‌ِبزرگ است. دانش (سلطه) و هنر (هیستری) می‌توانند به‌عنوان وابسته به یکدیگر شناخته شوند، بوستیل[80] می‌گوید: « در حالی که نقطه ظهور حقیقت جدید همیشه در چارچوبی هیستریک گرفتار است، اعمال ارباب، تصویر وفاداری متوالی را مشخص می‌کنند » ([89]، ص. 171). به عبارت دیگر، این نیز توضیح می‌دهد که چگونه «روانکاوی‌شونده هیستریک، گفتمان ارباب را به گفتمان روانکاو تبدیل می‌کند» ([40]، ص. 77).

    با کشف حقیقت کمبود در دیگری‌ِبزرگ از طریق هیستری (هنر)، روانکاوی‌شونده « تخیلات خاص خود را شناسایی کرده و آن را پردازش می‌کند، بر اساس این که کسی، یا یک دیگری، حقیقت را درباره جهان می‌داند و به همین دلیل شایسته است در موقعیت ارباب قرار گیرد » ([91]، ص. 149). اگرچه برای هیستریک مهم است که کمبود در ارباب را کشف کند، گفتمان ارباب نیز به عنوان «تصویر وفاداری متوالی» که به این کشف رسیده است اهمیت دارد. این موضوع به خوبی توسط اولیویر[81] توضیح داده می‌شود که می‌گوید: «گفتمان روانکاو نمی‌تواند به‌طور کامل از گفتمان ارباب جدا شود؛ تفاوت حیاتی در اینجا این است که، سوژه به جای این‌که به دال های ارباب از بیرون تسلیم شود، می‌آموزد که خود آن‌ها را تولید کند» ([45]، ص. 189).

    در نتیجه، با ادغام کار نیچه در مورد هنر و حقیقت به این روش، اکنون می‌توانیم بهتر درک کنیم که چگونه «روانکاو و هیستریک زوجی هستند که روان‌کاوی را اختراع کردند» و چگونه «رشد و تغییر روان‌کاوی توسط بن‌بست‌های بالینی پیش می‌رود» ([23]، ص. 63). گِروویچی این را با گفتن این‌که هیستری نقاط کور خود فروید (ارباب) را از طریق مواجهه با محدودیت‌های دانایی خود او آشکار کرد، توضیح می‌دهد و می‌گوید این امر فروید را مجبور کرد «تکنیک خود را بهبود بخشد، نظریه‌های خود را تکامل دهد و یک شکل جدید از تفکر را شکل دهد. زیرا هیستری خود دانش نیست، اگرچه به‌عنوان راهنمایی برای تدوین دانش عمل می‌کند» ([23]، ص. 63).

    بنابراین، هنر هیستریک و دانش (حقیقت) ارباب به‌طور متقابل به یکدیگر نیاز دارند، زیرا هر دو با هم می‌کوشند تا زندگی انسانی را در درون آشوب در آغوش بگیرند و هدایت کنند، به عبارت دیگر، «نه صرفاً تثبیت آشوب در دانش، و نه دگرگونی آشوب در هنر، بلکه هر دو با هم. با این حال، هر دو از نظر جوهری یکی هستند: یعنی، هضم و جهت‌دهی زندگی انسانی به سوی آشوب» ([1]، ص. 140).

    هایدگر ناآگاهانه خلاصه می‌کند که چگونه روانکاوی‌شونده هنرمندانه در حالی که به شکل هیستریکی آشفتگی ناشی از کمبود در دیگری  بزرگ که به خاطر دانش ارباب است را هضم میکند و می‌گوید: «ترکیب بین هنر و حقیقت اکنون به‌عنوان ‘دگرگونی ای که فرمان می‌دهد و شعر می‌سراید، افق‌های چشم‌اندازی را برقرار کرده و تثبیت می‌کند’ تعریف می‌شود» ([1]، ص. 258).

    در این بیانیه که مربوط به عدالت و هیستری است، مشخص است که ارزش‌ها بر اساس قانون تناقض فرمان می‌دهند. این فرمان هیستریک از «آنچه او واقعاً در جست‌وجوی آن است: میل خود، لذت خود، حقیقتی که ناخودآگاه او با درد در تلاش است تا بیان کند» ([35]، ص. 139) ناشی می‌شود و این فرمان ، روانکاوی‌شونده را هدایت می‌کند تا کمبود در دیگری را کشف کند که قابل تناقض نیست. عدالت چیزی است که در نظم‌دهی آشفتگی ناشی از کمبود در دیگری قابل تناقض نباشد و بنابراین «عدالت اساس امکان و ضرورت هر نوع هماهنگی انسان با آشفتگی است، چه این هماهنگی ، هماهنگی بالاتر هنر باشد یا همان‌طور که لازم است هماهنگی دانش» ([1]، ص. 149).

    «عدالت به‌عنوان تفکر سازنده[82]، شخصی[83] و نابودگر[84] هیستری»

    هایدگر همچنین به یادداشتی از نیچه به نام «راه‌های آزادی[85]» از سال ۱۸۸۴ اشاره می‌کند تا عدالت را به‌عنوان اراده معطوف به‌قدرت توضیح دهد و این یادداشت همچنین به روشن‌تر شدن رابطه میان هیستری و ارباب که برای روان‌کاوی بسیار مهم است، کمک می‌کند. در این یادداشت آمده است: «عدالت به‌عنوان یک شیوه تفکر سازنده، شخصی و نابودگر، که از بازارزیابی‌های ارزشی برمی‌خیزد: نماینده عالی خود زندگی است» ([1], ص. 142). هایدگر می‌داند که وقتی نیچه می‌گوید عدالت یک «شیوه تفکر» است، می‌خواهد تأکید کند که عدالت یک شیوه خاص از تفکر است.

    عدالت (هنر و حقیقت) شیوه خاصی از تفکر است که ویژگی رابطه میان هیستریک و ارباب است و این تفکر شامل «شاعرانه کردن و فرمان دادن» و «برآمده از بازارزیابی‌های ارزشی» است ([1], ص. 142). عدالت با ترسیم افقی برای حفظ و ارتقای زندگی، کمبود در دیگری را کشف می‌کند و به سوژه این امکان را می‌دهد که «ارباب را رها کند و کاری که برای دانستن حقیقت خود لازم است را انجام دهد، تا به سؤال خود درباره خواسته‌های ناخودآگاه و ابژه ژوئیسانس پاسخ دهد» ([53], ص. 108).

    هایدگر تأکید می‌کند که اراده معطوف به قدرت به‌عنوان عدالت، تفکری است که سه ویژگی متمایز دارد که نیچه به‌طور متوالی و در یک ترتیب ضروری شرح می‌دهد (سازنده، شخصی و نابودگر) و این ویژگی‌ها با رابطه میان هیستریک و ارباب که به گفتمان روانکاو منتهی می‌شود، تطابق دارد. عدالت و روانکاوی شونده زمانی «سازنده» هستند که «ارباب خود را با شروع به پرسش از آنچه که در واقع او را به یک ارباب تبدیل می‌کند هیستریک می‌کند » ([61], ص. 133).

    «پرسش بی‌پایان هیستریک از موقعیت ارباب» ([49], ص. 75) به روانکاوی‌شونده این امکان را می‌دهد که آنچه که در آشوبِ کمبودِ در دیگری وجود ندارد یا هنوز وجود ندارد را بسازد و کشف کند. تفکر سازنده شامل روش هیستریکِ جورج باتای[86] است که «گفتمان را علیه خودش می‌چرخاند، اهداف آن را منحرف می‌کند، آن را بی‌ثبات می‌کند و از آن لایه‌برداری می‌کند، سیستم را با آشوب و دانش را با پوچی جایگزین می‌کند» ([25], ص. 111).

    هایدگر توضیح می‌دهد که تفکر سازنده[87] چیزی را که از قبل وجود دارد کپی نمی‌کند و این مفهوم در «امتناع هیستری از تجسم-به‌طور عینی، واگذاری بدن خود به دال های ارباب که موقعیت‌های سوژگانی که جامعه از طریق زبان برای افراد فراهم می‌کند، تشکیل می‌شود» ([55], ص. 122) نیز یافت می‌شود. در عوض، با «وادار کردن دیگری‌ِبزرگ به تولید دانش» ([6], ص. 288)، هیستریک می‌تواند چیزی را کشف کند که از پیش وجود نداشته است زمانی که روانکاوی‌شونده «ساختار را در نقطه‌ای از شکست خود مورد بازجویی قرار می‌دهد و آن را، گاهی حتی به قیمت فدای خود بر عهده می‌گیرد تا این حقیقت پنهان را به هر قیمتی آشکار کند» ([25], ص. 86).

    سولر[88] توضیح می‌دهد که چگونه روانکاوی‌شونده در این طریق «سازنده» است و می‌گوید «هیستریک و مرد علم یک زوج جذاب هستند، یکی از آن‌ها تحریک می‌کند در حالی که دیگری که اصلاً هیستریک نیست، بر روی دانش کار می‌کند» ([6], ص. 288). هیستریک برای تفکر «سازندهِ» عدالت اهمیت دارد زیرا «هیستریک در جستجوی مردی است که با تمایل به دانستن تحریک شود» ([6], ص. 288) حتی اگر هیستریک برای دانش ارباب «موجب آزار است و چیزی جز آزار نیست» ([92], ص. 49).

    عدالت (هنر و حقیقت که به‌طور مشترک مورد تفکر واقع می‌شوند) و هیستری به‌طور هنرمندانه‌ای خلاق و شاعرانه در طرح‌ریزی افق‌هایی عمل می‌کنند که فقدان در دیگری را کشف می‌کند. از طریق قانون تناقض، تفکر سازنده‌ی عدالت و هیستری به‌طور خلاقانه‌ای دستوری صادر می‌کند مبتنی بر: «برپایی و برقرار کردن، صعود به ارتفاعات-به‌طور دقیق‌تر، ابتدا رسیدن به ارتفاع مشخصی، سپس تثبیت آن، و سپس بدین ترتیب وضع کردن یک “مسیر مشخص “» ([1], ص. 144) برای کشف فقدان در دیگری. هیستریک دستور دارد که به‌طور سازنده فکر کند تا فقدان در دیگری را کشف کند زیرا او «فاصله بین امر واقعی و امر نمادین را به‌طور آشکار و دردناک تجربه می‌کند» ([8], ص. 7).

    این تجربه برای روانکاوی‌شونده ضروری است «تا خود را از گفتمان سلطه‌گرانهِ دیگری‌ِبزرگ آزاد کند» ([35], ص. 143). این تجربه‌ی هیستریک در «کرد و کار شخصیت سقراط، سقراط افلاطونی (هیچ سقراط دیگری وجود ندارد)، که در پرسش از ارباب قدیمی، از او می‌خواهد که دانش خود را به‌عنوان ارباب نمایش دهد» ([6], ص. 287) منعکس می‌شود. هیستریک فاصله بین امر واقعی و نمادین را تجربه می‌کند و «از دیگری می‌خواهد که به او بگوید که او چیست» ([93], ص. 259).

    هیستریک یک ساختار می‌سازد و آن را برپا می‌کند تا این شکاف را با پرسش‌های سقراطی از دانش ارباب ببندد. شکست دانش ارباب در بستن این شکاف زمانی آشکار می‌شود که هیستریک «حقیقت تحقیرآمیز این که “این کار نمی‌کند” یا “این جا نمی‌خورد”» ([23], ص. 65) را نشان می‌دهد. این تفکر/پرسش سازنده هیستریک، دیدگاه جدیدی به آشوب واقعی می‌گشاید و این دیدگاه است که ساختار را برای شونده جهت کشف فقدان در دیگری نظم می‌دهد. برای هیستریک ضروری است که به‌طور سازنده‌ای در این راه جستجو کند «برای یک دال که عدالت را در مورد واقعیت به جا بیاورد، و بدین ترتیب شکافی بین دانش و ژوئیسانس باز کند که غیرممکن است بسته شود» ([8], ص. 7) زیرا این کار به روانکاوی‌شونده اجازه می‌دهد که بفهمد دانش ارباب «کار نمی‌کند» تا فقدان در دیگری را کشف کند.

    عدالت و هیستری همچنین شامل تفکر “شخصی[89]” هستند که نشان می‌دهند تفکر سازنده در یک خلأ عمل نمی‌کند. تفکر سازنده همچنین شخصی است زیرا «در چیزی که به‌طور ظاهری قطعی به نظر می‌رسد، حرکت می‌کند؛ چیزی که نه تنها می‌خواهد ساختار را متوقف کند بلکه آن را غیرضروری می‌سازد» ([1], ص. 144). هیستریک «چیزی را که مزاحم و مداخله‌گر است در جستجوی روانکاوی‌شونده برای کشف فقدان در دیگری، حذف می‌کند» به‌طوری که «با سوق دادن انسان به سوی دانش [pousse-à-savoir]، او را به سوی شکست [pousse-au-manque] نیز سوق می‌دهد، انسانی که با او درگیر است همیشه خود را احمق [manque-à-savoir] می‌یابد» ([34], ص. 88).

    عدالت و هیستری شخصی هستند زمانی که تفکر سازنده پس از کشف شکستِ دانشِ ارباب «تصمیمات برش‌خورده‌ای درباره‌ی اندازه‌ها و ارتفاعات» ([1], ص. 144) می‌گیرد. بنابراین، تفکر سازنده زمانی شخصی است که روانکاوی‌شونده ارباب را به شکست دانشش سوق دهد و این امکان را فراهم می‌آورد که تصمیماتی گرفته شوند تا فرم‌هایی که در تضاد نیستند انتخاب و طرح‌ریزی شده تا فقدان در دیگری‌ِبزرگ کشف گردد. تفکر شخصی زمانی تحقق می‌یابد که «هیستری با روش پرسشگری‌اش از دیگران (چرا که اگر او موفق به پایین آوردن مردانی که او را احاطه کرده‌اند شود، این کار را با پرسش از آنها، با بازتاب مداوم تصویری که حقیقتاً آنها را خنثی می‌کند انجام می‌دهد، تا حدی که قدرتی که آنها خواسته‌اند تحمیل کنند، قدرتی نامشروع از جنس تجاوز و خشونت است» ([28], ص. 154).

    این خنثی‌سازی ارباب از طریق پرسشگری ساختارهایی را می‌سازد تا فقدان در دیگری‌ِبزرگ را از طریق تثبیت آشوبِ دنیایِ شدن کشف کند. به عبارت دیگر روانکاوی‌شونده با امتناع از «دنبال کردنِ اثرِ دالِ ارباب، او خود را شیء آن، بنده آن نخواهد ساخت» تفکرش «شخصی» است ([88], ص. 82). تفکر روانکاوی‌شونده از طریق «ساختن و ویران کردن خود در طول فرآیند تحلیل و طرف دیگر که چیزی جز یک نردبان نیست» ،«شخصی» است ([94], ص. 96) .

    سرانجام، عدالت و هیستری به‌عنوان شیوه‌های “اندیشه نابود‌کننده” (annihilative thinking) توصیف می‌شوند، که شامل حذف دانش ارباب از ساختارهای گذشته‌ای است که “پایداری زندگی را تضمین کرده بودند” ([1]، ص. 144). روانکاوی‌شونده از طریق این اندیشه نابودکننده، با تغییر گفتمان‌ها و توقف انتظار یا دریافت دانش از دیگری‌ِبزرگ ([50]، ص. 133) مشارکت می‌کند. اندیشه نابودکننده هیستریک که ساختارهای ارباب را محو می‌کند، نشان می‌دهد که این دانش “به استانداردهای دقیق او نمی‌رسد؛ زیرا از نظر هیستریک، ارباب هرگز به اندازه کافی… ارباب نیست” ([95]).

    اندیشهِ نابودکنندهِ هیستریک “به معنای به چالش کشیدن و برهم زدن گفتمانِ ارباب است” ([40]، ص. 78)، و حذف ساختارهای گذشته ، تثبیت‌هایی را که مانع کشف فقدان در دیگری هستند، از میان برمی‌دارد. روانکاوی‌شونده از طریق کشف فقدان در دیگری بزرگ، “گفتمان ارباب را نابود می‌کند” که همان “آگاهی از این است که دیگری‌ِبزرگ وجود ندارد و دلالت‌های اربابی وابسته و تصادفی‌اند” ([86]، ص. 225).

    کشف فقدان در دیگری به روانکاوی‌شونده اجازه می‌دهد تا “رابطه خود با میل[90] را دوباره تنظیم کند و دلالت‌های اربابی جدیدی تولید کند” ([86]، ص. 226)، و ازاین‌رو، “پرهیز از وضعیت انحطاط” را تضمین می‌کند ([1]، ص. 242). محو کردن گفتمان ارباب با امکان عبور از فانتزی که ارباب می‌تواند “معنای ثابتی ارائه دهد که اضطراب را برطرف کند و هویتی پایدار، معنادار و محترم ایجاد کند” ([55]، ص. 67) امنیتی را فراهم می‌آورد.

    این فرآیند همچنین به روانکاوی‌شونده اجازه می‌دهد که دیگر “با درخواست دال های اربابی از دیگران بیگانه نشود، بلکه خودش آن‌ها را تولید کند” ([55]، ص. 67).این موضوع نشان می‌دهد که اندیشه نابودکننده هیستریک، که “ساختن (به‌عنوان خلق) ویران‌گری را در بر می‌گیرد” ([1]، ص. 242)، چرا “هیستریک، مانند هر ضد فیلسوف خوبی که هرگز از این چهره دور نیست، می‌تواند ارباب را به یاد نیاز همیشگی برای آغاز دوباره بیندازد” ([89]، ص. 171). این ویران‌گری ضروری است، زیرا “تنها از طریق چنین رویارویی‌هایی با امر واقعی به‌عنوان ناسازگاری نمادین می‌توانیم فانتزی و میل را دگرگون کنیم و یک اقتصادِ جدیدِ لذت را بازآفرینی کنیم” ([66]، ص. 54).

    فانتزی و میل از طریق نابودی دانش ارباب دگرگون می‌شوند تا فقدان در دیگری کشف شود، که همان “امر واقعی به‌عنوان ناسازگاری نمادین” است. از طریق این نابودی، یک “جهش آرمان‌شهری از دل تاریکی که سوبژکتیویته نمادین را دگرگون می‌کند” حاصل می‌شود؛ جایی که کشف فقدان در دیگری، کشف سوژه به‌عنوان “شکاف هستی” است (با ارجاع به “شب جهان” در نوشته‌های ینا[91] از هگل) ([66]، ص. 54).

    مک‌کارتی[92] این موضوع را توضیح می‌دهد که “حقیقت” یک “شکست خلاقانه دانش” است ([96]، ص. 68)، جایی که روانکاوی‌شونده سوبژکتیویته نمادین را با خلق یک دال اربابی جدید در پاسخ به کشف فقدان (شکست) در دیگری دگرگون می‌کند. دیویس[93]، پاوند[94] و کراکت[95] استدلال می‌کنند که “این سبک جدید از دالِ اربابی خالی از توهمات کمال‌گرایی است” ([86]، ص. 225)، زیرا روانکاوی‌شونده فقدان در دیگری را کشف کرده است.

    بنابراین، عدالت و هیستری به‌عنوان اراده معطوف به قدرت دارای ویژگی‌هایی از اندیشه هستند که می‌سازد، شخصی است و نابود می‌کند. در نتیجه، هایدگر نتیجه می‌گیرد که: “حیات زندگی در هیچ چیز دیگری جز اندیشه‌ای که می‌سازد، شخصی می‌کند و نابود می‌کند، نهفته نیست” ([1]، ص. 145). این امر توضیح می‌دهد که چرا روانکاوی نیز به دنبال ساختن، شخصی کردن و نابود کردن است.

    روانکاوی‌شونده از طریق ساختن، شخصی کردن و نابود کردن برای کشف فقدان در دیگری، به حفظ و تقویت حیات دست می‌یابد.اراده معطوف به قدرت و هیستری زمانی زندگی را پر از انرژی می‌کنند که روانکاوی‌شونده بتواند “ساختار دال های خود را بازآرایی کند و با این سازمان‌دهی مجدد ، معنا و دانش جدیدی تولید کند” ([40]، ص. 80). این امر از طریق خلق یک دال اربابی جدید در پاسخ به کشف فقدان در دیگری محقق می‌شود. این دال اربابی جدید خلاقانه و شاعرانه است زیرا “توسط خود سوژه تولید شده است نه آنکه از بیرون بر او تحمیل شده باشد. به این ترتیب، همان‌طور که لکان بیان می‌کند، سوژه ‘دنده عوض می‌کند’” ([8]، ص. 124).

    این دال اربابی جدید انرژی و حیات را از طریق “اندیشه‌ای که می‌سازد، شخصی می‌کند و نابود می‌نماید” به همراه می‌آورد، زیرا “شاید اندکی کمتر احمقانه باشد” چرا که فقدان در دیگری را در بر می‌گیرد و خلاقیت آن از این واقعیت ناشی می‌شود که “کمتر مطلق و سخت‌گیرانه ، بلکه شخصی، در تأسیس هویت سوژه عمل می‌کند و بیشتر باز، سیال و فرآیندگرا است” ([73]، ص. 46).

    عدالت و قدرت

    سه ویژگی اندیشه در عدالت و اراده معطوف به قدرت نیچه معنای هیستری را در روانکاوی روشن می‌سازند. هیستری را می‌توان از طریق عدالت و اراده معطوف به قدرت فهمید، زیرا این نوع اندیشه “از خود فراتر می‌رود، خود را از خود جدا می‌کند و آنچه را تثبیت شده است، پشت سر می‌گذارد” ([1]، ص. 146) تا فقدان در دیگری را کشف کند. این همچنین به این معناست که کشف فقدان در دیگری نوعی “فراتر رفتن از خود، ارباب شدن بر خویش از طریق صعود به ارتفاعی بالاتر و گشودن آن است. ما این فراتر رفتن از خود را برتر شدن[96] می‌نامیم. این جوهر قدرت است” ([1]، ص. 146).

    این چارچوب نشان می‌دهد چرا “هیستریک خواست خود برای تمایل ارضا نشده را از طریق حفظ تمایلش در مجموعه‌ای از جابجایی‌های بی‌پایان نشان می‌دهد” ([3]، ص. 118). هیستری “از خود فراتر می‌رود، خود را از خود جدا می‌کند و آنچه تثبیت شده است را پشت سر می‌گذارد” با این روش که “خود را برای رضایت دیگری عرضه می‌کند، در حالی که از آن می‌گریزد، تا میل دیگری ارضا نشده باقی بماند” ([97]، ص. 86).

    دولار توضیح می‌دهد که دلیل این امر آن است که هیستری از طریق “ناخشنودی دائمی، سوژه‌ای است که تولید دانش می‌کند” ([98]، ص. 144). او با نقل‌قول از لکان تأکید می‌کند: “تمایل به دانستن چیزی نیست که به دانش منجر شود. آنچه به دانش منجر می‌شود… گفتمان هیستریک است” ([98]، ص. 144). هیستری با تولید دانش از طریق ناخشنودی، در نوعی “فراتر رفتن از خود، ارباب شدن بر خویش از طریق صعود به ارتفاعی بالاتر و گشودن آن” مشارکت می‌کند. این فراتر رفتن از خود که برتر شدن نامیده می‌شود، جوهر قدرت است.

    تولید دانش توسط هیستری از طریق ناخشنودی، فرآیندی از “ارباب شدن بر خویش” است که با کشف فقدان در دیگری‌ِبزرگ محقق می‌شود. این “برتر شدن فراتر از خود” که در هیستری رخ می‌دهد، همچنین همان “گزش و ضربه‌ای است که باید نیهیلیسم را شکست دهد” ([14]، ص. 180) و این تنها زمانی به‌طور کامل محقق می‌شود که فقدان در دیگری کشف شده باشد یا به تعبیر دیگر “مار سیاه به دره نفوذ کرده و سرش قطع شده باشد” ([14]، ص. 180). “مار سیاه” به معنای “یک مواجهه ناخوشایند ، اما ضروری است. تحلیل به اینجا ختم می‌شود. زمانی که این اتفاق می‌افتد، می‌دانیم که سرکوب‌ها برداشته شده‌اند” ([9]، ص. 188).

    در این لحظه، آنالیزان نیهیلیسم ناشی از “طلب کردن دال اصلی از دیگری بزرگ” ([55]، ص. 67) را از طریق کشف فقدان در دیگری پشت سر می‌گذارد. وقتی این اتفاق رخ می‌دهد، “هیستری در فرآیند تحلیل، فانتزی‌های خود را تغییر می‌دهد و رابطه خود با دال فالیک را متحول می‌سازد. او با پذیرش اختگی پدرش، اختگی خود را نیز می‌پذیرد” ([88]، ص. 84). این همان “ارباب شدن بر خویش” است زیرا به آنالیزان اجازه می‌دهد “از دال‌های اصلی داده‌شده جدا شود و دال‌های اصلی جدیدی را که خودش تولید کرده است، به وجود آورد” ([8]، ص. 123). هایدگر به این نکته اشاره می‌کند که اراده معطوف به قدرت نیچه، “تعالی قدرت[97]” است ([1]، ص. 153).

    تعالی قدرت از طریق اراده معطوف به قدرت و هیستری زمانی رخ می‌دهد که حقیقت (وجود) و هنر (شدن) به‌طور هم‌زمان اندیشیده شوند. هایدگر این نکته را در یادداشتی از نیچه در سال 1888 برجسته می‌کند که می‌گوید: “نقش زدن[98]بر شدن با ویژگی وجود-این است ، والاترین اراده معطوف به قدرت” ([1]، ص. 156). این یادداشت نشان می‌دهد که معنای اراده معطوف به قدرت و هیستری شامل نقش زدن بر شدن (هنر) در وجود (دانش، “حقیقت”) از طریق کشف فقدان در دیگری است.

    بنابراین، معنای هیستری به‌مثابه اراده معطوف به قدرت این است که آنالیزان باید فقدان در دیگری را کشف کند تا هنر شدن بر حقیقت و وجود “دانش روان‌کاو” (عنوان سمینار نوزدهم لکان) نقش بندد [99]. وقتی این اتفاق رخ می‌دهد، آنالیزان به “دانش روان‌کاو” دست می‌یابد، که همان “نادانی آموخته‌شده” است؛ اصطلاحی که نیکلاس کوزا[99] در قرن پانزدهم به کار برده است. او با حکمت آموخته است که نداند، و این روشی را باز می‌کند که دیگری بتواند به آنچه که سوژگی‌اش را تعیین کرده، دسترسی پیدا کند” ([94]، ص. 97).

    این موضوع به کار دولار مرتبط است، هنگامی که او استدلال می‌کند که “پدیدارشناسی روح باید تحت لوای هیستری قرار گیرد” ([98]، ص. 148). دولار استدلال می‌کند که “سوژه هیستریک، با منفیت تقلیل‌ناپذیرش، اصل و نیروی محرکه پیشرفت دیالکتیکی است” ([98]، ص. 147) در پدیدارشناسی روح. این منفیت و نیروی پیشرفت دیالکتیکی همان عدالت است (اندیشیدن هم‌زمان حقیقت (وجود) و هنر (شدن)). “تعالی قدرت” از طریق “عدم تطابق سوژه با خود و معیارهایش که احساس دائمی ‘این آن نیست’ را ایجاد می‌کند، تولید می‌شود، به‌گونه‌ای که هر پیکربندی خاصی از عینیت و دانش ناکافی به نظر می‌رسد” ([98]، ص. 148). با اینکه “سوژه توسط میلی برانگیخته می‌شود که نمی‌تواند در هیچ شکلی خاص از دانش آرامش یا رضایتی پیدا کند” ([98]، ص. 144).

    آنالیزان قدرت را تعالی می‌بخشد تا فقدان در دیگری را کشف کند و “نقش زدن شدن با ویژگی وجود-این است والاترین اراده معطوف به قدرت.” این موضوع همچنین توضیح می‌دهد چرا “نزدیکی هیستری به مرگ خواهی وجودش را در نوعی عذاب بنیاد می‌نهد. به‌محض اینکه میل او آرام شود و راه‌حل‌ها یافت شوند، او باید توهم رضایت را نابود کند تا به جست‌وجو ادامه دهد” ([51]، ص. 72). “تعالی قدرت” در اراده معطوف به قدرت همان مرگ‌خواهی است که وجود آنالیزان را در یک عذاب بنیادین محکم می‌کند. “نقش زدن شدن با ویژگی وجود” یعنی آنالیزان باید توهم رضایت ناشی از دانش ارباب را نابود کند “تا بتواند به جست‌وجو” برای کشف فقدان در دیگری ادامه دهد.

    دولار اضافه می‌کند که “سوژه در پدیدارشناسی روح، سوژه‌ای نیست که خودش را به‌عنوان دانشی که می‌داند، بشناسد” ([98]، ص. 144)، و این نیز بر اندیشیدن هم‌زمان هنر (شدن) و حقیقت (وجود) تأکید دارد. از طریق “میل هیستریک که همه اشکال مختلف دانش را تضعیف می‌کند” ([98]، ص. 144)، آنالیزان می‌تواند فقدان در دیگری را کشف کند، زیرا او “سوراخی در دانش، در انواع مختلف دانش ایجاد می‌کند” ([98]، ص. 144).

    وقتی این اتفاق می‌افتد، آنالیزان “بر خود مسلط” می‌شود تا “نقش زدن شدن با ویژگی وجود” را در “دانش روان‌کاو” نقش بزند. لکان این فرآیند را چنین توضیح می‌دهد که آنالیزان “عبور” می‌کند و به روان‌کاو تبدیل می‌شود، زیرا جایگاهی را می‌پذیرد که او آن را “تنها بودن” می‌نامد. روان‌کاو زمانی عبور کرده است که “نخواهد از سوی دیگری‌ِبزرگ مورد تایید واقع شود” ([100]، ص. 85).

    اراده معطوف به قدرت و بازگشت جاودان

    در نهایت، هایدگر می‌گوید نیچه «اراده معطوف به قدرت را در وحدتی اساسی با ‘بازگشتِ جاودانِ همان’ می‌اندیشد» ([1]، ص. 171). زیرا به نظر هایدگر برای اینکه اراده معطوف به قدرت بتواند قدرت‌مند باشد، باید بازگشت جاودان همان نیز باشد. بازگشت جاودان توضیح می‌دهد که چگونه اراده معطوف به قدرت و هیستری می‌توانند «شدن را با خصیصه‌ی بودن نقش کند»؛ به این صورت که هنر (شدن) با کشف فقدان در دیگری، این فقدان را در دانش/حقیقت (بودن) ثبت(نقش) می‌کند.

     هایدگر بیان می‌کند که جمله‌ی «نقش زدن شدن با خصیصه‌ی بودن—این است والاترین اراده معطوف به قدرت» به معنای «شکل‌دهی شدن به‌عنوان بودن به‌گونه‌ای است که به‌عنوان شدن حفظ شود، استمرار یابد، و به یک کلمه، باشد» ([1]، ص. 202). این تأکید می‌کند که اراده معطوف به قدرت و هیستری که فقدان در ارباب/روانکاو را کشف می‌کنند، در عین حال بازگشت جاودان همان نیز هست.  بازگشت جاودان ، اراده معطوف به قدرت و هیستری را به واسطه حفظِ کشف یک فقدانِ «جاودان» در دیگری ، در دانش/حقیقت (بودن) تعریف می‌کند.

    این کشف یک فقدان «جاودان» در دیگری ، روشی برای «پاک کردن کلیت واقعیت و شروع با یک صفحه‌ی سفید» ([66]، ص. 241) است تا یک دال ارباب جدید ایجاد کند که «شاید کمی کم‌تر احمقانه باشد». فقدان در دیگری «جاودان» است به دلیل «غیرقابل تقلیل بودن $ به S1 و S2 » ([89]، ص. 146). به عبارت دیگر، این زمانی است که روانکاوی‌شونده به «وجود امر واقعی، به‌عنوان چیزی که غیرممکن است گفته شود یا اندیشیده شود» اذعان می‌کند ([9]، ص. 188).

    وقتی این اتفاق می‌افتد، روانکاوی‌شونده به «مرحله‌ی نهایی تحلیل» می‌رسد؛ جایی که «پرده‌ی واقعیت، یا فانتزی سوژه، از هم جدا می‌شود» و از طریق «اذعان به امر غیرممکن» ([9]، ص. 188)، فقدان «جاودان» در دیگری کشف می‌شود.

    در نهایت، اراده معطوف به قدرت و هیستری به‌عنوان «تعالی قدرت[100]» تعریف می‌شوند و اگر این تعالی به سکون برسد، ذات خود به‌عنوان قدرت‌یابی از طریق کشف فقدان «جاودان» در دیگری را تحقق نخواهند بخشید. بنابراین، اراده معطوف به قدرت و هیستری به‌عنوان تقویت و قدرت‌یابی، طرحی را پی‌ریزی می‌کنند که به کشف فقدان در دیگری منجر می‌شود؛ چیزی که «ذاتاً به خود بازمی‌گردد» ([1]، ص. 210) به‌عنوان بازگشت جاودان همان.

    کشف فقدان «جاودان» در دیگری «ذاتاً به خود بازمی‌گردد» به دلیل «غیرقابل تقلیل بودن $ به S1 و S2 » ([89]، ص. 146). به بیان دیگر، روانکاوی‌شونده به ناممکن بودن «تأمین دالی توسط زبان یا نظام نمادین که بتواند هویت او را درون این نظام تثبیت یا نام‌گذاری کند» پی می‌برد ([93]، ص. 258). هیستری و اراده معطوف به قدرت، شدن (تقویت قدرت) را با فراتر رفتن از دانش ارباب و کشف هنری فقدان در دیگری در بودن نقش می‌زنند، چیزی که به‌عنوان بازگشت جاودان همان «ذاتاً به خود بازمی‌گردد». وقتی این فرآیند محقق می‌شود، روانکاوی‌شونده فقدان «جاودان» را کشف می‌کند: «سوژه‌ای که از تسخیر شدن سر باز می‌زند و بنابراین اقتدار هر دو ارباب و دانش را تضعیف می‌کند» ([98]، ص. 144).

    در نتیجه، این مقاله نشان می‌دهد که «هیستری نباید به‌عنوان یک وضعیت ‘غیرعادی’ ، بلکه به‌عنوان یکی از جلوه‌های ممکن از رابطه‌ی ناآشنای سوژه با خود» درک شود ([60]، ص. 3). افزون بر این، این مقاله بیان می‌کند که هنر هیستری «روحی الهی است که همیشه در مرز، در نقطه‌ی عطفِ ساختن قرار دارد» ([92]، ص. 47). هنر ارزشی تعیین‌کننده برای هیستری و اراده معطوف به قدرت است، زیرا هنر قدرت‌یابی را برای کشف فقدان در دیگری از طریق بازگشت جاودان فراهم می‌کند و به همین دلیل است که «نیچه هنر را ‘فعالیتی مابعدالطبیعی’ برای ‘زندگی’ می‌نامد» ([14]، ص. 29).

    در نتیجه، شعار نیچه که «هنر بیش از حقیقت ارزش دارد» روشن می‌شود، زیرا این مقاله نشان داده است که هنر به‌عنوان شدن و دگرگون‌سازی آشوب امر واقعی، فقدان در دیگری را با قدرت‌یابی بر «توهم» و بودن «حقیقت» ارباب کشف می‌کند. هنگامی که این امر محقق می‌شود، روانکاوی‌شونده «به موضع روانکاو منتقل می‌شود، موضعی که از آن گفتمان روانکاو را بیان می‌کند» ([3]، ص. 122) تا به پایان تحلیل برسد.

    سخن سردبیر

    مقاله حاضر با پیوندی بدیع میان روان‌کاوی لکانی و اندیشهٔ نیچه از خلال خوانش هایدگر، هیستری را نه صرفاً به‌عنوان اختلال، بلکه به‌مثابه نیرویی پرسش‌گر و آفریننده می‌فهمد؛ نیرویی که همچون هنر، زندگی را ارتقا می‌بخشد و امکان بازاندیشی در حقیقت و ارزش را فراهم می‌کند. این رویکرد نو، افقی تازه برای فهم جایگاه هیستری در فلسفه و روان‌کاوی می‌گشاید و نشان می‌دهد که پرسشگری هیستریک می‌تواند به مثابه اراده‌ای معطوف به قدرت، راهی برای دگرگونی سوژه و زندگی باشد. در تحریریه نیز کوشیده‌ایم بهترین ترجمه را از این مقالهٔ ارزشمند فراهم آوریم و امیدواریم که مورد توجه و تأیید پژوهشگران و علاقه‌مندان حوزهٔ فلسفه و روان‌کاوی قرار گیرد.

     

     

    منابع :

    1. 1. Martin Heidegger. Nietzsche: III. The Will to Power as Knowledge and as Metaphysics. Translated by Joan Stambaugh.

    New York: HarperCollins Publishers, 1987.

    1. 2. Friedrich Nietzsche. The Will to Power. New York: Vintage, 2011.
    2. 3. Diane Wieneke. “Lacan’s Theory of the Aims of Analysis.” Analysis 3 (1992): 115–25.
    3. 4. Slavoj Žižek. “Class Struggle or Postmodernism? Yes, Please! ” In Contingency, Hegemony Universality.

    Edited by Judith Butler, Ernesto Laclau and Slavoj Žižek. London: Verso, 2000.

    1. 5. Ian Parker. Slavoj Zizek: A Critical Introduction. London: Pluto Press, 2004.
    2. 6. Colette Soler. What Lacan Said about Women: A Psychoanalytic Study. New York: Other Press, 2006.
    3. 7. Jacques Lacan, Jacques Alain Miller, and Russell Grigg. The Seminar of Jacques Lacan. Book 17, The Other Side

    of Psychoanalysis. New York: Norton, 2007.

    1. 8. Mark Bracher. Lacanian Theory of Discourse: Subject, Structure, and Society. New York: NYU Press, 1994.
    2. 9. Sol Aparicio. “How does one become an analyst?: (How can a rhinoceros enter a China shop?): An open

    question.” Analysis 17 (2011): 179–91.

    1. 10. Ian Parker. “Žižek: Ambivalence and oscillation.” Psychology in Society 30 (2004): 23–34.
    2. 11. Samo Tomšiˇc, and Andreja Zevnik, eds. Jacques Lacan: Between Psychoanalysis and Politics. London:

    Routledge, 2015.

    1. 12. Saul Newman. “Interrogating the master: Lacan and radical politics.” Psychoanalysis, Culture & Society

    9 (2004): 298–314. [CrossRef]

    1. 13. Slavoj Žižek. The Sublime Object of Ideology. London: Verso, 1989.
    2. 14. Martin Heidegger. Nietzsche, Vol. 2: The Eternal Recurrence of the Same. Translated by David Farrell Krell.

    San Francisco: Harper & Row, 1984.

    1. 15. Slavoj Žižek. Organs without Bodies: On Deleuze and Consequences. London: Routledge, 2012.
    2. 16. Matthew Gildersleeve. “The Gay Science and the Rosarium Philosophorum.” Agathos 6 (2015): 37–56.
    3. 17. Paul Verhaeghe, and Frédéric Declercq. “Lacan’s analytical goal: ‘Le Sinthome’ or the feminine way.”

    In Essays on the Final Lacan. Re-Inventing the Symptom. Edited by Luke Thurston. New York: Other Press, 2002.

    1. 18. Sigmund Freud. Fragment of an Analysis of a Case of Hysteria, standard ed. London: Vintage Classics, 1905, vol. 7.
    2. 19. Philippe Van Haute, and Tomas Geyskens. A Non-Oedipal Psychoanalysis?: A Clinical Anthropology of Hysteria

    in the Works of Freud and Lacan. Leuven: Leuven University Press, 2012.

    1. 20. Luce Irigaray. Speculum of the Other Woman. New York: Cornell University Press, 1985.
    2. 21. Stephanie S. Swales. Perversion: A Lacanian Psychoanalytic Approach to the Subject. London: Routledge, 2012.
    3. 22. Leslie Chapman. “Some Notes on Hysteria.” 2009. Available online: http://www.therapeia.org.uk/

    documents/Some-notes-on-hysteria.pdf (accessed on 25 April 2016).

    1. 23. Patricia Gherovici. “Where Have the Hysterics Gone?: Lacan’s Reinvention of Hysteria.” ESC: English Studies

    in Canada 40 (2014): 47–70. [CrossRef]

    Soc. Sci. 2016, 5, 29 23 of 25

    1. 24. Elizabeth Cowie. Recording Reality, Desiring the Real. Minneapolis: University of Minnesota Press,

    2011, vol. 24.

    1. 25. Matthew W. Oyer. “Let Fall: Hysteria and the Psychoanalytic Act.” Ph.D. Thesis, City University of New

    York, New York, NY, USA, 1 Febuary 2016.

    1. 26. Adrian Johnston. Zizek’s Ontology: A Transcendental Materialist Theory of Subjectivity. Evanston: Northwestern

    University Press, 2008.

    1. 27. Slavoj Žižek. How to Read Lacan. London: Granta Books, 2006.
    2. 28. Hélène Cixous, and Catherine Clément. La jeune née. New York: IB Tauris, 1996, vol. 24.
    3. 29. Rex Butler. The Žižek Dictionary. London: Routledge, 2015.
    4. 30. Paul Verhaeghe. Love in a Time of Loneliness. London: Karnac Books, 2011.
    5. 31. Slavoj Žižek. The Plague of Fantasies. London: Verso, 1997.
    6. 32. Bruce Fink. The Lacanian Subject: Between Language and Jouissance. Princeton: Princeton University Press, 1997.
    7. 33. Suzanne Barnard, and Bruce Fink, eds. Reading Seminar XX: Lacan’s Major Work on Love, Knowledge,

    and Feminine Sexuality. New York: SUNY Press, 2012.

    1. 34. Gerard Wajeman. “The Hysteric’s Discourse.” In Jacques Lacan; Critical Evaluations in Cultural Theory.

    Edited by Slavoj Žižek. London and New York: Psychology Press, 2003, vol. 1.

    1. 35. Christina Hendricks, and Kelly Oliver, eds. Language and Liberation: Feminism, Philosophy, and Language.

    New York: SUNY Press, 1999.

    1. 36. Slavoj Žižek. The Universal Exception. London: A&C Black, 2007, vol. 2.
    2. 37. Slavoj Žižek. Tarrying with the Negative: Kant, Hegel, and the Critique of Ideology. Durham: Duke University

    Press, 1993.

    1. 38. Matthew Flisfeder. The Symbolic, the Sublime, and Slavoj Zizek’s Theory of Film. Berlin: Springer, 2016.
    2. 39. Slavoj Žižek. Lacan: The Silent Partners. London: Verso, 2006.
    3. 40. Kirsten Campbell. Jacques Lacan and Feminist Epistemology. London: Routledge, 2004.
    4. 41. Laurent De Sutter, ed. Zizek and Law. London: Routledge, 2015.
    5. 42. Roger Wartel. “The Reawakening of Hysteria.” (Re)-turn: A Journal of Lacanian Studies, 2003. Available

    online: http://return.jls.missouri.edu/Lacan/ReturnVol1/Return_Vol1_Roger_Wartel_Hysteria_and_the_

    Act.pdf (accessed on 25 April 2016).

    1. 43. Charles Wells. The Subject of Liberation: Žižek, Politics, Psychoanalysis. New York: Bloomsbury Publishing

    USA, 2016.

    1. 44. Patricia Elliot. From Mastery to Analysis: Theories of Gender in Psychoanalytic Feminism. New York: Cornell

    University Press, 1991.

    1. 45. Bert Olivier. Philosophy and Psychoanalytic Theory: Collected Essays. Bern: Peter Lang, 2009.
    2. 46. Jean-Pierre Klotz, Russell Grigg, and Dominique Hecq. “Is hysteria curable? ” Analysis 1 (1989): 81–86.
    3. 47. Romulo Lander. Subjective Experience and the Logic of the Other. New York: Other Press, 2006.
    4. 48. Gillian Straker. “How to End a Lacanian Analysis.” Australasian Journal of Psychotherapy, 2007. Available

    online: http://ajppsychotherapy.com/pdf/26_2/GillianStraker_Howto.pdf (accessed on 25 April 2016).

    1. 49. Slavoj Žižek. Cogito and the Unconscious: Sic 2. Durham: Duke University Press, 1998, vol. 2.
    2. 50. Bruce Fink. A Clinical Introduction to Lacanian Psychoanalysis: Theory and Technique. Cambridge: Harvard

    University Press, 2009.

    1. 51. Ellie Ragland. Jacques Lacan and the Logic of Structure: Topology and Language in Psychoanalysis. London:

    Routledge, 2015.

    1. 52. Cormac Gallagher. “Hysteria—Does it Exist? ” The Letter 3 (1995): 109–24.
    2. 53. Serena Smith. “The structure of hysteria-discussion of three elements.” Analysis 7 (1996): 107–12.
    3. 54. Renata Salecl. (Per) versions of Love and Hate. London: Verso, 2000.
    4. 55. Mark Bracher. Lacan, Discourse, and Social Change: A Psychoanalytic Cultural Criticism. New York: Cornell

    University Press, 1993.

    1. 56. Parveen Adams. The Emptiness of the Image: Psychoanalysis and Sexual Differences. London: Routledge, 2013.
    2. 57. Renata Salecl, ed. Sexuation: Sic 3. Durham: Duke University Press, 2000, vol. 3.
    3. 58. Greg Forter, and Paul Allen Miller. Desire of the Analysts: Psychoanalysis and Cultural Criticism. New York:

    SUNY Press, 2008.

    1. 59. Renata Salecl. On Anxiety. London: Routledge, 2004.

    Soc. Sci. 2016, 5, 29 24 of 25

    1. 60. Andrew Cutrofello. Imagining Otherwise: Metapsychology and the Analytic a Posteriori. Evanston: Northwestern

    University Press, 1997.

    1. 61. Slavoj Žižek. Iraq: The Borrowed Kettle. London: Verso, 2004.
    2. 62. Geoffery Holsclaw. Transcending Subjects: Augustine, Hegel, and Theology. Hoboken: John Wiley & Sons, 2016.
    3. 63. Huguette Glowinski, Zita M. Marks, and Sara Murphy, eds. A Compendium of Lacanian Terms. London:

    Free Association Books, 2001.

    1. 64. Paul Verhaeghe. “Psychotherapy, psychoanalysis and hysteria.” The Letter, 1994. Available online:

    http://whatispsychoanalysis.ie/wp-content/uploads/2015/06/THE-LETTER-02-Autumn-1994-pages47-68.-P.-Verhaeghe-Psychotherapy-Psychoanalysis-and-Hysteria.pdf (accessed on 25 April 2016).

    1. 65. Shiva Kumar Srinivasan. “Socrates and the Discourse of the Hysteric.” Analysis 9 (2000): 18–36.
    2. 66. Kelsey Wood. Zizek: A Reader’s Guide. Hoboken: John Wiley & Sons, 2012.
    3. 67. Ellie Ragland-Sullivan. “The limits of discourse structure: The hysteric and the analyst.” Prose Studies

    11 (1988): 61–83. [CrossRef]

    1. 68. Ferdinand Saussure. Course in General Linguistics. New York: Columbia University Press, 2011.
    2. 69. Jacques Lacan. “Propos sur l’hystérie.” Quarto 2 (1977): 5–10.
    3. 70. Alain Badiou. Theoretical Writings. London: Bloomsbury Publishing, 2006.
    4. 71. Maeve Nolan. “Beauty and the butcher—The desire of the hysteric and its interpretation.” The Letter, 1995.

    Available online: http://theletter.ie/maeve-nolan-beauty-and-the-butcher-the-desire-of-the-hysteric-andits-interpretation/ (accessed on 25 April 2016).

    1. 72. Slavoj Žižek. Interrogating the Real. London: Continuum, 2013.
    2. 73. Mark Bracher. “Lacan’s theory of the four discourses.” Prose Studies 11 (1988): 32–49. [CrossRef]
    3. 74. Bernard Nomine. “Neurosis and discourse.” Analysis 14 (2008): 35–47.
    4. 75. Slavoj Žižek. Looking Awry: An Introduction to Jacques Lacan through Popular Culture. London: MIT Press, 1992.
    5. 76. Slavoj Žižek. The Metastases of Enjoyment: Six Essays on Women and Causality. London: Verso, 2005, vol. 12.
    6. 77. Jacques Lacan. Écrits. Paris: Éditions du Seuil, 1966.
    7. 78. Jacques Lacan, and Jacques-Alain Miller. On Feminine Sexuality: The Limits of Love and Knowledge. New York:

    WW Norton & Company, 1998, vol. 20.

    1. 79. Jacques-Alain Miller. “Fantasy and the Desire of the Other.” (Re)-turn: A Journal of Lacanian Studies

    3 (2008): 9–32.

    1. 80. Bruce Fink, and Maire Jaanus. Reading Seminars I and II: Lacan’s Return to Freud. New York: SUNY Press,

    1996, vol. 1.

    1. 81. Ian Parker. Psychology after Lacan: Connecting the Clinic and Research. London: Routledge, 2014.
    2. 82. Slavoj Žižek. The Ticklish Subject: The Absent Centre of Political Ontology. London: Verso, 2000.
    3. 83. Bran Nicol. “Normality and Other Kinds of Madness: Zizek and the traumatic core of the subject.”

    Psychoanalytic Studies 2 (2000): 7–19. [CrossRef]

    1. 84. Michelle Boulous Walker. Philosophy and the Maternal Body: Reading Silence. London: Routledge, 2002.
    2. 85. Matthew Flisfeder, and Louis-Paul Willis. Zizek and Media Studies: A Reader. Basingstoke: Palgrave

    Macmillan, 2014.

    1. 86. Creston Davis, Marcus Pound, and Clayton Crockett, eds. Theology after Lacan: The Passion for the Real.

    Eugene: Wipf and Stock Publishers, 2014.

    1. 87. Slavoj Žižek, Maria Aristodemou, Stephen Frosh, and Derek Hook. “Unbehagen and the subject:

    An interview with Slavoj Žižek.” Psychoanalysis, Culture & Society 15 (2010): 418–28. [CrossRef]

    1. 88. Russell Grigg. Jacques Lacan and the Other Side of Psychoanalysis: Reflections on Seminar XVII. Durham:

    Duke University Press, 2006, vol. 6.

    1. 89. Bruno Bosteels. Badiou and Politics. Durham: Duke University Press, 2011.
    2. 90. Renata Volich. “Clinical implications of the master’s discourse.” Analysis 4 (1993): 41–50.
    3. 91. Molly Anne Rothenberg. The Excessive Subject: A New Theory of Social Change. Cambridge: Polity, 2010.
    4. 92. Hélène Cixous, and Annette Kuhn. “Castration or decapitation?” Signs 7 (1981): 41–55. [CrossRef]
    5. 93. Levi R. Bryant. The Democracy of Objects. Ann Arbor: Open Humanities Press, 2011.
    6. 94. Paul Verhaeghe. “From impossibility to inability: Lacan’s theory on the four discourses.” The Letter: Lacanian

    Perspectives on Psychoanalysis 3 (1995): 91–108.

    1. 95. Maria Aristodemou. Law, Psychoanalysis, Society: Taking the Unconscious Seriously. London: Routledge, 2014.

    Soc. Sci. 2016, 5, 29 25 of 25

    1. 96. Patricia McCarthy. “The big other, its paradox and the ruse of knowledge.” The Letter, 2013. Available online:

    http://theletter.ie/patricia-mccarthy-the-big-other-its-paradox-and-the-ruse-of-knowledge/ (accessed on

    25 April 2016).

    1. 97. Nestor Braunstein, and Mark Bracher. “Jouissance in hysteria.” Analysis 6 (1995): 71–90.
    2. 98. Mladen Dolar. “Hegel as the Other Side of Psychoanalysis.” In Reflections on Seminar XVII. Edited by

    Justin Clemens and Russell Grigg. Durham: Duke University Press, 2006.

    1. 99. Jacques Lacan. “The Knowledge of the Psychoanalyst.” Translated by Cormac Gallagher. Unpublished

    work, 2003.

    1. 100. Alan Large. “The Act of the Analyst.” Analysis 3 (1992): 83–92.

    © 2016 by the author; licensee MDPI, Basel, Switzerland. This article is an open access

    article distributed under the terms and conditions of the Creative Commons Attribution

    (CC-BY) license (http://creativecommons.org/licenses/by/4.0/).

    [1] Method in the Madness: Hysteria and theWill

    to Power

    [2] Matthew Gildersleeve

    [3] School of Social and Behavioural Sciences, The University of Queensland, St Lucia QLD 4072, Australia

    [4] Steve Duck

    [5] rom Mastery to Analysis: Theories of Gender in Psychoanalytic Feminism

    [6] Patricia Elliot

    [7] Analyst

    [8] Preservation

    [9] Enhancement

    [10] Nietzsche: The Will to Power as Knowledge and Metaphysics

    [11] The Will to Power: Attempt at a Revaluation of All Values

    [12] توجه: این مقاله از تفسیر هایدگر از اراده معطوف به قدرت استفاده خواهد کرد، تفسیری که ممکن است با منظور خود نیچه تفاوت داشته باشد.

    [13] Bracher

    [14] Real

    [15] the Moment

    [16] beings

    [17] illusion

    [18] desire

    [19] Tomsic

    [20] Reason and Categories

    [21] poion

    [22] poson

    [23] pros ti

    [24] master signifier

    [25] Oyer

    [26] Cixous

    [27] Clement

    [28] Soler

    [29] discourse

    [30] symptom

    [31] drive

    [32] desire

    [33] drive

    [34] jouissance

    [35] True

    [36] Apparent

    [37] becoming

    [38] Cixous

    [39] Clement

    [40] arrangements

    [41] Olivier

    [42] Elliot

    [43] magus

    [44] division

    [45] Ragland

    [46] Demand

    [47] castration

    [48] Oyer

    [49] Ragland

    [50] traversing the fantasy

    [51] Klepec

    [52] Salecl

    [53] Johnston

    [54] Schematizing

    [55] chaos

    [56] Glowinski

    [57] Verhaeghe

    [58] Srinivasan

    [59] Death drive

    [60] Horizons

    [61] desires

    [62] pulsion

    [63] the pass

    [64] at hand

    [65] identification,

    [66] pass

    [67] categories

    [68] Nominé

    [69] Miller

    [70] Gherovici

    [71] synthesis

    [72] command

    [73] Campbell

    [74] Irigaray

    [75] over-man

    [76]  demonology

    [77] Justice

    [78] Farrell Krell

    [79] Verhaeghe

    [80] Bosteels

    [81] Olivier

    [82] Constructive

    [83] Exclusive

    [84] Annihilative

    [85] The ways of freedom

    [86] Georges Bataille

    [87] constructive

    [88] Soler

    [89] exclusive

    [90] desire

    [91] Jena

    [92] McCarthy

    [93] Davis

    [94] Pound

    [95] Crockett

    [96] overpowering

    [97] enhancement of power

    [98] To stamp

    [99] Nicholas of Cusa

    [100] enhancement of power

     

  • پلتفرم خدمات تراپی

    پلتفرم خدمات تراپی

    آنچه باید درباره پلتفرم خدمات تراپی بدانید: در جهان امروز، مرزهای میان تراپیست و مراجع دیگر فقط با اتاقی سفید، صندلی راحت و گفت‌وگویی رو در رو تعریف نمی‌شود. دنیای دیجیتال، تجربهٔ تراپی را فراتر از دیوارهای فیزیکی برده است؛ گویی روان‌درمانی از راهروهای سنتی عبور کرده و وارد یک زیست‌جهان تازه شده است، جایی که الگوریتم‌ها، داده‌ها و تکنولوژی‌های ارتباطی همان‌قدر نقش ایفا می‌کنند که گوش شنوا و همدلی یک روان‌درمانگر.

    پلتفرم خدمات تراپی تالک اسپیس

    پلتفرم خدمات تراپی در آمریکا و اروپا

    یکی از نخستین بازیگران این میدان، Talkspace است؛ شرکتی که مأموریت خود را نه صرفاً «ارائهٔ درمان»، بلکه یافتن درمانگر درست تعریف می‌کند. شعار سادهٔ آن‌ها ـ Finding the right match ـ کلید موفقیتشان شد. این شعار در عمل به تجربه‌ای شخصی‌سازی‌شده و انعطاف‌پذیر تبدیل می‌شود؛ جایی که الگوریتم‌ها و داده‌ها همراه می‌شوند تا فرد فقط درمان نگیرد، بلکه با درمانگری روبه‌رو شود که واقعاً با نیازها، اهداف و شخصیت او همخوانی دارد.

    فرآیند انتخاب تراپیست در Talkspace چهار گام روشن دارد. در گام نخست، کاربر نیازهای خود را وارد می‌کند: موضوعات موردنظر، سبک ترجیحی درمان، محدودیت‌های زمانی و اهداف کوتاه‌مدت و بلندمدت. سپس الگوریتم پایگاه دادهٔ هزاران درمانگر را جست‌وجو می‌کند و بهترین تطبیق را می‌یابد. در گام سوم، گزینه‌ها به کاربر ارائه می‌شوند و او فعالانه درمانگر خود را انتخاب می‌کند؛ این انتخاب به فرد احساس مالکیت بر روند درمان می‌دهد. در گام چهارم، اگر تجربهٔ اولیه رضایت‌بخش نباشد، کاربر می‌تواند دوباره چرخه را آغاز کند و درمانگر دیگری برگزیند. این انعطاف پاسخی به یکی از چالش‌های بنیادین درمان سنتی است: آیا پیوند درمانی از همان جلسه‌های نخست شکل می‌گیرد یا خیر؟

    Talkspace تنها به تکنولوژی تکیه نکرد. آنان پوشش بیمه‌ای گسترده‌ای در آمریکا فراهم کردند، کوپن‌های درمانی با قیمت ۵ تا ۲۵ دلار ارائه دادند و دامنه‌ای متنوع از خدمات را توسعه دادند: روان‌درمانی فردی برای بزرگسالان، جلسات تخصصی نوجوانان، زوج‌درمانی، درمان‌های مبتنی بر DBT و CBT و حتی روان‌پزشکی دارویی برای اختلالات مزمن. همین تنوع به جوامعی مانند افراد LGBTQ+ حس «دیده‌شدن» بخشید. خدمات اختصاصی برای این گروه طراحی شد و مسائل مرتبط با هویت جنسی و روانی آنان به‌صورت ویژه پوشش داده شد.

    رقابت مالی و حرفه‌ای در عرصه پلتفرم خدمات تراپی

    موفقیت Talkspace خیلی زود رقیبی جدی ساخت: BetterHelp. این پلتفرم با الگویی مشابه، همان میدان را هدف گرفت؛ جایی که سرعت، سادگی و دسترسی همگانی ارزش بیشتری از فضای سنتی اتاق درمان داشت. BetterHelp با تطبیق سریع درمانگر و مراجع، ارائهٔ اشتراک‌های ماهانه، جلسات متنی و ویدئویی و پشتیبانی شبانه‌روزی توانست رقابتی فشرده با Talkspace رقم بزند. این رقابت نقشهٔ بازار سلامت روان دیجیتال را ترسیم کرد و نشان داد این حوزه دیگر یک خدمت منفرد نیست؛ بلکه به اکوسیستمی پویا و پرچالش بدل شده که در آن فناوری، تجربهٔ کاربری و نوآوری نقش تعیین‌کننده دارند.

    در همین زمان، Headspace که روزگاری فقط بر مدیتیشن و خواب تمرکز داشت، مسیر خود را به درمان شناختی-رفتاری (CBT) گسترش داد. این تغییر در سال ۲۰۲۵ رخ داد. شرکتی که میلیون‌ها نفر را به ذهن‌آگاهی عادت داده بود، حالا می‌خواست میان آرامش مراقبه و ساختار درمان شناختی پلی بزند. آنان بسته‌های درمانی ویژهٔ سازمان‌ها و کارکنان طراحی کردند و سلامت روان را بخشی از فرهنگ سازمانی ساختند. بدین‌ترتیب، Headspace نشان داد درمان آنلاین می‌تواند از فردگرایی صرف فراتر برود و در سطح گروه‌ها و سازمان‌ها نیز اثرگذار باشد.

    گسترش مرز‌های پلتفرم خدمات تراپی به تمام شاخه‌های سلامت روان

    برخلاف این‌ها، برخی پلتفرم‌ها تمرکز خود را به‌کلی از روان‌درمانی گفتاری برداشتند و راهبردی تخصصی در حوزه روان‌پزشکی دارویی اتخاذ کردند. Talkiatry نمونهٔ برجسته‌ای از این مسیر است: پلتفرمی که تمام هویت خود را حول روان‌پزشکی دارویی بنا نهاده است. اضطراب، افسردگی، دوقطبی، PTSD  و اختلالات مرتبط با بارداری؛ همگی حوزه‌هایی هستند که در اینجا به‌جای گفت‌وگو درمانی، با نسخه‌های دارویی و نظارت دقیق روان‌پزشکان مدیریت می‌شوند. تکنولوژی در Talkiatry نقش پیونددهنده دارد؛ ابزاری برای ایجاد ارتباط سریع و مؤثر بین بیمار و روان‌پزشک، اما نه برای ایجاد رابطهٔ درمانی بلندمدت مبتنی بر گفتگو.

    Teladoc نیز با چشم‌اندازی متفاوت پا به میدان گذاشت. تمرکز این شرکت بر بیمارانی بود که پس از ترخیص از بیمارستان نیازمند مراقبت روانی‌اند؛ افرادی که بدنشان درمان شده، اما ذهنشان هنوز در سایهٔ تجربهٔ بیمارستان و آسیب‌های روانی آن گرفتار است. Teladoc با ارائه خدمات پس از بستری، جلسات آنلاین و پیگیری منظم، به این بیماران کمک می‌کند تا از بحران حاد روانی عبور کرده و به زندگی روزمره بازگردند. این نوع پشتیبانی، نمونه‌ای از تلفیق درمان سنتی و دیجیتال است که اهمیت مراقبت مستمر پس از رویدادهای بحرانی را برجسته می‌کند.

    پلتفرم خدمات تراپی روانپزشکی

    برخی شرکت‌ها بر تخصص فردی تکیه کردند و برخی دیگر بازار سازمانی را هدف گرفتند؛ اما 7 Cups of Tea مسیر متفاوتی ساخت. آنان بزرگ‌ترین کامیونیتی سلامت روان آنلاین جهان را بنا کردند؛ جایی که بیش از ۵۶۳ هزار شنوندهٔ آموزش‌دیده در هر لحظه آماده‌اند تا به درد دل انسان‌ها گوش دهند. در این فضا بیش از ۱.۸ میلیارد جلسهٔ شنیدن و گفت‌وگو شکل گرفت؛ بخشی رایگان و بخشی در قالب جلسات پولی. تجربهٔ 7 Cups نشان می‌دهد شنیده‌شدن ـ حتی توسط داوطلبی غیرحرفه‌ای ـ می‌تواند نخستین گام درمان باشد و ارزش شبکهٔ همدلی جمعی را آشکار کند.

    رقیب آن‌ها، Unmind از انگلستان، در آمریکا و اروپا رشد کرد و بر همکاری با مدارس و دانشگاه‌ها تمرکز گذاشت. نوجوانان با اضطراب تحصیلی و بحران هویت، و دانشجویان با استرس یا اختلالات مرزی در این فضا حمایت یافتند. همکاری با بیش از ۵۰۰ دانشگاه معتبر و میلیون‌ها کارمند نشان داد سلامت روان به یک زیرساخت اجتماعی تبدیل می‌شود، نه فقط خدمتی فردی.

    این نقشهٔ متکثر و رنگارنگ آیندهٔ درمان را ترسیم می‌کند: آینده‌ای که روان‌درمانی دیگر فقط در اتاقی ساکت جریان ندارد. درمان می‌تواند به شکل مدیتیشن جمعی، مشاورهٔ سازمانی، نسخه‌نویسی آنلاین، شنیده‌شدن توسط داوطلبان یا حتی پیامک‌های کوتاه رخ دهد. پرسش اصلی اینجاست: در دل این تحولات، ما کجا ایستاده‌ایم و چگونه می‌توانیم تجربهٔ جهانی را به راهکارهای بومی و انسانی در ایران پیوند بزنیم؟

     

     

    پلتفرم خدمات تراپی تجربه در ایران

    ایران نیز جامعه‌ای است که با بحران‌های سلامت روان دست و پنجه نرم می‌کند. از اضطراب‌های اجتماعی و اقتصادی تا اختلالات ناشی از سبک زندگی مدرن، نیاز به خدمات روانی بیش از همیشه احساس می‌شود. اما موانع فراوانی وجود دارد: هزینه‌های بالا، کمبود درمانگر، انگ اجتماعیِ مراجعه به روان‌پزشک یا روان‌شناس، و محدودیت دسترسی در شهرهای کوچک.

    در این میان، «پلتفرم تجربه » پاسخی است به این ضرورت. این پروژه قصد دارد از دل نمونه‌های جهانی الهام بگیرد، اما نه با کپی‌برداری صرف، بلکه با ترجمهٔ آن‌ها به زبان فرهنگ ایرانی. تمرکز این پلتفرم بر:

    پلتفرم خدمات تراپی در ایران

    • الگوریتم‌های تطبیق درمانگر و درمان‌جو

     

    • استفاده از هوش‌مصنوعی برای فرایند مچ‌میکینگ

     

    • تحت قرارداد با تراپیست های مجرب و ماهر

     

    • ارائه خدمات با هزینه مناسب،

     

    • رعایت فرهنگ خانواده‌محور و زبان فارسی

     

    •  حمایت از دانشگاه‌ها و سازمان‌ها نیز به‌عنوان چشم‌انداز آینده در نظر گرفته شده است.

     

    پلتفرم خدمات تراپی تجربه می‌تواند با ارائهٔ جلسات کم‌هزینه، اتصال به بیمه‌ها، طراحی برای نوجوانان و دانشجویان و خدمات متناسب با زندگی روزمره، راهی تازه در سلامت روان بگشاید. آیندهٔ سلامت روان در عصر دیجیتال نه تقلید کورکورانه از مدل‌های غربی، بلکه بازآفرینی آن‌ها در زمینهٔ بومی است. همان‌طور که درمان سنتی بر گوش شنوا و همدلی انسانی تکیه داشت، درمان دیجیتال نیز باید بر فهم زمینه‌ای و احترام به فرهنگ استوار باشد.

    آیندهٔ سلامت روان، آینده‌ای ترکیبی است؛ جایی میان تکنولوژی و انسانیت، میان الگوریتم و روایت، میان جهانی‌شدن و بومی‌ماندن. و در این میانه، پلتفرم‌هایی چون «تجربه » می‌توانند همان پلی باشند که روان انسان ایرانی را از اضطراب‌های روزمره به ساحل آرامش رهنمون می‌سازد.

    نتیجه گیری

    تحولات جهانی در حوزهٔ سلامت روان دیجیتال نشان می‌دهد درمان دیگر به چهارچوب‌های سنتی محدود نمی‌ماند. تجربهٔ Talkspace، BetterHelp، Headspace و دیگر پلتفرم‌ها ثابت می‌کند که فناوری درمان را دموکراتیک می‌سازد؛ یعنی دسترسی، سرعت و انتخاب آگاهانه را عمومی می‌کند. جلسات پیامکی، کامیونیتی‌های شنود، روان‌پزشکی دارویی و مشاورهٔ سازمانی، همگی نشان می‌دهند که سلامت روان در قرن بیست‌ویکم از یک امتیاز لوکس به ضرورتی اجتماعی تغییر کرده است.

    در ایران نیز پلتفرمی چون «تجربه» می‌تواند پاسخی بومی به این ضرورت ارائه دهد. این پروژه اگر الگوریتم‌ها و فناوری جهانی را با فرهنگ و نیازهای محلی پیوند بزند، نسل امروز به درمان کم‌هزینه، منعطف و انسانی دسترسی پیدا می‌کند. آیندهٔ سلامت روان در کشورهایی چون ایران نه در تقلید صرف از مدل‌های غربی، بلکه در خلق مسیری تازه شکل می‌گیرد. مسیری که از ریشه‌های سنتی نیرو می‌گیرد و همزمان از امکانات مدرن بهره‌برداری می‌کند.

    سخن سردبیر

    دنیای روان‌درمانی در حال تجربهٔ انقلابی خاموش است؛ انقلابی که شاید کمتر در تیتر خبرها دیده شود، اما عمیقاً زندگی ما را تغییر خواهد داد. سلامت روان دیگر امری فردی و پنهان نیست؛ بلکه به بخشی از فرهنگ عمومی، سیاست‌های اجتماعی و حتی سبک زندگی دیجیتال ما تبدیل شده است. ما در «تجربه» بر این باوریم که آیندهٔ درمان نه فقط در دستان تراپیست‌ها، بلکه در دل ارتباطی انسانی است که با کمک فناوری بازتعریف می‌شود. رسالت ما این است که این آینده را برای جامعهٔ ایرانی، واقعی، دسترس‌پذیر و فرهنگی‌ساز کنیم.

  • ونوس در پوست خز: وقتی سیمپتوم حقیقت هنر را می‌سازد

    ونوس در پوست خز: وقتی سیمپتوم حقیقت هنر را می‌سازد

    فیلم «ونوس در پوست خز» (۲۰۱۳) به کارگردانی رومن پولانسکی، تنها یک اقتباس سینمایی باقی نمی‌ماند. این اثر همچون آینه‌ای تمام‌نما روان انسان را بازتاب می‌دهد. فیلم با اقتباس از نمایشنامه دیوید آیوز و رمان کلاسیک لئوپولد فن زاخر-مازوخ، در فضایی محدود و خفقان‌آور شکل می‌گیرد و مخاطب را به تماشای نبردی پیچیده بر سر قدرت، میل و هویت می‌کشاند.

    در روایت فیلم، توماس، کارگردانی خودشیفته، و واندا، بازیگری مرموز و در ظاهر ساده‌لوح، وارد بازی‌ای دو نفره می‌شوند. یک تست بازیگری معمولی به‌تدریج به کشمکشی اروتیک و روانی پر فراز و نشیب بدل می‌شود. پولانسکی با تکیه بر صحنه‌ای تئاتری و دیالوگ‌های پرشور، این مواجهه را به آزمایشگاهی روان‌کاوانه تبدیل می‌کند. در این بستر، لایه‌های پنهان وجود انسان آشکار می‌شوند.

    این مقاله فیلم را از دید روان‌کاوی لاکانی بررسی می‌کند. هدف تنها تحلیل نظری نیست، بلکه نشان دادن کاربرد عملی مفاهیمی چون امر خیالی، امر نمادین، امر واقع، سیمپتوم و ژوئی‌سانس است. این مفاهیم ما را به نیت اصلی پولانسکی نزدیک‌تر می‌کنند: آیا شخصیت و جایگاه هنری قهرمانان فیلم چیزی جز محصول سیمپتوم‌های روانی آن‌هاست؟

    مازوخیسم توماس نمونه‌ای روشن از این وضعیت است. او ناخودآگاه می‌کوشد «میلِ تبدیل شدن به میل دیگری» را سرکوب کند. تحلیل حاضر نشان می‌دهد فیلم به جای ارائه پاسخ قطعی، ما را به درکی عمیق‌تر از ریشه‌های میل و بحران هویت می‌رساند.

    آینه‌های شکسته: امر خیالی و نمایش هویت در ونوس در پوست خز

    ساختار «نمایشنامه در نمایشنامه» یک عنصر کلیدی در فیلم است که پولانسکی از آن برای فروبردن مخاطب در دنیای امر خیالی بهره می‌برد. این جهان، قلمروی تصاویر، شناسایی‌ها و توهم تمامیت است. در ابتدا، توماس در نقش کارگردان و واندا در نقش بازیگر، جایگاه‌های مشخص و متمایزی دارند. توماس با اقتدار، نمایشنامه را اجرا می‌کند و واندا با شیطنت و لکنت زبان، به‌ظاهر در حال تلاش برای نزدیک شدن به نقش است. اما این «اجرای اولیه»، خود یک فریب بزرگ است.

    با پیش رفتن فیلم، واندا از تصویر یک بازیگر ساده‌لوح فاصله گرفته و به تجسمی کامل از شخصیت «وندا» در نمایشنامه تبدیل می‌شود. لازم به ذکر است که این تفاوت املایی و تلفظی در نام‌ها (واندا برای بازیگر و وندا برای شخصیت) کاملاً عامدانه است و پولانسکی از آن برای تاکید بر محو شدن مرز بین واقعیت و نمایش استفاده می‌کند. وقتی توماس مرز بین این دو را از دست می‌دهد، به دام فانتزی و سیمپتوم‌های خود می‌افتد.

    این دگردیسی، بازتابی از «مرحله آینه‌ای» در نظریه لاکان است. واندا، با ارائه‌ی تصویری ایده‌آل و قدرتمند از زن سلطه‌گر، برای توماس به یک «ایگو-ایده‌آل» تبدیل می‌شود. توماس، که در ابتدا در جایگاه ارباب و کارگردان قرار دارد، به‌تدریج مسحور این تصویر می‌شود و تمایز میان هویت خود و شخصیت سورین را از دست می‌دهد.

    کاور فیلم ونوس در پوست خز

    محو شدن هویت‌ها نشان می‌دهد که سیمپتوم مازوخیسم توماس چگونه خود را در قالب فانتزی‌ای هنری و تئاتری به نمایش می‌گذارد. او به‌عنوان هنرمند، در پی رسیدن به جایگاه ایده‌آل است. اما این تلاش، او را در چرخه بی‌پایان امر خیالی گرفتار می‌کند. پولانسکی با تاکید بر این‌که توماس کارگردان، از پیش به دنبال یک فانتزی برای نمایشنامه‌اش است، آشکار می‌سازد که میل او نه به خود واندا، بلکه به تصویری است که واندا می‌تواند از خویش ارائه دهد. همین تصویر، همان چیزی است که سیمپتوم توماس برای او ساخته است.

    این سیمپتوم مازوخیستی تصادفی شکل نگرفته است؛ بلکه پاسخی به اضطرابی عمیق‌تر است. توماس، در جایگاه کارگردان، می‌خواهد کنترل مطلق بر روایت، شخصیت‌ها و حتی واقعیت داشته باشد. اما میل به کنترل، چیزی جز یک مکانیسم دفاعی شکننده در برابر ناتوانی و فقدان بنیادی نیست. سیمپتوم مازوخیسم او در حقیقت راه‌حلی است برای آشتی دادن تسلیم و کنترل؛ راهی که به او امکان می‌دهد در دل رنج، نوعی رضایت کاذب به دست آورد.

    به بیان دیگر، مازوخیسم او یک «راه حل»  روان‌شناختی برای مدیریت ترس از بی‌کنترلی است. با ورود به یک فانتزی مازوخیستی، توماس به شکلی آگاهانه و در یک چارچوب از پیش تعیین‌شده، کنترل را واگذار می‌کند، اما در همین فرایند واگذاری کنترل است که به نوعی بر رنج خود مسلط می‌شود و اینگونه، با اضطراب ناشی از ناتوانی خود کنار می‌آید. جایگاه هنری او، یعنی کارگردانی، به بستری برای نمایش این درام درونی تبدیل می‌شود.

    کاور دیگر ونوس در پوست خز

    زبان و قانون در ونوس در پوست خز

    در فیلم، قراردادهای تئاتری، دیالوگ‌ها و فیلم‌نامه، همگی تجلی‌بخش نظم امر نمادین هستند؛ قلمروی گسترده‌ای که شامل زبان، قانون و تمام ساختارهای اجتماعی است. توماس به عنوان نمایشنامه‌نویس و کارگردان، در ابتدا تجسم‌بخش اقتدار این نظم است. او شرایط را دیکته می‌کند و واندا باید تابع قوانین او باشد. اما پولانسکی به طرز استادانه‌ای نشان می‌دهد که این نظم نمادین، بنیادی ثابت نیست.

    واندا، با تسلط غیرعادی خود بر نمایشنامه، این اقتدار را به چالش می‌کشد. او نه تنها نقش خود را بازی نمی‌کند، بلکه به نظر می‌رسد خودِ قانونِ نمایشنامه را تجسم می‌بخشد و توماس را مجبور می‌کند تا از تفسیر خودش از متن دست برداشته و تسلیم تفسیر واندا شود. این بازنویسی امر نمادین، نشانی از سیمپتوم واندا است: او نه صرفاً یک بازیگر است، بلکه نیرویی است که قادر است قوانین را از درون و به نفع خود تغییر دهد.

    قرمز برای ونوس در پوست خز

    مفهوم فالوس نیز در این چارچوب به شکلی پویا بازتعریف می‌شود. فالوس در تحلیل لاکانی، دالِ نمادینِ قدرت و میل است. در ابتدا، توماس به عنوان مرد و کارگردان، فالوس را در اختیار دارد، اما با پیشرفت فیلم، پولانسکی به ما نشان می‌دهد که این فالوس به طور نمادین به واندا منتقل می‌شود. واندا با پوشیدن لباس‌های چرمی و خزدار، در دست گرفتن شلاق و تسلط فعالانه بر توماس، به دال میل توماس تبدیل می‌شود.

    میل توماس به تسلیم شدن، در واقع میل او به بی‌فالوس بودن است؛ میلی که به طور متناقض به او اجازه می‌دهد تا به یک «ژوئی‌سانس» ممنوعه دست یابد. این انتقال فالوس، به طور مستقیم با سیمپتوم توماس مرتبط است. مازوخیسم او، به‌عنوان یک سیمپتوم، تنها یک انحراف نیست، بلکه ساختاری است که هویت و میل او را شکل می‌دهد و به او اجازه می‌دهد تا در یک بازی نمایشی، کنترلش را رها کرده و قدرت را به دیگری واگذار کند. این واگذاری قدرت، تنها راهی است که او می‌تواند به رضایتی بنیادین دست یابد.

    امر واقع، ژوئی‌سانس و سیمپتوم: حقیقت میل

    امر واقع، آن چیزی است که در برابر نمادین‌سازی و بازنمایی مقاومت می‌کند؛ هسته‌ای آسیب‌زا و غیرقابل جذب در زبان. در فیلم پولانسکی، امر واقع از طریق فضای تنگ و خفقان‌آور، تغییرات غیرقابل پیش‌بینی واندا و در نهایت، پایان‌بندی آشفته و نمادین فیلم خود را نشان می‌دهد. منتقدان سینما به درستی اشاره می‌کنند که فضای تئاتر، با نورپردازی‌های دراماتیک و حس حبس شدن، مخاطب را به شکلی فیزیکی و روانی در ناراحتی فرو می‌برد. این حس، همان نفوذ امر واقع است که توهم کنترل و نظم (امر نمادین) را در هم می‌شکند.

    در این میان، ژوئی‌سانس به عنوان یک لذت متجاوزانه و اغلب دردناک، به طور مستقیم با سیمپتوم‌های شخصیت‌ها مرتبط است.

    مازوخیسم توماس، به عنوان یک سیمپتوم، او را به سمت ژوئی‌سانس سوق می‌دهد. میل او به «آزار دیدن» و «شکنجه شدن»، یک لذت فراتر از لذت است که مرزهای وجودی او را جابجا می‌کند. این‌جاست که پاسخ به پرسش اصلی ما آشکار می‌شود: مازوخیسم توماس، در نگاه اول، ممکن است یک انحراف ساده به نظر برسد، اما در حقیقت، تلاشی پیچیده برای مدیریت میل اوست. میل انسان، همیشه میلِ دیگری است. یعنی ما می‌خواهیم ابژه میل دیگری باشیم.

    توماس در اعماق ناخودآگاه خود می‌خواهد واندا او را به عنوان ابژه میل خویش بپذیرد. اما میل دیگری برای سوژه همیشه وحشتناک و غیرقابل پیش‌بینی است. سیمپتوم مازوخیسم توماس، ابزاری برای مهار این میل می‌شود. او با تعیین قواعد بازی و شرایط رنج کشیدن، میل دیگری را در چارچوبی از پیش‌ساخته به دام می‌اندازد. به بیان ساده‌تر، توماس با مشخص کردن نوع رنج و شیوه تجربه آن، میل وحشی و بی‌ثبات دیگری را به یک بازی قابل پیش‌بینی بدل می‌کند و از این راه احساس کنترل کاذبی به دست می‌آورد.

    واندا در این معادله به‌سان ابژه a (objet petit a) عمل می‌کند؛ همان ابژه علت میل که همواره دست‌نیافتنی است. او با دگردیسی به یک شخصیت سلطه‌گر و مرموز، به فانتزی توماس جان می‌بخشد؛ فانتزی‌ای که هیچ‌گاه به طور کامل تسخیر نمی‌شود.

    فتیش «خز» در فیلم، نقشی کلیدی ایفا می‌کند. این عنصر نمادین همواره مورد توجه منتقدان بوده است. خز، در سطح نخست، نشانه‌ای از قدرت، سلطه و کمال است؛ همان چیزی که توماس جست‌وجو می‌کند. اما در نظریه فتیش، خز یک جانشین است: جایگزینی برای فقدان بنیادی و یادآور چیزی از دست رفته. همین دوگانگی، ماهیت ابژه a را عیان می‌سازد؛ چیزی که هم وعده کمال می‌دهد و هم هم‌زمان یادآور کمبود است.

    دیالکتیک ارباب و بنده: سیمپتوم‌های درگیر در نمایش ونوس در پوست خز

    پولانسکی دیالکتیک ارباب و بنده هگل را به شکلی لاکانی بازتفسیر می‌کند تا نشان دهد که چگونه قدرت، نه در یک سلسله‌مراتب ثابت، بلکه در یک اجرای سیال و مبتنی بر سیمپتوم‌ها شکل می‌گیرد. در ابتدا توماس، اربابِ نمایشنامه و واندا، بنده است. اما با پیشروی داستان، واندا که در ابتدا بنده بود، با درونی کردن و تجسم عمیق‌ترین سیمپتوم‌های اربابش (میل به تسلیم شدن)، خود به ارباب تبدیل می‌شود. در این وارونگی، واندا با بازیگری خود، توماس را مجبور می‌کند تا حقیقت ناخودآگاه خود را ببیند: این‌که میل او به تسلیم شدن، همان چیزی است که به واندا قدرت می‌بخشد.

    این دیالکتیک، در حقیقت، نمایشگر یک «دیالکتیک سیمپتوم» است. سیمپتوم مازوخیسم توماس، فضایی را برای سیمپتوم واندا (میل به سلطه و کنترل) فراهم می‌کند و این دو سیمپتوم، در یک تعامل پویا، همدیگر را تغذیه می‌کنند و به این ترتیب، هویت‌های هنری و شخصی شخصیت‌ها را شکل می‌دهند. «کارِ» واندا در اینجا، نه صرفاً بازیگری، بلکه «کارِ سیمپتوم» است: او با اجرای سیمپتوم خود، به توماس اجازه می‌دهد تا حقیقت میلش را بازتاب دهد و به این ترتیب، به ارباب واقعیِ ناخودآگاه او تبدیل می‌شود.

    نتیجه‌گیری: تئاتر ابدیت درونی

    «ونوس در پوست خز» اثری پیچیده است. فیلم بستری غنی برای خوانش روان‌کاوانه فراهم می‌کند و امکان کاوش در ساختارهای پنهان روان انسان را می‌دهد. این اثر نشان می‌دهد که هویت‌ها چیزی جز نمایش نیستند، قدرت همواره سیال و گذراست، و میل بر پایه کمبودی بنیادی شکل می‌گیرد.

    در خوانش لاکانی، سیمپتوم‌های شخصیت‌ها تنها نشانه بیماری نیستند. آن‌ها ساختارهایی‌اند که هویت و جایگاه هنری شخصیت‌ها را امکان‌پذیر می‌سازند. مازوخیسم توماس نیز یک انحراف ساده نیست؛ بلکه تلاشی پیچیده برای کنترل میلِ دیگری و رسیدن به ژوئیسانسی ممنوع است.

    فیلم در پایان، با نمادگرایی رازآلود خود تأکید می‌کند که هنر، تئاتر و حتی زندگی صحنه‌ای برای نمایش سیمپتوم‌های درونی ما می‌سازند. این سیمپتوم‌ها میل را شکل می‌دهند و ما را وادار می‌کنند سناریوهایی را بارها تکرار کنیم، بی‌آنکه هرگز به پایانی قطعی برسیم. ونوس در پوست خزنشان می‌دهد که تئاتر واقعی نه روی صحنه، بلکه در درون ما و در پیوند پیچیده با دیگری جریان دارد.

    سخن سردبیر

    فیلم ونوس در پوست خز رومن پولانسکی، لایه‌های پنهان روان انسان را آشکار می‌کند و ما را به مواجهه‌ای تازه با میل، قدرت و هویت می‌کشاند. در این مقاله، ما با رویکرد روان‌کاوی لاکانی، این اثر را تحلیل می‌کنیم و نشان می‌دهیم که سیمپتوم‌ها چگونه هویت شخصیت‌ها را می‌سازند و میل آن‌ها را هدایت می‌کنند. ما با بررسی مازوخیسم توماس و دگردیسی واندا، نشان می‌دهیم که هنر و تئاتر نه تنها بازتاب روان، بلکه میدان بروز ژوئیسانس و کمبود بنیادی انسان‌اند. ما امیدواریم این خوانش، نگاه شما را به پیوند میان سینما، روان و زندگی عمیق‌تر کند.

  • اضطراب انتظاری

    اضطراب انتظاری

    اضطراب انتظاری نوعی نگرانی مداوم است که پیش از وقوع یک رویداد ناگوار تجربه می‌شود. در ایران، پس از ۱۲ روز درگیری با اسرائیل و با وجود آتش‌بس، سایه تهدید جنگ همچنان باعث شکل‌گیری این اضطراب شده است. بررسی این موضوع نه تنها برای آرامش فردی، بلکه برای بازیابی آرامش جمعی اهمیت دارد.

    مغز انسان گاهی به عنوان ابزاری برای پیش بینی آینده توصیف می‌ شود، چرا که نقش اصلی آن آمادگی برای وقایع آینده است. این توانایی به ما اجازه می‌دهد با استفاده از تجربه­‌های قبلی و اطلاعات محیطی، رویدادهای آینده را بهتر پیش‌بینی کنیم؛ تا هم احتمال اتفاقات خوب را افزایش دهیم و هم برای اتفاقات ناخوشایند آمادگی بیشتری کسب کنیم. میزان اثربخشی این فرایند به این بستگی دارد که تا چه حد بتوانیم آینده را با اطمینان پیش بینی کنیم. هرچه عدم قطعیت بیشتر باشد، آمادگی ما برای مواجهه با آینده کاهش می‌یابد و در نتیجه، اضطراب افزایش پیدا می‌کند.

    اضطراب انتظاری چیست؟

     این واژه معانی و کاربردهای متنوعی دارد: از دسته اختلالات روانپزشکی گرفته تا الگوهای رفتاری خاص در مدل‌های حیوانی و همچنین احساسات منفی پایدار. در تعریفی دیگر، اضطراب به حالت هیجانی گفته می شود که با نگرانی درباره آینده‌ همراه است و بسیاری از انسان‌ها به درجات مختلف آن را تجربه می‌کنند.

    به گفته محققان: «میزان ترس ما از اتفاقات واقعی معمولاً کمتر از ترس هایی است که ذهنمان درباره آنها می سازد. یعنی پیش بینی خطرها، و فکر کردن به ساخت سناریوهایی مثل: “اگر این اتفاق بیوفتد چه می شود…؟؟؟» بیشتر از خود آن رویدادها در ما ایجاد اضطراب می کند.

    این دیدگاه دو جنبه اساسی اضطراب را روشن می‌سازد:

     1- آنچه بیشترین اضطراب را ایجاد می کند، اغلب خود رویدادهای ناخوشایند نیستند، بلکه انتظار و پیش بینی آنهاست. این نوع اضطراب ممکن است نقش مهمتری در ایجاد اختلالات اضطرابی داشته باشد تا واکنش به خود آن رویدادها.

    2-  اضطراب اساساً با تصورات ذهنی ما درباره آینده ای نامعلوم مربوط می شود، یعنی پیش­‌بینی‌­هایی که در ذهن خود از اتفاقات احتمالی می سازیم.

    با تکیه بر پژوهش های قبلی، اضطراب را می توان مجموعه ای از واکنش های هیجانی، شناختی و رفتاری دانست که هنگام رو به رو شدن با موقعیت های نامطمئن و نگران کننده در آینده ظاهر می شوند. شش اختلال اضطرابی اصلی که در DSM-IV  معرفی شدند شامل: اختلال اضطراب فراگیر(GAD)، اختلال پانیک (PD)، اختلال اضطراب اجتماعی (SAD)، اختلال استرس پس از سانحه (PTSD)، فوبی‌های خاص و اختلال وسواس فکری-عملی (OCD) می‌باشد.

    انتظار باعث اضطراب انتظاری می‌شود

    اختلال پنیک (تعریف و نشانه ها)

    بر اساس کتاب راهنمای تشخیصی و آماری اختلالات روانی، یکی از ویژگی‌های اصلی اختلال پنیک: حملات ناگهانی، نگرانی درباره حملات آینده و عواقب آن است (APA, 2000). این حملات معمولاً به عنوان یک واکنش شدید جسمی و روانی به یک تهدید واقعی یا خیالی درک می شوند. در هنگام حملات، افراد ممکن است علائم جسمانی مانند: تپش قلب، تنگی نفس، حالت تهوع یا سرگیجه، و همچنین افکار ترسناکی مثل ترس از مرگ، غش کردن یا از دست دادن کنترل را تجربه کنند. حتی اگر تعداد حملات کاهش پیدا کند، بسیاری از افراد همچنان از فکر احتمال وقوع و تکرار آنها در آینده رنج می‌برند.

    اضطراب انتظاری (تعریف و ویژگی آن)

    اضطراب انتظاری معمولاً با حساسیت و گوش‌به‌زنگی بیش از حد نسبت به احساسات جسمانی (مانند تپش قلب، تنگی نفس) همراه است (اشمیت، لرو و تراکوفسکی، ۱۹۹۷). به‌طور کلی، اضطراب انتظاری به‌عنوان یک حالت هیجانی منفی شناخته می‌شود که با علائم جسمانی و ارزیابی‌های منفی فرد از توانایی خود در مقابله با رویدادهای ناخوشایند احتمالی همراه است (بارلو، ۲۰۰۰).

    پنیک و ارتباط آن با اضطراب انتظاری

    از دیدگاه شناختی، اضطراب انتظاری در اختلال پانیک بیشتر به ترس فرد از حملات آینده مربوط می‌شود؛ حملاتی که برای او بسیار آزاردهنده و غیرقابل‌کنترل به نظر می‌رسند. این ترس باعث می‌شود فرد به‌طور مداوم تلاش کند از موقعیت‌هایی اجتناب کند که احتمالاً محرک حملات بعدی هستند (سالکوفسکیس، کلارک و گلدر، ۱۹۹۶؛ وایت، براون، سامرز و بارلو، ۲۰۰۶).

    افراد مبتلا به اختلال پانیک اغلب اضطراب انتظاری را به شکل نگرانی یا دل‌واپسی دائمی تجربه می‌کنند. حتی وقتی تعداد حملات به‌طور قابل‌توجهی کاهش یافته باشد، این اضطراب همچنان می‌تواند زندگی فرد را مختل کند (کیتون، ویتالیانو، اندرسون، جونز و روسو، ۱۹۸۷؛ لنگ، ۲۰۰۸). به همین دلیل، اضطراب انتظاری یکی از مهم‌ترین عواملی است که تداوم اختلال پانیک را توضیح می‌دهد. پژوهش‌ها نیز نشان داده‌اند هرچه سطح اضطراب انتظاری بالاتر باشد، احتمال بروز رفتارهای اجتنابی بیشتر است (کراسک، رپی و بارلو، ۱۹۸۸؛ راچمن و لوپاتکا، ۱۹۸۶).

    با وجود نقش اساسی اضطراب انتظاری در فهم اختلال پانیک، این موضوع کمتر به‌طور مستقیم در پژوهش‌ها بررسی شده است. با این حال، نظریه‌های گوناگونی تلاش کرده‌اند توضیح دهند چرا افراد دچار چنین اضطرابی می‌شوند. در رویکرد شناختی گفته می‌شود بین حملات پنیک و اضطراب انتظاری رابطه‌ای دوطرفه وجود دارد: تجربه حملات گذشته، پیش‌بینی و انتظار حملات آینده را تقویت می‌کند.

    اضطراب انتظاری باعث بهم ریختگی عاطفی می‌شود

    این وضعیت باعث می‌شود فرد بیش از حد به واکنش‌های بدنش حساس شود و مدام خود را زیر نظر بگیرد. اگر این احساسات نادرست تفسیر شوند، ممکن است دوباره به حمله پنیک منجر شوند. بنابراین، اضطراب انتظاری هم پیامد تجربه حملات قبلی است و هم می‌تواند به‌عنوان عاملی برای تشدید حملات آینده عمل کند (کلارک، ۱۹۸۶).

    در مدل‌های جدیدتر زیستی ـ روانی ـ اجتماعی اختلال پانیک، پژوهشگران معتقدند اضطراب انتظاری و حملات پنیک اگرچه به هم مرتبط‌اند، اما سازوکارهای متفاوتی دارند و تجربه آن‌ها نیز به شیوه‌ای جداگانه شکل می‌گیرد (بوتون، مینکا و بارلو، ۲۰۰۱). بر اساس این دیدگاه، اضطراب انتظاری نیز مانند حمله پنیک می‌تواند در اثر شرطی شدن نسبت به محرک‌ها فعال شود؛ چه محرک‌های درونی مانند تپش قلب و چه محرک‌های بیرونی مانند یک مکان خاص (بوتون و همکاران، ۲۰۰۱). در نتیجه، شدت اضطراب انتظاری بسته به مواجهه با نشانه‌های جسمانی یا محیطی که قبلاً با حملات پانیک همراه بوده‌اند، تغییر می‌کند. به همین دلیل، این اضطراب یکی از عوامل تشدیدکننده حملات پانیک به شمار می‌رود.

    پژوهش «رودباو»، «کرن» و «چَملِس» در سال ۲۰۰۲ نیز نقش مستقل اضطراب انتظاری در تداوم اختلال پانیک را نشان داد. یافته‌ها بیان می‌کند سطح اضطراب روزانه افراد به دو عامل بستگی دارد: اول اینکه چقدر احتمال می‌دهند صبح دچار حمله شوند، و دوم اینکه روز قبل چه میزان اضطراب داشته‌اند. این محققان پیشنهاد کردند اضطراب انتظاری یک ویژگی پایدار است که حتی بدون وقوع حمله واقعی، سطح اضطراب بیماران را بالا نگه می‌دارد.

    عدم قطعیت، غیرقابل پیش‌بینی و غیرقابل کنترل در اضطراب انتظاری

    اگرچه مفاهیم پیش‌بینی ناپذیری و عدم قطعیت اغلب به جای هم به کار می‌روند، اما تفاوت‌های ظریفی بین آنها وجود دارد. پیش‌بینی ناپذیری بیشتر به ویژگی‌های کمّی و قابل اندازه‌گیری محیطی اشاره دارد، مانند زمان وقوع یا شدت یک رویداد. در مقابل، عدم قطعیت مفهومی گسترده‌تر و چندبعدی است که می تواند جنبه های ذهنی و احساسی را هم در بر گیرد، و در موضوعاتی مثل تصمیم­‌گیری نقش مهمی دارد. مطالعات تجربی روی جوندگان نشان داده­‌اند که موجودات زنده ترجیح می­‌دهند رویدادهایی که شدت یا زمان وقوعشان قابل پیش­بینی است را تجربه کنند چرا که این پیش­بینی پذیری می تواند اثرات منفی استرس را کاهش دهد.

    عدم قطعیت می تواند در سطوح گوناگون تجربه شود- مثل حالت های حسی، پیش بینی پذیری رویدادها یا برداشت کلی فرد از موقعیت. در حالی که در پژوهش‌های آزمایشگاهی بیشتر بر مفهوم پیش­‌بینی ناپذیری تمرکز می شود، اما در مطالعات مرتبط با اختلالات اضطرابی در انسان، بیشتر بر تجربه ذهنی فرد از عدم قطعیت تاکید می شود.

    اضطراب انتظاری باعث سردرگمی روانی می‌شود

    وقتی فرد با آینده مبهم رو به روست، ممکن است برای اماده شدن، دست به واکنش هایی بزند که یا خیلی کم اثر باشند یا بیش از حد افراطی و محافظه کارانه. این واکنش ها- چه ناکافی باشند و چه بیش از حد- می تواند روند طبیعی تصمیم گیری یا عملکرد روزمره فرد را به هم بریزد.

     مفهوم مرتبط دیگر، غیرقابل کنترل بودن است که به شرایطی اشاره دارد که فرد نمی تواند با کارهایی که انجام می­دهد، بر روی وقوع یا چگونگی یک اتفاق اثر بگذارد. در حالی که پیش­بینی پذیری به اطمینان از زمان یا شکل وقوع رویداد اشاره دارد، کنترل پذیری به قابلیت فرد برای تغییر یا مهار آن رویداد مربوط می شود. از این منظر، وقتی افراد احساس کنند حداقل تا حدی روی آینده تسلط دارند، حتی اگر نتوانند جلوی همه اتفاقات را بگیرند، معمولاً اضطراب کمتری را تجربه می کنند؛ چون حس می کنند می توانند واکنش موثری داشته باشند.

    واکنش‌پذیری شدید به شرایط نامشخص تهدید

    از آنجا که پیش‌بینی رویدادهای آینده همیشه با درجه‌ای از ابهام همراه است، مکانیسم‌های عصبیِ تنظیم‌کننده واکنش فرد به این عدم‌قطعیت نقشی اساسی در شکل‌گیری پاسخ‌های انطباقی دارند. پژوهش‌های میان‌گونه‌ای بر حیوان و انسان نشان می‌دهد وقتی فرد نداند دقیقاً چه زمانی یا چگونه با تهدید روبه‌رو می‌شود، پاسخ‌های فیزیولوژیک او مانند تنش عضلانی یا افزایش ضربان قلب شدت بیشتری پیدا می‌کند.

    نتایج تحقیقات حاکی از آن است که رویدادهای ناخوشایندِ غیرقابل پیش‌بینی، در مقایسه با رویدادهای کاملاً قابل پیش‌بینی، اثر منفی بیشتری بر خلق، سطح اضطراب لحظه‌ای و شاخص‌های فیزیولوژیک دارند. جالب آن‌که حتی محرک‌های خنثی نیز اگر به‌صورت غیرقابل پیش‌بینی ارائه شوند، فعالیت آمیگدال را افزایش می‌دهند و رفتارهای اضطرابی ایجاد می‌کنند؛ این اثر در موش و انسان به‌طور مشابه دیده شده است.

    این یافته‌ها نشان می‌دهد صرفاً نامعلوم بودن یک موقعیت ـ حتی بدون وقوع هیچ رویداد منفی ـ می‌تواند به تنهایی منجر به اضطراب شود.

    پاسخ‌های ناسازگار به شرایط نامشخص در اختلالات اضطرابی

    برای اینکه بهتر متوجه شویم چرا افراد مضطرب نسبت به شرایط نامعلوم واکنش های ناسازگار نشان می دهند، پژوهش ها پنج عامل اصلی را شناسایی کرده­اند:

    1- اغراق‌ در پیش بینی احتمال یا شدت اتفاقات ناخوشایند.

    2- تمرکز بیش‌ازحد بر روی نشانه‌های تهدید یا خطر.

    3- ناتوانی در تشخیص موقعیت هایی که واقعا ایمن هستند.

    4- گرایش به اجتناب (چه از نظر فکری و چه رفتاری) از موقعیت‌های نامشخص.

    5- واکنش‌های هیجانی شدید به موقعیت‌های مبهم.

    ساختار عصبی در اختلالات اضطرابی

    هنوز به‌طور قطعی روشن نیست که تغییرات مغزی و عصبی علت اصلی بروز اختلالات اضطرابی باشند. با این حال، شواهد پژوهشی نشان می‌دهد این اختلالات ماهیتی چندعاملی دارند و ترکیبی از عوامل ژنتیکی و تجارب محیطی در سال‌های اولیه زندگی می‌تواند فرد را در آینده مستعد اضطراب مرضی کند.

    نکته مهم آن است که وقتی فرد مدام درگیر افکار و رفتارهای اضطرابی باشد، مسیرهای عصبی مرتبط با اضطراب در مغزش تقویت می‌شود. این فرآیند شبیه تمرین مداوم یک نوازنده پیانو است که شبکه‌های عصبی مربوط به مهارت‌های موسیقایی خود را پرورش می‌دهد.

    این دیدگاه نشان می‌دهد مغز انسان انعطاف‌پذیری بالایی دارد و می‌تواند با درمان مناسب تغییر کند. همین ویژگی، موفقیت بسیاری از درمان‌های روان‌شناختی را توضیح می‌دهد.

    اضطراب انتظاری بر روی حیوانات

    نقش یادگیری در اختلالات اضطرابی

    بر اساس مدل‌های معتبر یادگیری، افرادی که دچار اختلالات اضطرابی هستند، معمولاً محرک‌های محیطی و درونی را به مرور با خطر یا تهدید اشتباه می گیرند- حتی وقتی که آن محرک ها واقعاً بی خطر اند. از طرف دیگر، این افراد معمولاً در یادگیری تفاوت بین موقعیت های امن و خطرناک مشکل دارند؛ یعنی حتی اگر شرایط کاملاً قابل پیش­بینی باشد باز هم احساس ناامنی دارند. این ناتوانی در تشخیص و تفکیک تهدید واقعی از تهدید خیالی، باعث می شود چرخه معیوب اضطراب تقویت و به یک چرخه پایدار منجر ‌شود. یافته‌های پژوهشی نشان می‌دهند که این الگوهای یادگیری نادرست، نقش محوری در شکل‌گیری و تثبیت اختلالات اضطرابی ایفا می‌کنند.

    سوگیری‌های شناختی در ارزیابی تهدیدها

    یکی از عوامل کلیدی در شکل‌گیری پاسخ‌های ناکارآمد به شرایط نامشخص در اختلالات اضطرابی، تمایل به برآورد اغراق‌آمیز از احتمال وقوع و شدت پیامدهای تهدیدهای بالقوه است. افراد مضطرب معمولاً احتمال رخداد رویدادهای منفی را بیش از حد واقعی تخمین می‌زنند و پیامدهای آن‌ها را به شکل فاجعه‌بار بزرگ می‌کنند. این تحریف‌های شناختی به‌ویژه در موقعیت‌های مبهم و غیرقابل‌پیش‌بینی شدت بیشتری پیدا می‌کند.

    پژوهش‌ها نشان می‌دهد بزرگ‌نمایی شدت پیامدهای تهدیدها (یعنی میزان آسیب‌زایی آن‌ها) نقشی مهم‌تر از برآورد نادرست احتمال وقوع در تداوم چرخه اضطراب دارد. این نکته برای درمان اهمیت زیادی دارد، زیرا نشان می‌دهد باید هم ارزیابی واقع‌بینانه‌تر از پیامدها را تقویت کرد و هم درک دقیق‌تر از احتمال وقوع آن‌ها را آموزش داد.

    همچنین، نقص در سیستم‌های عصبی مسئول یادگیری مبتنی بر خطای پیش‌بینی (یعنی تفاوت بین انتظار و واقعیت) مانع اصلاح باورهای منفی می‌شود. افراد مضطرب حتی در مواجهه با شواهد خلاف نیز این باورها را تغییر نمی‌دهند. در نتیجه، چرخه معیوب اضطراب تداوم می‌یابد.

    ریشه عصبی سوگیری‌های شناختی: آمیگدال و قشر پیشانی

    پژوهش‌های تصویربرداری مغزی نشان می‌دهد تحریف‌های شناختی ریشه در فعالیت غیرعادی برخی بخش‌های مغز دارند، به‌ویژه نواحی مرتبط با ارزیابی خطر. برای مثال، در افراد مضطرب بخش اوربیتوفرونتال ـ که مسئول بررسی پیامدهای منفی احتمالی است ـ بیش‌فعال می‌شود. در مقابل، بخش پیش‌پیشانی میانی ـ که به برآورد منطقی احتمال رویدادها کمک می‌کند ـ کارایی کمتری نشان می‌دهد.

    همچنین آمیگدال، به‌عنوان مرکز اصلی پردازش ترس، در این افراد حتی در حالت استراحت نیز بیش‌ازحد فعال است. این الگو در اختلالاتی مانند پنیک، اضطراب اجتماعی و استرس پس از سانحه نیز مشاهده شده است.

    مکانیسم‌های اجتنابی در اختلالات اضطرابی

    یکی از دلایل ماندگاری اضطراب در برخی افراد این است که به جای روبه‌رو شدن با موقعیت‌های اضطراب‌زا، از آن‌ها اجتناب می‌کنند. این رفتارهای اجتنابی ـ مانند نگرانی دائمی یا پرهیز از یک موقعیت خاص ـ مانع می‌شود فرد تجربه‌ای به دست آورد که خلاف پیش‌بینی‌های منفی‌اش باشد.

    بر اساس نظریه دوفرایندی، ذهن در واکنش به نشانه‌های تهدید به‌طور خودکار رفتارهایی را یاد می‌گیرد که در ظاهر اضطراب را کاهش می‌دهند. اما اجتناب به جای آن‌که مفید باشد، باعث می‌شود فرد بیش‌ازپیش به خطرات خیالی باور پیدا کند؛ زیرا هرگز با موقعیت واقعی روبه‌رو نمی‌شود تا خلاف باورش آشکار شود. در نتیجه این الگوهای رفتاری تقویت می‌شوند و فرد به اشتباه فکر می‌کند اجتناب واقعاً از او محافظت کرده است.

    درمان های روان شناختی و عصب شناختی برای اضطراب و پنیک

    مداخلات مؤثر روان‌شناختی برای اختلالات اضطرابی معمولاً بر پایه نظریه پردازش هیجانی و درمان مواجهه‌ای طراحی شده‌اند. درمان مبتنی بر مواجه یکی از رایج‌ترین این رویکردهاست. این درمان به فرد اجازه می‌دهد باورها و خاطرات مرتبط با ترس را دوباره بررسی کند. در این فرآیند، فرد مستقیماً با الگوهای اجتنابی خود روبه‌رو می‌شود. از نظر عملکردی این تجربه مشابه خاموشی (عدم پاسخ به محرک) در آزمایشگاه است.

    این روش به‌ویژه در درمان اختلال اضطراب اجتماعی، اختلال استرس پس از سانحه و اختلال وسواس فکری-عملی کاربرد دارد. در اختلال پنیک، بیماران معمولاً از رفتارهای ایمن‌ساز برای پیشگیری از حملات استفاده می‌کنند. اما این رفتارها مانع خاموشی پاسخ‌های شرطی می‌شوند، حتی اگر در ظاهر شدت هیجان منفی را کاهش دهند. بنابراین، رویارویی مستقیم با افکار منفی ـ چه در قالب درمان شناختی-رفتاری و چه از طریق مواجهه ـ فرصتی ایجاد می‌کند تا باورهای نادرست درباره احتمال و پیامد رویدادهای ترسناک اصلاح شود.

    یکی از رویکردهای درمانی جدید مدل UAMA («عدم‌قطعیت و پیش‌بینی اضطراب») است. این مدل بر مداخلاتی تمرکز دارد که پیامدهای منفی ناشی از انتظارات اغراق‌آمیز را کاهش دهند و دقت در پیش‌بینی رویدادها را افزایش دهند.

    نخست، از آنجا که پیامدهای منفی عدم قطعیت ناشی از انتظارات اغراق‌آمیز از تهدید است، می‌توان از مداخلاتی استفاده کرد که بر بهبود دقت پیش‌بینی رویدادها تمرکز دارند. درمان اصلاح سوگیری می‌تواند برای کاهش برآوردهای غیرواقعی از تهدید به کار رود.

     برای افرادی که در تشخیص نشانه‌های ایمن مشکل دارند، درمان‌ می تواند بر اصلاح پیش‌بینی‌های نادرست و کاهش برآوردهای غیر واقعی از تهدید متمرکز شود. در برخی موارد، توجه به زمینه‌ نشانه‌ها و کاهش عدم قطعیت، می‌تواند مفید باشد.

    داروهایی مانند دی-سایکلوسرین (DCS) که انعطاف‌پذیری عصبی و یادگیری را تقویت می‌کنند نیز می‌توانند با درمان‌های شناختی-رفتاری ترکیب شوند و در اختلالات خاصی مانند فوبیا، اضطراب اجتماعی، وسواس فکری-عملی و استرس پس از سانحه اثربخش باشند.

    رویکرد دوم که بر افزایش تحمل عدم قطعیت متمرکز است، استفاده از تکنیک‌هایی مانند تصویربرداری fMRI است که امکان مشاهده مستقیم فعالیت نواحی مغزی مانند قشر کمربندی قدامی میانی (aMCC) و اینسولای قدامی را فراهم می کند. این نواحی مغزی در تنظیم واکنش های هیجانی منفی هنگام مواجهه با عدم قطعیت نقش دارند. این روش می تواند راهکارهای ساده‌تری برای کاهش واکنش های هیجانی منفی آموزش دهد.

    این رویکرد همچنین بر کاهش زمانی که صرف نگرانی برای آینده می شود و افزایش تمرکز بر لحظه حال تاکید دارد. ذهن‌آگاهی همراه با درمان شناختی-رفتاری می تواند به افراد کمک ‌کند انتظارات غیر واقعی را رها کرده و زندگی با عدم قطعیت‌ را بپذیرند. در نهایت بیماران باید بیاموزند که پیش‌بینی‌های دقیق رویدادهای آینده همیشه ممکن و ضروری نیست و کیفیت زندگی نباید تحت تاثیر نیاز به قطعیت قرار گیرد.

    شناخت‌درمانی (CT) برای مدیریت اضطراب:

    اصول کلی شناخت درمانی بر شناسایی افکار خود آیند منفی بنا شده است هر رفتاری از احساسی ناشی میشود و پشت هر احساس افکر خودآیندی نهفته است.

     افکار خودآیند منفی (NATs) : افکاری فوری وناخواسته هستند که با اضطراب همراه می‌شوند. برای شناسایی این افکار، تکنیک‌هایی مانند پرسیدن بدترین پیامدها، مشاهده تغییرات عاطفی و استفاده از فرم‌های ثبت افکار ناکارآمد استفاده می شود. همچنین، بازنگری شناختی و رفتاری به عنوان ابزارهای اصلی تغییر باورها و افکار مطرح می‌شوند.

    همچنین روش‌های بازنگری مانند گفتگوی سقراطی و آزمایشات رفتاری اشاره می‌کند که قوی‌ترین ابزار برای تغییر شناختی هستند. مدل PETS (آماده‌سازی، مواجهه، آزمایش، خلاصه‌سازی) برای اجرای آزمایشات رفتاری نیز روشی کارامدی می باشد.

    در نهایت، تکنیک‌های مبتنی بر طرح‌واره‌ها یا باورهای عمیق‌تر  که با ابزارهایی مانند تکنیک فلش عمودی، پیوستارها (برای مقابله با تفکر همه یا هیچ) و فلش‌کارت‌های شخصی برای تقویت پاسخ‌های منطقی به باورهای منفی،  کمک می‌کند تا باورهای اصلی را شناسایی و اصلاح کند.

     شناخت‌درمانی فراتر از یک درمان تکنیک‌محور است و بر مفهوم‌سازی فردی و ترکیب راهبردهای کلامی و رفتاری برای بهبودی کامل تمرکز دارد.

    نتیجه­‌گیری

    اضطراب انتظاری، به‌عنوان یکی از مؤلفه‌های کلیدی در اختلالات اضطرابی، به‌ویژه اختلال پنیک، نقش مهمی در شکل‌گیری، تداوم و تشدید علائم دارد. این نوع اضطراب، که اغلب پیش از وقوع یک رویداد یا حمله شکل می‌گیرد، می‌تواند به اندازه‌ی خود آن رویداد برای فرد ناتوان‌کننده باشد.

     پژوهش‌های مختلف نشان داده‌اند که افراد مضطرب نه‌تنها اتفاقات منفی را بیش از حد واقعی پیش‌بینی می‌کنند، بلکه پیامدهای آن‌ها را نیز فاجعه‌بارتر از آنچه هستند در نظر می‌گیرند. این تحریف‌های ذهنی، همراه با رفتارهای اجتنابی، باعث می‌شود چرخه اضطراب در ذهن فرد تکرار و تقویت شود. یافته‌های عصب‌شناختی نیز نشان می‌دهند که این سوگیری‌های شناختی، با فعالیت غیرعادی در بخش‌هایی از مغز مانند آمیگدال و قشر پیشانی مرتبط‌اند.

    خوشبختانه، همین انعطاف‌پذیری عصبی، امکان تغییر و بهبودی را هم فراهم می‌کند. از سوی دیگر، رویکردهای درمانی مانند درمان مواجهه‌ای و درمان شناختی-رفتاری، با هدف اصلاح این الگوهای فکری و رفتاری، می‌توانند به کاهش اضطراب و بازیابی کنترل فرد کمک کنند. بنابراین، درک بهتر ماهیت اضطراب انتظاری نه‌تنها به فهم عمیق‌تری از اختلالات اضطرابی می‌انجامد، بلکه مسیرهای مؤثرتری را برای مداخله و درمان نیز پیش‌ِ رو می‌گذارد.

    سخن سردبیر

    اضطراب، به‌ویژه در قالب اختلال پانیک و اضطراب انتظاری، از مهم‌ترین چالش‌های سلامت روان در جهان معاصر است. بررسی‌های نظری و پژوهشی نشان می‌دهند که این پدیده تنها به تجربه‌ای روان‌شناختی محدود نمی‌شود. بلکه نتیجه تعامل پیچیده میان سازوکارهای زیستی، شناختی و اجتماعی است.

    یافته‌های علوم اعصاب شناختی، الگوهای فعالیت غیرعادی در نواحی کلیدی مغز همچون آمیگدال، اوربیتوفرونتال و پیش‌پیشانی میانی را آشکار کرده‌اند. این الگو می‌تواند ریشه بسیاری از تحریف‌های شناختی و پاسخ‌های اضطرابی باشد. در کنار آن، نظریه‌های شناختی ـ رفتاری نشان داده‌اند که اضطراب انتظاری نه‌تنها پیامد حملات پانیک است. بلکه می‌تواند عامل تداوم و تشدید آنها نیز گردد.

    بنابراین، درک چندبعدی از اضطراب و طراحی مداخلات درمانی مبتنی بر شواهد، ضرورتی انکارناپذیر دارد. درمان‌های مواجهه‌ای و رویکردهای نوینی چون مدل «عدم‌قطعیت و پیش‌بینی اضطراب» نمونه‌ای از تلاش برای پیوند دادن یافته‌های نظری با کاربردهای بالینی‌اند.

    امید است مجموعه مباحث و یافته‌های مطرح‌شده در این نوشتار، دریچه‌ای نو به فهم عمیق‌تر اضطراب و سازوکارهای آن بگشاید. همچنین راه را برای پژوهش‌ها و مداخلات کارآمدتر در آینده هموار سازد.

  • اضطراب جدایی

    اضطراب جدایی

    اضطراب جدایی یکی از پدیده های به جای مانده از دوران غارنشینی است که تاکنون در کودکان باقی مانده و نقشی حیاتی در حفظ بقای آن‌ها داشته است. واکنش‌هایی مانند گریه هنگام دوری از مادر، در گذشته موجب ایمنی کودک و ارتباط با مادر می‌شد.

    امروزه نیز اضطراب جدایی در کودکان طبیعی و نشانه‌ای از رشد سالم است، زیرا نشان‌دهنده قدرت تشخیص کودک بین والد و غریبه و توانایی تمایز بین احساس خطر و امنیت است. این اضطراب معمولاً بین 6 ماهگی تا 4 سالگی طبیعی تلقی می‌شود اما اگر با رویکرد رفتاری مناسب از سوی مراقبان و دلبستگی ایمن همراه نباشد، می‌تواند در آینده به اختلال اضطراب جدایی بدل شود و تا سنین بالاتر از 4 الی 5 سال ادامه پیدا کند و چالش هایی را در روابط اجتماعی، مدرسه و بزرگسالی فرد ایجاد کند.

    زیگموند فروید و دگردیسی مفهوم اضطراب جدایی : از محرک جنسی سرکوب‌شده تا زنگ خطر روان

    اضطراب یکی از مفاهیمی است که زیگموند فروید به آن توجه داشته و دیدگاه‌های متفاوتی را در این زمینه ارائه نموده است. در نهایت، اضطراب به نقطه‌ی کانونی تفکرات او بدل گشت و تکامل آن، مسیری جذاب از درک ابتدایی تا نگرشی جامع و پویا را طی کرد.

    نخستین گام: نظریه‌ی اضطراب

    در ابتدا،  فروید بر این باور بود که اضطراب ریشه در لیبیدوی ناکام دارد. به این معنا که، هنگامی که مسیر ابراز و ارضای امیال جنسی مسدود می‌گردد، این انرژی به شکل اضطراب نمایان می‌شود. او لیبیدو را همچون عنصری در نظر می‌گرفت که اضطراب محصول ناکامی آن است.

    چرخش نگرش: اضطراب، برآمده از واپس‌رانی

    با گسترش نظریه‌ی واپس‌رانی، دیدگاه فروید دستخوش تحول شد. او این بار معتقد بود که اضطراب از لیبیدوی ناشی از فرآیند واپس‌رانی سرچشمه می‌گیرد. به این معنا که امیال و خواسته‌های جنسی که به دلیل تعارض با هنجارها و ارزش‌های اجتماعی به ناهشیار رانده می‌شوند، به اضطراب تبدیل می‌گردند. در این مرحله، علت بروز اضطراب دیگر موانع بیرونی نبود، بلکه سازوکارهای دفاعی درونی فرد نقش اصلی را ایفا می‌کردند.

    نظریه‌ی نهایی: اضطراب به مثابه علامت هشدار

    در سال‌های پایانی عمر، فروید بار دیگر نگرش خود را متحول ساخت و از دیدگاه‌های پیشین فاصله گرفت. او تمایزی ظریف و حیاتی میان دو نوع اضطراب قائل شد:

    اضطراب خودکار: این نوع اضطراب، واکنشی مستقیم به یک موقعیت آسیب‌زا و طاقت‌فرسا است که توانایی ایگو برای مقابله با آن را در هم می‌شکند.

    اضطراب علامتی: این نوع اضطراب، هشداری است که از سوی ایگو در برابر خطرات قریب‌الوقوع ارسال می‌شود. این خطرات حول محور ترس از دست دادن عزیزان، فقدان عشق و محبت، یا مورد حمله قرار گرفتن شکل می‌گیرند و در نهایت، ریشه در ترس بنیادین اختگی دارند.

    در این دیدگاه نهایی، اضطراب دیگر پیامد واپس‌رانی نیست، بلکه مقدم بر آن و حتی عامل ایجاد آن تلقی می‌شود. به این ترتیب، اضطراب نقشی محوری در پویایی روان ایفا می‌کند و به عنوان ابزاری برای اجتناب از تجربه‌ی ناخوشایند اضطراب عمل می‌نماید.

    اضطراب در طی مراحل رشد کودک:

    از دیدگاه فروید در «سه رساله درباره نظریه جنسیت»، اضطراب پیامد تعارض‌ها و چالش‌های رشد لیبیدویی در مراحل مختلف روانی-جنسی است:

    • مرحله دهانی: اضطراب ناشی از نیازهای برآورده‌نشده مانند تغذیه یا تماس عاطفی، که بعدها به ترس از تنهایی یا وابستگی بیش از حد تبدیل می‌شود.
    • مرحله مقعدی: اضطراب مربوط به کنترل، نظم یا ترس از عدم پذیرش، در اثر سخت‌گیری یا سهل‌گیری افراطی والدین در آموزش دفع.
    • مرحله آلتی: اضطراب ناشی از عقده ادیپ و ترس از اختگی یا از دست دادن عشق والد همجنس؛ حل یا عدم حل این تعارض‌ها بر هویت جنسی و روابط بزرگسالی تأثیر می‌گذارد.
    • مرحله نهفتگی: اضطراب‌های اجتماعی و تحصیلی ظاهر می‌شوند، ولی تعارض‌های حل‌نشده مراحل قبلی همچنان تأثیرگذارند.
    • مرحله تناسلی: اضطراب ناشی از صمیمیت، تعهد و مسئولیت‌های جنسی و اجتماعی؛ تعارض‌های قدیمی نیز ممکن است بازگشت داشته باشند.

    در مجموع، اضطراب بازتاب تعارض‌های روانی‌جنسی در هر مرحله رشد است و کیفیت حل این تعارض‌ها در سلامت روان فرد نقش کلیدی دارد. این چارچوب به درک بهتر اضطراب جدایی در کودکان کمک می‌کند.

     

    اضطراب جدایی کودکان

    اضطراب جدایی: ردپای دلبستگی‌های نخستین

    در روانکاوی، پیوند عاطفی اولیه کودک با مراقب اصلی (معمولاً مادر) زیربنای رشد هیجانی و اجتماعی فرد است. نظریه روابط موضوعی بیان می‌کند:

    کودکان روابط با مراقب را درونی می‌کنند؛ روابط ناپایدار موجب شکل‌گیری تصاویر متناقض از خود و دیگران می‌شود و جدایی را دردناک می‌سازد.

    پاسخ‌دهی مناسب مراقب، دلبستگی ایمن و اعتماد را شکل می‌دهد؛ در حالی که دلبستگی ناایمن، اضطراب جدایی را افزایش می‌دهد. افراد برای مقابله با اضطراب ناشی از روابط ناایمن، از مکانیسم‌هایی چون چسبندگی، اجتناب یا فرافکنی استفاده می‌کنند.

    تجربه‌های منفی باعث شکل‌گیری تصویر شکننده از خود و ترس از تنهایی می‌شوند.

    الگوهای ناسالم دوران کودکی در روابط بزرگسالی تکرار شده و ترس از جدایی را تداوم می‌بخشند.

     

     

     

    ماهیت غریزی دلبستگی

    جان بالبی با دیدگاهی تازه، برخلاف نظریه‌های رایج زمان خود که دلبستگی را به تغذیه یا رفع نیازهای فیزیولوژیکی محدود می‌کردند، دلبستگی را یک نیاز اولیه و ذاتی انسان معرفی کرد. به باور او، نوزادان به طور بیولوژیکی برنامه‌ریزی شده‌اند تا نزدیکی به مراقبان را جست‌وجو کنند؛ رفتاری که ریشه در فرایند تکامل دارد.

    نکات کلیدی از دیدگاه بالبی:

    سیستم رفتاری دلبستگی: دلبستگی از نظر بالبی تنها یک احساس نبود، بلکه یک سیستم رفتاری منسجم بود که با فعال شدن در برابر نشانه‌های جدایی یا تهدید، نوزاد را به سمت مراقب می‌کشاند.

    ریشه‌های تکاملی: بالبی با الهام از اتولوژی نشان داد که دلبستگی، همچون دیگر گونه‌های جانوری، برای بقای نوزاد انسان تکامل یافته است. نوزادانی که به مراقبان خود نزدیک می‌ماندند، شانس بیشتری برای زنده ماندن داشتند.

    نیاز اولیه: برخلاف نظریه‌های یادگیری که دلبستگی را ناشی از تقویت‌هایی چون تغذیه می‌دانستند، بالبی تأکید می‌کرد که نوزادان حتی بدون گرسنگی نیز به دنبال تماس و امنیت هستند. آزمایش‌های هری هارلو روی میمون‌ها نیز این ادعا را تأیید کرد.

    الگوهای رفتاری غریزی: نوزادان به طور طبیعی رفتارهایی مانند گریه کردن، چسبیدن، مکیدن، لبخند زدن، صدا درآوردن، دنبال کردن، نزدیکی‌جویی، ترس از غریبه‌ها و استفاده از مراقب به عنوان پایگاه امن را نشان می‌دهند؛ همه اینها برای حفظ ارتباط با مراقب طراحی شده‌اند.

    هدف نهایی: حفظ نزدیکی و امنیت با یک فرد خاص، هدف اصلی سیستم دلبستگی است. این احساس امنیت به کودک اجازه می‌دهد با اطمینان بیشتری محیط را کشف کند و رشد کند.

    در نهایت، بالبی دلبستگی را غریزه‌ای بنیادین دانست که بقای نوزاد و رشد عاطفی-اجتماعی او را تضمین می‌کند؛ دیدگاهی که نگاه ما به روابط اولیه انسان را برای همیشه دگرگون کرد.

    دو چهره‌ی دلبستگی: ایمن و ناایمن

    حال که درباره دلبستگی و اهمیت آن صحبت شد، بهتر است نگاهی عمیق تر به انواع دلبستگی و تاثیری که بر اضطراب جدایی دارند داشته باشیم.

    کودکان با دلبستگی ایمن، در کنار مراقب خود احساس امنیت دارند، جدایی موقت را تحمل می‌کنند و به بازگشت مراقب اطمینان دارند. این نوع دلبستگی حاصل پاسخ‌دهی منظم و محبت‌آمیز است.
    در مقابل، دلبستگی ناایمن ناشی از مراقبت‌های غیرقابل پیش‌بینی، سرد یا متناقض است و منجر به اضطراب شدید جدایی، بی‌اعتمادی، و مشکلات عاطفی در آینده می‌شود.

    سلمان اختر بر تأثیر روابط اولیه با مادر در شکل‌گیری اضطراب جدایی و حس بی‌اعتمادی تأکید دارد. او معتقد است درونی‌سازی روابط ناایمن می‌تواند منجر به «نقص در خود» و وابستگی افراطی شود. راهکار او برای کاهش اضطراب، بازسازی ساختار درونی و ایجاد مرزهای روانی سالم است.

    نظریه دلبستگی-جدایی بالبی بیان میکند اضطراب جدایی، واکنشی طبیعی و غریزی است که کودکان هنگام جدایی یا تهدید به جدایی از فرد دلبسته‌ی اصلی تجربه می‌کنند. این واکنش، نیاز بنیادین انسان به حفظ نزدیکی با مراقب را بازتاب می‌دهد و به عنوان سیگنالی برای پیشگیری از جدایی و تأمین امنیت کودک عمل می‌کند.

    پریشانی و ترس: هسته‌ی این اضطراب، احساس عمیق نگرانی، ترس و ناراحتی هنگام جدایی است. • جدایی واقعی یا تهدید به جدایی: چه در مواجهه با جدایی واقعی و چه با نشانه‌های تهدیدآمیز (مثل آماده شدن مراقب برای ترک)، اضطراب فعال می‌شود.

     فرد دلبسته اصلی: این اضطراب به جدایی از فردی مربوط می‌شود که کودک پیوندی عاطفی و قوی با او دارد و او را منبع امنیت خود می‌داند.

    واکنش طبیعی: بالبی تأکید داشت که اضطراب جدایی در مراحل خاصی از رشد، نشان‌دهنده‌ی سلامت سیستم دلبستگی کودک است.

     هدف تکاملی: از منظر تکاملی، این اضطراب با جلب توجه مراقب به بقای کودک کمک می‌کند. با این حال، بالبی هشدار می‌دهد که شدت یا طولانی شدن غیرطبیعی اضطراب جدایی می‌تواند نشانه‌ای از مشکلات دلبستگی یا اختلال اضطراب جدایی باشد.

    درمان اضطراب جدایی

    موقعیت افسرده‌وار در نظریه کلاین

    موقعیت افسرده‌وار یکی از مفاهیم کلیدی ملانی کلاین در نظریه روابط موضوعی است که در نیمه دوم سال اول زندگی شکل می‌گیرد. در این مرحله، کودک درمی‌یابد که مادر یک موجود کامل با جنبه‌های خوب و بد است، نه دو ابژه جدا («مادر خوب» و «مادر بد» در موقعیت پارانوئید-اسکیزوئید).

    با این آگاهی، کودک احساس گناه و مسئولیت می‌کند؛ درمی‌یابد که خشمش متوجه همان کسی بوده که دوستش دارد. این احساس گناه، اضطراب جدایی را با شرم و ترس از تنبیه درهم می‌آمیزد. دیگر ترس اصلی نابودی خود نیست، بلکه از دست دادن ابژه خوب یعنی مادر است. کودک نگران است که خشم و تخریب خیالی‌اش باعث آسیب دیدن مادر شود و این اضطراب جدایی را شدیدتر می‌کند. این ترس در نهایت میل به ترمیم را در او برمی‌انگیزد، که پایه‌ی رفتارهای همدلانه و سازنده در آینده می‌شود.

    حسادت و قدردانی از نگاه کلاین

    هر بار که مادر (منبع همه خوبی‌ها) دور می‌شود، حسادت کودک زبانه می‌کشد. او احساس می‌کند چیزی ارزشمند از او ربوده شده است. شدت حسادت، ترس از دست دادن مادر و اضطراب جدایی را بیشتر می‌کند.

    اگر کودک نتواند در حضور مادر قدردان باشد، غیبت او را هم تاب نمی‌آورد. حسادت تصویر خوب مادر را در ذهنش تیره می‌کند و باعث می‌شود جانشین‌های مادر ناکافی و بی‌اعتماد به نظر برسند، اضطراب جدایی شدت یابد، و جهان اطراف پر از «بدی» به نظر برسد.

    با رشد کودک، پذیرش مادر همراه با تمام خوبی‌ها و بدی‌هایش آسان‌تر می‌شود. حالا اضطراب جدایی بیشتر رنگ و بوی احساس گناه به خاطر تصورات منفی درباره مادر را به خود می‌گیرد. قدردانی از مادر، کودک را یاری می‌دهد تا این احساسات را مدیریت کند و بداند عشق و محبت حتی در دوری پابرجاست.

    کلاین تأکید می‌کند که حسادت با ایجاد حس محرومیت و بی‌اعتمادی، اضطراب جدایی را شدت می‌بخشد، در حالی که قدردانی تصویر امنی از مادر می‌سازد و آرامش می‌آورد. پرورش حس قدردانی، کلید روابط سالم آینده است.

    درمان اضطراب جدایی

    در این بخش، درمان اضطراب جدایی از منظر دیدگاه‌های مختلف بررسی می‌شود.

    جان بالبی در مقاله‌اش بیشتر به توصیف پدیده اضطراب جدایی و اهمیت دلبستگی ایمن در رشد کودک می‌پردازد تا ارائه روش‌های درمانی مشخص. هرچند، اصولی که او مطرح می‌کند به طور غیرمستقیم راهنمای درمان این اختلال شده‌اند:

    تقویت دلبستگی ایمن:  این درمان روی کمک به افراد برای ایجاد روابط ایمن‌تر در حال و آینده تمرکز دارد؛ برای کودکان، این به معنای ایجاد پیوندی امن با مراقبان است.

    بررسی تجربیات اولیه: رویکردهای مبتنی بر دلبستگی با مرور تجربیات ابتدایی فرد، به درک مشکلات فعلی کمک می‌کنند.

    پردازش احساسات: درمان به افراد کمک می‌کند احساسات مرتبط با جدایی، فقدان و دلبستگی را شناسایی و پردازش کنند.

    ایجاد «پایگاه امن»: تراپیست نقش یک نقطه اتکا و پایگاه حمایتی را برای فرد ایفا می‌کند تا بتواند احساس امنیت را بازسازی کند.

     

    رویکرد درمانی کرنبرگ در اضطراب جدایی

    کرنبرگ بر اهمیت «درونی‌سازی» تصاویر از خود و دیگران تأکید دارد. در مراحل ابتدایی رشد، این تصاویر به‌طور جداگانه و متضاد در ذهن شکل می‌گیرند. اما رشد سالم زمانی اتفاق می‌افتد که این تصاویر به‌تدریج ترکیب شده و به درک پیچیده‌تری از خود و دیگران منجر می‌شود. درمان کرنبرگ، به ویژه «روان‌درمانی متمرکز بر انتقال» (TFP)، به بیمار کمک می‌کند تا این تصاویر قطبی‌شده را به هم پیوند دهد و از دفاع‌های ابتدایی بکاهد، تا به خودی منسجم‌تر و روابط بالغانه‌تری دست یابد. این درمان می‌تواند در کاهش اضطراب جدایی مؤثر باشد.

    سخن آخر

    اضطراب جدایی، میراث غریزی دوران کودکی برای بقا بوده و نشانه‌ای از رشد سالم است. اما، کیفیت دلبستگی در این دوران تعیین‌کننده است؛ دلبستگی ایمن، امنیت و استقلال را به ارمغان می‌آورد، در حالی که دلبستگی ناایمن می‌تواند ریشه مشکلات آتی شود. روانکاوی با بررسی عمیق این پدیده، از تکامل مفهوم اضطراب در آرای فروید تا تأثیر دلبستگی‌های اولیه در نظریات بالبی و کلاین، بر اهمیت روابط امن در کودکی و ضرورت پرداختن به تجربیات اولیه برای درمان و داشتن روابط سالم در بزرگسالی تأکید می‌کند. در نهایت، کودکی با دلبستگی ایمن، بذری برای شکوفایی روابط پایدار و سلامت روان در آینده می‌کارد.

    سخن سردبیر

    اضطراب جدایی، واژه‌ای ساده اما پدیده‌ای پیچیده و چندلایه است؛ احساسی که ریشه‌های آن تا ژرفای تاریخ تکامل انسان و نخستین لحظات دلبستگی نوزاد به مادر امتداد دارد. آنچه روزگاری ابزاری برای بقا بود، امروز در قالب تجربه‌ای عاطفی و روان‌شناختی، بر کیفیت روابط ما با دیگران و حتی با خودمان اثر می‌گذارد.

    این نوشتار، سفری است از غارهای نخستین تا اتاق‌های درمان معاصر؛ از برداشت‌های اولیه فروید درباره اضطراب، تا بازاندیشی‌های او در سال‌های پایانی عمر؛ از ظرایف موقعیت افسرده‌وار در نگاه ملانی کلاین، تا بنیان‌های نظری دلبستگی در اندیشه جان بالبی. در کنار این، به رویکردهای درمانی معاصر نیز پرداخته‌ایم که نشان می‌دهد چگونه می‌توان با بازسازی تجربه‌های نخستین و ایجاد «پایگاه امن»، از دام اضطراب جدایی رها شد.

    در تصاویر همراه این نوشته، «ابژه گذار» را می‌بینیم: پرنده‌ای کوچک که کودک، همچون پناهگاهی نمادین، برای تسکین اضطراب جدایی در همه جا با خود حمل می‌کند. این همراه خاموش، پلی است میان حضور و غیاب، میان دنیای امن آغوش مادر و واقعیت پرهیاهوی جهان.

     

    منابع:

    The mother and her child by Salman Akhtar
    Anxiety book by Ricky Emanuel
    Three Essays on the Theory of Sexuality by Sigmund Freud
    Envy and gratitude by Melanie Klein
    Attachment and Loss by John Bowlby
    Object Relations Theory and Clinical Psychoanalysis by Otto F. Kernberg
    Primary Maternal Preoccupation by Donald Winnicott
    Introduction to psychoanalysis by Anthony Bateman
    A history of modern psychoanalysis thought bt Stephen A. Mitchell & Margaret J. Black
    What did Freud say about anxiety on Freud Museum London Website: Freud museum website

  • نقش رویا در روانکاوی مدرن

    نقش رویا در روانکاوی مدرن

    رویا از فروید تا روانکاوی مدرن

    از روزگار فروید تا به امروز، نظریهٔ رویاها دستخوش دگرگونی‌های بنیادین بسیاری شده است. در آن دوره اینطور گمان می‌رفت که کارکرد اساسی رویا، محافظت از خواب به وسیلهٔ تغییر شکل و پنهان‌سازی محتوای سرکوب‌شده[1] از خودآگاه[2] باشد. اما بسیاری از روانکاوان معاصر، امروزه بر نقش دگرگون‌ساز رویاها تأکید می‌ورزند؛ نقشی که در تلاش است تا به تجربهٔ زیسته، نظم و معنا ببخشد. از همین‌رو نحوهٔ استفادهٔ ما از رویاها، در کار بالینی روزمره دچار تحولات اساسی شده است.

    دیگر رویا منحصراً  تحت تملک آنالیزان[3] قرار ندارد؛ بلکه ما کمابیش به هر  پیامی اعم از کلامی و غیرکلامی گوش می‌سپاریم، گویی چون رویایی مشترک میان زوج تحلیلی، رویایی که در اکنون و اینجا در حال دیده شدن است. مؤلف این دگرگونی پارادایمی را در پرتو نظریهٔ میدان تحلیلی[4] و پدیده‌هایی چون هذیان‌زدگی[5]، رویاپردازی و خیال‌پردازی (چه دیداری و چه سوماتیک) شرح می‌دهد و با ذکر نمونه‌های بالینی و نظری، کاربرد عملی آن را به نمایش می‌گذارد.

    حقیقتاً تاریخ روانکاوی، تاریخ کشف و ابداع ناخودآگاه است. هر الگوی نوینی، تصویر جدیدی از ناخودآگاه را به ما می‌دهد؛ از این حیث که راوی مفاهیم تازه‌ای است که کل نظریه را دگرگون می‌سازد. با این حال می‌توان به خط روند یا رشته افکاری اشاره کرد که این تحولات را به یکدیگر پیوند می‌دهد. هر بار که مفهومی بنیادین مطرح می‌شود، بدان مشاهده گسترش می‌یابد و بیش از پیش ذهنیت و سوژگی تحلیل‌گر[6] را دربرمیگیرد که این خود راهی برای گسترش ادراک ما از فرآیند ناخودآگاه در ذهن است.

    در ارتباط با انتقال[7]، مشارکت تحلیل‌گر به صفحه‌ای خالی و سفید شباهت دارد و با انتقال متقابل[8] به مثابهٔ یک شخص وارد میدان می‌شود و با همانندسازی فرافکنانه[9] عمیقاً درگیر می‌شود؛ اما با کنش‌نمایی[10]، گویی تحلیل‌گر در ماشین زمان‌پیما‌ گرفتار می‌شود و در خود را در موقعیتی می‌یابد که ناخودآگاه به ایفای سناریوهایی می‌پردازد که سال‌ها پیش توسط بیمار نوشته شده است.

    با این حال تحلیل‌گر این توانایی را دارد که از گذشته به اکنون بازگردد و با خود دانشی را به همراه بیاورد که از بطن تجربه‌های زیسته اول شخص بیرون آمده است. با این حال در نظریهٔ میدان تحلیلی،‌ تحلیل‌گر همیشه با همراهی بیمار به نوشتن سناریوهای جدیدی مشغله دارد که در آن‌ها می‌کوشند به تجربهٔ هیجانی مشترک‌شان نظم و معنا ببخشند؛ تجربه‌ای که اینبار نه در سایهٔ گذشته بلکه در برابر دیدگان هردویشان حضور دارد.

    در گذر زمان، تصور ما از ناخودآگاه با تصویر دوزخ‌گونه‌ای دانته‌وار به ساحتی بدل گشت که در آن ناخودآگاه به مثابهٔ کارکردی شخصیتی، نقشه‌هایی را برای جهت‌یابی در جهان می‌آفریند. در نتیجه بر اساس این دگرگونی نظریهٔ رویا نیز دستخوش تحول می‌گردد. حالا رویا دیگر حقیقت را تحریف نمی‌کند(Civitarese, 2018)؛ بلکه چنان که بیون می‌گوید آن را دگرگون می‌سازد(Bion, 1962; 1965)؛ رویاپردازی خام‌ترین داده‌های حسی را به تصاویری معنادار بدل کرده و یگانه حقیقتی را خلق می‌نماید که برای ما ممکن (قابل زیستن) است. حقیقتی که در پایه‌ترین سطح ممکن هیجانی و میان‌ذهنی است. افزون بر این رویا دیگر صرفاً‌کنشی شبانه محسوب نمی‌شود؛بلکه فرآیندی مداوم است که در بیداری نیز جریان دارد(Bion, 1992).

    و در نهایت آنچه به گمان من سومین نوآوری اصیل بیون محسوب می‌شود، شیوه‌ای است که وی برای مثال با مفهوم‌پردازی نظریهٔ  O (واقعیت نهایی)[11] در جلسه (Civitarese, 2019a)، نظریهٔ گروه‌های خود را به روانکاوی فردی[12] تزریق کرد(Civitarese, 2020a).

    در اینجا، دیگر فاکتور اصلی درمانی آن توضیح موشکافانه‌ای نیست که تحلیل‌گر دربارهٔ کارکرد ناخودآگاه بیمار ارائه می‌دهد—even اگر این توضیح بر پایهٔ تجربهٔ نوروز انتقالی بنا شده باشد. آنچه اکنون اهمیت دارد، بازشناسی میان‌ذهنی است. تحلیل‌گر دیگر به‌دنبال محتواهایی نیست که گویی همچون پیکرهای بیگانه در روان لانه کرده‌اند و باید بیرون رانده شوند؛ بلکه تمرکز بر پرورش عملکردهایی است که از اساس اجتماعی و رابطه‌مند‌اند.

    تفسیر دیگر آن ابزار زرینِ جادوییِ همه‌کاره نیست؛ بلکه به روندی گوش‌سپارانه فروکاسته می‌شود که می‌تواند زمینهٔ دگرگونی درمانی را فراهم کند.

    در این وضعیت، اهمیت نه بر آنچه گفته می‌شود، بلکه بر چگونگی گوش‌دادنِ تحلیل‌گر استوار است. تفسیر ارزش ذاتی ندارد؛ بلکه هرچه بیشتر در ذهن تحلیل‌گر باقی بماند و درونی شود، به قطب‌نمایی بدل می‌گردد که به سوی نوعی بازشناسی مشترک جهت‌گیری می‌کند—همان حالتی که بیون آن را با واژهٔ at-one-ment توصیف می‌کرد.

    اکنون درمی‌یابیم که تحلیل‌گر با تکیه بر نظریه‌ای نوین از ذهن کار می‌کند؛ نظریه‌ای که الهام خود را از مدل مادر-کودک یا به‌دقت بیشتر مادر-نوزاد می‌گیرد. نوزاد—آن‌گونه که واژهٔ لاتین infans نشان می‌دهد—کسی است که هنوز زبان ندارد و سخن نمی‌گوید. از همین‌رو، ما به نظریه‌ای نیاز داریم که بتواند فرآیند تکوین اولیهٔ ذهن را حتی در غیاب زبان و ساختارهای کلامی توضیح دهد؛ نظریه‌ای که ظرفیت درک و پردازش وضعیت‌های پیشازبانی و بنیادی ذهن را داشته باشد.

    در نظریهٔ فروید، مرکزیت با «بازنمایی»[17] است؛ اما در اندیشهٔ بیون، این جایگاه به «هیجان»[18] سپرده می‌شود. هیجان، خود به‌تنهایی چشم‌اندازی به‌سوی جهان است؛ همانند چراغ راهنمایی‌ای که پیوسته این پیام را برای سوژه دارد: این سبز است(عشق = L) این قرمز است(نفرت = H) این زرد است(شناخت = K).از نگاه بیون، هدف نهایی تحلیل‌گر، پرورش ذهن بیمار است. این پرورش، با افزایش ظرفیت مشترکِ تحلیل، برای معنا بخشیدن به تجربهٔ هیجانی مشترک در نظام یا گروه دونفره‌ای که از تعامل تحلیل‌گر و تحلیل‌شونده پدید می‌آید، تحقق می‌یابد.

    از همین‌روست که بیون بر شهودِ [19]Oی جلسه تأکید دارد. «O» را می‌توان همان هیجان ناخودآگاه و مشترک[20] یا «پیش‌فرض بنیادین»[21] این گروه کوچک و یا استعاراً، رنگ چراغ راهنمایی دانست.
    اگر رنگ قرمز باشد، یعنی اگر نایستیم و نیاندیشیم و صرفاً به مسیر خود ادامه دهیم ممکن است با سانحه‌ای ناخوشایند روبرو شویم.

    من از این امر چنین برداشت می‌کنم که شاید در آن لحظه، کمبودی در at-one-ment وجود دارد؛ همان سازوکاری که هر بار، ما را از چراغ قرمز به سبز بازمی‌گرداند.

    چگونه می‌توان دانست چراغ راهنمایی چه رنگی ا‌ست؟ پاسخ روشن است: نمی‌توان به شکلی مستقیم به این موضوع پی برد. چرا که این رنگ، خصیصه‌ای است پدیدار‌شونده و برآمده از «قلمرو ناخودآگاه» که به شکلی خودکار با ملاقات دو نفر پدید می‌آید.
    زمانی که «ظرفیت‌ها»[22] (Bion, 1961) فعال می‌گردند؛ نوعی «سرایت»[23] (Freud, 1921) یا حتی «عفونت»[24](Hegel, 1807) عیان می‌شود. این واژه‌ها، روایت‌ها و داستان‌ها هستند که در دسترس ما قرار دارند. وظیفهٔ ما آن است که با تمام وجود، پذیرای گفت‌وگوی ناخودآگاه باشیم؛ حتی زمانی که سخن بر سر امور عینی و واقعیت‌های ملموس است، ما گوش می‌سپاریم و آن را چون داده‌هایی در حافظهٔ تحلیلی خویش ذخیره می‌کنیم. با این‌همه، اگر این پرسش‌ها را از خود نپرسیم که «چرا این؟ چرا اکنون؟ این از منظر ناخودآگاه چه معنایی می‌تواند داشته باشد؟» دیگر روان‌کاو نخواهیم بود.

    و تنها به همین خلاصه نمی‌شود. بر صفحهٔ ناخودآگاهِ ارتباط، چه تحلیل‌گر سخن بگوید و چه تحلیل‌جو، جایی که من نمی‌توانم تفکیک کنم کدام واژه از آنِ اوست و کدام از آنِ من، من ناگزیرم چنان گوش دهم که گویی همواره «ما» در حال سخن گفتنیم. من این اصول را، ناچاراً به‌ شکلی فشرده و با ساده‌سازی‌هایی اجتناب‌ناپذیر، یادآور شدم تا مفهومی شناخته‌شده در نظریهٔ میدان تحلیلی توضیح دهم: یعنی «دگردیسی[25] به رؤیا» یا «بازی».

    تحلیل‌گر به روایت رؤیای شبانه‌ای که بیمار (یا خودِ او) نقل می‌کند، چنان گوش می‌سپارد که گویی در حال شنیدن رؤیایی است که هم‌اکنون -این‌جا و این لحظه- مشترکاً در حال دیده شدن است. اما به همان اندازه، او به «رؤیای واقعیت عینی»[26] نیز گوش می‌سپارد. در روان‌کاوی، هیچ گفت‌وگویی -حتی اگر کاملاً در بستر واقعیت ملموس قرار داشته باشد- نیست که از منظر ارتباط ناخودآگاه، ارزش آن قابل کاوش نباشد؛ بلکه، دقیقاً باید از آن پرسید. برای روشن کردن این موضوع، بیون «رؤیا دیدن»[27] را هم‌ارز با «اندیشیدن»[28] می‌دانست؛ یا شاید بهتر است بگوییم؛ آن را هم‌رده با «هضم»[29] تجربهٔ هیجانی می‌دانست.

    هیچ راهی برای آدمی وجود ندارد که بتواند با آن به واقعیت معنا ببخشد جز اینکه پیوسته به مکالمه اعضای حلقهٔ درونی[30] خود، گوش سپارد. اما آنگاه که رنج روانی سربیرون می‌کشد؛ دیگر حلقهٔ درونی کارآمد نیست. در این زمان انسان نیازمند گفت‌وگویی گسترده‌تر، با دیگر انسان‌ها و حلقه‌های درونی آن‌هاست. این همان چیزی است که در زندگی روزمره جریان دارد.

    تحلیل‌گر کسی است که در نهایت تخصص، خویشتن را در اختیار دیگری می‌گذارد تا با همراهی فضای روانی موثرتری آفریده شود؛ فضایی که بتواند اضطراب‌های بیمار را در خود جای دهد. تحلیل‌‌گر در مقام شخصی وارد می‌شود که در شرایط خاص این توانمندی را دارد که به چراغ راهنما نگاه کند و بداند که رنگ آن چیست.

    پس هنگامی‌که از «دگردیسی به رویا» سخن می‌گوییم، منظور ما چیزی جز این نیست که نگاه تحلیل‌گر باید پیوسته متوجه چراغ‌های راهنمای میدان تحلیلی باشد—نشانه‌هایی که مدام در حال پدیدار شدن‌اند و مسئولیت تأویل و پاسخ‌دادن به آن‌ها با ماست.
    این تعبیر، به‌هیچ‌وجه دعوت به نادیده‌گرفتن واقعیت نیست؛ واقعیتی که ممکن است با دقت بازشناسی و به یاد آورده شود. اما آنچه در این مسیر پدیدار می‌گردد، دانشی دربارهٔ «O» جلسه نیست؛ بلکه اطلاعاتی است دربارهٔ ناخودآگاهِ دیگری، دربارهٔ اینکه چگونه اکنون—در مقام یک نظام، یک میدان، یک گشتالت روانی پویا—در حال عمل کردن هستیم.

    این رویکرد نه بار روانی تروما را سبک می‌شمارد، نه تحلیلی آیینی و از پیش‌تعیین‌شده را به بیمار تحمیل می‌کند، و نه قصد دارد الهامات نظری روان‌کاو را به‌طور مستقیم برای بیمار آشکار سازد. بلکه دعوتی‌ست به گفت‌وگویی شادمانه؛ مکالمه‌ای دوسویه و اغلب آمیخته با ارتباطی غیرکلامی که وظیفه‌اش، دگرگون‌ساختن هیجاناتی‌ است که طاقت‌فرسا هستند، به هیجاناتی که تحمل‌پذیر می‌شوند.

    در نهایت، می‌توان مفهوم «دگردیسی به رویا» را نوعی ترفند ظریف دانست؛ ابزاری که ما را از غرق‌شدن در واقعیت بازمی‌دارد—نه فقط واقعیت عینی و نه صرفاً واقعیت روانی‌ای که تنها به بیمار تعلق دارد—بلکه از حضوری یک‌سویه و فراموشی مشارکت تحلیل‌گر در فرایند تحلیلی پیشگیری می‌کند.

    به روایت دقیق‌تر، حضور دائمی در بطن واقعیت اجتناب‌ناپذیر است؛ ما چنین می‌اندیشیم. اما ایدئال این است که دیر یا زود، باید به خود اجازه دهیم تا در برابر آنچه سعی دارد خود را بر ما تحمیل کند و برداشت احتمالی ما را نسبت به دیدگاه عامیانه[32] و ناخودآگاه به تردید بکشاند، حیرت‌زده شویم.

    گام دوم که شامل تعالی از شکاف[33] من/تو[34] و به طبع اجتناب از تلهٔ پیوندی[35] «کنش‌گر و کنش‌پذیر» می‌شود، به همان اندازه ضروری می‌نماید؛ زیرا تنها با گوش سپردن به «میدان تحلیلی است که می‌توان نگرش بدبینانه[36] نسبت به مراجع را به حالت تعلیق درآورد. این نگرش که به ویژه در روانکاوی کلاسیک مشهود است را می‌توان در هر الگویی از روابط که مهر پررنگی بر آن‌ها خورده است -روابطی که تمرکز آن‌ها بر تعامل آگاهانه و ناخودآگاهانه میان دو سوژهٔ مستقل[37] باشد- نیز مشاهده کرد.

    من در جایگاه درمانگری با این نگرش، دیگر خود را هم‌پیمان بخش سالم[38] در برابر بخش ملعون[39] بیمار نمی‌دانم و از این طرز فکر که گویی بیمار حامل عنصری دوزخی در درون خویش است، دست می‌کشم. دوزخ همانطور که سارتر[40] می‌گوید، دیگری و فقدان بازشناسی است. بی‌گمان این فقدان، بنیان‌گذار یک عامل[41] درونی بی‌رحمانه و انتقادی در شخصیت[42] است و در نهایت با استیلا در برابر این عامل، شکافی ژرف بین نیازهای معنوی یا عاطفی و نیازهای مادی[43] ایجاد می‌شود.

    امیدوارم که وقتی از سطح ناخودآگاه میان‌ذهنی (برای من میان‌ذهنی تنها به معنای پیش‌پا افتادهٔ تعامل نیست؛ بلکه معانی همچون مشترک[44]، مبهم[45]، ثالث[46] را دربرمی‌گیرد)، روشن باشد که تنها به معنای تعاملی آن اشاره نمی‌کنم؛ بلکه هر خیال‌پردازی[47]، کنش[48] و یا حتی احساس بدنی[49] را متعلق به میدان تحلیلی می‌دانم و هرگز آن را از آن خود یا بیمار تلقی نمی‌کنم. برای مثال، در اینجا پرسش‌هایی از این دست که آیا خیال‌پردازی، پدیده‌ای مربوط به انتقال متقابل[50] است یا خیر؟ اصلاً مطرح نمی‌شوند. در واقع اصلی اساسی که همه‌چیز پیرو آن است این می‌باشد که هر چیزی ریشه در فعالیت روانی ناخودآکاه مشترک تحلیل‌گر و بیمار دارد.

    چند روایت بالینی از رویای بیماران در میدان تحلیلی

    اکنون مایلم برای روشن‌تر کردن مباحث مطرح‌شده به سراغ چند گزارش بالینی کوتاه بروم:

    روایت بالینی اول

    بیماری می‌گوید: «خوابی دیدم. وارد اتاقی شدم و شما در نهایت راحتی و صمیمیت تصویری از قفسه‌‌ای پر از کتاب که یک درخت کریسمس در برابر قرار داشت را به من نشان دادید. ناگهان من وارد آن تصویر شدم و خود را در خانهٔ شما یافتم. فرزندان‌تان، یک دختر و یک پسر آنجا بودند؛ و همسرتان در گوشه‌ای ما را نگاه می‌کرد. احساس ناراحتی و خجالت به من دست داد. سپس از خانه بیرون آمدم و خود را در خیابان یافتم. دو زن از کنارم گذشتند؛ یکی‌شان بازیگری بود که می‌شناختم. به‌عنوان بازیگر خوب است؛ اما به‌عنوان انسان، دوستش ندارم. حس می‌کنم ساختگی‌ست. همان‌جا، پشت در خانهٔ شما ایستادم.»

    این رویا، تحلیل‌گر را در موقعیتی بسیار صمیمانه و خصوصی به تصویر می‌کشد. گویی نه تنها با یک، بلکه با سه سطح رویابینی مواجهیم:

    • نخست، صحنهٔ تئاتری رویا که فضای تحلیل را شکل می‌دهد؛
    • دوم، نوع روایت رویا؛
    • و سوم، آن ساحت شگفت‌انگیز که بیمار، همچون آلیس که از درون آینه می‌گذرد و ناگاه پس از آنکه وارد تصویرشده است، خود را در آن می‌یابد.

    جلسه با گلایهٔ بیمار از نوعی ناخوشی-احتمالاً ناشی از افت قند خون-  آغاز شده بود و سپس به شکایت از کندی ضربان قلب انجامید. در جریان جلسه، نوسانی سرگیجه‌آور[51] (نوسانات بینایی) شکل گرفت: از یک‌سو، درخواست‌هایی ضمنی برای برقراری ارتباط به روشی غیرکلامی[52]‌تر؛ و از سوی دیگر، توان خارق‌العاده‌ای در رویابینی[53] آنچه در حال وقوع است که در این مورد شامل ملاقاتی دلپذیر می‌شود که هم‌زمان مایهٔ خجالت‌زدگی از ورود سرزده[54] به خانهٔ[55] تحلیل‌گر است.

    برداشت من این است که شکایات جسمانی بیمار، راهی بود برای بازنمایی[56] ناکارآمدی شدید ارتباط غیرکلامی؛ نه «قند» کافی هست، نه ضربانی سالم. و همین امر، دریچه‌ای می‌گشاید تا بیمار و تحلیل‌گر بتوانند در سطحی ظریف‌تر و پیچیده‌تر با یکدیگر رابطه برقرار کنند؛ رویایی در دل رویایی، در دل رویایی دیگر.

    روایت بالینی دوم

    تحلیل‌گری برایم روایت کرد که در آغاز تحلیل از بیمار خود می‌ترسیده است. برای اینکه این موضوع را بهتر به من بفهماند، گفت که او را «مانند یک حلزون[57]» تجربه می‌کرد. او در حالی که سخن می‌گفت، با دستانش چنان ژستی می‌گرفت که گویی می‌خواست تصویری از یک حیوان درنده را به من ارائه دهد؛ حیوانی که در آستانه‌ی حمله است و می‌خواهد در یک آن تو را قاپیده و از هم بدرد. من متحیر شدم. در دوران کودکی، من و یکی از دوستانم مسابقهٔ حلزون برگزار می‌کردیم. هرگز نمی‌دانستم که این موجودات می‌توانند تا این اندازه خطرناک باشند!

    با شوخی گفتم: «شاید… بیشتر شبیه ببر است تا حلزون!»

    شاید بتوانیم اینگونه تصور کنیم که «حلزون مهاجم»[58] را که فرهنگ لغت اینگونه تعریف می‌کند -نرم‌تنی که به طور دقیق‌تر متعلق به خانوادهٔ شکم‌پایان شش‌دار است- می‌تواند بازنمایی از تهدیدی برای خودشیفتگی[59] تحلیل‌گر باشد. تحلیل‌گری که احتمالاً انتظار بازخوردی مثبت‌تر نسبت به پیشرفت سریعتر و تلاش‌هایش در درمان[60] را داشت.

    با این حال، نکتهٔ قابل‌توجه این است که واژهٔ «نرم‌تن»[61] می‌تواند به انسانی اشاره داشته باشد که ترسو، بی‌تحرک، فاقد اراده[62] و شخصیت[63] است.

    با این‌همهدر نظر تحلیل‌گر -و هم از جانب سوپرویژن[64]– اگر این «حلزون-ببر»[65] را به‌مثابهٔ نمادی رؤیاگون[66] از تحلیل و حتی فراتر از آن ببینیم؛ شخصیتی به یاد ماندنی است. شاید این ترسی‌ از برهنه‌شدن در برابر ایده‌های نو، ناتوانی در درونی‌سازی‌شان و بنابراین جلوه‌کردن چون انسانی «کند»[67] (و نه زیرک) و… باشد. مختصراً شبیه به اینکه ایده‌های نو، چون ببرهایی تجربه می‌شوند که خود را در پوست حلزون پنهان کرده‌اند.

    در یک کلام، معقول به نظر می‌رسد که ژست تحلیل‌گر را ماحصل یک «خیال‌پردازی کنشی مشترک»[68] دانست. بیانی از هیجانی ناخودآگاه که هم بیمار با تحلیل‌گر آن را احساس می‌کند و هم بالعکس تجربه می‌شود. و همچنین زمانی که تحلیل‌گر در مقام تحلیل‌شوندهٔ نزد من در سوپرویژن نشسته است. نگرش من در این وضعیت باید فرود آمدن از دید بالاتر[69] به سطحی باشد که تحمل‌پذیر است.

    در اصل، این تجربه‌ای‌ست از جنس تهدید و به‌تبع آن، ترس در برابر داوریِ دیگری؛ که نوعی «چراغ قرمز» در میدان تحلیلی قلمداد می‌شود. از همین رو است که در خیال تحلیل‌گر، آن دو شاخک بی‌خطر حلزون، به چنگال‌هایی هراس‌انگیز بدل می‌شوند. 

    روایت بالینی سوم

    بیمار S[70]، از تحلیل‌گر می‌خواهد تعداد جلسات را از سه به دو بار در هفته -یعنی یک ساعت کمتر در هر هفته- کاهش دهد. بیمار اغلب دربارهٔ همکاری مسن‌تر سخن می‌گوید که به او وابسته است. او این همکار را دوست دارد؛ اما به گفتهٔ خودش «فقط در دُزهای کم قابل تحمل است… نه ۲۴ ساعته و هفت روز هفته!» او می‌گوید: «او به پوست من نفوذ می‌کند، مرزها را رعایت نمی‌کند و من باید سعی کنم کمی برای خودم جا باز کنم».

    در سوی دیگر، تحلیل‌گر نیز با وجود سرمایه‌گذاری روانی عمیقی که در ارتباط با S دارد، در جلسه دچار تنش است و سکوت‌ها برایش سنگین و دشوار می‌شود.

    فضای هیجانی جلسه، با انتظاراتی متقابل اشباع شده که بیش از اندازه فشار می‌آورند. در ذهنم جرقه‌ای روشن شد که شاید به جای تلاش برای «فهمیدن»، می‌تواند کمک‌کننده باشد که تخیل کنند، در کافه‌ای کنار دوستی نشسته‌اند و بی‌هیچ تعجیلی، مشغول صحبت دربارهٔ این و آن شوند؛ انگار که تمام وقت دنیا را برای اتلاف کردن دارند.

    حالا بیایید سعی کنیم به عنوان تحلیلگر بشنویم. سوال این است که معنای احتمالی ناخودآگاه از آنچه S در مورد همکارش به من می‌گوید چیست؟ با تفسیر از یک چارچوب میدانی، می‌توانیم جمله S را به یک رویا تبدیل کنیم:

    «ما رویای یک همکار نسبتاً سنگین را دیده‌ایم، که در رابطه با او باید کمی فضای بیشتر پیدا کنیم.» ما دیگر خود را محدود به برداشت از «همکار»[71] فقط به عنوان یک چهره واقعی در دنیای بیرونی بیمار و یا یک وسیله احتمالی برای فرافکنی انتقال، نخواهیم کرد. در عوض، او را به عنوان تمثیلی از یک عملکرد عاطفی کاملاً متقابل که در میدان تحلیلی و در اینجا و اکنون فعال است، نیز خواهیم دید.

    هنگامی که گفتمانی در ظاهر فقط با واقعیت سروکار داشته باشد و ما به عنوان یک ارتباط ناخودآگاه احتمالی که زوجین به خود بازگردانی می‌کنند، به آن گوش دهیم؛ به این معنا نیست که ما به طور خودکار می‌دانیم که احساس غالب، O (واقعیت نهایی) جلسه چیست.

    برای مثال، ممکن است شخصیت «۲۴/۷» این‌طور القا کند که انگار این دو هرگز از هم جدا نمی‌شوند و این خسته‌کننده می‌نماید. باید اذعان کنم که این محتمل‌ترین حالت به نظر می‌رسد. آن‌ها به یکدیگر می‌گویند که بیش از حد در پوست یکدیگر هستند. عاقبت، تحلیلگر متوجه می‌شود:

    الف) این بیمار نیست که با درخواست کاهش جلسات، یک‌جانبه به تحلیل حمله می‌کند؛ بلکه به نظر می‌رسد این کاهش، درخواستی است که از یک نیاز مشترک ناشی می‌شود؛

    ب) اینکه واقعاً یک «بیش از حد»[72] وجود دارد که تحلیل را خفه می‌کند و منتظر کاهش («دوزهای»[73] کمتر) است؛

    ج) اینکه «فشار»[74] به اندازه یک سوم آنچه بیمار انتظار داشت که با گذر از سه جلسه به دو جلسه باعث کاهش یابد؛ فرد باور کند کاهش نیافته؛ تنها به اندازه یک بیست و چهارم( از ۲۴/۷ به ۲۳/۷ تبدیل شده) بوده است. به طور متناقضی، ویژگی ۲۴ ساعت از ۷ روز هفته همچنین می‌تواند نشان دهد که اگر شرایط مناسب باشد، تمایل بسیاری به در دسترس بودن خواهند داشت؛ که به صورت اغراق‌آمیزی می‌توان گفت: برای همیشه!

    روایت چهارم «تحقیر»

    بیمار دائماً تحلیلگر را بی‌ارزش کرده و او را تحریک می‌کند. در واقع او را به عنوان یک انسان پست توصیف می‌کند. با انجام این کار، همزمان، خود را نفرت‌انگیز و تقریباً از نظر فیزیکی منزجرکننده جلوه می‌دهد. او حواس خود را پرت می‌کند، گاهی اوقات آشکارا توهین‌آمیز است و جلسه را به همین ترتیب ادامه می‌دهد. تحلیلگر همیشه نمی‌تواند از دام این تحریک‌ها اجتناب کند و اغلب در چیزی درگیر می‌شوند که بسیار شبیه مشاجره است. بنابراین، تحلیلگر تمایل دارد توضیحاتی ارائه دهد و در سطح نسبتاً روشنفکرانه‌ای درگیر شود. این وضعیت در دوره‌های زمانی بسیار طولانی ادامه می‌یابد.

    تحلیل‌گر به تدریج، در جستجوی وجود (و بقا) موفق می‌شود از این رویارویی‌ها اجتناب کند. او یاد می‌گیرد که بهتر سکوت را تحمل کند و سعی می‌کند به جای گوش دادن به عنوان «من/تو»، به عنوان «ما» گوش دهد. او کم‌کم «انزجار» را نه به عنوان انزجار خودش نسبت به بیمار یا انزجار بیمار نسبت به خودش؛ بلکه به عنوان یکی از ویژگی‌های حوزهٔ تحلیلی درک می‌کند («ما خواب دیدیم که مدام یکدیگر را نفرت‌انگیز می‌دانیم»).

    به این ترتیب، برای تحلیل‌گر این امکان فراهم می‌شود که انزجار را به عنوان تحقیر، یعنی طبق گفته جولیا کریستوا (۱۹۷۵) برای کودک، نیاز به جدا شدن از بدن مادرش، در نظر بگیرد. او تمام مواقعی را به یاد می‌آورد که، ظاهراً به طور غیرقابل توضیحی، بیمار به او گفته بود در کنار تحلیل‌گر این احساس را دارد که انگار خفه یا بلعیده می‌شود. همچنین او درک می‌کند که این سطح -عاطفی،غیرکلامی- است که در آن مهمترین بازی تحلیل انجام می‌شود. او باید اجازه دهد این بازیِ متقابلِ دیگری از تحقیر، کارکرد خود را در ایجاد فاصله‌ای قابل زیست‌تر به انجام برساند.

    روایت پنجم بالینی : قرنطینه یا نگاه از بالا به پایین؟

    تحلیل‌گر: «وقتی بین جلسات مرا نمی‌بینید، عصبانی می‌شوید؟»

    بیمار P: «قرار است طولانی‌ترین روزها باشد… اگر نگاه از بالا به پایین باشد چه؟»

    در متن پیش‌نویسی که تحلیل‌گر برای ارائه به سوپرویژن نوشته، لغزش نوشتاری‌ای رخ داده است: او به جای واژهٔ «قرنطینه»، عبارت «از بالا به پایین نگریستن» را نوشته است. اما می‌توان این خطا را نه صرفاً اشتباه، بلکه نوعی توهم دانست؛ یعنی نوعی رویا که شخص از آن بیدار شده است—رویدادی که یک رویا را به رؤیایی در بستر واقعیت بدل می‌سازد. از این منظر، چنین لغزشی با بهره‌گیری از مفهوم/ابزارهای تحلیلی، می‌تواند از سطح یک «تعبیر» صرف فراتر رفته و به «توهمی» در میدان تحلیلی تبدیل شود (Civitarese, 2015).

    از اینجا به این تعبیر می‌رسیم: ترسی که تجربه می‌کنیم، بیش از آن‌که ناشی از خودِ جدایی باشد—چه آنگاه که روی دهد و چه آنگاه که اجتناب‌ناپذیر باشد—از این احساس برمی‌خیزد که «اکنون» تنها مانده‌ایم؛ به‌ویژه زمانی که دریافت یک تفسیر درخشان، این تجربه را در ما بیدار می‌کند که گویی با تحقیر و تکبر نگریسته شده‌ایم—انگار کسی از بالا به ما نگریسته است.

    به‌وضوح، این احساس حالتی دوسویه خواهد یافت: تحلیل‌گری که چنین سرزنشی را در درون خود احساس می‌کند، به نوبهٔ خود ممکن است در تجربه‌ای مشابه فرو رود—گویی بیمار نیز او را با نگاهی تحقیرآمیز نگریسته است.

    به وضوح این احساس کاملاً دوطرفه خواهد بود. تحلیل‌گری که چنین سرزنشی را احساس کند، به نوبهٔ خود در این حس فرو می‌رود که توسط بیمار با دیدهٔ تحقیر نگریسته شده است.

    در نتیجه نکته این است که کیفیت «نگاه از بالا به پایین» به عنوان نشانه‌ای از عملکرد عاطفی میدان (تحلیلی) که نیاز به ایجاد تغییر در آن است، درنظر بگیریم. در واقع تجربهٔ احساس تحقیر و شرم، شاهد شکست فرآیند شناخت متقابل است.

    روایت ششم: تنگناهراسی

    بیماری Z رویایی را روایت می‌کند:

    «در خانه‌ای بودم، حال بسیار بدی داشتم و خیلی خسته و بیمار بودم؛ اما خانه تاریک نبود، پر از کودکانی بود که بازی می‌کردند. زیر چشمانم گود شده بود. به باغ رفتم آدم‌هایی آرام آنجا بودند و آفتاب می‌تابید و درست در میانهٔ باغ، تابوتی قرار داشت. آن تابوت برای من بود و من التماس می‌کردم که چیزی به من بدهند و مرا بخوابانند؛ چون مستقیماً به درون تابوت رفتن مرا می‌ترساند. احساس می کردم ممکن است خفه یا بیمارتر شوم… ای وای مادر…»

    اگر این رویا صرفاً رویایی نباشد که شب در خانه دیده؛ بلکه رویایی باشد که اکنون در جلسه و در فرآیند روایت مشترک با تحلیل‌گر در حال دیدن آن باشند چه؟ آنگاه معنای آن به کلی دگرگون می‌شود. در این صورت رویا دیگر صرفاً کابوسی نیست که از داشتن مادری مرده در درون خود یا احساس خفگی در «تابوت-رحم»[81] یا اجمالاً داشتن مکانی تنگ و بسته در ذهن برآید؛ بلکه می‌توان اینگونه به آن معنا داد که خود رابطه تحلیلی به چنین وضعیتی دچار شده است.

    چرا چنین شده؟ نمی‌دانیم. اما آنچه حائز اهمیت است پرسیدن همین سوال است. برای مثال این وضعیت می‌تواند ماحصل این باشد که تحلیل‌گر کمی فضل فروشی کرده، یا تمایل دارد بیمار را موعظه دهد. این فراخوانی‌های ضمنی به تغییر ممکن است برای کسی که از پیش از حس وظیفه‌شناسی افراطی رنج می‌برد، بیش از پیش بحران‌ساز شود. در نتیجه رابطهٔ به معنای دقیق کلمه «خفقان‌آور» خواهد شد؛ تحلیل‌گر به «صومعه‌ای بدل می‌شود که بسته و تنگ و حبس‌گونه[82] است.

    سیگنالی که میدان تحلیلی از طریق این رویا ارسال می‌کند، بسیار نیرومند است. رویا وضعیتی را فرامی‌خواند که از منظر هیجانی،‌ تقریباً اندیشیدن به آن ناممکن است. حتی صرف اندیشیدن به آن رنج‌آور است؛ همچون دیدن اوما تورمن[83] که در فیلم بیل را بکش[84] زنده به گور می‌شود، یا شخصیت اصلی فیلم دفن‌شده[85] یا صحنهٔ مشهور بونوئل[86]؛ آنجا که مردی با تیغ صورت‌تراشی، چشمِ زنی را که رو به دوربین نشسته، می‌درد در فیلم سگ اندلسی[87] پریشا‌ن‌زا است. 

    روایت هفتم: لذت ساعت تحلیل

    بیماری می‌گوید:

    «در یک ساختمان هستم و در اتاقی پنهان شده‌ام. زنی در را باز می‌کند و مرا پیدا می‌کند. احساسی آمیخته، بین لذتِ پیدا شدن و کشف شدن دارم.»

    خوانش آشکار جمله چنین خواهد بود: «میان لذت یافته شدن و ترس از کشف شدن.» در واقع، هنگامی که تحلیل‌گر متن را می‌خواند، واژه‌ای را که پیش‌تر حذف کرده بود اضافه می‌کند؛ و آن واژه دقیقاً «ترس»[88] است. اما می‌توانیم از خود بپرسیم: پس معنای این حذف ناخودآگاه چیست؟ یا بهتر بگوییم، این حذف ناخودآگاه آن‌ها (بیمار و تحلیل‌گر) چه معنایی دارد؟

    این حذف، ما را به گونه‌ای سوق می‌دهد که برعکس بیندیشیم -یعنی گمان کنیم که در هر دو حالت، آنچه در کار است «لذت»[89]است-. آیا ممکن است که، در پس ظاهرِ ترس، آنچه واقعاً تجربه می‌شود، لذت باشد؟
    لذتِ احساسِ شناسایی شدن، دیده شدن آن‌طور ‌که واقعاً هستی و برای آن‌چه واقعاً ارزشش را داری؟

    روایت هشتم: اگر او را ملاقات کنم چه؟

    جلسه‌ای‌ست که در آن، تحلیل‌گر از آغاز تا پایان، تفاسیری دربارهٔ خشمی که در بیمار M برانگیخته شده، ارائه می‌دهد. این خشم نسبت به وقفه‌ها بین جلسات و تعطیلات آخر هفته بالا آمده؛ و تحلیل‌گر غالباً از استعاره‌هایی چون «بخش‌های کودکانه»[90] یا نابالغ او بهره می‌گیرد.

    در مقابل، بیمار احساساتش از رنج و دلخوری خود را به شیوه‌های گوناگون بیان می‌کند. او تفسیرهای تحلیل‌گر  -که رنگ و بوی کلاینینی دارند- را می‌پذیرد؛ اما در آغاز جلسه، خاطره‌ای از نوجوانی را تعریف می‌کند. از این خاطره می‌گوید که در آن دوره پرخوری می‌کرد و بعد از پرخوری احساس شرم و تحقیر به او دست می‌داد. می‌گوید در خانه، سگ سالخورده‌شان در حال مرگ است؛ خونریزی دارد و شاید مجبور شوند پاهایش را قطع کنند.

    سپس رویایی را به یاد می‌آورد که در آن تحلیل‌گر بدون هیچ‌گونه پوششی ظاهر می‌شود و نمی‌خواهد به او کمک کند.خشم فراوانی در فضا جریان دارد؛ و M آن را به‌روشنی و صراحت به زبان می‌آورد. به نظر می‌رسد این خشم، به‌جای کاهش، رو به افزایش است. گرچه تفاسیر تحلیل‌گر منظم، منسجم، با زبانی ساده و مستقیم بیان ارائه می‌شود؛ اما لحن او کلیشه‌ای، مکانیکی، دور، بوروکراتیک، و کارمندی به نظر می‌رسد.
    او چیزهایی به M می‌گوید مانند:

    شاید حالت زیاد خوب نبوده. داری به آخر هفته فکر می‌کنی؛ می‌ترسی تنها بمانی و نگران این هستی که من تو را ناامید کنم. ندیدن من، مثل این است که توان راه رفتن از تو گرفته شده، انگار که پاهایت قطع شده باشد.»

    M  دربارهٔ دوستی و ایدهٔ تأسیس یک انجمن برای کمک به کودکان صحبت می‌کند؛ اما این فراخوان، از سوی تحلیل‌گر به‌عنوان دعوتی برای مواجهه با بخش‌های درونیِ زخمی و درناک بیمار برداشت نمی‌شود. تفسیرِ تحلیل‌گر از ناکامیِ ناشی از تعطیلی جلسات، صرفاً تبدیل به دعوتی برای پذیرش اصل واقعیت[91] است که M باید آن را بپذیرد.

    در جلسهٔ سوپرویژن، پس از خواندن کامل این جلسه، همکار تحلیل‌گر به کنفرانسی اشاره می‌کند که قرار است به‌زودی برگزار شود -جایی که ممکن است بیمار خود را ملاقات کند- و می‌گوید:
    «اگر او را آن‌جا ببینم چه؟»

    در اینجا، تصویر این صحنه که ممکن است به‌واقع رخ دهد، خود نوعی خیال‌پردازی به‌شمار می‌رود. هیجانی که این صحنه بازتاب می‌دهد، با شرم، خجالت، خطر، و قضاوت گره خورده است. اگر این خیال‌پردازی را به عنوان یک رویای مشترک درنظر بگیریم، صرف‌نظر از اینکه چه کسی سخنگوی آن است؛ این رویا راهی برای دسترسی به احساسات ناخودآگاه هردو، بیمار و تحلیل‌گر (فرض اساسی یا O جلسه) خواهد بود.

    تحلیل‌گر با این سبک گوش دادن، به ظرفیت بازنمایی ناخودآگاه مشترک یا سوم تکیه می‌کند. او دیگر این ظرفیت را به عنوان انتقال متقابل نمی‌بیند. انتقالی که در نهایت انعکاس تحریفی است که بیمار به وسیلهٔ تعبیر انتقال، مسئول تمام و کمال آن است. در عوض، تحلیل‌گر این مسئله را اینگونه مطرح می‌کند که چگونه از شرم و شاید اجتنابی که به نظر می‌رسد نشانهٔ رابطهٔ آن‌ها است به سمت ملاقات واقعی یکدیگر حرکت کنند.

    در هر صورت  نحوهٔ گوش دادن گامی کلیدی است. «اگر او را اینجا ملاقات کنم چه؟» نه تنها بازنمایی تصور یک خطر حیاتی است که با نوعی اضطراب همراه می‌شود بلکه به یک امکان نیز بدل می‌شود. امکانی که در آن میلی از پیش‌نمایی نوعی شیوهٔ صمیمانه و اصیل‌تر برای با هم بودن و «وجود داشتن»[92] یکدیگر است.

    روایت بالینی نهم: نوتلا در رژیم غذایی

    بیمار A می‌گوید در دوران کودکی‌اش رژیم غذایی در خانه وجود داشت که بسیار سختگیرانه بود و همه باید از آن پیروی می‌کردند. مقدار کمی سیب زمینی سرخ کرده و سوسیس و آبنبات و نوتلا و همبرگر و اسپاگتی با سس گوشت و بستنی مجاز بود. شما همیشه باید فوق‌العاده سالم می‌بودید و هر کالری شمرده می‌شد. در دوران نوجوانی‌اش، او شروع به نشان دادن مشکلات بی‌اشتهایی کرد و این مشکل هرگز به طور کامل حل نشد.

    بدیهی است که A همچنین در حال توصیف رژیم غذایی است که در تحلیل به خودشان داده‌اند؛ که همه با هدف دستیابی به عملکرد بالا انجام می‌شود، که به معنای کنار گذاشتن خوشمزه‌ترین چیزها است. تحلیلگر بر نفرت بیمار از خود تأکید می‌کند. اگرچه با انجام این کار، دیوانگی‌ بیمار را به او یادآوری می‌کند؛ اما او در نظر نمی‌گیرد که این گفتمان در مورد «رژیم‌های غذایی» می‌تواند بازنمایی حقیقی از آن نوع حقایقی باشد که بیون می‌گوید؛ به خود اجازه می‌دهند آن را به عنوان غذای ذهن، یعنی تنظیم عاطفی مصرف کنند. به عبارت دیگر، هر دو از یک رژیم روانی رنج می‌برند که فضای کافی برای لذت و بازی (“خوشمزه‌ترین چیزها”[93]) باقی نمی‌گذارد.

    هذیان‌وارگی، خیال‌پردازی یا رویا؟

    اما پرسش اساسی این است که چه تفاوتی میان «دگردیسی به رویا یا خیال و یا هذیان» وجود دارد؟ تفاوت در این است که غالباً دگردیسی به رویا -در ارتباط با خیال‌پردازی نیز صادق است- فرآیندی آگاهانه و عمدی است. در دگردیسی به رویا من تصمیم می‌گیرم که به شیوه‌ای خاص گوش دهم.

    در خیال‌پردازی تصاویری از ذهنم گذر می‌کند و من همچنان آگاهم که بیدارم و آن تصاویر خیالی‌اند. در امر «دگردیسی به هذیان‌وارگی» وضعیت متفاوت است. تا زمانی که «خطا» را اصلاح نکنم (بیداری‌ای که ممکن است بلافاصله، مانند یک لغزش زبانی یا فراموشی کنشی[1]، تصحیح شود؛ اما در مواردی بسیار بیشتر طول بکشد، وابسته به ماهیت آن است) من کاملاً به آن باور دارم. گویی که به‌کلی در فانتاسم‌های[2] تصویریِ رؤیا غرق شده‌ام. اگر از رویا بیدار نمی‌شدم، نمی‌توانستم بفهمم که «رویا دیده‌ام.»

    تنها وقتی درمی‌یابم که در حال تجربهٔ «هذیان» بوده‌ام، آن را می‌توانم «هذیان‌وارگی» بنامم. الگو آن، تا حدی شبیه دگردیسی به رویا یا خیال‌پردازی است اما سطوح آگاهی در آن‌ها به‌شدت متفاوت است. نکته‌ای اساسی که باید در نظر داشت، این است که تمرکز بیش‌ از اندازه بر «دگردیسی به رویا» -یعنی تفسیر واقعیت- کاری عبث و ناسودمند خواهد بود.
    چنین کاری ما را بیش از حد به قطب عقلانی و انتزاعی اندیشیدن متمایل می‌کند و در عین حال، ظرفیت خیال‌پردازی و رؤیاپردازی ما را محدود می‌سازد. ما نباید فراموش کنیم که اصل بنیادین دیگر، همان ایمان منفی (Civitarese, 2019b) و نوسان آن با اصل «واقعیت برگزیده»[3] است که در قالب جفت مفهومی [4]FC/F ↔ SE  تعریف می‌شود.

    اگر مسئله را این‌گونه طرح کنیم، تفاوت میان «دگردیسی به هذیان‌» و «دگردیسی به رویا» تا نقطه‌ای قابل تمییز، کم‌کم رنگ می‌بازد. چراکه اگرچه واقعیت دارد که نوعی فعالیت فرافکنانه (و حتی هذیانی) همواره در هر ادراک عادی و آسیب‌شناختی حضور دارد؛ اما به همان اندازه نیز درست است که تفاوت عظیمی میان کسی که در معنای روان‌پزشکی «هذیان می‌بیند» و کسی که نمی‌بیند وجود دارد.

    در مورد کسانی که واقعاً دچار هذیان می‌شوند، «دگردیسی به هذیان» -و باز تکرار می‌کنم- با شدت هیجانی آن تعریف می‌شود. از دید من، این یعنی زمانی که چنین دگردیسی شدیدی رخ می‌دهد، نیاز هیجانی‌ای که در پس آن نهفته، به‌طرز خاصی فوریت می‌یابد.

    تفسیر[5] یا مکالمه[6]؟

    به اعتقاد من، ما همیشه در روانکاوی باید با دو مسئله یا شکاف بزرگ سر و کار داشته باشیم. یکی شکاف بین سوژه و ابژه است. من اخیراً نقل قول مهمی از لودویگ بینسوانگر[7] (۱۹۵۸)، بنیانگذار روانشناسی وجودی[8]، پیدا کردم که در مورد شکاف بین سوژه و ابژه (که عمدتاً از دکارت می‌آید) می‌نویسد: این شکاف «سرطان روانشناسی»[9] است.

    دیگر شکاف بین ذهن و بدن است. فکر نمی‌کنم اگر به جای نگاه دیالکتیکی به این دوگانه آن را واژگون کنیم، راه به جایی ببریم. باید برای ما آشکار باشد که ما در جهان غوطه‌ور هستیم و از طریق بدن خود (احساسات، عواطف، اعمال) معنا تولید می‌کنیم.

    در عین حال، همانطور که هایدگر[10] (۱۹۸۷، ۲۴۹) می‌گوید: « درک-دریافت همیشه زبان و به طور مشترک بیان کلمات است.» به همین دلیل مفهوم‌سازی جایگاه بدن در تحلیل از اهمیت بالایی برخوردار است.

    بنابراین، بیایید به خیال‌پردازی بدنی یا چیزی که به افتخار نقاشی اکشن، که به عنوان «انتزاع ژستی»[11] نیز شناخته می‌شود، من آن را خیال‌پردازی اکشن می‌نامم، بپردازیم.

    از دید من به طور کلی فرآیندهای نشانه‌شناختی[12] دلالت را نمی‌توان از فرآیندهای معنایی دلالت جدا کرد. ضمناً حتی کلمه نیز بدنی دارد، به مراتب این گزاره دربارهٔ واژگان شاعرانه صادق‌ است. بنابراین، اگر خیال‌پردازی کنشی[13] معنای خاصی داشته باشد، در قیاس با گفتمان و عاطفه فرد خودبیمارانگار[14]، معنای عمل خیال‌پردازی؛ جلب توجه با استفاده از ارتباط غیرکلامی خواهد بود.

    احساسات بدنی، حرکات و حتی توالی طولانی از تعامل -برای نمونه، در ارتباط‌گیری از طریق اپلیکیشن‌های تلفن همراه و امثال آن- همگی می‌توانند به‌عنوان پدیده‌هایی در سطح میدان تحلیلی تفسیر شوند. من پیش‌تر دو نمونه از «خیال‌پردازی کنشی» را در دو روایت بالینی «حلزون-ببر» و دیگری با عنوان «تحقیر» نشان داده‌ام.

    راه دیگری که برای توجه به ارتباط غیرکلامی -که همواره باید آن را رویای مشترک[15] خواند- این است که تا حد امکان، تفسیر را طبیعی یا مجسم [16] سازیم. مثالی ساده که همه می‌توانند برای فهم مفهوم «مجسم‌سازی»[17] درک کنند این است که در گذشته، اگر می‌خواستم سندی را از صفحهٔ کامپیوترم حذف کنم، رایانه‌ها با سیستم‌عامل‌های قدیمی‌تر، مرا ملزم می‌کردند که رشته‌ای از دستورات را تایپ کنم. در عوض، سیستم عامل جدید به من این اجازه را می‌داد که تنها آن را بگیرم و به سمت سطل زباله بکشم.

    بدیهی است که شیوهٔ دوم، بسیار غوطه‌ورانه و خودانگیخته‌تر است. با واقعیت مجازی امروزی، حتی ممکن است به هیچ‌کدام از آن‌ها نیازی نباشد؛ تنها کافی‌ست دستکش‌ها را بپوشید و دست‌هایتان را حرکت دهید. یعنی دستورها در بدن مجسم شده‌اند. در نتیجه، مرز میان «غوطه‌وری[18] و «تعامل‌مندی»[19] به‌تدریج از میان برداشته می‌شود  (Civitarese, 2008).

    در نظر من همین اصل بر «تفسیر» هم صدق می‌کند؛ به این معنا که تفسیر به مثابهٔ «فرمایش کردن»[20]، در مجاز رویاگون فضایِ واقعیت[21] موقعیت تحلیلی عمل می‌کند که قصد دارد در صورت لزوم مولفه‌های آن را تغییر دهد.

    تفسیر باید خودجوش، طبیعی، اشباع نشده و گفتگومحور باشد. ما باید با خودانگیختگی و زنده‌دلی دیالوگ کنیم بی‌آنکه «فیلم» یا روایت را قطع کنیم. این غوطه‌وری باید همواره تحت هدایت تفسیر باشد و تفسیر باید همواره به نوعی غوطه‌ورانه رقم بخورد.

     بدیهی است که نوعی تغییر موضع میان این دو جنبه وجود دارد. ممکن است زمانی که تفسیری را ارائه می‌دهیم، کمی بیشتر به سوی وجه غوطه‌ورانه یا وجه تعاملی متمایل باشیم و این دقیقاً نقطهٔ مقابل این است که ما بگوییم: «آنچه داری به من می‌گویی چیزی کاملاً متفاوت است.»

    از نظر من، تحلیل بیش از آنکه صرفاً «ارائهٔ تفسیر» باشد، یک گفت‌وگو است. فرقی نمی‌کند که بیمار از چه سبک روایتی استفاده کند (رؤیا، خاطره، خیال‌پردازی) هدف همواره گردآوری سرنخ‌هایی برای شهود این موضوع است که فرآیند شناسایی متقابل چگونه در حال گشایش است.

     در اینجا منظورم از تفسیر چیزی است که شما عملاً به بیمار می‌گویید اما تفسیر همچنین می‌تواند به معنای شیوه‌ای باشد که تحلیل‌گر به کمک آن در یک گفتگوی تحلیلی به ناخودآگاه گوش می‌سپارد.

    این دو لحظه به هم پیوند دارد اما نخستین لحظه تفسیر به مثابهٔ گوش سپردن نهفته می‌ماند و در دومی تفسیر به مثابهٔ نوع خاصی از فهم که به بیمار منتقل می‌شود، آشکار می‌گردد. بنابراین تفسییر و شناسایی دو کلیدواژهٔ آلفا و امگای روانکاوی برای ما حائز اهمیت هستند.

    آنچه در پی‌ آن هستیم، بازشناسی[22] است اما مسئله اینجاست که بازشناسی دوجانبه صرفاً یک بازشناسی آگاهانه نیست و پنداشتن آن به مثابهٔ امری صرفاً خودآگاه خزایی رایج است. بازشناسی بر فرآیندی اطلاق می‌شود که ذهن از خلال آن زاده شده و رشد می‌کند.

    چرا ناخودآگاه را در رویا تفسیر می‌کنیم؟

    زیرا در تلاشیم تا دریابیم این فرآیند چگونه در حال پیش‌رفتن است. آیا در مسیر درستی پیش می‌رود یا اشتباه، آیا حرکت آن پیش‌رونده[23] است یا واپس‌گرایانه[24] (Civitarese, 2020b, 2020c). تمام روان‌کاوی را می‌توان در این دو واژه خلاصه کرد، تفسیر و بازشناسی. تفسیر غوطه‌ورانه[25]، تفسیری‌ست که دیگر برچسبی بر آن نخورده است تا بتوان آن را تفسیر خواند.

    در درجهٔ نخست، تفسیر در شیوهٔ گوش‌سپردن به گفتار[26] ناخودآگاه نهفته است. اهمیت دارد که هرگونه مداخلهٔ تحلیل‌گر از این شیوه برخاسته باشد. مردم همیشه از من می‌پرسند که به بیمار چه می‌گویم. در نهایت، برای خلاصه کردن طیف پاسخ‌های ممکن، یک سرواژه [27] ابداع کردم (SCREAM):

    S خودافشایی (به‌ندرت و با احتیاط) (Self-disclosure)

     Cایفای نقش هم‌سرایان یونانی (Greek Chorus)

    R توجه به خیال‌پردازی‌ها (Reveries)

    E ترسیم هیجان  (Emotion mapping)

    A از دست ندادن دگرگونی‌ها (hAllucinosis)

    M فرمول‌بندی دوباره با استعاره یا تشبیه (reformulate).

    در صورتی که این زبان، زبان مشترکی با بیمار باشد؛ تحلیل‌گر می‌تواند تفسیری عمیق ارائه دهد. با این‌همه، جایگاه اصلیِ درمان به کیفیت گوش‌دادن وابسته است؛ و این گوش دادن در خدمت هم‌نوا شدن با همان طول موج هیجانی بیمار است. اگر من در شنیدن، شکاف[28] میان «تو» و «من» را حفظ کنم، آن‌گاه همه‌چیز چنین جلوه می‌کند:

    «تو داری این را به من تحمیل می‌کنی»، «من دارم با تو این کار را می‌کنم»، «تو داری ناخودآگاهانه حمله، اغوا، دست‌کاری می‌کنی»، «یا اینکه من دارم همهٔ این کارها را می‌کنم».

    اگر من در عوض، از منظر میدان به گفتار گوش بسپارم، هر آنچه گفته می‌شود بازتابی است از آنچه ما با هم در حال دیدنِ رؤیای آن هستیم؛ این تغییری‌ست ژرف و بنیادین از حیث معنا. اگر هر آنچه که به بیمار می‌گویم، از این منظر شنیده باشم، طنینی متفاوت خواهد داشت.

    همچنین این تفسیر، غالباً در درون همان ژانر روایی‌ای باقی می‌ماند که بیمار آن را پیشنهاد کرده است. به‌بیان دیگر، هدف اصلی پرورش ابزارهای اندیشیدن است. هرچند که یافتن محتوا مفید واقع می‌شود؛ اما پیش از هر چیز باید ظرفیت تحمل بیمار را نسبت به آنچه به او می‌گوییم، محترم بشماریم.

     محتوایی که با ظرفیت ظرف هم‌خوان نباشد؛ در خطر بدل شدن به تجربه‌ای آسیب‌زا قرار دارد. در این‌جا هم محتوا و هم ظرفِ نگهدارنده اهمیت دارند؛ اما از نظر سلسله‌مراتبی، ظرف بر مظروف تقدم دارد.

    اگر در حال تماشای فیلمی باشیم که ما را مجذوب کرده و در نقطه‌ای از آن، کسی فیلم را قطع کند و منتقدی را وارد شود تا فیلم را برایمان توضیح دهد؛ به‌شدت آزرده خواهیم شد.

    نمونه‌ای دیگر شنیدن از منظر تحلیلی:

    بیماری به تحلیل‌گر خود می‌گوید:مادرش با یک نگاه، هر حرکت او را متوقف می‌کرد؛و او را چنان پرورش داده بود که به کوچک‌ترین نشانه‌ای بی‌درنگ واکنش نشان دهد.

    تحلیل‌گر می‌تواند چنین بگوید:اینجا کسی هست که خواهان کنترل مطلق است و آزادی اندکی برای دیگری باقی می‌گذارد تا آنگونه که می‌خواهد حرکت کند.

    آنچه میان خطوط منتقل می‌شود این است: شاید این تویی که مرا همچون تحلیل‌گری مدوساوار[29] می‌بینی (کسی که تنها با یک نگاه، تو را منجمد می‌کند).

    اما این سوءتفاهمی از جانب تحلیل‌گر است که با تاریخچهٔ گذشته‌اش توجیه‌پذیر می‌شود؛ «تو این‌گونه‌ای».

    به همین ترتیب، تحلیل‌گر صحنه را نسبت به روایت بیمار تغییر می‌دهد که در اصل دربارهٔ گذشته بود. به همین دلیل است که من در جایی دیگر از تفسیر انتقال به‌مثابهٔ شکل بلاغیِ چندروایتی[30] سخن گفته‌ام: یعنی عبور از چارچوب‌های زمانیِ روایت.

    تفسیری غوطه‌ورانه که ساختار رواییِ پیشنهادیِ بیمار را محترم بشمارد و در عین حال در پی تعامل باشد؛ یعنی تلاش کند تغییری مثبت در «حال و هوای»[31] بیمار پدید آورد، برداشتی از وضعیت جاری سرچشمه می‌گیرد که تحلیل‌گر، اغلب آن را در ذهن خود نگه می‌دارد.

    تفسیر می‌تواند به‌سادگی این باشد:«او [مادرت] تو را با نگاهش می‌زد.»

    در زبان ایتالیایی، واژهٔ fulminava  برای «زدن» به‌کار رفته که ریشه‌اشfulmine  است، به‌معنای صاعقه؛ پس در این‌جا استعاره‌ای نیز در کار است.

    تعبیر دیگری می‌تواند چنین باشد:«این مثل زندگی در پادگان است».

    یا:«در چنین موقعیتی، تو از اشتباه کردن وحشت داری».

    پس مهم‌ترین نکته این است که چگونه گوش می‌کنی. تحلیل‌گر، تاریخچهٔ گذشته را در پرانتز می‌گذارد،
    تا بر این تمرکز کند ‌که گفت‌وگوی تحلیلی -صرف‌نظر از آنکه در ظاهر دربارهٔ چه چیزی است- در واقع چگونه کارکرد یا پیوند هیجانی‌ فعال در هم‌اکنون را بازمی‌تاباند. در این مورد، فضا آکنده از هراسی پنهان می‌شود؛ ترس از آسیب دیدن به‌دست نگاهی یخ‌زده و تحقیرکننده.

    این چیزی‌ست که از سطح ناخودآگاهِ مشترک دو ذهن که با هم در ارتباط‌اند برمی‌خیزد و یک سامانه‌ از میدان تحلیلی را شکل می‌دهند. به همین دلیل از «میدان» سخن می‌گوییم؛ در واقع «میدان» صرفاً یک استعاره است.

    در اینجا لایه‌ای وجود دارد که آن را به‌مثابهٔ لایه‌ای مشترک و نامتمایز مفهوم‌سازی می‌کنیم -استفاده از استعاره‌های مکانی اجتناب‌ناپذیر است اما بهتر آن بود که از فرآیندها سخن می‌گفتیم- چراکه در این لایه نمی‌توان گفت «این از آنِ توست» یا «این از آنِ من».

    در اینجاست که تحلیل‌گر، به‌مثابهٔ یک سوژهٔ متمایز، مسئولیت تسهیل دگرگونی‌های مثبت را بر عهده می‌گیرد. تحلیل‌گر می‌کوشد با بیمار خود تماس برقرار کند. با این‌حال، می‌داند که ناگزیر، کنترل کاملی بر آنچه که تصمیم دارد انجام دهد، نخواهد داشت. و این، بار دیگر بدان معناست که ما باید همواره به نشانه‌هایی که از «سوژهٔ سوم بیناذهنی»[32] یا میدان می‌آیند، گوش بسپاریم.

    مفهومی که در روان‌کاوی کلاسیک بیش‌ترین نزدیکی را با این دیدگاه دارد، تفسیر در انتقال است، نه تفسیر از انتقال. اگر از تفسیر در انتقال سخن بگوییم، چارچوب همچنان این خواهد بود که بیمار، تحلیل‌گر را به‌طور تحریف‌شده یا اشتباهی می‌بیند. بنابراین، اگر بگوییم تفسیر اشباع‌نشده همان تفسیر در انتقال است؛ اشتباه کرده‌ایم. چارچوب مفهومی و نظری آن‌ها به‌کلی متفاوت‌اند. ما می‌توانیم دو سوژه را یا در حال تعامل ببینیم، یا به‌عنوان سازندهٔ یک ذهن/میدان سوم، یا یک نظام که چیزی فراتر از تعامل صرف است. بنابر همین دلایل، هیچ معیار بیرونی‌ای وجود ندارد که بتواند ما را در یافتن تعادل مطلوب میان غوطه‌وری و تفسیر یاری دهد.

    به‌نظر من، این تعادل حاصل پرورش حساسیت فردی نسبت به یک چشم‌انداز رویاگون در جلسه و نیز نسبت به گفتار ناخودآگاه است. بدیهی‌ست که در این مسیر، تحلیل‌گر می‌تواند تغییرات اقلیمی در میدان را پایش کند و گزارشی از حرکات آگاهانهٔ خود دریافت نماید.

    من از مفهوم «غوطه‌وری» در برابر «تعامل‌مندی» برای روشن ساختن نکته‌ای دیگر استفاده می‌کنم. گاهی که تعدد کمی هم ندارد، چنان می‌شود که ما در واقع‌گرایی ساده‌لوحانهٔ زندگی روزمره گم می‌شویم؛ اما نباید چندان درگیر این امر شد. آن‌چه اهمیت دارد، دریافتن مفهوم رویای مشترک جلسه است. دیر یا زود، با شگفتی و قدردانی، این اصل دوباره به سوی ما بازخواهد گشت. چنان‌که جیمز گروتستین[33] می‌گفت:

    «لازم نیست نگران گوش دادن بدون حافظه[34] و میل[35] باشید. حافظه، میل و درک[36]، در زمان درست بازمی‌گردند.»

    تحلیل، آن‌گونه که ما می‌فهمیمش، به هیچ‌وجه در فضایی مبهم، رؤیایی یا غیرواقعی رخ نمی‌دهد. گاه چنان می‌نماید که چنین فضایی را القا می‌کنیم تا بر ایدهٔ رؤیاپردازیِ جلسه تأکید ‌ورزیم؛ اما رؤیاپردازیِ جلسه صرفاً روشی‌ست برای به‌یاد آوردن اینکه باید کم‌وبیش کوشید تا یا از طریق آنچه گفته می‌شود بیدار شد، یا دست‌کم به معنای ناخودآگاه آن گوش سپرد. هیچ چیز بیش از این نیست.

    در مثالی ساده، اگر بیماری بگوید: «دیروز گربه از خانه فرار کرد.» من می‌توانم به‌سادگی بپرسم: «چرا؟». «چون کسی احمقانه در را باز گذاشته بود». من می‌توانم بگویم: «گاهی فکر می‌کنیم می‌توانیم به کسی در خانواده اعتماد کنیم؛ اما بعد می‌فهمیم بهتر بود اعتماد نمی‌کردیم.» می‌بینید، این پاسخ بسیار باز و پذیراست. اما در ذهن من، من در حال بر عهده گرفتن مسئولیتی هستم: ما «دری» را باز گذاشتیم، و «گربه» گریخت.

    و بیمار ممکن است پاسخ دهد: «بله، البته معمولاً آن‌ها محتاط هستند.» این می‌تواند نشانه‌ای باشد از این‌که بیمار با سخن من نگهداری (containment) را احساس کرده است. من ممکن است بگویم: «درست است» و بلافاصله وارد از تنش آزار دهندهٔ فضا بکاهم. «چه می‌کردیم اگر نمی‌توانستیم به هیچ‌کس در خانه اعتماد کنیم؟» بیمار ممکن است بگوید: «اما حالا نمی‌دانم گربه کجاست و خیلی نگرانم.» و من می‌توانم پاسخ دهم: «بله، چون تصور می‌کنی ممکن است برایش مشکلی پیش بیاید.» بیمار: «بله، اما می‌گویند گربه‌ها چندین جان دارند»، و همین‌طور ادامه می‌یابد.

    آنچه من قرار نیست بگویم این است که «تو داری به من می‌گویی که داریم رؤیایی می‌بینیم که در آن، گربه‌ای از خانه فرار کرده، چون کسی در را باز گذاشته؛ این رؤیا نوعی خیال‌پردازی است که به ما می‌گوید چه بر ما می‌گذرد، وقتی در فضایی آکنده از نگرانی، اضطراب و بی‌اعتمادی متقابل غوطه‌وریم؛ و البته به‌نظر می‌رسد که فکر می‌کنیم منابع کافی برای حل این وضعیت را داریم.» این دقیقاً چیزی‌ست که من اصلاً نخواهم گفت. من در سطح گفتمان بیمار می‌مانم؛ اما گوش می‌دهم.

    آنچه اهمیت دارد این است که اگر به شیوه‌ای خاص گوش بسپارم، به ناخودآگاه خودم و ناخودآگاه بیمار اعتماد می‌کنم و دیگر نه مشکوکم، نه اخلاق‌گرایانه عمل می‌کنم.

    تمایز میدان و بازآفرینی[37]

    می‌خواهم بر این نکته تأکید کنم ‌که چگونه گوش دادن مهم‌تر از چه می‌گفتن است. البته دست‌کم در صورتی که در نهایت آنچه می‌گویی برآمده از تفسیر/فهم تو باشد. پذیرش‌پذیری نسبت به ناخودآگاه، به مکان حقیقی مراقبت بدل می‌شود. این واقعیت که تحلیل‌گر پس از شنیدن، وظیفه‌ای آگاهانه بر عهده می‌گیرد، نشان می‌دهد که اگر سطح بینا‌ذهنیِ میدان، یا ذهن سوم و مانند آن را برجسته کنیم،خطر آن نیست که بُعد «سوژه‌گی» نادیده گرفته می‌شود. آنچه ما «سوژه» می‌نامیم، برآمده از رابطه‌ای دیالکتیکی (از جنس هم‌ضمنی[38] یا هم‌‌غرابتی[39])، میان قطب سوژگی و قطب بیناسوژگی است. (Civitarese, 2020d). هیچ‌یک بدون دیگری نمی‌تواند وجود داشته باشد.

    اگر گروهِ دونفرهٔ تحلیل‌گر و بیمار بتواند، هر بار از وضعیت عملکردیِ «فرض بنیادین» به عملکرد «گروه کاری»[40] یا «پیشرفته» گذار کند، بدیهی‌ست که هر یک از آن‌ها به‌مثابهٔ فرد، این ظرفیت تازه را درونی می‌سازد و با خود به بیرون می‌برد. این مسئله به‌آسانی دچار سوءتفاهم می‌شود؛ نباید سطح ناخودآگاه رابطه را با سطح آگاهانهٔ آن اشتباه گرفت.

    در بحث از بازآفرینی گرسون[41] (۲۰۰۴، ص۷۴) می‌نویسد: «ادبیات مربوط به بازآفرینی به‌ندرت به یک ناخودآگاه اشتراکی ‌ساخته‌شده اشاره دارد؛ بلکه اغلب چنین بیان می‌شود که چگونه دو ناخودآگاه مجزا بر یکدیگر اثر می‌گذارند.»

    و ادامه می‌دهد:«ناخودآگاه تقریباً به‌عنوان ویژگی‌ای انحصاری از هر فرد بازنمایی می‌شود، در تعامل با ناخودآگاهی مشابه، هرچند واکنشی، در دیگری.»

    بنابراین حتی مفهوم بازآفرینی، که می‌توان آن را به مفهوم میدان نزدیک دانست دلالت بر پدیدآیی «سوژهٔ سوم» -سوژه‌ای تحلیلی و بیناذهنی یا «ذهن سوم»- ندارد (Ogden, 1994).

    این [تفاوت] پیش‌تر در مفهوم دژ[42] از برنگر[43] پیش‌بینی شده بود؛ مفهومی که غالباً به‌اشتباه با «میدان» در نظریهٔ میدانیِ پسا-بیونی یکی انگاشته می‌شود -گرچه فارغ از این اشتباه، همین مفهوم «دژ» راه را برای میدان هموار ساخته است. در مدل‌های رابطه‌ایِ روان‌کاوی، دیدگاه غالب دیدگاهی‌ست که بر تعامل میان دو سوژه و نه بر «میدانی» که از دل این دو پدید می‌آید، تأکید دارد.

    در آن‌صورت، بله، بازآفرینی‌ها وجود دارند؛ اما از منظر ناخودآگاه، مشخص نیست که چه جایگاهی می‌توان به آنچه خارج از بازآفرینی قرار دارد، داد. آیا باید دوباره به تمایز کلاسیک میان «رابطهٔ واقع‌گرایانه» و «رابطهٔ انتقالی» بازگردیم؟

    در حقیقت، آگاهی از مشارکت اجتناب‌ناپذیر و مهم تحلیل‌گر در شکل‌دادن به واقعیت‌های تحلیلی،
    در بسیاری موارد به نتیجه‌ای متناقض‌ منجر می‌شود. مفهوم بیناسوژگی، صرفاً به‌عنوان تعامل و تأثیر متقابل (بی‌آن‌که سوژهٔ سومی در میان باشد)، برای توجیه رویکردی با حداقل ‌تفسیر(با محوریت کمتر ناخودآگاه) و بیشتر «روان‌درمانگرانه» به درمان به‌کار می‌رود، رویکردی که بر کاوش عقلانی واقعیت عینی مبتنی است؛ اما خطابت[44] تروما و واقعیت، ما را به پیش از فروید بازمی‌گرداند.

    واقعیت این است که همان‌گونه که روایت رؤیا، خودِ رؤیای شبانه نیست؛ تروما نیز با روایت آن در جلسه متفاوت است. روایت تروما از فرآیندهای ناخودآگاهِ معناسازی و ارتباط‌پردازی مستقل نیست؛ اما در برخی مدل‌های روان‌کاوی، تأکید بر صرف تروما به‌مثابهٔ یک واقعیت عینی است. برخی امور در پرتو مفهوم ناخودآگاه دیده می‌شوند و برخی دیگر تنها به‌صورت واقعیت‌ صرف تصور می‌شوند. هدف نهایی همچنان بازسازی تاریخچهٔ گذشتهٔ بیمار باقی می‌ماند. در نهایت می‌توان گفت که، مطابق با پیش‌فرض‌های نظری‌، مفهوم بازآفرینی بر گذشته تمرکز دارد، در حالی که میدان تحلیلی به آینده نگاه می‌کند.

    به‌واسطهٔ تمام این دلایل، می‌توان گفت: بله در نظریهٔ میدان، الگوی رؤیاپردازی برای روان‌کاوی مدرن حتی از گذشته نیز بنیادی‌تر است.

    سخن سردبیر

    آنچه در این شماره پیش روی شماست، تلاشی است برای ترسیم یکی از گذرگاه‌های تحول در روان‌کاوی معاصر؛ جایی که رؤیا دیگر صرفاً به‌مثابه پژواک ناخودآگاه فردی تفسیر نمی‌شود، بلکه به‌عنوان رخدادی زنده، پویا و بین‌ذهنی در دل رابطهٔ تحلیلی پدیدار می‌شود.
    در این نوشتار، با عبور از چشم‌انداز کلاسیک فرویدی و ورود به ساحت‌هایی که بیون، سیویترزه و دیگر اندیشمندان معاصر گشوده‌اند، نگاهی تازه به ناخودآگاه مشترک، میدان تحلیلی و پدیداری رؤیا خواهیم داشت.

    در جهانی که رؤیا گاه دیگر نه به‌مثابه رمزی برای گشودن، که به‌سان حرکتی برای شنیدن در میدانِ «بودن با دیگری» پدیدار می‌شود، شاید بیش از همیشه نیاز داریم به سکوتی تأمل‌گر، حضوری پذیرا، و آمادگی برای نادانستن.
    امید آن داریم که این نوشته، خوانندهٔ علاقه‌مند به روان‌کاوی را به گفت‌وگویی ژرف با رؤیا و با خودِ فرایند تحلیلی دعوت کند؛ گفت‌وگویی که در آن، دانستن نه پایان راه، بلکه گشایندهٔ میدان جدیدی برای تجربه است.

    پانویس‌ها

    [1] Repressed material
    [2] Consciousness
    [3] Analysand
    [4] Analytic field theory
    [5] Hallucinosis
    [6] Analyst’s subjectivity
    [7] Transference
    [8] Countertransference
    [9] Projective identification
    [10] Enactment
    [11] Ultimate reality
    [12] Individual psychoanalysis
    [13] Therapeutic
    [14] Transference neurosis
    [15] Intersubjective recognition
    [16] Interpretation
    [17] Representation
    [18] Emotion
    [19] Ultimate reality واقعیت نهایی :
    [20] Shared emotion
    [21] Basic assumption
    [22] Valences
    [23] Contagion
    [24] Infection
    [25] Transformation
    [26] the “dream” of concrete reality
    [27] Dreaming
    [28] Thinking
    [29] Digest
    [30] Inner group
    [31] Happy
    [32] Common
    [33] Split
    [34] I/you
    [35] Relational
    [36] Suspicious
    [37] separate subjects
    [38] Healthy
    [39] Infernal
    [40] Sartre
    [41] Agency
    [42] Personality
    [43] Material
    [44] Common
    [45] Indistinct
    [46] Third
    [47] Reverie
    [48] Action
    [49] bodily sensation
    [50] Countertransference
    [51] dizzying oscillation
    [52] non-verbal
    [53] Dream
    [54] intrusion-visit
    [55] House
    [56] Represent
    [57] Snail
    [58] aggressive snail
    [59] Narcissism
    [60] Therapy
    [61] Mollusk
    [62] Willpower
    [63] Character
    [64] Supervision
    [65] snail-tiger
    [66] Dreamlike
    [67] Slow
    [68] shared action-reverie
    [69] Super
    [70] نام مستعاری که نویسنده برای گزارش بالینی این کیس استفاده کرده است.
    [71] Colleague
    [72] too much
    [73] Doses
    [74] the pressure
    [75] Abjection
    [76] slip of the pen
    [77] Lockdown
    [78] look down
    [79] Error
    [80] concept/tool
    [81] coffin-womb
    [82] Claustrum
    [83] Uma Thurman
    [84] Kill Bill
    [85] Burial
    [86] Buñuel
    [87] Un Chien Andalou
    [88] Fear
    [89] Pleasure
    [90] Childish parts
    [91] reality principle
    [92] Existing
    [93] the tastiest things
    [1] Parapraxis
    [2] Phantasmagoria
    [3] selected fact
    [4] SE به معنای واقعیت برگزیده و FC/F به معنای توانایی برای تحمل ندانستن و ایمان منفی به کار رفته است و اشاره به مدلی دیالکتیکی مفهومی دارد که میان ایمان منفی تحلیلی (مهار شده) و پذیرش واقعیت برگزیده در نوسان است. این دو قطب، فضای روان‌تحلیلی میدان بین‌ذهنی را می‌سازند و جهت تجربهٔ تحلیلی را تعیین می‌کنند.
    [5] Interpretation
    [6] Conversation
    [7] Ludwig Binswanger
    [8] Existential
    [9] the cancer of psychology
    [10] Heidegger
    [11] gestural abstraction
    [12] Signification
    [13] action-reverie
    [14] Hypochondriac
    [15] jointly dreaming
    [16] Embodied
    [17] Embodiment
    [18] Immersion
    [19] Interactivity
    [20] giving instructions i.e
    [21] virtual/oneiric reality/space
    [22] Recognitio
    [23] Progressive
    [24] Regressive
    [25] immersive interpretation
    [26] Discourse
    [27] Acronym واژه‌ای که از حروف اول چند واژه دیگر ساخته می‌شود :
    [28] Split
    [29] Medusa اسطوره‌ای از اساطیر یونان که با نگاه طرف مقابل را به مجسمه‌ای سنگی تبدیل می‌کرد :
    [30] Metalepsis در ادبیات به نوعی جابه‌جایی و انتقال از یک سطح روایی به سطحی دیگر و جابه‌جایی بین چند روایت گفته می‌شود. در اینجا واژه مرزشکنی روایتی می‌تواند ترجمهٔ دقیق‌تری باشد.
    [31] Climatic changes
    [32] inter-subjective third
    [33] James Grotstein
    [34] Memory
    [35] Desire
    [36] Comprehension
    [37] Enactment
    [38] co-implication
    [39] co-originarity
    [40] Working group
    [41] Gerson
    [42] Bastion
    [43] Barangers
    [44] Rhetoric

    Get in the Picture: Are Dreams Still Central to Psychoanalysis

    “Visual materials © [Andrey Remnev, Brian Kershisnik]. All rights reserved.”

  • خوانشی نو از فروید در باب همجنس‌گرایی

    خوانشی نو از فروید در باب همجنس‌گرایی

    همجنس‌گرایی یکی از موضوعات همواره بحث‌برانگیز در روان‌کاوی بوده است. از اوایل قرن بیستم، زمانی که زیگموند فروید نخستین بار به صورت نظام‌مند به تحلیل روان‌شناختی این گرایش پرداخت، همواره برداشت‌ها، تأویل‌ها و نقدهای متعددی پیرامون آن مطرح شده است. این نوشتار قصد دارد مسیر شکل‌گیری و تحول دیدگاه فروید درباره‌ی همجنس‌گرایی را مرور کند؛  با روایتی تاریخی-تحلیلی که از مفاهیم بنیادینی همچون «جنسیت در دوران کودکی» و «میل لیبیدویی» تا نظریه‌ی «عقده‌ی ادیپ» و منشأ روان‌زاد همجنس‌گرایی پیش می‌رود.

     همجنس‌گرایی در بستر نظریه‌ی جنسیت در دوران کودکی

    در سال ۱۹۰۵، فروید در اثر بنیادین خود با عنوان «سه رساله درباره‌ی نظریه‌ی جنسی» مفهوم «جنسیت در دوران کودکی» را معرفی کرد. او معتقد بود که تجربه‌های جنسی محدود به دوران بلوغ و بزرگسالی نیست، بلکه کودکان نیز در مسیر رشد روانی خود با امیال و تحریکات جنسی مواجه‌اند.

    در این نظریه، دو پدیده‌ی کلیدی نقش مهمی دارند: «اضطراب اختگی» که مخصوص پسران است و به ترس ناخودآگاه از فقدان  احلیل مربوط می‌شود؛ و «رشک آلت» که در دختران به حسرت و تمایل نسبت به  قضیب اشاره دارد. این مفاهیم به فروید کمک کردند تا پیچیدگی‌های تحول جنسی و شکل‌گیری گرایش‌های جنسی را توضیح دهد.

    فروید بر این باور بود که همه انسان‌ها با آمادگی بالقوه برای تجربه‌ی گرایش‌های همجنس‌خواهانه و دگرجنس‌خواهانه به دنیا می‌آیند. این دوسوگرایی اولیه، در فرایند رشد روانی و تحت تأثیر عوامل روان‌شناختی، خانوادگی و فرهنگی به سمت یک گرایش مشخص جهت می‌یابد. بنابراین، همجنس‌گرایی نه انحراف یا بیماری، بلکه یکی از مسیرهای طبیعی و ممکن در تحول جنسی انسان به شمار می‌رود.

    تحلیل موردی داوینچی: فانتزی، میل و ساختار ناخودآگاه

    در سال ۱۹۱۰، فروید مقاله‌ای با عنوان «لئوناردو داوینچی و خاطره‌ای از کودکی او» منتشر کرد که در آن کوشید منشأ تمایلات همجنس‌خواهانه را در ناخودآگاه داوینچی بررسی کند. فروید به خاطره‌ای توجه کرد که داوینچی نقل کرده بود؛ خاطره‌ای از کودکی که در آن پرنده‌ای نوکش را بر دهان او می‌نهد. فروید این خاطره را نه یک یادآوری حقیقی، بلکه یک «خاطره پوشان» دانست؛ یعنی بازنمایی‌ای ناخودآگاه که بعدها شکل گرفته و به اشتباه به دوران کودکی نسبت داده شده است.

    این فانتزی در تفسیر فروید نماد آمیزش دهانی است و به عنوان نشانه‌ای از تمایل همجنس‌خواهانه تحلیل شد. علاوه بر این، فروید به چند نشانه دیگر در زندگی داوینچی اشاره کرد که تأییدکننده‌ی این برداشت بودند: نداشتن روابط عاشقانه مستمر با زنان، تمایل به حضور پسران جوان و زیبا که نقش‌هایی مادرانه نسبت به آن‌ها داشت، و رویدادی که در آن داوینچی به اتهام رابطه‌ای همجنس‌خواهانه با نوجوانی به دادگاه احضار شد اما تبرئه شد.

    نکته مهم این است که فروید همجنس‌گرایی را نه انحطاط، بلکه نتیجه فرآیندهای ناخودآگاه پیچیده‌ای می‌داند که می‌توانند در هرفردی، حتی در کسانی با استعداد و نبوغ برجسته، رخ دهند. وی در دفاع از این دیدگاه، تأکید کرد که تمایلات همجنس‌خواهانه مانند دگرجنس‌گرایی، از مسیرهای طبیعی تنظیم روانی میل جنسی هستند. بنابراین، اگر بخواهیم یکی از این مسیرها را طبیعی بدانیم، باید همه‌ی آن‌ها را طبیعی و سازگارانه بشماریم؛ چرا که همه این مسیرها حاصل تنظیمات ناخودآگاه و سازوکارهای دفاعی‌اند که در بستر تاریخچه روانی هر فرد شکل می‌گیرند.

    نظریه‌ی عقده‌ی ادیپ و منشأ روان‌زاد همجنس‌گرایی

    در سال ۱۹۲۴، فروید در تکمیل نظریه‌ی رشد جنسی خود، مفهوم «عقده‌ی ادیپ» را به‌عنوان مرحله‌ای حیاتی و تعیین‌کننده در شکل‌گیری هویت جنسی مطرح کرد. این مرحله عمدتاً در سنین سه تا شش سالگی اتفاق می‌افتد، زمانی که کودک دلبستگی شدیدی به والد غیرهم‌جنس خود پیدا می‌کند و همزمان احساس رقابت و خصومت نسبت به والد هم‌جنس را تجربه می‌کند.

    به طور مشخص، پسر در این سن میل شدید به مادر دارد و پدر را رقیب و تهدیدی برای خود می‌بیند که می‌تواند او را از توجه و محبت مادر محروم کند. این ترس از پدر، که فروید آن را «اضطراب اختگی» می‌نامد، به شکل ناخودآگاه در روان کودک حضور دارد. در مقابل، دختر در همین دوره به پدر میل می‌ورزد و نسبت به مادر حس رقابت پیدا می‌کند که فروید آن را «رشک آلت» تعبیر می‌کند؛ نوعی احساس فقدان و حسرت نسبت به ویژگی‌های جنسیتی پسران که می‌تواند به احساس کاستی یا نقص در خود منجر شود.

    حل موفق این مرحله مستلزم آن است که کودک بتواند با والد هم‌جنس خود همانندسازی کند؛ یعنی ویژگی‌ها، نگرش‌ها و نقش‌های والد هم‌جنس را درونی کند و از این طریق هویت جنسی دگرجنس‌خواهانه شکل بگیرد. این فرآیند همانندسازی، بنیادین‌ترین سازوکار روانی برای تثبیت هویت جنسی در چارچوب فرهنگ و ساختار خانواده است.

    اما اگر این فرآیند به هر دلیل دچار اختلال شود، کودک ممکن است همانندسازی با والد هم‌جنس را به طور کامل یا جزئی انجام ندهد. در چنین شرایطی، ممکن است کودک به جای همانندسازی با والد هم‌جنس، با والد غیرهم‌جنس همانندسازی کند یا حتی در مراحل پیشین رشد جنسی، پیش از عبور از عقده‌ی ادیپ، تثبیت شود. فروید این اختلال یا گسست را که مانع تکمیل فرآیند هویت‌یابی جنسی می‌شود، «انهدام عقده‌ی ادیپ» می‌نامد.

    این انهدام عقده می‌تواند زمینه‌ساز شکل‌گیری گرایش‌های جنسی غیرمعمول از دیدگاه فرهنگی زمانه، از جمله همجنس‌گرایی باشد. به عبارت دیگر، فروید معتقد بود که منشأ روان‌زاد همجنس‌گرایی ناشی از پیچیدگی‌ها و گره‌های حل‌نشده در فرایند عقده‌ی ادیپ است؛ و این مسئله نه به معنای بیماری یا انحطاط، بلکه بازتابی از تنظیمات روانی خاص و مسیرهای متنوع رشد هویت جنسی است.

    خوانش کنث لوئیس از فروید: پیچیدگی در مسیرهای جنسی

    کنث لوئیس، روان‌کاو معاصر، تلاش کرد نشان دهد که نظریه‌ی فروید درباره‌ی منشأ همجنس‌گرایی بسیار پیچیده‌تر از آن چیزی است که بعدها در تحلیل‌های آسیب‌شناختی ارائه شد. او برخلاف روان‌کاوانی چون رادو و سوکاریدس که همجنس‌گرایی را انحرافی پاتولوژیک می‌دانستند، تأکید دارد که فروید هیچ‌گاه همجنس‌گرایی را بیماری تلقی نکرده است.

    لوئیس با بررسی ساختار عقده‌ی ادیپ، نشان می‌دهد که فروید به‌طور ضمنی به امکان‌پذیری مسیرهای گوناگون در تحول جنسی اشاره کرده است. به گفته‌ی لوئیس، می‌توان دوازده مسیر مختلف را برای عقده‌ی ادیپ در نظر گرفت که شش مورد به دگرجنس‌گرایی و شش مورد به همجنس‌گرایی منجر می‌شوند. این مسیرها تحت تأثیر عواملی چون شدت اضطراب اختگی، نوع همانندسازی، رابطه با والدین، و ساختارهای دفاعی روانی شکل می‌گیرند.

    او همچنین تأکید می‌کند که آنچه ما دگرجنس‌گرایی می‌نامیم، نه محصول مسیری خطی، سالم و بی‌اختلال، بلکه نتیجه‌ی نوعی مصالحه‌ی روانی است که کودک برای کنار آمدن با تعارض‌های ادیپال و اضطراب‌های عمیق دوران کودکی به آن متوسل می‌شود. این گرایش نیز مانند دیگر گرایش‌ها، حاصل واکنش روان در برابر فشارها و تهدیدهای رشد هیجانی است. از همین‌رو، اگر بنا باشد این مسیر را بهنجار و طبیعی تلقی کنیم، به همان اعتبار باید سایر مسیرها، از جمله همجنس‌گرایی را نیز طبیعی و بهنجار بدانیم؛ چراکه همگی بازتاب تنظیمات پیچیده و ناخودآگاه روان‌اند که به‌گونه‌ای دفاعی و سازگارانه، شکل‌گیری هویت جنسی را ممکن می‌سازند.

    موضع‌گیری اجتماعی فروید: نامه‌ی مادر آمریکایی و بیانیه‌ی ۱۹۳۰

    در دهه‌ی ۱۹۳۰، و در واکنش به فضای فرهنگی و حقوقی سرکوب‌گرانه‌ی آن دوران، فروید موضع‌گیری‌های روشن‌تری در قبال مسئله‌ی همجنس‌گرایی اتخاذ کرد. در سال ۱۹۳۰، او بیانیه‌ای را در حمایت از لغو جرم‌انگاری روابط همجنس‌گرایانه در آلمان و اتریش امضا کرد. اما مشهورترین سند حمایتی او نامه‌ای است که در سال ۱۹۳۵ به مادری آمریکایی نوشت که نگران گرایش همجنس‌خواهانه‌ی پسرش بود.

    در این نامه، فروید با صراحت بیان می‌کند: «همجنس‌گرایی بی‌شک امتیازی نیست، اما پستی هم نیست، شرم‌آور نیست، و نمی‌توان آن را بیماری تلقی کرد.» او همچنین یادآور می‌شود که چهره‌های برجسته‌ای همچون افلاطون، میکل‌آنژ و داوینچی همجنس‌گرا بوده‌اند. فروید البته همجنس‌گرایی را نوعی «تثبیت در یکی از مراحل رشد جنسی» توصیف می‌کند؛ تثبیتی روانی که در جریان پیچیده‌ی رشد جنسی روی می‌دهد و نه تنها نشان‌دهنده‌ی اختلال نیست، بلکه حاصل تنظیمی ناخودآگاه در برابر تعارض‌ها و تجربه‌های هیجانی دوران کودکی است.

    این تثبیت، از منظر فروید، یکی از مسیرهای طبیعیِ تحول روانی است و نه نشانه‌ای از آسیب یا نقص. فروید همچنین تأکید می‌کند که تغییر گرایش جنسی از طریق درمان، نه امکان‌پذیر است و نه مطلوب؛ و در بهترین حالت، تنها می‌توان جنبه‌های دگرجنس‌خواهانه‌ای را که ممکن است در فرد سرکوب شده باشند، تقویت کرد.

    جمع‌بندی

    نگاه فروید به همجنس‌گرایی، برخلاف برخی برداشت‌ها، نه مبتنی بر آسیب‌شناسی، بلکه ریشه‌دار در نظریه‌ی رشد روانی انسان است. او همجنس‌گرایی را به‌مثابه یکی از مسیرهای ممکن در مواجهه‌ی کودک با عقده‌ی ادیپ و شکل‌گیری ناخودآگاه جنسی می‌دانست. فروید هرگز همجنس‌گرایی را انحراف تلقی نکرد و در اواخر عمر، با صراحت از حذف جرم‌انگاری و نگاه بیمارگونه به آن دفاع کرد.

    بازخوانی دیدگاه‌های فروید درباره‌ی همجنس‌گرایی، نه‌تنها در فهم بهتر نظریه‌ی روان‌کاوی کمک می‌کند، بلکه به ما امکان می‌دهد با نگاهی مسئولانه‌تر و علمی‌تر به پدیده‌های متنوع جنسی در دنیای امروز بنگریم. افزون بر آن، این بازخوانی می‌تواند به روان‌درمانگران کمک کند تا با درک عمیق‌تری از منشأ روان‌زاد گرایش‌های جنسی، موضعی غیرقضاوت‌گرانه و بالینی‌تر در برابر تنوع جنسی مراجعان خود اتخاذ کنند.

    سخن سردبیر

    بازخوانی اندیشه‌ی فروید درباره‌ی همجنس‌گرایی، درک تازه‌ای از پیچیدگی روان انسان به دست می‌دهد. این نگاه نشان می‌دهد که تنوع جنسی، امری طبیعی در روان انسان است. فروید کوشید تا فراتر از قضاوت‌های رایج، به تجربه‌های درونی افراد گوش دهد.

    در دنیای امروز، هنوز بسیاری با نگاه‌های کلیشه‌ای به این موضوع می‌نگرند. اما اندیشه‌ی فروید، ما را به تأمل و پرسش دعوت می‌کند.

    امید داریم این نوشته، گامی کوچک در مسیر درک عمیق‌تر، پذیرش بیشتر و گفت‌وگوی علمی درباره‌ی تنوع جنسی باشد.

    منابع

    Freud, S. (1905). Three essays on the theory of sexuality. In J. Strachey (Ed. & Trans.), The standard edition of the complete psychological works of Sigmund Freud (Vols. 7 & 10). London: Hogarth Press.

    Freud, S. (1910). Leonardo da Vinci and a memory of his childhood. In J. Strachey (Ed. & Trans.), The standard edition of the complete psychological works of Sigmund Freud. London: Hogarth Press.

    Freud, S. (1924). On the dissolution of the Oedipus complex. In J. Strachey (Ed. & Trans.), The standard edition of the complete psychological works of Sigmund Freud. London: Hogarth Press.

    Freud, S. (1935). A letter to an American mother. American Journal of Psychiatry, 107(10), 786–787.

    Lewes, K. (1988). The psychoanalytic theory of male homosexuality. New York: New American Library.

    Wagner, T. (2019). Psychoanalysis and male homosexuality (Master’s thesis, Middlesex University, London, United Kingdom). Middlesex University Research Repository.

  • معرفی کتاب مادر و جنسیت فرزند

    معرفی کتاب مادر و جنسیت فرزند

    کتاب مادر و جنسیت فرزند

    از نگاه کتاب مادر و جنسیت فرزند، بی‌تردید، مادر عشق بی قیدوشرطی به فرزندان خود دارد و می‌کوشد تا در سایهٔ این عشق، از آنها مراقبت کند. این مهرِ بی پایان و مراقبت‌های ناشی از آن، فارغ ازجنسیت فرزند، جریان دارد. شاید بارها شنیده باشیم که دختر یا پسر بودن فرزند مهم نیست، فقط سلامتی‌اش اهمیت دارد، اما آیا واقعاً جنسیت فرزند هیچ تأثیری بردنیای روانی والدین نمی گذارد؟ هرچند هیچ‌یک از دو جنس بر دیگری برتری ندارد، پژوهش‌های روانشناسی نشان می‌دهند که جنسیت فرزند، پویایی‌های روانیمتفاوتی را در والدین برمی‌انگیزد. بنابراین، بحث بر سر برتری یکی بر دیگری نیست، بلکه سخن از تفاوت‌هایی انکارناپذیر است که به شکلی طبیعی وجود دارند. کتاب مادر و جنسیت فرزند با تمرکز بر نقش مادر، به عنوان نخستین و مهم‌ترین عنصر در شکل‌گیری رابطه با کودک، به بررسی این تفاوت‌ها می‌پردازد.

    بدیهی است که بافت فرهنگی و اجتماعی نیز در شکل‌گیری این احساسات نقشی کلیدی ایفا می‌کند. در جوامعی که ارزشی بیشتر برای یک جنس قائل اند، مادرناخواسته تحت تأثیر این نگرش‌ها قرار می‌گیرد. برای نمونه، در جامعهٔ مادرسالارِ «بوکا» در جزایر سولومون، دختران ادامه دهندهٔ خط خانواده محسوب می‌شوند واز این رو، تولد دختر با شادی و افتخار همراه است. در حالی که در برخی جوامع شرقی که بار اقتصادی خانواده بر دوش پسران است، تولد پسر آرزویی دیرینه بهشمار می‌رود. طبیعی است که مادر در چنین بافت هایی، ناخودآگاه تحت تأثیر این ترجیحات قرار گیرد و احساساتش شدت یا تضعیف شود.

    در نهایت، کتاب مادر و جنسیت فرزند می‌کوشد تا با واکاوی این لایه‌های پنهان، راهی به سوی درک عمیق‌تر رابطهٔ مادر و فرزند بگشاید. آگاهی از این پویایی‌های روانی نه‌تنها به بهبود روابط خانوادگی می انجامد، بلکه به مادران کمک می‌کند تا با شناخت احساسات ناخودآگاه خود، فرزندپروری آگاهانه تر و سالم‌تری را تجربه کنند.

    دختر دیروز؛ مادر یک دختر 

    دختر کوچکی که امروز مادر شده، بار سنگین خاطراتش را با خود حمل می‌کند. احساساتش—چه آگاه و چه ناخودآگاه—از تجربه‌های کودکی شکل گرفته‌اند: همان آرزوها، ترس‌ها، و نگرانی‌هایی که سال‌ها در ذهن او خانه کرده‌اند. دنیای درونش، آمیخته‌ای است از واقعیت و تصور، از آنچه دیده و آنچه در خیال پرورانده. و اکنون، این دنیای درونی، چگونگی ارتباط او با فرزندانش را رقم می‌زند.

    وقتی این مادر، دختری به دنیا می‌آورد، گویی آینه‌ای از خود را در برابر می‌بیند. اگر روزی احساس کرده باشد که «دختر بودن» کم‌ارزش است، این حس ناخواسته به رابطه‌اش با دخترش رنگ می‌زند. هر مرحله از رشد دختر، خاطراتی را زنده می‌کند،خاطراتی که شاید سال‌ها تلاش کرده تا فراموششان کند. این بار، اما، او نه تنها با گذشته‌ی خود، که با آینده‌ی دخترش نیز روبه‌روست. گویی دو رشد در هم تنیده می‌شوند: رشد دختر و رشد مادر. و این مسیر، گاه پر از سنگلاخ های عاطفی است.

    اما اگر فرزندش پسر باشد، چه؟ آنگاه شاید تحسینِ پنهانی‌اش به پسر بودن—همان آرزوی قدیمی برای داشتن امتیازی که فکر می‌کرد از آن محروم است—در رابطه‌اش با پسرش جاری شود. پسر، در نگاه او، ممکن است نماد قدرت، توجه و برتری باشد؛ همان چیزی که روزی آرزویش را داشت. این احساس، گاه رابطه‌ی مادر و پسر را آسان‌تر می‌کند، اما بی‌چالش هم نیست.

    در این میان، محیط و فرهنگ نیز نقش خود را ایفا می‌کنند. حتی اگر مادری با دختربودن خود کنار نیامده باشد، حمایت اطرافیان می‌تواند احساساتش را تعدیل کند. اما خاطرات، سایه‌های بلندی دارند. و شاید کلید درک رفتار امروز مادر، در شناخت همان دختر کوچک دیروز نهفته باشد—دختری که هنوز، در جایی از ذهن مادر، زنده است و بر تصمیم‌هایش تأثیر می‌گذارد.

    پس مادری، تنها پرورش فرزند نیست؛ گاه، التیام زخم‌های خود نیز هست

    مادر و جنسبت فرزند دختر بازیگوش

    تئاتر روابط مادر و پسر: سه سناریوی غالب در پیوندهای ناخودآگاه در کتاب مادر و جنسیت فرزند

    رابطه مادر و پسر، صحنه‌ای است که در آن نقش‌آفرینان ناخواسته در نمایشی پیچیده شرکت می‌کنند؛ نمایشی که گاه با عشق و حمایت همراه است و گاه با کشمکش‌های ناخودآگاه. در اینجا به سه سناریوی شایع در این رابطه می‌پردازیم که هر یک، ته رنگی از واقعیت را در خود دارند و گاه در هم می‌آمیزند .

    ۱. جاذبهٔ پسر داشتن: رویای تحققنیافتهٔ مادر

    برای برخی مادران، تولد پسر، فرصتی است برای پر کردن خلأهای روانی سالیان دور. پسر، نه تنها فرزند که نماد «کامل شدن» است؛ گویی عصایی است برای پیری، یا سپری برای حفظ جایگاه در خانواده و جامعه. این مادران با نگاهی آمیخته به تحسین و انتظار، پسر را به ابزاری برای ارضای نیازهای خود تبدیل می‌کنند.پسر باید بی‌نقص باشد، چرا که بار سنگین «کمال یابی» مادر را بر دوش می‌کشد.

    ۲. جنگ قدرت: میدان نبرد حسادت و کنترل

    گاه رابطه مادر و پسر به عرصه‌ای برای رقابت تبدیل می‌شود. مادری که خود را در مقایسه با پسرش «کم‌ارزش» می‌پندارد، ناخواسته به تخریب استقلال او می‌پردازد.

    حسادت به مردانگی پسر به طوری که توانایی‌های مردانه پسر—از علم تا هنر و ورزش—می‌تواند خشم مادر را برانگیزد، گویی او دارد چیزی را تجربه می‌کند که مادر هرگز به آن دست نیافته است.

    ۳. انحصارطلبی: زنجیرهای نامرئی عشق 

    برخی مادران، پسر را نه به عنوان فردی مستقل، که به مثابه «تنها عشق زندگی» خود می‌بینند. این رابطه، با رفتارهای اغواگرانه و مرزهای مخدوش شده همراه است. زنانگی تحریک‌آمیز و پوشش نامتعارف، تماس‌های فیزیکی نامناسب، یا اشتراک فضای خواب فراتر از سن متعارف، همگی نشانه‌هایی از این الگو هستند.  تخریب روابط خارجی به این صورت که مادر ناخودآگاه هر رابطهٔ جدید پسر را تهدیدی می‌داند و با طعنه، مقایسه، یا ایجاد احساس گناه، مانع از شکل‌گیری پیوندهای عاطفی سالم می‌شود.

    این الگوها، گرچه ریشه در ناخودآگاه دارند، اما تقدیر نیستند. آگاهی مادر از احساسات پنهانش—حسادت، ترس از تنهایی، یا نیاز به تأیید—نخستین گام برای شکستن چرخه‌های مخرب است. از سوی دیگر، پسران نیز با شناخت این فرایندها می‌توانند مرزهای سالمی تعریف کنند و روابط خود را از بند انتظارات تاریخی رها سازند. رابطه مادر و پسر، مانند هر پیوند دیگری، نیازمند فضایی برای رشد فردیت است؛ فضایی که در آن عشق، بدون شرطِ مالکیت، جریان یابد .

    مادر و جنسبت فرزند پسر شیطان

    مادربزرگ ـــ مادر ــــ دختر

    رابطه مادر و دختر، پیوندی منحصر به فرد است که همجنس بودن طرفین آن را به کانونی برای انتقال الگوهای رفتاری، عاطفی و فرهنگی تبدیل می‌کند. این رابطه نه تنها یک ارتباط عاطفی، که گذرگاهی است برای انتقال زنانگی از نسلی به نسل دیگر. دختر، در مسیر رشد خود از کودکی تا بلوغ، ازدواج، مادری و پیری، همواره به تصویر مادر در ذهن خود رجوع می‌کند تا الگویی برای بودن خویش بیابد.

    امروزه روانشناسان از «انتقال نسل به نسل الگوهای مادری» سخن می‌گویند؛ پدیده‌ای که در آن ترس‌ها، تعارض‌ها و تجربیات حداقل سه نسل به ارث می‌رسد. مادربزرگ به مادر، و مادر به دختر – این زنجیره‌ای است که هم نقاط قوت و هم ضعف‌های رفتاری را بدون تغییر اساسی منتقل می‌کند.

    در این میان، مادری که خود از رابطه با مادرش ناراضی بوده، با چالشی دوچندان روبروست. او ناخواسته نمایشنامه رابطه خود با مادرش را این بار در نقش مادر با دخترش به اجرا درمی‌آورد. اما پرسش اساسی اینجاست: چگونه برخی مادران موفق می‌شوند این چرخه معیوب را بشکنند؟

     گاه برای اجتناب از الگوهای گذشته، به دام رفتارهای افراطی متضاد می‌افتیم. مادری که از بی‌توجهی مادر خود رنج برده، ممکن است در توجه به فرزندش زیاده‌روی کند و استقلال او را محدود سازد.

    مادر و جنسیت دختر کنجکاو

    نکته کلیدی این است که صرف انجام رفتار متضاد، به معنای رهایی از چرخه انتقال نیست. همانطور که فردی که در دریا غوطه‌ور است، صرف پوشیدن جلیقه نجات او را از قدرت امواج مصون نمی‌دارد، بلکه آگاهی از شرایط و توانایی کنترل واکنش‌هاست که نجات می‌بخشد.

    رهایی واقعی زمانی حاصل می‌شود که مادر بتواند:

    ۱. الگوهای انتقالی را بشناسد.

    ۲. از واکنش‌های افراطی (چه موافق و چه مخالف با الگوهای گذشته)بپرهیزد.

    ۳. با انعطاف‌پذیری به نیازهای واقعی دخترش پاسخ گوید.

    رابطه مادر و دختر همچون رودی است که آبش از نسلی به نسل دیگر جاری می‌شود. شناخت این جریان و آگاهی از عمق آن، به مادران امروز کمک می‌کند تا نه در برابر امواج تسلیم شوند، نه با آنها بجنگند، بلکه با شناخت و مهارت، مسیری جدید برای خود و دخترانشان ترسیم کنند.

    تئاتر روابط مادر و دختر: نمایشی از همزیستی و تعارض

    رابطه مادر و دختر همچون تئاتری پیچیده است که در آن دو بازیگر، نقش‌هایی گاه مکمل و گاه متضاد را بر عهده می‌گیرند. این نمایش، بر پایه قصه‌ای نانوشته شکل می‌گیرد که ریشه در لایه‌های ناخودآگاه هر دو طرف دارد. برای درک این پیوند، باید به تماشای سناریوهای شایعی نشست که در پس‌پرده این رابطه جریان دارند.

    همزیستی روانی: درهم‌تنیدگی بی‌مرز 

    همزیستی سالم، مرحله‌ای طبیعی از رشد کودک است که در آن احساس یگانگی با مادر تجربه می‌شود. اما هنگامی که این مرحله به‌درستی پشت سر گذاشته نشود، به توهم همزیستی تبدیل می‌شود.در این وابستگی متقابل بیمارگونه،مادر و دختر به شکل افراطی به یکدیگر وابسته می‌شوند، گویی دو وجود مستقل نیستند، بلکه بخشی از یک کل به‌هم پیوسته‌اند.

    عشق مشروط به گونه ای که مادر تنها زمانی به دختر عشق می‌ورزد که او مطابق انتظاراتش رفتار کند. دختر نیز برای حفظ این عشق، استقلال خود را فدا می‌کند.در این رابطه، بیان احساسات منفی مانند خشم یا نارضایتی ممنوع است، چرا که هر نشانه‌ای از فاصله‌گیری، تهدیدی برای بقای این الگوی روانی محسوب می‌شود.

    دو الگوی شایع همزیستی ناسالم

    مادر و جنسبت فرزند پسر

    دختر در نقش مادرِ مادر

    در این سناریو، دختر مسئولیت برآوردن نیازهای عاطفی مادر را بر عهده می‌گیرد. او تبدیل به مراقب مادر می‌شود، گویی باید کمبودهای دوران کودکی مادر را جبران کند. این نقش‌آفرینی، اگرچه در ظاهر مهربانانه است، اما بار سنگینی بر دوش دختر می‌گذارد و او را از رشد فردی بازمی‌دارد.

    دختر در نقش همسر مادر

    گاه مادر، دختر را به عنوان متحدی در برابر پدر (یا دیگران) برمی‌گزیند. در این نمایش، دختر باید از مادر در جنگ قدرت خانوادگی حمایت کند.نیازهای عاطفی مادر را که از سوی پدر برآورده نشده، تأمین نماید. حتی ممکن است ناخودآگاه نقش‌های مردانه (مانند نان‌آوری) را بر عهده بگیرد تا جای خالی پدر را پر کند.

    این اتحاد، اگرچه به مادر احساس امنیت می‌دهد، اما دختر را در دام رابطه‌ای مخرب گرفتار می‌کند.

    از پیامدهای همزیستی ناسالم می توان به کاهش استقلال اشاره کرد. او نمی‌تواند هویت مستقلی برای خود تعریف کند.

    مادر و جنسیت فرزند پسر بازیگوش

    تئاتر خصومت در روی دیگر سکه مادر و دختر 

    دختر در تلاش برای استقلال، گویی در میانه میدان مین قدم برمی‌دارد: هر حرکت به سوی جدایی، او را با احساس تنهایی و رهاشدگی روبه‌رو می‌سازد، و هر عقب‌نشینی به سوی مادر، تهدیدِ محو شدن در هویت او را به همراه دارد. این تناقض دردناک، بسیاری از دختران را به این باور می‌کشاند که کمبودهای مادر، دلیل اصلی ناتوانی‌های آن‌هاست. خشمِ برآمده از این نگاه، گاه به فرار از مادر می‌انجامد و گاه به غرق شدن در کینه‌ای که هرگز به آرامش نمی‌رسد. برخی حتی با صدای بلند فریاد می‌زنند: «اگر او بهتر بود، من این‌گونه نبودم!» اما آیا واقعاً گسستن از مادر، راه رسیدن به کمال است؟ یا این تنها توهمی است که شکست‌های پی در پی، آتش خشم را دوباره و دوباره شعله‌ور می‌سازد؟

    پس مرز طبیعی کجاست؟از نخستین لحظه‌های زندگی، احساسات متعارض نسبت به مادر، سرنوشت دختر را شکل می‌دهد. مادر هم معشوقه است، هم الگو، و هم آینه‌ای که دختر ناگزیر بارها و بارها به آن بازمی‌گردد تا هویت خود را بیابد. این بازگشت‌های مکرر، مسیری است که پسران هرگز آن‌گونه تجربه نمی‌کنند. اما هر قدم به سوی استقلال، خطراتی در پی دارد. حل شدن در مادر، وابستگی بیمارگونه، یا قطع کامل رشته‌های عاطفی؟ برای یافتن تعادل، دختر به همراهی مادر نیاز دارد—مادری که بتواند فاصله‌گیری را تاب بیاورد، بی‌آنکه از هم‌دلی دست بکشد.

    راه نجات چیست؟مادر باید آنقدر محکم باشد که با هر باد مخالف؛خشم دختر، تمایل او به استقلال، یا حتی طرد موقت،از جای خود تکان نخورد. این استحکام، نه از فداکاری مطلق، که از تعریف زندگی‌ای فراتر از فرزند به دست می‌آید. مادری که تمام هستی خود را در فرزند جست‌وجو می‌کند، ناخواسته او را در دام رابطه‌ای خفه‌کننده اسیر می‌سازد. اما مادری که خود را می‌شناسد و نیازهایش را می‌پذیرد، می‌تواند فضایی امن برای رفت‌وآمدهای عاطفی دختر فراهم کند؛ دور شدن بی‌ترس، بازگشت بی‌دغدغه، و کشف فردیت در سایه حمایتی بی‌قیدوشرط!

    رقابت و حسادت: روی تاریک رابطه 

    رقابت ناخودآگاه میان مادر و دختر، بخشی اجتناب‌ناپذیر از این رابطه است. دختر می‌خواهد مانند مادر باشد، اما در عین حال، می‌کوشد از او پیشی بگیرد؛به‌ویژه در جلب توجه پدر. این کشمکش، برای مادری که خود هرگز از رقابت با مادرش رها نشده، می‌تواند غیرقابل تحمل باشد. او ممکن است ناخواسته با سرکوب زنانگی دختر؛در پوشش مراقبت‌های افراطی،سعی کند درد حسادت خود را تسکین دهد.رابطه مادر و دختر، تئاتری است با صحنه‌هایی از عشق، خشم، رقابت، و آشتی. موفقیت این نمایش، نه در حذف تضادها، که در مدیریت آن‌هاست؛با آگاهی، شجاعت، و پذیرش این حقیقت که هیچ‌کس کامل نیست. تنها باید از مرزی طبیعی،آگاهی یافت؛نه چسبندگی مخرب، نه جدایی ویرانگر، بلکه فاصله‌ای که در آن، هم مادر و هم دختر بتوانند آزادانه نفس بکشند، رشد کنند، و در عین حال، پیوندی ناگسستنی را حفظ کنند.

    مادر و جنسیت فرزند دختر خجالتی

    سخن پایانی ؛مادری در میانه انتظارات و واقعیت

    جامعه از مادر انتظار دارد بی‌چون‌وچرا و فارغ از جنسیت فرزند، عشقی یکسان نثار هردو کند و مسئولیت‌های مادرانه را به‌صورتی بی‌عیب ونقص به انجام رساند. این نگاهِ آرمان‌گرایانه، اما اغلب با قضاوتی سختگیرانه همراه است. مادر باید بی‌دریغ ببخشد، بی‌شرط حمایت کند، و هرگز مرتکب خطا نشود. کوچک‌ترین لغزشی از سوی او، موجی از سرزنش‌ها را به دنبال می‌آورد، گویی مادران مجاز به داشتن هیچ محدودیت یا ضعفی نیستند.

    اما آیا تاکنون به این پرسش اندیشیده‌ایم که در پس این انتظارات سنگین، دنیای درونی مادر چه جایگاهی دارد؟ پژوهش‌ها نشان می‌دهند که آگاهی از پیچیدگی‌های روانی مادران، نه‌تنها از بار سرزنش‌ها می‌کاهد، بلکه به آنان کمک می‌کند تا در نقش مادری خود بالنده‌تر عمل کنند. به‌جای تکیه بر کلیشه‌های رایج، ضروری است با نگاهی واقع‌بینانه به عمق این رابطه بنگریم.همان‌گونه که در این مقاله بررسی شد، رابطه مادر با فرزند دختر، به دلایل روان‌شناختی و اجتماعی، همواره با چالش‌های ویژه‌ای همراه است. این بدان معنا نیست که مادر دخترش را کمتر دوست دارد، بلکه نشان‌دهنده لایه‌های پنهانی است که از تجربیات کودکی مادر سرچشمه می‌گیرند و ناخودآگاه بر رفتار او تأثیر می‌گذارند. در مقابل، رابطه مادر با فرزند پسر، به‌دلیل تفاوت جنسیتی، اغلب با تنش‌های کمتری روبه‌رو می‌شود.

    اما راه برون‌رفت از این پیچ‌وخم‌های عاطفی چیست؟ پاسخ، در «آگاهی» نهفته است. آگاهی از الگوهای ناخودآگاه، شناخت تأثیرات گذشته، و درک این واقعیت که مادران نیز انسان‌هایی با نیازها و محدودیت‌های خود هستند. تنها با عبور از نگاه‌های کلیشه‌ای و پذیرش این پیچیدگی‌هاست که می‌توان به رابطه‌ای سالم و بالنده بین مادر و فرزند دست یافت. امید است با گسترش چنین نگاهی، مادران نه در چنبره انتقادها، که در پرتو حمایت و شناخت، مسیر دشوار و زیبای مادری را با اعتمادبه‌نفس بیشتری بپیمایند.

    سخن سردبیر

    فرزند که به دنیا می‌آید، تنها یک نوزاد نیست؛ آیینه‌ای‌ست برای مادر، برای تاریخچه خانوادگی، و برای جامعه‌ای که او را در بر گرفته. مادر از همان لحظه تولد، با تمام عشق، اضطراب، امید و تجربه‌های ناپیدای زندگی‌اش در این رابطه تازه تنیده می‌شود. اما آیا این رابطه، وقتی با دختر است، همان‌قدر شبیه رابطه‌اش با پسر است؟

    در این جستار با معرفی کتاب مادر و جنسیت فرزند، به ظرافت‌ها و پیچیدگی‌های رابطه مادر با فرزندان دختر و پسر پرداختیم—رابطه‌ای که در ظاهر از عشق برابر می‌گوید، اما در بطن خود ممکن است با تفاوت‌هایی همراه باشد که هم ریشه در روان مادر دارد و هم در ساختارهای فرهنگی و اجتماعی اطرافش دارد.


  • سلامت روان کارکنان: سرمایه‌گذاری استراتژیک در سازمان‌های قرن ۲۱

    سلامت روان کارکنان: سرمایه‌گذاری استراتژیک در سازمان‌های قرن ۲۱

    در دهه‌های گذشته، سلامت روان کارکنان، در محل کار بیشتر موضوعی بود که به حیطه اختیاری واحد منابع انسانی(HR) یا روابط عمومی محدود می‌شد. اما امروزه سازمان‌های پیشرو در سطح بین‌المللی آن را به‌عنوان بخشی کلیدی از استراتژی کسب‌وکار، مزیت رقابتی(Competitive Advantage) و حتی مسئولیت اجتماعی خود تعریف کرده‌اند.

    افزایش فرسودگی شغلی (burnout)، نرخ بالای اختلالات اضطرابی و افسردگی در محیط‌های کاری، و ظهور نسلی جدید از کارکنان (به خصوص نسل زد و آلفا) که به رضایت روانی اهمیت بیشتری می‌دهند، همه و همه این ضرورت را پررنگ‌تر کرده‌اند: سازمان‌ها باید به‌طور جدی، ساختاریافته و علمی از سلامت روان نیروهای خود حمایت کنند.

    در مقاله سلامت روان کارکنان، نگاه جامعی خواهیم داشت به رویکردهای سازمان‌های بین‌المللی، نمونه‌های بومی در ایران و خاورمیانه، مدل‌های نوین ارائه خدمات  و در نهایت تفاوت‌های کلیدی رویکرد داخلی و جهانی در زمینه سلامت روان کارکنان.

     از دغدغه فردی تا ضرورت سازمانی در سلامت روان کارکنان

    بر اساس گزارش سازمان جهانی بهداشت (WHO) در سال ۲۰۲۳، اختلالات روانی شایع مانند اضطراب و افسردگی سالانه منجر به از دست رفتن بیش از ۱۲ میلیارد روز کاری در سراسر جهان می‌شوند. تنها در ایالات متحده، هزینه غیبت و کاهش بهره‌وری ناشی از اختلالات روانی بالغ بر ۲۶۰ میلیارد دلار تخمین زده شده است.

    اما فراتر از آمارهای کلان، شواهد علمی متعددی نشان می‌دهد که برنامه‌های سلامت روان کارکنان، در محل کار اثربخش‌اند. به‌طور مثال:

    • مطالعه‌ای منتشرشده در European Journal of Public Health نشان داده که بازده اقتصادی سرمایه‌گذاری (ROI) در برنامه‌های پیشگیرانه سلامت روان مانند ارائه خدمات تراپی ، به‌طور میانگین ۲٫۳ برابر است.
    • تحلیل ۱۹ شرکت آمریکایی با برنامه‌های فعال سلامت روان نشان داد که این شرکت‌ها به‌طور میانگین تا ۱٫۸ برابر بازده سرمایه‌گذاری (ROI) پس از ارائه خدمات تراپی و سلامت روان کارکنان را در سازمان خود تجربه کرده‌اند.
    • با تراپی به صورت آنلاین توانسته‌اند در برخی مطالعات، سطح فرسودگی شغلی (Burnout)  را تا ۲۳٪ کاهش دهند.

    بنابراین، آنچه روزی فقط یک دغدغه انسانی یا توصیه اخلاقی تلقی می‌شد، امروز به یک مؤلفه راهبردی در مدیریت عملکرد، افزایش بازده ,حفظ سرمایه انسانی و پایداری سازمانی تبدیل شده است.

    ارائه خدمات تراپی برای سلامت روان کارکنان

    تجربه شرکت‌های بین‌المللی

    در سال‌های اخیر، شرکت‌های بزرگ جهانی مانند آمازون، گلدمن ساکس، HSBC، پی‌پل و مورگان استنلی گام‌های مهمی برای ارتقای سلامت روان کارکنان خود برداشته‌اند. این اقدامات، نشان‌دهنده توجه روزافزون صنعت مالی و تکنولوژی به رفاه روانی نیروی انسانی است.

    آمازون، به‌عنوان یکی از بزرگ‌ترین کارفرمایان جهان در بیش از ۶۰ کشور با بیش از ۱۵۰ هزار کارمند، یک برنامه جامع سلامت روان راه‌اندازی کرده است. این برنامه شامل موارد زیر است:

    • جلسات تراپی آنی (on-demand therapy)

    • همکاری با اپلیکیشن Dario Mind برای ارزیابی‌های هوشمند سلامت روان

    • ارائه خدمات درمانی از طریق مراکزی مانند Lyra Health

    • دسترسی ۲۴ ساعته در ۷ روز هفته برای کارکنان

    • خدمات سلامت روان برای خانواده‌ها و فرزندان کارکنان

    این اقدامات باعث کاهش ۲۷ درصدی علائم افسردگی و افزایش ۴۰ درصدی بازدهی شغلی شرکت‌کنندگان در برنامه‌ها شده‌اند.

    تجربه پی پل از ارائه خدمات برای سلامت روان کارکنان

    در حوزه مالی نیز روند مشابهی در حال شکل‌گیری است. گلدمن ساکس با بیش از ۴۵٬۰۰۰ کارمند، آموزش ۱۴۰۰ مدیر و نماینده منابع انسانی را در زمینه کمک‌های اولیه سلامت روان آغاز کرده است. همچنین دسترسی به برنامه‌هایی مانند Calm و Thrive Global را برای کارکنان فراهم کرده که بر خواب، تمرکز و سلامت احساسی تمرکز دارند.

    مورگان استنلی از پلتفرم Lyra Health استفاده می‌کند تا بدون زمان انتظار، خدمات درمانی را به کارکنان و خانواده‌هایشان ارائه دهد. این خدمات هزینه‌های درمانی خارج از شبکه را تا ۷۲ درصد کاهش داده‌اند.

    پی‌پل با همکاری Talkspace و Optum، مشاوره‌های متنی و ویدیویی را در اختیار کارکنان خود قرار می‌دهد. نتیجه این اقدام، افزایش ۴۰ درصدی استفاده از خدمات درمانی در سال گذشته بوده است. این شرکت همچنین اکانت رایگان Calm و ۱۰ جلسه درمان رایگان در سال را برای خانواده‌های کارکنان فراهم کرده است.

    HSBC نیز با تکیه بر استانداردهای سازمان جهانی بهداشت، آگاهی کارکنان درباره منابع سلامت روان را از ۶۱٪ به ۷۹٪ رسانده است.

    وجه مشترک همه این برنامه‌ها استفاده هوشمندانه از فناوری، تحلیل داده، ارزیابی مستمر و همکاری با متخصصان سلامت روان است. همین عوامل، اثربخشی مداخلات را افزایش می‌دهند.

    مدل‌های مختلف ارائه خدمات سلامت روان به کارکنان

    سازمان‌ها با توجه به اندازه، منابع و ساختار فرهنگی خود، از چهار مدل اصلی برای ارائه خدمات سلامت روان استفاده می‌کنند:

    ۱. برنامه‌های داخلی سنتی (EAP):

    واحد منابع انسانی یا شرکت‌های پیمانکار مانند Optum معمولاً این مدل را اجرا می‌کنند. این برنامه‌ها شامل تعداد محدودی جلسه مشاوره با تراپیست داخلی‌اند. اما به‌دلیل زمان انتظار طولانی و استیگمای فرهنگی، مشارکت کارکنان معمولاً پایین است. همچنین، استفاده از تعداد محدود درمانگر درون‌سازمانی، نگرانی‌هایی درباره حفظ محرمانگی ایجاد می‌کند.

    اثر درمان بر سلامت روان کارکنان

    ۲. درمان آنلاین اشتراکی:

    پلتفرم‌هایی مانند BetterHelp، Talkspace و Lyra Health به کارکنان امکان می‌دهند به‌صورت ناشناس و در هر زمان به درمانگران حرفه‌ای دسترسی داشته باشند. در شرکت‌هایی مانند پی‌پل و مورگان استنلی، این مدل باعث افزایش ۳۰ تا ۴۰ درصدی مشارکت شده است.

    برای نمونه، BetterHelp Business که از سال ۲۰۱۳ فعالیت می‌کند، توانسته نتایج بالینی قابل‌توجهی ثبت کند:

    • ۶۹٪ بهبود اضطراب

    • ۷۳٪ بهبود افسردگی

    • تا ۴۳٪ افزایش میانگین بهره‌وری کارکنان

    این پلتفرم، با پشتوانه شواهد علمی و تجربه همکاری با صدها سازمان و میلیون‌ها کاربر، راهکاری اثربخش برای شرکت‌هایی است که به رفاه روانی نیروی انسانی خود اهمیت می‌دهند.

    ۳. ابزارهای هوش مصنوعی و خودیاری:
    برخی شرکت‌ها از فناوری‌هایی مانند Limbic AI، Dario یا Woebot استفاده می‌کنند که با کمک یادگیری ماشین، علائم اولیه را شناسایی و پیشنهاد درمان یا ارجاع به مشاور ارائه می‌کنند. آمازون و NHS انگلستان از جمله کاربران این فناوری‌ها هستند.

    ۴. راهکارهای بومی و منطقه‌ای:
    در مناطق مانند خاورمیانه و شمال آفریقا، شرکت‌هایی مانند ArabTherapy و Shezlong راهکارهایی متناسب با زبان، فرهنگ و ملاحظات محلی ارائه داده‌اند. این مدل‌ها در کاهش استیگما بسیار مؤثر بوده‌اند.

    تحلیل آماری برای سلامت روان کارکنان

    ایران؛ چالش‌ها، امیدها و تفاوت‌ها با جهان

    در ایران، با وجود چالش‌های اقتصادی، تورم و فشارهای اجتماعی، بسیاری از سازمان‌ها سلامت روان را هنوز مسئله‌ای اختیاری و شخصی می‌دانند. نبود تراپیست درون‌سازمانی، کمبود بودجه، نگرانی از حفظ حریم خصوصی، و استیگمای فرهنگی، از موانع مهم در این زمینه هستند.

    برخلاف شرکت‌های جهانی که شاخص‌هایی مانند میزان مشارکت، رضایت از جلسات و بهبود عملکرد را به‌طور منظم بررسی می‌کنند، بسیاری از سازمان‌های ایرانی ساختار داده‌محور برای سلامت روان ندارند. در حالی‌که در اروپا و آمریکا، روان‌درمانی آنلاین، ناشناس و شبانه‌روزی در دسترس است، اغلب سازمان‌های ایرانی هنوز ابزارهای دیجیتال درمانی را جدی نگرفته‌اند.

    با این‌حال، نمونه‌های امیدوارکننده‌ای وجود دارد. شرکت‌هایی مانند دیجی‌کالا با اتخاذ رویکردی انسانی‌محور، در دوره‌های بحران نیز سلامت روان کارکنان را در اولویت قرار داده‌اند. استفاده از پلتفرم تجربه، جلسات تیم‌درمانی و آموزش مهارت‌های تاب‌آوری، بخشی از اقدامات این شرکت است.

    پلتفرم تجربه در حال طراحی زیرساخت‌هایی تخصصی برای سازمان‌های ایرانی است. این خدمات شامل روان‌درمانی امن، محرمانه و علمی برای کارکنان و مدیران می‌شود. مزیت اصلی تجربه، دسترسی به تعداد زیادی تراپیست تأییدشده و بهره‌گیری از قابلیت‌های هوش مصنوعی برای بهبود مسیر درمان است.

    سازمان‌ها می‌توانند گزارش‌هایی از نحوه برگزاری جلسات، تعداد آن‌ها و روند تغییر را نیز دریافت کنند. این داده‌ها امکان بررسی رشد در حوزه‌های مختلف را فراهم می‌سازد.

    آینده سلامت روان در محل کار

    امروز، رقابت بر سر استعدادها شدیدتر شده و فشارهای روانی افزایش یافته است. نسل جدید کارکنان نیز به‌دنبال محیطی معنادارتر هستند. در چنین شرایطی، سلامت روان دیگر یک مزیت نیست، بلکه ضرورتی سازمانی‌ست.

    سازمان‌هایی که امروز سلامت روان را بخشی از برند کارفرمایی، استراتژی منابع انسانی یا مسئولیت اجتماعی خود می‌دانند، فردا تیمی وفادارتر، خلاق‌تر و پایدارتر خواهند داشت.

    پلتفرم تجربه با ارائه خدماتی بومی، تخصصی و داده‌محور آماده است تا از سازمان‌های ایرانی در ساخت محیط‌های کاری سالم و انسانی حمایت کند.

    سخن سردبیر

    در جهانی که سرعت، رقابت و فشارهای روانی مرزهای توان تاب‌آوری را جابه‌جا کرده‌اند، سلامت روان دیگر یک انتخاب اخلاقی یا لوکس سازمانی نیست؛ بلکه ضرورتی استراتژیک برای بقا و شکوفایی است.

    این گزارش کوشیده است تا با نگاهی تحلیلی به تجربیات بین‌المللی، مدل‌های نوین خدمات سلامت روان، و نمونه‌های بومی، چشم‌اندازی روشن از تحولی ارائه دهد که دیر یا زود، همه سازمان‌ها ناگزیر به پذیرش آن خواهند بود.

    امید داریم مدیران منابع انسانی، تصمیم‌گیران سازمانی و مشاوران کسب‌وکار، این متن را نه فقط به‌عنوان یک مقاله، بلکه به‌مثابه نقشه راهی برای آینده‌ای انسانی‌تر در محیط کار در نظر بگیرند.

     

    منابع

    https://www.aboutamazon.com/news/workplace/6-new-mental-health-benefits-and-resources-for-amazon-employees
    https://www.lyrahealth.com/customer-stories/morgan-stanley/?utm_source=chatgpt.com
    https://pubmed.ncbi.nlm.nih.gov/37290417/
    https://pubmed.ncbi.nlm.nih.gov/40546793/
    https://www.paypalbenefits.com/mental-health-resources-hub
    https://www.betterhelporg.com
    https://ajph.aphapublications.org/doi/10.2105/AJPH.2023.307556