ذهن انسان مثل اقیانوس عمیقی است لایههای مختلفی دارد؛ از امواج سطحی که میبینیم تا جریانهای پنهانی که حسشان میکنیم. در این اقیانوس فانتزی (Fantasy) و فانتاسم (phantasy) از مهمترین پدیدههایی هستنند که هرکدام یکی از جنبههای روانی را برایمان روشن میکنند. فانتزی چه وقتی هشیار است و چه وقتی ناهشیار .
تصاویری از امیال که در ذهن ما شکل میگیرد به مثابه قلمویی است که با آن نقاشیهای خلاقانه میکشیم اما فانتاسم که در روانکاوی لکانی برجسته شده است به مثابه مجسمه سنگینی است که در عمق ناهشیار نفوذ کرده و ما را در چارچوب ثابتی نگه میدارد.
به صورت کلی در روانکاوی کلاسیک فانتزی نقش مهمی در شکلگیری میل ایفا میکند؛ اما آیا فانتزی همان چیزی است که باعث هدایت ما به سمت میل میشود؟! چرا آشنایی با این مفاهیم و شناخت تفاوت این دو مهم است؟!
از این رو که این مفاهیم در شکلگیری سوژگی و نحوهی هدایت میل تاثیر میگذارد؛ بررسی دقیق تفاوت این دو میتواند راهگشای خوبی باشد.
در این راستا هرکدام از نظریهپردازان روانکاوی کلاسیک دیدگاه متفاوتی نسبت به فانتزی/ فانتاسم دارند؛ فروید آن را بهعنوان ساختار ذهنی تعریف میکند که امکان ارضا خیالی امیال سرکوب شده را فراهم میکند.
کلاین، در تکمیل نظریه فروید نقش محوریتری را برای فانتزی قائل است اما از دیدگاه لکان میل انسان در چارچوب ناهشیاری به نام فانتاسم سازماندهی میشود.
این دو رویکرد اگرچه به ظاهر شبیه به هم هستند اما از جهت نظری و بالینی متفاوت از هم هستند و درک تفاوت بینشان به ما کمک میکند تا تحلیل بهتری از ناهشیار و سازوکارهای آن داشته باشیم. بنابراین در ادامه مقاله به تفصیل به آنها خواهیم پرداخت.
مفهوم فانتزی (Fantasy) در نظریه فروید
در ابتدا از شکل نوشتاری این مفهوم آغاز میکنیم. با توجه به اینکه درمقالات مختلف فروید به شکل «phantasy» نوشته شده است لازم به توضیح است که معادل آلمانی این کلمه که فروید از آن استفاده کرده است «phantasie» است که در ترجمه انگلیسی بهخصوص استراچی آن را «phantasy» ترجمه کرده تا معنای خاص و روانکاوانه آن از شکل معمول آن که به معنی خیالپردازیهای روزمره است جدا شود. در برخی از متون نیز «fantasy» بیشتر به تخیلات هشیاراطلاق میشود و «phantasy» به تخیلات ناهشیار.
فروید مفهوم فانتزی را از اساسیترین عناصر در شکلگیری میل،شخصیت و ناهشیار میداند. به عبارت دیگر وی فانتزیهای ناهشیار را بهعنوان ابزاری برای بیان آرزوهای ناهشیار مطرح میکند که اغلب بهصورت پوشیده نشان داده میشوند، بهویژه در رویاها.
در نظریه فروید، فانتزیها تجلی ارضای آرزوهای سرکوبشده و ناکام هستند که بهطور عمده از فعالیتهای ایگو ناشی میشوند و طبق فرآیند ثانویه (تفکر منطقی و مبتنی بر واقعیت) شکل میگیرند اما فانتزیها ممکن است به ناهشیار انتقال پیدا کنند، جایی که تحت تأثیر فرآیند اولیه (پایهای و غیرمنطقی) قرار میگیرند و در قالب رویاها و دیگر تجلیها ظاهر میشوند..
به بیان سادهتر فانتزیها در بسیاری از موارد میتوانند بهعنوان تجسمهای خیالی از ارضای آرزوهای ناکام مانده عمل کنند. اما او همچنین میگوید که این فانتزیها ممکن است بهطور ناهشیار سرکوب شوند، به این معنا که از آگاهی فرد خارج شده و به سطح ناهشیار منتقل میشوند. در این حالت، این فانتزیها تحت تأثیر قوانین فرآیند اولیه (یعنی تفکر غیرمنطقی، بیقاعده و تصویری) قرار میگیرند و ممکن است به شکل رویاها یا سایر اشکال ناهشیار خود را نشان دهند.
پیروان فروید، بهویژه در مکتب روانتحلیلگری فرانسه، فانتزیها را بهعنوان ابزاری برای بیان مضامین ناهشیار اولیهای همچون صحنه اولیه، اختگی و اغواگری میدانند که از طریق آنها میتوان به درک عمیقتری از فرآیندهای ناهشیار و رویاها دست یافت.
تاثیرات هرکدام بر سوژه و تجربه واقعیت
فروید در مقاله نویسندگان خلاق و خیالپردازی(creative writers and day dreaming 1908) توضیح میدهد که فانتزی بازنمایی خیالی امیالی است که در واقعیت سرکوب شده اند. او استدلال میکند که همانگونه که کودکان به وسیله بازیهای خیالی به لذتی دست مییابند که در دنیای واقعی ممکن نیست، بزرگسالان نیز از طریق خیالپردازی ارضا امیال ناهشیار خود را تجربه میکنند. فروید همچنین در تحلیل رویا بدین گونه فانتزی را بهعنوان واسطه میان گذشته، حال و آینده مطرح کرد
لایه گذشته: برآمده از تجربیات دوران کودکی و سرکوبهای اولیه
لایه حال: بازتاب نیازهای فعلی سوژه
لایه آینده: بهعنوان پیشبینی و ارضای خیالی میل
به بیان دیگر فانتزی پل ارتباطی میان تجربیات گذشته و آرزوهای آینده است که در سطح ناهشیار عمل میکند.
فانتزی و میل در ساختار روان
ارتباط فانتزی با اصل لذت و اصل واقعیت
در نظریه فروید، روان همواره در کشاکش میان اصل لذت (pleasure principle) و اصل واقعیت (reality principle) قرار دارد. در این میان، فانتزی نقش واسطهای را ایفا میکند؛ از یکسو مانند رؤیا به سوژه امکان میدهد میلهای سرکوبشدهاش را تجربه کند و از سوی دیگر، برخلاف رؤیا، با ساختاری هشیارانهتر به نوعی ارتباط با دنیای واقعی دست مییابد.
ارتباط فانتزی با مکانیسمهای دفاعی
فانتزی در روانکاوی فرویدی گاه به عنوان یک مکانیسم دفاعی نیز به کار برده میشود که برخی از مکانیسمها عبارتند از والایش(sublimation): تبدیل فانتزیهای ممنوعه به اشکال فرهنگی و اجتماعپسند؛ مانند هنر و ادبیات و ورزش
سرکوب(repression): بازگشت امیال ناهشیار به سطح فانتزی بدون ورود به هشیار
جابجایی(displacement): تغییر شکل فانتزی از موضوعی ممنوعه به چیزی قابل قبولتر
نقش فانتزی در رواننژندی: در روانکاوی فرویدی نوروز نتیجه سرکوب امیالی است که در سطح ناهشیار باقی ماندهاند. فانتزی به بیمار اجازه میدهد تا این امیال را بهصورت خیالی تجربه کند اما از آنجا که این تجربه واقعی نیست فرد دچار اضطراب و تعارض رواننژندی میشود.
مفهوم فانتزی در نظریه کلاین
ملانی کلاین که از چهرههای مهم در توسه روانکاوی پس فروید بوده وبعدها مسیرخود را در این زمینه ادامه داد معتقد است: فانتزیها از اهمیت بسیار بیشتری برخوردارند و نقش بسیار گستردهتری دارند. کلاین میگوید که فانتزیهای ناهشیار نه تنها آرزوهای سرکوبشده را بیان میکنند، بلکه بهطور کلی در تمام فعالیتهای روانی و ذهنی انسانها دخیل هستند. به این معنا که تمام تفکر و رفتارهای انسان—چه خلاقانه، چه تخریبی—در واقع بهواسطه فانتزیهای ناهشیار شکل میگیرند.
برای کلاین، فانتزیها بهعنوان پدیدهای بسیار پیچیدهتر از آنچه فروید میگفت عمل میکنند. این فانتزیها از همان ابتدای تولد و در مراحل اولیه رشد بهطور بدنی و حسی در ذهن انسان وجود دارند و بهطور تدریجی با رشد فرد و از طریق فرایندهایی مانند «درونسازی» (جذب ویژگیهای دیگران به خود) و «برونسازی» (انتقال احساسات به اشیاء یا افراد بیرونی) به شکلی پیچیدهتر و کلامیتر تبدیل میشوند.
کلاین معتقد بود که فانتزیهای ناهشیار نه تنها در رویاها، بلکه در تمام افکار و احساسات روزمره ما حضور دارند. این فانتزیها میتوانند در تعاملات و روابط ما با دیگران، حتی در روابط درمانی، نیز حضور داشته باشند. برای او، فانتزیها فقط ابزارهایی برای بیان آرزوهای سرکوبشده نیستند، بلکه ساختارهای اصلی و بنیادین ذهن انسان هستند که همهچیز را تحت تأثیر قرار میدهند.
تفاوت کلاین و فروید
فروید فانتزیها را بهعنوان تجسم آرزوهای ناکام و سرکوبشده میبیند که در فرآیندهای روانی پیچیدهتری وارد میشوند، بهویژه در رویاها. فانتزیها برای او بازتابی از آرزوهای سرکوبشده هستند.
کلاین فانتزیها را نه تنها در رویاها، بلکه در تمام فرآیندهای ذهنی و روانی فرد دخیل میبیند. او بر این باور است که این فانتزیها از همان آغاز، در شکل بدنی و حسی وجود دارند و به تدریج با رشد فرد به اشکال پیچیدهتری در ذهن تبدیل میشوند.
مفهوم فانتاسم در روانکاوی لکانی
در روانکاوی لکانی «phantasm» جایگاه بسیار پیچیدهای دارد. برخلاف تصور رایج فانتاسم صرفا یک تصور یا خیالپردازی هشیار نیست و ساختاری ناهشیار است که میل را سازماندهی میکند. این مفهوم در نظریه لکان نقش کلیدی در شکلگیری سوژه، میل و ادراک واقعیت ایفا میکند.
برای درک فانتاسم باید این پرسش اساسی را مطرح کنیم که فانتاسم چیست و چگونه شکل میگیرد؟
لکان در سمینار یازده خود مفهوم فانتاسم را با عنوان چهار مفهوم بنیادی روانکاوی(1964) توضیح میدهد؛ فانتاسم تصویر ذهنی یا یک محتوای فکری نیست، بلکه یک سازو کار ساختاری است که میل را جهت میدهد. این ساختار در ناهشیار شکل میگیرد و سوژه را در مواجهه با امر واقع سازماندهی میکند.
لکان فانتاسم را در فرمولی خلاصه میکند $<>a
(S-barred): $ سوژه خط خورده ( سوژهای که خود را از دست رفته میبیند)
<>(losange): عمل رابطهای بین سوژه و ابژه میل
a ( object petit a): ابژه کوچک میل؛ چیزی که سوژه در ناهشیار به دنبال آن است اما هرگز به آن دست پیدا نمیکند.
فانتاسم پاسخی است به شکاف در سوژگی؛ سوژه پس از ورود به نظم نمادین( زبان و فرهنگ) یک شکاف اساسی را تجربه میکند زیرا هیچگاه نمیتواند به میل اولیه خود بازگردد. فانتاسم پاسخی به این شکاف است: ساختاری که به سوژه کمک میکند تا با از دست رفتگی بنیادینش کنار بیاید.
چگونه فانتاسم میل را هدایت میکند؟
میل در نظریه روانکاوی لکانی هرگز به یک ابژه مشخص ختم نمیشود. سوژه همواره درجستجوی چیزی است که دست نیافتنی است اما این جستجو بینظم نیست، بلکه از طریق فانتاسم هدایت میشود
مثال: فردی که طرد شدن را از ابژه اولیه تجربه کرده است در ناهشیار او فانتاسمی وجود دارد که عشق را در قالب فقدان و طرد شدن تعریف میکند و ناهشیار در اینگونه روابط قرار میگیرد.
سه ساحت لکانی ورابطه آنها با فانتاسم
لکان روان انسان را به سه ساحت تقسیم میکند
امر خیالی: جهان تصاویر و خیالپردازیها
امر واقع: جهانی که بهطور کامل قادر به درک و بیان آن نیستیم
امر نمادین: جهان زبان و قوانین اجتماعی
فانتاسم و امر واقع: فانتاسم به مثابه یک پل بین این سه ساحت است که ما را در موقعیت ثابت نگهمیدارد. ما را از امر واقع محافظت میکند. امر واقع همان چیزی است که زبان و نمادها نمیتوانند آن را کاملا بازنمایی کنند. اگر فانتاسم فرو ریزد سوژه با حقیقت هولناکی این خلا روبرو میشود.
مقایسه تطبیقی فانتزی و فانتاسم و تفاوتهای بنیادین این دو مفهوم
ویژگی
فانتزی
فانتاسم
سطح عمل
هشیار، همسایگی ناهشیار و ناهشیار
ناهشیار
نقش
محتوایی که تسکیندهنده و تنظیمکننده میل است
ساختار بنیادی میل
وابستگی به سوژه
فردی و ذهنی
وابسته به نظم نمادین
مثال
آگاهانه مثل رویاپردازیهای روزمره، خیالپردازی ذهنی
ناهشیار مثل سازوکارهای دفاعی
سناریو ناهشیار درباره میل مانند زن بودن در نگاه دیگری در تحلیلهای لکانی
جایگاه این دو مفهوم در رواندرمانی
در رواندرمانی، فانتزیها مانند پنجرههایی به دنیای درونی مراجع عمل میکنند و نشان میدهند او چگونه با تعارضاتش مواجه میشود. درمانگر با گوش دادن و ارائه تعبیرهای مناسب، به مراجع کمک میکند تا امیال و ترسهایش را بهتر بشناسد. در روانکاوی لکانی نیز هدف از میان برداشتن فانتاسم نیست؛ زیرا سوژه بدون آن نمیتواند دوام بیاورد. در این رویکرد، درمانگر تلاش میکند تا مراجع را در مواجهه با فانتاسم یاری دهد و از خلال گوش سپردن به الگوهای تکرارشونده در گفتار و تجربههای او، مسیر تحلیل را پیش ببرد.
بهعبارت این مفاهیم مثل دو فانوسند که مسیر ذهن مراجع را روشن میکنند و فهم آنها به درمانگر در برا ارائه درمان بهتر کمک میکند.
سخن سردبیر
در روانکاوی، مفاهیمی وجود دارد که در ظاهر همخانوادهاند، اما در عمق معنا و کارکرد روانی مسیرهای متفاوتی را میسازند. دو مفهوم «فانتزی» و «فانتاسم» از جمله همین مفاهیماند. شناخت تفاوتهای ظریف میان آنها تنها برای نظریهپردازان این حوزه نیست؛ هر رواندرمانگر و پژوهشگری که با ناهشیار انسان سروکار دارد، به درک دقیق این تمایزات نیاز دارد. این مقاله با بازخوانی و مقایسه دیدگاههای فروید، کلاین و لکان، سعی دارد لایههای کمتر دیدهشده از ساختار روان و جایگاه میل در سوژگی را آشکار کند. سفری تحلیلی که میتواند افقهای تازهای در درک ناهشیار و تجربه ذهنی انسان بگشاید.
اگر علاقهمندید این مفاهیم را بهصورت دقیق و کاربردی بیاموزید، میتوانید در سرکل جدید مدرسه تجربه زندگی شرکت کنید و آموزش روانکاوی را در فضایی تحلیلی و موشکافانه تجربه کنید.
هر مرحله از نظریه پردازی در روانکاوی بر مفهوم فعلی تروما تجمعی و ارزیابی بالینی آن تأثیر گذاشته است (فنیکل، 1937). من تا حدودی خودسرانه، کل گستره تحقیقات تحلیلی را به پنج مرحله تقسیم خواهم کرد. این یک تقسیم مصنوعی است که نشان می دهد ایده های جدید در کدام مرحله پدیدار می شود. یک مرحله؛ مرحله دیگر را خنثی نمیکند. آنها به موازات یکدیگر حرکت میکنند، یکدیگر را تقویت میکنند و تا حدی اصلاح میکنند، و هر بار رشته جدیدی به پیچیدگی فزاینده فراروانشناسی روانکاوانه اضافه می شود.
در مرحله اول، از سال 1885 تا 1905، در حالی که فروید فرضیه مفاهیم اساسی را برای درک ناخودآگاه ارائه می کرد (عملکرد رویا، فرآیندهای اولیه و ثانویه، دستگاه روانی، شکل گیری علائم، و علت شناسی هیستری و روان رنجوری وسواسی). مفهوم تروما نقش بسیار حیاتی و مهمی ایفا کرد (فروید، 1893)، (1895). تروما تجمعی اساساً به عنوان:
(الف) یک عامل محیطی است که بر ایگو نفوذ می کند و ایگو نمی تواند از طریق نادیده گرفتن یا توضیح تداعی با آن مقابله کند: «بیماران هیستریک از ترومایی رنج می برند که بطور کامل برون ریزی نشده است» (فروید، 1893).
(ب) به عنوان حالتی از انرژی لیبیدینال خفه شده که ایگو نمی تواند آن را تخلیه کند. نمونه این موقعیت تروماتیک, اغوای جنسی است. ما گزارش روشنی از خود فروید داریم (1887-1902، نامه 69). (همچنین 1914b) و توسط جونز توصیف شده (1953)که وقتی فروید متوجه شد رویدادهای تروماتیک اغوا هرگز واقعاً اتفاق نیفتاده است، چقدر احساس ناامیدی کرد؛ در طول این مرحله، نظریه مربوط به اضطراب این است: «اضطراب نوروتیک، لیبیدو جنسی تغییر یافته است» (فروید، 1897). مکانیسم دفاعی اصلی مورد بحث واپس رانی[1] است.
مرحله دوم بین سالهای 1905 تا 1917، در آثار زیگموند فروید، تحول قابل توجهی را در نظریه های او در مورد روانشناسی انسان، به ویژه در مورد رشد جنسی نوزادان و مبانی فراروانشناسی روانکاوانه نشان می دهد. (فروید، 1905) (فروید، 1914a)، (1915a)، (1915b)، (1915c)، (1917) در نظریه فروید به ویژه در مورد رشد جنسی نوزادان و تئوری لیبیدو، بطور نمونه موقعیتهای تروماتیک عبارتند از (الف) اضطراب اختگی، (ب) اضطراب جدایی، (ج) صحنه نخستین[2]، و (د) عقده ادیپ. (خب اونوقت تکلیف تئوری لیبیدو چی میشه. من جمله اصلی اینجا براتون میزارم اینطوری بنویسیم منظور جمله نخواهد بود)
در واقع تروما تجمعی به غیرقابل اجتناب بودن غرایز جنسی و قدرت و مبارزه ایگو با آنها مربوط می شود. در این زمینه، خیالپردازیهای ناخودآگاه و واقعیتهای روانی درونی نقش مهمی در شکلدهی به نحوه تجربه و پردازش افراد از تروما دارند. فروید در نیمه دوم زندگی حرفه ای خود، درک ساختارمندتری از روان انسان ایجاد کرد که از آن به عنوان فراروانشناسی یاد کرد، ما از یک طرف مفهوم ایگو لیبیدو[3]، خودشیفتگی اولیه و آرمانی سازی ایگو و از سوی دیگر بررسی دقیق مکانیزم های درونی سازی، همانندسازی، و فرافکنی را داریم. مقاله «سوگ و مالیخولیا» (1917) پایان این مرحله را نشان میدهد و با گشودن بحث پرخاشگری و احساس گناه مرحله بعدی را آغاز میکند.
مرحله سوم سال 1917 تا 1926، «مرحله نهایی» تفکر فراروان شناختی فروید را به ما نشان می دهد. در آن سوی اصل لذت، ایده اجبار به تکرار را به عنوان یک اصل عملکرد روانی و ارتباط آن با غریزه مرگ (اصل جبر در زندگی ارگانیک) داریم. در اینجا، فروید به نظریه دوگانه غرایز خود رسید و از تمایز پیشین او بین غرایز جنسی و غرایز ایگو، به دوگانگی زندگی در مقابل غرایز مرگ رسید. با فرضیه غرایز و اجبار به تکرار، و تعریف ساختارهای روانی بر حسب ایگو، اید، و سوپرایگو (فروید، 1923)، مفهوم تروما تجمعی یک چارچوب مرجع منحصراً بین سیستمی و غریزی به خود گرفت. ادبیات گسترده در مورد احساس گناه، مازوخیسم، مالیخولیا، افسردگی، و موقعیتهای اضطراب درونی، این تروماها و شیوههای مدیریت با آنها را ارائه میکند.
افراطی ترین و مفصل ترین بحث در مورد چنین آسیب های بین سیستمی و غریزی شاید توسط ملانی کلاین (1932) در توصیف موضع پارانوئید و موضع افسردهوار باشد. این مرحله در تحقیقات خود فروید در بازنگری مفهوم اضطراب در کتاب بازداری ها، علائم و اضطراب (1926) به اوج خود می رسد. مرحله چهارم، سال 1926 تا 1939، با تجدید نظر در مفهوم اضطراب راه اندازی شد و آغازگر روانشناسی ایگو است.
استراچی (1959، صفحات 77-86) خلاصه ای از چگونگی درک فروید از مفهوم اضطراب را به ما ارائه کرده است. برای اظهار نظر فقط این واقعیت را متمایز می کنم که فروید در کتاب بازداری ها، علائم و اضطراب به وضوح بین موقعیت های تروماتیک و موقعیت های خطرناک تمایز قائل شده است که مربوط به دو نوع اضطراب است: اضطراب خودکار و اضطراب به عنوان سیگنالی از چنین ترومایی. «تعیینکننده اساسی اضطراب خودکار، وقوع یک موقعیت تروماتیک است؛ و جوهره آن تجربه درماندگی از جانب ایگو در برابر انباشتگی برانگیختگی است.
خطرات خاص مختلفی که میتوانند باعث ایجاد یک موقعیت شوند. موقعیتهای تروماتیک در زمانهای مختلف زندگی که به طور خلاصه عبارتند از: تولد، از دست دادن مادر بهعنوان یک ابژه، از دست دادن آلت تناسلی، از دست دادن عشق ابژه، از دست دادن عشق سوپرایگو» (Strachey, 1959, pp. 81- 82).
با بازنگری مفهوم اضطراب و موقعیتهای تروماتیک، نقش محیط (مادر) و نیاز به «کمک بیرونی[5]» در موقعیتهای درماندگی در کانون اصلی مفهوم تروما تجمعی قرار میگیرد. بنابراین منابع درون روانی، بین سیستمی و محیطی تروما تجمعی در یک چارچوب مرجع واحد ادغام می شوند. فروید در پایان این مرحله در دو مقاله خود ” تحلیل پایان پذیر و پایان ناپذیر” (1937) و “دوپاره سازی ایگو در فرآیند دفاعی” (1938) توجه خود را بر روی ایگو از نظر تغییرات به دست آمده در جریان تعارض های دفاعی اوایل دوران کودکی، و همچنین از طریق تغییرات مادرزادی اولیه و اختلالات عملکرد همخوان ایگو متمرکز کرد.
به همین دلیل است که من این مرحله را بهعنوان آغازگر روانشناسی ایگو[7] (ایگو سایکولوژی)توصیف کردهام. این فرمول بندیهای جدید پیامدهای گستردهای برای ارزیابی منبع و عملکرد تروما دارند. آخرین مرحله از سال 1939 تا امروز است. در این راستا، تحولات روانشناسی ایگو از طریق تحقیقات آنا فروید (1936 به بعد)، هارتمن (1939)، (1950)، (1952) و دیگران، و تأکید جدید بر رابطه مادر و نوزاد، درک ما را در مورد ماهیت و نقش تروما تغییر داده است.
عملکرد مادر به عنوان سپر محافظ
فروید در آن سوی اصل لذت (1920) مدل مفهومی را برای بحث در مورد سرنوشت یک موجود زنده در یک محیط باز تنظیم کرد.
«اجازه دهید [او گفت] یک موجود زنده را در ساده ترین شکل ممکن به عنوان یک وزیکول تمایز نیافته و ماده ای که مستعد تحریک است، تصور کنیم.»
فروید در ادامه اشاره می کند که دو منبع محرک ممکن، محرک بیرونی و درونی است. او ادامه میدهد: «آنگاه سطحی که به سوی جهان خارج میچرخد، از همان موقعیت خود متمایز میشود و به عنوان اندامی برای دریافت محرکها عمل میکند» (ص 26).
این به تدریج به یک «پوسته» و در نهایت به یک «سپر محافظ» تبدیل می شود. فروید فرض میکند که
«محافظت در برابر محرکها عملکرد تقریباً مهمتری برای ارگانیسم زنده نسبت به دریافت محرکها است. سپر محافظتی با ذخیره انرژی خود تأمین میشود و باید بیش از هر چیز تلاش کند تا شیوههای ویژه تبدیل انرژی که در آن عمل میکند را در برابر تأثیرات تهدید شده توسط انرژیهای عظیمی که در دنیای خارج در کار هستند، حفظ کند” (ص ۲۷).
فروید در ادامه استدلال خود چنین فرض کرد که این قشر حساس که بعداً به سیستم خودآگاهی[8] تبدیل می شود، از درون نیز برانگیختگی دریافت می کند. با این حال، در برابر محرکهای درونی مؤثر نیست و یکی از راههایی که ارگانیسم از خود در برابر محرکهای درونی ناخوشایند محافظت میکند این است که آنها را به محیط بیرونی فرافکنی کند و با آنها به عنوان: آنچه که نه از درون، بلکه از بیرون عمل میکنند, رفتار کند. به طوری که ممکن است بتوان سپر را در برابر محرک ها به عنوان وسیله ای برای دفاع در برابر آنها به کار انداخت. در این زمینه فروید هر یک از تحریکات بیرونی که به اندازه کافی قدرتمند هستند تا از سپر محافظ عبور کنند را «تروماتیک» توصیف کرد.
به نظر من، مفهوم تروما لزوماً دلالت بر ارتباطی از این نوع با شکستن یک مانع مؤثر در برابر محرک ها دارد. چنین رویدادی به عنوان یک ترومای بیرونی، ناگزیر است که اختلالی در مقیاس وسیع در عملکرد انرژی ارگانیسم ایجاد کند و هر اقدام دفاعی ممکن را به حرکت درآورد.
در عین حال، اصل لذت برای لحظه ای از کار خارج می شود. دیگر هیچ امکانی برای جلوگیری از غرق شدن دستگاه روانی با مقادیر زیاد محرک وجود ندارد، و در عوض مشکل دیگری پیش میآید: مشکل تسلط بر مقادیری از محرکهایی که سپر محافظ را شکستهاند و پردازش تجربیات و اتصال آنها، به معنای روانی، به طوری که سپس بتوان آن ها را پردازش کرد به شیوه ای که ثبات روانی را امکان پذیر سازد. (ص. 29f).
با بسط بیشتر، استدلال خود فروید به این نتیجه رسید: آنچه ما به دنبال درک آن هستیم، تأثیراتی است که در اثر شکستن سپر در برابر محرکها و مشکلاتی که در مسیر آن به وجود میآیند، بر بخش های ذهن ایجاد میشود و ما همچنان به عنصر ترس اهمیت می دهیم. این به دلیل عدم آمادگی برای اضطراب، از جمله فقدان زیاد سرمایه گذاری روانی[9] سیستم هایی است که اولین کسانی هستند که محرک را دریافت می کنند.
این سیستمها در موقعیت مناسبی برای مهار مقادیر ورودی تحریک نیستند و در نتیجه، شکست در سپر محافظ به راحتی رخ میدهدَ، پس مشاهده میشود که آمادگی برای اضطراب و سرمایه گذاری روانی بیش از حد سیستم های دریافتی آخرین خط دفاعی در برابر محرک ها را تشکیل می دهد.
در مورد تعداد زیادی از تروماها، تفاوت بین سیستمهایی که آماده نیستند و سیستمهایی که به خوبی از طریق سرمایه گذاری روانی آماده شدهاند ممکن است عامل تعیینکنندهای در تعیین نتیجه باشد. ا ) درباره تعداد زیادی از تروماها تفاوت بین آمادگی از طریق سرمایه گذاری روانی ممکن است عامل تعیین کننده ای در تعیین نتیجه باشد)
گر چه در جایی که قدرت یک ضربه از حد معینی فراتر رود، این عامل بدون شک اهمیت خود را از دست خواهد داد (ص. 31f).
زمینه کلی بحث فروید، مشاهده بازی یک نوزاد با قرقرهای است که به «ناپدید شدن و بازگشت» (مادر) و به طور کلی رویاهای تروماتیک مربوط می شود. اگر در مدل فروید «کیسه کوچک[10] تمایز نیافته ماده ای که مستعد تحریک است» را توسط یک نوزاد انسان زنده جایگزین کنیم، آنگاه چیزی را دریافت می کنیم که وینیکات (1962) به عنوان «نوزاد در حال مراقبت[11]» توصیف کرده است. این نوزاد، مادر مراقبتکننده را به عنوان سپر محافظتی خود دارد. این وضعیت منحصر به فرد انسانی است، تا جایی که این وابستگی در نوزاد بسیار طولانی تر از هر گونه دیگری است که ما می شناسیم (هارتمن، 1939). این دوره طولانی وابستگی است که نوزاد انسان به عنوان موجودی با تمایز بیشتر و مستقلتر در رابطه با محیط خود ظهور میکند.
هدف من در این بخش، بحث درباره عملکرد مادر در نقش او به عنوان یک سپر محافظ است. این نقش به عنوان یک سپر محافظ، «محیط متوسط قابل انتظار» [12](Hartmann, 1939) را برای نیازهای اتکایی[13] نوزاد تشکیل می دهد. بحث این است که تروما تجمعی نتیجه نقض نقش مادر به عنوان یک سپر محافظ در کل دوره رشد کودک، از دوران نوزادی تا نوجوانی است؛ یعنی در تمام حوزههای تجربی که کودک در آن رشد را ادامه میدهد، به مادر به عنوان یک ایگوی کمکی برای حمایت از عملکردهای نابالغ و ناپایدار خود نیاز دارد.
مهم است که این وابستگی ایگو کودک به مادر را از سرمایه گذاری روانی او به عنوان یک ابژه تشخیص بدهیم. (رمزی و والرشتاین [1958] این جنبه را از نظر تقویت محیطی مورد بحث قرار داده اند.) بنابراین تروما تجمعی ناشی از فشارها و تاکیداتی است که کودک-شیرخوار در زمینه وابستگی ایگو خود به مادر به عنوان سپر محافظ و ایگوی کمکی خود تجربه میکند. (ر.ک. Khan, 1963a), (1963b), (1963c).
من میخواهم بر این نکته تأکید کنم که آنچه من با عنوان نقض نقش مادر به عنوان سپر محافظ توصیف می کنم، از نظر کیفی و کمی با آن دخالت های فاحش آسیب شناسی روانی حاد مادر که اغلب در ادبیات ما در رابطه با کودکان اسکیزوفرنی به طور آشکار بحث شده است و یا الگوهای رفتاری مخرب و خصمانه در کودکان بزهکار متفاوت است. (به عنوان مثال، Beres، 1956)؛ (لیدز و فلک، 1959)؛ (ماهلر، 1952)؛ (سرلز، 1959)، (1962); (سپرها، 1962؛ و غیره). نقض هایی که من در ذهن دارم در ماهیت ناسازگاری با نیازهای اتکایی نوزاد است (Winnicott, 1956a).
نقش مادر به عنوان یک سپر محافظ یک ساختار نظری[14] است. این باید شامل نقش شخصی مادر در برابر نوزاد و همچنین مدیریت او در محیط غیرانسانی (شیرخوارگاه[15]، تخت و غیره) باشد که کودک برای رفاه کامل خود به آن وابسته است (ر.ک. سرلز، 1960). همچنین باید تأکید کنم که نقض این نقش سپر محافظ، آنطور که من تصور می کنم، به تنهایی تروماتیک نیست. برای وام گرفتن عبارت مناسب از کریس (1956b)، اینطور میتوان گفت که آنها کیفیت یک «فشار» را دارند و آنقدر رشد ایگو یا تکامل روانی-جنسی را تحریف نمی کنند تا آن را سوگیرانه کنند.
در این زمینه، بهتر است که بگوییم این نقضها در طول زمان و در طول فرآیند رشد، بیصدا و نامرئی جمع میشوند. از این رو تشخیص بالینی آنها در دوران کودکی دشوار است. آنها به تدریج در صفات خاص یک ساختار شخصیتی معین قرار می گیرند (ر.ک. گرینکر، 1958). من میخواهم خود را صرفاً به بیان این نکته بسپارم که استفاده از کلمه تروما در مفهوم ترومای انباشته نباید ما را گمراه کند که چنین نقضهایی را در نقش مادر به عنوان سپر محافظتی در زمان یا زمینهای که در آن اتفاق میافتد تروماتیک بدانیم. آنها ارزش تروما را تنها به صورت انباشته و در گذشته به دست می آورند.
اگر مفهوم ترومای انباشته ارزش و اعتبار داشته باشد، باید به ما کمک کند تا با دقت بیشتری تشخیص دهیم که چه نوع تحریف ایگو و اختلال در رشد روانی-جنسی می تواند با چه نوع شکست شرایط محیطی در رابطه با نیازهای اتکایی در نوزاد مرتبط باشد.
این باید در جایگزینی بازسازیهای مذموم مانند مادران بد، طردکننده یا اغواکننده، و همچنین ساختارهای موضوع جزئی[16] انسانی مانند سینه «خوب» و «بد» کمک کند، که جای آن را میتوان با بررسی معنادارتر از تأثیر متقابل بیماریزای متغیرهای خاص در رابطه کلی تجهیزات روانی و فیزیکی کودک شیرخوار و نحوه برخورد محیط با آن، گرفت. این به نوبه خود از جستجوی بالینی برای اقدامات درمانی مؤثر به جای اقدامات تجویزی صرف حمایت میکند. من گزارش مفصلی را در جای دیگری، از درمان یک بیمار زن، ارائه کردهام تا نشان دهم چگونه یک رابطه آشفته اولیه بین مادر و دختر منجر به اتفاقات همجنس گرایی در زندگی بزرگسالی او شد (Khan, 1963a).
در دو دهه گذشته، تحقیقات در روانشناسی ایگو و تکنیک های مراقبت از نوزاد پیچیده و عمیق[17] شده است. از این تحقیقات می توان به لحاظ نظری بین چهار جنبه از تجربه کلی یک نوزاد انسانی تمایز قائل شد:
نقش محیط مراقبت و سهم آن در رهاسازی و تثبیت پتانسیل ها و کارکردهای درون روانی (ر.ک. فروید، 1911، ص 220).
حساسیت ویژه ای را که یک نوزاد از محیط اولیه درخواست میکند، که من در اینجا نقش مادری را به عنوان سپر محافظ تعیین میکنم (ر.ک. Escalona، 1953).
آشکار شدن فرآیندهای رشدی عملکردهای مستقل ایگو، و رشد لیبیدو.
ظهور تدریجی دنیای درون و واقعیت روانی با همه پیچیدگی های نیازها و تنش های غریزی و تأثیر متقابل آنها با ساختارهای روانی درونی و روابط عینی.
در ادبیات ما، شاید یکی از حساس ترین و مفصل ترین توصیف ها از نقش مراقبتی مادر در نوشته های وینیکات باشد. به گفته وینیکات (ب 1956)، آنچه مادر را برای نقشش به عنوان سپر محافظ برای نوزاد برمی انگیزد «دل مشغولی اولیه مادری[18]» است. مشوق نقش مادر، سرمایه گذاری لیبیدینی او در نوزاد و وابستگی نوزاد به آن برای بقا است (ر.ک. Benedek، 1952). از دیدگاه ذهنی نوزاد، در آغاز درک کمی از این وابستگی یا نیاز به بقاء وجود دارد.
آنچه که از نقش مراقبتی مادر در شرایط بهینه حاصل میشود این است:
مادر از طریق در دسترس قرار دادن خود به عنوان یک سپر محافظ، رشد فرآیندهای رشدی را امکان پذیر می کند – هم عملکردهای مستقل ایگو و هم فرآیندهای غریزی. نقش مادر به عنوان یک سپر محافظ از نوزاد در برابر عشق و نفرت ذهنی[19] و ناخودآگاه مادر دفاع می کند و در نتیجه همدلی او اجازه می دهد تا حداکثر پذیرای نیازهای نوزاد باشد (ر.ک. اسپیتز، 1959).
اگر سازگاری مادر با نیازهای نوزادش به اندازه کافی خوب باشد، نوزاد آگاهی اولیه از وابستگی خود به او را ایجاد نخواهد کرد. در چنین مواردی، نوزاد نیازی به استفاده از عملکردهای ذهنی در حال ظهور خود برای دفاع از خود در برابر احساس آسیب پذیری یا ناامنی ندارد. (ر.ک. فروید، 1920).
نقش محافظ مادر، نوزاد را قادر میسازد تا تمام محرکهای درونی ناخوشایند را بر مادر فرافکنی کند تا بتواند با آنها مقابله کند و در نتیجه توهم همه توانی بهروزی را در نوزاد حفظ کند. اریکسون (1950) این احساس رفاه را به عنوان «اعتماد[20]»، بندیک (1952) به عنوان «اطمینان[21]» و کریس (1962) به عنوان «آرامش[22]» تعریف کرده است (همچنین رجوع کنید به سرلز، 1962).
مادر از طریق عملکرد به عنوان یک سپر محافظ، و بنابراین ارائه یک مدل، روان نوزاد را قادر میسازد تا آنچه را که جی سندلر (1960) «جزء سازماندهی کیفی» مینامد، یکپارچه کند. در رشد و عملکرد بعدی ایگو، ما می توانیم این را به عنوان هدایت کننده عملکرد ترکیبی ایگو در نقش متمایز کننده آن هم در رابطه با واقعیت غریزی درونی و هم در رابطه با خواسته های محیط بیرونی تشخیص دهیم.
او با ارائه میزان مناسب از تجربه زندگی (فریس، 1946) و ارضای نیازها از طریق مراقبت از بدن خود، دنیای درونی نوزاد را قادر می سازد تا اید و ایگو متمایز شود و همچنین به تدریج واقعیت درونی را از بیرونی جدا کند (ر.ک. هافر، 1952)؛ (رمزی و والرشتاین، 1958).
مادر با وام دادن ( نقش مراقب در تسهیل رشد روانی سالم با فراهم کردن محیط عاطفی باثبات به زبان ساده تر از اونجایی که کودک ایگویی برای مواجهه با موقعیت تروماتیک نداره مادر با وام دادن ایگوی خودش از طریق حمایت عاطفی و … به کودک کمک می کنه تا بتونه با موقعیت تروماتیک کنار بیاد. ) کارکردهای ایگو خود و همچنین نیروگذاری روانی لیبیدینی و تهاجمی[23] خود (از طریق نقش خود به عنوان یک سپر محافظ) به نوزاد کمک می کند تا ظرفیت خودشیفتگی اولیه، انرژی خنثی شده، ظرفیت و آرزو برای نیروگذاری روانی ابژه را ایجاد کند. (ر.ک. هافر، 1952); (کریس، 1951). هم آنچه که او فراهم می کند و هم آنچه که از طریق رشد نوزاد پدیدار می شود، بر یکدیگر اثر متقابل دارند و مکمل یکدیگر هستند (اریکسون، 1946). (فروید، 1911)؛ (هوفر، 1949)؛ (وینیکات، 1953).
اگر این وظایف با موفقیت انجام شود، آنگاه تغییر از وابستگی اولیه به وابستگی نسبی می تواند اتفاق بیفتد (Winnicott, 1960). در این مرحله عملکرد نقش مادر به عنوان یک سپر محافظ پیچیده تر می شود. اساساً جنبه روانشناختی به خود می گیرد. او اکنون باید از یک سو در اولین تجربههایش از تعارض های غریزی درونی به نوزاد کمک کند، و در عین حال این جریان را از همانندسازی اولیه تا درک جدایی که جوهره سرخوردگی[24] است و پیش شرطی برای ظرفیت واقعی، برای نیروگذاری روانی ابژه نگه دارد(ر.ک. میلنر، 1952). (آنا فروید، 1958).
اگر در این دستاوردها موفق باشد، نوزاد به تدریج از مادر به عنوان یک ابژه عشق و نیاز خود به عشق او آگاه می شود. این اکنون یک نیروگذاری روانی ابژه است که از نیروگذاری غریزی (اید) استفاده میکند که در این مدت در دسترس قرار گرفتهاند (آنا فروید، 1951).
مادر با ارائه ناکامی های کافی در هر مرحله، ظرفیت تحمل تنش و عدم لذت را حمایت میکند، در نتیجه رشد ساختاری را ارتقا می دهد (ر.ک. کریس، 1962). روبینفین (1962) در بحث ارزشمند خود در مورد این جنبه از مراقبت از مادر نتیجه میگیرد:
در جایی که ارضای نیاز همیشه و فوراً در دسترس است (مثلاً از بین می رود)، باید فقدان نسبی تنش وجود داشته باشد. بدون تجارب زمانبندیشده ناامیدی و تأخیر، ممکن است در رشد کارکردهای مختلف ایگو، از جمله توانایی تمایز بین خود و غیرخود، تأخیر ایجاد شود. چنین شکستی در تمایز خود[25] از ابژه، و در نتیجه ناکام ماندن بازنمایی های خود و ابژه، منجر به تداخل در رشد ظرفیت تخلیه سائق های تهاجمی به سمت یک ابژه بیرونی و در نتیجه منجر به چرخش پرخاشگری علیه خود می شود.
Such failure of differentiation of self from object, and the consequent failure of defusion of self- and object-representations, leads to interference with the development of the capacity to discharge aggressive drives toward an external object, and results in the turning of aggression against the self.
وینیکات (1952) بر این نکته تاکید کرده است که یک مادر باید از اید شکست بخورد اما از ایگوی کودک هرگز. حامل همه این تعاملات بین مادر و نوزاد، وابستگی است. این وابستگی تا حد زیادی توسط نوزاد احساس نمیشود. به طور مشابه، مهم است که به خاطر داشته باشید که نقش مادر به عنوان یک سپر محافظ، یک عملکرد محدود در کل تجربه زندگی وی است.در آغاز برای او بسیار جذاب است. با این حال، از نظر تئوری برای ما مهم است که بتوانیم آن را به عنوان نمونه خاصی از شخصیت و عملکرد عاطفی مادر ببینیم. تمایز اسپیتز (1962) بین کلیت نیازهای اتکایی نوزاد و اجرای نگرش دیاتروفیک[26] مادر در پاسخ به این نیازها، در این زمینه قابل یادآوری است.
تا زمانی که نتوانیم این کار را انجام دهیم، نمیتوانیم تشخیص دهیم که چگونه این نقش به عنوان یک سپر محافظ میتواند مورد تهاجم نیازها و تعارض های شخصی او قرار بگیرد. این تداخل در نیازها و تعارض های شخصی مادر است که من به عنوان شکست او در رابطه با نقشش به عنوان یک سپر محافظ توصیف می کنم. نقش مادر به عنوان سپر محافظ، نقشی منفعل نیست، بلکه نقشی هوشیار، سازگار و سازمان دهنده است. نقش سپر محافظ نتیجه عملکردهای ایگو خودمختار بدون تعارض در مادر است.
اگر تعارضات شخصی در اینجا رخنه کند، نتیجه آن تغییر از نقش سپر محافظ به نقش همزیستی یا کناره گیری طردکننده است. نحوه واکنش یک نوزاد به این شکست ها بستگی به ماهیت، شدت، مدت و تکرار تروما دارد. در ادبیات ما سه مورد معمول از این نوع از شکست مادر به عنوان یک سپر محافظ به طور کامل مورد بحث قرار گرفته است:
افراطی ترین و بیماری زاترین آن از طریق تداخل بیش از حد آسیب شناسی روانی مادر است. وینیکات (1949a)، (1952) آن را به عنوان شکست محیط نگهدارنده به اندازه کافی خوب[27] که منجر به روان پریشی[28] یا نقص روانی[29] می شود، مورد بحث قرار داده است. مالر (1952)، (1961) عبارت رابطه همزیستی[30] بین مادر و کودک را ابداع کرده است که منجر به بیماری های اسکیزوفرنی می شود. در این زمینه میخواهم از جمله به تحقیقات برس (1956)، گلیرد (1956)، (1958)، لیدز و فلک (1959)، و سرلز (1959) اشاره کنم.
فروپاشی[31] نقش سپر محافظ مادر نیز در مورد از دست دادن یا جدایی از او بحث شده است. در اینجا دوباره تحقیقات پیشگام آنا فروید و بورلینگهام (1942)، (1944) و وینیکات (1940)، (1945b) و تحقیقات جامع بعدی بولبی (1960)، اسپیتز (1945)، (1951)، و پروونس و لیپتون (1962) از اهمیت خاصی برخوردار است (همچنین به هلمن، 1962 مراجعه کنید).
سومین نمونه از فروپاشی نقش مادر به عنوان سپر محافظ زمانی رخ می دهد که یا برخی از حساسیت های مشروط (اسکالونا، 1953) یا معلولیت جسمی (برلینگهام، 1961). (Anne Marie Sandler, 1963) وظیفه ای غیرممکن را بر مادر تحمیل می کند، یا زمانی که یک بیماری جسمی شدید در نوزاد یا کودک مسئولیت ویژه ای ایجاد می کند که هیچ انسان بالغی نمی تواند آن را برآورده کند (ر.ک. آنا فروید، 1952). (فرانکل، 1961).
علت شناسی تروما تجمعی
من در این بخش به طور آزمایشی سعی میکنم نوع چهارمی از فروپاشی جزئی نقش مادر بهعنوان یک سپر محافظ را مفهومسازی کنم که تنها در نگاهی به گذشته بهعنوان یک اختلال قابل مشاهده است و میتوان آن را به عنوان تروما تجمعی معرفی کرد.
من به طور خاص از طریق تحقیقات وینیکات، کریس و گریناکر در رسیدن به این فرضیه راهنمایی شده و مورد کمک قرار گرفته ام. وینیکات در طول بیست سال گذشته همواره توجه ما را به اهمیت عملکرد مراقبتی مادر، نقش حیاتی وابستگی برای ظهور نوزاد به وضعیت خود و غیره جلب کرده است.
جیمز (1962) اخیراً نقد ارزشمندی از وینیکات به ما ارائه کرده است. تحقیقات آنچه برای اهداف من در فرضیه های وینیکات مناسب است، توضیح او از نقش واپس روی[32] به نیازهای وابستگی در فرآیند درمانی (1949b)، تحقیقات او در مورد گرایش ضداجتماعی (1956a)، و تشریح دقیق فرآیندهای روانی و عاطفی اولیه یکپارچگی[33] در کودک است. (1945a). این فرضیه اساسی وینیکات (1952) است که همه شکستهای نسبی در دوران کودکی در محیط نگهدارنده به اندازه کافی خوب (نقش مادر به عنوان یک سپر محافظ) اجباری را در کودک نسبتا بالغ و بزرگسال ایجاد میکند تا عدم تعادل و گسستگی را دریکپارچگی ایگو[34] اصلاح کند.
این امر از طریق واپس روی به نیازهای وابستگی حاصل می شود. در اصطلاح وینیکات، استقرار «خود کاذب» یکی از نتایج شکست چنین محیط مراقبتی در انطباق از طریق محیط نگه دارنده[35] به اندازه کافی خوب است (a1949).آنچه وینیکات آن را «خود کاذب» مینامد، پیامد شخصیت شناختی اختلال و تحریف استقلال ایگو است. چیزی که وینیکات آن را « impingements» مینامد، شکست مادر در دوران شیرخوارگی در دوز و تنظیم محرکها – اعم از بیرونی و درونی است. وینیکات معتقد است که این impingements یکپارچگی ایگو واقعی را مختل میکند و منجر به سازماندهی و عملکرد دفاعی زودرس میشود (1948b). چیزی که کریس (1962) به عنوان «نوعی خاص از تحریک بیش از حد تحریک آمیز که بدون ارائه راه های تخلیه مناسب، تنش فزاینده ای را در کودک ایجاد می کند» و همچنین به عنوان «وسوسه انگیز»[36] توصیف می کند، وینیکات از آن به عنوان ” impingements ” نام میبرد.
من در اینجا اینها را به عنوان برخی از بیماری زا ترین عناصر ژنتیکی در تروما تجمعی در نظر میگیرم (ر.ک. Erikson, 1950). کریس در مقاله خود «بازیابی خاطرات کودکی در روانکاوی» (1956b) بین «ترومای شوک»[37] و «ترومای فشار»[38] تمایز قائل شده است. او مورد دوم را به عنوان «اثر موقعیت های طولانی مدت[39] که ممکن است با انباشته شدن تنش های ناامید کننده، اثرات تروماتیک ایجاد کند» تعریف کرده است.
مثالهای بالینی که کریس در اینجا و در مقاله معاصر خود درباره «افسانه شخصی[40]» (1956a) ارائه میکند، هیچ شکی برای من باقی نمیگذارد که «ترومای فشاری» و خاطرات صفحه نمایش یا خاطرات زودرس اولیه که بیماران بازگو میکنند، مشتقاتی از فروپاشی نسبی هستند. عملکرد محافظ مادر و تلاش برای نمادسازی اثرات آن (ر.ک. آنا فروید، 1958). شرح حساس و کامل کریس از وضعیت مخمصه آن نوزاد در مقاله خود «زوال[41] و بهبودی در یک کودک سه ساله» (1962) مناسب ترین مطلب در رابطه با مفهوم من از تروما تجمعی است.
جالب است که بدانیم در روایت کریس حتی اگر مادر و نوزاد از ابتدا مشاهده شده بودند، فقط بعداً، یعنی در سی و چهار هفتگی، با نگاهی نسبی به گذشته، این واقعیت که رفتار مختل شده توسط مادر وضعیتی «وسوسهانگیز» را ایجاد کرد؛ برای نوزاد آن، قطعا می تواند ایجاد شود. مطالعات گرینسر[42] (1954)، (1960a)، ((1960 تا حد زیادی با فراز و نشیب های عامل رشدی[43] در دوران نوزادی و تأثیر آن بر ایگو و رشد غریزی مرتبط بوده است. در سال 1959 او مفهوم همزیستی کانونی[44] را برای شناسایی نوع خاصی از آنچه مالر به عنوان روابط همزیستی[45] توصیف کرده است، معرفی کرد.
گرینسر همزیستی کانونی را اینگونه تعریف می کند: «یک وابستگی شدید متقابل (معمولاً بین مادر و کودک، اما گاهی، مانند موارد من، با افرادی غیر از مادر) که به یک رابطه خاص و نسبتاً محدود, محدود میشود تا یک رابطه تقریباً فراگیر در روابط همزیستی محدود یا کانونی، غالباً یک اتحاد خاص بین نیازهای ویژه کودک با حساسیت ویژه والدین وجود دارد، و ممکن است شخصیت کلی هر یک از والدین یا فرزند ممکن است به اندازه مورد شدید روان پریشی های همزیست که توسط مالر توصیف شده است، درگیر نباشد» (ص 244، 245). گرینسر (1959)، (1960a)، (1960b)
علاوه بر این، بخش زیادی از آسیب شناسی روانی انحرافات، موارد مرزی[46] و body-ego بدن را به همزیستی کانونی مرتبط میکند. او در مفهوم همزیستی کانونی، دامنه زمانی و فرآیند رشدی را که از طریق آن کودک و محیط انسانیاش میتوانند یکدیگر را از نظر رابطه وابستگی قدیمی درگیر کنند، به نحو پرباری گسترش داده است.
در چارچوب این فرمولبندیها، اکنون ماهیت و عملکرد تروما تجمعی را بررسی خواهم کرد. تروما تجمعی در دوره رشدی که نوزاد نیاز دارد و از مادر به عنوان سپر محافظ خود استفاده میکند آغاز می شود. شکستهای موقتی اجتنابناپذیر مادر بهعنوان سپر محافظ اصلاح شده و از پیچیدگی و ریتم در حال تکامل فرآیندهای بلوغ بازیابی میشوند.
در نتیجه، ناامیدی (disillusionment) که به جدایی بالغانه از مادر تعلق دارد، کنار گذاشته میشود. در عوض، نوعی احساس اتحاد کاذب با مادر شکل میگیرد (ر.ک. سرلز، 1962). به این ترتیب، بهجای تجربهی ناامیدی و سوگواری، ایگو در وضعیتی تثبیت میشود که توجهی افراطی به مادر دارد و بهدنبال نگرانی مداوم اوست. این نگرانی با آنچه کلاین (1932) دربارهی احساس گناه ناشی از حملهی غریزی سادیستی به مادر شرح داده، تفاوت دارد. اینجا نگرانی، بیشتر یک وابستگی ایگویی است تا نتیجهی نیروگذاری روانی واقعی بر یک ابژه (ر.ک. وینیکات، 1948a).
از طریق فشارهای بیرونی (impingements) که حاصل شکست نقش محافظتی مادر است، نیروگذاری روانی زودهنگام بر واقعیت درونی و بیرونی اتفاق میافتد. این فشارها توان ایگو برای سازماندهی تجربی واقعیت و خود منسجم را مختل میکنند. در نتیجه، عملکرد یکپارچهی ایگو (integrative function) نیز آسیب میبیند (ر.ک. جیمز، 1960).
این فشارها که من از آنها با عنوان تروما تجمعی یاد میکنم، اثر خاص خود را بر رشد بدن-ایگو (body-ego) کودک میگذارند. پژوهشهای کلمن، کریس و پروونس (1953)، گریناکر (1958، 1960b)، هافر (1950، 1952)، کریس (1951)، میلنر (1952)، اسپیتز (1951، 1962) و وینیکات (1949a، 1949b، 1953) بهوضوح بر اهمیت نقش حمایتی مادر در مراحل آغازین تمایز اید و ایگو و رشد تدریجی حس خود تأکید دارند.
در پایان، بر پایهی مشاهدات بالینی، به این نتیجه میرسم که نقض نقش مادر بهعنوان سپر محافظ، تأثیر مستقیمی بر شکلگیری و کارکرد body-ego کودک دارد.
در نتیجه دیگر، disillusionment که به جدایی بالغانه از مادر تعلق دارد، کنار گذاشته میشود و در عوض احساس کاذب اتحاد با او را ایجاد می کند(ر.ک. سرلز، 1962). بدین ترتیب به جای disillusionment و سوگواری، نگرش ایگو، توجه به مادر و تمایل مفرط برای نگرانی از سوی مادر تثبیت میشود. این نگرانی کاملاً متفاوت از نگرانی است که مربوط به حمله غریزی سادیستی به مادر و احساس گناه ناشی از آن است (ر.ک. Klein, 1932). این نگرانی یک علاقه به ایگو است که جایگزین یک نیروگذاری روانی واقعی ابژه میشود (ر.ک. وینیکات، 1948a).
از طریق impingements که ناشی از شکست نقش مادر به عنوان سپر محافظ است، نیروگذاری روانی زودرس واقعیت بیرونی و درونی صورت میگیرد. این سازماندهی واقعیت درونی و بیرونی کارکرد بسیار مهمی از آگاهی و تجربه ذهنی ایگو از خود به عنوان یک موجود منسجم را کنار میگذارد و عملکرد ترکیبی[51] آن نیز مختل می شود (ر.ک. جیمز، 1960).
فشار و impingements ناشی از شکست نقش مادر به عنوان سپر محافظ، که من در اینجا به عنوان تروما تجمعی نام میبرم، خاصترین اثر خود را بر فراز و نشیبهای رشد body-ego در نوزاد و کودک دارد. تحقیقات کلمن، کریس و پروونس (1953)، گریناکر (1958)، (1960b)، هافر (1950)، (1952)، کریس (1951)، میلنر (1952)، اسپیتز (1951)، (1962)، و وینیکات (1949a)، (1949b)، (1953) بر اهمیت رویه های مراقبت از مادر (نقش سپر محافظ) برای رشد body-ego در زمینه اولیه ترین مراحل تمایز اید و ایگو و یکپارچگی تدریجی احساس خود تاکید میکند. در اینجا میخواهم بهطور مختصر به استنباط خود از مطالب بالینی اشاره کنم که نقض نقش مادر بهعنوان سپر محافظ، اثرات خود را بهطور دقیق و مؤثر در رشد body-ego کودک بر جای میگذارد.
این باقیمانده ها در طی دوره بلوغ و رشد در یک نوع خاص از سازمان بندی body-ego جمع میشوند و زیربنای شخصیت روانی را تشکیل میدهند. در اینجا مربوط به داده های مشاهده ای ارائه شده توسط کلمن، کریس، و پروونس (1953)، کریس (1951)، و Ritvo و Solnit (1958) است. در بیمار بالغ، از طریق مشاهده بالینی ویژگیهای رفتار body-ego در نوروز انتقالی و محیط تحلیلی کل است که میتوان امیدوار بود که الگوهای ژنتیکی خاص تروما تجمعی در یک مورد خاص را بازسازی کنیم (خان ، 1963a).
مفهوم تروما تجمعی به طور آزمایشی، از نظر رشد اولیه ایگو و در زمینه رابطه نوزاد و مادر، یک فرضیه مکمل برای مفهوم نقاط تثبیت در رشد لیبیدو ارائه میدهد. از این نظر، تلاش میکند تا ترسیم کند که چه نقاط مهم استرس و فشاری در رابطه ی در حال تکامل مادر و نوزاد بوده که به تدریج در یک زیرلایه پویا در ریخت شناسی [52]یک شخصیت یا شخصیتی خاص جمع میشوند. هنگامی که این تعامل بین نوزاد و مادر شروع میشود، تمام تجربیات رشدی جدید و روابط ابژه را وارد حوزه عمل خود می کند.
در بسیاری از جنبههای مهم، این فعل و انفعالات بیماریزای بعدی بین مادر و کودک، با هدف اصلاح آشفتگی های اولیه از طریق impingements انجام میشود. این همان چیزی است که من فکر می کنم گرینکر (1959) از آن به عنوان سائق پنهان “اتحاد نیازهای ویژه کودک با حساسیت ویژه والدین” یاد میکند. اینکه این تلاشها برای بهبودی تنها آسیبشناسی را پیچیده میکنند، طنز تجربه بشری است.
این شاید ریشه بسیاری از تلاشها برای درمان از طریق عشق و مشارکت پرشور در بیماران بزرگسال ما باشد. من سعی کردم این جنبه را در مقاله خود (1962) “نقش انحراف چند شکلی تجارب بدنی و روابط-ابژه در یکپارچگی ایگو” مورد بحث قرار دهم (همچنین رجوع کنید به آلپرت، 1959). (خان، 1963)؛ (لیختنشتاین، 1961). من تا کنون تنها بر اثرات بیماری زا در رشد نوزاد از نقض نقش مادر به عنوان سپر محافظ تاکید کردهام.
با این حال، اگر نتوانیم بیان کنیم که اگر چه ایگو نوزاد ضعیف، آسیب پذیر و به شدت به نقش مادر به عنوان سپر محافظ وابسته است، نادرست است. ایگو نه تنها میتواند از شکستگیهای سپر محافظ بهبود یابد، بلکه میتواند از impingements و فشارها بهعنوان «تغذیه» (راپاپورت، 1958) برای رشد و ساختار بیشتر استفاده کند (ر.ک. روبینفاین[53]e, 1962). (کریس، 1951).
یادآوری این نکته مهم است که اگرچه ایگو میتواند بر چنین فشارهایی دوام بیاورد و بر آن غلبه کند، از آنها برای هدف خوب بهرهبرداری کند، تروما تجمعی را متوقف کند، و به عملکرد طبیعی نسبتاً سالم و مؤثر برسد، با این وجود میتواند در ادامه زندگی در نتیجه استرس و بحران حاد از هم بپاشد.
هنگامی که این کار را انجام می دهد – و این اهمیت بالینی زیادی دارد – اگر مفهومی مانند تروما تجمعی برای هدایت توجه و انتظار خود نداشته باشیم، نمی توانیم ژنتیک و اقتصاد کل فرآیندهای درگیر را ارزیابی کنیم. اغلب در ادبیات ما در طول سه دهه گذشته ذکر شده است که اختلالات شخصیتی نوع اسکیزوئید، که به نوعی در بیماران ما شایعتر شده است، تصویر بالینی را ارائه میکند که علت آن نیاز به ساختارهایی دارد که شامل اختلالات رابطه مادرو نوزاد است. که در آن زمان نه مزمن و نه حاد بودند (کریس، 1951). (خان، 1960).
من معتقدم که مفهوم تروما تجمعی میتواند در اینجا کمک زیادی به ما کند. نوزاد انسان به خوبی می تواند با فراز و نشیب های استرس های درونی و محیطی خود مبارزه کند. آنچه برای ما مهم است این است که بتوانیم در فرآیند بالینی تشخیص دهیم که این مبارزه چه تأثیراتی بر جای گذاشته و چگونه شخصیت بزرگسال را شکل داده است (ر.ک. گرینسر, 1954), (1960b). (لیختنشتاین، 1961)؛ (خان، 1963 ب). یکی از جنبه های خائنانه تروما تجمعی این است که در تمام دوران کودکی تا نوجوانی بی سر و صدا ایجاد میشود و عمل میکند. تنها در سالهای اخیر است که ما آموختهایم که یک رشد زودرس خاص را بیماریزا ارزیابی کنیم.
چنین رشد زودرسی قبلاً به عنوان استعداد یا تجلی قوی ایگو یا استقلال شاد در کودک تجلیل می شد. ما همچنین تمایل داریم با احتیاط و محتاطانهتر، اگر نگوییم شک و تردید، به خود می بالیم که مادر به رابطه نزدیک و تفاهم بین خود و فرزندش می بالد. تجربه بالینی نشان می دهد که مراحل رشد بلوغ که در آن این impingements ناشی از ناکامی مادر در نقش او به عنوان سپر محافظ به یک رابطه انطباقی فعال بین مادر و کودک سازماندهی میشود، در مراحل اواخر دهانی، مقعدی اولیه و فالیک است – مراحلی که در آن فرآیند غریزی و فرآیند ایگو بالغ مادر را با نیاز و تقاضای کامل خود آزمایش میکند.
همچنین در این مراحل است که گرسنگی محرک حداکثر سازگاری روانی، پاسخ و خویشتن داری را از مادر در نقش سپر محافظ می خواهد. همانطور که کریس (1951) و ریتوو و سولنیت (1958) تاکید کرده اند، فرآیند روانی اصلی درگیر در چنین روابط انطباقی، همانندسازی است. این همانندسازی اساساً از نوع جذب و فرافکنی باقی میماند و در درونیسازی و یکپارچگی بازنماییهای ابژه جدید دخالت میکند و بنابراین تمایز و رشد مناسب ساختارهای روانی درونی را اشتباه میگیرد. این همچنین در مورد تحریف تلاشهای لیبیدینی و روابط ابژه در مرحله ادیپی صادق است (ر.ک. Schmale, 1962).
مرحله ای که خود کودک به شدت از اثرات تحریف شده و مخرب[54] این پیوند انطباقی با مادر آگاه میشود، در نوجوانی است. سپس واکنش به طور چشمگیری نسبت به مادر و تمام نیروگذاری های روانی گذشته او رد میشود (Khan, 1963c). البته این امر فرآیند یکپارچگی نوجوان را در عین حال پر پیچ و خم و غیرممکن میکند. در این مرحله تلاشهایی برای یکپارچگی که عمداً سرمایهگذاریهای لیبیدینی گذشته، علایق ایگو و پیوندهای ابژه را نفی می کند, شکل می گیرد. این امر یا به فروپاشی شخصیت و سقوط در بی حرکتی و بیهودگی می انجامد, یا به بهبودی کوتاه و جادویی در انزوای همه جانبه, و یا به اشتیاق شدید برای ایده آل های جدید, روابط جدید و علایق جدید ایگو منتهی می شود.(برز و اوبرز، 1950). (اریکسون، 1956)؛ (گلیرد، 1958)؛ (خان، 1963 ب)؛ (اشپیگل، 1951).
نتیجه
مفهوم تروما تجمعی وقایع روانی جسمانی را در نظر می گیرد که در مرحله پیش کلامی رابطه بین مادر و نوزاد اتفاق میافتد. این تأثیرات آنها را بر آنچه که بعداً به عنوان یک رابطه آشفته بین مادر و کودک یا به عنوان یک سوگیری در رشد ایگو و روانی-جنسی عمل میکند، مرتبط می کند (Khan, 1962, 1963a). هنگامی که یک نوزاد از مرحله پیش کلامی خارج میشود، هرگز نمی توانیم مستقیماً اولین impingements و شکست ها را در نقش مادر به عنوان سپر محافظ ببینیم.
آنچه در مشاهده مستقیم یا بالینی می بینیم، مشتقات این فرآیندها و ظرفیت های روانی است. آنچه من در اینجا به عنوان مفهوم تروما تجمعی بیان می کنم، توسط آنا فروید (1958) در زمینه دیگری توصیف شده است. او بیان میکند که “آسیب ظریفی به این کودک وارد شده است و عواقب آن در آینده آشکار خواهد شد.” حتی با وجود اینکه ما در حال حاضر بسیاری از گزارش های حساس از مشاهدات مستقیم موقعیت های تغذیه[55] و رابطه کلی بین نوزاد و مادر را در دسترس داریم (جی رابرتستون , 1962)، هنوز شک وجود دارد که آیا ما می توانیم در نقطه واقعی آن فروپاشی[56] نقش مادر به عنوان سپر محافظ در رابطه با نیازهای اتکایی نوزاد را شناسایی کنیم.
همانطور که گزارش کریس (1962) دربارهی نوزاد آنه[57] بهروشنی نشان میدهد، حتی اگر نوزادی توسط گروهی از متخصصان ماهر مشاهده شود، تنها با نگاهی به گذشته است که میتوان تأثیر یک فروپاشی در مراقبت مادرانهی «بهاندازه کافی خوب» را درک کرد. در مورد آنه، میبینیم که چگونه فشارهای واردشده از سوی مادر، پایههای یک تروما تجمعی را شکل میدهند.
ضروریست که بتوانیم نقش و ماهیت نخستین این شکستها را بهوضوح ترسیم کنیم. فقط در این صورت است که میتوانیم انتظارات بالینی خود را سازماندهی کنیم و به یک تشخیص واقعی برسیم.
همانطور که آنا فروید (1962) گفته است:
اگرچه ممکن است جهتگیری جدید ما صرفاً یک چرخش نگاه از آثار وابستگی به محتوای خودِ وابستگی باشد، این تغییر همچنان نقطهی عطفی تعیینکننده است. با این رویکرد، توجه ما از خود بیماریها—چه روانرنجور و چه روانپریش—به پیششرایط آنها معطوف میشود؛ یعنی به همان بستری که بیماری از آن برمیخیزد. این مرحلهای است که در آن، تصمیمهایی مهم مانند انتخاب نوع روانرنجوری یا مکانیسمهای دفاعی اتخاذ میشود. [ص. 240].
سخن سردبیر
در روانکاوی معاصر، تروما دیگر فقط یک رویداد ناگهانی و تکاندهنده نیست. امروزه آن را فرآیندی میدانند که ممکن است بهتدریج و در سکوت، در بستر رشد روانی رسوب کند. چنین آسیبی میتواند ایگو را از مسیر طبیعی خود منحرف سازد. این مقاله با نگاهی تاریخی و بالینی، تحول معنای تروما را دنبال میکند؛ از نظریه انرژی روانی فروید تا مفهوم «سپر محافظ» در اندیشه وینیکات.
مطالعه این مسیر، ما را به درک دقیقتری از تروما و اثرات بلندمدت آن میرساند. این درک میتواند به مداخلات بالینی هدفمندتر کمک کند. اگر در مسیر شناخت و ترمیم تجربههای درونی خود هستید، گفتوگو با درمانگران مرکز تجربه زندگی میتواند همراهی مؤثر و امن در این مسیر فراهم آورد.
[17] امکان بررسی این اثر در اینجا وجود ندارد. برودی (1956) این ادبیات را به طور کامل بررسی کرده است. من به چند مورد از این مشارکتها اشاره خواهم کرد که به ویژه برای من در رسیدن به مفهوم ترومای انباشته ارزشمند بودهاند. اینها توسط: Benedek (1952)، Beres (1956)، Bowlby (1958)، (1960)، اریکسون (1950)، (1956)،Escalona (1953)، آنا فروید (1951)، (1958)، فرایز (1946) )، گریناکر (1954)، (1958)، (1959)، (1960c)، هارتمن (1939)، (1952)، هافر (1945)، (1950)، (1955)، کریس (1950)، (1951)، (1956b)، (1962)، لیختنشتاین (1961)، مالر (1952)، (1961)، رمزی و والرشتاین (1958)، اسپیتز (1945)، (1959)، (1962)، وینیکات (1945a)، (1948b) ، (1949a)، (1956b)، (1960)، (1962).
روانکاوی از همان ابتدا، با یک هدف شکل گرفت: شناخت ذهن انسان. این رویکرد به ما کمک میکند تا بتوانیم بفهمیم رفتارها و احساساتمان از کجا می آیند. فرد بوش، روانکاو باتجربهای که سالها در این حوزه کار کرده است، در کتاب خلق یک ذهن روانکاوانه نگاهی تازه به این مسیر دارد. او تلاش میکند که نشان دهد روانکاوی فقط درک ناهشیار نیست؛ بلکه یادگیری نوعی نگاه به ذهن خود است.
کتاب خلق یک ذهن روانکاوانه، به ما نشانمیدهد که چگونه بیمار یاد میگیرد در جریان درمان، به ذهنش طور دیگری نگاه کند. نه با قضاوت، بلکه با کنجکاوی. این همان چیزی است که بوش آن را «ذهن روانکاوانه» مینامد. ذهنی که به جای عمل ناگهانی، به فکر کردن عادت دارد.
فرد بوش معتقد است روانکاوی فقط تفسیر خوابها یا کشف گذشته نیست. او روانکاوی را یک فرآیند زنده میداند. فرآیندی که در آن بیمار یاد میگیرد چطور با ذهن خودش کنار بیاید. هدف اصلی، رسیدن به خودآگاهی و ایجاد توانایی برای فکر کردن به احساسات است.
بوش میگوید دانستن مفاهیم تئوریک کافی نیست. درمانگر باید بتواند با بیمار وارد رابطهای زنده و پویا شود. کتاب نشان میدهد این رابطه چگونه ساخته میشود و چه تأثیری در روند درمان دارد.
تغییر زاویه نگاه با ذهن روانکاوانه
یکی از ایدههای کلیدی کتاب، تغییر زاویهی دید ما به خودمان است. بوش معتقد است بسیاری از مشکلات روانی ناشی از ناتوانی در نگاه کردن به افکار و احساسات از بیرون است. اگر بیاموزیم بهجای واکنش فوری، کمی درنگ کنیم و به ذهن خود بنگریم، میتوانیم تصمیمهای بهتری بگیریم.
درمان روانکاوانه در این کتاب، یعنی پرورش توانایی تماشای خود از بیرون؛ همان چیزی که بوش آن را خلق ذهنی روانکاوانه مینامد.
کتاب پر از مثالهای بالینی است. بوش تلاش میکند هر نظریه را با تجربههای واقعی به شکل ملموسی نشان دهد؛ او ما را با خود به اتاق درمان میبرد، در اتاق درمان شاهد گفت وگوهایی بین درمانگر و بیمار هستیم که ظاهراً ساده به نظر می رسند اما در دلشان اتفاق های مهمی میافتد.
در جایی از کتاب درباره لحظهای صحبت میکند که بیمار ناگهان سکوت میکند. او نشان میدهد همین سکوت، چطور میتواند نشانهی چیزی کاملا عمیق باشد. درمانگر باید گوش شنوا داشته باشد تا پشت این لحظه ها را بتواند ببیند.
با ذهن روانکاوانه به زبان بیمار حرف بزنیم
یکی دیگر از نکات مهم کتاب این است که روانکاو نباید تفسیرهای سخت و پیچیده ارائه دهد. بوش تأکید دارد که زبان درمانگر باید به شکلی باشد که بیمار آن را بفهمد. تنها فهمیدن کافی نیست. بیمار باید معنایی را که درمانگر مطرح میکند، درونی کند. این اتفاق فقط وقتی ممکن است که زبان تحلیل، به تجربه زندهی بیمار نزدیک باشد.
گاهی روانکاوها با اصطلاحات پیچیده کار میکنند، اما بوش هشدار میدهد که این کار میتواند بین درمانگر و بیمار فاصله بیندازد. هدف این نیست که بیمار چیزی «بداند»، بلکه این است که چیزی را «تجربه» کند. زبان رواندرمانگر اگر درست و به جا باشد می تواند تجربه جدیدی در بیمار خلق کند. حتی اگر صرفا بازتابی از حرف های خود بیمار ارایه شود، میتواند تجربه ای نو برای بیمار رقم بزند.
در نگاه فرد بوش زبان نقش کلیدی دارد. اما نه فقط به عنوان ابزار انتقال معنا، بلکه چیزی است شبیه به یک کنش. بوش معتقد است بیمار با زبانش کارهایی انجام می دهد. مثلا ممکن است با لطیفه گفتن، از احساسات واقعی اش فرار کند. درمانگر باید به این «کنشهای زبانی» توجه کند. مثلا اگر بعد از گفتن یک جمله، درمانگر ناگهان احساس خشم یا خستگی کرد، باید بررسی کند چه چیزی در حرف بیمار این احساس را ایجاد کرده. این واکنشها میتوانند سرنخ هایی از دنیای پنهان بیمار باشند.
اینجا و اکنون مهم است
درمان روانکاوی در گذشته ریشه دارد اما بوش میگوید: آنچه در لحظهی حال میگذرد، اهمیت بیشتری دارد. او باور دارد اتفاقی که همین حالا در جلسه میافتد میتواند به ناهشیار بیمار راه پیدا کند؛ مثلا وقتی بیماری دربارهی یک اتفاق قدیمی صحبت میکند ولی همزمان عصبانی یا غمگین است، باید به این واکنش در لحظه توجه کرد. تحلیل احساسات زنده، مسیر دسترسی به ریشههای روانی را باز میکند.
مقاومت، همیشه چیزی برای گفتن دارد
در روانکاوی فرویدی، مقاومت اغلب به عنوان یک مانع به حساب میآید اما بوش آن را به چشم یک فرصت میبیند. او میگوید اگر بیمار سکوت میکند یا بحث را عوض میکند، نشانهی چیزی درونی است که نباید نادیده گرفته شود. او به جای مبارزه با مقاومت، آن را تحلیل میکند. میپرسد: چرا این مقاومت اینجا ظاهر شده؟ چه چیزی پشت آن پنهان است؟ با این نگاه، مقاومت نه مانع، بلکه دروازهای به عمق روان بیمار است.
تداعی آزاد دوباره زنده میشود
یکی از اصول اصلی روانکاوی فرویدی، تداعی آزاد است. اینکه بیمار بدون سانسور، هر چه به ذهنش میرسد و نمیرسد به زبان بیاورد. بوش دوباره این مفهوم را یادآوری میکند و به آن نگاهی تازه میدهد؛ او میگوید حتی وقتی بیمار حرفی نمیزند، باز هم چیزی میگوید. سکوت، مکث، تکرار واژهها،همه این ها معنا دارند. روانکاو باید گوش دقیقی داشته باشد تا این معانی را بشنود. در نگاه بوش تداعی آزاد فقط یک تکنیک نیست بلکه راهی برای ورود به دنیای درونی بیمار است.
انتقال و انتقال متقابل
یکی از مفاهیم مهم در روانکاوی انتقال است. یعنی بیمار احساساتی که در گذشته به افراد مهمی داشته، به درمانگر منتقل میکند. بوش این مفهوم را بازبینی میکند. او تأکید میکند که نباید هر احساسی را به انتقال نسبت داد. درمانگر باید تشخیص دهد که یک احساس، واقعاً ناشی از گذشته است یا به رابطه واقعی فعلی ربط دارد. این تمایز، به تحلیل دقیقتری منجر میشود.
در ادامه، بوش به موضوع انتقال متقابل هم میپردازد. یعنی احساساتی که درمانگر نسبت به بیمار دارد. او میگوید درمانگر باید این احساسات را بررسی کند و اگر لازم بود، از آنها برای درک بهتر بیمار استفاده کند نه اینکه فورا آنها را به بیمار نسبت دهد.
پایان درمان، یک فرصت است
خاتمهی درمان، فقط پایان جلسات نیست. به باور بوش این مرحله میتواند بخشی از فرآیند درمان باشد. در این مرحله بیمار فرصتی دارد تا ببیند چقدر تغییر کرده و چگونه میتواند بدون حضور درمانگر به راه خود ادامه دهد. در جلسات پایانی، احساساتی مثل اندوه، ترس یا حتی خشم ظاهر میشوند. بوش میگوید این احساسات باید جدی گرفته شوند. تحلیل آنها میتواند به بیمار کمک کند که با استقلال بیشتری از درمان بیرون برود.
معناسازی مشترک با ذهن روانکاوانه
در نهایت، بوش بر این باور است که روانکاوی بدون معنا ارزشی ندارد. معنا چیزی نیست که فقط تحلیلگران را بسازد. معنا در گفت وگوی بین درمانگر و بیمار شکل میگیرد. اگر بیمار نتواند معنایی را تجربه کند، درمان واقعی اتفاق نیفتاده است. حتی اگر تحلیلگر تفسیر درستی ارائه دهد، اما زبان آن برای بیمار ناآشنا باشد، تأثیری ندارد. باید با زبان بیمار سخن گفت. باید معانی را در گفتوگو و تجربهی زنده کشف کرد.
پیامی برای همهی ما
کتاب خلق یک ذهن روانکاوانه نه فقط برای روانکاوان، بلکه برای هر کسی که به شناخت خود علاقه مند است، مفید است. این کتاب نشان میدهد که ذهن انسان پیچیده اما قابل فهم است. اگر با دقت به آن گوش دهیم، میتوانیم بسیاری از رفتارها و احساساتمان را بهتر بفهمیم.
تغییر ممکن است، اگر یاد بگیریم به ذهنمان فکر کنیم و نه فقط با آن زندگی کنیم، میتوانیم راه تازهای در زندگیمان باز کنیم.
سخن سردبیر
گاهی آنچه بیش از هر چیز در زندگی گم میشود، خودِ ما هستیم. در میانهی تصمیمها، احساسها و واکنشها، کمتر فرصتی مییابیم تا مکث کنیم و بپرسیم: «این فکر از کجا آمده؟ این احساس از کی با من بوده؟»
کتاب «خلق یک ذهن روانکاوانه»، نوشتهی فرد بوش، دعوتی است به همین تأمل. نه برای یافتن پاسخهای قطعی، بلکه برای ساختن ظرفی ذهنی که در آن بتوان با خود به گفتوگو نشست.
این کتاب، پیشنهادیست برای آنها که نه فقط به روانکاوی، بلکه به هنر زیستن با خود علاقه دارند. تجربهای که از تماشای ذهن آغاز میشود؛ ذهنی که میآموزد بهجای واکنش، فکر کند.
اگر شما هم میخواهید ذهنی روانکاوانه بسازید، میتوانید از درمانگران مرکز تجربه زندگی کمک بگیرید و در این مسیر پرفراز و نشیب، همراهی متخصصی آگاه را در کنار خود داشته باشید.
وینیکات از آن دست روانکاوانی بود که نظریههای ارزندهای را به جهان روانکاوی اضافه کرد. او بعد از جنگ جهانی اول در سال ۱۹۱۹ با اندیشهٔ فروید آشنا شد و میل شدیدی برای تبدیل شدن به یک روانکاو پیدا کرد. در دههٔ 1920 وینیکات شروع به استفاده از مفاهیم روانکاوی در درمان اطفال کرد و مشاهدات او توانست بسیاری از نظریات روانکاوی را تایید کند. در سال 1935 او به عنوان اولین مرد تحلیلگر کودک تحتنظر ملانی کلاین، آغاز به کار کرد. پس از مدت کوتاهی وینیکات در نظریهپردازی به استقلال ایده رسید و توانست ابعاد مهمی را شرح دهد که امروزه همهٔ روانکاوان اگر آنها را سرمشق درمان خود قرار ندهند؛ دست کم به گوششان آشنا است.
به مناسبت سالروز تولد وینیکات بر آن شدیم که بخشی از نظریات وی و تمایز آنها با نظریات کلاین را مطرح کنیم تا به نوعی شاید ادای احترامی به این پیشکسوتان واقع شود و امیدواریم که خوانندگان عزیز بتوانند از این نوشته فیض کافی را ببرند.
از فانتزی ناهشیار تا ساختارهای نخستین ذهن
بیشترین اختلافنظر در میان طرفداران کلاین بر سر تجربههای نوزاد[1]، پیش از پیدایش گفتار خلاصه میشود. برخی این تجربه را در جایگاه یک استعارهٔ کاربردی برای اندیشیدن دربارهٔ عمیقترین لایهٔ تمامی روابط، از تولد تا بزرگسالی درنظر میگیرند؛ در حالی که سایرین معتقدند که از طریق کار تحلیلی و روش تداوم ژنتیکی (به نقل از آیزاکس، 1948) میتوان به این تجربهها دست یافت.
یحتمل ملانی کلاین به گروه دوم تعلق داشت و بر این باور بود که شهود میتواند به واقعیت تجربههای نوزاد دسترسی یابد. او معتقد بود که فانتزیهای ناهشیار در عمیقترین لایهها با صرفنظر از سن، همان تجربههایی هستند که نوزاد در بدو تولد داشته است. بدون توجه به اینکه این فرضیه معتبر باشد یا نه، ساختارهای ذهنیای که نوزاد ایجاد میکند، در نظریه و کاربرد اهمیت بسیاری دارد.
شناخت روانکاوانه نوزادان
نوزادان از طریق استنباطهایی بالینی که ماحصل روانکاوی کودکان است؛ «شناخته»[2] میشوند. استر بیک[3] روانکاو کلاینی، با تشویق جان بالبی[4]، مشاهدهٔ مستقیم نوزادان و مادران/مراقبانشان از بدو تولد را به شیوهای نظاممند توسعه داد (بیک، 1964). البته خود مادران از دیرباز با مشاهدهٔ نوزادان آشنایند، اما روش بیک در دههٔ 1940 بهعنوان یک تمرین آموزشی برای رواندرمانگران کودک و روانکاوان بسط داده شد. همچنین این روش تا حدودی، بهعنوان روشی برای جمعآوری دادههای پژوهشی نیز مطرح شد.
بهعلاوه، مارگارت ماهلر[5]، دنیل استرن[6]، کالین تریورتن[7] و دیگران روشهای آزمایشگاهی را برای مطالعهٔ علمی نوزادان توسعه دادند. این روشها همان چیزی را ارائه میدهند که در مقابل «نوزاد بالینی» گرین[8] (نقل در: سندلر، سندلر و دیویس، 2000) و استرن[9] (1985) آن را «نوزاد آزمایشی»[10] نامیدند. با این حال منبع اصلی درک مسائل و معماهای پیچیدهٔ مربوط به نخستین دورهٔ رشد، گوش سپردن بالینی به بیان آگاهانه و ناهشیار تجربهها است.
نوزاد کلاینی
نوزاد کلاینی بهعنوان موجودی فعال[11] درنظر گرفته میشود. او امیال نیرومندی[12] در خود دارد که به شکلی خاص با حواس[13]جسمانیاش[14] مرتبط هستند. بر اساس این نظریه که ریشه در دیدگاه فروید، دربارهٔ فانتزی ناهشیار[15] دارد؛ این حواس از آغاز در ذهن بازنمایی شده و شکلی روایتگونه به خود میگیرند. یک روایت فانتزی دربارهٔ حواس بدنی، معناهایی هیجانی و روانشناختی را به وجود میآورد. دستیابی به این مجموعهٔ معنایی، سنگبنای فعالیت ذهن[16] است. در نطفهٔ امر، این روایتها شکل رابطهای فعال با اُبژه[17] را به خود میگیرند و آن اُبژه نیز، به نوبهٔ خود در تعامل ارتباطی فعال است.
روایاتی از تجربهٔ فانتزی ناهشیار
کلاین به یک موقعیت روانی در نوزاد تازه متولد و شیرخواره اشاره کرد که نام آن را موضع پارانوئید-اسکیزوئید[18] گذاشت. آنچنان که برمیآید در ابتدا دو روایت اساسی وجود دارد.
از یکسو روایت از نوع «خوب»[19] آن را داریم: یک اُبژه (دیگری) رضایتبخش وجود دارد. بدیهی است که در بدو امر، کودک مهارتی در تشخیص اینکه واقعاً چه چیزهایی در دنیای بیرونی است، ندارد؛ بنابراین همچنان که در رابطهای صمیمی با دنیای بیرونی (محیط) قرار گرفتهاست؛ کم و بیش بر اساس انتظارات ذاتی خویش، پاسخی فعالانه میدهد. هنگامی که کودک ارضا میشود، «مکیدن»[20] فعالانه، همان رضایت از اُبژه است که سخاوتمندانه توسط «دهندهٔ»[21] ارضا، در جهت برآوردن[22] میل قرار میگیرد. در ابتدا ممکن است نوزاد درک اندکی از ماهیت (چیستی) مادی و غیرمادی، بدن و هیجان، شیر و ارضا داشته باشد -که در واقع گمان میرود هر دو را یکی بداند-؛ احتمالاً وینیکات نیز با این ایده موافق است.
از سویی دیگر، یک روایت «بد»[23] وجود دارد که در آن، اُبژه بیرونی با اُبژهٔ ناکام کننده[24] مسبب درماندگی و ناکامی[25] میشود. شاید در اینجا است که کلاین و وینیکات با یکدیگر اختلافنظر دارند. برای کلاین عدمارضا به طور قرینه با اُبژهٔ ارضاکننده رابطهٔ عکس دارند. روایت بر این گمان خواهد بود که نوزاد باید از خود در برابر یک اُبژه -دیگری- که هدف وی ایجاد ناکامی است، محافظت کند؛ زیرا این اُبژه قصد دارد فعالانه به نوزاد آسیب برساند، او را آزار دهد و حتی وی را «بکشد» -هر معنایی که ممکن است برای نوزاد داشته باشد- این روایت، حالتی از احساس پریشانی ذاتی را در نوزاد برمیانگیزاند. این تجربه به صورت بدنی (مثلاً درد شکم از فرط گرسنگی) احساس میشود و بعلاوه این اُبژه شرور همچنان همانجایی که درد هست، حضور دارد و ایجاد چنین پریشانی را هدف گرفته است.
برای کلاین فرم جفت متقارن در روابط ابژهای ذاتی به خوبی با نظریهٔ سائق مرگ و زندگی فروید، همخوانی دارد: امیال شدید بدنی حیاتبخش و محبت آمیز و یا وحشت و خشم کور در راستای صیانت نفس در برابر چیزی که صرفاً کمر به نابودی وی بسته. وجود این جفت متمایز بین روایات -ارضا و ناکام کننده- یحتمل مقبول وینیکات و کلاین بوده است. با این همه به نظر میرسد وینیکات با دلایل این تقسیمبندی چندان همرای نیست. در نظر وینیکات، ناکامی[26] (حاصل از عدم ارضا) امری ذاتی نیست؛ در صورتی که برای کلاین این امر ذاتی بود. برخلاف کلاین، وینیکات به سائق مرگ باور نداشت و این دیدگاه موجب میشد که او هرگونه ذاتی بودن وحشت و خشم را منکر شود.
فرآیند دلبستگی نوزاد کلاینی
در نظر کلاین، نوزاد از همان آغاز تجربهای از ارتباط با یک «دیگری»[27] دارد. بعلاوه برخلاف توصیفات فروید، اُبژه (آنگونه که نوزاد آن را میبیند) مقاصد خاص خود -خوب یا بد- را نسبت به نوزاد، دارد. در واقع عناصر این فانتزیهای[28] ناهشیار، بسیار ابتدایی هستند. با این حال نوزاد باید از ابتدا تجربهای از داشتن مرز[29] -یعنی ادراک اینکه فضایی خارج از خود او وجود دارد- داشته باشد تا بتواند وجود اُبژه را تشخیص دهد. در این دیدگاه مرز ایگو، از بدو تولد وجود دارد.
چیزی که به عنوان مرز ایگو[30] (یا پوست) تجربه میشود یعنی اولین تجربههای ایگو یک ویژگی[31] مازاد پیدا میکنند: ممکن است اُبژه، متناوباً خارج از مرز مفروض خود یا داخل آن باشد. برای مثال؛ احساس گرسنگی در شکم، حضور اُبژه را در درون مشخص میکند. ممکن است که ما بگوییم درون شکم[32]، اما احتمالاً نوزاد چنین دقتی نداشته باشد و تنها؛ ادراک کند که چیزی درون مرز او وجود دارد. سپس هنگامی که نوزاد چیزی را میمکد، روایت اُبژهٔ خوب و ارضاکننده به دقت درون او مبسوط میگردد. در این روایت، احساس بدنی منجر به ترسیم اُبژه درون میشود -به اصطلاح روانکاوی، این روایت فانتزی ناهشیار و مکانیزم درونفکنی[33] است.
ایگو، نه تنها این کارکرد را دارد که اُبژههای خود را مکانیابی کند؛ بلکه فعالانه قادر است (دستکم در فانتزیهای خود) این اُبژهها را از مرزها به درون یا بیرون از خود/ایگو جابهجا کند. این نظام انتقال فعال، صرفاً یک خیالپردازی بیهوده نیست؛ بلکه یک فانتزی تهییجشدهٔ[34] فعال است. نوزاد از طریق احساسات فیزیولوژیکی که از بدن او برمیخیزد، به چنین فانتزیهایی تحریک میشود. نوزاد در واکنش فعالانه، واقعاً در حال مکیدن شیر از یک اُبژه خوب است؛ همچنین از طریق مقعد[35] و مجرای ادرار[36] آن را دفع یا نابود میسازد[37] (پدیدهای که به عنوان «رفلکس گاستروکولیک»[38]در نوزادان تازه متولد، شناخته میشود و اشاره به دفع همزمان با تغذیه دارد).
البته که ممکن است گفته شود که این رفلکسها، مکیدن و گاستروکولیک از عملکردهای خودکار سیستم عصبی هستند و برای حادث شدن نیازی به ذهن[39] ندارند. احتمالاً هم این نظر درست است؛ درست به همان شکلی که رفلکس زانویی ما عمل میکند، این نوع رفلکسها نیز به شکلی ذاتی در بدن تعبیه میشوند. اما سوال اصلی این است که آیا از بدو تولد، ایگو یا خودی وجود دارد که بتواند نسبت به این فرآیندهای فعال(همچون تغذیه و دفع) آگاه[40] باشد و به آنها معنا[41] بخشد یا خیر؟ کلاین معتقد است که چنین ایگویی از بدو تولد وجود دارد.
نوزاد کلاینی فعال است
کلاین بر این موضوع تأکید دارد که کودک از آغاز، در ایجاد تجربه با خود و دیگری، فعال است؛ اما این تجربیات از بنیاد توسط مراقب اولیه، در آغوش گرفتن، نوازش کردن، تغذیه و… شکل گرفته و تقویت میشود. در اینجا نوزاد یک عامل فعال است که فعالیت عمدهٔ او شامل فرآیندی از درونفکنی ابژهای است که اُبژهٔ «خوب» نامیده میشود و آغازگر مفهوم نیکسرشتی[42] از خود است.
این دیدگاه با نظریهای که در آن اُبژه را عاملی فعال و ایگو را منفعل میداند در تضاد است. در دیدگاه غیرکلاینی، نوزاد تنها در نتیجهٔ مراقبت دیگری از اوست که به لحاظ تجربی به ساحت وجود وارد میشود. امروزه این مباحث پیچیده و نظری چندان مطرح نمیشوند، زیرا نوزاد واقعی موردتوجه در روانکاوی -و به ویژه در تحلیل کودک و رواندرمانی- تجربهای است که معمولاً در مراحل بعدی زندگی انسان بازنمایی میشود؛ بنابراین معمولاً نوزاد تا حدودی، هرچند به صورتی بدوی در ساختن جهان تجربی خود دست دارد.
دیدگاه کلاین دربارهٔ نوزادان، دارای چندین ویژگی متمایز است.
دو روایت اساسی از اُبژهٔ خوب و بد.
تقارن اُبژهٔ خوب و بد.
روابط اُبژهٔ با دیگری از بدو تولد.
احتمال وجود اُبژه در درون و بیرون از خود و توانایی انتقال آنها از مرزهایشان.
کودک بهوسیلهٔ فانتزی، بخشی از این اُبژهها را روایت میکند.
نوزاد وینیکاتی
وینیکات از همان ابتدا روشن ساخت که نوزادان به دو دسته تقسیم میشوند:
نوزادی که به دلیل قرار داشتن در محیطی با حمایت «به اندازهٔ کافی خوب»[43]، از وضعیت عدم انسجام (unintegration) لذت میبرد.
نوزادی که در محیطی با تجربهٔ تهاجم شدید رشد میکند و به سبب فشارهای محیطی، تنها راه حفاظت از خود را در عقبنشینی و کنارهگیری مییابد.
لازم است پیش از بررسی دقیقتر این دو گروه از نوزادان، ابتدا به زمینههای فکری که وینیکات مفاهیم خود را بر اساس آن بسط داده است نگاهی بیاندازیم.
وینیکات تحلیل روانی خود را در سال ۱۹۳۳ با جیمز استراچی[44] به پایان رساند و این اتفاق مصادف با دریافت صلاحیت بهعنوان روانکاو بزرگسالان در مؤسسهٔ روانکاوی بود. مدتی پس از آن (حدود ۱۹۳۷)، وینیکات تحلیل خود را با جوآن ریویر[45] -از روانکاوان آموزشی کلاین و اندیشمندی برجسته- آغاز کرد.
وینیکات در جایی گزارش میدکند که وقتی تحلیل خود را با ریویر به پایان میرساند (حدوداً در سال ۱۹۴۲، که با آغاز بحثهای جنجالی در روانکاوی همزمان است) در هنگام مباحثه دربارهٔ دستهبندی محیط با مخالفت شدیدی از سوی ریویر مواجه میشود. او بر این باور بود که «روانکاوی به دنیای واقعی ارتباطی ندارد.» (ریویر، ۱۹۲۷، ص۸۷). مرجع این دیدگاه به بحث و جدل میان آنا فروید و ملانی کلاین و حامیانش در دهههای ۱۹۲۰-۱۹۳۰ بازمیگردد. همانطور که پیشتر اشاره شد، وینیکات در این زمینه به دیدگاه به ویژه تحلیل روانی کودکان، کلاین نزدیکتر بود تا آنا فروید.
بحثهای جنجالی در روانکاوی اطفال
بحثهای جنجالی روانکاوی توسط مارجری بریرلی آغاز شد و منشأ آن، به اصطلاح «نامهٔ آتشبسی»[46] بود که او در سال ۱۹۴۲ به ملانی کلاین نوشت (در:۱۹۹۱ King & Steiner,، صص. ۱۲۲-۱۲۳). در آغاز هنگامی که کلاین همکاران خود را برای آمادهسازی مباحث علمی نظریهٔ روابط اُبژه خود برمیگزید -مباحثی که سرنوشت او و آیندهٔ روانکاوی در لندن به شدت وابستهٔ آن بود- وینیکات را به عنوان یکی از روانکاوان آموزشی کلاینی برگزید.
ابتدا وینیکات وفاداری خود را به کلاین حفظ کرد و «با جدیت بسیار»[47] در تمام جلسات، شرکت داشت. اما خیلی زود کلاین با او دچار مشکل شد؛ زیرا وینیکات مشارکتهای علمی خود را طبق زمانبندی موردنظر ارائه نمیداد تا کلاین و همکارانش بتوانند آنها را بررسی کنند (King & Steiner , ۱۹۹۱، صص. ۲۳-۲۴). در نتیجه وینیکات از سال ۱۹۴۴ به بعد، از سوی کلاین و پیروانش، دیگر به عنوان یک کلاینی شناخته نمیشد. آشکارا میتوان از مکاتبات وینیکات دریافت که او احساس میکرده که توسط کلاین «…کنار گذاشته شده است…»[48].
مباحث جنجالی در میان آنا فروید و ملانی کلاین، بین سالهای ۱۹۴۴ تا ۱۹۴۵ همچنان ادامه یافت و در نهایت با توافقی که به «توافق نجیبانه»[49]شهرت دارد، پایان یافت. در سال ۱۹۴۴، سیلویا پین[50] به ریاست انجمن روانکاوی بریتانیا انتخاب شد و در تدوین این توافقنامه نقش داشت (۱۹۹۱King & Steiner,). بر اساس این توافقنامه، دورههای آموزشی به دو گروه تقسیم میشد: گروه A (مکتب ملانی کلاین) و گروه B (مکتب آنا فروید). این توافقنامه، تفاوتهای علمی عمیق میان هر دو گروه را به رسمیت شناخت.
پسلرزههای مباحث جنجالی روانکاوی اطفال
اگرچه این بحثها با یک «توافقنامه» به پایان رسید اما اکثر اعضای انجمن روانکاوی بریتانیا، از جمله کلاین و پیروانش دچار احساس سردرگمی، رنجیدگی و حتی دچار ضربهٔ روانی[51] (تروماتایز) شدند. این وضعیت بازتابی از فضای پس از جنگ جهانی دوم بود که در آن روانکاوی نیز دستخوش بحران و تنشهای شدید میشد. در هیاهوی همین فضای علمی پرمخاطره، وینیکات در پاییز ۱۹۴۵ مقالهٔ خود با عنوان «رشد عاطفی آغازین»[52] را در یک جلسهٔ علمی ارائه داد. در این مقاله که نخستین اثر مهم وینیکات محسوب میشود، وینیکات دیدگاه خاص خود دربارهٔ رشد روانی اولیه ترسیم میکند.
این مقاله را میتوان بهعنوان یک بیانیهٔ موضعگیری[53] نیز درنظر گرفت؛ زیرا وینیکات در آن اظهار میدارد که قصد دارد خود را «وقف» کار بالینی کند[54] تا از طریق تجربهٔ علمی روانکاوی، ابعاد مختلف نظریه و روش خود را بررسی کرده و ببیند که آیا با واقعیات بالینی همخوانی دارند یا خیر.
پیام پنهان مقالهٔ وینیکات این بود که وی قصد ندارد از هیچ جریان فکری خاصی -اعم از فرویدی و کلاینی- پیروی کند؛ بلکه میخواهد ایدههای خود را به طور مستقل و بدون توجه به اینکه آیا با روند غالب آن زمان همخوانی دارند یا نه، پرورش دهد. از نظر او همانگونه که مارجری بریرلی[55] باور داشت؛ این یک رویکرد علمیِ معمول و منطقی بود.
پیش از تألیف مقالهٔ ۱۹۴۵، وینیکات این ایده را مطرح کرده بود که «چیزی به نام نوزاد[56]، وجود ندارد». سالهای ۱۹۳۵-۱۹۴۴ بهعنوان مرحلهٔ اول دستاوردهای نظری وینیکات محسوب میشوند؛ زیرا او در این دوره، دو کشف مهم خود را مطرح کرد:
نوزاد یک انسان است. (Winnicott : سومین اثر ۱۹۶۷, ص ۵۷۴)
چیزی به نام نوزاد وجود ندارد.( Winnicott: اولین اثر ۱۹۵۲ ص۹۹ , همچنین نگاه شود به Abram: ۲۰۰۸, ص ۱۱۹۵).
اگرچه این کشفیات برای وینیکات جنبهٔ شخصی داشتند؛ اما پیامد آنها ایجاد نظریهٔ «محیط فرد»[57] توسط وی بود. این نظریه بر رابطهٔ والد-نوزاد تأکید داشت و وینیکات را از جریان روانکاوی کلاینی در حال رشد و روانکاوی آنا فرویدی، جدا میکرد؛ با این حال، روانکاوان مکتب آنا فروید همچنان او را ذاتاً یک کلاینی میدانستند. همچنین خالی از لطف نیست که بگوییم در آن زمان چندین تحلیلگر مهم فرویدی در نیویورک وجود داشتند که به قطع یقین به کار بر روابط اولیهٔ والدین و نوزاد در رشد روانی مشغول بودند (مراجعه به Thompson ۲۰۱۲).
محیط روانی در نظریهٔ نوزاد وینیکاتی
اصطلاح «محیط»[58] در نظریهٔ وینیکات، مترادف همان چیزی است که او آن را «محیط روانی» مینامد. اصطلاح «روانی»[59] در اینجا بر نگرش عاطفی مادر نسبت به نوزاد دلالت دارد.
به این معنا که این مفهوم:
برای توصیف رفتار قابل مشاهده یا فرآیندهای شناختی آگاهانه به کار نمیرود؛
بلکه بر شیوههای برقراری ارتباط ناهشیار-با-ناهشیار تأکید دارد که
از مشاهدات فروید دربارهٔ «فرآیندهای اولیه»[60] و نحوهٔ تأثیر ناهشیار بر روابط اولیهٔ نوزاد بهره میگیرد.
دستهبندی نوزادان در اندیشهٔ وینیکاتی
وینیکات در مقالهٔ «روانپریشی و مراقبت از کودک»[61] (اثر دوم ۱۹۵۲)، برای شرح و طبقهبندی محیط-فرد از مجموعهای از نمودارها استفاده کرد و توضیح داد که دو الگوی متفاوت از روابط ابژه در ماتریس نظری وی وجود دارد؛ نوزادانی که در آغوش نگهداری شدهاند و نوزادانی که در آغوش کشیده نشدهاند (صص ۲۲۴-۲۲۳):
نوزادانی که در محیطی «به اندازهٔ کافی خوب» رشد کردهاند؛ رشد آنها توسط محیط تسهیل شده است.
نوزادانی که رشد آنها به سبب عدم وجود محیط مناسب کافی به تعویق افتاده است؛ دچار انزوا و کنارهگیری از محیط شدهاند.
مادامی که مراقبت مادرانه به اندازهٔ کافی خوب باشد، نوزاد ترغیب میشود تا به رشد روانی خود ادامه دهد اما زمانی که محیط اولیه به اندازهٔ کافی خوب نباشد، نوزاد از لحاظ روانی به درون خود عقبنشینی[62] میکند. نتیجهٔ این شکست[63] محیطی فرآیندی است که وینیکات از آن به عنوان «شکاف اساسی در شخصیت»[64] معرفی میکند و این شکاف ریشهٔ بسیاری از آسیبشناسیهای روانی است.
در نظریهٔ وینیکات، الگوی سالم ارتباطی[65] تنها در بافتار یک محیط به اندازهٔ کافی خوب هویدا میشود. او معتقد بود که «شکست محیط اولیه» دلیل بنیادین مشکلات روانی فردی در آینده است؛ حتی در صورتی که والدین در مجموع انسانهای خوبی باشند.
در حالی که وینیکات تا پیش از سال ۱۹۲۰ تا حد زیادی با تکیه بر «نظریهٔ سائق»[66] فروید، «امیال موروثی»[67] نوزادان را درنظر میگرفت با این حال هیچگاه از نظریات خود دربارهٔ دودستگی نوزادان دست برنداشت. از سال ۱۹۴۵ به بعد، مفهوم «خود»[68] در تمام نظریات وینیکات، همواره با نقش «مادر/دیگری»[69] همراه است. این به این معنی است که محیط روانی و روابط اولیه، از «خودِ رو به رشد» جدا نیستند (Abram , اثر اول ۲۰۰۷, صص.۲۹۵-۳۱۵).
نفرت از نوزاد و مادر به اندازهٔ کافی خوب
رابطهٔ والد-نوزاد نقطه آغازین رشد خود است و مادر به اندازهٔ کافی خوب باید بتواند با بیزاری[70] خود نسبت به نوزادش عجین شود[71]. به عبارت دیگر این مادر، احساسات واقعی خود را از طریق دفاعهایی مانند دوپارهسازی یا سرکوب «انکار»[72] نمیکند؛ بلکه قادر است تنفر خود را نیز تصدیق کند. وینیکات اظهار کرد که به احتمال بسیار تنفر مادرانه که پرخاشگری نسبت به کودک را میتوان از آن استنباط کرد، از طریق لالاییهایی که مادران برای کودکان میخوانند تعالی مییابد و به تصعید میانجامد[73] درست همانطور که در لالایی «لالایی عزیزم»[74] اتفاق میافتد.
وینیکات در سال ۱۹۴۷، مقالهٔ «تنفر در انتقال متقابل»[75] را نوشت و در آن ۱۸ دلیل را توضیح داد که چرا یک مادر از همان ابتدا، احساس تنفری را نسبت به نوزاد خود (حتی اگر پسر باشد) تجربه میکند (۱۹۴۹Winnicott, ). او عبارت «حتی اگر نوزاد پسر باشد»[76] را در پاسخ فروید مطرح کرد که فکر میکرد مادر تنها میتواند نسبت به نوزاد پسرش عشق داشته باشد! با این حال وینیکات تنفر مادرانه را امری طبیعی و بخشی از فرآیند رشد سالم میدانست.
تفاوتهای کلیدی نوزاد وینیکاتی با نوزاد کلاینی
با اشاره به نوزاد وینیکاتی در همینجا میتوان متوجه شد که تمایزات عمدهای در مفاهیم کلاینی و وینیکاتی نهفته است:
کلاین بر این باور بود که تنفر نتیجهای ذاتی، ماحصل سائق مرگ[77] است.
از نگاه وینیکات، تنفر یک دستاورد رشدی[78] است، نه یک ویژگی ذاتی.
وینیکات معتقد بود که اگر تنفر در فرآیند رشدی ادغام شود؛ میتواند بخشی از رشد سالم را رقم بزند. اما
در صورتی که فرد تنفر را سرکوب یا انکار کند (مثلاً از طریق مکانیزمهای دفاعی چون دوپارهسازی به «خوب» و «بد» یا واپسرانی) ممکن است منجر به پدید آمدن مشکلات روانی شود.
ایدهٔ عجین بودن با تنفر را میتوان به وضوح درک کرد؛ چراکه به سادگی در گفتمان ما قابل مشاهده است. همانطور که هاینشوود[79] آن را یک تمایز «اسطورهای»[80] میداند که ممکن است به سوءتفاهم دربارهٔ نظریهٔ سائق مرگ کلاین دامن بزند. لیکن وینیکات تأکید میکند که تنفر، ظرفیتی است که به دست میآید. این دستاورد نشان میدهد که این ظرفیت (نفرت) در عوض انکار شدن، در رشد اِگو ادغام شده است.
خلاصهای از تفاوتهای نظری نوزاد کلاینی و وینیکاتی
کلاین معتقد بود که نوزاد از ابتدا درگیر روابط «خوب» و «بد» با اشیا است و مرزهای ایگو را داراست. در مقابل، وینیکات تأکید داشت که رشد خود در بستر یک محیط «بهاندازه کافی خوب» و از طریق یک فرآیند تدریجی شکل میگیرد. کلاین بر تجربههای ناهشیار نوزاد از بدو تولد تأکید میکرد، در حالی که وینیکات نقش مادر و محیط را در تسهیل رشد نوزاد اساسی میدانست.
سخن سردبیر
در جهانی که روانکاوی بهتدریج از مفاهیم بنیادین فرویدی فاصله گرفته و به شاخههای متنوعی منشعب شده، بازخوانی اختلافنظرها و نوآوریهای روانکاوانی همچون وینیکات و کلاین، ضرورتی دوچندان یافته است. از فانتزیهای ناهشیار کلاینی تا نظریهی «محیط به اندازهی کافی خوب» وینیکات، هر یک چشماندازی منحصربهفرد از جهان روان نوزاد ارائه میکنند. این نوشته، نهتنها دعوتیست به تأملی عمیقتر در ریشههای روان آدمی، بلکه ادای احترامی است به نسل نخست روانکاوانی که کوشیدند نخستین لحظات هستی را به زبان تحلیل درآورند.
اگر شما نیز علاقهمندید بینشی تازه دربارهی تفاوت دیدگاههای روانکاوی بهدست آورید، میتوانید در سرکل جدید مدرسه تجربه زندگی ثبتنام کنید.
اگر همچون فولکلور شهرزاد قصه گو خود را در بند حاکمی ظالم بیابیم، شاید تنها راه رهایی روایت داستان باشد…
وقتی این نوشته به دستتان می رسد شما احتمالا در قرن بیست و یک زندگی می کنید. جایی از زمان که اهمیت ذهن بیش از هر وقت دیگری برجسته شده است، گاه تا مرز وسواس. احتمالا شما هم دوست دارید که به ذهن دیگران وارد شوید و حدس بزنید که در سرشان چه می گذرد. این ذهن خوانی گاهی تا جایی پیش می رود که می خواهیم بدانیم در ذهن نیاکانمان چه می گذشته است و گاهی تلاشی بی پایان است برای ورود به ذهن شخصیت هایی که هرگز واقعی نبودهاند. مثلا با آنکه همه مردم داستان نمینویسند اما تقریبا همه آن را مصرف می کنند. زمان و پول زیادی صرف می شود تا در چیزهایی درگیر شویم که واقعی نیستند.
استیون پینکر[1] در کتابش با عنوان اینکه ذهن چگونه کار می کند بیان می کند که آیا داستان سرایی یک سازگاری تکاملی است یا محصول جانبی از چیز دیگری؟ یکی از نظریه هایش این بود که داستان شبیه به چیزکیک است. ما هرگز نمی پرسیم که انسانها چرا چیزکیک دوست دارند زیرا به طور تکاملی برای دوست داشتن قند و چربی شکل گرفتهایم. بعد از آن سرآشپزهای خلاق با خود فکر کردند که اگر مقدار زیادی قند و چربی را باهم ترکیب کنیم چه اتفاقی می افتد؟ و نتیجه این خلاقیت چیزکیک است. پینکر گمان میکند داستان سرایی نیز شبیه به همین عمل می کند. داستانها طوری طراحی شدهاند که به نیازهای ذهنی و عاطفی ما پاسخ دهند.
فولکلور و فلسفه مردمی
فولکلور، که از صداهایی خارج از سنتهای مرسوم فلسفی برمیخیزد، مخزنی نادیدهگرفتهشده از اندیشههای فلسفی است و میتواند الگویی برای رویکردهای نوینی باشد که مستقیماً به چالشهای فلسفهی آکادمیک امروز پاسخ میدهند. فولکلور در ابتدا از طریق زبان و روایت های شفاهی شکل گرفت و در گذر زمان تکامل یافت. این سنت فرهنگی برای مدت ها در میان مردم عادی جریان داشت و محدود به طبقات نخبه و باسواد، که اغلب مردان بودند، نبود. هر فردی که داستانی برای روایت و شنوندهای مثل یک دوست، کودک یا نوه داشت، می توانست یک قصه عامیانه خلق کند.
در واقع مردم عادی جوهره اصلی فولکلور هستند. زنان به ویژه، نقش مهمی در حفظ و انتقال این داستان ها داشتند. پژوهش ها نشان می دهد که زنان مسنتر، به خصوص کسانی که جایگاه اجتماعی پایینتری داشتند، اغلب این روایت ها را برای نسلهای جوان تر بازگو میکردند و به این شکل قصهها را زنده نگه می داشتند. فکر می کنم فولکلور و فلسفه در جایی بهم می رسند که دو دوست قدیمی شگفتی و ترس در چیزی که هم ناآرام کننده است و هم شگفت انگیز، تلاقی می کنند.
ماریا تاتار[2]، فولکلورشناس، می نویسد که در دنیای داستان های عامیانه هرچیزی میتواند اتفاق بیفتد و آنچه رخ میدهد اغلب آنقدر شگفت آور است که شوکی ناگهانی ایجاد میکند. فولکلور و فلسفه هر دو ما را تکان میدهند. فلسفه از ما میخواهد با عمیق ترین اضطرابها و ترس های انسانی روبرو شویم و فولکلور با جنگلها و ارواحش شاید بزرگترین فهرست تاریخی از این اضطرابها و ترسها باشد.
فولکلور شناس رییت هیمه[3] تا آنجا پیش می رود که استدلال می کند: این ترس انسانی بود که باعث پیدایش و شکلگیری فولکلور شد. فولکلور تلاشیست خلاقانه برای درک آنچه که غیرقابل توضیح است. اگر بخواهیم بدانیم چه چیزی ما را میترساند، جنگل سیاه اولین جاییست که باید به آن نگاه کنیم. در جنگل سیاه بیش از آنکه مهم باشد چه چیزی حقیقت دارد یا ندارد این مهم است که آیا آن خوب بود؟ یا بد بود؟ شناختن مرزی میان درست و نادرست. چارچوبی مرجع برای ارزیابی.
با مرور فولکلور به راحتی می توان داستانهایی یافت که با دغدغههای عصر حاضر همخوانی دارند، بسیاری از آنها حتی ساختاری مشابه آمایش های اخلاقی دارند. داستان هایی از قهرمانان که بر سر دو راهی های اخلاقی، باید یکی را انتخاب کنند. اینکه آیا نیازهای والاتر باید بر جانبداری فرد نسبت به خانواده ، ملیت یا جامعه خودش ارجحیت داشته باشد؟ شباهتهایی میان داستانها و بسیاری از آزمایشهای مشهور در اخلاق معاصر دیده می شود. چه فردی از اسکله بپرد تا زنی در حال غرق شدن را نجات دهد، چه هدایت یک قطار را بر عهده بگیرد یا کفش های نو خود را در یک برکه خراب کند تا کودکی را نجات دهد، فیلسوفان مدتهاست به این پرسش مشغول اند که آیا و چگونه تعهدات ما نسبت به آشنایان و بیگانگان تفاوت دارد. وقتی گزینه ها در مغایرتاند باید جان دوست خود را نجات دهیم یا یک غریبه را ؟
فراتر از اخلاق، فولکلور به تمام شاخههای فلسفه میپردازد. در مورد اهمیت متافیزیکی فولکلور، فردی بودایی داستانی ارائه می دهد که به نظر میرسد به قرن سوم پیش از میلاد باز میگردد و آن را به عنوان «آیا این من هستم؟» ترجمه کرده اند. این داستان معضلی متافیزیکی مشابه با آزمایش فکری کشتی تسئوس[4] ایجاد می کند و ما را به پرسش در مورد ماهیت هویت شخصی سوق می دهد. این داستان روایتگر ملاقات ناخوشایند یک مسافر با دو دیو است که یکی از آنها جسدی را حمل میکند.
هنگامی که دیو اول یکی از بازوهای مرد مسافر را میکند، دیو دوم یک بازو از جسد میگیرد و آن را به عنوان پیوند به بدن مرد مسافر متصل می کند. این بازی ادامه مییابد تا زمانی که کل بدن مرد تکه لتکه شده و با اعضای بدن جسد جایگزین میشود. مرد از خود میپرسد: «چه بر سر من آمده است؟ آیا این من هستم؟» این داستان شهود ما را در مورد رابطه میان اجزای یک موجود و کل آن به چالش میکشد. در چه مرحلهای تودهای از اجزا به یک انسان تبدیل میشود؟ چه نوعی از جایگزینی مواد منجر به تغییر هویت میشود؟
یکی دیگر از ویژگیهای قابل توجه فولکلور، تأکید آن بر جمعگرایی است. برای بسیاری، کلمه «فلسفه» تداعیکننده سلسلهای از نوابغ است: ارسطو[5]، سارتر[6]، کانت[7]. این رشته(فلسفه) به شکلی فردگرایانه به ارزش گذاری افراد پرداخته و دستاوردهای انقلابی آنها را در خلأ ترسیم کرده است. در سالهای اخیر، بسیاری این روایت را مورد انتقاد قرار دادهاند. جامعهشناس سال رستیو[8] اظهار میکند: «اگر به من یک نابغه بدهید، من به شما یک شبکه اجتماعی میدهم.» به طور فزایندهای گرایشی به رسمیت شناختن پیشرفت به عنوان نتیجه همکاری، و نه مالکیت فردی و اتمی، دیده میشود. داستان گویی به شکلی با آشفتگیها و واقعیات زندگی درگیر میشود که ساختارهای منظم فلسفه در انجام آن دچار مشکل هستند.
ماندگاری یک روایت فولکلور : از معابد آزتک[9] ها تا کتاب های پر فروش
فرمانروایان همواره با چالشی اساسی روبهرو هستند: چگونه تاریخ را چنان روایت کنند که اکثریت مردم با وضعیت موجود کنار بیایند. فرمانروای آزتک نیز به داستانسرایان دستور داد تا نسخههای جدیدی از تاریخ را ترسیم کنند. با این حال، چنین روایتهایی در جامعهای مبتنی بر ارتباط چهرهبهچهره ارزش محدودی داشت؛ چرا که بیشتر مردم شخصاً در زمان بحران حضور داشتند و وقایع را به خاطر میآوردند. از اینرو، داستانسرایان ناچار بودند روایتهایی محتاطانه و همدلانه بسازند—روایتهایی که بهجای دامنزدن به اختلاف، وحدت ایجاد کنند. هر زمان داستانی برای همگان قابل پذیرش نبود، آن را دوباره و از زاویهای دیگر بازگو میکردند. تاریخنگاران آزتک ژانری ابداع کردند که در زنده نگهداشتن خاطرات رضایتبخش، بسیار مؤثر بود.
آنچه امروز آن را «نماد» مینامیم، در آن دوران ابزارهایی بودند برای یادآوری و برانگیختن مجموعهای از روایتها. مثلاً دود برخاسته از معبدی سوخته، سخنران را به یاد شکست یک گروه خاص میانداخت و او را وادار به روایت آن میکرد. یا پارچهای که بر سر رئیسی پیچیده شده بود، مرگ او را به ذهن میآورد. برخی لحظات بهیادماندنی همیشه با همان جملات تکرار میشدند. برای مثال، زمانی که یکی از روسای آزتک در جنگ اسیر شد و از دشمن خواست برای دختر برهنهاش لباسی فراهم کند، دشمن با لحنی تمسخرآمیز پاسخ میداد: «نه، او همانطور که هست خواهد ماند.» گویی همه منتظر شنیدن همین جمله بودند،جملهای که بارها در طول زندگیشان شنیده بودند و حالا آن را بازمیشنیدند.
در بیشتر مواقع سخنرانان آزادی داشتند تا بداههپردازی کنند یا جزئیات را مطابق میل خود تغییر دهند. در این تغییرات، الگویی از چرخش دیدگاهها پدیدار میشود. هر زمان که دورهای بحثبرانگیز به وجود میآمد یا نقطهای که در آن امور میتوانستند به شکل متفاوتی پیش بروند، تاریخنگاران نقششان به نوعی به کارگردان تغییر میکرد. آنها مجموعهای از گویندگان را به صحنه میآوردند تا هرکدام دیدگاه خود را بیان کنند.
زمانیکه این روایتها بهصورت مکتوب درآمدند، به نظر میرسید که تکراری و حتی متناقض هستند. یک گروه ممکن بود ازدواجی سیاسی، نبردی یا جنگی را به شکلی به یاد بیاورد در حالیکه گروهی دیگر آن را بهصورت متفاوت ثبت کرده بود. به نظر میرسد که این روش یک مزیت داشت: اگر هر طرف فرصتی برای بیان روایت خود داشت در نهایت، این اجرای ترکیبی میتوانست مورد قبول همه باشد و به چالش کشیده نشود. برای آزتکها، تاریخ نیازی به اجماع قطعی و یکپارچه مانند کتاب درسی نداشت. درک آنها از حقیقت یکپارچه و مطلق نبود، بلکه میتوانست دیدگاههای مختلف را در برگیرد.
این الگو برای نسلهای متمادی بخشی از فرهنگ اجتماعی آنها بوده است. زمانیکه در کنار آتش اردوگاههایشان مینشستند، صحبت میکردند و داستان میگفتند و سعی میکردند با دوستانی جدیدی که در طول راه پیدا کرده بودند اهداف مشترک بسازند. سپس آن را به یک هنر تبدیل کردند، یک شیوه رسمی برای ثبت تاریخ که اساس آن بر چندین گوینده بود که در لحظات مختلف به پا میخواستند و روایت خود را تعریف میکردند.
با این حال این نسبیگرایی به این معنا نبود که آزتکها باور داشتند که حقیقتی وجود ندارد. تاریخنگاران آنها هرگز از این ایده دست نکشیدند که حقیقتی فراتر از تفاوتهای دیدگاهی وجود دارد. تاریخ مکتوب آنها به شنوندگان یادآوری میکرد که آنها باهم مسیر طولانی را پیمودهاند، از میان سرزمینهای ناهموار و رویدادهای دردناک گذشتند تا به لحظهی حال برسند. آنها هرگز قصد نداشتند که همه چیز را با یک شانه بالا انداختن کنار بگذارند یا چنین نتیجه بگیرند که هیچکس هرگز نمیتواند بفهمد چه اتفاقی افتاده است و چرا.
اما امروز چطور ؟ امروز راز ماندگاری یک داستان در چیست ؟ نویسنده یک روایت چه فرمی برای داستانش انتخاب می کند که شاهد اثری ماندگار باشیم ؟ در متن کتاب های پرفروش چه می گذرد؟
با در نظر گرفتن اینکه هیچ دو نفری دقیقا یک کتاب را به یک شکل نمی خوانند چطور می توان اثری برای اکثریت خلق کرد؟ در روان شناسی خواندن به این اشاره شده است که ما هنگام خواندن کتابها بخشهایی از خودمان را وارد آنها می کنیم. از دریچه شخصیمان میخوانیم و جاهای خالی داستان را با تخیل خودمان پر می کنیم.
نویسنده ای که خوب می فروشد
هم نویسی خواننده و نویسنده : در قسمت قبل به اینکه خواننده جاهای خالی داستان را با تخیل خودش پر می کند اشاره کردم این شاید خود فرصتی باشد که خواننده بتواند در داستان مشارکت کند. شکافها و ابهامهایی که شروع به پر کردنش میکند. اگر داستانی نقاط مبهم داشته باشد، اگر نگوید چه چیزی دقیقا اتفاق افتاده یا قرار است رخ دهد، خواننده ناگزیر به نظریه پردازی میشود، فرضیه میسازد، مسیر احتمالی را حدس میزند. و اگر جایی از داستان را نپسندد شاید حتی دست به بازنویسی بزند، در ذهن خود، وقایع را تغییر دهد، دیالوگ ها را عوض کند، پایانی دیگر بیافریند.
نویسندهای که این امکان را برای مشارکت در داستان فراهم می کند احتمالا اثری ماندگارتر و محبوب تر خواهد داشت. این هم نویسی شاید فرصت همدلی بیشتر با شخصیتهای داستان را فراهم کند. اما این همدلی به چه معناست؟ آیا در پایان رفتار خواننده به واقع تغییر خواهد کرد؟
ویلیام جیمز زمانی گفته بود که نگران آن زن روس در تئاتر است که در ردیف جلو نشسته و برای استیصال و ناتوانی شخصیت های داستانی اشک می ریزد در حالیکه بیرون از سالن، کالسکه چیاش در سرما در حال یخ زدن بود.
شایعه : پاول بلوم[10] در کتابش با عنوان اینکه لذت چگونه کار میکند بیان میکند که داستان های خیالی در واقع ادامهای از یک تمایل تکاملی به شایعه پردازی هستند. یا به عبارتی داستان سرایی همان شایعه پردازی در مورد شخصیت های ساختگی است. یک میل کهن که از گذشته اجتماعی ما به ارث رسیده است. مغز چگونه تفاوت بین واقعی و غیر واقعی را ادراک کند وقتی شخصیتی داستانی را هر هفته در تلویزیون میبیند، ساعات زیادی را صرف مشاهده زندگی روزمرهاش می کند، چهرهاش را میبیند و احساساتش را درک میکند.
وقتی شخصیت های داستانی را بارها و بارها میبینیم، ناخواسته همان کاری را با آنها میکنیم که با شخصیت های واقعی انجام میدهیم. خلق شخصیتهایی که خواننده مایل است همچون انسانهای واقعی به شایعه پردازی در مورد آنها بپردازد گویا باعث می شود مخاطب زمان بیشتری را به آنها فکر کند و خود نیز به داستان سرایی در مورد شخصیتهای داستان بپردازد و این به نظر یک تکنیک برای داستان سرایی موفق است.
اما به نظر می رسد ماجرا فراتر از یک سرگرمی ساده باشد. وقتی کسی زندگی یک شخصیت خیالی را دنبال می کند، وقتی با اطرافیانش در مورد تصمیمهای او بحث می کند یا وقتی سعی می کند تصمیمهای او را تحلیل کند عملا بخشی از مغزش را همانطور به کار میگیرد که در تعاملات اجتماعی واقعی استفاده میکند.
ما در مورد شخصیتهای سریال محبوبمان همانطور قضاوت می کنیم که درباره همکار یا همسایه خود قضاوت میکنیم. شاید حتی بیش از آن. چون شخصیت های داستانی فرصتی بینظیر برای این بازی ذهنی هستند: آنها مقاوم به تغییرند، همیشه در دسترسند، و از قضاوت های ما آزرده نمیشوند. همیشه اگر کمی ابهام باقی بماند مخاطب ناچار میشود خودش این شکاف را پر کند و در اینجا داستان به ذهن خواننده منتقل میشود.
نظریهی خطر ایمن: آیا خطر لذتبخش است؟خطر، به خودی خود لذتبخش نیست، اما مغز انسان به گونهای طراحی شده که به آن واکنش نشان میدهد. در داستانهای خیالی، خطر واقعی وجود ندارد؛ چون این موقعیتها حاصل تخیل هستند، حس امنیت همچنان حفظ میشود. برای مثال، وقتی فیلم ترسناکی تماشا میکنیم، با وجود آنکه واقعا در معرض تهدید نیستیم، مغزمان واکنشی مشابهِ تجربهی خطر واقعی نشان میدهد.
کازپلی: خیالپوشی یا مبدلپوشی؛کازپلی به پوشیدن لباس شخصیتهای خیالی داستانها گفته میشود. علاقه به ایفای نقش این شخصیتها لزوماً ریشه در سادگی دسترسی به لباس آنها ندارد، اما داشتن یک شنل سیاه ساده و یک چوبدستی کوتاه بهراحتی میتواند شما را به دانشآموزان مدرسهی جادویی هاگوارتز (در دنیای داستانی هری پاتر) شبیه کند.
در فرهنگ های مختلف و در ارتباط با جشن ها و فستیوالها میتوان این را در مردم دید که علاقه دارند به شخصیتهای معروف و برجسته شبیه باشند. داشتن ظاهری شبیه به آنها شاید باعث شود کارهایی که کردهاند را راحت تر تکرار کنیم. به راستی پوشش چه تاثیری بر اخلاقیات خواهد گذاشت؟ اگر لباس یکی از ابر شرورهای داستانی را بپوشید احتمالا راحت تر دست به جنایات بزرگ خواهید زد؟
فولکلور فراتر از امپراتوریها و فرمانرواییها
هرگز نمیتوانیم چشماندازی روشن از جهان مدرن داشته باشیم اگر تنها داستانهای بزرگ و شایستهی توجه را به امپراتوریها محدود کنیم. به نظر نمیرسد که جهان امروز ما صرفاً ساختهی تیبریوس روم یا حتی امپراتور ووهان باشد. تا زمانهایی نسبتاً متأخر، آزادی انسانی در بخشهای وسیعی از سیاره ما وجود داشته است. انسانهای بسیاری در این جهان زیستهاند که نامشان را نمیدانیم، زیرا آن را بر سنگ حک نکردهاند، اما میدانیم که بسیاری از آنها زندگیهایی فراتر از صرف بقا داشتهاند. احتمالاً ایدههای گوناگونی برای زیستن را آزمودهاند و حتی اشکال تازهای از واقعیت اجتماعی را پدید آوردهاند. گاهی انسانهایی که از آزادی محروم بودهاند نیز چنین کردهاند، هرچند با چالشهایی بسیار دشوارتر. ساختارهای متمرکز، آثار مکتوب و نفوذ فرمانرواییها موجب شده تا تاریخ اغلب به نام آنها نوشته شود.
در مقابل، انسانهایی که در نظامهای غیرمتمرکز، جوامع کوچکتر یا شیوههای زیستی متفاوت از امپراتوریها زندگی میکردند، احتمالاً در برابر اقتدار متمرکز ایستادگی کردهاند. نادیده گرفتن این تمدنها در روایتهای تاریخی، درک ما را از امکانهای انسانی محدود میسازد. وقتی تنها فرمانرواییها را بهعنوان روایتهای اصلی تاریخ انسانی بازگو میکنیم، در واقع این ایده را القا میکنیم که گویا جوامع انسانی همواره بهسوی تمرکز قدرت، سلسلهمراتب و سلطه گرایش داشتهاند؛ حال آنکه شواهد تاریخی و باستانشناسی نشان میدهند که بسیاری از جوامع انسانی به شیوههای متفاوتی از سازمان اجتماعی روی آوردهاند. گذشتهی ما پر است از روایتهایی که هنوز در لایههای مدفون خاک باقی ماندهاند؛ داستانهایی از زیستهای بدیل که شاید الهامبخش ساختن آیندهای متفاوت باشند.
متن پایانی
در پایان باید گفت که فولکلور در حال تغییر است. قصه ها به مشارکت راویان متوالی تکامل می یابند و داستان گویی یک رفتار جمعی است و آنچه باقی می ماند فرآیند های فکری را نشان می دهد که به یک طنین بی زمان نزدیک می شوند. پس از گذر هزاران سال از برخی از داستان ها همچنان کسی مالک آنها نیست. آنها ذاتا جمعی اند و نویسنده ی واحدی ندارند. شنوندگان داستان ها را تغییر می دهند، اشتباه به خاطر می آورند، به آنها زینت می دهند و با هربار بازگویی معنای آنرا تغییر می دهند. این فرآیند نوعی تفکر جمعی و همزمان با گذر زمان است، پژوهشی مشترک که طی قرن ها ادامه یافته است….
سخن سردبیر
در جهانی که روایتهای رسمی، تاریخ را در انحصار قدرتها قرار دادهاند، بازگشت به صداهای خاموش و روایتهای حاشیهای ضرورتی دوچندان یافته است. این مقاله تلاشی بود برای عبور از تاریخنگاریهای امپراتوریمحور و بازشناسیِ نقش بیبدیل فولکلور، داستانگویی، و تخیل در شکلدهی به ذهنیت انسانی. از قصههای شفاهی تا شخصیتهای داستانی فرهنگ عامه، همگی ظرفیتی پنهان دارند برای اندیشیدن به جهان، اخلاق، هویت، و حتی ساختارهای سیاسی. شاید گاهی لازم است، پیش از تحلیل آینده، به زمزمههای فراموششده گذشته گوش بسپاریم.
[1] Steven Pinker [2] Maria Tatar [3] Reet Hiiemae [4] Ship of Theseus [5] Aristotle [6] Jean Paul Sartre [7] Immanuel Kant [8] Sal Restivo [9] Aztec [10] Paul Bloom [11] Tiberius
در نگاه نخست، واژهی پرورژن (یا روانکژی) ذهن را بهسوی انحرافهای جنسی، رفتارهای خارج از هنجار یا حتی مفاهیم اخلاقیِ ناپذیرفتنی سوق میدهد؛ مفاهیمی که بیشتر از آنکه از روانشناسی یا روانکاوی برخاسته باشند، ریشه در قضاوتهای اجتماعی و فرهنگی دارند. اما آیا پرورژن صرفاً مجموعهای از اعمال غیرعادی است؟ یا آنطور که روانکاوی مدرن میگوید، ساختاری روانی با منطق خاص خود؟
پرورژن را میتوان به دو روش اساسی تعریف کرد: یکی بر اساس رفتار و دیگری بر پایه ساختار روانی یا شخصیت. در تعریف رفتاری، زمانی عملی منحرف تلقی میشود که هنجارهای اجتماعی را نقض کند. برخی روانکاوان قرن بیستم و حتی بیست و یکم همچنان به این رویکرد وفادار ماندهاند و رفتارهای منحرف را بر اساس معیارهای «غیرطبیعی» اوایل قرن بیستم میسنجند. برای نمونه، گرچه همجنسخواهی امروزه بهطور گسترده بهعنوان یک گرایش جنسی پذیرفته شده است، برخی روانکاوان آن را همچنان در چارچوب پرورژن و رفتار غیرطبیعی قرار میدهند.
سرجیو بنونتو، استاد برجسته روانکاوی و مؤسس مجله اروپایی روانکاوی، در کتاب پرورژن چیست نشان میدهد که تعریف روانکژی صرفاً بر اساس رفتار ناکافی است. او استدلال میکند که طبقهبندیهای رفتاری نهتنها مرز میان طبیعی و غیرطبیعی یا اخلاقی و غیراخلاقی را مبهم میسازد، بلکه معنای این رفتارها برای خود فرد را نیز نادیده میگیرد. بنونتو با تمرکز بر رویکرد ساختاری، پیشنهاد میدهد که پرورژن را نباید صرفاً مجموعهای از رفتارها دانست، بلکه باید آن را در قالب یک ساختار روانی در نظر گرفت. از این منظر، فرد پرورت در کنشهایش نوعی رابطه خاص با قانون، زبان، و عاملیت دیگری برقرار میکند.
رویکرد ساختاری بِنوِنِتو به پرورژن
رویکرد ساختاری بنونتو به روانکژی شامل چند مؤلفه کلیدی است. نخست، او به مکانیسم انکار اشاره میکند؛ همان سازوکاری که فروید برای توضیح فتیشیسم بهکار برد. بنونتو از یکسو بر «آگاهیای که برای تجربه لذت ضروری است» و از سوی دیگر بر «آگاهی انکارشده» تأکید دارد. برای مثال، فرد نمایشگرا (عورتنما) این باور را میپذیرد که «کسی که به آلت تناسلی من نگاه میکند، لذت میبرد»، اما در عین حال این آگاهی را انکار میکند که «همان شخص ممکن است از دیدن آن منزجر شود».
از نظر بنونتو، انزجار نیز – همچون لذت – میتواند بیانگر نوعی لذت باشد. در این تبیین، بنونتو انکار را تا حد زیادی محدود به تجربه قربانی میداند. همزمان، او تأکید میکند که «ذهنیت دیگری نقشی اساسی در کنش فرد پرورت دارد». از این منظر، فرد پرورت کسی است که شریک جنسی خود را نه بهعنوان هدف لذت، بلکه بهعنوان ابزاری برای ارضای شخصی بهکار میگیرد. او تلاش نمیکند تا به آنچه برای شریکش لذتبخش است توجه کند یا از لذت شریکش لذت ببرد.
نگاه آرلو به شخصیت در ساختار پرورژن
آرلو (1971) اصطلاح «شخصیت پرورت» را برای توصیف گروهی از بیماران مرد به کار برد که ویژگیهای شخصیتیشان تحت تأثیر مکانیزمهای دفاعی خاصی شکل گرفته بود. این دفاعها غالباً با رفتارهای منحرفانه مرتبط بودند، اما خود این افراد بهطور آشکار یا اجباری مرتکب چنین رفتارهایی نمیشدند. آنها تصورات ناخوشایند و غیرقابل تحملی نسبت به اندام تناسلی زنانه داشتند، اما چون نمیتوانستند این احساسات را از طریق کنشهای بیرونی تخلیه کنند، در ذهن خود آنها را انکار میکردند. هرچند آرلو مشاهداتش را به بیماران مردی که از اضطراب شدید اختگی رنج میبردند محدود کرد، اما این ویژگیها میتوانند در زنان نیز بهعنوان مکانیزمی برای انکار خیالی ادراکهای ناقابل تحمل بروز پیدا کنند. افزون بر این، افسردگی نیز ممکن است به شکلگیری چنین ساختارهایی کمک کند.
دروغگوی جزئینگر یا منکر واقعیت
آرلو (1971) در بحث خود درباره «پرورژن شخصیت»، فردی را توصیف میکند که نگرشی غیرواقعبینانه دارد و در مواجهه با مشکلات، بهجای برخورد مستقیم، به جزئیات حاشیهای میچسبد، از واقعیت طفره میرود و الزامات آن را نادیده میگیرد. او از بیماری یاد میکند که ترجیح میدهد با واقعیت چنان رفتار کند که گویی صرفاً کابوسی ناخوشایند است (ص. 318). در روند درمان، این افراد معمولاً از پذیرش نتیجهگیریهای مشخص اجتناب میکنند. وقتی درمانگر تفسیری ارائه میدهد، بیمار یا وانمود میکند که چیزی نشنیده، یا حواس خود را به موضوعی بیاهمیت معطوف میکند، و یا بدون پذیرش تغییری واقعی، بحث را به موضوعی جدید میکشاند.
آرلو همچنین دو ویژگی شخصیتی دیگر را به عنوان بخشهایی از پرورژن شخصیت معرفی میکند. یکی از آنها، «دروغگویی جزئینگر» است که در آن فرد با پنهان کردن حقیقت از دیگران، به خود اینطور اطمینان میدهد که نیازی به مواجهه با واقعیت ندارد. به گفته آرلو، چنین دروغی کارکردی مشابه فتیش دارد؛ یک برداشت سطحی که حقیقت را بیاعتبار میکند و به نوعی بیان میدارد که حقیقت، میتواند بهاندازه یک دروغ، غیرقابل اعتماد باشد.
ویژگی دیگر، «شوخطبعی حیلهگرانه» است؛ حالتی که فرد با القای اضطراب در دیگران و سپس افشای فریب خود، احساس لذت میکند. آرلو این ویژگی را به دفاعهای مبدلپوشانه مرتبط میداند، جایی که کنش پرورت این تصور را القا میکند که زن بودن (یعنی نداشتن آلت مردانه) صرفاً ظاهری فریبنده است.
کمبود گزارش های بالینی در ارتباط با پروررژن
شخصیت پرورت پدیدهای نادر نیست، اما معمولاً مورد توجه قرار نمیگیرد، چرا که بیماران از آن شکایت نمیکنند. اگرچه آرلو بحث خود را به بیماران مرد محدود کرده بود، اما پژوهشگران دیگر (مانند گروسمن، 1992) نشان دادهاند که پرورژن در زنان نیز مشاهده میشود. به دلیل فقدان گزارشهای بالینی از درمان با بیماران پرورت، بسیاری از نویسندگان ناچارند برای بررسی روانکژی به منابع غیربالینی تکیه کنند. این کمبود تا حدی به این برمیگردد که افراد با ساختار روانی پرورت—برخلاف رواننژندهایی که ویژگیهای پرورژن را نشان میدهند—بهندرت وارد فرایند رواندرمانی میشوند. اغلب آنها باور ندارند که درمان میتواند به آنها کمکی بکند، یا از آنجا که از نشانگان خود لذت میبرند، میلی برای رها کردن آن ندارند. از سوی دیگر، بسیاری از روانکاوان نیز در محیطهایی مانند زندانها، که افراد پرورت ممکن است در آنجا حضور داشته باشند، در دسترس نیستند.
پرورژن در سینما
در سالهای اخیر، فیلمهای ژانر ترسناک همچنان روانپریشها را بهعنوان شخصیتهای شرور نمایش میدهند—مانند فیلمهای جیمز باند یا آثار ابرقهرمانی. با این حال، در فیلمهایی چون شبگرد (گیلروی، 2014)، باید درباره کوین صحبت کنیم (رمزی، 2011)، و جایی برای پیرمردها نیست(برادران کوئن، 2007)، با نمونههایی از پرورژن بهعنوان ساختار روانی روانپریش مواجه میشویم.
سؤال اصلی روانکاو نباید این باشد که از این فیلمها چه چیزی درباره پرورژن میتوان آموخت. پرسش دقیقتر این است: این روایتهای خیالی از روانپریشان چه چیزهایی درباره فانتزیهای رواننژندانهی پرورژن به ما نشان میدهند؟
هدف این پرسش، گسترش دانش ما از فانتزی رواننژندانه نیست، بلکه تأکید دارد که تصور ما از پرورژن عمدتاً از طریق روایتهایی شکل گرفته که ریشه در چشماندازهای رواننژندانه دارند.
با نگاهی به سه فیلم یادشده، روشن میشود که شخصیت پرورت بدون بازداری یا احساس گناه دسیسه میچیند، نقشه میکشد و مرتکب قتل میشود. او از رفتارهای منحرفانهاش لذت میبرد و تنها زمانی دچار رنج روانی میشود که مانعی مانند زندان بر سر راهش قرار گیرد. از این منظر، رواننژند از طریق تصویر پرورژن، رؤیای لذت نامحدود و بدون پیامد را در ذهن خود میپروراند.
وقتی می گوییم افراد پرورت همدلی را تجربه نمی کنند، واقعاً منظورمان چیست؟
اگر همدلی را به معنای «دروننگری نیابتی» در نظر بگیریم ـ تعریفی که هینز کوهات ارائه کرده، یعنی توانایی قرار دادن خود به جای دیگری ـ در این صورت میتوان گفت که از نگاه برخی رواننژندها، فرد روانکژ اصلاً انسان محسوب نمیشود. در این نگاه، روانکژ کسی است که دست به قتل میزند و از آن لذت میبرد، تنها به این دلیل که نمیتواند با قربانیاش همدلی کند. این افراد تصور میکنند اگر بتوانند در روانکژها یک نظام اخلاقی ایجاد کنند، آنها از قتل دست میکشند یا دستکم پرخاشگریشان را در مسیر کارهای نیک بهکار میگیرند.
با این حال، چنین تصوری نادرست است، زیرا بسیاری از رواننژندها نیز مرتکب جرایم خشونتآمیز میشوند. بنابراین نمیتوان به سادگی نتیجه گرفت که اگر پرورتها قادر به همدلی بودند، به دیگران آسیب نمیزدند.
در واقع، ممکن است افراد پرورت اصلاً فاقد توانایی همدلی نباشند. برای مثال، یک سادیست یا عورتنما شاید از طریق عمل منحرفانهاش در پی برانگیختن لذت دیگری باشد و در عین حال، هیچ احساس پشیمانی نسبت به آن نداشته باشد.
همدلی همواره در جهت خیر بهکار نمیرود. گاهی حتی میتواند مخرب باشد. در نگاه اول شاید تناقضآمیز به نظر برسد که فرد سادیست از همدلی بهره میبرد، ولی واقعیت این است که لذت او از رنج قربانی مستلزم درک افکار و احساسات اوست. بنابراین، آنچه روانکژ از آن محروم است، نه توانایی همدلی، بلکه یک نظام اخلاقی درونیشده است.
در مقابل، وقتی یک رواننژند دزدی میکند، حتی اگر چندینبار این رفتار را تکرار کند، همچنان میتوان او را فردی دلسوز و با محبت دانست. بهعبارت دیگر، ما معمولاً همدلی را با مهربانی یکسان میدانیم و ناتوانی در همدلی را با فقدان مهربانی در یک رفتار منحرف یکی تلقی میکنیم.
معادل های فتیش و مکانیسمهای دفاعی پرورژن
گریناکر (1955) به انواعی از فتیشیسم اشاره کرده که لزوماً با عملکرد جنسی ارتباطی ندارند؛ مانند برخی از اعتیادهای دارویی، دزدی بیمارگون (کلپتومانیا)، آیینهای مذهبی خاص یا ترفندهای خوششانسی. این پدیدهها که بهاندازهی مردان در زنان نیز مشاهده میشوند، گاهی تحت عنوان «معادلهای فتیش» شناخته میشوند. به بیان دیگر، این رفتارها از نظر مکانیسمهای دفاعی، شباهتهایی با فتیشیسم جنسی دارند، گرچه اهداف متفاوتی را دنبال میکنند.
کالف و همکارانش (1980) شبادراری را بهعنوان معادلی کارکردی برای فتیش در نظر گرفتند. در یکی از مواردی که آنها توصیف کردند، بیمار تجربهی تحلیل روانی را مانند رؤیایی تلقی میکرد که تمایلی به بیدار شدن از آن نداشت. او واقعیت را بیاهمیت، غیرواقعی یا حتی ناپدیدشده میپنداشت. مسئلهی اصلی این بود که بیمار، همانند سایر ادراکهای تهدیدکننده، با واقعیتهای ناخوشایند درمان نیز مواجه نمیشد و آنها را نادیده میگرفت.
در نمونهای که کالف (1972) گزارش کرد، بیمار بر واقعیت رؤیایش پافشاری داشت و واقعیت زندگی بیداری را انکار میکرد. این نمونه در تقابل با موردی است که فروید (1940) بهطور گذرا به آن اشاره کرد: مردی پارانوئید که رؤیاهایش بازنمایی دقیق واقعیتی بودند که در حالت بیداری آن را انکار میکرد. بیمار کالف از بیخوابی شکایت داشت، اما در نهایت مشخص شد که او در خواب، رؤیایی میدید که بیدار است.
فروید (1923) توضیح داد که چگونه پسران خردسال، ادراک خود از اندام تناسلی زنانه را انکار میکنند و در عین حال باور دارند که آلت مردانهای مشاهده کردهاند. آنها برای حل این تناقض میان آنچه میبینند و آنچه باور دارند، چنین توجیه میکنند که آلت هنوز کوچک است و در آینده رشد خواهد کرد.
فروید، انکار را با شکافی در ایگو مرتبط میداند؛ یکی از انواع مکانیزمهای دفاعی که واقعیتهای غیرقابل تحمل را به شیوهای قابل تحمل درمیآورد.
فتیشیسم، از یک سو با انکار ادراک اندام تناسلی فاقد آلت مردانه همراه است و از سوی دیگر، با تمرکز بر شیء فتیشی، حواس را از آن منحرف میکند. انکار، انحراف توجه و توهم، همگی از جمله مکانیزمهای دفاعی در برابر ادراکهای تهدیدکننده هستند؛ ادراکهایی که با وجود دفاع، همچنان بهنوعی در سطح آگاهی باقی میمانند.
تمایز نوروتیک و پرورژن از نگاه لکان
بر پایهی دیدگاه لکان، ساختار کلی روانکژی شامل گونههایی مانند فتیشیسم، عورتنمایی (اگزیبیشنیسم)، چشمچرانی (ووایریسم)، سادیسم و مازوخیسم است.
لکان در سمینار بیستم خود تأکید کرد که «انحرافاتی که در رواننژندی تشخیص میدهیم، در واقع وجود ندارند». رواننژندها این تمایلات را صرفاً در رویا و فانتزی تجربه میکنند، نه در عمل. هیچکدام از آنها ویژگیهای روانکژها را ندارند؛ آنها تنها در خیال پرورتبودن را در سر میپرورانند، که امری کاملاً طبیعی است—چرا که در غیر این صورت، چگونه میتوانند با دیگری وارد رابطه شوند؟ (لکان، 1975/1998، ص. 80). لکان با این سخن، مرز روشنی میان رواننژندی و روانکژی ترسیم میکند: روانکژها آزادانه بهدنبال لذت میروند، اما رواننژندها در تحقق آنچه تنها در خیالشان شکل میگیرد، دچار بازداریاند.
چه این امیال در قالب پرخاشگری مهار نشده ظاهر شوند و چه در قالب تمایلات جنسی، رواننژند تصور میکند که روانکژ بدون احساس گناه از تمام لذتها بهرهمند است. این تصور، در واقع بازتاب فانتزی رواننژندانه است. رواننژندها گرایش دارند به لذت بیحد و مرز برسند، اما همواره حتی برای کوچکترین خطا—مثل برآورده نکردن انتظارات یا خواستههای دیگران—احساس گناه را تجربه میکنند.
در مقابل، لکان و دیگران بر رنج درونی موجود در موقعیت روانکژ تأکید دارند. رواننژندها ممکن است گمان کنند روانکژها از تمامی لذتهای دنیا بهرهمندند، اما در حقیقت آنها اسیر لذتهای خود هستند، و چهبسا آن لذتها دیگر برایشان لذتبخش هم نباشند. طبق نظریهی لکان، روانکژ به دیگری چنگ زده—با ابژهی خیالی میل (مادر) همانندسازی میکند، تا جایی که مادر را در فالوس نمادینه میسازد (لکان، 1959/2006، ص. 554). در مقابل، رواننژند هرچند درگیر کشمکشهای درونی است، اما آزادی روانی بیشتری دارد. شاید تصور شود روانکژ بهدنبال لذت جنسی نامحدود است، اما واقعیت این است که تمایلات جنسیاش محدودند؛ مثلاً فرد فتیشیست فقط در شرایط خاصی میتواند به این تمایلات پاسخ دهد.
لکان همچنین نشان داد که رفتار پرورت، تلاشی برای تقویت کارکرد شکنندهی پدرانه یا جبران قانونگذاری ناکارآمد دیگری است—و یا شاید راهی برای جلوگیری از جنون. روانکژ باید عمل منحرفانهاش را بارها تکرار کند تا موقتاً از کارکرد نابسندهی پدر درونش رهایی یابد. برای نمونه، فرد سادیست میکوشد با ساکتکردن دیگری و تحمیل صدای خود، او را کامل کند، اما این تلاش معمولاً شکست میخورد (لکان، 2006، ص. 258-259).
در مجموع، میتوان گفت دفاعهای نوروتیک در برابر امیال عمل میکنند، در حالی که دفاعهای پرورت در برابر واقعیت ادراکشده شکل میگیرند (فروید، 1940). از این رو، برخورد روانکژ با واقعیت فقط به انحرافات جنسی محدود نمیشود؛ بلکه در بسیاری از رفتارهای دیگر نیز دیده میشود، جایی که فرد با واقعیت، آزادانه و بدون پایبندی به حقیقت برخورد میکند.
فروید (1940، ص. 204) با احتیاط میان مکانیسمهای دفاعی در نوروز و پرورژن تفاوت قائل شد: در نوروز، فرد بهدلیل ترس از خطرات درونیشدهی واقعیت، فانتزی را سرکوب یا پنهان میکند یا به شکلهای دیگر مهار میسازد؛ اما در پرورژن، فرد واقعیت را تغییر میدهد تا فانتزی را حفظ کند. با اینکه فروید این تفاوت را مطلق نمیدانست، اما این تمایز میتواند پایهای باشد برای تعریف طبقهای از پدیدهها که در آنها، تغییر دفاعی در ادراک واقعیت نقش مهمی ایفا میکند.
توصیه های تکنیکی
هرچه بیماران بیشتر بتوانند پیامدهای آنچه را درک میکنند نادیده بگیرند، راحتتر از مواجهه با ادراکهای تهدیدکننده—از جمله ادراک خود—در فرآیند تحلیل پرهیز میکنند؛ فرایندی که بازنگری تجربههای گذشتهشان به آن وابسته است.
در عمل، این وضعیت به آن معناست که حتی بینشها و درکهای ظاهراً پیشرفته، اگر تهدیدی برای برخی ارضاهای مطلوب باشند، ممکن است ناپدید شوند. بیمار ممکن است واژهها را به خاطر بیاورد، اما معنای آنها را نادیده بگیرد. درمان گاهی حالتی پیدا میکند شبیه به «انگار که…»؛ زیرا ایدهها دیگر پیامدهای واقعی ندارند. در همین حال، بیمار خیالپردازیها را بهجای واقعیت میپذیرد؛ با اینکه میداند محتوای آنها حقیقت ندارد، همچنان طوری رفتار میکند که انگار حقیقت دارند. این وضعیت بهویژه در رابطه با تحلیلگر نمود پیدا میکند؛ تحلیلگر بهجای آنکه شخصی در فرایند تحلیلی باشد، به واقعیتی صرف و بیپرسش تبدیل میشود. در برخی درمانها، بیمار تحلیلگر را مانند یک شیء فتیشی تجربه میکند (رنیک، 1992).
این مسئله از دو جنبه برای تکنیک درمانی اهمیت دارد: نخست، این وضعیت نوعی مقاومت را نشان میدهد که از سایر مقاومتها بنیادینتر است. تا زمانی که بیمار پیش از پذیرش واقعیتهای ناخوشایند، اهمیت آنها را انکار میکند، فرایند درمان پیش نمیرود—مگر آنکه خود این انکار به موضوع اصلی تحلیل تبدیل شود. دوم، تحلیلگر برای درک چنین آزادیهایی در برخورد بیمار با واقعیت، ناچار میشود موضعی در برابر خواستههای واقعیت اتخاذ کند. تحلیلگر در اینجا نقش داور یا مرجع تعیینکنندهی واقعیت را بازی نمیکند، بلکه صرفاً بر لزوم پذیرش آن پافشاری میکند. در موارد حاد، حتی ممکن است تحلیلگر ناگزیر شود بهتنهایی صدای واقعیت باشد.
نتیجه گیری
توانایی انتخابی انسان برای نادیدهگرفتن، انکار یا تغییر ادراکات آزاردهنده در پدیدههایی چون فتیشیسم، مبدلپوشی و سایر انحرافات جنسی آشکار است، هرچند محدود به آنها نیست. واقعیت در این شرایط با شدتهای مختلفی کنار گذاشته میشود و اغلب مانند یک فیلم، رویا یا لطیفه بیاهمیت تلقی میگردد. این ادراکات بهطور کامل حذف نمیشوند، بلکه بهصورت تحریفشده یا کماهمیت در آگاهی باقی میمانند، گویی صرفاً برای ثبت ذهنی پذیرفته شدهاند. چنین انعطافی نسبت به واقعیت، نوعی تبانی ناخودآگاه با وجدان را نشان میدهد.
این مکانیسمهای دفاعی معمولاً ناآگاهانه عمل میکنند. گاهی تحلیلگر تصور میکند بیمار پیشرفتی داشته، اما در واقع بیمار بینش کسبشده را در عمل بهکار نمیگیرد. وقتی روند درمان متوقف میشود، بازنگری در مسیر نشان میدهد بیمار همچنان از مواجهه واقعی با ادراکات آزارنده اجتناب میکند. آگاهی تحلیلگر از این انکارها، اگرچه نمیتواند آنها را حذف کند، اما روند درمان را کنترلپذیرتر میسازد. تحلیلگر با شناخت این مکانیزمها میتواند توجه بیمار را به روشهایی که واقعیت را تحریف میکند جلب کرده و فرایند درمان را بر همین محور متمرکز کند. با این حال، باید آماده باشد تا در برابر انکار بیمار، از واقعیت دفاع کند.
سخن سردبیر
در ادبیات روانکاوی، مفهوم «پرورژن» یا روانکژی از جمله مفاهیمی است که همواره میان برداشتهای نظری پیچیده و سوءتعبیرهای رایج عمومی در نوسان بوده است. این واژه، اگرچه در زبان روزمره با داوریهای اخلاقی و بار معنایی منفی همراه است، اما در سنت روانکاوی – بهویژه در اندیشههای زیگموند فروید و ژاک لکان – معنایی متفاوت و عمیقتر دارد: نه بهعنوان انحراف از هنجار، بلکه همچون ساختاری بنیادین در سازمان روانی سوژه.
پرورژن، در این معنا، پاسخی است به شکافهای گریزناپذیر سوژه در نسبت با قانون، میل و دیگری. ساختاری که به جای طرد یا سرکوب واقعیت، آن را بهگونهای خاص و گاه رادیکال بازآرایی میکند تا امکان تجربهی لذت، میل و معنا را فراهم سازد.
در جهانی که مرز میان هنجار و ناهنجار بیش از هر زمان دیگری سیال، متغیر و قابل مذاکره شده است، بازاندیشی در چنین مفاهیمی، نهتنها ضرورتی نظری بلکه ضرورتی فرهنگی است.
چنانکه میدانید، مجله تجربه بخشی از پروژهی آموزشی «مدرسه تجربه زندگی» است؛ فضایی برای آشنایی با مفاهیم کلیدی روانکاوی، گفتوگو پیرامون متون کلاسیک و معاصر، و البته نوشتن. اگر به این حوزه علاقهمندید، میتوانید با ثبتنام در مدرسه، همچون دیگر دانشجویان ما، ایدهها، دغدغهها و خوانشهای خود را به متن تبدیل کرده و در تجربهای جمعی از اندیشیدن، نوشتن و یادگیری مشارکت داشته باشید.
در محیط کاری، فشارهای روانی و الزامات شغلی میتوانند اضطرابی عمیق ایجاد کنند؛ بنابراین مکانیسمهای دفاعی در محیط کار همواره از بهترین روشهای سازگاری ما هستند. سازمانها، همچون روان انسان، ساختارهایی پویا و چندلایه دارند که در بطن خود، نهتنها فرآیندهای آگاهانه، بلکه سازوکارهای ناهشیار را نیز در برمیگیرند.
همانطور که فروید در نظریهی مکانیسمهای دفاعی مطرح کرد، روان فردی برای محافظت از خود در برابر اضطراب، واقعیت را دگرگون میکند—گاه با انکار حقیقت، گاه با فرافکنی احساسات نامطلوب، یا سرکوب آنچه پذیرش آن دشوار است.
این فرآیندهای ناخودآگاه، در سطح کلان نیز بازتولید شده و در ساختارهای سازمانی متجلی میشوند، بهگونهای که یک سازمان ممکن است برای حفظ توهم پایداری، مشکلات خود را انکار کند، ناکارآمدیهایش را به نیروهای بیرونی نسبت دهد، یا احساسات واقعی کارکنان را به حاشیه براند؛ اما چه میشود اگر مکانیسمهای دفاعی، نهتنها فرد، بلکه یک سازمان را مدیریت کنند؟
ناخودآگاه، هادی تصمیمات حرفهای در محیط کار
انکار (Denial)
انکار یکی از ابتداییترین مکانیسمهای دفاعی است که در آن فرد واقعیتهای ناخوشایند یا تهدیدکننده را نادیده میگیرد تا از اضطراب ناشی از پذیرش آنها جلوگیری کند. این مکانیسم، بهطور ناخودآگاه، اطلاعات یا احساساتی را که ممکن است موجب ناراحتی شوند، حذف یا تحریف میکند.
در محیط کار کاهی مدیری که بحران مالی سازمان را انکار میکند و با اتکا به «توهم کنترل»، نشانههای شکست را نادیده میگیرد، عملاً نهتنها اضطراب خود، بلکه اضطراب جمعی را افزایش میدهد. در این شرایط، واقعیت سرکوب میشود و سازمان در مسیر انحطاط پیش میرود، درنتیجه تیمی که بهتدریج احساس میکند دیده و شنیده نمیشود، درنهایت دچار فرسودگی شغلی میشود.
فرافکنی (Projection)
فرافکنی از دیگر مکانیزمهای دفاعی در محیط کار است که بسیار رواج دارد. در فرافکنی، فرد ویژگیهای غیرقابلقبول، تمایلات یا احساسات خود را به دیگران نسبت میدهد تا از اضطراب ناشی از پذیرش آنها در خود بکاهد. این مکانیسم، نوعی «بیرونی سازی» است که به فرد اجازه میدهد تا احساسات ناخوشایند خود را بدون پذیرش آنها تجربه کند. در محیط کاری، این مکانیسم را میتوان در مدیری مشاهده کرد که ناکارآمدی خود را به کارکنانش نسبت میدهد و آنها را مقصر افت عملکرد سازمان میداند.
چنین فرایندی نهتنها تنشهای بین فردی را افزایش میدهد، بلکه مانع از تحلیل ریشهای مشکلات سازمانی میشود، درنتیجه محیطی که بهجای همدلی و همکاری، پر از سرزنش و سوءظن است.
سرکوب (Repression)
سرکوب (واپسرانی) یکی از بنیادیترین مکانیسمهای دفاعی در نظریهی روانکاوی است که در آن، افکار، احساسات، یا خاطراتی که اضطرابآور هستند، بدون آگاهی فرد به ناخودآگاه رانده میشوند. این فرایند، برخلاف فراموشی معمولی، عمدی نیست و فرد نمیتواند بهراحتی به محتوای سرکوبشده دسترسی پیدا کند.
کارمندی که احساسات واقعی خود را دربارهی نارضایتی شغلی و محیط کار سرکوب میکند، ممکن است در بلندمدت نشانههایی از اضطراب مزمن، خستگی روانی و حتی بیماریهای روانتنی نشان دهد. سازمانهایی که فضایی برای ابراز احساسات فراهم نمیکنند، عملاً به بازتولید اضطراب در سطح کلان سازمانی دامن میزنند، درنتیجه سازمانی که بهظاهر آرام، اما در باطن، در حال انباشت فشارهای روانی است.
توجیه (Rationalization)
در توجیه، فرد برای رفتارها، احساسات یا نتایج نامطلوب، توضیحاتی منطقی اما نادرست ارائه میدهد تا از پذیرش واقعیت و اضطراب ناشی از آن اجتناب کند. این مکانیسم به فرد امکان میدهد بدون تغییر در باورها و رفتارهای خود، همچنان احساس ثبات و کنترل کند. کارمندی که عملکرد ضعیف خود را به «عوامل بیرونی» مانند شرایط اقتصادی یا ضعف همکاران نسبت میدهد، درواقع از مواجهه با واقعیت خود اجتناب میکند. نتیجهی این مکانیسم، پایداری الگوهای ناکارآمد و جلوگیری از اصلاح ساختاری است، درنتیجه تکرار مداوم اشتباهات و ناتوانی در اصلاح مسیر سازمانی.
چرا این مکانیسمها در محیط کار سازمانها تثبیت میشوند؟
سازمانها، مانند روان فردی، ساختاری پویا دارند که تحت تأثیر فرآیندهای ناخودآگاه عمل میکند. زمانی که مکانیسمهای دفاعی بهصورت جمعی تقویت شوند، «فرهنگسازمانی» تبدیل به بستری برای انکار، فرافکنی و سرکوب خواهد شد. در این فضا، بازخوردهای سازنده جای خود را به توجیه، تحلیلهای مبتنی بر واقعیت جای خود را به انکار و مسئولیتپذیری جای خود را به فرافکنی میدهد و بدینصورت سازمان و اهداف سازمانی در بستر مکانیسمهای منفی تثبیت خواهد شد.
چرا شناخت مکانیسمهای دفاعی برای کسبوکارها حیاتی است؟
افزایش شفافیت در ارتباطات: درک مکانیسمهای دفاعی به مدیران و کارکنان کمک میکند تا واکنشهای خود و دیگران را بهتر تحلیل کرده و از سوءتفاهمها جلوگیری کنند.
کاهش تعارضات تیمی: با آگاهی از دفاعهای ناخودآگاه، سازمانها میتوانند محیطی امنتر برای بیان احساسات واقعی و حل مشکلات اساسی ایجاد کنند.
بهبود سلامت روان کارکنان: رواندرمانی و مداخلات روانکاوانه میتواند به افراد کمک کند تا بهجای استفاده از دفاعهای ناسازگار، راهکارهای سالمتری برای مدیریت استرس پیدا کنند.
استفاده از مکانیسمهای دفاعی در محیط کار به عنوان راهبردهای سازگارانه
همهی مکانیسمهای دفاعی لزوماً مخرب نیستند؛ وایلانت (1992) در کتاب Ego Mechanisms of Defense مطرح میکند که برخی از دفاعها میتوانند در خدمت رشد و تحول قرار گیرند.
مثالهایی از مکانیسمهای دفاعی سالمتر در محیط کار:
والایش (Sublimation): تبدیل استرسهای محیط کار به خلاقیت و نوآوری در حل مسئله
طنز (Humor): استفاده از شوخطبعی بهعنوان راهی برای کاهش تنشهای سازمانی
نوعدوستی (Altruism): کمک به دیگران برای غلبه بر اضطرابهای مشترک تیمی
شما در محیط کار خود با چه مکانیسمهای دفاعی مواجه شدهاید؟ آیا راهکاری برای مدیریت آن پیداکردهاید؟
چرا برخی از جلسات کاری به میدان جنگ تبدیل میشوند؟ چرا بعضی از کارکنان علیرغم استرس و فشارهای آشکار، لبخند میزنند و میگویند همهچیز عالی است؟ چراگاهی شکستهای فردی، به گردن شرایط بیرونی میافتد؟
سخن سردبیر
در دنیای کسبوکار، رفتارهای سازمانی گاه ناخواسته تحت تأثیر مکانیسمهای دفاعی قرار میگیرند. مثل انکار مشکلات، فرافکنی ناکارآمدیها و سرکوب نارضایتیها. اما شناخت این الگوها به مدیران و کارکنان کمک میکند تا محیطی شفافتر و سالمتر بسازند. اگر به دنبال بهبود روابط کاری و کاهش استرس شغلی هستید، میتوانید با تکمیل فرم درخواست تراپی از همکاران ما در مرکز تجربه زندگی کمک بگیرید. آگاهی، نخستین گام تغییر است.
خون پدر، داغ پسر: تراژدی خانوادگی در شاهنامه و اسطوره یونان
پسرکشی و پدرکشی دو کهنالگوی بنیادین در اساطیر جهان هستند که از لایههای عمیق ناخودآگاه جمعی بشری نشأت میگیرند. این دو الگو، بهرغم تفاوتهای ظاهری، بیانگر تناقضهای بنیادین میان اقتدار، تداوم نسل و عقدههای سرکوبشده فردی و اجتماعیاند. در شاهنامه، داستانهایی مانند رستم و سهراب، فریدون و پسرانش و حتی کیکاووس و سیاوش نمونههای شاخص پسرکشی هستند که در بستری از آیین، سرنوشت و تقدیر شکل میگیرند.
در مقابل، اسطوره ادیپ پدرکشی را در قالب شورش علیه اقتدار و تحقق فردیت به نمایش میگذارد. این مقاله با رویکردی روانکاوانه، این دو الگوی اسطورهای را مقایسه کرده و به بررسی تفاوتهای فرهنگی آنها در بستر تحلیلهای فرویدی، یونگی و لکانی میپردازد.
فرزندکشی در دل خود، تناقضی دردناک را حمل میکند: پیوندی که باید منبع عشق و امنیت باشد، چگونه به صحنهی ویرانی و مرگ تبدیل میشود؟ اساطیر کهن، این تناقض را بهصورت نمادین در کشاکش میان پیوندهای عاطفی خانوادگی و ساختارهای قدرت متبلور میکنند. داستانهایی مانند رستم و سهراب یا سیاوش و کیکاووس در شاهنامه فردوسی، نه فقط بازگویی تراژدیهای فردی، بلکه بازتابی از روابط پیچیدهی قدرت، وفاداری و سرنوشت در بستر نظامهای پدرسالار هستند. چه بسا امروزه این الگوها در اشکال مدرن مانند خشونت خانگی تداوم یافتهاند.
پسرکشی در شاهنامه: بازتولید اقتدار یا نابودی پیوند نسلها؟
پسرکشی در شاهنامه نهتنها یک تراژدی فردی، بلکه بیانگر یک بحران کیهانی و اجتماعی است. در داستان رستم و سهراب، جهل تراژیک (agnorisis) رستم نسبت به هویت فرزند خود، یکی از مهمترین عوامل بروز فاجعه است. این جهل، برخلاف رویکرد یونانی که معمولاً به بخت و تقدیر نسبت داده میشود، ریشه در ساختار قدرت و الگوی پدرسالاری جامعه ایرانی دارد. پدر، در اینجا، نه بهعنوان مربی، بلکه بهعنوان عامل بازدارنده و سرکوبگر ظاهر میشود. درنتیجه، پسر که نماد نیروی جوانی و تغییر است، در مواجهه با قدرت کهنه، محکوم به فناست.
داستان فریدون و پسرانش نیز الگویی متفاوت اما مرتبط از پسرکشی را به نمایش میگذارد. فریدون، برخلاف رستم که از هویت پسر خود بیاطلاع است، آگاهانه پسرانش (سلم و تور) را به مرگ محکوم میکند. در اینجا، عنصر قربانی کردن فرزند بهعنوان نوعی از آیین انتقال قدرت مطرح میشود که ارتباط نزدیکی با اسطورههای باروری و تجدید حیات دارد.
مرگ سیاوش تنها یک تراژدی فردی نیست؛ بلکه نمادی از قربانیشدن فرزندانی است که در نظامهای قدرت و بیاعتمادی، گویی محکوم به فنا هستند.
وگر زین جهان این جوان رفتنیست
به گیتی نگه کن که جاوید کیست
شکاریم یک سر همه پیش مرگ
سری زیر تاج و سری زیر ترگ
پدرکشی در اسطوره ادیپ: گسست از سنت و ظهور فردیت
در مقابل، در اسطوره یونانی ادیپ، کشتن پدر اقدامی آگاهانه یا حداقل ناشی از سرنوشت پیشگوییشده است. این داستان، در خوانش فرویدی، بیانگر میل ناخودآگاه پسر به حذف پدر و تصاحب جایگاه او (اعم از قدرت یا نقش نمادین) است. در اینجا، پدر نه بهعنوان عامل پرورش، بلکه بهعنوان رقیب و مانع شناخته میشود که فروید در مقالۀ تفسیر رویا این را به عنوان هستۀ عقدۀ ادیپ تحلیل میکند. در عین حال، اسطوره ادیپ یک لایه اجتماعی نیز دارد: پدرکشی نمادی از تحول ساختاری جوامع است که در آن اقتدار سنتی به چالش کشیده شده و فردیت نوظهور در مسیر استقلال خود، ناگزیر از حذف قدرت پیشین است.
پاسخی احتمالی به یک چرایی بزرگ
این روایتها در دل خود پرسشی اساسی را مطرح میکنند: چگونه ساختارهای اجتماعی و فرهنگی، عشق طبیعی میان والدین و فرزندان را به میدان قدرت و خشونت تبدیل میکنند؟
1. ترس از تهدید قدرت و سلطنت: یکی از مهمترین دلایل فرزندکشی در شاهنامه، حفظ قدرت است. پادشاهان برای جلوگیری از تهدید سلطنتشان، گاهی فرزندانشان را قربانی میکردند. همچنین سودای قدرت پدر است که فرزند ادیپال را به از میان برداشتن پدر سوق میدهد.
2. باور به پیشگوییهای شوم و تقدیرگرایی: در اسطورهها، پیشگویی نقش مهمی دارد و بسیاری از فرزندکشیها در شاهنامه به دلیل ترس از تحقق پیشگوییهای شوم رخ میدهند. این همان تهدیدی است که وعده داده میشود.
3. نظام پدرسالاری و فرهنگ جنگاوری: ایران باستان، جامعهای پدرسالار و جنگجو بود. در این فرهنگ مردان باید شجاع، مطیع پدر و حافظ سلسلهی خانوادگی بودند. اگر فرزند از این الگو عدول میکرد، ممکن بود کشته شود.
4. فرافکنی ترسها و احساس گناه: گاهی پدرها ترسهای درونی و گناهان سرکوبشدهی خود را به فرزندان نسبت میدادند و برای پاکسازی یا دفاع از خود، دست به قتل فرزند میزدند. البته پیامدهای روانی پس از این اقدام نیز قابل تأمل اند. پدرانی مانند رستم، پس از نابود کردن فرزند، دچار احساس گناه و افسردگی میشوند؛ احساسی که تا پایان عمر آنان را رها نمیکند.
5. فقدان ارتباط عاطفی بین نسلها: در شاهنامه، روابط بین پدر و فرزند اغلب سرد و دور است. در داستان رستم و سهراب، فردوسی مستقیماً شخصیت رستم را به خاطر نشناختن فرزند خود ملامت میکند و این ناآگهی از حقیقت فرزند، از فاصلهی عاطفی و ارتباطی ناشی میشود. همچنین این فاصلهی عاطفی، همان جایی است که پدر، ناتوان از ورود به آمیختگی مادر و فرزند بوده و در جنگ ادیپال شکست میخورد.
تحلیل فرویدی: ترس از جایگزینی و تثبیت قدرت پدر
از دیدگاه فرویدی، جوامع پدرسالار همواره با تنشی ناخودآگاه میان پدر و پسر همراه بودهاند. میل سرکوبشدهی پسر برای جایگزینی پدر، نهتنها در فرزند، بلکه در خود پدر نیز بهعنوان هراسی عمیق بروز میکند. این ترس که میتوان آن را «عقدهی پدرسالارانه» نامید، دو مسیر را در اسطورهها و روایتهای کهن شکل داده است: یا پدرکشی، مانند داستان ادیپ، یا پیشدستی پدر و حذف فرزند، مانند سرنوشت سهراب به دست رستم. در اسطورههای شرقی، بهویژه در شاهنامه، پسرکشی بیش از پدرکشی دیده میشود، زیرا پدران در این فرهنگها نماد قدرت مطلقاند و با حذف تهدیدهای بالقوه، جایگاه خود را تثبیت میکنند.
علاوه بر این، فروید پدیدهی پسرکشی را در بستر روانشناسی اجتماعی جوامع ابتدایی نیز تحلیل میکند. در نظریهی «گروه نخستین»، او توضیح میدهد که در قبایل اولیه، پدران مقتدر زنان را در انحصار خود داشتند و فرزندان پسر را از این حق محروم میکردند. در چنین جوامعی، پسران برای دستیابی به قدرت و حقوق جنسی، علیه پدران خود شورش کرده و آنها را از میان برمیداشتند. اما پس از این واقعه، با شکلگیری قوانین اجتماعی و نظامهای توتمی، این چرخه متوقف شد.
در مقابل، اسطورههای ایرانی روایت متفاوتی ارائه میدهند. در این داستانها، پدر که حامل قدرت بلامنازع است، از همان ابتدا تهدید را حس کرده و برای جلوگیری از شورش احتمالی، دست به حذف فرزند میزند. به این ترتیب، پسرکشی در شاهنامه بیش از آنکه صرفاً یک تراژدی فردی باشد، بازتابی از تثبیت نظام پدرسالاری از طریق از میان برداشتن رقبای آینده است.
تحلیل یونگی: ناخودآگاه جمعی و الگوی قربانی شدن
یونگ پسرکشی را در چارچوب اسطورههای باروری و قربانی شدن تحلیل میکند. در بسیاری از سنتهای شرقی، پسرکشی نهتنها یک اقدام خشونتآمیز، بلکه مرحلهای ضروری در آیینهای تحول و تجدید حیات است. قربانی کردن پسر، از نظر یونگ، معادل اسطورههای کهن مربوط به کشتن خدای جوان و بازگشت او به شکل جدید است. این ایده در شاهنامه نیز بازتاب دارد: سهراب پس از مرگ، به بخشی از اسطورهسازی پهلوانی تبدیل میشود و زمینهساز تحولهای بعدی در روایت شاهنامه است.
تحلیل لکانی: اضطراب اختگی و تجربۀ فقدان
ژک لکان در سمینار دوم اضطراب اختگی را لحظهی مواجههی سوژه با فقدان تعریف میکند: «اختگی، سوژه را به نظم نمادین پیوند میدهد». این نظم با «نام پدر» در سمینار سوم تثبیت میشود؛ جایی که لکان مینویسد: «نام پدر، قانون را وضع کرده و رابطهی خیالی با مادر را قطع میکند». در چارچوب ادیپی، پدرکشی تلاش پسر برای رفع این فقدان و تصاحب فالوس است. فالوس نماد قدرت و تمامیت در نظم اجتماعی است. لکان در سمینار پنجم توضیح میدهد: «کودک، پدر را دارندهی فالوس میبیند و کشتن او، تلاشی برای پر کردن این فاصله است». اما پذیرش نام پدر، این میل را سرکوب کرده و اضطراب اختگی را بهعنوان شرط سوژهی انسانی تثبیت میکند.
در مقابل، پسرکشی در شاهنامهی فردوسی، مانند داستان رستم و سهراب، چرخهی معکوس این اضطراب را نشان میدهد. رستم، بهعنوان پدر، ناخواسته پسرش را میکشد و این عمل را میتوان تلاشی نمادین برای حفظ اقتدار و فالوس در برابر تهدید پسر تفسیر کرد. لکان در سمینار هفتم بهطور ضمنی به این پویایی اشاره دارد: «پدر، با قانون خود، در معرض تهدید سوژهای است که خود خلق کرده». در شاهنامه، این تراژدی نهتنها فقدان پسر، بلکه فروپاشی نظم نمادین پدر را به تصویر میکشد. اضطراب اختگی اینجا از منظر پدر تجربه میشود؛ ترس از واگذاری قدرت به نسلی که خود پرورانده است.
بنابراین، اضطراب اختگی لکانی، پدرکشی ادیپی و پسرکشی شاهنامه را به هم پیوند میدهد. در ادیپ، پسر علیه پدر میشورد تا فقدان را انکار کند، در حالی که در شاهنامه، پدر با کشتن پسر، نظم خود را حفظ میکند، اما هر دو در نهایت به فقدان بازمیگردند. لکان در سمینار یازدهم این را شرط انسانیت میداند: «انسان، موجودی است که در فقدان متولد میشود». این فقدان، انسان را ناکامل و در جستوجوی هویت میسازد و اسطورههایی چون ادیپ و رستم را معنادار میکند.
من از پدرم عبور میکنم! ردپای ادیپ در اسطورهی شاهنامه
در این جا به یکی از مهمترین تفاسیر مطرح شده در داستان هفت خان رستم شاهنامه اشاره خواهیم کرد. داستان هفت خان اولین قسمت شاهنامه است که رستم به عنوان یک پهلوان مستقل نقش آفرینی میکند؛ در حالی که پیش از آن به عنوان فرزند زال شناخته میشد. عبور از این هفت خان به مثابهی عبور از مراحلی است که رستم را به مقام جهان پهلوانی میرساند. درواقع این مقام چیزی نیست که پاداش هفت خان باشد! بلکه فردوسی به ظرافت سیر داستانی و تحول شخصیت رستم را طوری پیش میبرد که داستان هفت خان نقطهی عطف زندگی وی محسوب شود. پس از آن دیگر زال (پدر) جهان پهلوان نیست و این اتفاقی بی نظیر در شاهنامه است که در عین زنده بودن جهان پهلوان قبلی، جهان پهلوان جدیدی (پسر) ظهور کند.
حال خان هفتم را مروری کنیم. رستم به جنگ دیو سپید رفته و پیروز میشود. طبق توصیفات شاهنامه، دیو سپید همانند همهی دیوان دیگر، موجودی سیاه رنگ است. اما آنچه وجه تسمیهی وی محسوب میشود، سفید بودن موی سر و تن این دیو است! شباهت ظریف ظاهری دیو سپید و زالِ پدر نکتهی تکان دهندهی این داستان است و به شکلی نمادین رستم را در جنگ با پدر نمادین، به جایگاه او مینشاند. این پدرکشی نمادین با نظریهی لکان دربارهی عبور از نام پدر همراستاست.
تقابل شرق و غرب در اسطورهشناسی (شاهنامه در مقابل ادیپوس شاه)
تفاوت میان پسرکشی در شاهنامه و پدرکشی در اسطوره ادیپ، بیانگر نگرشهای متفاوت فرهنگی است. در اساطیر شرقی، پسرکشی غالباً در راستای حفظ نظم اجتماعی و تثبیت اقتدار پدر رخ میدهد. درحالیکه در اساطیر غربی، پدرکشی نشانگر گسست از سنت و تأکید بر فردیت است. این تفاوتها را میتوان در ساختارهای اجتماعی این دو فرهنگ نیز مشاهده کرد: در شرق، خانواده و قدرت نهادینهشدهی پدر محوریتر است، درحالیکه در غرب، سنتهای دیرین کمتر ارزش داشته و به توانمندی فردی بیشتر از قدرت جمعی بها داده میشود. که البته این تمایز با گذار یونان به دموکراسی و تداوم پدرسالاری در ایران باستان همخوانی دارد.
چرخهی خشونت؛ تکرار جنایت در تاریخ
به لحاظ جامعهشناختی، فرزندکشی فقط یک تراژدی فردی نیست؛ بلکه بازتاب فرهنگی ترس پدران در برابر فرزندانی ست که قدرتشان را تهدید میکنند. همین الگو امروزه در قتلهای ناموسی دیده میشود؛ پدران از ترس اینکه کنترل و قدرتشان زیر سوال برود، دست به خشونت میزنند.
آسیبهای پنهان مردان در نظام پدرسالار فقط به زنان آسیب نمیزند؛ مردان را هم اسیر میکند. پدرانِ قاتل هم قربانی یک ایدئولوژی هستند که آنها را مالک اعضای خانواده میخواند. «اگر کنترلت را بر خانه از دست بدهی، بیآبرو میشوی.»
توجه به چنین موضوعاتی نیازمند تحلیلهای عمیق روانشناختی، جامعهشناختی و فرهنگی است و اسطورهشناسی و توسل به ادبیات کهن میتواند اطلاعات مهمی در این موضوعات به ما بدهند. این روایتها بهوضوح نشان میدهند که پدران نیز در دام همان نظام پدرسالاری گرفتارند که آنها را به عاملان خشونت تبدیل میکند. در جامعهی امروز نیز، مردانی که تحت فشار برای حفظ اقتدار و دفاع از حیثیت خود هستند، به شکلی مشابه در بازتولید خشونت علیه خانواده نقش دارند.
نتیجهگیری
پسرکشی و پدرکشی هر دو ریشه در الگوهای عمیق روانشناختی و اسطورهای دارند، اما شکل و معنای آنها بسته به ساختارهای اجتماعی و فرهنگی متفاوت است. شاهنامه، با تأکید بر نقش سرنوشت و جبر اجتماعی، تراژدی پسرکشی را بهعنوان یک ضرورت معرفی میکند، درحالیکه اسطوره ادیپ، با روایت پدرکشی، به بازتعریف فردیت و گسست از اقتدار سنتی میپردازد. تثبیت نظم در شرق و بازسازی آن در غرب، که هر دو در نهایت به مواجههی سوژه با فقدان بازمیگردند.
در تحلیل نهایی، پدرکشی در اسطوره یونانی نمایانگر فرایند گذار از سلطهی کهن و پیدایش یک نظم جدید است، درحالیکه پسرکشی در اسطورههای ایرانی، تثبیت قدرت و جلوگیری از تغییرات اساسی را دربردارد. این تفاوت نشاندهندهی دو مسیر مجزا در تاریخ تفکر و روایتهای فرهنگی است که به شکلگیری نگرشهای مختلف به قدرت، سنت و تحول اجتماعی منجر شدهاند. این دو روایت، در عین تفاوت، نشان میدهند که چگونه ناخودآگاه جمعی بشر، ترسها و امیال بنیادین خود را در قالب اسطورهها و ادبیات بازتاب میدهد.
سخن سردبیر
روایتهای کهن، تنها بازگویی داستانهای اسطورهای نیستند؛ بلکه پنجرههایی به ناخودآگاه جمعی و ساختارهای قدرت در جوامع بشریاند. در این مقاله، تقابل پسرکشی در شاهنامه و پدرکشی در اسطوره ادیپ از منظر روانکاوی و اسطورهشناسی بررسی شده است؛ تقابلی که نشان میدهد چگونه فرهنگهای مختلف، هراسهای بنیادین خود را در قالب اسطورهها بازنمایی میکنند.
این پژوهش، نهتنها به تحلیل ساختارهای پدرسالاری و مناسبات قدرت در شرق و غرب میپردازد، بلکه پرسشی اساسی را پیش میکشد: آیا خشونت میان نسلها سرنوشتی محتوم است، یا میتوان از این چرخهی تراژیک عبور کرد؟ شاید پاسخ را باید در بازخوانی همین اسطورهها و تأمل در الگوهایی جست که تا امروز بر زندگی ما سایه افکندهاند.
نویسنده در این کتاب جلسات روانکاوی دختربچهای پنج سال و نیمه را که از شبادراری شکایت دارد، بهطور تفصیلی شرح و تحلیل میکند. کرامت موللی، که سوپرویژن این روانکاوی را بر عهده داشته، در مقدمهی خود به بررسی اصول و قواعدی میپردازد که باید در روانکاوی کودکان به کار گرفته شود.
مطالعهی کتاب نشان میدهد که کار بالینی با کودکان به روش بالینی ویژهای نیاز دارد. مدیریت جلسات روانکاوی کودکان از روانکاوی بزرگسالان دشوارتر است، زیرا نادیده گرفتن اصول، این فرآیند را تا سطح مشاوره و روانشناسی معمولی تنزل میدهد. در نتیجه، بهجای درک و شناخت راستین دنیای کودک و ضمیر ناخودآگاه او، صرفاً برطرف کردن علائم جایگزین خواهد شد.
اهمیت و ضرورت آشنایی با اصول بالینی کودک
روانکاوی کودکان، برخلاف تصور رایج، فرآیندی پیچیده و نیازمند تجربه بالا است. روانکاو باید همواره با روند درمان سازگار شود، بدون اینکه از اصول بالینی فاصله بگیرد.
یکی از چالشهای اصلی در این زمینه، انتقال قلبی متقابل و غیرقابل بازگشت است. در چنین شرایطی، روانکاو بهجای حفظ نقش حرفهای خود، ناخودآگاه به نقشهایی مانند والد یا مربی وارد میشود. این تغییر، مرزهای درمانی را مخدوش کرده و رابطه را از چارچوب بالینی خارج میکند. پس از شکلگیری این نوع انتقال، بازگرداندن رابطه به مسیر درمانی اولیه بسیار دشوار یا حتی غیرممکن میشود. در نتیجه، فرآیند درمان آسیب میبیند.
روانکاو ممکن است تحت تأثیر تجربیات شخصی، احساسات حلنشده یا نیازهای ناخودآگاه خود قرار گیرد. برای مثال، تمایل به نجات دادن یا کنترل کودک میتواند نقش او را تغییر دهد. در این صورت، کودک بهجای رشد مکانیسمهای سازگاری درونی، به روانکاو بهعنوان منبع ثبات عاطفی وابسته میشود. چنین وابستگیای، تحلیل عینی تعارضات کودک را دشوار میکند، زیرا روانکاو درگیر احساسات شخصی خود میشود.
برای پیشگیری از این چالش، خودآگاهی بالا، رعایت اصول اخلاقی و تخصص عملی ضروری است. روانکاو باید تعادل میان انعطافپذیری (برای ایجاد ارتباط مؤثر با کودک) و حفظ چارچوبهای حرفهای را رعایت کند. تنها در این صورت، درمان به فضایی برای بهبودی تبدیل خواهد شد، نه تکرار آسیبهای گذشته.
انطباق هویت روانکاو با کودک یکی از چالشهای روانکاوی است، بهویژه زمانی که روانکاو ناخودآگاه به کودکی خود بازمیگردد یا بازتابی از والدین کودک میشود.
اساس کار بالینی در روانکاوی کودک، مشابه روانکاوی بزرگسالان، بر انتقال احساسی کودک به روانکاو استوار است. کودک، روانکاو را فردی آگاه و شبیه به والدین خود میپندارد که به حقیقت ناپیدای درون او دسترسی دارد. منبع این آگاهی، ضمیر ناخودآگاه کودک است که از باطن غنی و پربار او سرچشمه میگیرد. مدیریت جلسات روانکاوی باید با درک این انتقال و پرهیز از نقشهای نادرست، مانند پرستار یا ارباب، انجام شود تا روند درمان مؤثر باشد.
بهطور کلی، روانکاوی کودک پیچیدگیهای خاص خود را دارد. موفقیت درمان به توانایی روانکاو در حفظ مرزهای حرفهای و درک عمیق دنیای عاطفی کودک بستگی دارد.
در روانکاوی کودک، نمیتوان تنها بر خود کودک تمرکز کرد؛ زیرا هویت او بهطور عمیق با تاریخچه و تجربیات والدینش پیوند خورده است. کودک میان دو دنیای نمادین که از پدر و مادرش به ارث برده، تقسیم شده است. بنابراین، والدین نقش کلیدی دارند. جلسات روانکاوی کودک باید با بررسی سرگذشت والدین آغاز شود، نه در غیاب آنها. حضور کودک در این جلسات ضروری است تا بتواند سؤالات خود را در بستر تاریخچه خانوادگی درک کند.
پنهانکاری ممنوع!
اگر والدین سعی کنند برخی رازها را از کودک مخفی نگه دارند (مثلاً بیماری یا مشکلات شخصی)، این پنهانکاری میتواند باعث رفتارهای ناهنجار یا علائم جسمی بیدلیل مانند سردردهای مداوم شود.
مثلاً، دختری ۸ ساله که از سردردهای شدید رنج میبرد، در جلسهی روانکاوی، هنگام اشاره به محل درد، به ناحیهی بین پاهایش اشاره کرد. بعداً مشخص شد مادر او یک بیماری آمیزشی پنهان داشته که از همه مخفی کرده بود!
روانکاو باید والدین را تشویق کند که حقایق ضروری را به زبانی ساده و متناسب با سن کودک بیان کنند. البته، مسائل خصوصی بزرگسالان (مانند جزئیات بیماریها یا مشکلات زناشویی) نباید در حضور کودک مطرح شود، اما اصل ماجرا نیز نباید کاملاً پنهان بماند.
اگر والدین اصرار به پنهانکاری داشته باشند، روانکاو باید پیامدهای منفی آن را توضیح دهد. کودکان بهطور ناخودآگاه بسیاری از رازهای خانوادگی را حس میکنند. این ناآگاهیِ تحمیلی میتواند تنشهای روانی ایجاد کند و حتی به بروز علائم جسمی نامفهوم منجر شود.
درمان فردی کودک یا در بستر خانواده
درمان مؤثر کودک، بدون در نظر گرفتن بستر خانوادگی و ایجاد شفافیت لازم، غیرممکن است. البته، باید توجه داشت که روانکاو، صرفاً درمانگر کودک است و در صورت درخواست صریح والدین، آنها را به همکار متخصص دیگری ارجاع میدهد.
در مواردی که والدین از هم جدا شدهاند، حضور همزمان آنها در جلسات خطاست. این کار میتواند در کودک این توهم را ایجاد کند که والدینش همچنان زندگی مشترکی دارند. بااینحال، باید پذیرفت که جدایی والدین، آسیبی عمیق و تروماتیک است که اثرات آن میتواند تا پایان عمر باقی بماند.
در جلسات اولیه، روانکاو باید تلاش کند که کودک نام او را در ذهن خود ثبت کند و نقش او را بهعنوان روانکاو بهدرستی درک کند. ایجاد این شناخت، پایهگذار انتقال عاطفی کودک به درمانگر خواهد بود که برای ادامهی فرآیند درمان ضروری است.
انتقال قلبی کودک
در روانکاوی کودکان، ایجاد رابطهی درمانی سالم و مبتنی بر اصول بالینی، مستلزم شکلگیری درک صحیح از نقش روانکاو در ذهن کودک است. این فرآیند، بهویژه در جلسات اولیه، با تثبیت نام روانکاو و تشریح حرفهی او بهعنوان یک متخصص بیطرف آغاز میشود. چنین رویکردی از انتقالهای ناسالم (مانند تصور روانکاو بهعنوان والد، مربی یا دوست) پیشگیری کرده و پایههای یک انتقال درمانی سالم را بنا مینهد.
کودک، بهطور ناخودآگاه، احساسات، نیازها یا تجربیات حلنشدهی خود را—مانند وابستگی به والدین، ترس از طرد یا خشم—به روانکاو منتقل میکند. اگر این انتقال در چارچوب حرفهای مدیریت شود، ابزاری قدرتمند برای کشف و درمان تعارضات درونی کودک خواهد بود.
برای مثال: کودکی که از سوی والدینش نادیده گرفته شده، ممکن است ناخودآگاه از روانکاو توقع توجه و تأیید مداوم داشته باشد. از این رو، ضروری است که کودک بهروشنی درک کند روانکاو نه دوست اوست، نه معلم، و نه جایگزین والدین، بلکه فردی است که برای شنیدن و کمک به او آمده است. یکی از روشهای تثبیت این نقش، تکرار نام و جایگاه روانکاو است. مثلاً:
روانکاو: «من دکتر… هستم و اینجا هستم تا با تو بازی کنم و به حرفهایت گوش بدهم.»
در صورتی که کودک بپرسد: «تو دکتری؟ مثل دکتری که آمپول میزند؟»، روانکاو باید پاسخ دهد:«نه، من دکتری نیستم که بدن تو را درمان کنم. کار من این است که به بچهها کمک کنم احساساتشان را بهتر بشناسند.»
در طول جلسات، روانکاو با جملاتی مانند «این اتاق جایی است که ما هر هفته همدیگر را میبینیم تا با هم بازی کنیم و حرف بزنیم» به تثبیت چارچوب درمان کمک میکند. چنین چارچوبی، فضایی امن و قابل پیشبینی برای کودک فراهم میآورد.
پیشبینیپذیری در رابطهی درمانی، به کاهش اضطراب کودک کمک میکند و او را قادر میسازد تا احساساتش را آزادانهتر و بدون ترس از قضاوت بیان کند. نام روانکاو و توضیح شفاف دربارهی حرفهی او، این رابطه را از ابهام و سوءتفاهم دور نگه میدارد و مسیر درمان را هموارتر میسازد.
تلاش روانکاو در جلسات اولیه برای تثبیت نام و جایگاه خود، نه صرفاً یک رسمیت خشک، بلکه پایهریزی زبانی مشترک با کودک است. این زبان مشترک به کودک کمک میکند انتقالهای عاطفی خود را در چارچوبی امن و قابل تحلیل تجربه کند و در عین حال، روانکاو را از افتادن به دام نقشهای غیرحرفهای (مانند والد، ناجی، یا قاضی) بازمیدارد.
تنها در چنین شرایطی است که فضای درمان، به آزمایشگاهی زنده برای کشف دنیای درونی کودک تبدیل میشود.
فضای میان روانکاو و کودک
در روانکاوی کودک، ایجاد فضایی امن و سرشار از اعتماد ضروری است، اما باید از هرگونه رفتار بیشازحد خودمانی اجتناب کرد. اگر کودک احساسات منفی شدیدی نسبت به روانکاو نشان دهد، میتوان از او خواست که این احساسات را از طریق روشهایی مانند نقاشی بیان کند. اما اگر این وضعیت ادامه پیدا کند، بدون آنکه والدین را در جریان قرار دهیم، جلسه پایان مییابد و به هفتهی بعد موکول میشود.
مشکلات روانی کودکان، مانند اختلال تمرکز، بیشفعالی یا انزوای اجتماعی، اغلب در رابطهی ناسالم آنها با والدین و سبک تربیتی نامناسب ریشه دارد، نه صرفاً در اختلالات عصبی یا یادگیری. در مقام روانکاو، باید از رفتارهای فریبنده پرهیز کرد؛ نباید کودک را مانند یک «عروسک» با تعریف و تمجیدهای اغراقشده سرگرم کرد. چنین رفتارهایی ذهن کودک را آلوده کرده و مانع درک احساسات واقعی او میشود.
علت اصلی مشکلات بسیاری از کودکانی که برچسب بیشفعالی یا اختلال یادگیری دریافت میکنند، توقف رشد روانی آنها در مراحل ابتدایی است؛ مرحلهای که کودک هنوز تحت سلطهی «اصل لذت» است و دنیا را جادویی میبیند. والدین باید مانند سپری محافظ، کودک را از هیجانات بیشازحد دور نگه دارند و به او نظم بدهند، اما اغلب این کار را انجام نمیدهند، زیرا کودک، بازتابی از آرزوها و سرگذشت روانی خودِ آنهاست.
امروزه مشکلات کودکان، بهجای بررسی دقیق تاریخچهی خانوادگی و عاطفی، اغلب به اختلالات عصبی یا یادگیری نسبت داده میشود؛ درحالیکه ریشهی این مشکلات در مسائل عاطفی و خانوادگی نهفته است.
درمان کودکان نیازمند درک رابطهی آنها با والدین، شفافسازی رازهای خانوادگی و پرهیز از برچسبگذاریهای سریع روانپزشکی است. موفقیت درمان در گرو توجه به دنیای درونی کودک و نقش والدین در شکلگیری این دنیا است.
پرداخت سمبولیک
برای حفظ روند مؤثر درمان در روانکاوی کودک، لازم است نوعی عهد و قرارداد شفاهی میان کودک و روانکاو شکل بگیرد. بر اساس این قرارداد، کودک در ازای زحمات روانکاو، دین خود را با پرداخت مبلغی از پول توجیبیاش یا ارائهی شیئی که هر دو به اتفاق انتخاب میکنند—مانند تیله، سنجاقسر، یا هر جسم نمادین دیگری—ادا میکند.
روانکاو باید مسئلهی پرداخت سمبولیک را جدی بگیرد و کودک نیز باید متوجه شود که این پرداخت، تفاوت اساسی با هدیه دارد؛ بهطوری که روانکاو از پذیرش هرگونه هدیه خودداری خواهد کرد. پرداخت سمبولیک معنایی عمیق برای کودک دارد و سؤالات بنیادینی در ذهن او ایجاد میکند.
تیله، ریگ، یا خردهسنگ، نشانی از این پرسش درونی است که: «من که هستم که همواره در مقام دیگری بر خود ظاهر میشوم؟»
کودک با همراهی روانکاو درمییابد که عوارض و مشکلاتش—آنچه در زبان فنی «سیمپتوم»خوانده میشود. در واقع، نشانههایی خاموش از باطنی خسته و در فغان است. این آگاهی درونی، دریچهای به سوی گشایش ضمیر ناخودآگاه کودک میگشاید و خود، ارمغانی گرانبها برای روانکاو محسوب میشود.
این پرداخت نمادین اهمیت زیادی دارد، زیرا احساس بدهکاری کودک را کاهش میدهد. با پرداخت این مبلغ یا شیء، کودک احساس نمیکند که به روانکاو مدیون است؛ بلکه این عمل مانند نوعی «حقالزحمهی نمادین» عمل میکند.
پرداخت نمادین همچنین نقش حائلی میان رابطهی عاطفی کودک و روانکاو ایفا کرده و از درهمآمیختگی احساسات جلوگیری میکند. این کار به درک هویت کودک کمک کرده و او را با این پرسش اساسی روبهرو میسازد: «من که هستم که همواره به عنوان یک غیر (فردی جدا از والدین) ظاهر میشوم؟» این نماد به کودک کمک میکند تا هویت دوپارهی خود (میان دنیای شخصیاش و والدین) را بهتر درک کند.
پرداخت نمادین همچنین راهی برای گشایش ضمیر ناخودآگاه است. مشکلات کودک، مانند اضطراب یا رفتارهای ناهنجار، در واقع فریادهای خاموشی از درون او هستند. این پرداخت، فرصتی برای بیان این ناآگاهی فراهم میآورد. روانکاو نیز نباید هیچ هدیهای از کودک بپذیرد، چرا که هدیه با این پرداخت تفاوت اساسی دارد. روانکاو باید این قرارداد را همچون یک تعهد بزرگسالانه مدیریت کند تا کودک اهمیت آن را درک کند.
شیء بیارزش با معنایی عمیق؛ انتخاب یک شیء ساده و کمارزش، مانند یک سنگریزه، کودک را به تفکر وامیدارد: «چرا چیزی به این سادگی، اینقدر مهم است؟» این سؤال، دریچهای برای کشف دنیای درونی او میگشاید. از طریق این فرآیند، مقاومتهای کودک در برابر بیان آرزوها و ترسهای ناخودآگاهش کاهش مییابد. در این مرحله، روانکاو دیگر صرفاً با «خودشیفتگی کودک» (ایگو) مواجه نیست، بلکه با هویت پیچیده و چندپارهی او روبهرو میشود—هویتی که تحت تأثیر والدین و تاریخچهی خانوادگی شکل گرفته است.
غیبت پدر جلسات روانکاوی
در جلسات روانکاوی کودک، معمولاً مادران حضور دارند و غیبت پدر لزوماً بهعنوان یک مشکل تلقی نمیشود. این غیبت، اغلب نشاندهندهی حفظ جایگاه نمادین پدر بهعنوان مرجع قدرت در خانواده است. نقش اصلی پدر، ایجاد فاصلهای سالم میان مادر و کودک و تشویق کودک به کشف دنیای بیرون است.
حتی اگر پدر در جلسات حاضر نباشد، نقش او بهعنوان عاملی جداکننده از وابستگی افراطی به مادر باید در روند درمان حفظ شود. روانکاو باید این نقش نمادین را در نظر داشته باشد و اجازه ندهد نبود فیزیکی پدر، جایگاه او را در روان کودک کمرنگ کند.
پدر، نماد مرزگذاری و استقلال است، نه صرفاً یک حضور فیزیکی. موفقیت درمان کودک، به درک و حفظ این نقش بستگی دارد، چه پدر در جلسات حاضر باشد و چه نباشد.
روانکاوی با کودکان محروم از حمایت والدین
کودکانی که از حمایت والدین محروماند (مانند فرزندان پرورشگاهی)، اغلب در برقراری ارتباط سالم با دیگران دچار مشکل میشوند و در چرخهی تکراری رفتارهای مخرب (مانند تحقیر خود یا دیگران) گرفتار میمانند. روانکاوی برای این کودکان اهمیتی ویژه دارد، زیرا ممکن است برای نخستین بار در زندگی، بهعنوان یک فرد مستقل، با هویتی منحصر به فرد و احساساتی خاص، دیده شوند.
نمونهی بالینی: دختری به نام آنالیس، که از بدو تولد در مؤسسات خیریه بزرگ شده و هرگز نتوانسته بود با خانوادههای جایگزین ارتباط پایداری برقرار کند.
مشکل اصلی: او همواره خود را در نقش «ابژهی تمسخر» قرار میداد یا خود را تحقیر میکرد یا دیگران را به سخره میگرفت. ریشهی این رفتار، خشونت درونی و نفرت از زندگی بود؛ زیرا از نخستین روزهای زندگی، تجربهی طردشدگی را از نزدیک لمس کرده بود.
در روند درمان، از پرداخت حقالزحمهی نمادین طفره میرفت و جلسات را مدام به تعویق میانداخت. تا اینکه درمانگر به صراحت گفت: «اگر پرداخت نکنی، جلسه لغو میشود.» آنالیس که جدیت موضوع را احساس کرده بود، با عصبانیت جلسه را ترک کرد و درست از همین لحظه، درمان واقعی آغاز شد!
بهتدریج، او به درمانگر اعتماد کرد و برای نخستین بار در زندگی، احساس عشق و امنیت را تجربه نمود. پرداخت نمادین به او کمک کرد تا هویت انسانی خود را بازیابد، از نقش قربانی خارج شود و بهجای فرار، با چالشهای زندگی روبهرو گردد.
برای کودکانی با پیشینهی آسیبزا، روانکاوی صرفاً درمان علائم نیست، بلکه فرصتی است برای بازتعریف هویت و گسستن زنجیرهی رنجهای گذشته.
یغما
نویسنده در این کتاب، نه جلسهی روانکاوی یک مورد بالینی از شبادراری را بررسی و تحلیل کرده است. یغما، دختربچهای پنج تا ششساله، همراه با مادرش به روانکاو مراجعه کرده تا، به قول خودش، از «مشکلی دستوپاگیر» صحبت کند.
او دختری باهوش و تیزبین است که با زبانی صریح، از مسائل کودکیاش شکایت دارد؛ از جمله اینکه تمایلی به رفتن به مهدکودک ندارد. مادرش اما روایت متفاوتی دارد: به گفتهی او، یغما خیلی زود دوستانی پیدا کرده و رابطهی خوبی با مربیانش برقرار نموده است.
یغما اما با این توصیف موافق نیست و میگوید تمام روز در مهدکودک فقط ساعت را نگاه میکند. مشکلی که باعث مراجعهی او به روانکاو شده، شبادراری مداوم است.هر شب تخت خوابش را خیس میکند.
با وجود سن کم، زبان و طرز بیان او بسیار روشن و واضح است. او حتی تعبیرات بزرگترها را، کموبیش، در سخنانش به کار میبرد تا منظور خود را بهتر منتقل کند.
بخشی از جلسه هفتم
نقاشی شماره ۶
در این نقاشی، یغما ابتدا پدر، سپس مادر و در نهایت خودش را کشیده است که از همه بزرگتر به نظر میرسد. او هر سه را سوار بر یک کشتی به تصویر کشیده است.
او دربارهی حادثهای که برای چشمش رخ داده، توضیح میدهد: «دیروز همراه بابا از پارک برگشتم. وقتی به خانه رسیدیم، داشتم گلسرم را از موهایم باز میکردم که ناگهان کشیده شد و به چشمم رفت. چشمم خراش برداشت و خیلی درد گرفت. دکتر هم آن را با باند بست. دو روز است که درد دارم.»
سپس، موضوع دیگری را مطرح میکند: «میدانید؟ دخترخالهام، آندیا، خیلی من را از شبح میترساند. ولی فکر میکنم که شبح واقعی نباشد و فقط خیال آندیا باشد.»
این نقاشی، مانند نمونههای قبلی، ورود یغما به مرحلهی ادیپی را نشان میدهد. کشتی احتمالاً به شکل ناخودآگاه به مسئلهی آب و ترسی مرتبط است که در گذشتهی مادر وجود داشته است. بااینحال، دیگر اثری از آن ترس باقی نمانده و یغما را دچار وحشت نمیکند.
یکی از نکات جالب در صحبتهای او، ارتباطی است که میان شبح سفید و سیاهی چشم خود برقرار کرده است. این تداعی، بدون آنکه به نظر برسد ارتباط مستقیمی با حادثهی چشم داشته باشد، نشان میدهد که یغما میتواند میان واقعیت و خیال تمایز قائل شود. این توانایی، از نشانههای مهم ورود به دورهی ادیپی محسوب میشود و نشان میدهد که او از اصل لذت به سمت اصل واقعیت در حال حرکت است.
در این نقاشی، یغما برای اولینبار وضعیت ادیپی خانواده را ترسیم کرده و رابطهی خود را با والدینش، در قالب یک زوج، به تصویر کشیده است. نکتهی مهم دیگر، اتفاقی است که هنگام باز کردن گلسر رخ داده است. گیسوان و چشم، هر دو از اجزای مهم بدن محسوب میشوند که معمولاً در روند محرومیت نقش ویژهای ایفا میکنند
بخشی از جلسه هشتم
یغما: «خواب دیدم که رفتم شهربازی و آقای فروشنده همهی عروسکها و اسباببازیها را به من داد. چون روز قبلش واقعاً با بابا به شهربازی رفته بودم، ولی آنجا فهمیدم که بعضی چیزها را نمیشود با پول خرید. نگران شدم، چون بابا از فروشنده پرسید: «این عروسک چقدر قیمت دارد؟»اما او جواب داد: اینها فروشی نیستند. باید بازی کنید و امتیاز بگیرید تا بتوانید آنها را به دست بیاورید.»
ناگفته پیداست که تداعی یغما دربارهی خواب، نشاندهندهی درک او از محدودیتهای مالکیت است. او متوجه شده که نمیتوان هر چیزی را که میل به داشتنش دارد، صرفاً با پول به دست آورد. این تجربه، نشانهی شکلگیری اصل محرومیت از ذکر در ذهن اوست. یعنی پذیرش اینکه دستیابی به تمامیت، امری محال است. در نتیجه، او بهتدریج اصل توکل به غیر را نیز درونی میکند؛ یعنی این واقعیت را میپذیرد که برخی اتفاقات، خارج از ارادهی ما رخ میدهند و باید آنها را بپذیریم.
بخشی از جلسه نهم
نقاشی شماره ۷
یغما: «خواب دیدم که من و مامان تنها بودیم و با هواپیما رفتیم. بعد رسیدیم به یک اتاق و با هم روی تخت دراز کشیدیم. ناگهان از پنجرهی اتاق، صد تا پرنده به ما حمله کردند. بعد بابا آمد و با یک چوب، همهی پرندههای مهاجم را بیرون کرد. بعد از خواب پریدم.»
یغما: «دو گیلاس کشیدم که بابا با دندانش دارد از هم جدا میکند و ما همه میخندیم.»
روانکاو: «نقاشی و خوابی که تعریف کردی نشان میدهد که تغییری مهم در ذهن تو رخ داده است. انگار ورق برگشته و تمام ترسها و نگرانیهای قبلی، مثل پرندهای از پشتبام خانه پرواز کرده و در آسمان ناپدید شدهاند. حالا دیگر نگران نیستی که اگر مامان از خانه برود، دیگر برنگردد. این یعنی یک اتفاق بزرگ! چون حالا آنقدر بزرگ شدهای که بهجای ترس از جدایی، با شوخی و خنده از دو گیلاس دوقلویی حرف میزنی که بابا با دندانش از هم جدا میکند.»
تفسیر
وظیفهی اصلی پدر، ممنوع کردن تمتع مطلق کودک از وجود و کالبد مادر است. تنها از این طریق، کودک با مفهوم ممنوعیت و قانون منع زنا با محارم آشنا میشود و در نهایت، متناهی بودن حیات خود را میپذیرد. استعارهی گیلاسهای دوقلو که پدر از هم جدا میکند، بهترین تصویر برای بیان این مفهوم است: پدر اعلام میکند که ارتباط کودک با مادر، دیگر نمیتواند بیحد و مرز باقی بماند و به این ترتیب، محرومیت از ذکر به رسمیت شناخته میشود.
سخن سردبیر
روانکاوی کودک، برخلاف تصور اولیه، فقط یک شاخه از درمانهای بالینی نیست، بلکه عرصهای پیچیده از تعاملهای انسانی است که در آن ناخودآگاه کودک، والدین و روانکاو با یکدیگر ارتباط برقرار میکنند. این کتاب تلاش میکند اهمیت درک عمیق دنیای درونی کودک و چالشهایی را که یک روانکاو در این مسیر تجربه میکند، نشان دهد.
اگر شما نیز به دنبال یک روانکاو حرفهای برای کمک به حل مسائل کودک خود هستید، میتوانید با پر کردن فرم درخواست تراپی، از تجربه یک درمان تخصصی و مؤثر بهرهمند شوید.
فالگیری و دعانویسی دو کنش باستانیاند که انسان برای فهم آینده یا تغییر سرنوشت به آن پناه میبرد. این متن از دریچه روانکاوانه فروید و لکان به این اعمال مینگرد. در این دیدگاه، فال و دعا فرایندهای پیچیدهای هستند که با ناخودآگاه، اضطراب و امیال درهم تنیدهاند. گاهی این کنشها، بهجای آرام کردن آشوب درونی، آن را شدت میبخشند.
فالگیری و دعانویسی از منظر «امرغریب» فرویدی
مفهوم امرغریب که فروید معرفی کرد به تجربهای اشاره دارد که در آن آنچه باید سرکوب بماند ناگهان ظاهر میشود. این پدیده در زمانی رخ میدهد که سوژه در رویارویی با مطلب سرکوبشده دچار حس آشنایی و ناآشنایی میشود. از این منظر فال و دعا نمونههای کلاسیک بازگشت امرغریباند. هر دو فرایند از طریق زبان نمادین و نشانههای مبهم فعالیت میکنند. فال فرد را با این امکان روبهرو میکند که شاید آینده از پیش تعیین شده باشد و او نقشی در آن نداشته باشد. هنگامی که فال پیشبینیای ارائه میدهد که سوژه قبلاً نسبت به آن اضطراب داشته باشد، احساس اختیار و کنترل بر زندگی کاهش مییابد. در اینجا فال نه تنها وسیله پیشبینی بلکه بازتابی از میلها، اضطرابها و امیال سرکوبشده در سطح آگاهی است.
در دعانویسی روندی مشابه اما معکوس دیده میشود. اگر فال جبرگرایی روانی را بیدار میکند، دعا به سوژه احساس تسلط بر سرنوشت میدهد.بااینحال، توهم کنترل در سطح ناخودآگاه نوعی تناقض ایجاد میکند که میتواند به تجربهی امر غریب بینجامد. اگر فرد در ناخودآگاه خود جهان را غیرقابل پیشبینی و خارج از کنترل ببیند، تلاش برای تسلط بر آن از طریق دعا، ناخواسته این احساس را تشدید میکند. این مسئله ناشی از آن است که دعانویسی مانند فال به نیروهای بیرونی استناد دارد؛ نیروهایی که فرد قادر به کنترل مستقیم آنها نیست.
در هر دو حالت فرد خود را در جهانی مییابد که دیگر تابع منطق عقلانی نیست بلکه از نشانههای رازآلود و پیشگوییهای بیرونی شکل میگیرد. چنین وضعیتی اضطراب شدیدی ایجاد میکند زیرا سوژه نمیتواند میان حقیقت و توهم یا آگاهی و ناخودآگاه تمایز قائل شود.
قطعیت خیالی در مقابل عدم قطعیت
یکی از دلایل جذابیت فال و دعا این است که هر دو تجربهای از قطعیت خیالی ارائه میدهند. در فال سوژه به دنبال تأیید سرنوشتی است که گویی از پیش نوشته شده است. در دعا فرد تلاش میکند سرنوشت را بر اساس میل خود تغییر دهد. اما در هر دو مورد این قطعیت شکننده است و میتواند به احساس عدم قطعیت عمیق منجر شود زیرا هر دو عمل به نیروهای بیرونی وابستهاند که قابل کنترل نیستند.
از دید روانکاوی سوژه همیشه با اضطراب ناشی از عدم قطعیت مواجه است. این اضطراب از دو منبع اصلی ناشی میشود:
اول، اضطراب ناشی از ناتوانی در پیشبینی آینده
دوم، اضطراب ناشی از ناتوانی در کنترل آینده
فال و دعا بهترتیب به این دو نوع اضطراب پاسخ میدهند. همانطور که روانکاوی نشان میدهد، هر تلاشی برای تسلط بر ناخودآگاه معمولاً نتیجه معکوسی دارد. فال به جای کاهش اضطراب، آن را تشدید میکند زیرا سوژه حس میکند آینده برای او از پیش تعیین شده است.
دعا نیز به جای ایجاد حس کنترل، فرد را در وضعیتی قرار میدهد که باید به تأثیر نیروهای فراتر از خود باور کند. این تضاد نهایتاً تجربه امرغریب را به وجود میآورد.
فالگیری و دعانویسی از منظر روانکاوی لکانی
روانکاوی لکانی ساختار روان سوژه را در سه سطح بررسی میکند: خیالی، نمادین و امر واقع. هر یک از این نظامها نشاندهنده شیوهای است که فرد از طریق آن با واقعیت، زبان و ناخودآگاه روبهرو میشود. فال و دعا از این منظر فرایندهایی نمادیناند که سوژه سعی میکند اضطرابهای درونی خود را پردازش کرده و معنا بیابد.
فال و دعا در سطح خیالی به سوژه توهم کنترل بر سرنوشت میبخشند. در سطح نمادین، این اعمال درون شبکهای از زبان و نشانهها قرار میگیرند که واسطهی ارتباط سوژه با جهاناند. اما در سطح امر واقع، شکست زبان آشکار شده و لحظاتی از اضطراب بنیادین پدیدار میشود.
نظام خیالی
در این سطح سوژه از طریق بازنماییهای ذهنی و تصاویری که تثبیت شدهاند هویتی یکپارچه میسازد. فرد خود را در مرکز جهان میبیند و باور دارد که میتواند بر رویدادها تأثیر بگذارد یا آنها را پیشبینی کند. فال در این سطح تصویری از آینده و جایگاه سوژه ارائه میدهد. فالگیر در نقش نماینده بزرگ دیگری ظاهر میشود که گویی حقیقت را در اختیار دارد. در این مرحله سوژه به فال مانند یک واقعیت قطعی نگاه میکند و مسیر زندگی او را تعیین مینماید.
دعانویسی نیز در نظام خیالی به سوژه این حس را میدهد که با انجام عملی مشخص میتواند به طور مستقیم بر سرنوشت تأثیر بگذارد. این ساختار با تحلیل ژیژک درباره ایدئولوژی همراستا است؛ به این معنا که باورهای جادویی به دلیل ایمان سوژه به عملکردشان عمل میکنند.
نظام نمادین
در این سطح سوژه از طریق زبان و دالها به معنا دست مییابد. فال و دعا دیگر تنها ابزار تثبیت تصویر خیالی نیستند بلکه بخشی از شبکهای از نشانهها هستند که ارتباط سوژه با جهان را شکل میدهند. فال همانند زبان زنجیرهای از دالهاست که معنا را از طریق پیوند با دالهای دیگر به دست میآورد. به این ترتیب فال حامل معنا نیست و تنها در تعامل با ناخودآگاه سوژه مجموعهای از معانی را فعال میکند.
دعانویسی نیز در این سطح همان ساختار دالی را دارد. دعا صرفاً عمل منفردی نیست بلکه درون نظام اعتقادی تعریف شده و مشروعیت میگیرد. برای مثال، دعا تنها زمانی معتبر است که در چارچوب دینی یا آیینی تعریف شود. این فرایند همانند تحلیل فینک است که هویت و معنا را از طریق روابط دالی ایجاد میکند. همچنین نقش «بزرگ دیگری» در این سطح اهمیت دارد. بزرگ دیگری نهادی است که صحت معنا را تعیین میکند و فال و دعا تنها زمانی تأثیرگذارند که از سوی آن تأیید شوند.
امر واقع
امر واقع همان سطحی است که آنچه در زبان جای نمیگیرد به صورت خام ظاهر میشود. فال هنگامی وارد امر واقع میشود که سوژه با وضعیتی مواجه شود که نمیتواند آن را در چارچوبهای زبانی و نمادین توضیح دهد. به عنوان مثال، هنگامی که فال بیش از حد دقیق یا غیرمنتظره باشد، سوژه دیگر نمیتواند آن را به عنوان یک بازی زبانی ببیند و آن را به عنوان حقیقتی غیرقابل تردید تجربه میکند. این لحظه گذر فال از سطح دلالتی به امر واقع است و زبان قادر به توضیح آن نیست.
در دعانویسی امر واقع زمانی ظاهر میشود که سوژه حس کند دعا تأثیر واقعی داشته است و نمیتواند آن را صرفاً به شانس نسبت دهد. در این لحظه سوژه نمیتواند دعا را تنها عمل نمادین بداند بلکه احساس میکند نیروهایی فراتر از زبان در کارند. این تجربه اضطراب شدیدی به وجود میآورد زیرا سوژه دیگر نمیتواند وضعیت را با قوانین عقلانی توضیح دهد.
نقش «بزرگ دیگری» در مشروعیت فال و دعا و پیوند آن با انتقال روانکاوانه
در روانکاوی لکانی «بزرگ دیگری» نظامی از دالهاست که معنا و مشروعیت را در ساختار روان سوژه تثبیت میکند. بزرگ دیگری فرد مشخصی نیست بلکه نهادی است که قوانین، زبان و نظام اجتماعی را تعیین میکند. سوژه هویت و باورهای خود را از طریق ارتباط با این نهادی میسازد و معنا را در چارچوب آن دریافت میکند.
فال و دعا تنها زمانی معنا پیدا میکنند که در چارچوب نظام دالی قرار بگیرند، نظامی که مشروعیت آن از پیش تأیید شده باشد. در فالگیری، دالهایی که در فرایند پیشبینی ظاهر میشوند، زمانی معنادار میشوند که بزرگ دیگری آنها را حامل حقیقت بداند. فالگیر، با تفسیر این دالها، نقش نمایندهی بزرگ دیگری را ایفا میکند. سوژه با مراجعه به فال، خود را در موقعیتی قرار میدهد که در آن، فالگیر دانشی را ارائه میدهد که او فاقد آن است. در اینجا، فرایند انتقال روانکاوانه شباهتی به انتقال بیمار به روانکاو پیدا میکند.
در دعانویسی نیز همین روند تکرار میشود ولی تفاوت اصلی آن در این است که در دعا بزرگ دیگری به جای فرد مشخص به عنوان نیرویی مطلق یا متافیزیکی ظاهر میشود. سوژه در نوشتن دعا این عمل را تعامل با دال برتری میداند که خارج از زبان معمول است. دعا تنها زمانی معنا دارد که در چارچوب نظام دالی تأیید شده قرار گیرد. سوژه معتقد است کلمات خاص، فرمولهای مشخص و شیوههای معین دعا قدرتی دارند که از جایگاه دالهایشان سرچشمه میگیرد. بنابراین مشروعیت فال و دعا نه از عملکرد ذاتی آنها بلکه از نقشی است که در زنجیره دالی بزرگتر ایفا میکنند.
زنجیره دال و پیوند آنها با میل و ناخودآگاه
در نظریههای لکانی زبان و ناخودآگاه ساختاری دالی دارند. معنا از طریق زنجیرهای از دالها ایجاد میشود و هیچ دالی دارای معنای نهایی و قطعی نیست. سوژه همواره در جستجوی معناست ولی این معنا هرگز کامل تثبیت نمیشود زیرا هر دال تنها از طریق ارجاع به دالهای دیگر معنا پیدا میکند. فال و دعا نیز در همین چارچوب قرار دارند؛ آنها نه تنها ابزار کشف حقیقت بلکه نظامهایی از دالها هستند که از طریق آنها سوژه میل و اضطراب خود را بیان میکند.
فال نمونه بارزی از ساختار دال ناخودآگاه است زیرا هیچ فال مشخص معنای قطعی ندارد. یک نشانه در فال تنها زمانی برای سوژه معنا پیدا میکند که در زنجیرهای دال قرار گیرد که با میل و ناخودآگاه او همخوانی دارد. به بیان دیگر فال مانند آزمون رورشاخ عمل میکند؛ نشانههایی ارائه میدهد که سوژه در آنها چیزی میبیند که از پیش در ناخودآگاه وجود داشته است. به همین دلیل دو سوژه میتوانند یک فال یکسان را به شکلهای متفاوت تفسیر کنند. این نکته نشان میدهد که معنای فال نه در خود نشانهها بلکه در ساختار دال ناخودآگاه هر سوژه نهفته است. در نتیجه فال پاسخی به میل ناخودآگاه سوژه است که در پی رمزگشایی آن در چارچوب نمادین میباشد.
در دعانویسی ساختار دال مشابهی مشاهده میشود. واژهها و نشانههای دعا تنها زمانی معنا پیدا میکنند که در زنجیره دال قرار گیرند که توسط بزرگ دیگری مشروعیت یافته باشد. سوژه که دعا مینویسد، کلمات را حامل قدرت میداند و این قدرت از جایگاه دالهایشان حاصل میشود. این دیدگاه با تحلیل فینک درباره نقش زبان در تولید واقعیت درونی همخوانی دارد زیرا معنا هرگز ذاتی نیست و همواره محصول جایگاه دال در زنجیرهای بزرگتر محسوب میشود.
فال و دعا در نسبت با سوژهی منقسم و میل دست نیافتنی
به گفتهی فینک، در روانکاوی لکانی، سوژه همواره منقسم است. این دوپارگی میان خودآگاه و ناخودآگاه، میان میل و اضطراب، و میان شناختهها و ناشناختهها شکل میگیرد. دلیل این شکاف آن است که هیچ سوژهای بهطور کامل به حقیقت یا به خود دسترسی ندارد. سوژه تلاش میکند این خلأ را از طریق نشانهها و ساختارهای نمادین پر کند. فال و دعا دقیقاً در چنین نقطهای ظاهر میشوند. آنها ابزاری برای روبهرو شدن با شکافهای درونی هستند؛ اما این شکافها هرگز کاملاً از بین نمیروند.
فال، مانند زبان، هیچگاه معنایی قطعی ارائه نمیدهد و تنها فرایند جستجوی معنا را ادامه میدهد. سوژهای که به فال متوسل میشود، به دنبال پاسخی مشخص است؛ اما همیشه با ابهام و تفاسیر فردی روبهرو میشود. این ویژگی نشان میدهد که فال نه پاسخی نهایی دارد و نه میتواند میل سوژه را کاملاً ارضا کند. ممکن است فرد پس از گرفتن فال، برای مدتی احساس آرامش کند، اما چون فال تمام نیازهای او را برآورده نمیکند، بارها به آن پناه میآورد. این چرخه نمونهای از ساختار میل در نظریهی لکانی است، جایی که هیچ نشانهای بهطور کامل با ابژهی میل همخوانی ندارد.
در دعانویسی نیز مسئلهی میل و فقدان دیده میشود. سوژه با نوشتن دعا، خطاب به «بزرگ دیگری» سخن میگوید؛ قدرتی که گمان میکند میتواند خلأ درونی او را پر کند. اما همانطور که در روانکاوی مطرح میشود، هیچ دعا یا آیینی توانایی پر کردن این خلأ را ندارد، زیرا میل همیشه دستنیافتنی باقی میماند. به همین دلیل دعا، مانند فال، به فرایندی تکرارشونده تبدیل میشود. سوژه دعا مینویسد و حتی اگر به نتیجه برسد، میل او همچنان بهطور کامل ارضا نمیشود، چراکه همیشه چیزی ناتمام در او باقی میماند. این ناتمامی همان ویژگیای است که در تحلیلهای لکانی بهعنوان ساختاری گشوده و بیپایان شناخته میشود.
نکته مهم این است که فال و دعا تنها ابزارهایی برای جستجوی معنا نیستند بلکه راههایی برای پردازش اضطراب ناشی از شکافهای درونی سوژه محسوب میشوند. سوژه که با عدم قطعیت زندگی مواجه است از فال برای کاهش اضطراب نسبت به آینده استفاده میکند؛ اما این کاهش اضطراب موقتی است چرا که فال پاسخی قطعی ارائه نمیدهد و تنها میل را به تأخیر میاندازد. در دعا نیز سوژه در پی تسلط بر سرنوشت خود است؛ اما این تسلط هیچگاه کامل نخواهد بود زیرا میل او نسبت به نیروی بزرگ دیگری هرگز بهطور کامل تحقق نمییابد.
وابستگی به فال و دعا: آرامش کاذب یا چرخهی بیپایان اضطراب
یکی از پرسشهای مهم در تحلیل روانکاوانهی فال و دعانویسی این است که آیا این اعمال واقعاً اضطراب را کاهش میدهند یا برعکس، آن را تشدید میکنند. در نظریههای لکانی، اضطراب زمانی شدت میگیرد که سوژه با شکافهای درونی خود روبهرو شود و تلاش کند آنها را با دالهای نامتعین پر کند. فال و دعا دقیقاً در چنین لحظاتی نقش ایفا میکنند. این اعمال نهتنها شکافهای معنایی را از بین نمیبرند، بلکه سوژه را در چرخهی بیپایان جستجوی معنا، اطمینان و کنترل گرفتار میکنند.
در سطحی عمیقتر، وابستگی به فال و دعا میتواند به اجبار وسواسی در ساختار روان فرد تبدیل شود. کسی که بارها به فالگیر مراجعه میکند یا مدام دعا مینویسد، در واقع رفتاری تکراری را دنبال میکند. هدف این تکرار، حل مشکل نیست بلکه تداوم اضطراب در سطحی دیگر است. از نگاه روانکاوی، وسواسهای فکری و عملی اغلب تلاشی برای سرکوب اضطراب از طریق تکرار یک عمل نمادین محسوب میشوند، اما این چرخه به جای کاهش اضطراب، آن را تشدید میکند. در نتیجه، سوژهای که به فال و دعا وابسته میشود، بهطور ناخودآگاه همان اضطرابی را تقویت میکند که قصد فرار از آن را دارد.
چرا فالگیری بیهوده است؟
از دید روانکاوانه فال به عنوان عملی بیضرر یا خرافه ساده محسوب نمیشود. بلکه باید آن را مکانیزمی آسیبزا دانست که سوژه را در چرخه بیپایان وابستگی روانی و اضطراب فرو میبرد. فال در سطح نمادین زنجیرهای از دالها ارائه میدهد که سوژه را درگیر تفسیرهای نامتعین میکند اما هرگز پاسخی قطعی ارائه نمیدهد. دعا اگرچه به نظر میرسد سوژه را به بزرگ دیگری پیوند میدهد اما در واقع او را در نظامی تکرارشونده از وسواس فرو میبرد که در آن رضایت نهایی وجود ندارد.
هدف تحلیل روانکاوانه این است که سوژه بتواند از وابستگی به بزرگ دیگری فاصله بگیرد، به درک عمیقتری از میلهای خود برسد و از توهم کنترل خیالی رها شود. فال و دعا برخلاف این مسیر سوژه را در نظام نمادینی بسته نگه میدارند که در آن همواره به دالهایی چنگ میزند که هرگز معنای قطعی ارائه نمیدهند و تنها میل و اضطراب او را به تعویق میاندازند.
فال نه تنها حقیقتی درباره آینده ارائه نمیدهد بلکه ساختاری از وابستگی روانی، اضطراب و انفعال ایجاد میکند که سوژه را از درک واقعی مشکلاتش بازمیدارد. از منظر روانکاوانه فال نه ابزاری برای آگاهی بلکه سازهای است که سوژه را از تحلیل واقعی و رویارویی با ناخودآگاه بازمیدارد. به همین دلیل اتکا به فال و دعا مانعی بر سر راه رشد روانی و استقلال سوژه است و در درازمدت میتواند باعث افزایش اضطراب و کاهش توانایی سوژه برای مواجهه واقعی با مسائل زندگی شود.
سخن سردبیر
انسان همیشه در جستجوی معنا بوده و تلاش کرده سرنوشت خود را کنترل کند. فالگیری و دعانویسی نمونههایی از این تلاشاند که ریشه در روان انسان دارند. اما آیا اینها حقیقتی را آشکار میکنند یا صرفاً بازتابی از اضطرابهای ما هستند؟ اگر احساس میکنید دغدغههای درونی بر تصمیمهایتان اثر میگذارند، شاید زمان آن رسیده باشد که به جای پیشگویی، مسیر زندگی را با آگاهی بیشتری بسازید.