مرکز تجربه زندگی

نویسنده: admin

  • پیر پسر از لنز روانکاوی 

    پیر پسر از لنز روانکاوی 

    این مقاله حاوی اسپویل فیلم پیر پسر میباشد.

    یادداشت پیش رو نگاهی روانکاوانه به فیلم پر سر وصدای «پیر پسر» ساخته اکتای براهنی است. در این مطلب موقعیت را از دو نگاه فرویدی و لکانی بررسی خواهیم کرد.

    ایران جامعه ادیپال پیر پسر

    جامعه ایرانی را می‌توان همچون آینه تمام نمای ادیپال تصور کرد که در آن گره‌های عاطفی و رمزی میان فرد و پدرسالاری متجلی می‌شوند؛ ساختاری که در آن «پدر» نماد قدرت مطلق، سنت و اقتدار تاریخی است و «مادر» دریچه‌ای به میل خام و شور زندگی. در این تابوگشایی ناهشیار جمعی ما، هر تلاطم اجتماعی و سیاسی در حکم بحران ادیپی است، بحرانی میان میل به استقلال و ترس و گناه‌ورزی نسبت به قدرتِ نمادین پدر. از مناسک آیینی تا میراث های فرهنگی , تحلیل های سیاسی و قوانین نانوشتهٔ خانوادگی، همگی حلقه‌های زنجیر ناهشیار به سوی بازتکرار و محافظت از پدرسالاری را شکل می‌دهند.

    در ادبیات ما ایران همواره دارای یک پدرنمادین بوده است. از کیومرث تا یزدگرد سوم به عنوان پادشاه و از کاوه تا رستم به عنوان پهلوان اول ایران در شاهنامه همواره بزرگ دیگری در اساطیر ما نقش آفرینی کرده است. حتی یوهان ولفگانگ گوته در دیوان غربی-شرقی در شعری اشاره میکند:

    به سرزمین پاک مشرق بگریز

    تا نسیم پادشاهی بر تو ورزد

    دیاری که پدران را ارج می نهادند

    پدری که می‌خواهند نابودش کنند.

    پیر پسر در خانه

      پدری که در خیلی از مواقع در شرق و به خصوص ایران به دنبال مرگ و نابودی او بودند. از خاطرمان نرفته در جنگ 12 روزه عده‌ای به دنبال نابودی پدرنمادین در راستای تحقق میل خود بوده‌اند. گویی تنها با مرگ پدر تمامی مشکلات حل می‌شود. این موضوع در سینما نیز به عنوان یکی از تجلی های ناهشیارجمعی ما راه پیدا کرده . پس از انقلاب سریال «پدرسالار» که کشمکش‌های پدر دیکتاتور و فرزندان را به تصویر کشید ، تا «خانه‌ی پدری» که با بازخوانی تراژدی خون و رنج،رابطه پدر و دختر را به تصویر می کشد. در ادامه، «برادران لیلا» پدر لجباز و مغرور را به تصویر میکشد که در آخر از لیلا سیلی میخورد. سیلی ای که تا مدت ها نقل محافل نقد بود. و «پیر پسر» تنهایی قهرمانانِ ناتوان از عبور از سایهٔ پدری را در خلال رابطه ای عاطفی روایت می‌نماید؛ گویی هر قاب، صحنه‌ای از بحران ادیپی است

     ایرانی که می‌کوشد هویت خویش را بازیابی کند، ناچار است از هراس‌های ادیپی رهایی یابد—از فقدان اذن پدری برای نوآوری و گسست از گذشته—تا بتواند در گذر به سوی فردگرایی پویا، قلمرو نوینی از خویشتن‌باوری و آفرینشگری به دست آورد.

    معرفی فیلم پیر پسر

    فیلم پیر پسر ساخته‌ی اکتای براهنی پسر رضا براهنی شاعر بزرگ ایرانی، روایتی است تلخ، پرزخم و پرمکث از یک خانواده فروپاشیده در تهران معاصر. در مرکز روایت، غلام باستانی (با بازی حسن پورشیرازی) قرار دارد: پدری دائم‌الخمر، معتاد و زن‌باره که سال ‌هاست به ‌جای نقش پدر، در موقعیت مردی آواره و بی‌اخلاق جا خوش کرده است. دو پسر او از دو زن متفاوت، علی (حامد بهداد)  نماینده نسلی که میخواهد خانه ی بهم ریخته را تا حدی تمیز کند که شاید اوضاع بهتر شود و رضا (محمد ولی زادگان) نمایند نسلی که میخواهد هرچه زودتر از شر پدر خلاص شود، آنها قربانیان ساختاری‌اند که قانون در آن غایب است و جای پدر، تنها یک بدن بی‌مسئولیت باقی مانده. داستان با آمدن زنی به نام رعنا(لیلا حاتمی) به عنوان مستاجر-معشوقه- غلام رنگی متفاوت میگیرد.

    پیر پسر به همراه پسرهایش

    نگاهی به شخصیت ها 

    علی مرد خوب یا ناتوان؟

    علی در فیلم پیر پسر، مردی ساکت، وسواسی، روشنفکر و چهل ساله است که هنوز با پدرش زندگی می‌کند و ناتوان از برقراری رابطه عاطفی با زنان است.پدر به او میگوید: ((تو هیچی نمیشی/مرده ها هم مگه حرف میزنن؟ / آشپزی میکنی(به عنوان امری زنانه)/کتاب ها رو فقط پشتشون رو خوندی/ وقتی خجالت میکشی سرخ میشی و مثل زنها میمونی)) .

    در کتاب‌فروشی مورد توهین و تحقیر قرار می‌گیرد. رقیب که برادر صاحب کار اوست دختری که به نظر علی جذاب است را تاخ می‌زند حتی وقتی رئیسش ( پدری نمادین دیگر) به او توهین می‌کند و می‌خواهد علی را اخراج کند پولی که حقش است را نمی‌گیرد , دم نمیزند و اعتراضی ندارد.

     در یک شب که به وضوح کارگردان صحنه را آماده معاشقه علی و رعنا می‌کند( با برهنه کردن پای رعنا به عنوان نمادی اروتیک که از ابتدای فیلم با آن مواجه هستیم) ,علی از موقعیت فرار می‌کند و در سکانس بعدی در جلوی آینه به خود ناسزا می‌گوید.  اما چرا؟ او اخته است.

    پیر پسر و لیلاحاتمی

    ایدهٔ «اختگی» در نظریهٔ فروید به معنای ترس یا اضطراب از دست دادن عضو تناسلی و نقش آن در شکل‌گیری ناهشیار است؛ او باور داشت که این اضطراب، که فراتر از معناهای صرفاً جسمانی است، در مرحلهٔ ادیپی پسر خود را به‌مثابه تهدیدی برای رابطهٔ پدر–فرزندی تجربه می‌کند.

    اختگی در این معنا نمادی از محرومیت و فقدانِ قدرت جنسی و اجتماعی است که زیربنای بسیاری از تعارض‌های روانی—از میل به تأیید تا حسادت‌های بی‌نام—را می‌سازد و با ایفای نقش کلیدی در انتقالِ ناهشیار سرکوب شده، همچون نقطهٔ عطفی است که فرد را به نوآوری‌های روانی و پذیرش محدودیت‌های انسانی رهنمون می‌کند.

    علی پول را نمی‌تواند بگیرد چرا که پول برای او نمادی از آلت تناسلی است ,با رعنا نمی‌خوابد چرا که اخته است و در نهایت به پدر نمی‌تازد چون پدر در جلوی چشمان او مادر رضا را چال کرده و گویی در آن لحظه و لحظات پیشن علی اخته شده.

    رضا پسر خسرو؟ 

     رضا، پسر کوچک‌تر، پرخاشگر است .خشم، از منظر روان‌کاوانه، تجلی انرژی  است که در تلاقی نیروهای زندگی (اروس) و مرگ (تاناتوس) پدیدار می‌شود؛ زمانی که «نام پدر»—آن چارچوب سمبلیک تنظیم‌گر امیال نخستین—انکار شود، خشم خام در لایه‌های خیال ناهشیار انباشت می‌یابد. غلام مدام به رضا یادآوری می کند که شاید پدر واقعی او نباشد و گویی نام پدر را در او انکار می‌کند.

    فروید خشم را بخشی ذاتی از صورت‌بندی‌های روانی می‌دانست که در غیاب سازوکارهای دفاعی مؤثر، مانند جابجایی یا درون‌فروشی، می‌تواند به رفتارهای پرخاشگرانه یا خودویرانگر منتهی شود. از منظر لکان، وقتی خشم نتواند به نظم نمادین راه یابد، به صورت «صداهای» درونی یا هذیان‌های عینی‌سازی‌شده ظاهر می‌گردد. در صحنه ای رضا که از خریداران خانه بزرگ بالاشهری خشمگین است شروع به صحبت با خود وخدای خود( پدر نمادین دیگر) میکند .

    پیر پسر در حال کشیدن سیگار

    صحنه ای  دیگر خشم جنون آمیز در چک زدن و خوردن از علی پدیدار می‌شود—گویی امواج سهمگین میل، بی‌لنگرِ قواعد پدرسالار، بی‌هدف به هر سو می‌تازند. بدین‌ترتیب، نقص یا انکار «نام پدر» مانع از آن می‌شود که خشم در گفتمان سمبلیک جاری و پالایش شود، و فرد را در گردابی از هیجانات پُرخاشگر و تهی از معنا فرو می‌برد.  اما آیا رضا نیز اخته است؟

    می‌توان گفت بله او زورش به پدر قلدرش نمی‌رسد لذا مدام در حال سیگار کشیدن و واپس رانی  به مرحله دهانی است. او با مسئله اختگی به نحوی دیگر مواجه می‌شود ابایی از این که از غلام پول بگیرد  ندارد اصلا مسئله پول دارد  و فکر می‌کند با پولدار شدن و یا کشتن پدر همه چیز حل می‌شود که پیشتر اشاره کردیم که می‌تواند نماد چه چیزی باشد.

    رعنا دختر بی گناه پیر پسر ؟ 

     در رعنا الگوی رفتاری—اغواگری مکرر، قرار دادن خود در روابط پرخطر و سپس پشیمانی، و خودزنی با بریدن دست—تجسمی از «جبر تکرار» (repetition compulsion) است: میل ناهشیار به بازتولید موقعیت‌های ناسالم که شاید ریشه در تجربه‌های نخستین سوژه با تصویر «ابژهٔ اولیه» (مادر/پدر) داشته باشد می توان حدس زد مبتلا شدن پدر به دمانس ( زوال عقل) نیز بی تاثیر در این الگوی رفتاری نبوده . اغواگری مداوم می‌تواند تلاشی برای به‌دست آوردن تأیید یا عشق ناباورانه‌ای باشد که در مرحلهٔ ادیپال ناکام مانده؛ یعنی سوژه در پی «ابژهٔ دست‌نیافتنی» می‌دود، گویی می‌خواهد رنج آن ناکامی را یک‌بار دیگر زندگی کند و این بار برنده شود.

    در صحنه ای رعنا پس از دریافت پول از غلام دست به خودزنیِ خودآگاهِ میزند که با توجه به جای زخم های قدیمی گویی این عمل  را بارها تکرار کرده ، نمادی‌ست از «مجازات درون‌فروشی» (intrapsychic punishment): بخشی ازسوپرایگو که از تلنبار گناه و شرم ناشی از عشق‌های ممنوعه یا میل‌های پرخاشگرانه سرکوب‌شده تغذیه می‌کند.

     بریدن دست، عضوِ عملِ اغوا و تملک دیگری، گویی فریادی‌ست برای فرو نشاندن آن میل و کاستن از حس گناهِ تجاوز روانی به تابوهای درونی.

    قرار دادن خود در موقعیت با غلام یا مردان احتمالا خطرناک دیگری، مانند محسن( همسر سابقش) یا منتقد سینما(بابک حمیدیان) که به وضوح تنها نگاهی جنسی به رعنا دارد نیز نوعی «اجرای بیرونی» (acting out) مکانیسم‌های دفاعی است: به‌جای کلام و انعکاسِ درون، سوژه به رفتارهای خطرناک پناه می‌برد تا اضطراب و تنش ناشی از محرومیت‌های ادیپی و تقابل میان زندگی و مرگ (اروس و تاناتوس) را «تقلیل» دهد؛ اما سرانجام همین تجربه‌ها باعث پشیمانی و احساس پوچی می‌شوند.

    پیر پسر به همراه لیلا حاتمی

    فراموش نکنیم که رعنا می‌توانست همانطور که علی گفت به خانه ای با یک دهم قیمت نرود ,ماشین ظرفشویی را قبول نکند, اولین پول را از غلام نگیرد,پول گرفته شده را خرج نکند, اجازه حضور شبانه غلام (که قبل تر رفتارهایی چون عکس گرفتن از عکسش و خواسته نامعقولش را دیده ) را در خانه اش ندهد و در نهایت زمانی که تصمیم به بازگرداندن پول گرفت تنها پول را در ماشین غلام می‌ذاشت و می‌رفت شاید نیازی به دوباره نشستن در ماشین نبود – این امر البته به این معنی نیست که رعنا مقصر تجاوز است بلکه تنها نشان دادن فرآیندهای ناهشیار ما در تصمیم گیری است.

    در مجموع، این چرخهٔ اغوا–خودزنی–پشیمانی را می‌توان به‌عنوان یک سامانهٔ پویای «خودویرانگری» (self-destructive pattern) دید که در آن سوژه هم‌زمان جویای عشق و تأیید است، اما از سوی دیگر، تحت فشار سوپرایگو و نیروی کشندهٔ ناهشیار، دست به مجازات خود می‌زند.

    مردی که قانون نداشته باشد تا ابد پسر باقی میماند

    در فیلم پیر پسر، دیالوگی که از مادر علی نقل می‌شود یکی از مهم‌ترین جملات فیلم است و کارکردی کاملاً نمادین در ساختار روان‌کاوانه روایت دارد. غلام، پدر علی، این جمله را نقل می‌کند:

    مردی که قانون نداره همیشه پسر می‌مونه.

    غلام مردی بدون قانون است پس پیر پسر نه علی بلکه غلامی است که از ابتدا قانون نداشته.

    در نظام فکری فروید کودک زمانی که به دنیا می آید در فضایی به نام نارسیسیزم اولیه در پی ارضای نیاز خود است تا زمانی که به موقعیتی بر می‌خورد که متوجه می‌شود نمی‌تواند هر زمان که بخواهد نیاز خود را پاسخ دهد.

    زمان مورد نظر زمانی است که قانون به نظام ناهشیار وارد می‌شود . اما اگر کودک قانون را ببیند اما انکار کند ساختار ذهنی او ساختاری «منحرف» ( pervert) پیدا می‌کند. او می‌داند خوب و بد چیست اما به آن تن نمی‌دهد. لذا می‌توان گفت کودک تا قبل از ورود قانون نیز پرورت است و در پی ارضای نیاز به هر روشی که شده ( به دیالوگ اگر با خودت نشد با جنازت توجه کنید)

    گویی در جهان فکری غلام ,قانون حتی اجازه حضور نداشته. غلام پدری داشته که او را به خانه سالمندان برده و پدرش زخم بستر گرفته. هنگام جا به جایی جنازه پدر آنقدر بوی تعفن شدید بوده که حتی از زیر تابوت رفتن او نیز امتناع کرده . پدر غلام در اینجا به عنوان سمبلی از قانون هیچ وقت بر روی شانه های غلام حضور نداشته .

    در دستگاه لکان ، «قانون» معادل درونی‌شدن نام پدر است همان نمادِ محدودکننده‌ای که میل را ساختارمند می‌کند و کودک را از مرحله‌ی لذت بی‌واسطه وارد نظم اجتماعی و جنسی می‌سازد. مردی که فاقد قانون است، یعنی از درونی‌سازی این مرجع پدرانه بازمانده، همچنان در مرحله‌ی پیش نمادین باقی مانده است؛ جایی که میل مهار نمی‌شود و سوژه، هرگز بالغ نمی‌گردد.

    در نگاه لکانی، این جمله معادل با «ورود به نظم نمادین» است. کسی که قانون را نپذیرفته، در سطح میل خام و بی‌واسطه باقی می‌ماند و نمی‌تواند وارد زبان، ساختار اجتماعی یا رابطه‌ی متقابل شود.

    بنابراین، این دیالوگ به‌ شکلی صریح و استعاری، غلام را به‌عنوان همان پیر پسر معرفی می‌کند: مردی که با وجود سن بالا، از نظر روانی هنوز «پسر» است؛ چون فاقد قانون است. او میل دارد، بدون آن‌که مسئولیت داشته باشد. او می‌خواهد، بدون آن‌که پاسخگو باشد.

    تمیزکاری علی: نقش جبرانی در غیاب قانون و لمس

    در پیر پسر، علی تنها کسی‌ست که فضای خانه را تمیز نگه می‌دارد. نه از سر وسواس، بلکه از سر ضرورت. خانه‌ای که در آن زندگی می‌کند، طبقه‌ی پایین، مشترک با پدر و برادر اگر توسط علی تمیز نشود، به ‌سرعت به فروپاشی کامل می‌رسد. در غیاب قانون، اقتدار و نظم پدرانه، علی به‌ شکلی خاموش نقش نگه ‌دارنده ساختار را به‌ تنهایی بر عهده گرفته است. او به‌جای اتکا به مرجع نمادین، خودش بدل به منبع نظم می‌شود. تمیز می‌کند، چون این کار تنها کاری ا‌ست که می‌تواند برای حفظ شکل و انسجام این محیط بی‌ساختار انجام دهد.

    این تمیزکاری، همچنین، در سطح بدنی اهمیت دارد. علی دائماً در تماس با سطوح، اشیاء و دیوارهای خانه است اما نه با بدن انسان دیگر. تماس او، تماس با خانه است، نه با انسان.

    در سطح نمادین:

    علی بدن خانه را لمس می‌کند، چون نمی‌تواند بدن زن را لمس کند.

    او از لمس رعنا ناتوان است؛ حتی زمانی که فرصت و خواست آن فراهم شده. این ناتوانی، به‌لحاظ روان‌کاوانه، معادل عدم عبور موفق از مرحله‌ی نمادین میل و تثبیت ‌شدن در یک وضعیت انفعالی است جایی میان نگاه و عمل، بدون گذار.

    نقطه‌ی اوج روانی فیلم، جایی ا‌ست که علی تمیزکاری را رها می‌کند. این تصمیم، در ظاهر یک انتخاب جزئی است، اما در سطح روانی، به معنای امتناع از ایفای نقش جبرانی در ساختاری ا‌ست که او را در موقعیت «پسر بالغ نشده» نگه‌ داشته.

    از این لحظه، علی وارد مسیر کنش می‌شود: پدر را در خانه حبس می‌کند، مواد مخدرش را از بین می‌برد، و روند بازجویی و مواجهه را آغاز می‌کند.

    رها کردن تمیزکاری، آغاز عبور علی از موقعیت پسر منفعل به سوژه‌ای کنش‌گر است اگرچه این کنش‌گری دیر اتفاق می‌افتد و هزینه‌اش، مرگ است.

    استفاده تابلو مسیح در پیر پسر

    اما این ساختار زمانی ترک می‌خورد که رعنا وارد می‌شود. زن، میل را با خود می‌آورد؛ نه در قالب نگاه مردانه، بلکه به‌ شکل کنشی زنده، فعال و دعوت‌گر. رعنا علی را به خانه‌اش می‌برد. فضا فراهم است. اما علی هنوز نمی‌تواند دست دراز کند و عقب می‌کشد.

    با این حال، این عقب ‌نشینی، مثل گذشته، صرفاً انفعال نیست. علی دچار تنش است، آشفتگی دارد و برای نخستین ‌بار، به‌جای خنثی‌سازی میل، آن را در خود حس می‌کند. او پس از بازگشت، به آینه نگاه می‌کند و با خشمی بی‌سابقه به خود می‌گوید: خاک تو سرت

    این لحظه، نخستین بروز خودآگاهانه‌ی میل در روان علی است.

    در سکانسی دیگر رعنا به دنبال علی می‌دود صورتش را نزدیک می‌آورد و می‌گوید: تو که بلد نیستی

    سپس، او را می‌بوسد.

    این بوسه، برخلاف تماس‌های تحمیلی پدر، یا اغواگری منفعلانه‌ی دیگر زنان، بیداری میل را در علی ممکن می‌سازد. لحظه‌ای ا‌ست که میل، نه به ‌عنوان نظریه، بلکه مانند‌ یک کشش بدنی، در او به رسمیت شناخته می‌شود.

    او لمس نمی‌کند، اما میل به لمس را می‌فهمد. و همین «فهم» او را از تماس با خانه بی ‌نیاز می‌کند.

    پس از این، علی دیگر خانه را تمیز نمی‌کند. نه از سر قهر، نه از بی‌حوصلگی، بلکه چون دیگر نیاز ندارد از طریق خانه، نظم و تماس را جایگزین کند. او اکنون، میل را شناخته و به‌زودی وارد فاز کنش می‌شود: پیگیری رعنا، تقابل با پدر، و پرسش از حقیقت دفن‌شده.

    استفاده نقاشی رستم و سهراب در فیلم پیر پسر

     در هر رابطه جنسی چهار نفر حضور دارند.

    اگر چه فروید جمله بالا را به این منظور بیان کرد که رابطه ی جنسی فقط میان دو نفر ظاهری و فیزیکی نیست و حضور چهره های روانی ناپیدا و پنهان در ذهن دو نفر رابطه بیان کرده اما در فیلم به معنای واقعی کلمه رابطه ای 4 نفره  شکل گرفته. با حضور و مشاهده رعنا توسط پسرها کارگردان در نکته ای طنز آمیز ناهار آن روز خانه غلام را سه سوسیس در ماهیتابه که در حال سرخ شدن هستند را نشان میدهد. همان شب اما با مواجه ای که رضا با رابطه سه نفره غلام-رعنا-علی شکل گرفته دست از این رابطه می‌کشد و شروع به خوردن خیار خودش می‌کند.

    حال رابطه ای سه نفره شکل گرفته که هر کدام از مردهای رابطه سعی بر تحقیر هم دارند تا بتوانند در این رقابت ادیپال پیروز شوند. غلام به علی صفت هایی زنانه می‌دهد و علی به غلام انگ سطحی  بودن و نفهمی می‌زند. گویی علی تنها در این رابطه است که میتواند کنش‌گر باشد. فروید در مقاله« گونه‌ای خاص از انتخاب ابژه در مردان»اولین پیش شرط عشق ورزیدن که فروید در این مقاله آن را بررسی می‌کند ضرورت و لزوم وجود یک «شخص سوم دل‌آزرده» است.

    استفاده تابلو در فیلم پیر پسر

    یعنی شخص عاشق، هیچ گاه زن آزادی را به عنوان ابژه‌ی عشق بر نمی‌گزیند-یعنی دختری ازدواج نکرده یا زن متاهلی که مستقل و جداست- بلکه فقط زنی را انتخاب می‌کند که مرد دیگری به عنوان شوهر، نامزد و یا دوست، ادعای تملک او را دارد.

     حتی  در مواردی، این پیش شرط چنان محکم و قوی به نظر می‌رسد که یک زن ممکن است تا زمانی که به هیچ مردی تعلق ندارد، با بی اعتنایی و حتی  پس زدن این شخص مواجه شود، اما به محض آن‌که وارد رابطه با  مرد دیگری شد، به ابژه‌ی احساسات پرشور او تبدیل می‌شود.

    البته که با گفته های خود براهنی این بخش از فیلم با نگاه به برادران کارمازوف و فئودور کارمازوف آن پیرمرد شیاد که زنان متعدد را دوست داشت و با پسرش دیمیتری سر گروشنکای زیبا می‌جنگید نوشته شده که البته همان هم رنگ و بوی ادیپال دارد.

    کنش دیرهنگام: از میل بیدارشده تا مرگ سوژه و پدر

    بوسه رعنا برای علی صرفاً تماس با زن نبود؛ تماس با میل بود. پس از این لحظه، علی نه تنها دیگر خانه را تمیز نمی‌کند، بلکه به‌تدریج زبان و مطالبه را هم به‌کار می‌گیرد. این همان گذار بنیادینی ا‌ست که روانکاوی لکان از آن با عنوان ورود به نظم نمادین یاد می‌کند: سوژه‌ای که از سکوت، به کلام و از انفعال، به پرسش می‌رسد.

    او ابتدا از رعنا بازمی‌ماند نه به‌دلخواه، بلکه چون پدر وارد می‌شود و رعنا را با پول، فریب و تهدید، به سمت خود می‌کشد. رعنا ناپدید می‌شود و علی، که پیش‌تر تمیز می‌کرد، سکوت می‌کرد و با منطق ملایم به تحقیر پاسخ می‌داد، این ‌بار سکوت نمی‌کند.

    او از غلام می‌پرسد: رعنا کجاست؟

    پاسخ نمی‌شنود. پافشاری می‌کند. غلام را در همان خانه حبس می‌کند. موادش را از بین می‌برد و از او اعتراف می‌گیرد.

    این مرحله، همان لحظه‌ی بازگشت امر سرکوب ‌شده با خشم است. علی برای نخستین بار، نه ‌تنها میل را می‌پذیرد، بلکه زبان و کنش را هم به‌کار می‌گیرد. او «پدر» را که همیشه قانون‌گریز و میل ‌محور بوده، به جایگاه متهم فرو می‌کشد. اما این کنش دیررس است.

    زمانی علی پدر را می‌کشد که رعنا مرده، رضا مرده، و خودش نیز زخمی و رو به مرگ است. در نهایت، او با ضربه‌ای فیزیکی، پدر را می‌کشد و خود، هم‌ زمان با پدر می‌میرد.

    از نگاه روان‌کاوی، این مرگ دوگانه نشانه‌ی یک شکست ساختاری‌ است: سوژه‌ای که بیش از حد در موقعیت پسر مانده، وقتی بالاخره میل را می‌فهمد و وارد کنش می‌شود، نمی‌تواند آن را در ساختار تثبیت کند.

    قانون، با خشونت بازمی‌گردد اما خیلی دیر.

    بررسی موضوعاتی در «پیر پسر»

    در فیلم پیر پسر، اسامی شخصیت‌ ها و مکان ‌ها و حتی موسیقی  و نقاشی ها صرفاً عناصر داستانی نیستند، بلکه نقش‌های نمادین و روان‌کاوانه‌ای در ساختار معنا ایفا می‌کنند.

    اسامی شخصیت‌های پیر پسر

    غلام، در واژگان فارسی، به معنای «پسرک» یا «برده» است؛ فردی که نه استقلال دارد و نه جایگاه اجتماعی تثبیت‌شده. در ساختار روان‌کاوانه فیلم، غلام واجد دوگانگی است: او از یک‌ سو پدر خانواده است و از سوی دیگر، در سطح روانی در موقعیت پسر باقی مانده است. به همین دلیل می‌توان تعبیر «پیر پسر» را نه به علی، بلکه به غلام اطلاق کرد؛ مردی فاقد قانون درونی‌شده، با میل‌های بدوی، بدون گذار از مرحله‌ی نمادین.

    رعنا اسمی با بار فرهنگی خاص است که در ادبیات فارسی تداعی‌گر زنی زیبا و برانگیزاننده است. در این فیلم، رعنا هم کارکردی دوگانه دارد: از یک ‌سو، ابژه‌ی میل برای غلام و علی است و از سوی دیگر، عنصری کنش‌گر که میل علی را فعال می‌کند، هرچند این میل به تحقق نمی‌رسد. رعنا، به‌عنوان زن در ساختار میل، در نهایت همچون دیگر زنان روایت، حذف می‌شود. نه با ترک یا خروج بلکه با مرگ.

    استفاده نقاشی در فیلم سینمایی پیر پسر

    مکان‌های فیلم پیر پسر

    خانه

    خانه‌ی غلام ساختاری سه‌لایه دارد که می‌توان آن را بررسی کرد

    حیاط: محل دفن دو زن (مادر رضا و رعنا) است. این فضا، محل انکار و واپس‌زنی میل و خشونت علیه زنان است. دفن‌شدن زنان در یک نقطه‌ ثابت، حیاط را به نماد تراکم امر سرکوب‌شده تبدیل می‌کند.

    طبقه پایین: محل سکونت غلام و دو پسر اوست. این فضا آلوده، بی‌نظم و وابسته به مراقبت علی است. علی وسواس تمیزکاری، سعی دارد نوعی کنترل بر این فروپاشی اعمال کند. حضور تابلوی «رستم و سهراب» در این طبقه نیز به‌وضوح دلالت دارد بر درون‌مایه‌ی پدرکشی.

    طبقه بالا: در ابتدا خالی است و با ورود رعنا معنا پیدا می‌کند. این طبقه به‌طور نمادین، فضای فانتزی میل است. با این حال، ساختار خانه پذیرای این میل نیست. رعنا از طبقه بالا، در نهایت به حیاط منتقل می‌شود؛ از سطح فانتزی به مرگ.

    سمساری

    سمساری متعلق به غمخوار(با بازی محمدرضا داوودنژاد)، دوست غلام است و جایی ا‌ست که اشیاء مستعمل، بی‌صاحب و فراموش‌شده نگهداری می‌شوند. رعنا اولین بار در این مکان دیده می‌شود. در سطح نمادین، سمساری معادل فضای ناخودآگاه و انبار گذشته‌های سرکوب‌شده است.

     رعنا از همین نقطه به خانه غلام منتقل می‌شود، در امتداد همان منطق: زن به‌ مثابه ابژه، از بایگانی ناخودآگاه وارد فضای میل می‌شود. در سمساری نقاشیِ رستم و سهراب که از نظر روانکاوی، صحنه‌ای است از تراژدیِ ادیپی و قتلِ پدرانه–پسرانه. در این تصویر، سهراب که تجسم شورِ جوانی، نیرو، طغیان و میل به سرنگونی اقتدارِ پدر است، بی‌خبر از پیوند خونین خود، علیه رستم می‌جنگد. و رستم — ناآگاه از پدر بودن( انکار پدر رضا بودن توسط غلام را به یاد آورید) — با تمام نیرویش او را سرکوب می‌کند.

    کافه/کلاب

    کافه، به‌عنوان یکی از معدود فضاهای بیرونی در پیر پسر، نماد ورود به جهانی ‌است که قواعدش با خانه‌ پدر تفاوت اساسی دارد. این فضا پر از بدن‌های نیمه‌عریان، زبان رها، تماس مستقیم و میل آشکار است. در این محیط، امر نمادین مدرن یعنی ساختاری که در آن سکسوالیته، رابطه، و انتخاب آزادانه‌تر تجربه می‌شود حاکم است. اما سوژه‌ای که در ساختار سنتی و پدرسالارانه پرورش یافته، مانند علی، نه ابزار زبانی برای مشارکت در این فضا دارد، نه آمادگی روانی برای لمس یا مواجهه با میل.

    در نگاه لکانی، علی هنوز در وضعیت سوژه خیالی گرفتار است: رابطه‌اش با میل درونی ، کنترل‌شده و مبتنی بر انکار است. در مقابل فضای کافه، سوژه را مجبور می‌کند میل را نه‌ فقط ببیند، بلکه با آن وارد کنش شود. اما علی فاقد دال‌های لازم برای ورود به این نظم است نه زبان اغوا را بلد است، نه بدنش در تماس است و نه حتی می‌تواند در رقابت مردانه (با نویسنده، یا محسن همسر سابق رعنا) شرکت کند.

    بنابراین، واکنش او عقب‌نشینی ا‌ست. بدنش جمع می‌شود، تماس چشمی را قطع می‌کند و سعی می‌کند از میدان دید خارج شود. این رفتار، نه از اخلاق یا نجابت، بلکه از ناتوانی در ادغام با نظمی‌ است که ساختار روانی‌اش با آن ناهماهنگ است.

    پیر پسر درحال رقص

    موسیقی کورتانیدزه محسن نامجو

    پس از اعلام پیروزی غلام موسیقی در سمساری غمخوار پخش می‌شود که با رقص چاقوی غلام و فرو کردن آن چاقو در غلاف همراه است. در این موسیقی، کورتانیدزه، همان کشتی‌گیر گرجی است که بارها علیرضا حیدری را شکست داد و در ذهن ورزش‌دوستان ایرانی، به‌نوعی به نماد «تحقیر شدن»، «زخم غرور » و «ناامیدی در برابر دیگری قدرتمند» بدل شد.

    نامجو با انتخاب نام و روایت اغراق‌آمیز و طنزآلود، شکست‌های حیدری را به استعاره‌ای برای نوعی تکرار تاریخی تبدیل می‌کند: همان‌طور که در ترکمانچای، ایرانیان در برابر امپراتوری روسیه تحقیر شدند، در برابر کورتانیدزه هم یک شکست تکراری و دردناک، اما این‌بار در میدان ورزش، تجربه شد.

    اما نامجو فقط به سوگواری نمی‌پردازد؛ بلکه با بازی با زبان، ریتم و ایهام‌های جنسی (که به‌نوعی «پیرزوی دیگری» و «نفوذ به حریم من» را تداعی می‌کند) این شکست را به یک پیروزی دیگرگونه برای ابژهٔ میل بدل می‌کند: نوعی لذتِ دردناک، یک شکست–پیروزی، یا حتی کامیابی مازوخیستی. این حال‌وهوای جنسی پیروزمندانه در قطعه به‌خوبی شنیده می‌شود؛ گویی شکست، در همان حال که تحقیر است، بدل به صحنه‌ای از تمتع و نوعی پذیرش و لذت می‌شود—آنچه در روان‌کاوی لکانی، ژوئیسانس نام دارد.

    نقاشی ها 

    در فیلم تابلوهایی از کاراواجو, هولباینو مونک, جنتیلسکیو محصص وتابلویی از رستم سهراب در پستوی سمساری دیده می‌شود. این تابلوها نه فقط به عنوان ابژه ای تزئینی بلکه به منزله لایه های دیداری فیلم در بافت میزانسن و روایت تنیده شده‌اند.

     دو نقاشی در اتاق علی است, اولی توماس شکاک که وارث زخمی کهنه است: توماس برای باور رستاخیز مسیح, انگشت خود را در زخم بدن او فرو می‌برد.

    و دومی مسیح در تابوت که نماد فروپاشی خیالِ پدر جاودان است؛ سوژه با مرگ و فقدانِ مطلق روبه‌رو می‌شود، جایی که قانون و معنا از کار می‌افتد و اضطراب عریانِ امر واقع آشکار می‌شود.همان طور که داستایوفسکی در مواجه با نقاشی مسیح در تابوت هولباین از بی تابی فرو می پاشد. در برادران کارمازوف نیز این تصویر را در دل بحران ایمان شک و مرگ خدا به کار می‌برد.مرگ خدا نه کنایه ای فلسفی ,بلکه حقیقتی بصری است: بدن رستاخیز نیافته متلاشی شونده و  بی امید.

    استفاده تابلو جیغ در پیر پسر

    نقاشی اتاق رعنا 

    نقاشیِ جیغ (The Scream) اثر ادوارد مونک، یکی از پرشورترین و مشهورترین تجسم‌های اضطراب انسانی است و از نگاه روان‌کاوانه، تصویری است از مواجههٔ عریانِ سوژه با امر واقع (the Real) — چیزی که بیرون از معنا و زبان قرار دارد و مهارناشدنی و هولناک است. در واقع رعنا که با قبول کردن پول غلام و اجازه دادن به او برای اینکه شبی در خانه اش بخوابد با واقعیتی هولناک رو به رو می‌شود.

    جیغ یک لحظهٔ نابِ اضطراب و گسست است، جایی که سوژه میان بودن و نبودن، میل و ترس، ایستاده و صدایی بی‌صدا را از ژرفای روان فریاد می‌کشد.

    نقاشی های استفاده شده در فیلم به طور غالب حول بدن, زخم , تجربه سایکوسوماتیک و لمس می چرخد. اما این بدن زنده یا اروس مسلک نیست. بلکه بدنی است در وضعیت آسیب در آستانه مرگ یا پس از مرگ. بدنی که همزمان محل رنج و محل حقیقت است.

    حذف پدر 

    اکتای براهنی در مصاحبه ای اعلام میکند که پدرش رضا براهنی بزرگ او را مجبور میکرده که روزانه 50 صفحه کتاب بخواند و هر شب این 50 صفحه را از او می‌پرسیده. در مصاحبه‌ها اکتای صراحتاً گفته که بودن تحت سایهٔ پدر، هم نعمتی بوده و هم چالشی بزرگ. او اشاره کرده است که در بدو ورود به عرصهٔ سینما، مسئولان ارشاد و رسانه‌ها تردید می‌کردند که آیا خواسته صرفاً نام و اعتبار پدر را خرج کند یا واقعاً توانایی مستقل دارد؛ به‌ویژه تلاش می‌کرد تا پروژه‌هایی با امضا و سبک شخصی خود بسازد و نه پروژه‌ای که تنها برگرفته از سابقهٔ خانوادگی باشد.

    در پیر پسر علی و رضا برای فهمیدن جای رعنا مجبور به زندانی کردن و به نوعی گذر از پدر قلدر خود هستند. مواد های او را جمع میکنند رضا به اتاق ممنوعه و قفل خانه میرود و با سالن آرایش تار عنکبوت بسته مادر مواجه میشود. پدر را در خانه حبس می‌کنند. رضا براهنی در اواخر عمر خود دچار آلزایمر بود و بعید نیست که بایستی در خانه حبس می‌شد. علی و رضا با پدری که دیگر هیچ قانونی نمانده که زیر پا نگذارد مواجه می‌شوند. غلام درخانه می‌شاشد.سطل استفراغ به روی سر رضا خالی میکند دیگر نه در لفافه بلکه واضحا میگوید رضا پسر خسرو است.

    پدر کارگردان فیلم پیر پسر

    اعلام میکند با رعنا چه کرده درگیری به اوج می‌رسد و هم پدر همچون رستم پسر را و هم پسر همچون ادیپ پدر را می‌کشد. این فیلم را سه بار در سینما مختلف در سه جای مختلف شهر تماشا کردم در هر سه بار  پس از ضربه ی چاقوی علی به غلام صدای دست زدن و شعف تماشاگران بلند شد.  این همان چیزی بود که اکتای براهنی میخواست؟ گذر از نام رضا براهنی یا نه صرفا اقتباسی از لیستی از نمایشنامه ها و رمان ها که در تیتراژ آورده بود؟

    در این چند روزه اکتای به تندی به هر کسی که بر فیلم او نقد منفی می‌نویسد می‌تازد, بلاک می‌کند و انگ می‌زند. پدر درون او همچنان زنده است.به هر حال پیر پسر فیلم مهمی است آنقدر که در این مقاله طولانی که فقط از جنبه ی روانکاوی آن را بررسی کردیم و باز  همه نکات در آن گنجانده نشده.

    سخن سردبیر

    آنچه خواندید نه صرفاً تحلیلی بر یک فیلم، بلکه سفری به اعماق ناهشیار جمعی، میراث‌های پدرانه، و میل‌های دفن‌شده بود؛ سفری که در تقاطع سینما، روانکاوی و فرهنگ ایرانی شکل گرفت.

    «پیر پسر» برای ما تنها یک روایت سینمایی نیست، بلکه آینه‌ای‌ست از کشمکش‌هایی دیرپا: میان فرزند و پدر، سنت و نوآوری، میل و قانون. آنچه در قاب‌ها و دیالوگ‌ها می‌گذرد، بازتابی‌ست از زخم‌های ما، عقده‌های ناگشوده، و پرسشی بنیادی درباره امکان رهایی از سایه‌ی پدر—پدری که شاید دیگر نباشد، اما همچنان در زبان، بدن و حافظه ما زنده است.

    امید است این تحلیل بتواند دروازه‌ای برای خوانش‌های تازه‌تر، گفت‌وگوهای بین‌رشته‌ای، و توجهی جدی‌تر به روانکاوی در بستر فرهنگ و هنر ایران گشوده باشد.
    زیرا گاهی تنها با نگریستن به اعماق است که می‌توان صورت مسئله را از نو نوشت.

  • تاثیر روان درمانی شخصی بر کارم به عنوان یک درمانگر

    تاثیر روان درمانی شخصی بر کارم به عنوان یک درمانگر

    در مقاله تاثیر روان درمانی شخصی بر کارم به عنوان یک درمانگر، یک اتوبیوگرافیک از تاثیر روان درمانی شخصی بر کار بالینی خودم است. هرچند نمی‌خواهم تجربه‌ام را به دیگران تعمیم دهم، این روایت فقط بازتابی از جنبه‌هایی از سفر من به‌عنوان یک بیمار است؛ و تاثیر روان درمانی بر حرفه‌ام به‌عنوان درمانگر . تجربه‌ای که با یافته‌های دکتر گلر، دکتر نورکراس و دکتر اورلینسکی درباره پیوند دریافت و ارائه درمانگر همخوانی دارد.

    نخستین علاقه‌ام به روان‌کاوی در سال ۱۹۶۵، در دوران کارشناسی در کالج اوبرلین شکل گرفت. استاد علوم سیاسی‌ام مرا تشویق کرد تا درباره نظریه سیاسی ضمنی کتاب تمدن و ملالت‌های آن (۱۹۳۰) نوشته فروید پایان‌نامه بنویسم.

    این کتاب مرا به‌شدت جذب کرد. بعد از آن، مطالعه‌ی آثار دیگر فروید و نویسندگان روان‌کاوی آن دوران را آغاز کردم. نویسندگانی چون اریکسون (۱۹۵۰)، فروم (۱۹۴۱)، هورنای (۱۹۵۰)، مارکوزه (۱۹۶۸)، نورمن او. براون (۱۹۵۹) و دیگران.

    با این حال، بیشترین تأثیر را آثار تئودور ریک بر من گذاشت (۱۹۴۸، ۱۹۵۳، ۱۹۵۷a، ۱۹۵۷b). نوشته‌های ریک برایم خاص بود. او درباره تفاوت‌های جنسی سخن می‌گفت، بی‌آنکه روان‌شناسی زنان را انحرافی از هنجار مردانه بداند. چنین نگاهی را پیش‌تر، حتی در فضای نسبتاً پیشرو کالج اوبرلین، تجربه نکرده بودم.

    تاریخچه زندگی شخصی پیش از تاثیر روان درمانی

    شایان ذکر است که با وجود تاریخچه‌ی درخشان اوبرلین در پذیرش برابر زنان، این کالج همچنان قوانینی مانند «نپوتیسم» (خویشاوندسالاری) داشت. این قانون مانع از تدریس همسران استادان، حتی در سطح دکترا می‌شد.

    تأثیر روان‌درمانی بر دیدگاه روانکاو نسبت به هنر

    پس از ازدواج، فارغ‌التحصیلی و تصمیم به ادامه تحصیل در روان‌شناسی بالینی، به بروکلین مهاجرت کردم و به دکتر ریک نامه نوشتم تا راهنمایی حرفه‌ای بگیرم. می‌خواستم با افرادی که مستقیماً با فروید در ارتباط بودند ملاقات کنم، زیرا تعداد کمی از آن‌ها هنوز زنده بودند.

    ریک با مهربانی درخواستم را پذیرفت. او این دیدار را بیشتر به شکل مصاحبه پذیرشی برگزار کرد تا مشاوره شغلی و پیشنهاد داد وارد فرآیند تحلیل شوم. او مرا به کلینیکی ارجاع داد که با انجمن ملی روان‌کاوی برای درمانگر (NPAP) همکاری داشت؛ نهادی که خود پس از رد شدن از مؤسسه روان‌کاوی نیویورک (به دلیل نداشتن مدرک پزشکی) تأسیس کرده بود. در آن زمان، از این تاریخچه دردناک روان‌کاوی بی‌اطلاع بودم. ۲۳ ساله بودم، تحت تأثیر ایده‌های ریک قرار گرفته بودم و می‌دانستم فروید او را تأیید کرده بود.

    ورود به درمان تحلیلی برایم تصمیمی منطقی بود: در نیویورک بودم، جایی که درمانگران باتجربه با هزینه‌ای مقرون‌به‌صرفه در دسترس بودند. تنها توان پرداخت ۱۵ دلار برای تحلیلگری که کلینیک به من معرفی کرده بود داشتم. ابتدا با دیدگاهی عقلانی به درمان نزدیک شدم، زیرا انگیزه‌های حرفه‌ای داشتم.

    فکر می‌کردم روانکاوی مدرن شاید تحت تأثیر روان درمانی در رویکردهای جدید قرار گرفته باشد، اما همان‌طور که برای یادگیری موسیقی به سراغ موسیقی کلاسیک یا برای آموختن فرانسوی به لاتین روی آورده بودم، باور داشتم باید تجربه‌ای اصیل از روانکاوی داشته باشم. هرچند آگاهی چندانی از نیازهای شخصی‌ام نداشتم، تجربه درمان به‌شکل عمیقی مسیر حرفه‌ای‌ام را به‌عنوان روان‌شناس و روانکاو شکل داد.

    تأثیر روان‌درمانی بر کودکان روانکاو‌ها

    بی‌شک در ژرفای ناخودآگاهم می‌دانستم که نیازمند درمانم. هرچند خود را از نظر عاطفی انسانی سالم می‌پنداشتم و کودکی‌ام را شاد توصیف می‌کردم، اما این تصویری خیالی بود که بعدها به پوچ بودنش پی بردم. حقیقت آن بود که زخم‌های عمیقی بر جانم نشسته بود؛ از مرگ مادرم بر اثر سرطان در نه‌سالگی گرفته تا فقدان نامادری محبوبم در سال‌های دانشگاه به سبب همان بیماری.

    پدرم مردی مهربان، فداکار و استوار در اصول اخلاقی بود. با این همه، بعدها فهمیدم که یک عفونت مغزی پیشین، به مغزش آسیب رسانده بود. همین موضوع سبب می‌شد که او گاهی درگیر سخت‌گیری‌های افراطی، ناتوانی در درک ظرافت‌ها و خشم‌های هولناک شود. اگر کسی او را ناامید می‌کرد، بی‌درنگ از زندگی‌اش حذف می‌شد.

    هرگز به‌طور آشکار سرکشی نکرده بودم؛ در عوض، همواره می‌کوشیدم بی‌نقص و «خوب» باشم تا خطر طرد شدن را از خود دور کنم. برای آن‌که باری بر دوش خانواده نباشم ــ و از آن‌رو که مادرم پیش از رفتنش در من روحیه خودآگاهی و اتکای به نفس را پرورش داده بود ــ گرفتار وابستگی معکوس شدم و دیگر توان ابراز نیازها و آسیب‌پذیری‌هایم را نداشتم.

    ارتباط با جنس مخالف

    از نظر روانی، مردان را جذاب اما خطرناک و زنان را مهربان اما ضعیف می‌دیدم — الگویی که برای بازنمایی خود (self-representation) بسیار مشکل‌ساز بود.

    تأثیر روان‌درمانی بر نوع نگاه تراپیست به زندگی

    در انتخاب تحلیلگری که NPAP به من اختصاص داد نیز خوش‌شانس بودم: لو برکویتز، فردی گرم، باهوش، منعطف و به‌دور از نیاز به سلطه‌گری بود. او تحلیل را به عنوان شغل اصلی خود انتخاب نکرده بود، بلکه مدیر اجرایی یک خانه محله‌ای در ناحیه‌ی شرق پایین منهتن بود.

    این واقعیت که او مواضع چپ‌گرایانه مرا با پذیرش روبرو می‌کرد، برایم بسیار دلگرم‌کننده بود؛ چراکه با نگرش‌های سرسختانه پدرم تضاد داشت. با این حال، تنها پس از مدت طولانی و با وجود ترس‌های شدیدم بود که توانستم این تجربه‌ی اصلاحی را درک کنم: او فعالیت‌های سیاسی مرا به‌طور تحقیرآمیز به عنوان “acting out” یا “شورش ادیپی”( “oedipal rebellion) تعبیر نمی‌کرد، بلکه به پویایی‌های نهفته در آن توجه نشان می‌داد. (گرچه بی‌شک عناصری از این دینامیک‌ها وجود داشت، خوشبختانه او رویکردی داشت که رفتارها را در بستر روان‌شناختی آن‌ها می‌دید و صرفاً بر مبنای ریشه‌های ناخودآگاهشان قضاوت نمی‌کرد).

    تأثیر روان‌درمانی بر روانکاو

    ترس همیشگی من این بود که تحلیلگر یهودی، خوش‌برخورد و آرامم، روزی چهره‌ای شبیه پدر راست‌گرای عصبانی‌ام پیدا کند. این ترس، درسی عمیق درباره قدرت انتقال (transference) به من آموخت. با اینکه از نظر منطقی می‌دانستم لو با پدرم تفاوت دارد، ولی از نظر احساسی، ماه‌ها زمان برد تا این ترس‌ها کم‌رنگ شوند.

    لو هرگز از موضع بالا با من برخورد نکرد. (اکنون که به گذشته نگاه می‌کنم، می‌فهمم در بسیاری موارد، او حقیقت را می‌دانست.) با این حال، تنها تفسیری محدود ارائه می‌داد. بیشتر اوقات، مرا به حرف زدن آزادانه، تجربه احساسات، کاوش رؤیاها و درک خودم تشویق می‌کرد. همین احترام بی‌قید و شرط، به‌تنهایی تأثیری عمیق و درمانگر داشت.

    پدرم به ابراز نظرهای غیرقابل‌مذاکره علاقه داشت. همین موضوع باعث شده بود به لحن قاطعانه‌ی مردان قدرتمند حساسیت زیادی پیدا کنم — و هنوز هم چنین هستم. در حالی که برخی سکوت تحلیلی را نقد می‌کنند، من آن را تجربه‌ای برابر، توانمندساز و نشانه‌ای از اعتماد تحلیلگر به توانایی‌ام برای روبرو شدن با حقیقت می‌دانستم.

    پویایی‌های درونی من عمدتاً هیستریایی (hysterical) بودند و سبک غیرمستقیم لو به‌خوبی با این ویژگی هماهنگ می‌شد. فروید روانکاوی را در ابتدا برای درمان زنانی توسعه داد که به هیستری مبتلا بودند — زنانی که امروزه بسیاری‌شان را افرادی با ساختار شخصیتی تجزیه‌ای (dissociative) می‌دانیم. این زنان، به‌طور ناخودآگاه، خود را ضعیف و همواره در معرض خطر آسیب از سوی مردان قدرتمند می‌دیدند.

    فروید تجربه‌ی ذهنی آن‌ها را جدی گرفت و تلاش کرد از آن بیاموزد (برویر و فروید، ۱۸۹۵/۱۹۵۵). البته حتی در آن زمان هم فکر می‌کردم او همیشه در تفسیر این تجربه‌ها موفق نبوده است. او گاهی نمی‌دانست و درعین‌حال می‌دانست. (خودش به سردرگمی‌اش درباره اینکه «زنان چه می‌خواهند» اشاره کرده است.) با این حال، از صداقت او در مواجهه با محدودیت‌های فهم خود قدردانی می‌کردم. همان‌طور که قدردان تحلیلگرم بودم؛ کسی که آشکارا با همان گشودگیِ فروید به بیمارانش همدلی نشان می‌داد.

    تأثیر روان‌درمانی بر نوع تفکر وحودیت

    به مدت چهار و نیم سال، در روان‌درمانی تحلیلی شرکت کردم؛ هفته‌ای سه جلسه. سرانجام، این فرآیند را به‌طور طبیعی و بر اساس توافقی دوجانبه پایان دادم. هر دو باور داشتیم که به نقطه‌ای رسیده‌ام که می‌توانم ببینم آیا آنچه آموخته‌ام، به‌اندازه‌ی کافی درونی شده تا بتوانم به‌تنهایی خوب عمل کنم (ر.ک. گِلر، ۲۰۰۵ درباره‌ی مرزها و درونی‌سازی).

    دستاوردی که با لو به آن رسیده بودیم، تأثیر عمیقی بر من گذاشت؛ به‌ویژه زمانی که مشخص کردن تاریخ پایان درمان، موقتاً علائم قدیمی را دوباره ظاهر کرد. نشانه‌هایی مانند اضطراب فراگیر، جسمانی‌سازی، دفاع‌های روانی و رفتارهای acting out، که زمانی آن‌ها را اجزایی جدایی‌ناپذیر از زندگی‌ام می‌دانستم، دوباره بازگشتند و احساسی آشنا اما فراموش‌شده را زنده کردند.

    در مرحله‌ی پایان درمان، بار دیگر قدرت انتقال (transference) مرا شگفت‌زده کرد. با اینکه خودم پیشنهاد داده بودم فرآیند پایان را آغاز کنیم و حتی بازه‌ای شش‌ماهه برای آن تعیین کرده بودم، اما بلافاصله پس از مشخص شدن تاریخ پایان، رؤیاهایی تکرارشونده دیدم. در آن‌ها، مادرم در حال مرگ بود یا پدرم مرا از خانواده طرد می‌کرد. این تجربه، درسی عمیق درباره‌ی محدودیت‌های منطق خودآگاه به من داد؛ به‌ویژه وقتی پای جدایی‌های عاطفی در میان باشد.

    تأثیر روان‌درمانی بر نوع تفکر کردن روانکاو

    آغاز تاثیر روان درمانی من

    به‌ یاد دارم که به این فکر می‌کردم که شاید تجربه‌ی رها شدن — ترک شدن به جای ترک کردن — الگوی بنیادین ما برای جدایی باشد، چراکه انسان پیش از آنکه توانایی حرکتی برای ترک کردن پیدا کند، متوجه جدایی می‌شود. طی این تحلیل، در چندین زمینه تغییرات عمده‌ای را تجربه کردم: انکار نیازم به دیگران نرم‌تر شد، زندگی عاطفی‌ام به منبعی از لذت و حیات بدل شد که دیگر نیازی به عقلانی‌سازی نداشت، و برداشت‌هایم درباره‌ی جنسیت و قدرت به‌طور چشمگیری تغییر کرد.

    درک عمیقی یافتم که در شرایط غالب دوران پیشا-ساختارشکنی[1]، (predeconstructionist) قدرت می‌تواند مؤنث باشد و گرما و آسیب‌پذیری می‌تواند ویژگی‌های مردانه داشته باشد. بدون این تحلیل، ازدواجم به احتمال زیاد شکست می‌خورد و شاید هیچ‌گاه فرزنددار نمی‌شدم. (ناخودآگاه باور داشتم که مادری کردن معادل مرگ است؛ به همین دلیل باوجود علاقه‌ام به نقش‌های مراقبتی، دلایل متعددی برای بچه‌دار نشدن مطرح می‌کردم).

    همچنین، حرفه‌ام بدون این تحلیل احتمالاً بیشتر دچارenactment‌های خودویرانگر می‌شد. در مراحل بعدی زندگی‌ام، دو دوره روان‌درمانی دیگر با تحلیل‌گران مختلف را پشت سر گذاشتم، چرا که تحلیل‌گر اصلی‌ام چند سال پس از پایان درمان به طور ناگهانی درگذشت. یک دوره‌ی چهار ساله، هفته‌ای یک بار، تحت درمان با یک تحلیلگر زن که رویکرد روابط ابژه (object relations) داشت قرار گرفتم، و دوره‌ای یک ساله نیز با یک روان‌پزشک مرد که از رویکرد روانشناسی خویشتن (self psychology) پیروی می‌کرد.

    تأثیر روان‌درمانی بر انسان‌ها

    در هر دو دوره، علی‌رغم اینکه جلسات هفتگی بودند، همچنان از کاناپه استفاده می‌کردم؛ چرا که برایم محیطی راحت‌تر و کمتر برانگیزاننده‌ی حساسیت‌های بین‌فردی فراهم می‌آورد. (این تجربه در میان بیماران بسیار حساس به پویایی‌های بین‌فردی — به‌ویژه افرادی با ویژگی‌های هیستریایی یا اسکیزوئید — نسبتاً رایج است). در هر دو درمان، موضوعات مربوط به مراحل جدید زندگی فعال شدند که در درمان اولیه‌ام مطرح نبودند، و هر دو تحلیلگر، با وجود سبک‌های کاملاً متفاوت شخصی‌شان، به شیوه‌ای چشمگیر مؤثر بودند.

    تاثیر روان درمانی بر عملکرد من در کار تحلیل

    اما هدف مقاله تاثیر روان درمانی، پرداختن به این موضوع است که چگونه روان‌درمانی شخصی بر عملکردم به عنوان یک روان‌درمانگریست تأثیر گذاشته است؛ پس اجازه دهید به این موضوع بپردازم. اولین و شاید مهم‌ترین تأثیری که تحلیل بر من داشت، این بود که به فرآیند درمان ایمان پیدا کردم. من در عمق وجودم می‌دانم که روان‌درمانی می‌تواند تغییر و بهبودی ایجاد کند.گمان می‌کنم این باور را نه‌فقط در کلام، بلکه از طریق نشانه‌های غیرکلامی بی‌شماری نیز به مراجعانم منتقل می‌کنم. امید، عاملی حیاتی در درمان است و حس امیدی که دارم، واقعی و ریشه‌دار است.

    دومین نکته این است که تحلیل به من کمک کرد بتوانم با احساسات پیچیده‌ای که نقش «بیمار بودن» در روان فرد ایجاد می‌کند، همدلی کنم. با آنکه تصور می‌کردم ورودم به تحلیل صرفاً به دلایل حرفه‌ای است، با تعجب دیدم چقدر نگران این هستم که کسی مرا در حال ورود به دفتر تحلیلگرم ببیند. به‌یاد دارم اولین بار که با هیجان و احساس غرور روی کاناپه دراز کشیدم، ناگهان متوجه شدم اضطراب کودکانه‌ای درباره امنیت در وجودم فوران کرده است.

    خیلی زود آموختم که نقش تحلیلگر چقدر قدرت عاطفی در مقابل بیمار به او می‌بخشد:احساس می‌کردم در معرض دید هستم، کنترل را از دست داده‌ام و نسبت به انتقاد و شرم، آسیب‌پذیر شده‌ام. و این در حالی بود که من به اصطلاح، «برای درمان یک اختلال» نیامده بودم؛ از این رو فقط می‌توانستم تصور کنم بیماران دیگر چه بار سنگین‌تری از انگ اجتماعی را تجربه می‌کنند.

    تأثیر روان‌درمانی بر نوع تجربه تنهایی

    این بینش‌ها همدلی‌ام با کسانی که در موضع بیمار قرار می‌گیرند را بسیار افزایش داد و اهمیت رفتار محترمانه و برابرانه‌ی روان‌درمانگر را برایم برجسته‌تر کرد. در عین حال، با وجود رفتار گرم و همکاری‌آمیز تحلیلگرم، تجربه‌ی نگرانی مداومم به من نشان داد که روان‌درمانگران چقدر کنترل محدودی بر نحوه‌ی درک شدن‌شان از سوی مراجعان دارند. این تجربه، ضربه‌ای زودهنگام به حس خودبرتربینی حرفه‌ای من وارد کرد و درسی حیاتی درباره‌ی «فروتنی حرفه‌ای» (professional humility)  به من داد. هنوز هم وقتی می‌بینم برخی همکاران فرض می‌کنند که صرفاً به دلیل رفتار گرم و دوستانه، لزوماً به عنوان ابژه‌های خوب (good object)  تجربه می‌شوند، تعجب می‌کنم.

     تحلیل من ظرفیت‌های همدلی‌ام را به شیوه‌های دیگری نیز گسترش داد. به آرامی و البته دردناک، با نقاط کور روانی خودم، با خودخواهی، طمع، حسادت، سادیسم و سایر ویژگی‌های ناخوشایندی که در وجودم بود، مواجه شدم — و این تنها به لطف پذیرش بی‌قید و شرط تحلیلگرم ممکن شد. در حین درمان، دینامیک‌های روان‌پریش (psychotic dynamics)  و مرزی(borderline dynamics) را ، در کنار سطوحی از روان‌رنجوری (neuroticism) در خودم کشف کردم.

    تأثیر روان‌درمانی بر نوع تعمق

    من با ابعاد روان‌پریش، خودشیفته (narcissistic)، درام‌کویین (drama queen)، درون‌گرای خود آشنا شدم — همه‌ی آنچه انسانیت در بطن خود داراست. در عین حال، به تدریج از کلی‌نگری درباره طبیعت انسانی فاصله گرفتم و حساسیت بیشتری نسبت به تنوع روانی (psychological diversity)  پیدا کردم؛ چراکه متوجه شدم حتی اگر رفتارهای ظاهری دو نفر شبیه به هم باشد، ممکن است دنیای درونی‌شان به طرز چشمگیری متفاوت باشد.

    تحلیل همچنین به من آموخت که چقدر تغییر دادن الگوهای دیرینه‌ی روانی به صبر و تحمل نیاز دارد. مفهوم شجاعت برای تجربه‌ی احساسات شدید، علی‌رغم هشدارهای مغزِ هیجانی(amygdala)، برایم صرفاً یک ایده نظری نیست؛ آن را به طور عینی و تجربی زیسته‌ام. با پیشرفت تحلیل و اوج‌گیری انتقال‌هایم، قدرت احساسات و آزادی‌ای که تنها از طریق تجربه و نام‌گذاری آنها حاصل می‌شود، و اهمیت بینش عاطفی(emotional insight)  در تغییر روان‌شناختی برایم آشکار شد.

    در نهایت، آگاهی از پاسخ‌های هیجانی خودم، میزان اضطراب و واکنش‌پذیری‌ام (reactivity ) را در مواجهه با طوفان‌های عاطفی مراجعانم به طور چشمگیری کاهش داد. این تجربیات همچنین باعث شد در نقش‌های رهبری بهتر عمل کنم، چراکه توانستم احساسات شدیدی که معمولاً نسبت به افراد صاحب قدرت بروز می‌کند، شخصی برداشت نکنم.

    به عنوان فردی که تمایل شدیدی به تحلیل عقلانی (intellectualization) داشت، خوش‌شانس بودم که تجربه‌ی روان‌کاوی را پیش از آموختن بیش از حد درباره‌ی نظریه‌های مداخلات تحلیلی آغاز کردم. زیرا این امکان را به من داد تا به طور خالصانه‌ای احساس کنم چه چیزی واقعاً مفید است، بدون آنکه از پیش توسط انتظارات نظری تحت تأثیر قرار گرفته باشم.

    تأثیر روان‌درمانی بر نوع تفکر

    این تجربه به من کمک کرد تا دیدی واقع‌بینانه و انتقادی نسبت به متون تخصصی پیدا کنم. در طول درمان، عمیقاً دریافتم که آموختن چیزهای جدید درباره خود، به‌ویژه آنچه قبلاً نادیده گرفته بودم، چقدر دردناک است. هر بار که بینشی تازه به دست می‌آوردم — حتی اگر مثبت بود — عزت نفسم به شدت متزلزل می‌شد.

    این تجربه تکرارشونده به من آموخت که وقتی نکته‌ای تازه و مفید به مراجعانم می‌گویم، باید نه تنها انتظار قدردانی، بلکه احتمال احساس شرم یا رنجش را هم داشته باشم. به‌ویژه در مراحل اولیه درمان، وقتی دفاع‌های دیرین فرد کنار می‌رود، آسیب‌پذیری او بسیار افزایش می‌یابد و اطلاعات جدید درباره کاستی‌ها، ضعف‌ها یا خودفریبی‌ها می‌تواند بسیار تهدیدکننده باشد.

    در سال‌های اولیه تحلیل خودم، اغلب واکنش‌پذیر و تدافعی بودم — و برای داشتن شوهری صبور در آن دوران سپاسگزارم. خاطرات زنده‌ام از این مرحله، دلسوزی و همدلی عمیقی نسبت به مراجعان و دانشجویانی که در موقعیت مشابهی از حساسیت بی‌دفاع هستند، در من ایجاد کرده است.

    تحلیل همچنین مرا واداشت تا فانتزی‌های ناخودآگاهم درباره همه‌توانی را رها کنم.

    دیدم که چگونه احساسات، افکار و رفتارهایم از الگوهای ناخودآگاه پیروی می‌کنند. بسیاری از آنچه پیشتر «بینش‌های» خود می‌پنداشتم، در واقع فقط عقلانی‌سازی‌هایی بودند. فهمیدم تسلطی که فکر می‌کردم بر ذهنم دارم، بسیار محدودتر از آن چیزی بود که می‌پنداشتم.

    رؤیاهایم نشان می‌دادند باوری ناخودآگاه در من وجود دارد؛ باوری که مرا مسئول مرگ مادرانم می‌دانست، گویی «بدی خطرناک من» آن‌ها را نابود کرده است. تحلیلگرم با لحنی شوخ‌طبع می‌گفت که انگار خودم را بیش از حد قدرتمند تصور می‌کنم. او با مهربانی توصیه می‌کرد که «به خانواده‌ی بشریت بپیوندم».

    امروزه می‌دانیم که روان‌درمانگر نباید از موضع دانای کل رفتار کند. باید خطاهایش را بپذیرد و رویکردی همکاری‌محور داشته باشد. تجربه‌ی درمانی من، با جنبه‌های فروتنی‌آمیزش، نقشی اساسی در شکل‌گیری نگرش من به‌عنوان روان‌درمانگر داشت.

    اکنون، چهل سال پس از پایان آن درمان اولیه و بیش از سی سال پس از مرگ لو، هنوز به دروس آن تحلیل رجوع می‌کنم.

    مردی رفتاری تحقیرآمیز نشان می‌دهد و تفسیرم را بی‌ارزش می‌خواند. ناگهان به یاد واکنش‌های مشابه خودم می‌افتم و آنچه باعث شد تعادلم را بازیابم. زنی در سوگ گذشته‌ای آسیب‌دیده فرورفته و از افسردگی بی‌پایان می‌ترسد. من می‌دانم این فرآیند، هرچند دردناک، گذراست. از همین دانستن است که می‌توانم به‌درستی و با اعتماد، او را آرام کنم.

    تأثیر روان‌درمانی بر تنهایی تراپیست

    هر بار که اشتباهی مرتکب می‌شوم و ناچارم آن را بپذیرم، به خاطره‌ای از لو فکر می‌کنم. او زمانی که اشتباه کرده بود، صادقانه به آن اعتراف کرد. همین پذیرش، ضربه‌ی نهایی را به یکی از الگوهای آسیب‌زای ذهن من وارد کرد: این باور که مقامات — به‌ویژه مردان صاحب قدرت — هرگز به خطاهای خود اعتراف نمی‌کنند.

    وقتی مراجع، برداشت مرا نشانه‌ی تحقیر یا تنفر می‌بیند، به یاد صبوری لو می‌افتم. او در برابر انتقال‌های خصمانه‌ی من، نه از خود دفاع می‌کرد، نه تلاش می‌کرد بلافاصله سوء‌برداشتم را تصحیح کند. به‌جای آن، با کنجکاوی به احساساتم گوش می‌داد و آن‌ها را بررسی می‌کرد.

    شاید سخت‌ترین جنبه‌ی درمانگری، روبرو شدن مداوم با تحریف‌هایی باشد که از دل احساسات منفی شدید مراجعان برمی‌خیزد. به همین دلیل، از اینکه در روند درمان، انسانی را درونی کردم که می‌توانست با وقار و آرامش، خشم و تنفرم را تاب بیاورد، سپاسگزارم.

    لو برای من الگو بود، اما نه کسی که بی‌چون‌وچرا با او همانندسازی کنم. آنچه از او گرفتم، مجموعه‌ای از تکنیک‌ها نبود؛ بلکه «شیوه‌ای از بودن» بود. من باید اصول پاسخ‌دهی درمانی او را در شخصیت خودم جذب می‌کردم و از دل آن، سبک منحصر به فرد خودم را می‌ساختم.

    روان‌درمانی — چنان‌که دکتر گلر نیز اشاره کرده و من نیز عمیقاً آن را درک کرده‌ام (نگاه کنید به مک‌ویلیامز، ۲۰۰۴) — بر صداقت احساسی استوار است. این بُعد از درمانگری، هرچند سخت‌ترین جنبه‌ی آن برای حفظ‌کردن است، اما برای من بسیار ارزشمند است.

    وقتی روایت‌های شخصی دیگر درمانگران از روان‌درمانی را می‌خوانم یا می‌شنوم، اغلب متأثر می‌شوم از اینکه بسیاری از آن‌ها از درمانگر خود بیشتر آموخته‌اند که «چه کاری نباید کرد»، تا «چه باید کرد».

    این درس‌ها منابعی ارزشمند برای رشد حرفه‌ای هستند. با این حال، از آنجا که همه ما زمان، هزینه، انرژی و امید زیادی را صرف روان‌درمانی می‌کنیم، مواجهه صادقانه با ناامیدی‌های احتمالی به قدرت روانی بالایی نیاز دارد. هنوز خود را خوش‌شانس می‌دانم که روان‌کاوی شخصی‌ام — که با قلبی باز و بدون احتیاط‌های آگاهانه امروزی آغاز کردم — پایه‌ای محکم برای مسیر حرفه‌ای آینده‌ام فراهم کرد.

    با این حال، از دیدگاهی هنجاری، تجربه‌ی من همچنان منحصربه‌فرد باقی می‌ماند. با توجه به میانگین رایج امروزی برای روان‌درمانی‌های کوتاه‌مدت (حدود بیست جلسه)، من استثنا به شمار می‌آیم. بیست جلسه‌ی نخست تحلیل برایم بسیار مفید بودند، اما تنها آغازی برای فرآیندی مادام‌العمر بودند. برای هر ساعتی که فراتر از آن بیست جلسه‌ی نخست گذراندم، عمیقاً سپاسگزارم. در جایی که من آموزش دیدم، اغلب می‌گفتیم:

    «سال اول، فقط سلام کردن است.»

    نویسنده: نانسی مک‌ویلیامز

    سخن سردبیر

    مقاله تاثیر روان درمانی شخصی بر کارم، فراتر از تحلیلی نظری، دعوتی صمیمانه به جهان درونی یک درمانگر است. نویسنده با شجاعت، تجربه‌های شخصی خود را در اتاق درمان با خوانندگان به اشتراک می‌گذارد. مک‌ویلیامز نشان می‌دهد که زخم‌ها، ترس‌ها و آسیب‌پذیری‌های انسانی مانع نیستند، بلکه پلی برای درک عمیق‌تر مراجع می‌سازند. این روایت اتوبیوگرافیک یادآوری می‌کند که قلب روان‌درمانی در تکنیک‌های پیچیده نیست، بلکه در فروتنی حرفه‌ای و توانایی درمانگران برای پذیرش انسانیت مشترک خود و مراجع نهفته است.

    [1] – اشاره به دورانی دارد که مردم هنوز به صورت سنتی و دوقطبی مثلا مرد =قدرت و زن=ضعف فکر می کردند.در روانکاوی کلاسیک فروید می گفت مفاهیمی مثل مردانگی زنانگی و قدرت و… بخش هایی طبیعی از روان انسان هستند یعنی بر مبنای بیولوژی شکل می گیرند اما لکان معتقد بود ناخودآگاه مثل زبان کار می کند. مرد و زن بودن نه فقط زیستی بلکه زبانی و نمادین است.

    نویسنده: نانسی مک‌ویلیامز

     

    All rights reserved to Jamie Perry

  • روانکاوی پورنوگرافی

    روانکاوی پورنوگرافی

    مقاله‌ی پیش رو با تمرکزی روانکاوانه درباره پورنوگرافی است که تأثیرات فرهنگی و روانی آن را با رویکرد فرویدی و خوانش‌های معاصر بررسی می‌کند. جنبه‌های بالینی مانند اعتیاد، اضطراب و اختلالات جنسی نیز به‌صورت مکمل تحلیل خواهند شد.

    تحلیل روانکاوانه پورنوگرافی و تأثیرات فرهنگی-روانی آن

     پورنوگرافی با رشد سریع فضای مجازی، به صنعتی چند میلیارد دلاری تبدیل شده؛ برای مثال تخمین زده شده که سالانه حدود ۴میلیارد دلار درآمد نصیب تولیدکنندگان پورنوگرافی می‌شود و حتی نزدیک به ۳۰٪ ترافیک اینترنت به دانلود محتوای پورن اختصاص دارد. با وجود این همه‌گیری مصرف، پورنوگرافی همواره تابو مانده است؛ به‌گونه‌ای که فعالان این صنعت در بسیاری از جوامع حتی جرئت ابراز شغل خود را ندارند. همین تضاد میان حجم بالای استفاده و انکار اجتماعی آن، زمینه‌ی مناسبی برای پژوهش روانکاوانه فراهم می‌آورد. روانکاوی از منظر نظریه‌های زیگموند فروید و شاخه‌های معاصر آن (مانند لکان، کرافت-ابیگ و ژیژک) بر لایه‌های ناهشیار، سرکوب و نظام میل (لیبیدو) تأکید دارد. در این چارچوب، پورنوگرافی نه تنها یک پدیده‌ی جنسی بلکه مسئله‌ای مهم در تحلیل ناهشیار، لذت و اضطراب انسان به‌شمار می‌آید.

    پوزیشن پورنوگرافی گربه به استعاره از انسان

    دیدگاه‌های فرویدی درباره پورنوگرافی

    فروید میل جنسی (لیبیدو) را منبع اصلی انرژی روانی می‌داند که از کودکی تا بزرگسالی در گذر از مراحل گوناگون رشد تغییر شکل می‌یابد. بسیاری از تمایلات جنسی در ناهشیار سرکوب شده‌اند و به شیوه‌های نمادین یا کنش‌وار ظاهر می‌شوند. واضح است که فانتزی‌های جنسی در پورنوگرافی می‌توانند بازنمایی‌ای از خواسته‌های سرکوب شده باشند. بر اساس ایده‌های فروید، مشاهده‌ی پورنوگرافی نوعی «جایگزینی نمادین» برای ارضای تصورات جنسی ناهشیار است.

    با این حال، فروید هشدار می‌دهد که ارضای مستقیم با تصاویر صریح، به جای تسکین کامل، ممکن است به «اضطراب اخلاقی» و احساس گناه منجر شود؛ چرا که سوپرایگو (وجدان اخلاقی) فرد، چنین تخیلاتی را سرکوب می‌کند. مطالعه‌ها نشان می‌دهد که در برخی افراد، مواجهه با محتوای پورنوگرافیک موجب «احساس گناه و تعارض درونی» نسبت به رفتار جنسی «غیرارادی» آن‌ها می‌شود. این پدیده می‌تواند نشانه‌ی «اضطراب اخلاقی» فرویدی باشد که در آن شخص از تناقض میان لذت ذهنی و هنجارهای اجتماعی به تنگنا می‌افتد.

    رفتارهای پورنوگرافی گربه به استعاره از انسان

    رویکرد روانکاوی لکانی بر پورن

    ژاک لکان در نظریه خود بر این نکته تأکید دارد که میل هر فرد، همواره میل به چیزی است که دیگری می‌خواهد. از نگاه او، روان انسان بر پایه‌ی نوعی فقدان (lack) ساختاری شکل گرفته و میل همواره در تلاش است این فقدان را پر کند. پورنوگرافی به شکلی ویژه این ساختار را به تصویر می‌کشد. در آثار پورنوگرافیک، «تمامیت» بدن جنسی و حتی ارگاسم به نمایش درمی‌آید؛ در نتیجه، سوژه هرگز با شیءِ فاقد (object petit a) مواجه نمی‌شود و میلی بدون فاصله شکل می‌گیرد.

    لکان معتقد است که ذهن برای ارضای خود نیازی به تمایز میان واقعیت و خیال ندارد. به همین دلیل، تماشاگر پورن گویی به هویتی کامل در ادراک (identity of perception) دست می‌یابد؛ ادراکی که در ظاهر ارضاکننده است اما در حقیقت، میل را به شکلی معلق و ناتمام باقی می‌گذارد.

     اثر روانکاوانه این وضعیت همان چیزی است که ژیژک نیز بر آن انگشت می‌گذارد: پورنوگرافی ژانری «کاملاً محافظه‌کارانه» است که لذت و عشق را طوری نمایش می‌دهد که انگار نیازمند توضیح جدی نیست. در ادبیات ژیژک، در پورن یا باید فیلمی احساس‌برانگیز ببینیم که قبل از نمایش کامل عمل جنسی قطع می‌شود، یا می‌توانیم همه‌چیز را ببینیم اما دیگر قادر نخواهیم بود به‌طور جدی درگیر شویم؛ «این است تراژدی پورنوگرافی». یعنی پورن تلاش دارد تصویری «قطعی» از لذت ارائه کند، ولی همین امر، فضای لازم برای شکل‌گیری تخیل و فاصله‌ی میل را می‌بندد. در نتیجه، میل سوژه در دام «شیء-‌آ کوچک» (objet petit a) می‌افتد که آن هم به جای ارضا، نوعی بیگانگی ثانویه پدید می‌آورد.

    روابط درون پورنوگرافی دو گربه به استعاره از انسان

    جنبه‌های فرهنگی پورنوگرافی

    از نظر فرهنگی، پورنوگرافی به بازتولید و تقویت کلیشه‌های جنسی و نقش‌های جنسیتی دامن می‌زند. برخی محققان می‌گویند این محتواها اغلب تخیلات مردانه، آن‌هم به‌شکلی اغراق‌آمیز و گاه خشونت‌آمیز را بازنمایی می‌کنند. در این روایت‌ها، عشق و عواطف عمیق تقریباً نادیده گرفته شده است. چنین الگویی نشان می‌دهد که در ناهشیار جمعی، رابطه جنسی به سطح شیءانگاری و ارضای فوری فروکاسته شده است.

    در عین حال، صنعت پورنوگرافی با وجود قدرت اقتصادی گسترده، جایگاهی متناقض در فرهنگ عمومی دارد. این صنعت یکی از بزرگ‌ترین و پول‌سازترین حوزه‌های سرگرمی است؛ با این وجود در هیچ جامعه‌ای رسمیت و پذیرش اجتماعی ندارد. حتی در آمریکا، فعالان این حوزه کمتر جرأت می‌کنند هویت حرفه‌ای خود را آشکار کنند. تضاد میان تقاضای بالا و انکار اجتماعی، وضعیتی پیچیده و منشأ تعارضات روانی می‌سازد. برخی معتقدند که پورنوگرافی در حالی که ظاهراً میل جنسی را آزاد می‌گذارد، لذت و عشق انسانی را در سطحی سمپتوم‌وار مسموم می‌کند. در نتیجه، این صنعت در کنار اعتیادآفرینی، تصویری تحریف‌شده و معیوب از جنسیت و میل در ذهن مخاطب می‌سازد.

    فیگور پورنوگرافی گربه به استعاره از انسان

    ساختار میل در رسانه‌های پورنوگرافیک

    در رسانه‌های پورنوگرافیک، «ساختار میل» به شکلی ویژه شکل می‌گیرد. پژوهش‌های روانکاوانه نشان می‌دهد که تماشاگر پورنوگرافی پیوسته در جست‌وجوی «چیزی خاص» است؛ چیزی که هرگز نمی‌یابد. همواره احساس می‌کند چیزی کم است. این فقدان (lack) که در پس میل قرار دارد، با نمایش بی‌واسطه‌ی بدن جنسی تا مرز لحظه‌ی ارضا پنهان می‌شود. در نتیجه، سوژه در کشمکش میان واقعیت و خیال گرفتار می‌ماند.

    ژیژک در تحلیل خود تأکید می‌کند که در پورنوگرافی، روایت‌های کلیشه‌ای (مانند ماجرای لوله‌کش و زن خانه‌دار یا معلم و شاگرد) میل تماشاگر را تحریک می‌کند اما خود روایت را جدی نمی‌گیرد و آن را به بازی می‌گیرد. از نگاه روانکاوی، پورنوگرافی نوعی «پرسش بی‌پاسخ» است: همه‌چیز برای لذت در صحنه حاضر است، اما ذهن تماشاگر همچنان در عطش خیال‌پروری می‌سوزد. به همین دلیل، پورنوگرافی نه میل را می‌بیند، و نه آن را برآورده می‌کند؛ بلکه بازنمایی اغراق‌شده و مکانیکی از میل‌ورزی است.

    پیامدهای بالینی استفاده از پورنوگرافی

    از زاویه‌ی بالینی، مصرف مکرر پورنوگرافی با چندین اختلال روانشناختی و جنسی در ارتباط است.

     اعتیاد جنسی و اجبار:

    مطالعات نشانه می‌دهند در بسیاری از افراد، استفاده مکرر از پورنو به رفتارهای جنسی وسواسی و «اعتیاد جنسی» تبدیل می‌شود. به طوری که برخی پژوهش‌ها دریافته‌اند مصرف افراطی پورنوگرافی منجر به بروز علائمی نظیر کاهش کنترلِ ارادی و تعارضات درونی می‌شود که شباهت‌هایی با اختلال وسواسی‌–اجباری دارند.

    لذت جنسی گربه به استعاره از انسان از پورنوگرافی

    اختلال در روابط جنسی و کاهش رضایت:

    مواجهه‌ی مکرر با محرک‌های «مصنوعی» پورنوگرافیک می‌تواند انتظارات جنسی را دگرگون کند. در این موارد، فرد ممکن است در روابط واقعی جنسی دچار سردرگمی و نارضایتی گردد؛ چراکه لذت در دنیای واقعی با الگوهای ایده‌آل و اغراق‌شده پورن متفاوت است. در بررسی‌ها آمده که محرک‌های غیرواقعی پورن باعث پاسخ‌های عاطفی غیرعادی در تماشاگر شده و توانایی او در لذت بردن از روابط جنسی طبیعی را کاهش می‌دهد. همین‌طور گزارش شده که تماشای پورن «مهارت‌های جنسی» فرد را ارتقا نمی‌دهد بلکه به عکس عزت‌نفس او را تنزل می‌دهد.

    اضطراب جنسی و عذاب وجدان:

    بسیاری از کاربران پورنوگرافی پس از تماشا دچار اضطراب و احساس شرمساری جنسی می‌شوند. پژوهش‌ها نشان می‌دهد که خودنمایی‌های جنسی «غیرارادی» در این محتواها می‌تواند در مخاطب احساس گناه و تعارض درونی ایجاد کند. این وضعیت به مرور، خودباوری جنسی را تضعیف کرده و اضطراب عملکرد را در روابط جنسی افزایش می‌دهد. در مجموع، شواهد علمی بیانگر آن است که مصرف پورنوگرافی با افزایش استرس، اضطراب و افسردگی همراه است. همچنین این وضعیت، تعارض‌های عاطفی و مشکلات هویتی را تشدید کرده و آسیب‌پذیری در برابر رفتارهای جنسی اجباری را بالا می‌برد.

    گربه‌ای به استعاره از انسان در خدمت پورنوگرافی

    تکوین نادرست هویت جنسی در نوجوانان:

    مواجهه زودهنگام نوجوانان با پورنوگرافی، بارها به‌عنوان عاملی مؤثر در شکل‌گیری انتظارات نادرست جنسی مطرح شده است. برخی محققان هشدار می‌دهند که مصرف مداوم این محتوا می‌تواند به رشد جنسی کودکان و نوجوانان آسیب بزند و استریوتایپ‌های جنسیتی نادرست را در ذهن آن‌ها نهادینه کند. این روند در درازمدت به شکل‌گیری فرهنگی «جنسی‌سازی‌شده» و نارضایتی از بدن می‌انجامد و خودآرایی اغراق‌آمیز را در نسل‌های آینده ترویج می‌دهد.

    از نگاه روانکاوی، پورنوگرافی صرفاً یک محرک جنسی نیست. این رسانه درواقع آیینه‌ای برای ناهشیار جمعی و فردی است. تجربه تماشای پورنوگرافی، میان ارضای فوری میل و خلق اضطراب، گناه و حس خالی بودن نوسان می‌کند. نظریه‌های فرویدی بر نقش تخیل و سرکوب در مصرف این محتوا تأکید دارند. در مقابل، لکان و ژیژک ساختار میل و تناقضات فرهنگی آن را برجسته می‌کنند. داده‌های بالینی نیز از عوارض اعتیادآور و اختلال‌زای آن حکایت دارد. در مجموع، پورنوگرافی به‌جای پاسخ دادن به میل، آن را در چرخه‌ای معیوب گرفتار می‌کند؛ چرخه‌ای که همزمان لذت و اضطراب را تقویت می‌کند و اثرات فرهنگی و روانی گسترده‌ای بر فرد و جامعه می‌گذارد.

    سخن سردبیر

    در این مقاله، پورنوگرافی از منظر روانکاوی و با استفاده از نظریات فروید، لکان و ژیژک تحلیل شد. تأثیرات روانی، اضطراب، و میل به‌عنوان بخش‌های بنیادی این پدیده بررسی گردید. همچنین، پیامدهای فرهنگی و بالینی آن در شکل‌دهی به هویت جنسی و روابط فردی و اجتماعی تحلیل شد. این مقاله نشان داد که پورنوگرافی تنها یک پدیده جنسی نیست، بلکه در لایه‌های عمیق‌تری از ناهشیار، سرکوب و تضادهای فرهنگی درگیر است و تأثیرات گسترده‌ای بر فرد و جامعه می‌گذارد.

    منابع:

    https://www.semanticscholar.org/paper/The-Psychology-of-Nonconsensual-Porn%3A-Understanding-Eaton-McGlynn/815882448132accdbd692a963087fb4df1ec07dd
    https://pmc.ncbi.nlm.nih.gov/articles/PMC10399954/#:~:text=In%20addition%2C%20various%20data%20indicate,Furtherhttps://www.lacanonline.com/2016/10/pornography-and-the-paradoxes-of-pleasure-on-the-identity-of-perception/#:~:text=Lacan%20comments%20on%20this%20idea,real%20or%20hallucinated%E2%80%9D%2C%20he%20says
    Slavoj žižek, The Pervert’s Guide to Cinema (2006)
    https://public-psychology.ir/1397/08/pornographic

  • فراموشی در زندگی روزمره

    فراموشی در زندگی روزمره

    آیا فراموشی به معنای از بین رفتن محتواست؟ یا فقط به شکل دیگری بازمی‌گردد؟ در نگاه روزمره، فراموش کردن اغلب به‌مثابه نقصی در حافظه درک می‌شود؛ گویی ذهن جایی سوراخ شده و چیزی از آن بیرون افتاده است. اما روانکاوی، دقیقاً از همین‌جا آغاز می‌کند—از تردید به اینکه «فراموش شدن» واقعاً به معنای نابودی است. فروید می‌نویسد: «فراموشی همیشه بی‌دلیل نیست.» از یادبردن، نه صرفاً یک خطای ذهنی، بلکه عملی‌ است روانی؛ کاریست که ذهن انجام می‌دهد، نه چیزی که منفعلانه بر آن تحمیل می‌شود.

    در زندگی روزمره، فراموش‌کردن نام‌ها، قرارها یا کلمات، به‌ظاهر اتفاق‌هایی بی‌اهمیت‌اند. اما از منظر روانکاوی، همین لغزش‌ها می‌توانند نشانه‌هایی از کشمکش‌های ناهشیار باشند. ذهن ما گاهی آگاهانه چیزی را فراموش نمی‌کند، بلکه آن را از دسترس آگاهی دور نگه می‌دارد. این مقاله تلاش می‌کند تا با رجوع به مفاهیم بنیادین روانکاوی و به‌ویژه نظریات فروید، نقش دفاعی فراموشی را بررسی کند و نشان دهد چگونه این پدیده می‌تواند هم مانعی برای آگاهی باشد، و هم ابزاری برای حفظ تعادل روانی.

    فراموشی در جایگاه مکانیسم دفاعی

    یکی از دستاوردهای مهم روانکاوی، شناسایی مکانیسم‌هایی است که ذهن برای محافظت از خود در برابر اضطراب، تعارض و درد روانی به کار می‌گیرد. در این میان، فراموشی نقشی اساسی ایفا می‌کند. فروید در کتاب آسیب شناسی زندگی روزمره (1901)، نشان می‌دهد که چگونه بسیاری از فراموشی‌های به‌ظاهر تصادفی، در واقع ناشی از عملکرد ناهشیار ذهن و تلاش برای کنار گذاشتن مطالبی هستند که موجب اضطراب یا ناراحتی می‌شوند.

    به بیان دیگر، ذهن گاه اطلاعاتی را «فراموش» می‌کند که در سطح خودآگاه، تحمل مواجهه با آن‌ها را ندارد. مثلاً فردی ممکن است مکرراً فراموش کند که با کسی تماس بگیرد، در حالی‌که در سطح ناهشیار، از آن رابطه یا گفت‌وگو گریز دارد. در چنین حالتی، فراموشی نه نشانه‌ای از ناتوانی شناختی، بلکه نتیجه یک دفاع ناهشیار است.

    از نظر ساختار روانی، این نوع فراموشی به «سرکوب» [1]نزدیک است؛ مکانیسمی که طی آن، محتواهایی که با هنجارهای درونی یا احساسات ناخوشایند تعارض دارند، به ناهشیار رانده می‌شوند. اما در زندگی روزمره، این سرکوب‌ها خود را به شکل‌هایی ساده‌تر نشان می‌دهند: مانند فراموش‌کردن نام‌ها، قرارها، یا حتی واژه‌ها.

    فروید در یکی از مثال‌های معروف خود، از بیماری می‌گوید که مکرراً نام یکی از خیابان‌های شهر را فراموش می‌کرد؛ خیابانی که در آن، رویدادی تلخ از گذشته‌اش رخ داده بود. این نوع فراموشی، شکلی از اجتناب ناهشیار است: ذهن، مسیر مواجهه با واقعیت دردناک را می‌بندد.

    بنابراین، فراموشی در این معنا، ابزاری دفاعی است؛ پاسخی روانی به تهدیدهای عاطفی که به‌جای مقابله مستقیم، به شکل خاموشی در ذهن ظاهر می‌شود.

    فراموشی زندگی روزمره در جایگاه مکانیسم دفاعی

    ناهشیار در دل اتفاقات روزمره

    هیچ چیزی در زندگی روزمره به‌طور تصادفی یا بدون قصد ناخودآگاه جایی اشتباهی قرار نمی‌گیرد. این یکی از مفاهیم بنیادی روانکاوی است که نشان می‌دهد حتی ساده‌ترین اشتباهات در زندگی روزمره، نظیر فراموشی، لغزش‌های زبانی یا اعمال تصادفی، در واقع حامل پیام‌ها و نیت‌های ناهشیار ما هستند.

    این مفهوم بر اساس ایده‌ی فروید استوار است که ذهن انسان به دو بخش هشیار و ناهشیار تقسیم می‌شود. در حالی که بخش هشیار از طریق تفکر و آگاهی عمل می‌کند، ناهشیار محتویات سرکوب‌شده، خواسته‌ها و ترس‌هایی را در خود جای داده که به‌طور مداوم بر رفتار فرد تأثیر می‌گذارند. به‌طور مثال، زمانی که فرد نام فردی را فراموش می‌کند یا کلمات نادرست را در مکالمه استفاده می‌کند، این اقدامات ممکن است به‌طور سطحی به‌عنوان اشتباهات تصادفی به نظر برسند، اما در واقع ممکن است به نوعی با نگرانی‌ها یا تمایلات ناهشیار فرد مرتبط باشند.

    فروید این اشتباهات را به‌عنوان «عمل‌های فراموش‌شده» یا «لغزش‌های زبانی» توصیف می‌کند که نمی‌توان آن‌ها را به‌سادگی به اشتباهات تصادفی نسبت داد. بلکه، این اعمال نشان‌دهنده‌ی تعارضات و خواسته‌های درونی فرد هستند که در سطح آگاهانه قابل بیان نیستند. به‌عنوان مثال، فردی که در موقعیتی خاص از صحبت کردن در مورد موضوعی مهم خودداری می‌کند، ممکن است در حقیقت در تلاش برای سرکوب کردن یک ترس یا خاطره ناخوشایند باشد.

    در این چارچوب، هیچ عمل یا رفتار تصادفی و بی‌دلیل نیست. هر اشتباهی که در زندگی روزمره رخ می‌دهد، در واقع بازتابی از پروسه‌های ناهشیار است که ما به‌طور ناآگاهانه در روابط و تعاملات خود بازتولید می‌کنیم. این درک، به‌ویژه در روانکاوی، برای درمانگران این امکان را فراهم می‌آورد که اشتباهات سطحی را به‌عنوان کلیدی برای دسترسی به لایه‌های عمیق‌تر روان بیمار در نظر بگیرند و از آن‌ها برای فهم بهتر تعارضات ناهشیار و کشف الگوهای پنهان استفاده کنند.

    فراموشی در زندگی روزمره در دل اتفاقات روزمره

     تکرار ناهشیار و فراموشی

    فراموشی در روابط روزمره، به‌شکلی پیچیده و نامرئی، الگوهای ناهشیار را بازتولید می‌کند. در روانکاوی، وقتی از «تکرار» سخن می‌گوییم، منظور بازگشت ناهشیار به تجربیات گذشته است؛ حتی اگر این تجربیات دردناک و آسیب‌زننده باشند. این تمایل به تکرار، ویژگی روان انسان است و در روابط عاطفی و بین‌فردی، جلوه‌ی بیشتری پیدا می‌کند.
    اما چرا فردی که در گذشته آسیب دیده، بارها وارد رابطه‌ای می‌شود که همان رنج را بازآفرینی می‌کند؟

    در این‌جا، فراموشی نقشی تعیین‌کننده دارد. این فراموشی به‌عنوان مکانیسمی دفاعی عمل می‌کند و فرد را از آگاهی نسبت به دردهای گذشته دور نگه می‌دارد. در عین حال، همین مکانیسم زمینه‌ی تکرار همان تجربه‌ها را فراهم می‌کند. فرد گذشته را فراموش می‌کند، اما احساسات و واکنش‌های همراهش را در روابط جدید بازتولید می‌کند.

    فروید این پدیده را «اجبار به تکرار» نامید. او نشان داد که انسان‌ها حتی پس از عبور از یک تجربه‌ی آسیب‌زا، تمایل دارند آن را در موقعیت‌های تازه بازسازی کنند. این تکرار گاهی در انتخاب‌های ناآگاهانه و گاهی در رفتارهای تکراری آشکار می‌شود، بدون آن‌که فرد ارتباط میان این رفتارها و گذشته‌اش را درک کند.

    لکان، از زاویه‌ای دیگر به این مسئله پرداخت. او به‌جای بازگشت محتوا، بر «جای خالی» تمرکز کرد. از دید لکان، آنچه فراموش می‌شود، کاملاً از ذهن پاک نمی‌شود. بلکه ردّ و اثری به جا می‌گذارد؛ خلائی در گفتار و تجربه. همین خلاء است که فرد را وامی‌دارد در روابط آینده، پیوسته در پی پر کردن آن باشد.

    در نتیجه، فراموشی در روابط نه فقط برای کاهش درد نیست، بلکه عاملی است که الگوهای آسیب‌زا را بازتولید می‌کند. فرد تصور می‌کند از گذشته فاصله گرفته، اما در عمل همان ساختارهای پیشین را زندگی می‌کند. این چرخه تا زمانی ادامه می‌یابد که فرد به آن آگاهی پیدا کند و در مسیر تحلیل آن گام بگذارد.

    فراموشی در زندگی روزمره در انجام کارهای اداری

    فراموشی و مقاومت در روان‌درمانی

    فراموشی نه تنها در زندگی روزمره، بلکه در فرایند روان‌درمانی نیز نقش مهمی ایفا می‌کند. در درمان‌های روانکاوانه، زمانی که فرد در تلاش است تا به یادآوری خاطرات یا تجربیات گذشته خود بپردازد، ممکن است با مقاومت‌هایی مواجه شود. این مقاومت‌ها به نوعی دفاع ناهشیار از خود فرد هستند که به‌ویژه در برابر یادآوری‌های دردناک، به شکل فراموشی یا انکار ظاهر می‌شوند.

    در روان‌درمانی، زمانی که درمانگر می‌کوشد مسائلی از گذشته‌ی بیمار را بازخوانی کند، بیمار ممکن است احساس اضطراب، سرخوردگی یا حتی انکار را تجربه کند. این واکنش‌ها بخشی از روند طبیعی درمان هستند و در عین حال، مقاومت‌هایی را نمایان می‌کنند که ناهشیار فرد در برابر مواجهه با حقیقت‌های دردناک ایجاد می‌کند. در چنین لحظاتی، فراموشی می‌تواند به‌طور ناگهانی و ناهشیار رخ دهد؛ گویی ذهن می‌خواهد از یادآوری موضوعی که تهدیدآمیز به نظر می‌رسد، فرار کند.

    در این وضعیت، فراموشی به ابزاری برای گریز از لحظات بحرانی درمان بدل می‌شود. برای مثال، بیمار ممکن است فراموش کند که چه چیزی باعث اضطراب در جلسه شده است یا از صحبت درباره‌ی یک تجربه‌ی دشوار سرباز زند. این پدیده، که «مقاومت در برابر یادآوری» نام دارد، بخشی از مکانیسم‌های دفاعی ناهشیار است. فرد به کمک این سازوکارها، خود را در برابر مواجهه‌ی مستقیم با تجربه‌های هیجانی سنگین محافظت می‌کند.

    به همین دلیل، درمانگر تلاش می‌کند این مقاومت‌ها را شناسایی کند و به تدریج با آن‌ها کار کند. این روند به بیمار کمک می‌کند تا از لایه‌های ناهشیار خود عبور کند و به احساسات و خاطرات سرکوب‌شده‌اش دست یابد. در نتیجه، فراموشی در روان‌درمانی یک مانع ثابت و غیرقابل عبور نیست، بلکه مرحله‌ای ضروری در فرایند درمان است که باید آن را تحلیل و پردازش کرد.

    فراموشی: پدیده‌ای جدی‌تر از آنچه به نظر می‌رسد

    در نگاه نخست شاید فراموشی پدیده‌ای پیش‌پاافتاده یا حتی مزاحم به‌نظر برسد؛ چیزی که ما را از انجام کارهایمان بازمی‌دارد یا خاطره‌ای را از ذهن‌مان پاک می‌کند. اما از منظر روانکاوی، فراموشی صرفاً خطای حافظه نیست. پشت بسیاری از فراموشی‌های روزمره، فرآیندهای روانی عمیق‌تری در جریان‌اند که اگر نادیده گرفته شوند، می‌توانند ما را از درک بهتر خودمان باز دارند.

    گاهی فراموشی نشانه‌ای است از تلاشی ناهشیار برای کنار زدن حقیقتی که تحملش دشوار است. ممکن است نام کسی را که در گذشته به ما آسیب زده فراموش کنیم، یا وعده‌ای را که باعث اضطراب‌مان می‌شود، به‌راحتی از یاد ببریم. در این‌جا فراموشی نه یک ضعف، بلکه پاسخی روانی به فشاری درونی‌ست؛ پاسخی که ارزش تأمل دارد.

    دست‌کم گرفتن فراموشی، به‌معنای نادیده گرفتن مسیرهایی‌ست که ذهن برای بقاء و سازگاری انتخاب می‌کند. هر فراموشی بی‌علت نیست، حتی اگر ساده و روزمره به‌نظر برسد. سؤال اینجاست: چه چیزی را فراموش کرده‌ایم و چرا؟ فراموشی از چه ما را محافظت می‌کند؟ و آیا این محافظت در بلندمدت به نفع ماست؟

    فراموشی در زندگی روزمره که باعث فراموشی فردی می‌شود

    شناخت سازوکار فراموشی، فرصتی‌ است برای دقت در تجربه‌ی زیسته‌ی خود. این توجه، راهی به بخش‌هایی از ذهن می‌گشاید که معمولاً از دید ما پنهان می‌مانند. فراموشی را باید جدی گرفت؛ نه چون همیشه خطرناک است، بلکه چون معنایی در خود دارد که گفت‌وگو با آن می‌تواند ما را به خودمان نزدیک‌تر کند.

    فراموشی، همان‌طور که در این مقاله نشان داده شد، پدیده‌ای پیچیده و چندلایه است. این پدیده در زندگی فردی و اجتماعی، نقش‌های گوناگونی ایفا می‌کند. از نگاه روانکاوی، فراموشی تنها یک مکانیسم دفاعی نیست. علاوه بر محافظت از فرد در برابر دردها و اضطراب‌های گذشته، به تنظیم حافظه و حفظ تعادل روانی هم کمک می‌کند. در واقع، فراموشی اجازه می‌دهد در مواجهه با تجربه‌های تلخ، انرژی روانی خود را صرف موقعیت‌هایی کنیم که به رشد فردی کمک می‌کنند.

    در عین حال، فراموشی گاهی به شکل ناهشیار، حقیقت را پنهان می‌کند. این پنهان‌کاری، فرد را از مواجهه با واقعیت‌های ناخوشایند دور نگه می‌دارد. اما در ادامه، همین فرایند می‌تواند مشکلات و تنش‌های روانی را تداوم بخشد. در چنین مواردی، فراموشی به مقاومتی در برابر درمان و بازبینی گذشته بدل می‌شود. از این رو، در روان‌درمانی، شناسایی و پردازش آن اهمیت دارد.

    از سوی دیگر، فراموشی در زندگی روزمره، امکان رهایی از فشارهای روانی را فراهم می‌آورد. ما با انتخاب آنچه باید به یاد بسپاریم و آنچه باید فراموش کنیم، فضای ذهنی خود را برای تجربه‌های تازه و مفیدتر باز می‌کنیم.

    در نهایت، نباید فراموشی را صرفاً یک آسیب یا اختلال دانست. این پدیده، بخشی از فرایند رشد و حفظ تعادل روانی انسان است. در سایه‌ی ناهشیار، فراموشی به ما کمک می‌کند با پیچیدگی‌های زندگی روزمره کنار بیاییم و همزمان از خود مراقبت کنیم.

    سخن سردبیر

    در زمانه‌هایی هست که فراموشی دیگر یک نقص حافظه نیست، بلکه تدبیری برای زیستن است. آدمی چیزهایی را از یاد می‌برد، یا خود را به فراموشی می‌زند، تا آن‌چه را که می‌تواند از خود و جهان باقی نگه دارد. اما این فراموشی هرگز یک‌سویه نمی‌ماند؛ آن‌چه طرد می‌شود، در لایه‌های دیگرِ تجربه بازمی‌گردد — در رؤیاها، در کابوس‌ها، در گره‌های زبان، در اشیای بی‌جان و در لحظات بی‌ربط.

    ما در روزگاری ایستاده‌ایم که گذشته، آینده و اکنون، در هم تنیده‌اند. آن‌چه گفته نمی‌شود، آن‌چه مجال گفته‌شدن نمی‌یابد، راهی دیگر برای حضور پیدا می‌کند. روان فردی و روان جمعی، هر دو از مسیرهای غیرمنتظره سر برمی‌آورند و خود را یادآوری می‌کنند.

    این مقاله، دعوتی است برای نگاه‌کردن به همین بازگشت‌های خاموش. به صداهایی که در دل سکوت می‌پیچند. به ردپاهای نامرئی در زندگی روزمره. در این خوانش، شاید بتوان راهی پیدا کرد برای درک آن‌چه بی‌نام مانده، آن‌چه بیرونِ زبان ایستاده، و آن‌چه در تاریکی‌های حافظه، هنوز زنده است.

    منبع:

    آسیب شناسی زندگی روزمره

    [1] repression

    [2] repetition compulsion

  • جامعه در آینه تفکر: از روان رنجور تا ساختارهای شکننده

    جامعه در آینه تفکر: از روان رنجور تا ساختارهای شکننده

    در روزهایی که گویی زمان می‌ایستد و هر سپیده‌دم، شب گذشته را به شکلی ملال‌آور تکرار می‌کند، جامعه ایرانی با تکاپویی ستودنی و پیچیده میان «زنده ماندن» و «زندگی کردن» در حرکت است. زنده ماندن، پاسخی غریزی به میل بقاست؛ انسان نفس می‌کشد، کار می‌کند و امور روزمره را می‌گذراند. اما «زندگی کردن» معنایی فراتر دارد؛ تلاشی آگاهانه است برای یافتن معنا، ساختن هویت، بهره‌مندی از عاملیت و شکوفا کردن استعدادهای انسانی. در این شرایط، که احساس فرسودگی و بن‌بست روان جمعی را در بر گرفته، شاید ضروری‌ترین کار آن باشد که خود این وضعیت را موضوع اندیشه قرار دهیم.

    اما چگونه می‌توان در دل طوفان، به تحلیل خود طوفان پرداخت؟ اینجا جایی است که فلسفه و روانکاوی، نه به عنوان سرگرمی‌های آکادمیک، بلکه به مثابه ابزارهای حیاتی برای بقای ذهنی و روحی به کار می‌آیند. این علوم به ما کمک می‌کنند تا وضعیت خود را «تشخیص» دهیم؛ تا بفهمیم ریشه‌های این ملالت جمعی در کجا نهفته است: در اعماق روان فردی ما؟ در ساختارهای اجتماعی که ما را احاطه کرده‌اند؟ یا در زبانی که با آن فکر می‌کنیم و جهان را می‌فهمیم؟

    نقاشی فرانسیس گویا از دادگاه تفتیش عقاید در جامعه اسپانیا

     

    آغاز: واقعیت ملموس جامعه، نه رویای انتزاعی (فریدریش ترندلنبورگ)

    بسیاری از جنبش‌ها و ایدئولوژی‌ها کار خود را با ترسیم یک آرمان‌شهر یا جامعه ایده‌آل آغاز می‌کنند. آن‌ها تصویری بی‌نقص از «آزادی»، «عدالت» و «برابری» ارائه می‌دهند و سپس تلاش می‌کنند تا جامعه واقعی را با تمام پیچیدگی‌هایش، در آن قالب آرمانی بگنجانند. فریدریش ترندلنبورگ، فیلسوف آلمانی، این رویکرد را به چالش می‌کشد. او استدلال می‌کند که اندیشه به تنهایی، تهی است و محتوای خود را فقط از تجربه به دست می‌آورد.

    این یعنی تفکر «از بالا به پایین» (Top-down) که از یک کل ایده‌آل شروع می‌شود، خطرناک و غیرمولد است. خطرناک است، زیرا وقتی واقعیت با ایدئولوژی جور درنمی‌آید، ایدئولوژی‌پردازان به جای اصلاح ایده خود، سعی می‌کنند واقعیت (یعنی انسان‌ها) را به زور تغییر دهند که اغلب به نتایج فاجعه‌بار می‌انجامد.

    در مقابل، ترندلنبورگ روش «از پایین به بالا» (Bottom-up) یا تحلیلی را پیشنهاد می‌کند: حرکت از اجزا به سوی کل. برای فهمیدن «عدالت اقتصادی» نباید از تئوری‌های انتزاعی شروع کرد؛ باید به تجربه روزمره یک کارگر، یک مغازه‌دار، یک معلم و یک کارآفرین نگاه کرد. باید دید آن‌ها با تورم، مالیات، بوروکراسی و قوانین چگونه دست‌وپنجه نرم می‌کنند. تصویری واقعی از عدالت یا بی‌عدالتی، از دل همین تجربیات انضمامی و ملموس بیرون می‌آید.

    ایده «جامعه خوب» از این منظر، یک نقشه از پیش آماده نیست که بخواهیم جامعه را بر اساس آن بسازیم، بلکه یک افق است؛ افقی که با تحلیل و فهم دقیق واقعیت‌های موجود، قدم به قدم به آن نزدیک می‌شویم. این دیدگاه، ما را به فروتنی و واقع‌بینی دعوت می‌کند و به ما یادآوری می‌کند که اولین قدم برای هرگونه تغییر معنادار، مشاهده دقیق و صادقانه وضعیتی است که در آن قرار داریم.

     بهای تمدن: ناخوشی دائمی روان (زیگموند فروید)

    حال که نگاهمان را به تجربه زیسته معطوف کردیم، با چه روبرو می‌شویم؟ تنش، اضطراب، خشم سرکوب‌شده و احساس عمومی ناخوشی. زیگموند فروید در شاهکار خود «تمدن و ملالت‌های آن»، این احساس را نه یک مشکل موقتی، بلکه ویژگی ذاتی و ساختاری زندگی متمدنانه می‌داند.

    فروید معتقد است که روان انسان، صحنه نبرد دو سائق بنیادین است: اروس (Eros)، غریزه زندگی که شامل عشق، وحدت و خلاقیت است و تاناتوس(Thanatos)، غریزه مرگ که به شکل پرخاشگری، تخریب و بازگشت به سکون ظاهر می‌شود. تمدن برای آنکه بتواند انسان‌ها را کنار هم نگه دارد و از فروپاشی جامعه جلوگیری کند، باید غریزه تاناتوس را مهار کرده و اروس را در جهت پیوندهای اجتماعی هدایت کند.

    این فرآیند، بهای سنگینی دارد. تمدن از ما می‌خواهد که امیال غریزی خود را سرکوب کنیم. ما آزادی بی‌قید و شرط خود را با امنیت معاوضه می‌کنیم. این سرکوب توسط یک نیروی درونی به نام «اَبَرمن» (Superego) انجام می‌شود. ابرمن، نماینده درونی‌شده والدین، جامعه، قانون و سنت است که همچون یک قاضی سخت‌گیر، دائماً ما را زیر نظر دارد و با تولید احساس گناه، ما را به انطباق با هنجارها وادار می‌کند.

    نتیجه این معامله، یک «ملالت» یا «ناخوشی» (Malaise) دائمی است. ما هرگز کاملاً خشنود نیستیم، زیرا همیشه بخشی از وجود ما سرکوب شده است. وقتی فشار اجتماعی و محدودیت‌ها بیش از حد تحمل شود، این پرخاشگری سرکوب‌شده یا به درون فرد بازمی‌گردد (و موجب افسردگی، بی‌تفاوتی و خودتخریبی می‌شود) یا به شکلی انفجاری و غیرمنتظره به بیرون پرتاب می‌شود (به شکل شورش‌های کور یا خشونت جمعی). تحلیل فروید به ما می‌آموزد که هر جامعه‌ای با این تنش دست به گریبان است و جامعه سالم، جامعه‌ای بدون تنش نیست، بلکه جامعه‌ای است که می‌تواند این تنش را به شیوه‌ای سازنده‌تر مدیریت کند.

    بهای تمدن در جامعه از دید پیکاسو

     

    زنجیرهای خودساخته یک جامعه: قدرت مخلوقات بر خالق (نوهگل‌یان)

    فروید ریشه درونی ناخوشی را در روان فرد توضیح داد، اما نوهگل‌یان (مانند لودویگ فوئرباخ و کارل مارکس جوان) به ریشه بیرونی و اجتماعی آن پرداختند. آن‌ها این پدیده را «بیگانگی» یا «ازخودبیگانگی» (Entfremdung/Alienation) نامیدند. این مفهوم به وضعیتی اشاره دارد که در آن انسان‌ها برده مخلوقات خود می‌شوند.

    این فرآیند که می‌توان آن را «شیءوارگی» (Reification) نیز نامید، زمانی رخ می‌دهد که ما آفریده‌های انسانی و تاریخی خود را به اشیائی طبیعی، ابدی و دارای قدرت مستقل تبدیل می‌کنیم. برای مثال:

    • دولت: به جای آنکه ابزاری در خدمت شهروندان باشد، به یک قدرت مقدس تبدیل می‌شود که شهروندان باید خود را فدای آن کنند.
    • اقتصاد: «بازار» یا «رشد اقتصادی» به جای آنکه وسیله‌ای برای رفاه انسان باشد، به هدفی خودبسنده تبدیل می‌شود که می‌توان انسان‌ها را قربانی آن کرد.
    • سنت: به جای آنکه خرد انباشته نسل‌ها برای راهنمایی باشد، به زنجیری تبدیل می‌شود که هرگونه نوآوری و تفکر انتقادی را ممنوع می‌کند.

    راه‌حل نوهگلیان برای این وضعیت، «نقد» (Critique) بود. نقد به معنای تاریخی کردن این پدیده‌هاست؛ یعنی نشان دادن اینکه آن‌ها نه طبیعی و ابدی، بلکه محصول شرایط تاریخی خاصی هستند و همانطور که به وجود آمده‌اند، می‌توانند تغییر کنند یا از میان بروند. هدف نهایی، رسیدن به «خودآگاهی» (Self-consciousness) است؛ یعنی بازپس‌گیری قدرتی که انسان به مخلوقات خود واگذار کرده است. جمله درخشان آن‌ها که پیش‌تر ذکر شد، عصاره این تفکر است:

    «ثروتی را که زمانی خرج آسمان کرده بودیم، اکنون می‌توانیم صرف ساخت خانه‌ای بهتر روی زمین کنیم.»

     این ثروت، همان انرژی روانی، خلاقیت و عاملیت انسانی ماست که باید از چنگ بت‌های خودساخته آزاد شود و صرف بهبود زندگی واقعی و انضمامی گردد.

    عدم در دفاع از جایگاه نقد در جامعه از دید گویا

     

    قدرت نامرئی جامعه : دانش، انضباط و حقیقت (میشل فوکو)

    اما این ساختارهای بیگانه چگونه قدرت خود را تا این حد درونی و مؤثر می‌کنند؟ میشل فوکو، فیلسوف فرانسوی، تحلیلی عمیق‌تر از ماهیت قدرت در جوامع مدرن ارائه داد. او معتقد بود که ما باید تصویر سنتی از قدرت را کنار بگذاریم. قدرت دیگر شبیه قدرت پادشاه نیست که با شمشیر و از بالا سرکوب می‌کند (قدرت حاکمیتی). قدرت مدرن، یک «زیست-قدرت» (Biopower) است؛ قدرتی که هدفش نه کشتن، بلکه مدیریت و «بهزیستی» جمعیت است.

    این قدرت، نامرئی، شبکه‌ای و بسیار مولد است. او این رابطه را «قدرت/دانش» (Power/Knowledge) می‌نامد. قدرت، صرفاً سرکوبگر دانش نیست، بلکه «دانش» را تولید می‌کند تا بتواند کنترل خود را اعمال کند. علوم انسانی (روان‌شناسی، جامعه‌شناسی، پزشکی) گفتمان‌هایی را تولید می‌کنند که مشخص می‌کند چه کسی «نرمال» است و چه کسی «دیوانه»؛ چه کسی «شهروند خوب» است و چه کسی «منحرف».

    فوکو برای توضیح این قدرت انضباطی، از استعاره «سراسرنما» (Panopticon) استفاده می‌کند. سراسرنما طرح یک زندان است که در آن یک برج مراقبت در مرکز قرار دارد و سلول‌ها دور تا دور آن هستند. زندانیان می‌دانند که ممکن است هر لحظه تحت نظر باشند، اما نمی‌دانند دقیقاً چه زمانی. در نتیجه، آن‌ها خودشان به نگهبان خود تبدیل می‌شوند و رفتار خود را دائماً کنترل می‌کنند. جامعه مدرن نیز مانند یک سراسرنمای بزرگ عمل می‌کند. ما از طریق مدارس، کارخانه‌ها، بیمارستان‌ها و حتی رسانه‌های اجتماعی، دائماً در حال انضباط بخشیدن به خود و دیگران هستیم تا با هنجارهای نامرئی قدرت تطبیق پیدا کنیم.

    از دید فوکو، فرار از قدرت ممکن نیست، زیرا قدرت همه جا هست. اما این به معنای جبرگرایی نیست. «هرجا قدرت هست، مقاومت نیز هست.» مقاومت از دید او، نه تلاشی برای رسیدن به یک آرمان‌شهر بی‌قدرت، بلکه مبارزه‌ای محلی و دائمی برای به چالش کشیدن «رژیم‌های حقیقت» مسلط و ایجاد فضاهایی برای دانش‌ها و شیوه‌های زیستن بدیل است.

    جامعه از دید پیکاسو

    بازی بی‌پایان معنا: از دیگری بزرگ تا ساختارشکنی (لکان و دریدا)

    این «رژیم‌های حقیقت» فوکویی، چگونه در روان و زبان ما ریشه می‌دوانند؟ اینجا به دو غول فلسفه پسامدرن، ژاک لکان و ژاک دریدا می‌رسیم.

    لکان، روانکاو فرانسوی، با بازخوانی فروید، نشان داد که ناخودآگاه ما ساختاری شبیه به زبان دارد. او معتقد بود که میل انسانی، همیشه «میل دیگری» (Desire of the Other) است. ما نمی‌دانیم چه می‌خواهیم، مگر آنکه جایگاه خود را در نسبت با یک «دیگری بزرگ» (Big Other)تعریف کنیم. این «دیگری بزرگ»، نماینده نظم نمادین، زبان، قانون و انتظارات جامعه است. ما در تمام زندگی در تلاشیم تا پاسخی به این سؤال ناگفته بدهیم: «دیگری از من چه می‌خواهد؟». این جستجوی دائمی برای کسب تأیید و معنا از یک مرجع بیرونی، ما را از خودمان بیگانه کرده و عاملیت‌مان را سلب می‌کند.

    ساختار شکنی پیکاسو در دل نقاشی جامعه

    ژاک دریدا این تحلیل زبانی را تا نهایت منطقی‌اش پیش برد. او با روش مشهور خود، «ساختارشکنی» (Deconstruction)، نشان داد که فیلسوفان غربی کل سنت فکری خود را بر یک توهم بنا کرده‌اند: توهم وجود «مرکزی» یا «معنایی نهایی» که ثبات کل سیستم را تضمین کند. این مرکز ممکن است خدا، عقل، انسان یا دولت باشد.

    دریدا استدلال کرد که زبان، سیستمی بسته نیست، بلکه مجموعه‌ای از بازی‌های بی‌پایانِ تفاوت‌ها و ارجاعات است. او این وضعیت را différanceنامید (واژه‌ای که هم به معنای «تفاوت داشتن» و هم «به تعویق انداختن» است). در این دیدگاه، معنا هرگز به طور کامل حضور نمی‌یابد و همواره به کلمات دیگر ارجاع می‌دهد.

    ساختارشکنی این بازی زبانی را آشکار می‌کند و تقابل‌های دوتایی سلسله‌مراتبی (مانند مرد/زن، غرب/شرق، عقل/احساس) را که تفکر ما را شکل می‌دهند، برهم می‌زند. برای مثال، واسازی تقابل «شهروند/بیگانه» نشان می‌دهد که هویت «شهروند» چگونه برای تعریف خود به وجود «بیگانه» نیاز دارد و این مرزبندی تا چه اندازه ساختگی و سیاسی عمل می‌کند.

    این دیدگاه، امکان رهایی زیادی فراهم می‌کند؛ زیرا با آشکار کردن نبودِ مرکز و حقیقت مطلق، فضا را برای کثرت معانی، صداهای حاشیه‌نشین و امکانات نو باز می‌کند. این رویکرد به معنای پوچ‌گرایی نیست، بلکه ما را به پذیرش مسئولیتِ همیشگی برای ساختن معنا در جهانی بدون تضمین فرا می‌خواند.

    سخن سردبیر

    این سفر فکری، ما را از تحلیل روان فردی به ساختارهای اجتماعی و در نهایت به بنیان‌های زبان و معنا می‌کشاند. با کنار هم قرار دادن این ابزارها، به نقشه راهی چندلایه برای اندیشیدن دست می‌یابیم:

    با واقع‌بینی (ترندلنبورگ) درمی‌یابیم که زندگی جمعی، به‌دلیل سرکوب غرایز، همواره میزانی از ناخوشی روانی (فروید) را در خود دارد.
    و با نگاهی انتقادی، ساختارهای اجتماعی را به‌عنوان مخلوقاتی که خود پدید آورده‌ایم و اکنون بر ما مسلط شده‌اند (نوهگلیان)، شناسایی می‌کنیم و تاریخی می‌سازیم.
    در می‌یابیم که این سلطه، از راه شبکه‌های نامرئی قدرت که «حقیقت» را تولید می‌کنند (فوکو)، درونی می‌شود و به شکلی طبیعی جلوه می‌کند.
    در نهایت، با بهره‌گیری از ساختارشکنی (دریدا) و آگاهی از جستجوی بی‌پایان برای تأیید «دیگری بزرگ» (لکان)، روایت‌های مسلط را به چالش می‌کشیم و فضایی برای اندیشیدن متفاوت می‌گشاییم.

    این مسیر به جامعه‌ای آرمانی و بی‌درد نمی‌انجامد؛ بلکه خود مسیر، همان هدف است: فرآیندی مداوم برای افزایش خودآگاهی انتقادی. در زمانه‌ای که گویی همه راه‌ها بسته‌اند، شاید تنها فضای باز، همان فضای درون ذهن ما باشد. نخستین و بنیادی‌ترین کنش آزادی‌بخش، نه در خیابان که در ذهن رخ می‌دهد: شجاعت در به چالش کشیدن «حقیقت»هایی که به ما تحمیل شده و جسارت در اندیشیدن به امکان‌های دیگر. این همان کاری است که با آن خانه‌ای بهتر روی زمین می‌سازیم؛ خانه‌ای که ثروتش را پیش‌تر خرج آسمان می‌کردیم.

  • سونامی هوش مصنوعی

    سونامی هوش مصنوعی

    در امواج بلند این سونامی میتوان از موج سواری لذت برد و یا شاهد  شکسته  شدن و خرد شدن بود. (یانگ، 2022) زمانی که موضوع هوش مصنوعی مطرح شد، خیلی ها فکر نمی‌کردند این تکنولوژی تا چه حد می‌تواند در مسیر تاریخ و زندگی انسانها تأثیر بگذارد.
    داستان از جایی شروع شد که کاربردهایی از هوش مصنوعی ارائه شد و مردم قلقلک شان گرفت که درک درستی از این حوزه نوظهور پیدا کنند  (بالوم و همکاران ۲۰۲۰) این افراد تنها پژوهشگران و فعالان در حوزه های علمی و دانشگاهی نبودند بلکه خیلی از سیاست مداران شرکتها و شاغلین در حرفه های مختلف هم بودند. به قول برایان بلاها استاد دانشگاه ایلینویز سونامی هوش مصنوعی اتفاق افتاده است و باید برای آن آماده شویم.

    ارتباط هوش مصنوعی و روانشناسی:

    اگر بخواهیم از ارتباط هوش مصنوعی و روانشناسی بگوییم، باید در نظر داشت که هر دو، سیستم‌هایی پیچیده و پویا هستند. این ویژگی می‌تواند هم مزیت باشد و هم چالش؛ چرا که در برخی حوزه‌ها، این دو با هم هم‌پوشانی‌های مهمی دارند.

    در جایگاه یک ابزار کمکی در دست تراپیست‌ها و پژوهشگران، هوش مصنوعی می‌تواند در تحلیل و تفسیر داده‌های روانشناختی مؤثر باشد. از سوی دیگر، در تشخیص الگوهای رفتاری و پیش‌بینی مسائل روانی، هوش مصنوعی می‌تواند به‌عنوان یک پایگاه داده و ابزار تحلیل‌گر در فضای کلینیک‌های روانشناسی کاربرد پیدا کند. برای مثال، در پذیرش مراجعان یا در شناسایی اختلالات روانی، می‌توان از این فناوری بهره گرفت.

    از زاویه روانشناسی نیز، این رابطه می‌تواند معنا پیدا کند. شناخت شخصیت، احساسات و سازوکارهای هیجانی انسان به توسعه هوش مصنوعی‌های انسانی‌تر و کاربرپسندتر کمک می‌کند. برای نمونه، در طراحی چت‌بات‌ها و دستیارهای هوشمند، توجه به اصول روانشناسی باعث می‌شود این فناوری‌ها بتوانند احساسات و نیازهای کاربران را بهتر درک کرده و تعامل مؤثرتری برقرار کنند.

    این تعامل دوسویه می‌تواند به ما کمک کند تا هم فناوری‌های معنادارتری بسازیم و هم به درک عمیق‌تری از خودمان برسیم. یکی از نمونه‌های قابل توجه در این زمینه، ترکیب هوش مصنوعی با تشخیص عاطفی در ابزارهای سلامت روان است. این ابزارها می‌توانند به افراد کمک کنند تا احساسات خود را بهتر مدیریت کنند و استرس و اضطراب را کاهش دهند.

    به بیان دیگر، می‌توان اپلیکیشن‌های سلامت روانی طراحی کرد که با تحلیل داده‌های روزانه کاربران، پیشنهادهای شخصی‌سازی شده برای بهبود حال روانی ارائه دهند. جالب است که نمونه‌هایی از این اپلیکیشن‌ها همین حالا هم در بازار وجود دارند و پیش‌بینی می‌شود در آینده با ترکیب هوش مصنوعی و روانشناسی، کارآمدتر و مؤثرتر شوند.

    افراد درحال استفاده از هوش مصنوعی خود

    پیامد گسترش هوش مصنوعی در روانشناسی بالینی:

    چیزی که امروز از هوش مصنوعی می‌بینیم، حضور فعالش در نقش‌هایی مثل تراپیست است. بهتر است خیال‌تان را راحت کنم؛ هوش مصنوعی آمده که بماند و در کنار انسان‌ها باشد — حالا چه در قالب تراپیست، چه منتور یا هر نقش دیگری. اسمش را هر چه بگذاریم، این واقعیت را تغییر نمی‌دهد که هر روز در حال یادگیری و پیشرفت است.

    نسخه‌های مختلفی از تراپیست‌های مبتنی بر هوش مصنوعی در بازار وجود دارد، اما معروف‌ترین و محبوب‌ترین آن‌ها رپلیکا است [2]. این برنامه از سال ۲۰۱۹ عرضه شده و نسخه اصلی‌اش نیاز به اشتراک پولی دارد. آنچه رپلیکا را از دیگر هوش‌های مصنوعی متمایز می‌کند، درکی است که از مفهوم ارتباط دارد؛ ارتباط صرفاً یک فضای خالی نیست. انسان‌ها در این فضا احساس و تعامل می‌خواهند و حتی امکان همانندسازی با هوش مصنوعی هم وجود دارد. به همین دلیل، رپلیکا به کاربران اجازه می‌دهد یک آواتار شخصی‌سازی‌شده برای خود بسازند.

    برخی پژوهش‌ها نشان داده‌اند که افراد هنگام گفتگو با تراپیست هوش مصنوعی، راحت‌تر تداعی آزاد می‌کنند. در گزارش‌ها، میزان رضایت در افراد درون‌گرا و خجالتی بیشتر بوده و حتی برخی کاربران در این گفتگوها دفاع‌های کمتری نشان داده‌اند. در حال حاضر، بیشتر هوش‌های مصنوعی درمانگر، رویکردهای کوتاه‌مدت و موج سوم مانند درمان انسان‌مدار راجرزی و شناختی رفتاری را ارائه می‌دهند.

    با این حال، هر ابزاری در کنار مزایا، می‌تواند آسیب‌ها و چالش‌هایی هم داشته باشد. یکی از پیامدهای مهم گسترش هوش مصنوعی، تأثیراتی است که بر روابط انسانی و فرآیندهای درمانی خواهد گذاشت.

    چالش ها یا معایب گسترش هوش مصنوعی:

    هوش مصنوعی در وضعیت فعلی، همچنان در مهارت‌هایی مانند همدلی و گوش دادن فعال ضعف دارد. به همین دلیل، احتمال بروز آسیب در اتاق درمان — به‌ویژه در بخش‌هایی که نیازمند درک عاطفی و ارتباط انسانی است — اصلاً دور از ذهن نیست. در نهایت، همدلی در دل یک رابطه انسانی معنا پیدا می‌کند و زمانی که یکی از طرفین این رابطه را با هوش مصنوعی جایگزین کنیم، بخشی از کیفیت ارتباطی و عاطفی ناگزیر از دست خواهد رفت.

    از سوی دیگر، هوش مصنوعی با سرعت زیادی در حال تصاحب بسیاری از مشاغل است و این مسئله می‌تواند پیامدهایی چون افزایش بیکاری را به‌دنبال داشته باشد. در هر جامعه‌ای، بیکاری با آسیب‌هایی مانند افسردگی، اضطراب، احساس بی‌کفایتی و مشکلات اقتصادی همراه است. البته مشاغل استراتژیک‌تر و تخصصی‌تر، شانس بیشتری برای بقا در این فضای متغیر خواهند داشت.

    روبرو شدن با کارکتر هوش مصنوعی

    نکته جالب دیگری که با ورود هوش مصنوعی به زندگی روزمره ما شکل گرفته، تغییر در سبک زندگی و معنای مفاهیم دیرینه انسانی است. امروزه تقریباً می‌توان هر سؤالی را از هوش مصنوعی پرسید و این اتفاق، در حال دگرگون کردن مفاهیمی است که سال‌ها در زندگی انسان تثبیت شده بودند؛ مفاهیمی مانند زایمان، مادری و حتی معنای ارتباط.

    در همین زمینه، تماشای فیلم The Pod Generation را پیشنهاد می‌کنم؛ فیلمی که به‌خوبی نشان می‌دهد چگونه تکنولوژی می‌تواند ساختارهای ذهنی و روانی ما را دستخوش تغییر کند و سبک زندگی آینده را به شکلی متفاوت بازتعریف نماید.

    در این فیلم، تکنولوژی چنان در همه بخش‌های زندگی نفوذ کرده که حتی مفاهیم انسانی نیز در حال تغییرند. ربات‌ها ویژگی‌های انسانی پیدا کرده‌اند و در کنار انسان‌ها زندگی می‌کنند. از سوی دیگر، در دنیای امروز هوش مصنوعی در تولید خطاهای شناختی هم نقش دارد. هوش‌های سیاه از این تکنولوژی برای تولید و انتشار اطلاعات ساختگی و دسته‌دوم استفاده می‌کنند؛ پدیده‌ای که می‌تواند آسیب‌های جدی در سطح فردی و اجتماعی ایجاد کند.

    به‌احتمال زیاد تاکنون بارها به ویدئو‌های دیپ‌فیک (Deepfake) برخورده باشید؛ ویدئو‌هایی که اساساً هیچ‌گونه انطباقی با حقیقت ندارند، اما آنقدر به واقعیت نزدیک‌اند که به‌سختی می‌توان متوجه جعلی‌‌بودن آن‌ها شد. دیپ‌فیک نام یک تکنیک نرم‌افزاری مبتنی‌بر هوش‌مصنوعی است که در محتوای صوتی و تصویری دست می‌برد و آن‌ را به‌دلخواه تغییر می‌دهد؛ بنابراین نتیجه‌ی نهایی که به‌دست می‌آید، چیزی کاملا متفاوت از حقیقت خواهد بود.

    درواقع نام این تکنیک نیز به‌درستی عملکرد آن را آشکار می‌سازد؛ دیپ‌فیک، ترکیبی از «یادگیری عمیق» (Deep Learning) و «جعلی» (Fake) است.شاید برایتان عجیب باشد؛ اما کارگردانان سینما یکی از قدیمی‌ترین استفاده‌کنندگان از این فناوری بوده‌اند. سرپیترکوشینگ، بازیگر انگلیسی که نقش «گرند ماف تارکین» را تا پیش‌از مرگش در سال ۱۹۹۴ در مجموعه فیلم‌های جنگ ستارگان بازی می‌کرد، باری دیگر در فیلم «روگ وان: داستانی از جنگ ستارگان» محصول سال ۲۰۱۶، ظاهر شد. در همین فیلم با استفاده از تکنیک مشابه، شخصیت «پرنسس لیا» هم بازسازی و جوان شد. در نمونه‌ای دیگر، ستاره‌ی فیلم «سریع و خشن»، پاول واکر که پیش‌ از تکمیل فیلم‌برداری هفتمین قسمت از این سری در تصادف رانندگی درگذشت، به‌لطف دیپ‌فیک، کماکان در این فیلم به ایفای نقش پرداخت.

    از آنجایی که دیپ‌فیک یک تکنیک مبتنی‌بر هوش‌ مصنوعی است، نیازی به‌ دخالت مستقیم انسان ندارد؛ از‌این‌رو، هرکسی از‌طریق دیپ‌فیک می‌‌تواند ویدئویی جعلی و در‌عین‌حال واقع‌گرایانه درست کند. هرچه تکنیک دیپ‌فیک پیشرفته‌تر می‌شود، تشخیص مرز واقعیت و دروغ نیز دشوارتر خواهد شد.

    مردی درحال صحبت کردن با هوش مصنوعی خود

    روش‌های مختلفی برای ساخت دیپ‌فیک وجود دارد، اما در رایج‌ترین روش‌، از شبکه‌های عصبی عمیق شامل خودرمزگذارها (Autoencoders) برای به‌کارگیری تکنیک تعویض چهره استفاده می‌شود. برای ساخت دیپ‌فیک، ابتدا به یک ویدیو به عنوان ویدیوی پایه و اصلی نیاز دارید و بعد لازم است به مجموعه‌ای از کلیپ‌های ویدیویی از شخصی که می‌خواهید از او دیپ‌فیک بسازید، دسترسی داشته باشید.

    ویدیوی اصلی و مجموعه کلیپ‌ها می‌توانند کاملاً نامرتبط باشند؛ مثلا ویدیوی اصلی می‌تواند بخشی از یک فیلم هالیوودی باشد و ویدیوهای شخصی که می‌خواهید از او دیپ‌فیک بسازید، می‌تواند کلیپ‌هایی باشد که‌ به‌طور رندوم از یوتیوب دانلود کرده‌اید.

    خودرمزنگار نیز ابزاری مبتنی‌بر هوش‌ مصنوعی از نوع یادگیری عمیق است که وظیفه‌اش مطالعه‌ی کلیپ‌های ویدیویی برای فهمیدن این است که شخص موردنظر از زوایا و در شرایط محیطی مختلف چگونه به نظر می‌رسد. این ابزار سپس با پیدا کردن ویژگی‌ها و الگوهای مشترک، چهره‌ی این شخص را روی فرد حاضر در ویدیوی اصلی قرار می‌دهد تا دیپ‌فیک ساخته شود.

    یکی از روش‌های مهم یادگیری ماشین که در تکنیک دیپ‌فیک به کار می‌رود، شبکه‌های مولد رقابتی (GAN) هستند. این شبکه‌ها در چندین مرحله، نقص‌ها و ایرادهای موجود در ویدیوهای دیپ‌فیک را شناسایی و اصلاح می‌کنند. به این ترتیب، شناسایی ویدیوهای جعلی برای ابزارهای تشخیص، هر بار دشوارتر می‌شود.

    شبکه‌های مولد رقابتی (GAN)، درست مانند شبکه‌های عصبی عمیق، از محبوب‌ترین و متداول‌ترین روش‌ها برای ساخت ویدیوهای دیپ‌فیک به شمار می‌آیند. این شبکه‌ها با تحلیل حجم عظیمی از داده‌ها، یاد می‌گیرند چگونه نمونه‌های جعلی و تازه‌ای تولید کنند که از نظر ظاهری، به‌قدری طبیعی و شبیه نسخه واقعی به نظر برسند که تشخیص آن‌ها به‌سادگی ممکن نباشد.

    با این حال، در دنیای امروز هر کسی می‌تواند تنها با دانلود اپلیکیشن‌ها و نرم‌افزارهای بعضاً رایگان، در عرض چند ثانیه ویدیوهای دیپ‌فیک تولید کند؛ بدون آن‌که نیازی به آشنایی با هوش مصنوعی یا شبکه‌های عصبی داشته باشد. البته کیفیت این ویدیوها در مقایسه با نمونه‌های حرفه‌ای پایین‌تر است و جعلی بودن‌شان به‌راحتی قابل تشخیص خواهد بود.

    نکته مهم دیگری که با حضور گسترده هوش مصنوعی در زندگی ما شکل گرفته، امکان بازداری از تجربه ناکامی‌ها و سوگ‌های طبیعی است. هوش مصنوعی آمده تا زندگی را برای ما آسان‌تر کند و از حجم ناکامی‌ها بکاهد، اما این سؤال جدی پیش می‌آید که اگر قرار باشد سوگ را تجربه نکنیم، چگونه می‌توانیم به پذیرش و کنار آمدن با آن برسیم؟ اگر از طرفداران سریال Black Mirror باشید، حتماً آن قسمت معروف را به خاطر دارید که در آن تکنولوژی جای خالی یک عزیز از دست‌رفته را با نسخه‌ای از هوش مصنوعی او پر می‌کند؛ اما همین کار، بحران‌های عاطفی و روانی تازه‌ای به همراه دارد.

    هوش مصنوعی در کالبد یک شخص

    از سوی دیگر، افزایش وابستگی افراطی به تکنولوژی موضوع دیگری است که به‌مرور در حال رخ دادن است. همین حالا بسیاری از ما نمی‌توانیم حتی یک ساعت بدون گوشی همراه باشیم. حال تصور کنید اگر هوش مصنوعی در آینده بخش زیادی از مشاغل را در اختیار بگیرد، به این معناست که انسان‌ها بیش از پیش با ربات‌ها و سیستم‌های بدون احساسات انسانی سروکار خواهند داشت.

    اینجاست که یک سؤال جدی مطرح می‌شود:
    با نبود احساسات در ربات‌ها چه باید کرد؟ آیا وانمود کردن آن‌ها به داشتن احساسات، کافی است؟ و اگر پاسخ منفی باشد، پس جایگاه روابط انسانی در میان این همه تعامل ماشینی چه خواهد شد؟

    کلام آخر

    در کنار تمام نقشی که هوش مصنوعی بر بوم زندگی ما می‌زند، یک پیامد مهم دیگر هم دارد؛ و آن، کاهش مسئولیت‌پذیری برای افراد تنبل‌تر است. تصور کنید زمانی را که در محل کار هستید، در حالی که یک ربات فرزند شما را از مدرسه به خانه می‌برد، در انجام تکالیف به او کمک می‌کند و با او بازی می‌کند. در این میان، جایگاه شما در این روایت کجاست؟

    این‌گونه پیامدهای منفی، همزمان با نکات مثبت هوش مصنوعی، آرام‌آرام خود را نشان می‌دهند. البته این چالش‌ها صرفاً به حوزه روانشناسی محدود نمی‌شوند. واقعیت این است که چالش‌های اساسی در تمام ابعاد زندگی ما شکل خواهند گرفت.

    برای نمونه، در حال حاضر حسگرهای موجود در اتومبیل‌های هوشمند، تناژ رنگ پوست‌های روشن را بسیار بهتر تشخیص می‌دهند. دلیل این موضوع به داده‌هایی برمی‌گردد که در زمان طراحی و آموزش این سیستم‌ها — عمدتاً در اروپا و آمریکا — استفاده شده و بیشتر شامل پوست‌های روشن بوده است. این موضوع، مسئله تعصب نژادی در هوش مصنوعی را بار دیگر به ما یادآوری می‌کند.

    نامه از سمت هوش مصنوعی

    از طرفی، اگر قرار باشد هوش مصنوعی در همه حوزه‌ها ورود کند و همه چیز را بداند، دیگر رازی باقی نمی‌ماند. به قول معروف: No more secret. برای مثال، شاید شنیده باشید که فرمول کوکاکولا را تنها تعداد محدودی از افراد می‌دانند و حتی هیچ‌وقت سوار یک هواپیما نمی‌شوند، تا در صورت بروز حادثه، فرمول در امان بماند. اما در دنیایی که هوش مصنوعی بتواند همه داده‌ها را تحلیل کند، چنین رازهایی هم در معرض تهدید قرار می‌گیرند.

    چیزی که خودش را کم کم دارد نشان میدهد مشکل در فرهنگ سازی در حوزه هوش مصنوعی است به دلیل سرعت بالای ارتقای تکنولوژی در صنعت، عدالت اجتماعی، مقررات، دانشگاه و مدرسه ها.

    فرهنگ سازی در تجارت اگر نادیده گرفته نمیشد، ما الان هوش مصنوعی هایی که در بورس تقلب میکنند را نداشتیم. جالب است که شورای عالی ارتباطات داریم که راجع قوانین ربات ها صحبت میکنند حالا بحث این است که کم کاری کجا اتفاق افتاده!

    با همه کمک های بی دریغ هوش های مصنوعی، تاثیر منفی تکنولوژی به صورت کلی که بندورا گفت را نمیتوان انکار کرد، با این تفاوت که بندورا صرفا نگران دیدن بازی ها و کارتون ها خشن بود اما سوال اینجاست که کنترلی در حال حاضر روی فعالیت بچه ها و هوش مصنوعی که آزادانه درباره همه چیز میتوانند صحبت کنند، هست؟

    سخن سردبیر

    در دنیایی که هر روز بیش از پیش در امواج بلند تحولات تکنولوژیک غوطه‌ور می‌شویم، هوش مصنوعی دیگر نامی دور و مبهم نیست؛ حضوری است زنده، نفس‌کش و تصمیم‌ساز در زندگی ما. از گفت‌وگوی ساده با یک دستیار مجازی تا تصمیم‌گیری‌های حیاتی در کلینیک‌های روانشناسی، از تولید محتوا و ویدیوهای دیپ‌فیک تا بازتعریف روابط انسانی و مفاهیمی دیرینه چون مادری و سوگ — همه و همه رنگ و بویی تازه یافته‌اند.

    منابع

    درجزینی نورا، ضرغامی محمد حسین، قربان جهرمی رضا، شوبیری لیلا. کاربرد هوش مصنوعی (یادگیری ماشینی) در روانشناسی یادگیری: رونمایی از بینش ها و جهت گیری های جدید مجله علوم روانشناختی ۱۴۰۳https://psychologicalscience.ir/browse.php?a_id=2350&sid=1&slc_lang=fa
    عضدانلو، افشین. (1395). دیدگاه های روانشناسی هوش مصنوعی. همایش ملی فناوری در مهندسی کاربردی باشگاه پژوهشگران جوان و نخبگان. https://sid.ir/paper/892278/fa
    Giordano C, Brennan M, Mohamed B, Rashidi P, Modave F, Tighe P. Accessing artificial intelligence for clinical decision-making. Frontiers in digital health 2021;3:645232.
    Pisarchik, A. N., Maksimenko, V. A., Hramov, A. E. )2019(. From novel technology to novel applications: Comment on “An integrated brain-machine interface platform with thousands of channels” by Elon Musk and Neuralink. Journal of medical Internet research, 21 10, e. 16356

    [1] AI: Artificial intelligence

    [2] Replika

    [3] Cognitive behavioural therapy

    [4] empathy

  • روانکاوی هوش مصنوعی: مقاومت یا سازگاری

    روانکاوی هوش مصنوعی،‌ جدیدترین چالش روان درمانی

    مقاله روانکاوی هوش مصنوعی به ظهور هوش مصنوعی و فعالیت آن در فضای مصنوعی اشاره دارد. در سال‌های اخیر، هوش مصنوعی با سرعتی چشم‌گیر به قلمروهای پیچیده انسانی وارد شده و روان‌درمانی نیز از این نفوذ در امان نمانده است. چت‌بات‌ها، دستیارهای هوشمند روان‌شناختی و تحلیل‌گرهای داده‌محور به‌گونه‌ای طراحی می‌شوند که گویی می‌توانند جایگزین یا مکمل تراپیست‌ها شوند. اما آیا روانکاوی، با بنیان‌هایی چون زبان، انتقال و ناهشیار، اساساً با منطق الگوریتمی سازگار است؟

    این مقاله، با رویکردی تحلیلی و انتقادی، تلاش می‌کند ابعاد گوناگون تأثیر هوش مصنوعی بر روانکاوی را واکاوی کند. از تفاوت بنیادین زبان در روانکاوی و زبان ماشین گرفته تا ناتوانی AI در شکل‌دهی به انتقال متقابل درمانی و درک میل انسانی؛ از فرصت‌های تکنولوژیک برای گسترش دسترسی به خدمات روانی تا خطرات اتوماسیون و سطحی‌سازی رابطه درمانی. در پایان، پرسشی بنیادین مطرح می‌شود: روانکاوی در این عصر چه باید بکند؟ مقاومت، سازگاری یا بازتعریف نقش خود؟

    روانکاوی؛ دانشی در برابر الگوریتم

    در روانکاوی، زبان خود میدان اصلی کارِ روان است. فروید در نخستین تلاش‌هایش برای رمزگشایی از رؤیا و لغزش زبانی نشان داد که واژه‌ها حامل سائق، سرکوب، تمنا و بازگشت‌اند.

     این دیدگاه بعدها در اندیشه‌ی ژاک لکان به اوج رسید؛ آنجا که زبان به‌مثابه‌ی «ساختار ناهشیار» تعریف شد. لکان صراحتاً می‌گوید: «ناهشیار ساختاری همچون زبان دارد.» اما این جمله نباید اشتباه تعبیر شود؛ منظور او این نیست که ناهشیار می‌تواند به سادگی با زبان توصیف شود، بلکه برعکس، زبان خود به مثابه فضایی است که در آن، شکاف‌ها، تاخیرها، لغزش‌ها و غیاب‌ها محل بروزِ میل و تضاد هستند.

    در جلسه‌ی روانکاوی، شنیدن دقیق درمانگر نه به منظور درک مفاهیم سطحی بلکه برای دریافت «چیزی که میان واژه‌ها» حضور دارد صورت می‌گیرد. مکث‌ها، لکنت‌ها، تکرارهای بی‌دلیل و حتی شوخی‌ها حامل معنا هستند.

     زبان در روانکاوی چیزی خطی و تابع قواعد صوری نیست، بلکه محل تلاقی سوژه با ابژه‌ی میل است، جایی که ناهشیار از خلال شکستِ بیان، خود را نشان می‌دهد.

    روانکاوی زبان در هوش مصنوعی: مدل آماریِ توالی واژگان

    در نقطه‌ی مقابل، آن‌چه در هوش مصنوعی تحت عنوان زبان‌فهمی[1] یا مدل‌های زبانی (Language Models) طراحی شده، مبتنی بر تحلیل آماری توالی واژگان است. برای مثال، یک مدل مانند GPT یا BERT تلاش نمی‌کند «معنا» را بفهمد، بلکه بر اساس میلیون‌ها واحد داده آماری و هم‌رخدادی کلمات، می‌کوشد پیش‌بینی کند که کدام واژه با احتمال بالاتر در ادامه‌ی جمله ظاهر می‌شود.

    در این چارچوب، زبان به یک مسأله‌ی پیش‌بینی ریاضی تبدیل می‌شود. ساختار زبانی نه به‌عنوان چیزی که سوژه در آن گرفتار است، بلکه به‌عنوان رشته‌ای از نشانه‌ها که می‌توانند کدگذاری و رمزگشایی شوند در نظر گرفته می‌شود.

    حتی در پیشرفته‌ترین نسخه‌ها، هوش مصنوعی به‌معنای انسانی کلمات «نمی‌فهمد» و «تجربه نمی‌کند». اگرچه خروجی آن ممکن است به پاسخ انسانی شباهت داشته باشد، اما فاقد لایه‌های چندگانه‌ی تضاد، کنایه، و ابعاد ناهشیار زبان است که روانکاوی بر آن استوار است. اگرچه نتیجه‌ی خروجی می‌تواند به شکل حیرت‌انگیزی شبیه پاسخ انسانی باشد، اما فاقد لایه‌های تضاد، کنایه، ناتمامی و ابعاد چندگانه‌ای‌ست که زبان انسانی را روانکاوانه می‌سازد.

    غیاب لغزش و تداعی در روانکاوی هوش مصنوعی

    در روانکاوی، لغزش‌های زبانی – مانند گفتن یک واژه به جای دیگری – به عنوان ورود ناهشیار به گفتار آگاهانه تعبیر می‌شوند. هیچ‌چیز تصادفی نیست. در حالی‌که در یک مدل AI، چنین لغزشی صرفاً یک «خطا» یا «نویز» در توالی زبانی است که باید اصلاح شود. بدین ترتیب، آن‌چه در روانکاوی به‌مثابه معنا زاده می‌شود، در زبان ماشینی به‌مثابه بی‌نظمی یا خطای آماری حذف می‌شود.

    همچنین در روانکاوی، تداعی آزاد یعنی سخن گفتن بدون فیلتر  نقطه‌ی ورود به ساختار پنهان روان است. اما گرچه برخی نسخه‌های پیشرفته مانند Replika داده‌های شخصی را ذخیره می‌کنند، اما از منظر روانکاوی، فاقد تجربه‌ی زیسته، خاطره‌ی هیجانی و تداعی روانی‌اند؛ اموری که در شکل‌گیری رابطه‌درمانی ضروری‌اند. آن‌ها صرفاً بازنویسی‌های آماری از داده‌های موجودند.

    از ELIZA تا Woebot: بازنمایی زبان در روان‌درمانی ماشینی

    نخستین تلاش‌ها برای شبیه‌سازی روان‌درمانی توسط ماشین به دهه‌ی ۶۰ میلادی بازمی‌گردد، با برنامه‌ای به نام ELIZA که نقش یک درمانگر غیرفعال را بازی می‌کرد. ELIZA بدون درک محتوا و تنها با تکرار جملات، نوعی توهم همدلی ایجاد می‌کرد.

    ابزارهای امروزی مانند Woebot یا Wysa، گرچه در پردازش زبان پیشرفته‌ترند، اما همچنان فاقد درک روان‌درمانی عمیق‌اند. آن‌ها نمی‌توانند به ناهشیار گوش دهند یا معناهای پنهان در کلام را دریافت کنند. آن‌ها ممکن است به کاربر بگویند: «به خودت استراحت بده» یا «این احساسات طبیعی‌ست»، اما نمی‌توانند به «ناهشیار» گوش دهند، چون اصلاً نمی‌دانند ناهشیار یعنی چه.

    در نتیجه، تقابل زبان در روانکاوی و زبان در هوش مصنوعی تقابل دو هستی‌شناسی متفاوت است. یکی زبان را جایی برای بروز میل، غیاب، فانتزی و رنج می‌داند، و دیگری آن را به واحدهای قابل پیش‌بینی و سازمان‌یافته فرو می‌کاهد. روانکاوی با «شکاف» کار می‌کند، با چیزهایی که در زبان پنهان می‌شوند یا به زبان نمی‌آیند. در حالی‌که هوش مصنوعی تنها با «آن‌چه قابل مدل‌سازی است» سر و کار دارد.

    انتقال[2] و رابطه درمانی؛ انسان با انسان یا انسان با ماشین؟

    انتقال، یکی از بنیادین‌ترین مفاهیم در روانکاوی است؛ فرآیندی که در آن بیمار (مراجع) هیجانات، تمایلات و تصورات مرتبط با افراد مهم گذشته‌اش – معمولاً والدین – را بر تراپیست فرافکنی می‌کند. این پدیده نه خطا یا انحراف، بلکه خودِ ماده‌ی خام درمان است.

    در نظر دیدگاه روانکاوی، رابطه‌ی درمانی هرگز فقط گفت‌وگو بین دو فرد در زمان حال نیست، بلکه بازنمایی پیچیده‌ای‌ست از روابط و امیال گذشته که در «صحنه‌ی تحلیلی» اکنون فعال شده‌اند.

    لاکان، این موقعیت را نه صرفاً یک رابطه بین‌فردی بلکه ساختاری دانست؛ او انتقال را نقطه‌ی تلاقی زبان، میل و جایگاه سوژه تعریف کرد. درمانگر، دانای کل نیست؛ بلکه «جایگاه سوژه‌ای که فرض می‌شود بداند» را اشغال می‌کند. این جایگاه است که موتور حرکت روان‌کاوی را فعال می‌سازد.

    رابطه با ماشین: امتناع از انتقال متقابل

    حالا سؤال اساسی این‌جاست: آیا چنین ساختاری می‌تواند با یک ماشین شکل بگیرد؟ آیا کاربر می‌تواند به یک الگوریتم، احساسات، خیال‌پردازی‌ها یا فرافکنی‌های دوران کودکی خود را منتقل کند؟

    در نگاه نخست، ممکن است پاسخ ساده باشد: بله؛ اما بررسی دقیق‌تر این موضوع، ما را با نکاتی مواجه می‌کند که این امکان را به چالش می‌کشد.:

    برخی مطالعات اولیه (مثلاً درباره‌ی برنامه‌هایی مثل Woebot یا Replika) نشان می‌دهند که برخی کاربران واقعاً نسبت به چت‌بات‌ها دلبستگی عاطفی پیدا می‌کنند. این دلبستگی گاه حتی با احساس رازگویی، راحتی و نوعی تسلی خاطر همراه است. اما باید دقت کرد که این احساس بیشتر شبیه «هم‌صحبتی با آینه» است تا برقراری انتقال. چون ماشین نه میل دارد، نه سوژه است، نه سکوتش معنا دارد، نه مکثش حامل مقاومت است.

    در روان‌کاوی، آن‌چه در رابطه‌ با درمانگر مهم است نه فقط آن چیزی‌ست که گفته می‌شود، بلکه آن‌چه نگفته می‌ماند، پاسخ‌هایی که داده نمی‌شوند، و تمنایی که هرگز ارضا نمی‌شود. درمانگر در جایگاه خاصی قرار می‌گیرد که هم میل بیمار را برمی‌انگیزد و هم از ارضای آن امتناع می‌ورزد. این پیچیدگی، در دستگاهی که بر مبنای پاسخ‌دهی سریع و دل‌خواه طراحی شده – یعنی مدل‌های زبانی هوش مصنوعی – به کلی غایب است.

    پرسش از سکوت: تراپیست خاموش یا الگوریتم پاسخ‌گو؟

    یکی از منابع قدرتمندِ معنا در روانکاوی، سکوت درمانگر است. سکوت، گاهی ابزار مقاومت‌شکنی‌ست، گاهی دعوت به تعمق، و گاهی آینه‌ی میلِ بیمار. اما سکوت در هوش مصنوعی معنا ندارد. سکوت سیستم یعنی خطا، نقص، یا عدم اتصال. هر مکثی باید باواکنش همراه شود و هر سوالی پاسخی دارد – این از ویژگی‌های ذاتاً غیربشری سیستم است.

    تراپیست واقعی می‌تواند از دانستن امتناع کند، از پاسخ دادن خودداری نماید، و حتی با نوعی non-acting بیمار را با میل و فانتزی‌اش تنها بگذارد. اما AI مجبور است «کار» کند، چرا که طراحی نشده تا امتناع بورزد. طراحی شده تا خدمت کند.

    شبیه‌سازی یک رابطه یا ساختن یک فانتزی؟

    ممکن است برخی بگویند که همین که کاربر احساس نزدیکی، همدلی یا دریافت حمایت از یک سیستم داشته باشد کافی‌ست. اما این دیدگاه، روانکاوی را به نوعی دلگرمی ساده تقلیل می‌دهد. در روانکاوی، درمان نه در «حمایت»، بلکه در «برخورد» است؛ برخورد با ابژه‌ی میل، با تضاد، با خلاء و با تاریخچه‌ی رنج.

    در نتیجه، حتی اگر سیستم‌های مبتنی بر هوش مصنوعی بتوانند فانتزیِ همدلی یا گفت‌وگوی ایمن را بازتولید کنند، چیزی به نامانتقال متقابل به‌مثابه ساختار روانی رخ نمی‌دهد. چون طرف رابطه، سوژه‌ای نیست که میل بورزد، ندانسته‌ای داشته باشد، یا بتواند مقاومت کند.

    اگر بپذیریم که روانکاوی بدون پدیده‌ی انتقال امکان‌پذیر نیست، و اگر بپذیریم که انتقال فقط در رابطه‌ی بین دو سوژه (که یکی شنونده‌ای فعال، و دیگری فاعلِ گفتار است) رخ می‌دهد، پس باید گفت رابطه‌ با یک ماشین – هر چقدر هم هوشمند یا شبیه‌انسان – از این ساختار بنیادی محروم است.

    به تعبیر دیگر، روانکاوی در غیاب انتقال، شبیه‌سازی درمان است، نه خود درمان. و رابطه با ماشین، اگرچه ممکن است مفید، آرام‌بخش یا ساختاریافته باشد، اما فاقد ظرفیت‌ «تغییر روانی» است که روانکاوی اصیل وعده‌اش را می‌دهد.

    آیا هوش مصنوعی می‌تواند به سوژه گوش‌دهد؟ یا فقط به داده‌ها؟

    در نگاه نخست، مدل‌های زبان بزرگ مانند ChatGPT یا سیستم‌های هوش مصنوعی مشابه، درک‌کننده و پاسخ‌گو به‌نظر می‌رسند: جملات را تحلیل می‌کنند، ساختار زبانی را تشخیص می‌دهند و براساس الگوها پاسخ‌هایی گاه پیچیده و دقیق ارائه می‌دهند. اما آیا این‌ها معادل «گوش دادن به سوژه» است؟ در روانکاوی، شنیدن صرفاً دریافت اطلاعات نیست؛ بلکه ورود به منطق ناهشیار، توجه به لغزش‌ها، تکرارها، سکوت‌ها، تناقض‌ها و هر آن‌چیزی‌ست که از «نظام دلالت» فراتر می‌رود.

    در روانکاوی، شنیدن یعنی گوش دادن به چیزی که گفته نمی‌شود. یعنی توانِ ایستادن در برابر معنا. تراپیست شنونده‌ای منفعل نیست؛ او در عین گوش دادن، برش می‌زند، قطع می‌کند، مکث می‌کند، و معنا را برهم می‌زند. در حالی‌که هوش مصنوعی، ساختاری مبتنی بر پیش‌بینی معنا دارد. مدل‌های زبانی طوری طراحی شده‌اند که «محتمل‌ترین پاسخ» را بر مبنای آماری تولید کنند، نه بر مبنای ابژه‌های گمشده‌ی میل یا حقیقت ناگفته‌ی سوژه.

    زبان؛ داده یا دال؟

    یکی از تفاوت‌های بنیادین بین روانکاوی و علم داده در نوع نگاه به زبان است. برای هوش مصنوعی، زبان مجموعه‌ای از داده‌های ساختارمند است؛ واژه‌ها، فراوانی آن‌ها، هم‌نشینی‌ها، احتمالات. اما در روانکاوی – خاصه نزد لاکان – زبان، شبکه‌ای‌ست از دال‌ها، یعنی عناصری که همیشه به دیگری ارجاع می‌دهند، هیچ‌گاه به معنای نهایی نمی‌رسند، و درون‌شان میل سرکوب‌شده‌ای جریان دارد.

    مدل‌های هوش مصنوعی، نمی‌توانند بازی دال‌ها را در سطحی که در روانکاوی معنا دارد، بشنوند. آن‌ها بر اساس منطق‌ احتمالات، پاسخ‌های هم‌راستا با بافت رایج می‌سازند، نه نقاط شکست یا شگفتی. در حالی‌که روانکاو، دقیقاً در پی این شکست‌هاست؛ آن‌جا که زبان از کار می‌افتد، آن‌جا که حرف‌ها لغزیده می‌شوند، آن‌جا که سکوت می‌افتد یا تکرار وسواس‌گونه رخ می‌دهد.

    مراجعه‌کننده روانکاوی هوش مصنوعی: داده یا سوژه؟

    هوش مصنوعی در مواجهه با مراجع، به ناچار او را به داده تقلیل می‌دهد. حتی اگر در ظاهر با او مکالمه کند، این مکالمه در سطحی ساختاریافته، قابل پردازش و قابل یادگیری باقی می‌ماند. سوژه اما، از نظر روانکاوی، موجودی‌ست شکاف‌دار، دارای میل، فاقد انسجام، و درگیر با ناهشیار . هیچ مدل هوش مصنوعی‌ای نمی‌تواند چنین «شکافی» را بازنمایی کند، چون خود در ذاتش شکافی ندارد؛ محصول یک انسجام ریاضی‌ست، نه روانی.

    از همین منظر، مدل‌های زبان در بهترین حالت می‌توانند بازنمایی‌ای شبیه‌انسان از شنیدن ارائه دهند، اما نمی‌توانند فرآیند «شنیدن سوژه» را بازتولید کنند.

    نقش سوژه در پاسخ تراپیست

    در روانکاوی، هر پاسخ تراپیست حامل جایگاه او نسبت به میل بیمار و نسبت به ساختار ناهشیار است. تراپیست با پاسخ دادن یا ندادن، معنا دادن یا امتناع از معنا، جایگاه خاصی در شبکه‌ی انتقال اشغال می‌کند. اما مدل هوش مصنوعی، هرگز جایگاه ندارد. پاسخ‌های آن نه حامل میل‌اند، نه مقاومت، نه تناقض. آن‌ها از بیرون وارد نمی‌شوند، بلکه از درونِ الگوریتم بیرون کشیده می‌شوند؛ بدون تاریخ، بدون ناهشیار بدون تضاد.

    به عبارتی، در روانکاوی، سوژه در کلام احضار می‌شود. در هوش مصنوعی، کلام صرفاً پاسخ می‌دهد.

    گوش دادن در روانکاوی، نوعی آمادگی برای ندانستن، برای شنیدن آن‌چه غیرمنتظره است، و برای درگیر شدن با میل دیگری است. این نوع گوش دادن، تنها در بستر رابطه‌ای انسانی، مبتنی بر فقدان، سکوت، و میل ممکن است.

    هوش مصنوعی، علی‌رغم قدرت پردازشی‌اش، در برابر این فقدان ناتوان است. نمی‌تواند نشنود، نمی‌تواند امتناع کند، نمی‌تواند میل بورزد یا با میل دیگری مواجه شود. پس در نهایت، به «سوژه» گوش نمی‌دهد؛ بلکه به «داده‌ها» گوش می‌دهد. و این، تفاوتی‌ست بنیادین.

    بازتعریف جایگاه روانکاوی در جهان دیجیتال با فاعلیت هوش مصنوعی

    در مواجهه با گسترش شتاب‌ناک هوش مصنوعی و ورود آن به حوزه‌هایی که پیش‌تر خاص انسان و روابط انسانی تلقی می‌شدند، روانکاوی نمی‌تواند صرفاً موضعی تدافعی یا نوستالژیک بگیرد. بلکه باید بازتعریفی آگاهانه، انتقادی و خلاقانه از جایگاه خود در این چشم‌انداز نوین ارائه دهد.

    این بازتعریف به معنای آن نیست که روانکاوی باید خود را با فناوری منطبق یا ادغام کند، بلکه باید مرزهای نظری خود را دقیق‌تر ترسیم کرده و در عین حال، به شیوه‌ای باز و انتقادی با تحولات فناوری وارد گفتگو شود. به‌عبارت دیگر، روانکاوی نه در انزوا، بلکه در اختلاف و دیالوگ با دنیای دیجیتال باید موقعیت خود را تعیین کند.

    امتناع از الگوریتمی‌شدن یا استفاده از تکنولوژی به‌مثابه ابزار روانکاوی؟

    یک دوگانه‌سازی خطرناک در بحث‌های امروز، تقلیل موضوع به «پذیرش کامل یا امتناع کامل» از فناوری است. اما روانکاوی می‌تواند رویکردی واسطه‌ای و انعطاف‌پذیر اتخاذ کند: امتناع از الگوریتمی‌شدن ساختار روان در عین استفاده سنجیده از تکنولوژی در خدمت تشخیص، آموزش یا تسهیل فرایندهای درمانی.

    به‌عنوان مثال، استفاده از ابزارهای دیجیتال برای یادداشت‌برداری بالینی، تحلیل کیفی داده‌ها یا حتی کمک به مستندسازی پیشرفت درمان – در صورتی‌که جایگزین رابطه درمانی نشوند – می‌توانند مفید باشند. اما در همان حال، باید از هرگونه میل به خودکارسازی رابطه درمانی، پیش‌بینی رفتار روانی یا تشخیص مکانیکی به‌شدت پرهیز کرد. روانکاوی باید بر این نکته تأکید ورزد که «فهم روانی» نه نتیجه داده‌کاوی، بلکه محصول مواجهه با ابهام، تأخیر، و امر پیش‌بینی‌ناپذیر است.

    اهمیت آموزش عمومی درباره تمایز روانکاوی با روش‌های شناختی-رفتاری هوش مصنوعی

    یکی از مهم‌ترین مسئولیت‌های روانکاوی در عصر هوش مصنوعی، شفاف‌سازی تمایزهای مفهومی و عملی خود با سایر شیوه‌های روان‌درمانی، به‌ویژه روش‌های خودکار، داده‌محور یا شناختی-رفتاری است. در فضای فرهنگی امروز، بسیاری از مردم تفاوت میان یک گفت‌وگوی تحلیلی و یک مشاوره رفتاری-آموزشی را نمی‌دانند؛ و این ابهام با ورود ابزارهای دیجیتال و «ربات‌های درمان‌گر» تشدید شده است.

    روانکاوی باید در رسانه‌ها، آموزش دانشگاهی، و گفتمان عمومی، این تفاوت‌ها را توضیح دهد:

    • روانکاوی مبتنی بر فرآیند، نه راه‌حل
    • هدف آن، کشف لایه‌های پنهان روان است، نه صرفاً رفع نشانه‌ها.
    • زمان، سکوت، تکرار، و رابطه انسانی در آن جایگاهی کلیدی دارند.

    چنین روشنگری‌ای، نه‌تنها از سوژه در برابر مصرف‌زدگی دفاع می‌کند، بلکه به روانکاوی امکان می‌دهد نقشی فعال‌تر در شکل‌دهی به فرهنگ درمان ایفا کند.

    نقش تراپیست انسانی در عصر ماشینی

    در نهایت، پرسش اصلی این است: چه چیزی درمانگر تراپیست را در برابر هوش مصنوعی یگانه می‌سازد؟

    پاسخ روانکاوی به این پرسش در یک واژه خلاصه می‌شود: سوژه‌گی. تراپیست نه‌تنها شنونده‌ای حرفه‌ای است، بلکه خود نیز سوژه‌ای است درگیر، متأثر، متزلزل و در عین حال پاسخگو.

    تراپست، بر خلاف ربات، می‌تواند حیرت کند، اشتباه کند، تأمل کند و اخلاقی تصمیم بگیرد. او می‌تواند با بیمار در سکوتی پرمعنا بنشیند، نه صرفاً به‌دلیل نداشتن پاسخ، بلکه به‌دلیل حضور کامل در آن لحظه. در روانکاوی، آن‌چه درمان را ممکن می‌سازد، نه مجموعه‌ای از دانش‌ها، بلکه وجود انسانی در متن رابطه‌ای پیچیده و معناساز است.

    نتیجه‌گیری

    ورود هوش مصنوعی به حوزه روان، گرچه امکانات فنی ارزشمندی در سلامت روان فراهم کرده، اما با روانکاوی – دانشی مبتنی بر ناخودآگاه، میل و تأخیر – در تعارضی بنیادی قرار دارد. روانکاوی نه بر پیش‌بینی و پاسخ فوری، بلکه بر گشودگی به امر غیرمنتظره، تکرار، سکوت و زبان به‌عنوان ساختار ناهشیار استوار است.

    با این حال، نمی‌توان نسبت به تحولات پساهوش مصنوعی بی‌اعتنا بود. در جهانی که معنای سوژه‌گی و تجربه انسانی دگرگون می‌شود، روانکاوی باید نقشی انتقادی و خلاق ایفا کند: مقاوم در برابر تقلیل روان به داده و مصرف، و زایا در بازاندیشی مرزهای خود. هوش مصنوعی شاید بتواند اطلاعات را تحلیل کند، اما شنیدن آن‌چه هنوز گفته نشده، و زیستن در شکاف معنا و میل، همچنان امری انسانی است.

    سخن سردبیر

    آن‌چه در این نوشته خواندید، تلاشی بود برای گشودن دریچه‌ای به یکی از مناقشه‌های بنیادی روزگار ما: نسبت روانکاوی و هوش مصنوعی. جهانی که هر روز بیش از پیش تحت سلطه‌ی داده، الگوریتم و پیش‌بینی قرار می‌گیرد، بی‌شک فرصت‌ها و تهدیدهای تازه‌ای برای روان انسانی می‌آفریند. در این میان، روانکاوی — دانشی که بر سکوت، لغزش، و میل استوار است — ناچار است بار دیگر جایگاه و شیوه‌ی زیست خود را بازاندیشی کند.

    این نوشته نه در سودای نفی مطلق تکنولوژی بود، و نه در ستایش بی‌چون‌وچرا. بلکه دعوتی است به تامل در مرزهای مرئی و نامرئی میان «شنیدنِ داده» و «شنیدنِ سوژه». شاید روانکاوی، بیش از آن‌که در برابر ماشین بایستد، باید به ما بیاموزد که در جهانی سراسر پاسخ‌گو، چه‌گونه سکوت کنیم و به آن‌چه گفته نمی‌شود، گوش بسپاریم.

    منابع:

    [1] Natural Language Processing

    [2] Transference

  • معرفی کتاب مادر خوب مادر بد

    معرفی کتاب مادر خوب مادر بد

    مسیر فرزند پروری برای مادران لذت بخش،رشد دهنده و پر چالش است. البته خوشبختانه والدینی که به آموزش و آگاهی در این مسیر می‌پردازند نتایج بهتری دریافت می‌کنند. به طور معمول مادر فردی است که از روز نخست مراقبت از نوزاد را به عهده می‌گیرد و از آن جهت که مراقب زنده ماندن نوزاد را تضمین می‌کند،رابطه‌ای عمیق و تنگاتنگ بین او و فرزند شکل می‌گیرد. این رابطه است که باعث می‌شود نوزاد انسان در نهایت تبدیل به یک انسان سالم،مستقل و اجتماعی شود.

    این کتاب درباره ی احساساتی که وجود دارند و مادران آن را تجربه می‌کنند اما از آن اطلاعی ندارند و یا به دنبال آن،احساس بد بودن و عذاب وجدان دارند،اطلاعات اولیه‌ای به شما می‌دهد.مطالعات روانشناسی نشان دادند که آگاه شدن به احساسات ،امکان مدیریت و کنترل آنها را بسیار بیشتر می‌کند. اما از آن جهت که تصویری کلیشه‌ای از مراقب وجود دارد که او را فقط عاشق ترسیم می‌کند موجب می‌شود که تنها احساسی که آنها بتوانند آزادانه تجربه کرده و راجع به آن صحبت کنند عشق به فرزند باشد.

    چنین تفاوت فاحشی بین تصویر غالب فرهنگ و تجربه روزمره مادران ،باعث می‌شود که بحث آزادانه در مورد احساساتشان شکل نگیرد و نقش خلاقانه این عواطف پنهان باقی بماند.این کتاب به بحث در مورد احساسات متفاوت مراقب می‌پردازد و زمینه‌های بروز آن را بررسی می‌کند.

    مادر اسطوره ای 

    مادری خوب است که کامل و بی‌نقص باشد.چنین فرهنگی در جامعه ما را به سمت مادر کامل بودن سوق می‌دهد و به میزانی که مادری از این تعریف فاصله بگیرد احساس عمیق بودن و عذاب وجدان را تجربه می‌کند.سهم مادران در تجربه چنین احساساتی، تلاش آنها برای حفظ و نگهداری عنوان مادر کامل است.حال آن که مادر کامل و بی‌نقص در دنیای بشری امکان پذیر نیست ؛همانطور که کودک بی‌نقص و کامل وجود خارجی ندارد.

    محصول وابستگی به چنین تصویری مادر کامل نیست ؛بلکه مادری مضطرب،ناآرام ،خشمگین و سرشار از احساس گناه است که به طور ناخواسته و ناآگاهانه این احساسات منفی را وارد رابطه با فرزند می‌کند.

    وجود احساسات به خودی خود مشکل ساز نیست. آنچه مشکل ایجاد می‌کند مدیریت عواطف است،به خصوص به این علت که خشم نسبت به فرزند موجب اضطراب در مادر می‌شود. اگر مدیریت به طور صحیح صورت گیرد همین احساسات متضاد می‌توانند منشا خلاقیت در رابطه مادر و فرزند باشند. درد ناشی از وجود خشم می‌تواند مادر را وادار به تلاش در جهت شناخت فرزند نماید؛که مهم ترین جلوه مادر بودن است.

    کودک درحال شیر خوردن از مادر

    سال‌ها پیش یک روانشناس نابغه برای توصیف روابط انسانی،رفتار جوجه تیغی‌ها را مثال زد: در فصل زمستان جوجه تیغی‌ها برای گرم شدن به هم می‌چسبند ،اما این کار باعث می‌شود تیغ هر یک در بدن دیگری فرو رود. از سوی دیگر جوجه تیغی‌هایی که از دیگران فاصله می‌گیرند زخمی نمی‌شوند اما ممکن است از سرما بمیرند. به این ترتیب برای هر یک از آنها مدتی طول می‌کشد تا بتوانند فاصله‌ای را پیدا کنند که در آن کمترین زخم و بیشترین گرما وجود داشته باشد. نکته اینجاست که حتی در روابط جوجه تیغی‌ها گرمای بدون زخم امکان ندارد، چه رسد به انسان! حال اگر به بحث رابطه مادر و فرزند برگردیم می‌بینیم که این رابطه یکی از گرم‌ترین روابط بشری است پس می‌توانیم مطمئن باشیم که در آن هر دو طرف زخمی می‌شوند و همین زخم‌هاست که باعث بروز خشم و نفرت می‌گردند.

    مادر بودن تجربه‌ای مملو از رضایت و در عین حال سرشار از سرخوردگی است. این سرخوردگی موجب خشم و نفرت می‌شود اما باعث رشد رابطه مراقب و فرزند هم می‌گردد‌.

    مادر؛ احساسات و امیال

    تمام مادران نسبت به فرزندانشان احساسات پرخاشگرانه دارند. اما بسیاری از آنها در اکثر مواقع دست به اقدام خشونت آمیز نمی‌زنند. نکته مهم این است که احساس تا زمانی که به یک اقدام عملی ختم نشده باشد،بشری و طبیعی محسوب می‌شود. بحث خوب و بد،درست و نادرست ا اخلاقی و غیر اخلاقی فقط در مورد اعمال انسان مصداق پیدا می‌کند نه در مورد امیال و احساسات او.

     با این همه،بسیاری از مادران تنها به دلیل وجود این احساسات در خود عذاب وجدان دارند. مثلاً وقتی حس می‌کنم که می‌خواهند بچه را به قصد کشتن کتک بزنند طوری اضطراب و احساس گناه پیدا می‌کنند که انگار واقعاً فرزند خود را آنقدر کتک زدند که مرده است! گاهی عذاب وجدان به حدی شدت می‌گیرد که منجر به بروز افسردگی یا وسواس‌های فکری و عملی در این مادران می‌شود. این در حالی است که وجود این احساس نفرت یا پرخاشگری تا وقتی قابل کنترل باشد و تبدیل به عمل نشود،سطح مراقبت مادر از فرزند را بالا می‌برد و آسیبی ایجاد نمی‌کند. پس در واقع اثر مثبت هم دارد.

    ممکن است لحظاتی کنترل خود را از دست بدهند و یا حتی اعمال تلافی جویانه کوچکی نیز انجام داده باشند. اما این حد از پرخاش ،طبیعی است. تمام کودکان در لحظاتی تلاش می‌کنند مادر را به مرز جنون برسانند و تمام مادران در مقاطعی از رابطه خود با فرزند به جنون می‌رسند. اما در نهایت آنچه خشم مراقب را کنترل می‌کند عشق اوست.

    نیاز اصلی بیشتر مادران این است که خوب بودن را در تصویر کودک زندگی کنند اما وقتی هیچ چیز کودک را راضی نمی‌کند به شدت سرخورده شده و احساس درماندگی گریبان گیرشان می‌شود.

    او کسی است که می‌تواند با پرخاشگری خود نسبت به فرزند و پرخاشگری فرزند نسبت به خود کنار بیاید به طوری که خشم برای کودک به عاطفه‌ای قابل تحمل و امن تبدیل شود. عنصر کلیدی در این جا گنجایش داشتن است. منظور از گنجایش داشتن خشم این است که فرد بتواند حس را به طور کامل تجربه کند؛اما کنترل خود را بر احساسش از دست ندهد؛یعنی با وجود تجربه این حس بتواند قدرت فکر کردن در مورد آن را نیز حفظ کند.

     به این ترتیب فرد نیازی ندارد که به دنبال احساسش،بلافاصله به اقدامی عملی دست بزند. به عنوان مثال به جای اینکه به محض عصبانیت فرزند خود را کتک بزند،به عصبانیت خود فکر می‌کند تا بتواند به سوالات متفاوتی پاسخ دهد. از جمله اینکه چه چیزهایی این حد عصبانی کننده بوده است؟

    چرا این اتفاق در این مرحله زمانی افتاده است؟آیا در موقعیت‌های مشابه نیز اینقدر عصبانی شده بود؟آیا می‌تواند برای عصبانی شدن‌هایش الگویی پیدا کند؟و غیره.

    مادر درحال آموزش کودکان خود است

    در قدم اول احساس را با اقدام عملی اشتباه نمی‌گیرد و به خود اجازه حس کردن می‌دهد. اما در قدم بعد تلاش می‌کند به جای یک اقدام عملی،به حس مورد نظر فکر کند تا بتواند آن را معنا نماید. در مثال بالا،اگر مادر بعد از عصبانیت شدید کودک را کتک نزند اما پس از تعمق به این نتیجه برسد که «بی‌خوابی و خستگی تحمل مرا کم می‌کند»یا« هر وقت از شوهرم دلخورم،تحمل بچه‌ها را ندارم»در نگه داشتن،معنا کردن و کلمه گذاشتن بر روی احساس خشم خود موفقیت داشته است.

     به این ترتیب مادر می‌تواند بدون نفی حس خود (مانند گفتن اینکه «نه! من عصبانی نیستم»که معمولاً منجر به انفجار خشم می‌شود)و بدون انجام یک اقدام عملی( مانند کتک زدن کودک)از احساس خود مراقبت کند. نکته مهم این است که وقتی رویه مراقب در برخورد با احساسات منفی‌اش به این شکل باشد فرزند به مرور همین رویه را فرا می‌گیرد. فرزندان چنین مادرانی می‌توانند احساسات منفی خود را تحمل کنند و به جای عمل کردن به آن ها،در مورد احساساتشان حرف بزنند.

    گذشتن کامل از خواسته‌ها،مادر را بیشتر مستعد خشم می‌کند. اما باید توجه داشت که رسیدگی به فرزند باید اولین خواسته مادر باشد ولی نباید «تنها»خواسته او باشد.

    کودکان ابتدا از مواجه شدن با اینکه مادر خواسته‌های دیگری داشته باشد خشمگین می‌شوند. اما این یکی از مواردی است که مادر باید خشم کودک را درک و تحمل نماید بدون اینکه تسلیم او شود یا تلافی نماید. با وجود ناخوشایند بودن مقطعی،این مسیر در نهایت به نفع فرزنده خواهد بود. از این طریق کودک می‌آموزد که او هم انسان مستقلی است که می‌تواند و باید خواسته‌های متفاوت از مراقب داشته باشد.

    مادر در حال آماده کردن غذا برای کودکش

     حل شدن مادر و کودک در یکدیگر سلامت روان هر دوی آنها را به شدت به خطر می‌اندازد. اما باید  تاکید شود که ایجاد توازن مهمترین وظیفه مراقب در این مورد است. واضح است که خواسته‌های مادر نباید به قیمت محروم ماندن فرزند از مراقبت و توجه کافی تمام شود. اگر نیازهای عاطفی کودک نادیده گرفته شوند،آسیب روانی جدی اتفاق می‌افتد. حس و حق وجود داشتن در کودکانی که نادیده گرفته می‌شوند به شدت صدمه می‌بیند. مراقب از طریق دادن پاسخ مناسب مانند آینه‌ای عمل می‌کند که در آن کودک می‌تواند خود را در چشمان مادر ببیند‌. انگار می‌تواند بگوید «من دیده می‌شوم پس هستم». مادرانی که کودک را نادیده می‌گیرند ،به او ابزارهای روانی لازم برای کنترل و کاهش احساساتش را نمی‌دهند.

    گاه آنچه باعث غفلت مراقبمی‌شود،فشار احساسات منفی خودش است. به عبارت دیگر،در چنین شرایطی غفلت تبدیل به یکی از جلوه‌های خشم می‌شود. خشمی که مادر از آن آگاهی ندارد می‌تواند تبدیل به نادیده گرفتن یا کوتاهی در مراقبت از کودک شود.

    مثال کودکی که به دلیل بی‌توجهی مادر از روی تاب به زمین می‌افتد نمونه واضحی از چنین شرایطی است. آگاه بودن مراقب از احساس خشم خود اثر مثبت و سازنده دارد. این آگاهی از تبدیل شدن خشم به غفلت و نادیده گرفتن کودک جلوگیری می‌نماید.

    خشم در روابط نزدیک حتماً پیش می‌آید اما در نهایت به دلیل اینکه دوست داشتن در این روابط بیشتر است،افراد سعی می‌کنند از طریق حرف زدن یا کارهای محبت آمیز خشم خود را جبران کنند. عذرخواهی صادقانه،توضیح علت‌ها یا انجام یک کار محبت آمیز بعد از بروز خشم نمونه‌هایی از اقدامات جبرانی هستند.

    مادر درحال بقل کردن خود و بزرک کردن آن است

    به این ترتیب کودک مهارت‌های جبرانی پیدا می‌کند بدون اینکه احساسات او یا مادر مسدود شده باشند. علاوه بر این همانطور که پیش‌تر نیز گفته شد همه کودکان در مواقعی تلاش می‌کنند که مادر را تا سرحد جنون عصبانی کنند و بسیاری اوقات آنها در چنین موقعیت‌هایی به راستی تا سرحد جنون عصبانی می‌شوند. مهم است که وجود این احساس انکار نشود. کودک حالت احساسی مادر را دقیقاً می‌فهمد.

     اگر او در مورد احساسات خود صادق نباشد و آن را انکار کند-مثلاً اگر بگوید:« نه! من عصبانی نیستم»-کودک به واقعیت احساسات خودش نیز شک خواهد کرد. این مسئله اثرات ناخوشایندی بر سیستم روان کودک در حال رشد خواهد داشت. در عوض بیان اینکه «بله! الان عصبانی هستم. بعداً صحبت می‌کنیم»با تایید واقعیت موجود،فاصله لازم را برای تفکر،کنترل و جبران فراهم می‌آورد.

    مادر درونی ونیازهای برآورده نشده 

    صمیمیت شدید میان مادر و فرزند ،نیازهای کودکانه مادر را نیز به روی کار می‌آورد. نیازهای برآورده نشده کودکی‌هایش (مانند نیاز به مورد پذیرش واقع شدن،نیاز به مورد تایید قرار گرفتن،نیاز به توجه)با نیازهای اکنون (مانند نیاز به خوب بودن،نیاز به احساس مفید بودن)مخلوط می‌شود.

    وقتی رابطه با فرزند دچار مشکل می‌شود، او احساس می‌کند تمام نیازهایش به طور کامل ناکام مانده‌اند که باعث احساس نفرت می‌شود.

    در بسیاری از موارد نیازهای کودک مطابقتی با نیازهای قدیمی و ناکام مانده مادر ندارد. اما گاهی آنچه دست بالا را پیدا می‌کند نیازهای مادر است نه نیازهای فرزند؛یعنی در مواردی فرزند مسئول برآورده کردن نیازهای مادر می‌شود که دقیقاً خلاف مسیر طبیعی است.

    مادری که از گذشته خود حسرت مورد توجه قرار گرفتن به دل دارد ممکن است کودک خود را مجبور کند که ساعت‌های طولانی موسیقی یاد بگیرد به هدف اینکه در جمع بنوازد و تحسین دیگران را جلب کند،در واقع می‌خواهد از طریق فرزند نیازهای ناکام مانده خود را جبران کند. مسلماً چنین مادری بسیار متفاوت از کسی است که تنها به هدف آموزش فرهنگ،کودک را تشویق به یاد گرفتن موسیقی می‌نماید. اگر مادر به طریقی فرزند را ابزار رسیدن به نیازهای خودش قرار دهد،حتماً نسبت به کوتاهی یا سرپیچی او نفرتی عمیق را تجربه خواهد کرد.

    آنچه در سال‌های گذشته بین مادر و مادر او جریان داشته است اثر مستقیمی بر رابطه با فرزندش دارد. این اثرگذاری از طریق بخشی از سیستم روان اعمال می‌شود که مادر درونی نام دارد. مادر درونی در واقع ذهنیتی است که او از رابطه با مادر خود در دوران کودکی در خاطره حسی‌اش ضبط کرده است. در وجه مثبت،نقش مادر درونی این است که در شرایط سخت امید بدهد،آرامش بدهد و کمک نماید. اما گاهی مادر درونی تند و تنبیه کننده می‌شود. وقتی زن صاحب فرزند می‌شود صدای مادر درونی در احساسات او نسبت به خود و فرزند نقش مهمی ایفا می‌کند. وقتی این مادر درونی تشویق کننده و مایه دلگرمی باشد احساس اعتماد به نفس و ارزشمندی وجود دارد. اما هرگاه مراقب از چهارچوب‌هایی که به عنوان مادر خوب برای خود ساخته خارج شود،تشویق مادر درونی را از دست می‌دهد. این مسئله باعث می‌شود مراقب از درون احساس بد بودن داشته باشد و دچار عذاب وجدان شود.

    مادرانی که در رابطه با مادر درونی خود احساس امنیت کافی ندارند، نمی‌توانند کامل نبودن خود و کودکشان را تحمل کنند. هر نشانه‌ای از نقص و ناکامی در این رابطه، برای آن‌ها اضطراب و بی‌قراری به همراه دارد.

    گاهی مادر تصور می‌کند که کودک در حال قضاوت و سرزنش اوست. برای مثال، اگر گریه شدید کودک با تلاش‌های مادر آرام نشود، مادر ممکن است این وضعیت را به‌سادگی به سرزنش تعبیر کند؛ انگار کودک در دل خود فریاد می‌زند: «تو خوب نیستی! تو خوب نیستی!»

    با افزایش سن کودک، این قضاوت و سرزنش شکل کلامی پیدا می‌کند. در دوره‌های خشم و سرخوردگی، کودکان ممکن است بگویند: «تو مامان بدی هستی! دیگه دوستت ندارم!»

    در چنین شرایطی، اگر صدای سرزنش‌گر کودک به صدای مادر درونیِ سرزنش‌گر در ذهن مادر اضافه شود، تحمل و مدیریت این وضعیت برای او دشوارتر می‌شود.

    مادر در حال آموزش زندگی به کودکش

    در چنین شرایطی احتمال بروز حمله‌های خشم نسبت به فرزند بیشتر می‌شود؛اما همین احساس خشم به نوعی یک دایره معیوب ایجاد می‌کند؛زیرا با بروز خشم صدای سرزنش‌های مادر درونی بلندتر می‌شود و مادر با احساس بد بودن عمیقی مواجه می‌گردد که نمی‌تواند از آن بگریزد.

    اضطراب جدایی در سایه اضطراب مادر

    جدا شدن مادر و فرزند معمولاً ترکیبی از ترس و رهایی با خود به همراه دارد. بخش خشمگین مادر او را در فرایند جدا شدن کمک می‌کند. اما درست به همین دلیل که جدا شدن یک لایه پرخاشگرانه در خود دارد می‌تواند جدایی را بیش از حد خطرناک کند. مرحله جدا شدن مادر و فرزند برای هر دوی آنها از این نظر سخت است که احساس رها شدگی،دوست داشتنی نبودن و بد بودن ایجاد می‌کند.

    بسیاری از مادران عمیقاً نگران این هستند که کودک تاب جدایی از آنها را نداشته باشد. این نگرانی معمولاً به سرعت به کودک انتقال داده می‌شود. کودکان چنین مادرانی،بیشتر دچار اضطراب جدایی خواهند شد. از طرف دیگر، وقتی جدایی بیش از حد ترسناک باشد ممکن است مادر تبدیل به برده کودک خود شود.

     در واقع این بردگی در این جهت است که هم مادر بتواند همچنان احساس درونی خوب بودن داشته باشد و هم بچه ترس جدا شدن را تجربه نکند؛حتی در چنین شرایطی باز هم نفرت مادر در صحنه وجود دارد. تنها تفاوت این است که چسبیدن به فرزند مانند یک سد عمل می‌کند و نمی‌گذارد این نفرت به طور آگاهانه تجربه شود. آگاهی مادر به بخش پرخاشگرانه حس خود باعث می‌شود اضطراب‌های کودک را آرام کند و او را تجهیز می‌کند تا بتواند برود و در نهایت زندگی خود را بسازد. یکی از عوامل مهم و تاثیرگذار در این فرایند نیز رابطه مادر با مادر خود است.

    مادری که در کودکی، جدا شدن از مراقب را معادل رهایی و دوست داشتنی نبودن معنا کرده، نمی‌تواند به فرزند در کسب استقلال کمک کند. تا زمانی که او این مسیر رشد را طی نکند نمی‌تواند از کودک جدا شود و رشد طبیعی کودک دچار اختلال خواهد شد.

    برخی مادران در ظاهر از فرزند خود جدا می‌شوند اما در همان زمان از نظر روانی مشغول کنترل بیش از حد موقعیت هستند. به عنوان مثال در روز چندین و چند بار به مدرسه یا مهد کودک تماس می‌گیرند،به کودک اجازه کسب مهارت‌های ارتباطی با هم سن و سال‌هایش را نمی‌دهند و اصولاً بیش از حد لزوم می‌خواهند تمامی مسائل فرزندشان را حل و کنترل کنند. در لایه‌های عمیق‌تر روانی،برای این نوع مادران سخت است که فرزند را انسانی مجزا و مستقل از خود ببینند. قرار نیست کودک از امنیت رابطه با مراقب محروم شود یا ناگهان به دنیای بیرون پرت گردد.

     مادر می‌تواند فرایند جدایی را با پیوستگی و به مرور مدیریت کند تا اضطراب کمتری برای هر دو طرف داشته باشد. مهم این است که مادر نسبت به مشکلات جدایی در خودآگاهی داشته باشد. تنها در این صورت است که کنترل و مدیریت این مسائل برای او امکان‌پذیر می‌شود.

    منابع حمایتی 

    باید توجه داشت که در رابطه مادر و فرزند، منابع حمایتی اعم از اطرافیان نزدیک از جمله پدر یا گروه‌های درمانی و آموزشی که شرکت در آنها اغلب باعث تغییرات مهم روانی در اعضا می‌شود.

    رابطه مادر با پدر در احساسات او نسبت به فرزند نقش مهمی دارد. اگر همسر باور داشته باشد که مادری کردن،کار مشکلی از تو سرخوردگی و خشم مادر را معقول بداند، مادر آسان‌تر می‌تواند احساسات منفی خود را تحمل کند. اما اگر همسر باور داشته باشد که بزرگ کردن فرزند کاری آسان و لذت بخش است،همین مسئله باعث می‌شود مادر با احساسات منفی خود به سختی کنار بیاید.

    مادر و فرزند به دلیل رابطه نزدیک و پیچیده‌ای که با هم دارند،احساسات شدیدی را نسبت به هم تجربه می‌کنند. در رابطه هر مادر و فرزندی لحظاتی وجود دارند که آنها با هم درگیر می‌شوند. در چنین موقعیت‌هایی پدر می‌تواند با ایجاد فاصله بین مادر و کودک،برای هر دوی آنها آرامش ایجاد کرده و مادر را در مدیریت اوضاع کمک کند. پدر می‌تواند از ایجاد وابستگی بیش از حد جلوگیری کرده و با حضور فعال خود،احساسات مادر را درک و هضم نموده تا انفجارهای خشمش کاهش پیدا کند.

    همچنین در برخی کشورهای جهان مادران گروه‌های خاصی دارند که در آن به بحث و تبادل نظر در مورد احساسات خود نسبت به فرزندان و مشکلات فرزندپروری می‌پردازند. شنیدن مسائل مادران دیگر باعث می‌شود هر یک از اعضا احساس کند دیگران هم با مسائل مشابهی دست به گریبان‌اند. همین موضوع احساس اضطراب مادران را کاهش می‌دهد. در واقع اعضا با افرادی در تماسند که توانستند برای برخی از مسائل خود با فرزندانشان راه حل‌هایی بیابند. مشاهده غلبه دیگران بر مشکلات خود و افراد امیدواری می‌دهد.

    قدرتمند کردن مادران اثر مستقیمی بر فرزند پروری آنها دارد. مراقب آگاه،اصول بهداشت روانی را مراعات می‌کند و می‌تواند انسان سالم‌تری به جامعه تحویل دهد.

    سخن سردبیر 

    با توجه به پیچیدگی روان انسان و اهمیت نقش حیاتی ناهشیار در انتقال الگوهای رفتاری، پیشنهاد می شود زنان پیش از ورود به نقش مادری، درمان فردی را در اولویت قرار دهند. این فرآیند به آن ها کمک می کند تا با واکاوی رابطه خود با مادرشان، آگاهانه تر با مادر درونی روبه‌رو شوند. تنها با این خودآگاهی است که می توان چرخه های ناسالم را شکست و رابطه ای سالم تر با نسل بعد پایه ریزی کرد.

    اگه به موضوعات مطرح‌شده در این مقاله علاقه‌مند شدید، می‌تونید کتاب «مادر خوب و مادر بد» رو از اپلیکیشن طاقچه با کد تخفیف tajrobej1 تهیه کنید و بیشتر درباره‌اش بخونید.


  •  معرفی کتاب مغاک جنون

     معرفی کتاب مغاک جنون

    کتاب مغاک جنون حاصل پنجاه سال تجربه‌ی دکتر جرج اتوود در درمان روان‌پریشی است. او در این اثر تلاش می‌کند اختلالات شدید روانی را به زبانی قابل فهم و از زاویه‌ای انسانی روایت کند. اتوود خواننده را دعوت می‌کند تا فراتر از برچسب‌های تشخیصی، به بیماران روان‌پریش نگاه کند و در دل ذهن‌های شکسته و تجربیات ویران‌شان، تکه‌هایی از وجود خودش را بازشناسد.

    از نگاه جرج اتوود، هرچند آشفتگی‌های روانی در ظاهر مبهم و غیرقابل درک جلوه می‌کنند، اما در دل زمینه‌های انسانی شکل گرفته‌اند. او باور دارد که با مطالعه و فهم جنون، در واقع بخشی از مسیر شناخت خویش را طی می‌کنیم.

    سفر به طبیعت مغاک جنون

    جنون، تجربه‌ی سقوط در نیستی و محو شدن در نابودی است. این سقوط، خطری همیشگی در زندگی ما به شمار می‌آید؛ نه به خاطر رویدادهای تلخ، بلکه به دلیل فقدان رویدادهای خوب و معنا‌بخش. برای فاصله گرفتن از لبه‌ی این مغاک، به روابطی نیاز داریم که وجود ما را ببینند، تأیید کنند و به رسمیت بشناسند.

    فردی که در ژرفای جنون گرفتار شده، برای رهایی از این وضعیت به کسی احتیاج دارد که وحشت او را بفهمد و پاسخی انسانی و صادقانه به آن بدهد. کسی که بتواند در دنیای ویران‌شده‌ی او، نقطه‌ی اتکایی پایدار باشد و استحکام را به زندگی‌اش بازگرداند. در این میان، درمانگر با ایستادن در مقام یک مرکزِ استوار و انسانی، و با ایجاد رابطه‌ای اصیل و پر از اشتیاق برای شناخت عمق تجربه‌ی بیمار، می‌تواند او را از لبه‌ی پرتگاه دور کند.

    حضور هیجانی درمانگر و در دسترس بودن او در سطح احساسی، نقشی کلیدی در تجربه‌ی درمان و روند بهبود بیمار ایفا می‌کند. این همراهی عاطفی، بستری فراهم می‌آورد که در آن مراجع بتواند دوباره احساس زنده بودن، دیده شدن و معنا یافتن را تجربه کند.

    جنون انسانی که او را به مغاک می‌برد

    رویا، ظرفیتی برای انسان شدن در مغاک جنون

    رویا و تعبیر آن، بازتابی از ظرفیت نمادسازی خلاق ذهن است و نقشی کلیدی در درک زبان ناهشیار ایفا می‌کند. به باور فروید، رویا جلوه‌گاه آرزوهای سرکوب‌شده‌ی ماست. راه رسیدن به ناهشیار از مسیر رویا، توجه به تداعی‌های آزاد بیمار است؛ یعنی هر آنچه پیش و پس از روایت رویا بیان می‌شود.

    اما جرج اتوود بر این باور است که برای فهم معنای رویا، صرفاً نباید به تداعی‌های بیمار اکتفا کرد. چرا که گاهی این تداعی‌ها گمراه‌کننده‌اند و بیشتر بازتاب قضاوت‌های سخت‌گیرانه‌ی فرد درباره‌ی خودش می‌شوند. او معتقد است درک رویا وابسته به شناخت بستری است که رویا در آن شکل گرفته؛ یعنی تلاش برای فهم معنای استعاری رویا در دل تاریخچه‌ی هیجانی بیمار و زخم‌های پنهانی که در روان او باقی مانده است.

    فروید می‌گفت رویا تلاشی برای تحقق یک میل سرکوب‌شده است. اما اتوود این دیدگاه را گسترش می‌دهد و می‌نویسد: رویا بازتاب نیازی برای مصالحه با مشکلات unresolved زندگی است. چرا که در بسیاری موارد، مشکل صرفاً ارضا نشدن یک میل نیست، بلکه مسئله در تنش‌های حل‌نشده و احساسات و افکاری است که هرگز به زبان نیامده‌اند. از نگاه او، رویا فقط بیانگر آرزو نیست؛ بلکه تلاشی است برای کنار آمدن با آنچه ذهن از پس حل و کلام برنیامده است.

    مغاک جنون که فرد فکر می‌کند خرگوش است

    تروما و گسست روانی

    هر تجربه‌ی تروماتیک، واقعیتی را در هم می‌شکند که فرد به آن باور داشته است. در چنین موقعیتی، رخدادی فراتر از تحمل فرد به وقوع می‌پیوندد؛ رخدادی که نه می‌توان آن را به زبان آورد و نه به‌سادگی از آن آگاه شد. در نتیجه، فرد به کسی تبدیل می‌شود که انگار آن اتفاق را تجربه نکرده، اما همچنان از آن تأثیر می‌گیرد.

    به این وضعیت، گسست روانی می‌گویند؛ پدیده‌ای که در بستری از تجربه شکل می‌گیرد، جایی که احساسات کودک درک و تأیید نشده‌اند. درمانگران این حوزه باید بدانند که صرفِ مواجه کردن بیمار با حقیقت، برای فروپاشیدن نظام‌های انکاری او کافی نیست. در ابتدا باید فضایی برای ظهور حقیقت فراهم شود. بیمار باید بتواند کسی را بیابد که با او همدلانه گوش کند، بی‌آنکه بخواهد سریعاً دردش را تسکین دهد یا او را وادار به پذیرش واقعیت کند؛ بلکه در گام نخست، با تمام شدت تجربه‌اش همراه شود و آن را درک کند.

    درمان تروما به معنای عبور کامل از یک تجربه‌ی دردناک نیست. چنین انتظاری غیرواقع‌بینانه است. وقتی از درمان تروما سخن می‌گوییم، در واقع منظور رهایی از اسارتِ آن و دست‌یافتن به انسجام درونی، در کنار احساسی از غمِ ماندگار است. روانکاو در این مسیر، نقشی حیاتی ایفا می‌کند؛ او فضایی می‌سازد که در آن، بیمار بتواند رخدادهای تحمل‌ناپذیر را در وجود خود جای دهد و از این طریق، به یکپارچگی و انسجام برسد.

    افسردگی به عنوان پاسخی به سرسپردگی مداوم

    فروید معتقد بود آسیب به خود، در اصل خشمی است که فرد به جای دیگری، متوجه خود می‌کند. اما جرج اتوود بر این باور است که ریشه‌ی خودکشی و آسیب به خود، ناامیدی است؛ نه خشم. زمانی که شرایط زندگی آن‌قدر طاقت‌فرسا می‌شود که دیگر هیچ روزنه‌ای از امید باقی نمی‌ماند، فرد به خودکشی روی می‌آورد. در کسانی که از کودکی برای جلب رضایت والدین زیسته‌اند و هرگز اختیار و اراده‌ی شخصی نداشته‌اند، آسیب به خود می‌تواند معنای نمادینِ نه گفتن به این فرمانبری همیشگی باشد.

    درمانگر زمانی می‌تواند در این مسیر به بیمار کمک کند که از برچسب‌های تشخیصی و نگاه شیءانگارانه فاصله بگیرد و با نگاهی انسانی، معنای پنهان این رفتار را جست‌وجو کند. هر اقدام به خودکشی یا آسیب به خود، به زبان نمادین حقیقتی را بیان می‌کند که سال‌ها انکار شده و کسی جرئت مواجهه با آن را نداشته است. پس گام نخست در درمان، تصدیق همین حقیقت وجودی است؛ حقیقتی که بیمار در سکوت و ناامیدی با خود حمل کرده است.

    تحقق ظرفیت های بالقوه مغاک جنون در هیبت اشباح

    جرج اتوود معتقد است شیدایی نتیجه‌ی تقسیم خویشتن در دوران کودکی است. بخشی از فرد که به دنبال رابطه‌ای امن با دیگران است و می‌خواهد همیشه والدین را از خود راضی نگه دارد، بر بخش دیگر که سرکش و مستقل است مسلط می‌شود. در ابتدا همه‌چیز خوب به نظر می‌رسد و فرد با سرکوب بخشی از وجودش به زندگی ادامه می‌دهد. اما زمانی فرا می‌رسد که احساس می‌کند چیزی درست نیست؛ او نمی‌تواند برای خود زندگی کند و خواسته‌ای برای خودش داشته باشد. این آگاهی، درد و رنج به همراه دارد.

    به گفته‌ی نویسنده، در این‌جا ظرفیت‌های بالقوه‌ی فرد که هرگز در واقعیت مجال ظهور نیافته‌اند، به شکل اشباح به سراغش می‌آیند. شیدایی، تجربه‌ی ورود ناگهانی این اشباح و مواجهه با شکافی در روح است. در نگاه اتوود، این اشباح موجودیتی روانشناختی دارند و مفهومی فراطبیعی نیستند.

    مغاک جنون انسان که مجسمه مریم مقدس را به هواپیما آورده است

    دکتر جرج اتوود، هنر و خلاقیت را یکی از راه‌های ایجاد تعادل میان منِ واقعی و منی می‌داند که فرد می‌توانست به آن تبدیل شود. او با اشاره به زندگی هنرمندان و فیلسوفانی چون ونسان ون‌گوگ، مارتین رامیرز و ژاک دریدا، می‌گوید فرد خلاق با آثارش تلاش می‌کند گسست‌های درونی‌اش را التیام بخشد. این آثار همچون سپری در برابر نابودی روانی عمل می‌کنند.

    راه دیگر، تجربه‌ی درمان است. فضایی امن که در آن فرد بتواند با تکه‌های ازهم‌گسیخته‌ی وجودش روبه‌رو شود. برای زخم‌ها و کودکیِ مختل شده‌اش گریه کند و بار زندگی دیگران را زمین بگذارد. این‌گونه است که در نهایت می‌تواند سرنوشت ویژه‌ی خود را دنبال کند.

    جمع‌بندی

    در پایان می‌توان گفت در مسیر زندگی افرادی که از آشفتگی‌های شدید روانی رنج می‌برند، بخش‌هایی از مسیر زندگی خودمان را نیز می‌بینیم. این احتمال وجود دارد که تجربه‌ی یک رویداد وحشتناک، مرزهای سفت و سختی را که میان خود و افراد مبتلا به جنون کشیده‌ایم، در هم بشکند. پذیرش این نکته که مغاک جنون درون هرکدام از ما، به عنوان یک احتمال انسانی وجود دارد، می‌تواند کمک‌کننده باشد.

    امیدوارکننده است که بدانیم یکی از راه‌های حفظ سلامت روان، برقراری ارتباط با دیگرانی است که ما را می‌فهمند و وجودمان را تأیید می‌کنند. برای محافظت از خود و دور ماندن از دره‌ی جنون، می‌توانیم ظرفیت ایگو را گسترش دهیم؛ ظرفیتی که در دل رابطه‌ی درمانی و همراه با یک درمانگر همدل شکل می‌گیرد.

    گاهی، روند ویرانگر زندگی کسانی که روان‌پریش خوانده می‌شوند، با حضور درمانگری دگرگون می‌شود. درمانگری که نه تنها مشتاق شنیدن روایت زندگی بیمار است، بلکه کنجکاو شناخت آن چیزی است که پشت آشفتگی‌ها پنهان شده و با نگاهی انسانی، شنیدن را انتخاب می‌کند؛ نه صرفاً تشخیص دادن.

    سخن سردبیر

    در میان سطرهای مغاک جنون و روایت‌هایی که دکتر جرج اتوود از دل تجربه‌های انسانی بیان می‌کند، بیش از آن‌که با بیماران روان‌پریش روبه‌رو باشیم، با بخش‌هایی از وجود خودمان مواجه می‌شویم. جنون، تجربه‌ای دور و صرفاً متعلق به دیگری نیست؛ بلکه احتمالی انسانی است که در ژرفای هر یک از ما ریشه دارد.

    ای کاش به‌جای ترس و فاصله، بتوانیم با نگاهی انسانی و همدلانه به آنچه روان را در هم می‌شکند نزدیک شویم. چرا که در نهایت، رهایی از مغاک تنها در پیوند و ارتباط با دیگری ممکن است.

    اگر علاقه‌مند به مطالعه‌ی این کتاب هستید، می‌توانید با استفاده از کد تخفیف Tajrobeh از اپلیکیشن طاقچه آن را تهیه کنید.

    تصور کتاب مغاک جنون

  • معرفی کتاب «چرا اشتباهاتمان را تکرار می­‌کنیم؟»

    معرفی کتاب «چرا اشتباهاتمان را تکرار می­‌کنیم؟»

    تکرار را همه جا مبتوان دید؛ کافی است در شبکه‌های اجتماعی مشغول گشت‌ و گذار باشی یا در کتابفروشی میان قفسه‌ کتاب‌ها قدم بزنی که ناگهان چشمت به عنوان این کتاب بیفتد. همان چیزی که شاید درجا میخکوبت کند. قبول، همه ما اشتباه می‌کنیم؛ اما واقعاً چرا این اشتباه‌ها را تکرار می‌کنیم؟ مگر اشتباه، اشتباه نیست؟ پس چه چیزی باعث می‌شود که نتوانیم جلوی این تکرار را بگیریم؟ همین سؤال‌ها کنجکاوی را تحریک می‌کند و تو را وامی‌دارد که کتاب را ورق بزنی و ببینی ماجرا از چه قرار است. شاید هم پای دست‌های پشت پرده ناهشیار در میان باشد! کسی چه می‌داند!

    ناهشیار، تکرار پنهان اما قدرتمند

    ناهشیار فقط در کنش­‌پریشی­‌ها، لغزش­‌های کلامی و رویاها خودش را نشان نمی‌­دهد بلکه نیرویی فراتر از این­هاست. نیرویی که ما را در انتخاب همسر، انتخاب شغل و شاید هر انتخاب مهم دیگری هدایت می­‌کند. در واقع تمام چیزهایی که تصور می­‌کنیم آگاهانه و هدفمند انتخاب کردیم، انگار با ظرافت خاصی توسط ناهشیار به ما تحمیل شده است. مثل این است که ناهشیار دقیقا وسط زندگی ماست، زنده و پویا. اما ناهشیار وجهی عمیق­‌تر و نیرومندتر هم دارد.  یعنی وجه اجبار به تکرار، چه تکرار رفتارهای سالم  و چه تکرار رفتارهای ناسالم و اشتباهات قبلی (تکرار مرضی). نویسنده بر کارکرد مهم و نیرومندِ ناهشیار در این پروسه تکرار، تأکید دارد.

    تکرار در کارهای روزانه

    کتاب «چرا اشتباهاتمان را تکرار می­‌کنیم» نوشته خوان دیوید نازیو روانپزشک، روانکاو و نویسنده آرژانتینی و ترجمه حامد حکیمی است. دکتر نازیو، در سال 1369 پس از اتمام تحصیلات روان­پزشکی در آرژانتین به فرانسه مهاجرت کرده و در آنجا به مدت چندین سال در کلاس­‌های ژاک لکان شرکت کرد. وی یکی از بنیانگذاران سمینارهای روانکاوی در پاریس است. از سال 1971 در دانشگاه پاریس به مدت سی سال تدریس کرد و کتاب­های زیادی در بابِ روانکاوی و ناهشیار نوشت که به سیزده زبان ترجمه شده است. وی هم اکنون در مطب شخصی­اش به کار روانکاوی مشغول می­باشد.

    کتاب در قالب 11 فصل به تعریف تکرار، تکرار سالم، تکرار مرضی و دلایل انجام این تکرارها با ذکر مثال بالینی می­پردازد. تیترهای مهم همراه با توضیحات تکمیلی حائز اهمیت را شرح می­دهم.

    «حقیقت یک فرد، یعنی آن چیزی که عمیقاً او را تعریف می­کند، بیشتر آن نشانه تکرار شونده اوست تا انتظارات و آرمان­های شیک او.»

    نازیو با بیان یک مثال بالینی کتاب را شروع می­کند. به روانکاوان توصیه می­کند که با گوش دادن روانکاوانه، هم­زمان، مفهوم تکرار را نیز گوشه ذهن خود داشته باشند. «همیشه یک اولین باری وجود دارد» که نشانه (سیمپتوم) ظاهر می­شود. اهمیت این اولین بار و هم­زمان پرسش پیرامون جزئیات آن اتفاق، برای درک علت رنج بیمار ضروری است. مشکل بیمار تا زمانی که ما روانکاوان معنای واقعی آن را به او نگوییم، تکرار خواهد شد. آن چیزی که معنایش در ذهن ما مشخص نباشد همیشه در رفتارهای ما تکرار خواهد شد و برعکس، آن چیزی که معنایش در ذهن ما مشخص شده باشد دیگر باز نخواهد گشت (یا حداقل، علائم کاهش می­یابد). برای شناسایی این الگوی تکراری، نشانه و پیشینه نشانه مهم است: نوروزِ بزرگسالی تکرار نوروزِ کودکی است.

    «انسان محصول تکرار است» ژاک لکان

    نازیو تکرار را ضربان و حرکتی جهان شمول می­داند که نظم زیستی، روانی، اجتماعی و کل منظومه شمسی را هدایت می­کند. توالی حداقل دو اتفاق با یک موضوع واحد، که اتفاق اول، نسخه اصلی و اتفاق دوم، نسخه بدل است که این نسخه بدل به دلیل گذر زمان هیچ وقت نسخه اصلی را تکرار نمی‌­کند پس همیشه در همانندی مطلق ناکام می­ماند. تکرار همواره تکرار همان اولی است با اندکی تفاوت. نازیو بر این باور است که تمام فرایندهای تکرار شونده از سه قانون تبعیت می­کنند:

    1- قانون همان و متفاوت (the same/ the different)، 2- قانون تناوب غیاب و حضور و 3- قانون مشاهده­گرِ شمارنده­ی تکرارها.

    نازیو با خوانش لکان، اتفاق یا بحران را که موضوع تکرار است، «دال» می­داند. هرگونه تظاهر رفتاری ناخواسته که خود فرد یا دیگری آن را بشناسد. هر دال بازنمایی فرد برای دال­های دیگر است. موضوع مهم آن است که دال مجزا و منفرد نداریم؛ دالِ بدون تکرار اصلاً دال نیست.

    «من تکرار می­کنم، پس هستم»

    هدف از تکرار چیست؟ نازیو از سه تاثیر مهم و سودمندی که تکرار بر ما دارد، صحبت می­‌کند:

    1- تثبیت کلیت فردی، حفظ خود 2- پرورش حداکثری ظرفیت­مان، خودشکوفایی و 3- تحکیم این حس که ما همانی هستیم که دیروز بودیم

    در بابِ شکل­‌گیری هویت ناشی از تکرار، هویت را دو شیوه متمایز اما مکمل می­‌داند. از یک منظر، هویت یک چیز درونی است، احساسی که من به خودم دارم که با هر بار تکرار در زندگی مستحکم می­‌شود و از منظر دیگر، هویت، وجودی بیرون از من است، بسط و گسترش ایگو در دنیای بیرون. زن یا مردی که با او زندگی می­‌کنم، ناخوداگاه من در درون او و در ویژگی­‌های بارز او عینیت می­‌یابد. ما بی­‌آنکه بدانیم، دوست داریم که معشوق امروزمان همان ویژگی­های معشوق دیروزمان (پدر و مادرمان) را داشته باشد.

    تکرار در بازی های کودکانه

    ما همان گذشته­‌مان هستیم که دارد به عمل درمی‌­آید

    نازیو بر این باور است که گذشته در زندگی ما به سه شیوه تجلی پیدا می‌کند:

    1- در هشیاری: به شکل خاطره‌هایی که تجربه گذشته را بازتولید می‌کنند؛ اما این یادآوری، کامل نیست و با تحریف و نقص همراه است و تنها بازتابی از واقعیت را نشان می‌دهد.

    2- در رفتارهای سالم: گذشته آشفته و سرکوب‌شده، در قالب رفتارهای خوشایند بازمی‌گردد. این همان رانه زندگی است که فرد را به هم پیوند می‌دهد، یکپارچگی ایجاد می‌کند و در رفتارهای خلاقانه، جسورانه و بلندپروازانه از ناهشیار به سطح می‌آید.

    3- در رفتارهای ناسالم: گذشته آسیب‌دیده و سرکوب‌شده به شکلی اجباری و تکرارشونده بازمی‌گردد و در قالب سمپتوم‌ها، اعمال تکانشی و رفتارهای ناخوشایند خودش را نشان می‌دهد. در این حالت، رانه مرگ فرد را به سمت انزوا و تنش سوق می‌دهد و رفتارهای بی‌ثبات و متزلزل را از ناهشیار به عمل درمی‌آورد

    ژوئیسانس در بدن کودک به دنیا می­‌آید اما در بدن بزرگسال هستی می­‌یابد و رشد می‌­کند.

    نازیو فرایند تکرار مرضی را این‌گونه شرح می‌دهد: تکرار مرضی که شکلی دردناک و اجبارگونه دارد، دست‌کم از سه اتفاق ناشی می‌شود. در این فرایند، یک هیجان پرخاشگرانه سرکوب‌شده ابتدا ظاهر می‌شود، سپس ناپدید می‌گردد و دوباره و دوباره در قالب یک سمپتوم یا عمل تکانشی خود را نشان می‌دهد. این هیجان سرکوب‌شده یک احساس معمولی نیست، بلکه ترکیبی شدید و متناقض از هیجاناتی نظیر وحشت، تنفر، لذت و… را دربرمی‌گیرد؛ همان چیزی که در خوانش لکانی، از آن با اصطلاح ژوئیسانس یاد می‌کنند.

    در روان کودک یا نوجوانی که تروما را تجربه کرده، این هیجانات شدید، پرخاشگرانه و متناقض در بدن رسوب می‌کنند و به مرور سفت و تثبیت می‌شوند؛ فرقی نمی‌کند او در آن موقعیت، قربانی بوده، مشاهده‌گر یا حتی متجاوز. در هر حال، در مرکز آن رویداد ایستاده است.

    کودک این هیجانات را در بدن خود احساس می‌کند. ایگوی آسیب‌دیده‌ او آن‌ها را تجربه کرده اما نتوانسته به شکلی آگاهانه بازنمایی‌شان کند. به همین دلیل، این هیجانات ناهشیار او را به سمت رفتارها و انتخاب‌های اجبارگونه سوق می‌دهند. به بیان دیگر، انسان در برابر ژوئیسانس، به بردگی کشیده می‌شود. نازیو این وضعیت را «حمله نقض‌شده» می‌نامد. وقتی ژوئیسانس از ساحت نمادین بیرون رانده می‌شود، نیروی آن خطرناک‌تر و مهلک‌تر می‌گردد. همان هیجان غیرقابل‌کنترل بارها و بارها بدن بزرگسال را درگیر تنشی دردناک می‌کند و در سراسر زندگی، در اشکال گوناگون ظاهر می‌شود.

    تکرار و روزمرگی در پزشکی

    ژوئیسانس، رانه می­‌زاید

    در ادامه کتاب، نازیو سرنوشت ژوئیسانس را روشن می‌کند. ژوئیسانس به نیرویی تبدیل می‌شود که در بدن، در ناحیه‌ای برانگیخته می‌شود و در همان‌جا تولد می‌یابد؛ نیرویی که آن را «رانه» می‌نامند. نوزاد تازه‌متولدشده، بی‌درنگ به سمت سر حرکت می‌کند و صحنه خیالی‌ای را که بازنمایی آن است، پیدا می‌کند. سپس می‌خواهد هرچه سریع‌تر تنش را از طریق یک اکت تخلیه کند. هدف او صرفاً کسب لذت نیست، بلکه در پی بازگشت به گذشته‌ای سیاه و دردناک است تا آن را در اکنون زنده کند و تا بی‌نهایت تکرار کند. در اینجا اصل تکرار بر اصل لذت تقدم می‌یابد.

    همین میل به بازتکرار، ما را وامی‌دارد که همواره معشوقه‌های مشابهی را انتخاب کنیم، به شکلی مشابه عشق بورزیم و رنج بکشیم و به همان الگوهای آشنای دلبستگی عاطفی بازگردیم. این سازوکار، چرخه‌ای بی‌پایان از تکرار را در زندگی ما به جریان می‌اندازد.

    تکرار در آرایش و فشن

    قاتل (امر واقع) همیشه به صحنه جرم (همان مکان) بازمی­گردد

    همه‌چیز از یک اتفاق واقعی شروع می‌شود؛ اتفاقی که کودک در دل آن زندگی کرده و آن را تجربه کرده است. این رویداد در ناخودآگاه کودک، در قالب یک صحنه خیالی ثبت و حس می‌شود. اما پیش از شکل‌گیری این خیال، خیالی دیگر وجود داشته؛ خیالی که بر اساس درک شخصی کودک و از پشت لنز تحریف عبور کرده است. پس، پیش از هر خیالی، خیالی دیگر حضور دارد. در نتیجه، تاریخچه زندگی عاطفی ما در واقع از لایه‌به‌لایه‌ خیال‌های معنادار ساخته شده است.

    آن اتفاق اولیه و واقعی، که رانه‌ها آن را برمی‌گزینند و در ذهن نگه می‌دارند، واقعیتی بسیار کهن است که برای همیشه گم می‌شود و هرگز به یاد نمی‌آید. نقطه‌ای بی‌انتها در گذشته است؛ همان امر واقع که هم راز آغاز را در خود دارد و هم راز پایان را. معمایی دوگانه از گذشته‌ای ناشناخته و آینده‌ای ناشناخته، گذشته‌ای نامتناهی و آینده‌ای نامتناهی، و پرسشی بی‌انتها از سرچشمه و سرنوشت.

    امر واقع همواره به همان مکان بازمی‌گردد. در فرایند تکرار، آن هسته ثابت و تغییرناپذیر است، در حالی‌که پوسته و شکل ظاهری آن در هر تکرار دگرگون می‌شود. ما تغییر می‌کنیم، اما امر واقع درون ما همانی باقی می‌ماند. اگر آن «همان» تکرار را امر واقع بدانیم، پس هر اتفاق تکراری، در حقیقت یک «دال» است. از نگاه لکان، دال یعنی یک رویداد تکراری، و زنجیره‌ای از دال‌ها، زنجیره‌ای از رویدادهای تکرارشونده را می‌سازد. در نتیجه، هر دال، امر واقع را در دل خود دارد. در نهایت، امر واقع و ژوئیسانس همان چیزی است که ظاهر می‌شود، ناپدید می‌شود و دوباره در شکلی دیگر پدیدار می‌گردد.

    این کتاب چه کمکی به ما می­‌کند؟

    به­ نظر می­‌رسد این کتاب بیشتر برای متخصصین سلامت روان (بویژه روانکاروان) است تا عامه مردم. بر همین اساس، نازیو بخوبی و با ظرافت، مخاطب متخصص را با فرایند نه چندان ساده کتاب درگیر می­کند. متخصصی که قرار است زنجیره تکرار در بیمارش را شناسایی کرده و به وی کمک کند تا آن را خاتمه دهد. در همین راستا نازیو معتقد است برای پایان دادن به این زنجیره تکرار، رابطه تحلیلی باید صحنه تجربه یک نِوروز جدید و این بار با حضور یک روانکاو باشد (نوروز انتقال).

    در فضای یک رابطه حسنه و اعتماد دوطرفه، روانکاو در بهترین حالت برای همانندسازی قرار می­‌گیرد تا بتواند صحنه خیالی را در ذهنش بازسازی کرده و آن را در سطح هیجانی حس کند. روانکاو با بیمار بزرگسالی که روی کاناپه خوابیده همانندسازی نمی­‌کند بلکه با کودک یا نوجوان خیالی­‌ای که از بیمار در ذهنش ساخته یکی می­‌شود و همان چیزی را حس می­‌کند که او اگر بود حس می­‌کرد. این یکی شدن با کودک خیالی نتیجه فرایند گوش دادنِ به شدت متمرکز است که از شناخت بیمار، پیشینه بیمار، مقاومت­ها و رنج­هایش حاصل می­‌شود.

    تکرار در نقاشی کردن

    روانکاو با بهره‌گیری از همین همانندسازی، در زمانی که بیمار آمادگی شنیدن پیدا می‌کند، به او نشان می‌دهد که ریشه مشکلات اجبارگونه‌ امروز در همان صحنه خیالی قدیمی و حبس‌شده در ناهشیار قرار دارد. بیمار و روانکاو، همراه و در کنار یکدیگر، این صحنه خیالی ناهشیار را بارها تفسیر می‌کنند و مضامین تکراری را از زوایای گوناگون بررسی می‌کنند تا آن را به تدریج به یک صحنه هشیار تبدیل کنند. در این مسیر، فرد ابتدا از خاطره دردناک عبور می‌کند، سپس به صحنه خیالی ناهشیار می‌رسد و در نهایت آن را به یک صحنه هشیار بدل می‌کند. تنها در این شرایط است که تکرار اجبارگونه فروکش می‌کند و جای خود را به تکراری سالم‌تر و سازنده‌تر می‌دهد؛ همان چیزی که نازیو از آن با عنوان «هشیاری هیجانی» یاد می‌کند.

    این فرایند درمانی نه تنها بر پایه بینش، بلکه بر شیوه انتقال این بینش نیز استوار است. روانکاو در این مسیر می‌کوشد هیجان را در بیمار برانگیزد، گویی ضمیر هشیار، پیام‌های ضمیر ناهشیار خود را دریافت می‌کند. درگیر شدن روانکاو در این هیجان اهمیت زیادی دارد و او باید با واژه‌هایی ساده و مؤثر، این هیجان را بیان کند. نتیجه این فرایند، کاهش مقاومت ایگوی بیمار و گشوده شدن راهی است که از دل آن، ژوئیسانس ناهشیار بتواند به سمت هشیار حرکت کند.

    فروید معتقد است، به یاد آوردن خاطره‌ه­ای که فاقد بار هیجانی باشد تقریباً هیچ سودی ندارد. فرایند روانی اصلی باید با شدت هیجانی بالا تکرار شود، با همان شدتی که در مرحله زایش آن بود و بعد به شکل کلامی ابراز شود. این فرایند بعد از یک آمادگی تحلیلی و طی چندین جلسه متوالی اتفاق می­‌افتد. روانکاو باید با بیمار همراهی کند و با استفاده از کلام کمکش کند تا به این گذشته مدفون معنا دهد، آن را نام­‌گذاری کند تا در ایگوی بیمار یکپارچه شود و به مرور از بین برود. 

    نتیجه

    از منظر روانکاوی مشخص است که زندگی، ماحاصل تکرارهایی است که ناهشیار به ما تحمیل کرده است. این تکرارها هم می‌تواند مثبت باشد و این امکان را دهد که هر روز بیشتر بیاموزیم و هم می‌تواند منفی باشد و وادارمان کند که اشتباهات گذشته‌مان را تکرار کنیم و رفتارهای اجبارگونه را بارها و بارها انجام دهیم. با بینش پیدا کردن به این رفتارهای تکراری و با هشیار شدن ناهشیار می‌توان از این چرخه خارج شد و زندگی رشدیافته‌تری را تجربه کرد.

     

    سخن سردبیر

    در دنیای پیچیده روان انسان، تکرار اشتباهات و رفتارهای اجبارگونه به امری همیشگی تبدیل می‌شود. کتاب «چرا اشتباهاتمان را تکرار می­‌کنیم» نوشته خوان دیوید نازیو، ما را به دنیای ناهشیار و تکرارهای پنهانی می‌برد که اغلب از نگاه آگاهانه ما دور می‌مانند. نازیو با استفاده از مفاهیم روانکاوی لکان و تحلیل‌های بالینی، به ما نشان می‌دهد که چگونه گذشته‌های سرکوب‌شده، همچنان در زندگی ما بازمی‌گردند و از ما فرمان می‌گیرند. این کتاب فرصتی است برای درک رفتارهای تکراری‌مان و گامی در جهت رهایی از چرخه‌های اجبارگونه.

     

    Sandro Giordano ©