مرکز تجربه زندگی

نویسنده: admin

  • ساز و کار شوخی در روانشناسی و جامعه‌شناسی

    ساز و کار شوخی در روانشناسی و جامعه‌شناسی

    شوخی و خنده از دیرباز همراه آدمی بوده است و سابقه‌ای به قدمت نوع بشر دارد. شوخی نوعی بازی زبانی و کلامی‌ است، پس احتمالا از همان زمان که انسان با زبان ارتباطاتش را شکل می‌داد از شوخی هم بهره می‌جست. در ادامه به تاریخچه‌ی شوخی، ارتباط شوخی با زبان و مکانیسم روانکاوانه‌ی آن می‌پردازیم.

     

    تاریخچه شوخی

    شوخی از اساس امری‌ فرهنگی است و ازین رو، محتوا و فرمِ آن در میان فرهنگ‌ها و ملل‌های مختلف، متفاوت است.

    به بیانِ آنری برگسون (فیلسوف فرانسوی) در رساله‌ خنده، شوخی و خنده مستقیما «هوشمندی» انسان را هدف می‌گیرند و نه «عواطف» او را، به همین جهت تا فرهنگی را دقیق و عمیق درک نکنیم، نمی‌توانیم متوجه شوخی‌هایش بشویم و واقعا به همان اندازه از آن‌ها لذت ببریم که فردی از همان فرهنگ لذت می‌برد.

    شوخی همانند یک تیغه دو لبه عمل می‌کند؛ اگر دو فرد یا دو گروه با هم صمیمی باشند و رابطه‌ سالمی داشته باشند، در جهت تقویت رابطه گام برمی‌دارد اما هنگامی که دو فرد یا دو گروه با هم خصومتی داشته باشند، نقش مخرب و تحقیری ایفا می‌کند که حتی امکان منجر شدن آن به درگیری فیزیکی هم وجود دارد.

     

     

     

    انواع شوخی در جوامع مختلف

    شوخی‌های قومیتی

    یکی از انواع شوخی، شوخی‌های قومیتی است؛ این نوع شوخی سابقه‌‌ای طولانی دارد که احتمالا بخاطر درک و هوش اجتماعی پایین انسان‌های کهن بوده است. البته همین حالا هم مورد استفاده قرار می‌گیرد مثل تمسخر اسکاتلندی‌ها و ایرلندی‌ها توسط انگلیسی‌ها و تحقیر سیاه‌پوستان در امریکا. در کشور ما هم دهه‌ها شوخی‌های قومیتی با تحقیر اقوام مختلف و شهرستانی‌ها بسیار رواج داشت اما خوشبختانه مدت‌هاست که این قبیل شوخی‌ها شنیده نمی‌شود؛ هر چند که تاثیرشان در شکل‌گیری باور عمومی انکار ناپذیر است.

    شوخی‌های سیاسی و اجتماعی

    نوع دیگری از شوخی که برخلاف شوخی قومیتی نیازمند هوش و خلاقیت است و البته بسیار قابل توجه، شوخی‌های سیاسی و اجتماعی است. این نوع از شوخی در جوامعی که حکومت‌های توتالیتر و دیکتاتوری دارند بیشتر دیده می‌شود؛ وقتی توان و ظرفیت مطالبه‌گری به شکل مدنی برای شهروندان چنین جوامعی فراهم نباشد، خشم خود را با خلق موقعیتی کمیک آزاد می‌کنند و گویی این گونه شوخی‌ها دروازه‌هایی به سوی آزادی هستند.
    البته که موثر بودن شوخی‌های سیاسی همیشه از سمت روشنفکران به چالش کشیده شده زیرا وقتی خشم و احساس حق‌طلبی به وسیله شوخی تخلیه شود احتمالا دیگر این خشم راهش به خیابان ختم نشود و این چنین به اصطلاح«خشمِ سیاسی» هدر می‌رود.

    پیشنهاد: مقاله سایکوپات کیست و سایکوپاتی چگونه منجر به پاتوکراسی می‌شود؟ را بخوانید.

    در گذشته افرادی چون ایرج میرزا و عبید زاکانی به وسیله‌ی این جنس از شوخی و با زبانی نغز و جذاب به مبارزه با مشکلات اجتماعی و سیاسی می‌پرداختند. امروزه نیز شبکه‌های اجتماعی مثل توییتر، فضایی برای برون‌ریزی خلاقانه‌ی خشم به وسیله‌ی شوخی شده است. 

    شوخی در زبان و بیان

    زمانی که در یک فضای رسمی و جدی لب به سخن بگشایید و یک آوای زبانی را جابه‌جا تلفظ کنید، تپق بزنید، کلمه اشتباه را در جای نادرست به کار ببرید، کلمات را در جمله پس و پیش کنید و یا به جای یک کلمه بسیار محترمانه با جابه‌جایی فقط یک حرف، یک تابوواژه را در یک محیط رسمی به کار ببرید! چه اتفاقی خواهد افتاد؟
    مسلماً انفجار خنده رخ خواهد داد و فضا دیگر همان فضای رسمی و خشک قبل نخواهد بود، گرچه ممکن است برای شما، شرمساری به همراه آورده باشد، اما غدد هیپوتالاموس بدن‌های لرزان اطراف شما که از خنده روده‌بر شده‌اند چنان سیلی از هورمون آندروفین را آزاد خواهند کرد که برای مهار کردن آنها ساعت‌ها وقت لازم خواهد بود، پس می‌توان این را نتیجه گرفت که شوخی از زبان شروع می‌شود.

    چرا تپق می‌زنیم؟ مقاله‌ی اشتباه لپی یا لغزش زبانی در روانکاوی

    گاهی اما انتخاب این کلمات «به‌هم‌ریخته»، تلفظ‌های نادرست و جملات بی‌سروته به طور آگاهانه و در نهایت ظرافت و دقت باعث خلق هنر می‌شود: هنری به نام طنز.

    با اینکه هدف طنز این است که با جلب توجه و شوکه کردن مخاطب باعث خنده‌ او شود اما هدفی فراتر نیز در ورای یک طنز نهفته است‌؛ طنز، مخاطب را به تفکر وا می‌دارد. طنز راه خود را به صفحه‌ی تلویزیون، صحنه‌ نمایش، پرده‌ی سینما، اینستاگرام، توئیتر و دیگر صفحات مجازی باز کرده و در میان هجوم اخبار و اتفاقات منفی این روزها، مرهمی برای روح‌های آزرده فراهم کرده است.

     

    شوخی به عنوان یک مکانیسم دفاعی

    فروید دو واژه‌ طنز و شوخ طبعی را جدا می‌کند. از نظر او شوخ‌طبعی به بیان کلامی وابسته است و شامل انتشار ناگهانی محتوای ناخودآگاه مهار شده است و از کاریکاتور، تقلید و طنز که با آشکارسازی ابعاد پنهان یک موضوع یا تحقیر یک چیز یا با پررنگ کردن یک نقص، خنده را برمی‌انگیزد متمایز می‌کند.

    طنز، نشان دادن نوعی از عدم تناسب است که با بازگرداندن ما به لذت کودکانه، ما را خوشحال می‌کند. از منظر اقتصاد روانی فروید می‌گوید که طنز، برداشتن بازداری از روی یک امر است، کمیک، حاصل پویایی فکر و طنز حاصل پویایی عواطف است. همچنین از نظر او شوخ طبعی یک مکانیسم دفاعی است که برخلاف اکثر دفاع‌های روانی دیگر، هرگز محتوای ناخوشایند را از آگاهی حذف نمی‌کند، بلکه انرژی رانش‌های سادیستی و مازوخیستی را بر سوپرایگو جابجا می‌کند و به ایگو اجازه می دهد به حالت بی‌گناهیِ کودکانه‌ای بازگردد که در آن هیچ چیز نمی‌تواند به او آسیب برساند. فروید بر این باور بود که در شوخ طبعی، خودشیفتگی پیروز شده است چراکه با طنز و شوخ طبعی، ایگو باور می‌کند آسیب پذیر نیست.

    چه جالب! مکانیسم‌های دفاعی دیگه‌ای هم داریم؟ مکانیسم‌های دفاعی و انواع آن

    شوخی در مواقع ناخوشایند زندگی

    شوخی، روشی برای مواجهه با وقایع ناخوشایند زندگی است. روشی برای جرح و تعدیل اشیاء و شرایط انسانی است تا جایی که آن را برای یک فرد قابل تحمل کند و یا فرد را قادر سازد آن‌ها را از زاویه‌ای دیگر ببیند. دیدن وقایع با نگاهی چند بعدی، منجر به انتقاد یا شگفت‌زدگی از چیزی که دیده، شنیده و یا انجام شده است و باعث احساس رضایت یا سرگرم شدن می‌شود.
    مانند هر مکانیسم دفاعی دیگری، شوخی و مزاح نیز در خدمت زندگی سراسر چالش و ناکامیِ انسان قرار می‌گیرد. با این تفاوت که شوخ طبعی و مزاح مکانیسمی پیشرفته و رشد یافته در انسان است چراکه واقعیت را انکار نمی‌کند و مورد غفلت قرار نمی‌دهد و بالعکس، ارتباط انسان با واقعیت را حفظ می‌کند. بنابراین ابزاری بیمارگون برای دفاع شناخته نمی‌شود.

    شوخی در روانشناسی

    اسپنسر و داروین مزاح را وسیله‌ای برای تخلیه‌ هیجان اضافی، کاهش تنش و آرام سازی می‌دانستند. روانشناسی تحلیلی، مزاح را به عنوان وسیله‌ای موثر برای بروز سایق‌های جنسی و پرخاشگری می‌داند، از راهی که آسیبی دربر نداشته باشد. از نظر دیگر روانشناسان، شوخ طبعی نشانه‌ بلوغ روانی و پختگی دفاع‌ها است و به نوعی یک واپس‌روی سازگارانه و آزادسازی نیروهای سرکوب شده از راهی مثبت و سازنده است. برگلر معتقد بود شوخ طبعی وسیله‌ای برای فعال‌سازی تمایلات مازوخیستی (دیگرآزارانه) است.
    روانشناسان اجتماعی نیز آن را وسیله‌ای برای کاهش هیجان و برقراری و تسهیل ارتباط می‌دانند. دیکسون معتقد است ظرفیت لذت بردن از شوخ طبعی حاصل تحول پاسخ‌های ابتدایی و سطحی به استرس است و انسان مدرن را قادر می‌سازد با استرس‌هایی که ناگزیر به تحمل آن است مواجه شود. این مکانیسم او را قادر می‌سازد حیطه‌های پیچیده را دریابد و به محرک‌ها معنا بخشد و از طریق تغییر معنای محرک‌ها، بتواند به خوبی با آن کنار بیاید.

    ارتباط شخصیت با شوخ طبعی

    شوخ طبعی با عوامل شخصیتی مثبتی همبسته است که آن عوامل شخصیتی نیز به نوبه‌ خود در توانایی تحمل ناکامی، تاثیرات مثبتی بر جای می‌گذارند. به طور مثال، همبستگی مثبت میان شوخ طبعی با منبع کنترل درونی وجود دارد، به این معنا که انسان‌هایی که شوخ طبع‌اند احتمالا بیشتر قادر به ایجاد انگیزه برای انجام دادن یا ندادن کارها در خود هستند.به طور مثال برای پیدا کردن انگیزه‌ پیشرفت، نیاز کمتری به تشویق بیرونی دارند یا برای اخلاقی رفتار کردن، احتمالا نیازِ کمتری به تنبیه شدن پیدا می‌کنند. همچنین، این افراد خودنظارتیِ بیشتر و خودپنداره‌ی مثبت‌تری دارند.

    قدرت تحمل ابهام نیز در افراد شوخ طبع بیشتر است، توانایی و قدرتی که علت اصلی کاهش اضطراب است؛ چراکه اضطراب، عمدتا منبعی نامعلوم دارد و در بسیاری از موارد، ناتوانی از تحمل «ابهام» به عنوان ویژگیِ ذاتی زندگی است که تولید اضطراب می‌کند.

    این مکانیسم به داشتن حس کنترل یا به دست آوردن کنترل واقعی بر حوادث غیر قابل کنترل نیز منجر می‌شود و در مواقعی نیز به شخص کمک می‌کند تا از افزایش تنشی که در نتیجه‌ی پیش بینی واقعه‌ای منفی برایش رخ داده است، رهایی یابد. کاری که مزاح می‌کند، در واقع پرت کردن حواس فرد از واقعه‌ فشارآور یا تهدید کننده است با این تفاوت که در کاهش استرس و برانگیختگی فیزویولوژیک، مؤثرتر از حواس‌پرتی است.
    البته مزاح و شوخ‌طبعی گاهی شکلی خودآزارانه و دیگرآزارانه به خود می‌گیرد و در این صورت، به سمت آسیب زدن به خود یا دیگری می‌رود که این نوع از شوخ طبعی، ناسالم در نظر گرفته می‌شود.

    در نهایت می‌توان گفت، توانایی شوخی کردن، خندیدن و خنداندن انسانی‌‌ترین جنبه‌ یک فرد است و از آنجا که ذات شوخی در مسیری هماهنگ با طبیعت حرکت می‌کند، انسان را به رغم فاصله زیادی که با طبیعت گرفته است، به طبیعت باز می‌گرداند.

     

     

     

  • درآمدی بر هنر درمانی و تأثیر هنر بر سلامت روان

    درآمدی بر هنر درمانی و تأثیر هنر بر سلامت روان

    کسی را سراغ دارید که تا به حال یکبار هم اثری از هنر در زندگی او نبوده باشد؟ همه‌ی ما روزی به صفحه‌ی بزرگ سینما خیره مانده‌ایم و یا دقایقی مجذوب یک تابلوی نقاشی شده‌ایم یا حتما تجربه کرده‌ایم که موسیقی برایمان راه نجاتی باشد. پیش آمده که بعد از دیدن یک نمایش تئاتر ساعت‌ها به آن فکر کنیم یا با همراهانمان در موردش حرف بزنیم. بیشتر ما در کودکی مدادرنگی به دست گرفته‌ایم، خیلی از ما زدن سازی را تجربه کرده‌ایم و بسیاری از ما لذت رقصیدن را چشیده‌ایم.

     با مجله تجربه زندگی همراه باشید.

    هنر درمانی

    هنر می‌تواند شفا بخش باشد یا از دردی بکاهد و مهم‌تر از آن وسیله‌ای برای ابراز، رشد و شناخت باشد. هنر به عنوان ابزاری لطیف و دوست داشتنی و البته سرشار از شگفتی همچون پنجره‌ای رو به حیات هوایی تازه‌تر برایمان به ارمغان می‌آورد.

    یکی از مهم‌ترین و با ارزش‌ترین ابعاد هنر آزادی و رهایی است هنرمند با خارج شدن از قید و بند ها خلق می‌کند و با اثرش چیزی را بیان می‌کند که شاید پیامی از سمت ناهشیارش باشد. رها کردن احساسات سرکوب شده می‌تواند از طریق هنر تبدیل به اثری ماندگار شوند.

    شخص می‌تواند با تجربه‌ی شاخه‌های مختلف هنر، خشم، غم، شادی و ترس‌هایش را بروز دهد.

    ما هیچگاه از هنر فاصله نداشته‌ایم چه آن زمان که انسان‌های نخستین با نقاشی روی غارها پیام‌هایی را می‌رساندند چه حالا که از موسیقی، طراحی، مجسمه سازی، سینما، تئاتر و شاخه‌های گسترده‌ی هنریِ دیگر به این منظور بهره می‌گیرند.

    هنر چه تأثیری بر روان انسان می‌گذارد؟

    آلن دوباتن و جان امسترانگ در کتاب «هنر همچون درمان» هفت عملکرد هنر را این‌چنین بیان می‌کنند:

     

     

    1. به یاد آوردن: شاید در توضیح این عملکرد عکس‌های خانوادگی یا دوستانه بهترین مثال باشد. حتما بخشی ار سوگ از دست دادن یک عزیز با ماندگاری عکسش بر روی طاقچه ی خانه ابراز می شود. هنر کمک می‌کند چیزهایی را که دوست داریم اما فانی هستند،حفظ کنیم و به یاد آوریم.

    پیشنهاد مطالعه: فرآیند سوگ و کمک به شخص سوگوار

    2. امید: محبوب ترین نوع هنر، هنر شاد، زیبا و دلپذیر است. نقاشی از یک طبیعت بی‌نظیر یا کودکان خندان می‌تواند به غریزه‌ی زندگی کمک کند و امید ببخشد. در گذشته از هنر برای نشان دادن آن چیزی که ایده آل و آرزوی شخص بود استفاده می‌شد و آن را برای دیگران به نمایش می گذاشت تا آنها نیز لبخندی بزنند و چه شگفت انگیز و قابل تامل است که انسان ها بسیار آرزوی مشترک دارند.

    مشکلات امروزی بیش از حد به گوش ما می‌رسند و ما نمی‌توانیم در برابر بعضی از آن‌ها کاری انجام دهیم. شاید هنر امید بخش بتواند راه نجاتی از این ناتوانی در برابر مشکلات باشد. بسیاری از آثار هنری صرفا زیبا نیستند بلکه از آرمان‌ها و ایده آل‌ها حرف می‌زنند.

    3. اندوه: هنر به ما کمک می‌کند تا با موفقیت بیشتری رنج بکشیم. موفقیت از این جهت که ما معمولا با رنج در جنگ هستیم با اینکه ناگزیر تجربه اش خواهیم کرد. صلح با رنج و درد توسط هنر امکان‌پذیرتر خواهد بود؛ اینکه هنرمند دست به قلم می شود و از غم می نویسد، همان لحظه ای است که احتمالا بین او و بخشی سخت از درونش، آشتی رخ داده است. هنر تنها جایی است که خبری از سرکوب نیست و فرد می‌تواند آزادانه رنجش را ابراز کند.

    4. ایجاد توازن: هنر می‌تواند به شکل اغراق شده‌ای تصویر آن چیزی باشد که نداریم و این تعادل را بر قرار کند. مثلا فردی را در نظر بگیرید که شغل پراسترسی دارد و روزانه در یک محیط پر سر صدا کار می‌کند، دیدن یک تصویر از سکوت پهناور یک دشت می‌تواند به تعادل حالش کمک کند.

    5. خودشناسی: اینکه چطور خودمان را درک کنیم مهم است. مواقعی که از خودمان آگاه نیستیم؛ به عبارتی احساسات، رفتارهای تکراری غیر سازنده، تردیدها، آرزوهایی داریم که به طرز عجیبی درهم آمیخته‌اند و هیچکدامشان در تعریف‌های ساده نمی‌گنجند. با آثار هنری مواجه می‌شویم که انگار قلابشان به بخشی از درون ما گیر می‌کند؛ بخشی که هیچگاه به صورت کامل تجربه و بیانش نکرده‌ایم.

    6. رشد: ممکن است اثری هنری، مانند بسیاری از اتفاقات زندگی، ما را آزار دهد یا مثلا یک اثر مهم و ارزشمند هنری برایمان حوصله سر بر یا چندش آور باشد و یا خشمگینمان کند. تمام این احساسات شخصی از بخشی از تجربیات کودکی ما و آنچه در زندگی دیده و شنیده‌ایم نشات می‌گیرد؛ تحمل میلی که در ناخودآگاه به چیزی داریم یا ترسی ناشناخته و هزاران احساس بیان نشده، می تواند در مواجه‌ی هنری آسان‌تر باشد.

    هنر به ما این فرصت را می‌دهد که با احساساتمان مواجه شویم و در مقابل آن‌ها با مقاومت برخورد نکنیم، دیدگاه‌های متفاوت را ببینیم و بشنویم و از این راه، دنیای ما بزرگ‌تر شود. این نقطه‌ی مهمی در رشد فردی به حساب می‌آید.

    7. قدردانی: یکی از موضوعات ما برای در آرامش نبودن، ناتوانیمان در درک لحظه و توجه به جزییات است گاهی در رنجیم چون نمی‌توانیم امکانات و داشته‌های اطرافمان را با تازگی ببینیم. بخشی از این مشکل به خاطر فرآیند عادت کردن است که گاهی به ما کمک می‌کند که مثلا رانندگی را بدون فکر و روتین انجام بدهیم ولی در موقعیت‌هایی می‌تواند مانع این شود که از داشته‌ها لذت ببریم.

    هنر با پر رنگ کردن جزییات و با به تصویر کشیدن آنها به ما کمک می‌کند قدردان‌تر باشیم. شما می‌توانید در بسیاری از آثار مهم هنری متوجه اهمیتی که خالق اثر به جزییات داده است و تاثیر این جزییات در زیبایی کلی اثر شوید و این در زندگی روزمره پیام مهمی را به شما می‌دهد.

    هنر و روانکاوی

    فروید در بررسی آثار داویینچی و میکل آنژ و دیگر هنرمندان، رابطه‌ی بین هنر و روانکاوی را توضیح داد. او هنر را به عنوان بالاترین، پخته‌ترین، جامعه‌پسند ترین و زیباترین مکانیسم روانی مطرح کرد. منظور او را به طور خلاصه می‌توان این‌گونه بیان کرد که: هنرمند می تواند خواسته های سرکوب شده، امیال غیر قابل دسترس و خشم های آسیب زننده ای را به صورت یک اثر هنری بروز داده و انرژی آن را تبدیل به یک تصویر ارزشمند، موسیقی شگفت انگیز یا یک شعر تاثیر گذار و یا دیگر اشکال هنر کند. این موضوع در واقع تعبیر او از هنرمندان است که به کمک والایش لیبیدوی خود را در چیزی صرف می‌کنند که برای جامعه هم فوایدی دارد.

    پیشنهاد مطالعه: والایش در هنر و روانکاوی

     در اینجا اگر بخواهیم گذری کوتاه به مکانیسم‌های دفاعی و والایش داشته باشیم، می‌توانیم بگوییم همگی ما با اضطراب‌های درونی و ناهشیاری روبه‌رو هستیم که بخشی از روان ما با استفاده از مکانیسم‌های دفاعی در برابر این اضطراب‌ها، احساسات ناخوشایند و تهدید کننده به ما کمک کند.

    در واقع مکانیسم‌های دفاعی شروع تمدن هستند؛ این مکانیسم‌ها انسان را در برابر خواسته‌های آنی و غیر قابل ارضای بخش ناخودآگاهش و جدال آن با پدر، مادر، قانون و جامعه ایمن می‌کنند تا رفتارهای به ظاهر مخربش جامعه پسند شود. البته که قابل ذکر است در فرایند درمان‌های روانکاوی و تحلیل، به مرور و با اصول و تخصص به فرد فرصت این داده می شود که در مورد این اضطراب‌ها، افکار، خواسته‌ها و احساسات سرکوب شده که با مکانیسم‌های دفاعی پوشانده شده است، صحبت کند و با ترس از آن مواجه شود.

    پیشنهاد مطالعه: معرفی کتاب تمدن و ملالت‌های آن

    در برخی درمان‌ها فرد هدایت می شود تا به جای استفاده از مکانیسم‌های دفاعی ناپخته از مکانیسم‌های دفاعی پخته‌تری استفاده کند. فروید ورزش کردن، متخصص شدن، هنرمند بودن و بسیاری از کارهای سازنده انسانی را در جهت همین مکانیسم‌های دفاعی رشد یافته بیان می‌کند.

    شاید باید این نکته را در نظر داشته باشیم که شخص از مکانیسم های دفاعی همانطور که از نامش مشخص است دربرابر حمله ای دست به دفاع میزند اما آیا این حمله واقعی است؟ چه چیزی از ناخداآگاه آنچنان حمله میکند که هر فرد باید در مقابل خودش از خودش دفاع کند؟ به همین علت است که در فرایند تحلیل اگر با زبان و کلام و تداعی ها بتوانیم به عمقی دست بیابیم باید سراغ این حملات برویم تا شاید بعدها به مرور دست از صرف انرژی برای دفاع برداریم.

    موضوع والایش بحث مفصل تری است که در اینجا گذری به آن زدیم چون هنر وظیفه خطیری در همکاری با این مکانیسم دفاعی ایفا می‌کند. صحنه‌ای که یک کارگردان برای نمایش اثرش می‌سازد، موسیقی که نوازنده بداهه همچون یک گفتگو میان خودش و ساز ارایه می‌دهد، مجسمه ای که هنرمند با انگشتانش گل را نوازش می‌کند و هزاران نوع ابراز هنری دیگر هرکدامشان می‌تواند ابرازی از ناخودآگاه باشد.

    در ادامه‌ی یادداشت تفکیکی میان هنر به عنوان مکانیسم دفاعی والایش و هنر به عنوان درمان ایجاد می‌کنیم.

    تاریخچه‌ی هنر درمانی

    تاریخچه‌ی هنر درمانی به چندین دیدگاه مختلف باز می‌گردد. اولین دیدگاه برگرفته از هنر برای کودکان است. فرانتس سیزک اتریشی در حدود سال 1900 اعتقاد داشت که کودکان در هنر آزادانه احساسات خود را ابراز می‌کنند.

     

    فرانتس سیزک

     

    دیدگاه دوم از روانپزشکی سرچشمه می‌گیرد. در سال 1922 هانس پرینزهورن با استفاده از هنر نقاشی بیماران روانی در تیمارستان کتاب هنرمندی بیماران روانی را به چاپ رساند. دیدگاه سوم آدریان هیل اولین شخصی بود که اصطلاح هنردرمانی را به کار برد.

    و در نهایت هنر درمانی در سال 2002 به ثبت قانونی رسید.

    هنر درمانی عبارت است از به کار گیری ابزار هنری مختلف که بیمار بتواند از طریق آن اظهار وجود کند تا با مسایل و نگرانی‌هایی که او را به محیط درمانی کشانده کنار بیاید. درمانگر و مراجع در تلاش برای درک هنری محصول این فرآیند، با هم مشارکت می‌کنند.

    وجه مشترک تمامی درمانگران هنری، توجه به برقراری ارتباط به صورت غیر کلامی و فرآیندهای خلاقانه و نیز فراهم آوردن محیطی امن و قابل اعتماد است که افراد در آن احساسات قوی خود را بشناسند و ابراز کنند.

    هنر درمانی برای بسیاری از افراد کاربرد دارد؛ چه آنها که با مشکلات بسیار جدی و مختل کننده‌ای دست و پنجه نرم می‌کنند و چه آنها که فقط می‌خواهند با استفاده از هنر، به عنوان یک وسیله خود و احساسات شان را بشناسند. به قول یک شرکت کننده در جلسه هنردرمانی: این کار نیاز به توانایی یا ناتوانی خاصی ندارد.

    امروزه هنردرمانی طرفداران بیشتری پیدا کرده است و هنردرمانگران در محیط‌های گوناگون فعالیت می‌کنند؛ از بخش بیماران بستری در بیمارستان تا افرادی که برای رشد شخصی در گروه درمانی و یا درمان‌های فردی با هنردرمانی همراه می‌شوند.

    هنر درمانی می‌تواند برای طیف وسیعی از افراد کارساز باشد، از کودکان با اختلالات خاص مانند: طیف اختلالات اتیسم، لالی انتخابی و بیش فعالی یا کودکانی که تروماهای شدیدی از جمله جدایی از والدین یا تعرض جنسی را تجربه کرده‌اند تا کودکانی که مشکلاتی در زمینه برقراری ارتباط دارند.

    در بزرگسالان نیز برای گروه‌های معتادان و بستری، سالمندان، افراد با شخصیت‌های گوناگون، زوج‌ها و خانواده‌هایی که مشکلات ارتباطی در آنها وجود دارد یا افرادی که دچار اضطراب و افسردگی هستند تا کسانی که می‌خواهند رشد فردی در زمینه کاری یا ارتباط داشته باشند.

    هنردرمانگران در حیطه‌های نظری از جمله روانکاوی (فروید، یونگ، کلاین و …) یا انسانگرایی یا روانشناسی گشتالت، درمان‌های راه حل مدار، روانشناسی شناختی و … فعالیت می‌کنند و با توجه به مراجع یا گروه مراجعان و فعالیتی که انتخاب می‌شود از رویکردهای مختلف استفاده می‌کنند.

    اینکه همه‌ی افراد در کودکی با هنر سرو کار داشته‌اند به مراجعان کمک می‌کند تا بخشی از احساسات تجربه شده کودکی را تکرار کرده و با برداشتن محدودیت‌ها و متذکر شدن این نکته که لازم نیست اثر هنری حرفه‌ای خلق کنند، می‌توانند در هنر درمانی با استفاده از ابزار احساساتشان را بروز داده و بعد به کلام در بیاورند.

    این نکته بسیار مهم است که قرار نیست در هنر درمانی مراجعین تبدیل به هنرمندی حرفه‌ای شوند یا هنرمند حرفه‌ای باشند فقط کافیست از ابزار هنری برای بروز خودشان استفاده کنند.

    این درمان مخصوصا برای کسانی که از نظر کلامی مشکلی دارند یا ضعفی نشان می‌دهند بسیار کارساز است چون ابزار هنری به آنها فرصت بروزی ساده‌تر را می‌دهد همچنین آنهایی که در کنترل هیجانات و احساساتشان مشکل دارند نیز در این درمان کم کم تعادل را تجربه می‌کنند. یعنی می‌توان گفت هرکسی که نمی‌تواند حرف بزند و احساسش را ابراز کند و هرکسی که بیش از حد حرف می‌زند و ابراز احساسات می‌کند، می‌تواند با هنر درمانی به تعادل بیشتری برسد.

     

     

    افراد در هنر درمانی آثاری خلق می‌کنند که با توصیف آنها می‌توانند با ابعاد ناهشیار روان خود روبه‌رو شوند. البته باید به این نکته اشاره کنیم که تنها نتیجه کار نیست که اهمیت دارد بلکه فرآیند انجام فعالیت نوع برخورد افراد با ابزار هنری، انتخاب هایشان در فرآیند فعالیت و احساساتی که تجربه و توصیف می‌کنند نیز از اهمیت زیادی برخوردار است. پس این نکته مهم وجود دارد که در نهایت ابزار هنری در جلسات کمک میکند که تداعی‌ها و زبان فرد نیز ابراز بیشتری داشته باشد.

    از انواع هنر درمانی می‌توان تئاتر درمانی، موسیقی درمانی، شعر درمانی، رقص درمانی و… را ذکر کرد که هر کدام به نحوی می‌توانند به مراجع کمک کنند تا احساساتش را بروز دهد.

    هنر درمانی به صورت فردی و گروهی انجام می‌گیرد و در هر دوی این نوع درمان‌ها ارتباط نقش مهمی دارد چه ارتباط میان درمانگر و درمانجو چه ارتباط میان افراد یک گروه که موجب می شود فرد بازنمایی ارتباط‌های شخصی اش را با آنها تجربه کند.

    چند مورد هنر درمانی

    دنی کودک 9 ساله برای درمان لالی انتخابی به درمانگر مراجعه کرده است. او فقط در خانه و مدرسه زمانی که بداند مادر یا پدرش هستند حرف می‌زند و در مهمانی‌ها، پارک‌ها و تمامی مکان‌های دیگری که می‌رود کاملا بی‌کلام است او در اوایل جلسات هنردرمانی حرف نمیزند و مشارکت بسیار کمی دارد بعد از گذشت چند جلسه نقاشی های درهم برهمی می‌کشد که فقط در آن رنگ قرمز و سیاه استفاده می‌شود و هرجایی که میکشد در حال آتش گرفتن است.

    کم کم درمانگر او را در حرکت‌های هنری فعالانه‌تر همراه می‌کند تا از او می‌خواهد با استفاده از کلاژ (چسباندن عکس یا تکه هایی از یک مجله بر روی صفحه ای خالی و ساختن تصویری جدید با استفاده از تکه هایی کاغذ) بگوید او برای چه اینجاست. کودک می‌گوید «چون حرف نمیزنم». بعد از بین تصاویر مجله تصویر مردی را بریده و کنار توپی می‌چسباند.

    بعد از جلسات متوالی  و ارتباطی که شکل می‌گیرد به دنی کمک می‌کند در فعالیت‌های هنری فعال‌تر باشد. درمانگر بالاخره متوجه می‌شود یکبار که در کودکی دنی بدون پدر و مادرش به خانه‌ی عمویش رفته وقتی در حال بازی بوده عمو شروع به دعوا با اهالی خانه و دنی می‌کند و او را به شدت کتک می‌زند. از آن پس دنی که دچار شک شده، دیگر حرف نمی‌زند. هنر درمانی برای دنی فضای امنی را فراهم می‌کند تا با استفاده‌ از ابزارهای فراوانی که دارد، تجربه تلخش را بیان کند.

    مورد دیگر در مورد  دختری 28 ساله است که به تازگی طلاق گرفته و معتقد است همه چیز را درباره خودش می‌داند، هیچ مشکلی ندارد و بیشترین احساسی که بروز می‌دهد خشم است. او با همراهی مادرش که معتقد است به درمان نیاز دارد به مرکز درمانی آمده و خودش می‌گوید درد‌های جسمانی آزارش می‌دهند.

    او انعطاف خیلی کمی به خرج می‌دهد مقاومت زیادی دارد و اصلا نمی‌خواهد چیزی را بروز دهد. در زمان جلسات از ابزار‌هایی استفاده می‌کند که قابلیت کنترل بیشتری دارند، مانند مدادهای نوک تیز. در نهایت در یکی از جلسات وقتی مجبور است با آبرنگ به عنوان ابزاری مهار نشدنی تصویر یک زن را بکشد کلافه شروع به کشیدن کرده و در نهایت وقتی از او خواسته شد اثرش را توصیف کند، گفت «او یک زن بدقلق، کله شق و ترسیده است دستهایش شبیه بچه‌هاست و پاهایش توان تحملش را ندارند.» او در توصیف احساسش در مورد تصویر و آبرنگ و بیرون آمدن از خطوط متوجه عدم انعطاف و مقاومت همیشگی‌اش و در عین حال احساس ضعف و ناتوانیِ خودش می‌شود.

    در ادامه جلسات دردهای جسمانی او نیز در آثارش مشخص می‌شود او مدام تصاویری از ضعف را می‌سازد و وقتی از او می‌خواهند با خمیر یک مجسمه بسازد او از چیزی که ساخته است توصیف می‌کند که این یک مجسمه پر از درد و کوفتگی است که انقدر فشار تحمل کرده که له شده است. در آن جلسه در ادامه توصیف ساخته‌اش می‌تواند گریه کند و بگوید این خود منم که همه‌ی بدنم از فشار درد می‌کند، این کلامی است که تا قبل از هیچ وقت به زبان نمی‌آورد و تلاش می‌کرد تا قوی و توانمند باشد.

    در مثالی دیگر در یک گروه تئاتر درمانی از پسری می‌خواهند که قاب خانواده‌اش را با انتخاب افراد و جابه‌جایی آن‌ها به کمک اعضای گروه بسازد و احساساتش را بیان کند. او با قرار دادن خودش جدای از اعضای خانواده و تنها در کنار پدر توانست از سوگ از دست دادن پدر و احساساتش درباره عدم تعلق به خانواده صحبت کند. او می‌گوید: این منم که تنها نقطه‌ی اتصالم به خانواده‌ای که هویتم را می‌سازند از دست داده‌ام و حالا تنها و بی‌کس گوشه‌ی تصویر می‌افتم.

    در آخر باید بنویسم که تجربه هر فرد در مواجهه با یک اثر هنری متفاوت خواهد بود. شخص آن اثر را با تمام گذشته و آینده‌ی خودش، با تمام ضعف‌ها و آرزوهایش،  تمام خلاها و داشته‌ها و نداشته‌هایش می‌بیند. در جلسه هنر درمانی وارد دنیایی می‌شوید که خودتان هم در مورد برخوردتان با ابزار هنری، انجام فعالیت گروه، ایفای نقش و خلاقیت خود و مهم‌تر از آن حرف‌هایی که در مورد برخوردتان با آن تجربه داشتید، شگفت زده خواهید شد و این همان کلام ناخودآگاهی است که معمولا صدایش را نمی‌شنویم.

  • والایش در هنر و روانکاوی

    والایش در هنر و روانکاوی

    با مجله تجربه زندگی همراه باشید.

    اندوه والایش یافته

    پلینیوس(Plinius) مورخ بزرگ رومی داستانی نقل می‌کند؛ زوج جوانی که بسیار عاشق هم بوده‌اند به ناچار باید از هم جدا شوند. در نتیجه زن تصمیم می‌گیرد خطوط سایه معشوقش را روی دیوار بکشد.

     

    اتفاقی که در پسِ کشیدن خطوط سایه‌ی معشوق می‌افتد، تبدیل غمِ زن به هنر است. در واقع دستاورد هنری که زن با کشیدن سایه معشوق به دست می‌آورد، اندوهِ «تصعید شده» یا «والایش یافته» است. این والایشِ اندوه هم در هنرمند و هم در تماشاگر هنگام مواجهه با اثر روی می‌دهد. در هنر؛ تصعید به فرآیند دگرگونی اشاره دارد که طی آن تجربیات ابتدایی و پیش پا افتاده به چیزی اصیل و زیبا تبدیل می‌شود. دقیقا آنچه که در تلاقی هنر و اندوه رخ می‌دهد.

    والایش در روانکاوی

    اصطلاح «والایش» در علوم قرون وسطایی ریشه دارد؛ نام فرآیندی است که در آن ماده‌ی جامد به گاز تبدیل می‌شود، همانند وقتی که تکه­ای ذغال شعله می‌کشد. این اصطلاح، ارتباط بسیاری با ایده‌ی تبدیل چیزی ناچیز و پست به چیزی شگفت انگیز و تقریبا روحانی داشت.

    در روانکاوی، والایش به عنوان یک مکانیسم دفاعی سطح بالا بسط و گسترش یافته است که برخی میل‌های معمولا زیان‌بار را به اهدافی شریف بدل می‌کند. هر یک از مکانیسم‌های دفاعی با وظیفه‌ی محافظت از خود (ایگو) در برابر اضطراب، در خدمت فرد است. اما از نظر جامعه ارزش این مکانیسم‌ها مشکوک است. به عقیده فروید والایش هم به فرد کمک می‌کند هم به جامعه و یک مکانیسم دفاعی بالغانه است.

     

    Surreal bulb mobile wallpaper, Van Gogh’s Starry Night remixed by rawpixel

     

    فروید پس از مطالعه داستانی این مکانیسم دفاعی را تحت عنوان والایش (sublimation) معرفی کرد؛ داستان در مورد پسری بود که دم سگ‌ها را می‌برید ولی بعدا به یک جراح ماهر تبدیل شد.

    در واقع مکانیسم دفاعی والایش از غریزه زندگی (اروس) ناشی می‌شود و انرژی تکانه‌های پرخاشگرانه و جنسی را که تکانه‌های تهدید آمیز و ممنوعی هستند به سمت ارزش‌های والا‌تر اجتماعی، اهداف غیرجنسی و اعمال و خواسته‌های مورد پذیرش هدایت می‌کند.

     

    فرق زندگی با هنر این است که هنر قابل تحمل‌تر است.

    بوکوفسکی

    والایش در واقع سرکوب هدف تناسلی اروس به وسیله جایگزین کردن هدف اجتماعی یا فرهنگی است. هدف والایش‌یافته به صورت آشکار، به دستاورد‌های فرهنگی خلاق مانند موسیقی، نقاشی و ادبیات جلوه‌گر می‌شود، اما به صورت ظریف‌تر بخشی از کلیه‌ی روابط انسانی و تمام فعالیت‌های اجتماعی است.

    فروید معتقد بود که هنر میکل آنژ که در نقاشی و مجسمه سازی راه خروج غیر مستقیمی برای لیبیدوی خود یافت، نمونه‌ای از والایش است. والایش در اغلب افراد با ابراز مستقیم اروس آمیخته می‌شود و نوعی تعادل بین دستاورد‌های اجتماعی و لذت شخصی به بار می‌آورند.

    هنرمند به جای چاقو کشیدن روی صندلی­های اتوبوس، اثری تجسمی خلق می­‌کند، به جای نواختن سیلی روی صورت دیگری، روی بوم رنگ می‌پاشد، به‌­جای لغزش کلام هرز و دشنام، قصه­‌ای را روایت می‌­کند تا از مجرای تمام این آثار هنری هر آنچه موجب رنجش و آزار خود و اجتماعش می‌­شود در قالبی انسانی، جامعه پسند و مخاطب یافته، جامه‌ای از خرد و روشنی بر تن کنند.

    فروید به شیوه­ایی که هنرمندان واقعیت پر هرج و مرج زندگی خود را به چیزی که مورد پذیرش و استفاده عموم باشد تبدیل می‌کنند، علاقه‌مند بود. هنرمند یا نویسنده، گریز خصوصی خود از واقعیت را به خلق ابژه‌هایی عمومی تبدیل می‌کند؛ گویی واقعیت تازه‌ای می‌سازد که دیگر افراد را به حرکت در می‌آورد، علاقه مند می‌سازد و الهام می‌بخشند .

    ژاک لکان، روانکاو فرانسوی، بر نوعی والایش متمرکز شد که می‌تواند میل بی‌نتیجه به رابطه جنسی را به هنر رمانتیک بدل گرداند. او ادعا می‌کرد شعر عاشقانه زمانی شکوفا می‌شود که رابطه جنسی ممنوع باشد.

    والایش زیر بنای تمدن

    والایش یکی از اهداف درمان روانکاوانه است. درمانگر می‌داند که تمام خواهش‌های ما نمی‌توانند به حقیقت بپیوندند، اما این به معنای یاس و ناامیدی مداوم نیست. ما می‌توانیم رانه‌های مسئله‌ساز خود را تا جای ممکن به مسیری سازنده هدایت کنیم. ممکن است اثر هنری خلق نکنیم، اما با کمک درمان می‌توانیم راهی برای بدل کردن امیال غیر قابل پذیرش خود به فعالیتی سازنده و تسلا بخش بیابیم.

    والایش نوعی مصالحه است. مکانیزمی نه برای ارضای کامل، بلکه صرفاً به تراکم تنش تخلیه نشده می‌انجامد. به عبارتی ساده تر می توان والایش را این گونه تعریف کرد: «تغییر دادن یا جابجا کردن تکانه های نهاد با منحرف کردن انرژی غریزی به رفتارهای جامعه پسند»

     

     

    در نظریه‌ی فروید مکانیسم دفاعی والایش زیربنای زندگی متمدنانه است و تمام انواع هنر و علوم شکل والایش یافته تکانه‌های جنسی و پرخاشگرانه (به‌طور کلی تمام آرزوهای ناکام) است.

    به  عقیده فروید کل تمدن شکل گرفته حاصل جابجایی انرژی لیبیدو (غرایز و تکانه‌های اضطراب‌آور پرخاشگری و انرژی جنسی) از یک شی به شی دیگری است و این تمدن وقتی شروع به شکل‌گیری کرد که انرژی لیبیدو به چیز مفیدی جابجا شده و انتقال یافت. پس والایش در واقع انتقال لیبیدو به کار فیزیکی با احساس متفاوت است که فرد از در برابر مواجهه با تکانه‌های اضطراب‌آوری که بر خلاف اعتقادات مذهبی یا باورهای فردی است، محافظت می‌کند.

    «انسان به تنهایی از عهده­‌ی تمام رنج‌ها برنمی­‌آید… تو فرزند سرزمینی هستی که انسان‌ها همواره در آن تنها هستند. مهم نیست بتوانیم یا نه… ولی باید کاری انجام بدهیم. جنگ، رنج‌های دنیا را زیادتر می‌­کند. حتی اگر جنگ بر ضد بدی‌ها هم باشد، دست آخر دنیا را می‌آلاید.

    حتی اگر برای عدالت هم باشد، دست آخر دنیا را از غم و بی عدالتی پرمی‌­کند… من از عدالت هیچ نمی‌­گویم. عدالت در خیلی جاها تلخ­‌تر و مرگ‌بارتر از بی­‌عدالتی است. من از چیزی می‌­گویم که هیچ اسمی ندارد… آن چیزی که انسان را الهام می­‌دهد… و خیلی چیزها برایت به جا می­‌گذارم . داستانم را که ناتمام مانده.»

    بخشی از کتاب آخرین انار دنیا نوشته بختیار علی

    درواقع والایش در نظریه‌های روانکاوی نیز مفهومی محوری دارد که بدن، روان و جامعه را در برمی‌گیرد؛ نه فقط در خلق هنر، بلکه در مورد کار یا تفریحات روزانه نیز می‌توان شاهد والایش بود.

    ژاک لکان در سیمنار ۲۳ که سمینار آخر است و به جویس می‌پردازد و بحث جویس به مثابه سمپتوم را مطرح می‌کند، می‌گوید که جویس احتیاج به روانکاوی نداشت چون توانست با هنرش به آن چیزی برسد که قرار بود در روانکاوی به آن برسد یعنی انسجام روانی خودش را حفظ کند.

     

     

    به این صورت اگر بخواهد کارکرد درمانی مؤثر داشته باشد، در خود هنر انجام می‌شود نه در دفتر روانکاو. نکته این است که روانکاوی مدنظر لاکان، شاید کارکرد درمانی داشته باشد، اما هدفش درمان نیست. او می‌گوید که اگر هدف را درمان بگذاریم اتفاقاً هیچگاه به آن نخواهیم رسید. تجربه روانکاوی تجربه سوژه ناخودآگاه شدن است که در پی آن ممکن است درمان اتفاق بیفتد.

    فروید در یکی از آثار برجسته‌اش پس از برشمردن تلاش‌هایی که بشر به قصد رهایی از رنجی که او را از هر سو تهدید می‌کند، به این مسئله می‌پردازد که انسان غالباً سعادت و خوشی زندگی را در حظ ناشی از زیبایی جست‌وجو می‌کند.

    زیبایی شناسی از نظر فروید

    فروید همچون بسیاری از فیلسوفان قرن بیستم بر عبث بودن علم زیبایی‌شناسی تاکید می‌کرد. علمی که شرایطی را می‌پژوهد که تحت آن‌ها، امر زیبا با دریافت حسی ادراک می‌شود.

     

     

    به اعتقاد فروید، این علم قادر نیست در باب سرشت و منشاء زیبایی روشنگری کند. زیبایی‌شناسی متوسل به کلمات پرهیاهو و بی‌مایه می‌‌شود؛ در حالی که سودمندی زیبایی چندان آشکار نیست و نمی‌توان به کنه ضرورت فرهنگی‌اش پی‌ببرد. چنان‌که روانکاوی هم به زعم فروید جز اندکی، چیزی ندارد که در باب زیبایی بگوید. به نظر می‌رسد که تنها، اشتقاق و نشأت گرفتنش از گستره دریافت جنسی است که قابل اطمینان و متقن می‌نماید.

    اما چگونگی زیبایی و گیرایی اثر هنری، امری است که روانکاوی فروید به هیچ وجه از آن غفلت نمی‌کند. چنان‌که در ابتدا ذکر شد، فروید شماری از روش‌هایی را که انسان به کار می‌گیرد تا از فشار رنجی که از هر سو در کمین‌اش نشسته ( از طرف بدنش، جهان خارج و روابط با دیگران) رها شود، نام می‌برد.

    اما در میان این روش‌ها «پرداختن به آثار و آفرینش‌های هنری» دارای تمایز خاصی در نسبت با واقعیت است. والایش یا تصعید بنابر اصطلاحات روانکاوانه، جابه‌جایی‌های لیبیدو (libido-Displacements) نام می‌گیرد. اهداف غریزی را طوری تغییر می‌دهیم که با ناکامی‌های جهان بیرونی برخورد پیدا نکند. فشار ناشی از نیاز به ارضای غریزی را بدل به نیروی خلاقه می‌کنیم و در آفرینش هنری به کار می‌بندیم (Sublimation).

     

     

    در این‌جا پیوستگی با واقعیت به مراتب سست‌تر می‌شود. انحراف از واقعیت و ورود به قلمرو «خیال»، منبعی برای کسب لذت می‌شود. زیرا «خیال» یگانه نیرویی است که از تجاوز فرهنگ و «اصل واقعیت»  نجات یافته و به «اصل لذت» وفادار مانده است.

    حظ ناشی از آثار هنری که از طریق وساطت هنرمند، حتی در دسترس کسانی قرار می‌گیرد که خود فاقد خصلت خلاقانه‌اند، صدرنشین این کام‌گیری‌های مبتنی بر تخیل است. با نیروی سکرانگیز خیال، مرزهای واقعیت درهم می‌شکند؛ به شکلی که می‌توان از تنگناهای خفقان‌آور زندگی به سوی مرزهای آمال و رویاها پرکشید.

    چنان‌که از این منظر، اثر هنری همواره با «رویا» مقایسه می‌شود که تحقق تبدیل یافته‌ی یک آرزوی سرکوب شده و واپس زده شده است که غالباً هم از چشم مخاطب اثر و حتی آفریننده پنهان است.

     

     

    اما در این‌جا نقطه حساس و با اهمیت بحث ما این است که تخدیرِ ملایمی که هنر ما را در آن فرو می‌برد، قادر نیست جز نوعی گریز موقتی از تنگناهای زندگی، چیز بیشتری را موجب شود و چندان هم که باید نیرومند نیست تا رنج واقعی را از میان بردارد و ما را متوجه عجز خود می‌کند.

    به قول ساموئل بکت دنیای درون، همراه دنیای بیرون هبوط کرده است. «تمایز عمده هنر با دیگر کوشش‌های بشر در مبارزه با رنج‌های زندگی هم در این‌جا نهفته است. سایر کوشش‌ها واقعیت را دشمنی می‌داند که منشاء همه‌ی رنج‌هاست؛ به طوری‌که زندگی را با آن نمی‌توان ادامه داد.»

     

     

    چه در آن‌جا که رویاها و توهمات، در ازدحام میکده جانشین واقعیت می‌شود و چه در آن‌جا که غرایز را در خود می‌کشیم؛ آن‌گونه که در حکمت مشرقیان و ریاضت کشی‌های بودایی و صوفیانه دریافته می‌شود آن‌جا که با قربانی کردن زندگی و مرگ غریزه، در آرزوی وحدت با یک آرامش نامیرا هستیم.

    هنر سعی در پی پس زدن واقعیت ندارد بلکه تلاش می کند بر واقعیت غلبه کند. هنر به انسان امکان می دهد که لذت به تاخیر افتاده و ایمن را جایگزین لذت کوتاه مدت و مخرب کند. بنابراین نباید خیلی عجیب به نظر برسد، وقتی فروید درشماری از قطعات مشهورش، هنر را با شفا یا بهبود یا مسیر بازگشت به واقعیت یکسان می‌گیرد. خصلت خرد گریزی هم در هنرمند و هم در فرد روان نژند حضور دارد. اما اساساً خردگریزی یکی از شرایط انسانی است که باید پذیرفته شود.

    غرایز خردگریز، اساس خلاقیت

    اول از همه، این نیچه بود که امیال و غرایز خردگریز را اساس خلاقیت هنری دانست. همه خلسه‌ها، هر چند متفاوت به وجود بیایند، قدرت آن را دارند که هنر بیافرینند. نیچه شاید نخستین کسی بود که می‌توانست با شجاعت به این تلاطم‌های درونی خود نظر کند و آشکارا درباره آن‌ها بگوید.

    فروید بیان می‌دارد: هنرمند در ابتدا درونگراست، که از روان نژندی بسیار دور نیست و با نیازهای غریزی نیرومند و زیادی، سرکوب شده است. اشتیاق دارد به افتخار، قدرت، ثروت، شهرت و عشق زنان برسد.

     

     

    اما نهایتاً در قطعه‌ای عنوان می‌کند که هنرمندان صرفاً افرادی نوروتیک نیستند که قریحه خود را برای طفره رفتن از واقعیت به کار گیرند. هنر به صورتی نو و خاص، بین دو اصل لذت و واقعیت، سازش و مصالحه برقرار می‌کند. هنرمند در اصل، آدمی است که از واقعیت روی بر می‌گرداند چون نمی‌تواند با طرد ارضای غرایز که نخستین درخواست آن‌ها واقعیت است، کنار آید.

    او آدمی است که به خواسته‌های شهوی و جاه‌طلبانه خود، به صورت زندگی خیال پردازانه (در اثر هنری)، امکان جولان و تاخت و تاز می‌‌دهد. اما از این جهان خیالی، راه بازگشتی به واقعیت می‌یابد؛ این راه که قریحه خاص خود را به کار می‌برد تا خیال‌پردازی‌های خود را به صورت حقیقی از نوع جدید قالب‌گیری کند. مردم هم به این‌ها به عنوان بازتابی گران‌بها از واقعیت ارزش می‌گزارند.

    آثار هنری و ادبی چگونه لذت بخش می‌شوند؟

    شرح‌های فروید درباره چگونگی لذت‌بخش‌بودن آثار هنری و ادبی، زیاد هستند. ضمن این‌که در آن‌ها می‌توان به چگونگی انطباق با واقعیت پی‌برد. برای نمونه در مقاله «نویسنده و رویای روز»، به رابطه میان آفرینش شعری و بازی کودک اشاره می‌کند.

    او در پاسخ به این‌که شاعر چگونه به ماده اولیه کار خویش دست پیدا می‌کند، به نخستین نشانه‌های فعالیت‌ تخیلی و خلاق در دوران کودکی می‌پردازد. هر کودکی به هنگام بازی، مانند نویسنده‌ای خلاق رفتار می‌کند؛ از این نظر که جهانی متعلق به خویش می‌آفریند.

     

     

    با این حال بازی خود را بسیار جدی می‌گیرد و مقدار زیادی عاطفه و هیجان صرف آن می‌کند. قطب مخالف بازی برای او کار و اشتغال جدی نیست، بلکه واقعیت است. و کودک به خوبی دنیای بازی را از واقعیت تشخیص می‌دهد؛ منتها احوال و اشیایی را که تخیل می‌کند، از جهان واقعی وام می‌گیرد. همین مورد باعث پیوند و سلطه واقعیت بر بازی او می‌شود که آن را از خیال‌پردازی فرد بزرگسال جدا می‌کند؛ شخصی که بزرگ شده و بهشت کودکی را از یاد برده و با جدیت تمام کوشیده واقعیات زندگی را دریابد. اما ممکن است احیاناً فرق بازی و واقعیت دوباره محو شود. به طوری‌که شخص بزرگسال سعی می‌کند، باز زندگی را به یک سو بیفکند و لذت مطایبه را دریابد.

    خیال‌پرداز به این نحو به آن‌چه در کودکی داشته است، دوباره دست می‌یابد. اما اگر کثرت و قدرتِ وهم‌پردازی از حد بگذرد، شرایط لازم برای ظهور روان‌نژندی (نوروز) یا روان‌پریشی (سایکوز) فراهم می‌شود. به طوری‌که اگر کسی این اوهامش را برای ما نقل کند، لذتی به ما نمی‌رساند و گاه باعث اشمئزاز ما می‌شود.

     

     

    نویسنده یا شاعر، خصلت خودمدارانه خیال‌پردازیِ خویش را با برخی تغییرات و تبدیلات، ملایم‌تر می‌کند و با لذتی که از مشاهده فرم یا صورت اثر هنری به ما می‌رساند، در ضمن عرضه وهم‌پردازی‌های خویش، به ما رشوه می‌دهد. فروید این لذت اضافی را پیش لذت (Fore-Pleasure) می‌نامد؛ لذت‌هایی که در حکم مقدمه لذت‌های بعدی محسوب می‌شوند. لذتی که ناکامل است اما راه را برای گشودن لذت حقیقی از ادبیات که ناشی از رهیدن از فشار و تنش روانی است، مهیا می‌کند.

    در این حالت ما از خیال‌پردازی‌های خودمان بدون احساس ملامت و شرمساری لذت می‌بریم. ما امیال خود را می‌یابیم و از رویای خود لذت می‌بریم. به این اعتبار، اثر هنری شکلی از پالایش برای مخاطب رخ می‌دهد و شفا می‌بخشد.

     

     

    هنرمندان، پیشروان روانکاوی

    زیگموند فروید برای تحلیل و شناخت شخصیت انسان و همینطور ساختار روانی فرد نسبت به هنر بی تفاوت نبود. فروید هنرمندان را به تعبیری پیشرو در روانکاوی فردی می ‌دانست. افرادی که به جهان درونی ناخودآگاه نگاه کرده‌اند و با زبان خود آن را بیان کرده‌اند. در این نگاه هنرمندان اکتشافگران قلمرو روان انسان هستند. او در کتاب تمدن و ملالت های آن پس از نقل قول‌هایی از گوته به ستایش شاعران و هنرمندان می‌پردازد.

    او می نویسد: «به برخی از انسان‌ها این توان و استعداد داده شده است که به یاری آن، شناخت بسیار عمیقی نسبت به فعل و انفعالات درونی خود به دست آورند. آن ها این شناخت را به آسانی، بی هیچ مشکلی، آشکار می‌سازند. در حالی که ما بایست برای دریافتن آن، با سخت کوشی فراوان و در کمال شک و تردید در فکر یافتن راه چاره‌ایی باشیم.»

     

     

     فروید به آثار هنری به چشم درس های روانکاوی و شناخت درونی می‌نگریست. در وهله ی دوم آثار هنری همچون یک نقشه‌ی راه بازگو کننده و نشان دهنده‌ی درونیات و منویات روان شخص هنرمند است و با تعبیری تعمیم دهنده روان انسان را نشان می‌دهد که خواه هنرمند آن اثر از آن مطلع باشد یا خیر.

    او می نویسد:« هنرمند از درون خویشتن است که نگاه خود را متوجه ناخودآگاه می‌کند، به توانایی‌ها و امکانات این فرآیندها و جریان تحول شان چشم می‌دوزد. این توانایی‌ها و امکانات را به جای اینکه به یاری نگرش‌های متفکرانه و آگاهانه و انتقادی بیان کند، در پوشش هنر به نمایش در می آورد.»

    منابع:

     کتاب نظریه های شخصیت شولتز- ترجمه یحیی سید محمدی

    The hand book of art therapy- 3rd edition- by Caroline Case and Tessa Dalley

    بختیار علی، آخرین انار دنیا، تهران: افراز، 1388.

    لینک 1

    لینک 2

     زیگموندفروید، ناخوشایندی‌های فرهنگ، امید مهرگان، نشر گام نو، 1383.

    -Encyclopedia of aesthetics, Michael Kelly, oxford university press, New York 1998.

    احمدی، بابک، حقیقت و زیبایی، نشر مرکز،.

    ولهایم، ریچارد، فروید و فهم هنر، شهریار وقفی پور، مجله ارغنون، شماره 22، پاییز 82.

    صنعتی، محمد، تحلیل‌های روان‌شناختی در هنر و ادبیات، ‌نشر مرکز،

    استور، آنتونی، فروید، حسن مرندی، طرح نو،

    زیگموندفروید، شاعر و خیال‌پرازی، ع.فولادوند، مجله سیمرغ، شماره1، تابستان 73.

  • معرفی کتاب از دو که حرف می‌زنم از چه حرف می‌زنم

    معرفی کتاب از دو که حرف می‌زنم از چه حرف می‌زنم

    دنیایی که موراکامی به تصویر می‌کشد، برای من و شاید میلیونها خواننده‌اش از سراسر دنیا بسیار آشناست. او روش خاص خود را در ورزش و نویسندگی برای ارتقای زندگی شخصی، ابداع کرده است.

    موراکامی در طی زندگی خود، هر کاری را با اراده راسخ و سخت کوشی، علی رغم مخالفت اطرافیان، به نتیجه دلخواهش رسانده است. در دهه سوم زندگیش، باری را اداره می‌کرده که نقطه عطف بزرگی در ارتقا و رشد فردی‌اش بوده است. بودن در جمع های گوناگون و ارتباط با دیگران، در این مرحله از زندگی، به زعم خودش؛ باعث بلوغ ذهنی‌اش شده است. او پس از چندی، ناگهان تصمیم به نویسندگی گرفته، بار را تعطیل کرده و خلوت گزیده است.

    زندگی هاروکی موراکامی در کتاب از دو که حرف می‌زنم از چه حرف می‌زنم؛

    موراکامی به راحتی با تنهایی خود کنار آمده و پس از تصمیم به نوشتن رمان، سبک و سیاق زندگی‌اش را به طور کل، تغییر داده است. او انزوا را انتخاب کرده و اعتقاد دارد با کسب و کار نویسندگی، انزوا یک امر واجب و اجتناب ناپذیر است. سحرخیزی همزمان با طلوع خورشید و خواب شبانه زود هنگام، او را از خیلی از جمع ها دور ساخته است. دوری از جمع‌های دوستانه‌ی شبانه، روزی طولانی‌تر و سرشار از سکوت را برایش به ارمغان آورده است.

    هنگامی که موراکامی تصمیم به ورزش می‌گیرد، بهترین فعالیت ورزشی، که با روحیه فرد گرایِ او هم خوانی مستقیم دارد، دوی ماراتن است. دویدن، ورزشی که نیازی به هم بازی، باشگاه خاص و یا تهیه وسیله ورزشی مخصوص ندارد. دویدن تنها با یک جفت کفش مناسب دو و خیابان، امکان پذیر است. انتخاب دوی ماراتن برای شخصی که به جمع بزرگتر و ارتباط جهانی فکر می‌کند و ارتباط گسترده تر با خوانندگانش را به روابط جمع کوچک دوستانش ترجیح می‌دهد، عجیب نیست. ماراتن به منزله همگامی و هم مسیری با بقیه، به طور هم زمان «بودن در خویشتن خویش» می باشد. از این رو، بهترین انتخاب برای شخصیت درون گرای موراکامی، دویدن است.

    ماراتن در حین انفرادی بودن، همراهی با جمعی بزرگ است، که هر کدام هدف خاص خود را در پی گرفته‌اند. در قسمتی از کتاب، هاروکی موراکامی در ستایش تنهایی و ماراتن می‌نویسد؛ «موقع دویدن نه مجبورم با کسی حرف بزنم، نه به حرف های کسی گوش بدهم. فقط باید به صحنه گذرای بیرون نگاه کنم. این همان بخش از روز من است که نمی‌توانم بی آن سر کنم.»

     

    کتاب از دو که حرف می‌زنم از چه حرف می‌زنم

     

    با خواندن این کتاب در جریان دغدغه‌های زندگی عادی نویسنده، غیر از نوشتن، قرار می‌گیریم. اینکه چطور یک  تصمیم معمولی مثل دویدن به طور روزمره، تمام جوانب زندگی یک نفر را تحت شعاع قرار می‌دهد. این تغییرات انقدر گسترده می‌شوند که حتی در شغلی همانند نویسندگی هم می‌توانند تاثیر بگذارند. در واقع هر امری که اجبارا یا از روی علاقه به زندگی‌مان اضافه شود، در سلامتی، رفتار و روابطمان تاثیر مستقیم می گذارد.

    چه اتفاقی بهتر از این که، ورزشی مانند «دو» را، به روزمره‌مان بیفزاییم. به قول موراکامی؛ دو، بهترین ورزشی است که می توان در همه جا انجامش داد. در عین حال دو ورزش مادر است و تمامی عضلات را درگیر می‌کند. علاوه بر تاثیر فیزیکی دو، بر سلامتی و عضلات، در هنگام دویدن کاملا تنها هستیم. به دلیل زمانی که با خود می گذرانیم، نیروی تخیل تقویت می شود.

    مسلما موراکامی از این لحظات سکوت و آرامش، نهایت استفاده را برده و بهترین های وجودش را از طریق نوشته هایش، با خوانندگانش در اقصی نقاط دنیا به اشتراک می‌گذارد. شاید تنها برای دسته‌ای از دوندگان ماراتن که نفرات برتر می‌شوند، این ورزش حالت رقابتی دارد و جایزه گرفتن در آن مهم می‌باشد. اغلب دوندگان ماراتن زندگی‌های شخصی دیگری دارند و برای اهداف خاص خود می‌دوند و رکوردهای شخصی خود را جا به جا می‌کنند. دویدن روزانه و طولانی تر کردن دوره‌ای زمان تمرین، قدرت بدنی را افزایش داده و باعث کسب سلامتی می‌شود.

    هاروکی موراکامی در فصل دوم این کتاب، داستان نویسنده شدنش را با خواننده در میان گذاشته است. او برایمان شرح می دهد که چگونه در طی تماشای یک مسابقه ورزشی، الهامی به ذهنش رسید و دریافت، باید یک رمان بنویسد! او رمان خود را با خرید بسته ای کاغذ و یک روان نویس، شروع می‌کند و برای مسابقه اصل رمان را می فرستند. رمانی که بعد ها با نام «آوای باد را بشنو» چاپ شد. پس از گذشت چند ماه، از دفتر مجله ادبی با او تماس گرفتند. موراکامی، جایزه نفر اول را برده و لقب نویسنده خوش آتیه را گرفت.

    موراکامی، در این اثنی هم بار خود را اداره می‌کرد و هم داستان‌های کوتاه و بلند دیگری هم می‌نوشت. او در این فاصله، یک کتاب هم از «اسکات فیتز جرالد» ترجمه کرد. طوری این امور ناهمگون به او فشار آورده بودند که تصور می‌کرد به جای دو شخص متفاوت زندگی می‌کند. این فشار، تا حدی بود که تصمیم جدی مبنی بر بستن بار گرفت.

    علی رغم توصیه‌های دیگران، او می خواست که تنها حواسش را به نوشتن بدهد و نمی توانست در عین حال به مسائل بار هم فکر کند. او شرح می‌دهد که چطور برای نوشتن یک کتاب انزوای خود خواسته‌ای را در پی گرفته و به مسافرت‌های تحقیقاتی رفته است. موراکامی در این مدت سبک شاخص خود را پیدا کرد، اگرچه ویراستاران و منتقدان اثر تازه اش را نپسندیدند. اما کتاب «تعقیب گوسفند وحشی» در بین خوانندگانش با استقبال روبرو شد. او پس از این اقبال، به طور کاملا جدی به یک نویسنده حرفه‌ای تبدیل شد و زندگی نوینی را آغاز کرد. در این هنگام کار نویسندگی و نشستن پی در پی پشت میز، باعث جمع شدن چربی در محدوده کمر و شکم او شد. علاوه بر آن تعداد سیگارهای روزانه‌اش هم به دو پاکت در روز رسیده بود. تصمیم به ورزش و ایده دویدن، در این زمان، نویسنده را نجات داد.

     

    متن پشت جلد کتاب از دو که حرف می‌زنم از چه حرف می‌زنم

     

    تأثیرات دویدن و آمادگی جسمانی بر تفکر از نظر هاروکی موراکامی

    دویدن آغاز یک سلسله اتفاق مهم در زندگی موراکامی شد؛ این عمل رشد فکری، دید وسیع و بینش بالاتری برایش به ارمغان آورد و همینطور تنفسش را بهبود بخشید. او واقف است که وقتی بهتر نفس می‌کشد، مغز فعالیتش را بالا برده و فکر گسترش می‌یابد. خود به خود سیگار کشیدنش رنگ باخت و فراموش شد. موراکامی هر گاه در معرض ناراحتی، بی عدالتی یا درک نشدن قرار می گیرد، بیشتر می دود. او اعتقادی راسخ بر این امر دارد که دویدن می تواند با ایجاد خستگی جسمانی، آثار ناشی از ناراحتی را، از بین برده و به او بفهماند که کمی بیش از حد معمولی است.

    از نظر موراکامی دویدن در ماراتن و نویسندگی یک رمان، شباهت های زیادی با هم دارند. نویسنده هم مانند دونده، از محرکی درونی و خاموش، پیروی می کند و در پی تاثیر و تایید دنیای خارج از خود نیست. نویسنده و دونده هر دو، تنها به کاری که می‌کنند می‌اندیشند. اگر در حین نوشتن یا دویدن، رشته کار از دستش خارج شود، همه چیز از بین می‌رود. دویدن،  به عبارت دیگر«دویدن ماراتن»، تمرینی برای بالابردن ملاک‌ها و ارتقای ویژگی‌های شخصی است. از نظر موراکامی، تندرستی به رسیدن به خویشتن خویش کمک فراوانی می‌کند و در مورد شخص او، این امر با دویدن محقق گشته است.

    هاروکی موراکامی اضافه وزن را موهبتی می‌داند که تلنگری بر بازیابی سلامتی اش بوده است. با مشاهده اضافه وزن، او یاد گرفت که با روی آوردن به ورزش می تواند بسیار سالم تر زندگی کند و شاهد تغییرات شگرفی در بدن و عضلاتش باشد. افرادی که نیاز به تحرک ندارند و دچار چاقی نمی شوند، این تحلیل عضلات را ندیده و در سنین بالا دچار آسیب های جدی در عضلات و پوکی استخوان می‌شوند.

    به همین ترتیب او خود را از زمره نویسندگانی نمی داند که بی هیچ سختی و با استعدادی خدادادی می‌نویسند. نویسندگانی که با استعداد ذاتی خود، کلمات را چون آبی روان بر کاغذ جاری می‌کنند و بی هیچ سختی کتاب می‌نویسند. موراکامی اذعان می کند که برای هر کدام از کتاب هایش تلاش و تحقیق می‌کند. او با اراده‌ای  قوی بیشتر از بیست سال این رویه دویدن، نوشتن، سالم خواری، خواب کافی و به هنگام را ادامه داده است. هرچند خود او معتقد است که اراده‌ای قوی پشت این قضیه نیست! بلکه تنها این رویه با احوالش جور است و دست کم مایه عذابش نبوده است.

     

     

    هاروکی موراکامی تنها با اعتقاد بر بدست آوردن سلامتی به این شیوه زندگی دست یافته و به آن ادامه داده است. او هرگز کسی را به دویدن ترغیب و تشویق نمی‌کند، چون می داند ماراتن، ورزش هر کسی نیست، همان طور که رمان نویسی هم نمی تواند حرفه همه کس باشد. تنها با اراده شخصی و همت می‌توان ماراتن را دوید و یا رمان نویس شد. تنها آدمهایی در هر دوی این کارها موفق می‌شوند که با تمام وجود به سمت آن رفته‌اند و روش و سیستم زندگی خود را بر پایه آن تغییر داده‌اند.

    موراکامی در طول دوران تحصیلی خود، از هر کاری که به اجبار بر او تحمیل می‌شد فراری بود. مطالعه را زمانی دوست داشتنی یافت که مجبور نبود درس بخواند. از زنگ ورزش مدرسه بیزار بود، چون معلم ورزش به اجبار به او حرکاتی را تحمیل می کرد. ورزش‌های دو میدانی و شنا را که گروهی نیست، به ورزش های تیمی ترجیح می‌داد. او در مورد خود می‌گوید اگر آزادش می‌گذاشتند هر روالی را که می‌خواست  پیش می‌گرفت و آزادانه مطالعه می‌کرد، مسلما خیلی زودتر راه خود را می‌یافت.

    موراکامی، می داند که آدم صبح گاه است و صبح زود مغز آزاد و روحیه بهتری برای نوشتن دارد. از این رو پس از تعطیلی بار، برنامه خواب خود را کاملا تغییر داده است و یکی دو ساعت بعد از تاریکی هوا به خواب رفته و با طلوع خورشید بیدار می‌شود. هر روز صبحش را با تمرکز بیشتر به نوشتن می پردازد و در ساعت های باقی مانده روز به دویدن، مطالعه و گوش دادن موسیقی می‌پردازد. طبق این روال اولویت همیشگی موراکامی، نوشتن برای مخاطبانش بوده است.

    او بر اساس اصول شخصی خودش رفتار می‌کند و عقیده دارد که در آن واحد نمی‌توان همه را راضی نگاه داشت. موراکامی نگرش خاص خود را در اداره کافه و نوشتن دارد. اگر از بین ده مشتری تنها یک مشتری راضی بود، او از آن خرسند می شد. چون عقیده داشت همین یک نفر مشتری دائمی اش می‌شود. در مورد نوشتن هم با همین نگاه پیش می‌رود. اگر از بین ده خواننده تنها یک نفر کلام او را درک کند و دوست داشته باشد، برایش کافی است. گویی این درک باری را از روی دوشش بر می‌دارد و با آرامش بیشتری به کارش ادامه می‌دهد. او می‌داند که در عالم ادبیات نیاز نیست که آدم دونده اول باشد. تنها باید توان رسیدن به نقطه پایان را داشته باشد و بتواند رکورد قبلی خود را جا به جا کند.

     

     

    در این کتاب، فقط نویسنده به تمجید از نقاط قوت خود نمی پردازد؛ گاهی اوقات خواننده را در شکست هایش هم شریک می‌کند. به طور مثال در پی گرفتگی عضلانی که  به ناگاه در هنگام یک ماراتن برایش پیش آمده است، شکست تلخ و دردناکی را تجربه می‌کند. او دلیل این اتفاق را در تمرین ناکافی خلاصه می‌کند. او در آن زمان از خودش راضی نبود و دلیل این تجربه را غرور کاذب می‌داند. موراکامی معتقد است که تمرین کافی نداشته و وزنش را پایین نیآورده بود. موراکامی آدمی نیست که به خودش اجازه اشتباه مجدد را بدهد و از اشتباهاتش درس می‌گیرد و یا دست کم آنها را تکرار نمی‌کند.

    او هر روز از دویدن می نویسد و این کار کمک بزرگی برای بازنگری راه های رفته و تشویق و تنبیه خود است. یک تجربه سخت دیگراو، دویدن خلاف مسیر ماراتن از آتن به ماراتن، در گرمای تابستان یونان بود. موراکامی هیچ پیشینه‌ای از گرمای تابستان یونان نداشت و به سختی و با تلاش توانست این مسیر را به پایان برساند. تجربه جالب دویدن هاروکی موراکامی در مسیر مارتن، بسیار جذاب است. او برای ما شرح می دهد که طی مسیر 26 کیلومتر، با وجود گرمای هوا و نبود امکانات یک ماراتن واقعی، روی آسفالتی از جنس پودر سنگ مرمر که زیر نور آفتاب برق هم می زند، تا چه حد می تواند دشوار باشد.

    عنوان فصل چهارم بسیار جذاب است: «بیشتر دانسته‌هایم را در داستان نویسی، دویدن‌های روزانه به من آموخته است.» در کتاب از دو که حرف می زنم از چه حرف می زنم، در روند روزمره‌گی های چندین ساله نویسند، با هاروکی موراکامی همگام می‌شویم. تصمیم به دویدن، همزمان با گوش دادن به موزیک‌های مورد علاقه دوران جوانی‌اش، باعث رشد عضلانی و آرامش فکری نویسنده شده است.

    او نمی‌تواند جواب این پرسش را بدهد که در هنگام دو به چه چیزی فکر می‌کند؛ در هنگام دویدن ماراتن، مسلما بیشتر به مسیر فکر می کنیم تا به مقصد رسیدن! اینکه هر روز چه تعدادی گام برخواهیم داشت مهم نیست، بلکه تلاش برای اجرای هر روزه  این کار و انجام  تمرینات، در درجه اول اهمیت قرار دارد.

     

    هاروکی موراکامی نویسنده کتاب از دو که حرف می‌زنم از چه حرف می‌زنم

     

    اگر دونده باشید به خوبی می دانید که در هنگام دو می توان به هرچیزی اندیشید و در عین حال به هیچ چیزی فکر نکرد. فکر کاملا آزادانه می‌آید و می‌رود. می‌توان تنها در مسیر حضور داشت و با صدای موزیک همگام شد. گاهی به دونده‌های دیگر در مسیر دقت می‌کنیم؛ به این که هر کدام چه داستانی در پشت دویدن خود دارند. پاسخ نویسنده به این سوال، این طور در کتاب بیان شده است:« اگر راستش را بخواهید حین دویدن چندان به نکات مهم و قابل عرض فکر نمی‌کنم؛ فقط می‎دوم، دویدن در خلا. شاید هم بتوان آن را طوری دیگر مطرح کرد؛ می دوم تا خلا را بدست آورم. اما گاهی امکان دارد سر و کله یک فکر در این محدوده خلا هم پیدا شود.»

    پیشنهاد مطالعه:
    نوشتن و اثر آن بر زندگی و سلامت روان

  • چرا این قدر نسبت به شبکه‌های اجتماعی مردد هستیم؟

    چرا این قدر نسبت به شبکه‌های اجتماعی مردد هستیم؟

     

    اگر فکر می‌کنید اینستاگرام انقدرها هم مهم نیست، بهتر است یاد تحقیق جهانی سال ۲۰۱۸ بیفتیم که اعلام کرده‌است: «تلاش برای سلفی گرفتن ۲۵۹ نفر را بین سال‌های ۲۰۱۱ تا ۲۰۱۷ به کشتن داد. غرق شدن، حوادث حمل و نقل و افتادن به عنوان شایع‌ترین علت مرگ شناخته شدند».

    راه دور نرویم… احتمالاً محال است به‌راحتی بتوانیم قطعی شش ‌ساعته اینستاگرام، فیس بوک و واتساپ را فراموش کنیم. خاطره خوشایند/ ناخوشایندِ این قطعی تا مدت‌ها در حافظه مجازی ما باقی می‌ماند. درحالی‌که بعضی از کاربران آه از نهادشان بلند شده بود، عده دیگری با گفتن «آخیش چه‌بهتر» نفس راحتی کشیدند و خوشحالی‌شان را ابراز کردند. اما چرا نسبت به اینستاگرام مردد هستیم و احساس دوگانه‌ای داریم؟

    ارتباط به‌مثابه هوا برای انسان

    ما برای بقا به ارتباط نیاز داریم. در ارتباط‌هاست که به‌حساب می‌آییم، درک و حمایت می‌شویم و… نیاز به توجه هم در ارتباط با دیگران برآورده می‌شود. شبکه‌های اجتماعی، براساس ارتباط‌های آنلاین شکل‌گرفته‌اند و حضور دیگری در آن نقش پررنگی دارد. پس دو نیازی که درباره‌اش گفتیم در اینستاگرام برآورده می‌شود. مثل وقتی‌که نمایی از کیک تولدمان را قاب می‌گیریم و لایک‌های زیادی سمت‌مان روانه می‌شود. این لایک نمادی از توجه است که توانسته‌ایم در طول چند ثانیه به دستش بیاوریم. به‌خصوص اگر ظرفیت کمی برای تحمل تنهایی داشته باشیم، دیگران برای ما حکم قطعات یدکی دارند که کمک می‌کنند کمتر احساس شکنندگی کنیم.

    وقتی پای مغز وسط می‌آید

    سیستم پاداش مغز، شرایطی را فراهم می‌کند تا ما به‌واسطه خوردن، رابطه جنسی و… به‌عنوان یک فرد و گونه بتوانیم به حیات خودمان ادامه بدهیم. این سیستم با کمک نوروترانسمیتر (انتقال‌دهنده عصبی) دوپامین کار خود را پیش می‌برد و توجه و تمرکز ما را فعال می‌کند. فرقی نمی‌کند که درباره کیک شکلاتی حرف می‌زنیم یا حس فوق العاده‌ی تحسین شدن! وقتی محرک دل‌چسبی را برای اولین بار امتحان می‌کنید و تجربه خوشایندی دارید، دوپامین آزاد می‌شود. حالا مدارهای عصبی، این موقعیت را در قالب شرایط لذت‌بخش کدگذاری می‌کنند. از این به بعد ترغیب می‌شوید تا با تجربه دوباره‌اش، همان لذت اولیه را تکرار کنید.

    با فعال شدن سیستم پاداش (دوپامین)، شما طیفی از محرک‌ها را نادیده می‌گیرید و فقط به محرک لذت‌بخش توجه می‌کنید. «دوپامین آزادشده بر حافظه و مدارِ عملکردِ اجرایی مغز تأثیر می‌گذارد تا فرد را تشویق به تکرار تجربه کند. با هر بار استفاده، مدارهای مغز قانع‌تر می‌شوند که اعتیاد ایجاد کنند و به محرکی خاص وابسته شوند. فقط با استفاده دوباره است که کسری دوپامین از بین می‌رود». این همان اتفاقی است که در وابستگی به لذت میفتد.

    سازندگان اینستاگرام روی طراحی‌اش کار می‌کنند، اما برای اینکه اعتیادآور نباشد، هیچ برنامه‌ای ندارند. اشتیاق شدید به صفحه پر رنگ و لعاب، می‌تواند همین مسیر پاداش را طی کرده باشد. وقتی دلمان می‌خواهد تنش یک روز پر اضطراب را با خلسه‌ای اعجاب‌انگیز در اینستاگرام جبران کنیم، لذتی را به خودمان هدیه می‌دهیم که رقیب ندارد! بله، اینستاگرام با همدستی دوپامین کار خودش را کرده است، ما مشتاق پرسه زدن در این فضا می‌شویم!

    یشنهاد: مقاله نشانه‌ها و درمان اعتیاد به اینترنت و شبکه‌های اجتماعی را در مجله بخوانید.

    سفر به مقصدی پر از لذت

    همان‌طور که فروید هم قبلاً گفته بود، بسیاری از رفتارهای ما تحت تأثیر «اصل لذت» هستند. ما تلاش می‌کنیم کارهایی را انجام دهیم که تنش‌مان را کم کنند و لذت را افزایش دهند. ولی «اصل واقعیت» ماهی است که پشت ابر نمی‌ماند. اصل واقعیت، محدودیت‌هایی مثل قانون و مرزبندی‌ها را پیش پای ما می‌گذارد. همین‌جاست که مسیر لذت با دست‌انداز روبرو می‌شود. چون به‌هرحال با وجود تمدن، ما هر کاری را در هرزمان و مکانی نمی‌توانیم انجام دهیم. چاره‌ای نیست جز به تعویق انداختن لذت‌ها یا خداحافظی تلخ با آنها.

    حالا اما فضای مجازی، ما را با لذت‌هایی تنها گذاشته است که قادریم ساعت‌ها خوش باشیم؛ بی‌آنکه احساس شرم کنیم. می‌توانیم در زندگی سلبریتی‌ها سرک بکشیم، با هویت ناشناس صفحه همسر کسی را دید بزنیم و در سکوت به تصاویر برهنه خیره شویم. نمایشگری و ارضای خودشیفتگی هم به‌قدری لذت دارد که نمی‌شود از آن چشم‌پوشی کرد. گویی اینستاگرام توانسته است محدودیت‌های تمدنی و اصل واقعیت را دور بزند!

    از طرف دیگر، می‌توانیم هیجان‌های منفی‌مان را روی کاربران فرافکنی کنیم و تنش درونی را کاهش دهیم. «این دیگران هستند که عصبانی‌اند»، باور آرام بخشی است که نمی‌گذارد خشم خودمان را احساس کنیم.

    همه‌چیز دست من است

    با اسکرول کردنِ ساده (بالا و پایین کردن صفحه) در اینستاگرام، می‌توانید اخبار، خوراکی‌های هوس‌انگیز، اطلاعات بی‌شمار، مناظر دیدنی، محتوای آموزنده، تصاویر گذشته، تکنولوژی‌های برتر، مدهای زیبا و… (این طومار تمامی ندارد، پس نفس‌تان را حبس نکنید!) را ببینید. حتا می‌توانید با یک فیلتر، کاری کنید که عکس‌تان نوستالژیک به نظر برسد. همه این‌ها فقط با سرانگشت شما اتفاق میفتد. تو انگار کن جهان زیر دستان توست! حالا بهتر می‌شود تصور کرد چه احساس کنترلی را تجربه می‌کنیم.

    فقط با یک انگشت می‌توانیم توجه‌مان را به دیگران نشان دهیم و نظر بدهیم. با دیدن تمام محتواها شاید فکر کنیم اطلاعات‌مان بالاتر رفته است و درک بهتری از جهان داریم. اسمش را «توهم دانستن» می‌گذارند. اشکالی ندارد، نامش هرچه که باشد ما فعلاً می‌توانیم احساس کنترل داشته باشیم و این خوشایند است.  

    اینستاگرام را برای شما «خاص» طراحی کرده‌ایم

    برای سرگرم شدن در اینستاگرام، لازم نیست پول هنگفتی بدهید تا لبخند رضایت روی لب‌هایتان بنشیند. آنجا همه‌چیز هست. بیایید اسمش را بگذاریم «یک کلیک تا بهشت»! اما این تفریح مجازی برایمان مجانی تمام می‌شود؟

     

     

    الگوریتم اینستاگرام به‌گونه‌ای طراحی‌شده است که هر مکث شما در نگاه تیزبین هوش مصنوعی، مهم تلقی خواهد شد. انگار نگاه خیره‌تان ثبت می‌شود و برنامه‌های بعدی، مطابق رفتار مجازی‌تان رقم می‌خورد. امیدوارم همین‌ها کافی باشند تا قانع شوید که ما کاربران برای طراحان شبکه‌های اجتماعی، همان چیزی هستیم که فروخته می‌شویم! یک جمله قدیمی هست که می‌گوید «اگر برای محصولی پولی نمی‌پردازید، پس خود شما محصول هستید»!

    کسی چه می‌داند شاید سازندگان اینستاگرام، درباره نگاه خیره لاکان خوانده‌اند که توانسته‌اند با قلاب‌شان شما را گیر بیندازند و به خیرگی جمعی دعوت کنند!

    آیا برایتان پیش‌آمده که خواستید فقط پستی که اسم‌تان در آن تگ شده را ببیند اما وقتی به خودتان ‌می‌آیید متوجه می‌شوید چند ساعت گذشته است و در هزارتوی مجازی گم‌شده‌اید. فکر می‌کردیم انقدرها هم بی‌اراده نیستیم، ولی چه شد که سردرگم شدیم؟ ما هستیم که اینستاگرام را کنترل می‌کنیم یا با پیش‌بینی رفتارمان، ما را کنترل می‌کنند؟

    حالا نیروی خصمانه‌ای که ما را ترغیب می‌کند پست‌های بعدی را هم ببینیم اراده‌مان را زیر سؤال می‌برد. گاهی ما نه در نقش سوژه‌ای مختار، بلکه تبدیل به ابژه‌های مفعولی می‌شویم که قدرت تصمیم‌گیری چندانی نداریم و مجبوریم سپرمان را جلوی هوش مصنوعی اینستاگرام بیندازیم!   

    از طرف دیگر، اینستاگرام فقط پست‌هایی را نشان می‌دهد که شما دوست دارید. حلقه همفکران‌تان همین‌طور گسترده‌تر می‌شود. باور غلط «همه مثل من فکر می‌کنند» اجازه نمی‌دهد تصور کنید چه جهان‌بینی‌های متفاوتی وجود دارند؛ چون شما هرگز آنها را نمی‌بینید!

    بااینکه دوقطبی‌های اینستاگرامی از بین نمی‌روند اما شما همچنان می‌توانید با تعصب، از دیدن کسانی که شبیه‌تان هستند به وجد بیایید. انگار دیگران امتداد خود ما هستند و با دیدن‌شان می‌توانیم حس ارزشمندی می‌کنیم. انگار فراوانیِ شباهت‌ها مُهر تائید ماست. درحالی‌که در واقعیت، دنیا همانی نیست که تصور می‌کنیم. برای حفظ ارزشمندی و محبوبیت جعلی و شکننده‌مان باید چرخه نفس‌گیر آنلاین بودن، تعصب داشتن و تائید دیگران را ادامه دهیم تا دوروبرمان خالی نشود.

    حتماً شما هم دوست دارید سریع و بدون جراحت، زیبا شوید. فیلترهای اینستاگرام همین کار را برایتان انجام می‌دهند. حتا اگر با اطمینان بگویید «من صورت خودم را دوست دارم»، حداقل یک‌بار دست‌تان می‌لرزد و فیلتر زیبایی را امتحان می‌کنید. شاید بعدازآن، دیگر از دیدن چهره بدون فیلترتان در آینه خوش‌تان نیاید. تأسف‌بار است اما فیلترها کاری می‌کنند که نخواهید همان آدم قبلی (بدون فیلتر) باشید!

    طراحی اینستاگرام بر مبنای جلب‌توجه است. ما به شکلی تکامل پیداکرده‌ایم که نظر دیگران برایمان مهم باشد اما نه این‌طور که نظر صدها یا هزاران نفر اهمیت داشته باشد! می‌بینید؟ به گردنه‌های باریک رسیده‌ایم. ممکن است برای رفتن به اکسپلور، دست‌وپا بزنید تا بیشتر دیده شوید. بازی جدی است، به زمین رقابت مجازی خوش آمدید!

    خیال باطلی است اگر فکر می‌کنید با اسکرول کردن پست‌ها تمام می‌شوند. کاربران معمولاً فکر می‌کنند وقتی غایب باشند محتواهای ارزشمندی را از دست خواهند داد. طلسم اینستاگرام ترس از دست دادن (fear of missing out) را در جان‌ شما میندازد. پس باید وقت را به نفع آنلاین بودن غنیمت شمرد مبادا پستی را نبینیم. خوب می‌دانیم که اطلاعات تمامی ندارند. متأسفیم، شما باید منتظر ناسور شدن انگشت‌تان باشید!

     

     

    اگر به نظرتان تجربه‌های شخصی فقط وقتی ارزشمند هستند که با دیگران به اشتراک گذاشته شوند، بهتر است وسوسه‌تان برای عکس گرفتن را انکار نکنید. ازنظر کاربران، بلندکردن وزنه‌ای در باشگاه فقط وقتی ارزش دارد که بقیه آن را ببینند! ظاهراً با بی‌ارزش شدن تجربه‌های فردی مواجه هستیم.

    سکۀ دو روی اینستاگرام

    اینستاگرام ترفندهای زیادی در چنته دارد و بازی ناعادلانه‌ای به راه می‌اندازد که اگر قواعدش را نشناسیم دیر یا زود کیش‌ومات می‌شویم! شبکه‌های اجتماعی، هم‌زمان پتانسیل ایجاد و تسکین اضطراب را دارند. تردید ما هم از ماهیت دوگانه‌شان نشأت می‌گیرد.

    کودک با در آغوش کشیدن خرس عروسکی‌اش احساس امنیت می‌کند و ما بزرگ‌سالان با در برگرفتن گوشی‌هایمان! اما چه کسی است که وحشت پیام خوانده‌شده اما بدون پاسخ «The Horror of a Read Message but No Reply» را تاب بیاورد؟ هرقدر که در برخورد با سکوت دیگران مشکل بیشتری داشته باشید و آن را طرد اساسی تلقی کنید، از اینکه کسی پیام‌تان را در اینستاگرام یا واتساپ بخواند اما جواب ندهد، بیشتر ناراحت یا خشمگین می‌شوید.

    با دقت به همین نکته‌های کوچک هم می‌توانیم اطلاعات زیادی درباره خودمان به دست بیاوریم. حیف است که هوش مصنوعی اینستاگرام ما را بشناسد و با سماجت تعقیب کند اما خودمان بعدازاین همه پرسه‌زنی، هیچ‌چیزی راجع‌به خودمان ندانیم. شاید فکر کنید درباره اعتیاد به فضای مجازی اغراق کرده‌اند. بسیارخب، سعی کنید یک هفته سراغ اینستاگرام نروید!

    در ساعاتی که اینستاگرام به صورت جهانی کار نمی‌کرد، بسیاری از ما احساس خوشایندی داشتیم؛ چرا که فقط دسترسی‌ ما به منبع لذت قطع نشده بود، بلکه آن منبع عملاً برای همه از بین رفته بود. راست می‌گویند که وقتی همه‌جا عزا باشد عروسی است! انگار بدبختی که تقسیم شود، کمتر احساس خسران می‌کنیم.

    قطعی سراسری، فرصت تولید محتوا را از همه گرفت. پس خیال‌مان راحت بود محتوای جذابی در آن وجود ندارد که بترسیم از دستش می‌دهیم. این حس رهایی (هرچند موقت) کمک کرد تا قدری از «ترس از دست دادن» آسوده باشیم.

    اگر تصادفی به انتهای متن رسیده‌اید و می‌خواهید با خواندن چند جمله، تمام ماجرا دست‌تان بیاید کافی است به شما بگوییم «به اینستاگرام علاقه‌مندیم چون برایمان مزیت‌هایی دارد. گاهی با بیزاری از آن روی برمی‌گردانیم چون روی دیگر سکه یعنی معایبش آشکار می‌شود».

  • نوشتن و اثر آن بر زندگی و سلامت روان

    نوشتن و اثر آن بر زندگی و سلامت روان

    نوشتن، هنر چیدن کلمات کنار همدیگر است. آن‌هم به‌گونه‌ای که برای خودمان و دیگران قابل‌فهم باشد. اگر نوشتن نبود، باید در حسرت دانستن می‌ماندیم. زندگی برای هیچ‌کدام‌مان رونوشت دیگری ندارد و خوب می‌دانیم که همگی یک‌بار بیشتر فرصت زیستن نداریم. کیست که شاه مصراع سعدی را نداند که «عمر برف است و آفتاب تموز».

    اگر ذره‌ای کنجکاو باشیم که دیگران چطور زندگی کرده‌اند، کافی است به دنیای کتاب‌ها سرک بکشیم. آنجا کلمه‌ها صف‌کشیده‌اند تا سرگذشت انسان‌ها را روایت کنند، از تلخی‌ها و شیرینی‌ها بگویند و ما را با جهان ناشناخته‌ها آشنا کنند. بیایید اسمش را بگذاریم «موهبت نوشتن»؛ که اگر نبود حتماً بخش مهمی از زندگی ما تغییر می‌کرد. در غیاب نوشتن، هرگز مرهمی به نام شعر به وجود نمی‌آمد، قصه‌ها در نطفه خفه می‌شدند و گذشته در همان گذشته باقی می‌ماند.

    رقصیدن با کلمات به روایت سلمان اختر

     

     

    سلمان اختر، روانکاو، در مقاله «رقصیدن با کلمات» درباره نوشتن می‌نویسد:

    پاسخ دو کلمه‌ای به این سؤال که «چرا می‌نویسم؟» این است: «برای لذت. بله، من فقط به این دلیل می‌نویسم که به من لذت می‌دهد». این روانکاو مشهور، از شش نوع لذتی نام می‌برد که از نوشتن نصیب‌مان می‌شود. «نوشتن راهی برای ابراز عشق، نفرت، انتقام، حسادت، آموزش پدرانه و لطافت برادرانه است».

    تمام این لذت‌ها از طریق فرآیندی اتفاق میفتند که فروید در سال 1908 بیان کرد و نامش را والایش یا تصعید گذاشت. درست زمانی که سائق‌های جنسی و پرخاشگری با فشار هرچه‌تمام‌تر می‌خواهند خودشان را به صحنه برسانند، سرکوبی راه‌شان را سد می‌کند. آنها اما همچنان پرقدرت هستند و چاره‌ای ندارند یا همان‌طور که هستند ابراز شوند یا با تغییر شکل بتوانند سانسورچی ناخودآگاه را دور بزنند. هیچ‌کدام از ما برای کسی که دعواهای خیابانی را راه میندازد هورا نمی‌کشد، اما بی‌شک حاضریم برای بوکسوری که مدال طلا می‌آورد ایستاده کف بزنیم! وجه مشترک هر دو پرخاشگری است؛ اما این کجا و آن کجا؟!

    والایش به‌عنوان یک مکانیسم دفاعی کمک می‌کند تا سائق‌ها شکل جامعه‌پسند و لذت‌بخشی پیدا کنند و نتایج اجتماعی مفیدی داشته باشند. حالا فرد می‌تواند با تخلیه بخشی از سائق، آن را تخلیه و احساس لذت کند. در سوروسات این لذت، دیگران هم سهیم هستند. نوازنده‌ای که در ارکستر می‌نوازد، شنونده‌ها را هم بی‌نصیب نمی‌گذارد. موسیقی گوش‌نواز می‌تواند همه را به وجد بیاورد. چاقوی بُرنده انتقام می‌تواند در دستان جراحی زبده قرار بگیرد و به‌جای کشتن، جان دوباره‌ای به بیمار بدهد. کسی چه می‌داند شاید رئیس بانک، انگیزه‌های صرفه‌جویی‌اش را پشت بانکداری قایم کرده باشد!

    نوشتن راهی برای حفظ انسجام و اعتمادبه‌نفس

    آنچه به زبان آوردنش غیرممکن است در نوشتن مجال ظاهرشدن پیدا می‌کند. پرده شرم کنار می‌رود و ناگفتنی‌ها برملا می‌شوند. مزیت نوشتن است که فاصله‌ها را خط می‌زند و به کمکش می‌توانیم آموزش بدهیم، حرف بزنیم، سرگرم کنیم، بخندانیم و…

    از نظر سلمان اختر شما می‌توانید در زمین نوشتن، «وحدتی درون‌روانی» را تجربه کنید. گویی با نوشتن است که جمع‌کردن تکه‌های پراکنده‌مان کنار هم و رسیدن به انسجام امکان‌پذیر می‌شود.

    اگر دوست دارید نام‌تان در یادها بماند، حتماً مسیر نوشتن را امتحان کنید. حتا گمنام‌ترین نویسنده‌ها هم این شانس را دارند که اسم‌شان سر زبان‌ها بیفتد؛ دیر و زود دارد اما سوخت‌وسوز ندارد! نوشتن می‌تواند مانند ماشین تولید شهرت، ثروت و قدرت عمل کند. البته هیچ‌کدام‌شان در مدتی کوتاه اتفاق نمیفتند.

    سلمان اختر می‌نویسد که «در بسیاری از کارها مثل ورزش، بازی‌های ویدئویی و… خوب نیستم اما نوشتن مرا حفظ می‌کند. موضوعی را در نظر می‌گیرم (مثلاً بخشش، پشیمانی، مهاجرت)، می‌بینم چه سؤالاتی در مورد آن مرا آزار می‌دهد، در مورد آنها فکر می‌کنم، در درون خود و اطرافیان خود به دنبال پاسخ می‌گردم، داستان و شعر مربوط به آن را می‌خوانم، از ادبیات روانکاوانه کمک می‌گیریم و بعد می‌نویسم».

    وقتی در طول این مسیر به سؤال‌های ذهنی‌مان پاسخ بدهیم توانسته‌ایم چراغ حل مسئله را روشن کنیم. از این اتفاق نباید به‌سادگی گذشت، چون حالا اعتمادبه‌نفس ما هم افزایش پیدا می‌کند زیرا موفق شدیم روی تکه‌های مبهم پازل، نورافکنی بیندازیم و اصل قصه را کشف کنیم.

    شاید فکر کنید برای نوشتن خیلی زود است و حتماً باید عمرتان تمدید شود تا تجربه‌هایتان ارزش خوانده شدن داشته باشند؛ اما جالب است که بدانید آلبرکامو، کتاب بیگانه را در 19 سالگی‌اش نوشته است! عجیب نیست، چون نویسندگان جوان‌تری هم هستند.

    ارنست همینگوی، رمان‌نویس و روزنامه‌نگار، می‌نویسد «نویسنده‌ای که از رفتن به اعماق سیاهی‌ها و کشف سویه‌های رنج‌آلود آدمی فرار می‌کند، هرگز نمی‌تواند شادی و مسرت و لذت عشق را به‌درستی به تصویر بکشد». بیایید به همینگوی اعتماد کنیم. امروز می‌دانیم که با ابزار نوشتن می‌توانیم بهتر و راحت‌تر با هیجان‌های ناخوشایندمان روبرو شویم، بی‌آنکه کسی بخواهد تنبیه یا سانسورمان کند. پس چه‌بهتر که حتا باوجود ترس، با دریای رنج‌هایمان مواجه شویم.

    اگر می‌خواهید ایده‌های معرکه‌ شما نابود نشوند، سرگذشت زندگی‌تان در یادها باقی بماند، با زخم‌های خود مواجه شوید و… برای کلمه‌ها فرش قرمز پهن کنید و بگذارید نوشتن الهام‌بخش شما باشد!

    در ادامه‌ی مطلب از تأثیرات نوشتن بر زندگی و سلامت روان به قلم خانم میرزاده می‌خوانیم:

    نوشتن چگونه می‌تواند در زندگی به کمک‌تان بیاید؟

    نوشتن اهداف مختلفی ازجمله برقراری ارتباط با دیگران، روشی برای خودشناسی و ارتباط با خویش، دارد.

    در این متن تلاش کرده‌ایم درباره نوشتن و آثار آن در سلامت جسمی و روان‌شناختی بنویسیم.

    نوشتن درباره مشکلات و احساسات

    در کنار روان‌درمانی، تمرین بهشیاری و همچنین توجه به دیدگاه دیگران درباره ما و مشاهده عینی رفتار خود به‌عنوان منابع موثق خودشناسی، روشی کاربردی، ساده و بی‌نیاز از معلم برای خودشناسی وجود دارد. برخلاف روانکاوی و تمرین بهشیاری که نیاز به تخصص و مربی دارد، این روش می‌تواند در زندگی روزمره به‌عنوان یک روش کارآمد خودشناسی به کار گرفته شود.

    پیامدهای ارتباط نوشتاری با خود

    اغلب مطالعاتی که درباره پیامدهای نوشتن افکار و احساسات عمیق خود انجام‌شده، به‌صورت آزمایشگاهی بوده است. معمولاً شرکت‌کنندگان را در همه مطالعات، به دو یا سه گروه زیر تقسیم می‌کردند تا درباره تجارب آسیب‌زای خود بنویسند:

    یک گروه باید فقط احساسات و هیجان‌های خود را حین نوشتن خالی کنند. گروه دیگر باید فقط درباره واقعیت‌های رخداده درزمینه‌ تجربه‌ آسیب‌زای خود بنویسند، و گروه سوم باید هم درباره واقعیت‌ها و هم احساسات خود بنویسند. در چنین پژوهش‌هایی همه گروه‌ها به مدت 15 الی 20 دقیقه و برای چهار روز متوالی در یک اتاق مناسب و در تنهایی شروع به نوشتن موارد خواسته‌شده می‌کردند. دستورالعمل گروه آزمایشی –گروه سوم- به این صورت بود:

    «هنگامی‌که به اتاقک نوشتن وارد شدید و در بسته شد از شما می‌خواهیم که پیوسته به نوشتن درباره ناراحت‌کننده‌ترین تجارب و ضربه‌هایی که در کل زندگی‌تان داشته‌اید بپردازید. نگران درستی جملات و رعایت قواعد دستوری در نوشته خود نباشید. می‌خواهیم که عمیق‌ترین افکار و احساسات خود را درباره تجارب مهم و ناراحت‌کننده‌تان بنویسید.

    راجع به هرچه که مایلید بنویسید اما نوشته شما باید درباره مسائلی باشد که با کسی به‌طور مفصل راجع به آنها صحبت نکرده‌اید. خود را رها کنید و اجازه دهید افکار و احساسات عمیق خود را هنگام نوشتن لمس کنید. به‌عبارت‌دیگر، درباره آنچه برایتان اتفاق افتاده، احساسی که نسبت به آن اتفاق داشته‌اید و احساسی که حالا نسبت به آن دارید بنویسید. می‌توانید در هر جلسه درباره یک تجربه آسیب‌زای خاص بنویسید یا کل جلسات را به یک تجربه اختصاص دهید. انتخاب موضوع نوشتن در هر جلسه کاملاً در اختیار شماست».

    پژوهش‌های انجام‌شده در این زمینه نشان داد: نوشتن در افرادی که در گروه سوم قرار گرفتند اثر عمیقی گذاشت. بسیاری از افراد در حین نوشتن می‌گریستند. برخی در طول چهار روز آزمایش دائماً به موضوع نوشته‌های خود فکر می‌کردند، اغلب پس از نوشتن احساس خستگی شدید می‌کردند و موضوع اصلی نوشته‌هایشان اغلب به ابعاد حزن‌انگیز زندگی انسانی اختصاص داشت.

    مطالعات انجام‌شده، نشان داد نوشتن افکار و احساسات خود درباره تجارب مهم و ناراحت‌کننده‌ زندگی، میزان مراجعه به پزشک را به‌شدت کاهش می‌دهد. یک ماه پیش از آزمایش مذکور، تفاوت محسوسی میان گروه‌ها در مراجعه به پزشک وجود نداشت، اما تا شش ماه پس از اجرای آزمایش میزان مراجعه به پزشک در گروهی که افکار و احساسات عمیق خود را می‌نوشتند 50 درصد کاهش یافت. درواقع افراد گروه‌های دیگر، یک و نیم برابر بیش از گروه مورد اشاره، به مرکز درمانی دانشگاه مراجعه کردند.

    نوشتن افکار و احساسات عمیق خود در پیشگیری از بروز بیماری‌های جسمانی نقش مؤثری دارد. افزون بر این، اعضای گروهی که افکار و احساسات عمیق خود را می‌نوشتند نسبت به آینده خوش‌بین‌تر بودند و وضعیت خلقی بهتری به نسبت گروه‌های دیگر داشتند.

    مطالعات دیگری نیز اثر مستقیم ارتباط برقرار کردن با افکار و احساسات عمیق خود از طریق نوشتن، بر عملکرد سیستم دفاعی بدن را نشان دادند. یافته‌ها دراین‌باره نشان داد که نوشتن عمیق‌ترین افکار و احساسات درباره رویدادهای آسیب‌زا تا شش هفته سبب عملکرد سریع‌تر و بهتر لنفوسیت‌ها (گروهی از سلول‌های سفید خون) در برابر باکتری‌ها و ویروس‌ها می‌شود.

    تغییرات روان‌شناختی و فیزیولوژیک در حین نوشتن

    هنگامی‌که فردی شروع به نوشتن یا صحبت کردن درباره افکار و احساسات عمیق خود می‌کند تجربه رها کردن رخ می‌دهد. سرعت نوشتن یا حرف زدن فرد در این وضعیت بالا می‌رود. در این حال معمولاً موضوع‌های متعارض یکدیگر را فعال می‌کنند. این امر سبب نوشتن یا حرف زدن درباره احساسات دوسوگرایانه می‌شود.

    افراد به‌ندرت واژه‌هایی همچون «واقعاً» و «حقیقتاً» را به کار می‌برند و معمولاً بدون اینکه احساس کنند باید بر اصالت و صداقت نوشته خود تأکید کنند، افکار و احساسات خود را افشا می‌کنند. به علاوه اینکه در حین تجربه رها کردنِ خود هنگام نوشتن یا صحبت کردن ممکن است فرد حس زمان و مکان را از دست بدهد و غرق کاوش در افکار و احساسات عمیق خود شود. فراموش نکنید که این نه غرق شدن در افکار  احساسات، که غرق شدن در «کاوش» در افکار و احساسات است.

    افشای افکار و احساسات عمیق خود با کاهش پاسخ هدایت پوستی (تعریق دست‌ها) و در مقابل، افزایش ضربان قلب و فشارخون همراه است. درعین‌حال، مدتی پس از تجربه رها کردن خود در حین نوشتن یا حرف زدن فشارخون و ضربان قلب کاهش می‌یابد. فعالیت امواج مغزی نیمکره‌های چپ و راست در حین اعتراف به افکار و احساسات عمیق خود همگن‌تر می‌شوند. این حالت حاصل ترکیب و پردازش درهم‌تنیده اطلاعات زبان‌شناختی و هیجانی یک تجربه در هنگام نوشتن یا بیان گفتاری آن است. به‌بیان‌دیگر، در این فرآیند انسجام پردازش‌های هشیار و ناهشیار تسهیل می‌شود.

    کارکردهای روان‌شناختی ارتباط نوشتاری با خود

    هنگام نوشتن به‌منظور هماهنگی میان سرعت فکر و سرعت دست، فرآیند اندیشه کندتر می‌شود. در این حالت، فرد افکار و احساسات خود را از منظری وسیع‌تر مشاهده می‌کند و ارتباط میان عناصر رویداد و افکار و احساساتی را که رویداد در او ایجاد کرده است، بهتر درک می‌کند.

    نوشتن سبب تغییر نظر درباره خود و رویدادها نیز می‌شود. هنگامی‌که فرد پیوسته افکار و احساسات خود را درباره یک مسئله می‌نویسد، درگیری هیجانی وی با مشکل به‌تدریج کم‌رنگ می‌شود. درنتیجه می‌تواند مسئله را از منظری وسیع‌تر مشاهده و عوامل پیچیده آن و احساسات همخوان با رویداد را درک کند.دیدن مسئله از منظری وسیع‌تر و کم‌رنگ شدن درگیری هیجانی زمینه‌های تغییر دیدگاه فرد نسبت به تجارب خود را فراهم می‌سازد.

    نوشتن مکرر افکار و احساسات عمیق خود درباره رویدادهای ناراحت‌کننده، از شدت واکنش هیجانی ما نسبت به آن رویداد می‌کاهد و درنتیجه می‌توانیم مسئله را از منظری وسیع‌تر ببینیم و بدون اینکه ارزیابی‌مان آغشته به عواطف و احساسات باشد، علت و پیامدهای مسئله را تحلیل کنیم.

    یکی از معیارهای عمده درک یک پدیده، توانایی بیان کلامی یا توضیح آن است. اگر نتوانید چیزی را به فردی دیگر توضیح دهید احتمالاً خودتان هم آن را درک نکرده‌اید. بیان یک تجربه یا ترجمه آن به زبان نحوه بازنمایی و شناخت آن را در ذهن ما تغییر می‌دهد. زبان در سازمان‌دهی و ساده کردن درک تجارب، نقشی اساسی دارد. هرچه فرد افکار و احساسات خود را درباره یک رویداد بیشتر بنویسد توصیفی که در نوشته‌های خود از رویداد ارائه می‌کند، کوتاه‌تر و خلاصه‌تر می‌شود. این امر نشانه‌ای از حل شدن ناراحتی‌های همخوان با رویداد یادشده است.

    بنابراین نوشتن افکار و احساسات عمیق خود با تعمق شناخت از خود و رویدادهای زندگی همراه است. ساختار دادن به تفکر درباره خود و رویدادها، کند شدن فرآیند اندیشه، دیدن تجارب خود از منظری وسیع‌تر و درک عناصر و ارتباط رویدادها، کاهش درگیری هیجانی با مسائل، ساده کردن درک تجارب خود، و درنهایت کمک به حل مسائل زندگی همگی از کارکردهای نوشتن افکار و احساسات عمیق خود است.

    روش ارتباط نوشتاری سازنده با خود

    در نوشتن افکار و احساسات نکاتی را باید در نظر گرفت که رعایت آنها، نوشتن را اثربخش‌تر و ارتباط شما را با خود سازنده‌تر می‌کند.

    موضوع نوشته‌ها چه باید باشد؟ لازم نیست حتماً درباره مهم‌ترین تجارب آسیب‌زای زندگی‌تان بنویسید. بهتر است موضوع نوشته شما مسائلی باشد که در حال حاضر با آنها روبه‌رو هستید. اگر دائماً درباره رویداد و یا تجربه‌ای فکر می‌کنید یا درباره آن خواب می‌بینید، نوشتن درباره آن راه‌گشا خواهد بود.

    اگر مسئله‌ای وجود دارد که می‌خواهید با کسی درمیان بگذارید اما می‌ترسید شرمنده یا تنبیه شوید بهتر است آن را نیز به کاغذ منتقل کنید. موضوع نوشته  شما هر چه باشد باید هم کاوش در آنچه که اتفاق افتاده و هم احساس شما به رویداد را شامل شود. سعی کنید خود را رها کنید و عمیق‌ترین احساسات خود را در حین نوشتن لمس کنید. از خود بپرسید که چه حال و احساسی نسبت به مسئله ‌دارید و چرا چنین احساسی به شما دست داده است؟

    کی و کجا باید بنویسید؟ هر وقت که مایل بودید یا احساس کردید لازم است بنویسید. تصور نکنید نوشتن درباره تجارب مهم حتماً باید به‌صورت منظم یا با فراوانی زیاد صورت گیرد. خیلی از افراد عادت دارند اتفاقات روزانه خود را در دفتری بنویسند. چنین نوشتنی یک فرآیند خودشناسی نیست، زیرا این نوشته‌ها توأم با بیان افکار و احساسات عمیق خود نیستند.

    ضمن اینکه باید تعادل را در نوشتن افکار و احساسات رعایت کرد. نباید از نوشتن به‌عنوان جایگزینی برای عمل کردن یا وسیله‌ای برای فرار از مشکلات استفاده کرد.

    مکان نوشتن نیز به وضعیت شما بستگی دارد. مطالعات نشان داده‌اند هر چه مکان نوشتن اختصاصی‌تر باشد بهتر است. سعی کنید اتاقی را انتخاب کنید تا در حین نوشتن کسی مزاحم شما نشود و فاقد صدا، نور، یا بوی مزاحم باشد.

    پس از نوشتن با نوشته خود چه کنید؟ توصیه می‌شود نوشته‌ها را نزد خود نگه‌دارید، اما اگر مایل بودید می‌توانید نوشته خود را از بین ببرید. ولی هیچ‌گاه با قصد نشان دادن نوشته  خود به دیگران افکار و احساساتتان را روی کاغذ نیاورید. چنین قصدی موجب می‌شود ذهن شما از آغاز با چنین جهت‌گیری خاصی شروع به نوشتن کند. بهتر است تنها برای خودتان بنویسید تا ذهن شما (خودآگاه و ناخودآگاه) مجبور به توجیه مسائل نشود.

    اگر از نوشتن بیزار بودید چه کنید؟ آیا جایگزینی هست؟ پژوهش‌ها نشان داده‌اند ضبط کردن صدای خود اثری مشابه نوشتن دارد. نوشتن فقط نیاز به مداد و کاغذ و یک مکان آرام دارد اما حرف‌زدن نیازمند دستگاه ضبط‌صوت و مکانی است که بتوانید در آن با صدای بلند صحبت کنید. چه حرف زدن با ضبط‌صوت و چه نوشتن، بهتر است هر دو به‌صورت مداوم حداقل برای 15 دقیقه انجام شوند.

    ارتباط با خود چه از طریق نوشتن و چه صحبت در ضبط‌صوت نیاز به تمرین دارد. رها کردن و افشای ابعاد خصوصی و پنهانی خود، همیشه و در همه افراد به‌سادگی محقق نمی‌شود.

    چه احساسی در حین و پس از نوشتن به شما دست می‌دهد؟ ممکن است بلافاصله پس از نوشتن احساس افسردگی و غمگینی کنید. این احساسات معمولاً پس از یک یا چند ساعت ناپدید می‌شوند. در موارد نادری ممکن است یک یا دو روز ادامه یابند. درعین‌حال افراد زیادی نیز پس از نوشتن احساس شادی و رهایی را گزارش کرده‌اند. کاوش در عمیق‌ترین افکار و احساسات خود، داروی هر دردی نیست. نوشتن سبب می‌شود درک بهتری از احساسات، افکار و موقعیتی که در آن قرار دارید داشته باشید. نوشتن به شما این توانایی را می‌دهد که مشکلات زندگی خود را از منظر بالاتر و با وسعت نظر بیشتری ببینید.

    منبع: کتاب «من به روایت من»، نوشته دکتر نیما قربانی، نشر بینش نو

  • چرا سریال Squid Game تا این اندازه محبوب است؟ تحلیل سریال بازی مرکب

    چرا سریال Squid Game تا این اندازه محبوب است؟ تحلیل سریال بازی مرکب

    این روزها همه درباره‌ی سریال Squid Game صحبت می‌کنند. علی رغم عنوان عجیب و غریبش، این سریال کره‌ای اکنون به عنوان محبوب ترین محتوای خارجی تفلیکس شناخته می‌شود و این با وجود تبلیغات محدود سریال واقعا جالب توجه است!

    البته که این سریال در شبکه‌های اجتماعی موج بزرگی از Meme ها و چالش‌های تیک‌تاک ایجاد کرد که آن را می‌توان نوعی تبلیغ بسیار مؤثر دانست. با مجله تجربه زندگی همراه باشید.

    داستان سریال Squid Game (بازی مرکب) چیست؟

    اگر بخواهم بدون اسپویل معرفی کنم، می‌توانم بگویم این سریال در مورد یک بازی مخفی است که بازیکنان آن 400 نفر افراد ورشکسته‌‌‌ی فقیر و ناتوان از ادای بدهی هستند. این بازی 38 میلیون دلار جایزه دارد. همه‌ی مراحل، بازی‌های کودکانه‌ سنتی در کره یا سراسر دنیا هستند.

     

    پوستر فصل اول سریال بازی مرکب (squid game)

     

    چرا سریال بازی مرکب این قدر هیجان انگیز است؟

    پیشنهاد می‌کنم اگر هنوز این سریال را ندیده‌اید و نمی‌خواهید داستان سریال برایتان افشا شود، این مطلب را نخوانید.

    هنگام تماشای این سریال به طرز متفاوتی غافلگیر می‌شویم؛ یعنی شاید بتوانیم برندگان هر مرحله را حدس بزنیم، اما اتفاقات کوچک و بزرگی احساسات و انتظاری را که طی سریال داریم، به بازی می‌گیرند. اپیزود اول سریال بازی مرکب درحالی به پایان رسید که در شوکِ دیدن صدها نفر بودیم که پس از بازی «چراغ قرمز، چراغ سبز» به حال خود رها شده بودند. اما قسمت دوم به نام «جهنم» در حالی آغاز شد که نگهبانان جعبه‌های پاپیون زده را داخل کوره قرار می‌دهند. در این هنگام یک دست با ناله سعی می‌کند از جعبه خارج شود اما نگهبان با خونسردی دست را به داخل هل می‌دهد، تابوت را میخ می‌زند و در کوره‌ی سوزان قرار می‌دهد.

     

     

    این حجم از خشونت آشکار که یکی پس از دیگری به نمایش گذاشته می‌شود، این را واضح می‌کند که این بازی قرار نیست حتی کمی از خشونت خود دست بردارد.

    اما برخلاف انتظار در قسمت دوم، وقتی همه بازیکنان متوجه منظور برگزارکننده‌ی بازی از «حذف شدن» شده‌اند، تعدادی از آن‌ها به رهبری زنی (بازیکن 212) که می‌گوید «دختر نوزادی در خانه دارد که هنوز نامش را انتخاب نکرده است»، شروع به التماس از نگهبانان می‌کنند تا جانشان را نجات دهند.
    طبق قانون بازی، اگر اکثر بازیکنان موافقت کنند که بازی متوقف شود، همه‌ی آن‌ها به زندگی بیرون، جایی که از آن آمده‌اند، باز می‌گردند. نگهبانان درخواست رای گیری از شرکت کنندگان را قبول کردند اما بعد از اعلام جایزه‌ی بازی:

    هر بازیکن 100 میلیون وون (84000 دلار) ارزش دارد و اگر تنها یک بازیکن باقی مانده باشد، 45.6 میلیون وون (38 میلیون دلار) به برنده می‌رسد.

    در این رأی گیری بازیکنان می‌توانند بین دو جهنم انتخاب کنند؛ جهنمی با فروپاشی مالی که در واقع می‌دانند چه برسرشان خواهد آمد و جهنم ناشناخته‌ای که نمی‌دانند هربار چه در انتظارشان است.

     

     

    رای گیری انجام می‌شود. پس از 200 بازیکن، یک رای می‌ماند؛ شماره‌ی 001 که پیرمرد است و مرحله‌ی اول را خوش و خندان گذرانده بود، خارج از انتظار ما به پایان بازی رای می‌دهد و بازی تمام می‌شود. به نظر من تعدد چنین غافلگیری‌هایی به سریال تا این اندازه هیجان بخشیده است.

    چرا سریال Squid Game تا این حد محبوب است؟

    خب ما پیش از این هم چنین فیلمنامه‌هایی را دیده بودیم (مانند Hunger Games) اما چرا سریال Squid game با چنین اختلافی محبوب است؟ بله، سریال خوب ساخته شده و از نظر بصری واقعا چشمگیر است. تمام فراز و نشیب‌ها به جا و بازیگرها عالی هستند. اما چه چیز سریال بازی مرکب را به یک شور جهانی تبدیل می‌کند؟

     

     

    اساس سریال Squid Game انتقادی آشکار از جامعه‌ی سرمایه‌داری درگیر رقابت ماست. فقرا در بازی مرگ و زندگی به معنای واقعی کلمه برای «زنده ماندن» رقابت می‌کنند و همه‌ی این‌ها برای سرگرمی افراد فوق ثروتمند است. در زمانی که بیشتر مردم نگران بی‌عدالتی اجتماعی هستند و افراد بیشتر و بیشتری از چرخه‌ی معیوب جامعه‌ی نمایش‌محور ما سرخورده می‌شوند، چنین بازتابی در مورد بی‌عدالتی اجتماعی در جنگل نظام سرمایه داری، به وضوح خواهد فروخت.

    دو تغییر غافلگیر کننده روانشناختی در فیلم این انتقاد اجتماعی را برای مخاطبان جهانی قابل هضم‌تر می‌کند؛

    اول این که ما با شرکت کنندگان همذات پنداری می‌کنیم و سعی می‌کنیم با کفش آن‌ها راه برویم. اما همذات پنداری با شخصیت‌ها به همینجا ختم نمی‌شود. پس از چند قسمت می‌فهمیم بازی‌ها توسط VIPها تماشا می‌شود و آن‌ها روی هر کدام از شرکت کننده‌ها (مانند اسب مسابقه) شرط بندی می‌کنند. وقتی با خونسردی سریال را تماشا می‌کنیم، موقعیتی بسیار شبیه به VIPها داریم.

    جا به‌جایی بین این دو دیدگاه مهم‌ترین حرکت ابتکاری سریال است چرا که باعث می‌شود به این پیام اجتماعی توجه داشته باشیم و در عین حال در داستان غرق شویم.

    یکی دیگر از دلایلی که این سریال جهانی شده است را می‌توان زبان متفاوت سریال دانست. از آنجا که شخصیت‌های اصلی به زبان کره‌ای صحبت می‌کنند، راحت می‌توانیم فاصله‌ای را نسبت به آن‌ها حفظ کنیم. برای بینندگان راحت‌تر است که دیدگاهی خارج از خود داشته باشند؛ چرا که به این صورت مجبور نیستند تصور کنند همه‌ی این چیزها درمورد ماست.

    اساس داستان کمی به استخوان نزدیک است و این سریال را جذاب می‌کند اما اگر بیش از حد به استخوان نزدیک شود و ما کاملا خود را در آن موقعیت ببینیم، میل و هیجانِ گریز از بین می‌رود. زبان متفاوت سریال به این شکل کمک می‌کند.

    چرا این قدر دیدن ویران‌شهر (dystopia) ما را جذب می‌کند؟

    مسلما میل به دیدن دیستوپیا یکی از تأثیرات دوره‌ای است که در آن زندگی می‌کنیم. سوزان واتکینز از دانشگاه مطالعات فرهنگی و علوم انسانی دانشگاه Leeds Beckett و متخصص در نوشتن پسا-آخرالزمانی توضیح می‌دهد:

    «از زمان شروع پاندمی، موضوعات ویران‌شهر، آخر الزمان و سرایت بیماری بسیار محبوب شده اند، من فکر می‌کنم به این دلیل است که ما در دوران آخرالزمانی و ویران شهری زندگی می‌کنیم و مردم می‌خواهند آن چه را که تجربه می‌کنند، در اشکال خیالی ببینند.

    ممکن است غیر معقول به نظر برسد و شما بگویید “ممکن است مردم بخواهند از واقعیت فرار کنند.” اما در حقیقت وقتی واقعیت به اندازه‌ی پاندمی تاریک باشد، مصرف داستان‌هایی درباره‌ی دیستوپیا ویران‌شهر می‌تواند به نیاز مردم تبدیل شود.

    این تقریبا شبیه پردازش یک تروما (زخم روحی) است؛ چنین داستان‌ها و سریال‌هایی به ما این امکان را می‌دهند تا در مورد آنچه واقعا در حال رخ دادن است، فکر کنیم و سوالات مهمی که ممکن است خود ما در برخی موارد با آن‌ها دست به گریبان باشیم، به نمایش بگذاریم [و بهتر مشاهده کنیم]. مانند این که: افراد چقدر نگرانی‌ها، اهداف و امیال خود را در اولویت قرار می‌دهد؟ افراد چقدر تلاش می‌کنند و به به صورت جمعی کار می‌کنند؟ خط قرمزها چیستند؟»

    مخمصه و گرفتاریِ «فرد»

    این واقعیت وجود دارد که بسیاری از ما به داستان‌هایی جذب می‌شویم و جذب شده می‌مانیم که حول محور قهرمانی به امید پیروزی می‌چرخند. واتکینز می‌گوید :«گاهی اوقات سریال به فرد اجازه می‌دهد تا برنده شود، گاهی اوقات نه. فکر می‌کنم این چیزی است که مردم را هنگام تماشای سریال مجذب نگه می‌دارد.»

    واتکینز ایده‌ی «اوستوپیا» (Ustopia) را توضیح می‌دهد؛ اصطلاحی که توسط مارگارت اتوود، نویسنده‌ی کتاب Handmaid’s Tale برای توصیف داستان‌هایی که عناصر ویران‌شهر (dystopian) و آرمان شهر (utopian) را «در ترکیب با امکان»، به موازات به کار برد. در ویرانشهر و آرمانشهر در واقع امیدی به تغییر و به چالش کشیدن سیستم وجود ندارد اما در اوستوپیا کمی امید برای این کار وجود دارد.

    حتی اگر یک شخصیت به هیچ تغییر یا یک مقاومت تأثیر گذار واقعی دست نیابد، به مخاطب این فرصت را می‌دهد که فکر کند؛ «خب، من تا کجا پیش خواهم رفت؟» که این به خودی خود ارزشمند است.

    فرهنگ کره در سریال Squid Game

    در ساختار جامعه کنفسیوسی کره، وظیفه هر فرد در برابر سایرین (부양의무: Obligation to Support)، بر حسب سن، شغل، جنسیت، رتبه، و منزلت نسبی او تعیین شده‌ و با هویت فردی‌اش آمیخته است. ناتوانی فرد در برآورده‌کردن مسئولیت‌های معین شده در جامعه طبقاتی (계층적: Hierarchical)، مانند کوتاهی در حمایت مالی از پدر کهنسال در جایگاه فرزند یا تامین هزینه تحصیل با کیفیت مناسب در جایگاه پدر، بار روانی سنگینی بر فرد وارد می‌آورد. رقابت شدید زایده فرهنگ موقعیت-محور و ساختاراقتصاد کاپیتالیستی و مدرنیزاسیون اجتماعی پرشتاب کره بر این بار روانی افزوده‌اند.

    شرف (체면)* در کره ریشه عمیق فرهنگی دارد و آمار نیز به این مشاهده اعتبار می‌بخشند. آمار خود‌کشی در کره جنوبی کماکان بالا‌ترین در بین کشورهای OECD است. به دستور شهرداری در مکان‌های عمومی مرتفع مانند پل‌های روی رودخانه هان پیام‌هایی نصب شده به منظور منصرف کردن افرادی که قصد خودکشی دارند. گفته ‘اینجا (محیط جامعه) جهنم‌تر [از داخل کشتارگاه بازی ماهی‌مرکب] است’ (اپیزود دوم به تیتر ‘جهنم’) بر این فشار دائمی اجتماعی تاکید می‌کند.

     

    آمار خودکشی در کره جنوبی

     

    به دستور شهرداری در مکان‌های عمومی مرتفع مانند پل‌های روی رودخانه هان پیام‌هایی به منظور منصرف کردن افرادی که قصد خودکشی دارند، نصب شده است.

     

    بار مسئولیت اجتماعی نسبت مادر و فرزند در سانگ گی-هان، برادر کوچکتر در  سه-بیوک، مادر در سانگ‌وو -که سه کاراکتر اصلی شوی تلویزیونی هستند-محرک رفتار مرگ‌طلبانه آنهاست. جی‌یانگ از سویی نماینده قربانیان نسل جدید کره است که معتقدند بر خلاف نسل پیشین، دیگر حتی تلاش فردی غالباً در کسب موفقیت بی‌حاصل است. جهنمِ جوسان (Hell Choseon; 헬조선) تعبیر جدید انتقادی از جامعه کره مورد استفاده نسل جوان موید این دیدگاه است. و ازسوی دیگر نماینده انزوای نسل Z یا به نقل از جین تونج ‘iGen’ می‌باشد.

    فیلم بازی ماهی مرکب از هوانگ دانگ-هیوک از دسته آثار اخیری چون ترانه «قاشق نقره‌ای» از گروه BTS و فیلم انگل به کارگردانی بانگ جون-هو است که بر شکاف اجتماعی و حس واهی بودن سیالیت اجتماعی تمرکز کرده‌اند و با استقبال خیره‌کننده بین‌المللی روبرو شده‌اند.

    آیا اعتصابی که شخصیت اول سریال (جی هون) از آن صحبت می‌کرد، به واقعه اجتماعی- سیاسی خاصی اشاره دارد؟

     

     

    از آنجا که داستان کاملا تخیلی بود، بعید است این اعتصابی که از آن صحبت شد واقعی باشد اما این بخش از سریال می‌تواند نمادی از فرهنگ اعتصاب در کره باشد. هر روزی که شما به شهرهای بزرگ کره و گوشه و کنار شرکتهای بزرگ سر بزنید، گروهی از افراد را می‌بینید که به شکل خاصی اعتصاب می‌کنند. اعتصاب در کره مرسوم است و گاهی می‌تواند بر رفتار شرکتها بسیار تأثیرگذار باشد.

    -در قسمتی از سریال شخصیتِ «مرد روبرویی» (front man) ادعا می‌کرد :«مهمترین جنبه‌ی این مکان برابریه… همه در این بازی با هم برابرن. اینجا هر بازیکان می‌تونه یه بازی عادلانه رو با شرایط برابر انجام بده. این آدما از نابرابری و تبعیض توی این دنیا رنج بردن و ما بهشون آخرین فرصت رو میدیم تا منصفانه بجنگن و پیروز بشن.» پس چرا بازی‌ها و نتایجشان تا این حد نامنصفانه به نظر می‌رسیدند؟

     

     

    به نکته‌ی مهمی اشاره کردید. منظوری که من برداشت می‌کنم این است که در یک جامعه‌ی سرمایه‌داری، ادعا بر این است که همه حقوق مشخصی دارند و موقعیت‌ها برای همه وجود دارد. اما در واقع سیستم طوری طراحی شده است که برنده و بازنده‌ی مشخصی دارد.

    به عبارتی قواعد ظاهری عادلانه دارد اما حتی اگر موقعیت عادلانه باشد، نتیجه عادلانه نیست چرا که شرایط در واقع برای هر فرد متفاوت است؛ ممکن است کسی به واسطه‌ی ارتباطاتش (مانند پزشکی که به واسطه‌ی ارتباطاتش از بازی‌ها خبردار می‌شد)، شرایط خانوادگی و مالی یا امکانات و موقعیت‌هایی که فرد دارد یا درآینده برایش رخ می‌دهد، نقطه‌ی شروع متفاوتی نسبت به دیگران داشته باشد. همچنین افرادی که جزو اقلیت هستند مانند کسانی که سن بیشتری دارند یا وضعیت جسمی ضعیف‌تری دارند، از طرف جامعه طرد می‌شوند و حمایت کافی از آن‌ها صورت نمی‌گیرد؛ پس شرایط عادلانه‌ای ندارند.

    البته گرچه سیستم کاپیتالیسم از سیستم‌های جایگزین بهتر است، تمرکز کارگردان بر بخش آسیب پذیر جامعه بوده است.

    سخن پایانی

    سریال اسکوئید گیم به کارگردانی و نویسندگی هوانگ دونگ-هیوک در 17 سپتامبر 2021 توسط نتفلیکس در سطح جهانی منتشر و با استقبال گسترده‌ای مواجه شد. البته افراد زیادی هم معتقدند این بیش از ارزش واقعی اش از آن استقبال شده و فیلمنامه آن را تکراری می‌دانند. شما چطور؟ این سریال را دیده‌اید؟ نظرتان در مورد سریال Squid Game چیست؟

     

    منابع:

    منبع1
    منبع2
    منبع3
    منبع4

  • روانکاوی چگونه به کمک من آمد؟

    روانکاوی چگونه به کمک من آمد؟

    روانکاوی: مبهم، جذاب، عجیب غریب، ترسناک و تازه!

     از دور ایستاده‌ایم به این فضا نگاه می‌کنیم؛ تصورات ما با واقعیت مسأله، زمین تا آسمان فاصله دارد.

    در این مقاله به تاثیراتی می‌پردازیم که بین اکثر کسانی که فضای روانکاوی را طی می‌کنند، مشترک است؛ مثل حس نوستالژی طعم یک غذا در خانه‌ی مادربزرگ در ایام کودکی؛ متفاوت اما در کل شبیه؛ آنطور که بشود در اشتراک آن هم، صاحب لذت شد.

    قدم برداشتن به سوی تمام ناشناخته‌ها، سخت و چالش برانگیز است؛ روانکاوی هم از این قاعده، مستثنی نیست. مثل مشق نوشتن؛ آنقدر می‌نویسم تا بتوانم شکل درستش را یاد بگیرم و بعد دست‌خط خودم را داشته باشم که شبیه کس دیگری نیست و اصالت من را با خودش یدک می‌کشد؛ بله اصالت؛ که در متن مقاله به آن بیشتر می‌پردازم.

    در این فضا به جهت شخصی بودن فضای درمان، بسیار می‌توان نوشت؛ اما تاثیرات مشترکی وجود دارد چون همه‌ی ما انسانیم و ترس‌ها و دردهای مشترکی را در موقعیت‌های مختلف تجربه می‌کنیم. پس من از عمده‌ترین تاثیرات اصلی روانکاوی از چشم یک مراجع نوشته‌ام.

     

     

    این 7 بخش تقریبا تمام آن چیزی است که از فضای درمان به یادگار دارم:

    1. تمرکز کردن روی خودم به جای دیگران
    2. شناخت احساسات و هیجاناتم و توانایی تجربه‌ی آنها بدون آسیب
    3. ریختن ترس از شروع
    4. باز تعریف کردن مسائل و اتفاقات از زاویه بالا و با نگاهی فراخ
    5. تجربه های جدید زیستم: مکاشفه از دیدن و خواندن و شنیدن قصه‌ی آدمها
    6. شفقت با خود و خود مراقبتی
    7. سازگاری بیشتر و ایجاد ظرفیت روانی

     

     

    1.تمرکز کردن روی «خود» به جای دیگران

    از وقتی یادم هست پر سوال بوده‌ام؛ تمام کودکی، نوجوانی و جوانی‌ام را سوالهایی احاطه کرده‌بودند که جواب درستی برایشان پیدا نمی‌کردم.

    از چراهای بی‌شمار کودکی که «پرواز» را اتفاق شگرفی می‌دید و می‌خواست بداند چرا خودش نمی‌تواند پرواز کند اما گنجشک‌ها می‌توانند؟ تا نوجوانی که هر روز با کلمه‌ی «خودشناسی» در فضاهای مختلفی روبرو بود.

     

     

    «خود» که بود؟ «خودم» را چطور باید می‌یافتم؟ در آن دفترهایی که از بقیه می‌خواستم آن‌طور که مرا شناخته‌اند وصف کنند؟ و آنها به کلیشه‌ترین شکل ممکن، از من تعریف می‌کردند؟ یا در اتفاقات و دوستی‌ها و قهرها و بازی‌ها که تصویری تازه می‌یافتم و دنبالش که می‌کردم، سوالها پیچیده‌تر می‌شد و جوابها دورتر؟

    «خود» کجای انتخاب‌ها بود؟ انتخاب دوست؟ انتخاب رشته؟ انتخاب علاقه؟ انتخاب شغل؟ انتخابهایی که در جوانی در هاله‌ای از ابهام پیچیده‌بود؟

    من «خودم» را در رنج و شادی پیدا کرده‌بودم. در جلسات روانکاوی به دیدار خودم رفتم و آن لحظاتِ مواجهه، زبان آدم را بند می‌آورد؛ زبانی که انگار خیره شده به تصویری که اول بار است آن را می‌بیند.

     

     

    آن مواجهه را قبلاً در رنج، ادبیات، سینما و تئاتر تجربه کرده بودم؛ اما در آینه بود، تصویری که رنجم از او بود! با همه جذابیت این مسیر، آنچه ما را از نو می‌سازد، لابد ما را قبلاً فرو ریخته است. کلید باز کردن در این «خود» آنجاست که بدانیم مسئول رنج‌های من، «خودم» هستم؛ نه همسایه و دوست و خانواده و جامعه!

     

     

     هر چند که تاثیر هیچ یک از این‌ موارد را هرگز نمی شود نادیده گرفت اما در نهایت، ماجرای رنج بی پایان آدمی جایی مدیریت می‌شود که خودش را و خودش را و خودش را ببیند؛ اگر این مسئولیت و تصمیم آغاز شد، سفری شگرد پیش رو داریم که چهار فصل دارد و دلی می‌طلبد که به دریا بزند. پذیرفتن مسئولیت زندگی به این معنی است که بدانیم تنها می‌توانیم این سه گانه را تغییر دهیم:خودمان، رفتارمان و انتخاب‌های‌مان؛ تغییر باقی، بهانه‌ای تمیز است برای نپذیرفتن سهم خودمان در رنج و ماندن در این باتلاق!

     

     

    2.شناخت احساسات و هیجانات و توانایی تجربه‌ی آنها

     همان قدر که شادی را می‌پذیرفتم، باید برای غم، خشم، ترس، نفرت و … هم، خانه می‌شدم. قبل از فضای روانکاوی،هر آنچه به گوشم خورده‌بود، به من یاد داده بود که قوی باشم و لبخند بزنم؛ یعنی هرچه بجز لبخند و شادی برابر با ضعف بود! یعنی غم و گریه نشانه‌ی ضعف بود!

     

     

     تا اینکه کسی نشسته روبروی تو نشسته و از تو می پرسد: «در آن زمان و در آن اتفاق، چه احساسی داشتی؟» احساس؟ من؟ انگار احساس کردن، تابویی باشد که حتی در حریم فکرت نتوانی به آن نزدیک شوی.

     مدتها طول کشید تا یاد بگیرم غم، خشم، ترس،نفرت و حسادت و باقی احساسات را چگونه تشخیص دهم. مثل وقتی که معلم علوم در دو لیوان، آب می‌ریخت؛ در یکی شکر و در دیگری نمک؛ و از ما می‌پرسید کدام لیوان آب با شکر است و کدام با نمک؟ما چطور می‌فهمیدیم جواب را؟ بله آنها را می‌چشیدیم.

     

     

     ما باید احساسات و عواطفمان را بچشیم؛ کسی باشد که با امنیت تمام بگوید: «همه‌ی احساسات تو، اصیل هستند و صاحب ارزش حتی اگر تو را صاحب رنج می‌کنند.

     بعد از این چشیدن در جلسات روانکاوی، می‌توانی به شناخت خودت برسی. چیزی که خیلی وقتها حال ما را به صورت اغراق‌شده‌ای بد می‌کند، تجربه‌نکردن آن احساس است نه لزوما خودش. در این مسیر یاد گرفتم که هر احساسی ناپایدار است؛ چرا که زندگی در ذات خود، ناپایدار است. احساسات هم این ناپایداری را از ذات زندگی به ارث برده‌اند.

     

     

    3.ریختن ترس از شروع

    اولین تصویر ترس از شروع جدی من، به نه سالگی برمی‌گردد؛ مسأله را آنجا لمس کردم که قرار بود انشا بنویسم؛ من می‌توانستم ده‌ها صفحه راجع به هر موضوعی با ذهن خیالپردازم بسازم؛ اما نمی‌شد!

     

     

     آن کلمه‌ی اول، آن جمله‌ی آغازین، انگار در دوردست‌ها گم شده بود‌. انگار باید کسی می‌آمد و آغاز را به من می‌گفت و نجاتم می‌داد؛ پنهان از چشم مادر و از پدر می‌خواستم ابتدای متن را به من بگوید! آنها می‌خواستند من حس توانمندی در این مسئله را داشته باشم و برای همین یا سرنخ به من می‌دادند یا جمله‌ای ترکی می‌گفتند با ضرب المثل و قصه تا من با ترجمه‌اش به فارسی بتوانم خودم آغازش کنم. من هم با همین روال پیش می‌رفتم اما سختی مسأله سر جای خود بود.

     

     

     بعدها فهمیدم اینکه در زمان شروع انشا، تنها هستم برایم قابل هضم نیست؛ می رفتم پیش والدینم یا خاله‌هام یا در جمع مهمان‌ها می‌نشستم.بدون اینکه کمکی از آنها بخواهم و با قوت قلبی که از حضورشان دریافت می‌کردم، سطرها و صفحه‌ها را می نوشتم.

    این ترس از شروع کردن را در زندگی‌ام بسیار دیدم. تغییرات برایم به شدت سخت می‌نمود؛ اما خوبی‌اش این بود که من را با خودم بیشتر آشنا کرد. با آن بخش که تمایل به فرصت‌سوزی داشت! هنوز هم تمرین نوشتن سطر اول انشا ادامه دارد با این تفاوت که من به این مسأله واقف شده‌ام و بهتر می‌توانم مدیریتش کنم. روانکاوی در تمام ابعاد، تقریبا این کار را با ما می‌کند.

     

     

    4.باز تعریف کردن مسائل و اتفاقات از زاویه‌ی بالا

    در تجربه‌ی سفرهای هوایی، کوچک شدن زمین و زندگی و هر چه در آن هست، بسیار مشهود است؛ نه اینکه بخواهیم مسائل را کوچک کنیم اما با کمی فاصله از موضوع و از زاویه‌ی بالاتر بهتر می‌شود برای آن چاره کرد. نگاه از بیرون به «خود» با روانکاوی، قابل دستیابی است چرا که روانکاو و تو درباره‌ی «خودت» حرف می‌زنید و این شگفت‌انگیز است.

    جلسه‌ی روانکاوی، تماما به نام خود ماست؛ داستان، داستان توست. هر بلا و کشمکشی هم اگر هست، تصویر توست که چشمت را خیره کرده و راویِ خودت گشته‌ای.

     

     

     این نگاه از بیرون، باعث می‌شود تعاریف را بریزی وسط داریه و یک بار دیگر ببینی کجای کار می‌لنگد؟ کدام تعریف یا شناسایی مناسب نیست؟ کجا نیاز به اصلاح و ترمیم و تغییر هست؟ حفره‌های وجودت را از بین این کلمات پیدا می‌کنی. حالا کسی هست که به تاریکی‌ها نور بیاندازد. کسی که باعث شود بهتر ببینیم. تکلیف خود را با مسائل ریز و درشت روشن کنیم. ناخدای کشتی خود باشیم و سکان‌داری که جهان جای بیشتری برای او دارد چرا که حالا راه دریاها را می‌شناسد.

     

     

    5.تجربه های جدید زیستم: مکاشفه از دیدن و خواندن و شنیدن قصه‌ی آدمها

    نگاه بی‌قضاوت و بدون سرزنش را چندبار در روابطمان تجربه کرده‌ایم؟ درمانگر با نگاه و کلامش این رفتار را یادمان می‌دهد‌. پس از روانکاوی، آن را در جیب خود داریم. می‌توانیم با قلبمان به رنج‌ها نگاه کنیم؛ اول به خودمان، زندگی‌مان و بعد کم کم به داستان‌های کتاب‌ها و بعد به زندگی آدم‌های دیگر؛ به رنج آنها و حالی که دارند؛ به رفتارها و چرخه‌هایی که در آن گیر می‌افتند.

    حال می‌توانیم نوعی از شفقت را در رفتارمان با جهانیان پیدا ‌کنیم. ما می‌دانیم همگان آیینه‌ای از آسیب‌هایی هستند که دیده‌اند؛ پس به کسی خرده نمی‌گیریم.

     

     

    6.مرزبندی شفاف در کنار شفقت به خود

    شفقت با دیگران وقتی اتفاق می‌افتد که ما با خودمان شفیق باشیم. اگر نتوانیم در رابطه با خود، روراست‌باشیم از درد دیگران هم برای خودمان تله خواهیم ساخت.

    شفقت با خودمان و دیگران یعنی وقتی مشکلی هست، سخن بگوییم؛ خودمان را ابراز کنیم؛ طوری ابراز کنیم که نه به خودمان و نه به دیگری آسیبی نرساند. گاهی لازم است مرزبندی‌های شفافی بکشیم. گاهی اوقات لازم است ارتباطی را ترک کنیم. شفقت به معنای سوختن و ساختن نیست بلکه مهری است که به خودمان، زندگی، بودنمان و دیگری‌های زندگی‌مان داریم.

     

     

     ما یاد گرفته ایم و با یاد گرفتن، رشد کرده‌ایم و به اینجا رسیده ایم؛ مسیر روانکاوی این اطمینان را به ما می‌دهد که خیلی چیزها یاد گرفتنی است من جمله خودمراقبتی. وقتی درمانگر در جلسه از حریم روان ما مراقبت می‌کند و اگر جایی به خودمان آسیبی زده‌ایم و دانسته و ندانسته به این کار ادامه داده‌ایم، آگاهمان می‌کند. آگاهی از مراقبت ما را به سمت مراقبت می‌برد. بعد ما رفتار درمانگر را با خودمان و بقیه تکرار می‌کنیم و به وجود و بودنمان صرف نظر از چیزهای دیگر، ارزش قائل می‌شویم.

    در روانکاوی چیزی را با کلمه یاد نمی‌گیریم؛ در گفتگویی که همه چیز حول محور «تو» می‌گردد، پیام ضمنی که دریافت می‌کنی این است: «تو مهم و ارزشمند هستی». بنابراین کم کم این را وارد حوزههای مختلف زندگی‌ می‌کنیم؛ ارتباطی که با خود داریم، نوع مکالمه‌ای که با خود در طول روز داریم؛ صدایی که درونمان با ما حرف‌می‌زند؛ این بخش‌ها را کم کم با مهربانی و البته در مواقع لزوم با قاطعیت، پیش می‌بریم.

     

     

     نوع ارتباط با دیگران هم، شامل این مراقبت می‌شود؛ به این طریق که رفتارهای ناسالم خود را شناسایی می‌کنیم و تغییر شروع می‌شود و بعد می‌بینیم که روابطمان هم، تغییر خواهد کرد.

    لزوما تغییر روابط به این معنا نیست که همه چیز گل و بلبل شود! گاهی فضاهایی وجود دارد که مناسب و سالم نیست و با وجود تلاش ما، تغییری در آن حاصل نمی‌شود. گاهی هم فقط می‌توانیم وضعیت موجود را بپذیریم. پذیرش به معنی قربانی شرایط بودن نیست؛ به معنی این است که بدانیم تنها روی خودمان کنترل داریم. در نتیجه پیش می‌آید که بعضی روابط را هم ترک کنیم و انرژی‌مان را جای مناسبی صرف‌کنیم.

     

     

    از مجموع این مراقبت‌ها در روانکاوی، فضایی آزاد شده برای اینکه روابط سالم‌تری را تجربه کنیم. حالا که در حال آموختن هستیم، می‌توانیم در شهر وجودمان قدم بزنیم و بناهای امنی را که با تلاشمان ساخته‌ایم، ببینیم و غرق لذت شویم.

     

    7.سازگاری بیشتر و ایجاد ظرفیت روانی

    وقتی در مسیر روانکاوی قرار می‌گیریم، متوجه چیزی می‌شویم. ما و همه‌ی آدم‌های دیگر زندگی‌مان با مسائلی درگیریم. لزوما کسی بد و  خوب نیست؛ رفتارها هستند که سالم و ناسالم، شناسایی می‌شوند. حتی وقتی ما رابطه‌ای را ناسالم بدانیم، به این معنا نیست که یکی از افراد خوب است و دیگری بد. ما متوجه می‌شویم در چرخه‌های ناسالم گیر افتاده‌ایم. چرخه‌ای که هم من و هم طرف مقابل در آن سهم داریم و نقشی را در آن به عهده گرفته‌ایم.

     

     

     با شناسایی این چرخه‌ها و تشخیص نقش و مسئولیتمان، بهتر می‌توانیم از آن خارج‌شویم. با گفتگو در فضایی امن و اعلام اینکه از نچرخیدن چرخ رابطه آگاهیم، مسیر تازه‌ای رقم می‌خورد.حالا یا طرف مقابلمان هم با تصمیم ما برای ساختن و بهبود رابطه، همراهی می‌کند و این ظرفیت را دارد و یا ارتباط دارای مرزهایی تنگ‌تر برای محافظت می شود و یا تلاش و تغییر یک‌طرفه است و در نهایت، تصمیم خود را برای ادامه یا عدم ادامه‌ی آن می‌گیریم.

    پس با تجربه‌ی جلسات روانکاوی،یاد می‌گیریم کسی در روابط انسانها شیطان یا فرشته نیست! همه‌ی ما هم بخش‌های روشن و هم بخش‌های تاریکی داریم. بهتر است که از آنها آگاه شویم و با افراد مناسبمان در ارتباط انسانی، تجربه‌آفرینی کنیم.

     

     

    نتیجه‌گیری

    برای سفر باید قبل از حرکت، لوازمی آماده کنیم. در حین سفر مراقبت کنیم تا به مقصد برسیم و بعد از رسیدن هم برویم سمت برنامه‌هایی که برای خودمان ریخته‌ایم. روانکاوی سفر است. لازم است که بدانیم به دیدار خودمان و تاریکخانه‌های وجودمان می‌رویم. لازم است بدانیم که مسیر ناشناخته‌است. باید از بلد راه، از روانکاو کمک بگیریم. اوست که سختی راه را برای ما قابل تحمل می‌کند.

     

     

    اما این سفر با وجود همه‌ی سختی‌هایی که دارد، می‌ارزد که تجربه شود. تجربه‌ای که نمی‌دانیم کی به سر منزل مقصود خواهد رسید؛ تجربه‌ای که گاهی جاده‌اش بسیار پر ترافیک است و به ما اجازه‌ی حرکت نمی‌دهد. ناخودآگاه ما میزبان ماست و جهانی ناشناخته که از طریق کلمات، می‌توان در آن آرام و قرار یافت.

    در پایان این مقاله امیدوارم تجربه‌ی من کمی باعث ملموس شدن این فضا شده باشد. امیدوارم سفر  متفاوت روانکاوی را به زودی آغاز کنید که راه شما را می‌خواند.

    یادداشت سردبیر: اگر علاقمندید جلسات روانکاوی و یا رواندرمانی با رویکرد روانکاوانه خود را شروع کنید، همین الان فرم درخواست تراپی را پر کنید.

  • روبرو شدن با ترس ها

    روبرو شدن با ترس ها

    تا به حال از چیزی آنقدر ترسیده‌ای که ضربان قلبت را در سرت بشنوی و دچار تشویش و تهوع و لرزیدن شوی و حس کنی انگار فلج شده‌ای؟ احساس ترس برای همه ما کاملا آشناست و در زندگی‌مان حضور واقعی دارد. احساسی که دائما ما را حالت سکون نگه می‌دارد و در قلمرو کوچک زندگی، محبوس‌مان می‌کند. ترس‌ها هر لحظه با ما هستند؛ حتی اگر در خودآگاهی‌مان احساس‌شان نکنیم، منتظر هستند تا ما را وحشت‌زده کنند، در خود له‌مان کنند و به ما قهقهه بزنند. ما هم از این قدرت‌شان می‌ترسیم، پس اجازه می‌د‌هیم کنترل‌مان کنند.

     

    ترس (Fear) چیست؟

    ترس یک احساس بنیادی است که در سیستم عصبی‌مان وجود دارد، و در واقع یک حس دفاعی است برای اینکه زنده بمانیم و از بین نرویم. مثلا نوزادی که به هوا پرتاب می‌شود، احساس امنیت ندارد، می‌ترسد بمیرد و می‌خواهد به پایین برسد تا به حالت بـا ثبات و امن خود بازگردد. ترس، اغلب اوقات از کودکی شروع می‌شود و اگر این اتفاق را کنترل نکنیم، تا دوران بزرگسالی ادامه پیدا خواهد کرد. این حس می‌تواند مدت کوتاهی ما را درگیر کند یا اینکه به درازا بکشد و زندگی را تحت تاثیر خود قرار دهد و در توانایی ما، در اشتها و خوابیدن و بیدارشدن و تمرکز و سایر فعالیت‌های روزانه خلل وارد کند.

    البته ترسیدن لزوما واکنش بدی نیست و گاهی می‌تواند دلیلی برای محافظت از ما باشد. ترسِ درست، یک احساس خطر منطقی است که مانع از رفتن ما روی ریل مترو یا ایستادن وسط اتوبان می‌شود و نوع دیگری هست که بخاطر ترس از تصادف از خانه خارج نشویم یا رانندگی نکنیم؛ ترسی که ما را از حق زندگی‌کردن محروم می‌دارد.

    ترس گاهی در شرایط اضطراری به کمک‌مان می‌آید، مثل زمانی که در آتش‌سوزی گرفتار شویم یا مورد حمله قرار بگیریم و گاهی هم زمانی ایجاد می‌شود که با رویدادی بی‌خطر مثل سخنرانی، امتحانات، رئیس و همکار،تایید نشدن یا حتی رد شدن از کنار یک گربه روبرو هستیم.

     

     

    در بعضی شرایط، ترس سالم را احساس‌کردن کاملا طبیعی است که به انسان کمک می‌کند تا در دنیای خصومت‌آمیز زنده بماند؛ اما ترس‌های غیرمنطقی در زندگی روزمره، همه‌چیز را سخت‌تر و سخت‌تر می‌کنند.

    ما می‌ترسیم با دیگران صحبت کنیم.

    می‌ترسیم نه بگوییم.

    می‌ترسیم دوست‌داشتنی و کافی نباشیم.

    می‌ترسیم کسب و کار جدید شروع کنیم.

    می‌ترسیم تنها بمانیم.

    هر چیزی ممکن است برای عده‌ای از ما ترسناک باشد. ارتفاع، تاریکی، بیماری، درد، تحقیر شدن، از دست دادن کنترل، کامل نبودن، از منطقه امن ذهنی خود خارج شدن،آینده، مرگ…

    شاید ترس‌هایمان تمامی نداشته باشد. ما همیشه به طور ناخودآگاه مشغول جمع‌‌کردن آن‌ها هستیم. این ترس‌های روزانه، زندگی برخی از افراد را به جهنمی تبدیل کرده که توان رهانیدن از آن را ندارد؛ ترس‌هایی که اگرچه در دنیای ذهنی ما جای دارند، اما قسمتی از زندگی واقعی ما هستند. افراد با چنین هراس‌هایی، بسیاری از فرصت‌ها و موقعیت‌های خوب خود را از دست می‌دهند و ضرر و زیان‌های بزرگتری را متحمل می‌شوند.

    «ترس‌هایی که با آن‌ها روبرو نشویم، به محدودیت‌های ما تبدیل می‌شوند.»  

    تجربیات ترس در هرکس به شکل‌های مختلف نمایان می‌شود. فردی تسلیم می‌شود و با هر شرایطی که روبرو می‌شود، سازش می‌کند. فرد دیگری هیچ عملکری برای بهبود وضعیت انجام نمی‌دهد و گویی فلج شده است و برخی افراد، مدام ترس‌هایشان را انکار می‌کنند و همیشه در حال فرار از آن هستند تا دردشان را فراموش کنند.

    علت هر یک از این ترس‌ها می‌تواند از فردی به فرد دیگر تفاوت داشته باشد و یا با دلایل تکاملی همراه باشد؛ مثلا ترس از بیماری به دلیل اینکه ممکن است مرگ را به دنبال داشته باشد؛ یا به دلیل تجربه‌های تلخ کودکیِ کسی که مثلا مدت زیادی احساس امنیت ناشی از  توانایی مدیریت زندگی‌اش را نداشته و حالا که بالاخره توانسته روی زندگی فرزندش کنترل داشته باشد، از استقلال و بزرگ‌شدن کودکش می‌ترسد. یا ترومای پس از سانحه تصادف در کودکی که باعث شده در بزرگسالی‌اش ترس از رانندگی داشته باشد.

    بعضی دلایل دیگر می‌تواند شرطی‌شدن باشد. مثلا سگ همسایه همیشه با صدای بلند و حالت تدافعی به او پارس می‌کرده که ممکن است این خاطره تبدیل به فوبیا در وی شده باشد.

    این ترس‌ها مثل نفسی هستند که در سینه حبس شده‌اند. احساس ناراحتی برای شما ایجاد می‌کنند، ظرفیت‌تان را کاهش می‌دهند و نمی‌توانید در حداکثر توان‌تان باشید. پس چرا باید اجازه دهید که چیزی توخالی شما را انقدر عقب بیاندازد؟ مگر یک بار روبرو شدن با این ترس بهتر از یک عمر ماندن روی آن تخته چوب متزلزل بر موج نیست؟

    به هرحال خیلی ساده است که به جای اینکه کاری که لازم است انجام دهید، به کاری ادامه دهید که راحت‌تر است و درگیر یک روزمرگی بیهوده شوید. اما اگر به دنبال رشد و شکوفایی هستید و می‌خواهید به جز خوردن و خوابیدن، قدم‌های روبه جلویی را بردارید، می‌بایست با ترس‌هایتان مبارزه کنید.

    چطور باید با ترس‌هایمان روبرو شویم؟

    وقتی صحبت از این موضوع می‌شود، همیشه این جمله کلیشه‌ای را می‌شنوید که:«با ترس‌هایت روبرو شو!» اما کمتر کسی می‌داند که چطور می‌توان به این امر فائق شد.

     

     

    وقتی تصمیم می‌گیرید با ترس‌های خود روبرو شوید، در بدن‌تان آدرنالین ترشح می‌شود که به انسان، انگیزه و هدف و معنای زندگی می‌بخشد. تحریک این انگیزه‌ها، باعث بیدارشدن توانایی‌های درونی خود برای رسیدن به هدف می‌شود.

    همیشه از دور همه‌چیز تاریک و ترسناک و طاقت‌فرسا به‌نظر می‌رسد؛ چرا که جزئیات قابل مشاهده و پیش‌بینی نیست. مطمئنا هیچ‌کس نمی‌تواند خودش را قلقلک دهد یا بترساند؛ چرا که مغز می‌داند قرار است چه اتفاقی بیوفتد.

    یکی از دلایل ترسیدن، همین غیرقابل پیش‌بینی‌بودن وضعیتی است که شما را به وحشت می‌اندازد. اینکه نمی‌دانید با لمس‌کردن یک سگ، ممکن است آن حیوان چه واکنشی از خود نشان دهد؟ یا سخنرانی‌ای که می‌خواهید مقابل دیدگان حضار انجام دهید، چطور پیش خواهد رفت؟ و به عنوان سخنران، مدت زیادی را برای این سمینار اطلاعات جمع کرده و خوب آنها را بالا پایین می‌کنید که بی عیب و نقص باشید. روز ارائه فرا می‎رسد و شما بسیار مضطرب و ترسیده‌اید که نکند خوب ارائه ندهید و مدام کسی در سرتان می‌گوید اگر خراب کردی چطور؟ تو همیشه گند می‌زنی!

    و بخاطر همین اتفاقات احتمالی که رخ دادنشان مشخص نیست، ترس سر تا پای وجودتان را فرامی‌گیرد. اما در اینجا کافی‌ است غول مرحله آخر را تصور کنید. از خود بپرسید در بدترین حالت ممکن چه اتفاقی می‌افتد؟ نهایتا به این ختم می‌شود که یک جمله را در سخنرانی فراموش کنید و تپق بزنید یا آن سگ پارس کند و به دنبالتان بیافتد. با در نظرگرفتن وحشتناک‌ترین احتمالات، متوجه می‌شوید که دنیا به آخر نمی‌رسد و خطر جانی‌ای شما را تهدید نمی‌کند.

    بسیاری از افراد بااستعداد، در گیر و دار همین احتمالات واهی، سدی در برابر شکوفایی و رشد خود ساخته‌اند و قربانی ترس‌شان شده‌اند.

    در بسیاری از رویکردهای روانکاوی، درمانگر و مراجع از «چرایی ترس» به «چگونگی ترس» می‌رسند. یعنی شما چه نوع رابطه‎‌ای با هراس خویش دارید. در بسیاری از مواقع شما از ترس خود می‌ترسید. از اضطراب و وحشت خود، ترس دارید. در اینجا مهم‌ترین اقدام، رهایی از «ترس از ترس» است تا بتوانیم ارتباط تازه و بالغانه‌ای با وحشت خود برقرار کنیم و به قول فریتزپرلز، پایه‌گذار گشتالت تراپی،« ترس‌مان را به هیجانِ لحظه و دیدار و قدرت حرکت و آرزومندی تبدیل سازیم.»

    بسیاری از مواقع ترس چیزی نیست جز تپش قلب و حبس نفس، عرق کردن، لرزیدن و تنگ شدنِ مسیر ارتباطی با دیگران که با توجه به کار سیستم عصبی سمپاتیک، می‌تواند انرژی عصبی زیادی تولید کند. در عوض این وحشت خود را به انرژی و شور و شوق تبدیل کنید.

    درست است که غلبه بر ترس‌ها از طریق روبروشدن با آن‌ها و دل‌ به دریا زدن است؛ اما این روبرو شدن به معنی بی‌گدار به آب زدن نیست و طبیعتا مراحلی دارد. باید به صورت تدریجی و از پایین‌ترین پله نردبانِ ترس‌تان شروع کنید. اگر از شناکردن واهمه دارید، شیرجه زدن از بالاترین سکوی پرتاب به استخر یا خود را به عمیق‌ترین قسمت آب‌ انداختن، خطاست و چه بسا که این حرکت نسنجیده، ترس‌تان را بیشتر کند یا جانتان را به خطر بیاندازد.

    با گام‌هایی آرام در کم‌عمق‌ترین جای آب، به سمت رفع هراس خود قدم بردارید و به تدریج خود را به دلِ ترس‌تان بزنید و با آن مبارزه کنید.

    وقتی با این ترس‌ها روبرو شدید، می‌توانید خود را همانگونه که هستید ببینید، در زمینه‌هایی ظرفیت پیدا می‌کنید که قبلا نمی‌دانستید قادر به انجام‌شان هستید و این احساس شادی را به شما تزریق می‌کند. پس حداقل یک انگیزه برای روبرویی با ترس‌ها، کامل‌ترشدن خودتان است.

    البته بعضی از ترس‌ها و فوبیاها ریشه‌های بسیار عمیق‌تری دارند که برای رفع آن‌ها نیاز به مراجعه به رواندرمانگر و افراد متخصص است. پس بپذیرید که بعضی از ترس‌ها، جدی تر از آن هستند که با تلاش فردی‌تان قادر به رفع آن باشید و این به معنای ناتوانی و بیمار بودن شما نیست.

    یادداشت سردبیر: معنای گسترده‌ی ترس به معنی عینی و ملموس آن محدود نمی‌شود. بسیاری از ترس‌ها هم به خودی خود قابل مشاهده و آشکار نیستند، اما پنهان بودنشان به این معنی نیست که اثر ندارند. ممکن است شما به دلیل مشکلاتی به رواندرمانگر مراجعه کنید و پس از مدتی متوجه شوید، آن مشکل در واقع نتیجه‌ی ترسی ناخودآگاه بوده است. از این رو منطقی است که مواجه شدن با ترس (به تنهایی) در مورد بسیاری از ترسهای عمیق اثر بخش نباشد.

    گاهی ما نیاز داریم احساس تجربه‌ای تلخ را با حضور درمانگر تجربه کنیم، نه به تنهایی؛ چون زمانی که از آن تجربه آسیب دیدیم، با احساس تلخ خود تنها بودیم، بدون این که ظرفیت هضم آن را داشته باشیم.

    اگر احساس می‌کنید در این مورد نیاز به کمک رواندرمانگر متخصص دارید، می‌توانید به واتساپ کلینیک تجربه‌ی زندگی (989021110865) پیام دهید و جلسات رواندرمانی فردی یا گروهی خود را شروع کنید.

    سخن پایانی

    همانطور که اشاره شد؛ درصدی از ترس برای همه وجود دارد و چیزی که در اینجا تمایزدهنده است، مدیریت و مبارزه با واهمه‌هاست.

    «هنگامی که این نگرانی‌ها را به خاطر می‌آورم، یاد داستان پیرمردی می‌افتم که در بستر مرگش گفته بود در زندگی‌اش مشکلات زیادی داشت که هرگز اتفاق نیافتاده بودند.»

    وینستون چرچیل

     

  • معرفی کتاب بیگانه از آلبر کامو

    معرفی کتاب بیگانه از آلبر کامو

    منحصر به فرد بودن هر کدام از ما آدم‌ها باعث می‌شود چیزی را از جهان درک کنیم که فقط متعلق به خود ماست و این یعنی با وجود نزدیکی به دیگران، نمی‌توان ادعا کرد جهان خصوصی آنها را درک می‌کنیم. همچنین مسلم است که دیگران نیز نمی‌‌توانند چنین ادعایی نسبت به ما و جهان ما داشته باشند.

    اما انسان‌ها به ارتباط با یکدیگر احتیاج دارند و به کمک این ارتباط است که وضعیت خود در جهان را می‌فهمند. اگرچه این فرآیند همیشه موفقیت‌آمیز نیست؛ ممکن است بعضی افراد جایی از این ارتباط توقف کرده و دیگر نتوانند جایگاه خود را در دنیا تشخیص دهند.

    بعضی هم متوجه جایگاه خود هستند اما این جایگاه آنقدر در نظرشان بی‌ارزش است که هیچ کاری نمی‌تواند دید آنها را عوض کند یا برعکس، شاید هم آن‌قدر سرگرم به فعالیت‌های مختلف شوند که اساسا فهمیدن این جایگاه را بی اهمیت بشمارند.

    انواع متعددی از ارتباط‌ ما با انسان‌ها و جهان وجود دارد اما نوعی که در این نوشتار به آن می‌پردازیم مربوط به اقلیت انسان ها است؛ افرادی که در برخورد با جهان دقیقا همان چیزی را عرضه می‌کنند که فهمیده‌اند، بی‌غلو و تعارف و دستکاری.

     «مورسو»، شخصیت اصلی رمان بیگانه، یکی از همین اقلیت است.

     

    این کتاب مهم ترجمه‌های زیادی به فارسی دارد که روان ترین آنها ترجمه خانم لیلی گلستان و تخصصی‌ترین آنها ترجمه خشایار دیهیمی‌ است.

    با ما در مجله تجربه زندگی همراه باشید.

    بی تفاوتی؛ اولین نشانه پوچی:

    کتاب با مرگ آغاز شده و با مرگ هم به پایان می‌‌رسد.

    مورسو، کارمندی ساده است که با دریافت تلگرافی مطلع می‌شود مادرش که در آسایشگاهی در شهر دیگر زندگی می‌کرده، مرده و باید برای مراسم تدفین او به آنجا برود.

    در همان آغاز کار خواننده متوجه بی تفاوتی مورسو نسبت به این موضوع با اهمیت می‌شود و احتمالا صفاتی مانند بی‌احساس، دل سنگ، بی‌عاطفه و ناجوانمرد را به او نسبت می‌دهد.

    اما خط به خط داستان به مخاطب تلنگر می‌زند که شخصیت مورسو را دست کم نگیرد؛ چرا که هر عمل و عکس العمل او به نوعی ما را غافلگیر می‌‌کند.

    هرچند مورسو به وضوح از مرگ مادرش چندان غمگین نیست اما با این حال سعی دارد تا آخرین روزهای زندگی او را تجسم کند؛ مثلا دوست دارد تنهایی او در شب‌های خوف انگیز آسایشگاه را درک کند.

    از آنجا که مورسو وابستگی چندانی به مادرش نداشت با مرگ او به راحتی کنار می‌‌آید اما این کار او از نظر بقیه نه تنها غیر طبیعی است که حتی بی رحمی‌ محسوب می‌شود.

    همه ما می‌دانیم که اگر سوگ عزیزان تلخ است، تلخی آن به خاطر خود ماست. ما به خاطر خودمان بی‌تابی می‌کنیم و به خاطر خودمان عذاب می‌کشیم. صمیمی‌‌ترین دوستِ مادرِ مورسو در کنار جسد او زار زار گریه می‌‌کند چرا که می‌داند از این به بعد دوستی ندارد. اما مورسو که گویا تنهایی عظیم‌تری داشته، چندان ناراحت نیست چون بحرانی که در آن دست و پا می‌‌زند عمیق‌تر از آن است که حضور یا عدم حضور مادرش بر آن تاثیرگذار باشد.

    مورسو سعی می‌کند مادرش و روزهای پایانی عمرش را دقیقا مثل هر پیرزن ساکن در آسایشگاه درک کند. که این نشان می‌دهد چیزی که توجه مورسو را به خود جلب می‌کند، رنجِ نوع بشر است نه رنج زنی که از قضا مادر او بوده. او حتی نیازی نمی‌‌بیند که برای آخرین بار مادرش را ببیند. بالای تابوت او سیگار می‌کشد و قهوه می‌‌نوشد و قطره‌ای اشک هم نمی‌ریزد.

    با تمام تشریفات مراسم تدفین مادر هم مثل همه آیین‌های مهم دیگر به سرعت و بسیار عادی می‌گذرد. اما نکته اینجاست که گرچه در نظر بقیه مورسو بی‌تفاوت ترین فرد حاضر در مراسم است اما هیچ کس به اندازه او جزییات آن روز را در ذهنش ثبت نمی‌کند و بقیه افراد طبق عادت تشریفات را انجام می‌دهند و راضی از این‌که انسانیت خود را به نمایش گذاشته‌اند، به زندگی عادی برمی‌گردند.

    بعد از تدفین مادر، همچنان چیزی در زندگی مورسو تغییر نکرده است؛ انگار چیزی پیدا نمی‌شود که یکنواختی دنیای او را بهم بزند. او دقیقا فردای آن روز به شنا می‌رود، با دختری که زمانی او را می‌‌شناخته [ماری] روبرو می‌شود، با او به سینما می‌رود و اتفاقا فیلمی‌ طنز را برای دیدن انتخاب می‌کند.

    وقت کشی؛ راهی برای مبارزه با پوچی دنیا

    مورسو تمام روز تعطیلش را پشت پنجره رو به خیابان آپارتمانش می‌گذراند. حتی برای خرید نان هم حاضر نمی‌شود از خانه خارج شود. گویی این حجم از زمان خالی برای او معنایی ندارد چرا که از نظر مورسو جهان نسبت به انسان‌ها بی تفاوت است پس فرق چندانی ندارد که چگونه با آن رفتار شود.

    از پشت پنجره آدم‌ها و حالات چهره شان، آسمان، گربه‌ها و خیابان را از نظر می‌‌گذراند و انگار با این‌کار قصد دارد ثابت کند که زمان برای همه ما یکسان می‌‌گذرد؛ چه برای گروه پسران و دخترانی که از سینما برمی‌‌گشتند، چه بازیکنانی که برد خود را در تراموآ جشن گرفته بودند، چه سیگار فروشی که مثل مورسو روز تعطیلش را با نشستن جلوی در مغازه اش سپری کرد. همه به نوعی با زمانی که در اختیار دارند می‌جنگند. روز برای همه در ساعت مشخصی به پایان می‌‌رسد و مورسو با هیچ کاری نکردن می‌خواهد طغیان خود علیه زمان را به رخ بکشد.

    همه در تجربه پوچی سهیم‌اند:

    یکی از دلایل جذابیت رمان بیگانه این است که کامو تمام شخصیت‌ها را در موقعیتی اَبزورد نشان داده و جالب‌تر اینکه تنها مورسو این حقیقت را پذیرفته‌است و پوچی زندگی‌اش را شجاعانه نشان می‌دهد اما دقیقا همین موضوع دیگران را آشفته می‌‌کند؛ چرا که برای افرادی که نمی‌خواهند بی‌معنایی زندگی را ببینند، طبیعی نیست کسی آن را جار بزند.

    سالامانو، همسایه‌ی پیر مورسو، تمام روز درحال سر و کله زدن و فحش دادن به سگی است که تنها از سرِ وابستگی از او نگهداری می‌کند. ولی در عین حال هویتش را به آن متصل می‌داند تا حدی که وقتی سگش را گم می‌کند، آرزو می‌کند شب‌ها صدای پارس سگ‌ها را نشنود چون او را به یاد سگ خودش می‌‌اندازند.

    ماری برای تسکین تنهایی و ارضای حس دوست داشته شدن هرکاری می‌‌کند که مورسو را نزدیک به خود نگه دارد و کامو کاملا هوشمندانه در تمام داستان از ماری تنها دلبری‌هایش برای مورسو را به ما نشان می‌دهد و این به ما می‌‌گوید که این دختر تمام دغدغه اش جلب محبت مورسو است با اینکه ابراز علاقه واضحی از جانب او دریافت نمی‌‌کند و حتی وقتی پیشنهاد ازدواج می‌دهد مورسو می‌‌گوید :«برایم فرقی نمی‌کند، اگر می‌خواهی انجامش می‌دهم»

    به نظر می‌‌رسد هرکس دیگری به جز مورسو هم می‌توانست هدف او باشد؛تنها کافی است آن شخص او را دوست داشته باشد و یا حتی فقط در کنارش وقت بگذراند.

    ریمون درآمد و انرژی اش را صرف زنی می‌کند که می‌داند وصله او نیست و همه توانش را صرف گرفتن انتقامی‌ جانانه از این زن می‌کند و حتی حاضر است برای  داشتن یک هم‌صحبت با شام و شراب به مورسو  باج دهد و او را رفیق خود بداند گرچه کسی مثل مورسو نسبت به این مسائل  کاملا بی تفاوت است.

    از نظر مورسو ارزش همه زندگی‌ها درهر مختصاتی از زمین و با هر نوع رفتاری در نهایت برابر است و همین عقیده او باعث می‌شود که به دنبال تغییر در زندگیش نباشد؛ او دلیلی برای این کار پیدا نمی‌کند و البته که از این وضع هم ناراضی نیست.

    او طبیعت را عمیقا دوست دارد و به کوچکترین جزییات محیط اطرافش واکنش نشان می‌دهد و کمااینکه خلق و خویش هم با آب و هوا تنظیم می‌شود. به همین جهت هم وقتی آفتاب شدید بی طاقتش می‌کند بر روی مرد عرب اسلحه می‌کشد و بعد از افتادنش هم چهار بار دیگر به او شلیک می‌‌کند.

    جزای بی احساسی بیشتر از قتل است:

    قتل انجام می‌گیرد قتلی که نه غیرعمد و نه حتی برای دفاع از خود است، بلکه از سرِ کلافگی و فشار جسمی‌ است!

    با دریافت عنوان قاتل خیلی از مسائل تغییر می‌کند گویی دیگر مهم نیست که فرد موردنظر تا قبل از این اتفاق به کسی آزاری رسانده یا خیر. تمام گناه مورسو این است که نیازهای جسمانی‌اش باعث تشویش احساساتش می‌شوند. هرچند این کار او غیراخلاقی جلوه می‌کند اما این که سعی ندارد با اخلاق کسی را گول بزند خودش نشان دهنده شرافت اوست.

    زمانی که او به بی‌احساسی متهم می‌شود فقط همدردی دیگران را می‌خواهد و برایش مهم نیست که این همدردی به درد پرونده اش بخورد یا نه اما حتی برای جلب این همدردی نیز تلاشی نمی‌کند و به قول کامو از سر تنبلی قیدش را می‌زند.

    شخصیت تودار و بسته مورسو گویا مجوز بدجنس بودن او را برای بازپرس و دیگر اعضای دادگاه صادر می‌کند. درصورتی که به گفته خودش چون حرف زیادی برای گفتن ندارد، ساکت می‌ماند و یا به قول سلست که شاید بشود گفت تنها دوست او بوده، مورسو فقط برای اینکه چیزی گفته باشد حرف نمی‌‌زند.

    بازپرس سعی دارد با نشان دادن صلیبش مورسو را تحت تاثیر قرار دهد تا اقرار کند که گناه کرده ولی از این گناه پشیمان است. اما مورسو می‌گوید بیشتر از آنکه واقعا پشیمان باشد نوعی ناراحتی حس می‌کند.

    اما این حرف او درک نمی‌شود چرا که درک کردن مورسو به قیمت ایجاد روزنه‌ای عمیق در اعتقادات بازپرس است و او نمی‌خواهد اینگونه دچار تزلزل در عقاید شود.

    انسان‌های متفاوت بیگانه‌اند:

    مورسو در اولین حضورش در دادگاه دیگران را به مسافران قطار تشبیه می‌‌کند و متهم را به مسافر تازه وارد. گویی همه نگاه‌ها به اوست تا حرکات مسخره‌اش را ببینند. تنها تفاوت این است که هیئت منصفه به دنبال جرم هستند نه حرکات مسخره.

    از قضا موازی با پرونده مورسو، یک پرونده پدرکشی هم در آن دادگاه بررسی می‌شود و اتفاقا دادستان این دو پرونده را بهم شبیه می‌داند و حتی ادعا می‌کند بی حرمتی مورسو به مقام مادرش چه بسا بیرحمانه‌تر از کشتن اوست.

    مورسو در آنجا احساس مزاحم و اضافی بودن دارد چرا که بقیه را درحال تعامل باهم می‌بیند انگار که همه آنها خوشحال و مطمئن از بی‌گناهی خودشان به تماشای کسی آمده‌اند که مرتکب جرم شده و همه متفق القول هستند که نه تنها با او بلکه با همه متهمین در دادگاه‌ها فرق دارند.

    بیگانگی مورسو در صحن دادگاه ملموس‌تر از همیشه است. این که مورسو حس می‌کند همه به سبب صداقتی که در رفتارش داشته از او متنفرند آن هم به دلیل اینکه بالای سر جسد مادرش سیگار کشیده و شیرقهوه خورده است.

    جالب اینجاست که مورسو به جرم کشتن مردی عرب مورد محاکمه قرار گرفته است اما درمورد هرچیزی با او صحبت می‌شود الا کشتن مرد عرب! از نظر دادستان، مورسو گناهکار است چرا که از نظر روانی مادرش را کشته.

    هیچ‌ یک از شاهدین درمورد مورسو دروغ نمی‌گویند و گویی مسئله‌ دادگاه همین شفاف بودن مورسو است. دادگاه یا بهتر بگوییم این جهان شفافیت را راحت نمی‌‌پذیرد چرا که انسان به نقاب‌هایش وابسته است.همه شاهدین چیزی را که عینا از مورسو دیده اند بازگو می‌کنند.

    شاید تنها کسی که ماجرا را به چشم جنایت نمی‌بیند سلست (تنها دوست مورسو) باشد.

    او می‌گوید این یک بدبیاری بوده و مورسو در آن موقعیت بی‌دفاع مانده و جالب است که به او اجازه نمی‌دهند صحبت هایش را ادامه دهد؛ چرا که پیدا کردن مجرم و صحبت کردن درباره او برای حضار دادگاه لذتی بیشتر از همدلانه برخورد کردن دارد.

    در واقع برچسب قاتل اهمیت بقیه وجوه شخصیتی مورسو را تقریبا به صفر رسانده و نه حرف‌های سالامانوی پیر درباره رفتار مهربانانه مورسو با سگش، نه شناخت ماری از اخلاق مورسو، هیچکدام برای تغییر رأی دادگاه به کار نمی‌‌آیند.

    مورسو می‌گوید بیشتر نطق‌هایی که در دادگاه شنیده شد، درباره من بود نه جنایتی که مرتکب شدم.

    دادگاه قتل را که «عملی که ممکن است از همه سر بزند» نمی‌‌داند، بلکه انسان‌ها را به دو دسته قاتل‌ها و غیرقاتل‌ها تقسیم می‌کند، بنابراین بخشش مورسو را جایز نمی‌‌بیند. در واقع کامو با نشان دادن وضعیت مورسو در دادگاه می‌خواهد نظرش راجع به حکم اعدام را بگوید.

    البته پیشنهاد من این است که برای بهتر فهمیدن عقیده او در این باره به کتاب «تامل درباره گیوتین» سر بزنید. کامو کلمه عدالت را به چالش می‌کشد و باور دارد که حکم اعدام نه تنها عادلانه نیست بلکه زمینه ای ست برای ترویج انتقام و محکمتر شدن ریشه‌های جرم و جنایت.

    شخصیت دادستان در رمان بیگانه نمونه‌ای از تمام کسانی است که روحیه ارتکاب جرم را محدود به انسان‌های خاصی می‌دانند و تصورشان این است که با اشد مجازات جنایتکاران می‌توان جامعه را از جرم پاک کرد و به همین راحتی بین گناهکاران و بیگناهان مرز می‌کشند و این مرز به آن‌ها این امکان ر ا می‌دهد تا با خیال راحت دسته گناهکاران را شماتت کنند.

    اما به عقیده کامو :«انسان عادلی وجود ندارد، بلکه فقط قلب‌هایی است که بیش و کم در عدالت فقیرند. زیستن دست‌ِکم فرصتی است که این حقیقت را بفهمیم و کمی‌ خوبی چاشنی اعمال خود کنیم تا جبران مختصری باشد بر شرّ و تباهی‌ای که به دنیا داده‌ایم. این حقِ زیستن که همراه با امکان اصلاح و جبران است، حق طبیعی همه انسان‌هاست حتی بدترین آنها.»

    مجازات زندانیان محروم شدن است نه محدود شدن

    «دچار هجوم خاطرات یک زندگی شدم که دیگر به من تعلق نداشت اما در آن زندگی، ساده‌ترین و ماندگارترین شادی ها را یافته بودم: بوهای تابستان، محله‌ای که دوست داشتم، یک جور آسمان شب هنگام، خنده و پیراهن‌های ماری و تمام کارهای بیهوده‌ای که کرده بودم مثل بغضی آمد توی گلویم.»

    از زمانی که مورسو به زندان منتقل می‌شود و حتی اجازه ملاقات هم از او سلب می‌شود، می‌فهمد که زندان خانه اوست.

    اما از آنجایی که از همان صفحات ابتدایی شیفتگی مورسو به طبیعت را می‌بینیم، مسلم است که در زمان حبسش نیز دوری از نور و هوای تازه و اجزای دیگر طبیعت برایش چقدر دشوار است. مورسو می‌گوید در ابتدای زندانی شدنش هیچ چیز به اندازه تفکر آزاد بودن عذابش نمی‌‌داده است. این که نتوانی بپذیری که محصور به دیوارهای بتنی هستی.

    اما یک خصیصه بارز و یاری رسان مورسو قدرت منطبق شدن با وضعیت است؛ او کم کم یاد می‌گیرد که پیاده روی در حیاط زندان را غنیمت بداند و یا منتظر ملاقات با وکلیش باشد تا ببیند آن روز چه کراوات عجیبی زده است.

    عادت کردن بزرگترین سلاح مورسو برای مواجهه با شکنجه‌ای است که برایش درنظر گرفته‌اند.

    و این عادت کردن را از مادرش یاد گرفته چون او اعتقاد داشته که همیشه آدم هایی هستند که از تو بدبخت‌تر باشند. این خودش نشان دهنده تاثیراتی است که مورسو از مادرش گرفته؛ چه بسا اگر به گفته دیگران عاری از احساس بود، از مادرش هم پندی به یاد نمی‌‌داشت.

    تنها چیزی که نه عادی می‌شود نه می‌شود از آن چشم پوشید زمان خالی و طولانی است که در اختیار زندانیان است. زمان تنها چیزی است که مورسو نمی‌تواند از آن فرار کند و مجبور است که آن را ثانیه به ثانیه لمس کند.

    پس دست به تخیل می‌زند. شروع می‌کند به تصور کردن اشیاء مختلف با تمام جزییاتشان و انقدر این کار را ادامه می‌دهد که بعد از مدتی می‌تواند ساعت‌ها با این کار سرگرم شود و ادعا می‌کند:« آدمی‌ که حتی فقط یک روز زندگی کرده باشد، می‌تواند بی هیچ ناراحتی صدسال زندگی کند، بی اینکه حوصله اش سر برود» چرا که در همان یک روز هم تصاویری دیده‌ای و احساساتی را چشیده‌ای که می‌توان بارها و بارها مرورشان کرد.

    اما با همه این‌ها روزها همچنان کش می‌‌آمدند و تنها دیروز و فردا برای مورسو معنی داشتند.

    زجرآورترین زمان، شب های زندان هستند…شاید به این دلیل که مورسو می‌داند در امتداد یکی از همین شب ها قرار است او را به دست مرگ بسپارند.

     روزشماری برای اعدام:

    «با کمی‌ شرم و بسیاری دقت به آرامی‌ کشته می‌شوی»

    شاید درخشان‌ترین بخش کتاب و یکی از ماندگارترین بخش ها در ادبیات فصل آخر «بیگانه» باشد.

    زمانی که مورسو اعدام را نزدیک می‌بیند و تمام امیدش به این است که بتواند به نوعی از گیوتینی که در انتظار اوست فرار کند.

    مورسو فکر می‌کند حکم اعدام که عملا همان قتل است که در لفافه قانون پوشیده شده، آنقدر طبیعی و ضروری و عادلانه برای مردم جلوه پیدا کرده است که هیچکس حتی جرئت مخالفت با آن را در ذهن نمی‌پروراند.

    گیوتین هیچ فرصتی به مجرم نمی‌‌دهد. ضربتی عمل می‌کند و شاید این بدترین مشخصه‌اش باشد و قسمت ترسناک ماجرا این است که محکوم باید امیدوار باشد که دستگاه خوب کار کند و تیغه آن بازی درنیاورد! چرا که حداقل از لحاظ روانی نیاز داشت که بداند عذابی که به او محول شده مدیون یک ضربه کاری و کشنده است نه بیشتر!

    «به قلبم گوش دادم، نمی‌‌توانستم فکر کنم این صدایی که مدت های طولانی است که همراه من است می‌تواند خاموش شود.»

    مورسو حتی در ارتباط با ماری هم به فکر های پوچ می‌رسد «بیرون از دو تن ما که حالا از هم جدا افتاده بودند، چیز دیگری ما را به هم وصل نمی‌کرد»

    زمانی که حکم اعدام برای مورسو اعلام می‌شود و طبق سنت کشیشی را برای شنیدن حرف‌هایش می‌فرستند، کشیش هم مثل خیلی‌های دیگر از اینکه مورسو به خدا اعتقاد ندارد می‌ترسد. می‌ترسد چون تشویشی در دلش حس می‌کند.

    می‌ترسد چون وجود آدمی‌ شبیه به مورسو، ایمانی را که بر دلش چنبره زده را خدشه‌دار می‌کند و این یعنی مجبور خواهد شد به دنیا از زاویه‌ای دورتر از خودش و آدمیان نگاه کند (کاری که مورسو انجام داد) و دقیقا آن پوچی را حس کند که مورسو حس می‌کرد.

    اما مورسو در چند صفحه آخر داستان چیزی را می‌فهمد که گویا در تمام طول داستان (زندگیش) برایش آماده می‌شد. او به این فکر می‌کند که مادرش هم قبل از مرگ تصمیم گرفته بود با نامزد کردن از نو زندگی کند. مورسو رهایی را حس می‌کند که هزینه‌اش زندگی اوست و این رهایی باعث می‌شود به اندازه تدفین مادرش، نسبت به اعدام خودش هم بی‌تفاوت شود.

    در واقع صفحات پایانی کتاب، به نوعی مقدمه‌ای است برای کتاب «انسان طاغی» آلبرکامو.

    مورسو در نهایت می‌‌گوید که از گذران زندگیش راضی است و فکر می‌کند نمی‌توانسته کار بیشتری برای عمری که داشته انجام دهد. او در نهایت در برابر پوچی دنیا قدعلم می‌کند و با قبول مسئولیت تک تک لحظاتی که گذرانده است، به انتظار روز اعدام خود می‌نشیند.