مرکز تجربه زندگی

نویسنده: admin

  • نکاتی که باید قبل از درمانگر شدن می‌دانستم

    نکاتی که باید قبل از درمانگر شدن می‌دانستم

    درمانگر بودن به عنوان یک حرفه، می‌تواند برای کسی که دوست دارد با مردم تعامل داشته باشد و به آن‌ها کمک کند، شغلی بسیار ارزشمند باشد. صرف زمان برای کمک به افراد برای داشتن زندگی پربارتر، مفیدتر و شادتر می‌تواند عمیقاً رضایت‌بخش باشد. با این حال بسیاری از افراد بدون دانستن یا درک ملزومات واقعی این تخصص، درمانگر می‌شوند. درک اینکه درمانگر بودن واقعاً چگونه است، به شما کمک می‌کند تصمیم بگیرید که این حرفه برای شما مناسب است یا نه.

    در ادامه این مطلب به نکاتی می‌پردازیم که می‌توانند در مسیر کسب تجربه درمانگری به شما کمک کنند.

    1. پیش از دریافت مجوز درمانگری، تا جایی که می‌توانید تجربه کسب کنید

    پیش از دریافت اجازه درمان، زمان زیادی را صرف کار با افراد، خارج از حیطه‌ای که روی آن متمرکز شده‌اید، کنید. در طول این دوره یاد می‌گیرید که افراد مختلف چگونه به درمان پاسخ می‌دهند. از این فرصت استفاده کنید. با غرق شدن در مطالعه و یادگیری هرچه بیشتر در مورد گروه‌های مختلف افراد، این تجربه را به دست آورید تا زمانی که مجوز خود را دریافت می‌کنید، راحت‌تر با افراد پیچیده کار کنید و به آن‌ها در حل مشکلاتشان کمک کنید.

    2. به خودتان سخت نگیرید

    در درمان هیچ اشتباهی وجود ندارد، مگر اینکه مرتکب کاری غیراخلاقی شوید. با این حال شما در این مسیر تجربه رشد خواهید داشت و بسیار هم خواهید داشت. اما اینکه در نتیجه این تجربیات خود را بکوبید، تنها به اعتماد شما به خودتان و روش‌های درمانی‌تان آسیب می‌زند. در برخورد با هر مراجع، به دانش خود اعتماد کنید.

    زمانی که به قدم‌های خود یا مسیری که باید با مراجع طی کنید مطمئن نیستید، اجازه دهید مراجع، هدایت مسیر را به عهده بگیرد. در چنین شرایطی خواهید دید که این کار می‌تواند در برخی موقعیت‌ها به شما کمک کند. افرادی که برای درمان انگیزه دارند، معمولا با الهام گرفتن از مسائلی که دارند، به خودشان کمک می‌کنند. خودتان را یک درمانگر ببینید، نه راهبر.  

    3. ممکن است نیاز باشد زمان زیادی طی شود تا اعتماد شکل بگیرد

    اعتماد، پایه و اساس یک رابطه خوب بین درمانگر و بیمار است، اما ایجاد اعتماد واقعی ممکن است ماه‌ها یا حتی سال‌ها طول بکشد. تکنیک‌های زیادی وجود دارد که می‌توانید از آن‌ها برای ایجاد اعتماد استفاده کنید و به مرور زمان روش‌هایی را که برای شما بهتر عمل می‌کند، کشف خواهید کرد.

    به موارد زیر توجه کنید:

    • خودتان باشید: اگر با بیماران خود صادق و اصیل باشید، در نهایت آن‌ها نیز متقابلا همین‌طور خواهند بود. این می‌تواند به بیماران شما کمک کند تا پذیراتر شوند، بیشتر صحبت کنند و جلسات پربارتری داشته باشند.
    • عجله نکنید: روابط با بیماران، با سرعتی مشابه روابطی که با دوستان و عزیزان دارید ایجاد می‌شود و رشد می‌کند. اینکه فرصت بدهید رابطه درمانی در طول زمان ایجاد شود، باعث می‌شود مطمئن شوید که این روابط سالم و سازنده هستند.
    • مطالعه کنید: استمرار در مطالعه کردن، حتی پس از دریافت جواز درمان، به شما کمک می‌کند که همواره در کارتان رشد کنید. هرچه بیشتر بدانید، بیشتر می‌توانید به بیماران خود کمک کنید.
    • خدمات مناسب به مراجعانتان ارائه دهید: شیوه‌های خوب ارائه خدمات به مراجع باعث می‌شود حرفه‌ای به نظر برسید. به موقع با مراجعان تماس بگیرید، منظم باشید و دفتر کار مرتبی داشته باشید. این حرفه‌ای بودن می‌تواند حتی پیش از اینکه مراجعان برای برگزاری جلسه اول مراجعه کنند، به ایجاد اعتماد با آن‌ها کمک کند.

    4. شناخته شدن در میان مراجعان می‌تواند زمان‌بر باشد

    ممکن است سال‌ها زمان لازم باشد تا درمانگرانی که به صورت خصوصی کار می‌کنند، بتوانند مراجعان ماندگار و ثابت به دست بیاورند. شبکه‌سازی، معرفی خود به دیگران و تشویق دیگران به ارجاع دادن مراجعان به شما، می‌تواند به شما کمک کند تا شبکه مراجعان خود را سریع‌تر گسترش بدهید.

    منظم ماندن، حفظ شیوه‌های تجاری خوب و ارائه خدمات عالی به مراجعان، می‌تواند به شما در به دست آوردن ارجاع‌ها کمک کند. همچنین داشتن تخصص در یک موضوع خاص می‌تواند کمک‌کننده باشد، به خصوص اگر آن تخصص در منطقه شما به شدت موردنیاز باشد.

    5. از توصیه‌هایی که می‌کنید، خودتان هم استفاده کنید

    اگر به خودتان کمک کنید و به نیازهای عاطفی‌تان توجه کنید، درمانگر و شنونده بهتری خواهید بود. ممکن است در سال‌های اول کار به عنوان یک درمانگر، به سختی کار کنید و برخی از مشکلاتی که بیمارانتان تجربه می‌کنند، شما را خسته کند. مهم است که هرازگاهی یک روز مرخصی بگیرید. زمانی را در سکوت به تأمل در زندگی، اولویت‌ها و اهداف خود بگذرانید. این به شما کمک می کند تا زندگی رضایت‌بخش‌تری داشته باشید و بهتر کار کنید.

    به علاوه، نکته حائز اهمیت دیگر این است که شما به عنوان یک درمانگر، باید خودتان روند روان‌درمانی را طی کرده باشید و حتی همزمان با دیدن بیماران خودتان، خود نیز مرتب به درمانگر مراجعه کنید و با مسائل و پیچیدگی‌های خودتان در چارچوب اتاق درمان مواجه شوید.

    اینکه درمانگران باید خودشان هم تحت روان‌درمانی باشند، قانون نانوشته‌ای است که بسیاری از درمانگران به آن بی‌توجهی می‌کنند. بودن در مسیر روان‌درمانی شخصی به شما در زندگی شخصی‌تان و همچنین رسیدن به بلوغ در شغلتان کمک خواهد کرد.

    6. روان‌درمانی شبیه چیزی نیست که در تلویزیون دیده‌اید!

    در تلویزیون، درمان کاری پر زرق‌وبرق و ایده‌آل به نظر می‌رسد. بیماران روی کاناپه‌های چرمی بزرگ در مطب‌هایی که آکادمیک و اصولی به نظر می‌رسند، دراز می‌کشند، به سقف خیره می‌شوند و جزئیات دوران کودکی خود را با متخصص سلامت روانی که بی‌اعتنا و سرد به نظر می‌رسد در میان می‌گذارند. در دنیای واقعی، درمان در وضعیت‌های متنوعی انجام می‌شود؛ گاهی روی کاناپه و گاهی هم بدون آن. در واقع شما باید مطب خود را متناسب با نوع بیمارانی که تحت درمان قرار می‌دهید و اصول رویکردی که در روان‌درمانی اتخاذ کرده‌اید، تنظیم کنید. برای مثال اگر بیشتر مراجعانتان کودک هستند، بهتر است دفتری با اسباب‌بازی‌ها، مبلمان رنگارنگ و صندلی‌های کوچک برای بچه‌هایی که هنوز در حال رشد هستند داشته باشید. چرا که در کار با کودکان، شما و بیمارانتان، بیشتر وقت خود را صرف بازی خواهید کرد تا نشستن.

    7. گاهی ناامید می‌شوید

    گاهی به نظر می‌رسد برخی از بیماران پیشرفت نمی‌کنند. وقتی با چنین بیمارانی روبه‌رو می‌شوید، بهترین کاری که می‌توانید انجام بدهید این است که به آن‌ها اطمینان بدهید که به موفقیت بیمار خود متعهد هستید و در کنار او حضور دارید. با این حال مهم است بدانید که شما برای همه افراد، درمانگر مناسبی نخواهید بود. اینکه بیمار شما در طول جلسات درمانی نمی‌تواند پیشرفت کند، می‌تواند به دلیل ارتباط ناموفق بین شما و بیمار باشد.

    در مواردی مانند این، جلسات سوپرویژن و گاهی ارجاع بیمار به شخص دیگری می‌تواند مفیدتر باشد.

    8. زبان بدن مهم است

    زبان بدن در رابطه شما و بیمارانتان نقش بزرگی ایفا می‌کند. به مرور زمان متوجه زبان بدن در بیماران خواهید شد. برخی از بیماران تماس چشمی برقرار می‌کنند، برخی دیگر به دوردست خیره می‌شوند. برخی بی‌قرار می‌شوند و برخی دیگر آرام خواهند نشست.

    با کسب تجربه، در خواندن زبان بدن مهارت خواهید یافت. با این حال، درک این نکته مهم است که همان‌طور که زبان بدن مراجع برای شما علامت‌ مهمی است، زبان بدن شما نیز برای بیماران علائمی می‌فرستد. می‌توانید با آرام نشستن و بی‌قرار نبودن، داشتن اعتماد به نفس، از خود صمیمیت و مهربانی نشان دهید. این به شما کمک می‌کند تا در طول جلسات اعتماد مراجعان خود را جلب کنید. زمانی که در جلسات نیستید، این شکل از زبان بدن را تمرین کنید تا مطمئن شوید که زبان بدن شما طبیعی به نظر می‌رسد.

    9. بیمار باید برای پیشرفت اشتیاق داشته باشد

    مراجعه به روان‌درمانگر به خودی خود کافی نیست. بیمار شما باید خواستار تغییر باشد. انگیزه شخصی‌ای که لازم است بیمار برای بهبود مشکلات و تغییر شرایط دشوار زندگی‌اش داشته باشد، چیزی نیست که درمانگر بتواند در او به وجود آورد. این انگیزه باید سائقی درونی باشد. اگر با بیماری مواجه شدید که نسبت به رسیدن به اهداف تعیین شده بی‌علاقه یا بی‌انگیزه‌ است، این نشانه آن است که بیمار شما برای درمان آماده نیست. در چنین موردی، ممکن است لازم باشد شما و بیمارتان پیش از حرکت به جلو، یک قدم به عقب بردارید و وضعیت را ارزیابی کنید. بدون ایجاد یک تغییر قابل توجه، ادامه دادن در همان مسیر ممکن است برای هیچ‌یک از شما مفید نباشد. (البته این مورد بیشتر در رویکردهای شناختی-رفتاری صدق می‌کند. در رویکردهای تحلیلی این نکته متفاوت است و درمانگر این مسائل را در مسیر آموزش و جلسات سوپرویژن یاد می‌گیرد.)

    فروید هم در این باره می‌گوید افرادی می‌توانند درمان روانکاوی را طی کنند که این دو مؤلفه را داشته باشند: درد و اشتیاق. وقتی مراجع هر دوی این ویژگی‌ها را داشته باشد، می‌تواند وارد دوره درمان روانکاوی شود.

    10. گاهی افسرده خواهید شد

    درمانگر بودن به دلایل مختلف می‌تواند افسرده‌کننده باشد. کشمکش دائمی برای ایجاد اعتماد، ساختن یک رابطه و تعیین اهداف برای بیماران و بعد دیدن اینکه حتی پس از ماه‌ها یا سال‌ها، آن‌ها همچنان در حال دست‌وپنجه نرم کردن با مشکلات هستند، می‌تواند باعث شود بعد از مدتی کمی احساس بدبینی کنید. درمانگران باید سرسخت باشند و طی آموزش‌ها و درمان فردی خود حس اطمینان پیدا کرده باشند تا بتوانند در این حرفه موفق باشند.

    11. کار شما این است که به مردم کمک کنید مشکلاتشان را به روش خودشان مدیریت کنند

    درمان‌جویان هرکدامشان منحصربه‌فرد هستند. هر فردی مشکلات خود را در زمان خود و به روش خود مدیریت خواهد کرد. گاهی اوقات به نظر می‌رسد پیشرفت به سرعت اتفاق می‌افتد، اما اغلب مسیر این پیشرفت آهسته و پر پیچ‌وخم طی می‌شود و سنجش آن دشوار است. به عنوان یک درمانگر، ممکن است بخواهید پیشرفت را در برخی از بیماران سریع‌تر ببینید، اما درمان این‌طور کار نمی‌کند. فشار وارد کردن بیشتر به بیماران می‌تواند به اعتماد میان شما لطمه بزند، رابطه شما را دچار آسیب کند و بر پیشرفتتان تأثیر منفی بگذارد. انجام کارها با سرعت تعیین شده توسط بیماران برای هر دوی شما مفید خواهد بود.

    12. شغل شما «تعمیر کردن» مردم نیست

    دیدن بیماران به عنوان افراد شکست‌خورده‌ای که باید اصلاح شوند، می‌تواند بر تعامل شما با بیماران تأثیر منفی بگذارد. بیماران شما ممکن است این احساسات را بفهمند و از آن‌ رنجیده‌خاطر شوند. درست است که بیماران به کمک نیاز دارند و از شما کمک می‌خواهند، اما وظیفه شما به عنوان یک درمانگر، قرار دادن بیماران در مسیر مناسب است. کاری که بیماران شما بیش از هر چیز دیگری به آن نیاز دارند، برداشتن قدم‌های سازنده برای قرار دادن زندگی آن‌ها در مسیر درست است. در حین کار با بیماران، همیشه این نکته را در نظر داشته باشید.

    شما بسیاری از این موارد را پس از درمانگر شدن خواهید آموخت، اما خوب است که این جزئیات را هنگام ورود به این حرفه بدانید. برای اطلاعات بیشتر، سعی کنید با درمانگرانی که در محیط اطراف شما کار می‌کنند صحبت کنید. صحبت کردن در مورد واقعیت‌های این شغل با درمانگران شاغل می‌تواند به شما کمک کند تا مطمئن شوید که آیا این حرفه برای شما مناسب است یا نه.

    آموزش روان‌درمانی در ایران

    روان‌درمانی به عنوان یک شغل می‌تواند محدودیت‌های زیادی داشته باشد، چون شیوه روابط شما در جامعه را تغییر می‌دهد. پیشنهاد می‌کنیم اگر علاقه‌مندید روان‌درمانگر شوید، حتما به مطلب راهنمای اصول اخلاقی درمانگران در فضای مجازی سر بزنید. همچنین اگر دانشجوی روان‌شناسی یا روان‌درمانگر هستید و مشتاقید تحت آموزش روان‌درمانی تحلیلی قرار بگیرید، می‌توانید به مدرسه تجربه زندگی سر بزنید.

    منبع با اندکی تغییر

  • تفاوت زیستن با خود واقعی و خود کاذب

    تفاوت زیستن با خود واقعی و خود کاذب

    وقتی در جمع حضور پیدا می‌کنید، خود را چگونه نشان می‌دهید؟ کارهایی از شما سر می‌زند که خودتان فکر می‌کنید درست است یا پیش‌نویس‌های از پیش تعیین شده‌تان را به طور اتوماتیک انجام می‌دهید؟ آیا تا به حال به این فکر کرده‌اید که چقدر خود واقعی‌تان با شخصیتی که مجبور می‌شوید داشته باشید، متفاوت است؟ در این مطلب با خود واقعی و خود کاذب آشنا می‌شویم.

    شکل‌گیری خود دروغین

    هریک از ما با طبیعتی منحصربه‌فرد متولد شده‌ایم و رفته‌رفته در جریان زندگی و در مواجهه با انواع آموزش‌ها و باید و نبایدها قرار گرفتیم. خانواده با طرز تفکر خود شروع به تربیت ما نمودند. چه بسا بسیاری از این آموزش‌ها و باورهای شخصی و عشق ورزیدن‌های مشروط، با خواسته‌های ما مغایرت داشته و این باعث شرطی‌شدنمان شد و ما را وادار به استفاده از نقاب شخصیتی کرد؛ زیرا تا زمانی که خواسته‌های پدر و مادر را اجرا می‌کردیم، فرزند خوب و مورد تأیید بودیم. بنابراین کم‌کم یاد گرفتیم خود را سانسور کنیم تا بتوانیم بقای خود را حفظ کرده و در منطقه امن و درونی خویش به زندگی ادامه دهیم.

    در این مرحله نهادهای اقتدار مثل والدین، معلم و مدرسه، خوب و بد بودن هر چیزی را تعیین می‌کنند؛ «منِ بد» را سرکوب می‌کنند و نتیجه این است که یک نقاب «منِ خوب» شکل می‌گیرد که مطلوب دیگران است و هر آنچه از نظر آنان بد است، در زیر آن نقاب پنهان می‌شود. از این رو ما بسیاری از تمایلات طبیعی‌مان را در خودمان سرکوب کردیم و نمی‌دانستیم که خود واقعی‌مان روزبه‌روز کوچک‌تر و سرخورده‌تر می‌شود.

    اگر دیگران به شما می‌گویند که در کودکی خیلی مودب بودید، یعنی احتمالأ بسیاری از نیازهای خود را ابراز نمی‌کردید و هر چیزی را که به شما گفته می‌شد انجام می‌دادید. بسیاری از بچه‌های به اصطلاح خوب، کودکان مضطرب و حساسی هستند که هر موقع نیازهای خودشان را ابراز می‌کردند، با کلافگی والدینشان مواجه می‌شدند.

    این فرزندان یاد گرفته بودند که به جای ابراز نیازهای خود سکوت کنند. کودکان حساس و باادب سعی می‌کنند خودشان را به شکلی دربیاورند که شما می‌خواهید. این روشی است که آن‌ها برای حفظ امنیت خود در پیش می‌گیرند؛ در حالی که کودکی که همیشه مطیع بوده است، بیشترین سرکوب‌شدگی روانی را دارد.

    خود واقعی یا خود کاذب؟

    وینیکات اولین کسی بود که در مورد خود واقعی و خود غیرواقعی ( The True and The False Self) صحبت کرد.

    او خود واقعی را این‌گونه تعریف می‌کند: «آن خودی که اصیل، خودجوش، زنده و در یک کلام وجود ماست.»

    کودکی که در حال بازی کردن است و فاعلیتش دیده می‌شود، احساس سرزندگی می‌کند و در حال نشان دادن خود واقعی‌اش است. مادری که «به اندازه کافی خوب است»، تغذیه‌کننده و منبعی امن برای برطرف کردن نیازهای کودک است. مادر به او این اطمینان را می‌دهد که می‌تواند خودش باشد و نیازی نیست از محیط بترسد و برای زنده ماندن خود تمهیدات دفاعی تدارک ببیند.

    اما در زندگی با مادر و محیطی که نیازها را خوب برطرف نمی‌کند یا اصلا برطرف نمی‌کند، کودک مجبور می‌شود خودی را به وجود بیاورد که از او محافظت کند. این خود اصیل نیست، واقعی هم نیست؛ احساس جعلی بودن، کرختی و مردگی می‌‌دهد، چون کودک نیاز‌های خودش را ارضا نمی‌کند، این نیازهای دیگران است که در حال ارضا شدن است؛ نیاز به داشتن کودکی ساکت که فقط دیده می‌شود و شنیده نمی‌شود.

    کارن هورنای چندین خود (Self) معرفی می‌کند:

    • خود واقعی: آن خودی که دارای پتانسیل رشد است و اگر امکانات برایش مهیا شود، می‌تواند استعدادهایش را شکوفا کند. «در همه مشترک است، اما برای هر کس به روشی خاص.» (Horney, 1950 p 17)
    • خود آرمانی: خودی است که از تجربه‌های قبلی‌مان درست شده است؛ درخواست‌های جامعه و خصوصیاتی که در دیگران تحسین می‌کنیم یا دیگران می‌گویند که باید داشته باشیم. این خصوصیات و باورها می‌توانند بسیار مطلق و آرمانی باشند، به طوری که رسیدن به آن‌ها تقریبا غیرممکن باشد. اگر غذایت را بی‌سروصدا بخوری، اگر هیچ‌وقت اعتراض نکنی و مطیع باشی، اگر همیشه خوشرو و خندان باشی و…
    • خود حقیقی: آن خودی است که الان هستیم، نه آنی که می‌توانیم باشیم یا دیگران می‌خواهند باشیم؛ شبیه به خودی سرگردان بین آرمان‌ها و اصالت.

    هورنای خود واقعی را به صورت زنده، خاص و مرکز شخصی خودمان معرفی می‌کند. خودی که اگر محیط اجازه می‌داد، انتخاب می‌کردیم که باشیم. اگر این نور درون ما نباشد، نمی‌توانیم خودمان باشیم و احساس لیاقت، سرزندگی و کافی بودن را از دست می‌دهیم. مجبور می‌شویم که بخواهیم به همه خواسته‌های محیط تن بدهیم، با روش‌های روان‌رنجور و ناکارآمد خودمان سعی بر ادامه زندگی داشته باشیم و مدام صدای تعارض‌های درونی‌مان را بشنویم.

    «ما از ترس طرد شدن، مدعی شدیم کسی هستیم که نبودیم. ترس از طرد شدن، تبدیل به ترس از مطلوب نبودن شد. سرانجام ما به کسی تبدیل شدیم که در حقیقت نیستیم. تبدیل به رونوشتی شدیم از باورهای مادر، پدر، معشوقه‌مان و جامعه..!» 

    دون میگوئل روئیز

    چه کسی در زیر نقاب من پنهان است؟

    نقاب، وسیله انسان برای پذیرفته شدن در اجتماع است که بر فرد تحمیل می‌شود و هرچقدر تاثیر این تحمیل زیاد باشد، ضخامت نقاب بیشتر می‌شود. تا جایی که استقلال فرد را از بین می‌برد و نمی‌تواند هدف و امیال خود را دنبال کند و به جای نقش بازی کردن، می‌شود خودِ نقش.

    خود دروغین، در واقع یک نقاب است و افرادی که در زندگی عشق و محبت کافی دریافت نکرده‌اند، آن را به صورت می‌زنند. این نقاب وسیله‌ای است برای فرار از تفکرات دردناک، مشکلات و هیجاناتی که فرد در دوران کودکی تجربه کرده است.

    همه ما در طول زندگی آرزوهایی داشتیم که به آن‌ها دست نیافتیم و محکوم به فراموشی شدیم. علایقی که برای خوش‌آمد اشخاصی به دنبالشان نرفتیم و هدف‌هایی که هیچ‌گاه بالفعل نشدند. پزشکی که در سال‌های گذشته رویای موزیسین شدن داشته ولی به دلایلی مجبور به انتخاب مسیر متفاوتی شده و هر روز در اتاق عمل جراحی می‌کند، اما کسی در زیر نقابش، جلوی نگاه تماشاگران، سازَش را می‌نوازد.

    فرد برای کنار آمدن با جو ناسالم خانواده و محیط، مجبور است خودِ کاذبش را شکل بدهد تا دیگران از او راضی شوند و یاد می‌گیرد احساسات و افکار واقعی‌اش را پنهان کند تا احساس شرم نکرده و احساس بی‌ارزشی‌اش برملا نشود.

    این نقاب به ظاهر مقاوم است، اما از درون رنج می‌کشد و فقط پشت سنگر خود کاذب پناه گرفته است.

    سندرم اردک

    زمانی که اردک روی آب شناور است، خیلی آرام به نظر می‌رسد؛ در حالی که در زیر آب، پاهایش به سرعت در حال تکان خوردن است و برای کنار زدن آب و پیش رفتن، تقلا و سختی زیادی را تحمل می‌کند تا روی سطح شناور بماند و حرکت کند.

    اردکی که خودِ کاذب است و پاهای اردک که خود واقعی‌مان است، زیر ماسک آب پنهان می‌شود. سندروم اردک تشبیهی از افرادی است که به ظاهر آرام و موفق هستند اما در درون، پر از تلاطم و آشوب برای رسیدن به آنچه می‌خواهند باشند. برای جلوگیری از این سندروم، می‌بایست تا حد امکان فاصله‌ای میان هویت اجتماعی و شخصیتی خود وجود نداشته باشد.

    آسیب‌ها و فواید خود دروغین

    به تصویر خود در آینه بنگریم. نقابی که هویتمان را در پشت سایه‌های وجودمان پنهان کرده، چقدر دردناک است. اما همچنان همین راه را پیش می‌بریم. مدام نقاب خود را در دانشگاه، محل کار، خانواده و جمع دوستانمان تغییر می‌دهیم و این به عادت زندگی‌مان تبدیل می‌شود و به تدریج جزئی جدایی‌ناپذیر از وجودمان به حساب می‌آید. گاهی وقتی در جمع فامیل یا دوستان حضور داریم، فراتر از واقعیت موجود ماجرا، شخصیت و روابط خود را خوب جلوه می‌دهیم و بعد از آن دورهمی، احساس خستگی می‌کنیم. هرچه نقاب سنگین‌تر باشد، تفاوت رفتاری بیشتری را شاهد خواهیم بود.

    گاه در جمع‌هایی قرار می‌گیریم که شاید رفتارها، مورد قبول کل نباشد. در این هنگام برای حفظ حضور خود در گروه، همرنگی از طریق خود کاذب اتفاق می‌افتد.

    درد ناشی از عیان شدن عیوب ما باعث آزارمان می‌شود و به همین دلیل آن‌ها را پنهان می‌کنیم. وقتی برخی از جنبه‌هایمان را انکار می‌کنیم، در واقع با پذیرش ضد آن، سعی می‌کنیم آن را جبران کنیم. سپس با نقش بازی کردن تلاش می‌کنیم به خود و دیگران ثابت کنیم آن‌طور که آن‌ها تصور می‌کنند نیستیم. در نتیجه مجبوریم تمام انرژی درونی‌مان را تلف کنیم تا به دنیا ثابت کنیم که ارزشمند هستیم. دریغ از اینکه ما به این دنیا آمده‌ایم تا از تمام جنبه‌های وجودیمان درس بگیریم و با آن‌ها آشتی کنیم.

    خود نبودن هزینه گزافی برای ما به همراه دارد که به همه آن چیزی که ارائه می‌دهد، نمی‌ارزد. اما برعکس، بعضی جاها خود بودن ممکن است صدمه‌ای به خودمان، دیگری، جامعه و… وارد کند.

    در زندگی جاهایی هست که باید نقش بازی کنیم، باید خودمان نباشیم: حکایتی از لقمان حکیم هست که می‌گویند خواجه خربزه‌ای به ایشان تعارف کرد و لقمان از خوردن تکه‌ای از این خربزه آنقدر لذت برد که تکه‌ای دیگر هم به او دادند و آنقدر تکرار شد تا فقط یک تکه ماند و بعد از اینکه خواجه خود از آن خورد، فهمید که چقدر خربزه تلخ بوده است.

    لقمان برای ناراحت نکردن کسی که به او مدت زیادی خوبی کرده، نقش بازی کرده و خودش نبوده است.

    حال اگر کسی ناراحتی خودش را نشان ندهد، آیا شخصیت غیرواقعی دارد؟ قطعا اگر کسی افسردگی، ناراحتی، خشم، ترس و حتی عشق خود را پنهان می‌کند، به معنی غیرواقعی بودن نیست. چنین شخصی توانسته است میان آنچه اقتضای شرایط است، با آنچه که احساس و واقعیت درونی خودش است، تمایز قائل شود و از مکانیسم فرونشانی استفاده کند. برای مثال شما بابت موضوعی خوشحال هستید، اما این خوشحالی را بروز نمی‌دهید، زیرا در حال حاضر باید به شخصی کمک کنید که بسیار ناراحت است، پس شادمانی خود را پنهان می‌کنید تا همدل باشید.

    نقاب همیشه بد نیست، زیرا برای حفظ موقعیت اجتماعی و آرامش روانی و دور بودن از قضاوت بی‌رویه، گاهی مجبور به داشتن آن هستید.

    دکتر محمدرضا سرگلزایی می‌گوید: «گاهی برای خودشناسی باید نقش بازی کرد. گاهی برای نزدیک شدن به خود باید از خود فاصله گرفت و گاهی برای نزدیک شدن به دیگری نیز باید از او فاصله گرفت.»

    تحلیل رفتار انسان بر اساس نقاب

    نوزادی گرسنه‌ای را تصور کنید که شروع به گریه می‌کند و خواستار برطرف شدن نیازش است. محیط پاسخگوی نیازش نیست و برای مدت طولانی تغذیه نمی‌شود، بغل گرفته نمی‌شود و ناکام می‌ماند.

    نوزاد به این شرایط دو پاسخ می‌تواند بدهد؛ سعی کند نیاز‌هایش را برطرف کند یا آن‌ها را سرکوب کند تا رنج ناکامی را نکشد. این نیازهای برطرف نشده از بین نمی‌روند، به ناخودآگاه منتقل شده و مدام در زندگی به آن‌ها اضافه می‌شود. تا اینکه یک روز اتفاقی می‌افتد که با انفجاری درون کودک همراه است. انفجاری که می‌گوید: «انگار تا وقتی خودم هستم، امیدی برای دریافت عشق و علاقه وجود ندارد.»

    پس کودک از خودش، احساساتش، نیازهایش و وجود اصیل خود فاصله می‌گیرد تا همان مقدار توجه کم و ناقص را از دست ندهد. جیناو به این مفهوم اسم «عصبیت» (Neurosis) را می‌دهد.

    نیازها از بین نمی‌روند. می‌خواهند خود را نشان داده و ارضا شوند، ولی نمی‌توانند از ناخودآگاه بیرون بیایند؛ پس لباس مبدل می‌پوشند: داشتن یک میز مخصوص در بهترین رستوران شهر برای ارضای نیاز مهم بودن، سیگار کشیدن برای جبران زود از شیر گرفته شدن و…

    «ما همگی فرزندان نیاز هستیم. نیازمند به دنیا می‌آییم و عده زیادی از ما انسان‌ها بعد از عمری تلاش برای اغنای این نیازها، ناکام از دنیا می‌رویم.»

    آرتور جیناو

    خود دروغین در فضای مجازی

    همان‌طور که میزان سانسورهای انجام شده روی یک فیلم می‌تواند اثراتی همچون نقص در رساندن مفهوم را داشته باشد، سانسورهای متوالی رفتار و شخصیت از طریق خود دروغین نیز می‌تواند سبب عدم شناخت دقیق خود و نداشتن هویتِ مشخص گردد. فردی که به طور مکرر دست به خودسانسوری می‌زند، بالاخره شبیه دیگران می‌شود و یا این فنر جمع شده روزی با شدت قوی‌تری پرتاب خواهد شد.

    ممکن است محیط اثر عکس داشته باشد و فرد به جای اینکه تبدیل به چیزی که آن‌ها می‌خواهند بشود، چیزی دقیقا خلاف آنکه از او می‌خواهند بشود؛ «منِ بد» عصیان می‌کند و نقاب «منِ خوب» را می‌شکند و خود را نشان می‌دهد: بچه‌ای آرام و مطیع می‌خواهید؟ من پرجنب‌وجوش و خرابکار می‌شوم.

    در فضای مجازی دیدن کسانی که نقاب دارند یا بی‌نقابند، یک بُعد قضیه است و کسانی که دنبال‌کنندگان و علاقه‌مندان آنان هستند، بُعد دیگر ماجراست. ما شخصی را مشاهده می‌کنیم که به هیچ عنوان شبیه ما نیست، ولی مرتب او را دنبال می‌کنیم. چرا؟ آیا او زندگی نزیسته ماست؟

    «ما گمان می‌کنیم نقاب‌هایمان، شخصیت درونی‌مان را پنهان می‌کند؛ اما هر آنچه که در وجود خود نمی‌پذیریم، در نامنتظره‌ترین لحظات سر برمی‌آورد و خود را نشان می‌دهد.»

    سردرگمی‌های ناشی از یکسان شدن با نقاب

    برای اینکه فردی حقیقی و با هویت باشیم، باید اجازه بدهیم تمام جنبه‌های درونی‌مان، چه آن‌هایی که دوستشان داریم و چه آن‌هایی که درباره‌شان قضاوت می‌کنیم و نادرست می‌دانیمشان، به طور مسالمت‌آمیز در کنار هم باشند و به همه احساسات دسترسی داشته باشیم.

    این امر شدنی ولی دشوار است. بیشتر ما جمع دوستان یا اشخاصی را داریم که کنار آن‌ها واقعی و بی‌نقاب هستیم. اطمینان داریم که در کنار آن‌ها قضاوتی در کار نیست و هرچه بگوییم و باشیم، سرزنش و طردشدگی در میان نیست؛ درست مثل کودکی رها و بی‌پروا.

    « خطر آنجاست که مردم با نقاب شخصیتی خود یکی شوند.»

    کارل یونگ

    یکی از مواردی که شاید مثال ملموس و قابل درکی برای بازیگران باشد، یکسان شدن با نقش است که یک بازیگر به قدری در نقش خود فرو رفته و با آن زندگی کرده که حتی بعد از تمام شدن کارش در فیلم، همچنان درگیر آن بوده و به افسردگی دچار شده است. در صورتی که بازیگر می‌بایست آن نقش را بازی و بعد رها کند. در مورد خود دروغین نیز به همین گونه است. زمانی که یک فرد اصرار می‌ورزد تا خودش را با یک نقاب شخصیت تعریف کند، خود را در معرض سردرگمی قرار می‌دهد.

    تصور کنید فردی به مدت بیست سال فوتبالیست یا معلم بوده و حالا بعد از گذشت سالیان، به دوره بازنشستگی می‌رسد. در چنین شرایطی فرد طبیعتا دچار بحران‌های وجودی میانسالی می‌شود و این بحران زمانی آغاز می‌شود که نقش و نقاب پررنگ فرد دیگر کارایی ندارد و حالا او به ناچار باید آن را کنار بگذارد. او دیگر نمی‌داند بدون آن نقش خاص چه کسی است. دیگر فراموش می‌کند که این فقط یک لباس بوده که باید در مواقعی خاص می‌پوشید و به خودش می‌آید و می‌بیند وصله تنش شده و درآوردنش با درد و رنج همراه است.

    همان‌طور که گونتر برنارد به درستی گفته: «ما انتخاب می‌کنیم که از یاد ببریم کیستیم و بعد فراموش می‌کنیم که از یاد برده بودیم.»

    می‌توان روزی بی‌نقاب بود ؟

    تغییر کردن به معنای بازگشت به خود واقعی، می‌تواند با درد و رنج همراه باشد. عموما بینش پیدا کردن درد دارد. ممکن است به دلایل مختلف مانند ترس از تغییر و ناشناخته‌ها و سخت بودن راه نخواهیم تغییر کنیم.

    راه‌های مختلفی هم ممکن است برای فرار از آن در پیش بگیریم؛ مثلا بهانه کردن محیط و اطرافیان که چرا دیگران عوض نشوند؟ چرا فقط من باید عوض بشوم؟ یا مگر می‌شود در این محیط جور دیگری هم بود؟ یا استفاده از مکانیسم‌های دفاعی برای اینکه جنبه‌هایی از خودمان را نبینیم و در نتیجه نیازی هم به تغییر نداشته باشیم.

    به قول رالف والدو امرسون: «خودت بودن در جهانی که دائما تلاش می‌کند از تو چیز دیگری بسازد، بزرگترین هنر است. همه ما انسان‌ها مستلزم به شناخت واقعی از خویش هستیم. همه ماسک‌هایی روی چهره‌های خود زده‌اند و به علت فراموشی، از شناخت هویت اصلی خویش بازمانده‌اند.»

    «سایه‌ها هم ویژگی‌های منفی و هم ویژگی‌های مثبت را نشان می‌دهند. اگر بتوانیم ویژگی‌های منفی خود را بپذیریم، در آن صورت است که اقدام به تغییراتی مهم می‌کنیم، آن هم در درون خود. چون سایه‌ها آنچه را که مربوط به درون ماست، به ما نشان می‌دهند.»

    «سایه کوله‌باری نامرئی است که ما آن را حمل می‌کنیم و همچنان که بزرگ می‌شویم، تمام جنبه‌هایی را که برای ما، دوستان و خویشاوندانمان قابل پذیرش نیستند، در آن جای می‌دهیم. ما در چند دهه اول زندگی‌مان این کوله را پر می‌کنیم و در بقیه عمر تلاش می‌کنیم هر آنچه را که در کوله‌مان گذاشته‌ایم، برای سبک‌تر کردن بار خود از آن بیرون بریزیم.» -رابرت بلای

    «هنگامی که جرأت می‌کنیم از دیدگاه‌هایی سخن بگوییم که سبب رسوایی ما می‌شوند، گامی نو به سوی استقلال برداشته‌ایم؛ آنگاه حتی دوستان و آشنایانمان اندک‌اندک نگران می‌شوند. افراد مستعد باید از میان این آتش نیز بگذرند؛ پس از آن هویت واقعی خویش را خواهند یافت.» -فردریش نیچه

    در آخر

    وقتی خود واقعی‌مان را پیدا می‌کنیم، برایمان روشن می‌شود که چه زمانی نقش بازی کنیم و چه زمانی خودمان باشیم و این پیوند زیبا با خودمان، صرفا از راه دوره‌های طبیعت‌گردی، شکرگزاری و… پیدا نمی‌شود. باید در این مسیر پا بگذاریم، تمام چم‌وخم‌های ذهن و شخصیت خودمان را بشناسیم تا به گمشده خود بازگردیم.

    پیشنهاد: مقاله مروری بر رویکرد ذهنی‌سازی در روان‌درمانی را مطالعه کنید.

    منابع:

    کتاب روان‌شناسی رنج: آرتور جیناو
    کتاب نیمه تاریک وجود: دبی فورد
    منبع3
    منبع4
    منبع5

  • اختلاف نظریات ملانی کلاین و فروید

    اختلاف نظریات ملانی کلاین و فروید

    یکی از زیرشاخه‌های مکتب روانکاوی، نظریه روابط ابژه (object relations) ملانی کلاین و تکنیک‌های درمانی آن است. کارل آبراهام، سندور فرنچی و ارنست جونز -که از روانکاوان نزدیک به فروید بودند- دید مثبتی نسبت به اندیشه‌ و ایده‌های کلاین داشتند؛ این در حالی بود که خود فروید انتقاداتی بر نظریه کلاین داشت، اما همچنان سعی بر این داشت که عقیده خود را بسته نگاه ندارد و از طرفی احساس می‌کرد که هیچ حقی برای پافشاری بر یک عقیده‌ ثابت ندارد.

    اگرچه فروید و کلاین هیچ ارتباط قابل توجه و مستقیمی با یکدیگر نداشتند، اما چند باری این فرصت پیش آمد تا این دو ملاقاتی داشته باشند. تا آنجا که می‌دانم، تنها یک عکس وجود دارد که فروید و کلاین در کنار هم دیده می‌شوند؛ یک عکس دسته‌جمعی که در ششمین کنگره انجمن روانکاوی بین‌المللی که در لاهه برگزار شد، گرفته شده است.

    1918، اولین ملاقات کلاین با زیگموند فروید در پنجمین کنگره انجمن روانکاوی بین‌المللی

    اولین موقعیتی که ملانی کلاین موفق به ملاقات زیگموند فروید شد، در پنجمین کنگره انجمن روانکاوی بین‌المللی بود که در بوداپست مجارستان برگزار شد. این کنگره در تاریخ 28 و 29 سپتامبر 1918 و درست پس از پایان جنگ جهانی اول تشکیل شد. در همین کنگره بود که کلاین ارائه فروید درباره خطوط پیشرفت در درمان روانکاوی را شنید. او چنین بیان کرد: «به وضوح به خاطر می‌آورم که چقدر تحت تاثیر قرار گرفتم و چگونه این تاثیرگذاری باعث شد تا میلم به اینکه خودم را وقف روانکاوی کنم، تقویت شود.» (گروسکورت، 1986، صفحه 71)

    1920، دومین ملاقات کلاین با زیگموند فروید در ششمین کنگره انجمن روانکاوی بین‌المللی

    ملانی کلاین بار دیگر فروید را در ششمین کنگره انجمن روانکاوی بین المللی لاهه که در 8 سپتامبر 1920 برگزار شد، ملاقات کرد. در آنجا بود که فروید مقاله‌ای را تحت عنوان «ضمایمی برای تئوری رویاها» ارائه داد و ایده‌هایش را درباره برآورده شدن آرزوها در رویا (خواب) بسط داد. وی همچنین در این مقاله به موضوعات خودتنبیه‌گری و تکرار تجربیات ناشی از ضربه (تروما) پرداخت. او در حال دستیابی به فرمول‌بندی برای تئوری اجبار به تکرار (repitition compulsion) بود. (جونز، 1955، صفحه 221؛ جونز، 1957، صفحه 27)

    از دیگر سخنرانی‌های این کنگره، سخنرانی هرماین فن هاگ-هلموث (Hermin von Hug-Helmuth) درباره روش روانکاوی کودکان بود. وی مدافع متدهای آموزشی برای کودکان زیر 7 یا 8 سال بود. (دایر، 1983، صفحه 38) وی خاطرنشان کرد که یک کودک با میل و اراده خود به جلسه روانکاوی نمی‌آید و تمایلی هم به تغییر ندارد. او همچنین تشکیل خانه‌های روانکاوی را برای شکل دیگری از مداخلات پیشنهاد داد. (هاگ-هلموث، 1920-1991، صفحات 138-153)

    وی در اواخر سخنرانی‌‌‌اش افزود: «تصور می‌کنم که هیچ‌کس نتواند فرزند خود را به درستی تحلیل کند.» او از تجربه روانکاوی برادرزاده‌اش صحبت به میان آورد. کسی نمی‌داند که زیگموند و آنا فروید هنگام شنیدن چنین ادعایی به چه فکر می‌کردند. مطمئنا آن‌ها به ظاهر با این توصیه موافق بودند، اما خودشان در عمل مخالف آن بودند. در آن زمان آنا تحت روانکاوی پدرش زیگموند فروید و همچنین ملانی کلاین مشغول به روانکاوی فرزندان خود بود. (گروس‌کورت، 1986، صفحه 92)

    در سال‌های پس از آن، ملانی کلاین و آنا فروید درگیر مناقشاتی شدند که ارنست فروید -نوه فروید- آن را «جنگ داخلی روانکاوی» می‌نامد. ظاهرا این مناقشات بر سر نظریه و روش‌های درمان بود.

    ملانی کلاین بیان کرد که رشد و تحول عقده ادیپ و سوپرایگو (فرامن) در ابتدای نوزادی شکل می‌گیرد، در حالی که مشاهدات آنا فروید دیدگاه پدرش یعنی ظهور دیرهنگام‌تر را تایید می‌کرد. کلاین اظهار کرد که مسئله انتقال از ابتدای روانکاوی کودک وجود دارد و حتما باید مورد تفسیر قرار بگیرد. اما آنا فروید بیان کرد که با کودک تحت روانکاوی، باید یک رابطه مثبت و جدید ایجاد کرد؛ چرا که کودک هنوز نسخه قدیمی از خود ندارد که آن را به روانکاو انتقال دهد.

    بر اساس این دیدگاه‌ها، آنا فروید اهمیت استفاده از مداخلات آموزشی در درمان کودکان را مطرح کرد و در نقطه مقابل ملانی کلاین از یک رویکرد تحلیلی دقیق و با تفاسیر عمیق از تخیلات نخستین حمایت می‌کرد. ملانی کلاین اظهار داشت که روانکاوی به ایگو (نهاد) آسیب نمی‌رساند و اتفاقا آن را تقویت می‌کند، در حالی که آنا فروید بیان کرد که ایگوی کودک بسیار ضعیف است و تحمل روانکاوی کلاسیک را ندارد. ملانی کلاین بازی کردن کودک را با تداعی آزاد برابر می‌دانست، در حالی که آنا فروید می‌گفت این دو اصلا باهم برابر نیستند. وی خاطرنشان کرد: «تداعی آزاد با همدستی روان فرد بزرگسال در تلاش است تا گفتگوی خاصی را با روانکاو داشته باشد و این در حالی است که کودک در واقع چنین قصدهایی ندارد.»

    آنا فروید با تمرکز کلاینی‌ها بر انتقال اساسی رویاها، تداعی کلامی، خاطرات و… مخالف بود. همچنین نگرانی دیگر او درباره اهمیتی بود که کلاینی‌ها به تخیلات پیش‌کلامی به بهای اتفاقات بیماری‌زایی که پس از استقرار کلام می‌افتاد، می‌دادند.

    در بررسی که الکس هولدر (Alex Holder) از اختلاف نظر بین ملانی کلاین و آنا فروید داشت، چند نکته مهم را تشریح کرد:

    • آنا فروید «عنصر آموزشی» (educational element) را که در ابتدا مدافع آن بود کنار گذاشت، اما برای کمک به کودکان دارای نقص رشدی، مفهوم «کمک رشدی» (developmental help) را ارائه داد. وی همچنین به این مسئله اندیشید که توجه کردن به واقعیت خارجی کودک، در خانه و مدرسه، برای روانکاو کودک مهم است. این نکته در مقابل نقطه‌‌نظر کلاین یعنی تمرکز منحصرا به شرایط درون‌روانی کودک قرار داشت.
    • آنا فروید فاز مقدماتی کارش را به جهت ایجاد اتحاد با کودک با هدف تفسیر مقاومت مورد اصلاح قرار داد، اما همچنان بر اهمیت شروع تفسیر از سطح [یا پوسته] به سمت عمق تاکید داشت که در جهت مخالف نظر مورد حمایت کلاین یعنی شروع کار با تفسیر انگیزه‌ها و تخیلات اولیه بود.
    • آنا فروید همچنین دریافت که کودک می‌تواند روانکاو را، هم به عنوان یک ابژه انتقالی و هم یک ابژه جدید متصور شود. اما واقعیت برای او باقی ماند که انتقال در کودک با فرد بزرگسال متفاوت است و روانکاو در برخورد با کودک یک همبازی فعال است، در حالی که در جلسه با فرد بزرگسال شمایل سایه‌گون دارد. در نتیجه انتقال در کودک به صورت متفاوتی بسط می‌یابد. (هولدر، 2005)

    علاوه بر این، هولدر به برخی از بحث‌برانگیزترین مسائل بین ملانی کلاین و آنا فروید پرداخت که از جمله آن‌ها می‌توان به ماهیت انتقال در کودک، شروع و ماهیت عقده ادیپ و شکل‌گیری سوپرایگو اشاره کرد که در این موارد، بیشتر تفاوت در نوع تعاریف وجود داشت تا اختلاف نظر. آنا فروید تعاریف، توالی رشدی و زمان‌بندی را که پدرش برای این مفاهیم شکل داده بود، به کار بست که ملانی کلاین نیز آن‌ها را تصدیق می‌کرد؛ وی این اصطلاحات را مفید دانست، اما در تعاریفشان تغییراتی ایجاد کرد تا دربرگیرنده پیش‌سازهای مختلف و مراحل اولیه تحولی آن‌ها نیز باشد.

    این اختلافات بین ملانی کلاین و آنا فروید از ابتدای دهه 1920 آغاز شد و برای سال‌ها ادامه پیدا کرد.

    1922 سومین ملاقات کلاین و فروید در هفتمین کنگره انجمن بین‌المللی روانکاوی

    در سال 1922، فروید و کلاین هر دو در هفتمین کنگره انجمن بین‌المللی روانکاوی برلین که در 25 تا 27 سپتامبر برگزار شد، شرکت کردند. کنگره میزبان 256 شرکت‌کننده بود و در آن فرانتس الکساندر، کارل آبراهام، سندور فرنچی، کارن هورنای، ملانی کلاین، هرمن نانبرگ، سندور رادو، گزا روهیم و ارنست جونز مقاله‌های خود را ارائه دادند. برای ملانی کلاین این آخرین کنگره‌ای بود که فروید در آن شرکت می‌کرد و او (فروید) مقاله‌ای را با عنوان «ملاحظاتی درباره ناهشیار» ارائه داد که شامل ایده‌های جدیدی بود که قرار بود به زودی در the Ego and the Id منتشر شود. شرکت‌کنندگان این کنگره تاریخ روانکاوی را شاهد بودند، زیرا که فروید از اینجا به بعد روانشناسی جدیدی را از ایگو پیش برد.

    مقاله‌ای که از کلاین در این کنگره ارائه شد با عنوان «روانکاوی نوزادان» بود که درباره تحول و بازداری از موهبت‌های طبیعی بود. وی این مقاله را در جلسه صبح 27 سپتامبر 1922 به ریاست جلسه یعنی دکتر ژان ای.جی. فن امدن (Jan E. G. van Emden) ارائه داد. فیلیس گروس‌کورت که نویسنده زندگینامه کلاین است، در یادداشتی نوشت: «بعید بود که او [فروید] هنگام ارائه کلاین از مقاله‌اش در آنجا حضور داشته باشد، اما بدون هیچ شکی از محتوای تمام مقالات آماده شده مطلع بود.» (گروس‌کورت، 1986)

    1925 موضع افسرده‌وار و موضع پاراوئید-اسکیزوئید

    کارل آبراهام، ریاست کنگره هامبورگ -که از آن کنگره به بدی یاد می‌شود- را در سپتامبر 1925 بر عهده گرفت و کلاین نیز در آن حضور داشت. آبراهام به طور واضحی در این سمت عملکرد خوبی نداشت. او به عنوان کسی که در جایگاه بالینی، تئوری و مدیریتی نقش ارزشمندی در روانکاوی داشت، متاسفانه در 25 سپتامبر 1925 بر اثر مشکلات تنفسی (سرطان ریه) درگذشت. (جونز، 1957؛ شور، 1972) وی سهم و نقش زیادی در روانکاوی داشت که قابل توجه‌ترین آن‌ها بسط نظریه فروید در مورد رشد روانی-جنسی و مفهوم افسردگی زودرس در دوره نوزادی بود که به عنوان مدل اولیه‌ای از مالیخولیا مطرح است.

    در 7 اکتبر 1923 آبراهام خطاب به فروید نوشت: «من یک مورد خوب برای گزارش در زمینه علمی دارم. در کارم روی مالیخولیا که نسخه دست‌نویس آن را رنک (Rank) به همراه دارد، افسردگی زودرس در نوزادی را به عنوان یک پیش‌الگو از مالیخولیای بزرگسالی در نظر گرفته‌ام. در چند ماه گذشته، خانم کلاین به طور ماهرانه‌ای روانکاوی یک کودک 3 ساله را با نتایج درمانی مثبت به انجام رسانده است. این کودک تصویری واقعی از افسردگی اساسی ارائه داد که آن را در ترکیب نزدیکی با مفهوم اروتیسم دهانی مطرح کردم. این مورد، بینشی شگفت‌انگیز از زندگی غریزی کودک ارائه می‌دهد.» (آبراهام، 1965)

    این افسردگی زودرس در نوزاد همان چیزی است که کلاین در مفهوم رشدی خود از موضع افسرده‌وار تشریح کرد که از نظر وی به دنبال رشد، یک موقعیت پارانوئید-اسکیزوئید به وجود می‌آید.

    1926 موافقت زیگموند فروید با آنا

    در سپتامبر 1926، ملانی کلاین برای سخنرانی در سلسله جلساتی با موضوع روانکاوی کودک، به لندن دعوت شد. بازخوردها به کار او بسیار غافلگیرکننده بود و به همین علت او تصمیم به نقل مکان به انگلیس گرفت. (یانگ-برول، 1988)

    در نوامبر 1926 فروید خطاب به ایتینگون (Eitingon) نوشت: «در مقایسه با نظریات کلاین، نظریات او [آنا فروید] محافظه‌کارانه است؛ حتی می‌توان گفت ارتجاعی (استبدادی) است، اما به نظر می‌رسد که حق با وی (آنا) است.» (یانگ-برول، 1988)

    1931 نظر زیگموند فروید درباره بازی‌درمانی کلاینی‌ها

    در ژوئیه 1931 کنگره IPA اینترلیکن (Intelaken) به دلیل بحران اقتصادی جهان و همچنین اوضاع سیاسی حاکم بر آلمان لغو شد. ایتینگون پیشنهاد کرد که به این بهانه کتابی را که ملانی کلاین برای انتشارات روانکاوی ارسال کرده بود، منتشر نکنند. فروید موافقت کرد: «اگر در حال حاضر فرصت خوبی داریم که انتشار کتاب ملانی کلاین را به تعویق بیندازیم و در نهایت آن را رد کنیم، باید از این فرصت استفاده کنیم. بدون توجه به آنا، من مجبور به جانبداری هستم. اما در آخرین مطالعاتم درباره رشد کودک دختر، به این اعتقاد رسیدم که بازی درمانی کلاینی‌ها پیامدی گمراه‌کننده دارد و نتیجه‌گیری‌اش نادرست است. در واقع نیازی به پشتیبانی ما در این مورد نیست.» (مولنار، 1992)

    کتاب مورد بحث احتمالا کتاب روانکاوی کودکان (1932) ملانی کلاین بوده است.

    1935 اختلافات شدید در انجمن بین‌المللی روانکاوی

    در سال 1935 در حالی که جهان در صحنه بین‌المللی به سمت جنگ پیش می‌رفت، یک جنگ داخلی در حیطه تئوری و روش درمانی در انجمن بین‌المللی روانکاوی در حال شکل‌گیری بود. این مناقشات بین لندن و وین، بین جونز و فروید و به ویژه ملانی کلاین و آنا فروید صورت گرفت. جونز و فروید با یکدیگر مخالف بودند، ولی این مخالفت را با احترام و دانش ابراز کردند. آن‌ها در مورد برداشت فروید از غریزه مرگ، مرحله فالیک و به طور ویژه در مورد زنان اختلاف نظر داشتند. جونز این موارد را متفاوت با نظر فروید مفهوم‌‌بندی کرد و ایده‌های خود را به فروید و گروه وین ارائه داد. فروید قانع نشد، اما رابطه آن‌ دو لطمه‌ای ندید. اما اختلافات بین ملانی کلاین و آنا فروید بسیار پرتنش بود و فروید خطاب به جونز نوشت:

    «من اختلاف نظرمان را کم تخمین نمی‌زنم، اما تا زمانی که پشت این اختلافات احساس بدی وجود نداشته باشد، نمی‌تواند نتیجه رنج‌آوری به دنبال داشته باشد. به طور قطع می‌توانم بگویم که ما در وین هیچ‌گونه سوء نیتی را القا نکرده‌ایم و این خوش‌رویی شما باعث شد موضع اشتباه ملانی کلاین و دخترش نسبت به آنا حفظ شود. انجمن شما در مورد کلاین مسیر نادرستی را دنبال می‌کند، اما با این وجود که حیطه مشاهدات او برای من عجیب است، حق پافشاری بر یک عقیده ثابت ندارم. (جونز، 1957)»

    زیگموند فروید و ملانی کلاین در سال 1920: عکس و لیست

    در این سال که کنگره لاهه برگزار شد، سال مهمی برای فروید بود. در این سال فروید، کار روانکاوی با بیمار، دوست و هوادارش، آنتون فن فروند (Anton von Freund) را آغاز کرد که در 20 ژانویه بر اثر سرطان درگذشت. این یک فقدان عمیق برای فروید و روانکاوی بود. تنها پنج روز بعد از این اتفاق، سوفی، دختر دوم فروید، بر اثر آنفولانزای اسپانیایی درگذشت و همسرش ماکس هالبرشتات و دو فرزندش -ارنست و هاینرل- را تنها گذاشت. فرزندان او بخاطر فقدانش به شدت دچار آسیب روحی شدند. «فراسوی اصل لذت» در سال 1920 منتشر شد و در آن اجبار به تکرار و بازی fort-da شرح داده شده و همچنین مفهوم غریزه مرگ معرفی شد.

    در این عکس 67 نفر حضور دارند که در کنگره انجمن بین‌المللی روانکاوی لاهه هلند شرکت کردند. افرادی که قابل شناسایی هستند به ترتیب:

    (ردیف جلو از چپ به راست): 3. آنا فروید، 6. سندور فرنچی، 12. کارل آبراهام.

    (ردیف دوم): 3. ارنست جونز، 5. ارنست سیمل (Ernst Simmel)، 7. اسکار پفیستر، 8. زیگموند فروید، 9. اتو رنک، 11. ملانی کلاین، 13. تئودور ریک.

    (ردیف سوم): 5. (پشت سیمل) فیلیپ ساراسین، 9. (پشت رنک) جی.اچ.دبلیو فن اوفویسن.

    (ردیف آخر) 8. مکس ایتینگون، 9. پاول فیدرن، 12. کارل مولر-برانشویگ.

    در بزرگنمایی عکس فوق می‌بینیم که پروفسور فروید انتهای سمت چپ و ملانی کلاین در انتهای سمت راست ایستاده‌اند. عکس اصلی در آرشیو عکس موزه فروید در لندن نگهداری می‌شود.

    اسناد موجود نشان می‌دهد که 62 عضو از انجمن در کنگره شرکت کردند و 5 نفر دیگر حاضر در جمع که عضو انجمن نیستند، خود را در این عکس تاریخی جای داده‌اند. با وجود این تعداد حضار، تنها 47 نفر از اعضا لیست را امضا کردند. امضای چهارم متعلق به ملانی کلاین و امضای پانزدهم متعلق به پروفسور فروید است. (نورمن و همکاران، 1991)

    آنچه این عکس و لیست به تصویر می‌کشد این است که ملانی کلاین نه تنها در کار تئوری و بالینی‌اش از سنت روانکاوی تبعیت می‌کند، بلکه با خود پروفسور فروید ارتباط مستقیم و شخصی دارد. چنین ارتباطی گرچه خیلی ضروری نیست، اما برای کسانی که می‌خواهند رد پای اصالتشان را به فروید برسانند، اغلب الهام‌بخش و از اهمیت قابل توجهی برخوردار است. این عقبه و اصالت را می‌توان از یک کاناپه به کاناپه بعدی، از یک سوپرویژن به سوپرویژن دیگر، از یک ایده به ایده دیگر و حتی از یک مواجهه شخصی تا تجربه دیگر ردیابی کرد و به این طریق مشخص شود که چند درجه‌ انفصال بین فروید و دانشجوی امروزی روانکاوی وجود دارد.

    ردگیری اصالت باعث می‌شود تا فرد بتواند بگوید: «من با فلانی که تحت آموزش فلانی بوده و او خود تحت آموزش فروید بوده، روانکاوی را آموخته‌ام؛ و از این طریق من در سنت انسانی روانکاوی سهیم هستم، مشعل آن را حمل می‌کنم، خود در آن مشارکت دارم و این مشعل هدایت را به نسل بعدی می‌رسانم.»

    منبع

  • مستند قرن خود (The Century of the Self)

    مستند قرن خود (The Century of the Self)

    این مستند چهار ساعته به چهار قسمت مجزا و حدودا یک ساعته تقسیم شده است.

    قسمت اول: ماشین‌های شادی

    اولین قسمت این مستند، مربوط به ادوارد برنیز (Edward Bernays)، خواهرزاده فروید و یکی از تأثیرگذارترین پیشگامان در حوزه روابط عمومی است. برنیز با متوسل شدن به این نظریه عمویش که نیروهای تهاجمی خشونت و غرایز جنسی در وجود بشریت پنهان هستند، این نیروها و تمایلات را برای ترویج تفکر گروهی دستکاری کرد؛ ابتدا به قصد تحریک حمایت وطن‌پرستانه شهروندان ایالات متحده در طول جنگ جهانی اول و بعد در حوزه تبلیغات.

    ادوارد لوئیس جیمز برنِیز، به مرد نامرئی دستکاری افکار عمومی معروف بود. او اصالتا اتریشی-آمریکایی و زاده ۲۲ نوامبر ۱۸۹۱ – درگذشته ۹ مارس ۱۹۹۵ است. همچنین در آگهی درگذشتش «پدر روابط عمومی» نامیده شد. برنیز بنیان‌گذار و پیشرو در زمینه روابط عمومی و پروپاگاندا بود و همچنین به عنوان بنیان‌گذار فمینیسم شناخته می شود. مجله لایف او را جزو ۱۰۰ نفر تأثیرگذارترین آمریکایی‌های سده ۲۰ میلادی نامید.

    تصویر ادوارد برنیز

    برنیز در سال 1995 و در 103 سالگی درگذشت. وی تا یک سال قبل از مرگش، یعنی تا سن 102 سالگی، همچنان فعال بود و در عرصه روابط عمومی مشاوره می‌داد و سخنرانی می‌کرد.

    قسمت اول مستند قرن خود را در ویدیوی زیر ببینید:

    قسمت دوم: مهندسی رضایت

    احتمالا تاریک‌ترین تصویر از نظریه فروید را بتوان در حکومت نازی‌‌ها طی جنگ جهانی دوم دید. دومین قسمت این مستند تلاش‌های برنیز و آنا فروید (دختر زیگموند فروید) را بازگو می‌کند که همراه دولت آمریکا، برای ابداع روش‌هایی برای سرکوب پتانسیل وحشیانه ذهن انسان همکاری کردند. دولت بر این باور بود که تنها از طریق این فعالیت‌ها یک دموکراسی هارمونیک امکان‌پذیر خواهد بود.

    در ویدیوی زیر قسمت دوم مستند قرن خود را ببینید:

    بخش سوم: پلیسی درون سر همه ما وجود دارد، او باید از بین برود

    بخش سوم مستند قرن خود در طول دوره‌ای بسیار متفاوت در تاریخ آمریکا رخ می‌دهد: دهه‌ی 1960. همان‌طور که مخالفان فروید مورد توجه قرار می‌گرفتند، نسل جوانی هم که مصمم بودند امیال درونی‌شان را بپذیرند و آن‌ها را آشکار کنند، به این روند شستشوی ذهنی کمپانی‌های بزرگ اعتراض کردند. به پیروی از این نسل، شرکت‌های بزرگ و رسانه‌های تبلیغاتی درصدد برآمدند تا با کمک ایده ویلیام ریچ، جامعه را به شکل دیگری به سمت رام بودن ببرند.

    قسمت چهارم: هشت نفر در کاونتی شراب می نوشند

    بخش پایانی ما را به دنیای سیاست می‌برد. در طول دهه 1990، حزب دموکرات در اقدامی ناامیدکننده برای بازپس‌گیری کاخ سفید، از متیو فروید، کارشناس روابط عمومی و نوه زیگموند کمک گرفت. حزب با اتکا به گروه‌های متمرکز، کمپین‌های خود را برای برآورده کردن درونی‌ترین خواسته‌های مردم آمریکا تنظیم کرد. مدت کوتاهی پس از آن، بیل کلینتون چهل و دومین رئیس‌جمهور ایالات متحده شد.

    آدام کورتیس، سازنده مستند قرن خود

    آدام کورتیس سازنده‌ی مستند قرن خود

    کوین آدام کورتیس (متولد ۲۶ می ۱۹۵۵) کارگردان و فیلم‌ساز انگلیسی است. کورتیس زمینه علایق خود را پیرامون «قدرت و نحوه کارکرد آن در جامعه» می‌داند و آثار او در حوزه کشف روابط جامعه‌شناسی و روانشناسی و فلسفه و تاریخ سیاسی است. کورتیس شغل خود را روزنامه‌نگاری توصیف می‌کند که رسانه‌اش فیلم است و می‌کوشد اتفاقات را از این طریق تشریح کند. فیلم‌های او چهار بار برنده جایزه تلویزیونی آکادمی بریتانیا (BAFTA) شده‌اند.

    سخن پایانی

    تصمیم با شماست که این تکنیک‌ها را در جهت هدایت و سلامت جامعه بدانید، یا همه آن‌ها به نظرتان انحراف از مسیر انسانی باشند. مستند قرن خود بسیاری از حقایق اساسی بشر را توضیح می‌دهد؛ اینکه در نهایت ما انسان‌ها در برابر نیاز به کنترل شدن آسیب‌پذیر هستیم.

    منابع

    منبع 1 / منبع 2 / منبع 3

  • معرفی کتاب مادر و کودکش از سلمان اختر

    معرفی کتاب مادر و کودکش از سلمان اختر

    کتاب «مادر و کودکش: جنبه‌های بالینی دلبستگی، جدایی و از دست دادن» (The Mother and Her Child: Clinical Aspects of Attachment, Separation, and Loss) که پروفسور سلمان اختر ویراستار اصلی و نویسندۀ فصل نخست آن است، بر شکل‌گیری خود فرد در بستر رابطه اولیه مادر و کودک تمرکز دارد. این کتاب با ترجمه دکتر زهرا قنبری و دکتر تکتم کاظمینی توسط نشر ارجمند منتشر شده است.

    کتاب شامل ده فصل است و بر نقش حیاتی و منحصر‌به‌فرد مادر در تحول دنیای روانی کودک تمرکز دارد و با گردآوری مطالعات روانکاوان و پژوهشگران برجسته کودک، پیوند کودک با مادر، رازهای دلبستگی ایمن و خطرات دلبستگی ناایمن را تبیین می‌کند و همچنین به مسائلی از جمله جدایی از مادر، فقدان و منابع جانشین مادر در زمان غیبت فیزیکی یا هیجانی او اشاره می‌کند.

    نویسنده کتاب مادر و کودکش، پروفسور سلمان اختر

    سلمان اختر، روانکاو هندی متولد ژوئیه 1946 است. او نویسنده و استاد روان‌پزشکی در کالج پزشکی جفرسون در فیلادلفیای آمریکاست و در همین مرکز به ارائۀ سوپرویژن روانکاوی مشغول است. او در هیئت تحریریه نشریه بین‌المللی روانکاوی و مجله انجمن روانکاوی آمریکا نیز فعالیت داشته و در حال حاضر نیز سردبیر نقد کتاب برای مجله بین‌المللی مطالعات روانکاوی کاربردی است.

    پروفسور سلمان اختر

    پروفسور اختر یکی از پرکارترین روانکاوان حال حاضر جهان است و تاکنون بیش از 300 کتاب و مقاله را تالیف و ویرایش کرده است.

    آثار پروفسور سلمان اختر

    از جمله آثار متعدد سلمان اختر می‌توان به کتاب‌های زیر اشاره کرد:

    • شرم: حیطه‌های تحولی، فرهنگی و بالینی (Shame: Developmental, Cultural, and Clinical Realms)
    • گوش دادن روانکاوانه (Psychoanalytic Listening)
    • برادران و خواهران: جنبه‌های تحولی، پویایی و تکنیکی روابط همشیر‌ها (Brothers and Sisters: Developmental, Dynamic, and Technical Aspects of the Sibling Relationship)
    • دیکشنری روانکاوی (Comprehensive Dictionary of Psychoanalysis)
    • مهاجرت و هویت (Immigration and Identity: Turmoil, Treatment, and Transformation)
    • منابع رنج: ترس، حرص، گناه، فریب، خیانت و انتقام (Sources of Suffering: Fear, Greed, Guilt, Deception, Betrayal, and Revenge)
    • مسائل زندگی و مرگ: تأملات روانکاوی (Matters of Life and Death: Psychoanalytic Reflections)

    از میان آثار دکتر اختر علاوه بر کتاب مادر و کودکش، کتاب‌های گوش دادن روانکاوانه ترجمه سوسن حاجی‌زاده و کتاب شرم: حیطه‌های تحولی، فرهنگی و بالینی ترجمه مجتبی تاشکه، محمود دهقانی و میثم بازانی به فارسی ترجمه شده است.

    نگاهی بر مباحث کتاب مادر و کودکش از سلمان اختر

    فصل اول: «مادر چه کاری انجام می‌دهد؟»

    در فصل اول کتاب با عنوان «مادر چه کاری انجام می‌دهد؟» به وظایف دوازده‌گانه مادر از منظر روانکاوی اشاره می‌شود. در یکی از این نقش‌ها با عنوان «آشناسازی کودک با دنیای درونی‌اش» نویسنده عنوان می‌کند که مادر چراغ راه کودک است و تجربه درونی او را برایش روشن می‌کند و از طرفی می‌تواند توانمندی‌های بالقوه کودکش را نیز ببیند.

    همچنین سلمان اختر معتقد است یکی از مهم‌ترین وظایف مادر «رها کردن کودک» است. این رها کردن نه تنها معطوف به زمان بزرگسالی و ترک خانه برای تحصیل است، بلکه این رها کردن حتی در زمان نوزادی نیز باید وجود داشته باشد و مادر زمان‌هایی را به دلمشغولی‌های خود سپری کند تا فضای روانی برای تنهایی آرام و خلاقانه نوزاد فراهم شود. به تدریج در سن 9 تا 14 ماهگی، مادر با دادن اجازه خودمختاری بیشتر به کودک و کاوش دنیا به دور از او، این فضای روانی را برای استقلال کودک بیشتر می‌کند.

    فصل دوم: «پیوند ایمن، شکل‌گیری دلبستگی»

    فصل دوم کتاب با عنوان «پیوند ایمن» به شکل‌گیری دلبستگی و مراقبت مادرانه‌ی به اندازه کافی خوب می‌پردازد. دلبستگی ایمن کودک با مادر، به تنظیم هیجان، شکل‌گیری اعتماد، مشارکت در روابط دوستانه، اعتماد به نفس و تحول مهارت اجتماعی کودک منجر خواهد شد.

    این فصل از کتاب شواهدی مبنی بر اینکه چگونه نقص در تعامل دونفره (مادر و کودک) می‌تواند بر پیوند ایمن تاثیر بگذارد، ارائه می‌کند و همچنین به مطالعۀ فرزندخوانده‌هایی می‌پردازد که منبع دلبستگی اولیه آن‌ها کاملا غایب یا بی‌ثبات بوده است.

    در این فصل به این مسئله نیز اشاره می‌شود که خاطره سوءاستفاده‌ها، خشونت‌ها، ضربه‌های روانی و یا ظلم‌های واقعی نسل‌های قبلی نیست که بر امکان شکل‌گیری پیوند ایمن اثر گذاشته، بلکه عامل آن عاطفۀ فراموش شده این قبیل رخدادها است، یعنی انکار و سرکوب شرم و احساس بی‌ارزشی که محرک تکرار این رویداد است.

    فصل سوم: «پیوند‌های ایمن، سیستم خانواده‌گستر و ساخت اجتماعی-فرهنگی نظریه دلبستگی»

    این فصل از کتابِ مادر و کودکش، به بررسی سیستم‌های خانواده غیر‌سنتی مثل خانواده‌هایی که چند مراقب دارند، کودکانی که دوره نوزادی خود را در یک محیط پرورشگاهی سپری کرده‌اند و یا کودکانی که بعد از شکل‌گیری دلبستگی در خانه‌های رضاعی نگه‌داری شده‌اند، می‌پردازد.

    در بسیاری موارد، کودکان به رغم اختلال و آشفتگی در روابط اولیه با مادر، قادر به برقراری روابط با دیگران هستند. در واقع بسیاری از کودکان با قابلیت انعطاف‌پذیری خود می‌توانند بر درد فقدان و ضربۀ روانی و توانایی رشد با وجود مشکلات در پیوند‌های اولیه دلبستگی غلبه کنند

    همچنین نویسنده مطرح می‌کند که بیشتر قصه‌ها و فیلم‌های عامیانه محبوب کودکان این پیام را منتقل می‌کنند که می‌توانند با فقدان والدین خود کنار بیایند. این قصه‌ها به‌طور مستقیم کودک را با یکی از ترس‌های عمیقش یعنی از دست دادن دلبستگی به والد اولیه خود مواجه می‌کنند. در حقیقت این داستان‌ها به آن‌ها می‌آموزند که این فقدان قابل سوگواری و تحمل است و گرچه هیچ‌کس جانشین مادر نمی‌شود، آن‌ها می‌توانند جایگزین‌(ها)یی برای او پیدا کنند که عملکردهای مادرانه مورد نیازشان را انجام می‌دهد.

    بسیاری از فیلم‌های والت دیزنی و داستان‌های شاه و پری پر از هم‌سرایی حیوانات و حتی اشیای بی‌جان است که با کودک احساس همدلی می‌کنند، او را پند می‌دهند و به عنوان مشوق‌های شادی برای کودک و نوجوان عمل می‌کنند.

    فصل چهارم و پنجم: «جدایی و دلبستگی» و «دلبستگی مادر-نوزاد»

    در فصل چهارم و پنجم، تحول دو خواهر را که در مرکز کودکان مسترز نیویورک مورد ارزیابی و مشاهده قرار گرفتند، از کودکی تا بزرگسالی، از طریق دو دیدگاه روانکاوی یعنی نظریۀ دلبستگی جان بالبی و نظریه جدایی-تفرد ماهلر بررسی می‌کند.

    در این فصل داستان خانواده‌ای را داریم که پیچیدگی‌های فرآیند تحول را نشان می‌دهند. نظریه جدایی-تفرد و دلبستگی، هر دو بر نحوه شکل‌گیری اولین رابطه مادر و کودک می‌پردازند. مبنای نظریۀ جدایی-تفرد مارگارت ماهلر در زمینه مطالعه تولد روان‌شناختی نوزاد است؛ به این معنا که چگونه یک کودک در حضور مادرش به حسی از جدایی دست می‌یابد.

    علاقه اصلی او این بود که تحول کودک را از زمانی که در آغوش گرفته می‌شود تا زمانی که توانایی حرکت پیدا می‌کند، بفهمد. مبنای نظریه دلبستگی جان بالبی نیز این است که درک کند در هنگام جدایی کودک از مادر چه اتفاقی می‌افتد.

    فصل ششم: «درمان والد-کودک، در جستجوی مادر گمشده»

    فصل ششم با عنوان «درمان والد-کودک» به گزارش یک مورد بالینی و ارائۀ تاریخچه او می‌پردازد؛ کودکی که با مشکل تکانش‌گری و عدم کنترل خشم به روانکاو ارجاع داده می‌شود.

    در این فصل نویسنده با تکنیک‌های روانکاوی و نیز استفاده از نوار‌های ویدئویی جلسات، به مشاهده و تبیین مراجع کودک می‌پردازد.

    فصل هفتم: «استفاده از ویدیو در تحقیقات و کارهای بالینی مربوط به نوزادان»

    در فصل هفتم نیز به معرفی و توضیح تعدادی از پژوهشگرانی پرداخته می‌شود که از فیلم و ویدئو در اقدامات درمانی خود برای کودکان و نوزادان استفاده کردند و موجب پیشرفت و وسعت بخشیدن به تفکر ما در خصوص تحول کودکان شدند.

    فصل هشتم و نهم: «فقدان‌های دوران کودکی، خاطرات دوران بزرگسالی» و «در نبود مادر»

    این بخش از کتاب، این پرسش را در ذهن برمی‌انگیزد که زمانی که میان نوزاد و بزرگسال دلبستگی وجود ندارد یا از نوع ناایمن است، دلبستگی نوزاد به نوزاد چه جایگاهی در تحول دارد؟ در این فصل‌ها به بررسی دوره کودکی و بزرگسالی کودکانی که در نوزادی از خانواده‌هایشان جدا شده و وقتی زیر یک سال بودند به اردوگاه ترزین فرستاده شدند، و کودکان یتیم می‌پردازد.

    زندگی کودکان ترزین نشان می‌دهد که محرومیت زودهنگام از مادر به این معنا نیست که امکان ندارد چنین افرادی والدینی باکفایت و همدل شوند. رفتار چنین کودکانی نشان می‌دهد که در نبود دلبستگی مطمئن به شخص مراقب، روان انسان این پتانسیل را دارد که این کمبود را جبران کند؛ بدین ترتیب که او برای کسب تجاربی که برای تحول لازم است، به هم‌سال‌های در دسترس خود روی می‌آورد.

    این مشاهدات به ما می‌گوید که بین دلبستگی به شخص مراقب و آنچه رقابت خواهر و برادری می‌نامیم، رابطه نزدیکی وجود دارد. در ‌واقع رقابت بین خواهر و برادر‌ها، رقابتی بر سر عشق و توجه شخص مراقب است. هنگامی که هیچ دلبستگی به فردی بزرگسال وجود ندارد یا تنها دلبستگی ناایمن وجود دارد، آن وقت به نظر می‌رسد که رقابت خواهر و برادری وجود نخواهد داشت.

    تنها زمانی که یک کودک دلبستگی به شخص مراقب را تجربه می‌کند، سایر کودکان به رقبای بالقوه او تبدیل می‌شوند. همچنین از منظر نظریۀ بالبی، هنگامی که یک کودک با مرجع مادرانه پیوند برقرار می‌کند، شعف ناشی از این جریان باعث اضطراب جدایی و اندوه شده و فرآیند‌های سلسله‌وار سوگواری آغاز می‌شود.

    از نظر بالبی، توانایی سوگواری کردن مستلزم وجود سبکی از دلبستگی است؛ حال این سبک دلبستگی می‌تواند ایمن، ناایمن، اجتنابی یا آشفته باشد. از آنجا که توانایی سوگواری کردن به فقدان دیگران مهم محدود نمی‌شود، برای غلبه بر نا‌امیدی‌ها و جدایی‌های روزمره هم اساسی است. این عملکرد ذهنی، نقش حیاتی در روان انسان ایفا می‌کند.

    فصل دهم: «قبل از خویشتن و ثبات شیء»

    این فصل که فصل آخر کتاب مادر و کودکش است، به قلم دکتر حسین اعتضادی، روانکاو ایرانی نوشته شده و بر استفاده از سنت کثرت‌گرایی و یکپارچگی در دیدگاه‌‌های مختلف برای تسهیل پیشرفت و تکامل علم و روش‌های درمانی تاکید دارد.

    سخن پایانی

    کتاب مادر و کودکش که یکی از کتاب‌های ارزنده در موضوع دلبستگی و تحول کودک محسوب می‌شود، می‌تواند علاوه بر دانشجویان علاقه‌مند به روانکاوی و درمانگران حوزه تحلیلی و کودک، برای مادران و کسانی که با کودکان در محیط‌های درمانی سر‌وکار دارند نیز مفید و خواندنی باشد. این کتاب علاوه بر استفاده از مفاهیم و تکنیک‌های تخصصی روانکاوی و ارائه موارد بالینی، اطلاعات لازم را برای مادران جوان نیز فراهم می‌کند.

  • پدر خودشیفته و تاثیر او بر فرزندان

    پدر خودشیفته و تاثیر او بر فرزندان

    خودشیفتگی یک حرف زشت نیست؛ بسیاری از ما درجاتی از آن را در خود داریم. لازم نیست حتما به «اختلال شخصیت خودشیفتگی» دچار باشید تا رفتارهای نارسیستیک از شما سر بزند، در هر حال این رفتارها می‌توانند به دیگران آسیب بزنند.

     

    • از علائم یک پدر خودشیفته می‌توان به خودمحوری، غرور و کمال‌طلبی اشاره کرد. او انتقادپذیر نیست و شدیدا خشمگین می‌شود.
    • دختران پدران خودشیفته هرگز به اندازه کافی مورد توجه قرار نمی‌گیرند. پسران پدران خودشیفته احساس می‌کنند که هرگز نمی‌توانند از پس انجام کاری بربیایند.
    • برای در امان ماندن از آسیب‌های یک پدر خودشیفته، کودک باید توقعات و انتظارات خود را پایین نگه داشته و هرگز به پدر اجازه ندهد که ارزش او را پایین بیاورد.

    نیمی از آسیب‌هایی که در این دنیا گریبان‌گیر افراد می‌شود، به واسطه اشخاصی که می‌خواهند احساس مهم بودن را تجربه کنند، ایجاد می‌شود. آن‌ها قصد آسیب رساندن به دیگران را ندارند، اما آسیبی که ایجاد می‌کنند گریبان‌گیر خودشان نمی‌شود. این افراد یا متوجه این آسیب‌ها نمی‌شوند و یا آن‌ها را توجیه می‌کنند، زیرا غرق در کشمکشی دائمی هستند که به آن‌ها یادآوری می‌کند فقط باید به فکر خود باشند.

    – تی.اس.الیوت

    به احتمال زیاد برایتان پیش آمده که با خودتان فکر کرده باشید که در بیست سالگی و با قطعیت بیشتر در سی سالگی، زندگی خود را سروسامان داده‌ و در شرایط ایده‌آلی به سر می‌برید؛ یک کسب‌وکار موفق برای خود دست‌وپا کرده‌اید، جایگاه اجتماعی مناسبی به دست آورده‌اید، در یک رابطه عاطفی متعهدانه و پایدار هستید، برای رسیدن به اندام موردنظر خود مرتب به باشگاه سر می‌زنید و یک زندگی اجتماعی پویا و پرجنب‌وجوش دارید.

    اما شرایط فعلی شما، ذره‌ای به ایده‌آل ذهنی‌تان نزدیک نیست. شما برای خود فهرستی از دستاوردهای مورد نظرتان ایجاد کرده‌اید، برای دستیابی به تک‌تک آن‌ها امیدوار بوده‌اید، اما در نهایت موارد فهرست شما هنوز تیک‌نخورده باقی مانده‌اند.

    اعتماد به نفس شما روز به روز کاهش می‌یابد، به گذشته نگاهی می‌اندازید، شرایط تربیتی خود را بازنگری می‌کنید و به پدر خود، این آقای معتمد به نفس، فکر می‌کنید. به نظر می‌رسد که او همه ایده‌آل‌های ذهنی شما را داراست: جذابیت، موفقیت و محبوبیت. به نظر می‌رسد که برخلاف شما، او هرگز گرفتار شک و تردید به خود نبوده است. او یک فرد سرزنده و بسیار اجتماعی به نظر می‌رسد، همه را می‌شناسد و به راحتی همۀ کارها را سروسامان می‌دهد. هرگز از بودن با او سیر نمی‌شوید.

    چگونه کودکان صفات مربوط به خودشیفتگی را تجربه می‌کنند؟

    فکرش را بکنید؛ آیا بین احساس اعتماد به نفس و غرور و تکبر او مرز باریکی وجود داشته است؟ آیا ممکن است که شما توسط فردی که نمودهای خودشیفتگی را در وجودش دارد بزرگ شده باشید؟ و اگر پاسخ به این سوال مثبت است، چرا این موضوع می‌تواند بسیار حائز اهمیت باشد؟

    ما هیچ‌گاه خانواده‌هایمان را زیر سوال نمی‌بریم و خب طبیعی هم هست که این کار را نکنیم. هر خانواده، با مجموعه‌ای از قوانین نانوشته، رازها و الگوهای رفتاری متفاوت و نامحسوس خود می‌تواند در ابعاد کوچک به عنوان یک تجربۀ مطالعاتی جامعه‌شناختی محسوب شود. ما هیچ‌گاه پدر و مادرمان را زیر سوال نمی‌بریم و همواره قدردان آن‌ها هستیم، انگار که برای همه باید همین‌طور باشد و هیچ‌کس نباید نسبت به عملکرد پدر و مادر خود انتقادی داشته باشد. شاید پدرتان یک فرد خودشیفته بوده باشد، اما شما فرض را بر این گذاشته باشید که همه پدرها همین‌طور هستند.

    در این بخش به نشانه‌هایی اشاره می‌کنیم که نشان می‌دهد که پدر شما گرایشاتی به خودشیفتگی داشته و یا آشکارا خودشیفته بوده است.

    • پدر شما بسیار خودمحور و مغرور بوده است. او احساس خودبزرگ‌بینی شدیدی داشت و به این باور رسیده بود که یک سر و گردن از دیگران بالاتر است و همواره فقط و فقط مستحق بهترین‌هاست.
    • پدر شما برای رسیدن به منافعش از مردم استفاده می‌کرد. او هر وقت که به نفعش بود، از مردم سوء استفاده می‌کرد و رفتاری استثمارگونه داشت. به نظر می‌رسید که همه سعی داشتند او را راضی نگه دارند یا برایش کاری انجام دهند، یا حداقل او از آن‌ها این‌طور انتظار داشت.
    • پدر شما فردی کاریزماتیک بوده است. همه دوست داشتند که با او وقت بگذرانند و او از اینکه مورد تحسین دیگران واقع شود، بسیار لذت می‌برد. او عاشق این بود که در مرکز توجه قرار بگیرد و احساسات مثبتی که این توجه‌ها به او تزریق می‌کردند، برایش بسیار دلنشین بود.
    • هیچ‌کس همچون پدر شما همچین قدرت خیال‌بافی نداشت. خودبزرگ‌پنداری و پرطمطراقی برایش بسیار فریبنده و جذاب بود و خیالبافی‌های او در خصوص موفقیت، اعتبار و منزلت و استعداد و درخشندگی نیز با بزرگ‌نمایی همراه بود. او اغلب درباره دستاوردهای خود اغراق می‌کرد و جاه‌طلبی‌ها و اهدافش در مسیری غیرواقعی قرار می‌گرفت.
    • پدر شما به راحتی انتقادها را نمی‌پذیرفت. هیچ رفتاری نمی‌توانست همچون انتقاد کردن او را اذیت کند. او در برابر انتقادات بسیار آسیب‌پذیر بود و اغلب منتقدان خود را از زندگی‌اش حذف می‌کرد و یا سعی در صدمه زدن به آن‌ها داشت.
    • عصبانیت پدر شما واقعا ترسناک بوده است. بعضی از افراد در مواقع عصبانیت داد و فریاد می‌کنند. اما پدر شما می‌توانست با عصبانیتش به شما آسیب بزند و کاری کند که به خاطر سردی رفتارش تا استخوان یخ بزنید.
    • ممکن است که پدر شما گوشه‌گیر و بی‌احساس بوده باشد. افراد خودشیفته در ابراز همدلی به دیگران ضعیف هستند. آن‌ها اغلب احساسات دیگران را نادیده می‌گیرند و با سردی به دیگران واکنش نشان می‌دهند. البته این افراد نسبت به احساساتی که خودشان تجربه ‌کردند، بسیار حساس هستند.
    • پدر شما زیاد دوروبرتان نبوده است. او در محیط‌های خارج از خانواده احساس رضایت و خشنودی زیادی را تجربه می‌کرد. برخلاف او، پدران دیگر زمان زیادی را به معاشرت با خانواده‌هایشان اختصاص می‎‌دادند. به علاوه، او میل زیادی به تجربۀ شور و هیجان داشت و به نظر می‌رسید که بیشتر نگران این است که دیگران دربارۀ او چه فکر می‌کنند تا اینکه فرزاندانش نسبت به او چه احساسی دارند.
    • پدرتان در برخورد با شما هر کاری را که دلش می‌خواست، انجام می‌داد. خودشیفته‌ها اغلب اوقات نمی‌توانند خودشان را در موقعیت طرف مقابل قرار دهند. او کارهایی را با شما انجام می‌داده که خودش از آن‌ها لذت می‌برده است. هرچند شاید شما نیز از آن‌ها لذت برده باشید.
    • پدرتان تمایل داشت که شما از دید دوستان و همکارانش عالی به نظر برسید. تنها زمان‌هایی که این فرصت برایش فراهم می‌شد که درباره شما صحبت کند و به توانایی‌هایتان ببالد، شما تبدیل به مهم‌ترین فرد زندگی او می‌شدید. شاید غم‌انگیز به نظر برسد، اما واقعیت دارد.
    • شما آنچه را که نیاز داشته‌اید از او دریافت نکرده‌اید. شاید از بُعد مادی نیازهای شما برآورده شده باشد، اما به طور نامحسوس احساس محرومیت می‌کردید. به عنوان مثال شما به توجه و محبت او نیاز داشتید، اما گهگاهی فقط در زمان‌هایی که برای او نفع داشته است، آن را دریافت می‌کردید. در واقع نیازهای عاطفی شما در دنیای او هیچ جایگاهی نداشته است.

    زمانی که این ویژگی‌ها را مرور می‌کنید، ممکن است که برخی از آن‌ها را تجربه و عمیقا درک کرده باشید و برخی دیگر دربارۀ شما صادق نباشد. برخی ممکن است بسیار درست به نظر برسند، درحالی‌که برخی اصلا درست نباشند. به همین دلیل است که تاکید می‌کنیم داشتن برخی از صفات خودشیفتگی به معنی داشتن اختلال شخصیت خودشیفته نیست.

    مسئله تشخیصی موجود در طبقه‌بندی اختلالات شخصیتی

    خودشیفتگی کلمه زشتی نیست، در واقع، صفات خودشیفتگی معمولاً در اکثر ما یافت می‌شود. هیچ مورد آزاردهنده‌ای دربارۀ آن وجود ندارد. شدیدترین میزان آن منجر به اختلال شخصیت خودشیفته خواهد شد. استفاده از این برچسبِ بحث‌برانگیز اغلب مفید و کاربردی خواهد بود. به عنوان مثال، دسته‌بندی‌های تشخیصی ما از این اختلالات شخصیتی تا حدودی قراردادی و سلیقه‌ای است و نمی‌توان همچون تشخیص‌های پزشکی که در خصوص بیماری‌هایی مانند شکستگی استخوان ران یا گلوکوم صورت می‌گیرد، به بیماران این گرو‌ه‌ها برچسب زد. مطالعه و ثبت این اختلالات آسان‌تر است.

    اختلالات شخصیتی به ما کمک می‌کند تا نوع نگرش خود را دربارۀ یک فرد سازماندهی کنیم، اما نگرش ما می‌تواند با تصویر واقعی یک فرد پیچیده فاصله زیادی داشته باشد. در واقع خودشیفتگی یک ویژگی کشنده نیست، اما می‌تواند آنقدر بیمارگونه شود که منجر به بروز صفات یک اختلال شخصیتی شود.

    در چاپ چهارم کتاب راهنمای تشخیصی و آماری اختلالات روانی (DSM IV-TR)، صفات اختلال شخصیت خودشیفته (NPD) به این صورت تعریف می‌شود: الگوی فراگیر بزرگ‌نمایی (در خیال یا رفتار)، نیاز به تحسین، عدم ابراز همدلی، که از اوایل دوران بزرگسالی شروع شده و در زمینه‌های مختلف نمود پیدا می‌کند… نشانه‌های آن عبارتند از:

    • میل به تحسین شدن
    • داشتن احساس استحقاق و برتری
    • داشتن رفتار استثمارگرایانه
    • ناتوانی در ابراز همدلی
    • داشتن احساس حسادت
    • تکبر و خودبزرگ‌بینی

    یکی دیگر از ویژگی‌های رایج خودشیفته‌ها، بی‌توجهی به حد و مرزهای شخصی دیگران است. خودشیفته‌ها هیچ‌گاه لزوم وجود حد و مرزها را درک نمی‌کنند و این موضوع با ناتوانی آن‌ها در درک اینکه دیگران مسئول برآورده کردن خواسته‌ها و نیازهای آن‌ها نیستند، همراه است. یک فرد خودشیفته اغلب با دیگران، به ویژه کسانی که به او نزدیک هستند، طوری رفتار می‌کند که گویی آن‌ها وظیفه برآورده کردن نیازها و انتظارات او را دارند.

    اکنون که ویژگی‌های یک پدر خودشیفته دستتان آمده است، بیایید به تاثیری که او ممکن است بر فرزندانش داشته باشد، نگاهی بیندازیم.

    چگونه یک پدر خودشیفته می‌تواند به فرزند پسر یا دخترش آسیب برساند؟

    والدین خودشیفته اغلب به فرزندان خود آسیب می‌رسانند. به عنوان مثال، ممکن است حد و مرزها را نادیده بگیرند، فرزندان خود را با تهدید به عدم دریافت مهر و محبت کنترل کنند (تا زمانی که این شیوه کارساز باشد) و با این طرز تفکر که نیازهای خودشان در اولویت است، از برآوردن نیازهای فرزندان خود غافل شوند.

    از آنجایی که وجهه و محبوبیت عمومی برای افراد خودشیفته بسیار مهم است، ممکن است فرزندان خود را کمال‌طلب بار بیاورند. فرزندان یک پدر خودشیفته نیز به نوبه خود می‌توانند به خاطر تلاش برای ارتقای استعدادها، ویژگی‌های ظاهری، هوشمندی و ذکاوت و یا کاریزمای خود، زیر بار فشار بروند. هیچ فرقی نمی‌کند؛ این فرزندان چه خواسته‌های پدر را برآورده کنند و چه نکنند، در هر صورت به ضررشان تمام می‌شود؛ چرا که در هر صورت آن‌ها برنده نخواهند بود.

    به طور کلی، در این بخش می‌خوانیم که چگونه یک پدر خودشیفته می‌تواند بر فرزند دختر یا پسر خود تأثیر بگذارد.

    دختران پدران خودشیفته معمولاً  آنچه را که نیاز دارند، از پدرانشان دریافت نمی‌کنند و همواره احساس «اشباع نشدن» دارند. آن‌ها به اندازه کافی از معاشرت با پدرشان سیر نمی‌شوند و باید با خواهر و برادرشان برای وقت‌گذرانی با پدرشان به رقابت بپردازند. زمانی که یک کودک خردسال هستید، پدر درباره زیبایی شما صحبت می‌کند، اما با بزرگتر شدنتان او از هر فرصتی برای نظر دادن درباره وزن و رفتارهای شما استفاده می‌کند.

    حتی اگر به موفقیت‌هایی دست یافته باشید، احتمالاً نگرانی‌های تحمیل شده را تا بزرگسالی با خود حمل می‌کنید. با وجود چنین پدری، این موفقیت‌ها هرگز کافی نیست. در برقراری ارتباط عاطفی با مردان (یا زنان)، اغلب احساس آسیب‌پذیری و شکنندگی می‌کنید و همواره نگران هستید که به خاطر شخص دیگری رها شوید. برای این افراد، اجتناب از تعهدِ آمیخته با اضطراب یا ایفای نقش خودشیفته، هر دو راه‌حل‌های طبیعی شما برای حفظ روابط هستند. این رفتارها قابل درک بوده و برای محافظت از خود بروز پیدا می‌کنند. (اما در هر صورت شما بازنده خواهید بود.)

    یک دختر به عشق‌ورزی و تعریف و تمجید پدرش نیاز دارد. این رفتارها او را تأیید کرده و به او کمک می‌کند تا عمیقا احساس منحصر به فرد بودن داشته باشد. پدران سالم این موهبت را به دخترانشان هدیه می‌دهند. شما منحصر به فرد هستید و به خاطر وجودتان سزاوار دریافت عشق و محبت هستید.

    در مجله این مقاله را بخوانید: تعریف مهربانی و مهرطلبی و تفاوت آن‌ها

    پسران پدران خودشیفته هرگز احساس نمی‌کنند که می‌توانند از پس انجام کاری بربیایند. پدر آنقدر روحیه رقابتی دارد که حتی با شما هم به رقابت می‌پردازد. (یا برعکس، توجه لازم را به شما نمی‌کند.) ممکن است که در مقابل پدر، شکست را پذیرفته باشید یا این احساس را تجربه کرده باشید که هرگز از پدرتان پیشی نخواهید گرفت. یا ممکن است برای شکست دادن پدر وارد بازی او شده و سخت تلاش کرده باشید تا توجه یا غرور پدرانه او را جلب کنید. می‌توان گفت که تا حدودی شما هرگز احساس کافی بودن نخواهید داشت و حتی زمانی که به موفقیت می‌رسید نیز احساس پوچی و معمولی بودن می‌کنید.

    همان‌طور که دخترها برای اینکه احساس اعتبار کنند به تحسین پدرشان نیاز دارند، پسرها نیز نیاز دارند که پدرشان به آن‌ها ایمان داشته باشد.

    پس چگونه می‌توان از آسیب‌ها و تاثیرات یک پدر خودشیفته در امان ماند؟

    • به یک درمانگر خوب مراجعه کنید. شما باید با این موضوع که پدرتان چه شخصیتی داشته و چگونه به شما صدمه زده است، کنار بیایید. به هر حال او پدر شماست و باید بتوانید بدون آسیب دیدن و با صرف نظر از ویژگی‌های اخلاقی‌اش، از حضور او لذت ببرید. قبول داریم که این کار قدم کوچک و راحتی نیست.
    • پدرتان را همان‌طور که هست بپذیرید. غرور و تکبر و همچنین نیاز دائمی و سیری‌ناپذیر او به تحسین نفس می‌تواند آزاردهنده باشد. اگر در ذهن خود جایگاه او را مشخص کنید، می‌توانید او را به چشم پدری دوست‌داشتنی اما آزاردهنده ببینید. تا زمانی که او قدرت صدمه زدن به شما را نداشته باشد، می‌توانید از این فرصت استفاده کنید.
    • اجازه ندهید که رفتارهای پدرتان شما را اذیت کند. اگر او دچار یک حملۀ عصبی شده است، شاید تصمیم مناسب این باشد که سوار ماشین شوید و آنجا را ترک کنید. محدودیت‌ها اغلب کارساز خواهند بود. باید به او بگویید که «پدر، این عملکرد شما سازنده و مفید نخواهد بود.»
    • اگر می‌بینید که رفتارهای پدرتان سمی یا خطرناک است، با او قطع ارتباط کنید. برخی از والدین خودشیفته تمایلات خشونتی یا توهین‌آمیز دارند. این تمایلات آن‌ها گاها با خودپسندی و حق به جانب بودنشان نیز همراه می‌شود. شما اکنون یک بزرگسال محسوب می‌شوید. مراقب سلامت جسم و روح خود باشید و احتیاط کنید.
    • انتظارات خود را واقع‌بینانه و پایین نگه دارید. انتظار نداشته باشید که رابطه‌تان با یک فرد خودشیفته متقابل و دوجانبه باشد. خودشیفته‌ها خودخواه هستند و نمی‌توانند برای نیازهای شما در حد نیازهای خودشان اهمیت قائل شوند. شما به عنوان یک فرد بزرگسال، می‌توانید از بروز این کشمکش‌ها و ناسازگاری‌ها با پدرتان اجتناب کنید. اما اگر با یک فرد خودشیفته ملاقات می‌کنید یا قصد ازدواج با آن‌ها را دارید، به احتمال زیاد از مواجهه با این قبیل رفتارهای آن‌ها خسته خواهید شد.
    • وقتی از یک فرد خودشیفته درخواستی دارید، باید بتوانید او را متقاعد کنید که این درخواست به نفع او نیز خواهد بود. منظور این نیست که صداقت نداشته باشید، اما گاهی باید برخی از افراد خودشیفته را با ترفندهایی تحت کنترل خود درآورد. وقتی از چنین شخصی می‌خواهید که کاری برای شما انجام دهد، باید شرایط را طوری جلوه دهید که به نظر برسد این درخواست به نفع اوست. این راه حل می‌تواند در مواجهه با پدرتان یا دیگران کارساز باشد.
    • هیچ‌وقت به یک فرد خودشیفته اجازه ندهید که ارزش شما را پایین بیاورد. خودشیفته‌ها فاقد توانایی ابراز همدلی و تایید دیگران هستند، بنابراین مراقب باشید که اطلاعات یا دستاوردهای مهم خود را با آن‌ها به اشتراک نگذارید. زیرا آن‌ها ارزش کار شما را پایین می‌آورند و به تصمیمات و عملکردهای شما احترام نمی‌گذارند. من بارها با این نتیجه معکوس مواجه شده‌ام.
    • گاهی اوقات تن دادن به خواسته‌ها و تبعیت از آن‌ها می‌تواند ساده‌ترین راه برای مقابله با والدین خودشیفته باشد. شاید برای پدر خودشیفته‌تان اهمیت زیادی قائل نباشید، اما با این وجود باز هم علاقه‌ای به حذف او از زندگی خود نداشته باشید. در هر صورت او پدر شماست و این واقعیت هیچ‌گاه تغییر نخواهد کرد. گاهی اوقات پیروی از خواسته‌های او آسان‌ترین راه ممکن بوده و به تلاش کمتری نیاز دارد. در حال حاضر شما یک فرد بالغ محسوب می‌شوید و دیگر زیر سقف او نیستید. شاید مبارزه کردن با او دیگر ارزشش را نداشته باشد.
    • به تدریج اختیار و اقتدار خود را به اثبات رسانده و او را به چالش بکشید. خودشیفته‌ها حرفشان را به کرسی می‌نشانند، زیرا دیگران (منفعلانه) این اجازه را برای آن‌ها صادر می‌کنند. گاهی اوقات لازم است که موضعی مقتدرانه را برای خود اتخاذ کرده و قاطعانه به او بفهمانید که رفتار تحقیرآمیز او غیر قابل تحمل است. شما دیگر کودک نیستید و طرد کردن یا خشم او نمی‌تواند به شما آسیب بزند. خودتان را برای پس زده شدن آماده کنید. افراد خودشیفته از انتقاد متنفرند.
    • برای افراد خودشیفته دلسوزی و ترحم کنید. غرور و تکبر آن‌ها نمی‌تواند احساس همدردی یا شفقت و دلسوزی ما را برانگیزد، اما در نهایت وقتی به آن فکر کنید، متوجه می‌شوید که کسی که دائماً به تعریف و توجه و تأیید نیاز دارد، زمانی آسیب‌دیده و نیازمند ترحم و دلسوزی است. حالا شما می‌توانید او را کمی بیشتر درک کنید و این عملکرد بسیار آرام‌بخش خواهد بود.

    از بزرگسالان سالمی که در زندگیتان حضور داشته‌اند، قدردانی کنید

    قبول داریم که بزرگ شدن تحت تأثیر یک پدر خودشیفته می‌تواند بسیار سخت باشد، اما نباید نقش افراد دیگری را که در این مسیر به شما کمک کرده‌اند، نادیده بگیرید. با نگاه کردن به افراد تاثیرگذار زندگی خود، می‌توانید متوجه شوید که پدربزرگ، مادربزرگ، مربی، معلم، درمانگر یا یک شخصیت مذهبی با تحسین و حمایت از شما چه نقشی مهمی را در زندگیتان ایفا کرده‌اند. شاید هم این وظیفه مهم بر عهده مادرتان بوده باشد.

    خوبی‌های پدرتان را نیز در نظر بگیرید

    امیدواریم که بتوانید به خوبی‌های درونی او نیز توجه کنید. به احتمال زیاد پدر خودشیفته شما ویژگی‌های خوب و مثبتی نیز دارد. توجه خود را به این ویژگی‌ها معطوف کنید و موارد منفی را دور بیندازید. به علاوه، به احتمال زیاد مردان و زنان خاصی در تربیت و پرورش شما نقش داشته‌اند. خوبی‌هایی را که از آن‌ها دریافت کرده‌اید، در وجودتان نهادینه کنید.

    هرچند پدر شما چنین رفتارهای نارسیستیکی دارد، اما این به این معنی نیست که انسان کاملا بدی است. لازم است که یاد بگیرید از خودتان مراقبت کنید و مرزهای جدیدی برای رابطه‌تان تعیین کنید. اگر مایلید در این مسیر با همراهی یک درمانگر متخصص پیش بروید، به شماره واتساپ کلینیک تجربه زندگی (989021110865+) پیام بدهید.

    مادران خودشیفته

    بعضی از والدین آنقدر اغراق‌آمیز و خارج از اندازه بر کودک اعمال قدرت می‌کنند که کودک فضایی برای رشد و پیدا کردن خود نمی‌یابد. تأیید و تحسین فرزندان و یا فقدان آن، یکی از فاکتور‌های اصلی فرزندپروری صحیح است. اما بعضی از مادرها در این زمینه کوتاهی می‌کنند. حال باید با این مشکل چه کرد؟
    برای مطالعۀ ادامه‌ی این مطلب در مجله تجربه زندگی، روی لینک زیر کلیک کنید:

    مادر خودشیفته و تأثیر او بر فرزندان

  • زندگی‌نامه آنا فروید (۱۹۸۲-۱۸۹۵)

    زندگی‌نامه آنا فروید (۱۹۸۲-۱۸۹۵)

    آنا فروید (۱۸۹۵ تا ۱۹۸۲) روانکاو کودک شناخته‌شده اتریشی است. پدرش، زیگموند فروید، بنیانگذار روانکاوی بود. اما آنا فروید فقط با نام پدرش شناخته نمی‌شود. او یکی از اشخاص مهم و تاثیرگذار در جنبش روانکاوی بود که پایه‌گذار نوآوری‌های نظری و تکنیکی مهمی بود و تغییراتی اساسی در نحوه شناخت، درک و مراقبت از کودکان ایجاد کرد.

     

    آنا فروید سوم دسامبر ۱۸۹۵ در وین زاده شد. او کوچکترین فرزند از میان شش فرزند زیگموند و مارتا فروید بود. او کودکی سرزنده با قدرت تخیل بالا بود که معمولا غرق قصه‌های مختلف می‌شد یا خود داستان‌سرایی می‌کرد. او عاشق خیال‌پردازی بود و در اواخر کودکی، بر اساس کتاب داستان‌های مورد علاقه‌اش، جهان‌های تخیلی خلق می‌کرد.

    آنا فروید در 1896

    آنا کودک بازیگوشی بود و معمولا مایه دردسر می‌شد؛ به همین دلیل فروید در سال ۱۸۹۹ به دوستش ویلهلم بلایز نوشت:

    «آنا را شیطنت‌هایش آنقدر زیبا کرده است.»

    کودکیِ ناخوشایند آنا فروید

    آنا فروید کودکی چندان شادی نداشت. او زیر سایه پنج خواهر و برادرش بزرگ شد و به همین خاطر، معمولا احساس طردشدگی می‌کرد. او با مادرش هم رابطه‌ی دشواری داشت؛ چرا که مادرش سخت‌گیر و مستبد بود. آنا بعدها نوشت: «مادرم هیچ قانونی را رعایت نمی‌کرد؛ او قانون های خودش را می‌ساخت.»

    فروید و همسرش مارتا 1911

    آنا معمولا برای تسلی یافتن به سراغ پدرش می‌رفت. خلاصه‌ای از کودکی او را می‌توان در بخشی از خاطراتی که از اوایل زندگی‌اش درباره یک تعطیلات خانوادگی نوشته، یافت:

    ” «دیگران» همه سوار قایق شدند و رفتند و مرا در خانه رها کردند. شاید به خاطر اینکه قایق دیگر جا نداشت، شاید هم به خاطر اینکه من زیادی کوچک بودم. در آن زمان من شکایتی نکردم و پدرم که در حال مشاهده‌ی این صحنه بود، مرا تحسین کرد و تسلی داد. این کار پدر مرا چنان خوشحال کرد که دیگر هیچ چیز اهمیتی نداشت.

    شاید این تجربیات را بتوان نشانه‌ای بر فداکاری و جدیت او در تمام عمر، برای کمک به کودکان محروم و تعهدش به ادامه راه پدرش دانست.

    رقابت خواهرانه؛

    مشکلات آنا فروید با خواهرش سوفی

    رابطه آنا با خواهرش سوفی، که دو سال و نیم از او بزرگتر بود و فرزند مورد علاقه مادرشان نیز بود، بسیار آشفته بود. سوفی از آنا جذاب‌تر بود اما آنا باهوش‌تر بود. رقابت بین آن‌ها چنان شدید بود که برقرار کردن آرامش در خانواده را دشوار می‌ساخت. این رقابت تا سال ۱۹۱۳ ادامه داشت؛ زمانی که سوفی ازدواج کرد و از خانه‌ی آن‌ها رفت.

    آنا فروید و خواهرش سوفی 1901

    خانواده طوری برنامه‌ریزی کرد که آنا در زمان جشن عروسی خارج از کشور باشد. او به شدت از این مساله آزرده شد اما با این چشم‌انداز که پس از این می‌تواند زمان بیشتری را با پدرش سپری کند، خود را آرام کرد. یک هفته قبل از روز جشن، او به پدرش نوشت:

    «من واقعا خوشحالم که سوفی قرار است ازدواج کند؛ چون مشاجره‌های بی‌پایان ما با یکدیگر برای من وحشتناک بود.»

    سوفی فروید 1898

    سوفی فروید 1911

    آنا تحصیلات خود را در Cottage Lyceum وین در سال ۱۹۱۲ به پایان رساند و در سال ۱۹۱۴ به تنهایی به انگلستان سفر کرد تا زبان انگیسی‌اش را تقویت کند. او در زمان شروع جنگ در انگلستان بود و به عنوان «دشمن بیگانه» شناخته شد و مجبور شد به وین بازگردد.

    در سال ۱۹۱۴ آنا فروید در حرفه تدریس شروع به کارآموزی کرد؛

    او شش سال به عنوان دستیار معلم در مدرسه قدیمی‌اش Cottage Lyceum مشغول شد. بعد از پذیرفته شدن در آزمون‌های کارآموزی، به عنوان پاداشی به خود، به انگلستان سفر کرد.

    آنا فروید 1911

    در شروع جنگ جهانی اول، او در انگلستان بود. دولت بریتانیا به سرعت محدودیت‌هایی را در برابر حقوق و جنبش‌های افراد بیگانه اعمال کرد و آنا هم به عنوان یک خارجی «دشمن بیگانه» شناخته شد و مجبور شد به  همراه سفیر اتریش-مجارستان و همراهانش از مسیر جبل‌الطارق و ژنو به وین بازگردد.

    سیستم مدارس اتریش

    سیستم مدارس اتریش در اوایل قرن بیستم بسیار سختگیرانه بود. مورخان بسیاری اشاره کرده‌اند که در آن دوران اولویت الهام‌بخشی به دانش‌آموزان برای یادگیری نبود؛ بلکه هدف تربیت شهروندانی مطیع بود که وضع موجود را می‌پذیرند و در خدمت امپراتوری اتریش-مجارستان هستند. استفان زوییگ، نویسنده وینی درباره وضعیت تحصیل خود نوشته:

    «به یاد ندارم که در آن سیستم آموزشی یکنواخت، بی‌روح و خشن هرگز شاد یا خوشبخت بوده باشم. این سیستم بهترین و رهاترین مقطع از زندگی ما را کاملا خراب کرد.»

    آموزش مربیان در آن دوره، شامل مطالعات روانشناسی رشد نمی‌شد و اشتیاقی برای حمایت از رشد عاطفی کودکان وجود نداشت. برای تبدیل موارد ذکرشده به بخش مهمی از آموزش مربیان و رسیدن به رویکردی همدلانه‌تر نسبت به تدریس، دهه‌ها زمان نیاز بود؛ که با وجود فعالیت آنا فروید در این زمینه، این تغییرات در دهه‌های بعدی حاصل شد.

    تدریس و جنگ

    آنا فروید در طول جنگ جهانی اول، آموزش مربی‌گری دید. در آن زمان وین بارها دچار قحطی غذا و کمبود سوخت برای گرما شد. قحطی باعث شده بود که دانش‌آموزان آنا فروید فانتزی‌های خود درباره والدینشان را از طریق غذا بازنمایی کنند. مثلا دختر کوچکی روزی با افتخار گفت:

    «پدرم همیشه روزهای یکشنبه گوشت می‌خورد.»

    آنا فروید به سرعت به عنوان معلمی دلسوز و بااستعداد شناخته شد. او همکاران و بالادستانش را به شدت تحت تاثیر قرار داد و دیری نگذشت که به عنوان سرپرست مقطع دوم منصوب شد.

    آنا فروید در 1914

    او در میان شاگردانش هم محبوب بود. نویسنده زندگی‌نامه‌اش، او را اینگونه توصیف می‌کند: «پناهگاهی گرم و سرشار از اشتیاق در میانه زندگی ملالت‌بار و سخت شاگردانش در دوران جنگ.»

    آنا فروید در کنار کلاس پنجم مدرسه، حوالی 1915

    عکسی حوالی ۱۹۱5، او را کنار کلاس پنجم مدرسه نشان می‌دهد. یکی از شاگردانش بعدها نوشت:

    «این خانم جوان نسبت به خاله‌های مسن‌مان تسلط بیشتری روی ما داشت.»

    مسیری تازه برای روانکاوی با تلاش آنا فروید

    زیگموند فروید بیشتر با بزرگسالان کار می‌کرد. او از طریق آثار و نشانه‌هایی از آنچه پس از سرکوبی بر جای مانده بود، به آن‌ها کمک می‌کرد تا سال‌های اولیه‌ی زندگی خود را بازسازی کنند. آنا فروید برخلاف پدرش، علاقمند به کار با کودکان بود.

    پیش از آنا فروید، روانکاوان بسیاری تجربه تحلیل کودکان را داشتند. اولین روانکاوی که با کودکان کار می‌کرد، هرمیون فون هاگ هلموت بود که در سال ۱۹۱۳ مقاله «بازی‌درمانی» را منتشر کرد. کارل یونگ، لو آندرئاس سالومه و ساندور فرنزی نیز همگی با کودکان کار کرده بودند. اما این آنا فروید بود که برای اولین بار روانکاوی کودک را نظام‌مند کرد و آن را به عنوان بخش متمایزی از رواندرمانی ارائه داد.

    شیوه آنا فروید در تحلیل کودک

    آنا فروید معتقد بود که روانکاوی کودک باید از نظریه‌های اساسی روانکاوی پیروی کند، اما حالتی متمایز از رواندرمانی باشد. او استدلال می‌کرد که کودکان را باید بعد از رسیدن به مرحله نهفتگی، که حدودا در ۶ سالگی اتفاق می‌افتد، تحلیل کرد. از دیدگاه او بهتر است تا قبل از آن، برای حمایت از رشد روانی-جنسی و عاطفی کودکان و پیگیری از ریشه‌دار شدن روان‌رنجوری (neurosis)، تمرکز روی محیط اطراف کودک باشد.

    آنا فروید بر اهمیت ایجاد اتحاد درمانی قوی با بیماران کودک تاکید بسیاری داشت. او روی این حقیقت که بزرگسالان داوطلبانه به سراغ تحلیل می‌روند و این اتفاق در کودکان به ندرت پیش می‌آید، حساسیت زیادی به خرج می‌داد. این حقیقت نشانگر مرحله‌ای ابتدایی بود که همان جلب توجه و اعتماد کودکان، پیش از شروع هرگونه درمان با آن‌ها است.

    یکی از اصول پایه‌ی کار آنا فروید این است که هر کودکی باید به خودیِ خود به عنوان فردی مستقل شناخته شود. او به ساختن اتحاد درمانی با هر کودک، مطابق با نیازهای خاص خودش علاقه داشت. در یکی از کیس‌ها او به پسر بچه‌ای کمک کرد تا داستان خودش را بنویسد، در موردی دیگر او لباسی برای عروسک دختر بچه‌ای بافت.

    آنا فروید هنگام کار با کودکان به ندرت از مبل روانکاوی استفاده می‌کرد

    او متوجه شده بود که آرام ماندن و تمرکز کردن برای کودکان کار دشواری است و آن‌ها به میزان بسیار محدودی می‌توانند با تداعی آزاد در ارتباط بمانند. او به جای استفاده از مبل روانکاوی به بیماران کودکش اجازه می‌داد تا آزادانه در اتاق درمان حرکت کنند. اگر کودکی روی فرش جست و خیز می‌کرد، آنا فروید نیز او را همراهی می‌کرد.

    او ابزار مخصوص نقاشی را هم در دسترس کودکان قرار می‌داد و آن‌ها را به استفاده از این ابزار تشویق می‌کرد. این نقاشی‌ها به عنوان ابزار مهمی برای بیان در نظر گرفته می‌شدند که هر تکه از آن‌ها به اندازه کلماتی که گفته می‌شوند، اهمیت داشت.

    فراتر از اتاق درمان

    آنا نمی‌خواست که از روانکاوی فقط برای درمان استفاده کند.

    او می‌خواست که از اصول روانکاوی در راستای ایجاد فضاهایی برای رشد و شکوفایی عاطفی و خلاقانه‌ی کودکان نیز استفاده کند.

    آنا فروید در مؤسسات و پروژه‌ها

    آنا فروید در حالی‌که هنوز معلم بود، در مهد کودکی برای کودکان محروم هم کار می‌کرد و در حین آموزش دیدن در روانکاوی، در خانه‌ی کودک Baumgarten هم مشغول بود. این موسسه پروژه‌ای بود برای کودکانی که طی جنگ جهانی اول بی‌خانمان شده بودند و روانکاوی به نام Siegfried Bernfeld آن را اداره می‌کرد.

     

    او در طول زندگی‌اش در موسسات و پروژه‌های بسیاری که مختص شادکامی و سلامت کودکان بودند، فعالیت می‌کرد؛ که بیشتر آن‌ها را نیز خودش آغاز کرده بود. برخی از این موسسات شامل مدرسه Matchbox در سال ۱۹۲۳، مهدکودک Jackson در سال ۱۹۳۷ , کلینیک Hampstead در سال ۱۹۴۱ می‌شوند.

    این سازمان‌ها بسیار از یکدیگر متفاوت بودند. برخی از آن‌ها بیشتر بر آموزش تمرکز داشتند و برخی دیگر بر کمک به کودکان برای کنار آمدن با جدایی، فقدان و تروما.

    اما همه آن‌ها در این امر مشترک بودند: اعمال بینشی روانکاوانه برای ایجاد بهترین محیط برای کودکان جهت یادگیری، رشد، غلبه بر محرومیت و دشواری‌ها و شکوفایی به عنوان افرادی منحصر به فرد.

    مشارکت‌های برجسته‌ی آنا فروید

    سازمان‌هایی که آنا فروید تاسیس کرد یا در تاسیس آن‌ها مشارکت داشت، منجر به گشایش درک تازه‌ای از رشد کودک و چگونگی تاثیر شیوه‌های فرزندپروری و آموزش بر آن شد.

    آنا فروید به اضافه کردن شناخت و بینش روانکاوانه به آموزش و فرزندپروری متعهد بود. او سخنرانی‌هایی درباره روانکاوی کودکان برای والدین و معلمین برگزار می‌کرد و سمینار معمولش را را نیز به معلمین مهدکودک‌ها تدریس می‌کرد. در همین حین، آنا فروید نقش برجسته‌ای در جریان اصلی روانکاوی نیز ایفا کرد.

    در سال ۱۹۳۶ او کتاب ایگو و مکانیزم‌های دفاعی (Ego and the Mechanisms of Defence) را منتشر کرد که تبدیل به بهترین و مهمترین کتابش هم شد.

    کتاب ایگو و مکانیزم‌های دفاعی ایده‌هایی که در نوشته‌های زیگموند فروید پراکنده بود را در فهرستی از «مکانیزم‌های دفاعی» که آنا فروید آن‌ها را یکی عملکردهای مهم ایگو می‌دانست، نظام‌بندی کرد. این کتاب امروز هم در برخی سازمان‌های آموزش روانکاوی تدریس می‌شود.

    در ادامه آنا فروید مشارکت‌های برجسته دیگری نیز داشت؛ از جمله:

    • کودکان خردسال در دوران جنگ (۱۹۴۲)
    • نوزادان بدون خانواده (۱۹۴۴)
    • بهنجاری و آسیب در کودکی (۱۹۶۵)
    • درباره از دست دادن و گم شدن (۱۹۶۷)
    • فراتر از بهترین منافع کودک (۱۹۷۳)
    • قبل از بهترین منافع کودک (۱۹۷۹)

    آنا فروید تا پایان زندگی‌اش کارهای مهمی درباره تئوری و تکنیک منتشر کرده بود که تبدیل به مرجع‌های کلیدی برای بحث‌های عمده درباره روانکاوی و فراتر از آن شدند.

    زندگی جدید آنا فروید در انگلستان

    ظهور فاشیسم

    فروپاشی امپراتوری اتریش-مجارستان در سال ۱۹۱۸، موجی از اصلاحات آموزشی را به همراه داشت که فرصت‌های تازه‌ای را برای مدرسان و روانکاوان پیشرو مانند آنا فروید، ایجاد کرد که متاسفانه این فرصت عمر کوتاهی داشت. در دهه ۱۹۳۰، جناح‌های راست و احزاب نظامی در وین قدرت گرفتند. در سال ۱۹۳۲ مدرسه Matchbox تعطیل شد. در سال ۱۹۳۸ اتریش به تصرف نازی‌ها در آمد و خانواده فروید ناگزیر به فرار شدند.

    زیگموند و آنا فروید در راه ترک وطن ۱۹۳۸

    بعد از درگیری‌های مختصری برای هماهنگی و تهیه مدارک سفر، خانواده فروید در سال ۱۹۳۸ به لندن رسیدند و در باغ‌های مرسفیلد ۲۰ در همپستد (که اکنون موزه فروید است) مستقر شدند.

    اوایل سپتامبر ۱۹۳۹، جنگ جهانی دوم آغاز شد و زیگموند فروید چند هفته بعد از آن از دنیا رفت.

    آنا به سرعت برای کار در خانه جدیدش مستقر شد. او نوشت: «انگستان حقیقتا کشور متمدنی است. و من طبیعتا قدردان هستم که ما اینجا هستیم. هیچ نوع فشاری وجود ندارد و فضا و آزادی بسیاری پیش رو است.»

    احداث کلینیک همپستد

    بعد از شروع جنگ آنا پرورشگاه جنگی همپستد را احداث کرد که برای بیش از ۸۰ میلیون کودک تک والدی، خدمات ارائه می‌داد. او قصد داشت به این کودکان کمک کند تا از طریق فراهم کردن روابط مستمر با مددکارانشان و تشویق مادرانشان به اینکه تا می‌توانند به آن‌ها سر بزنند، در آن‌ها دلبستگی ایجاد کند.

    او مطالعات روی کودکان تحت فشار و استرس را با همکاری Dorothy Burlingham در کتاب‌های کودکان خردسال در دوران جنگ و نوزادان بدون خانواده منتشر کرد. بعدها او نوشت:

    «من به طور ویژه‌ای در زندگی‌ام خوش‌شانس بوده‌ام. از همان ابتدا این امکان را داشتم که میان عمل و تئوری در رفت و آمد باشم.»

    اختلاف فروید-کلاین

    زمانی که آنا فروید به انگلستان رسید، روانکاوی در آنجا مستقر شده بود. یکی از چهره‌های کلیدی روانکاوی در بریتانیا ملانی کلاین بود. کلاین توجه ویژه‌ای به تحلیل کودکان داشت و دیدگاه‌های او شدیدا با دیدگاه‌های آنا فروید مغایر بود.

    آنا فروید و ملانی کلاین سال 1949

    اختلافات پیش‌رونده میان آنا فروید و ملانی کلاین در پس‌زمینه جنگ جهانی دوم، در سلسله جلساتی علمی به بحث گذاشته شد. این جلسات بعدها با عنوان «مناظرات بحث‌برانگیز» معروف شدند.

    مارگارت لیتل، روانکاو بعدها به خاطر آورد:

    «اولین جلسه علمی انجمن روانکاوی بریتانیا که من در آن شرکت کردم، عصر شلوغی بود که بمب‌ها هر چند دقیقه یک بار پرتاب می‌شدند و با هر برخورد مردم تلاش می‌کردند فرار کنند. در میانه نشست فردی که بعدها او را با عنوان D.W. شناختم، بلند شد و گفت «باید اشاره کنم که یک حمله هوایی در جریان است.» و نشست. کسی توجهی نکرد و نشست مانند قبل ادامه یافت.»

    «مناظرات بحث‌برانگیز» با یک جداسازی رسمی میان انجمن روانکاوی بریتانیا، آنا فرویدین‌ها، کلاینین‌ها و گروه‌های مستقل خاتمه یافت. این جداسازی تا امروز هم ادامه دارد.

    فعالیت‌های بعدی آنا فروید

    دوره‌های رواندرمانی کودک در همپستد

    در ۱۹۴۷ آنا فروید و کیت فرایدلندر، دوره‌های رواندرمانی کودک همپستد را برپا کردند و پنج سال بعد یک کلینیک کودکان نیز به آن اضافه شد.

    حالا که او در حال آموزش درمانگران کودک انگلیسی و آمریکایی بود، تاثیر او در این زمینه به سرعت افزایش یافت. یکی از کارمندانش می‌گوید:

    «کلینیک همپستد گاهی با عنوان خانواده گسترده آنا فروید یاد می‌شود. این نشان می‌دهد که معمولا در این کلینیک چه احساسی داشتیم. با وجود تمام تردیدها و ابهامات می‌توان این جمله را در نظر گرفت.»

    آنا و کارمندانش در کلینیک معمولا جلسات کیس استادی (مطالعات موردی) هفتگی برگزار می‌کردند که با استقبال بسیاری همراه بود و در آن‌ها بینش‌های عملی و نظری روی کار افراد ارائه می‌شد.

    خطوط تحول از نظر آنا فروید

    تکنیک آن‌ها شامل خطوط تحول می‌شد که مسیر رشد نرمال را به طور نظری، از «وابستگی تا خوداتکایی عاطفی» ترسیم می‌کرد. به علاوه پروفایل‌های تشخیصی که به روانکاو این امکان را می‌داد که فاکتورهای شاخص نمونه را که از مسیر طبیعی رشد منحرف شده یا با آن همگام هستند را شناسایی و جدا کند.

    او در کتاب بهنجاری و آسیب‌شناسی در کودکی (۱۹۶۵)، خلاصه‌ای از کارهای کلینک همپستد به همراه مشاهداتی (obsrvation) از کلینیک نوزادان Well، مهدکودک مخصوص کودکان نابینا، گروه مادر و نوزاد و پرورشگاه‌های جنگ ارائه داد. در روانکاوی کودک، آنا احساس می‌کرد مسیر رسیدن به شاهراه منتهی به ناخودآگاه، فراتر از تمام سمپتوم‌های انتقالی است.

    فعالیت‌های آنا فروید در آمریکا

    آنا فروید از دهه ۵۰ میلادی تا پایان عمرش به طور مکرر برای برگزاری سخنرانی، تدریس و دیدار دوستانش به آمریکا سفر می‌کرد. در دهه ۷۰ او متوجه مشکلات کار با کودکانی که محرومیت عاطفی یا اجتماعی داشتند شد و شروع به مطالعه انحرافات و تاخیر در رشد کودکان کرد.

    در مدرسه حقوق Yale او سمینارهایی درباره جرایم در خانواده‌ها تدریس می‌کرد و این منجر به همکاری با ژوزف گلدنشتاین و آلبرت سولنیت در حوزه کودکان و قانون و انتشار کتاب فراتر از بهترین منافع کودک (۱۹۷۳) شد.

    او همچنین چندین دکترای افتخاری دریافت کرد که اولین آن‌ها در سال ۱۹۵۰ از سوی دانشگاه کلارک بود؛ جایی که پدرش در سال ۱۹۰۹ در آن سخنرانی کرده بود و آخرین آن‌ها نیز از دانشگاه هاروارد در سال ۱۹۸۰ بود.

    آنا فروید در ۱۹۸۰

    او نیز مانند پدرش، جوایزش را بیشتر از آنکه دستاوردهای شخصی بداند، افتخاری برای روانکاوی به حساب می‌آورد. البته که او تحسین دیگران را با حسن نیت و شوخ‌طبعی ذاتی‌اش می‌پذیرفت؛ مثلا یک بار گفت که وقتی درباره دستاوردهایم سخنرانی می‌کنم احساس می‌کنم که از همین الآن مُرده‌ام.

    او نهم اکتبر ۱۹۸۲، با آرامش در لندن از دنیا رفت.

    میراث آنا فروید

    انتشار مجموعه کارهای آنا فروید از سال ۱۹۶۸ شروع شد. آخرین جلد از هشت کتاب‌ او در سال ۱۹۸۳، یک سال پس از مرگش چاپ شد.

    مجله بین‌المللی روانکاوی شماره‌ی یادبودی منتشر کرد و همکاران این مجله در کلینیک همپستد از آنا فروید به عنوان معلمی مشتاق و الهام‌بخش یاد کردند و کلینیک به مرکز آنا فروید تغییر نام داد. در ۱۹۸۶ خانه‌ای که چهل سال در آن زندگی کرده بود، همانطور که خودش خواسته بود تبدیل به موزه فروید شد.

    کارهای آنا فروید ادامه ماجراجویی‌های فکری پدرش بود. او نوشته است:

    «ما احساس می‌کردیم که اولین کسانی هستیم که کلیدی برای درک رفتار انسان و انحرافات آن به دست آورده‌ایم؛ انحرافاتی که نه توسط عوامل آشکار، بلکه به خاطر فشار نیروهای غریزی بیرون آمده از ضمیر ناخودآگاه مشخص می‌شود…»

    زندگی او جستجویی مدام برای کاربردهای اجتماعی مفید روانکاوی، بیش از هرچیز برای درمان و یادگیری از کودکان بود.

    منبع

    سایت موزه فروید در لندن

  • تعریف دلبستگی و سبک‌های آن

    تعریف دلبستگی و سبک‌های آن

    عشق، دلبستگی، صمیمت، رابطه عاطفی و به عبارتی دوست داشتن و دوست داشته شدن، محور اصلی نیازهای انسان را تشکیل می‌دهند. در طول قرن‌ها، عشق و معشوق بن‌مایه متون ادبی، موسیقی، اساطیر و افسانه‌های فرهنگ‌ها و تمدن‌های بشری بوده است. در دوران کنونی نیز می‌توان گفت موضوعاتی چون عشق و دوری، دل بستن و دل شکستن، درون‌مایه اغلب اشعار، ترانه‌ها، داستان‌ها و مباحث را به خود اختصاص داده است. فیلسوفان بارها این پرسش را مطرح کرده‌اند که عشق چیست؟ چه عناصری آن را تشکیل می‌دهند؟ از کجا آغاز می‌شود و در کجا پایان می‌یابد؟ مقدمه و لوازم آن چیست و سوال‌هایی مانند آن.

    علم روانشناسی نیز نه تنها به صورتی روشمند به موضوع عشق پرداخته است، بلکه طبق نتایجی که حاصل سال‌ها پژوهش و مطالعه در این موضوع بوده است، می‌توان گفت به اصلی رسید که انسان با شم و غریزه خود به آن دست یافته بود: «همه چیز از دل بستن (عاشق شدن) آغاز می‌شود، با آن ادامه می‌یابد و در آن به پایان می‌رسد.»

    مقاله پیشنهادی در مجله:درآمدی بر عشق از دیدگاه فروید و روانکاوی

    تاریخچه نظریه دلبستگی بالبی

    جان بالبی (John Bowlby) (زاده ۲۶ فوریه ۱۹۰۷) روانپزشک و روانکاو بریتانیایی بود که به عنوان پدر نظریه دلبستگی شناخته می‌شود. جان بالبی بعد از فارغ التحصیلی در سال 1928 از دانشگاه کمبریج، به طور داوطلبانه در یک مدرسه کودکان بد‌سرپرست مشغول به فعالیت شد.

    تجربیات او با دو کودک در آن مدرسه، زندگی حرفه‌ای او را در مسیری متفاوت قرار داد. یکی از آن‌ها نوجوانی بسیار منزوی، دورافتاده و بی‌عاطفه بود که به دلیل دزدی، از مدرسه قبلی خود اخراج شده بود و فرد ثابتی از او مراقبت نمی‌کرد. کودک دوم پسری مضطرب و 7 یا 8 ساله بود که مرتبا بالبی را دنبال می‌کرد و به عنوان سایه او شناخته می‌شد. در این کلینیک، با بررسی دقیق 44 مورد، بالبی توانست علائم کودکان را به تاریخچه محرومیت و جدایی مادر مرتبط کند. بالبی معتقد بود دلبستگی‌های اولیه در دوران کودکی، بعدتر در تمام دوران زندگی، نقش مهمی در رشد و عملکرد ذهنی ایفا می‌کند.

    جان بالبی با تئوری دلبستگی خود، تفکر ما را در مورد پیوند کودک و مادر و برهم خوردن آن به دلیل جدایی، محرومیت و سوگواری متحول ساخت. نتیجه‌گیری اصلی نظریه بالبی این بود که برای رشد روانی سالم، نوزاد و کودک خردسال باید رابطه‌ای گرم، صمیمی و مستمر با مادر (یا جانشین دائمی مادر) داشته باشند. رابطه‌ای که در آن هر دو احساس رضایت و لذت کنند.

    تأثیر پذیری نظریه‌ی دلبستگی از سایر نظریات

    اگرچه بالبی و اینزورث (Ainsworth)، دو نظریه‌پرداز اصلی حوزه دلبستگی، در طول زندگی حرفه‌ای خود مستقل از یکدیگر کار می‌کردند، اما هر دو تحت تأثیر فروید و سایر متفکران روانکاوی بودند. همچنین فرضیه‌های بنیادین نظریه دلبستگی، از مفاهیم حوزه‌های اخلاق‌شناسی، پردازش اطلاعات، روانشناسی تحولی، زیست‌شناسی تکاملی و روانکاوی استفاده کرده است.

    بالبی همزمان با تحصیل در رشته پزشکی و روانپزشکی کودک، در موسسه روانکاوی بریتانیا تحت آموزش روانکاوی قرار داشت. او بیشتر تحت تاثیر نظریه ملانی کلاین بود و توسط وی نیز تعلیم می‌دید.

    تاثیر نظریه دلبستگی از نظریه روابط ابژه‌ای

    اگرچه جان بالبی نظریه کلاین را تصدیق می‌کرد، اما در مورد برخی جنبه‌های نظریه او در زمینه روانکاوی کودک تردید داشت. برخلاف دیدگاه کلاین که مشکلات هیجانی کودک را ناشی از تعارضات و فانتزی‌ها می‌دانست، بالبی معتقد بود تجربیات واقعی خانوادگی، علت آشفتگی‌های هیجانی کودکان است.

    همچنین استفاده از نظریه روابط ابژه‌ای، منبع الهام بسیاری از پژوهش‌ها در زمینه‌ی دلبستگی شد. با استفاده و الهام از نظریه روابط ابژه بود که بالبی به مسئله مراقبت و رابطه امن با موضوع عشق پرداخت؛ چراکه پیش‌تر، اهمیت برقراری ارتباطی خاص با موضوع عشق، به عنوان نیازی فراتر از نیاز به آب و غذا، در نظریه روابط موضوعی مطرح شده بود.

    همچنین علی‌رغم مخالفت‌های بالبی با تئوری کلاینی، می‌توان ایده‌های کلاینی را در دیدگاه بالبی در مورد خیال‌پردازی‌های خشونت‌آمیز کودکان در بازگشت به مادران پس از جدایی طولانی‌مدت دید و همچنین در افسردگی شدیدی که انسان‌ها در نتیجه نفرت از شخصی که دوستش دارند، تجربه می‌کنند.

    نظریه‌های روانکاوان بعدی از جمله فیربرن (Fairbairn) و وینیکات از نظریه‌های بالبی سرچشمه گرفته است.

     تعریف دلبستگی

    دلبستگی عبارت است از ارتباطی خاص میان نوزاد و مراقب او که هدف آن امنیت‌بخشی و مراقبت از کودک است. هدف دلبستگی لزوما سرگرم کردن کودک، غذا دادن به او، وضع محدودیت و آموزش دادن مهارت به کودک نیست (این موارد نقش‌ها و وظایف والدین هستند)، بلکه دلبستگی مراجعه کردن و بازگشت کودک به مراقب برای به دست آوردن احساس امنیت و آرامش است؛ منبعی که با وجود او کودک می‌تواند به اکتشاف محیط بپردازد و در صورت لزوم، برای بازیافتن آرامش و امنیت، به او بازگردد. رفتار دلبستگی، رفتاری است متمایز، افتراقی و عاطفی که با یک شخص یا موضوع برقرار می‌شود و هدف آن برانگیختن پاسخی از جانب مراقب است.

    هسته نظریه‌ی دلبستگی بر اساس نیازهای بیولوژیکی بنیان گذاشته شد که نزدیکی هیجانی و فیزیکی کودک به مراقب را فراهم می­‌کند. بالبی متوجه شد که نیاز کودک به نزدیکی فیزیکی به مراقب، صرفا به این علت نیست که می‌خواهد امنیت عاطفی خود را تأمین کند؛ بلکه نوزاد با این کار بقای خود را تضمین می‌کند. در محیط طبیعی که اجداد انسانی ما باید خود را با آن وفق می‌دادند، شکارچیان و دیگر خطرات محیطی وجود داشت. جدا شدن کودک از مراقب، حتی برای دقایقی، زندگی او را تهدید می‌کند. پس آنچه بالبی سیستم دلبستگی می‌­نامد، از طریق تکامل، شانس بقا و ادامه نسل را بیشتر می­‌کرد.

    نیاز دلبستگی به چه شکلی در کودکان نمود پیدا می‌کند؟

    مجموعه رفتارهای ذاتی و غریزی دلبستگی برای حفظ خود از خطر و جست‌وجوی امنیت، به سه گروه تقسیم می‌شود:

    • رفتارهای نزدیکی­‌جویانه – رفتارهایی برای حفظ نزدیکی کودک به نماد دلبستگی: برای مثال گریه کردن، چنگ زدن، صدا کردن یا سینه‌خیز رفتن به سمت مادر که باعث جلب توجه و پاسخگویی او به کودک می‌­شود.
    • استفاده از نماد دلبستگی به عنوان «پایگاه ایمن»: به این معنا که کودک از مادر به عنوان پایگاهی برای کاوش تجارب جدید و محیط­‌های تازه استفاده خواهد کرد. آنچه بالبی سیستم رفتاری کاوش نامید، کاملا به نوع پاسخگویی سیستم دلبستگی مرتبط است. هنگامی که نماد دلبستگی به شکل پایگاهی برای امنیت و نیازهای کودک در دسترس باشد، کودک عموما برای دور شدن از مادر و کاوش کردن محیط، احساس راحتی بیشتری می‌­کند. اما اگر نماد دلبستگی غایب باشد یا پاسخگویی مناسبی نداشته باشد، میل به کاوش در کودک متوقف می‌­شود.
    • پرواز به سمت نماد دلبستگی به عنوان «بهشت امن»: برخلاف دیگر گونه­‌ها، گونه انسانی در صورتی که احساس ترس و خطر کند، امنیت را نه در یک «مکان»، بلکه در همراهی یک «فردِ قوی‌تر و خردمندتر» می‌­یابد. خطرات درونی و بیرونی برای کودک (مثل تاریکی، صدای بلند و ناشناخته بودن محیط یا جدایی واقعی یا قریب‌الوقوع از مادر) همه می­‌توانند باعث برانگیخته شدن رفتارهای نزدیکی‌جویی به والد شوند.

    از نظر بالبی، هدف کودک از نشان دادن رفتارهای مرتبط با نیاز دلبستگی فقط حفاظت از خود نیست، بلکه او می‌خواهد با دریافت پاسخ متناسب از طرف مراقب، اطمینان پیدا کند که در آینده نیز از او مراقبت خواهد شد. به همین علت ممکن است مراقب از نظر فیزیکی در دسترس، اما از نظر عاطفی غایب باشد. بنابراین بالبی «در دسترس بودن» نماد دلبستگی را در پاسخگویی هیجانی نیز تعریف کرد. یعنی نه تنها رفتار مراقب، بلکه تجارب درونی کودک مانند خُلق کودک، شرایط فیزیکی او، تجارب قبلی، تخیلات و تصوراتش و … در ایجاد این حس مؤثر هستند.

    سبک‌های دلبستگی

    مری اینزورث (Mary Ainsworth) که در سال 1950 دستیار پژوهشی جان بالبی بود، پس از سفر دوساله‌­ای که به اوگاندا داشت، با بررسی و مشاهدات طبیعی رفتارهای نوزادان به جدایی و بازگشت مادرشان، انواع سبک‌های دلبستگی را مطرح کرد.

    او متوجه شد که نوع ارتباط والد با کودک می‌‌­تواند ایمنی یا ناایمنی سبک دلبستگی را مشخص کند و کلید این ایمنی یا ناایمنی در «الگوهایی» است که مراقب و کودک از طریق آن ارتباط برقرار می‌­کنند. اینزورث بیان کرد که سبک­‌های دلبستگی، انواع مختلفی از تلاش کودکان برای یافتن بهترین راه­‌حل برای حفظ ارتباط با والدین است که بر اساس تجارب قبلی از پاسخگویی مراقبانشان شکل داده‌­اند.

    اینزورث سه سبک دلبستگی را پیشنهاد داد که بعد‌ها در مطالعات دیگر، «سبک دلبستگی سازمان نایافته» نیز به آن اضافه شد.

    دلبستگی ایمن و ناایمن در کودکی

    سبک دلبستگی ایمن:                       

    اینزورث دریافت نوزادانی که سبک دلبستگی ایمن (style Secure and Autonomous Attachment) دارند، هنگام حضور منبع دلبستگی به طور مساوی به نیازهای اکتشافی و نزدیکی­‌جویی خود می‌­پردازند. این کودکان هرچند در زمان جدایی از مادر دچار پریشانی و بی‌­تابی می‌­شوند، اما تقریبا همیشه با بازگشت مادر، در آغوش او آرام می‌­گیرند. همچنین این کودکان همیشه در حضور مادر رفتارهای اکتشافی نشان می‌دهند و شروع به بازی و کنجکاوی در محیط جدید می‌کنند.

    در حقیقت نوع ارتباط ایمن، منوط به مادر «حساسی» است که به سیگنال‌­ها و نیازهای هیجانی کودک پاسخ می­‌دهد. مادر ایمن، کودک را با ملایمت دربرمی‌­گیرد، اما تنها زمانی که کودک نیازمند در آغوش کشیده شدن است.

    در حقیقت این مادر، ریتم پاسخ‌دهی خود را با نیاز کودکش تنظیم می­‌کند، نه نیاز یا سرعت پاسخ‌دهی مطلوب خودش. در اصطلاح «مادر به اندازه کافی خوب»، بیشتر از همراهی اشتباه، حساسیت مادرانه نشانه می‌دهد. او بیش از اینکه کودک را هنگام نیازش به نزدیک شدن طرد کند، در مقابل این نیاز پذیرش نشان می‌دهد و بیش از از اینکه بخواهد کودک را کنترل کند، با او همکاری می‌کند.  

    کودک ایمن اغلب رفتارهایی دارد که حاکی از احساس درونی او از ارزشمندی خودش است. او احساس عاملیت (Omnipotency) در محیط دارد، می‌­تواند بین نیازهای هیجانی و شناختی تعادل برقرار کند و در طول رشد فهم از هیجانات خود و دیگری را توسعه دهد. همچنین امنیت در دلبستگی سبب شکل‌گیری نوعی اعتماد در رابطه نوزاد با والد می­‌شود که منجر می‌­شود او بتواند ظرفیت تحمل ناکامی‌­ها و تاخیر در ارضای نیازها را در خود رشد دهد.

    سبک دلبستگی ناایمن اجتنابی/دفاعی یا نادیده‌انگار:

    در کودکانی که سبک دلبستگی اجتنابی (Avoidance, defended, dismissing Attachment style) دارند، جدا شدن از مراقب اغلب آسان است و تمرکز آن‌ها بر رفتارهای اکتشافی است. آن‌ها زمانی که مادرشان محیط را ترک می‌­کند، واکنش هیجانی نشان نمی‌­دهند. ممکن است این عدم به‌هم‌­ریختگی به اشتباه آرام بودن یا اجتماعی بودن نوزاد تلقی شود، اما مطالعات نشان می‌­دهند که در این کودکان نیز نشانه‌­های فیزیولوژیک اضطراب و تنش از قبیل ضربان قلب در زمان غیاب مادر، به اندازه همسالان دیگر افزایش می‌­یابد و صرفا بروز بیرونی وجود ندارد یا خفیف است. اینزورث دریافت که بی­‌تفاوتی ظاهری در کودکان اجتنابی نوعی سازگاری دفاعی است.

    به نظر می‌­رسد الگوی جدایی از مراقب به طور تکرار شونده­‌ای برای این کودکان وجود داشته و سبب شده کودک نتیجه بگیرد که روی آوردن به مراقب جهت آرامش و مراقبت، پاسخی در بر نخواهد داشت و به نوعی این نیازش را سرکوب کرده است. مراقب کودک اجتنابی به طور واضح رفتارهایی نشان می‌­دهد که دعوت کودک به ارتباط را پس می‌­زند و هنگامی که کودک هیجانات منفی مانند خشم یا غم نشان می‌دهد، والد عقب­‌نشینی می‌­کند.

    بازداری از نشان دادن احساسات، عدم میل به تماس فیزیکی و تندی با کودک در زمانی که هیجانات منفی دارد، همه از نشانه‌های مادری هستند که سبک ناایمنی اجتنابی را در کودکش ایجاد می­‌کند. گویی که این مادر به جای دربرگرفتن کودک و نوازش او، او را شل و به اجبار در بازوانش می­‌گیرد.

    این والد اغلب دید بزرگسالانه به نیازها و جهان کودک دارد و احساسات کودک را بر اساس نیازهای درونی خودش تغییر می‌دهد. کودکان اجتنابی در آزمون اغلب پس از بازگشت مادر، رفتارهای نزدیکی­‌جویی نشان نمی‌­دهند. به نظر می‌­رسد برای این کودکان سرکوب احساسات و تمرکز بر جنبه‌­های شناختی، نشانه‌­ای از قدرت و کنترل بر محیط تلقی می‌­شود.

    سبک دلبستگی ناایمن دوسوگرا/مقاوم و دل‌مشغول:

    کودکان دوسوگرا، نوعی دل­مشغولی با حضور دائمی مادر دارند و زمانی که باید محیط را به طور آزادانه اکتشاف کنند و مشغول به بازی شوند، دائما مشغول چک کردن مادر هستند. هنگام جدایی از مادر، به‌هم‌­ریختگی بیش از حد نشان می‌­دهند و این پریشانی حتی پس از بازگشت مادر و در آغوش او ادامه می­‌یابد. نوع ارتباط کودک پس از بازگشت مراقب همراه با نوسانات خشم است که هدفش ارتباط با مراقب و همزمان، طرد او است. انگار زمانی که مادر برمی‌گردد همچنان کودک دل‌مشغول و مضطرب از نبودِ اوست و نمی‌­تواند حضور مادر را جهت آرامش­‌بخشی درک کند.

    مادر کودک دوسوگرا اغلب والدی پیش­‌بینی‌ناپذیر و گهگاه از نظر عاطفی غیرقابل دسترس است. بسیاری از اوقات این مادر به دلیل چسبندگی بیمارگون کودک به خودش، مجبور است او را با گول زدن یا تهدید و تنبیه جدا کند و همین مسئله پیش‌­بینی‌ناپذیری والد را برای کودک افزایش می‌­دهد. این والدین اغلب خود دچار مسائل اضطرابی و به‌هم‌­ریختگی‌های درونی هستند و از بیرون به نظر می­‌رسد خود را برای تعامل و کنترل کودکشان ناتوان می­‌بینند. این مادر حضور فیزیکی دارد و نشانه‌های پریشانی کودک را درک می­‌کند، اما در عمل رفتار او در جهت رفع احساس عدم امنیت کودک بی‌­فایده است.

    پارادوکس عجیبی که در رفتار والدین دوسوگرا وجود دارد این است که در عین حال که از چسبندگی کودکشان کلافه هستند، اما در عمل در بسیاری از موقعیت‌­ها، دور شدن کودک از قلمروی نظارتی‌­شان و بروز رفتارهای اکتشافی و استقلال کودک از آن‌ها، باعث اضطراب و پریشانی شدید در والد می‌­شود. والدین کودکان دوسوگرا رفتار استقلال­‌طلبانه در کودک را نشانه طرد محبت خود می‌­دانند.

    سبک دلبستگی ناایمن سازمان نایافته/ترومای حل نشده:

    در مطالعات بعدی که توسط پژوهشگرانی مانند ماری مِین و سولومون (Main & Solomon) (1990) انجام شد، طبقه­‌بندی جدیدی به سبک­‌های ناایمن دلبستگی اضافه شد که به سبک دلبستگی ناایمن سازمان نایافته شناخته شده است.

    ماری مین در مطالعاتش مشاهده کرد که در آزمون وضعیت ناآشنا، گروهی از نوزادان رفتارهای غیرقابل توجیهی نشان می‌دهند که در هیچ‌­یک از طبقه‌­بندی­‌های قبلی قرار نمی‌­گیرد. برای نمونه برخی از نوزادان زمانی که مراقب ترکشان می‌­کند، حالتی از بهت­‌زدگی یا رفتارهای عجیب‌وغریب نشان می‌دهند: دور خود می­‌چرخند، حرکات کلیشه‌­ای دست یا سر نشان می‌دهند یا پس از بازگشت مراقب به سمت او می‌­دوند، اما ناگهان در جا خشکشان می­‌زند، خود را زمین می‌­اندازند، پشت چیزی پنهان می‌­شوند یا با دست دهان خود را می‌­پوشانند.

    مین بیان کرد که این گروه از نوزادان بین رفتار نزدیکی­‌جویی و اجتناب سرگردانند. آن‌ها در عین حال که نیاز به امنیت و دلبستگی را حس می­‌کنند، از مراقب خود می­‌ترسند. نوع ترسی که این نوزاد نشان می‌­دهد در حقیقت پیش­‌زمینه‌­ای برای بروز خشم‌­های ادراک نشده و نامتعادل در بزرگسالی است.

    مراقبِ کودکی که سبک دلبستگی سازمان نایافته (Disorganized, unsolved trauma Attachment style) دارد، اغلب به علت آسیب، فقدان یا ترومای حل نشده در جهان درونی­‌اش، خود نیز ترسیده و در نتیجه برای نوزادش ترساننده است. به دنبال آن، چنین نوزادی هم درگیر یک پارادوکس حل نشدنی ­‌است که در آن کسی که باید منبع تامین امنیت و مراقبت باشد، همزمان منبع ترس و اضطراب نیز هست.

    این نوع سبک دلبستگی، اغلب در محیط­‌هایی شکل می­‌گیرد که سردرگمی و آشفتگی زیادی وجود دارد و یا خانواده­‌هایی که در آن‌ها مشکلاتی مانند فقر، مصرف مواد، مشکلات روان‌پزشکی، سوگ، تروما و فقدان‌های حل نشده در کودکی والد یا سابقه سوءاستفاده جسمی یا جنسی والد وجود داشته است. هرگونه راهبرد برای تعامل با این والدین بی­‌اثر است، چون عنصر «پیش‌بینی‌پذیری» در مراقب وجود ندارد و نوع تعامل والد بین خشونت و محبت دائما متغییر است.

    کریتندن (Crittenden-2006) در مدل داینامیک مادرانه‌­ای که ارائه داد، این سبک دلبستگی را نوعی مکانیزم خودمحافظتیِ آموخته شده در تعامل با والد دانست و آن را به عنوان ترکیبی از راهکارهای سبک ناایمن دوسوگرا و سبک ناایمن اجتنابی معرفی کرد.

    دلبستگی چگونه در روابط ما تأثیر می‌گذارد؟

    طبق مدل فعال شدن و کارکرد نظام دلبستگی در بزرگسالی، سیستم دلبستگی زمانی فعال می‌شود که فرد احساس تهدید می‌کند. در پاسخ به تهدید، فرد تلاش می‌کند چه به طور فیزیکی و چه نمادین، به منبع دلبستگی نزدیک شود.

    بزرگسالان نیز در صورت مضطرب بودن سعی می‌کنند به چهره‌های دلبستگی نزدیک شوند. اگر چهره‌ی دلبستگی در دسترس و پاسخگو باشد، استرس و درماندگی کاهش می‌یابد و اگر در دسترس نبوده و یا به اندازه کافی پاسخگو نباشد، ناامنی دلبستگی بالا می‌رود و درماندگی شدت می‌یابد.

    اینجا فرد دو گزینه دارد که انتخاب یکی از این گزینه‌ها بستگی به این دارد که آیا شخص فکر می‌کند نزدیکی به چهره دلبستگی امری ممکن است یا خیر: راهبرد غیرفعال کردن و راهبرد بیش‌فعالی. غیرفعال کردن به معنی دور کردن خود از تهدید است و در عین حال نادیده گرفتن نشانه‌هایی که به آن‌ها می‌گوید باید درصدد جلب حمایت یا آسایش از منبع دلبستگی باشند. بیش‌فعالی نیز به معنای تشدید فعالیت جست‌وجوی امنیت و جلب توجه منبع دلبستگی است. در اصطلاح به راهبرد اول راهبرد «اجتنابی» و به راهبرد دوم «اضطرابی-دوسوگرا» گفته می‌شود.

    افراد در ارتباط با مراقب، به «مدل‌های کاری درونی» دست می‌یابند. مدل‌های فعال درونی، نقشه‌ای کلی برای عملکرد فرد در موقعیت‌هایی است که نیاز دلبستگی را فعال می‌کند. در واقع شیوه دلبستگی ما با مراقب اصلی، مانند موسیقی پس‌زمینه در طول داستان زندگی مدام در حال نواخته شدن است، گاهی با شدتی بیشتر و گاهی کمتر. به فراخور داستان، گاهی ریتم‌ها نیز تغییر می‌کنند اما مایه و پایه همانی است که بود.

    رابطه یک فرد با مراقب اصلی‌اش در کودکی، دنیا را برای او به شیوه خاصی ترسیم و تعریف می‌کند و تعریف و تصویر اولیه همیشه قوی‌ترین تاثیر ذهنی را بر جای می‌گذارد. اینکه «مراقبت» چیست و چگونه است، «من» در رابطه با مراقبم که هستم و چگونه‌ام، «مراقب» کیست و قرار است چه کند، هر پرسش دیگری که به «دلبسته شدن» و «انتظار از رابطه» مرتبط باشد، برای پاسخ داده شدن، به این تصویر و این تعریف وابسته است؛ از جمله «روابط رمانتیک» و «ایفای نقش مراقب».

    دلبستگی در بزرگسالی

    از سال 2015، سال‌های بین 25 تا 44 سالگی، سنین بزرگسالی در نظر گرفته شد. بزرگسالی دوره‌ای است که به اعتقاد اریکسون، فرد در آن با تکلیف «صمیمت» مواجه می‌شود. به معنای دیگر، در این دوره سنی یک شخص احتمالا در صورتی احساس رضایت می‌کند که مطمئن شود قادر به برقراری روابط صمیمانه عاطفی است و توانسته است به نوعی از رابطه عاطفی نزدیک دست یابد که برایش آرامش و رضایت خاطر به همراه می‌آورد.

    بنابراین می‌توان گفت بزرگسالی با فعالیت نظام دلبستگی عجین است و پرداختن به این مفهوم، امری اجتناب‌ناپذیر و اساسی است. در این بین و در کشاکش پرداختن به تکلیف اساسی این دوره، خاطرات خودآگاه و ناخودآگاه ما از دلبستگی و روابط عاطفی اولیه بیش از هر زمانی خودنمایی می‌کنند، باعث می‌شوند عاشق، وابسته، نزدیک یا دور شویم و این‌گونه تصویر اولیه را بارها و بارها تکرار کنیم.

    صمیمیت و دلبستگی

    سبک دلبستگی در ارتباط با والدین، شریک‌های عاطفی، دوستان و حتی در کارکرد اجتماعی گسترده‌تر افراد نیز تاثیر می‌گذارد. تحقیقات نشان داده است که سبک دلبستگی بزرگسالان می‌تواند درجه اهمیتی را که آن‌ها برای حمایت اجتماعی، اهمیت، دسترسی‌پذیری و قابل اتکا بودن آن قائل هستند، تحت‌تاثیر قرار بدهد. همچنین بر تنظیم هیجان و رفتار نیز تاثیر می‌گذارد و آسیب‌پذیری روانی را افزایش می‌دهد.

    در نتیجه، افرادی که از خود و دیگران مدل مثبتی در ذهن دارند، در روابط راحت هستند و قادر به صمیمی شدن با دیگرانند. افراد دل‌مشغول که از خود مدلی منفی و از دیگران تصویری مثبت دارند، خواهان رابطه نزدیک و صمیمی هستند و در پی آنند که از طریق روابطشان با دیگران، خودپنداره مثبت‌تری به دست آورند.

    دو دسته از افراد هم هستند که از روابط صمیمی اجتناب می‌کنند اما به علل متفاوت؛ افراد «گسسته» که از خود تصویری مثبت و از دیگران تصویری منفی در ذهن دارند. آن‌ها می‌خواهند خودمختاری بیشتری داشته باشند تا صمیمت، و در برابر اینکه احساس ناامنی کنند، مقاومت دارند. افراد «بیمناک» تصویر منفی از خود و دیگران دارند، اگرچه خواهان روابط نزدیک هستند، به علت خودپنداره منفی و ترس از عدم دریافت پاسخ مناسب، از صمیمی شدن در روابط و تعاملات خودداری می‌کنند. به سبک دلبستگی دل‌مشغول معمولا «مضطرب-دوسوگرا» و به سبک گسسته «اجتنابی» گفته می‌شود.

    از طرف دیگر، خود‌افشایی و در میان گذاشتن احساسات و تجربیات، عنصری مهم در صمیمیت است. افرادی که تصویر مثبتی از دیگران دارند (افراد ایمن و دوسوگرا) در مقایسه با افرادی که تصویر منفی از دیگران دارند (اجتنابی) تمایل بیشتری به خودافشایی دارند و بیشتر تحت تاثیر خودافشایی دیگران قرار می‌گیرند. افرادی که ایمن هستند گزارش داده‌اند که هنگام استرس به دنبال حمایت فیزیکی و هیجانی از شریک خود هستند و دیگران نیز درباره آن‌ها همین نظر را دارند. بنابراین افراد ایمن بیشتر در رفتارهایی مشارکت می‌کنند که باعث افزایش صمیمیت می‌شود.

    البته سبک دلبستگی می‌تواند تغییر کند. به طور مثال پژوهش‌ها نشان داده‌اند یک رابطه‌ی عاطفی که در آن درک متقابل، اعتماد و پاسخگویی وجود دارد، می‌تواند فرد ناامن را ایمن کند، در مقابل، رابطه با افراد طردکننده و غیر پاسخگو می‌تواند تصویر منفی از دیگران را پررنگ‌تر کند. (برترتون، ریجوی و کسیدی، 1990)

    الگوی رفتاری افراد با سبک‌های دلبستگی در روابط عاطفی

    الگوی رفتاری افراد با سبک دلبستگی ایمن:

    ایمنی دلبستگی در رابطه یعنی «هیچ‌چیز آنقدرها هم ترسناک نیست» چون «دنیا جای امنی است و آدم‌ها نمی‌خواهند آسیب برسانند». افراد ایمن طبق مدل کاری درونی خود می‌دانند که چهره‌های دلبستگی در دسترس هستند و به راحتی از این منابع جهت آسایش و حمایت استفاده می‌کنند. برای چنین فردی رابطه معنای آرامش و اطمینان را به همراه دارد. بنابراین، حفظ فردیت خود و احترام و فردیت طرف مقابل، درک عواطف و هیجاناتی که در بطن رابطه به وجود می‌آیند، پذیرش اینکه رابطه می‌تواند فراز و فرودهایی داشته باشد که هیچ‌کدام نه نشانه‌ای برای بریدن و نه هشداری پیش از طرد شدن است، برای این فرد ممکن است.

    برای این فرد رابطه معنا و مفهومی عاطفی دارد؛ عشق مبنای آن است و احترام و تعهد اجزایی جدانشدنی از آن، احترام به فردیت و فضاهای شخصی و تعهد به فراهم آوردن هر آنچه برای عاشق بودن و عاشق ماندن لازم و ضروری است. در رابطه با این افراد، شریک عاطفی، فرزند و یا یک دوست نزدیک احساس می‌کند برای عشق ورزیدن، صحبت درباره خود و تجربیاتش، رفتن و برگشتن، عشق ورزیدن و رنجیدن، ابراز عشق و خشم، آزاد و تصمیم‌گیرنده است؛ می‌داند که هر چیزی در این رابطه می‌تواند به بحث گذاشته شود، مورد اختلاف باشد و در همه حال دوست می‌دارد و دوست داشته می‌شود.

    الگوی رفتاری افراد با سبک دلبستگی اضطرابی-دوسوگرا:

    افراد اضطرابی سرنخ‌های دلبستگی را تشدید شده می‌بینند و به شدت به دنبال منبع دلبستگی برای کاهش استرس و درماندگی و افزایش حمایت می‌گردند. اضطرابی‌ها فکر می‌کنند که منبع دلبستگی قابل اتکا نیست و فقط در صورتی حمایت لازم را فراهم می‌کنند که تلاش فرد به اندازه کافی دراماتیک و تشدید شده باشد.

    دلبستگی اضطرابی در اثر دسترسی منقطع و غیرمداوم به مراقبت بنا شده است. آن‌ها آموخته‌اند سیستم دلبستگی را بیش از حد فعال نگه دارند. برخلاف اجتنابی‌ها که دلبستگی را مورد غفلت قرار می‌دهند، اضطرابی‌ها به دنبال حمایت هستند و رفتارهای حمایت‌طلبانه اغراق شده نشان می‌دهند. رابطه عاطفی برای یک فرد با دلبستگی اضطرابی، ممکن است شبیه مأمنی برای پناه بردن از هرگونه ترس، تنهایی و آسیب باشد، مراقبت برای او می‌تواند معنای «همیشه بودن» و «در هر حالی تنها به من اندیشیدن» داشته باشد.

    در بسیاری از موارد او سعی می‌کند به آن شکلی درآید که خواسته معشوق است، همانی باشد که او می‌خواهد و می‌طلبد، چرا که ترس رها شدن و دوست داشته نشدن از هر رنجی برای او دردناک‌تر است. واکنش این افراد به هر چیزی که نشانه طرد شدن، رنجش، دوری یا فاصله باشد، شدید و گاهی تعجب‌آور است. یک فرد ایمن در چنین رابطه‌ای ممکن است حس «خفه شدن» داشته باشد، احساس اینکه نمی‌تواند فضایی برای خودش بیابد و باید مدام مراقب و گوش به زنگ احساسات شریکش باشد.

    الگوی رفتاری افراد با سبک دلبستگی اجتنابی:

    افراد با سبک دلبستگی اجتنابی آموخته‌اند که منبع دلبستگی در دسترس نیست و حمایت‌طلبی را قطع می‌کنند. در بزرگسالی نیز برای آن‌ها «عشق، مسئله نیست» و «کارکرد، مهم‌ترین مؤلفه زندگی است». این احساسات و پیام‌ها مدام از یک فرد اجتنابی به جهان اطراف مخابره می‌شود. در رابطه نزدیک، ممکن است داشتن فضای شخصی اهمیتی بیش از اندازه داشته باشد.

    به اشتراک گذاشتن احساسات یا صحبت درباره آن‌ها یا حتی ابراز آن‌ها به هر نحوی، برای او کار چندان مطلوب و متداولی نیست. به طور مثال ممکن است در نتیجه ابراز خشم شریک عاطفی که از کمبود عواطف یا عشق به وجود آمده است، فرد اجتنابی پاسخ دهد: «واقعا نمی‌فهمم چه اشکالی وجود دارد! ما همه‌چیز داریم؛ تحصیلات، کار و درآمد خوب و فرزندان سالم و باهوش!». یک مراقب اجتنابی وقتی همراه‌تر است که فرزندش در حال کاوش و بررسی اطراف است، سؤال می‌پرسد و یا معمایی را حل می‌کند، در مدرسه نتایج خوبی می‌گیرد و هوشمندانه عمل می‌کند.

    در عوض گریه کردن یا خشمگین شدن برای این مراقب «لوس» یا «بی‌معنی» به نظر می‌رسد، چرا که اساسا اولویت با رفتار درست و منطقی است و نه هیجانات و احساسات. این مدل کاری درونی، حاصل تنها ماندن با هیجانات و سرکوبی آن‌ها است.

    یک فرد اجتنابی در رابطه با مراقبان اولیه‌اش نیز چیزی شبیه به همین الگو را تجربه کرده است، در نتیجه ممکن است او از حس کردن، شناسایی و نام‌گذاری هیجاناتش ناتوان باشد؛ چرا که این مهارت، مهارتی است که مراقب به صورت ناهشیار و خودکار در فرزندش به وجود می‌آورد. در نتیجه‌ی دریافت نکردن چنین مهارتی از سوی مراقب اصلی، برای یک فرد اجتنابی فهم هیجانات در دیگری، ابراز کردن و صحبت کردن درباره آن‌ها کاری دشوار می‌نماید.

    الگوی رفتاری افراد با دلبستگی سازمان نایافته:

    فرد با این سبک دلبستگی، تروماهایی تجربه کرده است که پردازش نشده‌اند. تفاوت این سبک با سبک‌های دیگر این است که دیگر سبک‌ها می‌توانند زمینه‌ساز اختلالات روانی باشند، در حالی که این سبک، به خودی خود اختلال محسوب می‌شود؛ چرا که این افراد اساسا در ایجاد و حفظ ارتباط‌ دچار مشکل هستند و اتفاقات می‌توانند تماما و تنها در ذهن آن‌ها رخ بدهند و لزوما نیازی به محرک بیرونی برای آشفتگی ندارند.

    این افراد در محیط‌های به شدت آسیب‌زا مانند فقر، سوءاستفاده‌ی جسمی و جنسی و اعتیاد قرار گرفته‌اند و گویی تمامیت جسمی و روانی آن‌ها مورد هدف قرار گرفته شده است. در ارتباط با دیگران، هر لحظه و در هر موقعیت به شکلی متفاوت ظاهر می‌شوند، نسبت به طرف مقابل احساساتی دوگانه دارند، گاهی نزدیکی‌جو و گاهی اجتنابی عمل می‌کنند و این تغییرات، از الگویی مشخص و قابل پیش‌بینی تبعیت نمی‌کند.

    این افراد مهارت‌های اجتماعی کافی ندارند و قادر به شناخت خود و دیگری نیستند و به اصطلاح «خودبیگانه» هستند؛ به این دلیل که تجارب آن‌ها از خودشان جداست ولی در درون آنها وجود دارد. یعنی این افراد نمی‌توانند تجارب را معنا کرده و جزئی از خود کنند، اما از طرفی تأثیر ناهشیار تجارب تروماتیک آن‌ها همچنان به قوت خود باقی است.

    بنابراین فرافکنی (نسبت دادن آسیب به دیگران) در این افراد بسیار وجود دارد، تفکر صفر و صدی و دوپاره‌سازی در آن‌ها بسیار قوی است؛ به این شکل که تا زمانی که شخص مقابل پاسخگوی نیاز روانی این افراد باشد، رابطه بی‌نهایت باکیفیت خواهد بود، اما به محض اینکه این شخص احساس کند فرد مقابل نیاز او را پاسخ نمی‌گوید، به شیوه‌ای که گاهی بسیار دور از ذهن و انفجاری است، او را از خود می‌راند. شخصیت‌های نمایشی و مرزی دارای این دسته از سبک دلبستگی هستند.

    انتقال بین نسلی دلبستگی

    پژوهش‌های بالینی و تجربی به دنبال یافتن تأثیرات بین نسلی ترومای دلبستگی هستند و تأیید کرده‌اند که این تأثیرات بیش از آن است که سابقا تصور می‌شد.

    فریبرگ (Fraiberg) (1975) در باب تاثیر گذشته در نظام مراقبتی می­ گوید: «در هر مراقبتی، ارواحی وجود دارند؛ مشاهده‌گرانی که از دنیای فراموش شده ما با والدین می‌آیند، مهمانان ناخوانده… حتی در خانواده‌ای که افراد مهم آن با ثبات و قوی هستند، [خاطرات] مزاحمی از گذشته والدین می‌توانند وارد شوند و چرخه جادویی در یک لحظه تکرار شود و والدین و کودک خودشان را درمی‌یابند، درحالی‌که یک احساس از زمانی دیگر و فردی دیگر آمده و درونشان فعال شده… بعضی دیگر از خانواده‌ها کاملا توسط آن ارواح احاطه شده‌اند. مزاحمین از گذشته، اکنون از طریق اعمال سنت‌ها و حق مالکیت، در مراقبت آن‌ها حضور دارند. این خودش را در دو یا چند نسل نشان می‌دهد، درحالی‌که آن‌ها هیچ‌کدام از ارواح را عامدانه دعوت نکرده بودند که ماندگار شوند و تراژدی‌ها را در خانواده تکرار کنند.»

    با این وجود، فریبرگ همچنان معتقد است «تاریخ، لزوما [همان] سرنوشت نیست.» داده‌های بالینی و جمعیت‌شناختی نشان می‌دهد تعداد قابل توجهی پدر و مادر وجود دارند که در کودکی با خشونت، فقر و مرگ روبه‌رو شده‌اند، با این حال باعث تخریب رابطه­ خود با فرزند و فرزندشان با خود نشده‌اند.

    طبق پژوهش‌ها مواردی مثل ترمیم دلبستگی و یا آگاهی به خلأهای آن با کمک گرفتن از حادثه‌ای در زندگی که جهان‌بینی فرد را دگرگون ساخته است، قرار گرفتن در رابطه‌ای امن یا شرکت در جلسات روان‌درمانی، همگی راه‌هایی ممکن برای شکستن چرخه دلبستگی‌های ناایمن در نظر گرفته می‌شوند.

    منابع

    Ainsworth, M. D. (1964). Patterns of attachment behavior shown by the infant in interaction with his mother. Merrill-Palmer Quarterly of Behavior and Development10(1), 51-58.

    Benoit, D. (2004). Infant-parent attachment: Definition, types, antecedents, measurement and outcome. Paediatrics & child health9(8), 541-545.

    Davila, J., Burge, D., & Hammen, C. (1997). Why does attachment style change? Journal of personality and social psychology73(4), 826.

    Feeney, J. A., & Noller, P. (1990). Attachment style as a predictor of adult romantic relationships. Journal of personality and Social Psychology58(2), 281.

    Fonagy, P. (2018). Attachment theory and psychoanalysis. Routledge.

    Holmes, J. (2013). Attachment theory in therapeutic practice. In Attachment theory in adult mental health (pp. 38-54). Routledge.

    Grabill, C. M., & Kerns, K. A. (2000). Attachment style and intimacy in friendship. Personal relationships7(4), 363-378.

    Wallin, D. J. (2007). Attachment in psychotherapy. Guilford press.

  • تحلیل فیلم آرامش ما در رویاهایمان | Peace to Us in Our Dreams ۲۰۱۵

    تحلیل فیلم آرامش ما در رویاهایمان | Peace to Us in Our Dreams ۲۰۱۵

    فیلم «آرامش ما در رویاهایمان» یکی از شخصی ترین آثار شاروناس بارتاس است. فیلمی‌ آرام و کند است و تا جایی که بتواند مخاطب‌های خودش را پیدا کند؛ گویی اثر به دنبال تماشاکننده است. در فیلم «آرامش ما در رویاهایمان» شتاب معنایی ندارد. شخصیت‌ها نمادین و دیالوگ‌ها از طریق بداهه‌پردازی خلق شده‌اند. شخصیت‌های فیلم بارتاس در تلاش برای برقراری ارتباط از دست رفته، بیان ترس‌ها و احساسات عمیق‌شان هستند. در جست و جوی کسی هستند که یارای پاسخگویی به سوالاتشان را داشته باشد و بتوانند به «او» تکیه کنند.

     

    داستان فیلم آرامش ما در رویاهایمان

    در یک روز تابستانی، پدری به همراه شریک زندگی و دخترش به خانه‌ی روستایی  خود می‌روند. از زمان مرگ مادر، دختر نوجوان با پدرش زندگی می‌کند. رابطه‌ای خشک و و نه چندان پررنگی میان فرزند و پدر حاکم است. شریک زندگی مرد، ویونولیست است و در پایان یک اجرا، با خنده‌های هیستریک صحنه را ترک می‌کند.

     

     

    طبیعتی آرام و با شکوه که شاهد اتفاق‌هایی است که دیگرهماهنگی و سکون را از دست داده است.

    تنهایی عمیق و شکننده در فیلم Peace to Us in Our Dreams 2015

    شخصیت‌های بی‌نام، به محض رسیدن خود را در خانه‌ی روستایی منزوی می‌کنند. به خودشان مشغول می‌شوند و انگار هر کدام تنها در خانه زندگی می‌کنند. تنهایی‌هایی که در کنار یکدیگر زندگی می‌کنند. گویی هرکسی به مکان امن خود پناه می‌برد و این چنین از هم فاصله می‌گیرند.

    شاروناس بارتاس در فیلم آرامش ما در رویاهایمان غم ارتباطی را به تصویر می‌کشد. شخصیت‌ها نمی‌دانند چگونه رفتار کنند، نمی‌دانند چه چیزی می‌خواهند و در برقراری ارتباط شکست می خورند. پس تجربه‌های تلخ مانع از ایجاد اعتماد بین آن‌ها می‌شود. اما آغوش و طبیعت می‌تواند برای چند لحظه پاسخگوی این عدم ارتباط باشد.

    شاروناس بارتاس می گوید:« تا آنجا که ممکن است، مکان‌هایی را انتخاب می‌کنم که دوستشان دارم، الهام بخش هستند و منابع بیشتری به شخصیت‌ها ارائه می‌دهند. از منظره‌ها فیلم می‌گیرم نه به مثابه یک پدیده‌ی زیبا، زیرا چیزی که برایم جالب است، ارتباط میان فضاها و افراد است. گویی یک اثر متقاطع وجود دارد. انسانیت را به مناظر می‌بخشد و وحشی‌گری را به انسان می‌دهد.»

     

     

    فیلم آرامش ما در رویاهایمان نگاه بیننده را تار و ناپایدار می‌کند. تنفنگ تک تیراندازی که توسط پسر نوجوان به سرقت رفته  است و جان مادرش را برای نجات انتخاب می‌کند؛ درگیری میان پدر و مادر و انتخاب برای سو قصد جان پدر و نجات جان مادر.

    شخصیت‌های فیلم، بار سنگین پوچی را با خود حمل می‌کنند و فیلمبردار تکان نمی‌خورد و به مخاطب مجال همراهی با شخصیت‌ها را می‌دهد. پس بیننده وقت کافی برای تامل در زیبایی بصری را نیز دارد؛ همچنین کلوزآپ‌هایی از چهره‌ها در تاریکی و روشنایی که بیننده تردید و ابهام درون شخصیت‌ها را لمس می‌کند.

     

     

    این فیلم بازتابی از زندگی شخصی کارگردان است. نیمه‌ی اول فیلم، شاهد معضل اجتماعی «تنهایی انسان» هستیم. دیالوگ‌های کمی میان شخصیت‌ها برقرار می‌شود و بیننده چون شاهد عینی تنها نظاره‌گر خواهد بود. اما نیمه دوم فیلم شاهد نقش و عملکرد زبان هستیم. در واقع مسیر فیلم یک خط ثابت را پیش نمی‌گیرد. بارتاس در این اثر شخصی تلاش می‌کند از خلال زبان، تنهایی انسان و مشکلات ارتباطی را به تصویر بکشد.

    نقش زبان در فیلم آرامش ما در رویاهایمان

    زبان از اندیشه جدا نیست و اندیشه به ابزاری برای ابراز نیاز دارد و آن زبان است. زبان، طرز تفکر ما را نمایان می‌کند حتی اگر از دیگری نقل قول کنیم حتی اگر اندیشه های دیگران را بازگو کنیم.

    به زعم رولان بارت (Roland Barthes)، زبان نیز به شکل سرکوب گرانه‌ای فاشیست است چرا که شیوه‌ی تفکر فرد را مشخص می‌کند. زیرا فاشیسم مانع از گفتار نمی‌شود، بلکه نوع خاصی از گفتار را ایجاب می‌کند. به عبارتی دیگر شخص نوعی از گفتار را متحمل می‌شود.

     

     

    در کتاب زندگی ادبی آناتول فرانس (Anatole France) از خلال مفهوم نقد به شکل محتاطانه‌ای به زبان شناسی می‌رسد. به بیان فرانس انسان هرگز نمی‌تواند از خودش خارج شود. نمی‌تواند چیزی فراتر از ابعاد وجودی‌اش بیان کند. گویا انسان درون زندان‌هایی ابدی محبوس است. شناختن این شرایط و اعتراف به آن به بهبود وضعیتی که انسان گاهی وقت‌ها ناخواسته از خودش می‌گوید، کمک می‌کند. انسانی که قدرت سکوت ندارد، در سطحی ترین لایه و به خیال خودش از راسین، شکسپیرو گوته صحبت می‌کند اما در عمیق ترین لایه، از خودش صحبت می‌کند. خودش را عریان می‌کند. چنگ زدن به اندیشه‌های دیگری بهانه‌ای است برای ابراز وجود.

    به بیان دیگر کتاب‌های آموزشی و هر نوع کتابی که فهرست دارد و مفاهیم را طبقه‌بندی می‌کند، ما را وادار می‌کند تا به آن شیوه‌ی مشخص و مد نظر نویسنده کتاب فکر کنیم.

    این تحمیل در همان حال که احتمالاتی را برای اندیشه‌ی من انتخاب می‌کند، همزمان مسیرهای احتمالی را به راحتی از بین می‌برد، گویی من بنده‌ی آن طبقه بندی شدم و او مسیر اندیشه‌ام‌ را هدایت می‌کند. گویا ذهن من دچار دست اندازی‌های زبان می‌شود.

    در کتاب «لذت متن» رولان بارت از تفاوت زبان درونی و بیرونی می‌نویسد؛ از نظر او این جنگ دائمی ‌تا زمانی که انسان برای برقراری ارتباط تلاش می‌کند، وجود دارد. به عقیده‌ی بارت، زبان بیرونی دچار ایدئولوژی‌های زمانه‌ی من است اما من سوای این زبان باید واژه‌ها را بیابم. اما انسان چگونه در این مسیر دو راهی می‌تواند زبان درونی را انتخاب کند و در مکالمه‌های روزمره و حتی تخصصی دچار دست انداز نشود؟

    من و دیگری

    در فیلم «آرامش ما در رویاهایمان» وقتی پارتنرِ بی نام ِپدر از موسیقی ملال انگیز بتهوون می‌گوید و پیرزن با او مخالفت می‌کند، می‌گوید:«تو مرا نمی‌شنوی.»

    من در چه فضایی می‌توانم مخالفت خود را ابراز کنم و واهمه‌ای از قضاوت‌ها نداشته باشم؟

    پیرزن در خانه‌ی خودش احساس امنیت کرد و از بیان عقیده‌ی مخالف با میهمان، اباعی نداشت. تفاوت نگاه‌ها ادامه‌ی مکالمه را امکان پذیر می‌کند.

     

     

    واژه‌‌هایی که برای ابراز، مسیر طولانی و پیچیده‌ای را طی کرده تا به گفتار بنشیند، زیرا زبان درونی همه‌ی انسان‌ها متفاوت است و این غم ارتباطی تا آخرین لحظه‌ی حضور انسان وجود دارد.

    به بیان دیگر اگر ذهن من آرام بنشیند و مجالی برای ابراز دیگری بدهد، می‌توانم او را هم ببینم. در تنهایی به گفتگو نشستن مزایای بسیاری دارد اما تو برای بودن و حضور داشتن، به دیگری نیازمند هستی.

    احمد شاملو به زیبایی این حضور را به تصویر می‌کشد :

    «من انسانی هستم میان انسان‌های دیگر بر سیارهٔ مقدس زمین، که بدون حضور دیگران معنایی ندارم

    من سخن می‌گویم، تو گوش می‌دهی، پس ما هستیم. پس این چنین حضور یکدیگر را درک می‌کنیم.

    نیمه‌ی اول فیلم، پدر سراپا گوش شنوا است. او مشاهده می‌کند و به دیگری مجالی برای بودن می‌دهد.

    کودک و انگاره‌های بزرگسالی

    مهمانی سر زده وارد خانه اش می‌شنود و پدر بستری برای گفتار فراهم می‌کند اما خود هیچ نمی‌گوید. مهمان بالغ، دوران کودکی را ستایش می‌کند؛ زیرا کودک شادمانه در زمان حال زندگی می‌کند و خودش را از گذشته و آینده رها می‌کند پس چیزی طلب نمی‌کند.

     

     

    اما انسان همیشه پروانه نمی‌ماند، بزرگ می‌شود خواسته‌هایش فراتر از زمان حال می‌رود و دچار تناقض می‌شود. انعطاف پذیری‌اش را از دست می‌دهد و برای اندک خوشبختی نیز جانش را می‌دهد تا روحیه کودکی‌اش را پس بگیرد. اما چه مسیر دشواری را باید طی کند تا بتواند از دایره‌ی انگاره‌های چند ساله که در جانش رخنه کرده، رها یابد!

    مهمان، واژه‌ای برای بیان احساساتش پیدا نمی‌کند و اشک‌هایش سرازیر می‌شوند. می‌گوید نمی‌دانم چرا گریه می‌کنم.

    وقتی دندانی، درد می‌گیرد، زبان در همان نواحی ِ دندان ِدردناک، پرسه می زند. پس تو همیشه از حضور زخم آگاه هستی. انکار زخم به بهبود آن کمکی نمی کند. فرار کردن و نادیده گرفتن خبر از یک اتفاق دردناک می‌دهد. هنگام راه رفتن، برای فراموش کردن واقعه‌ای، قدم‌هایمان را تندتر می‌کنیم و بالعکس برای به یاد آوردن، قدم‌ها را آهسته‌تر و با دقت بر می‌داریم.

    پس این چنین میهمان از ابراز به عجز رسید و اشک ریخت.

    واقعیت

    دختر بالغ از بیان آنچه در ذهن اش عبور می‌کند، ناتوان است. لمس احساس سرگیجه؛ زیرا واقعیت را می‌خواهد اما جنس واقعیت را نمی‌شناسد.

    انسان به کمک حواس پنجگانه‌، به عبارتی با بدن خود که ابزار درک جهان است، میان چرخه‌ی واقعیت وعدم آن، میان اصل و کپی پرسه می‌زند. زیرا انسان درک کاملی از اطراف خود ندارد. او برای ایده آلی که وجود ندارد، تلاش می‌کند تا بتواند واقعیت را لمس کند. واقعیتی که توهم ایده آل را با خود دارد.

    در واقع انسان توانایی درک واقعیت را ندارد. هر لحظه با انتخاب‌ها و نشانه‌های اطراف، گمان می‌کند که حقیقت را پیدا کرده اما این حقیقت با انتخاب‌های انسان دچار تغییر می‌شود زیرا او دائم متحمل انتخاب می‌شود. حتی انتخاب نکردن هم نوعی انتخاب است. گویی چهره‌ی حقیقت آشکار نمی‌شود.

    به راستی اگر واقعیت از آن ِتو بود ، توان زندگی کردن را داشتی؟

    اگر واقعیت برای تو شفاف بود، می‌توانستی به آن خیره شوی؟

    عباس کیارستمی ‌در فیلم کپی برابر اصل، از عدم بضاعت انسان برای داشتن اصل و واقعیت سخن می‌گوید. انسان در مواجه با پدیده‌ها و انسان‌های دیگر، از شدت هیجان و بالا بودن احساسات، به این باور می‌رسد که این پدیده و یا انسانی که مقابل من نشسته ، اوریجینال و اصل است. این ایمان مطلق، نشان از ترس و اضطراب است و هر لحظه‌ای که در زندگی انتخاب می‌کنی، حقیقت جلوه‌اش را تغییر می‌دهد و ترس چون بختک رهایت نمی‌کند.

    داشتن و دانستن حقیقت، مثل ایمان چشمانت را از تو می‌گیرد.

     

     

    تو برای جریان زندگی، به تردید نیاز داری. یک‌ لحظه شک، تورا آگاه می‌کند تا وقتی در کنار دیگری زندگی می‌کنی از او سوال بپرسی. باید این نیاز پرسش را در خودت خلق کنی تا هنگامی‌که از دست اش دادی و با فقدان‌اش مواجه شدی از سوال‌هایت نیز رها شده باشی.

    من تکه‌ای از هر آنکسی هستم که چیزی از خودم را با آنها درمیان گذاشتم؛ آن هایی که ترکم کردند و ترک شان کردم،ا آن هایی که نتوانستیم مسیر مشترکی را پیدا کنیم،آن‌هایی که حتی در زبان بیرونی، به دست اندازهای سترگی برخورد کردیم.

    بیان احساس

    شادی، غم، عصبانیت و هر احساس طبیعی ِ دیگر نیاز به ابراز دارد شاید واژه ای برای آن طیف از رنجی که میبریم، هرگز خلق نشود اما صداقت در بیان آن، به قربانی نبودن کمک می‌کند و مسیر را به جایی هدایت می‌کند تا انسان کمتر دچار سوء تفاهم‌های زبانی شود.

    در ستایش رویا و رویا پردازی

    تاب آوردن در این جهان مصنوعی که سرشار از واقعیت‌ها و تناقض است و هرگز پاسخگوی زیاده خواهی انسان مدرن نیست به پناهگاهی چون رویا و‌ خیال‌بافی نیاز دارد؛ زیرا رویا تو را از محدودیت‌های زندگی اجتماعی رها می‌کند زیرا جامعه هرگز موانعی را که میان پدیده‌ها و آگاهی ما قرار می‌گیرند، تفسیر نمی‌کند. رویا ساحتی است که فرد را از تاریخ واقعیت بیرون می‌برد، پس غالب بر تمامی‌ سیستم های حاکم بر جامعه است و دسترسی به آن امکانپذیر نیست به عبارتی دیگر رویا ها تجسم مفهوم آزادی اند. رویا به ما  توان زیستن دوباره می دهد و اینگونه‌ مصائب و نارضایتی زندگی اجتماعی را تاب می‌آوریم.

     

     

    پس چرا باید از این عیش مدام بازگردیم ؟ چرا این ساحت لذت بخش را ترک کنیم؟

    و این همان اعتبار واقعیت است که انسان باید به واقعیت خود برگردد و در آن اندیشه کند. واقعیت‌ها را  مشاهده می‌کند و سختی‌ها را می‌چشد و اکنون نوبت رویا کردن است که با تولدی دوباره به زندگی و واقعیت بازگردد.

    گاستون باشلار (Gaston Bachelard) فیلسوف و معرفت شناس فرانسوی در ستایش رویا این چنین می گوید :

    «من رویا می‌کنم پس هستم.»

  • تعریف مهربانی و مهرطلبی و تفاوت آن‌ها

    تعریف مهربانی و مهرطلبی و تفاوت آن‌ها

     

    در این مطلب به تفاوت مهرورزی راستین و آنچه مهرطلبی یا به عبارتی جلب بی‌رویه محبت دیگران نام دارد، می‌پردازیم. همچنین در ادامه با تفاوت مهربانی و مهرطلبی آشنا خواهید شد و تعریف عشق‌ورزی را از دیدگاه اریک فرام می‌خوانید. در پایان هم با مهرطلبی و مشکلاتی که ایجاد می‌کند از دیدگاه کارن هورنای و هریت بریکز آشنا خواهید شد. با ما در مجله تجربه زندگی همراه باشید.

    تعریف و تفاوت مهربانی و مهرطلبی

    مهربانی ویژگی است که در بسیاری از فرهنگ‌ها ارزشمند شمرده می‌شود. توجه‌کردن و یاری رساندن به دیگران خصیصه مثبت انسان‌هاست. مطابق تعریف ارسطو مهربانی کمک به فرد محتاج، بدون چشم‌داشت و انتظار جبران از سوی اوست. یعنی کاری بدون منفعت شخصی و به نفع فردی که به کمک نیاز دارد.

    با این حساب مهربانی زمانی است که کسی بخواهد در حق دیگری نیکی کند، آن کار را دوست بدارد، از آن لذت ببرد و آن لطف باعث رشد او شده و او را به انسان بهتری تبدیل کند. چنین فردی پاداش کار خود را در این فرآیند می‌گیرد و نیازی به تشکر و قدردانی ندارد. در واقع منتظر نیست که کارش را جبران کنند. اگر چنین اتفاقی بیفتد می‌توان این عمل را مهربانی قلمداد کرد.

     اما اگر محبت آگاهانه و آزادانه انجام نشود، فرد از انجام دادن آن خوشحال نشود و حتی انجام آن باعث رنجش او شود و اگر حتما باید از انجام آن اعتباری کسب و پاداش دریافت کند این کار مهرطلبی است. در فرهنگ ما مثلی هست که وِرد زبان اکثر مردم است: «بشکند دستی که نمک ندارد». این جمله نمایانگر باوری است که پشت آن پنهان است و این باور چیزی نیست جز مهرطلبی. در واقع محبتِ به ظاهر ابراز شده، شکل تجارت را به خود می‌گیرد که ممکن است در حد قواعد اجتماعی پسندیده باشد اما نمی‌توان نام محبت و مهربانی بر آن گذاشت.

    بنابراین مرز باریکی بین مهربانی و مهرطلبی وجود دارد. اگر از بیرون به عمل انجام شده نگاه کنیم می‌توانیم نام هر دو را بر آن بگذاریم. اما آنچه باعث تمایز این دو از هم می‌شود انگیزه و هدفی است که در پس عمل نهفته است.

    اریک فرام عشق‌ورزی را چگونه تعریف می‌کند؟

    مهرورزی را که کار چندان ساده‌ای به نظر نمی‌آید، چه‌طور می‌توان پرورش داد؟ اریک فرام در کتاب «هنر عشق‌ورزی» ابتدا این سؤال را مطرح می‌کند که آیا عشق‌ورزی هنر است؟ اگر چنین است برای کسب آن به دانش و تمرین نیاز داریم. از دید فرام عشق‌ورزی هنر است در حالی که اکثر افراد چنین باوری ندارند. آنها فرض می‌کنند عشق‌ورزی بسیار آسان است و نیاز ندارند برای پروراندن آن تلاش کنند، اما در عوض یافتن فرد مطلوب سخت است. فرام می‌گوید عشق‌ورزی نیز مانند زندگی کردن هنر است. اگر بخواهیم ابراز محبت را یاد بگیریم باید همان‌طور که برای یادگیری سایر هنرها مثل نقاشی، موسیقی و حتی پزشکی و مهندسی عمل می‌کنیم برای عشق‌ورزی نیز تلاش کنیم.

    همچنین پیشنهاد می‌کنیم مقاله درآمدی بر عشق از دیدگاه فروید و روانکاوی را در مجله مطالعه کنید.

     

     

     فرام معتقد است فرهنگ معاصر ما دارای ویژگی بارزی است که اساس ارتباطات ما را شکل می‌دهد. این فرهنگ بر اشتهای سیری‌ناپذیر ما برای خرید پایه‌گذاری شده است؛ بر پایه این اعتقاد که باید مبادلاتمان متقابل  و موردپسند دو طرف باشد. خشنودی انسان امروزی در گرو تماشای ویترین مغازه‌ها و خرید هرآنچه می‌تواند است و به دیگران و ارتباط با آنها نیز با همین دید نگاه می‌کند. در فرهنگ‌هایی که موفقیت مالی و مادی ارزشی چندبرابر دارد (در اکثر جوامع امروزی) جای تعجب نیست که عشق‌ورزی و محبت به دیگران نیز از همین الگوی حاکم بر بازار کار پیروی کند.

    اریک فرام در کتاب «هنر عشق‌ورزیدن» اقدامات لازم برای یادگیری این هنر را بیان می‌کند، اما آن را مسیری سخت و دشوار می‌داند که اکثر افراد جامعه برخلاف داشتن نیاز مبرم به آن به ندرت به سمتش می‌روند. برای تسلط به این هنر قدم اول شناخت محبت و قدم دوم تمرین کردن آن است و عامل سوم توجه بی‌قیدو‌شرط فرد برای کسب مهارت عشق‌ورزیدن است. شاید علت مهجور ماندن عشق‌ورزی این باشد که هر چیز دیگری مانند موفقیت، پول، قدرت و شهرت نزد مردم از اهمیت بیشتری برخوردار است.

    توصیف ویژگی‌های مهرطلبی از زبان کارن هورنای

    کارن هورنای یکی از روانکاوانی است که به دوره رشد انسان توجه ویژه‌ای داشت. در ادامه به اجمال با بخش‌هایی از نظریه او آشنا می‌شویم که بی‌ارتباط با مبحث مهروزی راستین نیست. هورنای معتقد است انسان برای رشد طبیعی و سالم به این شرایط نیاز دارد: محبت، حمایت، آزادی نسبی، کمک و تشویق. در این صورت کودک احساس امنیت و آرامش می‌کند و فرصت دارد تا احساسات، علایق، و آرزوهای خاص خود را به شکل طبیعی و با طیب خاطر رشد دهد.

    اما شرایط ناهنجار مانند تحقیر، تعدی، زور و فشار، عدم برآوردن نیازهای خاص کودک، بی‌توجهی و تبعیض، محیط ناامن، انتقاد و بهانه‌جویی بی‌مورد، حمایت افراطی و فقدان محبت صادقانه موانعی هستند بر سر راه رشد طبیعی و سالم کودک و با این شرایط یک احساس ناایمنی و اضطراب در او شکل می‌گیرد.

    این اضطراب مانع می‌شود که کودک با رغبت و از روی آزادی روابط دوستانه و مطلوبی با دیگران برقرار کند و می‌کوشد توسط راه‌هایی با دیگران مماشات و مدارا کند و بدین طریق از گزند آنها در امان بماند. این روش‌ها عبارتند از:

    1. مهرطلبی و جلب حمایت و محبت دیگران

    2. پرخاشگری و برتری‌طلبی

    3. عزلت‌گزنینی و دوری از افراد

    کودک در موقعیت‌های مختلف از این سه راهبرد استفاده می‌کند اما این سه طریق با هم مغایرت دارند و از برخورد آنها تعارض شدیدی در کودک شکل می‌گیرد. برای حل این تعارض کودک سعی می‌کند دو راه از سه حالت یا روش دفاعی که در بالا به آن اشاره شد را پنهان کند و حالت سوم را برجسته سازد.

    مشکلات کودک، تضادهایی که یکپارچگی وجودش را تهدید می‌کنند، نمایان ساختن یک قسمت از تمایلات و سرکوب کردن قسمت‌های دیگر همه موجب می‌شوند که رشد «خود واقعی» (real self) کودک کند شود.

    در این حین برای پوشاندن تضادها، کاهش اضطراب، جبران فقدان اعتماد به نفس و ارزش‌های واقعی مجبور به ساختن «خود ایده‌آلی» (idealized self) می‌شود. تخیل در حفظ و نگه‌داری این تصویر خیالی نقش بزرگی بر عهده دارد و مهم‌ترین ضرر آن این است که به‌تدریج فرد را نسبت به واقعیات بی‌علاقه و بیگانه می‌کند. مثلاً کسی که خود را نمونه کامل محبت و انسان‌دوستی می‌داند قادر نیست عناد و کینه متراکم در وجود خود را حس کند و همچنین به کمک تخیل احساس محبت خود را فوق‌العاده مبالغه‌آمیز جلوه می‌دهد.

     

     

    کارن هورنای در بخشی جدا از کتاب «عصبیت و رشد آدمی» به راهبرد و روش دفاعی مهرطلبی پرداخته است. از دیدگاه او فردی که از این روش دفاعی استفاده می‌کند همیشه احساس قصور و عجز می‌کند ولی فکر می‌کند دیگران او را مقصر و حقیر می‌دانند. هر نوع احساس بزرگی و افتخار را در خود مخفی کرده و در نتیجه میل به برتری و تسلط را در خود سرکوب می‌کند. فقط هنگام روانکاوی تظاهر به مهرورزی و رأفت کمرنگ می‌شود و ماسک مهرطلبی کنار می‌رود. آنگاه تمایلات خصمانه و برتری‌طلبانه نهفته در این فرد نمایان می‌شود.

    هورنای باورها و رفتارهایی را در این افراد برجسته می‌داند که به اختصار به آنها اشاره می‌کنیم:

    لذت نبردن از موفقیت

    ممکن است هر نوعی موفقیتی او را دچار تشویش و اضطراب کند تا حدی که سعی کند تعمداً شکست بخورد تا با اضطراب مواجه نشود. سعی می‌کند موفقیتش را مربوط به شانس یا اتفاقی می‌داند و دوست ندارد رفتار متشخصانه‌ای داشته باشد.

    عدم احساس محاسن خود

    فرد ممکن است تشخیص دهد که محاسنی دارد اما مستقیماً درباره آنها صحبت نمی‌کند مثلاً می‌گوید: «من خیلی بخشنده نیستم این لطف دوستان است». «معلمم می‌گوید من باهوشم اما درست نیست.»

    اجتناب از هر چه رنگ و بوی خودخواهی دارد

    برای مثال برای خودش پول خرج نمی‌کند، تلاش زیادی می‌کند برای دیگری کار پیدا کند. لباس خوب نمی‌پوشد مگر برای دیگران. در واقع به نفع خودش کمتر کاری انجام می‌دهد ولی برای دیگران حاضر به خدمت است. در واقع بایدهایی از قبیل تا می‌توانی به دیگران کمک کن، به فکر دیگران باش و عشق و فداکاری مبذول بدار را خود ایده‌آلی‌اش به او تحمیل می‌کند.

    تبدیل حالات مهرطلبانه ناشی از ضعف به صفات ممتاز

    این کار را «خود ایده‌آلی» انجام می‌دهد. مثلاً احتیاج به گذشت، تسلیم و بی‌دفاعی را به خیرخواهی، سخاوت و رأفت و دلسوزی برای دیگران تبدیل می‌کند. این ارزش‌ها اساس و پایه توقعات عصبی و حیاتی او می‌شوند و سعی می‌کند آنها را مبالغه‌آمیز کند. در نتیجه در غم و شادی دوستانش بی‌آنکه بخواهند زیادی شرکت می‌کند، کمک‌های بدون درخواست به دیگران می‌کند که ممکن است به ضررشان هم باشد تا بده-بستانی ایجاد شود و در پی آن از دیگران توقع پاداش و کمک داشته باشد.

    به طور کلی می‌توان گفت که زندگی به تنهایی برای چنین فردی قابل‌تحمل نیست و توقع دارد دیگران به وجودش احتیاج پیدا کنند، او را فردی مفید بدانند، از او درخواست کمک کنند و در پی آن از دیگران هم انتظار کمک‌هایی مثل پول قرض دادن و غیره دارد. همه این احتیاجات ناشی از احتیاج به عشق و محبت است که راه حل اصلی حل مشکلات فردی است که به مهرطلبی پناه می‌برد.

    نظر هریت بریکز درباره مهرطلبی

    حقیقت این است که «شاد کردن دیگران» (people pleasing) یا مهرطلبی نام دلنشینی است برای مشکل روانی بسیار جدی. این بیماری نوعی الگوی رفتاری اجباری و حتی اعتیادآور است. فرد مهرطلب تحت کنترل نیاز به خشنود کردن مردم و معتاد به تأیید آنهاست. در همین حین نیز احساس می‌کند که اوضاع به علت فشارها و تقاضاهایی که همین نیازها ایجاد کرده‌اند از کنترل خارج شده است.

    بریکز معتقد است مشکل اینجاست که وقتی برای نیازهای واقعی و ادراک شده دیگران سراپا گوش هستیم صدای درون خود را نمی‌شنویم. این صدا سعی دارد جلوی زیاده‌روی ما را بگیرد تا خلاف علاقه خود کاری نکنیم. کسانی که به این مشکل دچار هستند عزت‌نفسشان تماماً به این بستگی دارد که چقدر در خدمت دیگران هستند و چقدر در شاد کردن آنها موفق خواهند بود. برآورده کردن نیازهای دیگران فرمول جادویی می‌شود برای احساس محبت و ارزشمندی و سپری می‌شود دربرابر طرد و عدم پذیرش. اما این فرمول در واقعیت کاربرد چندانی ندارد.

    مهرطلب برایش بسیار مهم است که مهربان باشد و دیگران هم او را مهربان بدانند. هویتشان تنها از این تصویر مهربان بودن سرچشمه می‌گیرد. اگرچه ممکن است فکر کنند مهربان بودن از آنها در موقعیت‌های ناخوشایند مرتبط با دوست و آشنا محافظت می‌کند اما بهایی که در واقعیت می‌پردازند بسیار گزاف است.

    در مرکز این به ظاهر مهربانی ترس عمیقی از احساسات منفی وجود دارد. تمایل به خشنود کردن مردم تا حد زیادی به خاطر ترس‌های هیجانی است: ترس از ردشدن، طرد شدن، تعارض یا مواجهه با دیگران، ترس از انتقاد، تنها ماندن و خشم. فرد باور دارد اگر مهربان باشد و به دیگران کمک کند، می‌تواند از بروز این هیجانات در خود و دیگران جلوگیری کند.

    مهرطلب اعتقاد راسخ دارد که اگر همیشه به زعم خود مهربان باشد و به دیگران کمک کند از بروز این هیجانات در خود و دیگران جلوگیری می‌کند. این باور که نقش دفاعی دارد در دو جهت اثرگذار است. اول اینکه با محبت کردن جلوی هیجانات منفی را می‌گیرد که به سمت او نشانه رفته است – بدین معنی که تا وقتی فرد خوب است و سعی می‌کند دیگران را خشنود کند چرا کسی از دستش عصبانی شود، او را پس بزند یا از او انتقاد کند؟-  و در مرحله دوم وقتی بسیار درگیر مهربان بودن و خوب بودن باشد به خود اجازه نمی‌دهد که هیجانات منفی نسبت به دیگران را احساس و ابراز کند.

    در نتیجه اگر به جای درک و فهم واقعیت هرچه بیشتر با تصویر مهربانی همانندسازی کند بیشتر مورد هجوم شک‌های آزاردهنده، ناایمنی‌ها و ترس‎‌های ماندگار خواهد بود.

    بیماری شاد کردن مردم، در برابر تبادل این هیجانات منفی یک سد روانی ایجاد می‌کند. به این ترتیب همان روابطی را که افراد سعی دارند به سختی و با تلاش زیاد از آنها محافظت کنند از بین می‌برد. اگر نتوان هیجانات منفی را ابراز کرد روابط اصالت خود را از دست می‌دهند. در نتیجه به جای داشتن شخصیت انسانی چندبعدی دارای چند وجه خوشایند مثل آدمک مقوایی تک‌بعدی دیده خواهیم شد.

    در هر رابطه‌ای اگر این به ظاهر مهربان بودن مانع شود که فرد احساساتی از قبیل ناخشنودی، خشم، نگرانی و نومیدی را به دیگران بگوید یا آنها را از زبان دیگری بشنود این رابطه شانس چندانی برای زنده ماندن ندارد. در واقع اجتناب از تعارض نشانه رابطه ناکارآمد است.

    تلاش وسواس‌گونه برای برآوردن نیازهای دیگران فرد را در معرض استرس ناتوان‌کننده و خستگی شدید قرار می‌دهد و ممکن است برای تسلی خود به سوءمصرف مواد، الکل و پرخوری روی بیاورد. در نتیجه رد پای شاد کردن بی‌رویه مردم را می‌توان در سندرم خستگی مزمن، اعتیاد و اختلالات خوردوخوراک مشاهده کرد.

    از نظر دکتر بریکز اگر چرخه شاد کردن مردم یا همان مهرطلبی بسیار تکرار شود احساس بی‌کفایتی، گناه و شکست در فرد انباشته می‌شود. در طول زمان احساس خشم و نفرت سرکوب شده بسیار خطرناک خواهد شد و ممکن است روابط مطلوب فرد را تضعیف یا نابود کند. دکتر بریکز صحبت‌های یکی از مراجعانش را در این باره بیان می‌کند:«پس از این همه لطفی که به دیگران کردم هیچ کس هوای من را ندارد. من نسبت به دیگران خیلی مهربان بودم و آنها فقط مرا نادیده می‌گیرند.»

    آیا مهرطلبی درمان می‌شود؟

    در واقع امیالی در ناخودآگاه ما را به مسیرهای مهرطلبانه وا می‌دارند. شما الآن با مفهوم مهرطلبی آشنا هستید و ممکن است رفتارهای مهرطلبانه‌ای را در خودتان تشخیص داده باشید، این خیلی کمک کننده است اما درمان کننده نیست؛ برای درمان لازم است قدم به قدم از امیال ناخودآگاهی که در این فرآیند دخیل‌اند، به کمک درمانگر و در یک فضای درمانی مناسب، پرده برداریم. اگر مایلید جلسات روانکاوی یا روان‌درمانی تحلیلی خود را شروع کنید، می‌توانید به واتساپ کلینیک تجربه زندگی (989021110865) پیام دهید.

    سخن پایانی

    محبت و مهربانی ظرفیتی است که انسان می‌تواند با رشد ابعاد شخصیت و معطوف کردن توجه خود به این مهم طی تجربیاتی که در زندگی دارد در خود پرورش دهد. بی‌شک بدون اینکه بدانیم عشق‌ورزی و محبت چه تعریفی خاصی دارد نمی‌توانیم رفتارهایی که صرفاً برای جلب حمایت و توجه دیگران بروز می‌دهیم را مهربانی بنامیم.

    اگر فردی بخواهد همیشه خوب و خوشایند دیگران باشد، هر درخواست کمکی را بی ‌چون‌وچرا بپذیرد و حتی وقتی کمک به دیگران باعث رنجش و آزار او می‎‌شود باز هم آن را انجام ‌دهد، فقط در پی جلب توجه و حمایت دیگران است و در نهایت با انباشت احساسات منفی از قبیل خشم، نگرانی و ناامیدی در خود مواجه خواهد شد که تأثیر بسیار مخربی بر روابط بین‌فردی و زندگی شخصی‌اش دارد.