مرکز تجربه زندگی

نویسنده: admin

  • بررسی فیلم کنار دریا (By the Sea)

    بررسی فیلم کنار دریا (By the Sea)

    فیلم کنار دریا (By the Sea) به نویسندگی‌ و کارگردانی آنجلینا جولی در سال 2015 ساخته شده است و موضوعات روانی مانند افسردگی، نارسیسیزم و انحرافات جنسی در زوجین را به تصویر کشیده است. 

    داستان فیلم کنار دریا

    در دقایق ابتدایی به نظر می‌رسد با یک زوج عادی مواجه هستیم که برای تفریح به سفری کنار دریا آمده‌اند. اما با این جمله ونسا که «تو که می‌دونی، من هیچ‌وقت با آرامش نمی‌خوابم.» چالش داستان آغاز می‌شود.

    همه‌چیز زیبا و آرامش‌بخش است، ولی دنیای درونی ونسا این‌طور نیست. ونسا که به نظر می‌آید بسیار کسل و بی‌حوصله است و با هیچ‌چیز، نه منظره دلنشین طبیعت، نه صدای آرام دریا و پرندگان و نه ارتباط با مردم به هیجان نمی‌آید، یک چیز توجهش را جلب می‌کند؛ سوراخی در دیوار که از طریق آن می‌تواند مخفیانه زندگی خصوصی زوج اتاق کناری را دید بزند. ونسا از رابطه جنسی با همسرش اجتناب می‌کند، ولی به شدت نسبت به تماشای رابطه جنسی زوج جوان اتاق کناری اشتیاق دارد.

    رونالد، همسر ونسا، در ابتدا با ونسا در این تماشای مخفیانه همراه می‌شود، چون می‌خواهد برای ایجاد اشتیاق از دست رفته در ازدواجشان تلاش کند. ولی به تدریج اشتیاق ونسا به تماشاگری، او را به سمت خیانت سوق می‌دهد.

    نازایی زوج

    ونسا و رونالد هر دو عقیم هستند و از این بابت به شدت احساس گناه دارند. ونسا زن شادی بوده که دیگر قادر به دنیا آوردن فرزند نیست و رونالد نویسنده‌ای بوده که قادر به نوشتن نیست. هر دو به شدت از خود به خاطر این عقیم بودن نفرت دارند و به مکانیسم خودتخریبی پناه برده‌اند؛ ونسا به افسردگی و رونالد به مصرف زیاد الکل.

    سه نوع عشق در فیلم by the sea

    داستان فیلم سه نوع از فرآیند عشق را به تصویر می‌کشد. میشل، پیرمرد صاحب کافه، همسرش را در اثر سرطان از دست داده و در سوگ عشق از دست رفته‌اش است. عشق ونسا و رونالد دچار بحران است؛ هر لحظه و هر اتفاقی ممکن است ازدواج آن‌ها را از هم بپاشاند. در آخر، عشق تازه و پرهیجان زوج جوان اتاق کناری است که از مصاحبت و رابطه جنسی باهم لذت می‌برند و از اینکه بهم تعلق دارند، احساس رضایت می‌کنند.

    افسردگی ونسا

    ونسا از اختلال افسردگی رنج می‌برد. او از هیچ فعالیتی لذت نمی‌برد و نسبت به رابطه جنسی بی‌میل است، بدون دلیل گریه می‌کند و خوابش با بی‌قراری و کابوس همراه است. سرعت کند فیلم، بازگوی کندی دنیای درون روانی ونسا است.

    احساس بی‌ارزشی و باور «من بد هستم» در ونسا آنقدر قوی است که توانایی پذیرش محبت و تعریف از جانب دیگران را ندارد و بلافاصله آن را پس می‌زند. وقتی میشل می‌گوید «دلمون برات تنگ شده بود»، پاسخ می‌دهد «تو که مرا نمی‌شناسی». در ذهن او این باور وجود دارد که اگر من را بشناسی، می‌فهمی که دوست‌داشتنی نیستم. میل به تنها ماندن و اجتناب از حضور در جمع، از علائم افسردگی اوست. نسبت به انجام کارهای ساده روزانه ‌مثل خرید کردن یا رقصیدن بی‌انگیزه است و زود خسته می‌شود، چرا که تجربه کوچکترین اضطراب با یادآوری رنج نازایی همراه است.

    واکنش رونالد درمقابل افسردگی ونسا

    در آغاز، رونالد مانند بسیاری از افراد سعی می‌کند با جملات امری ساده احساس ناراحتی خود را نسبت به ونسا تخلیه کند: «بیرون قدم بزن؛ برات خوبه. تو در مقابل خوشحالی مقاومت می‌کنی.»

    ونسا هم مثل هر فرد افسرده‌ای فقط با این جملات پریشان‌تر شده و باور «من بد هستم» در او تقویت می‌شود، چرا که می‌داند با بیرون قدم زدن و سعی در خوشحال بودن، به سادگی قادر نیست از شر افسردگی رهایی یابد.

    سپس رونالد سعی می‌کند با تعریف کردن از او، او را خوشحال کند؛ ولی دوباره احساس بی‌ارزشی ونسا مانع پذیرش این تمجیدها می‌شود و او را معذب‌تر می-کند.

    رونالد نگران وضعیت ونسا است. تلاش می‌کند با او گفتگو کند، ولی ونسا حتی حاضر به اشتراک احساس خود با همسرش هم نیست. رونالد هم دچار درماندگی و استیصال شده و به خوردن مشروب پناه می‌برد.

    رونالد بعد از اینکه احساس می‌کند هیچ‌یک از رفتار‌های او در ونسا تاثیری ندارد، دچار استیصال می‌شود و برای نزدیک شدن به زور متوسل می‌شود. اجبار او به برقراری رابطه جنسی باعث انزجار ونسا می‌شود. ونسا در اثر افزایش فشارها از جانب رونالد، میل به خودکشی پیدا می‌کند. بعد از اینکه ونسا می‌فهمد نمی‌تواند خودکشی کند و رونالد هم بیشتر پذیرای هیجانات منفی او می‌شود و به او نشان می‌دهد اگر هم تو بد باشی من خوب می‌مانم، حال ونسا بهتر می‌شود.

    چشم‌چرانی ونسا و انحرافات جنسی

    پدیده‌هایی که توجه ما را به خود معطوف می‌کنند و دوست داریم ناظرشان باشیم، برای ما معانی خاصی دارند و با احساسات مهمی در ما گره خورده‌اند. تماشای رابطه زوج جوان برای ونسا جالب است، چون چیزی را که ندارد، در دیگری می‌بیند: اشتیاق جنسی.

    میل جنسی ونسا در حین تماشای رابطه جنسی زوج جوان برانگیخته می‌شود. اما چرا ونسا در ابراز عاشقانه همسرش برانگیخته نمی‌شود ولی با مشاهده رابطه زوج دیگر تحریک می‌شود؟ به خاطر احساس گناه. چون ونسا احساس گناه شدید دارد، نمی‌تواند پذیرای رابطه جنسی همراه با عشق باشد. باور ناخودآگاه او این است که من بد هستم و لیاقت خوبی ندارم. به همین دلیل حس جنسی او نه هنگام فعال شدن احساس عشق، بلکه در موقعیت فعال شدن احساس گناه برانگیخته می‌شود: یعنی زمانی که تمایل جنسی ممنوع و بد است.

    علت بسیاری از اختلالات جنسی، همراه شدن احساس گناه و شرم با حس جنسی است. حس جنسی از عشق و صمیمیت جدا می‌شود و با احساس گناه پیوند می‌خورد. به همین دلیل فرد به همسرش تمایل ندارد، ولی معشوق خارج از ازدواج جذاب می‌نماید.

    علت بسیاری از انحرافات جنسی مثل رابطه جنسی سادیستی/مازوخیستی، روابط ضربدری و کاکولد در زوج‌ها، همین همراه شدن حس جنسی با شرم و احساس گناه است. کاکولد یعنی یکی از طرفین رابطه، با تمایل خودش رابطه جنسی همسرش را با فرد دیگر مشاهده کند و برانگیختگی جنسی تجربه کند. خیانت درست جلوی روی فرد. درد خیانت فرد را برانگیخته می‌کند و احساس حقارت و بی‌کفایتی، حس جنسی فرد را تحریک می‌کند. ونسا به نوعی رابطه‌اش با رونالد را به سمت کاکولد و رابطه ضربدری سوق می‌دهد.

    تمایل ونسا به ترغیب رونالد به دختر جوان

    رونالد متوجه می‌شود که ونسا در رفتارهایش، رونالد را به سمت دختر جوان اتاق کناری ترغیب می‌کند. اما چرا ونسا باید در این حد خودتخریبگرانه رفتار کند؟ چرا با دستان خودش ازدواج و عشق انحصاری رونالد را نسبت به خودش خراب می‌کند و می‌خواهد رونالد را به سمت دختر اتاق کناری سوق بدهد؟

    این رفتار شکلی مازوخیستی و خودآزارگرانه دارد. اما چرا ونسا تا این حد خودش را آزار می‌دهد؟ احساس بی‌ارزشی شدید و احساس گناه ونسا باعث این رفتارهای مازوخیستی می‌شود. ونسا نمی‌خواهد مورد توجه و تمجید باشد، به همین دلیل تمایل جنسی‌اش را به زوج جوان جابه‌جا می‌کند. او نمی‌خواهد تماشا شود، می‌خواهد منفعلانه فقط تماشا کند.

    او با مکانیسم دوپاره‌سازی می‌خواهد باور «من بد هستم» را در خود حفظ کند و هر آنچه را که خوب است، در دیگری ببیند. او حتی کار را از این هم پیچیده‌تر می‌کند. مرد جوان همسایه را جایگزین عشق همسرش می‌کند. مثل رونالد به او لباس می‌پوشاند و در پی نزدیک شدن به اوست، چون مرد جوان او را نمی‌شناسد و نمی‌داند که او چقدر «بد» است.

    حسادت و خودشیفتگی

    ونسا و رونالد هر دو از تعامل با افراد لذت نمی‌برند. آن‌ها هر دو از اینکه ناظر غیبی زوج همسایه باشند لذت بیشتری می‌برند تا ارتباط برابر و رودررو با آن‌ها. بخشی از آن به خاطر میل به خودبرتری آن‌هاست.

    خودبرتری ونسا در حدی شدید است که می‌پندارد همه خوبی‌هایی که دیگران دارند، باید متعلق به او باشد. ونسا ناخودآگاه باور دارد هر آنچه من ندارم و دیگری دارد و به شدت می‌خواهم آن را داشته باشم، باید نابود شود. باوری خودشیفته‌وار که حسادت را ایجاد می‌کند. خودشیفتگی و دفاع همه‌توانی باعث می‌شود فکر کنم که می‌توانم همه‌چیز را داشته باشم. من باید همه‌چیز را داشته باشم، وگرنه ناقص و بد هستم. اگر کامل نیستم، پس بد هستم. به همین دلیل افسردگی در اثر خودشیفتگی ایجاد می‌شود.

    در مقابل، پذیرش محدودیت‌ها و اینکه می‌توانم ناقص باشم و همچنان خوب باشم، نقطه تعادل بین خودشیفتگی و افسردگی است.

    ونسا ماهیگیری را تماشا می‌کند که هر روز به شکلی خستگی‌ناپذیر به تلاشش ادامه می‌دهد. او از رونالد می‌پرسد چطور از این‌همه سختی روزمره خسته نمی‌شود. او چه چیزی را می‌داند که ما نمی‌دانیم؟

    در پایان فیلم رونالد می‌گوید: «داستان ماهیگیر را فهمیدم؛ گاهی باید با جریان پیش بروی.» گاهی این تنها کاری است که از ما برمی‌آید: پذیرش محدودیت، پذیرش نداشته‌ها و ادامه دادن زندگی آن‌طور که هست، نه لزوما آن‌طور که ما می‌خواهیم.

    فرافکنی و همانندسازی فرافکنانه؛ مکانیسم مخرب در روابط زوج‌ها

    ونسا رابطه جنسی زوج اتاق کناری را می‌بیند و بعد به رونالد فشار می‌آورد که تو میل به رابطه جنسی با دختر اتاق بغلی داری. چرا این اتفاق می‌افتد؟ او میل جنسی خودش را که در اثر مشاهده رابطه آن‌ها فعال شده و نیز میل به تصاحب مرد اتاق کناری را نمی‌بیند و آن را فرافکنی می‌کند. برای او راحت‌تر این است این امیال را به همسرش نسبت بدهد، تا اینکه در خودش ببیند. او قادر نیست تمایلات و تعارضات پیچیده خود را در این مسئله ببیند و به همین دلیل سعی می‌کند نقش قربانی بگیرد و آزارگری را به همسرش فرافکنی کند.

    وقتی رونالد در مقابل گرفتن نقش آزارگری که تمایل جنسی به دختر همسایه دارد اجتناب می‌کند، ونسا همچنان فشار می‌آورد و به او حمله می‌کند: «تو حتی یه نویسنده شکست‌خورده هم نیستی. تو هیچی نیستی.» او از طریق همانندسازی فرافکنانه، خودش نقش آزارگر را به عهده می‌گیرد و قربانی را به رونالد فرافکنی می‌کند تا متقابلا رونالد هم به او حمله کند و در نهایت خودش نقش قربانی بگیرد.

    افسردگی دقیقا همین است: من نقش قربانی می‌گیرم تا آزارگر نباشم. احساس گناه شدیدی که زیربنای آن خشم است.

    رونالد با نقش آزارگر همانندسازی می‌کند و در خوردن مشروب افراط می‌کند. این بار او به ونسا فشار می‌آورد تا با او رابطه برقرار کند. چرخه رابطه در ازدواج به همین صورت عمل می‌کند. فردی که احساس «من بدم» دارد، «تو بدی» را فرافکنی می‌کند و همسر او هم با آن همانندسازی می‌کند و «من بدم» را درونی می‌کند و متقابلا به او برمی‌گرداند.

    «من بدم» در ونسا به این دلیل است که نمی‌تواند بچه‌دار شود. تو را بد می‌بینم، چون خودم بد هستم. من بد هستم در رونالد به این دلیل همانندسازی می‌شود که نمی‌تواند بنویسد. تا اینکه در پایان، رونالد دیگر با «تو بدی» ونسا همانندسازی نمی‌کند.

    دوتایی‌های درون روانی و عشق مثلثی

    ونسا از میل به «خواستن دیگری» که به ذهنش رسیده، به شدت احساس گناه و اضطراب کرده است. همین اضطراب از ناخواستنی دیدن همسر و جذاب‌تر دیدن مرد دیگر، به او اضطراب ناخواستنی بودن و جذاب‌تر بودن دختر دیگر در نگاه همسرش را هم داده است.

    ما به ازای عواطفی که تجربه می‌کنیم، تصوری از خود و دیگری شکل می‌دهیم. مثلا وقتی در ذهن خود رابطه مثلثی ایجاد می‌کنیم و فرد دیگری را خواستنی‌تر از همسر وفاداری می‌بینیم که میل به تصاحب او داریم، همزمان ترس از این هم داریم که این اتفاق برای خودمان بیفتد. یعنی دائم نگرانیم همسرمان دیگری را خواستنی‌تر بداند و ما را در این مقایسه، ناخواستنی ببیند.

    گاهی خودمان را خیانت‌کار و آزارگر می‌بینیم و همسرمان را مضطرب و آسیب دیده. گاهی هم این دوتایی ممکن است برعکس شود؛ یعنی خیانت‌کار بودن را به دیگری فرافکنی کنیم و خودمان نقش قربانی و مضطرب بگیریم. اما اگر فردی میل به خیانت نداشته باشد، ترس از خیانت هم ندارد. هم خودش را فرد باثبات و وفادار می‌داند و هم دیگری را. احساس اطمینان هم با تصور منِ مطمئن همراه است و هم تویِ قابل اعتماد.

    در جلسه درمان بسیار اتفاق می‌افتد که درمانگر در ارتباط با هر مراجع، احساس خاصی را تجربه می‌کند که مراجع به او فرافکنی می‌کند. مثلا درمانگر ممکن است در ارتباط با یک مراجع به شدت احساس ناکارآمدی یا تحقیر شدن کند. در واقع مراجع آن بخش از وجودش را که تحقیر شده است و برای خودش غیرقابل تحمل است، از خودش جدا می‌کند و به سمت درمانگر فرافکنی می‌کند. گاهی هم نقش‌ها عوض می‌شود و نقش تحقیرکننده به درمانگر فرافکنی می‌شود.

    احساس ملال، خشم، هراس یا شرمی که درمانگر در ارتباط با هر مراجع دارد، اطلاعات مهمی از دنیای درون مراجع و آنچه که برایش غیرقابل تحمل است، به او می‌دهد.

    میل به مخفی کردن

    ونسا در آغاز بسیاری از تمایلاتش را از رونالد مخفی می‌کند، چرا که نگران است از سوی او قضاوت شود. او سیگار کشیدن و تماشا کردن رابطه جنسی زوج همسایه را مخفی ‌می‌کند. اما وقتی رونالد این امیال نه چندان مطلوب او را پذیرا می‌شود و آن‌ها را منفی ارزیابی نمی‌کند، میل به فاصله در رابطه از سوی ونسا کم می‌شود و قادر می‌شود زمان بیشتری را با رونالد بگذراند.

    رونالد در واقع احساس گناه و شرم ونسا را کانتین می‌کند. کانتین کردن به این معناست که عواطف دردناکی که طرف مقابل قادر نیست در خودش ببیند و نگه دارد و آن ها را فرافکنی می‌کند، دریافت کنیم؛ آن‌ها را تعدیل و اصلاح کرده و به او برگردانیم. رونالد میل به چشم‌چرانی و حتی خیانت را در ونسا می‌بیند. بدون آن که او هم تلافی کند، بهم بریزد یا سرزنش کند، این امیال را در او مشاهده می‌کند و بعد حقیقت آن‌ها را به او نشان می‌دهد. 

    کانتین کردن احساسات مخرب، مکانیسم سازنده در روابط زوج‌ها

    رونالد به تدریج متوجه می‌شود که تنها راه نزدیک شدن به ونسا، پذیرش و کانتین کردن هیجانات تخریب‌گر ونسا است. رونالد پذیرای هیجانات منفی او می‌شود و به او نشان می‌دهد که اگر هم تو بد باشی، من خوب می‌مانم. به این ترتیب حال ونسا بهتر می‌شود.

    بهترین نوع برخورد رونالد، کانتین کردن میل به چشم‌چرانی در ونسا است. او از تمایلات ونسا نمی‌ترسد و با او همراه می‌شود. تکانه‌های مخرب ونسا را در مورد میل به دیدن رابطه جنسی دیگران تحمل می‌کند، روی آن فکر می‌کند و به شکل بهبود یافته برمی‌گرداند. این همراه شدن با همسر در این چشم‌چرانی و ترسناک ندانستن آن یا واکنش منفی نشان ندادن، باعث می‌شود ونسا هم نسبت به این تکانه‌ها احساس امنیت کند.

    وقتی رونالد یک قدم به دنیای ترسناک و گناه‌آلود ونسا نزدیک می‌شود، ونسا هم بیشتر تمایل به نزدیکی با او پیدا می‌کند و از او می‌‌خواهد باهم دوش بگیرند. کاری که مدت‌هاست به همسرش اجازه نمی‌دهد. هیجانات منفی او شروع به پردازش می‌کنند و بالاخره بعد از مدت‌ها قادر می‌شوند در کنار یکدیگر بخندند.

    با این حال رفتارهای ونسا به تدریج بیشتر و بیشتر تخریب‌گرانه می‌شود. رونالد نسبت به رفتارهای ونسا احساس ناامنی می‌کند و نگران پایان رابطه می‌شود. این نگرانی و میل به تخریب رابطه را ونسا وارد رابطه کرده است و کم کم رونالد بیشتر و بیشتر متوجه آن می‌شود. اما او با احساس ناامنی و تخریب‌گری ونسا همانندسازی نمی‌کند و آن را خیلی خوب کانتین می‌کند.

    رونالد با وجود دردناک بودن این فرآیند، نسبت به تمایلات تغییریافته همسرش کنجکاو است. او بسیار صبورانه و کنجکاوانه این تمایلات را پیگیری می‌کند: «این چیزی است که می‌خواهی؟ که با کسی رابطه داشته باشی که تو را نمی‌شناسد؟» اما متوجه می‌شود که این کنجکاوی در حال تبدیل تمایل ونسا به مرد همسایه است و اینجاست که از ادامه بازی منصرف می‌شود. وقتی ونسا می‌خواهد همچنان همراهی رونالد را با تمایلات کنجکاوانه خود داشته باشد، رونالد توجه او را به فقدان‌های خودش می‌کشاند که چقدر او هم از نداشتن توجه ونسا در عذاب است.

    رونالد با دیدن صحنه خیانت ونسا، هیجان او را به خوبی کانتین می‌کند و قاطعانه پیامد آن را به او نشان می‌دهد. حتی وقتی ونسا می‌گوید خیانت کردم چون مرد همسایه را می‌خواهم، حرف او باعث فروریختن رونالد نمی‌شود. او پایدار می‌ایستد و به او نشان می‌دهد که تو او را نمی‌خواهی، تو من را می‌خواهی. تو به خاطر حسادت به حاملگی زن جوان، می‌خواهی عشق و ازدواج آن‌ها را خراب کنی. به او نشان می‌دهد که میل جنسی او همراه با علاقه نیست، میل جنسی‌اش همراه با خشم و آزارگری است. او را با بخش تخریب‌گر وجودش مواجه می‌کند.

    دلایل خیانت ونسا

    ونسا با انواع رفتارها، رابطه متعهدانه ازدواجشان را به سمت رابطه ضربدری و کاکولد با زوج جوان می‌کشاند. او هم میل به تخریب رابطه خودشان دارد و هم رابطه جوان و پرشور آن‌ها. ونسا می‌خواهد عشق شورانگیز آن رابطه و باروری آن را از آنِ خود کند. ونسا می‌خواهد آنچه را که ندارد، به مالکیت درآورد. بالاخره ونسا میل به مالکیت عشق و باروری آن‌ها را عملی می‌کند.

    او می‌خواهد ثابت کند آن چیز خوبی که دیگری دارد و من ندارم، خوب نیست. من آن را امتحان می‌کنم به این هدف که خوبی آن را خراب کنم. او می‌خواهد با فهمیدن اینکه هیچ چیز خوبی وجود ندارد، آرامش پیدا کند. بخشی از فرآیند افسردگی، نابود کردن هر میلی و اثبات این است که هیچ چیزی خوب نیست. هر چیز خوبی باید از بین برود، چرا که این باور افسرده‌وار به من آرامش می‌دهد.

    کارگردان و نویسنده فیلم کنار دریا

    کارگردان و نویسنده این فیلم آنجلینا جولی است. به نظر می‌آید لحظات افسردگی ونسا، تجربه زندگی خود آنجلینا باشد. پدر آنجلینا در کودکی به مادرش خیانت می‌کند و این اتفاق باعث جدایی آن‌ها می‌شود. آنجلینا از این بابت نسبت به پدرش خشمگین بود و رابطه خوبی با او نداشت. او از زمان نوجوانی از اختلالات مختلفی مثل افسردگی، اختلال خوردن، وسواس و اختلال شخصیت مرزی رنج می‌برد. او همچنین بارها خودزنی کرده و درگیر سوءمصرف مواد شده است.

    او در طی بازی در فیلم جیا (Gia) که ابراز کرده شخصیت اصلی فیلم شباهت‌های زیادی با خودش داشته، درگیر افسردگی شد و اقدام به خودکشی کرد. این فیلم (کنار دریا) هم از سوی کسی ساخته شده که با تاروپود وجودش افسردگی را تجربه کرده است.

    پیشنهاد مطالعه:

    روان‌درمانی اختلالات جنسی

    -نگاهی بر مینی‌سریال صحنه‌هایی از یک ازدواج ۲۰۲۱

    -مروری بر رمان هویت از میلان کوندرا

    -درآمدی بر عشق از دیدگاه فروید و روانکاوی

  • تروما و افسردگی؛ بروس اسکلارو و هارولد پ. بلوم

    تروما و افسردگی؛ بروس اسکلارو و هارولد پ. بلوم

    هارولد بلوم در مقدمه خود گفته بود که ترومای گذشته می‌تواند افراد را مستعد افسردگی، خودکشی و سوءمصرف مواد مخدر کند. ناهنجاری در تنظیم فرآیندهای روانی، عزت نفس شکننده، جسمانی‌سازی و پرخاشگری درونی شده نیز اغلب پس از تجربه تروما رخ می‌دهند. همچنین مانیا، بزهکاری و رفتارهای ضداجتماعی نیز ممکن است پوشاننده افسردگی باشد. تروماهای رشدی مربوط به فقدان ابژه‌های مراقبت‌کننده نیز ممکن است به بروز افسردگی و بدبینی شدید منجر شوند.

    فقدان ابژه، خصوصاً هنگامی که ارتباطی دوسوگرایانه نیز برقرار بوده است، اغلب منجر به افسردگی می‌شود. این امر به ویژه درباره از دست دادن والدین در دوران کودکی صدق می‌کند. پس از ضربه شدیدی که بر پیکره نارسیسیزم و عزت نفس کودک وارد می‌شود، او توانایی تجربه موثرِ سوگواری را از دست می‌دهد.

    افسردگی در دوران کودکی می‌تواند خود را به گونه‌های متفاوتی از جمله بسیار جدی بودن، چسبیدن، گریه‌رو بودن یا در اختلالات جسمانی همچون بی‌خوابی یا اختلالات خوردن نشان دهد. چنین وضعیتی می‌توان رشد کودک را در زمان و میزان تجربه‌هایش مختل کند.

    افسردگی پس از تروما در بزرگسالان، عمدتاً با حزن و اندوه، درماندگی و ناامیدی مشخص می‌شود که این وضعیت وابسته به شدت ترومای تجربه شده است.

    فقدان ناگهانی دیگریِ مهم یا بخشی از خود می‌تواند تروماتیک‌تر باشد، چرا که هیچ آمادگی و زمانی برای دفاع یا سوگواری وجود ندارد. هیچ ترومایی بدون فقدان و هیچ فقدانی بدون قابلیت تروماتیک بودن وجود ندارد.

    فقدان خود یا ابژه می‌تواند موجب تخریب احساس اطمینان، امنیت، اعتماد و اتکا به خود شود. واکنش اولی به تروما اضطراب و واکنش اولی نسبت به فقدان افسردگی است، اما از نظر بالینی، اغلب این دو واکنش در هم ادغام می‌شوند. معمولاً در این وضعیت، تجدیدِ دیداری خیالی با ابژه از دست رفته همچو خشم نسبت به آن ابژه از دست رفته رخ می‌دهد. صدمات شدید بدنی و از دست دادن چندین ابژه به صورت همزمان، مانند آنچه در تصادف قطار یا جنگ روی می‌دهد منجر به درهم شکسته شدن خود [1] و خسرانی عظیم بر ایگو می‌شود. افسردگیِ به دنبال فقدانِ تمامیتِ خود، ابژه، جهان ابژه‌ای پیشین و ساختار حمایتی اجتماعی رخ می‌دهد.

    کارولین گارلند معتقد بود هنگامی که رویداد تروماتیک بیرونی وجود داشته باشد، امیدی ناآگاه برای بازیابی خودِ پیش از تروما وجود دارد. در این وضعیت، درمان شامل سوگواری برای خود و جهان‌بینی پیشین و اندام‌ها یا ظرفیت‌های از دست رفته است. هنگامی که تروما مربوط به دوران اولیه رشدی باشد، به تدریج انباشته شده و در شخصیت و دفاع‌ها گنجانده می‌گردد و می‌تواند منجر به تکرار ناآگاهِ موقعیت‌هایی می‌شود که هنوز قادر به تبدیل به کلمه نشده‌اند. با این حال هر نوعی از تروما می‌تواند موجب بروز افسردگی مزمن شود. برخی افراد نیز قادر هستند که هر نوعی از تروما را به شیوه‌ای سازگار مدیریت کنند.

    پیامد تمامی تروماها از جمله بلایای طبیعی، به ساختار شخصیت بستگی دارد. هنگامی که ظرفیت حل‌وفصل کردن وجود نداشته باشد، زوال ایگو قادر به پدیدار شدن است. میزان تخریب فرد در چنین موقعیت‌هایی با تشکیلات درونی وی گره خورده است.

    هنگامی که ایگو شروع به همسان‌سازی خود با ابژه تخریب شده کند، فرد به سوی مالیخولیا کشیده می‌شود. چنین فردی اعتماد و باور به ابژه خوب را کنار افکنده و اضطراب ناشی از ابژه بد افزایش می‌یابد.

    در درمان، بیمار می‌تواند شروع به تمایزگذاری بین نیروهای آزارگر درونی و بیرونی کرده و مجدداً اعتماد خود را به ابژه‌های بیرونی خوب و نیرومند برقرار کند. این امر به ایگو کمک می‌کند تا عشق و پرخاشگری ضروری جهت بقای نفس را بازیابی کند. پس از آن، فرد مجدداً در وضعیتی قرار می‌گیرد که قادر می‌شود با ناملایمتی‌های بیرونی مقابله کند، چرا که دیگر تحت سلطه ناتوانی و احساس گناه نیست.

    آقای ل. فرد 39 ساله‌ای بود که به علت مالیخولیای حادث شده پس از مرگ مادرش به مدت 20 جلسه تحت روان‌درمانی تحلیلی قرار گرفته بود. پدرش مردی پرخاشگر و الکلی بود و در دعواهایی که با مادر بیمار داشت، مادرش را به شدت کتک می‌زد. او خاطره‌ای داشت مبنی بر اینکه پدرش تُنگ ماهی‌ او را شکسته بود و یکی از ماهی‌ها پیش از اینکه در برابر چشمان وحشت‌زده پسر بمیرد، روی فرش می‌چرخید.

    وی همچنین از اینکه یکی از دوستانش در یکی از مناطق خطرناک شهر به او ملحق شده و به دست مردان نقاب‌داری کشته شده بود نیز بسیار احساس گناه می‌کرد.

    هنگامی که مادر آقای ل. در نوجوانی وی مجددا ازدواج کرد، او وضعیت جنگِ سرد را با آنان حفظ کرد. او از پاسخگویی به تماس‌های مادر خودداری می‌کرد و تا یک سال پیش از مرگ مادر با او صحبت نمی‌کرد.

    او چه با ابژه‌های درونی و چه با ابژه‌های بیرونی خود با بی‌رحمی رفتار می‌کرد، مدام از خودکشی می‌گفت و درمانگر خویش را در موقعیتی مضطرب و مراقب نگه می‌داشت. اگرچه به نظر می‌رسید که زندگی وی تحت سلطه وضعیتی مالیخولیایی است که مابین خشم و گناه در نوسان است، اما گاهاً به نظر می‌رسید که کیفیت رابطه او هم با درمانگر و هم در رابطه بیمار با وضعیت خودش در حال تغییر است. او آگاه شده بود که ممکن است نقشی فعال در حفظ مالیخولیای خود داشته باشد.

    مورد دوم زن جوانی از کوزوو بود که شاهد حوادث پرخاشگرانه و وحشت‌آفرینی بود که طی آن بسیاری از اعضای خانواده او کشته یا سوزانده شده بودند. گریه مداوم او ناشی از خشم و درماندگی نسبت به زندگی خویش بود. او از نظر عاطفی ورشکسته و موقعیت او لبریز از فقدان و تخریب بود. با حضور و صحبت‌های وی در گروه درمانی پناهندگان چندملیتی، خشم او به گونه‌ای مستقیم قابل بررسی بود و به نظر می‌رسید تا حدی آرامش کسب می‌کرد. وقتی که او شروع به تقلا برای بیان خشمش در قالب کلمات کرد، گریه او تا حدی متوقف شد و بدگمانی و رقابت‌طلبی‌اش با سایر زنان تا حد زیادی کاهش یافت.

    او در یک روستای فامیلی زندگی می‌کرد که در خانه آن‌ها سه نسل از خانواده به شکلی مشترک باهم زندگی می‌کردند. در گروه‌درمانی، او شروع به ارتباط برقرار کردن با برخی مسائل درونی‌اش کرد که هنوز زنده بودند و توانایی نگرانی برای سایر اعضای گروه را به دست آورد. دربرگیریِ ارائه شده توسط درمانگر و اعضای گروه به وی کمک کرد تا فرآیند سوگواری طولانی، دردناک و مملو از خشمی را شروع کند که در نهایت به او اجازه می‌داد تا قادر به برقراری ارتباط به فیگورهای بیرونی خوب کند.

    اگرچه میرتا کاساس ده پرادا [2] مفاهیم وینی‌کات را ترجیح می‌دهد، اما توضیح می‌دهد که در نگاه شخصی او، مفاهیم فرویدی، لکانی و کلاینی ترکیب می‌شوند که این امر خصوصاً در لحظات بحرانیِ کار بالینی بسیار مفید است.

    این نویسنده مولفه اصلی تروما را تعارض روانی می‌داند. او از ایده‌های وینی‌کات در باب بدل شدن تروما به افسردگی و همچنین مکانیزم‌های دفاعی مربوط به آن استفاده می‌کند. او همچنین بر مفاهیم نارسیسیزم، رانه‌ی مرگ، پرخاشگری و واپس‌روی استفاده می‌کند و مفاهیم مطرح شده از طرف خود را از رویدادها مورد بحث قرار می‌دهد که گاهاً آن را «تجربه» نیز می‌نامد؛ به خصوص تجربه وابستگی و در زمان‌های دیگر، خصوصاً وقتی پای مادر یا تحلیل‌گر در میان باشد، از کلمه نقش نیز استفاده می‌کند.

    او خصوصاً بر دیدگاه‌های وینی‌کات در زمینه پرخاشگری و تخریب‌گری تاکید دارد و نقش فرآیندهای نمادسازی در فضا-زمان ذهنیت (ساختار روانی) و در انتقال، که البته هردوی آن‌ها از اجزای فضای انتقالی هستند، را روشن می‌کند. او بر وجهه‌های داینامیک و فراروان‌شناختی دیدگاه وینی‌کات تمرکز می‌کند که بر موضوع ترومای حاملگی به عنوان موضوعی که حتی به فکر فرد نیز نرسیده و در حقیقت تجربه هم نشده (حتی اگر اتفاق افتاده باشد) استوار است.

    آنچه در روان فرد تجربه نشده است، موجب تخریب یا زوال موقعیت انتقالی می‌شود و از این جهت خود را به شکل سیمپتوم نشان می‌دهد. این امر ارتباط تنگاتنگی با وضعیت دشوار فقدان دارد؛ جایی که دیالکتیکی میان حضور و غیاب رخ می‌دهد. بنابراین فراز و نشیب‌های پرخاشگری در موقعیت تحلیلی می‌تواند موجب ثبات یافتن رویدادها برای فرد شده و به لحظه نمادسازی منجر شود.

    ما در هیپومانیا نیز با طیف وسیعی از عواطف، از جمله حزن و اندوه، اضطراب و تجربهه پوچی و لحظات آشفته و دردناک ناشی از فقدان عشق روبه‌رو هستیم که منجر به بازداری عمیق هرگونه بیانِ زندگی می‌گردد. فعال شدن فقدانی تروماتیک در بافت انتقال، می‌تواند وابستگی را به ابژه‌ای که عشق و نفرت همزمان معطوف به اوست، بازسازی کند.

    شکوه کردن‌های پرحرارت و خصمانه، تلاشی در جهت به چالش کشیدن موقعیت تحلیلی است که هدف آن ممکن است ایجاد اعتماد، تحمل ناکامی و واکنشی نسبت به فقدان اوهام یا آرمانی‌سازی‌ها و امکان تجربه درد بدون ترس از فروپاشی فاجعه‌بار باشد. تمام این اوامر را می‌توان به عنوان بخش‌هایی از یک گذار شکست خورده در نظر گرفت.

    امکان تجربه فقدان به رها شدن از دام نارسیسیزم و پذیرفتن دیگری، یعنی تحلیل‌گر، وابسته است. تجربه نفرت نسبت به تحلیل‌گر، ابژه را به آن سوی حوزه آرمانی‌سازی، قدرت مطلق و احساس شکنندگی کشانده که مورد آخر می‌تواند گواهی بر ترس ناشی از آسیب تلافی‌جویانه، توهین یا نفرت باشد.

    عمل بالینی بار دیگر این قصیده را در باب ساختار ذهنی شرح می‌دهد: «برای پردازش فقدانی نمادین، به حضور ابژه‌ای واقعی نیاز است».

    پیشنهاد مطالعه:

    اینجا و اکنون: دیدگاه من | مقاله‌ای از بتی جوزف


    [1] Self

    [2] روان‌کاو آرژانتینی

  • مروری بر رمان هویت اثر میلان کوندرا

    مروری بر رمان هویت اثر میلان کوندرا

    انسان مدرن بنا بر سبک زندگی، سطح فکری و توان دسترسی بالایی که به اطلاعات گوناگون دارد، به ناچار با دلهره‌هایی از جنس مدرنیته نیز سروکله می‌زند. میلان کوندرا در آخرین رمان خود یعنی هویت، توانسته با گزیده‌ترین عبارات، جهان امروزی را از دریچه نگاه یک زوج جوان و عاشق به خواننده نشان دهد و بگوید برخلاف چیزی که عموما در ادبیات رمانتیسم و عاشقانه‌های سینمای مصرفی گفته می‌شود، زندگی دو انسان عاشق حتی با وجود سطح فرهنگی بالا و دانش کافی و وضعیت اقتصادی مطلوب، به چالش‌های وجودی آمیخته است.

    هویت، داستان زنی به نام شانتال است که پس از مرگ فرزند پنج ساله‌اش با مردی به نام ژان مارک ازدواج می‌کند. ژان مارک مردی روشنفکر و امروزی است، اما وضعیت مالی جالبی ندارد و چهار سال هم از شانتال کوچک‌تر است.

    پلات اصلی داستان هویت اثر میلان کوندرا

    داستان از قدم زدن شانتال در یک ساحل آغاز می‌شود؛ جایی که او ناگهان به این فکر می‌افتد که خیلی وقت است که مردها برای دیدن او سر برنمی‌گردانند. او این فکر آزاردهنده را حتی با ژان مارک هم در میان می‌گذارد و ژان مارک ساده‌دلانه و یا حتی شاید احمقانه، شروع به نوشتن نامه‌هایی عاشقانه به شانتال می‌کند تا از زبان فردی غریبه به او بگوید که چقدر زیباست تا این‌گونه به خیال خودش شانتال زیبایی‌هایش را بازیابد، دوباره خوشحال شود و احساس پیر شدن از او فاصله بگیرد.

    ادامه پیدا کردن این نامه‌های مخفیانه در ابتدا عشق‌ورزی بین این دو را بیشتر می‌کند، اما وقتی شانتال نه تنها درباره آن‌ها چیزی نمی‌گوید بلکه نامه‌ها را پنهانی در کمد لباسش نگاه می‌دارد، ژان مارک به این فکر می‌افتد که این کار نشانه‌ای از علاقه شانتال به ترک او و آغاز رابطه عاشقانه‌ای دیگر است. در ادامه ماجرا، شاهد از دست رفتن هویت آن‌ها به عنوان یک عاشق هستیم.

    ایستگاه تنهایی

    کتاب با تنهایی آغاز می‌شود. وقتی که شانتال به تنهایی به هتلی می‌رود که روز بعدش با ژان مارک در آنجا قرار ملاقات دارد.

    همان ابتدا پیشخدمت‌های هتل درباره برنامه‌ای تلویزیونی به نام گمشدگان صحبت می‌کنند که همان‌طور که از نامش برمی‌آید، در مورد افرادی است که مفقود شده‌اند و از بینندگان تقاضا می‌شود در صورت داشتن اطلاعات، به یافتن آن‌ها کمک کنند.

    نظر شانتال در مورد گمشدن در عصر حاضر جالب است. او می‌گوید: «در این جهان که تک تک کارهای ما ضبط و ثبت می‌شود، فروشگاه‌ها به دوربین مداربسته مجهزند و همه پژوهندگان منتظرند تا در مورد کوچک‌ترین چیزها آدم را به باد پرسش بگیرند، چگونه می‌توان ناپدید شد؟» و در جایی دیگر شانتال می‌گوید که تنها به مدد آتش خاکسترکننده می‌تواند از چنگ آنان بگریزد. اما در کنار همه این‌ها، اضطراب تنهایی نیز در او به وضوح به چشم می‌خورد و کوندرا این احساسات متناقض را با ظرافت قابل توجهی بیان کرده است.

    مثلا همین که او به هتل محل اقامتشان می‌رود تا تنها باشد، در عین حال می‌گوید که از تنها غذا خوردن متنفر است و یا بعد از شنیدن حرف پیشخدمت‌ها، از فکر ناپدید شدن ژان مارک وحشت‌زده می‌شود.

    نکته قابل توجه دیگر، نشان دادن امنیتی است که در تنهایی حس می‌شود. ژان مارک و شانتال تعارضاتی در شخصیت خود و دیگری حس می‌کنند و رابطه خود را پر از معماهای حل ناشده می‌دانند و زمانی که فشارهای رابطه زیاده از تحمل می‌شود، به تنهایی خود پناه می‌برند. شاید زیباترین بخش‌های کتاب، موقعیت‌هایی است که شانتال و ژان مارک هریک به تنهایی شروع  به آنالیز کردن رابطه و دیدن خود از چشم دیگری می‌کنند و پاداش این کار دیدن رابطه از فاصله‌ای دورتر از جایی است که در لحظه در آن حضور دارند.

    دو شخصیت اصلی در طی روز و لابه‌لای روزمرگی‌ها و دل‍مشغولی‌ها به تنهایی خود نیز سری می‌زنند؛ شبیه به یک چای نیمروزی یا یک موسیقی که چند ساعتی در روز برای رفع خستگی پخش می‌شود. تنهایی برای آن‌ها محل تصفیه افکار و احساسات و زیرورو کردن قضاوت‌هاست.

    اگرچه این رویه همیشه خوب پیش نمی‌رود و گاهی حتی  سردرگمی آن‌ها را تشدید می‌کند، اما در مجموع باعث می‌شود هیجانان خود را بیشتر وارسی کنند و حتی اگر واکنش نابه‌جایی داشته‌اند، در تنهایی خود دوباره از نو به موضوع بپردازند.

    کوندرا شلوغی و دسترسی بیش از اندازه‌ای را که عصر ما به آن دچار است، نقد می‌کند و سعی دارد بگوید بخشی از پریشانی شخصیت شانتال در تمام داستان به این دلیل است که مدام تحت نظر دیگران است و خودش هم دیگران را تحت نظر می‌گیرد.

    چرا دوستش دارم؟

    ژان مارک دوست ندارد این گزاره را قبول کند که شانتال هم مانند هر زن دیگری ممکن است کارهای بی‌ارزشی را صرفا برای دیده شدن نزد مردان انجام بدهد. او شانتال را یگانه و تقلیدناپذیر می‌داند، چرا که این‌گونه می‌تواند با خیال راحت روی کامل شدنش در کنار او حساب باز کند‌.

    این بسیار شبیه به حرفی است که یونگ درباره آنیما و آنیموس مطرح کرد. یونگ از این صحبت کرد که تصور خیالی ما از شریک عاطفی خود، به گونه‌ای است که گویی با موجودی طرفیم که خالی از تیرگی‌های روان ما و سرشار از عناصر روانی است که شخصیت ما را تکمیل و یک‌پارچه می‌کند.

    مسلما این عقیده ما را از کنکاش در لایه‌های عمیق‌تر روان خود باز می‌دارد و کاری را که باید مسئولانه به انجام برسانیم، بر دوش یارمان می‌گذارد. اما زیبایی داستان میلان کوندرا در این است که ژان مارک و شانتال، گرچه هر دو از زیر سوال رفتن فرافکنی‌های ذهنی‌شان غمگین و دلزده و یا حتی در بودن کنار معشوقه خود دچار تردید می‌شوند، اما در نهایت نگاه واقع‌گرایانه آن‌ها به مفهوم عشق، به کشش احساسی بین آن دو، رنگ و بوی منطق می‌دهد.

    جالب است که ژان مارک درباره عشقش دچار تردیدی بزرگ می‌شود؛ درباره اینکه واقعا چه چیزی شانتال را از بقیه متمایز می‌کند، چه چیزی موجب می‌شود که به دنبال شکل کره زمین بگردد، اما همزمان با دیدن کسی که ظاهراً شبیه اوست، از دلش می‌گذرد که جای معشوقه‌اش باشد؟

    و سوال مهم دیگر این است که آیا اگر با شانتال به گونه‌ای که دیگران با او معاشرت دارند معاشرت داشت، باز هم مجذوبش می‌شد؟

    این سوال بی پاسخ به نظر می‌رسد، چرا که هرکدام از ما خواسته یا ناخواسته وجوه متفاوتی از شخصیتمان را به آدم‌ها نشان می‌دهیم و همین تفاوت رفتاری ما با انسان‌های متفاوت، سرنوشت روابطمان را متحول می‌کند تا آنجایی که شاید عمیق‌ترین روابط هرگز شکل نگیرند یا دوستی‌های نابود شده سال‌ها به درازا بکشند.

    در طرف دیگر شانتال زودتر از ژان مارک دچار حس پیری شده و شادابی گذشته را گم کرده است. او فرصتی دارد تا علت بودن کنار او را برای خود مرور کند و به ابن نتیجه می‌رسد که «پیکر او در میان میلیون‌ها پیکر دیگر ناپیدا بود تا روزی که نگاهی سرشار از میل و تمنا بر آن افتاد و او را از میان انبوه جماعت بیرون کشید».

    در واقع دوست داشته شدن از جانب ژان مارک، او را بی‌نیاز از تاییدها و تحسین‌های دیگران می‌کرد. از طرفی ژان مارک برخلاف همسر سابقش روشنفکر و امروزی است و نقطه نظرات جالبی درباره زندگی دارد و احتمالا همه این‌ها دلیل انتخاب او به عنوان همسر بوده، ولی آیا موجب تداوم رابطه آن‌ها نیز خواهند بود؟

    عشق رخدادی پویاست

    معمولا نویسنده‌ها عاشق شدن شخصیت‌ها را نشان می‌دهند، اما کوندرا در این داستان عاشق ماندن و تداوم و پویایی عشق را مدنظر قرار داده است. در واقع شانتال و ژان مارک نیاز داشتند تا مجددا احساسات و عواطف خود را بازنگری کنند، چرا که عشق اتفاقی نیست که یک‌بار بیفتد و سال‌ها طراوتش را حفظ کند. دوام یک رابطه وابسته به بازنگری‌هایی است که در طی زمان انجام می‌شود، چرا که هر غم و نارضایتی که از جانب شریک عاطفی متوجه احساسات ما می‌شود، نیاز به رسیدگی دارد و اگر این اتفاق نیفتد، به نسبت آزردگی‌هایی که به روح ما تحمیل می‌شود، از شفافیت و دلبستگی طرفین کاسته می‌شود.

    هویت گره خورده به معشوق

    «اگر شانتال صورتی خیالی است، پس همه زندگی ژان مارک هم صورتی خیالی است.»

    ژان مارک کسی است که بعد از آشنایی با شانتال و ورود او به زندگی‌اش، او را به چشم الهه‌ای منحصربه‌فرد و ایده‌آل نگریسته و زمانی که می‌فهمد شانتال احیانا دل به نامه‌های غریبه‌ای بسته، اعتمادش نه تنها از او، بلکه از تمام جهان من جمله خودش برمی‌گردد.

    ژان مارک به نبودن و از دست دادن تنها پیوند عاطفی‌اش با جهان که همان عشق شانتال است، می‌اندیشد. البته نه اینکه مرگ باعث این اتفاق شود. او نگران است که روزی بیاید که شانتال برایش بیگانه شود، روزی که دیگر او را نشناسد، روزی که بفهمد درباره هویت او اشتباه کرده است.

    حتی در جایی ژان مارک می‌گوید که من زمانی حس انسان‌دوستی‌ام را بازمی‌یابم که شانتال را در موقعیت‌های دشوار زندگی تصور کنم. اگر شانتال را به جای آدمی گرسنه، یا فردی که مورد تجاوز قرار گرفته است تصور کنم، آن وقت است که می‌توانم آن آدم‌ها را درک کنم. در واقع «هیچ‌کس به جز شانتال نمی‌تواند او را از حالت بی‌اعتنایی برهاند. تنها با واسطه اوست که می‌تواند احساس همدردی کند».

    حس گناه

    شانتال خطاب به فرزند مرده‌اش می‌گوید: «با مرگت مرا از سعادت با تو بودن محروم کرده‌ای، اما در عین حال مرا آزاد ساخته‌ای. آزاد در رویارویی‌ام با جهانی که دوستش ندارم.»

    شانتال وقتی بعد از جدا شدن از همسر قبلی‌اش کنار ژان مارک قرار می‌گیرد، در دل از مرگ فرزند کوچکش احساس خوشحالی می‌کند، چرا که این اتفاق باعث طلاق گرفتن و متعاقباً آشنایی با ژان مارک شد. اما مسلما از این احساس به وحشت می‌افتد، چرا که احساس گناه شدیدی به او دست می‌دهد. اما چه بخواهیم و چه نه، احساسات وجود دارند و گرچه می‌توان به خاطر انجام دادن یا ندادن کاری خود را سرزنش کرد، اما احساسات از دست هر عیب‌جویی خواهند گریخت.

    شانتال مرگ فرزندش را هدیه وحشتناکی می‌داند. او این‌گونه فکر می‌کند که اگر فرزندش همچنان زنده بود، او دیگر نمی‌توانست چیزی باشد که اکنون هست و بالاجبار زندگی در کنار همسرش و خانواده او که از لحاظ شخصیتی کیلومترها با او فاصله دارند، به او تحمیل می‌شد.

    علاوه بر این، هر بار که شانتال نامه‌های فرد ناشناس را دریافت می‌کند و از شنیدن زیبایی‌هایش از زبان او لذت می‌برد، حس گناه را نیز به شکل توامان دارد. چرا که برانگیختگی عاطفی و جنسی‌اش را به نویسنده ناشناس نامه‌ها نسبت می‌دهد، نه شریک زندگی‌اش.

    این حس گناه در ژان مارک هم دیده می‌شود. زمانی که او در پلاژ زن دیگری را با شانتال اشتباه می‌گیرد، با دیدن چهره پیر و بی‌روح شانتال آرزو می‌کند که ای کاش همان زن جایگزین او بود و این آرزو با وجود زودگذر بودنش او را دچار عذاب وجدان می‌کند.

    ملال، درد همه‌گیر بشریت

    «بی اعتنایی به شور و شوق، به یگانه شور و شوق همگانی زمان ما مبدل شده است.»

    ژان مارک عقیده جالبی را درباره مواجهه مردم با ملال بیان می‌کند. او می‌گوید طیف وسیعی از مردم در برابر ملال رخنه کرده در روابطشان در دو دسته کلی قرار می‌گیرند. دسته اول به سکوت روی می‌آورند و این سکوت را نباید با بی‌اعتنایی و چیزهایی از این قبیل اشتباه گرفت. آن‌ها به سادگی حرفی برای گفتن ندارند و ترجیح می‌دهند سکوت کنند. اما دسته دوم به شکلی افراطی حرف می‌زنند و جزء به جزء زندگی کسالت‌بار روزمره‌شان را تعریف می‌کنند.

    این ملال یکی از عناصر پررنگ داستان است. در محل کار شانتال یا کافه‌های شهر، از کرختی آدم‌های مختلف گفته می‌شود و گرچه شانتال و ژان مارک همه تلاش خود را به کار می‌گیرند تا رابطه‌شان را در برابر این ملال حفظ کنند، اما انجماد رابطه ولو به قدر زمانی کوتاه، چیزی است که به سراغ همه زوج‌ها می‌رود.

    شانتال با به تصویر کشیدن خانواده‌هایی که در ساحل می‌بیند، ملال زوجیت را به خوبی نشان می‌دهد؛ اینکه مردان برای فرار از این ملال و تبدیل نشدن درختی برای بچه‌ها به بادبادک بازی پناه برده‌اند. و عجیب نیست که در دنیایی که مردانش برای فرزندان خود وقت و هیجان چندانی ندارند، نگرانی شانتال این باشد که چرا دیگر برای دیدنم سر برنمی‌گردانند؟

    دوستیِ مدرن

    «دوستی به عنوان یک اتحاد در برابر ناملایمات متولد می‌شود، اما شاید دیگر نیازی حیاتی به چنین اتحادی وجود نداشته باشد.»

    از چیزهایی که به ظاهر در حاشیه داستان قرار می‌گیرند اما در نگاهی جامع‌تر در تکمیل پازل انسان عصر ما نقش دارند، صحبت‌های ژان مارک درباره تغییر مفهوم دوستی در زمانه مدرن است.

    جایی تقریبا در اواسط داستان، ژان مارک خبر فوت یکی از دوستان قدیمش را که اتفاقا بیمار هم بود، دریافت می‌کند و می‌گوید از اینکه بابت این خبر پریشان نیست، احساس پریشانی می‌کند. گرچه او این حرف را تاکید می‌کند که دوستان حافظه ما و آینه‌ای از گذشته‌مان هستند، اما در عین حال باور دارد که جوهره دوستی در زمان ما از محتوایی که قبلا داشت تهی گشته و مبدل به قرارداد احترام مقابل و رعایت ادب شده است.

    در نظر او اگر در گذشته دوستی مفهومی والاتر از ارزش‌های دیگر داشت و دوستان حتی برای حقیقت جامعه هم شأنی کمتر از دوستی قائل بودند و برای دفاع از دوست شجاعانه قیام می‌کردند، امروزه همین که فردی همگام با دیگران تو را متهم نکند و وانمود کند که هیچ نمی‌داند، دوست تو محسوب می‌شود و تو باید از این بابت سپاسگزار هم باشی!

    تغییر یعنی بیگانه شدن با نسخه گذشته خود

    «شانتال تو نمی‌تونی ما رو از زندگیت حذف کنی. ما بخشی از توییم.»

    شانتال با دیدن دوباره خواهرشوهر سابقش و فرزندان او، سبک زندگی گذشته‌اش را به یاد می‌آورد و در برابر ژان مارک دچار شرم می‌شود؛ چرا که دوست ندارد همسرش با دیدن اقوام قدیمی، نسخه‌ای از او را در ذهن شبیه‌سازی کند که دیگر شانتال نیست. ژان مارک هم این را درک می‌کند و نسخه فعلی شانتال را معشوقه خود می‌داند، نه چیزی که در گذشته بوده است. با این حال همزمان افکاری از جنس تردید در او پیدا می‌شوند؛ اینکه آیا شانتال در اثر تغییر به شخصیت فعلی‌اش رسیده و یا اینکه چیزی که اکنون از او می‌بیند، یکی از چند چهره اوست؟

    این شک بزرگ شانتال را هم درگیر می‌کند که آیا من همان آدم سابق هستم و تنها محیط اطراف من تغییر کرده است، یا شخصیت من به راستی متحول شده و بنابراین گذشته من جایی در پشت سر من قرار گرفته است؟

    چالشی که میلان کوندرا در مخاطب بیدار می‌کند، این است که آیا گذشته حذف شدنی است؟ آیا در صورت تغییرات رفتاری ‌و محیطی می‌توان ادعا کرد که دیگر آدم سابق نیستیم؟

    حقیقت این است که هر اتفاقی که در گذشته ما رخ داده، در نهایت به تصمیمی برای حال ما منجر شده است. متاسفانه یا خوشبختانه ماندگاری رخدادهای خوب و بد زندگی به یک اندازه است و هرچند از ردپای بعضی انسان‌ها یا وقایع در‌ خط زمانی عمر خود احساس رضایت نداشته باشیم، اثراتشان را در زندگی فعلی خود می‌بینیم. و کوندرا با نشان دادن تشویش و شرم شانتال، ضمن تایید همه این‌ها می‌خواهد بگوید هر انسانی این حق را دارد که آن زندگی را که دیگر متعلق به او نیست، انکار و حذف کند.

    رویا، امتداد واقعیت

    «رویاها دوره‌های متفاوت زندگی آدمی را یکسان و همه حوادثی را که از سر گذرانده است، همزمان، می‌نمایانند. رویاها اعتبار زمان حال را با انکار موقعیت ممتازش از میان می‌برند.»

    رویاها در این داستان جایگاه ویژه‌ای دارند، اما نه به لحاظ تعبیر و نشانه‌یابی؛ بلکه از لحاظ به چالش کشیدن آنچه آن را واقعی می‌پنداریم. حرکت از بیداری به رویا و از رویا به واقعیت مسیری است که ژان مارک و شانتال طی می‌کنند تا موقعیت حقیقی خود را در رابطه بازیابند. همان‌طور که در صفحات ابتدایی صحبت از رویای آشفته شانتال درباره افراد مهم زندگی‌اش در گذشته (مادر، همسر سابق و…) می‌شود، در اواسط داستان گذشته شانتال پیگیری می‌شود و در انتها هم با رویایی دیگر، حقیقت رابطه شانتال و ژان مارک و تمام گذشته گویی دوباره به چالش کشیده می‌شود.

    نظر من این است که کتاب بهترین پایان‌بندی ممکن را دارد؛ نگه داشتن خواننده در فضایی مبهم که نه کاملا در جهان رویا می‌گنجد و نه دقیقا منطبق بر واقعیات است. کوندرا پیام خود را در پس نثری به ظاهر ساده و مفاهیم روان‌شناختی پنهان کرده تا نشان دهد انسان، به ویژه انسان معاصر، همین‌قدر بی‌پناه و بلاتکلیف و سرگردان است و دوست داشتن و دوست داشته شدن شاید نجات‌دهنده‌اش نباشد، اما حداقل از معدود دستاویزهای اوست.

    کوندرا وسواس‌های روانی دو عاشق را فاش می‌کند تا شکست و دلزدگی در رابطه را برایمان تشریح کند و در نمایی کلی‌تر موقعیت فردی آن‌ها را در جهانی که شاید چندان فردیت را ارج نمی‌نهد، بررسی کند.

    پیشنهاد مطالعه:

    درآمدی بر عشق از نگاه فروید و روانکاوی

    نگاهی بر سریال صحنه‌هایی از یک ازدواج

    مروری بر رمان مهمانی خداحافظی میلان کوندرا

  • نگاهی به مینی‌سریال صحنه‌هایی از یک ازدواج (Scenes from a Marriage)

    نگاهی به مینی‌سریال صحنه‌هایی از یک ازدواج (Scenes from a Marriage)

    ما عشق می‌خواستیم، نه زندگی

    شاید برای بخشی از مردم همین‌طور باشد؛ اینکه به خیال خود همدیگر را دوست می‌دارند، باهم ازدواج می‌کنند، باز هم کمی ‌همدیگر را دوست می‌دارند و کار می‌کنند و به بیان کامو آنقدر کار می‌کنند که نه تنها عشق را، بلکه دوست داشتن را نیز فراموش می‌کنند. همدیگر را کنترل می‌کنند، از هم متنفر می‌شوند و برای هم درد ایجاد می‌کنند و برزخی جهنمی ‌‌به نام ازدواج می‌سازند.

    این فرآیندی است که آلن دوباتن به خوبی در کتاب سیر عشق مطرح می‌کند. اینکه آدم‌ها تحت تاثیر ایدئولوژی رمانتیک می‌خواهند به چیزی مشترک برسند، اما واقعیت آنچنان آزمندانه و بی‌رحم فرود می‌آید که دیگر تمرکزی بر ویژگی‌های عاطفی نمی‌توان داشت. اینکه با حسی ناگهانی خیال می‌کنیم معشوق را یافته‌ایم و تا ابدیت بر این حس تداوم می‌بخشیم، اما قطعا عشق ناپایدار می‌ماند چرا که آن‌ها کنار هم زندگی می‌کنند و رابطه‌شان دیگر نامش عشق نیست، بلکه اسم آن چیزی است که به آن می‌گوییم زندگی و می‌شود گفت ما عشق می‌خواستیم، نه زندگی!

    برای مشاهده‌ی ادامه ویدیوی تحلیل روانکاوانه مینی‌سریال صحنه‌هایی از یک ازدواج،
    به کانال یوتیوب یاسر درخشان مراجعه کنید.

    در واقع حقیقت این است که ما همگی در این سیاره تنها هستیم. هرکدام از ما کاملا تنهاییم و هرچه زودتر این حقیقت را بپذیریم، به نفعمان خواهد بود. بسیاری از مردم تنها زندگی می‌کنند، چه ازدواج کرده باشند و چه مجرد باشند و بدون هیچ یافتنی، همیشه در جستجو بوده‌اند.

    درحالی‌که ممکن است از نظر فرهنگی ازدواج را به عنوان یک عمل تعیین کننده از تعهد عاشقانه بین دو نفر بدانیم، اما واقعیت این است که در ازدواج، سطحی عجیب و بسیار عمومی‌‌ از انتظارات اجتماعی وجود دارد. ازدواج در سطح فرهنگی به عنوان هدف نهایی زوج‌های متعهد، نقطه شروع ایده‌آل برای فرزندآوری و نقطه عطفی در بزرگسالی که از هر عضو فعال جامعه انتظار می‌رود به آن برسد، در نظر گرفته می‌شود. ازدواج همزمان اعلان عشق و اشتیاق بی‌پایان، طبقه‌بندی قانونی و برای برخی یک پیوند مقدس است. ازدواج‌ها بار این وعده را به دوش می‌کشند که در یک فرد، یک عمر ازخودگذشتگی و اشتیاق پیدا می‌کنیم و در طول ازدواجمان همه نیازهای خود را برآورده خواهیم کرد.

    به ما نقشی به عنوان نان‌آور خانه، مدیر خانواده، والدین مشترک و معشوق اختصاص داده شده است. به ما یک متن فرهنگی از نکات، ترفندها و ویژگی‌هایی که ازدواج‌های شاد را می‌سازند، داده‌اند.

    با این حال به نظر می‌رسد «صحنه‌هایی از یک ازدواج» به این نقطه می‌رسد که چشم‌انداز ظریفی را درباره خطاپذیری اساسی کنش انسان ارائه و یک رابطه مدرن را نشان می‌دهد که دارای نقص و نارسایی است. این سریال نه تنها در نفس خود به این مهم می‌پردازد، بلکه به عنوان یک قطعه فکری عمیق فلسفی در مورد نقش نهادهای اجتماعی در زندگی ما اشاره دارد.

    این سریال همزمان به بررسی موشکافانه‌ای از رابطه بعد از ازدواج می‌پردازد؛ تعمقی که قابل بسط به روابطی است که در آن عشق کمرنگ شده و خیانت و تنفر جایگزین آن می‌شود و به تنهایی انسان در این عصر مدرن تاکید دارد و سوالاتی از این قبیل مطرح می‌کند که آیا ازدواجی که به پایان می‌رسد لزوماً یک شکست است؟ آیا ازدواج واقعاً پایان می‌یابد؟ آیا ازدواج، به معنای بزرگ‌تر، حالتی از وجود است که حتی اگر از هم جدا شوید، ادامه می‌یابد؟ آیا این چیزی است که بین دو شخصیت وجود دارد یا شخصیت سومی ‌است که زندگی خاص خود را دارد؟ یا تنها شخصیتی است که دو نفر را به یک ارگانیسم پیچیده متصل می‌کند، حتی زمانی که از هم جدا هستند؟

    سریال با حساسیت و به طور دقیق، در مورد نحوه مذاکره در یک رابطه طولانی‌مدت پرداخته و می‌پرسد آیا ازدواج سقوط به ورطه اجتناب‌ناپذیر است؟ آیا اشتیاق حیاتی است؟ یا می‌تواند با چیزی عمیق‌تر، پایدارتر جایگزین شود. اینکه اساسا برای دستیابی به خوشبختی فردی، باید چه محدودیت‌هایی قائل شد؟ و سوالاتی را در مورد انتظارات ما از جنسیت در روابط و روش‌های قضاوت ما درباره زنان مطرح می‌کند. مهم‌تر از همه، این سوال را می‌پرسد که آیا به شرطی که در یک ازدواج قسری و قهری نباشید (جایی که آماده باشید بازوی خود را گاز بگیرید تا فرار کنید) درد جدایی ارزشش را دارد؟

    خلاصه داستان سریال صحنه‌هایی از یک ازدواج

    سریال «صحنه‌هایی از یک ازدواج» برداشت تازه‌ای از درام سوئدی اینگمار برگمان به همین نام در سال ۱۹۷۳ به نویسندگی و کارگردانی‌ هاگای لوی و با بازی اسکار آیزاک و جسیکا چستین است. در این نسخه به روز شده، جاناتان (اسکار آیزاک) و میرا (جسیکا چستین) با ازهم‌پاشیدگی رابطه خود با یکدیگر دست‌وپنجه نرم می‌کنند. رویارویی با پایان زندگی مشترک آن‌ها را مجبور می‌کند تا با خودشان روبه‌رو شوند، زیرا سعی می‌کنند از هویت متزلزلی که باهم ساخته‌اند جدا شوند.

    جاناتان و میرا پس از ملاقات در دانشگاه کلمبیا به عنوان دانشجو، سال‌ها بعد دوباره باهم ارتباط برقرار کردند، دو یا چند سال باهم قرار گذاشتند و یک دهه است که ازدواج کرده‌اند. جاناتان در تافتز فلسفه تدریس می‌کند و مراقب اصلی دختر کوچکشان «ایوا» است، درحالی‌که میرا معاون رئیس شرکت فناوری و نان‌آور اصلی خانواده است. با این وجود، همه‌چیز خوب به نظر می‌رسد تا زمانی که میرا به ناخشنودی خود در ازدواج اعتراف می‌کند و جرقه یک‌سری وقایع را می‌زند که طی پنج سال اتفاق می‌افتد.

    هر اپیزود بعدی، یک لحظه مستقل در زمان است. ماه‌ها و سال‌ها در سریال از طریق تغییر مدل مو، ذکر سن دخترشان و دستاوردها یا ناامیدی‌های حرفه‌ای مشخص می‌شود. اپیزودهای سریال با نام‌های «بی‌گناهی و وحشت»، «دره اشک»، «بی‌سوادها» و «در نیمه‌های شب، در خانه‌ای تاریک، جایی در جهان» مراحل غم زناشویی و چالش‌های زندگی مشترک را به خوبی پوشش می‌دهد، هرچند می‌توان مراحل را در این سریال «انکار»، «خشم»، «معامله کردن»، «افسردگی» و «پذیرش» نیز نامید.

     بعضی چیزها هرگز تغییر نمی‌کنند!

    همان‌طور که در نسخه اصلی، سریال زوج را با مصاحبه با آن‌ها معرفی می‌کند، این بار نیز معرفی زوج توسط محققی که در مورد روابط تک‌همسری تحقیق می‌کند، صورت می‌گیرد. در نسخه برگمان شوهر با خودپسندی جلو می‌آید، درحالی‌که شخصیت اولمان مضطرب است؛ اما در این ریمیک، این بار مرد (جاناتان) بیشتر صحبت می‌کند. «بعضی چیزها هرگز تغییر نمی‌کنند!» به نظر می‌رسد جاناتان تلاش می‌کند نه تنها مصاحبه‌کننده، بلکه خودش را متقاعد کند که روشن‌فکر و خودآگاه است و در عین حال که شک و تردید فکری درستی در رابطه با ازدواج دارد، برای ازدواج آن‌ها ارزش قائل است، که به قول محقق، مشارکت آن‌ها یک «موفقیت» است. جاناتان نوعی روشنفکر متفکر با «نیاز به برتری اخلاقی» است که در پشت آن ریش‌های شاداب، رنجش و عصبانیت فراوانی از نظر خانوادگی و مذهبی دارد. اما میرا مسکوت و کنترل شده‌تر رفتار می‌کند؛ او کمتر احساس گناه می‌کند که بیشتر از زندگی، عشق می‌خواهد، اما بی‌ثبات‌تر از آن است که به پیرامون خود اجازه دهد تا آن را ببینند.

    عطف آغازین زمانی است که مصاحبه‌کننده (یک دانشجوی روان‌شناسی در دانشگاهی که جاناتان در آن فلسفه تدریس می‌کند) این پرسش را مطرح می‌کند که چرا عمر ازدواجشان از میانگین ملی بیشتر شده و اینکه آیا نقش میرا به عنوان مدیر فناوری و نان‌آور به حفظ این ازدواج کمک کرده است یا نه؟ در همین ابتدا، شخصیت جاناتان کنترل‌گر، آرام، مراقبت‌گر (نگه‌دارنده دخترشان ایوا) و عاشق زندگی معرفی شده و میرا که با طفره رفتن از پاسخ و مصاحبه او را متزلزل و بی‌ثبات می‌یابیم، خود را شخصیتی ناسازگار و نامطمئن نشان می‌دهد.

    از همان اوایل مصاحبه روانشناس، مشخص است که ازدواج آن‌ها بر پایه بسیار سستی استوار است و ممکن است با هیچ تلاشی به هم بخورد. اما آن‌ها که همان شب میزبان دوستانشان که یک زوج فروپاشیده هستند، نگاهشان به آن دو نگاهی سرزنشگر و ناپذیرفتنی نسبت به جدایی است. روانشناس که درباره فرگشت عرف‌های جنسیتی روی ازدواج‌های تک‌پارتنری با جاناتان و میرا صحبت می‌کند، سوال جالبی می‌پرسد: اینکه خودتان را با چه ویژگی‌هایی تعریف می‌کنید؟ جاناتان خودش را در وهله اول مرد، سپس یهودی و پدر ایوا می‌داند. همچنین سن و عقاید سیاسی (دموکرات) و نقص جسمی ‌خود (آسم) را نیز عنوان می‌کند. درحالی‌که میرا خود را یک زن متاهل و مادر و در درجه بعدی سن و شغلش را که در حوزه فناوری است، ویژگی اصلی خود می‌داند و این بیانگر اولویت‌های آنان در زندگی بر اساس این خصیصه‌هاست.

    فرآیند مصاحبه روانشناسی علاوه بر معرفی شخصیت‌ها، بیانگر حالات روحی آن‌ها نیز است. فرآیندی که جاناتان را علاقه‌مند به زندگی و میرا را سرد و غیرمشتاق به تصویر می‌کشد. (در مصاحبه، جاناتان تمام جاهای خالی میرا را در پاسخ دادن پر می‌کند.) جاناتان و میرا در هنگام مصاحبه تلاش می‌کنند تا شناسه‌های شخصی خود را در زمینه‌ای قرار دهند که مطابق انتظارات اجتماعی از ازدواج و شراکت باشد. تنش در انتظار برآوردن آرمان‌های سنتی و مترقی است، اما فراتر از فهرست اولیه اولویت‌های شخصی، هر پاسخی که داده می‌شود با فشار ناگفته‌ای مبنی بر اینکه چگونه یک زوج متاهل مناسب باشیم، آمیخته است. ما چندین بار در سریال، شاهد این فریب ظاهری جاناتان و میرا در مقابل دیگران هستیم. همیشه در مواجهه با خانواده، دوستان و همکاران، نسخه‌ای از ازدواج این دو وجود دارد که بسیار متفاوت از افکار و تعاملاتی است که وقتی تنها هستند آشکار می‌کنند.

    نکته مشهود دیگری که رخ می‌نماید، پارادوکس آن‌ها در زندگی بوده است؛ اینکه آن‌ها از دو دنیای متفاوت و متضاد هستند. (جاناتان به خاطر ارتدوکس بودن با هیچ زنی قبل از میرا در ارتباط نبوده و میرا در یک گروه موسیقی راک و تئاتر فعالیت می‌کرده است.). این تضادها خود حلقه آشنایی آن‌ها شده (خروج از مذهب مرد در مقابل فرهنگ برهنگی زن در تئاتر) و بعدها همین تضادها مشکل‌ساز می‌شود. تعریف جاناتان از یک ازدواج موفق، وسیله‌ای برای رشد شخصیت و نه هدف عنوان می‌شود” اما میرا از پاسخ به این سوال طفره می‌رود، چرا که اساسا در ذهنش ازدواج با جاناتان را موفقیت نمی‌پندارد و تعادل را عامل موفقیت در ازدواج می‌داند. (چیزی که خود ندارد.).

    گزاره‌ای که در این میان مطرح است، مولفه‌ای تعمیم‌پذیر در اغلب روابط زوج‌هاست؛ اینکه در اوایل رابطه اساسا همه‌چیز خوب و هیجان‌انگیز پیش می‌رود، اما وجود برخی تضادها باعث می‌شود در ادامه هر چیزی هرچند کوچک به دو طرف آسیب برساند. این آسیب چیزی است که کارگردان در همان ابتدا با دعوای بین کیت و پیتر (دوستان جاناتان و میرا) هشدار می‌دهد. زوج ناموفقی که به بن‌بست عاطفی و انتهای مسیر مشترک رسیده‌اند و اکنون در طوفان و طغیانی از خشم و نفرت به خاطر خیانت پیتر گرفتار شده‌اند و دیگر نمی‌توانند مکالمه کنند و مشاجره و بحث جای صحبت را گرفته است.

    مشاجره و ناتوانی در بیان خواسته‌ها و انتظارات سرآغاز مشکلات جدی و آفت زندگی مشترک است. موضوعی که به بیان بارت، رد و بدل کردن اعتراضات متقابل در بدترین حالت ممکن است. بارت به خوبی این فیگور را مطرح می‌کند. اینکه دو نفر با اتکا به تبادل نظر دائم با توجه از آنِ خود ساختن «ختم کلام» با هم جروبحث می‌کنند، برای آن‌ها این مشاجره به معنای استفاده از یک حق است. حرف مشاجره این است، هر نفر به نوبت که این یعنی تو بدون من هرگز و متقابلا من بدون تو هرگز. این معنای همان چیزی است که با حسن تعبیر آن را مکالمه می‌خوانیم، نه گوش دادن به یکدیگر که مقابله‌ای است که شاید جدایی نیندازد، اما بستر را برای ایجاد فاصله فراهم و فرآیندی ‌‌گمراهانه را باعث خواهد شد.

    مشاجره در ادامه به نقطه‌ای می‌رسد که موضوعی ندارد، یا دست کم به زودی بی‌موضوع می‌شود و این مشخصه ذاتی آن است که اساسا مشاجره‌ها پایان مستدل و متقاعدکننده‌ای نخواهند داشت، معنایی نخواهند داشت و در راستای روشن‌گری یا تغییر و تحول عمل نمی‌کند و نه کارا است و نه دیالکتیک؛ بلکه یک عبث بی‌سرانجام است. کاملا برعکس مکالمه که امری حیاتی برای رسیدن به یک نقطه نظر مشترک است و لازم برای بقای زندگی مشترک، چرا که تمام فریادها بر سر من و من است و این همان سوق یافتن به سوی خودکامگی و نارسیسیسم (خودشیفتگی) است.

    زایش نفرت، مرگ عشق

    یکی از اولین لحظه‌های کلیدی سریال، خبر بارداری میرا است. هنگامی که او این خبر را برای جاناتان فاش می‌کند، یک مکث قابل تامل وجود دارد. «مرا ببخشید.» او منتظر است تا واکنش جاناتان را ببیند. او منتظر یک سرنخ در مورد چگونگی واکنش است. مکالمه آن‌ها در امتداد لبه تیغ پیش می‌رود و میرا سعی در تحلیل واکنش جاناتان دارد و همچنین می‌خواهد صادقانه خواسته‌های خود را بیان کند. صحنه در اتاق خواب آن‌ها با تصمیم به نگه داشتن کودک به پایان می‌رسد، زیرا آن‌ها یکدیگر را در آغوش می‌گیرند و هیجان‌زده می‌شوند. اما صحنه بعدی در کلینیک سقط جنین است!

    مشخصا یکی از مهم‌ترین مولفه‌های بچه‌دار شدن، دوست داشتن دیگری است، وقتی کسی همسرش را دوست داشته باشد، بیشتر دلش می‌خواهد از او بچه داشته باشد و نخواستن این مسئله مستقیما به دوست داشتن زندگی و شریک زندگی برمی‌گردد. آسیب این مسئله را می‌توان در خودارضایی‌های شبانه جاناتان مشاهده کرد که بعد از سقط میرا این کار را ارجح به رابطه با او می‌داند.

    از سوی دیگر می‌توان به رابطه جاناتان و میرا با دخترشان ایوا اشاره کرد. جاناتان اکثر مواقع از او مراقبت می‌کند، او را می‌خواباند و ارتباط صمیمی‌ و بهتری با او دارد؛ برخلاف میرا که مادری دستوری و غیرعاطفی‌تر است و برای همین راحت می‌تواند نه تنها همسرش را که دیگر دوست ندارد، بلکه تنها دخترش را نیز رها کند و برایش هیجان و عشق‌خواهی اولویت بیشتری داشته باشد. میرا عاشق فرد دیگری شده و به همین خاطر به سقط تن داد تا با خیالی راحت‌تر به زندگی خود با جاناتان و ایوا پشت کند و صورت دیگر عشق، یعنی نفرت را نمایان سازد.

    اگر عشق از ارضا محروم شود، به سادگی می‌تواند در بخشی از خود به صورت نفرت معکوس شود. شاعران به ما می‌گویند که در طوفانی‌ترین مراحل عشق، این دو احساس متضاد تا مدتی همچون رقبایی ثابت‌قدم پهلو به پهلوی دیگر بقا می‌یابند. ولی همزیستی مزمن عشق و نفرت، آن هم وقتی که هردو معطوف به یک نفر هستند و هردو به شدیدترین درجه هستند، ما را متعجب نمی‌کند. باید متوقع بود که این عشق پرشور مدت‌ها قبل نفرت یاد شده را مغلوب کرده یا در کام آن فرو رفته باشد و در حقیقت نیز این بقای اضداد تحت شرایط روانی خاص و با تشریک مساعی وضعیت امور در ناخودآگاه امکان‌پذیر است. عشق موفق به خاموش کردن نفرت نشده، بلکه فقط آن را به درون ناخودآگاه رانده است و این نفرت در ناخودآگاه (که از تخریب شدن به دست عملکردهای خودآگاه مصون است) قادر به بقا و حتی رشد است.

    در چنین موقعیت‌هایی عشق خودآگاه معمولا (از باب عکس‌العمل) شدت فوق العاده زیادی پیدا می‌کند تا بدین وسیله آنقدر قوی شود که بتواند همیشه ضدش را در واپس‌زدگی نگه دارد. شرط لازم برای وقوع چنین وضعیتی در زندگی عشقی فرد، ظاهرا این است که این دو احساس متضاد در سنی بسیار کم، در نخستین سال‌های کودکی‌اش از یکدیگر انشعاب پیدا کنند و یکی از آن‌ها (معمولا نفرت) واپس زده شود. نمود بارزی که هم در کودکی جاناتان و هم در جوانی میرا شاهدش هستیم.

    طغیان خشم و BPD

    روز آرام تمام شده و شب هجران سر می‌رسد. میرا به خیانتش با مردی اسرائیلی به نام پال ابراز و می‌خواهد با او به تل‌آویو برود و زندگی کند. در میزانسن اعتراف به خیانت توسط میرا، جاناتان که شوکه شده رفتاری نه منفعلانه، بلکه از درون متلاشی شده دارد و سعی می‌کند با درک کردن و صحبت کردن، میرا را راضی به ماندن در زندگی کند. میرا علاوه بر خودخواهی و هیجان‌خواهی، در رابطه‌اش با جاناتان احساس تنهایی می‌کرده و گویی در توهمی‌‌ جدا از واقعیت، چشمانش را روی حقایق موجود می‌بندد. مرد مستاصل و تمناگر در آگاهی بیشتری از زن قرار دارد و در اینجا سکانسی بی‌نظیر شکل می‌گیرد؛ جایی که میرا باید صبح چمدانش را ببندد و زندگی را ترک کند، اما او آنقدر در شور کاذب و دستپاچگی خود برای رهایی غرق شده که حتی نمی‌تواند چمدان را ببندد. در اینجا جاناتان را می‌بینیم که در عین حال که تمام تلاشش را برای ماندن همسر خیانتکارش کرده است، چمدان او را می‌بندد که عملی همزمان عاشقانه و پرخاشگرانه است.

    رفتارهای میرا را می‌توان تا حدی ناشی از BPD (شخصیت اختلال مرزی) دانست که در تنظیم تجربیات هیجانی خود دچار نوروزی است که می‌تواند راحت هیجانات و احساساتش را از ناراحتی خفیف به طغیان خشم بدل کند. البته سریال در همان آغاز به این نشانه در او اشاره کرده بود؛ زمانی که میرا به روان‌شناس از گذشته و رابطه با پارتنری قبل از جاناتان می‌گوید که دچار اختلال شخصیت مرزی بوده و روی میرا هم تاثیر بسزایی گذاشته است.

    کنش‌های میرا به طور سمپاتیک و پاراسمپاتیک، بخشی از آن ارادی و بخشی دیگر غیرارادی است؛ به نحوی که او از ارزش کنترل و عدم کنترل هیجانات و احساسات خود آگاه نیست و رفتارهای مخرب خود را برای کاهش عواطف و خنثی ساختن انجام می‌دهد و این مهم نه تنها در دعواهای بین خودش و جاناتان، بلکه حتی در سیر خواسته‌های عاطفی او بسیار مشهود است؛ جایی که او دقیقا نمی‌داند چه می‌خواهد و هر بار او را با روحیات و خواسته‌هایی با به پیش کشیدن‌ها و پس زدن‌ها می‌بینیم و همین مشخصات مانند روابط ناپایدار، افکار آشفته، بی‌ثباتی عاطفی و طغیان خشم است که او را نزدیک به اختلال شخصیت مرزی می‌کند.

    این خصیصه‌ها را می‌توان در قسمت چهارم و سکانس اثاث‌کشی به خوبی متوجه شد. زمانی که میرا از پالی جدا شده و رابطه‌شان به هم خورده (آن هم به خاطر بچه‌دار نشدن)، از محل کار خود که برایش اولویت مهمی‌‌ بود اخراج شده و حال می‌خواهد به جاناتان برگردد. اما این بار جاناتان است که دیگر به او حسی ندارد. میرا نمی‌داند می‌خواهد برگه‌های طلاق را امضا کند یا نکند و در مقابل اصرار جاناتان که دیگر از او بریده، امضا نمی‌کند و کار به دعوای فیزیکی با جاناتان می‌رسد و در نهایت با اتفاق‌های سخت پیش آمده بینشان، با آن وضعیت آشفته به امضا تن می‌دهد.

    کودکی ات را رها کن و بیدار شو

    بنیان‌های استوار جهان‌بینی ما در نتیجه ژرف یا سطحی بودنش در سال‌های کودکی شکل می‌گیرد. چنین دیدگاهی بعد‌ها پیچیده‌تر، مفصل‌تر و کامل‌تر می‌شود، ولی بنیانش تغییر نمی‌کند. زمانی‌که پدر جاناتان در قسمت پنجم فوت می‌کند، او نه تنها ناراحت نمی‌شود، بلکه گویی خوشحال هم شده است؛ چرا که با وجود پدر بی‌محبت و سختگیری که داشت، هیچ‌وقت نتوانست کودکی دشواری را که برایش رقم زده بود فراموش کند. او پدر و مادری داشت که همدیگر را دوست نداشتند، اما به خاطر وجود بچه‌ها هیچ‌گاه از هم جدا نشدند. کاملا برعکس اتفاقی که برای جاناتان افتاده بود.

    شکست در رابطه پدر-فرزندی تاثیر بسزایی در بزرگسالی دارد. همان‌طور که فروید می‌گوید، من نمی‌توانم هیچ نیازی را در کودکی، نیرومندتر از نیاز به حمایت پدر متصور شوم. پدر جاناتان هرطور که دوست داشته نسبت به فرزند خود قضاوت می‌کرده، آن‌ها را در شرایط کنترلی دشواری قرار می‌داده و حتی در ارتباط با مادر فرزندان نیز رفتاری ناخوشایند و ارعاب‌گر بروز می‌داده و جاناتان نیز اذعان دارد که هیچ‌وقت نخواست که در مورد چیزی صحبت کند و همین مسئله عدم مکالمه، همان‌طور که پیش‌تر اشاره کردیم، باعث ظهور مشکلات عدیده‌تری در کانون خانواده می‌شود.

    همچنین بخوانید: پدر خودشیفته و تاثیر او بر فرزندان

    جاناتان هیچ‌وقت نتوانست از کودکی خود فرار کند، مانند اتفاقی که در سه سالگی برایش افتاده بود. او در کودکی خواب ترسناکی می‌بیند که مواجهه منفعل و بی‌تفاوت مادر نسبت به کابوس جاناتان و حوصله سربر خواندن آن، باعث شکل‌گیری نوعی نادیده‌انگاری در وجود او می‌شود. فهمیده نشدن، درک نشدن و انکار شدن در کودکی جاناتان و محدودیت‌های احساسی پدر در برخورد سختگیرانه و نظام‌مند او با جاناتان، باعث نوعی سرکوب حسی برون‌گرایانه در او شده؛ به نحوی که جاناتان در درد دلی با میرا به او می‌گوید هیچ‌وقت نه تنها کسی او را دوست نداشته، بلکه حتی توانایی دوست داشتن کسی را دیگر ندارد.

    این اتفاقی است که پروست به خوبی عنوان می‌کند. اینکه زمان آدم‌ها را دگرگون مى‌کند، اما تصویرى را که از آن‌ها داریم ثابت نگه مى‌دارد. هیچ چیز دردناک‌تر از این تضاد میان دگرگونى آدم‌ها و ثبات خاطره‌ها نیست. گسستگی احساسی در کودکی جاناتان، منجر به این تروما در او شده که در بیان آنچه احساس می‌کند، الکن است و عزت نفس لازم را در مواجهه با بحران‌های احساسی ندارد.

    حتی اثر تجربه‌های میرا در کودکی نیز هم‌اکنون هویداست. او زمانی که پنج ساله بوده، با مادر خود به قرارهای عاشقانه می‌رفته و این بی‌بندوباری احساسی، از همان کودکی در او پایه‌ریزی شده است. حتی مادر میرا، ازدواج را امری اشتباه برای میرا می‌دانسته و به او توصیه می‌کرده هیچ‌وقت ازدواج نکند و میرا همیشه در تلاش برای ثابت کردن خلاف این موضوع بوده است.

    رجوع به گذشته

    جاناتان بعد از اینکه میرا به او خیانت و ترکش کرد، برای هضم اتفاق‌های افتاده به روان‌درمانگر مراجعه می‌کند. اما گاهی حادث‌ها را نمی‌شود با کلمات بیان کرد، نمی‌شود پذیرفت و کنار آمد. درمانگر به جاناتان تمرینی می‌دهد که هر صبح هر چیزی را که به ذهنش می‌رسد، بنویسد و فکرش را تخلیه و خودش را در جریان سیال آنِ ذهنش رها کند. جاناتان اما در این موقعیت پیچیده و آزاردهنده در فقدان و تنهایی و آسیب، از گذشته و خاطرات کودکی‌اش می‌نویسد. خاطرات کودکی چیزی نیست که در گذشته باقی مانده باشد. آن‌ها هم با آدم بزرگ می‌شوند و به زندگی ادامه می‌دهند. گذشته، دائم در زمان حال حضور دارد، آن ‌هم در شکل کاملش.

    از دید فروید، اولین ابژه‌ای که ما با آن در ارتباط هستیم، مادر و یا کسی است که نگهداری کودک را عهده‌دار است. لذا تصویری که از مهر و محبت و یا نوازش دریافتی آن دوران در ناخودآگاه ما نقش می‌بندد، ارتباط مستقیم با نوع انتخاب و ارتباطات بزرگسالی ما دارد.

    جاناتان در نوشته خود به توصیف پدرش و ارتباط با او می‌پردازد. اینکه پدر مقتدرش با طرز فکر عقلانی و وسواس‌گونه‌اش که گویی برای تلافی تمام اضطراب‌هایش بوده، بر جاناتان سایه سنگینی انداخته بود. پدری قضاوت‌گر با مقررات اخلاقی سختگیرانه که باعث شده بود جاناتان همیشه در تلاش برای راضی نگه داشتن او باشد، اما همیشه حس شکست‌خوردگی نسبت به این موضوع داشته است. حس دائمی اینکه به قدر کافی خوب و اخلاق‌مدار نیست و زیاد از حد خودبین است و این خودبینی در جهان محدود و ایدئولوژیکی که جاناتان در آن بزرگ شده بود، گناهی بزرگ به حساب می‌آمد.

    از سوی دیگر مادری که در مقابل این پدر قرار داشت، زیاد از حد ضعیف و به قدری مضطرب بود که حتی جاناتان نمی‌توانست در مواجهه با مادرش خودش باشد و ترس‌ها و افکارش را با او در میان بگذارد. جاناتان با احساس عدم امنیت بزرگ شد و این کمبودها و اینکه کسی را نداشت تا مشکلاتش را با او در میان بگذارد و یا حل کند، باعث از بین رفتن عزت نفس جاناتان و محبت‌خواهی او به هر طریقی شده بود. تاثیری از گذشته که باعث شده بود در آینده مدام در این فکر باشد که بچه بیشتری داشته باشد تا این نقصان‌های کودکی را برای او جبران کند. به همین خاطر او بعد از میرا سراغ فرد دیگری می‌رود و از او بچه‌دار می‌شود.

    جاناتان با ریختن تمام دردهایش در درون، باعث ایجاد شکافی میان خود و دیگران می‌شد و این گزاره از گذشته، آفتی برای او در برابر یک رابطه واقعی است. چرا که همیشه بخشی از خودش را پنهان نگه می‌داشت، اما فکر می‌کرد همه این‌ها زمانی به پایان می‌رسد که رابطه‌اش با میرا شروع شده بود. جاناتان با میرا از تنهایی ذاتی‌اش جدا می‌شد، اما بعد از رفتن میرا متوجه شد که حتی حضورش در زمان میرا نیز نصفه و نیمه بوده و بخشی از وجودش را ابراز نمی‌کرده است.

    روان‌درمانگر این درک و بینش را در تحلیل و هضم اتفاق افتاده به جاناتان می‌دهد و او تازه متوجه می‌شود که نه تنها قربانی یک تحول ناگهانی، بلکه قربانی رجوع به گذشته تلخ و سختی است که همواره او را از خودش دور می‌کرده است و تازه می‌فهمد وقتی به گذشته نگاه می‌کند، می‌بیند روزهایی که غمگین و عصبی و افسرده به نظر می‌آمد، جزو شادترین روزهای زندگی‌اش بوده است. به نقل از مارکز: «خاطراتی هست که آدم‌هایش رفته‌اند، این خاطرات غم‌انگیز است؛ ولی آن خاطرات که آدم‌هایش حضور دارند اما شبیه گذشته نیستند، بسیار دردناک‌تر است.»

    سواد رابطه

    اپیزود چهارم که از نظر احساسی درگیرکننده‌ترین قسمت سریال است، شاید در ظاهر به پروسه پیچیده طلاق و کشمکش‌های بین جاناتان و میرا می‌پردازد، اما همان‌طور که از اسم این اپیزود (بی‌سوادان) برمی‌آید، به مسئله مهم سواد رابطه و تبعات فقدانش می‌پردازد.

    سرفصل‌های مهم سواد رابطه را می‌توان مسئولیت‌پذیری در رابطه، بیان حرف‌ها بدون توهین و تحقیر، دادن آزادی‌های فردی و مجاز به همدیگر، پذیرفتن یکدیگر و سعی در تغییر ندادن ویژگی‌ها و استفاده نکردن از نقاط ضعف طرف مقابل برای رسیدن به مقاصد خود دانست. آن‌ها نمی‌دانند چطور موضوع طلاق را به دخترشان ایوا بگویند. شاید باید این موضوع را به بچه‌ها یاد داد که بالاخره عشق هم روزی پایان می‌یابد، رابطه‌ها به پایان می‌رسند و آدم‌ها می‌روند و از یکدیگر جدا می‌شوند و همه این‌ها بخشی از زندگی و دردناک است. جاناتان اما درد واقعی را «مابینی» بودن می‌داند، بلاتکلیفی، نه اینجا بودن نه آنجا بودن، سردرگمی‌ میان خواستن و نخواستن، ماندن و رفتن و واقعا هیچ چیز بدتر از بی‌تصمیمی‌ نیست.

    جاناتان به جدایی مطمئن است، می‌داند چه می‌خواهد و این میرا است که با توجه به آشفتگی روحی و انزوا (ترک پاول و اخراج از کار) از نداشتن درک و ابراز عواطف صحیح برخوردار است. او از سواد رابطه که شامل شناخت احساسات فردی، خودآگاهی، خودکنترل‌گری، سازگاری با احساسات دیگران، مهارت ارتباط و بیان احساسات واقعی و مسئولیت‌پذیری در قبال کنش‌ها و رفتارهاست، بی‌بهره است و توانایی کنترل اوضاع را ندارد. همچنین جاناتان در درک موقعیت میرا هنگام درددل کردن درباره اتفاق اسفبار اخراجش کاملا سرد و بی‌تفاوت گذر می‌کند و نه تنها هیچ حس همدلی را برنمی‌انگیزد، بلکه از این می‌گوید که بعد از رابطه جنسی با میرا به این نتیجه رسیده که دیگر از ترک میرا نمی‌ترسد و هیچ حسی نسبت به جدایی ندارد و می‌خواهد از زن دیگری بچه‌دار شود. (تحقیر سقط جنین میرا) این نیز خود بخشی از فقدان داشتن سواد رابطه است که واکنش را به امری ناخوشایند بدل و شرایط را برای هر دو طرف بحرانی می‌کند. آن‌ها نمی‌توانند همدیگر را همان‌طور که هستند بپذیرند، اشتباهات عاطفی زیادی در مواجهه با یکدیگر دارند و هیجانات و عواطفی چون خشم، ترس، شرم و… را به طور مخربی به یکدیگر ابراز می‌کنند که همگی از مولفه‌های مهم در مضمون سواد رابطه است.

    خانه و شیء‌انگاری به مثابه رابطه

    کارگردان در تعریف مکان زندگی «خانه» با قرار دادن عکس‌های خانوادگی و پشته‌های کتاب و طراحی قسمت‌های جداکننده، خانه را مکانی معرفی می‌کند که بیشتر فضایی است که نشان‌دهنده پدر و مادر بودن به جای عشق است. خانه در اینجا نقش مهمی ‌دارد و یکی از عوامل شیءانگاری است که می‌توان آن را نوعی دستاویز و تعلق خاطر از چیزهای مشترک دانست. همه عشق‌ها، حرف‌ها، وصل‌ها، جدایی‌ها و… در مکان شکل می‌گیرد و این مکان گویی خود شخصیتی دارای حافظه و ناظر است که تمام اتفاقات را دیده و ثبت می‌کند.

    این مکان (در اینجا خانه) هم می‌تواند عامل شور و سرزندگی باشد و هم یادآور تلخ‌ترین خاطرات برای آدمی‌ که گذر از آن سخت و تلخ خواهد بود. مثلا در سکانسی جاناتان به میرا می‌گوید: «نمی‌دانم هنوز می‌توانیم در یک اتاق باشیم بدون اینکه به یکدیگر صدمه بزنیم یا نه.» دیالوگی تاثیرگذار که نشان‌دهنده مهم بودن مکان در طی زمان برای زوج است و احساس امنیت/عدم امنیت که از یک اتاق یا حتی یک مبل که به آدمی‌ دست می‌دهد. مانند سکانسی که میرا بعد از مدت‌ها به خانه برمی‌گردد و می‌بیند جاناتان دکوراسیون خانه را عوض کرده و فقط یک مبل سبزرنگ را نگه داشته است. از این تغییر (تغییر محیط به مثابه تغییر انسان‌ها و عواطفشان) احساس بدی به میرا دست می‌دهد، اما همان مبل سبزرنگ در دو قسمت بعد و زمان اثاث‌کشی، به خواسته مهم میرا بدل شده و حس تعلق خاطر از گذشته و خاطره‌ها باعث می‌شود میرا این مبل را از جاناتان درخواست کند. همیشه بخشی از گذشته طوری با انسان می‌ماند که نه می‌توان فراموشش کرد و نه دورش انداخت؛ بلکه باید با آن زیست و در اینجا خانه به عنوان مهم‌ترین بخش در شکل‌گیری اکنون و تبدیل به گذشته، نقشی اساسی ایفا می‌کند.

    در قسمت آخر که زمان گذشته و میرا و جاناتان از هم جدا شده‌اند، جاناتان برای شگفت‌زده کردن میرا، همان خانه‌ای را که در آن سال‌ها باهم زندگی کرده بودند و بعد از جدایی فروختند، برای یک شب اجاره می‌کند و به آنجا می‌روند. رجوع به گذشته این بار نه از طریق ذهن، بلکه از طریق مکان و شی‌‌ء شکل می‌گیرد. حتی خانه در سیر اتفاقات و رابطه‌شان به مدلولی برای خواسته‌هایشان تبدیل می‌شود؛ مانند هنگامی که بعد از سقط میرا، او و جاناتان تصمیم به تعمیر و تغییر خانه می‌گیرند تا اتاق کار جاناتان و اتاق ایوا جای جدید و شکلی نو به خود بگیرند. (تغییر شیء استعاره‌ای از تغییر خواسته در زندگی)

    تعمیرات خانه (تغییر خود) به میرا سپرده می‌شود، اما او با سهل‌انگاری (مقاومت در مقابل تغییر) این کار را عقب می‌اندازد تا زمانی‌ که اتفاق نهایی یعنی از دست دادن خانه (از دست دادن زندگی مشترک) حادث می‌شود. در بازگشت به خانه‌ی از دست رفته، نوستالژی و بازدید از جاهایی که در آن خاطره‌های زیادی شکل گرفته بود، از آشپزخانه و راهرو‌ها تا اتاق خواب، این مرد است که پیشنهاد داده و شوق آنجا (بازگشت به گذشته) برایش مشهود است. اما میرا با اینکه استقبال می‌کند، با اظهار نظر خود (همیشه از اتاق هتل بیشتر خوشم می‌آمد)ِ نظر خود را نسبت به بازگشت به ازدواج تلویحا اعلام می‌کند. درحالی‌که جاناتان خود صاحب زن و زندگی و فرزند جدید شده، اما همین آشناپنداری نسبت به مکان، او و میرا را در این موقعیت قرار داده است. او هرچند زندگی جدید خود را با مولفه داشتن زبان مشترک و دین مشترک (یهودیت) منطق‌سازی می‌کند، اما اقرار دارد هیچ‌وقت آن‌طوری که عاشق میرا بوده، عاشق کس دیگری نبوده است.

    جالب است که میرا که اتاق زیر شیروانی را یک انباری بلااستفاده می‌دانست، اکنون با بازسازی و زیبا کردن این اتاق (امری که خود از آن غافل مانده) توسط دیگری، دوباره اشتیاقی نو می‌یابد.

    میرا هم طلاق را آسیب روانی بی‌پایانی می‌داند و معتقد است زمان زیادی طول می‌کشد تا هر فرد بعد از طلاق به زندگی عادی برگردد و شاید هم هیچ‌وقت تاثیرش از بین نرود. این تروما و آسیب ناشی از طلاق را جاناتان در رتبه دوم پر استرس‌ترین اتفاقات زندگی می‌داند، اما بعد از نقل مکان! اشاره‌ای که جاناتان به این موضوع دارد، نقش مکان را در فروپاشی روانی و احساسی زوج به خوبی نشان می‌دهد. آدم‌ها و شرایط عوض می‌شوند و تغییر می‌کنند، اما مکان (خانه) و رابطه آن‌ها سر جایش مانده است. با این حال گذشته دیگر برنمی‌گردد و هیچ‌وقت هیچ‌چیز مانند سابق نمی‌شود؛ مانند تکه چسبی که زده می‌شود، اما با کندنش دوباره مثل سابق نمی‌چسبد.

    صمیمیت، انزوا، خیانت

     

    در هر زندگی مشترکی، فداکاری و درجه‌ای از ناهماهنگی وجود دارد. دو زندگی، ریتم و دیدگاه کاملاً منحصربه‌فرد و مجزا، باید به هم برسند. این یک بخش پذیرفته شده از ازدواج و رابطه است که باید در آن دادن و گرفتن وجود داشته باشد. توانایی منعطف بودن از مهمترین مواردی است که شریک زندگی شما و خودتان به آن نیاز دارید. ما ساده‌لوحانه امیدواریم که در ازدواج این امتیازات به راحتی و با شادی داده شود؛ اما نه، همیشه این‌طور نخواهد بود.

    یکی از مراحل نظریه اریکسون، مرحله صمیمیت در برابر انزوا است. در این مرحله فرد برای صمیمیت و سرمایه‌گذاری در این راه آماده است، بنابراین ازدواج در مرحله‌ای اتفاق می‌افتد که چالش اساسی فرد بین صمیمیت و انزوا است. صمیمیت به طور طبیعی به خودی خود به وجود نمی‌آید و شامل علاقه، ارتباط متقابل، خطرپذیری، اعتماد و مبادله عقاید و عواطف و نه صرفا مجاورت جسمانی و روابط جنسی است که همه نیازهای اساسی و عمیق بیشتر انسان‌هاست. در همان زمان که فرد چنین رابطه‌ای را جست‌وجو می‌کند، نیاز دارد تا احساس ثابت و پایداری از هویت خویش داشته باشد. گسترش صمیمیت بین زن و شوهر منجر به هم‌آمیزی می‌شود که به معنی آمیختن هویت خود با هویت شخص دیگر است، بدون ترس از اینکه چیزی از خود از دست برود.

    اریکسون همچنین معتقد است که حس حقیقی صمیمیت به دست نمی‌آید، مگر آنکه فرد هویت تکامل یافته خود را به دست آورده باشد. صمیمیت واقعی زمانی امکان‌پذیر می‌شود که فرد نخست به یک هویت مستقل دست یافته باشد. تنها به شرطی که فرد از هویت خود مطمئن شده باشد، می‌تواند در یک رابطه دوجانبه همه‌چیز خود را به طرف مقابل واگذار کند. ابهام و نگرانی ناشی از آشفتگی در هویت اعم از هویت جنسی، هویت شغلی، خودانگاره (تصویری که فرد از خود در ذهن دارد)، و تن‌انگاره (تصویر ذهنی فرد درباره بدن خود)، مانع از آن می‌شود که فرد بتواند خود را آزادانه و محبت‌آمیز به شریک جنسی خود واگذارد یا اساساً هرگونه رابطه عمیق و دیرپایی برقرار کند. هرگونه ناکامی ‌و نداشته‌ای ما را به سمت انتخابی می‌کشاند که در ذهن ناخودآگاهمان، تصوری از ابژه خیالی داریم.

    از سکانس‌های مهم این سریال می‌شود به لحظه اعتراف به خیانت میرا اشاره کرد. در این لحظه، میرا در تصمیم خود مصمم است و جاناتان هنوز امیدوار است که ازدواج را باهم حفظ کنند. میرا شروع به توجیه رفتار و توضیح احوالاتش می‌کند و وانمود می‌کند که خوشحال است. عملکرد جاناتان اما متفاوت است. او همچنان در نقش همسر فداکار است. او به میرا التماس می‌کند که نزد تراپیست و روان‌شناس بروند. او در جمع کردن چمدان به میرا کمک می‌کند، اما این نافی آگاهی جاناتان از عملکردش نیست. وقتی میرا از در بیرون می‌رود، رفتار جاناتان تغییر می‌کند. التماس آرام او با پرخاشگری و اضطراب جایگزین می‌شود. او احساسات واقعی خود را حتی پشت درهای بسته خفه می‌کند.

    در روان‌شناسی تحلیلی یونگ، او روان انسان را تک‌جنسیتی نمی‌داند و خیانت زمانی اتفاق می‌افتد که ویژگی‌های جنسیتی انسان‌ها متعادل نباشد. همه ما، هم ویژگی‌های زنانه (آنیما) داریم و هم ویژگی‌های مردانه (آنیموس). ویژگی‌هایی همچون تعقل، منطق و دوراندیشی، آنیموسی و ویژگی‌هایی همچون تعهد به روابط با دیگران، توجه به خود و… ویژگی‌های آنیمایی هستند. فرض کنید یک زن با آنیموس قوی (ویژگی‌های مردانه)، سلطه‌جو، رقابت‌جو، پرخاشگر و یک مرد با آنیمای قوی (ویژگی‌های زنانه) در کنار هم قرار بگیرند. مرد نمی‌تواند از قوه تعقل و دوراندیشی آنیموسی خود به اندازه کافی استفاده کند، زن هم نمی‌تواند از روحیه حمایت‌گری و صلح‌طلبی آنیمایی‌اش پیروی کند. رابطه چنین زوجی روز به روز خالی‌تر از صمیمت و تعهد می‌شود و انتظار می‌رود که به زودی مرد و یا زن به دنبال رابطه موازی و خیانت برود.

    پایانی در کار نیست، همان‌طور که رنج پایان نمی‌یابد

    کارگردان جدا از نمایش آرام و درون‌نگر در سریال که به طور مکرر و مؤثر از سکوت استفاده می‌کند، در شیوه منحصربه‌فرد خود در آغاز هر قسمت (و در پایان قسمت آخر)، با نشان دادن بازیگرانی که آماده شروع کار هستند (نوعی فاصله‌گذاری برشتی و شکستن دیوار چهارم)، آن را استعاره و نشانی برای جهانی بودن تجربه این زوج خیالی مطرح می‌کند که می‌تواند قابل تعمیم به هر زوجی باشد که ناگهان خود را وسط فروپاشی یک ازدواج می‌بینند.

    همچنین بخوانید: گزارش جلسه تحلیل سریال صحنه‌هایی از یک ازدواج

    کارگردان با دقت به جزئیات سعی کرده تماشای سریال را مانند جدا کردن یک متن یا تماشای یک نمایشنامه ادبی جلوه دهد. حتی الگوهای آب و هوا نیز استعاری هستند. هنگام جدایی اولیه، برف سوزناکی می‌بارد و در بدترین جدل و بحث میرا و جاناتان، کارگردان از باران استفاده می‌کند. کارگردان شخصیت‌هایش را به افراط می‌برد تا مجبور شوند چهره‌هایشان را رها کنند و بفهمند چه چیزی وجود دارد و چه چیزی نیست. این جست‌وجوی روشنگری، این نوای نومیدانه برای تکه‌های دیرهنگام خودشناسی، این اشتیاق برای صلح در یک خلاء، جملگی به یک تنهایی عمیق دامن می‌زنند.

    گسست بین آنچه شخصیت‌ها می‌گویند و کاری که انجام می‌دهند، نه تنها دوگانگی عمیق آن‌ها، بلکه وضعیت وجودی آشفته‌شان را نیز منعکس می‌کند. آشفتگی که در زیر سطح فتوژنیک از همان ابتدای مصاحبه مشهود است. حتی دوست داشتن در این میان آشفته می‌نماید، همان‌طور که میرا در پایان به این اشاره دارد که همیشه به شیوه آشفته خودم دوستت داشتم و تو همیشه به شیوه پیچیده خودت دوستم داشتی. میرا و جاناتان هر دو انسان‌های ناقصی هستند، اما به روش‌های ظریفی به این نقص‌ها اصالت می‌بخشند. کارگردان تصمیم می‌گیرد روی این نقص‌ها تمرکز نکند، بلکه اجازه می‌دهد مشکلات هر شخصیت به آرامی‌ خودشان را نشان دهند و در طول دیالوگ به آن‌ها رسیدگی شود.

    اوج این انتخاب، روایت مذهبی سریال است. جاناتان یک یهودی سابق ارتدوکس است، درحالی‌که میرا نه مذهبی فکر می‌کند و نه عمل. این تنش بین ادیان به آرامی ‌به روایت نفوذ می‌کند. وقتی میرا در نهایت می‌گوید که نتوانسته است به طور صریح تمایلات جنسی خود را در مقابل جاناتان بیان کند، تکان‌دهنده است. کارگردان سعی در دراماتیزه کردن بیش از حد نمی‌کند، بلکه تنش نهفته را به یک وضعیت آشفته و هرج‌ومرج روانی بدل می‌کند.

    سریال بر پایه مدرنیسم بنا شده است؛ بیان رنج تنهایی انسان، گمگشتگی و سرگشتگی انسانی که گویی چیزی را از او دزدیده‌اند. انسانی که دیگر خود را احساس نمی‌کند، احساس شئ بودگی و ابزارشدگی غالب شده است و همه این‌ها حاصل مدرنیته است. جامعه صنعتی شده و مدرن که به قول هایدگر فقط هدف را جست‌وجو می‌کند و از خود غافل است: «تمدن نتیجه مدت زمانی است که انسان‌ها از خود بیگانه‌اند.»

    در مجموع، صحنه‌هایی از یک ازدواج مانیفست قدرت، گفت‌وگو و روابط انسانی است. نمایشی خاموش و متفکرانه که دیدگاه تازه و ظریفی را از اینکه چرا روابطمان را شکل می‌دهیم، چگونه آن‌ها را حفظ می‌کنیم و در نهایت چرا از هم می‌پاشند، ارائه می‌دهد.

  • درآمدی بر عشق از دیدگاه فروید و روانکاوی

    درآمدی بر عشق از دیدگاه فروید و روانکاوی

    عشق چنان مسئله جهان‌شمول و عمیقی است که بسیاری از فلاسفه و روانشناسان آن را بررسی کرده‌اند. عشق احساسی است پیچیده که صحبت کردن درباره آن کار راحتی نیست و به نحوی همواره انسان‌ها را به شیوه‌های مختلف سردرگم کرده است. تا جایی که لکان نیز معتقد است که نمی‌توان چیزی معقول و معنادار در رابطه با عشق گفت! او می‌گوید: «عشق هزارتو است و عاشقی به معنای گم شدن در آن. در هنگام عبور از مسیر عشق، راه خودتان را گم می‌کنید و در نهایت خودتان را».

    طبق نظریات روا‌‌‌ن‌تحلیلی، تجربیات افراد است که فرد را به مسیر‌های مختلف در عشق می‌کشاند. افراد دیدگاه‌های متفاوتی نسبت به عشق دارند و آن را به اشکال مختلف نشان می‌دهند. مثلاً افراد سادیستیک عشقشان با ابراز خشم است و برخی دیگر همه زندگی‌شان را وقف عشق و معشوق خود می‌کنند. حتی عده‌ای از مردم به سبب عشق خود ممکن است مرتکب جرم شوند.

     

    عشق در دیدگاه فروید

    طبق دیدگاه فروید، وقتی صحبت از عشق به میان می‌آید اغلب منظور از آن «ابژه عشق» است. عشق یک نیروی غریزی (لیبیدو) است که به سمت ابژه انتخاب شده (معشوق) ادراک می‌شود. همین نیروی غریزی است که باعث میل انسان به حرکت، وحدت و یکی شدن اشخاص است. نخستین ابژه هر فرد در زندگی، فارغ از جنسیت، مراقبین اولیه است. ما عشق ورزیدن را از روابط اولیه خود با والدین و مراقبان خود یاد می‌گیریم. روابط اولیه ما با والدین و مراقبان و همچنین روابط مراقبانمان با یکدیگر به ما کمک می‌کند تا نقشه عشقی را شکل دهیم که در طول زندگی ما ادامه دارد.

    فروید همچنین معتقد است که گاهی اوقات عشق به عنوان «انتقال» یا «عشق انتقالی» نامیده می‌شود. وی در این رابطه خاطرنشان کرد که وقتی یک ابژه عشقی را پیدا می‌کنیم، در واقع در حال «بازیابی» آن هستیم. این پدیده شناخته شده‌ای است. گاهی اوقات افرادی را می‌بینیم که شریکی انتخاب می‌کنند که آن‌ها را یاد مادر یا پدرشان می‌اندازد. از سوی دیگر وقتی در بزرگسالی عاشق می‌شویم، در حقیقت «ابژه عشق» خود را انتخاب می‌کنیم اما این انتخاب تحت تأثیر روابط کودکی ما و بیشتر به صورت ناخودآگاه اتفاق می‌افتد. فردی که عاشق می‌شود، انتظار دارد با گرفتن عشق متقابل به ابژه عشقش بپیوندد و این‌گونه با میل به دیگری زندگی‌اش را سپری می‌کند.

    از نظر فروید، همه روابط عشقی حاوی احساسات دوسوگرا هستند. در میان اکتشافات مختلف فروید، دوگانگی دخیل در تمام روابط نزدیک و صمیمی وجود دارد. درحالی‌که ممکن است آگاهانه نسبت به همسر، شریک زندگی، والدین یا فرزند احساس محبت واقعی و واقع‌بینانه داشته باشیم، اما همه‌چیز دقیقاً آن چیزی نیست که به نظر می‌رسد.

    در دنیای ناخودآگاه، حتی زیر محبت‌آمیزترین احساسات، درگیری‌ها، خیالات و ایده‌هایی وجود دارد که به قولی منفی، نفرت‌انگیز و مخرب هستند. فروید دریافت که عشق و نفرت در روابط نزدیک بخشی از طبیعت انسان است و لزوماً آسیب‌زا نیست. یعنی این دو در طول زندگی افراد متناوباً به یکدیگر تبدیل می‌شوند، زیرا در ناخودآگاه به هم پیوسته هستند. برای مثال بسیار پیش می‌آید که کسانی را که دوستشان داریم، مثل خانواده و دوستان، برای لحظاتی و حتی بیشتر حس تنفر از آن‌ها را تجربه می‌کنیم و دوباره این حس جایش را با دوست داشتن عوض می‌کند.

    فروید دو نظریه روانکاوی در مورد عشق ارائه کرد. یکی از آن‌ها این است که عشق و تمایلات جنسی در ابتدا زمانی باهم ترکیب می‌شوند که کودک سینه مادرش را می‌مکد. یافتن ابژه عشق در واقع یک بازیابی است. این مرحله همچنین به عنوان «مرحله دهانی» رشد روانی-جنسی کودک (۰ تا ۱ سالگی) شناخته می‌شود. پس از این مرحله، مرحله مقعدی (۱ تا ۳ سالگی) و مرحله فالیک یا ادیپ (۳ تا ۶ سالگی) است. در دوران نهفتگی (6 تا 12 سالگی) کودک یاد می‌گیرد که مؤلفه جنسی عشق خود را به والدینش سرکوب کند. در دوران نوجوانی (یا مرحله تناسلی، 12+ سال)، انگیزه‌های جنسی دوباره ظاهر می‌شوند و اگر سایر مراحل با موفقیت حل شده باشد، می‌تواند وارد یک رابطه جنسی عاشقانه با شریک زندگی خود شود.

    ظرفیت فرد برای عشق ورزیدن و درگیر شدن در یک رابطه عاشقانه سالم، به توانایی او در ترکیب مجدد ظرفیت عشق لطیف با تمایلات جنسی بستگی دارد. اما این امر مستلزم آن است که فرد به طور کامل از والدین جدا شده باشد. در غیر این صورت، فرد معشوق را صرفاً به عنوان نسخه‌ای اصلاح شده از والدین تجربه خواهد کرد.

    نظریه دوم فروید درباره عشق، به دنبال کشف خودشیفتگی بود. در این نظریه، جدایی از والدین برای اینکه بتوانیم عشق را تجربه کنیم لازم است، اما کافی نیست. ما عاشق افرادی می‌شویم که آینه‌ای از خود ایده‌آل ما هستند. عشق، خود نارسیسیست ناقص ما را کامل می‌کند. وقتی عشق متقابل باشد، تنش بین خود و دیگری از بین می‌رود و عاشق، رهایی از حسادت نسبت به ویژگی‌ها و توانایی‌های طرف مقابل را تجربه می‌کند. این امر منجر به احساس ویژه پاداش در حضور معشوق و همچنین ایده‌آل‌سازی معشوق می‌شود. در واقع ما عاشق افرادی می‌شویم که مکمل ما هستند و می‌توانند باعث ایجاد احساس گسترش خودمان شوند.

    به بیانی ساده‌تر، فروید به طور کلی از دو نوع عشق سخن می‌گوید: عشق وابسته‌وار و عشق نارسیستیک (خودشیفته‌گونه). در نوع اول فرد عاشق کسی است که او را تکمیل می‌کند و به همه نیاز‌هایش پاسخ می‌دهد. در نوع دوم اما عاشق کسی می‌شود که شبیه خود اوست یا آنچه ایده‌آل اوست و می‌خواهد چنین باشد. در واقع فرد تصویر خود را در دیگری می‌بیند و می‌خواهد خود را با او یکی کند.

    لکان نیز در این رابطه می‌گوید: «وقتی عاشق می‌شویم، به خودمان در دیگری عشق می‌ورزیم. عشق در چهارچوب رابطه نارسیستیک با سوژه تعریف می‌شود؛ دقیقاً شبیه نارسیس که عاشق تصویر خود در آب شد، فرد (سوژه) عاشق تصویر خودش می‌شود، درحالی‌که آن را در دیگری می‌بیند.» یعنی معشوق ما بخشی از خودمان می‌شود. فروید همچنین اعتقاد داشت ما جنبه‌هایی را از کسانی را که دوستشان داریم، در خود ادغام می‌کنیم و ویژگی‌ها، باورها، احساسات و نگرش‌های آن‌ها بخشی از روان ما می‌شود. او این فرآیند را «درونی‌سازی» نامید.

    امروزه عباراتی مانند «او نیمه گمشده من است» نشان‌دهنده این دیدگاه است.

    تعادل در وحدت و عاملیت در عشق

    یک مسئله اساسی در نظریه روانکاوی، قطبیت بین وحدت و عاملیت، یا ارتباط و خودکفایی است. فرد دلبسته مضطرب به دنبال حفظ وحدت و جلوگیری از تنهایی و بیگانگی است، درحالی‌که فرد دلبسته اجتنابی به دنبال حفظ عاملیت، فردیت و استقلال شخصی است. عشق سالم مستلزم حفظ تعادل سالم بین وحدت و عاملیت یا خویشاوندی و خودکفایی است. در آغاز مراحل وسواسی روابط عاشقانه که در آن عشق متقابل است، عاشقان به دنبال سطح ناسالمی از اتحاد و ارتباط هستند. تنها زمانی که عشق بالغ شود و مواد شیمیایی عصبی و هورمون‌ها به حالت عادی برگردند، عاشقان می‌توانند امیدوار باشند که تعادلی بین وحدت و عاملیت به دست آورند.

    بسیاری از مردم، تغییر هورمون‌ها و مواد شیمیایی عصبی را که در روابط عاشقانه سالم و طولانی‌مدت طبیعی هستند، با غیبت ناگهانی عشق اشتباه می‌گیرند. اگر فردی به احساسات وسواسی عاشق بودن عادت کرده باشد و ناگهان چیزی جز نزدیکی گاه و بی‌گاه و کشش جنسی احساس نکند، مطمئناً فکر می‌کند که مشکلی در رابطه وجود دارد. یک واکنش طبیعی به این احساس این است که به دنبال گسترش خود در جای دیگری باشد؛ چه از طریق یک معشوق جدید، یک فعالیت جدید خودگسترش یا یک تعهد مجدد به کار. این نوع رفتار در واقع در افراد اجتنابی قابل پیش‌بینی است که احتمال بیشتری دارد هرگز عاشق نشوند، یا فقط عشق با شدت کم را تجربه کنند.

    برخلاف روا‌ن‌کاوی سنتی، رویکردهای روانکاوانه اخیر به عشق به طور فزاینده‌ای جنسی‌زدایی شده است و این زمینه را به نظریه دلبستگی نزدیک‌تر می‌کند. عبارات جنسی نظریه روانکاوی اکنون عمدتاً به عنوان استعاره‌هایی برای پویایی بین فرد و والدینش یا بعداً شریک زندگی در نظر گرفته می‌شود. مانند نظریه دلبستگی و روان‌درمانی مدرن.

    هنگامی که دلبستگی بیش از حد ناایمن به‌خصوص در دوران کودکی وجود داشته باشد، می‌تواند منجر به آسیب‌ روانی شود. عاشقان دلبسته ایمن، که موفق به یافتن تعادل مناسب بین خویشاوندی و خودکفایی می‌شوند، ظرفیت ایجاد روابط بین فردی بالغ و رضایت‌بخش متقابل را دارند که در آن می‌توانند فعالیت‌های جدید را کشف کنند و حس خود را توسعه دهند. عاشق دلبسته ایمن به نیاز طرف مقابل به تنهایی احترام می‌گذارد و زمانی را برای ارتباط با او اختصاص می‌دهد، در نتیجه به هر دو طرف فرصت می‌دهد تا استقلال و پیوند را تجربه کنند.

    امروزه می‌توانیم بگوییم در خانواده‌های سالم که مراقبان افراد اساساً دلسوز هستند، روابط بین کودک و مراقب به خوبی شکل گرفته و والدین دلبستگی ایمنی را برای کودک خود فراهم می‌کنند، او را تشویق می‌کنند تا با دوست داشتن دیگران پیوندهای صمیمی برقرار کند. در نتیجه، فرزندان این خانواده‌ها در بزرگسالی به دنبال دیگری (معشوق) دلسوز و همراه می‌گردند که با آن‌ها ارتباط نزدیکی برقرار کنند.

    به طور خلاصه، نیرویی فعال در انسان وجود دارد که برای برقراری روابط صمیمی با دیگری موردنظر تلاش می‌کند. این تمایل به رشد متعالی شخصی و بین فردی، بر اساس اهمیت برابری و تعادل در روابط انسانی است که برای عشق صمیمی بالغانه با دیگران تلاش می‌کند.

  • روانکاوی چگونه با صحبت کردن درمان می‌کند؟

    روانکاوی چگونه با صحبت کردن درمان می‌کند؟

     

    هرچند این یک سوال ساده است، ولی جواب ساده و کوتاهی برای آن وجود ندارد. مخصوصا در نگاه اول توضیح در مورد اثرات روان‌درمانی تحلیلی در مقایسه با درمان‌های پزشکی سخت‌تر به نظر می‌رسد. به عنوان مثال، پزشک می‌تواند با یک ابزار، عفونت باکتریایی را در گلوی بیمار تشخیص دهد و برای او آنتی‌بیوتیک تجویز کند. به این ترتیب بیمار به زودی حس بهتری پیدا می‌کند و اینجا درمان اثربخش بوده است. اگرچه توصیف فرآیند بهبودی در سطح زیستی پیچیده است، اما به نظر می‌رسد هیچ سؤالی در این مورد وجود ندارد، چون دارو و تشخیص پزشک باعث بهبودی شرایط شده است.

    درمان در روان‌درمانی چگونه است؟

    اما این مسئله در روان‌درمانی چگونه است؟ دارویی که ‌درمانگر به مراجع می‌دهد چیست؟ بهتر است بگوییم دارویی که درمانگرها به کار می‌برند، «صحبت کردن» است. حالا شاید سؤال پیش بیاید که صحبت کردن چگونه می‌تواند یک بیماری را درمان کند؟

    برای درمان‌های رفتاری و شناختی، جواب سؤال ساده‌تر به نظر می‌رسد. درمانگرهای رفتاری و شناختی معمولا به درمانجوهای خود یک مجموعه تمرین می‌دهند؛ مثل تکنیک‌های ریلکسیشن، آموزش مواجهه‌سازی و غیره. به عبارت دیگر مجموعه اقداماتی را تجویز می‌کنند که به طور مستقیم سمپتوم را هدف قرار می‌دهد، برای اینکه آن را کاهش دهد. برای مثال اگر کسی اضطراب دارد، با تکنیک‌های ریلکسیشنی که دریافت می‌کند می‌تواند اضطراب خود را کاهش دهد.

    بعدا به این سؤال برمی‌گردیم که بررسی کنیم تکنیک‌های رفتاردرمانی آیا واقعا می‌توانند به بهبودی حال مراجع کمک کنند یا بهتر است جایگزین متفاوتی را برای آن انتخاب کنیم. حالا به این موضوع نگاهی بیندازیم که دارویی که در روان‌کاوی از آن استفاده می‌کنیم یا همان صحبت کردن چیست.

    روانکاوی چگونه بدون تمرین‌ها و تکالیف درمان می‌کند؟

    در حقیقت روانکاوی تکنیک آماده‌ای ندارد، نه حتی کتابی با دستورالعمل چگونه درمان کنیم، تمرین یا هر چیزی که درمانگران بتوانند از یک جعبه ابزار درمانی بیرون بیاورند و از آن استفاده کنند. یا در واقع اگر هم از چنین چیزی استفاده کنند، بستگی به روش درمان آن‌ها خواهد داشت که بخواهند در یک ساختار به خصوصی آن را به کار بگیرند.

    در روانکاوی اصل بر «بهبودی از طریق درک کردن» است. این مفهوم چه منظوری دارد؟

    درمان روانکاوی، تفسیر نظریه‌ها درباره زندگی ما نیست

    برداشت‌های اشتباه بسیاری در درک روانکاوی وجود دارد. برای شروع می توانیم بگوییم درک کردن یعنی چیزی که به طور مشخص باقی می‌ماند، برای اینکه فهمیده شود. بارها در زمان‌های مختلف شنیده‌ایم که چیزی که فهمیده و درک نمی‌شود، به ضمیر ناآگاه فرد پس رانده می‌شود. برای مثال وقتی مراجع با سمپتومی مثل ترس‌ و اضطراب‌های شدید به روانکاو مراجعه می‌کند، روانکاو در درجه اول این فرض را خواهد داشت که چیزی در ارتباط با تجربه‌های مراجع وجود دارد که درک نشده است و به ناآگاه او پس رانده شده و او را زجر می‌دهد و باعث ترس‌های او شده است. چیزی که در مورد آن تفکری صورت نگرفته، احساس نشده و یکپارچگی ندارد.

    طبیعتا ممکن است مراجع از قبل یک‌سری مفاهیم مشخص در ارتباط با رنج خود بیان کند و همچنین درمانگر هم تئوری‌های مختلف را در مورد رشد و تحول سمپتوم‌های اضطراب بداند. اما وقتی درمانگر برای اولین بار مراجع را می‌بیند، در لحظه هیچ‌چیز نمی‌داند و حتی کتاب‌های روان‌درمانی تحلیلی هم کمکی نخواهند کرد. روانکاوان در آموزش‌های خود یاد گرفته‌اند که باید تئوری را در اتاق درمان فراموش کنند و در درجه اول توجه خود را به طور کامل به مراجع اختصاص دهند و تلاش کنند که مراجع و مشکلات او را درک کنند.

    کلمه «درک کردن» در اینجا معنایی پیچیده و چند وجهی دارد. در اینجا درک کردن می‌تواند یک بینش شناختی تصور شود. همان‌طور که وقتی مراجعی که درباره روانکاوی کتابی خوانده است، می‌گوید: «من می‌دانم ریشه ترس‌هایم کجاست. حتما به مادرم و دوران کودکی سختم مرتبط است.» اول از همه این اصطلاحی است که به راحتی می‌تواند بیان شود و حتی ممکن است به لحاظ حقیقت زندگینامه مراجع درست باشد، ولی برای توضیح آن به صورت شفاف و در سطوح عمیق‌تر باید آن را به درستی درک کرد.

    درمانگر می‌تواند در جلسات اولیه در خصوص این دست از همبستگی‌ها با مراجع صحبت کند و مراجع هم ممکن است با آن‌ها موافق باشد، ولی این چیز زیادی به دست نمی‌دهد. جدا از حقیقت، این می‌تواند پیش‌‌درآمد عجیبی برای رابطه درمانی باشد. به یک معنا ابتدایی ترین مفهوم روانکاوی تصویری را ارائه می‌دهد که در آن درمانگر بسیاری از این‌گونه تفاسیر را با  مراجع به اشتراک می‌گذارد؛ افشاگری در ارتباط با نظریه‌های جنسیت، دوران کودکی و مادر، به این امید که در شرایط مراجع بهبودی پیش بیاید. ولی این موضوع که ما بخواهیم چیزی را در سطح شناختی درک کنیم، به روانکاوی مرتبط نیست؛ مثلا دانستن نظریات تحولی در ارتباط با سمپتوم‌ها هنوز نتوانسته است هیچ سمپتومی را معالجه کند.

    روانکاوی دسترسی به خود است

    گذشته از مسائل شناختی، درک کردن همچنین به معنای ارتباط عاطفی برقرار کردن با چیزی‌ است که فهمیده شده است. تنها زمانی که بتوانیم چیزی را که در ذهنمان به آن فکر می‌کنیم با قلبمان احساس کنیم، می‌توانیم از درک کردن در مفهوم احساسی آن صحبت کنیم. آگاهی بدون احساس مثل جسم بدون خون شخص است. برای بیان این مفهوم از یک نگاه دیگر، می‌توان به این اشاره کرد که یک بیت شعر می‌تواند معنای خارق‌العاده‌ای برای شخصی داشته باشد که به احساساتش دسترسی دارد و برای شخص دیگری که به احساساتش دسترسی ندارد، معنی خاصی نداشته باشد. روانکاوی در مورد یافتن این نوع دسترسی به «خود» است. همچنین به معنی دسترسی به مفهوم احساسات، افکار و تاریخچه یک «خود» است. بدین ترتیب درک کردن چیزی بیشتر از به هم پیوستن زنجیره‌های علت و معلولی است.

    به مثال بعدی از یک خانواده‌درمانی توجه کنید: والدین یک کودک در سن مقطع راهنمایی او، کودک دوم را به دنیا می‌آورند. در ابتدا کودک اول خوشحال به نظر می‌رسد، ولی به محض اینکه کودک دوم پا به دنیا می‌گذارد، رفتار فرزند اول به تدریج تغییر می‌کند و بیشتر متعصب و مخالف می‌شود. مشکلاتی در مدرسه، تکالیف و با دوستانش پیدا می‌کند، یا دوری می‌کند و از پشت تلویزیون یا کامپیوتر کنار نمی‌رود و دیگر با والدینش صحبت نمی‌کند. همچنین می‌توان گفت که فرزند اول شروع به نشان دادن تعدادی سمپتوم از دیدگاه والدینش می‌کند که به نظر می‌رسد مشکلی وجود دارد. درمانی که بر درک کردن تأکیدی ندارد، صرفا می‌تواند روی رفتارهای مشکل‌ساز کودک تمرکز کند؛ مثل برنامه‌های تقویت رفتار، یا افزایش آموزش‌ها.  اگرچه تکنولوژی درمانی پیچیده کمک می‌کند که کودک به مسیر قبلی خود بازگردد، ولی این می‌تواند یک راه حل غم‌انگیز باشد؛ این روش اساسا می‌تواند رها کردن کودک با غم و اندوهش باشد.

    دیدگاهی که درک کردن را مدنظر قرار می‌دهد، در خانواده‌درمانی سعی دارد که بفهمد چرا کودک به این شیوه رفتار می‌کند. ممکن است او احساس کند کنار گذاشته شده است و وقتی تمام توجه به سمت خواهر یا برادر جدید معطوف می‌شود، دیگر خیلی اهمیتی ندارد. پشت تمام لجبازی‌های او یک تلاش ضعیف و ناامیدکننده برای برگرداندن عشق و توجه پدر و مادرش وجود دارد. درک کردن این موضوع که دلایلی برای این رفتار وجود دارد و باری روی دوش کودک است، او را از نقش دردسرساز در خانواده خارج می‌کند. والدین باید با درک کردن به کودک نزدیک شوند و نسبت به روش‌هایی که از سمت خودشان باعث شده کودکشان احساس کند کنار گذاشته شده است، واکنش نشان بدهندو حتی شاید خود کودک بتواند بهتر بفهمد چرا این احساس را دارد.

    نه فقط در روان‌درمانی فردی، بلکه در خانواده‌درمانی هم می‌دانیم که ساختن چنین فضایی برای تفکر و درک کردن می‌تواند بیشتر از هر تکنیکی برای کنترل کردن رفتار باعث به وجود آمدن معجزه‌های کوچک شود.

    البته این نوع از درک کردن فقط در ارتباط‌های بیرونی و خانوادگی شفا نمی‌دهد. همچنین می‌تواند نسبت به ارتباط‌ها و تعارض‌های درونی ما که زندگی روانی‌مان را توصیف می‌کنند هم تأثیرگذار باشد و در اغلب موارد آن والدینی که متوجه نیستند، خود ما هستیم که به دنبال مداخله سریع برای به کنترل درآوردن رفتار و حذف سمپتوم هستیم.

    روند درمان در روانکاوی

    در بیشتر موارد، روند درمان در روانکاوی در ارتباط با دسترسی عاطفی به ناحیه‌ای است که توسط ترس‌ها، شرم و سایر عواطف مسدود شده است. جایی که یک آسیب روانی به وسیله هر لمس و ارتباطی آن را پس می‌زند یا یک واکنش متقابل عصبانی را برمی‌انگیزد. به همین علت، در اینجا درمانگر نیازمند یک ارتباط حساس است که بتواند یک پل به تجربه درونی فرد بسازد و با آن ارتباط بگیرد که در واقع بسیار سخت‌تر از فرمول‌بندی منطقی یا ارتباط شناختی است. اینکه مراجع در لحظه می‌تواند این بخش از دنیای درونی‌اش را احساس کند، همچنین به این معنی است که می‌تواند یک فضای درونی را برای اندوه، درد، خشم یا ترس خلق و تحمل کند.

    در اغلب موارد خیلی قبل‌تر از اینکه چیزی بتواند واقعا به صورت خودآگاه احساس یا درباره‌ آن تفکر شود، موضوعاتی در رویاهای فرد شکل می‌گیرد؛ رویاهایی در ارتباط با رها شدن، موقعیت‌هایی در ارتباط با جدایی، تهدیدها یا حوادث دیگر. این واقعیت که مراجع می‌تواند رنجش را در خواب ببیند، اغلب قدم اول به سمت درک احساسی است و نشان می‌دهد که فرآیند درمان در حال پیشرفت است.

    در اغلب موارد رویای بیماران در طول دوره درمان تبدیل می‌شود. مثلا وقتی نقشی مثل مادر یا پدر به طور واضحی به سمت آنالیست فرافکنی می‌شود، این موضوع می‌تواند خود را در خواب نشان دهد. این‌ها نشانه‌هایی از تغییر درونی هستند.

    کانتین کردن یا دربرگرفتن احساسات مراجع

    هنوز به این سؤال که دارویی که در روان‌کاوی استفاده می‌شود چیست، یک پاسخ جامع نداده‌ایم. درمانگر چگونه است که می‌گوییم به وسیله درک کردن شفا می‌دهد؟ در حقیقت ما بارها این موضوع را تجربه کرده‌ایم که چگونه درک شدن شفا می‌‌دهد. منظور وقتی است که به وسیله شخص دیگری فهمیده می‌شویم. مثلا وقتی به خاطر موضوعی آزرده‌خاطر شده‌ایم، در موردش با یک دوست صحبت می‌کنیم. دوست ما گوش می‌دهد، وقتش را به ما می‌دهد و به احساسات ما فضا می‌بخشد. بعد از مدتی اگر احساس کنیم که درک شده‌ایم، احساس رهایی خواهیم کرد و دل‌آزردگی ما فروکش می‌کند.

    احساس درک شدن در اینجا به این معنی نیست که دوست ما نظریه‌های آسیب‌شناسی روانی را در ارتباط با زندگی روانی ما برایمان بیان کرده است. بلکه او راهی به احساسات ما باز کرده است و ما توانسته‌ایم ناراحتی‌هایمان را با او تقسیم کنیم، ارتباط برقرار کنیم و در این فرآیند تبادل عاطفی، احساس رهایی کنیم. این می‌تواند در سکوت هم اتفاق بیفتد. در مثالی که زدیم، دوست ما با ما در یک جایگاه همدلانه ارتباط برقرار می‌‌کند. همچنین ممکن است دوست ما در حقیقت متوجه تجربه درونی ما نشود؛ مثل مواردی که بارها دیده‌ایم که چگونه با یک مراجع افسرده برخورد می‌شود: «پاشو خودت را جمع کن.» «ببین، بقیه حتی خیلی موقعیت‌های بدتر از این را دارند. نمی‌فهمم مشکلت چیست.» در واقع در این مورد خود فرد هم نمی‌تواند بفهمد مشکل چیست و چرا این احساسات را دارد. این مشخصا مشکلات روانی ما را توصیف می‌کند که علت آن به طور واضح مثل احساسات بعد از تمام کردن یک رابطه عاطفی نیست.

    دوست ما همچنین ممکن است ما را حمایت کند و به ما برای احساس بهتری داشتن توصیه‌هایی بکند؛ مثل تمرکز کردن بر جنبه‌های مثبت، انگیزه دادن و غیره… . این مورد بعضی وقت‌ها جواب می‌د‌هد، ولی اگر اطرافیان همیشه به ما این‌گونه پاسخ بدهند، احساس می‌کنیم که درک نمی‌شویم. دری به روی ما قفل شده است و ما پشت در با احساساتمان تنها مانده‌ایم. شاید به این خاطر است که بعضی اوقات احساسات سخت مثل اندوه یا ترس روی دوست ما عمیقا تأثیر می‌گذارد و خودش نمی‌تواند این احساسات را تحمل کند و می‌خواهد آن‌ها را از خود دور کند. البته افراد علی‌رغم قصدی که برای کمک دارند، شاید بهتر است مستقیم به ما بگویند که احساسات بدمان را به آن‌ها منتقل نکنیم، چون تحمل آن را ندارند و به جایش می‌توانیم آن را تبدیل به چیز بهتری کنیم.

    ولی یک روانکاو آموزش دیده است که با چنین احساساتی کنار بیاید. او در را قفل نمی‌کند و شما را با احساساتتان پشت آن تنها نمی‌گذارد؛ بلکه آن را به روی شما و عواطفتان باز نگه می‌دارد و البته روان‌کاو و مراجع باهم دوست نیستند، چون هیچ ارتباط شخصی، خانوادگی یا مشابه آن برای آن‌ها وجود ندارد.

    فرآیند تبادل عواطف در روانکاوی، «کانتین کردن» نام دارد. بر اساس این مفهوم از یک روانکاو معروف به نام ویلفرد بیون، روانکاو به مراجع کمک می‌کند تا بتواند احساسات و وضعیت‌های غیر قابل تحمل را هضم کند. آن‌ها عواطف ناخوشایند مراجع را از او می‌گیرند، آن را تغییر می‌دهند و دوباره در یک شکل قابل تحمل‌تر و قابل فهم‌تر به مراجع بازمی‌گردانند. این یکی از تکنیک‌های درمان تحلیلی است. این سبک از شفا در درمان، از روان‌شناسی رشد به وجود آمده است. برای رشد، یک زندگی عاطفی درونی متعادل، طوری که والدین با احساسات بچه‌هایشان کنار بیایند، حیاتی است. به عنوان مثال وقتی یک مادر در دریافت عواطف سخت نوزادش موفق است که اگر گریه سختی کرد او را آرام کند و احساسش را به شکل یک احساس ملایم‌تر به نوزاد بازگرداند، نوزاد یاد می‌گیرد که احساساتش را تنظیم کند. اما اگر مادر نتواند گریه سخت کودک را مدیریت کند، شرایط متفاوت خواهد شد؛ مثلا سریع پستانکی در دهان او بگذارد، خود را بی‌اهمیت نشان دهد یا با عصبانیت واکنش نشان دهد، نوزاد با یک‌سری احساسات هضم نشده تنها خواهد ماند و خودش سعی می‌کند آن‌ها را تنظیم کند؛ مثلا با جویدن مستأصلانه پستانکش یا با گذاشتن مشتش در دهانش و گاز گرفتن آن. این تا حدی یک نمونه اولیه از یک سمپتوم روانی و یک عمل جایگزین برای احساسات غیرقابل تحمل است.

    البته روانکاوان با مراجعان خود مثل کودک رفتار نمی‌کنند، ولی بعضی قسمت‌های این فرآیند بازنگری عواطف در تبادل درمانی باقی می‌مانند. اگر احساس خشم یا اندوه بزرگی در طول جلسه باقی بماند، روان‌کاو ضرورتا اقدامات درمانی مثبت یا درمان‌های آرامش‌بخش را پیشنهاد نمی‌کند. در عوض، درمانگر احساس را می‌پذیرد، برای آن اسم انتخاب می‌کند و درباره‌اش با مراجع بحث می‌کند که به معنی آن است که احساس تازه متولد شده را می‌شود به احساس قابل درک تبدیل کرد.

    در جایی که فقط درد، ترس و پوچی درونی بدون اسم وجود داشت، کلمات، احساسات و افکار در یک حس استعاری پدید می‌آیند. بیرون از دریای پرهرج‌ومرج دردها، یک سرزمین روانی به تدریج پدید می‌آید؛ حتی اگر در ابتدا فقط تعداد کمی جزیره کوچک بوده‌اند. البته این جمله به این معنی نیست که روانکاوان هیچ‌وقت به مراجعان خود توصیه‌های کاربردی نکرده و با آن‌ها بحث منطقی نمی‌کنند. بعضی از اشکال روان‌درمانی تحلیلی مثل درمان بر اساس منتالیزیشن برای درمان اختلالات مرزی، چارچوب بسیار ساختاریافته‌ای دارند و دستورالعمل‌هایی دارند که بعضی از عناصر آن را از رفتاردرمانی وام گرفته‌اند.

    حتی در یک نوع منعطف‌تر درمان، یک درمانگر به اندازه کافی خوب نسبت به اینکه مراجع در یک لحظه به‌خصوص چه نیازی دارد، حساس خواهد بود. بعضی‌ها حمایت می‌کنند، تعدادی توصیه‌های کاربردی می‌دهند، در ارتباط با نگرانی‌های رایج یا تاریخچه زندگی می‌کنند یا به سراغ سکوت دوطرفه می‌روند. البته با اینکه درمانگر همیشه باید ابعاد رابطه درمانی را در ذهن داشته باشد، توصیه کردن بستگی به شرایط درمان و مراجع دارد. این ارتباط درمانی، به اشتراک گذاشتن و بازنگری افکار و عواطف مشخص، احتمالا راز درمان از طریق درک کردن است و اکنون می‌توانیم بگوییم که داروی روانکاوی چیست. این خود درمانگر یا رابطه درمانی است که در آن درک کردن و فهمیده شدن امکان‌پذیر است. با رابطه درمانی در یک روانکاوی موفق و اثربخش، تجربه‌های جدید اتفاق می‌افتد و فضایی برای تفکر به وجود می‌آید که در آن تعارض‌های فرد دیگر مجبور نیستند خودشان را در انواع سمپتوم‌ها ابراز کنند.

    سخن آخر

    یک عامل تعیین‌کننده در روانکاوی این است که روانکاو باید یک ارتباط پویا و همدلانه با مراجع و عواطف او داشته باشد، نه با تئوری و مفاهیم. به همین دلیل برای این سوال که درمان چگونه کار می‌کند، هیچ پاسخ جهانی و عمومی وجود ندارد. درک کردن و فهمیده شدن چیزی است که همیشه به عنوان یک مسئله فردی باقی می‌ماند و هیچ‌وقت نمی‌تواند یک دستورالعمل از پیش آماده شده باشد؛ مجموعه‌ای از تئوری یا مفاهیم، نه حتی تعریفی که یک دوست از تجربه درمان خودش به ما می‌گوید و نه چیزی که برای همه یکسان جواب دهد و با ما مثل ربات یا دستگاهی رفتار کند که حتما باید سکه مشخص و درستی را در آن بیندازی تا نتیجه‌ای را که می‌خواهی، دریافت کنی. در پژوهش‌ها هم نمی‌توانیم به جواب مشخصی در رابطه با اینکه درمان چگونه برایمان کار می‌کند برسیم. این یک کار مشترک، تجربه‌ای لذت‌بخش و گاهی ناخوشایند بین درمانگر و مراجع است. پس لطفا اجازه تجربه آن را به خودتان بدهید و احساسش کنید.

    منبع:
    lives of the unconscious (episode18): healing through understanding- how psychoanalysis works podcast

  • بایدها و نبایدها در تعامل با کودکان مبتلا به اوتیسم

    بایدها و نبایدها در تعامل با کودکان مبتلا به اوتیسم

    کودکان اوتیسمی مانند هر کودک دیگری منحصربه‌فرد هستند، به همین خاطر قوانین ثابتی درباره چگونگی تعامل با آن‌ها وجود ندارد. اما اینجا مواردی را آورده‌ایم که با در نظر گرفتن آن‌ها می‌توانید احتمال یک تجربه خوب از این تعامل را افزایش دهید. این متن درباره اینکه چه کارهایی را نباید با کودکان اوتیسمی انجام دهید و با چه کارهایی می‌توانید تعاملات سالم را بیشتر کنید، صحبت می‌کند.

    مانند همه کودکان، کودکان مبتلا به اوتیسم هم لایق مهربانی و احترام شما هستند. هرچند می‌خواهید ارتباط مثبتی ایجاد کنید، انتخاب‌هایی که انجام می‌دهید می‌توانند به صورت ناخواسته باعث آسیب شوند.

    موارد زیر شما را در ارتباط با کودکان اوتیستیک راهنمایی می‌کنند.

    در ارتباط با کودکان اوتیستیک چه کارهایی انجام بدهیم؟

    بیایید قبل از اینکه غرق در «نبایدها» شویم، درباره کارهای مفیدی صحبت کنیم که می‌توانید برای این کودکان انجام بدهید. گزینه‌های بسیاری برای ایجاد ارتباطی حمایتگرانه با کودک اوتیستیک وجود دارد.

    کمک‌هایی در طول به‌هم‌ریختگی

    ما از کودکان مبتلا به اوتیسم انتظار بالایی داریم. آن‌ها در محیط‌هایی که آرام، آشنا و حمایتگر هستند، رشد می‌کنند و شکوفا می‌شوند، اما ما اغلب از آن‌ها می‌خواهیم که در فروشگاه‌های مواد غذایی، فرودگاه‌ها و کلاس‌های درس موفق شوند. وقتی کودکان اوتیستیک تحت فشار قرار می‌گیرند، ممکن است «به‌هم‌ریختگی» (Meltdown) را تجربه کنند. به‌هم‌ریختگی‌ها می‌توانند شامل موارد زیر باشند.

    دوری‌گزینی: کودک به دنیای درونی عقب‌نشینی می‌کند و به طور کل حرف نمی‌زند. کودک برای تسکین خود ممکن است خودش را به عقب و جلو تاب دهد یا دستانش را بالا و پایین کند.

    کج‌خلقی: کودک گریه می‌کند، جیغ می‌زند، پا می‌کوبد و یا همانجا چمباتمه می‌زند.

    والدین معمولا در این مواقع سازگارانه برخورد می‌کنند، اما همیشه از شما می‌خواهند چنانچه می‌توانید، کمک کنید. مثلا وقتی مادری سعی دارد کودکش را آرام کند، از عوامل رستوران بخواهید که صدای موزیک را کم کنند.

    البته شما می‌توانید مستقیما هم مداخله کنید. کارشناسان صدای ملایم و دستورات ساده را پیشنهاد می‌کنند. به کودک بگویید: «بلند شو و کنار من بایست.» اگر کودک نمی‌تواند واکنشی نشان دهد، نزدیک بایستید و اجازه دهید به‌هم‌ریختگی به پایان برسد. وقتی کودک آرام‌تر به نظر رسید، دستورالعمل‌ها را انجام دهید.

    برای او روابط دوستانه ایجاد کنید

    اوتیسم معمولا باعث چالش‌های اجتماعی می‌شود. کودکان مبتلا به اوتیسم ممکن است به وقت گذراندن با شما بی‌علاقه به نظر برسند و اگر دوستانه شروع به صحبت کنید، با سکوت عکس‌العمل نشان دهند. علی‌رغن همه این واکنش‌ها، بعضی از کودکان اوتیستیک شدیدا علاقه‌مندند «دوست» داشته باشند.

    محققان می‌گویند افراد مبتلا به اوتیسم می‌توانند دوستی تشکیل دهند و این کار را انجام می‌دهند. آن‌ها گاهی دیگر افراد مبتلا به اوتیسم را انتخاب می‌کنند. در مواقع دیگر، بر ارتباط با کودکان و بزرگسالان نوروتیپیکال (یعنی افرادی که تشخیص اوتیسم یا هیچ‌گونه اختلالی ندارند و نرمال شناخته می‌شوند) متمرکز می‌شوند.

    کودکان اوتیستیک را در برنامه‌هایتان در نظر بگیرید. آن‌ها را به جشن تولدها دعوت کنید، با آن‌ها گفتگو کنید، فعالیت‌های ساده‌ای را پیدا کنید که هردو از آن‌ها لذت می‌برید. کودکان اطرافتان را هم تشویق کنید که این کار را انجام دهند.

    به کودک اوتیستیک برای پاسخ دادن زمان بدهید

    اوتیسم می‌تواند موجب کندی سرعت پردازش شود. کودکان مبتلا به اوتیسم به زمان بیشتری نیاز دارند تا کلمات شما را درک کنند، به خصوص اگر در فضای پرسروصدا یا پرجمعیت صحبت می‌کنید.

    ممکن است وسوسه شوید شکافی را که در مکالمه به وجود آمده است، با موارد زیر پر کنید:

    • سوالات بیشتری بپرسید: ممکن است سوال اصلی‌تان را طور دیگری بیان کنید یا از چیز دیگری حرف بزنید.
    • موضوعات جایگزین را پیش بکشید: ممکن است موضوع را تغییر دهید، به این امید که کودک هم به گفتگو بپیوندد.
    • بحث را ترک کنید: اگر کودک پاسخی ندهد، ممکن است بحث را به طور کلی ترک کنید.

    کارشناسان می‌گویند فضایی را برای پاسخ کودک باقی بگذارید. اگر سوالی می‌پرسید، در حالی که منتظرانه به او نگاه می‌کنید، چند ثانیه به کودک فرصت دهید تا پاسخ fدهد. وقتی کودک پاسخ داد، به پاسخش عکس العمل نشان دهید؛ اما در این فاصله سکوت را پر نکنید.

    درباره علاقه‌مندی‌های کودک گفتگو کنید

    علاقه متمرکز یا شدید در موضوعات خاص، یکی از علائم اصلی اوتیسم است. کودکان می‌توانند مسحور هر چیزی شوند؛ از جمله نقشه‌ها، اعداد، دستورالعمل‌ها، جغرافیا و غیره.

    صحبت درباره این موضوعات به کودکان مبتلا به اوتیسم آرامش می‌دهد. آن‌ها از به اشتراک گذاشتن دانش لذت می‌برند و می‌توانند بدون اینکه از شما بازخورد بخواهند، در مورد آن موضوع بی‌وقفه صحبت کنند.

    با گوش کردن به صحبت‌های کودک اوتیست، با او ارتباط برقرار کنید. اگر می‌توانید، سوال بپرسید. از تغییر موضوع خودداری کنید. فقط اجازه دهید کودک صحبت کند تا یکدیگر را بهتر بشناسید.

    کودک را به طور کامل بپذیرید

    بعضی کودکان مبتلا به اوتیسم تا حدود 2 سالگی نرمال به نظر می‌رسند و سپس مهارت‌هایی را که به دست آورده‌‌اند، از دست می‌دهند. این برای بسیاری از بزرگسالان ناراحت‌کننده است. یک سال پیش دیده بودید که کودکتان در حال پیشرفت است، اما اکنون متفاوت به نظر می‌رسد.

    کودک را بر اساس رفتار گذشته یا رشد او قضاوت نکنید. به چیزهایی درباره کودک توجه کنید تا از همین لحظه لذت ببرید. کودک را همان‌گونه که در حال حاضر هست بپذیرید.

    والدین کودکان اوتیستیک را بشنوید

    همان‌طور که یک کودک مبتلا به اوتیسم را با پذیرش دربرمی‌گیرید، همین کار را برای والدین نیز انجام دهید. حمایت شما می‌تواند برای آن‌ها بسیار ارزشمند باشد.

    ممکن است والدین دوست داشته باشند یک شب استراحت کنند و از فشار خارج شوند. اگر با این ایده احساس راحتی می‌کنید، می‌توانید [با در نظر گرفتن ملاحظات نگهداری از کودک اوتیستیک] پیشنهاد نگهداری از او را بدهید. اگر این کار را نمی‌کنید، برای والدینی که تحت فشار هستند گوش شنوا باشید. برای گپ و گفت و رفع خستگی، یک قرار قهوه تنظیم کنید یا زمانی را هماهنگ کنید که فرزندانتان بازی کنند و شما نظارت داشته باشید.

    کارهایی که نباید در تعامل با یک کودک اوتیستیک انجام داد

    همان‌طور که کارهای زیادی برای حمایت از یک کودک اوتیستیک وجود دارد، کارهای زیادی هم وجود دارد که باعث آسیب می‌شود.

    با ترحم به والدین نگاه نکنید

    کودک مبتلا به اوتیسم می‌تواند باعث خوشحالی والدینش باشد و چیزهای زیادی درباره کودک هست که والدینش به آن افتخار می‌کنند. برخورد با ترحم با والدین، این احساسات را تحلیل می‌برد و برخی والدین را دلخور می‌کند.

    فعالان این حوزه می‌گویند کودکان مبتلا به اوتیسم اغلب با دقت به آنچه بزرگسالان می‌گویند، گوش می‌دهند. شنیدن مکالمه ناشی از ترحم می‌تواند به کودک احساس بد بودن، اشتباه و بی‌ارزش بودن بدهد. نظر شما می‌تواند کار والدین تحت فشار را سنگین‌تر کند.

    هنگام صحبت و راهنمایی او داد نزنید

    کودکان مبتلا به اوتیسم به زمان بیشتری برای پردازش فرمان‌های کلامی پیچیده نیاز دارند. کودکان کوچک‌تر اغلب در فهمیدن فرمان‌ها به مشکل می‌خورند و این باعث می‌شود همکاری‌گریز به نظر برسند.

    ممکن است برای کودک مشکل به وجود بیاورید، اگر:

    • فرمان‌های زیادی را همزمان ارائه کنید؛ مثلا: «این را بردار اما از دستگیره استفاده نکن، از پایین نگهش دار.»
    • کارها را در یک جمله پیچیده جمع کنید: «این فنجان و بشقاب را به آشپزخانه در آن گوشه ببر و بعد شیر را از سمت راست یخچال بردار و یک فنجان برای من بریز.»
    • بازخورد کلی بدهید؛ مثلا: «مراقب کاری که انجام میدی باش، باشه؟»
    • جملات را کوتاه و منظورتان را شفاف نگه دارید. اگر کودک متوجه نشد، پیچیدگی را از این هم کمتر بکنید.

    آنچه را که اتفاق می‌افتد، به دل نگیرید

    کودکان مبتلا به اوتیسم ممکن است به شیوه مورد انتظار شما پاسخ ندهند. آن‌ها ممکن است از شما دور شوند، شما را نادیده بگیرند یا دچار به‌هم‌ریختگی شوند.

    اینکه اجازه بدهید احساساتتان جریحه‌دار شود آسان است، اما تمام سعی‌ خود را بکنید تا احساساتتان را کنترل کنید. ممکن است کودک به سختی در حال تلاش باشد تا خودش را با انتظارات و واقعیت‌های شما سازگار کند. تا آنجا که می‌توانید منعطف باشید و به تلاشتان برای تشکیل ارتباط ادامه دهید.

    تصور نکنید کودکان دارای اوتیسمِ غیرکلامی نمی‌توانند ارتباط برقرار کنند

    بسیاری از کودکان مبتلا به اوتیسم کلا صحبت نمی‌کنند، اما فکر نکنید که چیزی هم برای گفتن ندارند. برای کودکان مبتلا به اوتیسم، رفتار شکلی از ارتباط است که شامل موارد زیر می‌شود:

    • چشمک زدن
    • اشاره کردن
    • تکان خوردن مکرر
    • لبخند زدن
    • اخم کردن
    • بغل کردن
    • ضربه زدن
    • دور شدن

    به آنچه کودک سعی می‌کند بگوید، گوش کنید. اگر آن را نادیده بگیرید، ممکن است رفتار کودک تا زمانی که بتواند منظورش را بفهماند تشدید شود.

    بر ارتباط چشمی اصرار نکنید

    بزرگسالان موقع صحبت به چشمان یکدیگر نگاه می‌کنند. برای کودکان مبتلا به اوتیسم این کاری سخت است. برخی کودکان با تمرین یاد می‌گیرند که به نزدیکی چشمان شما (مثلا پیشانی‌تان) نگاه کنند، اما بعضی‌ها هیچ‌وقت این مهارت را به دست نمی‌آورند.

    هرگز کودک را مجبور نکنید که به چشم‌هایتان نگاه کند. برای اینکه ارتباط چشمی برقرار کنید، خم نشوید. به چشم‌هایتان اشاره نکنید که کودک را وادار به همراهی کنید. رفتار کودک را بپذیرید.

    هنگام صحبت با او، در استفاده از زبان ابتکار به خرج ندهید

    کودکان اوتیستیک چیزها را به طور عینی درک می‌کنند. اگر مکالمه‌تان را با شوخی، کنایه، اغراق یا ضرب المثل پیش ببرید، قطعا کودک را گیج خواهید کرد.

    مثلا به کودک نگویید: «چشمت رو ازش برندار.» ممکن است کودک برود و واقعا آن چیز را روبه‌روی صورتش نگه دارد. تا آنجا که می‌شود، عینی و مستقیم صحبت کنید تا کودک دقیقا بفهمد درباره چه چیزی صحبت می‌کنید.

    اگر حواستان پرت شد و چیزی غیرعادی گفتید، به کودک به خاطر اینکه کلمات شما را عینا درک کرده است، نخندید. بابت اشتباه خود عذرخواهی کنید و جمله را دوباره و طوری بیان کنید که منظورتان واضح باشد.

    تصور نکنید که کودک نمی‌تواند بشنود

    حتی کودکان اوتیستیکی که صحبت نمی‌کنند، ممکن است آنچه را که می‌گویید بشنوند و درک کنند. طوری درباره‌شان صحبت نکنید که انگار وجود ندارند یا ارزش توجه شما را ندارند. مستقیما با آن‌ها صحبت کنید یا اگر چیزی برای گفتن ندارید، اصلا چیزی نگویید.

    به آن‌ها خیره نشوید

    متخصصان توضیح می‌دهند که برخی افراد مبتلا به اوتیسم احساس می‌کنند مجبورند کارهایی غیرعادی انجام بدهند. آن‌ها ممکن است دست‌هایشان را تکان بدهند، به شکلی نامنظم بالا و پایین بپرند، چشمک بزنند یا صداهای غیرمعمول ایجاد کنند. این رفتارها به کودک کمک می‌کند هنگام بی‌تابی آرامتر شود.

    در مقابل میلی که به مشاهده دقیق این رفتارها دارید، مقاومت کنید. برخی از کودکان بزرگ‌تر ممکن است از آنچه انجام می‌دهند آگاه باشند و می‌توانند از واکنش شما خجالت‌زده شوند. بچه‌های کوچک‌تر ممکن است متوجه نگاه خیره شما شوند و احساس کنند سرزنش شده‌اند.

    نیازی نیست رفتارهای کودک را ثبت و ضبط کنید. فقط حضوری ملایم و غیرقضاوت‌گر داشته باشید. این بهترین راه برای پشتیبانی از کودک اوتیستیک است.

    منبع

  • تحلیل فیلم درخشش ابدی یک ذهن پاک (Eternal Sunshine of the Spotless Mind)

    تحلیل فیلم درخشش ابدی یک ذهن پاک (Eternal Sunshine of the Spotless Mind)

    شاید هم ما فراموش می‌کنیم، اما بدون امکان فراموشی! در نسیان، تعارضات درونی ما نه فقط ناشی از کشاکش میان غرایز سرکوب شده یا افراد مهم درونی شده یا خاطرات تروماتیک فراموش شده، بلکه ناشی از رویارویی با مسلَمات هستی نیز است. همان‌طور که در جمله آغازین فیلم درخشش ابدی یک ذهن بی‌آلایش از نیچه می‌بینیم: «خوشا به سعادت فراموشکارانی که حتی خطاهایشان به فرجامی نیک می‌رسد.»

    فراموشی، دایره‌وار در تکرّر یادآوری می‌کند که ما بودن‌های بسیار دیده‌ایم؛ دوست داشتن‌هایی که قابل وصف نیست، از دست دادن‌های دردآگین، جنگیدن‌ها و تلاش‌های مستمر و خواستن‌های تمام نشدنی، و امّا امید! آمال و آلامِ واهی، دویدن‌ها و نرسیدن‌ها، افت و خیزهایی که در چرخه بی‌پایان زیستی ما ادامه دارد و هر بار با بودنمان از یاد می‌بریم و دوباره به خاطر می‌آوریم و این سرگذشتی تکراری در زندگانی است. گاهی هرگز نمی‌شود چادرِ فراموشی سرِ گذشته‌ها کشید و نادیده‌شان گرفت؛ گذشته‌ها پیوسته حضور دارند، زیر پوست اشیاء و حول‌وحوش ما نهان‌اند و هرازگاه بر سر تلنگر یا اتفاقی کوچک دوباره خود را به رخ می‌کشند و در حافظه حلول می‌کنند. حلول می‌کنند تا وادارمان کنند به گفتن دریغ یا حیف یا کاش که ای کاش…

    درخشش ابدی یک ذهن پاک منازعه‌ای درونی و غریب از همین احوالات من باب نیروی مهارنشدنی عشق، فراموشی، خاطره، حافظه و رابطه است که با ساختاری پست‌مدرن و به شیوه جریان سیال ذهن روایت می‌شود و مخاطب را در درون‌مایه غمین و هزارتوی خود از واقعیت/خیال، شاعرانه به چالش می‌کشد. همان‌طور که نام خود را از شعری از الکساندر پوپ به عاریه می‌گیرد: «چقدر راهبه باکره و پاکدامن خوشبخت است / جهان فراموش می‌کند، آن‌هایی را که فراموش کرده‌اند / با درخشش ابدی یک ذهن پاک / هر دعایی مستجاب می‌شود و هر آرزویی تحقق می‌یابد.»

    جدایی خاطره از عشق ممکن نیست، چرا که عشق با خاطره آمیخته می‌شود و زوالش ناممکن. تقدیر توان این را دارد که معشوق را از عاشق جدا کند، اما خاطرات مشترک را نمی‌توان از میان برد. هویت زندگی ما مجموع خاطره‌هایی است که زندگی کرده‌ایم. خاطره‌هایی سوزان از آتش وصال و سوزان از سرمای فراق که نمی‌توان آن را انکار و فراموش کرد. مانند زخمی ‌که شاید خوب شود، اما رَد و اثرش به یادگار بر تن و روح ما باقی خواهد ماند.

    داستان فیلم درخشش ابدی یک ذهن پاک

    فیلم از روابط انسانی و ارزش پیوند‌ها سخن می‌گوید. از خاطرات می‌گوید و نیروی فوق‌العاده آن‌ها و اهتمام و تقلایی که برای باقی ماندن نشان می‌دهند، حتی اگر در صدد حذفشان باشیم. درخشش ابدی یک ذهن پاک داستان عاشقانه‌ای شگفت‌انگیز، با نگاهی جدید و متفاوت به مضمون عشق است.

    داستان از این قرار است: جوئل با بازی جیم کری که آدمی خجالتی و تا حدی ساده است، در یک مسافرت ساحلی با کلمنتاین با بازی کیت وینسلت که دختری کم‌فکر و پرانرژی است آشنا می‌شود. بعد از مدتی این دوستی به پایان می‌رسد و کلمنتاین دست به یک عمل پاک‌سازی حافظه از طریق شرکت لاکونا می‌زند.

    بعد از پاک‌سازی، وقتی جوئل او را می‌بیند و متوجه می‌شود که کلمنتاین او را از حافظه و خاطرات خود پاک کرده است، تصمیم می‌گیرد تا او نیز کلمنتاین را از خاطرات خود پاک کند. اما در میانه راه پاک‌سازی و در حالت یادآوری خاطرات، متوجه می‌شود که مایل به این کار نیست و سعی در منحرف کردن مسیر پاک‌سازی می‌کند. آن‌ها خاطراتشان را پاک می‌کنند و دوباره در قطار به هم برمی‌خورند و باهم آشنا می‌شوند. شاید در ابتدا کلمنتاین و سپس جوئل آگاهانه تصمیم به پاک کردن خاطرات مشترکشان می‌گیرند، اما حتی بعد از فراموشی یکدیگر، مجددا به سمت هم کشیده می‌شوند زیرا لکه نوری که در قلب آن‌ها روشن شده بود، درخششی ابدی داشت.

    ساختار این فیلم از ترکیبی از مضمون علمی-تخیلی، روایت غیرخطی و نئوسوررئالیسم بهره می‌گیرد تا بتواند طبیعت و ماهیت حافظه و عشق رمانتیک را کشف نماید.

    نقش امر واقعی و امر نمادین در فیلم درخشش ابدی یک ذهن پاک

    امرِ واقع، در ابعادی بسیار متمایزتر از واقعیت تلقی می‌شود. پدیده‌ای مبهم و پیچیده و در عین حال تغییرناپذیر. ماهیتی از وجود که ما به حضورش اقرار می‌کنیم اما در معرض ما نیست و نمی‌توانیم آن را به زبان آوریم و نظاره کنیم. امری که مابه‌ازای بیرونی آن فیزیکی است، اما ماهیت خود در‌ هاله ابهام و متافیزیکی قرار دارد.

    این دقیقا موضعی است که چارلی کافمن، خالق فیلم نسبت به جوئل می‌گیرد و او را در موقعیتی واقعی اما در برابر با امر متافیزیکیِ پاک‌سازی ذهن قرار می‌دهد. کافمن در واقع در این جهان مدرنی که می‌خواهند با ابزارآلات حتی بر ذهن و حافظه انسان مسلط شوند، عشق را تنها راه حل مقاومت در برابر این مکانیزم مدرن مکانیکی ابراز می‌کند. در حقیقت در اینجا امر واقعی واژه تقریبی رمزآمیز و معماگون است و نباید آن را مترادف با واقعیت انگاشت. چون واقعیت ما به اسلوبی نمادین (در متن زبان و فرهنگ) ساخته می‌شود و این امر در واقع تروما یا ضایعه‌ای فراموش نشدنی است که تن به نمادین شدن نمی‌سپارد و تروماتیک به بیان نمی‌آید. پیوستگی بین جوئل و کلمنتاین اما امری واقعی است که در استحاله‌ای نسبت به ذات خود به صورت امر نمادین به مفهوم نمایشی، واقعیت را به چالش کشیده و تروما را شهودی‌تر می‌کند و این نوع بیان در بینامتن نه تنها بدیع، بلکه در جهان معرفی شده خود عمیق‌تر و باورپذیرتر اجرا شده است. این مفهوم در مقابل امر خیالی یا نمادین در مرحله آیینه‌ای صورت‌بندی شده است.

     امر واقعی مانند هستی در خود در خارج از قلمرو ظواهر و تصاویر جای می‌گیرد، حال آن که امر نمادین مسیر فرآیند فردیت است که شخص از این انزوا نترسد و آن را درآغوش بگیرد. موضوعی موکد بر اینکه معنای نهایی وجودی انسان غیر قابل دستیابی است و معنای نهایی لزوما فراتر از ظرفیت ذهنی محدود انسان‌هاست. در مقابل، امر نمادین حاوی تصاویر نوری، واجد تنوع غریبی است که برخی از آن‌ها صرفاً ذهنی هستند، یا می‌شود گفت مجاز بر آن غالب است، در شرایطی که مابقی واقعی هستند. (نوع تدوین و فرم فیلم در میزانسن و تصویر شاهد این موضوع است.)

    به عبارتی امر نمادین در این فیلم از برخی جهات مانند اشیاء رفتار می‌کنند و می‌توان این‌طور فرضشان کرد، غریب‌تر آن که ما می‌توانیم از آن اشیائی که تصاویر واقعی هستند، تصاویر مجازی بسازیم. در چنین حالتی شیئی که یک تصویر واقعی است، کاملاً به درستی نام شی‌ء مجازی را بر خود دارد (کاری که متخصصان موسسه از شئ برای منطبق‌سازی خاطره برای بازسازی و سپس پاک‌سازی انجام می‌دهند)؛ تمایزگذاری که واقعیت را مترادف با واقعیت بیرونی نمی‌داند. زمانی که فیلم شناسنده جرقه روان‌رنجوری‌اش را می‌زند (چنگ زدن به نقاط روشن به عنوان خاطره در حافظه) بخشی از واقعیت روانی خود، یا به بیانی دیگر، بخشی از نهادِ خود را از قلم می‌اندازد، یا آن‌طور که گفته شده، در نقطه کور قرار می‌دهد. این بخش فراموش شده اما صدایش کماکان شنیده می‌شود (مقاومت جوئل با حضور صوتی کلمنتاین در مواجهه با پاک‌سازی)، آن هم به شیوه‌ای نمادین.

    آیا فراموشی سعادت است؟

    همه چیزهایی که زندگی و زیست دارند، طی زمان محو می‌شوند و تنها خاطرات و حافظه بر اطرافیان است که بر جای می‌ماند. اگر فرد به عنوان ایگو انگیزه‌های خودخواهانه‌ای را که در پس همه رفتارهای خود وجود دارد بشناسد، کمترین آرزویی به بازگشت ندارد. زندگی، با حرکتی مدور بر مدار تکرار، همچنان همان خواهد ماند که بوده است. حتی اگر تکرار ابدی چیزها قرار بود ما را دوباره با پیکربندی جسمی‌ به وجود بیاورد، این بی‌خاطره چه فایده‌ای می‌داشت؟ هیچ ارتباطی بین گذشته و آینده نمی‌بود.

    زندگی ما ضرورتاً مجموعه‌ای از مصالحه‌هاست، تقلایی پایان‌ناپذیر میان ایگو و محیط پیرامون آن. در ضمیر و ذهن، ما دنیا را محدود می‌کنیم. انگار کسی را دیگر نخواهیم دید، نمی‌بینیم، ندیده‌ایم اما در ناخودآگاهمان تصویرش سوسو می‌زند. رنگ‌هایی که فصل به فصل به همان جای خالی و تهی هجوم می‌آورند. گاهی آبی، گاهی نارنجی و گاهی سبز. هویت و وجود ما منوط به تاریخی است که در واقع وجود ندارد و مهم‌تر اینکه این تاریخ و گذشته تنها متعلق به فرد ما نیست.

    شمایلی که از من در یادِ دیگری وجود دارد، باعث قوام می‌شود و این نکته در فیلم به این صورت تصویر می‌شود که زمانی که کلمنتاین از ذهن و خاطر جوئل می‌رود، به پاتریک که اکنون دوست‌پسر اوست زنگ می‌زند و به او می‌گوید: «فکر می‌کنم دارم نابود و محو میشم!» پاتریک که با سوءاستفاده از خاطرات جوئل هویت او را ربوده است، به او می‌گوید: «تو پیر نشدی نارنگی!» اصطلاحی مختص به جوئل. در این هنگام انگار کلمنتاین در واقع خموده و افسرده بعد از جدایی و فراموشی جوئل است و رنگ موهایش که در اولین دیدار او با جوئل به رنگ زنده‌ی سبز بود، اکنون آبی فاسد شده است و در زمان دوستی با جوئل بود که به رنگ انرژی و شور، نارنجی و قرمز رنگ می‌شد و البته با وجود بی‌فکری کلمنتاین، او از این لقب‌ها و حرف‌های پاتریک نه تنها (چون زمانی که با جوئل بود و این سخنان را از زبان او می‌شنید) خوشحال نمی‌شود، بلکه بیشتر نگران و افسرده می‌شود؛ چراکه گویی همان حس دژاوو به او می‌گوید این سخنان با شخصیت پاتریک سازگار نیست و دردی را از کلمنتاین دوا نمی‌کند.

    هر خاطره یعنی یک نقطه روشن در مغز. با این حساب، خاموشی نقطه نورانی یعنی فراموشی. آن‌ها حتی بعد از فراموشی یکدیگر، مجددا به سمت هم کشیده شده‌اند، زیرا لکه نوری که در قلب آن‌ها روشن شده بود، درخششی ابدی داشت.

    فراموشی همواره آسان و دلپذیر نیست، مثل زمانی که مری (یکی از متخصصان موسسه پاکسازی) می‌فهمد که خودش هم پاکسازی شده، آنقدر به هم می‌ریزد که تصمیم می‌گیرد تا همه بیماران را از پاکسازی‌شان خبردار کند و به همه از جمله جوئل و کلمنتاین نامه می‌نویسد و مدارکشان را برایشان پست می‌کند. مدارک هنگامی ‌به دست جوئل و کلمنتاین می‌رسد که بار دیگر در مسیر عشق پیشین افتاده‌اند، اما با این وجود باز هم به روند طبیعی زندگی تازه‌شان ادامه می‌دهند، چراکه هر چیز همان خواهد بود که باید باشد. مانند صحنه‌های درخشان انتهایی فیلم، جایی که کلمنتاین و جوئل (که دوباره به روز اول آشنایی بازگشته‌اند و خاطره بدی از هم ندارند)، نوار حرف‌هایشان (دلایل پاکسازی) را گوش می‌دهند و بهت‌زده و ناباورانه یکدیگر را نگاه می‌کنند. تصورش را هم نمی‌کنند که قرار است رابطه تازه شکل گرفته آن‌ها چنین پایانی داشته باشد. اما همان‌طور که گفتیم، وقتی قلب معشوق از درخشش ابدی نوری از دیگری/عاشق پر شود، طبیعتا همواره عشق در مراجعه خواهد بود.

    شخصیت و کودکی در فیلم درخشش ابدی یک ذهن پاک

    ارتباط کنونی ما انسان‌ها، تا حدی بر اساس انتظاراتی است که در تجارب ابتدایی شکل گرفته است. مثلا کلمنتاین به جوئل گفت زمانی که بچه بوده، عروسکی داشته که اسمش را کلمنتاین گذاشته بود. با بزرگ شدن کلمنتاین، عروسک هم شروع به زشت شدن می‌کرد. کلمنتاین گریه می‌کند که حالا خیلی زشت شده است. واکنش جوئل بدین گونه است که او را می‌بوسد و می‌گوید تو زیبایی، تو زیبایی، تو زیبایی. جوئل بعد از اینکه این خاطره را یادش آمد، سعی کرد همین و فقط همین خاطره‌اش را در حین پاکسازی ذهنش حفظ کند. اما گاهی تصمیم‌ها بی‌رحمانه‌تر از چیزی است که فکر می‌کنیم و تبعاتش هم جبران‌ناپذیر است.

    شخصیت کلمنتاین را در نظر بگیرید. او دختری است شوخ و برونگرا. زیاد صحبت می‌کند، درباره همه چیز حرف می‌زند و به راحتی احساساتش را بروز می‌دهد. او در برقراری ارتباط به قدری راحت است که خودش پیشنهاد ازدواج را به جوئل می‌دهد و قرار تفریح شب بعد را هم با او می‌گذارد. ولی در سوی دیگر، جوئل کاملا درونگراست. کمتر احساساتش را بروز می‌دهد و تا حدی ترسو (شاید هم محافظه‌کار) است. این را می‌توان از صحنه‌های مختلف فیلم فهمید. مثلا صحنه‎‌ای که کلمنتاین بدون واهمه روی دریاچه یخ‌زده می‌دود، ولی جوئل به خاطر ترس از شکسته شدن یخ دریاچه حاضر به انجام این کار نیست. با این حال کلمنتاین دست او را می‌گیرد و مجبور می‌کند که از قدم زدن روی یخ و حتی دراز کشیدن وسط دریاچه نترسد.

    تضاد شخصیتی بین آن‌ها و روحیه متفاوتشان، در واقع شروع اختلاف‌های اساسی و تاثیرگذار در زندگی این دو است. در این سکانس کارگردان می‌خواهد از قبل هشداری در مورد رابطه این دو شخصیت بدهد؛ ترک خوردن‌ها و رد ترک‌ها و در آخر ترک بزرگ کنار کلمنتاین به بیننده هشدار می‌دهد که رابطه این دو رو به تنزل حرکت می‌کند؛ مانند اکثر روابط.

    طبیعت بچه‌گانه و غیر قابل پیش‌بینی کلمنتاین، این دوستی را تحت تاثیر قرار می‌دهد. علاقه کلمنتاین برای داشتن زندگی پرشور و فعال و یا بچه‌دار شدن، زیاد با روحیات جوئل سازگار نیست. این ناسازگاری و اختلاف به تدریج رشد می‌کند و عشق آن‌ها تبدیل به تنفر می‌شود و این یعنی تصمیم برای انجام کاری بزرگ و بی‌بازگشت؛ پاک کردن خاطرات یکدیگر از ذهنشان. کلمنتاین در عملی کردن این تصمیم پیشقدم می‌شود و پس از طی چندین مرحله، جوئل را و هر آنچه که مربوط به او بوده، از ذهنش حذف می‌کند.

    در طی فرآیند پاکسازی حافظه، جوئل عملاً به هوش نیست و در ذهن و فکر خود می‌کوشد تا کلمنتاین و خاطرات او را به طبقات پایینی ذهن خود، مثلاً حافظه مربوط به دوران کودکی منتقل کند تا بدین ترتیب از دسترس کارمندان موسسه پاکسازی محفوظ بماند. مخفی کردن خاطره کلمنتاین در کودکی یا در خاطراتی که در آن جوئل احساس حقارت کرده و نقاط پاکسازی آن به دستگاه پاکساز معرفی نشده، از خلاقیت‌های بدیع این فیلم است. ارتباط بین شخصیت جوئل و نقش کودک بازیگوش یا کودک تحقیر شده و نوجوان شرم‌زده بسیار در اکنون او اثرگذار است. فرآیند پاکسازی در حالی به حالت عادی باز می‌گردد که جوئل همچنان می‌داند که می‌تواند با اضافه کردن کلمنتاین به خاطرات بچگی خود، روند را دور بزند، پس به مبارزه خود ادامه می‌دهد!

    جوئل با شخصیت درون‌گرایی افراطی‌اش شروع‌کننده رابطه نبود و خودش را پنهان می‌کرد و جواب‌های کوتاه می‌داد و به نوعی با شخصیت اجتنابی خودش از مواجهه فرار می‌کرد. مانند زمانی کودکی‌اش که مادرش خیلی کار داشت و او زیر میز می‌رفت تا مزاحم کار مادرش نباشد و دیده شدن برایش حکم دردسر داشت. این رویداد و همچنین خاطره او با دوستانش که از او می‌خواهند یک کبوتر را با چکش از بین ببرد و اتفاقات این‌چنینی در کودکی، باعث تبدیل شدن او به یک شخصیت درون‌گرای افراطی و اجتنابی شده که دیگر احساس صمیمیت با پیرامونش ندارد. جوئل همچنین در شرایط استرس به جای رفتار صحیح، از رفتار نمایشی کمک می‌گیرد تا احساساتش را بروز بدهد. (خودکشی نمایشی با سُس در هنگام دعوا با کلمنتاین) کلمنتاین نیز در کودکی خود این پیام را دریافت کرده بود که زیبایی و جذابیت مولفه ارزشمندی است و خاطره عروسک زشت او و زیبا کردنش برای اینکه خودش زیباتر شود، باعث شد در آینده او یک برون‌گرای افراطی باشد که احساساتی بودن و زیبا بودن از ویژگی‌هایش است. او برعکس جوئل در شرایط استرس فکر نکرده عمل می‌کند، مانند دعوت از جوئل به خانه‌اش در برخورد اول آشنایی که همان پیام دیده شدن و صمیمی شدن و بروز دادن است. در واقع همان‌طور که به جوئل از کودکی پیام بچه نباش توسط محیط تحمیل می‌شد، به کلمنتاین پیام بزرگ نباش و کودکانه رفتار کن حاکم بود و همین موضوع باعث واکنش‌های تکانشی کلمنتاین نیز شده است. مانند رانندگی کلمنتاین در حالت مستی یا حتی اشتباه گفتن اسم کتابخانه.

    زمانی که کلمنتاین خاطرات رابطه‌اش را با جوئل پاک می‌کند، بسیار آشفته و گیج می‌شود و اصلاً حال خوبی ندارد. احساس پیری می‌کند و گویی دیگر هیچ‌چیز در جهان برایش معنایی ندارد. چرا؟ شاید به این دلیل که با پاک کردن بخشی از خاطراتش، قسمتی از خودش را نیز از دست داده است. چنانچه می‌بینیم، این مسئله درباره جوئل نیز صادق است. او شعری به نام «کلمنتاین» را از کارتون موردعلاقه‌اش به نام هاکلبری هوند که مادرش وقتی او را در سینک ظرف‌شویی حمام می‌کرد برایش می‌خواند، فراموش کرده است؛ چون موسسه لاکونا تمام خاطراتی را که می‌توانند کوچکترین ارتباطی به اتفاق‌هایی داشته باشند که قصد پاک کردنشان را دارید، از بین می‌برد.

    در واقع ریشه‌های عشق حقیقی عمیق‌تر از آن است که بتوان صرفاً با پاک کردن خاطراتش، آن را از بین برد. عشق معمولاً در کودکی ریشه دارد، چنانچه این مسئله درباره‌ی جوئل و کلمنتاین صادق است و فیلم هم به روش‌های مختلفی می‌خواهد به ما القا کند که جوئل و کلمنتاین به هر حال باز به هم برخواهند گشت و تا زمانی که یاد نگیرند مشکلاتشان را با تلاش و در کنار یکدیگر حل کنند، هیچ‌چیز، حتی پاک کردن خاطراتشان به آن‌ها کمک نخواهد کرد.

    افزون ‌بر این، از آنجایی که عشق ریشه در عمیق‌ترین تجربه‌های انسان، به ویژه تجربه‌های کودکی دارد، با فراموش کردن خاطرات عشقمان دیگر چیزی برایمان باقی نمی‌ماند تا بتوانیم به کمکشان رابطه صمیمانه‌ای با انسان‌های دیگر برقرار کنیم. فلاش‌بک‌های فیلم با نگاه‌های روانکاوانه و فرویدی خلق شده‌اند و شخصیت‌ها با اینکه خاطرات دیگری را از ذهنشان پاک کرده‌اند، ولی در اولین ملاقات، حس عجیبی دارند؛ نوعی حس آشنایی (دژاوو) و احساسی که از یک رابطه در گذشته حکایت دارد.

    مرور شخصیت‌ها طی داستان

    ماشین جوئل در صحنه‌های آغازین آسیب دیده است و او فکر می‌کند کسی به ماشینش خسارت زده و فرار کرده است (در حالی که در ادامه می‌فهمیم این آسیب ناشی از رانندگی کلمنتاین در حالت مستی در شب جدایی آن‌ها بوده است)، اما واکنش جوئل به این حادثه فقط نوشتن یک تشکر روی ماشین کناری است! او ناتوان از برخورد و ارتباط صریح با جامعه پیرامونش است، چنان که احساس پوچی و روزمرگی و ملال می‌کند و سرکار نمی‌رود. گویی واقعیت را گم کرده و می‌فهمیم ناتوان از تشخیص صحیح است و این عارضه فراموشی‌ای است که حتی یادش نمی‌آید صفحه‌ای که از دفتر خاطراتش کنده شده، به چه علت بوده است.

    جوئل نمی‌تواند با آدم‌ها به خوبی ارتباط برقرار کند، مخصوصا زن‌ها (کاش با یه آدم جدید آشنا می‌شدم) و همین موضوع که باز از کودکی و رابطه‌اش با مادرش برمی‌گردد، باعث به وجود آمدن نقص توجه و کمبود محبت در شخصیت او شده است. (چرا هر زنی که بهم توجه نشون میده عاشقش میشم؟) این احساس ضعف در شخصیت جوئل باعث شده که او در برخوردها سعی کند آدم دلنشینی به نظر بیاید، اما خودش می‌داند که زندگی جالبی ندارد و به بیان خودش فقط سر کار می‌رود و برمی‌گردد و دفتر خاطراتش خالی است. برعکس کلمنتاین که شور زندگی بیشتری دارد و دلواپس این است که وقتش را هدر ندهد و این تعارضات شخصیتی بین آن‌ها از همان اول رابطه مشهود است. (موضع متفاوت آنها نسبت به ولنتاین که جوئل آن را کلاهبرداری شرکت‌های کارت پستالی می‌داند و کلمنتاین که این روز را دلنشین می‌داند.)

    این تفاوت‌ها در شخصیت هر دو، در ادامه بسیار مشهودتر می‌شود. هر چقدر که جوئل دچار ثبات رویه در تفکر، استایل و منش خود است و زندگی‌اش بر یک مبنای ثابت بر مدار می‌گذرد، کلمنتاین از عدم ثبات شخصیتی برخوردار است و نمی‌داند دقیقا چه می‌خواهد و آن چیزی که می‌خواهد مختص به همان زمان است و از اکنون نمی‌داند تا یک دقیقه بعد دقیقا چگونه است و چه می‌خواهد. (نمود بارز، تغییر رنگ موهای کلمنتاین با توجه به حالات روحی و درونی‌اش است.) او حتی از دیوانه‌بازی‌های خود هم پشیمان نمی‌شود. کلمنتاین حتی به همین داشتن شخصیت‌های مختلف اقرار دارد (من یک هرزه انتقام‌جو هستم که فریاد می‌زنه و عصبانی‌ام، اما لحظه‌ای بعد می‌تونم زنی مهربان و هیجانی باشم)؛ مانند پیشنهادش به جوئل برای رفتن به رودخانه یخ‌زده چارلز. سکانسی هشداردهنده و در عین حال زیباشناسانه که هم استتیک جلوه می‌کند و هم در مفهوم حاوی محتوای پیش برنده است. (کلمنتاین بی‌پروا و بی‌محابا پا به رودخانه/رابطه می‌گذارد و از زمین خوردن نمی‌ترسد و حتی وقتی زمین می‌خورد، از دردِ پیش آمده خوشش می‌آید و می‌خندد. اما جوئل محتاط و آرام قدم به رودخانه/رابطه می‌گذارد و از غرق شدن و یخ زدن و جلو رفتن می‌ترسد و حتی می‌گوید برگردیم، اما این کلمنتاین است که دستانش را می‌گیرد و با خود همراه می‌کند.)

    از دیگر تمهیدات کارگردان/فیلمنامه‌نویس برای نشان دادن آنچه در یک رابطه اتفاق می‌افتد، استفاده از مچ‌کات است که جوئلِ آشنا شده با کلمنتاین بعد از فراموشی را با کاتی به صحنه بعدی که او در حال گریه کردن برای رابطه از دست رفته‌شان است، نشان می‌دهد. تمهید شگفت‌انگیز بعدی، قرار دادن مخاطب در ذهن جوئل طی عملیات پاکسازی است، گویی مخاطب در این روان رنجور شکست‌خورده با او شریک شده و خاطره به خاطره با او نه در پی فراموشی، بلکه یادآوری می‌رود.

    استفاده از شیء‌انگاری توسط متخصصان روانی موسسه (عکس‌ها، کتاب‌ها، خاطرات، هدیه‌ها، یادداشت‌ها، موسیقی و…) قدمی برای ادامه شخصیت‌پردازی این دو است، اشاره‌های ظریفی که قوس شخصیتی کاراکترها را طراحی و مخاطب را از درون آن‌ها باخبر می‌کند. مثل وقتی که جوئل می‌خواهد از کلمنتاین برای دکتر شروع به گفتن کند، اما به جای گفتن از او، از نامزد قبلی خود نائومی‌ شروع می‌کند که فقدانش در مهمانی ساحل باعث آشنایی با کلمنتاین شده است. ما در این سکانس‌ها از نزدیکترین خاطرات از نظر زمانی شروع می‌کنیم و سپس مرحله به مرحله به عقب برمی‌گردیم و این دقیقا همان امر ذهنی و عاطفی است که بعد از فقدان، عاشق در ذهن خود با معشوق انجام می‌دهد و با مرور نزدیکترین خاطرات، اوضاع را وصف می‌کند.

    نکته جالبی که در این موضوع وجود دارد، این است که ما هرچقدر در زمان به عقب برمی‌گردیم، می‌فهمیم روابط در ابتدای امر و عطف‌های آغازین درخشان‌تر است و هرچه رابطه رو به جلو می‌رود، اوضاع بدتر می‌شود. همچنین می‌فهمیم عشق حذف و پاک نمی‌شود و آدم‌ها کامل نیستند و باید در هر رابطه با نقص‌هایشان کنار بیایند. در واقع برای هر خاطره‌ای یک هسته احساسی وجود دارد و هنگامی که این هسته از بین می‌رود، رویه فروپاشی و از هم پاشیدگی شروع می‌شود.

    جوئل برای جلوگیری از این گسیختگی، دستاویز خاطرات کودکی می‌شود؛ مسئله‌ای فرویدی که به خوبی بیانگر تاثیر کودکی و رابطه مادر و فرزندی در آینده هر فرد است. همچنین این گزاره از فروید نیز در سرتاسر فیلم اثری مشهود دارد؛ اینکه: «ما هیچ‌کس را به طور تصادفی انتخاب نمی‌کنیم، بلکه ما فقط با آن‌هایی ملاقات می‌کنیم که از قبل در ناخودآگاه ما حضور داشته‌اند.» در واقع همان‌طور که در فیلم شاهد هستیم، به نظر فروید پدیده عشق در یک نگاه نمود بارزی از مکانیزم «جابه‌جایی» در روان است. به بیان فروید احساس‌ها از یک ابژه به ابژه دیگر منتقل می‌شوند. در واقع ما عاشق آن فرد نمی‌شویم، بلکه کیفیاتی را که در یک معشوق انتظار داریم، روی او فرافکنی می‌کنیم. ما عاشق انتظاراتمان می‌شویم، نه فرد مذکور. عشق در یک نگاه همیشه از پیشینه زندگی ما و نسبت دادن یک‌سری ویژگی‌های شخصیتی به چهره‌های خاص از این آبشخور تغذیه می‌شود. واضح است که چهره چیزی از شخصیت آدم‌ها به ما نمی‌گوید، ولی چون این چهره با ابژه‌های قدیمی (و دوست‌داشتنی) ما تداعی می‌شود، برای ما خواستنی می‌شود.

    اشاره به اختلالات روانی در فیلم درخشش ابدی یک ذهن پاک

    کلمنتاین را می‌توان تا حدی دچار اختلال شخصیت مرزی دانست، اختلالی که بیشتر زنان را درگیر می‌کند و حاوی مولفه‌هایی است که کلمنتاین دارد. او بسیار جذاب، پرشور، پر از هیجان، بدون حد و مرز و جسور ظاهر می‌شود و در ابتدا هیچ رفتار ناخوشایندی ندارد و کسی به مشکل‌دار بودن او شک نمی‌کند و از بالا و پایین شدن زیاد در رابطه و واکنش‌های ناگهانی خوشش می‌آید. ارتباط‌ عاطفی کلمنتاین پرشور و هیجان، ولی کوتاه‌مدت و پرتنش است. افرادی مانند کلمنتاین در این نوع عارضه هر بار که رابطه‌شان از طرف دیگری قطع می‌شود، شکلی از «دلهره نیستی» را تجربه می‌کنند و هستی آن‌ها با حضور دیگری معنا پیدا می‌کند. برای همین وقتی «طرد» می‌شود، آشفته شده و برای تحمل این گسیختگی خویشتن، با یکی دیگر ارتباط می‌گیرد، یا تماما بی‌رحم شده و به فراموشی روی می‌آورد. نمونه‌هایی مثل کلمنتاین با «دیگری» قالب می‌یابند و هویت می‌گیرند، مثل نوزادی در آغوش مادر که مرزی بین خود و مادرش نمی‌بیند. فردی با اختلال شخصیت مرزی در ارتباط عاطفی، در یک بازی دو سر باخت ایفای نقش می‌کند و وقتی وارد رابطه می‌شود، هیجان را وارد رابطه می‌کند، اغواگری می‌کند، جذب می‌کند، ولی نمی‌توند به خوبی از رابطه‌اش مراقبت کند. کلمنتاین نیز به همین ترتیب نگران تاثیری است که روی دیگران می‌گذارد و این نگرانی تا آنجا شدید می‌شود که با دنیای درون‌روانی‌اش درباره دیگری قضاوت می‌کند و به انتقاد واکنش شدید نشان می‌دهد. برای همین خیلی زود تصمیم می‌گیرد کنار بگذارد تا کنار گذاشته نشود، ولی شکست می‌خورد؛ چون بدون دیگری احساسی از «بودن» ندارد.

    در مقابل کسی مانند جوئل که با افراد واجد این اختلال در رابطه عاطفی قرار دارند، همیشه کلافه است، گیج است، در طوفانی گیر کرده که نه می‌تواند بیرون بیاید و نه می‌تواند ادامه دهد. فقط می‌داند که هیچ چیز سر جای خودش نیست. او هر روز بیشتر احساس ناتوانی و ناکامی‌ می‌کند و منتظر است که از همه آسیب ببیند، چراکه از همان نوزادی در رابطه با «دیگری‌های مهم» زندگی‌اش، امنیت را به درستی درک نکرده است. او همیشه مشغول مسائلی است که از نظر دیگران پیش پا افتاده است. هر رفتار، هیجان و احساس دیگران در نظر او تبیین دارد؛ تبیین‌هایی که در بیشتر اوقات بدبینانه هستند. بنابراین چاره‌ای ندارد جز اینکه «دوپاره‌سازی» کند. همه به خوب‌ها یا بدها تقسیم می‌شوند. همه یا قابل اعتماد هستند، یا غیرقابل اعتماد، و مرز باریکی بین این دو سر طیف وجود دارد. شخصیت مرزی در آنی می‌تواند یک نفر را از یک سر طیف، به آن سوی دیگر طیف انتقال دهد. یک آدم خوب، به همان شدت که خوب است، می‌تواند تبدیل به یک آدم بد تمام‌عیار شود.

    فیلم همچنین کنایه‌ای غیرمستقیم به اختلال فراموشی تجزیه‌ای در کلیت ماهیت خود دارد. این نوع اختلال هویتی شامل از دست دادن موقتی حافظه در نتیجه جدایی است. در بسیاری از موارد، این از دست رفتن حافظه ممکن است برای یک مدت کوتاه یا سال‌های طولانی ادامه داشته باشد که نتیجه نوعی ترومای روان‌شناختی است. یکی از موارد معمول اختلال فراموشی تجزیه‌ای، فراموش کردن اطلاعات شخصی مهم و اصلی در اثر یک تروما و استرس است که نمی‌توان آن را تنها یک فراموشی عادی و موقتی دانست.

    همچنین می‌شود به نوعی نشانه‌ای حاوی اختلال مسخ شخصیت/مسخ واقعیت را در فیلم پیدا کرد. یک حالت روانی که می‌تواند باعث شود فرد احساسات مداوم یا منقطع خارج از بدن (مسخ شخصیت) یا حس اینکه اتفاقاتی که در اطرافش رخ می‌دهد واقعی نیستند (مسخ واقعیت) یا هر دوی آن‌ها را داشته باشد. یعنی جدایی غیرارادی از واقعیت که فرد احساس می‌کند از خود جدا شده و مانند شخصی دیگر، زندگی خود را در فاصله‌ای نزدیک به نظاره نشسته است و شاید دیگر احساس ارتباط با بدن، ذهن، احساسات یا حواس را نداشته باشد. تجربه‌هایی که خود افراد از این دنیا می‌گویند این است که انگار دنیا را از داخل «فیلترهای نامرئی یا از داخل یک شیشه بزرگ و نیمه‌مات» می‌بینند.

    پاکسازی خاطره و تقلای عاشق

    شیوه فرآیند پاکسازی در ذهن جوئل هم در بیان و هم در فرم خیلی ویژه است. دکتر در ابتدا تلاش دارد از همه ابزاری که ممکن است خاطرات کلمنتاین را در ذهن جوئل زنده کند، انگاره‌ای دیجیتال ثبت کند، سپس توسط این تصاویر، به هسته مرکزی خاطرات در ذهن جوئل دست یابد و آن را از بین ببرد. جوئل در سازه‌های ذهنش، عشقش کلمنتاین را خاطره به خاطره همراه خود می‌برد تا آن را حفظ کند و در واقع با یک ماشین مکانیکی و مدرن از یک طرف و از طرف دیگر با هزارتوی ذهن عاشقی روبه‌رو هستیم که تن به فراموشی عشقش نمی‌دهد و سعی در مراقبت از آن در ذهنش دارد، چون قلبش اجازه نمی‌دهد.

    مخاطب شاهد روند پاک شدن ذهن جوئل است، ولی از فرآیند پاکسازی کلمنتاین چیزی نمی‌بینیم و در طول این پاکسازی، حوادث عجیب و گه‌گاه کابوس‌واری را شاهد هستیم. جوئل رها و آزاد در زمان سیر می‌کند و بدون محدودیت به گذشته و خاطراتش سرک می‌کشد و از وقوع آن‌ها کاملا آگاه است؛ مانند آشنایی با کلمنتاین، غذا خوردن در رستوران و یا آخرین شبی که کلمنتاین از دست او ناراحت شد و او را ترک کرد.

    جوئل سعی می‌کند که سرنوشتش را عوض کند، ولی موفق نمی‌شود؛ صحنه‌ها و خاطرات، جلوی چشمش محو می‌شوند. صحنه‌ای که جوئل دنبال کلمنتاین می‌دود تا او را از رفتن منصرف کند، خیلی شبیه کابوس‌های شبانه است. او ماشینش را سر کوچه‌ای پارک کرده و به دنبال کلمنتاین می‌دود، ولی بعد از چند قدم دوباره به سر کوچه می‌رسد؛ کوچه‌ای که انتها ندارد و از هر سمت که می‌دود به ابتدای آن می‌رسد.

    سخن آخر:

    و قدرت عشق از همه‌چیز بالاتر است و ژرفای آن هویداتر از ذهن

    بسیاری از روابط طی سناریویی تکراری اشتباهات را تکرار و دوباره به هم رجوع می‌کنند، مانند جبر تکراری که فروید گفته بود. عشق فراموش نخواهد شد، مدام و مدام از گذرگاه‌ها و طرق مختلف بازمی‌گردد؛ به ویژه در تنهایی و در شب. می‌خواهد بفهماند زخم و ناسور را به نسیان نمی‌سپرند، بلکه با آن زندگی می‌کنند، بزرگش می‌کنند و با خاطره‌اش زیست می‌کنند. حافظه آتشی است زیر خاکستر، حسی است نگفته و عشقی است از درون فراموش نشده. با لبخندی همراهمان می‌کند، سربه‌سرمان می‌گذارد، می‌شِکَنَد و در نهایت با گوشه چشمی خیس به خاطرات نگاهی می‌اندازد.

    در این میان خاموشی فراموشی نیست، چرا که سکوتِ قلب از دردی است که نمی‌تواند بگوید، نه از بی‌دردی و این قلب است که جدا از ذهن، خاطره را در مکنون خود و در هر تپش جاری می‌سازد. به نقل از دیالوگی در فیلم: «می‌تونی یه نفر رو از ذهنت پاک کنی، ولی بیرون انداختنش از قلبت یه داستان دیگه‌ است»، که تعبیر همان جمله معروف از کامو است که می‌گوید: «و اما قلب حافظه خودش را دارد و من هیچ‌چیز را فراموش نکرده‌ام.»

    فیلم مانیفست خود را بر این جمله استوار می‌کند که عشق تنها امر پایدار و پاک ناشدنی در این جهان است و تنها چیزی که تغییر نمی‌کند، تغییر و عشق است؛ یا حتی می‌شود گفت که اگر «من» تبدیل به «او» شوم، «او» نمی‌تواند فراموشم کند، چرا که «خود» را نمی‌توان از یاد برد.

    آری، عشق همیشه در مراجعه است و این امر واقعی (عشق) بر امر خیالی (توانایی فراموش کردن یا پاکسازی خاطرات) غالب و پیروز است. این چرخه‌ای مدور از رابطه‌هایی است که آغاز می‌شوند، اوج می‌گیرند و سقوطی که هر دو طرف به اندازه تفاوت یا تشابهشان و یا حتی انسان بودن و منحصربه‌فرد بودنشان در آن شریکند و مقصر و دوباره با شوقی ناخودآگاه به یکدیگر برمی‌گردند و این حالت دایره‌وار ذهن و زندگی است که ابتدا و انتهایش روی هم منطبق می‌شوند و اینجاست که از خود باید بپرسیم آیا خوش به حال فراموشکاران یا نه؟

    با اینکه در این عصر آنچه امروز اشتیاق داشتنش را داری، فردا از دست خواهی داد یا از آن فرار خواهی کرد و متعاقبا گاهی به این نتیجه می‌رسی که کاش آن را نداشتی یا حتی اشتیاقش را نداشتی و آرزو می‌کنی فراموشش کنی و شک و تردید و نسبیتی که در این میان جاری است آزاردهنده است.

    مسئله دیگر، برجسته کردن اهمیت کیفیت حضور دیگران در زندگی ما است. حضور فیزیکی به کنار، اما حضور معنوی در ذهن آن‌ها که دوستشان داریم و آن‌ها که روح ما را لمس کرده‌اند، نقش پررنگی در حفظ جسم و روان ما دارد. به این معنی که اگر ما در نگاه دیگران موجود نباشیم، در درون هم احساس وجود نمی‌کنیم. در سکانسی از فیلم، آنجا که جوئل در جریان سیال ذهن خود در تقلا برای توقف فرآیند پاکسازی ذهنی است، لحظه‌ای درگیر گفت‌وگو با مدیر موسسه درمانی شده و از کلمنتاین غافل می‌شود. همین زمان اندک کافی است تا تصویر کلمنتاین در ذهن او پاک شود. (در این صحنه کلمنتاین با جسمی ‌بدون صورت تصویر می‌شود) و خودش هم محو و ناپدید می‌گردد.

    در حقیقت هر کدام از ما، چیزی را که برایش باارزش بوده از دست می‌دهد؛ موقعیت‌های از دست رفته، احساساتی که هرگز نمی‌توانیم دوباره به دست بیاوریم. خاطره‌هایی که شکل گرفته‌اند یا در خیالمان می‌شد که باشند و لحظاتی که در شب با مرور و رویای آن سیر می‌کنیم، این بخشی از آن چیزی‌ است که معنی‌اش زنده بودن است. ما در درون ذهنمان اتاق کوچکی داریم که خاطرات را در آن نگه می‌داریم، اتاقی شبیه قفسه‌های داخل کتابخانه. اینجاست که در نهانمان پرسش‌هایی تامل‌برانگیز صورت می‌گیرد که آیا عشق منهای خاطره، حیات و معنایی دارد یا نه؟

    حتی اگر تمام خاطرات و تکیه به آن‌ها را هم از بین ببریم، آیا آدم‌های درگیر یک رابطه عاشقانه دوباره عاشق هم نمی‌شوند؟ حتی بی آن که گذشته یادشان بیاید، دوباره شروع نمی‌کنند؟ و آیا فراموشی سعادت است؟ یا مانند من فکر می‌کنید که ما توسط معشوق و خاطره‌اش به ژرفای هستی خود چنگ می‌زنیم و به یادِ یار و به امید تماشا و با حضور خاطره و به انتظار  لحظه‌ای دیگر با معشوق، زنده هستیم؟

  • درآمدی بر تجربه‌ی نو شدن

    درآمدی بر تجربه‌ی نو شدن

     

    انسان عبور فصل‌ها را به نظاره می‌نشیند، از گذر عمر شکوه می‌کند و هنگام رسیدن زادروزش جشن برگزار می‌کند تا اندکی از روزمرگی‌های پیشین رها شود. اما این تنها تحول فیزیکی است.

    در طبیعت چرخه فصل‌ها چگونه از پی هم می‌گذرند و تکرار می‌شوند و نو شدن را جلوه می‌کنند؟

    این فصول مختلف، فصول دگرگونی، تولد و در نهایت تحول است و این به خودی‌ خود در طبیعت وجود دارد. اما این چرخه در آدمی چگونه است؟ انسان با رنج و کوشش، یا شاید هم بدون تقلا چون جنین که در رحم مادر زندگی می‌کند و تلاشی برای رشد خود نمی‌کند، مسیر رشد را طی می‌کند یا چون شکوفه‌ها در طبیعت دوباره آن را به دست می‌آورد.

    در طبیعت درخت یگانه است. سنگ از ابتدا به همین شکل بوده است، چرا که پیوندش با طبیعت هماهنگ است. اما آدمی باید انسان شود، باید مسیر یگانگی را طی کند. انسان با الگوی‌ طبیعت، با الهام از طبیعت می‌تواند دگرگون شود. نقطه آغاز دگرگونی و‌ بیداری روحی در همگان اتفاق نمی‌افتد. وضعیت اولیه انسان خواب است، بیهوشی است. برای بیدار شدن رنج را متحمل می‌شوی. هرکسی نمی‌تواند از بهار پا به تابستان بگذارد، از پاییز پا به زمستان و دوباره تکرار همین چرخه.

    انسان اگر اسیر اراده خود باشد و تنها گذر سال‌های کودکی و نوجوانی و جوانی‌اش را به تماشا بنشیند، حتی اگر هشتاد سال داشته باشد، باز هم نیاز به بیدار شدن دارد. روح، سفر طول و درازی را باید طی کند تا به جان برسد و در جان بنشیند تا آدمی بتواند بایستد و به سوی رهایی، راهی شود

    اما راه رهایی چیست؟ آیا اصلا راهی به سوی رهایی وجود دارد؟

    از نگاه بودا، زندگی سراسر رنج است و برای رهایی از رنج‌های زندگی، انسان باید رنج ببرد. اما رنج اولیه نتیجه توهم است. تنها جهان بیرون را می‌بینی و خودت را نمی‌بینی. گویی چشمانت در مقابل درونت بسته است. به عقیده مارگریت یورسنار، محل تولد واقعى‌مان جایی است که براى اولین بار نگاهى هوشمندانه به خودمان می‌اندازیم. آگاهی، رنج است. تحول و نو شدن نیازمند آگاهی است. بیداری، رنج کشیدن را می‌طلبد.

    یکی از مضامین فیلم «بهار، تابستان، پاییز، زمستان و بهار» کیم کی-دوک، کشتن است. کشتن دیگری، کشتن خودت است. کشتن خودت تولد دوباره تو است و انسان برای تولد دوباره باید رنج بکشد. مردن را قبل از مرگ می‌آموزد تا متولد شدن را یاد بگیرد. (مرگ قبل از مرگ) انسان تا زمانی که آگاه نشده باشد و در چرخه‌ی خواب، روزها را سپری کند، قاتل خود است. نه به معنای حقوقی، بلکه فراتر از آن.

    درآمدی بر تجریه‌ی نو شدن

    پس لحظه بیداری انسان چگونه خواهد بود، در جهانی که مدام در حال تکرار اما تغییر است؟

    روح آدمی آن‌گاه که بر کالبد جان می‌نشیند، بیدار می‌شود. حال سوال این است که جان چگونه بر جهان بنشیند تا هوشیار شود؟ زمانی که جان با جهان مماس و منطبق شود، دیگر نه گذشته‌ای را از دست می‌دهی نه آینده‌ای را. چون چیزی جز زمان حال وجود ندارد. آدمی هر لحظه با جان و جهانش در تمامیت به سر می‌برد و اینجا همان نقطه‌ای ست که شاملو می‌گوید:

    تنها تو

    آنجا موجودیت مطلقی، موجودیت محض

    و بدین‌سان لحظه‌ی اکنون تمام دارایی تو می‌شود.

    به تعریف شاعران دوره باروک، جهان بی‌ثبات است و بی‌وقفه در حال دگردیسی است. جایی که اشیا و انسان با حضور کوتاه خود همچنان متحمل تغییر می‌شوند. جهان به مثابه یک هرج‌ومرج و جست‌وجو برای یک نقطه ثابت تا بدان‌جایی که قادر باشند لحظه‌ای کوتاه در آن لنگر بیندازند و آرام گیرند و اغلب آن را در مرگ پیدا می‌کرده‌اند. این تولد دوباره به انسان امکان فرار از بی‌ثباتی جهان و زمان را می‌دهد. در مقابل این جهانِ‌ متغیر، متناقض و انسان شکننده، آدمی نو شدن را با آگاهی از حقیقت خود و جهان می‌آموزد.

    به زعم میشل دو مونتنی، انسان ذاتا موجودی موج‌دار و متنوع است، عقایدش را تغییر می‌دهد و تکامل می‌یابد. جهان که سرشار از تناقضات است نیز تغییر می‌کند، همچون طبیعت و این همان پژواک بسیار واضح از دیدگاه دوره باروک است که در این جهان همه‌چیز بی‌وقفه می‌لرزد و حرکت می‌کند.

    انسان لحظه‌ای به سان قایقی روی موج خروشان رودخانه حرکت می‌کند و برای غرق نشدن همراه با تلاطم رود، بالا و پایین می‌رود. خود را با جریان جاری آب منطبق می‌کند تا بتواند پیشروی کند و لحظه بعد مجسمه‌سازی می‌شود که در مسیر زندگی خودش را می‌تراشد و خلق می‌کند. از رنج تراشیدن و خراشیدن سنگ درونش به آگاهی می‌رسد.

    اگر لحظه‌ای به دوران کودکی بازگردیم، درمی‌یابیم هر تجربه‌ای نزد کودک آن‌گونه به نظر می‌رسد که بار اول رخ داده است. او می‌سازد اما تلاشی برای نگه داشتن نمی‌کند، نه به آن معنا که درکی از آینده ندارد، خواه ‌ناخواه با آن مواجه می‌شود، اما در این لحظه کودک چه چیزی را در اختیار دارد؟ زمانِ حال را. پس نمی‌کوشد لحظه حال را دگرگون کند، آن را به غایت زندگی می‌کند. در واقع همان جمله کلیشه‌ای که می‌گوید مقصد همان مسیر است و نتیجه برای او مفهومی ندارد.

    تجربه کودک بدون هیچ فهمی همیشه از قبل و انگاره‌ای شکل می‌گیرد. از این رو تجربه او ناب است و منجر به ایجاد فهم منحصربه‌فردی می‌شود. دقیقا برخلاف ما جماعت به بلوغ رسیده. وارد هر تجربه‌ای می‌شویم، آن تجربه را با پیش‌فرض‌های خود لمس می‌کنیم. از این رو سالیان بسیاری است که ما آدم‌های عاقل و بالغ تجربه‌ای خاص و منحصربه‌فرد و سرشار از شگفتی را لمس نکرده‌ایم. کودک هر اتفاق و تجربه‌ای را به شگفتیِ نخستین بار مشاهده می‌کند. هر بار که با اسباب‌بازی‌هایش مشغول می‌شود، آن‌ها به‌گونه‌ای بر او پدید می‌آیند که بار اول با آن‌ها روبه‌رو شده؛ همانقدر بکر و تازه. تکرار برای کودک معنایی ندارد و هر بار شگفت‌زده می‌شود. تو گویی جهان او دم به دم در حال زاده شدن است، زیرا کودک بی‌وقفه در حال کشف و شهود است.

    انسان بالغ هم نمی‌تواند ادعا کند دو بار در یک رودخانه شنا کرده است، زیرا رودخانه نیز در جریان است و انسان دیگر شباهتی به آن لحظه شنا کردن خود ندارد. او نیز تغییر کرده است.

    آدمی در دایره پیش‌فرض‌ها و تعصب‌هایش بزرگ می‌شود، رژه می‌رود و تنها تجربه و اتفاق‌هایی را پذیرا می‌شود که آن‌ها را در گذشته لمس کرده است. این پذیرایی منجر به پذیرش نمی‌شود، چراکه اگر آدمی خویشتن خویش را آن‌گونه که بود و هست بپذیرد، به سمت جلو حرکت می‌کند؛ به سان کودک کشف می‌کند و جهانش را خلق می‌کند، حال آن که ما مدام درخودماندگی را تجربه می‌کنیم، چون در پذیرش پدیده‌ها نیستیم بلکه تسلیم آنچه رخ داده می‌شویم. آدمی می‌گوید آمادگی دارم، اما چون لاک‌پشتی در لاک خودش پنهان شده است. قابلیت آمادگی با گذر زمان از بین می‌رود. در حقیقت جامعه با برچسب زدن آن خلاقیت را از او‌ می‌‌گیرد، تاب پذیرش را از دست می‌دهد و انعطاف‌ناپذیر می‌شود. آن لایه سفت و‌ سخت، انگاره‌های ما، ما را از دیدن حقیقت پدیده‌ها دور می‌سازد. ما همان کودکیم، اما جامعه این توانایی را از ما می‌گیرد تا دیگر در برابر اشیا و پدیده‌ها در پذیرش به سر نبریم.

    به زعم مرلوپونتی، رابطه بین آگاهی و جهان چون قلاب‌هایی به هم بافته و متقاطع است و دیگری را گیر می‌اندازد: «همان‌طور که من می‌توانم چیز‌های موجود در جهان را ببینم، خودم هم امکان دارد که دیده شوم، چون من خود از جنس جهان ساخته شده‌ام. وقتی شیئی را با دستم لمس می‌کنم، آن شی هم دست مرا لمس می‌کند. من با چیز‌ها مواجه می‌شوم، چون برای چیزهای دیگر مواجه‌پذیر هستم.»

    انسان با هر بار دیدن و شنیدن، نه دیدن و شنیدن از قبل بلکه به سان کودک دیدن و شنیدنی سرشار از تجربه ناب، فهم جدیدی را به دست می‌آورد و این تجربه‌ای عاری از قضاوت‌ها و پیش‌داوری‌های انسان بالغ است و همین امر شگفتی و نو بودن جهان را جلوه می‌کند. اینکه تو به پدیده‌ها اجازه پدیدار شدن بدهی.

    در اندیشه‌ی خیام، انسان هر لحظه با مرگ مواجه می‌شود. پایه و بنیان جهان، نیستی است. راه گریز از نیستی، دَم را زندگی کردن است و این همان سرزندگیِ نو شدن را پدیدار می‌کند.

    این یک نفسِ عزیز را خوش می‌دار / کَز حاصلِ عمرِ ما همین یک نفس است

    زیرا زندگی گذراست و آدمی باید دم را غنیمت بشمارد.

    این سبزه که امروز تماشاگه ماست / تا سبزه خاک ما تماشاگه کیست

    آدمی حیاتی ندارد جز همانی که اکنون می‌زید.

  • اینجا و اکنون: دیدگاه من | مقاله‌ای از بتی جوزف

    اینجا و اکنون: دیدگاه من | مقاله‌ای از بتی جوزف

    برای مثال تعبیرهای ارائه شده از سوی وی از آنچه بیمار در جلسه می‌گوید ریشه می‌گیرد. او تاریخچه بیمار را در نظر دارد، اما اجازه نمی‌دهد این موضوع تعبیرهای وی را هدایت کند. تحلیل بر آن است که درک کنیم چرا چیزی اکنون و به این شیوه گفته می‌شود و چه تاثیری بر رابطه تحلیلی دارد.

    اصطلاح «اینجا» به آنچه در اتاق درمان بین تحلیل‌گر و بیمار رخ می‌دهد نظاره دارد، اما نسبت به واقعیت بلاواسطه بیمار در جهان واقعی‌اش و زندگی روزمره وی نیز بی‌تفاوت نیست. کلمه اکنون نیز به آگاهی از زمان بازمی‌گردد که تنها شامل گذشته و آینده نیست، بلکه بر وضعیت بیمار در لحظه تحلیل که دائماً در حال تغییر است نیز دلالت دارد.

    نویسنده معتقد است با کار روی زمان حال، بیمار به میزان بیشتری احساس لنگر انداختن می‌کند و بیمار و تحلیل‌گر می‌توانند آنچه را که در حال وقوع است، مشاهده کنند. برای مثال اینکه چگونه اضطراب بیشتر یا کمتر می‌شود یا چگونه دفاع‌ها بسیج شده یا کاهش می‌یابند. در این وضعیت هم بیمار و هم تحلیل‌گر به جای تمرکز بیشتر بر نظریه، حرکت و تغییر را مشاهده می‌کنند.

    اینجا و اکنون: دیدگاه من

    اگر بخواهم به گذشته حرفه‌ای خود نگاه کنم، متوجه می‌شوم که کار من به طور فزاینده‌ای بر آنچه میان بیمار و تحلیل‌گر در اتاق درمان روی می‌دهد متمرکز بوده است، یا به بیان دیگر کار من این‌گونه شروع شده است. امروز مایلم به شکلی خلاصه به این موضوع فکر کنم. آنچه در این میان واضح است این است که شیوه مذکور به بیمار و تحلیل‌گر اجازه می‌دهد احساس لنگر انداختن بیشتری داشته باشند.

    منظور من از کار کردن بر روی اینجا و اکنون چه به صورت کلی آن و چه به صورت امری لحظه‌ای، بر درک من از واقعیت روانی بیمار و تحلیل‌گر استوار است. در درجه اول مایلم تعبیرهایی ارائه دهم که بر آنچه بیمار در جلسه انجام داده یا می‌گوید استوار باشد و تاریخچه وی در پس ذهنم باقی بماند، در نتیجه از ارائه توضیحات کلی اجتناب کنم. بیمار ممکن است به من بگوید مادرش آنقدر شکننده بوده که حتی وقتی او (بیمار) سن کمی داشت نیز لازم می‌دانست مراقب مادرش باشد. در این موقعیت ممکن است تجربه‌ام از کار با وی این امر را بر من روشن کند که منظور بیمار من هستم، اما شک دارم که برای او مفید و برای من متقاعدکننده باشد که پیش از آن که این موضوع در جلسه آشکار شود، به آن اشاره کنم. اما این امر به من هشدار می‌دهد که بررسی کنم مثلاً آیا من زیادی با مراقبت حرف می‌زنم، یا لحنم زیادی ظریف بوده است و …، و اگر چنین است شاید او مرا به گونه‌ای آگاه یا ناآگاه این‌طور دیده است که به جای ارائه تعبیری سرراست، در حال طفره رفتن از گفتن نگاهم به او بوده‌ام. سپس این امر می‌تواند به من دیدگاه کلی‌تری بدهد. مثلاً ممکن است بفهمم در بیشتر جلسات من و بیمارم چنان مراقب حرف زدنمان بوده‌ایم که هر دوی ما احساس کرده‌ایم تعبیرها تنها «تعبیر» هستند و نباید بیش از حد جدی گرفته شوند و من در این امر با بیمار تبانی کرده‌ام.

    اما این اظهارات درباره مادری بسیار ضعیف همچنین می‌تواند واجد معانی دیگری باشد. برای مثال بیانگر چیزی باشد که وی از تجارب پیشین خود به دست آورده است و از این طریق نگذارد تحلیل‌گر واضح و شفاف باشد. این احتمالات مسیرهایی هستند که از طریق آن تلاش می‌کنیم بفهمیم در اینجا و اکنون چه چیزی در حال رخ دادن است و نه تنها معنای آنچه گفته می‌شود، بلکه این امر که چرا گفته می‌شود، چرا به این شکل گفته می‌شود و تاثیرات آن را دریابیم.

    هنگامی که ما از اصطلاح  اینجا و اکنون استفاده می‌کنیم، کلمه اینجا به آن چه میان دو فرد حاضر در اتاق می‌گذرد ارجاع دارد، اما علاوه بر آن بر واقعیت بلاواسطه و اغلب انضمامی فرد نیز دلالت دارد. برای مثال ممکن است بر بدن اتاق تحلیلگر متمرکز شود. این جنبه مخصوصاً بین بیمارانِ به شدت سایکوتیک قابل مشاهده است. برای مثال کودکی بیمار در نقطه‌ای از تحلیل خود تا حد زیادی از ورود به اتاق بازی ناتوان بود؛ اتاقی که روی دیوارهای آن خط‌نویسی کودک دیگری به جا مانده بود که شکل آتش‌فشان داشت. اینجا یعنی اتاق من برای او تبدیل به ابژه وحشت شده بود و هنگامی که وارد آن شد نیز به شدت مضطرب بود و تا حد امکان در برابر دیوار روبه‌رویی قرار می‌گرفت.

    مفهوم اینجا همچنین بر این امر نیز دلالت دارد که دنیایی بیرونی وجود دارد و من دوست دارم این ارتباط را جایی در پس ذهن خود حفظ کنم -و شاید لازم است آن را مدنظر داشته باشم- تا بتوانم درک کنم آنچه در اتاق درمان می‌گذرد چه پیامدی بر زندگی روزمره بیمار دارد. برخی بیماران به گونه‌ای ناآگاه در برابر این پیوند مقاومت خواهند کرد و نوعی pas de deux [1] عاطفی را با تحلیل‌گر ایجاد خواهد کرد. این امر نیز به خودی خود نیاز به درک و تفسیر دارد.

    اما هنگامی که درباره کلمه اکنون صحبت می‌کنیم، در حقیقت به درک فرد از زمان نیز اشاره کرده‌ایم و این کلمه نه تنها گذشته و آینده، بلکه بر آگاهی بیمار از وضعیت لحظه حاضر نیز دلالت دارد و امری پویا است که هرگز نمی‌توان آن را به شکل ایستا دریافت و لحظه به لحظه نیز در حال تغییر است. تحلیل‌گر در موقعیتی قرار دارد که شاهد جنبشی میان نیروهایی که در بیمار فعال‌اند می‌شود و به ارزیابی آن‌ها می‌پردازد. این عوامل خواه ناخواه در تحلیل‌گر نیز پاسخ‌هایی را برمی‌انگیزد که به درک وی از بیمار کمک می‌کند. از این زاویه خواست تحلیل‌گر برای درک تغییر در پویایی‌های بیمار بدون استفاده از مفاهیمی چون پیشرفت یا پسرفت -بلکه دیدن فرآیند به عنوان شیوه‌ای که بیمار اکنون عمل می‌کند- نوعی احترام به نیازها و دفاع‌های بیمار است.

    من بسیار علاقه‌مندم تا جنبش موجود در جلسه را، مخصوصاً تداعی‌های بیمار و پاسخ‌های وی به تعبیرهای ارائه شده، بر اساس لحظه اکنون بازشناسی کنم. هنگامی که تحلیل‌گر تعبیری ارائه می‌دهد، موقعیت تغییر می‌کند. ممکن است بیمار پاسخ بدهد یا نه، اضطراب افزایش ‌بیابد و دفاع‌های جدید به سرعت بسیج شوند، یا این لحظه منجر به نوعی رهایی ‌شود، تنش کاهش ‌یابد و بیمار نسبت به درمانگر نوعی گرما (کشش) را احساس کند.

    ماهیت پاسخی که بیمار می‌دهد به ما کمک می‌کند تا درباره اضطراب بیمار بیشتر بدانیم. برای مثال ممکن است در پس آن یک دروغ وجود داشته باشد. نحوه جنبش جلسه همواره در حال تغییر است؛ تغییر در ماهیت دفاع‌ها و نیاز به آنان، تغییر در درک ابژه و تغییر در احساس نسبت به ابژه. بنابراین از فرصت دیدن یک فرم نصفه‌ونیمه برخورداریم که ممکن است به سوی یک تغییر با دوام روانی برود. مزیت دیگر تلاش برای درک بیمار و مسائل او در لحظه اکنون این است که به ما این امکان را می‌دهد تا به یکدیگر متصل شده و شروع به درک مقادیر اندک اضطراب یا هیجان کنیم و دریابیم [آن اضطراب یا هیجان] چگونه ایجاد شده یا انتقال پیدا می‌کند، چگونه انباشته شده یا از آن فرار می‌شود که این امر باعث می‌گردد بیمار بعدها دچار حملات اضطرابی شود.

    در اینجا باید تاکید کنم با اینکه توجه بر تغییرات لحظه به لحظه در جلسه تحلیل اهمیت بسیاری دارد، اما همچنین [این توجه دائمی] همواره ممکن است باعث شده تا بیمار احساس خطر، مورد آزار قرار گرفتن و گیر افتادن کند. طبیعتاً تحلیل‌گر باید سعی کند از این امر آگاه گشته و نسبت به وضعیت ذهنی بیمار، نیاز او به توضیح و کشش ذهنی‌اش حساس باشد.

     کار در اینجا و اکنون همان‌طور که توضیح داده‌ام، نه تنها بر آگاهی لحظه به لحظه بر وضعیت بیمار، که بر آگاهی بر وضعیت تحلیل‌گر و آنچه بر او تحمیل شده نیز مربوط است. من مثالی از هنگامی که یک تحلیل‌گر دریافت که از گفتن نظرش به بیمار می‌ترسد و طفره می‌رود، زدم. این امر برای من این معنا را می‌دهد که با وجود اینکه دانش نظری و تکنیکی ما ابزار کار ماست، توانایی ما در به رسمیت شناختن آنچه احساس و تجربه می‌کنیم و تردیدهای ما درباره تجربه خودمان -در حقیقت واقعیت روانی ما- اساسی‌ترین ابزار ماست. در غیاب این ظرفیت، ما با فقدانی مهم در ارتباط و درک بیمارانمان روبه‌رو هستیم.

    فروید انتقال را به عنوان جنبه‌هایی از تاریخچه بیمار می‌دانست که در رابطه بیمار و تحلیل‌گر تکرار می‌شوند. ملانی کلاین بیش از آن نشان داد که جنبه‌‎هایی بسیار ابتدایی از رابطه کودک و والدش درونی‌سازی شده و جهان درونی روابط ابژه‌ای ما را می‌سازد و جنبه‌هایی از این ابژه‌های درونی بر رابطه بیمار و تحلیل‌گر فرافکنی می‌شوند که این امر انتقال را می‌سازد.

    من پیشنهاد می‌کنم که ما در جلسه به گونه‌ای لحظه به لحظه تغییر می‌کنیم. از آنجایی که قادریم عناصر اساسی گذشته بیمار را در جلسه بازشناسی کنیم، قادریم دریابیم که گذشته او چگونه شکل گرفته است. یک مثال ساده این است که «تحلیل‌گر یک تعبیر ساده ارائه می‌دهد، اما این امر بیمار را به شدت مضطرب و خشمگین می‌کند و این ایده را مطرح می‌کند که تحلیل‌گر وی را سرزنش و مسخره کرده است. اما این پاسخ پرخاشگرانه برای درمانگر نه به عنوان یک سوتفاهم شدید، که به صورت نوعی فشار و تحکم در بیمار برای درک کردن معنا می‌شود.»

    اگر این وضعیت در تحلیل تکرارشونده باشد و تحلیل‌گر از این فشار آگاه شود، ممکن است به ما درباره تجربه فشاری که بیمار پیش‌تر، مثلاً در ارتباط با پدری که بر او فشار وارد می‌کرده یا لااقل کودک چنین تصور می‌کرده، ایده‌هایی بدهد و به این ترتیب درمی‌یابیم که کودک چگونه بر اثر خشم و ترس، پاسخی پرخاشگرانه به پدر داده است. این امر همچنین پدر را خشمگین‌تر می‌کند و هر دوی آن‌ها را در یک چرخه معیوب قرار می‌دهد. چرخه‌ای که در انتقال تکرار می‌شود، اما ممکن است بتوانیم آن را حل کنیم. بنابراین بخشی از تاریخ در برابر دیدگان ما از نو زنده می‌شود.

    بنابراین من می‌خواهم تلاش کنم تا بفهمم چه چیزی در زندگی بیمار گذشته است و از من خواسته شده است چه نقشی را بازی کنم. اگر آنچه درباره گذشته او می‌دانم به ذهنم بیاید و با لحظه اکنون مطابقت داشته باشد، آن‌ها را نیز در تعبیرهایم دخیل می‌کنم. این امر بدان معناست که تاریخچه فرد، تا آنجایی که ما درباره آن می‌دانیم، همواره در پس ذهن من است و مرا هدایت نمی‌کند. پیوند زودهنگام با تاریخچه می‌تواند یک حرکت دفاعی هم برای تحلیل‌گر و هم برای بیمار باشد. اما گمان می‌کنم در درازمدت درک آنچه برای فرد اتفاق افتاده است، معنای آن و مشارکت بیمار در این امر، تنها برای من به عنوان تحلیل‌گر اهمیت ندارد. این امر برای بیمار نیز بسیار مهم است، چرا که او احساس می‌کند در ذهن تحلیل‌گرش تداوم دارد و تاریخچه‌اش در ذهن اوست. من باور دارم که این امر به بیمار نوعی احساس انعطاف در درک و تعبیر خویش از تاریخچه‌اش ارزانی می‌کند و باعث می‌شود تا او احساس انسجام بیشتری بکند.

    همان‌طور که پیش‌تر اشاره کردم، فکر می‌کنم این مسئله تاثیر بزرگی بر کلیت تغییر روانی دارد. از نظر من تغییر روانی اساسی از طریق بینش بیمار نسبت به روشی که الگوهای قدیمی را به کار می‌گیرد به دست نمی‌آید، هرچند که این آگاهی ممکن است مهم باشد. تغییر روانی آن‌گونه که من فکر می‌کنم، به توانایی بیمار در احساس اینکه چرا و چگونه مانورها، اضطراب‌ها یا دفاع‌های خاصی را تجربه کرده یا در آن گرفتار شده است، بستگی دارد و این امر نه در تکرار کردن صرف گذشته، که در بازسازی آن در فضای انتقالی رخ می‌دهد.

    فرآیند بازسازی بر تحلیل‌گر نیز تاثیر خواهد گذاشت، زیرا او به سمت نقش‌های مختلفی که باید ایفا کند کشیده می‌شود و از آنجایی که او تحلیل‎گر است، باید نسبت به این امر آگاه باشد تا آنچه را که در حال رخ دادن و اجرا کردن است بر زبان بیاورد. من سعی کردم این فضا را با مثال ارتباط کودک با یک پدر قلدر نشان دهم. همان‌طور که بیمار ابژه را درونی می‌کند، تحلیل‌گری که تحکم نمی‌ورزد ممکن است عصبانیت کمتری را برانگیزد، اعتماد بیشتری به دست آورد و بنابراین به عنوان ابژه‌ای ملایم‌تر درونی شده و این امر به شل شدن چرخه معیوب قلدری و فشار منجر می‌شود. من معتقدم که این جنبه‌ای بسیار اساسی از دستیابی به تغییر روانی است؛ تغییراتی لحظه‌ای اما اثبات‌پذیر که در فضای انتقالی میان بیمار و تحلیل‌گر و در نتیجه در دنیای درونی بیمار رخ می‌دهند.

    می‌خواهم به مسئلۀ توضیحات تحلیلی بازگردم. آن‌ها نیز مانند تاریخچه بیان شده بیمار در پس ذهن من قرار دارند. من دوست ندارم به طور خاص به بیماری توضیح دهم که مثلاً چرا از دفاع خاصی استفاده می‌کند، مگر اینکه ببینم در انتقال اتفاق خاصی رخ داده است؛ مثلاً بیمار چگونه ساکت و گوشه‌گیر شده است و چه چیزی باعث آن شده یا چه چیزی از آن حاصل می‌شود. هدف من این است که به هردویمان نشان بدهم چه چیزی در حال رخ دادن است و پویایی و تحرک حاضر را مشاهده کنیم، نه اینکه توصیح تئوریکی به بیمار بدهم، حتی اگر صحیح باشد. اگر به بیماران خود توضیحات کلی بدهیم یا به آنان نشان دهیم که گذشته خود را تکرار می‌کنند، گمان می‌کنم در ذهن آنان تبدیل به کسی می‌شویم که قصد دارد آنان را تغییر دهد، به جای اینکه تحلیل‌گری باشیم که قصد دارد تلاش کند تا در لحظه وارد فضای ذهنی او بشود. هما‌نطور که پیش‌تر گفتم، گمان نمی‌کنم که تعبیرهای ما تنها به آنچه در اتاق می‌گذرد مربوط باشد، بلکه مایلم از این نقطه شروع کنم و شاید بعدها بفهمم و کمک کنم که بیمار نیز درک کند که چه ارتباطی بین فضای اتاق تحلیل و آنچه در زندگی‌اش و در مشکلات و امیدهای اساسی‌اش نهفته است، وجود دارد.

    در این مقاله کوتاه من بر اهمیت تحرک تاکید کردم و اینجا لازم است این نکته را اضافه کنم که ذهن تحلیل‌گر می‌تواند از آنچه در اتاق درمان می‌گذرد، به سوی جهان بیرون و گذشته نیز حرکت کند. اما من پیشنهاد می‌دهم که این درک باید از آنچه اینجا و اکنون می‌گذرد، آغاز شود.


    [1] pas de deux یک دوئت رقص است که در آن دو رقصنده، به طور معمول زن و مرد، باهم مراحل باله را اجرا می‌کنند.