مرکز تجربه زندگی

نویسنده: admin

  • دانش گسسته | چرا دیگر نمی‌توانیم کتاب بخوانیم؟

    دانش گسسته | چرا دیگر نمی‌توانیم کتاب بخوانیم؟

     

    هیچ دقت کرده‌اید در چند سال اخیر هر زمان کتابی را مصصمانه به قصد خواندن در دست گرفته‌اید، در همان صفحه اول و چه بسا در خطوط اول درجا می‌زنید و حس می‌کنید تمرکز روز به روز غیرممکن‌تر می‌شود؟ یا در همان دقایق اول چنان رخوتی بر شما غلبه می‌کند که در عرض چند ثانیه به خوابی عمیق فرو می‌روید؟ حتی ممکن است تا چند سال گذشته کتاب‌خوان قهاری بوده‌اید که حالا تنها با دیدن کتاب گویی دوستی قدیمی را دیده‌اید، بغض می‌کنید، ولی دیگر یارای آن را ندارید که غرق در یک کتاب، زمان و مکان را فراموش کنید. چه بر سر ما آمده و علت این نقص توجه عمومی که گریبانگیر ما شده چه می‌تواند باشد؟

    آیا ما کمتر از پیش می‌خوانیم؟ پاسخ منفی است. ما هر روز، هر ساعت و چه بسا هر لحظه، بی‌شمار کلمه را با حرکت سرانگشتانمان روی صفحه لغزنده گوشی‌های همراه خود روانه اعصاب بینایی‌مان می‌کنیم؛ مطالب گسسته و غیرمرتبط به هم، از سیاست و یا ادبیات گرفته تا مکانیک و معماری و یا زیست‌شناسی و علوم کیهانی.

     اما آیا ما بیشتر از پیش می‌دانیم؟ پاسخ باز منفی است. آنچه ما انجام می‌دهیم مطالعه نیست، بلکه مروری است گذرا، آنی و سطحی بر مطالب بی‌شماری که در کمترین زمان ممکن و توسط عوام و نه متخصصان با بی‌دقتی کپی‌برداری شده است و در وب‌سایت‌ها، وبلاگ‌های شخصی و رسانه‌های اجتماعی در شکل‌ها و محتواهای جذاب به مخاطب ارائه شده است. ما دیگر زحمتی به خود نمی‌دهیم تا حتی برای انتخاب یک بیت شعر زیبا از حافظ، سعدی یا شهریار، دیوان آن‌ها را که در قفسه کتاب‌هایمان خاک می‌خورد ورق بزنیم و یک غزل کامل بخوانیم. تنها کافی است با جستجوی یک کلیدواژه، هزاران هزار بیت از شعرای اعصار گذشته و معاصر در مقابل چشمان عجول ما به نمایش درآید و ممکن است با مرور در صفحات مختلف حتی از یاد ببریم دنبال کدام غزل از کدام شاعر بوده‌ایم.

    دانشی که دیگر کامل نیست

    شاید با این عبارت کلیشه‌ای بارها روبه‌رو شده باشید که ما در دوره بمباران اطلاعاتی زندگی می‌کنیم. گوشی‌های همراه، تبلت‌ها و لپ‌تاپ‌های شخصی ما ابزارهایی هستند که سیل اطلاعات ناخوسته را روزانه روانه ذهن ما می‌کنند. این ابزارهای هوشمند یکی از ویژگی‌های اجتناب‌پذیر دوران جدید هستند که انتخاب می‌کنند چه چیزی را بخوانیم؛.خود ما نقش بسیار ناچیزی در انتخاب داریم و دانشی که با این ابزارهای هوشمند به دست می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آوریم، ماهیتی متفاوت از پیش دارد. دانش دیگر مانند گذشته خطی، ثابت و کامل نیست و دوره یادگیری سنتی از معلمان و کتاب‌های کاغذی به سر رسیده است. امروزه هر فردی، در هر زمان و هر مکانی به حجم عظیمی از اطلاعات دسترسی دارد و ابزارهای هوشمند فاصله میان افراد باهم، افراد با اطلاعات و اطلاعات با اطلاعات را به کسری از ثانیه تقلیل داده‌اند.

    این ویژگی‌ها با وجود تمام جذابیت و نقششان در تسهیل کردن زندگی برای انسان و سرگرم نگه داشتن ما، آثار مخربی نیز بر عملکرد مغز و رفتار یادگیری ما باقی می‌گذارند. دانشی که با سیر در مرورگرهای اینترنتی و یا صفحات و سلایق مختلف انسان‌های متفکرنما به ذهن تحمیل می‌کنیم، انبوهی از اطلاعات نامرتبط به هم را وارد حافظه کوتاه‌مدت ما می‌کند که گنجایشی نامحدود دارد، اما تنها قادر است برای چند ثانیه آن‌ها را حفظ کند. بنابراین جای تعجبی ندارد اگر نمی‌توانید به خاطر بیاورید آخرین مطلبی که خوانده‌اید چه بوده است.

    اصطلاحی که پژوهشگران برای این پدیده نوظهور به کار می‌برند، «گسستگی دانش» [1] است: مطالعه و یادگیری پراکنده بدون هدف در هر مکان و هر زمان که برای تمام افراد مهیاست و منجر به انباشت دانشی غیریکپارچه در ذهن می‌شود.

    ما دیگر درختان را نه، بلکه شاخ و برگ آن‌ها را می‌بینیم

    نیکلاس کار، نویسنده کتاب «کم‌عمق‌ها» [2] که یکی از پرفروش‌ترین کتاب‌های نیویورک تایمز و نامزد نهایی جایزه پولیتزر غیرداستانی است، معتقد است «ما دیگر درختان را نه، بلکه شاخ و برگ آن‌ها را می‌بینیم.» زمانی که در اینترنت صرف می‌کنیم و به لطف هایپرلینک‌ها از شاخه‌ای به شاخه دیگر می‌پریم، هیچ متوجه تنه اصلی آن‌ها نیستیم. ممکن است در ظاهر به نظر برسد به واسطه این شبکه هزارتوی مجازی اطلاعات زیادی کسب کرده‌ایم، اما پس از چندین کلیک پی در پی یا لغزیدن انگشتان بر صفحه گوشی‌های همراه، حافظه کوتاه‌مدت ما لبریز از اطلاعات پراکنده و سطحی شده و ممکن است حتی فراموش کنیم هدف اصلی جست‌وجوی ما چه بوده است.

    در این کتاب، نیکولاس کار با مروری بر نحوه تغییر ساختار ذهن انسان در طول تاریخ با ظهور ابزارهایی مانند حروف الفبا، نقشه‌های جغرافیایی، صنعت چاپ، ساعت و کامپیوتر و بهره جستن از جدیدترین پژهش‌های صورت گرفته در حوزه علوم اعصاب نشان می‌دهد که ساختار مغز انسان در واکنش به تجربه‌ها و محرک‌های محیطی تغییر می‌کند. ابزارهای هوشمندی که ما از آنها برای جستجو، یافتن و حتی ذخیره کردن اطلاعات استفاده می‌کنیم، به معنای واقعی کلمه ساختار مدار عصبی مغز انسان را تغییر می‌دهند.

    نیکولاس کار با توضیح درباره تاثیر شگرف کتاب‌های کاغذی بر ذهن انسان که منجر به تفکر خلاق و عمیق می‌شود، معتقد است برخلاف کتاب، اینترنت با فراهم آوردن امکانات دسترسی لحظه‌ای به حجم عظیمی از اطلاعات، در ظاهر ممکن است باعث شود یک منبع همراه و همیشگی در کنار خود داشته باشیم، اما آنچه در ازای این کتابخانه سیار و جیبی از دست می‌دهیم در واقع توانایی تمرکز، تفکر و تحلیل است. ما دیگر همان کرم‌های کتابی نیستیم که ساعت‌ها در خلوت به ذهن خود اجازه می‌دادیم در سکوت و تمرکز عمیق، آهسته و با طمانینه با تک‌تک کلمات یک کتاب رشد کند. ما تبدیل به انسان‌های آشفته و عجولی شده‌ایم که هر لحظه ذهن را در معرض هیاهوی اطلاعات حسی پراکنده و غیرمنجسم اینترنت غرق کرده‌ایم و اگر ساعتی از آن دور بمانیم، هراس غیرقابل وصفی را تجربه می‌کنیم.

    محتوای زردی که سر سبز ما را به باد می‌دهد

    بیشتر محتوایی که در صفحات اینترنتی و رسانه‌های اجتماعی بارگذاری می‌شود، تنها بخش‌هایی از یک دانش گسترده را در معرض نمایش عموم قرار می‌دهند که قابل فهم‌تر و ملموس‌تر بوده و برای افراد با هر سطح سواد و تحصیلی قابل درک هستند. نویسندگان این متون برای جذب مخاطب، تنها با تکیه بر نتیجه‌گیری‌های کلی مقالات علمی و بدون در نظر گرفتن جزییات بی‌شماری که چنین نتایجی را به بار آورده و همچنین با استفاده از جزییات بصری اغراق‌آمیز، سعی در ارضای حس نیاز مخاطب به دریافت اطلاعات دارند.

    از سوی دیگر به نظر می‌رسد چنین محتوایی به راحتی می‌تواند خوانندگان را اقناع کند، چون تنها بر نتایج تاکید دارد و از جزئیات خسته‌کننده وغیرقابل فهم علمی خبری نیست. این مطالب یک چرخه عادت معیوب برای خوانندگان ایجاد می‌کنند که بدون اجبار آن‌ها به تفکر درباره چون و چرای نتیجه‌گیری، همیشه به دنبال نتایج آماده خواهند بود: لقمه‌های آماده‌ای برای ارضای گرسنگی روانی انسان!

    پژوهش‌های عصب‌شناسی نشان می‌دهند که سیستم عصبی ذهن انسان شامل نرون‌های‌های متصل به‌ هم و بی‌شماری است که مدار عصبی پیچیده‌ای را برای انتقال و پردازش اطلاعات تشکیل می‌دهند. این مدار عصبی که در گذشته تحت تاثیر عادت‌های مطالعه عمیق، جزییات و پیچیدگی بیشتری داشت، امروزه تحت تاثیر ابزارهای هوشمند که بیشتر بار تحلیل و پردازش اطلاعات را خود به دوش می‌کشند، تغییرات زیادی متحمل شده‌اند و تحت تاثیر دانش گسسته کسب شده، پیچیدگی و انسجام قبل را نخواهد داشت.

    ذهن انسان امروزی متآثر از تماس مداوم و طولانی با محتوای گسسته، پراکنده و سطحی، از مدار عصبی ساده‌تری برخوردار است که تنها ظرفیت پردازش اطلاعات ساده‌تر و عاری از پیچیدگی را داراست. به علت نقش بالقوه چنین مدار عصبی است که افراد به طور کاملاً ناخودآگاه، به طور مداوم و وسواس‌گونه‌ای گوشی همراه خود را بارها بی هیچ هدف خاصی چک می‌کنند تا اطلاعات را از پلتفرم‌های مختلف دنبال کنند و به مرور زمان اعتیادی مخرب به چنین محتوایی به وجود خواهد آمد و توانایی مطالعه عمیق به تدریج غیرممکن خواهد شد.

    توهم دانش و توهم جهل

    پژوهشگران عصب‌شناس معتقدند مطالعه اطلاعات گسسته، دو نوع توهم برای انسان به بار خواهد آورد. اولین نوع توهم، احساس ترس و وسواسی مداوم و آزاردهنده است؛ ترس از حذف شدن از گوی رقابت در صورت دور ماندن از صفحات مجازی. دومین نوع توهم، توهم کسب دانش و تخصص پس از مروری مختصر و مطالعه در صفحات مجازی است. دسترسی افراد با سطح سواد و تخصص مختلف به محتوای شبه‌علم در وب‌سایت‌ها، وبلاگ‌های شخصی و یا حتی در رسانه‌های اجتماعی مانند اینستاگرام و تلگرام باعث به وجود آمدن رقابتی نفس‌گیر میان افراد از اقشار مختلف شده است. گروهی با دیدن حجم عظیم متخصص‌نمایان و مطالب زردی که تولید می‌کنند در توهم جهلی غیرواقعی دچار اضطراب و استرس فلج‌کننده خواهند شد و گروه دیگر که خطرناک‌ترند، با توهم دانشی غیرواقعی حتی ممکن است در قالب متخصصان حوزه‌های مختلف بدون حتی گذراندن یک واحد درسی دانشگاهی، محتوای جعلی و غیرعلمی تولید کنند.

    ماهیت غیر قابل کنترل محتوای جعلی در فضای مجازی، یکی از مهم‌ترین شواهد تاثیرات بالقوه مخربی است که مطالعه هر مطلبی بدون اطمینان از موثق و علمی بودن آن می‌تواند داشته باشد.

    نیمه پر لیوان

    زمانی نیز سقراط نگرانی خود را از ظهور خط و زبان نوشتار ابراز کرد و معتقد بود با به وجود آمدن ادبیات، انسان توانایی به خاطر سپردن و تفکر را از دست خواهد داد و صرفاً تفکر انسان‌های دیگر را تکرار خواهد کرد. اما به نظر می‌رسد چنین نگرانی بی‌سبب بود و به وجود آمدن نوشتار و کتاب، مسیر تمدن غرب را به سمت و سوی دیگری سوق داد. آیا نگرانی نیکولاس کار نیز از جنس دغدغه‌های تاریخی سقراط است، یا اینترنت خطری واقعی برای مسیرهای پیچیده مدار عصب ذهن‌های ما محسوب می‌شود؟

    آنچه درباره اینترنت مسلم است، این است که این پدیده که بیش از چند دهه از عمرش نمی‌گذرد، یک جهش بلند دیگر در تاریخ بشر محسوب می‌شود. با ظهور اینترنت، دسترسی به اطلاعات آسان‌تر از پیش و متحمل هزینه‌های کمتر است. امروزه زندگی بدون ورود به شبکه‌های پرهیاهوی اینترنتی برای انجام امور روزمره بانکی، مسیریابی و خرید، ارتباط با دوستان و همکاران و دنبال کردن اخبار در سراسر دنیا غیرممکن به نظر می‌رسد. با این همه، به دلیل ماهیت پیچیده و چندوجهی این پدیده که قابل قیاس با هیچ‌یک از ابداع‌های پیشین بشر نیست، مسلماً در کنار تمامی منافعی که در زندگی انسان داشته و خواهد داشت، در اثر استفاده نادرست آثار منفی و حتی غیر قابل جبرانی بر ذهن و رفتار انسان باقی خواهد گذاشت.

    آنچه مسلم است، محتوای منتشر شده در اینترنت هیچ‌گاه نمی‌تواند تاثیرات مطالعه عمیق را در پی داشته باشد، بنابراین ایجاد آگاهی عمومی درباره ابعاد مخرب اینترنت بر عادت‌های مطالعه می‌تواند اولین قدم در کاهش وابستگی اعتیادگونه به آن باشد. همچنین سعی و تلاش آگاهانه در بازگشت به عادت‌های خواندن کتاب‌های کاغذی، ایجاد تعادل در استفاده از اینترنت و همچنین تشخیص مطالب معتبر از محتوای جعلی می‌تواند به مدیریت دانش و محتوای دریافتی ما بیانجامد.

    به هر صورت هیچ‌گاه دیر نیست؛ انتخاب با ماست: می‌توانیم یا این موج عظیم را مهار کرده و سوار بر آن، افق‌های جدیدتری را کشف کنیم و یا در آن غرق شویم.


    [1] Knowledge fragmentation

    [2] The shallows

  • گاهی سیگار فقط یک سیگار نیست | سیگار در روانکاوی

    گاهی سیگار فقط یک سیگار نیست | سیگار در روانکاوی

    هر سیگاری که دود می‌شود، یک رویارویی کنترل شده با مرگ را آغاز می‌کند.

    سیگار در روانکاوی از موضوعات پربحث بین روانکاوان است که در این مطلب به آن می‌پردازیم.

    دلایل مصرف سیگار

    سیگار فقط یک سیگار نیست. سیگار کشیدن می‌تواند دلایل مختلف آشکار و پنهان و در رابطه با هر فرد معنای متفاوتی داشته باشد. این دلایل می‌تواند به صورت هشیار یا ناهشیار باشد. نظریه‌پردازان در رویکرد‌های مختلف از زوایای گوناگونی آن را بررسی کرده‌اند.

    تئوری یادگیری اجتماعی معتقد است که افراد سیگار می‌کشند، زیرا این رفتار برای آن‌ها مدل شده و کلاسیک است. نظریه‌پردازان شرطی‌سازی عنوان می‌کنند که افراد به سیگار کشیدن ادامه می‌دهند، زیرا مشروط به انجام این کار هستند. نیکوتین بدون شک یک ماده بسیار اعتیادآور است که باعث تجربه لذت، کاهش تنش و بالا رفتن آرامش می‌شود. سیگار کشیدن عادتی است که اغلب در چارچوب اجتماعی قرار می‌گیرد و همه این‌ها می‌توانند رفتار فرد سیگاری را تقویت کنند. همچنین نشان داده شده است که کشیدن سیگار درک درد فیزیولوژیکی را کاهش می‌دهد. علاوه بر این، ژن‌ها، به‌ویژه آن‌هایی که با تولید دوپامینرژیک مرتبط هستند، ممکن است در شروع و ترک سیگار نقش داشته باشند.

    در این مقاله سعی کرده‌ایم سیگار کشیدن را از دیدگاه‌ روانکاوی بررسی کنیم.

    عوامل متعددی در علت شروع و ادامه مصرف سیگار در افراد نقش دارند. برای چندین دهه، شرکت‌های دخانیات بازاریابی درخشانی را به منظور دستکاری درک مردم از سیگار به نفع مصرف به کار گرفتند. یکی از بارزترین اتفاقات زمانی بود که جورج واشنگتن هیل از شرکت دخانیات لاکی استرایکز، ادوارد برنیز، برادرزاده زیگموند فروید را به خدمت گرفت تا افکار عمومی را در مورد سیگار کشیدن شکل دهد. برنیز از ساختارهای روان‌شناختی به منظور گسترش تبلیغات طرفدار تنباکو و افزایش موفقیت‌آمیز فروش سیگار در ایالات متحده در طول دهه 1920 استفاده کرد. با این حال، بازاریابی قوی به‌تنهایی طول عمر سیگار را توضیح نمی‌دهد. برخی از نظریه‌پردازان اعتقاد دارند که افراد سیگار می‌کشند تا عاطفه را مدیریت کنند. (افزایش عاطفه مثبت و کاهش عاطفه منفی)

    علیر‌غم تمام اطلاعاتی که پزشکی مدرن در مورد مضرات سیگار ارائه کرده است، مردم همچنان به سیگار کشیدن ادامه می‌دهند. بیشتر اطلاعات در مورد سیگار کشیدن و تأثیر منفی آن بر سلامت فیزیولوژیکی افراد، استدلال، عقلانیت و ذهن خودآگاه انسان را مورد هدف قرار می‌دهد. اما نباید از ناخودآگاه غافل شد، چراکه بیشترین بُعد سیگار می‌تواند مربوط به دلایل ناخودآگاه باشد.

    سیگار در روانکاوی شخصی

    خود زیگموند فروید به مدت نزدیک به 60 سال سیگار می‌کشید که منجر به رشد لکوپلاستیک در فک و کام او و سرطان شد. در نتیجه چندین عمل جراحی، فروید در نهایت مجبور شد پروتز دردناکی را تحمل کند که وسیله‌ای شبیه به دندان مصنوعی بود که برای بستن دهان از حفره بینی استفاده می‌شد. در اوج اعتیاد فروید، او روزانه تا بیست عدد سیگار می‌کشید و برای ایجاد حس آرامش به سیگار کشیدن تکیه می‌کرد. فروید در نامه‌ای به فلیس این نظریه را مطرح کرد که همه اعتیادها و به‌ویژه اعتیاد به تنباکو جایگزینی برای یک عادت بزرگ، یعنی اعتیاد اولیه «خودارضایی» هستند.

    به ‌طور کلی مقایسه اعتیاد با اعتیاد به خودارضایی عادلانه است، زیرا خودارضایی تلاشی خودکفا برای ارضای میل جنسی است که می‌تواند نیاز به رضایت و اتکا به دیگری را تضعیف کند. اعتیاد را می‌توان تلاشی برای دور زدن وابستگی به دیگری و به‌جای آن وابستگی به ماده در نظر گرفت. اعتیاد به سیگار نیز می‌تواند یک فعالیت خودارضایی باشد که در آن فرد سیگاری با تکیه بر سیگار سعی در ایجاد شبه خودکفایی دارد و به خاطر ترس خود، از تکیه بر فردی خارج از خود یا درونی کردن دیگران در خود اجتناب می‌کند. بنابراین سیگار کشیدن خودارضایی مستبدانه است. او می‌ترسد و نمی‌تواند دیالوگی عاشقانه با دیگری داشته باشد و با سیگار کشیدن سعی در لمس دوباره دیگری و به عبارتی لمس خویشتن دارد. در واقع سیگار کشیدن جانشین خودارضایی نمادین است.

    از سوی دیگر، سیگار اغلب به عنوان یک تثبیت دهانی نیز در نظر گرفته شده است، دقیقاً مانند مکیدن انگشت شست برای نوزاد. کودک در این دوره در پاسخ به احساس کناره‌گیری مادر، شئی (انگشت شست) را همانند مادر و سینه مادر تصور می‌کند. در رابطه با فرد سیگاری نیز سیگار کشیدن و فرو کردن دود آن نماد مکیدن سینه مادر و یکی شدن با او (عشق گمشده‌اش) است.

    فروید اعتقاد داشت که پنج سال اول زندگی برای رشد و شکل‌گیری شخصیت انسان بسیار حائز اهمیت است. او مراحل رشد روانی-جنسی کودکان را 5 مرحله معرفی و عنوان کرد کیفیت رشد این مراحل، رفتار آن‌ها را در بزرگسالی تعیین خواهد کرد.

    اولین مرحله آن، مرحله دهانی (oral stage) است که از تولد تا حدود ۱۸ ماهگی را شامل می‌شود. در این دوره کودک از طریق لب و دهان خود با دنیا ارتباط برقرار می‌کند. در واقع او سعی می‌کند با قرار دادن همه‌چیز در دهان، به شناخت و درک آن چیز برسد و همچنین از مکیدن و خوردن سینه مادر احساس آرامش و لذت می‌کند. اگر کودک در این دوران در ارتباطش با مادر یا مراقبش تعارضات زیادی را تجربه کند، برای مثال در زمان گرسنگی، مادر یا مراقبت‌کننده در دسترس نباشد یا کودک خیلی زود یا دیر از شیر گرفته شود، این امر می‌تواند باعث برآورده نشدن نیاز‌های دهانی و تثبیت در این مرحله ‌شود. این تعارضات و نیاز‌های حل نشده می‌توانند در آینده خود را به شکل رفتار‌های منفی مثل پرخوری، سوء مصرف الکل و سیگار کشیدن نشان دهند. به عبارتی در سنین بالا با انجام این رفتار‌ها به طور ناخودآگاه سعی در بازگشت به مرحله دهانی و تحریک اعصاب منطقه دهانی دارد.

    یکی از نظریه‌پردازان تحلیلی دیگر (فرنسی) نیز فعالیت دهانی شیرخوار در مکیدن انگشت شست را تلاشی برای تبدیل شدن به مادر خود می‌داند، به ویژه در پاسخ به کناره‌گیری مادر. در رابطه با فرد سیگاری نیز چنین اتفاقی رخ می‌دهد که برای فرد، سیگار به جانشین دهان و دندان تسکین دهنده شست یا سینه تبدیل می‌شود. با این کار سیگار می‌تواند جایگزین مادر شود و بنابراین نیازی به تسکین‌دهنده خارج از خود ندارد. او مادر است و بنابراین نیازی به آرامش خارج از خودش ندارد.

    همان‌طور که گفتیم، سیگار به فرد سیگاری این امکان را می‌دهد که از وابستگی به دیگری فرار کند و در نتیجه خیال ناخودآگاه زندگی در یک استقلال انفرادی -قدرت مطلق- را بازمی‌گرداند. این فرآیند همچنین فرد سیگاری را از نیاز به دیگری، تکیه به دیگری، احتمالاً ناامید شدن توسط دیگری یا مواجهه با طرد آشکار توسط دیگری محافظت می‌کند. این‌ها ترس‌ها و تهدیدهایی هستند که همه انسان‌ها هنگام شروع و حفظ روابط در معرض آن هستند.

    با این حال برای بیشتر مردم این ترس‌ها و تهدیدها به اندازه‌ای قابل تحمل است که از پیگیری روابط با دیگران جلوگیری نمی‌کند. برای کسی که با اعتیاد دست‌وپنجه نرم می‌کند، این تهدیدها ممکن است آنقدر در معرض خطر باشند که به‌جای اتکا به دیگری، کناره‌گیری از خود یا تلاش برای استقلال سرسختانه را تداوم بخشند. رشد انسان در دوران نوزادی، امیال انسان را در دو جهت متناقض شکل می‌دهد: از یک سو از نظر انتزاعی کودک غرق در لذت و رها شدن از محدودیت زندگی واقعی است و از سوی دیگر، از لحاظ عینی نوزاد به طرف وابستگی کم به افراد دیگر می‌رود. این وابستگی ضعیف به افراد دیگر است که فردی که با اعتیاد دست‌وپنجه نرم می‌کند، به شدت سعی می‌کند از آن فرار کند و از قضا در این فرآیند به ماده‌ خاصی وابسته می‌شود.

    در بسیاری از افراد، کشیدن سیگار به عنوان یک مکانیسم مقابله‌ای در نظر گرفته می‌شود که به فرد سیگاری کمک می‌کند تا با استرس مقابله کند، حالات عاطفی را پردازش کند و به صورت دهانی خود را آرام کند. در ابتدایی‌ترین معنای آن، می‌توان روشن کردن سیگار را مانند روشن کردن مشعل در تاریکی شب برای دفع شکارچیان یا تهدیدات احتمالی در نظر گرفت. روشن کردن و کشیدن سیگار همچنین می‌تواند یک عمل پرخاشگرانه باشد که به طور ناخودآگاه از طریق عمل کشیدن سیگار تجربه می‌شود. سیگار کشیدن بیش از تلاش برای ایجاد استقلال از دیگری، می‌تواند یک راه تهاجمی و تدافعی برای گفتن این جمله به دنیا باشد که: «کناره‌گیری کن!»

    دنیای مدرن از خطرات ناشی از کشیدن تنباکو و این واقعیت که می‌تواند شما را بکشد آگاه است. اما شاید نکته همین باشد. فرد سیگاری مدرن از کشیدن سیگار برای تقلید مرگ استفاده می‌کند و در یک واکنش ضد هراسی، سیگاری همان چیزی را که از آن می‌ترسد -مرگ- در آغوش می‌گیرد. هر سیگاری که دود می‌شود، به اعتراضی سرکش از مرگ تبدیل می‌شود؛ یعنی انکار مرگ.

    تصور ریک از مازوخیست، در مورد سیگاری امروزی صدق می‌کند. ریک استدلال می‌کرد که مازوخیست به آرامی خود را در مقادیر اندک در معرض همان چیزی که از آن می‌ترسد قرار می‌دهد تا منفعل را به فعال تبدیل کند و حس تسلط بر چیزی را که از آن می‌ترسد ایجاد کند. این روند برای مازوخیست لذت ایجاد می‌کند. سیگاری امروزی مازوخیست است. نه‌تنها سیگاری امروزی می‌داند که سیگار می‌تواند باعث مرگ شود، بلکه ممکن است به طور ناخودآگاه بخشی قطعی از جذابیت سیگار باشد. فرد سیگاری قادر است به‌طور فعال با همان چیزی که از آن می‌ترسد درگیر شود. فرد سیگاری مدام خود را در دوزهای کم در معرض مرگ قرار می‌دهد، بارها و بارها، در تلاش برای به دست آوردن تسلط بر مرگ و تلقیح از نیش آن.

    سیگار در ناخودآگاه جمعی

    استعمال دخانیات برای قرن‌ها دوام دارد، زیرا در ذهن خودآگاه ما نفوذ می‌کند و عمیقاً در قلمرو ابتدایی ضمیر ناخودآگاه ما کاوش می‌کند. در آنجا خود را به کهن‌الگوهای اولیه که از زمان پیدایش انسان‌ها وجود داشته‌اند می‌چسباند. یونگ استدلال کرد که سه سطح روانی وجود دارد: آگاهی، ناخودآگاه شخصی و ناخودآگاه جمعی. ناخودآگاه جمعی برای همه انسان‌ها و شاید حتی برای همه حیوانات مشترک است و اساس واقعی روان فردی است. یونگ معتقد بود که ناخودآگاه جمعی کهن‌الگوهایی را ذخیره می‌کند که به عنوان طرحی برای رفتار انسان عمل می‌کنند. این طرح‌ها از طریق تجربیات تکراری انسان در طول اعصار بر ذهن ناخودآگاه جمعی ما نقش می‌بندد.

    به گفته یونگ انرژی، آتش یا قدرت یکی از این کهن‌الگوها در ناخودآگاه جمعی بود که ساختار مردم را از خدا در طول زمان شکل داد. طبق نظریه یونگ، مفهوم قدرت به‌عنوان اولیه‌ترین شکل مفهوم خدا در میان انسان‌های اولیه شکل گرفته و تصویری است که در طول تاریخ دستخوش تغییرات بی‌شماری شده است. هنگام بررسی توضیحاتی در مورد اینکه چرا مردم به سیگار کشیدن ادامه می‌دهند، اغلب از بررسی رابطه با آتش که از طریق عمل سیگار کشیدن رخ می‌دهد اجتناب می‌شود. با این حال آتش همیشه نمادی قدرتمند برای انسان بوده و امروزه نیز نمادی قدرتمند باقی مانده است. تسلط بشر بر آن، به ما درجاتی از تسلط بر خود طبیعت را داد.

    بسیار محتمل است که سازه آتش عمیقاً در ضمیر ناخودآگاه جمعی انسان‌ها به‌عنوان یک موضوع مرتبط و نیرومند از انسانیت ما تعبیه شده باشد. تام رابینز رمان‌نویس (1980) نیز در کتاب زندگی بی‌جان با دارکوب می‌نویسد: «سه عنصر از چهار عنصر بین همه موجودات مشترک است، اما آتش به تنهایی هدیه‌ای برای انسان بود. سیگار کشیدن همان‌قدر صمیمی است که می‌توانیم با آتش بدون آزار و اذیت فوری به آن نزدیک شویم. هر سیگاری مظهر پرومتئوس است که آتش را از خدایان می‌دزدد و آن را به خانه بازمی‌گرداند. ما سیگار می‌کشیم تا قدرت خورشید را به دست آوریم، جهنم را آرام کنیم، با جرقه اولیه همذات‌پنداری داشته باشیم، از مغز آتش‌فشان تغذیه کنیم. این تنباکو نیست که ما به دنبال آن هستیم، بلکه آتش است.

    وقتی سیگار می‌کشیم، نسخه‌ای از رقص آتش را اجرا می‌کنیم، آیینی به قدمت رعدوبرق. آیا این بدان معناست که سیگاری‌های زنجیره‌ای متعصب مذهبی هستند؟ باید بگوییم که یک شباهت وجود دارد. ریه فرد سیگاری باکره‌ای برهنه است که به‌عنوان قربانی در آتش خدا پرتاب می‌شود. این امکان وجود دارد که در ضمیر ناخودآگاه جمعی میل به تسلط، دستکاری و تصاحب آتش برای حفاظت، اهداف و لذت‌های خود وجود داشته باشد. همان‌طور که آتش دفاعی برای محافظت از انسان‌های محروم در برابر عناصر وحشی طبیعت بود، سیگاری‌های امروزی نیز برای محافظت از خود در برابر تهدیدات احتمالی و محافظت از آسیب‌پذیری خود در برابر جهان سیگار می‌کشند و فرد سیگاری نیز با کشیدن سیگار احساس قدرت را تجربه می‌کند.

    شاید برای برخی، خاکسترهای درخشان در انتهای سیگار منبع قدرت باشد؛ قدرتی که آن‌ها را قادر می‌سازد تا با احساس درماندگی، ناتوانی و ترس کنار بیایند. جذب شدن به سمت انرژی، نور و قدرت، موضوعی ثابت در بین انسان‌هاست که به نظر می‌رسد در طول تاریخ پابرجاست. شاید رابطه‌ای که ما به عنوان انسان با آتش ایجاد کرده‌ایم، در خدمت جستجوی انرژی، نور و قدرت باشد. این امکان وجود دارد که تعقیب آتش نیز تعقیب خدا باشد؛ منبع توانای قدرتی که برای محافظت و خدمت وجود دارد. به نظر می‌رسد که ما به‌عنوان انسان به دنبال آتش هستیم؛ چه در شیفتگی ما به آتش‌بازی در آسمان تاریک یک شب تابستانی، چه در شیفتگی ما به قدرت آتش یا سوختن یک موتور احتراق داخلی که ما را به جلو می‌راند. عنصر آتش در سر تا سر زندگی بشریت تکرار می‌شود. شاید سیگار کشیدن تعقیب بشریت برای آتش را تداوم ببخشد و رفتار سیگار کشیدن، تمایلی را که ناخودآگاه جمعی در همه ما ایجاد می‌کند، برای نزدیک شدن به آتش تسکین می‌دهد.

    این واقعیت که سنت‌های تنباکوی ما ریشه‌هایی مربوط به هزاران سال قبل دارد، باید حس احترام به پیچیدگی معنای سیگار کشیدن برای انسان‌ها را القا کند. بسیاری از بیمارانی که وارد فضای تحلیلی درمان می‌شوند از دخانیات استفاده می‌کنند. توانایی تفسیر رفتار سیگار کشیدن در یک چارچوب روان‌شناختی بزرگ‌تر و متنوع، زمانی مفید است که بیماران در جستجوی معنا در رفتارها و خواسته‌های خود هستند.

    شاید نگاه کردن صرفاً به مصرف دخانیات از منظر اعتیاد، نقشی را که می‌تواند در زندگی انسان‌های گذشته و حال ایفا کند، به‌شدت نادرست تفسیر کند. در فضای تحلیلی باید دید عمیق‌تری نسبت به مصرف دخانیات که احتمالا نیازهای عمیق روانی، معنوی و اسطوره‌ای را نمایان می‌کند، داشت. ملاحظات نقش ناخودآگاه جمعی، رابطه آن با آتش و تعقیب خدا، قدرت و تسلط بر طبیعت از طریق در اختیار داشتن آتش، می‌تواند بینش‌های مفیدی را در مورد اینکه چرا انسان‌ها تنباکو می‌کشند، ارائه دهد.

    تأمل در ناخودآگاه شخصی و سیگار کشیدن به‌عنوان وسیله‌ای برای برقراری ارتباط با پرخاشگری، عمل شبه استقلال، افراط در خیال قدرت مطلق و سیگار کشیدن به‌عنوان یک تلاش ضد هراسی برای انکار مرگ می‌تواند توضیح مفیدی برای رفتار سیگار کشیدن ارائه دهد. در نهایت، کارکرد معنوی و اسطوره‌ای را در سیگار کشیدن نباید نادیده گرفت. این شامل سیگار کشیدن به‌عنوان حمل‌ونقل بین جهان‌های طبیعی و ماوراطبیعی، تقلید از خدایان با تبدیل جادویی مواد به غیرمادی، وسیله‌ای برای داد و ستد با خدا از طریق عمل قربانی سیگار و کشیدن سیگار به‌عنوان دعاست.

    منابع

    (Greetham, 2006) The Subject. In Philosophy.

    More Than a Cigar | Cigar Aficionado.

    Baldwin,Y.G  Malone, K  and Svolo, T (2011).s Lacan and Addiction _ an Anthology

  • نگاهی به خشونت علیه زنان

    نگاهی به خشونت علیه زنان

    8 مارس روز جهانی زنان. سوالی که شاید با آن مواجه شده باشید این است که چرا ما این روزها را تبریک می‌گوییم؟ یکی از دلایل نام‌گذاری چنین مناسبت‌هایی مانند روز جهانی زن، کارگر، معلم و… پرداختن به مشکلات و دغدغه‌های آن قشر از جامعه و یادآوری اهمیت آنان است و از جمله مسائلی که شاید همیشه زنان با آن دست به گریبان بوده‌اند، خشونت است.

    خشونت علیه زنان چیست؟

    اگر بخواهیم خشونت علیه زنان را طبق تعریف سازمان ملل متحد بازگو کنیم، بدین صورت است که هرگونه اقدام خشونت‌آمیز مبتنی بر جنسیت که منجر به آسیب یا رنج جسمی، جنسی و یا روانی برای زنان شود و یا حتی امکان آن را ایجاد کند، خشونت علیه زنان محسوب می‌شود. از جمله این موارد می‌توان به تهدید به خشونت، اجبار یا محرومیت از آزادی زنان اشاره کرد که می‌تواند زندگی خصوصی و اجتماعی فرد را تحت تاثیر قرار دهد.

     

    اشکال خشونت علیه زنان

    خشونت علیه زنان می‌تواند شکل‌های مختلفی به خود بگیرد. خشونت شریک صمیمی، خشونت جنسی، کودک‌همسری، مزاحمت سایبری (اینترنتی)، نادیده‌انگاری در جامعه، مزاحمت خیابانی (به صورت کلامی یا فیزیکی) و قتل‌های خانوادگی از انواع این خشونت است.

    دو نوع از این خشونت که در این جا به آن بیشتر می‌پردازیم، خشونت شریک صمیمی و خشونت جنسی است.

    خشونت جنسی واقعیتی است در طول تاریخ که همین امروز نیز زندگی میلیون‌ها نفر را در سراسر جهان تحت تاثیر قرار داده است. خشونت جنسی در واقع نوعی از خشونت مبتنی بر جنسیت است و تنها راه مقابله یا حذف آن، مقابله با علل اصلی و ساختار تبعیض جنسیتی در جامعه است.

    بدون نگاه به جنسیت، هر فردی می‌تواند قربانی خشونت جنسی شود؛ اما با توجه به نابرابری سیستماتیک و ساختارهای زن‌ستیزانه در برخی جوامع، این مسئله بیشتر گریبانگیر زنان و اقلیت‌های جنسی و جنسیتی است.

    می‌توان گفت اکثریت قریب به اتفاق قربانیان خشونت‌های جنسی، زنان هستند. به همین علت این نوع از خشونت را مبتنی بر جنسیت می‌خوانند. طبق آمار سازمان جهانی بهداشت، از هر 3 زن یک نفر در طول عمر خود تجربه خشونت فیزیکی یا جنسی را -فارغ از سن، پیشینه، یا ملیت- دارد که به این معنی است که 30 درصد زنان جهان درگیر این مسئله هستند.

    خشونت شریک صمیمی هم همان‌طور که از نام آن مشخص است، رفتار خشونت‌آمیزی است که توسط شریک فعلی یا سابق رخ می‌دهد و باعث آسیب جسمی، جنسی یا روانی می‌شود. این رفتارها می‌تواند به صورت پرخاشگری جسمی، اجبار جنسی، آزار روانی و رفتارهای کنترل‌کننده دربیاید. بسیاری از زنان شاید مورد آخر یعنی رفتارهای کنترل کننده را تحت تاثیر فرهنگی که در آن زندگی می‌کنند آسیب‌زننده ندانند؛،اما در بلندمدت متوجه آسیب‌های این رفتارها بر کیفیت رابطه و تعاملات زناشویی خود خواهند شد. چه بسا این طیف رفتارها پیش‌آگهی و نشانه‌ای از زمینه خشونت در رابطه باشد.

    خشونت شریک صمیمی و خشونت جنسی هر دو نتیجه عواملی هستند که در سطح فردی، خانواده، اجتماع کوچک و جامعه گسترده‌تر رخ می‌دهند و این عوامل نه به تنهایی، که باهم در تعامل هستند. بعضی از آن‌ها با فرد مرتکب خشونت، برخی با تجربه خشونت و برخی با هر دو ارتباط دارند.

    برخی عوامل مانند سطح پایین تحصیلات، مواجهه با کودک‌آزاری، شاهد خشونت‌های خانوادگی بودن و سوء مصرف الکل، هم در مرتکبین خشونت و هم در افرادی که تجربه این دو نوع خشونت را داشتند، دیده شده است.

    اما برای بررسی درست این معظل نمی‌توان آن را تنها به عوامل فردی و خانوادگی تقلیل داد. عوامل اجتماعی که در بروز این خشونت‌ها موثر هستند و در واقع زمینه‌ساز اصلی این مسائل به طور گسترده‌ می‌شوند، نقش مهم‌تری دارند.

    برای مثال:

    • رفتارهای مردانه آسیب‌زا مانند داشتن چندین شریک عاطفی، یا داشتن نگرش‌هایی که ارتکاب خشونت را تایید می‌کند
    • هنجارهای اجتماعی که به مردان این امتیاز را می‌دهد تا جایگاه و موقعیت بالاتری نسبت به زنان داشته باشند
    • سطح پایین دسترسی زنان به مشاغل تمام‌وقت و سطح پایین برابری جنسیتی (مانند قوانین تبعیض‌آمیز در برخی جوامع)
    • ایدئولوژی داشتن حق جنسی مردان بر زنان
    • ضعیف بودن قوانین مربوط به این حوزه در اجرا

    برای رفع این موارد، تغییرات اساسی در نگرش غالب جامعه و همچنین تغییراتی در قوانین مربوطه مورد نیاز است و تلاش‌های فردی به تنهایی تاثیرگذار نخواهد بود.

    مرتکبین خشونت جنسی از دیدگاه روانکاوی

    از دیدگاه روانکاوی این امکان وجود دارد که اشخاصی که مرتکب خشونت جنسی می‌شوند، در کودکی تجربه مشابه این نوع خشونت را داشته‌اند و به نوعی درصدد جبران برآمده‌اند.

    فرد به جای استفاده از فرآیندهای دفاعی درون‌روانی، به برون‌کنش‌نمایی (برون‌ریزی یا acting out) متوسل می‌شود. در واقع چنین فرض می‌شود که فرد مهاجم، بازنمایی‌های درونی آسیب‌های حل نشده گذشته را در خود جای داده است.

    این افراد دست به عمل خشونت‌آمیز می‌زنند، زیرا اینکه تنها در ذهن خود خیالات خصمانه‌ای را بپرورانند، برای غلبه بر آن تروما کفایت نمی‌کند. برخی اوقات این افراد توانایی تولید افکار (‌فانتزی‌های) خنثی‌کننده را نیز ندارند و اگر برون‌کنش‌نمایی داشته باشند، تجربه تروما از مسیر اجرای مجدد آن اما این بار در نقشی در جایگاه قدرت، می‌تواند به کاهش (موقت) اضطرابشان منجر ‌شود.

    واکنش‌ها به تروماهای اولیه کودکی صرف نظر از اینکه آن تروما جنسی یا تهاجمی بود باشد، معمولا منجر به تمایلات جنسی خشونت‌آمیز می‌شود. این بازآفرینی مستمر آسیب‌های رابطه اولیه (با والدین) توسط این افراد در این جهت که از سوگواری از دست دادن مادر یا چشم‌پوشی از چیزی که قبلا او را رها کرده است، بخشی از راهکار دفاعی فرد مرتکب خشونت است.

    برخی نظریه‌پردازان بر این اعتقاد هستند که آسیب‌های اولیه تنها زمانی بر یکپاچگی ایگو (من) تاثیر می‌گذارد که روابط اولیه یا ادیپی را بی‌ثبات کنند. در نتیجه در اینجا فرض این است که برون‌کنش‌نمایی ناشی از ضربه‌ای است که توسط والدین یا مراقبان اصلی جایگزین والدین ایجاد شده است. البته این مسئله نیز مطرح شده است که زمانی که کودک توسط افراد دیگر (غیر از والدین) مورد آزار قرار گرفته است، کودک شکست والدین در نجات او از آزار یا آزارگر را نشانه‌ای از بی‌مسئولیتی و عدم مراقبت توسط والدین می‌داند که این تعبیری الزام‌آور برای بی‌ثبات کردن روابط اولیه کودک است.

    اگر علاقه‌مندید درباره سوگ در کودکان بدانید مقاله سوگ در کودکان چگونه تجربه می‌شود؟ را بخوانید.

    چطور می‌توان به خشونت علیه زنان پایان داد؟

    همان‌طور که پیش‌تر اشاره کردیم، عوامل بسیاری در مسئله خشونت علیه زنان دخیل است و به سادگی نمی‌توان این مسئله جهانی را به طور کامل از جوامع حذف کرد. در ابتدای مسیر تغییر، وجود حمایت‌های مناسب از افراد قربانی توسط سازمان‌های حمایتی مربوطه، عدم سرزنش قربانیان توسط اطرافیانشان، آموزش و آگاهی‌بخشی به زنان و در دسترس بودن خدمات روان‌شناختی از جمله مواردی است که می‌تواند پیش‌زمینه تغییرات بزرگ‌تر را به وجود آورد. هر تغییر بزرگی از قدم‌های کوچک و پیوسته شروع می‌شود.

  • نقد و تحلیل کتاب شازده کوچولو

    نقد و تحلیل کتاب شازده کوچولو

    داستان «شازده کوچولو»، شاهکار آنتوان دوسنت اگزوپری، در سال 1944 منتشر شده و سومین کتاب پرخواننده جهان است. این کتاب تاکنون به بیش از صد زبان ترجمه شده و محبوب‌ترین کتاب قرن بیستم شمرده می­‌شود و لقب «کتاب قرن» را به خود اختصاص داده است. همچنین تا امروز اقتباس‌های زیادی از آن در نمایشنامه‌های رادیویی، فیلم‌ها، اپراها، اجراهای باله، تئاترها، انیمیشن‌ها، فیلم‌ها و رمان‌ها صورت گرفته است.

    به رغم زبان ساده و روان داستان، این اثر از ویژگی‌هایی غنایی، تعلیمی، فلسفی، عرفانی، اجتماعی و روان‌شناختی برخوردار است. گستردگی مفاهیم عمیق و متنوع در داستان به گونه‌ای است که به رغم خاستگاه غربی‌اش، ردپایی از عرفان شرقی نیز در آن مشهود است. شخصیت‌پردازی شازده کوچولو، معیاری برای نقد «آدم‌بزرگ‌ها» می‌سازد: نقد اطاعت و فرمانبرداری محض، نقد سودجویی آدمیان، نقد خودخواهی، نقد زندگی ماشینی که در آن انسان، طبیعت زندگی و شگفتی آن را از یاد برده است.

    اگزوپری با بهره‌گیری از عناصر زیبایی‌شناختی در هنر، مخاطب را از راه عواطف، شهود و خرد، به همان مقصدی می‌رساند که شاعر مخاطب را می‌برد. او نیز حقیقتی را یافته و به گونه‌­ای آن را در اثر پنهان کرده که هر مخاطبی می‌تواند به تناسب خود، کلمات را کنار بزند و به حقیقتی برسد که چه بسا ژرف‌تر از یافته‌­های نویسنده باشد. با خواندن شازده کوچولو، مخاطب در همان جایی نخواهد ایستاد که پیش از خواندن ایستاده بود. او قدم یا قدم‌هایی را جلوتر خواهد آمد و به خود و زندگی دیگرگونه خواهد نگریست. کار هنر و ادبیات همین است.

    آنتوان دو سنت اگزوپری، نویسنده داستان شازده کوچولو

    آنتوان دو سنت اگزوپری فرزند سوم خانواده‌ای بود که از حیث اصل و نسب، اشرافی و به لحاظ موقعیت اجتماعی در زمره طبقه متوسط بودند. او در سال 1900 میلادی به ‌دنیا آمد و ۴۴ سال بعد از دنیا رفت. در چهار سالگی پدر را از دست داد و مادر جوانش بار زندگی را بر دوش کشید. او در کودکی شاهد آزمایش‌های برادران رایت -مخترعان هواپیما- بوده است. رخدادی که به نظر می‌رسد در شخصیت و آینده حرفه‌ای او نقش داشته است.

    او در مدرسه با لقب «کوچولوی خواب‌زده» مورد خطاب قرار می‌گرفت، زیرا تا حدودی حواس‌پرت و ناهنجار شمرده می‌شد. او نسبت به ادبیات علاقه نشان می‌داد و حافظه‌ای قوی برای شعر داشت. گوشه‌گیر بود، اما به ورزش مخصوصاً فوتبال و شمشیربازی علاقه‌ داشت. اگزوپری در سال 1917 برادر بزرگش را از دست داد و مسئولیت خانواده بر دوش او قرار گرفت. تلاش او برای ورود به دانشکده نیروی دریایی نافرجام ماند و در نتیجه راهی نیروی هوایی شد. در همان جا بود که استعداد شگرفش را برای پرواز شکوفا کرد. ابتدا به عنوان مکانیک مشغول به کار شد، اما در طول دو سال فن خلبانی را برخلاف قوانین موجود و میل مادرش آموخت و بدل به یکی از زبده‌ترین خلبانان ارتش فرانسه شد. پرواز با روحیه او سازگاری داشت.

    محمدهادی محمدی در  کتاب «روش‌شناسی نقد ادبیات کودکان» نوشته است: «اگزوپری از آن دسته انسان‌های ماجراجویی بود که کارن هورنای -روان‌کاو آمریکایی- آن‌ها را تیپ برتری‌طلب می‌نامد. مردی متکی به نفس که از تنش و ماجراجویی باکی ندارند و شخصیتش در این مسیر شکل می‌گیرد. این تیپ انسان‌ها دائماً در تلاش هستند که مرزهای ناشناختگی را زیر پا بگذارند.»

    با وجود چنین روحیه‌ای بود که پرواز و نوشتن در وجود اگزوپری به هم تنیده شد. او پرواز می‌کرد تا بنویسد و می‌نوشت تا پرواز کند. چندان که سفرهای هوایی‌اش در دو مسیر آفریقا و آمریکای جنوبی الهام‌بخش او در بسیاری از آثارش شدند و سرانجام شازده کوچولو شاهکاری بود که در سال 1943 در آمریکا منتشر شد.

    اگزوپری به لحاظ فکری علاقه‌مند به آرای کارل پاسپرس و در نتیجه به لحاظ فلسفی به فلسفه قاره‌ای متمایل بود؛ فلسفه‌ای که در آن ادبیات از جایگاهی ویژه و ممتاز برخوردار است.

    اگزوپری دوران کودکی چندان راحتی نداشته است، ولیکن شواهد نشان می‌دهد که همواره دل در گرو آن دوران داشته است. چندان که در نامه‌ای به همسرش در کتاب «پرواز شبانه» نوشت: «مطمئن نیستم که بعد از آن روزهای پر از شگفتی کودکی، احساس خوشبختی کرده باشم.» و یا در جای دیگری نوشت: «تنها یک چیز است که همیشه مرا اندوهگین می‌کند و آن این است که می‌بینم بزرگ شده‌ام.» شاید دلیل این اقرار این باشد که اگزوپری در عمر کوتاه خویش دو جنگ جهانی را تجربه کرد. جنگ جهانی اول مصادف با نوجوانی او و جنگ جهانی دوم با میانسالی او مقارن بود. شاید بتوان صلح‌دوستی او را نیز با همین امر تحلیل کرد. این تفکر و نگاه در کتاب شازده کوچولو نیز مشهود است.

    اگزوپری در ژوئیه 1944 برای پرواز بر فراز فرانسه از جزیره‌ای در مدیترانه از زمین برخاست و دیگر بازنگشت.

    در این قسمت می‌توانید کتاب صوتی شازده کوچولو را با صدای احمد شاملو بشنوید:

    شازده کوچولو؛ یک قصه یا داستان؟

    از زمانی که بشر سخن گفتن را آغاز کرد، روایت‌ها شکل گرفتند. روایات با تاریخ بشر آغاز می­‌شوند و هیچ‌کجا هیچ انسانی بدون روایت نبوده است. روایت‌ها بیانگر سیری از رویدادها هستند که در چند مقطع زمانی توسط شخصیت‌های داستان رقم خورده و در گستره‌­ای از دیگر مسیرهای ممکن ولی ناپیموده، به فرجام مشخصی رسیده است.

    روایتگری، بازنمایی یک رویداد یا سلسله‌­ای از رویدادهای واقعی یا خیالی است که با زبان نوشتاری بیان می‌­شود. به عبارت دیگر، روایات داستانی توالی رخدادها در بطن زمان است.

    زبان است که از طریق ما سخن می­‌گوید، نه اینکه ما با زبان سخن بگوییم. ما با خواندن یک کتاب خود را میان سطرهای آن پیدا و درک می کنیم.

    شازده کوچولو روایتی داستانی از آنتوان دوسنت اگزوپری است که در آن به جست‌وجوی حقیقت زندگی می‌پردازد.

    اگزوپری در کتاب خود اذعان می‌کند که قلباً به روایت این داستان در قالب قصه علاقه داشته است. «چیزی که دلم می‌خواست این بود که این ماجرا را مثل قصه پریان (fairy tale) نقل کنم. دلم می‌خواست بگویم: یکی بود، یکی نبود. روزی روزگاری یه شازده کوچولو بود که…»

    او بعد از بیان خواسته خود، به مطرح کردن دلایلی برای عدم استفاده از قالب قصه می‌پردازد. اگزوپری در کتاب نوشته است: «برای آن­‌هایی که زندگی را می­‌فهمند، باید واقعیت بیش­تری را به داستانم اضافه کنم. دلم نمی­‌خواهد کسی کتابم را با بی‌دقتی بخواند.» از این سخنان می‌توان این‌گونه برداشت کرد که مخاطبان اندکی هستند که مفهوم حقیقی زندگی را درک کرده‌اند. او قالب قصه را برای روایت خود برنمی‌گزیند، چرا که دوست ندارد اثرش را کسی سرسری بخواند و در نهایت شازده کوچولو را در قالب داستان به نگارش درمی‌­آورد.

    اما تفاوت قصه و داستان چیست؟

    در گذشته مردم برای تفریح و سرگرمی خود و کوتاه کردن شب‌های طولانی، قصه‌های شیرین و سرگرم‌کننده را دنبال می‌کردند؛ قصه‌هایی که امروزه به تناسب نیاز جامعه، جای خود را به داستان‌ها داده‌اند. گاهی در ادبیات امروزی این دو واژه (قصه و داستان) به اشتباه به یک معنا به کار می‌روند.

    قصه روایت ساده و بدون طرح و نقشه‌ای است که اتکای آن به طور عمده بر حوادث و توصیف است و خواننده یا شنونده هنگامی که آن را می‌خواند یا به آن گوش فرا می‌دهد، به پیچیدگی خاص و غافلگیری و اوج و فرود مشخصی برنمی‌خورد.

    قصه‌های دیروز به وقایع عام و کلی قهرمان‌ها و شخصیت‌های شرور می‌پرداختند و داستان‌های کوتاه و رمان‌های امروزی به جزییات حوادث و وضعیت و موقعیت‌ها و خصوصیت‌های فردی و روان‌شناختی شخصیت‌ها توجه دارند. بدیهی است که ادبیات هم مانند علوم دیگر روز به روز در جهت تعالی و پیشرفت گام برمی‌دارد. قصه‌ها و داستان‌ها به تدریج با ما بزرگ شده‌اند، به تناسب ذهن ما پیچیدگی، گسترش و غنای بیشتری یافته‌اند و داستان‌های امروزی را به وجود آورده‌اند.
    شازده کوچولو نیز داستانی امروزی است که حاصل تاریخچه قصه‌گویی انسان است.

    یکی از نقاط تشابه داستان شازده کوچولو با قصه‌ها، نام این قهرمان است. شازده کوچولو را در واقع می‌توان در ادامه شخصیت شاهزاده‌های قوی، زیبا و دلیر قصه‌ها دانست که از موانع می‌گذرند و با شاهزاده خانم رویاهایشان ازدواج می‌کنند. اما قهرمان این داستان شاهزاده کوچک و آسیب‌پذیری است که برخلاف شاهزاده قصه‌های دیرین، از دار دنیا تنها یک گل سرخ و چند آتش‌فشان بیشتر ندارد. او گاهی رنجیده‌خاطر می‌­شود و گاهی گریه می‌کند. او شبیه ماست، یک اسطوره بی‌نقص نیست. اگرچه از سیاره‌ای دیگر آمده، حرف­‌هایی برای انسان­‌های امروزی دارد. او هم در جستجوی معنای زندگی و دل بستن است و در این راه با موانع و واقعیت‌های زندگی مواجه می‌شود.

    در داستان شازده کوچولو، نیاز انسان به ارتباط و صمیمیت از مفاهیم مهمی است که به آن پرداخته شده است. شازده کوچولو بارها از زبان خود در داستان به این موضوع اشاره کرده است. او حتی زمانی که در شش سیاره با صاحبانشان به مراوده می‌پردازد، در ذهن خود به دنبال فرد مناسبی است که آن را به دوستی برگزیند. تا جایی که وقتی فانوس‌بان را می‌بیند به دوستی با او فکر می‌کند، زیرا او تنها کسی است که فقط به خود توجه ندارد و می‌تواند وجود دیگری را نیز به رسمیت بشناسد و برخلاف ساکنان اخترک‌های قبلی، از خودبینی محض فاصله دارد. «اون تنها کسی بود که می‌تونستم باهاش دوست بشم. گیرم اخترکش راستی راستی کوچک است و دو نفر روش جا نمی‌گیرند.»

    «آه، شازده کوچولو! حالا کم‌کم دارم به رازهای زندگی کوچک و غم‌انگیزت پی می­‌برم… مدت‌های مدیدی تنها سرگرمی‌­ات تماشای غروب خورشید در سکوت بوده است. این را زمانی فهمیدم که صبح روز چهارم به من گفتی:

    -من عاشق غروب خورشیدم. بیا صبر کنیم تا وقتش برسد.

    -اما باید صبر کنیم.

    -صبر؟ برای چی؟

    -برای غروب خورشید. باید صبر کنیم تا وقتش برسد.

    -اولش انگار خیلی تعجب کردی و بعدش از حرف خودت خنده‌­ات گرفت و گفتی:

    -من هنوز خیال می‌کنم تو سیاره خودم هستم.

    همه می‌دانند که وقتی در آمریکا ظهر است، در فرانسه خورشید در حال غروب کردن است. متاسفانه فرانسه خیلی از اینجا دور است. اما شازده کوچولوی عزیز، در سیاره کوچولوی تو، تنها کاری که باید انجام می­‌دادی این بود که صندلی‌­ات را چند قدم آن طرف­‌تر بگذاری و آن­ وقت می‌­توانستی هر موقع که دلت می‌­خواهد به تماشای غروب آفتاب بنشینی.

    به من گفتی:

    – یک روز چهل و چهار بار غروب آفتاب را تماشا کردم.

    و کمی بعد گفتی:

    می‌­دونی… وقتی کسی خیلی دلش گرفته باشد، دوست دارد غروب آفتاب را تماشا کند.

    پس آن روز که چهل و چهار بار به تماشای غروب آفتاب نشستی، حتما خیلی دلت گرفته بود…

    رمز لذت بردن از یک متن‌ در فهم آن مطلب است‌، همان‌گونه که آلبرتو مانگوئل (مترجم و ویراستار کانادایی) می‌نویسد‌: «در لحظه‌های جادویی در آوان کودکی‌ات، برگی از کتاب، آن رشته سردرگم و آشفته، آن نشانه‌های رازآمیز را از هم گشود. در آن لحظه سراسر گیتی بر تو آشکار شد. از آن پس تو به سلک خوانندگان درآمدی.»

    تحلیل و تاویل یک متن ابزاری برای فهم آن است. تاویل داستان شازده کوچولو دشوار و در عین حال ساده است. آسان است، چرا که هر کس در هر سنی و با هر دیدگاهی می‌تواند مفاهیمی متناسب با خود از داستان برداشت کند و دشوار است، زیرا که هر تاویلی تنها می‌تواند زوایایی از معنای نهفته در این اثر را روشن کند. ظهور شازده کوچولو در کنار خلبان، بنا بر برخی روایت‌ها رخدادی واقعی بوده که برای اگزوپری رخ داده و در نهایت منشأ الهام او برای خلق این اثر شده است. در یک لایه از تحلیل، می‌توان اثر را حاصل تخیل نویسنده از این رخداد واقعی دانست. اما در سطح دیگری از تحلیل که پای تاویل به میان می‌آید، شازده کوچولو همان انسان معناجو و حقیقت‌‌طلب نویسنده است که به کمک شخصیت‌پردازی، به معیاری برای نقد و سنجش «آدم‌بزرگ‌ها» بدل شده است.

    سیاره شازده ‌کوچولو به ظاهر ساده و کوچک، اما مملو از معنا و دلبستگی است. ما در داستان با سفر شازده کوچولو برای یافتن خود و حقیقت زندگی همراه می‌شویم. شازده کوچولو قبل از رسیدن به زمین به چندین سیاره سفر می‌کند؛ ساکنان هر سیاره نماد و تمثیلی از یک تیپ و گروه انسانی هستند که در گوشه‌گوشه زندگی روزمره می‌بینیم و شاید بتوان خود را در میان آن شخصیت‌ها یافت. افرادی که شگفتی زندگی را فراموش کرده و تنها زنده‌اند.

    اگزوپری در ابتدای کتاب شازده کوچولو و در قسمت تقدیم‌نامه، کتاب را به یکی از دوستانش که تحت پیگرد نازی‌ها بود، تقدیم کرده است:

    «از بچه‌ها عذر می‌خواهم که این کتاب را به یکی از بزرگ‌ترها هدیه کرده‌ام. برای این کار یک دلیل موجه دارم. این بزرگ‌تر، بهترین دوست من در دنیاست. یک دلیل دیگرم هم آن که این بزرگ‌تر همه‌چیز را می‌تواند بفهمد، حتی کتاب‌هایی را که برای بچه‌ها نوشته باشند… اگر همه این‌ها کافی نباشد، اجازه می‌خواهم این کتاب را تقدیم به آن بچه‌ای کنم که این آدم‌بزرگ یک روزی بوده. آخر هر آدم بزرگی هم روزی روزگاری بچه‌ای بوده. (گیرم کمتر کسی از آن‌ها این را به یاد می‌آورد.) پس من هم تقدیم‌نامه را به این شکل تصحیح می‌کنم: به لئون ورث، موقعی که پسربچه بود.»

    بر اساس این تقدیم، اگزوپری بین کودکی و بزرگسالی تمایز قائل می‌شود و از طریق این تمایز، در ادامه داستان «آدم‌بزرگ‌ها» را به نقد می‌کشد. تفاوت کودکی و بزرگسالی را می‌توان در دوگانه معصومی-تجربه صورت‌بندی کرد. کودک معصوم و بزرگسال باتجربه است. «معصومیت حالتی است که تخیل کودک مسیر رشد خود را می‌پیماید و تجربه زمانی رخ می‌دهد که این معصومیت با جهان قوانین، خواه علمی، خواه اجتماعی، اخلاقیات و واپس‌زدن‌ها مواجه می‌شود.»

    مرتضی خسرونژاد در کتاب «معصومیت و تجربه» به دسته‌بندی ادبی، فلسفی و روان‌شناختی آراء در این باب پرداخته است: «بر این اساس گذر از کودکی به بزرگسالی به معنای بازگشت به کودکی نیست، بلکه رسیدن به موقعیت جدیدی است که نه این و نه آن و در عین حال هم این و هم آن است. یعنی تردیدی وجود ندارد که معصومیت، زایایی و خلاقیت ناب کودکی باید جای خود را به تجربه، جامعه‌پذیری و عقل بزرگسالی بدهد، ولی این به معنای ذبح یکی پای دیگری نیست. بر اساس این رویکرد، بین معصومیت و تجربه رابطه‌ای دوسویه (دیالکتیکی) وجود دارد که می‌تواند منجر به حالتی شود که جامع هردو، اما برتر از هردو است.»

    یکی از نظریاتی که در این کتاب مطرح شده، نظریه آبراهام مازلو، روان‌شناس انسان‌گراست: مازلو از عبارت «معصومیت ثانویه» استفاده می‌کند و آن را یکی از ویژگی‌های بزرگسالانی می‌داند که به خودشکوفایی رسیده‌اند. او می‌گوید: «شما بار دیگر نمی‌توانید به وطن برگردید. شما واقعاً نمی‌توانید پس‌روی کنید. بزرگسال به هیچ وجه نمی‌تواند به یک کودک تبدیل شود. شما نمی‌توانید دانش را از صفحه ذهن خود بزدایید. شما نمی‌توانید بار دیگر معصوم شوید. هنگامی که چیزی را دیدید، نمی‌توانید دیدن را بی‌اثر بسازید. دانش غیر قابل برگشت است. شما با رها کردن سلامت روانی و قدرتتان نمی‌توانید مشتاق نوعی باغ عدن اسطوره‌ای باشید. تنها راه ممکن برای انسان این است که امکان پیشروی به سمت معصومیت خردمندانه را درک کند.»

    نکاتی در باب نقد ادبی شازده کوچولو

    شازده کوچولو زبانی سمبلیک دارد و از حقیقت ذهنی سخن می‌گوید. از این‌ رو متونی چون شازده کوچولو نیاز به تاویل و تفسیر دارند. نقد تاویلی یا هرمنوتیکی از شیوه‌های معتبر و با قدمت در حوزه نقد ادبی است. تاویل در معنای بازگرداندن به اول، سنتی شرقی و عرفانی است. امروزه از تاویل تحت عنوان کلی هرمنوتیک» یا «فن فهم متون» یاد می‌شود.

    بخشی از نظریه‌پردازان هرمنوتیک معتقدند مقصود از تاویل یک متن، بازگرداندن به اول و یا به عبارتی دست ‌یافتن به مقصود و نظر مولف و نویسنده اثر است. اما به تدریج با رشد فلسفه و روانکاوی، تغییراتی در این نوع نگاه به وجود آمد. این دیدگاه که تاویل پی بردن به نیت مولف است، ممکن است منجر به این برداشت اشتباه شود که هر تاویل‌گری برداشت و فهم خود را از متن، معادل حقیقت و به عنوان کلام آخر معرفی کند. درحالی‌که انسان چه در مقام مولف و چه در مقام خواننده، در بند زمان و مکان است و معرفت و شناختش متأثر از این دو است. علاوه بر این ناخودآگاه فردی و جمعی نیز در زمره عوامل ناشناخته‌ای هستند که هم بر خلق اثر نویسنده و هم بر فهم خواننده از اثر او تاثیرگذارند.

    از این رو دسته‌ای دیگر از نظریه‌پردازان هرمنوتیکی غرب، اساساً کشف نیت مولف را بسیار مشکل و یا غیرممکن می‌دانند. این نظریه‌پردازان به نیت خواننده و برداشت او از اثر بها می‌دهند. نظریه «مرگ مولف» از رولان بارت -منتقد ادبی- از این دست است. بر اساس این نظریه، مولف پس از خلق اثر خود می‌میرد و از این پس تنها فهم و برداشت خواننده از اثر اوست که حائز اهمیت است. این نظریه اگرچه به فهم‌های متنوع و متکثر بها می‌دهد، اما به نسبیت‌گرایی منتهی می‌شود و به این نتیجه منجر می‌شود که معرفت دست‌نایافتنی و نسبی است.

    نیچه هم بر این باور بود که: «حقیقتی وجود ندارد، بلکه همیشه تاویلی از حقیقت وجود دارد.» مطابق این نظریه هیچ‌گونه ملاکی برای سنجش و ارزیابی تاویل‌ها باقی نمی‌ماند.

    It is only with the heart that one can see rightly: what is essential is invisible to the eye

    نقد روانکاوانه شازده کوچولو

    رویکردهای روان‌شناختی به نقد و بررسی متون ادبی و واکاوی لایه‌­های پنهان آن­‌ها کمک شایانی کرده و به آشکار شدن حقایق انسانی و نهاد جهانی بشر کمک می‌­کند.

    همه ما از دریچه روان خودمان به جهان پیرامون خویش می‌­نگریم و آن را درک می‌­کنیم. از آنجا که کتاب‌ها حاصل گونه‌­ای از رفتار انسانی هستند که هریک از ما با عبور دادن آن‌­ها از دریچه دنیای درون روانی‌مان درکشان می‌کنیم، متون ادبی قابل تحلیل روانکاوانه هستند و متن بیش از آن که در اختیار نویسنده باشد، در اختیار ناخودآگاه اوست. همان‌گونه که می‌گویند: «شعر بیش از شاعر می‌داند، بیش­تر از آنچه او خواست بگوید گفته است.»

    با تحلیل روانکاوانه یک اثر، ما بیش­ از آن که اثر را تحلیل کنیم، در حقیقت می‌­توانیم ناخودآگاه نویسنده اثر را تحلیل کنیم. آنتوان دوسنت اگزوپری نیز در خلال نگارش کتاب شازده کوچولو، نادانسته ناخودآگاه خویش را آشکار ساخته است.

    روانکاوی که توسط زیگموند فروید بنیان نهاده شد، امروزه در ادبیات، سینما، زبان‌شناسی و دیگر علوم راه یافته و تاثیری عمیق بر جای نهاده است. حضور این علم در حوزه ادبیات باعث شد تا نگاهی تازه به متون ادبی شکل بگیرد. هدف از این نوع تحلیل، ارتقای سطح شناخت ما از آثار و امکان ارزیابی هرچه بهتر تاثیری است که آثار بر روی خواننده به جا می‌گذارند و کشف مفاهیم پنهانی که شخصیت مؤلف منشأ آن است.

    علم روانکاوی در طول حیات خود دستخوش تغییرات فراوانی شده است. یکی از تغییرات بحث‌برانگیز صورت گرفته در این علم، نظریات ژاک لکان است. بخش عمده تفکرات لکان تحت عنوان ساحت­‌های سه‌گانه شناخته می‌­شود که عبارتند از ساحت خیالی، نمادین و واقع. این ساحت­‌ها بازتولید متفکران ساختارگرایی و روانکاوی بوده است.

    ژاک لکان، روانکاو مشهور فرانسوی، روانکاوی فرویدی را با زبان‌شناسی سوسور و یاکوبسن و اسطوره‌شناسی استروس که همگی آن‌­ها از بزرگان مکتب ساختارگرایی بودند درآمیخت و نظریه‌­های نوینی را ارائه داد. تبیین وجود سه ساحت خیالی، نمادین و واقع و مفاهیم میل و ژوئیسانس از بزرگترین دستاوردهایی بود که از تلفیق ساختارگرایی و روانکاوی به دست آورد.

    داستان شازده کوچولو با ماجرای کودکی راوی از زبان خودش آغاز می‌­شود. راوی هم مانند هر انسان دیگری در ساحت خیال قرار دارد و پس از مدتی پیوند خود را با مادر گسسته می‌­بیند و به سمت دنیای زبان و قوانین سوق داده می‌­شود. کشیدن نقاشی مار بوآ و تصور غلط آدم‌بزرگ­‌ها مبنی بر اینکه این نقاشی یک کالاست و نیز سرخوردگی راوی، به خوبی نشان‌دهنده این گسستگی است: «بزرگترها بهم گفتند از کشیدن ماربوآ، چه از بیرون و چه از داخل شکمش دست بردارم و به جای آن به درس‌های جغرافی، تاریخ، حساب و دستور زبان برسم. این‌طور شد که در شش سالگی دور حرفه باشکوه نقاشی را خط کشیدم. از اینکه نقاشی شماره‌ یک و دو خوب از آب درنیامده، پاک ناامید شده بودم. پس باید شغل دیگری انتخاب می‌کردم و این شد که رفتم سراغ خلبانی.» به این ترتیب تن به قراردادهای ساحت نمادین و دنیای زبان داده و وارد این ساحت می‌­شود، اما همواره به دنبال بازگشت به ساحت پیشین است، گویی که بخشی از وجود خود را در ساحت خیالی جا گذاشته است.

    این موضوع در جای‌جای کتاب به چشم می‌­خورد. برای مثال درباره زندگی در کنار آدم بزرگ‌ها می‌گوید: «هر وقت یکی‌­شان را دیده‌ام که یک خرده روشن‌بین به نظرم آمده، با نقاشی شماره یکم که هنوز هم دارمش، او را محک زده‌­ام ببینم راستی راستی چیزی بارش هست یا نه. اما او هم طبق معمول در جوابم گفته که این یک کلاه است. آن­ وقت من هم دیگر نه از مارهای بوآ بهش گفتم، نه از جنگل­‌های بکر دست‌نخورده، نه از ستاره‌­ها و خودم را تا حد او آورده‌­ام پایین و در مورد گلف و سیاست و انواع کراوات‌ها حرف زده­‌ام. او هم از اینکه با یک چنین شخص معقولی آشنایی به‌ هم رساند، سخت خوش‌وقت شده است.» و این‌گونه است که او احساس تنهایی می­‌کند و دوست صمیمی ندارد که بتواند با او از دنیای درون‌روانی‌اش صحبت کند.

    در بخش دیگری از داستان، راوی از اهمیت اعداد و ارقام نزد آدم‌بزرگ‌ها سخن می‌­گوید و به این وسیله یکی از ویژگی‌­های ساحت نمادین را که همان دنیای زبان و نمادهاست، نقد می­‌کند: «وقتی با آن‌ها از یک دوست تازه‌­تان حرف بزنید، هیچ‌وقت ازتان درباره‌ چیزهای اساسی­‌اش سوال نمی‌­کنند. هیچ‌وقت نمی‌­پرسند آهنگ صداش چطور است؟ چه بازی‌­هایی را بیشتر دوست دارد؟ پروانه جمع می‌کند یا نه؟ بلکه می‌­پرسند چند سالش است؟ چند تا برادر دارد؟ وزنش چقدر است؟ پدرش چقدر حقوق می‌­گیرد؟ و تازه بعد از این سوال‌­هاست که خیال می‌­کنند طرف را شناخته‌­اند. اگر به آدم‌بزرگ‌­ها بگویید یک خانه قشنگ از آجر قرمز دیدم که جلوی پنجره­‌هایش غرق شمعدانی و بامش پر از کبوتر بود، محال است بتوانند مجسمش کنند. باید حتما بهشان گفت یک خانه صد میلیون دلاری دیدم تا صدایشان بلند شود که: وای، چه قشنگ!»

    داستان با فرود اضطراری راوی در کویر صحرا به علت نقص فنی هواپیما ادامه می­‌یابد. کویر بازتابی از ساحت خیالی است، چرا که طبیعت به صورت کلی می‌­تواند نماد این ساحت باشد. در طبیعت انسان به اصل خویش بازمی‌­گردد و با جهان پیرامون پیوند برقرار می‌­کند. راوی نیز به این موضوع اشاره می­‌کند. او پس از دلسردی از اینکه همه آدم‌بزرگ‌ها نقاشی مار بوآی او را با یک کلاه اشتباه می‌­گیرند، تصمیم می­‌گیرد که با آن‌ها از جنگل و مار بوآ و ستاره‌­ها، که همگی از عناصر طبیعی و نماد ساحتی غیر از ساحت نمادین هستند، صحبت نکند.

    آفرینش ادبی، همانند خیال پردازی، تداوم و جانشین بازی های دوران کودکی است. در داستان شازده کوچولو نیز می توان گفت شازده کوچولو امتداد کودکی آنتوان دوسنت اگزوپری است.

    اگزوپری از زبان راوی به بازآفرینی ساحت خیالی پرداخته و در این راه از طریق ملاقات خود با شازده کوچولو -که ساخته و پرداخته ذهن و خیال اوست- و سفرش می­‌کوشد تا ژوئیسانس و پیوند آغازین با مادر را مجددا تجربه کند.

    یکی از نشانه­‌های یکی بودن راوی و شازده کوچولو، صحنه درخواست شازده کوچولو از راوی، مبنی بر کشیدن یک گوسفند است. در پی این درخواست راوی که در شش سالگی نقاشی را رها کرده، همان نقاشی مار بوآ را برای شازده کوچولو می­‌کشد و او پاسخ می­‌دهد که :«نه! نه! بوآ خیلی خطرناک است.» در واقع شازده کوچولو تنها کسی است که بی آن که راوی به او چیزی بگوید، حقیقت نقاشی وی را دریافته است. پس شازده کوچولو جزئی از خود راوی است.

    در انتهای داستان، راوی که به گفته خود اهلی شده است، از بازگشت شازده کوچولو بسیار اندوهگین می‌­شود: «به یاد روباه افتادم. اگر آدم گذاشت اهلی‌اش کنند، بفهمی نفهمی خودش را به این خطر انداخته که کارش به گریه کردن بکشد.» شازده کوچولو تصمیم به بازگشت می­‌گیرد، بازگشتی نامعلوم به ساحت واقع؛ اما راوی که در ساحت نمادین نقش خلبان را پذیرفته و تبدیل به سوژه‌­ای با هویت مستقل شده است، نمی‌­تواند به ساحت واقع برود و دوباره به ساحت نمادین بازمی­‌گردد. وی همواره به دنبال بازسازی این تجربه لذت‌بخش و رفتن مجدد به ساحت خیالی است.

    در انتهای داستان این موضوع به کرّات دیده می‌­شود، مانند تماشای ستاره‌­ها و شنیدن صدای خنده شازده کوچولو از همه ستاره‌­ها و فکر کردن به گل سرخ و گوسفند. همچنین او داستان را این‌طور به پایان می­‌برد: «آنقدر با دقت این منظره را نگاه کنید که مطمئن بشوید اگر روزی تو آفریقا گذارتان به کویر صحرا افتاد، حتما آن را خواهید شناخت. و اگر پا داد و گذارتان به آنجا افتاد از شما می‌خواهم که عجله به خرج ندهید و درست زیر ستاره چند لحظه‌­ای توقف کنید. آن‌وقت اگر کودکی به طرفتان آمد، اگر خندید، اگر موهایش طلایی بود، اگر وقتی ازش سوالی کردید و جوابی نداد، لابد حدس می‌­زنید که کیست. در آن صورت لطف کنید و نگذارید من این‌طور افسرده‌خاطر بمانم. بی­‌درنگ برای من نامه بنویسید که او برگشته است.» این پایان حاکی از عدم رضایت راوی از زندگی در ساحت نمادین است و بیانگر این موضوع است که وی پیوسته به دنبال راهی برای بازگشت به ساحت خیالی و تجربه مجدد ژوئیسانس است که همخوانی قابل توجهی با سرنوشت نویسنده اثر دارد: تجربه سقوط و ناپدید شدن وی.

    در داستان شازده کوچولو، سیارک B612 می­‌تواند نمود ساحت خیالی و پیوند عمیق عاطفی شازده کوچولو با گل سرخش، نشان دهنده پیوند آغازین او با مادر باشد. ناکامی شازده کوچولو در ارتباط با گل سرخ که نماد مادر است، وی را در آستانه جدایی از ساحت مادرانه خیال و ورود به ساحت پدرانه نمادین قرار می­‌دهد. در این مرحله او برای یافتن معنای زندگی که در واقع نشان دهنده سرگشتگی اوست، تصمیم به سفر و کشف سایر سیارات و انسان­‌ها می­‌گیرد که در نتیجه او را در آستانه ترک سیاره‌­اش و ورود به ساحت نمادین سیاره­‌های دیگر که توسط افراد پدرگونه اشغال شده‌­اند، می­‌بینیم.

    شازده کوچولو با ترک سیاره خود، سفری را مبنی بر تجربه ساحت نمادین آغاز می­‌کند. او از شش سیاره عبور کرده و در هر سیاره انسانی را ملاقات می‌­کند که هریک نمود بارزی از ساحت نمادین هستند. شازده کوچولو در هیچ‌یک از این سیارات موفق به تجربه صمیمیت و پیوندی که با گل سرخش داشته، نمی‌­شود. سرانجام در آخرین مقصد خود، سیاره زمین، با روباهی آشنا می­‌شود که خواستار اهلی شدن است. شازده کوچولو از او می­‌پرسد که اهلی کردن به چه معناست؟ و روباه پاسخ می‌دهد که «اهلی کردن یعنی ایجاد علاقه کردن». و به واسطه این اهلی شدن، یا به عبارت دیگر ایجاد ارتباط که تداعی کننده پیوند میان فرد و مادر است، شازده کوچولو موفق به تجربه نسبی این پیوند می­‌شود.

    پیوند شازده کوچولو با روباه موجب برانگیختن مجدد میل شازده کوچولو به بازگشت نزد گل سرخش می­‌گردد. روباه در گفتگوها به رابطه همنشینی اشاره می­‌کند که تداعی کننده پیوند دلبستگی است: «نگاه کن. آنجا آن گندم‌زار را می­‌بینی؟ برای من که نان نمی­‌خورم گندم چیز بی‌­فایده‌­ای است. اما تو موهایت رنگ طلاست. پس اگر اهلی‌ام کنی محشر می­‌شود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می‌­اندازد و صدای باد را هم که در گندم‌زار می­‌‌پیچد دوست خواهم داشت…» ملاقات شازده کوچولو با روباه تداعی کننده حسی است که شازده کوچولو در ارتباط با اولین ابژه عشقش ( گل سرخ) تجربه کرده است.

     آثار آنتوان دو سنت اگزوپری

    • هوانورد ۱۹۲۶
    • پیک جنوب ۱۹۲۹
    • پرواز شبانه ۱۹۳۱
    • زمین انسان‌ها ۱۹۳۹
    • خلبان جنگ ۱۹۴۲
    • نامه به یک گروگان  ۱۹۴۳
    • شازده کوچولو ۱۹۴۳
    • قلعه ۱۹۴۸
    • نامه‌های جوانی ۱۹۵۳
    • دفترچه‌ها ۱۹۵۳
    • نامه‌ها به مادر ۱۹۵۵
    • نوشته‌های جنگ ۱۹۸۲
    • مانون رقاص ۲۰۰۷

    حقایقی جالب درباره کتاب شازده کوچولو

    •  هواپیمای اگزوپری در سال ۱۹۳۹ در صحرای آفریقا سقوط کرد. او از این تجربه در نوشتن کتابش استفاده کرد.
    • گل سرخ را با الهام از همسرش کنسوئلو نوشته است. می‌گویند کنسوئلو زنی تندمزاج و مبتلا به آسم بود. برای همین گل سرخ در کتاب سرفه می‌کند.
    • اگزوپری در این کتاب هیچ‌وقت از واژه بزرگسال (adult) استفاده نکرد. در عوض همیشه از واژه آدم‌بزرگ‌ها (big people) استفاده کرده است.
    • اگزوپری هیچ‌وقت نتوانست نسخه فرانسوی کتابش را ببیند. در واقع نسخه فرانسوی زمانی منتشر شد که اگزوپری به طرز مشکوکی بر اثر سقوط هواپیما از دنیا رفته بود.
    • تصویرپردازی‌های کتاب را خود اگزوپری انجام داده است.

    سخن پایانی

    دوازده ساله بودم که برای اولین بار کتاب شازده‌ کوچولو را خواندم و این کتاب تا این لحظه درون من نفس می‌کشد. هر سال شازده ‌کوچولو را یک بار دیگر می‌خوانم تا ببینم در سالی که گذشت چقدر زندگی را عمیق‌تر فهمیده‌ام و هر سال از خواندن خودم میان سطرهایش شگفت‌زده می‌شوم، چراکه کتابی درباره زندگی و انسان است و همیشه برایم آینه‌ای است که خودم را نشانم می‌دهد.

    منابع:

    منبع 1

    منبع 2

    کتاب «تحلیل روان‌کاوانه متون ادبی» نوشته ژان بلمن نوئل، ترجمه وحید نژاد محمد، انتشارات افراز

    مقاله ریخت‌شناسی داستان شازده کوچولو بر اساس الگوی والدیمیرپراپ (دکتر آرش امرایی و محدثه سلیمانی)

    مقاله میل و ژوئیسانس: رویکردی لکانی به شازده کوچولوس اگزوپری (مهسا رئیسی، پیام عباسی)

    مقاله تحلیل گفتمانی شازده کوچولو (علی عباسی)

  • درباره خشم و تفاوت آن با پرخاشگری

    درباره خشم و تفاوت آن با پرخاشگری

    آیا راهکار درستی است که به محض ظهور خشم جلوی دهان آن را بگیریم و در اتاقی تاریک پنهانش کنیم؟ اگر خشم به عنوان عامل محرک وجود نداشت، جامعه از چه تغییرات مثبتی بی‌بهره می‌ماند؟

    ما انسان‌ها تجربه‌های نسبتاً مشترکی از سد و دیوار ساختن در برابر تجربه و ابراز هوشیارانه خشم داریم؛ مثلاً ممکن است از رفتار یا حرف دوستمان خشمگین شده باشیم اما زمانی که با او دیدار می‌کنیم، بیش از گذشته او را در آغوش بگیریم و به او ابراز محبت کنیم و یا اینکه بدون بحث و مشاجره، رابطه خود را با او قطع کنیم. اما ما نمی‌توانیم خشم را درون خود مدفون کنیم.

    خشم دفن نمی‌شود، بلکه به آتش زیر خاکستر مبدل می‌شود و پس از مدت‌ها، خواه هفته‌ها یا سال‌ها، نهایتاً این خشم با نیرویی چندبرابر شعله‌ور می‌شود و  خود فرد یا اطرافیان وی را از درون آتش می زند. از این رو اگر جلوی تجربه هوشیارانه خشم گرفته شود، خشم به این راحتی‌ها قصد رفتن نمی‌کند و مدت‌ها پس از رویداد مسبب، خشم همچنان تأثیرگذار خواهد بود و در روان انسان سکنی می‌گزیند.

    «بخشی از پریشانی تو ناشی از یک خشم مدفون شده است. چیزی در تو است، نوعی ترس و کم‌رویی که اجازه ابراز خشمت را نمی‌دهد. به جای آن به فروتنی‌ات می‌نازی؛ نوعی پاکدامنی اجباری برای خود پدید آورده‌ای، احساسات را در عمق مدفون می‌کنی و چون دیگر خشمی را تجربه نمی‌کنی، تصور می‌کنی یک قدیسی.»

      اروین یالوم

    خشم چیست؟

    خشم یکی از عناصر مهم تعیین‌کننده سلامت روان است، زیرا خشم تجربه‌ای بیان نشده و متداول است و معمولا هر آنچه باید بیان شود و بیان نشده بماند، آدمی را آزار می‌دهد. خشم یکی از سخت‌ترین انواع وضعیت‌های ناتمامی است که آدمی تجربه می‌کند. اشخاص خشمگین به بن‌بست رسیده‌اند و به قول پرلز همه درها به رویشان بسته شده است و نه راه پیش دارند و نه راه پس؛ نه می‌توانند به پیش بروند و با خشم به مقابله بپردازند و نه می‌توانند آنچه را که ناراحتشان کرده فراموش کنند. در نتیجه راهگشای آشکار، بیان و تجربه خشم است. بیان خشم تنها راه رهایی از بن‌بست و تسکین احساس گناهی است که از خشم ناشی می‌شود.

    خشم یک احساس پیچیده است که هم به صورت هیجانی و هم جسمانی تجربه می‌شود؛ احساس جریان نوعی گرما و انرژی در بدن به همراه تراکم انرژی در گردن، شانه‌ها و بازوها و عضلات آرواره که شخص را برای عملی پرخاشگرانه آماده می‌کند. زمانی هیجان خشم به سراغ فرد می‌آید که تهدیدشدگی یا تجاوز به حریم شخصی را احساس کند.

    به طور کلی ابراز هیجان‌ها از جمله خشم می‌تواند سازنده و سالم باشد، و یا غیرسالم و مخرب. خشم هیجانی منفی نیست و نباید از آن گریخت، چراکه هیجانات مشکل‌زا نیستند. این دفاع در برابر آن‌هاست که مشکل‌ساز می‌شود و افرادی که خشم خود را با شیوه‌های درست ابراز می‌کنند، عمیقاً احساس مثبت آزادی را از درون وجودشان حس می‌کنند و تجربه آن به ‌نوعی احساس قدرتمندی و تسلط می‌انجامد.

    خشم اگر واقع‌بینانه نگریسته شود، هم دارای اثرات مخرب مانند آسیب زدن به خود و دیگران است و هم تأثیرات سازنده‌ای نظیر ابراز احساسات، برقراری و تداوم روابط مطلوب و همچنین حفظ نقش و جایگاه خود بین اطرافیان را در پی دارد. در اکثر موارد، علت اصلی خشم ناکامی است؛ ناکامی در واقع حالت و شرایطی است که فرد به هر دلیلی نتوانسته است به خواسته خود برسد و یکی از ملموس‌ترین ناکامی‌ها، مورد بی‌توجهی و بی‌اعتنایی قرار گرفتن است. از آن رو که خشم اغلب با اضطراب پیوند می‌خورد و تداعی می‌شود، معمولاً به شیوه‌های دفاعی ابراز می‌شود.

    برخی افراد از تجربه این هیجان اضطراب‌برانگیز اجتناب می‌کنند، بدین طریق که آن را درونی کرده و در نتیجه افسرده می‌شوند. بعضی دیگر آن را در قالب به عمل درآوردن آن به شیوه‌های مخرب تخلیه می‌کنند. در هر دو حالت، این تجربه خشم نیست که مشکل‌آفرین می‌شود، بلکه اشکال از شیوه‌های دفاعی ابراز آن است؛ مهم این است که خشم شفاف و صحیح ابراز شود نه اینکه به آن پیچ ‌و خم داده شود و به عنوان مجوزی برای انجام رفتارهای پرخاشگرانه و تهاجمی تلقی شود.

    تفاوت خشم با خصومت و پرخاشگری

    پرخاشگری یک رفتار است که هدف آن صدمه زدن به افراد و یا اموال است و می‌تواند به صورت سوء استفاده کلامی، تهدید کردن و یا اعمال آسیب‌زننده باشد. اما خشم یک احساس است که الزاماً به پرخاشگری منجر نمی‌شود، بنابراین یک فرد ممکن است خشمگین شود، اما الزاماً رفتار پرخاشگرانه نداشته باشد.

    خصومت به مجموعه‌ای از نگرش‌ها و قضاوت‌های برانگیزاننده رفتارهای پرخاشگرانه اطلاق می‌شود. به طور کلی خشم به هیجان، خصومت به نگرش و پرخاشگری به رفتار منتسب می‌شود. خشم حالت هیجانی است که می‌تواند زیربنای خصومت و پرخاشگری باشد.

    نشانه‌های بروز خشم

    در زمان بروز خشم، بدن در حالت انگیختگی و آماده باش قرار می‌گیرد. این فعالیت‌ها معمولاً با یک سری تغییرات فیزیولوژیک و روانی همراه است. معمول‌ترین این نشانه‌ها عبارتند از افزایش ضربان قلب، گشاد شدن مردمک چشم، انقباض عضلات بدن، افزایش سرعت تنفس، بی‌حسی و کرختی، لرزش صدا و غیره. البته باید توجه داشت که این علائم در همه افراد یکسان پدیدار نمی‌شود.

    شیوه‌های ابراز خشم

    خشم به صورت پرخاشگری فیزیکی و کلامی، خصومت، مخالفت، انتقاد، احساس رنجش، بارها درباره چیزی حرف زدن، دوری و اجتناب از مسائل و افراد ابراز می‌شود. گرچه خشم هیجان طبیعی و گاه مفید است، اما خطرهایی نیز به همراه دارد. وقتی خشم خارج از کنترل و مخرب باشد، می‌تواند به مشکلاتی در کار، روابط بین فردی و کیفیت زندگی منجر شود.

    در این بخش به چهار شیوه معمول و آسیب‌زای بروز خشم اشاره می‌کنیم:

    پرخاشگری منفعل: خودداری از تشویق یا توجه و مهربانی، فراموش کردن یا زیر پا گذاشتن تعهدات، خودداری از برخورد یا رفتار دوستانه، دست زدن به اقداماتی که فرد می‌داند طرف مقابلش را عصبانی می‌کند.

    طعنه‌زنی: مسخره کردن یا به زبان آوردن سخنانی کنایه‌آمیز در مورد دیگران، بیان کردن رازهای مخفی آزاردهنده یا تحقیر کردن شخص جلوی دیگران، استفاده از لحن یا رفتاری که حاکی از تنفر و یا ناخشنودی باشد.

    خشم سرد: قهر کردن یا کنار کشیدن خود برای دوره‌های زمانی متعدد، خودداری از رفتار دوستانه، انکار و کتمان اشتباهات و همچنین خودداری از گفت‌وگوهای عاطفی.

    پرخاشگری: بالا بردن صدا، ناسزا گفتن یا به زبان آوردن کلمات توهین‌آمیز، نفرین کردن، سرکوفت زدن، داشتن افکار یا تصوراتی از صدمه زدن به افراد یا اموال آن‌ها و کتک زدن را می‌توان در دسته پرخاشگری به‌حساب آورد.

    خشم همیشه مانند یک طوفان بروز پیدا نمی‌کند؛ این احساس مانند دیگر احساسات در زندگی روزمره ما جاری است و از عوامل بیرونی هم تأثیر می‌پذیرد و تشدید یا تضعیف می‌شود. در ادامه مطلب به چند عامل روزمره تأثیرگذار بر خشم می‌پردازیم.

    تأثیر خستگی افراد بر احساس خشم

    بسیاری از افراد با مشکل کم‌خوابی دست‌وپنجه نرم می‌کنند. حدود یک‌چهارم بزرگسالان بریتانیایی گزارش کرده‌اند که از مشکل بی‌خوابی رنج می‌برند و همین امر منجر به بروز خشم و عصبانیت در آن‌ها می‌شود. از آنجا که خشم می‌تواند کیفیت خواب را تضعیف کند، تا همین اواخر مشخص نبود که آیا اختلال خواب باعث افزایش احساس خشم می‌شود یا خیر. با این حال، در سال 2018، زلاتان کریسان و گرت هیسلر نتایج یک مطالعه آمریکایی را که به بررسی تأثیر بالقوه کاهش 2 تا 4 ساعته خواب شبانه نرمال یک فرد در طول دو شب پرداخته است، گزارش کرده‌اند. تیم تحقیقاتی پروژه مذکور، این گروه را به همراه گروه دیگری از افراد که روال خواب منظمشان حفظ شده بود (به طور متوسط حدود هفت ساعت خواب در شب) را به آزمایشگاه آوردند. این افراد در معرض تحریکات مختلفی همچون صدای مهیب خش‌خش تلویزیون قرار گرفتند. گروه افرادی که دارای محدودیت در زمان خواب خود بودند، به طور قابل توجهی بیش از افراد گروه دیگر عصبانی و خشمگین شدند.

    شواهدی وجود دارد که خطرات احتمالی تهدیدکننده افراد جوان را آشکار می‌سازد. یک مطالعه استرالیایی روی نوجوانان سالم نشان می‌دهد که وقتی خواب شبانه آن‌ها را به پنج ساعت در شب برای پنج شب از هفته محدود کنیم، میزان خشم، عصبانیت، سردرگمی و علائم افسردگی در آن‌ها افزایش یافته و انرژی‌شان کاهش پیدا می‌کند.

    موضوع جالب‌تر این است که دو ریکاوری خواب شبانه 10 ساعته برای معکوس کردن این تغییرات منفی کارساز نبود. پژوهشگری به نام میشل شورت اظهار داشت: «با توجه به شیوع خواب ناکافی و افزایش بروز اختلالات خلقی و بی‌نظمی در نوجوانان، یافته‌های ما اهمیت خواب کافی را برای کاهش این خطرات برجسته‌تر می‌کند.»

    احساس برآشفتگی و تحریک‌پذیری

    برخی از تجربیات روزمره نیز می‌توانند باعث افزایش احساس خشم درونی ما شوند. مفهوم Hanger» (hunger+ anger)» اصطلاحی است که از ترکیب دو کلمه «گرسنگی» و «خشم» نشات گرفته و یک پدیده کاملاً ثابت شده است. با این حال، دلایل این پدیده به طور واضح بیان نشده است.

    بر اساس مطالعه‌ای که در سال 2019 در مجله ایموشن (Emotion) انجام شد، به نظر نمی‌رسد که این برآشفتگی ناشی از کاهش سطح قند خون باشد. جنیفر مک کورمک و همکارانش از دانشگاه کارولینای شمالی واقع در شهر چپل‌هیل دریافته‌اند که گرسنگی می‌تواند عامل ایجاد احساسات منفی بیشتری از جمله خشم باشد؛ برای مثال برخی از شرکت‌کنندگان در این تحقیقات که احساس گرسنگی می‌کردند، با شدت بیشتری دیگران را مورد قضاوت قرار می‌دادند.

    تجزیه و تحلیل آن‌ها نشان داده است که این رویکرد، تنها زمانی اتفاق می‌افتد که فرد نتواند متوجه شود که عامل ایجادکننده این احساسات منفی، گرسنگی‌اش بوده است و در عوض اشتباهاً عوامل دیگر، همچون رفتار شخص مقابل را مقصر این احساسات بداند. در این صورت، افراد به جای آن که مشکل را با پیدا کردن چیزی برای خوردن حل کنند، از خود رفتارهای پرخاش‌گرایانه نشان می‌دهند.

    این تیم توصیه می‌کند که به سیگنال‌های بدنتان توجه کرده و اگر احساس برآشفتگی و تحریک‌پذیری می‌کنید، از نظر ذهنی به بررسی این موضوع بپردازید که آیا ممکن است این احساسات از گرسنگی نشات گرفته باشد یا خیر. آن‌ها استدلال می‌کنند که این بررسی ذهنی می‌تواند در شرایط گوناگون، از موقعیت‌های اجتماعی روزمره گرفته تا مراقبت‌های مربوط به سلامت روان بلندمدت، کمک‌کننده باشد.

    با این حال، در برخی از افراد عوامل غیرمنتظره‌ای نیز می‌تواند منجر به تحریک احساس خشم و عصبانیت شود. برای مثال، صدای بلند جویدن غذا، هورت کشیدن یا مکیدن، کوتاه کردن ناخن یا حتی نفس کشیدن می‌تواند کاری کند که یک فرد تا حد انفجار خشمگین شود. این افراد از «میزوفونیا» رنج می‌برند و در واقع به بیزاری از صدا دچارند.

    در سال 2021، مطالعه‌ای در مجله علوم اعصاب انجام شد که در این خصوص توضیح جالبی ارائه می‌دهد: میزوفونیا یا صدابیزاری به واسطه شنیدن یک صدای تحریک‌کننده ایجاد نمی‌شود و تا حدودی به «انعکاس بیش از حد» اعمال فیزیکی شخص مقابل در ذهن فرد مربوط می‌شود. از آنجا که این انعکاس بیش از حد برای برخی از افراد یک تجربه ناخوشایند را رقم می‌زند، دور از انتظار نیست که احساس عصبانیت را نیز در پی داشته باشد. این دیدگاه می‌تواند منجر به ایجاد روش‌های درمانی بالقوه و مهمی شود.

    از آنجا که میزوفونیا گاها می‌تواند روابط بین افراد را از بین ببرد و حتی در موارد حاد منجر به خودکشی شود، توجه به متدهای درمانی به شدت لازم و ضروری خواهد بود.

    تهدید برای سلامت جسمانی

    حجم زیاد خشم و عصبانیت برای شما و همچنین دیگران مضر خواهد بود. سکته‌های مغزی و حملات قلبی هر دو با فوران خشم و عصبانیتی که چند ساعت قبل از این اتفاقات رخ داده، در ارتباط بوده‌اند. اما بر اساس تحقیقاتی که در سال 2019 در مجله روان‌شناسی و سالمندی (Psychology and Aging) منتشر شد، احساس خشم مداوم می‌تواند خطر ابتلا به بیماری‌های مزمن از جمله بیماری‌های قلبی، آرتریت و سرطان را افزایش دهد. در واقع عصبانیت می‌تواند برای افراد مسن بسیار مضر باشد.

    به گفته این تیم تحقیقاتی مستقر در دانشگاه کنکوردیای ایالات متحده و تحت سرپرستی مگان آ-بارلو، خشم و عصبانیت در حقیقت می‌تواند برای سلامت جسمانی افراد مسن‌تر بسیار مضرتر از غم و اندوه باشد. محققان دریافته‌اند که در بدن آن دسته از مشارکت‌کنندگان 80 ساله یا مسن‌تر که گزارش داده بودند به صورت روزانه خشم را تجربه می‌کنند، سطوح بالاتر التهاب و بیماری‌های مزمن بیشتری به چشم می‌خورد.

    البته همان‌طور که می‌دانیم، بیماری‌های مزمن می‌توانند به راحتی خواب را مختل کنند. همین موضوع نیز میزان خشم را افزایش می‌دهد، اما مطمئنا این اولین مطالعه‌ای نیست که بین خشم (و هورمون استرس کورتیزول که در حین عصبانیت افزایش می‌یابد) و افزایش التهابات عمومی بدن ارتباط برقرار می‌کند. با این حال، خشم و عصبانیت به طور کلی احساسات بدی نیستند.

    جنبه‌های مثبت تجربه خشم

    خشم جنبه‌های مثبت مشخصی دارد. اگر در زندگی یا اجتماع شما مشکلی وجود داشته باشد، به کمک احساس خشم می‌توانید به دیگران نشان دهید که فکر می‌کنید در حق شما ظلم شده است. به عنوان مثال، بروز خشم و عصبانیت می‌تواند نشانه‌ای از بی‌گناهی فرد در مواجهه با یک اتهام نادرست باشد. خشم و عصبانیت می‌تواند شما را وادار کند که برای درست کردن اوضاع و شرایط، دست به انجام کاری بزنید.

    نتایج مطالعه‌ای که در سال 2020 و تحت سرپرستی جولیا ساس در مجله ایموشن (Emotion) چاپ شد، شواهدی تجربی را برای این ایده ارائه می‌دهد. محققان شرایط مورد نیاز برای رسیدن به نتایج این پژوهش را در یک آزمایشگاه شبیه‌سازی کردند. آن‌ها دریافتند که سطح خشم احساس شده توسط یک شاهد، نشان می‌دهد که آیا آن‌ها برای جلوگیری از وضعیت نامطلوب پیش آمده مداخله‌ای می‌کنند یا خیر. این تیم در مقاله خود می‌نویسد که این مطالعه شواهدی از نقش مهم خشم در فرآیند روان‌شناختی شجاعت اخلاقی درونی را ارائه می‌کند. البته نقش چارچوب‌های اخلاقی شخصی فرد نیز در این فرآیند تاثیرگذار است. برای مثال، اگر دیدن زنانی که به تنهایی از منزل بیرون یا سر کار می‌روند شما را عمیقاً آزرده می‌کند، به احتمال زیاد خشم ناشی از این احساس، شما را به سمت انجام اقداماتی در جهت آن سوق خواهد داد.

    ابراز خشم می‌تواند شما را قابل اعتمادتر و صمیمی‌تر جلوه دهد. این فرضیه در مطالعه‌ای که در سال 2021 تحت سرپرستی بنجامین وارنیک روی بازی‌های ویدیویی Kickstarter انجام شده است، مطرح شد. به گفته محققان، کارآفرینان اغلب این‌طور تشویق می‌شوند که نسبت به سرمایه‌گذاری‌های خود صرفا مثبت‌نگر و خوش‌بین باشند. اما محققین دریافتند افرادی که در کنار رضایت و خرسندی، خشم و ترس خود را نیز بروز می‌دهند، نسبت به کسانی که فقط احساس رضایت خود را ابراز می‌کنند، در رسیدن به سرمایه‌های مالی و سوددهی موفق‌تر عمل می‌کنند.

    این تیم تحقیقاتی توضیح می‌دهد که حالت خشم و عصبانیت شما نشان می‌دهد که برای یک موضوع چقدر اهمیت قائل می‌شوید. حتی اگر در واقعیت آنچنان احساس عصبانیت نمی‌کنید، می‌توانید وانمود کنید که خشمگین هستید. برای صحبت درباره نحوه ابراز خشم، باید به این نظریه قابل توجه اشاره کنیم که حالت چهره و بدن، به بیان عبارات احساسی نمی‌پردازد، اما می‌توان از آن‌ها به عنوان ابزارهایی برای تاثیرگذاری بر افراد استفاده کرد. با این حال شرایط گوناگون می‌تواند باعث شود که نسبت به خشم و عصبانیت دیگران برداشت‌های متفاوتی داشته باشیم.

    در پایان

    اگر فکر می‌کنید خشم را به دفعات زیادی احساس می‌کنید، زمانی را برای شناخت موقعیت‌های ایجادکننده خشم بگذارید و طبیعی است که پس از آن متوجه شوید به طور معمول نزدیکان بیش از غریبه‌ها باعث خشم می‌شوند و این خشم پایدارتر و شدیدتر از خشمی است که نسبت به افراد غریبه به وجود آمده است.

    پس از آن، روش درست ابراز خشم باید آموخته شود، البته همیشه لازم نیست خشم به فرد مقابلی ابراز شود. کسب مهارت‌های مدیریت و بروز مناسب خشم باعث امن شدن محیط برای فرد و اطرافیان وی می‌شود، از طرفی به فرد کمک می‌کند تا رفتار خود را کنترل کرده و از نظر اجتماعی رفتار مناسب و قابل قبولی نشان دهد. ضروری است خشم با پرخاشگری اشتباه گرفته نشود. همچنین ابراز خشم نقطه مقابل صبور بودن و مقاومت نیست. خشم، خشم است؛ یک هیجان مانند هیجان‌های دیگر و فرار از دست آن به سود هیچ فردی نیست.

  • سازمان شخصیت از دیدگاه اتو کرنبرگ

    سازمان شخصیت از دیدگاه اتو کرنبرگ

    اتو کرنبرگ روانکاو و روانپزشک اتریشی و معاصر است که نظریه‌های مهمی درباره سازمان شخصیت مرزی و آسیب‌شناسی نارسیسیزم مطرح کرده است. او نظریات خود را بر پایه روابط ابژه ملانی کلاین توسعه داده و امروزه از مهم‌ترین چهره‌های روانکاوی مدرن به شمار می‌رود. در این مطلب به سازمان شخصیت بنا بر نظریه او می‌پردازیم. با مجله تجربه زندگی همراه باشید.

    شخصیت چیست؟

    کلمه پرسونالیتی (personality) به معنی شخصیت از کلمه پرسونا (persona) به معنای ماسک آمده است. در تئاتر‌های یونان قدیم به دلیل اینکه تعداد بازیگران برای نقش‌های مختلف کمتر بود، آن‌ها برای تغییر چهره خود از ماسک‌ها استفاده می‌کردند. از آنجایی که رفتار مردم در مقابل دیگران نیز نوعی نمایش به شمار می‌آید، از این کلمه برای بیان مجموع ویژگی‌های افراد استفاده می‌شود که امروزه «شخصیت» نام می‌گیرد.

    به صورت عمومی شخصیت آن‌جایی تعریف می‌شود که فرد از خود می‌پرسد «من کیستم؟» و بدین ترتیب به هویت خود پی می‌برد. در زبان روزمره نیز شخصیت به تصویر اجتماعی افراد گفته می‌شود اما در روان‌شناسی به مجموع الگوهای منحصربه‌فرد افکار، احساسات و رفتار شخص که به صورت نسبتاً ثابت و مستمری در طول زندگی فرد وجود دارد، شخصیت گفته می‌شود.

    نظریه‌های شخصیت در رویکردهای تحلیلی

    تاکنون نظریه‌های گوناگونی در ارتباط با شخصیت ارائه شده است که هرکدام از آن‌ها به جنبه‌های خاصی از شخصیت پرداخته‌اند. مثلاً کسانی که به طبیعت و ویژگی‌های ژنتیکی افراد باور دارند، شخصیت را مدیون ژن‌ها و فرآیند‌های فیزیولوژیک می‌دانند.

    روان‌تحلیل‌گران شخصیت را یک سیستم دینامیکی (پویا) معرفی کرده‌اند که ساختار خاصی دارد. فروید این ساختار را در سه بخش «اید، ایگو، سوپرایگو» (ID, EGO, SUPER EGO) تقسیم‌بندی کرد و معتقد بود بیشتر رفتار‌های انسان حاصل تعامل این سه بخش است. وی همچنین عقیده داشت که ذهن انسان از سه بخش هشیار، ناهشیار و نیمه‌هشیار تشکیل شده است و بسیاری از تفاوت‌های رفتاری افراد مربوط به ذهن ناخودآگاه آن‌هاست.

    بدین ترتیب دیگر نظریه‌پردازان در حوزه‌های مختلف نیز شخصیت را از جنبه‌های مختلف مورد بررسی قرار داده‌اند. نظریه‌ای که اتو کرنبرگ در ارتباط با شخصیت ارائه داده است، از نظریه روابط ابژه گرفته شده است که افراد دیگری نیز نظریات خود را در این حیطه مطرح کرده‌اند. معروف‌ترین نظریه‌پردازانی که در این حیطه کار کرده‌اند ملانی کلاین، وینیکات، ماهلر و کوهات بودند که به تلفیق مزاج کودک و تجربه وی در ارتباط با محیط پیرامون و دیگران علاقه‌مند بودند.

    سازمان شخصیت اتو کرنبرگ

    ما در این مقاله به بررسی نظریه سازمان شخصیت اتو کرنبرگ می‌پردازیم. کرنبرگ برخلاف رویکردهایی که منحصراً بر توصیف شخصیت تکیه دارند و شخصیت را با توصیف ویژگی‌هایی که از آن تشکیل شده است، تعریف می‌کنند (مثلاً مدل پنج عاملی شخصیت مک‌کریا و کاستا)، بر توصیف ساختار آن تمرکز می‌کند.

    از دیدگاه کرنبرگ، سیر منظم رشد منجر به شکل‌گیری یک شخصیت عادی و سالم می‌شود. در این مسیر دوتایی‌های درونی فراوانی بر پایه تجربیات توأم با عواطف و احساسات شدید شکل می‌گیرند. به عبارت دیگر نظریه روابط ابژه معتقد است که تلفیق مزاج کودک و ارتباط با دیگران (به‌خصوص مراقبان) و تجربه عواطف شدید با آن‌ها در رشد کودک اهمیت اساسی دارد.

    در این تعامل دوتایی، کودک مراقب خود را به‌عنوان فردی بامحبت می‌شناسد که درک درستی از نیاز‌هایش دارد و به‌موقع به آن‌ها پاسخ می‌دهد. در این بافتار کودک دلبستگی ایمن را تجربه می‌کند و این دلبستگی به او کمک می‌کند تا با تجربیات منفی زندگی‌اش بهتر کنار بیاید.

    عناصر تشکیل دهنده شخصیت از نظر اتو کرنبرگ

    از دیدگاه کرنبرگ ،شخصیت از الگو‌های رفتاری با ریشه‌های مزاجی، قابلیت‌های شناختی فرد، منش و نظام‌های ارزشی درونی شده تشکیل شده است که در ادامه این موارد را توضیح می‌دهیم.

    مزاج یا خلق‌و‌خو (temperament): منظور استعداد ذاتی افراد نسبت به واکنش در برابر محرک‌های درونی و همچنین به تفاوت‌های فردی ثابت در رفتار اشاره دارد که مبتنی بر بیولوژیک است و نسبتاً مستقل از یادگیری، سیستم ارزش‌ها و نگرش‌ها است.

    قابلیت‌های شناختی (cognitive  skills): فرآیند‌های شناختی مثل ادراک، توجه، تفکر، کنترل و… که نقش اساسی در سازمان‌دهی رفتار ایفا می‌کنند. توانایی‌های شناختی با ادغام یادگیری‌های ارائه شده توسط مراقبان و خلق و خوی کودک شکل می‌گیرند.

    منش (character): به الگوی رفتاری فرد اشاره دارد که مشخصه به‌خصوص و منحصربه‌فرد وی به حساب می‌آید. منش میزان سازمان‌دهی الگوهای رفتاری و انعطاف‌پذیری رفتار‌ها در موقعیت‌های مختلف است و اثرات روابط درونی شده فرد را با خود و دیگران منعکس می‌کند. در واقع منش تظاهر ظاهری هویت است.

    روابط ابژه درونی شده (internalized  object relations): درونی‌سازی روابط ابژه، در نظریه روان‌تحلیلی به شکل‌گیری سوپرایگو منجر می‌شود. این روابط درونی شده در سه لایه رشد می‌یابند:

    لایه اول مربوط به تجربیات دوران کودکی فرد است؛ زمانی که مراقبان بروز تکانه‌های جنسی و پرخاشگرانه را ممنوع می‌کنند. (آزار‌رسان)
    لایه دوم مربوط به بازنمود آرمانی خود و ابژه است که به ایده‌آل‌های دوران کودکی فرد بازمی‌گردد. (آرمانی‌سازی)

    لایه سوم سوپر ایگو، زمانی تشکیل می‌شود که لایه‌های قبلی با یکدیگر ادغام و تعدیل می‌شوند. این لایه به عنوان یک سیستم ارزشی درونی عمل می‌کند و باعث می‌شود که فرد بتواند نسبت به ارزش‌ها و رابطه‌اش با دیگران متعهد باشد.

    مدل شخصیت ارائه شده توسط کرنبرگ یکی از پیچیده‌ترین و در عین حال منسجم‌ترین راه‌های درک ذهن انسان را تشکیل می‌دهد. سازمان شخصیت کرنبرگ به الگوی درونی شده فرآیندهای ذهنی اشاره دارد که قالبی را برای شکل‌دهی و همچنین آشکارسازی صفات و رفتارهای فرد به وجود می‌آورد. این ویژگی کارایی زیاد این مفهوم را در حوزه بالینی مشخص می‌کند، به‌ویژه در ارتباط با تحقیق در مورد آسیب‌شناسی شخصیت. ساختار شخصیت امکان فرمول‌بندی تشخیص را فراهم می‌کند که فراتر از محدوده ارزیابی مشاهدات موجود علائم است و به عمق آسیب‌شناسی شخصیت اشاره می‌کند.

    خاستگاه نظریه شخصیت کرنبرگ

    مفهوم شخصیت کرنبرگ از کار روانکاوان برجسته قبلی الهام گرفته است؛ از جمله نظریه میل جنسی فروید، روانشناسی ایگوی یاکوبسون، کارکردهای ایگوی هارتمن، نظریه روابط ابژه کلاین و مالر. علاوه بر این، کرنبرگ از مدل شناختی-عاطفی شخصیت میشل و شدا نیز استفاده کرده است.

    با این حال کرنبرگ با توصیف فرآیند شکل‌دهی ساختار ذهنی، باور خود را بیش از هر چیز بر اساس نظریه روابط ابژه استوار می‌داند. طبق این نظریه، چهره‌های مهم زندگی کودک و روابطش با دیگران مهم زندگی -به عنوان عناصر دنیای بیرون- در جریان فرآیند درونی‌سازی، به عناصر ساختار ذهنی درونی تبدیل می‌شوند.

    به ‌عبارت دیگر کرنبرگ در ابتدا عنوان کرد که نوزاد مجموعه‌ای از واکنش‌های فیزیولوژیکی تمایز نیافته یا واحدها (units) است که او آن را «الگوهای ادراکی و رفتاری ذاتی» توصیف کرد. این الگوها هنگامی که نوزاد شروع به تمایز از محیط خود به واحدهای حیاتی روابط ابژه درونی شده یا صور فلکی حافظه عاطفی می‌کند، سازمان یافته می‌شوند. این واحدها برای رشد شخصیت حیاتی هستند. آن‌ها حاوی پیش‌سازهای ساختار درون‌روانی، بازنمایی‌های مؤثر از جهان بیرونی خود و غرایز هستند.

    کرنبرگ با توصیف فرآیند شکل‌دهی شخصیت، نه‌تنها به رویدادهای واقعی، بلکه به عوامل اساسی (خلق‌وخو و عوامل شناختی) اهمیت می‌دهد. به‌ این ترتیب او عضو گروه محققانی می‌شود که فرض می‌کنند افراد و رویدادها نیستند که واقعی‌اند، بلکه شیوه تجربه آن‌هاست که در معرض درونی‌سازی قرار می‌گیرد.

    به گفته کرنبرگ، دوتایی‌های خود-ابژه (self – object)، اساسی‌ترین واحدهای سازمان شخصیت را تشکیل می‌دهند. آن‌ها در معرض دگرگونی‌های تعیین شده از نظر رشدی (ادغام و سلسله‌مراتب) قرار می‌گیرند که منجر به شکل‌گیری ساختارهای مرتبه بالاتر شده و در نهایت شخصیت را تشکیل می‌‌دهند.

    کرنبرگ ادعا می‌کند که تجربیات بین فردی اولیه، اساس ساختار روانی را تعیین می‌کند و باعث ایجاد سیستم‌های محرک می‌شود. بنابراین ضروری است که فرآیند درونی کردن را بررسی کنیم که به‌موجب آن، این تجربیات پایه و اساس ساختار روانی فرد را تشکیل می‌دهند.

    این درونی‌ کردن روابط ابژه یک فرآیند رشد منظم است که شامل سه مرحله است: درونی‌سازی، همانند‌سازی و شناسایی ایگو. ما فقط اولین مرحله یعنی درونی‌سازی را مورد بررسی قرار می‌دهیم.

    درونی‌سازی در تشکیل سازمان شخصیت

    درونی‌سازی جزء جدایی‌ناپذیر فراروان‌شناسی (Meta-psychology) است که کرنبرگ آن را هم یک فرآیند و هم یک ساختار در نظر می‌گیرد. درونی‌سازی به‌عنوان یک فرآیند، تعاملات نوزاد را در رد پای حافظه، درونی یا رمزگذاری می‌کند. تصور می‌شود که چنین ردیابی‌های حافظه حاوی تصویری کم‌وبیش متمایز از ابژه و تصویری از خود در تعامل با ابژه باشد. این مؤلفه عاطفی دارای همان ظرفیت کرنبرگ است.

    از نظر او عاطفه دارای باری است که ماهیت دوتایی دارد؛ یا خوشایند/خوب یا ناخوشایند/بد. این ظرفیت تمام جنبه‌های دیگر ادراک نوزاد (بازنمایی‌های خود و ابژه) را شکل می‌دهد و ابزاری است که به وسیله آن تجارب نوزاد سازمان‌دهی می‌شود. در این مدل، ادراک نوزاد از تجربیاتش به‌عنوان «خوب» یا «بد» است که تعیین می‌کند چگونه تمایز و یکپارچگی رخ می‌دهد.

    مدل کرنبرگ از رشد خود و ابژه در پنج مرحله رخ می‌دهد، اما چون بیشتر تمرکز ما بر مراحل اولیه و درونی کردن واحد‌های ابژه است، چهار مرحله اول را توضیح داده و مرحله آخر یعنی تثبیت سوپرایگو و ادغام من است که در آینده در مطلبی دیگر به آن می‌پردازیم.

    مرحله اول (0-1 ماهگی). اوتیسم طبیعی که به‌عنوان مرحله «تمایز نیافته اولیه» شناخته می‌شود و با تصور ماهلر از اوتیسم برابر است.

    مرحله دوم (2 تا 6-8 ماهگی) که با همزیستی طبیعی با «بازنمایی‌های خود-ابژه اولیه و تمایز نیافته» آغاز می‌شود. به این معنی که دو دسته از واحدهای ابژه وجود دارد: یکی از آن‌ها بازنمایی‌های خود-ابژه «خوب» و دیگری بازنمایی‌های خود-ابژه «بد» است. از آنجایی که کودک قادر به ادغام ظرفیت‌های عاطفی متضاد نیست، جداسازی بازنمایی‌ها ضروری است؛ درحالی‌که در ابتدای مرحله، خود از بازنمایی ابژه متمایز نمی‌شود، تمایز در طول مرحله رخ می‌دهد.

    مرحله سوم (6-8 تا 18-36 ماهگی) تمایز خود از روابط ابژه به‌عنوان خود-ابژه «خوب» (یا لیبیدینی) مرحله همزیستی شروع می‌شود که کاملاً به یک خود «خوب» و یک ابژه «خوب» متمایز می‌شود. اندکی پس‌ از آن، خود-ابژه «بد» (سرمایه‌گذاری پرخاشگرانه) به خود «بد»/ابژه «بد» متمایز می‌شود. این مرحله‌ای است که جدایی به عنوان یک مکانیسم عادی رشد در نظر گرفته می‌شود و کودک شروع به ادغام بازنمایی خود و ابژه ظرفیت‌های عاطفی مختلف می‌کند. بنابراین بازنمایی‌های خود «خوب» و «بد» شروع به تشکیل «خودپنداره یکپارچه» می‌کنند و بازنمایی‌های ابژه «خوب» و «بد» شروع به شکل‌گیری بازنمایی‌های ابژه «کل» می‌کنند که به مرحله چهارم منتهی می‌شود.

    مرحله چهارم (316 ماه از دوره اودیپال) که شامل ادغام بازنمایی خود و ابژه و توسعه ساختارهای مشتق از روابط ابژه درون‌روانی سطح بالاتر است. در طول این مرحله، بازنمایی‌های خود «خوب» (سرمایه‌گذاری شده لیبیدویی) و «بد» (سرمایه‌گذاری پرخاشگرانه) در یک سیستم ادغام می‌شوند. با پیوند دادن چیزهایی که به ابژه‌های «خوب» و «بد» تفکیک شدند، کودک آنچه را که کرنبرگ بازنمایی ابژه «کل» می‌نامد، شکل می‌دهد. کرنبرگ همچنین بیان می‌کند که در مرحله چهارم، «ایگو»، «ابر من» و «اید» به عنوان ساختارهای کلی درون‌روانی مشخص ادغام می‌شوند.

    سطوح شخصیت از نظر اتو کرنبرگ

    مشکلاتی که طی مراحل رشدی رخ می‌دهد، باعث تثبیت شخصیت در آن دوره می‌شود. کرنبرگ علاوه بر توصیف شخصیت نرمال، سه سطح دیگر را که ناشی از بازداری یا تثبیت رشد در مراحل خاص آن است، توصیف می‌کند. او از اولین و به طور همزمان عمیق‌ترین، بی‌نظم‌ترین تا جدیدترین و کم‌نظم‌ترین سطوح شخصیت را نام‌گذاری کرده است.

    روان‌پریشی یا سایکوز (psychotic level)

    سطح روان‌پریشی سازمان شخصیت که از اختلال در دوره اوایل زندگی و بازنمایی‌های خود-ابژه تمایز نیافته شکل می‌گیرد. به عبارتی دیگر مفهوم یکپارچه‌ای از خود و دیگران وجود ندارد. این افراد از درون به شدت مستأصل و درهم‌ریخته هستند، مشکلات بسیاری با هویت خود دارند، به این صورت که حتی درباره کیستی خود سردرگم هستند. هنگامی که از آن‌ها در رابطه با خود و دیگران سؤال پرسیده می‌شود، معمولاً به شکل مبهم یا بسیار تحریف شده پاسخ می‌دهند.

    بردرلاین یا مرزی (borderline level)

    سطح مرزی سازمان شخصیت که از مرحله تمایز خود از بازنمایی ابژه نشأت می‌گیرد. ولی این تمایز به درستی شکل نگرفته و تجربه‌ای که از خود و دیگران دارند، سرشار از بی‌ثباتی و ناپیوستگی است. این عدم وجود یکپارچگیِ بازنمود‌های درونی خود و دیگران به گونه‌ای ظاهر می‌شود که فرد خود و دیگران را به شکل آشفته و متناقض تجربه می‌کند و حتی نمی‌تواند نسبت به آن آگاه باشد. در این حالت فرد به دنبال قصور جزئی دیگران، به طور ناگهانی به شدت خشمگین می‌شود. از سوی دیگر، از برجسته‌ترین مشخصات این گروه استفاده از دفاع‌های بدوی و نابالغانه است.

    سطح روان‌رنجور یا نوروتیک (neurotic level)

    سطح نوروتیک (روان‌رنجور) سازمان شخصیت، بیانگر رسیدن به مرحله ادغام بازنمایی‌های خود و بازنمایی‌های ابژه است. رفتار همدلانه مراقبان با کودکان، این فضا را برای افراد فراهم می‌کند که بدون توسل به رفتار‌های کودکانه از پس عواطف شدید بربیایند. در این شرایط هنگامی‌ که کودکان احساسات بدی را تجربه می‌کنند، به جای پناه بردن به دفاع‌های ابتدایی مثل دونیم‌سازی، انکار یا فرافکنی، از دفاع‌های بالغانه و پخته که مبتنی بر سرکوبی است استفاده کرده و بدین ترتیب آن‌ها را کنار زده یا فراموش می‌کنند.

    معیارهای تعیین سطوح شخصیت کرنبرگ

    کرنبرگ و همکاران ویژگی‌های ساختاری اصلی متمایزکننده سطوح شخصیتی را که در بالا ذکر شد، بر اساس معیار‌های زیر تقسیم‌بندی کرده‌اند:

    1. آزمون واقعیت (reality testing) که به معنای توانایی تمایز بین منابع درونی و بیرونی محرک‌ها و ارزیابی کافی از عملکرد خود (درون‌فردی و بین‌فردی) در رابطه با معیارهای اجتماعی واقعیت است. افراد دارای ساختار شخصیت مرزی و نوروتیک واقعیت‌سنجی سالمی دارند، اما واقعیت‌سنجی افراد مرزی دچار نوسانی می‌شود (بیشتر در شرایط استرس‌زا) که در افراد نوروتیک وجود ندارد.

    2. غلبه دفاع‌های ابتدایی (primitive psychological defenses)

    3. شدت پرخاشگری و گسست هویت (identity diffusion) که به سطح انسجام و تمایز درباره مفهوم خود و دیگران اشاره دارد.

    اگر علاقه‌مند به یادگیری بیشتر در ارتباط با ساختارهای بالینی هستید مقاله ساختارهای بالینی در روانکاوی را بخوانید.

    هویت در سطوح ساختار شخصیت کرنبرگ

    از ویژگی‌های اصلی یک شخصیت عادی، هویت یکپارچه است که بر اساس مکانیسم‌های دفاعی بالغانه مانند سرکوب، تصعید، نوع‌دوستی، انتظار، شوخ‌طبعی و همچنین آزمون واقعیت دست‌نخورده عمل می‌کند. سطح روان‌رنجور سازمان شخصیت از نظر غلبه بر مکانیسم‌های دفاعی مبتنی بر سرکوب، با شخصیت عادی مطرح شده متفاوت است. همچنین در این سطح ادغام جنبه‌های لیبیدویی و پرخاشگری خود و ابژه به درستی شکل می‌گیرد و در نتیجه ثبات هویت ایجاد می‌شود.

    سطح مرزی و سطح روان‌پریشی سازمان‌ شخصیت با غلبه مکانیسم‌های دفاعی نابالغ، مبتنی بر دو‌نیم‌سازی هستند و در نتیجه عدم ادغام هویت مشخص می‌شوند. در مورد افراد با سازمان شخصیت روان‌پریشی، تمایز بازنمایی‌های خود و ابژه رخ نداده است. در مورد افرادی که سطح مرزی سازمان‌دهی شخصیت را ارائه می‌دهند، ممکن است واقعیت‌سنجی کاهش یافته باشد، اما معمولاً محدود به حوزه روابط اجتماعی، به‌ویژه روابط صمیمی است.

    معمولاً اختلال در واقعیت‌آزمایی، ایجاد توهم و هذیان‌هایی مانند آنچه در افراد روان‌پریش وجود دارد، در ساختار شخصیتی مرزی رخ نمی‌دهد. اگر چنین حالت‌هایی اتفاق بیفتد، جبران موقت ناشی از استرس است که به معنای بازگشت به عملکرد کمتر بالغانه است.

    لازم به ذکر است که در زمان فروید از شخصیت عادی و نوروتیک به طور جداگانه استفاده می‌شد، اما امروزه دیگر شخصیت عادی به کار گرفته نمی‌شود و نوروتیک بالاترین سطح شخصیت محسوب می‌شود. همچنین بر اساس این سه ویژگی مصاحبه ساختار یافته‌ا‌ی را طرا‌ریزی کرده که امروزه برای سنجش سازمان شخصیت افراد بر اساس این مفاهیم به کار می‌رود.

    کرنبرگ و همکاران در محدوده سطح مرزی سازمان‌ شخصیت، سطوح فرعی تمایز را نیز مطرح کرده‌اند:

    1. سازمان مرزی سطح بالا عملکرد افرادی را توصیف می‌کند که از اختلال کمتر شدید ساختار شخصیت رنج می‌برند؛ مثل اختلال شخصیت وابسته، خودشیفته، نمایشی، دوری‌گزین.

    2. سازمان مرزی سطح پایین که مربوط اختلالات شخصیتی عمیق و شدید مانند اختلال شخصیت مرزی، پارانوئید، اسکیزوتایپی و ضد‌اجتماعی است.

    خلاصه ویژگی سازمان‌های شخصیتی کرنبرگ

    نکته مهم این است که این تقسیم‌بندی بر اساس شدت پرخاشگری، پراکندگی هویت و مکانیسم‌های دفاعی ارائه شده است.

    سازمان شخصیت بهنجار: حس یکپارچه و منسجم از خود و دیگرانِ مهم زندگی، عزت نفس بالا، توانایی تعامل و ارتباط موفق با دیگران و توانایی لذت بردن از آن، تعهد به کار، داشتن اهداف بلندمدت و تلاش کردن در راستای آن‌ها، توانایی ارزیابی واقع‌بینانه دیگران، داشتن همدلی و مهارت اجتماعی، داشتن تعهد هیجانی نسبت به دیگران و در عین حال حفظ و انسجام خودمختاری، داشتن ظرفیت بالا برای برقراری روابط عاشقانه باثبات و صمیمی، توانایی تجربه طیف وسیعی از عواطف پیچیده، داشتن مسئولیت‌پذیری شخصی، خود انتقادگری، انعطاف در تصمیم‌گیری، استفاده از دفاع‌های سطح بالا و پیشرفته.

    سازمان شخصیت نوروتیک (روان‌نژند): هویت یکپارچه دارند؛ یعنی دارای حس منسجمی از خود و دیگران هستند و از دفاع‌های پخته که بر پایه سرکوبی هستند، استفاده می‌کنند.

    جالب است که امروزه روان‌تحلیل‌گران این نوع سازمان روانی را در مورد افراد سالمی به کار می‌برند که از لحاظ هیجانی مراجعانی راضی و خوشحال هستند، اما در زمان فروید در رابطه با کسانی به کار گرفته می‌شد که منشأ اختلالشان غیر عضوی، غیر سایکوتیک و غیر افسرده بود. به عبارتی شمار زیادی از کسانی که فروید آن‌ها را روان‌نژند می‌نامید، امروزه جزو ساختار‌های شخصیتی مرزی یا سایکوتیک محسوب می‌شوند.

    اختلال‌های شخصیت مرتبط با این سازمان: هیستریک، افسرده- خودآزار، وسواسی-جبری

    سازمان شخصیت مرزی: فقدان یکپارچگی از روابط ابژه اولیه و داشتن هویت پراکنده تجربه هیجانات شدید ابتدایی که به صورت درونی با یکدیگر مرتبط نیستند، عدم توانایی در ارزیابی شناختی صحیح موقعیت‌ها، استفاده از دفاع‌های ابتدایی (رجوع به مبحث مکانیسم‌های دفاعی و انواع آن)، بی‌ثباتی هیجانی، خشم بالا و آشفتگی در روابط بین فردی از ویژگی‌های این ساختار روانی است.

    اختلال‌های مرتبط با این سازمان:

    در سطح بالا: وابسته، خودشیفته، دوری‌گزین، آزارگر-آزارخواه

    سطح پایین: هیپومانیک، مرزی، پارانوئید، اسکیزوئید، خودشیفتگی وخیم، ضد‌اجتماعی، اسکیزوئید، خودبیمارانگار، اسکیزوتایپی

    سازمان شخصیت سایکوتیک: هویت سردرگم و به‌شدت به‌هم‌ریخته، استفاده از دفاع‌های بدوی، پایبند نبودن به واقعیت. افرادی که دارای ساختار شخصیتی سایکوتیک هستند، شکل‌های مختلف سایکوز را نشان می‌دهند که در قالب هذیان و توهم دیده می‌شود؛ مثل خصوصیاتی که در مبتلایان به اسکیزوفرنی یا فرد افسرده‌ای که به صورت دوره‌ای هذیان را تجربه می‌کند، دیده می‌شود. افکار غیر‌منطقی این افراد شنونده را گیج و مبهوت می‌کند.

    لازم به ذکر است افرادی نیز وجود دارند که در این سطح قرار دارند، اما تا زمانی که تحت فشار روانی قرار نگرفته‌اند، این نشانه‌ها به سطح راه پیدا نمی‌کنند.

    به طور کلی شخصیت یعنی سازمان پویا از الگوهای پایدار رفتار، شناخت، عواطف، انگیزه و راه‌های ارتباط با دیگران که ویژگی‌های یک فرد است. در این مقاله دریافتیم که سائق‌های انسان در ارتباط خود و دیگری تجربه می‌شوند و با تعامل گرایش‌های مزاجی و تجربه‌های دوران کودکی ساختار روانی فرد تشکیل می‌شود. طبق نظریه کرنبرگ، شناسایی ساختار شخصیت افراد، به درمانگران در فرآیند درمان و انتظارات آن‌ها از روند آن کمک می‌کند.

    مثلأ افراد نوروتیک مراجعان خوبی برای درمانگران هستند، چون ایگوی قدرتمندی دارند. بیمارانی که در سطح سایکوتیک قرار دارند بیشتر به درمان حمایتی نیاز دارند و برای مراجعان سطح مرزی روی مرز‌هایی که بر آن پافشاری دارند و همچنین تفسیر دفاع‌های نخستینی که به کار می‌برند، کار می‌شود. رشد و یکپارچگی فرد نیز مستلزم رسیدن به آگاهی از حالات عاطفی خود و بر عهده گرفتن مسئولیت آن‌هاست.

    سخن پایانی

    مفهوم شخصیت کرنبرگ که تاکنون توسط پزشکان و درمانگران بسیاری به کار گرفته شده است، به عنوان پایه و اساس تحقیقات علمی روزبه‌روز محبوب‌تر می‌شود و به‌طور مستقیم، به حذف مرز بین حوزه کار‌های بالینی (به ویژه تمرین مبتنی بر مفاهیم روانکاوی) و حوزه تحقیقات دانشگاهی کمک می‌کند. به ویژه کاوش او در رابطه با سازمان شخصیت مرزی و روش درمانی که برای مبتلایان به اختلال شخصیت مرزی با عنوان روان‌درمانی با تمرکز بر انتقال (Transference Focused Psychotherapy) مطرح کرده، در چند دهه گذشته به طور گسترده در جامعه روان‌شناسی و روان‌پزشکی بسیار تأثیرگذار بوده است.

    منابع:

    روان‌درمانی معطوف به انتقال برای اختلال شخصیت مرزی (راهنمای بالینی) نویسنده: فرانک ا. یومانس، جان ف. کلارکین، اوتو ف. کرنبرگ

    تشخیص روان تحلیلی (شناخت ساختار شخصیت در فرآیند بالینی). نویسنده: نانسی مک ویلیامز

    (Christopher & Lambeth, 2001)Christopher, J. C., & Lambeth, G. S. (2001). Otto Kernberg ’ s Object Relations Theory A Metapsychological Critique. (October). https://doi.org/10.1177/0959354301115006

    Izdebska, A. (2015). Review article Assessment of personality according to Otto Kernberg’s conception. Current Issues in Personality Psychology, 2(June), 65–83. https://doi.org/10.5114/cipp.2015.52105

  • تحلیل فیلم من تونیا هستم (I, Tonya)

    تحلیل فیلم من تونیا هستم (I, Tonya)

    وابستگی به تصویری آشنا از گذشته‌ای دور که کودکی آسیب دیده در آن رها شده است و این تصویر، همان حلقه گمشده چراهای مبهم زندگی او را شکل می‌دهد که همواره به دنبال آن می‌گردد.

    در این مقاله به معرفی «فیلم من تونیا هستم» (I, Tonya) ساخته سال ۲۰۱۷ و تحلیل روان‌شناختی شخصیت‌های آن می‌پردازیم.

    «من تونیا هستم»، فیلمی بر اساس واقعیت

    «من تونیا هستم» فیلمی زندگینامه‌ای است که به شرح زندگی پرفرازونشیب تونیا هاردینگ، اسکیت‌باز روی یخ، می‌پردازد. کریگ گیلسپی (کارگردان) و استیون راجرز (نویسنده) تونیا هاردینگ را به عنوان یک ورزشکار بااستعداد بررسی می‌کنند. ایده نوشتن فیلم‌نامه بعد از دیدن مستندی ورزشی درباره اسکیت روی یخ و اشاره آن به تونیا هاردینگ، به ذهن استیون راجرز می‌رسد. به همین دلیل یک سری مصاحبه با تونیا و همسر سابق او جف گیلولی ترتیب می‌دهد تا داستان را از زبان آن‌ها بشنود.

    فیلم «من تونیا هستم» به دسته کمدی سیاه تعلق می‌گیرد. داستان فیلم به جای روایت کلاسیک درام زندگی انسان، از رگه‌های طنز در شخصیت‌پردازی بهره برده است. همچنین به دلیل حقیقت طنزآلود پاره‌ای از اتفاقات، درجاتی از خشونت انسان مدرن را در مواجهه با مشکلات و تهدیدها در قالب طنزی باورپذیر بیان می‌کند. اما آن چیزی که مخاطب در کنار این لایه‌های طنز عمیقا احساس و درک می‌کند، شخصیت تونیا و آزاری است که او از بچگی تا بزرگسالی می‌بیند. خانواده‌ای به‌هم‌ریخته که در آن حضور یک مادر پرخاشگر و سرزنشگر، کودکی رها شده از سوی پدر و رنج مضاعف نادیده گرفته شدن، خشونت آشکار و پنهانی را در شخصیت او به رخ تماشاگر می‌کشد.

    تونیا هاردینگ در دنیای واقعی

    تونیا هاردینگ یک اسکیت باز بازنشسته آمریکایی است که در سال‌های 1991 و 1994 موفق به کسب عنوان قهرمانی ایالات متحده شد. چیزی که او را به یک شخصیت مشهور ملی تبدیل کرد، حادثه سال 1994 بود که رقیب اصلی تونیا، نانسی کریگان، درست قبل از مسابقات قهرمانی ملی به طور مرموزی مورد حمله قرار گرفت. پس از این جنجال، تونیا مجبور به ترک اسکیت‌بازی شد و توجه خود را به بوکس معطوف کرد. تونیا در سال 2003 یک بوکسور حرفه‌ای شد.

    شخصیت‌پردازی فیلم من تونیا هستم

    مارگو رابی (Margot Robbie) در نقش تونیا هاردینگ ایفای نقش می‌کند؛ کودکی که در خانواده‌ای فقیر متولد شد و از سه سالگی به اصرار مادر خود شروع به بازی اسکیت رو یخ کرد. او فردی است که برای استقلال مالی مجبور است در سنین کم مشغول به کار شود و همچنین برای تمرکز روی حرفه‌اش و به زبان خود او «تنها کاری که می‌توانستم در آن خوب باشم» در سال 1987 دبیرستان را رها کند. تونیا فردی ریسک‌پذیر و رقابت‌جو است که البته همین ویژگی او را در مسیر موفقیت‌های مقطعی قرار داد. محیط خانوادگی و طبقه اجتماعی که تونیا در آن قد کشید، همواره او را با این تصویر مواجهه می‌کرد که مورد پذیرش نیست.

    حقیر بودن تصویری بود که تونیا همیشه از مادر و هم‌سن‌وسالان و حتی داوران مسابقاتش نسبت به خودش دریافت می‌کرد. همان‌طور که در سکانسی از فیلم مشاهده می‌کنیم، یکی از داوران با نگاهی تمسخرآمیز به لباس تونیا (لباسی که تونیا برای خود دوخته بود) می‌گوید: «ما بر اساس ظاهر هم قضاوت می‌کنیم!» و این در نگاه مخاطب یعنی تا زمانی که با معیارهای ما هماهنگ نباشی، هرقدر هم که خوب باشی قابلیت‌های تو برایمان اهمیت ندارد.

    یا در سکانسی دیگر، داوران در امتیازدهی رتبه‌بندی افراد برای صعود به مسابقات المپیک، باز هم عملکرد مثبت تونیا را نادیده می‌گیرند. در جایی که تونیا دلیل این ناعدالتی را از داور می‌پرسد، اون صراحتا می‌گوید: «تونیا! اصلا بحث اسکیت‌بازی نبوده و نیست. تو تصویری نیستی که ما می‌خواهیم به دنیا نشون بدیم. تو نماینده کشور ما هستی، ما باید یه خانواده سالم آمریکایی را ببینیم و تو به این خواسته تن نمیدی.»

    اما زمین یخ برای تونیا یک مبارزه با جبر زندگی بود. اسکیت برای او هدف و زندگی و شاید بتوان گفت جایگزین همان چیزی بود که نمی‌توانست داشته باشد و از آن به عنوان نقابی برای موجودیت خود و ارج نهادن به خود به عنوان یک انسان استفاده می‌کرد.

    بررسی شخصیت مادر خودشیفته‌ی تونیا، لاوونا

    آلیسون جنی (Allison Janney) نقش مادر تونیا را ایفا می‌کند. او یک زندگی آشفته دارد؛ پنج بار ازدواج کرده، با تنها فرزند خود بدرفتاری دارد و به زعم خود کار می‌کند تا هزینه رشد و پیشرفت دخترش را بدهد. لاوونا کودکی بسیار سختی را پشت سر گذاشته و حالا او را با ساختار شخصیت خودشیفته، پرخاشگر و سادیستیک می‌بینیم که از فرزندش تونیا (چه به لحاظ فیزیکی و چه از نظر روانی)، سوء استفاده می‌کند.

    از دیدگاه self psychology، اصطلاح self object یا ابژه‌های خویشتن در مورد افرادی به کار می‌رود که عزت نفس ما را از طریق تایید، تحسین و موافقت مورد حمایت قرار می‌دهند. بنابر این مفهوم دیگری‌های مهم زندگی هر فرد، نقش‌هایی را در زندگی او ایفا می‌کنند که تا حدودی معرف خویشتن (definition-self) آن فرد هستند و به عزت نفس او کمک می‌کنند.

    همه ما ابژه‌های خویشتن خود را داریم، به آن‌ها نیازمندیم و از دست دادن آن‌ها نوعی احساس نقص را در پی دارد. با این حال اخلاق و اصل واقعیت نقش بسزایی در پررنگ بودن این موضوع دارد که دیگران چیزی فراتر از ابژه‌های خویشتن هستند و باید آن‌ها را بر حسب اینکه خودشان فردیت مستقل هستند و نیازهایی دارند به رسمیت شناخت، نه بر اساس خدماتی که به ما ارائه می‌دهند. موضوعی که در بین افراد با ساختار روانی خودشیفته، از جمله مهترین ابعاد تشخیصی است.

    افراد خودشیفته شدیدا به ابژه‌های نخستین نیازمندند و سایر جنبه‌های ارتباطی برای آن‌ها ارزشی ندارد. جایگاه دیگران در ذهن این افراد تنها زمانی معنی پیدا می‌کند که به بسط خودشیفتگی آن‌ها کمک کند و تابعی از ابژه‌های خویشتن وی باشند. در بافت روانی مادران خودشیفته، احساس‌های مبهم و تهی بودن از درون، نقشی بزرگ در رفتارهای آزارگرانه‌شان دارد؛ به نحوی که ممکن است برای ارتقای عزت نفس خود با قرار دادن قوانین سفت و سخت پیش پای فرزندانشان و ایجاد فضای ارزیابی مستمر و قضاوت‌گرانه و سرزنشی، تمام فردیت و استقلال فرزند خود را تصاحب کنند.

    در سکانس‌های متعددی از فیلم، رفتار تحقیرآمیز و سرزنش‌گرانه لاوونا را به عنوان یک مادر خودشیفته می‌بینیم. اوج این آزارگری‌ها در قبال تونیا را در صحنه‌ای میبینم که لاوونا برای تضعیف روحیه دخترش فردی را اجیر می‌کند تا در روز مسابقه با صدایی بلند به او توهین کرده و او را تحقیر کند.

    بررسی شخصیت همسر تونیا، سباستین

    سباستین استن (Sebastian Stan) همسر تونیا، نقش مردی بدون منطق و با لایه‌هایی از عواطف ناسازگار و خودمحورانه را به خوبی اجرا می‌کند. تمامی آسیب‌هایی که جف و تونیا به هم می‌رسانند، لحظات عاشقانه‌شان و رفت و برگشت مداومشان به یکدیگر، واقعی و قابل باور جلوه می‌کند. جف گیلولی، مردی است که در بعد دیگری، تکرار چرخه تحقیر و خشونت را برای تونیا رقم می‌زند.

    از دیدگاه روابط ابژه‌ای، نوزاد قرار است تعامل موزون و تحولی بدون آسیب روانی داشته باشد، اما به دلیل والدگری ناکافی به این هدف نمی‌رسد. بر اساس الگوهای ارتباطی کودک و ابژه نخستین، هرگونه تجربه مثبت و پاسخ‌گو بر اساس نیازهای کودک، زمینه‌ساز دلبستگی ایمن بوده و شیوه‌ای آموخته شده برای پیوند و تعامل با دیگران است. اما اگر والدین اغلب تجارب دردناک برای کودکشان فراهم سازند، چه می شود؟ آیا آن‌گونه که اصل لذت بیان می‌کند، کودک از والدین دوری می‌کند و فردی دیگر یا ابژه‌هایی دیگر را می‌جوید که لذت بیشتری فراهم آورند؟ پاسخ منفی است.

    رونالد فیربرن (1899-1964) با تردید بر این نکته که «انگیزش اساسی در زندگی لذت است»، بیان کرد: «انگیزش اساسی در تجربه انسانی به قصد ارضا و کاهش تنش نیست؛ یعنی به قصد استفاده از دیگران به عنوان وسایل دستیابی به هدف نیست. بلکه هدف، برقراری پیوند با دیگران است.»

    فیربرن نوزادی را در ذهن داشت که برای تعامل با محیط انسانی آماده شده است. این کودک از طریق شکل‌هایی از ارتباط که والدین فراهم کرده‌اند، با آن‌ها پیوند برقرار می‌کند و این اشکال ارتباطی، الگوهای دلبستگی و پیوند او را با دیگران در تمام  طول عمر شکل می‌دهد. بنابراین فقدان لذت و ارضا نشدن نیازها به هیچ عنوان پیوندها را ضعیف نکرده و در عوض این کودکان درد را به عنوان شکلی از پیوند، شکلی از مرجع پیوند با دیگری جست‌وجو می‌کنند. در واقع این تصویر آشنا از کودکی (تصویر ابژه‌های اولیه) در بزرگسالی، ارتباطی را از دیگران طلب می‌کند که در سال‌های اولیه زندگی تجربه شده است.

    در توصیف تکرار الگوهای ارتباطی در روابط بین فردی می‌توان گفت که هریک از ما روابط ابژه درونی خود را به موقعیت‌های بین فردی جدید فرافکنی می‌کنیم. ابژه‌های عشق جدید به دلیل شباهتشان با ابژه‌های بد گذشته انتخاب می‌شوند و تعامل با شریک عاطفی به طریقی است که رفتارهای مورد انتظار گذشته را برانگیزاند. همچنین تجارب جدید به گونه‌ای تحلیل می‌شود که انگار انتظارات قدیمی را برآورده ساخته است. کودکان به تعاملاتی وابسته می‌شوند که با مراقبان اولیه‌شان داشته‌اند و به این شکل روابط هیجانی و عاطفی بعدی‌شان را بر اساس آن بنا می‌نهند.

    همان‌طور که در رابطه عاطفی تونیا و همسرش می‌بینیم، شکل ارتباط از نوع همان ارتباطی است که تونیا با مادر خود تجربه کرده است و جایی از فیلم می‌بینم که تونیا آزار جسمی از سوی جف را این‌گونه توجیه می‌کند: «فکر می‌کردم تقصیر من است، من به این رفتار عادت داشتم. مادر هم من را کتک می‌زد اما عاشقم بود.»

    کریگ گیلسپی، کارگردان فیلم من تونیا هستم

    کریگ گیلسپی کارگردان اهل استرالیاست که از سال ۲۰۰۷ میلادی تاکنون مشغول فعالیت است.گیلسپی به خاطر کارگردانی فیلم‌های «لارس، دختر واقعی»، «بهترین ساعت» و «من تونیا هستم» معروف است. جدیدترین ساخته گیلسپی هم فیلم موفق «کروئلا» است که یکی از بهترین آثار کمپانی دیزنی در سال‌های اخیر محسوب می‌شود.

    الیسون جنی در نقش لاوونا

    الیسون بروکس جنی، بازیگر آمریکایی است که پس از سال‌ها بازی در فیلم‌ها و سریال‌های تلویزیونی، موفقیتش در سال 2006 با بازی در درام سیاسی The West Wing به اوج رسید. بازی زیبای جنی در فیلم من تونیا هستم برای او اسکار بهترین نقش مکمل زن را به ارمغان آورد. شخصیتی که در کنار خشک و خشن بودنش گاه مخاطب را از همان ابتدا با خنده مواجهه می‌کند.

    سخن پایانی

    کمدی سیاه واقعیت‌های تلخی است که انسان امروزی با آن مواجه می‌شود. گویی که طنز شاید در لحظه‌ای بخصوص زهر رنج‌هایی را که می‌کشیم پنهان می‌کند! اما روایت زندگی تونیا در قاب دوربین به‌گونه‌ای تصویرسازی شده است که مخاطب را در بین خنده‌هایش با دردی عمیق روبه‌رو می‌‌‌کند.

    به نظرم برخلاف نقدهایی که به روایت داستان وارد شده، این همذات‌پنداری و همدلی با کاراکتر تونیا به عنوان نقش اول توسط مخاطب و حتی درک چهره واقعی لاوونا که در پشت نقاب خودشیفتگی است، می‌تواند نقطه قوت فیلمنامه باشد. همدردی و تأسفی که مخاطب توامان در خود با آن مواجه می‌شود، نه صرفا برای یک شخصیت (پدر، مادر و یا همسر) تونیا، بلکه به کل جامعه تعمیم پیدا می‌کند؛ اینکه استعدادی این‌چنین، چگونه زیر فشار بی‌جا و انتظار خانواده، داورها و جامعه در حال تلف شدن است.

  • مروری بر رویکرد ذهنی‌سازی در روان‌درمانی

    مروری بر رویکرد ذهنی‌سازی در روان‌درمانی

     

    در این مطلب از مجله تجربه زندگی، به مفاهیم نظری و کاربردی این رویکرد درمانی می‌پردازیم. با ما همراه باشید.

    چگونه با ذهنمان، ذهن دیگران را درک می‌کنیم؟

    ما بدون ذهن‌مان چیستیم؟ آیا نه اینکه ذهن، اولین و منحصربه فردترین ویژگی گونه انسانی‌ است که ارتباطات و دریافت‌های ما را از جهان شکل می‌دهد و با جستجوی نیازهای منحصربه فردمان، هویت ما را از باقی افرادی که می‌شناسیم متمایز می‌کند؟

    وینی‌کات در یکی از مقالات خود به نام «ذهن کودک و ارتباط آن با جنبه‌های روان‌تنی» می‌گوید: «بیمارانی که نیاز شدیدی به بازگشت به دوران رشد اولیه نشان می‌دهند، یک نکته مهم را درباره رشد به ما یادآوری می‌کنند. رشد سالم، چیزی جز احساسی ادامه‌دار از بودن نیست. فرآیندهای اولیه روان‌تنی در کنار خطی از رشد طبیعی، حالتی از بودن را در کودک فراهم می‌کنند که هیچ اتفاقی نباید آن را منقطع کند. این محیط ایده‌آل رشدی، چیزی نیست جز محیطی (مادری) که آگاهانه خود را با نیازهای کودک به دنیا آمده تطابق می‌دهد. در ابتدا این تطابق، فقط جنبه پاسخگویی به نیازهای جسمی را دارد، اما مادری که به اندازه کافی خوب باشد، کم‌کم ذهن خود را نیز با جهان درونی کودک تطابق می‌دهد. اگر مادر به اندازه کافی خوب باشد، کودک هم در ادامه به این درک خواهد رسید که کاستی‌های مادر را بپذیرد. درکی که از این طریق در جهان کودک حاصل می‌شود، به این خاطر است که تطابق نسبتا خوب بین ذهن مادر و ذهن کودک اتفاق افتاده است.

    ذهنی‌سازی یا منتالیزیشن چیست؟

    فعالیت منتالیزیشن یا ذهنی‌سازی‌، بر ادراک و فهم رفتار خود و دیگران بر اساس ساحت‌های ذهن متکی‌ است. ذهنی‌سازی‌ جنبه خاصی از تفکر انسانی را توصیف می‌کند: آگاهی فرد از حالت‌هایی که در ذهن خودش و دیگری رخ می‌دهد، به‌خصوص زمانی که می‌خواهد علت زیربنایی یک رفتار را درک کند. این توانایی نیاز به پردازش و تفسیر هیجانات، افکار، نیازها، اهداف و نیاتی دارد که افراد در روابطشان بروز می‌دهند و نیازمند آن است که ما از شرایط یک فرد، الگوهای قبلی او و همچنین تجاربی که در معرض آن قرار گرفته است، آگاهی پیدا کنیم.

    ایده منتالیزیشن، در حقیقت عملی خیالی است که به ما می‌گوید مبنای هر عملی نامشخص است؛ چرا که درک حالات درونی افراد برای ما مبهم، قابل تغییر و اغلب اوقات حتی برای ذهن خودشان هم دشوار است. پس هر تلاشی برای درک حالات ذهنی، می‌تواند فرآیندی شکننده و نادقیق باشد. ذهنی‌سازی فرآیندی‌ است که اغلب ما در زندگی روزمره انجام می‌دهیم و بیشتر اوقات حتی از آن آگاه نیستیم و با وجود تمام این تلاش‌ها، اغلب اوقات در آن به خطا می‌رویم.

    تاکید بر ذهنی بودن و نبود قطعیت در روابط و درک ما، موضع کنجکاوی (من نمی‌دانم) را در رویکرد ذهنی‌سازی‌ به ما می‌آموزد. ویژگی اصلی این موضع آن است که انتظار داشته باشیم که ذهن افراد می‌تواند از طریق یاد گرفتن در مورد ذهن طرف مقابل تحت تاثیر قرار بگیرد، تغییر کند و حتی گاهی در مورد موضوعی روشن‌سازی شود. همچنین موضع کنجکاوی و عدم قطعیت، نقش جدیدی را در نگرش ما نسبت به مشکلات روان و مسائل جامعه به ارمغان می‌آورد.

    در حقیقت منتالیزیشن…

    • نگهداری (Holding) یک ذهن در ذهن دیگر است.
    • دیدن خود از بیرون و دیدن دیگری از درون است.
    • تمرکز بر حالت ذهنی خود در کنار داشتن ظرفیتی برای دیدن ذهن دیگری است.
    • فهم سوءتفاهم‌های پیش آمده در روابط است.
    • دیدن ورای رفتار ظاهری یک دیگری (شامل دیدن نیات و نیازهای او) است.

    ضرورت دیدگاه ذهنی‌سازی‌ در رشد و شخصیت

    از آنجایی که هر انسان با ذهنی به دنیا می‌آید که توانمندی منتالایز شدن و درک نقاط قوت و قابل رقابت را دارد، ذهنی‌سازی یک قابلیت رشدی ذاتی ا‌ست. اما میزان رشد یافتگی این ظرفیت اساسی، بستگی زیادی به تعاملات محیط اجتماعی فرد دارد. رشد این قابلیت بستگی به این دارد که آیا حالت درون‌ذهنی کودک به اندازه کافی توسط بزرگسالانی که مراقبت‌کننده، توجه‌کننده و غیرتهدیدآمیز باشند، درک می‌شود؟

    مهم است که بدانیم تجربه کودک از انعکاس‌ هیجاناتش در آینه بازخورد والد تا چه حد معتبر است؟ معتبر بودن، فرآیندی‌ است که در آن بزرگسال باید بتواند هیجان کودکش را به طریقی که شناخت و درک درونیات کودک را برساند، به درستی بازتاب بدهد و سعی کند ارتباطی نسبتا سازگارانه با کودک برقرار کند. تجاربی از انعکاس و آینه‌واری «نسبتا خوب» با والدین، به کودک کمک می‌کند تا بازنمایی‌های سطح دوم از تجارب بیرونی را در ذهن خود تشکیل دهد.

    کاربرد درمانی در نظر گرفتن اهمیت خانواده در رشد و نگهداری ذهنی‌سازی‌ در این است که بعدها کودک این الگوها را به جامعه گسترده‌تر انتقال می‌دهد.

    تاثیر رویکردهای قبلی بر نظریه ذهنی‌سازی‌

    اصطلاح منتالیزیشن از یافته‌های مدرسه اختلالات روان‌تنی پاریس (Ecole Psychosomatique de Paris) رشد یافت و تا حدودی توسط پژوهشگران رشدی که روی نظریه تئوری ذهن کار می‌کردند، به کار برده می‌شد. این اصطلاح اولین بار توسط پیتر فوناگی (بنیان‌گذار این رویکرد) در سال 1989 به صورت گسترده‌تر و امروزی آن استفاده شد و از آن زمان در رابطه با فهم شماری از اختلالات روان توسعه یافته و نتایج اثربخشی روی مراجعان با ساختار شخصیت مرزی نشان داده است.

    نظریه ذهنی‌سازی، ریشه در نظریه دلبستگی بالبی و تحلیل‌های روانشناسان معاصر رشدی با تمرکز بر آسیب‌پذیری‌های مشروط در دوران کودکی دارد. شواهدی دال بر این وجود دارد که افرادی با شخصیت مرزی (Borderline) تاریخچه‌ای از تجارب سبک دلبستگی‌ سازمان نایافته داشته‌اند که به مشکلاتی در تنظیم هیجان، توجه و خودکنترلی منجر شده است.

    پیشگامان رویکرد ذهنی‌سازی‌ بیان می‌کنند که ناایمنی در دلبستگی، واسطه‌ای برای شکست در توانمندسازی ظرفیت ذهنی‌سازی در این بیماران شده است. گرچه در مطالعات کسانی مانند لووی (Levy, D & Locker, A 2005) رابطه بین سبک دلبستگی بزرگسالی و اختلالات شخصیت مرزی بررسی شده و هنوز ارتباط دقیقی بین یک سبک دلبستگی مشخص و اختلالات شخصیت بارز نیست، اما شکی باقی نمانده که اختلالات شخصیت رابطه بسیار قوی با دلبستگی ناایمن دارند. مشخص شده است که ویژگی‌های شخصیتی اختلال مرزی، به طور خاص با وقایع تکرار شونده در زندگی آن‌ها رابطه مستقیم دارد.

    روان‌شناسی شناختی و رویکرد تئوری ذهن که برخی دشواری‌ها در کودکان اوتیستیک را برای فهم ذهن دیگری تبیین می‌کند، یکی دیگر از خاستگاه‌های این نظریه بوده است. برای فعالیت در جهان اجتماعی، فرد باید بتواند درک کند که دیگران ذهنی دارند که شبیه -اما نه دقیقا مانند- ذهن اوست.

    بیون و رویکردهای روابط موضوعی هم بر این رویکرد تاثیر داشته‌اند. بیون دیدگاهی انتزاعی و طرحواره‌ای از فرآیند فکر کردن ارائه می‌دهد. او به جای جنبه‌های شناختی و منطقی تفکر، بر جوانب اصیل ریشه‌های فکر و بازنمایی‌های ذهنی‌سازی‌ شده آن (مولفه‌های آلفا و بتا) تمرکز دارد. این نوع صورت‌بندی در رویکرد او، دریچه‌ای جدید را پیش روی نظریه‌پردازان منتالیزیشن گشود.

    همچنین ایده‌های روانکاوان مکتب فرانسه (Francophone psychoanalysis)، روان‌شناسی تحولی و یافته‌های جدید علوم اعصاب و افرادی مثل دنیل سیگل، به وفور در پایه‌های شکل‌گیری و گسترش نظریه ذهنی‌سازی‌ موثر بوده‌اند.

    اصول نظری ذهنی‌سازی‌

    اولین بارقه‌های ذهنی‌سازی‌، در رابطه با مراقبان اولیه شکل می‌گیرد. نوزاد از بدو تولد، توانایی تقلید حالات هیجانی چهره والدین را دارد و این به او کمک می‌کند که در طول رشد از خودشیفتگی اولیه خارج شده و بتواند دیگری را نیز در مرکز توجه قرار بدهد. یکی از اولین چیزهایی که در این رابطه نیاز به تنظیم و دیده شدن توسط والد دارد، هیجان‌ها هستند. بازنمایی‌های اولیه‌ای و خامی که ما به جهان می‌آوریم، از طریق آینه‌واری (reflecting) توسط یک مراقب به اندازه کافی خوب، به بازنمایی‌های ثانویه مبدل می‌شوند.

    در یک والد آینه‌وار، دو خصوصیت هم‌نوایی (Atunement) و شاخص بودن (Markedness) باید در رفتار وجود داشته باشد. هم‌نوایی به این معناست که هیجان من در هماهنگی با کودکم است؛ مثلا زمانی که کودک غمگین یا دردمند است، صورت والد هم بازتابی از آن درد و غم را نشان می‌دهد تا کودک احساس کند هیجان او پذیرفته شده است.

    اما در عین حال هیجانی که والد بازتاب می‌دهد، شاخص یا مارک شده است؛ به این معنا که دقیقا عین هیجان کودک نیست. در واقع او این پیام را می‌دهد که درد یا غمی که تو تجربه می‌کنی، مال من نیست، مال تو (کودک) است.

    بازتاب رفتاری که هردوی این ویژگی‌ها را داشته باشد، به کودک کمک می‌کند که بازنمایی‌های ثانویه‌ای از هیجان خود بسازد و در حقیقت متوجه شود که از بیرون چگونه به نظر می‌رسد. اگر آینه‌واری این دو ویژگی را نداشته باشد، به کودک این پیام را می‌دهد که هیجان تو ارزشی ندارد و در کودک، بازنمایی اشتباه را شکل می‌دهد.

    ابعاد تفکر ذهنی‌سازی

    تجارب تکرار شونده با مراقبان و بعدها افراد مهم زندگی، منجر به تشکیل چهار ُبعد از تفکر ذهنی‌سازی‌ شده در ما می‌شود:

    1. خود در برابر دیگری (Self – Others)

    زمانی که در رابطه، این فرصت برای من فراهم شود که خود را از بیرون ببینم، دنیای درونی من با تمامی مسائل هشیار و ناهشیار آن (انگیزه‌ها، هیجانات، افکار و نیات) درک می‌شود. درک جهان درونی خود، به من کمک می‌کند تا بتوانم در طول دوران رشدی متوجه بشوم که دیگری هم جهانی دارد که از جهان من متفاوت است. در حقیقت من متوجه می‌شوم که در ذهن دیگری چگونه‌ام و دیگری در ذهن من چطور دیده می‌شود.

    ذهنی‌سازی‌ از ما دعوت می‌کند که درون خود را ببینیم و متوجه باشیم که جهان درون ما و خواسته‌هایمان چگونه بر دیگران و نوع رابطه ما با آن‌ها تاثیر می‌گذارد. در یک رابطه، ما جهان درون خود را با تمام ترس‌ها، نیازها و پیچیدگی‌هایش به دیگری نشان می‌دهیم و نگاه کردن به اینکه آنچه من انجام می‌دهم در ذهن دیگری چگونه تعبیر می‌شود، بخش مهمی از رشد است.

    2. هیجان در برابر شناخت (Emotion – Cognition)

    این رویکرد، از مراجع دعوت می‌کند که پیوند ناگسستنی بین هیجانات و شناخت را ببیند و در روابطش بتواند تعادلی میان هر دوی این جنبه‌ها برقرار کند. زمانی که نماد (کلمه) برای هیجانات فرد ساخته شود، او می‌تواند این هیجانات را به جنبه‌های شناختی متصل کند و علت زیربنایی هیجانات را ببیند.

    رویکرد ذهنی‌سازی‌ بیان می‌کند که بیشتر اختلالات، به علت نداشتن ظرفیت شناختی برای دیدن هیجانات شکل می‌گیرند و نیاز است درمانگر اولین فردی باشد که ذهنی برای مراجع شود تا او این اتصال را بین تجارب هیجانی (هیجان/خود) و بخش‌های سازمان‌دهنده شخصیت (شناخت/دیگری) برقرار کند.

    3. جهان درون در برابر جهان بیرون (Internal – External)

    اگر نتوانیم نشانه‌های بیرونی را در روابط ببینیم، همیشه محکوم به فرافکنی هستیم و اگر نشانه‌های درونی را نادیده بگیریم، محکوم به عدم انسجام و تجربه احساس طرد خواهیم بود. زمانی که نتوانیم به تفاوت بین جهان درونی خود با دیگری بنگریم، ممکن است نیات و هیجانات خود را به او نسبت دهیم و بنابراین در ساحت وانمودسازی قرار بگیریم و حس می‌کنیم همه با ما یکی هستند. در عین حال اگر بیش از اندازه به رفتارهای بیرونی دیگری توجه کنیم، ممکن است در دام رفتارنگری بیفتیم و نتوانیم نیت پشت رفتار افراد و علت‌های هیجانی آن را درک کنیم.

    4. ذهنی‌سازی‌ خودکار در برابر ذهنی‌سازی‌ کنترل شده
    (Automatic Mentalization – Controlled Mentalization)

    همان‌طور که پیش از این اشاره کردیم، ذهنی‌سازی‌ یک ظرفیت رشدی ا‌ست و بنابراین به صورت خودکار در تمامی افکار و تعابیر ما از جهان وجود دارد. مسئله اساسی این است که متوجه باشیم چه زمانی باید این فرآیند خودکار (تفکرات قالبی ما از جهان اطراف) را متوقف کرده و به صورت کنترل شده در امور بازنگری کنیم.

    آنچه در اتاق درمان شاهد هستیم، اغلب مراجعانی هستند که این فرآیند در آن‌ها به صورت قطبی شده درآمده و یا بیش از حد غریزی (خودکار) یا بیش از حد کنترل شده و محتاط عمل می‌کنند. برای انسان سالم، جابه‌جایی بین این دو حالت و گاهی ایستادن و نگاه کردن به موقعیت‌های چالش‌زا، اساس درک از روابط ذهنی‌سازی‌ شده است.

    انواع ساحت‌ها در دیدگاه رویکرد منتالیزیشن (شکست در منتالایزینگ)

    آنچه به صورت کلی «خود» تجربه می‌کنیم، امتدادی از دیگری است که در رابطه تجربه شده است. برای یکپارچگی خود، سه تجربه ضروری است:

    1. شناخت مکرر حالات ذهنی خود (آینه‌واری نسبتا خوب)
    2. درک ارتباط حالت ذهنی خودمان با بافت و شرایط محیطی که آن را ایجاد کرده است
    3. ارتباط با والد و یا بزرگسالی که چارچوبی فراهم می‌آورد تا این تصورات را به صورت امن ببینیم و درونی کنیم.

    تا زمانی که من نتوانم خودم را بشناسم، ظرفیتی برای دیدن و شناخت دیگری شکل نخواهد گرفت. پیش از اینکه به درکی از خود و دیگری برسم، یعنی ظرفیت منتالیزیشن در من شکل بگیرد، سه ساحت روان‌شناختی وجود دارد که به آن‌ها pre-mentalizing یا پیش‌ذهنی‌سازی‌ می‌گوییم.

    ساحت‌های پیش‌ذهنی‌سازی‌

    1. ساحت برابری روانی (Psychic Equivalence Mode)

    این ساحت یکی از ابتدایی و غزیزی‌ترین ساحت‌های ذهنی درک جهان برای نوزاد انسان است. در این ساحت، به دلیل اینکه هنوز ظرفیتی برای درک اتفاقات خارج از جهان درون وجود ندارد، نوزاد در حالت As if به سر می‌برد. یعنی هر آنچه در جهان درون من اتفاق می‌افتد، به همان شدت در بیرون من وجود دارد و همه‌چیز به شدت واقعی ا‌ست. برای نوزادی که ترسیده و گریه می‌کند، جهان تمام و کمال جایی به غایت ترسناک است. همه دنیا در اوست و تمام معنای دنیا همان چیزی است که احساسش به او می‌گوید. این شیوه گرچه در ذات، یک ظرفیت اولیه نوزادی‌ است، اما همیشه در انسان باقی می‌ماند.

    این شیوه پردازش اطلاعات را اغلب در اختلال شخصیت مرزی یا طیف‌هایی از شخصیت خودشیفته یا نمایشی می‌بینیم؛ جایی که فرد تفاوتی بین خود و دیگری قائل نیست. جنس دفاع‌ها در این شخصیت‌ها، اغلب از نوع فرافکنی و دوپاره‌سازی است که برای آن‌ها جهان را به خودی و غیرخودی تقسیم می‌کند. در حالی که در یک ساختار شخصیت سالم، فرد توانایی درهم‌آمیختن خشم و نفرت و ارتباط در عین جدایی را داراست.

    در برخی افراد، تجارب آسیب‌زا و تروماتیک نیز این امکان را دارند که این دوپارگی را در شخصیت تقویت کنند.

    2. ساحت وانمودسازی (Pretend Mode)

    زمانی که کودک به توانمندی شناختی درک موضوعات بیرونی می‌رسد، جذابیت این ظرفیت شناختی اغلب برای او به حدی زیاد می‌شود که آن را به صورت بزرگ‌نمایی شده استفاده می‌کند. اغلب اوقات در قالب خیال‌پردازی‌های کودکی می‌بینیم که کودک نسخه‌ای از خود ارائه می‌دهد که برای او واقعیت دشواری را که هنوز ظرفیت درک و پردازش آن را ندارد، کاهش می‌دهد. کودک نسخه‌ای از واقعیت بیرونی می‌سازد که با آن راحت‌تر است. گرچه مکانیزم وانمودسازی راهکاری موقت برای مواجهه با واقعیت‌های ترسناک بیرونی ا‌ست، اما استفاده مکرر از آن در بزرگسالی موجب می‌شود که فرد نتواند واقعیت بیرونی را درک کرده و راهکاری برای مواجهه بیابد.

    مکانیزم‌های دفاعی افرادی که در این ساحت هستند اغلب خیال‌پردازی، سفسطه‌بافی و گاهی بروز نشانه‌های تجزیه‌ای است. این ساحت به صورت شدید در شخصیت‌های اسکیزوئید–پارانوئید یا برخی از طیف‌های خودشیفتگی و در طیف خفیف‌تر در افراد دارای اضطراب اجتماعی دیده می‌شود.

    برای بازگرداندن این افراد به حالت ذهنی‌سازی، نیاز است که مراجع درک کند واقعیت بیرونی چیزی در فاصله بین آنچه من فکر می‌کنم و آنچه صد درصد درست است، وجود دارد و میزانی از ابهام و کنجکاوی در مورد نیات و رفتار انسان‌ها برای شناخت جهان لازم است.

    3. ساحت عینی‌ یا غایت‌نگری (Teleological Mode)

    در ابتدای شناخت جهان، کودک اغلب فقط زمانی توانایی درک دیگری را دارد که شواهد و رفتارهایی دال بر هدف و نیت او وجود داشته باشد؛ یعنی نمادی عینی که به من اطلاعاتی در مورد دیگری بدهد. اما در ساحت غایت‌نگری، فرد به صورت تک‌بعدی فقط بر روی نشانه‌های رفتاری تمرکز دارد و انگار مبنای نیت افراد را تنها رفتار آن‌ها می‌داند. در این حالت، فرد بدون اینکه بتواند درک و کاوش کند که مسائل از کجا ریشه گرفته‌اند و جهان درونی فرد مقابل چه چیزهایی را بازتاب می‌دهد، رای صادر می‌کند.

    این حالت گاهی در مشکلات رابطه‌ای که مبنای همه‌چیز تنها «رفتار ظاهری» فرد است، به وفور دیده می‌شود. برای مثال ممکن است دوست داشته شدن تنها در قالب دریافت هدیه گرانبها معنا پیدا کند و هر عملی به جز آن، برای فرد بی‌ارزش باشد. یا در قطب دیگر، یک سمت رابطه تحقیر یا آزارگری شریک عاطفی را بپذیرد، تنها به این علت که دائما در گفتار و رفتار به او می‌گوید که دوستش دارد.

    تمامی ساحت‌هایی که در بالا به آن‌ها پرداختیم، پیش از شکل‌گیری ظرفیت ذهنی‌سازی رخ می‌دهند و از لحاظ تحولی در مراحل پایین‌تر قرار دارند. پس از گسترش این ظرفیت، ممکن است خطای دیگری در ما رخ بدهد که خود را به صورت تمرکز بیش از اندازه روی ذهنی‌سازی‌ یا قطبی شدن ذهنی‌سازی‌ نشان می‌دهد.

    4. قطبی شدن ذهنی‌سازی‌ یا هایپر منتالیزیشن (Hyper mentalization)

    مشخصه اصلی ذهنی‌سازی‌ بیش از اندازه یا قطبی شده، کنترل‌شدگی بیش از حد آن در مقابل حالت خودکار ذهنی‌سازی است که باعث می‌شود فرد، بیش از اندازه روی خود یا دیگری تمرکز کند و بخش‌های دیگری را که لازمه یکپارچگی رابطه هستند، از دست بدهد.

    این حالت اغلب در افرادی که دچار اختلالات طیف وسواس هستند و روی کنترل محیط اصرار دارند و یا آدم‌هایی که دائما در تلاش برای تعبیر و یافتن معنای رفتار دیگری و محیط پیرامون هستند، بیشتر دیده می‌شود.

    حالت دیگری هم می‌تواند در قطبی شدن فرآیندهای ذهنی رخ بدهد که به آن شبه‌ذهنی‌سازی‌ یا Pseudo-mentalizing می‌گوییم. این حالت را اغلب در افرادی می‌بینیم که دائما در حال تحلیل و تئوری‌پردازی‌هایی برای جهان و دیگران هستند که خودشان آن‌ها را تجربه نکرده‌اند یا هیچ رابطه‌ای با زندگی حقیقی فرد ندارد. در این حالت می‌گوییم فرد دل‌مشغولی با فهم دیگران دارد، بدون اینکه آن را به کار بگیرد.

    اهداف درمانی رویکرد ذهنی‌سازی

    یکی از مهمترین اهداف درمانی در رویکرد منتالیزیشن، انسجام بخشیدن به ابعاد مختلف ذهنی‌سازی‌ در مراجع است. در بیشتر اختلالات، فرد یک خود بیگانه یا کاذب شکل می‌دهد و با فرافکنی‌هایی که دارد، سعی می‌کند از تجربه هیجانی دوری کرده و رفتاری بر اساس فرضیه‌های ذهنی خود با جهان پایه‌گذاری کند.

    در این درمان سعی می‌شود تعادلی بین فهم جهان خود و دیگری، هیجانات و شناخت و نشانه‌های بیرونی و درونی برقرار شود. در برخی از مراجعانی که قطبی شدن در یکی از ابعاد ذهنی‌سازی‌ کنترل شده و ذهنی‌سازی‌ خودکار رخ داده است، درمانگر تلاش برای برگرداندن مراجع به حالت بینابینی می‌کند.

    شناسایی، بیان و تنظیم هیجانی مناسب بسته به موقعیت، تحول، شکل‌گیری و گسترش بازنمایی‌های ذهنی پایداری که برگرفته از بازنمایی‌های تحریف شده یا حتی ذهن خالی از بازنمایی نباشد و پایه‌گذاری رابطه درمانی ایمن که فرصتی فراهم کند تا مراجع بعدها بتواند این ظرفیت را به زندگی واقعی انتقال بدهد، از اهداف اساسی این رویکرد درمانی ست.

    منابع:

    – Mentalizing in mental health practice: Antony Bateman & Peter Fonagy (2019)

    – mentalization-based Treatment: Jon G. Allen & Peter Fonagy (2006)

    –  Mentalization based treatment for borderline personality disorder (Article), Antony Bateman, Peter Fonagy, published: World Psychiatry. 9(1): 11-15  (2010)

    – The Mentalization Guidebook: Janne Oestergaard Hagelquist (2016)

    – Mind and Its relation to the Psyche-Soma (Article), D.W. Winnicott, published: The British Journal of Medical Psychology, 1954

  • معرفی کتاب مهمانی خداحافظی از میلان کوندرا

    معرفی کتاب مهمانی خداحافظی از میلان کوندرا

     

    کتاب مهمانی خداحافظی

    لوکیشن اصلی مهمانی خداحافظی یک استراحتگاه است. این مکان شکل کوچک‌تری از جامعه‌ همان دوره است و در آن شرایط پیش آمده ارزش‌ها را دگرگون می‌کند و تا آنجایی پیش می‌رود که فرد میان عقل و شک‌گرایی، عشق و تنفر، عدالت و آزادی، بودن و نبودن، رنج و نیستی قرار می‌گیرد.

    داستان در طی پنج روز در یک فضای بسته و به ظاهر گرم اتفاق می‌افتد. فضای سیاسی سرد حاکم بر کشور، در کوچک‌‌‌ترین روزنه‌های فرد و محیط نفوذ کرده و گویی هر لحظه به حریم امن افراد تجاوز می‌شود.

    در این کلینیک باروری یا حمام آب معدنی که نماد زایش و شکوفایی است، زنان عقیمی حضور دارند تا بتوانند به بقای زندگی خود اعتبار ببخشند. در چنین فضایی داستان از مفاهیم تولید مثل، انسانیت، خودشناسی، عشق و حسادت وام می‌گیرد.

    قهرمانان اصلی جشن خداحافظی سه مرد هستند، اما در مرکز این داستان پرستاری به نام روزنا حضور دارد و در جریان اتفاق رخ داده برای او، به اندیشه قهرمانان که نمایانگر ارزش‌ها و اصالت‌های عصر خود هستند، می‌پردازیم.

    روز اول

    در مرکز طبی-بهداشتی یا چشمه آب معدنی، هر روزه زنان نازایی به امید معجزه و درمان رفت‌و‌آمد می‌کنند تا بار دیگر زنانگی را در قالب فرزند که جامعه و عرف از آن حمایت می‌کند، آشکارا به اثبات برسانند.

    در این داستان گاه برای سرگرم کردن پرستاران و زنان عقیم، مراسمی برگزار می‌شد و ماه پیش ترومپت‌نواز مشهوری همراه گروهش به چشمه آب معدنی آمده‌ بودند و این نخستین برخورد پرستار روزنا با آن ترومپت‌نواز به نام کلیما بود. مراسم به پایان رسید و کلیما آن شب پرشور را با روزنا گذراند.

    روزنا باردار می‌شود و بعد از دو ماه بی‌خبری از کلیما که متاهل است، تصمیم می‌گیرد خبر را تلفنی با او در میان بگذارد. اکنون دنیای کلیما در حال فروپاشی است و در ادامه داستان، در این پنج روز، شخصیت‌های متفاوتی باهم ملاقات می‌کنند و هریک مسیر جداگانه خود را پیش می‌گیرند.

    شهر آب گرم نماد جامعه‌‌‌ای است که هریک از افراد در ضمن متفاوت بودن عقاید و ایدئولوژی‌هایشان، در کنار یکدیگر زندگی می‌کنند و گاه ناخواسته به یکدیگر آسیب می ‌رسانند.

    پرستار روزنا از کودکی تاکنون در این شهر آب گرم که از پراگ فاصله دارد، زندگی می‌کند. در این کلینیک، روزنا روزانه با تعداد زیادی زن روبه‌رو می‌شود که از آغوش همسرانشان به چشمه می‌آیند و بعد از معاینه و مراقبت دوباره، به آغوش همسران خود بازمی‌گردند. شهری که در آن مرد به ندرت دیده می‌شود، خانواده‌ای که بند ناف عاطفی را از او نبریده‌اند و تنها در استقلال مالی زندگی می‌کند، حضور اندوهگینش که خالی از اتفاق بود و همچنین هجوم زن‌هایی که دیگر ظاهر زنانگی خود را از دست داده بودند. همه این موارد بر نوع رفتار روزنا با مراجعه‌کنندگان تاثیر می‌گذارند.

    روز دوم

    کامیلا، همسر مرد ترومپت‌نواز، مادرش را از دست داده بود و به یقین با این فقدان رنج بیشتری را نسبت به معشوقه‌های احتمالی همسرش تحمل می‌کرد.

    اما رنج ناشی از فقدان و حسادت متفاوت است. نتیجه‌ی هر فقدان، اگر معنا بیابد، به بلوغ فرد منتهی می‌شود. تمامی رنج‌های بشر نمی‌تواند حامل معنا باشد، زیرا در انتخاب رنج هم آزادی وجود دارد. در واقع فرد از بطن رنج ناشی از فقدان می‌تواند به معنایی یگانه دست بیابد. اما حسادت قدرت بیشتری از فقدان دارد. وسعت حسادت تا آنجا پیشی می‌گیرد که فرد قدرت هر کاری را از دست می‌دهد. گویی فرد قربانی حسادت، فراغت و بی‌حوصلگی و دلتنگی را نمی‌شناسد.

    همسر کلیما به علت بیماری، حرفه خوانندگی را رها کرده و از میان آن همه تصویری که شهرت به او بخشیده بود، تنها تصویر باقیمانده از وی، یک جسم سرشار از حسادت نسبت به همسرش کلیما بود. به راستی حسادت چه تصویری دارد؟ چون نبردی همیشگی با روح خود که بی‌وقفه آن را به دوش می‌کشیم و ماحصل این حسادت، نفرت از دیگری خواهد بود.

    در حسادت یک لحظه آسایش وجود ندارد. گویی تمامی باریکه‌های نور معطوف به آن شخص می‌شود و هر آنچه در پس‌زمینه فرد وجود دارد، در هاله‌ای از ابهام و اندوه قرار می‌گیرد. شدت نور تا آنجا پیش می‌رود که گویی جهان تاریک است.

    روز سوم

    بارتلف از دوستان کلیما، سمبل تداوم بشر و سنت‌های قدیمی است. بارتلف به حضور انسان عشق می‌ورزد، زندگی را ستایش می‌کند و مفهوم زندگی را در پذیرش اتفاقات پیش‌بینی نشده تعریف می‌کند. تمجید او از زنانگی از آن رو است که زن، زندگی می‌بخشد. از نگاه بارتلف، فرزند ذات زندگی است و سقط جنین با قتل نفس برابری می‌کند. او حضور جنین را با واژه مسئولیت تعریف می‌کند و سقط جنین را به معنای رها کردن و نپذیرفتن بار این مسئولیت می‌داند.

    یاکوب، از دوستان دکتر اسکرتا که به تازگی اجازه مهاجرت گرفته، وارد چشمه آب معدنی می‌شود تا آخرین خداحافظی را با دکتر اسکرتا و اولگا دختر دوستش به انجام برساند. یاکوب همیشه در مرکز سیاست بوده است. در واقع همه فعالیت‌های سابق او به سیاست منتهی می‌شد. رفتن به زندان در آن بهار پراگ، امری طبیعی بود. از آن رو دکتر اسکرتا به خواسته یاکوب قرصی سمی ساخته بود تا در صورت نیاز بتواند از آن استفاده کند. زندانی به یک امر یقین نیاز دارد. من صاحب و مالک بدن خود هستم، پس باید مالک مرگ خود نیز باشم. در چنین شرایطی می‌توانی همه‌چیز را تحمل کنی. یاکوب آزادی خود را در رام کردن مرگ جست‌و‌جو می‌کرد.

    یاکوب برای پس دادن قرص آمده بود و به عقیده‌اش چیزی که متعلق به این کشور است را نباید با خود به مکان دیگری منتقل کند. تعلق از نگاه یاکوب فاقد معناست. چرا باید به مکانی احساس تعلق داشته باشم، وقتی آزادی مرا از ریشه و بن کنترل می‌کند؟ وقتی هر ریشه‌ای در این خاک بی‌حاصل می‌سوزد، پس تعلق به چه کار می‌آید؟

    روز چهارم

    دکتر اسکرتا از جریان تولید مثل به مفهوم زیبایی‌شناختی می‌رسد. به عقیده او و با تاکید بر درستی مسیر تولید مثل، همه والدین نباید تولید مثل کنند. این والدین باور دارند اگر بار زشتی را با فرزندان به اشتراک بگذارند، قدری از زشتی خودشان کاسته می‌شود. اما معیار زیبایی چیست؟ چه کسی زیبایی و زشتی را تعیین می‌کند؟

    به زعم بارتلف، حتی در زیبایی‌شناختی هم نژادپرستی وجود دارد و این ماحصل بی‌تجربگی فرد است، زیرا در تاریخ عشاق نامداری بوده‌اند که زیبا هم نبودند، چرا که عاشق/معشوق از ظواهر عبور می‌کنند، قضاوت نمی‌کنند. به عقیده بارتلف، در بهشت هیچ تمایزی میان زشتی و زیبایی وجود ندارد، زیرا هدف از آفرینش، عشق ورزیدن به یکدیگر و تولید مثل است.

    و از نگاه یاکوب، زیبایی به هیچ‌کس تعلق ندارد و شاید بالاتر از حقیقت و عدالت باشد. زیبایی را نمی‌توان با دیگری به اشتراک گذاشت. از آن رو متعلق به هیچ‌کس و همگان است. در مورد تولید مثل، به عقیده یاکوب دیگر معصومیتی در کودکان و مادران وجود ندارد، زیرا فروید شهوت جنسی کودکان را نسبت به والدین آشکار کرده است. بارتلف رابطه کودک و مادر را زنجیروار تشبیه می‌کند. گویی این بند ناف هرگز قطع نمی‌شود. گویی نفرین شده است.

    یاکوب تصویر واضح و آشکاری را از پدر شدن خود متصور نمی‌شود. به عقیده او، پدر شدن من مهر محکمی بر تایید این جهان است؛ همان جهانی که از حضور در آن رنج می‌کشم و از والدین خود شکایت می‌کنم که چرا مرا وارد این جهان سرد و تاریک کردید؟ وقتی من این‌چنین رنج می‌کشم، چرا رنج را با انتخاب خودم بر دیگری تحمیل کنم؟ حضور دیگری، صحه‌ای بر لذت بردن من از این هستی است.

    اما دکتر اسکرتا جریان زندگی را در باروری زنان می‌بیند و از نگاه او عقاید یاکوب تنها در یک بُعد از زندگی به نام سیاست که کثیف‌ترین و سطحی‌ترین و بی‌ارزش ترین لایه زندگی است، تلقی می‌کند. اسکرتا واژه وطن را ستایش می‌کند. او می‌داند که مسئولیت بهای آزادی است. اکنون که در این جهان حضور دارم، باید به سهم خود قدمی برای بهبود شرایط بردارم.

    روز پنجم

    اگر یاکوب آنچنان مخالف بشریت بود، باز قادر به از میان بردن انسان بود؟ اگر بشر قدرت آن را داشته باشد، همه انسان‌ها تنها در عرض چند دقیقه نابود می‌شدند. اما تعریف از قدرت را چگونه بخوانیم؟

    در فیلم «فهرست شیندلر» ساخته استیون اسپیلبرگ، قدرت را در داشتن آن و استفاده نکردن از آن تعبیر می‌کنند. چگونه یاکوب قرص سمی را در قوطی قرص‌های روزنا قرار داد؟ چگونه ممکن است عقیده‌ای را چون باری بر دوش، سال‌‌ها حمل کنی و بتوانی خلاف آن عمل کنی؟ گویا هر شخصیت دارای یک قدرت مخرب است و در تلاش برای انجام آن تخریب برمی‌آید.

    ما از خلال روابط انسان‌‌ها با یکدیگر، به کنه وجودشان پی می‌بریم. در واقع هیچ حقیقت مطلقی وجود ندارد، زیرا انسان طبق شرایط تصمیم می‌گیرد و شرایط به نسبت انتخاب ما پیش می ‌رود، پس هیچ‌کس مالک حقیقت نیست. اما نیاز به شنیده شدن و درک شدن در همه انسان‌ها وجود دارد. تنها با فهمیده شدن می‌توان جریان زندگی را ادامه داد.

    هنر کوندرا در سادگی این نوشتار آنجایی پنهان می‌شود که خواننده نسبیت را در نظر می‌گیرد و اینجاست که می‌فهمد نمی‌تواند به طور مطلق از شخصی جانبداری کند. شخصیت‌هایی که در عین پیچیدگی، ساده و گاه قابل تعریف هستند.

    در واقع والس خداحافظی استعاره‌ای از زندگی است. مملو از اتفاقات از پیش تعیین نشده، زندگی‌ای که به انتخاب خود در آن قدم نگذاشته‌ایم. به تعریف ژان پل سارتر، ما به این جهان پرتاب شده‌ایم. اکنون چه باید کرد؟ تو در هر لحظه متحمل انتخاب می‌شوی. حتی انتخاب نکردن هم نوعی انتخاب است. تو با هر انتخاب آفریده می‌شوی، چرا که انسان تنها با انتخاب‌هایش تعریف می‌شود.

    والس خداحافظی جهان را دربرمی‌گیرد. گذر از امری خاص به کل. مبنای این گزاره بر پایه‌ تامل است. طبق اصل معروف کانت، فیلسوف آلمانی که وی آن را اساس علم اخلاق قرار داده و می‌گوید: «طوری عمل کن که اگر همگان عمل تو را قاعده کلی قرار دادند، ناراضی نباشند‌.»

    این چنین انتخاب‌های ما، نظریه‌ها و اعمال ما، شخصیت و یا من را تعریف می‌کند. اما انسان میرا چگونه باید عمل کند که نه تنها عمل او به دیگری آسیب نرساند، بلکه از امر خاص عبور کند و مرحله‌ی عمومیت برسد؟ آن هم در شرایطی که انتخاب‌های ما یگانه هستند و تنها طبق شرایط فرد تعریف می‌شود. هنگامی که اضطرابِ انتخاب گریبان فرد را می‌‌گیرد، آن‌ها چگونه در این جهان متزلزل قدم بگذارند؟

    این انتخاب، آزادی می‌بخشد و به طور همزمان، قلمرو آزادی انسان را تهدید می‌کند.

    و شاید شالوده والس خداحافظی همان نگاه نسبیت باشد. زیرا در شرایط گذرا هیچ امر مطلقی وجود ندارد. پس نمی‌توان قضاوتی برای شرایط و انتخاب‌های انسان قائل شد.

    معرفی میلان کوندرا، نویسنده‌ی رمان مهمانی خداحافظی

    میلان کوندرا در آوریل 1929 در چکسلواکی به دنیا آمد. نویسنده برجسته‌ی چک که نمادی از تجربه‌های تلخ دوران بهار پراگ است.

    اما بهار پراگ چه دوره‌ای است؟

    در پراگ در سال 1968 آزادی نسبی سیاسی و اجتماعی حاکم بود. در این دوره کوتاه، ارزش‌های لیبرالیسم به رهبری الکساندر دوبچک هدایت می‌شد و او قصد داشت حکومت چکسلواکی را به دموکراسی تبدیل کند.

    تمامی آثاری که در شوروی حق انتشار چاپ نداشتند، در چکسلواکی دوباره به چاپ رسیدند. این آزادی تا آنجایی پیش رفت که برژنف، دبیرکل کمیته مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی، دستور اعمال محدودیت را صادر کرد. زیرا برژنف از به استقلال رسیدن چکسلواکی می‌ترسید و این امر مانع از سلطه او بر این کشور می ‌شد.

    سرانجام در 20 اوت همان سال، نیم میلیون سرباز شوروی وارد چکسلواکی شدند و پراگ را اشغال کردند. این همان پایان بهار پراگ بود. بهاری که تنها یک بار طعم آزادی را چشیده بود.

    نویسندگانی چون بهومیل هرابال، ایوان کلیما و میلان کوندرا، به نوعی در آثارشان بهار پراگ را از دیدگاه‌های مختلف از خلال شخصیت‌های داستانی و یا اتوبیوگرافی‌ها ثبت کرده‌اند.

    میلان کوندرا چکسلواکی را در سال 1975 به دعوت دانشگاه فرانسه و به همراه همسرش ترک کرد. او در یکی از مصاحبه‌هایش چنین می‌گوید: «فرانسه وطن جدید من است. اگر وطن من (چکسلواکی) می‌تواند بدون من زندگی کند، پس من هم می‌‌توانم بدون او زندگی کنم.»

    میلان کوندرا خالق آثاری چون «سبکی تحمل‌ناپذیر هستی» که به اشتباه بار هستی ترجمه شده، «جاودانگی»، «آهستگی»، «زندگی جای دیگری است»، «جهالت»، «هویت»، «وصیت خیانت شده» و… است. کوندرا در چنین آثاری تصویری از اندیشه‌های اجتماعی، فلسفی و سیاسی عصر خود را به نمایش می‌گذارد. از مهاجرت به فرانسه، از دغدغه‌ها و ارزش‌هایی که انسان همیشه با آن‌ها روبه‌رو بوده است.

    کوندرا برای داستان‌هایش از زاویه سوم شخص استفاده می‌کند. او خودش را داستان‌نویس معرفی می‌کند، زیرا داستان‌نویس سخنگوی کسی نیست؛ حتی سخنگوی نظرات خودش هم نیست و معتقد است تخیلات خواننده به طور اتوماتیک تصورات نویسنده را تکمیل می‌کند.

  • معرفی مینی‌سریال میر اهل ایست‌تاون (Mare Of Easttown)

    معرفی مینی‌سریال میر اهل ایست‌تاون (Mare Of Easttown)

    سریال Mare Of Easttown یک مینی‌سریال در ژانر جنایی و درام، محصول شرکت HBO و ساخت کشور آمریکاست. می‌توان گفت این مینی‌سریال یکی از بهترین آثار در ژانر جنایی در چند دهه اخیر محسوب می‌شود و با استقبال زیاد مخاطبان روبه‌رو شده است.

    این مینی‌سریال توسط برد اینگلسبی نوشته و به کارگردانی کریگ زوبل و با بازی درخشان کیت وینسلت ساخته شده است. این اولین باری است که کیت وینسلت در نقش کارآگاه بازی می‌کند و هنر خود را بار دیگر در زمینه بازیگری به اثبات می‌رساند.

    خلاصه داستان سریال Mare Of Easttown

    داستان این سریال در شهر کوچک ایست‌تاون در ایالت پنسیلوانیا شکل می‌گیرد. شهری که تقریبا همه ساکنان آن همدیگر را می‌شناسند. میر شیهان، شخصیت اصلی داستان، کارآگاهی است که در کنار مشکلات زندگی شخصی خودش، درگیر پرونده مفقود شدن دختر جوانی به نام کیتی بیلی است که از سال گذشته بی‌نتیجه مانده است. به همین دلیل مردم شهر، خصوصا مادر کیتی، دان، به توانایی و مهارت او در کارش بی‌اعتماد شده و تقریبا امیدشان را از دست داده‌اند. این در حالی است که برای میر، کمک کردن به دوستان و اهالی شهر اهمیت خیلی زیادی دارد و اینکه همچنان نتوانسته در پیدا کردن کیتی به نتیجه برسد، برایش ناخوشایند است.

    مشکلات شخصی میر از جمله جدا شدن از همسرش، خودکشی پسرش و درگیری و جدال با همسر پسرش بر سر حضانت نوه‌اش است. علاوه بر همه این‌ها، میر تلاش می‌کند وظایف کاری خود را نیز به خوبی انجام بدهد و به مردم شهرش کمک کند. اما در همین زمان، ارین مک‌منامین که دختر یکی از دوستان میر است، به قتل می‌رسد و مسئولیت این پرونده به میر سپرده می‌شود.

    جریان داستان با تلاش میر و کارآگاه کالین زیبل که برای کمک به او در حل این پرونده آمده است، ادامه پیدا می‌کند.

    فضاسازی سریال و تفاوت آن با دیگر آثار جنایی-درام

    یک ویژگی مهم که این سریال را از سایر سریال‌های جنایی متمایز می‌کند، فضاسازی آن است. در سریالی مانند «دروغ‌های کوچک بزرگ»  (Big Little Lies به کارگردانی ژان-مارک ولی) که از بهترین آثار درام جنایی به شمار می‌رود، زندگی شخصیت‌های اصلی مرفه و پر زرق‌وبرق است و همین ویژگی باعث جذابیت بیشتر این سریال شد. اما ویژگی قابل توجه در سریال Mare Of Easttown زندگی کاملا معمولی و بدون تجملات میر و ساکنان شهر است. در عین حال این سریال موفق شده مخاطبان زیادی را به خود جذب کند.

    شخصیت‌پردازی Mare Of Easttown

    شخصیت‌پردازی این سریال به نحوی است که از دید مخاطب شخصیت‌ها به دو دسته خوب و بد تقسیم نمی‌شوند. همه شخصیت‌ها خاکستری و دارای ویژگی‌های خوب و بد هستند. حتی ما در شخصیت اصلی داستان یعنی میر هم در کنار تمامی ویژگی‌های خوبی که دارد، رفتارهایی را می‌بینیم که شاید در ابتدا برایمان تعجب‌برانگیز باشد، چرا که بعید است از قهرمان داستان سر بزند. همین موضوع بار دیگر به ما یادآوری می‌کند که همه انسان‌ها ویژگی‌های مثبت و منفی دارند و انسان خوب مطلق و بد مطلق وجود ندارد.

    مقاله مروری بر رویکرد ذهنی‌سازی در روان‌درمانی را در مجله بخوانید.

    شخصیت‌پردازی سریال آنقدر دقیق و ماهرانه است که مخاطب به قاتل بودن هرکدام از آن‌ها مشکوک می‌شود. در پایان داستان و با مشخص شدن قاتل، مخاطب عمیقا به این موضوع پی می‌برد که نویسنده و کارگردان این اثر چقدر در شخصیت‌پردازی مهارت دارند.

    از طرفی در سریال صرفا بر شخصیت اصلی یعنی میر تمرکز نشده و به سایر شخصیت‌ها هم پرداخته شده است. گرچه این موضوع خطر خسته‌کننده شدن سریال را برای مخاطب داشت، این شخصیت‌پردازی به قدری بامهارت انجام شد که این ریسک بسیار کاهش یافت.

    هنرنمایی بی‌نظیر کیت وینسلت در نقش میر

    همان‌طور که اشاره شد، این اولین اثری است که کیت وینسلت در آن به عنوان نیروی پلیس یا کارآگاه ایفای نقش می‌کند و دور از انتظار نبود که به خوبی هم از پس آن بربیاید.

    سریال Mare Of Easttown

    یکی از دلایلی که هنرنمایی این بازیگر را در سریال قابل توجه می‌کند، این است که کیت وینسلت یک بازیگر بریتانیایی است اما در این سریال نقش یک شهروند پنسیلوانیایی را بازی می‌کند و برای این کار لهجه اهالی پنسیلوانیا را فرا می‌گیرد.

    کیت ویسنلت در مصاحبه‌ای درباره این سریال به این موضوع اشاره می‌کند که چقدر فضای سریال و کاراکترها و شهر ایست‌تاون، به محیط زندگی و آدم‌های جامعه‌ای که در آن رشد کرده است، شباهت دارد. همچنین در ادامه می‌گوید: «بازی در این نقش بهای زیادی داشت، زیرا باید خودم را از این شخصیت جدا می‌کردم. تا امروز هرگز این کار را نکرده بودم.»

    روان‌درمانی در سریال Mare Of Easttown

    در جایی از داستان سریال، میر از سوی رئیسش مجبور می‌شود به درمانگر مراجعه کند. از دید من سکانس‌هایی که اتاق درمان و رابطه بین میر و درمانگرش را نشان می‌دهد، از جذاب‌ترین و پرمعناترین سکانس‌های سریال هستند.

    سریال Mare Of Easttown

    از آنجایی که میر به اختیار و با خواست خودش وارد این پروسه نشده و با توجه به شخصیت یک‌دنده او، ما شاهد این هستیم که به محض اینکه وارد اتاق درمان می‌شود و خود را به درمانگر معرفی می‌کند، بلافاصله در مورد این توضیح می‌‌دهد که درمان برایش موثر نخواهد بود؛ زیرا قبلا تجربه‌اش را داشته و نتیجه‌ای نگرفته و توضیح می‌دهد که درمانگر از این بابت دلسرد نشود، زیرا به نتیجه نرسیدن درمان مشکل درمانگر نیست و فقط به این خاطر است که این روش به میر کمک نخواهد کرد.

    اما در ادامه می‌بینیم که با وجود اینکه رئیس میر دیگر اجباری برای کمک گرفتن از مشاور ندارد، میر دوباره به همان درمانگر مراجعه می‌کند. در همین راستا این قضیه مطرح می‌شود که شاید میر به اندازه کافی برای از دست دادن پسرش سوگواری نکرده است و این موضوع، خود را در کار میر، یعنی در رابطه با پرونده‌های قتلی که به او سپرده شده بود، نشان می‌دهد.

    همچنین بخوانید: معرفی و تحلیل سریال After Life

    در نهایت…

    بعید می‌دانم کسی به ژانر جنایی-درام علاقه‌مند باشد و از این سریال خوشش نیاید. سریال Mare Of Easttown یکی از بهترین سریال‌های جنایی-درام در دهه‌های اخیر محسوب می‌شود و استقبال زیاد مخاطب در عین تفاوت‌های بارز این سریال با سایر آثار هم‌سبک خود، موضوع قابل توجهی است.

    دیدگاه من این است که دیدن این سریال تلنگری می‌شود تا بیشتر در رابطه با موضوعاتی مانند خودکشی، اعتیاد و مهم‌تر از هر چیزی ارتباط آن‌ها با آسیب‌های دوران کودکی و نوجوانی، فکر کنیم و به اهمیت آن‌ها پی ببریم.

    منبع 1

    منبع 2

    منبع 3

    منبع 4