مرکز تجربه زندگی

نویسنده: admin

  • اخبار جعلی (فیک‌نیوز) چگونه روان ما را هدف می‌گیرد؟

    اخبار جعلی (فیک‌نیوز) چگونه روان ما را هدف می‌گیرد؟

    جنگ اطلاعاتی و اخبار جعلی (فیک‌نیوز) پدیده تازه‌ای نیست و چرخه بدون توقف اخبار و دسترسی ما به آن را شامل می‌شود. در سال‌های اخیر بارها با نمونه‌هایی از اخبار جعلی و یا دستکاری شده مواجه شده‌ایم که چند روزی روانمان را به بازی گرفته‌اند، اما در نهایت فهمیده‌ایم حقیقت چیز دیگری بوده، یا اصلا وجود نداشته است و ما بازیچه آن خبر و پراکنندگان آن شده‌ایم.

     

    فیک‌نیوز؛ اطلاع‌رسانی یا جنگ؟

    سون تزو، استراتژیست نظامی چین باستان در کتاب «هنر جنگ» (که در قرن پنجم پیش از میلاد نوشته شده) بیان کرد: «همه جنگ‌ها بر اساس فریب است.» می­‌توان گفت فریبکاری به دوره آدم و حوا بازمی‌گردد و به این معناست که کمپین‌های اطلاعات جعلی و نادرست با انتخابات ریاست جمهوری 2016 آمریکا آغاز نشدند. آنچه جدید (و به هر حال واقعی) است، انتشار اخبار جعلی از طریق چرخه اخبار 24 ساعته و دسترسی بی‌وقفه ما به آن است.

    بسیاری بر این باورند که به علت آنلاین بودن بیشتر ما در زندگیمان، استفاده از اطلاعات نادرست به عنوان ابزار متقاعدسازی و یک سلاح نفوذی، به اوج جدیدی رسیده است. ما بیش از هر زمان دیگری به اخبار دسترسی داریم؛ از کانال‌های خبری اصلی گرفته تا رسانه‌های اجتماعی، رادیو و پادکست‌ها. دستگاه‌های متصل به اینترنت (مثلاً تلفن هوشمند، تبلت، لپ‌تاپ، ساعت هوشمند و…) دسترسی به ما را در هر ساعتی از شبانه‌روز، ساده‌تر از همیشه کرده است.

    برای اطلاعات بیشتر در این زمینه مقاله نشانه‌ها و درمان اعتیاد به اینترنت و شبکه‌های اجتماعی را در مجله مطالعه کنید.

    مطالعه‌ای که اخیرا توسط انجمن روان‌شناسی آمریکا انجام شده، نشان داد که 66 درصد از آمریکایی‌ها نگران آینده کشورشان هستند و دنبال کردن مداوم اخبار به عنوان یکی از عوامل اصلی این اتفاق مشخص شده است. به نظر می‌رسد که اخبار فوری و داغ ما را در هم شکسته است و اکنون با اطلاعات نادرست زیادی که به عنوان حقیقت در اخبار و فضاهای اجتماعی منتشر می‌شود، ما به دوران حیاتی «اختلال استرس سرفصل اخبار» (Headline Stress Disorder) پا گذاشته‌ایم؛ اصطلاحی که توسط استیون استوسنی[1]، نویسنده و درمانگر، در دوران پس از انتخابات ترامپ/کلینتون در سال 2016 ابداع شد.

    دکتر استوسنی در مقاله ویژه­‌ای که در واشنگتن پست منتشر شد، می­‌گوید: «برای بسیاری از مردم، هشدارهای مداوم منابع خبری، وبلاگ‌ها و رسانه‌های اجتماعی و حقایقی همچون احتمال انفجار موشک‌ها، آن‌ها را به شکلی بی‌پایان محاصره کرده است.» حضور 24 ساعته در چرخه اخبار، به احساسات منفی بسیاری مانند اضطراب، رنج، ناامیدی، غم و اندوه دامن می‌زند.

    جنگ اطلاعاتی قدمتی هم‌پای خود جنگ دارد و حتی جورج واشنگتن، اولین رییس‌جمهور ایالات متحده را پس از مرگش تحت تأثیر قرار داد. در 15 آوریل 1861، سه روز پس از آغاز جنگ داخلی، مقاله‌ای در نیویورک هرالد منتشر شد که کشور را به هم ریخت. در این اطلاعیه آمده بود که جسد جورج واشنگتن از مقبره‌اش خارج و به کوه‌های ویرجینیا برده شده تا در آنجا دفن شود. با توجه به فضای سیاسی متشنج آن زمان، این شکل اولیه «تله کلیکی»[2] احتمالاً باعث فروش بیشتر روزنامه شد، اما در عین حال به تنش بیشتر بین شمال و جنوب دامن زد.

    شیب لغزنده رسانه‌های اجتماعی

    ظهور اینترنت و رسانه‌های اجتماعی، مشکل اخبار جعلی را تشدید کرده است. مدل سنتی اخبار این‌گونه بود که تعداد کمی از رسانه‌ها وجود داشتند و خبرنگاران آموزش دیده را به کار می‌گرفتند تا با منابع معتبر مصاحبه کنند و نیز اطلاعات را قبل از انتشار بررسی می­‌کردند. با این حال، در حال حاضر این مدل توسط محیط رسانه‌ای فعلی دستخوش تغییر شده است. امروزه انتشار شایعات و تئوری‌های توطئه از طریق هزاران کانال، پیام‌های پی‌درپی و محیطی که اغلب اطلاعات متناقض را نادیده می‌گیرد، نسبتاً آسان است. ما بارها با پیام‌های متناقض روبه‌رو می‌شویم و قبول یک داستان ساده‌تر، از تشریح یک واقعیت پیچیده‌ آسان‌تر است.

    در اینجا به چند مورد از نمونه‌های اخیر می‌­پردازیم:

    • هیلاری کلینتون یک گروه مخفی پورنوگرافی کودکان را در زیرزمین یک پیتزا فروشی اداره می‌کرد که از آن به نام جنجال پیتزاگیت (Pizzagate) یاد می‌شود.
    • پاپ فرانسیس در انتخابات 2016 از دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا حمایت کرد.
    • باراک اوباما، رئیس‌جمهور سابق آمریکا، پیش از پایان دوره خدمت‌گذاری‌اش تعهد تابعیت[3] را در مدارس آمریکا لغو کرد.

    فکر می‌کنید این سه موضوع بالا واقعیت دارند؟ اشتباه می‌کنید. این‌ها تنها نمونه‌هایی از سه خبر جعلی مشهور از میان صدها خبری هستند که میلیون‌ها بار در شبکه‌های اجتماعی مانند فیس‌بوک به اشتراک گذاشته شده و بعد از یادها رفته‌اند.

    بر اساس مطالعات مرکز تحقیقات پیو، از آگوست 2017، 67 درصد از آمریکایی‌ها حداقل بخشی از اخبار خود را از طریق رسانه‌های اجتماعی دریافت می‌کنند. انتشار پیام‌های نادرست بر آنچه مردم باور دارند و اینکه چگونه رفتار می‌کنند، تاثیر می‌گذارد. برای مثال اینکه مردم می‌گویند گرم شدن کره زمین علی‌رغم شواهد علمی بسیار زیاد واقعی نیست، به این معناست که ما اگرچه به تازگی نحوه دستکاری در افکار را دریافته‌ایم، با این حال هنوز در برابرشان آسیب‌پذیریم.

    رسانه‌های اجتماعی به شما امکان می‌دهند که تقریباً به هر کسی دسترسی پیدا کرده و با ذهن آن‌ها بازی کنید.

    یوزی شایا، افسر ارشد سابق اطلاعات اسرائیل

    این نقل قول یوزی شایا، در مقاله اخیر نیویورکر منتشر شده است. شایا ادامه می‌دهد: «شما می‌توانید هر کاری را که می‌خواهید، انجام بدهید. شما می‌توانید هر کسی باشید که می‌خواهید.»

    ظهور اینترنت، درها را به روی ابزارهای جدیدی باز کرد که می‌توان از آن‌ها در جهت اعمال نفوذ استفاده کرد؛ از جمله هک کردن‌های آنلاین، استفاده از نام‌های مستعار، ربات‌ها، وب‌سایت‌های نامشخص پر از محتواهای ساختگی و صفحاتی در رسانه‌های اجتماعی که اخبار جعلی منتشر می‌کنند.

    تاثیرگذاری یک بازی است و جنگ اطلاعاتی، نحوه پیروزی در این نوع جدید از جنگ است. اکنون قدرت در توانایی کاشتن بذر ایده‌ها در ذهن مردم، زیر سوال بردن اطلاعات و تلاش برای تغییر افکارشان است. متأسفانه مقررات‌گذاری‌های صورت گرفته، همگام با پیشرفت‌های فناوری نبوده و این امر منجر به شکل‌گیری تفکر اشتباهی شده که معتقد است هر اقدامی مجاز است و هیچ محدودیتی وجود ندارد.

    این نوع تاکتیک‌های متقاعدسازی به یک تجارت بزرگ تبدیل شده‌­اند. همان‌طور که کارشناسان امنیتی، پ. و. سینگر و امرسون بروکینگ در کتاب «مثل جنگ» می­‌گویند: «سلاح‌سازی از رسانه­‌های اجتماعی، آن‌ها را به میدان جنگی تبدیل کرده که در آن اطلاعات به سلاح تبدیل شده است.»

    فیس‌بوک در این زمینه چه‌کار می‌کند؟

    فقط به نقش اخبار جعلی منتشر شده در فیس‌بوک، در طول انتخابات ریاست جمهوری 2016 ایالات متحده آمریکا نگاه کنید. از زمان افشای این کمپین‌های تأثیرگذار، فیس‌بوک برای بهبود فیلتر­های اخبار جعلی خود تلاش می‌کند تا دسترسی و دستکاری مخاطبان را با استفاده از هدف‌یابی تبلیغات پیشرفته فیس‌بوک، برای نهادهای خارجی سخت‌تر کند.

    فیس‌بوک در پاسخ به این مشکل اقداماتی را صورت داده است؛ از جمله:

    • راه‌اندازی یک صفحه اطلاعات جدید، برای ارائه اطلاعات بیشتر در مورد اینکه چه کسی یک پست را منتشر کرده است
    • افزودن امکان بررسی حقایق از سوی شخص ثالث در خصوص پست‌هایی که بارها به اشتراک گذاشته شده‌اند
    • پست‌های مشکوک ‌هم‌اکنون در کنار فهرستی از پست­‌های مرتبط ظاهر می‌شوند

    مقاله اخیری که در سوشال مدیا تودی (Social Media Today) منتشر شد، گزارش داد که طبق گزارش فیس‌بوک، سه گزارش تحلیلی مستقل که توسط محققان دانشگاه‌های استنفورد نیویورک، دانشگاه میشیگان و روزنامه فرانسوی لوموند منتشر شده، همه به یک نتیجه رسیده‌اند:

    تلاش‌­های فیس‌بوک برای محدود کردن انتشار اخبار جعلی کارساز است.

    پیشرفت‌هایی در حال انجام است و این خبر خوبی است، اما آسیب‌پذیری‌های عمده همچنان وجود دارد و اطلاعات نادرست کماکان به شبکه‌های اجتماعی ما سرازیر می‌شود و به اطلاع میلیون‌ها نفر می‌رسد.

    فیک‌نیوزها و تاثیر روی سلامت روان

    واسیلیس ک. پوزیوس[4]، روانپزشک قانونی و یکی از بنیان‌گذاران مشاوره سلامت روان و رسانه، متخصص در مورد تأثیر رسانه‌ها بر سلامت روان ماست. او این رابطه را چنین توضیح می‌دهد: «اخبار جعلی یا نادرست یا گمراه‌‌کننده، برای اعمال نفوذ بر افکار عمومی استفاده شده و برای برانگیختن واکنش احساسی خواننده یا بیننده طراحی می‌شود و اغلب ماهیت تحریک‌آمیز دارد. چنین اخباری می‌تواند با تحریف تفکر ما، باعث ایجاد احساسات خشم، سوء‌ظن، اضطراب و حتی افسردگی شود. اما این فقط حرف من نیست. یک نظرسنجی ملی که توسط انجمن روانپزشکی آمریکا در ماه مه سال 2018 انجام شد، گزارش داد که آمریکایی‌ها در همه گروه‌های جمعیتی، افزایش شدیدی را در سطوح اضطراب در سال گذشته داشته‌اند.»

    این واقعیت سطوح عمیق‌تری هم دارد. دکتر پوزیوس می‌­گوید: «تشخیص یا درک اینکه خبر جعلی است نیز می‌­تواند احساسات خشم و ناامیدی را برانگیزد، به خصوص اگر خواننده یا بیننده در مواجهه با تلاش‌­هایی برای دستکاری افکار عمومی، احساس ناتوانی کند.»

    بنابراین وقتی با اخبار جعلی مواجه می­‌شویم، چه اتفاقی می‌افتد؟ ممکن است با بخش عاطفی مغزمان به جای بخش منطقی آن فکر کنیم. آگاهی از اینکه چه نوع رسانه‌­ای باعث تحریک تفکر عاطفی می‌شود و نیز یادگیری نحوه به‌کارگیری تفکر منطقی به جای آن، می­‌تواند کمک‌کننده باشد. دکتر پوزیوس توصیه می‌کند همه اطلاعاتی را که به ما ارائه می‌شود ارزیابی کنیم، حتی زمانی که از سوی منابع مورد اعتماد آمده است.

    دکتر پوزیوس تاکید می‌کند: «این کار نیاز به تمرین دارد و محرک‌­های فردی ممکن است از شخصی به شخص دیگر متفاوت باشد. اما با استفاده از این استراتژی، می‌توانیم از خود در برابر نوسانات خلقی یا سایر واکنش‌های احساسی ناخواسته نسبت به اخبار جعلی محافظت کنیم.»

    توصیه‌هایی برای مقابله با اخبار جعلی

    واقعیت امر ادراک است و اطلاعات واقعیت را شکل می‌دهد. تغییر واقعیت، آن هم با اطلاعات نادرست، بی‌ثبات‌کننده است و می­تواند پیامدهای جدی بر سلامت روان داشته باشد که منجر به اضطراب قابل توجه و دیگر موارد می­‌شود. ما در دنیایی به شدت مرتبط زندگی می‌کنیم که با یک تلنگر به دنیایی بی‌ثبات و پرهرج‌ومرج تبدیل می‌شود.

    اما خبر خوبی که جعلی هم نیست، این است که اقداماتی وجود دارد که می­‌توانید برای محافظت از خودتان در برابر تأثیر منفی اخبار جعلی انجام دهید.

    هر چیزی را که می­‌خوانید، باور نکنید. آغاز خرد در شک و تردید است. با شک و تردید به سؤال، و با سؤال به حقیقت می‌رسیم.» سخنان حکیمانه­‌ای که در سال 1120 میلادی از زبان پیر آبلار، فیلسوف، معلم و متکلم فرانسوی قرون وسطایی نوشته شد، امروز هم صادق است. حقیقت‌یابِ خود باشید. چیزهای ساده هم می­‌توانند کمک کنند: تاریخ مقالات و منبع اطلاعات را بررسی کنید. (فقط به این دلیل که در صدر نتایج جست‌وجو قرار می­‌گیرد، به این معنی نیست که جدیدترین اطلاعات است.) به اطلاعات موجود در آدرس وب‌سایت نگاه کنید. مؤسسات دانشگاهی (که با علامت edu مشخص می‌شود) و دولت (gov) می‌توانند از معتبرترین مکان­‌ها برای تحقیق، آمار و اطلاعات واقعی باشند.

    • اطلاعات را تأیید کنید. بله، می‌دانیم که مشغول هستید و افشای اخبار جعلی زمان می‌­برد. بنابراین سراغ سازمان‌هایی بروید که خود را وقف این نوع کار تحقیقاتی می­‌کنند. ماموریت آن‌ها این است: هنگامی که اطلاعات نادرست حقیقت را پنهان می‌کنند، آن‌ها از طریق بررسی واقعیت، گزارش تحقیقی اصلی و ارائه تجزیه و تحلیل مبتنی بر شواهد با منابع مستند، حقیقت را افشا می­‌کنند. چند مورد از این وب‌سایت‌ها را پیدا کرده و برای سنجیدن صحت یا عدم صحت اخبار، به آن‌ها مراجعه کنید.
    • حواستان به تعصب‌هایتان باشد. می‌دانیم که این کار آسانی نیست. به گفته دکتر پوزیوس، سوگیری تاییدی (confirmation bias) باعث می­‌شود سهم بیشتری را برای مقالات و اخباری که عقاید ما را تایید می‌کنند قائل شویم و اطلاعاتی را که عقاید ما را تایید نمی‌کنند، به حساب نیاوریم یا رد کنیم. دکتر پوزیوس توضیح می‌دهد: «ما انسان‌ها تمایل داریم اطلاعاتی را که از قبل به آن‌ها باور داریم، بپذیریم و اطلاعاتی را که از قبل به آن‌ها باور نداریم، رد کنیم. این مفهوم مهمی است که باید از آن آگاه باشیم، زیرا به ما کمک می‌کنند بفهمیم که رسانه‌های اجتماعی چگونه می‌توانند به انعکاس عقیده‌های مختلف کمک کنند.» بنابراین دفعه بعد که از پستی در رسانه‌های اجتماعی درباره سیاستمداری که با آن مخالفت می‌کنید عصبانی شدید، لحظه‌ای مکث کنید و آنچه را که خوانده‌اید زیر سوال ببرید.
    • حس شوخ‌طبعی خود را حفظ کنید. یکی از قوی‌ترین و مثبت‌ترین استراتژی‌­های دفاعی که ما داریم، شوخ‌طبعی است. کمدی‌های آخر شب و طنزهای سیاسی اخبار را تغییر نمی‌دهند، اما می­‌توانند به کاهش استرس و اضطراب ناشی از آن کمک کنند. خنده دارویی مجانی است، پس زیاد بخندید.
      در مجله بخوانید: ساز و کار شوخی در روانشناسی و جامعه‌شناسی
    • احساسات قوی را کنترل کنید. تبدیل کردن احساسات استرس‌زا به عمل، می‌تواند کمک‌کننده باشد. برای هدفی که به آن اعتقاد دارید داوطلب یا کاندید شوید و در جهت آن قدم بردارید.

    کلام آخر اینکه این دوره جدید از اخبار جعلی از بین نمی­‌رود، اما ما قدرت سازگاری داریم. آیا رسانه­‌های اجتماعی به شما استرس می­‌دهند؟ آن‌ها را مدتی کنار بگذارید. آیا اخبار زیادی پی‌درپی و گیج‌کننده شده‌اند؟ تلویزیون را خاموش کنید. چه کسی می‌داند؟ شاید همان فناوری که به این مشکل منجر شده، روزی کمک‌کننده باشد. هنوز زود است که بگوییم، اما بنیاد ملی علوم آمریکا (NSF) در حال تامین بودجه تحقیقاتی برای برنامه‌­ای است که دستگاه‌های دیجیتال را قادر می‌سازد اخبار جعلی را پاکسازی کنند. گوش به زنگ باشید.

    [1] Steven Stosny

    [2] click bait: محتوایی با هدف ترغیب کاربر به کلیک کردن روی آن که عموما شامل تیترهای زرد است.

    [3] قسم برای اثبات وفاداری به پرچم آمریکا و قوانین و رسوم ایالات متحده که در مدارس و اماکن عمومی این کشور اجرا می‌شود.

    [4] Vasilis K. Pozios

  • زندگی‌نامه هانا آرنت (۱۹۰۶-۱۹۷۵)

    زندگی‌نامه هانا آرنت (۱۹۰۶-۱۹۷۵)

     

    پرسشی که آرنت بیشتر با آن درگیر است، ماهیت سیاست و زندگی سیاسی است که از سایر حوزه‌های فعالیت انسانی متمایز است. تمرکز آرنت، اساساً بر بازسازی ماهیت هستی سیاسی معطوف است. این پیگیری‌های او عمدتا به‌عنوان امری کاملاً پدیدارشناختی مطرح شده و نشان‌دهنده تأثیر عمیق هایدگر و یاسپرس بر اندیشه‌های وی است. آرنت در واقع قصد دارد با اولویت‌بندی پدیدارشناختی ویژگی تجربی زندگی بشر و کنار گذاشتن الگوی مفهومی فلسفه سیاسی سنتی، ساختارها و ویژگی‌های عینی وجود سیاسی در جهان را به عنوان شیوه‌ای متمایز از تجربه انسانی در دسترس قرار دهد.

    تحقیق بر روی این موضوعات، زندگی و آثار آرنت را عمیقا تحت تاثیر قرار می‌دهد. در طول این دوران، مضامین تکراری پدیدار می‌شوند که به سازمان‌دهی افکار او کمک می‌کنند؛ مضامینی مانند امکان و شرایط یک زندگی عمومی انسانی و دموکراتیک، نیروهایی که چنین زندگی‌ای را تهدید می‌کنند، تضاد بین منافع خصوصی و عمومی و تشدید چرخه‌های تولید و مصرف. همچنان که این مسائل مجددا در جهان پدیدار می‌شوند، آرنت آن‌ها را به تفصیل توضیح داده و اصلاح می‌کند و به ندرت پیش می‌آید که در تحقیق در مورد ماهیت وجود سیاسی وقفه بیندازد.

    مشهورترین جنبه تحقیقات او که اغلب به عنوان اصلی‌ترین آن‌ها نیز در نظر گرفته می‌شود، طرح کلی آرنت از قوه قضاوت انسانی است. از این طریق، او پایه‌ و اساسی را ایجاد می‌کند که بر اساس آن قضاوتِ سیاسیِ افکار عمومی می‌تواند زنده بماند و این در صورتی است که از نظر او رویدادهای فاجعه‌بار قرن بیستم، چارچوب سنتی چنین قضاوتی را از بین برده است.

    شرح وقایع زندگی و نوشته‌های هانا آرنت

    هانا آرنت در سال 1906 در هانوفر آلمان چشم به جهان گشود و تنها فرزند یک خانواده یهودی سکولار بود. او در دوران کودکی، ابتدا به کونیگزبرگ (پروس شرقی) و سپس به برلین نقل مکان کرد. در سال‌های 1922 تا 1923، آرنت تحصیلات خود را در رشته الهیات کلاسیک و مسیحی در دانشگاه برلین آغاز کرد و در سال 1924 وارد دانشگاه ماربورگ شد و در آنجا نزد مارتین هایدگر به تحصیل در رشته فلسفه پرداخت.

    در سال 1925 او وارد یک ارتباط عاطفی با هایدگر شد، اما این رابطه یک سال بیشتر به طول نینجامید. سپس به هایدلبرگ نقل مکان کرد تا نزد کارل یاسپرس، فیلسوف اگزیستانسیالیست و دوست هایدگر، به تحصیل بپردازد. آرنت تحت نظارت یاسپرس، پایان‌نامه خود را با موضوع مفهوم عشق در اندیشه سنت آگوستین به تحریر درآورد. او در طول زندگی خود، ارتباط نزدیکش را با یاسپرس حفظ کرد، اما تأثیر پدیدارشناسی هایدگر بر آثار آرنت ماندگارتر بود.

    در سال 1929، او با گونتر استرن، فیلسوف جوان یهودی آشنا شد، سپس رابطه‌ای عاشقانه با وی برقرار کرد و نتیجه این ارتباط به ازدواج آن‌ها ختم شد. در سال 1929، پایان‌نامه او با عنوان Der Liebesbegriff bei Augustin (مفهوم عشق از نگاه آگوستین) منتشر شد. در سال‌های بعد، او همواره به مشارکت خود در زمینه سیاست‌های یهودی و صهیونیستی که از سال 1926 به بعد آغاز شده بود، ادامه داد. در سال 1933، از ترس آزار و اذیت نازی‌ها، به پاریس گریخت و در آنجا با والتر بنیامین و ریموند آرون آشنا شد. آرنت در سال 1936 با هاینریش بلوچر، پناهنده سیاسی آلمانی، آشنا شد و سپس در سال 1939 از استرن طلاق گرفت و یک سال بعد با بلوچر ازدواج کرد.

    هانا آرنت و هاینریش بلوچر

    پس از شروع جنگ و بازداشت و انتقالش به اردوگاهی تحت عنوان «دشمن بیگانه»، آرنت و بلوچر در سال 1941 به ایالات متحده گریختند. آرنت که در نیویورک زندگی می‌کرد، برای روزنامه آلمانی‌زبان Aufbau مطلب می‌نوشت و هدایت تیم تحقیقات کمیسیون بازسازی فرهنگی یهودیان اروپا را بر عهده داشت. او در سال 1944، کار روی کتابی به نام «ریشه‌های توتالیتاریسم» را آغاز کرد که در نهایت به اولین کتاب سیاسی مهم او تبدیل شد.

    در سال 1946، کتاب «فلسفه اگزیستانس چیست؟» را منتشر کرد و از سال 1946 تا 1951 به عنوان ویراستار در انتشارات شوکن بوکس در نیویورک مشغول به کار شد. در سال 1951، کتاب «ریشه‌های توتالیتاریسم» را منتشر کرد و پس از آن برای اولین بار بورسیه‌های مختلفی به وی اعطا شد. پس از این اتفاق، او تدریس در پست‌های استادی دانشگاه‌های آمریکایی را آغاز کرد و در نهایت تابعیت کشور آمریکا را به دست آورد.

    در سال 1958، آرنت کتاب‌های «وضع بشر» و «راحل فارنهاگن: زندگی یک زن یهودی» را منتشر کرد. در سال 1959، او «تاملاتی درباره لیتل‌راک» را به تحریر درآورد که بررسی بحث‌برانگیزی از جنبش حقوق مدنی سیاه پوستان بود. او در سال 1961 روی کتاب «میان گذشته و آینده» کار کرد و سپس به اورشلیم رفت تا جریان محاکمه آدولف آیشمن نازی را برای نیویورکر پوشش دهد.

    او در سال 1963 تأملات جنجالی خود در مورد محاکمه آیشمن را ابتدا در مجله نیویورکر و سپس در قالب کتابی تحت عنوان «آیشمن در اورشلیم: گزارشی در باب ابتذال شر» منتشر کرد. دومین کتاب منتشر شده از او در همین سال تحت عنوان «درباره انقلاب» به چاپ رسید. در سال 1967، علاوه بر داشتن سمت‌هایی در دانشگاه برکلی و شیکاگو، سمت جدیدی را نیز در مدرسه جدید تحقیقات اجتماعی در نیویورک به عهده گرفت. آرنت در سال 1968 کتاب «مردان در زمانه تاریکی» را منتشر کرد.

    در سال 1970، بلوچر درگذشت و آرنت در همان سال سمینار خود را در خصوص فلسفه قضاوت کانت، در مدرسه جدید برگزار کرد. (این کتاب پس از مرگ او با عنوان تاملاتی در فلسفه سیاسی کانت در سال 1982منتشر شد.) او در سال 1971 کتاب «اندیشیدن و ملاحظات اخلاقی» را منتشر کرد و یک سال بعد کتاب «بحران جمهوری» او متولد شد. در سال‌های بعد، او روی اثر سه جلدی خود به نام «حیات ذهن» کار کرد. جلدهای اول و دوم (در زمینه اندیشیدن و امیال) پس از مرگ وی منتشر شد.

    او در تاریخ 4 دسامبر 1975، در حالی که به تازگی کار روی جلد سوم را با موضوع قضاوت آغاز کرده بود، چشم از جهان فرو بست.

    اندیشه آرنت

    برای هر کسی که مایل به درک مجموعه آثار هانا آرنت باشد، شخصیت او چالش‌برانگیزترین چهره در فلسفه سیاسی‌اش است. ورود به دنیای هانا آرنت به منزله برخورد با فاجعه‌های سیاسی و اخلاقی قرن بیستم است. زندگی او مصادف است با تشنج‌های بین دو جنگ، انقلاب‌ها و جنگ‌های داخلی و رویدادهای بدتر از جنگ که به قلع و قمع و نابودی زندگی انسان‌ها در مقیاسی انجامید که پیش از آن هرگز دیده نشده بود. او چیزی را تجربه کرد که خودش آن را «دوران ظلمت» می‌نامید.

    در دوران ناامنی‌ها و آسیب‌پذیری‌ها، نیاز فوری به اندیشیدن، نیازی سیاسی محسوب می‌شود. عزم استوار آرنت برای اندیشیدن در دوران ظلمانی قرن بیستم باعث شد که وی معنایی به کلی متفاوت از علم سیاست را آشکار سازد.

    تفکرات وی در میان چندگانگی جوامع و دیدگاه‌های بشری، فضایی عمومی را برای آزادی بشر به وجود آورد. او هرگز چیزی را که نمایانگر فلسفه سیاسی سیستماتیک باشد ننوشته است. فلسفه او یک بحث مرکزی واحد را در معرض عموم قرار نمی‌دهد.در عوض، نوشته‌های او موضوعات متعدد و متنوعی همچون توتالیتاریسم، انقلاب، ماهیت آزادی، توانایی‌های تفکر و قضاوت، تاریخ اندیشه سیاسی و غیره را دربرمی‌گیرد.

    آرنت متفکرِ استدلال‌های دگراندیش و پیچیده است و در آثارش از هایدگر، ارسطو، آگوستین، کانت، نیچه، یاسپرس و شخصیت‌های متفکر دیگر الهام می‌گیرد. اندیشه او را نه به عنوان مجموعه‌ای از مداخلات گسسته، بلکه به عنوان مجموعه‌ای منسجم می‌توان ارائه کرد؛ چرا که در نهایت آثار وی یک سؤال و یک رویکرد روش‌شناختی واحد را دنبال کرده و سپس طیف گسترده‌ای از سوالات را ارائه می‌دهد.

    پرسشی که اندیشه آرنت، شاید بیش از هر چیز دیگری با آن درگیر است، ماهیت سیاست و زندگی سیاسی است که از سایر حوزه‌های فعالیت انسانی متمایز است. آرنت به بازسازی پدیدارشناختی ماهیت هستی سیاسی می‌پردازد. آرنت به سیاق فلاسفه سیاسی قدیم، در پی فهم تجربه سیاسی انسان و جایگاه سیاست در زندگی انسان است.

    از نظر آرنت تجربه سیاسی تجربه‌ای است مستقل که باید در نوع خودش شناخته شود. سیاست، کنش‌ها و کردارهای عمومی انسان‌هاست که آزادی و اختیار و فاعلیت آن‌ها را در خود نهفته دارد. به عبارت دیگر، گرایش اصلی اندیشه سیاسی آرنت، ضد ساختارگرایی رایجی است که انسان را موضوع قوانین کلی ساختاری و تاریخی تلقی می‌کند. از نظر آرنت سیاست همان عرصه آزادی انسان و مهم‌ترین مظهر و جایگاه ظهور آزادی است.

    مختصری از چند اثر مهم هانا آرنت؛ توتالیتاریسم

    اولین اثر مهم آرنت که در سال 1951 منتشر شد، به وضوح پاسخی است به وقایع ویرانگر زمانه خویش، یعنی دوران ظهور آلمان نازی و سرنوشت فاجعه‌بار یهودیان اروپا، ظهور استالینیسم شوروی و نابودی میلیون‌ها دهقان توسط آن‌ها. (البته باید مرگ و نابودی روشنفکران، نویسندگان، هنرمندان، دانشمندان و فعالان سیاسی و آزاداندیش را نیز اضافه کرد.)

    به عقیده آرنت، این مظاهر شر سیاسی را نمی‌توان صرفاً در مقیاس پیشینه‌های موجود درک کرد، بلکه باید در نظر داشت که آن‌ها نشان‌دهنده شکلی بدیع از حکومتی هستند که بر پایه وحشت و داستان‌های ایدئولوژیک بنا شده است. درحالی‌که استبدادهای قدیمی‌تر از وحشت به عنوان ابزاری برای دستیابی به قدرت یا حفظ آن استفاده می‌کردند، رژیم‌های توتالیتر مدرن، عقلانیت استراتژیک کمی را در زمینه استفاده از وحشت از خود نشان داده‌اند. وحشت دیگر ابزاری برای رسیدن به یک هدف سیاسی نبود، بلکه خود تبدیل به هدف اصلی شده و ضرورت آن با توسل به قوانین فرضی مورد استفاده در طول تاریخ (مانند پیروزی اجتناب‌ناپذیر جوامع غیرطبقاتی) یا طبیعت (مانند اجتناب‌ناپذیر بودن جنگ بین نژادهای برگزیده و دیگر نژادهای منحط) توجیه می‌شد.

    هانا آرنت در جوانی

    از نظر آرنت، جذابیت ایدئولوژی‌های توتالیتر و ظرفیتشان برای بسیج جمعیت به جهت پیشبرد خواسته‌هایشان، متکی بر ویرانی شرایط نظام‌مند و پایداری بود که مردم زمانی در آن زندگی می‌کردند. تأثیر جنگ جهانی اول، رکود گسترده و گسترش ناآرامی‌های انقلابی، مردم را در معرض انتشار یک ایده واحد و شفاف قرار می‌دهد که مسئولیت مصائب را بر عهده گرفته و به ارائه مسیر روشنی می‌پردازد که امنیت را در مقابل ناامنی‌ها و خطرات آینده برقرار می‌دارد. ایدئولوژی‌های توتالیتر دقیقاً چنین پاسخ‌هایی را ارائه می‌کردند و ادعا داشتند که کلید تاریخ را کشف کرده‌اند و می‌توانند با آن رویدادهای گذشته و حال را توضیح داده و آینده را با پیروی از دستورات تاریخی یا طبیعتی تضمین کنند.

    بر این اساس، انطباق جمعیت‌ کشورهای اروپایی با ایده‌های توتالیتر، نتیجه از بین رفتن قلمرو عمومی یا سیاسی به عنوان فضایی در جهت آزادی بود. این به نوبه خود منجر به سلب مشروعیت از نهادهای سیاسی و از بین رفتن اصول شهروندی و اجماع مشورتی شد که قلب فعالیت سیاسی دموکراتیک محسوب می‌شد. بنابراین، ظهور توتالیتاریسم در پرتو آسیب‌هایی شکل گرفت که امکان یک زندگی عمومی پایدار را تضعیف می‌کرد. این سبک از زندگی پایدار، شهروندان را متحد کرده و در عین حال آزادی و منحصربه‌فرد بودن را برایشان به ارمغان می‌آورد. (شرایطی که آرنت از آن به عنوان کثرت یاد می‌کند.)

    در این اثر اولیه، می‌توان تعدادی از مضامین تکراری سازماندهی شده در نوشته‌های سیاسی آرنت را تشخیص داد. به عنوان مثال او به بررسی شرایط یک زندگی عمومی انسانی و دموکراتیک، نیروهای تاریخی و اجتماعی و اقتصادی که آن را تهدید می‌کنند، رابطه متضاد بین منافع خصوصی و خیر عمومی، تأثیر چرخه‌های تشدید شده تولید و مصرفی که بستر مشترک و جهانی زندگی بشر را بی‌ثبات کرد و… می‌پردازد. این مضامین نه تنها بارها و بارها در آثار بعدی آرنت ظاهر می‌شوند، بلکه از طریق توسعه تمایزات کلیدی به منظور ترسیم ماهیت وجود سیاسی و توانایی‌هایی که در تولید و حفظ آن اعمال می‌شوند، به طور مفهومی توضیح داده خواهند شد.

    آیشمن در اورشلیم و ابتذال شر

    کتاب آیشمن در اورشلیم، علی‌رغم تمام حساسیت‌هایی که در ابتدا برانگیخته بود، به مرور از شأن اثری کلاسیک در حوزه تاریخ و نظریه سیاسی برخوردار شد. این کتاب در نگاه اول مطالعه‌ای در باب شخصیتی خاص به نظر می‌رسد، اما با کمی دقت در آن درمی‌یابیم که هدف آرنت از نگارش این اثر، نه ارائه گزارشی تاریخی-بیوگرافیک، بلکه واکاوی پرسش‌های کلان و متنوع در دو حوزه سیاست و اخلاق است.

    قهرمان، یا به تعبیر درست‌تر، ضدقهرمان این کتاب، آدولف آیشمن (Adolf Eichmann)، یک مسئول بلندپایه حزب نازی است که نقشی گسترده در فرآیند تعقیب و پیگرد و کشتار یهودیان در سراسر اروپا دارد. او پس از اتمام جنگ مدتی نسبتاً طولانی متواری بود، تا اینکه سرانجام توسط نیروهای امنیتی موساد ربوده شده و برای محاکمه، تحویل دولت اسرائیل داده شد. دادگاه اسرائیل، آدولف آیشمن آلمانی را پس از دادرسی‌های پُرطول‌ و تفصیل، به جرم جنایت علیه بشریت به اعدام محکوم کرد.

    آدولف آیشمن، جنایتکار نازی در دادگاه رسیدگی به جرایمش

    در همان برهه، هانا آرنت طی مجموعه مقالاتی برای نشریه نیویورکر، به ارائه گزارش‌هایی مفصل از جریان دادرسی پرونده آیشمن پرداخت. این گزارش‌ها، بعدها در قالب کتاب آیشمن در اورشلیم گرد هم آمدند. آرنت در این کتاب در دل یک جنایت بزرگ در تاریخ بشر، مسئله شر را ریشه‌یابی کرده و با دنبال کردن عوامل ایجادکننده آن، تحلیل‌های خود را در این زمینه ارائه می‌دهد.

    این کتاب آرنت نشان‌دهنده تغییر در دغدغه‌های فکری او، از ماهیت کنش سیاسی به فعالیت‌های مرتبط با تفکر و قضاوت است. او به طور بحث‌برانگیزی از عبارت ابتذال شر برای توصیف اقدامات آیشمن به عنوان یکی از اعضای رژیم نازی و به ویژه نقش او به عنوان معمار اصلی و مجری راه‌حل نهایی نسل‌کشی هیتلر برای مشکل یهودیان استفاده می‌کند. استفاده از لغت ابتذال به معنای مخالفت با تصویرهای رایج از جنایات غیرقابل توضیح نازی است که ناشی از یک اراده بدخواهانه برای انجام شرارت است. منظور لذتی است که در قتل نهفته است. تا آنجایی که آرنت می‌توانست تشخیص بدهد، آیشمن از طریق ناکامی یا غیاب قوه‌های درست تفکر و قضاوت، به مرحله مشارکت مشتاقانه در برنامه نسل‌کشی رسیده بود. او بدون فکر عمل کرده و صرفا از دستورات پیروی کرده بود، عملیاتش را به نحو احسن اجرا کرده و بدون در نظر گرفتن تأثیر آن‌ها بر کسانی که مورد هدف قرار می‌گرفتند، به کار خود ادامه می‌داد. ابعاد انسانی این فعالیت‌ها مورد توجه وی قرار نگرفته بود و در نتیجه مسئله مربوط به نابودی یهودیان، از دیگر مسئولیت‌هایی که به طور بوروکراتیک به آیشمن و هم‌پیمانانش محول شده بود، قابل تشخیص نبود.

    همچنین بخوانید: آزمایش زندان استنفورد؛ وقتی قدرت هیولا می‌سازد

    آرنت در نهایت به این نتیجه می‌رسد که اعمال قضاوت در خصوص شخص آیشمن، اساساً رنج قربانیانش را برای او واقعی یا آشکار نخواهد ساخت. این وجود نفرت نبود که آیشمن را قادر به انجام نسل‌کشی کرد، بلکه نبود ظرفیت‌های فکری بود که می‌توانست ابعاد انسانی و اخلاقی فعالیت‌هایش را برایش ملموس کند. آیشمن در استفاده از ظرفیت تفکر و گفت‌وگوی درونی با خود که منجر به خودآگاهی از ماهیت شیطانی اعمالش می‌شد، ناکام ماند.

    این ارتباط بین همدستی با شر سیاسی و ناتوانی در داشتن تفکر و قضاوت درست، الهام‌بخش آخرین مرحله از کار آرنت بود. او به دنبال توضیح ماهیت قوه‌های ذهنی و نقش سازنده آن‌ها در انتخاب‌های سیاسی و اخلاقی مسئولانه بود.

    وضع بشر

    وضع بشر کتابی است سرشار از نگرش‌های غیرمنتظره که از بسیاری وجوه به زمان حال بیشتر تناسب دارد تا زمان انتشارش در سال ۱۹۵۸. هانا آرنت در این کتاب به بررسی انسانیت مدرن می‌پردازد و انسان را از منظر اعمالی که توانایی انجامش را دارد، مورد واکاوی قرار می‌دهد. مسائلی همچون از بین رفتن عامل انسانی و آزادی سیاسی، وضعیت انسان، حوزه عمومی و خصوصی، کار، حیات فعال و عصر مدرن در این کتاب مورد بررسی قرار می‌گیرد.

    علاوه بر این، او در این اثر تحقیقات تاریخی-فلسفی کاملی را انجام می‌دهد که به ریشه‌های دموکراسی و فلسفه سیاسی در جهان یونان باستان باز می‌گردد. هدف او پیشنهاد یک بازسازی پدیدارشناختی از جنبه‌های مختلف فعالیت‌های انسانی به جهت تشخیص بهتر نوع کنش و تعاملی که با وجود سیاسی کنونی مطابقت دارد، بوده است.

    در کتاب وضع بشر و آثار بعدی، وظیفه‌ای که آرنت برای خود تعیین می‌کند این است که عمل و ظاهر و همراه با آن زندگی مشترک سیاسی و ارزش‌های عقیدتی را از تباهی‌های فیلسوفان نجات دهد. او امیدوار است که با توضیح سیستماتیک آنچه که حیات فعال بشر مستلزم آن است، حیات کنش عمومی و سیاسی را به رأس دارایی‌ها و اهداف انسانی بازگرداند.

    فهرست آثار هانا آرنت

    • ریشه‌های توتالیتاریسم، 1951
    • راحل فارنهاگن: زندگی یک زن یهودی، 1957
    • وضع بشر، 1958
    • میان گذشته و آینده، 1961
    • درباره انقلاب، 1962
    • آیشمن در اورشلیم: گزارشی در باب ابتذال شر، 1963
    • درباره خشونت، 1970
    • مردان در زمانه تاریکی، 1968
    • بحران‌های جمهوریت، 1972
    • حیات ذهن، 2 جلد، 1978
    • سخنرانی‌هایی درباره فلسفه سیاسی کانت، 1982
    • عشق و سنت آگوستین، 1996
  • سایکوپات کیست و سایکوپاتی چگونه منجر به پاتوکراسی می‌شود؟

    سایکوپات کیست و سایکوپاتی چگونه منجر به پاتوکراسی می‌شود؟

    پاتوکراسی یعنی قدرت گرفتن یک فرد سایکوپات و اعمال نفوذ او بر دیگر افراد جامعه. اما پیش از آن که به این مفهوم بپردازیم، لازم است ابتدا سایکوپاتی را تعریف کنیم و ببینیم یک فرد سایکوپات کیست و چه رفتار و مشخصاتی دارد. در ادامه همچنین به راه‌های مقابله با سایکوپات‌ها و درمان آن‌ها اشاره می‌کنیم.

    با این مطلب مجله تجربه زندگی همراه باشید.

    تعریف سایکوپات

    اصطلاح «سایکوپات» برای توصیف فردی بی‌احساس و عاری از مروت، بی‌عاطفه و از نظر اخلاقی فاسد به کار می‌رود. اگرچه این اصطلاح یک تشخیص رسمی سلامت روان نیست، اما اغلب در محیط‌های بالینی و قانونی از آن استفاده می‌شود.

    دیکشنری تخصصی، سایکوپات را این‌گونه تعریف می‌کند: «شخصی خودمحور و ضد اجتماعی که با فقدان پشیمانی نسبت به اعمال خود، عدم همدلی با دیگران و اغلب تمایلات مجرمانه مشخص می‌شود.»

    سایکوپات در برابر سوسیوپات

    درحالی‌که سایکوپات (Psychopath) و سوسیوپات (Sociopath) گاهی اوقات به صورت مترادف مورد استفاده قرار می‌گیرند، این دو معانی متفاوت و الگوهای مختلفی از صفات و رفتارها دارند. اما چه تفاوتی بین سایکوپات و سوسیوپات وجود دارد؟

    بسیاری از ویژگی‌های سایکوپاتی با علائم سوسیوپاتی که در DSM تحت عنوان اختلال شخصیت ضد اجتماعی آمده است همپوشانی دارند، درحالی‌که این دو از هم متفاوت هستند. تنها تعداد کمی از افراد مبتلا به اختلال شخصیت ضد اجتماعی سایکوپات محسوب می‌شوند. ویژگی‌های سایکوپاتی معمولا ذاتی است و این گروه در برابر دیگران اجتماعی‌تر و جذاب‌تر از سوسیوپات‌ها جلوه می‌کنند؛ حتی در برخی مواقع ممکن است به عنوان شخصیت‌هایی کاریزماتیک نزد مردم شناخته شوند.

    سایکوپات‌ها فاقد وجدان بوده و در برابر دیگران احساس همدلی ندارند. آن‌ها ممکن است وانمود کنند که مراقبت می‌کنند، اما غالباً یک ظاهر طبیعی را برای پوشاندن رفتارهای جنایتکارانه حفظ می‌کنند. سوسیوپات‌ها ممکن است برای اقدامات خود همدلی و پشیمانی محدود را تجربه کرده و بیش از‌ حد احساسی عمل کنند. یک سوسیوپات ممکن است تشخیص دهد که کارش اشتباه است، اما همچنان راه‌هایی برای منطقی کردن رفتارهای تحریک‌آمیز و مضر خود پیدا می‌کند. اما سایکوپات اعتقادی به اشتباه بودنش ندارد، مگر به قصد فریب دادن دیگران.

    علل سایکوپاتی

    تاریخچه اولیه در مورد سایکوپاتی نشان می‌دهد که اغلب ناشی از موضوعات مربوط به دلبستگی والدین و فرزند است. محرومیت عاطفی، طرد والدین و عدم محبت، احتمال سایکوپاتی را افزایش می‌دهد. مطالعات پژوهشی، پیوندی بین سوء رفتار کودک، دلبستگی‌های ناایمن و جدایی مکرر از مراقبان برقرار کرده است. برخی از محققان معتقدند که مسائل مربوط به دوران کودکی می‌توانند صفات سایکوپات را ایجاد کنند. همچنین این احتمال وجود دارد که صفات سایکوپات از عوامل مختلفی مانند ژنتیک، تغییرات عصبی، والدین نامطلوب و خطرات قبل از تولد مادر (مانند قرار گرفتن در معرض سموم در رحم) ناشی شود. تحقیقات نشان داده‌اند حتی در ساختار بخش‌هایی از مغز سایکوپات‌ها (منطقه ونترو مدیال، پری فرونتال و امیگدال) که در ترس، اضطراب، همدلی و احساس گناه فعالیت دارند، ارتباطات عصبی کمتری نسبت به دیگر افراد دیده می‌شود.

    ویژگی‌های رایج سایکوپاتی

    رفتار سایکوپاتی از فردی به فرد دیگر بسیار متفاوت است. ویژگی‌های سایکوپاتی ممکن است در دوران کودکی ظاهر شود و با افزایش سن، شدت آن افزایش یابد. برخی تحقیقات حاکی از آن است که یک سایکوپات ممکن است رفتار خشونت‌آمیزتری نسبت به جمعیت عمومی داشته باشد. بسیاری از مطالعات، صفات سایکوپات را به خشونت پیوند داده‌اند. سیستم‌های دادگاه ممکن است تمایلات سایکوپات یک جنایتکار را به عنوان راهی برای پیش‌بینی احتمال انجام اقدامات خشونت‌آمیز بیشتر ارزیابی کنند، اما لزوماً همه آن‌ها این‌گونه نیستند. برخی حتی در ظاهر انسان‌های خوبی محسوب می‌شوند.

    مطالعات نشان داده‌اند که یک سایکوپات موفق به احتمال زیاد به سِمَت‌های رهبری ارتقا می‌یابد و کمتر احتمال دارد که در پشت میله‌های زندان بماند. سایکوپات‌های موفق ممکن است در صفاتی خاص مانند وظیفه‌شناسی رتبه بالاتری داشته باشند و این ممکن است به آن‌ها کمک کند تا تکانه‌های ضد اجتماعی خود را بهتر از کسانی که در نهایت به جرایم جدی محکوم شده‌اند، مدیریت کنند. همه‌چیز به ویژگی‌های آن‌ها بستگی دارد.

    مهم است که بین یک بیمار سایکوپات و فردی با ویژگی‌های سایکوپاتی تمایز قائل شویم. نشان دادن ویژگی‌های سایکوپاتی بدون اینکه فرد واقعاً سایکوپات باشد، امکان‌پذیر است.

    ویژگی‌های سایکوپاتی عبارتند از:

    رفتار ضد اجتماعی: بیشتر سایکوپات‌ها مشکلات رفتاری را در سنین پایین نشان می‌دهند. آن‌ها ممکن است تقلب کنند، از مدرسه فرار کنند، اموال عمومی را خراب کنند، از مواد مخدر استفاده نمایند یا رفتار‌های خشن داشته باشند. شدت رفتار نادرست یک سایکوپاتی با گذشت زمان و افزایش سن بیشتر می‌شود. آن‌ها هنجارها و انتظارات اجتماعی را بدون هیچ‌گونه تردیدی زیر پا می‌گذارند.

    خودشیفتگی و احساس خود‌بزرگ‌بینی: برخی از متخصصان معتقدند که خودشیفتگی و سایکوپاتی در یک طیف شخصیتی قرار دارند و هر دوی این شخصیت‌ها تمایل به فروتنی و خوش‌بینی پایینی دارند. با این حال فقط یک سایکوپات وجدان پایینی دارد. سایکوپات‌ها اغلب خودبزرگ‌بین بوده و احساس می‌کنند که بر اساس قوانین خودشان زندگی می‌کنند و تصور می‌کنند که قوانین در مورد آن‌ها اعمال نمی‌شود.

    جذابیت سطحی: سایکوپات‌ها اغلب در ظاهر دوست‌داشتنی هستند. آن‌ها معمولاً مکالمه‌کنندگان خوبی هستند و داستان‌هایی را به اشتراک می‌گذارند که آن‌ها را خوب جلوه می‌دهد. سایکوپات‌ها ممکن است خنده‌رو و کاریزماتیک نیز باشند.

    تحریک و تکانشگری: سایکوپات هیجان را دوست دارد. آن‌ها دوست دارند فعالیت دائمی در زندگی خود داشته باشند و اغلب می‌خواهند روی دور تند زندگی کنند. اغلب اوقات یک سایکوپات نیاز به شکستن قوانین را به شکل تحریک‌آمیزی در خود تجربه می‌کند. آن‌ها ممکن است از هیجان دور شدن از چیزی لذت ببرند، یا حتی ممکن است این واقعیت را دوست داشته باشند که هر لحظه ممکن است گرفتار شوند. در نتیجه، سایکوپات‌ها اغلب نگران گیر افتادن در کارهای کسل‌کننده یا تکراری هستند و ممکن است نسبت به کارهای روتین معمول تحمل نداشته باشند.

    عدم پشیمانی و احساس گناه: یک سایکوپات اهمیتی نمی‌دهد که رفتارش چگونه بر دیگران تأثیر می‌گذارد. آن‌ها ممکن است چیزی را فراموش کنند که به کسی صدمه می‌زند، یا ممکن است اصرار کنند که دیگران در هنگام جریحه‌دار شدن احساساتشان بیش از حد واکنش نشان می‌دهند. در نهایت، سایکوپات‌ها برای ایجاد درد در افراد احساس گناه نمی‌کنند. در واقع، آن‌ها اغلب رفتار خود را منطقی تصور کرده و دیگران را سرزنش می‌کنند.

    دروغ‌گویی پاتولوژیک: سایکوپات‌ها دروغ می‌گویند تا خوب به نظر برسند و از دردسر خلاص شوند. آن‌ها همچنین برای سرپوش گذاشتن بر دروغ‌های قبلی خود دروغ می‌گویند. بنابراین آن‌ها گاهی اوقات در صحیح نگه داشتن داستان‌های خود مشکل دارند، زیرا آنچه را که گفته‌اند فراموش می‌کنند. یک سایکوپات اگر توسط کسی به چالش کشیده شود، به سادگی داستان خود را دوباره تغییر می‌دهد یا حقایق را برای انطباق با موقعیت عوض می‌کند.

    وادار کردن دیگران به انجام کاری که می‌خواهند و سوء استفاده از دیگران: سایکوپات‌ها می‌توانند با دروغ و نقش بازی کردن، دیگران را وادار به انجام کاری کنند. آن‌ها ممکن است داستان‌های غم‌انگیزی مبنی بر درآمد کم یا قربانی بودن داشته باشند و با این شگرد افراد را تحت تأثیر قرار داده و از محبتشان سوء استفاده کنند. یک سایکوپات از مردم استفاده می‌کند تا بدون توجه به احساس شخص دیگر، هر آنچه را که می‌تواند به دست آورد

    احساسات سطحی و عدم همدلی: سایکوپات‌ها احساسات زیاد -حداقل احساسات واقعی- را نشان نمی‌دهند. ممکن است بیشتر اوقات سرد و بی‌احساس به نظر برسند. اما هنگامی‌که به نفعشان باشد، یک سایکوپات ممکن است نمایش دراماتیکی از احساسات شدید را نشان دهد. با این حال این احساسات معمولاً کوتاه‌مدت و کاملاً کم‌عمق هستند. به عنوان مثال، یک سایکوپات ممکن است برای ترساندن کسی خود را عصبانی یا برای کنترل کردن فرد دیگر ناراحت نشان دهد، اما آن‌ها واقعاً این احساسات را تجربه نمی‌کنند. سایکوپات‌ها برای درک اینکه چگونه شخص دیگری ممکن است احساس ترس، غم یا اضطراب داشته باشد تلاش می‌کنند، اما قادر به درک واقعی افراد نیستند. یک سایکوپات نسبت به افرادی که رنج می‌برند کاملاً بی‌تفاوت است، حتی اگر آن فرد یک دوست نزدیک یا یکی از اعضای خانواده باشد.

    رفتارهای جنسی آشکار: از آنجایی که آن‌ها به افراد اطراف خود اهمیتی نمی‌دهند، احتمالاً یک سایکوپات شرکای جنسی متعددی داشته باشد. آن‌ها ممکن است درگیر رابطه جنسی محافظت نشده با غریبه‌ها شوند، یا ممکن است از رابطه جنسی به عنوان راهی برای به دست آوردن آنچه می‌خواهند، استفاده کنند. رابطه جنسی یک عمل عاطفی یا دوست‌داشتنی برای فرد سایکوپات نیست.

    عدم مسئولیت: قول دادن معنایی برای سایکوپات‌ها ندارد. آن‌ها قابل اعتماد نیستند. مثلاً ممکن است اقساط وامشان را پرداخت نکنند، پرداخت‌های حمایتی را قطع کرده یا کاهش دهند، قرض زیادی بگیرند و آن را پس نداده یا گردن خانواده و شریک خود بیندازند. همچنین ممکن است تعهدات خود را فراموش کنند. سایکوپات مسئولیت مشکلات موجود در زندگی را نمی‌پذیرد. آن‌ها مسائل خود را مثل همیشه تقصیر شخص دیگری می‌بینند، در مواقع لزوم نقش قربانی را بازی می‌کنند و از به اشتراک گذاشتن داستان‌هایی در مورد چگونگی استفاده دیگران از آن‌ها لذت می‌برند.

    همه‌کاره بودن: سایکوپات‌ها تمایل دارند قوانین را به عنوان پیشنهادات ببینند. آن‌ها معمولاً قوانین را محدودیتی می‌دانند که آن‌ها را عقب می‌اندازد و خود را همه‌کاره تصور می‌کنند و از قوانین صرفاً زمانی که به نفعشان باشد، صحبت می‌کنند. رفتارهای جنایی آن‌ها می‌تواند کاملاً متنوع باشد. نقض قوانین رانندگی، تخلفات مالی و اعمال خشونت فقط چند نمونه از مجموعه‌ای از جرایمی است که ممکن است توسط یک فرد سایکوپات انجام شود.

    البته همه سایکوپات‌ها زندانی نمی‌شوند. برخی از آن‌ها ممکن است زیر سایه مشاغل دیگر فعالیت کنند، یا درگیر شیوه‌های غیراخلاقی شوند که منجر به دستگیری آن‌ها نمی‌شود.

    این افراد در برخی مشاغل به احتمال بیشتری موفق می‌شوند. مشاغلی که احساسات و توجه به خواسته مردم از اهمیت کمتری برخوردار است و اعمال خشونت بیشتری در آن رخ می‌دهد؛ مشاغلی مانند رهبری، افسران پلیس، مبلغان مذهبی و…

    حکومت یک سایکوپات؛ پاتوکراسی

    وقتی افرادی با اختلال سایکوپاتی به قدرت می‌رسند، به آن پاتوکراسی گفته می‌شود. این اصطلاحی است که روانشناس لهستانی به نام اندرو لوباسزوسکی[1] برای اولین بار وقتی نازی‌ها کشورش را اشغال کرده بودند و از نزدیک شاهد وحشی‌گری آن‌ها بود، مطرح کرد. او در پی آن بود که درک کند به طور معمول چرا مردم شرور موفق می‌شوند، درحالی‌که بسیاری از افراد خوب که اخلاقی زندگی می‌کنند، برای موفقیت دائم در تلاش هستند. او می‌خواست بداند که چرا افراد مبتلا به اختلالات روانی به راحتی به قدرت می‌رسند و اداره کشور‌ها را به دست می‌گیرند.

    تا به امروز در طول تاریخ نمونه‌های متعددی از این اتفاق به چشم می‌خورد. درگیری و وحشی‌گری مداوم مردم بر سر قدرت و جنگ برای گرفتن حاکمیت، در کل تاریخ نسل بشر دیده می‌شود. این امر به این دلیل نیست که همه انسان‌ها ذاتاً وحشی و بی‌رحم هستند، بلکه تعداد کمی از مردم -یعنی کسانی که دارای اختلالات شخصیتی هستند- به شدت خودمحور و فاقد همدلی هستند. این اقلیت کوچک همواره قدرت را در اختیار داشته و توانسته است اکثریت را با قساوت تحت تأثیر قرار دهد.

    رهبرانی که به این شیوه حکومت کرده‌اند، مخالف دموکراسی و آزادی بوده و تمام تلاششان را می‌کنند تا نهاد‌های دموکراتیک را کنار بگذارند. (کاری که در وهله اول هیتلر در آلمان انجام داد.) آن‌ها قادر به درک اصول دموکراسی نیستند، زیرا خود را برتر از همه دانسته و زندگی را یک مبارزه رقابتی می‌بینند که در آن بی‌رحمانه‌ترین افراد برای تسلط بر دیگران شایسته‌اند.

    اجرای پاتوکراسی کل جامعه را -از رهبری گرفته تا ساختار نهاد‌های کوچک- تحت تأثیر قرار می‌دهد. در جامعه با رهبری پاتوکراسی، بسیاری از وسایل در خدمت این هدف قرار می‌گیرد و فشار و خفقان فراوانی به چشم می‌خورد. این رهبران معمولاً افرادی بی‌رحم هستند که خود را برتر از همه می‌پندارند و همواره افرادی با اختلالات روانی را در کنار خود نگه می‌دارند تا بتوانند نیروهایی بدون احساس و عاطفه و بدون وجدان داشته و این‌گونه با زور و خشونت بر مردم حکومت کنند. در این سیستم افرادی که باور به کار درست و دموکراسی دارند یا کنار گذاشته می‌شوند، یا خود به خاطر فشار وارده از جانب سیستم و رهبرشان نمی‌توانند به درستی کار کنند و خود را کنار می‌کشند. در نتیجه، پاتوکراسی به صورت افراطی در جامعه ریشه دوانده و اثر آن در همه‌جا دیده می‌شود.

    باید به خاطر داشته باشیم که پاتوکراسی تنها به این دلیل رشد می‌کند که اقدامات کافی برای محافظت از خود در برابر رهبران سایکوپات انجام نمی‌دهیم. ما باید نهادها و فرآیندهای دموکراتیک خود را حفظ و تقویت کنیم تا اطمینان حاصل کنیم که توده عظیم مردم در برابر اقلیت سایکوپات و خودشیفته‌ها با شهوت سیری‌ناپذیر قدرت محافظت می‌شوند. ما باید مطمئن شویم که دموکراسی ما به یک پاتوکراسی تبدیل نمی‌شود.

    آن دسته از افرادی که بیش از همه خواهان قدرت هستند -بی‌رحم‌ترین و غیرهمدلانه‌ترین افراد- نباید اجازه داشته باشند که به مقام‌های بالادست یابند. همه رهبران بالقوه (یا اعضای یک دولت) باید به دقت توسط روانشناسان ارزیابی شوند تا سطح همدلی، خودشیفتگی یا روان‌پریشی آن‌ها را تعیین کنند و از این رو مناسب بودن آن‌ها برای قدرت مسجل شود.

    همچنین این مقالهرا بخوانید: آزمایش زندان استنفورد؛ وقتی قدرت هیولا می‌سازد 

    مقابله با سایکوپات‌ها

    اکثر سایکوپات‌ها نمی‌خواهند تغییر کنند، زیرا نیازی به آن نمی‌بینند. آن‌ها اطمینان دارند که افراد دیگر هستند که اشتباه می‌کنند، نه آن‌ها. در نتیجه معمولاً اطرافیانشان هستند که در جست‌وجوی استراتژی‌های مقابله هستند. از این گذشته، بودن در کنار یک فرد بی‌پروا و پرتحرک سخت است.

    فکر می‌کنید دوست، رئیس و یا یکی از اعضای خانواده شما ممکن است یک سایکوپات باشد؟ اگر مراقب نباشید، رفتار آن‌ها می‌تواند روی سلامت روانی شما تأثیر بگذارد. اگر بودن در کنار یک فرد با ویژگی‌های سایکوپاتی باعث پریشانی شما می‌شود، از افراد حرفه‌ای کمک بگیرید. یک متخصص بهداشت روان می‌تواند به شما در ایجاد مرزهای سالم کمک کند تا وقتی در معرض خطر تحت فشار گرفتن از جانب یک سایکوپات هستید، بتوانید از خود مراقبت کنید.

    چنانچه نیاز به مشاوره و درمان حرفه‌ای در این زمینه دارید، می‌توانید با کلینیک تجربه زندگی تماس گرفته و یک وقت مشاوره یا درمان بگیرید.

    درمان سایکوپاتی

    این‌که آیا سایکوپاتی قابل درمان است یا نه، یک موضوع قابل بحث است. برخی از محققان گزارش می‌دهند که درمان کمکی به آن‌ها نمی‌کند. برخی دیگر استدلال می‌کنند که درمان‌های خاص می‌تواند رفتارهای خاصی مانند خشونت را کاهش دهد.

    بررسی پژوهش سال 2018 نشان داد که بسیاری از مطالعات انجام شده در مورد اثربخشی درمانی، فقط برای جمعیت‌های خاص مانند مجرمان جنسی اعمال می‌شود. بنابراین درمان‌هایی که روی آن‌ها کار می‌کند، ممکن است برای سایر سایکوپات‌ها اثر نکند. به همین ترتیب، یک سایکوپات زن ممکن است به رویکرد متفاوتی نیاز داشته باشد. به طور کلی آن‌ها تمایل به خشونت کمتری نسبت به مردان دارند، بنابراین ممکن است درمان آن‌ها کمی متفاوت باشد. همچنین بررسی‌ها نشان داده‌اند درمان شناختی رفتاری (CBT) ممکن است در برخی موارد مؤثر باشد، اما تحقیقات بیشتری لازم است تا مشخص شود که کدام استراتژی‌های بازسازی شناختی به بهترین وجه کار می‌کنند و نحوه استفاده از آن‌ها در رابطه با این افراد چگونه است.

    [1] Andrew Lobaczewski

  • آزمایش زندان استنفورد؛ وقتی قدرت هیولا می‌سازد

    آزمایش زندان استنفورد؛ وقتی قدرت هیولا می‌سازد

    محققان آزمایش زندان استنفورد می‌خواستند نقش شرایط و محیط و به ویژه عامل قدرت را در رفتار آدمی سنجیده و به این سوال پاسخ بدهند که آیا قدرت دادن به برخی افراد در یک محیط خاص نسبت به افراد دیگر می‌تواند آن‌ها را «بد» کند و باعث شود رفتاری از خود نشان بدهند که شاید در شرایط عادی و زندگی روزمره‌شان هرگز از آن‌ها نمی‌دیدیم؟ آیا در دنیای واقعی هم رفتار زندان‌بانان، ماموران خُرد و هر آن کس که اندک قدرتی دارد و موضعش را نسبت به دیگر شهروندان بالا می‌بیند، با انسان‌های دیگر قابل توجیه است؟
    آزمایش زندان استنفورد شاید بتواند پاسخی به این پرسش‌هایمان باشد.

    بی‌راه نیست که آزمایش زندان استنفورد را یکی از پرحاشیه‌ترین آزمایش‌های دنیای روان‌شناسی بدانیم. آزمایشی که گرچه بیش از پنجاه سال از انجام آن می‌گذرد، هنوز مورد بحث است و در خصوص جنبه‌های مختلفش اختلاف نظر وجود دارد.

    محققان آزمایش زندان استنفورد می‌خواستند نقش شرایط و محیط و به ویژه عامل قدرت را در رفتار آدمی سنجیده و به این سوال پاسخ بدهند که آیا قدرت دادن به برخی افراد در یک محیط خاص نسبت به افراد دیگر می‌تواند آن‌ها را «بد» کند و باعث شود رفتاری از خود نشان بدهند که شاید در شرایط عادی و زندگی روزمره‌شان هرگز از آن‌ها نمی‌دیدیم؟ آیا در دنیای واقعی هم رفتار زندان‌بانان، ماموران خُرد و هر آن کس که اندک قدرتی دارد و موضعش را نسبت به دیگر شهروندان بالا می‌بیند، با انسان‌های دیگر قابل توجیه است؟

    آزمایش زندان استنفورد شاید بتواند پاسخی به این پرسش‌هایمان باشد.

    آزمایش زندان استنفورد دقیقا چه بود؟

    در سال ۱۹۷۱، فیلیپ زیمباردو، روان‌شناس و استاد دانشگاه استنفورد، به همراه همکارانش تصمیم گرفت آزمایشی انجام بدهد که در آن تاثیر زندانی شدن یا نگهبان زندان بودن را بر افراد بررسی کند. این مطالعه که حالا با عنوان «آزمایش زندان استنفورد» شناخته می‌شود، یکی از معروف‌ترین و بحث‌برانگیزترین آزمایش‌های تاریخ روان‌شناسی است.

    این آزمایش و مطالعه، از زمان انجام آن تاکنون مورد توجه جامعه روان‌شناسی بوده و در کتاب‌های درسی، مقالات و کلاس‌های آموزشی مورد بحث و بررسی قرار گرفته و حتی بر پایه آن فیلم ساخته شده است. اما اخیرا انتقاداتی نسبت به جنبه‌های مختلف این آزمایش و به ویژه اخلاقی بودن یا نبودن آن صورت گرفته که ارزش علمی این مطالعه را زیر سوال برده است.

    زیمباردو همکلاسی سابق استنلی میلگرم، روان‌شناس اجتماعی بود که او را بیشتر با آزمایش معروف همنام خودش، یعنی آزمایش میلگرم می‌شناسیم. این آزمایش برای این طراحی شده بود که میل شرکت‌کنندگان در آزمایش را به اطاعت از قدرت و انجام اعمالی برخلاف تمایلات و اخلاقیاتشان بسنجد. این آزمایش در جولای ۱۹۶۱، ‌درست سه ماه بعد از شروع دادگاه آیشمن -جنایتکار نازی- انجام شد و میلگرم می‌خواست به این سؤال بغرنج آن سال‌ها پاسخ بدهد:

    آیا آیشمن و میلیون‌ها آلمانی دیگر تنها از دستورات پیروی می‌کردند، یا باید آن‌ها را همدست جنایات شیطان بدانیم؟ چگونه یک شهروند عادی تنها با اطاعت از دستورات مافوقش به موجودی متفاوت تبدیل می‌شود؟

    زیمباردو علاقه‌مند به گسترش تحقیقات میلگرم بود. او می‌خواست تأثیر متغیرهای موقعیتی را بر رفتار انسان بیشتر بررسی کند. او در این تحقیق می‌خواست ببیند که شرکت‌کنندگان وقتی در یک محیط شبیه‌سازی شده از زندان قرار می‌گرفتند، چطور از خود واکنش نشان می‌دادند. زیمباردو و همکارانش می‌خواستند ببینند آیا شرکت‌کنندگان در این آزمایش که اولا از آزمایشی بودن شرایطشان مطلع بودند و دوما از سلامت جسمانی و روانی برخوردار بودند، در شرایط آزمایشی از یک محیط زندان‌مانند، رفتارشان را تغییر می‌دادند؟

    شرکت‌کنندگان در آزمایش

    محققان برای پیشبرد این آزمایش، یک زندان ساختگی را در زیرزمین دانشکده روان‌شناسی دانشگاه استنفورد بنا کردند. سپس ۲۴ دانشجوی مقطع کارشناسی را که هنوز فارغ‌التحصیل نشده بودند، انتخاب کردند تا نقش زندانی و زندان‌بان را ایفا کنند.

    شرکت‌کنندگان از میان یک گروه بزرگ‌تر شامل 70 داوطلب انتخاب شده بودند. آن‌ها سابقه جنایی، مشکلات روان‌شناختی و شرایط پزشکی قابل توجهی نداشتند. داوطلبان موافقت کردند که در ازای دریافت 15 دلار در روز، در یک دوره یک تا دو هفته‌ای شرکت کنند.

    شرایط و قوانین

    زندان شبیه‌سازی شده استنفورد شامل سه سلول دو در سه متری بود. در هر سلول سه زندانی نگهداری می‌شد و سه تخت‌خواب داشت.

    سایر اتاق‌ها که در آن سوی سلول‌ها قرار گرفته بودند، مختص نگهبانان و سرپرستان زندان بودند. یک اتاق کوچک به عنوان سلول انفرادی تعریف شده بود و اتاق کوچک دیگری هم نقش حیاط زندان را ایفا می‌کرد.

    شرکت‌کننده‌ها به صورت تصادفی بین گروه‌های زندانی و زندان‌بان تقسیم شدند. در طول آزمایش، زندانی‌ها مجبور بودند کل شبانه‌روز را در آن زندان ساختگی بمانند. زندان‌بان‌ها هم به گروه‌های سه نفره تقسیم شدند و هر گروه هر روز در شیفت‌های هشت ساعته نگهبانی می‌دادند. این زندان‌بان‌ها می‌توانستند در زمان اضافه‌شان تا شیفت بعدی، به خانه رفته و مجددا به زندان برگردند.

    همچنین محققان با استفاده از دوربین‌ها و میکروفون‌های مخفی می‌توانستند رفتار زندانیان و زندان‌بان‌ها را زیر نظر بگیرند.

    روند آزمایش

    با شرکت‌کنندگان قبول شده برای ایفای نقش زندانی در این آزمایش، مانند هر جنایتکار دیگری رفتار شد. آن‌ها بدون اخطار در خانه‌هایشان دستگیر و به ایستگاه پلیس محلی منتقل شدند. از آن‌ها انگشت‌نگاری و عکس‌برداری شد و وارد زندان شدند. زندانیان را با چشم‌بند، به زندان جعلی استنفورد منتقل کردند.

    روند فردیت‌باختگی افراد (deindividuation) از همین‌جا آغاز شد. هنگامی که زندانیان به زندان رسیدند، آن‌ها را برهنه کردند، رویشان اسپری ضد شپش پاشیدند، تمام دارایی‌های شخصی‌شان را گرفتند و به آن‌ها لباس و ملحفه زندان دادند. برای آن‌ها لباس فرم صادر شد و از آن پس فقط با شماره‌های اختصاص داده شده به آن‌ها صدا زده می‌شدند.

    ظهور اقتدار

    تنها چند ساعت پس از شروع آزمایش، برخی از زندان‌بان‌ها شروع به آزار و اذیت زندانیان کردند. در ساعت 2:30 بامداد، زندانیان با سوت زدن از خواب بیدار می‌شدند و روال هر چند ساعت یک بار تکرار می‌شد و زندان‌بان‌ها این کار را می‌کردند تا به گفته خودشان کنترلشان را بر زندانیان، به آن‌ها نشان دهند.

    زندانیان نیز به زودی رفتارهای زندانی‌گونه را اتخاذ کردند. آن‌ها اغلب در مورد مسائل زندان صحبت می‌کردند و یا به زندان‌بان‌ها داستان‌هایی جعلی در مورد همدیگر می‌گفتند. آن‌ها شروع به جدی گرفتن قوانین زندان کردند، گویی هر کار می‌کردند برای خوشایند زندان‌بانان بود و تخلف برای همه‌شان منجر به فاجعه می‌شد. حتی برخی علیه زندانی‌هایی که قوانین را رعایت نمی‌کردند، در کنار نگهبانان قرار گرفتند.

    تنبیه‌های بدنی

    در طول این آزمایش، زندانی‌ها با توهین‌ها و دستورهای مضحک و شرم‌آور مورد تمسخر قرار می‌گرفتند، وظایف بیهوده و ملال‌آور برای انجام دادن به آن‌ها محول می‌شد و زندان‌بان‌ها عموماً می‌کوشیدند صفات انسانی زندانیان را گرفته و آن‌ها را از انسانیت ساقط کرده و به اصطلاح dehumanized کنند.

    «دراز نشست» یک نوع معمول از تنبیه بدنی بود که توسط زندان‌بان‌ها اعمال می‌شد. یکی از زندان‌بان‌ها در حین انجام حرکات دراز نشست روی پشت زندانیان پا می‌گذاشت یا زندانیان دیگر را وادار می‌کرد که روی پشت هم‌بندان خود بنشینند.

    شروع یک شورش

    از آنجایی که روز اول آزمایش بدون حادثه گذشت، زندان‌بانان برای شورشی که در صبح روز دوم شروع شد، آماده نبودند و غافلگیر شدند.

    در روز دوم آزمایش، زندانیان لباس‌هایشان را درآوردند، شماره‌هایشان را پاره کردند و با قرار دادن تخت‌هایشان مقابل در، خود را داخل سلول‌ها حبس کردند. زندان‌بان‌ها نیروهای کمکی را فراخواندند. سه نگهبانی که در حالت آماده‌باش منتظر بودند، به زندان وارد شدند و نگهبانان شیفت شب داوطلبانه برای کمک ماندند.

    زندان‌بانان برای سرکوب این شورش، با استفاده از یک کپسول آتش‌نشانی که جریان بسیار سرد دی‌اکسید کربن را شلیک می‌کرد، زندانیان را به زور از درها دور کردند. سپس نگهبانان به هر سلول نفوذ کردند، زندانیان را برهنه کردند و تخت‌ها را بیرون آوردند. رهبران شورش زندانیان به سلول انفرادی منتقل شدند. پس از این، نگهبانان عموماً شروع به آزار و اذیت و ارعاب زندانیان کردند. یکی از سه سلول زندان به عنوان «سلول تشویقی» تعیین شد. به سه زندانی که کمترین درگیری را در شورش داشتند، امتیازات ویژه‌ای داده شد. نگهبانان یونیفورم و تختشان را به آن‌ها پس داده و اجازه دادند موهایشان را بشویند و دندان‌هایشان را مسواک بزنند.

    زندانیان تشویق شده می‌توانستند در حضور سایر زندانیان که امتیاز غذا خوردن را موقتاً از دست داده بودند، غذای مخصوص بخورند. نتیجه آن اتفاق، شکستن همبستگی میان زندانیان بود.

    طی چند روز بعد از شورش، روابط بین زندان‌بانان و زندانیان دگرگون شده و تغییر در یکی منجر به تغییر در دیگری شد. هرچه زندانیان وابسته‌تر می‌شدند، نگهبانان نسبت به آن‌ها بیشتر تمسخر می‌کردند و این کار را به گونه‌ای انجام می‌دادند که زندانیان دیگر شاهدش باشند. با گسترش این رفتارها، زندانیان روز به روز مطیع‌تر می‌شدند.

    با تسلیم شدن زندانیان، زندان‌بان‌ها پرخاشگرتر و قاطع‌تر شدند. آن‌ها خواستار اطاعت هرچه بیشتر زندانیان بودند. زندانیان برای همه‌چیز به نگهبانان وابسته بودند، بنابراین سعی می‌کردند راه‌هایی برای راضی نگه داشتن نگهبان‌ها بیابند؛ برای مثال خبرچینی در مورد دیگر زندانیان.

    کمتر از 36 ساعت پس از شروع آزمایش، زندانی شماره 8612 درگیر اختلال عاطفی حاد، تفکر آشفته، گریه غیر قابل کنترل و خشم شد. پس از جلسه‌ای با زندان‌بانان که در آن به او گفتند ضعیف است، به او وضعیت «مخبر» را پیشنهاد کردند. شماره 8612 به میان زندانیان دیگر بازگشت و گفت: «نمی‌توانید از اینجا بیرون بروید. نمی‌توانید اینجا را ترک کنید.»

    مدت کمی بعد از آن، زندانی شماره ۸۶۱۲ فریادهای دیوانه‌واری سر داد، دشنام داد و به چنان درجه‌ای از خشم رسید که گویی غیر قابل کنترل بود. روان‌شناسان در این لحظه متوجه شدند که باید او را از آزمایش خارج کنند.

    نتایج تحقیق

    آزمایش زندان استنفورد در ابتدا قرار بود به مدت ۱۴ روز طول بکشد. با این حال به دلیل اتفاقاتی که برای دانشجویان شرکت‌کننده رخ داد، ناچار شدند آزمایش را پس از شش روز متوقف کنند. در طول آزمایش، زندان‌بان‌ها خشن و بدرفتار شده بودند و زندانیان به تدریج از خودشان نشانه‌هایی از استرس و اضطراب شدید را نشان می‌دادند.

    برخی از مواردی که در طول آن شش روز مشاهده شد، شامل موارد زیر بود:

    • درحالی‌که زندانیان و زندان‌بانان اجازه داشتند به هر شکلی که می‌خواهند باهم تعامل داشته باشند، با این حال تعاملات مشاهده شده در میانشان خصمانه یا حتی غیرانسانی بود.
    • نگهبان‌ها شروع به رفتارهای پرخاشگرانه و توهین‌آمیز با زندانیان کردند، درحالی‌که زندانی‌ها به تدریح منفعل و افسرده شدند.
    • پنج نفر از زندانیان شروع به تجربه احساسات منفی شدید از جمله گریه و اضطراب حاد کردند و باید هرچه زودتر آزمایش را ترک می‌کردند.

    به نظر می‌رسید حتی خود محققان هم از مشاهده واقعیات ماجرا فاصله گرفته بودند. زیمباردو که نقش رییس زندان را ایفا می‌کرد، رفتار توهین‌آمیز نگهبانان زندان را نادیده می‌گرفت. تا اینکه یک دانشجوی فارغ‌التحصیل با نام کریستینا مسلش (همسر زیمباردو) به شرایط موجود در آن زندان شبیه‌سازی شده و اخلاقی بودن ادامه آزمایش اعتراض کرد.

    تاثیرات

    آزمایش زندان استنفورد خیلی زود پس از انتشار نتایج آن معروف شد و به صورت گسترده در کتاب‌های درسی و دیگر نشریات مورد استناد قرار گرفت. به گفته زیمباردو و همکارانش، آزمایش زندان استنفورد نقش قدرتمندی را که موقعیت می‌تواند در رفتار انسان ایفا کند، برجسته می‌کند.

    در این آزمایش، از آنجا که زندان‌بانان در موقعیت قدرت قرار گرفته بودند، شروع به بروز رفتاری کردند که معمولاً در زندگی روزمره یا موقعیت‌های دیگر از خود نشان نمی‌دادند. زندانیان هم که در موقعیتی قرار گرفته بودند که در آن کنترلی روی شرایط نداشتند، مطیع و افسرده شدند.

    فیلیپ زیمباردو

    در سال 2011، مجله فارغ‌التحصیلان استنفورد به افتخار چهلمین سالگرد انجام این آزمایش، مروری دوباره بر آن داشت. این مقاله حاوی مصاحبه‌هایی با چندین نفر از جمله زیمباردو و سایر محققان و همچنین برخی از شرکت‌کنندگان در این مطالعه بود. ریچارد یاکو، یکی از زندانیان این آزمایش، معتقد بود که این آزمایش تاثیر قدرتی را که نقش‌ها و انتظارات اجتماعی می‌توانند در رفتار یک فرد ایجاد کنند، نشان می‌دهد.

    فیلم سینمایی آزمایش زندان استنفورد

    بر اساس آزمایش زندان استنفورد، در سال ۲۰۱۵ یک فیلم سینمایی هم ساخته شد که خود زیمباردو در کنار تیم تالبوت در نگارش آن نقش داشته و کارگردانش کایل پاتریک آلوارز است.

    در این فیلم بازیگرانی چون ازرا میلر، مایکل آنگارانو، تای شریدان و بیلی کروداب ایفای نقش کرده‌اند و امتیاز آن در بانک جامع اطلاعات اینترنتی فیلم‌ها (IMDB) ۶.۸ از ۱۰ است.

    برای دانلود رایگان فیلم آزمایش زندان استنفورد (The Stanford Prison Experiment) به همراه زیرنویس فارسی آن، به کانال تلگرام مجله تجربه زندگی به آدرس t.me/elcmag مراجعه کنید.

    موج انتقادها از آزمایش زندان استنفورد

    در سال‌های پس از انجام آزمایش زندان استنفورد، انتقادات زیادی به این مطالعه وارد شده است. برخی از این موارد عبارتند از:

    مسائل اخلاقی

    آزمایش زندان استنفورد اغلب به عنوان نمونه‌ای از تحقیقات غیراخلاقی ذکر می‌شود. امروزه نمی‌توان این آزمایش را توسط محققان تکرار کرد، زیرا استانداردهای تعیین شده توسط قوانین اخلاقی متعدد از جمله کد اخلاق انجمن روان‌شناسی آمریکا را رعایت نمی‌کند.

    عدم تعمیم‌پذیری

    منتقدان دیگر معتقدند که این مطالعه به دلیل عوامل مختلف، فاقد قابلیت تعمیم است. نمونه غیرنماینده شرکت‌کنندگان در ‌آزمایش (که عمدتاً مردان سفیدپوست و از طبقه متوسط جامعه بودند) تعمیم‌پذیری نتایج آزمایش را برای جمعیت وسیع‌تر جامعه دشوار می‌کند.

    فقدان رئالیسم

    این مطالعه همچنین به دلیل فقدان اعتبار زیست‌محیطی آن مورد انتقاد قرار می‌گیرد. اعتبار زیست‌محیطی به میزانی از واقع‌گرایی اشاره دارد که طبق آن یک چیدمان آزمایشی شبیه‌سازی شده، با موقعیت دنیای واقعی که می‌خواهد از آن تقلید کند، مطابقت دارد.

    درحالی‌که محققان تمام تلاش خود را برای بازسازی محیط زندان انجام دادند، تقلید کامل از همه متغیرهای محیطی و موقعیتی زندگی در زندان به سادگی ممکن نیست. از آنجایی که ممکن است عواملی مرتبط با محیط و موقعیت وجود داشته باشد که بر نحوه رفتار شرکت‌کنندگان تأثیر بگذارد، ممکن است واقعاً نشان‌دهنده آنچه ممکن است خارج از آزمایشگاه اتفاق بیفتد، نباشد.

    همچنین بررسی‌های جدیدتر روی آزمایش و مصاحبه با شرکت‌کنندگان، مسائل عمده‌ای را در مورد طراحی، روش‌ها و رویه‌های تحقیق نشان داده است که اعتبار، ارزش و حتی صحت مطالعه را زیر سؤال می‌برد. این گزارش‌ها، از جمله بررسی سوابق مطالعه و مصاحبه‌های جدید با شرکت‌کنندگان، برخی از یافته‌ها و فرضیات کلیدی در مورد مطالعه را نیز مورد تردید قرار داده است. برای مثال گفته شده که یکی از شرکت‌کنندگان حال بد خود را جعل کرده است تا بتواند آزمایش را ترک کند، زیرا نگران عقب ماندنش از کلاس و نمرات درسی‌اش بوده است. دیگر شرکت‌کنندگان هم اعتراف کرده‌اند که رفتارشان را در جهت «کمک» به آزمایش، جهت می‌دادند.

    شواهد جدید همچنین حاکی از آن است که آزمایش‌کنندگان رفتارهای زندان‌بان‌ها را تشویق کرده و در جهت تقویت اعمال توهین‌آمیز و سوق دادن آن‌ها به رفتار خشن علیه زندانیان نقش داشتند.

    در سال 2019، یک ژورنال روان‌شناسی آمریکایی مقاله‌ای را منتشر کرد که این آزمایش مشهور را بی‌بهره از شایستگی علمی توصیف کرد و به این نتیجه رسید که آزمایش زندان استنفورد یک مطالعه فوق‌العاده ناقص بود که باید خیلی زودتر از این‌ها تمام می‌شد.

    با این حال زیمباردو در بیانیه‌ای که در وب‌سایت رسمی این آزمایش منتشر شده است، معتقد است که این انتقادات نتیجه‌گیری اصلی مطالعه را تضعیف نمی‌کند؛ اینکه نیروهای موقعیتی می‌توانند اقدامات فردی را هم به صورت مثبت و هم به صورت منفی تغییر دهند.

    سخن آخر اینکه آزمایش زندان استنفورد هم در حوزه روان‌شناسی و هم در خارج از آن به خوبی شناخته شده است. در حالی که این مطالعه به دلایل بسیاری مدت‌ها مورد بحث و بررسی بوده است، انتقادات اخیر در مورد رویه‌های این مطالعه، نور روشن‌تری را بر کاستی‌های علمی آزمایش می‌تاباند.

  • آلزایمر چیست و چطور از فرد مبتلا به آلزایمر مراقبت کنیم؟

    آلزایمر چیست و چطور از فرد مبتلا به آلزایمر مراقبت کنیم؟

    آلزایمر یک بیماری پیش‌رونده است که به تدریج سلول‌های مغز را از بین برده و بر حافظه، افکار و رفتار فرد تأثیر می‌گذارد.

    بر اساس گزارش مرکز کنترل و پیشگیری از بیماری‌ها (CDC)، بیماری آلزایمر در سال 2016 نزدیک به 5.7 میلیون بزرگسالِ ساکن در ایالات متحده را تحت‌تأثیر قرار داده است.

    بسیاری از افرادی که مبتلا به آلزایمر هستند، کمک‌ها و مراقبت‌های روتین و مورد نیاز خود را از طریق اعضای خانواده، شریک زندگی یا دوستان نزدیکشان دریافت می‌کنند. همچنین 32 درصد از کسانی که از افراد مبتلا به زوال عقل مراقبت می‌کنند، حداقل به مدت 5 سال یا بیشتر از این افراد پرستاری می‌کنند.

    مراحل مختلف بیماری آلزایمر چیست؟

    علائم بیماری آلزایمر با پیشرفت بیماری به تدریج شدیدتر می‌شود و همین موضوع، چالش‌های جدیدی را برای مراقبان به وجود می‌آورد. درک مراحل پیشروی بیماری آلزایمر و علائم مرتبط با آن می‌تواند به افراد کمک کند تا برای فراهم آوردن شرایط مناسب حال بیمار برنامه‌ریزی کنند.

    بیماری آلزایمر شامل سه مرحله است؛ خفیف، متوسط و پیشرفته.

    مرحله خفیف:

    افراد مبتلا به آلزایمر که در مراحل خفیف یا اولیه هستند، هنوز می‌توانند به صورت مستقل عمل کنند. آن‌ها می‌توانند به مشارکت در فعالیت‌های کاری، تخصصی و اجتماعی ادامه دهند.

    در این مرحله، احتمال آن وجود دارد که افراد در تمرکز یا به خاطر سپردن وقایع اخیر دچار مشکل شوند. ممکن است این افراد برخی از کلمات یا نام‌ها را نیز فراموش کنند.

    مشکلات مربوط به نوشتن و حل مسئله نیز از دیگر علائم اولیه آلزایمر است.

    مرحله متوسط:

    بیماری آلزایمر متوسط شامل علائمی همچون از دست دادن قابل توجه بخشی از حافظه، سردرگمی و مشکلات فیزیکی است.

    افراد در این مرحله ممکن است علائم زیر را از خود نشان دهند:

    • مشکل در شناخت اعضای خانواده و دوستان نزدیک
    • مشکل در سازماندهی یا پیروی از دستورالعمل‌ها
    • مشکل در انجام کارهای روتین روزانه، مانند پوشیدن لباس
    • بی‌قراری یا مشکل در به خواب رفتن
    • سرگردانی یا گم شدن
    • بی‌اختیاری ادرار یا مدفوع
    • تغییرات شخصیتی

    مرحله پیشرفته:

    افرادی که در مرحله پیشرفته و نهایی بیماری آلزایمر قرار دارند، تقریباً برای تمام فعالیت‌های اساسی روزانه خود مانند نشستن، راه رفتن و غذا خوردن به کمک نیاز دارند.

    در این مرحله، افراد ممکن است توانایی مشارکت در گفت‌وگوها را از دست بدهند. آن‌ها ممکن است با مشکل جویدن یا بلع نیز مواجه شوند.

    بسیاری از افراد مبتلا به آلزایمر پیشرفته، آگاهی خود را از محیط پیرامون از دست می‌دهند و دیگر نمی‌توانند اعضای خانواده خود را بشناسند.

    راه‌های مراقبت از بیماران مبتلا به آلزایمر

    در هنگام مراقبت از افراد مبتلا به آلزایمر، این 9 نکته کاربردی را در نظر داشته باشید.

    ایجاد یک برنامه روزانه و مشخص

    مراقبان می‌توانند با ایجاد یک برنامه روزانه ثابت، به فرد کمک کنند تا احساس راحتی بیشتری داشته باشد. این کار می‌تواند به تقویت حس آشناپنداری در فرد مبتلا به آلزایمر کمک کند.

    مراقبان باید سعی کنند تا از ایجاد تغییرات قابل توجه در برنامه روزمره بیمار خودداری کنند، زیرا ممکن است برای او گیج‌کننده باشد. با این حال گاهی اوقات بعضی از تغییرات اجتناب‌ناپذیر هستند؛ برای مثال معرفی یک پرستار جدید یا ایجاد تغییر در نحوه ارائه مراقبت‌های ویژه استثنا محسوب می‌شود.

    افراد مبتلا به آلزایمر اغلب زمان نیاز دارند تا با افراد و مکان‌های جدید سازگار شوند، بنابراین پرستاران باید سعی کنند تا تغییرات را به تدریج اعمال کنند.

    برنامه‌ریزی برای انجام فعالیت‌های مختلف

    مراقبان می‌توانند عزیزان خود را با فعالیت‌ها و کارهای روزانه زیر درگیر و فعال نگه دارند:

    • پخت‌وپز و شیرینی‌‌پزی
    • ورزش‌هایی مانند پیاده‌روی، تمرینات کششی و تمریناتی با وزنه‌های سبک
    • رقصیدن
    • گوش دادن به موسیقی
    • انجام یک بازی رومیزی ساده
    • انجام کارهای خانه، مانند تا کردن لباس‌ها و باغبانی
    • رفتن به رستوران، موزه یا پارک موردعلاقه
    • دیدن یک فیلم
    • دیدار با دوستان و خانواده

    پرستاران می‌توانند برای زمانی از روز که فرد مبتلا به آلزایمر در بهترین حالت روحی و جسمی‌اش قرار دارد، یک گردش تفریحی را برنامه‌ریزی کنند. البته این اقدام می‌تواند از فردی به فرد دیگر متفاوت باشد. برخی از افراد ممکن است هنگام صبح احساس سرحالی بیشتری داشته باشند، در حالی که برخی دیگر شب‌ها پرانرژی‌تر و هوشیارتر هستند. پرستاران می‌توانند سطح انرژی فرد را در طول گردش‌ها مشاهده کنند و قبل از اینکه فرد خیلی خسته شود به خانه بازگردند.

    برخی از پرستاران می‌توانند برای اعلام وضعیت عزیزان و بیمارانشان به افرادی مانند کارکنان بخش خدمات، کارت‌های ویزیت کوچکی را با بیمار همراه کنند. در صورت لزوم، مراقبان می‌توانند این موارد را به طور مجزا نیز به افراد توضیح دهند. برای مثال می‌توان روی این کارت‌ها جملاتی همچون «همسر من مبتلا به آلزایمر است و ممکن است چیزهای غیرمنتظره‌ای بگوید یا انجام دهد. از درک شما متشکرم.» نوشت.

    توسعه ارتباطات مداوم بیمار

    بیماری آلزایمر می‌تواند به طور قابل توجهی بر توانایی فرد در برقراری ارتباط با دیگران تأثیر بگذارد. آن‌ها ممکن است در تفسیر یا به خاطر سپردن کلمات خاص نیز با مشکل مواجه شوند. اغلب اوقات پیش می‌آید که فرد رشته افکار خود را هنگام ادای یک جمله از دست می‌دهد.

    مراقبان می‌توانند از راهبردهای زیر برای تسهیل ارتباطات بیمار استفاده کنند:

    • ارتباط چشمی را با فرد حفظ کنید و لبخند بزنید
    • هر بار فقط یک سوال از او بپرسید
    • نام اشخاص دیگر را به زبان بیاورید
    • از زبان بدن واضح و آرام استفاده کنید
    • با صدای آرام و ملایم صحبت کنید، اما از صحبت‌های کودکانه یا ساده کردن بیش از حد جملات خودداری کنید
    • سعی کنید در هنگام عصبانیت شدید، آرامش خود را حفظ کنید

    توسعه و گسترش ارتباطات مداوم می‌تواند به فرد مبتلا به آلزایمر فرصت بدهد که در گفت‌وگوها و فعالیت‌ها مشارکت داشته باشد. داشتن ارتباطات متنوع می‌تواند فشارهای موجود بر دوش مراقبان را هم کاهش دهد.

    کمک به بیماران برای داشتن یک رژیم غذایی مغذی

    کمک به افراد مبتلا به آلزایمر در جهت داشتن تغذیه خوب و هیدراته ماندن بسیار ضروری است. وزن افراد مبتلا به آلزایمر ممکن است به دلایل زیر کاهش پیدا کند:

    • آن‌ها نمی‌توانند به یاد بیاورند که آخرین بار چه زمانی غذا خورده‌اند
    • نحوه آشپزی کردن را فراموش کرده‌اند
    • هر روز همان غذاهای تکراری را می‌خورند
    • از زمان وعده‌های غذایی اطلاع ندارند
    • توانایی بوییدن و چشیدن غذاها را از دست داده‌اند
    • برای جویدن و بلع غذاها با مشکل مواجه هستند

    مراقبان می‌توانند با کمک روش‌های زیر، اطمینان حاصل کنند که فرد غذای مغذی کافی را برای خوردن دریافت می‌کند:

    • هر روز وعده‌های غذایی را در زمان مشخصی سرو کنید
    • غذا را در بشقاب‌های رنگارنگ سرو کنید. این کار می‌تواند به برجسته کردن غذا در چشم آن‌ها کمک کند
    • حجم بیشتر غذا را در وعده صبحانه سرو کنید
    • آن‌ها را به مصرف مولتی‌ویتامین‌ها تشویق کنید
    • وعده‌های غذایی کوچک اما متنوع همچون برش‌های پنیر، میوه یا ساندویچ‌های کوچک را در اختیار آن‌ها قرار دهید
    • با خاموش کردن رادیو یا تلویزیون، محل غذا خوردن آن‌ها را ساکت کنید
    • غذاهایی را انتخاب کنید که جویدن و بلعیدن آن‌ها آسان باشد.

    تقویت عزت نفس بیماران مبتلا به آلزایمر

    داشتن ظاهر و احساس خوب می‌تواند به کاهش برخی از علل بروز اضطراب در بیماران آلزایمری کمک کند و به فرد اجازه می‌دهد تا احساس کند که بیشتر از همیشه «شبیه به خود» است.

    تصویر مغز یک بیمار مبتلا به آلزایمر

    روش‌هایی که یک پرستار می‌تواند به فرد بیمار در زمینه رعایت نظافت و آراستگی ظاهری کمک کند، عبارت است از:

    • مسواک زدن دندان‌ها
    • کمک به آرایش کردن آن‌ها در صورتی که معمولا عادت به آرایش کردن دارند (اما از آرایش چشم صرف نظر کنید)
    • تشویق شخص به اصلاح صورت در صورتی که به آن عادت دارند و کمک به آن‌ها در صورت لزوم
    • کوتاه نگه داشتن ناخن‌های بیمار
    • دادن زمان اضافی به آن‌ها برای لباس پوشیدن
    • کمک به انتخاب و ست کردن لباس‌ها به ترتیبی که معمولا لباس‌هایشان را می‌پوشند
    • خرید لباس‌های گشاد و راحت برای آن‌ها
    • خرید لباس‌های دارای زیپ چسبی یا معمولی به جای لباس‌های بنددار و دکمه‌دار

    حفظ امنیت بیماران مبتلا به آلزایمر

    بسیاری از موقعیت‌های روزمره می‌تواند باعث شود که فرد مبتلا به آلزایمر احساس ناامنی کند، یا او را در معرض خطر واقعی قرار دهد.

    آن‌ها ممکن است قادر به درک شرایطی مانند «خیس بودن زمین» نباشند. حتی گام برداشتن از روی یک نوع کفپوش به نوع دیگر، مانند قدم گذاشتن از روی پارکت به روی فرش، می‌تواند گیج‌کننده باشد.

    برخی از نکات ایمنی که باید در حین مراقبت از فرد مبتلا به آلزایمر رعایت شوند، عبارت از موارد زیر هستند:

    • اطمینان حاصل کنید که کفش‌های محکم و راحتی به پا داشته باشند
    • نصب یک برچسب رنگی روشن در لبه پله‌ها
    • نصب یک لایه محافظتی روی گوشه‌های تیز مبلمان
    • محدود کردن آینه‌های موجود در خانه
    • نصب برچسب‌های گرم و سرد در نزدیکی شیرهای آب
    • برای جلوگیری از سوختگی، شعله‌‌ی گاز را در پایین‌ترین حد ممکن قرار دهید
    • نصب قفل‌های ایمنی روی اجاق گاز
    • مطمئن شوید که داروهایشان را به درستی مصرف کنند

    اگر شخص مبتلا به آلزایمر هنوز توانایی رانندگی کردن دارد، نسبت به علائمی که ممکن است رانندگی او را برای دیگران خطرآفرین کند، محتاط و گوش‌به‌زنگ باشید.

    مراقبت از حیوان خانگی

    داشتن حیوان خانگی برای افراد مسن فواید زیادی دارد. گربه‌ها، سگ‌ها و سایر حیوانات می‌توانند عشق و همراهی مداوم را برای فرد مبتلا به آلزایمر فراهم کنند. برای کسانی که در مراحل اولیه این بیماری هستند، مراقبت از حیوان خانگی می‌تواند به آن‌ها کمک کند تا همچنان فعال بمانند.

    اگر مراقبت از حیوان خانگی به تدریج برای شخص دشوارتر شد، راه‌هایی را برای نگه داشتن آن‌ها در کنار هم در نظر بگیرید. برای مثال از یک همسایه یا یکی از اعضای خانواده یا افراد محله درخواست کنید که سگ فرد مبتلا به آلزایمر را به پیاده‌روی ببرند، یا اطمینان حاصل کنند که گربه فرد غذای خود را به موقع دریافت می‌کند.

    برخی از سازمان‌ها مانند Meals on Wheels America، می‌توانند غذای حیوانات خانگی را به آن‌ها ارائه دهند. برخی از موسسات خیریه محلی خدماتی همچون سگ‌گردانی، بازی با گربه‌ها و خدمات موقت پرورش حیوانات را به افراد مسنِ دارای شرایط بیماری خاص ارائه می‌دهند.

    شرکت در دوره‌ها یا خواندن دستورالعمل‌های لازم

    افراد می‌توانند به صورت حضوری یا آنلاین، در دوره‌های مربوط به آموزش علائم اولیه آلزایمر یا تغییرات رفتاری و برنامه‌ریزی مالی برای افراد مبتلا شرکت کنند.

    نکات مربوط به خودمراقبتی برای پرستاران و مراقبان افراد مبتلا به آلزایمر

    مراقبت از عزیزانِ مبتلا به آلزایمر می‌تواند زندگی افراد را به روش‌های مختلف تحت‌تاثیر قرار بدهد؛ برای مثال ممکن است در وضعیت کار و معاشرت آن‌ها تغییرات اساسی ایجاد شود. این مراقبان به صورت روزانه با چالش‌های جدیدی روبه‌رو می‌شوند و این وضعیت به طور قابل توجهی بر سلامت جسمی و روانی آن‌ها تأثیر می‌گذارد.

    گاهی اوقات پیش می‌آید که مراقبان سلامتی عزیزشان را بیش از سلامتی خود در اولویت قرار ‌می‌دهند، اما باید به خاطر داشته باشید که برای کمک به عزیزانتان باید ذهن و جسم سالمی داشته باشید.

    پرستاران می‌توانند این نکات خودمراقبتی را برای کمک به کاهش استرس، بالا بردن تاب‌آوری و همدلی و رفع خستگی‌هایشان امتحان کنند.

    • در مورد شرایطتان صحبت کنید: گاهی اوقات مراقبان از صحبت کردن درباره وضعیت عزیزشان با دوستان نزدیک و خانواده خودداری می‌کنند. این در صورتی است که صحبت کردن در مورد تجربیات، ناامیدی‌ها و ترس‌ها می‌تواند به کاهش تنش‌های عاطفی کمک کند. مراقبان باید با یک دوست یا مشاور صحبت کنند و به یک گروه پشتیبانی بپیوندند.
    • خواب کافی داشته باشید: بزرگسالان به 7 تا 9 ساعت خواب شبانه نیاز دارند. افرادی که خواب کافی ندارند، ممکن است در طول روز تحریک‌پذیری و گیجی و سردرگمی را تجربه کنند.
    • به صورت روزانه ورزش کنید: وزارت بهداشت و خدمات انسانی (HHS) توصیه می‌کند که بزرگسالان حداقل 150 دقیقه در هفته فعالیت بدنی با شدت متوسط ​​داشته باشند. فعالیت بدنی می‌تواند استرس را از بین ببرد، سطح انرژی را افزایش بدهد و خواب را بهبود ببخشد.
    • مهربانی با خود را تمرین کنید: مراقبان ممکن است از خود توقعات غیرمنطقی و ایده‌آل‌گرایانه‌ای داشته باشند. مراقبان باید بتوانند هنگام تعامل با فرد تحت مراقبت خود، آرامششان را حفظ کنند، اما کاملا منطقی است که احساسات منفی مانند خشم، ناامیدی و غمگین شدن را نیز تجربه کنند. بهتر است به جای داشتن احساس گناه در هنگام بروز احساسات منفی، احساسات خود را بپذیرید و به خود فرصت تجربه کردن آن‌ها را بدهید.

    چه زمانی باید از یک فرد حرفه‌ای کمک گرفت؟

    افرادی که به بیماری آلزایمر مبتلا هستند، با پیشرفت بیماری خود به مراقبت بیشتری نیاز دارند. گاهی اوقات ممکن است که مراقبان در انجام کارهای سخت بدنی بیماران مانند حمام کردن، حرکت دادن یا پوشاندن لباس به آن‌ها به کمک نیاز داشته باشند.

    در صورت مواجهه با شرایط زیر، از یک فرد متخصص بخواهید که در روند مراقبت به شما کمک کند:

    • بیمار برای انجام فعالیت‌های روزانه و مراقبت‌های شخصی کاملا به کمک نیاز دارد
    • توانایی راه رفتن را از دست داده است
    • تشنج را تجربه می‌کند
    • به طور غیرمنتظره مقدار قابل توجهی از وزن بدن خود را از دست داده است
    • سقوط یا نوع دیگری از آسیب را تجربه کرده است
    • دارای دوره‌های اضطراب یا بی‌قراری است
    • تمایل به سرگردانی یا گم شدن دارد

    مراقبانی که اثرات نامطلوب سلامتی مانند استرس مزمن، خستگی یا افسردگی را تجربه می‌کنند، بهتر است از یک فرد حرفه‌ای کمک بگیرند.

    در نهایت زمان مناسب برای دریافت کمک از یک فرد حرفه‌ای، به شخص مراقب و خانواده او بستگی دارد.

    نتیجه‌گیری

    مراقبان افراد مبتلا به بیماری آلزایمر ممکن است طیف وسیعی از احساسات مثبت و منفی را هنگام کمک به عزیزشان تجربه کنند.

    راه‌های زیادی برای کمک به فرد در زمینه مدیریت اثرات آلزایمر وجود دارد. گاهی اوقات با پیشرفت وضعیت بیماری عزیزان، ممکن است که مراقبان به کمک سایر اعضای خانواده یا خدمات مراقبت‌های درمانی حرفه‌ای نیاز داشته باشند.

    خودمراقبتی یک جنبه حیاتی اما اغلب نادیده گرفته شده در زمینه مراقبت از بیماران است. مراقبان می‌توانند با ایجاد یک شبکه حمایتی قوی، سعی در حفظ سلامت جسمی خود داشته باشند و با تمرین عشقِ به خود، از اثرات نامطلوب استرس بر سلامت روانشان جلوگیری کنند.

  • زندگی‌نامه کارن هورنای (۱۹۵۲-۱۸۸۵)

    زندگی‌نامه کارن هورنای (۱۹۵۲-۱۸۸۵)

    کارن هورنای در سال 1885 در آلمان متولد شد و در سال 1911 مدرک پزشکی خود را از دانشگاه برلین دریافت کرد. هورنای پس از چند سال طبابت، مجذوب رشته نوظهور روانکاوی شد و زیر نظر کارل آبراهام، یکی از همکاران شخصی و حامی زیگموند فروید و نظریه‌های او، به تحصیل پرداخت.

    او پس از تحقیق در مورد نظریه روانکاوی با آبراهام و پیش از نقل مکان به ایالات متحده برای تبدیل شدن به دستیار مدیر موسسه روانکاوی، در بیمارستان‌های برلین کار روان‌پزشکی انجام می­‌داد. (ونا، 2015)

    هورنای سپس به شهر نیویورک نقل مکان کرد تا یک دفتر روانکاوی خصوصی بسازد و همچنین در مدرسه جدید تحقیقات اجتماعی تدریس کند. او در آنجا دو اثر اصلی‌اش را نوشت: شخصیت روان رنجور زمان ما و راه‌­های جدید در روانکاوی.

    نقد فروید توسط کارن هورنای

    هورنای نظراتی را در مورد نظریه روانکاوی منتشر کرد که به دلیل عدم پایبندی آن‌ها به مکتب فکری کلاسیک فرویدی بحث‌برانگیز شد. در نتیجه، او در سال 1941 از موسسه روانکاوی نیویورک محروم شد.

    اگرچه هورنای وامدار سنت روانکاوی بود، اما معتقد بود که بسیاری از جنبه­‌های شخصیت و روان‌رنجوری تنها توسط انگیزه‌های ذاتی و بیولوژیکی فرد تعیین نمی‌­شود؛ بلکه زمینه­‌های محیطی و اجتماعی نیز تعیین‌کننده است. او همچنین به شدت از نظریه­‌های فروید در مورد روان‌شناسی زنان فاصله گرفت و این ایده را به چالش کشید که مسائل ذهنی زنان محصول دنیای مردانه است. (ونا، 2015)

    حوزه روانکاوی در مراحل اولیه و آغازین فعالیتش یک مکتب عمدتاً تحت سلطه مردان بود که بر روان انسان و اختلالات عاطفی زیربنایی تأثیرگذار بر آن تمرکز می‌کرد. کارن هورنای با به چالش کشیدن بسیاری از ایدئولوژی­‌های رایج مردانه، حوزه روانکاوی را متحول کرده و بسط داد. او امروزه به طور گسترده به عنوان یک پیشگام در زمینه روانکاوی شناخته می­‌شود. باورهای هورنای در مورد رفتار روان رنجور که نشات گرفته از محیط است، این تصور را به چالش می‌کشد که تمایلات روان‌رنجورانه ناشی از تجلیات ذاتی فرد است.

    هورنای مفاهیم روان‌شناسی زنانه­‌ای را ابداع کرد تا کسانی که انحراف را مطالعه می‌کنند، درک کنند چرا جنایتی توسط زنان انجام می‌شود (که اتفاق نسبتاً نادری است) و بتوانند از آن مفاهیم استفاده کنند.

    کمک کارن هورنای به روانشناسی

    کارن هورنای بر چندین شاخه از روان‌شناسی تأثیر گذاشت. به عنوان مثال، مزلو، او را به عنوان بنیان‌گذار روان‌شناسی انسان‌گرایانه معرفی کرد و کار هورنای او را در ایجاد سلسله مراتب نیازها تحت تأثیر قرار داد. (واناکور، 2020)

    اصطلاح «اضطراب اساسی» هورنای بر ایده «بی‌اعتمادی اساسی» اریک اریکسون تأثیر گذاشت و اولین مرحله رشد روانی-اجتماعی او شد. نظریه­‌های هورنای در مورد روان‌­رنجوری نیز به الهام بخشیدن به مکتب روان‌شناسی بین فردی و تشخیص اختلالات روان رنجور در روان‌پزشکی کمک کرد. هورنای به نوبه خود نه تنها بر نظریات روانکاوی، بلکه بر روان‌شناسی فرهنگی، روان‌درمانی بین فردی و روان‌شناسی انسان‌گرایانه نیز تأثیر گذاشت. (واناکور، 2020)

    روانشناسی زنان

    یکی از مشارکت‌های اصلی هورنای، کار او در زمینه روان‌شناسی زنان بود که دیدگاه روان‌شناسی سنتی فرویدی را درباره زنان به چالش کشید. برای مثال، هورنای در کتاب «فرار از زن بودن» (1932) خاطرنشان کرد که سوگیری مردمحوری (محوریت فالوس) روانکاوی از این واقعیت ناشی می‌شود که مبتکران آن -مانند زیگموند فروید– تقریباً کاملاً مرد بودند.

    هورنای برخلاف نظریه‌های سنتی فرویدی مطرح کرد که دختران قبل از بلوغ از اندام تناسلی خود آگاه هستند و در حالی که دختران ممکن است در سنین جوانی «حسادت آلت مردانه‌» را تجربه کنند، این اشتیاق می‌تواند برای پسرانی که می‌خواهند سینه‌ داشته باشند یا مادر شوند نیز صدق کند. (هورنای، 1933؛ وناکور، 2020). به گفته هورنای، رشک آلت مردانه ناشی از ناامیدی از پدرِ دختر است؛ تمایل به زن نبودن منجر به «فرار از زنانگی» می‌­شود.

    با این حال، برای هورنای این امر اجتناب‌ناپذیر نبود، زیرا یک دختر می‌توانست از طریق همانند­سازی با مادرش بر رشک آلت تناسلی مردانه غلبه کند. هورنای آنچه را که «بی‌اعتمادی بین جنس‌ها» می‌خواند، از طریق تاریخ و فرهنگ ترسیم کرد. او رابطه زن و شوهر را با رابطه والدین با فرزند مقایسه کرد؛ رابطه­‌ای که باعث بی‌­اعتمادی و بیزاری می‌شود.

    به همین ترتیب، او خاطرنشان کرد که جامعه به عنوان یک کل به طور همزمان از زنان می‌­ترسد و نسبت به آن‌ها اظهار تنفر می‌کند؛ به گونه‌ای که آن‌ها را وادار به موقعیتی می­‌کند که به مردان وابسته باشند.

    هورنای به این نتیجه رسید که کینه بین مردان و زنان ناشی از حسادت آلت تناسلی مردانه نیست، بلکه در حسادت مردان نسبت به توانایی زنان در تولید زندگی است؛ حسادت رحم. (هورنای، 1967) این امر برجسته‌ترین انحراف هورنای از روانکاوی را نشان می­‌دهد، در حالی که فروید معتقد بود که زنان کامل هستند زیرا فاقد آلت تناسلی هستند. هورنای زنان را موجوداتی کامل می‌دید که شایسته دیده شدن و بحث در شرایط خاص خود هستند.

    دیدگاه‌های مخالف هورنای در مورد زنان باعث بحث و جدل در دنیای روانکاوی شد. (واناکور، 2020) در نتیجه هورنای با روان‌شناسان برجسته در آن زمان درگیر شد، زیرا نگران انحراف خود از فروید بود. خود فروید زمانی او را «توانا و بدخواه» نامید و گفت که روانکاوان زن به طور کلی بیشتر احتمال دارد که حسادت آلت تناسلی مردان را در بیماران خود بی‌ارزش کنند، زیرا نمی‌­توانند آن را در خود تشخیص دهند. (واناکور، 2020)

    نظریه‌­های نیازهای روان‌رنجوری

    هورنای همچنین برخلاف فروید معتقد بود که فرهنگ به جای انگیزه‌های غریزی، تا حد زیادی منجر به رفتار و ویژگی‌­های روانی، به ویژه در روان‌رنجوری می­‌شود. او همچنین ساختار جدیدی برای روان‌رنجوری ایجاد کرد. هورنای معتقد بود که روان‌رنجوری ناشی از اضطراب اساسی است که به نوبه خود از شرایط خانوادگی ناشی شده که باعث می‌شود کودک احساس ناخواستنی بودن پیدا کند. این اضطراب اساسی باعث می‌شود که افراد در دنیا احساس درماندگی یا گم‌گشتگی کنند و سعی کنند نیاز خود به عشق و پذیرش را از طریق چهار «گرایش روان‌رنجوری» برآورده کنند: عاطفه، تسلیم، قدرت، کناره‌گیری. (هورنای، 1937؛ وناکور، 2020)

    هورنای بیشتر کار خود را در مورد روان‌رنجوری در کتاب روان رنجور و رشد انسانی: مبارزه برای تحقق خود (1950) توسعه داد. جایی که او ایده «خود واقعی» را مطرح کرد؛ خودی که به روشی سالم به سوی خودسازی رشد کرده است. به گفته هورنای، خود واقعی یا ممکن از پتانسیل‌های ذاتی ساخته شده است که بسته به فرد و شرایط می‌توانند شکوفا یا پژمرده شوند و افراد برای به دست آوردن خود واقعی به فضایی گرم، آزادی برای بیان احساسات و روابط سالم نیاز دارند. (واناکور، 2020)

    هورنای می­‌گوید روان‌رنجوری از یکی از این سه روند روان رنجور ناشی می‌شود. افراد روان‌رنجور به جای خودآگاهی، به «جستجوی افتخار» می‌پردازند که به آن‌ها امکان می‌دهد «خودِ آرمانی شده» را محقق کنند. اگرچه از نظر هورنای دستیابی به خودآگاهی دشوار است، اما در شرایط مناسب می‌توان آن را انجام داد. در این میان خودِ ایده‌آل شده، خودِ غیرممکنی است که هرگز به نتیجه نمی‌رسد. در نتیجه افراد روان‌رنجور وارد چرخه نفرت از خود می‌شوند: «خود منفور».

    در این میان، «خود واقعی» در هر لحظه وجود دارد و از نقاط قوت، ضعف، شکست و دستاوردهای فرد تشکیل شده است. هورنای معتقد بود که پنج راه وجود دارد که شخصیت‌های روان‌رنجور با خود ایده‌آل مواجه شوند.

    افرادی که به سمت خواست دیگران حرکت می‌کنند، خود ایده‌آل شده‌شان شخصی موردعلاقه و توجه است.آن‌ها سعی می‌کنند به آنچه دیگران نیاز دارند، مثلا شخصیتی گوشه‌گیر، تابع یا ضعیف تبدیل شوند.

    آن‌ها اغلب تمایلات پرخاشگرانه‌شان را سرکوب می‌کنند، زیرا معتقدند این تمایلات باعث می­‌شود دیگران آن‌ها را دوست نداشته باشند یا برای آن‌ها ارزش قائل نشوند. در همین حال کسانی که از دیگران فاصله می‌گیرند، به شخصیت‌های جدا شده‌ای تبدیل می‌شوند که خواهان آزادی و استقلال از دیگران هستند. آن‌ها می­‌خواهند تنها و رها از خواسته‌­های دیگران باشند. با این حال همان‌طور که هورنای اشاره می­‌کند، آزادی از محدودیت‌­ها به معنای آزادی برای رشد و خود واقعی بودن نیست. (واناکور، 2020)

    افرادی که علیه مردم حرکت می­‌کنند، شخصیت‌­های پرخاشگری هستند که خودشیفته، کمال‌گرا یا متکبر/انتقام‌جو هستند. در مقابل فروید، هورنای خودشیفتگی را محصول محیط خود می‌دانست نه یک ویژگی ذاتی. کودکی که نازپرورده و مورد تحسین بزرگ می‌­شود، ممکن است به یک خودشیفته تبدیل شود. افراد خودشیفته هم به عظمت خود متقاعد شده و هم ناامن هستند؛ به این معنی که ممکن است بدون هیچ دستاوردی به استعدادهای خود ببالند یا برعکس. چنین افرادی اغلب اگر شکست بخورند، فروپاشی از واقعیت را تجربه می­‌کنند.

    به گفته هورنای، افراد کمال‌گرا استانداردهای غیرواقعی بالایی برای خود و دیگران دارند. هورنای این‌ها را به والدین مستبدی نسبت داد که باعث احساس بی‌ارزش بودن در کودکانشان می­‌شدند. کمال‌گراها خود را برتر از دیگران در تلاش برای کمال می‌دانند که هرگز به آن نخواهند رسید. از آنجایی که کمال‌گرایان بر این باورند که منصف و عادل هستند و جهان باید مطابق با آن‌ها رفتار کند، عدم دستیابی به هدف به معنای شکست در دستیابی به کمال است. (واناکور، 2020) در نتیجه کمال‌گرایی اغلب باعث تنفر از خود می‌شود.

    منبع

  • گزارش جلسه تحلیل سریال صحنه‌هایی از یک ازدواج

    گزارش جلسه تحلیل سریال صحنه‌هایی از یک ازدواج

    جلسه تحلیل سریال صحنه‌هایی از یک ازدواج با حضور ۵۳ شرکت‌کننده شامل اعضای مدرسه تجربه زندگی، تعدادی از روان‌درمانگران کلینیک تجربه زندگی و چند تن از شرکت‌کنندگان برگزار شد. در بیست دقیقه نخست جلسه، تعدادی از اعضای مدرسه تحلیل‌های خود را از سریال به اشتراک گذاشتند که متن این یادداشت‌ها در ادامه قابل مشاهده است.

    در ادامه آقای یاسر درخشان ابتدا به ارتباط سینما و روانکاوی پرداختند؛ تولد سینما و روانکاوی تقریبا همزمان بوده است. در سال ۱۸۹۵ درحالی‌که برادران لومیر اولین اثر خود را در گراند کافه پاریس به نمایش درآوردند، فروید و بروئر نیز کتاب مطالعاتی در باب هیستری را در وین منتشر کردند.

    سینما کارخانه تولید رویاست و به یک رویاپردازی جمعی منجر می‌شود. در این رویاپردازی هر یک از ما خودمان را در فیلم پیدا می‌کنیم و به نوعی با فیلم نمایش داده می‌شویم.

    آقای درخشان سپس به تحلیل اپیزود به اپیزود سریال پرداختند. در خلال صحبت از سریال، با نگاه روانکاوانه به موضوعاتی مانند عشق، روابط و ازدواج اشاره شد. ایشان همچنین به تجربه شرم در فضای مجازی، تاثیر صنعت موفقیت و زیبایی در تصویری که افراد از رابطه موفق، گرایش و روابط جنسی دارند، اشاره کردند.

    در ویدیوی زیر قسمتی از جلسه‌ی برگزار شده را مشاهده می‌کنید:

    در ادامه، یادداشت‌‌های تحلیلی تعدادی از شرکت‌کنندگان دوره را می‌خوانید:

    فاطمه شبستری، عضو سرکل پنجم دوره تجربه بالینی:

    در حین مصاحبه قسمت اول، جاناتان در تعریف هویت خود به متاهل بودنش اشاره‌ای نکرد که می‌تواند نشان‌دهندۀ کمرنگ بودن این نقش در زندگی برای او باشد. در مقابل، میرا ابتدا خودش را متأهل و مادر معرفی کرد و باز هم در آخر با اضطراب روی نقش مادر تاکید کرد؛ درحالی‌که که میرا کمتر از جاناتان در نقش والد برای فرزندش حضور دارد و شاید این موضوع با تجربه احساس گناه بابت اینکه مادر نمونه‌ای که جامعه از او انتظار دارد نیست، همراه است.

    نگاه میرا به ازدواج به شکل «تعادل» است. این تعادل چیزی است که بعدا می‌بینیم میرا در وجود خود از آن بی‌بهره است و شخصیت بی‌ثباتی دارد، شاید بتوان گفت که میرا در ازدواج به دنبال پیدا کردن و به دست آوردن این بخش از وجود خود است؛ خواسته‌ای که ناکام می‌شود.

    جاناتان به ازدواج به عنوان وسیله‌ای برای رشد نگاه می‌کند، درحالی‌که این‌طور به نظر می‌رسد که هر دو به نوعی در این ازدواج گیر افتاده و خوشحال نیستند. اما زمانی که به ازدواج خود پایان می‌دهند، هر دو فرصت بیشتری برای نگاه عمیق‌تر به خود و رابطه‌شان پیدا کرده‌اند و رشد اصلی پس از پایان رابطه اتفاق می‌افتد.

    زهرا باقری، عضو سرکل ششم دوره تجربه بالینی:


    من به طور کلی متوجه شدم که جاناتان در دوران کودکی پدری داشته که مقتدر و سختگیر بوده و این پدر رابطه خوبی هم با مادر جاناتان نداشته است. در اوایل فیلم گویی جاناتان در تلاش بوده تا برخلاف پدرش عمل کند و فردی منطقی باشد که به حرف‌های میرا گوش می‌دهد، به او توجه می‌کند و دوستش دارد. ولی در قسمت آخر که از هم جدا شده‌اند، جاناتان دوباره ازدواج کرده و بچه دارد. در واقع شاهد این هستیم که جاناتان مثل پدرش عمل می‌کند؛ او زنی دارد که دوستش ندارد و باهم خیلی در ارتباط نیستند.‌

    از طرفی میرا می‌گوید که قبلا با افراد مرزی در ارتباط بوده و مادرش هم آدمی نبوده که خیلی در یک رابطه بوده باشد و روابط متعددی را تجربه کرده است. به نظرم اینجا هم میرا در ابتدا تلاش می‌کرده که مثل مادرش نباشد و یک رابطه را با جاناتان ادامه بدهد، ولی در ادامه احساس می‌کند شور و هیجان لازم را ندارد و به دنبال روابط دیگری می‌رود.

    دختر این خانواده حضور چندانی در سریال ندارد و از او حرفی زده نمی‌شود، ولی بخش‌هایی نمایش داده می‌شود که دختر نمی‌تواند راحت بخوابد و برای اینکه راحت بخوابد موسیقی پخش می‌کنند یا اینکه اتاق را تغییر داده‌اند. به نظرم چون دختر نمی‌تواند واضح صحبت کند و بگوید که متوجه تغییراتی در خانه شده است و نگران طلاق والدینش است، در او جسمی‌سازی رخ داده و دچار مشکلات خواب شده است.‌

    زهرا شیخ حسینی، عضو سرکل ششم دوره تجربه بالینی:


    در سکانس‌های اولیه فیلم شاهد این هستیم که دانشجو از تداعی آزاد استفاده می‌کند. اولین خصیصه‌هایی که میرا اشاره می‌کند، مادر بودن و همسر بودن است. اما اولین خصایصی که برای جاناتان تداعی می‌شود، مسیحی بودن و استاد بودن است که سوای از رابطه اوست.

    وقتی جاناتان از مراجعه به روان‌شناس می‌آید، تکنیکی آموخته است که باید اول صبح پیش از هر کاری احساساتش را
    پیاده کند. جاناتان از احساساتی می‌گوید که بیانشان دشوار است. جاناتان از پدری صحبت می‌کند که بی‌عاطفه، سخت‌گیر و قضاوت‌گر است و حاصل رفتارهای این پدر، احساس دوست‌داشتی نبودن و احساس عدم توانایی در عشق ورزیدن است.

    به نظر می‌رسد رابطه مرد با پدرش به نحوی در رابطه امروزش موثر است و آن را به گونه‌ای تکرار می‌کند. این روابط احساس ناکافی بودن و از طرفی تلاش اغراق‌آمیز برای خوب بودن را در جاناتان ایجاد کرده است. رابطه مادر و پدر جاناتان از نظر پسرش قابل تحمل نبوده است. در سکانس‌های آخر، جاناتان از مادرش می‌گوید که توانایی فهم او را ندارد.

    جاناتان به شدت درگیر بایدها و نبایدهای دوران کودکی است و این عدم انعطاف‌پذیری را در او نشان می‌دهد.
    طبق گفته میرا، جاناتان هرگز نمی‌توانسته تنها بماند که این می‌تواند نشان‌دهنده احساس ناکافی بودن باشد.
    از طرفی میرا از 15 سالگی درگیر روابط متعدد بوده است که خود این تنوع را آرامش‌بخش می‌داند.

    در سکانس‌های پایانی، جاناتان خواب می‌بیند که نمی‌تواند به میرا و دخترش برسد. این می‌تواند نشانگر همان
    ناخودآگاه ناتوان در عاشقی و دوست داشته شدن باشد. میرا هم اشاره می‌کند که تمام زندگی‌اش را وقف اثبات به مادرش برای نگه داشتن زندگی مشترک کرده است.

    یلدا کریمی، عضو سرکل ششم دوره تجربه بالینی:


    میرا: به نظر من این شخصیت ترس از تنهایی دارد و خودش را در رابطه با دیگری معنا می‌کند. در اپیزود اول تعریفش از خودش دقیقا همان حرف‌هایی بود که جاناتان گفت. میرا از زمانی که احساس کرد جاناتان به خاطر سقط جنین از دستش عصبانی است و ممکن است از دستش بدهد، تصمیم می‌گیرد وارد رابطه شود. وقتی رابطه‌اش با Polly در حال خراب شدن بود، به زندگی جاناتان برگشت.

    جاناتان: او در ابتدای فیلم، شخصیت محبوب مادرش را همانندسازی کرده و ترجیح داده شبیه مادرش بشود تا پدرش. برای همین بیشتر منفعل است تا اینکه شبیه پدرش سختگیر و با Discipline باشد. اما وقتی در زندگی‌اش شکست می‌خورد، از آن طرف بوم می‌افتد و تبدیل به مردی می‌شود که اهمیتی به خانواده‌اش نمی‌دهد. جاناتان فکر می‌کند دارد فرآیند بهبود را می‌گذراند، ولی حالت جدیدش هم پیامدهای جدیدی برای زندگی‌اش دارد و او شروع به دروغ‌گویی و خیانت به همسرش می‌کند.

    همچنین جاناتان با ظاهر «همیشه منطقی» سعی می‌کرد دیگران (میرا و مادرش) را در جایگاه نادان قرار دهد. این همیشه خوب و درست بودن مانند همان papers Morning و صحبتش با میرا در قسمت آخر، نشان‌دهنده این است که او به دنبال گرفتن تاییدی برای خوب بودنش از دیگران و اول از همه پدرش است.


    الهام عباسی، عضو سرکل ششم دوره تجربه بالینی:

    در نقل قولی از وینیکات می‌خوانیم: «همه‌چیز از خانه آغاز می‌شود.»

    صحنه شروع سریال در فضایی شلوغ و پر از آشوب در خارج از خانه آغاز می‌شود و میرا پس از گذشتن از آن به خانه‌ای آرام وارد می‌شود، اما همچنان علی‌رغم آرامش خانه، اضطراب در چهره و حرکات او مشخص است؛ اضطرابی که حتی با مرتب بودن اوضاع فرزندش هم از بین نمی‌رود.

    در مصاحبه‌ای که با عنوان «نمونه موفق و با دوام روابط تک‌همسری» معرفی می‌شود، از جاناتان و میرا خواسته می‌شود تا درباره جنبه‌های مختلف زندگی خود صحبت کنند؛ اما در خلال گفت‌وگو، جاناتان متکلم وحده است و حالت کنترل‌گری، تسلط و عدم انعطاف خود و حتی تمسخر مسائل متفاوت از دیدگاه خود را نشان می‌دهد.

    خیلی زود و پس از پاسخ دادن به سوالات، اختلافات بارز این زوج نمایان می‌شود؛ گویی این ظاهرِ زندگیِ موفق، فقط نمایشنامه‌ای است که توسط مرد خانواده نوشته و کارگردانی می‌شود.

    در ساده‌ترین پرسش دانشجوی روان‌شناسی درباره ضمایری که می‌تواند آن‌ها را خطاب قرار دهد (هویت) جاناتان بدون تامل از ضمایر مذکر استفاده می‌کند، اما میرا با درنگ تنها ضمیر اول را اعلام کرده و در ادامه جاناتان جمله او را تکمیل می‌کند، گویا او حقی برای انتخاب یا تردید میرا قائل نیست و مسائل از نظر جاناتان بدیهی و غیر قابل تغییرند.

    در بخشی دیگر، دانشجو از زوج می‌خواهد خود را معرفی کنند. جاناتان خود را به صورت «مردِ یهودی» و «پدرِ میرا» معرفی می‌کند و حتی پس از آن نیز به مولفه سن و شغل و حتی دیدگاه سیاسی و آسم خود اشاره می‌کند اما خبری از میرا نیست!

    به عکس، میرا خود را زنی متاهل و پس از آن مادر ایوا معرفی می‌کند؛ گویا هویت او در گرو وجود دیگران تعریف می‌شود.

    در نقل قولی از فروید می‌خوانیم: «زندگی همان پنج سال ابتدای کودکی است و پس از آن زندگی نشخوار می‌شود.»

    در سکانس‌های مختلف سریال، این دیدگاه به کرات مشاهده می‌شود. در واقع جاناتان و میرا همان رفتاری را با خود و دیگران دارند که والدینشان با آن‌ها داشتند. پدر جاناتان قضاوت‌گر و کنترل‌کننده و مادر او فردی بی‌اهمیت به احساسات وی معرفی می‌شود که به هر قیمتی با همسرش زندگی می‌کند.

    میرا بی‌ثباتی و عدم خودانضباطی مادر را در خاطرات قرارهای عاشقانه خود یادآور می‌شود و حتی از پارتنر پیش از جاناتان نیز به عنوان فردی با اختلال شخصیت بردرلاین (مرزی) یاد می‌کند.

    میرا در تلاش برای ثابت کردن خود به مادر که به او اعلام کرده بود برای ازدواج مناسب نیست، سعی در اثبات خود دارد و جاناتان برای آن که حتی درصدی شباهت خود را با پدر قبول نکند، به صورتی افراطی سعی در محافظت و مراقبت از فرزند خود دارد.

    قواعد خشک زندگی جاناتان در سراسر سریال کاملاً نمود دارد. از سکانس مرتب کردن وسایل هنگام مسواک زدن گرفته تا جمله‌ای که روز بعد از ترک میرا اعلام می‌کند:«وقتی ترکم کردی اول رفتم روی حالت اتوپایلوت. فقط یک سری کارها رو اتوماتیک انجام می‌دادم. وقتی کارها را انجام دادم و برگشتم خونه، تازه دلم خواست بمیرم! دلم خواست تو هم بمیری و همین‌طور ایوا!» دنیای فرد وسواسی، دنیایی تمام و کمال و طبق چارچوب است. نقص در این دنیا معنایی ندارد، حتی اگر نیاز باشد همه‌چیز خراب شود منطقی‌تر است تا قواعد زیر سوال بروند.

    در دیدگاهی از اروین یالوم می‌خوانیم: «باید بتوانیم ظالم باشیم و آن زمان ظلم نکنیم. ظالم نبودن هنگامی که توانایی آن را نداریم هنر نیست.» میرا قبل از آشنایی با پاول هرگونه تعارض با نقش خود را مخفی می‌کرد، گویی به دنبال دلیلی خارج از خود برای بروزِ خود می‌گشت. دلیل و مقصری که به واسطه آن بتواند خود را متقاعد کند و از دنیایی که فکر می‌کرد می‌خواهد و احساس گناهی که پس از ترک فرزند و سقط جنین حس می‌کرد، رهایی یابد.

    جاناتان و میرا با یکدیگر زندگی نمی‌کردند، بلکه با قسمتی از یکدیگر زندگی می‌کردند که فکر می‌کردند به آن نیاز دارند.

    جاناتان از تقید دینی و کنترل‌گری پدر خارج شده بود و می‌خواست ثابت کند آزاد است و میرا همان زنی بود که حس انتخاب و آزاد بودن را به او می‌داد. میرا از عدم ثبات درمانده شده بود و جاناتان همان مردی بود که در ظاهر چهارچوب و ثبات داشت.

    در این میان ایوا و پاول نیز هر یک نقشی را برای آن‌ها ایفا می‌کردند. پاول انگیزه و دلیلی برای فرار کردن میرا از بار مسئولیت انتخاب خود بود و ایوا هم موجودی فراهم‌کننده دلیل قواعد خشک جاناتان و اهرم فشار و گناهی که از آن برای نگه داشتن میرا استفاده می‌کرد.

    جاناتان و میرا هردو یک اشتباه را مرتکب شدند؛ قبل از آن که خود را بشناسند و قبل از آن که مسئولیت خود را تماما به عهده بگیرند، دیگری را به دنیای خود وارد کردند. از دیگری که به زعم خود کامل‌کننده دنیای آنان بود استفاده کردند تا زخم‌های خود را بپوشانند.

    شکاف بین آنچه هستند و آنچه نمایش می‌دهند، زمانی آشکار می‌شود که موقعیت مشابه کودکی برای آن‌ها رخ می‌دهد. در قسمتی که صحبت خیانت از سمت میرا مطرح شد، هر دو نفر گویی دوباره همان کودک گذشته می‌شوند: میرا فقط به هر قیمتی می‌خواهد بدون چارچوب باشد بدون آن که حتی بداند چرا و جاناتان هم به هر قیمتی فقط می‌خواهد آرامش و سکونی را که به آن عادت کرده است، مجددا به دست بیاورد.

    این اتفاق به صورتی دیگر پس از گذشت مدتی و در قسمتی که صحبت طلاق از سمت جاناتان مطرح می‌شود، مجددا تکرار می‌شود: میرا پس از اخراج از کار و جدا شدن از پاول به هر قیمتی فقط می‌خواهد تنها نباشد و جاناتان دوباره با سرکوب احساسات و عدم گفت‌وگو و طلاق می‌خواهد همه‌چیز را تمام کند و به عادات جدید خود برگردد.

    الگوی بی‌ثباتی میرا و سرکوب احساسات و خشکی قواعد جاناتان در سکانس‌های مختلف سریال به صورت‌های مختلف نمایش داده می‌شود.

    در قسمت پایانی سریال و پس از گذشت زمان نسبتا طولانی‌تر، زوج کمی متعادل‌تر از قبل دیده می‌شوند؛ گویی تجربه‌های تازه و قرارگیری در موقعیت‌های متفاوت، آن‌ها را به خودشناسی نزدیک‌تر کرده است.

    در قسمت پایانی زمانی که پاول مجدداً بازمی‌گردد، میرا برخلاف همیشه تنهایی را به ارتباط ترجیح می‌دهد و در صحنه‌ای که جاناتان علاوه بر چهارچوب‌های سخت خود به همسر جدید که از او فرزند هم دارد خیانت می‌کند، شروع تازه‌ای نمایش داده می‌شود.

    جاناتان از احساس خود بدون واهمه سخن می‌گوید و اقرار می‌کند هیچ‌وقت مثل میرا عاشق همسر جدیدش نبوده است و حتی به سادگی از امکان طلاق همسر جدید هم صحبت می‌کند. این شروع تازه مجدداً در خانه قدیمی این زوج نمایش داده می‌شود. گویی آن‌ها همچنان محکومند به تکرار گذشته، اما این بار در قالبی جدید….

    نسترن جنیدی، عضو حلقه ششم دوره تجربه بالینی:

    در این سریال پدیده‌های بسیاری برای تحلیل وجود دارد، اما آنچه ذهن نگارنده را بیش از همه درگیر کرده است، صحنه‌هایی است که از پشت‌صحنه و فرآیند ساخت سریال به نمایش گذاشته می‌شود و تکنیک فاصله‌گذاری برتولد برشت را به ذهن متبادر می‌کند. تکنیکی که طی آن بازیگر و نقشی که ایفا می‌کند، برای تماشاگر از هم تفکیک می‌شود تا تماشاگر غرق در هیجانات روایت نشده و دیگر فرآیندهای در جریان را نیز در نظر بگیرد.

    اما در این سریال چندان سبب کاهش بار هیجانی سریال نشده است. (برخلاف سریال برگمان که این سریال بر اساس آن ساخته شده است؛ سریالی که به صورت کاملا برشتی، توصیفی از شخصیت‌ها و موقعیتشان داده و به تماشاگر کمک می‌کند فارغ از هیجانات به تماشای اثر بنشیند.) به همین جهت از دیدگاه نگارنده، نماهایی که از پشت صحنه‌ی سریال و بازیگران دیده می‌شود، می‌تواند نمادی از فرآیندهای ناخودآگاه میرا و جاناتان باشد. به این معنی که بروز بیرونی و آنچه ما روی صحنه و جلوی دوربین می‌بینیم، صرفا بخشی از شخصیت‌هاست و شکل‌گیری نهایی این بروز و عملکرد بیرونی یا به عبارتی خودآگاه شخصیت‌ها حاصل فرآیندهای پیچیده‌ای در پشت صحنه و یا به عبارتی در ناخودآگاه است.

    هنگامی که بازیگران و دست‌اندرکاران یک مجموعه قصد به وجود آوردن یک شخصیت را دارند، زمان بسیاری را
    برای تحلیل چگونگی بودن آن شخصیت صرف می‌کنند. چرایی و چگونگی پوشش شخصیت، سخن گفتن او، قدم
    برداشتنش، سر و شکل خانه‌اش، انتخاب‌هایش و نحوه ارتباط برقرار کردنش. حتی ممکن است پا فراتر بگذارند
    و تجربه‌های گذشته شخصیت را در نسبت با حال حاضرش تفسیر کنند. بررسی کنند که آن شخصیت هر یک از
    هیجاناتش را چگونه بروز می‌دهد و دلیل بروز این هیجان‌ها چیست.

    این فرآیندها را می‌توان به فرآیندهای ناخودآگاه یک فرد مانند کرد؛ بخشی از ماجرا که در پشت صحنه می‌گذرد
    و شخصیت روی صحنه، به مثابه خودآگاه فرد از این فرایندها آگاه نیست، اما بروز بیرونی و عملکرد او را شکل
    می‌دهد. یکی از مصداق‌هایی که در سریال دیده می‌شود، زمانی است که جاناتان متنی را که به پیشنهاد درمانگرش نوشته است برای میرا می‌خواند. متن به صورت سوم شخص نوشته شده و گویی بازیگر این شخصیت، متن را برای توصیف او نوشته است و انگار جاناتان طی درمان موفق شده است که به بخشی از فرآیندهای ناخودآگاه خود دست پیدا کند.

    او به پدر مقتدر و مادر ضعیفش اشاره می‌کند و این که همواره احساس ناکافی بودن می‌کند. که با آنچه او پیش از این
    از خود توصیف می‌کند، مطابقت ندارد. گویی او نقابی به چهره زده و بی‌وقفه در حال تلاش برای تغییر دادن روایت‌های
    زندگی خانوادگی خویش است که پذیرفتن آن و پذیرفتن خود را خارج از توانایی‌اش می‌بیند. به نظر نگارنده چنین رسیده که به شکلی با بازسازی موقعیت زندگی پدر و مادر خویش و با ترک کردن زندگی مشترک و پایان دادن به آن، به نوعی قصد تغییر دادن پایان تلخی را دارد.

    این فرآیند را در برخورد او با سقط جنین نیز می‌توان در سریال شاهد بود. او خیلی زود تصمیم می‌گیرد هرطور شده فرزند دیگری داشته باشد تا پایان تلخ از دست دادن فرصت فرزند دومش را به شکلی تغییر دهد.

    میرا نیز زمانی که در قسمت اول شاهد مسئله دوستانشان است، گویی در مقام تماشاگر در موقعیتی کاتارتیک قرار می‌گیرد و در سطوحی برای او یادآور عدم تطابق تصویر ذهنی از خودش و واقعیتی است که آن را زیست می‌کند. همین مسئله، ترس او از فروپاشی و از دست دادن خانواده‌اش را تشدید می‌کند. گویی با مشاهده زندگی دوستانش، خانواده خود را پدیده‌ای شکننده می‌بیند که هر اتفاقی ممکن است آن را فروبپاشد. به همین جهت از ترس از دست دادن ثبات و تعادل، زمانی که متوجه بارداری می‌شود تصمیم به سقط جنین می‌گیرد. اما به نظر می‌رسد از همین نقطه، این فروپاشی در حال پیوستن به واقعیت است.

    اما در صحنه آخر که بازیگران -که در این یادداشت نمادی از ناخودآگاه فرض شده‌اند- را در حال حرکت به سمت اتاق‌های دربسته متمایزشان مشاهده می‌کنیم، گویی موفقیت خود را جشن گرفته‌اند که شخصیت‌هایشان -بخوانیم خودآگاهشان- این بار بدون ترس از دست دادن، بدون ترس از فروپاشی، بدون تقلا برای عوض کردن پایان و بدون نقاب، در میانه شب، بدون هیچ هیاهویی در خانه‌ای تاریک در گوشه‌ای از دنیا، در آغوش یکدیگر آرمیده‌اند.


    مستوره کرمی، عضو سرکل چهارم دوره تجربه بالینی:

    سریال صحنه‌هایی از یک ازدواج دقیقا بیننده را به عنوان تماشاگر یک تئاتر در نظر می‌گیرد تا شما فارغ از قضاوت و طرفداری، به تماشای یک رابطه شکست‌خورده بنشینید. بعضی اوقات با میرا و گاهی با جاناتان همراه می‌شوید، گاهی به آن‌ها حق می‌دهید و گاهی از دست آن‌ها عصبانی می‌شوید. نقطه قوت سریال به نظر من پیش‌بینی ناپذیر بودن داستان و رفتارهای شخصیت‌های اصلی داستان است، چرا که هر انسانی با توجه به پیشینه‌ای که دارد، واکنش‌های متفاوتی در بحران‌ها و تعارض‌ها از خود نشان می‌دهد.

    قسمت جالب برای من تغییر و تحول شخصیت جاناتان است که حاصل درمان بالینی اوست و می‌بینیم که او نسبت به خودش و رابطه‌شان شناخت پیدا کرده و می‌تواند در این باره صحبت کرده و اتفاقات را درک کند.

    پردیس اسفندیاری، عضو سرکل دوم دوره تجربه بالینی:

    ما هم درست مثل اولین سکانس‌ هر قسمت، بازیگران زندگی‌ای هستیم که کیفیت آن را سناریو‌یی از رخداد‌های ۷،۸ سال نخست زندگی‌مان معین می‌کند. سناریو‌یی که والدین و فرهنگ و مذهب آن را به ما دیکته کرده است. (مصائب امروز میرا و جاناتان در زندگی، با وجود مادر میرا که او را با خود به قرارهای عاشقانه می‌برد یا پدر سخت‌گیر و وسواسی جاناتان و البته مادرش دور از انتظار نبود.) جاناتان و میرا روی مبل سبز نشسته‌اند و خود و ازدواجشان را تعریف می‌کنند؛ مبلی که قسمت بعد وقتی میرا که حالا دنبال جدایی و استقلال است وارد خانه‌ با دکوراسیون جدید می‌شود، آن را دوست ندارد و در قسمت دیگر موقع اسباب‌کشی، آن را برای خود طلب می‌کند. مبلی که روی آن خود را تعریف کرده‌اند، از ازدواجشان گفته‌اند. در میرای نارسیستیک، به مرور بازگشت به ریشه‌ها پیدا می‌شود، درحالی‌که در جاناتان گذشتن و فاصله گرفتن هرچه بیشتر از قید و بندها.

    صحنه سوگواری جاناتان برای پدر، در ابتدای قسمت آخر شاید به مثابه عزاداری او برای رابطه‌‌ای است که از دست رفته است. انگار حالا فضای رابطه بعد از سوگ آرام‌تر شده، چرا که این قسمت تنها قسمتی‌ است که دو شخصیت اصلی آن در آن جرو بحث جدی ندارند.

    اما چیزی که من را شخصا در کل این سریال درگیر کرد، این بود که اصلا آیا هرگز برای ازدواج، حتی بعد از جدایی پایانی وجود دارد؟ یا به قول سایه «تو در من زنده‌ای، من در تو… ما هرگز نمی‌میریم؟»

  • زندگی‌نامه ویلفرد بیون (۱۸۹۷-۱۹۷۹)

    زندگی‌نامه ویلفرد بیون (۱۸۹۷-۱۹۷۹)

    ویلفرد بیون (1897-1979) در موترا، شهری در شمال غربی هند به دنیا آمد و در یک مدرسه شبانه‌روزی در انگلستان تحصیل کرد؛ جایی که به خاطر دلتنگی و دوری از پدر و مادر و دایه‌اش و هندوستانی که دوست داشت، ناراضی بود.

    او در طول جنگ جهانی اول در فرانسه در هنگ تانک جنگید و نشان خدمات برجسته و همچنین نشان لژیون دونور را از دولت فرانسه دریافت کرد.

    پس از جنگ، بیون تاریخ را در کالج کوئینز آکسفورد خواند و بعداً به تحصیل پزشکی در دانشگاه کالج لندن پرداخت. پس از کسب صلاحیت پزشکی، هفت سال در کلینیک تاویستوک لندن در زمینه روان‌درمانی روانکاوانه آموزش دید. در آنجا ساموئل بکت را برای مصاحبه‌های درمانی دید. در سال 1938 او اولین تحلیل آموزشی خود را با جان ریکمن آغاز کرد. با شروع جنگ جهانی دوم که طی آن بیون با سربازان آسیب‌دیده در بیمارستان‌های نظامی کار می‌کرد، به این امر پایان داد.

    در حدود سال 1946 با ملانی کلاین وارد تحلیل آموزشی شد و در سال 1950 به عضویت کامل انجمن روانکاوی بریتانیا درآمد. بیون دو بار ازدواج کرد و سه فرزند داشت. دخترش پارتنوپ در ایتالیا به یک تحلیلگر با استعداد تبدیل شد. در سال 1968، در سن 71 سالگی به کالیفرنیا نقل مکان کرد و اندکی قبل از مرگش در سال 1979 به انگلستان بازگشت.

    کار ویلفرد بیون و توسعه مفاهیم کلاینی

    او در حین تحصیل در دانشگاه UCL، با ویلفرد تروتر، پزشک دیگری که علاقه‌مند به عملکرد ذهن بود آشنا شد. کتاب غرایز توده در صلح و جنگ نوشته‌ی تروتر، تأثیر مهمی بر علاقه بیون به ذهنیت گروهی داشت.

    کار بیون با سربازان آسیب‌دیده در طول جنگ جهانی دوم و نقش او در کار با هیئت‌های انتخاب افسر، به شکل‌گیری اساس ایده‌های او کمک کرد که بعداً در مقالات منتشر شده به عنوان تجربیات در گروه‌ها بیان شد.

    بیون بیشتر به دلیل کار روانکاوی با بیماران در حالات روان‌پریشی، با ایجاد و بسط مفاهیم کلاین در مورد همانندسازی فرافکنانه و دو موقعیت پارانوئید-اسکیزوئید و افسردگی در تعادل پویا، و با معرفی مفهوم ظرف-مظروف و با بسط یک نظریه درباره تفکر با تجربه عاطفی در هسته آن شناخته شده است. شناخته‌شده‌ترین اثر او، علاوه بر تجارب در گروه‌ها و مقالات دیگر، چهار کتاب در دهه شصت شامل یادگیری از تجربه، عناصر روانکاوی، تحولات و توجه و تفسیر است.

    بیون معتقد بود که توسعه ایده‌های او در مورد دنیای درونی فرد، به ویژه در رابطه با تفکر و فانتزی ناخودآگاه بدوی، ایده‌های قبلی او را در مورد ذهنیت گروهی ترکیب و دگرگون کرد. با این حال، او از سوی ملانی کلاین برای ایده‌های اخیرش و همچنین برای توضیح او در مورد انتقال متقابل بر اساس نسخه‌ای توسعه‌یافته از مفهوم همانندسازی فرافکنانه کلاین حمایت نشد.

    بیون امروز

    تعداد فزاینده‌ای از تحلیل‌گران به بررسی ارتباط بالینی ایده‌های بعدی بیون علاقه نشان می‌دهند. برخی از آن‌ها عمدتاً در زمان او در لس‌آنجلس توسعه یافته‌اند. خاطرات آینده اثری کنایه‌آمیز است که بسیاری از ایده‌های نظری بیون را در قالب یک رمان بازنویسی می‌کند، چیزی که او همیشه درصدد انجام آن بود. مفهوم “O” هنوز هم به عنوان یک چالش برای تحلیل‌گران معاصر باقی مانده است، اما به همه ما یادآوری می‌کند که پدیده‌هایی که مطالعه می‌کنیم به سختی قابل فهم هستند و به نوعی پشت آن ظاهر سطحی که سیستم‌های حسی و ادراکی ما را تحت تاثیر قرار می‌دهند و چیزهایی که به طور معمول با آن‌ها سروکار داریم، دگرگونی از شکل واقعی آن‌هاست. کار بیون همچنان از نظر بالینی برای نسل‌های جدید تحلیلگران و محققان در زمینه‌های گوناگون و در بسیاری از نقاط مختلف جهان تازگی دارد.

    به رغم سبک نویسندگی و تفکر بی‌نظیر بیون، بهتر است آثار او را نه در انزوا، بلکه همراه آثار با هربرت روزنفلد و هانا سگال نگریست.

  • زندگی‌نامه جان بالبی (۱۹۰۷-۱۹۹۰)

    زندگی‌نامه جان بالبی (۱۹۰۷-۱۹۹۰)

    جان بالبی (John Bowlby) (زاده ۲۶ فوریه ۱۹۰۷ – درگذشته ۲ سپتامبر ۱۹۹۰)، روانشناس و روانکاو بریتانیایی، معتقد بود که دلبستگی‌های دوران کودکی نقش مهمی را در رشد و عملکردهای ذهنی مراحل بعدی زندگی فرد ایفا می‌کند. فعالیت‌های او و همراهی و تلاش روانشناس مری آینزورث، به توسعه نظریه دلبستگی کمک کرده است.

    بالبی معتقد بود که کودکان با یک گرایش زیستیِ از پیش برنامه‌ریزی شده برای جست‌وجوی چهره دلبستگی خود و حفظ رابطه نزدیک با آن‌ها متولد می‌شوند. این امر توجه، محبت و آرامش را برای آن‌ها به ارمغان آورده و به بقای کودک نیز کمک می‌کند. رابطه نزدیک با مراقبّ، ضمن رفع نیازهای کودک، وی را از خطرات محیطی حفظ می‌کند.

    علت شهرت جان بالبی به دلایل زیر است:

    • مبتکر نظریه دلبستگی بودن
    • پژوهش درباره رشد کودک
    • تأثیرگذاری بر حوزه‌های روانشناسی، آموزش، مراقبت از کودک و فرزندپروری در دنیای امروزی

    سال‌های اولیه زندگی جان بالبی

    ادوارد جان مستین بالبی در لندن در خانواده‌ای با طبقه اجتماعیِ متوسط رو به بالا به دنیا آمد. پدر و مادر وی معتقد بودند که محبت و توجه بیش از حد والدین باعث لوس شدن کودک می‌شود و به همین ترتیب هر روز تنها مقدار کمی از وقت خود را صرف او می‌کردند. والدینش او را در هفت سالگی به یک مدرسه شبانه‌روزی فرستادند و سال‌ها بعد بالبی این اتفاق را یک تجربه آسیب‌زا توصیف کرد.

    سپس بالبی در کالج ترینیتی کمبریج مشغول به تحصیل در رشته روانشناسی شد و دورانی را صرف کار کردن با کودکان بزهکار کرد. پس از فارغ‌التحصیلی از دانشگاه کمبریج، برای کسب تجربه و دنبال کردن اهداف شغلی‌اش به صورت داوطلبانه در دو مدرسه مخصوص کودکان ناسازگار و بزهکار مشغول به کار شد. این تجربه مسیر آینده او را تعیین کرد و منبع الهام وی برای حرکت در جهت روان‌پزشکی کودک شد.

    پس از آن مدتی را در بیمارستان دانشگاه کالج لندن صرف تحصیل در رشته پزشکی کرد. پس از پایان دوران پزشکی، در بیمارستان مودسلی به ادامه تحصیل در رشته روان‌پزشکی پرداخت. در طول این مدت، بالبی در انستیتو روانکاوی بریتانیا نیز مشغول تحصیل بود و تحت تأثیر کار ملانی کلاین، روانشناسی که تکنیک بازی‌درمانی را ایجاد کرده بود، قرار گرفت. او در نهایت از نظریات کلاین فاصله گرفت، زیرا معتقد بود که این رویکرد بیش از حد روی خیال‌پردازی‌های کودکان تمرکز می‌کند و بر رویدادها و وقایع محیطی از جمله تأثیر والدین و مراقبان کودک، به اندازه کافی توجه ندارد.

    او در سال 1937 و 30 سالگی، به یک روانکاو تبدیل شد و در طول جنگ جهانی دوم در سپاه پزشکی ارتش سلطنتی خدمت کرد.

    در سال 1938 با زنی به نام اورسولا لونگ استاف ازدواج کرد و آن‌ها صاحب چهار فرزند شدند. پس از پایان جنگ، بالبی مدیریت کلینیک تاویستوک را بر عهده گرفت و در سال 1950 به سِمَت مشاور بهداشت روان سازمان جهانی بهداشت (WHO) منصوب شد.

    دوران کاری و توسعه نظریه دلبستگی

    کار با کودکان باعث شد که بالبی علاقه شدیدی به موضوع رشد کودک پیدا کند. او به طور ویژه به نحوه تأثیرگذاریِ جدایی از مراقبان روی کودکان علاقه‌مند شد. پس از مدتی مطالعه روی این موضوع، او شروع به توسعه ایده‌های خود در زمینه اهمیت دلبستگی در رشد کودک کرد.

    در سال 1949، سازمان جهانی بهداشت (WHO) بالبی را مامور کرد تا در مورد سلامت روان کودکان بی‌خانمان در اروپا گزارشی تهیه کند. در سال 1951 نتیجه کار او با عنوان مراقبت مادرانه و سلامت روان (Maternal Care and Mental Health) منتشر شد. او در این گزارش نوشته بود: «نوزادان و کودکان خردسال باید با مادرانشان (یا جانشین دائمی مادر؛ فردی که به طور پیوسته نقش مادری را برای او ایفا می‌کند) یک رابطه گرم، صمیمی و دائمی داشته باشند تا هر دوی آن‌ها بتوانند حس رضایت و لذت را در این رابطه تجربه کنند.»

    پس از انتشار این گزارش تأثیرگذار، بالبی به توسعه نظریه دلبستگی خود ادامه داد.

    جان بالبی از موضوعات مختلفی از جمله علوم شناختی، روانشناسی رشد، زیست‌شناسی تکاملی و رفتارشناسی (علم مطالعه رفتار حیوانات) نیز در توسعه نظریه خود کمک گرفته است. تئوری نهایی او به بیان این موضوع می‌پردازد که اولین پیوندهایی که کودکان با مراقبانشان ایجاد می‌کنند، تأثیر فوق‌العاده‌ای بر آن‌ها داشته و تاثیرگذاری‌اش در طول زندگی آن‌ها نیز ادامه خواهد داشت.

    بالبی به عنوان یک روانکاو آموزش دیده و مانند زیگموند فروید معتقد بود که اولین تجربیات زندگی هر شخص تأثیر پایداری بر رشد او خواهد داشت. به گفته بالبی، دلبستگی باعث می‌شود که مادر نوزادش را نزدیک خود نگه دارد و در نتیجه شانس بقای کودک افزایش پیدا می‌کند. او معتقد است که هم مادران و هم نوزادان به گونه‌ای تکامل یافته‌اند که بتوانند نیاز ذاتی به نزدیکی به دیگری را اقناع کنند. با حفظ این پیوند و نزدیکی، به احتمال زیاد نوزادان مراقبت و حمایت لازم برای اطمینان از بقای خود را دریافت می‌کنند.

    بالبی تحت تأثیر کار کنراد لورنز جانورشناس و رفتارشناس نیز قرار گرفته بود؛ زیرا لورنز نشان داد که دلبستگی امری ذاتی است و علاوه ‌بر آن دارای ارزش بقا نیز هست. لورنز به واسطه مطالعات معروف خود روی نقش‌پذیری، در سال 1935 نشان داد که غازهای جوان پس از بیرون آمدن از تخم در یک دوره بحرانی خاص، محور دلبستگی خود را جست‌و‌جو می‌کنند.

    لورنز حتی توانست کاری کند که غازهای تازه از تخم بیرون آمده او را محور دلبستگی خود قرار داده و به چشم شخصیت «مادر» به او نگاه کنند. این آزمایش نشان داد که دلبستگی نه تنها ذاتی است، بلکه یک دوره خاص نیز وجود دارد که در طی آن می‌توان روابط مناسب دلبستگی را ایجاد کرد. تحقیقات لورنز نشان داد که پس از یک دوره معین (برای غازها مدت آن تقریباً 32 ساعت است) دیگر احتمال ایجاد دلبستگی وجود ندارد.

    موضوع اصلی نظریه دلبستگی بالبی این است که مادرانی که در دسترس کودک خود بوده و به نیازهای نوزادشان پاسخ می‌دهند، احساس امنیت را برای فرزندانشان ایجاد می‌کنند. کودک می‌داند که مراقب او قابل اعتماد است و برای او به عنوان یک پایگاه امن برای کشف جهان عمل می‌کند.

    نظریه دلبستگی جان بالبی

    بالبی از دلبستگی به عنوان «ارتباط روانی پایدار بین انسان‌ها» یاد می‌کند. نظریه کردارشناسی او در مورد دلبستگی نشان می‌دهد که نوزادان نیاز ذاتی به ایجاد پیوند دلبستگی با مراقب خود دارند. این یک پاسخ تکامل یافته است که شانس بقای کودک را افزایش می‌دهد. کودکان همراه با رفتارهایی ذاتی همچون گریه کردن و زمزمه‌های آرام به دنیا می‌آیند و مراقبان آن‌ها از نظر زیستی برنامه‌ریزی شده‌اند تا به این سیگنال‌ها پاسخ داده و به نیازهای کودک توجه کنند.

    اغلب اوقات این مادران هستند که نقش مراقبان اصلی کودک و چهره اصلی دلبستگی فرد را ایفا می‎‌کنند، اما بالبی معتقد بود که نوزادان می‌توانند چنین پیوندهایی را با دیگران نیز ایجاد کنند. شکل‌گیری یک پیوند دلبستگی می‌تواند آسایش و آرامش، امنیت و منبع تغذیه را برای کودک به ارمغان بیاورد، اما بالبی خاطرنشان می‌کند که رسیدن به یک منبع تغذیه اساس یا هدف این دلبستگی نیست و همین موضوع باعث می‌شود که نوزادان بتوانند با پدران و سایر مراقبانی که دارای نقشی اساسی هستند نیز پیوند دلبستگی ایجاد کنند.

    بالبی معتقد است که ایجاد دلبستگی طی مراحل مختلفی شکل می‌گیرد:

    • مرحله پیش‌دلبستگی: در اولین بخش و در مرحله پیش‌دلبستگی، نوزادان مراقب اصلی خود را می‌شناسند اما هنوز نسبت به او دلبستگی ندارند. گریه و هیاهوی نوزاد توجه لازم و مراقبت والدین را به خود جلب می‌کند و این موضوع هم برای کودک و هم برای مراقب او مفید است. این مرحله تا حدود سه ماهگی ادامه پیدا می‌کند و نوزادان به تدریج شروع به شناخت بیشتر والدین کرده و حس اعتماد در آن‌ها ایجاد می‌شود.
    • مرحله دلبستگی در حال انجام: در طول مرحله دلبستگی بدون گزینش، نوزادان نسبت به مراقبان اولیه و همچنین برخی از مراقبان ثانویه زندگی خود واکنش مشخصی نشان می‌دهند و آن‌ها را ترجیح می‌دهند.
    • مرحله دلبستگی واضح: در طول دوره دلبستگی متمایز، دلبستگی نزدیک به مراقبِ آشنا به وضوح مشهود است و هنگامی که از آن فرد جدا می‌شوند، پریشانی و اضطراب جدایی را تجربه خواهند کرد.
    • مرحله تشکیل رابطه متقابل: در نهایت در طول مراحل دلبستگی چندگانه و رفتار مشارکتی، کودکان شروع به ایجاد وابستگی قوی به افرادی فراتر از مراقبان اولیه خود می‌کنند.

    اگر علاقه‌مندید درباره نظریه دلبستگی بالبی بیشتر مطالعه کنید، به مطلب «تعریف دلبستگی و سبک‌های آن» مراجعه کنید.

    تأثیرات جان بالبی در حوزه روانشناسی

    پژوهش‌های جان بالبی در زمینه دلبستگی و رشد کودک، تأثیر ماندگاری بر حوزه‌های روانشناسی، آموزش، مراقبت از کودک و فرزندپروری گذاشته است. محققان برای توسعه تکنیک‌های درمان بالینی و راهبردهای بازدارنده، تحقیقات و پژوهش‌های او را گسترش دادند. کارهای او همچنین بر روانشناسان برجسته دیگری از جمله همکارش مری آینزورث نیز تأثیر گذاشته است. او نیز با گسترش پژوهشات بالبی و تلاش برای ایجاد روشی برای مشاهده دلبستگی کودک به مراقب، سهم قابل توجهی را در توسعه نظریه دلبستگی داشت.

    در یک نظرسنجی انجام شده از روانشناسان در سال 2002 که در مجله Review of General Psychology منتشر شد، بالبی در رده چهل و نهمین روانشناس پر استناد قرن بیستم رتبه‌بندی شد.

    برخی آثار مهم‌تر جان بالبی:

    • جان بالبی، مراقبت مادرانه و سلامت روان، سازمان بهداشت جهانی بول، 1951؛ 3 (3): 355-533.
    • جان بالبی، ماهیت پیوند کودک با مادرش، Int J Psychoanal. 1958؛ 39 (5): 350-73.
    • جان بالبی (1968)، دلبستگی و از دست دادن، جلد 1: دلبستگی نیویورک: کتاب‌های پایه.
    • جان بالبی (1973)، دلبستگی و از دست دادن، جلد 2: جدایی، اضطراب و عصبانیت. نیویورک: کتاب‌های پایه.
    • جان بالبی (1980)، دلبستگی و از دست دادن، جلد 3: از دست دادن: غم، اندوه و افسردگی. نیویورک: کتاب‌های پایه.

    منبع

     

  • آموزش روانکاوی و مسیر روانکاو شدن

    آموزش روانکاوی و مسیر روانکاو شدن

    روانکاو که به عنوان روا‌ن‌تحلیلگر نیز شناخته می‌شود، به بیماران کمک می‌کند تا رفتارهای ناخودآگاه خود را تشخیص بدهند و در نتیجه بتوانند خودآگاهی بیشتر و سبک زندگی بهتری داشته باشند. اگر دوست دارید با مردم کار کنید و به آن‌ها کمک کنید که سلامت روان خود را بهبود ببخشند، روانکاو بودن می‌تواند یک انتخاب شغلی بسیار مناسب برای شما باشد.

    تبدیل شدن به روانکاو نیاز به چندین پیش‌نیاز دارد که اولین پیش‌نیاز آن، تحصیل در رشته روانشناسی و سپس دریافت آموزش روانکاوی است.

    اگر می‌خواهید روانکاو شوید، علاوه بر گذراندن دوره‌های روانکاوی لازم است که بر برخی از مهارت‌های خود مثل همدلی، گوش کردن فعالانه و غیره به شدت کار کنید تا بتوانید در روانکاوی و کمک به افراد موفق شوید.

    اگر به این مسیر شغلی علاقه‌مندید، لازم است بدانید چگونه می‌توانید روانکاوی را بیاموزید. در ادامه با این موضوع بیشتر آشنا می‌شوید. اما قبل از آن، مهم است بدانید روانکاوی چیست و چه کمکی به افراد می‌کند.

    روانکاوی چیست؟

    قبل از پرداختن به موضوع آموزش روانکاوی، مهم است که با این رویکرد روانشناسی بیشتر آشنا شوید.

    روانکاوی نوعی درمان است که بر اساس نظریه‌های زیگموند فروید که «پدر روانکاوی» شناخته می‌شود، شکل گرفته است. فروید این درمان را برای بیمارانی طراحی کرد که در آن زمان، سایر روش‌های روان‌درمانی و پزشکی برای آن‌ها موثر نبود. فروید بر این باور بود که انواع خاصی از مشکلات، ریشه در افکار، احساسات و رفتارهایی دارند که عمیقا در ذهن ناخودآگاه دفن شده‌اند. بنابراین بر اساس نظریه او، اکنون توسط گذشته شکل می‌گیرد و رفتارهای فعلی افراد ریشه در تجربیات کودکی اولیه آن‌ها دارد.

    روانکاوها به مراجعان کمک می‌کنند تا به ذهن ناخودآگاه خود وارد شوند و احساسات سرکوب شده و تجارب دیرینه و گاهی اوقات فراموش شده خود را بازیابی کنند. وقتی بیماران درک بهتری از ضمیر ناخودآگاه خود پیدا می‌کنند، در مورد انگیزه‌های درونی‌ که موجب برخی افکار و رفتارها می‌شوند بینش بهتری پیدا می‌کنند و در نتیجه می‌توانند رفتارهای منفی و مخرب خود را تغییر دهند.

    اگر علاقه‌مندید بیشتر درباره روانکاوی و رویکردهای آن بدانید، این مطلب را مطالعه کنید: روانکاوی چیست؟ از فروید تا روانکاوی امروزی

    روانکاو چه کاری انجام می‌دهد؟

    این تصویر کلیشه‌ای که روانکاو دور از چشم مراجع نشسته و مراجع روی کاناپه دراز کشیده و در مورد تجربیات، ترس‌ها و احساساتش می‌گوید، تصویری دور از واقعیت نیست. اگرچه روانکاوها ممکن است گاهی اوقات از بیماران سوال بپرسند یا نکاتی را بگویند، اما باز هم هدف اصلی آن‌ها گوش دادن متفکرانه به مراجعان و شناسایی ارتباط‌های میان کارکردهای ناخودآگاه و حالت هیجانی، ترس‌ها و مسائل روانی بیماران است.

    در آموزش روانکاوی بر این موضع تاکید می‌شود که هدف روانکاو این است که به بیمار خود کمک کند تا ذهن ناخودآگاهش را کشف کند و متوجه شود انگیزه‌های درونی او در حال هدایت فرآیندهای فکری، ویژگی‌های شخصیتی و رفتارهای او هستند.

    روانکاو ممکن است بیمار را ترغیب کند تا در رابطه با موارد زیر صحبت کند:

    • دوران کودکی
    • پدر و مادر و خواهر و برادر
    • همسر
    • رویاها
    • ترس‌ها
    • مسائل شغلی
    • آنچه دوست دارد و آنچه دوست ندارد
    • روابط
    • خیال‌پردازی‌ها
    • اضطراب‌ها

    در این فرآیند، روانکاو پیوندی همراه با اعتماد را با مراجعش برقرار می‌کند تا برای او فضایی امن فراهم کند و از این طریق مراجع بتواند عمیق‌تر به ناخودآگاه خود نگاه کند. در برخی موارد ممکن است روانکاو از مراجع نخواهد که در طول جلسات روی کاناپه دراز بکشد، زیرا هنوز به صورت قطعی اثبات نشده است که دراز کشیدن روی کاناپه می‌تواند به آزادانه حرف زدن بیماران کمک کند. خود فروید به دلیل ارزش بالینی کاناپه از آن استفاده نکرد، بلکه او تحمل نگاه مداوم بیماران خود را نداشت.

    در روانکاوی، مسیرهای شغلی دیگری نیز وجود دارد که شامل کار بالینی با بیماران نمی‌شود، زیرا روانکاوی هم یک روش بالینی برای درمان بیماران است و هم یک نظریه روان‌شناختی. بسیاری از روانکاوان، محققانی هستند که تلاش می‌کنند درک ما را از رفتارها، رشد، انگیزه، احساسات و روابط انسانی افزایش دهند.

    در حال حاضر، برخی از روانکاوها در حوزه‌هایی مثل دانشگاه، آموزش، ورزش، هنر و دنیای تجارت مشغول به فعالیت هستند. کاری که این روانکاوها انجام می‌دهند، گاهی اوقات «روانکاوی کاربردی» نامیده می‌شود زیرا در این شاخه از روانکاوی، نظریات روانکاوی در زمینه‌هایی غیر از کار درمان مورد استفاده قرار می‌گیرند.

    روانکاوها چه بیمارانی را درمان می‌کنند؟

    انواع بیمارانی که روانکاوها آن‌ها را درمان می‌کنند، تفاوتی با بیمارانی که روانشناس‌ها و مشاوران دیگر درمان می‌کنند ندارند. بنابراین روانکاوها اغلب به درمان مسائل متنوعی می‌پردازند. افرادی که ترجیح می‌دهند به روانکاو مراجعه کنند، افرادی هستند که با مشکلات زیر دست‌وپنجه نرم می‌کنند:

    • اضطراب
    • اختلال دوقطبی
    • افسردگی
    • اختلالات خوردن
    • خیال‌پردازی‌ها
    • اختلالات هویت
    • اختلالات وسواس فکری عملی
    • مشکلات روانی مزمن
    • فوبیا
    • اختلالات روان‌تنی
    • رفتارهای خودتخریبی
    • مشکلات مرتبط با عزت نفس
    • مشکلات جنسی

    بیشتر روانکاوها بیماران را به صورت فردی درمان می‌کنند، اما برخی از آن‌ها خانواده‌درمانی و گروه‌درمانی نیز انجام می‌دهند.

    آموزش روانکاوی شامل چه مولفه‌هایی است؟

    آموزش روانکاوی این فرصت را در اختیار شما می‌گذارد تا یک روش قوی و منحصربه‌فرد تفکر در مورد زندگی‌ها و هیجانات درونی را یاد بگیرید و در عین حال بتوانید مشکلات روان‌شناختی را با استفاده از تکنیک‌های روانکاوی درمان کنید.

    به طور کلی آموزش روانکاوی شامل سه مولفه است که این مولفه‌ها عبارتند از:

    • تحلیل فردی
    • برنامه آموزشی
    • روانکاوی تحت نظارت

    در واقع برای اینکه روانکاو شوید، مهم است که از تئوری‌ها آگاه باشید و از سوی دیگر خودتان نیز تحت درمان روانکاوی قرار بگیرید. پس از طی این مراحل، می‌توانید بیمارانی را تحت نظارت یک روانکاو باتجربه، روانکاوی کنید و از این طریق آموزش روانکاوی خود را تکمیل کنید.

    در مدرسه تجربه زندگی دوره‌های تجربه بالینی به منظور تربیت روان‌درمانگر با رویکرد روانکاوانه، بر اساس این سه محور (تحلیل فردی، آموزش، سوپرویژن) ارائه می‌شود. می‌توانید در این صفحه درباره دوره تجربه بالینی اطلاعات بیشتری کسب و در صورت تمایل و داشتن پیش‌زمینه‌ی تحصیلی مرتبط، اقدام به ثبت‌نام کنید.

    در ادامه با هر یک از مولفه‌های آموزش روانکاوی بیشتر آشنا می‌شوید.

    تحلیل فردی

    اولین مرحله از آموزش روانکاوی، تحلیل فردی است. برای این منظور لازم است توسط یک روانکاو تحت روانکاوی قرار بگیرید که معمولا این تحلیل به شکل جلسات هفتگی 50 دقیقه‌ای انجام می‌شود و در طول دوره آموزش روانکاوی ادامه دارد.

    هدف تحلیل فردی این است که از زندگی ناخودآگاهتان درک عمیق‌تری پیدا کنید و بتوانید بر روی هرگونه مشکلات ناخودآگاهتان کار کنید تا این مشکلات در کار حرفه‌ای شما تداخل ایجاد نکنند. هسته اصلی آموزش روانکاوی این است که برای درک ذهن ناخودآگاه دیگران، ابتدا باید ذهن خود را درک کنید.

    می‌توانید مقاله چگونه با ذهنمان، ذهن دیگران را درک می‌کنیم؟ را در مجله مطالعه کنید.

    همچنین برای درک بهتر مباحث روانکاوی لازم است دانش‌پژوه روانکاوی خود نیز روان‌درمانی تحلیلی یا روانکاوی فردی بلندمدت را تجربه کرده باشد. در دوره تجربه بالینی مدرسه تجربه زندگی نیز دانش‌پژوهان به خصوص اگر قصد شروع درمانگری داشته باشند و درمان شخصی‌شان را پیش از این شروع نکرده باشند، همزمان با آغاز دوره برای شروع جلسات درمانشان اقدام می‌کنند.

    برنامه آموزشی

    در آموزش روانکاوی، در ابتدا یاد می‌گیرید که چگونه این رویکرد روانشناسی توسط زیگموند فروید شکل گرفت و چگونه پس از او تکامل پیدا کرد. از سوی دیگر، می‌آموزید که چه مطالعاتی در مورد اثربخشی روانکاوی انجام شده است و چگونه می‌توانید از این مطالعات برای کمک به مراجعان و بهبود فرآیند درمان استفاده کنید. همچنین یاد می‌گیرید که روانکاوی چه تفاوتی با سایر رویکردهای روان‌درمانی دارد و عناصر این درمان در شرایط مختلف از جمله درمان فردی، گروه‌درمانی، خانواده‌درمانی و غیره شامل چه مواردی است.

    اگرچه روانکاوی با فروید آغاز شده است، اما قطعا به او ختم نمی‌شود. بنابراین در آموزش روانکاوی با نظریات و مفاهیمی آشنا می‌شوید که پس از فروید مطرح شده‌اند و یاد می‌گیرید که چگونه از آن‌ها برای درمان مراجعان استفاده کنید.

    از سوی دیگر، علاوه بر اینکه لازم است تکنیک‌های روانکاوی را یاد بگیرید، ضروری است که بدانید برای موفقیت در این حرفه و روبه‌رو شدن با چالش‌های آن نیاز به چه ویژگی‌ها و مهارت‌هایی دارید. بنابراین برنامه آموزشی تنها محدود به نظریات و مفاهیم نیست و لازم است روی برخی خصوصیات شخصیتی خود نیز کار کنید.

    برنامه‌های درسی آموزش روانکاوی معمولا شامل موارد زیر است:

    • نظریه‌های روانکاوی
    • فرآیندهای روانکاوی
    • درمان‌های روانکاوی
    • ارزیابی بیمار برای تحلیل
    • رشد کودک و نوجوان
    • روانکاوی برای بزرگسالان
    • آسیب‌شناسی روانی

    همان‌طور که مطرح شد، روانکاوی علاقه‌مند به کشف ذهن ناخودآگاه برای درمان بیماران است. به همین منظور، در این رویکرد از روش‌های خاصی برای کشف ذهن ناخودآگاه استفاده می‌شود که در ادامه با اساسی‌ترین آن‌ها آشنا می‌شوید. این روش‌ها اولین بار توسط زیگموند فروید ابداع شده‌اند و قسمتی اساسی از آموزش روانکاوی هستند.

    اساسی‌ترین روش‌های کشف ذهن ناخودآگاه عبارتند از:

    • به یاد آوردن رویدادهای گذشته: در طول روانکاوی، تفسیر رویدادهای بیوگرافی (شخصی) ممکن است چارچوب روان‌رنجوری فرد را مشخص کند.
    • تداعی آزاد: در رویکرد فروید، روش تداعی آزاد جایگزین هیپنوتیزم شد. فرد در طول جلسات، در مورد هر چیزی که در ذهنش وجود دارد صحبت می‌کند. این تداعی‌ها نشان‌دهنده تعارضات درونی و انگیزه‌های سرکوب شده فرد هستند.
    • تفسیر لغزش فرویدی: این روش سهم قابل توجهی در کشف ناخودآگاه افراد دارد. افکار و احساسات ناخودآگاه می‌توانند به شکل نابهنجارخوانی به ذهن آگاه منتقل شوند. به این موضوع، لغزش فرویدی گفته می‌شود. در واقع آنچه واقعا در ذهنمان است را با گفتن چیزی که قصد آن را نداشتیم، فاش می‌کنیم. فروید معتقد بود که لغزش کلامی، بینشی در مورد ضمیر ناخودآگاه ایجاد می‌کند و به هیچ عنوان تصادفی نیست.
    • تفسیر رویا: از نظر فروید، تجزیه و تحلیل رویا «شاهراه ورود به ناخودآگاه» است. او مطرح کرد که ذهن مانند یک سانسورچی است، اما در خواب هوشیاری کمتری داریم. در نتیجه ایده‌های سرکوب شده در خواب به سطح می‌آیند، هرچند ممکن است تغییر یافته باشند. در واقع میان محتوای آشکار و پنهان رویا تفاوت وجود دارد و روانکاوی کمک می‌کند که محتوای پنهان رویاها را تشخیص دهیم.

    روانکاوی تحت نظارت

    سومین عنصر آموزش روانکاوی، روانکاوی تحت نظارت است. هنگامی که توسط مرکز آموزشی تشخیص داده شود که شما آماده مراجع دیدن هستید، به شما اجازه داده می‌شود که اولین بیمار را روانکاوی کنید. علاوه بر اینکه روانکاو ناظر بر جلسات شما نظارت دارد، جلسات منظمی نیز با یکدیگر خواهید داشت و از طریق آن‌ها می‌توانید سوالات و مشکلات خود را در رابطه با جلسات درمان، با روانکاو ناظر در میان بگذارید.

    روانکاوی تحت نظارت بخش مهمی از آموزش روانکاو است، زیرا این فرصت را برای شما فراهم می‌کند که بتوانید تمام یادگیری‌های نظری و عملی خود را گرد هم آورید و از آن در جلسات تحلیلی واقعی استفاده کنید. پس از ادامه پیدا کردن جلسات روانکاوی تحت نظارت و سپس تایید مهارت و تخصص شما توسط مرکز برای مراجع دیدن، به تدریج تعداد مراجعان شما بیشتر خواهد شد و می‌توانید به عنوان روانکاو مشغول به کار شوید.

    چه کسانی می‌توانند روانکاو شوند؟

    هرکسی می‌تواند روانکاو شود، اما صلاحیت‌های تحصیلی سخت‌گیرانه هستند. موسسات و آموزشگاه‌های روانکاوی که توسط انجمن روانکاوی آمریکا (APsaA) تایید شده‌اند، معمولا افرادی را می‌پذیرند که شرایط زیر را داشته باشند:

    • پزشکانی که برنامه دستیاری آن‌ها در رشته روا‌نپزشکی بوده است
    • روانشناسانی که دکترا یا PHD دارند
    • مددکاران اجتماعی بالینی با مدرک دکترا یا کارشناسی ارشد مددکاری اجتماعی
    • درمانگرانی که بالاترین درجه تحصیلی در رشته آن‌ها کارشناسی ارشد است
    • دانش‌پژوهان، محققان و مربیانی که دارای مدارک برجسته‌ای هستند و به صورت موردی پذیرفته می‌شوند.

    چشم‌پوشی از این شرایط تحصیلی برای افراد خاصی که به یادگیری روانکاوی علاقه زیادی دارند، امکان‌پذیر است. برای مثال، برخی از افرادی که کارشناسی ارشد روانشناسی بالینی دارند یا در رشته‌هایی غیر از رشته‌های مرتبط با سلامت روان تحصیل کرده‌اند، می‌توانند تحت شرایط خاصی برای آموزش روانکاوی پذیرفته شوند.

    روانشناسان و مددکاران اجتماعی که می‌خواهند روانکاو شوند، باید از استانداردهای اخلاقی، روان‌شناختی و حرفه‌ای بالایی برخوردار باشند و تجربه بالینی گسترده‌ای داشته باشند.

    آموزش روانکاوی چقدر طول می‌کشد؟

    آموزش روانکاوی مانند روند بالینی آن، برخلاف بسیاری از رویکردهای دیگر روان‌درمانی با سرعت زیاد و چارچوب کاملا تعیین شده پیش نمی‌رود. چندین سال درمان فردی، مطالعه منابع و مقالات مهم روانکاوی و شرکت در جلسات متعدد آموزشی، مورد بحث قرار دادن آن‌ها و به کار بردن مفاهیم نظری به صورت عملی در جلسات و همچنین سال‌ها درمانگری تحت نظارت و شرکت منظم در جلسات سوپرویژن فردی و گروهی روندی نیست که بتوان آن را در یک دوره چند ده ساعته یا حتی چند صد ساعته خلاصه کرد.

    مسیر آموزش روانکاوی پر از پیچ و خم است و اینکه چه زمانی شخص بتواند روان‌درمانگری را شروع کند، بستگی به شرایط و تلاش او دارد. دوره‌ی تجربه‌ی بالینی تاکنون بیش از 20 ماه برنامه آموزشی دارد و دانشجویانی که با موفقیت دوره را طی کرده باشند و سوابق آموزشی و صلاحیت آن‌ها تأیید شده باشد، می‌توانند روان‌درمانگری را تحت نظر سوپروایزر آغاز کنند.

    موسسات آموزش روانکاوی شامل چه موسساتی هستند؟

    در حال حاضر انجمن بین‌المللی روانکاوی (IPA) دارای سه فدراسیون روانکاوی اروپا، آمریکای شمالی و آمریکای لاتین است. برخی از موسسات مورد تایید فدراسیون روانکاوی اروپا برای آموزش روانکاوی عبارتند از:

    • انجمن روانکاوی برمن
    • انجمن روانکاوی فرانکفورتر
    • موسسه آموزشی انجمن روانکاوی بلژیک
    • موسسه روانکاوی نروژ
    • موسسه انجمن روانکاوی پرتغال
    • موسسه روانکاوی بارسلونا
    • موسسه انجمن روانکاوی سوئد
    • موسسه گروه روانکاوان مسکو
    • موسسه انجمن روانکاوی انگلیس
    • موسسه انجمن روانکاوی لهستان
    • موسسه انجمن روانکاوی وین

    برخی از موسسات مورد تایید فدراسیون روانکاوی آمریکای لاتین برای آموزش روانکاوی عبارتند از:

    • موسسه انجمن فرویدی مکزیکوسیتی
    • موسسه انجمن روانکاوی برزیل در کامپیناس
    • انستیتوی مرکز مطالعات روانکاوی پاناما
    • موسسه انجمن روانکاوی مکزیک
    • موسسه انجمن روانکاوی آسونسیون
    • موسسه انجمن روانکاوی کلمبیا
    • موسسه انجمن روانکاوی کوردوبا
    • موسسه شکل‌گیری روانکاوی
    • موسسه انجمن روانکاوی پورتو آلگره

    برخی از موسسات مورد تایید فدراسیون روانکاوی آمریکای شمالی برای آموزش روانکاوی عبارتند از:

    • انستیتوی روانکاوی شیکاگو
    • موسسه و انجمن روانکاوی سینسیناتی
    • مرکز روانکاوی دالاس
    • مرکز روانکاوی فلوریدا
    • موسسه روانکاوی نیویورک
    • انستیتوی روانکاوی پیتسبورگ
    • موسسه روانکاوی سیاتل
    • انستیتوی مرکز روانکاوی کالیفرنیا
    • موسسه روانکاوی میشیگان
    • موسسات انجمن روانکاوی آمریکا

    همچنین لازم است بدانید که در برخی دانشگاه‌ها، امکان تحصیل در رشته مطالعات روانکاوی در مقطع PhD فراهم شده است. این دانشگاه‌ها عبارتند از:

    • کالج بوستون
    • مرکز ملی کودکان و خانواده آنا فروید
    • کالج دانشگاهی لندن (UCL)
    • دانشگاه برک‌بک لندن
    • دانشگاه اسکس

    در نهایت، روانکاوی یکی از رویکردهای روانشناسی است که علاقه‌مندان و طرفداران زیادی دارد. اگر شما نیز به این رویکرد علاقه‌مندید، لازم است بدانید که در حال حاضر موسسات مختلفی در سراسر جهان وجود دارند که به آموزش روانکاوی می‌پردازند و توسط IPA تایید شده‌اند. آموزش روانکاوی شامل سه مولفه تحلیل فردی، برنامه آموزشی و روانکاوی تحت نظارت است که گذراندن این سه دوره به شما کمک می‌کند به عنوان روانکاو مشغول به کار شوید.

    منابع:

    منبع1

    منبع2

    منبع3

    منبع4

    منبع5

    منبع6

    منبع7