اما اگر قدری در سکوت بنشینیم و به صدای ترس گوش دهیم، متوجه میشویم که او هم حرفهایی برای گفتن دارد. این حس را باید به رسمیت شناخت و به آن زمان داد و وقتی صدای ترس را میشنویم، درباره روانمان هم چیزهای بیشتری میفهمیم.
لارس اسوندسن در کتاب فلسفه ترس نشر گمان، روی این حس دست گذاشته و ترس را زیر ذرهبین برده است.
درباره کتاب فلسفه ترس
دوربینهای مداربسته. خطوط امنیتی فرودگاهها، ویترینهای محافظت شده مغازهها… ما مظاهر ترسهای اجتماعی را هر روزه میبینیم و گزارشهای خبری که مرتب در مورد آخرین خطرات خانگی یا افزایش سطح تهدیدات تروریستی هشدار میدهند، احساس عذاب قریبالوقوع را به طور مداوم در ما تقویت میکنند. در فلسفه ترس، لارس اسوندسن به بررسی زیربنای این احساس قدرتمند میپردازد. او به بررسی این موضوع میپردازد که چگونه و چرا ترس خود را به هر جنبهای از زندگی مدرن القا کرده است.
اسوندسن به کاوش در ماهیت ترس در علم، سیاست، جامعهشناسی و ادبیات می پردازد. او زیستشناسی پشت این احساسات را بررسی میکند، از علم اعصاب زیربنای غریزه «جنگ یا گریز» ما گرفته، تا اینکه ترس چگونه ما را وادار میکند اقدامات غیرمنطقی را در تلاش برای به حداقل رساندن خطر انجام دهیم.
هر آن کس که بتواند ترس را در جامعه در مهار خود داشته باشد، دیگر پس از آن به راحتی مهار و زمام کل جامعه را در دست میگیرد.
از متن کتاب فلسفه ترس، نوشته لارس اسوندسن
کتاب سپس به حوزههای سیاسی و اجتماعی میرسد و نقش ترس را در فلسفههای ماکیاولی و هابز، ظهور جامعه ریسک مدرن و اینکه ترس چگونه اعتماد اجتماعی را از بین برده است، بررسی میکند. سرگرمیهایی مانند نمایش تلویزیونی عامل ترس، رقابتهای ورزشی شدید و استفاده سیاسی از ترس در جنگ علیه ترور در حال انجام، همگی زیر نظر کاوشگر اسوندسن قرار میگیرند، زیرا او در این مورد تحقیق میکند که آیا ما میتوانیم خودمان را از این زنگ خطر مستمر جدا کنیم یا نه.
اسوندسن در نهایت برای رسیدن به امکان آیندهای روشنتر و کمتر ترسناک، استدلال میکند. او پردهای را که خطرات خیالی و واقعی را میپوشاند، کنار میزند و ما را مجبور میکند با ترسهای خودمان و اینکه چرا به آنها چسبیدهایم، مقابله کنیم.
بخشهایی از کتاب فلسفه ترس
کتاب فلسفه ترس علاوه بر پیشگفتار، ۷ فصل دارد که به ترتیب عبارتند از: فرهنگ ترس، ترس چیست، ترس و خطر (ریسک)، جذابیت ترس، ترس و اعتماد، سیاست ترس و فراسوی ترس.
در بخشی از این کتاب میخوانیم:
برای آن که ترس خودش را عیان کند، تهدیدی که به تصور درمیآید باید جدی باشد. من علاوه بر احساس خطر باید معتقد باشم که به این راحتی نمیتوان از این خطر اجتناب کرد. البته ممکن است در حالتی قرار بگیریم که شبیه ترس است اما نتوانیم بگوییم که آن چیزی که ما را میترساند چیست. در این صورت بهتر است این حالت را به جای ترس اضطراب بنامیم. ترس و اضطراب دو حالت بسیار نزدیک و مرتبط به هم هستند. در هر دو حالت، اندیشه خطر یا صدمه احتمالی وجود دارد. اما تهدید میتواند کاملا خاص و واضح، یا به عکس گنگ و مبهم باشد. یکی از تمایزات معمول میان ترس و اضطراب دقیقا همین است که ترس همیشه از یک چیز معین و مشخص است، حال آن که در اضطراب چنین نیست.
درباره لارس اسوندسن نویسنده
لارس اسوندسن (Lars Svendsen) ۵۳ ساله و استاد گروه فلسفه در دانشگاه برگن نروژ است. او کتابهای فلسفی مختلفی چون فلسفه ترس، فلسفه تنهایی، فلسفه ملال، کار و فلسفه مد (فشن) را به نگارش درآورده است که تاکنون در سطح جهان مورد استقبال خوانندگان قرار گرفته و به بیش از ۲۵ زبان ترجمه شدهاند.
اسوندسن در نگارش آثار خود، دست روی موضوعاتی میگذارد که گاه آنقدر ساده و روزمره شدهاند که مردم فراموش میکنند به معنا و مفهوم پس آنها بنگرند. زبان او هم به همان اندازه همهفهم و دربرگیرنده و ساده است تا آن واهمه همیشگی را که مردم از خواندن کتابهای فلسفی دارند، از آنها بگیرد. از همین رو نشر گمان هم در این مجموعه کتابهای خود، عنوان مجموعه را «تجربه و هنر زندگی» گذاشته است تا در آن به کتابهایی با رنگ و بوی فلسفی بپردازد که به تجربه و هنر زندگی میپردازند و از آن صحبت میکنند.
کتابهای این مجموعه به هر آن کسی که به دنبال نگاهی دقیقتر و موشکافانهتر به ابعاد مختلف زندگی است، کمک میکند.
برای خرید نسخه الکترونیکی این کتاب از وبسایت طاقچه اینجا کلیک کنید.
پیشنهاد میکنیم چنانچه این کتاب را خواندهاید، نظرتان را در خصوص آن در بخش کامنتهای همین مطلب با ما و دیگر خوانندگان مجله تجربه زندگی به اشتراک بگذارید.
اما کار کردن لزوما میتواند با هدف رفع نیازهای اقتصادی نباشد و افرادی را ببینیم که نیاز به پول و درآمد ندارند، با این حال کارشان مهمترین بخش زندگیشان است. چرا کار میکنیم و دلیل نیازمان به آن چیست؟ برای پاسخ به این سوال که چرا برای حفظ سلامت روانمان به کار کردن احتیاج داریم، ابتدا باید باید نظریه دو روانشناس انسانگرا به نامهای آبراهام مازلو و کارل راجرز را مرور کنیم.کار کردن بخشی جداییناپذیر از زندگی بسیاری از انسانهاست. افراد برای تامین نیازهای مالی و اقتصادیشان کار میکنند تا خوراک و پوشاک و سرپناه برای زندگی کردن داشته باشند. اما کار کردن لزوما میتواند با هدف رفع نیازهای اقتصادی نباشد و افرادی را ببینیم که نیاز به پول و درآمد ندارند، با این حال کارشان مهمترین بخش زندگیشان است.
اما چرا کار میکنیم و دلیل نیازمان به آن چیست؟ برای پاسخ به این سوال که چرا برای حفظ سلامت روانمان به کار کردن احتیاج داریم، ابتدا باید باید نظریه دو روانشناس انسانگرا به نامهای آبراهام مازلو و کارل راجرز را مرور کنیم.
سلسله مراتب نیازها یا هرم مازلو
آبراهام مازلو (Abraham Maslow) روانشناس انسانگرای آمریکایی بود که با نظریه سلسله مراتب نیازهای انسانیاش (یا نام معروفتر آن، هرم مازلو) شناخته میشود. مازلو را همچنین به عنوان پدر روانشناسی انسانگرایانه میشناسند. او در سال ۱۹۵۴ کتاب «انگیزه و شخصیت» را با موضوع نظریه سلسله مراتب نیازها منتشر کرد.
به عقیده مازلو، نیازهای انسان در پنج سطح طبقهبندی میشود و هر زمان که سطح اول نیازها برآورده شود، انسان به سطح دوم و بعد سوم و الی آخر حرکت خواهد میکند.
طبق نظریه مازلو، نیازهای انسان در پنج طبقه قرار داده شده که به ترتیب عبارتند از:
۱. نیازهای زیستی: نیازهای زیستی اولین سازندگان سلسلهمراتب نیازها هستند و تا زمانی که قدری ارضا شوند، بیشترین تأثیر را بر رفتار فرد دارند. نیازهای زیستی شامل نیازهای آدمی برای حیات خود است؛ یعنی خوراک، پوشاک، مسکن، نیاز جنسی و خواب. تا زمانی که نیازهای اساسی برای فعالیتهای بدن به حد کافی ارضا نشوند، عمده فعالیتهای شخص احتمالاً در این سطح مانده و بقیه نیازها انگیزش کمی را در او ایجاد خواهد کرد.
۲. نیازهای امنیتی: نیاز به رهایی از وحشت، تأمین جانی و عدم محرومیت از نیازهای اساسی بشر است. به عبارت دیگر، این سطح نیاز به حفاظت از خود در زمان حال و آینده را شامل میشود.
۳. نیازهای اجتماعی (یا احساس تعلق و محبت): انسان موجودی اجتماعی است و هنگامی که نیازهای اجتماعی اوج میگیرد، آدمی برای روابط معنیدار با دیگران میکوشد.
۴. احترام: این احترام قبل از هر چیز نسبت به خود است و سپس قدر و منزلتی که توسط دیگران برای فرد حاصل میشود. اگر انسانها نتوانند نیاز خود به احترام را از طریق رفتارشان برآورده کنند، ممکن است برای ارضای نیاز جلب توجه و مطرح شدن، به رفتار خرابکارانه یا نسنجیده متوسل شوند.
۵. خودشکوفایی و خودانگیزشی: یعنی شکوفا کردن تمامی استعدادهای پنهان آدمی، حال این استعدادها هرچه میخواهند باشد. به بیان خود مازلو:
انسان باید آن چیزی بشود که میخواهد.
وقتی کار میکنیم، نیازهای ذکر شده در طبقهبندی بالا به صورت پرداخت حقوق و مزایا و امکانات رفاهی، ایجاد امنیت شغلی و مقررات حمایتی، تشکیل گروههای رسمی و غیررسمی در محیط کار، قائل شدن حرمت برای فرد و کار او در مراتب مختلف سازمان و ایجاد امکانات برای شکوفایی توانایی بالقوه افراد ارضا میشود.
همچنین به طبقهبندی مذکور دو نیاز «دانشاندوزی و شناخت و درک پدیدهها» و «نیاز به زیبایی و نظم» نیز اضافه شده که قبل از نیاز به خودشکوفایی قرار میگیرند. اگرچه نظریه سلسلهمراتب نیازها مستقیماً برای انگیزش کاری طراحی نشده، اما میتوان نتیجه گرفت که با ارضای این نیازها، برای فرد انگیزه جهت کار در سازمان ایجاد خواهد شد.
درباره کارل راجرز
کارل راجرز در اوکپارک ایلینویس از توابع شیکاگو در خانوادهای متعصب متولد شد و تا قبل از رفتن به دانشگاه، دوستان کمی خارج از خانواده داشت. او در رشته کشاورزی تحصیل کرد، اما بعد از ازدواج با دوست دوران کودکیاش هلن الیوت در سال ۱۹۲۴، در حوزه علمیه الهیات ثبتنام کرد. در نهایت برای ادامه تحصیل در زمینه روانشناسی بالینی به کالج تربیت معلم کلمبیا نقل مکان کرد و در دانشگاههای اوهایو، شیکاگو و ویسکانسین به فعالیت پرداخت و درمان مراجعمحور خود را بر اساس روانشناسی انسانگرا توسعه داد.
در سال ۱۹۷۲، راجرز به دلیل فعالیتهای حرفهایاش، از سوی انجمن روانشناسی آمریکا به عنوان شایستهترین فرد برای دریافت نشان مشارکت حرفهای برجسته انتخاب شد. او پیش از مرگش در سال ۱۹۸۷، به پاس فعالیتهایش در زمینه درگیریهای داخلی آفریقای جنوبی و ایرلند شمالی، نامزد دریافت جایزه صلح نوبل شد.
راجرز و مازلو
راجرز با فرضیات اصلی آبراهام مازلو در زمینه طبقهبندی نیازها موافق بود، اما عقیده داشت که برای رشد فرد، نیاز به محیطی وجود دارد که برای فرد حس اصیل بودن (گشودگی و خودافشاگری)، پذیرش (دیده شدن با توجه مثبت غیرمشروط) و همدلی (گوش داده شدن و فهمیده شدن) را فراهم کند.
به عقیده راجرز بدون وجود این موارد، روابط و شخصیتهای سالم آنگونه که باید، توسعه نمییابند؛ درست مثل درختی که بدون آب و نور خورشید رشد نمیکند.
سلسله مراتب نیازها در هرم مازلو
راجرز معتقد است که هر فردی میتواند به اهداف، تمایلات و خواستههایش در زندگی دست یابد. وقتی این اتفاق رخ بدهد، خودشکوفایی ایجاد میشود. این یکی از مهمترین دستاوردهای کارل راجرز در روانشناسی بود و برای دستیابی فرد به توانمندیهایش، لازم است که تعدادی از عوامل برآورده شوند.
خودشکوفایی
از دید راجرز، هر ارگانیسمی گرایش و تکاپویی اساسی برای شکوفا شدن، حفظ و ارتقای خود دارد.
کارل راجرز ماهیت جبرگرایانه روانتحلیلگری و رفتارگرایی را رد کرده و چنین فرض نمود که ما به روشی که موقعیتمان را درک میکنیم، رفتار مینماییم. چون هیچکس دیگری نمیتواند بفهمد که ما چگونه ادراک میکنیم، لذا خودمان بهترین کارشناس خود هستیم.
راجرز معتقد بود که انسانها یک انگیزش اصلی و بنیادی در وجود خود دارند که گرایش به خودشکوفایی است؛ یعنی تحقق تواناییهای خود و کسب بالاترین سطح انسانیتی که میتوانیم. مثل گلی که در صورت وجود موقعیتهای مناسب تا حداکثر توانش رشد میکند -اما محدود به محیطش است- افراد هم در صورت مناسب بودن محیط، تحقق یافته و به تواناییهایشان میرسند. هرچند برخلاف گل، توان انسان منحصربهفرد است و ما طبق شخصیتمان به روشهای متفاوتی تحول مییابیم.
او معتقد است که افراد، ذاتا خوب و خلاق هستند و فقط زمانی دچار اختلال میشوند که خودپنداره ضعیف یا محدودیتهای خارجی بر فرآیند ارزشگذاری آنان غلبه کند. او معتقد بود که برای خودشکوفا شدن، فرد باید در حالت تجانس یا تناسب قرار داشته باشد. یعنی خودشکوفایی زمانی رخ میدهد که خود ایدهآل فرد (کسی که دوست دارد باشد) با رفتار واقعیاش همخوان باشد. (تصویر خود) وی فردی را توصیف میکند که دارای عملکرد کامل برای شکوفایی است.
همچنین تعیینکننده اصلی اینکه آیا خودشکوفا میشویم یا نه، تجربه کودکی است.
فرد دارای عملکرد کامل
راجرز معتقد است که هر فردی میتواند به هدفش دست بیابد. یعنی فرد در تماس با اینجا و اکنون است و تجارب ذهنی و احساساتش دائما در حال رشد و تغییر هستند.
او فرد دارای عملکرد کامل را به عنوان فردی ایدهآل و شخصی در نظر میگیرد که افراد هیچگاه به آن دست نمییابند. اشتباه است که فکر کنیم انتها یا پایان راهی وجود دارد؛ چراکه این فرآیند همواره در حال شدن و تغییر است.
راجرز ۵ ویژگی را در افراد دارای عملکرد کامل شناسایی کرده است:
۱. گشودگی به تجربه (پذیرش هیجانات مثبت و منفی): در این شرایط احساسات منفی انکار نمیشوند، بلکه روی آنها کار میشود. (به جای پسروی به مکانیسمهای دفاعی خود)
۲. زندگی وجودی: در تماس بودن با تجارب متفاوتی که در زندگی رخ میدهند، اجتناب از پیشداوری و پیشپنداشت. توانایی زندگی و درک کامل حال حاضر و عدم توجه به گذشته یا آینده. (زندگی در لحظه)
۳. اعتماد به احساسات: احساسات، غرایز و واکنشها مورد توجه و اعتماد هستند. تصمیمات خود فرد درست هستند و ما باید برای انتخاب درست به خودمان اعتماد کنیم.
۴. خلاقیت: تفکر خلاق و ریسکپذیری، از ویژگیهای زندگی افراد است. فرد همیشه ایمن نیست. خلاقیت شامل توانایی سازگاری و تغییر و جستوجوی تجربیات جدید است.
۵. زندگی محقق شده: در این شرایط فرد از زندگیاش شاد و راضی است، تعادل دارد و به دانستن علاقهمند است. گاهی این افراد دستاوردهای بالایی در جامعه به دست میآورند.
منتقدان معتقدند که فرد دارای عملکرد کامل، محصولی از فرهنگ غربی است. در سایر فرهنگها مثل فرهنگهای شرقی، پیشرفت گروه بیشتر از پیشرفت فرد ارزشمند است.
از مجموع این نظریات چه نتیجهای میگیریم؟
در زندگی انسان امروزی، نیاز به تهیه خوراک، پوشاک، مسکن، پرداخت قبوض و… نیازمند تامین مالی است و برای کسب درآمد، هر کسی نیاز دارد که شغلی داشته باشد. اگر شاغل باشیم و سطح اول نیازهایمان را تامین کنیم، آنگاه میتوانیم به سطح دوم، بعد سطح سوم و الی آخر برسیم.
از دید انسانگرایی هم این بحث را در مفهوم شکوفایی ذاتی که راجرز از آن صحبت میکند، میتواند دنبال کرد. راجرز معتقد بود که همه انسانها به صورت ذاتی در جستوجوی خودشکوفایی هستند و این محیط است که انسان را از رسیدن به این مرحله (یعنی خودشکوفایی) باز میدارد.
راجرز معتقد بود توجه مثبت غیرمشروط، یکی از ارکان اصلی رسیدن به این مرحله است. هرچند عوامل زیادی در این توجه مثبت غیرمشروط دخیل هستند، اما در دنیای امروزی بُعد شغلی به عنوان یکی از مهمترین عوامل محسوب میشود. در واقع زمانی به فرد توجه میشود که او شاغل باشد و این یک شرط است.
با مقایسه و ترکیب دو نظریه آبراهام مازلو و کارل راجرز که تا حد زیادی باهم همپوشانی دارند، میبینیم شخصی که در زندگی اصلیاش دارای شغل و تاثیرگذاری مثبت است، قطعا به سمت راس هرم مازلو یا همان خودشکوفایی مدنظر راجرز در حرکت است. آن فرد میتواند به واسطه شغل، نیازهایش را تامین کند و موثر باشد و به واسطه فراهم آوردن محل سکونت مناسب، امنیت را برای خود و خانوادهاش تامین کند.
البته در زندگی پرزرقوبرق فعلی ما شاید در ظاهر به اینکه فرد در کدام خانه و کدام محله زندگی میکند از اهمیت بیشتری برخوردار باشد و در ظاهر توجه بیشتری به آن بشود، با این حال در وهله اول لازم است که امنیت داشته باشیم و به اصطلاح سقفی بالای سرمان باشد.
داشتن شغل و مواردی که به آن اشاره شد، باعث سلامت روان ما میشود، چون ما را به سمت مراحل بهتر و بالاتر هرم سوق میدهد. شخصی که شغلی مناسب با خود و شخصیتش داشته باشد، بخش زیادی از چهار سطح اولیه هرم را طی کرده است؛ یعنی در دسته اول نیازهای زیستی و خوراک و پوشاک، در دسته دوم دور بودن از محرومیت، در دسته سوم احساس تعلق به گروه اجتماعی و در دسته چهارم احترامی که ممکن است در محیط کار دریافت کند. در نتیجه همه این موارد، او به خودشکوفایی میرسد و حتی در محل کارش هم به لحاظ شغلی خودشکوفایی را تجربه میکند.
پیشنهاد میکنیم نظرتان را در بخش کامنتهای همین مطلب با ما و دیگر خوانندگان مجله تجربه زندگی به اشتراک بگذارید.
چه بسا مهاجرت تاثیرات پررنگ دیگری نیز در زندگی ما داشته و دوستان یا حتی اعضای خانوادهمان در پروسه مهاجرت قرار داشته یا پیشتر مهاجرت کرده باشند. مهاجرت مفهومی است که به همان اندازه که با تغییر در ظاهر زندگی و دگرگونی در آن همراه است، جسم و روان ما را هم درگیر میکند و در این مسیر چه بهتر اینکه برای سلامت روانمان از متخصص کمک بگیریم و بخشی از این فشارها را با کسی که میتواند به ما یاری برساند، به اشتراک بگذاریم.
در این مقاله مجله تجربه زندگی به این اشاره میکنیم که چرا سلامت روان در مهاجرت اهمیت دارد، مهاجرت چگونه روی روانمان تاثیر میگذارد و چرا بهتر است از یک روانشناس همزبان با خودمان کمک بگیریم.
سلامت روان در مهاجرت، دوری از سرزمین مادری
این روزها مهاجرت جزو کلیدواژههای نخست بسیاری از موتورهای جستوجو شده و بخش عمدهای از مردم به دنبال زندگی بهتر -یا حتی فقط آرامتر و کمدغدغهتر- در جستوجوی راهی برای بار بستن و کوچ از سرزمین مادریشان شدهاند.
خیلی وقتها به این دلیل مهاجرت میکنیم که به دنبال فرصتهای بهتر در زندگی هستیم، آب و هوای بهتر، رفاه بهتر و حتی تحصیلات بهتر. میدانیم چه میخواهیم و از آنجایی که آنچه را که میخواهیم در سرزمین خودمان پیدا نمیکنیم، به دنبال سرزمینی میگردیم که این فرصتها را در اختیارمان قرار دهد.
خیلی وقتها هم مهاجرت میکنیم، چون چاره دیگری نداریم. چون خانهمان -هم به مفهوم ساده و اصلی آن و هم در مقیاس بزرگتر یعنی شهر و کشورمان- دیگر برایمان امن نیست یا ما از آن حس امنیت نمیگیریم؛ پس میرویم تا در جایی، احتمالا با امنیت بیشتر، زندگی کنیم.
به هر دلیلی که مهاجرت کنیم، باز با یک حقیقت غیر قابل انکار مواجه خواهیم بود؛ اینکه خودمان را در فضایی جدید، فضایی ناآشنا و احتمالا دور از هویت زیستهی همه سالهای قبل زندگیمان قرار میدهیم. به یکباره قرار است با صداها و آواها و زبان و رنگها و غذاهای سرزمینی دیگر احاطه شویم، از آنچه آشنا بود دل بکنیم و به غریبهای که باید در دل فرهنگی دیگر زندگی کند، تبدیل شویم. اینجاست که به چالشهای روحی و روانی مهاجرت میرسیم و همینجاست که میتوانیم با مراقبت کردن از سلامت روانمان به شیوههای مختلف، مسیر عبور از سختیهای مهاجرت و سازگار شدن با شرایط جدید را راحتتر پشت سر بگذاریم.
البته این نکته هم قابل توجه است که گاهی به دلیل همین تصویری که از آینده پیش روی ما قرار میگیرد، ممکن است حتی گرفتن تصمیم برای مهاجرت کردن هم برای ما چالشبرانگیز باشد و این را نیز میتوان از چالشهای مهاجرت دانست.
برای همین در این مسیر میتوانیم از یک مشاور یا روانشناس کمک بگیریم تا از فشارهای وارد شده بر روانمان بکاهیم، بدانیم که مسیری که خود را در آن قرار دادهایم گرچه دشوار است، با این حال آن را خود انتخاب کردهایم و قرار است در این مسیر بتوانیم ترسها و چالشهایی را که با آن مواجه میشویم، ببینیم و مسیر حل مشکلات و ادامه دادن را به بهترین شکل ممکن پیدا کنیم. حضور رواندرمانگر حتی ممکن است به ما کمک کند تا بتوانیم درک کنیم که همه این حسها و تنهایی و غربتی که در ابتدای مسیر حس میکنیم، طبیعی و بخشی از فرآیند تغییر است.
کدام روانشناس بهتر میتواند در فرآیند مهاجرت به ما کمک کند؟
حالا که به این نتیجه رسیدهایم که به روانشناس نیاز داریم و این تمایل را در خود شناختهایم، وقت آن است که به سراغ قدم بعدی و البته مهم در مسیر برویم؛ انتخاب روانشناس.
در اینجا گزینههای متعددی پیش رو داریم؛ میتوانیم در کشور مقصدی که در حال حاضر در آن ساکن هستیم، به دنبال یک درمانگر باشیم تا جلسات درمانمان به صورت رودررو و حضوری برگزار شود. اما مشکل اینجاست که ممکن است پیدا کردن یک درمانگر همزبان و هموطن در کشور مقصدمان کار آسانی نباشد، یا اصلا پیدا نشود.
درمانگر غیرهمزبان هم گرچه میتواند کمککننده باشد و تغییرات مثبتی در ما ایجاد کند، با این حال با پسزمینه فرهنگی، تربیتی و اجتماعی ما ناآشناست. این فضای ناآشنا که از کودکی تا حال برای آن فرد به شکل متفاوتی تجربه شده است، ممکن است به شکل مانعی برای ایجاد رابطه درمانی و مسیر گفتوگو میان ما و درمانگر ظاهر شود و هرچقدر که درمانگر متخصص بوده و مهارتهای لازم را برای درمانگری داشته باشد، باز ما فضایی خالی بین خودمان و او حس میکنیم که چون از جنس روابط انسانی و درک متقابل است، نمیتوانیم این فضای خالی را پر کنیم.
در چنین شرایطی انتخاب درمانگری که در کشور مبدا خودمان زندگی میکند، یا اصلا در هر کجای دنیاست اما تجربه زیستهی مشترکی از فضای اجتماعی و فرهنگی ما دارد و میتواند به صورت آنلاین با ما در ارتباط باشد و جلسات درمان را برگزار کند، گزینه کمککننده دیگری است که پیش رویمان قرار دارد.
رواندرمانی با هر رویکرد و نگاهی، نوعی درمان از طریق صحبت کردن است. در واقع ما هر آنچه را که تجربه کردهایم، در جلسات درمان به زبان میآوریم و در مورد آن با درمانگر گفتوگو میکنیم. او به ما کمک میکند تا از طریق زبان، تعارضاتی را که در تجربه زیسته ما وجود دارد، کشف کنیم و بتوانیم به گونههای متفاوتی به آنها نگاه کنیم. به همین یکی از معیارهای مهم انتخاب درمانگر بعد از بررسی مجوز و مدارک لازم برای درمانگری، این است که فردی را انتخاب کنیم که بتوانیم با او گفتوگو کنیم.
به یاد داشته باشید که سلامت روان در مهاجرت بسیار مهم است و روی انتخابها و نحوه طی کردن مسیرمان بعد از مهاجرت، بسیار تاثیر میگذارد. مرکز تجربه زندگی با دو کلینیک در تهران و استانبول، خدمات مشاوره، روانکاوی و رواندرمانی خود را در بخشهای رواندرمانی و روانکاوی فردی، زوجدرمانی، رواندرمانی کودک و نوجوان و مشاوره فردی به دو صورت حضوری و آنلاین ارائه میدهد و ایرانیان خارج از کشور هم میتوانند از خدمات روانکاوی آنلاین این مرکز استفاده کرده و هزینه جلسات خود را به صورت ریالی، دلاری و با لیر پرداخت کنند.
برای آشنایی بیشتر با خدمات روانشناسی آنلاین برای فارسی زبانان و دانشجویان خارج از ایران در مرکز تجربه زندگی، به وبسایت elc.care مراجعه کرده و یا به شماره واتسپ ۰۹۰۲۱۱۱۰۸۶۵ (بخش رواندرمانی ایران) و ۰۹۰۵۳۵۵۱۳۶۹۵۰ (بخش رواندرمانی ترکیه) پیام بدهید.
مرور تاریخ از دوره باستان تا قرون وسطی نشان میدهد که در آن دوران حاکمان بارها دست به اعدام افرادی زدهاند که در سرزمینهای تحت انقیادشان زندگی میکردند. دلیل این اعدامها در دوران باستان و قرون وسطی ساده بود؛ حاکم میخواست با ترساندن مردم به آنها پیام بدهد که در صورت استمرار و پافشاری بر درخواست خود میمیرند. این امر در قرون وسطی شکلی پیچیده به خود گرفته بود، زیرا در آن دوران این نهاد کلیسا بود که تمامیت خود را بر اروپا تحمیل کرده و حفظ خود را در گروی اطاعت تام بندگان میدانست. به همین دلیل نیز مدارکی داریم مبنی بر اینکه در این دوران احکامی شدید از جمله اعدام با طناب دار، اعدام با آتش و اعدام با پاره کردن دل و روده افراد انجام شد.
با این حال در تمام این اعدامها یک عنصر مشترک وجود داشت: «مرگ سوژه»[1]!
مرگ واژهای است که در آثار ژاک لکان در زمینههای مختلفی به کار رفته است. پیش از همه آنچه برساز امر نمادین است، مرگ است. نزد لکان مرگ شکلدهنده امر نمادین است، زیرا نماد با ایستادن در جای چیزی که نماد آن است، برابر مرگ آن چیز است: «نماد، قتل چیز است.»[2]
بحث لکان درباره «چیز» یکی از موضوعات محوری در سمینار 1959-1960 «اخلاق روانکاوی»[3] است؛ جایی که او از اصطلاح فرانسوی la chose به جای واژه آلمانی das Ding استفاده میکند. زمینه اصلی که این اصطلاح در آن تبیین میشود، تمایزی است که زیگموند فروید بین «بازنمایی-واژه»[4] و «بازنمایی-شیء»[5] قائل است. این تمایز در نوشتههای فراروانشناختی فروید[6] هم برجسته است که در آن توضیح میدهد این دو نوع بازنمایی در دستگاه «پیشخودآگاه-خودآگاه»[7] با هم مرتبط هستند، درحالیکه در سیستم ناخودآگاه فقط «بازنمایی-چیزها» وجود دارند.[8]
لکان با اشاره به اینکه دو کلمه das Ding و die Sache در آلمانی برای «چیز» وجود دارد، توضیح میدهد که فروید معمولاً برای اشاره به ارائه چیزها در ناخودآگاه، از اصطلاح دوم استفاده میکند. بنابراین اگرچه در یک سطح «بازنمایی-واژه» و «بازنمایی-شیء» متضاد هستند، اما در سطح نمادین آنها باهم پیش میروند. die Sache نمایش یک چیز در نظم نمادین است، در تضاد با das Ding که چیز در «واقعیت گنگ»[9] است[10]: «چیزی در واقعیت که فراتر از مدلول[11] است.»[12] بنابراین ارائههای چیزهایی که در ناخودآگاه یافت میشوند هنوز پدیدههای زبانی هستند، برخلاف das Ding که کاملاً خارج از زبان و خارج از ناخودآگاه است. «مشخصه آن چیز این است که تصورش برای ما غیرممکن است.»[13]
بدین ترتیب سوژه مرگ را به عنوان یک die Sache تجربه میکند. برای سوژه، مرگ دال است. فقط به واسطه دال است که سوژه به مرگ خود دسترسی دارد و می تواند مرگ خود را تصور کند:
«در دال و تا آنجا که فاعل یک سلسله دلالتی را بیان میکند، با این حقیقت مواجه میشود که ممکن است از سلسله آنچه هست ناپدید شود.»[14] دال نیز سوژه را فراتر از مرگ قرار میدهد، زیرا «دال که از قبل او را مرده میداند، فطرتاً او را جاودانه میکند».[15] بنابراین لکان مرگ را دوپاره میکند؛ «مرگ نخست»[16] از نگاه لکان، مرگ جسمانی بدن است که به زندگی یک انسان پایان میدهد، اما به چرخههای فساد و بازسازی پایان نمیدهد. «مرگ دوم»[17] آن است که مانع از بازسازی بدن مرده میشود، «محلی که در آن چرخههای دگرگونیهای طبیعت از بین میرود.»[18]
مفهوم مرگ دوم توسط لکان برای صورتبندی ایدههایی در مورد فانتزی سادیستی ایجاد درد دائمی استفاده شد.[19] واضح است که مرگ دوم متوجه آن است که جاودانگی سوژه را ضایع کند و از آنجا که در امر واقع ناممکن است، در حکم ابژه میلی عملی میکند که غایب است. بنابراین حد فاصلی بین مرگ نخست و مرگ دوم ایجاد میشود که تراژدی را شکل میدهد.
اعدامهایی که به منظور بازدارندگی در قرون وسطی انجام میشدند، در واقع تجلی همان فانتزی سادیستی ایجاد درد بودند. وقتی به عنصر تنبیهی آن دقت کنید، درست مانند معلمی که کودک را تنبیه میکند، در این اعدامها افراد یک جامعه به سان سوژههای نابالغی دیده میشدند که معلم آنها را با ایجاد درد تنبیه میکرد. بنابراین چنین اعدامهایی در واقع میل نیل به مرگ دوم هستند، درحالیکه در واقع رخ نمیدهند.
این موجب میشود تا این اعدامها، سوژه را در وضعیتی تراژیک قرار دهد؛ زیرا هرچند سوژه مرگ نخست را تجربه میکند، اما در فضای بین مرگ نخستین و مرگ دوم درمیماند و تراژدی ایجاد میشود.
نکته اینجاست که ایجاد تراژدی نیازمند قهرمان است، بنابراین سوژه که اعدام شده بدل به قهرمان میشود، اما از آنجا که اعدامکننده نمیتواند به ابژه میل خود دست یابد، نیازمند تکرار آن است تا درد را دائمی کند، زیرا تجربه مرگ اول مقدم بر مرگ دوم است. این همان چرخهای است که خشونت بیپایان و بیحد قرون وسطی را ایجاد کرد و با اعدامهای بازدارنده (تنبیهی!) مرگ انسانهای بیشماری را رقم زد، هرچند که ناممکن بود.
تصویر: سوم ماه می ۱۸۰۸، اثر فرانسیسکو گویا، نقاش اسپانیایی با موضوع تیرباران شهروندان مادرید توسط سربازان فرانسوی
امیل دورکیم (Émile Durkheim ۱۸۵۸-۱۹۱۷) یک جامعهشناس فرانسوی بود که بیشتر به خاطر مطالعاتش پیرامون موضوع خودکشی شهرت دارد. دورکیم در کتاب خود با نام «خودکشی» که در سال 1897 منتشر شد، عوامل اجتماعی مؤثر بر خودکشی را تحلیل و استدلال کرد که این فقط یک مشکل شخصی نیست، بلکه یک پدیده اجتماعی است که تحت تأثیر روابط و هنجارهای درون یک جامعه قرار دارد.
تعریف انواع خودکشی از دید دورکیم
دورکیم چهار نوع خودکشی را شناسایی کرد: خودخواهانه (Egoistic)، نوعدوستانه (Altruistic)، آنومیک (Anomic) و جبرگرایانه (Fatalistic).
خودکشی خودخواهانه
خودکشی خودخواهانه یا Egoistic که بخش اول آن از ایگو یا منیّت تشکیل شده، زمانی اتفاق میافتد که فرد فاقد یکپارچگی اجتماعی یا احساس تعلق در یک جامعه است. در این نوع از خودکشی، رابطه فرد با جامعه و محیط بسیار ضعیف و کمرنگ بوده و فرد در بافت جامعه حضور چشمگیری ندارد و منزوی گشته است. به عبارتی چنین افرادی خودکشی میکنند، چون اتصالی به جمع ندارند و از آن غایب هستند. این غیبت میتواند منجر به بیمعنا شدن، بیعلاقگی، مالیخولیا و افسردگی و در نهایت مرگ شود.
خودکشی نوعدوستانه
خودکشی نوعدوستانه یا ایثارگرایانه، نقطه مقابل خودکشی خودخواهانه است؛ یعنی زمانی اتفاق میافتد که فرد نسبت به گروه احساس یکپارچگی و تعهد بیش از حد قوی دارد و این خودکشی را وظیفه خود میداند. خودکشی زنان پس از فوت همسر، خودکشی افراد قبیله پس از فوت رئیس قبیله و هاراکیری در ژاپن از این نوع خودکشیها محسوب میشوند. نمونه دیگری از خودکشی نوعدوستانه، ممکن است شامل سربازانی باشد که خود را فدای کشورشان میکنند، یا افرادی که دست به خودکشی میزنند تا عزیزان خود را (در مقیاس بزرگتر، تمام هموطنانشان را) از رنج نجات دهند.
خودکشی آنومیک
خودکشی آنومیک یا بیقانون، در غیاب مقررات اجتماعی رخ میدهد؛ یعنی زمانی که افراد در زندگی خود فاقد جهت و هدف هستند. این نوع خودکشی در شرایطی از اجتماع رخ میدهد که استانداردها ، ضوابط و ارزشهای اجتماعی فروریخته و عدم ثبات اجتماعی فراگیر میشود. شکست بازار بورس در سال 1930 در آمریکا، مواردی از چنین خودکشیهایی را رقم زد.
خودکشی جبرگرایانه
در نهایت به مورد چهارم یعنی خودکشی جبرگرایانه میرسیم. این مورد هم زمانی اتفاق میافتد که احساس ناتوانی و ناامیدی بر فرد غلبه میکند و فشار ضوابط، قوانین و ارزشهای اجتماعی چنان بر او سنگینی میکند که خود را اسیر آنها تصور کرده و راه نجاتی جز خودکشی پیش پا نمیبیند. خودکشی جبرگرایانه در جوامعی انجام میشود که شهروندانش ترجیح میدهند بمیرند تا زندگی کنند. برای مثال، ممکن است که برخی از زندانیان مرگ را ترجیح بدهند تا در یک زندان با سوءاستفاده مداوم و نیز مقررات بیش از حد سخت زندگی کنند. البته دورکیم معتقد بود خودکشی جبرگرایانه تنها یک بحث نظری است و احتمالاً در واقعیت وجود ندارد.
جوامع چه نقشی در خودکشی افراد دارند؟
دورکیم استدلال کرد که نرخ خودکشی در جوامعی با پیوندهای اجتماعی ضعیفتر بالاتر است و ادغام اجتماعی عامل مهمی در پیشگیری از خودکشی است. او همچنین استدلال کرد که هنجارها و ارزشهای اجتماعی در شکلدهی میزان خودکشی نقش دارند و برخی باورهای فرهنگی و مذهبی ممکن است بر اینکه خودکشی قابل قبول یا تابو تلقی شود، تأثیر بگذارند.
به عقیده فروید، ایگو نمایانگر بخشی از روان است که میان اید (id)، که بازنمایی امیال و انگیزههای اولیه ماست و سوپرایگو که بازنمایی ارزشهای اخلاقی و هنجاری ماست، واسطه میشود. هنگامی که اید یا سوپرایگو بر ایگو غلبه میکنند، این اتفاق ممکن است منجر به پریشانی روانی و حتی به صورت بالقوه روانپریشی شود. در این صورت، خودکشی را میتوان راهی برای دفاع ایگو از خود در برابر فشارهای روانی طاقتفرسا، چه از درون فرد و چه از سمت منابع بیرونی در نظر گرفت.
به این ترتیب، هم نظریه دورکیم و هم نظریه فروید، اهمیت عوامل اجتماعی و روانی را در درک و پیشگیری از خودکشی تاثیرگذار میدانند. درحالیکه دورکیم بر علل اجتماعی خودکشی تمرکز دارد، نظریه فروید نقش روان افراد را در تعیین خطر خودکشی برجسته میکند.
ایگو محصول رابطه بیگانهگر سوژه با زبان است که سوژه را به سمت تبدیل شدن به سوژهی دال سوق میدهد.
(ژاک لکان)
این نقل قول نشان میدهد که ایگو یا احساس خود، بر اساس رابطه سوژه با زبان و ارتباط با دیگران شکل میگیرد. به عقیده لکان، احساس سوژه از خود ثابت یا پایدار نیست، بلکه از طریق نحوه بازنمایی و تشخیص آنها توسط دیگران از طریق زبان شکل میگیرد.
این ایده با نظریه خودکشی دورکیم هم مرتبط است، زیرا هر دو اهمیت پیوندها و روابط اجتماعی را برای بهزیستی روانشناختی یک فرد در نظر میگیرند. فقدان ارتباطات اجتماعی میتواند به احساس انزوا و ناامیدی که از عوامل خطر برای خودکشی است، کمک کند.
در نهایت، مهم است بدانیم که خودکشی یک موضوع پیچیده با علل بالقوه بسیار و اغلب نتیجه ترکیبی از عوامل اجتماعی، روانی و شخصی است. وقتی کسی احساس میکند که چارهای جز خودکشی ندارد، برای ما به عنوان یک جامعه مهم است که هر کاری که میتوانیم برای جلوگیری از وقوع چنین فاجعهای انجام بدهیم.
فارغ از اینکه چرا موضوع خودکشی به ذهنمان راه پیدا میکند یا چه دلیلی برای آن پیدا میکنیم، حرف زدن با یک فرد امن یا قرار گرفتن در محیطی امن، میتواند برایمان کمککننده باشد و ما را از آن فکر و اقدام دور کند.
چنانچه در این زمینه نیاز به کمک فوری دارید، با اورژانس روانپزشکی تماس بگیرید.
همچنین چنانچه نیاز به صحبت در فضایی امن و دریافت جلسات رواندرمانی دارید، میتوانید به شماره واتسپ ۰۹۰۲۱۱۱۰۸۶۵ بخش رواندرمانی مرکز تجربه زندگی پیام بدهید.
بلک میرور (Black Mirror) یا «آینه سیاه» نام سریال محصول کشور انگلیس است که از سال ۲۰۱۱ تا ۲۰۱۹، ۲۳ قسمت از آن ابتدا از کانال ۴ بریتانیا و سپس پلتفرم پخش آنلاین فیلم و سریال نتفلیکس پخش شد. هر قسمت از بلک میرور نویسنده و کارگردان جداگانهای داشته و بازیگران مختلفی هم در آن ایفای نقش کردهاند.
قسمتهای مختلف سریال گرچه روایتگر داستانهای گوناگونی هستند، با این حال رد یک مضمون مشترک را در تکتکشان میشود دنبال کرد؛ تکنولوژی و اینکه فناوری چطور زندگیهای ما را در ابعاد مختلف تحت تاثیر قرار داده و غم و شادی و عشق ورزیدن و حتی سوگمان را با پیش از دوران استفاده گسترده از تکنولوژی متفاوت کرده است.
سوگ، آن هم سوگ از دست دادن آنکه برایمان عزیزتر بوده، ویرانگر است. میگویند باید به سوگ زمان داد، آن را دید و پذیرفت و اجازه داد مدت سوگواری طی شود تا بتوانیم با زندگی در دنیایی بدون حضور آن عزیز کنار بیاییم و به فعالیتهای هر روزه برگردیم.
متون روانشناسی درباره سوگ و تاثیراتی که بر ما میگذارد و نیز پذیرفتن آن، بسیار صحبت کردهاند؛ اما وقتی حاضر نیستیم سوگ و فقدان را بپذیریم چه اتفاقی میافتد؟ انکار غم و سوگ با ما چه میکند؟
قسمت اول فصل دوم سریال بلک میرور نگاهی به این سوال دارد و شرایطی را به تصویر میکشد که در آن به رسمیت نشناختن سوگ و تلاش برای کنار نیامدن با آن، ایجاد مشکل میکند.
بلک میرور (Black Mirror) یا «آینه سیاه» نام سریال محصول کشور انگلیس است که از سال ۲۰۱۱ تا ۲۰۱۹، ۲۳ قسمت از آن ابتدا از کانال ۴ بریتانیا و سپس پلتفرم پخش آنلاین فیلم و سریال نتفلیکس پخش شد. هر قسمت از سریال بلک میرور نویسنده و کارگردان جداگانهای داشته و بازیگران مختلفی هم در آن ایفای نقش کردهاند.
قسمتهای مختلف سریال گرچه روایتگر داستانهای گوناگونی هستند، با این حال رد یک مضمون مشترک را در تکتکشان میشود دنبال کرد؛ تکنولوژی و اینکه فناوری چطور زندگیهای ما را در ابعاد مختلف تحت تاثیر قرار داده و غم و شادی و عشق ورزیدن و حتی سوگمان را با پیش از دوران استفاده گسترده از تکنولوژی متفاوت کرده است.
تاثیر تکنولوژی بر سوگ، اتفاقی است که در قسمت اول از فصل دوم این مجموعه با نام «زود برمیگردم» (Be Right Back) مشاهده میکنیم.
نویسنده اپیزود Be Right Back چارلی بروکر (برنده ۵ جایزه امی برای همین سریال) است و کارگردانیاش را اون هریس (نامزد ۲ جایزه بفتا برای سریال آینه سیاه و فیلم تلویزیونی سیرک پروازی مقدس) بر عهده دارد. هایلی اتول و دامنل گلیسون هم بازیگران این قسمت هستند.
«زود برمیگردم» داستان مارتا (هایلی اتول) و دوستپسرش اَش (دامنل گلیسون) را روایت میکند که به تازگی به خانه دوران کودکی اَش که خانهای دورافتاده در حاشیه شهر است، نقل مکان کردهاند. اَش از خاطره کودکیاش مبنی بر از دست دادن برادر کوچکترش و اینکه بعد از این اتفاق مادرش چطور تلاش کرد یاد برادرش را از خاطر خانه و خانواده محو کند، صحبت میکند. یک روز بعد از این نقل مکان، اَش در یک تصادف رانندگی از دنیا میرود و مارتا را با سوگ از دست دادنش تنها میگذارد.
مارتا که حاضر نیست این سوگ را بپذیرد، از فناوری جدیدی مطلع میشود که به او اجازه میدهد با هوش مصنوعی و استفاده از اطلاعات منتشر شده توسط خود اَش در شبکههای اجتماعیاش، او را بازسازی کرده و با او مکالمه کند. این مکالمات ابتدا به صورت متنی و سپس صوتی است، اما مارتا که این سطح از ارتباط با اَشِ مصنوعی هنوز او را راضی نکرده است، در مرحله بعد حاضر میشود پول هنگفتی بپردازد تا یک نسخه شبیهسازی شده و بسیار نزدیک به واقعیت از اَش (موجودی رباتمانند) برای او ارسال شود.
البته استفاده از فناوری و تکنولوژی، مثل دیگر قسمتهای سریال آینه سیاه، در اینجا هم به سود شخصیتهای داستان نیست و برای مارتا عواقب سنگینی را به دنبال دارد و باز برای مخاطب این سوال را ایجاد میکند که فناوریهای جدید اصلا به سود ماست، یا ضررهایش از سودش بیشتر است و باید همهچیز را به همان شیوهای که از ابتدا بوده، بپذیریم و در جستوجوی تغییرات تکنولوژیک تازه در زندگیهایمان نباشیم؟
مارتا پس از اینکه ربات دوستپسر درگذشتهاش برایش ارسال میشود، او را مثل یک راز پیش خود نگه میدارد و در شرایطی که از ارتباط با دیگر اعضای خانوادهاش و همچنین جهان دوری میکند (جواب تماس خواهرش را نمیدهد و شغلش هم به صورت دورکاری است و در آن خانهی دورافتاده گویی از تمام دنیا جدا شده)، میکوشد تمام نیازهای ارتباطی و اجتماعیاش را با روبات اَش برطرف کند؛ با او مکالمه و مشورت و دعوا میکند و حتی در شبی با او ارتباط جنسی برقرار میکند.
اما خیلی زود متوجه میشود که این ربات هیچ شباهتی به خصوصیات اخلاقی و رفتاری دوستپسر واقعیاش ندارد، چراکه ربات، اطلاعات موردنیازش را از شبکههای اجتماعی اَش دریافت کرده و شبکههای اجتماعی همان جایی است که در آن تلاش میکنیم بهترین ویژگیهایمان را -آن هم با حدی از اغراق- به نمایش بگذاریم و نه همه ویژگیهایمان را؛ در واقع زیروبمهای رفتاری و حتی ضعفهای اخلاقی و شخصیتیمان، یعنی همان چیزهایی که ما را به انسانهایی با مجموعهای از ویژگیهای گوناگون تبدیل میکنند، در شبکههای اجتماعی وجود ندارد و هر شخصیتی هم که از روی اطلاعات و رفتار ما در این فضاها ساخته شود، موجودی کامل نخواهد بود.
فراموشی به جای مسئولیتپذیری
مارتا که در ابتدا وابستهی ربات اَش شده بود، هرچه میگذرد، بیشتر متوجه میشود که این ربات نمیتواند جای خالی موجودی واقعی را برایش پر کند. اَشِ واقعی هنگام خواب نفس میکشید، میدانست چه موقع با مارتا جروبحث کرده و چطور او را آرام کند و ربات او از انجام همه این کارها ناتوان است.
در سریال مشخص نمیشود این تکنولوژی جدید را چطور میتوان خاموش یا حتی بازیافت کرد و به نظر میرسد پاسخ روشنی برای این سوال داده نمیشود، چرا که در پایان سریال به چند سال بعد میرویم و میبینیم مارتا اَش را در اتاق زیرشیروانی خانه نگه داشته و آخر هفتهها به دخترش (که نمیدانیم میداند آن ربات، نسخه شبیهسازی شده از پدرش است یا نه) اجازه ملاقات او را میدهد.
همچنین محل نگهداری اَش یعنی همان اتاق زیر شیروانی را با نگاهی دیگر هم میتوان دید. در کشورهایی که معماری خانهها به صورت یک یا دو طبقه به همراه اتاق زیر شیروانی است و خانوادهها سالهای سال و نسل در نسل در آن خانه زندگی میکنند، اتاق زیر شیروانی محلی برای نگهداری خاطرات چند نسل از یک خانواده است؛ خاطراتی رو به فراموشی از وسایلی که دیگر حتی کسی یادش نیست که آن وسایل روزی وجود داشتهاند و اتاق زیر شیروانی مثل تشبیه هل دادن گرد و غبار به زیر فرش در فرهنگ ما، جایی است که گویی به عمد برای فراموش کردن ساخته شده است.
به نظر میرسد مارتا هم به جای پذیرفتن مسئولیت در قبال رباتی که ساخته است و تلاش برای کنار آمدن با آن، یا حتی تماس گرفتن با کارخانه و اطلاع پیدا کردن از اینکه چطور میتواند آن را خاموش یا حذف کند، ترجیح میدهد ربات را به جایی دور از نظر و دسترس برده و وجودش را تا حد ممکن فراموش کند.
وقتی سوگ انکار میشود
شاید اگر مارتا در آن خانهی دورافتاده تنها نبود، شاید اگر میگذاشت افراد بیشتری به او نزدیک شوند و حتی شاید اگر به جای سرکوب غم و سوگش در تلاش برای شناختن و حل آن (برای مثال با کمک گرفتن از یک درمانگر) برمیآمد، داستان سریال به آن سمت و سو پیش نمیرفت.
مارتا سوگش را و اینکه چقدر تحمل جای خالی اَش برایش سخت است، انکار میکند؛ به جای شناختن مسئله و حل کردنش، سعی میکند آن را دور بزند و اَش واقعی را با روباتی پوچ و توخالی پر میکند. و البته که این تصمیم او عواقبی هم دارد و او را در مسیری ناسالم قرار میدهد؛ مسیری که خودش هم میداند طبیعی نیست و بخش عمدهای از اینکه میکوشد روبات را از اطرافیانش مخفی کند هم به همین برمیگردد.
ما گونهای هستیم که هنوز در تلاشیم بر ترسهای تروماتیک وجودیمان غلبه کنیم. ما ایمیل و دستگاههای ارتباطی جدید ایجاد میکنیم تا به یکدیگر نزدیک بمانیم؛ تا احساس کنیم بخشی از یک گروه هستیم و در این دنیای سرد و بیاهمیت دور هم جمع شدهایم. ما سرگرمیهایی مثل همین سریال بلک میرور میسازیم تا تمام زمانی را که در اختیارمان قرار گرفته، سپری کنیم و شاید حتی این زمان را مورد نقد هم قرار بدهیم. ما فناوریهای پزشکی جدید ایجاد میکنیم تا زمان گرانبهای بیشتری برای خودمان بخریم و بیشتر بتوانیم از کار زندگی سردربیاوریم.
انسانها گونهای پیچیده و متناقض هستند که در دنیایی پیچیده و متناقض زندگی میکنند. اما وقتی ابتداییترین معادله ممکن سر راه زندگی ما قرار میگیرد، میتوانیم کل عمر را به عنوان تلاشی برای یافتن عشقی که بر ترس غلبه میکند، توصیف کنیم… زندگی با پسزمینه مرگ.
در اپیزود «الان برمیگردم» فکر میکنیم راهی برای خرید زمان بیشتر پیدا کردهایم؛ راهی برای شکست دادن مرگ و ترس، تا عشق برای همیشه زنده بماند. اما اشتباه میکنیم. مثل همیشه.
«الان برمیگردم» یک اپیزود تلویزیونی شگفتانگیز است، چراکه ترسهای ما را درک میکند و دستمان را میگیرد تا کمتر بترسیم. این اپیزود، نیاز یا تمایل عمیقمان را به فناوریای که قرار است به ما معرفی کند، درک میکند. ترسناک است؟ بله. واقعی نیست؟ بله. اما آیا کمک خواهد کرد؟ شاید. ما مجموعهای از آداب و رسوم و سنن پیرامون مرگ ایجاد کردهایم؛ مجموعهای از چیزهایی که باعث میشود مرگ و سوگ کمتر واقعی، یا شاید واقعیتر به نظر برسد.
ما این مراسمها را پشت سر میگذاریم، زیرا میترسیم و این در نهایت چیزی است که مارتا را وادار به انجام این کار خاص و عجیب میکند. ترس. او متوجه میشود که باردار است و در لحظهای که خواهرش نائومی پاسخ تلفنش را نمیدهد، تصمیم میگیرد با اَشِ دروغین تماس بگیرد.
فروید مقاله کوتاه «سر مدوسا» را در سال ۱۹۲۲ نوشت، اما تا زمان مرگش (۱۹۳۹) چاپ نکرد و مقاله در سال ۱۹۴۰ توسط وارثان او به چاپ رسید. دلیل امتناع فروید از انتشار این مقاله میتواند در جای دیگری قابل بررسی و تأمل باشد، اما به هر حال با در نظر گرفتن تبار یهودی فروید و ملاحظاتی که او را از انتشار کتاب «موسی و یکتاپرستی» هم در زمان حیاتش بازداشته بود، شاید بتوان به گمانهزنیهایی در این رابطه دست زد. مِدوسا (Medusa; Μέδουσα) در زبان یونان باستان در لغت به معنای نگهبان، محافظ و در اسطورههای یونان با نام دیگر گورگو (Gorgo) یکی از سه گورگون هیولایی بود که به عنوان انسانهای مؤنث بالدار که روی سرشان به جای مو مارهای سمی زنده داشتند، توصیف میشدند. کسانی که در چشم مدوسا خیره میشدند، تبدیل به سنگ میشدند.
مدوسا در اساطیر یونان باستان توسط قهرمان یونانی پرسئوس/پرسیوس/برساووش (Περσεύς; Perseus) سر بریده شد. نام پرسئوس در لغت ممکن است از یک فعل یونانی به معنای ویران کردن و تباه کردن و نابود کردن گرفته شده باشد یا به نقل از کارل دارلینگ باک، استاد زبانشناس و متخصص زبانهای هندواروپایی، یک نام عامل به معنای غارتگر شهرها، یعنی یک سرباز اشغالگر باشد.
یک ریشهشناسی عامیانه یونانی، پرسئوس را با نام مردمان پارسیزبان یعنی پارسها یا یک پارس مرتبط کرده است. هرودوت، تاریخنگار یونانی، این داستان را با طراحی کردن یک پسر خارجی به نام پرسِس (Πέρσης; Perses) برای پرسئوس که اسطورهشناسی یونانی او را به عنوان نیای پارسها شناخته است، روایت میکند. به نقل از هرودوت ظاهراً پارسها هم این روایت را میدانستند، چراکه خشایارشای بزرگ (پسر داریوش بزرگ و آتوسا دختر کوروش بزرگ) تلاش کرد تا از این نام برای اخاذی از ساکنان شهر آرگوس در زمان حملهاش به یونان استفاده کند، اما در نهایت در انجام این کار ناکام شد.
سر بریدهی مدوسا در دست پرسئوس
پرسئوس از پدرش زئوس (پادشاه ایزدان یونان) یک شمشیر الماس و یک کلاهخود تاریکی برای پنهان شدن دریافت کرد، از هرمس (ایزد سرعت) یک جفت صندل بالدار برای پرواز کردن و از خواهرش آتنا (الهه خرد، جنگاوری، صنایع دستی و نگهبان شهر آتن با اصالت اولیه اژهای (Aegeus) که نام شهر آتن را به افتخار او چنین گذاشتند) یک شال پوستین و زره براق اژیس (Aegis). او سپس به غار گورگونها رفت و در غار بالای سر مدوسای خفته رسید. با دیدن بازتاب مدوسا در زره براقش، در امان نزدیک شد و سر مدوسا را قطع کرد.
او از آن پس از سر بریده مدوسا که قابلیتش را برای تبدیل کردن خیرهشوندگان به سنگ حفظ کرده بود، به عنوان سلاحی برای سنگ کردن رقیبانش استفاده کرد، تا آنکه آن را به آتنا هدیه داد تا به عنوان نشان زرهی گورگونها روی شال پوستینش قرار دهد که بر دوش و بازوها و روی سینهاش میآویخت.
سر مدوسا در چه سالی نوشته شد؟
فروید مقاله کوتاه «سر مدوسا» را در سال ۱۹۲۲ نوشت، اما تا زمان مرگش (۱۹۳۹) چاپ نکرد و مقاله در سال ۱۹۴۰ توسط وارثان او به چاپ رسید. دلیل امتناع فروید از انتشار این مقاله میتواند در جای دیگری قابل بررسی و تأمل باشد، اما به هر حال با در نظر گرفتن تبار یهودی فروید و ملاحظاتی که او را از انتشار کتاب «موسی و یکتاپرستی» هم در زمان حیاتش بازداشته بود، شاید بتوان به گمانهزنیهایی در این رابطه دست زد.
مقاله سر مدوسا از فروید
ما زیاد تلاشی برای تفسیر مضمونهای اسطورهای منفرد نکردهایم، اما یک تفسیر در مورد سر بریده وحشتآور مدوسا به سادگی خودش را به ذهن متبادر میکند:
سر بریدن = اخته کردن. بنابراین هراسافکنیِ مدوسا یک هراسافکنی از اختگی است که با رؤیت چیزی پیوند خورده است. تحلیلهای متعددی ما را با موقعیت این هراسافکنی آشنا کردهاند؛ این زمانی اتفاق میافتد که یک پسربچه، کسی که تاکنون برای باور کردن تهدید اختگی بیتمایل بوده، در یک نظر اندام تناسلی زنانه احتمالاً متعلق به یک فرد بزرگسال را رؤیت میکند که توسط مو احاطه شده؛ و در اصل اندام تناسلی زنانه مادرش را.
موهای روی سر مدوسا بارها در آثار هنری در قالب مارها به نمایش درآمدهاند و این مارها بار دیگر از «گرهخوردگی اختگی» سرچشمه میگیرند. این واقعیتی قابل توجه است که آنها، هرچقدر هم که به خودی خود ترسآور باشند، در هر حال به واقع به عنوان یک فروکاهنده وحشت عمل میکنند، چراکه جانشین «قضیب/عورت/نری/پستان (penis; pes-; qadib; lingam) شدهاند؛ یعنی آنچه غیابش موجب وحشت میشود. این تأییدیهای بر قانون فنی است که طبق آن تکثیر/چندگانهسازی نمادهای «قضیب/عورت/نری/پستان/دُم (خروس)/خروسک/نشان/دلالتگر» دلالت بر «اختهسازی/تخم(دان)کِشی/نسلکُشی/شمشیرکشی/چاقوکشی/سر بُریدن» (castration; kes-; qaṣṣar; śastra) [یا ختنهکردن] دار[ن]د.
رؤیت سر مدوسا، تماشاگر را از وحشت خشک میکند، او را تبدیل به سنگ میکند. مشاهده کنید که ما اینجا بار دیگر همان سرمنشأ (اصل و نسب) گرهخوردگی اختگی را داریم و همان دگرگونی عاطفه را! چون خشک شدن به معنای شقشدن/سفتشدن/راستشدن (erection) است. بنابراین خشک شدن در وضعیت اصلی به تماشاگر دلداری و آرامش خاطر میدهد. او همچنان مالک یک قضیب/نری/دم/خروسک است و خشک شدن به او از این بابت اطمینان خاطر میدهد. [چون در این حالت تمامیت بدنش قضیب/نری است.]
نماد وحشت توسط الهه باکره -آتنا- روی لباسش قرار گرفته است و به درستی، چون او به این شکل تبدیل به زنی دسترسیناپذیر میشود و همه آرزومندیهای جنسی را پس میزند، چراکه اندام تناسلی وحشتآور مادر را به نمایش میگذارد. از آنجا که یونانیها اصولاً به شدت همجنسگرا بودند، اجتنابناپذیر بود که در میانشان نمایندگی یک زن را به عنوان موجودی که چون اخته شده میترساند و دفع میکند، بیابیم.
اگر سر مدوسا جای نمایندگی اندام تناسلی زنانه [و موهایی که احاطهاش کردهاند] را بگیرد، یا چهبسا اگر تأثیرهای وحشتآور آن اندام را از تأثیرهای لذتبخششان تفکیک کند، ممکن است به یاد آورده شود که به نمایش درآوردن اندامهای تناسلی در دیگر ارجاعات به عنوان یک رفتار بلاگردان شناخته شده است. آنچه در خویشتنِ فرد وحشت برمیانگیزد، همان تأثیر را روی دشمن که فرد علیه او از خودش دفاع میکند، ایجاد خواهد کرد. ما در اثر رابله، پزشک، ادیب، راهب و نویسنده بزرگ عصر رنسانس (François Rabelais) خواندیم که چطور وقتی زن فرجش را شیطان به نشان داد، او پا به فرار گذاشت.
اندام شق/راست مردانه هم تأثیری بلاگردان دارد، اما به لطف سازوکاری دیگر. به نمایش گذاشتن نری/قضیب (یا هریک از جانشینانش) معادل گفتن این حرف است: «من از تو نمیترسم. با تو مقابله میکنم. من یک نری دارم.» پس این روش دیگری برای ترساندن روح شیطانی است.
برای آن که این فرضیه به شکل جدی اثبات شود، لازم خواهد بود تا سرمنشأ این نماد تفکیک شده از وحشت در اسطورهشناسی یونانی و همچنین قرینههای آن در دیگر اسطورهشناسیها مورد بررسی قرار گیرند.
پینوشت مترجم
۱. برای ترجمه برخی از مفاهیم کلیدی در مقاله فروید از ریشهشناسی دو زبان نیا-هندو-اروپایی یعنی زبان نیا-یونانی/هلنی و زبان نیا-هندو-ایرانی و همچنین زبان سامی عربی استفاده شده است.
۲. در اشاره فروید به هریک از جانشینان نری/قضیب، خشک شدن بدن زنی که سرش با موهای نمایان قابل رؤیت است (اخته نشده) به عنوان جانشینی برای مردی که نری دارد، در نظر گرفته میشود؛ چون یک زن همانند یک مرد میتواند کل بدن خودش را به عنوان نری در نظر بگیرد و از این رو میتواند از طرف یک مرد (یا یک زن) هم به عنوان نری در نظر گرفته شود.
دامنه این تغییرات چنان وسیع و سریع است که حتی در طول عمر یک نفر، چهره شهر چندبار عوض میشود؛ چنانکه محلهای که در کودکی در آن بالیده بود، با آنچه اکنون آنجاست به کلی متفاوت است، محله کودکیاش دیگر وجود خارجی ندارد و جای آن را محلهای جدید گرفته که تازه ساخته شده است.
چند دهه است که شهرهای ایران دستخوش تغییر چهرهای سریع و یکبارهاند. وقتی صحبت از شهر است، به شکل معمول اشاره به کالبدی ساختاریافته است که طی چند نسل ایجاد و حفظ میشود. بدین ترتیب در شهرهای بیشتر مناطق دنیا میتوانید در خانهها و محلههایی ساکن شوید و زندگی کنید که چند نسل پیش نیز در خانههایش زیستهاند؛ شهرهایی مانند پاریس، نیویورک، رُم و استانبول، همگی همین ویژگی را دارند.
شهرهای ایران اما اینگونه نیستند. در چهار دهه گذشته در ایران ساختمانها یکی پس از دیگری تخریب شده و به جای آنها ساختمانهای جدید ساخته میشوند. در جایی که خیابانهای باریک و کوچههایی با خانههای کوچک محلهها را ایجاد کرده بود، اتوبانها و شاهراههای جدید احداث میشود و محلهها، خیابانها، کوچهها و خانههای پیشین از میان میروند. دامنه این تغییرات چنان وسیع و سریع است که حتی در طول عمر یک نفر، چهره شهر چندبار عوض میشود؛ چنانکه محلهای که در کودکی در آن بالیده بود، با آنچه اکنون آنجاست به کلی متفاوت است، محله کودکیاش دیگر وجود خارجی ندارد و جای آن را محلهای جدید گرفته که تازه ساخته شده است.
فرقی نمیکند که از ابتدا ساکن آن محل بوده باشی یا نه. آنچه یک دهه پیش بود، دیگر نیست؛ گویی هرگز نبوده است، هرچند که در خاطره ما هست و با هر محرکی حضور خود را تحمیل میکند و به یادمان میآورد.
حفظ کالبد ساختاریافته فیزیکی شهر، محیطی را ایجاد میکند که انسان در آن رشد میکند، بالنده میشود و میزیَد. بدین ترتیب از آنجا که شهر با کالبد خود در ذهن انسان نقش بسته و شناخته میشود، در ساحت امر واقع تبلور مییابد.
واقعیت شهر برای هر کس به واسطه حواسش قابل دریافت است. شهروند شهر را لمس میکند، میبوید، میبیند و واقعیت آن را درمییابد. شهر برای شهروند امر واقع است؛ یک ابژه است که با آن در رابطه است، از آن استفاده میکند، برمیگیردش و به آن استفاده میرساند. شهر کالبدی زنده است که شهروند با آن تعامل میکند و طی زیستش در آن، خاطراتش را میسازد.
نسبت شهر و شهروند مانند نسبت مادر و فرزند است. همانطور که فرزند چهره مادرش را به خاطر میسپارد، در رابطه با او میبالد و وجودش را درونیسازی میکند، شهر را نیز به خاطر میسپارد، در رابطه با او میبالد و درونیسازیاش میکند.
وجود مادر در امر واقع است که به روان فرزند قوام میبخشد، زیرا به تدریج طی رابطهای که ویژه فرزند و مادر است، میفهمد که مادر با کالبدی که از او شناخته و به خاطر سپرده، حضور دارد و مراقبش است.
نبود مادر یا نبود مراقب جایگزین به سان یک فرد، فرزند را از امکان درونیسازی تصویر کالبد واحد مادر محروم میکند و این محرومیت پریشانش میکند. او دیگر قادر به برساخت تصویر کالبدی واحد برای دال مادر نیست، چراکه هر تصویری میتواند مدلولش باشد. بدین ترتیب نقطهی دوخت از میان میرود. دالها مُغلَق میشوند. دال دیگر هر مدلولی را نمایندگی میکند که میل میطلبد و اشتراک اتفاق نظر در انتخاب مدلول از میان میرود. مدلولها فردی میشوند و دالهای فرد نمیتوانند مدلولی را نمایندگی کنند که دیگری نیز کموبیش آن را دریابد. به بیان دیگر امر نمادین کارکرد خود را از دست میدهد، زیرا نمادها دیگر امر واقع را نمایندگی نمیکنند و آنچه هست در امر خیالی میآرامد.
شهری که کالبدش هر لحظه به واسطه تخریب بنا، خیابان و محله پیشین تغییر میکند، هر لحظه ارتباط بین امر نمادین و امر واقع را نزد شهروندش میگسلد. کالبد شهر در واقعیت عوض میشود، زنجیره دالهایی که در شهر نماینده خاطرات شهروند است و با آن تعامل میکند، به واسطه این تغییر مغلق میشود. دالها دیگر نمایندگی از امر واقع ندارند و بدین سان تنها در امر خیالی نزج میگیرند. شهر بدین سان بدل به خیال میشود و دالهای شهروندانش دیگر نماینده مدلولی که دیگری نیز کموبیش آن را درمییابد، نیست. بدین ترتیب شهروند در رابطهاش با شهر دچار نوعی سایکوز روزمره میشود، چراکه در شهری زندگی میکند که دالهایش نمایندگی امر واقع را نمیکنند و حاصلی جز پریشانی ندارد.
در این شرایط هر بار که شهروند به کالبد شهر رجوع میکند، آن را متفاوت میبیند و نمیتواند برای دالش مدلولی داشته باشد که دیگری نیز کموبیش آن را داشته باشد و وهم جای واقعیت مینشیند. آنچه خاطره شهروند از شهر است و تعاملات شهروندیاش را ساخته، در امر واقع مابهازایی ندارد، گویی که زیستش در وهم و خیال بوده است! شهرهای ایران اینگونه بدل به شهرهای بیخاطره شدهاند.
این روزها که کوچکترین مسائل شخصی و حیات انسان به امر سیاسی گره خورده و دانستن درباره سیاست از نان شب هم واجبتر شده، اگر به تاریخ نگاه کنیم، میبینیم که در طول تاریخ، افرادی در مقامهای پایینتر مانند سربازان نظامی و مأموران امنیتی، با اطاعت از مافوقهای خود، دست به جنایتهایی زدهاند که تکرار آنها غیرقابل تصور است.
چه مافوقی باعث شکنجههای وحشتناک و غیرانسانی زندانیان ابوغریب توسط سربازان آمریکایی شد؟ اکثر این سربازان در مستند «ارواح ابوغریب» (Ghosts of Abu Ghraib) اعتراف میکنند که از کسی دستور میگرفتند و این شغل آنها بوده است و آنها هم مأمور بودند و معذور. اما تعدادی هم اقرار کردهاند که گویی در آن زمان فرد دیگری بودهاند و کارهایی انجام دادهاند که از خودشان انتظار نداشتند.
آیا این همان بخش تاریک طبیعت آدمی نیست که میل به آسیب زدن و لذت بردن از شکنجهی دیگری دارد و گاهی اوقات در جنایتهای بزرگ، پشت دستور مراجع قدرت پنهان میشود؟ آیا باید مراقب بود که اگر بستری برای جنایت فراهم شود، هر آدمی میتواند انتظار شنیعترین رفتارها را از خود داشته باشد؟
میلگرام با آزمایش میلگرام یا همان آزمایش «اطاعت از صاحبان قدرت»، تا حدودی پاسخ این پرسشها را میدهد.
استنلی میلگرام که بود؟
استنلی میلگرام، روانشناس اجتماعی مشهور به آزمایش اطاعت از مرجع قدرت، در ۱۵ آگوست ۱۹۳۳ در یک خانواده مهاجر یهودی در نیویورک به دنیا آمد. او مقطع دبیرستان را در سه سال به پایان رساند و همان زمان به عنوان فردی سختکوش و رهبر شناخته میشد. یکی از همکلاسیهایش، پروفسور فیلیپ زیمباردو بود که بعدها با آزمایش زندان استنفورد به شهرت رسید.
میلگرام در سال ۱۹۵۴ مدرک لیسانس علوم سیاسی را از کالج کوئینز گرفت. در این دوران علاقهاش از سیاست به روانشناسی گرایش پیدا کرد. ابتدا دانشگاه هاروارد به دلیل نداشتن واحدهای روانشناسی در مقطع لیسانس، پذیرش او را رد کرد، اما در نهایت موفق شد وارد این دانشگاه شود و دکترای روانشناسی اجتماعیاش را در همانجا به پایان برساند.
میلگرام یک سال به عنوان دستیار تحقیقاتی پرفسور «سولومون اَش» (Solomon Ash) در دانشگاه مشغول به کار شد. علاقه تحقیقاتی اَش به سطوح همرنگی افراد در گروههای اجتماعی و آزمایش همنوایی اجتماعی او (آزمایشی که این هدف را دنبال میکرد که آیا فشار گروه میتواند بر درک و پاسخ افراد تأثیر بگذارد و آنها را همرنگ جماعت کند؟) برای میلگرام الهامبخش بود و سبب شروع آزمایشهای او در باب اطاعت شد.
میلگرام در سال 1960 در دانشگاه ییل مشغول به کار شد و به علت علاقهاش به کارکرد ماهیت انسان، آزمایشهایش در باب اطاعت را در سال 1961 انجام داد. توماس بلز (Thomas Blass)، روانشناس اجتماعی آمریکایی و از بازماندگان حادثه هلوکاست که بیشترین مطالعات را درباره آزمایش میلگرام انجام داده است، در کتاب معروفش The man who shocked the world که در سال 2004 منتشر شد، میلگرام را به عنوان «مردی که جهان را شوکه کرد» توصیف کرد. سرانجام میلگرام در 20 دسامبر 1984، در سن 51 سالگی در شهر نیویورک دچار حمله قلبی شد که در نهایت منجر به مرگ او شد.
آزمایش میلگرام چه بود و چگونه شروع شد؟
میلگرام آزمایشهای خود را در جولای 1961 آغاز کرد؛ یعنی همان ماهی که محاکمه جنایتکار جنگی، آدولف آیشمن (بوروکرات آلمانی مسئول انتقال یهودیان به اردوگاههای کشتار در جریان هولوکاست در اورشلیم) به پایان رسید. این محاکمه توسط گزارشهای هانا آرنت فیلسوف که بعداً در قالب کتابی با عنوان «آیشمن در اورشلیم» منتشر شد، مشهور شد. آرنت مدعی بود که آیشمن یک دیوانسالار بیخاصیت بود که با خونسردی تمام و بدون تفکر در مورد عواقب کارش، از دستورات پیروی میکرد. رفتار مطیع او نشاندهنده ابتذال شر بود. دفاعیات آیشمن از خود در مقابل کشتار یهودیان، علاقه میلگرام را برانگیخت. او اظهار میکرد مرگ یهودیها صرفا اطاعت از اجرای دستورات بوده است.
میلگرام بعدها در سال 1974 در کتاب «اطاعت از صاحبان قدرت»، با طرح این سؤال که «آیا آیشمن و همدستانش در هلوکاست صرفا از دستورات پیروی میکردند؟» سعی کرد به این سؤال پاسخ بدهد که چطور یک شهروند عادی با اطاعت از دستورات مافوقش به موجودی متفاوت تبدیل میشود.
روش آزمایش میلگرام
میلگرام در بخش آگهیهای روزنامه، اطلاعیهای منتشر کرد و از مردم برای شرکت در یک آزمایش روانشناسی درباره حافظه و مغز انسان دعوت کرد. در معروفترین نسخه این آزمایش، ۴۰ مرد از طریق همین آگهی ثبتنام کردند و در ازای همکاری، ۴ دلار و پنجاه سنت دریافت کردند.
میلگرام یک دستگاه مولد شوک ترسناک طراحی کرده بود که از ۱۵ ولت شروع میشد و در طول آزمایش تا ۴۵۰ ولت افزایش پیدا میکرد. او کلیدهای دستگاه را با عباراتی مثل «شوک آرام»، «شوک متوسط» و «شوک شدید: خطرناک» برچسب زده بود و سه کلید آخر را با علامت ضربدر (xxx) مشخص کرده بود.
آزمایشگرها شرکتکنندگان را به دو گروه «معلم» و «یادگیرنده» تقسیم کردند و در اتاقهایی جدا از هم، در دو طرف یک دیوار کوتاه، قرار دادند. به یادگیرندهها — که در واقع همدست آزمایشگر بودند — برگههایی دادند که روی آن دو گروه کلمه نوشته شده بود. یادگیرنده باید این کلمات را حفظ میکرد و هر وقت معلم یکی را میخواند، کلمه متناظر را میگفت. اگر یادگیرنده اشتباه میکرد، معلم باید با دستگاه به او شوک میداد. درحالیکه شرکتکنندگان باور داشتند که واقعاً به یادگیرندهها شوک وارد میکنند، در واقع هیچ شوکی وجود نداشت و یادگیرندههای همدست، فقط نقش بازی میکردند.
همانطور که آزمایش پیش میرفت و ولتاژ شوکها با بالا رفتن جوابهای اشتباه افزایش مییافت، شرکتکننده از سمت یادگیرنده میشنید که درخواست آزادی دارد یا حتی نسبت به وضعیت قلبیاش اعتراض میکند. هنگامی که شوکها به سطح 300 ولت میرسید، یادگیرنده محکم به دیوار میکوبید و التماس میکرد او را آزاد کنند.
پس از آن، به یادگیرنده گفته میشد که کاملا ساکت شود و از پاسخ دادن به هر پرسش بیشتری امتناع کند. سپس آزمایشگر به شرکتکننده دستور میداد که این سکوت را به عنوان پاسخ نادرست در نظر بگیرد و شوک بیشتری وارد کند. بیشتر شرکتکنندهها وقتی به مراحل شوک زیاد میرسیدند، از آزمایشگر سوال میکردند که: «آیا لازم است آزمایش را ادامه بدهند؟!»، «اصلا هدف این آزمایش چیست؟!»
سپس آزمایشگر با یکسری دستورات مثل «ضروری است که ادامه بدهید»، «آزمایش نیازمند این است که آن را ادامه دهید»، «انتخاب دیگری ندارید، باید ادامه بدهید» پاسخ میداد تا شرکتکننده را با خود همراه کند. بعضی از شرکتکنندهها ابراز نگرانی میکردند و با عصبانیت از آزمایشگر میپرسیدند: «با مسئولیت چه کسی ادامه دهم؟» و آزمایشگر پاسخ میداد: «موردی ندارد. با مسئولیت من.»
نتایج آزمایش میلگرام
در آزمایش میلگرام اطاعت با میزان شوکی که شرکتکننده مایل بود به یادگیرنده وارد کند، اندازهگیری میشد. درحالیکه بسیاری از افراد از دست آزمایشگر به شدت برآشفته، پریشان و عصبانی میشدند، با این وجود تا انتها به پیروی از دستورات ادامه میدادند.
نتایج آزمایش میلگرام نشان داد که 65 درصد از شرکتکنندههای مورد مطالعه، تا بالاترین درجه شوک را وارد کردند. از 40 نفر شرکتکننده آزمایش، 26 نفر تا بالاترین درجه را وارد کردند؛ درحالیکه 14 نفر قبل از رسیدن به درجه حداکثری شوک دست نگه داشتند.
میلگرام در مورد کار خود توضیح میدهد که بخش قابل توجهی از مردم بدون توجه به محتوای عمل و بدون عذاب وجدان، کاری را انجام میدهند که به آنها گفته میشود.
عوامل مؤثر بر اطاعت
چرا بسیاری از شرکتکنندههای آزمایش، یک عمل به ظاهر وحشیانه را به دستور مرجع قدرت انجام دادند؟ بر اساس نظر میلگرام، مجموعهای از عوامل وابسته به موقعیت وجود دارند که میتوانند چنین سطوح بالایی از اطاعت را توجیه کنند:
حضور فیزیکی یک مرجع قدرت، به طرز چشمگیری باعث افزایش انطباق شد.
این واقعیت که دانشگاه ییل (که مؤسسه معتبری است) پشتیبان این آزمایش بود، بسیاری از شرکتکنندهها را به این باور رساند که آزمایش باید ایمن باشد.
انتخاب جایگاه معلم و یادگیرنده تصادفی به نظر میرسید.
شرکتکنندهها گمان میکردند که آزمایشگر، یک متخصص ذیصلاح بود.
به آزمودنیها گفته شد که شوکها بسیار دردناک هستند، اما خطرناک نیستند.
آزمایشهای بعدی که توسط میلگرام انجام شد، نشان داد حضور همسالان سرکش به طرز چشمگیری سطح اطاعت را کاهش میدهد. هنگامی که افراد دیگر از همراهی کردن با دستورات آزمایشگر خودداری کردند، 36 نفر از 40 شرکتکننده، از وارد کردن بالاترین میزان شوک امتناع کردند.
آیا آیشمن و نازیها در حادثه هلوکاست تنها به اطاعت از دستور مافوق خود مرتکب چنین جنایاتی شدند؟ آیا نسلکشی ارامنه به دست عثمانیها تنها با فرمان مراجع قدرت انجام شد؟ آیا جنایتهای نیروهای بعثی در ایران و سربازان آمریکایی در ویتنام صرفا یک حادثه جنگی بود؟ چه مافوقی باعث شکنجههای وحشتناک و غیرانسانی زندانیان ابوغریب توسط سربازان آمریکایی شد؟
پژوهشهای اخیر نشان میدهد زمانی که مردم تمایل به تبعیت از مرجع قدرت دارند، روند آن لزوما آنطوری نیست که میلگرام به تصویر کشیده است.
در مقالهای که سال 2012 در مجله PLoS Biology منتشر شد، پژوهشگران اظهار داشتند میزانی که هر فرد مایل به اطاعت از دستورات مشکوک توسط مرجع قدرت است، به طور گستردهای به دو عامل کلیدی بستگی دارد:
چقدر فرد با دستورات موافق است.
چقدر با فردی که دستورات را میدهد، همذاتپنداری میکند.
نگرانیهای اخلاقی در آزمایش میلگرام
آزمایشهای میلگرام مدتهای مدیدی است که منشأ انتقادات و بحثهای قابل توجهی برای دانشمندان و صاحبنظران بوده است. از همان آغاز، موضوع اخلاقیات در آزمایشهای او بسیار شکبرانگیز بوده است و گزارش شده که شرکتکنندهها در معرض آشفتگی روانی و عاطفی قابل توجهی قرار گرفتند.
به چند مورد از مسائل اخلاقی عمده و بحثبرانگیز در این آزمایش اشاره میکنیم:
استفاده از فریب
عدم حمایت و محافظت از شرکتکنندگانی که در طول آزمایش از لحاظ روانی درگیر شده بودند.
فشار از سمت آزمایشگر برای ادامه دادن، حتی وقتی فرد انجامدهنده آزمون درخواست توقف آن را داشت (دخالت در حقوق آزمودنی جهت انصراف از آزمایش)
بر اساس نگرانیهای ایجاد شده در ارتباط با میزان اضطراب تجربه شده توسط شرکتکنندگان، ظاهراً در پایان آزمایش به همه توضیحاتی داده شد. پژوهشگران گزارش کردند که فرآیند آزمایش و علت استفاده از فریب را به شرکتکنندگان توضیح دادند.
منتقدان این مطالعه، استدلال کردهاند که بسیاری از شرکتکنندگان هنوز در مورد ماهیت دقیق آزمایش سردرگم بودند و یافتههای اخیر نشان میدهد که بسیاری از شرکتکنندگان اصلاً در جریان نبودند.
تکرار آزمایشهای میلگرام
مادامی که تحقیقات میلگرام سوالات اخلاقی جدی را در مورد استفاده از سوژههای انسانی در آزمایشهای روانشناسی مطرح کرد، نتایج او همچنان به طور مداوم در آزمایشهای بعدی تکرار شده است. در سال 2009 پژوهشگران مطالعهای را انجام دادند که جهت تکرار آزمایش اطاعت کلاسیک میلگرام طراحی شده بود. آنها تغییرات مختلفی را در آزمایش میلگرام ایجاد کردند:
۱. حداکثر سطح شوک 150 ولت بود، برخلاف آزمایش اصلی که 450 ولت بود.
۲. شرکتکنندگان به دقت غربالگری شدند تا کسانی که ممکن است واکنشهای نامطلوبی را به آزمایش تجربه کنند، حذف شوند.
میلگرام (سمت راست) و همکارانش در طول انجام آزمایش
یافتههای آزمایش جدید نشان داد که شرکتکنندگان تقریباً به همان اندازه از دستورها اطاعت میکردند که میلگرام بیش از چهل سال پیش در آزمایش اصلی ثبت کرده بود. بعضی از روانشناسان معتقد بودند که با وجود تغییراتی که در نسخه جدید آزمایش ایجاد شده، این مطالعه همچنان ارزشمند است و میتوان از آن برای بررسی دقیقتر عواملی که نتایج مطالعه میلگرام را تحتتأثیر قرار داده بودند، استفاده کرد. در مقابل، گروهی دیگر از روانشناسان گفتند این تکرار آنقدر با آزمایش اصلی تفاوت دارد که نمیتوان نتایج آن را بهطور معنادار با کار میلگرام مقایسه کرد.
انتقادات اخیر و یافتههای جدید
جینا پری روانشناسی است که حین تحقیقاتش در مورد مقالهای در این زمینه، به صد نوار صوتی یافته شده در آرشیو دانشگاه ییل برخورد کرده است که انواع مختلفی از آزمایشهای میلگرام را مستند کرده بودند. او میگوید: «بسیاری از چیزهایی که فکر میکنیم در مورد آزمایشهای معروف میلگرام میدانیم، تنها بخشی از داستان است.»
پری در صحبتهایش به بخشی از آنها اشاره کرده است:
شرکتکنندگان اغلب تحت فشار قرار میگرفتند
با وجود اینکه میلگرام در گزارشهایش ادعا میکرد روشهای علمی و یکنواختی را در آزمایشهایش به کار گرفته، نوارهای صوتی ضبطشده تصویر متفاوتی ارائه میدهند. در طول جلسات، آزمایشگرها بارها صحنه را ترک میکردند و آزمودنیها را تحت فشار میگذاشتند تا به شوک دادن ادامه دهند. پری در مقالهای در مجله Discover مینویسد: «اطاعتی که ما به عنوان اطاعت کورکورانه از مرجع قدرت در آزمایشهای میلگرام میشناسیم، در واقع در نوارهای صوتی بیشتر شبیه زورگویی و اجبار به نظر میرسد.»
تعداد کمی از شرکتکنندگان واقعا توجیه شده بودند
میلگرام در یافتههایش گزارش کرده است که شرکتکنندگان بعد از آزمایش، «فریبزدایی» شدند. او ادعا کرده است که بعداً از شرکتکنندگان نظرسنجی کرد و دریافت 84 درصد از شرکتکنندگان از این همکاری راضی بودند و تنها 1 درصد از آنان از شرکت در آزمایش پشیمان شدند.
با این حال یافتههای پری نشان داد که از حدود 700 نفری که در مطالعات مختلف او بین سالهای 1961 تا 1962 شرکت کردند، تعداد بسیار کمی از آنها به درستی توجیه شده بودند.
شرح درست از آزمایش باید شامل این توضیح باشد که شوکها واقعی نیستند و یادگیرنده آسیبی نمیبیند. در عوض، تمرکز جلسات میلگرام عمدتاً روی آرام کردن سوژهها برای ادامه مطالعات بود. بسیاری از شرکتکنندگان آزمایش را در یک حالت آشفتگی روانی قابل توجه ترک کردند. درحالیکه حقیقت چند ماه یا حتی چند سال بعد آشکار شد، به بسیاری از آنها هرگز چیزی گفته نشد.
تغییرات به نتایج متفاوتی منجر شد
مسئله دیگر این است که نسخهای از آزمایش که میلگرام ارائه داد و نسخهای که اغلب بازگو میشود، کل داستان را شرح نمیدهد. آماری که نشان میدهد 65 درصد افراد از دستورات اطاعت کردند، تنها در مورد یک نوع آزمایش اعمال شد که در آن 26 نفر از 40 نفر اطاعت کردند. در سایر نسخههای آزمایش، افراد بسیار کمتری مایل به پیروی از دستورات آزمایشکنندگان بودند و در برخی نسخهها، حتی یک شرکتکننده از دستورات اطاعت نکرد.
شرکتکنندگان حدس میزدند که یادگیرنده ساختگی است
پری برخی از افرادی که در این آزمایشها شرکت کردند و همچنین دستیاران تحقیقاتی میلگرام را ردیابی کرد. او کشف کرد که بسیاری از شرکتکنندههای آزمایش میلگرام متوجه شده بودند که قصد او چیست و میدانستند که «یادگیرنده» صرفاً وانمود میکند. چنین یافتههایی نتایج میلگرام را از زاویه دید جدیدی نمایش میدهد. این نشان میدهد که نه تنها میلگرام عمداً برای به دست آوردن نتایجی که میخواست، دست به اشتباه بزرگی زده است، بلکه بسیاری از شرکتکنندگان او نیز نقش بازی میکردند.
تأثیر آزمایش میلگرام
از آنجایی که هیچ راهی برای تکرار واقعی آزمایش به علت مشکلات اخلاقی و جدی آن وجود ندارد، تعیین اینکه آیا آزمایش میلگرام واقعاً چیزی در مورد قدرت اطاعت به ما میگوید یا نه، غیرممکن است. پس چرا آزمایش میلگرام با وجود روشن شدن حقیقتش حتی پس از چند دهه همچنان اعتبارش را در ذهن ما حفظ کرده است؟
پری بر این باور است که علیرغم تمام مسائل اخلاقی و مشکل عدم توانایی در تکرار روشهای میلگرام، این مطالعه نقشی را ایفا کرده است که او آن را «نمونه مقتدر» مینامد.
با این حال، کار میلگرام از آن جهت از نظر تاریخی ارزشمند است که پژوهشگران را به بررسی آنچه که باعث میشود مردم از دستورات پیروی کنند، برانگیخت. یا مهمتر از آن، کشف اینکه چه چیزی مردم را به زیر سوال بردن مرجع قدرت سوق میدهد.
دلیلی که انجمن روانشناسی آمریکا استانداردهایی را برای کار با سوژههای انسانی وضع کرده است و چرا امروزه هیئتهای بازبینی سازمانی وجود دارند، به خاطر کار میلگرام است.
فیلم سینمایی آزمایش میلگرام
از آزمایش معروف میلگرام، یک فیلم سینمایی هم در سال ۲۰۱۵ ساخته شده است. این فیلم سینمایی «آزمایشگر» (Experimenter) نام دارد و در آن بازیگران مطرحی همچون پیتر سارسگارد ویونا رایدر در نقش میلگرام و همسرش ایفای نقش کردهاند.
کارگردانی این فیلم را مایکل آلمریدا عهدهدار بوده و امتیاز آن در بانک اطلاعات اینترنتی فیلمها (IMDb) ۶.۶ از ۱۰ است.
توماس بلز، در مقالهاش در سال 2004 خاطرنشان کرد که روانشناسی اجتماعی اغلب به عنوان چیزی که به اصطلاح «عقل سلیم» را اثبات میکند، رد میشود. میلگرام از میان نتایج شگفتانگیز آزمایشش، توانست این حقیقت را نشان دهد که چیزهایی که فکر میکنیم در مورد خودمان و رفتارمان در گروههای اجتماعی میدانیم، ممکن است لزوما درست نباشند.
در اصل، میلگرام توانست یک موضوع فرعی از روانشناسی را روشن کند که برخی ممکن است آن را بیاهمیت بدانند، اما در واقع حقایق مهمی را در مورد رفتار انسان آشکار میکند. آزمایش میلگرام به یک آزمایش کلاسیک در روانشناسی تبدیل شده است و نسبت به خطرات اطاعت هشدار میدهد.
این تحقیق نشان میدهد که متغیرهای موقعیتی تأثیر قویتری نسبت به عوامل شخصیتی در تعیین اینکه آیا افراد از یک مرجع قدرت اطاعت میکنند یا نه، دارند. با این حال روانشناسان دیگری به این موضوع اشاره میکنند که هم عوامل بیرونی و هم عوامل درونی مانند باورهای شخصی، ساختار روان و خلقوخوی افراد نیز میتوانند بر اطاعت کردن تأثیر بگذارند.
هر کسی که با مجموعه آثار دیوید لینچ آشنا باشد، احتمالا به این باور رسیده است که جهان سینمایی این کارگردان آمریکایی را در قالب تنها چند کلمه نمیتوان تفسیر کرد و فیلمها و سریالهای ساخته شده توسط او از جنبههای گوناگون فلسفی و روانشناسی جای تحلیل و بررسی دارند. با این حال ممکن است برایتان جالب باشد که آثار این کارگردان چطور میتواند در خدمت تفکر فرویدی-لکانی قرار بگیرد و از این دید تحلیل شود.
در همین راستا، انجمن روانکاوی لکانی اسکاتلند سمینار آنلاین نقد و بررسی «جاده مالهلند» از نگاه برداشت لکانی از منطق رویاهای فروید را برگزار میکند و در آن اولگا کاکس کامرون به سعی خود میکوشد مجموعه مقالات جدیدش را با عنوان «فروید/لینچ: پشت پرده» به ما معرفی کند.
کاکس کامرون معتقد است شاهکار لینچ یعنی «مالهالند درایو» که در سال ۲۰۰۱ ساخته شده، لبریز از مفاهیم مربوط به مکانیسم رویاهای فروید است که در کتاب مطرح او با نام «تفسیر خواب» مورد بررسی قرار گرفته است. با این حال اگر مالهالند درایو وامدار منطق رویایی فروید باشد، در عین حال نگاهی هم به اندیشههای لکان دارد و مجموعه سوالاتی را در خصوص ارتباط بین ضمیر ناخودآگاه و قدرت فراگیر تروما ایجاد میکند.
او در این مجموعه مقالات با قرار دادن این فیلم در کنار کتاب «شبزندهداری فینگنها» نوشته جیمز جویس به عنوان نمونههای نادری از آثار هنری که موفق به بازتولید منطق رویا و در نظر گرفتن نظریه رؤیای 1900 فروید با توجه به تحولات فراتر از اصل لذت هستند، فیلم را با اشاره به پرسشی که لکان در این رابطه مطرح کرده، بررسی میکند و به رؤیای معروف ایرمای فروید میپردازد: با توجه به اینکه رویا مکرراً با چیزی مواجه میشود که اضطراب را برمیانگیزد، چه چیزی به بیننده اجازه میدهد که به رویاپردازی ادامه بدهد؟
در این سمینار علاوه بر کاکس کامرون، ویراستاران کتاب او یعنی جیمی روورز و استفان ماریانسکی هم سخنانی خواهند گفت.
درباره سخنرانان
اولگا کاکس کامرون (Olga Cox Cameron): او نخست در زمینه مطالعات ادبی فعالیت میکرد و پایاننامه کارشناسی ارشدش را با موضوع پروست به پایان رساند. سپس به عنوان معلم خصوصی در گروه زبان فرانسه در کالج دوبلین فعالیت کرد و دکترای بکت را در دانشگاه فریبورگ آغاز کرد، اما ادامه نداد. پس از یک دهه کار با افراد بیخانمان در دوبلین، او به عنوان روانکاو در بیمارستان دانشگاه سنتوینسنت آموزش دید، دکترایش را در زمینه احتمالات (یا عدم احتمالات) در روانپریشی به پایان رساند و در سی و سه سال گذشته به طور خصوصی تحت آموزش بوده است.
کاکس کامرون از سال 1991 تا 2013 در زمینه نظریه روانکاوی و همچنین در روانکاوی و ادبیات در بیمارستان دانشگاه سنتوینسنت و کالج ترینیتی سخنرانی و مقالات متعددی را در خصوص این موضوعات در مجلات داخلی و بینالمللی منتشر کرد. او بنیانگذار جشنواره سالانه سینما و روانکاوی ایرلند است که سیزدهمین سال خود را سپری میکند.
استفان ماریانسکی (Stefan Marianski): او مدیر آموزش موزه فروید لندن است؛ جایی که برای مشارکت دادن جوانان در افکار روانکاوانه فعالیت میکند. او تعدادی رویداد و کنفرانس در زمینه موضوعات روانکاوی ترتیب داده است و در مورد رویاها، جنسیت، انسانشناسی، سورئالیسم و مردانگی نوشته و سخنرانی کرده است. او مدیر پروژه رواندرمانی و کارآموز مرکز تحلیل و تحقیقات فرویدی است.
جیمی روورز (Jamie Ruers): وی مدیر رویدادهای موزه فروید لندن است و برنامههای عمومی رویدادها، کنفرانسها و نمایشگاهها را در زمینه موضوعات مرتبط با روانکاوی برگزار میکند. او همچنین مورخ هنر است و تحقیقاتش بر جنبههای مختلف فرهنگی وین در قرنهای نوزدهم و بیستم و هنر، مد و فیلمهای سورئالیستی متمرکز است. او برای سازمانهایی در سراسر جهان، از جمله موزه ویکتوریا و آلبرت، انجمن روانکاوی آرژانتین، انجمن روانکاوی شیلی و انجمن فرهنگی و صندوق هنر اتریش، انتشارات و سخنرانی داشته است.
معرفی دیوید لینچ
دیوید لینچ (زاده 20 ژانویه 1946 در ایالت مونتانا) کارگردان معاصر آمریکایی و برنده جوایز متعددی از جمله نخل طلای جشنواره کن، شیر طلایی جشنواره ونیز و چندین نامزدی در جشنوارههای اسکار و امی است. سبک خاص فیلمهای لینچ باعث شده فیلمهای او محبوب مخاطبان عام سینما نباشد، اما در عوض روزنامهنگاران و منتقدان بارها آثارش را با درونمایههای نمادین و سورئالیستی که دارند، ستودهاند.
برخی از مطرحترین فیلمها و سریالهای ساخته شده توسط لینچ عبارتند از:
1977 کلهپاککن (Eraserhead)
1980 مرد فیلنما (The Elephant Man)
1986 مخمل آبی (Blue Velvet)
۱۹۹۰-۱۹۹۱ تووین پیکس (Twin Peaks)
1997 بزرگراه گمشده (Lost Highway)
2001 جاده مالهالند (Mulholland Drive)
زمان و نحوه برگزاری سمینار
سمینار آنلاین «لینچ و لکان؛ منطق رویا در جاده مالهالند» روز پنجشنبه 24 نوامبر 2022 (3 آذر) از ساعت 20 تا 21:30 به وقت جهانی (23:30 تا 1 بامداد) در پلتفرم زوم برگزار میشود و پس از آن هم یک گردهمایی مجازی با هدف گپ و گفت پیرامون این موضوع، روی پلتفرم Wonder شکل میگیرد.
شرکت در این سمینار برای همه علاقهمندان رایگان است و پس از وارد کردن آدرس ایمیلتان در پنجره نمایش داده شده در همین صفحه، ایمیل حاوی لینک شرکت در آن را برایتان ارسال میکنیم.
همچنین میتوانید برای آگاهی از رویدادهای آتی حوزه روانشناسی، آدرس ایمیلتان را در پنجرهای که در همین صفحه برایتان نمایش داده میشود (یا مراجعه به این لینک) وارد کنید تا در جریان سمینارهای بعدی قرار بگیرید.