مرکز تجربه زندگی

نویسنده: admin

  • معرفی ۱۲ پادکست متنوع و شنیدنی

    معرفی ۱۲ پادکست متنوع و شنیدنی

    انسان مدرن این روزها کمتر این وقت آزاد را دارد که با خیالی آسوده درباره‌ی هر آنچه که می‌خواهد مطالعه کند. امروزه پادکست‌ها بسیار پرطرفدارند چرا که هر زمان و با هر موضوعی که بخواهید، می‌توانید پادکست انتخاب کنید و در اوقاتی مثل رانندگی، پیاده روی، یا در اتوبوس و مترو و هر زمان دیگری که بتوانید بخشی از حواستان را به پادکست اختصاص دهید، گوش دهید.

    با مجله تجربه زندگی همراه باشید.

    تاریخچه‌ی پادکست

    پادکست اولین باردر سال 2000 در یک ملاقات دوستانه و کاری بین Adam Curry و Dave Winer تولید شد. آدام و دیو تصمیم گرفتند در راستای استارت آپ رسانه‌های خودشان قدم موثری بردارند، البته که در بدو شروع این کار جدید، مانند ابتدای همه‌ی کارهای جدید دیگر، آدام و دیو چالش‌های خودشان را داشتند؛ زیرا آن اوایل پادکست از نظر دیگران موضوعِ خیلی پیچیده ای بود و کسی هم سراغی از آن نمی‌گرفت.

    Adam Curry و Dave Winer توسعه دهندگان پادکست

     

    تا اینکه در سال 2004 طی یک مصاحبه خبرنگاری به اسم Christopher Lyder با رئیس جمهور وقت جورج بوش، اولین محتوای صوتی مورد استفاده قرار گرفت. چطور؟ خبرنگار جوان لیدر این مصاحبه را به صورت آنلاین در دسترس عموم مردم قرار داد و بله! این اولین جرقه‌ی حضور جهانی پادکست [که آن روزها هویت آن زیر شاخه‌ی رادیو یا محتوای صوتی (Audio content ) قرار می‌گرفت] به صورت رسمی بود.

    لیبسین Libsyn اولین پلتفرمی بود که برای سازندگان محتوای صوتی ابزارهای بارگذاری و ذخیره کردن این فرمت از محتوا را در دسترسشان قرار داد و زمینه‌ی شنیده شدن فایل‌هایشان را ایجاد کرد.

    اولین پادکست‌ها منتشر شدند.

    بعد از آن جرقه‌ی فراگیر، آدام توسعه‌ی پروژه خود را از سر گرفت. به این منظور نرم افزاری به اسم IPodder را بر روی دستگاه های iPod شرکت Apple آمریکا پیاده کردکه مردم بتوانند به راحتی به محتوای رادیویی دسترسی پیدا کرده و یا آن را دانلود کنند. سال 2005 بود که iTunes هم شروع به پشتیبانی از پادکست کرد.

     ولی محتوای رادیویی تا آن زمان اسمی نداشت. پس آدام و دیو یک بار دیگر برای توسعه‌ی نوآوری‌شان تلاش کردند و اسم «پادکست» را برای به رسمیت شناختنش انتخاب کردند. ریشه‌ی این کلمه از تلفیق دو واژه‌ی  iPod و Broad Casting (به معنی پخش یا انتشار) شکل گرفته است. خالی از لطف نیست بدانیم که در همین سال پادکست وارد واژه نامه‌ی اکسفورد شد و برترین واژه‌ی سال نام گرفت.

    به طور کل می‌توانیم بگوییم پادکست‌ها تمامی محتواهای صوتی هستند که با ابتکار، خلاقیت، اصالت و به صورت ویرایش شده‌ای در کنار هم قرار گرفته‌اند.

    چرا از پادکست روز به روز بیشتر استقبال می‌شود؟

    از مزایای پادکست می‌توان در درجه‌ی اول به در دسترس بودن آن اشاره کرد و اینکه شما می‌توانید بر مبنای نیاز و علایقی که دارید به پادکست مورد نظرتان دسترسی پیدا کرده و آن را ذخیره کنید. خوشبختانه ویژگی بعدی پادکست این است که لزوماً و حتماً نیازی به اتصال با اینترنت ندارید و در نتیجه درهر زمان و مکانی می‌توانید از گوش دادن به آن لذت ببرید و از وقتتان برای کسب دانش بیشتر استفاده کنید.

     

    معرفی 12 پادکست‌ شنیدنی

    در این بخش به معرفی تعدادی از پادکست‌های محبوب و شنیدنی فارسی پرداختیم. پادکست‌های معرفی شده متنوع‌اند و پیشنهاد می‌کنم حتما توضیحات هر پادکست را بخوانید، احتمالا پادکست جدیدی به مورد علاقه‌هایتان اضافه می‌شود.

    پادکست رادیو مرز

    شنیدن روایتِ فردی دیگر، از موضوعاتی که بین او و دیگران مرزی ایجاد کرده، می‌تواند کمکی باشد به ما تا روایت خود و مرزهایمان را بیابیم و همچنین با روایت دیگران همدلی کنیم و جهان خود را با شنیدن آن‌ها گسترده‌تر کنیم.

    رادیو مرز، شنیدن صدای انسان است؛ صدایی از جدا ماندن و تلنگری برای بهتر درک کردن و شنیدن خودمان و دیگری.
    با رادیو مرز بهتر می‌فهمیم چطور موضوعات یکسان از دید افراد مختلف، متفاوت ادراک می‌شود و ما را به سمت صلح وپذیرش نگاه‌ها و دیدگاه‌های مختلف می‌برد. به این ترتیب ما هر چه دیگری را با تمام تفاوت هایش بفهمیم جهان را گسترش داده‌ایم‌.

    در هر اپیزود از پادکست مرز، موضوعی به عنوان محل اختلاف مطرح می شود و افراد مختلفی تجربه زیسته خود را روایت می‌کنند. سازنده و مصاحبه کننده این پاکست مرضیه رسولی است. تاکنون 34 قسمت از این پادکست با این موضوعات منتشر شده است. حتی از عنوان‌ اپیزودها نیز می‌توان فضای این پادکست را حدس زد.

    می‌توانید یکی از اپیزودهای محبوب این پادکست را در پلِیر زیر گوش دهید.

    پادکست رادیو دیو

    از رادیو دیو می‌توان به عنوان یکی از متفاوت‌ترین سبک پادکست بین پادکست‌های فارسی زبان نام برد. این پادکست مخصوص افردای است که به ادبیات، موسیقی و سینما علاقه دارند و دوست دارند با شنیدن پادکست‌های این حوزه هم از بخش‌های منتخب و متناسب با موضوعات متفاوت ولی عمیق، لذت ببرند.

    اپیزودهای اول رادیو دیو، بر محور فرهنگ‌ ملیت‌ها و قومیت‌های مختلف پیش می‌رود و طی این اپیزودها با موسیقی‌های آن کشور در کنار بخشی از شعر یا رمان‌های آنجا، آشنا می‌شوید. رادیو دیو برای زمان‌هایی که می‌خواهید هم از موسیقی خوب (آن‌هم با ترتیب و چینش عالی!) لذت ببرید و هم شعر یا قسمتی از یک داستان را بشنوید، بهترین انتخاب است.

    در اپیزودهای میانی (مانند اپیزود همه چیز را برداشته‌ام) رادیو دیو به موضوع مهاجرت و احساساتی است که در ترک کردن عزیزانمان، خاطرات شیرین، مکان‌ها و اشیائی که دوست داشتیم، تجربه می‌کنیم. پیشنهاد می‌کنم یکی از اپیزودهای محبوب این پادکست را در پلیر زیر گوش دهید.

     

    پادکست چنل بی

    پادکست Chanel B هم اگر معروف‌ترین پادکست فارسی نباشد، قطعا یکی از آن‌هاست. علی بندری سرپرست تیم سازنده‌ی این پادکست و گوینده‌‌ی آن است. این پادکست ماجراهای واقعی «واقعیت محض» را به نقل از رسانه‌های دیجیتال و چاپی معتبر انگلیسی زبان، برای مخاطبینش در ایران روایت می‌کند. البته که صدای رسا و گرم علی بندری، گیرایی این پادکست را دوچندان کرده است؛ شما به راحتی می‌توانید به این پادکست گوش بدهید چرا که ذهنتان به آسانی با لحن راحت و خودمانی گوینده‌ی پادکست ارتباط برقرار می‌کند و حواستان زیاد پرت نمی‌شود.

    پادکست بی پلاس

    البته چنل بی از اردیبهشت 97 پادکست جدیدی را هم به نام بی‌پلاس تولید می‌کند که در آن به روایت خلاصه‌ای از کتاب‌های غیر داستانی می‌پردازد.

     

    پادکست جافکری

    این روزها عبارتِ «توسعه فردی»را زیاد می‌شونیم و اکثرا تصورمان از توسعه فردی به برنامه ریزی، سخنان انگیزشی زرد و چک لیست‌های بلند بالا و توصیه‌ی 5 صبح بیدار شدن، محدود می‌شود. اما درواقع توسعه فردی راهی برای شناخت هرچه بهتر خود و جهان پیرامون، رفتن به سمت خودشکوفایی و بهرمندی حداکثری از توانمندی هاست.

    به بیان ساده‌تر توسعه فردی یعنی تلاش برای بودن در مسیری که منحصر به فرد باشیم. پس برای درک بهتر و کاربردی آن، به اطلاعات بیشتری درباره‌ی مفاهیم توسعه فردی و صحبت با افرادی که در این مسیر موفق بوده‌اند، نیاز داریم.
    پادکست «جافکری» جایی برای ارائه هردوی این‌هاست.
    در اپیزودهای مختلف این پادکست، امیرعلی به گفت‌وگو با افرادی می‌پردازد که علاوه بر موفقیت در حیطه شغلی خود، نگاهی انسانی و متفاوت به دغدغه‌های انسان دارند.

    جافکری از مفهومی به نام escape room صحبت می کند که در آن داستان زندگی هر فردی تعریف می شود. هر تغییری که بخواهیم در زندگیمان ایجاد کنیم از این escape room آغاز می شود مانند جافکری که نقطه شروع برای ایجاد تغییرات در زندگی است.

    ویژگی بسیار مثبت محتوای جافکری این است که برخلاف محتواهای کلیشه‌ای این حیطه محدود به راه‌های برنامه‌ریزی و گفتن جملات مثبت و هیجان انگیز نیست؛ بلکه با نگاهی واقع گرایانه موضوعات متعددی از میزان خواب و تحرک گرفته تا مفاهیمی مثل عشق و مرگ را واکاوی می‌کند. همچنین گفتگو محور بودن این پادکست فضای آن را بسیار صمیمانه و خودمانی کرده است. می‌توانید اپیزودهای پادکست را در پلیر زیر بشنوید.

     

    رادیو راه

    مجتبی شکوری یک نام آشنا برای بسیاری از دوست‌داران کتاب است! بیشتر ما او را از برنامه کتاب باز می‌شناسیم؛ یک کارشناس و معلم که با لحنی آرام، متین و دلنشین از ادبیات و روان‌شناسی و انسان می گوید و کتاب‌های جذابی هم معرفی می‌کند.
    مجتبی شکوری با انتشار پادکست، گام مهمی در جهت تأثیرگذاری پادکست‌ها برداشت.

    او اپیزود اول را اینطور شروع می‌کند:
    «ما در رادیو راه تلاش می‌کنیم راهی رو جستجو کنیم و ازش حرف بزنیم که به ما کمک کنه در مواجهه با رنج‌های جهان قوی‌تر باشیم.»
    رادیو راه به موضوعات مختلفی پرداخته که برای همه‌ی انسان‌ها کاربردی‌ است.
    شنیدنش را به همه کسانی که اهل تأمل و تفکر هستند توصیه می‌کنم.

    اپیزود های پیشنهادی:
    عشق، انسان کافی، هزارتوی آگاهی و ماهی‌ها وجود ندارند.

     

    پادکست اورسی

    اورسی مجله ای فرهنگی -هنری است که انسان را به عمیق تر دیدن و شنیدن دعوت می کند. پادکست اورسی بخشی از این مجله است.
    اورسی نتیجه کنجکاوی انسان و جست و جوی او در زندگی است. تا کنون سیزده اپیزود از این پادکست منتشر شده که در هر قسمت به موضوعاتی متناسب با روزگار با نگاهی غیر سطحی پرداخته است. هر اپیزود سرشار از الهام، کشف، موسیقی، شعر، سکانس هایی از فیلم و بخش هایی از سخنرانی ها و درسگفتارهای افراد تاثیرگذار است.
    اورسی دریچه های فهم ما را رو به زندگی گسترده می کند تا جهان را با کیفیت متفاوتی درک کنیم.

     

    پادکست کنارش

    پادکست «کنارش» فعالیتش را از ۳ مهر ۹۲ شروع کرد و قسمت پایانی فصل اولش هم ۷ مهر ۱۴۰۰ منتشر شد.
    نویسنده و راوی این پادکست رام عضدی‌ است. رام فعالیتش را به عنوان بلاگر کتاب در اینستاگرام شروع کرد و بعد از مدتی مسیر انتشار پادکست را پیش گرفت.

    فضاسازی و لحن شیرین رام موجب می‌شود که شنیدن هر روایتی از زبانش سرشار از لذت باشد، به ویژه وقتی که این روایت ها با موسیقی های بکر و جذاب انتخابیِ رام همراه باشند. موسیقی هایی که در خلال پادکست پخش می‌شوند طوری هستند که کمتر کسی آنها را شنیده است و از طرفی هم انگار هر شیفته‌ی ادبیاتی از آن ها لذت می‌برد.
    رام در پادکست کنارش از خودش، کتاب‌ها، نویسنده ها و هر چی که مربوط به ادبیات باشد روایت می‌کند.
    خلاصه بگویم که خیلی بعید است عاشق و شیدای ادبیات باشید و از کنارش لذت نبرید.

    اپیزود های پیشنهادی:
    کنارشِ اول، چهارم، هفتم و یازدهم.

     

    پادکست نظامی گنجوی

    ادبیات کهن ایران جزو آن دسته از چیزهایی است که این روزها مهجور مانده و دلایلی مانند وقت کم و حوصله تنگ و سرعت بالای زندگی مدرن، ما و بسیاری از هم‌عصران ما را از بودن در جوار این آثار ارزشمند محروم کرده است.

    یکی از مهمترین مهره های ادبیات کلاسیک ما به قطع نظامی گنجوی است که حتی اگر یک بیت از آثار ایشان را هم نخوانده باشیم، حتما آوازه داستان هایی مثل خسرو و شیرین و لیلی و مجنون را شنیده ایم و هرچند که جزییات این شاهکار ها را ندانیم، آنها را بین بهترین آثار منظوم ایرانی و حتی جهانی دسته بندی میکنیم.

    خوشبختانه محمدرضا طاهری عزیز در پادکست «نظامی گنجوی» با هدف بیشتر شنیده شدن آثار نظامی گنجوی و دوستی دوباره مردم با ادبیات غنی این شاعر، شروع به خوانش این داستان های جذاب و ارزشمند کرده و تا به امروز دو منظومه هفت پیکر و خسرو و شیرین را به اتمام رسانده اند.

    ویژگی بسیار درخشان این پادکست این است که حتی اگر شما چندان علاقه ای هم به شعر یا ادبیات کهن فارسی نداشته باشید، با شنیدن خوانش بسیار دقیق، حرفه‌ای و دلنشین، توضیح تکمیلی ابیات، انتخاب موسیقی اصیل و متناسب و صدالبته صدای گرم و صمیمانه جناب طاهری، به ادامه دادن این پادکست مشتاق خواهید شد.

     

    پادکست انسانک

    پادکست انسانک سلسله جستارهایی شفاهی متکی بر تامل در تجربیات زیسته انسان به روایت حسام ایپکچی است.
    شروع انسانک از روزهای پایانی زمستان نود و هشت و آغاز قرنطینه خانگی بود. انسانک سیر بی‌قرارانه‌ای در رخدادهای بی‌وقفه و گوناگون زندگی است به همین علت چه از حیث موضوع و چه شمایل ارائه اپیزودها، تابع خطی ثابت نیست. موضوع اپیزودها گاهی یک مکالمه تلفنی، گاه نمایش صوتی، و گاه یک جستار نظری است. در ابتدا و میانه هر ماه یک اپیزود از این پادکست منتشر می شود. (طبق معرفی در سایت این پادکست)

     

    پادکست ژرفا

    این پادکست می‌تواند سفری متفاوت از تمامی سفرهای شما باشد. پادکستی که با روایت‌های عجیب ولی واقعی‌اش ما را به عمق و ژرفای اقیانوس ها و آب‌های آزاد می‌برد. پادکست ژرفا توسط علیرضا پاینده تهیه شده که اقیانوس شناس است و حال حاضر مشغول تحصیل PHD در آمریکا است. اگر به محیط زیست و حیاط وحش علاقمندید، این پادکست می‌تواند برای شما جذاب باشد.

     

    پادکست چیزکست

    تا به حال فکر کردید که چیزهای مختلفی که در زندگی روزمره استفاده می‌کنیم، چه تاریخ جالبی دارند؟
    شاید تصور کنید چندان اهمیتی ندارد که داستان پشتِ طراحی و ساخت ابزار و وسایل را بدانیم و یا شاید اگر زمانی هم نیاز به دانستن آنها داشتیم با جستجویی ساده در اینترنت می‌توانیم پاسخ را بیاییم اما شک نکنید که با شنیدن یک اپیزود از پادکست چیزکست نظر متفاوتی خواهید داشت.

    چیزکست یکی از خلاقانه‌ترین و شنیدنی‌ترین پادکست‌های فارسی است. ارشیا عطاری عزیز و پرانرژی، در این پادکست روایتگر تاریخ چیزهای متفاوتی از خودکار و تیشرت و نوار بهداشتی گرفته تا سلاح شیمیایی و اینترنت و کوکایین یا حتی قهوه و پاستا و کچاب است.

    کاری که چیزکست انجام می‌دهد از آن جهت ارزشمند و جذاب است که اطلاعات سایت‌هایی مثل ویکی پدیا و امثالهم را برای ما روخوانی نمی‌کند بلکه با استفاده از منابع موثق و گسترده و با توضیحات تکمیلی به اندازه و لحن گیرا و داستان وار به بررسی قدم به قدم ساخت و طراحی چیزها می‌پردازد.

    او در هر اپیزود، با گفتن مقدمه های سوال برانگیز ما را به دوران گذشته می‌برد تا عملا نیاز به آن کالا را حس کنیم و سپس قدم به قدم به دوران معاصر نزدیکمان می‌کند تا از مشاهده‌ی سیر تکاملی آن لذت ببریم.

     

    سخن پایانی

    اگر اهل علاقمند به هر سبک پادکستی باشید، حداقل یکی از پادکست‌های معرفی شده را شنیده‌اید و دوست داشته‌اید. در آینده‌ای نزدیک تعداد بیشتری از پادکست‌ها را در این مطلب و مطالب بعدی معرفی خواهیم کرد. شما هم می‌توانید پادکست مورد علاقه‌تان را در بخش دیدگاه معرفی کرده و از آن حمایت کنید.

     

    گروه نویسندگان: حدیثه بهرامی، هانیه امامی، زهرا میرزاده و امین رجیعی.

  • روان‌درمانی چیست و چه کمکی می‌کند؟

    روان‌درمانی چیست و چه کمکی می‌کند؟

    بر اساس گزارش سازمان‌ بهداشت جهانی (WHO) و همچنین مؤسسه های سلامت کشورهایی ازجمله آلمان و آمریکا، حدود 30 درصد از جمعیت کل، نیاز مُبرم به روان‌درمانی و بیش از 60 درصد از جمعیت کل، تمایل به مراجعه به روان‌درمانگر دارند. جالب آنکه امروزه نه‌تنها تعداد افرادی که به روان‌شناس مراجعه می‌کنند روزبه‌روز در حال افزایش است، بلکه در کشورهای توسعه‌یافته، مراجعه به روانشناس و مشاوره به نسبتی نزدیک به 70-75 درصد جمعیت رسیده است. در ابتدا چند سؤال مهم مطرح کردیم که در این مقاله سعی می‌کنیم به آنها پاسخ بدهیم و مسیر را برای شما روشن‌تر کنیم.

    بهتر است اول از همه به این بپردازیم که روان‌درمانی، مشاوره، روانکاوی و روانپزشکی چه تفاوتی با هم دارند.

    می‌توانید ویدیوی کامل را در کانال یوتوب یاسر درخشان مشاهده کنید.

    روان‌درمانی چیست؟

    روان‌درمانی (Psychotherapy) یک واژه عمومی است و به فرآیندی گفته می‌شود که با کمک فردی متخصص در حوزه علوم روان و با هدف  بهبود سلامت روان و ذهن انجام می‌گیرد.

     «روان‌درمانگر» (که ازاین‌پس به‌اختصار عنوان درمانگر از او یاد خواهیم کرد) می‌تواند با کمک گرفتن از تکنیک‌های علمی و درمانی، در حل مشکلاتِ هیجانی، شناختی و رفتاری به مراجع کمک کند و به افراد بیاموزد تا چگونه زندگی شادتر، سالم‌تر و راحت‌تری داشته باشند.

    روان‌درمانی با درمان‌های پزشکی و جسمی متفاوت است. برخلاف درمان‌های پزشکی که در آن به ارتباط و همراهی ذهنی دو طرف با یکدیگر نیازی نیست، روان‌درمانی یک فرآیند مشارکتی و وابسته به رابطه‌ی میان درمانگر و درمان‌جو است. درمانگر در فرآیند درمان، سعی می‌کند تا با شخصیتی دربرگیرنده  و خلق محیط ارتباطی مناسب و حرفه‌ای، برای درمانجو این امکان را فراهم آورد تا بتواند بدون اینکه مورد قضاوت قرار بگیرد، در خصوص احساسات، افکار و تجربیات خود صحبت کند. در این فضا، مراجع به کمک درمانگر به شناسایی و تغییر الگوهای فکری، هیجانی و رفتاری که فرد را از داشتن حال خوب وامی‌دارند، می‌پردازد.

    می‌توان گفت درواقع دستاوردهایی که در فرآیند روان‌درمانی حاصل می‌شوند، محصول تلاش هر دو طرف (درمانگر و درمان‌جو) هستند و موفقیت در درمان، علاوه بر آنکه وابسته به مهارت درمانگر است، به سلامتِ رابطه‌ی درمانی و ایجاد اتحاد درمانی، میان درمان‌جو و درمانگر نیز بستگی دارد. در مرحله‌ی دوم این موفقیت نیازمند تلاش و پیگیری درمان‌جو نیز هست.

    روان‌درمانی؛ نقشه یا چراغ؟

    درباره‌ی فرآیند و انواع رویکردهای روان‌درمانی و فرایند آن در ادامه صحبت خواهیم کرد؛ اما به‌طور خلاصه می‌توان گفت در طی مراحل درمان، درمانگر صرفاً در تلاش برای حل مشکلات حال حاضر درمان‌جو نیست! یا از همه مهم‌تر، کار درمانگر، «اهدای چراغ» به‌جای نشان دادنِ مسیر است. در این فرآیند قرار نیست درمانگر به مراجع راه‌حل‌ نشان بدهد، بلکه با ایجاد فضایی مناسب و امن، کمک می‌کند تا خود شخص بتواند مهارت روبرو شدن با مشکلات و حل آنها را کسب بکند. در طی درمان، ذهن، روان و شخصیت ما به ابزارهای جدیدی مجهز می‌شوند تا در طول زندگی کمک حالمان باشند. پس با اتمام هر مرحله از درمان، نه تنها مشکلاتی که برایمان به وجود آمده بود را حل‌وفصل کرده‌ایم، بلکه مهارت‌های جدیدی را نیز آموخته‌ایم تا بتوانیم در آینده با چالش‌های جدیدی که سر راهمان قرار خواهد گرفت، روبرو شده و به شکل کارآمدی از آنها گذر کنیم.

    آیا روان‌درمانی واقعاً مؤثر است؟

    حال که با چیستی روان‌درمانی آشنا شده‌ایم، وقت آن است تا به این مسئله بپردازیم که:

    • آیا روان‌درمانی به‌طور مستقیم بر ساختار فیزیولوژیک و زیستی بدن تأثیر دارد؟
    • تأثیر روان‌درمانی بر ساختار عصبی چگونه است؟

    مطابق تحقیقات منتشرشده از سوی انجمن روان‌شناسان آمریکا (APA)، بیش از 75 درصد افرادی که تحت روان‌درمانی قرار می‌گیرند، در تسکین علائم فیزیولوژیکی و همچنین بهبود عملکرد زندگی موفق‌تر از افرادی هستند که هیچگونه حمایت روان‌درمانی دریافت نکرده اند.

    ارتباط روان‌درمانی با مغز

    همچنین پژوهش‌های این انجمن (APA) نشان داده است که روان‌درمانی می‌تواند با بهبودی قابل توجه در احساسات، رفتارها و ایجاد تغییرات مثبت در ساختار مغز و سیستم ایمنی بدن ارتباط مستقیم داشته باشد. بله، روان‌درمانی موجب ایجاد تغییر در ساختار‌های عصبی مغز می‌شود. به‌طوری‌که بر اساس گزارش‌ها، تأثیرات آن از طریق تکنیک‌های عکس‌برداری از مغز قابل مشاهده است. در همین راستا، تحقیقات بی‌شماری، تغییرات مغز و دستگاه عصبی مبتلایان به اختلالات روان‌شناختی (مانند افسردگی، اضطراب، وحشت‌زدگی (panic)، بیش‌فعالی و کمبود توجه) را بعد از دریافت روان‌درمانی تائید کردند. جالب آنکه در بیشتر موارد، تغییرات ایجادشده از طریق روان‌درمانی با تغییرات ناشی از دارو درمانی، کاملاً یکسان، و در مواردی بهتر نیز بوده است.

    روان‌درمانگر کیست؟

    حال که می‌دانیم روان‌درمانی چیست، وقت آن است که به‌طور مختصر به کیستی روان‌درمانگر بپردازیم:

    • روان‌درمانگر چه کسی است؟
    • آیا هر روان‌شناسی، درمانگر است؟
    • خصوصیات یک درمانگر بالینی چه چیزهایی است؟

    در بعضی موارد وقتی صحبت از روان‌درمانی و مراجعه به متخصص می‌شود، برای عده‌ای این سؤال مطرح می‌شود که چرا به جای مراجعه به کسی که باید مبلغی  هم برای صحبت کردن نزد او بپردازیم، با یکی از اعضای خانواده یا یکی از دوستان نزدیک‌مان صحبت نکنیم؟ چرا آن بله و این نه؟ (همان حالت قبل)

    نزد آشنایان یا غریبه‌ای متخصص؟

    شاید در نزدیکان بسیاری از ما، افرادی پذیرا و خوش‌سخن باشند که صحبت کردن با آنها دلمان را آرام می‌کند. اما واقعیت آن است که تجربه‌ی روان‌درمانی و مراجعه به فرد متخصص، بسیار متفاوت‌ از گفت‌وگوها و درد‌و دل‌های دوستانه است. در واقع روان‌درمانگر چیزی فراتر از فضایی برای تخلیه هیجانات در اختیار مراجع قرار خواهد داد.

    روان‌درمانگر، فردی است که پس از گذراندن چندین مرحله آموزش و تجربه بالینی، صلاحیت آن را پیدا کرده تا به دیگران برای بهبود سبک زندگی‌شان کمک کند. (البته برای روان‌درمانگر شدن، تنها روان‌شناس بودن کافی نیست. که دراین‌باره در ادامه توضیح خواهیم داد). حقیقت آن است که مانند دیگر تخصص‌ها، صرف دارا بودن یک مدرک تحصیلی، برای تائید صلاحیت بالینی درمانگر کافی نیست و این وظیفه‌ی خود ماست که با کسب اطلاعات درباره درمانگر موردنظرمان تا حد ممکن انتخابی مطمئن و سالم داشته باشیم.

    چه کسانی می‌توانند روان‌درمانی کنند؟

    درباره‌ی اینکه درمانگر کیست و باید چه خصوصیاتی داشته باشد، بعدتر در مقاله‌ای مفصل‌ صحبت خواهیم کرد. اما در این بخش، به‌صورت کلی، خلاصه‌ای از آن را ارائه می‌کنیم.

    همان‌طور که پیش‌تر عنوان شد، برای درمانگر شدن، داشتن مدرک روانشناسی و گذراندن چند دوره تخصصی کافی نیست. به طور کلی روان‌درمانگر به افرادی گفته می‌شود که پس از طی کردن مراحل خاصی، صلاحیت انجام درمان بالینی را کسب می‌کنند. شخص در ابتدا برای روان‌درمانگر شدن، باید در یکی از گرایش های کارشناسی ارشد یا دکترای رشته‌های روان‌شناسی بالینی، روان‌شناسی سلامت یا روان‌پزشکی تحصیل و علاوه بر آن، حتماً شماره عضویت و پروانه اشتغال سازمان نظام روانشناسی و مشاوره برای روانشناسان و شماره نظام پزشکی برای روان پزشکان را دریافت کرده باشد.  

    آیا روان‌پزشک همان روانشناس است؟

    روان‌پزشک، کسی است که بعد از اتمام دوران پزشکی، برای دریافت تخصص در شاخه علوم اعصاب تحصیل می‌کند. عمده کار روان‌پزشکان متمرکز بر گرفتن شرح‌حال، ارزیابی‌هایی مثل آزمایش‌های تشخیصی (سنجش بالینی مغز، میزان هورمون‌ها و…)، تشخیص‌گذاری‌های دقیق و تجویز دارو است.

    روانشناس، فردی است که در یکی از رشته های مختلف روانشناسی در مقطع کارشناسی ارشد و یا دکتری فارغ التحصیل شده است. روانشناسان هم در طول تحصیل با انواع داروها آشنا می‌شوند اما هرگز حق تجویز دارو ندارند و فقط روان‌پزشک مجاز است که نسخه دارویی و… بنویسد.

    بعضی از متخصصان در سطح جهانی معتقدند که بهتر است خط اول درمان، ویزیت روان‌پزشک باشد و بعد شخص به درمانگر ارجاع داده شود. گاهی هم درمانگر تشخیص می‌دهد مراجع ابتدا باید درمان دارویی را شروع کند یا برخی از آزمایش‌ها را انجام دهد؛ بنابراین او را به روان‌پزشک ارجاع می‌دهد و بعد از آن جلسه‌ها هم‌زمان پیش می‌روند. ممکن است با تشخیص روان‌پزشک ویزیت‌ها خاتمه پیدا کنند و ادامه‌ی کار فقط با درمانگر پیش برود. البته این شیوه به صورت قاعده کلی نیست و می‌توان بدون مراجعه به روانپزشک از همان ابتدا به روانشناس مراجعه کرد و در صورت نیاز به دریافت دارو روانشناس مراجع را به روانپزشک ارجاع خواهد داد.

    درصورتی‌که روان‌پزشک ، دوره‌های ویژه‌ای را با نظارت متخصص حرفه‌ای (سوپرویژن) گذرانده باشد می‌تواند از رویکردهای غیردارویی برای بهبود حال مراجعش استفاده کند.

    آیا روان‌درمانی فقط برای بیماران است؟

    متأسفانه بر اساس برخی از تفکرهای پیشین، امروزه بسیاری از مردم روان‌درمانی و مراجعه به روانشناس را مختص افراد مبتلا به اختلالات شدید روان‌شناختی مانند توهم و هذیان می‌دانند. اما واقعیت این است که در اکثر مواقع، درصد بسیار پایینی از جمعیت کلِ هر جامعه به این قبیل اختلالات شدید مبتلا هستند. ما در عصر حاضر، روزانه تحت فشارهای متعدد روانی قرار می‌گیریم. از خانه و خانواده تا محل کار و فضای اجتماع، همگی تأثیرات مثبت و منفی بسزایی روی روان ما باقی می‌گذارند؛ بدیهی است که ما از بدو تولد، با دانش و مهارت‌های متعدد انسانی متولد نمی‌شویم و این مهارت‌های اکتسابی نیاز به آموزش دارند. از همین رو، این کار متخصص‌ها است تا این مهارت‌ها را به ما بیاموزند و در حل مشکلات زندگی، همراهمان باشد.

    من کاملاً سالم هستم!

    تحقیقات ثابت کردند که با توجه به گستردگی و درهم‌آمیختگی ژنتیکی دنیای امروز، درصد افرادی که از لحاظ فیزیولوژیک کاملاً سالم و نرمال باشند بسیار ناچیز است. همچنین باید در خاطر داشته باشیم که با توجه به نتایج تحقیقات مدرن، مشکلات روانی مانند اضطراب و افسردگی، به‌طور مستقیم وابسته به میزان ترشح انواع هورمون‌ها و انتقال‌دهنده‌های عصبی هستند و به قوی بودن یا نبودن یک فرد ارتباطی ندارند و همان‌طور که هیچ‌کدام از ما، به خاطر مشکلات کلیه، قلب و عروق، از مراجعه به یک متخصص و یا مصرف دارو خجالت‌زده نمی‌شویم، از مراجعه به روان‌شناس یا روان‌پزشک و دریافت روان‌درمانی و یا دارودرمانی هم نباید خجالت بکشیم! و سعی کنیم برای گسترش فرهنگ مراجعه به روانشناس و همچنین افزایش آگاهی عمومی، تجربیات خود را به اشتراک بگذاریم.

    چگونه درمانگر انتخاب کنیم؟

    همان‌طور که پیش‌تر اشاره کردیم، فرآیند درمان حاصل کار مشترک درمانگر و درمان‌جو است  بنابراین تطابق میان ما و درمانگر اهمیت بالایی دارد. همخوانی و رابطه‌ی مناسب با درمانگر، فاکتور بسیار مهمی است. پس، از پرسش سؤال برای انتخاب درمانگر مناسب خود نترسید! چه از طریق تلفن و پیش از گرفتن وقت یا در یک جلسه کوتاه حضوری، به دنبال شخصی باشید که در شما احساس امنیت خاطر ایجاد کرده و پیش او حس امنیت، اعتماد و راحتی داشته باشید. اما گذشته از اعتماد و راحتی، همچنین توانایی عملی و علمی را نباید فراموش کنید.

    در ادامه، به سؤالاتی خواهیم پرداخت که در انتخاب درمانگر مناسب به شما کمک خواهد کرد.

    قبل از مراجعه به درمانگر از خودمان چه چیزهایی بپرسیم؟

    • تمایل دارید تنها خودتان درمان دریافت کنید یا همراه با پارتنر، همسر و یا کودکتان؟
    • هدف اصلی شما از درمان چیست؟
    • در نظر دارید تا چه سقفی برای جلسات روان‌درمانی هزینه بپردازید؟

    ابتدا باید اطلاعاتی را از درمانگرانی که مدنظر دارید، جمع‌آوری کنید. در صورت امکان با کلینیک یا خود درمانگر تماس گرفته و با او یا یکی از دستیاران وی صحبت کرده و سؤالات خود را مطرح کنید.

    • با مرد، زن، کودک، زوج (هر چیزی که دنبال آن هستید) کار می‌کنند؟
    • مدرک تحصیلی ایشان چیست؟ (به خاطر داشته باشید که باید یکی از سه تخصص: بالینی، سلامت و یا روان‌پزشک باشد).
    • آیا درمانگری که انتخاب می‌کنم خودش درمان شده است؟
    • آیا درمانگر سوپرویژن دارد؟
    • چه مدت درحال فعالیت در این زمینه هستند؟ (می‌توانید به‌طور مختصر مشکل خود را عنوان کنید).
    • رویکرد درمانی‌شان چیست و آیا این رویکرد برای مشکل شما مؤثر است؟
    • هزینه‌ی جلسات درمان و سیستم پرداخت به چه صورت است؟ اگر توانایی پرداخت آن مبلغ را نداشتید، منصرف نشوید! هدف اصلی درمان، کسب درآمد نیست، بلکه کمک به شماست. از همین رو بسیاری از مراکز، درباره‌ی این موضوع منعطف عمل می‌کنند. خجالت نکشید و بدانید که فقط شما نیستید که این دغدغه را دارید. پس اگر متوجه شدید که هزینه‌ی درمان برای شما زیاد است، این موضوع را با درمانگرتان درمیان بگذارید و از او بپرسید که آیا انعطافی در نحوه پرداخت وجود دارد؟ دقت داشته باشید: نباید حق ویزیت درمانگر خود را بهروش‌‌های دیگری به‌جز وجه مالی بپردازید. حتی اگر قدردان زحمات وی باشید! پس، از پیشنهادهایی مانند تهاتر، عمل در مقابل عمل، همکاری و موارد این چنینی خودداری کنید. فراموش نکنیم که هرگونه قرار حضوری به‌جز در کلینیک و یا مطب شخصی درمانگر و یا تلفنی صحبت کردن و ارسال پیام به جز در مواردی که مربوط به زمان و لغو جلسات باشند ممنوع و نشان‌دهنده‌ی نقض اخلاق حرفه‌ای هستند. پس لازم است این موارد را به‌عنوان هشدارهای مهم در نظر بگیریم.

    پیشنهاد مطالعه: راهنمای اصول اخلاقی درمانگران در فضای مجازی

    درحالی‌که شما درمانگر موردنظر خود را ارزیابی می‌کنید، او هم ویژگی‌ها، مشکلات و نگرانی‌های شما را در نظر خواهد گرفت و درصورتی‌که متوجه شود فرد مناسبی برای رسیدگی به دغدغه‌های شما نیست، احتمالاً فردی دیگر را به شما معرفی خواهد کرد.

     

    روان‌درمانی چقدر طول می‌کشد؟

    طول مدت درمان، به فاکتورهای مختلفی ازجمله رویکرد درمانگر، نوع مشکل درمان‌جو ، تمایل او به ادامه جلسه‌ها، مشکلات خارج از فضای درمان در زندگی مراجع و اتفاقات خاص زندگی او بستگی دارد.

       تعداد جلسات مراجعه، به‌صورت عمومی هفتگی و به‌صورت هفته‌ای یک جلسه هستند. اما ممکن است درمانگر شما بسته به  مشکل فعلی، از شما بخواهد تا بیشتر از یک جلسه در هفته با او در تماس باشید.

    در مواردی که اختلال خاصی تشخیص داده‌شده است، مانند هر درمان دیگری، نیاز است تا به‌صورت منظم و هفتگی با درمانگر در ارتباط باشیم. مراجعه منظم می‌‌تواند با ایجاد پشتیبانی تخصصی مناسب، برای بهبود عملکرد روزانه ما در زندگی مفید باشد. اما همیشه علت ادامه‌ی درمان داشتن یک مشکل یا اختلال خاص نیست. مطابق آمار انجمن روان‌شناسان بالینی آمریکا، بیش از 35 درصد از افراد، پس از حل شدن مشکل مشخصی که به خاطر آن به درمانگر مراجعه کرده بودند، به‌صورت ماهانه و بیش از 24 درصد به‌صورت هفتگی، تماس خود را با درمانگرشان حفظ می‌کنند. در طول این جلسه‌ها، آنها می‌توانند دیدگاهی نو و مهارت‌های جدیدی را کسبکنند. مطابق همان آمار، با توجه به بهبودی قابل‌توجه افرادی که ارتباط درمانی خود را قطع نکرده‌اند، توصیه‌شده تا با فواصل کوتاه یا بلند، درمان‌جو ارتباط درمانی خود را با درمانگر (در قالب جلسه‌ها) ادامه دهد.

    انواع درمان‌های روان‌شناختی

    رویکردهای مختلفی در درمان‌های روان‌شناختی وجود دارند. هر رویکرد و نظریه درمانی، برای درمان مشکلات مختلف، یک راهبرد مختص به خود را در نظر می‌گیرد. فرآیند روان‌درمانی کاملاً منحصربه‌فرد بوده و از فردی به فردی دیگر تفاوت دارد. این مهارت درمانگر است که بر اساس دانش و تجربه بالینی خود، ساختار درمان را باتوجه به ویژگی‌های شخصی و مشکلات درمان‌جو تغییر داده و منطبق با آنها عمل کند.

    نوع درمان (رویکرد درمانی) شما، به عوامل مختلفی بستگی دارد: تحقیقات روی اثربخشی درمان‌های فعلی، جهت‌گیری نظری درمانگر و آنچه برای وضعیت شما و مشکل شما مؤثرتر است.

     رویکردها فارغ از توانایی و گستردگی‌شان، در مقابل مشکلات گوناگون و همچنین وضعیت‌های فردی متفاوت، ازلحاظ موفقیت و طول زمان درمان از اثربخشی‌ و اعتبار متفاوتی برخوردارند. برخی رویکردها در بعضی موارد مؤثرتر و برخی هم طولانی‌تر هستند. درواقع نمی‌توان ادعا کرد یک رویکرد درمانی روی همه‌ی مشکلات و یا مراجعان اثربخشی کامل دارد.

    درمانگران چند رویکردی:

    توجه داشته باشید تبحر درمانگر به گستردگی رویکردهای بالینی مورد استفاده ارتباطی ندارد. درمانگران متخصص و حرفه‌ای، اغلب یک رویکرد خاص را برای کار خود برمی‌گزینند. گرچه ممکن است در طول سالها فعالیت حرفه‌ای خود رویکردهای متفاوتی را آموزش ببینند و به مهارت کافی در استفاده از آن برای کار با مراجعان بپردازند. اما در بازه های زمانی واحد، تنها می‌بایست مطابق یک رویکرد واحد عمل نمایند. برای مثال نمی‌توان رویکرد درمانی خود را مطابق با مراجع به طور کلی تغییر دهیم. مثلا نمی توان همزمان برای درمان فوبیا از حساسیت زدایی منظم و روانکاوی استفاده کرد!

    کدام رویکرد برای من مناسب‌تر است؟

    اینکه ازنظر بالینی چه اتفاقی در اتاق درمان می‌افتد، با رویکرد درمانی روان‌درمانگر شما مرتبط و مؤثر است. پس علاوه بر اهمیت مهارت درمانگر در کاربرد رویکرد، همخوانی فکری ما با آن رویکرد درمانی نیز اهمیت دارد. پس بهتر است ما هم به‌طورکلی با برخی از رویکردها آشنا شویم. در ادامه به توضیح مختصر رویکردهای پر استفاده ی روان‌درمانی می پردازیم. در طول سال‌های متمادی، انواع نظریات درمانی و روان‌شناختی، بر اساس رویکردهای متنوع عنوان شده‌اند که برخی در تعامل و برخی در تقابل با یکدیگرند. همان‌طور که پیش‌تر هم اشاره شد، بیشتر آنها هیچ برتری مطلقی بر دیگری ندارند و فقط شاید بعضی‌هایشان در برخورد با مشکلی خاص، بهتر از دیگری مؤثر باشند.

    انواع رویکردها را بشناسیم

    در کل می‌توان رویکردها را بر اساس زاویه نگاه و همچنین ابزاری که برای درمان به آن تکیه می‌کنند، به چهار مجموعه کلی تقسیم کرد:

    • رویکردهایی با تکیه بر قوانین یادگیری
    •  رویکردهایی با تکیه بر تحلیل عوامل ناهشیار
    • رویکردهایی با تکیه بر انسان
    • رویکردهای یکپارچه‌نگر که در آن به‌طور جامع و ساختارمند از عوامل مشترک و مفید دیگر نظریات استفاده می‌کنند.

     

    رویکردهای متکی بر قوانین یادگیری

    در این دسته از رویکردها که بسیاری از آنها با عنوان «رویکردهای رفتاری» شناخته می‌شوند، هسته‌ی اصلی درمان، در ایجاد، اصلاح و یا حذف یک نوع رفتار و یا فکر است. در این رویکرد، روان‌شناس ممکن است از مراجع بخواهد تا برای ایجاد مهارت‌های خاص، تکالیفی مشخص را انجام و هر جلسه آن را گزارش دهد. یا برای تغییر نوع تفکر (برای مثال تفکر وسواسی)، با ایجاد فضایی مناسب و تداعی شرایطی خاص، به شما کمک می‌کند تا با جایگزین کردن یک رفتار ، آن فکر خاص را تغییر دهید. ممکن است به نظر برسد کار اصلی این رویکرد، بیشتر حذف یک رفتار یا تفکر باشد، درحالی‌که مهم‌ترین بخش درمان، جایگزین‌کردن آن تفکر و یا رفتارها با تفکر و رفتارهایی بهنجار و مفید است.

    شاید فکر کنید رویکردی که از پروتکلی استفاده کرده که اجرای آن به نظر ساده است، احتمالاً از اثربخشی کمتری برخوردار خواهد بود! اما باید این را بدانید که محبوبیت رویکردهای متکی بر یادگیری، نه‌فقط برای سادگی در اجرا یا زمان کوتاه درمان، بلکه برای اثربخشی بسیار بالای آنها است. به‌خصوص در درمان اختلالاتی مانند وسواس و اختلالات اضطرابی.

    نظریه‌پردازان مطرح حوزه یادگیری: آرون تی بک، بی‌اف اسکینر، آلبرت الیس

    برخی از رویکردها: BT – CBT – REBT – CT – ACT

    طول درمان (حدودی): (8 تا 12 جلسه) معمولاً جلسات با تمرکز بر یک مشکل به‌صورت موردی پیش می‌روند.

    نرخ استفاده متخصصان بالینی: 23 تا 27 درصد

    رویکردهای متکی بر تحلیل عوامل ناهشیار

    حتماً تابه­حال اصطلاح «روانکاوی» و نام خالق آن، «زیگموند فروید»، به گوشتان خورده است. گرچه نمی‌خواهیم درباره‌ی تاریخچه روانکاوی و کیستی فروید صحبت کنیم امابه‌هرحال نمی‌توان از بیان این مسئله گذشت که فروید برای اولین بار، ازنظر عملی ساختاری دو بخش هشیار و ناهشیار را برای روان انسان در نظر گرفت و علم روان‌شناسی را به سمتی متفاوت کشاند. او با در نظر گرفتن اینکه  «در پی هر کنش یا اندیشه‌ی انسان، موضوعی نهفته است که برای خود شخص روشن نیست»، علمی را تبیین کرد تا با روش‌هایی به درمانگر (در این رویکرد: روانکاو) کمک کند تا به کاوش (آنالیز) بُعد ناشناس (ناهشیار) درمان‌جوی خود بپردازد.

    فروید توانست با نظریه «ذهن ناهشیار» خود، شمعی در ذهن بسیاری از اندیشمندان روشن کند و زنجیره‌ی نظریات مختلف با اتکا بر عوامل ناهشیار از آن زمان تاکنون ادامه داشته است. به‌طورکلی این نظریات به عنوان «نظریات روان پویشی» (Psychodynamics) شناخته می‌شوند . نظریه فروید بر بسیاری از رویکردهای روان‌درمانی معاصر تأثیر بسزایی گذاشته است.

    در مقابل رویکردهای متکی بر یادگیری، رویکردهای پویشی معمولاً برای رسیدن به اهداف درمانی بر گفتگو و پویش عوامل ناهشیار روانی تمرکز بیشتری دارند تا انجام تکالیف عملی. در این رویکردها ممکن است جلسه‌ها را با صحبت در مورد تجربه‌های کودکی، جوانی یا حتی مسائل روزمره‌ی خود سپری کنید تا از این طریق به درمانگر خود کمک نماید تا ریشه مشکلات فعلی شما را که در میان گفته‌ها، تفکرات و تعاریفتان، بر شما پنهان شده‌اند را بهتر و بیشتر درک کنید. فرآیند روانکاوی، مستمر و تدریجی است و نیاز به صبر و اشتیاق درمان‌جو دارد.

    نظریه‌پردازان مطرح: زیگموند فروید، لکان، یونگ، ، دوانلو، فرد بوش، وینیکات، ملانی کلاین

    برخی از رویکردها: روانکاوی – ISTDP  – روان موضوعی، روانشناسی ایگو، فردنگر

    طول درمان (حدودی): (یک تا چند سال)         

    نرخ استفاده متخصصان بالینی: 18 تا 20 درصد

    رویکردهای متکی بر دنیای پدیدارشناختی انسان

    از نگاه رویکردهای انسان‌گرا، انسان به ذات خود، دارای ماهیتی پاک و دارای قدرت خودشکوفایی ذاتی است و فقط در موقعیت درست و با دریافت نیازهایی خاص مانند «توجه مثبت نامشروط» خود می‌تواند به سمت خودشکوفایی حرکت کند.

    این نوع رویکرد درمانی، رفتار بشر را روی یک پیوستار مشاهده می‌کند. محوری که رفتار خودشکوفا در یک طرف و رفتار سازمان‌یافته در طرف دیگر آن قرار دارد. درنهایت، در این دیدگاه رفتار طبیعی و رفتار دفاعی، جایی میان این دو و نزدیک‌تر به خودشکوفایی قرار دارد.

    رویکرد انسان‌گرایانه بیشتر با نظریات و کتاب‌های «کارل راجرز» شناخته می‌شود. راجرز همیشه در مورد آنچه که دخالت در آزادی شخصی محسوب می‌شود محتاط بود. در نگاه او، درمانگر یک فرد متخصص با دانش خاص نبود، بلکه فقط فردی دربرگیرنده محسوب می‌شد. از طرف دیگر، راجرز معتقد بود که موفق‌ترین افراد در زندگی، آنهایی هستند که آزادی انتخاب دارند و بر اساس خواسته‌های خود زندگی می‌کنند. 

    نظریه‌پردازان مطرح: اروین یالوم، گوردون آلپورت، کارل راجرز، مازلو، رولومی

    برخی از رویکردها: لوگوتراپی، وجودی، مراجع‌محور

    طول درمان (حدودی): (10 تا 18 جلسه)

    نرخ استفاده متخصصان بالینی: 1 تا 5 درصد

    رویکردهای متکی بر عوامل مشترک

    ممکن است روان‌درمانگر شما، از رویکرد یکپارچه‌نگر (عوامل مشترک) استفاده کند. در این رویکرد، درمانگر با ادغام برخی عناصر رویکردهای مختلف، از عوامل اثربخش هر یک از آنها برای رسیدن به اهداف درمانی استفاده می‌کند. البته این نوع از رویکرد درمانی هم مانند دیگر رویکردهای معتبر، دارای ساختار خاص خود بوده و انواع مختلفی دارد. اما موضوع مشترک همگی‌شان این است که برای درمان، از مهم‌ترین اجزای مشترک نظریات دیگر استفاده می‌کنند. البته ممکن است این «عوامل مشترک» در نگاه هر نظریه‌پرداز در این رویکرد متفاوت باشد.

    برخلاف کشور ما که رویکردهای یکپارچه‌‌نگر بنا به دلایل آموزشی و پژوهشی، کمتر شناخته شده‌اند، این رویکرد در اروپا و آمریکای شمالی از بیشترین نرخ استفاده در میان درمانگران برخوردار است.

    نظریه‌پردازان مطرح: لازاروس، لطفی کاشانی، پروچاسکا

    برخی از رویکردها: چهارعاملی، چند وجهی، مدل پروچاسکا-دی‌کلمنته

    طول درمان (حدودی): (10 تا 16 جلسه)

    نرخ استفاده متخصصان بالینی: 22 تا 30 درصد

    بالاخره کدام رویکرد را انتخاب کنم؟

    3 نکته‌ی مهم که باید به‌عنوان درمان‌جو در انتخاب رویکرد درمانگرتان در نظر داشته باشید:

    یک: میزان تأثیر این رویکرد بر مشکل شما؛ همان‌طور که تا اینجا بیان کردیم، یکی از مهم‌ترین فاکتورها، میزان اثربخشی رویکرد درمانی بر مشکل شماست. به بیان دیگر، آیا آن رویکرد برای مشکل شما مفید است یا نه؟

    دو: میزان انگیزه‌ی شما برای شروع راه؛ انگیزه‌ی شما برای دریافت درمان روان‌شناختی با توجه به طول زمان درمان از اهمیت بالایی برخوردار است.

    سه: میزان تخصص درمانگر؛ آیا درمانگر در زمینه‌ی مشکل شما و همچنین رویکرد خود، تخصص و تجربه کافی را دارد و می‌تواند به شما در حل مشکلاتتان کمک کند؟

    لازم است یادآوری کنیم، فقط به تبلیغات و شنیده‌هایتان از دیگران و به‌ویژه صفحات فضای مجازی بسنده نکنید.

    یادداشت سردبیر: در ادامه‌ی این مطلب، به شما پیشنهاد می‌کنم اگر مایلید جلسات روان‌درمانی خود را شروع کنید، همین الان فرم درخواست تراپی را پر کنید.

  • مادر خودشیفته و تأثیر او بر فرزندان

    مادر خودشیفته و تأثیر او بر فرزندان

    تایید و تحسین فرزندان و یا فقدان آن، یکی از فاکتور‌های اصلی فرزندپروری صحیح است. اما بعضی از مادرها در این زمینه کوتاهی می‌کنند. حال باید با این مشکل چه کرد؟

    بعضی والدین آن قدر اغراق آمیز و خارج از اندازه بر کودک اعمال قدرت می‌کنند که کودک فضایی برای رشد و پیدا کردن خود نمی‌یابد.

    آیا شما با یک مادر خودشیفته سر و کار دارید؟

    • ابراز علاقه یک مادر خودشیفته غیرقابل پیش بینی است و به میزان کنترل پذیری فرزند و آشفتگی مادر بستگی دارد.
    • مادران خودشیفته در برابر نیاز‌های فرزندانشان، صبوری یا همدلی چندانی از خود نشان نخواهند داد.
    • کودکان بزرگسالی که مادری خودشیفته داشته‌اند، می‌توانند بر رفتارهای مادر خود غلبه کنند و با درک این موضوع که آنها به اندازه کافی خوب هستند، در جهت درمان اضطراب و افسردگی خود قدم بردارند.

    معمولاً تجربه والدین از فرزندان خود، چیزی نیست جز نسخه خودشیفته خودشان. البته بسیاری از والدین دست از سر این گونه رفتارهای خودشیفته پرورانه برمی‌دارند؛ چرا که هدف از تربیت بچه های سالم این است که آنها بتوانند خود واقعی شان را به عنوان یک شخصیت مستقل به رسمیت بشناسند.

    با این وجود همه کودکان این فرصت را به دست نمی آورند تا با شخصیتی مستقل بزرگ شوند و خود واقعی‌شان باشند. سبک فرزند پروری مادر خودشیفته می‌تواند باعث از دست رفتن این فرصت کودکان شود.

    «مادر به نوزاد در آغوش خود نگاه می‌کند، نوزاد نیز به صورت مادر خود چشم می‌دوزد و تصویر خودش را در مرکز چشمان مادرش مشاهده می‌کند. اما این به شرطی است که مادر در وجود فرزندش یک موجود خاص و منحصر به فرد، کوچک و ناتوان را ببیند و  انتظارات، ترس‌‌ها، و اهداف خود را برای آینده کودکش نگه نداشته باشد. چرا که در این صورت، کودک خودش را در چهره مادر پیدا نخواهد کرد، بلکه تصویری از نقشه‌های آینده مادرش را می‌بیند. این کودک خود واقعی اش را در آینه چشمان مادر پیدا نخواهد کرد و تا پایان عمر بیهوده به دنبال این آینه خواهد بود.»

    دونالد وودز وینیکات

    مادر خودشیفته چگونه است؟

    حداقل در نظر عموم، او همواره برنده است.

    ایده آل و مطلوب به نظر رسیدن، موفقیت در عرصه زندگی و کار، و داشتن خانه و خانواده، به سادگی قدم زدن و پیاده روی در پارک نیست. هیچ کس ادعا نمی‌کند که به راحتی می‌توان به این دستاوردها رسید. تنها یک نفر در زندگی شما وجود خواهد داشت که ظاهر این اهداف را طوری جلوه می‌دهد که انگار همچون آب خوردن است: او کسی نیست جز مادرتان!

    او زنی است که مورد تحسین همه واقع می‌شود، ممکن است یک قاضی، وکیل، پزشک یا یک معلم باشد. می‌تواند دستیار فیزیوتراپیست یا جزء قدرت‌های پشت پرده کلیسا یا کنیسه. او به راحتی بین مشارکت در فعالیت‌های اجتماعی و هوش اجتماعی اش تعادل ایجاد می‌کند و این به گونه‌ای است که دیگران را متعجب می‎‌سازد. از نظر آنها، او یک زن فوق العاده است.

    اکثر مردم نمی دانند که این زن فوق العاده با خود یک راز دارد. او نیز مانند هر کس دیگری در این دنیا دارای نقص‌هایی است. هیچ کس مظهر کمال نیست و در مورد حالت‌های این مادر، باید گفت که او درگیر خودشیفتگی است.

    دنیای خارج ممکن است او را در آغوش بگیرد و تحسین کند، اما شما مادر را به عنوان فردی خود رای، سرد و بی محبت و کسی که به راحتی عصبانی شده و همیشه حق با اوست، می شناسید. ممکن است دوستان و همکارانش او را دوست داشته باشند، اما آنها مادری را که شما می‌شناسید، نمی‌شناسند. شما هر از گاهی عشق مادرانه را تجربه خواهید کرد، اما زمان آن غیرقابل پیش بینی بوده و به این بستگی دارد که  کاملا تحت کنترل مادرتان بوده و او را عصبانی، ناراحت یا آزرده نکرده باشید.

    اکثر بچه ها تصمیم می گیرند که هر طور شده، مادرشان را راضی و خوشحال کنند و امیدوارند که در نتیجه آن هر چیز خوبی که می‌توانند را به دست آورند.

    موفقیت مترادف خودشیفتگی نیست

    بیایید صادق باشیم. اکثریت قریب به اتفاق افراد موفق خودشیفته نیستند، و قرار نیست که برون گرایی، از افراد والدین بدی بسازد. از نظر روانشناسی، فرد خودشیفته برای جلب توجه ساخته شده است و این توجهات می‌تواند معطوف کاریزما و جذابیت، زیبایی، هوشمندی یا جایگاه مالی شخص شود. ممکن است که بسیاری از مردم به این شکل باشند اما تنها برخی از آنها دارای ویژگی های خودشیفتگی هستند. ولی تفاوت در اینجاست که افراد سالم برای تربیت و بزرگ کردن فرزندان، رویه‌شان را تغییر می‌دهند.

    • مادران سالم به خانه می‌آیند و فرزندان خود را حمایت می‌کنند ولی آنها را کنترل نمی کنند.
    • مادران خودشیفته حتی در خانه نیز همچنان به جلب توجه و کنترلگری نیاز دارند.

    اگر شما مادری خودشیفته داشتید، ضعف اساسی رفتار او این است که نسبت به نیازهای فرزندانش در زمینه فعالیت‌هایی که مستلزم استقلال و تلاش زیاد است، صبوری یا همدلی چندانی نداشته است. این موارد در تربیت فرزندان نقش کلیدی دارند.

    این می تواند برای کودک در حال رشد گران تمام شود!

    کودکان نیاز دارند که دیگران را از خود راضی نگه دارند

    به عنوان یک کودک، شما به راحتی متوجه نخواهید شد که اعتماد به نفس مادرتان شکننده است. همیشه حق با اوست زیرا او نیاز دارد که همواره حق با او باشد. هر چیزی که او بگوید باید بدون چون و چرا انجام شود. رفتار والدین در دوران کودکی اینطور است.

    مراجع از مادر خودشیفته خود شاکی است

    شما مطابق میل آ‎نها رفتار می‌کنید، زیرا برای آن آموزش دیده‌اید. به عنوان یک کودک 9 ساله، شما با مادرتان مخالفتی نمی‌کنید، زیرا مانند بسیاری از بچه‌های مدرسه ای می‌خواهید که تا جای ممکن مهربانی و محبت را دریافت کنید. با همه‌ی این تفاسیر، او ممکن است بخاطر فراموش کردن تکالیف، شلوغ‌ کاری یا اذیت کردنش با کارهای مختلف، از دست شما عصبانی شود. این باعث می‌شود که فکر کنید همه‌‌ی این‌ها تقصیر شماست و به همین علت در حضور او مضطرب می‌شوید.

    بعد از آنکه کمی بزرگتر می‌شوید، بچه‌های دیگر و نوع ارتباطشان با والدین خویش را می‌بینید، آگاهی شما همچنان تکامل می‌‌یابد و متوجه می‌شوید که رفتار مادر شما فاقد حمایت طبیعی مادرانه است.

    کارلی مک براید، وبلاگ نویس Psychology Today اینگونه شرح می‌دهد:

    «افراد خودشیفته احساسات واقعی خود را نمی‌شناسند. آنها همین احساسات ناشناخته را به دیگران منتقل می‌کنند و قادر به همدلی با آنها نیستند. آنها نمی‌توانند خود را جای شما بگذارند و احساس یا درک کنند که یک مسئله چگونه بر شما تأثیر خواهد گذاشت. آنها فقط می‌توانند متوجه شوند که آن  مسئله چگونه بر شخص آنها تأثیر می‌گذارد. آنها به انتقاد و مورد قضاوت واقع شدن بیش از حد حساس هستند، اما دائماً دیگران را مورد انتقاد و قضاوت قرار می‌دهند.»

    مادر شما به خانه می آید و نیازمند جلب توجه است. اگر خواسته اش را برآورده نکنید، او توهین یا پرخاشگری می‌کند. او خسته و عصبانی است. او این توجه را به روش خودش می‌خواهد و بهتر است که احساسات شما با احساسات او هماهنگ باشد. فقط اگر یکبار دیگر کلمه «نمک نشناس» را از زبان مادرتان بشنوید، قطعا از دستش فریاد خواهید کشید. اما اغلب اوقات این کار را نمی‌کنید.

    باید منتظر بمانیم تا خشمش فروکش کند. اگر به مقابله با او بپردازید، او جوری رفتار خواهد کرد تا پیروز میدان شود. بسیاری از والدین معمولی نیز با فرزندان خود بر سر قدرت دچار کشمکش‌ می‌شوند، اما والدین خودشیفته حتما باید پیروز شوند. این رفتارها هم ناامید کننده هستند و هم ترسناک.

    مادر خودشیفته گیر دادن به پسر خود

    نهایتا در حالی بزرگ می‌شوید که همه چیز روی نوک انگشت مادرتان می‌چرخد، و دائما امیدوارید که او حال و احوال خوبی داشته باشد و مضطرب هستید که مبادا مورد خشم او قرار بگیرید.

    همه‌‌ی اینها باعث استیصال و درماندگی شما خواهد شد، بنابراین فکر می‌کنید بهتر است که بچه خوبی (از نظر او) باشید.

    مادر خودشیفته باعث بی‌ثباتی فرزندان است

    کودکانی که با یک مادر خودشیفته بزرگ می‌شوند، به طور مداوم در معرض آسیب‌های روانی خواهند بود. شما متوجه می‌شوید که این افراد از روش‌هایی مانند پس زدن و نادیده گیری یا خشم و عصبانیت، برای کنترل شرایط استفاده می‌کنند. پدر شما نیز برای کنار آمدن با او، یا به همراهی اش می‌پردازد و یا مدت زیادی است که او را رها کرده است

    برخی از ویژگی های یک مادر خودشیفته به شرح زیر است:

    • مادری که دارای تعاملات اجتماعی است، در خانه تبدیل به یک مادر کنترل‌گر می‌شود. او دیگر آن زنی نیست که حداقل در نگاه دیگران لبخند دائمی بر لب دارد. او تحقیر می‌کند، انتقاد می‌کند و به شکل‌های مختلف این را به شما القا می‌کند که مطابق خواسته‌ها و استانداردهای او نیستید.
    • اگر در لحظه خواسته او را برآورده نکنید، کاری می‌کند که شما احساس شکست و ناتوانی کنید. مادر شما در سوء استفاده از احساسات شما مهارت خاصی دارد. او فکر می‌کند که نیاز‌ها و خواسته‌هایش در اولویت قرار دارند. پس اگر تمایلاتش را برآورده نمی کنید آماده باشید؛ چرا که قرار است با انتقادها یا پرخاشگری‌هایش شما را آزار دهد. اگر هم به انجام خواسته هایش تن دادید و حالا منتظر تایید یا تشکر هستید، خیالتان راحت باشد، حالا حالا ها باید منتظر بمانید…
    • او به راحتی ناراحت می‌شود و ادعا می کند که برای شما کارها و از خود گذشتگی‌های زیادی را انجام داده است. اگر خواسته‌هایش را برآورده نکنید، سرخورده می شود و از جمله کلیشه ای «تو من را دوست نداری، چون اگر دوست داشتی، چیزی که من می خواستم را انجام می دادی» استفاده می‌کند؛ یا به سادگی شما را متهم می‌کند که به او بی‌توجهی کرده و برایش ارزش قائل نیستید و در نهایت می‌گوید که به عنوان یک مادر از او قدردانی نمی‌کنید. او ممکن است شما را به طور ناخوشایندی با شخص دیگری که با مادرش «بسیار خوب و بهتر» رفتار می‌کند، مقایسه کند.
    مادر خودشیفته در حال دعوا کردن فرزندان خودش
    • او در خلوت خود لجباز، یکدنده و خود رای است و مردم را با حرف‌ها و ایراداتش به رگبار می‌بندد، اما در ملاء عام سخاوتمند و مهربان است. مامان باید در حضور همه خوب به نظر برسد، حتی اگر خیلی هم به آنها علاقمند نباشد. او کاریزماتیک است، به همه لبخند می زند و حتی با آنها صحبت می‌کند و این در حالی است که انتقادات و عیب جویی‌هایش را برای خانه ذخیره می‌کند.
    • او از شما ایراد می گیرد و وقتی آن‌ را اصلاح کنید، به سختی شما را تایید می‌کند. برای ابراز پشیمانی، جمله «متاسفم مامان» هرگز برای او کافی نخواهد بود و هیچ وقت نمی توانید بفهمید که برای راضی کردن او، باید از چه روشی برای عذرخواهی استفاده کنید.
    • به جای اعتماد به نفس دادن به شما، وجودتان را پر از اضطراب و نگرانی می‌کند. حتی اگر کاری را انجام دهید که شایسته تشویق و تحسین باشد، او به شما احساس بی لیاقتی و ناکافی بودن می‌دهد. همه ما، به ویژه در اوایل زندگی و کودکی، به تایید و تحسین نیاز داریم. یک مادر خودشیفته می تواند شما را وادار کند تا در هر کاری که انجام می دهید دچار عدم اعتماد به نفس باشید.
    • جهان حول او می چرخد. مادر شما همواره باید در مرکز توجه باشد. او همواره توقع دارد که دیگران برایش کاری انجام دهند، همواره می‌خواهد که مورد ستایش قرار گیرد و انتظار دارد که شما همه موارد فوق و حتی موارد دیگر را برایش فراهم کنید.

    پیامدها

    پیامدهای حاصل از بزرگ شدن توسط یک مادر خودشیفته می تواند نا‌محسوس یا چشمگیر باشد و اغلب بر بزرگسالی فرد تأثیر می‌گذارد. ممکن است که نه مادر و نه کودک تا آن زمان متوجه این موضوع نشوند. به یاد داشته باشید که کودکان باید از دوران اولیه کودکی خود تقلید کرده و الگوبرداری کنند و نحوه این الگوبرداری بر شخصیت ما در بزرگسالی تأثیر می‌گذارد.

    فرزندان پسر مادران خودشیفته

    پسران و دخترانِ مادران خودشیفته هر دو باید با کمبود حمایت مادرانه، که تربیت آنها از آن محروم بوده، کنار بیایند. برای فرزندان پسر، راه حلی برای بهبود وضعیت وجود دارد: شما در کودکی، شدیدا به دنبال دریافت تأیید و تحسین از مادر خود بودید و کاملا ناخواسته خودتان را به میل و اراده او گره می زدید. حتی این نوع عملکرد، ممکن است باعث شده باشد که به شما برچسب “پسر مامانی” زده شود، زیرا شما تمام خواسته‌های مادرتان را فقط برای جلب رضایت او انجام داده اید و همه‌ی این موارد به ندرت به ارتقاء کیفیت رابطه شما و او کمک کرده است.

    هدف شما جلب رضایت دیگری بوده است و اکنون توانایی درک نیازهای خود را ندارید. ممکن است ارتباط عاطفی شما در آینده نیز به یک زن خودخواه و خودشیفته ختم شود، زیرا این تنها چیزی است که شما از زن‌ها یاد گرفته‌اید. همین شما را از پای در خواهد آورد.

    احتمال دیگر این است که با مادر خود همانندسازی کنید و خودتان نیز به خودشیفتگی تمایل پیدا کنید. شما به موفقیت دست می‌یا‌بید، مامان راضی و خوشحال است (زیرا شما در نظر او خوب جلوه می کنید) و فرض می کنید که سایر زن‌ها نیز باید شما را تحسین کنند. اما همدلی مورد نیاز برای داشتن روابط خوب چطور؟ مشکل در همین‌جا نهفته است.

    مادر خودشیفته در حال سرزنش کردن فرزند خود

    فرزندان دختر مادران خودشیفته

    مانند فرزندان پسر، دخترِ یک مادر خودشیفته نیز همدلی مادرانه‌ای را که سزاوار هر کودکی است، دریافت نمی‌کند. مادر می خواهد که در مرکز توجه‌ها باشد، کسی که در نگاه همه مطلوب و خواستنی است و شما به وسیله‌ای برای ارضای نیاز او به خودنمایی تبدیل می شوید. آیا شما به اندازه کافی زیبا و باهوش هستید؟ آیا شما خیلی چاق یا خیلی لاغر هستید؟ موهایتان چطور است؟

    برای افزایش سردرگمیتان باید بگوییم که یک مادر خودشیفته حتی ممکن است با شما رقابت کند، مخصوصاً به دلیل جوانی، جذابی و فریبایی شما. متاسفانه دردسر شما دو برابر شد.

    مادرتان بارها و بارها به شما می‌گوید که مادر محشری است. اکثر کودکان داستان‌های مادرانشان را باور می‌کنند یا به سادگی تصمیم می گیرند که او را نپذیرند. این مورد خیلی پرهزینه خواهد بود چرا که عمیقاً به عزت نفس شما آسیب می‌زند. شما به خاطر کسی که واقعا هستید تأیید نشده اید؛ در عوض، شما سرتان را در مقابل قضاوت‌های او خم کرده اید یا تلاش کرده اید که او را راضی و خوشحال نگه دارید. زمانی که سعی می کنید فردیت خود را به رسمیت بشناسید، با یکدیگر دعوایتان خواهد شد. گاهی اوقات، دعوا بهترین راه‌حل است!

    فرزندان مادر خودشیفته درحال شکایت از رفتار های مادران خود

    این آسیب روانی به شما وارد شده است. ممکن است با خودشیفتگی مادرتان همذات پنداری کنید و خودتان نیز خودشیفته شوید. مهم نیست که در آینده چقدر ثروتمند یا زیبا شوید، در هر صورت شما به شدت نیاز به دریافت تایید خواهید داشت و ظرفیت تایید‌ طلبی‌‌تان هرگز پر و لبریز نخواهد شد. منشأ عشق به خودتان، در احساسِ عشق والدینتان به شما خلاصه شده است. این صدمه ای است که جبران آن مشکل خواهد بود.

    از طرفی، مادران خودشیفته می‌توانند از فرزندانشان دخترهایی بسازند که دارای مهرطلبی شدید بوده و همواره سعی می‌کنند که خوشایند اکثر افراد بوده و همه را راضی نگه دارند. آنها بیش از حد به دیگران سرویس می‌دهند و اغلب به ارتباط با مردانی که قدرشان را نمی دانند بسنده می‌کنند و به همین ترتیب در جوانی‌شان نیز نا‌کام خواهند بود. چنین خانم‌هایی اغلب وقتی بالغ شده  و بچه دار می شوند، به درمان رو می‌آورند. آنها ممکن است افسرده یا مضطرب به نظر برسند، اما در اصل این تصور وجود دارد که آنها آنچه را که واقعا به آن نیاز دارند دریافت نمی کنند؛ و نیاز آنها چیزی نیست دریافت تایید.

    مواجهه بر مادر خودشیفته

    مواجهه با یک مادر خودشیفته، به دلیل تأثیرات ماندگاری که می تواند روی شما بگذارد، آسان نیست. اما مصون ماندن از صدمات او و فائق آمدن بر رفتارهای مخرب او ممکن است. به افراد دیگری که در دور و اطراف شما هستند مثل پدر، معلمان مدرسه، حتی خواهر و برادر یا دوستانتان نگاه کنید و ببینید که آنها چطور از شما به خاطر خود واقعی‌تان و چیزی که هستید قدردانی می‌کنند.

    برای فهمیدن درباره پدر خودشیفته مقاله پدر خودشیفته و تاثیر او بر فرزندان را در مجله بخوانید.

    مامان را همانطور که هست بپذیرید.

    قرار نیست که همه مادرانِ خودبین، قطعا دچار خودشیفتگی باشند. برخی فقط تمایل به خودشیفتگی دارند، اما در هر صورت این مورد روی کودکان تاثیر خواهد گذاشت. با کنار آمدن با نواقص و کاستی‌های مادر خود، می‌توانید خود را از دام این تاثیرات رها کنید. دانش قدرت است و با کسب آگاهی می‌توانید بیشتر به خود کمک کنید.

    مادر شما بهترین کاری را که می‌توانسته برایتان انجام داده و تا آنجا که در توانش بوده، شما را دوست داشته اما بستر مناسبی را برای رشد و پیشرفت شما فراهم نکرده است. اکنون شاید به عنوان یک فرد بالغ، شما خود را پوچ، وابسته یا افسرده می‌بینید. این وظیفه خودِ خودِ شماست که آنچه اتفاق افتاده است را بررسی کنید، اضطراب یا افسردگی خود را درمان کنید و قدردانی عمیق تری نسبت به خود و دیگران داشته باشید.

    فقط به یاد داشته باشید که شما همواره برای او به اندازه کافی خوب بوده‌اید. اگر او متوجه آن نشده، مشکل خودش بوده است. سعی کنید این مورد را به خودتان ربط ندهید.

    فرزندان مادر خودشیفته درحال صحبت کردن باهم دیگر

    مادر خودشیفته از عینک روانکاوی

    از منظر روانکاوی، رابطه‌ی میان مادر و کودک بستر اولیه‌ی شکل‌گیری روان فرد را می‌سازد، و هرگونه اختلال در این رابطه می‌تواند تأثیرات عمیقی بر سازمان روانی کودک برجای بگذارد. مادران خودشیفته، در ادبیات روانکاوی، اغلب به عنوان والدینی توصیف می‌شوند که کودک را نه به عنوان سوژه‌ای مستقل، بلکه به عنوان ابژه‌ای در خدمت نیازهای نارسیسیستیک خود تجربه می‌کنند. در این نوع رابطه، مادر به‌جای پاسخ‌دهی به نیازهای واقعی کودک، از او برای ترمیم تصویر آسیب‌دیده‌ی خویش یا تثبیت احساس ارزشمندی استفاده می‌کند. به همین دلیل، کودک باید از تمنای خودش دست بکشد تا «آیینه‌ی خوبی» برای مادر باشد—آیینه‌ای که خشم، نارضایتی، تفاوت یا استقلال را منعکس نکند.

    این پویایی می‌تواند به شکل‌گیری «خود کاذب» (False Self) بینجامد؛ مفهومی که وینیکات برای توصیف ساختاری دفاعی به‌کار می‌برد که در آن کودک، خود اصیلش را پنهان می‌کند تا با انتظارات محیط انطباق یابد. در رابطه با مادر خودشیفته، این پنهان‌کاری نه‌تنها سازوکاری برای بقا، بلکه نوعی «بودن در چشم دیگری» است که ریشه در نیاز به دیده‌شدن، تأیید و عشق مشروط دارد. در بزرگسالی، افراد رشد‌یافته در چنین محیطی ممکن است با احساسات مزمن شرم، پوچی، گسست از خویشتن، و ناتوانی در تنظیم روابط صمیمانه مواجه شوند.

    درمان روانکاوی، با تمرکز بر لایه‌های ناهشیار تجربه و بازخوانی روابط اولیه در انتقال و انتقال متقابل، امکان درک عمیق‌تری از این الگوهای ناپیدا فراهم می‌آورد. در فرایند درمان، درمانجو کم‌کم فرصت می‌یابد تا مرزهای از‌دست‌رفته‌ی خود را بازیابد، سوگواریِ آنچه هرگز دریافت نکرده را آغاز کند، و از بند هم‌آمیختگی با مادری که هرگز نمی‌توانست «او را ببیند»، رهایی یابد. چنین فرآیندی آهسته، دردناک و در عین حال حیاتی است؛ راهی برای بازیافتن خودِ اصیل در آینه‌ای که این بار، پاسخ‌گو و پذیراست.

    سخن سردبیر:

    خواندن درباره‌ی مادران خودشیفته کار ساده‌ای نیست؛ نه برای کسی که تنها کنجکاو است، و نه برای کسی که زخم‌هایش را در سطرسطر این متن بازمی‌یابد. ما در این مقاله کوشیدیم تصویری دقیق، همدلانه و صادقانه از پدیده‌ی پیچیده‌ی مادران خودشیفته ارائه دهیم. اما اگر این نوشته برای شما چیزی بیش از یک متن بود—اگر در خلال آن لحظاتی سکوت کردید، به فکر فرو رفتید، یا احساسات قدیمی در شما بیدار شدند—شاید زمان آن باشد که به خودتان فرصتی تازه بدهید.

    زندگی با مادر خودشیفته می‌تواند اثراتی عمیق و ناپیدا بر روان ما بگذارد. گاهی سال‌ها طول می‌کشد تا بفهمیم بسیاری از تردیدها، اضطراب‌ها یا احساس گناه‌هایی که هر روز با آن‌ها دست و پنجه نرم می‌کنیم، ریشه در همان رابطه‌ی اولیه دارند. این شناخت، هرچند دردناک، می‌تواند آغازی برای رهایی باشد.

    در این مسیر تنها نیستید—و واقعاً هم تنها نیستید—تراپی می‌تواند همراهی امن، آگاه و بدون قضاوت برایتان باشد. دعوت می‌کنیم اگر در لابه‌لای این خطوط، رگه‌ای از خودتان را پیدا کردید، فرصتی را به خودتان بدهید تا با یک تراپیست گفت‌وگو کنید. نه برای تغییر گذشته، که برای بازپس‌گرفتن آینده.

    همچنین اگر موضوع خودشیفتگی در مادران و تأثیری که بر فرزندانشان می‌گذارند جالب است، پیشنهاد می‌کنم به فیلم‌ها و تحلیل‌ آن‌ها در لینک زیر سر بزنید:

    تحلیل روانشناختی فیلم قوی سیاه

    معرفی فیلم معلم پیانو

    منابع

    منبع1

    نوشته

  • تحلیل روانشناختی فیلم قوی سیاه | Black swan ۲۰۱۰

    تحلیل روانشناختی فیلم قوی سیاه | Black swan ۲۰۱۰

    عجیب است که همه از پیدا کردن گم‌شده‌هامان شاد می‌شویم اما از پیدا کردن خود درد می‌کشیم، پس از آن گریزانیم. در فیلم قوی سیاه با نینا در مسیر پیدا کردن بخش‌هایی از خودش همراه می‌شویم. در ادامه معرفی و تحلیل روانشناختی فیلم قوی سیاه را می‌خوانید. در انتها هم کمی با اتفاقات پشت صحنه‌ی فیلم آشنا خواهید شد.

    با مجله تجربه زندگی همراه باشید.

    فیلم قوی سیاه

    نینا سیزر (Nina Sayers) یک بالرین موفق 28 ساله است که با مادرش زندگی می‌کند. نینا تمام تمرکز و زندگی‌اش را برای باله گذاشته و حالا وقت آن رسیده است که به چیزی آرزو داشته برسد. مربی‌هایش او را یکی از پرتلاش‌ترین و منضبط‌ترین رقصنده‌های کلاس می‌دانند، پس نینا شانس این را دارد که به نقش اصلی در اجرای بزرگِ «دریاچه قو» برسد. اما از طرفی بیش از حد [و خارج از کنترل] منضبط بودن، برای رسیدن به این نقش مانع ایجاد می‌کند.

     

     

    مادر نینا قبل از این که نینا را باردار شود رقصنده‌ی باله بوده است و حالا می‌خواهد دخترش آرزوی او را در «کامل بودن» برآورده کند، پس با سختگیری زیاد از او حمایت و مراقبت می‌کند.

    اگر نسبت به اسپویل داستان حساس هستید پیشنهاد می‌کنم ادامه‌ی مطلب را نخوانید؛ متاسفانه نمی‌دانم چطور بدون لو دادن داستان ادامه دهم!

    داستان فیلم قوی سیاه

    داستان از آنجا شروع می‌شود که «نینا»، شخصیت اصلی فیلم قوی سیاه، به عنوان یک بالرین حرفه‌ای می‌خواهد برای یک نقش مهم خودش را ثابت کند؛ نقش «قوی ملکه» در نمایش بزرگی از داستان «دریاچه قو». این نقش به کسی تعلق می‌گیرد که بتواند در دو شخصیت قوی سفید و قوی سیاه با قدرت و مهارتی متناسب با آن نقش اجرا کند.

    قوی سفید

    قوی سفید کارکتری معصوم، هراسان و شکننده است. در واقع قوی سفید یک دختر ساده و بی‌گناه بوده که در جسم قو گیر افتاده و در آرزوی آزادی است. طلسم او تنها به وسیله عشق واقعی آزاد می‌شود.

     

    قوی سیاه

     

    قوی سیاه خواهر دوقلوی اوست. قوی سیاه برعکس قوی سفید اغواگر و حیله‌گر است. زمانی که چیزی نمانده تا شاهزاده طلسم قوی سفید را بشکند، قوی سیاه شاهزاده را اغوا می‌کند و فرصت خواهرش را از او می‌گیرد.

    قوی سفید بعد از این اتفاق، مرگ را به عنوان تنها راه رهایی از رنج بی‌پایانش می‌یابد؛ پس خودش را می‌کشد تا به آزادی برسد.

    تحلیل روانشناختی فیلم قوی سیاه

    علاقه‌ی وسواس‌گونه به رقص

    طبیعی است که بسیاری از هنرمندان موفق سطحی از وسواس را برای تمرین‌های پی در پی و ارتقای مهارت خود داشته باشند. مثلا همینگوی در 40 سال هر روز مقدار معینی می‌نوشت. حتی اگر روزی چیزی به ذهنش نمی‌آمد، آن مقدار معین شده را با جمله‌ی «نمی‌دانم چه بنویسم.» پر می‌کرد. او این کار متداوم خود را رمز موفقیتش در نوشتن‌ می‌دانست.

    نینا تقریبا کل روزش را یا دارد می‌رقصد یا به رقص فکر می‌کند. او هیچ کار دیگری به جز این انجام نمی‌دهد. حتی کارهای شخصی‌اش را هم مادرش می‌کند.

     

     

    البته وسواس او را می‌توان در توجه بیش از اندازه به جزئیات بی اهمیت یا کم اهمیت دید؛ مثلا وقتی مربی اش دارد او را به عنوان «قوی ملکه» جدید معرفی می‌کند، به دست خود نگاه می‌کند و زخم بسیار کوچک کنار ناخنش در ذهن او به خونریزی هراس آوری تبدیل می‌شود. او به سرویس بهداشتی می‌رود تا دستش را از خون پاک کند این تصویرهایی که در ذهن او اتفاق می‌افتند می‌توانند نشانه‌هایی از وسواس فکری-عملی و اسکیزوفرنی باشند.

    ارتباطات کمرنگ نینا در فیلم قوی سیاه

    نینا هیچ دوستی ندارد، حتی لیلی (همان دختری که نینا نسبت به او احساس رقابت می‌کرد) چندبار تلاش کرد با او رابطه‌ای دوستانه بسازد، در آن موقعیت نینا حتی نمی‌دانست باید چه واکنشی نشان بدهد.

     

    لیلی همکلاسی نینا

     

    دایره‌ی ارتباطی نینا از کودکی کوچک بود؛ پدری که هیچ وقت نبود، دوستانی که هیچ وقت نداشت و مادری که همیشه حضور داشت و فقط وقتی چیزی مربوط به موفقیت‌های نینا در باله می‌شنید خوشحال می‌شد و او را تشویق می‌کرد.

    مادر به خصوص در ابتدای فیلم، نقش قدرتمندی برای نینا داشت؛ او مهربان بود و به نینا دلگرمی می‌داد. البته کوچک‌ترین مخالفتی کافی بود تا رفتار مادر به شکلی تکانشی کاملا تغییر کند؛ مثل وقتی که مادر برای موفقیت نینا کیک پخته بود و تکه‌ی بزرگی برای نینا برید.

    نینا گفت:« لطفا کمتر برای من بردار، معده‌ام هنوز اذیتم می‌کند.» مادر بدون واکنشی که ناراحتی او را نشان بدهد، تمام کیک را به سمت سطل زباله برد و با جدیت گفت:« اشکالی نداره! میندازمش تو سطل آشغال.» ما مادر را می‌دیدیم که این بار چقدر ترسناک‌تر بوده و چهره‌ی خوشحال نینا هم از ترس و اضطراب یخ زده بود.

     

     

    می‌توان حدس زد با وجود چنین الگوهای رفتاری در مادر، دور از ذهن نیست که نینا دائما از گفتن احساساتش ترس دارد، چرا که تار و پود اولین و مهم‌ترین رابطه او با ترس و شرم بافته شده است.

    اگر اولین تعاملات مادر با نینا به همین اندازه تکانشی بوده باشد، احتمالا تفاوت شدید رفتار والد نگهدارنده آن قدر برای کودک [نینا] غیر قابل هضم بوده که نتوانسته هضم کند مادر خوب و مادر بد هردو یک نفرند. پس مجبور به دوپاره سازی ابژه می‌شود؛ مادر یا کاملا خوب است یا کاملا بد. اما مادر که نمی‌تواند بد باشد!؟ او علاقه‌اش را به خاطر نگهداری از من رها کرده، او قدرتمند است، من به او نیاز دارم، پس او خوب است و من بدم. من حق ندارم از او خشمگین باشم…

    طی همین افکار نینا به اشکال مختلفی خودش را تنبیه می‌کند. البته ترکیبی از افکار پارانوئید و اسکیزوفرنی آزار دهنده می‌توانند از ابزارهای ناخودآگاه او برای تشدید خود تنبیهی باشند.

    نظم، تلاشی برای فرار از جنون

    می‌توان گمان کرد که ریشه‌های پارانوئید و اسکیزوفرنی در وجود او به شکل وسواس و نظم بیش از حد ظاهر شده بودند. به خاطر همین هرچقدر که بیشتر سعی می‌کرد نظم وسواس‌گونه خود را کنار بگذارد، بیشتر دچار افکار پارانوئید و اسکیزوفرنی می‌شد. نظم چیزی بود که او را از جنون محافظت می‌کرد.

     

     

    تاکید بیش از اندازه‌ی او بر دقیق بودن [از سمت خودش و مادرش] که حالا متوجه شده بود دارد به زندگی‌اش آسیب می‌زند، پوششی بر احساس ضعف و کافی نبودنی است که به خصوص از مادرش آن را دریافت کرده است.

    احساسات دوگانه‌ی مادر نینا

    هرچند مادر به ظاهر در خدمت اوست اما همیشه جملاتی مثل «نه تو نمیتونی بذار من انجامش بدم!» «الان که می‌خوای بری منم باهات بیام؟» نینا را در همه حال محتاج به خودش [مادرش] نشان می‌داده است. همچنین در اواخر فیلم که احساسات مادر آشکار‌‌تر دیده می‌شد، به دخترش گفت: «تو نمی‌تونی از پسش بر بیای، نباید بری…» انگار بر خلاف انتظاری که مادر از احساسات خودش داشته، خیلی هم دلش نمی‌خواهد دخترش «بهترین» باشد؛ برای او کافیست نفر دوم دخترش باشد… نفر اول کیست؟

    شاید در رویای ناخودآگاهی این مقام اول را برای خود نگه داشته باشد، یا ممکن است بخواهد دیگری را با درد شکستی که خودش در حرفه‌اش کشیده، شریک کند.

    مادر قبل از به دنیا آمدن نینا، بالرین بوده و به خاطر نگهداری از نینا باله را رها کرده است. حالا آرزو دارد دخترش راهی که او نتوانست ادامه بدهد، «کامل» کند.

     

     

    نینا هم در تلاش بود خواسته‌ی مادرش را برآورده کند. حتی وقتی می‌فهمد نقش «قوی ملکه» به او تعلق گرفته است، قبل از هرچیزی با مادرش تماس می‌گیرد تا او را خوشحال کند. اما داستان به تریج عوض می‌شود.

    شروع یک تغییر برای نینا

    به نظر من تغییر نینا از آنجایی شروع شد که قسمت‌هایی از کفش‌های مخصوص باله را جدا کرد تا کفش منعطف‌تر باشد. این کار می‌تواند استعاره‌ای از تغییراتی که نینا در زندگی خود به وجود می‌آورد باشد.

     

     

    عزت نفس پایین نینا

    نینا به دلیل ارتباطات کم، دقیقا نمی‌داند در برخورد با دیگران باید چه کند. از نگاه نینا همه افراد یا کاملا همان چیزی هستند که می‌گویند یا دقیقا برعکس. مثلا در برخورد با مربی رقصش، سعی داشت رضایت او را در هرچیزی به دست بیاورد حتی اگر به هدفش ربطی نداشته باشد.

     

     

    یا حتی اگر لیلی به او ابراز دوستی می‌کرد، نینا چیزی کاملا برعکس آن را برداشت می‌کرد؛ تمام دنیای نینا سیاه و سفید بود، درست مثل نقش‌هایش.

    زمانی که می‌پذیرد هردوی این رنگ‌ها را در خود ببیند به قول خودش به «کمال» می‌رسد.

    نگاهی به نقش مادر نینا

    مادر نینا در طول فیلم اغلب مشکی و رنگ‌های خیلی تیره می‌پوشد. برعکس نینا که از لباس‌هایش از رنگ‌های روشن به تدریج به رنگ‌های تیره تغییر می‌کنند. هرچند بسیار مهربان و حمایتگر به نظر می‌رسد اما در همین حال برای نینا هیچ حریمی قائل نیست و جنسیت او را سرکوب و انکار می‌کند. در فیلم چیزی درباره گذشته نمی‌دانیم. نمی‌دانیم مادر افسرده است یا نه، اما یک بار وقتی نینا وارد اتاق شد، گریه‌های پنهانی او را شنیدیم، بدون این که بدانیم چرا گریه می‌کند.

    اما مطمئنیم مادر مضطرب است. مادر به نینا می‌گوید «تو قوی هستی.» اما با کوچکترین ناکامی‌های دخترش، به شدت به هم می‌ریزد و می‌خواهد کنترل اوضاع را به دست بگیرد. وقتی زخم نینا را می‌بیند می‌گوید «لازمه من هم باهات بیام؟». هرچند زبان او می‌گوید تو قوی هستی اما به خاطر مشکلات کوچک‌ دخترش را به شکل اغراق آمیزی حمایت می‌کند.

    مادر هنوز از خودش، نینا و دیگران عصبانی است، چون به خاطر به دنیا آمدن و نگهداری از نینا مجبور شد باله را ترک کند. او نینا را به کلاس باله فرستاد و برای موفقیت او تلاش کرد اما در واقعیت انگار نمی‌خواهد اوج موفقیت دخترش را ببیند. احتمالا او در یک رقابت با دخترش به سر می‌برد و ترجیح می‌دهد نینا در تلاش باشد اما «اول» نشود؛ احتمالا مادر نینا هنوز جای اول را برای خودش می‌داند (توجه داشته باشید این امیال می‌توانند آگاهانه یا ناآگاهانه باشند).

    در اواخر فیلم می‌بینیم که مادر در تلاش است مانع از حضور دخترش در اجراها شود:

     

     

    می‌گوید:«زنگ زدم و گفتم امروز حالت خوب نیست و نمی‌تونی بری

    وقتی با مقاومت دختر مواجه می‌شود و می‌فهمد نینا آنقدری قدرت دارد که دستگیره در را از مادرش بگیرد، مادر سعی می‌کند او را همچنان در قالب دختری کوچک بگنجاند و به او می‌گوید: «پس دختر کوچولوی من کجاست؟»

    نینا می‌گوید«اون رفته!»

    با وجود اضطراب مادر، نینا در این سکانس به واقعی‌ترین شکل ممکن از وابستگی بیمارگونه مادرش خود را جدا می‌کند. رشدی که در کودکی، بعد از دوره پری‌ادیپال رخ می‌دهد، برای نینا در 28 سالگی، کمی قبل از یک اجرای بسیار مهم اتفاق افتاد.

    مادر:«تو نمی‌تونی، حالت خوب نیس، تو از پسش بر نمیای»

    نینا:«نمی‌تونم؟! من قوی ملکه هستم اما تو اونی هستی که حتی نتونستی تو یه گروه بمونی.»

    مادر به شکلی نا آگاهانه این مفهوم را به نینا منتقل می‌کند که «تو خوبی، اگر من باشی.»

    از طرفی زمان مناسبی است که به این گفته‌ی فروید توجه کنیم:

    «مشاهدات بالینی نشان می دهد که عشق با نظم عجیبی همراه با نفرت (دوگانگی احساسی) است و در روابط انسانی غالبا نفرت نمایانگر عشق است. از طرفی عشق به نفرت و نفرت به عشق تبدیل می‌شود.»

    در هیچ کجای فیلم هیچ اطلاعاتی از پدر نینا نمی‌شنویم و نمی‌بینیم. انگار هیچ پدری حضور نداشته است و همه چیز دنیای او به شکل اغراق آمیزی مادر بوده است. از این رو به نظر می‌رسد نینا به جای این که به والد غیر همجنس خود علاقمند شود، به مادرش علاقمند می‌شود و سعی می‌کند زندگی‌اش را صرف خشنودی او کند. البته فیلم اشاره‌ای هم به تمایلات همجنس‌‌گرایانه نینا دارد.

    مربی باله، توماس

    در فیلم دیدیم که مادر تلاش می‌کرد دختر بالغ‌اش را تا جایی که می‌تواند در حکم «دختر کوچولوی شکننده و نابالغ» نگه دارد. توماس مربی باله، در خلاف جهت مادر تلاش می‌کرد به نینا جرأت دهد تا ابعاد گمشده‌ی خودش را پیدا کند. هرچند نمی‌توان روش او را برای این کار تأیید کرد.

     

     

    نینا جنسیت خود را انکار می‌کند و عدم پذیرش رابطه‌ی جنسی او حالتی فرافکنانه دارد. نینا به شکلی تمایل دارد افرادی را با لباس تیره (مانند لیلی و یا پیرمرد در مترو) ببیند که آن‌ها این رابطه را از او می‌خواهند؛ ولی در واقع این میل خود نیناست که نسبت به دیگران (و حتی در توهمات او) فرافکنی می‌شود.

    لیلی، سایه‌ی نینا

    نینا نمی‌توانست به خود این اجازه را بدهد که خودش را ابراز کند، برعکس لیلی که سر تمرین‌ها خودش بود و حتی با اشتباهاتش خیلی راحت کنار می‌آمد. مثلا ابتدای فیلم می‌بینیم لیلی دیر می‌رسد و باز هم خونسرد و خوشحال است، نینا با حسرت به او نگاه می‌کند.

     

     

    وقی نینا درحال اجرای قطعه برای ارزیابی نقش قوی سیاه است، لیلی تازه می‌رسد و وارد سالن می‌شود. نینا هم با دیدن او به هم می‌ریزد و زمین می‌خورد، حتی وقتی به خانه می‌رود و برای مادرش ماجرا را تعریف می‌کند، همه تقصیرها را گردن لیلی می‌اندازد و خودش را همچنان در ذهن خود بی‌نقص و بی‌گناه نگه می‌دارد و حتی از درک احساسی که نسبت به او دارد فرار می‌کند.

    قبل از شروع این جشنواره بزرگ، لیلی دقیقا همان کسی بود که نینا از شبیه بودن به او منع می‌شد. به عبارتی لیلی تمام ویژگی‌های بد نینا بود، و نینا هم از او متنفر بود هم او را دوست می‌داشت.

    شخصیت نارسیستیک نینا

    نانسی مک ویلیامز در کتاب تشخیص روان تحلیلی عنوان می‌کند افرادی که شخصیت آن‌ها از پایه جهت حفظ عزت نفس از تأییدهای ویژگی‌های ظاهری صورت می‌گیرد و حساسیت نامتناسبی در برابر انتقاد دارند، نارسیستیک شناخته می‌شوند.

    شخصیت خودشیفته مانند دیگر سازمان‌ها، در نتیجه‌ی خللی در جدایی از روابط ابژه به وجود می‌آیند. او از کودکی متوجه این موضوع شده است که تنها وقتی حمایت مادر را دریافت می‌کند که او را به آرزویش (یعنی موفقیت خودِ نینا در باله) برساند. البته مادر از احساس رقابتی که در آینده به دخترش پیدا می‌کرد مطلع نبود.

     

    قوی سفید

     

    دو احساس مهمی که با شخصیت نارسیستیک ارتباط ناگسستنی دارد، احساسات «شرم» و «حسادت» هستند. شرم از این که فرد خودشیفته احساس می‌کند اهمیت و حتی ارزش دیده شدن ندارد و حسادت از این بابت که دیگری این چیزها را دارد. او وقتی نمی‌تواند مادرش و توماس را راضی کند شرمگین می‌شود و وقتی کارگردان به لیلی توجه می‌کند درگیر احساس حسادت شدیدی می‌شود. او برای مواجه با این سطح بالا از اضطراب و مواجه نشدن با آنچه در واقعیت او را آزار می‌دهد، مکانیسم دفاعی ایده‌آل سازی (idealization) و بی‌ارزش سازی (devaluation) را پیش می‌گیرد.

    توماس در ذهن نینا ایده‌آل است و از این بابت نینا دیگر رفتارهای ناشایسته‌ی او مانند تحقیر نینا در حضور باقی رقصنده‌ها و تعرض جنسی‌ را نمی‌بیند.

    البته لازم است بگویم محیط باله نارسیسیزم را در رقصنده تقویت می‌کند؛ آینه‌ها، افراد جایگزین و رقابت شدید در زیبایی و مهارت، شخصیتی با درجه‌ای از نارسیسیزم را می‌طلبد.

    زخم‌های نینا

    همانطور که در کتاب «تمدن و ملالت‌های آن» از زیگموند فروید می‌خوانیم، انسان در هر جمعی که قرار می‌گیرد، ناگزیر است بخشی از امیال خود را سرکوب کند؛ این امیال اغلب دو میل تابوی «خشونت» و «شهوت» را شامل می‌شود. شخص ناچار است این امیال را سرکوب کند تا اعضای دیگر او را بپذیرند. با این وجود انسان در اجتماع همیشه در اجتماع سطح کمی از «ناکامی» به دلیل نرسیدن به ‌تمامی خواسته‌ها را تجربه می‌کند.

    اما در مورد نینا نوع پیچیده‌تری از ناکامی هم وجود دارد که شخص در واقع در سرکوب این نیازها ناکام می‌شود. در بخش‌های مختلف فیلم می‌دیدیم که نینا تلاش می‌کرد خشونت و شهوت را در خود سرکوب کند اما موفق نبود. کاهش وزن او، تهوع‌های بی‌دلیل جسمی، زخم‌هایی که روی پوست خود ایجاد می‌کرد، همه این‌ها سمپتوم‌هایی هستند که از نیازهای واپس رانده شده‌ی او خبر می‌دهند.

    وقتی نینا روی بدنش زخمی می‌کشید، از این نگرانی که جای زخمش معلوم شود، به خودش اجازه می‌داد احساس شرم را به خاطر آن زخم تجربه کند؛ به نوعی زخم‌های او احساس شرم [که در واقع از جای دیگری سرچشمه می‌گیرد] را توجیه می‌کردند.

     

     

    سیر خاکستری شدن

    اگر به رنگ‌ لباس‌های نینا در طول فیلم دقت کرده باشید، می‌بینید او در اوایل فیلم لباس‌های سفید و صورتی روشن می‌پوشد اما رفته رفته لباس‌های تیره‌تری را برای پوشیدن انتخاب می‌کند. البته در اواسط فیلم می‌بینیم هرچند نینا لباس‌های تیره‌ای می‌پوشد اما پالتوی روشن‌تری دارد که این روش پوشش را می‌توان استعار‌ه‌ای از این دانست که نینا هرچند به تیرگی‌های خود آگاه می‌شود اما هنوز آمادگی ندارد آن را به دیگران نشان دهد.

    تا جایی که کم کم پالتوهایش هم تیره می‌شوند. این ابراز در اجرای نقش قوی سیاه در او اوج می‌گیرد.

     

    اوایل فیلم که نینا لباس‌های روشن‌تری می‌پوشید

     

    اواسط فیلم که لباس‌های خاکستری‌تر را انتخاب می‌کرد

     

    اواخر فیلم که او را با لباس‌های تیره‌تر از قبل می‌دیدیم.

     

    انتهای فیلم قوی سیاه

    در انتها دیدیم که نینا با لکه‌ای از خون روی لباس سفیدش روی تشک می‌افتد اما چیزی مشخص نبود که نینا زنده می‌ماند یا می‌میرد. ناتالی پورتمن درباره‌ی این لکه معذب بود چون شبیه به لکه قاعدگی به نظر می‌رسید. کارگردان به او گفت این شباهت اتفاقی نیست و او می‌خواست این صحنه رشد نینا از یک دخترک به یک زن را تداعی کند.

     

     

    نکاتی درباره فیلم قوی سیاه

    فیلم قوی سیاه در پنج رشته برای دریافت جایزه اسکار نامزد شد. این فیلم با 12 نامزدی در رشته‌های گوناگون از جمله بهترین کارگردانی و بهترین بازیگر نقش اول زن، پر جایزه‌ترین فیلم تاریخ BFCA است. کارگردان این فیلم دارن آرنوفسکی و بازیگرانش ناتالی پورتمن، ونسان کسل، میلا کونیس، باربارا هرشی و ویونا رایدر هستند.

    پوستر فیلم قوی سیاه

    نوشتن فیلم‌نامه‌ی این فیلم ده سال طول کشید و اکنون این فیلم در سایت IMDb امتیاز 8 از 10 را دارد.

    دارن آرنوفسکی کارگردان فیلم قوی سیاه

    دارن آرنوفسکی کارگردان، فیلم‌نامه‌نویس و تهیه کننده آمریکایی متولد 1969 است و شهرت او با ساخت فیلم‌های درام روانشناسانه، سورئال و دارک رقم خورد.

     

     

    ناتالی پورتمن در نقش نینا

    درحالی که بیش از ده سال از انتشار این فیلم می‌گذرد، تلاشی که ناتالی پورتمن برای ایفای نقش خود داشت، همچنان زبانزد اهالی فیلم است.

    ناتالی پورتمن برای بازی در این فیلم نُه کیلوگرم وزن کم کرد و یک سال تمام باله حرفه‌ای آموزش دید. او حتی زمانی که هنوز به فیلم بوجه‌ی رسمی تعلق نگرفته بود و دارن آرنوفسکی به دنبال سرمایه‌گذار می‌گشت، هزینه‌ی کلاس‌ها را خودش پرداخت می‌کرد.

     

     

    او برای این فیلم جایزه‌ی گلدن گلوب و اسکار بهترین بازیگر نقش اول زن را برد.

    میلا کونیس در نقش لیلی

    وقتی ناتالی پورتمن متوجه شد میلا کونیس در کودکی برای تفریح باله تمرین می‌کرده است، او را برای نقش «لیلی» معرفی کرد و آرنوفسکی بدون تست و تنها در یک تماس اسکایپی نقش را به او پیشنهاد داد.

     

     

    بعد از آن هم آرنوفسکی تلاش کرد با ارسال پیام‌هایی به ناتالی و میلا و تحسین شخص مقابل در آن پیام‌ها، در آن دو احساس رقابت ایجاد کند. اما ناکام بود چون نینا و میلا دوستان خوبی بودند و در جواب پیام‌ها خوشحال می‌شدند و به یکدیگر تبریک می‌گفتند.

    سخن پایانی

    «کامل بودن در بی‌نقص بودن نیست، بلکه در رها کردنه.» این دیالوگی است که از توماس، مربی باله‌ی نینا می‌شنویم. وقتی نینا تصمیم می‌گیرد با خودش و بخش‌های پذیرفته نشده‌اش روبرو شود، کمال را تجربه می‌کند. این فیلم می‌تواند بهانه‌ی خوبی باشد تا کمی بیشتر از همیشه در بخش‌های تاریک وجودمان تعمق کنیم. فیلم قوی سیاه که به نظر من بسیار به فیلم «معلم پیانو» شباهت داشت، این فیلم برای افرادی که احساس می‌کنند آمادگی تماشای یک فیلم تاریک و کمی دلهره‌آور را دارند، مناسب است.

    فراموش نکنید دیدگاهتان را درباره‌ی این فیلم و این یادداشت، در انتهای صفحه با ما به اشتراک بگذارید.

    یادداشت سردبیر: فیلم این قدرت را دارد که مخاطب را با تجربه‌ای عمیق از خودش در دیگری مواجه کند؛ آنجا زندگی و داستان دیگری است اما بسیاری از اوقات تعارض‌ها و چالش‌ها تفاوتی نمی‌کنند. همین است که به کمک فیلم می‌توانیم تعارض‌ها و مسائلی را که پیش از این از وجودشان بی‌خبر بودیم، پیدا کنیم و در جهت شناخت و رشد خود گام برداریم. روان‌درمانی می‌تواند در بهبود چنین مسائلی بسیار کمک کننده باشد. اگر مایلید جلسات روان‌درمانی خود را شروع کنید به واتساپ کلینیک تجربه زندگی (09021110865) پیام دهید.

    منابع

    منبع1

    منبع 2

    منبع3

  • درآمدی بر تئاتر و پیدایش آن

    درآمدی بر تئاتر و پیدایش آن

    حقیقت این است که ذهن پرسش‌گر انسان در مواجه با هر پدیده‌ای، نخست شروع به تهیه و تدارک سوال هایی در باب آن پدیده می‌کند، هر پدیده‌ای؛ از یک شی گرفته تا یک مسئله‌ی علمی، تاریخی و یا هنری. تعریف تئاتر و مفهوم آن هم قطعا از این قاعده مستثنی نیست و از ذهن پرسش‌گر آدمی دور نمانده و نمی‌ماند.

    آنچه در ادامه خواهید خواند در باب تئاتر و خاستگاه آن است. با مجله تجربه زندگی همراه باشید.

    تئاتر چیست؟

    اگر برای یافتن معنا و تعریف تئاتر به هر کدام از کتاب های تخصصی رجوع کنید، بی شک در اکثرشان با جمله ای یکسان و تکرارشونده و با تعریفی ریاضی وار مواجه خواهید شد. «A در نقش B در حالی که C او را تماشا می کند.» و در زیر این تعریف بارها تاکید شده که این A و C هستند که در پیوند با یکدیگر تئاتر را می‌سازند و جدایی هر یک از این فرمول مساوی است با تهی!

    اگر A وجود نداشته باشد C دقیقاً به تماشای چه چیز خواهد نشست؟ و اگر C وجود نداشته باشد A دقیقاً برای چه کسی اجرا خواهد کرد؟

    این چنین است که در تعریف تئاتر A و C دو حلقهٔ پیوسته به یکدیگر می شوند و چون دو قلوهایی چسبان به یکدگر به حیات خود ادامه می دهند.

    تئاتر از کجا آغاز شد؟

    اگر همان کتاب‌ها را چند ورقی عقب و جلو کنید به سه خاستگاه مهم تئاتر خواهید رسید، که رقص و حرکات ضربی و ژیمناستیک یا تقلید صدای حیوانات، داستان سرایی و آیین هستند.

    چنان که ارسطو می‌گوید انسان ذاتاً علاقه‌مند به تقلید است، همانطور که امروزه نیز شواهدش پیداست.

    حتی اکنون نیز تقلید صدای یک حیوان از جانب یک انسان، برای ما سرگرم کننده و جالب است؛ ما همواره در طول تاریخ مدهوش تقلید بوده‌ایم.

    علاوه بر تقلید، انسان شیفتهٔ قصه‌ها و داستان هاست. داستان‌هایی که در طول تاریخ بشریت سینه به سینه چرخیده شده است. علاقه‌ی انسان به قصه گویی و داستان‌سرایی یکی دیگر از سرچشمه های تولد تئاتر است.

    اما خاستگاه آخر مهم ترینشان نیز هست؛

    آیین، خاستگاه تئاتر

    اگر بپرسید آیین ها چه زمانی پدید آمدند؟ پاسخ سوالاتان بی شک «زمانی نامعلوم» خواهد بود.

    قدمت آیین‌ها به قدمت طول تاریخ زیست بشر است.

    آیین تجسمی از چگونگی دریافت یک اجتماع از جهان و شکلی از معرفت است.

    داستان‌ها و اساطیر معمولاً حول محور آیین ها به وجود می‌آیند و آیین بخش اجرایی باورهای اساطیری هر قوم است.

    یک مثال این مسئله را روشن‌تر می‌کند:

    پسر بچه‌ای را تصور کنید. او در یک روز زمستانی از خواب بر می‌خیزد و در حالی که تا پیش از این هرگز برف ندیده بود، می‌بیند شهر سفیدپوش شده است. پس در ذهن خود شروع به ساختن داستان‌هایی برای علت سپیدی‌های اطرافش می‌کند؛ بی آنکه بداند آنچه به چشم می‌بیند پدیده‌ای طبیعی است و دلیلی علمی دارد.

    مثلاً ممکن است در ذهنش خیال کند خدایی در حال بستنی خوردن بوده و حجم عظیمی از بستنی‌هایش روی زمین ریخته است(!) یا هر تخیل دیگری. واژه‌ی تخیل همان واژه‌ کلیدی در تعریف اسطوره است.

    چنان که آمده «اسطوره‌ها برگرفته از ناتوانی انسان در برابر پدیده‌هایی است که علت آن را نمی‌داند. آن زمان تخیل جولان می‌دهد و شروع به علت تراشی می‌کند.»

    حال همان پسر بچه را انسان نخستین در نظر بگیرید. او با حجم عظیمی از ناشناخته‌ها روبه‌رو است. ناشناخته‌هایی که می‌توانند عمیقاً دهشتناک باشند.

    انسانِ نخستین برای ادامه‌ی زندگی بی ترس و تهدید، نیازمند قوه‌ی تخیل خود است و اینجاست که تخیل راهی برای حضور و خودنمایی می‌یابد. تخیل علت تراشی می‌کند و اساطیر یک به یک پدید می‌آیند.

    با تکیه بر آنچه گفته شد؛ تعریف دقیق‌تری از آیین را می‌خوانیم:

    واژهٔ آیین در زبان سانسکریت از ریشه‌ی rita به معنای نظم مشتق شده است. چنان که پیش‌تر گفته شد زمان پیدایش آن بر هیچ کس هویدا نیست. حتی برگزارکنندگان آیین از زمان پیدایش آن بی‌خبرند و گویی آیین ها در حافظه‌ی موروثی شان به یادگار مانده است.

    (اگر دوست دارید بیشتر درمورد حافظه موروثی بخوانید، پیشنهاد می‌کنم مطلب درآمدی بر ناخودآگاه جمعی یونگ را مطالعه کنید.)

    آیین دو ویژگی مهم دارد؛ نظم و تکرار دو عنصر مهم و جدایی ناپذیز هر آیینی است چنان که واژه‌ی آیین خود از واژه‌ی نظم ریشه می‌گیرد.

    شاید این تعریف ملموس باعث شود معنای آیین بهتر در ذهن نفوذ کند: «آیین سلسله اعمالی است که نیازهای اساسی را برآورده می‌کند و با ضرباهنگی موزون و منظم اجرا می‌شود.»

    در اکثر آیین‌های ابتدایی از رقص‌های پانتومیم همراه با موسیقی ضربی بهره برده می‌شد و این دو، بخشی ضروری در هر آیینی بودند.

    اما چنان که هر گردی گردو نیست، هر آیینی هم نمایشی نیست.

    دهقانانی را تصور کنید که پس از برداشت محصول هر ساله به آواز دسته جمعی می‌پردازند و این عمل را به شکلی منظم تکرار می‌کنند، این عمل یک آیین کشاورزی و کشت است اما دلیلی ندارد که نمایشی نیز باشد.

    هر آیین نمایشی از ویژگی «نقش پذیری» برخوردار است و در آیین مذکور نقش پذیری وجود ندارد.

    تعریف تئاتر را به یاد بیاورید؛ «A در نقش B در حالی که C او را تماشا می کند.»

    نقش پذیری درست معنای قسمت اول جمله است. در آیین های نمایشی A در نقش B قرار می‌گیرد.

    مثل آیین «عروس گوله» در شمال ایران که مردی کلاهی از ساقه‌های خشک یا کاه بر سر می‌گذارد و نقش غول را ایفا می‌کند. او با افزودن ماسک یا گریم بر چهره اش از قالب خود خارج شده و قالب جدیدی می‌پذیرد.

     

     

    البته در تعریف تئاتر و آیین‌های نمایشی تفاوتی وجود دارد و این تفاوت در بخش دوم جمله است؛ «در حالی که C او را تماشا می کند.»

    چنان که گفته شد: «در اجرای آیین هیچ کس تماشاگر نیست و همه‌ی مردم نقشی در این نمایش عمومی دارند؛ چرا که هدف آیین تاثیرگذاری بر تماشاگر نیست بلکه تکرار آیین کهن برای برکت بخشی و برآورده شدن خواسته های عمومی مردم است و شاید تماشاگر آیین‌ها طبیعت است که نمایش آیینی برای ستایش و جلب رضایت و حمایتش برگزار می شود.»

    سخن پایانی

    حال شاید گزاره‌ی «تئاتر منشأ آیینی دارد» در ذهن شفاف‌تر شده باشد و اندکی با تئاتر و آغازش آشنا شده باشیم. اگر علاقه‌مند به تئاتر و تاریخ آن هستید کتاب «تاریخ تئاتر براکت» و «تاریخ‌های تئاتر» که کتاب دومی را گروهی از نویسندگان نوشته‌اند و مهدی نصرالله‌زاده ترجمه و نشر بیدگل منتشر کرده است، پیشنهاد می‌کنم.

    این یادداشت را با گفتاردی از آرتور میلر به پایان می‌رسانیم:

    «تئاتر همه چیز را بی حد و نهایت به خود جذب می کند چرا که بسیار اتفاقی است. درست مثل زندگی.»

    آرتور میلر

  • معرفی و تحلیل نمایشنامه سوء تفاهم اثر آلبر کامو

    معرفی و تحلیل نمایشنامه سوء تفاهم اثر آلبر کامو

    سوء تفاهم (Le Malentendu) دومین نمایشنامه آلبرکامو نویسنده، فیلسوف و روزنامه‌نگار الجزایری در سال 1943 منتشر شد. این نمایشنامه برای نخستین بار چهار هفته پیش از آزادسازی پاریس به کارگردانی آلبر کامو و با بازی ماریا کاسارس –معشوقه آلبرکامو- در نقش «مارتا» به روی صحنه رفت.

    نمایشنامه سوء تفاهم

    این نمایشنامه در سال 1328، توسط جلال آل احمد و با همت نشر جامی (مصدق) برای اولین بار به فارسی ترجمه و وارد بازار نشر شد. بعدها ترجمه های دیگری از این کتاب در سال 1390 توسط مهوش قویمی در نشر آشتیان و خشایار دیهیمی در نشر ماهی منتشر شد. مطالبی که در این یادداشت از کتاب سوء تفاهم نقل می‌شود از ترجمه خشایار دیهیمی انتخاب شده است.

    در این یادداشت از مجله، با کمک بررسی چند جنبه نمایشی نظیر تعلیق و ژانر در نمایشنامه سوء تفاهم تلاش خواهیم کرد خوانشی عمیق تر از آن ارائه دهیم. در همین راستا نیاز است به چند پرسش اساسی پاسخ دهیم:

    1. آیا معرفی کاراکترها (exposition) در این اثر به تعلیق آن کمک می کنند؟

    2. آیا سیرِ تحولِ شخصیت ها در خدمت پیشبرد ژانر نمایشنامه است؟

     در مسیر پاسخ به این پرسش ها در نخستین گام به تعریف اکسپوزیشن و انواع آن می‌پردازیم، همچنین بررسی می‌کنیم چگونه این اکسپوزیشن‌ها در خدمت افزایش بار تعلیق اثر هستند. در ادامه با مراجعه به متن اثر و بر اساس سیرِ تحولِ شخصیت‌هایِ نمایش و همچنین با مراجعه به آراء ارسطو ژانر آن را مشخص می‌کنیم.

    «آلبر کامو و ماریا کاسارس در پشت صحنه نمایش سوء تفاهم»

    معرفی کاراکتر (exposition) و انواع آن:

    در هر اثر نمایشی ما به سه شکل می توانیم به ویژگی های شخصیتی اشخاص نمایش پی ببریم؛

    1. تعریف و معرفی از زبان خود: ساده ترین شیوه معرفی است. در این روش شخصیت از انگیزه‌ها و ویژگی های خود برای مخاطبان می‌گوید و به این وسیله خودش را معرفی می کند. بسیاری از نمایشنامه نویسان با بهره بردن از تمهید های خاصی از این مدل معرفی استفاده می کنند، به طور مثال «مولیر» در نمایشنامه «خسیس» ویژگی هایی را از زبان کاراکتر بیان می‌کند که دقیقا متضادش صادق است.

    نمایشنامه سوء تفاهم نیز از این مدل معرفی بی نصیب نیست. در صفحه 11 و در آغاز کتاب زمانی که مارتا از اصطلاح «دست به کار شدن» در مورد مسافر جدید استفاده می کند، مادر پاسخ می دهد:

              مادر:    خسته‌م، دخترم. همین. چیز دیگه‌ای نیست. دلم می خواد استراحت کنم.

    همانطور که مشخص است مادر از ادامه دادن به کاری که در ادامه نمایشنامه می فهمیم چیست خسته شده است و تمایلی به ادامه آن ندارد.

    2. تعریف و معرفی از زبان دیگران: در این شیوه ما از زبان شخص دیگری یا در خلال گفتگوی چند نفر با هم از وجود ویژگی خاصی درون شخصیت مطلع می شویم. در این حالت بهتر است که این برملا شدنِ ویژگی در میانه یک کشکمش رخ دهد.

    در صفحه 11 نمایشنامه گفتگویی میان «مارتا» و «مادرش» درباره مسافر جدید صورت می گیرد که با هم می‌خوانیم:

              مارتا:     پولداره؟

              مادر:      دلواپس کرایه نبود

    در پس همین گفتگوی ساده ویژگی مهمی از شخصیت مسافر بر ملا می شود، اینکه احتمالا وضع مالی خوبی دارد، بنابراین می تواند شکار خوبی باشد برای مارتا و مادر.                

    3. تعریف و معرفی یک ویژگی در حین انجام یک عمل: این مورد شاید بهترین روش معرفی شخصیت است. شخصیت با دست زدن به انجام عملی ویژگی خود را آشکار می کند. در سینما نیز این مورد بسیار مورد توجه است و از آن با عنوان قاعده “نشان دادن به جای گفتن” یاد می شود.

    در پرده اول متوجه می شویم زمانی که «یان» –مسافر جدید- از مادر تقاضای نوشیدنی می‌کند، مادر به او نوشیدنی را می‌دهد و پول آن را حساب می کند یا هنگامی که «یان» بی آنکه هویت واقعی خود را فاش کند اطلاعاتی به مارتا می‌دهد و او بی تفاوت آن ها را در دفترِ مسافرخانه ثبت می‌کند و تمام این عمل هایی که در پرده اول از مادر و مارتا سر می‌زند نشانه این است که به هویت واقعی یان پی نبرده‌اند.

    اما این اکسپوزیشن‌ها که توضیح دادیم در خدمت کدام جنبه نمایشی اثرهستند؟ و چه باری را بر دوش می‌کشند؟

     

     

    تعلیق و کارکرد آن در نمایشنامه:

    دیوید دیچز مورخ ادبی و منتقد ادبی اسکاتلندی در کتاب شیوه‌های نقد ادبی نوشته است: «حالت تعلیق را می توان به عنوان تشدید علاقه نسبت به آنچه بعد روی خواهد داد تعبیر کرد.»

    آلفرد هیچکاک کارگردان بریتانیایی که به استاد سینمای تعلیق و دلهره مشهور است در مصاحبه ای با فرانسوا تروفو فیلمساز، نظریه‌پرداز و منتقد فرانسوی در پاسخ به این پرسشِ تروفو که پرسیده بود تفاوت تعلیق و غافلگیری چیست پاسخ داد:

    ما، هم اکنون، در حال اجرای یک گفتگوی ساده و صمیمی هستیم. فرض کنید که هم اینک یک بمب در بین ما و در زیر این میز قرار دارد. اتفاق خاصی رخ نمی‌دهد و ناگهان “بوم!” یک انفجار رخ می‌دهد. تماشاگران غافلگیر می‌شوند، اما آنها پیش از این غافلگیری، شاهد یک صحنه‌ی کاملاً عادی و بدون هیچگونه پیامد خاصی بوده‌اند. حال، اجازه دهید که موقعیت را تعلیق آمیز کنیم. بمب در زیر میز است و تماشاگران این را می‌دانند، شاید مثلا به این دلیل که دیده‌اند فردی آشوب طلب آن را در آنجا قرار داده است. تماشاگران مطلع هستند که بمب در ساعت یک منفجر می شود. یک ساعت نیز بر روی دکور صحنه وجود دارد. تماشاگران می‌توانند ببینند که ساعت یک ربع به یک است. در چنین موقعیت‌هایی، همان مکالمه‌ی ساده و عادی به شدت میخکوب کننده می‌شود، چراکه تماشاگر، خود، در صحنه حضور دارد. بیننده آرزو می کند که ای کاش می‌توانست اینچنین به شخصیت های درون صحنه هشدار دهد: “شما، در این شرایط، نباید درباره ی چنین مسائل بی ارزشی صحبت کنید. یکی بمب در زیر میز است که تا چند لحظه‌ی دیگر منفجر می‌شود!”

    همانطور که در پاسخ آلفرد هیچکاک مشهود است میزان لذت مخاطبان در حالت تعلیق بیشتر است؛ مثلا اگر این لذت در حالت غافلگیری محدود به 15 ثانیه انفجار بمب است، در حالت تعلیق حدود 15 دقیقه و تمام مدت گفتگو را شامل می شود. همچنین گفته‌ی آلفرد هیچکاک این موضوع را هم روشن می‌کند که تعلیق زمانی پیش می‌آید که مخاطب اطلاعات بیشتری از شخصیت‌های داستان دارد مثلا مخاطبان از وجود یک بمب زیر میز آگاه هستند اما شخصیت‌های در حال گفتگو خیر.

    به نمایشنامه برگردیم … ما به عنوان مخاطب از نقشه شوم مارتا و مادر برای به قتل رساندن مسافر جدید اطلاع داریم اما یان پسر خانواده بی خبر از این موضوع در آن مسافرخانه اقامت دارد، همچنین ما می دانیم یان پسر خانواده است اما مارتا و مادر از آن بی خبرند. بنابراین شرط اصلی که همانا داشتن اطلاعاتِ بیشترِ مخاطب نسبت به اشخاصِ داستانی است محقق شده است. یان از اینکه خودش را به خانواده معرفی نمی کند نیت خیری در سر دارد اما همین نیت خیر هر ثانیه او را به مرگ نزدیک تر می کند. انگار مادر و مارتا بمبی هستند که زیر میز بود، و ساعتِ روی دکور، صفحاتی است که در دست ما ورق می خورند و هر لحظه ما را به فاجعه نزدیک می کنند و یان هم کسی است که بی خبر از این بمب ساعتی در جهان خود سیر می کند. ما می خواهیم داد بزنیم که یان خودت و معرفی کن! یان از مسافرخانه برو! یا خطاب به مادر که خسته از اقدام برای قتل تازه ای است و حسی – شاید مادرانه – در او بانگ برداشته که این مسافر با بقیه مسافرها تفاوت دارد، بگوییم: مادر پسرت را نکش!

    مادر: ولی قبول کن این مسافر با همه اونای دیگه فرق داره …. دفعه های قبل اصلا اینطوری نبود، نه عصبانیت تو کارمون بود نه رحم و شفقت. ما اون بی اعتنایی و خونسردی لازم را داشتیم. ولی حالا من خسته‌م و تو هم از کوره در رفته‌ی. حالا با این وضع که کارها رو به راه نیست درسته که سماجت به خرج بدیم و فقط به خاطر یه خرده پول بیشتر همه چیز را نادیده بگیریم؟

    اما این حس مادرانه که به او هشدار می‌دهد تا دست به قتل مسافر نزند مواجه شده است با اصرارهای مارتا و فرسودگی قلبی که سالهاست نور محبت به آن نتابیده است؛

    مادر:   پیرزنها حتی دوست داشتنِ پسرشون هم از یادشون می‌ره. آدم دیگه قلبش هم فرسوده می‌شه. مثل همه اعضای دیگه بدنش.  

    تا بدین جا دیدیم چگونه تعلیق به کمک نمایشنامه می‌آید تا مخاطب را علاقه‌مند به ادامه مطالعه آن کند. شیوه معرفی کاراکترها نیز در خدمت همین تعلیق است. در این نمایشنامه گویی اکسپوزیشن‌های بر زبان نیامده مهم‌تر از آنهایی هستند که بیان می‌شوند. کاراکترها خود را معرفی می‌کنند، بی آنکه پرده از هویت واقعی خود بردارند. گویی خود را معرفی می‌کنند تا خود را پنهان کنند. هر کدام برای معرفی نکردن خود دلایلی دارند؛ «یان» برای همسر خود «ماریا» استدلال می‌کند:

         یان:     می‌خوام از این فرصت استفاده کنم و یه کمی از بیرون نگاهشون کنم. اونوقت می فهمم که چجوری می‌تونم بیشتر و بهتر خوشحالشون کنم. بعدش باید راهش رو پیدا کنم که چه جوری خودم رو بهشون بشناسونم. خلاصه، مسئله پیدا کردن اون کلمات درسته.

    و دلیل «مارتا» و «مادر» هم واضح است. آنها تصمیم دارند مسافر را بکشند و با کمک پول او به رویاهای مارتا جامه عمل بپوشانند. بنابراین هیچ کدام قفل این سکوت شوم را نمی شکنند تا قدم به قدم ما را به وقوع فاجعه نزدیک‌تر کنند.

     

    سیر تحول شخصیت «مارتا»:

    در اکثر نمایشنامه ها شخصیت اصلی بعد از مواجهه با وقایع داستان دچار تحول می شود. گاهی این تغییر نمود بیرونی دارد و گاهی صرفا تغییری است درونی. «مارتا» هم از این تغییر بی‌نصیب نیست. در آغاز نمایشنامه او سودای سفر از این مسافرخانه به سرزمینی نزدیک دریا را دارد و آنقدر این خواسته در او نیرومند است که او حاضر است در راه رسیدن به این هدف دست به قتل مسافرها بزند تا پول کافی برای سفر را جمع کند؛

    مارتا:    (با هیجان) آخ، مادر! وقتی یه عالمه پول جمع کردیم و تونستیم این سرزمین بی افق را ترک کنیم و از این مسافرخونه، از این شهر بارونی، بذاریم بریم و این سرزمین تاریکی رو فراموش کنیم، وقتی بالاخره تونستیم رو به روی دریا باشیم که من اینهمه خوابش رو می‌بینم، اونوقت توی یه همچه روزی لبخند رو روی لبهای من می‌بینی. ولی ما برای اینکه بتونیم کنار دریا زندگی کنیم به یه عالمه پول احتیاج داریم. برای همینه که ما نباید از کلمه ها و حرف ها بترسیم. برای همینه که ما باید حواسمون به این مردی باشه که باید بیاد. اگه واقعا پولدار باشه، شاید آزادی من هم با اون شروع بشه.

    این «مارتا» در آغاز نمایشنامه است، «مارتا»یی که با هیجان برای مادرش از ترک این «سرزمین بی افق» می گوید و لزوم به قتل رساندن این مسافر جدید. مارتایی که لبریز از انگیزه برای ترک این مسافرخونه است. اما برخلاف تصور «مارتا» این مسافر جدید جواز آزادی «مارتا» نیست بلکه قرار است او را بیش از پیش زندانیِ دیوارهای مسافرخانه کند. سطرهایی که از زبان «مارتا» گفته شد را مقایسه کنید با این سطرها که او در صفحات پایانی نمایشنامه به زبان می‌آورد:

    مارتا:     من هم دیگه هر چی باید می‌دیدم، هر چی باید می‌شنیدم، دیده‌ام و شنیده‌ام. من هم تصمیمم را  گرفته‌ام. حالا دیگه نوبت منه که بمیرم.

    و یا می‌گوید:

    مارتا:    اینهمه شیون و زاری برای چی؟ برای عشق، برای دریا؟ همه‌ش چرنده. همه‌ش مسخره بازیه. همه‌مون یه خونه بیشتر نداریم، همون خونه مخوفی که دست آخر همه‌مون رو می چپونن توش، بغل به بغل همدیگه.

    همانطور که مشخص است دیگر خبری از مارتای ابتدای نمایشنامه نیست. اتفاق وحشتناکی برای او رخ داده است؛ او دیگر رویایی ندارد. همانطور که دیدیم با استناد به گفته های مارتا شاهد سیر تحول این شخصیت در نمایشنامه سوء تفاهم بودیم، اما این سیر تحول چگونه در خدمت ژانر اثر است؟  

    تراژدی در نمایشنامه سوء تفاهم:

    آثار هنری را به شکل های مختلفی دسته بندی می‌کنند: براساس موضوع، سبک، ساختار و … . یکی از این دسته بندی ها طبقه بندی آثار هنری براساس ژانر آنها است. در تئاتر چهار ژانر اصلی وجود دارد؛ تراژدی، کمدی، ملودرام و تراژدی_کمدی (البته در برخی از منابع کمدیِ فارس را هم یک ژانر جداگانه به حساب آورده‌اند و با این حساب پنج ژانر اصلی برای تئاتر برشمرده اند.) از میان ژانرهایی که نام بردم تراژدی و کمدی نخستین ژانر هایی هستند که شناخته شدند و ارسطو در کتاب فن شعر خود نیز به تعریف و بررسی آنها پرداخته است.

    ارسطو درباره تراژدی نوشته است:« تقلید از کار و کرداری شگرف و تمام دارای درازی و اندازه معین، به وسیله کلامی به انواع زینت ها آراسته و آن زینت ها نیز هر یک به حسب اختلاف اجزاء مختلف، و این تقلید به وسیله کردار اشخاص تمام می گردد، نه اینکه به واسطه نقل و روایت انجام پذیرد و شفقت و هراس را برانگیزد تا سبب تزکیه نفس انسان از این عواطف گردد.»

    در ادامه نیز به توضیح این مسئله می‌پردازد که چگونه می توان بیشترین میزان شفقت و هراس را در مخاطب برانگیخت. او معتقد است بهترین طرح داستان برای برانگیختن شفقت ما این است که کسی به ناروا دچار بدبختی شود. در نمایشنامه سوء تفاهم نیز «یان» با نیت خیر پا به این مسافرخانه گذاشته است و قصد کمک به خانواده خود را دارد اما به ناروا و به علت یک سوء تفاهم به قتل می رسد. «مارتا» نیز نمی‌داند مسافری که قرار است آخرین شکار او باشد برادر خود او است. سرنوشت «یان» به آرامی از «نیکبختی» به سوی «بدبختی» می رود و همانطور که ارسطو گفته است علت این امر بدنهادی او نیست بلکه ارتکاب خطائی از جانب اوست. «ماریا» همسر «یان» بارها به او هشدار می دهد که خود را معرفی کند اما گوش «یان» بدهکار توصیه های همسرش نیست؛

    ماریا:     چطور انتظار داری توی خونه با تو مثل غریبه ها رفتار نکنن وقتی که خودت خودت رو یه غریبه جا می‌زنی؟ نه، این عاقبت خوبی نداره، خطرناکه.

     اما «یان» به حرف‌های «ماریا» گوش نمی‌دهد، «مادر» به ندای درونی‌اش توجهی ندارد و «مارتا» نیز آنقدر مست سفر به نزدیک دریا است که توجهی به مسافر جدید ندارد و حتی هنگام ثبتِ نامِ او در دفتر مسافرخانه برای گرفتن شناسنامه او پافشاری نمی‌کند. ارسطو معتقد است لذت ناشی از تراژدی در همین ترس و شفقت است بنابراین مهم است که شاعر از چه طریقی این ترس و شفقت را ایجاد می کند. او معتقد است این حوادث ممکن است بین اشخاصی روی دهد که با هم دوست یا دشمن باشند و یا نه دوست و نه دشمن. اما به باور او بهترین حالت زمانی است که فاجعه درون خانواده رخ دهد. نمایشنامه سوء تفاهم نیز شرح یک فاجعه‌ی درون خانوادگی است، شرح مادری که دستانش به خون پسر محبوبش آلوده می‌شود و خواهری که با قتل تنها برادرش نه تنها آزادی که به دنبالش بود را به دست نمی‌آورد بلکه خود قربانی بعدی مسافرخانه نفرینی می شود.

    بنابراین دیدیم چگونه نمایشنامه با آنچه ارسطو از تراژدی گفته است هم خوانی های قابل توجهی دارد و سیر تحویل شخصیت ها که در قسمت قبل درباره آن بحث کردیم مهر تاییدی بر این ادعا می زند. اما از منظرهای دیگر نیز می توانیم به بررسی ژانر این اثر بپردازیم و نهایتا به تراژدی برسیم. در هر اثر هنری قهرمان اثر یک «هدف خودآگاه» دارد و یک «نیاز ناخودآگاه». در پایانِ اثر قهرمان یا به این هدف و نیاز دست می یابد و یا ناکام در رسیدن به آنها است. بر همین اساس می‌توان تقسیم بندی به شکل زیر ارائه داد:

     

     

    همانطور که در جدول بالا مشخص است، دو نوع پایان تراژیک داریم، اما بدیهی است پایانی که قهرمان نه به هدف خودآگاه خود دست یافته است و نه به نیاز خودآگاه خود، بار تراژیک عظیم تری با خود دارد. البته نویسنده ها و کارگردان ها سراغ اینگونه پایان بندی تراژیک کمتر در آثار خود می روند.

    با این توضیحات مجددا سراغ سوء تفاهم برویم. شخضیت «مارتا» در رسیدن به هدف خودآگاه خود ناکام است. هدف خودآگاه او ترک مسافرخانه است اما دیدیم در پایان می پذیرد که جز مرگ راهی برای رها شدن از این مسافرخانه ندارد. اما نیازناخودآگاه او چیست؟ شناختن نیازناخودآگاه نیاز به دقت بیشتری دارد چون در اکثر اوقات قهرمان قصه نیز از نیازِ ناخودآگاه خود مطلع نیست. زمانی که برای کشفِ این نیاز با ذره‌بینِ قوی تری گفته های مارتا و اعمال او را بررسی می کنیم متوجه می شویم همواره او از یک خلاء در زندگی اش رنج می برده است.

    «مارتا» همواره از برادر خود نفرتی به دل داشته است، از نظر او بردارش آنها را ترک کرده و به دنبال آزادی و خوشبختی خود رفته است اما او در کنار مادرش برای تمام این سالها در مسافرخانه مانده است و از خوشبختی که در انتظارش بوده چشم پوشیده است. از تمام این سالها تنها عایدی او پژمرده شدن تدریجی چهره‌اش و حسرت روزها و لحظات خوش زندگی در کنار دریا بوده است و بیشتر از اینها باری که همواره بر قلبش سنگینی می کند، علاقه شدید مادر به پسرش با وجود تمام این اتفاقات است. زمانی که با هم‌دستی مادر، مسافر جدید خود را – که کسی جز برادرش نیست – به قتل می رسانند مادر دچار عذاب وجدان شدید می‌شود و برای مکافات این جنایت خود می خواهد خودش را درون رودخانه بیندازد تا پیکرش در کنار پسر کشته شده اش آرام بگیرد. حالا که مارتا پول کافی برای فرار از این مسافرخانه را پیدا کرده و به یک قدمی رسیدن به اهدافش رسیده مادر می خواهد او را تنها بگذارد و به پسرش بپیوندد. گویی برای مادر، جنازه یان به زنده‌ی مارتا ترجیح دارد؛

      مارتا:   نه، مادر، نه، تو منو تنها نمی‌ذاری. یادت باشه که این من بودم که پیشت موندم و این اون بود که تو رو گذاشت و رفت. من یه عمر کنارت موندم و اون ساکت و بی یک کلمه حرف ترکت کرد. باید تاوانش رو می داد. اون کسی که باید برگردی پیشش منم.

    «مارتا» که همیشه حس می کرد غیاب برادرش از حضور او پر رنگ تر بوده است و با وجود تمام این اتفاقات باز هم انتخاب مادر کسی جز یان نیست، حالا بیش از همیشه حس می کند دیوار های مسافرخانه در حال خفه کردن او هستند؛

    مارتا:    (بعد از سکوتی طولانی با حرارت بیشتر) هر چی که زندگی می تونه به یه آدم بِده. داده بود به اون. اون گذاشت از اینجا، از کشورش، رفت. رفت جاهای دیگه رو دید، دریا رو دید و آزاد زندگی کرد. من چی؟ من موندم اینجا … حتی خود تو هم یه بار من و نبوسیدی … تو حق نداری این لحظه ای و از من بگیری که تازه دارم به همه اون چیزهایی که حقمه می‌رسم. پس خواهش می کنم مرگ برای مردی که زندگی‌شو کرده، چیز خیلی مهمی نیست؛ دیگه همه چی و تجربه کرده. ولی من خیلی چیزهاست که باید تجربه کنم و یاد بگیرم و تو می خوای منو از همه‌شون محروم کنی، از همه چیزهایی که اون داشت و ازشون لذت برده بود. یعنی باز قراره اون یه بار دیگه چیزی رو که مال منه از دستم دربیاره؟ یعنی دست آخر عشق و محبت مادرم رو هم از من بگیره و با خودش ببره توی آبهای یخ اون رودخونه؟

    «مارتا» در برآورد نیاز ناخودآگاه خود نیز ناکام ماند. همواره سایه سنگین برادر رفته بر سرش سنگینی می کرد و در پایان نیز مادر پسرش را انتخاب کرده بود. حالا برای «مارتا» فقط تنهایی مانده، تنهایی به وسعت تمام این سالها؛

      مارتا:   … فکر می کردم جنایت خونه‌ی ماست و جنایت ما رو، من و مادرم رو، برای همیشه به هم گره زده. پس تو این دنیا به کی می‌تونستم رو بیارم غیر از کسی که پابه‌پای من کشته بود و جنایت کرده بود؟ ولی داشتم خود رو گول می‌زدم. جنایت هم از پس تنهایی برنمیاد، حتی اگر هزار همدست پیدا کنی. آره، واقعیتش همینه که من تنها می میرم، همونجوری که تنها زندگی کردم و تنهایی کشتم.

    بنابراین با توجه به جدول طرح شده برای انواع پایان بندی ها متوجه می شویم پایان بندی این اثر تراژدی است آن هم تراژدی عظیمی که منجر به ناکام ماندن در برآورد هدف خودآگاه و نیازناخودآگاه قهرمان قصه شده است. زمانی که «ماریا» به مسافرخانه می آید و متوجه می شود همسری که عاشقانه دوسش داشت به قتل رسیده است دچار فروپاشی می شود. ابتدا به «مارتا» حمله ور می شود اما حال او رقت بار تر از آن است که آسیب زدن به او آلامی برای رنج عمیقش باشد. برای «مارتا»یِ سوگوار نیز بار تراژیک این اتفاق عظیم تر از چیزی است که قابل تصور باشد:

      ماریا:    تو و مادرت دیگه هیچ وقت برای من هیچی نیستین غیر از دو تا شبح که باید بتارونمشون. دو تا شبح که وسط یه تراژدی دیدمشون و بعد هم گم شدن،یه تراژدی که تمومی نداره. نه ازت نفرت دارم نه دلم به حالت می‌سوزه. دیگه نه می‌تونم کسی و دوست داشته باشم، نه از کسی نفرت داشته باشم. (ناگهان چهره‌اش را در دستهایش می‌پوشاند) در واقع دیگه نه فرصت رنج کشیدن دارم نه مقاوت و طغیان کردن، بدبختی خیلی بزرگتر از من بود.

     

    نتیجه گیری

    یک سوء تفاهم سبب پدید آمدنِ تراژدی عظیمی شد که ابعاد مختلف آن را با هم بررسی کردیم. با بررسی انواع اکسپوزیشن ها در طول اثر به این پرسش پاسخ دادیم که این اکسپوزیشن ها چگونه در خدمت افزایش بار تعلیق اثر کار می‌کنند، سپس پس از بررسی سیر تحول شخصیت «ماریا» از منظرهای مختلف اثبات کردیم چگونه این سوء تفاهم باعث چنین تراژدی ژرفی شده است. اما آیا ما از واقعیت انسان های دیگر مطلع هستیم یا ما هم مثل اشخاص این نمایشنامه – بی آنکه بدانیم – دچار یک سوء تفاهم عظیم هستیم؟ به گفته سارتر «دیگری جهنم است» و انگار «یان» درگیر این جهنم شده است. شاید ما هم مثل «یان» بی آنکه خبر داشته باشیم سرخوشانه در حال گام برداشتن به سوی پرتگاهی تراژیک هستیم؛

      مارتا:   این واقعیت است هیچ وقت هیچ کس هیچ کسِ دیگه‌ای رو به جا نمی‌آره، هیچ کسی رو واقعا نمی‌شناسه.

    اگر بخواهیم تمام این نمایشنامه را به فشرده‌ترین حالت ممکن بیان کنیم؛ باید به این بند از شعر نیما یوشیج اشاره کنیم که انگار عصاره این نمایشنامه است؛ روایت مهمانخانه‌یِ مهمان‌کشی که چند تن را به جان هم انداخته است چون واقعیتِ یکدیگر را نشناخته‌اند؛

    من دلم سخت گرفته است
    از این میهمان خانه مهمان کش روزش تاریک
    که به جان هم نشناخته انداخته است
    چند تن خواب آلود
    چند تن ناهموار
    چند تن ناهشیار

  • نظریه‌هایی درباره خواب و رویا در روانکاوی

    نظریه‌هایی درباره خواب و رویا در روانکاوی

    همه ما تجربه دیدن رویا را در هنگام خواب داریم. تجربه‌ای که گاهی آنقدر واقعی به نظر می‌رسد که طی آن ممکن است هیجانات مختلفی از قبیل ترس، غم، شادی، تنفر، خشم و حتی تعجب و حیرت را مانند زمان بیداری تجربه کرده باشیم. دیدن این رویا‌ها ممکن است ما را نسبت به معنای خوابمان کنجکاو کرده ‌و در تلاش باشیم تا از طریق منابع مختلف به تعبیر خوابمان دست پیدا کنیم تا معنا و هدف خوابمان را دریابیم.

    ولی آیا رویاهای ما هدف یا معنای خاصی دارند؟

    آیا می‌توانیم با تحلیل و بررسی خواب‌هایمان به شناخت عمیق‌تری از خودمان دست پیدا کنیم؟

     

    فروید؛ برای تحقق خواسته‌های خود رویا می‌بینیم.

    این نظریه شناخته‌شده‌ترین و بنیادی‌ترین تئوری در رابطه با رویا است. در سال 1899 فروید در کتاب تعبیر خواب خود توضیح می‌دهد که محتوای رویاهای ما مجموعه‌ای از تصاویر زندگی آگاهانه‌مان و تحت‌تاثیر آرزوهایی است که در بیداری به دنبال برآورده کردنشان هستیم. طبق این دیدگاه بعضی از این امیال و آرزوها که انسان به‌طور ناخودآگاه به دنبال برآورده کردن آن‌هاست قابل‌قبول (مثل رسیدن به جایگاه یا موفقیتی خاص) و برخی دیگر غیرقابل قبول‌اند (مثل تکانه‌های جنسی و پرخاشگرانه).

     

     

    چنین آرزوها و خواسته‌های نامعقول توسط ذهن هشیار ما سرکوب می‌شوند اما در رویا به اشکال مختلف و گاه عجیب و نمادین ظاهر می‌شوند. وی اعتقاد داشت که محتوای ذهن ناهشیار، بیش از هر جای دیگر، بیشتر در رویاهای انسان یافت می‌شود. این محتوا هنوز پنهان یا تحریف شده است اما در‌ واقع موجودیت دارد. طبق نظریه فروید هنگامی که بیدار می‌شویم آن‌چه از خواب خود به یاد می‌آوریم و آن را بیان می‌کنیم نمایشی نمادین از افکار اصلی و ریشه‌ای ناخودآگاه ما را نشان می‌دهد. در زبان محاوره نیز رویا عمدتأ برآورنده سخاوتمند امیال و آرزوهاست. هروقت واقعیت از حد انتظار ما فراتر می‌رود دقیقا این جمله را می‌گوییم:«حتی تو خواب هم نمی‌دیدم اینجوری شه!».

    طبق دیدگاه فروید برداشت‌های دوران کودکی که گویا در هنگام بیداری در اختیار حافظه ما قرار دارند ولی ما نسبت به آن‌ها آگاهی نداریم، در رویاهایمان نمود پیدا می‌کنند. شاید ژرف‌ترین آرزوی یک رویا همان بازنمای ساده‌ترین خواهش کودکی بود که سال‌ها ناکام مانده و بار‌ها با اشکالی متفاوت در رویا تکرار می‌شود اما ممکن است به‌ خاطر آورده نشود.

    ریشه‌های رویا در نظریات قبل از فروید

    فروید در تبیین نظریه رویای خود مطرح کرد که تئوری‌های قبل از وی همگی اعتقاد به آگاه بودن انسان داشتند و ریشه‌ای که برای شکل‌گیری خواب متصور هستند به چهار شکل می‌تواند رخ دهد:
    1.تحریک‌های حسی بیرونی؛  ممکن است فرد صدایی بشنود، یا بوی خاصی را احساس کند و طبق آن خواب ببیند. به‌عنوان مثال، شخص با حس کردن بوی سوختنی خواب می‌بیند آتش‌سوزی شده است یا با شنیدن صدای آب خواب سیل ببیند .

    2.تحریک‌های حسی درونی؛ تصاویر رویا همان افکار در هنگام بیداری هستند که به شکل تصویر در خواب دیده می‌شوند.

    3.محرک‌های جسمانی یا ارگانیک؛ مثلا هنگام خواب تشنه‌ایم و در خواب بیابان بی آب و علفی را می‌بینیم یا فردی که مشکل تنفس دارد، خواب خفه شدن می‌بیند.

    4.سرچشمه‌های صرفا روانی؛ مثلا از دست کسی عصبی هستیم خواب مرتبط با آن را می‌بینیم، استرس امتحان داریم و آن را در خواب می‌بینیم.

    رویا در روانکاوی

    اما فروید خواب را کاملا ناخودآگاه می‌دانست. جالب است بدانیم وقتی فروید تعبیر خواب‌های خود را آغاز کرد، عقده ادیپ مورد تأیید قرار گرفت. پدرش مدت‌ها در بستر بیماری بود و زمانی‌ که از دنیا رفت، فروید بسیار افسرده شد.

    او علت افسردگی خود را نمی‌دانست تا اینکه آن را در یکی از رویاهایش یافت. وی بعد از تحلیل نماد‌هایش در خواب به این نتیجه دست یافت که واکنش افراطی وی نسبت به فوت پدرش به دلیل این بود که در زمان حیاتش دوست داشت که او بمیرد. به همین دلیل بعد از مرگ پدر احساس عذاب‌وجدان زیادی را تجربه می‌کرد. تحلیل خواب نشان داد که فروید پدرش را رقیبی برای محبت مادرش می‌دید و از او تنفر داشت.

    پیشنهاد می‌کنم اگر علاقمندید در مورد زیگموند فروید بیشتر بدانید، به دو مطلب زیر سر بزنید:

    لایه‌های رویا در روانکاوی

    فروید دو لایه از محتوای رویا را مطرح کرده است؛ محتوای آشکار و محتوای پنهان.

    در ارتباط با محتوای آشکار فردی که رویا می‌بیند آن را درک می‌کند اما محتوای پنهان به آرزوها و افکاری اشاره دارد که فردی که رویا می‌بیند را تهدید به بیدار شدن می‌کند. در این حالت وقتی فرد در خواب است، تمایلات غیر قابل قبول و دور از دسترسی که در طول روز در ذهن ناهشیار فرد فعال شده‌اند برای ظاهر شدن به تلاش خود ادامه می‌دهند اما در این میان ایگو متوجه می‌شود که ظاهر شدن آن‌ها می‌تواند اضطراب‌آور یا خطرناک باشد.

    بنابراین ایگو آن‌ها را به سمت ناهشیار پس می‌زند، یا به عبارتی آن‌ها را سانسور می‌کند و این تمایلات به‌صورت استتار شده در خواب خود را نشان می‌دهند، به‌دنبال آن فقط فردی که خودش بخواهد و با کمک درمانگر تلاش کند، ممکن است بتواند به آن دسترسی داشته باشد. وی بر این موضوع اصرار داشت که سانسور ذهن، آرزو‌های ناخودآگاه کودکی را به نماد‌هایی مبدل تغییر می‌دهد تا اطمینان داشته باشد که بروز این آرزو‌های ناخودآگاه، خواب فردی که رویا می‌بیند را مختل نمی‌کند.

     

     

    مفهوم دیگری در رابطه با رویا وجود دارد که فروید آن را مطرح کرده و  باقی‌مانده روز نامیده است؛ مفهومی که به محتوای پنهان رویا مربوط می‌شود. این رویداد در حدود 24-48 ساعت قبل از رویا رخ می‌دهد و ممکن است به شکلی تغییر یافته در رویا نمایان شود. این رویداد می‌تواند مربوط به یک ادراک، آرزو، برداشت یا فکر فرد باشد که آرزوی ناخودآگاه را که در دسترس نیست به رویا می‌کشاند.

    امروزه می‌دانیم رویا‌ها می‌توانند بیانگر موضوعات دیگری غیر از آرزو‌های ناخودآگاه و امیال باشند؛ موضوعاتی همچون ترس و تعارض‌هایی که فرد با آن‌ها درگیر است. همچنین روان‌کاوان معاصر به این نکته تأکید دارند که رویا‌ها علاوه بر آن که تجارب و آرزو‌های کودکی سرکوب شده شده را نشان می‌دهند، ممکن است چیز‌هایی را به تصویر بکشند که فرد هرگز آن‌ها را در زندگی خود ندیده یا بیانشان نکرده است. کار با رویا می‌تواند به درمانگران کمک کند تا اطلاعاتی درمورد مراجعان، افکار، احساسات، تعارضات و فانتزی‌های ناخودآگاه آن‌ها به‌دست آورند.

    یونگ؛ در خواب به ناخودآگاه شخصی و جمعی پی می‌بریم

    بعد از فروید مشهورترین نظریه‌پرداز در روان‌تحلیلی در ارتباط با تحلیل رویا، یونگ بود که زندگی نامه و خلاصه‌ای از نظریات او را می‌توانید در زندگی‌نامه‌ی کارل گستاو یونگ بخوانید. نوع تحلیل خواب یونگ نیز منطبق بر روش فروید بود و بسیاری از نظریاتش به فروید نزدیک است. اما مهمترین وجه تمایز آن‌ها مربوط به بحث ناخودآگاه است؛ فروید صرفأ به ناخودآگاه شخصی توجه داشت (گذشته شخصی فرد)، اما یونگ علاوه بر ناخودآگاه شخصی به ناخودآگاه جمعی و نماد‌های جمعی (کهن الگو) هم معتقد بود؛ به‌عبارتی مجموعه اتفاقات تاریخ بشر را که در ناخودآگاه افراد وجود دارند، برای ذهن انسان قابل دستیابی می‌دانست. طبق نظر یونگ رویا محصول خود‌به‌خودی و معنی‌دار کنش روانی از یک تحلیل نظام‌مند است.

    به‌عبارتی یونگ نیز همچون فروید اعتقاد داشت رویا به‌‌صورت خود‌‌‌به‌خودی و ناخودآگاه به وجود می‌آید و ما کنترلی بر آن نداریم. همچنین عنوان کرد که رویا معنی دار است و ارزش تحلیل روان‌شناختی دارد. بنابراین می‌تواند اطلاعات سودمندی از شخص، گذشته و تاریخ بدهد. به اعتقاد وی حالت ذهنی کنونی فردی که خواب می‌بیند و گذشته روانی و اجتماعیش باعث می‌شوند یک میل به سایر امیال غلبه کند و باعث شکل‌گیری تصاویر مربوط به آن در رویا ‌شود.

    ریشه خواب از دید یونگ

    1. کارکرد جبرانی که معادل امیال و آرزو‌های فروید است و این خواب‌ها در جهت تضاد بین خودآگاه و ناخودآگاه عمل می‌کند. ناخودآگاه به‌دنبال جبران خواسته‌های خودآگاه است.

    2. کارکرد آینده‌نگر که اعتقاد دارد خواب از آینده خود رویا بین یا کسانی که با وی ارتباط دارند یا از آینده جمعی خبر می‌دهد. فروید این نظریه را کاملا رد کرد.

    3. رویا‌های کاهنده که بیانگر این هستند که رویا‌بین از درون به اندازه بیرون رشد‌ نکرده است، به همین دلیل ناخودآگاه به عنوان ترمز در مقابل خودآگاه عمل می‌کند. مرد ثروتمندی که همه عمر در تمام طول روز مشغول کار کردن است، ممکن است خواب سقوط ببیند. در اینجا ناخودآگاه این پیام را می‌رساند که ممکن است اگر او این میزان کار کردن را ادامه دهد خطراتی درانتظارش باشد.

    4. رویا‌هایی که علت فیزیکی دارند. او مثال می‌زند که وقتی خدمتکارش صبح برای بیدار کردن در اتاق را زد، او در همان زمان خواب جنگ دید؛ یعنی ناخودآگاه صدای در را تبدیل به صدای تانک و شلیک گلوله و… کرد. وی برخلاف فروید تأکید کرد که رویا به‌ندرت تحت تأثیر عوامل بیرونی قرار می‌گیرد. بنابراین این‌گونه خواب‌ها کم پیش می‌آیند.

    5. رویا‌هایی که تحت تأثیر زخم یا ترومای روانی ایجاد می‌شوند و آن‌ها را به دو دسته تقسیم می‌کند؛
    1- رویا‌های بازگشتی که به‌صورت تداعی و طبق مکانیسم سانسور و تغیر شکل، آن زخم را بازسازی می‌کنند
    2- رویا‌های واکنشی که طبق کارکرد جبران سعی دارند تأثیر زخم روانی را کاهش دهند و به نوعی بازپروری صورت گیرد.

    6. رویا‌هایی که در آن تله‌پاتی دیده می‌شود. او تعریف می‌کند که وقتی یک شب با صدای بلند از خواب پرید و سردر شدیدی داشت. وی بعد‌ها متوجه شد که در همان زمان یکی از بیمارانش به سر خودش شلیک کرده و فوت کرده بود.

    یونگ هم همانند فروید اعتقاد داشت که تعبیر رویا بدون در نظر گرفتن رویا‌بین کار درستی نیست. وی رویا را به‌مانند صحنه تئاتری می‌دانست که صحنه، بازیگران، نویسنده، کارگردان، تهیه‌کننده، تماشاگر و منتقد همگی خود رویا‌بین هستند؛ چیزی خارج از خودشخص در رویا نیست. بنابراین باید به تداعی‌های رویا‌بین رجوع کرد. البته یونگ استثنایی هم در نظر گرفت. او در مورد نماد‌های جمعی که فرد در خواب می‌دید به دانش خودش تکیه می‌کرد و از رویا‌بین تداعی نمی‌خواست.

    رابرت جانسون؛ تحلیل خواب مستلزم نوشتن و کار فیزیکی است

    روش او نیز منطبق بر روش یونگ بود. وی در بخشی از کتابش به نام کتاب کار درونی روش چهار مرحل‌ای برای تعبیر خواب ارائه می‌دهد:

    1.تداعی: وی معتقد بود برای تحلیل خواب ابتدا باید خواب را به عناصر مختلف تجزیه کرد و فرد رویا‌بین تداعی‌های مربوط به هرکدام را بدون سانسور بنویسد. سپس از بین تداعی‌ها یکی از آن‌ها انتخاب کند (آن تداعی که بیشترین انرژی را برای او دارد). برای همه عناصر باید این کار انجام گیرد.

    2.تحرکات درونی: در این مرحله باید تصاویر رویا را با تحرکات درونی ارتباط داد؛ به‌عبارتی هر تصویر به کدام بخش از وجود فرد اشاره دارد؟ آیا به کهن الگوی خاصی مربوط می‌شود؟

     به‌عنوان مثال، فرد در خواب اتاقی به رنگ آبی می‌بیند. بعد از نوشتن تداعی‌ها رنگ آبی را انتخاب می‌کند که برای وی تداعی‌کننده افسردگی است و آن را یادداشت می‌کند. حالا فرد باید ببیند  افسردگی چگونه در وی بروز پیدا می‌کند؟ چه نشانه‌هایی دارد؟ در چه محیط‌هایی احساس افسردگی می‌کند؟ وقتی  می‌فهمد که در محیط کار احساس غمگینی می‌کند، در مقابل واژه افسردگی می‌نویسد «کار».

    3.تعبیر‌ها: اصلی‌ترین پیام رویا چیست؟ مفهوم کلی رویا چیست؟ از کنار هم گذاشتن تداعی‌ها و تحرکات درونی به تعبیر می‌رسیم. جانسون توجه به چهار نکته را در تعبیر مهم می‌دانست.

    در تعبیر چیزی که مهم است، این است که باید چیزی را بدانیم که قبلا نمی‌دانستیم چون تعبیر از ناخودآگاه می‌آید.

    از تعبیر‌هایی که غرور کاذب یه شما می‌دهند و باعث خود ستایی شما می‌شوند بپرهیزید؛ چون ناخودآگاه برای جبران و رشد شخصی تلاش می‌کند نه تشویق و تزریق اعتماد‌به‌نفس کاذب.

    از تعبیر‌هایی که مسئولیت را از شما سلب می‌کنند دوری کنید. ناخودآگاه از ما می‌خواهد که مسئولیت زندگی خود را بر عهده بگیریم. (نظر جانسون)

    اگر در مورد تعبیر خواب مطمئن نیستید آن را به زمان بسپارید. با رویا‌های خود زندگی کنید. یونگ دهه‌ها بعد به تعبیر برخی از رویا‌های خود می‌رسد.

    4.مراسم‌ها: جانسون می‌گوید: برای احترام گذاشتن آگاهانه به رویا‌ها و ناخودآگاه باید کار فیزیکی انجام داد. مراسم‌ها برای گذر از احساس‌های بد یا برای درک برخی شرایط مفید هستند.

    ساز و کارهای دفاعی فردی که رویا می‌بیند از دیدگاه روان‌درمانی تحلیلی:

    کار رویا این است که محتوای پنهان را به شکل داستان با استفاده از این ساز و کارها به محتوای آشکار تبدیل کند. تعبیر رویا بدین منظور انجام می‌گیرد که با استفاده از کار رویا به مطالب ناخودآگاه دست پیدا کنیم. بنابراین این ساز‌و‌کار‌ها برای پی بردن به معنای رویا و تعبیر آن مفیدند و به عنوان فرایند اولیه و بازبینی ثانویه شناخته شده‌اند. فرایند‌های اولیه عبارتند از:

    • فشرده سازی یا تراکم

    در این ساز‌و‌کار چند عنصر مختلف در ناخودآگاه فرد ترکیب می‌شوند تا یک تصویر آشکار رویا را شکل دهند. مثلأ  فرد در خواب فردی را ببیند که از دید او هم شبیه مادرش باشد هم شبیه همسرش. در اینجا ترکیب مادر و همسر یک تراکم است که نشان می‌دهد احساسات مربوط به این دو نفر باهم مرتبط هستند که این موضوع می‌تواند در روان‌درمانی آشکار شود.

    • جابجایی

    یک عنصر در رویا نشان‌دهنده چیزی درناخودآگاه است. به‌عبارتی در این ساز‌و‌کار هیجانات و احساسات فرد می‌تواند به دیگری جابجا شود تا ایگو بتواند آن را بپذیرد. همچنین ممکن است اتفاقاتی که برای فرد اضطراب‌آور هستند به شکل متفاوتی که برایش قابل‌قبول‌تر باشند، در رویا دیده شوند.

    • بازنمایی نمادین یا نمادسازی

    در این ساز‌و‌کار احساساتی که ممکن است برای فرد بار عاطفی زیاد و غیر‌قابل تحملی داشته باشند به‌صورت نمادین یا تصاویر انتزاعی درآیند.

    مثلا شخصی که در انتهای جلسات روان‌درمانی است خواب می‌بیند که در فرودگاه تنهاست و قرار است به تنهایی سفر کند، وی احساس خوبی از این سفر تنها تجربه نمی‌کند. در اینجا تنها سفر کردن و حال بد می‌تواند نمادی از این باشد که مراجع از تمام شدن جلسات روان‌درمانی ناراحت است.

    فروید به برخی از نماد‌ها و معنایشان درخواب اشاره کرده (مثلا گل در خواب  نماد آلت تناسلی زنانه است)، اما توضیح داده است که معنای این نماد‌ها می‌تواند از فردی به فرد دیگر تغییر کند؛ یک چیز در خواب نمی‌تواند برای همه مردم معنای یکسانی داشته باشد. بنابراین معنای این نماد‌ها را باید در تداعی‌های خود بیمار یافت.

    اما بازبینی ثانویه زمانی اتفاق می‌افتد که فردی که رویا می‌بیند سعی کند رویای خود را به شکلی که برای ایگو قابل‌پذیرش‌تر باشد بیان کند.

    پس از فروید تا به امروز نظریات بسیاری در مورد محتوای رویا مطرح شده است؛ و بسیاری از پژوهشگران تلاش کرده‌اند تا از زوایایی دیگر محتوای رویا را بررسی کنند. هموار کردنِ مسائلِ حل نشده‌ی روزمره، جبران کمبودها، حل مشکلات شخصی، پردازش هیجانات، تقویت خاطرات جدید، تمرین موقعیت‌های جدید و یا تهدید آمیز، برخی از کارکردهایی هستند که برای رویا مطرح شده‌اند.

    آیا نظریه رویای فروید درست است؟

    به نظر می‌رسد هیچ‌کدام از این نظریه‌ها مانند نظریه فروید در حوزه روان‌شناسی اثرگذار نبوده‌اند، همچنین دیگر نظریه‌های مطرح نیز بر پایه نظر فروید بنا شده‌اند. بنابراین درستی این نظریه را مورد بررسی قرار می‌دهیم. طی دهه گذشته نتایج آزمایشات برخی پژوهشگران حوزه روانشناسی نشان داده‌است که بخشی از نظریه‌ی رویای فروید می‌تواند درست باشد، مانند نتایج آزمایشی که دانیل وگنر (Daniel Wegner) انجام داد.

    وگنر با الهام از نوشته ای از فیودور داستایفسکی (Feodor Dostoievski) فرض اصلی این پژوهش را مطرح کرد.  داستایفسکی در یکی از کتاب‌هایش با عنوان «یادداشت‌های زمستانه درباره خاطرات تابستانه» می‌نویسد: «سعی کنید این تمرین را انجام دهید: به خرس قطبی فکر نکنید و سپس خواهید دید که آن چیز لعنتی هر دقیقه به ذهنتان می‌آید».

    وگنر این ایده را مطرح کرد که: وقتی ما سعی می‌کنیم تا یک فکر را نادیده بگیریم یا سرکوبش کنیم، بیشتر اوقات موفق نمی‌شویم و سر و کله آن فکر دوباره پیدا می‌شود.

    وگنر- رویا در روانکاوی

    او درستی این ایده را در آزمایشی در سال 2004 مورد سنجش قرار داد.

    آزمایش  وگنر به این شکل بود که از شرکت‌کنندگان خواسته‌شد پیش از  آن‌که بخوابند، فرد به‌خصوصی را تصور کنند و سپس 5 دقیقه زمان بگذارند و هرچه به ذهنشان خطور می‌کند را یادداشت کنند. شرکت‌کنندگان به سه گروه تقسیم شدند، از گروه اول خواسته شد هنگام نوشتن به آن فرد فکر نکنند، به گروه دوم گفته شد در حین نوشتن به آن فرد فکر کنند و گروه سوم آزاد بودند به هر چه می‌خواهند فکر کنند یا نکنند.

    در مرحله بعد، از تمام شرکت‌کنندگان خواسته شد صبح فردا، هنگامی که از خواب بیدار می‌شوند هر آنچه که شب گذشته در خواب دیده‌اند را یادداشت کنند. نتایجی که از این آزمایش به‌دست آمد واضح بود. شرکت‌کنندگان گروهی که به آن‌ها گفته شده بود به آن فرد فکر نکنند؛ بیشتر از دو گروه دیگر خواب آن فرد را دیده بودند.

    وگنر نام این پدیده را «اثر بازگشت رویا» ( dream rebound effect) نام‌گذاری کرد. وی علت اثر بازگشت رویا را فرایند سرکوب افکار عنوان کرد و اینگونه توضیح داد:

     زمانی که ما می‌خواهیم یک فکر را سرکوب کنیم هم‌زمان دو فرآیند روان‌شناختی در ذهن ما مشغول فعالیت‌اند: یک فرآیند عملیاتی (operating process)، که آن فکر را به طور فعال سرکوب می‌کند، و یک فرآیند نظارت (monitoring process)، که مراقب فکر سرکوب شده‌است.

    سرکوب افکار فرآیندی پیچیده است و تنها زمانی این عملیات به خوبی صورت می‌گیرد که این دو فرآیند با هم هماهنگ کار کنند. این موضوع همسو با نظریه فروید است  که مطرح کرده است دو نیروی روانی وجود دارد که دلایل اولیه شکل‌گیری رویا هستند؛ یکی از آن‌ها به آرزو یا خواسته بیان شده در رویا شکل می‌دهد و دیگری این آرزو یا تمایل در رویا را سانسور می‌کند. به همین دلیل است که با وجود اینکه کارکرد رویا محقق ساختن آرزوست معنای خود را بدون پرده‌پوشی آشکار نمی‌کند.

    وگنر در پژوهش خود به این نتیجه رسید؛ که ممکن است فرآیند سرکوب افکار در مرحله خواب با حرکات سریع چشم (REM) یا خواب فعال از کار بیفتد. در این مرحله قسمت‌هایی از مغز که در سرکوب افکار نقش دارند مانند بخش‌هایی که در توجه، کنترل و حافظه فعال  اثرگذار‌‌هستند، غیر فعال می‌شوند. نکته دیگری که باید بدانیم این است که بخش زیادی از رویاهایمان در مرحله خواب REM اتفاق می‌افتند، درست همان زمانی که فرآیند سرکوب افکار ما غیرفعال شده‌است. این چنین می‌شود که افکار سرکوب شده ما در رویاهایمان ظاهر می‌شوند.

    نقش سرکوب افکار در شکل‌گیری رویا و سلامت روان

    نتایج پژوهش وگنر و دیگر پژوهش‌های مرتبط با رویا نشان دادند افرادی که تمایل بیشتری به سرکوب افکارشان دارند به احتمال بیشتری اثر بازگشت رویا را تجربه می‌کنند، همچنین رویاهای ناخوشایند بیشتری را می‌بینند، کیفیت خوابشان پایین‌تر است و اضطراب، استرس و افسردگی بیشتری را تجربه می‌کنند.

     به‌طور کلی نتایج پژوهش‌ها نشان داده است که سرکوب افکار با سلامت روان رابطه دارد. بنابراین توجه به رویاهایمان می‌تواند به ما کمک کند تا مواردی را که در زندگیمان نادیده می‌گیریم و یا افکاری را که سرکوب می‌کنیم، شناسایی کنیم تا موجب مشکل و دردسری برایمان نشوند. بررسی رویاهایمان چه در محیط درمانی و چه در خارج از آن می‌تواند یکی از راه‌های به دست آوردن بینش نسبت به احوالات درونیمان باشد. هرچقدر در مسیر تحلیل رویا‌ها پیش‌ رویم، بیشتر و بیشتر به تجارب دوران کودکی که منبع محتوا‌ی پنهان رویا و آنچه که سرکوب شده است می‌رسیم.

    سخن پایانی

    طبق نظر پژوهشگران معاصر، هر چند بخشی از جنبه های نظریه رویای فروید آزمایش و درستی آن اثبات شده است اما هنوز جنبه‌های زیادی از نظریه‌اش وجود دارد که از نظر تجربی یا آزمایش نشده‌اند یا قابلیت آزمایش را ندارند. بنابراین اگرچه میزان دقیق بودن نظریه فروید در مورد رویاها هنوز نامشخص است، اما حداقل از یک جنبه به نظر می‌رسد که نظریه فروید درست است:

     رویاها واقعاً شاه‌راهی برای شناخت ناخودآگاه هستند، جایی که افکار سرکوب شده در آنجا زندگی می‌کنند.

    Revonsuo A. The reinterpretation of dreams: An evolutionary hypothesis of the function of dreaming

    Rasch B, Born J. About sleep’s role in memory. Physiol Rev

    glen O. Gabbard, M.D.. View Product. Long-Term Psychodynamic Psychotherapy: A Basic Text, Third Edition

    تحلیل رویا یونگ

    تحلیل کاربردی خواب و رویا رابرت الکس جانسون

  • معرفی کتاب عیبی ندارد اگر حالت خوش نیست

    معرفی کتاب عیبی ندارد اگر حالت خوش نیست

    نویسنده در جملاتش و حتی در ساختار کلی کتاب و دیدگاهش نسبت به مخاطب، توانسته سوگ را هرچند هم که متفاوت باشد، بپذیرد. با ما همراه باشید که معرفی و خلاصه‌ای از این کتاب را بخوانیم.

    عیبی ندارد اگر حالت خوش نیست

    بله واقعا عیبی ندارد اگر حالتان خوش نیست! نویسنده کتاب، مگان دیواین، در اوایل کتاب به مخاطب سوگوارش می‌گوید اشکالی ندارد اگر دل و دماغ خواندن همه‌ی کتاب را نداشته باشید، هر فصلی که فکر می‌کنید با احساسات شما بیشتر هم‌جهت است، همان فصل را بخوانید، اصراری بر به ترتیب خواندن فصل‌ها نیست. اما اینجا که می‌خواهیم نگاهی به کتاب بیاندازیم، ترجیح می‌دهم از نظم خوب کتاب برای معرفی محتوایش استفاده کنم.

    هر دوست داشتنی، جدایی در پی دارد

    در بخشی از پیشگفتار «مارک نپو» در ابتدای کتاب، درباره‌ی تنهایی و سوگ می‌خوانیم:

    «تضادی دوگانه در انسان بودن وجود دارد: اول اینکه هیچ‌کس نمی‌تواند به جای شما زندگی کند (یعنی هیچکس نمی‌تواند با آنچه شما باید با آن مواجه شوید روبرو شود یا آنچه را شما باید احساسش کنید، احساس کند) و هیچکس نیز قادر نیست به تنهایی از پس زندگی بربیاید.

    دوم اینکه همه‌ی ما، در این تنها نوبت زندگیمان آمده‌ایم برای عشق ورزیدن و از دست دادن. هیچکس نمی‌داند چرا، اما همین است که هست. اگر به عشق پایبند باشیم، به ناچار با فقدان و سوگ هم آشنا خواهیم شد. اگر از فقدان و سوگ دوری کننیم، هرگز حقیقتا عشق را تجربه نخواهیم کرد. با این وصف، این شناخت هردوی عشق و فقدان است که ما را کاملا و عمیقا زنده نگه خواهد داشت.»

    وقتی فقدان عزیزی را تجربه می‌کنیم، دنیایمان برای همیشه تغییر می‌کند. در این دنیا که مردم از احساس کردن هراس دارند، مهم است تا عمق سفر انسانی‌مان را به روی یکدیگر باز کنیم، که تنها با تجربه‌ی احساساتمان می‌توانیم از آن آگاه شویم. استحکام پیوند عشق و دوستی واقعی وابسته به این است که چقدر می‌توانیم عشق و فقدان را با هم تجربه کنیم.

    ما اینجا نیستیم که درد خود را برطرف کنیم، بلکه اینجاییم که بر آن مرهم بگذاریم.

    مگان دیواین، نویسنده کتاب عیبی ندارد اگر حالت خوش نیست

    مگان می‌گوید:«آرامش حقیقی در این است که به دردهای همدیگر وارد شویم و خودمان را درون آن‌ها بشناسیم.»
    وظیفه‌ی ما، به تنهایی و باهم، این نیست که درد و فقدانی را که حس می‌کنیم به حداقل برسانیم، بلکه این است که بفهمیم این حوادث تحول‌ساز در زندگی، چه چیزی را درونمان بیدار می‌کند.

    نویسنده‌ی کتاب عیبی ندارد اگر حالت خوش نیست، مگان دیواین

    مگان دیواین، نویسنده‌ی این کتاب، خود روانشناس و روان درمانگر بود و به افراد زیادی کمک می‌کرد تا از دوره‌ی سوگ خود خارج شوند. اما یک روز برای همیشه نگاه او به زندگی و البته تمام زندگی‌اش تغییر کرد؛ همسرش جلوی چشمان او، آخرین لحظات زندگی‌اش را به شکل دردناکی برای غرق نشدن تلاش می‌کرد.

     

     

    همسر او سالم بود و توانایی و تجربه‌اش این اتفاق را باورناپذیرتر می‌کرد. او غرق شد و مگان متوجه شد که هیچ کدام از دانسته‌هایش نمی‌توانست این فقدان بزرگ را تسکین دهد. مگان در مقدمه‌ی کتاب می‌گوید:

    «با تمام تجارب و آموزش‌هایی که کسب کرده بودم، اگر کسی می‌بود که می‌توانست آماده‌ی مواجهه با این نوع فقدان باشد، آن شخص من بودم؛ اما حالا هیچ چیز نمی‌توانست مرا آرام کند و هیچ‌کدام از آموخته‌هایم اهمیتی نداشت. پس از مرگ مت (همسرش) می‌خواستم هریک از بیماران را فرابخوانم و به خاطر نادانی‌ام عذرخواهی کنم.»

    مگان دیوان بعد از این اتفاق تلخ انجمنی از افراد سوگوار را پیدا کرد که به عقیده‌ی خودش تنها «فقدان» نقطه مشترک آن‌ها نبود؛ دیگران در برخورد با‌ آن‌ها قضاوتشان می‌کردند، سعی می‌کردند آن‌ها را از احساساتشان شرمگین کنند و طوری رفتار می‌کردند که انگار احساساتشان اشتباه است. مگان درباره این انجمن می‌گوید:

    «ما برای هم داستان‌هایی تعریف می‌کردیم که چطور تشویقمان می‌کردند که «دیگر به آن فکر نکنیم»، گذشته را پشت سر بگذاریم و درمورد عزیزانِ از دست رفته‌ی خود صحبت نکنیم. ما را نصیحت می‌کردند که به زندگیمان بازگردیم و بهمان می‌گفتند که حتما به مرگ آن‌ها نیاز داشتیم تا یادبگیریم چه چیز در زندگیمان مهم است.

    حتی کسانی که سعی می‌کردند کمکمان کنند نهایتا به ما ضربه می‌زدند. توصیه و نصیحت، حتی زمانی که با نیت خوب گفته می‌شود، تحقیرآمیز به نظر می‌آید؛ انگار چنین دردِ بزرگی را به جمله‌ای پشت کارت‌پستال‌ها تبدیل می‌کند.»

    مواجهه با سوگ

    در واقع فرهنگِ ما به ما آموزش نداده که چگونه با استفاده از مهارت‌های واقعا مفید با سوگ مواجه شویم. این که ما نمی‌دانیم چطور با سوگ مواجه شویم به این معنی نیست که انسان‌های بدی هستیم. همه می‌دانیم حرف‌های خیرخواهانه‌ی رایج به هیچ‌وجه کمک نمی‌کند. همه این را می‌دانیم و در عین حال هیچکس چیزی نمی‌گوید.

    برای درک بیشتر فرایند سوگواری می‌توانید این مقاله را مطالعه کنید: سوگواری از منظر روانکاوی فرویدی

    سعی نکنید در سوگ چیزی مثبت پیدا کنید و به سوگوار بگویید؛

    بسیاری از حرف‌‌های امید بخش اینجا کارایی ندارند. یادتان باشد هیچ وقت به فرد سوگوار چنین حرف‌هایی نزنید: « او دوست نداشت تو را اینقدر ناراحت ببیند، هر اتفاقی دلیلی دارد، حداقل این مدت او در زندگی‌ات بوده است، تو قوی هستی و از پس این مصیبت بر خواهی آمد، این تجربه تو را قوی‌تر خواهد کرد، (و بدتر از همه) همیشه می‌توانی دوباره تلاش کنی و یک شریک دیگر در زندگی‌ات داشته باشی یا یک بچه‌ی دیگر بیاوری، راهی پیدا کن که دردت را به چیزی زیبا و مثبت و مفید تبدیل کند.» اینجاست که تفاوت همدلی و همدردی اهمیت زیادی پیدا می‎‎‌کند.

    وقتی دیگران پیشرفت را به فقدان شما نسبت می‌دهند، قدرت شما را تحقیر می‌کنند و به طور ضمنی آن کسی را که بودید خوار می‌کنند و مورد قضاوت قرار می‌دهند و می‌گویند به نحوی به این اتفاق نیاز اشتید. تعجبی ندارد که احساس بدی پیدا می‌کنید.

    سوگ را مقایسه نکنید

    مقایسه‌ی یک سوگ با سوگی دیگر تقریبا همیشه نتیجه‌ی عکس می‌دهد. تجربه‌ای از فقدان هم‌معنی با فقدانی دیگری نیست. فقدان، درست مثل عشق، منفرد است. این که کسی فقدانی را تجربه کرده باشد، حتی اگر فقدانی بسیار مشابه شما باشد، به این معنا نیست که لزوما شما را درک می‌کند.

    وقتی دیگران داستان‌های سوگواری‌شان را تعریف می‌کنند، احساس می‌کنی کسی از شما «سرقت» کرده است، چون چیزی از شما گرفته شده است: اهمیتِ مرکزیِ واقعیتِ فعلیِ شما.

    گاهی درد زندگی آنچنان بزرگ می‌شود که نگه داشتنش از عهده‌ی یک نفر بر نمی‌آید.

    بله فقدان همین قدر تلخ است. در این حقیقت هیچ چیز زیبایی وجود ندارد، درد دارید و دردتان هم با شادی بهتر نمی‌شود. به راه حل نیاز ندارید، شما به کسی نیاز دارید که سوگتان را بفهمد و بپذیرد. در واقع بعضی چیزها را نمی‌توان درمان کرد؛ فقط باید آن‌ها را به دوش کشید.

    چه زمانی برای سوگوار بودن بیش از حد طولانی است؟

    سوگ «مشکل» نیست که بخواهیم آن را حل کنیم؛ «اشتباه» نیست و نمی‌توانیم «درستش» کنیم؛ بیماری نیست که بتوانیم درمانش کنیم. ما فرض می‌کنیم اگر چیزی ناراحت‌کننده باشد، یعنی «اشتباه» است. مردم نتیجه می‌گیرند که سوگ بد است، زیرا دردناک است.

    از طرفی فکر می‌کنیم «شاد» معادل «سلامت» است. انگار که شادی استاندارد و قانونی است که همه چیز بر اساس آن سنجیده می‌شود. به همین خاطر گمان می‌کنیم «بازگشت به حالت عادی(شاد)» در تعارض با «ماندن در سوگ» است و این بازگشت باید سریع‌تر اتفاق بیفتد.

     

     

    در واقع «در فقدان‌های بزرگ، چه بعد از هشت روز و چه بعد از هشتاد سال، انگار تازه اتفاق افتاده است.» در واقع سوگ پایانی ندارد. شما یاد می‌گیرید با وجود سوگ زندگی کنید اما نمی‌توانید آن را وادار کنید منظم باشد.

    از نظر فرهنگی ما می‌خواهیم بشنویم که چیزهایی وجود دارد که نمی‌توانند درست شوند. ما نمی‌خواهیم بشنویم دردهایی وجود دارند که هرگز درمان نمی‌شوند. یاد می‌گیریم برخی چیزها را در زندگی‌مان تحمل کنیم و این معنی درست شدن همه چیز در پایان نیست. مهم نیست چند رنگین‌کمان و پروانه به گفتمانمان اضافه کنید؛ بعضی از داستان‌ها سرانجام ندارند.

    فرهنگ سرزنش و بی سوادی عاطفی

    گاهی نمی‌توانیم این حقیقت را درک کنیم که شخص می‌تواند هنگام صبحانه زنده و خوب باشد و موقع ناهار مرده باشد. نمی‌توانیم درک کنیم که چطور شخصی که تغذیه‌ی خوبی داشت، ورزش می‌کرد و در کل انسان سالمی بود، سرطان گرفته و در 34 سالگی مرده است.

    نمی‌توانیم بفهمیم چطور یک بچه‌ی کاملا سالم ممکن است از چیزی که با سرفه‌ای ساده شروع شد مرده باشد. چطور کسی که با دوچرخه به محل کارش می‌رفت، از خط ویژه‌ی دوچرخه عبور می‌کرد، لباس شب‌نما می‌پوشید و دوچرخه‌اش به چراغ‌های چشمک‌زن مجهز بود، ممکن است تصادف کند و در چشم‌به‌هم‌زدنی کشته شود. حتما کار خیلی اشتباهی انجام داده بودند، حتما دلیلی وجود دارد.

    ما خودمان را منعکس در دردِ شخصِ دیگر می‌بینیم و دوست نداریم خودمان را آنجا ببینیم.

    دیدن کسی که درد دارد، در ما واکنشی ایجاد می‌کند و این واکنش ما را بسیار ناراحت می‌کند. در مواجهه با این دانش درونی که ما نیز ممکن است در وضعیت مشابه قرار بگیریم، مراکز همدردی خود را خاموش می‌کنیم، ارتباطمان را انکار می‌کنیم و به سمت قضاوت و سرزنش پیش می‌رویم.

    سخن پایانی

    این مطلب برگرفته از «کتاب عیبی ندارد اگر حالت خوش نیست» نوشته‌ی مگان دیواین، است. هرچند در این مطلب تا حد زیادی با محتوای کتاب آشنا شدید، اما پیشنهاد می‌کنم این کتاب را به عنوا مرهم برای سوگ‌هایتان بخوانید. به جای همه‌ی زمان‌هایی که برای عزیزان از دست رفته، موقعیت‌های بی‌ثمر، رابطه‌های قطع شده‌ و حتی در کودکی، زمانی که اسباب بازی مورد علاقه‌مان را در اتوبوس جا گذاشتیم و آغوشی همدل برای گریستن نداشتیم، می‌توانید این کتاب را بخوانید و جملاتش را با تمام وجود حس کنید.

    به خصوص اگر می‌خواهید هنگام سوگواری عزیزانتان بتوانید بیشتر با آن‌ها همدلی داشته باشید، این کتاب به شما کمک می‌کند.

    «در نهایت آنچه باید به عنوان تمرین به یاد داشته باشیم، این است که به تمام سوگ‌ها احترام بگذاریم. به فقدان‌ها احترام بگذاریم، چه کوچک و چه بزرگ، چه زندگی‌تان را تغییر بدهد و چه یک لحظه‌تان را. یادمان باشد آن‌ها را با هم مقایسه نکنیم. این که همه‌ی مردم درد را تجربه می‌کنند دوای هیچ دردی نیست.»

    پیشنهاد مطالعه:

    فرآیند سوگ و کمک به فرد سوگوار

    تنهایی اگزیستانسیال

    مهارت گوش دادن همدلانه

  • فرآیند سوگ و کمک به شخص سوگوار

    فرآیند سوگ و کمک به شخص سوگوار

    کرونا پرشتاب‌تر از هر دونده‌ای از راه رسید و متاسفانه جان بسیاری از انسان‌ها را برای همیشه ربود. حالا فرصتی است تا درباره فرآیند پر اشک و آهی حرف بزنیم که فروید در مقاله «ماتم و ملانکولیا» از آن به‌عنوان «سوگ» یاد می‌کند.

     

    چه اتفاقی در سوگ می‌افتد؟

    یکی از سؤال‌های پرمایه این است که چه چیزی سوگ را تا این‌ حد دردناک می‌کند؟ طوری که اگر با کسی روبرو شویم که ناراحت است می‌گوییم «مگه کسی‌ات مُرده؟». این نه یک کنایه معمولی، که جمله‌ای پیش‌بینی‌کننده است. گویی از قبل خودمان هم می‌دانیم کسی که عزیزش را از دست بدهد، لاجرم غصه‌دار می‌شود.

    معمای سوگواری را می‌شود با چند پاسخ مهم حل کرد. ما معمولاً روی ابژه‌های محبوب‌مان از نظر روانی سرمایه‌گذاری می‌کنیم. وقتی ابژه از دست می‌رود (مثلاً می‌میرد)، باید انرژی را از روی آن برداریم و با سرمایه‌گذاری دوباره در جایی دیگر، از هدررفت انرژی روانی‌مان جلوگیری کنیم.

    اگر به شما بگویند بانکی که در آن پول زیادی را گذاشته بودید، حالا دیگر وجود خارجی ندارد، چه احساسی پیدا می‌کنید؟ احتمالاً اول بعد از آن که خنده‌ای ناباورانه سر می‌دهید، دست به دامان وهم و خیال می‌شوید و چنین اتفاقی را انکار می‌کنید! درست مثل وقتی‌که عزیزی را از دست می‌دهیم و با گفتن جمله‌هایی مثل «نکنه من خوابم؟ اون برمی‌گرده، نمرده فقط حالش بد شده و…»، نشان می‌دهیم که چقدر تحمل فقدان سخت است؛ آن‌قدر که رخ دادنش در واقعیت را انکار می‌کنیم بلکه کمی زمان بخریم تا کم‌کم با واقعیت روبرو شویم. در این صورت است که می‌توانیم انرژی سرمایه‌گذاری شده را آهسته و بی کلنجار، از روی ابژه برداریم.

     

     

    در روزهای ابتدایی سوگ، شاهد سرمایه‌گذاری فرد سوگوار روی اشیا و یادگاری‌ها، محل‌های مشترک دیدار (خانه قدیمی)، آلبوم، پیام‌های ردوبدل شده، یادداشت‌های گذشته و… خواهیم بود که همگی به‌نوعی با ابژه غایب ارتباط دارند. حتا تصویرسازی‌ها و مرور خاطرات هم در کنار این موارد، برای فرد کارکردهایی دارند؛ تمام این کارها کمک می‌کنند تا حضور ابژه (حتا به شکل خیالی) طولانی‌تر شود. این مدت‌زمان، مجالی را فراهم می‌کند تا شخص بتواند با فقدان روبرو شود و بپذیرد که عزیزش دیگر کنار او نیست. به لطف همین «پذیرش» است که ایگو و انرژی‌های ازدست‌رفته می‌تواند برگردد و در اختیار خود فرد قرار بگیرد تا آنها را صرف فعالیت‌هایی کند که قبلاً انجام می‌داده است.

    سوگ وقتی رخ می‌دهد که محبوبی را در دنیای واقعی از دست بدهیم. دراین‌صورت، غمگین شدن در غیاب او، طبیعی جلوه می‌کند. به‌طور خلاصه می‌توان گفت همیشه یک دل‌بستگی اولیه‌ای نسبت به ابژه وجود دارد و روی آن سرمایه‌گذاری روانی می‌شود، ابژه از دست می‌رود، فرآیند سوگ آغاز می‌شود، شخص سوگوار به‌مرورزمان می‌تواند انرژی روانی‌اش را روی ابژه جدید سرمایه‌گذاری کند؛ درنهایت بعد از گذشتن سوگواری، ماتم هم از بین می‌رود.

    مرزهای سوگ و ملانکولیا

    نمی‌شود از سوگ گفت و درباره افسردگی (به زبان روانکاوی: ملانکولیا) سکوت کرد. بنابراین لازم است با تفاوت‌ها و شباهت‌های سوگ و ملانکولیا آشنا شویم.

    فرد سوگوار به‌طور آگاهانه می‌داند که هیجان‌های ناخوشایندش (غم، تأسف، خشم و…) معطوف به کدام فقدان است؛ او خبر دارد که چه کسی دیگر کنار او نیست. درحالی‌که در ملانکولیا، فرد نمی‌داند چه چیزی را ازدست‌داده است. همین‌جاست که گره میفتد به کلاف ملانکولیا! حتا ممکن است شخص زنده هم باشد اما فرد افسرده، دیگر «عشق» آن ابژه را نداشته باشد.

    با فقدان ابژه محبوب، شخص نشانه‌هایی را بروز می‌دهد که شامل: تغییر نگرش فرد به زندگی، اختلال در کارکردهای اساسی مثل خوردن، خوابیدن و… می‌شود.

    گاهی همین تابلوی بالینی (با نشانه‌های بیشتر و شدیدتر) را می‌بینیم درحالی‌که فقدان نه در جهان واقعی، بلکه درون خود فرد قد علم کرده است؛ آن‌هم از طریق همانندسازی با ابژه‌ای که نسبت به آن احساسات دوسوگرانه‌ای (خشم و عشق) وجود دارد. در این افراد، دل‌مردگی و اندوه غلیان می‌کند، علاقه به دنیا متوقف می‌شود، ظرفیت مهر‌ورزی کاهش می‌یابد، فعالیت‌های روزمره با بازداری مواجه می‌شوند و از همه مهم‌تر حرمت یا عزت‌نفس شخص آسیب می‌بیند. (مورد آخر در سوگ بهنجار بروز پیدا نمی‌کند). تکه‌های پازل را که کنار هم بگذاریم، به تصویر ملانکولیا می‌رسیم.

     

     

    ممکن است ملانکولیا را با سوگواری بهنجار اشتباه بگیریم. اما در عین شباهت‌هایی که باهم دارند، تفاوتی مهم به ما می‌گوید که از جایی به بعد راهِ این دو از هم جدا می‌شود. زمانی که فرد ملانکولیا، با حمله به خود (سرزنش، رفتارهای تنبیهی و…) دست‌وپنجه نرم می‌کند، شخص سوگوار هنوز احترام به خود را حفظ کرده است.

    شاید در ملانکولیا هم انتظار داشته باشیم که بعد از گذر زمان، فرد انرژی‌های ازدست‌رفته‌اش را پس بگیرد؛ اما موانعی وجود دارد که اجازه نمی‌دهد این آرزو محقق شود و هیجان‌های ناخوشایند به خط پایان برسند. انگار با زخمی رهاشده مواجه هستیم که هرگز مرهمی برای آن وجود نداشته است!

    در نگاه فرد سوگوار، جهان خارج است که معنا و لذتی ندارد، در ملانکولیا اما این ایگو یا به زبان ساده‌تر دنیای درونی اوست که فقیر و بی‌محتوا شده است. به همین دلیل شاهد خودکم‌بینی‌های شخص هستیم که با واقعیت هم تناسبی ندارند.

    مسیرهای تسلی دادن به افراد سوگوار

    روبرو شدن با شخص سوگوار، چالش‌های خاص خودش را دارد و می‌شود گفت دو مسیر کارآمد و ناکارآمد وجود دارد که در ادامه به آنها می‌پردازیم.

    درست وقتی مقابل شخص سوگوار نشسته‌ایم، انگار در یک آن در ذهن‌مان قحطی واژه آمده است! یعنی همان موقعی که فکرمان یاری نمی‌کند و کلمه‌ای برای تسلی پیدا نمی‌کنیم. حالا استیصال فرد تسلی‌دهنده برای ابراز همدلی خودنمایی می‌کند.

    اما چند سؤال اساسی می‌تواند شرایط را برای ما روشن کند. از خودمان بپرسیم:

    • آیا خودم ظرفیت روبرو شدن با مسئله سوگ را دارم؟
    • آیا با احساس غمگینی خودم، راحت هستم یا نمی‌توانم تحملش کنم؟
    • آیا هنگام فقدان، تلاش می‌کنم خشم و ناراحتی‌ام را به روی خودم نیاورم یا آن را می‌پذیرم؟
    •  

    گاهی خودمان به‌قدری آشفته می‌شویم که تازه زخم‌های قدیمی‌مان سر باز می‌کند که دیدن و شنیدن رنج دیگری برایمان دشوار و حتا نشدنی می‌شود. به‌خصوص وقتی‌که سعی می‌کنیم گفتار فرد را قطع کنیم یا با گفتن جمله «گریه نکن» راه اشک و برون‌ریزی هیجانی‌اش را سد می‌کنیم. بهتر است اسم این واکنش‌ها را بگذاریم «بدترین کارهایی که نباید انجام دهیم!».

    بدترین واکنش‌ها به سوگ!

    ما به بعضی از عادت‌ها خو گرفته‌ایم؛ مثل وقتی‌که عادت کردیم به فرد سوگوار بگوییم از مرور خاطره‌ها پرهیز کند. گاهی شخص می‌خواهد اندوهش را روایت کند ولی ما او را به طفره رفتن تشویق می‌کنیم تا هیچ خاطره‌ای از محبوبش را به یاد نیاورد مبادا حالش بد شود. درواقع تلاش می‌کنیم هر آنچه که مربوط به محبوب غایب بوده را بایگانی کنیم تا جلوی چشم نباشد! تشویق به فراموشی، فرآیند سوگواری را مختل می‌کند و می‌تواند باعث مشکلاتی در آینده شود. با این کار، ابزارهای کارآمد را از شخص می‌گیریم بی‌آنکه او را مهیا کرده باشیم!

    هنوز اشتباه بزرگ‌تری هم هست که فرقی با نمک پاشیدن روی زخم ندارد! همین‌که شروع کنیم به مقایسه شخص سوگوار با خودمان. جمله‌هایی مثل «من وقتی پدرم/ مادرم فوت کرد، خیلی زود عادت کردم. ولی تو از بس وابسته‌ای و به خودت سخت می‌گیری که زندگی روزمره رو هم یادت رفته! خاک سردی می‌آره، چند روز بگذره یادت می‌ره و…». جمله کلیشه‌ای «روزگار انقد بد شده که خوب شد فلانی رفت و راحت شد!»، نه‌تنها مایه دلگرمی فرد سوگوار نیست بلکه داغ دل او را شعله‌ور می‌کند. مگر اینکه این جمله، آرزوی پنهان شما (مرگ خواهی برای خودتان) باشد و تازه آن را به زبان می‌آورید!

    فراموش نکنیم که سن از دست دادن یک عزیز هم تأثیر زیادی در عمق ماجرا دارد. رنج خانم یا آقای چهل‌ساله‌ای که پدر یا مادرش را در چهارسالگی ازدست‌داده است، هرگز با کسی که در بزرگ‌سالی فقدانی را تجربه می‌کند، قابل مقایسه نیست. کودکان آسیب‌پذیرتر هستند و ممکن است درد و اندوه عمیق‌شان را تا سال‌ها بعد همراه خودشان بیاورند. البته که همیشه می‌شود با کمک درمانگران حرفه‌ای، این زخم را التیام داد.

    بهترین پاسخ برای تسلی شخص سوگوار

    بهترین پاسخ شاید پاسخ ندادن باشد! شنیدن و گوش کردن فعالانه، همدلی، دیدن رنج دیگری از نگاه او، کارهای به‌ظاهر ساده‌ای هستند که نتایج بزرگی دارند. می‌توانیم از جملات خود فرد استفاده کنیم و احساساتش را به او بازتاب بدهیم؛ مثلاً اگر می‌گوید «هیچ‌وقت فکرشو نمی‌کردم این اتفاق بیفته»، می‌توانیم بگوییم «احتمالاً به خاطر از دست دادن عزیزت شوکه شدی». البته جملات ما زمانی به دل شخص می‌نشینند که خودمان هم باورش داشته باشیم. یعنی جمله «حق داری ناراحت باشی» وقتی اثر می‌کند که بدانیم درد با غم همراه است.

    یادمان باشد که همه، سوگ را یکسان تجربه نمی‌کنند. تفاوت‌های فردی را با آغوش باز بپذیریم و به شخص سوگوار زمان بدهیم. شاید به خاطر همین است که وینیکات، روانکاو این جمله طلایی را می‌گوید: «این حقیقت که حل شدن غم، زیاد طول می‌کشد، نشانه بی‌کفایتی نیست بلکه حاکی از عمق روان انسان است». حالا نوبت ماست که عمق سوگواری را به رسمیت بشناسیم تا تسلی دادن‌هایمان افاقه کند!

    درمان سوگ

    یادداشت سردبیر: سوگ دوره‌ی دردناکی است. وقتی عزیزانمان را می‌بینیم که سوگوار شده‌اند، بیش از هرچیزی می‌خواهیم آن‌ها را درحال درد کشیدن نبینیم. این ساختار روانی ماست که معمولا درد دیگران در مغز ما درد روانی ایجاد می‌کند و از طرفی ممکن است ما ظرفیت این درد مشترک را نداشته باشیم. با این حال سوگ بیماری نیست که درمان داشته باشد بلکه نپذیرفتن آن است که در ابعاد مختلف زندگی شخص اختلال ایجاد می‌کند. سوگ باید پذیرفته و احساسات آن تجربه شود تا شخص سوگوار پس از مدتی بتواند زندگی کردن با این فقدان را یاد بگیرد.

    اگر فکر می‌کنید در این زمینه نیاز دارید از یک رواندرمانگر یا روانکاو کمک بگیرید و یا در جلسات گروه درمانی شرکت کنید، می‌توانید به واتساپ کلینیک تجربه زندگی (989031492837+) پیام دهید.

  • معرفی و تحلیل سریال پاتریک ملروز

    معرفی و تحلیل سریال پاتریک ملروز

    کودکان نیاز دارند که بتوانند به والدینشان اعتماد کنند، با آن‌ها حرف بزنند و از آن‌ها حمایت کافی دریافت کنند.

    کودکی که از والدینش (یا مراقبت کننده‌های اصلی) نه تنها مورد حمایت قرار نمی‌گیرند، بلکه آزار هم می‌بینند. داستان مینی سریال پتریک ملروز چیزی شبیه به این است؛ کودکی ک همه‌ی بی‌مراقبتی‌ها و آزارد و اذیت اعمال شده از سوی والدین را بر سر خودش آوار می‌کند و با شتاب، دمی از پیش رفتن به سوی مرگ باز نمی‌ایستد تا خشمی را که از دیگرانِ مهمِ زندگی‌ در دلش انبوه شده است، به سمت خودش شلیک کند.

    سریال پاتریک ملروز

    مینی سریال پاتریک ملروز با بازی خیره کننده بندیکت کمبریج، اقتباسی از رمانی پنج جلدی به همین نام نوشته‌ی ادوارد سنت آبین است. این مینی سریال پنج اپیزودی روایتی از زندگی پاتریک ملروز و اتفاقات آسیب‌زای دوران کودکی او را به تصویر می‌کشد.

    ربکا سولنیت در کتاب خود به نام نقشه‌هایی برای گم شدن نوشته است:

    «فراموش کردن هنر نیست، هنر در رها کردن است».

    ربکا سولنیت

     

    فکر می‌کنم این جمله مقدمه‌ی خوبی برای معرفی سریال پاتریک ملروز باشد. احتمالا خیلی از ما بعضی از داستان‌ها و اتفاقات ناخوشایند دوران کودکی را فراموش ‌کنیم. به قول ربکا سولنیت هنر در رها کردن است. بهبودی رنج‌های روانی زمانی آغاز می‌شود که از تسخیر خشم و نفرتی که از گذشته داشته‌ایم، رها شویم. اگر این مینی سریال 5 قسمتی را ندیده‌اید، حتما آن را در کانال تلگرام مجله تجربه زندگی ببینید.

    داستان سریال پاتریک ملروز

    سریال این‌گونه شروع می‌شود : تلفن زنگ می‌خورد، صدایی از آن سوی خط می‌گوید:«پدرت مرد.»

    پاتریک بعد از شنیدن این خبر، به آرامی به سمت زمین خم می‌شود اما نه با غم و اندوه؛ چهره‌ی او به آرامی تغییر می‌کند. گوشه‌ی دهانش به لبخند گشوده می‌شود، گویا هروئین تاثیر خود را گذاشته است. حالا پاتریک ملروز باید به نیویورک برود و خاکستر پدرش را تحویل بگیرد. در این میان احساسات شدیدی به او دست می‌دهد که سعی دارد به وسیله اعتیاد از تجربه‌ی آن‌ها و یادآوری آنچه گذشته است، فرار کند.

     

     

    هنوز نمی‌دانیم داستان پدر و پسر چه گذشته‌ای داشته است. در اپیزود اول تصویری که از پاتریک ملروز می‌بینیم، یک معتاد وابسته به هروئین است که ناگهان با خبر مرگ پدرش مواجه می‌شود. از طرفی قصد دارد اعتیادش را هم ترک کند. البته که هنوز در ابتدای سریال، در هدف خود ناکام است. شاید فکر کنید موقعیت‌های نعشگی او زیاد از حد در سریال اغراق آمیز پرداخته شده باشند، اما در واقع این فیلم بر اساس رمان سنت آبین نوشته شده است که او با قلم خود درباره زندگی‌اش نوشته است.

     در روند داستان مخاطب لایه به لایه با شخصیت پاتریک و پیچیدگی‌ها‌ی روابط او با پدر و مادرش و اتفاقات دوران کودکی او آشنا می‌شود. در یکی از سکانس‌های قسمت اول سریال هنگامی که پاتریک در اتاقی با تابوت پدرش تنها می‌شود و کفن را از روی صورت سرد و بی‌روح او کنار می‌زند با ترکیبی از احساسات اضطراب، ترس، نفرت، غم و خشم خطاب به او صحبت می‌کند. گویا هنوز هم از تنها شدن با پدرش ترسیده و مضطرب است.

    اما مگر چه گذشته‌ای بین این پدر و پسر وجود داشته یا چه اتفاقی افتاده که پاتریک از یاداوری آن تا این حد خشمگین است؟اما چه چیز در گذشته بین این پدر و پسر اتفاق افتاده است که یادآوری آن این چنین پاتریک را خشمگین می‌کند؟ این تنش شدید از کجا می‌آید؟

    در اپیزود دوم با خاطرات و روایت‌هایی از دوران کودکی پاتریک روبرو می‌شویم که علت رفتارهای مازوخیستیک و پیش رفتن این چنینی او به سمت مرگ با اعتیاد به الکل و مواد و خیانت برای مخاطب قابل توجیه می‌شود. اتفاقاتی که در این قسمت شاهد آن هستیم، هسته‌ و سناریو‌ی اصلی زندگی بزرگسالی پاتریک را شکل می‌دهد. این قسمت، دردناک و غم انگیز‌ترین اپیزود سریال است که حس‌های مخاطب را به شدت درگیر می‌کند.

    حتی هنگامی که به سمت اتاق تابوت پدرش حرکت کرده و از راهرو عبور می‌کند، از شدت اضطراب صدای خود را در کودکی می‌شنود که می‌گوید: عطارد، زهره… . این تنها راهی است که برای مقابله با پدر دارد، این که اطلاعاتش را دوره کند تا با سوال‌های دور از انتظار پدر، غافلگیر و مجازات نشود. این تنها دفاعی بود که در برابر پدر بزرگسال و قدرتمند داشت. پدری که به بهانه‌ی قوی شدن کودکش، آن را مورد تنبیه شدید قرار می‌داد، بدون این که کودک بداند تقصیرش چه بوده است.

    پاتریک در کودکی از سوی پدر مورد آزار جنسی قرار گرفته و تهدید به سکوت می‌شود. از طرفی امنیت، حمایت و مراقبت کافی با مادر را هم تجربه نمی‌کند.

     

     

    پدر پاتریک ملروز، دیوید ملروز، یک موسیقیدان با استعداد و پزشک است که پدر ژنرال نظامی‌اش او را از ارث محروم کرده است. دیوید جز ثروت همسرش چیزی نداشت و بیشترین اثری که در محیط خانواده و دوستانش داشت، صرفا درد بود. همسر دیوید ملروز که مادر پاتریک بود، از سمت دیوید تهدید شده بود که به پاتریک زیاد نزدیک نباشد تا پاتریک احساسی بار نیاید.

    در قسمت‌ها‌ی بعدی سریال با چالش‌های دوران بزرگسالی او بیشتر آشنا می‌شویم. او بزرگ شده است. اما هنوز همان کودک شکننده‌ی دیروز با انبوهی از خشم، نفرت، شرم و درد است. مرور زندگی‌اش هم چیزی بجز مصیبت و بدبختی و غم سال‌ها‌ی زندگی نکرده برایش به همراه نداشته است. هنگامی که به دوستش می‌گوید :«از متنفر بودن خسته شدم. این دفعه نمی‌خوام فقط نجات پیدا کنم، میخوام زندگی کنم» آغاز رها کردن گذشته برای پاتریک است. نخستین تلاش او برای بازگشت به زندگی…

    در اپیزود‌ها‌ی بعدی سریال با دشواری‌ها‌ی او در مسیر نا‌هموار رهایی از گذشته و ترک اعتیادش همراه می‌شویم؛ او می‌خواهد به جلو حرکت کند، اما بار‌ها به عقب باز می‌گردد. شکست می‌خورد، تحقیر می‌شود، ناکام می‌ماند، میل به بازگشت و تکرار به اجبار‌ها‌ی گذشته دارد، اما پاتریک ملروز سرانجام به مرگ لگام می‌زند. برای پاتریک زندگی با همه‌ی رنج و دشواری‌ها و مسیر پر پیچ و‌خم و فراز و نشیب‌هایش ارزش زیستن دارد.

    تحلیل سریال پاتریک ملروز

    از دیدگاه روانشناسی کسانی که دچار تروما یا رویدادی استرس‌زا می شوند خاطراتی تکراری، غیر ارادی و مزاحم از رویداد تروماتیک به علت برخی از محرک‌ها برای فرد یاداوری می‌شود و همچنین در مقابل محرک های بیرونی که نماد یکی از جنبه‌ها‌ی رویداد تروماتیک یا شبیه به آن باشند، دچار رنج شدید می‌شوند و یا واکنش های فیزیولوژیک شدید نشان می‌دهند.

     

     

    در برخی از سکانس‌ها می‌بینیم که پاتریک ملروز در بزرگسالی‌اش با همه افرادی که حکم مراقبت کننده‌ را برای او دارند، رفتار خوبی ندارد؛ از همسرش گرفته تا گارسونی که سر او فریاد می‌کشد. می‌توان این رفار را ابراز خشمی می‌دانست که در حقیقت می‌خواست به والدینش ابراز کند اما همسرش و کسی مثل گارسون، در دسترس‌ترین افرادی هستند که می‌تواند با خطر کمتری خشمش را نسبت به آن‌ها ابراز کند.

    همچنین در بعضی از سکانس های سریال، پاتریک مارمولکی را به یاد می‌آورد که روی دیوار در حال خزیدن است. وقتی پاتریک در شرایط و یا در صحنه‌ای که صدای پیانو در رستورانی شنیده‌ می‌شود، پاتریک در مواجهه با آن‌ها دچار احساس تهوع می‌شود. صدای پیانو برای او با آزار جنسی تداعی می‌شود. پاتریک در بزرگسالی هم مدام باید از این محرک ‌ها‌ی بیرونی فرار کند. اما فرار از خودمان مگر ممکن است؟

    از نظر روانکاوی، سمپتوم هر فرد پناهگاهی است برای فرار از تعارضی دردناک‌تر.

    سمپتوم فرد هر چقدر آسیب‌زا و ناکارامد باشد، بهترین ابزاری بوده است تا فرد به وسیله آن جلوی خونریزی‌ها‌ی عمیق‌ دستگاه روان خود را بگیرد. اعتیاد به الکل و مواد مخدر در شخصیت اول سریال بهترین ابزار او برای کنار آمدن با درد‌ها و تعارضات دستگاه روانش بوده است. خشم ویرانگر کودک از آزار پدر، به درون برگشته و خودش را مورد هدف قرار می‌دهد. حال او خودش را با این خشم که به شکل اعتیاد به مواد ظاهر شده، تخریب می‌کند.

    در یکی از بخش‌های سریال پاتریک وارد سالن یک انجمن‌های ترک اعتیاد می‌شود، نه برای این که به آن‌ها بپیوندد، بلکه صرفا منتظر است تا دوستش بیرون بیاید. پاتریک که کل این گروه‌ها را صرفا شعار و تظاهر می‌داند، پس از نشستن روی صندلی انتظار به صحبت یکی از افراد گوش می‌دهد. برخلاف چیزی که پاتریک انتظار داشت بشنود، احساسات آن مرد مشارکت کننده به احساسات خودش بسیار شبیه بود.

    هرچند روحیه‌ی مغرور و آسیب ناپذیر پاتریک اجازه نمی‌داد این حس همدلی که از گروه دریافت کرده بود را حتا به دوستش بروز بدهد اما من فکر می‌کنم تأثیر درمان کننده‌ی حرف زدن از همانجا بر پاتریک اثر کرد.

    افراد آسیب دیده که همدلی کافی در زندگیشان دریافت نکرده‌اند، اغلب ظرفیت کافی برای همدلی ندارند. هرچند پاتریک ملروز پیش از این اهل عذرخواهی نبود، اما پس از صحبت درباره‌ی رازش [سوءاستفاده‌ی جنسی پدرش از او] و برخورد همدلانه‌ی دوستش، ظرفیت همدلی در او افزایش پیدا می‌کند. به این شکل که می‌بینیم کمی بعد از پیشخدمتی که سرش فریاد زده بود، همدلانه عذرخواهی می‌کند.

    برای بهبود یافتن، نیاز داریم که صحبت کنیم.

    هیچ کدام از ما قادر نیستیم جلوی اتفاقاتی که در گذشته برایمان رخ داده را بگیریم. اتفاقاتی که نتوانستیم روی آنها کنترلی داشته باشیم و کسی هم از ما انچنان که انتظار داشتیم مراقبت نکرد. اما ادامه‌ی زندگی دست خودمان است. امروز می توانیم از ابزارهای کارآمدتری برای زندگی استفاده کنیم، می توانیم از کسانی که شایسته‌ی مراقبت کردن هستند کمک بگیریم. می‌توانیم یاد بگیریم از خودمان محافظت کنیم.

     

     

    اگر مسئولیت زندگی امروزمان را خودمان برعهده بگیریم، می‌توانیم باقی‌مانده‌ی عمر محدودمان را متفاوت‌تر ادامه دهیم. می‌توانیم از شر اجبارهای بی رحم زندگی خلاص شویم و به واقعیت متصل شویم.

     شاید نتوانیم بار رنج‌ها‌یی که بر دوش کشیدیم را فراموش کنیم، اما می‌توانیم کمی از آنها را روی زمین بگذاریم، می‌توانیم سبک‌تر حرکت کنیم. تلاش برای زندگی بسیار ارزشمند است. هر چند با هراس و تردید و گام‌ها‌یی کوچک…

    ادروارد سنت ابین، نویسنده‌ی مجموعه رمان

     ادوارد سنت ابین زاده ۱۴ ژانویه۱۹۶۰، نویسنده و روزنامه‌نگار اهل بریتانیا است. او در خانواده‌ای اشرافی زاده و تربیت شد. پدر ادوارد که شخصیتی خودشیفته و مغرور بود در کودکی او را مورد آزار‌ قرار می‌داد. بعد‌ها او در کالج کبل در آکسفورد در رشته‌ی ادبیات و زبان انگلیسی مشغول تحصیل شد. ادوارد سنت بیل چند سال درگیر اعتیاد به هروئین بود اما در سن بیست و پنج سالگی و از طریق رواندرمانی مسیر تازه‌ی نویسنده شدن را در پیش گرفت.

    پیشنهاد: مقاله پدر خودشیفته و تاثیر او بر فرزندان را بخوانید.

     

    ادوارد سنت آبین

     

    او در سال 1992 نخستین کتاب از سری پنج جلدی رمان پاتریک ملروز را منتشر کرد. این رمان 5 جلدی در کتاب هایی به نام بی‌خیال، خبر‌ها‌ی بد، تک امیدی، شیر مادر و عاقبت منتشر شدند. نخستین جلد این کتاب به نام بی‌خیال در سال 99 با ترجمه مجتبی ویسی و نشر نیماژ وارد بازار شده است. این آثار که همگی براساس زندگی شخصی نویسنده کتاب نوشته شده تحسین بسیاری از منتقدان را دریافت کرده است.