مرکز تجربه زندگی

نویسنده: admin

  • کاربرد همدلی در روان درمانی

    کاربرد همدلی در روان درمانی

    در سال 1957 کارل راجرز در مقاله‌ی بسیار ارزشمندش به نام «شرایط کافی و ضروری برای تغییر شخصیت در روند درمان» درباره‌ی نقش همدلی در ایجاد تغییرات مثبت در مراجع به تفصیل سخن گفته است.

    همدلی در روان درمانی

    راجرز در بخشی از این مقاله می‌نویسد:

    «همدلی فهم دنیای خصوصی مراجع است به نحوی که انگار دنیای خودتان تجربه می‌کنید. البته به شرط اینکه «به نحوی که انگار» را حذف نکنیم. باید در نظر داشته باشیم که همدلی برای روند درمان ضروری است. همدلی، درک کردن احساس خشم، ترس یا آشفتگی مراجع است طوری که انگار احساسات خودتان هستند اما بدون خشمگین شدن، ترسیدن یا آشفته شدن و درگیر شدن خودتان»

    در ادامه می‌خوانیم که چرا همدلی فارغ از سایر تکنیک‌ها در روند درمان اهمیت دارد. اینکه چگونه در درمان پدید می‌آید، چطور استفاده می‌شود و روانشناسان چگونه می‌توانند مهارت‌های همدلانه را در خود پرورش دهند. در بخش پایانی این مطلب با نحوه‌ی ایجاد و استفاده‌ی همدلی در گروه‌درمانی تحلیلی آشنا خواهیم شد.

    همدلی یعنی چه؟

    مفهوم همدلی تاریخچه‌ی طولانی در روانشناسی دارد. اوایل قرن بیستم احتمالاً ادوارد تیچنر (Edward Titchener) اولین کسی بود (یا از اولین افرادی بود) که در حوزه‌ی روانشناسی واژه‌ی «empathy» به معنای همدلی را به جای اصطلاح آلمانی «einfühlung» در زبان انگلیسی به کار برد. اما با تحقیقات نظام‌مند روانشناسی در قرن بعدی تعاریف دقیق‌تر و شفاف‌تری از مفهوم همدلی به دست آمد.

    این اصطلاح عموماً به دو ساخت اشاره دارد که بعضاٌ مورد بحث نیز بوده است. اولی اشاره دارد به روندی که طی آن فرد خود را جای دیگری تصور می‌کند؛ یعنی فرد توانایی دیدگاه‌گیری و نقش پذیری داشته باشد. این نزدیکترین تعریف به توصیف راجرز (1957) از همدلی است. ساخت دوم اشاره دارد به تجربه‌ی واکنش هیجانی که نسبت به موقعیت دیگری، داریم. به این نوع از تجربه احساسات همدلی هیجانی یا توجه همدلانه می‌گویند.

    اما در اینکه همدلی خصلت (trait) است یا حالت (state)، تردیدهایی وجود دارد. همینطور درباره‌ی اینکه دیدگاه‌گیری چه‌طور با هیجان همدلانه (empathic emotion) مرتبط می‌شود، چه‌طور می‌توان دیدگاه‌گیری داشت و آیا ماهیت هیجان بر رفتارما و تجربه‌ی همدلی توسط مخاطب ما اثر می‌گذارد یا خیر.

    انواع همدلی

    مارک دیویس (Mark Davis) برای شفاف سازی ابهام موجود در این تعریف مدلی را ساخت که رفتار همدلانه را به چهار ساخت وابسته به هم طبقه‌بندی می‌کند. بین هر ساخت موجود در این مدل ارتباط محکمی برقرار است و هر ساخت بر ساخت‌های بعدی و نیز بر ساخت‌های همجوار تأثیر می‌گذارد.

    اولین ساخت در این مدل مربوط به ویژگی‌های پیشین است؛ یعنی توانایی دیدگاه‌گیری ذاتی فرد، تمایل او برای تجربه کردن پاسخ‌های هیجانی که در موقعیت ایجاد می‌شوند و شباهت میان فرد همدل و مخاطب او. از مهم‌ترین ویژگی‌ها برای فردی که می‌خواهد همدلی داشته باشد تمایل به ارزیابی خود در مورد تجربیات گذشته و همین طور ارزش‌ها و سوگیری‌هایی است که بر دیدگاه‌گیری‌ او اثر می‌گذارد.

    دومین ساخت در مدل، با فرآیندهایی مرتبط است که که فرد همدل باید با آنها سروکار داشته باشد. این فرآیندها شامل رفتارهای ناخودآگاه هستند (مانند تقلید حرکتی). همان رفتارهایی که بر پایه‌ی پاسخ‌های شرطی و دید‌گاه‌گیری (فرآیندی اختیاری‌تر و از نظر شناختی پیچیده‌تر) قرار دارند. در حقیقت برای درک دیدگاه دیگری از چند راهبرد استفاده می‌کنیم.

    مثلاً خودمان را در موقعیت آنها فرض می‌کنیم، از دیدگاه خودمان استفاده می‌کنیم اما برداشت خود را طوری تنظیم می‌کنیم که بتوانیم وضعیت منحصر به فرد دیگری را در نظر بگیریم، به زمانی فکر می‌کنیم که موقعیتی مشابه مخاطبمان داشته‌ایم، از رفتارهای قالبی و روش‌های آروینی (روش‌هایی که بر اساس قاعده‌ای تجربی یا برگرفته از طبیعت جواب خوبی در مدت زمان معقول برای مسئله ارائه می‌کنند) استفاده می‌کنیم تا بفهمیم افراد در موقعیت‌های گوناگون چه احساسی دارند. نتیجه‌ی این فرآیندهای همدلانه پیامدهای درونی و بین‌فردی برای شخص همدل است.

     

     

    در ساخت سوم پیامدهای درونی شامل پاسخ‌های عاطفی فرد همدل است؛ مانند وقتی که او همان عاطفه‌ی مخاطب یا عاطفه‌ای شبیه به آن را احساس می‌کند (پیامد موازی) یا وقتی عاطفه‌ی فرد همدل پاسخی است به وضعیت مخاطب اما الزاماً همان عاطفه‌ای نیست که دیگری آن را تجربه کرده است (پیامد واکنشی).

    این پیامد در دل خود توجه همدلانه، شفقت و دلسوزی را برای دیگری دارد و اگر هیجان احساس شده بیزاری برانگیزد و بیشتر معطوف به خود باشد تا دیگری ممکن است رنج فردی نیز در پی داشته باشد. پیامدهای واکنشی- عمدتاً پاسخ‌های احساسی، دلواپسانه و شفقت‌انگیز- حاکی از واکنش هیجانی درمانگر هستند تا اینکه تجربه‌ی همان هیجانات موازی با مراجع باشند.

    در نهایت پیامدهای بین‌فردی شامل طیفی از رفتارهای بین‌ فردی است. نوع‌دوستی و کمک‌کردن بیشترین رفتارهایی هستند که در این زمینه مورد پژوهش قرار گرفته‌اند. بر اساس این تحقیقات توجه همدلانه، فرد همدل را برای کمک به دیگری ترغیب می‌کند اما رنج فردی مانع چنین رفتارهای یاری‌رسانی می‌شود.

    در مدل دیویس به توانایی‌های شناختی و احساسی فرد همدل (در اینجا منظور درمانگر است) تکیه می‌شود اما نحوه‌ی نشان دادن همدلی به مراجع نیز بسیار حائز اهمیت است. در ارتباط با تجربه‌ی مراجع می‌توان این مدل را به شکلی مشابه به کار ببنیدیم؛ با بررسی اینکه آیا مراجع می‌پذیرد که درمانگر می‌خواهد دیدگاه او را درک کند (فرآیند)، نسبت به او شفقت دارد (پیامد درونی) و سعی دارد به او کمک کند (پیامد بین‌فردی) یا خیر.

    همچنین می‌توانیم فرآیندهایی که مراجع با آنها درگیر می‌شود را بررسی کنیم مثلاً موقعی که همدلی درمانگر منجر به واکاوی تجربیات در مراجع می‌شود. پیامدهای حاصل برای مراجع ایجاد خود-آگاهی، درک، بینش و به دست آوردن توانایی برای ادغام تجربیات و احساسات مشکل‌آفرین خواهد بود.

    در حالیکه درمانگر و مراجع هر یک دیدگاه مجزا و منحصربه‌فرد خود را دارند فرآیندهای همدلانه درمانگر-مراجع می‌تواند درکی مشترک از دیدگاه و تجربه‌ی مراجع را برای درمانگر و مراجع در پی داشته باشد.

    چرا همدلی در روان درمانی مهم است؟

    بنا به اظهار نظر لامبرت و بارلی (Lambert & Barley) می‌توان 30 درصد از نتایج مراجع در روان‌درمانی را به عوامل آشکار در رویکردهای درمانی نسبت دهیم. این «عوامل متداول» عبارتند از ویژگی‌های درمانگر، اتحاد درمانی و شرایط تسهیل‌کننده مثل همدلی، صمیمیت و هم‌نوایی.

    همدلی علاوه بر تسهیل روند درمان بخش مهمی از اتحاد درمانی را نیز تشکیل می‌دهد. اتحاد درمانی زمانی اتفاق می‌افتد که درمانگر و مراجع بر سر اهداف درمان توافق نظر داشته باشند، با همکاری هم برخی تکالیف را انجام دهند و ارتباط عاطفی مشترکی بین آنها وجود داشته باشد. با همدلی درمانگر می‌تواند اتحاد درمانی ایجاد کند؛ بدین شکل که اهداف و دیدگاه مراجع را درک کند، سبک شخصیت منحصربه‌فرد او و اولویت‌هایش را بفهمد و با روشی مطلوب با او ارتباط برقرا کند. همدلی همچنین باعث ایجاد اعتماد، شکستن دفاع و تمایل به افشا کردن در مراجع می‌شود.

    همدلی در تمام طول درمان اهمیت دارد، اما در مراحل ابتدایی رابطه‌ی درمانی بسیار ضروری است. همدلی تنها برای دریافت‌کننده‌ی کمک اهمیت ندارد. در پژوهشی رابطه‌ی میان همدلی و فرسودگی شغلی بررسی شده که بر اساس نتیجه‌ی آن هرچه میزان همدلی در متخصصان حوزه‌ی سلامت روان بالاتر باشد، فرسودگی شغلی پایین‌تر است.

    روانشناسان چگونه همدلی را در جلسات روان درمانی به کار می‌برند؟

    همدلی در جلسه‌ی درمان پدیدار می‌شود و هم رابطه‌ی درمانگر-مراجع و هم فرآیندهای درونی درمانگر و مراجع را دربر می‌گیرد. تراکس و شارکوف (Truax & Carkuff) مقیاسی 9 نمره‌ای معرفی کردند که می‌تواند شدت و پیچیدگی پاسخ‌های همدلانه‌ی درمانگر به مراجع را اندازه‌گیری کند. نمرات پایین‌تر نشان می‌دهند پاسخ‌های درمانگر اغلب تفسیر نادرستی از احساسات مراجع است و درمانگر تلاش چندانی برای بودن با مراجع در آن لحظه نمی‌کند.

    نمرات بالاتر یعنی درمانگر می‌تواند در لحظه دیدگاه مراجع را درک کند و می‌کوشد نحوه‌ی ارتباط و صدایش را تطبیق دهد و به شکلی پاسخ دهد که مراجع بتواند در احساسات و تجربیاتش کندوکاو کند، آنها را شفاف سازی کرده و توضیح دهد. گرینبرگ و الیوت (Greenberg & Elliott) پیشنهاد می‌کنند به غیر از نمرات می‌توان 5 شکل از پاسخ همدلانه را توصیف کرد که درمانگران در زمان‌های مختلف در روند درمان به کار می‌برند. این 5 شکل عبارتند از: درک (understanding)، فراخوانی (evocation)، اکتشاف (exploration)، گمانه‌زنی (conjecture)، تفسیر (interpretation)

    درک: هنگامی اتفاق می‌افتد که درمانگر می‌کوشد دیدگاه مراجع را پیدا کند یا آن را بفهمد و این درک را به مراجع منتقل کند.

    فراخوانی: هنگامی که درمانگر به مراجع کمک می‌کند تا هیجانات و موقعیت خود را فرابخواند و به وضوح آنها را تجربه کند.

    اکتشاف: وقتی است که مراجع با کمک درمانگر جنبه‌هایی از موقعیتش را که تا کنون کمتر در نظر گرفته است، بررسی کند و بر آنها متمرکز شود.

    گمانه‌زنی: هنگامی که درمانگر، تحلیل محتمل و غیرقطعی خود از تجربه‌ی مراجع را به او ارائه می‌دهد.

    تفسیر: وقتی درمانگر براساس دیدگاه خودش از آنچه مراجع تجربه کرده، اطلاعات جدیدی به او می‌دهد.

    بوهارت (Bohart) معتقد است باید مدل کنونی رابطه‌ی درمانگر-مراجع بازبینی شود. از نظر بوهارت در مفهوم‌سازی سنتی «مداخلات درمانگر در مراجع اثر می‌کند و باعث ایجاد تغییر می‌شوند» در مقابل او معتقد است که به جای اقدامات درمانگر که منجر به خوداندیشی، واکاوی و پردازش تجربیات در مراجع می‌شود همدلی باعث می‌شود مراجع برای ایجاد تغییر در مداخلات درمانگر کنش داشته باشد. برای مثال وقتی درمانگر درباره‌ی تفکری عمیق صحبت می‌کند این کار مراجع را تحریک می‌کند تا در مورد موقعیت خودش عمیق‌تر تأمل کند. به همین ترتیب تکرار کلمات و افکار مراجع برای آنها همزمان با جلب توجه‌شان به مضامین این بیانات مراجع را قادر می‌کند تا موقعیتش را از زاویه‌ای متفاوت با زاویه‌ی قبل نگاه کند.

    روانشناسان چگونه می‌توانند توانایی همدلی را در خود تقویت کنند؟

    همان‌طور که راجرز بیش از 40 سال پیش این موضوع را مطرح کرد وقتی درمانگر لحظاتی را تجربه می‌کند که به نظر می‌رسد درمان ناموفق بوده در همان لحظات می‌تواند همدلی را تشخیص دهد. یعنی آن لحظاتی که پاسخ درمانگر باعث سطحی و نامطلوب شدن صحبت مهمی می‌شود و نه زمانی که صحبت‌های از هم‌گسیخته و مبهم مراجع را به خودکاوی متمرکز تبدیل می‌کند.

    بیشتر روانشناسانی که در حوزه همدلی کار و پژوهش می‌کنند معتقدند همدلی تا حدودی ذاتی است ولی فرآیندهای همدلانه و به ویژه پاسخ‌های همدلانه مهارت‌هایی هستند که می‌توانند از طریق آموزش تقویت شوند. درمانگران باید به واکنش‌های هیجانی خود آگاه باشند تا بدانند آیا پاسخ‌هایشان مشفقانه است و به آنها انگیزه‌ی کمک به دیگری را می‌دهد یا با سطوح بالایی از رنج فردی همراه خواهد بود که در نهایت منجر به تعامل سطحی‌تر و تمایل و انگیزه کمتر برای درگیر شدن با تجربه دیگری و کمک به او می شود.

    براساس پژوهش‌های انجام شده سبک‌های دلبستگی درمانگر و مراجع در تعامل با هم همدلی درمانگر را تعیین می‌کنند. درمانگران هم مانند سایر انسان‌ها مستعد تکرار الگوهای ارتباطی معمولشان در اتاق درمان هستند، مگر اینکه بتوانند انتظاراتشان در روابط نزدیک را تشخیص دهند و درباره‌ی آنها تأمل کنند تا در نهایت بر تأثیر خود در تعامل با مراجع نظارت داشته باشند.

     

     

    به علاوه هنگام تأمل درباره‌ی خود باید به بررسی دقیق تجربیات مشکل‌زای گذشته‌ و دیدگاه هایی که درباره‌ی آن موقعیت داریم بپردازیم. گاهی درمانگران مایل نیستند مسیرهایی را بررسی کنند که در آن تجربیاتی مشابه با مراجعانشان داشته‌اند. اما استفاده از تجربیات مشابه گذشته برای درک دیگری، فهمیدن شرایط او را تسهیل می‌کند و منجر به افزایش توجه همدلانه و در نهایت انگیزه بیشتر برای کمک به او می‌شود. البته بسیار حائز اهیمت است که درمانگرانی که از تجربیات گذشته‌شان برای درک دیگری استفاده می‌کنند به درک نسبی از این احساسات که فرای نشخوار ذهنی و از جنس خودآگاهی و بینش‌اند رسیده باشند.

    روش‌های گوناگونی برای انجام این کار هست از جمله تلاش برای تأمل درباره‌ی تجربه خود  از زوایه‌دید دور یا همان طور که آیدوک و کراس (Ayduk & Kross) توصیف کرده‌اند دیدگاه «مگس روی دیوار». ایجاد شفقت‌به‌خود که نیاز به بررسی و فهم تجربیات و شکست‎‌های گذشته از دیدگاهی گسترده‌تر دارد با دیدگاه‌گیری، توجه همدلانه و رفتار کمک‌کننده رابطه‌ی مثبت و با رنج فردی رابطه‌ی منفی دارد. درمانگر می‌تواند این نوع تأمل در خود را به تنهایی انجام دهد یا در جلسات سوپرویژن و با تماشای ویدوی جلسات درمان خود آن را تقویت کند.

    کاربرد همدلی در روان درمانی

    همدلی برای دو هدف در کار بالینی مفید است:

     1 درک (comprehension): درمانگر با فهمیدن و حس کردن دنیای درونی بیمار آنچه او در لحظه تجربه می‌کند را ادراک می‌کند و به روش کلامی یا غیرکلامی به بیمار نشان می‌دهد که تجربه‌اش را درک کرده است.

     2  توضیح (explanation): در مرحله‌ی دوم درمانگر با استفاده از همین درک به دست آمده در طی زمان  معنای تجربه‌ی بیمار را شرح می‌دهد و آن را با تجربیات گذشته، تکانه‌های درونی و نیروهای درون‌روانی مرتبط می‌کند.

     همدلی و گروه‌درمانی تحلیلی

    از طریق مدل ادراک-عمل (ادراک یک رفتار مشخص در دیگری به صورت خودکار بازنمایی آن رفتار را در خود فعال می‌کند) می‌دانیم که بازنمایی‌های مشترکی بین احساسات بیمار و مدارهای نورونی مربوطه در درمانگر وجود دارد. به عبارت دیگر احساسات بیمار از طریق نورون آینه‌ای در مدارهای نورونی که همان احساس را در درمانگر کدگذاری می‌کنند منعکس می‌شوند.

    این فرآیندی خودکار است؛ یعنی لازم نیست که درمانگر برای انجام آن آگاهانه تلاش کند. فقط باید بدون دفاع به حرف بیمار گوش دهد. بلافاصله به صورت طبیعی بدون اینکه آگاه باشیم چه اتفاقی می‌افتد شاهد تشریک عواطف خواهیم بود و بی‌شک این حس همدلی در چهره‌ی ما منعکس می‌شود به همان سان که سایر احساساتمان نیز در چهره‌مان بازتاب پیدا می‌کند. بیمار در جلسه‌ی درمان فردی یا گروهی تمام این احساسات را احتمالاً درک خواهد کرد.

    این پدیده قطعاً با یکی از مؤلفه‌های انتقال متقابل (که همه ناهشیار هستند) مربوط است و بی‌نهایت سریع اتفاق می‌افتد. واکنش جسمانی و نباتی که با احساسات بیمار مرتبط است در تحلیلگر گروه فعال شده و او نیز در این احساسات سهیم می‌شود.

    مرحله‌ی دوم تشخیص خود از دیگری است که باعث می‌شود مرزها تمایزی مشخص داشته باشند و اختلاطی میان تحلیلگر و بیمار نباشد. این مرزگذاری مانع از پراکنش و سرایت احساسی می‌شود و می‌توان مطمئن بود که احساسات بیمار تحلیلگر را فرا نمی‌گیرند؛ به نحوی که انگار احساسات خودش باشند. در واقع این کار عملکرد درمانی را بالا می‌برد. این سطح به پردازش آگاهانه نیاز دارد، بنابراین تربیت درمانگر در جایگاه انسان و روانشناس بسیار اهمیت پیدا می‌کند.

    در نهایت انعطاف‌پذیری ذهنی به راه اندازی مکانیسم‌های بازدارنده‌ای کمک می‌کند که دیدگاه درمانگر را مهار می‌کند (اشارات زندگی درمانگر که مبتنی بر خاطرات ضمنی یا آشکار و ردیاب‎های جسمانی (somatic tracers) هستند). در این مرحله فرآیندهای تنظیم‎‌کننده به کار می‌افتند تا درمانگر بتواند دیدگاه بیمار را حدس بزند. این بخش بیشتر از هر قسمت دیگری با آموزش درمانگر تغییر خواهد کرد. همان‌طور که کوهات اشاره کرده مؤلفه سوم کمک مستقیم را شامل نمی‌شود. ما قرار نیست احتیاجات بیمار را مستقیماً رفع و رجوع کنیم. تنها قرار است که درمانگر توضیحاتی را درباره‌ی این نیازها ارائه دهد. 

    نقش نورون آینه‌ای در میزان همدلی درمانگر

    درمانگر گروه ظرفیت بیشتری برای درک اعضای گروه دارد زیرا او می‌تواند آنها را مشاهده ‌کند. گروه‌درمانگر با اعضا چهره‌به‌چهره است و می‌تواند در چشمانشان مستقیم نگاه کند. با استفاده از مدل ادراک-عمل به این نتیجه می‌رسیم که سطح بازنمایی‌های مشترک به میزان بالاتری می‌رسد و بنابراین گروه‌درمانگر به علت رو در رو بودن با سایرین ظرفیت بیشتری برای همدلی دارد. در این حالت شدت پردازش مغز بیشتر از زمانی است که درمانگر بیمار را نمی‌بیند و تنها از شنیدن استفاده می‌کند.

    امروز می‌دانیم که این اتفاق به این علت است که هیجانات مؤلفه‌ای بدنی دارند که تنها در موقعیت‌های چهره‌به‌چهره به طور کامل دیده می‌شوند و این به خاطر سیستم بازنمایی‌های مشترک است. بدین ترتیب گروه‌درمانگر قادر است تا احساسات اعضای گروه را به شکل خودکار و با دقت بیشتری درک کند.

    این همان راز ارتباط اولیه‌ی مادر-نوزاد است. این روش طبیعت است برای اینکه وجود رابطه‌ای متناسب بین مادر و نوزادش را تضمین کند تا بدون استفاده از کلمات مادر بتواند همدلانه (از طریق بازنمایی‌های مشترک که بازتاب پیدا می‌کنند) احساسات و نیازهای فرزندش را تشخیص دهد. در حقیقت بخش بزرگی از شاکله‌ی شخصیت بیماران در ارتباط اولیه با ابژه‌ی خود شکل می‌گیرد بنابراین بهترین راه برای دستیابی به آن توسط جستجوی همدلانه، بازآفرینی همان الگو و استفاده‌ی حداکثری از ظرفیت‌های زیستی‌مان است.

    نتایج مطالعات متعددی که روی حیوانات، کودکان در سنین مختلف و بزرگسالان انجام شده نشان می‌دهند که هر چه آشنایی و شباهت با ابژه بیشتر باشد، بازنمایی‌های سوژه از ابژه غنی‌تر است زیرا تداعی‌های بیشتر در کار خواهد بود و بنابراین الگوهای فعالیت دقیق‌تر واضح‌تر و پیچیده‌تری ایجاد می‌شود.

    بنابر رابطه‌ی ادراک-عمل شباهت باعث همگرایی تظاهرات احساسی سوژه و ابژه می‌شود و بدین ترتیب ادراک بهتری حاصل می‌شود. شباهت میان درمانگر و بیمارش عاملی است که ممکن است نقش تعیین‌کننده‌ای در افزایش ظرفیت همدلی داشته باشد. به ویژه در اولین تماس‌ها که اهمیت زیادی در ایجاد اتحاد درمانی دارند نقش شباهت پررنگ‌تر است. این وضعیت دو طرفه است. در زمینه‌ی شباهت به جز متغیرهای آشکار مثل نژاد، جنسیت و سن متغیرهای دیگری نیز در جلسات تحلیل وجود دارند که عبارتند از ساختار شخصیت و مکانیزم‌های دفاعی اصلی.

    دیدگاه دیگر این است که آشنایی  هنگامی که ارتباط احساسی محکمی وجود دارد می‌تواند جانشین شباهت شود. آشنایی که بدین شکل حین گروه‌درمانی ایجاد می‌شود بسیار مهم است. ملاقات یک فرد سه بار در هفته به مدت بیشتر از سه سال (دست‌کم شش سال) تأثیر شگفت‌انگیزی دارد. بعید است که این میزان آشنایی را بتوانیم با دوستانمان تجربه کنیم. در گروه‌درمانی که جلسات آن یک بار در هفته است این میزان از آشنایی به دست نمی‌آید.

    ظرفیت همدلی در درمانگر گروه تحت تأثیر میزان شباهت، آشنایی و تجربیات گذشته‌ای است که با اعضای گروه در میان می‌گذارد.

    در نهایت عامل یادگیری نیز بسیار مهم است. این متغیر که با بعد شناختی همدلی مرتبط بوده و تنها عاملی است که درمانگر می‌تواند و باید آن را تقویت کند. این مهارت مهم از روش‌های زیر به دست می‌آید:

    تحلیل فردی: تنها با تجربه کردن این فرآیند می‌توان ظرفیت همدلی را در عمل یاد گرفت. همان‌طور که نوزادان ظرفیت خیال کردن (reverie) و فرآیند آلفا را با مادرانشان یاد می‌گیرند و روزی آن را در ارتباط با فرزندان خود به کار می‌برند، درمانگر نیز همدلی را با درمانگر خود یاد می‌گیرد.

    تجربیات زندگی: اگر درمانگر الگوی ارتباطیش را تنها محدود به اتاق درمان کند بی‎‌شک ظرفیت همدلی در او  تا حد یک موقعیت خاص پایین می‌آید و باید ظرفیت‌های ارتباطی و همدلانه‌اش را در دنیای واقعی و خارج از موقعیت‌های درمانی با حضور در گروهای دوستی، خانوادگی، همکاران و گروه‌های اجتماعی افزایش دهد. اگر این کار را انجام ندهد دیگر تجربه‌ی جدید نخواهد داشت و نمی‌تواند به طور مؤثر تجربیات بیمارانش را درک کند. زیرا در این شرایط فقط به خاطرات دور خودش دسترسی خواهد داشت.

    افزایش دانش نظری: دانش نظری در لحظاتی اهمیت پیدا می‌کند که مکانیسم‌های تنظیم‌کننده در حال اجرا هستند؛ این مکانیسم‌ها به درمانگر کمک می‌کنند دیدگاه دیگری را درک کند. این بخش دقیق‌تر و تخصصی‌تر، بُعد شناختی همدلی است. به کار‌گیری آن خودکار نیست و اختیاری و آگاهانه است. دانش نظری توضیح احساسات و هیجانات بیمار را امکان‌پذیر می‌کند و به عبارت دیگر انتقال درک همدلانه را که کوهات توصیف کرده  و عامل درمانی می‌داند تسهیل می‌کند.

    سوپرویژن (کار کردن تحت نظارت): سوپرویژن بخش کاربردی و مکمل آموزش نظری است. در سوپرویژن برخی مواردی که از چشم پنهان می‎مانند تحلیل می‌شوند و جنبه‌های انتقال متقابل و ایراداتی که در همدلی هست و در حیطه آگاهی درمانگر نیستند مشخص می‌شوند.

    سخن پایانی

    در این مطلب از مجله تجربه زندگی به بررسی تخصصی انواع همدلی و کاربرد آن برای درمانگران پرداختیم. اگر شما به مبحث همدلی علاقمندید، پیشنهاد می‌کنم به مطالب زیر هم سر بزنید:

    مهارت گوش‌دادن همدلانه

    تفاوت همدلی و همدردی

    معرفی کتاب گوش دادن فعال

  • معرفی کتاب تمدن و ملالت های آن

    معرفی کتاب تمدن و ملالت های آن

    از نگاه فروید، کشکمش میان غرایز فردی و الزامات اجتماعی خاستگاه ملالت‌ها‌ی تمدن است. این کتاب امروزه در شمار مشهورترین و پر‌خواننده‌ترین آثار پدر علم روانکاوی قرار دارد.

    تمدن و ملالت های آن

    فروید در کتاب تمدن و ملالت های آن به جست و جوی پاسخ سؤالاتی نظیر «سعادت چیست» و «بشر چگونه سعادت را تجربه می‌کند» می پردازد.

    در فصل یک کتاب، فروید اشاره‌ی مختصری به دین و ریشه ها‌ی آن می‌کند (که در کتاب آینده‌ی یک پندار به‌طور کامل به آن پرداخته است)، و سپس در فصل دو این پرسش را مطرح می‌کند: «انسان‌ها در زندگی به دنبال چه هدف و مقصودی هستند و می‌خواهند به چه چیز دست پیدا کنند؟»

    نویسنده در پاسخ به این سوال ها می‌گوید: «انسان‌ها در جست و جوی سعادت‌اند، می‌خواهند خوشبخت شوند و خوشبخت بمانند.»

    اما این خوشبخت شدن برای انسان دو جنبه‌ی متفاوت دارد: اول فقدان رنج و ناراحتی و سپس تجربه لذت بیشتر در زندگی.

    اما حقیقت زندگی انسان را در جهت رسیدن به سعادت یاری نمی‌کند. زندگی برای همه‌ی ما مملو از رنج، سرخوردگی و ناکامی است. به همین علت گویی ایده‌ی رسیدن به سعادت و شادکامی ادر زندگی انسان عملی نیست.

    اما منشا رنج انسان‌ها در چیست؟

    فروید معتقد است رنج از سه جهت انسان را تهدید می‌کند: بدن‌ که محکوم به نابودی و فنا است، جهان بیرون که با نیرویی چیره، بی‌رحم و ویرانگر به انسان حمله می‌کند و سرانجام روابط‌ هر فرد با دیگران. «شاید رنجی که از این سرچشمه‌ی آخر برمی‌خیزد دردناکتر از هر رنج دیگری باشد.»

    در ادامه کتاب نویسنده فهرستی از راه‌ها‌یی که انسان‌ها برای رسیدن به خوشبختی و سعادت می پیماید را مطرح می‌کند؛ مانند کناره‌گیری و انزوا از جهان و سایر انسان‌ها، استفاده از مواد مخدر، نادیده گرفتن نیاز‌ها و قربانی کردن زندگی (ریاضت) و یا ارضای بی‌محابا و بی‌حد و‌مرز نیازها (البته به‌ گفته فروید باید تاوان لذت این چنینی را هم داد!). فروید بیان می کند که این روش‌ها، روش‌هایی افراطی هستند و ارضای کنترل شده‌ی امیال ، شیوه‌ای متعادل تر برای کاستن از رنج است.

    صدای خرد آرام است، اما خاموش نمی‌شود تا به آن گوش بسپارند.

    زیگموند فروید

    فروید معتقد است؛ ما ناچاریم دو سرچشمه‌ی رنج شامل نیروی برتر طبیعت و محدودیت‌ها‌ی جسم را بپذیریم و در برابر امری گریزناپذیر تسلیم شویم. اما چرا باید در روابط اجتماعی با آدم‌ها هم متحمل رنج و ناکامی شویم؟

    فروید اضافه می‌کند آنچه در روابط میان افراد، مانع از سعادت و موجب شوربختی می‌شود، همان چیزی است که به آن تمدن می‌گوییم.

    تمدن چیست؟

    تمدن به مجموعه دستاورد‌ها و نهادها‌یی گفته می‌شود که ما را از حالت زیست حیوانی دور می‌کند و دو هدف عمده دارد: ۱.حفاظت از انسان در برابر طبیعت ۲.تنظیم روابط میان آدم‌ها

    از نظر فروید، تمدن مقابل توحش قرار دارد.

    اما چرا با وجود این‌که همه‌ی ابزارهایی که از ما در برابر سرچشمه‌ها‌ی رنج محافظت می‌کنند، متعلق به تمدن است، انسان در تمدن احساس خشنودی نمی‌کند؟ چرا با وجود پیشرفت‌ها‌ی بشری در زمینه‌ها‌ی مختلف، انسان‌ها هنوز خوشبخت نیستند؟

    کتاب تمدن و ملالت های آن

    فروید در کتاب بیان می کند در صورتی انسان‌ها می‌توانند به صورت جمعی زندگی کنند که اکثریتی تشکیل شود که از یکایک جمع قوی تر و در برابر فرد (رئیس قبیله، صاحب قدرت) متحد باشند. در ‌واقع همه افراد با قربانی کردن امیال و خواسته‌هایشان سهم خود را به اجتماع ادا می‌کنند.

    «آزادی فردی نعمت تمدن نیست و انسان‌ها در تمدن، به اجبار برای رسیدن به امنیت و عدالت از بخشی از امیال خود دست می‌کشند» در واقع تمدن بر امتناع از ارضای امیال انسان‌ها بنا شده است و همین محرومیت در تمدن، علت دشمنی‌هایی است که تمام تمدن‌ها ناچار به مبارزه با آن هستند.

    فروید در فصل چهارم کتاب به این سوال پاسخ دمی دهد که تمدن در آغاز چگونه ایجاد شده است و چه عواملی مسیر آن را تعیین کرده‌اند.

     

     

    هنگامی که انسان نخستین به این نتیجه رسید که همراهی دیگری برایش اهمیت دارد، دیگری به منزله همکار ارزشمند شد؛ چون زندگی کنار او مفید بود. پیش از آن، زمانی که این انگیزه در جنس نر به ‌وجود آمد که ابژه (شریک) جنسی‌اش را نزد خود نگه دارد و ماده ها نیز برای ماندن کنار کودکانشان کنار نرهایی که قوی‌تر بودند می‌ماندند، اولین خانواده‌های بدوی تشکیل شد و زندگی مشترک انسان‌ها این چنین شکل گرفت.

    در فصل پنجم کتاب تمدن و ملالت های آن، فروید به خواسته‌های آرمانی تمدن از افراد جامعه می‌پردازد. مثل این جمله‌ی معروف که «همسایه‌ات را مثل خودت دوست داشته باش»

    فروید می‌گوید: فکر کنید برای نخستین بار این جمله را شنیده‌اید. چرا باید چنین کنیم؟ چه سودی برای ما دارد؟ در حالیکه حتی ممکن است غریبه‌ای به من آسیب بزند، توهین کند یا بر من اعمال قدرت کند؟ تمدن حتی بیش از این هم از ما توقع دارد. به ما توصیه می‌کند دشمنانت را هم دوست بدار. از دیدگاه فروید شاید این دو جمله یکسان باشند. در واقع تمدن به ما می‌گوید به این علت باید همنوعت را دوست داشته باشی که دوست داشتنی نیست، بلکه دشمن توست.

    سپس در ادامه، مقدمه‌‌ای از یک مبحث مهم در نظریه روانکاوی و رانه‌های اساسی بشر، ذکر می‌کند. فروید معتقد است انسان فقط موجودی نرمخو و مهربان نیست که تنها وقتی دیگری به او حمله می‌کند از خود دفاع کند، بلکه سهم زیادی از گرایش به پرخاشگری را باید جز ویژگی‌ها‌ی سرشتی انسان‌ در نظر گرفت.

    در نتیجه همنوع برای او نه فقط یاور و شریک جنسی، بلکه کسی است که او را وسوسه می‌کند تا میل به پرخاشگری‌اش را به وسیله او ارضا کند، از نیروی کارش بی دستمزد سو‌استفاده کند، او را بدون رضایت مورد استفاده جنسی قرار دهد، باعث رنج او شود، او را شکنجه کند و حتی بکشد.

    وقتی نیروهای مهار‌کننده در روان بشر حضور نداشته باشد، پرخاشگری به‌طور خودانگیخته بروز می‌کند و از بُعد وحشی و درنده آدمی، نقاب برمی‌دارد که محافظت از همنوع برایش بی معنی است. هرکس وحشی‌گری مغول‌ها یا اشغال سرزمین‌ها یا اتفاقات جنگ‌های جهانی را به‌ خاطر بیاورد در برابر این واقعیت سر تسلیم فرود می‌آورد.

     وجود این میل به پرخاشگری در انسان عاملی است که رابطه‌ی ما با همنوع‌مان را مختل می‌کند. جامعه متمدن در نتیجه‌ی این دشمنی مداوم در معرض فروپاشی است. تمدن ناگریز است همه‌ی وسایل را فراهم کند تا میل به پرخاشگری را در انسان محدود و بروز آن را مهار کند. تمدن روش‌های متعددی را نیز برای رسیدن به این هدف عرضه می‌کند؛ از جمله هم‌هویت ساختن انسان‌ها و سوق دادن آن‌ها به سمت روابط مهرآمیز مهارشده، محدود کردن زندگی جنسی و توصیه به این که همنوعت را مثل خودت دوست داشته باش!

    فروید در انتهای این فصل از کتاب تمدن و ملالت های آن ، اشاره می‌کند وقتی تمدن از انسان‌ها می‌خواهد نه تنها میل جنسی، بلکه میل به پرخاشگری را نیز قربانی کنند، می‌توان فهمید چرا خوشبخت شدن در تمدن برای انسان تا این حد دشوار است.

    در فصل ششم کتاب فروید گریزی به نظریه پیدایش سائق مرگ و پرخاشگری در روانکاوی می‌زند که در مقاله‌ی «ورای اصل لذت(۱۹۲۰)» به طور جامع به آن پرداخته است.

    در ابتدای فصل هفتم کتاب تمدن و ملالت های آن، فروید به تبیین پاسخ این پرسش می‌پردازد که تمدن برای خنثی و مهار کردن پرخاشگری که به سمتش هدف گرفته شده، از چه ابزارهایی بهره می‌گیرد؟

    برای پاسخ به این سوال، فروید روند رشد در کودک را بررسی می‌کند.

    هنگامی که فرد میل به پرخاشگری خود را خنثی می‌کند چه اتفاقی می افتد؟

     پرخاشگری به درون یعنی به همان جایی که بود باز گردانده می‌شود و به عبارت دیگر به خود «من» برمی‌گردد و به صورت «وجدان» درمی‌آید و با همان پرخاشگری با «من» برخورد می‌کند که میل داشت در مورد افراد دیگر ابراز کند و از این راه ارضا می‌شود و سپس در اثر سرکوبی‌های مجدد پرخاشگری،سخت‌گیری وجدان تشدید می‌شود.

    بنابراین، تمدن از راه تضعیف و خلع سلاح کردن لذت پرخاشگری فرد و ساختن پایگاهی در درون فرد او را همچون مامور پلیسی زیر نظر می‌گیرد.

    انتهای کتاب این پرسش مطرح می‌شود که:

    آیا ممکن است توسعه و رشد تمدن بشر بر اختلالاتی که در زندگی اجتماع انسان وجود دارد پیروز شود؟
    و اگر چنین چیزی محتمل باشد، به چه میزان امکان دارد؟

    فروید این چنین پاسخ می‌دهد که «باید منتظر بود و دید از این دو نیروی پرخاشگری و عشق(اروس)، نیروی عظیم عشق ‌می‌تواند پیروز شود؟ اما کیست که بتواند این پیروزی را پیش بینی کند؟»

    ترجمه کتاب تمدن و ملالت های آن

    در ایران کتاب تمدن و ملالت‌ها‌ی آن یکی از آثار پرفروش در زمینه‌ی روانکاوی است. ترجمه آقای محمد مبشری که از زبان آلمانی به فارسی برگردانده شده و نشر ماهی در سال ۱۳۸۳ آن را منتشر کرده به چاپ دهم رسیده است.

    ترجمه‌ی‌های دیگری از این کتاب هم در سال‌های مختلف به چاپ رسیده است. از جمله:

    تمدن و ناخرسندی‌ها‌ی آن (خسرو همایون پور، انتشارات امیرکبیر)
    تمدن و ناکامی‌هایش(بنفشه جعفر، نشر روزگار نو)
    ملالت‌های تمدن( محمود بهفروزی، نشر مصدق)
    ناخوشی‌های تمدن( شاهرخ علی‌مرادیان، انتشارات هاشمی)

    این کتاب برای چه کسانی مناسب است؟

    این کتاب برای روانشناسان، جامعه شناسان، علاقه‌مندان به تاریخ و کسانی که مشتاق فهم عمیق‌تر از آنچه در جامعه‌ی بشری در حال وقوع است و بررسی سیر شکل گیری تمدن هستند مناسب است.

  • زندگی‌نامه دونالد وینیکات (۱۸۹۶-۱۹۷۱)

    زندگی‌نامه دونالد وینیکات (۱۸۹۶-۱۹۷۱)

    او به دلیل مشارکت در درک رشد روانشناسی از نوزادی تا بلوغ، شهرت جهانی پیدا کرده است. در این مطلب از مجله تجربه زندگی به زندگینامه دونالد وینیکات و نظریات او می‌پردازیم.

    وینیکات

    وینیکات هم متخصص اطفال و هم روانکاو بود و از تجربیات به دست آمده از هر رشته برای رشته‌ی دیگر نیز استفاده می‌کرد. او به عنوان یک متخصص اطفال این فرصت را داشت تا رشد و نمو روانی کودکان را از همان لحظات ابتدای زندگی و در هزاران مادر و کودک مطالعه کند. وی همراه با درک آسیب‌شناسی روانی که از روانکاوی به دست می‌آورد، توانایی منحصر به فردی برای درک مشکلات کودکان و بزرگسالان  پیدا کرد و در این سفر با آن‌ها همراه شد و آن‌ها را به سوی راه‌حل راهنمایی کرد.

    او به عنوان شخصی آگاهی‌دهنده برای بسیاری از مخاطبان حرفه‌ای و غیرحرفه‌ای می‌نوشت و همچنین به دلیل برنامه‌های BBC در زمینه‌ی مراقبت و رفاه کودکان که اصطلاح «مادر نسبتا خوب» نیز در آنجا به کار می‌رود، به شهرت رسید.

    شهرت او بیشتر به دلیل اهمیت بازی‌ها است. اصطلاح «ابژه‌ی انتقالی» که برای پتو یا اسباب‌بازی نرمی که همیشه همراه کودک است به کار می‌رود و بازی «اسکایگل» که برای جلب توجه و تعامل با کودکان بیمار خود به کار می‌برد.

    زندگینامه دونالد وینیکات

    وینیکات (۷ آوریل ۱۸۹۶ ۲۸ ژانویه ۱۹۷۱) در پلیموث استان دوون در انگلستان، در خانواده‌‌ای متدین و مرفه و طبقه‌ای متوسط به دنیا آمد. پدر او جناب فردریک تاجر، مردی سرد و سخت‌گیر بود. مادرش الیزابت مارتا (وودز) وینیکات بود که در زمان جوانی وینیکات از افسردگی رنج می‌برد. وینیکات آخرین فرزند و تنها پسر خانواده بود و خاطرات او از دوران کودکی مملو از تلاش برای زدودن سردی و تاریکی خانه بود.

    این تجربه‌ اولیه با مشکلات سلامت روان، وینیکات را به سمت کمک به دیگر افرادی که مشکلات روانی داشتند سوق داد. او در سال ۱۹۲۳ با آلیس تیلور ازدواج کرد که در سال ۱۹۵۱ به طلاق منتهی شد. در همان سال با کلر بریتون، روانکاو و مددکار اجتماعی روانپزشکی که از سال ۱۹۴۱ با یکدیگر همکار بودند، ازدواج کرد. این زوج همکاری حرفه‌ای خود را بعد از ازدواج نیز ادامه دادند. کلر بسیاری از کارهای وینیکات را بعد از مرگش چاپ کرد.

     

     

    همانطور که گفته شد، وینیکات کودکی خود را در پلیموث انگلستان گذراند. او از معدود روانکاوهایی بود که کودکی آرامی داشت. بعدها تصمیم گرفت پزشک شود که البته ناامیدی پدر را که علاقه‌مند بود پسرش تجارت خانوادگی آن‌ها را دنبال کند به همراه داشت. در سال ۱۹۱۴ در مدرسه لیز و در کالج عیسی در کمبریج ادامه تحصیل داد. او در سال ۱۹۱۷ به نیروی دریایی سلطنتی پیوست و در جنگ جهانی اول در یک ناوشکن انگلیسی به عنوان جراح آزمایشی خدمت کرد که همین امر وقفه‌ای در تحصیل او ایجاد کرد. بعدها با ناراحتی از دوستان و همراهانی که در این جنگ از دست داده بود سخن گفت.

    وینیکات تحصیلات پزشکی خود را در سال ۱۹۲۰ و در کالج پزشکی بیمارستان بارتولومیو به پایان رساند. در همان دوران دانشجویی شروع به مطالعه‌ آثار فروید کرد و از اهمیت ذهن ناخودآگاه و عملکرد آن و رویاها آگاه شد. در سال ۱۹۲۳ یعنی همان سالی که اولین ازدواجش با آلیس تیلور رقم خورد، به عنوان پزشک در بیمارستان کودکان پدینگتون سبز در لندن مشغول به کار شد. بلافاصله پس از آن روانکاوی شخصی خود را با جیمز استراچی آغاز کرد. وی تا سال ۱۹۶۲ یعنی به مدت 40 سال به عنوان متخصص اطفال و روان‌درمانگر کودک فعالیت کرد.

    وینیکات به روانکاوی علاقه‌مند شد و در سال ۱۹۲۷ روانکاوی را به صورت خودخوان آغاز کرد. او همچنین با ملانی کلاین همکاری کرد که بعد از فروید بیشترین تاثیر را بر وی گذاشت. اما کلاین دریافت که  عقاید وینیکات با عقاید او فاصله دارد و مورد رضایت او نبود و نتوانست از وی حمایت کند.

    ملانی کلاین روانکاو بسیار تاثیرگذاری است که بسیاری از نظریه‌های فروید در مورد رشد کودک را رد کرده است. او در سال ۱۹۳۵ به عنوان یک تحلیل‌گر کودک و در سال ۱۹۳۶ به عنوان یک عضو کامل در انجمن روانکاوی انگلستان شناخته شد. با گذشت زمان وینیکات از کارهای کلاین فاصله گرفت و نظریه‌های خود را در مورد رشد کودک ارائه داد. در مطلب «زندگی‌نامه و گاه‌نامه ملانی کلاین» به شرح کاملی از زندگی ملانی کلاین و نظرایتش پرداخته‌ایم.

    وینیکات درست زمانی مشهور شد که پیروان آنا فروید برای گرفتن حق وارثان روشنفکر زیگموند فروید، با پیروان ملانی کلاین مبارزه می‌کردند. با پایان جنگ جهانی دوم، سازش باعث ایجاد کم و بیش سه گروه دوستانه در روان‌درمانی شد: فرویدی‌ها، کلاینی‌ها و یک گروه میانه‌ای که وینیکات به آنها تعلق داشت.

     

     

    در طول جنگ جهانی دوم وینیکات علاوه بر کلینیک‌های اطفال و روانکاوی، مجموعه‌ای از برنامه‌های خود را برای کودک و مراقبت کودک برای مردم آغاز کرد و همچنین مشاور کودکان آشفته و مضطرب شد. تجربه‌ او با گروه دوم، به او بینشی درباره توسعه‌ بزهکاری داد. هنگام پیوستن به خوابگاه برای کودکان مضطرب، کلر بریتون که وی را برای نوشتن و تدریس تشویق می‌کرد را ملاقات کرد. کلر یک مددکار اجتماعی برجسته بود که در آن زمان به تازگی به دولت برای رفاه کودکان مشاوره می‌داد. او مرتبا وینیکات را تشویق می‌کرد که پرورش و رفاه کودکان را به دانش‌آموزانش در مدرسه‌ اقتصاد لندن آموزش دهد.

    مقالات و نظریات وینیکات

    وینیکات مفاهیم و نظریات بسیاری را پرورش داد که به روانکاوی امروزی کمک می‌کنند. وینیکات و همسرش اصطلاح «محیط فردی مساعد» را برای اشاره به محیط حمایتی که درمانگر برای مراجع ایجاد می‌‌کند، به کار بردند. این مفهوم را می‌توان به رفتار پرورشی و مراقبتی مادر نسبت به کودک تشبیه کرد که به کودک احساس اطمینان و امنیت می‌دهد. وینیکات معتقد بود محیط فردی مساعد برای محیط درمانی حیاتی است و می‌تواند از طریق تعامل مستقیم روانکاو با مراجع ایجاد شود. وینیکات همچنین بر این باور بود که رفتارهای ضد اجتماعی ناشی از محرومیت فرد از محیط فردی مساعد و احساس ناامنی در کودکی است.

    ابژه‌ی انتقالی وینیکات

    وینیکات همچنین مفهوم ابژه‌ی انتقالی را توسعه داد. ابژه‌های انتقالی اشیای بی‌جان و آشنایی هستند که کودکان در مواقع استرس‌زا برای جلوگیری از اضطراب از آن ها استفاده می‌کنند. ابژه‌ی انتقالی شامل پتوی امنیتی، عروسک یا اسباب بازی‌های خاص و سایر موارد احساسی است. ابژه‌ی انتقالی ضمن کسب استقلال به کودک احساس امنیت و اطمینان می‌دهد. معمولا ابژه‌های انتقالی در دوران کودکی که کودکان روند شخصی‌سازی یا تمایز خود از دیگران را آغاز می‌کنند، به وجود می‌آیند. اما آن‌ها همچنین به کودکان بزرگ‌تر یا حتی بزرگسالانی که نوعی انتقال را تجربه می‌کنند، نیز کمک می‌کنند.

    به عبارت دیگر، در طی مراحل رشد که کودکان شروع به آشنایی با خود و دیگران به عنوان موجودات جداگانه می‌کنند، اکثر نوزادان و کودکان نوپا رابطه‌ خاصی با چیز دیگری در زندگی خود (مثل روبان ساتن روی پتو و یا یک خرس عروسکی) دارند. این دارایی‌ها خصوصا در مواقع تغییر مثل ملاقات با افراد جدید، خوابیدن و یا اضطراب برای آن‌ها اهمیت زیادی پیدا می‌کند.

    وینیکات با بررسی جزئیات مهم این پدیده، ابژه‌ی انتقالی را به عنوان پلی برای کودکی که حالت جدیدی را تجربه می‌کند و هنوز نمی‌تواند خود را از سایر عناصر «غیر من» متمایز کند، به سوی حالتی که تفاوت‌ها را تشخیص می‌دهد و می‌تواند با آنها ارتباط برقرار کند، در نظر گرفت. این جایگزینی زمینه‌ساز ظهور نمادسازی شده است که یک عنصر مهم از وابستگی مطلق به وابستگی نسبی در این مسیر است. مشهورترین کتاب وینیکات یعنی «بازی‌کردن و واقعیت» این ایده‌ها را بیان می‌کند و گسترش می‌دهد.

    وی تاثیر بسزایی در نظریه روابط ابژه داشت، به ویژه در مقاله خود «ابژه‌های انتقالی و پدیده‌های انتقالی» که در سال ۱۹۵۱ به چاپ رسید. در مقالات نظری او بر همدلی، تخیل و به قول مارتا نوسبوم که از طرفداران کار او بوده است، «معاملات بسیار ویژه ای که عشق بین دو فرد ناقص را تشکیل می‌دهند» تاکید شده است.

    خود حقیقی و خود کاذب

    یکی از عقاید وینیکات که بسیار نقل می‌شود، مبتنی بر مشاهدات وی بود که ممکن است شرایط خاصی وجود داشته باشد که مادران اشاره‌های کودک را اشتباه تعبیر کنند و به دنبال آن پاسخ اشتباهی به فرزند خود دهند: مسئله‌ خاص مورد توجه هنگامی است که پاسخ‌‌ها به طور ناخواسته بیشتر به نیازهای ناخودآگاه مادر مربوط می‌شود تا نیازهای واقعی کودک.

    او متوجه شد اگر این اتفاق مکررا رخ دهد، کودک از مادر پیروی می‌کند و به گونه‌ای به او پاسخ می‌دهد که انگار ارزیابی مادر صحیح بوده است. در این حالت پتانسیل اصالت و خودانگیختگی (خود حقیقی) پرورش نمی‌یابد و پیروی، پایه‌ای برای ایجاد خود کاذب به وجود می‌آورد. به این ترتیب روش دائمی از وجود که در بسیاری از مواقع مانع از اصالت و خودانگیختگی می‌شود، ایجاد می‌شود.

    پیشنهاد: مقاله تفاوت زیستن با خود واقعی و خود کاذب

     

     

    برداشت وینیکات از خود حقیقی و خود کاذب به دیدگاه او درباره بازی مربوط است. او معتقد بود خود کاذب، خود مودب، منظم و بیرونی است که فرد را قادر می‌سازد خود را با جامعه سازگار کند. با این حال خود حقیقی تنها خودی است که توانایی خلاقیت دارد و بازی به فرد کمک می‌کند تا این خود را پرورش دهد. او بر این باور بود که بازی مسیر مهمی است که مراجع می‌تواند به احساسات واقعی خود دست یابد. او بازی از طریق احساسات خلاق مانند هنر، ورزش یا حرکت را تشویق می‌کرد.

    وینیکات معتقد بود روانکاو باید به مراجع کمک کند تا کودک مهارشده‌ خود را آشکار کند و دوباره حس واقعی بودن را پیدا کند. او در سال ۱۹۶۰ برای اولین بار به طور مفصل در این باره نوشت و از آن زمان تا به حال نویسندگان زیادی به این موضوع پرداخته‌اند. 

    حرفه‌ او بسیاری از بزرگان روان‌شناسی و روانکاوی را درگیر کرد. نه فقط کلاین و آنا فروید، بلکه بسیاری از چهره های بلومزبری مانند جیمز استراچی، آر. دی. لینگ و مسعود خان، یک مهاجر ثروتمند پاکستانی که روانکاوی بسیار بحث برانگیز بود را تحت تاثیر قرار داد.

    چنین چیزی به عنوان کودک وجود ندارد

    کمک بزرگ وینیکات این بود که زمینه تحصیل در اوایل زندگی را تغییر داد. به طوری که این حوزه به جای تمرکز بر دنیای درونی مادر و کودک، به واحد مادر/کودک تبدیل شد. عبارت «چنین چیزی به عنوان کودک وجود ندارد» براساس این مشاهده بود که کودک هرگز به تنهایی دیده نمی‌شود. ناگزیر یک سرپرست (معمولا مادر) حضور دارد.

    وینیکات نشان داد که مطالعات مراحل اولیه‌ زندگی همیشه باید شامل این وضعیت باشد. ذهن کودک در خلا رشد نمی‌کند بلکه از اولین ارتباط به وجود می‌آید و همیشه ردپای آن را حفظ می‌کند. در نتیجه شخص حقیقی مادر، جسم، افکار، احساس و رفتار او بخشی از این ارتباط است و بر نوزاد درحال رشد تاثیر می‌گذارد.

    وینیکات نیاز نوزاد به مادر را درک کرد که گرچه با حساسیت پاسخگوی نیازهای کودک است، می‌تواند به تدریج به رشد و نمو ذاتی کودک فضا و زمان دهد. او دریافت که وقف کردن خود به کودک از لحاظ جسمی و فکری، مادران جوان را در وضعیت آسیب‌پذیری قرار می‌دهد که برای سازگاری با نیازهای نوزاد تازه متولد شده ضروری است.

    با گذشت زمان و تغییر نیازهای جسمی و عاطفی کودک، این از خودگذشتگی مادر نسبتا خوب نیز تغییر می‌کند. او به شخصی تبدیل می‌شود که گرچه ناگزیر ممکن است گاهی شکست بخورد، به توانایی لازم برای پرورش سلامت کودک دست می‌یابد. به این ترتیب رشته مادر/ کودک منحل می‌شود و می تواند با مطالعه‌ افرادی که هنوز در رابطه اما در حال جدا شدن هستند جایگزین شود.

    بازی‌های وینیکات

    وینیکات فردی سرزنده و شوخ طبع بود. هنگام مشاهده کودکان و مادرانشان در کلینیک، یک جسم پایین کشنده زبان براق (شیئی که جهت باز کردن دهان و پایین کشیدن زبان در پزشکی کاربرد دارد) را در نزدیکی کودک قرار می‌داد که به آن بازی کفگیر می‌گویند. او با مشاهده‌ واکنش کودک به این وضعیت جدید، رابطه کودک با مادر و همچنین رابطه او با غریبه‌ها را بررسی کرد. وی به میزان هیجان، کنجکاوی، اضطراب و نیاز کودک برای حضور اطمینان‌بخش مادر و همچنین میزان درگیری و حساسیت مادر نسبت به حالات تحریک کودک توجه می‌کرد. وینیکات از این طریق توانست خصوصیات هر یک و رابطه بین آنها را ارزیابی کند.

    او از «بازی اسکایگل» یا «خرچنگ قورباغه» برای برقراری ارتباط با کودکان بزرگ‌تر استفاده کرد. آن‌ها را به این بازی نقاشی دعوت کرد که در آن خودش و کودک به صورت تناوبی یک خط فرضی را شروع کرده و تصویری ایجاد می‌کنند. او با مشاهده واکنش کودک نسبت به شرکت و درگیر شدن در بازی پی برد که هم نتایج نهایی و هم روند خلاقانه شامل ارتباطات با دنیای درونی کودک است. او با استفاده از درکی که از روانکاوی به دست آورد، توانست با کشمکش‌های درونی، سرکوب شده و ناخودآگاه کودکان مضطربی که می‌دید ارتباط برقرار کند. این امر آنها را قادر می‌سازد تا احساس امنیت کنند و روند درمانی کامل شود.

    آثار وینیکات

    وینیکات بیشتر زندگی حرفه‌ای خود را نوشت و منتشر کرد. مخاطبان مختلفی از روانکاوان و سایر کارمندان بهداشت روان گرفته تا والدین، معلمان، مددکاران اجتماعی، پرستاران و ماماها، ماموران ناظر در آموزش و پرورش و حتی دانش‌آموزان را مخاطب قرار داد. علاوه بر این بسیاری از برنامه‌های BBC وینیکات برای عموم مردم رونویسی و بعدها منتشر شد. به طوری که بیش از ۲۰ کتاب از یادداشت‌های وی در دسترس عموم قرار گرفت. انتشار مجدد آثار جمع‌آوری شده‌ وی که شامل ۱۲ جلد کتاب است، در اواخر سال ۲۰۱۶  انجام شد. انجمن اعتماد وینیکات کنفرانسی برای بزرگداشت این دستاورد در سال ۲۰۱۵ در لندن برگزار کرد.

    مرگ وینیکات

    وی در سال ۱۹۷۱ به دنبال آخرین حمله قلبی درگذشت و در لندن سوزانده شد.

    آثار منتخب دونالد وینیکات

    • فرایندهای بلوغ و محیط تسهیل‌کننده: مطالعاتی در نظریه‌ رشد عاطفی ۱۹۶۵)
    • کودک، خانواده و دنیای بیرون (۱۹۶۵)
    • خانه جاییست که از آن شروع می‌کنیم: مقاله‌های یک روانکاو (۱۹۷۱)
    • بازی کردن و واقعیت (۱۹۸۶)

    منابع

    1. پیوند1
    2. پیوند2
    3. پیوند3
    4. Hartmann, L. (2003). Winnicott: Life and Work. American Journal of Psychiatry, 160(12), 2255-2256. doi: 10.1176/appi.ajp.160.12.2255
    5. Johns, Jennifer. (2005). Donald Winnicott. International Dictionary of Psychoanalysis. Retrieved from link
    6. Kanter, J. (2000). The Untold Story of Clare and Donald Winnicott: How Social Work Influenced Modern Psychoanalysis. Clinical Social Work Journal, 28(3), 245-261. Retrieved from http://search.proquest.com/docview/227770208?accountid=1229
  • ارزیابی درمانجو در روان درمانی تحلیلی

    ارزیابی درمانجو در روان درمانی تحلیلی

    بعد از توصیف مشکل فرد و گرفتن تاریخچه‌ی رشدی بررسی می‌کنیم چگونه تاریخچه‌ی فرد منجر به بروز مشکلاتی در کارکردهای فعلی او شده‌است.

    ارزیابی درمانجو در روان درمانی تحلیلی

    لازم است درمانگر ارتباط امنی را با مراجع برقرار کند، و به او این اطمینان را بدهد که گفته‌هایش محرمانه خواهد ماند، تا او به راحتی بتواند صحبت کند؛ یعنی درمانگر بدون قضاوت به گفته های درمانجو گوش کند و با او همدلی کند تا درمانجو احساس کند درک شده است.

    درمانگر باید به نکات ریزی از جمله دما و نور مناسب، ساکت بودن اتاق، صندلی راحت و در دسترس بودن دستمال کاغذی و سطل زباله توجه داشته باشد. نباید از تصاویر و وسایل شخصی که به نوعی درمانگرو سلایقش را افشا می‌کند در اتاق درمان استفاده کند. این محیط سنگ بنای اتحاد درمانی میان درمانجو و درمانگر است، پس بسیار با اهمیت است.

    چگونه در جلسات ابتدایی دریابیم مشکل اصلی درمانجو چیست؟

    مهم است بدانیم درمانجو با چه سمپتوم‌هایی به جلسه‌ی درمان آمده است و چه انتظاری از ما دارد. برای کشف شکایت اصلی درمانجو لازم است از سوالاتی استفاده کنیم که نیاز به پاسخ طولانی تری دارد، نه اینکه با بله و خیر جواب داده شود. به اصطلاح باید از سوالات باز پاسخ استفاده کرد. همچنین توجه به گفته‌های درمانجو او را ترغیب به صحبت می کند.

    همان طور که می‌دانیم روایت‌ها در درمان تحلیلی بسیار مهم هستند، پس به اولین روایت درمانجو مبنی بر اینکه چرا پیش ما آمده با دقت گوش دهیم و در جریان توضیحات درمانجو به اضطراب و عکس العمل آنها توجه می‌کنیم، زیرا اطلاعات مهمی در خصوص شخصیت درمانجو و دریچه‌ی نگاه او به ما می‌دهد.

    ما باید شکایت درمانجو را طبق راهنمای تشخیصی اختلالات روانی (DSM) بررسی کنیم، به بررسی حوزه‌های کارکردی و رشدی فرد بپردازیم، یعنی نقاط قوت و ضغف او را بشناسیم. به طور خاص از سوابق بیماری فرد، مصرف دارو و سوء مصرف مواد سوالاتی بپرسیم. البته می‌دانیم شناخت فرد با جزئیات برای جلسات ابتدایی امکان پذیر نیست اما می‌توانیم یک شمای کلی در مورد توانایی‌ها و ضعف‌های شخص داشته باشیم تا بتوانیم درمان مناسبی را تجویز کنیم.

    علاوه بر مشکلات درونی درمانجو باید از روابط اجتماعی و دنیای بیرونی درمانجو نیز اطلاعاتی کسب کنیم. در مورد تاریخچه‌ی بیماری حال حاضر، بیماری‌های گذشته و تاریخچه‌ی رشدی و فردی او نیز سوالاتی بپرسید.

    باید به بررسی حوزه کارکردهای خود (ego) درمانجو نیز پرداخت. یعنی بدانیم درمانجو توان برقراری رابطه با درمانگر را دارد، تاب احساسات قوی از جمله اضطراب و خشم را دارد؟ می‌تواند لذت را به تاخیر بیاندازد؟ می‌تواند از دنیایی بیرون به رفتار خود نگاهی انتقادی و تعمقی داشته باشد؟ باید بررسی شود که درمانجو برای عنصر ناخودآگاه در ذهنش ارزشی قائل است یا خیر؟ باید ببینیم درمانجو هم مانند ما معتقد است که درمان تحلیلی می تواند برای او کمک کننده باشد یا خیر؟ اگر درمانجو این اعتقاد را نداشته باشد، درمان تحلیلی نمی‌تواند برای اون مؤثر باشد.

    باید توجه داشته باشید در مورد اتفاقات و تروماهای درمانجو در مرحله ارزیابی عمیق نشویم. زیرا در این مرحله نمی توانیم مداخله‌ی موثری انجام دهیم، زیرا رابطه و اتحاد درمانی شکل نگرفته است، مداخله نمی تواند کمک کننده و درمانی باشد.

    در مرحله ارزیابی درمانجو در روان درمانی تحلیلی چه مسائلی را بررسی می کنیم؟

    ما باید کارکرد های بیمار راشناسایی کنیم تا طبق آن تشخیص دهیم درمان آشکار کننده یا درمان مبتنی بر حمایت برای او مفید است. در واقع افراد اگر در حوزه‌های مختلف کارکرد ضعیف‌تری را داشته باشند نیازمند درمان حمایتی هستند چون درمان مبتنی بر آشکارسازی ناخوآگاه نیاز به توانایی در کاردکردها و تحمل اضطراب ناشی از آشکارسازی را دارد.

    درمانگر به دنبال این است که بداند درمانجو در شرایط های بحرانی که احساسات قوی (اضطراب و خشم) را تجربه می‌کند، چه رفتارهایی از خود نشان می‌دهد و از چه دفاع‌هایی استفاده می‌کند. بر اساس تقسیم بندی ذهن توسط فروید به سه قسمت اید، ایگو و سوپر ایگو این کارکردها در بخش ایگو قرار می‌گیرد، پس درمانگر به دنبال بررسی کارکردهای ایگو است.

    طبق آنچه دبورا کابانیس می‌گوید کارکردهای پنج حوزه زیر را در مورد درمانجو با دقت بررسی می‌کنیم:

    خویشتن (self)

    اینکه فرد خود را چگونه می‌بیند و توصیف می‌کند بسیار مهم است. در واقع این همان هویتی است که در پایان دوره‌ی نوجوانی شکل می‌گیرد. بهتر است بدانیم درمانجو چه ویژگی مثبت و منفی را برای خودش در نظر می‌گیرد. باید بررسی شود که درمانجو مطابق با توانایی‌هایش تصمیم می‌گیرد و اقدام می‌کند یا توان خود را کمتر و یا بیشتر از تصمیم هایش می‌داند. در این مرحله ما درک درمانجو از خودش و عزت نفسش را بررسی می‌کنیم.

    روابط (other)

    در این مرحله نحوه‌ی ارتباط فرد با دیگران از جمله افراد مهم زندگی‌اش را بررسی می‌کنیم. یعنی او افراد را چطور می‌بیند. آیا توانایی همدلی کردن با آن‌ها را دارد یعنی می‌تواند خود را جای آنها قرار دهد و آیا می تواند از نگاه دیگران به اتفاقات نگاه کند و مانند آن‌ها فکر کند یا خیر؟ (منتالیزیشن)

    سازگاری (adaptation)

    افراد برای اینکه بتوانند با محیط و شرایط بحرانی سازگار شوند از دفاع‌های متفاوتی استفاده می کنند. افراد با توانایی کارکردی بالاتر از سازگارترین دفاع‌ها کمک می‌گیرند، افراد با کارکرد کمی ضعیف‌تر از دفاع‌های سازگارتر، و افراد با کارکرد بسیار ضعیف از دفاع‌های کمتر سازگار استفاده می‌کنند. پس نحوه‌ی برخورد فرد درمانجو با شرایط بحرانی و استفاده از دفاع‌ها به ما نشان می‌دهد که در چه سطحی از کارکرد قرار دارد. یعنی در چه سطحی از سلامت روان قرار می‌گیرد. در واقع آنچه در این مرحله بررسی می‌شود این است که وقتی فرد دچار هیجانات مختلف می شود، آیا می تواند احساسات و هیجاناتش را تجربه کند، به آنها معنا دهد و در سطح رفتار آن‌ها را نظم دهد.

    شناخت (cognition)

    در این مرحله ما هوش، حافظه و توانایی کلامی درمانجو را می‌سنجیم. می‌خواهیم بدانیم چقدر می‌تواند نسبت به تجربیاتش عمیق شود و درک سالمی داشته باشد. در واقع قضاوت او چقدر بر مبنای واقعیت است؟ آیا توانایی کنترل تکانه‌‍ها را دارد؟ یعنی می‌تواند لذت را به تاخیر بیاندارد. آیا فرد توانایی این را دارد که خوب را از بد تمییز دهد. در این مرحله می‌توانیم بسنجیم که فرد چقدر به قوانین پایبند است؟

    توانایی کار و بازی (work & play)

    فروید می‌گوید: سلامت ذهن به توانایی (عشق و کار) بستگی دارد. البته بسیاری از نظریه پردازان معتقد هستند بازی نیز می‌تواند به این دو مورد اضافه شود. در واقع افرادی که علاوه بر کار، زمانی را به تفریحات خود اختصاص می‌دهند از سلامت روانی بیشتری برخوردار هستند. باید در جلسات ارزیابی در این خصوص، از درمانجو سوال بپرسیم که زمان‌های بیکاری خود را چگونه سپری می‌کند؟ با چه فعالیت‌هایی در وقت آزاد خود احساس لذت و خوشی می‌کند؟

    درمانگر چگونه تاریخچه‌ی رشدی مراجع را باز بینی می‌کند؟

    هنوز هم بین محققان حوزه روانشناسی اختلاف نظرهایی وجود دارد که ژنتیک اثر بیشتری بر شخصیت فرد دارد یا محیط. در واقع هر دوی آنها منجر به تشکیل شخصیت فرد می‌شوند. پس در بخش ارزیابی درمانگر موظف است هم عوامل ژنتیکی فرد و هم مراحل رشدی درمانجو را بررسی کند. منظور از عوامل محیطی اتفاقات و تروماهای فرد در مرحله به مرحله رشد اوست.

    ارزیابی دوران کودکی از این جهت با اهمیت هستند که در بزرگسالی فرد بسیار تاثیر گذارند؛ تجارب آسیب‌زای سال‌های اولیه‌ی زندگی کودک مثل: سوء استفاده جسمی-جنسی و نادیده انگاری افراد را نسبت به اختلالات بزرگسالی مانند؛ افسردگی، اضطراب، سوءمصرف مواد، اختلالت خوردن و اختلال شخصیت مرزی آسیب پذیر می‌کند.

    تقدم و تاخیر اتفاقات در بررسی تاریخچه‌ی رشدی بسیار مهم است. موفقیت، فقدان‌ها، بیماری‌ها و روابط بعدی پیوسته بر نحوه‌ی فکر، احساس و رفتار ما اثر می‌گذارد.

    در تاریخچه این موارد باید اطلاعات اساسی در مورد مواجهه های پیش از تولد، رویدادهای مهم در فرایند رشد، رابطه با مراقبین اولیه، آسیب‌های اساسی الگوهای روابط بعدی در زندگی و شرح حال شغلی و تحصیلی بیمار بررسی شود.

    هدف از ارزیابی چیست؟

    ارزیابی به تمام درمانگران به خصوص درمانگران تازه کار این امکان را می دهد تا بتوانند با کسب اطلاعات اولیه و البته بسیار مهم در مورد درمانجو و مشکلش، تصمیم بگیرند که آیا می توانند با او وارد درمان شوند یا اینکه او را به درمانگر دیگری ارجاع دهند.

    در واقع ارزیابی به ما کمک می‌کند تا بفهمیم افراد چرا و چطور دچار مشکلاتی شده‌اند که آن‌ها را به جلسه درمان کشانده است. ارزیابی کمک می‌کند بدانیم اگر درمانجو نیاز به دارو دارد از روانپزشک کمک بگیریم، چون در بسیاری از موارد دارو تسهیل کننده روان درمانی است. ما برای همکاری و جلب نظر درمانجو می‌توانیم به او بگوییم که چند جلسه ابتدایی برای ارزیابی است تا ما بتوانیم درمانی را که بیشترین کمک را به شما می‌کند، پیدا کنیم. تحقیقات نشان داده‌اند که مطرح کردن این مسئله با درمانجو، اعتماد او را نسبت به ما و دانشمان در این حوزه جلب می‌کند.

    لازم است در جریان ارزیابی تاریخچه رشدی درمانجو را مرور کنیم. باید بدانیم در دوران کودکی تا حال رابطه‌ی او با اعضای خانواده‌اش چطور بوده و چه اتفاقات و حوادث ناگواری برای او رخ داده است. بدانیم آیا ترومایی را تجربه کرده یا نه. همچنین مشکلات عاطفی یا ذهنی در هر مرحله رشدی داشته است یا خیر.

    گرفتن تاریخچه بسیار مهم و البته حساس است. مهم است چون اطلاعات ارزنده‌ای در اختیار ما می‌گذارد، حساس است به این معنی که گاها درمانجوها تروماهای بسیار سختی را سپری کرده‌اند و ممکن است در جلسات ابتدایی نتوانند آن را بیان کنند و یا بیان آن باعث شود سختی و اضطراب زیادی را تجربه کنند.

    روان درمانی تحلیلی (psychodynamic psychoterapy) برای چه افرادی مفید است؟

    بخش عمده ای از زندگی ذهنی انسان، ناخوآگاه است و الگوهای مشکل ساز در زندگی مراجع احتمالا از عواملی ناشی می‌شوند که مراجع به طور خودآگاه از آن اطلاع کاملی ندارد؛ پس درمان تحلیلی زمانی برای درمانجو گزینه‌ی مناسبی است که او برای ذهن ساحتی خودآگاه و ناخودآگاه در نظر بگیرد.

     

     

    درمان تحلیلی (روانکاوی) زمان بر است، چرا که درک پیچیدگی‌های انسان کار آسانی نیست.

    در ضمن مراجع با الگوهای خاصی از رابطه‌مندی ناسازگار به جلسات می‌آید، الگوهایی که او را در زندگی گرفتار کرده و مرتبا اتفاق می‌افتند. طی فرآیند درمان، شبکه‌های عصبی قدیمی که با بازنمایی‌های ناسازگارانه‌ای از «خود» و ابژه مرتبط‌اند، به تدریج ضعیف می‌شوند و در همان حال شبکه‌های عصبی جدیدی که شامل شکل جدیدی از رابطه‌مندی است، تقویت می‌شود.

    شبکه‌های عصبی بازنماینده روابط ابژه نیز طی سالها زمان شکل گرفته‌اند. بنابراین ایجاد تغییرات پایدار طی گذر زمان و در رابطه اتفاق می‌افتد.

     درمان تحلیلی برای افرادی که می‌خواهند به سرعت و در کمترین زمان به نتیجه برسند و هم چنین برای کسانی که به دنبال گرفتن راهکار از درمانگر هستند، مناسب نیست.

    در واقع این درمان برای افرادی که به دنبال حل ریشه ای مسائلشان هستند، بهترین گزینه است.

    سخن پایانی

    در نتیجه افرادی که در حوزه های مختلف کارکردی عملکرد بهتری دارند، در جلسات درمان همراهی و ظرفیت بیشتری در برابر اضطراب‌ها و آشکار سازی ناهشیار نشان می‌دهند، اما افراد با کارکردهای ضعیف تر، نیازمند حمایت و همدلی بیشتری هستند؛ البته به این معنا نیست که افراد با کارکرد قوی تر نیازمند حمایت و همدلی نیستند، بلکه حمایت از نقاط قوت درمانجو با کارکرد ضعیف کمک می کند کم کم ایگوی او برای عمیق شدن در مسائل و آشکارسازی ناهشیار آماده شود.

    ما باید ذهنیت روانشناختی و انگیزه فرد را بشناسیم. یعنی درمانجو چقدر به ساحت ناخودآگاه معتقد است و آیا تمایل دارد به بررسی ناخوآگاه بپردازد. آیا او احساس مثبتی به این نوع درمان دارد یا خیر؟ حتی اگر تشخیص ما این باشد که درمان تحلیلی بهترین گزینه برای درمانجو است، اما خود او این اعتقاد را نداشته باشد، عملا درمان نمی تواند خیلی اثر بخش و مفید باشد.

    یادداشت سردبیر: همانطور که در این یادداشت خواندید، برای روان درمانی تحلیلی لازم است ابتدا درمانجو ارزیابی شود و در صورت صلاح دید درمانگر، روند درمان [طبق یادداشتی که درباره شروع روان درمانی تحلیلی در مجله تجربه زندگی منتشر شده است] شروع شده و پیش برود. اگر روانشناس هستید و مایلید به عنوان روان درمانگر با رویکر روانکاوانه درمان را شروع کنید، پیشنهاد می‌کنم به صفحه اپلای مدرسه تجربه زندگی سر بزنید.

    منبع1: کتاب رواندرمانی تحلیلی راهنمای بالینی (psychodynamic psychotherapy a clinical manual)

    منبع2: صورت‌بندی روانپویشی (psychodynamic formulation)

    هر دو نوشته‌ی: دکتر دبورا کابانیس و همکاران

  • زبان ظرف اندیشه‌ی انسان؛ درآمدی بر جبر یا نسبیت زبان

    زبان ظرف اندیشه‌ی انسان؛ درآمدی بر جبر یا نسبیت زبان

    انسان به وسیله زبان گفتاری و نوشتار، در طول تاریخ بشر باعث خلق ایده‌های ناب و انتقال آنها در بازه‌های مکانی و زمانی شده است. زبان حتی در سکوت محض نیز در ذهن‌های ما در گفتگویی درونی ناتمام حضور دارد و اندیشه بدون زبان غیرممکن و ناشدنی است.

    جبر یا نسبیت زبان

    زبان صرفاً مجموعه‌ای ازحرکات هماهنگ ماهیچه‌‌ای، صداها و یا نشانه‌های نوشتای، کلمات معنی‌دار و جملات خوش‌ساختی نیست که ما پیوسته برای برقراری ارتباط با دیگران استفاده می‌کنیم، بلکه این پدیده خارق‌العاده ابزاری بسیار پیچیده‌ و هزارلایه‌ای است که انسان را به خانواده، جامعه، فرهنگ، ملیت، ادبیات، اعتقادات و تمام آنچه هویت فردی و اجتماعی یک فرد را تشکیل می‌دهد مرتبط می‌کند؛ یک پدیده با هزاران بُعد ناشناخته. گنجینه‌ای عظیم و بی‌مثال از حافظه تاریخی یک جامعه، ابزاری برای کشف دنیای پیرامون، وسیله‌ای برای اثبات برتری و تسلط اقلیت خاص بر اکثریت عام.

    برخی از زبان‌شناسان پا را فراتر نهاده و ادعا کرده‌اند که «اکتساب توانش زبانی»  مهمترین عاملی بوده که اجداد ماقبل تاریخ ما را بر دیگر گونه‌های انسانی مسلط کرده و آنها را از صحنه روزگار محو ساختند.

    سوال بسیار مهمی که دغدغه بیشتر زبان‌شناسان در طول تاریخ بوده این است که  اگر زبان تا این حد در تمام زوایا و ابعاد زندگی انسان تاثیر داشته باشد و در ناخودآگاه  و حتی دراندیشه‌های ما نفوذ کرده باشد، آیا می‌توان به آنچه فراتر از زبان مادری ما  باشد و در زبان ما هیچ نمودی نداشته باشد نیز دسترسی داشت؟ یا به زبانی ساده‌تر، آیا ادراک ما وابسته به زبانی است که به آن سخن می‌گوییم و این زبان است که اندیشه و جهان‌بینی ما را شکل می‌دهد؟

    از شش هزار زبان متفاوتی که در کره زمین وجود دارد، آیا سخنوران همه این زبان‌ها ادراک یکسانی از دنیای اطراف خود دارند یا با شش هزار لنز متفاوت به دنیای پیرامون خود می‌نگرند؟

    نظریه «جبر زبانی»

    نظریه جبر زبانی برای اولین بار توسط ادوارد ساپیر،  در دهه‌ 40 و در نتیجه سال‌ها مطالعه زبان‌های قبیله‌های بومی آمریکای شمالی و تحت تاثیر از آراء فرانتس بواز مردم‌شناس مطرح شد و توسط یکی از دانش‌جویانش به نام «بنجامین لی وورف» ادامه یافت؛ مهمترین ادعای مطرح شده در این نظریه این است  که الگوهای زبانی متفاوت، به الگوهای تفکری متفاوت می‌انجامد.

     

     

    وورف مقایسه ای میان ساختار زبان بومیان آمریکا (زبان هوپی در شمال آریزونا) و انگلیسی انجام داد و نشان داد هیج کلمه‌ای در این زبان در مورد واحد زمان و برای ارجاع به زمان گذشته، آینده و حال وجود ندارد. این موصوع باعث بوجود آمدن بحث‌های فراوانی شد و بسیار ی از منتقدان سعی در رد این فرضیه داشتند. با این همه با مطالعات بیشتری که در این زمینه انجام شده نشان داده، وجود چنین زبان‌هایی ناممکن به نظر نمی‌رسد.‌

     همانطور که از نامش مشخص است، نظریه «جبر زبانی» ادعایی بسیار قوی مطرح می‌کند که  ناممکن به نظر می‌رسد؛ چون به هیچ روی نمی‌توان درستی چنین ادعایی را اکاملاً ثبات نمود. منتقدان این نظریه، رویکرد جایگزینی را برای این نظریه پیشنهاد می‌کنند به نام نظریه «نسبیت زبانی» که رابطه زبان و اندیشه در آن دو تعاملی  است و نه اندیشه و نه زبان بر یکدیگر تاثیر یکسویه ندارد.

    به هر روی چیزی که در هر دو این نظریه‌ها مورد قبول واقع شده تاثیر(مطلق یا نسبی) زبان بر نحوه اندیشه انسان،جهان‌بینی اجتماعی و فرهنگ اوست  و بنابراین شایسته است وجود چنین ارتباطی میان زبان و اندیشه را  نامحتمل فرض نکنیم و درشناسائی و  بازبینی رفتارهای زبانی که تاثیرات مخربی بر جهان‌بینی و نگرش جامعه دارند تلاش بیشتری صرف کنیم.

    با این همه، به علت رویکرد حداکثری که این نظریه اتخاذ کرده،  جذابیتی به وجود آورده که از چشم اهالی سینما و ادبیات نیز دور نمانده است. این بخش را با معرفی مستندی  براساس مطالعات زبان‌شناسی که جنبه واقعی و علمی آن پررنگ‌تر است آغاز می‌کنیم و در ادامه به معرفی  آثار دیگر در دنیای ادبیات و سینما می‌پردازیم که به بعدی تخیلی و اغراق‌آمیز  از این نظریه پرداخته‌اند.

     دستور زبان شادی

     پروفسور زبان‌شناس، دانیال اورت بیش از سی سال به مطالعه زبان پیراها، قبیله‌ای سیصد نفره در قلب جنگل‌های آمازون پرداخته و ادعا دارد که این زبان هیچ کلمه‌ای برای رنگها، اعداد و هنر و تخیل ندارد. این قبیله به هر نحوی از ارتباط با دنیای خارج از قبیله خود اجتناب می‌کنند و اورت را به سختی در میان خود پذیرفته‌اند.

    براساس ادعای اورت پیراها هیچ خاطره‌ای از پیشینیان خود نداشته و از آنچه در گذشته رخ داده و در آینده وعده داده شده اجتناب می‌کنند ؛ در نتیجه، زبان آنها نوعی جهان‌بینی دم‌غنیمتی به آنها تحمیل کرده و هر روزشان را به بهترین وجه ممکن تجربه می‌کنند.

    اورت پس از اینکه سال‌ها به عنوان مبلغ مسیحی در کنار این قبیله زندگی کرد و زبان تقریباٌ غیرقابل درک آنها را فرا گرفت، آن را بیشتر به «فورانی از آواز پرندگان» تشبیه می‌کند تا زبان. براساس مشاهدات اورت، مستندی به نام «دستور زبان شادی»(The grammar of happiness) تهیه شده که جوایز بسیاری نیز به خود اختصاص داده است. این مستند، روایتی از بازگشت اورت به میان پیراها و صحنه‌هایی از طبیعت بکر و بی‌نظیر آمازون و شرحی از زندگی این قبیله است. دیدن این مستند به عنوان تجربه بشر از زبانی بسیار ناشناخته که از تاثیرات دنیای مدرن کاملاً به دور مانده خالی از لطف نیست.

    فیلم ورود (Arrival 2016)

    یکی از بهترین آثار هنری  که به خوبی نظریه جبر زبانی را نشان داده ، فیلم «ورود» است . در این فیلم، لوییس بنکس، زنی جوان و یک زبان‌شناس برجسته است که اغلب اوقاتش را به تدریس در دانشگاه اختصاص می‌دهد. با فرود آمدن دوازده سفینه فضایی در نقاط مختلف جهان از جمله آمریکا جوی پر از وحشت و ترس و ابهام بر دنیا حاکم می‌شود.

    ارتش آمریکا با توجه با سابقه لوئیس به سراغش می‌آید و درخواست همکاری می‌دهد تا شاید او بتواند این کلاف سردرگم را باز کند. لوییس به کمک گروهی از زبانشناسان سعی در برقراری ارتباط با موجودات فرابشری هستند که شکل عجیبی بی شباهت به هر آنچه تاکنون دیده‌ایم دارند. در ویدیوی زیر تریلر فیلم ورود را می‌بینید:

     

     

    در مدت زمانی که  لوییس در تلاش است تعاملی  با این موجودات برقرار می‌کند که  به تدریج نیز موفق به رمزگشایی زبان نوشتاری موجودات فرابشری می‌شود، خواب‌های عجیبی می‌بیند که به تدریج و در فرایند فراگیری این زبان فرابشری ماهیت این خواب‌ها که در واقع انعکاسی از واقعیت‌هایی هستند که قرار است در آینده برای لوئیس اتفاق بیافتد برای او آشکار می‌شود و سرانجام موفق به رمز گشایی کلمه کلیدی می‌شود که به اشتباه به صورت « اسلحه» ترجمه و تصور درگیری و نزاع تمام دولت‌ها را وحشت‌زده کرده بود.

    لوئیس سرانجام می‌فهمد که موجودات فرازمینی، «زبان» خود را به عنوان هدیه‌ای برای زمینیان آورده‌اند. زبانی که در آن زمان حال، گذشته و آینده در عین حال و همزمان اتفاق می‌افتد و بنابراین انسان را قادر می‌سازد تا همزمان به هر سه زمان دسترسی داشته باشند. این فیلم که براساس نظریه جبر زبانی و با  مشاوره  پروفسور زبانشناس دانشگاه مک گیل  «جسیکا کون» ساخته شده، فیلمی فراتر از فیلم‌های مربوط به آدم فضایی‌ها و برخورد آنها با نوع بشر است. در واقع تاکید این فیلم بر زبان و اهمیت آن در ادراک ما است و اولین فیلمی است که براساس علم زبانشناسی و یکی از نظریات مطرح در این علم ساخته شده است.

     «اسلحه‌ای» به نام زبان در «1984»

    به نظر می‌رسد کمتر کسی پیدا شود که رمان ۱۹۸۴ جورج اورول را خوانده و تحت تاثیر آن قرار نگرفته باشد. یکی از مهمترین پیامهای این کتاب شاید این باشد که زبان مهمترین سلاح برای کنترل ذهن افراد است. در این رمان،  زبان به عنوان مهمترین ابزار در ذهن انسان برای شکل دادن و گاه محدود کردن طرز تفکر انسان در یک جامعه معرفی شده است.از نظر اورول، اگر کنترل یک زبان توسط مردان سیاست به دست گرفته شود می‌توانند ساختار زبان را به گونه‌ای تغییر دهند که افراد حتی نتوانند افکاری شورشی و خلاف سیاست آنها متصور شوند،  چرا که کلمات مرتبط با چنین اعمالی در زبانشان وجود ندارد.

    نیواسپیک (Newspeak)  زبان ساختگی حذب توتالیتر ایالت اوشانا(Oceania ) است که در رمان ۱۹۸۴ جورج اورول معرفی شده است.این زبان، نحو و کلمات محدود و کنترل‌شده دارد. این زبان، سلاحی برای محدود کردن آزادی تفکر، ماهیت وجودی و اراده و اختیار آزاد است. کلمات این زبان، به جای گسترش یافتن و بیشتر شدن، رفته رفته کمتر می شوند و همانطور که کلمات کاهش می‌یابد، تفکر افراد نیز آب می‌رود.

     «کلمات» زبان، «ظرف» اندیشه

    یکی از مهمترین ادعاهایی که توسط نظریه جبر زبانی مطرح شده و تا کنون نیز در پژوهش‌های مستقل زبان‌شناختی نیز نشان داده شده است این است که  کلمات صرفاً آمیزه‌ای از آواها و یا نشانه‌های نوشتاری نیستند و انتخاب‌ کلمات در زبان تصادفی نیست. پژوهش‌های فراوانی با این رویکرد، در حوزه کلمات مربوط به رنگ، زمان، مکان و اعداد و نحوه ادراک آنها در ذهن افراد با زبان های متفاوت انجام شده است.

    امروزه نظریات معاصری همچون نظریه استعاره مفهومی (لیکاف و جانسون، 1980) و تحلیل انتقادی استعاره (چارتریس-بلک، 2004) از روش و بعد دیگری  یعنی مطالعه استعاره‌های زبانی برای پی بردن به نحوه ادراک مفاهیم انتزاعی چون زمان، رنگ‌ها، مکان و دیگر مفاهیم در زبان‌های متفاوت می‌پردازند. بنابراین پرسشی که ساپیر-ورف مطرح نمودند همچنان یکی از دغدغه‌های اصلی زبان‌شناسان است و کلمات زبانی، به عنوان مهمترین ابزار انتقال معنا، از جنبه‌ها و ابعاد گوناگون مورد بررسی قرار گرفته‌اند.

    آنچه می‌توان از مجموع مطالعات مستقل و گسترده دریافت این است که کلمات بار سنگین مفاهیم، اعتقادات، اندیشه و حتی احساسات گوینده را بر دوش می‌کشند و گاه عمیق‌ترین تمایلات و خواسته‌های ناخودآگاه را لو می‌دهند. کلمات چنان مرموزانه در فرهنگ ما نفوذ کرده‌ و رفتار ما را قابل پیش‌بینی کرده‌اند که به سختی از تاثیر آنها آگاه هستیم.

    برای روشن‌تر شدن این موضوع، به کلماتی که زبان به ما تحمیل کرده و در طول زمان در ناخودآگاه ما ریشه کرده‌اند بیشتر دقت کنید. کلماتی در هر زبان وجود دارند با بسامد کاربرد نسبتاً بالا که اندیشه و جهان‌بینی خاصی به ما تحمیل کرده‌اند و ما بدون آگاهی از تاثیر آنها در ناخودآگاه خود، مکررا استفاده می‌کنیم، و بار معنایی آنها را نادیده می‌گیریم.

    اگر دقت کنیم می‌توانیم مثال‌های بیشماری از چنین  کلمات مخرب و خطرناک در  زبان خودمان بیابیم که  شاید بسیاری از ما  به سادگی و فراوان در زندگی روزمره خود استفاده می‌کنیم. کلماتی که برای مورد خطاب قراردادن کودکان، زنان و یا سالمندان به طور ناخودآگاه به کار می‌بریم و نوعی نگرش منفی را به آنها القا می‌کنیم. این کلمات به شدت بر کیفیت روابط  فردی تاثیرگذار هستند.

    مطمئناً مثال‌های بیشماری از این کلمات در آن واحد به ذهن شما خطور می‌کند: کلماتی همانند «سایه سر» «سرور» یا «ستون خانه» با تاکیدی اغراق‌آمیز بر نقش مردها در زندگی خانوادگی و روابط زناشوئی، کلماتی با بار معنایی «اطاعت»، «احترام» و «سکوت» بی چون و چرا و مطلق فرزندان در قبال والدین و معلمان درهر شرایطی و در هر نوع خانواده‌ای ، یا کلماتی که نقش «قربانی» مادران در خانواده را امری مسلم می‌دانند.

    آثار مخرب برخی از این کلمات همچون «ناموس» نیز بارها در جامعه  ما اثبات شده است واستلزام‌های خطرناکی همچون لزوم «حفظ» آن به عنوان «وظیفه» تک تک افراد مذکر خانواده در پی دارد. این کلمات که در طی سال‌های بسیار دراز وارد فرهنگ ما شده‌اند، به طور ناخودآگاه در طرز فکر و رفتار گروه‌های بزرگی از اجتماع تاثیری ماندگار دارند. یکی از مهمترین وظایف علم زبان‌شناسی، شناسائی چنین کلمات و آگاه‌سازی جامعه از اثرات مخرب آن در رفتار فردی و لزوم ایجاد تغییر یا حتی حذف کاربرد آنهاست.

    کلمات به همان اندازه که می‌توانند مخرب باشند، می‌توانند قوه شناخت ما را گسترش دهند. همانطور که در جوامع بشری ، با معرفی مفاهیم جدید همچون «زمان» و روشی قراردادی برای بازنمائی آن،  مفهوم «پول» و به دنبال آن مفاهیمی درباره اقتصاد، «گرانش» زمین و به دنبال آن کشف راه‌هایی برای غلبه بر آن، و بسیاری از مفاهیم پیچیده‌تر در دوره‌های متفاوتی از تاریخ بشر هر بار افق‌های جدیدی رو به روی انسان گشوده شده است.

    مطالعات زبانشناختی بر روی برخی از زبان‌ها همچون زبان Kuuk Thayorre  (یکی از زبان‌های بومی استرالیا) نشان می‌دهد در این زبان جهات چپ و راست وجود ندارد و از جهات اصلی استفاده می کنند: شمال، جنوب، غرب و شرق. حتی برای اشاره به اشیاء پیرامون، اعضا بدن و بسیاری از پدیده‌هایی که در محیط اطراف آنها وجود دارد. این نوع مفهوم‌سازی این افراد را به ابزار شناختی بسیار قوی جهت‌یابی مجهز کرده که در افرادی که به زبان‌های دیگر سخن می‌گویند نظیر آن دیده نشده است.

    به نظر شما با دانستن این واقعیت که در برخی جوامع برای اعداد، زمان و یا بسیاری از رنگ‌ها هیچ کلمه‌ای وجود ندارد و بنابراین از تمام آنچه علم از آن مفاهیم می‌توانست برای آنها به ارمغان بیاورد محروم مانده‌اند، در زبان‌های ما چه خلاءهای واژگانی وجود دارد که ما هنوز هیچ ادراکی از آنها نداریم.

     

     

  • نشانه‌ها و درمان اعتیاد به اینترنت و شبکه‌های اجتماعی

    نشانه‌ها و درمان اعتیاد به اینترنت و شبکه‌های اجتماعی

    در سالی که گذشت به‌خاطر شرایط پاندمی کووید-19 بیش از هر زمان دیگری اینترنت و شبکه‌های اجتماعی مورد استفاده و استقبال مردم در سراسر دنیا قرار گرفت. امروزه نمی‌توان از مزایای بسیار بالایی که اینترنت برای ما فراهم می‌کند، چشم‌پوشی کرد؛ زیرا  مسیر انجام بسیاری از کارهای ما را کوتاه و آسان کرده است. 

    اعتیاد به اینترنت

    اما این تمامی آن چه که اینترنت برای ما به وجود آورده نیست. در پشت صحنه‌، هر پدیده‌‌ جدید و استفاده بیش از حد از آن، مشکلاتی به دنبال می‌آورد که شاید در ابتدای استفاده همگانی آن، قابل رویت نباشد. اینترنت نیز از این قاعده مستثنی نیست. در سال‌های اخیر پژوهش‌های بسیاری به مطالعه‌ استفاده مشکل‌زا از اینترنت پرداخته‌اند. در این پژوهش‌ها این استفاده مشکل‌زا را زمینه‌ساز مشکلات روانی و جسمانی بعدی معرفی کرده‌اند که در صورت ادامه یافتن آن، قابلیت تبدیل شدن به اعتیاد به اینترنت را نیز دارد.

    اعتیاد به اینترنت از کجا شروع شد؟

    اصطلاح اعتیاد به اینترنت (Internet Addiction) نخستین بار  توسط دکتر کیمبرلی یانگ (۱۹۹۶) مطرح شد و مورد توجه متخصصین حوزه روانشناسی و روانپزشکی، پژوهشگران و همچنین  کاربران اینترنت قرار گرفت (کاکاوند و همکاران، ۱۳۹۶). هر چند که هنوز اعتیاد به اینترنت به عنوان یک اختلال بالینی مجزا به شمار نمی‌آید و پژوهشگران آن را زیرمجموعه‌ای از اعتیاد به فناوری طبقه‌بندی می‌کنند، اما این مسئله ارتباط تنگاتنگی با دیگر مشکلات روانی نظیر اضطراب، افسردگی، وسواس و مشکلات مرتبط با وابستگی دارد.

    نکته نگران کننده در مورد این اختلال این است که اگر شما به آن مبتلا هستید یعنی به طور نامحدودی به وسیله فناوری احاطه شده‌اید. از پرداخت‌های بانکی و خرید آنلاین تا به اشتراک‌گذاری بخشی از زندگی شخصی خود با دوستان و خانواده، همگی وابسته به فضای اینترنت هستند. البته این که شما ساعات بسیاری با اینترنت سر و کار دارید و به طور مثال علاقه دارید تا شبکه‌های اجتماعی‌تان را چک کنید  و یا در یوتیوب ویدیو ببینید، دلیل بر رنج بردن شما از اعتیاد به اینترنت نیست.

     

     

    ساعات استفاده شما از اینترنت می‌تواند زنگ خطری برای اعتیاد به آن باشد اما مشکل اصلی از جایی شروع می‌شود که این فعالیت‌ها زندگی روزانه‌ی شما را تحت تاثیر قرار داده و روی روابط شخصی، عملکرد شغلی، وضعیت مالی و تحصیلی شما نیز تاثیر منفی می‌گذارد.

    شبکه‌های اجتماعی: دنیای رنگارنگ و بی نقص

    افراد به علت حضور در شبکه‌های اجتماعی مانند اینستاگرام، تیک‌تاک، یوتیوب و موارد مشابه آن‌ها که کاربردشان بر پایه تصاویر است، ممکن است به طور ناخودآگاه دچار مقایسه‌های گوناگونی بین خود و دیگران شوند. مقایسه‌های نابرابری که شاید با افراد نزدیک مانند دوستان اتفاق بیوفتد، ولی این مقایسه غالبا با افراد مشهور انجام می‌گیرد. این مقایسه‌ها اگر در سطح جسمانی رخ دهند ممکن است منجر به مشکلاتی مانند زشت‌انگاری فرد از چهره و اندامش شود و فرد دست به اقداماتی ناگهانی برای تغییر خود بزند که پیامدهای منفی را برای او به دنبال خواهد داشت.

    در سطح روانی نیز این مقایسه ممکن است مفاهیم انتزاعی شکل گرفته در ذهن، مانند خوشبختی افراد را زیر سوال ببرد و جرقه‌ای باشد برای احساسات ناخوشایندی که پشت سر هم به فرد هجوم می‌آورند. احساسات ناخوشایند و درگیرکننده‌ای که ناشی از این است که فرد از حضور در کارهایی که دیگران انجام می‌دهند یا چیزهای بیشتر و بهتری که دارند، محروم است. این احساس ناخوشایند، ترس ازجاماندن (Fear of missing out) نامیده می‌شود که در مطالب بعدی درباره آن مفصل تر صحبت می‌کنیم.

     علت‌ اعتیاد به اینترنت چیست؟

    همانطور که در مورد بسیاری از اختلالات نمی‌توان دلیل واحدی را به عنوان علت اصلی ایجاد آن مشخص کرد، این نکته در مورد اعتیاد به اینترنت نیز صادق است. در واقع عوامل مختلفی در بوجود آمدن آن موثر است؛ برخی پژوهش نشان داده‌اند که اگر فرد دچار اعتیاد به اینترنت است، ساختار مغز او مانند کسانی است که از وابستگی شیمیایی به مواردی چون مواد مخدر و الکل رنج می‌برند.

     

     

    مطالعات دیگری بیان کردند که این اختلال، ساختار فیزیکی مغز و در واقع ماده خاکستری و سفید را در منطقه لوب پیشانی دستخوش تغییراتی می‌کند. لوب پیشانی وظایف بسیاری دارد که از جمله آن‌ها می‌توان به به‌خاطر سپاری جزئیات، توجه و تمرکز، برنامه ریزی و اولویت بندی کارها اشاره کرد. همین مسئله باعث می‌شود تا فرد در اولویت بندی کارهای مهم زندگی دچار خطا شود و در نهایت اینترنت را بر وظایف اصلی‌اش مقدم بداند.

    به نظر می‌رسد این اختلال علاوه بر موارد گفته شده، بر مرکز لذت مغز نیز تاثیر می‌گذارد. این اعتیاد رفتاری باعث ترشح دوپامین و ایجاد پاسخ لذت در مغز شده و با گذشت زمان، تنها فعالیت بیشتر و طولانی‌تر است که باعث ایجاد پاسخ مشابه در مغز می‌شود.

    یکی دیگر از علت‎ها را ایجاد مکانیسم پاداش بیان کردند. برای توضیح این مسئله به این مثال توجه کنید: شما اینستاگرام خود را باز می‌کنید و با خبرهای زیاد و غیر منتظره‌ای روبرو می‌شوید؛ متوجه می‎شوید یکی از دوستان صاحب فرزند شده، دیگری به سفری در طبیعت رفته و فصل جدید سریال مورد علاقه‌تان نیز منتشر شده است. پس مغز شما یاد می‌گیرد که با هر بار سر زدن به این شبکه اجتماعی، خبرهایی که نمی‌دانید چه هستند در انتظارتان است و در واقع این خبرها به مثابه پاداش در مغز شما ثبت شده است. هر اطلاعیه یا همان نوتیفیکیشن (notification)، یک نتیجه غیر قابل پیش‌بینی به شما می‌دهد که باعث برگشت دوباره شما به این فضا می‌گردد.

    ممکن است آمادگی زیستی (biological) نیز از عوامل موثر در بروز این مشکل باشد. فرد مبتلا ممکن است در مقایسه با دیگر افراد نرمال، سطح دوپامین و سروتونین پایین‌تری داشته باشد. این کمبود شیمیایی مغز ممکن است فرد را ملزم به انجام رفتارهای بیشتری کند تا تجربه لذت بخش مشابه با دیگر افراد -که این اعتیاد رفتاری را ندارند- را  به دست آورد.

     

     

    اضطراب و افسردگی نیز در این جا دست دارند. اگر در حال حاضر دچار اضطراب یا افسردگی هستید ممکن است شما برای رهایی از افکارتان و شرایطی که در آن قرار دارید، بیشتر از دیگر افراد به اینترنت رجوع کنید. همچنین گفته شده است افراد خجالتی و دارای شرم اجتماعی نیز بیشتر در معرض اعتیاد به اینترنت هستند. این دسته از افراد نیز احتمالا به این علت که تعاملات اجتماعی مناسبی ندارند، برای دستیابی به ارتباطات بین فردی و حس ارزشمندی، به استفاده از اینترنت روی آورند.

    نشانه و علائم اعتیاد به اینترنت چیست؟

    اعتیاد به اینترنت دو دسته‌ی نشانه‌های جسمانی و روانشناختی را با خود به دنبال دارد که به تعدادی از آن‎ها اشاره می‌کنیم.

    علائم روانشناختی اعتیاد به اینترنت

    • افسردگی
    • عدم صداقت
    • احساس گناه
    • اضطراب
    • احساس رضایتمندی هنگام استفاده از کامپیوتر
    • عدم توانایی در اولویت بندی یا ادامه دادن برنامه‌های شخصی
    • گوشه گیری
    • نوسانات خلقی
    • حس نکردن زمان
    • به تاخیر انداختن کارها
    • آشفتگی و سرآسیمگی
      و …

    علائم جسمانی اعتیاد به اینترنت

    • کمردرد
    • سندرم تونل کارپال ( اعصاب میانی دست را درگیر کرده و منجر به اختلالات حسی و حرکتی می‌شود)
    • سردرد
    • بیخوابی
    • تغذیه نامتناسب (پرخورری یا بی اشتهایی)
    • رعایت نکردن بهداشت شخصی (به طور مثال حمام نرفتن برای آنلاین ماندن)
    • گردن درد
    • خشکی چشم و سایر مشکلات مربوط به بینایی
    • افزایش یا کاهش وزن

    در راهنمای تشخیصی-آماری اختلالات روانی (DSM) برای اعتیاد به اینترنت، ملاک‌های تشخیصی استاندارد آن نیامده است، اما به گفته کیمبرلی یانگ اگر فردی ۵ نشانه از ۸ نشانه زیر را داشته باشد بدین معنی است که اعتیاد به اینترنت دارد.

    این هشت نشانه را بشناسیم:

    ۱) شیفتگی و دغدغه فکری با اینترنت و جلو انداختن زمان استفاده بعدی؛

    ۲) افزایش میزان زمانی که مورد نیاز است تا سطح رضایتی مشابه گذشته را بدست آورد؛

    ۳) تلاش‌های ناموفق برای کنترل و بازگشت یا توقف استفاده؛

    ۴) نشان دادن علائمی چون بی‌قراری، کج خلقی، تحریک پذیری و حالت‌های افسردگی  هنگامی که فرد تلاش می‌کند  استفاده از اینترنت را قطع یا کنترل کند؛

    ۵) طولانی‌تر از حد مورد انتظار در آن حالت باقی ماندن؛

    ۶) خطر از دست دادن روابط مهم، شغل، مدرسه و همچنین فرصت‌های شغلی؛

    ۷) دروغ گفتن به اعضای خانواده و دیگران به منظور پنهان کاری؛

    ۸) استفاده از اینترنت برای فرار از مشکلات یا کاستن از حالات ناسالم شامل احساس درماندگی، اضطراب و افسردگی.(چیوار، مورنو و روزن، ۲۰۱۸).

    ممکن است شما یک یا چند نشانه از موارد بالا را در خودتان یا اطرافیانتان مشاهده کرده باشید. همانطور که پیش‌تر گفتیم، در مورد بسیاری از افراد شاید اوضاع آن قدر هم وخیم نباشد و به گفته پژوهشگران به طور معمول این اختلال خود به خود رفع می‌شود؛ اما قبل از این که این مسئله دردسرساز شود باید اقداماتی انجام داد. ناگفته نماند که در مورد نوجوانان و اعتیاد پیدا کردن آن‌ها به اینترنت باید توجه ویژه‌ای داشت. زیرا  آن‌ها به اقتضای سن، در پی ساختن یک هویت و همچنین قیاس خود با دیگر همسالان، ممکن است بیشتر از رده‌های سنی دیگر، درگیر این فضا و مشکلات پسایند آن شوند.

    درمان اعتیاد به اینترنت

    در بحث درمان اعتیاد به اینترنت، اکثر متخصصین مخالف پرهیز کامل از رایانه و فضای اینترنت هستند؛ زیرا که این روش کارآمد نبوده است. درمان‌های روان‌شناختی بسیاری مانند درمان فردی، گروه درمانی، خانواده درمانی، اصلاح رفتار، رفتاردرمانی دیالکتیک (DBT)، درمان شناختی-رفتاری (CBT)، هنر درمانی و واقعیت درمانی ممکن است مؤثر باشند. در برخی موارد نیز به علت وجود زمینه افسردگی و اضطراب در فرد، دارودرمانی موثر واقع شده است.

    حال فرقی نمی‌کند که شما زمینه‌ای از افسردگی، اضطراب و یا وسواس داشته باشید یا به دلایلی چون داشتن وقت آزاد زیاد، عدم داشتن برنامه‌‌ منظم برای خود یا عدم پیروی از برنامه، فرار از روزمرگی و مسائلی از این دست دچار اعتیاد به اینترنت و شبکه‌های اجتماعی شده‌ باشید؛ اگر کنترل اوضاع در دستتان نیست، حتما آن را با روان دررمانگر خود مطرح کنید.

    یادداشت سردبیر: در بسیاری از مطالب مجله تجربه زندگی بارها به این جمله‌ی ماندگار و پرکاربرد فروید اشاره کردیم که احتمالا به خاطر شما هم آمده باشد؛ واپس زده باز می‌گردد، این بار با ظاهری زشت تر. اعتیاد به شبکه‌های اجتماعی می‌تواند آزار دهنده باشد و برای ما مشکل ایجاد کند اما این اعتیاد هم نوعی سمپتوم است که از مسئله‌ی شنیده نشده‌ی عمیق‌تری خبر می‌دهد.

    درمانگر با رویکرد روانکاوانه می‌تواند به ما کمک کند صدای این مسئله را بهتر بشنویم و وضعیتمان را بهبود دهیم. اگر مایلید جلسات درمان خود را شروع کنید، می‌توانید همین الآن فرم درخواست تراپی را پر کنید.

  • معرفی و تحلیل فیلم یک روز زیبا در محله

    معرفی و تحلیل فیلم یک روز زیبا در محله

     

    فیلم یک روز زیبا در محله

    درامی روان‌شناختی که یک‌پله بالاتر از داستان‌های اقتباسی و هم‌سبک خود قرار دارد. نگاهی روانکاوانه که مسائلِ شخصیت‌های فیلم را به‌ مسئله شخصی برای مخاطب بدل می‌کند. درواقع مخاطب را وادار می‌کند تا از دیدگاهِ تجربه به شخصیت‌ها نگاه کند؛ همان کنشی که در جلسات روان‌درمانی شکل می‌گیرد. روان‌درمانگر سعی می‌کند دغدغه‌های درمان‌جو را به اتاق درمان و روابط درمانگر-درمانجو بکشاند تا درمانجو قادر باشد حل و هضمِ مسائل را در اتاق درمان فراگیری و در زندگی پیاده‌سازی کند.

    معرفی فیلم یک روز زیبا در محله

     

     

    یک روز زیبا در محله زندگیِ نویسنده‌ی مجله‌ی «اسکوایر» را روایت می‌کند که در سال ۱۹۹۷ به‌تازگی جایزه‌ی ملیِ بهترین نویسنده‌ی نشریاتِ آمریکا را برنده شده است. «لوید ووگل» [با بازیِ متیو ریس] توسط دبیر مجله انتخاب می‌شود تا با «فرد راجرز» (آقای راجرز) مجریِ برنامه‌های تلویزیونی شبکه‌ی ملی آمریکا [با بازیِ تام هنکس] مصاحبه کند. مصاحبه‌ای که او چندان جدی‌اش نمی‌گیرد و برای او پسرفت به حساب می‌آید. او به‌عنوان خبرنگار تحقیقاتی استخدام شده و حالا باید با یک مجری برنامه کودک مصاحبه کند. مصاحبه‌ای که هر چه پیش می‌رود، او بیش‌تر از مصاحبه کننده به مصاحبه شونده تبدیل می‌شود.

    تحلیلِ روان‌شناختی فیلم یک روز زیبا در محله

     

     

    روان‌شناسانِ کودک گاهی عروسک را جایگزینِ خود می‌کنند تا با کودک بهتر ارتباط بگیرند. نزدیکش شوند، احساسِ امنیت ایجاد کنند و از جایگاهِ یک‌دوست درمان را شروع کنند. مجری برنامه کودک، آقای راجرز، در این فیلم همانند همان عروسک است که با مراجع ارتباط می‌گیرد؛ یعنی با مخاطبی که ما باشیم، درواقع بزرگ‌سالی که از تنهاییِ خود فرار می‌کند. می‌ترسد کودکی‌اش را به‌یاد بیاورد، می‌ترسد پانسمانِ سرهم شده‌ی زخمش را باز کند، می‌ترسد نگاه بیندازد به دَلمه‌ای که هر لحظه امکان خون‌ریزی دارد.

     

     

    لوید پدری‌ است که چند ماه از به‌دنیا آمدنِ کودکش، گوین، گذشته و هنوز نمی‌داند چطور باید صندلیِ کودک را در ماشین نصب کند. نمی‌داند گوین روزی چند پوشک مصرف می‌کند. تمام وظایف را به همسرش محول کرده و غرق کار شده است. لوید رویه‌ای را پیش گرفته که هر روز بیش‌تر شبیه به پدرش می‌شود؛ پدری که در مرگِ مادرِ لوید حضور نداشته و مدام میانِ بارها و معشوقه‌هایش پاسکاری شده است. لوید از پدرش، جری، متنفر است و وقتی می‌فهمد او نیز در مراسمِ عروسیِ خواهرش حضور دارد، نمی‌خواهد برود و فقط به‌اصرار همسرش راضی به رفتن می‌شود.

    غریب است خاطره‌ای که تکرار می‌شود ولی به‌یاد آورده نمی‌شود

    لوید هنوز نتوانسته پدرش را ببخشد؛ کسی که در ظاهر از او تنفر دارد ولی در اعماق وجود دوستش دارد. کسی که قرار بوده تکیه‌گاهِ روزهای سختش باشد ولی نبوده است. پس ناخودآگاه تصمیم می‌گیرد به‌جای بخشیدن، شبیه او شود؛ قدم در راهی بگذارد که می‌شناسد و برایش ساده‌تر است! همان الگوریتم را پی بگیرد؛ با همان ساز و کارهای دفاعی، بهانه‌ی علاقه به کار، فشارِ زندگی و امثالهم، شرایطِ پدر را در زندگی خود همانندسازی کند.

    لوید از همین رفتار پدر نفرت دارد ولی به‌سایه‌ای با ابعادی جدید از هیبتِ پدر تبدیل می‌شود. چرا؟
    غریب است خاطره‌ای که تکرار می‌شود ولی به‌یاد آورده نمی‌شود…

    لوید می‌خواهد خودش را در موقعیتِ پدر محک بزند تا شاید این‌بار مسئله را حل کند. یا قصد دارد عشق به‌مادرش را نشان دهد؛ عشقی که به‌زعم او در پدرش وجود نداشته و حالا او باید تنفر مادر را به‌دوش بکشد تا انتقامش را از پدر بگیرد. یا حتی می‌خواهد در جایگاه پدر باشد تا بتواند او را درک کند و از این خشم رها شود. تمامِ این افکار و فرضیه‌هایی که مثل کلافی بهم تنیده شده‌اند، می‌توانند درست باشند. لوید چطور می‌تواند راه پدر را ادامه ندهد؟ چطور باید از این مسیر رهایی یابد؟ از راه‌های پیش‌رو و پشت‌سرش، راه‌هایی که به‌غایت درشان نابلد است؛ انگار که ماز باشند و لوید خردکِ شرری در مرکز. جواب روشن است (البته برای مایی که خارج از گود ایستاده‌ایم). روانکاوی، شناختِ خود و قبولِ مسئولیت.

    پذیرش، شاه راهِ التیام

     

     

    آقای راجرز در برخورد با لوید، مانند درمانگری است که در هر مصاحبه سعی دارد احساسِ لوید را نسبت به‌پدرش بالا بیاورد و نقشش را در خانواده‌اش یادآوری کند. جوابِ سوالی‌های لوید را که نزد خودش نهفته، به او نشان بدهد، ولی لوید مدام از این جواب‌ها فرار می‌کند؛ بحث عوض می‌کند، دعوا درست می‌کند و وقتی می‌بیند روبروی دوربین است و راه فراری برایش نمانده، بی‌هوش می‌شود! لوید در تمامِ داستان از مواجه با پدر و هر موضوعی راجع به او می‌گریزد.

    پدری که دو شب جلوی خانه‌ی لوید در ماشین می‌خوابد تا بتواند با پسر حرف بزند. پسری که می‌گوید: «نمی‌خوام تو تله‌اش بیفتم!» حق هم دارد. رویا‌رویی با پدر، رویا‌رویی با واقعیت است؛ با خود… خودی که آسیب دیده و دارد برای التیام دست و پا می‌زند. از جایگاه قربانی به زجردهنده تغییر موقعیت می‌دهد، به‌سانِ پدر رفتار می‌کند تا شاید این‌بار مسئله را حل کند، که نمی‌کند. فقط دست و پا می‌زند؛ انگار که مغروقی در باتلاق.

     

    معرفی و تحلیل یک روز زیبا در محله

     

    در یکی از سکانس‌های فیلم، لوید به‌تماشای مصاحبه‌ی اپرا وینفری و آقای راجرز نشسته است. اپرا از بزرگ‌ترین اشتباه والدین در بزرگ کردنِ کودکان می‌پرسد. آقای راجرز می‌گوید: «فراموش کردنِ بچگیِ خودشون!» و ادامه می‌دهد که «با والد شدن، شانسِ دوباره بزرگ شدن را پیدا می‌کنیم.» در همین لحظه لوید تلویزیون را خاموش می‌کند، گوین را به‌آغوش می‌کشد، می‌خواباندش و تصمیم می‌گیرد با پدرِ دوشب در ماشین مانده، حرف بزند. که می‌بیند پدر منتظر نمانده و رفته… در این لحظه اولین تحول در شخصیت لوید شکل می‌گیرد.

    امر واپس زده شده باز می‌گردد، این‌بار با ظاهری زشت‌تر.

     

    معرفی و تحلیل یک روز زیبا در محله

     

    در ضبط برنامه‌ی آقای راجرز، یکی از عروسک‌ها بوی جالبی را حس می‌کند. عطری که برای از بین بردنِ بوی بد دیگری استفاده شده؛ باوجود بوی دلنشینِ عطر، عروسک هنوز تلخیِ بوی قبلی را از یاد نبرده است [سرکوب یا انحرافِ احساسات نتیجه‌ای نخواهد داشت.]. عروسک می‌گوید: «انقدر از بوی بد عصبانی هستم که دوست دارم گاز بگیرم!» این حرف‌ها آشنا نیستند؟

    بله… «امر واپس زده شده باز می‌گردد، این‌بار با ظاهری زشت‌تر…» آقای راجرز به اهمیتِ قبولِ احساسات اشاره می‌کند. که هر حس، فوق‌العاده، خاص و قابل احترام است. چه‌چیزی مهم‌تر و زیباتر از اینکه من خالق و صاحبِ این حس هستم؟ من درد می‌کشم، پس هستم. تمامِ من از آنِ «من» است و دوست می‌دارمش. قبولِ تمام احساسات شاید به‌ظاهر سهو و بی‌دردسر باشد.

     

     

    افرادی که تجربه‌ی روانکاوی را دارند می‌دانند برای رسیدن به پذیرش ماه‌ها یا حتی سال‌ها باید زمان صرف کنند. حتی آقای راجرز با زندگی و صلابتِ پرتمطراقش، تافته‌ای جدا بافته نیست. او تنها راه‌های مقابله با عصبانیت‌اش را پیدا کرده؛ با تمام توان شنا می‌کند. به کلاویه‌های بمِ پیانو ضربه می‌زند. از احوالاتش می‌نویسد و با دوستانش وقت می‌گذراند. مثل سرودی در برنامه‌اش «تا وقتی با هم هستیم، امروز رو به بهترین شکل ممکن می‌سازیم.»

    بگذار پیش برود، گاهی نباید سخت گرفت، نمی‌شود!

    پذیرشِ نبود زندگی عاری از درد، آقای راجرز را به این باور رسانده که همیشه نمی‌تواند برای رهایی به‌خودش تکیه کند. او گاهی دعا و خودش را در برابر دنیا تسلیم می‌کند (باور به حامیِ غیبی). وقتی جبرِ وجودی، زندگی آقای راجرز را به تصرف درمی‌آورد، او تلاشِ بیهوده نمی‌کند. او می‌داند پذیرش، کارساز ترین ساز و کار برای رهایی از برخی مشکلات است. در حالی که همیشه در تلاش برای پیاده‌سازیِ راه‌کارهایی کارساز برای مواجه با احساسات است، گاهی می‌پذیرد نقشش در وسعتِ دنیا آن‌قدرها هم تاثیرگذار نیست. انگار که مورچه‌ای زیرِ باری فراتر از توان تحمل. که به له‌شدگی‌اش منجر می‌شود، نه چیزی بیش‌تر.

    با پذیرشِ خویشتنِ خویش، احساس غنی‌تر شدن می‌کنیم…

    لوید نقطه‌ی مقابل آقای راجرز است در زندگی. آقای راجرز دَم را غنیمت می‌شمرد و تا جایی که می‌تواند، «هست» و اگزیستانسیال زندگی می‌کند. در تماس تلفنی‌اش با لوید می‌گوید: «تو این لحظه مهم‌ترین چیز تو دنیا برای من صحبت کردن با لوید وگل هست!» در همان لحظه، لوید همزمان زباله را به‌سطل می‌اندازد و به پدرش که در خیابان منتظر او نشسته نگاه می‌کند.

     

     

    آقای راجرز برای تمام احساسات و شکست‌هاش احترام قائل است. آن‌ها را کتمان نمی‌کند و با آغوش باز آن‌ها را می‌پذیرد. به‌نقل از پِلز، «با پذیرفتن مسئولیت‌ها و خصوصیات اخلاقی‌مان، حتی آن نکات منفی مثل دروغگویی، ناتوانی، تنبلی، رباخواری، دورویی و…، احساس غنی‌تر شدن می‌کنیم.» در سکانسی از برنامه‌ی آقای راجرز، او نمی‌تواند چادر تفریحی‌اش را برای کودکان برپا کند و همان برداشت را در برنامه‌ی اصلی استفاده می‌کند و می‌گوید: «بچه‌ها باید بدونند گاهی زندگی اون‌طور که برنامه‌ریزی کردند، پیش نمیره.» درواقع آقای راجرز سعی در راهکار دادن به کودکان برای مواجهه با احساسات‌شان را دارد. حتی ناخوشایند‌هایی مثلِ ضعف و شکست.

    تکرارِ مکررات، امری بی‌بدیل در خانواده

    زمانی که پدرِ لوید روی تخت بیمارستان درحال مبارزه برای زندگی‌ است، لوید به او پشت می‌کند؛ پدرش را در بیمارستان رها می‌کند. بهانه‌ی کار را می‌آورد و همه را از خود می‌راند؛ حتی همسرش را که با کودک چند ماهه‌اش در بیمارستان هستند. لوید ترک می‌کند، تا دوباره ترک نشود.

    او تجربه‌ی ترک شدن در بیمارستان را داشته است؛ تجربه‌ای به‌غایت تلخ، مهیب، تاثیرگذار و ویران کننده. ترک توسط پدر و البته مادری که با مرگش تنها پشتوانه‌ی لوید را هم باخود می‌برد. لوید زمانی که بیش‌ترین نیاز را به خانواده‌اش دارد، آن‌ها را ترک می‌کند. او نمی‌خواهد تجربیات و احساساتِ گذشته‌اش را در بیمارستان تداعی کند. در صورتی که تمام آن‌ها تداعی شده‌اند و فرار فقط میخ را محکم‌تر در روانِ لوید می‌کوبد.

     

     

    لوید زمانی می‌تواند بایستد و با احساساتش روبرو شود که خشم، ترس و احساس نیازش را می‌پذیرد. با پدرِ در بستر افتاده‌اش بیش‌تر وقت می‌گذارند. کارهای خانه و مراقبت از گوین را با همسرش شریک می‌شود. او وقتی برای اولین بار به جری می‌گوید «پدر» که او را درک کرده و بخشیده‌است؛ درواقع خودش را. برای لوید پذیرشی رخ می‌دهد که زودتر برای خواهرش اتفاق افتاده است. خواهرش، جری را به سومین مراسم ازدواجش دعوت می‌کند. فیلم از همان ابتدا با هوشمندی سعی در نشان دادنِ خشم خانواده نسبت به پدر دارد. البته این خشم بالاخره برای دختر حل می‌شود و پدر او را قبل از ازدواج همراهی می‌کند. خشمی که هنوز برای لوید هضم نشده باقی مانده و زخمش به خارش نیفتاده است!

    ظاهر سخن‌گوی باطن؟

    طراحی لباس و صحنه‌ی فیلم هم‌پوشانیِ مناسبی با روایتِ داستان دارد تا فرم و محتوا باهم در داستان جلو بیایند. به‌شکلی که در دعوای لووید و پدرش در ابتدای داستان، سیاهی بیش‌ترِ پوششِ لووید را گرفته و پیراهنِ مشکی و کتِ سفیدِ پدرش، از پشیمانی برای ترک کردنِ خانواده‌ای می‌گوید که حالا در پِی جبران آن است. یا مخاطبی که فرد راجرز را همیشه با رنگ‌های شاد و فضاهای باز می‌بیند؛ درحالی که لوید و وگل را در قاب‌های بسته، تاریک و با رنگ‌هایی خنثی.

    نویسنده‌ای که بعد از اولین دیدارش با فرد راجرز، به بومِ سیاه، سفید و خاکستریِ لباس‌هایش رنگ پاشیده می‌شود. همانند تمامِ اطرافیانِ راجرز. حتی محافظ، راننده و مدیربرنامه‌های جدی‌اش، همیشه کراوات‌های طرح‌دار را ضمیمه‌ی رسمیتِ کت‌و‌شلوارهایش می‌کند. راجرز برای اطرافیانش نقاشِ زبردستی را می‌ماند که به‌وقتِ حضور، بومِ تمامِ آن‌ها رنگِ او را می‌گیرند.

    مریل هلر، کارگردانی مهربان با قاب‌های دقیق و عمیق

    مریل هلر کارگردان و تام هنکس درواقع به ما یاد می‌دهند به آغوش خودمان پناه ببریم. اهمیتی ندارد تا چه اندازه خصوصیات مثبت و منفی داریم، ما درنهایت تنهاییم. و چه راه‌کاری بهتر از قبولِ «تمامِ خود» برای لذت بردن از این تنهایی؟ کارگردان با انتخاب‌های هوشمندانه برای فیلم‌برداری، تعیینِ نوعِ روایت و قاب‌های نزدیک و کلوس‌آپ در نقاط عطف و کلیدی داستان؛ میزانسنی را می‌سازد که در طولِ فیلم، پانسمان را باز و دلمه را جدا می‌کند، به آرامی نیشدر را روی زخم می‌کشد. ضدعفونی می‌کند، بخیه می‌زند و مرهم می‌شود برای جراحت‌های چندین ساله.

     

     

    در نهایت آینه‌ای می‌گذارد جلومان تا با خود روبرو شویم… در همان سکانسی که آقای راجرز نگاهش را از نویسنده‌ی زخم خورده برمی‌دارد و به‌دوربین خیره می‌شود. لحظه‌ای که با اکتِ چشم‌هایش میخکوبمان می‌کند. به مخاطب می‌گوید: «دوست بدار خودت را، اطرافیانت را و آن‌هایی را که جانشان برایت درمی‌رود.» توپ را در زمین ما می‌اندازد و نوبت به‌خودمان می‌رسد که پاک کنیم اشک صورت را و به چشم‌هایی چشم بدوزیم که به‌یاد نداریم آخرین‌بار کِی عمق‌شان را دیده‌ایم… کِی به آینه زل زدیم و دلمان غنج زد برای خودمان؟ کِی خیره شدیم به چشم‌های رفیق، یار، پدر، مادر، خواهر، برادر و از وجودشان در کنارمان لذت بردیم؟

    موفقیت جهانی فیلم یک روز زیبا در محله

    یک روز زیبا در محله به‌انتخابِ «مجله‌ی تایم» در لیستِ ده فیلمِ برتر سال قرار گرفت. انتخابی که درصورتِ اکران در سال جاری شاید بیش از این موردِ استقبالِ مخاطبین و منتقدین قرار می‌گرفت و به‌نامزدی و انگشت‌شمار برتری در جوایز اکتفا نمی‌کرد. درامِ روان‌شناسانه‌ای که به‌زعم من باید، حتما و بی‌قید و شرط هرچه زودتر دیده شود اگر تا به حال نشده! روایتی که انسانِ این روزهای جهان و کرونا بیش‌تر از هر چیزی به آن نیاز دارد؛ تا درک کند معنای زندگی را و راحت‌تر کنار بیاید با یاس، پوچی و البته سیاهیِ دنیایی که انگار هرروز دارد به میزان و نسبتش اضافه می‌شود.

    سخن پایانی

    در پایان اگر در روزگاری که جهان به‌منحط‌ترین زمانِ خود رسیده و اندک امیدتان درحالِ ناامیدی‌ست؛ و دنبالِ صد و هفت دقیقه حالِ خوب، روانکاوی، روبه‌رویی باخود و البته آرامش می‌گردید، «یک روز زیبا در محله» بهترین پیشنهاد است.

    فیلم‌هایی پیشنهادی در همین اطراف:

    Magnolia – Boyhood– The Queen’s Gambit – The Diary of a Teenage Girl

  • روابط ابژه چیست؟ تأثیر روابط ابژه‌ای بر روابط دیگر

    روابط ابژه چیست؟ تأثیر روابط ابژه‌ای بر روابط دیگر

    اگر از دنبال کنندگان صفحه تجربه زندگی یا علاقه‌مندان به حوزه روانکاوی باشید، حتما واژه ابژه یا اصطلاح روابط ابژه یا روابط موضوعی به گوشتان آشناست. حتما شنیده‌اید که می‌گویند نوع رابطه ما با ابژه‌های اولیه نوع بودن ما در روابط بعدی را تعیین می‌کند. مفهوم ابژه در فلسفه با مفهوم آن در روانشناسی کمی متفاوت است. ابژه در فلسفه در مقابل سوبژه قرار دارد که سوبژه در معنای مشاهده کننده و ابژه آن چیزی است که مشاهده روی آن صورت می‌گیرد. اما دو اصطلاح در روانشناسی و به‌طور خاص در روانکاوی ابژه و روابط ابژه چه معنایی دارند؟

    روابط ابژه

    روانکاوان بعد از فروید نظریات خود را به چیزی بیش از سائق و غریزه بسط دادند، آن‌‌ها معتقد بودند آنچه کودک را به سمت مادر می‌کشاند تنها ارضای نیاز جسمانی نیست بلکه مفهومی پیچیده‌تر تحت عنوان رابطه است. در واقع کودک صرفا به دنبال ارضای نیازهایش نیست که به مادر می‌چسبد که اگر اینگونه بود مکیدن شست عملی کاملا بی معنا بود چرا که شست قدرت تغذیه‌اش را ندارد. پس او دنبال رابطه‌ای است که در آن مادر مفهومی ورای تغذیه کننده می‌یابد.

    نظریه پردازان روابط ابژه

    از پیشگامان نظریات فوق می‌توان به ملانی کلاین، وینی‌کات، فیربرن، کرنبرگ، یاکوبسن و… اشاره کرد که هر کدام نظریات روابط ابژه را از منظری متفاوت ارائه کرده‌اند. ملانی کلاین یکی از اصلی‌ترین نظریه پردازان روابط ابژه است که در مطلب «زندگی‌نامه ملانی کلاین» علاوه بر زندگی‌نامه او، به شرحی از نظریاتش پرداخته‌ایم و می‌توانید آن را مطالعه کنید و سوالات خود را در بخش دیدگاه با ما مطرح کنید.

    اما آنچه تمام این نظریات را علی‌رغم تفاوت‌هایشان بهم پیوند می‌دهد عنصر رابطه است. مفهومی آشنا و در عین حال پیچیده که در روزمرگی‌هایمان نقش مهمی ایفا می‌کند. ما در این یادداشت قصد داریم ببیینم این روابط چیستند ، چگونه شکل گرفته‌اند و نقش روابط اولیه در شکل گیری آن‌ها چه بوده است.

     

    تعریف ابژه

    ابژه (object) که با اصطلاحاتی نظیر شی یا موضوع نیز از آن یاد می‌شود در روانشناسی معنای متفاوت از آنچه در ادبیات با آن سروکار داریم به خود می‌گیرد. وقتی از ابژه صحبت می‌کنیم منظورمان شخص یا چیز مهمی در زندگی فرد است که نقش آن مهم و غیرقابل انکار است. برای مثال نخستین ابژه‌ای که نوزاد با آن سر و کار دارد، پستان مادر است که خود بخشی از یک ابژه کلی‌تر به نام مادر است.

    پس مادر یا مراقب اصلی اولین فرد مهم زندگی ما و در واقع ابژه ماست. کرنبرگ واژه موضوع را معمولا برای اشاره به موضوع‌های انسانی به کار می‌گیرد بدین ترتیب موضوع عبارت است از انگاره ذهنی فرد (mental image) که با عواطف همراه است.

    ابژه‌ها می‌توانند بد یا خوب باشند. ابژۀ خوب ابژه‌ای است که با عواطف مثبت مانند عشق، محبت ،حمایت و… تداعی می‌شود و ابژۀ بد ابژه‌ای است که با عواطف منفی همچون ناکامی، محرومیت، خشم‌ و… تداعی می‌شود. یادمان باشد هیچ ابژه‌ای تماما خوب یا تماما بد نیست و ابژه‌ها معمولا ملغمه‌ای از احساسات و عواطف منفی و مثبت را در ما ایجاد می‌کنند؛ اما با گذر زمان ما از ابژه‌ای تحت عنوان ابژه خوب یاد می‌کنیم که عواطف مثبت را به میزان بیشتری از عواطف منفی در ما ایجاد کند به طوریکه ‌می‌تواند هیجانات منفی را تا حدودی تعدیل کرده  و ظرفیت تحمل ناکامی را در ما به‌وجود ‌آورد.

    روابط ابژه چه هستند؟

    ابژه‌ها یعنی همان افراد مهم زندگی ما و روابطی که با آن‌ها داریم، به مرور زمان عواطفی را در ما ایجاد می‌کنند که ما به درونی کردن این روابط و عواطف همراه با آن می‌پردازیم. این درونی سازی (internalizing) به تدریج ساختار روانی ما را شکل می‌دهد؛ در نتیجه ما خودمان را طوری می‌بینیم که در روابط اولیه دیده شده‌ایم. اگر در روابط اولیه احساس ارضا، حمایت و درک شدن را تجربه کرده باشیم در روابط بعدی نیز خودمان را به این صورت خواهیم دید و بالعکس. گویی رابطه اولیه و مادر به عنوان مراقب اصلی، آینه ای هستند که کودک خود را نخستین بار در آن می‌بیند و نسبت به خود و محیط شناخت پیدا می‌کند.

    پس از آن کودک تصویری را که اول بار در آینه دیده بارها و بارها در روابط بعدی منعکس خواهد کرد. بازنمایی روابط ابژه شامل موارد زیر خواهد بود:

    ابژه به مثابه ادراک خود

    خود در ارتباط با ابژه

    ارتباط بین خود و ابژه

    مثلا کودکی را در نظر بگیرید که گرسنه است؛ اگر مادر این نیاز کودک را پاسخ دهد ابژه خوب است (بازنمایی ابژه). ممکن است کودک فکر کند چون من خوب هستم مادر از من مراقبت می‌کند (بازنمایی خود در ارتباط با ابژه) و در نهایت من مادرم‌ را دوست دارم (بازنمایی رابطه).

     

     

    تعامل کودک با مراقبین اولیه به تدریج  منجر به درونی‌سازی بازنمودی از دنیای بیرون نیز خواهد شد. تصویری که کودک از دنیای بیرون دارد همان تصویری است که مادر به عنوان مراقب اولیه در رابطه به او می‌دهد، اگر کودک در فضای ارتباطی با مادر امنیت، مراقبت و حمایت را تجربه کند  یک دلبستگی ایمن با مراقبش شکل خواهد داد که این دلبستگی نوع مواجهه کودک با جهان خارج و سبک ارتباط‌های بعدی او را تعیین خواهد کرد.

    سبک دلبستگی ایمن باعث می‌شود کودک تصویری منسجم از خود و دیگران داشته باشد و این انسجام کودک را در مواجهه با احساسات منفی که بخش جدایی ناپذیر زندگی هر فرد هستند یاری می‌دهد. اگر کودک نتواند این تصویر یکپارچه را از خود و دیگران شکل دهد، مدام احساس ناامنی کرده و نسبت به محرک‌های منفی واکنشی شدید نشان خواهد داد. لذا تجربیات اولیه ما نقش مهم و تعیین کننده‌ای در روابط بعدی دارند.

    تجربیات رضایت بخش در روابط ابژه کودک را به سمت ساخت یک تصویر آرمانی از والدین سوق می‌دهد و بالعکس تجربیات منفی و ناکام کننده تصویری کاملا منفی از یک دیگری آزارگر و کودک نیازمند و مضطرب  می‌سازد. کودک ناکامی را در قالب بی مهری و طرد شدن تجربه می‌کند اما به دلیل نیازهایی که در رابطه با مراقبین دارد نمی‌تواند خشم خود را در رابطه ابراز کند و به ناچار آن را به درون می‌برد. کودک ترجیح می‌دهد خودش بد باشد تا اینکه والدین بدی داشته باشد.

    فریبرن در این‌باره می‌گوید: ما ترجیح می‌دهیم در دنیایی زندگی کنیم که حاکم آن خدا باشد و ما شیطان تا در دنیایی که حاکم آن شیطان باشد و ما خدا.

    کودک در مراحل اولیه ظرفیت پذیرش ابژه خوب و بد را به طور هم‌زمان ندارد لذا به دوپاره‌سازی ابژه خواهد پرداخت .کودک تمایل دارد هر آنچه بد و منفی است را به جهان خارج نسبت داده و از خود دور کند اما به‌علت عشق و نیاز به مراقبین این امکان برایش وجود ندارد و مجبور است بخش‌های منفی را درونی کرده تا کنترل بیشتری روی آن داشته باشد. از دید ناظر بیرونی احساسات کودک دوپاره شده است. حال آنکه از دید کودک این ابژه است که دوپاره شده و به موضوع خوب و موضوع بد تقسیم می‌شود. این بازنمایی‌ها هیچ یک واقعی و با دوام نیستند بلکه به حالت و زمان خاصی مربوط می‌شوند.

    انحراف از مسیر رشد بهنجار

    اختلال در رابطۀ کودک با مراقبین به علت تروما (آسیب) اثرات عمیقی بر شکل‌گیری تصویر فرد از خود و دیگری دارد. کودکانی که در محیط‌های آشفته رشد می‌کنند دلبستگی ناایمن با مراقبین خود شکل می‌دهند و کودک در این نوع از دلبستگی تصویری نامنسجم و تکه تکه از والدین درونی می‌سازد.

    شخصیت نوری در سریال قورباغه نمونۀ بارزی از دلبستگی آشفته است، کودک پدری طرد کننده و عصبانی داشته که مادرش و او را کتک می‌زند و نوری پدر را مسبب مرگ مادر می‌داند. نوری به‌ علت تجربه ناکامی و عواطف شدید منفی در ارتباط با پدر نتوانسته به یک تصویر یکپارچه از ابژه‌های اولیه‌اش برسد. پدر ابژه تماما بد و مادر ابژه آرمانی شده است. در روابط بعدی نوری خواهیم دید او ظرفیت تحمل عواطف منفی را در روابط‌اش ندارد. کم بودن این ظرفیت کار را به جایی می‌رساند که نوری دوست چندین ساله‌اش را به‌خاطر اشتباهش زنده زنده می‌سوزاند. آدم‌ها از نظر نوری یا کاملا خوب و یا کاملا بد و محکوم به مرگ اند.

     

     

    این تصاویر نامنسجم به دو بخش ارضاکننده از یک‌سو و تجربیات ناکام کننده از سویی دیگر تقسیم می‌شوند. دوپاره‌سازی (splitting) در مراحل اولیه رشد، کودک را قادر می‌سازد عواطف منفی را تاب بیاورد. بنابراین این دوپاره‌سازی در مراحل اولیه تحول، جهت حفظ سازمان روانی کودک ضروری به‌ نظر می‌رسد. هر چند این مکانیسم دفاعی فرد را در موقعیت‌های پیچیده یاری نمی‌کند ولی تا حدودی اضطراب کودک را مادامی‌ که با حجم زیادی از احساسات رو‌به‌رو است تسکین داده و نخستین گام در سازمان‌دهی روانی فرد محسوب خواهد شد.

    به تدریج در طول چند سال اول زندگی کودک به یکپارچه‌ سازی و ادغام این تصاویر می‌پردازد. او کم کم به این درک می‌رسد که والد ناکام کننده همان والد ارضا کننده است . این تصویر یکپارچه نهایتا منجر به ساخت تصویری واقع بینانه از خود و دیگران می‌شود و کودک می‌تواند این احساسات منفی و مثبت را هم‌زمان در خود و دیگری ببیند.

    در بیمارانی که دچار آسیب هستند این فرآیند ادغام تکامل نمی‌یابد و بخش‌های آزارگر و ارضاکننده همچنان جدا از هم در روان فرد استقرار می‌یابند. ملانی کلاین (Melanie Klein) این دنیای درونی دو نیم شده را موضع اسکیزوئید- پارانوئید می‌نامد که مشخصه اصلی آن بازنمایی‌های کاملا خوب و کاملا بد از ابژه‌ها است.

    اسکیزوئید بر ماهیت دو‌نیم شده این موضع دلالت دارد و پارانوئید میل به فرافکنی (projection) ابژه آزارگر به ابژه‌های بیرونی. لذا این ساختار روانی به دلیل فرافکنی آزارگری بر ابژه‌های بیرونی مانع صمیمیت خواهد شد چرا که نزدیکی و رابطه برای فرد تداعی‌کننده پرخاشگری خواهد بود. در مراحل رشد بهنجار افراد از این موضع به سلامت عبور کرده و وارد موضع افسرده‌وار می‌شوند که مشخصه اصلی آن شکل‌گیری احساس گناه و پشیمانی ناشی از آسیب به روابط است.

    در نتیجه این موضع، کودک می‌فهمد زمانی نسبت به ابژه‌هایش احساس خشم داشته است و  تصویر آرمانی که از ابژه‌هایش ساخته است واقعی نیستند و باید ظرفیت تحمل این فقدان را در خود پرورش دهد. این احساس گناه منجر به شکل‌گیری وجدان خواهد شد.

     

     

    واژه وجدان را همه ما شنیده ایم و گمان می‌بریم وجدان همان نیروی‌ درونی‌ است که از بد نهی و به خوب امر می‌کند. شاید این گزاره صحیح به‌ نظر برسد اما درک این مفهوم زمانی پیچیده می‌شود که بدانیم وجدان طی مراحل رشدی در هر فرد به گونه ای متفاوت تجلی می‌یابد. در برخی با وجدانی مشفق رو به رو هستیم که کارش ترمیم روابط و پذیرش اشتباهات است و در برخی دیگر به این شکل نیست

    چنین وجدانی سرزنش نمی‌کند، اهمال‌کاری ندارد و با دلسوزی فرد را به سمت مهرورزی سوق خواهد داد. این وجدان محصول ارتباط توام با عشق و حمایت با مراقبین اولیه است؛ رابطه‌ای که در آن از سرزنش‌ها و سخت‌گیری‌های افراطی خبری نیست. حال اگر همین رابطه آغشته به سرزنش و ملامت باشد فرد خشمگین خواهد شد و چون این خشم را در ارتباط با والدین تجربه می‌کند مدام احساس گناه دارد که مبادا موجب آسیب گردد. این وجدان رابطه‌اش را با «من» و با دیگری همانگونه ادامه خواهد داد که با والدین تجربه کرده است.

    هنگامی‌ که این وجدان به قدرتی می‌رسد آنچه تا به حال دیده است بر سر زیر دستانش خالی می‌کند. همه ما پدر، مادر، معلم  و انسان‌هایی را دیده ایم که به بهانه نظم و تربیت افرادی شایسته، خشم و پرخاشگری خود را گسترش داده و به زیر دستانشان آسیب می‌زنند.

    نمونه بارز آن شخصیت «معلم نوری» در سریال قورباغه است. معلمی که به بهانه آموزش سیلی محکمی به نوری می‌زند. این سیلی همان سیلی است که معلم زمانی از پدرش، مادرش و یا معلم‌اش خورده ‌است و حال که به قدرت رسیده فرصت را مناسب می‌بیند و آنچه چشیده است را می چشاند.

    «یک آزارگر بی شک آزار دیده است و معمولا یک آزارگر تربیت می‌کند»

    تاثیر روابط با ابژه اولیه بر روابط بعدی فرد

    اگر کودک نتواند از آنچه بد است دور بماند و خوبی را درونی کند به مراقب پیام می‌دهد. مراقبی که بتواند این پیام را دریافت کرده و  پاسخی متناسب با نیاز کودک بدهد رابطه امنی شکل خواهد داد؛ اما اگر دلبستگی کودک با مراقبین اولیه‌اش ناایمن باشد در آن صورت آنچه کودک تجربه می‌کند عاطفه منفی شدید است و در نتیجه ادغام تجربه‌های مثبت و منفی رخ نمی‌دهد. در این صورت کودک نمی‌تواند ابژه‌ها و روابط را به شکل یک کل در نظر بگیرد و در خلال این کلیت ناکامی را تجربه کند.

    آنچه فرد تجربه می‌کند سیستم مستقلی از عواطف منفی است که کودک قادر به تحمل آن نبوده لذا آن را به بیرون از خود فرافکنی می‌کند. گاهی نیز برای اجتناب از این عواطف منفی به آرمانی سازی طرف مقابل می‌پردازد. در واقع آرمانی‌سازی و فرافکنی دو مکانیسم دفاعی بدوی هستند که زمانی فرد را در حفظ سازمان روانی‌اش یاری کرده‌اند و در طی مراحل رشد بهنجار دیگر نیازی به استفاده از آن‌ها نیست؛ اما فرد نابهنجار همچنان از این دو مکانیسم جهت حفظ روابط و سازمان روانی‌اش استفاده خواهد کرد.

     

     

    این مکانیسم‌ها بر روابط بعدی فرد نیز تاثیر خواهند داشت. با شکل‌گیری بخش منفی به صورت افراطی، فرد دائما نسبت به محرک‌های بالقوه منفی احساس خطر و گوش‌ به‌ زنگی دارد و نسبت به آن‌ها واکنشی شدید نشان خواهد داد. راه حل فرد برای گریز از این موقعیت‌ها یا اجتناب است یا حمله متقابل. یعنی فرد یا باید از ارتباط اجتناب کند و یا در ارتباط‌هایش مدام منتظر خطر و آسیب باشد.

    در افرادی با سازمان مرزی این دوپاره بودن نظام روانی و جداسازی عواطف دست نخورده باقی می‌ماند. این افراد قادر به ساخت تصویری یکپارچه از خود و دیگران نیستد. بنابراین در روابط بعدی نیز نمی‌توانند احساسات منفی و مثبت را هم‌زمان در طرف مقابل ببینند و بپذیرند.

    درمان روابط ابژه

    درمان روابط ابژه روی کمک به افراد برای شناسایی و کاوش نقص در کارکردهای بین فردی تمرکز دارد. یک درمانگر می‌تواند به مراجع در درک اینکه چگونه روابط ابژه‌ای کودکی روی هیجان‌ها، انگیزه‌ها و روابط فعلی‌شان اثر دارد کمک کند. جنبه‌هایی از خود که دوپاره یا سرکوب شده اند  در طول درمان به آگاهی آورده می‌شوند. افراد می‌توانند این جنبه‌های خودشان را مورد بررسی قرار دهند تا اصالت خویش را تجربه کنند. اصالت مفهوم یکپارچه‌ای از خود و دیگران است.

    یک درمانگر روابط ابژه‌ای همچنین می‌تواند به افراد کمک کند تا راه‌هایی برای یکپارچه کردن وجوه خوب و بد ابژه‌های درونی بیابند که موجب می‌شود فرد قادر باشد دیگران را واقعی‌تر ببیند. این رویکرد همچنین می‌تواند به افراد کمک کند تا تعارض‌های درونی کمتری را تجربه کرده و  با دیگران به شکل همه‌‌جانبه‌تری ارتباط برقرار کنند.

     سخن آخر

    به طور خلاصه فرد در مسیر تحولی سالم، باید به درونی سازی روابط ابژه دوتایی که در آن مفهوم خود و دیگری مهم نیز قرار دارد بپردازد. این درونی سازی فرد را قادر می‌سازد تصویر واقع‌بینانه‌ای از خود و دیگری پیدا کرده و رفتارهای فرد را در یک بستر کلی از رفتارها قضاوت کند. اگر ارزیابی از دیگران تنها محدود به فرافکنی تصاویر درونی حاصل از روابط اولیه باشد فرد قادر نخواهد بود در مورد دیگران قضاوتی مبتنی بر واقعیت و کلیت داشته باشد.

    در این صورت دیگری لحظه‌ای که ارضاکننده است «دیگری خوب» و در لحظاتی که ناکام‌کننده است «دیگری بد» خواهد بود. این دیگری هر لحظه ماهیتی متفاوت و از هم‌گسیخته دارد. حال آنکه می‌دانیم افراد یک کل منسجم از ویژگی‌های خوب و بد هستند. این تصویر نامنسجم محصول انحراف از مسیر رشد بهنجار است.

    فرد این انحراف را با خود به روابط بعدی نیز خواهد برد و تصویری که از روابط ایجاد می‌کند یا کاملا ارضاکننده هستند یا تماما ناکام‌کننده، در چنین شرایطی فرد فرصت تجربه صمیمیت هیجانی را نمی‌یابد؛ چرا که هر نزدیکی می‌تواند به منزله آسیب تلقی شود. فرد با فرافکنی آنچه برایش تحمل‌پذیر نیست، دیگری را بد می‌بیند تا این عدم نزدیک شدن توجیهی منطقی داشته باشد.

     در درمان روابط ابژه به همین مدل‌های ارتباطی، چگونگی شکل‌‌گیری آن‌ها و عواطف همراه با آن‌ می‌پردازند تا فرد به روایت منسجمی از خود و ارتباطاتش دست پیدا کند.

    «برای دریافت درمان فردی در با رویکرد روابط ابژه، می‌توانید همین الآن فرم درخواست تراپی را پر کنید.»

    منابع

    سنت‌کلر، مایلک. (۱۹۴۰). درآمدی بر روابط موضوعی و روانشناسی خود. ترجمه علیرضا طهماسب و حامد علی‌آقایی(۱۳۹۸). تهران: انتشارات نشر نی

    فرانک ا. یومانس، جاف ف. کلارکین، اوتو ف. کرنبرگ. (۱۹۴۹). روان‌درمانی معطوف به انتقال برای اختلال شخصیت مرزی (راهنمای بالینی). ترجمۀ فرزین رضاعی (۱۳۹۶). تهران: انتشارات ارجمند

    قربانی، ن: من به روایت من. چاپ پنجم. بینش نو، تهران، ۱۳۹۸.

  • تفاوت همدلی و همدردی

    تفاوت همدلی و همدردی

    شاید به ظاهر، ساده بنظر برسد؛ ولی  در شرایط که قرار بگیریم، درک موقعیت و حسی که دیگران با آن دست و پنجه نرم می‌کند،کارِ راحتی نیست؛ و ما آن را تفاوت همدلی و همدردی درنظر می‌گیریم.

    تفاوت همدلی و همدردی

    اکثر افراد وقتی درددل کسی را می‌شوند، شروع به نصیحت‌کردن و سخنرانی انگیزشی می‌کنند و با گفتن جملات انرژی‌مثبت و انکارِ وجود و شدت درد او، باعث بدتر شدن حالش می‌شوند.

    همه ما زمانی که از مشکلات، ترس‌ها و تمایلات و حتی رویاهای خود حرف می‌زنیم، نیاز به درک درست و همدلی از جانب دیگران داریم.اما تفاوت ظریفی میان این دو مهارتِ همدردی و همدلی وجود دارد که باعث ترغیب ما به نوشتن این مقاله شد.

    (Sympathy) همدردی

    در همدردی، در تلاشیم که عواطف و احساسات فردِ مقابل را درک کنیم و واکنشی دلسوزانه به دنیای ذهنی او نشان دهیم. همین که بتوانیم احساسات مشترک با طرف مقابل داشته باشیم، یعنی توانسته‌ایم همدرد باشیم. اگر دوست‌تان غم دارد، غمگین می‌شوید و اگر شاد باشد، شما هم لبخند می‌زنید و در حالات او شریک می‌شوید. شخص همدردی کننده در نهایت سعی دارد گفتگو را با ذکر نکات مثبت، به سمت بهبود حال شخص مقابل پیش ببرد.

    (Empathy) همدلی

    برای همدلی باید چند قدم نزدیک‌تر برویم و از دیدگاه شخص به مشکل نگاه کنیم اما این به آن معنی نیست که مجبور باشیم در جهت موافقت با طرف مقابلِ خود حرف بزنیم؛ می‌توانیم با تکرار حرفش، احساساتش را تصدیق کنیم.

     

     

    در همدلی وارد دنیای فرد دیگر می شویم و از دیدگاه آن ها به قضیه می کنیم و درمی‌یابیم که چرا این احساسات را دارند. لزوم این مهارت این است که برای مدتی از خود و باورهایمان جدا شویم و خود را دیگری ببینیم.

    برای همدلی لازم است به این درک برسیم که:

    «دیگری، همان من است در موقعیت دیگر»

    ژاک لکان

    تفاوت همدلی و همدردی چیست؟

    در همدردی، فقط به فرد تسکین داده می‌شود که با صبر و شکیبایی با مشکلش کنار بیاید و آن را بپذیرد. همدلی بیشتر در جهتِ احساس‌کردنِ چیزی «با فرد» است؛ نه «برای فرد».

    بنابراین در همدلی ما از درون، احساس دیگری را می‌فهمیم؛ چیزی که او می‌بیند ما هم می‌بینیم، چیزی که او می‌شنود را ما هم می‌شنویم. زیرا خود را کنار گذاشته و توجه خود را تماما به او داده‌ایم. چیزی که در همدردی وجود ندارد و فقط کنار آن‌ها می‌ایستیم و تماشا می‌کنیم که به فرد چه می‌گذرد.

    جالب اینجاست که اکثریت، همدردی را به همدلی ترجیح می‌دهند.

    گاهی همدردی‌کردن به ما احساس بهتر بودن و برتری و قاعدتا در طرف مقابل احساس کوچک‌شدن و گاها بی‌عرضگی را القا می‌کند و ممکن است آن ترحم و دلسوزی‌ای که در همدردی وجود دارد، تبدیل به تحقیر شود و اندوه بیشتری در فرد مقابل ایجاد کند. در همدلی اما همسطح با فرد می‌مانیم و به مثابه عدم مشکل مشابه یا گذر از آن، خود را برتر و او را کهتر نمی‌بینیم.

    در همدردی اغلب انکار (Denial) هم صورت می‌گیرد. انکار احساسات و انکار نیاز به درک شدن، با قضاوت یا کوچک جلوه دادن مشکل. مانند جمله: «به این فکر کن که اوضاع می‌تونست بدتر از این‌ها باشه!»

    گفتن این جملات مثل این است که فردی در پایش چاقو خورده است و فرد دیگری در قفسه سینه‌اش. طبیعتا چاقو خوردن در قفسه‌ سینه مشکل‌آفرین‌تر است؛ اما تصورش برای فردی که در پایش چاقو خورده است، دردی را دوا و رنجی را کم نمی‌کند.

    هدف از همدلی و همدردی

    حال نکته‌ی مهمی که در اینجا وجود دارد، صرفا همدردی یا همدلی نیست؛ بلکه تلاشی برای کمک به فرد یا کاستن از درد اوست.

    لزومی ندارد مسئولی که کاری برای کارتون‌خواب‌ها نمی‌کند، خودش کارتون‌خواب شود تا فقط همدردی‌اش تقویت شود.

    وقتی کسی در حریق گیر افتاده است، شما ممکن است به دلِ آتش بزنید و تلاش کنید او را نجات دهید و حتی ممکن است خودتان هم دچار سوختگی شوید! در حالت دیگر تلاش می‌کنید که به او کمک کنید اما با روش‌های دیگر؛ مثل آب پاشیدن و اطفای حریق. اما در عین حال باید وضعیت او را که در حالت سوختن است درک کنید. حالت دیگری هم وجود دارد که شما بدون اینکه برایتان اهمیتی داشته باشد که فردی در خطر سوختن است؛ موبایل‌تان را دربیاورید و با فیلم‌برداری از آن سعی کنید این صحنه را ازدست ندهید!

    وقتی احساس درد کنید، زنده‌ایـد؛ ولی وقتی درد دیگران را احساس کنید، انسانید.

    در همدلی ضرورتی ندارد فرد دقیقا به همان مسئله دچار شود تا بتواند کمک کند. نمی‌شود از یک پزشک خواست که خودش به تک‌تک بیماری‌ها مبتلا شود تا شرایط بیماران‌ش را درک کند؛ بلکه با فهم و درکِ درد، در جهت رفع آن می‌کوشد.

    برای همدلی‌کردن، باید حواس‌تان باشد که آیا واقعا به طور راستین این کار را می‌کنید یا در حال نقش‌بازی‌کردن فردی همدل هستید؟ حرف های آدمی همدل را می‌زنید ولی لحن یا زبان بدن‌تان مغایر با آن است؟

    اغلب ترس ما از اینکه درد آنها، رنج نهفته ما را برمی انگیزاند، ویژگی است که دلیل بر انسان‌بودن ماست. اغلب همدردی کردن را به همدل بودن ترجیح می‌دهیم تا خود را با این درد درگیر نکنیم.

    همدلی تاثیر‌گذار نیازمند پختگی خاصی در شخصیت است. اینکه بتوانید درد دیگران را در آغوش بگیرید و خودتان از این درد فرو نریزید. با پوشیدن کفش طرف مقابل می‌فهمید راه رفتن در مسیر زندگی‌اش چه حسی دارد که بتوانید آن حس را انعکاس دهید و اگر درست فهمیده باشید؛ طبیعتا با جریان‌یافتن بیشترِ احساسات در فرد، بازخوردی مثل اشک‌ریختن یا «درسته»، «بله» و «دقیقا» از او می‌گیرید.

    افرادی که این مهارت‌ها را در خود پرورش می‌دهند؛ باعث بهبود روابط اجتماعی خود، چه در زندگی خصوصی با همسر، فرزند، والدین و دوستان و چه در محیط کاری و اجتماعی می‌شوند. البته باید مواظب بود که در همدلی افراط نشود؛ زیرا این کار باعث می‌شود که هر وقت شما را ببینند، به یاد مشکلات‌شان بیوفتند و مدام در معرض انرژی منفی قرار بگیرید و از شما سوءاستفاده شود.

    کاربرد همدلی در مشاوره و روان درمانی

    در کار درمان به کار بردن همدلی بسیار ضروری است و باید فضای همدلانه‌ای ساخته‌ شود که فرد احساس درک‌شدگی، فهمیده‌شدن و ارزشمندی کند. در این فضا، زشت‌ترین صورت‌ها هم قضاوتی نمی‌شوند؛ زیرا صورت دیده نمی‌شوند بلکه گوهر ارزشمند انسان‌بودن‌شان مطرح است.

    در رابطه‌ای همدلانه درمانجو بتواند مشکلات احساسات و حتی رازهای تاریک را بدون ترس از قضاوت بگوید. اگر به جای همدلی از همدردی استفاده شود؛ درمانجو احساس می‌کند فهمیده نمی‌شود و فهمیده‌ نشدن باعث عبور نکردن از رنج خود و باقی‌ماندن در احساساتش می‌شود.

    اگر در جوابِ: «من در عذاب هستم» گفته شود: «بیا با حرف‌زدن در مورد چیز دیگری از عذابت کم کنیم» در این حالت، رابطه درمانی شکل نمی‌گیرد و ممکن است درمانجو حس کند حرف‌هایش درمانگر را اذیت می‌کند و دست به خودسانسوری بزند. درست مثل کودکی که از ترس تایید نگرفتن از والدین خود نیازها و احساسات منفی و اغراق آمیزش را فیلتر کند.

     مهارت گوش‌کردن بسیار در  همدلی مؤثر است. شنیدن با گوش‌دادن تفاوت دارد. شنیدن امری غیرارادی است اما گوش‌دادن ارادی است و تا به آن توجه نکنید، ادراک نمی‌شود. اینکه مرتب صحبت طرف مقابل را قطع کنید یا در حالی که با شما صحبت می‌کند، نوتیفیکیشن‌های جدید تلفن همراه‌تان را چک کنید؛ اصلا به درک احساسات طرف مقابل کمکی نمی‌کند.

    اولین کاری در روان‌درمانی انجام می‌گیرد کاهش تنش است (Tension reduction)؛ به این معنی که احساسات درک شوند که تخلیه هیجانی (Emotional discharge) صورت گیرد تا متعادل شود طوری که مرکز شخصیت از حالت کودک بیرون بیاید و به دست بالغ شخصیت بیوفتد و این کار با مهارت‌هایی مثل همدلی‌کردن میسر است.

    سخن پایانی

    در همدلی قبول می‌کنیم که مشکل وجود دارد و فرد را تشویق به فرار از احساساتش نمی‌کنیم. مثل منبعی از آرامش همراه فرد خواهیم بود که تجربه‌ها و افکار خود را بگوید و تمام وکمال احساس‌شان کند تا به حس رهایی و آرامش برسد.

    اگر با یکدیگر همدل‌تر باشیم؛ مطمئنا مشکلات را آسان‌تر پشت‌ سر می‌گذاریم و احساس نزدیکی و صمیمیت بیشتری به یکدیگر می کنیم. اما اگر انتخاب‌مان همدردی باشد؛ روابط‌مان پیچیده‌تر و شاید کوتاه‌تر شوند .

    والت وایتمن (1885) در شعرش «ترانه من» می‌گوید :

    «نپرسم چه گذشت از زخم‌خورده

    من خود یک زخم‌خورده می‌شوم

    خونین‌جگر، بر عصایی تکیه‌زده، نظاره می‌کنم»

     

    یادداشت سردبیر: هماطور که دراین مطلب خواندیم مهارتی که در نهایت موجب بهبود روابط ما می‌شود مهارت گوش دادن همدلانه و فعال است. در فرهنگ جامعه ما معمولا والدین آموزش ندیده، کودکان به جای تشویق به مواجهه و تجربه‌ی احساس به وجود آمده از اتفاقی ناراحت کننده، به انکار و سرکوب آن احساس تشویق می‌کنند؛ بنابراین عجیب نیست که نتوانیم با دیگران همدلی کنیم، چرا که به اندازه‌ی کافی همدلی دریافت نکرده‌ایم و آن را نیاموختیم.

    پس از این که افراد در اتاق درمان همدلی لازم را دریافت می‌کنند، ظرفیت همدلی آن‌ها با دیگران افزایش می‌یابد و روابطشان بهتر می‌شود. طبق عقیده‌ی راجرز و همچنین کوهات، همدلی حتی به تنهایی می‌توان در اتاق درمان اثر درمان‌کننده داشته باشد. پس در اولین قدم برای بهبود ارتباطات همدلانه، ارتباط با دیگران و اول از همه خودتان دارید، پیشنهاد می‌کنم حتما جلسات روان درمانی را تجربه کنید. شما می‌توانید برای شرکت در جلسات روان درمانی و گروه درمانی کلینیک تجربه زندگی به شماره 09021110865 در واتساپ پیام دهید.

    همچنین اگر دوست دارید درباره‌ی این مهارت بیشتر بدانید پیشنهاد می‌کنم دو مطلب زیر را مطالعه کنید:

    «مهارت گوش دادن همدلانه»

    «معرفی کتاب گوش دادن فعال»

  • معرفی کتاب درمان شوپنهاور از اروین د یالوم

    معرفی کتاب درمان شوپنهاور از اروین د یالوم

    روان‌درمانگر ماهری پس از این که به طور ناگهانی با نشانه‌ای از مرگ خود مواجه می‌شود به سراغ یکی از شکست‌های سنگین خود در گذشته می‌رود و با رونوشتی اصیل از فیلسوفِ نام آشنا، آرتور شوپنهاور، رو به رو می‌شود. در این مطلب از مجله تجربه زندگی کتاب درمان شوپنهاور از اروین د.یالوم را معرفی و تحلیل می‌کنیم.

    کتاب درمان شوپنهاور

    کتاب درمان شوپنهاور با خبری مهیج از مرگ زودرسی که در پیش روی شخصیت اصلی داستان قرار دارد، آغاز می‌شود. جولیوس نام شخص اول و درمانگر این کتاب است. او که در حرفه‌ی خود قدمت و تبحری مثال زدنی دارد پس از این‌که ابتلایش به سرطان بدخیم تائید و زمان باقی مانده برای ادامه‌ی زندگی را به او گوشزد می‌کنند، دچار بی‌خوابی و کابوس‌های شبانه در صورت خواب رفتن می‌شود. پس از طی سال‌های طولانی درمانگری، در نهایت نشانه‌هایی که مراجعینش با آن‌ها درگیرند را با پوست و استخوان حس می‌کند و هم‌دلی‌هایش به تجربه‌ی عین بدل می‌شوند.

    مراجع قدیمی‌ جولیوس با او ملاقات می‌کند. پس از گذشت بیش از بیست سال، فیلیپ اسلیت، مراجعی مقاوم که جولیوس در درمان او شکست خورده بود، یا لااقل اینگونه به درمان خاتمه داده بود، به نماد تمام شکست‌هایش در روان‌درمانی مبدل شد.

    داستانِ کتاب با وارد شدنِ فیلیپ به گروه‌درمانی جولیوس، علی‌رغم میل باطنی‌اش، ادامه می‌یابد. جولیوس می‌خواهد شانس خود را برای درمان فیلیپ برای بار دیگر و البته با تجربه‌ی درمانی بیش‌تر امتحان کند.

    آیا کتاب درمان شوپنهاور درباره‌ی زندگی آرتور شوپنهاور است؟

    می‌توان اینگونه گفت که زندگی‌نامه‌ی شوپنهاور در بطن کتاب به صورت پراکنده تعریف شده است در حالی که جزئیات زندگی شوپنهاور جوان را در قرن هجده میلادی شرح می‌دهد، تماشاچی را وارد بطن یک گروه‌درمانیِ تخصصی می‌کند که رمان را به منبعی آموزشی برای خوانندگان تخصصی مبدل کرده است.

    دلیل نام‌گذاری کتاب درمان شوپنهاور چیست؟

    نام‌گذاری کتاب دلیل روشنی دارد. یالوم در این رمان علاوه بر این که در لا‌به‌لای زندگی شوپنهاور سیر می‌کند، سعی دارد همزاد امروزی و مدرن شوپنهاور را که در کتاب فیلیپ اسلیت نام دارد، درمان کرده و او را ترغیب کند تا نیم‌نگاهی به درون خود کند؛ کاری که شوپنهاور در زمان خود نکرد…

     

     

    خلاصه‌ای از زندگی آرتور شوپنهاور

    کودکیِ عاری از عشق آرتور شروع می‌شود. در فوریه سال 1788 نابغه‌ای عبوس، چشم به جهان گشود. در کتاب آمده‌است که با استعداد همچون تیراندازی‌‌است که هدفی را می‌زند که دیگران قادر به زدنش نیستند. نابغه، همچون تیراندازی‌ است که هدفی را می‌زند که دیگران قادر به دیدنش نیستند. آرتور همان نابغه‌ نسل خود بود و خودش هم این‌ را عنوان می‌کرد.

    عاری از عشق بودن دوران کودکی‌اش امری بدیهی بود؛ چرا‌ که ازدواج یوهانای جذاب، عاشق‌پیشه و سرزنده با هاینریش شوپنهاور خشن، انعطاف‌ناپذیر و خوددار نتیجه‌ای جز نبودِ عشق میان آن دو و در ادامه‌ میان آن‌ها و کودکانشان نداشت.

    هاینریش مردی بود که چشم‌های اصیل انگلیسی‌اش، چیزی را مقدم بر کار و تجارت نمی‌دید و همچون پدر و پدربزرگش به گسترش تجارت‌خانه‌ی بزرگ شوپنهاور می‌اندیشید. او اسم آرتور را برای پسر خود انتخاب کرد؛ نامی که در تمامی زبان‌های اصلی اروپایی یک‌جور تلفظ می‌شد، نامی باشکوه برای وارث تجارت شوپنهاور. او هنوز از دوری‌گزینی پسرش از تجارت خبر نداشت…

    آرتور شوپنهاور، در سن پنجاه‌و‌پنج سالگی درباره‌ی کودکی نوشت:

    «اگر می‌توانستیم پیش‌نگری کنیم، می‌دیدیم مواقعی هست که کودکان، زندانیان بی‌گناهی به نظر می‌آیند که نه به مرگ، بلکه به زندگی محکوم‌اند گرچه کاملا نسبت به معنی مجازات خود نا‌‌آگاهند»

    نوجوانی آرتور با آموزش‌های زبان (استعداد زبان‌شناختی او شگفت‌انگیز بود؛ آرتور پانزده ساله بر زبان‌های آلمانی، فرانسوی و انگلیسی به خوبی مسلط بود و ایتالیایی و اسپانیایی را هم می‌دانست)، آداب اجتماعی و تجارت آنگونه که پدرش درست می‌دانست، گذشت. با اینکه به درس، مدرسه و یادگیری اصول تجارت علاقه‌ای نداشت. در آرزوی یک زندگی عالمانه بود. اوقات فراغت آرتور با مطالعه ادبیات و فلسفه می‌گذشت و در این زمینه سیری‌ناپذیر بود.

    زنجیرهای آرتور در هفده سالگی پاره شد؛ در سال 1805 هاینریش شوپنهاور دست به خودکشی زد. آرتور با وجود این‌که دو سال پس از مرگ پدرش به عهد خود در خصوص یادگیری تجارت وفادار ماند.، نهایتا تجارت را کنار گذاشت و به علاقه‌ی خود یعنی مطالعه‌ی اندیشه‌های بزرگ تاریخ پرداخت.

    مردی که بتواند یک بار برای همیشه از رابطه با شمار زیادی از آدمیان بپرهیزد، مرد خوشبختی‌ست.

    مردم گریزیِ عمیق در کنار بدبینی‌ای سخت‌گیرانه از ویژگی‌های شوپنهاور بود. آرتور از همان ابتدای جوانی دوری‌گزینی و نفرت از آدمیان که او عادت داشت آن‌ها را «دو‌پا» بنامد را آغاز کرد. با افزایش سن، نفرت او از آدمیان افزایش می‌یافت تا جایی که عادت داشت در رستوران دو صندلی را رزرو کند تا کسی در نزدیکی او ننشیند. او نزدیک شدن به دیگران را فقط برای بقا ضروری می‌دانست و در غیر این صورت توصیه به پرهیز از آن می‌کرد. تعدادی از عقیده‌های شوپنهاور در مورد ارتباط با دیگران:

    • بی‌اعتمادی، مادر صحت و امنیت است.
    • راه ندادن عشق و نفرت به درون خویش نیمی از خرد جهان است، نیم دیگرش چیزی نگفتن و به چیزی باور نداشتن است.
    • یکی از جمله‌های مورد علاقه‌ی شوپنهاور از تامس اَ کمپیس: «هر بار که با آدم‌ها بیرون می‌روم، در بازگشت کمتر انسانم»
    • چیزی را که دشمنتان نباید بداند، به دوستتان نگویید.

     آرتور شوپنهاور

    میانسالی و سالمندی شوپنهاور با نظمی یکنواخت گذشت؛ او سی سال آخر زندگی‌اش را در فرانکفورت ماند و هرگز آنجا را ترک نکرد، روزش را با سه ساعت نوشتن آغاز می‌کرد و در ادامه به نواختن فلوت و شنا در رودخانه‌ ماین می‌پرداخت، ناهارش را تنها در باشگاه انگلیشر هاف می‌خورد و تمایلی به ملاقات با کسی نداشت.

    در سپتامبر سال 1860، یک سکته ریوی آرتور شوپنهاور را بدون درد و سختی از جهان برد. شهرت شوپنهاور تنها چند سال پیش از مرگش نمایان شد و قبل (ییش جمله قبلی آمده) از آن جهانیان هیچ تمایلی به خواندن نوشته‌هایش نشان نداده بودند.

    قطعه‌ای کوتاه در آخرین سطرهای آخرین کتاب آرتور شوپنهاور:

    اکنون فرسوده در پایان راه ایستاده‌ام.

    پیشانی وامانده‌ام تاج افتخار را به سختی تاب می‌آورد.

    گرچه با شادمانی به آنچه کرده‌ام، می‌نگرم.

    همواره بی‌پروا در برابر سخنان دیگران.

     

    معرفی و تحلیل کتاب درمان شوپنهاور

    اولین چالش کتاب، مواجه شدن شخصیت اصلی جولیوس، با مرگ خود است. علی‌رغم اینکه هدف اصلی کتاب نیست در همان ابتدا می‌توان توانمندی یالوم در مواجهه با اضطراب مرگ را مشاهده کرد.

    محوریت کتاب درمان شوپنهاور، روان‌درمانی گروهی است. هدفی که به اصالت هرچه تمام‌تر با قلم یالوم نقش گرفته است. یالوم در گذشته کتاب‌هایی آکادمیک در حوزه‌ی روان‌درمانی گروهی نوشته بود و با نوشتن این کتاب قصد داشت تا با زبانی ساده‌تر و با جذابیت هرچه تمام‌تر درمانگران جوان را با زیر و بم گروه‌درمانی آشنا کند. در نهایت آمیخته‌ای از تاریخ فلسفه و روان‌درمانی را در هم آمیخت و آرتور شوپنهاور را به عنوان سوژه‌ای که در روابط با هم‌نوعانش فردی کاملا نابهنجار بود، برگزید تا او را در گروه‌درمانی که خلق کرده بود درمان کند.

    طبق نظر یالوم، گروه‌درمانی بر نظریه بین فردی استوار شده است و نمونه‌ی کوچکی از جامعه است. در نتیجه می‌توان تعارضات بلافصلی را که میان اعضای گروه پیش می‌آید، به روابط بیرونی آن‌ها تعمیم داده و به آن‌ها کمک کرد.

    بنی آدم اعضای یک‌دیگراند که در آفرینش ز یک گوهرند…

    اروین د.یالوم نویسنده‌ی کتاب درمان شوپنهاور

     

     

    هر کس با یالوم و کارهایش آشنا باشد، پیش از آن که او را روان‌پزشک و روان‌درمانگری برجسته بداند، انسانی خونگرم و ذاتا همدل دانسته و به سرعت با او در قالب اثارش خو می‌گیرد. او استاد بازنشسته‌ی دانشگاه استنفورد است و در سال 1931 در شهر واشنگتن آمریکا چشم به جهان گشود و همچنان در حال زندگی در آمریکا است.

    یالوم در زمینه‌ی روان‌درمانی اگزیستانسیال و روان‌درمانی گروهی تبحر و شهرتی جهانی دارد و پژوهش‌های زیادی در زمینه گروه‌درمانی در بیمارستان‌ها انجام داده است. امروزه .کتاب های او به عنوان مرجعی برای آموزش، در دانشگاه‌های عالی‌ رتبه در جهان تدریس می‌شوند.

    اروین یالوم اکنون نود سال دارد و همچنان به نوشتن کتاب می‌پردازد.

    نظراتی درباره‌ کتاب درمان شوپنهاور

    • داستانی درباره‌ آخرین سال یک درمان گروهی و مناظره‌ای تکان‌دهنده درباره‌ پایان زندگی که به زیبایی آراسته شده است.

    نقدنامه‌ی کرکاس

    • درمان شوپنهاور ارزش و محدودیت‌های درمان و نیز نقاط تلاقی فلسفه و روانشناسی را بررسی می‌کند.

    واشنگتن پست

    • آمیزه‌ی یالوم از فلسفه، آموزگاری، روانپزشکی و ادبیات، رمانی سرشار از اندیشه‌های نو، جذاب و دلنشین ساخته است.

    سن فرانسیسکو کرونیل

    • نخستین رمان گروه‌درمانی جهان به معنای واقعی کلمه، داستان محسور کننده‌ی دو مرد در جست‌و‌جوی معنا.

    گرینزبورو نیوز اند ریکورد

    • شورمندی یالوم مسری‌است و چیره‌دستی‌اش در ارائه‌ی خوانشی روشن و بی‌ابهام از اندیشه‌ها و نظریات پیچیده، او را به ناب‌ترین شکل ممکن محبوب خوانندگانش کرده است. او دقیقا می‌داند چطور می‌شود داستان را جذاب و پرکشش تعریف کرد.

    لوس‌آنجلس تایمز

    ترجمه‌های کتاب درمان شوپنهاور

    این کتاب در ایران با نام «درمان شوپنهاور» منتشر شده است. نشرها و مترجمان عبارتند از:

    • درمان شوپنهاور: ترجمه‌ی سپیده حبیب | نشر قطره (ترجمه‌ی پیشنهادی)
    • درمان شوپنهاور: ترجمه‌ی مینا امیری | نشر آلوس
    • درمان شوپنهاور: ترجمه‌ی زهره قلی‌پور | نشر آتیسا
    • درمان شوپنهاور: ترجمه‌ی کیومرث پارسای | نشر جامی

     کتاب درمان شوپنهاور برای چه کسانی مناسب است؟

    این کتاب برای علاقه‌مندان به یالوم واجب است! در ادامه‌ روان‌شناسان و روان‌درمانگران قرار دارند که علاوه بر خواندن رمانی جذاب و محسورکننده، می‌توانند بهره زیادی از نکاتی که یالوم با پوست و خون خود در درمان خصوصا گروه درمانی حس کرده است، ببرند.

    نام رمان شاید تخصصی به نظر آید ولی جدای از روان‌شناسان، اهالی ادبیات، اندیشمندان به فلسفه و تاریخ و درونگرایانی را که ارتباط با دیگران برایشان ملال‌آور است، جذب داستان پرتلاطمِ خود می‌کند.

    اگر به گروه درمانی علاقمندید…

    یادداشت سردبیر: همانطور که در این یادداشت خواندید، کتاب درمان شوپنهاور درمورد «گروه درمانی» است. گروه درمانی روشی از درمان است که می‌تواند متفاوت‌تر از درمان شخصی عمل کند؛ یعنی ممکن است کسی که مقاومت شدیدی به خود ابرازی دارد، در گروه بتواند راحت‌تر وقایع درونی اش را به زبان بیاورد و احساسات سرکوب شده‌ای را که برای تجربه نکردنشان با خودش کلنجار می‌رفته است، تجربه کند. اگر دوست دارید درباره‌ی روند و رویکرد روان درمانی تحلیلی بیشتر بدانید پیشنهاد می‌کنم حتما مطلب «گروه درمانی تحلیلی» را که یکی از کامل ترین مطالب در این حوزه است، بخوانید.

    همچنین اگر شما هم می‌خواهید در جمع و فضای سازنده‌ی گروه درمانی حضور داشته باشید، به شماره 09031492837 در واتساپ پیام دهید و تمایل خود را برای حضور در جلسات گروه درمانی تحلیلی مرکز تجربه زندگی اعلام کنید.