اجرای رواندرمانی تحلیلی مانند دیگر رویکردهای رواندرمانی، تکنیکها و ابزارهایی دارد که آن را از بقیه رویکردها متفاوت میکند. طبق کتاب رواندرمانی تحلیلی راهنمای بالینی نوشتهی دکتر کابانیس و همکارانش، نقشهراهی مؤثر برای اجرای رواندرمانی تحلیلی توسط درمانگران ترسیم شده که در این مطلب به شرح خلاصهای از آن میپردازیم.
تکنیکهای لازم برای اجرای روان درمانی تحلیلی
در این مطلب میخوانیم که در روان درمانی تحلیلی، عاطفه نقش مهمی دارد چون بهطور سیال و به شیوهای که افکار بهتنهایی قادر به انجام آن نیستند، ما را به تجریبات کودکی و ناخودآگاه متصل میکند. چطور تداعیآزاد بیمار، به ما کمک میکند از ذهن خودآگاه به ذهن ناخودآگاه برسیم. همچنین میخواهیم به این موضوع بپردازیم که انتقال و انتقال متقابل چیست و چرا تا این اندازه مهم است؟ همچنین به تعارض درون روانی و کارکرد رویا در اتاق درمان میپردازیم.
عاطفه در روان درمانی تحلیلی
عاطفهی اصلی بیمار، که شامل احساسات غالب او هنگام بیان تجربیات مختلف زندگیش در طول جلسه است، ما را به درونمایهی اصلی جلسه هدایت میکند که به آن اصل غلبهی عاطفی میگویند. پی بردن به عاطفهی غالب بیمار، بهترین راه برای انتخاب محل تمرکز و نحوهی مداخله است.
تکنیک حمایت کننده و آشکار کننده در اجرای روان درمانی تحلیلی
عاطفه میتواند خودآگاه یا ناخودآگاه باشد و بهوسیلهی کلمات و رفتارها خود را نشان دهد. تکنیکهای حمایتی به بیماران کمک میکند که احساسات خود را به شیوهای سازگارانهتر مدیریت کنند و ظرفیت تحمل عواطف را بهبود بخشند. این تکنیکها شامل موارد زیر است؛
کاهش عاطفه: نامگذاری احساسات، تسکین دادن، اطمینان خاطر دادن، همدلی کردن یا معتبر شمردن؛ در بر گرفتن عاطفه: به شیوهای اشاره دارد که از طریق آنها درمانگران به بیماران خود در برآشفته نشدن احساساتشان کمک میکنند.
مداخلات آشکارکننده که شامل موارد زیر است؛
مواجه سازی؛ بیماران را روی احساساتشان متمرکز کنیم و آنها را سوق دهیم تا درمورد عواطفشان صحبت کنند. روشن سازی؛ با پیوند دادن موارد مربوط بههم الگوهای رفتاری را بارزتر میکنیم. تعبیر؛ وقتی فکر کردیم که میدانیم چرا بیمار از احساسات قوی اجتناب میکند، میتوانیم دست به تعبیر بزنیم.
مداخلات آشکار کننده به بیماران کمک میکند تا از عواطف ناخودآگاه آگاه شوند، عواطف منفی را بهبود بخشند و از عواطف برای پیبردن به دیگر مطالب ناخودآگاه استفاده کنند.
تداعی آزاد و مقاومت در درمان روان تحلیلی
تداعی آزاد تلاشی است ازسوی بیمار برای بیان بدون ویرایش هرآنچه به ذهنش میرسد. جریان تداعیها شامل افکار، احساسات و خاطراتی است که بههم مرتبط میشوند و ما را بهسوی مطالبی که پیش از این، خارج از آگاهی بودند، هدایت میکنند. تداعی آزاد بسیار در جلسات درمان روان تحلیلی به کار میرود.
مقاومت هر عاملی است که با جریان تداعیها و کار درمان مقابله میکند. مقاومت همچنین میتواند در روند رواندرمانی یک دفاع درنظر گرفته شود. مقاومت بهعنوان قسمتی مهم از درمان، به ما به عنوان درمانگر کمک میکند تا روی مطالبی از ناخودآگاه متمرکز بمانیم و الگوهای رفتاری مراجعمان را پیدا کنیم. دستیابی به این موارد برای شخص بیمار مشکل است.
میتوانیم براساس مقاومتهای مراجع تکنیکهای حمایتی مناسب آن را انتخاب کنیم تا مراجع بتواند استفادهی سازگارانهتری از مقاومتها داشته باشد، همچنین قدرت مقاومت در تضعیفِ اهداف و روند درمان، کاهش یابد.
چرا انتقال مهم است؟
انتقال شامل تمام احساساتی است که یک بیمار نسبت به درمانگر خود دارد. با شناخت انتقال میتوانیم به تفکر مراجع دربارهی خودش و نحوهی ارتباط او با دیگران، پی ببریم. انتقال راهی برای شناخت روابط مهم در زندگی بیمار است. اگر بیمار به شیوهای خاص به ما واکنش دهد، میتوانیم مطمئن شویم که با همان شیوه به افراد دیگر زندگیاش واکنش نشان میدهد.
انتقال متقابل چگونه کار میکند؟
انتقال متقابل، مجموعه احساسات درمانگر نسبت به بیمار است که شامل احساسات خودآگاه و ناخودآگاه میشود. انتقال متقابل همیشه وجود دارد و میتواند به شیوههای مختلف در اجرای روان-درمانی تحلیلی به ما کمک کند. مهم است که انتقال متقابل را بشناسیم، زیرا:
1)آگاهی از احساساتمان نسبت به بیماران، احتمال عمل کردن براساس آنها را کمتر میکند. 2)احساساتی که نسبت به بیمار داریم، میتواند به ما در سنجش بیمار، تدوین توصیههای درمانی و اجرای درمان کمک کند. 3)انتقال متقابل به ما کمک میکند تا از روابط مهم در زندگی بیمار آگاه شویم. 4)احساسات مرتبط با انتقال متقابل به ما کمک میکنند که درمورد خودمان و واکنشهایمان نسبت به بیمار اطلاعات بیشتری به دستآوریم.
انتقال متقابل شناخت ما از بیمار و مداخلات مارا تحتتأثیر قرار میدهد اما بهطور کلی مستقیما با بیمار درمیان گذاشته نمیشود. انتقال ما نسبت به یک بیمار، نسبت به سوپروایزر هم حس میشود که آن را روند موازی مینامیم.
وقتی انتقال متقابل خارج از آگاهی ما باشد، میتواند موجب عملی از سوی ما نسبت به بیمار شود که به آن کنش نمایی میگوییم. کنش نماییهای مشکل ساز که موجب عبور از مرز درمانی میشوند، معمولا نیاز به سوپرویژن یا مشاور دارند؛ اما کنش نماییهای بیخطر همیشه وجود دارند و وقتی فهمیده شوند میتوانند به روشن شدن آنچه در درمان درحال روی دادن است کمک کنند.
نباید از کنش نمایی اجتناب کرد، بلکه بعد از به وقوع پیوستن، باید به آنها توجه کرد و از آنها برای درک عمیقتر استفاده کرد. اگر متوجه شدید با بیماری به شکلی که برایتان متداول نیست رفتار میکنید، ممکن است که درحال کنش نمایی باشید.
تعارض ناخودآگاه و دفاع را چگونه تشخیص دهیم؟
فانتزی، آرزو یا ترسی است که ناخودآگاه فرد را فرا میگیرد، افکار او را موجب میشود و دفاعهای خاص او را شکل میدهد. گروهی از فانتزیهای بههم مرتبط را عقده مینامیم.
تعارض ناخودآگاه زمانی روی میدهد که فانتزیهای متضاد، باهم برخورد میکنند. این امر باعث می-شود اضطراب افزایش پیدا کرده و از طرفی، دفاعهایی برای کاهش آن برانگیخته شود.
وقتی دفاع بهطور موفقیتآمیزی تعارض ناخودآگاه را کاهش میدهد، دستاورد اولیه کاهش اضطراب است. دستاورد ثانویه، شرایط بهتری است که این دفاع یا نشانهی بیماری برای زندگی بیمار ایجاد میکند.
راههای پی بردن به وجود تعارضات ناخودآگاه؛
1)گوش دادن به نشانههای اضطراب هنگام گوش دادن برای یافتن اضطراب، به این موارد دقت میکنیم: ابراز آشکار اضطراب، رفتار مضطربانه در اتاق درمان (مانند با چیزی ور رفتن و وول خوردن، تحریکپذیری، نگاه کرن به ساعت اتاق یا ساعت مچی)، رفتار مضطربانه بیرون از اتاق درمان (مانند مشکلات خوردن، مشکلات خواب، تحریکپذیری درمقابل دیگران، به تعویق انداختن کارها، مشکل در تمرکز، رفتارهای تکانشی رو به افزایش، مشکل در قضاوت)، رویاهای اضطرابی
2)گوش دادن به عواطف هر تغییری در عاطفه میتواند سرنخی از وجود اضطراب باشد. تحریکپذیری، خلق افسرده و یا حتی خلق بهسرعت بالا رفته میتواند نشانهای از وجود اضطراب و تعارض باشد.
3)گوش دادن به کنشپریشی کنشپریشیها (لغزشهای گفتاری) زمانی روی میدهند که افکار یا احساسات واپسرانده شده، به-طور ناخواسته در گفتار بیرون میپرند. این موارد اغلب نشانههای خوبی از وجود تعارض ناخودآگاه است.
4)گوش دادن به ناهمخوانیها و نقاط گرهای تعارضات، ناهمخوانی تولید میکنند. دو موضوع مخالف هم درحال فعالیت هستند، این موضوع هرنوع عدم انطباقی را تولد میکند. مثالهای آن عواطفی هستند که با تجربیات همخوان نیستند (مثلا گریه کردن فرد در جشن تولد خودش)، عواطفی که با افکار همخوان نیستند (مانند احساس افسردگی هنگام فکر کردن به یک عزیز) و افکاری که بایکدیگر همخوان نیستند (مثل مطمئن بودن از اینکه دعوت کردن والدین خودتان و والدین همسرتان فکر خوبی است، با اینکه میدانید اینکار همیشه به دعوا ختم میشود).
5)گوش دادن به رویاها رویاهای همراه با اضطراب معمولا نشانهی وجود تعارض ناخودآگاه هستند. تعبیر این رویاها میتواند در شناخت فانتزیهای غالب و تعارضات همراه آنها، به ما کمک کنند.
تکنیک حمایتی
در یک روش حمایتی سعی داریم دفاعهای سالم را تشخیص دهیم و آنهارا تقویت کنیم تا بیمار بتواند شیوههای سازگارانهتر و جدیدی برای مقابله با اضطراب اتخاذ کند. مداخلهی حمایتکننده در زمینهی دفاعها یک روند سه قسمتی است:
1)دفاع را تشخیص دهید: توجه بیمار را به آرامی و با درایت به رفتارهای مشکلزایی که نیاز به رسیدگی دارند جلب کنید.
2)«بها» را مشخص کنید: پیامدهای منفی رفتار را به بیمار نشان دهید.
3)راههای جانشین را مشخص کنید: رفتارهای سالمتر و کمبهاتر را تشویق کنید.
در شیوهی آشکارکننده، به بیماران کمک میکنیم تا از تعارضاتشان و دفاعهایی که به کار میبرند آگاه شوند تا بتوانند دفاعهای سازگارانهتری را انتخاب کنند.
رویا و تحلیل آن چه نقشی در رواندرمانی تحلیلی دارد؟
تجربهی بالینی نشان میدهد که رویاها دریچهای بهسوی ناخودآگاه بر ما میگشایند. داستان رویا چیزی است که بیمار به یاد میآورد و دربارهی آن صحبت میکند. ممکن است این داستان آنچیزی نباشد که در خواب دیده و تداعیهای ناخودآگاه بیمار باشد.
تداعیهای رویا کمک میکند تا داستان رویا به عناصر ناخودآگاه پیوند داده شده و ارتباط بین آنها کشف شود. هر موضوعی که فرد درست قبل و بعد از رویا بیان میکند میتواند بهعنوان تداعیهایی درمورد رویا درنظر گرفته شود. رویاها را میتوان متشکل از عناصری از اتفاقات اخیر زندگی فرد دانست که با خاطرات و فانتزیهای ناخودآگاه مربوطه، متصل میشوند.
بهطور کلی در زمان کار با یک شیوهی عمدتا حمایتی، بیماران را به گزارش رویاهایشان ترغیب نمیکنیم. اگر بهطور خودانگیخته، آنها را پیش بکشند، میتوانیم از محتوای آشکار رویا استفاده کرده و به آنها کمک کنیم تا از مسائل و نگرانیهایی در سطح زندگی ذهنیشان، مطلع شوند.
در زمان کار با شیوهی آشکارکننده، از مطالب رویا استفاده کرده تا به بیمار کمک کنیم از ذهن ناخودآگاهش بیشتر مطلع شود. این امر شامل مطلع شدن از عواطف، انتقالها، فانتزیها، انتظاراتشان از روابط و ادراک خویشتن است.
سخن پایانی
در این مطلب کاربرد تکنیکهای حمایت کننده و آشکارکننده را در رواندرمانی تحلیلی خواندید که به تفکیک بیماران استفاده از آنها متفاوت و منحصر به فرد است. در مطالب بعدی مجله دربارهی نکات دیگری از روان درمانی تحلیلی خواهید خواند. میتوانید سوالات خود را در بخش دیدگاه مطرح کنید تا در اسرع وقت به آن پاسخ داده شود.
اگر به مبحث رواندرمانی تحلیلی علاقمندید حتما به مطلب «روان درمانی تحلیلی چیست؟» سر بزنید. همچنین کتاب روان درمانی تحلیلی که منبع این یادداشت بود را در یاداشتی خلاصه و معرفی کردهایم؛ پیشنهاد میکنم حتما ویدیوهای این دو یادداشت را ببینید. اگر دوست دارید این رویکرد را به طور جدی دنبال کنید، میتوانید از سایت مدرسه تجربه زندگی دوره «اصول روان درمانی پویشی بلند مدت» را که شامل 10 ساعت ویدیوی آموزشی است را ببینید. همچنین میتوانید در دوره تجربه بالینی اپلای کنید تا از جلسات منتوینگ و ورکشاپ های منظم مدرسین مجموعه، بهرهمند شوید.
منبع: Psychodynamic Psychotherapy; A clinical manual: Deborah L. Cabaniss and Sabrina Cherry, Carolyn J. Douglas, Anna R. Schwartz images: pablopicasso
در این مطلب می خواهیم درباره مهارت گوش دادن همدلانه صحبت کنیم.
لازمهی گوش دادن همدلانه چیست؟
لازمهی گوش دادن همدلانه این است که تجربه طرف مقابل را درک کنیم و نسبت به کلاماتی که به کار میبریم آگاه باشیم؛ یعنی بدانیم کلمات ما میتواند صرفا تصور ما از مسئله باشد. لازمهی دیگر گوش دادن همدلانه این است که بدانیم همدلی چیست؛
میتوانیم همدلی را به توانایی شناخت و درک وضعیت ذهنی و عاطفی فرد مقابل تعریف کنیم؛ در واقع همدلی توانایی «خود را به جای شخص دیگری گذاشتن» است. ( به نقل از کتاب روان درمانی تحلیلی کابانیس که در مطلب قبلی مجله به معرفی آن پرداختیم)
چطور همدلی ایجاد کنیم؟
برای ایجاد همدلی باید به طرف مقابل نشان دهیم احساس او مهم و ارزشمند است و باید با خودش مهربان باشد. قرار نیست فرد مقابل را در درد و رنجش غرق کنیم، بلکه قرار است شیوهی درست تجربه کردن هیجانات را با او تجربه کنیم. لازمه همدلی کردن این نیست که مستقیم بر روی زخم او دست بگذارید بلکه که لازمهاش طی کردن گامهای ابتدایی همدلی است که در ادامه میخوانید.
این طور به نظر می رسد که نمی شود همدلی را با قانون طلایی «با دیگران چنان رفتار کن که دلت میخواهد با تو رفتار کنند.» یکی بدانیم. بلکه بلعکس بهتر است بگوییم:«با دیگران رفتاری نکن که دلت میخواهد آنها با تو داشته باشند، زیرا ممکن است رفتار دیگری دلخواه آن افراد باشد.» همدلی کشف همین خواسته هاست.
گوش دادن فعال اولین گام همدلی
گوش دادن فعال کمک می کند که با استفاده از شنیدههایمان بفهمیم کسی که با ما گفتگو میکند، خودش و دنیایش را چطور توصیف و درک میکند. این نوع گوش دادن را «گوش دادن همدلانه» مینامیم.
در واقع هر فرد دیدگاه منحصر به فردی نسبت به واقعیتها دارد ولی با استفاده از درک و تجارب خودمان میتوانیم از تجربه طرف مقابل تا حدودی آگاه شویم که این توانایی «همدلی» نامیده میشود.
همدلی بهترین پاسخ به احساسات خودمان و دیگران است و کمک می کند که با احساساتمان آشنا شویم و آن را تنظیم کنیم و نهایتا رفتار مناسب تر و کارآمد تری با طرف مقابلمان داشته باشیم.
پیشنهاد: کتاب گوش دادن فعال که در مجله آن را معرفی کردهایم.
چه کارهایی در گوش دادن فعال و تقویت مهارت همدلی انجام ندهیم؟
ما ممکن است با رفتارهایی دست به پیش بینی بزنیم و ناآگاهانه مانع از برقراری ارتباط همدلانه با دیگران شویم. تعدادی از این موارد عبارتند از:
توصیه نکنید. توصیه به دیگران در لحظات هیجانی درباره ی مزایا و راه حل های منطقی تر یا واقع گرایانه تر فقط تجربیات آنها را بی اعتبار می شمارد. توصیه هایی همچون «خونسرد باش»، «برو یه قدمی بزن» مفید نیستند.
راه حل ندهید. جملاتی مثل «میتونستی بهش زنگ بزنی»، «یا این کار را بکن، اون کار را نکن» چندان مفید نیستند. (برگرفته از کتاب مربیگری در درمان هیجان مدار نوشته لزلی گرینبرگ)
نکات مهم در گوش دادن فعال
وقتی احساسات توسط دیگران و توسط خود فرد به رسمیت شناخته شده باشند لازم است هدایت شوند، نه اینکه کنترل شوند.
در نحوه درست گوش دادن در عین حال که کلمات را می شنویم، به لحن گفتار، زیر و بمی صدا، بلندی و طنین فرد و طوری که این موارد تغییر می کنند نیز گوش می دهیم.
تامس گوردون مینویسد: «گوش دادن فعال و همدلانه، فنّ سادهای نیست، بلکه هنر به کار گرفتن یک سری حالات اولیه و زیر بنایی است. بدون این حالت، چنین روشی نه تنها به ندرت میتواند مؤثر باشد، بلکه به نظر، دروغین، خالی، مکانیکی و غیر صمیمی میآید».
یک رابطه سخت و پرچالش وقتی با همدلی به شکل موفقیت آمیزی پیش برود، میتواند به طرز باور نکردنی به رابطه ای عمیق و صمیمانه تبدیل شود.
در نهایت میتوان گفت؛ برای ارتباط برقرار کردن به شکل موثر با یک شخص، لزومی ندارد که حتمآ آنها را دوست داشته باشید، یا این که با نظرات آن ها، ارزش ها، یا عقایدشان موافق باشید. با این حال، شما عمیقا باید قضاوتتان را کنار بگذارید و از عیب جویی و انتقاد خودداری کنید تا امکان درک کامل یک شخص را پیدا کنید.
چطور می توان مهارت همدلی را تمرین کرد؟
درگوش دادن به شیوه همدلانه و درست لازم است:
بازخورد ارائه دهید چه در کلام چه حتی به شیوه بدنی با تکان دادن سر و …
اگر به نظر می رسد که ارتباط قطع شده است، آن چه گفته شده است را در فرم خلاصه و سادهتر بازتاب دهید. مثلا میتوانید بگویید «آن چه که من می شنوم این است» یا «به نظر می رسد که شما می گویید ….»
صرفا آن چه که شخص گفته است را کلمه به کلمه تکرار نکنید. شما دریافتتان را از نگاه خودتان با طرف مقابل به اشتراک گذاشته و از او سوال کنید که؛ او چطور فکر می کند و چه احساسی نسبت به موضوع دارد و در حال حاضر خواهان چیست. اگر متوجه نیستیم که فرد چه خواسته ای دارد یا چه می گوید، برای روشن کردن مسئله از او بپرسید : «وقتی که می گویی ….. چه منظوری داری؟ » یا « منظورت اینه که ….؟ »
به کمک همدلی افراد می توانند درک قوی تری از خود داشته باشند، تجربه درونیشان را بپذیرند و نسبت به احساسی که دارند و کسی که هستند احساس تعهد بیشتری کنند.
روان درمانی تحلیلی، نوعی صحبت درمانی است که بر اساس این که انسانها تحت تأثیرافکار و احساساتی خارج از حیطه آگاهیشان هستند، بنا شده است. در مطالب قبلی به تعریف مفصلی از روان درمانی تحلیلی پرداختیم، حالا از شما دعوت میکنیم برای این که بیشتر و عمیقتر این نوع درمان را بشناسید، این مطلب را که «معرفی کتاب روان درمانی تحلیلی » است، کامل مطالعه کنید.
چرا خواندن کتاب روان درمانی تحلیلی مهم است؟
خواندن کتابهای پایهی روان درمانی تحلیلی برای درمانگرانی که در این رویکرد فعالیت میکنند، همچنین دانشجویانی که علاقمندند در گرایش روان درمانی پویشی (تحلیلی) ادامه تحصیل دهند، بسیار مهم است. با خواندن این کتاب شروع، میان و پایان درمان برای خواننده روشن میشود و ساختار این نوع درمان را بهتر درک میکند.
روان درمانی تحلیلی چیست؟
هدف این نوع درمان کمک به افراد برای تغییر شیوههای عادت شده فکر و رفتار، با شناخت نحوه کارکرد ذهنی و یا حمایت از کارکردهایشان در رابطه با درمانگر است.
منظور از درمان مبتنی بر صحبت هر نوع صحبتی نیست. طبق متن کتاب کابانیس برای اینکه صحبتی رواندرمانی باشد باید:
یک درمان باشد.
بهوسیله یک فرد حرفهای انجام شود.
چارچوب مشخصی داشته باشد.
هدف از آن بهبود سلامت ذهنی و عاطفی بیمار باشد. (از متن کتاب)
رواندرمانی تحلیلی از روانکاوی سرچشمه میگیرد و دارای طیف گستردهای از رواندرمانی حمایتی تا رواندرمانی بینشگراست.
به دید افراد بسیاری رواندرمانی تحلیلی تفاوت چندانی با روانکاوی ندارد اما همانطور که در کتاب هم آمده تفاوت رواندرمانی تحلیلی با روانکاوی را شاید بتوان در 6 مورد خلاصه کرد:
تعداد جلسات: شرط لازم برای تعریف روانکاوی 4 جلسه در هفته یا بیشتر است در صورتی که رواندرمانی تحلیلی 1 یا 2 جلسه در هفته را به خود اختصاص میدهد.
استفاده از کاناپه روانکاوی: در رواندرمانی تحلیلی برعکس روانکاوی، مراجع معمولاً بر روی کاناپه و روبه روی درمانگر مینشیند.
نوع آموزش درمانگر: در مورد آموزش رواندرمانی تحلیلی مانند آموزش روانکاوی، برنامه آموزشی معین و جامعی وجود نداشته و بسته به مرکز آموزشی برنامه متغیر است.
تجربه درمان: هرچه تعداد جلسات بیشتر باشد درمان شدت و عمق بیشتری پیدا میکند و همین باعث عمق بیشتر درمان روانکاوی میشود.
فعالیت و تکنیک درمانگر: زمانی که تعداد جلسات بالا باشد روانکاو مانند یک مادر و نسبتاً خنثی عمل میکند اما در مقابل درمانگر تحلیلی نقش فعالتر و حمایتیتری را ایفا خواهد کرد و تمرکز آن بهجای تنها تحلیل انتقال بیشتر بر حوزه بین فردی انتقال- انتقال متقابل است.
هدف درمانی: هدف روانکاوی رشد فردی و تغییر ساختار فرد و اتحاد تعارضات و ارتباطات درونی سرکوب شده است درحالیکه رواندرمانی تحلیلی بیشتر به مرتفع کردن علائم بیماری میپردازد تا تغییر اساسی و ساختاری.
ناخودآگاه همانند پستویی نهان، تمام امیال، آرزوها و احساسات سرکوب شده اضطرابآور را در خود نگاه داشته و این امیال با سیمای دیگری در افکار، اعمال و ارتباطات ما با دیگران جلوهگر میشوند. آن لایه زیرینی که زیرزمین قفل شده روان ماست که وارث و امانتدار هر آن چیزی است که از ابراز آن شرم و یا وحشت داریم، یا حتی دقیقا نمیدانیم چیست و به رسم ترسیدن از آن چه ناشناخته است از آن گریزانیم اما آنها افسار بسیاری از اعمال و افکار ما را در دست دارند.
هدف اول درمان تحلیلی در واقع آشکار کردن ناخودآگاه است، و دوم حمایت از کارکردهای تضعیف شده ایگو، بهبود کیفیت زندگی و در ایجاد یک پیوند درونی است برای رهایی از روان رنجوری…
کتاب روان درمانی تحلیلی راهنمای بالینی
کتاب روان درمانی تحلیلی نوشتاری تکنیکی، ساختار دهنده و آغاز راه درمانگر شدن است و دقیقا همانی است که از عنوان آن پیداست؛ کتابی که برای هر شرایط دشواری که یک در مانگر در آن به چالش کشیده میشود، مثالی به زبان ساده آورده و در واقع دستورالعملی به درمانگر داده است که در هر موقعیت باید چهکار کند و چگونه با چالش های گوناگون دست و پنجه نرم کند. در دو تصویر زیر فهرست کتاب را مشاهده میکنید؛
بخشهای کتاب روان درمانی تحلیلی
کتاب روان درمانی تحلیلی از چهار قسمت اصلی: ارزیابی (assessment)، آغاز (beginning)، میانه (middle) و پایان (Ending) تشکیل میشود که هر کدام از این تقسیمبندیها نیز خود شامل بخشهای دیگری است که مجموعاً کتاب را به هفت بخش فرعی تقسیم میکنند.
کتاب بخش اول خود را با توضیحی کامل در رابطه بااینکه رواندرمانی تحلیلی و روشهای مؤثر و کاربردی در این درمان شامل چه چیزهایی ست و آغاز میکند.
بخش دوم با صحبت از ایجاد یک فضای امن، سنجش دفاعها و حوزههای کارکرد (Assessing Domains of Function) و صورتبندی اولیه (case Formulation)، آگاهی از تاریخچه رشدی و فردی به خواننده میآموزد که چگونه بیماران خود را برای رواندرمانی تحلیلی ارزیابی کند و چه کسانی بیشترین بهره را از این نوع درمان خواهند برد.
بخش سوم این کتاب به شروع درمان پرداخته است و از هدفگذاری مشترک، ایجاد چارچوب، اتحاد درمانی، خنثی بودن درمانی، احساسات طرفین، گوش دادن همدلانه و جستوجوی معنا در درمان سخن به میان آورده است.
بخش چهارم به یکی از اصلیترین هستههای تمرکز کتاب پرداخته و به شیوهای نظاممند به ما میآموزد که چگونه “گوش دهیم” (Listen)، “تعمق کنیم”(Reflect) و در صورت لزوم “مداخله کنیم”(intervene).
بخش پنجم اجرای عملی و تکنیکی تمام آن چیزی است که در بخشهای قبلی آموختهایم. اینکه ابزارهای ما، یعنی گوش دادن، تعمق و مداخله، چگونه در برابر رؤیاها (Dreams)، انتقال (Transference)، انتقال متقابل (countertransference)، عاطفه (Affection) و سازوکارهای دفاعی (Defense mechanisms)
قرار میگیرند و توضیحی نیز در رابطه با چیستی هر کدام از این موارد ارائه داده است.
در بخش ششم خواهیم دید تکنیکها و در واقع ابزارهایی که کتاب در اختیار ما قرار داده است، چگونه در جهت بهبود ادراک خویشتن، توانایی تنظیم عزتنفس، بهبود رابطه با دیگران، بهبود سازگاری با استرس، بهبود کارکردهای شناختی و در تعریفی بهتر، چگونه در جهت تحقق اهداف درمان به کار میروند.
در انتها و در بخش هفتم کتاب ما را برای حلوفصل و خاتمه درمان یاری میدهد. آنچه در این مرحله به طور طبیعی اتفاق میافتد از صحبت در رابطه با خاتمه درمان، واپسروی، سوگواری، یافتن یک رابطه جایگزین، طرحریزی جلسات آخر، بیان افکار در مورد درمان، مرور درمان، ارزیابی واقعبینانه، احتمال تغییر در آینده تا خداحافظی و خاتمه.
دبورا کابانیس نویسندهی کتاب روان درمانی تحلیلی
نویسنده اصلی کتاب روان درمانی تحلیلی خانم دبورا کابانیس (Deborah L. Cabaniss)، استاد روانپزشکی دانشکده پزشکان و جراحان دانشگاه کلمبیا و رئیس آموزش رواندرمانی در بخش روانپزشکی این دانشگاه است.
همچنین وی در مرکز تحقیق و آموزش روانکاوی دانشگاه کلمبیا به آموزش و سوپرویژنی مشغول است.
کابانیس برنده جوایز متعددی درزمینه تدریس است از جمله جایزه ریاست دانشگاه کلمبیا برای آموزش برجسته و جایزههای APsA`s Edith subshin و The APA`s Irma Bland award.
وی فارغالتحصیل دانشگاه ییل و کالج پزشکان دانشگاه کلمبیا بوده و آموزش روانکاوی خود را نیز در کلمبیا به پایان رسانده است.
دبورا کابانیس کتاب ارزشمند خود (رواندرمانی تحلیلی- راهنمای بالینی Psychodynamic Psychoteraphy- a clinical manual) را با همکاری نویسندگانی همچون سابرینا چری (Sabrina Cherry)، کارولین داگلاس (Caroline J. Douglas) و آناشوارتز (Anna Schwartz) به رشته تحریر در آورده است و ویراست دوم آن در ژانویه 2011 توسط ویلی (wiley) چاپ و منتشر شد.
نویسندگان فرعی کتاب روان درمانی تحلیلی
نویسندگان کتاب روان درمانی تحلیلی از چپ به راست؛ آنا شوارتز، کارولین داگلاس، دوبرا کابانیس و سابرینا چری
سابرینا چری، دانشیار بالینی روانپزشکی در کالج پزشکان و جراحان دانشگاه کلمبیاست و در حال حاضر به تدریس و آموزش درمانگران در مرکز آموزش و تحقیقات روانکاوی کلمبیا و درمان روانپزشکی و روانکاوی در شهر نیویورک آمریکا مشغول است.
کارولین داگلاس نیز دانشیار بالینی روانپزشکی در کالج پزشکان و جراحان دانشگاه کلمبیا و دانشیار کمکی روانپزشکی بالینی در کالج پزشکی ویل دانشگاه کرنل است. دکتر داگلاس چندین مقاله نیز در زمینه آموزش روان درمانی حمایتی و درمان پویشی برای دستیاران روانپزشکی به رشته تحریر در آورده است.
آنا شوارتز، استادیار روانپزشکی بالینی در کالج پزشکان و جراحان دانشگاه کلمبیا و مدیر برنامه روان درمانی پویشی در مرکز آموزش روانکاوی دانشگاه کلمبیا برای تحقیق و تمرین در این زمینه است. دکتر شوارتز همچنین برنده سابق جایزه آموزش برجسته از انجمن روانپزشکان آمریکاست.
کتابهای دیگر پروفسور دبورا کابانیس
کتاب صورت بندی روان پویشی (Psychodynamic Formulation) که در واقع کتاب دوم این نویسنده است با همکاری نویسندگان کتاب قبلی و همچنین روث گراور (Ruth Graver) نیز در سال 2013 منتشر شده است که ارائه دهنده روشی کاربردی و اجرایی برای صورت بندی مراجعان مختلف است.
سومین کتاب وی نیز تحت عنوان بیمارهای متفاوت، روشهای درمانی متفاوت (Different Patients, Different Therapies) نیز در سال 2019 توسط نورتون (Norton) منتشر شد.
خانم دبورا کابانیس هم اکنون در شهر نیویورک به کار آموزش، نویسندگی و روان درمانی و روانکاوی بیماران مشغول است.
ترجمه کتاب روان درمانی تحلیلی در ایران و جهان
کتاب روان درمانی تحلیلی راهنمای بالینی به زبانهای ماندارین، کرهای و فارسی ترجمه شده و تحت ترجمه زبان فرانسوی نیز قرار دارد.
این کتاب توسط بابک روشنایی مقدم و مهرناز میرنوش به فارسی برگردانده شده و در سال ۱۳۹۷ ، ۱۱۰۰ نسخه از آن توسط انتشارات ارجمند چاپ و منتشر شد.
نکتهای که باید در رابطه چاپ دوم این کتاب به آن اشاره کرد تغییراتی ست که در این نسخه اعمال شده است مانند تبدیل شدن عوامل مشترک مانند ارتباط خوب با درمانگر و انتظار نتایج خوب به عنوان نظریه اصلی اثربخشی درمان در همه کتاب، استفاده از زبان مدرنی که طبق آخرین مطالعات به روزرسانی شدهاند، اضافه شدن نظریات نویسندگان در مورد صورت بندی از کتاب صورت بندی روان تحلیلی، اضافه شدن مفاهیم و تکنیکهای کاربردی جدید از ذهنی سازی تا درمان مبتنی بر انتقال، آورده شدن راهنمای دانش پژوهان برای داشتن برنامه درسی و در نهایت آوردن منبع آموزشی روان درمانی تحلیلی برای شناخت بیشتر این درمان.
کتاب روان درمانی تحلیلی برای چه کسانی مناسب است؟
همانطور که در کتاب هم اشاره شد کتاب روان درمانی تحلیلی راهنمای ارزشمندی است برای رزیدنتهای روانپزشکی، دانشجویان روانشناسی (خصوصاً دانشجویانی که رویکردهای روانپویشی را برگزیدهاند) و نیز مددکاران اجتماعی؛ همچنین شیوه تفکر جدیدی در مورد رواندرمانی تحلیلی به متخصصان بالینی به مخاطبان خود ارائه میکند.
این کتاب بینش دهنده و روشن کننده راه کسانی است که تنها از درمان تحلیلی نامی شنیدهاند و برسر دوراهی انتخاب رویکرد درمانی مناسب هستند. کتاب آنها را با پستی و بلندیهای این مسیر آشنا میکند تا با دید بازتری قدم در این راه بگذارند و یا تغییر مسیر دهند.
رویکرد عملی و تمرینهای راهنمایی شده، این کتاب را به ابزاری استثنایی و نام آشنا برای آموزشدهندگان روان درمانی به همه سطوح دانشپژوهان مبدل کرده است، کتابی که کمتر درمانگر تحلیلی است که با آن آشنا نباشد.
نقاط قوت و ضعف کتاب روان درمانی تحلیلی
مزیت بزرگ این کتاب سرشار بودن از گپ و گفتهای بسیار میان درمانگر و درمانجوست و جزئیات درمان که خود بهعنوان کتاب کار (Work book ) برای سنجش توانایی خود و ابزاری برای درمانگران مبتدی عمل میکند.
گزینه دیگری که این کتاب را از کتب دیگر متمایز میکند واضح بودن، قابل فهم بودن و مناسب بودن آن برای هر درمانگرتحلیلی با هر ملیت و فرهنگی است. در واقع پایه و اساس درمانگری تحلیلی بدون وابستگی به هیچ مکتبی که هر درمانگر پویشی طولانی مدت باید ابتدا آن را بداند و در هر سرزمین و پهنهای کاربرد دارد نه اینکه تنها برای منطقه یا فرهنگ خاصی باشد.
شاید بتوان ضعف کتاب روان درمانی تحلیلی را نپرداختن به تئوریها و نظریات رواندرمانگران مکاتب مختلف و ابتدایی بودن مفاهیم آن برای درمانگران حرفهای دانست که البته با توجه به کاربردی و عملی بودن کتاب و اینکه هر مفهوم تازهای که در کتاب به آن اشاره شده است، در حد نیاز و به صورت قابل فهم شکافته و توضیح داده شده است، چیزی از ارزشمندی کتاب نمیکاهد و از آن دسته کتبی است که میتوان همیشه بهعنوان مرجع در دسترس داشت
سخن پایانی
درنهایت آن چه اهمیت دارد رساندن مراجع در جستوجوی خود شناسی به قله خودآگاهی و در دست گرفتن فانوسی برای روشن کردن راه پر پیچ و خم و دشوار اوست. آن چه این کتاب و کتابهایی از این دست برای درمانگران به ارمغان میآورند، آتشی است برای روشن کردن این فانوس و عبور دادن مراجع از مسیر پرپیچ و خمی که در پیش رو دارد.
تصویر نمیکنم بر کسی پوشیده باشد که طبیعت بستری برای آرامش روح و جسم آدمی است چرا که انسان بهصورت فطری علاقه و میل به طبیعت دارد؛ همه از طبیعت آمدهایم و حتی در پیچوخم این زندگی مدرن طبیعت را فریاد میزنیم، مثلاً ترجیح میدهیم روسری گلدار سر کنیم تا اینکه روسری با طرح آسمانخراش، یا بر روی دیوار منزلمان مطمئناً تصویری از طبیعت هست مثل تابلوی یک گلدان پر از گل، به بیانی دیگر پیوند آدمی با طبیعت عجیب و ناگسستنی است.
شاید برایتان جالب باشد که بدانید چینیها از حدود هزار سال قبل از میلاد مسیح از گیاهان در خانههایشان با اهداف زینتی نگهداری میکردند؛ در این دوره گیاهان بهعنوان نمادی از ثروت شناخته میشدند و عضو جدانشدنی خانههای چینیهای متمول در آن زمان بود.
علاقه به پرورش و کاشت گیاهان در خانه همیشه وجود داشته است؛ مثلا در عصر ویکتوریا (قرن نوزدهم) درحالیکه اکثر خانههای آن زمان شرایط مطلوب و مناسبی برای پرورش گیاهان نداشتند (نظیر روشنایی کم، دمای نامناسب و سطح بالای آلودگی که ناشی از سوزاندن زغالسنگ و چراغهای گازی) به همین دلیل به فکر چاره افتادند و گیاهان سختجانتری را برای پرورش در خانه انتخاب کردند که با شرایط سخت رشدی هم سازگار باشد.
با گذشت زمان مردم قادر شدند تا خانههای خود را گرم کنند و متخصصان معماری توانستند سقف خانهها را بالاتر ببرند، فضای بیشتری در اتاقها ایجاد کنند و پنجرههای بزرگتری در خانهها تعبیه نمایند و بهطور کلی شرایط را بهینه و مطلوب کردند تا آدمی بتواند جاندار سبز را به خانههایشان بیاورند.
تابهحال با خودتان فکر کردهاید که گوشهای از اتاق و یا فضای منزل خود را به جانداران سبز اختصاص دهید و یک تکه از طبیعت را هرچند کوچک به خانه ی خود دعوت کنید. شما میتوانید با هر سلیقهای و هر تمی طبیعت فضای زندگی خود را بسازید؛ مثلاً با سبک ایرانی و یا مدرن و یا حتی با سبک خودتان. در نتیجه برای اینکه مدتزمانی حتی کوتاه از دلمشغولیهای زندگی مدرن فاصله بگیرید و خود را متوجه مراقبت و تماشای جاندار سبز خود بکنید، دست به کار شوید.
مطمئناً اثربخشی مثبت ارتباط با گیاهان بر کسی پوشیده نیست؛ گیاهان عناصر هیجانانگیزی هستند و باعث شکلگیری سؤالات گوناگونی در ذهن افراد میشوند، همچنین باعث میشوند که حواس پنجگانه تحریک شوند و بدینوسیله افراد از تواناییهای حسی خود بیشتر بهره بگیرند.
در مسیر مراقبت از گیاهان توانایی افراد برای درک و تشخیص جزییات تشکیلدهنده محیط اطراف خود کمکم افزایش پیدا میکند. تلاش برای خلق فضایی سبز در محل زندگی، خلاقیتهای افراد را شکوفا میکند و این باعث میشود که حس نیاز به انجام فعالیتهای خلاقانه در افراد ارضا شود و جالب اینکه پیوند با طبیعت هرچند اندک، الهامبخش است مثلاً برندهای معروف پوشاک از طبیعت پیرامونشان برای آفرینش مجموعهی لباسهایشان بهره میگیرند.
برای شروع خلق طبیعت پیرامون خود میتوانید با کاشت گیاه نارنج شروع کنید، قدم بعدی این است که فکر کنید نارنج شما را یاد چه چیز میاندازد؟ مثلاً من خودم هر وقت اسم نارنج میآید، اولین چیزی که در ذهنم نقش میبندد، شهر شیراز است، در اندیشهی من نارنج همهچیز دارد، عطر دارد، چای دارد، مربا نیز دارد، کمال و تمام است. خلاصه بگویم کمتر کسی را دیدهام که به نارنج «نه» بگوید. برای نحوهی کاشت گیاه نارنج ادامهی متن را از دست ندهید.
کاشت نارنج در خانه
کاشت نارنج در منزل آسان است، برای شروع کاشت گیاه نارنج در ابتدا یک عدد پرتقال یا نارنج از بازار خریداری فرمایید، پرتقال و یا نارنج را پوست بگیرید و بعد از پوستگیری، چند عدد از هستههای بزرگتر و سالمتر را جدا کنید. سپس آنها را به مدت 48 ساعت در یک لیوان آب قرار دهید چراکه این کار باعث جوانه زدن زودتر هستهها میشود (همچنین میتوانید آنها را به مدت 48 ساعت داخل دستمال مرطوب بگذارید)؛ بعد از دو روز هستهها را بردارید و پوست روی آنها را جدا کنید اما مراقب باشید که به مغز دانهها آسیبی وارد نشود.
پس از جدا کردن پوسته و آمادهسازی هستهها برای کاشت، یک گلدان با هر سایزی که دارید، انتخاب کرده و چند عدد از هستهها را با فاصله 1 الی 2 سانتیمتر و عمق 2 سانتیمتر در گلدان بکارید. پس از کاشت هستهها گلدان را آبیاری کنید تا خاک مرطوب شود؛ میتوانید روی گلدان خود را با پلاستیک شفاف بپوشانید تا رطوبت خاک گلدان حفظ شود، البته روی پلاستیک نیز چند عدد سوراخ با اندازه متوسط تا بزرگ ایجاد کنید تا بتوانید هر چند وقت یکبار به سطح خاک آب اسپری کنید.
سپس گلدان را در جایی پر نور قرار دهید، البته دقت داشته باشید که نباید آفتاب مستقیماً به گلدان بتابد. نهایتاً پس از گذشت 1 تا 3 هفته هستههای شما شروع به جوانه زدن میکنند و بعد از جوانه زدن هستهها، باید پلاستیک را از روی گلدان بردارید. البته زودتر از این هم میتوانستید پلاستیک را از روی گلدان بردارید.
نکات تکمیلی برای کاشت و نگهداری گیاه نارنج
1) فراموش نکنید که آبیاری بیش از اندازه به گیاه شما آسیب میزند،پس لازم نیست که گلدان را غرق آب کنید، هر روز به گلدان خود آب بدهید اما مقدار این آبیاری طوری باشد که سطح خاک گلدان، فقط مرطوب شود. میتوانید آب را روی سطح خاک اسپری کنید.
2)کف گلدان مورد نظر شما برای زهکشی مناسب باید چند عدد سوراخ در کف خود داشته باشد، همچنین بهمنظور پر کردن خاک گلدان، در ابتدا میتوانید کف گلدان خود را با سنگ (با اندازه کوچک)، پوکه صنعتی و یا تکههای زغال پر کنید.
3) همچنین برای اینکه خاک شما رطوبت بهتری را در خود نگه دارد، بهتر است خاک گلدان را با ماسه بادی مخلوط کنید.
4) اگر جدا کردن پوستهی روی هستهی نارنج یا پرتقال برایتان امکانپذیر هم نبود، مسئلهای نیست، میتوانید با همان پوسته، هسته را بکارید؛ جدا کردن پوستهی هسته فقط در تسریع و راحت جوانه زدن گیاه نارنج کمککننده است.
5) دمای 5/12 تا 37 درجه نیز برای رشد نارنج مناسب است، در زمستان نیز تا دمای 5/1 درجه را میتواند تحمل کند اما بهتر است در زیر دمای 10 درجه سانتیگراد، به مدت زیادی قرار نگیرند.
6) در تابستان و بهار، در طول عصر که هوا خنکتر است، گلدان خود را بهتر است پشت پنجره یا در بالکن خود قرار دهید که هوای تازه استشمام کند، البته اگر امکانش وجود دارد. در فصول سرد سال نیز در صبح و یا ظهر گلدان را میتوانید بیرون بگذارید اما اگر هوا خیلی سرد بود (مثلاً زیر 5/1 درجه سانتیگراد)، گلدان خود را در فضای بیرون قرار ندهید.
7) اگر خاکبرگ دارید، قبل از اینکه دانهای بکارید، میتوانید خاکبرگ هم با خاک خود مخلوط کنید. (یکسوم: خاک گلدان، یکسوم: ماسهبادی و یکسوم: خاکبرگ).
کلام آخر
بعضی وقتها از خود سؤالاتی این چنینی میپرسیم «حالا اصلاً جوانه هم که بزنه به چه درد من میخوره؟ کی حوصله داره آخه از این کارا بکنه؟ مطمئنم بعد از یک مدتی خشک میشه!». یادمان باشد که طول مسیر بیشتر لذتبخش و آموزنده است تا رسیدن به نقطهی پایان؛ پس لطفاً فقط شروع کنید.
ابوالقاسم فردوسی متولد ۳۲۹ هجری شمسی بود. تولد او همزمان با مرگ جناب ابو عبدالله رودکی است. بعد از مرگ رودکی، خیالها تصور میکردند که بعد از او دیگر شعر فارسی تمام شد و بعد پدر، فرزند دیگری نخواهد آمد. اما گویا فردوسی، قلم و دوات جناب رودکی را در دست میگیرد و زبان و مردم ایران را دوباره در شور و هیجان میبرد.
فردوسی مردی دهقان زاده بود که با ارث مال و زمینی که از پدر داشت، زندگی میکرد. او با زنی آشنا میشود که به گفتهی تاریخ و خود او، عاشق زن بود و عاشقانه همدیگه را میخواستند. زنی صبور که گاهی در بیخوابی شبانه برای او کتاب میخواند و او غرق در لذت میشد. البته در تاریخ نامی از این زن برده نشده ولی همینکه در آن زمان زن ایشان سواد خواندن و نوشتن داشته، بسی مایهی تعجب بوده است.
فردوسی چطور شاهنامه را سرود؟
فردوسی در عیش و نوشهای شبانگاهی برای خود شعر میگفت. او به شعر و شاعری علاقهی زیادی داشت. این علاقه بیشتر به ایران باستان و پهلوانان آن معطوف بود؛ از این رو اولین شعرش، «بیژن و منیژه» را سرود .
او همچنان غرق در لذت پهلوانان نامور باستان بود. از این رو، فردوسی با کتاب نثر شاهنامه، نوشتهی ابومنصور محمد بن احمد توسی معروف به دقیقی، آشنا میشود. دقیقی با دربار شاهان سامانی در ارتباط بود و به تشویق نوح دوم سامانی، به نظم درآوردن شاهنامه ابومنصوری را آغاز کرد ولی نتوانست آن را کامل کند و به قتل رسید.
فردوسی با خواندن شاهنامه محض در حماسههای ایران و مردم باستان میشود. او وقتی میفهمد که دقیقی نتوانسته شاهنامه را کامل کند و جوان مرگ شده است، این اشعار را به نظم در میآورد؛ هزار بیت از اشعار دقیق را در شاهنامه جا میدهد تا مراقب باشد که این اشعار از بین نرود. فردوسی در اول دیباچه از جناب دقیقی، زندگی کوتاه او را که در نهایت به وسیلهی غلامی کشته شد، بیان میکند.
چرا شاهنامه تا این اندازه مهم شمرده میشود؟
کتاب شاهنامه یک کتاب معمولی نیست؛ شاهنامه پلی است بیان ایران الان با ایران باستان. چنان که وقتی مردم بخواهند پادشاهای که مرز قدرت و جلال را دارد مثال بزنند، نام جمشید را میبرند.
برای مظهر خردمندی و آهستگی نام فریدون را میبرند، از سواری چالاک و تیزروی نام سام نریمان، از قدرت جسمانی شگرفت و پهلوانی نام رستم دستان و برای جوانی از مظهر جرئت و مشهوری نام اسفندیار است که آورده میشود.
یا حتی جشنهای باستانی ما و اگر در شاهنامه بیان نمیشد، شاید هیچگاه اسمی از آنان را نمیشنیدیم؛
جشن نوروز، جشن تیرگان، جشن مهرگان، جشن بهمنجنه، جشن سده از طوس تا غزنین و هریک با تشریفاتی ویژه و یادآور شاهان گذشته مثل جمشید و فریدون و هوشنگ و تهمورت.
شاهنامه نه تنها سفر در زمان گذشته، بلکه سفر در جای جای ایران و جهان بوده است.
میتوان با شاهنامه در طوس سفر کرد و که از بدخویی و سرکشیهای شاهان قدیم گفته است، یا کلات در آن سوی دشت طوس که صحنه های از دالاوران عهد میان، یا دورتر از ایران و به طخارستان شهر سمنگان سفر کرد تا قصهی رستم و سهراب به یاد آید.
یا دورتر از دورتر، در بخارا در ایام تختگاه امیر خراسان، به یاد قصهی سیاوش و آنچه در نواحی «گریستن مغان» خوانده میشود یا زابل و سیستان که یاد آور قصهی زال و رستم بود.
در شهر قزنین در حاشیه کویر آثار از آخور رخش رستم (اسب رستم) در دروان کر و فر این پهلوان سرگزی نشان داد.
جناب کزازی در مصاحبهای میفرماید:« اگر شاهنامه فردوسی نبود، زبان ایران و ملیت ایران نبود.»
شاهنامه فقط یک اثر و کلمات نیست. شاهنامه فرهنگ یک ملت است هنوز که هنوز است این کتاب در تمام کشورهای دنیا به نام ایران و ایرانی خوانده میشود و از نظر اعتبار جهانی، در کنار ایلیاد در یونان قرار داد.
میشود از شاهنامه هزاران پیرنگ الگو و کهن الگو در آورد. فردوسی دو بار شاهنامه را ویرایش کرده که به کل، سی سال به طول انجامیده است. در واقع او عمر و جوانی خویش را صرف نوشتار این کتاب کرد.
از حالات او میگویند:« وقتی او مشغول نوشتن شاهنامه بود تا آخرین روزهای نوشتن این کتاب، خنده روی و سرخ روی و گشاده روی بود ولی وقتی این کتاب تمام شد، حسرت میخورد و از خاطرات آن زمان که مشغول نوشتن و ویرایش این کتاب بوده میگفته است.»
سخن پایانی
امروز 25 اردیبهشت، بزرگداشت این مرد بزرگ است. بیاییم حتی شده روزی یک کلمه یا هفتهای یک خط بخوانیم تا با فرهنگ ایران باستان بیشتر آشنا شویم.
منبع
«نامور نامهی عبدالحسین زرین کوب و پیشگفتار کتاب شاهنامه خالقی مطلق.»
هاینز کوهات (Heinz Kohut) (1913-1981) در یک خانوادهی سطح بالای یهودی در شهر وین اتریش متولد و بزرگ شد. پدرش که یک پیانیست حرفهای بود، پس از چهار سال خدمت در جنگ جهانی اول، به تجارت کاغذ روی آورد. مادرش، الس کوهات (Else Kohut) ، زنی مصمم و ثابت قدم بود و نقشی اساسی در زندگی تنها پسرش، هاینز، داشت. الس پسرش را چهار سال از مدرسه دور نگه داشت و برای او معلم خصوصی گرفت؛ بعدا اما او را برای ادامه تحصیلات به مدرسه فرستاد. کوهات در 19 سالگی برای تحصیل در رشته پزشکی به دانشگاه وین رفت و در سال 1938 فارغالتحصیل شد.
در اوایل نوجوانیِ هاینز کوهات، مادرش به مدت حداقل دو سال مرد جوانی به نام ارنست موراتز (Ernest Morawetz) ، که احتمالا دانشجو بود، را به عنوان معلم خصوصی استخدام کرد تا عصرهای تنهای کوهات را پر کرده و او را به اپرا و موزههای مختلف ببرد. کوهات بعدها این رابطه را با نام تغییر یافته در زندگی نامهاش آورد و بخشی را به نام «دو تحلیلِ آقای زِد (Z)» (The Two Analyses of Mr. Z) به او اختصاص داد.
هاینز کوهات مردی هنر دوست با سلیقهای بدیع در موسیقی بود. او درحالی بزرگ شد که هفتهای سه بار به اپرا میرفت و به خوبی با ترندهای دنیای ادبیات و نقاشی آشنا بود. با اینکه علاقهی خاصی به فروید نداشت، در سال 1937 تحت تحلیل والتر مارسیلز (Walter Marseilles) قرار گرفت؛ روانشناسی که در تست رورشاخ (Rorschach test) تبحر داشت. بعدا در همان سال تحت نظر دوست روانکاوِ فروید، آگوست آیشهورن (August Aichhorn) قرار گرفت. آن تحلیلها به کوهات کمک کرد تا از پس اثرات اشغال اتریش توسط هیتلر و نازیها در بهار سال 1398 برآید.
هاینز کوهات که در خطر و بسیار وحشتزده بود برنامه ترک وین به مقصد انگستان را در اوایل سال 1939 چید؛ انگستان برای او خانهای یکساله شد؛ به طوری که اوایل در کمپ مهاجران و بعدا در آپارتمان عمویش در لندن زندگی کرد. بعد از یک سال ویزای او برای آمریکا آمد و با 25 دلار در جیبهایش سوار بر اتوبوسی به مقصد شیکاگو شد، جایی که دوست کودکیاش زیگموند لواریه (Siegmund Levarie) ، قبل از او موقعیتی را در دانشگاه کسب کرده بود.
ورود هاینز کوهات به روانکاوی
در دهه 40 میلادی کوهات با ادامه تحصیل در رشته پزشکی، رزیدنت عصبشناسی و روانپزشکیِ دانشگاه شیکاگو شد. روی آوردن کوهات به روانکاوی به تدریج اتفاق افتاد. در اوایل دهه چهل، دوره سوپرویژن روانکاوی را توسط روث ایسلر (Ruth Eissler) شروع کرد و در سال 1946 برای آموزش بیشتر به موسسه روانکاوی شیکاگو (Chicago Institute for Psychoanalysis) رفت.
هاینز کوهات پس از اینکه در سال 1950 از موسسه روانکاوی فارغالتحصیل شد، فورا به هیئت استادان پیوست و در همین حین از دانشگاه پزشکی جدا شد. وی تا آخرین سالهای عمرش به عنوان روانکاو بالینی مشغول به فعالیت بود. دو اتفاق مهم دیگر در این بازه زمانی افتاد که یکی از آنها ازدواجش با الیزابت مایرز (Elizabeth Meyers) و دیگری تولد تنها فرزندش توماس آگوست (Thomas August) بود.
در دهه 50 هاینز کوهات به سرعت در جامعهی روانکاوی شیکاگو شهرت یافت و به خلاقترین چهرهی آنجا بدل شد. کوهات در آن سالها مقالات زیادی در زمینه روانکاوی کاربردی، به ویژه روانشناسی موسیقی منتشر کرد ولی نقطهی عطف این کارها مقالهای در زمینهی همدلی (empathy) بود که ابتدا در سال 1956 ارائه و در سال 1959 منتشر شد. در آن مقاله هاینز کوهات اذعان داشت مهمترین راه شناخت در روانکاوی، از طریق همدلی بوده که جانشینی برای درونی سازی (introspection) است. او هیچ گاه نسبت به این ایدهاش تردید پیدا نکرد و همدلی الماس اصلی رویکردش، که روانشناسیِ خود (self-psychology) نام داشت، شد.
در سالهای 1964 و 1965 میلادی هاینز کوهات به عنوان رئیس انجمن روانکاوی آمریکا (American Psychoanalytic Association) خدمت کرد و انجمن را به اوج درخشش رساند. ولی از اواسط دهه 1960 تا هنگام مرگش زمان خود را به نوشتن و تحقیق اختصاص داد.
مقالات و کتابهای هاینز کوهات
مهمترین کتابش در سال 1971 منتشر شد که «تحلیلِ خود: تحلیلی سیستمی بر درمان اختلال شخصیت خودشیفته» (The Analysis of the Self: A Systematic Analysis of the Treatment of the Narcissistic Personality Disorders) نام داشت. این کتاب به علت گسترش و بسط نظریه فروید درباره نارسیسیسم تأثیر بسزایی بر رشته روانشناسی داشت.
همچنین کوهات مفهوم انتقال خود-شئِ آرمانی و آینهای (self-object transferences of mirroring and idealization) را در آن معرفی کرد. نسخه دوم کتاب در سال 1977 منتشر شد که «تجدید نظر در خود» (The Restoration of the Self) نام داشت؛ در این کتاب تمرکز از روی نارسیسیسم برداشته و به سمت خود و تغییر و تحولاتش و مفهوم خودِ دوقطبی (bipolar self) ، ایدهای که زیاد دوام نیاورد، متمایل شد.
در سال 1978 دوجلد اول از مقالات کوهات، توسط پاول اورنستین (Paul Ornstein) ویرایش و با عنوان «در جستوجوی خود» (Search for the Self) منتشر شد. کوهات در کنار نوشتههایش گروهی از پیروانش را تشکیل داد که به سرعت منجر به جنبشهای ملی و حتی بینالمللی در حیطه روانشناسی شد. او بلندپروازی زیادی برای تغییر مسیر روانکاوی داشت.
نظریات هاینز کوهات
کوهات در بعضی از مسائل نظرات خاص و تا حدی انقلابی داشت برای مثال او در کتاب «تجدید نظر در خود» میگوید تا کنون در هیچ کدام از نوشتههایش درباره روانشناسی خود، از قصد، تعریفی از خود (self) ارائه نداده است و با توجه به اینکه میدانست عدهای او را به خاطر این غفلت نقد میکنند، اینگونه این از قلم افتادگی را توضیح میدهد:
«تحقیقات من از صفحات زیادی که با روانشناسی خود سر و کار دارند تشکیل شده است، با این حال هنوز تعریف محکمی از مفهوم خود ارائه ندادهام. من این حقیقت را بدون هیچگونه شرم و پشیمانی قبول دارم. خود، مانند تمامیِ هستی، در ذات قابل شناختن نیست. ما میتوانیم همبستههای گوناگونی از خود توصیف کنیم، میتوانیم عناصر زیادی که خود را تشکیل میدهند نشان داده و منشأ و کارکرد آنها را توضیح دهیم… میتوانیم تمام این کارها را انجام دهیم ولی با این وجود قرار نیست ذاتِ خود را بشناسیم چراکه با ذاتِ خود با ظاهرش تفاوت دارد.»
کوهات در آخرین دههی زندگیاش به خاطر بیماری، رنج و عذاب زیادی را متحمل شد. او در سال 1971 به غده لنفاوی دچار شد که زوال مداومی را برایش به همراه آورد. کوهات سرطانش را مانند رازی تیره و عمیق مخفی نگه داشت تا جایی که فقط خانواده و یک یا دو دوست نزدیکش از آن خبر داشتند. در سال 79 عمل بایپس را پشت سر گذاشت و زمان زیادی را درگیر ریکاوری بود. همچنین در سالهای بعد ذات الریه و مشکلات مربوط به گوش داخلی او را عذاب دادند. در سال 1981 هینز کوهات در زوال شدیدی قرار داشت و نهایتا در روز هشتم اکتبر همان سال فوت شد.
علیرغم بیماریهای فراوان، کوهات هیچگاه کار را رها نکرد. در زمان مرگش، آخرین کتابش، «تحلیل چگونه درمان میکند؟» (How Does Analysis Cure) ، تا حد زیادی تکمیل شده بود ولی تا سال 1984 که توسط همکارانش آرنولد گلدبرگ (Arnold Goldberg) و پاول استپانسکی (Paul Stepansky) ویرایش شد، منتشر نشد.
در سال 1985، چارلز ب.استروزیر (Charles B. Strozier) تعدادی از مقالات کوهات را ویرایش کرد و در قالب کتابی با نام «بشریت و روانشناسیِ خود» (Self-Psychology and the Humanities) منتشر کرد. همچنین در سالهای 1990 و 1991 جلدهای سوم و چهارم مقاله «در جستوجوی خود» منتشر شد. در آخر، جفری کاکز (Geoffrey Cocks) چکیدهای از مکاتبات کوهات را با نام «پیچ و خم زندگی» (The Curve of Life) ، در سال 1994 منتشر کرد.
گوهرِ کارهای هاینز کوهات در روانکاوی، حفظ عمق روانشناسی با وجود کنار گذاشتن نظریه سائقها (drive theory) بود؛ او در همین حین تأکید زیادی بر جایگاه همدلی و نقش خود (چیزی که او خود-شئ مینامید) در دنیای روانشناسی داشت. هاینز کوهات تفکر ما درباره بسیاری از ارزشهای اخلاقی نظیر خودشیفتگی، شئها (objects)، جنسیت و تمایلات جنسی، خشم و پرخاشگری، رویاها و به طور کلی رابطه میان بشریت و روانکاوی را تغییر داد.
در آخر میتوان نگاهی جامع به چکیدهای از نظریه او داشت:
کوهات با ارائه چهار عنصر اصلی شروع به توسعه نگاه جدیدی به خود کرد، او با خودِ هستهای آغاز کرد، ساختاری زیستی که نوزادان با آن متولد میشوند. خودِ مجازی، تصویری از کودک است که توسط والدین حفظ میشود. ترکیب خودِ هستهای و خودِ مجازی، عنصر بعدی را که خودِ وابسته است میسازد؛ اما ضربهی روانی، تجاوز و مشکلات دیگر در حین رشد میتواند از ایجاد این عنصر جلوگیری کند. عنصر چهارم که خودِ بزرگپندار است یک شکل خودمحور از خود بوده و نتیجهی این احساس نوزاد که در مرکز جهان قرار دارد، است.
هاینز کوهات باور داشت شکست والدین در همدلی با کودک، منشأ بیشتر مشکلات روانشناختی است. روانشناسیِ خود کوهات حول این باور او شکل گرفت؛ تأکید کوهات بر این بود که راهبردهای مقابلهای نابهنجار و مشکلات روانشناختی نتیجه نیازهای تحولی برآورده نشده است. برای مثال وقتی کودکِ ترسیدهای که نیاز به تسلی دادن دارد آرام نگیرد، میتواند او را به بزرگسالی بیش از حد محتاط تبدیل کند.
همدلی مهمترین ابزار درمانی در روانشناسی خود است، چرا که طبق گفتههای هاینز کوهات، میتواند مقداری از آسیب ناشی از نیازهای تحولی برآورده نشده را جبران کند. کوهات میگفت همدلی از دو راه اثر گذار است:
همدلی به خودی خود اثرات درمانی دارد.
از سوی دیگر میتواند به عنوان یک ابزار ذهنی به کار رود تا اعتماد درمانجو را تقویت کرده و از این طریق به درمانگر اجازه دهد اطلاعات مفید بیشتری کسب و راهبردهای درمانی موثری را پیاده کند.
کوهات اصطلاحات جدید زیادی را به روانشناسی معرفی کرد، از جمله:
خود-شئها (self-objects) ، شئهایی هستند که فرد به عنوان بخشی از خودش تجربه میکند. این شئها میتواند افراد را هم شامل شوند. برای مثال یک نوزاد ممکن است پدر و مادرش را جزئی از خودش ببیند.
محروم سازی بهینه (Optimal frustration) ، یک مدل محروم سازی و ناامیدیِ قابل تحمل است. وقتی که کودکی نیاز به دسترسی به یک خود-شئ دارد ولی به آن نمیرسد ممکن است محرومیت را تجربه کند. حال محروم سازی بهینه زمانی اتفاق میافتد که فردی محرومیتی را تجربه میکند که منجر به توسعه راهبرد مقابلهای جدیدی میشود. برای مثال وقتی مادری می خواهد کودکش را به خوابیدن بدون پستانک عادت دهد، این توانایی را در کودک فعال میکند تا بتواند بدون پستانک آرام بگیرد.
نیازِ به جفت بودن (Twin ship need) ، میل به احساس شباهت با دیگر انسانها است.
خودِ سه قطبی (Tripolar self) ، سه نیاز اساسی است: نیاز به عریانگرائیِ خودنمایانه، نیاز به خودِ دیگر و نیاز به شخصِ ایدهآل (مانند والدین)
سخن پایانی
بعضی از مهمترین تأثیرات کوهات به خاطر نثر سخت و ابهام آمیزش در پوششی از علاقه دیگر نویسندگان از حول مفهوم خود پنهان شده است. او چهرهای تأثیرگذار برای تمامی جهتگیریهای مرتبط با روانشناسی خود، برای روانکاویِ رابطهای و به طور کلیتر برای تمامیِ فعالیتهای پستمدرن است. بسیاری از فیلسوفان، مورخان، انسان شناسان و منتقدان ادبی ایدههای هاینز کوهات را، گاهی بدون این که حتی منبع آن ایدهها را بدانند، در نوشتههایشان به کار بردهاند.
به تازگی، نوشتهای در بابِ پیچیدگیهای روانشناختی فمنیسم منتشر شد که اذعان داشت؛ در دیدگاه هاینز کوهات دربارهی خود کاملا از تبعیض جنسیتی دوری شده است. تأثیرات کوهات در روانشناسی بسیار گسترده است؛ برای مثال، دانشی که ما از مفهوم گسستگی (dissociation) داریم، از افراد چند شخصیتی گرفته تا آسیب روانی که جنگ و تجاوز به جای میگذارد، تا حد زیادی مدیون کارهای او است.
برای اینکه زندگی رضایتمندی داشته باشیم لازم است با احساساتی مقبول، با خود و دیگران ارتباطی سالم برقرار کنیم. انسان از زمانی که متولد میشود همواره در تلاش است تا بتواند نیازهای اساسی خود را رفع کند. استفاده از الگوهای ثابت و کارآمد به انسان کمک میکند تا در این مسیر گام بردارد. پیش از این که سراغ تعریف رواندرمانی تحلیلی برویم، بیایید کمی دربارهی کارکرد الگوهای تثبیت شده صحبت کنیم.
چرا به درمان نیاز پیدا میکنیم؟
الگوهای تثبیت شده فکر، رفتار و احساسات ما را شکل میدهند. اما مشکل زمانی حاصل میشود که این الگوها کارآمدی خود را از دست داده و دیگر توانایی کمک به فرد را نداشته باشند. واکنش انسان به این گرفتاری چیست؟ غرق شدن در منجلابی از الگوهای تکراری که نه تنها کمککننده نیستند بلکه بیش از پیش منجر به درگیری او میشوند.
در این موقعیت شخص احساس میکند که نیاز دارد از این الگوهای تکراری آسیب زا خارج شده و الگوی کارآمدی را جایگزین کند. اغلب تعارضات و مشکلات، ناشی از امیال و احساساتی است که خارج از حوزهی آگاهی فرد قرار گرفته و برای او ملموس نیستند. این تعارضات نتیجهای جز رنج را برای او به همراه ندارد. به همین دلیل افراد نسبت به جنبههایی که باید مورد تغییر قرار بگیرد ناآگاه هستند.
اهداف درمانهای روانی از جمله درمانهای تحلیلی آزاد کردن انسان از همین درد و رنج است. فرایندی که طی آن دستیابی به حوزهی ناخودآگاه میسر شده و این تعارضات و مشکلات تعدیل میشود.
وجه مشخصه درمان، صحبت کردن با درمانگری است که آموزش دیده تا به دقت بشنود و فکر کند. هدف از این درمان، فهمیدن الگوهای تکراری رفتارها و انگیزهی پشت آنها است. در واقع رواندرمانگرهای تحلیلی بیشتر الگوهای ارتباطی فرد را در رابطه با افرادی که در زندگی فعلی او هستند، در گذشته بودهاند و در رابطه با درمانگر تکرار می شوند را به مراجع نشان میدهند و از این طریق امکان تغییر در زندگی حال را به وجود میآورند.
رواندرمانگر تحلیلی چطور درمان میکند؟
برای پرداختن به مسائلی که ریشه در ناخوداگاه دارد، نوعی از درمان به نام درمانهای روانتحلیلی پدید آمد. درمانهای تحلیلی به دنبال خلق راههای جدید تفکر، احساس، و رفتار بوده و هدف آن ارتقای کیفیت زندگی است. درمان تحلیلی این فضای امن را ایجاد میکند که مراجع از طریق آن و با همراهی رواندرمانگر از پوستهی نامنعطف احساسات سرکوب شده یا الگوهای ثبتشده رهایی یافته و در مسیری سالم قرار گیرد.
در درمان تحلیلی رفتارهای قابل مشاهده و پاسخهای آشکار افراد تابعی از عوامل درونی و ناخوداگاه است که دستیافتن به آنها نیازمند بررسیهای عمیق بوده که با کمک یک درمانگر آموزش دیده امکان پذیر میشود. برای درک بهتر این مطلب از مثالی استفاده میکنیم که در کتاب راهنمای رواندرمانی تحلیلی و توسط دکتر دبورا کابانیس مطرح شده است:
«رواندرمانگر تحلیلی مانند لولهکشی است که از او می خواهید تا سقف درحال چکه کردن شما را تعمیر کند. شما چکههای آب را می بینید اما قادر به دیدن منشأ آن نیستید؛ میتوانید قطرات آب را در سطلی جمع کنید، اما این کار باعث متوقف شدن جریان آب نمیشود. لوله کش میداند ترک لوله جایی پشت گچ است که فعلا نمیتوان آن را دید. اگرچه لولهکش، نسبت به درمانگر تحلیلی دارای مزیتی است؛ او میتواند سقف را بشکند تا لولهی خراب را پیدا کرده و آن را تعمیر کند. اما رواندرمانگر تحلیلی با روان یک انسان کار میکند و نه با یک سقف گچی؛ در نتیجه برای جستجو و مرمت آنچه در زیر سطح است، به ابزاری بسیار ظریفتر نیاز دارد.»
تکنیکهای روانتحلیلی نیز به همین منظور طراحی شدهاند تا به مراجعین کمک کنند نسبت به محتوای ناهشیار خود آگاهی بیشتری یافته یا با پشتیبانی از عملکرد وی زمینه را برای بهبود فراهم کند.
رواندرمانی تحلیلی چیست؟
در کتاب راهنمای بالینی رواندرمانی تحلیلی از دکتر کابانیس بیان شده است:
«رواندرمانی روانپویایی یک گفتمان درمانی مبتنی بر این ایده است که افراد تحت تأثیر افکار و احساساتی قرار می گیرند که خارج از آگاهی آنها است. از جمله اهداف این نوع درمان کمک به افراد برای تغییر روشهای متداول تفکر و رفتار است که به مراجع کمک میکند طی ارتباط با درمانگر اطلاعات بیشتری در مورد نحوه کار ذهن خود و یا حمایت مستقیم از عملکرد ذهن را کسب کنند.»
در ادامه ویدیوی دکتر کابانیس را میبینید:
درمان روانتحلیلی شکلی از «درمان گفتاری» است که ابتدا فروید آن را مطرح کرد و کارکرد آن در نهایت منجر به درمان ذهن میشود. اما روانپویشی (psychodynamic) چطور؟ روانپویایی به معنای نیروهای پویا و در حال حرکت ذهن است. زمانی که فروید این مفهوم را مطرح کرد تصور بر این بود که ذهن ماهیتی ساکن دارد. اما طبق نظریهی فروید ذهن ماهیتی پویا همراه با عناصری دارد که متشکل از آرزوها و ممنوعیتهایی است که با انرژی زیادی درحال حرکت هستند.
این آرزوها عمدتا در محدودهی ناهشیاری قرار گرفته و توانایی این را دارند که به حیطهی هشیاری نیز ورود پیدا کنند. پس نتیجه گرفت عمدهی انرژی روانی و منشا رفتارهای انسان در خارج از آگاهی او قرار دارد. اصولا این عناصر ناهشیار در ارتباط با مراقبین اولیهی زندگی به خصوص والدین شکل میگیرد و تا بزرگسالی هم ادامه پیدا میکند. درنتیجه این عناصر ناهشیار ریشه در نیازهای عاطفی ما از زمان تولد دارد.
ماهیت ناخودآگاه چیست؟
در تعریف فروید، ذهن ناخودآگاه به عنوان مخزنی از احساسات، افکار، اسرار و خاطرات تعریف میشود که خارج از حیطهی آگاهی است. مجموعه ی امیال و احساسات سرکوب شده، ممنوعه و تخیلاتی که ممکن است بیش از حد تحریک کننده یا ترسناک باشند در مخزن نامتناهی ناهشیار جمعآوری شده و باقی میماند. حضور آنها در بخش خودآگاه میتواند شرم یا انزجار را برای ما به همراه داشته باشد.
به همین سبب ما از انجام رفتارهای ممنوعی که امکان عملی شدن ندارند بازداشته میشویم. اما آیا احساسات حاصل از آن عمل هم از بین میرود؟ قطعا خیر. این احساسات سرکوب شده در منطقهی ناهشیار ذهن باقی مانده اما دائما برای ورود به آگاهی فشار میآورند.
تکنیک های آشکار کننده و حمایت کننده در رواندرمانی تحلیلی
هدف از اجرای تکنیکهای درمانی این است که درمانگر به آنچه زیر سطح هشیاری قرار گرفته دست پیدا کند. گاهی درمانگر اینطور تصور میکند که آگاهی بخشیدن به مراجع نسبت به آنچه ناخودآگاه است، باعث بهبود او میشود.
حالتی را تصور کنید که در آن مراجع بیان میکند هربار بعد از یک روز سخت کاری و درگیری با کارفرما، با همسرش دچار مشاجره و تندی میشود. اینجا ممکن است درمانگر تصمیم بگیرد مراجع را نسبت به این فرایند ناهشیار آگاه کند؛ که در این فرایند خشم ممنوع سرکوب شدهی او نسبت به کارفرما، به سوژهی مورد نظر، یعنی همسرش، رخ میدهد. به این روند، تکنیک آشکار کننده (uncovering) گفته میشود.
درحالت دیگر ممکن است درمانگر تصمیم بگیرد از عملکرد مراجع حمایت کند. مثل موقعیتی که مراجع روی جذابیت های خود برای همسرش تاکید زیادی دارد اما از جانب او مورد خیانت واقع شده است. شاید در این موقعیت امکان مواجهه با عناصر ناهشیار برای مراجع فراهم نباشد یا ظرفیت کافی برای او ایجاد نشده باشد. در این حالت افشاسازی مفید نخواهد بود. در این حالت درمانگر تصمیم میگیرد از احساسات و افکار مراجع پشتیبانی کند (supporting) بدون این که به دنبال پرده برداری از موارد ناهشیار باشد.
پس تا کنون با یک تکنیک مهم روانتحلیلی در برابر ناهشیار آشنا شدیم:
1) درک مسیرهایی که مراجع تحت تاثیر افکار و احساسات ناهشیار قرار دارد. 2) تصمیم دربارهی تکنیک پشتیبانی یا افشاسازی 3) انتخاب بهترین تکنیک جهت کمک به مراجع
باید در نظر داشت که ترکیب مناسب تکنیکهای کشف و پشتیبانی از مراجعی به مراجع دیگر با توجه به مشکلات و نیازهای فردی متفاوت است.
اهمیت ارتباط درمانی در رواندرمانی تحلیلی
رابطه درمانی یک قدم اساسی در روند بهبودی است و اهمیت بالایی در کسب اعتماد فرد مورد تحلیل دارد. شخصی که در جستجوی یک درمانگر مناسب است، باید اطمینان داشته باشد که درمانگر او دانش، مهارت و تمایل به ارائه مراقبتهای صحیح و کافی را دارد.
درمانگر باید رازدار و قابل اطمینان باشد تا مراجع نیز بتواند امور محرمانه خود را بازگو نماید و از آسیب یا استثمار به دست درمانگر ترسی نداشته باشد. ایجاد ارتباط درمانی مهمترین زمینه برای استفاده از تکنیکهای کشف و پشتیبانی است. مراجعین از طریق این ارتباط سالم و موثر با درمانگر، نسبت به روابط خود و او آشنایی بیشتری یافته و به دروننگری عمیقتری دست مییابند.
توضیح فرایند درمان و اثربخش بودن تکنیکهایی که در آن به کار میرود برای مراجعین امری سودمند است که به روند بهبود آنها کمک میکند. نظریههای مختلفی درمورد اقدامی که منجر به درمان میشود وجود دارد؛ به این نظریهها «اثربخشی درمانی» گفته میشود.
نقش عوامل مشترک در درمانتحلیلی
در درمانهای تحلیلی عوامل مشترکی وجود دارد که تا حد زیادی با نتیجهی درمان در ارتباط است. عواملی که مختصرا شامل؛ رابطهی امن بین درمانگر و مراجع، ایجاد انتظارات مثبت از درمان، هدفگذاری مشارکتی، آمادهسازی نقشها برای درمان و ارائهی مبنایی منطقی برای درمان.
خودآگاه شدن ناخودآگاه
برخی متفکران چون زیگموند فروید معتقد هستند که انسان با کسب آگاهی نسبی راجع به خود متوجه میشود نیروهای متناقض و گسستهی زیادی در او وجود دارد که انسجام و پیوستگی میان آنها برقرار نیست. برای درک بهتر نیروهای متناقض از یک مثال استفاده میکنیم:
مادری را تصور کنید که بعد از یک بارداری ناخواسته صاحب یک فرزند میشود؛ درحالی که تمام فرصتهای شغلی و موفقیت خود را از دست داده است. نیروی قوی عشق مادرانه و محبت به فرزند از یک سو و از سمتی دیگر یک احساس خشم ممنوع و ناخوشایند نسبت به حضور ناخواستهی کودکی که باعث از دست دادن موقعیتهای زندگی شده، این نیروهای متناقض را ایجاد میکند.
حال برای آن که انسان نوعی بتواند آرامش داشته باشد، باید برخی از آنها را سرکوب کند. البته این امور سرکوب شده از میان نمیروند؛ بلکه در قسمتی به اسم ناخودآگاه انباشته میشوند و انسان دسترسی کاملی به آنها ندارد که بتواند در آنها دخل و تصرفی به عمل آورد. یعنی به نوعی انسان در جبر قرار دارد. اما میتواند نسبت به ناخوداگاه، آگاه شود؛ یعنی آنکه متوجه شود چنین بخشی در او فعال است.
همین آگاهی باعث میشود که هر شخص حداقل از محتویات ساحت روان خود آگاه شده و با کمک یک متخصص بتواند ناخشنودی های روانیاش را تعدیل کند. برحسب نظریهی فروید آثار پاتولوژیکی که در انسان ظاهر میشود ناشی از تاثیر موارد ناخودآگاهی است که قابل دسترسی نیستند.
فعالیت ابتدایی فروید برای هشیار کردن ناخودآگاه، هیپنوتیزم بود. اما بعدها متوجه شد صحبت آزادانه به راحتی باعث بالا آمدن احساسات ناهشیار میشود. پس افکار و احساسات خارج از حیطهی آگاهی اغلب باعث رنج انسان میشود و آگاهی نسبت به این عوامل اثر درمانی دارد. این فرایند دقیقا مانند یک عفونت و چرک زیرپوستی است که اگر چه قابل مشاهده نیست اما درد ایجاد میکند و با جراحی و تخلیهی عفونت میتوان بهبودی حاصل نمود.
بنا بر عقیدهی فروید «اگر ناخودآگاه [محتوای ناخوداگاه] از طریق صحبت به هشیاری نیاید در تاریکی تکثیر می یابد». صحبت کردن در مورد آنها میتواند ترس ما را کاهش دهد.
ما تا زمانی که نسبت به این عوامل ناآگاه باشیم، از کنترل آنها نیز عاجز خواهیم بود؛ این موارد همچنان برای ما رنج تولید میکنند، اضطراب را در ما افزایش و احساسات ما را تحت تاثیر قرار میدهند. توضیح این مفهوم برای بیماران اثر درمانی دارد و پتانسیل روبهرویی با این عناصر را افزایش میدهد.
به نقل از فروید، بخش ناخودآگاه توسط فرایند اولیه اداره میشود، که غیر خطی و غیرکلامی است (مانند رویاها)، در حالی که بخش آگاه توسط فرایند ثانویه اداره می-شود، که خطی و کلامی است (مانند فکر آگاهانه).
بنابراین، برای درک افکار و احساسات ناخودآگاه، باید آنها را به شکلی ترجمه کنیم که بخش خودآگاه بتواند آنها را درک کند. ما این کار را با کلمات انجام میدهیم . می توانید کلمات را مانند قایقی بدانید که ایدههایی را بین قسمت های ناخودآگاه و خوداگاه ذهن حمل میکنند. همه ما این تجربه را داشتهایم؛ وقتی از کلمهای برای شکل دادن به یک فکر ناتمام استفاده می کنیم، غالباً یک لحظه تجربهی «آها» داریم. این تجربه بسیار موثر است و باعث کم شدن اضطراب میشود.
پشتیبانی از عملکرد در رواندرمانی تحلیلی
طبق توضیحات دکتر کابانیس عملکرد انسان در پنج حوزه بررسی میشود : خود دیگری سازگاری شناخت کار و سرگرمی
تعامل سازنده با درمانگر، آشکار شدن عوامل ناهشیار و رسیدن به دروننگری باعث میشود عزت نفس فرد افزایش یافته و فعالیت مثبت و سازندهتری در این حوزهها داشته باشند. رابطهی درمانی، حس حمایت شدن در مراجع را ایجاد میکند.
فعالسازی مجدد رشد
طی این روند رشد ذهنی و عاطفی در فرآیند درمان مجددا فعال میشود و این بار در مسیر جدیدتر و سالمتری قرار میگیرد. مراجع یاد میگیرد شیوههای جدیدی از تفکر دربارهی خود و تنظیم عزت نفس را بیاموزد و از راههای جدید ارتباط برقرار کردن با دیگران استفاده کند. در نتیجه انعطاف پذیری و سازگاری افزایش یافته و عملکرد شناختی فرد تقویت گردد.
در پایان باید این نکته ذکر شود که آگاه سازی بیمار نسبت به فرآیند درمان و روشن سازی تلاش های وی در جهت رسیدن بیشتر به خودآگاهی میتواند بسیار موثر باشد تا بطور نسبی از رنج خلاص شوند. اما نباید این نکته فراموش شود که تمام این موارد در گرو برقراری رابطهی سالم و مطمئن با درمانگر رخ میدهد.
لازم به ذکر است برای دریافت مشاوره و نوبت رواندرمانی از مرکز تجربه زندگی میتوانید همین الآن فرم درخواست تراپی را پر کنید.
کمتر کسی را میتوان یافت که به روانشناسی علاقمند باشد اما نام فروید را نشنیده باشد. او نه تنها در مجامع علمی، در میان پزشکان، روانپزشکان، روانکاوان و روانشناسان، بلکه در میان عامهی مردم ، با حداقل تحصیلات دانشگاهی، از هر رشته و گرایشی که باشند نیز شناخته شده است.فیلم فروید 1962 یا «شور نهان»، داستان زندگی فروید از جایی است که او با پرسشگری و دیدگاه متفاوتش به مسائل حل نشدهی پزشکی دوران خود، قدم در مسیر علم میگذارد؛ اگرچه به شیوهی خودش.
فروید برای اولین بار نظریاتی نوآورانه و انقلابی در باب انسان و روان او ارائه کرد، تا جایی که او را هم ردیف کوپرنیک و داروین، یکی از سه فرد تاثیرگذار در تاریخ بشریت میدانند که انسان را از توهم قادر مطلق و مرکز جهان بودن و دارای قوهی ارادهای گوش به فرمان و مطیع، خارج ساخته و بدین شکل، بشر را وارد مرحلهی نویی از حیات خود کرده است.
زیگموند فروید (1856-1939)، دانشجوی پزشکی در اتریش، دانشگاه وین بود. در زمانی که یهودیان به عنوان قومی آلوده و نامحترم توسط جامعه سرکوب و رانده میشدند و به سختی میتوانستند برای خود جایگاهی در میان مجامع علمی بیابند، فروید نیز مانند دیگر همتایان یهودیاش بارها از یافتن جایگاهی که خود را مستحق آن میدانست بازمانده بود.
نظریاتش از دیدگاه بسیاری غیرقابل قبول، هتاکانه و منحرفانه شناخته میشد و در این بین تنها دکتر بروئر با او همراه شد (که این همکاری نیز تا جایی دوام و سپس پایان گرفت).
معرفی و بررسی فیلم فروید 1962
پوستر فیلم فروید 1962 – شور نهان
کاری که فروید آن زمان تصمیم به انجام آن گرفت به عنوان شیوهای علمی به رسمیت شناخته نمیشد. فروید نیز با فرض آنکه شیوهای نوین یافته و قصد دارد بر طبق روشی مشخص، طراحی شده و دقیق عمل کند کار خود را آغاز نکرد، بلکه این شیوه گام به گام به دست آمد. شاید برای نخستین بار، این بیمار بود که راه را به پزشکش نشان میداد و از سرنخها او را به سمت درمان هدایت میکرد، اتفاقی که در تمام طول فیلم شاهد آن هستیم؛ بیمار جلو میرود و فروید با کنجکاوی و حساسیت در پی اوست.
فیلم فروید 1962 یا شور نهان از جایی آغاز میشود که فروید به عنوان یک دانشجوی پزشکی در حال آموزش دیدن است، بیماری را تحت نظر دارد که مبتلا به «هیستری» است؛ نوعی بیماری با مبنای بدنی نامشخص و علائمی متنوع. پزشکان تقریبا از شناسایی یا درمان این بیماری ناامید شده و پروندهی آن را بستهاند اما فروید بر شناخت این بیماری پافشاری میکند.
آیا این یک تمارض است؟ چطور میشود در تمارض آنقدر عضوی را فلج کرد که درد یک سوزن را احساس نکند؟ این نه یک بیماری بدنی است نه تمارض، نه بدنی در کار است نه رفتاری سطحی برای جلب توجه، چه چیزی این حالت را به وجود آورده است؟ چه «چیز» دیگری میتواند باشد؟
کشف «ناخودآگاه» یا «ناهشیار» مهمترین حاصل این پرسش بود.
فروید و همکارش بروئر در فیلم فروید 1962
این پرسش آغاز راه او بود. قرار گرفتن فردی مانند دکتر بروئر، پزشکی خوش سابقه و سرشناس و خوشفکر، فروید را مصممتر کرد؛ پزشکی که او نیز در حال تلاش برای معالجهی بیماری با علائم هیستری است و گمان میکند هیچ شیوهی درمان پزشکی برای او کارساز نیست به جز «حرف زدن».
در تمام طول فیلم شاهد سیر تکامل شیوهی فروید هستیم؛ گذار از هیپنوتیزم، به مرورِ هشیارانه و کندکاو خاطرات بیمار، استفاده از روش خودکاوی، لغزش زبانی، تعبیر رویا، ارائهی اصل ادیپ و در نهایت کشف پدیدهی انتقال.
برتا پاپنهایم -سیسیلی در فیلم شور نهان، همان « آنا اُ » در مقالات منتشر شده توسط فروید و بروئر- بیماری که منشأ بسیاری از کشفیات و نظریات فروید شد، دختری از خانوادهای متمول که به هیستری مبتلا شده بود و علائم آن پس از مرگ پدرش آغاز شد. بروئر توانسته بود با استفاده از هیپنوتیزم علائم را برای مدتی از بین ببرد اما مسئله اینجا بود که پس از مدتی، علائم به صورتی دیگر باز میگشتند.
در طول کار با برتا، فروید دریافت آنچه او در خواب هیپنوتیزم میگوید نیاز به واکاوی بیشتری دارد و دختر تنها زمانی بهبود مییابد که خاطراتش را به یاد آورد؛ آن هم نه در خواب عمیق بلکه در هشیاری و بیداری. به تعبیر دیگر «آگاهی» حقیقی شفا بخش است. اصلی که تا امروز نیز در درمانهای روانکاوانه و پویشی بر آن تأکید میشود و اساسا به عنوان اصلیترین هدف درمان اعلام میشود، «آگاهی» است.
اختلافات خانوادگی باعث متوقف شدن درمان برتا توسط بروئر میشود. پس از مدتی علائم برتا تشدید شده و خانوادهی او این بار از فروید درخواست میکنند تا معالجه او را ادامه دهد. فرصتی برای فروید تا مسئلهی برتا را مستقیما و شخصا مورد کندوکاو قرار دهد. پس از مدتی اهمیت پدر در زندگی برتا وضوح بیشتری مییابد.
برتا ادعا میکند توسط پدرش مورد آزار جنسی قرار گرفته است؛ ادعایی که فروید آن را رسما علت هیستری میشناسد و اساسا به وجود آمدن هیستری را نتیجهی آزار جنسی تلقی میکند. پس از چندی با پیش رفتن درمان و تکامل شیوهی فروید، او به این نتیجه میرسد که این یک آزار جنسی واقعی و رویدادی بیرونی نیست که علائم را به وجود می آورد، بلکه داستانی روانی است؛ داستان عشق فرزند به پدر و مادرش و خیالات او دربارهی آنها که علائم روانشناختی بعدی را رقم میزند اما این داستان چیست؟
عقدهی ادیپ در فیلم فروید
«ادیپ» نامی که فروید برای این داستان برگزید. ادیپ نام یک شخصیت اسطورهای در یکی از افسانههای یونان باستان است؛ پسری که ندانسته پدر خود را میکشد و با مادرش ازدواج میکند و از او صاحب فرزند میشود و پس از اینکه موضوع را میفهمد خود را کور میکند، مادرش نیز خود را میکشد. اما این داستان شوم چگونه وارد ادبیات روانکاوی و موضوع درمان میشود؟
فروید معتقد بود این داستان برای همهی انسانها اتفاق میافتد؛ در خیالات کودکانهی هر فرزند انسان رویای رسیدن به والد غیرهمجنس، تنها عشق حقیقی یک انسان، وجود دارد. والد همجنس در این میان مانعی است که همواره فرزند را ناکام میسازد و فرزند نیز خیال کشتن او و انتقام دارد.
فیلم فروید 1962
تا جایی که میفهمد هیچگاه نمیتواند به آرزوی دیرین خود دست یابد، ناامید میشود و برای حفظ جان خود به همانندسازی با والد همجنس خود میپردازد. اینگونه است که پسرها میآموزند چگونه به اندازهی کافی مردانه رفتار کنند، حرف بزنند و بیاندیشند و دخترها لباسهای مادر را به تن میکنند، مانند او صحبت میکنند و میاندیشند. بنابراین حل کردن داستان ادیپ، از نظر فروید کلید رشد و تحول سالم است.
هیچ فرزندی نباید بتواند جایگاهی همسنگ والد همجنس خود برای والد غیرهمجنس بیابد. هر فرزند انسان این را میخواهد، اما در عین حال میداند که نباید این اتفاق هیچگاه رقم بخورد؛ «کشتن و کشته شدن» نباید پایان داستان باشد، مسیرداستان باید تغییر کند. او باید عشق مادر را با خود، در نهان خود تا پایان زندگی همراه کند تا بتواند عاشق باشد؛ عاشق همسری که خواهد آمد، عاشق هر آنچه مشتاق آن است. به همین دلیل است که سوء استفادهی جنسی از یک کودک، آن هم توسط مراقب مورد اعتماد، بدترین اتفاقی است که میتواند در زندگی او رخ دهد.
فانتزیهایی که تحقق مییابد و کودک خود را مقصر آن میداند، گویی هر آنچه در نهان بخواهد به واقعیت بدل میشود و مرزی میان خیال و دنیای بیرون وجود ندارد :«از اندیشیدن بترس، از خیال، از خودت…».
داستان ادیپ با عشق آغاز و با مرگ ختم میشود، در زندگی ما اما درستتر این است که بگوییم، داستان ادیپ با عشقی آغاز و با عشقهایی دیگر ادامه مییابد. پایان تا انتهای زندگی هر یک از ما، باز است.
مخالفتها با فروید
«اصل ادیپ» بزرگترین علت تاختن دانشمندان و صاحب نظران آن زمان به فروید بود. فروید اما همچنان تأکید میکند:« برای دانستن حقیقت، مرزی وجود ندارد». بسیاری او را به سبب افکار متهورانهاش، منحرف و یاغی خواندند. جالب اینجاست که همانطور که در فیلم نیز مشاهده میکنیم، فروید در زندگی شخصی فردی کاملا بهنجار بود؛ تا آخر عمر با همسرش، مارتا، زندگی کرد و صاحب شش فرزند شد و به شدت بر اصول اخلاقی در کار تأکید داشت.
فیلم فروید 1962
نظریهی ادیپ طی سالها صیقل یافته، دچارتکامل و دگرگونیهای بسیاری شده و از آن تعابیر بسیاری منشعب شده است. بسیاری از نظریات فروید سرآغاز مطالعاتی عمیق در باب ناهشیار، علائم روانشناختی و درمان شد. امروزه شاخههای بسیاری از بدنهی روانکاوی کلاسیک فرویدی منشعب شده و نظریات بسیاری به آن اضافه شده است.
سخن پایانی
فروید، گامهایی بلند و طاقت فرسا در راه شناختن آدمی برداشت و درهای بسیاری بر عمیقترین وجوه آدمی گشود. نورهایی بر انسان تابانیند و ما را به فهمی آنچنان عمیق از خود رساند که تا به امروز کمتر کسی توانسته در جهان علم و در تحول اندیشهی بشر همتای او باشد.
تماشای این فیلم برای همهی ما لازم است، چرا که همگی به درک و دریافت لحظاتی از تاریخ تحولمان و زیر و رو شدن فهم ما از خودمان، آنچه ما را شکل میدهد و سیر رسیدن به همهی اینها، نیاز داریم. کما اینکه در طول تماشای فیلم بیننده بیآنکه خود بداند به تطبیق داستانها با خاطرات خود و خودکاوی میپردازد و این همراهی لذت و جذبهای انکار ناشدنی و عمیق ایجاد میکند. چه بسا فیلم فروید 1962 یا «شوری نهان» برای ادامه دادن، عمیقتر شدن و رهسپار شدن به معجزهی آگاهی توشهای است که هر بینندهای از این داستان باورنکردنی خواهد برداشت.
زیگموند فروید بنیانگذار روانکاوی و انجمن جهانی روانکاوی بود. نظریات او تحولی بزرگ در حوزههای پزشکی، اندیشه، فلسفه و روانشناسی به وجود آورد. پیش از فروید چیزی به عنوان «درمان از طریق گفتگو» وجود نداشت. در این مطلب مجله تجربه زندگی، به زندگینامهی کامل زیگموند فروید میپردازیم.
سالهای ابتدایی زندگی زیگموند فروید
زیگموند شلومو فروید در 6 می 1856، در شهر کوچکی به نام فرایبرگ، موراویا، واقع در محلی که اکنون جمهوری چک خوانده میشود چشم به جهان گشود. پدر فروید، جیکوب، هنگام تولد او 40 ساله و از مادرش، آمالیا، 20 سال بزرگتر بود. او که رئیس یک خانواده بزرگ محسوب میشد، قبل از به دنیا آمدن زیگموند فروید دو بار ازدواج کرده بود و از ازدواج اولش دو پسر داشت که از همسرش آمالیا بزرگتر بودند.
تعاملات چنین خانواده گستردهای تأثیر خود را در سالهای اولیه زندگی زیگموند فروید بر او باقی گذاشت. در سال 1860 خانواده فروید در وین ساکن شدند و زیگموند فروید، که حالا خودش را به این نام خطاب میکرد، تحصیلاتش را در مدرسه با تأکید بر ادبیات کلاسیک و فلسفه آغاز کرد. او نمیدانست که این تحصیلات در آینده در شکلدهی نظریاتش و ارائه آنها به جمع کثیری از مخاطبان به کمکش خواهد آمد.
زیگموند فروید و پدرش جیکوب 1866
زیگموند فروید فرزند اول جیکوب و آمالیا فروید بود. تقریباً یک سال و نیم پس از تولد زیگموند پسر دیگری به نام جولیوس متولد شد. سالها بعد فروید به خاطر آورد که پس از تولد برادرش حسادت شدیدی به او داشته و اعتراف کرد که در دل آرزو میکرد به نحوی از دست این کودک که تمام عشق و توجه مادر را در انحصار خود گرفته خلاص شود.
از نظر برخی منتقدان این حسادتِ دوران کودکی زیگموند فروید نسبت به جولیوس نقش مهمی در ساخت نظریههای او درباره رقابت خواهر برادرها داشته است. جولیوس به شکل غمانگیزی کمتر از یک سال بعد در تاریخ 15 آوریل 1858 مرد. فروید بعداً تصدیق کرد که آرزوی کودکیاش برای خلاص شدن از دست برادرش باعث داشتن احساس گناهی طولانی در تمام عمرش شد.
در دسامبر سالی که جولیوس مرد، کودک دیگری متولد شد: آنا، اولین دختر خانواده فروید. در شش سال آینده با تولد پنج کودک دیگر، چهار دختر و یک پسر، خانواده فروید کامل شد. با اینکه پدر و مادر فروید مسئولیت 5 فرزند دیگر را نیز به عهده داشتند، زیگموند میدانست که بیشتر از بقیه مورد توجه والدین است.
پدر و مادر زیگموند فروید
زیگموند فروید بیشتر اتفاقات دوران کودکی خود را در کاووش خود، که پس از مرگ پدرش انجام داد، بازگو و ثبت کرده است. او این آنالیز را در نامههایی که به همکارش ویلهلم فلیس میفرستاد نیز شرح داده که بعدها به چاپ رسیدهاند. جیکوب و آمالیا هر دو تحت تعالیم یهودیت ارتودکس (بنیادگرا) رشد یافته بودند؛ اما برای فرزندان خود تربیتی نسبتاً غیرمذهبی در نظر گرفتند.
در سنین پایین زیگموند خود را از کوچکترین نشانههای مذهب رسمی دور نگه میداشت. در بزرگسالی بهشدت خداناباور و گاهی ضدمذهب بود. او مذهب را همپایه خرافات میدانست و پایبند به علم بود و آن را روشی برای سنجش علت و معلول رفتار میدانست. اگرچه مذهب رسمی را نپذیرفت؛ اما تبار یهودی خود را هیچگاه انکار نکرد. در اصل او به هویت یهودی خود افتخار میکرد و سعی نداشت این هویت را پنهان کند با اینکه رابطهاش با آن کاملاً سکولار و دنیوی بود.
آموزشهای اولیه فروید، مانند سایر خواهر برادرانش، در خانه و تحت نظارت مادرش انجام شد. هنگامیکه بزرگتر شد پدرش نیز در آموزش او سهمی به عهده گرفت. در سن نه سالگی فروید امتحان ورودی یک مدرسه آلمانی را با موفقیت پشت سر گذاشت. این مدرسه دبیرستان اشپرل نام داشت و ترکیبی از دبیرستان و مدرسه گرامر بود که تأکید بسیاری بر آموزش زبان لاتین و یونانی داشت. او زبان فرانسه و انگلیسی را نیز آموخت و در اوقات فراغت مبادی اولیه زبانهای اسپانیایی و ایتالیایی را نیز به صورت خودآموز فراگرفت.
علاقه وافر او به علم احتمالاً به خاطر کتاب «تاریخ زندگی حیوانات» بود که از طرف مدرسه در سن یازده سالگی به او جایزه دادند. او اغلب نمونههایی از گیاهان و گلها را هنگام پیادهروی از بیشههای اطراف جمع میکرد و با خود به خانه میآورد.
با وجود برخی اظهارنظرها که حاکی از زندگی ناشاد او در کودکی بود، به نظر میرسید که از بودن در دبیرستان اشپرل لذت میبرد. فروید که همیشه جدی و پرتلاش بود به مدت هفت سال، تا فارغالتحصیلی در 17 سالگی، رتبه اول کلاس را به دست میآورد.
والدینش هوش استثنایی او در سنین پایین را تشخیص دادند و بهشدت او را تشویق کردند تا به دنبال حرفهای در حوزه پژوهش و تحقیق برود. والدین فروید در تلاش برای موفق شدن او، آشکارا او را مورد لطف بیشتری قرار میدادند. مثلاً اتاقی را در اختیارش قرار داده بودند و او اجازه داشت برای انجام تکالیف مدرسهاش به جای شمع از چراغ گازی استفاده کند. از این زمان به بعد فروید تمام تمرکزش را بر دانشپژوهی گذاشت .
در سال 1873، در سن پایین 17 سالگی، فروید دانشجوی پزشکی دانشگاه وین شد. او برای مدت کوتاهی به رشته حقوق فکر کرد؛ اما وسوسه علم چنان مفتوناش کرده بود که نتوانست از آن چشم بپوشد. اگرچه از اینکه میتوانست با پزشکی به بشریت کمک کند خوشحال بود؛ درعینحال پژوهش و جستجوی دانش بسیار فریفتهاش میکرد.
سالهای دانشگاه
پس از سپری شدن هشت سال طولانی سرانجام فروید توانست در سال 1881 در رشته پزشکی فارغالتحصیل شود. گزارشهای دوستانی که در این دوره او را میشناختند و همچنین نامههای فروید حاکی از این است که آنقدر که میبایست در مطالعات پزشکی سختکوش نبود. در عوض بیشتر بر پژوهش علمی متمرکز بود.
زیگموند فروید در 1884
در بهار 1876 برای انجام تحقیق در یک مرکز نزدیک و متعلق به دانشگاه وین پژوهانهای [حق التحقیق] دریافت کرد که بسیاری به دنبالش بودند. اگرچه مطالعه اندام جنسی مارماهیها لزوماً جذابترین موضوع برای مطالعه نبود، باوجوداین فروید شیفته تحقق رؤیای دیرینهاش یعنی انجام پژوهش شده بود. فروید از پس وظیفهای که بر عهدهاش بود بهخوبی برآمد اما؛ درنهایت نتیجه چشمگیری به دست نیاورد. در سال 1877 فروید که از این نتایج ناامید شده بود دیگر علاقه چندانی به تشریح بدن مارماهیها نداشت به آزمایشگاه ارنست بروک، مردی که قرار بود اولین و مهمترین الگوی او در علوم باشد، پیوست.
فروید و خانواده اش در 1878
فروید هیچگاه از پیوستن به آزمایشگاه بروک پشیمان نشد. بروک یکی از استادان مشهور روانشناسی در دانشگاه وین بود و ازنظر فروید بزرگترین دانشمندی بود که او تا آن زمان ملاقات کرده بود.
بنابر گفته خودش برخی از بهترین اوقاتش را در آزمایشگاه بروک سپری کرد. بروک روانشناس، تنها به ساختار برخی سلولها و اندامهای خاص توجه نداشت و کارکرد آنها نیز برایش حائز اهمیت بود. بنابراین بروک در کارهایش سعی داشت قوانین فیزیکی را کشف کند که هدایتکننده فرآیندهای بدن موجودات زنده بودند.
در آزمایشگاه بروک، فروید درباره آناتومی مغز و سایر بافتها کار میکرد. مهمترین پروژه او این بود که مشخص کند آیا نوع خاصی از سلول عصبی قورباغه همان کارکرد را در انسان نیز دارد یا خیر. بهعبارتدیگر آیا میان سلولهای مغزی انسان و سلولهای حیوانات رده پایینتر تشابهی وجود دارد یا خیر. کتاب «منشأ انواع» داروین حدود 20 سال قبل از انجام این پژوهش به چاپ رسیده بود و این پروژه با مباحثی که پیرامون این کتاب در آن زمان در جریان بود ارتباط داشت. اقدامات فروید در آزمایشگاه بروک نشان داد که سلولهای عصبی نخاع انسان و قورباغه از یک نوع هستند.
بنابراین، در مقیاسی کوچک، فروید با نشان دادن اینکه انسانها از لحاظ تکوینی و تاریخی با حیوانات ارتباط دارند به پیشبرد نظریه داروین کمک کرد. فروید در تمام عمر کارهای داروین را پیشدرآمد کشفیات بیشمارش در گسترش روانکاوی میدانست.
زیگموند فروید در 1891
فروید ژوزف بروئر را نیز اولین بار در آزمایشگاه بروک ملاقات کرد. بروئر دکتری بود که بعدها فروید او را به «خالق روانکاوی» خطاب کرد. بروئر چهارده سال بزرگتر از فروید بود و هنگام ملاقات با فروید مطبی برای خود در وین دایر کرده بود و کسبوکارش رونق داشت. بروئر اولین فردی بود که متوجه شد هنگامیکه بیمار تجربیات هیجانی گذشته و برآمده از ناخودآگاهش را به خاطر میآورد و دوباره تجربه میکند علائم هیستری کاملاً از بین میروند.
زیگموند فروید و همسرش مارتا فروید در 1900
بینش بروئر درباره این مفاهیم از جلسات درمانی که با زنی هیستریایی به نام آنا او داشت، به دست آمده بود. به گفته فروید این بینشها مبنای ایجاد مفهومی شد که بعدها آن را «پالایش روانی» نام نهاد. همکاری حرفهای فروید و بروئر باعث شکلگیری رابطه دوستی بین آنها شد که تحت تأثیر علاقه مشترک آنها به موسیقی، نقاشی و ادبیات بود و این دوستی برای 15 سال ادامه داشت.
آثار مهم زیگموند فروید
نسخه استاندارد جلد 1 آثار پیش از روانکاوی و پیشنویسهای منتشر نشده 1899-1896.
نسخه استاندارد جلد 2 مطالعات در باب هیستری. همراه با ژوزف بروئر. 95-1893.
نسخه استاندارد جلد 3 آثار اولیه مربوط به روانکاوی.99 -1893.
نسخه استاندارد جلد 4 تعبیر رؤیا (1). 1900.
نسخه استاندارد جلد 5 تعبیر رؤیا (2) و درباره رؤیاها. 01-1900.
نسخه استاندارد جلد 6 آسیبشناسی زندگی روزمره. 1901.
نسخه استاندارد جلد 7 پیشینه مورد بالینی به نام شربر، مقالاتی درباره تکنیک و سایر آثار. 13-1911.
نسخه استاندارد جلد 8 لطیفه و ارتباطش با ناخودآگاه. 1905.
نسخه استاندارد جلد 9 گرادیوا اثر ینسن و سایر آثار. 09-1906.
نسخه استاندارد جلد 10 مورد هانس کوچولو و مرد موشی. 1910.
نسخه استاندارد جلد 11 پنج گفتار درباره روانکاوی، لئوناردو، و سایر آثار. 1910.
نسخه استاندارد جلد 12 پیشینه مورد بالینی به نام شربر، مقالاتی درباره تکنیک و سایر آثار. 13-1911.
نسخه استاندارد جلد 13 توتم و تابو و سایر آثار. 13-1914.
نسخه استاندارد جلد 14 تاریخچه جنبش روانکاوی، مقالاتی درباره فراروانشناسی و سایر آثار. 16-1914.
نسخه استاندارد جلد 15 گفتارهای مقدماتی درباره روانکاوی (بخش 1 و 2). 16-1915.
نسخه استاندارد جلد 17 روانرنجوری دوران کودکی و سایر آثار 19-1917.
نسخه استاندارد جلد 18 فراسوی اصل لذت، روانشناسی گروهی و سایر آثار. 22-1920.
نسخه استاندارد جلد 19 ایگو و اید و سایر آثار. 25-1923.
نسخه استاندارد جلد 20 زندگینامه من، بازداریها، سمپتومها و اضطراب، مفهوم ساده روانکاوی و سایر آثار. 26-1925.
نسخه استاندارد جلد 21 آینده یک پندار، تمدن و ملالتهایش و سایر آثار. 31-1927.
نسخه استاندارد جلد 22 گفتارهای مقدماتی جدید درباره روانکاوی و سایر آثار. 36-1932.
نسخه استاندارد جلد 23 موسی و یکتاپرستی، اصول روانکاوی و سایر آثار. 39-1937.
نسخه استاندارد کامل آثار روانشناختی زیگموند فروید. 24 جلد. جی استراچی و آنا فروید. ویراستار. لندن: 1964-1953 .
نسخه استاندارد جلد 24 نمایه و کتابشناسی. گردآوری شده توسط آنجلا ریچاردز، 1974. لندن: انتشارات هوگارث و انیستیتو روانکاوی، 74-1953.
زیگموند فروید در سال 1875، ابتدای مسیر حرفهایاش در دانشگاه، برای اولین بار به انگلستان سفر کرد. آنجا به ملاقات برادر ناتنیاش امانوئل و خانواده او در منچستر رفت. فروید عاشق زبان و فرهنگ انگلیسی شد و از اقامتش در آنجا بسیار لذت برد. پسازآن فقط دو بار دیگر به انگلستان بازگشت. سفر دومش به منچستر در سال 1908 نیز برای ملاقات برادرش بود. سفر سوم و آخرش به انگلستان در سال 1938، 63 سال پس از اولین بازدیدش، هنگامی اتفاق افتاد که تسخیر اتریش به دست نازیها در جنگ جهانی دوم او را مجبور به ترک وین کرد.
سالهایی که فروید در آزمایشگاه بروک کار میکرد وقفه ناخواستهای در تحقیقاتش پیش آمد. در سال 1879 و 1880 او مجبور شد یک سال از تحقیقاتش دور بماند تا به سربازی اجباری برود. یعنی در دوران سربازی میبایست بهعنوان دکتر در صورت نیاز به سربازان بیمار یا مجروح رسیدگی کند. اگرچه به علت تلف شدن وقت این کار را خستهکننده میدانست؛ اما در این دوران با ناشری آلمانی آشنا شد که به او سفارش ترجمه 4 مقاله از مجموعه آثار جان استوارت میل را داد. این رویداد باعث شد که فروید بتواند بخشی از درک و فراست خود را پس از وقفهای که در کار با بروک برایش ایجاد شده بود به کار گیرد.
زیگموند فروید در 1930
پس از سربازی و بازگشت به دنیای دانشگاه فروید تصمیم میگیرد با مدرک پزشکیاش کار کند. برخلاف علاقه قلبیاش برای کمک کردن به مردم تاکنون اشتیاق چندانی به پزشکی نشان نداده بود. تا آن زمان به برخی از حوزههای پژوهش پزشکی بدون مقید بودن به رشته خاصی وارد شده بود. از شواهد بهجامانده به نظر میرسد هدف او این نبود که در یک حوزه انتخابی اثرگذار باشد بیشتر به دنبال فرصتی بود تا آن را به سرمایهگذاری سودآور تبدیل کند. بدون شک میدانست که در زندگی رسالتی دارد؛ اما در آن زمان آنچه در سر داشت رسالتش نبود.
در تابستان 1882 به توصیه بروک آزمایشگاه را رها کرد تا منصبی در بیمارستان عمومی وین به دست آورد. باآنکه تحقیق در آزمایشگاه برای زیگموند فروید پرجاذبه بود؛ اما همیشه در لبه فقر زندگی میکرد. در تمام این مدت در خانه سکونت نداشت.بسیار برایش سخت بود با دستمزد کمی که داشت از پس مخارج خودش برآید. انگیزهاش برای کسب پولِ بیشتر، فقط داشتن اندوخته مالی برای خودش نبود. او بهتدریج به ازدواج فکر میکرد.
ازدواج و تشکیل خانواده
در سال 1881 زیگموند فروید با مارتا برنیز آشنا شد که خواهر یکی از دوستان دوران دانشگاهاش بود. مارتا زنی باریکاندام و مطمئن به نفس با موهای سیاه بلند و صورتی باریک بود. به نظر میرسد احساس آنها عشق در نگاه اول بود. مارتا پنج سال از او کوچکتر بود و تنها دو ماه بعد از اولین ملاقاتشان بهطور پنهانی با هم نامزد شدند؛ اما هر دو بهقدری برای ازدواج فقیر بودند که به مدت پنج سال قبل از ازدواج ارتباطشان را از راه دور ادامه دادند.
مارتا فروید در کودکی 1865
مارتا فروید در 1879
زیگموند فروید که امیدی نداشت هیچگاه بتواند با کارهای علمیاش امرار معاش کند و درحالیکه در آرزوی ازدواج با مارتا بود تصمیم دردناکی گرفت: تنها شش ماه پس از ملاقات مارتا آرزوهای علمیاش را فدای زنی که عاشقش بود کرد. او تصمیم گرفت پزشک شود. با توصیه بروک کار در آزمایشگاه را رها کرد و سه سال آینده را در بیمارستان عمومی وین به جراحی، پزشکی داخلی و روانپزشکی مشغول شد و نمیدانست که کدام یک از این حوزهها در آینده تخصص او خواهد شد.
مارتا فروید در 1884
در دوران نامزدی، زیگموند فروید بهندرت به دیدن مارتا میرفت. بر اساس برخی محاسبات آنها چهار سال و نیم از پنج سال دوران نامزدی را دور از هم بودند. مارتا به همراه خانوادهاش به هامبورگ در شمال آلمان که بسیار از وین دور بود نقل مکان کرده بود. فروید روزها مشغول کار بود و شبها دائماً مطالعه میکرد. او همچنین هر روز نامههای عاشقانه بلند بالایی برای مارتا مینوشت.
مارتا اولین عشق زیگموند فروید بود که شور و اشتیاق فروانی به او داشت و مارتا نیز این عشق را به او بازمیگرداند؛ اما وقتی او فکر میکرد چطور میتواند شریک زندگی او باشد و فرزندانی را که بعد از ازدواج خواهند داشت حمایت کند، اهمیت پول برایش بیشتر آشکار میشد. تقاضای کمک مالی از پدر فروید ناممکن بود. پدرش بهتازگی شغلش را از دست داده بود و از پس حمایت خانواده خود نیز برنمیآمد. درواقع با گذر زمان فروید حس میکرد بار حمایت از والدین و خواهرانش نیز علاوه بر حمایت از خانواده خود بر دوشاش است.
در 14 سپتامبر 1886 پس از پنج سال انتظار، زیگموند فروید 30 ساله با مارتا برنیز ازدواج کرد. حتی باوجود اینکه فروید تلاش کرده بود پس از رها کردن کار آزمایشگاه برای مراسم ازدواج پول پسانداز کند دوستان سخاوتمندش اکثر هزینههای جشن آنها را دادند.
عروسی زیگموند فروید و مارتا 1886
آنها خانهای گرفتند و بهسرعت به زندگی مشترکشان سامان دادند و سپس صاحب فرزند شدند. در مدت نه سال مارتا و زیگموند فروید صاحب شش فرزند شدند: ماتیلد، ژان مارتین، اولیور، ارنست، سوفی و درنهایت آنا. آنا تنها فرزندی بود که کار پدرش را ادامه داد. مارتا همان همسری شد که فروید آرزو داشت. هنگامیکه فروید مشغول پزشکی و تحقیق درباره نظریاتش بود او به تربیت فرزندان میپرداخت و به امور خانه رسیدگی میکرد.
زیگموند فروید و مارتا همسرش 1911
اما مارتا عقایدی داشت که با بزرگ شدن فرزندان و شکل گرفتن نظریه روانکاوی نمایان شدند. مارتا در خانوادهای مذهبی پرورش یافته بود؛ پدربزرگش از خاخامهای ارشد هامبورگ در آلمان بود. تربیت مذهبیاش باعث شده بود پایبندی شدیدی به اعتقاداتش داشته باشد و هیچگاه از آنها دست نکشید. البته این موضوع باعث مشاجره با زیگموند فروید در زندگی مشترکشان شده بود و گرایش به خداناباوری در فروید بیشک باعث ایجاد فاصله بین آنها شد. بهعلاوه، مارتا با برخی از جنبههای روانکاوی موافق نبود. جزئیات این اختلافنظرها کاملاً مشخص نیست.
سوفی فروید 1898
سوفی فروید 1911
زیگموند فروید و سوفی دخترش 1913
برای زیگموند فروید، مارتا و دیگران کاملاً واضح بود که زندگی مشترکشان رو به فروپاشی است. همانطور که فروید بیشتر در تحقیقاتش غرق میشد و به دنبال کشف رموز رفتارهایی بود که تاکنون به آنها دسترسی نداشت، شور و اشتیاقی که زمانی در رابطه با مارتا داشت محو میشد. اگرچه تا آخر عمر مارتا همسرش باقی ماند؛ اما کار فروید تبدیل به معشوقهاش شده بود.
زیگموند فروید و همسرش مارتا 1939
در ارتباط با وفاداری زیگموند فروید به همسرش تنها یک سؤال مطرح شده است. و این سؤال در ارتباط با خواهر زنش میناست که در سال 1895 پیش آنها آمد تا مدتی بماند؛ اما برای همیشه آنجا ماند. فروید زمانی اشاره کرده بود که مینا برنیز و دوست قدیمیاش ویلهلم فلیس کسانی بودند که هنگام شکلگیری نظریه روانکاوی، علیرغم مخالفتهای دیگران، خودباوری را در او تقویت کردند. فروید معمولاً با خواهر زنش مینا به تعطیلات تابستان میرفت و مارتا بعداً به آنها ملحق میشد. برخی شاهدان بهسختی باور میکردند که ارتباط آنها عاشقانه نباشد.
مینا برنیز 1900
ارنست پسر زیگموند فروید 1895
ارنست پسر زیگموند فروید 1917
ژان مارتین پسر زیگموند فروید 1894
ژان مارتین پسر زیگموند فروید 1910
اولیور پسر زیگموند فروید 1894
اولیور پسر زیگموند فروید 1943
آنا دختر فروید 1896
آنا دختر زیگموند فروید 1911
آنا فروید همراه پدرش 1913
ماتیلده دختر فروید 1910
10 سال پس از ازدواج، زیگموند فروید خود را در مقام بزرگ خاندان خانوادهاش میدید؛ اما تلاشهای دقیق و پیگیرش برای درمان هیستری، شهرت، موفقیت و خوشبختی را که انتظار داشت برایش به ارمغان نیاورده بود. ترس از فقر که از کودکی همراه او بود مرتب ذهنش را تسخیر میکرد.
زیگموند فروید، اولین روزها در جایگاه یک عصبشناس
در بهار 1886، در دفتر کوچکی در قلب وین، فروید پزشکی را آغاز کرد. تخصصاش عصبشناسی بود و به درمان بیمارانی میپرداخت که هم مشکل جسمانی داشتند و هم آنچه آن زمان «اختلالات عصبی» نامیده میشد؛ اما بیشتر تلاشش بر یافتن علت و درمان هیستری متمرکز بود.
زیگموند فروید 1911
درمان متداول این بیماری در آن زمان شوک الکتریکی اندازهگیری شده و هیپنوتیزم بود که زیگموند فروید از هر دوی آنها در اولین سالهای طبابتش استفاده کرد؛اما فروید درنهایت هر دو روش را کنار گذاشت. ازنظر او هیپنوتیزم، برخلاف شهرت روزافزوناش، کمک چندانی به بیماران عصبی نمیکرد. او بهتدریج روشهایی را آزمایش کرد که بهوسیله آنها بتواند خاطرات را از ناخودآگاه افراد بازیابی کند. سرانجام تکنیکی را یافت که مؤثر واقع شد. او فقط از بیمارانش خواست تا آزادانه صحبت کنند و افکارشان را در هر جهتی که پیش میروند دنبال کنند و راجع به آنها صحبت کنند. او این تکنیک را «تداعی آزاد» نام نهاد که درنهایت سنگ بنای روش درمانی او برای هیستری شد.
هیپنوتیزم
فرانتس آنتون مسمر، پزشکی اهل وین، دانشمند و مجری نمایش، برای اولین بار کاربرد هیپنوتیزم در درمان آشفتگیهای هیجانی را معرفی کرد. مسمر اعتقاد داشت که در بدن انسان نیروی مغناطیسی وجود دارد که مانند آهنرباهای مورد استفاده فیزیکدانها عمل میکند. این نیروی مغناطیسی قادر به نفوذ در اشیاء و تأثیرگذاری روی آنها از راه دور بود.
مسمر همچنین معتقد بود که میدان مغناطیسی میتواند با حفظ تعادل بین جریان مغناطیس بدن و محیط اختلالات عصبی را درمان کند. تعجبآور نبود که انجمن پزشکی وین او را شیاد خطاب کرد. با وجود این مسمر در پاریس بسیار موفق بود و توانست پیروانی به دست آورد؛ حداقل تا زمانی که یک کمیته ارزیاب این نوع درمان را نامطلوب دانست و او به سویس فرار کرد؛ اما با وجود این اتفاق، استفاده از مغناطیس برای درمان که درنهایت «مسمریسم» نام گرفت به نقاط دیگر دنیا ازجمله انگلستان و ایالات متحده آمریکا گسترش یافت.
تلاشهای پزشک فرانسوی ژان مارتین شارکو رئیس کلینیک عصبشناسی زنان مجنون در پاریس باعث شد هیپنوتیزم در محافل پزشکی حقانیت بیشتری پیدا کند. شارکو در درمان هیستری توسط هیپنوتیزم به موفقیتهایی دست یافته بود. از آن مهمتر او علائم هیستری و نحوه استفاده از هیپنوتیزم را با اصطلاحات پزشکی توضیح داد و باعث شد که این موضوع برای آکادمی علوم فرانسه قابلقبولتر باشد؛ اما اقدامات شارکو عمدتاً در حوزه عصبشناختی بود و بر ناراحتیهای جسمانی مانند فلج تأکید داشت.
زیگموند فروید در کلاس شارکو
یکی از دانشجویان شارکو، پیر ژانه، هیپنوتیزم را یک قدم جلوتر برد. او شدیداً معتقد بود که هیستری نوعی اختلال روانی است که به علت نواقص حافظه و نیروهای ناخودآگاه به وجود آمده است. او هیپنوتیزم را روش درمانی ارجح میدانست؛ بنابراین در سالهای اولیه کار فروید، پزشکان توجه روزافزونی به هیپنوتیزم و علل روانشناختی بیماری روانی نشان میدادند.
اکثر بیماران زیگموند فروید در این دوران زنان یهودی جوان و متعلق به طبقه متوسط بودند که برخی علائم عصبشناختی مانند فلج، کوری جزئی، توهم و از دست دادن کنترل حرکتی در آنها مشاهده میشد؛ اما این علائم هیچ نوع علت عصبشناختی واقعی نداشتند. در بیشتر سالهای دهه 1880 و بخشی از دهه 1890 فروید این بیماران را با ترکیبی از ماساژ، استراحت درمانی و هیپنوتیزم درمان میکرد.
زیگموند فروید 1918
درنتیجه زیگموند فروید بسیار مشتاق بود که تکنیک مؤثرتری بیابد و همکاری با بروئر او را به این سمت سوق میداد. تقریباً در همین زمان فروید به فرانسه رفت و تحت تأثیر پتانسیلِ درمانی هیپنوتیزم برای اختلالات عصبی قرار گرفت. در برگشت به وین او با هیپنوتیزم به بیمارانش کمک کرد تا حوادث دردناکی را که فراموش کرده بودند به خاطر بیاورند؛ اما بهزودی او از هیپنوتیزم سرخورده شد؛ زیرا نتایجی که انتظار داشت را به دست نمیآورد.
«آنا او» مورد بالینی بود که بروئر او را تحت نظر گرفت و فروید نیز بهواسطه مکالمات فروانی که با بروئر داشت از شرایط او مطلع بود. این زن سرآغاز روش درمانی شد که بروئر آن را «گفتگو درمانی» نامید؛ نوعی تعامل بهوسیله مکالمه که ظاهراً قادر بود محتوای ناخودآگاه را قفلگشایی کند.
همزمان با گسترش روانکاوی و ملاحظات نظری آن و همچنین دشواریهایی که در هیپنوتیزم کردن برخی بیماران پیش آمد، زیگموند فروید هیپنوتیزم را به نفع آنچه بعدها تداعی آزاد نام نهاد کنار گذاشت. تداعی آزاد بازنمود خودانگیخته افکار و هیجاناتی است که بدون سانسور به ذهن خطور میکنند.
زیگموند فروید 1920
همین تکنیک صحبت کردن درباره خاطرات پنهان بیمار بود که به اصلیترین تکنیک فروید تبدیل شد. فروید معتقد بود که این خاطرات پنهان یا «واپس رانی شده» که در پس علائم هیستریایی قرار دارند همواره ماهیت جنسی دارند. بروئر با این نظر موافق نبود و این اختلاف نظر پس از انتشار نتایج تحقیق آنها باعث جدایی این دو شد.
کاربست هیپنوتیزم توسط زیگموند فروید امری تأثیرگذار بود؛ ولی پس از چندی کنار گذاشته شد. با وجود این از آن تکنیک برای روانکاوی سربازانی که در جنگ جهانی دوم دچار روان رنجوری جنگ شده بودند استفاده میشد. هیپنوتیزم سپس به شکلی محدود کارکردهای متعددی در پزشکی پیدا کرد. دانشمندان بسیاری نظریات متفاوتی در تعریف هیپنوتیزم و چگونگی درک آن مطرح کردند؛ اما در حال حاضر نظریه توصیفی که مورد قبول عام باشد درباره این پدیده وجود ندارد.
نظرات غیرعلمی درباره هیپنوتیزم
هیپنوتیزم ناخودآگاه فرد را در کنترل دیگری قرار میدهد. شعبدهبازان و سایر تردستان از توهم قدرت برای کنترل رفتار هیپنوتیزمشونده استفاده میکنند. در واقعیت کسانی که موقع هیپنوتیزم شدن عملی نابخردانه انجام میدهند یا بنا به دستور دست به کارهای احمقانه میزنند خودشان میخواهند که چنین کنند. هیپنوتیزمگر شرایطی را ایجاد میکند که در آن هیپنوتیزمشونده به تلقینات او عمل میکند؛ اما فرد باید مایل به همکاری باشد.
ممکن است هیپنوتیزمشونده در یک مسیر گیر بیفتد. او میتواند هر زمان که خواست از این حالت هیپنوتیک (خوابآور) بیرون بیاید. فرد هیپنوتیزمشونده بر روند کار کنترل دارد و هیپنوتیزمکننده فقط او را هدایت میکند. هیپنوتیزمکننده میتواند تلقینی را در ذهن هیپنوتیزمشونده قرار دهد؛ حتی برای کاری که قرار است در آینده انجام شود. قرار دادن تلقین در ذهن فرد برخلاف میل او امکانپذیر نیست. از هیپنوتیزم میتوان برای بهبود حافظه فرد استفاده کرد. خاطراتی که از طریق هیپنوتیزم به یاد میآیند قابل اعتمادتر از سایر روشها نیستند.
زیگموند فروید 1925
فروید هر آنچه را بیمار بیان میکرد مهم میدانست؛ حتی رؤیاهایشان. بااینکه سایر پزشکان آن زمان رؤیا را کنار میگذاشتند فروید نقش آنها در ضمیر ناخودآگاه را بررسی کرد و سرانجام توانست معنای آنها را تفسیر کند. این روشها به همراه سایر تکنیکها فروید را قادر ساخت تا نظریه روانکاوی را ذرهذره و لایه به لایه خلق کند.
تحقیقات درباره کوکائین
یکی از نویدبخشترین حوزههای پژوهش فروید که بهتنهایی آن را انجام داد تحقیق بر ماده مخدر کوکائین بود که بهتازگی در اروپا در دسترس قرار گرفته بود. اگرچه تأثیرات گیاه کوکا از چندی پیش شناخته شده بود؛ اما در دهه 1880 بود که کوکائین تصفیه شده – ماده فعال برگ کوکا- بهطور گسترده در اروپا در دسترس قرار گرفت. فروید ازجمله اولین محققانی بود که درباره اثرات کوکائین بر ذهن و بدن تحقیق کرد. او از خودش بهعنوان اولین داوطلب استفاده کرد.
نتایج اولین آزمایشهایش را – بیشتر گزارشهای شخصی بود از نحوه اثرگذاری کوکائین بر خلق، ضعفها و علائم جسمانی خودش- در جولای 1884 در قالب مقالهای به نام «درباره کوکا» به چاپ رساند. ارزیابی کلی او درباره این ماده این بود که هم میتواند خلق پایین را درمان کند و هم در درمان اعتیاد به مورفین مورد استفاده قرار بگیرد.
زیگموند فروید 1930
اما آنچه زیگموند فروید نتوانست به اندازه کافی بر آن تأکید ورزد، تأثیر کوکائین بر بیحسی غشای مخاطی مانند بینی و دهان بود. یکی از همکارانش، دکتر کارل کولر، براساس آزمایشهایی که انجام داد نشان داد که کوکائین را میتوان برای بیحسی چشم هنگام جراحی استفاده کرد. از آنجا که آن زمان روش مؤثر دیگری برای این کار وجود نداشت، کشف دکتر کولر اتفاق بزرگی محسوب میشد و فروید بهشدت پشیمان بود که نتوانسته بود خود این کشف را انجام دهد.
پس از این سرخوردگی، فروید تحقیقاتش در زمینه کوکائین را ادامه داد و درنهایت دو مقاله دیگر نیز چاپ کرد. اولین مقاله کمی کمتر از مقاله درباره کوکائین مورد تحسین قرار گرفت و در سومین مقاله حتی تردید بیشتری مشاهده میشد. فروید اغلب برای تحمل دردهای جزئی از کوکائین استفاده میکرد. مشتاقانه آن را به دوستان و آشنایانش هم توصیه میکرد و حتی برای نامزدش مارتا برنیز هم کوکائین فرستاد تا مصرف کند.
زیگموند فروید 1930
اما در سال 1885 وقتی فروید سعی کرد اعتیاد دوستش به مورفین را با کوکائین درمان کند، اتفاقی افتاد که اشتیاق او به کوکائین را از بین برد. آن دوست ارنست فان فلیشل مارکو نام داشت که یکی از دستیاران بروک بود و در آزمایشگاه با فروید همکاری میکرد. ارنست ناگهان اعتیاد به مورفین را کنار گذاشت و علاقه سیریناپذیری به کوکائین پیدا کرد.
مصرف بیوقفه کوکائین باعث مرگ فلیشل مارکو در سال 1891 شد. این رویداد تأثیر عمیقی بر فروید گذاشت و باعث شد برای همیشه از کوکائین روی برگرداند. باوجوداین براساس مکاتباتش با ویلهلم فلیس- متخصص حلق و بینی اهل برلین، بهترین دوست و محرم اسرار فروید در دهه 1890- فروید گهگاه و حتی گاهی شدیداً تا اواسط دهه 90 کوکائین مصرف میکرد؛ اما پس از آن کاملاً مصرف آن را کنار گذاشت.
خودکاوی
سالهای بین 1896 که پدر فروید از دنیا رفت و 1899 وقتی کتاب «تعبیر رؤیا» تکمیل و چاپ شد از سختترین اما پربارترین سالهای عمر فروید بود. در طول این دوران او تکنیکهای اساسی چارچوب نظری روانکاوی را بنا نهاد. علاوه بر بیماراناش منبع اولیه اطلاعات فروید خودش بود. او رؤیاها، لغزشهای زبانی و خاطراتی را که میتوانست از ناخودآگاهاش بیرون بکشد تحلیل میکرد.
فروید به این نوع تفسیر کردنِ خودش «خودکاوی» نام نهاد که تأثیر بسزایی بر نظریاتاش داشت. خودکاوی پیوسته نوعی عادت روزمره بود که فروید کمابیش در زندگی انجام میداد. امروز ما از این ماجرا مطلعیم؛ زیرا مری بناپارت شاهزاده یوانا و دانمارک که از بیماران وفادار فروید بود نامههای او را نگه داشت؛ همچنین این شاهزاده زمینهساز فرار فروید از اتریش در سال 1936 بود.
زیگموند فروید 1932
در 23 اکتبر 1896 جیکوب فروید پدر فروید پس از تحمل دوره چهار ماهه بیماری، در سن 80 سالگی در وین از دنیا رفت. فروید از این حادثه عمیقاً آشفته شد. احساسات فروید نسبت به مرگ پدر برایش پیچیده و گیجکننده بود. او احساس میکرد برای به دست آوردن محبت مادرش در کودکی از پدرش بسیار فاصله گرفته است. در تلاش برای درک ماهیت هیستری او به اشتباه تصور کرده بود که پدرش او و برخی از خواهر برادرهایش را مورد سواستفاده قرار داده است.
او اکنون متوجه شده بود که شک به پدرش برای سو استفاده تنها زاده تخیلات خودش بوده است. برای پذیرش این اشتباهی که مرتکب شده بود دچار آشفتگی هیجانی بسیاری شد. او نمیدانست که آیا اشتباهی که در منحرف فرض کردن پدر مرتکب شده بود میتواند به معنی تفسیر اشتباه بسیاری از داستانهای آزار دیدن بیمارانش باشد یا خیر.
زیگموند فروید 1932
اما سالها بعد او به این نتیجه رسید که اینطور نبوده و درواقع در کاردرمانی، بیماران بسیاری داشته که سابقه فریب خوردن و آزار دیدن در زندگیشان داشتهاند. به علت اتهامی که متوجه فروید بود از بابت اینکه خاطرات غلطی را درباره سوء استفاده جنسی دوران کودکی در ذهن بیمار میپروراند، او هم این احتمال را قبول داشت و هم در دورههای مختلفی از سابقه حرفهایاش آن را انکار کرد.
در دوره خودکاوی، فروید توانست واقعیت ارتباطاتش با والدینش را ببیند. فروید متوجه شد که پدرش بیتقصیر است و هنگامیکه یک پسربچه بود میخواست با مادرش ازدواج کند. او پدرش را رقیبی در برابر به دست آوردن عشق مادرش میدانست. فروید آرزوهای خود را تفسیر کرد و گفت این تمایلات در بین پسربچههایی از تمام فرهنگها رایج هستند. او نام این پدیده تازه کشف شده را «عقده ادیپ» گذاشت و در آینده یکی از مهمترین نظراتش شد. او بعدها مفهومی مشابه با نام «عقده الکترا» را معرفی کرد که با دختران و پدرانشان مرتبط بود اگرچه او این مفهوم را به تمامیت عقده ادیپ نپروراند.
پس از مرگ پدر، زیگموند فروید نگارش کتابی را آغاز کرد که بر پایه تحلیل رؤیاهای خودش بود. کتاب«تعبیر رؤیا» در نوامبر سال 1899 چاپ شد؛ ولی در صفحه عنوان این کتاب تاریخ 1900 درج شد. در طی شش سال آینده تنها 351 نسخه از آن به فروش رفت. دو دهه زمان نیاز بود تا فروید شهرتی را که همیشه تصور میکرد به دست آورد. کتاب «تعبیر رؤیا» کتابی بود که فروید را به مقام یک متفکر مکتبآفرین در دوران خود رساند. این کتاب درنهایت شهرت و ثروتی فراتر از حد تصور پدر فروید برایش به ارمغان آورد. در سالهای واپسین عمرش این کتاب همچنان در نظر فروید مهمترین کتابش بود.
شکلگیری روانکاوی
با چاپ کتاب «تعبیر رؤیا» و کتاب دیگر فروید، «آسیبشناسی روانی زندگی روزمره»، گستره مخاطبان فروید بیشتر شد. این موضوع فرصتهایی برای سخنرانی ایجاد کرد و پیروان قابل توجهی برای فروید به ارمغان آورد. در همین زمان بود که عصرهای چهارشنبه فروید به برگزاری جلسات مباحثه هفتگی در منزلش پرداخت و نام آن را «انجمن روانشناسی چهارشنبه» گذاشت.
پس از چند سال و با افزایش چشمگیر تعداد اعضا نام این گروه بهطور رسمی به انجمن روانشناسی وین تغییر یافت. از اعضای شاخص این انجمن میتوان به کارل گوستاو یونگ، ساندور فرنزی و آلفرد آدلر اشاره کرد. در میان اعضای این انجمن مردان اندیشمند بسیاری وجود داشتند؛ اما فروید در تمام مسائل مربوط به روانکاوی، خود را تنها متخصص صاحبنظر میدانست.
زیگموند فروید 1935
او اختلافنظر را برنمیتافت. بهویژه عقاید مخالفی که مفاهیم بنیادی نظریاتش را به چالش میکشیدند. توقعات چنین سختگیرانه فروید برای طرفداری از عقایدش درنهایت منجر به اختلافنظرهای شدید میان اعضا شد. پس از به کار بستن نظریات فروید در اقدامات درمانی، برخی از اعضا جنبههایی از نظریه فروید را ضعیف یا بیفایده تلقی کردند. برخی دیگر میخواستند تا عقاید فروید را اصلاح کنند؛ اما فروید از مشاهدات خود کوتاه نمیآمد.
در سال 1911 اختلافات شدیدی میان اعضای مهم انجمن پدید آمد. این موضوع از آن جهت که به یونگ ارتباط دارد مهم است؛ زیرا یونگ جانشین از پیش تعیینشده فروید برای هدایت انجمن روانکاوی به سوی سکوی بعدی بود. تا سال 1914 تفاوتهای نظری میان فروید و برخی اعضای برجسته انجمن به نقطه شکست رسیده بود. درنتیجه برخی از اعضای برجسته ازجمله آدلر و یونگ از انجمن کنارهگیری کردند. فروید نتوانست جدایی آنها و سایر اعضای مستعفی را ببخشد و از آن زمان به بعد تماس بسیار محدودی با آنها برقرار کرد.
این جداییها از انجمن بهسرعت تحتالشعاع آغاز جنگ جهانی اول در سال 1914 قرار گرفت و این جنگ مانع بزرگی در پیشرفت این جنبش و اعضای آن شد. فروید مسنتر از آن بود که به جنگ اعزام شود؛ اما هر سه پسرش مارتین، اولیور و ارنست به خدمت فراخوانده شدند. درنهایت همه سلامت و بدون جراحت شدید به خانه برگشتند.
زیگموند فروید 1931
باوجود موقعیت جدید فروید بهعنوان روانشناسی محترم، اگر نگوییم مشهور در سطح جهانی، دهه 1920 سالهای خوشایندی برای او نبود. سوفی دختر فروید به علت ابتلا به آنفولانزا میمیرد. پسرش هاینس که نوه محبوب فروید بود به علت ابتلا به سل در ژوئن 1923 از دنیا میرود. مرگ هاینس برای فروید بسیار دردناک بود. ظاهراً او به آینده نوهاش بسیار امیدوار بود، مرگ هاینس ضربه مهلکی به او وارد کرد.
ژوزف بروئر مردی که این سالها فروید از او فاصله گرفته بود؛ اما همچنان مورد احترامش بود نیز در 1925 چشم از دنیا فرو میبندد. در همین دهه فروید همچنین شاهد بود که حلقه طرفداران نزدیکش به نام کمیته در حال از هم پاشیدن است. در این اوقات پریشان خودش نیز دچار بیماری شد. فروید در تمام دوران بزرگسالی سرسختانه و بدون پشیمانی سیگار میکشید. براساس گزارشهای به طور متوسط در روز 20 سیگار میکشید. اکثر عکسهای سیگار به دست او گواه این عادتش هستند. در سال 1923، بیشک درنتیجه همین عادت نشانههایی از رشد سلولهای سرطانی در قسمت گونه چپش پدیدار شد.
زیگموند فروید 1939
برای جلوگیری از گسترش سرطان نیاز به اعمال جراحی سختی بود. در اوایل اکتبر همان سال برای برداشتن قسمت راست فک بالا و سختکام، فروید تحت دو عمل جراحی جداگانه قرار گرفت. 16 سال پسازآن، تا زمان مرگ در سال 1938 پروتز آزاردهندهای در دهان داشت که شبیه به یک دست دندان مصنوعی بزرگ بود. با این شرایط صحبت کردن و غذا خوردن برایش سخت بود. در طول این 16 سال، 33 عمل جراحی مختلف برای برداشتن سلولهای سرطانی یا پیش سرطانی در دهان فروید انجام شد. باوجوداین هیچگاه از سیگار کشیدن دست برنداشت.
سالهای آخر زندگی زیگموند فروید
از سال 1930 تا 1938 فروید به زندگی و کار در وین ادامه داد. جنبش روانکاوی بینالمللی اکنون دیگر کاملاً پا گرفته بود. فروید مشهور شده بود و هرجومرجهایی که در سال 1920 در جنبش به وجود آمده بودند فروکش کردند؛ اما به علت سلامتی رو به زوالاش فروید بهتدریج از مشارکت در اقدامات داخلی جنبش روانکاوی کناره گرفت. درواقع اواسط دهه 1920 شرکت در جلسات انجمن بینالمللی روانکاوی را متوقف کرد.
آنا فروید دختر زیگموند فروید 1980
در 15 تا 20 سال آخر زندگی فروید که از سال 1923 با تشخیص سرطان دهانش آغاز شد، دخترش آنا پرستار و مصاحب دائمیاش بود. او در سال 1923 به عضویت انجمن روانکاوی وین درآمد و پس از فوت پدرش از شخصیتهای برجسته روانکاوی محسوب شد. او بهتدریج مسئولیتهای بیشتری را در ارتباط با کار پدرش در انجمن به عهده گرفت. شهرت آنا فروید بیشتر به خاطر مکانیسمهای دفاعی و تحلیل کودکان بود.
اوایل دهه 1930 زمان بروز آشفتگیهای سیاسی و همهگیری جنگ در اروپا بود. در 12 مارس 1938 ارتش هیتلر اتریش را تصرف کرد و بهسرعت بر همه کشور مسلط شد. فروید در آغاز مقاومت میکرد؛ اما پس از تهدیدهای متعدد مجبور به ترک کشور شد. در 13 مارس انجمن روانکاوی وین رأی به انحلال انجمن داد و به اعضایش توصیه کرد تا از اتریش فرار کنند و در صورت امکان در محل سکونت فروید کارشان را از سر بگیرند.
در هفته بعد خانه فروید بارها مورد حمله قرار گرفت و در 22 مارس گشتاپو دخترش آنا را دستگیر و بازجویی کرد. خوشبختانه هیچکس آسیبی ندید. اگرچه پول و اموال ارزشمند خانه فروید را به سرقت بردند؛ اما اتاق مطالعه خصوصیاش از دستبرد محفوظ ماند. از سوی دیگر اموال انتشارات روانکاوی که کمی با خانه و دفتر فروید فاصله داشت تمام و کمال مصادره شد.
زیگموند فروید 1922
فروید در 16 جولای 1938 با همسر و دخترش آنا به انگلستان مهاجرت کرد. آنها در آخرین خانه فروید ساکن شدند. خانهای که آنا فروید چهل سال پس از مرگ پدرش همچنان آن را نگه داشت. تعجبآور است اما شادمانی فروید از بودن در خانه جدید و رهایی از محاکمه شدن توسط نازیها به خاطر دلتنگیاش برای وین بر هم خورد. او همیشه ادعا داشت که از وین متنفر است؛ اما اکنون که از آنجا رفته بود دلش هوای شهر آشنای خود را میکرد.
بدون شک دلتنگیاش در سپتامبر همان سال وقتی دوباره برای درمان سرطان به جراحی نیاز پیدا کرد شدت گرفت. پس از اولین جراحی فروید در سال 1923 سلولهای پیش سرطانی بسیاری رشد کرده بودند که با جراحی آنها را برداشتند؛ اما در سال 1936 سلولهای سرطانی دوباره رشد کردند. اکنون در سال 1938 سرطان دوباره عود کرده بود. برداشتن آن این بار نیازمند عملی بود که فروید را بسیار ضعیف میکرد.
زیگموند فروید و همسرش مارتا 1939
در فوریه 1939 با وجود جراحی سختی که پنج ماه پیش انجام شده بود سرطان فروید بازگشت. این بار پزشکان تومور را غیرقابل دسترس و غیرقابل جراحی تشخیص دادند. فروید میبایست تا زمان مرگ با آن زندگی میکرد. در هشت ماه آینده فروید بهطور فزایندهای ضعیف شد و اندازه تومور بزرگتر میشد. در سپتامبر بیماری به بیرون از گونهاش سرایت کرده و زخم بزرگ و ناخوشایندی را در صورتش برجای گذاشته بود.
در 21 سپتامبر فروید که درد بسیار شدیدی را تحمل میکرد از دکترش درخواست کرد که با افزایش دوز مورفین مرگ راحتی را برایش رقم بزند. پزشک موافقت کرد و در روزهای آینده چند دوز بالا از مورفین را به او تزریق کرد. در 23 سپتامبر 1939 نزدیک نیمه شب فروید از دنیا رفت. پیکرش را سه روز بعد در 26 سپتامبر سوزاندند. ارنست جونز که اولین و معتبرترین زندگینامه نگار او بود در مراسم تدفینش سخنرانی کرد.
روانکاوی پس از فروید و حتی در زمان حضور او به سرعت توسط روانشناسان و پزشکان دیگر توسعه پیدا کرد و رویکردهای دیگری بر پایه نظریات فروید به وجود آورده شد. امروزه جلسات روانکاوی کلاسیک در بسیاری از مراکز معتبر خدمات سلامت روان دنیا صورت میگیرد و به عنوان یکی از عمیقترین رویکردهای درمانی به کار برده میشود.
شما میتوانید برای شروع درمان فردی خود به صورت حضوری یا آنلاین و با رویکرد روانکاوی، فرم درخواست تراپی را تکمیل کنید تا همکاران ما با شما تماس بگیرند. همچنین اگر روانشناس یا پزشک [یا دانشجوی یکی از این رشتهها یا رشتههای مرتبط] هستید و میخواهید رویکرد روانکاوی را آموزش ببینید، میتوانید وارد صفحهی مدرسه تجربه زندگی شوید و دربارهی دورهی تجربه بالینی اطلاعات بیشتری کسب کنید.
راه حل هایی که گاهی در حد نوشتارهایی بر روی کاغذ باقی میماند و در برابر خرابیهای گستردهی به بار آوردهاش اندک مینماید.
در بررسی هر پدیدهی اجتماعی حداقل دو وجه متفاوت را میتوان در نظر داشت: از جنبهای شهر میتواند جایگاهی برای رشد هنر، فرهنگ، صنعت و اقتصاد شناخته شود و از طرفی عواملی نیز میتواند این چرخهی رشد و پیشرفت در شهر را دچار توقف یا رکود سازد.
با ورود کرونا مسائل و ویژگی های شهری وجهی دیگر از خود را بر ما آشکار ساختند. ویروس کرونا با دست گذاشتن بر تمام نقاط زندگی شهری سبب شد بار دیگر جنبه های پنهان زندگی شهری و تردید هایی دربارهی آن بروز نماید.
اما سوالی که در این مبحث مطرح می شود این است که آیا تمدن مدرن و زیستن در آن، خود در ابتلا به کرونا تاثیرگذار است؟
پاسخ به این سوال نیازمند بررسی دقیق تر این امر است اما میتوان اطمینان داشت که مسائلی همچون پدید آمدن، همه گیری و کنترل کرونا میتواند به شهر مرتبط باشد. در سالهای پس از ایجاد تمدن مدرن و با پیشرفت هرچه بیشتر فناوری، صنعت و رشد اقتصاد جهانی به همان نسبت افزایش آلودگی های زیست محیطی، نابودی زیستگاههای طبیعی و افزایش گرمای روزافزون در سطح جهانی را شاهد بودیم.
برخی از نظریه پردازان معتقدند بسیاری از پاندمیها نتیجهی عبور انسانها از مرزهای تجاوزگری است. همان طور که در نظریهی آشوب به اثر پروانهای نیز اشاره شده است، تغییرات اقلیمی اغلب میتواند تاثیراتی فراتر از تصورات انسان را به جای بگذارد؛ به گونه ای که فعالیتهای تجاوزگرانهی انسانها به میزان زیادی در سطح جهانی موثر است.
چه انسانها خفاش را بر سر سفرهی خود آورده باشند و چه حتی بر اساس تئوریهایی مبحث توطئه حکومت ها علیه یکدیگر برای افزایش سهم اقتصادی خود در جهان یا کاهش جمعیت انسانی و مسالهی محیط زیست مطرح باشد، نتیجه یکسان است.
ویروس همه گیر جهانی نتیجهی بیتوجهی به حیات دیگر موجودات طبیعی نیز می باشد. گیاهان، حیوانات و حتی بسیاری از انسانها درنتیجهی این زیادهرویها و خطرات ایجاد شده دچار خسرانهای فیزیکی و حتی مرگ و میر شدهاند. خطر کرونا در شهر، محصول پربار تمدن مدرن نیز می باشد. شاید درطنزی تلخ بتوان کرونا را ویروسی طرفدار محیط زیست و از طرفداران مالتوس (نظریه پرداز موافق کاهش نرخ جمعیت) به حساب آورد.
اگر کرونا مدتها پیش از این رخ میداد؛
در ادامه با در نظر گرفتن یک فرضیه تلاش میکنیم تا تفاوت همهگیری کرونا در تمدن مدرن و روستایی در جهان پیشا صنعتی را بررسی کنیم. دو جهان را در نظر بگیرید در جهان اول جامعه در مرحله ی پیشا صنعتی است. آیا اساسا در جهان ماقبل صنعتی امکان گسترش کرونا به این میزان وجود داشت؟
به چند دلیل امکان همه گیری جهانی این ویروس در سطحی که امروز شاهد آن هستیم وجود نداشت، زیرا گسترش جهانی مستلزم یک عامل مهم است؛ زیستن در تمدن مدرن، یعنی شهر.
تصور کنید در این جهان پیشا صنعتی در روستایی دور افتاده در نقطهای پرت از جهان، ویروسی به نام کووید 19 از خوردن خفاشی ایجاد میشد. سوال این است آیا ویروس این میزان قربانی می گرفت؟ در چنین شرایطی میتوان متصور شد که به دلیل وابستگی مردم به کشاورزی، عدم وجود وسایل حمل و نقل و وجود شبکهی ارتباطی محدود، این ویروس چند خانواده یا حداکثر کل یک روستا با جمعیت بسیار اندک را درگیر میساخت. حتی با ابتلای یک کاروان تجاری به این ویروس تا مسیر رسیدن به منطقهای دیگر، امکان انتقال ویروس از دست میرفت.
حال جهانی را تصور کنید که در آن مرحله ای از صنعتی شدن و تمدن مدرن حاکم است. شهری در پرجمعیت ترین کشور جهان که صنعت پیشرفته، ارتباطات گسترده و ازدحام حاکم است. در این شهر هر فرد در صورت آلوده شدن خود میتواند شبکهای گسترده از افراد را درگیر سازد. وسایل حمل و نقل عمومی به راحتی می توانند شهرها و کشورها را به یکدیگر متصل و به ویروس آلوده سازد. این همان چیزی است که امروز ما در حال تجربه ی آن هستیم.
اساسا ورود کرونا به ایران و حتی گسترش آن در سطح جهانی نیز توسط وسایل حمل و نقل، راههای ارتباطی و تمدن مدرن رخ داد. با تصور این فرض مشخص می شود که کرونا مساله ای مربوط به تمدن مدرن و شهر است؛ یعنی مکانی که اقتصاد صنعتی، حمل و نقل و ارتباطات پیشرفته، سازمانهای اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و توسعه و ازدحام در آن حاکم است.
شهر به عنوان مرکز تبادلات
همانطور که پیش از این بیان شد، شهر مرکز تبادلات است. تبادل اطلاعات، پول و ارتباطات. اکنون شهر میتواند مرکز تبادل ویروسها نیز می به شمار آید. اساسا در جایی مانند شهر گسترش کرونا سریعتر و کنترل آن سختتر است. شهر صنعتی این قابلیت را دارد که کل مجموعهی روستاهای درون خود را نیز درگیر سازد. روستاهایی که از لحاظ اقتصادی به شهر وابستگی دارند و برای تامین نیازهای اقتصادی، فروش محصولات کشاورزی و به طور کلی ورود به حرفهشان نیاز به ارتباط با شهر دارند و در این چرخهی تبادلات شهری و به ویژه تبادل ویروس درگیر خواهند شد.
یکی از ویژگیهای کلیدی شهر که در مسالهی همهگیری کرونا و انتقال آن به روستاها موثر است؛ مفهوم اندازه و تراکم جمعیت است. حجم و اندازهی شهر پیامدهای زیادی دارد. یکی از اصلیترین پیامدهای زندگی شهری تاثیرات روانی سرعت، حرکت و تغییر است. بدین معنا که ضرورت ایجاد سرعت توسط شهروندان برای پیش بردن زندگی شهری از ارکان اصلی زندگی شهری است. تکنولوژیها و فناوریهای پیشرفته و تاکید شهر مدرن بر کسب هرچه بیشتر سود، افراد را به سوی زیست همراه با سرعت بیشتر و لذت کمتر سوق میدهد.
هرچند سودآوری مادی خود به عنوان پایهی لذات در شهر مدرن تلقی میشود. به ویژه اینکه هرچقدر نسبت ساختمان ها، ماشینها و آلایندهها و تراکم جمعیتی به فضای سبز و طبیعی بیشتر باشد، میزان خستگی روحی و روانی حاصل از حجم این فشارها افزایش مییابد و این فشار نیاز به تجربهی محیطهای طبیعی را افزایش میدهد.
در پی این امر با ورود کرونا میزان آمار ورود مسافران از شهرهای پرتراکم مانند کلان شهر تهران در شهرهای شمالی بخاطر دارا بودن فضاهای طبیعی، جنگل، دریا و مراتع سرسبز و آب و هوای پاک قابل توجه است. آمارها نشان میدهد از دلایل اصلی ورود کرونا و درگیری روستاها و شهرهای کوچک در مناطق مازندران، گیلان و گرگان ورود مسافران از شهرهای مجاور به این مناطق است.
بحران تمدن و کرونا
در جهان پسا کرونا، مدنیت میتواند با مشکلاتی مواجه شود. همان طور که امروز نیز صنعت به بحرانی که هاروی، لوفور و مارکسیستها به آن اشاره کرده بودند مواجه شده است و بحران رکود در اقتصادهای جهانی به موضوعی داغ در اخبار بدل شده است.
بسیاری از سرمایه گذاران نوپا با مشکل رکود بازار مواجه شدند و کسب و کارشان به مشکل برخورده است. تنها در ایران بین سه تا چهار میلیون نفر با خطر از دست دادن شغلشان مواجه شده اند. در این زمان سرمایهداری با بحران دیگری مواجه شده است که راه حل آن را نیز در درونش جست و جو میکند. راه حلی برای خلق دنیای جدیدی که بیشتر و بیشتر بر پشت اسب پر توان تکنولوژی سوار میشود.
بدین ترتیب در حالی که بسیاری از کسب و کارهای جهانی در اثر این بحران آسیب دیدهاند اما در طرف دیگر ماجرا ترکیب فضای مجازی و قرنطینهی خانگی کسب و کارهای اینترنتی را رونق میدهد.
فضای شهری با این بحران خالی از پیوندهای ضعیف، ارتباطات جدید و کاهش خرده فرهنگهای اجتماعی میشود. پیوندهای ضعیف در شهر شامل پیوندهایی هستند که در جریان ارتباطات اجتماعی ضعیفتری در اماکن عمومی مختلفی ایجاد میشوند.زمانی که این پیوندها کاهش یابند فرصتهای اجتماعی حاصل از آن نیز از دست میرود. این همان چیزی است که باید تحت عنوان پیامدهای زندگی در تمدن مدرن پذیرفته شود.
از پیامدهای احتمالی دیگر زیست در تمدن مخاطره آمیز شهری که با ویروس آلوده شده است، کاهش مشارکت و همبستگی اجتماعی افراد در جامعه است. طبق بررسی های انجام شده علائم استرس پس از سانحه در میان کودکان قرنطینه شده 4 برابر بیشتر از کودکان قرنطینه نشده است و 30 درصد از این کودکان علائم اختلال پس از سانحه از خود نشان می دهند.
آسیب پذیری روانی کودکان در تحمل شرایط قرنطینهی خانگی، تهدید تلقی کردن سایر افراد جامعه به عنوان عاملان انتقال ویروس و در نتیجه کاهش ارتباطات و یادگیری اجتماعی میتواند پیش بینی کنندهی بروز اختلالات بیشتری در آینده و مشکلاتی در روابط اجتماعی، ایجاد فردگرایی مخاطره آمیز برای جامعه، خطراتی برای بنیان حیات اجتماعی و در نهایت سبب کاهش همبستگی اجتماعی و مشارکت عمومی افراد شود.
لزوم باز اندیشی
همانطور که تا بدین جا بیان شد دانستیم که تمدن مدرن بخش زیادی از آسیبها و خطراتی را که هر روزه با آن مواجه هستیم بازتولید می کند. این خطرات به شیوهای است که نه از چند و چون آن خبر داریم و حتی قدرت پیش بینی را تا حد زیادی از ما سلب می کنند. به گونه ای که بسیاری از اندیشمندان اجتماعی دل تنگ فضای روستایی و بازگشت به دوران پیشا صنعتی هستند.
اما حقیقت این است که انسان امروز حتی اگر بخواهد راهی برای بازگشت به دنیای پیشین ندارد. چاره ای که نظریهپردازان اجتماعی از جمله بک از آن سخن می گویند، بازاندیشی مدرنیته است. انسان امروز با پیدایش هر خطر خود ساخته به این میاندیشد که چگونه با وجود این خطرات می توان در تمدن مدرن زیست؟
اکنون شاید پس از پاندمی کرونا همگان بهتر درک کردند که سیستم بهم تنیدهی نظامهای اجتماعی مدرن به همان اندازهای که میتواند سودمند واقع شود، گاها قادرند ما را دچار زیان های غیر قابل جبران اقتصادی کنند. پس از همهگیری ویروس، فریاد پنهان محیط زیست که تا به امروز صدایی از آن شنیده نمی شد، آشکارا تبدیل به فریادی شد که اکنون تمام جهان مدرنیته گوش هایشان را برای نشنیدن آن محکم چسبیده اند.
فریادی که میگوید من همان چیزهایی که نمیبینید را برای شما آشکار میکنم تا بتوانید شفاف تر بیاندیشید و عمق بحرانی را که در آن زیست می کنید، درک کنید. شاید بتوان گفت تقدیر جمعی که بک از آن سخن گفت اکنون انسان مدرن را در بهترین وضعیت برای بازاندیشی قرار داده است.البته که از بخت بد آنگونه که بک گفت در اینجا خطر کاملا دموکراتیک نیست.
در نهایت اینکه به طور کلی خطری چون کرونا تمامی ابعاد زندگی اجتماعی و فردی از اعمال سادهای چون شستن دستها و بهداشت فردی، نگرشها دربارهی جایگاه انسان به عنوان موجودی حاکم بر طبیعت به موجودی که خود نیز مخلوق و تاثیر پذیر از آن است.
آگاهی بر اثرات پیچیده ی انسان مدرن مانند تاثیر تغذیهی فردی در نقطهای دور از جهان بر کل مرگ و زندگی میلیون ها انسان دیگر، تغییر در نگرشهای دینی افراد تا تاثیرات کلانتری چون تغییر سیاستهای اقتصادی دربارهی ارتباطات بین المللی و صنعت توریسم، تضعیف یا تقویت ارتباطات سیاسی و هزاران تاثیر در نهاد خانواده و .. همه و همه از تاثیرات پدیدهای است که شاید اگر مدرنیته وجود نداشت آنچنان گسترده نمی شد و شاید این بازاندیشی درسی است که هرچه سریعتر جامعهی جهانی باید آن را فراگیرد و در آن بیاندیشد.
جامعه ای که بازاندیش شده است اگر بیش از این خواهان متضرر شدن نیست باید بیش از اینها تفکر کند اصلا برود در اتاقی و به تمام اعمال زشت خود از ابتدای صنعتی شدن تا به امروز فکر کند چرا که اثرات بومرنگ به زودی تمامی آنها را هم درگیر خواهد کرد.
منابع آثار روان شناختی گسترش بیماری کووید 19؛شیما شهیاد جامعه شناسی شهری؛محمود شارع پور شهر؛فیل هوبارد جامعه خطر؛ اولریش بک