مرکز تجربه زندگی

نویسنده: admin

  • کاشت لوبیا و نگهداری آن

    کاشت لوبیا و نگهداری آن

    در این بین با تمام قوا نیز از گلدان خود مراقبت می‌کردیم، حتی بعضی وقت‌ها از سر لطف و محبت، آنقدر در گلدان آب می‌ریختیم که در نهایت بذر از بین می‌رفت و جوانه‌ای سر از خاک بیرون نمی‌آمد.

    این خاطرات را یادآوری کردم تا به شما بگویم اگر دلتان برای تجربه‌ی دوباره‌ی کاشت یک گیاه تنگ‌شده است، پس مطلب پایین که در مورد کاشت لوبیا در گلدان است را از دست ندهید. با مجله تجربه زندگی همراه باشید.

     

    آموزش کاشت و نگهداری لوبیا

    لوبیا نام نوعی دانه خوراکی است که در سال ۱۵۳۳ میلادی با نام مکزیکی اولیه‌اش «ایاکوک» از آمریکا به اروپا آورده شد و از آنجا به سایر نقاط جهان راه یافت و اکنون همه‌ساله میلیون‌ها تن به مصرف می‌رسد. جالب است بدانید که کاشت لوبیا راحت است و از طرفی لوبیا ریشه‌های کوتاهی دارد پس در کوچک‌ترین گلدان‌ها نیز قابل کاشت و محصول دهی است.

    چه زمانی لوبیا بکاریم؟

    معمولاً بهترین زمان برای کاشت لوبیا، فصل بهار است اما اگر قصد دارید که لوبیا را در آپارتمان و داخل گلدان بکارید، می‌توانید در هر فصلی از سال برای این منظور اقدام کنید، البته باید توجه داشت درصورتی‌که در فصول سرد اقدام به کاشت لوبیا در منزل بکنید، باید دمای مناسب برای رویش این گیاه را فراهم کنید، چراکه قرار دادن این گیاه در مجاورت سرما، خطر سرمازدگی و از بین رفتن گیاه را دارد.

    چه دمایی را برای رشد لوبیا فراهم کنیم؟

    لوبیا گیاهی گرمادوست است، از این رو محیط رشدی با شب‌های خنک و روزهای گرم برای جوانه‌زنی و رشد این گیاه مناسب است. به‌طور دقیق، دمای مطلوب برای کاشت لوبیا بین ۲۰ تا ۲۸ درجه در روز و در شب معادل ۱۵ تا ۲۰ درجه سانتی‌گراد است، لازم به ذکر است که این گیاه قادر به تحمل دمای بیش از ۳۰ درجه نیست و دمای بیش از ۳۵ نیز، سبب عدم تشکیل دانه در آن می‌گردد و همچنین دمای کمتر از ۱۵ درجه نیز بذر جوانه نمی‌زند و از بین می‌رود.

    در فرآیند رشد، این گیاه واکنشی نسبت به مدت روز ندارد پس لازم نیست که گیاه در نور اضافی قرار گیرد و قرار گرفتن در همان مدت طول روز به‌صورت طبیعی برایش کفایت می‌کند.

    مراحل کاشت لوبیا

    قدم اول: برای کاشت لوبیا ابتدا سری به آشپزخانه بزنید و چند عدد لوبیای پاک‌شده را انتخاب کنید «یادتان باشد که لوبیاهای کهنه و خراب را انتخاب نکنید». برای اینکه فرآیند جوانه‌زنی لوبیاها راحت شود، یک روز قبل از کاشت، آن‌ها را داخل دستمال خیس و مرطوب قرار دهید و یا اینکه 3 تا 5 ساعت قبل از کاشت، آن‌ها را در داخل آب ولرم بخیسانید.

    قدم دوم: برای انتخاب گلدان، قطر آن باید حداقل 15 سانتی‌متر باشد و توجه کنید که کف گلدان تعدادی سوراخ برای زهکشی و خروج آب اضافی داشته باشد. اگر خاک مناسب برای گلدان ندارید، سری به گل‌فروشی محل خود بزنید و خاک گلدانی ترکیبی و حاصلخیز تهیه نمایید. دقت داشته باشید که اگر خاک گلدان شما بیش از اندازه سفت است «یعنی اینکه رس خاک گلدان شما زیاد است» مقداری ماسه‌بادی را با خاک گلدان مخلوط کنید، البته گیاه لوبیا نسبت به خاک مورد استفاده زیاد حساس نیست.

    کاشت و نگهداری لوبیا

    قدم سوم: پس از گذر از قدم اول و دوم، در قدم سوم شروع به کاشت بذرهایی بکنید که آن‌ها را آماده کرده بودید، برای این کار حفره‌هایی به عمق ۳ الی ۴ سانتی‌متر بر روی بستر خاک ایجاد نمایید، همچنین حفره‌ها باید حداقل 5 الی 10 سانتی‌متر از یکدیگر فاصله داشته باشند. پس از تهیه حفره درون خاک، بذرهای لوبیا را درون حفره‌ها قرار دهید و سپس روی آن را به‌آرامی با خاک بپوشانید، بلافاصله پس از اینکه مرحله کاشت به پایان رسید، بستر خاک را آبیاری نمایید، به‌اندازه‌ای که عمق خاک نیز مرطوب شود و آب اضافی نیز از سوراخ‌های انتهای گلدان یا ظرف کاشت خارج شود.

    قدم چهارم: گلدان حاوی بذرهای لوبیا را به پشت پنجره یا هر قسمت از خانه که آفتاب‌گیر است، منتقل کنید و منتظر جوانه‌زنی لوبیاها شوید، البته توجه کنید که گلدان را مستقیماً در برابر نور آفتاب قرار ندهید. به‌طور معمول هر سه تا چهار روز یک‌بار نیز گیاه بایستی آبیاری شود، پس از گلدهی گیاه با توجه به اینکه نیاز آبی گیاه بیشتر می‌شود، هر هفته پنج الی هفت روز به گیاه آب بدهید.

    در هنگام آبیاری، توجه داشته باشید، خاک غرقاب نشود و فقط خاک را مرطوب کنید. توصیه می‌شود که آبیاری را صبح‌ها انجام دهید و در هنگام آبیاری حواستان باشد، اگر گیاه برگ داده است، برگ‌هایش خیس نشوند و به‌طور کلی در همه‌ی مراحل طول رشد گیاه همیشه پای گیاه مرطوب باشد، بدین منظور می‌توانید هر روز آب به سطح خاک اسپری کنید.

    قدم پنجم: معمولاً پس از ۳ هفته جوانه‌های لوبیا شروع به بیرون زدن از سطح خاک می‌کنند و 30 الی 40 روز بعد از کاشت، لوبیا شروع به گل‌دهی می‌کند که این فرآیند حدود 1 ماه طول می‌کشد. اغلب گونه‌های لوبیا بعد از گذشت 45 تا 75 روز آماده برداشت هستند. توجه فرمایید زمانی که غلاف‌ها برآمده شدند، غلاف‌ها را به‌دقت بچینید تا گیاه آسیب نبیند.

    کاشت و نگهداری لوبیا و پرورش آن

    سخن پایانی

    اگر در خانه گلدان ندارید، به‌جای آن انتهای بطری پلاستیکی نوشابه خانواده را ببرید و استفاده کنید، فقط توجه کنید که کف آن را سوراخ کنید. اگر خاک گلدان هم ندارید، می‌توانید از گلفروشی یا بازار گل خریداری کنید. همچنین می‌توانید به پارک محل خود بروید و از باغبان پارک بخواهید مقداری خاک به شما بدهند.

    جالب است بدانید تحقیقات ثابت کرده است که سر و کار داشتن با باغبانی و کشاورزی حتی اندک، مزایای زیادی برای سلامت روان و تندرستی دارد؛ برقراری پیوند خاص بین فرد و یک بوته موجب مزیت‌هایی از جمله حس امید و سرزندگی، کاهش برانگیختگی و شادابی در فرد می‌شود. در نهایت فراموش نکنید که شرایط برای کاشت لوبیا راحت فراهم می‌شود، فقط لازم است که شروع کنید.

  • مقدمه‌ای بر بیماری‌های روان‌تنی یا سایکوسوماتیک

    مقدمه‌ای بر بیماری‌های روان‌تنی یا سایکوسوماتیک

     

    بار‌ها شده افرادی را دیده‌ایم که با شکایت‌های جسمانی مختلف به پزشکان مراجعه می‌کنند و با نسخه‌ای سفید بر‌می‌گردند درحالی‌که نتوانسته‌اند کمک مورد انتظارشان را دریافت کنند. در دانش گسترده‌ی جهان امروز، مواجه با این چنین سردرگمی‌هایی می‌تواند ناشی از عدم اطلاع رسانی مناسب و کافی باشد. در این مطلب می‌خواهیم این گروه از بیماری‌ها را که سایکوسوماتیک (Psychosomatic) یا روان‌تنی نامیده می‌شوند، معرفی کنیم.

    بیماری روان‌تنی یا سایکوسوماتیک چیست؟

    بیماری‌های روان‌تنی گروهی از بیماری‌ها هستند که در آن هم روان و هم جسم درگیرند و با هم تعامل دارند؛ بعضی از بیماری‌های جسمی مستعد بدتر شدن و تأثیر گرفتن از فاکتور‌های روانشناختی همچون استرس و اضطراب هستند. بیماری‌های روان‌تنی تقریبا می‌توانند هر قسمتی از بدن را تحت تأثیر قرار دهند ولی معمولا ارگان‌های غیرارادی را هدف می‌گیرند.

    در این اختلالات نشانه‌های جسمانی به عنوان مُلازمی برای هیجانِ روان، خود را آشکار می‌سازند.

    تاریخچه‌ای از بیماری‌های روان‌تنی

    در حوزه علم روان‌شناسی معمولاً نمی‌توان ذاتِ یک مکتب و یا کشفی را به طور مطلق به یک نفر نسبت داد چرا ‌که از گذشته جدای از روان‌شناسان از فیلسوفان، از پزشکان و عصب‌شناسان زیادی تأثیر گرفته و شاخه‌ای پیوسته در حال رشد بوده است.

    در سال 1895 میلادی زیگموند فروید، عصب‌شناس اتریشی و پایه‌گذار روان‌کاوی، کتاب «مطالعه‌ای بر هیستری» را با کمک پزشکی به نام جوزف بروئر به تحریر درآورد. در آن زمان فروید و بروئر با مطالعات موردی بر بیماران‌شان که شکایات جسمانی از مریضی داشتند ولی نشانه‌ی عصب‌شناختی و یا فیزیکی در اندام‌ها نداشتند متوجه موضوعی جدید شدند و این نشانه‌های جسمانی را به روان و یا به طور دقیق‌تر ناخودآگاه آدمی نسبت دادند [آن را سمپتوم نامیدند] و در این باب رساله‌ای غنی در اختیار قرار دادند.

    اولین اشارات به ارتباط ذهن و جسم از تحقیق در مورد بیماری هیستری نشأت گرفت که بعد‌ها آن را اختلال تبدیلی نامیدند چرا که هیجان‌های ناخود‌آگاه به نمودِ جسمانی تبدیل می‌شدند [اختلال تبدیلی در دسته بیماری‌های شبه جسمی قرار گرفت که در ادامه تفاوت آن با بیماری‌های روان‌تنی بیان می‌شود].

    در سال 1950 فرانز الکساندر، پزشک و روان‌کاو مجارستانی که او را پدر طب روان‌تنی هم می‌نامند کتاب «طب روان‌تنی» را در نتیجه تحقیقات خود در زمینه رابطه‌ی پویای ذهن و بدن، به تحریر درآورد.

    فرانز الکساندر
    فرانز الکساندر

    در سال 1970 هنری لابوریت، عصب‌شناس فرانسوی در آزمایش خود نشان داد که اگر هنگام ظهور یک موقعیت استرس‌زا، اجازه‌ی عمل کردن به موش‌ها داده نشود و رفتار آن‌ها بازداری شود، فوراً باعث پیدایش یک بیماری جسمانی می‌شود. از نظر او بیماری‌های روان‌تنی در انسان تا حد زیادی به اجبارهای اجتماع بر افراد در حفظ اصول نسل قبلی وابسته است. فیلم فرانسویِ «عموی آمریکایی من» با تأثیر از نظرات او ساخته شده است.

    در ماه فوریه‌ی سال 2005 اتفاق جالبی در شهر بوستون آمریکا رخ داد که می‌توان آن را نوعی تأثیر ذهن بر بدن دانست. در این ماه تعداد مردان جوانی که به دنبال درمان برای سکته برآمدند به طور عجیبی افزایش داشت و نکته جالب این بود که بیشتر آن‌ها در واقع اصلا سکته‌ای را تجربه نکرده بودند. بعد از بررسی‌ها مشخص شد که این افراد یک روز بعد از این که تدی بروچی، یک چهره ورزشی معروف، به علت سکته در بیمارستان بستری شده بود، هر گونه علائم بدنی خود را به عنوان عامل سکته برداشت می‌کردند. بعد ها این پدیده گروهی به عنوان سندروم تدی بروچی معرفی شد.

    در سال‌های اخیر دکتر کنداک پرت، پروفسور و دانشمند علوم اعصاب، بیان کرد که هر سلول‌ از بدن آدمی در ارتباطی دائم با ذهن است و این رابطه را ملکول‌های هیجان نامید؛ او همچنین مدعی بود که بدن ما ذهن ناخودآگاه ما است، بنابراین هر اتفاقی در سطح ناخودآگاه می‌افتد توسط بدن به نقش در می‌آید.

    خانم کارولین میس نویسنده‌ی به نامِ آمریکایی در کتابش به نام “آفرینش سلامتی” این نظر را دارد که در طول زندگی انسان، تاریخچه و تجربه‌های زندگی با سلول‌ها بدن در هم آمیخته می‌شوند و جمله زیبایی در این باب می‌گوید:


    Your biography becomes your biology

    Caroline Myss

    بیماری‌های روان‌تنی چگونه رخ می‌دهند

    در علم پزشکی مقوله‌ای به نام “سل نهفته” داریم که در آن فردی در گذشته با باکتری سل برخورد داشته ولی نشانه ای از بیماری در او پیدا نشده است، حالا یا باکتری نتوانسته خودش را بروز دهد یا سیستم ایمنی باکتری را بدون نشانه‌ای مهار کرده است. این باکتری در قسمتی از ریه گیر می‌افتد و یک مجموعه از آن‌ درست می‌شود که سیستم ایمنی آن را کاملاً در بر می‌گیرد و کنترل می‌کند؛ این باکتری هیچ مزاحمتی برای بدن ندارد و کاملاً اسیر سیستم ایمنی است. ولی اگر سیستم ایمنی بدن به هر علتی ضعیف شود، این باکتری از حصار خارج شده و بیماری سل را ایجاد می‌کند.

    این فرایند را می‌توان به نحوه عمل سیستم روانی تشبیه کرد؛ همانطور که جسم انسان دفاع‌هایی دارد، برای سیستم روانی نیز دفاع‌هایی در نظر گرفته شده است. خیلی از تفکرات مخرب و ضربه‌های روانی که در گذشته اتفاق افتاده و عاطفه‌ی همراهِ آن، مثل آن باکتری سل که در ریه اسیر سیستم ایمنی می‌شود، در سیستم روانی ما گیر می‌افتند. ارتباط این مسأله با بیماری‌های روان‌تنی اینجاست که وقتی نیروی روانی انسان به هنگام ظهور یک بیماری جسمانی و تظاهرات آن ضعیف می‌شود، این دو بخش از وجود انسان تأثیر متقابل و آسیب‌زایی به یکدیگر وارد می‌کنند؛ بیماری جسمانی بر نیروی روانی و هیجان‌ها و افکار مخرف بر نشانه‌های بیماری جسمانی.

    نگاه روانکاوی بر بیماری‌های روان‌تنی

    روانکاوی از همان ابتدا که توسط زیگموند فرویدِ اتریشی به عنوان یک مکتب ارائه شد (البته باید گفت که کار فروید راسخ‌ترین اعلانِ جهانیِ روانکاوی تا آن زمان بود و پایه‌های این مکتب قبل از او توسط افرادی پی‌ریزی شده بود)، مانند یک پارادوکسِ پویا بین دو قطبِ مورد پذیش عام بودن و نبودن، در حال تلاطم بود؛ این جذر و مد‌ها با شکل گیری زیرشاخه‌های معتدل‌تری برای این مکتب آرام‌تر شد و جهانیان روز به روز بیشتر با جزئیات این مکتب آشنا شدند.

    همانطور که قبل‌تر اشاره شد، فروید با کتاب مطالعه‌ای بر هیستری از پیشگامان ارتباطِ ذهن و جسم بود و در این راستا می‌توان مفاهیم امروزی را تا حد زیادی نشأت گرفته از نظریات او دانست؛ فروید در روشن سازی ناخودآگاهِ ذهن آدمی می‌گوید «ذهن مانند یک کوه یخ بوده که تنها بخشِ کوچکی از آن بر روی آب شناور است» . مرتبط دانستن مفهوم کوه یخ فروید با بیماری‌های روان‌تنی اینگونه تبیین می‌شود که اگر قسمتی از کوه که در آب قرار دارد و بر ما پوشیده است فرو بریزد و یا از بین برود، بر قسمت بالایی که بر روی آب شناور است تأثیر می‌گذارد.

    بیماری‌های روان‌تنی

    حال شاید درک این که چرا بیماری‌های روان‌تنی بیشتر بر ارگان‌های غیر ارادی تأثیر می‌گذارند، راحت‌تر باشد؛ ناخودآگاهِ ذهن بر غیر‌ارادیِ جسم.

    مثالی از بیماری‌های روان‌تنی

    بیماری های زیادی در این دسته جا می‌گیرند و به تازگی تحقیقات بر این نظر‌اند که اکثر بیماری‌ها جنبه روان‌شاختی دارند از قبیل:

    • بیماری‌های گوارشی
    • بیماری‌های قلبی و عروقی
    • بیماری‌های پوستی نظیر پسوریازیس و اگزما.
    • انواع آرتریت
    • فشار خون و بسیاری از بیماری‌های دیگر

    هنگامی که سیستم روانی انسان بخواهد جسم را برای ناخوشی‌اش تحت تأثیر قرار دهد، خط اول آسیب‌پذیری دستگاه گوارش است. درصد زیادی از افراد از بیماری‌های دستگاه گوارش مانند زخم‌های گوارشی، التهاب‌های خود‌ایمنی روده (بیماری کرون)، سندروم روده تحریک‌پذیر و … رنج می‌برند که جنبه روانی نقش پررنگی در بیماری آن‌ها بازی می‌کند.

    به عنوان نمونه، فردی را تصور کنید که در دوره‌هایی از زندگی دچار زخم معده می‌شود و با درمان‌های موقت، آن را کنترل می‌کند. بروز موقعیتی دشوار در زندگی و نحوه برخورد این فرد با مسائل، در عود بیماری‌اش تأثیر می‌گذارد؛ شرایط زمانی وخیم‌تر می‌شود که فرد شخصیتی آسیب‌پذیر نسبت به استرس داشته باشد و همچنین مستعد افسردگی باشد چرا که باعث مزمن شدن زخم معده‌ی او شده و تظاهراتِ زیان‌باری را به همراه دارد.

    تفاوت بیماری‌های شبه ‌جسمی و روان‌تنی

    در اختلالات شبه ‌جسمی بر خلاف اختلالات روان‌تنی، فرد بدون این که بیماری جسمانی داشته باشد، نشانه‌های بدنی دارد؛ برای مثال فرد درد شکمی مهیبی را تجربه می‌کند ولی وقتی به پزشک مراجعه می‌کند دلیلی جسمانی برای درد‌هایش پیدا نمی‌شود. در یکی از انواع این اختلالات، افراد نشانه‌هایی مثل از دست دادن کامل بینایی یا شنوایی و یا بی‌حسی یا فلج اندام‌ها را تجربه می‌کنند که در مواردی این نشانه‌ها می‌توانند تا مدت‌ها باقی بمانند.

    اکثر بیمارانی که این شرایط را تجربه می‌کنند بینشی نسبت به فرایند بیماری خود نداشته و قبول نمی‌کنند که نشانه‌های آن‌ها ناشی از عوامل روان‌شناختی است. آن‌ها معمولاً پزشکان را متهم به ناتوانی در شناخت بیماری می‌کنند.

    بنابراین، در بیماری‌های روان‌تنی، بیماری جسمی وجود دارد ولی در بیماری‌های شبه جسمی، بیماریِ جسمانی دیده نمی‌شود.

    درمان بیماری‌های روان‌تنی

    سراسر دنیا برای هر بیماری درمانی خاص، چه دارو درمانی چه عمل‌های مختلف و غیره، در نظر گرفته می‌شود. بیماری‌های این گروه نیز مستثنی نیستند؛ از آنجایی که عملکرد بیماری‌های روان‌تنی می‌تواند پیچیده‌تر از سایر بیماری‌های جسمانی باشد، درمان ‌آن‌ها نیز نیازمند توجه گسترده‌تر و عمیق‌تری است. در مسیر درمانی علاوه بر درمان پزشکیِ خاص هر بیماری (که خط اول برای کمک به این بیماران است) باید نگاهی به جنبه‌ی روانشناختی داشت و این منظرِ روانشناختی خود بسیار متنوع بوده و دامنه تأثیر هر یک از این فرایند‌های درمانی متفاوت است.

    درمان در حیطه پزشکی

    درمان بیماری‌های روان‌تنی در حیطه پزشکی به دو شاخه اصلی مرتبط می‌شود: یکی از آنها شاخه‌ای است که صرفاً متمرکز بر جنبه جسمانی بیماری بوده، برای مثال بیماری آسم که فرد باید به پزشک فوق‌تخصص ریه مراجعه کند و در راستای بیماری‌اش دارو بگیرد؛ شاخه دیگر مربوط به حوزه روانپزشکی می‌شود که فرد بیمار برای تعدیل بیماری‌اش داروی روانپزشکی طبق نظر پزشک دریافت می‌کند (در بحث تخصصی‌تر داروی روانپزشکیِ دولوکستین از گروه SSNRI ها دارویی است که استفاده گسترده‌ای برای بیماری‌های روان‌تنی دارد).

    درمان در حیطه روانشناسی

    از این فرایند‌های درمانی ‌می‌توان موارد زیر را نام برد:

    روان‌درمانی فردی: همانطور که در مقدمه متن ذکر شد افراد حتی بدون آگاهی از اینکه بیماریشان روان‌تنی است، با افزایش فشار روانی در زندگی، خود متوجه عودِ نشانه‌ها و حتی گاهی بستری شدن در بیمارستان می‌شوند؛ در نتیجه حل شدن تعارضات و درگیری‌های شخص در یک محیط امن می‌تواند رهاییِ آرامش‌بخشی را برای او به ارمغان بیاورد.

    رواندرمانی گروهی: گروه درمانی را می‌توان نوعی همدردی جهانی دانست. بسیاری از بیماران درمان را با این احساس آغاز می‌کنند که در مصیبت خود منحصر‌به‌فردند؛ افشایِ وجودِ افکار مشابه راجع به بیماری در سایر اعضای گروه، به طرز شگفت‌آوری مایه‌ی تسلی و تجربه‌ای بسیار سودمند برای بیماران است. این روش در کشورهای غربی بسیار شایع‌تر است.

    روش‌های دیگری مانند شوک برقی (ECT) و رژیم‌های غذایی خاص نیز وجود دارند که می‌توان آن‌ها را در گروه فرعی جای داد.

    خلاصه مطلب

    می‌توان اینگونه سخن کوتاه کرد که ارتباط میان ذهن و بدن به پره‌های یک آسیاب شباهت دارد، چراکه این پرره‌ها در تعامل با یکدیگر کار می‌کنند و در کار با هم است که نتیجه می‌دهند، اگر برای یکی مشکلی بوجود آید کارکرد دیگری هم درگیر میشود. همانطور که گفته شد بیماری‌های روان‌تنی نمادی روشن در زمینه‌ی ارتباط ذهن و بدن بوده و نیازمند توجه زیادی است؛ با وجود این که این حوزه از علم تقریبا تازگی دارد ولی تحقیقات گسترده و سودمندی در این باب صورت گرفته است که تا به امروز مسائل زیادی را روشن ساخته‌اند.

    کلینیک تجربه زندگی: اگر به دلایلی فکر می‌کنید بیماری شما در اثر عوامل روانی تشدید می‌شود یا حتی بدون این که دلیل جسمی وجود داشته باشد، احساس درد می‌کنید، می‌توانید به دکتر کامران درخشان، روانپزشک و فلوشیپ سایکوسوماتیک مراجعه کنید. برای تعیین وقت به واتساپ کلینیک تجربه زندگی (989031492837) پیام دهید.

    منابع مورد استفاده

    Dominique Hange, Calle Bengtsson, Valter Sundh & Cecilia Björkelund (2007)
    The natural history of psychosomatic symptoms and their association with psychological symptoms: Observations from the Population Study of Women in Gothenburg, The European Journal of General Practice, 13:2, 60-66, DOI: 10.1080/13814780701377497

    Khetrapal, Afsaneh. (2018, August 23). Psychosomatic Disorder Treatment Options. News-Medical. Retrieved on January 31, 2021 from https://www.news-medical.net/health/Psychosomatic-Disorder-Treatment-Options.aspx.

    Kaplan and Sadock’s Comprehensive

    Britannica, T. Editors of Encyclopaedia (2021, January 18). Franz Alexander. Encyclopedia Britannica. https://www.britannica.com/biography/Franz-Alexander

    Kunz E. (2014). Henri Laborit and the inhibition of action. Dialogues in clinical neuroscience16(1), 113–117. https://doi.org/10.31887/DCNS.2014.16.1/ekunz

     

     

  • معرفی کتاب وقتی نیچه گریست

    معرفی کتاب وقتی نیچه گریست

    در این مطلب از مجله تجربه زندگی، به معرفی کتاب وقتی نیچه گریست و بررسی جنبه‌های مختلف آن، همچنین معرفی اروین یالوم، نویسنده‌ی این کتاب می‌پردازیم. با ما همراه باشید.

    کتاب وقتی نیچه گریست

    قصه از اینجا شروع شد؛ پایان قرن نوزدهم. نامه ای از لو سالومه به دکتر بروئر رسید:« آینده ی فلسفه ی آلمان در خطر است. لازم است شما را برای امری بسیار ضروری ملاقات کنم. وعده ی ما ساعت 9 صبح فردا در کافه سورنتو.»

    لو سالومه دختر جوانی که به دنبال دکتر بروئر (همکار زیگموند فروید) است تا به کمک این پزشک معروف وینی بتواند نیچه را که از سردرد شدیدی رنج می برد، به درمان جذب کند؛ بدون آنکه نیچه از جریان بویی ببرد.

    لو سالومه، کتاب وقتی نیچه گریست
    لو سالومه

    لو سالومه خود را به نوعی مسئول بیماری نیچه می داند و تمام آنچه بین او، نیچه و پل اتفاق افتاده بود را برای دکتر بروئر بیان می کند. او اذعان دارد که جسم و ذهن نیچه بیمار است و بیش از هر چیزی از ناامیدی رنج می کشد. به نظر لو سالومه این ناامیدی آنقدر عمیق است که ممکن است در آینده دست به خودکشی بزند. نکته جالب توجه این است که او برای درمان ناامیدی اش از هیچ کسی تقاضای کمک نمی کند.

     دکتر بروئر به لو سالومه می گوید دارویی برای درمان ناامیدی نیست.

    سالومه جوان چنان او را مجذوب خود و سخنانش می‌کند که نهایتا بروئر درمان نیچه را می‌پذیرد. او با فروید که دوستی عمیقی بین آنهاست ، در مورد بیماری نیچه گفتگوهای بسیاری می‌کند و فروید در جریان درمان گره‌های بسیاری را می‌گشاید.

    آیا کتاب وقتی نیچه گریست در خصوص زندگی نیچه است؟

    هر چند این داستان حول محور نیچه می‌چرخد، اما با جزئیات به زندگی واقعی او نمی‌پردازد. این رمان آمیزه‌ای از واقعیت و خیال است. شخصیت‌های نام برده شده در رمان، افراد برجسته تاریخ اروپا هستند اما قرار گرفتن آن‌ها کنار هم در یک زمان، خلاقیت نویسنده است.

    خلاصه‌ای از زندگی نیچه

    نیچه در سن 24 سالگی در سمت استادی دانشگاه بازل قرار گرفت. او جوان ترین فرد در نوع خود در تاریخ این دانشگاه به شمار می‌رود. در سال 1879 به خاطر بیماری هایی که در تمام طول عمرش با او همراه بود، از سمت خود در دانشگاه بازل کناره گیری کرد و دهه‌ی بعد عمر خود را به تکمیل نوشته‌ها و آثارش اختصاص داد.

    در سال 1889 و در 44 سالگی، قوای ذهنی اش را به طور کامل از دست داد و دچار فروپاشی ذهنی شد. و سال‌های باقی عمرش را تحت مراقبت مادرش و پس از آن خواهرش الیزابت گذراند و در سال 1900 در گذشت.

    تحلیل و معرفی کتاب وقتی نیچه گریست

    کتاب «وقتی نیچه گریست» یک رمان با مضمون روانشناختی است که از زبان شخصیت اول داستان یعنی دکتر بروئر پزشک معروف وینی، که درمان فیلسوف آلمانی به نام نیچه را به عهده می‌گیرد، بیان می شود. او در اولین دیدارش با نیچه بسیار هوشمندانه برخورد می کند تا بتواند توجه او را برای درمان جلب نماید. بروئر سوالاتی در خصوص روابط نیچه می‌پرسد و در ادامه به او می گوید که این‌ها سوالات معمول پزشکی نیست اما من به تمامیت موجود زنده باور دارم و معتقدم احساس سلامت جسمانی، از سلامت روانی و اجتماعی قابل تفکیک نیست.

    کتاب وقتی نیچه گریست

    این داستان علاوه بر مشکلات شخصی بروئر، به چالش های روند درمان او با نیچه نیز می‌پردازد.

    بروئر برای تسهیل روند درمان و تشویق نیچه به صحبت کردن در مورد افکار و احساساتش تصمیم می‌گیرد درمان آنا اُ (گفتگو درمانی) را که به تازگی تجربه کرده است، برای او شرح دهد. بدین ترتیب بین بروئر آرام و دلسوز و نیچه حساس و خوددار گفتگوی تندی ایجاد می‌شود. هر چه آن دو به هم نزدیک تر می‌شوند، بروئر در می‌یابد زمانی می‌تواند نیچه را معالجه کند که نیچه اجازه‌ی این کار را به او بدهد.

    آنچه یالوم در این کتاب بیان کرده، آمیزه‌ای از واقعیت و خیال است؛ داستانی خیالی از رویارویی شخصیت‌های برجسته‌ی تاریخ اروپا، فردریش نیچه، یوزف بروئر و زیگموند فروید، که روایت داستان را جذاب تر می‌کند.

    اروین د. یالوم در این رمان علاوه بر تکنیک‌های درمانی بسیاری مانند تداعی آزاد و تاویل رویا که برای درمان وسواس فکری رایج مناسب است، به معرفی درمان اگزیستانسیال و رابطه‌ی عمیق بین درمانگر و بیمار که بسیار اهمیت دارد نیز می پردازد.

    این کتاب نوعی تقابل بین فلسفه و روانکاوی است و چگونگی شکل گیری ایده‌ی درمان روانکاوی را در ذهن فروید جوان به تصویر می‌کشد.

    اروین یالوم نویسنده‌ی کتاب وقتی نیچه گریست

    اروین د. یالوم نویسنده‌ی کتاب وقتی نیچه گریست، در سال 1931 در واشنگتن دی.سی (ایالت متحده آمریکا) به دنیا آمد. او عاشق کتاب خواندن بود و بیشتر وقت خود را در خانه با خواندن کتاب می‌گذراند. وی می‌گوید: «در انتخاب کتاب‌ها هیچ راهنمایی نداشتم، زیرا والدینم حتی از تحصیلات عمومی هم بی‌بهره بوده‌اند.»

    اروین د یالوم

    یالوم روانپزشک ،روان‌درمانگر ، گروه‌درمانگر اگزیستانسیال (هستی گرا) ، استاد بازنشسته دانشگاه استنفورد ، از برجسته‌ترین رمان نویسان حوزه‌ی روانشناختی است که آثار بسیار ارزشمندی از جمله‌ دژخیم عشق، دروغ‌گویی روی مبل، درمان شوپنهاور و مامان و معنای زندگی به قلم او به رشته تحریر در آمده‌اند. او معتقد است از باروخ اسپینوزا، آرتور شوپنهاور و اتو رانک در نوشته‌هایش تاثیر گرفته‌است.

    نظراتی درباره‌ی کتاب وقتی نیچه گریست

    بوستن گلوب می نویسد: این کتاب، تحقیقی موشکافانه و رمانی هوشمندانه و سرشار از تخیل است.

    تئودور روزاک، نویسنده کتاب کورسو می‌نویسد: وقتی نیچه گریست پس از دژخیم عشق (جلاد عشق) گامی رو به جلو برای اروین یالوم محسوب می‌شود. او افکار ژرف انسانی را در لفافه داستانی بی‌نظیر بیان می‌کند. بیش از این چه می‌توان خواست؟

    ترجمه‌ی کتاب وقتی نیچه گریست

    کتاب وقتی نیچه گریست در ایران به سه عنوان ترجمه و منتشر شده است. مترجمان و نشرها عبارتند از:

    وقتی نیچه گریست : ترجمه سپیده حبیب – نشر قطره

    و نیچه گریه کرد : ترجمه مهشید میرمعزی – نشر نی

    هنگامی که نیچه گریست : ترجمه کیومرث پارسای – نشر جامی

     

    کاب وقتی نیچه گریست برای چه کسانی مناسب است؟

    این کتاب برای افرادی که اهل ادبیات، فلسفه، هستی گرایی و انسان شناسی، بالاخص روانشناسی هستند ، می‌تواند بسیار جذاب و آموزنده باشد.

    اگر دانشجوی روانشناسی یا درمانگر هستید، با هر نوع رویکردی این کتاب می‌تواند برای ارتباط بهتر با بیمار به شما کمک کند، با خواندن این کتاب با تصویر سازی بسیار قوی، در هر لحظه از زمان کافی است چشمانتان را ببندید، آن وقت به راحتی می‌توانید خود را جای درمانگر و یا بیمار تجسم کنید.

    علاقمندان به نویسندگی و حوزه ادبی، از این رمان فاخر می‌توانند الهام بگیرند. این رمان علی رغم صحنه های دلخراشی که از ناامیدی نیچه به تصویر کشیده است، می‌تواند با چالش‌هایی که بین شخصیت‌های داستان وجود دارد، ایجاد جذابیت کند.

  • معرفی پادکست رواق

    معرفی پادکست رواق

    ا ما همراه باشید تا بیشتر با محتوای این پادکست آشنا شویم.

    معرفی پادکست رواق

    اگزیستانسیالیسم را به فارسی اصالت وجود ترجمه کرده اند. تقدم وجود بر ماهیت، فردیت، آزادی، درون ماندگاری، گزاف بودن جهان و عواطف وجودی مانند غم و دلهره.

    از اسم پادکست هم اصلا نترسید! جملاتش بیش از انتظار در بطن زندگی ملموس و آشناست.

    می‌ترسید بی ‌آن که بداند می‌ترسد.

    غمگین بود بی آن که بداند از چه.

    می‌خواست برود، بی آن که بداند به کجا.

    دلتنگ بود، بی آن که بداند برای که.

    این عبارت توصیفی است که در فرزین رنجبر برای معرفی محتوای پادکست در پلتفرم‌های مختلف به طور ثابت بیان کرده است.

    در پادکست رواق با کتاب روانشناسی اگزیستانسیالیسم اثر اروین د. یالوم همراه می‌شویم؛ در هر فصل از کتاب با بررسی مفاهیم گوناگون در رابطه مرگ، زندگی، عشق، آزادی و امنیت به بینشی عمیق دست پیدا می‌کنیم و با مشاهده الگوهای زندگی خود و پذیرفتن آن‌ها در مسیر زندگی باکیفیت‌تر قدم بر می‌داریم.

    فرزین رنجبر در این پادکست به بررسی چهار دغدغه اصلی انسان یعنی؛ تنهایی، مرگ ، پوچی و آزادی می‌پردازد و با بیان مثال‌های متعدد، این ترس‌های وجودی را در زندگی روزمره تعریف می‌کند. با شناخت هرچه بیشتر این ترس‌ها زندگی را بهتر می‌پذیرید و از بیماریهای روانی و به قول یالوم روان نژندی‌ها فاصله خواهید گرفت.

    . آن همه معنا کجا رفت؟ کار دیگر برایم معنا آفرین نیست و حتی تخیلی فوق العاده خلاق هم نمی‌تواند به کمک من و کارگر خط مونتاژ تلفن هوشمند بیاد.

    . دیروز برای ساعت‌های اخر روز مرخصی گرفتم و از کافه همیشه شلوغی که هر روز بی توجه از جلو آن رد می‌شوم قهوه‌ای خریدم و در میان نسیم بهاری به تماشای غروب آفتاب نشستم. اگر انتخاب نمی‌کردم الان این لحظه را زندگی کنم چه انتخاب‌های دیگری داشتم؟

    احتمالا شما هم تا به حال با چنین پرسش‌هایی مواجه شده‌اید و حتما بارها درمورد مرگ، پوچی زندگی، مسئولیتی که برعهده دارید و طیف گاها محدود انتخاب‌های خود فکر کرده اید. به زبان ساده این چهار شکل جهان شمول، اصلی ترین سائق‌های زندگی هستند و می‌توانند همه ما را به سمت افسردگی و رها کردن فرصت زندگی ببرند. اما اگر نسبت به این سائق ها آشنا باشیم چه خواهد شد؟ اگر همه نشانه های ترس از مرگ و پوچی و حتی اراده و مسئولیت را در زندگی روزمره خود آگاهانه تجربه کنیم، چه خواهد شد؟

    با معرفی پادکست رواق به علاقه‌مندان روانشناسی، فلسفه و همه‌ی کسانی که قصد بهبود کیفیت زندگی خود را دارند، می‌توانید به زندگی شان رنگ زیباتری اضافه کنید.

    اگر در زندگی خود همواره با ترس از تنهایی مواجه‌اید، اگر در روابط عاطفی خود با عدم صمیمیت پیش می‌روید، اگر به دنبال
    یافتن یک معنا برای زندگی حقیق هستید و همچنین اگر به دنبال بهبود سلامت روانی و عاطفی خود هستید، پادکست رواق برای شما است.

    پس از گوش کردن به این پادکست تغییر را در شیوه نگرش به زندگی خود احساس خواهید کرد.

    اینجا می‌توانید یکی از اپیزود‌های منتخب پادکست رواق را بشنوید:

    اگزیستانسیالیسم به چه معناست؟

    امروزه افراد بیشتر دوست دارند بدانند چرا به دنیا آمده‌اند، چرا زندگی می‌کنند. در این میان رسانه‌هایی مانند پادکست رواق، انسان را بیشتر به سوی تفکر در این مسیر هدایت می‌کند. اگر مخاطب جدی روانشناسی باشید احتمالا تا به حال نام فلسفه اگزیستانسیالیسم را شنیده‌اید. سارتر، کامو و هایدگر از افرادی هستند که به صورت جدی به این فلسفه پرداخته‌اند. اروین یالوم نیز به عنوان یکی از مؤثر رواندرمانگرهای قرن اخیر در کتاب اتاق درمان خود به بررسی این فلسفه پرداخته و فرزین رنجبر به زبانی ساده روایات کتاب را در پادکست رواق تعریف می‌کند.

    اگر قصد آشنایی بیشتر با مفاهیم فلسفه اگزیستانسیالیسم را دارید و از قبل هیچگونه مطالعه‌ای در این زمینه نداشتید، پادکست رواق مناسب شماست. تنها لازم است توجه داشته باشید که اگر تحت درمان روانشناس و یا رواندرمانگر هستید قبل از گوش کردن به این پادکست با ایشان مشورت کنید.

    برای درک هرچه بهتر این موضوع، شعرهایی که تا کنون از حکیم خیام نیشابوری شنیده‌اید به خاطر بیاورید، شگفت زده خواهید شد اگر بدانید که دغدغه های اصالت وجود از هزاران سال پیش و در همه فرهنگ ها ریشه دارند؟ با شعری از حکیم عمر خیام بحث را به پایان می‌بریم؛

    ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست
    بی باده گلرنگ نمی‌باید زیست
    این سبزه که امروز تماشاگه ماست
    تا سبزه خاک ما تماشاگه کیست

    پیشنهاد مطالعه: تنهایی اگزیستانسیال

    طرفداران پادکست رواق

    اگر به پادکست رواق گوش کنید، واژه «رواقیون» را در اپیزودهای مختلف این پادکست خواهید شنید. فرزین رنجبر روانشناس اگزیستانسیالیسم و گوینده پادکست رواق، از این واژه برای خطاب کردن مخاطبین و طرفداران پادکست رواق استفاده می‌کند. رواقیون افرادی هستند که با دنبال کردن پادکست رواق در پلتفرم‌های پادکست سعی در شناخت هر چه بهتر هویت خود دارند و در مسیر خودشناسی و خودیاری قدم برمی‌دارند.

    پادکست رواق

    طرفداران پادکست رواق با دنبال کردن صفحه اینستاگرام پادکست رواق در جریان اخبار جانبی پادکست قرار می‌گیرند و بین هر قسمت از اپیزودهای پادکست در اینستاگرام به بیان تجربیات خود نسبت به اپیزود قبلی، می‌پردازند.

    خصوصیات اعتیاد آور پادکست رواق

    اعدادی مانند 4.5 میلیون دانلود و آمار 100هزار مخاطب برای هر اپیزود از پادکست رواق نشان دهنده میزان محبوبیت این پادکست درمیان علاقه مندان به راه رشد بوده و خبر از موفقیت فرزین رنجبر در تولید محتوا از یک اثر هنری را دارد. توجه به سابقه کاری رنجبر در تولید محتوا و البته مجری گری و گویندگی لحن قصه گویی و استفاده از کلمات مناسب در این پادکست جایی برای تعجب از محبوبیت پادکست رواق باقی نمی‌گذارد.

    پادکست رواق سخت ترین مفاهیم روان‌درمانی را به ساده‌ترین شکل ممکن برای همه‌ی افراد، با هر درجهای از سواد آکادمیک توضیح می‌دهد.

    برای شنیدن پادکست رواق به اپلیکیشنهای شنوتو، ناملیک، کست باکس ، پادبین، گوگل پادکست و آیتونز مراجعه کنید و با تایپ کردن نام ravaq@ پادکست را سابسکرایب کنید تا از انتشار اپیزودهای جدید مطلع شوید.

    پادکست رواق در castbox

  • تنهایی اگزیستانسیال

    تنهایی اگزیستانسیال

    بی‌شک واژه تنهایی و احساس آن برای همه‌ واژه‌ای آشناست. اکثر ما احساس تنهایی را متناظر با جدا افتادن از دوستان و عزیزان‌مان می‌دانیم و در کنار افرادی که دوست نداریم، احساس تنهایی می‌کنیم. اما آیا می‌توان گفت در عمق این جدا افتادگی‌ها تنهایی اساسی‌تری جا دارد که به هستی ما مربوط می شود؟

    در این مطلب از مجله تجربه زندگی درباره تنهایی اگزیستانسیال صحبت می کنیم.

     

    مقدمه ای بر اگزیستانسیالیسم

    قبل از موضوع تنهایی اگزیستانسیال، بهتر است به مقدمه‌ای بر اگزیستانسیالیسم بپردازیم. ریشه‌های اگزیستانسیالیسم را می‌توان از سقراط ردیابی کرد اما اگزیستانسیالیسم به عنوان یک جنبش محصول نسل بعد از جنون جنگ جهانی اول و جستجو برای معنا بعد از ویرانی جنگ جهانی دوم بود. از فلاسفه مشهور اگزیستانسیالیسم که تأثیر بارزی بر شکل‌گیری روان درمانی اگزیستانسیال داشتند می توان به کیرکگور،نیچه، هایدگر، کامو، سارتر و‌… اشاره کرد. سرشناسان روان‌درمانی اگزیستانسیال افرادی چون بینزوانگر، مدارد باس، رولومی، ویکتور فرانکل، اروین یالوم، امی ون دورزن هستند.

    اگزیستانسیالیسم بیش از آنکه یک جنبش رواندرمانی باشد نوعی از فلسفه و دریچه‌ای برای دیدن انسان و پرداختن به آن است. اگزیستانسیالیسم که در فارسی به وجودگرایی ترجمه شده است، به فهم پدیدارشناسانه وجود و هستی بشر از آن جهت که موجودی هستی‌مند است می پردازد. اگزیستانسیالیسم انسان‌ها را در چارچوب‌های فراهم شده پیشین همچون بهنجاری و نابهنجاری روانی نمی‌بیند و آن ها را به قطعات مختلفی همچون هیجان، تعارض و احساس و…تقلیل نمی‌دهد بلکه تلاش می‌کند جهان پدیداری انسان را به دور از هرگونه چهارچوب تقلیل گرایانه و تکنیک‌گرا ببیند.

    اساس فلسفه اگزیستانسیالیسم بر روی انتخاب، آزادی، اضطراب و مسئولیت است. در رویکرد اگزیستانسیالیسم به هنگامی که در پی شناخت یک نفر هستیم معلومات مان درباره او باید در درجه دوم اهمیت نسبت به واقعیت اساسی هستی کنونی او قرار بگیرد. در درمان ارتباط یک هستی با هستی دیگر روی می‌دهد در واقع درمان یک فرآیند تکوین یا شوندگی است.

    در این دیدگاه اساساً تعارض حاصل رویارویی فرد با مسلمات هستی همچون مرگ، پوچی، تنهایی و آزادی است و تعارض و اضطراب را نمی‌توان از وجود موجود هستی‌مندی که آگاه به هستی و همچنین فناپذیری خود است حذف کرد. آنچه اهمیت دارد رویارویی اصیل با این مسلمات است. کیرکگور از اضطراب با عنوان سرگیجه آزادی یاد می‌کند از آنجایی که انسان آزاد است همیشه دچار این سرگیجه است اما آنچه اهمیت دارد مسئولیت او در کشاکش این سرگیجه مدام است.

    تنهایی اگزیستانسیال چیست؟

    تنهایی اگزیستانسیال

    تنهایی اگزیستانسیال مفهومی عمیق‌تر از احساس تنها بودن میان فردی را در بر می‌گیرد. تنهایی اگزیستانسیال نوعی از تنهایی است که زمانی تجربه می شود که ما به عنوان یک انسان درک می‌کنیم که در تجربه هستی خود تنهاییم و تنها ادراک کننده واقعی جهان درون و تجربه زیسته مان خودمان هستیم.

    هیچ رابطه ای هر چقدر هم که عمیق و صمیمانه باشد این تنهایی را از بین نخواهد برد چون این نوع تنهایی از مختصات ذاتی هستی ماست.

    تنهایی اگزیستانسیال همچون مغاکی است که میان ما و هر موجود دیگری دهان گشوده و پلی هم نمی‌توان بر آن زد.
    هر یک از ما از ابتدای هستی خود به تنهایی در خانه بدن و روان خود زیسته‌ایم، روزها و شب های این خانه را به تنهایی سپری کرده‌ایم و نقش و نگارهای دیوارهای این خانه را از نزدیک فقط خودمان به تنهایی دیده‌ایم هر چند که بیرون از خانه افرادی در کنار ما هستند اما این یک حقیقت است که ما در خانه بدن و روان خود همیشه تنها بوده‌ایم.

    تجربه ما از چشیدن یک غذای خوب ، غرق شدن و لذت بردن از یک کتاب یا موسیقی، درد، عشق و یا هر چیز دیگری که در صفحه ذهن ما نقش می بندد صرفاً تجارب ماست ما آن‌ها را با بقیه در میان می‌گذاریم اما همیشه مواردی از آن تجربیات باقی می‌ماند که قابل انتقال به دیگری نیستند؛ کیفیتی از آن تجربیات وجود دارد که هیچ گاه دیگری قادر به درک آن نیست و هرگز کسی حقیقتاً تجربه فرد دیگری را درک نخواهد کرد.

    تنهایی اگزیستانسیال و اضطراب

    تنهایی نخستین خاستگاه اضطراب است.جدا شدن با هستی ما عجین شده و منشا اضطراب‌های ماست. اولین تجربه جدایی در لحظه تولد رخ می‌دهد. تجربه ای که اتو رنک از آن به عنوان ضربه یا تروما تولد یاد می کند. در وجود ما از تنها بودنمان وحشت و ترسی عمیق نهفته است که رویارویی با آن اولین قدم برای رشد و بلوغ است.

    گاهی چنان این تجربه وحشت آور و هولناک می‌شود و در انسان احساس گمگشتگی به وجود می‌آورد که گریز از این حقیقت را به رویارویی با آن ترجیح می دهد؛ خود را در میان چیزهای مختلف جهان گم می کند تا گم گشتگی خود را نبیند! اما بی‌اعتنایی ما به حقیقت هیچگاه حقیقت را از بین نخواهد برد.

    این اضطراب وجودی همیشه با ما همراه خواهد بود زیرا؛ «اضطراب چیزی نیست که ما داشته باشیم بلکه چیزی است که ما هستیم». گریز از این واقعیت از ما فردی باحس باشندگی بی روح و غیر واقعی بر جا خواهد گذاشت و باعث می‌شود به فردی با حس باشندگی بی روح و غیر واقعی بدل شویم.

    این ستاره‌ها مرا با فضای خالی شان به هراس نمی‌افکند
    ستاره‌هایی که نژاد انسان را به آن راه نیست
    من این فضا را نزدیک تر در درون خود دارم
    صحرای متروکی که در خود دارم مرا می‌هراساند…

     

    تنهایی اگزیستانسیال و ارتباط

    تنهایی اگزیستانسیال

    رابطه به معنای اصیل آنان جایی معنا می یابد که جدا بودگی و تنهایی خود را درک کرده و آن را پذیرفته باشیم و از دیگری به عنوان سلاحی برای دفع تنهایی خود استفاده نکنیم؛ در غیر این صورت او را دیگر در مقام یک انسان باشنده همچون خود نمی بینیم. در واقع او را همچون شی ای می پنداریم که از آن برای انکار تنهایمان استفاده می‌کنیم.

    بوبر از این رابطه به عنوان «رابطه من_آن» یاد می کند. آن دیگر تنها از این جهت اهمیت دارد که همراه ما است و سهمی از تنهایی مارا می کاهد آنچه این میان اهمیت دارد من است نه رابطه و نه طرف مقابل. بوبر از نوع دیگری از رابطه با عنوان «رابطه من_تو» یاد می کند این نوع رابطه با فهم و پذیرش تنهایمان میسر می‌شود.

    آنچه اهمیت دارد دیگر تنها من نیست بلکه نفس رابطه مهم است و من هر لحظه در رویارویی با دیگری بار دیگر آفریده می‌شود و تو در ساختار روانی من انسانی است که همچون من هستی مند است. رابطه من تو یک همگویی بوده اما رابطه من آن نوعی تک گویی است که جامه همگویی به تن دارد.

    سخن پایانی

    تنهایی اگزیستانسیال تجربه عمیق جدا بودگی هستی ما از جهان و تمام انسان هایی است که همراه ما روی این کره خاکی زندگی می کنند. فهم عمیق این مفهوم وجودی بی شک با غور کردن در خودمان میسر میشود و مانند هر مفهوم وجودی دیگر تجربه زیسته ما می‌تواند ما را به فهمی از آن برساند که به بیان و نوشته در نمی آید. دست در دست فهم مان از تنهایی روی زمین حیات قدم زدن کار ساده ای نیست اما ما را به رشد و پشت سر گذاشتن دنیای کودکانه و والد خود بودن نزدیک‌تر می‌کند…

    آلبر کامو: «وقتی که انسان آموخت که چگونه با رنج هایش تنها بماند و چگونه اشتیاقش به گریز چیره شود، آن وقت چیز زیادی نمانده است که یاد نگرفته باشد…»

  • گفتگویی درباره کتاب کار روابط یک طرفه

    گفتگویی درباره کتاب کار روابط یک طرفه

    سلام جناب آقای تصویری، لطفا از خودتون یک بیوگرافی مختصر ارائه بدهید.

    سلام. من احمد تصویری هستم، متولد فروردین ۷۲. دانش‌آموختهٔ لیسانس روان‌شناسی بالینی از دانشگاه علامه طباطبایی. چند سالی می‌شه که در دو حوزهٔ ادبیات کودک و نوجوان و روان‌درمانی کتاب ترجمه می‌کنم. تا اسفندِ سال گذشته هم بیشتر ساعت‌های کاری‌م در هفته به طراحی استراتژی محتوا و مدیریت رسانه‌های مجموعهٔ حیاط می‌گذشت.

    چطور شد که تصمیم گرفتید «کتاب کار روابط یک طرفه» را ترجمه کنید؟ چه نکته‌ای شما را به این سمت سوق داد؟
    «کتاب کار روابط یک‌طرفه» ازجمله کتاب‌هایی بود که پس از تجربهٔ موفق همکاری با انتشارات ارجمند در ترجمهٔ کتاب «روان‌درمانی پویشی در عمل: سرگذشت دوازده بیمار» از طرف ناشر به من پیشنهاد شد.

    نویسندگان کتاب کار روابط یک طرفه را معرفی می‌کنید؟

    دکتر کاوائیولا و دکتر لوندر در زمینۀ مسائل ارتباطی و معضل خودشیفتگی صاحب‌نام هستند. قبلاً کتاب پرفروشی درباره خودشیفتگی در محیط کار به نام «همکاران سمی» نوشته‌اند و در برنامه‌های تلویزیونی و رادیویی، سمینارها و کارگاه‌های سازمانی بسیار زیادی به افراد کمک کرده‌اند با پدیده خودشیفتگی آشنا شوند و برای رسیدگی به آن توانمند شوند.

    دکتر نیل جِی. لَوِندِر از سال ۱۹۸۹ به عنوان یک روان‌شناس متخصص در زمینه مشکلات رابطه مشغول به کار است. او استادِ کالج اوشِن کانتی در منطقه ساحلی جرسی است و روان‌شناسی تدریس می‌کند. لوندر به همراه اَلن کاویولا کتاب «همکاران سمی» را تالیف کرده که تا کنون به بیش از پنج زبان ترجمه شده است. این دو به اتفاق هم بارها در رادیو، تلویزیون و مطبوعات حاضر شده‌اند و برنامه‌هایشان برای رسیدگی به اختلالات شخصیت، هم در روابط بین‌فردی و هم در روابط کاری، مشهور است.

    دکتر اَلن اِی. کاویولا استاد دپارتمان مشاوره روان‌شناختی در دانشگاه مانموث است. کاویولا متخصص رسمیِ روان‌شناسی، مشاوره و مشاوره‌ی بالینی ترک الکل و مواد است. او در کنار تدریس از سال ۱۹۸۸ به روان‌درمانگری هم مشغول است. کاویولا یکی از مولفین کتاب‌های «همکاران سمی»، «ارزیابی و درمان مرتکبین رانندگی در شرایط غیرعادی» و «راهنمای عملی برای مداخله در بحران» می‌باشد.

    این کتاب‌ درباره‌ی چه چیزی صحبت می‌کند؟ می‌خواهد چه اثری در مخاطب ایجاد کند؟

    برای توضیح کامل‌تر، شما را به خواندن پیش‌درآمد کتاب کار روابط یک طرفه دعوت می‌کنم:

    پیش‌درآمد

    به همهٔ ما از کودکی یاد داده‌اند که حواسمان به احساسات دیگران هم باشد؛ حتی گاهی بیشتر از خودمان. بچه‌ها در سراسر دنیا مخاطب چنین توصیه‌هایی هستند: «به دوستت هم بده»، «کاری که کردی بهترین دوستت رو ازت رنجوند» یا حتی این اواخر «دوستی یه ارتباط دوطرفه است.» به‌نظر مهم‌ترین امر در تربیت کودک این است که او را خودمحور بار نیاوریم و کاری کنیم که همیشه احساسات و نیازهای دیگران را نیز در نظر بگیرد. این واقعیتی انکارناپذیر است: ما در این دنیا به بقیه احتیاج داریم. خیلی زیاد. یک زندگی شاد و رضایت‌بخش بدون توجه و حساس بودن نسبت به دیگران ممکن نیست. ما موجوداتی اجتماعی هستیم و از اساس برای همکاری، هم‌زیستی و عشق ورزیدن به سایر هم‌نوعانمان پدید آمده‌ایم. کمترین دلیل اینکه همه در سیاره‌ای مشترک زندگی می‌کنیم و برای بقا، مجبوریم به نیازهای یکدیگر احترام بگذاریم.

    اما با وجود میلیون‌ها پدر و مادر و معلمی که می‌کوشند به کودک مهم بودنِ دیگران را یاد بدهند – و البته که دیگران مهم‌اند – هنوز در بین ما کسانی یافت می‌شوند که اصلاً نمی‌توانند جز خودشان چیز دیگری را ببینند. برای توصیف این افراد کلمات زیادی داریم: غرق در خود. پرتبختر. خودخواه. خودبرتربین. خودشیفته. خودنما و پرادعا؛ بی‌ملاحظه و خودرأی؛ مغرور و بی‌عاطفه؛ و… این دنباله را می‌شود تا ابد در توصیف کسی که فقط به خودش اهمیت می‌دهد ادامه داد.کسانی که انگار هیچ قانونی شامل حالشان نیست؛ کودکان نوپایی که حالا به فردی بزرگ‌سال تبدیل شده‌اند اما هرگز یاد نگرفته‌اند که مرکز دنیا نیستند.

    بدتر از همه اینکه این دسته از افراد واقعاً خودشان را خاص و بهتر از هر کس دیگری می‌دانند. هیچ بعید نیست برای اینکه شیرفهم شوید آنها واقعاً کیستند -انسانی منحصربه‌فرد و متفاوت از سایرین- از هیچ تلاشی دریغ کنند. و درست به‌خاطر همین توهمِ بی‌نظیر بودن است که درمان این افراد نیز درمانی خاص و ویژه به‌حساب می‌آید. فرد خودشیفته، گارسون رستوران را آن‌قدر معطل می‌کند تا مطمئن شود سفارشش مهم‌تر از سفارش بقیهٔ مشتری‌ها است. سیگارش را بی‌تفاوت به مقررات محیط در صورت همکارش روشن می‌کند، فقط و فقط به این دلیل که قانون برای دیگران است و در مورد او صدق نمی‌کند؛ دیگرانی که همچون گوسفندان یک گله از خودشان اختیاری ندارند و باید به هر چه قانون می‌گوید عمل کنند. هرگز به تغییر این افراد فکر نکنید (حتی اگر جرئتش را دارید!) که مرتکب اشتباه بزرگی می‌شوید. اصرار برای اینکه فرد خودشیفته دیگران را هم ببیند، آب در هاون کوبیدن است. او بی‌درنگ متقاعدتان می‌کند که مشکل از شما است و افراد معمولی توان درک نبوغ و استعدادش را ندارند.

    کتاب کار روابط یک طرفه

    حقیقت این است که این افراد بی‌اندازه متکبر و خودرأی هستند و روان‌شناسی درباره‌شان از اصطلاح خودشیفته استفاده می‌کند. واژه‌ای که از نام نارسیسوس، یکی از خدایان یونان باستان برگرفته شده است. نارسیسوس افسانه‌ای به‌قدری در خودش غرق بود که دست آخر دیوانه‌وار عاشق بازتاب تصویر خودش در آب برکه شد. خودشیفتگی وضعیتی مرضی و نابهنجار است و بهتر است بدانید فردی دارای صفات خودشیفتگی، ممکن است به یک اختلال روانی مشخص مبتلا باشد؛

    اختلال شخصیت خودشیفته

    تعداد افراد مبتلا به این وضعیت سر به فلک گذاشته و حالا عموم مردم با اختلالات شخصیت از جمله اختلال شخصیت خودشیفته آشنایی بیشتری دارند. متخصصین بسیاری معتقدند که این اختلال در ایالات متحده رشدی همه‌گیر داشته است. می‌پرسید چرا؟ به آمار ۵۰ درصدی طلاق نگاه کنید؛ ازدواج‌هایی فروپاشیده که کودکان بخت‌برگشته را به جبران احساس طردشدگی و بی‌مهری‌های فراوانی که در زندگی تجربه کرده‌اند، به جست‌وجوی بی‌پایان توجه و تحسین وادار می‌کند. یا والدینی که از والدگری خویش شرم‌سارند و به جبران این احساس گناه، به تلافی زمان‌هایی که حق فرزندشان است و آن را به پای شغل‌شان تلف می‌کنند، می‌کوشند با خرید هر چیزی که بچه اراده کند خودشان را قدری تسکین بدهند. یا شاید علت این شیوع بی‌سابقهٔ خودشیفتگی را باید در خانواده‌های کم‌جمعیت ایالات متحده -در مقایسه با دیگر نقاط جهان- جست‌وجو کرد که کودکان‌شان فرصت بیشتری برای هر چه بیشتر خواستن پیدا می‌کنند. یا شاید در پی فشار تلویزیون و رسانه‌ها است که فکر می‌کنیم فقط با خرید یک کفش،‌ یک لباس یا یک عطر خاص، به جایگاهی یکتا دست پیدا می‌کنیم و یک‌شبه محبوب دیگران می‌شویم.

    تعریف اختلالات شخصیت

    اختلال شخصیت با سایر اختلالات روانی فرق می‌کند. در این دسته از اختلالات از توهم، هذیان، حملات عصبی یا تکلم نامفهوم خبری نیست. فرد مبتلا معمولاً در ظاهر شباهتی به یک بیمار روانی ندارد. حتی ممکن است تجلی تمام‌عیار وضعیتی باشد که آن را «نرمال» می‌دانیم؛ مثل محبوب‌ترین دختر کلاس، معلمی که همه عاشقش هستند یا سیاست‌مداری که همه برای عبور از بحرانی عظیم به او امید بسته‌اند. اما حقیقت این است که اختلال شخصیت با نرمال بودن فاصلهٔ بسیاری دارد.

     

    «دیگران در نظر کسی به دوپاره‌سازی گرایش دارد همیشه در یکی از دو سر طیف قرار می‌گیرند؛ یا فوق‌العاده‌اند یا مزخرف، یا گران‌بها یا بی‌مصرف، یا شهوت‌انگیز یا زننده و یا برنده و یا مطلقاً بازنده. اگر خودشیفتهٔ مدنظرتان چنین گرایشی دارد، جایگاه شما از دو حال خارج نیست؛ یا برایش یک نابغه‌اید یا یک احمق تمام‌عیار؛ کسی که یا بتش هستید یا ابداً تحویل‌تان نمی‌گیرد.»

     

    اختلالات شخصیت گروهی خاص از اختلالات روانی است که در آن بخش مهمی از شخصیت فرد مبتلا، مثل وجدان یا توانایی هم‌دلی با دیگران، به‌کلی از کار می‌افتد. اما مابقی بخش‌های شخصیت همانند فردی سالم عمل می‌کند و به همین دلیل افراد مبتلا به این دسته از اختلالات، ظاهر و عملکردی کاملاً عادی دارند؛ آن‌قدر عادی که گاه سال‌ها طول می‌کشد بفهمید همکار، دوست یا حتی همسرتان، مشکلی اساسی دارد. پیچیدگی تشخیص این اختلال آنجا است که این افراد ابداً مشکل را از خودشان نمی‌دانند و مدام دیگران را مقصر جلوه می‌دهند. ما در حرفهٔ خود تا کنون با هزاران بیمار سروکار داشته‌ایم اما حتی یک مورد را به یاد نداریم که فردی مبتلا به اختلال شخصیت، خودش با کلینیک تماس بگیرد و متقاضی درمان شود. چنین بیماری احتمالاً متوجه است که در زمینهٔ ازدواج، اعتیاد به الکل یا سایر اختلالات (مواردی افزون بر اختلال شخصیت) مشکلی جدی دارد، اما هرگز نسبت به اختلال شخصیتی که به آن مبتلا است آگاهی پیدا نمی‌کند. این فقدان بینش، درمان و مواجهه با این بیماران را بسیار دشوار می‌کند.

    چیزی حدود ۱۱ تا ۱۵ اختلال شخصیت وجود دارد و این عدد بسته به نظر متخصصین گوناگون فرق می‌کند. هر اختلال ویژگی‌های خاص خودش را دارد اما نشانهٔ مشترک در تمام این اختلالات این است که فرد از برقراری روابط بین‌فردی باکیفیت عاجز است.

    روندی روبه‌رشد

    ما به‌عنوان روان‌شناس در طول سالیان گذشته با افراد زیادی سروکار داشته و درمانشان کرده‌ایم؛ بیمارانی با رگه‌های خودشیفتگی، مبتلا به اختلال شخصیت خودشیفته یا سایر اختلال‌های شخصیت. اما در چند سال گذشته اوضاع تغییر کرده است. اگر پیش از این مراجعان مضطرب یا افرادی که به انواع اختلالات افسردگی دچارند را درمان می‌کردیم، اکنون افرادی را می‌بینیم که در روابط بین‌فردی‌شان مشکلاتی جدی دارند.

    بروز مشکل در روابط بین‌فردی مسئلهٔ تازه‌ای نیست. ما به تفصیل دربارهٔ این مشکلات در دانشکده آموخته‌ایم و برای انواع مختلفی از فنون مشاوره که به مسائل ارتباطی می‌پردازد آموزش دیده‌ایم. اما چیزی که اکنون شاهدش هستیم، از مسئلهٔ فلان زوج که می‌خواهند تفاوت‌های فردی‌شان را بشناسند، یا آقای بیسار که با مدیرش کنار نمی‌آید فراتر است. به‌نظر می‌رسد تعداد بیمارانمان که یا خودشان خودشیفته‌اند یا به‌نوعی با یک فرد خودشیفته سروکار دارند روزبه‌روز بیشتر می‌شود؛ افرادی به‌شدت سمی که به زندگی اطرافیانشان لطماتی عمیق و اساسی وارد می‌کنند.

     

    بله، «سمی». ما در شدت این کلمه مسامحه نداریم و مقصودمان از اختلال شخصیت کسی نیست که دیگران از دستش در عذابند یا صرفاً آدم را کفری می‌کند. منظور ما کسی است که در زیربنایی‌ترین وجوه شخصیتش نقائصی جدی دارد و به‌ویژه از برقراری ارتباط موثر با دیگران و درک آنها عاجز است.

     

    در حقیقت، آشفتگی بیماران مبتلا به اختلال شخصیت به‌حدی است که می‌تواند سلامت شخصیت اطرافیان را دچار مشکلاتی جدی کند. بعضی از درمانگران به این افراد لقب «دیوانه‌کننده» داده‌اند. بله، به راستی که خودشیفته‌ها برای رساندن دیگران به مرز جنون استعداد عجیبی دارند.

    علاقهٔ ما به تحلیل این وضعیت باعث شد پژوهشی ترتیب بدهیم و نهایتاً دربارهٔ همکاران سمی یک کتاب بنویسیم. بیش از صد زن و مرد در سنین گوناگون را از مشاغل و حوزه‌های گوناگون مورد بررسی قرار دادیم؛ چه آنها که مدت طولانی در آن شغل بودند و چه افرادی که به‌تازگی مشغول به کار شده‌اند. دربارهٔ نتیجه چه حدسی دارید؟ ما فهمیدیم که فقط بیماران ما نیستند که با دیگران مشکلی جدی دارند. بیش از ۸۰ درصد از افراد شرکت‌کننده اعلام کردند که اساسی‌ترین مشکلشان در محل کار،‌ فردی است که با او «مسائلی» جدی و پریشان‌کننده دارند. این موضوع برای بعضی هم اصلی‌ترین مشکل زندگی‌شان به‌حساب می‌آمد.

    این روابط سمی قدرت تخریب غیرقابل‌تصوری دارند. روایت هر کس از این چالش، وخیم‌تر از نفر قبلی بود و گاه در مواجهه با تجربیات افراد شوکه می‌شدیم:‌ «جدی؟ دوست دارید دربارهٔ همکاران سمی بدونید؟ من با کسی همکار بودم که به‌معنی واقعی کلمه دیوانه‌ام می‌کرد. مدام دربارهٔ اینکه چه آدم مهم و بزرگیه حرف می‌زد. کافی بود شما یه کاری انجام بدی تا فوراً بهت ثابت کنه توی اون کار بهتر از توئه. شب‌ها از شدت ناراحتی خوابم نمی‌برد و پشت سر هم دربارهٔ اون با همسرم درددل می‌کردم. تا بالاخره اونم طاقتش طاق می‌شد. اما فقط بهم می‌گفت که «نباید سخت بگیرم و بهتره بی‌خیال این آدم باشم.» رابطه با اون واقعاً اعصابم رو به هم می‌ریخت. این‌قدری که درباره‌اش کابوس می‌دیدم. اون بی‌تعارف زندگی‌ام رو نابود کرده بود.»

    به‌نظر می‌رسید این جماعت «دیوانه‌کننده» چیزی از وقت، انرژی و توان اطرافیانشان باقی نمی‌گذارند. یک‌بار قرار بود در میزگردی رادیویی دربارهٔ انواع همکاران سمی صحبت کنیم. تهیه‌کننده پیش از شروع برنامه گفت که طرفمان حسابی از کتاب ما خوشش آمده و برای مدیریت روابطش با این دسته افراد، از آن بهرهٔ بسیاری برده است. البته تاکید کرد که به این موضوع اشاره‌ای نکنیم تا مبادا او از این بابت احساس خجالت کند. درخواستی منطقی بود و ما هم مخالفتی نکردیم. اما نتیجه جور دیگری از آب در آمد! طرفِ گفت‌وگویمان خودش یک ساعت تمام دربارهٔ اینکه فرد خودشیفته‌ای که با او در ارتباط بوده چطور زندگی‌اش را نابود کرده صحبت کرد؛ تمام زمان میزگرد! و حتی فرصت نشد ما نیز کلمه‌ای بگوییم.

     

    «بی‌ارزش شدن ابداً تجربهٔ خوشایندی نیست ولی فراموش نکنید که خودشیفته برای سرپا نگه داشتنِ عزت‌نفسش است که دست به این کار می‌زند. شما خودتان را زیر سوال نبرید. یادتان باشد که تصویر آرمانی‌ای که خودشیفته در آغاز ازتان ساخته بود نیز دروغی بیش نیست. اینکه خودشیفته با زیادی بها دادن از شما یک بت می‌سازد اغواگر و اعتیادآور است اما مثل همهٔ مخدرها چیزی نمی‌گذرد که فقط باید خماری‌اش را تحمل کنید.»

     

    مسلم است که ما تنها روان‌شناسانی نیستیم که درمان افراد دارای مشکلات ارتباطی را تجربه کرده‌ایم. هم‌زمانی که ما در شغل حرفه‌ای‌مان شاهد این اتفاقات هستیم، علم روان‌شناسی نیز تماماً مسیری تکاملی را طی می‌کند و هر چه بیشتر از مطالعهٔ آنچه درون انسان‌ها می‌گذرد – مسائلی مثل اضطراب و افسردگی – به آنچه میان انسان‌ها و در روابطشان رخ می‌دهد علاقهٔ بیشتری نشان می‌دهد. پژوهشگران و نظریه‌پردازان هم بیش‌ازپیش به نتیجهٔ یکسانی می‌رسند؛ کاملاً محتمل است که فردی در تمام جنبه‌های زندگی‌اش عملکردی نرمال داشته باشد اما هم‌زمان از نقصی جدی در تعاملات بین‌فردی رنج ببرد. به‌طرز حیرت‌آوری شدنی است که یک نفر مدیر ارشد شرکتی بزرگ باشد، سالانه میلیون‌ها دلار درآمد کسب کند، هدایت یک باشگاه فوتبال محلی را بر عهده داشته باشد، به خیریه‌های مختلف کمک مالی کند اما در روابطش درست مثل یک کودک سه‌ساله رفتار کند. این احتمال فراتر از اعداد و ارقامی است که فقط در کتاب‌ها یافت شود و ما همگی نمونهٔ این افراد را در زندگی روزمره می‌بینیم. کافی است تلویزیون را روشن کنید و دنبال اخبار را بگیرید: خودشیفته‌ای که گاه مبلغ هنگفتی اختلاس می‌کند؛ یک ستارهٔ سینما که همسرش را تا سرحد مرگ کتک می‌زند و امروز دستگیر شده؛ یا شاید یک زوج هالیوودی که حالا در آستانهٔ هفدمین طلاقشان قرار دارند. خودشیفته‌ها سرخط خبرها را از آن خود کرده‌اند. اما تلخ‌تر از همه این است که بفهمیم خودشیفتگی فقط مال دیگران نیست و همسر، فرزند یا همکارمان نیز ممکن است در این دسته بگنجد.

    چنین شد که حوالی سال ۱۹۹۸ تصمیم گرفتیم مجموعه‌ای از اختلالات شخصیت که در محیط کار با آنها سروکار پیدا می‌کنیم را در کتابی به نام «همکاران سمی» (کاوایولا و لَوِندِر، ۲۰۰۰) گردآوری کنیم. کتاب در مدتی کوتاه با استقبال گستردهٔ مخاطبان روبه‌رو شد. در ادامه برای شرکت‌ها و موسساتی که علاقه داشتند کارکنان مشکل‌دارشان را شناسایی و مدیریت کنند سمینار برگزار کردیم. آنها بدون استثنا دوست داشتند دربارهٔ اختلال شخصیت خودشیفته بیشتر از سایر اختلالات بدانند. کشف اینکه منشی شرکتی که اخیراً برای نوزدهمین مرخصی پی‌درپی‌اش درخواست داده یا فروشندهٔ معروفی که همه را با طلب احترام و منزلت کلافه کرده، در واقع به یک اختلال روان‌شناختی مشخص مبتلا است که احتمالاً هرگز تغییر نخواهد کرد، باعث می‌شود افراد نفس راحتی بکشند و همه در یک شناخت روشنگرانه و عمومی نسبت به خودشیفتگی سهیم شوند؛ لحظه‌ای که هر کس با خودش می‌گوید: «آهان! پس تمام این مدت مشکل از من نبود.»

    اما ما دریافتیم که افراد خودشیفته فقط محدود به محیط کار نیستند. تقریباً هر جا فکرش را بکنید سروکلهٔ یکی‌شان پیدا می‌شود؛ مادر یا خواهر، پدر یا برادر و همسر و فرزند هر یک از ما نیز ممکن است فردی خودشیفته باشد. همکار، دوست، هم‌تیمی یا آموزگارمان هم از این قاعده مستثنی نیستند. از این رو تصمیم گرفتیم کتابِ حاضر را برای هر کس که به‌نحوی با یک شخصیت خودمحور روبه‌روست به‌رشتهٔ تحریر در بیاوریم؛ خواه این فرد همکار شما باشد یا دوست یا معشوقه یا حتی یکی از اعضای خانواده‌تان.

    کتاب کار روابط یک طرفه

    این کتاب چطور کمکتان می‌کند؟

    شاید بپرسید چرا کتاب را برای کمک به خودِ افراد مبتلا به اختلال شخصیت خودشیفته ننوشته‌ایم؟ پاسخ ساده است. در این صورت حتی یک نسخه‌اش هم به‌فروش نمی‌رسید! یکی از نشانه‌های مهم این اختلال این است که فرد از بیماری‌اش آگاهی ندارد. در حقیقت اگر یک بار بیمار بودن فردی خودشیفته را به او گوشزد کنید، احتمالاً با چنین چیزی روبه‌رو خواهید شد: «خب، من آدم خاصی هستم. هیچ‌کس استعداد و نبوغ من رو نداره. ابعاد وجود من پیچیده‌تر از اونه که یه روان‌شناس معمولی بتونه درکش کنه. با این اوصاف هنوز فکر می‌کنی می‌شه به من گفت خودشیفته؟» تا به حال نشده فردی خودشیفته خودش برای درمان سراغ ما بیاید اما در بین مراجعینمان افراد بسیاری هستند که یک فرد خودمحور به‌نوعی به زندگی‌شان آسیب رسانده است. شما چطور؟ چنین تجربه‌ای داشته‌اید؟

    ما مصرانه عقیده داریم ارتباط مستمر با فردی خودمحور، خودشیفته یا پرادعا، کسی که به شما اهمیت چندانی نمی‌دهد و فقط ابزاری برای تغذیهٔ منیت‌ش هستید، یکی از دشوارترین تجربیات زندگی است. تجربه‌ای که می‌تواند تمام انرژی‌تان را بمکد، خواب شبتان را برباید، خانواده‌تان را از هم بپاشد، دوستی‌هایتان را به بن‌بست بکشاند یا محیط کارتان را به‌کل مختل کند. بسیاری از افرادی که روابطی دشوار را تجربه می‌کنند، خبر ندارند که مشکل اصلی این است که گرفتار فردی شده‌اند که رگه‌های شدید خودشیفتگی دارد یا حتی مبتلا به اختلال شخصیت خودشیفته است. توجه کنید که واژهٔ «خودشیفته» یا «خودشیفتگی» در سرتاسر این کتاب، برای توصیف افرادی به‌کار می‌رود که صفت خودشیفتگی در وجودشان پررنگ است؛ گرچه مشخصاً نتوان آنها را مبتلا به اختلال شخصیت خودشیفته دانست. اگر با چنین کسی ارتباط دارید، این کتاب مخصوص شما است.

     

    «خود منفور از یک نظر به جراحتی شبیه است که بدون مرهم مدام در حال خون‌ریزی است و فرد می‌کوشد به هر طریق ممکن آن را بپوشاند. زخمی به غایب دردناک که فرد را تا اعماق وجودش شرمگین می‌کند. این بیزاری از خود تا عمق جان خودشیفته ریشه دوانده و دفاع برآمده از آن، تنها نیرومحرکه‌ای است که او را در زندگی به پیش می‌راند.»

     

    الان که مشغول مطالعهٔ این صفحات هستید به احتمال خیلی زیاد در رابطه‌ای یک‌طرفه به‌سر می‌برید. بعید نیست از اینکه همیشه در زندگی همسرتان نقشی فرعی دارید، با طلب‌کاری همیشگی‌اش برای اولویت یافتن نیازهای او مدارا می‌کنید، به‌پای آرزوهای واهی و بی‌حدومرزش مانده‌اید و برای حفظ وجههٔ خوبش مقابل دیگران تلاش می‌کنید، به‌ستوه آمده باشید. شاید رئیسی خودشیفته دارید و از اینکه به نیازتان هیچ توجهی نمی‌کند و مدام بیشتر از شرح وظایفتان از شما کار می‌کشد خسته باشید. یا شاید همکاری دارید که مدام ایده‌هایتان را می‌دزدد و زیر سایه‌ای لم می‌دهد که حاصل دست‌رنج شما است و باز با کمال بی‌شرمی می‌گوید اگر می‌خواهید مثل او موفق شوید، باید تلاش‌تان را چند برابر کنید. شاید دوستی دارید که مدام باید کانون توجه باشد، محال است برای دست‌آوردهایی که در زندگی دارید ارزشی قائل شود و پیوسته موفقیت‌هایش را به رخ این و آن می‌کشد؛ به‌خصوص وقتی چند نفری دورش باشند و خریدار خوبی برای حرف‌هایش پیدا کند. شاید هم خواهر یا برادری دارید که برای فتوحات کوچک و احمقانهٔ هر روزش تمام توجه خانواده را فقط و فقط مال خودش می‌داند و برای شما چیزی باقی نمی‌گذارد. یا شاید با پدر و مادری طرف هستید که از فرط غرق بودن در نیازهای خودشان، تمام محبت و حمایتی را که در سال‌های بزرگ شدن‌تان نیاز داشتید از شما دریغ کرده‌اند.

    راهنمای استفاده از کتاب

    ما به‌دنبال کتابِ کاری بودیم که علاوه بر آگاهی‌بخشی، کیفیت روابط خواننده‌اش را هم متحول کند. این هدف را در طراحی تمام بخش‌های این کتاب مد نظر قرار دادیم. رابطه با افراد خودشیفته پر است از الگوهایی معیوب و پیچیده و این کتاب طوری طراحی شده تا شما را در مسیر شناسایی و تغییر این الگوها گام‌به‌گام پیش ببرد.

    ساختار کتاب به این شرح است: در بخش ۱ به علائم و نشانگان خودشیفتگی پرداخته‌ایم. در این زمینه، طیفی از خودشیفتگی را بررسی می‌کنیم که یک سرش خودمحوری خفیف و در سر دیگر یک اختلال شخصیت خودشیفتهٔ تمام‌عیار قرار دارد. هیچ دو فرد خودشیفته‌ای شبیه به هم نیستند اما با این حال ویژگی‌های مشترکی وجود دارد و ما هر نشانه را به‌طور مجزا شرح می‌دهیم. مهم‌تر از این توصیف شاید این باشد که نحوهٔ اثرگذاری این علائم روی شما را بررسی می‌کنیم؛ اینکه ارتباط با یک خودشیفته چطور احساسات، افکار و رفتارهایتان را در مقایسه با ارتباطی که با سایر افراد دارید، دستخوش تغییر می‌کند. آشنایی با علائم اختلال شخصیت خودشیفته کمکتان می‌کند آنها را در عمل تشخیص دهید و بهتر از قبل با فرد خودشیفته کنار بیایید. همچنین بسیاری از احساساتی که حین رابطه با یک خودشیفته تجربه کرده‌اید را به‌رسمیت می‌شناسد؛ احساساتی که مدت‌ها با آنها درگیر بودید اما دلیلی برایشان پیدا نمی‌کردید. ارتباط با یک فرد خودشیفته شما را دچار گسترهٔ وسیعی از احساسات ناراحت‌کننده می‌کند و وقتی این احساسات را بشناسید، خواهید فهمید که چرا رابطه با او تا این حد برایتان دشوار است. خودشیفته‌ها انواع گوناگونی دارند و بعضی‌هایشان در آغاز به آسانی قابل‌تشخیص نیستند؛ بخش اول کتاب این دسته‌های مختلف را نیز بر می‌شمرَد. هدف ما این است که شما را با تمام این دسته‌ها آشنا کنیم تا مبادا چیزی از دست‌تان در نرود.

    بخش ۲ راهبردهایی عملی در اختیارتان قرار می‌دهد تا رابطه‌تان را با فرد خودشیفته تنظیم کنید و خودتان را در موقعیتی سالم‌تر قرار دهید. این حقیقت را بپذیرید: فرد خودشیفته حریف سرسختی است و اگر با یکی‌شان سروکار پیدا کرده‌اید، برای رویارویی با منبع عظیمی از مشکل و نابهنجاری آماده باشید! مواجهه و هم‌زیستی با فرد خودشیفته به مهارت‌های ویژه‌ای نیاز دارد. در بخش ۲ تمرین‌های فراوانی گنجانده‌ایم تا آموخته‌هایتان را در عمل امتحان کنید؛ صرف آمادگی و آشنایی کافی نیست و این تمرین‌ها در نهایت باید کمکتان کند به طور موثری بر خودخواهی‌های نفس‌گیر فرد خودشیفته غلبه کنید.

    به هوش باشید که بعضی از تمرین‌ها بالقوه چالش زیادی ایجاد می‌کنند. این تمارین فقط به آماده کردن‌تان برای رویارویی با فرد خودشیفته بسنده نمی‌کند و در اصل کمکتان می‌کند با تسلط بر خودتان، جایگاهتان در رابطه را هم متحول کنید. آماده باشید که باید بیشتر از چیزی که همیشه به آن عادت دارید تلاش کنید. برای تغییر آماده باشید. با مسلط شدن به مفاهیم این کتاب، از شر روابط آکنده از خودشیفتگی در سراسر عمرتان خلاص می‌شوید. البته که خطر رویارویی با فرد خودشیفته همیشه در کمین است اما با مهارت‌آموزی، عملکردتان زمین تا آسمان با کسی که هنوز به این مهارت‌ها مجهز نشده و در باتلاق نابهنجاریِ یک خودشیفتهٔ دیگر گرفتار شده فرق خواهد کرد.

    ساختار این کتاب به چه صورت است؟

    کتاب دو بخش اصلی داره. در بخش اول خواننده با پدیدهٔ خودشیفتگی آشنا می‌شه و سنجه‌هایی یاد می‌گیره تا به کمک‌شون ابتدا تکلیف یک‌طرفه بودن رابطه‌ای که درش قرار داره و بعد خودشیفته بودن یا نبودن طرف مقابلش رو مشخص کنه؛ در این بخش انواع و اقسام روابط خودشیفته‌وار به تفصیل بررسی می‌شه و پویش‌های متفاوت خودشیفتگی در محیط کار، روابط عاشقانه، دوستانه و والدوفرزندی در بخش دوم کتاب نوبت به اقدام‌های عملی می‌رسه و حالا خواننده باید با اونچه تا اینجا دربارهٔ خودشیفتگی و خودشیفته‌ها یاد گرفته، تکنیک‌های پیشنهادی کتاب رو برای تنظیم کردن، بهبود بخشیدن یا خاتمه دادن به رابطهٔ یک‌طرفه‌اش به کار ببنده؛ تکنیک‌هایی دربارهٔ مهارت‌های خودمراقبتی، ترمیم عزت‌نفس، تعیین حدومرز برای طرفِ خودشیفته، سرزنش نکردن خود، مواجهه با قشقرق و پرخاشگری و … . «روابط یک‌طرفه» یه کتاب کاره و پره از پرسشنامه، تمرین‌های تجسمی، سوالات بازپاسخ و روایت‌ها و نمونه‌های دست‌اول و واقعی برای روشن‌تر شدن توضیحات نظریِ کتاب.

    فایل فهرست و صفحات اول کتاب را می‌توانید از اینجا دریافت کنید.

    به نظر شما این کتاب‌ برای چه افرادی مفیدتر و خواندنی‌تر خواهد بود؟

    روابط یک‌طرفه یک کتاب کاره و برای عموم مردم نوشته شده. زبانی ساده و همه‌فهم داره و تلاش می‌کنه چیستی پدیدهٔ خودشیفتگی رو روشن کنه و ابعاد مختلفش رو بررسی کنه. فرد خودشیفته چرا به این روز دراومده؟ چه جور کودکی‌ای رو از سر گذرونده؟ چرا با شما به این شکل رفتار می‌کنه؟ سایر روابطش هم چنین وضعی داره یا فقط شما قربانی اول و آخرش هستید؟ چطوری می‌شه از پسش براومد؟ امروز جایی نیست که نشه ردی از خودشیفتگی و خودشیفته‌ها درش پیدا کرد و شاید مطالعهٔ این کتاب برای تک‌تک ما خالی از لطف نباشه؛

    به نظر من هر کسی که حس می‌کنه در زندگی همسرش، پارتنرش یا عزیزش آخرین اولویت هم به حساب نمی‌آد، عاشقانه دوست می‌داره ولی هرگز همین حس متقابل رو دریافت نمی‌کنه، از بس برای نیاز سیری‌ناپذیر طرفش به توجه و تحسین انرژی صرف کرده رمقی براش باقی نمونده؛
    تنها دوست صمیمی دوستش به حساب می‌آد و مدام باید هوای اون رو داشته باشه، براش وقت بذاره ولی نوبت به خودش که می‌رسه طرفش در کسری از ثانیه غیبش می‌زنه؛
    با پدر و مادری طرفه که از بس در نیازهای خودشون غرقند نمی‌تونن کوچکترین توجهی به خواسته‌ها، علاقه‌ها و نیازهای اون داشته باشن؛
    رئیس یا مدیری داره که وقت‌وبی‌وقت ایده‌ها و نتیجهٔ زحمات اون رو به نام خودش می‌زنه و همیشه توقع داره بدون کوچکترین توضیحی بتونی ذهنش رو بخونی و به چیزی که می‌خواد عمل کنین، هرگز به قول‌هایی که می‌ده عمل نمی‌کنه و ممکنه متعهدترین کارمندهاش رو هم در کسری از ثانیه بفروشه، ازتون توقع داره بی‌وقفه کار کنین و هیچ وقتی رو به خانواده یا امور شخصی‌تون اختصاص ندین، می‌تونه مخاطب اصلی این کتاب به حساب بیاد.

    نکته‌ای هست که دوست داشته باشید در موردش صحبت کنید؟

    روابط یک‌طرفه قدرت تخریبی بسیار زیادی دارن و تعامل مداوم با یک خودشیفته می‌تونه ما رو دچار آسیب‌های روحی جبران‌ناپذیری بکنه. مطالعهٔ این کتاب کار و سایر کتاب‌های خودیاری همیشه از این نظر که می‌تونن بینش ما رو دربارهٔ وضعیتی که درش گرفتار شدیم افزایش بدن و در مرحلهٔ بعدی به یک سری تکنیک برای برون‌رفت و بهبود رابطه مجهزمون کنن، همیشه یکی از اضلاع کمکی ترمیم سلامت روان ما هستن منتها هرگز جایگزینی برای روان‌درمانی و مراجعه به یک متخصص حرفه‌ای نخواهد بود. جای‌جای این کتاب تاکید شده که خودشیفته‌ها خودشون به صرافت تغییر نخواهند افتاد و اگر کسی بتونه کاری برای این رابطهٔ یک‌طرفه بکنه، اون فقط شما هستید؛ شمایی که بهتر از هر کسی می‌دونین کدوم منبع کمکی در حال حاضر می‌تونه بیشتر از همه به کارتون بیاد.

    آگاهی به بهبود روابط کمک می‌کند، اما گاهی طوری آسیب می‌بینید که حتی آگاهی و همدلی اطرافیان هم چاره نیست؛ اینجا بهتر است با یک درمانگر ارتباطی امن داشته باشید تا آسیب‌ها بهبود یابند و بیشتر بتوانید از خودتان در مقابل آسیب‌های دیگران مراقبت کنید. در مرکز خدمات روانشناسی و روانپزشکی تجربه‌ زندگی محیط و ارتباطی درمانی برای شما وجود دارد و می‌توانید برای تعیین وقت جلسه روان‌درمانی به وبسایت کلینیک تجربه زندگی مراجعه کنید.

     

  • نظریه مرحله آینه‌ای لکان

    نظریه مرحله آینه‌ای لکان

    لکان در اولین مقاله نسخه انگلیسی کتاب “گزیده مکتوبات” خود درباره شکل‌گیری هویت و در واقع لحظه ساخته شدن خود (self) صحبت می‌کند. در ادامه‌ی این مطلب به مفهوم مرحله آینه‌ای و پیش زمینه‌ی ایجاد این نظریه می‌پردازیم.

    “آزمایش آینه” اولین بار در سال 1931 توسط هانری والون (Henri Wallon) که یک روانشناس فرانسوی و از دوستان لکان بود مطرح شد، اما لکان این کشف را منسوب به بالدوین (Baldwin) می‌داند. با این آزمایش ویژه می‌توان کودک انسان را از نزدیکترین خویشاوند حیوانی‌اش یعنی شامپانزه، تمیز داد. بدین ترتیب که کودک شش ماهه انسان مجذوب بازتاب تصویر خودش در آینه می‌شود و با شوق تصویری که در آینه می‌بیند را خود می‌پندارد، در حالیکه شامپانزه در همین سن به سرعت متوجه می‎‌شود که تصویر خیالی و غیرواقعی است و دیگر علاقه‌ای به آن نشان نمی‌دهد.

    نظریه مرحله آینه‌ای لکان از کجا شروع شد؟

    کارولین لکان و مادرش
    کارولین (دختر لکان) و مادرش

    مفهوم مرحله آینه‌ای لکان نشان‌دهنده یکی از جنبه‌های اساسی ساختار سوژگی است. در خلال سال‌های 1936 تا 1949 لکان معتقد بود که مرحله آینه‌ای مختص دوره‌ای خاص از رشد کودک است یعنی از شش تا هجده ماهگی. اما در اوایل دهه 1950 لکان دیگر این مرحله را صرفاً یک لحظه در زندگی کودک نمی‌دانست و آن را نماد یک ساختار سوژگی دائمی نیز در نظر می‌گرفت که سوژه در آن به طور پیوسته مجذوب و فریفته تصویر خودش می‌شود.

    مفهوم مرحله آینه‌ای

    نوزاد نسبتاً درمانده، وابسته و فاقد هماهنگی میان اعضای بدنش است. در سنین بین شش و هجده ماهگی، نوزادی که دستگاه بیناییش تقریباً پیشرفته است می‌تواند قبل از کنترل حرکات بدنی، تصویر خود را در آینه تشخیص دهد و با دیدن تصویر خودش در آینه، از تمامیت بدنش آگاه ‌شود. به نظر می‌رسد که نوزاد انسان در مرحله اول تصویر را با واقعیت اشتباه می‌گیرد و احتمالاً سعی می‌کند تصویر پشت آینه را در دست بگیرد یا محکم به بزرگسالی که حامی اوست بچسبد.

    در مرحله بعد او وجود تصویری را کشف می‎‌کند که خصوصیات خودش را دارد. در آخر نیز می‌فهمد که این تصویر خودش است و وقتی تکان می‌خورد تصویرش نیز تکان می‌خورد. تصویر آینه‌ای تصویری منسجم است و با تغییر موقعیت کودک ممکن است ناپدید شود و دوباره بازگردد. این تسلطی که کودک بر تصویر دارد در او حس پیروزی و لذت به وجود می‌آورد. تصویر آینه‌ای تسلط بر بدن را پیش‌بینی می‌کند در حالیکه کودک هنوز آن را به صورت عینی و واقعی به دست نیاورده است. به عبارت دیگر تسلط خیالی کودک بر بدنش تسلط زیستی او را پیش‌بینی می‌کند.

    مرحله آینه‌ای

    لکان برای مرحله آینه‌ای ارزشی دوگانه قائل است. اول به لحاظ تاریخی؛ از آنجا که نقطه عطفی در رشد ذهنی کودک محسوب می‌شود و سپس از آن جهت که نمونه بارزی است از ارتباط لیبیدویی لازم با تصویر بدنی. به مرور که لکان مفهوم تصویر آینه‌ای را می‌پروراند، تأکید کمتری بر ارزش تاریخی آن گذاشته و بیشتر به ارزش ساختاری آن می‌پردازد.

    مرحله آینه‌ای شکل‌گیری ایگو را به وسیله فرایند همانندسازی توصیف می‌کند. ایگو نتیجه همانندسازی با تصویر آینه‌ای فرد است. لکان معتقد است که شکل‌گیری ایگو در زمان بیگانگی از تصویر خود و مجذوب شدن به آن آغاز می‌شود. این تصویر اولین شکل سازمان‌یافته‌ای است که فرد خود را با آن همانند می‌کند تا ایگو شکل خود را از ویژگی‌های سازنده و نظام‌بخش این تصویر به دست آورد.

    لکان می‌گوید ایگو از بدو تولد حضور ندارد بلکه بعداً رشد می‌کند. او معتقد است که فروید تأکید بیش از حدی بر کارکردهای سازگارانه ایگو گذاشته و به اندازه کافی به امتناع ایگو از صحه گذاشتن بر افکار و احساسات ناهشیار اشاره نکرده است. مرحله آینه‌ای لحظه فریفتن خود است. لحظه‌ای که کودک مجذوب یک تصویر خیالی می‌شود. بنابراین هم آینده و هم گذشته ریشه در یک تصویر غیر واقعی دارند.

    کودک تصویر خود را به صورت یک کل می‌بیند و ترکیب این تصویر نوعی تضاد ایجاد می‌کند با ناهماهنگی بدن که کودک آن را به صورت چندپاره تجربه می‌کند. سوژه از چندپارگی و ناکافی بودن به سوی وحدت خیالی حرکت می‌کند. کودک قبل از اینکه رقیب دیگری باشد رقیب خودش است، ولی از همان سنین آغازی مجذوب فرم و شکل انسانی می‌شود و تحت تأثیر نگاه دیگران است مثلاً تحت تأثیر چهره و نگاه خیره مادر. در مرحله آینه‌ای همانندسازی با تصویر سایر انسان‌ها و دنیای مشترک سوژه با آنها شروع می‌شود. در  این مرحله شواهدی از دیگرپوشی (transivitism) وجود دارد:

    کودکی که دیگری را کتک می‌زند می‌گوید خودش کتک خورده یا هنگامی که کودکی تنبیه می‌شود کودک دیگر نیز گریه می‌کند. در هر دو مورد هویت یکی نسبت به دیگری تشخیص ناپذیر و مغشوش است. در واقع با اینکه وجود مرزهای بین افراد تأیید می‌شود اما همچنان قابل تشخیص نیستند.

    اولین بار که کودک تضاد بین تصویر منسجم آینه و چندپارگی بدن را حس می‌کند آن را رقیبی برای تصویر خود می‌داند. زیرا تمامیت تصویر، سوژه را با چندپارگی تهدید می‌کند و بنابراین مرحله آینه‌ای باعث افزایش یک تنش پرخاشگرانه میان سوژه و تصویر می‌شود. برای رفع این تنش پرخاشگرانه، سوژه با تصویر همانندسازی می‌کند. این همانندسازی اولیه با بدل است که ایگو را شکل می‌دهد.

    لکان می‌گوید هنگام همانندسازی، وقتی سوژه خود را با تصویر آینه یکی می‌انگارد، این لحظه موجب شعف او می‌شود زیرا باعث ایجاد یک حس خیالی از تسلط در کودک می‌شود. اما ممکن است این شعف با یک واکنش افسرده‌کننده همراه باشد، مثلاً هنگامی که کودک تسلط متزلزل خود را با قدرت مطلق مادر مقایسه کند.

    مرحله آینه‌ای لحظه پایه‌گذاری خیال است. نمایانگر اولین لحظه‌ای است که به گفته لکان کارکرد اصلی ایگو است؛ یعنی سوءشناخت. بنابراین کارکرد ایگو کاملاً خیالی است و به وسیله همین کارکرد سوژه به تدریج از خود بیگانه می‌شود. کار ایگو نادیده گرفتن، کوری موضعی و تعبیر نادرست است. ایگو عاملی است که به طور پیوسته واقعیتی که ناهشیار برای سوژه می‌فرستد را غلط تعبیر می‌کند.

    از دید لکان تسلط ایگو بر محیط به خاطر نحوه شکل‌گیری آن در مرحله آینه‌ای همیشه یک تسلط باطل و خیالی است. سوژه‌های انسانی در تمام زندگی به دنبال وحدت و یکپارچگی خیالی هستند. بیشتر افراد سوژه انسانی را با ایگو اشتباه می‌گیرند. ممکن است ایگو حس دوام و ثبات به سوژه بدهد اما این یک پندار نادرست است. باید به خاطر داشته باشیم که سوژه نه ثبات دارد و نه یکپارچگی.

    بنابراین لکان اصولاً مخالف است که کسی به آنالیزان (analysand: فردی که تحت روانکاوی قرار دارد) در تقویت ایگو کمک کند یا  او را راهنمایی کند تا به هر طریق با جامعه سازگار شود. او مخالف هر کسی است که بگوید هدف روانکاوی به وجود آوردن افراد سالم و سازگاری است که ‌می‌دانند واقعیت چیست. لکان بر سازوکارهای ناهشیار و نقش تکانه‌های آن تأکید می‌کند. در نظریه او در مرکز سوژه انسانی نوعی «فقدان بودن» وجود دارد. سوژه موفق می‎‌شود در مرحله آینه‌ای یک انسجام خیالی را حس کند اما هنگام آشنایی با زبان او این امکان را دارد که حداقل افکار و احساساتش را بازنمایی کند.

     

    سخن پایانی

    ژاک لکان یکی از تأثیرگذارترین چهره‌های روانکاوی، پس از ارائه‌ی نظریه‌ی آینه‌ای، نظریه‌های متعددی در قالب مقاله و سمینار ارائه کرد. شما می‌توانید در مطلب زندگی‌نامه ژاک لکان، با دیگر آثار او آشنا شوید.

     

    منابع

    منبع 1

    منبع 2

  • معرفی و بررسی فیلم The hunt – شکار

    معرفی و بررسی فیلم The hunt – شکار

    در این مطلب به بررسی داستان و تحلیل برخی سکانس‌ها می‌پردازیم. با مجله تجربه زندگی همراه باشید.

    خلاصه‌ی داستان فیلم The hunt

    فیلم The hunt قصه‌‌ی معلم مهد‌کودکی را روایت می‌کند که رابطه‌ی گرم و صمیمی با دانش آموزان خود دارد. لوکاس (با بازی مدس میکلسن) به خاطر جدایی از همسر و پسرش تنها زندگی می کند. اما درست زمانی که اوضاع زندگی شخصی لوکاس رو به بهتر شدن است؛ پسرش می خواهد پیش او برگردد و از طرفی با یکی از همکارانش رابطه بر قرار کرده است.

    [این مطلب ممکن است داستان را لو بدهد.]

    ادعاهای یکی از بچه های مهدکودک مبنی بر اینکه توسط لوکاس مورد آزار جنسی قرار گرفته نه تنها باعث اخراج شدن لوکاس از محل کارش شده بلکه زندگی شخصی او را هم دچار مشکل می‌کند.

    معرفی و تحلیل فیلم The hunt

    از دقایق ابتدایی فیلم با شخصیت کلارا آشنا می‌شویم. کلارا دختری است که به نظر می‌رسد مراقبین خوبی ندارد، والدینش بر سر بردن او به مهد‌کودک با هم مشاجره می‌کنند؛ دیر به دنبالش می‌روند و از این که تنها بیرون می‌رود بی‌اطلاع اند و انگار خیلی هم اهمیتی به این موضوع نمی‌دهند.

    کلارا در چنین محیطی به دنبال مراقب جانشینی خواهد گشت که نقش ناکافی والدین را برایش جبران کند. او حتی از فِنی، سگ لوکاس هم انتظار دارد از او مراقبت کند. از نگاه دختربچه، لوکاس مردی مهربان و حمایت‌گر است و به او نیز توجه کافی دارد و از این رو کلارا در فانتزی‌هایش به او عشق می‌ورزد. در صحنه‌ای که حین بازی بچه ها با لوکاس، کلارا خود را به او نزدیک می‌کند و او را می‌بوسد، شاهد این علاقه مندی هستیم. لوکاس بلافاصله به دختربچه تذکر می‌دهد این کار مخصوص پدر مادر‌هاست و همچنین هدیه‌ای را که در جیب کت لوکاس پنهان کرده بود را رد می‌کند.

     

     

    در انتهای همان روز، کلارا به مدیر مهد‌کودک می‌گوید از لوکاس متنفر است. گویی عشق‌ او تغییر شکل داده و به نفرت بدل گشته است. وقتی مدیر مهدکودک علت را از او جویا می‌شود، کلارا ادعا می‌کند که توسط لوکاس مورد آزارجنسی قرار گرفته است.
    کسی به درستی حرف کلارا شک ندارد. نه مدیر مهدکودک، نه روان‌شناسی که از کلارا درباره ی جزییات اتفاق پیش آمده سوال می‌پرسد و نه حتی پدر کلارا که یکی از دوستان صمیمی لوکاس است. وقتی لوکاس به مدیر مهدکودک می‌گوید من کاری نکردم، او تنها در جواب پاسخ می‌دهد که بچه ها هیچ‌وقت دروغ نمی‌گویند.

    در یکی از صحنه های فیلم برادر کلارا و دوستش با نشان دادن تصاویری از اعضای بدن و گفتن کلماتی در حضور کلارا خوراک لازم برای فانتزی های جنسی دختر را فراهم کردند. در دیدگاه تحلیلی، ماهیت فانتزی آرزومندانه است و امیال سرکوب شده توسط فانتزی راهی برای ارضا پیدا می‌کنند و تجربیات روزمره‌ی هر فرد به طور تصادفی مواد لازم محتوای آن را می‌سازد.

    وقتی مدیر مهدکودک به والدین اعلام می‌کند که احتمالا تعداد قربانیان بیش‌تر از یک نفر است، بعضی شاگردان هم در فانتزی های کلارا شرکت می‌کنند و شکایات علیه لوکاس بیشتر می‌‍شود و لوکاس متهم به آزارجنسی شاگردان مهدکودک می‌شود.

    روند فیلم به دنبالِ اثبات گناهکار یا بی گناه بودن لوکاس نیست، زیرا مخاطب‌ از ابتدا می‌داند او بی گناه است و اتهامات او زاییده‌ی فانتزی های کودکانه است. فیلم در پی نشان دادن مواجه‌ی لوکاس با این اتهامات، و بازگشت وی به زندگی است. او هیچ‌گاه در طول این جریان منفعل نیست و ما شاهد فاعلیت او در مواجهه با وقایعی که پیش می‌آید هستیم.

    لوکاس از همان روز اول اتهام علیه خود، با پدر کلارا درباره‌ی بی‌گناه بودن خود صحبت می‌کند، یا هنگامی که در سوپرمارکت یکی از فروشنده‌ها او را کتک می‌زند، لوکاس خشم او‌ را با خشم پاسخ می‌دهد و اجناس خود را پس می‌گیرد و در جشن شب کریسمس که تمام اهالی روستا نیز شرکت دارند در کلیسا حاضر می‌شود. در یکی از زیبا‌ترین صحنه های فیلم با بازی بی نظیر مدس میکلسون، با نگاهی آکنده از غم، خشم، خستگی و رنجیدگی به پدر کلارا نگاه می‌کند و با چشمانش گویی فریاد تلخ و معصومانه روح خود را عیان می‌سازد.

     

     

    شخصیت لوکاس از ابتدای داستان هم نوعی از فاعلیت را از خود نشان داده است، هنگامی که در تلاش است تا همسر سابقش را راضی کند که پسرش بیشتر در کنار او بماند، یا وقتی تصمیم می‌گیرد با یکی از کارکنان مهدکودک وارد رابطه‌ی جدیدی شود هم، گویی در تلاش برای عبور از درد و رسیدن به زندگی است. او با وجود اینکه از جامعه‌ی خود طرد شده است اما در جستجوی یافتن جایگاه انسانی خود است.

    در سکانس آخر فیلم وقتی لوکاس در جنگل ایستاده و هیچ صدایی در صحنه شنیده نمی‌شود، ناگهان گلوله ای به سمت او شلیک می‌شود. دوربین تصویر واضحی از آن شخص به ما نشان نمی‌دهد، اما چشمان پر از ترس وحیرت و نگرانی و غم لوکاس گواه پایان ناپذیر بودن درد انسان است. دنیا هیچ‌وقت آن‌طور که انتظار داریم، نیست و گویی قرار نیست رنج آدمی نقطه‌ی پایانی داشته باشد. دردها پیوسته زاده می‌شوند و زندگی را با یافتن راهی لابه‌لای همین درد‌ها‌ی گریز‌ناپذیر روان آدمی می‌توان پیدا کرد.

    درباره‌ی فیلم شکار

    فیلم شکار در سال ۲۰۱۲ براساس طرح پیشنهادی یک روانشناس‌ کودک به وینتربرگ ساخته شد .
    در این فیلم هم همچون فیلم جشن یکی دیگر از آثار وینتربرگ ، موضوع اساسی کودک آزاری و تاثیر افشای آن است.

    این فیلم در جشنواره های مختلف افتخارات و جوایز زیادی کسب کرده از جمله :

     

    فیلم The hunt
    مدس میکلسون (سمت راست) و توماس وینتربرگ

     

    جایزه بهترین بازیگر مرد به مدس میکلسون در جشنواره کن ۲۰۱۲

    نامزد بهترین فیلم غیر انگلیسی زبان در مراسم اسکار و گلدن گلوب

    نامزد نخل طلا برای توماس ویتنبرگ

    نامزد بهترین فیلم، بهترین کارگردان و فیلمنامه و بهترین بازیگر مرد در مراسم جوایز فیلم اروپا

    درباره‌ی توماس وینتربرگ نویسنده و کارگردان‌ فیلم

    توماس وینتربرگ نویسنده و کارگردان دانمارکی زاده‌ی سال ۱۹۶۹ کپنهاگ دانمارک است. او نامزد و برنده ی جوایز معتبر اروپایی و جهانی شده است. یکی از آثار او به نام جشن نیز با محوریت کودک آزاری برنده‌ی جایزه ویژه هیئت داوران کن در سال ۱۹۹۸ شده است. آخرین فیلم او به نام یک دور دیگر که در سال ۲۰۲۰ ساخته شده نیز جایزه بهترین فیلم جشنواره لندن را از آن خود کرده است.

     

    فیلم The hunt
    مدس میکلسون و توماس وینتربرگ

     

    مدس میکلسون بازیگر فیلم شکار

    مدس میکلسون،‌ یکی از‌ سرشناس ترین بازیگران دانمارکی، متولد نوامبر ۱۹۶۵ دانمارک است. مجلات و نظرسنجی ها در دانمارک اغلب او را به عنوان جذاب‌ترین مرد این کشور انتخاب کرده اند. او پیش از حرفه‌ی بازیگری به عنوان رقصنده‌ی حرفه ای فعالیت می‌کرده است.

    از فیلم های موفقی که او در آنها بازی کرده می‌توان سریال هانیبال، دکتر استرنج، کازینو رویال و یک دور دیگر را اشاره کرد. او برای فیلم شکار برنده‌ی بهترین بازیگر جشنواره کن شده است.

    فیلم The hunt برای چه کسانی مناسب‌ است؟

    فیلم شکار داستان زندگی است. این فیلم داستان قربانی شدن نیست، داستانِ رنج و لذت است. این فیلم برای والدین، علاقه‌مندان به روان‌شناسی، معلمان و کسانی که با کودکان سروکار دارند می‌تواند قابل تامل و لذت‌بخش باشد.

  • هر آنچه درباره‌ی استعاره نمی‌دانیم!

    هر آنچه درباره‌ی استعاره نمی‌دانیم!

    جورج لیکاف و مارک جانسون با نوشتن این کتاب ادعای بزرگی را مطرح کردند که سرنوشت استعاره را برای همیشه تغییر داد. از نظر آن‌ها استعاره نه تنها منحصر به شعر و زبان ادبی نیست، بلکه چنان در زبان روزمره ما تنیده است که به ندرت متوجه حضور آنها هستیم.

    ارسطو در رساله فنون شاعری خود می‌نویسد:« مهارت در استعاره، اعلاترین توانایی ممکن است، چیزی است که نمی‌توان از دیگران آموخت و نشانه نبوغ است». تا همین چند دهه گذشته، تصور می‌شد تنها شاعر است که می‌تواند وقتی در صورت یار می‌نگرد به جای چشمانش دو گل نرگس، در لب یارش دو یاقوت سرخ ببیند و در شب سیاه زلف معشوق، راهش را گم کند.

    به قول شفیعی کدکنی:« زبان استعاره می‌تواند عواطف و احساسات قلبی شاعر را که زبان معمولی توان بیان آن را ندارد، با زبانی لطیف و نرم و به دور از منطق معمولی سخن بیان کند.» سالیان سال براساس تعریفی که ارسطو از استعاره ارائه کرده بود تصور می‌شد که برای ساخت یک استعاره، کافیست به چیزی «نام» چیزی دیگر را بدهند. اما چرا «یاقوت» به جای لب؟ «نرگس» به جای چشم؟ آیا استعاره فقط «نامیدن» است؟ اگر شاعر نبوغی بی‌مثال در ساختن استعاره دارد، ذهن ما چه ساختاری دارد که می‌توانیم ارتباطی که شاعر با یک کلمه بین دو مفهوم مجزا از هم بیان کرده به راحتی دریابیم؟

    با ما در مجله تجربه زندگی همراه باشید

     

    استعاره

     

    همه ما شاعریم

    «استعاره‌هایی که با آن زندگی می‌کنیم» نام کتابی جنجالی و مهم است که قاعده بازی را عوض کرد. جورج لیکاف و مارک جانسون با نوشتن این کتاب ادعای بزرگی را مطرح کردند که سرنوشت استعاره را برای همیشه تغییر داد. از نظر آن‌ها استعاره نه تنها منحصر به شعر و زبان ادبی نیست، بلکه چنان در زبان روزمره ما تنیده است که به ندرت متوجه حضور آنها هستیم.

    از دیدگاه آن‌ها، ساز و کار ذهن انسان ماهیت استعاری دارد و نظام مفهومی انسان با استفاده از استعاره شکل می‌گیرد. یعنی در مقابله با امور ناشناخته دست به قیاس می‌زند و آن را به اموری که برایش آشنا باشد تشبیه می‌کند تا فرایند ادراک آسان‌تر صورت بگیرد. به عبارتی ذهن انسان، ساز و کار مجزایی برای ادراک مفاهیم انتزاعی و پیچیده ندارد ؛ در واقع ذهن ما مقولات انتزاعی (مانند عشق، زمان، سفر، معنویت، مذهب و غیره) را براساس همان ابزاری درک می‌کند که برای درک مفاهیم ابتدائی مانند مکان، جهت، گرمی،سردی، نرمی و زبری، بلندی و کوتاهی به کار می‌برد؛ یعنی حواس پنجگانه و تجربه «بودن» در محیط.

     

     

    انسان با بدنی که شکل خاصی دارد پا به جهان وجود می‌گذارد و در جهانی با مشخصات تقریباً ثابت (کره‌ای با گرانش ۹٫۸۰۷ متر بر مجذور ثانیه و دارای آب، نیتروژن و اکسیژن کافی) زندگی ‌می‌کند و شناخت او بر اساس همین مشخصات ثابت شکل می‌گیرد. حواس پنجگانه انسان در کودکی، چنان با یک دیگر درآمیخته‌اند که کودک قادر به تفکیک دروندادهای حسی از هم نیست و به گفته فیلسوف معروف ویلیام جیمز« در ملغمه‌ای از بو، تصویر و صدا غرق است» تا جایی که حتی خود را به عنوان موجودی مستقل از «مادر» درک نمی‌کند. اما رفته رفته آنچه «خود» می‌نامد، شکل می‌گیرد. او می‌تواند دو دست و دو پای خود را ببیند و حرکت دهد؛ به تدریج درک می‌کند که می‌تواند بر گرانش زمین غلبه کرده و بر روی دو پا بایستد و در جهات مختلف حرکت کند، نیمه راست و نیمه چپ بدن خود را کشف می‌کند؛ چیزهایی را در مقابل خود می‌بیند و چیزهایی را که در پشت خود قرار دارد، نمی‌بیند. بدن خود را به عنوان ظرفی می‌داند دارای «درون» و «بیرون» که از مایعات، غذا و هوا پر و خالی می‌شود.

     

    استعاره

     

    با وجود تمام این تجربه‌های «مستقل» حسی که حواس متفاوت را برمی‌انگیزاند، تمامی انسان‌ها تا حدودی حس‌آمیخته باقی می‌مانند. در برخی انسان‌ها، این حس‌آمیزی تا حدی زیاد است که می‌توانند «رنگ» صداها را ببینند، «مزه» رنگ‌ها را بچشند و یا معجونی متفاوت از حس‌ها برگزینند.

    زندگی به شیرینی یک قاشق مربای توت‌فرنگی

    پریمینجر (1974) حس‌آمیزی را بدین گونه تعریف می‌کند «ادراک یا توصیف فرآیند ادراک از طریق یک حس در قالب حسی دیگر». در واقع، یک محرک حسی باعث برانگیختن یک یا چند حس دیگر می‌شود. حس‌آمیزی، اساس ادراک و ساخت بیشتر استعاره‌های روزمره ماست و هر زبان اندوخته‌ای از این استعاره‌ها را در ناخودآگاه جمعی خود دارد.

    برای همین، ذهن فارسی‌زبان رویای «شیرین» می‌بیند، تجربه «تلخ» از سر می‌گذراند، بغضش را «قورت» می‌دهد و خشمش را فرو «می‌خورد». نگاهش می‌تواند «سرد» ، «تب‌دار» یا «گیرا» باشد. لبخندش «گرم» یا «کمرنگ» می‌شود، حرف‌هایش «تند» و «تیز» و قلبش از «سنگ» می‌تواند باشد.

    با تجربه‌ای که از بدن خود به عنوان یک «ظرف» دارد، می‌تواند «پر» و «خالی» و یا «لبریز» از غم، شادی یا عشق شود؛ از خشم «بسوزد» و از غم «کبود» شود؛ جیغ «بنفش» بکشد، یا با زبان سرخ، سر «سبزش» را به باد دهد. با تجربه‌ بدنی که از گرانش زمین و جهات بالا و پایین دارد، مفاهیم بسیاری را با این دو جهت مرتبط می‌داند: از شادی در« آسمان» و «روی ابرها» سیر می‌کند، به «قله» رفیع «موفقیت» دست می‌یابد و از هیجان روی «پا» بند نمی‌شود یا برعکس، با سر به «زمین» می خورد و دیگر توان «بلند» شدن ندارد، و یا در «مغاک» اندوه می‌افتد.

    از زمانی که دست راست و دست چپش را تشخیص می‌دهد و فرشته روی شانه راستش کارهای«خوب» و فرشته روی شانه چپش کارهای «بد» را ثبت و ضبط می‌کند، سعی می‌کند در راه «راست» قدم بگذارد، گاه از دنده «چپ» بیدار می‌شود؛ با اینکه یک روده «راست» در بدنش ندارد، به اشتباه فکر کند خواب زن «چپ» است. از آنجا که چیزهایی را که در«پشت» سرش هستند نمی‌بیند و فقط روبرویش را می‌تواند ببیند، زمان «گذشته» را پشت سر می‌گذارد و به «آینده» چشم دوخته است و «روی» به سوی فردا دارد: پس «زمان» را براساس «مکان» و «حرکت» روی محور افقی مفهوم‌سازی و درک می‌کند، برای صحبت درباره «زمان» از همان کلماتی استفاده می‌کند که برای سخن گفتن درباره مکان استفاده کرده است. «از» گذشته، «به» آینده «می‌رود»، به سوی «آینده» «حرکت» می‌کند و هیچگاه به «گذشته» «برنمی‌گردد». مخلص کلام، مفاهیم را با هم «درمی‌آمیزد» تا بتواند معانی را به بهترین نحو منتقل کند و البته نه هر ترکیبی منجر به آفرینش چنین معجون شگفت‌انگیزی می‌شود، بلکه بین این مفاهیم باید نوعی «تشابه» وجود داشته باشد. تشابهی که هر کسی به طور غریزی بتواند آن را تشخیص دهد. به طور کلی ریاضیات استعاره برابر است با x=y و این معادله در خلق تمام استعاره‌ها صدق می‌کند.

     

    استعاره

     

    زندگی در سایه استعاره‌ها

    ما با استعاره‌ها به دنیا آمده‌ایم و در ناخودآگاه ما ریشه دارند. هر لحظه در معرض آنها هستیم، با آنها بزرگ می‌شویم، به بلوغ می‌رسیم، و وارد اجتماع می‌شویم. با این استعاره‌ها، سر سفره عقد می‌نشینیم و با همین‌ها کودکانمان را بزرگ می‌کنیم. در دنیایی استعاری زندگی می‌کنیم، بدون اینکه خودمان از وجود آنها آگاه باشیم. ما با خلق استعاره و درهم‌آمیختن مفاهیم، چیزهای بسیاری به دست می‌آوریم: از یک اثر ادبی بسیار زیبا تا کشفی علمی. گاهی فریب می‌خوریم و تا آخر عمر به یک استعاره اشتباه که زندگی‌ خود و اطرافیانمان را دشوار می‌کند، چنگ می‌زنیم.

    شاید خطرناکترین حقیقت در مورد استعاره‌ها این باشد که آنها فقط «وجود» ندارند، بلکه «نقش»‌های متفاوتی نیز ایفا می‌کنند. استعاره‌ها که ساز و کارشان براساس فعال‌سازی شباهت‌هاست، می‌توانند به راحتی و با برانگیختن احساسات و ادراک حسی ما به طور ناخودآگاه بر تصمیماتمان تاثیر بگذارند.

    جیمز گیری (2009) به کاربرد استعاره در اقتصاد و بازار سهام و تاثیر آن بر تصمیمات سهامداران اشاره می‌کند. از نظر او در اخبار اقتصادی، زمانی که تغییرات قیمت‌ها در بازار سهام را با استفاده از استعاره عامل و به عنوان اقدام عمدی یک موجود زنده نشان می‌دهند، ادامه این روند و تغییر قیمت یک سهم به علت ماهیت استعاره عامل از نظر مخاطبان مسلم انگاشته شود (شاخص سهام کل بورس «بالا» می‌رود/رشد می‌کند/صعود می‌کند) و از طرفی، استعاره‌هایی نیز هستند که تغییرات قیمت را به عنوان موجودی غیرزنده و یک شیء تلقی می‌کنند( سهام ایکس سقوط کرد). محققان از گروهی خواستند تا مجموعه‌ای از تفسیرهای بازار را بخوانند و سپس روند تغییر قیمت‌ها در روز بعد را پیش‌بینی کنند. گروهی که متون شامل استعاره عامل را خوانده بودند، انتظار بیشتری برای ادامه روند تغییر قیمت در روز آینده داشتند، چون استعاره عامل، به طور ضمنی نشان‌دهنده اقدام عمدی یک موجود زنده هدفمند است. در واقع در اینجا استعاره برای سهامداران گمراه‌کننده عمل می‌کند و آنها بدون اینکه حتی بدانند در دامی می‌افتند که در قالب کلماتی ساده برایشان پهن شده است.

    استعاره‌سازان در بازار سهام، تبلیغات، مذهب و سیاست همانند شکارچیان ماهر، از این پتانسیل استعاره، برای تاثیرگذاری بر تصمیمات افراد و اقناع آنها به طور کاملاً ناخودآگاه استفاده می‌کنند. آنها استعاره می‌سازند و به بهائی گزاف به مردم می‌فروشند. اگرچه استعاره‌ها، پنهان هستند اما زبان نیز مانند آینه‌ای است که اگر به دقت در آن بنگریم، حقیقت بسیاری از این استعاره‌ها را فاش می‌کند.

    استعاره مانند شمشیر دولبه عمل می‌کنند؛ همانقدر که می‌توانند ویرانگر و مخرب باشند، نقش سازنده نیز دارند. مطالعاتی که به تحلیل متون و گفتمان علمی و آکادمیک پرداخته‌اند، بر نقش استعاره در آموزش مفاهیم پیچیده تاکید می‌کنند. به کمک استعاره می‌توان، با تلاشی کمتر، به شکلی موثرتر مفاهیم را به گستره عظیمی از مخاطبان انتقال داد.

     

    استعاره

     

    اما در علم حتی ممکن است استعاره‌ها به درستی عمل نکنند؛ به عنوان مثال، یکی از این استعاره‌ها که به کرات مورد انتقاد قرار گرفته است، استعاره «اثر گلخانه‌ای» است که اگرچه برای نشان دادن برخی جنبه‌های تغییرات اقلیمی به نظر کاربردی می‌رسد، با این همه این استعاره ( زمین به عنوان یک گلخانه) به طور ضمنی فضای گرم و دلچسب یک گلخانه را نیز تداعی می‌کند و قادر به نشان دادن پیچیدگی تغییرات اقلیمی نیست. در این استعاره تنها با تاکید بیش از حد بر گرمایش زمین، تاثیرات دیگر همچون اسیدی‌شدن اقیانوس‌ها نادیده گرفته می‌شود.

    کلمات را می‌خوانیم، استعاره‌ها را زندگی می‌کنیم

    محققان در طی سال‌های اخیر و در رشته‌های علمی مختلف (عصب‌شناسی، علوم اجتماعی، تاریخ، فلسفه علم، تعلیم و تربیت، روانشناسی، علوم کامپیوتری، علوم سیاسی، ادیان، ادبیات و …) با آگاهی از اهمیت و نقش استعاره، به مطالعه هر چه بیشتر این پدیده منحصر به فرد پرداخته‌اند و از نتایج این مطالعات، در تمامی این حوزه‌ها و گاه بدون در نظر گرفتن آثار مخربی که ممکن است به بار آورد، به کرات استفاده شده است.

    استعاره در جهت دهی اجتماع

    ما به لطف رسانه‌های اجتماعی روزانه در معرض بمباران استعاره‌های مختلف و جهان‌بینی‌های پنهان آن قرار داریم؛ هر فرهنگ، شخص و یا حتی هر محصولی در تلاش است استعاره خود را به هر نحوی به ما تحمیل کند و ما ناخودآگاه خریدار تمام این استعاره‌هاییم و چیزی که برای ما باقی می‌ماند، تعارض و کشمکش درونی و همیشگی است. اخبار روزمره‌ای که ما می‌بینیم، پر از استعاره‌های «عمدی» و با دقت انتخاب‌شده‌ای است که اهداف خاصی را دنبال می‌کند. خطابه‌ی هر سیاستمداری که در تلاش برای «اقناع» شما برای باور استعاره‌های آنهاست، توسط تیمی از مشاوران آماده شده است. هر محصولی که باعث شود شما باور کنید که به حد نیاز «کافی» نیستید، هیچ دغدغه‌ای بیشتر از فروش محصول بی‌کیفیت خود ندارد.

     

    استعاره

     

    با آگاهی از اینکه هر متنی که می‌خوانیم، علاوه بر معنای مستقیم خود، لایه‌های پنهان معنایی دارد که می‌تواند بر ذهن و روح و تفکر ما تسلط یابد، می‌توانیم در انتخاب آنچه قرار است «باور» کنیم، با دقت بیشتری عمل کنیم. کلمات را بخوانیم و بشنویم، اما هر استعاره‌ای را که می‌بینیم، باور و زندگی نکنیم.

     

     

  • زندگی‌نامه و گاه‌نامه ملانی کلاین (۱۹۶۰-۱۸۸۲)

    زندگی‌نامه و گاه‌نامه ملانی کلاین (۱۹۶۰-۱۸۸۲)

    ملانی کلاین (Melanie Klein) در اوایل قرن بیستم میلادی زندگی می‌کرد و به مدت سی سال در انجمن روانکاوی بریتانیا، به عنوان عضوی جنجال برانگیز و در عین حال تأثیرگذار حضور داشت. حیطه تخصصیِ او روانشناسی کودک بود و در معرفی نظریه روابط شئ (theory of object relations) نقش به‌سزایی داشت. در این مطلب از مجله تجربه زندگی به زندگی‌نامه و گاه‌نامه ملانی کلاین می‌پردازیم.

    ملانی کلاین

    ملانی کلاین (1960-1882) یکی از تأثیرگذاران بر روانکاوی است. وی بر اساس دستاوردهای زیگموند فروید در روانکاوی، محور اصلی روابط نخستین نوزاد با مراقبین اولیه را تشخیص داد و از آن مهم‌تر، فرآیندهای ذهنی اولیه‌ای که دنیای عاطفی یک فرد را شکل می‌دهد را تشریح کرد. کلاین اهل اروپای مرکزی و یک روان تحلیلگر پیشرو در حیطه کودک بود.

    نظریت او در باب تحول درونی کودک، روانکاوی را دگرگون ساخت و تأثیری عمیق و غیرقابل انتظار بر جا گذاشت. اگرچه نظریات او ریشه در نظریات فروید داشت، اما کلاین معتقد بود انسان از بدو تولد به دیگران وابسته است، در نتیجه در درمان تحلیلی، انتقال همیشه به صورتی زنده و فعال در جریان است.

    در ادامه‌ی این مطلب ابتدا به زندگی‌نامه‌ای مختصر از ملانی کلاین می‌پردازیم، سپس در بخش گاه‌نامه ملانی کلاین، به شرح جزئیات هر سال از زندگی او می‌پردازیم.
    این مطلب مانند گاه‌نامه‌ای که در زندگی‌نامه ژاک لکان تنظیم کرده‌ایم، در زبان فارسی بی‌سابقه است.

    در این ویدیو خلاصه‌ای از زندگی‌نامه‌ی ملانی کلاین را می‌بینید:

     

     

    زندگی‌نامه ملانی کلاین

    کلاین فرزند چهارم خانواده‌ای یهودی بود که در وین به دنیا آمد. در چهار سالگی خواهر بزرگترش و در بیست سالگی برادر بزرگترش را از دست داد.

    در بیست و یک سالگی زمانی که دیگر آرزوی پزشک شدن را از سرش بیرون کرده بود، با دوست برادرش، آرتور کلاین ازدواج کرد. آن‌ها صاحب سه فرزند شدند، با این وجود، زندگی زناشویی شادی نداشتند و کلاین بعد از مدتی به شدت افسرده شد.

    خانواده‌ی کلاین برای کار به اروپای مرکزی مهاجرت کردند، در بوداپست بود که کلاین دوره‌ی روانکاوی‌اش را با ساندور فرنزی (Sandor Ferenzi)آغاز کرد. دوره‌ای که از آن پس، در تمام طول زندگی کلاین باعث ایجاد شور و شوقی مضاعف درباره‌ی روانکاوی و نظریات فروید شد.

    در سال 1921 کلاین به برلین مهاجرت کرد، در سی و هشت سالگی عضو انجمن تازه تاسیس روانکاوی برلین شد.

    با تشویق و توجه کارل آبراهام، کلاین شروع به تحلیل کردن کودکان کرد، او یادداشت‌هایی موردی درباره‌ی “فریتز”، “ارنا” شش ساله، “فلیکس” سیزده ساله، “پیتر” سه ساله، “ریتا” دو ساله، “گرتا” نه ساله، “ترود” سه و نیم ساله و “روت” چهار ساله نوشت. این یادداشت‌ها اساس نظریات بالینی غنی و اولین مقاله‌ی مهم او در سال‌‌های آتی را تشکیل دادند: مقاله‌ی روانکاوی کودکان (1932).

    کلاین در کارش با کودکان متوجه شد بازی‌های آن‌ها و اسباب بازی‌هایی که استفاده می‌کنند، معانی نمادین برای آن‌ها دارد و این می‌تواند به اندازه‌ی تحلیل رویا برای مراجعین بزرگسال، برای تحلیل کودکان کاربرد داشته باشد.

     

     

    علی رغم رویکردهای تحلیلی که در آن زمان برای آموزش و تربیت کودکان در سال‌های 1920 ، توسط آنا فروید (Anna Freud) و هرمین هاگ-هلموت(Hermine Hug-Helmuth) در وین، سابینا اسپیلرین (Sabina Spielrein) و ورا اشمیت (Vera Schmidt)در مسکو، و در دانشگاه مالتینگز هاوس (Malting House ) در کمبریج توسط سوزان ایساکس (Susan Isaacs)استفاده می‌شد، کلاین در برلین به مراجعین کودکش درمانی بسیار نزدیکتر به درمان بزرگسالان ارائه می‌داد.

    او مراجعینش را در زمان‌های مقرر می‌دید، درست مانند بزرگسالان. بسیار بیشتر بر ترس‌ها و اضطراب‌های آن‌ها که در بازی‌هایشان منعکس می‌شد و همچنین بر دفاع‌هایی که آن‌ها در مقابل این ترس‌ها به کار می‌بردند متمرکز بود. این درمان که در آن زمان بسیار متفاوت و نوآورانه بود در برلین مورد استقبال قرار نگرفت و با کلاین با بدبینی و تحقیر رفتار شد.

    با این حال، آلیکس (Alix) و جیمز استراچی (James Strachey) مجذوب کار او شدند و در سال 1925، او را به لندن دعوت کردند، جایی که سخنرانی‌های کلاین مقبولیت بسیاری یافت.

     

    فقدان و سوگواری: موضع افسرده وار

    کلاین، مانند الیکس استراچی، با کارل آبراهام (Karl Abraham) در برلین درمان روانکاوی را تجربه کرده بود اما این درمان پس از تنها نه ماه، به دلیل بیماری و سپس مرگ آبراهام در اواخر 1925 پایان یافت.

    پس از این فقدان، کلاین تصمیم گرفت به لندن مهاجرت کند، جایی که او باقی زندگی حرفه‌ای‌اش را در آن‌جا گذراند و کار منحصر به فردش را گسترش داد. پس از گذشت دوران کوتاهی او تبدیل به چهره‌ای کلیدی در دنیای روانکاوی و انجمن روانکاوی بریتانیا شد.

    اگرچه مقالات ابتدایی‌اش در لندن، از جمله «مراحل ابتدایی عقده‌ی ادیپ» (Early stages of the Oedipus complex) (1925) و «اهمیت انتقال نمادین» (The importance of symbol formation)(1930)، همچنان در دنیای روانکاوی اروپای مرکزی مورد مناقشه و بحث بود. کلاین بدون اینکه از انتقادات و مخالفت‌ها دلسرد شود، همچنان نسبت به دنیای درونی مراجعین کودک و بزرگسالش کنجکاو ماند.

     

     

    ایده‌های نظری ملانی کلاین، ریشه‌ی محکم در تجربیات بالینی‌اش داشت و به همین وسیله کلاین نشان داد که تکنیک‌های روانکاوی‌اش برای فهم و تفسیر اضطراب‌ها، به خصوص ترس که با تکانه‌های پرخاشگرانه ارتباط دارند، می‌تواند بیمار را رها سازد و او را قادر به جستجوی بیشتر در دنیای درونی‌اش کند.

    پسر کلاین، اریش (Erich)، و دخترش ملیتا (Melitta)، در لندن به او پیوسته بودند اما مرگ فرزند بزگترش، هانس (Hans)، در آلپس در سال 1934، در بیست و هفت سالگی، یکی دیگر از تراژدی‌های زندگی شخصی او بود.

    در همان زمان که سوگوار پدرش بود، به کارش ادامه داد و دو مقاله‌ی مهم درباره‌ی چیزی که او «موضع افسرده وار» نام گذاشته بود نوشت: «درآمدی بر روان پدیدآیی حالت شیدایی-افسردگی» (1935) و «سوگواری و ارتباط آن با حالت شیدایی-افسردگی» (1945). در این مقالات کلاین نشان داد که چگونه یک کودک آگاه می‌شود که کنترلی بر جهانش ندارد اما به موضوعات عشق نیاز و وابستگی دارد.

    در موضع افسرده وار کودک احساس می‌کند که به بخش‌هایی از این موضوعات که شدیداً به آن‌ها نیازمند است آسیب وارد کرده است و این رنج شدیدی در او به وجود می‌آورد؛ در موقعیت مقتضی، آرزوی بازیابی و محافظت از این موضوعات عشق، پدیدار می‌شود و گسترش می‌یابد.

    نقطه‌ی عطف تحول موضع افسرده وار، ظرفیت نگرانی و آرزوی «بازسازی» آسیب وارد شده است. وقوع جنگ جهانی دوم، تغییرات بیشتری در کلاین ایجاد کرد. او مدت کوتاهی به پیلوکری در اسکاتلند مهاجرت کرد، جایی که با پسر ده ساله‌ای به نام ریچارد برخورد کرد. تحلیل او در مقاله‌ی «روایت تحلیل یک کودک» (The narrative of a child analysis) (1961) چاپ شده است. این مقاله تصویر روشنی از فهم او از ترس‌ها و اضطراب‌های ریچارد در یک وهله‌ی تاریخی متلاطم ترسیم می‌کند.

    مناقشات و گسترش نظریه: موضع پارانوئید-اسکیزوئید

    به زودی کلاین وارد مشاجراتی با آنا فروید و دیگر تحلیل‌گران وینی شد که از آلمان نازی به اروپا پناه برده بودند و مانند خودش توسط جامعه‌ی روانکاوی بریتانیا مورد استقبال قرار گرفته بودند.

    کلاین و آنا فروید (Anna Freud) ، که او هم روانشناس کودکان بود، در یکسری از سخنرانی‌ها که توسط انجمن روانکاوی بریتانیا محیا شده بود با یکدیگر به مباحثه پرداختند. بحث‌های آن دو در مقالات گوناگونی به چاپ رسید که بعد‌ها به مناظره‌های جدال‌آمیز (Controversial Discussions) معروف شد. اختلاف نظر آن دو منجر به شکل گرفتن سه مکتب جداگانه در جامعه روانکاوی شد: کلاینی‌ها، آنا فرویدی‌ها و دیگران.

    این اتفاق زمانی افتاد که کلاین درگیر رابطه‌ی پر فراز و نشیب با دخترش، ملیتا، و دوری از او بود و همزمان در جمع روانکاوان بریتانیا به عنوان روانکاو کار می‌کرد.

    دختر کلاین، ملیتا شمیدبرگ (Melitta Schmideberg) ، روانکاو معروفی بود. زمانی که هر دو از اعضای انجمن روانکاوی بریتانیا (British Psychoanalytic Society) بودند ملیتا به وضوح و در میان عموم با مادرش اختلافاتی پیدا کرد و این دو هیچگاه حاضر به صلح با یکدیگر نشدند. [حتی در زمان مرگِ کلاین، مادر و دختر با یکدیگر بیگانه باقی ماندند.]

    ملانی کلاین و نزدیک‌ترین همکارانش در آن زمان- ژوان ریویر (Joan Rivier )، سوزان ایساکس (Susan Isaacs ) و پاولا هیمن (Paula Heimann) – مقالاتی نوشتند که نشان می‌داد ایده‌های او “روانکاوانه” هستند.

    معروف‌ترین این مقالات توسط سوزان ایساکس با عنوان «چیستی و کاربرد فانتزی» (The nature and function of phantasy ) (1934) نوشته شد و استفاده‌ی اولیه‌ی فروید از اصطلاح فانتزی را که شامل تمامی فعالیت‌های روانی و رویاهای مربوط به آن‌ها، نشانگان، بازی، افکار و الگوهای دفاع می‌شد، گسترش داد و به آن عمق بخشید. از دیدگاه کلاین، فانتزی‌ها متقابلا با تجربیات دنیای [بیرونی] تعامل می‌کنند تا ویژگی‌های هیجانی و عقلانی منحصر به هر فرد را بسازند.

    در 1946 کلاین «یادداشت‌هایی در باب چند مکانیسم اسکیزوئید» (Notes on some schizoid mechanisms ) را منتشر کرد. تا هفتاد سال بعد از این تاریخ، این کار همچنان اهمیت خود را حفظ کرد و حتی اکنون نیز بیشترین آمار ارجاع در وبسایت مقالات روانکاوی پپ-وب (PEP-WEB) را دارد.

    در این مقاله، کلاین مکانیسم ابتدایی «دوپاره سازی» (Splitting) را در پاسخ به اضطراب غیر قابل مقاومت توصیف می‌کند، و موضع «پارانوئید-اسکیزوئید» (Paranoid-schizoid) را ترسیم می‌کند که حالت روانی‌ای جهان شمول است و موضع افسرده‌وار می‌تواند از بطن آن سربرآورد.

     

     

    در این مقاله‌ی خلاقانه، مفهوم همانندسازی فرافکنانه به کار برده می‌شود، مفهومی که بعدها تبدیل به مفهومی پرکاربرد و مهم در نسل‌های بعدی روانکاوان شد. درک کلاین از حالات روانی اولیه، درمان بیماران سایکوتیک و دیگر بیمارانی را میسر ساخت که سابق بر آن برای روانکاوی مناسب شمرده نمی‌شدند.

    در سال‌های 1940 و 50 گروهی از روانکاوان جوان مستعد به کلاین نزدیک شدند و از کار او الهام گرفتند. همگی آن‌ها نقشی بسیار مهم در روانکاوی ایفا کردند: ویلفرد بیون (Wilfred Bion) (1979-1897)، هربرت روزنفیلد (Herbert Rosenfeld)(1986-1910)، هانا سگال (Hannah Segal)(2011-1918)، از برجسته‌ترین این شاگردان هستند.

    در 1952، مجموعه‌ای از مقالات کلاین تحت عنوان «مسیرهای نو در روانکاوی» (New directions in psychoanalysis) منتشر شد، این مجموعه بر اساس شماره‌ای از مجله‌ی بین المللی روانکاوی گردآوری شد که به مناسبت هفتادمین سالروز تولد کلاین منتشر شده بود. عواید چاپ این کتاب، کلاین را قادر ساخت موسسه‌ای با هدف ترویج پژوهش و آموزش ایده‌هایش بنا کند.

    با اینکه او هیچ‌گاه تحصیلات آکادمیک را به اتمام نرساند، رشته روانکاوی را با رویکرد درمانی خاصش در درمان کودکان، بسیار تحت تأثیر قرار داد. کلاین اغلب از بازی برای ترغیب کودکان به بحث درباره مشکلات روانشناختی‌اشان استفاده می‌کرد.

    رویکرد روانکاوی کلاین با بسیاری از کار‌های زیگموند فروید (Sigmund Freud) در تعارض بود. تفاوت آن‌ها این بود که نظریات فروید درباره تحولات کودکان، از خاطرات کودکیِ بیماران بزرگسالش نشأت گرفته بود درحالیکه کلاین مستقیما با کودکان و خردسالان کار کرده و بینشِ منحصر به فردش را در فرایند تحول کودکان جای داده بود.

    کلاین با این ادعا که فرا‌من یا سوپرایگو (superego) از زمان تولد کودک وجود دارد، فروید را به مبارزه طلبید؛ چراکه در نظر فروید سوپرایگو بعد از شکل گرفتن عقده ادیپ (Oedipal complex) به وجود می‌آمد. کلاین همچنین اذعان داشت که فرم اصلی عقده ادیپ بسیار زود‌تر از آنچه فروید می‌گفت پدیدار می‌شود، زمانی که کودک متوجه قدرت و نفوذ زیاد والدین می‌شود.

    آخرین مقاله‌ی کلاین با نام «در باب احساس تنهایی» (On the sense of loneliness) سه سال پس از مرگ او به چاپ رسید و به کارهایش انسجام بخشید و به عنوان مطالعه‌ای مهم در مورد انسان باقی ماند.

    میراث کلاین درست مانند زندگی او، همچنان مناقشه برانگیز است. علی رغم موانعی که کلاین با آن‌ها برخورد کرد؛ مانند متولد شدن به عنوان یک زن در امپراطوری اتریش-مجارستان، نداشتن آموزش رسمی و داشتن تراژدی های بسیار در زندگی شخصی، او توانست مرزهای روانکاوی را جا به جا کند. او شهامت داشت تا مشاهدات خودش از مواجهه‌های روانکاوانه را شکل دهد، ایده‌های نو درباره‌ی شکل گیری دنیای درونی بپروراند و از همه مهم‌تر، او احساسات و تجربیات نوزاد را هسته‌ی اصلی فهم ما از انسان قرار داد.

    آثار ملانی کلاین

    جلد 1 “عشق، گناه و چند مقاله‌ی دیگر” 45-1921

    جلد2 “روانکاوی کودکان”

    جلد3 “رشک، قدردانی و چند مقاله‌ی دیگر” 63-1946

    جلد4 “روایت تحلیل یک کودک”

     

    گاه‌نامه ملانی کلاین

    ملانی کلاین (1960-1882) یکی از پایه گذاران روانکاوی است. وی بر اساس دستاوردهای زیگموند فروید در روانکاوی، محور اصلی روابط نخستین نوزاد با مراقبین اولیه را تشخیص داد و از آن مهم‌تر، فرآیندهای ذهنی اولیه‌ای که دنیای عاطفی یک فرد را شکل می‌دهد را تشریح کرد. کلاین اهل اروپای مرکزی و یک روان تحلیلگر پیشرو در حیطه کودک بود. وی به مدت 30 سال یکی از اعضای جنجالی و قدرتمند انجمن روانکاوی انگلیس بود و اکنون می‌بینیم که تاثیر او بر روانکاوی جهانی است.

    دوره کودکی (1902-1882)

    1882

    ملانی ریزس (Melanie Reizes) در سی‌ام مارس در”Tiefer Graben8″ وین متولد شد. مادرش لیبوسا (Libussa) (زاده دویچ و 30 ساله) و پدرش موریز ریزس (Moriz Reizes) (54 ساله) نام دارند. موریز از یک خانواده یهودی اردتوکس از لمبرگ، گالیسیا ( لویو در اوکراین کنونی) و لیبوسا اهل واربوتز کشور اسلواکی است.

     

    کارت پستالی که نشان دهنده شهر لمبرگ ، گالیسیا (لویو امروزی در اوکراین) ، محل تولد موریز ریزس است.

     

    ملانی کوچکترین عضو خانواده و چهارمین فرزند است که به خواهرانش امیلی (6 ساله) و سیدانی (4 ساله) و برادرش امانوئل (5 ساله) پیوست. خانواده ریزس در برهه‌ای بین سال‌های 1878 تا 1882 از شهرستان تجاری داچکقاتز (Deutschkreutz) مجارستان (بورگن‌لند در اتریش کنونی) به وین نقل مکان کردند.

    موریز بر خلاف آرزوهای خانواده‌ی  محافظه‌کار و مذهبی‌اش به سمت تحصیلات پزشکی رفت. لیبوسا هم یک زن جوان باهوش و زیبا بود.

     


     

    1885

    زمانی که ملانی 3 ساله است، زیگموند فروید 29 ساله در پاریس به همراه عصب شناس مشهور ژان-مارتین شارکو مشغول مطالعه روی هیستری و هیپنوتیزم (خواب مصنوعی) است. یافته‌های فروید در این حیطه، پایه و اساس نظریه روانکاوی او در آینده را شکل داد.

     

    ملانی، امانوئل و امیلی ریزس در کودکی در سال 1887 م.

    ملانی، امانوئل و امیلی ریزس در کودکی در سال 1887 م.

     


     

    1886

    خواهر بزرگتر ملانی، سیدانی که نزدیک‌ترین رابطه را با ملانی داشت در 8 سالگی بر اثر بیماری اسکروفولا (scrofula؛ تورم غدد لنفاوی گردن) از دنیا رفت. در آن زمان ملانی تنها 4 سال داشت. در همان سال فروید پاریس را ترک کرد و به وین بازگشت تا رویکرد درمانی خود را برای درمان بیماران مبتلا به اختلالات عصبی به کار گیرد.

     


     

    1887

    پس از مرگ پدر موریز، خانواده ریزس ثروت قابل توجهی را به ارث می‌برند. آن‌ها از خانه‌ی دوم خود در وین که یک آپارتمان شیک در طبقه‌ی پنجم در بورسه گاسه (Borsegasse) بود به یک آپارتمان بسیار بزرگتر و زیباتر در حومه مارتین استراسه (متعلق به طبقه متوسط) نقل مکان می‌کنند.

     

    ملانی رایزس در 7 یا 8 سالگی

     


     

    1891

    زمانی که ملانی جوان بزرگ می‌شد، زیگموند فروید 35 ساله به برگاس 19 می‌رود؛ آن‌جا قرار است خانه و اتاق مشاوره او برای 47 سال بعدی باشد.

     

    زیگموند فروید در سال 1891، در 35 سالگی

     


     

    1895

    در همان سال که فرزند آخر فروید یعنی آنا متولد شد، او اثر اصلی خود را با عنوان “مطالعات در باب هیستری” منتشر می‌کند.

     


     

    1898

    ملانی در سن 16 سالگی هدف خود را معطوف به تحصیل در یک مدرسه خاص به نام gymnasium (دبیرستان پیشرفته با سطح علمی قوی که افراد را برای امتحان ورودی دانشگاه آماده می‌کند) کرد. در این سال او مدت‌ها است که می‌خواهد پزشکی بخواند و در حال حاضر به طور خاص قصد دارد تا تحت تعلیم و تربیت در رشته روانپزشکی قرار بگیرد. در این سال او آزمون ورودی را با موفقیت پشت سر می‌گذارد.

     

    ملانی کلاین در سن 13 سالگی ، در تصویری با کلاس مدرسه خود (ردیف جلو ، دوم از راست).

     


     

    1899

    ملانی، همسر آینده خود را زمانی که تنها 17 سال داشت ملاقات می‌کند. او آرتور استیون کلاین (Arthur Stevan Klein) پسرعموی دوم ملانی و 4 سال از او بزرگتر است. تحصیلات وی در زمینه مهندسی شیمی است تا با همین عنوان در زوریخ مشغول به کار شود. او پس از اولین ملاقات با ملانی از ا و درخواست ازدواج کرد و او نیز موافقت کرد. این نامزدی پایان اهداف جاه طلبانه علمی و پزشکی ملانی را به همراه می‌آورد.

     

    ملانی کلاین در سال 1899 در 17 سالگی

     


     

    1900

    پدر ملانی، موریز ریزس در 6 آوریل در سن 72 سالگی درگذشت. در 25 دسامبر این سال خواهر بزرگتر ملانی، امیلی با پزشک جوانی به نام لئو پیک (Leo Pick) ازدواج کرد.

    زیگموند فروید اثر روان‌تحلیلی بنیادی خود را با عنوان “تفسیر رویا” (The Interpretation of Dreams) منتشر می‌کند. وی با معرفی ایده‌های خلاق و متحول کننده‌اش در مورد “کارکرد رویا”، محتوای نهفته و آشکار، سرکوب (واپس رانی)، اجابت خواسته‌ها ( تحقق آرزوها) و تمایلات جنسی کودک، این اثر را ارزشمندترین دستاورد خود می‌داند که در ایجاد آن بخت نیز با او یار بوده است.

    اگر چه در ایتدای انتشار آن به شدت نادیده گرفته یا تحقیر می‌شود، اما کتاب فروید مبنای کلی اندیشه و عمل روانکاوی است و بر تفکر ملانی کلاین نیز تاثیر عمیقی خواهد گذاشت.

     


     

    1901

    ملانی کلاین تابستان را با خانواده همسر خود در روزنبرگ (در گذشته در اسلواک مجارستان، روزمبروک فعلی در شمال اسلواکی) گذراند در حالی که همسرش در سفر کاری در امریکا به سر می‌برد.

    زیگموند فروید “رویاها” (On Dreams) را منتشر کرد. اثری که تاثیر بسزایی بر اندیشه‌ی روان‌تحلیلی کلاین داشت.

    اتو، اولین خواهرزاده‌ی ملانی (پسر امیلی پیک) در 16 اکتبر متولد شد. ملانی کلاین در حوالی کریسمس از روزنبرگ بازگشت.

     

    ملانی در 17 سالگی

     


     

    1902

    در اول دسامبر 1902 برادر دوست‌داشتنی و بزرگتر ملانی، امانوئل، بر اثر ایست قلبی در سن 25 سالگی در ژنو درگذشت. او از سنین کودکی با مشکلات قلبی دست و پنجه نرم می‌کرد. وی دومین فرد از بین برادر و خواهرهای ملانی بود که در جوانی از دنیا می‌رود.

     

    امانوئل برادر ملانی

     

    مرگ وی پس از چندین سفر در منطقه مدیترانه رخ داد. احتمالا او علاوه بر ابتلا به سل، چند مدتی به مورفین و کوکائین -در تلاش برای کنترل درد جسمانی‌اش- نیز اعتیاد داشته است. ملانی با تجربه این فقدان در هم شکست.

     

    ملانی در 20 سالگی

     


     

    بوداپست: ازدواج و خانواده (1920-1903)

     

    1903

    ملانی ریزس که هنوز سوگوار برادرش است، در سی و یک‌ام مارس، یک روز پس از تولد 21 سالگی‌اش، با آرتور کلاین ازدواج می‌کند. این زوج‌ در شهر روزنبرگ در نزدیکی خانواده آرتور ساکن شدند. در ماه مه ملانی متوجه شد که باردار است.

     

    همسر ملانی، آرتور کلاین در 1896

     


     

    1904

    اولین فرزند ملانی، ملیتا (Melitta) در 19 ژانویه متولد می‌شود.

     


     

    1905

    ملانی به همراه همسر و فرزندش سفری به سواحل آدریاتیک دارند و در این سفر از مکان‌هایی مثل تریست و ونیز بازدید می‌کنند.

     

    ملانی کلاین، مادرش لیبوسا و دختر کوچکش ملیتا ، حدود سال‌های 6-1905

     

    فروید “سه مقاله در باب تئوری‌ تمایلات جنسی” را منتشر کرد.

     


     

    1906

    در بهار این سال ملانی، همسرش آرتور را برای شرکت در یک کنگره مهندسی همراهی کرد.

     

    ملانی کلاین حوالی 1907

     

    پس از 4 سال صبر و پشتکار، ملانی به کمک دوستش ایرما شنفلد (Irma Schonfeld)، موفق می‌شود تا نسخه‌ی ناتمام دستنوشته‌های برادرش امانوئل را منتشر کند. وی همیشه به استعداد و خلاقیت برادرش اطمینان داشت و متعقد بود اگر زندگی طولانی‌تری داشت کارهای قابل توجهی را ارائه می‌داد.

     


     

    1907

    در دوم مارس، دومین فرزند و اولین پسر او، هانس متولد می‌شود. ملانی در این دوره بارداری، با افسردگی عمیقی دست و پنجه نرم می‌کرد.

    در اواخر 1907 خانواده کلاین، به شهری کوچکی در سیلسیای بالا (کراپکوویتسه کنونی در جنوب غربی لهستان) نقل مکان کردند؛ جایی که آرتور به سمت مدیریت یک کارخانه تولید کاغذ در آمد.

    کمی پس از این جابجایی، مادر ملانی که اکنون بیوه شده و تنها زندگی می‌کند نیز به آن‌ها پیوست.

     

    فرزندان ملانی کلاین

     

    1908

    اضطراب و افسردگی ملانی بیشتر می‌شود و واضح است که از زندگی زناشویی خود در این شهر کوچک به شدت ناراضی است. او برای رفع ناراحتی‌اش اغلب به دیدار دوستان و خانواده می‌رود و به بوداپست و آبازیا سفر می‌کند.

    او برای درمان مشکلات عصبی‌اش روش‌های درمانی مانند حمام کربنیک اسید را دریافت می‌کند. از آن‌جایی که به این علت، ملانی مدت زمان زیادی را به دور از فرزندان خردسالش می‌گذراند، مادرش چندین نامه برای او می‌فرستد تا در آن نامه‌ها به او عذاب وجدان و احساس گناه بدهد.

     

    خانه‌ی ملانی کلاین در کراپیتز ، جایی که ملانی کلاین از 1907 تا 1909 در آن زندگی کرد.

    در همین سال فروید با روانپزشک مجارستانی ساندور فرنزی (Sándor Ferenczi) دیدار می‌کند. در این جا این دو نفر رابطه مهم حرفه‌ای و شخصی خود را آغاز می‌کنند و در طول زندگی حرفه‌ای‌شان بیش از 1200 نامه را رد و بدل می‌کنند. فرنزی به عنوان اولین تحلیلگر، حامی حرفه‌ای و همچنین دوست کلاین تاثیر بسزایی بر او خواهد گذاشت.

     


     

    1909

    ملانی در ماه مه در حالتی که افسردگی‌اش‌ تشدید شده، از یک آسایشگاه در چر (شهرستانی در دامنه آلپ سوییس) بازدید کرد. در ماه ژوئن کمی بیشتر به سمت جنوب یعنی به سنت موریس نقل مکان می‌کند. او مشکلاتی را در بخش مثانه احساس می‌کند. مادرش در نامه‌ای به او پیشنهاد داده تا دوباره باردار شود، چیزی که از آن وحشت دارد.

    در ماه نوامبر، خانواده کلاین‌ها و لیبوسا به Svabhegy در حومه بوداپست نقل مکان می‌کنند.

     

    ملاین کلاین و فرزندانش

     

    فروید مطالعه خود درباره هانس کوچولو 5 ساله که اولین مشاهده روانکاوی کودک وی نیز بود را منتشر کرد. تحلیل توسط پدر هانس و بر اساس دستورالعمل‌های دقیق فروید انجام می‌شود.

     


     

    1910

    در فضای جدید بوداپست، ملانی بیشتر زمان خود را با جولانته واگو (Svabhegy )، خواهر آرتور، و کلارا خواهرشوهر جولانته -که از همسرش جدا شده بود- می‌گذراند. او بسیار نزدیک این دو زن به خصوص کلارا رشد می‌کند.

     

    ملانی کلاین به همراه ملیتا و هانس

     

    ملانی تابستان خود را به همراه کلارا در روگن در یک استراحتگاه تفریحی در شمال برلین واقع در دریای بالتیک می‌گذراند.

    کارل آبراهام، دوست نزدیک و همکار فروید و یک از چهره‌های اصلی در گسترش اولیه روانکاوی، انجمن روانکاوی برلین را تاسیس می‌کند. آبراهام بعدها روان‌تحلیلگر کلاین خواهد بود و به دو دلیل برای او بسیار مهم خواهد شد؛ اول به دلیل تحلیل مشکلات عاطفی- هیجانی او و دوم به دلیل تاثیرگذاری و تشویق کلاین برای بسط نظریه‌ی روانکاوی‌ خودش.

     


     

    1911

    در ماه آگوست خانواده کلاین به رزسبامپ، منطقه مرفه‌تر بوداپست، نقل مکان کردند. ملانی یک بار دیگر تعطلات تابستانی خود را با کلارا در روگن سپری می‌کند.

     

    Photograph of Melanie and Arthur Klein with Melitta and Hans, around 1909.
    ملانی به همراه همسرش آرتور کلاین و فرزندانشان در 1909

     


     

    1912

    ملانی به مادرش که موقتا در وین اقامت دارد نامه می‌نویسد و در این نامه صحبت از این می‌کند که حالش بهتر است؛ در واقع کاملا در سلامت است. وی به درمانی که انجام داده نیز اشاره می‌کند، اگر چه به ماهیت آن اشاره نمی‌کند. ممکن است درمان روانشناختی و یا روانکاوی باشد.

     

    Photograph of Melanie Klein in about 1912
    ملانی کلاین در حدود سال 1912

     


     

    1913

    نزدیک ایام کریسمس، کلاین متوجه بارداری مجددش شد.

     

    ملانی کلاین در 1909

     


     

    1914

    کلاین که در طی این دوره از بارداری‌اش نیز دچار افسردگی عمیقی شده است، در اول ژوئیه سومین فرزندش، اریش را به دنیا می‌آورد. دو هفته بعد، در 28 ژوئیه 1914، جنگ جهانی اول آغاز می‌شود. آرتور کلاین و همسر خواهر ملانی، لئو پیک نیز مدتی بعد برای جنگ فراخوانده می‌شوند.

     

    پسران کلاین؛ هانس و اریش 1914-1915

    کلاین جلسات روانکاوی خود را با ساندور فرنزی، روانکاو مجارستانی نزدیک به فروید و تاثیرگذار بر پیشرفت روانکاوی آغاز می‌کند. کلاین برای اولین بار در طول زندگی‌اش توانست در مورد تجربیات هیجانی خود صحبت کند و توسط یک مخاطب هوشمند و با درک و توجه بالا شنیده شود. ملاقات با فرنزی، نقطه‌ی عطفی در زندگی کلاین است.

     

    Painting of analyst Sandor Ferenczi from 1923
    نقاشی از ساندور فرنزی در سال 1923

     

    در برهه ای از این سال، کلاین کتاب در باب رویاها اثر فروید را می‌خواند. او در مورد بینش‌ها و احتمالاتی که فروید آشکار ساخته بسیار هیجان زده است؛ وی به زودی به دنبال روانکاوی می‌رود: هم در مقام بیمار و هم در مقام یک تراپیست.

    در ماه اکتبر، فرنزی به ارتش فراخوانده می‌شود تا به‌عنوان پزشک به نیروهای مجارستان خدمت کند؛ هر چند که در این مدت نیز او توسط فروید به وسیله نامه‌نگاری تحلیل می‌شود.

    اواخر ماه اکتبر، لیبوسا به شدت وزن خود را از دست می‌دهد و به همین علت با اشعه‌ی ایکس او را معاینه می‌کنند. تشخیص سرطان داده نشد. اما با این حال او به سرعت به برونشیت مبتلا می‌شود و در 6 نوامبر، مادرِ ملانی کلاین از دنیا می‌رود.

     


     

    1916

    آرتور کلاین با معلولیت و جراحتی در ناحیه پا به خانه بازگشت. فرنزی نیز به بوداپست برمی‌گردد و به بیمارستان مغز و اعصاب (نورولوژی) منتقل می‌شود.

     

    Photograph of Melanie Klein around 1912
    ملانی کلاین در سال 1912

     

    1917

    مقاله مشهور فروید “سوگواری و مالیخولیا” را منتشر شد. کلاین اندیشه‌های رادیکال (بنیادین) در مورد وضعیت‌های شیدایی-افسرده‌وار و همچنین مفهوم اولیه موضع افسرده‌وار خود را بر طبق شرح فروید در مورد پرخاشگری و گناه، به عنوان محوری برای تجربیات بیمار مالیخولیایی توسعه می‌دهد.

    1918

    در 28 و 29 سپتامبر، ملانی کلاین در پنجمین کنگره روانکاوی در آکادمی علوم مجارستان واقع در بوداپست شرکت می‌کند. او فروید صحبت‌های فروید را در حال خواندن مقاله خود با عنوان ” خطوط پیشرفت در درمان روانکاوی” می‌شنود و این مسئله شیفتگی کلاین را نسبت به روانکاوی بیشتر می‌کند؛ این تقریبا اولین بار است کلاین می‌بیند که فروید شخصا کارش را ارائه می‌کند و البته جز معدود دفعات آینده نیز هست. از نظر کلاین این یک لحظه درخشان و خارق‌العاده است، به این دلیل که او رو در روی بنیانگذار نابغه و بسیار مورد احترام روانکاوی قرار می‌گیرد.

    در فصل پاییز، امپراتوری اتریش-مجارستان سقوط می‌کند. جنگ جهانی اول در 11 نوامبر 1918 پس از 4 سال درگیری وحشیانه و میلیون‌ها زندگی آسیب دیده و فقدان، پایان می‌یابد.

    1919

    در ماه ژوئیه، کلاین مطالعه خود در مورد پسر پنج ساله‌اش اریش را به انجمن روانکاوی مجارستان ارائه می‌دهد. این اولین مطالعه او در مورد یک کودک است. به زودی عضویت انجمن به او اعطا می‌گردد.

     

    Colourful drawing by one of Klein's child patients
    نقاشی یکی از مراجعان کودک ملانی کلاین

     

    همزمان با پیشروی تروریسم ضدیهودی سفید در مجارستان در پاییز 1919، آرتور کلاین، بوداپست و خانواده‌اش را به مقصد سوئد ترک کرد. جنبش روانکاوی مجارستان با این یهودستیزی وحشیانه نابود شده است. ملانی نیز بوداپست را ترک می‌کند و 3 فرزند خود را به پدر و مادر آرتور در روزنبرگ می‌سپارد. علاوه برآشفتگی سیاسی، ازدواج کلاین نیز در بحران است. نارضایتی آن دو از ادامه‌ی زندگی زناشویی قابل چشم‌پوشی نیست.

     


     

    1920

    در سپتامبر، کلاین در اولین کنگره بین المللی که پس از جنگ جهانی اول در لاهه (Hague)  برگزار می‌شود شرکت می‌کند. وی روانکاو انگلیسی جوان ریویر (Joan Riviere)  را برای اولین بار در کنگره ملاقات می‌کند.

    فروید “فراسوی اصل لذت” را منتشر می‌کند که در آن درمورد اندیشه جدید خود یعنی “غریزه مرگ” صحبت به میان می‌آورد. این مفهوم -که از روز نخست، بحث برانگیز است- نقش پررنگی در بسط نظریه‌های کلاین، به ویژه در مورد اندیشه‌اش در باب سادیسم (دگرآزاری) و دو پاره سازی در کودک خردسال دارد.

     

    نقاشی مراجع کودک کلاین احتمالا در 1920

     


     

    برلین: روانکاوی کودکان آغاز می‌شود (1925-1921)

    1921

    در ابتدای 1921 کلاین خانواده همسر خود در روزنبرگ را ترک می‌کند و به جای بازگشت به بوداپست به برلین نقل مکان می‌کند. آرتور همچنان در سوئد شاغل است. پیش از این چندین روانکاو یهودی از جمله سندور رادو، فرانتس الکساندر و مایکل بالینت مجارستان را -چه موقت چه دائمی- به دلیل خشونت ناشی از تروریسم سفید و جَو رو به رشد یهودی ستیز ترک کرده‌اند. با شروع جنگ جهانی دوم، آن‌ها به ایالات متحده امریکا یا انگلیس مهاجرت خواهند کرد.

     

    Photograph of Berlin in 1920
    نمایی از برلین در 1920

     

    کلاین پس از چند هفته اقامت در یک پانسیون در گرونوالد، به کونوستراسه، یک خیابان در منطقه‌ای کسل کننده می‌رود. او اریش که اکنون 6 ساله است را همراه خود دارد. ملیتای 17 ساله در حال اتمام تحصیلاتش در بوداپست و هانس 14 ساله در مدرسه شبانه روزی مشغول به تحصیل است. در آغاز دهه 1920، برلین در مرکز فعالیت روانکاوی قرار دارد. اولین کلینیک روانکاوی در سال 1920 افتتاح شد و آموزش در زمینه تحلیلگری و سوپرویژن به طور فزاینده‌ای دقیق و ساختارمند می‌شود،

    در ماه فوریه، کلاین اولین مقاله روانکاوی خود را در باب “موانع یادگیری فلیکس” به انجمن برلین ارائه می‌دهد. ممکن است (هر چند نامشخص) فلیکس در واقع پسرش هانس باشد.

    کلاین نسخه مفصل‌تر مقاله‌ی خود را در سال 1919 در مورد اریش منتشر می‌کند؛ پسرش اکنون به عنوان بیمار جوانی به نام “فریتز” (Fritz) مبدل شده است.

     


     

    1922

    کلاین مقاله تحلیل اولیه دیگری را به کنگره بین‌المللی 1922 ارائه داد. در نتیجه‌ی ارائه این مقاله و کار سال قبلش، او را به عضویت پیوسته انجمن برلین درآوردند.

     


     

    1923

    پس از دریافت عضویت کامل در انجمن روانکاوی برلین در فوریه، کلاین اولین تحلیل خود روی کودک را آغاز کرد. این شروعی است برای یک رویکرد جسورانه در نظریه و درمان روانکاوی و همچنین شروع واقعی کار حرفه‌ای کلاین. زمانی که مقاله “رشد یک کودک” کلاین توسط ارنست جونز (Ernest Jones) در مجله بین المللی روانکاوی منتشر می‌شود، شک و تردید کلاین در این باره که اکنون یک روانکاو است کمتر می‌گردد.

    کلاین تحلیل کودکی که در یادداشت‌هایش ریتا می‌نامد را آغاز می‌کند؛ او تنها 2 سال و نیم سن دارد. در ماه نوامبر، آبراهام سوپروایزر (ناظر) کارهای کلاین، به فروید می‌نویسد:

    “در چند ماه گذشته، خانم کلاین، روانکاوی یک کودک سه ساله را با نتایج درمانی خوبی به انجام رسانده است. کودک تصویری حقیقی از افسردگی اساسی را نشان داد که این را من ترکیب نزدیکی با لذت دهانی فرض کردم. این مورد بینش‌های شگفت انگیزی در باب زندگی غریزی ارائه می‌دهد.”

     

    Painting of a house by 'Edgar', one of Klein's child patients in 1923
    نقاشی ادگار یکی از مراجعین کودک کلاین در 1923

     

    در همین زمان، ملانی و همسرش آرتور سعی دارند تا به زندگی مشترک برگردند و به خانه بزرگی که آرتور پس از بازگشت از سوئد در آف دم گرات 19 در داهلم ساخته بود نقل مکان می‌کنند.

    فروید نظریه‌ی ساختاری نهایی و دوم خود درباره ایگو (خود) و نهاد  را منتشر می‌کند. این نقطه عطفی در نظریه وی است.

     


     

    1924

    کلاین که مشتاق یادگیری از یکی از پیشگامان بزرگ روانکاوی و همچنین درمان مشکلات عاطفی و هیجانی‌اش است از آبراهام می‌خواهد تا او را تحلیل کند. علی رغم این که آبراهام مشغول تحلیل  یکی از همکارانش در برلین است، کلاین توانست او را متقاعد کند تا او را نیز بپذیرد. جلسات آن‌ها در اوایل 1924 آغاز می‌شود.

     

    نقاشی یکی از مراجعان کودک کلاین در 1920

     

    پس از چندین ماه تلاش ملانی و آرتور برای بهبود رابطه‌شان با شکست روبرو می‌شود. از نظر ملانی این ازدواج به پایان خود رسیده و اندکی پس از ازدواج دخترش ملیتا با والتر اشمیدبرگ (Walter Schmideberg) (پزشک وینی و دوست فروید)، در ماه آوریل از همسرش جدا می‌شود.

    پس از جدایی، کلاین موقتا در پانسیونی در Augbwigerstrasse مستقر می‌شود تا بتواند حق حضانت اریش را با وجود مخالفت آرتور حفظ کند.

    شش ماه پس از جلسات روانکاوی کلاین با آبراهام، مترجم فروید، روانکاو و عضو گروه بلومزبری یعنی آلیکس استراچی (Alix Strachey) از انگلیس از راه می‌رسد. استراچی تحسین‌کننده بزرگ نظریه کلاین و همچنین راهگشای اصلی پیشرفت او در حرفه‌اش خواهد شد.

    کلاین چندین تحلیل از کودکان خردسال را شروع می‌کند، به ویژه مواردی که در نوشته‌هایش از آن‌ها به نام‌های “پیتر”، “راس”، “ترود” و “ارنا” نام می‌برد. (وی یکی مقاله بسیار مهم را با توجه به این موارد مورد تحلیل، در 12 دسامبر در انجمن برلین ارائه خواهد داد.)

    در هشتمین کنگره بین‌المللی که در ماه آوریل در سالزبورگ برگزار شد، کلاین مقاله‌ای در باب روش روانکاوی و تحلیل کودک را ارائه می‌دهد که بسیار بحث برانگیز می‌شود. این مقاله بعدها به عنوان فصل دوم کتاب “روانکاوی کودکان” منتشر می‌شود. کلاین برای دومین بار جوان ریویر (روانکاو انگلیسی) را ملاقات می‌کند. آن دو، دوستی صمیمانه و همچنین همبستگی و اتحاد حرفه‌ای را بین خود ایجاد می‎کنند.

    در 11 اکتبر، کلاین مقاله خود در مورد تحلیل “ارنا” را در اولین کنفرانس روانکاوی آلمان که در وورزبورگ برگزار شد، ارائه می‌دهد. این مقاله نیز به فصل سوم کتاب “روانکاوی کودکان” را به خود اختصاص می‌دهد. آبراهام اظهار داشت که، “آینده روانکاوی به تجزیه و تحلیل کودک وابسته است”. این مسئله برای شخص کلاین و به طور کلی برای بسط روانکاوی بسیار حائز اهمیت است.

     

    Drawing by one of Klein's child patients, 1925.
    نقاشی یکی از مراجعان کودک کلاینف رولف در 1925

     

    با این حال، نظریه‌های جدید کلاین از حمایت جهانی برخوردار نیست. اعتقاد آبراهام به او، به عنوان رییس انجمن برلین، به او اعتبار زیادی بخشیده است. اگر چه به همین این دلیل، ستیز و خصومت با کلاین کم و پراکنده است، اما هنوز وجود دارد.

    به طرز شوک آوری هرماین هاگ-هلموث (Hermine Hug-Hellmuth)، رییس مرکز مشاوره کودک وین، در ماه سپتامبر توسط برادرزاده 18 ساله خود به قتل رسید. وی برادرزاده‌اش را بزرگ کرده بود و در کودکی او را مورد تحلیل قرار داده بود. قتل هاگ-هلموث، موجب نگرانی در مورد خطرات روانکاوی کودک شد.

    کلاین دوباره نقل می‌کند و این بار به یک آپارتمان در ژنر استراسه (Jenaer Strasse) در محله باوارین (Bavarian Quarter) می‌رود. هلن دوچ (Helene Deutsch)، روانکاو همکار- متولد لهستان و سابقا تحت روانکاوی فروید- در همین ساختمان زندگی می‌کند. در هفدهم دسامبر، کلاین مقاله خود را به انجمن روانکاوی وین ارائه می‌دهد، جایی که کار او با مخالفت نیز روبرو می‌شود.

     


     

    1925

    آلیکس استراچی در نامه‌ای به شوهرش جیمز که او نیز روانکاو است، خلاصه‌ای از مقاله ارائه شده‌ی کلاین در انجمن برلین درسال 1924 را نیز می‌آورد. در 7 ژانویه 1925 که این نامه در انجمن انگلیس خوانده می‌شود و اشتیاق زیادی در شنوندگان ایجاد می‌کند.

    در طول فصل بهار، کلاین با چزکل زوی کلوتزل (Chezkel Zvi Kloetzel) که مردی متاهل و با یک فرزند است، در کلاس رقص آشنا می‌شود (کلاین به شدت عاشق رقص است). آن‌ها رابطه‌ای را شروع می‌کنند که حداقل برای کلاین یک رابطه عاشقانه و عمیق است، اگر چه پیوسته نیست. در نامه‌ها و دفتر خاطراتش بسیار واضح است که کلاین اشتیاق زیادی به کلوتزل دارد.

    در ماه جولای، کلاین برای سلسله سخنرانی‌هایش به لندن سفر می‌کند. این سخنرانی‌ها در خانه دو روانکاو آدریان و کارین استفن (Adrian and Karin Stephen) (به ترتیب برادر کوچکتر ویرجینیا وولف و همسرش) واقع در میدان گوردون برگزار می‌شود.

    وی هر هفته دو سخنرانی (طی سه هفته متوالی) را برای مخاطبان علاقمند ارائه می‌دهد. کلاین در مدت حضورش در لندن با سوزان آیزاک (Susan Isaaks) دیدار می‌کند و آن دو رابطه حرفه‌ای و شخصی مهم و پایداری را شکل می‌دهند.

     

    Photograph of psychoanalyst Karl Abraham
    کارل آبراهام روانکاو

     

    در کنار تحولات مثبت و هیجان‌انگیزی که کلاین در حرفه‌ی خود تجربه می‌کند، متحمل فقدان بزرگی نیز می‌شود. کارل آبراهام در بستر بیماری می‌افتد و تنها در طی چند ماه حال او رو به وخامت رفته و سرانجام در روز کریسمس 1925 از دنیا می‌رود. کلاین تنها یک سال و نیم تحت روانکاوی او بود. بعدها او اتمام نابهنگام جلسات روانکاوی‌اش و مرگ آبراهام را “بسیار دردناک” توصیف می‌کند.

     


     

    لندن: اولین مقاله‌ها (1938-1926)

     

    1926

    کلینیک روانکاوی لندن در 6 ماه مه در هفتادمین زادروز زیگموند فروید افتتاح می‌شود.

     

    Klein's invitation to Sigmund Freud's 70th birthday party in Berlin
    دعوت‌نامه‌ی جشن 70 سالگی زیگموند فروید که برای ملانی کلاین ارسال شده بود.

     

    در ماه سپتامبر، ملانی کلاین به دعوت ارنست جونز، برای همیشه به لندن می‌رود. او از معشوقش کلوتزل جدا می‌شود (اگرچه کلوتزل در طی چند سال آینده بارها به دیدار او می‌رود) و از 15 سپتامبر تا 4 اکتبر جلسات روانکاوی و تحلیل همسر و دو فرزند جونز را آغاز می‌کند.

    در هفدهم نوامبر، ملانی کلاین مقاله‌ای در مورد “پیتر” 5 ساله با اشاره به عقده اختگی و فانتزی مقعدی-سادیستی در انجمن روانکاوی انگلیس ارائه داد.

    پسرش اریش در 27 دسامبر یعنی 3 ماه بعد اقامت دائم ملانی در لندن به او پیوست. اکنون او علاوه بر خانواده جونز، 6 بیمار دیگر نیز دارد.

     

    A drawing of Melanie Klein by one of her patients in 1926.
    نقاشی ملانی کلاین که یکی از مراجعین کودکش در 1926 کشیده‌است.

     


     

    1927

    در 19 مارس، آنا فروید در باب روش تحلیل کودک در انجمن برلین سخنرانی می‌کند. سخنرانی او در واقع حمله‌ای به رویکرد روانکاوی کلاین و تئوری او در مورد تحلیل کودک است. در پاسخ به این اتنقاد تند، ارنست جونز هم ‌اندیشی را با همین موضوع برای انجمن روانکاوی بریتانیا برگزار می‌کند. زیگموند فروید از این که به دخترش و در کل، به خودش انتقاد تندی وارد شده، ناخشنود شد.

    در ابتدای سپتامبر، کلاین در دهمین کنگره بین‌المللی که در اینسبروک اتریش برگزار شد، شرکت می‌کند. وی مقاله‌ای با عنوان “مراحل اولیه عقده ادیپ” ارائه می‌دهد که بنیادی‌ترین مفهومی است که او تا به امروز ارائه داده است. او در تاریخ 2 اکتبر به عضویت انجمن روانکاوی انگلیس درآمد.

     


     

    1928

    ملیتا اشمیدبرگ، فرزند ارشدکلاین و تنها دخترش، پس از فارغ التحصیلی از دانشگاه در برلین، به لندن می آید. او همانند مادرش به حرفه روانکاوی مشغول است و تا سال 1930 عضو انجمن انگلیس خواهد بود.

     

    Photograph of Klein's daughter Melitta and her husband Walter Schmideberg
    دختر کلاین، ملیتا، در کنار همسرش

     

    ملیتا نزد مادر و برادرش اریش نقل مکان می‌کند، در حالی که شوهرش والتر بیش از 4 سال است که هنوز در آلمان است.

     


     

    1929

    کلاین شروع به تحلیل پسر 4 ساله‌ای به نام “دیک” می‌کند که به نظر می‌رسد با اسکیزوفرنی دست و پنجه نرم می‌کند. پس از آن، شرایط وی به درخودماندگی دوره کودکی(اوتیسم کودکی) تعبیر شد. این تحلیل و مقاله‌ای که به دنبال آن در سال بعد منتشر خواهد شد، لحظه‌‌ی کلیدی در رشد و تحول اندیشه‌ی کلاین در مورد سایکوز زودرس و ارتباطش با پرخاشگری و گناه است.

     


     

    1930

    در پنجم فوریه، کلاین مقاله‌ای بر اساس کارش روی بیمار خردسالش دیک به انجمن روانکاوی انگلیس ارائه می‌دهد که نشان دهنده‌‌ی “اهمیت نمادسازی در رشد ایگو” است. این کار مرحله‌ی مهمی از شکل‌گیری تفکر روانکاوانه اوست. در این مقاله، کلاین این ادعا را دارد که توانایی کودک در ساخت نماد و به طور گسترده‌تری، فرمول‌بندی تفکرش، عناصر حیاتی در رشد سالم ایگو (خود) است. این مقاله نوآورانه راهگشایی برای فهم بهتر حالات سایکوتیک (روان‌پریشانه) است.

     


     

    1931

    اولین کسی که تحت آموزش روانکاوی‌ توسط کلاین قرار می‌گیرد دکتر کلیفورد ام-اسکات (Dr W. Clifford M. Scott) فارغ التحصیل  پزشکی از تورنتو کانادا است.

     


     

    1932

    اولین اثر مهم تئوری کلاین، کتاب روانکاوی کودکان (در بعضی ترجمه ها تحلیل کودک نیز گفته شده) است که به طور همزمان به زبان انگلیسی توسط انتشارات هوگارت (که ویرجینیا و لئونارد وولف مالک آن بودند) و به زبان آلمانی توسط انتشارات بین‌المللی روانکاوی ورلاگ به چاپ می‌رسد. در این کتاب وی پایه و اساس نوآوری دیگرش یعنی وضعیت پارانوئید-اسکیزوئید را می‌گذارد.

     

    Letter from Ernest Jones to Klein (1932) on the publication of The Psychoanalysis of Children
    نامه‌ی ارنست جونز به ملانی کلاین درباره‌ی کتاب روانکاوی کودکان در سال 1932

     


     

    1933

    در 22 ماه مه، ساندور فرنزی به علت کم خونی شدید در سن 59 سالگی درگذشت.

     

    Photograph of psychoanalyst Sandor Ferenczi
    ساندور فرنزی در 1919

     

    کلاین به کلیفتون هیل در خیابان جان وود نقل مکان می‌کند. پائولا هیمن (Paula Heimann)، از آلمان نازی گریخت و به لندن می‌رود و درآن جا منشی کلاین می‌شود. بعدها او تحت روانکاوی کلاین قرار می‌گیرد.

    در هجدهم اکتبر، ملیتا به عنوان عضو موسسه روانکاوی انتخاب شد. قبلا ملیتا موضع مشابه موضع نظری مادرش داشت؛ اما هر چه می‌گذرد نسبت به تئوری او موضع خصمانه‌ای می‌گیرد و علیه اندیشه‌ و روش‌های او، در جلسات انجمن صحبت‌های تندی انجام می‌دهد.

    کلوتزل در اواخر سال به دلیل یهودستیزی فزاینده‌ای که در اروپا به وجود آمده است به فلسطین می‌رود. کلاین دیگر با ملاقات نخواهد کرد.

     


     

    1934

    در شروع سال، کلاین درمان افسردگی شدید سیلویا پین (Sylvia Payne) را آغاز می‌کند.

    ملیتا که قبلا تحت روانکاوی الا شارپ بود، حال جلساتش با ادوارد گلاور را آغاز می‌کند.

    آن‌ها در کشمکش‌های درونی انجمن روانکاوی انگلیس علیه کلاین با یکدیگر متحد می‌شوند.

    در ماه آوریل، پسر ارشد ملانی، هانس- که تنها 27 سال دارد-، در طی یک کوهنوردی در ارتفاعات تاترا جان باخت. ملانی که به شدت در شوک فرو رفته برای مراسم تدفین او به بوداپست سفر نمی‌کند.

     

    Photograph of Klein's son Hans as a child
    پسر بزرگ کلاین ، هانس ، در کودکی.

     

    در ماه آگوست کلاین اولین نسخه مقاله مهمش را با عنوان “منشا روانزاد حالات شیدایی-افسردگی” (The Psychogenesis of Manic-Depressive States) در کنگره لوسرن ارائه می‌دهد.

     


     

    1935

    در شانزدهم ژانویه، کلاین نسخه‌ی ویرایش شده مقاله‌اش در کنگره 1934 را با عنوان “سهم منشا روانزاد در حالات شیدایی-افسردگی” در انجمن روانکاوی انگلیس ارائه می‌دهد. این مقاله مفهوم بنیادی، جدید و هوشمندانه وی در مورد وضعیت افسردگی را به خوبی تشریح می‌کند.

    دونالد وینیکات که متخصص کودکان است و به تازگی روانکاو قابلی شده، به درخواست کلاین، روانکاوی پسر کوچک او اریش را آغاز می‌کند.

    در 15 سپتامبر، در سالروز تشکیل حزب نازی در آلمان، قوانین نورنبرگ تصویب می‌شود. طبق آن، حق شهروندی، حق حفظ مناصب شغلی مهم و تاثیرگذار و همچنین حق ازدواج با آریایی‌ها از شهروندان یهودی سلب می‌شود.

     


     

    1936

    در ماه فوریه، کلاین مقاله “از شیر مادر گرفتن” (Weaning) را به عنوان بخشی از سخنرانی عمومی‌اش در کاکستون هال (Caxton Hall) ارائه می‌کند. این مقاله بعدها به عنوان بخشی از اثر “عشق، گناه، تاوان و چند مقاله دیگر : 1945-1921” منتشر خواهد شد.

     

    Advertisement for a series of lectures at Caxton Hall given by Klein, Joan Riviere and Sylvia Payne
    آگهی برای سخنرانی‌ در کاکستون هال که توسط کلاین، جوآن ریویر و سیلویا پین برگزار شده است.

     


     

    1937

    در 19 مارس، ملیتا اشمیدبرگ مقاله خود را با عنوان “پس از تحلیل-برخی از فانتزی‌های (تخیلات) بیماران” (After the Analysis – Some Phantasies of Patients) که در واقع موضع‌گیری شدید او علیه روش و نظریه کلاین است را ارائه می‌دهد.

    کلاین در ماه ژوئیه، برای عمل کیسه صفرا به بیمارستان می‌رود. پس از عمل، وی این تجربه را تحت عنوان “مشاهدات پس از یک عمل جراحی” نوشت. وی در این نوشته، جزییات واکنش‌های هیجانی خود در مورد تحت بیهوشی و جراحی تهاجمی قرار گرفتن و بازگشت به حالت دلبستگی کودکی را منعکس کرد.

    در ماه اوت، کلاین دوره بهبودی‌اش در دوون در کنار اریش و همسر جدیدش جودی سپری می‌کند. در سپتامبر، تعطیلات کوتاهی را در ایتالیا می‌گذراند.

    کلاین و جوآن ریویر، مقاله عشق، گناه و تاوان را بر اساس کنفرانس عمومی قبلی، به طور مشترک ارائه می‌دهند.

     

    Image of Klein's 1937 paper titled 'Play'
    صفحه عنوان مقاله کلاین ، “بازی” در سال 1937 ارائه شده است.

     


     

    1938

    امیلی و لئو پیک (خواهر کلاین و همسرش)، به عنوان پناهنده از وین به انگلیس می‌آیند. آن‌ها به آپارتمانی در نزدیکی کلاین ساکن شدند.

    در ماه مارس زیگموند و آنا فروید پس از حمله نازی‌ها به اتریش، از وین می‌گریزند. آن‌ها در 6 ژوئن وارد لندن می‌شوند. آن‌ها فقط دو تن از انبوه روانکاوان پناهنده‌ای هستند که مجبور به فرار از آلمان نازی و اتریش شده‌اند. ورود این روانکاوان، تاثیر ژرفی بر جامعه روانکاوی بریتانیا می‌گذارد.

     

    ملانی کلاین و نوه‌اش مایکل در 1938

     

    ملانی کلاین و نوه‌اش مایکل در 1938

     

    در شب نهم و دهم نوامبر، طرفداران و گارد حمله آلمان نازی، به مغازه‌ها، خانه‌ها، مدارس و کنیسه‌های یهودیان در سراسر آلمان و اتریش حمله ور و آن‌ها را تخریب می‌کنند؛ همانطور که خود یهودیان را دستگیرکرده و مورد ضرب و شتم قرار داده و یا به قتل رساندند. در این دو شب قتل عام، هزاران کنیسه و تجارت از بین می‌رود و منجر به تبعید هزاران یهودی به اردوگاه‌های کار اجباری می‌شود. این شب به “شب شیشه‌های شکسته” (Kristallnacht) شناخته خواهد شد.

     


     

    جنگ و مناقشه: 1944-1939

     

    1939

    در ابتدای این سال، گروه ابژه درونی به پیشنهاد اوا روزنفلد (Eva Rosenfeld) و سوزان آیزاک تشکیل می‌شود. این گروه با هدف ایجاد یک فرصت مناسب برای مباحثه، ترکیب و تدوین ایده‌های روانکاوان کلاینی ایجاد می‌گردد.

     

    Advert for a lecture series by Klein in 1939
    تبلیغ سه سخنرانی از کلاین در مه 1939

     

    در هشتم مارس، انجمن روانکاوی انگلیس 25‌امین سالروز تشکیلش را در هتل ساووی (Savoy Hotel) جشن می‌گیرد. لئونارد و ویرجینا وولف از جمله میهمانان این جشن هستند.

    آرتور کلاین در سن 61 سالگی در سیون (Sion) سوییس درگذشت.

    در سوم سپتامبر 1939، بریتانیا علیه آلمان اعلام جنگ کرد. کلاین یکی از بسیار افرادی بود که از ترس حملات هوایی از لندن فرار کرد. او موقتا به کمبریج می‌رود.

    در 23 سپتامبر 1939، تنها سه هفته پس ازشروع جنگ جهانی دوم، زیگموند فروید در سن 83 سالگی درگذشت. او سال‌ها از سرطان فک رنج می‌برد.

    کلاین، در طول زمستان مجددا روی مقاله‌ی “سوگواری و ارتباط آن با حالات شیدایی-افسردگی” که در سال 1938 در پاریس ارائه شد، کار می‌کند.

     


     

    1940

    در ماه مه، خواهر کلاین، امیلی پیک بر اثر سرطان ریه از دنیا می‌رود. کلاین در کنار او نیست.

    در پایان ماه ژوئن، کلاین لندن را به مقصد پیتلوچری در اسکاتلند ترک می‌کند. او این کار را به تشویق والدین دیک (بیماری که یک دهه تحت روانکاوی او بود) انجام می‌دهد. در همین حین جنگ شدت گرفته و پایتخت را ناامن کرده است. کلاین بخاطر دلتنگی برای نوه‌اش مایکل و کارش در لندن در تعطیلات کریسمس به آن‌جا برمی‌گردد.

    ادوارد گلاور، پژوهش خود با عنوان ” بررسی روش روانکاوی” (An Investigation of the Technique of Psychoanalysis) که موضع‌گیری پنهانی در مورد آرا و اندیشه کلاین و روانکاوان کلاینی دارد را منتشر می‌کند.

     

    Photograph of Melanie Klein's temporary home in Pitlochry, Scotland
    خانه‌ی موقت ملانی کلاین در اسکاتلند

     


     

    1941

    ملانی کلاین در سال جدید، 4 بیمار در اسکاتلند دارد: دیک، برادرش و دو پزشک. وی در مدت اقامتش در پیتلوچری، مکاتبات منظمی را با دونالد وینیکات، که اکنون دوست صمیمی و متحد او بود-علی رغم اختلافات نظری مسلم بین‌شان- ادامه می‌دهد.

     

    نقاشی ریچارد یکی از مراجعان کودک ملانی کلاین در 1941

     

    در پایان ماه آوریل، کلاین روانکاوی ریچارد 10 ساله را آغاز می‌کند که مجموعه رنج‌های روانی غیرمعمول او، غذای فکری خوبی برای مطالعه است. او مشتاق است تا زودتر کتابی را با محوریت این پرونده بنویسد.

    در ابتدای ماه سپتامبر، کلاین به خانه خود در لندن بازمی‌گردد.

     


     

    1942

    در حالی که جنگ در سراسر جهان در حال پیشروی است، اولین جلسه از سری جلسات فوق‌العاده انجمن روانکاوی انگلیس، پس از سالها مناقشه و اختلاف بین اعضای آن برگزار می‌شود.

    این جلسات که شکل مباحثات و مناقشات-غالبا شخصی- به خود می‌گیرد و اکثرا بین گروه‌های کلاینی و فرویدی وین برگزار می‌شود تا ماه ژوئن ادامه دارند. آنا فروید و ادوارد گلاور به حقانیت کلاین به عنوان یک روانکاو حمله می‌کند؛ از طرف دیگر ملیتا اشمیدبرگ نیز با حالتی افراطی و خشمگین به او اهانت کرده که بیشتر حالت شخصی به خود می‌گیرد تا موضع‌گیری نظری. به هر صورت به نظر می‌رسد که ممکن است انجمن به دلیل این اختلافات عمیق آراء و شخصی دوام نیاورد.

    به دنبال سری جلسات فوق‌العاده انجمن، اولین مباحثات منطقی در 21 اکتبر برگزار می‌شود. در این جلسات مناقشات شدیدی بین نظریه‌های مختلف روانکاوی صورت می‌گیرد که ممکن است منجر به از هم پاشیدن انجمن شود. کلاین و آنا فروید در راس این مناقشات هستند. در این دوره نظریه روانکاوان کلاینی به شدت مورد انتقاد قرار می‌گیرد و حتی متهم به روانکاوانه نبودن می‌شود.

     


     

    1943

    مقاله سوزان آیزاک با عنوان “ماهیت و عملکرد فانتزی (تخیل)” (The Nature and Function of Phantasy) (که بعدها در کتاب تحولات روانکاوی به چاپ می‌رسد) بین اعضای انجمن توزیع شد تا در 27 ژانویه به عنوان بخشی از جلسه مباحثات منطقی، مورد بحث قرار گیرد. این مقاله یک اثر مهم و کلیدی در تاریخ روانکاوی است که اثبات می‌کند مفهوم تخیل کودک کلاین به مفاهیم کلاسیک فرویدی و روانکاوی نزدیک است. این مقاله تا تاریخ 19 ماه مه محور اصلی بحث در هر جلسه بود.

     

    Photograph of Melanie Klein in 1944
    ملانی کلاین در 1944، عکس از Bertl Sachsel.

     


     

    1944

    پس از جلسه‌ی برگزار شده در 24 ژانویه، ادوارد گلاور از انجمن روانکاوی انگلیس استعفا داد و اعلام کرد که دیگر فرویدی نیست (به این معنی که دیگر روانکاو نیست).

    در 16 فوریه، برای اولین بار کلاین در بحث‌ها حضور بهم می‌رساند. وی مقاله‌ای که در آخرین جلسه مباحثات منطقی ارائه شده بود یعنی “زندگی عاطفی نوزاد” را ارائه می‌دهد.

    هانا سگال، تقریبا همزمان با هربرت روزنفلد تحت روانکاوی کلاین قرار می‌گیرد. سگال و روزنفلد گسترش نظریه کلاین را ادامه می‌دهند؛ در واقع آن دو در کارشان با بیماران مرزی و سایکوتیک (روانپریش)، قلمرو درمان و مفهومی روانکاوی را گسترش خواهند داد.

     


     

    ساختن برای آیندگان: 1960-1945

     

    1945

    ملیتا اشمیدبرگ که اکنون از همسرش والتر جدا شده، انگلیس را به مقصد نیویورک ترک می‌کند. او تا سال 1961 در آن‌جا زندگی می‌کند و روی نوجوانان بزهکار کار می‌کند.

     

    Photograph of Melanie Klein with her granddaughter Diana, around 1945
    ملانی کلاین همراه نوه‌اش دیانا حوالی 1945

     

    کلاین، ماه اوت را در یک مزرعه به همراه عروسش جودی و نوه‌هایش مایکل و دایانا می‌گذراند.

     


     

    1946

    در چهارم دسامبر، کلاین مقاله جدیدش با عنوان “یادداشت‌هایی در باب برخی از مکانیسم‌های اسکیزوئید” را به انجمن روانکاوی انگلیس ارائه می‌کند. این یکی مهمترین کارهای زندگی حرفه‌ای‌ وی و زمانی حساس و حائز اهمیت در رشد و گسترش روانکاوی است؛ زیرا در این اثر او دو مفهوم مهم دوپاره سازی ایگو (ego-splitting) و همانندسازی فرافکنانه (projective identification) را تشریح می‌کند.

    پس از مناظرات فراوانی که در انجمن روانکاوی انگلیس انجام شد، گروه‌های A و B و همینطور گروهی که به گروه میانه‌رو معروف می‌شود، تشکیل می‌شود. تشکیل این گروه‎‌ها یک راهکار سریع برای حل اختلافات جاری و حل نشدنی بین پیروان آنا فروید و کلاین است. مناقشات تلخی که طی چندین سال گذشته باعث از هم گسیختگی انجمن شده بود تا حدی فروکش کرده و به نظر می‌رسد که انجمن می‌تواند دوام بیاورد.

     


     

    1947

    جان ریکمن، روانکاو انگلیسی که قبلا تحت روانکاوی فروید، فرنزی و کلاین بود، به عنوان رییس انجمن روانکاوی انگلیس انتخاب شد. انتخاب ریکمن از گروه میانه‌رو به عنوان رییس انحمن، تلاش عمدی برای حفظ موضع بی طرفی در اداره انجمن است.

     


     

    1948

    در دوازدهم اکتبر، سوزان آیزاک در سن 63 سالگی بر اثر سرطان درگذشت. اندیشه‌ی او که بسیار تحت تأثیر تفکر کلاین قرار داشت، تاثیرات گسترده‌ای بر روانکاوی به ویژه در نظریه‌های آموزش اولیه و تحول کودک خواهد گذاشت.

     

    Photograph of Melanie Klein, Anna Freud and Ernest Jones around 1948
    ملانی کلاین، آنا فروید و ارنست جونز همراه با یک بچه گربه، حدود سال 1948.

     


     

    1949

    در شانزدهمین کنگره روانکاوی در زوریخ، ملانی کلاین پس از 4 سال دخترش ملیتا را می‌بیند. آن دو با یکدیگر هم‌کلام نشدند.

     

    Photograph of Susan Isaacs in 1933
    عکس سوزان آیزاک در سال 1933. روی آن نوشته شده است: “با عشق بسیار به ملانی – 1947”

     


     

    1950

    به مناسبت هفتادمین زادروز کلاین، دوستان و همکاران وی “تحولاتی در روانکاوی” را منتشر می‌کنند. در این کتاب مجموع مقالاتی از هیمن، آیزاک، ریویر، کلاین و چندین نفر دیگر گردآوری شد.

     

    Photograph of Melanie Klein Melanie Klein at the French Congress in 1950
    ملانی کلاین در کنگره فرانسه در سال 1950.

     

    معشوق سابق کلاین، چزکل زوی کلوتزل در 27 اکتبر درگذشت. کلاین سال‌هاست که او را ندیده است.

     


     

    1952

    ارنست جونز، برای جشن تولد 70 سالگی کلاین، ترتیب یک مهمانی شام داد.

     

    Photograph of Klein's 70th birthday dinner, 1952
    عکس شام هفتادمین سالگرد تولد کلاین در سال 1952.

     


     

    1953

    کلاین پس از یک دوره بیماری و مدتی بستری بودن در بیمارستان -که احتمالا ناشی از خستگی و کار زیاد بوده-، خانه‌اش در کلیفتون را می‌فروشد و به یک آپارتمان کوچک‌تر در همستد نقل مکان می‌کند.

     

    Photograph of Melanie Klein's home around 1959
    خانه ملانی در لندن 1959

     

    او شروع به نوشتن زندگینامه‌اش می‌کند. این زندگینامه در سال 2015 در بین آرشیو مقالات راجر مانی-کایرل (Roger Money-Kyrle) کشف شد و توسط رابرت هینشلوود (Robert Hinshelwood) بازنویسی و در سال 2016 منتشر شد.

     


     

    1954

    والتر اشمیدبرگ، داماد سابق کلاین بر اثر بیماری در سوییس درگذشت. او مدت زیادی است که از همسرش ملیتا جدا شده است.

     

    Photograph of Melanie Klein around 1950
    ملانی کلاین همراه همکارانش حدود سال 1950

     


     

    1955

    در اول فوریه، کلاین، موسسه ملانی کلاین را تاسیس می‌کند. کاری که سالها به آن فکر می‌کرد. او از ویلفرد بیون، پائولا هیمن، بتی جوزف، راجر مانی-کایرل و هانا سگال دعوت به سرمایه‌گذاری و متولی شدن کرد و برای شروع کار مبلغ 600 پوند در نظر می‌گیرد.

    دستورالعمل جدید در روانکاوی: اهمیت تعارضات نوزادی در الگوی رفتاری در بزرگسالی که توسط کلاین، مانی-کایرل و هیمن ویرایش شده، منتشر می‌شود.

    کلاین در کنگره ژنو که در 24 و 25 ژوئیه برگزار شد، شرکت می‌کند. روز اول، او مقاله‌ای به نام “مطالعه‌ای از حسادت و قدرشناسی” را ارائه می‌دهد. این مقاله از جمله بحث برانگیزترین مقاله‌های کلاین است و واکنش‌های شدیدی را به دنبال دارد. هیمن، در حال حاضر روابط خوبی با کلاین ندارد و از جمله کسانی است که این مقاله را به چالش می‌کشد.

    در تاریخ 24 نوامبر، کلاین به هیمن نامه‌ای نوشت و درخواست کرد تا از متولی بودن موسسه استعفا دهد. دوستی صمیمانه آن دو رو به پایان است و به زودی هیمن، گروه کلاینی‌ها را نیز ترک می‌کند.

     


     

    1956

    ملانی کلاین، با کمک کارورز قبلی‌اش الیوت ژاکس، شروع به نظم و ترتیب بخشیدن به نوشته‌هایش درمورد پرورنده ریچارد می‌کند. این یادداشت‌ها به روایتی از تحلیل کودک تبدیل می‌شوند و تنها گزارش کامل او از یک دوره روانکاوی است.

    در ششم ماه مه، انجمن یادبود فروید را برگزار می‌کند.

    دونالد وینیکات به عنوان رییس انجمن روانکاوی انگلیس منصوب می‌شود.

     


     

    1957

    “رشک و قدردانی” اثر بسیار چالشی او، به کمک الیوت ژاکس روانکاو کانادایی که در واقع بسط مقاله کلاین در کنگره 1955 ژنو بود، منتشر شد.

    در تولد 75 سالگی‌اش، انجمن روانکاوی انگلیس، جواهرات ویکتوریایی گارنت را به او هدیه می‌دهد.

     


     

    1958

    در 11 فوریه، ارنست جونز در سن 79 سالگی درگذشت.

     

    Photograph of Ernest Jones
    ارنست جونز

     

    در اینجا صدای ضبط شده‌ی ملانی کلاین را که در حوالی همین وقایع ضبط شده است، می‌شنوید:

    ترجمه: روانکاو برجسته‌ای در برلین می‌شناسم که می‌گفت گاهی ماه‌ها می‌گذشت بدون اینکه کلمه‌ای سخن بگوید. و این نگرشی بود که بعید می‌دانم فروید یا آبراهام، هیچکدام آن را داشته باشند. برای رد اینکه فروید چنین نگرشی داشت دلایل خوبی دارم و با قطعیت می‌دانم که آبراهام نیز چنین نگرشی نداشت. اما اگر تحلیل‌های امروز را با تحلیل‌هایی که آبراهام در آن زمان ارائه می‌داد مقایسه کنم، امروز تحلیل‌های بسیاری بیشتری ارائه می‌شود و مساله مهم این است که این تحلیل‌ها نسبت به گذشته عمیق‌تر می‌شوند و ارتباط بیشتری با ناخودآگاه برقرار می‌کنند.

     


     

    1959

    کتاب روانکاوی کودکان کلاین ابتدا توسط ژاک لاکان (Jacques Lacan)، روانکاو فرانسوی مورد استفاده قرار گرفت و سپس توسط فرانسس و ژان-باپتیس بولنگر (Françoise and Jean-Baptiste Boulanger) به زبان فرانسوی برگردانده شد.

    کلاین مقاله‌ای با عنوان “دنیای بزرگسالی ما و ریشه‌های آن در کودکی” را برای مخاطبین جامعه شناس در لندن ارائه کرد.

    کلاین در کنگره کپنهاگ در ماه ژوئیه مقاله خود با عنوان در باب احساس تنهایی ارائه می‌دهد. در این‌جا او تمایل غیرقابل تحقق کودک برای بازگشت به تجربه اولیه‌ با مادر کاملا فداکار را کشف می‌کند. این مقاله بعدها به عنوان بخشی از کتاب “رشک و قدردانی و چند اثر دیگر (1963-1946)” منتشر خواهد شد.

     

    Photograph of Klein with her grandson Michael in 1958
    ملانی کلاین و نوه‌اش مایکل در سال 1958

     


     

    1960

    در فصل بهار، کم‌خونی در کلاین تشخیص داده شد. او به طور فزاینده‌ای احساس ضعف و خستگی می‌کند.

     

    Photograph of Klein in 1959, taken by Jane Bown
    ملانی کلاین در 1959، عکس از Jane Bown.

     

    در تابستان او به ویلارس-سور-اولون در سوییس سفر می‌کند و تصمیم دارد تا استراحتی به خود دهد و سلامتی‌اش را بازیابد. پسرش اریش خیلی زود نزد او می‌رود اما کلاین در این مدت شدت بیماری‌اش بیشتر شده است. او به انگلیس برمی‌گردد و بلافاصله در بیمارستان بستری می‌شود و در آن‌جا تشخیص سرطان روده بزرگ داده می‌شود. در آغاز ماه سپتامبر، وی تحت جراحی -برای درمان سرطان- قرار می‌گیرد. در ابتدا جراحی او موفقیت امیز  به نظر می‌رسد؛ اما پس از زمین افتادن و شکستن استخوان تحتاتی‌اش، مشکلاتی به وجود می‌آید.

    چند هفته بعد، در 22 سپتامبر 1960، ملانی کلاین درگذشت. او در گلزارهای سبز گولدرز سوزانده شده و مراسم خاکسپاری‌اش با حضور گروه بزرگی از دوستان، همکاران و بستگانش برگزار شد. دخترش ملیتا در این مراسم حوضر نداشت.

     

    منابع

    منبع 1

    منبع2

    منبع 3