مرکز تجربه زندگی

دسته: روان‌درمانی

مقاله‌های روان‌درمانی مجله‌ی تجربه؛ رویکردهای درمانی، فرآیند تراپی، رابطه‌ی درمانی و آنچه در اتاق درمان می‌گذرد — به زبان روشن و بر پایه‌ی منابع علمی.

  • درباره خشم و تفاوت آن با پرخاشگری

    درباره خشم و تفاوت آن با پرخاشگری

    آیا راهکار درستی است که به محض ظهور خشم جلوی دهان آن را بگیریم و در اتاقی تاریک پنهانش کنیم؟ اگر خشم به عنوان عامل محرک وجود نداشت، جامعه از چه تغییرات مثبتی بی‌بهره می‌ماند؟

    ما انسان‌ها تجربه‌های نسبتاً مشترکی از سد و دیوار ساختن در برابر تجربه و ابراز هوشیارانه خشم داریم؛ مثلاً ممکن است از رفتار یا حرف دوستمان خشمگین شده باشیم اما زمانی که با او دیدار می‌کنیم، بیش از گذشته او را در آغوش بگیریم و به او ابراز محبت کنیم و یا اینکه بدون بحث و مشاجره، رابطه خود را با او قطع کنیم. اما ما نمی‌توانیم خشم را درون خود مدفون کنیم.

    خشم دفن نمی‌شود، بلکه به آتش زیر خاکستر مبدل می‌شود و پس از مدت‌ها، خواه هفته‌ها یا سال‌ها، نهایتاً این خشم با نیرویی چندبرابر شعله‌ور می‌شود و  خود فرد یا اطرافیان وی را از درون آتش می زند. از این رو اگر جلوی تجربه هوشیارانه خشم گرفته شود، خشم به این راحتی‌ها قصد رفتن نمی‌کند و مدت‌ها پس از رویداد مسبب، خشم همچنان تأثیرگذار خواهد بود و در روان انسان سکنی می‌گزیند.

    «بخشی از پریشانی تو ناشی از یک خشم مدفون شده است. چیزی در تو است، نوعی ترس و کم‌رویی که اجازه ابراز خشمت را نمی‌دهد. به جای آن به فروتنی‌ات می‌نازی؛ نوعی پاکدامنی اجباری برای خود پدید آورده‌ای، احساسات را در عمق مدفون می‌کنی و چون دیگر خشمی را تجربه نمی‌کنی، تصور می‌کنی یک قدیسی.»

      اروین یالوم

    خشم چیست؟

    خشم یکی از عناصر مهم تعیین‌کننده سلامت روان است، زیرا خشم تجربه‌ای بیان نشده و متداول است و معمولا هر آنچه باید بیان شود و بیان نشده بماند، آدمی را آزار می‌دهد. خشم یکی از سخت‌ترین انواع وضعیت‌های ناتمامی است که آدمی تجربه می‌کند. اشخاص خشمگین به بن‌بست رسیده‌اند و به قول پرلز همه درها به رویشان بسته شده است و نه راه پیش دارند و نه راه پس؛ نه می‌توانند به پیش بروند و با خشم به مقابله بپردازند و نه می‌توانند آنچه را که ناراحتشان کرده فراموش کنند. در نتیجه راهگشای آشکار، بیان و تجربه خشم است. بیان خشم تنها راه رهایی از بن‌بست و تسکین احساس گناهی است که از خشم ناشی می‌شود.

    علل و ریشه‌های خشم و تفاوت آن با پرخاشگری

    خشم یک احساس پیچیده است که هم به صورت هیجانی و هم جسمانی تجربه می‌شود؛ احساس جریان نوعی گرما و انرژی در بدن به همراه تراکم انرژی در گردن، شانه‌ها و بازوها و عضلات آرواره که شخص را برای عملی پرخاشگرانه آماده می‌کند. زمانی هیجان خشم به سراغ فرد می‌آید که تهدیدشدگی یا تجاوز به حریم شخصی را احساس کند.

    به طور کلی ابراز هیجان‌ها از جمله خشم می‌تواند سازنده و سالم باشد، و یا غیرسالم و مخرب. خشم هیجانی منفی نیست و نباید از آن گریخت، چراکه هیجانات مشکل‌زا نیستند. این دفاع در برابر آن‌هاست که مشکل‌ساز می‌شود و افرادی که خشم خود را با شیوه‌های درست ابراز می‌کنند، عمیقاً احساس مثبت آزادی را از درون وجودشان حس می‌کنند و تجربه آن به ‌نوعی احساس قدرتمندی و تسلط می‌انجامد.

    خشم اگر واقع‌بینانه نگریسته شود، هم دارای اثرات مخرب مانند آسیب زدن به خود و دیگران است و هم تأثیرات سازنده‌ای نظیر ابراز احساسات، برقراری و تداوم روابط مطلوب و همچنین حفظ نقش و جایگاه خود بین اطرافیان را در پی دارد. در اکثر موارد، علت اصلی خشم ناکامی است؛ ناکامی در واقع حالت و شرایطی است که فرد به هر دلیلی نتوانسته است به خواسته خود برسد و یکی از ملموس‌ترین ناکامی‌ها، مورد بی‌توجهی و بی‌اعتنایی قرار گرفتن است. از آن رو که خشم اغلب با اضطراب پیوند می‌خورد و تداعی می‌شود، معمولاً به شیوه‌های دفاعی ابراز می‌شود.

    برخی افراد از تجربه این هیجان اضطراب‌برانگیز اجتناب می‌کنند، بدین طریق که آن را درونی کرده و در نتیجه افسرده می‌شوند. بعضی دیگر آن را در قالب به عمل درآوردن آن به شیوه‌های مخرب تخلیه می‌کنند. در هر دو حالت، این تجربه خشم نیست که مشکل‌آفرین می‌شود، بلکه اشکال از شیوه‌های دفاعی ابراز آن است؛ مهم این است که خشم شفاف و صحیح ابراز شود نه اینکه به آن پیچ ‌و خم داده شود و به عنوان مجوزی برای انجام رفتارهای پرخاشگرانه و تهاجمی تلقی شود.

    تفاوت خشم با خصومت و پرخاشگری

    پرخاشگری یک رفتار است که هدف آن صدمه زدن به افراد و یا اموال است و می‌تواند به صورت سوء استفاده کلامی، تهدید کردن و یا اعمال آسیب‌زننده باشد. اما خشم یک احساس است که الزاماً به پرخاشگری منجر نمی‌شود، بنابراین یک فرد ممکن است خشمگین شود، اما الزاماً رفتار پرخاشگرانه نداشته باشد.

    خصومت به مجموعه‌ای از نگرش‌ها و قضاوت‌های برانگیزاننده رفتارهای پرخاشگرانه اطلاق می‌شود. به طور کلی خشم به هیجان، خصومت به نگرش و پرخاشگری به رفتار منتسب می‌شود. خشم حالت هیجانی است که می‌تواند زیربنای خصومت و پرخاشگری باشد.

    نشانه‌های بروز خشم

    در زمان بروز خشم، بدن در حالت انگیختگی و آماده باش قرار می‌گیرد. این فعالیت‌ها معمولاً با یک سری تغییرات فیزیولوژیک و روانی همراه است. معمول‌ترین این نشانه‌ها عبارتند از افزایش ضربان قلب، گشاد شدن مردمک چشم، انقباض عضلات بدن، افزایش سرعت تنفس، بی‌حسی و کرختی، لرزش صدا و غیره. البته باید توجه داشت که این علائم در همه افراد یکسان پدیدار نمی‌شود.

    شیوه‌های ابراز خشم

    خشم به صورت پرخاشگری فیزیکی و کلامی، خصومت، مخالفت، انتقاد، احساس رنجش، بارها درباره چیزی حرف زدن، دوری و اجتناب از مسائل و افراد ابراز می‌شود. گرچه خشم هیجان طبیعی و گاه مفید است، اما خطرهایی نیز به همراه دارد. وقتی خشم خارج از کنترل و مخرب باشد، می‌تواند به مشکلاتی در کار، روابط بین فردی و کیفیت زندگی منجر شود.

    در این بخش به چهار شیوه معمول و آسیب‌زای بروز خشم اشاره می‌کنیم:

    پرخاشگری منفعل: خودداری از تشویق یا توجه و مهربانی، فراموش کردن یا زیر پا گذاشتن تعهدات، خودداری از برخورد یا رفتار دوستانه، دست زدن به اقداماتی که فرد می‌داند طرف مقابلش را عصبانی می‌کند.

    طعنه‌زنی: مسخره کردن یا به زبان آوردن سخنانی کنایه‌آمیز در مورد دیگران، بیان کردن رازهای مخفی آزاردهنده یا تحقیر کردن شخص جلوی دیگران، استفاده از لحن یا رفتاری که حاکی از تنفر و یا ناخشنودی باشد.

    خشم سرد: قهر کردن یا کنار کشیدن خود برای دوره‌های زمانی متعدد، خودداری از رفتار دوستانه، انکار و کتمان اشتباهات و همچنین خودداری از گفت‌وگوهای عاطفی.

    پرخاشگری: بالا بردن صدا، ناسزا گفتن یا به زبان آوردن کلمات توهین‌آمیز، نفرین کردن، سرکوفت زدن، داشتن افکار یا تصوراتی از صدمه زدن به افراد یا اموال آن‌ها و کتک زدن را می‌توان در دسته پرخاشگری به‌حساب آورد.

    خشم همیشه مانند یک طوفان بروز پیدا نمی‌کند؛ این احساس مانند دیگر احساسات در زندگی روزمره ما جاری است و از عوامل بیرونی هم تأثیر می‌پذیرد و تشدید یا تضعیف می‌شود. در ادامه مطلب به چند عامل روزمره تأثیرگذار بر خشم می‌پردازیم.

    تأثیر خستگی افراد بر احساس خشم

    بسیاری از افراد با مشکل کم‌خوابی دست‌وپنجه نرم می‌کنند. حدود یک‌چهارم بزرگسالان بریتانیایی گزارش کرده‌اند که از مشکل بی‌خوابی رنج می‌برند و همین امر منجر به بروز خشم و عصبانیت در آن‌ها می‌شود. از آنجا که خشم می‌تواند کیفیت خواب را تضعیف کند، تا همین اواخر مشخص نبود که آیا اختلال خواب باعث افزایش احساس خشم می‌شود یا خیر. با این حال، در سال 2018، زلاتان کریسان و گرت هیسلر نتایج یک مطالعه آمریکایی را که به بررسی تأثیر بالقوه کاهش 2 تا 4 ساعته خواب شبانه نرمال یک فرد در طول دو شب پرداخته است، گزارش کرده‌اند. تیم تحقیقاتی پروژه مذکور، این گروه را به همراه گروه دیگری از افراد که روال خواب منظمشان حفظ شده بود (به طور متوسط حدود هفت ساعت خواب در شب) را به آزمایشگاه آوردند. این افراد در معرض تحریکات مختلفی همچون صدای مهیب خش‌خش تلویزیون قرار گرفتند. گروه افرادی که دارای محدودیت در زمان خواب خود بودند، به طور قابل توجهی بیش از افراد گروه دیگر عصبانی و خشمگین شدند.

    شواهدی وجود دارد که خطرات احتمالی تهدیدکننده افراد جوان را آشکار می‌سازد. یک مطالعه استرالیایی روی نوجوانان سالم نشان می‌دهد که وقتی خواب شبانه آن‌ها را به پنج ساعت در شب برای پنج شب از هفته محدود کنیم، میزان خشم، عصبانیت، سردرگمی و علائم افسردگی در آن‌ها افزایش یافته و انرژی‌شان کاهش پیدا می‌کند.

    موضوع جالب‌تر این است که دو ریکاوری خواب شبانه 10 ساعته برای معکوس کردن این تغییرات منفی کارساز نبود. پژوهشگری به نام میشل شورت اظهار داشت: «با توجه به شیوع خواب ناکافی و افزایش بروز اختلالات خلقی و بی‌نظمی در نوجوانان، یافته‌های ما اهمیت خواب کافی را برای کاهش این خطرات برجسته‌تر می‌کند.»

    احساس برآشفتگی و تحریک‌پذیری

    برخی از تجربیات روزمره نیز می‌توانند باعث افزایش احساس خشم درونی ما شوند. مفهوم Hanger» (hunger+ anger)» اصطلاحی است که از ترکیب دو کلمه «گرسنگی» و «خشم» نشات گرفته و یک پدیده کاملاً ثابت شده است. با این حال، دلایل این پدیده به طور واضح بیان نشده است.

    بر اساس مطالعه‌ای که در سال 2019 در مجله ایموشن (Emotion) انجام شد، به نظر نمی‌رسد که این برآشفتگی ناشی از کاهش سطح قند خون باشد. جنیفر مک کورمک و همکارانش از دانشگاه کارولینای شمالی واقع در شهر چپل‌هیل دریافته‌اند که گرسنگی می‌تواند عامل ایجاد احساسات منفی بیشتری از جمله خشم باشد؛ برای مثال برخی از شرکت‌کنندگان در این تحقیقات که احساس گرسنگی می‌کردند، با شدت بیشتری دیگران را مورد قضاوت قرار می‌دادند.

    تجزیه و تحلیل آن‌ها نشان داده است که این رویکرد، تنها زمانی اتفاق می‌افتد که فرد نتواند متوجه شود که عامل ایجادکننده این احساسات منفی، گرسنگی‌اش بوده است و در عوض اشتباهاً عوامل دیگر، همچون رفتار شخص مقابل را مقصر این احساسات بداند. در این صورت، افراد به جای آن که مشکل را با پیدا کردن چیزی برای خوردن حل کنند، از خود رفتارهای پرخاش‌گرایانه نشان می‌دهند.

    این تیم توصیه می‌کند که به سیگنال‌های بدنتان توجه کرده و اگر احساس برآشفتگی و تحریک‌پذیری می‌کنید، از نظر ذهنی به بررسی این موضوع بپردازید که آیا ممکن است این احساسات از گرسنگی نشات گرفته باشد یا خیر. آن‌ها استدلال می‌کنند که این بررسی ذهنی می‌تواند در شرایط گوناگون، از موقعیت‌های اجتماعی روزمره گرفته تا مراقبت‌های مربوط به سلامت روان بلندمدت، کمک‌کننده باشد.

    با این حال، در برخی از افراد عوامل غیرمنتظره‌ای نیز می‌تواند منجر به تحریک احساس خشم و عصبانیت شود. برای مثال، صدای بلند جویدن غذا، هورت کشیدن یا مکیدن، کوتاه کردن ناخن یا حتی نفس کشیدن می‌تواند کاری کند که یک فرد تا حد انفجار خشمگین شود. این افراد از «میزوفونیا» رنج می‌برند و در واقع به بیزاری از صدا دچارند.

    در سال 2021، مطالعه‌ای در مجله علوم اعصاب انجام شد که در این خصوص توضیح جالبی ارائه می‌دهد: میزوفونیا یا صدابیزاری به واسطه شنیدن یک صدای تحریک‌کننده ایجاد نمی‌شود و تا حدودی به «انعکاس بیش از حد» اعمال فیزیکی شخص مقابل در ذهن فرد مربوط می‌شود. از آنجا که این انعکاس بیش از حد برای برخی از افراد یک تجربه ناخوشایند را رقم می‌زند، دور از انتظار نیست که احساس عصبانیت را نیز در پی داشته باشد. این دیدگاه می‌تواند منجر به ایجاد روش‌های درمانی بالقوه و مهمی شود.

    از آنجا که میزوفونیا گاها می‌تواند روابط بین افراد را از بین ببرد و حتی در موارد حاد منجر به خودکشی شود، توجه به متدهای درمانی به شدت لازم و ضروری خواهد بود.

    تهدید برای سلامت جسمانی

    حجم زیاد خشم و عصبانیت برای شما و همچنین دیگران مضر خواهد بود. سکته‌های مغزی و حملات قلبی هر دو با فوران خشم و عصبانیتی که چند ساعت قبل از این اتفاقات رخ داده، در ارتباط بوده‌اند. اما بر اساس تحقیقاتی که در سال 2019 در مجله روان‌شناسی و سالمندی (Psychology and Aging) منتشر شد، احساس خشم مداوم می‌تواند خطر ابتلا به بیماری‌های مزمن از جمله بیماری‌های قلبی، آرتریت و سرطان را افزایش دهد. در واقع عصبانیت می‌تواند برای افراد مسن بسیار مضر باشد.

    به گفته این تیم تحقیقاتی مستقر در دانشگاه کنکوردیای ایالات متحده و تحت سرپرستی مگان آ-بارلو، خشم و عصبانیت در حقیقت می‌تواند برای سلامت جسمانی افراد مسن‌تر بسیار مضرتر از غم و اندوه باشد. محققان دریافته‌اند که در بدن آن دسته از مشارکت‌کنندگان 80 ساله یا مسن‌تر که گزارش داده بودند به صورت روزانه خشم را تجربه می‌کنند، سطوح بالاتر التهاب و بیماری‌های مزمن بیشتری به چشم می‌خورد.

    البته همان‌طور که می‌دانیم، بیماری‌های مزمن می‌توانند به راحتی خواب را مختل کنند. همین موضوع نیز میزان خشم را افزایش می‌دهد، اما مطمئنا این اولین مطالعه‌ای نیست که بین خشم (و هورمون استرس کورتیزول که در حین عصبانیت افزایش می‌یابد) و افزایش التهابات عمومی بدن ارتباط برقرار می‌کند. با این حال، خشم و عصبانیت به طور کلی احساسات بدی نیستند.

    جنبه‌های مثبت تجربه خشم

    علل و ریشه‌های خشم و تفاوت آن با پرخاشگری

    خشم جنبه‌های مثبت مشخصی دارد. اگر در زندگی یا اجتماع شما مشکلی وجود داشته باشد، به کمک احساس خشم می‌توانید به دیگران نشان دهید که فکر می‌کنید در حق شما ظلم شده است. به عنوان مثال، بروز خشم و عصبانیت می‌تواند نشانه‌ای از بی‌گناهی فرد در مواجهه با یک اتهام نادرست باشد. خشم و عصبانیت می‌تواند شما را وادار کند که برای درست کردن اوضاع و شرایط، دست به انجام کاری بزنید.

    نتایج مطالعه‌ای که در سال 2020 و تحت سرپرستی جولیا ساس در مجله ایموشن (Emotion) چاپ شد، شواهدی تجربی را برای این ایده ارائه می‌دهد. محققان شرایط مورد نیاز برای رسیدن به نتایج این پژوهش را در یک آزمایشگاه شبیه‌سازی کردند. آن‌ها دریافتند که سطح خشم احساس شده توسط یک شاهد، نشان می‌دهد که آیا آن‌ها برای جلوگیری از وضعیت نامطلوب پیش آمده مداخله‌ای می‌کنند یا خیر. این تیم در مقاله خود می‌نویسد که این مطالعه شواهدی از نقش مهم خشم در فرآیند روان‌شناختی شجاعت اخلاقی درونی را ارائه می‌کند. البته نقش چارچوب‌های اخلاقی شخصی فرد نیز در این فرآیند تاثیرگذار است. برای مثال، اگر دیدن زنانی که به تنهایی از منزل بیرون یا سر کار می‌روند شما را عمیقاً آزرده می‌کند، به احتمال زیاد خشم ناشی از این احساس، شما را به سمت انجام اقداماتی در جهت آن سوق خواهد داد.

    ابراز خشم می‌تواند شما را قابل اعتمادتر و صمیمی‌تر جلوه دهد. این فرضیه در مطالعه‌ای که در سال 2021 تحت سرپرستی بنجامین وارنیک روی بازی‌های ویدیویی Kickstarter انجام شده است، مطرح شد. به گفته محققان، کارآفرینان اغلب این‌طور تشویق می‌شوند که نسبت به سرمایه‌گذاری‌های خود صرفا مثبت‌نگر و خوش‌بین باشند. اما محققین دریافتند افرادی که در کنار رضایت و خرسندی، خشم و ترس خود را نیز بروز می‌دهند، نسبت به کسانی که فقط احساس رضایت خود را ابراز می‌کنند، در رسیدن به سرمایه‌های مالی و سوددهی موفق‌تر عمل می‌کنند.

    این تیم تحقیقاتی توضیح می‌دهد که حالت خشم و عصبانیت شما نشان می‌دهد که برای یک موضوع چقدر اهمیت قائل می‌شوید. حتی اگر در واقعیت آنچنان احساس عصبانیت نمی‌کنید، می‌توانید وانمود کنید که خشمگین هستید. برای صحبت درباره نحوه ابراز خشم، باید به این نظریه قابل توجه اشاره کنیم که حالت چهره و بدن، به بیان عبارات احساسی نمی‌پردازد، اما می‌توان از آن‌ها به عنوان ابزارهایی برای تاثیرگذاری بر افراد استفاده کرد. با این حال شرایط گوناگون می‌تواند باعث شود که نسبت به خشم و عصبانیت دیگران برداشت‌های متفاوتی داشته باشیم.

    در پایان

    اگر فکر می‌کنید خشم را به دفعات زیادی احساس می‌کنید، زمانی را برای شناخت موقعیت‌های ایجادکننده خشم بگذارید و طبیعی است که پس از آن متوجه شوید به طور معمول نزدیکان بیش از غریبه‌ها باعث خشم می‌شوند و این خشم پایدارتر و شدیدتر از خشمی است که نسبت به افراد غریبه به وجود آمده است.

    پس از آن، روش درست ابراز خشم باید آموخته شود، البته همیشه لازم نیست خشم به فرد مقابلی ابراز شود. کسب مهارت‌های مدیریت و بروز مناسب خشم باعث امن شدن محیط برای فرد و اطرافیان وی می‌شود، از طرفی به فرد کمک می‌کند تا رفتار خود را کنترل کرده و از نظر اجتماعی رفتار مناسب و قابل قبولی نشان دهد. ضروری است خشم با پرخاشگری اشتباه گرفته نشود. همچنین ابراز خشم نقطه مقابل صبور بودن و مقاومت نیست. خشم، خشم است؛ یک هیجان مانند هیجان‌های دیگر و فرار از دست آن به سود هیچ فردی نیست.

  • مروری بر رویکرد ذهنی‌سازی در روان‌درمانی

    مروری بر رویکرد ذهنی‌سازی در روان‌درمانی

     

    در این مطلب از مجله تجربه زندگی، به مفاهیم نظری و کاربردی این رویکرد درمانی می‌پردازیم. با ما همراه باشید.

    چگونه با ذهنمان، ذهن دیگران را درک می‌کنیم؟

    ما بدون ذهن‌مان چیستیم؟ آیا نه اینکه ذهن، اولین و منحصربه فردترین ویژگی گونه انسانی‌ است که ارتباطات و دریافت‌های ما را از جهان شکل می‌دهد و با جستجوی نیازهای منحصربه فردمان، هویت ما را از باقی افرادی که می‌شناسیم متمایز می‌کند؟

    وینی‌کات در یکی از مقالات خود به نام «ذهن کودک و ارتباط آن با جنبه‌های روان‌تنی» می‌گوید: «بیمارانی که نیاز شدیدی به بازگشت به دوران رشد اولیه نشان می‌دهند، یک نکته مهم را درباره رشد به ما یادآوری می‌کنند. رشد سالم، چیزی جز احساسی ادامه‌دار از بودن نیست. فرآیندهای اولیه روان‌تنی در کنار خطی از رشد طبیعی، حالتی از بودن را در کودک فراهم می‌کنند که هیچ اتفاقی نباید آن را منقطع کند. این محیط ایده‌آل رشدی، چیزی نیست جز محیطی (مادری) که آگاهانه خود را با نیازهای کودک به دنیا آمده تطابق می‌دهد. در ابتدا این تطابق، فقط جنبه پاسخگویی به نیازهای جسمی را دارد، اما مادری که به اندازه کافی خوب باشد، کم‌کم ذهن خود را نیز با جهان درونی کودک تطابق می‌دهد. اگر مادر به اندازه کافی خوب باشد، کودک هم در ادامه به این درک خواهد رسید که کاستی‌های مادر را بپذیرد. درکی که از این طریق در جهان کودک حاصل می‌شود، به این خاطر است که تطابق نسبتا خوب بین ذهن مادر و ذهن کودک اتفاق افتاده است.

    ذهنی‌سازی یا منتالیزیشن چیست؟

    فعالیت منتالیزیشن یا ذهنی‌سازی‌، بر ادراک و فهم رفتار خود و دیگران بر اساس ساحت‌های ذهن متکی‌ است. ذهنی‌سازی‌ جنبه خاصی از تفکر انسانی را توصیف می‌کند: آگاهی فرد از حالت‌هایی که در ذهن خودش و دیگری رخ می‌دهد، به‌خصوص زمانی که می‌خواهد علت زیربنایی یک رفتار را درک کند. این توانایی نیاز به پردازش و تفسیر هیجانات، افکار، نیازها، اهداف و نیاتی دارد که افراد در روابطشان بروز می‌دهند و نیازمند آن است که ما از شرایط یک فرد، الگوهای قبلی او و همچنین تجاربی که در معرض آن قرار گرفته است، آگاهی پیدا کنیم.

    ایده منتالیزیشن، در حقیقت عملی خیالی است که به ما می‌گوید مبنای هر عملی نامشخص است؛ چرا که درک حالات درونی افراد برای ما مبهم، قابل تغییر و اغلب اوقات حتی برای ذهن خودشان هم دشوار است. پس هر تلاشی برای درک حالات ذهنی، می‌تواند فرآیندی شکننده و نادقیق باشد. ذهنی‌سازی فرآیندی‌ است که اغلب ما در زندگی روزمره انجام می‌دهیم و بیشتر اوقات حتی از آن آگاه نیستیم و با وجود تمام این تلاش‌ها، اغلب اوقات در آن به خطا می‌رویم.

    تاکید بر ذهنی بودن و نبود قطعیت در روابط و درک ما، موضع کنجکاوی (من نمی‌دانم) را در رویکرد ذهنی‌سازی‌ به ما می‌آموزد. ویژگی اصلی این موضع آن است که انتظار داشته باشیم که ذهن افراد می‌تواند از طریق یاد گرفتن در مورد ذهن طرف مقابل تحت تاثیر قرار بگیرد، تغییر کند و حتی گاهی در مورد موضوعی روشن‌سازی شود. همچنین موضع کنجکاوی و عدم قطعیت، نقش جدیدی را در نگرش ما نسبت به مشکلات روان و مسائل جامعه به ارمغان می‌آورد.

    در حقیقت منتالیزیشن…

    • نگهداری (Holding) یک ذهن در ذهن دیگر است.
    • دیدن خود از بیرون و دیدن دیگری از درون است.
    • تمرکز بر حالت ذهنی خود در کنار داشتن ظرفیتی برای دیدن ذهن دیگری است.
    • فهم سوءتفاهم‌های پیش آمده در روابط است.
    • دیدن ورای رفتار ظاهری یک دیگری (شامل دیدن نیات و نیازهای او) است.

    ضرورت دیدگاه ذهنی‌سازی‌ در رشد و شخصیت

    از آنجایی که هر انسان با ذهنی به دنیا می‌آید که توانمندی منتالایز شدن و درک نقاط قوت و قابل رقابت را دارد، ذهنی‌سازی یک قابلیت رشدی ذاتی ا‌ست. اما میزان رشد یافتگی این ظرفیت اساسی، بستگی زیادی به تعاملات محیط اجتماعی فرد دارد. رشد این قابلیت بستگی به این دارد که آیا حالت درون‌ذهنی کودک به اندازه کافی توسط بزرگسالانی که مراقبت‌کننده، توجه‌کننده و غیرتهدیدآمیز باشند، درک می‌شود؟

    مهم است که بدانیم تجربه کودک از انعکاس‌ هیجاناتش در آینه بازخورد والد تا چه حد معتبر است؟ معتبر بودن، فرآیندی‌ است که در آن بزرگسال باید بتواند هیجان کودکش را به طریقی که شناخت و درک درونیات کودک را برساند، به درستی بازتاب بدهد و سعی کند ارتباطی نسبتا سازگارانه با کودک برقرار کند. تجاربی از انعکاس و آینه‌واری «نسبتا خوب» با والدین، به کودک کمک می‌کند تا بازنمایی‌های سطح دوم از تجارب بیرونی را در ذهن خود تشکیل دهد.

    کاربرد درمانی در نظر گرفتن اهمیت خانواده در رشد و نگهداری ذهنی‌سازی‌ در این است که بعدها کودک این الگوها را به جامعه گسترده‌تر انتقال می‌دهد.

    ذهنی سازی و منتالیزیشن

    تاثیر رویکردهای قبلی بر نظریه ذهنی‌سازی‌

    اصطلاح منتالیزیشن از یافته‌های مدرسه اختلالات روان‌تنی پاریس (Ecole Psychosomatique de Paris) رشد یافت و تا حدودی توسط پژوهشگران رشدی که روی نظریه تئوری ذهن کار می‌کردند، به کار برده می‌شد. این اصطلاح اولین بار توسط پیتر فوناگی (بنیان‌گذار این رویکرد) در سال 1989 به صورت گسترده‌تر و امروزی آن استفاده شد و از آن زمان در رابطه با فهم شماری از اختلالات روان توسعه یافته و نتایج اثربخشی روی مراجعان با ساختار شخصیت مرزی نشان داده است.

    پیتر فوناگی ذهنی سازی و منتالیزیشن

    نظریه ذهنی‌سازی، ریشه در نظریه دلبستگی بالبی و تحلیل‌های روانشناسان معاصر رشدی با تمرکز بر آسیب‌پذیری‌های مشروط در دوران کودکی دارد. شواهدی دال بر این وجود دارد که افرادی با شخصیت مرزی (Borderline) تاریخچه‌ای از تجارب سبک دلبستگی‌ سازمان نایافته داشته‌اند که به مشکلاتی در تنظیم هیجان، توجه و خودکنترلی منجر شده است.

    پیشگامان رویکرد ذهنی‌سازی‌ بیان می‌کنند که ناایمنی در دلبستگی، واسطه‌ای برای شکست در توانمندسازی ظرفیت ذهنی‌سازی در این بیماران شده است. گرچه در مطالعات کسانی مانند لووی (Levy, D & Locker, A 2005) رابطه بین سبک دلبستگی بزرگسالی و اختلالات شخصیت مرزی بررسی شده و هنوز ارتباط دقیقی بین یک سبک دلبستگی مشخص و اختلالات شخصیت بارز نیست، اما شکی باقی نمانده که اختلالات شخصیت رابطه بسیار قوی با دلبستگی ناایمن دارند. مشخص شده است که ویژگی‌های شخصیتی اختلال مرزی، به طور خاص با وقایع تکرار شونده در زندگی آن‌ها رابطه مستقیم دارد.

    روان‌شناسی شناختی و رویکرد تئوری ذهن که برخی دشواری‌ها در کودکان اوتیستیک را برای فهم ذهن دیگری تبیین می‌کند، یکی دیگر از خاستگاه‌های این نظریه بوده است. برای فعالیت در جهان اجتماعی، فرد باید بتواند درک کند که دیگران ذهنی دارند که شبیه -اما نه دقیقا مانند- ذهن اوست.

    بیون و رویکردهای روابط موضوعی هم بر این رویکرد تاثیر داشته‌اند. بیون دیدگاهی انتزاعی و طرحواره‌ای از فرآیند فکر کردن ارائه می‌دهد. او به جای جنبه‌های شناختی و منطقی تفکر، بر جوانب اصیل ریشه‌های فکر و بازنمایی‌های ذهنی‌سازی‌ شده آن (مولفه‌های آلفا و بتا) تمرکز دارد. این نوع صورت‌بندی در رویکرد او، دریچه‌ای جدید را پیش روی نظریه‌پردازان منتالیزیشن گشود.

    همچنین ایده‌های روانکاوان مکتب فرانسه (Francophone psychoanalysis)، روان‌شناسی تحولی و یافته‌های جدید علوم اعصاب و افرادی مثل دنیل سیگل، به وفور در پایه‌های شکل‌گیری و گسترش نظریه ذهنی‌سازی‌ موثر بوده‌اند.

    اصول نظری ذهنی‌سازی‌

    اولین بارقه‌های ذهنی‌سازی‌، در رابطه با مراقبان اولیه شکل می‌گیرد. نوزاد از بدو تولد، توانایی تقلید حالات هیجانی چهره والدین را دارد و این به او کمک می‌کند که در طول رشد از خودشیفتگی اولیه خارج شده و بتواند دیگری را نیز در مرکز توجه قرار بدهد. یکی از اولین چیزهایی که در این رابطه نیاز به تنظیم و دیده شدن توسط والد دارد، هیجان‌ها هستند. بازنمایی‌های اولیه‌ای و خامی که ما به جهان می‌آوریم، از طریق آینه‌واری (reflecting) توسط یک مراقب به اندازه کافی خوب، به بازنمایی‌های ثانویه مبدل می‌شوند.

    در یک والد آینه‌وار، دو خصوصیت هم‌نوایی (Atunement) و شاخص بودن (Markedness) باید در رفتار وجود داشته باشد. هم‌نوایی به این معناست که هیجان من در هماهنگی با کودکم است؛ مثلا زمانی که کودک غمگین یا دردمند است، صورت والد هم بازتابی از آن درد و غم را نشان می‌دهد تا کودک احساس کند هیجان او پذیرفته شده است.

    اما در عین حال هیجانی که والد بازتاب می‌دهد، شاخص یا مارک شده است؛ به این معنا که دقیقا عین هیجان کودک نیست. در واقع او این پیام را می‌دهد که درد یا غمی که تو تجربه می‌کنی، مال من نیست، مال تو (کودک) است.

    بازتاب رفتاری که هردوی این ویژگی‌ها را داشته باشد، به کودک کمک می‌کند که بازنمایی‌های ثانویه‌ای از هیجان خود بسازد و در حقیقت متوجه شود که از بیرون چگونه به نظر می‌رسد. اگر آینه‌واری این دو ویژگی را نداشته باشد، به کودک این پیام را می‌دهد که هیجان تو ارزشی ندارد و در کودک، بازنمایی اشتباه را شکل می‌دهد.

    ابعاد تفکر ذهنی‌سازی

    تجارب تکرار شونده با مراقبان و بعدها افراد مهم زندگی، منجر به تشکیل چهار ُبعد از تفکر ذهنی‌سازی‌ شده در ما می‌شود:

    1. خود در برابر دیگری (Self – Others)

    زمانی که در رابطه، این فرصت برای من فراهم شود که خود را از بیرون ببینم، دنیای درونی من با تمامی مسائل هشیار و ناهشیار آن (انگیزه‌ها، هیجانات، افکار و نیات) درک می‌شود. درک جهان درونی خود، به من کمک می‌کند تا بتوانم در طول دوران رشدی متوجه بشوم که دیگری هم جهانی دارد که از جهان من متفاوت است. در حقیقت من متوجه می‌شوم که در ذهن دیگری چگونه‌ام و دیگری در ذهن من چطور دیده می‌شود.

    ذهنی‌سازی‌ از ما دعوت می‌کند که درون خود را ببینیم و متوجه باشیم که جهان درون ما و خواسته‌هایمان چگونه بر دیگران و نوع رابطه ما با آن‌ها تاثیر می‌گذارد. در یک رابطه، ما جهان درون خود را با تمام ترس‌ها، نیازها و پیچیدگی‌هایش به دیگری نشان می‌دهیم و نگاه کردن به اینکه آنچه من انجام می‌دهم در ذهن دیگری چگونه تعبیر می‌شود، بخش مهمی از رشد است.

    2. هیجان در برابر شناخت (Emotion – Cognition)

    این رویکرد، از مراجع دعوت می‌کند که پیوند ناگسستنی بین هیجانات و شناخت را ببیند و در روابطش بتواند تعادلی میان هر دوی این جنبه‌ها برقرار کند. زمانی که نماد (کلمه) برای هیجانات فرد ساخته شود، او می‌تواند این هیجانات را به جنبه‌های شناختی متصل کند و علت زیربنایی هیجانات را ببیند.

    رویکرد ذهنی‌سازی‌ بیان می‌کند که بیشتر اختلالات، به علت نداشتن ظرفیت شناختی برای دیدن هیجانات شکل می‌گیرند و نیاز است درمانگر اولین فردی باشد که ذهنی برای مراجع شود تا او این اتصال را بین تجارب هیجانی (هیجان/خود) و بخش‌های سازمان‌دهنده شخصیت (شناخت/دیگری) برقرار کند.

    3. جهان درون در برابر جهان بیرون (Internal – External)

    اگر نتوانیم نشانه‌های بیرونی را در روابط ببینیم، همیشه محکوم به فرافکنی هستیم و اگر نشانه‌های درونی را نادیده بگیریم، محکوم به عدم انسجام و تجربه احساس طرد خواهیم بود. زمانی که نتوانیم به تفاوت بین جهان درونی خود با دیگری بنگریم، ممکن است نیات و هیجانات خود را به او نسبت دهیم و بنابراین در ساحت وانمودسازی قرار بگیریم و حس می‌کنیم همه با ما یکی هستند. در عین حال اگر بیش از اندازه به رفتارهای بیرونی دیگری توجه کنیم، ممکن است در دام رفتارنگری بیفتیم و نتوانیم نیت پشت رفتار افراد و علت‌های هیجانی آن را درک کنیم.

    4. ذهنی‌سازی‌ خودکار در برابر ذهنی‌سازی‌ کنترل شده
    (Automatic Mentalization – Controlled Mentalization)

    همان‌طور که پیش از این اشاره کردیم، ذهنی‌سازی‌ یک ظرفیت رشدی ا‌ست و بنابراین به صورت خودکار در تمامی افکار و تعابیر ما از جهان وجود دارد. مسئله اساسی این است که متوجه باشیم چه زمانی باید این فرآیند خودکار (تفکرات قالبی ما از جهان اطراف) را متوقف کرده و به صورت کنترل شده در امور بازنگری کنیم.

    آنچه در اتاق درمان شاهد هستیم، اغلب مراجعانی هستند که این فرآیند در آن‌ها به صورت قطبی شده درآمده و یا بیش از حد غریزی (خودکار) یا بیش از حد کنترل شده و محتاط عمل می‌کنند. برای انسان سالم، جابه‌جایی بین این دو حالت و گاهی ایستادن و نگاه کردن به موقعیت‌های چالش‌زا، اساس درک از روابط ذهنی‌سازی‌ شده است.

    انواع ساحت‌ها در دیدگاه رویکرد منتالیزیشن (شکست در منتالایزینگ)

    آنچه به صورت کلی «خود» تجربه می‌کنیم، امتدادی از دیگری است که در رابطه تجربه شده است. برای یکپارچگی خود، سه تجربه ضروری است:

    1. شناخت مکرر حالات ذهنی خود (آینه‌واری نسبتا خوب)
    2. درک ارتباط حالت ذهنی خودمان با بافت و شرایط محیطی که آن را ایجاد کرده است
    3. ارتباط با والد و یا بزرگسالی که چارچوبی فراهم می‌آورد تا این تصورات را به صورت امن ببینیم و درونی کنیم.

    تا زمانی که من نتوانم خودم را بشناسم، ظرفیتی برای دیدن و شناخت دیگری شکل نخواهد گرفت. پیش از اینکه به درکی از خود و دیگری برسم، یعنی ظرفیت منتالیزیشن در من شکل بگیرد، سه ساحت روان‌شناختی وجود دارد که به آن‌ها pre-mentalizing یا پیش‌ذهنی‌سازی‌ می‌گوییم.

    ساحت‌های پیش‌ذهنی‌سازی‌

    1. ساحت برابری روانی (Psychic Equivalence Mode)

    این ساحت یکی از ابتدایی و غزیزی‌ترین ساحت‌های ذهنی درک جهان برای نوزاد انسان است. در این ساحت، به دلیل اینکه هنوز ظرفیتی برای درک اتفاقات خارج از جهان درون وجود ندارد، نوزاد در حالت As if به سر می‌برد. یعنی هر آنچه در جهان درون من اتفاق می‌افتد، به همان شدت در بیرون من وجود دارد و همه‌چیز به شدت واقعی ا‌ست. برای نوزادی که ترسیده و گریه می‌کند، جهان تمام و کمال جایی به غایت ترسناک است. همه دنیا در اوست و تمام معنای دنیا همان چیزی است که احساسش به او می‌گوید. این شیوه گرچه در ذات، یک ظرفیت اولیه نوزادی‌ است، اما همیشه در انسان باقی می‌ماند.

    این شیوه پردازش اطلاعات را اغلب در اختلال شخصیت مرزی یا طیف‌هایی از شخصیت خودشیفته یا نمایشی می‌بینیم؛ جایی که فرد تفاوتی بین خود و دیگری قائل نیست. جنس دفاع‌ها در این شخصیت‌ها، اغلب از نوع فرافکنی و دوپاره‌سازی است که برای آن‌ها جهان را به خودی و غیرخودی تقسیم می‌کند. در حالی که در یک ساختار شخصیت سالم، فرد توانایی درهم‌آمیختن خشم و نفرت و ارتباط در عین جدایی را داراست.

    در برخی افراد، تجارب آسیب‌زا و تروماتیک نیز این امکان را دارند که این دوپارگی را در شخصیت تقویت کنند.

    2. ساحت وانمودسازی (Pretend Mode)

    زمانی که کودک به توانمندی شناختی درک موضوعات بیرونی می‌رسد، جذابیت این ظرفیت شناختی اغلب برای او به حدی زیاد می‌شود که آن را به صورت بزرگ‌نمایی شده استفاده می‌کند. اغلب اوقات در قالب خیال‌پردازی‌های کودکی می‌بینیم که کودک نسخه‌ای از خود ارائه می‌دهد که برای او واقعیت دشواری را که هنوز ظرفیت درک و پردازش آن را ندارد، کاهش می‌دهد. کودک نسخه‌ای از واقعیت بیرونی می‌سازد که با آن راحت‌تر است. گرچه مکانیزم وانمودسازی راهکاری موقت برای مواجهه با واقعیت‌های ترسناک بیرونی ا‌ست، اما استفاده مکرر از آن در بزرگسالی موجب می‌شود که فرد نتواند واقعیت بیرونی را درک کرده و راهکاری برای مواجهه بیابد.

    مکانیزم‌های دفاعی افرادی که در این ساحت هستند اغلب خیال‌پردازی، سفسطه‌بافی و گاهی بروز نشانه‌های تجزیه‌ای است. این ساحت به صورت شدید در شخصیت‌های اسکیزوئید–پارانوئید یا برخی از طیف‌های خودشیفتگی و در طیف خفیف‌تر در افراد دارای اضطراب اجتماعی دیده می‌شود.

    برای بازگرداندن این افراد به حالت ذهنی‌سازی، نیاز است که مراجع درک کند واقعیت بیرونی چیزی در فاصله بین آنچه من فکر می‌کنم و آنچه صد درصد درست است، وجود دارد و میزانی از ابهام و کنجکاوی در مورد نیات و رفتار انسان‌ها برای شناخت جهان لازم است.

    3. ساحت عینی‌ یا غایت‌نگری (Teleological Mode)

    در ابتدای شناخت جهان، کودک اغلب فقط زمانی توانایی درک دیگری را دارد که شواهد و رفتارهایی دال بر هدف و نیت او وجود داشته باشد؛ یعنی نمادی عینی که به من اطلاعاتی در مورد دیگری بدهد. اما در ساحت غایت‌نگری، فرد به صورت تک‌بعدی فقط بر روی نشانه‌های رفتاری تمرکز دارد و انگار مبنای نیت افراد را تنها رفتار آن‌ها می‌داند. در این حالت، فرد بدون اینکه بتواند درک و کاوش کند که مسائل از کجا ریشه گرفته‌اند و جهان درونی فرد مقابل چه چیزهایی را بازتاب می‌دهد، رای صادر می‌کند.

    این حالت گاهی در مشکلات رابطه‌ای که مبنای همه‌چیز تنها «رفتار ظاهری» فرد است، به وفور دیده می‌شود. برای مثال ممکن است دوست داشته شدن تنها در قالب دریافت هدیه گرانبها معنا پیدا کند و هر عملی به جز آن، برای فرد بی‌ارزش باشد. یا در قطب دیگر، یک سمت رابطه تحقیر یا آزارگری شریک عاطفی را بپذیرد، تنها به این علت که دائما در گفتار و رفتار به او می‌گوید که دوستش دارد.

    تمامی ساحت‌هایی که در بالا به آن‌ها پرداختیم، پیش از شکل‌گیری ظرفیت ذهنی‌سازی رخ می‌دهند و از لحاظ تحولی در مراحل پایین‌تر قرار دارند. پس از گسترش این ظرفیت، ممکن است خطای دیگری در ما رخ بدهد که خود را به صورت تمرکز بیش از اندازه روی ذهنی‌سازی‌ یا قطبی شدن ذهنی‌سازی‌ نشان می‌دهد.

    4. قطبی شدن ذهنی‌سازی‌ یا هایپر منتالیزیشن (Hyper mentalization)

    مشخصه اصلی ذهنی‌سازی‌ بیش از اندازه یا قطبی شده، کنترل‌شدگی بیش از حد آن در مقابل حالت خودکار ذهنی‌سازی است که باعث می‌شود فرد، بیش از اندازه روی خود یا دیگری تمرکز کند و بخش‌های دیگری را که لازمه یکپارچگی رابطه هستند، از دست بدهد.

    این حالت اغلب در افرادی که دچار اختلالات طیف وسواس هستند و روی کنترل محیط اصرار دارند و یا آدم‌هایی که دائما در تلاش برای تعبیر و یافتن معنای رفتار دیگری و محیط پیرامون هستند، بیشتر دیده می‌شود.

    حالت دیگری هم می‌تواند در قطبی شدن فرآیندهای ذهنی رخ بدهد که به آن شبه‌ذهنی‌سازی‌ یا Pseudo-mentalizing می‌گوییم. این حالت را اغلب در افرادی می‌بینیم که دائما در حال تحلیل و تئوری‌پردازی‌هایی برای جهان و دیگران هستند که خودشان آن‌ها را تجربه نکرده‌اند یا هیچ رابطه‌ای با زندگی حقیقی فرد ندارد. در این حالت می‌گوییم فرد دل‌مشغولی با فهم دیگران دارد، بدون اینکه آن را به کار بگیرد.

    ذهنی سازی و منتالیزیشن

    اهداف درمانی رویکرد ذهنی‌سازی

    یکی از مهمترین اهداف درمانی در رویکرد منتالیزیشن، انسجام بخشیدن به ابعاد مختلف ذهنی‌سازی‌ در مراجع است. در بیشتر اختلالات، فرد یک خود بیگانه یا کاذب شکل می‌دهد و با فرافکنی‌هایی که دارد، سعی می‌کند از تجربه هیجانی دوری کرده و رفتاری بر اساس فرضیه‌های ذهنی خود با جهان پایه‌گذاری کند.

    در این درمان سعی می‌شود تعادلی بین فهم جهان خود و دیگری، هیجانات و شناخت و نشانه‌های بیرونی و درونی برقرار شود. در برخی از مراجعانی که قطبی شدن در یکی از ابعاد ذهنی‌سازی‌ کنترل شده و ذهنی‌سازی‌ خودکار رخ داده است، درمانگر تلاش برای برگرداندن مراجع به حالت بینابینی می‌کند.

    شناسایی، بیان و تنظیم هیجانی مناسب بسته به موقعیت، تحول، شکل‌گیری و گسترش بازنمایی‌های ذهنی پایداری که برگرفته از بازنمایی‌های تحریف شده یا حتی ذهن خالی از بازنمایی نباشد و پایه‌گذاری رابطه درمانی ایمن که فرصتی فراهم کند تا مراجع بعدها بتواند این ظرفیت را به زندگی واقعی انتقال بدهد، از اهداف اساسی این رویکرد درمانی ست.

    آموزش روانکاوی

    منابع:

    – Mentalizing in mental health practice: Antony Bateman & Peter Fonagy (2019)

    – mentalization-based Treatment: Jon G. Allen & Peter Fonagy (2006)

    –  Mentalization based treatment for borderline personality disorder (Article), Antony Bateman, Peter Fonagy, published: World Psychiatry. 9(1): 11-15  (2010)

    – The Mentalization Guidebook: Janne Oestergaard Hagelquist (2016)

    – Mind and Its relation to the Psyche-Soma (Article), D.W. Winnicott, published: The British Journal of Medical Psychology, 1954

  • نکاتی که باید قبل از درمانگر شدن می‌دانستم

    نکاتی که باید قبل از درمانگر شدن می‌دانستم

    درمانگر بودن به عنوان یک حرفه، می‌تواند برای کسی که دوست دارد با مردم تعامل داشته باشد و به آن‌ها کمک کند، شغلی بسیار ارزشمند باشد. صرف زمان برای کمک به افراد برای داشتن زندگی پربارتر، مفیدتر و شادتر می‌تواند عمیقاً رضایت‌بخش باشد. با این حال بسیاری از افراد بدون دانستن یا درک ملزومات واقعی این تخصص، درمانگر می‌شوند. درک اینکه درمانگر بودن واقعاً چگونه است، به شما کمک می‌کند تصمیم بگیرید که این حرفه برای شما مناسب است یا نه.

    در ادامه این مطلب به نکاتی می‌پردازیم که می‌توانند در مسیر کسب تجربه درمانگری به شما کمک کنند.

    1. پیش از دریافت مجوز درمانگری، تا جایی که می‌توانید تجربه کسب کنید

    پیش از دریافت اجازه درمان، زمان زیادی را صرف کار با افراد، خارج از حیطه‌ای که روی آن متمرکز شده‌اید، کنید. در طول این دوره یاد می‌گیرید که افراد مختلف چگونه به درمان پاسخ می‌دهند. از این فرصت استفاده کنید. با غرق شدن در مطالعه و یادگیری هرچه بیشتر در مورد گروه‌های مختلف افراد، این تجربه را به دست آورید تا زمانی که مجوز خود را دریافت می‌کنید، راحت‌تر با افراد پیچیده کار کنید و به آن‌ها در حل مشکلاتشان کمک کنید.

    2. به خودتان سخت نگیرید

    در درمان هیچ اشتباهی وجود ندارد، مگر اینکه مرتکب کاری غیراخلاقی شوید. با این حال شما در این مسیر تجربه رشد خواهید داشت و بسیار هم خواهید داشت. اما اینکه در نتیجه این تجربیات خود را بکوبید، تنها به اعتماد شما به خودتان و روش‌های درمانی‌تان آسیب می‌زند. در برخورد با هر مراجع، به دانش خود اعتماد کنید.

    زمانی که به قدم‌های خود یا مسیری که باید با مراجع طی کنید مطمئن نیستید، اجازه دهید مراجع، هدایت مسیر را به عهده بگیرد. در چنین شرایطی خواهید دید که این کار می‌تواند در برخی موقعیت‌ها به شما کمک کند. افرادی که برای درمان انگیزه دارند، معمولا با الهام گرفتن از مسائلی که دارند، به خودشان کمک می‌کنند. خودتان را یک درمانگر ببینید، نه راهبر.  

    3. ممکن است نیاز باشد زمان زیادی طی شود تا اعتماد شکل بگیرد

    اعتماد، پایه و اساس یک رابطه خوب بین درمانگر و بیمار است، اما ایجاد اعتماد واقعی ممکن است ماه‌ها یا حتی سال‌ها طول بکشد. تکنیک‌های زیادی وجود دارد که می‌توانید از آن‌ها برای ایجاد اعتماد استفاده کنید و به مرور زمان روش‌هایی را که برای شما بهتر عمل می‌کند، کشف خواهید کرد.

    به موارد زیر توجه کنید:

    • خودتان باشید: اگر با بیماران خود صادق و اصیل باشید، در نهایت آن‌ها نیز متقابلا همین‌طور خواهند بود. این می‌تواند به بیماران شما کمک کند تا پذیراتر شوند، بیشتر صحبت کنند و جلسات پربارتری داشته باشند.
    • عجله نکنید: روابط با بیماران، با سرعتی مشابه روابطی که با دوستان و عزیزان دارید ایجاد می‌شود و رشد می‌کند. اینکه فرصت بدهید رابطه درمانی در طول زمان ایجاد شود، باعث می‌شود مطمئن شوید که این روابط سالم و سازنده هستند.
    • مطالعه کنید: استمرار در مطالعه کردن، حتی پس از دریافت جواز درمان، به شما کمک می‌کند که همواره در کارتان رشد کنید. هرچه بیشتر بدانید، بیشتر می‌توانید به بیماران خود کمک کنید.
    • خدمات مناسب به مراجعانتان ارائه دهید: شیوه‌های خوب ارائه خدمات به مراجع باعث می‌شود حرفه‌ای به نظر برسید. به موقع با مراجعان تماس بگیرید، منظم باشید و دفتر کار مرتبی داشته باشید. این حرفه‌ای بودن می‌تواند حتی پیش از اینکه مراجعان برای برگزاری جلسه اول مراجعه کنند، به ایجاد اعتماد با آن‌ها کمک کند.

    4. شناخته شدن در میان مراجعان می‌تواند زمان‌بر باشد

    ممکن است سال‌ها زمان لازم باشد تا درمانگرانی که به صورت خصوصی کار می‌کنند، بتوانند مراجعان ماندگار و ثابت به دست بیاورند. شبکه‌سازی، معرفی خود به دیگران و تشویق دیگران به ارجاع دادن مراجعان به شما، می‌تواند به شما کمک کند تا شبکه مراجعان خود را سریع‌تر گسترش بدهید.

    منظم ماندن، حفظ شیوه‌های تجاری خوب و ارائه خدمات عالی به مراجعان، می‌تواند به شما در به دست آوردن ارجاع‌ها کمک کند. همچنین داشتن تخصص در یک موضوع خاص می‌تواند کمک‌کننده باشد، به خصوص اگر آن تخصص در منطقه شما به شدت موردنیاز باشد.

    5. از توصیه‌هایی که می‌کنید، خودتان هم استفاده کنید

    اگر به خودتان کمک کنید و به نیازهای عاطفی‌تان توجه کنید، درمانگر و شنونده بهتری خواهید بود. ممکن است در سال‌های اول کار به عنوان یک درمانگر، به سختی کار کنید و برخی از مشکلاتی که بیمارانتان تجربه می‌کنند، شما را خسته کند. مهم است که هرازگاهی یک روز مرخصی بگیرید. زمانی را در سکوت به تأمل در زندگی، اولویت‌ها و اهداف خود بگذرانید. این به شما کمک می کند تا زندگی رضایت‌بخش‌تری داشته باشید و بهتر کار کنید.

    به علاوه، نکته حائز اهمیت دیگر این است که شما به عنوان یک درمانگر، باید خودتان روند روان‌درمانی را طی کرده باشید و حتی همزمان با دیدن بیماران خودتان، خود نیز مرتب به درمانگر مراجعه کنید و با مسائل و پیچیدگی‌های خودتان در چارچوب اتاق درمان مواجه شوید.

    اینکه درمانگران باید خودشان هم تحت روان‌درمانی باشند، قانون نانوشته‌ای است که بسیاری از درمانگران به آن بی‌توجهی می‌کنند. بودن در مسیر روان‌درمانی شخصی به شما در زندگی شخصی‌تان و همچنین رسیدن به بلوغ در شغلتان کمک خواهد کرد.

    نکاتی که باید قبل از درمانگر شدن می‌دانستم

    6. روان‌درمانی شبیه چیزی نیست که در تلویزیون دیده‌اید!

    در تلویزیون، درمان کاری پر زرق‌وبرق و ایده‌آل به نظر می‌رسد. بیماران روی کاناپه‌های چرمی بزرگ در مطب‌هایی که آکادمیک و اصولی به نظر می‌رسند، دراز می‌کشند، به سقف خیره می‌شوند و جزئیات دوران کودکی خود را با متخصص سلامت روانی که بی‌اعتنا و سرد به نظر می‌رسد در میان می‌گذارند. در دنیای واقعی، درمان در وضعیت‌های متنوعی انجام می‌شود؛ گاهی روی کاناپه و گاهی هم بدون آن. در واقع شما باید مطب خود را متناسب با نوع بیمارانی که تحت درمان قرار می‌دهید و اصول رویکردی که در روان‌درمانی اتخاذ کرده‌اید، تنظیم کنید. برای مثال اگر بیشتر مراجعانتان کودک هستند، بهتر است دفتری با اسباب‌بازی‌ها، مبلمان رنگارنگ و صندلی‌های کوچک برای بچه‌هایی که هنوز در حال رشد هستند داشته باشید. چرا که در کار با کودکان، شما و بیمارانتان، بیشتر وقت خود را صرف بازی خواهید کرد تا نشستن.

    7. گاهی ناامید می‌شوید

    گاهی به نظر می‌رسد برخی از بیماران پیشرفت نمی‌کنند. وقتی با چنین بیمارانی روبه‌رو می‌شوید، بهترین کاری که می‌توانید انجام بدهید این است که به آن‌ها اطمینان بدهید که به موفقیت بیمار خود متعهد هستید و در کنار او حضور دارید. با این حال مهم است بدانید که شما برای همه افراد، درمانگر مناسبی نخواهید بود. اینکه بیمار شما در طول جلسات درمانی نمی‌تواند پیشرفت کند، می‌تواند به دلیل ارتباط ناموفق بین شما و بیمار باشد.

    در مواردی مانند این، جلسات سوپرویژن و گاهی ارجاع بیمار به شخص دیگری می‌تواند مفیدتر باشد.

    8. زبان بدن مهم است

    زبان بدن در رابطه شما و بیمارانتان نقش بزرگی ایفا می‌کند. به مرور زمان متوجه زبان بدن در بیماران خواهید شد. برخی از بیماران تماس چشمی برقرار می‌کنند، برخی دیگر به دوردست خیره می‌شوند. برخی بی‌قرار می‌شوند و برخی دیگر آرام خواهند نشست.

    با کسب تجربه، در خواندن زبان بدن مهارت خواهید یافت. با این حال، درک این نکته مهم است که همان‌طور که زبان بدن مراجع برای شما علامت‌ مهمی است، زبان بدن شما نیز برای بیماران علائمی می‌فرستد. می‌توانید با آرام نشستن و بی‌قرار نبودن، داشتن اعتماد به نفس، از خود صمیمیت و مهربانی نشان دهید. این به شما کمک می‌کند تا در طول جلسات اعتماد مراجعان خود را جلب کنید. زمانی که در جلسات نیستید، این شکل از زبان بدن را تمرین کنید تا مطمئن شوید که زبان بدن شما طبیعی به نظر می‌رسد.

    9. بیمار باید برای پیشرفت اشتیاق داشته باشد

    مراجعه به روان‌درمانگر به خودی خود کافی نیست. بیمار شما باید خواستار تغییر باشد. انگیزه شخصی‌ای که لازم است بیمار برای بهبود مشکلات و تغییر شرایط دشوار زندگی‌اش داشته باشد، چیزی نیست که درمانگر بتواند در او به وجود آورد. این انگیزه باید سائقی درونی باشد. اگر با بیماری مواجه شدید که نسبت به رسیدن به اهداف تعیین شده بی‌علاقه یا بی‌انگیزه‌ است، این نشانه آن است که بیمار شما برای درمان آماده نیست. در چنین موردی، ممکن است لازم باشد شما و بیمارتان پیش از حرکت به جلو، یک قدم به عقب بردارید و وضعیت را ارزیابی کنید. بدون ایجاد یک تغییر قابل توجه، ادامه دادن در همان مسیر ممکن است برای هیچ‌یک از شما مفید نباشد. (البته این مورد بیشتر در رویکردهای شناختی-رفتاری صدق می‌کند. در رویکردهای تحلیلی این نکته متفاوت است و درمانگر این مسائل را در مسیر آموزش و جلسات سوپرویژن یاد می‌گیرد.)

    فروید هم در این باره می‌گوید افرادی می‌توانند درمان روانکاوی را طی کنند که این دو مؤلفه را داشته باشند: درد و اشتیاق. وقتی مراجع هر دوی این ویژگی‌ها را داشته باشد، می‌تواند وارد دوره درمان روانکاوی شود.

    10. گاهی افسرده خواهید شد

    درمانگر بودن به دلایل مختلف می‌تواند افسرده‌کننده باشد. کشمکش دائمی برای ایجاد اعتماد، ساختن یک رابطه و تعیین اهداف برای بیماران و بعد دیدن اینکه حتی پس از ماه‌ها یا سال‌ها، آن‌ها همچنان در حال دست‌وپنجه نرم کردن با مشکلات هستند، می‌تواند باعث شود بعد از مدتی کمی احساس بدبینی کنید. درمانگران باید سرسخت باشند و طی آموزش‌ها و درمان فردی خود حس اطمینان پیدا کرده باشند تا بتوانند در این حرفه موفق باشند.

    11. کار شما این است که به مردم کمک کنید مشکلاتشان را به روش خودشان مدیریت کنند

    درمان‌جویان هرکدامشان منحصربه‌فرد هستند. هر فردی مشکلات خود را در زمان خود و به روش خود مدیریت خواهد کرد. گاهی اوقات به نظر می‌رسد پیشرفت به سرعت اتفاق می‌افتد، اما اغلب مسیر این پیشرفت آهسته و پر پیچ‌وخم طی می‌شود و سنجش آن دشوار است. به عنوان یک درمانگر، ممکن است بخواهید پیشرفت را در برخی از بیماران سریع‌تر ببینید، اما درمان این‌طور کار نمی‌کند. فشار وارد کردن بیشتر به بیماران می‌تواند به اعتماد میان شما لطمه بزند، رابطه شما را دچار آسیب کند و بر پیشرفتتان تأثیر منفی بگذارد. انجام کارها با سرعت تعیین شده توسط بیماران برای هر دوی شما مفید خواهد بود.

    12. شغل شما «تعمیر کردن» مردم نیست

    دیدن بیماران به عنوان افراد شکست‌خورده‌ای که باید اصلاح شوند، می‌تواند بر تعامل شما با بیماران تأثیر منفی بگذارد. بیماران شما ممکن است این احساسات را بفهمند و از آن‌ رنجیده‌خاطر شوند. درست است که بیماران به کمک نیاز دارند و از شما کمک می‌خواهند، اما وظیفه شما به عنوان یک درمانگر، قرار دادن بیماران در مسیر مناسب است. کاری که بیماران شما بیش از هر چیز دیگری به آن نیاز دارند، برداشتن قدم‌های سازنده برای قرار دادن زندگی آن‌ها در مسیر درست است. در حین کار با بیماران، همیشه این نکته را در نظر داشته باشید.

    شما بسیاری از این موارد را پس از درمانگر شدن خواهید آموخت، اما خوب است که این جزئیات را هنگام ورود به این حرفه بدانید. برای اطلاعات بیشتر، سعی کنید با درمانگرانی که در محیط اطراف شما کار می‌کنند صحبت کنید. صحبت کردن در مورد واقعیت‌های این شغل با درمانگران شاغل می‌تواند به شما کمک کند تا مطمئن شوید که آیا این حرفه برای شما مناسب است یا نه.

    آموزش روان‌درمانی در ایران

    روان‌درمانی به عنوان یک شغل می‌تواند محدودیت‌های زیادی داشته باشد، چون شیوه روابط شما در جامعه را تغییر می‌دهد. پیشنهاد می‌کنیم اگر علاقه‌مندید روان‌درمانگر شوید، حتما به مطلب راهنمای اصول اخلاقی درمانگران در فضای مجازی سر بزنید. همچنین اگر دانشجوی روان‌شناسی یا روان‌درمانگر هستید و مشتاقید تحت آموزش روان‌درمانی تحلیلی قرار بگیرید، می‌توانید به مدرسه تجربه زندگی سر بزنید.

    منبع با اندکی تغییر

  • پدر خودشیفته و تاثیر او بر فرزندان

    پدر خودشیفته و تاثیر او بر فرزندان

    خودشیفتگی یک حرف زشت نیست؛ بسیاری از ما درجاتی از آن را در خود داریم. لازم نیست حتما به «اختلال شخصیت خودشیفتگی» دچار باشید تا رفتارهای نارسیستیک از شما سر بزند، در هر حال این رفتارها می‌توانند به دیگران آسیب بزنند.

     

    • از علائم یک پدر خودشیفته می‌توان به خودمحوری، غرور و کمال‌طلبی اشاره کرد. او انتقادپذیر نیست و شدیدا خشمگین می‌شود.
    • دختران پدران خودشیفته هرگز به اندازه کافی مورد توجه قرار نمی‌گیرند. پسران پدران خودشیفته احساس می‌کنند که هرگز نمی‌توانند از پس انجام کاری بربیایند.
    • برای در امان ماندن از آسیب‌های یک پدر خودشیفته، کودک باید توقعات و انتظارات خود را پایین نگه داشته و هرگز به پدر اجازه ندهد که ارزش او را پایین بیاورد.

    نیمی از آسیب‌هایی که در این دنیا گریبان‌گیر افراد می‌شود، به واسطه اشخاصی که می‌خواهند احساس مهم بودن را تجربه کنند، ایجاد می‌شود. آن‌ها قصد آسیب رساندن به دیگران را ندارند، اما آسیبی که ایجاد می‌کنند گریبان‌گیر خودشان نمی‌شود. این افراد یا متوجه این آسیب‌ها نمی‌شوند و یا آن‌ها را توجیه می‌کنند، زیرا غرق در کشمکشی دائمی هستند که به آن‌ها یادآوری می‌کند فقط باید به فکر خود باشند.

    – تی.اس.الیوت

    به احتمال زیاد برایتان پیش آمده که با خودتان فکر کرده باشید که در بیست سالگی و با قطعیت بیشتر در سی سالگی، زندگی خود را سروسامان داده‌ و در شرایط ایده‌آلی به سر می‌برید؛ یک کسب‌وکار موفق برای خود دست‌وپا کرده‌اید، جایگاه اجتماعی مناسبی به دست آورده‌اید، در یک رابطه عاطفی متعهدانه و پایدار هستید، برای رسیدن به اندام موردنظر خود مرتب به باشگاه سر می‌زنید و یک زندگی اجتماعی پویا و پرجنب‌وجوش دارید.

    اما شرایط فعلی شما، ذره‌ای به ایده‌آل ذهنی‌تان نزدیک نیست. شما برای خود فهرستی از دستاوردهای مورد نظرتان ایجاد کرده‌اید، برای دستیابی به تک‌تک آن‌ها امیدوار بوده‌اید، اما در نهایت موارد فهرست شما هنوز تیک‌نخورده باقی مانده‌اند.

    اعتماد به نفس شما روز به روز کاهش می‌یابد، به گذشته نگاهی می‌اندازید، شرایط تربیتی خود را بازنگری می‌کنید و به پدر خود، این آقای معتمد به نفس، فکر می‌کنید. به نظر می‌رسد که او همه ایده‌آل‌های ذهنی شما را داراست: جذابیت، موفقیت و محبوبیت. به نظر می‌رسد که برخلاف شما، او هرگز گرفتار شک و تردید به خود نبوده است. او یک فرد سرزنده و بسیار اجتماعی به نظر می‌رسد، همه را می‌شناسد و به راحتی همۀ کارها را سروسامان می‌دهد. هرگز از بودن با او سیر نمی‌شوید.

    چگونه کودکان صفات مربوط به خودشیفتگی را تجربه می‌کنند؟

    فکرش را بکنید؛ آیا بین احساس اعتماد به نفس و غرور و تکبر او مرز باریکی وجود داشته است؟ آیا ممکن است که شما توسط فردی که نمودهای خودشیفتگی را در وجودش دارد بزرگ شده باشید؟ و اگر پاسخ به این سوال مثبت است، چرا این موضوع می‌تواند بسیار حائز اهمیت باشد؟

    پدر خودشیفته

    ما هیچ‌گاه خانواده‌هایمان را زیر سوال نمی‌بریم و خب طبیعی هم هست که این کار را نکنیم. هر خانواده، با مجموعه‌ای از قوانین نانوشته، رازها و الگوهای رفتاری متفاوت و نامحسوس خود می‌تواند در ابعاد کوچک به عنوان یک تجربۀ مطالعاتی جامعه‌شناختی محسوب شود. ما هیچ‌گاه پدر و مادرمان را زیر سوال نمی‌بریم و همواره قدردان آن‌ها هستیم، انگار که برای همه باید همین‌طور باشد و هیچ‌کس نباید نسبت به عملکرد پدر و مادر خود انتقادی داشته باشد. شاید پدرتان یک فرد خودشیفته بوده باشد، اما شما فرض را بر این گذاشته باشید که همه پدرها همین‌طور هستند.

    در این بخش به نشانه‌هایی اشاره می‌کنیم که نشان می‌دهد که پدر شما گرایشاتی به خودشیفتگی داشته و یا آشکارا خودشیفته بوده است.

    • پدر شما بسیار خودمحور و مغرور بوده است. او احساس خودبزرگ‌بینی شدیدی داشت و به این باور رسیده بود که یک سر و گردن از دیگران بالاتر است و همواره فقط و فقط مستحق بهترین‌هاست.
    • پدر شما برای رسیدن به منافعش از مردم استفاده می‌کرد. او هر وقت که به نفعش بود، از مردم سوء استفاده می‌کرد و رفتاری استثمارگونه داشت. به نظر می‌رسید که همه سعی داشتند او را راضی نگه دارند یا برایش کاری انجام دهند، یا حداقل او از آن‌ها این‌طور انتظار داشت.
    • پدر شما فردی کاریزماتیک بوده است. همه دوست داشتند که با او وقت بگذرانند و او از اینکه مورد تحسین دیگران واقع شود، بسیار لذت می‌برد. او عاشق این بود که در مرکز توجه قرار بگیرد و احساسات مثبتی که این توجه‌ها به او تزریق می‌کردند، برایش بسیار دلنشین بود.
    • هیچ‌کس همچون پدر شما همچین قدرت خیال‌بافی نداشت. خودبزرگ‌پنداری و پرطمطراقی برایش بسیار فریبنده و جذاب بود و خیالبافی‌های او در خصوص موفقیت، اعتبار و منزلت و استعداد و درخشندگی نیز با بزرگ‌نمایی همراه بود. او اغلب درباره دستاوردهای خود اغراق می‌کرد و جاه‌طلبی‌ها و اهدافش در مسیری غیرواقعی قرار می‌گرفت.
    • پدر شما به راحتی انتقادها را نمی‌پذیرفت. هیچ رفتاری نمی‌توانست همچون انتقاد کردن او را اذیت کند. او در برابر انتقادات بسیار آسیب‌پذیر بود و اغلب منتقدان خود را از زندگی‌اش حذف می‌کرد و یا سعی در صدمه زدن به آن‌ها داشت.
    • عصبانیت پدر شما واقعا ترسناک بوده است. بعضی از افراد در مواقع عصبانیت داد و فریاد می‌کنند. اما پدر شما می‌توانست با عصبانیتش به شما آسیب بزند و کاری کند که به خاطر سردی رفتارش تا استخوان یخ بزنید.
    • ممکن است که پدر شما گوشه‌گیر و بی‌احساس بوده باشد. افراد خودشیفته در ابراز همدلی به دیگران ضعیف هستند. آن‌ها اغلب احساسات دیگران را نادیده می‌گیرند و با سردی به دیگران واکنش نشان می‌دهند. البته این افراد نسبت به احساساتی که خودشان تجربه ‌کردند، بسیار حساس هستند.
    • پدر شما زیاد دوروبرتان نبوده است. او در محیط‌های خارج از خانواده احساس رضایت و خشنودی زیادی را تجربه می‌کرد. برخلاف او، پدران دیگر زمان زیادی را به معاشرت با خانواده‌هایشان اختصاص می‎‌دادند. به علاوه، او میل زیادی به تجربۀ شور و هیجان داشت و به نظر می‌رسید که بیشتر نگران این است که دیگران دربارۀ او چه فکر می‌کنند تا اینکه فرزاندانش نسبت به او چه احساسی دارند.
    پدر خودشیفته
    • پدرتان در برخورد با شما هر کاری را که دلش می‌خواست، انجام می‌داد. خودشیفته‌ها اغلب اوقات نمی‌توانند خودشان را در موقعیت طرف مقابل قرار دهند. او کارهایی را با شما انجام می‌داده که خودش از آن‌ها لذت می‌برده است. هرچند شاید شما نیز از آن‌ها لذت برده باشید.
    • پدرتان تمایل داشت که شما از دید دوستان و همکارانش عالی به نظر برسید. تنها زمان‌هایی که این فرصت برایش فراهم می‌شد که درباره شما صحبت کند و به توانایی‌هایتان ببالد، شما تبدیل به مهم‌ترین فرد زندگی او می‌شدید. شاید غم‌انگیز به نظر برسد، اما واقعیت دارد.
    • شما آنچه را که نیاز داشته‌اید از او دریافت نکرده‌اید. شاید از بُعد مادی نیازهای شما برآورده شده باشد، اما به طور نامحسوس احساس محرومیت می‌کردید. به عنوان مثال شما به توجه و محبت او نیاز داشتید، اما گهگاهی فقط در زمان‌هایی که برای او نفع داشته است، آن را دریافت می‌کردید. در واقع نیازهای عاطفی شما در دنیای او هیچ جایگاهی نداشته است.

    زمانی که این ویژگی‌ها را مرور می‌کنید، ممکن است که برخی از آن‌ها را تجربه و عمیقا درک کرده باشید و برخی دیگر دربارۀ شما صادق نباشد. برخی ممکن است بسیار درست به نظر برسند، درحالی‌که برخی اصلا درست نباشند. به همین دلیل است که تاکید می‌کنیم داشتن برخی از صفات خودشیفتگی به معنی داشتن اختلال شخصیت خودشیفته نیست.

    مسئله تشخیصی موجود در طبقه‌بندی اختلالات شخصیتی

    خودشیفتگی کلمه زشتی نیست، در واقع، صفات خودشیفتگی معمولاً در اکثر ما یافت می‌شود. هیچ مورد آزاردهنده‌ای دربارۀ آن وجود ندارد. شدیدترین میزان آن منجر به اختلال شخصیت خودشیفته خواهد شد. استفاده از این برچسبِ بحث‌برانگیز اغلب مفید و کاربردی خواهد بود. به عنوان مثال، دسته‌بندی‌های تشخیصی ما از این اختلالات شخصیتی تا حدودی قراردادی و سلیقه‌ای است و نمی‌توان همچون تشخیص‌های پزشکی که در خصوص بیماری‌هایی مانند شکستگی استخوان ران یا گلوکوم صورت می‌گیرد، به بیماران این گرو‌ه‌ها برچسب زد. مطالعه و ثبت این اختلالات آسان‌تر است.

    اختلالات شخصیتی به ما کمک می‌کند تا نوع نگرش خود را دربارۀ یک فرد سازماندهی کنیم، اما نگرش ما می‌تواند با تصویر واقعی یک فرد پیچیده فاصله زیادی داشته باشد. در واقع خودشیفتگی یک ویژگی کشنده نیست، اما می‌تواند آنقدر بیمارگونه شود که منجر به بروز صفات یک اختلال شخصیتی شود.

    در چاپ چهارم کتاب راهنمای تشخیصی و آماری اختلالات روانی (DSM IV-TR)، صفات اختلال شخصیت خودشیفته (NPD) به این صورت تعریف می‌شود: الگوی فراگیر بزرگ‌نمایی (در خیال یا رفتار)، نیاز به تحسین، عدم ابراز همدلی، که از اوایل دوران بزرگسالی شروع شده و در زمینه‌های مختلف نمود پیدا می‌کند… نشانه‌های آن عبارتند از:

    • میل به تحسین شدن
    • داشتن احساس استحقاق و برتری
    • داشتن رفتار استثمارگرایانه
    • ناتوانی در ابراز همدلی
    • داشتن احساس حسادت
    • تکبر و خودبزرگ‌بینی

    یکی دیگر از ویژگی‌های رایج خودشیفته‌ها، بی‌توجهی به حد و مرزهای شخصی دیگران است. خودشیفته‌ها هیچ‌گاه لزوم وجود حد و مرزها را درک نمی‌کنند و این موضوع با ناتوانی آن‌ها در درک اینکه دیگران مسئول برآورده کردن خواسته‌ها و نیازهای آن‌ها نیستند، همراه است. یک فرد خودشیفته اغلب با دیگران، به ویژه کسانی که به او نزدیک هستند، طوری رفتار می‌کند که گویی آن‌ها وظیفه برآورده کردن نیازها و انتظارات او را دارند.

    اکنون که ویژگی‌های یک پدر خودشیفته دستتان آمده است، بیایید به تاثیری که او ممکن است بر فرزندانش داشته باشد، نگاهی بیندازیم.

    چگونه یک پدر خودشیفته می‌تواند به فرزند پسر یا دخترش آسیب برساند؟

    والدین خودشیفته اغلب به فرزندان خود آسیب می‌رسانند. به عنوان مثال، ممکن است حد و مرزها را نادیده بگیرند، فرزندان خود را با تهدید به عدم دریافت مهر و محبت کنترل کنند (تا زمانی که این شیوه کارساز باشد) و با این طرز تفکر که نیازهای خودشان در اولویت است، از برآوردن نیازهای فرزندان خود غافل شوند.

    از آنجایی که وجهه و محبوبیت عمومی برای افراد خودشیفته بسیار مهم است، ممکن است فرزندان خود را کمال‌طلب بار بیاورند. فرزندان یک پدر خودشیفته نیز به نوبه خود می‌توانند به خاطر تلاش برای ارتقای استعدادها، ویژگی‌های ظاهری، هوشمندی و ذکاوت و یا کاریزمای خود، زیر بار فشار بروند. هیچ فرقی نمی‌کند؛ این فرزندان چه خواسته‌های پدر را برآورده کنند و چه نکنند، در هر صورت به ضررشان تمام می‌شود؛ چرا که در هر صورت آن‌ها برنده نخواهند بود.

    به طور کلی، در این بخش می‌خوانیم که چگونه یک پدر خودشیفته می‌تواند بر فرزند دختر یا پسر خود تأثیر بگذارد.

    دختران پدران خودشیفته معمولاً  آنچه را که نیاز دارند، از پدرانشان دریافت نمی‌کنند و همواره احساس «اشباع نشدن» دارند. آن‌ها به اندازه کافی از معاشرت با پدرشان سیر نمی‌شوند و باید با خواهر و برادرشان برای وقت‌گذرانی با پدرشان به رقابت بپردازند. زمانی که یک کودک خردسال هستید، پدر درباره زیبایی شما صحبت می‌کند، اما با بزرگتر شدنتان او از هر فرصتی برای نظر دادن درباره وزن و رفتارهای شما استفاده می‌کند.

    حتی اگر به موفقیت‌هایی دست یافته باشید، احتمالاً نگرانی‌های تحمیل شده را تا بزرگسالی با خود حمل می‌کنید. با وجود چنین پدری، این موفقیت‌ها هرگز کافی نیست. در برقراری ارتباط عاطفی با مردان (یا زنان)، اغلب احساس آسیب‌پذیری و شکنندگی می‌کنید و همواره نگران هستید که به خاطر شخص دیگری رها شوید. برای این افراد، اجتناب از تعهدِ آمیخته با اضطراب یا ایفای نقش خودشیفته، هر دو راه‌حل‌های طبیعی شما برای حفظ روابط هستند. این رفتارها قابل درک بوده و برای محافظت از خود بروز پیدا می‌کنند. (اما در هر صورت شما بازنده خواهید بود.)

    یک دختر به عشق‌ورزی و تعریف و تمجید پدرش نیاز دارد. این رفتارها او را تأیید کرده و به او کمک می‌کند تا عمیقا احساس منحصر به فرد بودن داشته باشد. پدران سالم این موهبت را به دخترانشان هدیه می‌دهند. شما منحصر به فرد هستید و به خاطر وجودتان سزاوار دریافت عشق و محبت هستید.

    در مجله این مقاله را بخوانید: تعریف مهربانی و مهرطلبی و تفاوت آن‌ها

    پسران پدران خودشیفته هرگز احساس نمی‌کنند که می‌توانند از پس انجام کاری بربیایند. پدر آنقدر روحیه رقابتی دارد که حتی با شما هم به رقابت می‌پردازد. (یا برعکس، توجه لازم را به شما نمی‌کند.) ممکن است که در مقابل پدر، شکست را پذیرفته باشید یا این احساس را تجربه کرده باشید که هرگز از پدرتان پیشی نخواهید گرفت. یا ممکن است برای شکست دادن پدر وارد بازی او شده و سخت تلاش کرده باشید تا توجه یا غرور پدرانه او را جلب کنید. می‌توان گفت که تا حدودی شما هرگز احساس کافی بودن نخواهید داشت و حتی زمانی که به موفقیت می‌رسید نیز احساس پوچی و معمولی بودن می‌کنید.

    همان‌طور که دخترها برای اینکه احساس اعتبار کنند به تحسین پدرشان نیاز دارند، پسرها نیز نیاز دارند که پدرشان به آن‌ها ایمان داشته باشد.

    پس چگونه می‌توان از آسیب‌ها و تاثیرات یک پدر خودشیفته در امان ماند؟

    • به یک درمانگر خوب مراجعه کنید. شما باید با این موضوع که پدرتان چه شخصیتی داشته و چگونه به شما صدمه زده است، کنار بیایید. به هر حال او پدر شماست و باید بتوانید بدون آسیب دیدن و با صرف نظر از ویژگی‌های اخلاقی‌اش، از حضور او لذت ببرید. قبول داریم که این کار قدم کوچک و راحتی نیست.
    • پدرتان را همان‌طور که هست بپذیرید. غرور و تکبر و همچنین نیاز دائمی و سیری‌ناپذیر او به تحسین نفس می‌تواند آزاردهنده باشد. اگر در ذهن خود جایگاه او را مشخص کنید، می‌توانید او را به چشم پدری دوست‌داشتنی اما آزاردهنده ببینید. تا زمانی که او قدرت صدمه زدن به شما را نداشته باشد، می‌توانید از این فرصت استفاده کنید.
    • اجازه ندهید که رفتارهای پدرتان شما را اذیت کند. اگر او دچار یک حملۀ عصبی شده است، شاید تصمیم مناسب این باشد که سوار ماشین شوید و آنجا را ترک کنید. محدودیت‌ها اغلب کارساز خواهند بود. باید به او بگویید که «پدر، این عملکرد شما سازنده و مفید نخواهد بود.»
    • اگر می‌بینید که رفتارهای پدرتان سمی یا خطرناک است، با او قطع ارتباط کنید. برخی از والدین خودشیفته تمایلات خشونتی یا توهین‌آمیز دارند. این تمایلات آن‌ها گاها با خودپسندی و حق به جانب بودنشان نیز همراه می‌شود. شما اکنون یک بزرگسال محسوب می‌شوید. مراقب سلامت جسم و روح خود باشید و احتیاط کنید.
    • انتظارات خود را واقع‌بینانه و پایین نگه دارید. انتظار نداشته باشید که رابطه‌تان با یک فرد خودشیفته متقابل و دوجانبه باشد. خودشیفته‌ها خودخواه هستند و نمی‌توانند برای نیازهای شما در حد نیازهای خودشان اهمیت قائل شوند. شما به عنوان یک فرد بزرگسال، می‌توانید از بروز این کشمکش‌ها و ناسازگاری‌ها با پدرتان اجتناب کنید. اما اگر با یک فرد خودشیفته ملاقات می‌کنید یا قصد ازدواج با آن‌ها را دارید، به احتمال زیاد از مواجهه با این قبیل رفتارهای آن‌ها خسته خواهید شد.
    • وقتی از یک فرد خودشیفته درخواستی دارید، باید بتوانید او را متقاعد کنید که این درخواست به نفع او نیز خواهد بود. منظور این نیست که صداقت نداشته باشید، اما گاهی باید برخی از افراد خودشیفته را با ترفندهایی تحت کنترل خود درآورد. وقتی از چنین شخصی می‌خواهید که کاری برای شما انجام دهد، باید شرایط را طوری جلوه دهید که به نظر برسد این درخواست به نفع اوست. این راه حل می‌تواند در مواجهه با پدرتان یا دیگران کارساز باشد.
    • هیچ‌وقت به یک فرد خودشیفته اجازه ندهید که ارزش شما را پایین بیاورد. خودشیفته‌ها فاقد توانایی ابراز همدلی و تایید دیگران هستند، بنابراین مراقب باشید که اطلاعات یا دستاوردهای مهم خود را با آن‌ها به اشتراک نگذارید. زیرا آن‌ها ارزش کار شما را پایین می‌آورند و به تصمیمات و عملکردهای شما احترام نمی‌گذارند. من بارها با این نتیجه معکوس مواجه شده‌ام.
    • گاهی اوقات تن دادن به خواسته‌ها و تبعیت از آن‌ها می‌تواند ساده‌ترین راه برای مقابله با والدین خودشیفته باشد. شاید برای پدر خودشیفته‌تان اهمیت زیادی قائل نباشید، اما با این وجود باز هم علاقه‌ای به حذف او از زندگی خود نداشته باشید. در هر صورت او پدر شماست و این واقعیت هیچ‌گاه تغییر نخواهد کرد. گاهی اوقات پیروی از خواسته‌های او آسان‌ترین راه ممکن بوده و به تلاش کمتری نیاز دارد. در حال حاضر شما یک فرد بالغ محسوب می‌شوید و دیگر زیر سقف او نیستید. شاید مبارزه کردن با او دیگر ارزشش را نداشته باشد.
    • به تدریج اختیار و اقتدار خود را به اثبات رسانده و او را به چالش بکشید. خودشیفته‌ها حرفشان را به کرسی می‌نشانند، زیرا دیگران (منفعلانه) این اجازه را برای آن‌ها صادر می‌کنند. گاهی اوقات لازم است که موضعی مقتدرانه را برای خود اتخاذ کرده و قاطعانه به او بفهمانید که رفتار تحقیرآمیز او غیر قابل تحمل است. شما دیگر کودک نیستید و طرد کردن یا خشم او نمی‌تواند به شما آسیب بزند. خودتان را برای پس زده شدن آماده کنید. افراد خودشیفته از انتقاد متنفرند.
    • برای افراد خودشیفته دلسوزی و ترحم کنید. غرور و تکبر آن‌ها نمی‌تواند احساس همدردی یا شفقت و دلسوزی ما را برانگیزد، اما در نهایت وقتی به آن فکر کنید، متوجه می‌شوید که کسی که دائماً به تعریف و توجه و تأیید نیاز دارد، زمانی آسیب‌دیده و نیازمند ترحم و دلسوزی است. حالا شما می‌توانید او را کمی بیشتر درک کنید و این عملکرد بسیار آرام‌بخش خواهد بود.

    از بزرگسالان سالمی که در زندگیتان حضور داشته‌اند، قدردانی کنید

    قبول داریم که بزرگ شدن تحت تأثیر یک پدر خودشیفته می‌تواند بسیار سخت باشد، اما نباید نقش افراد دیگری را که در این مسیر به شما کمک کرده‌اند، نادیده بگیرید. با نگاه کردن به افراد تاثیرگذار زندگی خود، می‌توانید متوجه شوید که پدربزرگ، مادربزرگ، مربی، معلم، درمانگر یا یک شخصیت مذهبی با تحسین و حمایت از شما چه نقشی مهمی را در زندگیتان ایفا کرده‌اند. شاید هم این وظیفه مهم بر عهده مادرتان بوده باشد.

    خوبی‌های پدرتان را نیز در نظر بگیرید

    امیدواریم که بتوانید به خوبی‌های درونی او نیز توجه کنید. به احتمال زیاد پدر خودشیفته شما ویژگی‌های خوب و مثبتی نیز دارد. توجه خود را به این ویژگی‌ها معطوف کنید و موارد منفی را دور بیندازید. به علاوه، به احتمال زیاد مردان و زنان خاصی در تربیت و پرورش شما نقش داشته‌اند. خوبی‌هایی را که از آن‌ها دریافت کرده‌اید، در وجودتان نهادینه کنید.

    هرچند پدر شما چنین رفتارهای نارسیستیکی دارد، اما این به این معنی نیست که انسان کاملا بدی است. لازم است که یاد بگیرید از خودتان مراقبت کنید و مرزهای جدیدی برای رابطه‌تان تعیین کنید. اگر مایلید در این مسیر با همراهی یک درمانگر متخصص پیش بروید، به شماره واتساپ کلینیک تجربه زندگی (989021110865+) پیام بدهید.

    مادران خودشیفته

    بعضی از والدین آنقدر اغراق‌آمیز و خارج از اندازه بر کودک اعمال قدرت می‌کنند که کودک فضایی برای رشد و پیدا کردن خود نمی‌یابد. تأیید و تحسین فرزندان و یا فقدان آن، یکی از فاکتور‌های اصلی فرزندپروری صحیح است. اما بعضی از مادرها در این زمینه کوتاهی می‌کنند. حال باید با این مشکل چه کرد؟
    برای مطالعۀ ادامه‌ی این مطلب در مجله تجربه زندگی، روی لینک زیر کلیک کنید:

    مادر خودشیفته و تأثیر او بر فرزندان

  • تعریف دلبستگی و سبک‌های آن

    تعریف دلبستگی و سبک‌های آن

    عشق، دلبستگی، صمیمت، رابطه عاطفی و به عبارتی دوست داشتن و دوست داشته شدن، محور اصلی نیازهای انسان را تشکیل می‌دهند. در طول قرن‌ها، عشق و معشوق بن‌مایه متون ادبی، موسیقی، اساطیر و افسانه‌های فرهنگ‌ها و تمدن‌های بشری بوده است. در دوران کنونی نیز می‌توان گفت موضوعاتی چون عشق و دوری، دل بستن و دل شکستن، درون‌مایه اغلب اشعار، ترانه‌ها، داستان‌ها و مباحث را به خود اختصاص داده است. فیلسوفان بارها این پرسش را مطرح کرده‌اند که عشق چیست؟ چه عناصری آن را تشکیل می‌دهند؟ از کجا آغاز می‌شود و در کجا پایان می‌یابد؟ مقدمه و لوازم آن چیست و سوال‌هایی مانند آن.

    علم روانشناسی نیز نه تنها به صورتی روشمند به موضوع عشق پرداخته است، بلکه طبق نتایجی که حاصل سال‌ها پژوهش و مطالعه در این موضوع بوده است، می‌توان گفت به اصلی رسید که انسان با شم و غریزه خود به آن دست یافته بود: «همه چیز از دل بستن (عاشق شدن) آغاز می‌شود، با آن ادامه می‌یابد و در آن به پایان می‌رسد.»

    مقاله پیشنهادی در مجله:درآمدی بر عشق از دیدگاه فروید و روانکاوی

    تاریخچه نظریه دلبستگی بالبی

    جان بالبی (John Bowlby) (زاده ۲۶ فوریه ۱۹۰۷) روانپزشک و روانکاو بریتانیایی بود که به عنوان پدر نظریه دلبستگی شناخته می‌شود. جان بالبی بعد از فارغ التحصیلی در سال 1928 از دانشگاه کمبریج، به طور داوطلبانه در یک مدرسه کودکان بد‌سرپرست مشغول به فعالیت شد.

    تجربیات او با دو کودک در آن مدرسه، زندگی حرفه‌ای او را در مسیری متفاوت قرار داد. یکی از آن‌ها نوجوانی بسیار منزوی، دورافتاده و بی‌عاطفه بود که به دلیل دزدی، از مدرسه قبلی خود اخراج شده بود و فرد ثابتی از او مراقبت نمی‌کرد. کودک دوم پسری مضطرب و 7 یا 8 ساله بود که مرتبا بالبی را دنبال می‌کرد و به عنوان سایه او شناخته می‌شد. در این کلینیک، با بررسی دقیق 44 مورد، بالبی توانست علائم کودکان را به تاریخچه محرومیت و جدایی مادر مرتبط کند. بالبی معتقد بود دلبستگی‌های اولیه در دوران کودکی، بعدتر در تمام دوران زندگی، نقش مهمی در رشد و عملکرد ذهنی ایفا می‌کند.

    دلبستگی ایمن دلبستگی ناایمن، سبک های دلبستگی بالبی، تعریف دلبستگی

    جان بالبی با تئوری دلبستگی خود، تفکر ما را در مورد پیوند کودک و مادر و برهم خوردن آن به دلیل جدایی، محرومیت و سوگواری متحول ساخت. نتیجه‌گیری اصلی نظریه بالبی این بود که برای رشد روانی سالم، نوزاد و کودک خردسال باید رابطه‌ای گرم، صمیمی و مستمر با مادر (یا جانشین دائمی مادر) داشته باشند. رابطه‌ای که در آن هر دو احساس رضایت و لذت کنند.

    تأثیر پذیری نظریه‌ی دلبستگی از سایر نظریات

    اگرچه بالبی و اینزورث (Ainsworth)، دو نظریه‌پرداز اصلی حوزه دلبستگی، در طول زندگی حرفه‌ای خود مستقل از یکدیگر کار می‌کردند، اما هر دو تحت تأثیر فروید و سایر متفکران روانکاوی بودند. همچنین فرضیه‌های بنیادین نظریه دلبستگی، از مفاهیم حوزه‌های اخلاق‌شناسی، پردازش اطلاعات، روانشناسی تحولی، زیست‌شناسی تکاملی و روانکاوی استفاده کرده است.

    بالبی همزمان با تحصیل در رشته پزشکی و روانپزشکی کودک، در موسسه روانکاوی بریتانیا تحت آموزش روانکاوی قرار داشت. او بیشتر تحت تاثیر نظریه ملانی کلاین بود و توسط وی نیز تعلیم می‌دید.

    تاثیر نظریه دلبستگی از نظریه روابط ابژه‌ای

    اگرچه جان بالبی نظریه کلاین را تصدیق می‌کرد، اما در مورد برخی جنبه‌های نظریه او در زمینه روانکاوی کودک تردید داشت. برخلاف دیدگاه کلاین که مشکلات هیجانی کودک را ناشی از تعارضات و فانتزی‌ها می‌دانست، بالبی معتقد بود تجربیات واقعی خانوادگی، علت آشفتگی‌های هیجانی کودکان است.

    همچنین استفاده از نظریه روابط ابژه‌ای، منبع الهام بسیاری از پژوهش‌ها در زمینه‌ی دلبستگی شد. با استفاده و الهام از نظریه روابط ابژه بود که بالبی به مسئله مراقبت و رابطه امن با موضوع عشق پرداخت؛ چراکه پیش‌تر، اهمیت برقراری ارتباطی خاص با موضوع عشق، به عنوان نیازی فراتر از نیاز به آب و غذا، در نظریه روابط موضوعی مطرح شده بود.

    همچنین علی‌رغم مخالفت‌های بالبی با تئوری کلاینی، می‌توان ایده‌های کلاینی را در دیدگاه بالبی در مورد خیال‌پردازی‌های خشونت‌آمیز کودکان در بازگشت به مادران پس از جدایی طولانی‌مدت دید و همچنین در افسردگی شدیدی که انسان‌ها در نتیجه نفرت از شخصی که دوستش دارند، تجربه می‌کنند.

    نظریه‌های روانکاوان بعدی از جمله فیربرن (Fairbairn) و وینیکات از نظریه‌های بالبی سرچشمه گرفته است.

     تعریف دلبستگی

    دلبستگی عبارت است از ارتباطی خاص میان نوزاد و مراقب او که هدف آن امنیت‌بخشی و مراقبت از کودک است. هدف دلبستگی لزوما سرگرم کردن کودک، غذا دادن به او، وضع محدودیت و آموزش دادن مهارت به کودک نیست (این موارد نقش‌ها و وظایف والدین هستند)، بلکه دلبستگی مراجعه کردن و بازگشت کودک به مراقب برای به دست آوردن احساس امنیت و آرامش است؛ منبعی که با وجود او کودک می‌تواند به اکتشاف محیط بپردازد و در صورت لزوم، برای بازیافتن آرامش و امنیت، به او بازگردد. رفتار دلبستگی، رفتاری است متمایز، افتراقی و عاطفی که با یک شخص یا موضوع برقرار می‌شود و هدف آن برانگیختن پاسخی از جانب مراقب است.

    هسته نظریه‌ی دلبستگی بر اساس نیازهای بیولوژیکی بنیان گذاشته شد که نزدیکی هیجانی و فیزیکی کودک به مراقب را فراهم می­‌کند. بالبی متوجه شد که نیاز کودک به نزدیکی فیزیکی به مراقب، صرفا به این علت نیست که می‌خواهد امنیت عاطفی خود را تأمین کند؛ بلکه نوزاد با این کار بقای خود را تضمین می‌کند. در محیط طبیعی که اجداد انسانی ما باید خود را با آن وفق می‌دادند، شکارچیان و دیگر خطرات محیطی وجود داشت. جدا شدن کودک از مراقب، حتی برای دقایقی، زندگی او را تهدید می‌کند. پس آنچه بالبی سیستم دلبستگی می‌­نامد، از طریق تکامل، شانس بقا و ادامه نسل را بیشتر می­‌کرد.

    نیاز دلبستگی به چه شکلی در کودکان نمود پیدا می‌کند؟

    مجموعه رفتارهای ذاتی و غریزی دلبستگی برای حفظ خود از خطر و جست‌وجوی امنیت، به سه گروه تقسیم می‌شود:

    • رفتارهای نزدیکی­‌جویانه – رفتارهایی برای حفظ نزدیکی کودک به نماد دلبستگی: برای مثال گریه کردن، چنگ زدن، صدا کردن یا سینه‌خیز رفتن به سمت مادر که باعث جلب توجه و پاسخگویی او به کودک می‌­شود.
    • استفاده از نماد دلبستگی به عنوان «پایگاه ایمن»: به این معنا که کودک از مادر به عنوان پایگاهی برای کاوش تجارب جدید و محیط­‌های تازه استفاده خواهد کرد. آنچه بالبی سیستم رفتاری کاوش نامید، کاملا به نوع پاسخگویی سیستم دلبستگی مرتبط است. هنگامی که نماد دلبستگی به شکل پایگاهی برای امنیت و نیازهای کودک در دسترس باشد، کودک عموما برای دور شدن از مادر و کاوش کردن محیط، احساس راحتی بیشتری می‌­کند. اما اگر نماد دلبستگی غایب باشد یا پاسخگویی مناسبی نداشته باشد، میل به کاوش در کودک متوقف می‌­شود.
    • پرواز به سمت نماد دلبستگی به عنوان «بهشت امن»: برخلاف دیگر گونه­‌ها، گونه انسانی در صورتی که احساس ترس و خطر کند، امنیت را نه در یک «مکان»، بلکه در همراهی یک «فردِ قوی‌تر و خردمندتر» می‌­یابد. خطرات درونی و بیرونی برای کودک (مثل تاریکی، صدای بلند و ناشناخته بودن محیط یا جدایی واقعی یا قریب‌الوقوع از مادر) همه می­‌توانند باعث برانگیخته شدن رفتارهای نزدیکی‌جویی به والد شوند.
    دلبستگی ایمن دلبستگی ناایمن، سبک های دلبستگی بالبی، تعریف دلبستگی

    از نظر بالبی، هدف کودک از نشان دادن رفتارهای مرتبط با نیاز دلبستگی فقط حفاظت از خود نیست، بلکه او می‌خواهد با دریافت پاسخ متناسب از طرف مراقب، اطمینان پیدا کند که در آینده نیز از او مراقبت خواهد شد. به همین علت ممکن است مراقب از نظر فیزیکی در دسترس، اما از نظر عاطفی غایب باشد. بنابراین بالبی «در دسترس بودن» نماد دلبستگی را در پاسخگویی هیجانی نیز تعریف کرد. یعنی نه تنها رفتار مراقب، بلکه تجارب درونی کودک مانند خُلق کودک، شرایط فیزیکی او، تجارب قبلی، تخیلات و تصوراتش و … در ایجاد این حس مؤثر هستند.

    سبک‌های دلبستگی

    مری اینزورث (Mary Ainsworth) که در سال 1950 دستیار پژوهشی جان بالبی بود، پس از سفر دوساله‌­ای که به اوگاندا داشت، با بررسی و مشاهدات طبیعی رفتارهای نوزادان به جدایی و بازگشت مادرشان، انواع سبک‌های دلبستگی را مطرح کرد.

    او متوجه شد که نوع ارتباط والد با کودک می‌‌­تواند ایمنی یا ناایمنی سبک دلبستگی را مشخص کند و کلید این ایمنی یا ناایمنی در «الگوهایی» است که مراقب و کودک از طریق آن ارتباط برقرار می‌­کنند. اینزورث بیان کرد که سبک­‌های دلبستگی، انواع مختلفی از تلاش کودکان برای یافتن بهترین راه­‌حل برای حفظ ارتباط با والدین است که بر اساس تجارب قبلی از پاسخگویی مراقبانشان شکل داده‌­اند.

    دلبستگی ایمن دلبستگی ناایمن، سبک های دلبستگی بالبی، تعریف دلبستگی

    اینزورث سه سبک دلبستگی را پیشنهاد داد که بعد‌ها در مطالعات دیگر، «سبک دلبستگی سازمان نایافته» نیز به آن اضافه شد.

    دلبستگی ایمن و ناایمن در کودکی

    سبک دلبستگی ایمن:                       

    اینزورث دریافت نوزادانی که سبک دلبستگی ایمن (style Secure and Autonomous Attachment) دارند، هنگام حضور منبع دلبستگی به طور مساوی به نیازهای اکتشافی و نزدیکی­‌جویی خود می‌­پردازند. این کودکان هرچند در زمان جدایی از مادر دچار پریشانی و بی‌­تابی می‌­شوند، اما تقریبا همیشه با بازگشت مادر، در آغوش او آرام می‌­گیرند. همچنین این کودکان همیشه در حضور مادر رفتارهای اکتشافی نشان می‌دهند و شروع به بازی و کنجکاوی در محیط جدید می‌کنند.

    دلبستگی ایمن دلبستگی ناایمن، سبک های دلبستگی بالبی، تعریف دلبستگی

    در حقیقت نوع ارتباط ایمن، منوط به مادر «حساسی» است که به سیگنال‌­ها و نیازهای هیجانی کودک پاسخ می­‌دهد. مادر ایمن، کودک را با ملایمت دربرمی‌­گیرد، اما تنها زمانی که کودک نیازمند در آغوش کشیده شدن است.

    در حقیقت این مادر، ریتم پاسخ‌دهی خود را با نیاز کودکش تنظیم می­‌کند، نه نیاز یا سرعت پاسخ‌دهی مطلوب خودش. در اصطلاح «مادر به اندازه کافی خوب»، بیشتر از همراهی اشتباه، حساسیت مادرانه نشانه می‌دهد. او بیش از اینکه کودک را هنگام نیازش به نزدیک شدن طرد کند، در مقابل این نیاز پذیرش نشان می‌دهد و بیش از از اینکه بخواهد کودک را کنترل کند، با او همکاری می‌کند.  

    کودک ایمن اغلب رفتارهایی دارد که حاکی از احساس درونی او از ارزشمندی خودش است. او احساس عاملیت (Omnipotency) در محیط دارد، می‌­تواند بین نیازهای هیجانی و شناختی تعادل برقرار کند و در طول رشد فهم از هیجانات خود و دیگری را توسعه دهد. همچنین امنیت در دلبستگی سبب شکل‌گیری نوعی اعتماد در رابطه نوزاد با والد می­‌شود که منجر می‌­شود او بتواند ظرفیت تحمل ناکامی‌­ها و تاخیر در ارضای نیازها را در خود رشد دهد.

    سبک دلبستگی ناایمن اجتنابی/دفاعی یا نادیده‌انگار:

    در کودکانی که سبک دلبستگی اجتنابی (Avoidance, defended, dismissing Attachment style) دارند، جدا شدن از مراقب اغلب آسان است و تمرکز آن‌ها بر رفتارهای اکتشافی است. آن‌ها زمانی که مادرشان محیط را ترک می‌­کند، واکنش هیجانی نشان نمی‌­دهند. ممکن است این عدم به‌هم‌­ریختگی به اشتباه آرام بودن یا اجتماعی بودن نوزاد تلقی شود، اما مطالعات نشان می‌­دهند که در این کودکان نیز نشانه‌­های فیزیولوژیک اضطراب و تنش از قبیل ضربان قلب در زمان غیاب مادر، به اندازه همسالان دیگر افزایش می‌­یابد و صرفا بروز بیرونی وجود ندارد یا خفیف است. اینزورث دریافت که بی­‌تفاوتی ظاهری در کودکان اجتنابی نوعی سازگاری دفاعی است.

    به نظر می‌­رسد الگوی جدایی از مراقب به طور تکرار شونده­‌ای برای این کودکان وجود داشته و سبب شده کودک نتیجه بگیرد که روی آوردن به مراقب جهت آرامش و مراقبت، پاسخی در بر نخواهد داشت و به نوعی این نیازش را سرکوب کرده است. مراقب کودک اجتنابی به طور واضح رفتارهایی نشان می‌­دهد که دعوت کودک به ارتباط را پس می‌­زند و هنگامی که کودک هیجانات منفی مانند خشم یا غم نشان می‌دهد، والد عقب­‌نشینی می‌­کند.

    بازداری از نشان دادن احساسات، عدم میل به تماس فیزیکی و تندی با کودک در زمانی که هیجانات منفی دارد، همه از نشانه‌های مادری هستند که سبک ناایمنی اجتنابی را در کودکش ایجاد می­‌کند. گویی که این مادر به جای دربرگرفتن کودک و نوازش او، او را شل و به اجبار در بازوانش می­‌گیرد.

    این والد اغلب دید بزرگسالانه به نیازها و جهان کودک دارد و احساسات کودک را بر اساس نیازهای درونی خودش تغییر می‌دهد. کودکان اجتنابی در آزمون اغلب پس از بازگشت مادر، رفتارهای نزدیکی­‌جویی نشان نمی‌­دهند. به نظر می‌­رسد برای این کودکان سرکوب احساسات و تمرکز بر جنبه‌­های شناختی، نشانه‌­ای از قدرت و کنترل بر محیط تلقی می‌­شود.

    سبک دلبستگی ناایمن دوسوگرا/مقاوم و دل‌مشغول:

    کودکان دوسوگرا، نوعی دل­مشغولی با حضور دائمی مادر دارند و زمانی که باید محیط را به طور آزادانه اکتشاف کنند و مشغول به بازی شوند، دائما مشغول چک کردن مادر هستند. هنگام جدایی از مادر، به‌هم‌­ریختگی بیش از حد نشان می‌­دهند و این پریشانی حتی پس از بازگشت مادر و در آغوش او ادامه می­‌یابد. نوع ارتباط کودک پس از بازگشت مراقب همراه با نوسانات خشم است که هدفش ارتباط با مراقب و همزمان، طرد او است. انگار زمانی که مادر برمی‌گردد همچنان کودک دل‌مشغول و مضطرب از نبودِ اوست و نمی‌­تواند حضور مادر را جهت آرامش­‌بخشی درک کند.

    مادر کودک دوسوگرا اغلب والدی پیش­‌بینی‌ناپذیر و گهگاه از نظر عاطفی غیرقابل دسترس است. بسیاری از اوقات این مادر به دلیل چسبندگی بیمارگون کودک به خودش، مجبور است او را با گول زدن یا تهدید و تنبیه جدا کند و همین مسئله پیش‌­بینی‌ناپذیری والد را برای کودک افزایش می‌­دهد. این والدین اغلب خود دچار مسائل اضطرابی و به‌هم‌­ریختگی‌های درونی هستند و از بیرون به نظر می­‌رسد خود را برای تعامل و کنترل کودکشان ناتوان می­‌بینند. این مادر حضور فیزیکی دارد و نشانه‌های پریشانی کودک را درک می­‌کند، اما در عمل رفتار او در جهت رفع احساس عدم امنیت کودک بی‌­فایده است.

    پارادوکس عجیبی که در رفتار والدین دوسوگرا وجود دارد این است که در عین حال که از چسبندگی کودکشان کلافه هستند، اما در عمل در بسیاری از موقعیت‌­ها، دور شدن کودک از قلمروی نظارتی‌­شان و بروز رفتارهای اکتشافی و استقلال کودک از آن‌ها، باعث اضطراب و پریشانی شدید در والد می‌­شود. والدین کودکان دوسوگرا رفتار استقلال­‌طلبانه در کودک را نشانه طرد محبت خود می‌­دانند.

    سبک دلبستگی ناایمن سازمان نایافته/ترومای حل نشده:

    در مطالعات بعدی که توسط پژوهشگرانی مانند ماری مِین و سولومون (Main & Solomon) (1990) انجام شد، طبقه­‌بندی جدیدی به سبک­‌های ناایمن دلبستگی اضافه شد که به سبک دلبستگی ناایمن سازمان نایافته شناخته شده است.

    ماری مین در مطالعاتش مشاهده کرد که در آزمون وضعیت ناآشنا، گروهی از نوزادان رفتارهای غیرقابل توجیهی نشان می‌دهند که در هیچ‌­یک از طبقه‌­بندی­‌های قبلی قرار نمی‌­گیرد. برای نمونه برخی از نوزادان زمانی که مراقب ترکشان می‌­کند، حالتی از بهت­‌زدگی یا رفتارهای عجیب‌وغریب نشان می‌دهند: دور خود می­‌چرخند، حرکات کلیشه‌­ای دست یا سر نشان می‌دهند یا پس از بازگشت مراقب به سمت او می‌­دوند، اما ناگهان در جا خشکشان می­‌زند، خود را زمین می‌­اندازند، پشت چیزی پنهان می‌­شوند یا با دست دهان خود را می‌­پوشانند.

    مین بیان کرد که این گروه از نوزادان بین رفتار نزدیکی­‌جویی و اجتناب سرگردانند. آن‌ها در عین حال که نیاز به امنیت و دلبستگی را حس می­‌کنند، از مراقب خود می­‌ترسند. نوع ترسی که این نوزاد نشان می‌­دهد در حقیقت پیش­‌زمینه‌­ای برای بروز خشم‌­های ادراک نشده و نامتعادل در بزرگسالی است.

    مراقبِ کودکی که سبک دلبستگی سازمان نایافته (Disorganized, unsolved trauma Attachment style) دارد، اغلب به علت آسیب، فقدان یا ترومای حل نشده در جهان درونی­‌اش، خود نیز ترسیده و در نتیجه برای نوزادش ترساننده است. به دنبال آن، چنین نوزادی هم درگیر یک پارادوکس حل نشدنی ­‌است که در آن کسی که باید منبع تامین امنیت و مراقبت باشد، همزمان منبع ترس و اضطراب نیز هست.

    این نوع سبک دلبستگی، اغلب در محیط­‌هایی شکل می­‌گیرد که سردرگمی و آشفتگی زیادی وجود دارد و یا خانواده­‌هایی که در آن‌ها مشکلاتی مانند فقر، مصرف مواد، مشکلات روان‌پزشکی، سوگ، تروما و فقدان‌های حل نشده در کودکی والد یا سابقه سوءاستفاده جسمی یا جنسی والد وجود داشته است. هرگونه راهبرد برای تعامل با این والدین بی­‌اثر است، چون عنصر «پیش‌بینی‌پذیری» در مراقب وجود ندارد و نوع تعامل والد بین خشونت و محبت دائما متغییر است.

    کریتندن (Crittenden-2006) در مدل داینامیک مادرانه‌­ای که ارائه داد، این سبک دلبستگی را نوعی مکانیزم خودمحافظتیِ آموخته شده در تعامل با والد دانست و آن را به عنوان ترکیبی از راهکارهای سبک ناایمن دوسوگرا و سبک ناایمن اجتنابی معرفی کرد.

    دلبستگی چگونه در روابط ما تأثیر می‌گذارد؟

    طبق مدل فعال شدن و کارکرد نظام دلبستگی در بزرگسالی، سیستم دلبستگی زمانی فعال می‌شود که فرد احساس تهدید می‌کند. در پاسخ به تهدید، فرد تلاش می‌کند چه به طور فیزیکی و چه نمادین، به منبع دلبستگی نزدیک شود.

    دلبستگی ایمن دلبستگی ناایمن، سبک های دلبستگی بالبی، تعریف دلبستگی

    بزرگسالان نیز در صورت مضطرب بودن سعی می‌کنند به چهره‌های دلبستگی نزدیک شوند. اگر چهره‌ی دلبستگی در دسترس و پاسخگو باشد، استرس و درماندگی کاهش می‌یابد و اگر در دسترس نبوده و یا به اندازه کافی پاسخگو نباشد، ناامنی دلبستگی بالا می‌رود و درماندگی شدت می‌یابد.

    اینجا فرد دو گزینه دارد که انتخاب یکی از این گزینه‌ها بستگی به این دارد که آیا شخص فکر می‌کند نزدیکی به چهره دلبستگی امری ممکن است یا خیر: راهبرد غیرفعال کردن و راهبرد بیش‌فعالی. غیرفعال کردن به معنی دور کردن خود از تهدید است و در عین حال نادیده گرفتن نشانه‌هایی که به آن‌ها می‌گوید باید درصدد جلب حمایت یا آسایش از منبع دلبستگی باشند. بیش‌فعالی نیز به معنای تشدید فعالیت جست‌وجوی امنیت و جلب توجه منبع دلبستگی است. در اصطلاح به راهبرد اول راهبرد «اجتنابی» و به راهبرد دوم «اضطرابی-دوسوگرا» گفته می‌شود.

    افراد در ارتباط با مراقب، به «مدل‌های کاری درونی» دست می‌یابند. مدل‌های فعال درونی، نقشه‌ای کلی برای عملکرد فرد در موقعیت‌هایی است که نیاز دلبستگی را فعال می‌کند. در واقع شیوه دلبستگی ما با مراقب اصلی، مانند موسیقی پس‌زمینه در طول داستان زندگی مدام در حال نواخته شدن است، گاهی با شدتی بیشتر و گاهی کمتر. به فراخور داستان، گاهی ریتم‌ها نیز تغییر می‌کنند اما مایه و پایه همانی است که بود.

    رابطه یک فرد با مراقب اصلی‌اش در کودکی، دنیا را برای او به شیوه خاصی ترسیم و تعریف می‌کند و تعریف و تصویر اولیه همیشه قوی‌ترین تاثیر ذهنی را بر جای می‌گذارد. اینکه «مراقبت» چیست و چگونه است، «من» در رابطه با مراقبم که هستم و چگونه‌ام، «مراقب» کیست و قرار است چه کند، هر پرسش دیگری که به «دلبسته شدن» و «انتظار از رابطه» مرتبط باشد، برای پاسخ داده شدن، به این تصویر و این تعریف وابسته است؛ از جمله «روابط رمانتیک» و «ایفای نقش مراقب».

    دلبستگی در بزرگسالی

    از سال 2015، سال‌های بین 25 تا 44 سالگی، سنین بزرگسالی در نظر گرفته شد. بزرگسالی دوره‌ای است که به اعتقاد اریکسون، فرد در آن با تکلیف «صمیمت» مواجه می‌شود. به معنای دیگر، در این دوره سنی یک شخص احتمالا در صورتی احساس رضایت می‌کند که مطمئن شود قادر به برقراری روابط صمیمانه عاطفی است و توانسته است به نوعی از رابطه عاطفی نزدیک دست یابد که برایش آرامش و رضایت خاطر به همراه می‌آورد.

    بنابراین می‌توان گفت بزرگسالی با فعالیت نظام دلبستگی عجین است و پرداختن به این مفهوم، امری اجتناب‌ناپذیر و اساسی است. در این بین و در کشاکش پرداختن به تکلیف اساسی این دوره، خاطرات خودآگاه و ناخودآگاه ما از دلبستگی و روابط عاطفی اولیه بیش از هر زمانی خودنمایی می‌کنند، باعث می‌شوند عاشق، وابسته، نزدیک یا دور شویم و این‌گونه تصویر اولیه را بارها و بارها تکرار کنیم.

    صمیمیت و دلبستگی

    سبک دلبستگی در ارتباط با والدین، شریک‌های عاطفی، دوستان و حتی در کارکرد اجتماعی گسترده‌تر افراد نیز تاثیر می‌گذارد. تحقیقات نشان داده است که سبک دلبستگی بزرگسالان می‌تواند درجه اهمیتی را که آن‌ها برای حمایت اجتماعی، اهمیت، دسترسی‌پذیری و قابل اتکا بودن آن قائل هستند، تحت‌تاثیر قرار بدهد. همچنین بر تنظیم هیجان و رفتار نیز تاثیر می‌گذارد و آسیب‌پذیری روانی را افزایش می‌دهد.

    در نتیجه، افرادی که از خود و دیگران مدل مثبتی در ذهن دارند، در روابط راحت هستند و قادر به صمیمی شدن با دیگرانند. افراد دل‌مشغول که از خود مدلی منفی و از دیگران تصویری مثبت دارند، خواهان رابطه نزدیک و صمیمی هستند و در پی آنند که از طریق روابطشان با دیگران، خودپنداره مثبت‌تری به دست آورند.

    دو دسته از افراد هم هستند که از روابط صمیمی اجتناب می‌کنند اما به علل متفاوت؛ افراد «گسسته» که از خود تصویری مثبت و از دیگران تصویری منفی در ذهن دارند. آن‌ها می‌خواهند خودمختاری بیشتری داشته باشند تا صمیمت، و در برابر اینکه احساس ناامنی کنند، مقاومت دارند. افراد «بیمناک» تصویر منفی از خود و دیگران دارند، اگرچه خواهان روابط نزدیک هستند، به علت خودپنداره منفی و ترس از عدم دریافت پاسخ مناسب، از صمیمی شدن در روابط و تعاملات خودداری می‌کنند. به سبک دلبستگی دل‌مشغول معمولا «مضطرب-دوسوگرا» و به سبک گسسته «اجتنابی» گفته می‌شود.

    دلبستگی ایمن دلبستگی ناایمن، سبک های دلبستگی بالبی، تعریف دلبستگی

    از طرف دیگر، خود‌افشایی و در میان گذاشتن احساسات و تجربیات، عنصری مهم در صمیمیت است. افرادی که تصویر مثبتی از دیگران دارند (افراد ایمن و دوسوگرا) در مقایسه با افرادی که تصویر منفی از دیگران دارند (اجتنابی) تمایل بیشتری به خودافشایی دارند و بیشتر تحت تاثیر خودافشایی دیگران قرار می‌گیرند. افرادی که ایمن هستند گزارش داده‌اند که هنگام استرس به دنبال حمایت فیزیکی و هیجانی از شریک خود هستند و دیگران نیز درباره آن‌ها همین نظر را دارند. بنابراین افراد ایمن بیشتر در رفتارهایی مشارکت می‌کنند که باعث افزایش صمیمیت می‌شود.

    البته سبک دلبستگی می‌تواند تغییر کند. به طور مثال پژوهش‌ها نشان داده‌اند یک رابطه‌ی عاطفی که در آن درک متقابل، اعتماد و پاسخگویی وجود دارد، می‌تواند فرد ناامن را ایمن کند، در مقابل، رابطه با افراد طردکننده و غیر پاسخگو می‌تواند تصویر منفی از دیگران را پررنگ‌تر کند. (برترتون، ریجوی و کسیدی، 1990)

    الگوی رفتاری افراد با سبک‌های دلبستگی در روابط عاطفی

    الگوی رفتاری افراد با سبک دلبستگی ایمن:

    ایمنی دلبستگی در رابطه یعنی «هیچ‌چیز آنقدرها هم ترسناک نیست» چون «دنیا جای امنی است و آدم‌ها نمی‌خواهند آسیب برسانند». افراد ایمن طبق مدل کاری درونی خود می‌دانند که چهره‌های دلبستگی در دسترس هستند و به راحتی از این منابع جهت آسایش و حمایت استفاده می‌کنند. برای چنین فردی رابطه معنای آرامش و اطمینان را به همراه دارد. بنابراین، حفظ فردیت خود و احترام و فردیت طرف مقابل، درک عواطف و هیجاناتی که در بطن رابطه به وجود می‌آیند، پذیرش اینکه رابطه می‌تواند فراز و فرودهایی داشته باشد که هیچ‌کدام نه نشانه‌ای برای بریدن و نه هشداری پیش از طرد شدن است، برای این فرد ممکن است.

    برای این فرد رابطه معنا و مفهومی عاطفی دارد؛ عشق مبنای آن است و احترام و تعهد اجزایی جدانشدنی از آن، احترام به فردیت و فضاهای شخصی و تعهد به فراهم آوردن هر آنچه برای عاشق بودن و عاشق ماندن لازم و ضروری است. در رابطه با این افراد، شریک عاطفی، فرزند و یا یک دوست نزدیک احساس می‌کند برای عشق ورزیدن، صحبت درباره خود و تجربیاتش، رفتن و برگشتن، عشق ورزیدن و رنجیدن، ابراز عشق و خشم، آزاد و تصمیم‌گیرنده است؛ می‌داند که هر چیزی در این رابطه می‌تواند به بحث گذاشته شود، مورد اختلاف باشد و در همه حال دوست می‌دارد و دوست داشته می‌شود.

    الگوی رفتاری افراد با سبک دلبستگی اضطرابی-دوسوگرا:

    افراد اضطرابی سرنخ‌های دلبستگی را تشدید شده می‌بینند و به شدت به دنبال منبع دلبستگی برای کاهش استرس و درماندگی و افزایش حمایت می‌گردند. اضطرابی‌ها فکر می‌کنند که منبع دلبستگی قابل اتکا نیست و فقط در صورتی حمایت لازم را فراهم می‌کنند که تلاش فرد به اندازه کافی دراماتیک و تشدید شده باشد.

    دلبستگی اضطرابی در اثر دسترسی منقطع و غیرمداوم به مراقبت بنا شده است. آن‌ها آموخته‌اند سیستم دلبستگی را بیش از حد فعال نگه دارند. برخلاف اجتنابی‌ها که دلبستگی را مورد غفلت قرار می‌دهند، اضطرابی‌ها به دنبال حمایت هستند و رفتارهای حمایت‌طلبانه اغراق شده نشان می‌دهند. رابطه عاطفی برای یک فرد با دلبستگی اضطرابی، ممکن است شبیه مأمنی برای پناه بردن از هرگونه ترس، تنهایی و آسیب باشد، مراقبت برای او می‌تواند معنای «همیشه بودن» و «در هر حالی تنها به من اندیشیدن» داشته باشد.

    در بسیاری از موارد او سعی می‌کند به آن شکلی درآید که خواسته معشوق است، همانی باشد که او می‌خواهد و می‌طلبد، چرا که ترس رها شدن و دوست داشته نشدن از هر رنجی برای او دردناک‌تر است. واکنش این افراد به هر چیزی که نشانه طرد شدن، رنجش، دوری یا فاصله باشد، شدید و گاهی تعجب‌آور است. یک فرد ایمن در چنین رابطه‌ای ممکن است حس «خفه شدن» داشته باشد، احساس اینکه نمی‌تواند فضایی برای خودش بیابد و باید مدام مراقب و گوش به زنگ احساسات شریکش باشد.

    الگوی رفتاری افراد با سبک دلبستگی اجتنابی:

    افراد با سبک دلبستگی اجتنابی آموخته‌اند که منبع دلبستگی در دسترس نیست و حمایت‌طلبی را قطع می‌کنند. در بزرگسالی نیز برای آن‌ها «عشق، مسئله نیست» و «کارکرد، مهم‌ترین مؤلفه زندگی است». این احساسات و پیام‌ها مدام از یک فرد اجتنابی به جهان اطراف مخابره می‌شود. در رابطه نزدیک، ممکن است داشتن فضای شخصی اهمیتی بیش از اندازه داشته باشد.

    به اشتراک گذاشتن احساسات یا صحبت درباره آن‌ها یا حتی ابراز آن‌ها به هر نحوی، برای او کار چندان مطلوب و متداولی نیست. به طور مثال ممکن است در نتیجه ابراز خشم شریک عاطفی که از کمبود عواطف یا عشق به وجود آمده است، فرد اجتنابی پاسخ دهد: «واقعا نمی‌فهمم چه اشکالی وجود دارد! ما همه‌چیز داریم؛ تحصیلات، کار و درآمد خوب و فرزندان سالم و باهوش!». یک مراقب اجتنابی وقتی همراه‌تر است که فرزندش در حال کاوش و بررسی اطراف است، سؤال می‌پرسد و یا معمایی را حل می‌کند، در مدرسه نتایج خوبی می‌گیرد و هوشمندانه عمل می‌کند.

    در عوض گریه کردن یا خشمگین شدن برای این مراقب «لوس» یا «بی‌معنی» به نظر می‌رسد، چرا که اساسا اولویت با رفتار درست و منطقی است و نه هیجانات و احساسات. این مدل کاری درونی، حاصل تنها ماندن با هیجانات و سرکوبی آن‌ها است.

    یک فرد اجتنابی در رابطه با مراقبان اولیه‌اش نیز چیزی شبیه به همین الگو را تجربه کرده است، در نتیجه ممکن است او از حس کردن، شناسایی و نام‌گذاری هیجاناتش ناتوان باشد؛ چرا که این مهارت، مهارتی است که مراقب به صورت ناهشیار و خودکار در فرزندش به وجود می‌آورد. در نتیجه‌ی دریافت نکردن چنین مهارتی از سوی مراقب اصلی، برای یک فرد اجتنابی فهم هیجانات در دیگری، ابراز کردن و صحبت کردن درباره آن‌ها کاری دشوار می‌نماید.

    الگوی رفتاری افراد با دلبستگی سازمان نایافته:

    فرد با این سبک دلبستگی، تروماهایی تجربه کرده است که پردازش نشده‌اند. تفاوت این سبک با سبک‌های دیگر این است که دیگر سبک‌ها می‌توانند زمینه‌ساز اختلالات روانی باشند، در حالی که این سبک، به خودی خود اختلال محسوب می‌شود؛ چرا که این افراد اساسا در ایجاد و حفظ ارتباط‌ دچار مشکل هستند و اتفاقات می‌توانند تماما و تنها در ذهن آن‌ها رخ بدهند و لزوما نیازی به محرک بیرونی برای آشفتگی ندارند.

    این افراد در محیط‌های به شدت آسیب‌زا مانند فقر، سوءاستفاده‌ی جسمی و جنسی و اعتیاد قرار گرفته‌اند و گویی تمامیت جسمی و روانی آن‌ها مورد هدف قرار گرفته شده است. در ارتباط با دیگران، هر لحظه و در هر موقعیت به شکلی متفاوت ظاهر می‌شوند، نسبت به طرف مقابل احساساتی دوگانه دارند، گاهی نزدیکی‌جو و گاهی اجتنابی عمل می‌کنند و این تغییرات، از الگویی مشخص و قابل پیش‌بینی تبعیت نمی‌کند.

    این افراد مهارت‌های اجتماعی کافی ندارند و قادر به شناخت خود و دیگری نیستند و به اصطلاح «خودبیگانه» هستند؛ به این دلیل که تجارب آن‌ها از خودشان جداست ولی در درون آنها وجود دارد. یعنی این افراد نمی‌توانند تجارب را معنا کرده و جزئی از خود کنند، اما از طرفی تأثیر ناهشیار تجارب تروماتیک آن‌ها همچنان به قوت خود باقی است.

    بنابراین فرافکنی (نسبت دادن آسیب به دیگران) در این افراد بسیار وجود دارد، تفکر صفر و صدی و دوپاره‌سازی در آن‌ها بسیار قوی است؛ به این شکل که تا زمانی که شخص مقابل پاسخگوی نیاز روانی این افراد باشد، رابطه بی‌نهایت باکیفیت خواهد بود، اما به محض اینکه این شخص احساس کند فرد مقابل نیاز او را پاسخ نمی‌گوید، به شیوه‌ای که گاهی بسیار دور از ذهن و انفجاری است، او را از خود می‌راند. شخصیت‌های نمایشی و مرزی دارای این دسته از سبک دلبستگی هستند.

    انتقال بین نسلی دلبستگی

    پژوهش‌های بالینی و تجربی به دنبال یافتن تأثیرات بین نسلی ترومای دلبستگی هستند و تأیید کرده‌اند که این تأثیرات بیش از آن است که سابقا تصور می‌شد.

    دلبستگی ایمن دلبستگی ناایمن، سبک های دلبستگی بالبی، تعریف دلبستگی

    فریبرگ (Fraiberg) (1975) در باب تاثیر گذشته در نظام مراقبتی می­ گوید: «در هر مراقبتی، ارواحی وجود دارند؛ مشاهده‌گرانی که از دنیای فراموش شده ما با والدین می‌آیند، مهمانان ناخوانده… حتی در خانواده‌ای که افراد مهم آن با ثبات و قوی هستند، [خاطرات] مزاحمی از گذشته والدین می‌توانند وارد شوند و چرخه جادویی در یک لحظه تکرار شود و والدین و کودک خودشان را درمی‌یابند، درحالی‌که یک احساس از زمانی دیگر و فردی دیگر آمده و درونشان فعال شده… بعضی دیگر از خانواده‌ها کاملا توسط آن ارواح احاطه شده‌اند. مزاحمین از گذشته، اکنون از طریق اعمال سنت‌ها و حق مالکیت، در مراقبت آن‌ها حضور دارند. این خودش را در دو یا چند نسل نشان می‌دهد، درحالی‌که آن‌ها هیچ‌کدام از ارواح را عامدانه دعوت نکرده بودند که ماندگار شوند و تراژدی‌ها را در خانواده تکرار کنند.»

    با این وجود، فریبرگ همچنان معتقد است «تاریخ، لزوما [همان] سرنوشت نیست.» داده‌های بالینی و جمعیت‌شناختی نشان می‌دهد تعداد قابل توجهی پدر و مادر وجود دارند که در کودکی با خشونت، فقر و مرگ روبه‌رو شده‌اند، با این حال باعث تخریب رابطه­ خود با فرزند و فرزندشان با خود نشده‌اند.

    طبق پژوهش‌ها مواردی مثل ترمیم دلبستگی و یا آگاهی به خلأهای آن با کمک گرفتن از حادثه‌ای در زندگی که جهان‌بینی فرد را دگرگون ساخته است، قرار گرفتن در رابطه‌ای امن یا شرکت در جلسات روان‌درمانی، همگی راه‌هایی ممکن برای شکستن چرخه دلبستگی‌های ناایمن در نظر گرفته می‌شوند.

    منابع

    Ainsworth, M. D. (1964). Patterns of attachment behavior shown by the infant in interaction with his mother. Merrill-Palmer Quarterly of Behavior and Development10(1), 51-58.

    Benoit, D. (2004). Infant-parent attachment: Definition, types, antecedents, measurement and outcome. Paediatrics & child health9(8), 541-545.

    Davila, J., Burge, D., & Hammen, C. (1997). Why does attachment style change? Journal of personality and social psychology73(4), 826.

    Feeney, J. A., & Noller, P. (1990). Attachment style as a predictor of adult romantic relationships. Journal of personality and Social Psychology58(2), 281.

    Fonagy, P. (2018). Attachment theory and psychoanalysis. Routledge.

    Holmes, J. (2013). Attachment theory in therapeutic practice. In Attachment theory in adult mental health (pp. 38-54). Routledge.

    Grabill, C. M., & Kerns, K. A. (2000). Attachment style and intimacy in friendship. Personal relationships7(4), 363-378.

    Wallin, D. J. (2007). Attachment in psychotherapy. Guilford press.

  • ساز و کار شوخی در روانشناسی و جامعه‌شناسی

    ساز و کار شوخی در روانشناسی و جامعه‌شناسی

    شوخی و خنده از دیرباز همراه آدمی بوده است و سابقه‌ای به قدمت نوع بشر دارد. شوخی نوعی بازی زبانی و کلامی‌ است، پس احتمالا از همان زمان که انسان با زبان ارتباطاتش را شکل می‌داد از شوخی هم بهره می‌جست. در ادامه به تاریخچه‌ی شوخی، ارتباط شوخی با زبان و مکانیسم روانکاوانه‌ی آن می‌پردازیم.

     

    تاریخچه شوخی

    شوخی از اساس امری‌ فرهنگی است و ازین رو، محتوا و فرمِ آن در میان فرهنگ‌ها و ملل‌های مختلف، متفاوت است.

    ساز و کار شوخی در روانشناسی و جامعه‌شناسی

    به بیانِ آنری برگسون (فیلسوف فرانسوی) در رساله‌ خنده، شوخی و خنده مستقیما «هوشمندی» انسان را هدف می‌گیرند و نه «عواطف» او را، به همین جهت تا فرهنگی را دقیق و عمیق درک نکنیم، نمی‌توانیم متوجه شوخی‌هایش بشویم و واقعا به همان اندازه از آن‌ها لذت ببریم که فردی از همان فرهنگ لذت می‌برد.

    شوخی همانند یک تیغه دو لبه عمل می‌کند؛ اگر دو فرد یا دو گروه با هم صمیمی باشند و رابطه‌ سالمی داشته باشند، در جهت تقویت رابطه گام برمی‌دارد اما هنگامی که دو فرد یا دو گروه با هم خصومتی داشته باشند، نقش مخرب و تحقیری ایفا می‌کند که حتی امکان منجر شدن آن به درگیری فیزیکی هم وجود دارد.

     

     

     

    انواع شوخی در جوامع مختلف

    شوخی‌های قومیتی

    یکی از انواع شوخی، شوخی‌های قومیتی است؛ این نوع شوخی سابقه‌‌ای طولانی دارد که احتمالا بخاطر درک و هوش اجتماعی پایین انسان‌های کهن بوده است. البته همین حالا هم مورد استفاده قرار می‌گیرد مثل تمسخر اسکاتلندی‌ها و ایرلندی‌ها توسط انگلیسی‌ها و تحقیر سیاه‌پوستان در امریکا. در کشور ما هم دهه‌ها شوخی‌های قومیتی با تحقیر اقوام مختلف و شهرستانی‌ها بسیار رواج داشت اما خوشبختانه مدت‌هاست که این قبیل شوخی‌ها شنیده نمی‌شود؛ هر چند که تاثیرشان در شکل‌گیری باور عمومی انکار ناپذیر است.

    شوخی‌های سیاسی و اجتماعی

    نوع دیگری از شوخی که برخلاف شوخی قومیتی نیازمند هوش و خلاقیت است و البته بسیار قابل توجه، شوخی‌های سیاسی و اجتماعی است. این نوع از شوخی در جوامعی که حکومت‌های توتالیتر و دیکتاتوری دارند بیشتر دیده می‌شود؛ وقتی توان و ظرفیت مطالبه‌گری به شکل مدنی برای شهروندان چنین جوامعی فراهم نباشد، خشم خود را با خلق موقعیتی کمیک آزاد می‌کنند و گویی این گونه شوخی‌ها دروازه‌هایی به سوی آزادی هستند.
    البته که موثر بودن شوخی‌های سیاسی همیشه از سمت روشنفکران به چالش کشیده شده زیرا وقتی خشم و احساس حق‌طلبی به وسیله شوخی تخلیه شود احتمالا دیگر این خشم راهش به خیابان ختم نشود و این چنین به اصطلاح«خشمِ سیاسی» هدر می‌رود.

    پیشنهاد: مقاله سایکوپات کیست و سایکوپاتی چگونه منجر به پاتوکراسی می‌شود؟ را بخوانید.

    در گذشته افرادی چون ایرج میرزا و عبید زاکانی به وسیله‌ی این جنس از شوخی و با زبانی نغز و جذاب به مبارزه با مشکلات اجتماعی و سیاسی می‌پرداختند. امروزه نیز شبکه‌های اجتماعی مثل توییتر، فضایی برای برون‌ریزی خلاقانه‌ی خشم به وسیله‌ی شوخی شده است. 

    شوخی در زبان و بیان

    زمانی که در یک فضای رسمی و جدی لب به سخن بگشایید و یک آوای زبانی را جابه‌جا تلفظ کنید، تپق بزنید، کلمه اشتباه را در جای نادرست به کار ببرید، کلمات را در جمله پس و پیش کنید و یا به جای یک کلمه بسیار محترمانه با جابه‌جایی فقط یک حرف، یک تابوواژه را در یک محیط رسمی به کار ببرید! چه اتفاقی خواهد افتاد؟
    مسلماً انفجار خنده رخ خواهد داد و فضا دیگر همان فضای رسمی و خشک قبل نخواهد بود، گرچه ممکن است برای شما، شرمساری به همراه آورده باشد، اما غدد هیپوتالاموس بدن‌های لرزان اطراف شما که از خنده روده‌بر شده‌اند چنان سیلی از هورمون آندروفین را آزاد خواهند کرد که برای مهار کردن آنها ساعت‌ها وقت لازم خواهد بود، پس می‌توان این را نتیجه گرفت که شوخی از زبان شروع می‌شود.

    چرا تپق می‌زنیم؟ مقاله‌ی اشتباه لپی یا لغزش زبانی در روانکاوی
    ساز و کار شوخی در روانشناسی و جامعه‌شناسی

    گاهی اما انتخاب این کلمات «به‌هم‌ریخته»، تلفظ‌های نادرست و جملات بی‌سروته به طور آگاهانه و در نهایت ظرافت و دقت باعث خلق هنر می‌شود: هنری به نام طنز.

    با اینکه هدف طنز این است که با جلب توجه و شوکه کردن مخاطب باعث خنده‌ او شود اما هدفی فراتر نیز در ورای یک طنز نهفته است‌؛ طنز، مخاطب را به تفکر وا می‌دارد. طنز راه خود را به صفحه‌ی تلویزیون، صحنه‌ نمایش، پرده‌ی سینما، اینستاگرام، توئیتر و دیگر صفحات مجازی باز کرده و در میان هجوم اخبار و اتفاقات منفی این روزها، مرهمی برای روح‌های آزرده فراهم کرده است.

     

    شوخی به عنوان یک مکانیسم دفاعی

    فروید دو واژه‌ طنز و شوخ طبعی را جدا می‌کند. از نظر او شوخ‌طبعی به بیان کلامی وابسته است و شامل انتشار ناگهانی محتوای ناخودآگاه مهار شده است و از کاریکاتور، تقلید و طنز که با آشکارسازی ابعاد پنهان یک موضوع یا تحقیر یک چیز یا با پررنگ کردن یک نقص، خنده را برمی‌انگیزد متمایز می‌کند.

    طنز، نشان دادن نوعی از عدم تناسب است که با بازگرداندن ما به لذت کودکانه، ما را خوشحال می‌کند. از منظر اقتصاد روانی فروید می‌گوید که طنز، برداشتن بازداری از روی یک امر است، کمیک، حاصل پویایی فکر و طنز حاصل پویایی عواطف است. همچنین از نظر او شوخ طبعی یک مکانیسم دفاعی است که برخلاف اکثر دفاع‌های روانی دیگر، هرگز محتوای ناخوشایند را از آگاهی حذف نمی‌کند، بلکه انرژی رانش‌های سادیستی و مازوخیستی را بر سوپرایگو جابجا می‌کند و به ایگو اجازه می دهد به حالت بی‌گناهیِ کودکانه‌ای بازگردد که در آن هیچ چیز نمی‌تواند به او آسیب برساند. فروید بر این باور بود که در شوخ طبعی، خودشیفتگی پیروز شده است چراکه با طنز و شوخ طبعی، ایگو باور می‌کند آسیب پذیر نیست.

    چه جالب! مکانیسم‌های دفاعی دیگه‌ای هم داریم؟ مکانیسم‌های دفاعی و انواع آن

    شوخی در مواقع ناخوشایند زندگی

    شوخی، روشی برای مواجهه با وقایع ناخوشایند زندگی است. روشی برای جرح و تعدیل اشیاء و شرایط انسانی است تا جایی که آن را برای یک فرد قابل تحمل کند و یا فرد را قادر سازد آن‌ها را از زاویه‌ای دیگر ببیند. دیدن وقایع با نگاهی چند بعدی، منجر به انتقاد یا شگفت‌زدگی از چیزی که دیده، شنیده و یا انجام شده است و باعث احساس رضایت یا سرگرم شدن می‌شود.
    مانند هر مکانیسم دفاعی دیگری، شوخی و مزاح نیز در خدمت زندگی سراسر چالش و ناکامیِ انسان قرار می‌گیرد. با این تفاوت که شوخ طبعی و مزاح مکانیسمی پیشرفته و رشد یافته در انسان است چراکه واقعیت را انکار نمی‌کند و مورد غفلت قرار نمی‌دهد و بالعکس، ارتباط انسان با واقعیت را حفظ می‌کند. بنابراین ابزاری بیمارگون برای دفاع شناخته نمی‌شود.

    شوخی در روانشناسی

    اسپنسر و داروین مزاح را وسیله‌ای برای تخلیه‌ هیجان اضافی، کاهش تنش و آرام سازی می‌دانستند. روانشناسی تحلیلی، مزاح را به عنوان وسیله‌ای موثر برای بروز سایق‌های جنسی و پرخاشگری می‌داند، از راهی که آسیبی دربر نداشته باشد. از نظر دیگر روانشناسان، شوخ طبعی نشانه‌ بلوغ روانی و پختگی دفاع‌ها است و به نوعی یک واپس‌روی سازگارانه و آزادسازی نیروهای سرکوب شده از راهی مثبت و سازنده است. برگلر معتقد بود شوخ طبعی وسیله‌ای برای فعال‌سازی تمایلات مازوخیستی (دیگرآزارانه) است.
    روانشناسان اجتماعی نیز آن را وسیله‌ای برای کاهش هیجان و برقراری و تسهیل ارتباط می‌دانند. دیکسون معتقد است ظرفیت لذت بردن از شوخ طبعی حاصل تحول پاسخ‌های ابتدایی و سطحی به استرس است و انسان مدرن را قادر می‌سازد با استرس‌هایی که ناگزیر به تحمل آن است مواجه شود. این مکانیسم او را قادر می‌سازد حیطه‌های پیچیده را دریابد و به محرک‌ها معنا بخشد و از طریق تغییر معنای محرک‌ها، بتواند به خوبی با آن کنار بیاید.

    ارتباط شخصیت با شوخ طبعی

    شوخ طبعی با عوامل شخصیتی مثبتی همبسته است که آن عوامل شخصیتی نیز به نوبه‌ خود در توانایی تحمل ناکامی، تاثیرات مثبتی بر جای می‌گذارند. به طور مثال، همبستگی مثبت میان شوخ طبعی با منبع کنترل درونی وجود دارد، به این معنا که انسان‌هایی که شوخ طبع‌اند احتمالا بیشتر قادر به ایجاد انگیزه برای انجام دادن یا ندادن کارها در خود هستند.به طور مثال برای پیدا کردن انگیزه‌ پیشرفت، نیاز کمتری به تشویق بیرونی دارند یا برای اخلاقی رفتار کردن، احتمالا نیازِ کمتری به تنبیه شدن پیدا می‌کنند. همچنین، این افراد خودنظارتیِ بیشتر و خودپنداره‌ی مثبت‌تری دارند.

    ساز و کار شوخی در روانشناسی و جامعه‌شناسی

    قدرت تحمل ابهام نیز در افراد شوخ طبع بیشتر است، توانایی و قدرتی که علت اصلی کاهش اضطراب است؛ چراکه اضطراب، عمدتا منبعی نامعلوم دارد و در بسیاری از موارد، ناتوانی از تحمل «ابهام» به عنوان ویژگیِ ذاتی زندگی است که تولید اضطراب می‌کند.

    این مکانیسم به داشتن حس کنترل یا به دست آوردن کنترل واقعی بر حوادث غیر قابل کنترل نیز منجر می‌شود و در مواقعی نیز به شخص کمک می‌کند تا از افزایش تنشی که در نتیجه‌ی پیش بینی واقعه‌ای منفی برایش رخ داده است، رهایی یابد. کاری که مزاح می‌کند، در واقع پرت کردن حواس فرد از واقعه‌ فشارآور یا تهدید کننده است با این تفاوت که در کاهش استرس و برانگیختگی فیزویولوژیک، مؤثرتر از حواس‌پرتی است.
    البته مزاح و شوخ‌طبعی گاهی شکلی خودآزارانه و دیگرآزارانه به خود می‌گیرد و در این صورت، به سمت آسیب زدن به خود یا دیگری می‌رود که این نوع از شوخ طبعی، ناسالم در نظر گرفته می‌شود.

    در نهایت می‌توان گفت، توانایی شوخی کردن، خندیدن و خنداندن انسانی‌‌ترین جنبه‌ یک فرد است و از آنجا که ذات شوخی در مسیری هماهنگ با طبیعت حرکت می‌کند، انسان را به رغم فاصله زیادی که با طبیعت گرفته است، به طبیعت باز می‌گرداند.

     

     

     

  • درآمدی بر هنر درمانی و تأثیر هنر بر سلامت روان

    درآمدی بر هنر درمانی و تأثیر هنر بر سلامت روان

    کسی را سراغ دارید که تا به حال یکبار هم اثری از هنر در زندگی او نبوده باشد؟ همه‌ی ما روزی به صفحه‌ی بزرگ سینما خیره مانده‌ایم و یا دقایقی مجذوب یک تابلوی نقاشی شده‌ایم یا حتما تجربه کرده‌ایم که موسیقی برایمان راه نجاتی باشد. پیش آمده که بعد از دیدن یک نمایش تئاتر ساعت‌ها به آن فکر کنیم یا با همراهانمان در موردش حرف بزنیم. بیشتر ما در کودکی مدادرنگی به دست گرفته‌ایم، خیلی از ما زدن سازی را تجربه کرده‌ایم و بسیاری از ما لذت رقصیدن را چشیده‌ایم.

     با مجله تجربه زندگی همراه باشید.

    هنر درمانی

    هنر می‌تواند شفا بخش باشد یا از دردی بکاهد و مهم‌تر از آن وسیله‌ای برای ابراز، رشد و شناخت باشد. هنر به عنوان ابزاری لطیف و دوست داشتنی و البته سرشار از شگفتی همچون پنجره‌ای رو به حیات هوایی تازه‌تر برایمان به ارمغان می‌آورد.

    یکی از مهم‌ترین و با ارزش‌ترین ابعاد هنر آزادی و رهایی است هنرمند با خارج شدن از قید و بند ها خلق می‌کند و با اثرش چیزی را بیان می‌کند که شاید پیامی از سمت ناهشیارش باشد. رها کردن احساسات سرکوب شده می‌تواند از طریق هنر تبدیل به اثری ماندگار شوند.

    شخص می‌تواند با تجربه‌ی شاخه‌های مختلف هنر، خشم، غم، شادی و ترس‌هایش را بروز دهد.

    ما هیچگاه از هنر فاصله نداشته‌ایم چه آن زمان که انسان‌های نخستین با نقاشی روی غارها پیام‌هایی را می‌رساندند چه حالا که از موسیقی، طراحی، مجسمه سازی، سینما، تئاتر و شاخه‌های گسترده‌ی هنریِ دیگر به این منظور بهره می‌گیرند.

     

    هنر چه تأثیری بر روان انسان می‌گذارد؟

    آلن دوباتن و جان امسترانگ در کتاب «هنر همچون درمان» هفت عملکرد هنر را این‌چنین بیان می‌کنند:

     

    درآمدی بر هنر درمانی و تأثیر آن بر سلامت روان

     

    1. به یاد آوردن: شاید در توضیح این عملکرد عکس‌های خانوادگی یا دوستانه بهترین مثال باشد. حتما بخشی ار سوگ از دست دادن یک عزیز با ماندگاری عکسش بر روی طاقچه ی خانه ابراز می شود. هنر کمک می‌کند چیزهایی را که دوست داریم اما فانی هستند،حفظ کنیم و به یاد آوریم.

    پیشنهاد مطالعه: فرآیند سوگ و کمک به شخص سوگوار

    2. امید: محبوب ترین نوع هنر، هنر شاد، زیبا و دلپذیر است. نقاشی از یک طبیعت بی‌نظیر یا کودکان خندان می‌تواند به غریزه‌ی زندگی کمک کند و امید ببخشد. در گذشته از هنر برای نشان دادن آن چیزی که ایده آل و آرزوی شخص بود استفاده می‌شد و آن را برای دیگران به نمایش می گذاشت تا آنها نیز لبخندی بزنند و چه شگفت انگیز و قابل تامل است که انسان ها بسیار آرزوی مشترک دارند.

    مشکلات امروزی بیش از حد به گوش ما می‌رسند و ما نمی‌توانیم در برابر بعضی از آن‌ها کاری انجام دهیم. شاید هنر امید بخش بتواند راه نجاتی از این ناتوانی در برابر مشکلات باشد. بسیاری از آثار هنری صرفا زیبا نیستند بلکه از آرمان‌ها و ایده آل‌ها حرف می‌زنند.

    3. اندوه: هنر به ما کمک می‌کند تا با موفقیت بیشتری رنج بکشیم. موفقیت از این جهت که ما معمولا با رنج در جنگ هستیم با اینکه ناگزیر تجربه اش خواهیم کرد. صلح با رنج و درد توسط هنر امکان‌پذیرتر خواهد بود؛ اینکه هنرمند دست به قلم می شود و از غم می نویسد، همان لحظه ای است که احتمالا بین او و بخشی سخت از درونش، آشتی رخ داده است. هنر تنها جایی است که خبری از سرکوب نیست و فرد می‌تواند آزادانه رنجش را ابراز کند.

    4. ایجاد توازن: هنر می‌تواند به شکل اغراق شده‌ای تصویر آن چیزی باشد که نداریم و این تعادل را بر قرار کند. مثلا فردی را در نظر بگیرید که شغل پراسترسی دارد و روزانه در یک محیط پر سر صدا کار می‌کند، دیدن یک تصویر از سکوت پهناور یک دشت می‌تواند به تعادل حالش کمک کند.

    5. خودشناسی: اینکه چطور خودمان را درک کنیم مهم است. مواقعی که از خودمان آگاه نیستیم؛ به عبارتی احساسات، رفتارهای تکراری غیر سازنده، تردیدها، آرزوهایی داریم که به طرز عجیبی درهم آمیخته‌اند و هیچکدامشان در تعریف‌های ساده نمی‌گنجند. با آثار هنری مواجه می‌شویم که انگار قلابشان به بخشی از درون ما گیر می‌کند؛ بخشی که هیچگاه به صورت کامل تجربه و بیانش نکرده‌ایم.

    6. رشد: ممکن است اثری هنری، مانند بسیاری از اتفاقات زندگی، ما را آزار دهد یا مثلا یک اثر مهم و ارزشمند هنری برایمان حوصله سر بر یا چندش آور باشد و یا خشمگینمان کند. تمام این احساسات شخصی از بخشی از تجربیات کودکی ما و آنچه در زندگی دیده و شنیده‌ایم نشات می‌گیرد؛ تحمل میلی که در ناخودآگاه به چیزی داریم یا ترسی ناشناخته و هزاران احساس بیان نشده، می تواند در مواجه‌ی هنری آسان‌تر باشد.

    هنر به ما این فرصت را می‌دهد که با احساساتمان مواجه شویم و در مقابل آن‌ها با مقاومت برخورد نکنیم، دیدگاه‌های متفاوت را ببینیم و بشنویم و از این راه، دنیای ما بزرگ‌تر شود. این نقطه‌ی مهمی در رشد فردی به حساب می‌آید.

    7. قدردانی: یکی از موضوعات ما برای در آرامش نبودن، ناتوانیمان در درک لحظه و توجه به جزییات است گاهی در رنجیم چون نمی‌توانیم امکانات و داشته‌های اطرافمان را با تازگی ببینیم. بخشی از این مشکل به خاطر فرآیند عادت کردن است که گاهی به ما کمک می‌کند که مثلا رانندگی را بدون فکر و روتین انجام بدهیم ولی در موقعیت‌هایی می‌تواند مانع این شود که از داشته‌ها لذت ببریم.

    هنر با پر رنگ کردن جزییات و با به تصویر کشیدن آنها به ما کمک می‌کند قدردان‌تر باشیم. شما می‌توانید در بسیاری از آثار مهم هنری متوجه اهمیتی که خالق اثر به جزییات داده است و تاثیر این جزییات در زیبایی کلی اثر شوید و این در زندگی روزمره پیام مهمی را به شما می‌دهد.

    هنر و روانکاوی

    فروید در بررسی آثار داویینچی و میکل آنژ و دیگر هنرمندان، رابطه‌ی بین هنر و روانکاوی را توضیح داد. او هنر را به عنوان بالاترین، پخته‌ترین، جامعه‌پسند ترین و زیباترین مکانیسم روانی مطرح کرد. منظور او را به طور خلاصه می‌توان این‌گونه بیان کرد که: هنرمند می تواند خواسته های سرکوب شده، امیال غیر قابل دسترس و خشم های آسیب زننده ای را به صورت یک اثر هنری بروز داده و انرژی آن را تبدیل به یک تصویر ارزشمند، موسیقی شگفت انگیز یا یک شعر تاثیر گذار و یا دیگر اشکال هنر کند. این موضوع در واقع تعبیر او از هنرمندان است که به کمک والایش لیبیدوی خود را در چیزی صرف می‌کنند که برای جامعه هم فوایدی دارد.

    پیشنهاد مطالعه: والایش در هنر و روانکاوی

     در اینجا اگر بخواهیم گذری کوتاه به مکانیسم‌های دفاعی و والایش داشته باشیم، می‌توانیم بگوییم همگی ما با اضطراب‌های درونی و ناهشیاری روبه‌رو هستیم که بخشی از روان ما با استفاده از مکانیسم‌های دفاعی در برابر این اضطراب‌ها، احساسات ناخوشایند و تهدید کننده به ما کمک کند.

    در واقع مکانیسم‌های دفاعی شروع تمدن هستند؛ این مکانیسم‌ها انسان را در برابر خواسته‌های آنی و غیر قابل ارضای بخش ناخودآگاهش و جدال آن با پدر، مادر، قانون و جامعه ایمن می‌کنند تا رفتارهای به ظاهر مخربش جامعه پسند شود. البته که قابل ذکر است در فرایند درمان‌های روانکاوی و تحلیل، به مرور و با اصول و تخصص به فرد فرصت این داده می شود که در مورد این اضطراب‌ها، افکار، خواسته‌ها و احساسات سرکوب شده که با مکانیسم‌های دفاعی پوشانده شده است، صحبت کند و با ترس از آن مواجه شود.

    پیشنهاد مطالعه: معرفی کتاب تمدن و ملالت‌های آن

    در برخی درمان‌ها فرد هدایت می شود تا به جای استفاده از مکانیسم‌های دفاعی ناپخته از مکانیسم‌های دفاعی پخته‌تری استفاده کند. فروید ورزش کردن، متخصص شدن، هنرمند بودن و بسیاری از کارهای سازنده انسانی را در جهت همین مکانیسم‌های دفاعی رشد یافته بیان می‌کند.

    شاید باید این نکته را در نظر داشته باشیم که شخص از مکانیسم های دفاعی همانطور که از نامش مشخص است دربرابر حمله ای دست به دفاع میزند اما آیا این حمله واقعی است؟ چه چیزی از ناخداآگاه آنچنان حمله میکند که هر فرد باید در مقابل خودش از خودش دفاع کند؟ به همین علت است که در فرایند تحلیل اگر با زبان و کلام و تداعی ها بتوانیم به عمقی دست بیابیم باید سراغ این حملات برویم تا شاید بعدها به مرور دست از صرف انرژی برای دفاع برداریم.

    موضوع والایش بحث مفصل تری است که در اینجا گذری به آن زدیم چون هنر وظیفه خطیری در همکاری با این مکانیسم دفاعی ایفا می‌کند. صحنه‌ای که یک کارگردان برای نمایش اثرش می‌سازد، موسیقی که نوازنده بداهه همچون یک گفتگو میان خودش و ساز ارایه می‌دهد، مجسمه ای که هنرمند با انگشتانش گل را نوازش می‌کند و هزاران نوع ابراز هنری دیگر هرکدامشان می‌تواند ابرازی از ناخودآگاه باشد.

    در ادامه‌ی یادداشت تفکیکی میان هنر به عنوان مکانیسم دفاعی والایش و هنر به عنوان درمان ایجاد می‌کنیم.

    تاریخچه‌ی هنر درمانی

    تاریخچه‌ی هنر درمانی به چندین دیدگاه مختلف باز می‌گردد. اولین دیدگاه برگرفته از هنر برای کودکان است. فرانتس سیزک اتریشی در حدود سال 1900 اعتقاد داشت که کودکان در هنر آزادانه احساسات خود را ابراز می‌کنند.

     

    فرانتس سیزک هنر درمانی
    فرانتس سیزک

     

    دیدگاه دوم از روانپزشکی سرچشمه می‌گیرد. در سال 1922 هانس پرینزهورن با استفاده از هنر نقاشی بیماران روانی در تیمارستان کتاب هنرمندی بیماران روانی را به چاپ رساند. دیدگاه سوم آدریان هیل اولین شخصی بود که اصطلاح هنردرمانی را به کار برد.

    و در نهایت هنر درمانی در سال 2002 به ثبت قانونی رسید.

    هنر درمانی عبارت است از به کار گیری ابزار هنری مختلف که بیمار بتواند از طریق آن اظهار وجود کند تا با مسایل و نگرانی‌هایی که او را به محیط درمانی کشانده کنار بیاید. درمانگر و مراجع در تلاش برای درک هنری محصول این فرآیند، با هم مشارکت می‌کنند.

    وجه مشترک تمامی درمانگران هنری، توجه به برقراری ارتباط به صورت غیر کلامی و فرآیندهای خلاقانه و نیز فراهم آوردن محیطی امن و قابل اعتماد است که افراد در آن احساسات قوی خود را بشناسند و ابراز کنند.

    هنر درمانی برای بسیاری از افراد کاربرد دارد؛ چه آنها که با مشکلات بسیار جدی و مختل کننده‌ای دست و پنجه نرم می‌کنند و چه آنها که فقط می‌خواهند با استفاده از هنر، به عنوان یک وسیله خود و احساسات شان را بشناسند. به قول یک شرکت کننده در جلسه هنردرمانی: این کار نیاز به توانایی یا ناتوانی خاصی ندارد.

    امروزه هنردرمانی طرفداران بیشتری پیدا کرده است و هنردرمانگران در محیط‌های گوناگون فعالیت می‌کنند؛ از بخش بیماران بستری در بیمارستان تا افرادی که برای رشد شخصی در گروه درمانی و یا درمان‌های فردی با هنردرمانی همراه می‌شوند.

    هنر درمانی می‌تواند برای طیف وسیعی از افراد کارساز باشد، از کودکان با اختلالات خاص مانند: طیف اختلالات اتیسم، لالی انتخابی و بیش فعالی یا کودکانی که تروماهای شدیدی از جمله جدایی از والدین یا تعرض جنسی را تجربه کرده‌اند تا کودکانی که مشکلاتی در زمینه برقراری ارتباط دارند.

    در بزرگسالان نیز برای گروه‌های معتادان و بستری، سالمندان، افراد با شخصیت‌های گوناگون، زوج‌ها و خانواده‌هایی که مشکلات ارتباطی در آنها وجود دارد یا افرادی که دچار اضطراب و افسردگی هستند تا کسانی که می‌خواهند رشد فردی در زمینه کاری یا ارتباط داشته باشند.

    هنردرمانگران در حیطه‌های نظری از جمله روانکاوی (فروید، یونگ، کلاین و …) یا انسانگرایی یا روانشناسی گشتالت، درمان‌های راه حل مدار، روانشناسی شناختی و … فعالیت می‌کنند و با توجه به مراجع یا گروه مراجعان و فعالیتی که انتخاب می‌شود از رویکردهای مختلف استفاده می‌کنند.

    اینکه همه‌ی افراد در کودکی با هنر سرو کار داشته‌اند به مراجعان کمک می‌کند تا بخشی از احساسات تجربه شده کودکی را تکرار کرده و با برداشتن محدودیت‌ها و متذکر شدن این نکته که لازم نیست اثر هنری حرفه‌ای خلق کنند، می‌توانند در هنر درمانی با استفاده از ابزار احساساتشان را بروز داده و بعد به کلام در بیاورند.

    این نکته بسیار مهم است که قرار نیست در هنر درمانی مراجعین تبدیل به هنرمندی حرفه‌ای شوند یا هنرمند حرفه‌ای باشند فقط کافیست از ابزار هنری برای بروز خودشان استفاده کنند.

    این درمان مخصوصا برای کسانی که از نظر کلامی مشکلی دارند یا ضعفی نشان می‌دهند بسیار کارساز است چون ابزار هنری به آنها فرصت بروزی ساده‌تر را می‌دهد همچنین آنهایی که در کنترل هیجانات و احساساتشان مشکل دارند نیز در این درمان کم کم تعادل را تجربه می‌کنند. یعنی می‌توان گفت هرکسی که نمی‌تواند حرف بزند و احساسش را ابراز کند و هرکسی که بیش از حد حرف می‌زند و ابراز احساسات می‌کند، می‌تواند با هنر درمانی به تعادل بیشتری برسد.

     

    درآمدی بر هنر درمانی و تأثیر آن بر سلامت روان

     

    افراد در هنر درمانی آثاری خلق می‌کنند که با توصیف آنها می‌توانند با ابعاد ناهشیار روان خود روبه‌رو شوند. البته باید به این نکته اشاره کنیم که تنها نتیجه کار نیست که اهمیت دارد بلکه فرآیند انجام فعالیت نوع برخورد افراد با ابزار هنری، انتخاب هایشان در فرآیند فعالیت و احساساتی که تجربه و توصیف می‌کنند نیز از اهمیت زیادی برخوردار است. پس این نکته مهم وجود دارد که در نهایت ابزار هنری در جلسات کمک میکند که تداعی‌ها و زبان فرد نیز ابراز بیشتری داشته باشد.

    از انواع هنر درمانی می‌توان تئاتر درمانی، موسیقی درمانی، شعر درمانی، رقص درمانی و… را ذکر کرد که هر کدام به نحوی می‌توانند به مراجع کمک کنند تا احساساتش را بروز دهد.

    هنر درمانی به صورت فردی و گروهی انجام می‌گیرد و در هر دوی این نوع درمان‌ها ارتباط نقش مهمی دارد چه ارتباط میان درمانگر و درمانجو چه ارتباط میان افراد یک گروه که موجب می شود فرد بازنمایی ارتباط‌های شخصی اش را با آنها تجربه کند.

    چند مورد هنر درمانی

    دنی کودک 9 ساله برای درمان لالی انتخابی به درمانگر مراجعه کرده است. او فقط در خانه و مدرسه زمانی که بداند مادر یا پدرش هستند حرف می‌زند و در مهمانی‌ها، پارک‌ها و تمامی مکان‌های دیگری که می‌رود کاملا بی‌کلام است او در اوایل جلسات هنردرمانی حرف نمیزند و مشارکت بسیار کمی دارد بعد از گذشت چند جلسه نقاشی های درهم برهمی می‌کشد که فقط در آن رنگ قرمز و سیاه استفاده می‌شود و هرجایی که میکشد در حال آتش گرفتن است.

    کم کم درمانگر او را در حرکت‌های هنری فعالانه‌تر همراه می‌کند تا از او می‌خواهد با استفاده از کلاژ (چسباندن عکس یا تکه هایی از یک مجله بر روی صفحه ای خالی و ساختن تصویری جدید با استفاده از تکه هایی کاغذ) بگوید او برای چه اینجاست. کودک می‌گوید «چون حرف نمیزنم». بعد از بین تصاویر مجله تصویر مردی را بریده و کنار توپی می‌چسباند.

    بعد از جلسات متوالی  و ارتباطی که شکل می‌گیرد به دنی کمک می‌کند در فعالیت‌های هنری فعال‌تر باشد. درمانگر بالاخره متوجه می‌شود یکبار که در کودکی دنی بدون پدر و مادرش به خانه‌ی عمویش رفته وقتی در حال بازی بوده عمو شروع به دعوا با اهالی خانه و دنی می‌کند و او را به شدت کتک می‌زند. از آن پس دنی که دچار شک شده، دیگر حرف نمی‌زند. هنر درمانی برای دنی فضای امنی را فراهم می‌کند تا با استفاده‌ از ابزارهای فراوانی که دارد، تجربه تلخش را بیان کند.

    مورد دیگر در مورد  دختری 28 ساله است که به تازگی طلاق گرفته و معتقد است همه چیز را درباره خودش می‌داند، هیچ مشکلی ندارد و بیشترین احساسی که بروز می‌دهد خشم است. او با همراهی مادرش که معتقد است به درمان نیاز دارد به مرکز درمانی آمده و خودش می‌گوید درد‌های جسمانی آزارش می‌دهند.

    او انعطاف خیلی کمی به خرج می‌دهد مقاومت زیادی دارد و اصلا نمی‌خواهد چیزی را بروز دهد. در زمان جلسات از ابزار‌هایی استفاده می‌کند که قابلیت کنترل بیشتری دارند، مانند مدادهای نوک تیز. در نهایت در یکی از جلسات وقتی مجبور است با آبرنگ به عنوان ابزاری مهار نشدنی تصویر یک زن را بکشد کلافه شروع به کشیدن کرده و در نهایت وقتی از او خواسته شد اثرش را توصیف کند، گفت «او یک زن بدقلق، کله شق و ترسیده است دستهایش شبیه بچه‌هاست و پاهایش توان تحملش را ندارند.» او در توصیف احساسش در مورد تصویر و آبرنگ و بیرون آمدن از خطوط متوجه عدم انعطاف و مقاومت همیشگی‌اش و در عین حال احساس ضعف و ناتوانیِ خودش می‌شود.

    در ادامه جلسات دردهای جسمانی او نیز در آثارش مشخص می‌شود او مدام تصاویری از ضعف را می‌سازد و وقتی از او می‌خواهند با خمیر یک مجسمه بسازد او از چیزی که ساخته است توصیف می‌کند که این یک مجسمه پر از درد و کوفتگی است که انقدر فشار تحمل کرده که له شده است. در آن جلسه در ادامه توصیف ساخته‌اش می‌تواند گریه کند و بگوید این خود منم که همه‌ی بدنم از فشار درد می‌کند، این کلامی است که تا قبل از هیچ وقت به زبان نمی‌آورد و تلاش می‌کرد تا قوی و توانمند باشد.

    در مثالی دیگر در یک گروه تئاتر درمانی از پسری می‌خواهند که قاب خانواده‌اش را با انتخاب افراد و جابه‌جایی آن‌ها به کمک اعضای گروه بسازد و احساساتش را بیان کند. او با قرار دادن خودش جدای از اعضای خانواده و تنها در کنار پدر توانست از سوگ از دست دادن پدر و احساساتش درباره عدم تعلق به خانواده صحبت کند. او می‌گوید: این منم که تنها نقطه‌ی اتصالم به خانواده‌ای که هویتم را می‌سازند از دست داده‌ام و حالا تنها و بی‌کس گوشه‌ی تصویر می‌افتم.

    در آخر باید بنویسم که تجربه هر فرد در مواجهه با یک اثر هنری متفاوت خواهد بود. شخص آن اثر را با تمام گذشته و آینده‌ی خودش، با تمام ضعف‌ها و آرزوهایش،  تمام خلاها و داشته‌ها و نداشته‌هایش می‌بیند. در جلسه هنر درمانی وارد دنیایی می‌شوید که خودتان هم در مورد برخوردتان با ابزار هنری، انجام فعالیت گروه، ایفای نقش و خلاقیت خود و مهم‌تر از آن حرف‌هایی که در مورد برخوردتان با آن تجربه داشتید، شگفت زده خواهید شد و این همان کلام ناخودآگاهی است که معمولا صدایش را نمی‌شنویم.

  • نوشتن و اثر آن بر زندگی و سلامت روان

    نوشتن و اثر آن بر زندگی و سلامت روان

    نوشتن، هنر چیدن کلمات کنار همدیگر است. آن‌هم به‌گونه‌ای که برای خودمان و دیگران قابل‌فهم باشد. اگر نوشتن نبود، باید در حسرت دانستن می‌ماندیم. زندگی برای هیچ‌کدام‌مان رونوشت دیگری ندارد و خوب می‌دانیم که همگی یک‌بار بیشتر فرصت زیستن نداریم. کیست که شاه مصراع سعدی را نداند که «عمر برف است و آفتاب تموز».

    اگر ذره‌ای کنجکاو باشیم که دیگران چطور زندگی کرده‌اند، کافی است به دنیای کتاب‌ها سرک بکشیم. آنجا کلمه‌ها صف‌کشیده‌اند تا سرگذشت انسان‌ها را روایت کنند، از تلخی‌ها و شیرینی‌ها بگویند و ما را با جهان ناشناخته‌ها آشنا کنند. بیایید اسمش را بگذاریم «موهبت نوشتن»؛ که اگر نبود حتماً بخش مهمی از زندگی ما تغییر می‌کرد. در غیاب نوشتن، هرگز مرهمی به نام شعر به وجود نمی‌آمد، قصه‌ها در نطفه خفه می‌شدند و گذشته در همان گذشته باقی می‌ماند.

    رقصیدن با کلمات به روایت سلمان اختر

     

    نوشتن و تاثیر آن بر زندگی و سلامت روان

     

    سلمان اختر، روانکاو، در مقاله «رقصیدن با کلمات» درباره نوشتن می‌نویسد:

    پاسخ دو کلمه‌ای به این سؤال که «چرا می‌نویسم؟» این است: «برای لذت. بله، من فقط به این دلیل می‌نویسم که به من لذت می‌دهد». این روانکاو مشهور، از شش نوع لذتی نام می‌برد که از نوشتن نصیب‌مان می‌شود. «نوشتن راهی برای ابراز عشق، نفرت، انتقام، حسادت، آموزش پدرانه و لطافت برادرانه است».

    تمام این لذت‌ها از طریق فرآیندی اتفاق میفتند که فروید در سال 1908 بیان کرد و نامش را والایش یا تصعید گذاشت. درست زمانی که سائق‌های جنسی و پرخاشگری با فشار هرچه‌تمام‌تر می‌خواهند خودشان را به صحنه برسانند، سرکوبی راه‌شان را سد می‌کند. آنها اما همچنان پرقدرت هستند و چاره‌ای ندارند یا همان‌طور که هستند ابراز شوند یا با تغییر شکل بتوانند سانسورچی ناخودآگاه را دور بزنند. هیچ‌کدام از ما برای کسی که دعواهای خیابانی را راه میندازد هورا نمی‌کشد، اما بی‌شک حاضریم برای بوکسوری که مدال طلا می‌آورد ایستاده کف بزنیم! وجه مشترک هر دو پرخاشگری است؛ اما این کجا و آن کجا؟!

    والایش به‌عنوان یک مکانیسم دفاعی کمک می‌کند تا سائق‌ها شکل جامعه‌پسند و لذت‌بخشی پیدا کنند و نتایج اجتماعی مفیدی داشته باشند. حالا فرد می‌تواند با تخلیه بخشی از سائق، آن را تخلیه و احساس لذت کند. در سوروسات این لذت، دیگران هم سهیم هستند. نوازنده‌ای که در ارکستر می‌نوازد، شنونده‌ها را هم بی‌نصیب نمی‌گذارد. موسیقی گوش‌نواز می‌تواند همه را به وجد بیاورد. چاقوی بُرنده انتقام می‌تواند در دستان جراحی زبده قرار بگیرد و به‌جای کشتن، جان دوباره‌ای به بیمار بدهد. کسی چه می‌داند شاید رئیس بانک، انگیزه‌های صرفه‌جویی‌اش را پشت بانکداری قایم کرده باشد!

    نوشتن راهی برای حفظ انسجام و اعتمادبه‌نفس

    آنچه به زبان آوردنش غیرممکن است در نوشتن مجال ظاهرشدن پیدا می‌کند. پرده شرم کنار می‌رود و ناگفتنی‌ها برملا می‌شوند. مزیت نوشتن است که فاصله‌ها را خط می‌زند و به کمکش می‌توانیم آموزش بدهیم، حرف بزنیم، سرگرم کنیم، بخندانیم و…

    از نظر سلمان اختر شما می‌توانید در زمین نوشتن، «وحدتی درون‌روانی» را تجربه کنید. گویی با نوشتن است که جمع‌کردن تکه‌های پراکنده‌مان کنار هم و رسیدن به انسجام امکان‌پذیر می‌شود.

    اگر دوست دارید نام‌تان در یادها بماند، حتماً مسیر نوشتن را امتحان کنید. حتا گمنام‌ترین نویسنده‌ها هم این شانس را دارند که اسم‌شان سر زبان‌ها بیفتد؛ دیر و زود دارد اما سوخت‌وسوز ندارد! نوشتن می‌تواند مانند ماشین تولید شهرت، ثروت و قدرت عمل کند. البته هیچ‌کدام‌شان در مدتی کوتاه اتفاق نمیفتند.

    سلمان اختر می‌نویسد که «در بسیاری از کارها مثل ورزش، بازی‌های ویدئویی و… خوب نیستم اما نوشتن مرا حفظ می‌کند. موضوعی را در نظر می‌گیرم (مثلاً بخشش، پشیمانی، مهاجرت)، می‌بینم چه سؤالاتی در مورد آن مرا آزار می‌دهد، در مورد آنها فکر می‌کنم، در درون خود و اطرافیان خود به دنبال پاسخ می‌گردم، داستان و شعر مربوط به آن را می‌خوانم، از ادبیات روانکاوانه کمک می‌گیریم و بعد می‌نویسم».

    وقتی در طول این مسیر به سؤال‌های ذهنی‌مان پاسخ بدهیم توانسته‌ایم چراغ حل مسئله را روشن کنیم. از این اتفاق نباید به‌سادگی گذشت، چون حالا اعتمادبه‌نفس ما هم افزایش پیدا می‌کند زیرا موفق شدیم روی تکه‌های مبهم پازل، نورافکنی بیندازیم و اصل قصه را کشف کنیم.

    شاید فکر کنید برای نوشتن خیلی زود است و حتماً باید عمرتان تمدید شود تا تجربه‌هایتان ارزش خوانده شدن داشته باشند؛ اما جالب است که بدانید آلبرکامو، کتاب بیگانه را در 19 سالگی‌اش نوشته است! عجیب نیست، چون نویسندگان جوان‌تری هم هستند.

    ارنست همینگوی، رمان‌نویس و روزنامه‌نگار، می‌نویسد «نویسنده‌ای که از رفتن به اعماق سیاهی‌ها و کشف سویه‌های رنج‌آلود آدمی فرار می‌کند، هرگز نمی‌تواند شادی و مسرت و لذت عشق را به‌درستی به تصویر بکشد». بیایید به همینگوی اعتماد کنیم. امروز می‌دانیم که با ابزار نوشتن می‌توانیم بهتر و راحت‌تر با هیجان‌های ناخوشایندمان روبرو شویم، بی‌آنکه کسی بخواهد تنبیه یا سانسورمان کند. پس چه‌بهتر که حتا باوجود ترس، با دریای رنج‌هایمان مواجه شویم.

    اگر می‌خواهید ایده‌های معرکه‌ شما نابود نشوند، سرگذشت زندگی‌تان در یادها باقی بماند، با زخم‌های خود مواجه شوید و… برای کلمه‌ها فرش قرمز پهن کنید و بگذارید نوشتن الهام‌بخش شما باشد!

    در ادامه‌ی مطلب از تأثیرات نوشتن بر زندگی و سلامت روان به قلم خانم میرزاده می‌خوانیم:

    نوشتن چگونه می‌تواند در زندگی به کمک‌تان بیاید؟

    نوشتن اهداف مختلفی ازجمله برقراری ارتباط با دیگران، روشی برای خودشناسی و ارتباط با خویش، دارد.

    نوشتن و تاثیر آن بر زندگی و سلامت روان

    در این متن تلاش کرده‌ایم درباره نوشتن و آثار آن در سلامت جسمی و روان‌شناختی بنویسیم.

    نوشتن درباره مشکلات و احساسات

    در کنار روان‌درمانی، تمرین بهشیاری و همچنین توجه به دیدگاه دیگران درباره ما و مشاهده عینی رفتار خود به‌عنوان منابع موثق خودشناسی، روشی کاربردی، ساده و بی‌نیاز از معلم برای خودشناسی وجود دارد. برخلاف روانکاوی و تمرین بهشیاری که نیاز به تخصص و مربی دارد، این روش می‌تواند در زندگی روزمره به‌عنوان یک روش کارآمد خودشناسی به کار گرفته شود.

    پیامدهای ارتباط نوشتاری با خود

    اغلب مطالعاتی که درباره پیامدهای نوشتن افکار و احساسات عمیق خود انجام‌شده، به‌صورت آزمایشگاهی بوده است. معمولاً شرکت‌کنندگان را در همه مطالعات، به دو یا سه گروه زیر تقسیم می‌کردند تا درباره تجارب آسیب‌زای خود بنویسند:

    یک گروه باید فقط احساسات و هیجان‌های خود را حین نوشتن خالی کنند. گروه دیگر باید فقط درباره واقعیت‌های رخداده درزمینه‌ تجربه‌ آسیب‌زای خود بنویسند، و گروه سوم باید هم درباره واقعیت‌ها و هم احساسات خود بنویسند. در چنین پژوهش‌هایی همه گروه‌ها به مدت 15 الی 20 دقیقه و برای چهار روز متوالی در یک اتاق مناسب و در تنهایی شروع به نوشتن موارد خواسته‌شده می‌کردند. دستورالعمل گروه آزمایشی –گروه سوم- به این صورت بود:

    «هنگامی‌که به اتاقک نوشتن وارد شدید و در بسته شد از شما می‌خواهیم که پیوسته به نوشتن درباره ناراحت‌کننده‌ترین تجارب و ضربه‌هایی که در کل زندگی‌تان داشته‌اید بپردازید. نگران درستی جملات و رعایت قواعد دستوری در نوشته خود نباشید. می‌خواهیم که عمیق‌ترین افکار و احساسات خود را درباره تجارب مهم و ناراحت‌کننده‌تان بنویسید.

    راجع به هرچه که مایلید بنویسید اما نوشته شما باید درباره مسائلی باشد که با کسی به‌طور مفصل راجع به آنها صحبت نکرده‌اید. خود را رها کنید و اجازه دهید افکار و احساسات عمیق خود را هنگام نوشتن لمس کنید. به‌عبارت‌دیگر، درباره آنچه برایتان اتفاق افتاده، احساسی که نسبت به آن اتفاق داشته‌اید و احساسی که حالا نسبت به آن دارید بنویسید. می‌توانید در هر جلسه درباره یک تجربه آسیب‌زای خاص بنویسید یا کل جلسات را به یک تجربه اختصاص دهید. انتخاب موضوع نوشتن در هر جلسه کاملاً در اختیار شماست».

    پژوهش‌های انجام‌شده در این زمینه نشان داد: نوشتن در افرادی که در گروه سوم قرار گرفتند اثر عمیقی گذاشت. بسیاری از افراد در حین نوشتن می‌گریستند. برخی در طول چهار روز آزمایش دائماً به موضوع نوشته‌های خود فکر می‌کردند، اغلب پس از نوشتن احساس خستگی شدید می‌کردند و موضوع اصلی نوشته‌هایشان اغلب به ابعاد حزن‌انگیز زندگی انسانی اختصاص داشت.

    مطالعات انجام‌شده، نشان داد نوشتن افکار و احساسات خود درباره تجارب مهم و ناراحت‌کننده‌ زندگی، میزان مراجعه به پزشک را به‌شدت کاهش می‌دهد. یک ماه پیش از آزمایش مذکور، تفاوت محسوسی میان گروه‌ها در مراجعه به پزشک وجود نداشت، اما تا شش ماه پس از اجرای آزمایش میزان مراجعه به پزشک در گروهی که افکار و احساسات عمیق خود را می‌نوشتند 50 درصد کاهش یافت. درواقع افراد گروه‌های دیگر، یک و نیم برابر بیش از گروه مورد اشاره، به مرکز درمانی دانشگاه مراجعه کردند.

    نوشتن افکار و احساسات عمیق خود در پیشگیری از بروز بیماری‌های جسمانی نقش مؤثری دارد. افزون بر این، اعضای گروهی که افکار و احساسات عمیق خود را می‌نوشتند نسبت به آینده خوش‌بین‌تر بودند و وضعیت خلقی بهتری به نسبت گروه‌های دیگر داشتند.

    مطالعات دیگری نیز اثر مستقیم ارتباط برقرار کردن با افکار و احساسات عمیق خود از طریق نوشتن، بر عملکرد سیستم دفاعی بدن را نشان دادند. یافته‌ها دراین‌باره نشان داد که نوشتن عمیق‌ترین افکار و احساسات درباره رویدادهای آسیب‌زا تا شش هفته سبب عملکرد سریع‌تر و بهتر لنفوسیت‌ها (گروهی از سلول‌های سفید خون) در برابر باکتری‌ها و ویروس‌ها می‌شود.

    تغییرات روان‌شناختی و فیزیولوژیک در حین نوشتن

    هنگامی‌که فردی شروع به نوشتن یا صحبت کردن درباره افکار و احساسات عمیق خود می‌کند تجربه رها کردن رخ می‌دهد. سرعت نوشتن یا حرف زدن فرد در این وضعیت بالا می‌رود. در این حال معمولاً موضوع‌های متعارض یکدیگر را فعال می‌کنند. این امر سبب نوشتن یا حرف زدن درباره احساسات دوسوگرایانه می‌شود.

    افراد به‌ندرت واژه‌هایی همچون «واقعاً» و «حقیقتاً» را به کار می‌برند و معمولاً بدون اینکه احساس کنند باید بر اصالت و صداقت نوشته خود تأکید کنند، افکار و احساسات خود را افشا می‌کنند. به علاوه اینکه در حین تجربه رها کردنِ خود هنگام نوشتن یا صحبت کردن ممکن است فرد حس زمان و مکان را از دست بدهد و غرق کاوش در افکار و احساسات عمیق خود شود. فراموش نکنید که این نه غرق شدن در افکار  احساسات، که غرق شدن در «کاوش» در افکار و احساسات است.

    افشای افکار و احساسات عمیق خود با کاهش پاسخ هدایت پوستی (تعریق دست‌ها) و در مقابل، افزایش ضربان قلب و فشارخون همراه است. درعین‌حال، مدتی پس از تجربه رها کردن خود در حین نوشتن یا حرف زدن فشارخون و ضربان قلب کاهش می‌یابد. فعالیت امواج مغزی نیمکره‌های چپ و راست در حین اعتراف به افکار و احساسات عمیق خود همگن‌تر می‌شوند. این حالت حاصل ترکیب و پردازش درهم‌تنیده اطلاعات زبان‌شناختی و هیجانی یک تجربه در هنگام نوشتن یا بیان گفتاری آن است. به‌بیان‌دیگر، در این فرآیند انسجام پردازش‌های هشیار و ناهشیار تسهیل می‌شود.

    کارکردهای روان‌شناختی ارتباط نوشتاری با خود

    هنگام نوشتن به‌منظور هماهنگی میان سرعت فکر و سرعت دست، فرآیند اندیشه کندتر می‌شود. در این حالت، فرد افکار و احساسات خود را از منظری وسیع‌تر مشاهده می‌کند و ارتباط میان عناصر رویداد و افکار و احساساتی را که رویداد در او ایجاد کرده است، بهتر درک می‌کند.

    نوشتن سبب تغییر نظر درباره خود و رویدادها نیز می‌شود. هنگامی‌که فرد پیوسته افکار و احساسات خود را درباره یک مسئله می‌نویسد، درگیری هیجانی وی با مشکل به‌تدریج کم‌رنگ می‌شود. درنتیجه می‌تواند مسئله را از منظری وسیع‌تر مشاهده و عوامل پیچیده آن و احساسات همخوان با رویداد را درک کند.دیدن مسئله از منظری وسیع‌تر و کم‌رنگ شدن درگیری هیجانی زمینه‌های تغییر دیدگاه فرد نسبت به تجارب خود را فراهم می‌سازد.

    نوشتن مکرر افکار و احساسات عمیق خود درباره رویدادهای ناراحت‌کننده، از شدت واکنش هیجانی ما نسبت به آن رویداد می‌کاهد و درنتیجه می‌توانیم مسئله را از منظری وسیع‌تر ببینیم و بدون اینکه ارزیابی‌مان آغشته به عواطف و احساسات باشد، علت و پیامدهای مسئله را تحلیل کنیم.

    یکی از معیارهای عمده درک یک پدیده، توانایی بیان کلامی یا توضیح آن است. اگر نتوانید چیزی را به فردی دیگر توضیح دهید احتمالاً خودتان هم آن را درک نکرده‌اید. بیان یک تجربه یا ترجمه آن به زبان نحوه بازنمایی و شناخت آن را در ذهن ما تغییر می‌دهد. زبان در سازمان‌دهی و ساده کردن درک تجارب، نقشی اساسی دارد. هرچه فرد افکار و احساسات خود را درباره یک رویداد بیشتر بنویسد توصیفی که در نوشته‌های خود از رویداد ارائه می‌کند، کوتاه‌تر و خلاصه‌تر می‌شود. این امر نشانه‌ای از حل شدن ناراحتی‌های همخوان با رویداد یادشده است.

    بنابراین نوشتن افکار و احساسات عمیق خود با تعمق شناخت از خود و رویدادهای زندگی همراه است. ساختار دادن به تفکر درباره خود و رویدادها، کند شدن فرآیند اندیشه، دیدن تجارب خود از منظری وسیع‌تر و درک عناصر و ارتباط رویدادها، کاهش درگیری هیجانی با مسائل، ساده کردن درک تجارب خود، و درنهایت کمک به حل مسائل زندگی همگی از کارکردهای نوشتن افکار و احساسات عمیق خود است.

    روش ارتباط نوشتاری سازنده با خود

    در نوشتن افکار و احساسات نکاتی را باید در نظر گرفت که رعایت آنها، نوشتن را اثربخش‌تر و ارتباط شما را با خود سازنده‌تر می‌کند.

    موضوع نوشته‌ها چه باید باشد؟ لازم نیست حتماً درباره مهم‌ترین تجارب آسیب‌زای زندگی‌تان بنویسید. بهتر است موضوع نوشته شما مسائلی باشد که در حال حاضر با آنها روبه‌رو هستید. اگر دائماً درباره رویداد و یا تجربه‌ای فکر می‌کنید یا درباره آن خواب می‌بینید، نوشتن درباره آن راه‌گشا خواهد بود.

    اگر مسئله‌ای وجود دارد که می‌خواهید با کسی درمیان بگذارید اما می‌ترسید شرمنده یا تنبیه شوید بهتر است آن را نیز به کاغذ منتقل کنید. موضوع نوشته  شما هر چه باشد باید هم کاوش در آنچه که اتفاق افتاده و هم احساس شما به رویداد را شامل شود. سعی کنید خود را رها کنید و عمیق‌ترین احساسات خود را در حین نوشتن لمس کنید. از خود بپرسید که چه حال و احساسی نسبت به مسئله ‌دارید و چرا چنین احساسی به شما دست داده است؟

    کی و کجا باید بنویسید؟ هر وقت که مایل بودید یا احساس کردید لازم است بنویسید. تصور نکنید نوشتن درباره تجارب مهم حتماً باید به‌صورت منظم یا با فراوانی زیاد صورت گیرد. خیلی از افراد عادت دارند اتفاقات روزانه خود را در دفتری بنویسند. چنین نوشتنی یک فرآیند خودشناسی نیست، زیرا این نوشته‌ها توأم با بیان افکار و احساسات عمیق خود نیستند.

    ضمن اینکه باید تعادل را در نوشتن افکار و احساسات رعایت کرد. نباید از نوشتن به‌عنوان جایگزینی برای عمل کردن یا وسیله‌ای برای فرار از مشکلات استفاده کرد.

    مکان نوشتن نیز به وضعیت شما بستگی دارد. مطالعات نشان داده‌اند هر چه مکان نوشتن اختصاصی‌تر باشد بهتر است. سعی کنید اتاقی را انتخاب کنید تا در حین نوشتن کسی مزاحم شما نشود و فاقد صدا، نور، یا بوی مزاحم باشد.

    پس از نوشتن با نوشته خود چه کنید؟ توصیه می‌شود نوشته‌ها را نزد خود نگه‌دارید، اما اگر مایل بودید می‌توانید نوشته خود را از بین ببرید. ولی هیچ‌گاه با قصد نشان دادن نوشته  خود به دیگران افکار و احساساتتان را روی کاغذ نیاورید. چنین قصدی موجب می‌شود ذهن شما از آغاز با چنین جهت‌گیری خاصی شروع به نوشتن کند. بهتر است تنها برای خودتان بنویسید تا ذهن شما (خودآگاه و ناخودآگاه) مجبور به توجیه مسائل نشود.

    اگر از نوشتن بیزار بودید چه کنید؟ آیا جایگزینی هست؟ پژوهش‌ها نشان داده‌اند ضبط کردن صدای خود اثری مشابه نوشتن دارد. نوشتن فقط نیاز به مداد و کاغذ و یک مکان آرام دارد اما حرف‌زدن نیازمند دستگاه ضبط‌صوت و مکانی است که بتوانید در آن با صدای بلند صحبت کنید. چه حرف زدن با ضبط‌صوت و چه نوشتن، بهتر است هر دو به‌صورت مداوم حداقل برای 15 دقیقه انجام شوند.

    ارتباط با خود چه از طریق نوشتن و چه صحبت در ضبط‌صوت نیاز به تمرین دارد. رها کردن و افشای ابعاد خصوصی و پنهانی خود، همیشه و در همه افراد به‌سادگی محقق نمی‌شود.

    چه احساسی در حین و پس از نوشتن به شما دست می‌دهد؟ ممکن است بلافاصله پس از نوشتن احساس افسردگی و غمگینی کنید. این احساسات معمولاً پس از یک یا چند ساعت ناپدید می‌شوند. در موارد نادری ممکن است یک یا دو روز ادامه یابند. درعین‌حال افراد زیادی نیز پس از نوشتن احساس شادی و رهایی را گزارش کرده‌اند. کاوش در عمیق‌ترین افکار و احساسات خود، داروی هر دردی نیست. نوشتن سبب می‌شود درک بهتری از احساسات، افکار و موقعیتی که در آن قرار دارید داشته باشید. نوشتن به شما این توانایی را می‌دهد که مشکلات زندگی خود را از منظر بالاتر و با وسعت نظر بیشتری ببینید.

    منبع: کتاب «من به روایت من»، نوشته دکتر نیما قربانی، نشر بینش نو

  • روبرو شدن با ترس ها

    روبرو شدن با ترس ها

    تا به حال از چیزی آنقدر ترسیده‌ای که ضربان قلبت را در سرت بشنوی و دچار تشویش و تهوع و لرزیدن شوی و حس کنی انگار فلج شده‌ای؟ احساس ترس برای همه ما کاملا آشناست و در زندگی‌مان حضور واقعی دارد. احساسی که دائما ما را حالت سکون نگه می‌دارد و در قلمرو کوچک زندگی، محبوس‌مان می‌کند. ترس‌ها هر لحظه با ما هستند؛ حتی اگر در خودآگاهی‌مان احساس‌شان نکنیم، منتظر هستند تا ما را وحشت‌زده کنند، در خود له‌مان کنند و به ما قهقهه بزنند. ما هم از این قدرت‌شان می‌ترسیم، پس اجازه می‌د‌هیم کنترل‌مان کنند.

     

    ترس (Fear) چیست؟

    ترس یک احساس بنیادی است که در سیستم عصبی‌مان وجود دارد، و در واقع یک حس دفاعی است برای اینکه زنده بمانیم و از بین نرویم. مثلا نوزادی که به هوا پرتاب می‌شود، احساس امنیت ندارد، می‌ترسد بمیرد و می‌خواهد به پایین برسد تا به حالت بـا ثبات و امن خود بازگردد. ترس، اغلب اوقات از کودکی شروع می‌شود و اگر این اتفاق را کنترل نکنیم، تا دوران بزرگسالی ادامه پیدا خواهد کرد. این حس می‌تواند مدت کوتاهی ما را درگیر کند یا اینکه به درازا بکشد و زندگی را تحت تاثیر خود قرار دهد و در توانایی ما، در اشتها و خوابیدن و بیدارشدن و تمرکز و سایر فعالیت‌های روزانه خلل وارد کند.

    البته ترسیدن لزوما واکنش بدی نیست و گاهی می‌تواند دلیلی برای محافظت از ما باشد. ترسِ درست، یک احساس خطر منطقی است که مانع از رفتن ما روی ریل مترو یا ایستادن وسط اتوبان می‌شود و نوع دیگری هست که بخاطر ترس از تصادف از خانه خارج نشویم یا رانندگی نکنیم؛ ترسی که ما را از حق زندگی‌کردن محروم می‌دارد.

    ترس گاهی در شرایط اضطراری به کمک‌مان می‌آید، مثل زمانی که در آتش‌سوزی گرفتار شویم یا مورد حمله قرار بگیریم و گاهی هم زمانی ایجاد می‌شود که با رویدادی بی‌خطر مثل سخنرانی، امتحانات، رئیس و همکار،تایید نشدن یا حتی رد شدن از کنار یک گربه روبرو هستیم.

     

    روبرو شدن با ترس ها

     

    در بعضی شرایط، ترس سالم را احساس‌کردن کاملا طبیعی است که به انسان کمک می‌کند تا در دنیای خصومت‌آمیز زنده بماند؛ اما ترس‌های غیرمنطقی در زندگی روزمره، همه‌چیز را سخت‌تر و سخت‌تر می‌کنند.

    ما می‌ترسیم با دیگران صحبت کنیم.

    می‌ترسیم نه بگوییم.

    می‌ترسیم دوست‌داشتنی و کافی نباشیم.

    می‌ترسیم کسب و کار جدید شروع کنیم.

    می‌ترسیم تنها بمانیم.

    هر چیزی ممکن است برای عده‌ای از ما ترسناک باشد. ارتفاع، تاریکی، بیماری، درد، تحقیر شدن، از دست دادن کنترل، کامل نبودن، از منطقه امن ذهنی خود خارج شدن،آینده، مرگ…

    شاید ترس‌هایمان تمامی نداشته باشد. ما همیشه به طور ناخودآگاه مشغول جمع‌‌کردن آن‌ها هستیم. این ترس‌های روزانه، زندگی برخی از افراد را به جهنمی تبدیل کرده که توان رهانیدن از آن را ندارد؛ ترس‌هایی که اگرچه در دنیای ذهنی ما جای دارند، اما قسمتی از زندگی واقعی ما هستند. افراد با چنین هراس‌هایی، بسیاری از فرصت‌ها و موقعیت‌های خوب خود را از دست می‌دهند و ضرر و زیان‌های بزرگتری را متحمل می‌شوند.

    «ترس‌هایی که با آن‌ها روبرو نشویم، به محدودیت‌های ما تبدیل می‌شوند.»  

    تجربیات ترس در هرکس به شکل‌های مختلف نمایان می‌شود. فردی تسلیم می‌شود و با هر شرایطی که روبرو می‌شود، سازش می‌کند. فرد دیگری هیچ عملکری برای بهبود وضعیت انجام نمی‌دهد و گویی فلج شده است و برخی افراد، مدام ترس‌هایشان را انکار می‌کنند و همیشه در حال فرار از آن هستند تا دردشان را فراموش کنند.

    علت هر یک از این ترس‌ها می‌تواند از فردی به فرد دیگر تفاوت داشته باشد و یا با دلایل تکاملی همراه باشد؛ مثلا ترس از بیماری به دلیل اینکه ممکن است مرگ را به دنبال داشته باشد؛ یا به دلیل تجربه‌های تلخ کودکیِ کسی که مثلا مدت زیادی احساس امنیت ناشی از  توانایی مدیریت زندگی‌اش را نداشته و حالا که بالاخره توانسته روی زندگی فرزندش کنترل داشته باشد، از استقلال و بزرگ‌شدن کودکش می‌ترسد. یا ترومای پس از سانحه تصادف در کودکی که باعث شده در بزرگسالی‌اش ترس از رانندگی داشته باشد.

    بعضی دلایل دیگر می‌تواند شرطی‌شدن باشد. مثلا سگ همسایه همیشه با صدای بلند و حالت تدافعی به او پارس می‌کرده که ممکن است این خاطره تبدیل به فوبیا در وی شده باشد.

    این ترس‌ها مثل نفسی هستند که در سینه حبس شده‌اند. احساس ناراحتی برای شما ایجاد می‌کنند، ظرفیت‌تان را کاهش می‌دهند و نمی‌توانید در حداکثر توان‌تان باشید. پس چرا باید اجازه دهید که چیزی توخالی شما را انقدر عقب بیاندازد؟ مگر یک بار روبرو شدن با این ترس بهتر از یک عمر ماندن روی آن تخته چوب متزلزل بر موج نیست؟

    به هرحال خیلی ساده است که به جای اینکه کاری که لازم است انجام دهید، به کاری ادامه دهید که راحت‌تر است و درگیر یک روزمرگی بیهوده شوید. اما اگر به دنبال رشد و شکوفایی هستید و می‌خواهید به جز خوردن و خوابیدن، قدم‌های روبه جلویی را بردارید، می‌بایست با ترس‌هایتان مبارزه کنید.

    چطور باید با ترس‌هایمان روبرو شویم؟

    وقتی صحبت از این موضوع می‌شود، همیشه این جمله کلیشه‌ای را می‌شنوید که:«با ترس‌هایت روبرو شو!» اما کمتر کسی می‌داند که چطور می‌توان به این امر فائق شد.

     

    روبرو شدن با ترس ها

     

    وقتی تصمیم می‌گیرید با ترس‌های خود روبرو شوید، در بدن‌تان آدرنالین ترشح می‌شود که به انسان، انگیزه و هدف و معنای زندگی می‌بخشد. تحریک این انگیزه‌ها، باعث بیدارشدن توانایی‌های درونی خود برای رسیدن به هدف می‌شود.

    همیشه از دور همه‌چیز تاریک و ترسناک و طاقت‌فرسا به‌نظر می‌رسد؛ چرا که جزئیات قابل مشاهده و پیش‌بینی نیست. مطمئنا هیچ‌کس نمی‌تواند خودش را قلقلک دهد یا بترساند؛ چرا که مغز می‌داند قرار است چه اتفاقی بیوفتد.

    یکی از دلایل ترسیدن، همین غیرقابل پیش‌بینی‌بودن وضعیتی است که شما را به وحشت می‌اندازد. اینکه نمی‌دانید با لمس‌کردن یک سگ، ممکن است آن حیوان چه واکنشی از خود نشان دهد؟ یا سخنرانی‌ای که می‌خواهید مقابل دیدگان حضار انجام دهید، چطور پیش خواهد رفت؟ و به عنوان سخنران، مدت زیادی را برای این سمینار اطلاعات جمع کرده و خوب آنها را بالا پایین می‌کنید که بی عیب و نقص باشید. روز ارائه فرا می‎رسد و شما بسیار مضطرب و ترسیده‌اید که نکند خوب ارائه ندهید و مدام کسی در سرتان می‌گوید اگر خراب کردی چطور؟ تو همیشه گند می‌زنی!

    و بخاطر همین اتفاقات احتمالی که رخ دادنشان مشخص نیست، ترس سر تا پای وجودتان را فرامی‌گیرد. اما در اینجا کافی‌ است غول مرحله آخر را تصور کنید. از خود بپرسید در بدترین حالت ممکن چه اتفاقی می‌افتد؟ نهایتا به این ختم می‌شود که یک جمله را در سخنرانی فراموش کنید و تپق بزنید یا آن سگ پارس کند و به دنبالتان بیافتد. با در نظرگرفتن وحشتناک‌ترین احتمالات، متوجه می‌شوید که دنیا به آخر نمی‌رسد و خطر جانی‌ای شما را تهدید نمی‌کند.

    بسیاری از افراد بااستعداد، در گیر و دار همین احتمالات واهی، سدی در برابر شکوفایی و رشد خود ساخته‌اند و قربانی ترس‌شان شده‌اند.

    در بسیاری از رویکردهای روانکاوی، درمانگر و مراجع از «چرایی ترس» به «چگونگی ترس» می‌رسند. یعنی شما چه نوع رابطه‎‌ای با هراس خویش دارید. در بسیاری از مواقع شما از ترس خود می‌ترسید. از اضطراب و وحشت خود، ترس دارید. در اینجا مهم‌ترین اقدام، رهایی از «ترس از ترس» است تا بتوانیم ارتباط تازه و بالغانه‌ای با وحشت خود برقرار کنیم و به قول فریتزپرلز، پایه‌گذار گشتالت تراپی،« ترس‌مان را به هیجانِ لحظه و دیدار و قدرت حرکت و آرزومندی تبدیل سازیم.»

    بسیاری از مواقع ترس چیزی نیست جز تپش قلب و حبس نفس، عرق کردن، لرزیدن و تنگ شدنِ مسیر ارتباطی با دیگران که با توجه به کار سیستم عصبی سمپاتیک، می‌تواند انرژی عصبی زیادی تولید کند. در عوض این وحشت خود را به انرژی و شور و شوق تبدیل کنید.

    درست است که غلبه بر ترس‌ها از طریق روبروشدن با آن‌ها و دل‌ به دریا زدن است؛ اما این روبرو شدن به معنی بی‌گدار به آب زدن نیست و طبیعتا مراحلی دارد. باید به صورت تدریجی و از پایین‌ترین پله نردبانِ ترس‌تان شروع کنید. اگر از شناکردن واهمه دارید، شیرجه زدن از بالاترین سکوی پرتاب به استخر یا خود را به عمیق‌ترین قسمت آب‌ انداختن، خطاست و چه بسا که این حرکت نسنجیده، ترس‌تان را بیشتر کند یا جانتان را به خطر بیاندازد.

    با گام‌هایی آرام در کم‌عمق‌ترین جای آب، به سمت رفع هراس خود قدم بردارید و به تدریج خود را به دلِ ترس‌تان بزنید و با آن مبارزه کنید.

    وقتی با این ترس‌ها روبرو شدید، می‌توانید خود را همانگونه که هستید ببینید، در زمینه‌هایی ظرفیت پیدا می‌کنید که قبلا نمی‌دانستید قادر به انجام‌شان هستید و این احساس شادی را به شما تزریق می‌کند. پس حداقل یک انگیزه برای روبرویی با ترس‌ها، کامل‌ترشدن خودتان است.

    البته بعضی از ترس‌ها و فوبیاها ریشه‌های بسیار عمیق‌تری دارند که برای رفع آن‌ها نیاز به مراجعه به رواندرمانگر و افراد متخصص است. پس بپذیرید که بعضی از ترس‌ها، جدی تر از آن هستند که با تلاش فردی‌تان قادر به رفع آن باشید و این به معنای ناتوانی و بیمار بودن شما نیست.

    یادداشت سردبیر: معنای گسترده‌ی ترس به معنی عینی و ملموس آن محدود نمی‌شود. بسیاری از ترس‌ها هم به خودی خود قابل مشاهده و آشکار نیستند، اما پنهان بودنشان به این معنی نیست که اثر ندارند. ممکن است شما به دلیل مشکلاتی به رواندرمانگر مراجعه کنید و پس از مدتی متوجه شوید، آن مشکل در واقع نتیجه‌ی ترسی ناخودآگاه بوده است. از این رو منطقی است که مواجه شدن با ترس (به تنهایی) در مورد بسیاری از ترسهای عمیق اثر بخش نباشد.

    گاهی ما نیاز داریم احساس تجربه‌ای تلخ را با حضور درمانگر تجربه کنیم، نه به تنهایی؛ چون زمانی که از آن تجربه آسیب دیدیم، با احساس تلخ خود تنها بودیم، بدون این که ظرفیت هضم آن را داشته باشیم.

    اگر احساس می‌کنید در این مورد نیاز به کمک رواندرمانگر متخصص دارید، می‌توانید به واتساپ کلینیک تجربه‌ی زندگی (989021110865) پیام دهید و جلسات رواندرمانی فردی یا گروهی خود را شروع کنید.

    سخن پایانی

    همانطور که اشاره شد؛ درصدی از ترس برای همه وجود دارد و چیزی که در اینجا تمایزدهنده است، مدیریت و مبارزه با واهمه‌هاست.

    «هنگامی که این نگرانی‌ها را به خاطر می‌آورم، یاد داستان پیرمردی می‌افتم که در بستر مرگش گفته بود در زندگی‌اش مشکلات زیادی داشت که هرگز اتفاق نیافتاده بودند.»

    وینستون چرچیل

     

  • روان‌درمانی چیست و چه کمکی می‌کند؟

    روان‌درمانی چیست و چه کمکی می‌کند؟

    بر اساس گزارش سازمان‌ بهداشت جهانی (WHO) و همچنین مؤسسه های سلامت کشورهایی ازجمله آلمان و آمریکا، حدود 30 درصد از جمعیت کل، نیاز مُبرم به روان‌درمانی و بیش از 60 درصد از جمعیت کل، تمایل به مراجعه به روان‌درمانگر دارند. جالب آنکه امروزه نه‌تنها تعداد افرادی که به روان‌شناس مراجعه می‌کنند روزبه‌روز در حال افزایش است، بلکه در کشورهای توسعه‌یافته، مراجعه به روانشناس و مشاوره به نسبتی نزدیک به 70-75 درصد جمعیت رسیده است. در ابتدا چند سؤال مهم مطرح کردیم که در این مقاله سعی می‌کنیم به آنها پاسخ بدهیم و مسیر را برای شما روشن‌تر کنیم.

    بهتر است اول از همه به این بپردازیم که روان‌درمانی، مشاوره، روانکاوی و روانپزشکی چه تفاوتی با هم دارند.

    می‌توانید ویدیوی کامل را در کانال یوتوب یاسر درخشان مشاهده کنید.

    روان‌درمانی چیست؟

    روان‌درمانی (Psychotherapy) یک واژه عمومی است و به فرآیندی گفته می‌شود که با کمک فردی متخصص در حوزه علوم روان و با هدف  بهبود سلامت روان و ذهن انجام می‌گیرد.

     «روان‌درمانگر» (که ازاین‌پس به‌اختصار عنوان درمانگر از او یاد خواهیم کرد) می‌تواند با کمک گرفتن از تکنیک‌های علمی و درمانی، در حل مشکلاتِ هیجانی، شناختی و رفتاری به مراجع کمک کند و به افراد بیاموزد تا چگونه زندگی شادتر، سالم‌تر و راحت‌تری داشته باشند.

    روان‌درمانی با درمان‌های پزشکی و جسمی متفاوت است. برخلاف درمان‌های پزشکی که در آن به ارتباط و همراهی ذهنی دو طرف با یکدیگر نیازی نیست، روان‌درمانی یک فرآیند مشارکتی و وابسته به رابطه‌ی میان درمانگر و درمان‌جو است. درمانگر در فرآیند درمان، سعی می‌کند تا با شخصیتی دربرگیرنده  و خلق محیط ارتباطی مناسب و حرفه‌ای، برای درمانجو این امکان را فراهم آورد تا بتواند بدون اینکه مورد قضاوت قرار بگیرد، در خصوص احساسات، افکار و تجربیات خود صحبت کند. در این فضا، مراجع به کمک درمانگر به شناسایی و تغییر الگوهای فکری، هیجانی و رفتاری که فرد را از داشتن حال خوب وامی‌دارند، می‌پردازد.

    می‌توان گفت درواقع دستاوردهایی که در فرآیند روان‌درمانی حاصل می‌شوند، محصول تلاش هر دو طرف (درمانگر و درمان‌جو) هستند و موفقیت در درمان، علاوه بر آنکه وابسته به مهارت درمانگر است، به سلامتِ رابطه‌ی درمانی و ایجاد اتحاد درمانی، میان درمان‌جو و درمانگر نیز بستگی دارد. در مرحله‌ی دوم این موفقیت نیازمند تلاش و پیگیری درمان‌جو نیز هست.

    روان‌درمانی؛ نقشه یا چراغ؟

    درباره‌ی فرآیند و انواع رویکردهای روان‌درمانی و فرایند آن در ادامه صحبت خواهیم کرد؛ اما به‌طور خلاصه می‌توان گفت در طی مراحل درمان، درمانگر صرفاً در تلاش برای حل مشکلات حال حاضر درمان‌جو نیست! یا از همه مهم‌تر، کار درمانگر، «اهدای چراغ» به‌جای نشان دادنِ مسیر است. در این فرآیند قرار نیست درمانگر به مراجع راه‌حل‌ نشان بدهد، بلکه با ایجاد فضایی مناسب و امن، کمک می‌کند تا خود شخص بتواند مهارت روبرو شدن با مشکلات و حل آنها را کسب بکند. در طی درمان، ذهن، روان و شخصیت ما به ابزارهای جدیدی مجهز می‌شوند تا در طول زندگی کمک حالمان باشند. پس با اتمام هر مرحله از درمان، نه تنها مشکلاتی که برایمان به وجود آمده بود را حل‌وفصل کرده‌ایم، بلکه مهارت‌های جدیدی را نیز آموخته‌ایم تا بتوانیم در آینده با چالش‌های جدیدی که سر راهمان قرار خواهد گرفت، روبرو شده و به شکل کارآمدی از آنها گذر کنیم.

    آیا روان‌درمانی واقعاً مؤثر است؟

    حال که با چیستی روان‌درمانی آشنا شده‌ایم، وقت آن است تا به این مسئله بپردازیم که:

    • آیا روان‌درمانی به‌طور مستقیم بر ساختار فیزیولوژیک و زیستی بدن تأثیر دارد؟
    • تأثیر روان‌درمانی بر ساختار عصبی چگونه است؟

    مطابق تحقیقات منتشرشده از سوی انجمن روان‌شناسان آمریکا (APA)، بیش از 75 درصد افرادی که تحت روان‌درمانی قرار می‌گیرند، در تسکین علائم فیزیولوژیکی و همچنین بهبود عملکرد زندگی موفق‌تر از افرادی هستند که هیچگونه حمایت روان‌درمانی دریافت نکرده اند.

    ارتباط روان‌درمانی با مغز

    همچنین پژوهش‌های این انجمن (APA) نشان داده است که روان‌درمانی می‌تواند با بهبودی قابل توجه در احساسات، رفتارها و ایجاد تغییرات مثبت در ساختار مغز و سیستم ایمنی بدن ارتباط مستقیم داشته باشد. بله، روان‌درمانی موجب ایجاد تغییر در ساختار‌های عصبی مغز می‌شود. به‌طوری‌که بر اساس گزارش‌ها، تأثیرات آن از طریق تکنیک‌های عکس‌برداری از مغز قابل مشاهده است. در همین راستا، تحقیقات بی‌شماری، تغییرات مغز و دستگاه عصبی مبتلایان به اختلالات روان‌شناختی (مانند افسردگی، اضطراب، وحشت‌زدگی (panic)، بیش‌فعالی و کمبود توجه) را بعد از دریافت روان‌درمانی تائید کردند. جالب آنکه در بیشتر موارد، تغییرات ایجادشده از طریق روان‌درمانی با تغییرات ناشی از دارو درمانی، کاملاً یکسان، و در مواردی بهتر نیز بوده است.

    روان‌درمانگر کیست؟

    حال که می‌دانیم روان‌درمانی چیست، وقت آن است که به‌طور مختصر به کیستی روان‌درمانگر بپردازیم:

    • روان‌درمانگر چه کسی است؟
    • آیا هر روان‌شناسی، درمانگر است؟
    • خصوصیات یک درمانگر بالینی چه چیزهایی است؟

    در بعضی موارد وقتی صحبت از روان‌درمانی و مراجعه به متخصص می‌شود، برای عده‌ای این سؤال مطرح می‌شود که چرا به جای مراجعه به کسی که باید مبلغی  هم برای صحبت کردن نزد او بپردازیم، با یکی از اعضای خانواده یا یکی از دوستان نزدیک‌مان صحبت نکنیم؟ چرا آن بله و این نه؟ (همان حالت قبل)

    نزد آشنایان یا غریبه‌ای متخصص؟

    شاید در نزدیکان بسیاری از ما، افرادی پذیرا و خوش‌سخن باشند که صحبت کردن با آنها دلمان را آرام می‌کند. اما واقعیت آن است که تجربه‌ی روان‌درمانی و مراجعه به فرد متخصص، بسیار متفاوت‌ از گفت‌وگوها و درد‌و دل‌های دوستانه است. در واقع روان‌درمانگر چیزی فراتر از فضایی برای تخلیه هیجانات در اختیار مراجع قرار خواهد داد.

    روان‌درمانگر، فردی است که پس از گذراندن چندین مرحله آموزش و تجربه بالینی، صلاحیت آن را پیدا کرده تا به دیگران برای بهبود سبک زندگی‌شان کمک کند. (البته برای روان‌درمانگر شدن، تنها روان‌شناس بودن کافی نیست. که دراین‌باره در ادامه توضیح خواهیم داد). حقیقت آن است که مانند دیگر تخصص‌ها، صرف دارا بودن یک مدرک تحصیلی، برای تائید صلاحیت بالینی درمانگر کافی نیست و این وظیفه‌ی خود ماست که با کسب اطلاعات درباره درمانگر موردنظرمان تا حد ممکن انتخابی مطمئن و سالم داشته باشیم.

    چه کسانی می‌توانند روان‌درمانی کنند؟

    درباره‌ی اینکه درمانگر کیست و باید چه خصوصیاتی داشته باشد، بعدتر در مقاله‌ای مفصل‌ صحبت خواهیم کرد. اما در این بخش، به‌صورت کلی، خلاصه‌ای از آن را ارائه می‌کنیم.

    همان‌طور که پیش‌تر عنوان شد، برای درمانگر شدن، داشتن مدرک روانشناسی و گذراندن چند دوره تخصصی کافی نیست. به طور کلی روان‌درمانگر به افرادی گفته می‌شود که پس از طی کردن مراحل خاصی، صلاحیت انجام درمان بالینی را کسب می‌کنند. شخص در ابتدا برای روان‌درمانگر شدن، باید در یکی از گرایش های کارشناسی ارشد یا دکترای رشته‌های روان‌شناسی بالینی، روان‌شناسی سلامت یا روان‌پزشکی تحصیل و علاوه بر آن، حتماً شماره عضویت و پروانه اشتغال سازمان نظام روانشناسی و مشاوره برای روانشناسان و شماره نظام پزشکی برای روان پزشکان را دریافت کرده باشد.  

    آیا روان‌پزشک همان روانشناس است؟

    روان‌پزشک، کسی است که بعد از اتمام دوران پزشکی، برای دریافت تخصص در شاخه علوم اعصاب تحصیل می‌کند. عمده کار روان‌پزشکان متمرکز بر گرفتن شرح‌حال، ارزیابی‌هایی مثل آزمایش‌های تشخیصی (سنجش بالینی مغز، میزان هورمون‌ها و…)، تشخیص‌گذاری‌های دقیق و تجویز دارو است.

    روانشناس، فردی است که در یکی از رشته های مختلف روانشناسی در مقطع کارشناسی ارشد و یا دکتری فارغ التحصیل شده است. روانشناسان هم در طول تحصیل با انواع داروها آشنا می‌شوند اما هرگز حق تجویز دارو ندارند و فقط روان‌پزشک مجاز است که نسخه دارویی و… بنویسد.

    بعضی از متخصصان در سطح جهانی معتقدند که بهتر است خط اول درمان، ویزیت روان‌پزشک باشد و بعد شخص به درمانگر ارجاع داده شود. گاهی هم درمانگر تشخیص می‌دهد مراجع ابتدا باید درمان دارویی را شروع کند یا برخی از آزمایش‌ها را انجام دهد؛ بنابراین او را به روان‌پزشک ارجاع می‌دهد و بعد از آن جلسه‌ها هم‌زمان پیش می‌روند. ممکن است با تشخیص روان‌پزشک ویزیت‌ها خاتمه پیدا کنند و ادامه‌ی کار فقط با درمانگر پیش برود. البته این شیوه به صورت قاعده کلی نیست و می‌توان بدون مراجعه به روانپزشک از همان ابتدا به روانشناس مراجعه کرد و در صورت نیاز به دریافت دارو روانشناس مراجع را به روانپزشک ارجاع خواهد داد.

    درصورتی‌که روان‌پزشک ، دوره‌های ویژه‌ای را با نظارت متخصص حرفه‌ای (سوپرویژن) گذرانده باشد می‌تواند از رویکردهای غیردارویی برای بهبود حال مراجعش استفاده کند.

    آیا روان‌درمانی فقط برای بیماران است؟

    متأسفانه بر اساس برخی از تفکرهای پیشین، امروزه بسیاری از مردم روان‌درمانی و مراجعه به روانشناس را مختص افراد مبتلا به اختلالات شدید روان‌شناختی مانند توهم و هذیان می‌دانند. اما واقعیت این است که در اکثر مواقع، درصد بسیار پایینی از جمعیت کلِ هر جامعه به این قبیل اختلالات شدید مبتلا هستند. ما در عصر حاضر، روزانه تحت فشارهای متعدد روانی قرار می‌گیریم. از خانه و خانواده تا محل کار و فضای اجتماع، همگی تأثیرات مثبت و منفی بسزایی روی روان ما باقی می‌گذارند؛ بدیهی است که ما از بدو تولد، با دانش و مهارت‌های متعدد انسانی متولد نمی‌شویم و این مهارت‌های اکتسابی نیاز به آموزش دارند. از همین رو، این کار متخصص‌ها است تا این مهارت‌ها را به ما بیاموزند و در حل مشکلات زندگی، همراهمان باشد.

    من کاملاً سالم هستم!

    تحقیقات ثابت کردند که با توجه به گستردگی و درهم‌آمیختگی ژنتیکی دنیای امروز، درصد افرادی که از لحاظ فیزیولوژیک کاملاً سالم و نرمال باشند بسیار ناچیز است. همچنین باید در خاطر داشته باشیم که با توجه به نتایج تحقیقات مدرن، مشکلات روانی مانند اضطراب و افسردگی، به‌طور مستقیم وابسته به میزان ترشح انواع هورمون‌ها و انتقال‌دهنده‌های عصبی هستند و به قوی بودن یا نبودن یک فرد ارتباطی ندارند و همان‌طور که هیچ‌کدام از ما، به خاطر مشکلات کلیه، قلب و عروق، از مراجعه به یک متخصص و یا مصرف دارو خجالت‌زده نمی‌شویم، از مراجعه به روان‌شناس یا روان‌پزشک و دریافت روان‌درمانی و یا دارودرمانی هم نباید خجالت بکشیم! و سعی کنیم برای گسترش فرهنگ مراجعه به روانشناس و همچنین افزایش آگاهی عمومی، تجربیات خود را به اشتراک بگذاریم.

    چگونه درمانگر انتخاب کنیم؟

    همان‌طور که پیش‌تر اشاره کردیم، فرآیند درمان حاصل کار مشترک درمانگر و درمان‌جو است  بنابراین تطابق میان ما و درمانگر اهمیت بالایی دارد. همخوانی و رابطه‌ی مناسب با درمانگر، فاکتور بسیار مهمی است. پس، از پرسش سؤال برای انتخاب درمانگر مناسب خود نترسید! چه از طریق تلفن و پیش از گرفتن وقت یا در یک جلسه کوتاه حضوری، به دنبال شخصی باشید که در شما احساس امنیت خاطر ایجاد کرده و پیش او حس امنیت، اعتماد و راحتی داشته باشید. اما گذشته از اعتماد و راحتی، همچنین توانایی عملی و علمی را نباید فراموش کنید.

    در ادامه، به سؤالاتی خواهیم پرداخت که در انتخاب درمانگر مناسب به شما کمک خواهد کرد.

    قبل از مراجعه به درمانگر از خودمان چه چیزهایی بپرسیم؟

    • تمایل دارید تنها خودتان درمان دریافت کنید یا همراه با پارتنر، همسر و یا کودکتان؟
    • هدف اصلی شما از درمان چیست؟
    • در نظر دارید تا چه سقفی برای جلسات روان‌درمانی هزینه بپردازید؟

    ابتدا باید اطلاعاتی را از درمانگرانی که مدنظر دارید، جمع‌آوری کنید. در صورت امکان با کلینیک یا خود درمانگر تماس گرفته و با او یا یکی از دستیاران وی صحبت کرده و سؤالات خود را مطرح کنید.

    • با مرد، زن، کودک، زوج (هر چیزی که دنبال آن هستید) کار می‌کنند؟
    • مدرک تحصیلی ایشان چیست؟ (به خاطر داشته باشید که باید یکی از سه تخصص: بالینی، سلامت و یا روان‌پزشک باشد).
    • آیا درمانگری که انتخاب می‌کنم خودش درمان شده است؟
    • آیا درمانگر سوپرویژن دارد؟
    • چه مدت درحال فعالیت در این زمینه هستند؟ (می‌توانید به‌طور مختصر مشکل خود را عنوان کنید).
    • رویکرد درمانی‌شان چیست و آیا این رویکرد برای مشکل شما مؤثر است؟
    • هزینه‌ی جلسات درمان و سیستم پرداخت به چه صورت است؟ اگر توانایی پرداخت آن مبلغ را نداشتید، منصرف نشوید! هدف اصلی درمان، کسب درآمد نیست، بلکه کمک به شماست. از همین رو بسیاری از مراکز، درباره‌ی این موضوع منعطف عمل می‌کنند. خجالت نکشید و بدانید که فقط شما نیستید که این دغدغه را دارید. پس اگر متوجه شدید که هزینه‌ی درمان برای شما زیاد است، این موضوع را با درمانگرتان درمیان بگذارید و از او بپرسید که آیا انعطافی در نحوه پرداخت وجود دارد؟ دقت داشته باشید: نباید حق ویزیت درمانگر خود را بهروش‌‌های دیگری به‌جز وجه مالی بپردازید. حتی اگر قدردان زحمات وی باشید! پس، از پیشنهادهایی مانند تهاتر، عمل در مقابل عمل، همکاری و موارد این چنینی خودداری کنید. فراموش نکنیم که هرگونه قرار حضوری به‌جز در کلینیک و یا مطب شخصی درمانگر و یا تلفنی صحبت کردن و ارسال پیام به جز در مواردی که مربوط به زمان و لغو جلسات باشند ممنوع و نشان‌دهنده‌ی نقض اخلاق حرفه‌ای هستند. پس لازم است این موارد را به‌عنوان هشدارهای مهم در نظر بگیریم.

    پیشنهاد مطالعه: راهنمای اصول اخلاقی درمانگران در فضای مجازی

    درحالی‌که شما درمانگر موردنظر خود را ارزیابی می‌کنید، او هم ویژگی‌ها، مشکلات و نگرانی‌های شما را در نظر خواهد گرفت و درصورتی‌که متوجه شود فرد مناسبی برای رسیدگی به دغدغه‌های شما نیست، احتمالاً فردی دیگر را به شما معرفی خواهد کرد.

     

    روان‌درمانی چقدر طول می‌کشد؟

    طول مدت درمان، به فاکتورهای مختلفی ازجمله رویکرد درمانگر، نوع مشکل درمان‌جو ، تمایل او به ادامه جلسه‌ها، مشکلات خارج از فضای درمان در زندگی مراجع و اتفاقات خاص زندگی او بستگی دارد.

       تعداد جلسات مراجعه، به‌صورت عمومی هفتگی و به‌صورت هفته‌ای یک جلسه هستند. اما ممکن است درمانگر شما بسته به  مشکل فعلی، از شما بخواهد تا بیشتر از یک جلسه در هفته با او در تماس باشید.

    در مواردی که اختلال خاصی تشخیص داده‌شده است، مانند هر درمان دیگری، نیاز است تا به‌صورت منظم و هفتگی با درمانگر در ارتباط باشیم. مراجعه منظم می‌‌تواند با ایجاد پشتیبانی تخصصی مناسب، برای بهبود عملکرد روزانه ما در زندگی مفید باشد. اما همیشه علت ادامه‌ی درمان داشتن یک مشکل یا اختلال خاص نیست. مطابق آمار انجمن روان‌شناسان بالینی آمریکا، بیش از 35 درصد از افراد، پس از حل شدن مشکل مشخصی که به خاطر آن به درمانگر مراجعه کرده بودند، به‌صورت ماهانه و بیش از 24 درصد به‌صورت هفتگی، تماس خود را با درمانگرشان حفظ می‌کنند. در طول این جلسه‌ها، آنها می‌توانند دیدگاهی نو و مهارت‌های جدیدی را کسبکنند. مطابق همان آمار، با توجه به بهبودی قابل‌توجه افرادی که ارتباط درمانی خود را قطع نکرده‌اند، توصیه‌شده تا با فواصل کوتاه یا بلند، درمان‌جو ارتباط درمانی خود را با درمانگر (در قالب جلسه‌ها) ادامه دهد.

    انواع درمان‌های روان‌شناختی

    رویکردهای مختلفی در درمان‌های روان‌شناختی وجود دارند. هر رویکرد و نظریه درمانی، برای درمان مشکلات مختلف، یک راهبرد مختص به خود را در نظر می‌گیرد. فرآیند روان‌درمانی کاملاً منحصربه‌فرد بوده و از فردی به فردی دیگر تفاوت دارد. این مهارت درمانگر است که بر اساس دانش و تجربه بالینی خود، ساختار درمان را باتوجه به ویژگی‌های شخصی و مشکلات درمان‌جو تغییر داده و منطبق با آنها عمل کند.

    نوع درمان (رویکرد درمانی) شما، به عوامل مختلفی بستگی دارد: تحقیقات روی اثربخشی درمان‌های فعلی، جهت‌گیری نظری درمانگر و آنچه برای وضعیت شما و مشکل شما مؤثرتر است.

     رویکردها فارغ از توانایی و گستردگی‌شان، در مقابل مشکلات گوناگون و همچنین وضعیت‌های فردی متفاوت، ازلحاظ موفقیت و طول زمان درمان از اثربخشی‌ و اعتبار متفاوتی برخوردارند. برخی رویکردها در بعضی موارد مؤثرتر و برخی هم طولانی‌تر هستند. درواقع نمی‌توان ادعا کرد یک رویکرد درمانی روی همه‌ی مشکلات و یا مراجعان اثربخشی کامل دارد.

    درمانگران چند رویکردی:

    توجه داشته باشید تبحر درمانگر به گستردگی رویکردهای بالینی مورد استفاده ارتباطی ندارد. درمانگران متخصص و حرفه‌ای، اغلب یک رویکرد خاص را برای کار خود برمی‌گزینند. گرچه ممکن است در طول سالها فعالیت حرفه‌ای خود رویکردهای متفاوتی را آموزش ببینند و به مهارت کافی در استفاده از آن برای کار با مراجعان بپردازند. اما در بازه های زمانی واحد، تنها می‌بایست مطابق یک رویکرد واحد عمل نمایند. برای مثال نمی‌توان رویکرد درمانی خود را مطابق با مراجع به طور کلی تغییر دهیم. مثلا نمی توان همزمان برای درمان فوبیا از حساسیت زدایی منظم و روانکاوی استفاده کرد!

    کدام رویکرد برای من مناسب‌تر است؟

    اینکه ازنظر بالینی چه اتفاقی در اتاق درمان می‌افتد، با رویکرد درمانی روان‌درمانگر شما مرتبط و مؤثر است. پس علاوه بر اهمیت مهارت درمانگر در کاربرد رویکرد، همخوانی فکری ما با آن رویکرد درمانی نیز اهمیت دارد. پس بهتر است ما هم به‌طورکلی با برخی از رویکردها آشنا شویم. در ادامه به توضیح مختصر رویکردهای پر استفاده ی روان‌درمانی می پردازیم. در طول سال‌های متمادی، انواع نظریات درمانی و روان‌شناختی، بر اساس رویکردهای متنوع عنوان شده‌اند که برخی در تعامل و برخی در تقابل با یکدیگرند. همان‌طور که پیش‌تر هم اشاره شد، بیشتر آنها هیچ برتری مطلقی بر دیگری ندارند و فقط شاید بعضی‌هایشان در برخورد با مشکلی خاص، بهتر از دیگری مؤثر باشند.

    انواع رویکردها را بشناسیم

    در کل می‌توان رویکردها را بر اساس زاویه نگاه و همچنین ابزاری که برای درمان به آن تکیه می‌کنند، به چهار مجموعه کلی تقسیم کرد:

    • رویکردهایی با تکیه بر قوانین یادگیری
    •  رویکردهایی با تکیه بر تحلیل عوامل ناهشیار
    • رویکردهایی با تکیه بر انسان
    • رویکردهای یکپارچه‌نگر که در آن به‌طور جامع و ساختارمند از عوامل مشترک و مفید دیگر نظریات استفاده می‌کنند.

     

    رویکردهای متکی بر قوانین یادگیری

    در این دسته از رویکردها که بسیاری از آنها با عنوان «رویکردهای رفتاری» شناخته می‌شوند، هسته‌ی اصلی درمان، در ایجاد، اصلاح و یا حذف یک نوع رفتار و یا فکر است. در این رویکرد، روان‌شناس ممکن است از مراجع بخواهد تا برای ایجاد مهارت‌های خاص، تکالیفی مشخص را انجام و هر جلسه آن را گزارش دهد. یا برای تغییر نوع تفکر (برای مثال تفکر وسواسی)، با ایجاد فضایی مناسب و تداعی شرایطی خاص، به شما کمک می‌کند تا با جایگزین کردن یک رفتار ، آن فکر خاص را تغییر دهید. ممکن است به نظر برسد کار اصلی این رویکرد، بیشتر حذف یک رفتار یا تفکر باشد، درحالی‌که مهم‌ترین بخش درمان، جایگزین‌کردن آن تفکر و یا رفتارها با تفکر و رفتارهایی بهنجار و مفید است.

    روان‌درمانی چیست رواندرمانگر کیست و چه کمکی می‌کند؟

    شاید فکر کنید رویکردی که از پروتکلی استفاده کرده که اجرای آن به نظر ساده است، احتمالاً از اثربخشی کمتری برخوردار خواهد بود! اما باید این را بدانید که محبوبیت رویکردهای متکی بر یادگیری، نه‌فقط برای سادگی در اجرا یا زمان کوتاه درمان، بلکه برای اثربخشی بسیار بالای آنها است. به‌خصوص در درمان اختلالاتی مانند وسواس و اختلالات اضطرابی.

    نظریه‌پردازان مطرح حوزه یادگیری: آرون تی بک، بی‌اف اسکینر، آلبرت الیس

    برخی از رویکردها: BT – CBT – REBT – CT – ACT

    طول درمان (حدودی): (8 تا 12 جلسه) معمولاً جلسات با تمرکز بر یک مشکل به‌صورت موردی پیش می‌روند.

    نرخ استفاده متخصصان بالینی: 23 تا 27 درصد

    رویکردهای متکی بر تحلیل عوامل ناهشیار

    حتماً تابه­حال اصطلاح «روانکاوی» و نام خالق آن، «زیگموند فروید»، به گوشتان خورده است. گرچه نمی‌خواهیم درباره‌ی تاریخچه روانکاوی و کیستی فروید صحبت کنیم امابه‌هرحال نمی‌توان از بیان این مسئله گذشت که فروید برای اولین بار، ازنظر عملی ساختاری دو بخش هشیار و ناهشیار را برای روان انسان در نظر گرفت و علم روان‌شناسی را به سمتی متفاوت کشاند. او با در نظر گرفتن اینکه  «در پی هر کنش یا اندیشه‌ی انسان، موضوعی نهفته است که برای خود شخص روشن نیست»، علمی را تبیین کرد تا با روش‌هایی به درمانگر (در این رویکرد: روانکاو) کمک کند تا به کاوش (آنالیز) بُعد ناشناس (ناهشیار) درمان‌جوی خود بپردازد.

    روان‌درمانی چیست رواندرمانگر کیست و چه کمکی می‌کند؟

    فروید توانست با نظریه «ذهن ناهشیار» خود، شمعی در ذهن بسیاری از اندیشمندان روشن کند و زنجیره‌ی نظریات مختلف با اتکا بر عوامل ناهشیار از آن زمان تاکنون ادامه داشته است. به‌طورکلی این نظریات به عنوان «نظریات روان پویشی» (Psychodynamics) شناخته می‌شوند . نظریه فروید بر بسیاری از رویکردهای روان‌درمانی معاصر تأثیر بسزایی گذاشته است.

    در مقابل رویکردهای متکی بر یادگیری، رویکردهای پویشی معمولاً برای رسیدن به اهداف درمانی بر گفتگو و پویش عوامل ناهشیار روانی تمرکز بیشتری دارند تا انجام تکالیف عملی. در این رویکردها ممکن است جلسه‌ها را با صحبت در مورد تجربه‌های کودکی، جوانی یا حتی مسائل روزمره‌ی خود سپری کنید تا از این طریق به درمانگر خود کمک نماید تا ریشه مشکلات فعلی شما را که در میان گفته‌ها، تفکرات و تعاریفتان، بر شما پنهان شده‌اند را بهتر و بیشتر درک کنید. فرآیند روانکاوی، مستمر و تدریجی است و نیاز به صبر و اشتیاق درمان‌جو دارد.

    نظریه‌پردازان مطرح: زیگموند فروید، لکان، یونگ، ، دوانلو، فرد بوش، وینیکات، ملانی کلاین

    برخی از رویکردها: روانکاوی – ISTDP  – روان موضوعی، روانشناسی ایگو، فردنگر

    طول درمان (حدودی): (یک تا چند سال)         

    نرخ استفاده متخصصان بالینی: 18 تا 20 درصد

    رویکردهای متکی بر دنیای پدیدارشناختی انسان

    از نگاه رویکردهای انسان‌گرا، انسان به ذات خود، دارای ماهیتی پاک و دارای قدرت خودشکوفایی ذاتی است و فقط در موقعیت درست و با دریافت نیازهایی خاص مانند «توجه مثبت نامشروط» خود می‌تواند به سمت خودشکوفایی حرکت کند.

    روان‌درمانی چیست رواندرمانگر کیست و چه کمکی می‌کند؟

    این نوع رویکرد درمانی، رفتار بشر را روی یک پیوستار مشاهده می‌کند. محوری که رفتار خودشکوفا در یک طرف و رفتار سازمان‌یافته در طرف دیگر آن قرار دارد. درنهایت، در این دیدگاه رفتار طبیعی و رفتار دفاعی، جایی میان این دو و نزدیک‌تر به خودشکوفایی قرار دارد.

    رویکرد انسان‌گرایانه بیشتر با نظریات و کتاب‌های «کارل راجرز» شناخته می‌شود. راجرز همیشه در مورد آنچه که دخالت در آزادی شخصی محسوب می‌شود محتاط بود. در نگاه او، درمانگر یک فرد متخصص با دانش خاص نبود، بلکه فقط فردی دربرگیرنده محسوب می‌شد. از طرف دیگر، راجرز معتقد بود که موفق‌ترین افراد در زندگی، آنهایی هستند که آزادی انتخاب دارند و بر اساس خواسته‌های خود زندگی می‌کنند. 

    نظریه‌پردازان مطرح: اروین یالوم، گوردون آلپورت، کارل راجرز، مازلو، رولومی

    برخی از رویکردها: لوگوتراپی، وجودی، مراجع‌محور

    طول درمان (حدودی): (10 تا 18 جلسه)

    نرخ استفاده متخصصان بالینی: 1 تا 5 درصد

    رویکردهای متکی بر عوامل مشترک

    ممکن است روان‌درمانگر شما، از رویکرد یکپارچه‌نگر (عوامل مشترک) استفاده کند. در این رویکرد، درمانگر با ادغام برخی عناصر رویکردهای مختلف، از عوامل اثربخش هر یک از آنها برای رسیدن به اهداف درمانی استفاده می‌کند. البته این نوع از رویکرد درمانی هم مانند دیگر رویکردهای معتبر، دارای ساختار خاص خود بوده و انواع مختلفی دارد. اما موضوع مشترک همگی‌شان این است که برای درمان، از مهم‌ترین اجزای مشترک نظریات دیگر استفاده می‌کنند. البته ممکن است این «عوامل مشترک» در نگاه هر نظریه‌پرداز در این رویکرد متفاوت باشد.

    روان‌درمانی چیست رواندرمانگر کیست و چه کمکی می‌کند؟

    برخلاف کشور ما که رویکردهای یکپارچه‌‌نگر بنا به دلایل آموزشی و پژوهشی، کمتر شناخته شده‌اند، این رویکرد در اروپا و آمریکای شمالی از بیشترین نرخ استفاده در میان درمانگران برخوردار است.

    نظریه‌پردازان مطرح: لازاروس، لطفی کاشانی، پروچاسکا

    برخی از رویکردها: چهارعاملی، چند وجهی، مدل پروچاسکا-دی‌کلمنته

    طول درمان (حدودی): (10 تا 16 جلسه)

    نرخ استفاده متخصصان بالینی: 22 تا 30 درصد

    https://api.whatsapp.com/send?phone=989021110865

    بالاخره کدام رویکرد را انتخاب کنم؟

    3 نکته‌ی مهم که باید به‌عنوان درمان‌جو در انتخاب رویکرد درمانگرتان در نظر داشته باشید:

    یک: میزان تأثیر این رویکرد بر مشکل شما؛ همان‌طور که تا اینجا بیان کردیم، یکی از مهم‌ترین فاکتورها، میزان اثربخشی رویکرد درمانی بر مشکل شماست. به بیان دیگر، آیا آن رویکرد برای مشکل شما مفید است یا نه؟

    دو: میزان انگیزه‌ی شما برای شروع راه؛ انگیزه‌ی شما برای دریافت درمان روان‌شناختی با توجه به طول زمان درمان از اهمیت بالایی برخوردار است.

    سه: میزان تخصص درمانگر؛ آیا درمانگر در زمینه‌ی مشکل شما و همچنین رویکرد خود، تخصص و تجربه کافی را دارد و می‌تواند به شما در حل مشکلاتتان کمک کند؟

    لازم است یادآوری کنیم، فقط به تبلیغات و شنیده‌هایتان از دیگران و به‌ویژه صفحات فضای مجازی بسنده نکنید.

    یادداشت سردبیر: در ادامه‌ی این مطلب، به شما پیشنهاد می‌کنم اگر مایلید جلسات روان‌درمانی خود را شروع کنید، همین الان فرم درخواست تراپی را پر کنید.