مرکز تجربه زندگی

دسته: روان‌درمانی

مقاله‌های روان‌درمانی مجله‌ی تجربه؛ رویکردهای درمانی، فرآیند تراپی، رابطه‌ی درمانی و آنچه در اتاق درمان می‌گذرد — به زبان روشن و بر پایه‌ی منابع علمی.

  • مادر خودشیفته و تأثیر او بر فرزندان

    مادر خودشیفته و تأثیر او بر فرزندان

    تایید و تحسین فرزندان و یا فقدان آن، یکی از فاکتور‌های اصلی فرزندپروری صحیح است. اما بعضی از مادرها در این زمینه کوتاهی می‌کنند. حال باید با این مشکل چه کرد؟

    بعضی والدین آن قدر اغراق آمیز و خارج از اندازه بر کودک اعمال قدرت می‌کنند که کودک فضایی برای رشد و پیدا کردن خود نمی‌یابد.

    آیا شما با یک مادر خودشیفته سر و کار دارید؟

    • ابراز علاقه یک مادر خودشیفته غیرقابل پیش بینی است و به میزان کنترل پذیری فرزند و آشفتگی مادر بستگی دارد.
    • مادران خودشیفته در برابر نیاز‌های فرزندانشان، صبوری یا همدلی چندانی از خود نشان نخواهند داد.
    • کودکان بزرگسالی که مادری خودشیفته داشته‌اند، می‌توانند بر رفتارهای مادر خود غلبه کنند و با درک این موضوع که آنها به اندازه کافی خوب هستند، در جهت درمان اضطراب و افسردگی خود قدم بردارند.

    معمولاً تجربه والدین از فرزندان خود، چیزی نیست جز نسخه خودشیفته خودشان. البته بسیاری از والدین دست از سر این گونه رفتارهای خودشیفته پرورانه برمی‌دارند؛ چرا که هدف از تربیت بچه های سالم این است که آنها بتوانند خود واقعی شان را به عنوان یک شخصیت مستقل به رسمیت بشناسند.

    با این وجود همه کودکان این فرصت را به دست نمی آورند تا با شخصیتی مستقل بزرگ شوند و خود واقعی‌شان باشند. سبک فرزند پروری مادر خودشیفته می‌تواند باعث از دست رفتن این فرصت کودکان شود.

    «مادر به نوزاد در آغوش خود نگاه می‌کند، نوزاد نیز به صورت مادر خود چشم می‌دوزد و تصویر خودش را در مرکز چشمان مادرش مشاهده می‌کند. اما این به شرطی است که مادر در وجود فرزندش یک موجود خاص و منحصر به فرد، کوچک و ناتوان را ببیند و  انتظارات، ترس‌‌ها، و اهداف خود را برای آینده کودکش نگه نداشته باشد. چرا که در این صورت، کودک خودش را در چهره مادر پیدا نخواهد کرد، بلکه تصویری از نقشه‌های آینده مادرش را می‌بیند. این کودک خود واقعی اش را در آینه چشمان مادر پیدا نخواهد کرد و تا پایان عمر بیهوده به دنبال این آینه خواهد بود.»

    دونالد وودز وینیکات

    مادر خودشیفته چگونه است؟

    حداقل در نظر عموم، او همواره برنده است.

    ایده آل و مطلوب به نظر رسیدن، موفقیت در عرصه زندگی و کار، و داشتن خانه و خانواده، به سادگی قدم زدن و پیاده روی در پارک نیست. هیچ کس ادعا نمی‌کند که به راحتی می‌توان به این دستاوردها رسید. تنها یک نفر در زندگی شما وجود خواهد داشت که ظاهر این اهداف را طوری جلوه می‌دهد که انگار همچون آب خوردن است: او کسی نیست جز مادرتان!

    او زنی است که مورد تحسین همه واقع می‌شود، ممکن است یک قاضی، وکیل، پزشک یا یک معلم باشد. می‌تواند دستیار فیزیوتراپیست یا جزء قدرت‌های پشت پرده کلیسا یا کنیسه. او به راحتی بین مشارکت در فعالیت‌های اجتماعی و هوش اجتماعی اش تعادل ایجاد می‌کند و این به گونه‌ای است که دیگران را متعجب می‎‌سازد. از نظر آنها، او یک زن فوق العاده است.

    اکثر مردم نمی دانند که این زن فوق العاده با خود یک راز دارد. او نیز مانند هر کس دیگری در این دنیا دارای نقص‌هایی است. هیچ کس مظهر کمال نیست و در مورد حالت‌های این مادر، باید گفت که او درگیر خودشیفتگی است.

    دنیای خارج ممکن است او را در آغوش بگیرد و تحسین کند، اما شما مادر را به عنوان فردی خود رای، سرد و بی محبت و کسی که به راحتی عصبانی شده و همیشه حق با اوست، می شناسید. ممکن است دوستان و همکارانش او را دوست داشته باشند، اما آنها مادری را که شما می‌شناسید، نمی‌شناسند. شما هر از گاهی عشق مادرانه را تجربه خواهید کرد، اما زمان آن غیرقابل پیش بینی بوده و به این بستگی دارد که  کاملا تحت کنترل مادرتان بوده و او را عصبانی، ناراحت یا آزرده نکرده باشید.

    اکثر بچه ها تصمیم می گیرند که هر طور شده، مادرشان را راضی و خوشحال کنند و امیدوارند که در نتیجه آن هر چیز خوبی که می‌توانند را به دست آورند.

    موفقیت مترادف خودشیفتگی نیست

    بیایید صادق باشیم. اکثریت قریب به اتفاق افراد موفق خودشیفته نیستند، و قرار نیست که برون گرایی، از افراد والدین بدی بسازد. از نظر روانشناسی، فرد خودشیفته برای جلب توجه ساخته شده است و این توجهات می‌تواند معطوف کاریزما و جذابیت، زیبایی، هوشمندی یا جایگاه مالی شخص شود. ممکن است که بسیاری از مردم به این شکل باشند اما تنها برخی از آنها دارای ویژگی های خودشیفتگی هستند. ولی تفاوت در اینجاست که افراد سالم برای تربیت و بزرگ کردن فرزندان، رویه‌شان را تغییر می‌دهند.

    • مادران سالم به خانه می‌آیند و فرزندان خود را حمایت می‌کنند ولی آنها را کنترل نمی کنند.
    • مادران خودشیفته حتی در خانه نیز همچنان به جلب توجه و کنترلگری نیاز دارند.

    اگر شما مادری خودشیفته داشتید، ضعف اساسی رفتار او این است که نسبت به نیازهای فرزندانش در زمینه فعالیت‌هایی که مستلزم استقلال و تلاش زیاد است، صبوری یا همدلی چندانی نداشته است. این موارد در تربیت فرزندان نقش کلیدی دارند.

    این می تواند برای کودک در حال رشد گران تمام شود!

    کودکان نیاز دارند که دیگران را از خود راضی نگه دارند

    به عنوان یک کودک، شما به راحتی متوجه نخواهید شد که اعتماد به نفس مادرتان شکننده است. همیشه حق با اوست زیرا او نیاز دارد که همواره حق با او باشد. هر چیزی که او بگوید باید بدون چون و چرا انجام شود. رفتار والدین در دوران کودکی اینطور است.

    مراجع از مادر خودشیفته خود شاکی است

    شما مطابق میل آ‎نها رفتار می‌کنید، زیرا برای آن آموزش دیده‌اید. به عنوان یک کودک 9 ساله، شما با مادرتان مخالفتی نمی‌کنید، زیرا مانند بسیاری از بچه‌های مدرسه ای می‌خواهید که تا جای ممکن مهربانی و محبت را دریافت کنید. با همه‌ی این تفاسیر، او ممکن است بخاطر فراموش کردن تکالیف، شلوغ‌ کاری یا اذیت کردنش با کارهای مختلف، از دست شما عصبانی شود. این باعث می‌شود که فکر کنید همه‌‌ی این‌ها تقصیر شماست و به همین علت در حضور او مضطرب می‌شوید.

    بعد از آنکه کمی بزرگتر می‌شوید، بچه‌های دیگر و نوع ارتباطشان با والدین خویش را می‌بینید، آگاهی شما همچنان تکامل می‌‌یابد و متوجه می‌شوید که رفتار مادر شما فاقد حمایت طبیعی مادرانه است.

    کارلی مک براید، وبلاگ نویس Psychology Today اینگونه شرح می‌دهد:

    «افراد خودشیفته احساسات واقعی خود را نمی‌شناسند. آنها همین احساسات ناشناخته را به دیگران منتقل می‌کنند و قادر به همدلی با آنها نیستند. آنها نمی‌توانند خود را جای شما بگذارند و احساس یا درک کنند که یک مسئله چگونه بر شما تأثیر خواهد گذاشت. آنها فقط می‌توانند متوجه شوند که آن  مسئله چگونه بر شخص آنها تأثیر می‌گذارد. آنها به انتقاد و مورد قضاوت واقع شدن بیش از حد حساس هستند، اما دائماً دیگران را مورد انتقاد و قضاوت قرار می‌دهند.»

    مادر شما به خانه می آید و نیازمند جلب توجه است. اگر خواسته اش را برآورده نکنید، او توهین یا پرخاشگری می‌کند. او خسته و عصبانی است. او این توجه را به روش خودش می‌خواهد و بهتر است که احساسات شما با احساسات او هماهنگ باشد. فقط اگر یکبار دیگر کلمه «نمک نشناس» را از زبان مادرتان بشنوید، قطعا از دستش فریاد خواهید کشید. اما اغلب اوقات این کار را نمی‌کنید.

    باید منتظر بمانیم تا خشمش فروکش کند. اگر به مقابله با او بپردازید، او جوری رفتار خواهد کرد تا پیروز میدان شود. بسیاری از والدین معمولی نیز با فرزندان خود بر سر قدرت دچار کشمکش‌ می‌شوند، اما والدین خودشیفته حتما باید پیروز شوند. این رفتارها هم ناامید کننده هستند و هم ترسناک.

    مادر خودشیفته گیر دادن به پسر خود

    نهایتا در حالی بزرگ می‌شوید که همه چیز روی نوک انگشت مادرتان می‌چرخد، و دائما امیدوارید که او حال و احوال خوبی داشته باشد و مضطرب هستید که مبادا مورد خشم او قرار بگیرید.

    همه‌‌ی اینها باعث استیصال و درماندگی شما خواهد شد، بنابراین فکر می‌کنید بهتر است که بچه خوبی (از نظر او) باشید.

    مادر خودشیفته باعث بی‌ثباتی فرزندان است

    کودکانی که با یک مادر خودشیفته بزرگ می‌شوند، به طور مداوم در معرض آسیب‌های روانی خواهند بود. شما متوجه می‌شوید که این افراد از روش‌هایی مانند پس زدن و نادیده گیری یا خشم و عصبانیت، برای کنترل شرایط استفاده می‌کنند. پدر شما نیز برای کنار آمدن با او، یا به همراهی اش می‌پردازد و یا مدت زیادی است که او را رها کرده است

    برخی از ویژگی های یک مادر خودشیفته به شرح زیر است:

    • مادری که دارای تعاملات اجتماعی است، در خانه تبدیل به یک مادر کنترل‌گر می‌شود. او دیگر آن زنی نیست که حداقل در نگاه دیگران لبخند دائمی بر لب دارد. او تحقیر می‌کند، انتقاد می‌کند و به شکل‌های مختلف این را به شما القا می‌کند که مطابق خواسته‌ها و استانداردهای او نیستید.
    • اگر در لحظه خواسته او را برآورده نکنید، کاری می‌کند که شما احساس شکست و ناتوانی کنید. مادر شما در سوء استفاده از احساسات شما مهارت خاصی دارد. او فکر می‌کند که نیاز‌ها و خواسته‌هایش در اولویت قرار دارند. پس اگر تمایلاتش را برآورده نمی کنید آماده باشید؛ چرا که قرار است با انتقادها یا پرخاشگری‌هایش شما را آزار دهد. اگر هم به انجام خواسته هایش تن دادید و حالا منتظر تایید یا تشکر هستید، خیالتان راحت باشد، حالا حالا ها باید منتظر بمانید…
    • او به راحتی ناراحت می‌شود و ادعا می کند که برای شما کارها و از خود گذشتگی‌های زیادی را انجام داده است. اگر خواسته‌هایش را برآورده نکنید، سرخورده می شود و از جمله کلیشه ای «تو من را دوست نداری، چون اگر دوست داشتی، چیزی که من می خواستم را انجام می دادی» استفاده می‌کند؛ یا به سادگی شما را متهم می‌کند که به او بی‌توجهی کرده و برایش ارزش قائل نیستید و در نهایت می‌گوید که به عنوان یک مادر از او قدردانی نمی‌کنید. او ممکن است شما را به طور ناخوشایندی با شخص دیگری که با مادرش «بسیار خوب و بهتر» رفتار می‌کند، مقایسه کند.
    مادر خودشیفته در حال دعوا کردن فرزندان خودش
    • او در خلوت خود لجباز، یکدنده و خود رای است و مردم را با حرف‌ها و ایراداتش به رگبار می‌بندد، اما در ملاء عام سخاوتمند و مهربان است. مامان باید در حضور همه خوب به نظر برسد، حتی اگر خیلی هم به آنها علاقمند نباشد. او کاریزماتیک است، به همه لبخند می زند و حتی با آنها صحبت می‌کند و این در حالی است که انتقادات و عیب جویی‌هایش را برای خانه ذخیره می‌کند.
    • او از شما ایراد می گیرد و وقتی آن‌ را اصلاح کنید، به سختی شما را تایید می‌کند. برای ابراز پشیمانی، جمله «متاسفم مامان» هرگز برای او کافی نخواهد بود و هیچ وقت نمی توانید بفهمید که برای راضی کردن او، باید از چه روشی برای عذرخواهی استفاده کنید.
    • به جای اعتماد به نفس دادن به شما، وجودتان را پر از اضطراب و نگرانی می‌کند. حتی اگر کاری را انجام دهید که شایسته تشویق و تحسین باشد، او به شما احساس بی لیاقتی و ناکافی بودن می‌دهد. همه ما، به ویژه در اوایل زندگی و کودکی، به تایید و تحسین نیاز داریم. یک مادر خودشیفته می تواند شما را وادار کند تا در هر کاری که انجام می دهید دچار عدم اعتماد به نفس باشید.
    • جهان حول او می چرخد. مادر شما همواره باید در مرکز توجه باشد. او همواره توقع دارد که دیگران برایش کاری انجام دهند، همواره می‌خواهد که مورد ستایش قرار گیرد و انتظار دارد که شما همه موارد فوق و حتی موارد دیگر را برایش فراهم کنید.

    پیامدها

    پیامدهای حاصل از بزرگ شدن توسط یک مادر خودشیفته می تواند نا‌محسوس یا چشمگیر باشد و اغلب بر بزرگسالی فرد تأثیر می‌گذارد. ممکن است که نه مادر و نه کودک تا آن زمان متوجه این موضوع نشوند. به یاد داشته باشید که کودکان باید از دوران اولیه کودکی خود تقلید کرده و الگوبرداری کنند و نحوه این الگوبرداری بر شخصیت ما در بزرگسالی تأثیر می‌گذارد.

    فرزندان پسر مادران خودشیفته

    پسران و دخترانِ مادران خودشیفته هر دو باید با کمبود حمایت مادرانه، که تربیت آنها از آن محروم بوده، کنار بیایند. برای فرزندان پسر، راه حلی برای بهبود وضعیت وجود دارد: شما در کودکی، شدیدا به دنبال دریافت تأیید و تحسین از مادر خود بودید و کاملا ناخواسته خودتان را به میل و اراده او گره می زدید. حتی این نوع عملکرد، ممکن است باعث شده باشد که به شما برچسب “پسر مامانی” زده شود، زیرا شما تمام خواسته‌های مادرتان را فقط برای جلب رضایت او انجام داده اید و همه‌ی این موارد به ندرت به ارتقاء کیفیت رابطه شما و او کمک کرده است.

    هدف شما جلب رضایت دیگری بوده است و اکنون توانایی درک نیازهای خود را ندارید. ممکن است ارتباط عاطفی شما در آینده نیز به یک زن خودخواه و خودشیفته ختم شود، زیرا این تنها چیزی است که شما از زن‌ها یاد گرفته‌اید. همین شما را از پای در خواهد آورد.

    احتمال دیگر این است که با مادر خود همانندسازی کنید و خودتان نیز به خودشیفتگی تمایل پیدا کنید. شما به موفقیت دست می‌یا‌بید، مامان راضی و خوشحال است (زیرا شما در نظر او خوب جلوه می کنید) و فرض می کنید که سایر زن‌ها نیز باید شما را تحسین کنند. اما همدلی مورد نیاز برای داشتن روابط خوب چطور؟ مشکل در همین‌جا نهفته است.

    مادر خودشیفته در حال سرزنش کردن فرزند خود

    فرزندان دختر مادران خودشیفته

    مانند فرزندان پسر، دخترِ یک مادر خودشیفته نیز همدلی مادرانه‌ای را که سزاوار هر کودکی است، دریافت نمی‌کند. مادر می خواهد که در مرکز توجه‌ها باشد، کسی که در نگاه همه مطلوب و خواستنی است و شما به وسیله‌ای برای ارضای نیاز او به خودنمایی تبدیل می شوید. آیا شما به اندازه کافی زیبا و باهوش هستید؟ آیا شما خیلی چاق یا خیلی لاغر هستید؟ موهایتان چطور است؟

    برای افزایش سردرگمیتان باید بگوییم که یک مادر خودشیفته حتی ممکن است با شما رقابت کند، مخصوصاً به دلیل جوانی، جذابی و فریبایی شما. متاسفانه دردسر شما دو برابر شد.

    مادرتان بارها و بارها به شما می‌گوید که مادر محشری است. اکثر کودکان داستان‌های مادرانشان را باور می‌کنند یا به سادگی تصمیم می گیرند که او را نپذیرند. این مورد خیلی پرهزینه خواهد بود چرا که عمیقاً به عزت نفس شما آسیب می‌زند. شما به خاطر کسی که واقعا هستید تأیید نشده اید؛ در عوض، شما سرتان را در مقابل قضاوت‌های او خم کرده اید یا تلاش کرده اید که او را راضی و خوشحال نگه دارید. زمانی که سعی می کنید فردیت خود را به رسمیت بشناسید، با یکدیگر دعوایتان خواهد شد. گاهی اوقات، دعوا بهترین راه‌حل است!

    فرزندان مادر خودشیفته درحال شکایت از رفتار های مادران خود

    این آسیب روانی به شما وارد شده است. ممکن است با خودشیفتگی مادرتان همذات پنداری کنید و خودتان نیز خودشیفته شوید. مهم نیست که در آینده چقدر ثروتمند یا زیبا شوید، در هر صورت شما به شدت نیاز به دریافت تایید خواهید داشت و ظرفیت تایید‌ طلبی‌‌تان هرگز پر و لبریز نخواهد شد. منشأ عشق به خودتان، در احساسِ عشق والدینتان به شما خلاصه شده است. این صدمه ای است که جبران آن مشکل خواهد بود.

    از طرفی، مادران خودشیفته می‌توانند از فرزندانشان دخترهایی بسازند که دارای مهرطلبی شدید بوده و همواره سعی می‌کنند که خوشایند اکثر افراد بوده و همه را راضی نگه دارند. آنها بیش از حد به دیگران سرویس می‌دهند و اغلب به ارتباط با مردانی که قدرشان را نمی دانند بسنده می‌کنند و به همین ترتیب در جوانی‌شان نیز نا‌کام خواهند بود. چنین خانم‌هایی اغلب وقتی بالغ شده  و بچه دار می شوند، به درمان رو می‌آورند. آنها ممکن است افسرده یا مضطرب به نظر برسند، اما در اصل این تصور وجود دارد که آنها آنچه را که واقعا به آن نیاز دارند دریافت نمی کنند؛ و نیاز آنها چیزی نیست دریافت تایید.

    مواجهه بر مادر خودشیفته

    مواجهه با یک مادر خودشیفته، به دلیل تأثیرات ماندگاری که می تواند روی شما بگذارد، آسان نیست. اما مصون ماندن از صدمات او و فائق آمدن بر رفتارهای مخرب او ممکن است. به افراد دیگری که در دور و اطراف شما هستند مثل پدر، معلمان مدرسه، حتی خواهر و برادر یا دوستانتان نگاه کنید و ببینید که آنها چطور از شما به خاطر خود واقعی‌تان و چیزی که هستید قدردانی می‌کنند.

    برای فهمیدن درباره پدر خودشیفته مقاله پدر خودشیفته و تاثیر او بر فرزندان را در مجله بخوانید.

    مامان را همانطور که هست بپذیرید.

    قرار نیست که همه مادرانِ خودبین، قطعا دچار خودشیفتگی باشند. برخی فقط تمایل به خودشیفتگی دارند، اما در هر صورت این مورد روی کودکان تاثیر خواهد گذاشت. با کنار آمدن با نواقص و کاستی‌های مادر خود، می‌توانید خود را از دام این تاثیرات رها کنید. دانش قدرت است و با کسب آگاهی می‌توانید بیشتر به خود کمک کنید.

    مادر شما بهترین کاری را که می‌توانسته برایتان انجام داده و تا آنجا که در توانش بوده، شما را دوست داشته اما بستر مناسبی را برای رشد و پیشرفت شما فراهم نکرده است. اکنون شاید به عنوان یک فرد بالغ، شما خود را پوچ، وابسته یا افسرده می‌بینید. این وظیفه خودِ خودِ شماست که آنچه اتفاق افتاده است را بررسی کنید، اضطراب یا افسردگی خود را درمان کنید و قدردانی عمیق تری نسبت به خود و دیگران داشته باشید.

    فقط به یاد داشته باشید که شما همواره برای او به اندازه کافی خوب بوده‌اید. اگر او متوجه آن نشده، مشکل خودش بوده است. سعی کنید این مورد را به خودتان ربط ندهید.

    فرزندان مادر خودشیفته درحال صحبت کردن باهم دیگر

    مادر خودشیفته از عینک روانکاوی

    از منظر روانکاوی، رابطه‌ی میان مادر و کودک بستر اولیه‌ی شکل‌گیری روان فرد را می‌سازد، و هرگونه اختلال در این رابطه می‌تواند تأثیرات عمیقی بر سازمان روانی کودک برجای بگذارد. مادران خودشیفته، در ادبیات روانکاوی، اغلب به عنوان والدینی توصیف می‌شوند که کودک را نه به عنوان سوژه‌ای مستقل، بلکه به عنوان ابژه‌ای در خدمت نیازهای نارسیسیستیک خود تجربه می‌کنند. در این نوع رابطه، مادر به‌جای پاسخ‌دهی به نیازهای واقعی کودک، از او برای ترمیم تصویر آسیب‌دیده‌ی خویش یا تثبیت احساس ارزشمندی استفاده می‌کند. به همین دلیل، کودک باید از تمنای خودش دست بکشد تا «آیینه‌ی خوبی» برای مادر باشد—آیینه‌ای که خشم، نارضایتی، تفاوت یا استقلال را منعکس نکند.

    این پویایی می‌تواند به شکل‌گیری «خود کاذب» (False Self) بینجامد؛ مفهومی که وینیکات برای توصیف ساختاری دفاعی به‌کار می‌برد که در آن کودک، خود اصیلش را پنهان می‌کند تا با انتظارات محیط انطباق یابد. در رابطه با مادر خودشیفته، این پنهان‌کاری نه‌تنها سازوکاری برای بقا، بلکه نوعی «بودن در چشم دیگری» است که ریشه در نیاز به دیده‌شدن، تأیید و عشق مشروط دارد. در بزرگسالی، افراد رشد‌یافته در چنین محیطی ممکن است با احساسات مزمن شرم، پوچی، گسست از خویشتن، و ناتوانی در تنظیم روابط صمیمانه مواجه شوند.

    درمان روانکاوی، با تمرکز بر لایه‌های ناهشیار تجربه و بازخوانی روابط اولیه در انتقال و انتقال متقابل، امکان درک عمیق‌تری از این الگوهای ناپیدا فراهم می‌آورد. در فرایند درمان، درمانجو کم‌کم فرصت می‌یابد تا مرزهای از‌دست‌رفته‌ی خود را بازیابد، سوگواریِ آنچه هرگز دریافت نکرده را آغاز کند، و از بند هم‌آمیختگی با مادری که هرگز نمی‌توانست «او را ببیند»، رهایی یابد. چنین فرآیندی آهسته، دردناک و در عین حال حیاتی است؛ راهی برای بازیافتن خودِ اصیل در آینه‌ای که این بار، پاسخ‌گو و پذیراست.

    سخن سردبیر:

    خواندن درباره‌ی مادران خودشیفته کار ساده‌ای نیست؛ نه برای کسی که تنها کنجکاو است، و نه برای کسی که زخم‌هایش را در سطرسطر این متن بازمی‌یابد. ما در این مقاله کوشیدیم تصویری دقیق، همدلانه و صادقانه از پدیده‌ی پیچیده‌ی مادران خودشیفته ارائه دهیم. اما اگر این نوشته برای شما چیزی بیش از یک متن بود—اگر در خلال آن لحظاتی سکوت کردید، به فکر فرو رفتید، یا احساسات قدیمی در شما بیدار شدند—شاید زمان آن باشد که به خودتان فرصتی تازه بدهید.

    زندگی با مادر خودشیفته می‌تواند اثراتی عمیق و ناپیدا بر روان ما بگذارد. گاهی سال‌ها طول می‌کشد تا بفهمیم بسیاری از تردیدها، اضطراب‌ها یا احساس گناه‌هایی که هر روز با آن‌ها دست و پنجه نرم می‌کنیم، ریشه در همان رابطه‌ی اولیه دارند. این شناخت، هرچند دردناک، می‌تواند آغازی برای رهایی باشد.

    در این مسیر تنها نیستید—و واقعاً هم تنها نیستید—تراپی می‌تواند همراهی امن، آگاه و بدون قضاوت برایتان باشد. دعوت می‌کنیم اگر در لابه‌لای این خطوط، رگه‌ای از خودتان را پیدا کردید، فرصتی را به خودتان بدهید تا با یک تراپیست گفت‌وگو کنید. نه برای تغییر گذشته، که برای بازپس‌گرفتن آینده.

    همچنین اگر موضوع خودشیفتگی در مادران و تأثیری که بر فرزندانشان می‌گذارند جالب است، پیشنهاد می‌کنم به فیلم‌ها و تحلیل‌ آن‌ها در لینک زیر سر بزنید:

    تحلیل روانشناختی فیلم قوی سیاه

    معرفی فیلم معلم پیانو

    منابع

    منبع1

    نوشته

  • فرآیند سوگ و کمک به شخص سوگوار

    فرآیند سوگ و کمک به شخص سوگوار

    کرونا پرشتاب‌تر از هر دونده‌ای از راه رسید و متاسفانه جان بسیاری از انسان‌ها را برای همیشه ربود. حالا فرصتی است تا درباره فرآیند پر اشک و آهی حرف بزنیم که فروید در مقاله «ماتم و ملانکولیا» از آن به‌عنوان «سوگ» یاد می‌کند.

     

    چه اتفاقی در سوگ می‌افتد؟

    یکی از سؤال‌های پرمایه این است که چه چیزی سوگ را تا این‌ حد دردناک می‌کند؟ طوری که اگر با کسی روبرو شویم که ناراحت است می‌گوییم «مگه کسی‌ات مُرده؟». این نه یک کنایه معمولی، که جمله‌ای پیش‌بینی‌کننده است. گویی از قبل خودمان هم می‌دانیم کسی که عزیزش را از دست بدهد، لاجرم غصه‌دار می‌شود.

    معمای سوگواری را می‌شود با چند پاسخ مهم حل کرد. ما معمولاً روی ابژه‌های محبوب‌مان از نظر روانی سرمایه‌گذاری می‌کنیم. وقتی ابژه از دست می‌رود (مثلاً می‌میرد)، باید انرژی را از روی آن برداریم و با سرمایه‌گذاری دوباره در جایی دیگر، از هدررفت انرژی روانی‌مان جلوگیری کنیم.

    اگر به شما بگویند بانکی که در آن پول زیادی را گذاشته بودید، حالا دیگر وجود خارجی ندارد، چه احساسی پیدا می‌کنید؟ احتمالاً اول بعد از آن که خنده‌ای ناباورانه سر می‌دهید، دست به دامان وهم و خیال می‌شوید و چنین اتفاقی را انکار می‌کنید! درست مثل وقتی‌که عزیزی را از دست می‌دهیم و با گفتن جمله‌هایی مثل «نکنه من خوابم؟ اون برمی‌گرده، نمرده فقط حالش بد شده و…»، نشان می‌دهیم که چقدر تحمل فقدان سخت است؛ آن‌قدر که رخ دادنش در واقعیت را انکار می‌کنیم بلکه کمی زمان بخریم تا کم‌کم با واقعیت روبرو شویم. در این صورت است که می‌توانیم انرژی سرمایه‌گذاری شده را آهسته و بی کلنجار، از روی ابژه برداریم.

     

    /mag/%d8%b1%d9%88%d8%a7%d8%a8%d8%b7-%d8%a7%d8%a8%da%98%d9%87/

     

    در روزهای ابتدایی سوگ، شاهد سرمایه‌گذاری فرد سوگوار روی اشیا و یادگاری‌ها، محل‌های مشترک دیدار (خانه قدیمی)، آلبوم، پیام‌های ردوبدل شده، یادداشت‌های گذشته و… خواهیم بود که همگی به‌نوعی با ابژه غایب ارتباط دارند. حتا تصویرسازی‌ها و مرور خاطرات هم در کنار این موارد، برای فرد کارکردهایی دارند؛ تمام این کارها کمک می‌کنند تا حضور ابژه (حتا به شکل خیالی) طولانی‌تر شود. این مدت‌زمان، مجالی را فراهم می‌کند تا شخص بتواند با فقدان روبرو شود و بپذیرد که عزیزش دیگر کنار او نیست. به لطف همین «پذیرش» است که ایگو و انرژی‌های ازدست‌رفته می‌تواند برگردد و در اختیار خود فرد قرار بگیرد تا آنها را صرف فعالیت‌هایی کند که قبلاً انجام می‌داده است.

    سوگ وقتی رخ می‌دهد که محبوبی را در دنیای واقعی از دست بدهیم. دراین‌صورت، غمگین شدن در غیاب او، طبیعی جلوه می‌کند. به‌طور خلاصه می‌توان گفت همیشه یک دل‌بستگی اولیه‌ای نسبت به ابژه وجود دارد و روی آن سرمایه‌گذاری روانی می‌شود، ابژه از دست می‌رود، فرآیند سوگ آغاز می‌شود، شخص سوگوار به‌مرورزمان می‌تواند انرژی روانی‌اش را روی ابژه جدید سرمایه‌گذاری کند؛ درنهایت بعد از گذشتن سوگواری، ماتم هم از بین می‌رود.

    مرزهای سوگ و ملانکولیا

    نمی‌شود از سوگ گفت و درباره افسردگی (به زبان روانکاوی: ملانکولیا) سکوت کرد. بنابراین لازم است با تفاوت‌ها و شباهت‌های سوگ و ملانکولیا آشنا شویم.

    فرد سوگوار به‌طور آگاهانه می‌داند که هیجان‌های ناخوشایندش (غم، تأسف، خشم و…) معطوف به کدام فقدان است؛ او خبر دارد که چه کسی دیگر کنار او نیست. درحالی‌که در ملانکولیا، فرد نمی‌داند چه چیزی را ازدست‌داده است. همین‌جاست که گره میفتد به کلاف ملانکولیا! حتا ممکن است شخص زنده هم باشد اما فرد افسرده، دیگر «عشق» آن ابژه را نداشته باشد.

    با فقدان ابژه محبوب، شخص نشانه‌هایی را بروز می‌دهد که شامل: تغییر نگرش فرد به زندگی، اختلال در کارکردهای اساسی مثل خوردن، خوابیدن و… می‌شود.

    گاهی همین تابلوی بالینی (با نشانه‌های بیشتر و شدیدتر) را می‌بینیم درحالی‌که فقدان نه در جهان واقعی، بلکه درون خود فرد قد علم کرده است؛ آن‌هم از طریق همانندسازی با ابژه‌ای که نسبت به آن احساسات دوسوگرانه‌ای (خشم و عشق) وجود دارد. در این افراد، دل‌مردگی و اندوه غلیان می‌کند، علاقه به دنیا متوقف می‌شود، ظرفیت مهر‌ورزی کاهش می‌یابد، فعالیت‌های روزمره با بازداری مواجه می‌شوند و از همه مهم‌تر حرمت یا عزت‌نفس شخص آسیب می‌بیند. (مورد آخر در سوگ بهنجار بروز پیدا نمی‌کند). تکه‌های پازل را که کنار هم بگذاریم، به تصویر ملانکولیا می‌رسیم.

     

    فرآیند سوگ و کمک به فرد سوگوار

     

    ممکن است ملانکولیا را با سوگواری بهنجار اشتباه بگیریم. اما در عین شباهت‌هایی که باهم دارند، تفاوتی مهم به ما می‌گوید که از جایی به بعد راهِ این دو از هم جدا می‌شود. زمانی که فرد ملانکولیا، با حمله به خود (سرزنش، رفتارهای تنبیهی و…) دست‌وپنجه نرم می‌کند، شخص سوگوار هنوز احترام به خود را حفظ کرده است.

    شاید در ملانکولیا هم انتظار داشته باشیم که بعد از گذر زمان، فرد انرژی‌های ازدست‌رفته‌اش را پس بگیرد؛ اما موانعی وجود دارد که اجازه نمی‌دهد این آرزو محقق شود و هیجان‌های ناخوشایند به خط پایان برسند. انگار با زخمی رهاشده مواجه هستیم که هرگز مرهمی برای آن وجود نداشته است!

    در نگاه فرد سوگوار، جهان خارج است که معنا و لذتی ندارد، در ملانکولیا اما این ایگو یا به زبان ساده‌تر دنیای درونی اوست که فقیر و بی‌محتوا شده است. به همین دلیل شاهد خودکم‌بینی‌های شخص هستیم که با واقعیت هم تناسبی ندارند.

    مسیرهای تسلی دادن به افراد سوگوار

    روبرو شدن با شخص سوگوار، چالش‌های خاص خودش را دارد و می‌شود گفت دو مسیر کارآمد و ناکارآمد وجود دارد که در ادامه به آنها می‌پردازیم.

    درست وقتی مقابل شخص سوگوار نشسته‌ایم، انگار در یک آن در ذهن‌مان قحطی واژه آمده است! یعنی همان موقعی که فکرمان یاری نمی‌کند و کلمه‌ای برای تسلی پیدا نمی‌کنیم. حالا استیصال فرد تسلی‌دهنده برای ابراز همدلی خودنمایی می‌کند.

    اما چند سؤال اساسی می‌تواند شرایط را برای ما روشن کند. از خودمان بپرسیم:

    • آیا خودم ظرفیت روبرو شدن با مسئله سوگ را دارم؟
    • آیا با احساس غمگینی خودم، راحت هستم یا نمی‌توانم تحملش کنم؟
    • آیا هنگام فقدان، تلاش می‌کنم خشم و ناراحتی‌ام را به روی خودم نیاورم یا آن را می‌پذیرم؟
    •  

    گاهی خودمان به‌قدری آشفته می‌شویم که تازه زخم‌های قدیمی‌مان سر باز می‌کند که دیدن و شنیدن رنج دیگری برایمان دشوار و حتا نشدنی می‌شود. به‌خصوص وقتی‌که سعی می‌کنیم گفتار فرد را قطع کنیم یا با گفتن جمله «گریه نکن» راه اشک و برون‌ریزی هیجانی‌اش را سد می‌کنیم. بهتر است اسم این واکنش‌ها را بگذاریم «بدترین کارهایی که نباید انجام دهیم!».

    بدترین واکنش‌ها به سوگ!

    ما به بعضی از عادت‌ها خو گرفته‌ایم؛ مثل وقتی‌که عادت کردیم به فرد سوگوار بگوییم از مرور خاطره‌ها پرهیز کند. گاهی شخص می‌خواهد اندوهش را روایت کند ولی ما او را به طفره رفتن تشویق می‌کنیم تا هیچ خاطره‌ای از محبوبش را به یاد نیاورد مبادا حالش بد شود. درواقع تلاش می‌کنیم هر آنچه که مربوط به محبوب غایب بوده را بایگانی کنیم تا جلوی چشم نباشد! تشویق به فراموشی، فرآیند سوگواری را مختل می‌کند و می‌تواند باعث مشکلاتی در آینده شود. با این کار، ابزارهای کارآمد را از شخص می‌گیریم بی‌آنکه او را مهیا کرده باشیم!

    هنوز اشتباه بزرگ‌تری هم هست که فرقی با نمک پاشیدن روی زخم ندارد! همین‌که شروع کنیم به مقایسه شخص سوگوار با خودمان. جمله‌هایی مثل «من وقتی پدرم/ مادرم فوت کرد، خیلی زود عادت کردم. ولی تو از بس وابسته‌ای و به خودت سخت می‌گیری که زندگی روزمره رو هم یادت رفته! خاک سردی می‌آره، چند روز بگذره یادت می‌ره و…». جمله کلیشه‌ای «روزگار انقد بد شده که خوب شد فلانی رفت و راحت شد!»، نه‌تنها مایه دلگرمی فرد سوگوار نیست بلکه داغ دل او را شعله‌ور می‌کند. مگر اینکه این جمله، آرزوی پنهان شما (مرگ خواهی برای خودتان) باشد و تازه آن را به زبان می‌آورید!

    فراموش نکنیم که سن از دست دادن یک عزیز هم تأثیر زیادی در عمق ماجرا دارد. رنج خانم یا آقای چهل‌ساله‌ای که پدر یا مادرش را در چهارسالگی ازدست‌داده است، هرگز با کسی که در بزرگ‌سالی فقدانی را تجربه می‌کند، قابل مقایسه نیست. کودکان آسیب‌پذیرتر هستند و ممکن است درد و اندوه عمیق‌شان را تا سال‌ها بعد همراه خودشان بیاورند. البته که همیشه می‌شود با کمک درمانگران حرفه‌ای، این زخم را التیام داد.

    بهترین پاسخ برای تسلی شخص سوگوار

    بهترین پاسخ شاید پاسخ ندادن باشد! شنیدن و گوش کردن فعالانه، همدلی، دیدن رنج دیگری از نگاه او، کارهای به‌ظاهر ساده‌ای هستند که نتایج بزرگی دارند. می‌توانیم از جملات خود فرد استفاده کنیم و احساساتش را به او بازتاب بدهیم؛ مثلاً اگر می‌گوید «هیچ‌وقت فکرشو نمی‌کردم این اتفاق بیفته»، می‌توانیم بگوییم «احتمالاً به خاطر از دست دادن عزیزت شوکه شدی». البته جملات ما زمانی به دل شخص می‌نشینند که خودمان هم باورش داشته باشیم. یعنی جمله «حق داری ناراحت باشی» وقتی اثر می‌کند که بدانیم درد با غم همراه است.

    یادمان باشد که همه، سوگ را یکسان تجربه نمی‌کنند. تفاوت‌های فردی را با آغوش باز بپذیریم و به شخص سوگوار زمان بدهیم. شاید به خاطر همین است که وینیکات، روانکاو این جمله طلایی را می‌گوید: «این حقیقت که حل شدن غم، زیاد طول می‌کشد، نشانه بی‌کفایتی نیست بلکه حاکی از عمق روان انسان است». حالا نوبت ماست که عمق سوگواری را به رسمیت بشناسیم تا تسلی دادن‌هایمان افاقه کند!

    درمان سوگ

    یادداشت سردبیر: سوگ دوره‌ی دردناکی است. وقتی عزیزانمان را می‌بینیم که سوگوار شده‌اند، بیش از هرچیزی می‌خواهیم آن‌ها را درحال درد کشیدن نبینیم. این ساختار روانی ماست که معمولا درد دیگران در مغز ما درد روانی ایجاد می‌کند و از طرفی ممکن است ما ظرفیت این درد مشترک را نداشته باشیم. با این حال سوگ بیماری نیست که درمان داشته باشد بلکه نپذیرفتن آن است که در ابعاد مختلف زندگی شخص اختلال ایجاد می‌کند. سوگ باید پذیرفته و احساسات آن تجربه شود تا شخص سوگوار پس از مدتی بتواند زندگی کردن با این فقدان را یاد بگیرد.

    اگر فکر می‌کنید در این زمینه نیاز دارید از یک رواندرمانگر یا روانکاو کمک بگیرید و یا در جلسات گروه درمانی شرکت کنید، می‌توانید به واتساپ کلینیک تجربه زندگی (989031492837+) پیام دهید.

  • مکانیسم های دفاعی و انواع آن

    مکانیسم های دفاعی و انواع آن

    همه‌ی ما در زندگی روزمره‌مان احساسات خوشایند و ناخوشایندی را تجربه می‌کنیم؛ احساسات منفی هم بخش گریز ناپذیری از زندگی ما هستند و همه ما روش‌هایی برای کنار آمدن با این احساسات نامطلوب داریم. اگر نتوانیم به روش‌های منطقی و عقلانی این احساسات را حل و فصل کنیم، ناخودآگاه روش‌های خاصی را پیش می‌گیریم. این روش‌های خاص مکانیسم دفاعی نامیده می‌شوند که در این مطلب به نحوه شکل گیری آن‌ها در ساختار روانی و انواع مکانیسم های دفاعی می‌پردازیم.

    مکانیسم های دفاعی

    برای درک مکانیسم های دفاعی این بحث را با توضیح مختصری در ارتباط با ساختار درون روانی انسان بر اساس نظریه روان تحلیل‌گری آغاز می‌کنیم؛ همانطور که می‌دانیم فروید در نظام اول خود پایگاه درون روانی انسان را سه بخش کلی در نظر گرفت و آن‌ها را ناهشیار، نیمه‌هشیار، هشیار نام گذاشت و عنوان کرد که قسمت مهم و عمده ذهن انسان را ناهشیار یا همان ناخودآگاه تشکیل می‌دهد.

    مکانیسم‌های دفاعی چطور به وجود می‌آیند؟

    رواندرمانگران تحلیلی و روانکاوان عقیده دارند بیشتر افکار، احساسات و رفتار‌های ما تحت تأثیر ناهشیار قرار دارند. فروید چند سال بعد از مطرح ساختن نظام اول، دومین نظام را که مرکب از  superego ، ego ، Id است، ارائه داد و خاطر نشان کرد در بدو تولد کل ذهن از اید تشکیل شده است.

    اید کاملا در سطح ناهشیار قرار دارد و نمی‌تواند تنش ناشی از نیازهای بدنی و تعارضات را تحمل کند، بنابراین به دنبال ارضای فوری نیاز‌ها است. به همین جهت ایگو به وجود می‌آید تا با روش‌هایی این تنش ها و تعارضات درونی را کاهش دهد.

    حال اگر ego با رویکرد‌های عقلانی و عادی نتواند تنش و اضطراب را کاهش دهد، به روش‌هایی پناه می‌برد که بصورت ناخودآگاه و خودکار انجام می‌گیرند؛ این روش‌ها مکانیسم دفاعی نامیده می‌شوند. این مکانیسم های مقابله‌ای عواطف دردناکی مثل اضطراب، افسردگی و تعارضات درونی مختلف را به‌صورت ناخودآگاه حل می‌کنند و باعث کاهش درد می‌شوند.

    انواع مکانیسم های دفاعی

    همه انسان‌ها در زندگی روزمره خود از مکانیسم های دفاعی استفاده می‌کنند. در صورتی ‌که اگر استفاده از این مکانیسم‌ها سازگارانه و در حالت تعادل انجام گیرد باعث آسان‌تر شدن زندگی خواهد شد (کتاب خواندن در مورد مشکلات از نادیده گرفتن آن‌ها یک مکانیسم سازگارانه‌تر است)، اما افراط در آن و همچنین استفاده از دفاع‌های کمتر سازگارانه می‌تواند زندگی، عملکرد اجرایی و شخصیت فرد را مختل کند.

    دفاع‌های سازگارانه بر پایه واپس‌رانی و دفاع‌های کمتر سازگارانه مبتنی بر دو‌نیمه‌سازی هستند.

    اگر فردی بتواند درک کند که خوب و بد درون یک چیز یا شخص وجود دارد و احساس‌های خوب و بد در خود یا دیگران ممکن است همزمان وجود داشته باشد، می‌تواند افکار یا عواطف دردناک و اضطراب‌آور را درون خود نگه دارد و آن‌ها را به ناخودآگاه واپس‌رانی کند و به این ترتیب به صورت سازگارانه اضطرابش را کاهش دهد. به‌عبارتی دفاع‌های سازگارانه‌تر مبتنی بر واپس‌رانی هستند که در این حالت همه یا قسمتی از فکر یا احساس غیرقابل قبول به ناخودآگاه واپس رانده می‌شوند.

    در صورتی‌که فرد به این ادراک نرسیده باشد که ویژگی خوب می‌تواند در کنار ویژگی بد وجود داشته باشد و شخصی که وی را انسان خوبی می‌داند می‌تواند چیز بدی داشته باشد یا بالعکس، خوبی و بدی را از هم جدا می‌کند.

    یعنی از دید این اشخاص، افراد به دو گروه تقسیم می‌شوند؛ انسان خیلی خوب و انسان خیلی بد. نمی‌توانند باور کنند انسان هم می‌تواند ویژگی‌های خوب داشته باشد و هم ویژگی‌های بد. این فرایند منجر به استفاده از مکانیسم های دفاعی کمتر سازگارانه و مبتنی بر دو‌نیمه‌سازی می‌شود. این نوع دفاع‌ها نشان ضعف کارکردی است و فرد را از داشتن روابط سالم با دیگران ناتوان می‌کند.

    مکانیسم های دفاعی بسیاری براساس تقسیم‌بندی‌های مختلف وجود دارند که در یک تقسیم بندی که کابانیس آن را مطرح می‌کند، به سه دسته تقسیم می‌شوند: دفاع‌های کمتر سازگارانه، دفاع‌های سازگارانه‌تر و سازگارانه‌ترین دفاع‌ها.

    مکانیسم های دفاعی کمتر سازگارانه

    انواع مکانیسم‌های دفاعی کمتر سازگارانه شامل؛

    مکانیسم دفاعی دو‌نیمه‌سازی (splitting)

    فرد احساسات خوب را حفظ و از احساسات بد با جدا کردن آن از خود اجتناب می‌کند. این فرد اطرافیان خود را به دو گروه خیلی خوب و خیلی بد تقسیم می‌کند و تفکرش همه یا هیچی است. فرد نه‌تنها دیگران بلکه خود را گاهی خیلی خوب و گاهی خیلی بد می‌پندارد. این دفاع در افراد مبتلا به اختلال شخصیت مرزی نیز زیاد دیده می‌شود.

    مکانیسم دفاعی فرافکنی (projection)

    فرد افکار، احساسات و فانتزی‌های غیر قابل پذیرش خود را به دیگران نسبت می‌دهد تا مجبور نباشد به وجود آن‌ها در خود اعتراف کند و به این ترتیب از اضطرابش می‌کاهد. مثلا شخصی از برادرش متنفر است و این احساس را دارد که برادرش بخاطر تنفر از او می‌خواد او را به قتل برساند. مردی که به همسرش خیانت می‌کند و دائمأ به او تهمت خیانت می‌زند.

    مکانیسم دفاعی همانندسازی فرافکنانه

    (projective identification)

    فرد احساسات و افکار خود را به دیگری نسبت می‌هد و وی را واردار می‌کند که این افکار و احساس‌های فرافکنی شده را تجربه کند. به این طریق از صفات منفی خود دور می‌شود. برای مثال شخصی در اداره از رئیسش مرخصی خواست ولی با درخواستش موافقت نشد، بنابراین خشم ناخودآگاه و زیادی نسبت به رئیس خود داشت و در روز‌های دیگر طی غیبت و تأخیر‌های زیادش رئیسش عصبی شد و او را اخراج کرد.

    مکانیسم آرمانی‌سازی و بی‌ارزش‌سازی بیمار‌گونه

    (pathological idealization and devaluation)

    نتایج طبیعی دو‌نیمه‌سازی است. فردی که امروز آرمانی سازی می‌شود ممکن است فردا به راحتی بی‌ارزش گردد. برای مثال فردی که در یک جلسه درمانگرش را بهترین درمانگر و کسی که او را کاملا می‌فهمد، می‌داند ولی در جلسه دیگر یا احتمالا در آخر همان جلسه قضیه برعکس می‌شود.

    مکانیسم دفاعی انکار (Denial)

    فرد احساسات و افکار و یا خاطراتی را که برای وی غیر قابل قبول و دردناک هستند و باعث اضطرابش می‌شوند، بصورت ناخودآگاه رد می‌کند. توجه داشته باشید که این دفاع بسته به میزان امتناع شخص می‌تواند دفاعی کمتر سازگارانه یا بیشتر سازگارانه باشد. مثلا مردی عمیقأ عاشق زنش است، بعد از درگذشت وی، طوری به زندگی ادامه می‌دهد انگار او هنوز زنده است.

    مکانیسم دفاعی گسستگی (dissociation)

    در این حالت ارتباط فرد با جنبه‌هایی از واقعیت موجود قطع می‌شود و فرد از افکار و عواطف غیر‌ قابل‌ قبول اجتناب می‌کند. این امر می‌تواند شامل از دست دادن هویت منسجم، حافظه یا درک واقعیت باشد که بهایی سنگین برای شخص محسوب می‌شود. برای مثال کودک در گذشته هرموقع از مادرش کتک می‌خورد درد را حس نمی‌کرد و اکنون در زندگی وقتی شوهرش سر او داد می‌زند این اتفاق برایش رخ می‌دهد.

    مکانیسم دفاعی برون‌کنش‌نمایی (acting out)

    این دفاع اجتناب از اضطراب و احساسات دردناک با استفاده از رفتارها و اعمال تکانشی است. کسانی‌که از این دفاع استفاده می‌کنند، تسلیم خواسته ‌های اید می‌شوند و بدون فکر کردن به عواقب دست به رفتار‌های خطرناک می‌زنند.
    مثلا زنی بعد از دعوای طولانی نسبت به همسرش خشمگین است. آنقدر سرش را به دیوار کوبید که از هوش رفت. یا ممکن است در این حالت به دیگران و یا محیط اطراف خود آسیب برسانند.

    مکانیسم دفاعی واپس‌روی یا بازگشت

    (regression)

    در این حالت فرد به مراحل ابتدایی رشد خود و شیوه‌های قدیمی کارکرد برمی‌گردد تا از احساسات برانگیزاننده اضطراب اجتناب کند.                                                                                                                          
    مثال: فردی در پی مشغله و استرس زیاد به خانه پدر و مادر خود برمی‌گردد تا از او مثل دوران بچگی مراقبت شود.

    مکانیسم های دفاعی سازگارانه تر

    این مکانیسم دفاعی به سه حالت دیده می‌شود؛

    1- عاطفه و فکر هر دو واپس رانده شوند.

    2-ذهن فکر را وا پس‌رانی کند اما عاطفه در خودآگاه باقی بماند.

    3- ذهن عاطفه را واپس می‌راند ولی فکر را در خودآگاهی باقی می‌گذارد.

    مکانیسم دفاعی واپس‌رانی (repression)

    ego اجازه نمی‌دهد افکار، امیال و آرزو‌های خطرناک و تهدید‌آمیز وارد هوشیاری (آگاهی) شوند و آن‌ها را به ناخودآگاه واپس‌رانی می‌کنند که موچب فراموشی و انکار می‌شود.
    مثال: دختری که در کودکی مورد سوءاستفاده جنسی قرار گرفته و اکنون آن را به یاد نمی‌آورد، چون آنقدر برایش دردناک بود که به ناهشیار انتقال یافته است. توجه داشته باشید که این دفاع به‌صورت ناخودآگاه اتفاق می‌افتد برخلاف سرکوبی که به‌صورت خودآگاه روی می‌دهد. فروید تاکید زیادی بر واپس‌رانی داشت زیرا استفاده از بسیاری دفاع‌های دیگر تحت تأثیر واپس‌رانی قرار دارد و افکار واپس رانده شده همچنان در شخصیت انسان تاثیر گذارند.

    مکانیسم دفاعی دلیل‌تراشی یا توجیه منطقی

    (rationalization)

    این دفاع آوردن دلایل یا توجیهات قابل قبول برای احساسات و افکار دردناک و اضطراب آور است. همچنین  دلایل منطقی آوردن در موقعیت‌هایی که برای شخص آزار‌دهنده است. معمولأ وقتی درموقعیتی قرار می‌گیریم و رفتاری را انجام می‌دهیم و متوجه می‌شویم این رفتار درست نبوده است، دست به دلیل تراشی میزنیم بی‌ارزش کردن چیزی که به آن نرسیدیم. رایج‌ترین نوع دلیل‌تراشی است. دلیل تراشی مصداق این ضرب‌المثل است که «گربه دستش به گوشت نمیرسه میگه واه واه بو میده»!
    مثال:محمد در امتحانات مردود می‌شود و می‌گوید :«خوب شد، خودم نخواستم قبول شم میخواستم دوباره این کتابو بخونم»! درحالیکه خوب درس نخوانده بود و علی‌رغم تقلب در امتحان نتیجه مطلوب را نگرفته بود.

    مکانیسم دفاعی عقلانی‌سازی یا عاطفه زدایی

    (intellectualization)

    در اینجا ذهن عاطفه را واپس می‌راند اما فکر در خودآگاه باقی می‌ماند. این مکانیسم به فرد کمک می‌کند بدون آنکه احساس منفی داشته باشد از خود در برابر رویدادهای مختلف دردناک مثل طلاق، بیکار شدن، شکست عشقی و …مراقبت کند.

    مکانیسم دفاعی جابجایی (displacement)

    جابجایی به معنای جایگزین کردن یک برطرف کننده نیاز یا کشانده با موضوع دیگر است. فرد به‌صورت ناخودآگاه احساسش را نسبت به موضوعی که در دسترس نیست با موضوعی که در دسترس وی قرار دارد و همچنین خطر کمتری برایش محسوب می‌شود، جایگزین می‌کند. مثلا از رئیسش عصبانی است اما سر همسر خود خالی می‌کند.

    مکانیسم دفاعی جسمانی‌سازی (somatization)

    این دفاع منجر به این می‌شود که افکار یا  احساسات به‌صورت حس‌های بدنی تجربه شوند. اضطراب به‌صورت یک مشکل فیزیولوژیکی خود را نشان می‌دهد تا توجه را از مسائل روانی آزاردهنده دور سازد.
    مثال: کودکی صبح روز امتحان دچار شکم درد و حالت تهوع می‌شود.

    مکانیسم دفاعی عمل‌زدایی یا آندوینگ (undoing)

    وقتی فرد بخاطر فکر یا رفتارش احساسی غیر‌ قابل قبول یا ناراحت‌کننده دارد، طوری عمل می‌کند انگار که آن کار را انجام نداده است تا به نحوی تاثیر آن کار را از بین ببرد. مثلا کسی که با مصرف مواد مخدر به بدن خود آسیب زده، تصمیم می‌گیرد غذای خوب بخورد یا مثلا کسی که دزدی می‌کند و بعد صدقه می‌دهد.

    مکانیسم دفاعی معطوف کردن علیه خویشتن
    (turning against the self)

    وقتی فرد از موضوعی خشمگین است و نمی‌تواند به موضوع اصلی خشم خود را نشان دهد به‌صورت ناخودآگاه اما این خشم را به خود انتقال می‌دهد. مثلا فردی از دست پدرش عصبانی است و چون نمی‌تواند خشمش را به پدر ابراز نماید به ‌صورت ناخودآگاه شروع می‌کند به انتقاد کردن از عدم توانایی خودش.

    مکانیسم دفاعی واکنش وارونه
    (reaction formation)

    احساسات غیر‌قابل قبول به‌صورت متضاد خود را نشان می‌دهند. احساس‌ها به شکل رفتاری درمی‌آیند که از نظر اجتماع قابل قبول‌تر است اما این اتفاق معمولا به شکل اغراق‌آمیزی اتفاق می‌افتد. مثلا کسی که از کودکش خشمگین است و بشدت از او مراقبت می‌کند. گاهی ممکن است شدت آن به قدری زیاد باشد که زندگی را برای کودک بسیار سخت کند.

    مکانیسم دفاعی همانندسازی (identification)

    در این مکانیسم جنبه‌هایی از فرد دیگر را که آرزویش را دارد، درونی می‌کند. برای مثال فرد می‌کوشد مانند کسی که او را الگوی خود می‌داند رفتار کند. مثلا دختری نسبت به دوستش که موقعیت بهتری از وی دارد حسادت می‌کند و سعی دارد مثل او لباس بپوشد.

    مکانیسم دفاعی برونی‌سازی (externalization)

    با استفاده از این مکانیسم دفاعی افراد تعارضات درونی خود را به شرایط بیرون نسبت می‌دهند. انگار که این تعارضات در موضوع بیرونی وجود دارند. مثلا دختری درباره این موضوع شکایت دارد که نمی‌داند کدام خواستگار شرایط خوبی دارند و باید چکار کند درحالی‌که طی صحبت‌ها متوجه می‌شویم او خودش در رابطه با ازدواج احساسات دوگانه‌ای دارد و موضوع مربوط به خواستگاران نیست. این مکانیسم مفهوم کلی‌تری نسبت به فرافکنی دارد. در فرافکنی فرد احساسات خود را به دیگران نسبت می‌دهد اما در این مکانیسم فرد تعارضات درونی خود را مربوط به موضوع بیرون می‌داند.

    مکانیسم دفاعی جنسی‌سازی (sexualization)

    برای اجتناب از احساسات ناراحت کننده و اضطراب‌آور مسائل غیرجنسی را به مسائل جنسی تبدیل می‌کند. دختری بعد از دعوا با پدر و مادر با عصبانیت خانه را ترک و به کلاس رفته و برای معلمش عشوه‌گری می‌کند.

    مکانیسم دفاعی احساساتی بودن مفرط

    (excessive emotionality)

    در این مکانیسم فرد فکر را واپس می‌راند و عاطفه در خودآگاه می‌ماند. این امر باعث ابراز احساسات به شیوه‌ای غیر طبیعی و با شدت می‌شود. این مکانیسم برعکس عقلانی‌سازی است.

    سازگارانه‌ترین مکانیسم های دفاعی

    کسانی که از این دفاع‌ها استفاده می‌کنند معمولا از کارکرد خوبی برخوردارند و معمولا خودآگاهانه هستند اما در شرایطی که به‌صورت افراطی به‌کار گرفته شوند می‌توانند ناسازگار باشند.

    مکانیسم دفاعی سرکوب (suppression)

    در این دفاع فرد به صورت آگاهانه تلاش می‌کند افکار یا احساساتی که برای وی آزار‌دهنده و اضطراب‌آور هستند را از آگاهی خود دور سازد برخلاف واپس‌رانی که به‌صورت ناآگاهانه صورت می‌گیرد. فرد درمورد چیزی که برایش ناراحت کننده است می‌گوید :«این موضوع خیلی ناراحت‌کننده هست دیگه بهش فکر نمی‌کنم».

    مکانیسم دفاعی شوخی (humor)

    در این دفاع شخص افکار و عواطف دردناک را سرسری می‌گیرد. درمورد اتفاقات تلخ جوک می‌سازد. مثل شخصیت چندلر در سریال Friends که حتی در معرفی خود می‌گفت:«سلام من چندلرم و وقتایی که در موقعیت ناراحت کننده باشم جوک می‌سازم!»

    مکانیسم دفاعی نوع‌دوستی (altruism)

    فردی که از این مکانیسم استفاده می‌کند به دیگران کمک می‌کند تا احساسات منفی و عواطف دردناکش کاسته شود. مثلا در خیریه‌ها عضو می‌شود و به نیازمندان کمک می‌کند که اگر به‌صورت افراطی انجام شود ناسازگارانه محسوب می‌شود.»

    مکانیسم دفاعی تصعید یا والایش (sublimation)

    زمانی اتفاق می‌افتد که فکر یا احساس ناراحت کننده و اضطراب آور به شکل فعالیت مفید و قابل قبول در می‌آید. مثلا افراد پرخاشگر ممکن است اقدام به استخدام در ارتش نمایند یا به ورزش‌هایی همچون بوکس روی بیاورند. یا فردی که خشم دارد آن را به‌صورت شعر، نقاشی یا داستان در بیاورد.

    سخن پایانی

    احتمالا وقتی انواع مکانیسم‌های دفاعی را می‌خواندید تعدادی از آن‌ها برایتان تداعی شد. ممکن است بعضی از آن‌ها را در یک شخصیت داستانی، دیگران یا خودتان دیده باشید. این قدم خوبی برای بهتر شناختن خودتان است اما در واقع تشخیص یک مکانیسم دفاعی در یک شخص واقعی کار راحتی نیست، به خصوص اگر آن شخص خودتان باشید چرا که ممکن است در هنگام همین تشخیص‌ها از بعضی مکانیسم‌های دیگر استفاده کرده باشید.

    نتیجه‌بخش‌ ترین کار برای تشخیص مکانیسم‌های دفاعی و جایگزینی آن‌ها با دفاع‌های پخته‌تر این است که به یک متخصص مراجعه کنیم تا روند درمانی طی شود. تشخیص و درمان مسئله‌ای که سال‌ها با ما زیسته، در یک جلسه و مدت خیلی کوتاه امکان پذیر نیست. ما به عنوان یک انسان پیچیدگی‌های منحصر به فرد خود را داریم که نمی‌توان مشکلات آن‌ها را با نسخه‌ی سرپایی درمان کرد.

    اگر علاقمندید در کنار یک روانکاو یا درمانگر متخصص در این حوزه، تحلیل خود را آغاز کنید، می‌توانید به شماره واتساپ کلینیک تجربه زندگی (989031492837) پیام دهید.

    اگر تجربه‌ای در کشف مکانیسم‌های دفاعی خود در جلسات تحلیل داشته اید، در بخش دیدگاه با ما به اشتراک بگذارید.

  • انتقال و انتقال متقابل در روان‌درمانی تحلیلی

    انتقال و انتقال متقابل در روان‌درمانی تحلیلی

     

    انتقال و انتقال متقابل

    انتقال و انتقال متقابل دو مفهوم بسیار مهم در روانکاوی هستند. زمانی که دو نفر در یک اتاق و هفته‌های متمادی با هم صحبت می‌کنند، هر دوی آنها نسبت به هم احساساتی را تجربه می‌کنند.

    احساساتی که مراجع نسبت به درمانگر دارد، انتقال و احساسات درمانگر نسبت به مراجع را انتقال متقابل می‌نامیم.

    درمان تحلیلی (روانکاوانه) یک تجربه ارتباطی هیجان محور، عاطفی و اصلاح کننده است، یعنی رابطه‌ی بین درمانگر و مراجع، درمان کننده است پس هر رابطه‌ی خاصی که میان درمانگر و مراجع به وجود می آید اهمیت زیادی دارد.

    فروید چگونه متوجه انتقال در مراجعین شد؟

    فروید در رابطه درمانی روانکاوانه با مراجعینش، آنها را تشویق می‌کرد تا هر آنچه به ذهنشان خطور می‌کند، بیان کنند. اما برخی از مراجعین در جریان این تداعی‌ها توقف می‌کردند. او متوجه شد طی درمان، نگرش بیمار نسبت به درمانگر تغییر می‌کند و این تغییرات دربرگیرنده مولفه‌های هیجانی مهمی هستند که می‌توانند با ایجاد وقفه در فرآیند تداعی کلامی در درمان، مانع اساسی ایجاد کند. بنابراین انتقال به شکل مقاومتی عمل می‌کرد که باعث توقف روانکاوی می‌شد.

     اما فروید متوجه شد انتقال اطلاعات بسیار زیادی درباره‌ی روابط ابژه‌ی درونی بیمار و اینکه گذشته او چگونه در زمان حال تکرار می‌شود، آشکار می کند.

    فریدمن انتقال را به عنوان «مقاومت کامل و بی نقص» تعریف می کند که باعث می شود گزارش دادن بیمار درجلسات متوقف شود، اما در عین حال وسیله‌ای ضروری برای منتقل کردن موضوعات ناخودآگاه به حوزه‌ی عملکرد روانکاوی است.

    فروید انتقال را تکنیک بسیار مهمی برای کشف مراجع می‌دانست، در حالی که درباره انتقال متقابل هشدار می‌داد و آن را برای درمان تهدید کننده می‌دانست.

    در ادامه می‌خوانیم که انتقال و انتقال متقابل به شرط بررسی و واکاوی ، چگونه می‌تواند به پیشرفت جلسات درمان و درمانگر کمک کند.

    انتقال چیست؟

    انتقال در اصطلاح عامیانه زمانی به کار می‌رود که چیزی را از یک جا به جای دیگری حرکت می دهیم.

     اما «انتقال» یا (transference) در روانکاوی اصطلاحی است که بر اتفاقی بسیار متداول در زندگی روزمره دلالت می‌کند؛ فرد تضادها، وابستگی‌ها و پرخاشگری‌های حل نشده‌ی خود را به سوی فرد دیگری جا به جا می‌کند.

    انتقال از اصیل ترین بخش‌های انسانی‌ما نشأت می‌گیرد، یعنی ریشه‌ی آن در ظرفیت ما برای عشق ورزی، نفرت و حسی نسبت به خود که از گذشته‌ی منحصر به فردمان می‌آید. از منظر فروید تمام رابطه‌ی فرد با محیط انسانی‌اش، انتقال است.

    در واقع انتقال در روان درمانی زمانی اتفاق می‌افتد که احساسات، خیال‌پردازی ها، باورها و پیش فرض های مراجع نسبت به شخص مهمی در زندگیش به سمت درمانگر جابه جا می‌شود. در اکثر موارد این اتفاق ناخودآگاه رخ می‌دهد و مراجع خودش از آن با خبر نیست.

    انواع انتقال

    انتقال مربوط به عاطفه، انتقال مثبت و منفی است.

    انتقال مثبت احساساتی هستند که از نگرش‌های مبتنی بر مهربانی، اعتماد، ملاطفت و احترام نسبت به درمانگر ناشی می‌شود، که به شرح زیر است:

    آرمانی سازی

    مراجع درمانگر را فردی باهوش‌تر، مهربان‌تر و کامل‌تر از آنچه واقعاً هست، تصور می‌کند

    انتقال شهوانی

    عاشق درمانگر شدن و آرزوی خواسته شدن از جانب او نمونه‌ای از انتقال شهوانی است.

    انتقال شهوانی سازی شده

    به نوع خاصی از احساسات جنسی نسبت به درمانگر اشاره دارد که سریع تر از انتقال شهوانی روی می‌دهد و به شکلی پرخاشگرانه و شهوانی است.

    در واقع نیازی به تعبیر انتقال مثبت نیست، مگر اینکه مراجع با بیش از حد آرمانی سازی درمانگر یا انتقال شهوانی سازی شده مانع روند درمان شود. در حقیقت انتقال مثبت به مثابه چسبی است که درمان را نگه می دارد.

    انتقال منفی شامل احساساتی مثل: خشم، تنفر، خوارشماری، غبطه و تحقیر نسبت به درمانگر است.

     

    انتقال و انتقال متقابل در روان درمانی و روانکاوی

     

    پرداختن به انتقال منفی بسیار با اهمیت است، به خصوص اگر آن قدر منفی باشد که درمان را تهدید کند. پرداختن به انتقال منفی باید با ظرافت و حساسیت انجام شود، به نوعی که به مراجع آسیب وارد نکند.

    انتقال مربوط به گذشته

    بخشی از احساسات انتقالی، مربوط به دوران کودکی فرد است. در اینجا مهم است مراجع، ارتباط با درمانگر را طوری تجربه کند «انگار که» درمانگر فردی از گذشته است.

    به طور مثال شخصی را در نظر بگیرید که از صحبت کردن درباره یک راز احساس سرافکندگی شدیدی دارد، احتمالا این حس به تاریخچه ی دوران کودکی او بر می گردد؛ به عبارت دیگر به زبان آوردن راز،  می تواند شرم آور باشد و باعث شود مراجع،  رابطه با درمانگر را طوری تجربه کند، انگار که درمانگر مادر زمان کودکی اوست.

    این انتقال‌ها را می‌توانیم، باقی مانده روابط دوتایی (پیش ادیپی) و یا روابط سه تایی (ادیپی) بدانیم. روابط دوتایی مربوط به سه سال اول زندگی و دوره‌ی ادیپی مربوط به سه الی شش سال اول زندگی می‌باشد.

    انتقال جابه جا شده

    وقتی احساسات انتقالی شدیدتر و ناگهانی تر از آن چیزی باشد که بتواند خودآگاه شود، ممکن است مراجع آن را طوری تجربه کند که انگار به شخص دیگری تعلق دارد.

    مثل زمانی که شخص از مدیر خود عصبانی است اما عکس العملی نشان نمی‌دهد و در عوض بی‌جهت سر فرزندش مدام داد و فریاد می‌کند. عملا وقتی از این افراد می‌پرسیم از چه چیزی عصبانی هستید می‌گویند نمی‌دانم.

    انتقال مربوط به رابطه درمانی اکنون یا مربوط به گذشته؟

     متمایز کردن احساسات انتقالی، از رابطه‌ درمانی واقعی به خودی خود می تواند عملی درمانی باشد، زیرا به بیمار فرصت می‌دهد که در مورد احساسات پیچیده در حالی که اتفاق می‌افتند، راحت‌تر صحبت کند.

    تشویق مراجع به توصیف تجربه‌ی همان لحظه با درمانگر که تجربه‌ی (اکنون و اینجا) نامیده می‌شود، تکنیکی است که برای رشد ذهنی سازی (mentalization) استفاده می شود؛ ذهنی سازی توانایی توصیف تجربه ی درونی و تجربه ی دیگران و درک تفاوت بین آنهاست.

    چرا انتقال در روانکاوی و درمان تحلیلی مهم است؟

    در روان درمانی تحلیلی، احساسات انتقالی راهی برای شناخت روابط مهم در زندگی یک مراجع است.

    مراجعین می توانند بارها و بارها به ما بگویند که در مورد رئیسشان، یارشان، والدینشان چه احساسی دارند، اما وقتی از احساسشان نسبت به ما می‌گویند، یک موقعیت منحصر به فرد، برای فهمیدن نحوه‌ی ایجاد ارتباطشان با دیگران، به دست آورده‌ایم. مراجعین ناگریز نسبت به درمانگر همان احساساتی را تجربه می‌کند که نسبت به افراد دیگر در زندگی‌اش دارد. این احساسات «انتقال» نام دارد.

     

    انتقال و انتقال متقابل در روان درمانی و روانکاوی

     

    اگر مراجع به شیوه‌ی خاصی به ما واکنش نشان دهد، می‌توانیم مطمئن باشیم که به همان شیوه به افراد دیگر زندگی‌اش واکنش نشان می‌دهد. خودآگاه کردن این واکنش‌ها و مرتبط کردن آنها به منبع درست، برای مراجعین این امکان را فراهم می‌کند که بتوانند در مورد نحوه‌ی واکنش شان به دیگر افراد در زندگی روزمره آزادانه تصمیم بگیرند. گفتگو در خصوص انتقال موجب ارتقای کلی روابط مراجع می‌شود.

    گاهی توصیه می‌شود از تعبیر انتقال اجتناب شود. برخی درمانگران در شرایطی که انتقال بیمار مثبت است و روند درمان را تسهیل می‌کند، بر اساس این اصل پایه‌ای که «سری که درد نمی کند را دستمال نمی بندند» ترجیح می‌دهند آن را مورد تعبیر یا کاوش قرار ندهند. یک راهنمای مفید در این مورد این است که وقتی انتقال تبدیل به مقاومتی در برابر فرایند درمان شد، یعنی انتقال منفی در مراجع اتفاق افتاده و باید تعبیر شود.

    چرا کار با انتقال بسیار حساس است ؟

    اگر زمان ارائه تعبیر انتقال درست باشد، مراجعان می‌توانند از آن استفاده کنند تا بفهمد الگویی که در درمان رخ می‌دهد چه شباهت‌هایی با الگوهایی دارد که در سایر روابط‌شان وجود دارد. اما اگر از ابتدا با مجموعه ای از مداخلات اعتباردهی همدلانه، محیط دربرگیرنده مناسبی ایجاد نشده باشد که مراجع در آن احساس کند که درک می‌شود، ممکن است مراجع تعبیر انتقال را به شکل حمله به خود ببیند. به عبارتی کار با انتقال، قرار گرفتن در لبه‌ی پرتگاه درمانی است.

    در نظر داشتن تغییراتی که هنگام پرداختن به انتقال در پیمان درمانی ایجاد می‌شود می‌تواند روش موثری باشد برای اینکه بفهمیم تعبیر انتقال مفید بوده است یا نه. اگر بیماران موضوعات جدیدی را مطرح کنند که درارتباط با این تعبیر است یا درباره‌ی این تعبیر و بصیرت به شکلی توام با همکاری درمانگر کار کنند، این پاسخ نشان دهنده‌ی بهبود پیمان درمانی است. اگر بیماران در پاسخ به تعبیر انتقال، ساکت یا برافروخته شوند احتمالا نشان دهنده‌ی از هم پاشیده شدن پیمان درمانی است.

    با افزایش بسامد جلسه‌ها، شدت انتقال بیش تر می‌شود و با این ترتیب می‌تواند آماج اصلی مداخله‌های درمانگر قرار گیرد. انجام روان درمانی روانپویشی دراز مدت با جلسات کمتر از یک بار در هفته بسیار سخت است، چرا که در این حالت تداوم درمان از جلسه‌ای به جلسه بعد قطع می شود و نیز وقتی بسامد جلسات کم است، تمرکز بر موضوعات مرتبط با انتقال دشوار است.

    «میزان تاکید بر کار با انتقال را باید بر حسب هر بیمار تعیین کرد. درمانگران همیشه باید این را در ذهن داشته باشند که انتقال به خودی خود یک هدف نیست، بلکه وسیله‌ای است برای رسیدن به هدف. ما از انتقال استفاده می‌کنیم تا به مراجع کمک کنیم تا بتواند روابط مهم بیرون از درمانش را درک کند.»

    نکته قابل توجه:

    پژوهش ها نشان می‌دهند که در بیماران دارای عملکرد بالا که حس خوبی از روابط ابژه در یک پیمان درمانی مثبت دارند، تعبیر برون انتقالی می تواند به اندازه تعبیر انتقال یا بیش از آن در ایجاد تغییر موثر باشد.

    انتقال متقابل چیست؟

    انتقال متقابل (countertransference)، مجموعه احساساست درمانگر نسبت به مراجع است که هم شامل احساسات خودآگاه و هم احساسات ناخودآگاه می شود.

    انتقال متقابل همیشه حاضر است و بر خلاف تصور روانکاوان قدیمی که معتقد بودند درمانگر باید از هر احساسی نسبت به مراجع رها باشد، درمانگران امروزه معتقدند نه تنها نمی‌شود از آن اجتناب کرد، بلکه به شیوه های مختلف کار درمان را غنی می‌سازد.

    آگاه بودن درمانگر از احساساتش نسبت به مراجع، به او کمک می‌کند مداخلات موثرتری داشته باشد. اما باید توجه داشته باشیم به طور مستقیم آن احساسات را با مراجع در میان نمی‌گذاریم.

    انتقال متقابل چند نوع است؟

    این احساسات دو نوع می‌باشد، بعضی از آن‌ها از مراجع نشات می‌گیرند و برخی دیگر از خود درمانگر.

    گاهی اوقات احساسات ما نسبت به مراجع از یک صفت یا رفتار خاص او به وجود آمده است. مثل زمانی که مراجع صورت حساب را پرداخت نکرده است و درمانگر از این کار مراجع عصبانی است.

    و نوع دوم مراجعانی که ما را به یاد موضوعی در زندگی خودمان مانند یک موقعیت آسیب زا یا یک رابطه می اندازند.

    یک راه خوب برای تشخیص دادن این نوع انتقال متقابل این است که درمانگر از خود بپرسد آیا این واکنش را تنها نسبت به این مراجع دارد (در این صورت این احساسات از مراجع نشات گرفته است)، یا اینکه این واکنش را نسبت به بسیاری از مراجعین دارد (در این صورت این احساسات از درون خود درمانگر ناشی می‌شود).

    چرا انتقال متقابل اهمیت دارد؟

    شناخت احساسات انتقال متقابل به ما کمک می‌کند تا دریابیم چگونه و چه زمانی مداخله مناسب انجام دهیم. همچنین این احساسات به ما در تشخیص، ارزیابی و درمان مراجع مان کمک می‌کند.

    در طول درمان همدلی با مراجع یک امر طبیعی است که به آن انتقال متقابل همساز (concordante) می‌گوییم.

    در مواردی ممکن است همانند سازی درمانگر با افرادی باشد که بیمار با آنها رابطه دارد که آن را انتقال تقابل مکمل (complemantary) می‌نامیم.

    هر دو انتقال متقابل کمک می‌کنند درمانگر، در مورد مراجع و روابطش با دیگر افراد، اطلاعات زیادی به دست آورد.

    نکته:

    در کار با مراجعین مختلف ، انتقال متقابل به ما کمک می کند خودمان را بهتر بشناسیم و به عبارتی در جریان درمان، ما هم مانند مراجع رشد روانی پیدا کنیم.

    اگر از انتقال متقابل آگاه نباشیم چه می شود؟

    احساسات ما نسبت به مراجع می تواند در ناخودآگاه باشد. گاهی اوقات در سوپرویژن متوجه آن می شویم. وقتی این احساسات وارد سوپرویژن می شود، آن را روند موازی می نامیم. مهم است در مورد احساساتمان درسوپرویژن فکر کنیم و ببینیم آیا موضوعی در مورد مراجع به رابطه سوپروایزری جابه جا شده است؟

     

    انتقال و انتقال متقابل در روان درمانی و روانکاوی

     

    وقتی احساسات ما نسبت به مراجع خارج از آگاهی ما باشد، ممکن است منجر به واکنشی از ما نسبت به مراجع شود، که آن را کنش نمایی می نامیم.

    اگر درمانگر احساسات متقابلش را پیگیری کند، متوجه شیوه‌ی مهم مراجع در ارتباط گرفتن با افراد دیگر می‌شود.

    درک و گفتگو در خصوص کنش نمایی‌ها مهارت ارتباطی، ذهنی سازی و درک پویایی‌های ارتباط را در فرد بالا می‌برد.

     

    سخن پایانی

    یادداشت سردبیر: همان طور که در این مطلب خواندیم انتقال و انتقال متقابل مسئله‌ی حساسی در رابطه درمانی است. پس به عنوان درمانگر و همچنین به عنوان مراجع باید به نکات ویژه‌ای برای حفظ ارتباط درمانی حتی در فضای مجازی توجه داشته باشیم. به همین منظور مطلبی با عنوان «راهنمای اصول اخلاقی درمانگران در فضای مجازی» تنظیم کرده‌ایم که نکات مهمی برای مراجعان و درمانگران را مطرح می‌کند.

    همچنین اگر درمانگر تحلیلی هستید یا در آینده قصد دارید بشوید، فارغ از مسئله‌ی آموزش لازم است در همین رویکرد به اندازه‌ی قابل قبولی روند درمان را طی کرده باشید. همچنین پس از آموزش و دریافت درمان، در ابتدای فعالیت به عنوان درمانگر تحت نظر سوپرویژن کار می‌کنید. این روند آموزشی چندجانبه، در دوره‌ی تجربه‌ی بالینی در مدرسه تجربه زندگی به دقت طراحی شده است. برای اطلاعات بیشتر و اپلای می‌توانید وارد این صفحه شوید.

    منابع:

    مبانی روان درمانی روانپویشی دراز مدت

    نوشته: دکتر گلن ا گابار

    رواندرمانی معطوف به انتقال برای اختلال شخصیت مرزی

    نوشته: اوتو ف. گرنبرگ و همکارانش

     

  • تولد عاملیت در فضای بین مادر و نوزاد

    تولد عاملیت در فضای بین مادر و نوزاد

    اگر تجربه‌ی مادر شدن را داشته اید، به خاطر دارید که اولین باری که مادر شدید چه حسی داشتید؟ آیا نیاز به یادگیری مادری داشتید یا مادری غریزی است؟ چقدر به تجربیات کودکی خودتان از مادرتان اعتماد داشتید؟ شاید دوست داشتید مادری شبیه مادر خودتان باشید یا برعکس، دوست نداشتید مادر خودتان را تکرار کنید.

     با مجله تجربه زندگی همراه باشید.

    عاملیت به چه معنی است؟

    آگاهی به اراده ی شخصی، اهمیت ذهن ، دیده و فهمیده شدن باعث شکوفایی انسان می‌شود. این تجربه یعنی «عاملیت شخصی» در مراحلی از زندگی انسان مثل آسیب پذیری، شکوفا شدن، تغییرات زندگی و شکل گیری و تغییر شخصیت مثل تجربه‌ی مادر شدن بسیار مهم است.

    روانکاو معروف دکتر دن اِسترن در کتاب «تولد یک مادر» بر اهمیت احتمال تغییرات ذهنی-شخصیتی، آسیب پذیری شدت یافته و نیاز به تأیید و دوست داشته شدن تاکید می‌کند.

    تضاد در تجربیات مادر بودن

    با توجه به تغییرات فیزیولوژیکی، هورمونی و روانی و آینده‌ی نامعلوم پیش رو، مادر آسیب پذیر و به دنبال راهنما است. در ذهنش دو تصویر می‌بیند: ارواح در مهد کودک که سمبل زمانی است که حس ترس و عدم دوست داشته شدن را تجربه کرده‌ یا تصویر فرشتگان در مهد کودک که یادآور زمانی است که دوست داشته شده، دیده شده و اهمیت داشته است. در نهایت مادر یا در تلاش برای تکرار آن تجربه و یا تصحیح آن نوع والد و حتی جلوگیری از تکرار آن است.

    این تصاویر با توصیه های دریافتی از اجتماع، فرهنگ و تاریخ تلاقی می‌کند. توصیه هایی در تضاد با هم: برای نگهداری از یک بچه یک لشکر آدم نیاز است! در حالی که مادر باید همه ی کارهای کودکش را به تنهایی با لبخندی بر لب انجام دهد! یا زیاد به بچه حساس نباش! زیاد دلسوزی نکن! اما محدودیت هایی هم لازم است تا بچه زیاد آزاد نباشد! مثال‌های در تضاد دیگر در مکالمات بین مادران شامل مادر کارمند یا مادر خانه دار، تنها خوابیدن بچه یا کنار والد خوابیدن، شیردهی مادر یا شیردهی با شیشه شیر… این توصیه‌ها نه تنها اجازه‌ی رجوع به ذهن خودش را به مادر نمی‌دهند، بلکه او را از هماهنگی با ذهن کودکش هم دور می‌کنند.

    واقعیت مادر بودن

    در اشتراک گذاری «واقعیت مادر بودن» و واضح کردن «مادر کامل مقدس» یک حرکت آنی اتفاق می‌افتد. در مرکز این مفهوم مادر بودن واقعی با تمام انحرافات و کمبود هایش، مفهوم اختیار شخصی مادر و کودک وجود دارد.

    مادر در ارتباط با کودکش مادر است. او نیاز های خودش را برای کودک  و به همان اندازه امیال، افکار و احساساتی راجع به کودک دارد. به همان صورت، کودک هم از همان ابتدا ذهنیت خودش را دارد. انکار این مسئله کودک را به یک حباب محض تبدیل می‌کند و همچنین باعث می‌شود مادر خود را موجودی نامرئی حس کند.

    احتمال اینکه یک مادر حس مادری را به یک روش خاص حس کند کم است. به احتمال زیاد او احساسات سریعا در حال تغییر را در پاسخ به نمودار تغییرات کودکش تجربه می‌کند. به احتمال زیاد مادر عشق و نفرت، قدرتمندی و ضعف، هیجان و رنجش، امید و ناامیدی، حیات و تهی شدن کامل را در دقایق مختلفی تجربه می‌کند.

    روانکاو معروف، جاناتان سلاوین اینطور اظهار می‌دارد که  عاملیت شخصی در کنار سایر عوامل مثل معلمان، تراپیست‌ها، پزشکان، دوستان و اعضای خانواده شکل می‌گیرد: کسانی که هنگام ناامیدی به ما امید می‌دهند، هنگام شک به خود ما را می‌پذیرند. متقابلا زمانی که دیگران ما را به عنوان موجودی بی‌همتا، جدا و توانا تایید نمی‌کنند عاملیت ما به خطر می‌افتد.

    به طرز زیبایی تنها کسی که می‌تواند در شناخت این توانایی ها و استعدادها به مادر کمک کند اغلب خود کودک اوست. جسیکا بنجامین، روانکاو، بر اهمیت مذاکرات دو نفره عاملیت بین مادر و فرزندش تأکید می کند. کودک مشتاق و نیازمند به رسمیت شناخته شدن توسط مادر است تا شکوفا شود. مادر نیز نیازمند تایید دیگران و مهمتر از آن تایید کودکش است تا شخصیت مادری اش حمایت شود.

     

    عاملیت در فضای بین مادر و نوزاد

     

    تحقیقات بئاتریس بیب و همکارانش بر روی تغییرات لحظه‌ای بین مادر و کودک نشانگر  تبادلی دائمی از افکار و احساسات بین مادر و کودک است. از طریق همین گفتگوهای احساسی نوبتی مثل کلام، حرکات صورت و زبان بدن عاملیت برای  مادر و کودک تحقق می‌یابد.

    تجربه‌ی ذهنی مادر از یک مادر موثر و واقعی از طریق تعامل با کودک متولد می‌شود و به همان صورت حس کودک از خود به عنوان یک شخص مجزا و توانای کامل.

    پاسخ‌هایی که یک مادر در کتب راهنما، وبلاگ ها و دیگران جستجو می‌کند اغلب در رابطه و هماهنگی بین خودش و کودکش وجود دارد. اگر مادر و کودک اجازه داشته باشند، قدردانی شوند، دیده شوند، دارای اهمیت باشند، حس زنده بودن را در خودشان پیدا می‌کنند.

    سخن پایانی

    پس از خواندن این مقاله چه حسی نسبت به خودتان دارید؟ اگر مادر شده‌اید، آیا شما هم تجربیات کودکی خود از مادرتان را تکرار کرده‌اید یا از آن خودداری کرده‌اید؟ شاید شما این آگاهی را داشته اید که مادر بودن تجربه‌ای نو است و در ارتباط با کودک خود آن را پرورش داده‌اید. اگر هنوز مادر نشده‌اید پس می توانید آمادگی های لازم را برای این تجربه‌ی جدید کسب کنید و بدون ترس از مادر ناکافی بودن قدم در راه مادر بودن بگذارید. نگران نباشید! هیچ کس نمی‌تواند ادعا کند مادر کاملی است.

    یادداشت سردبیر: اگر احساساتی که هم اکنون تجربه می‌کنید بیش از تحملتان است و چیزی در این فرآیند وجود داشته که نتوانستید آن را بپذیرید، حتما از یک درمانگر متخصص کمک بگیرید. البته گروه درمانی با راهبری رواندرمانگر نیز می‌تواند در این مسیر به شما کمک کند. در صورت تمایل به شروع درمان فردی یا گروه درمانی به شماره واتساپ کلینیک تجربه زندگی (989031492837) پیام دهید.

  • درآمدی بر ناخودآگاه جمعی یونگ

    درآمدی بر ناخودآگاه جمعی یونگ

    درست همانطور که همه‌ی انسان‌ها مشترکا دارای ویژگی‌های جسمی متداول و آمادگی زیستی برای داشتن فیزیک مشخص هستند (مانند داشتن دو پا، یک قلب و غیره)، تمام انسان‌ها آمادگی روان‌شناختی مشترکی نیز دارند. در این مطلب از مجله تجربه زندگی درباره‌ی ناخودآگاه جمعی و نکاتی درباره آن صحبت می‌کنیم.

    ناخودآگاه جمعی

    اولین بار کارل گستاو یونگ، روانکاوی سوئیسی، مفهوم «ناخودآگاه جمعی» (collective unconscious) را مطرح کرد. از نظر یونگ بخشی از اعماق ناهشیار ما به طور ژنتیکی از گونه‌ی انسان به ارث رسیده‌است و ناشی از تجربیات شخصی نیست.

    در بعضی از متون ناخودآگاه جمعی را «روان عینی» هم می‌نامند؛ اصطلاح روانِ عینی از آنجایی می‌آید که این بخش از روانِ ناخودآگاه مفهومی ذهنی نبوده و انسان می‌تواند مفاهیمی را که در ناخودآگاه جمعی عنوان شده، به طور عینی در متن زندگی خود مشاهده کند. (هر دو عبارت «ناخودآگاه جمعی» و «ناهشیار جمعی» برای این مفهوم به کار می‌روند اما «ناهشیار جمعی» به نسبت بیشتر صدق می‌کند.)

    طبق گفته‌های یونگ، ناخودآگاه جمعی در تمامی انسان‌ها وجود داشته و مسئول شماری از قدیمی‌ترین باورها و غرایز آدمیان، نظیر معنویت، رفتار‌های جنسی و غرایز زندگی و مرگ است.

    کارل یونگ کیست؟

    کارل گوستاو یونگ در سال 1875 در سوئیس یه دنیا آمد، یونگ روان‌پزشک و روانکاو بود و مکتب روانشناسی تحلیلی را بنیان نهاد. یونگ و فروید بعد از هفت سال کار و تحقیقِ همگام، نهایتا از هم جدا شدند و یونگ این مکتب را برای تفکیکِ نظریاتش از فروید تأسیس کرد. اصلی‌ترین تفاوتی که در توضیحات آنها درباره‌ی ناخودآگاه وجود دارد این است که فروید به شخصی بودنِ تمام ناخودآگاه اذعان داشت؛ درحالی‌که یونگ بخشی از آن را برگرفته از تجربیات جمعی در گذشته‌ی انسان‌ها می‌دانست.

     

    ناخودآگاه جمعی یا ناهشیار جمعی یونگ

     

    او مسئول ارائه و گسترش مفاهیمی چون ناخودآگاه جمعی و کهن‌الگو‌ها (archetypes) بود و همچنین شخصیت‌های درونگرا و برونگرا را معرفی کرد.

    تئوری مجموعه‌ی ناخودآگاه یونگ

    طبق گفته‌های یونگ ناخودآگاه جمعی، از مجموعه‌ای از اطلاعات و تصورات تشکیل شده است که هر فرد به همراه آن‌ها به دنیا می‌آید. این بخش از ناخودآگاه به دلیل تجربیات اجدادیمان میان تمامی گونه‌ی انسان مشترک است. اگر چه ممکن است انسان‌ها نسبت به دانشی که در ناخودآگاه جمعی‌اشان وجود دارد آگاه نباشند ولی تصور می‌شود که روان آدمی به هنگام بحران‌ها از این بخش کمک می گیرد.

    غرایز و کهن ‌الگو‌ها

    یونگ بر این باور بود که ناخودآگاه جمعی توسط مفاهیمی جهانی به نام کهن الگو‌ها بروز داده می‌شود. کهن الگو‌ها می‌توانند نشانه‌ها، نماد‌ها و یا الگو‌های رفتار و تفکر باشند که از نیاکانمان به ارث رسیده‌اند.

    یونگ اذعان داشت که این تصویرات افسانه‌ای و نماد‌های فرهنگی ثابت نیستند؛ در عوض کهن الگو‌های متفاوت می‌توانند در هر زمانی با هم ترکیب شده و همراه شوند. تعدادی از کهن الگو‌هایی که یونگ ارائه کرد:

    • تولد
    • مرگ
    • قدرت
    • تولد دوباره
    • آنیما
    • کودک
    • قهرمان
    • مادر

    یونگ کهن الگوی مادر را مهم‌ترین آن‌ها می‌دانست. او بر این باور بود که که این کهن الگو نه تنها در شکل اصلی کلمه‌ی مادر، مادربزرگ، نامادری و دایه آشکار می‌شود بلکه کلمات نمادینِ مربوط به مادر را نیز در بر می‌گیرد. کلماتی مثل:

    • باغ
    • بهار
    • چشمه
    • کشور
    • زمین
    • کلیسا
    • دریا
    • خدا
    • جنگل

    طبق عقیده‌ی یونگ کهن الگوی مادر هم می‌تواند جنبه‌های مثبتی نظیر عشق و گرمای مادری و هم منفی مثل مادر آزاردهنده و شوم را شامل شود.

    این نطریه‌ی یونگ در بسیاری از مسائل عمومی انسان‌ها جالب توجه است مانند:

    باورهای پیچیده

    عقاید دیرینه‌ای مثل مذهب و معنویت را می‌توان تا حدی ناشی از ناخودآگاه جمعی دانست. یونگ به این نتیجه رسید که شباهتِ جهانی مذهب‌های مختلف با یکدیگر دال بر این است که آن‌ها بخشی آشکار شده از ناخودآگاه جمعیِ ما هستند.

    مفاهیمی نظیر اصول اخلاقی، عدالت و خوب و بد نیز به همین نحو که برگرفته از ناخودآگاه جمعی بوده‌اند، توجیه می‌شوند.

    فوبی‌ها

    یونگ از نظریه‌ی ناهشیار جمعی برای توضیحِ ترس‌ها و فوبی‌های اجتماعی که در کودکان و بزرگسالان بدون دلیل خاصی نمایان می‌شوند، استفاده کرد. ترس از تاریکی، صداهای بلند، ارتفاع و خون همگی می‌توانند ریشه در ناخودآگاه جمعی داشته باشند که به عنوان خصیصه ژنی شناخته می‌شوند.

    برای مثال یک تحقیق به این نتیجه رسید که یک سومِ کودکان بریتانیایی در سن شش سالگی از مار می‌ترسند و این درحالی‌ است که احتمال برخورد با مار در بریتانیا بسیار کم است. این کودکان ممکن است تا به حال در موقعیت تراژیکی با مار روبرور نشده باشند ولی مارها همچنان در آن‌ها پاسخ اضطراب را ایجاد می‌کنند.

    رویاها

    رویاها به عنوان شاهراهی به ناخودآگاه جمعی شناخته شده‌اند. یونگ بر این عقیده بود که طبق کهن الگوهایی که ارائه کرد، نمادهای خاص در رویاها جهانی هستند. به بیان دیگر، نمادهای مشابه در خواب‌ها، دارای معنایی مشابه ولی برای افرادی مختلف هستند. یونگ از ناهشیار جمعی برای تعبیر رویا نیز استفاده می‌کرد.

    یونگ بر این باور بود که خواب‌ها چیزی بیش از آرزو‌های سرکوب شده هستند (نظر فروید در مورد خواب‌ها). انسان در خواب به جبران آن بخش از روان که در زندگیِ هشیارانه عقب افتاده‌ است نیز می‌پردازد.

    آیا نظریه ناهشیار جمعی یونگ علمی‌ است؟

    از لحاظ تاریخی، از زمانی که یونگ نظریه‌اش را گسترش داد، بحث‌هایی در مورد این که ناهشیار جمعی نیازمند تفسیر عینی و یا ذهنی است، وجود داشته است.

    در محافل علمی، تفسیر عینی این نظریه غلط شمرده شده است چرا که اثباتِ علمی این که نمادهای فرهنگی و تصویرهای خیالی از ابتدای تولد همراه ما بوده است، دشوار است.

    در عوض، تفسیرات ذهنی بیشتر اساسِ علمی دارند. باور‌ بر این که انسان‌ها الگوهای رفتاری مشترک دارند به این تفسیرات قوت بخشیده است.

    نقش باکتری در ناخودآگاه جمعی

    امروزه مفهومِ ناخودآگاه جمعی در حوزه‌های گوناگونی آزمایش می‌شود. برای مثال تحقیقات روانپزشکی به دنبال نقش باکتری‌ها در ناخودآگاه جمعی هستند. در روده‌ی آدمی باکتری‌هایی وجود دارند که حدود 2 میلیون ژن را شامل می‌شوند. این باکتری‌ها ترکیباتی را تولید می‌کنند که از لحاظ عصبی فعال هستند، یا به اصلاح دیگر نورواکتیو (neuroactive) اند. عده‌ای از دانشمندان بر این عقیده‌اند که این ترکیباتِ نورواکتیو جزئی از ناخودآگاه جمعی بوده و در تنظیم رفتارِ آدم نقش دارد. اگر این نظریه درست باشد، تحقیقاتِ این حوزه نقشی پر رنگ در آیندهِ روان‌شناسی خواهد داشت.

    سخن پایانی

    یادداشت سردبیر: یونگ پس از اختلافاتی که با فروید داشت، نظریه‌های خود را برپایه‌ی تئوری‌های او توسعه‌ داد. حتی پس از این اختلافات یونگ بخشی از نظریاتش را برای فروید ارسال کرد و پس از آن، فروید از او خواست که ارتباطشان را ادامه ندهند. این جدایی زمینه‌ را برای یونگ مهیا کرد تا رویکرد «روان‌تحلیلی» خود را بنیان بگذارد.

    هرچند یونگ نظریات مختلف و قابل تفکری ارائه داد اما در مؤسسه‌ها و دانشگاه‌های برجسته، بیشترِ این نظریات به دلیل «به اندازه کافی علمی نبودن» کمتر تحت مطالعه و تدریس قرار می‌گیرند.

    شما می‌توانید در مطلب زندگی‌نامه یونگ با دیگر نظریات او نیز آشنا شوید.

  • کاربرد همدلی در روان درمانی

    کاربرد همدلی در روان درمانی

    در سال 1957 کارل راجرز در مقاله‌ی بسیار ارزشمندش به نام «شرایط کافی و ضروری برای تغییر شخصیت در روند درمان» درباره‌ی نقش همدلی در ایجاد تغییرات مثبت در مراجع به تفصیل سخن گفته است.

    همدلی در روان درمانی

    راجرز در بخشی از این مقاله می‌نویسد:

    «همدلی فهم دنیای خصوصی مراجع است به نحوی که انگار دنیای خودتان تجربه می‌کنید. البته به شرط اینکه «به نحوی که انگار» را حذف نکنیم. باید در نظر داشته باشیم که همدلی برای روند درمان ضروری است. همدلی، درک کردن احساس خشم، ترس یا آشفتگی مراجع است طوری که انگار احساسات خودتان هستند اما بدون خشمگین شدن، ترسیدن یا آشفته شدن و درگیر شدن خودتان»

    در ادامه می‌خوانیم که چرا همدلی فارغ از سایر تکنیک‌ها در روند درمان اهمیت دارد. اینکه چگونه در درمان پدید می‌آید، چطور استفاده می‌شود و روانشناسان چگونه می‌توانند مهارت‌های همدلانه را در خود پرورش دهند. در بخش پایانی این مطلب با نحوه‌ی ایجاد و استفاده‌ی همدلی در گروه‌درمانی تحلیلی آشنا خواهیم شد.

    همدلی یعنی چه؟

    مفهوم همدلی تاریخچه‌ی طولانی در روانشناسی دارد. اوایل قرن بیستم احتمالاً ادوارد تیچنر (Edward Titchener) اولین کسی بود (یا از اولین افرادی بود) که در حوزه‌ی روانشناسی واژه‌ی «empathy» به معنای همدلی را به جای اصطلاح آلمانی «einfühlung» در زبان انگلیسی به کار برد. اما با تحقیقات نظام‌مند روانشناسی در قرن بعدی تعاریف دقیق‌تر و شفاف‌تری از مفهوم همدلی به دست آمد.

    این اصطلاح عموماً به دو ساخت اشاره دارد که بعضاٌ مورد بحث نیز بوده است. اولی اشاره دارد به روندی که طی آن فرد خود را جای دیگری تصور می‌کند؛ یعنی فرد توانایی دیدگاه‌گیری و نقش پذیری داشته باشد. این نزدیکترین تعریف به توصیف راجرز (1957) از همدلی است. ساخت دوم اشاره دارد به تجربه‌ی واکنش هیجانی که نسبت به موقعیت دیگری، داریم. به این نوع از تجربه احساسات همدلی هیجانی یا توجه همدلانه می‌گویند.

    اما در اینکه همدلی خصلت (trait) است یا حالت (state)، تردیدهایی وجود دارد. همینطور درباره‌ی اینکه دیدگاه‌گیری چه‌طور با هیجان همدلانه (empathic emotion) مرتبط می‌شود، چه‌طور می‌توان دیدگاه‌گیری داشت و آیا ماهیت هیجان بر رفتارما و تجربه‌ی همدلی توسط مخاطب ما اثر می‌گذارد یا خیر.

    انواع همدلی

    مارک دیویس (Mark Davis) برای شفاف سازی ابهام موجود در این تعریف مدلی را ساخت که رفتار همدلانه را به چهار ساخت وابسته به هم طبقه‌بندی می‌کند. بین هر ساخت موجود در این مدل ارتباط محکمی برقرار است و هر ساخت بر ساخت‌های بعدی و نیز بر ساخت‌های همجوار تأثیر می‌گذارد.

    اولین ساخت در این مدل مربوط به ویژگی‌های پیشین است؛ یعنی توانایی دیدگاه‌گیری ذاتی فرد، تمایل او برای تجربه کردن پاسخ‌های هیجانی که در موقعیت ایجاد می‌شوند و شباهت میان فرد همدل و مخاطب او. از مهم‌ترین ویژگی‌ها برای فردی که می‌خواهد همدلی داشته باشد تمایل به ارزیابی خود در مورد تجربیات گذشته و همین طور ارزش‌ها و سوگیری‌هایی است که بر دیدگاه‌گیری‌ او اثر می‌گذارد.

    دومین ساخت در مدل، با فرآیندهایی مرتبط است که که فرد همدل باید با آنها سروکار داشته باشد. این فرآیندها شامل رفتارهای ناخودآگاه هستند (مانند تقلید حرکتی). همان رفتارهایی که بر پایه‌ی پاسخ‌های شرطی و دید‌گاه‌گیری (فرآیندی اختیاری‌تر و از نظر شناختی پیچیده‌تر) قرار دارند. در حقیقت برای درک دیدگاه دیگری از چند راهبرد استفاده می‌کنیم.

    مثلاً خودمان را در موقعیت آنها فرض می‌کنیم، از دیدگاه خودمان استفاده می‌کنیم اما برداشت خود را طوری تنظیم می‌کنیم که بتوانیم وضعیت منحصر به فرد دیگری را در نظر بگیریم، به زمانی فکر می‌کنیم که موقعیتی مشابه مخاطبمان داشته‌ایم، از رفتارهای قالبی و روش‌های آروینی (روش‌هایی که بر اساس قاعده‌ای تجربی یا برگرفته از طبیعت جواب خوبی در مدت زمان معقول برای مسئله ارائه می‌کنند) استفاده می‌کنیم تا بفهمیم افراد در موقعیت‌های گوناگون چه احساسی دارند. نتیجه‌ی این فرآیندهای همدلانه پیامدهای درونی و بین‌فردی برای شخص همدل است.

     

    همدلی در روان درمانی

     

    در ساخت سوم پیامدهای درونی شامل پاسخ‌های عاطفی فرد همدل است؛ مانند وقتی که او همان عاطفه‌ی مخاطب یا عاطفه‌ای شبیه به آن را احساس می‌کند (پیامد موازی) یا وقتی عاطفه‌ی فرد همدل پاسخی است به وضعیت مخاطب اما الزاماً همان عاطفه‌ای نیست که دیگری آن را تجربه کرده است (پیامد واکنشی).

    این پیامد در دل خود توجه همدلانه، شفقت و دلسوزی را برای دیگری دارد و اگر هیجان احساس شده بیزاری برانگیزد و بیشتر معطوف به خود باشد تا دیگری ممکن است رنج فردی نیز در پی داشته باشد. پیامدهای واکنشی- عمدتاً پاسخ‌های احساسی، دلواپسانه و شفقت‌انگیز- حاکی از واکنش هیجانی درمانگر هستند تا اینکه تجربه‌ی همان هیجانات موازی با مراجع باشند.

    در نهایت پیامدهای بین‌فردی شامل طیفی از رفتارهای بین‌ فردی است. نوع‌دوستی و کمک‌کردن بیشترین رفتارهایی هستند که در این زمینه مورد پژوهش قرار گرفته‌اند. بر اساس این تحقیقات توجه همدلانه، فرد همدل را برای کمک به دیگری ترغیب می‌کند اما رنج فردی مانع چنین رفتارهای یاری‌رسانی می‌شود.

    در مدل دیویس به توانایی‌های شناختی و احساسی فرد همدل (در اینجا منظور درمانگر است) تکیه می‌شود اما نحوه‌ی نشان دادن همدلی به مراجع نیز بسیار حائز اهمیت است. در ارتباط با تجربه‌ی مراجع می‌توان این مدل را به شکلی مشابه به کار ببنیدیم؛ با بررسی اینکه آیا مراجع می‌پذیرد که درمانگر می‌خواهد دیدگاه او را درک کند (فرآیند)، نسبت به او شفقت دارد (پیامد درونی) و سعی دارد به او کمک کند (پیامد بین‌فردی) یا خیر.

    همچنین می‌توانیم فرآیندهایی که مراجع با آنها درگیر می‌شود را بررسی کنیم مثلاً موقعی که همدلی درمانگر منجر به واکاوی تجربیات در مراجع می‌شود. پیامدهای حاصل برای مراجع ایجاد خود-آگاهی، درک، بینش و به دست آوردن توانایی برای ادغام تجربیات و احساسات مشکل‌آفرین خواهد بود.

    در حالیکه درمانگر و مراجع هر یک دیدگاه مجزا و منحصربه‌فرد خود را دارند فرآیندهای همدلانه درمانگر-مراجع می‌تواند درکی مشترک از دیدگاه و تجربه‌ی مراجع را برای درمانگر و مراجع در پی داشته باشد.

    چرا همدلی در روان درمانی مهم است؟

    بنا به اظهار نظر لامبرت و بارلی (Lambert & Barley) می‌توان 30 درصد از نتایج مراجع در روان‌درمانی را به عوامل آشکار در رویکردهای درمانی نسبت دهیم. این «عوامل متداول» عبارتند از ویژگی‌های درمانگر، اتحاد درمانی و شرایط تسهیل‌کننده مثل همدلی، صمیمیت و هم‌نوایی.

    همدلی علاوه بر تسهیل روند درمان بخش مهمی از اتحاد درمانی را نیز تشکیل می‌دهد. اتحاد درمانی زمانی اتفاق می‌افتد که درمانگر و مراجع بر سر اهداف درمان توافق نظر داشته باشند، با همکاری هم برخی تکالیف را انجام دهند و ارتباط عاطفی مشترکی بین آنها وجود داشته باشد. با همدلی درمانگر می‌تواند اتحاد درمانی ایجاد کند؛ بدین شکل که اهداف و دیدگاه مراجع را درک کند، سبک شخصیت منحصربه‌فرد او و اولویت‌هایش را بفهمد و با روشی مطلوب با او ارتباط برقرا کند. همدلی همچنین باعث ایجاد اعتماد، شکستن دفاع و تمایل به افشا کردن در مراجع می‌شود.

    همدلی در تمام طول درمان اهمیت دارد، اما در مراحل ابتدایی رابطه‌ی درمانی بسیار ضروری است. همدلی تنها برای دریافت‌کننده‌ی کمک اهمیت ندارد. در پژوهشی رابطه‌ی میان همدلی و فرسودگی شغلی بررسی شده که بر اساس نتیجه‌ی آن هرچه میزان همدلی در متخصصان حوزه‌ی سلامت روان بالاتر باشد، فرسودگی شغلی پایین‌تر است.

    روانشناسان چگونه همدلی را در جلسات روان درمانی به کار می‌برند؟

    همدلی در جلسه‌ی درمان پدیدار می‌شود و هم رابطه‌ی درمانگر-مراجع و هم فرآیندهای درونی درمانگر و مراجع را دربر می‌گیرد. تراکس و شارکوف (Truax & Carkuff) مقیاسی 9 نمره‌ای معرفی کردند که می‌تواند شدت و پیچیدگی پاسخ‌های همدلانه‌ی درمانگر به مراجع را اندازه‌گیری کند. نمرات پایین‌تر نشان می‌دهند پاسخ‌های درمانگر اغلب تفسیر نادرستی از احساسات مراجع است و درمانگر تلاش چندانی برای بودن با مراجع در آن لحظه نمی‌کند.

    نمرات بالاتر یعنی درمانگر می‌تواند در لحظه دیدگاه مراجع را درک کند و می‌کوشد نحوه‌ی ارتباط و صدایش را تطبیق دهد و به شکلی پاسخ دهد که مراجع بتواند در احساسات و تجربیاتش کندوکاو کند، آنها را شفاف سازی کرده و توضیح دهد. گرینبرگ و الیوت (Greenberg & Elliott) پیشنهاد می‌کنند به غیر از نمرات می‌توان 5 شکل از پاسخ همدلانه را توصیف کرد که درمانگران در زمان‌های مختلف در روند درمان به کار می‌برند. این 5 شکل عبارتند از: درک (understanding)، فراخوانی (evocation)، اکتشاف (exploration)، گمانه‌زنی (conjecture)، تفسیر (interpretation)

    درک: هنگامی اتفاق می‌افتد که درمانگر می‌کوشد دیدگاه مراجع را پیدا کند یا آن را بفهمد و این درک را به مراجع منتقل کند.

    فراخوانی: هنگامی که درمانگر به مراجع کمک می‌کند تا هیجانات و موقعیت خود را فرابخواند و به وضوح آنها را تجربه کند.

    اکتشاف: وقتی است که مراجع با کمک درمانگر جنبه‌هایی از موقعیتش را که تا کنون کمتر در نظر گرفته است، بررسی کند و بر آنها متمرکز شود.

    گمانه‌زنی: هنگامی که درمانگر، تحلیل محتمل و غیرقطعی خود از تجربه‌ی مراجع را به او ارائه می‌دهد.

    تفسیر: وقتی درمانگر براساس دیدگاه خودش از آنچه مراجع تجربه کرده، اطلاعات جدیدی به او می‌دهد.

    بوهارت (Bohart) معتقد است باید مدل کنونی رابطه‌ی درمانگر-مراجع بازبینی شود. از نظر بوهارت در مفهوم‌سازی سنتی «مداخلات درمانگر در مراجع اثر می‌کند و باعث ایجاد تغییر می‌شوند» در مقابل او معتقد است که به جای اقدامات درمانگر که منجر به خوداندیشی، واکاوی و پردازش تجربیات در مراجع می‌شود همدلی باعث می‌شود مراجع برای ایجاد تغییر در مداخلات درمانگر کنش داشته باشد. برای مثال وقتی درمانگر درباره‌ی تفکری عمیق صحبت می‌کند این کار مراجع را تحریک می‌کند تا در مورد موقعیت خودش عمیق‌تر تأمل کند. به همین ترتیب تکرار کلمات و افکار مراجع برای آنها همزمان با جلب توجه‌شان به مضامین این بیانات مراجع را قادر می‌کند تا موقعیتش را از زاویه‌ای متفاوت با زاویه‌ی قبل نگاه کند.

    روانشناسان چگونه می‌توانند توانایی همدلی را در خود تقویت کنند؟

    همان‌طور که راجرز بیش از 40 سال پیش این موضوع را مطرح کرد وقتی درمانگر لحظاتی را تجربه می‌کند که به نظر می‌رسد درمان ناموفق بوده در همان لحظات می‌تواند همدلی را تشخیص دهد. یعنی آن لحظاتی که پاسخ درمانگر باعث سطحی و نامطلوب شدن صحبت مهمی می‌شود و نه زمانی که صحبت‌های از هم‌گسیخته و مبهم مراجع را به خودکاوی متمرکز تبدیل می‌کند.

    بیشتر روانشناسانی که در حوزه همدلی کار و پژوهش می‌کنند معتقدند همدلی تا حدودی ذاتی است ولی فرآیندهای همدلانه و به ویژه پاسخ‌های همدلانه مهارت‌هایی هستند که می‌توانند از طریق آموزش تقویت شوند. درمانگران باید به واکنش‌های هیجانی خود آگاه باشند تا بدانند آیا پاسخ‌هایشان مشفقانه است و به آنها انگیزه‌ی کمک به دیگری را می‌دهد یا با سطوح بالایی از رنج فردی همراه خواهد بود که در نهایت منجر به تعامل سطحی‌تر و تمایل و انگیزه کمتر برای درگیر شدن با تجربه دیگری و کمک به او می شود.

    براساس پژوهش‌های انجام شده سبک‌های دلبستگی درمانگر و مراجع در تعامل با هم همدلی درمانگر را تعیین می‌کنند. درمانگران هم مانند سایر انسان‌ها مستعد تکرار الگوهای ارتباطی معمولشان در اتاق درمان هستند، مگر اینکه بتوانند انتظاراتشان در روابط نزدیک را تشخیص دهند و درباره‌ی آنها تأمل کنند تا در نهایت بر تأثیر خود در تعامل با مراجع نظارت داشته باشند.

     

    همدلی در روان درمانی

     

    به علاوه هنگام تأمل درباره‌ی خود باید به بررسی دقیق تجربیات مشکل‌زای گذشته‌ و دیدگاه هایی که درباره‌ی آن موقعیت داریم بپردازیم. گاهی درمانگران مایل نیستند مسیرهایی را بررسی کنند که در آن تجربیاتی مشابه با مراجعانشان داشته‌اند. اما استفاده از تجربیات مشابه گذشته برای درک دیگری، فهمیدن شرایط او را تسهیل می‌کند و منجر به افزایش توجه همدلانه و در نهایت انگیزه بیشتر برای کمک به او می‌شود. البته بسیار حائز اهیمت است که درمانگرانی که از تجربیات گذشته‌شان برای درک دیگری استفاده می‌کنند به درک نسبی از این احساسات که فرای نشخوار ذهنی و از جنس خودآگاهی و بینش‌اند رسیده باشند.

    روش‌های گوناگونی برای انجام این کار هست از جمله تلاش برای تأمل درباره‌ی تجربه خود  از زوایه‌دید دور یا همان طور که آیدوک و کراس (Ayduk & Kross) توصیف کرده‌اند دیدگاه «مگس روی دیوار». ایجاد شفقت‌به‌خود که نیاز به بررسی و فهم تجربیات و شکست‎‌های گذشته از دیدگاهی گسترده‌تر دارد با دیدگاه‌گیری، توجه همدلانه و رفتار کمک‌کننده رابطه‌ی مثبت و با رنج فردی رابطه‌ی منفی دارد. درمانگر می‌تواند این نوع تأمل در خود را به تنهایی انجام دهد یا در جلسات سوپرویژن و با تماشای ویدوی جلسات درمان خود آن را تقویت کند.

    کاربرد همدلی در روان درمانی

    همدلی برای دو هدف در کار بالینی مفید است:

     1 درک (comprehension): درمانگر با فهمیدن و حس کردن دنیای درونی بیمار آنچه او در لحظه تجربه می‌کند را ادراک می‌کند و به روش کلامی یا غیرکلامی به بیمار نشان می‌دهد که تجربه‌اش را درک کرده است.

     2  توضیح (explanation): در مرحله‌ی دوم درمانگر با استفاده از همین درک به دست آمده در طی زمان  معنای تجربه‌ی بیمار را شرح می‌دهد و آن را با تجربیات گذشته، تکانه‌های درونی و نیروهای درون‌روانی مرتبط می‌کند.

     همدلی و گروه‌درمانی تحلیلی

    از طریق مدل ادراک-عمل (ادراک یک رفتار مشخص در دیگری به صورت خودکار بازنمایی آن رفتار را در خود فعال می‌کند) می‌دانیم که بازنمایی‌های مشترکی بین احساسات بیمار و مدارهای نورونی مربوطه در درمانگر وجود دارد. به عبارت دیگر احساسات بیمار از طریق نورون آینه‌ای در مدارهای نورونی که همان احساس را در درمانگر کدگذاری می‌کنند منعکس می‌شوند.

    این فرآیندی خودکار است؛ یعنی لازم نیست که درمانگر برای انجام آن آگاهانه تلاش کند. فقط باید بدون دفاع به حرف بیمار گوش دهد. بلافاصله به صورت طبیعی بدون اینکه آگاه باشیم چه اتفاقی می‌افتد شاهد تشریک عواطف خواهیم بود و بی‌شک این حس همدلی در چهره‌ی ما منعکس می‌شود به همان سان که سایر احساساتمان نیز در چهره‌مان بازتاب پیدا می‌کند. بیمار در جلسه‌ی درمان فردی یا گروهی تمام این احساسات را احتمالاً درک خواهد کرد.

    این پدیده قطعاً با یکی از مؤلفه‌های انتقال متقابل (که همه ناهشیار هستند) مربوط است و بی‌نهایت سریع اتفاق می‌افتد. واکنش جسمانی و نباتی که با احساسات بیمار مرتبط است در تحلیلگر گروه فعال شده و او نیز در این احساسات سهیم می‌شود.

    مرحله‌ی دوم تشخیص خود از دیگری است که باعث می‌شود مرزها تمایزی مشخص داشته باشند و اختلاطی میان تحلیلگر و بیمار نباشد. این مرزگذاری مانع از پراکنش و سرایت احساسی می‌شود و می‌توان مطمئن بود که احساسات بیمار تحلیلگر را فرا نمی‌گیرند؛ به نحوی که انگار احساسات خودش باشند. در واقع این کار عملکرد درمانی را بالا می‌برد. این سطح به پردازش آگاهانه نیاز دارد، بنابراین تربیت درمانگر در جایگاه انسان و روانشناس بسیار اهمیت پیدا می‌کند.

    در نهایت انعطاف‌پذیری ذهنی به راه اندازی مکانیسم‌های بازدارنده‌ای کمک می‌کند که دیدگاه درمانگر را مهار می‌کند (اشارات زندگی درمانگر که مبتنی بر خاطرات ضمنی یا آشکار و ردیاب‎های جسمانی (somatic tracers) هستند). در این مرحله فرآیندهای تنظیم‎‌کننده به کار می‌افتند تا درمانگر بتواند دیدگاه بیمار را حدس بزند. این بخش بیشتر از هر قسمت دیگری با آموزش درمانگر تغییر خواهد کرد. همان‌طور که کوهات اشاره کرده مؤلفه سوم کمک مستقیم را شامل نمی‌شود. ما قرار نیست احتیاجات بیمار را مستقیماً رفع و رجوع کنیم. تنها قرار است که درمانگر توضیحاتی را درباره‌ی این نیازها ارائه دهد. 

    نقش نورون آینه‌ای در میزان همدلی درمانگر

    درمانگر گروه ظرفیت بیشتری برای درک اعضای گروه دارد زیرا او می‌تواند آنها را مشاهده ‌کند. گروه‌درمانگر با اعضا چهره‌به‌چهره است و می‌تواند در چشمانشان مستقیم نگاه کند. با استفاده از مدل ادراک-عمل به این نتیجه می‌رسیم که سطح بازنمایی‌های مشترک به میزان بالاتری می‌رسد و بنابراین گروه‌درمانگر به علت رو در رو بودن با سایرین ظرفیت بیشتری برای همدلی دارد. در این حالت شدت پردازش مغز بیشتر از زمانی است که درمانگر بیمار را نمی‌بیند و تنها از شنیدن استفاده می‌کند.

    امروز می‌دانیم که این اتفاق به این علت است که هیجانات مؤلفه‌ای بدنی دارند که تنها در موقعیت‌های چهره‌به‌چهره به طور کامل دیده می‌شوند و این به خاطر سیستم بازنمایی‌های مشترک است. بدین ترتیب گروه‌درمانگر قادر است تا احساسات اعضای گروه را به شکل خودکار و با دقت بیشتری درک کند.

    این همان راز ارتباط اولیه‌ی مادر-نوزاد است. این روش طبیعت است برای اینکه وجود رابطه‌ای متناسب بین مادر و نوزادش را تضمین کند تا بدون استفاده از کلمات مادر بتواند همدلانه (از طریق بازنمایی‌های مشترک که بازتاب پیدا می‌کنند) احساسات و نیازهای فرزندش را تشخیص دهد. در حقیقت بخش بزرگی از شاکله‌ی شخصیت بیماران در ارتباط اولیه با ابژه‌ی خود شکل می‌گیرد بنابراین بهترین راه برای دستیابی به آن توسط جستجوی همدلانه، بازآفرینی همان الگو و استفاده‌ی حداکثری از ظرفیت‌های زیستی‌مان است.

    نتایج مطالعات متعددی که روی حیوانات، کودکان در سنین مختلف و بزرگسالان انجام شده نشان می‌دهند که هر چه آشنایی و شباهت با ابژه بیشتر باشد، بازنمایی‌های سوژه از ابژه غنی‌تر است زیرا تداعی‌های بیشتر در کار خواهد بود و بنابراین الگوهای فعالیت دقیق‌تر واضح‌تر و پیچیده‌تری ایجاد می‌شود.

    بنابر رابطه‌ی ادراک-عمل شباهت باعث همگرایی تظاهرات احساسی سوژه و ابژه می‌شود و بدین ترتیب ادراک بهتری حاصل می‌شود. شباهت میان درمانگر و بیمارش عاملی است که ممکن است نقش تعیین‌کننده‌ای در افزایش ظرفیت همدلی داشته باشد. به ویژه در اولین تماس‌ها که اهمیت زیادی در ایجاد اتحاد درمانی دارند نقش شباهت پررنگ‌تر است. این وضعیت دو طرفه است. در زمینه‌ی شباهت به جز متغیرهای آشکار مثل نژاد، جنسیت و سن متغیرهای دیگری نیز در جلسات تحلیل وجود دارند که عبارتند از ساختار شخصیت و مکانیزم‌های دفاعی اصلی.

    دیدگاه دیگر این است که آشنایی  هنگامی که ارتباط احساسی محکمی وجود دارد می‌تواند جانشین شباهت شود. آشنایی که بدین شکل حین گروه‌درمانی ایجاد می‌شود بسیار مهم است. ملاقات یک فرد سه بار در هفته به مدت بیشتر از سه سال (دست‌کم شش سال) تأثیر شگفت‌انگیزی دارد. بعید است که این میزان آشنایی را بتوانیم با دوستانمان تجربه کنیم. در گروه‌درمانی که جلسات آن یک بار در هفته است این میزان از آشنایی به دست نمی‌آید.

    ظرفیت همدلی در درمانگر گروه تحت تأثیر میزان شباهت، آشنایی و تجربیات گذشته‌ای است که با اعضای گروه در میان می‌گذارد.

    در نهایت عامل یادگیری نیز بسیار مهم است. این متغیر که با بعد شناختی همدلی مرتبط بوده و تنها عاملی است که درمانگر می‌تواند و باید آن را تقویت کند. این مهارت مهم از روش‌های زیر به دست می‌آید:

    تحلیل فردی: تنها با تجربه کردن این فرآیند می‌توان ظرفیت همدلی را در عمل یاد گرفت. همان‌طور که نوزادان ظرفیت خیال کردن (reverie) و فرآیند آلفا را با مادرانشان یاد می‌گیرند و روزی آن را در ارتباط با فرزندان خود به کار می‌برند، درمانگر نیز همدلی را با درمانگر خود یاد می‌گیرد.

    تجربیات زندگی: اگر درمانگر الگوی ارتباطیش را تنها محدود به اتاق درمان کند بی‎‌شک ظرفیت همدلی در او  تا حد یک موقعیت خاص پایین می‌آید و باید ظرفیت‌های ارتباطی و همدلانه‌اش را در دنیای واقعی و خارج از موقعیت‌های درمانی با حضور در گروهای دوستی، خانوادگی، همکاران و گروه‌های اجتماعی افزایش دهد. اگر این کار را انجام ندهد دیگر تجربه‌ی جدید نخواهد داشت و نمی‌تواند به طور مؤثر تجربیات بیمارانش را درک کند. زیرا در این شرایط فقط به خاطرات دور خودش دسترسی خواهد داشت.

    افزایش دانش نظری: دانش نظری در لحظاتی اهمیت پیدا می‌کند که مکانیسم‌های تنظیم‌کننده در حال اجرا هستند؛ این مکانیسم‌ها به درمانگر کمک می‌کنند دیدگاه دیگری را درک کند. این بخش دقیق‌تر و تخصصی‌تر، بُعد شناختی همدلی است. به کار‌گیری آن خودکار نیست و اختیاری و آگاهانه است. دانش نظری توضیح احساسات و هیجانات بیمار را امکان‌پذیر می‌کند و به عبارت دیگر انتقال درک همدلانه را که کوهات توصیف کرده  و عامل درمانی می‌داند تسهیل می‌کند.

    سوپرویژن (کار کردن تحت نظارت): سوپرویژن بخش کاربردی و مکمل آموزش نظری است. در سوپرویژن برخی مواردی که از چشم پنهان می‎مانند تحلیل می‌شوند و جنبه‌های انتقال متقابل و ایراداتی که در همدلی هست و در حیطه آگاهی درمانگر نیستند مشخص می‌شوند.

    سخن پایانی

    در این مطلب از مجله تجربه زندگی به بررسی تخصصی انواع همدلی و کاربرد آن برای درمانگران پرداختیم. اگر شما به مبحث همدلی علاقمندید، پیشنهاد می‌کنم به مطالب زیر هم سر بزنید:

    مهارت گوش‌دادن همدلانه

    تفاوت همدلی و همدردی

    معرفی کتاب گوش دادن فعال

  • ارزیابی درمانجو در روان درمانی تحلیلی

    ارزیابی درمانجو در روان درمانی تحلیلی

    بعد از توصیف مشکل فرد و گرفتن تاریخچه‌ی رشدی بررسی می‌کنیم چگونه تاریخچه‌ی فرد منجر به بروز مشکلاتی در کارکردهای فعلی او شده‌است.

    ارزیابی درمانجو در روان درمانی تحلیلی

    لازم است درمانگر ارتباط امنی را با مراجع برقرار کند، و به او این اطمینان را بدهد که گفته‌هایش محرمانه خواهد ماند، تا او به راحتی بتواند صحبت کند؛ یعنی درمانگر بدون قضاوت به گفته های درمانجو گوش کند و با او همدلی کند تا درمانجو احساس کند درک شده است.

    درمانگر باید به نکات ریزی از جمله دما و نور مناسب، ساکت بودن اتاق، صندلی راحت و در دسترس بودن دستمال کاغذی و سطل زباله توجه داشته باشد. نباید از تصاویر و وسایل شخصی که به نوعی درمانگرو سلایقش را افشا می‌کند در اتاق درمان استفاده کند. این محیط سنگ بنای اتحاد درمانی میان درمانجو و درمانگر است، پس بسیار با اهمیت است.

    چگونه در جلسات ابتدایی دریابیم مشکل اصلی درمانجو چیست؟

    مهم است بدانیم درمانجو با چه سمپتوم‌هایی به جلسه‌ی درمان آمده است و چه انتظاری از ما دارد. برای کشف شکایت اصلی درمانجو لازم است از سوالاتی استفاده کنیم که نیاز به پاسخ طولانی تری دارد، نه اینکه با بله و خیر جواب داده شود. به اصطلاح باید از سوالات باز پاسخ استفاده کرد. همچنین توجه به گفته‌های درمانجو او را ترغیب به صحبت می کند.

    همان طور که می‌دانیم روایت‌ها در درمان تحلیلی بسیار مهم هستند، پس به اولین روایت درمانجو مبنی بر اینکه چرا پیش ما آمده با دقت گوش دهیم و در جریان توضیحات درمانجو به اضطراب و عکس العمل آنها توجه می‌کنیم، زیرا اطلاعات مهمی در خصوص شخصیت درمانجو و دریچه‌ی نگاه او به ما می‌دهد.

    ما باید شکایت درمانجو را طبق راهنمای تشخیصی اختلالات روانی (DSM) بررسی کنیم، به بررسی حوزه‌های کارکردی و رشدی فرد بپردازیم، یعنی نقاط قوت و ضغف او را بشناسیم. به طور خاص از سوابق بیماری فرد، مصرف دارو و سوء مصرف مواد سوالاتی بپرسیم. البته می‌دانیم شناخت فرد با جزئیات برای جلسات ابتدایی امکان پذیر نیست اما می‌توانیم یک شمای کلی در مورد توانایی‌ها و ضعف‌های شخص داشته باشیم تا بتوانیم درمان مناسبی را تجویز کنیم.

    علاوه بر مشکلات درونی درمانجو باید از روابط اجتماعی و دنیای بیرونی درمانجو نیز اطلاعاتی کسب کنیم. در مورد تاریخچه‌ی بیماری حال حاضر، بیماری‌های گذشته و تاریخچه‌ی رشدی و فردی او نیز سوالاتی بپرسید.

    باید به بررسی حوزه کارکردهای خود (ego) درمانجو نیز پرداخت. یعنی بدانیم درمانجو توان برقراری رابطه با درمانگر را دارد، تاب احساسات قوی از جمله اضطراب و خشم را دارد؟ می‌تواند لذت را به تاخیر بیاندازد؟ می‌تواند از دنیایی بیرون به رفتار خود نگاهی انتقادی و تعمقی داشته باشد؟ باید بررسی شود که درمانجو برای عنصر ناخودآگاه در ذهنش ارزشی قائل است یا خیر؟ باید ببینیم درمانجو هم مانند ما معتقد است که درمان تحلیلی می تواند برای او کمک کننده باشد یا خیر؟ اگر درمانجو این اعتقاد را نداشته باشد، درمان تحلیلی نمی‌تواند برای اون مؤثر باشد.

    باید توجه داشته باشید در مورد اتفاقات و تروماهای درمانجو در مرحله ارزیابی عمیق نشویم. زیرا در این مرحله نمی توانیم مداخله‌ی موثری انجام دهیم، زیرا رابطه و اتحاد درمانی شکل نگرفته است، مداخله نمی تواند کمک کننده و درمانی باشد.

    در مرحله ارزیابی درمانجو در روان درمانی تحلیلی چه مسائلی را بررسی می کنیم؟

    ما باید کارکرد های بیمار راشناسایی کنیم تا طبق آن تشخیص دهیم درمان آشکار کننده یا درمان مبتنی بر حمایت برای او مفید است. در واقع افراد اگر در حوزه‌های مختلف کارکرد ضعیف‌تری را داشته باشند نیازمند درمان حمایتی هستند چون درمان مبتنی بر آشکارسازی ناخوآگاه نیاز به توانایی در کاردکردها و تحمل اضطراب ناشی از آشکارسازی را دارد.

    درمانگر به دنبال این است که بداند درمانجو در شرایط های بحرانی که احساسات قوی (اضطراب و خشم) را تجربه می‌کند، چه رفتارهایی از خود نشان می‌دهد و از چه دفاع‌هایی استفاده می‌کند. بر اساس تقسیم بندی ذهن توسط فروید به سه قسمت اید، ایگو و سوپر ایگو این کارکردها در بخش ایگو قرار می‌گیرد، پس درمانگر به دنبال بررسی کارکردهای ایگو است.

    طبق آنچه دبورا کابانیس می‌گوید کارکردهای پنج حوزه زیر را در مورد درمانجو با دقت بررسی می‌کنیم:

    خویشتن (self)

    اینکه فرد خود را چگونه می‌بیند و توصیف می‌کند بسیار مهم است. در واقع این همان هویتی است که در پایان دوره‌ی نوجوانی شکل می‌گیرد. بهتر است بدانیم درمانجو چه ویژگی مثبت و منفی را برای خودش در نظر می‌گیرد. باید بررسی شود که درمانجو مطابق با توانایی‌هایش تصمیم می‌گیرد و اقدام می‌کند یا توان خود را کمتر و یا بیشتر از تصمیم هایش می‌داند. در این مرحله ما درک درمانجو از خودش و عزت نفسش را بررسی می‌کنیم.

    روابط (other)

    در این مرحله نحوه‌ی ارتباط فرد با دیگران از جمله افراد مهم زندگی‌اش را بررسی می‌کنیم. یعنی او افراد را چطور می‌بیند. آیا توانایی همدلی کردن با آن‌ها را دارد یعنی می‌تواند خود را جای آنها قرار دهد و آیا می تواند از نگاه دیگران به اتفاقات نگاه کند و مانند آن‌ها فکر کند یا خیر؟ (منتالیزیشن)

    سازگاری (adaptation)

    افراد برای اینکه بتوانند با محیط و شرایط بحرانی سازگار شوند از دفاع‌های متفاوتی استفاده می کنند. افراد با توانایی کارکردی بالاتر از سازگارترین دفاع‌ها کمک می‌گیرند، افراد با کارکرد کمی ضعیف‌تر از دفاع‌های سازگارتر، و افراد با کارکرد بسیار ضعیف از دفاع‌های کمتر سازگار استفاده می‌کنند. پس نحوه‌ی برخورد فرد درمانجو با شرایط بحرانی و استفاده از دفاع‌ها به ما نشان می‌دهد که در چه سطحی از کارکرد قرار دارد. یعنی در چه سطحی از سلامت روان قرار می‌گیرد. در واقع آنچه در این مرحله بررسی می‌شود این است که وقتی فرد دچار هیجانات مختلف می شود، آیا می تواند احساسات و هیجاناتش را تجربه کند، به آنها معنا دهد و در سطح رفتار آن‌ها را نظم دهد.

    شناخت (cognition)

    در این مرحله ما هوش، حافظه و توانایی کلامی درمانجو را می‌سنجیم. می‌خواهیم بدانیم چقدر می‌تواند نسبت به تجربیاتش عمیق شود و درک سالمی داشته باشد. در واقع قضاوت او چقدر بر مبنای واقعیت است؟ آیا توانایی کنترل تکانه‌‍ها را دارد؟ یعنی می‌تواند لذت را به تاخیر بیاندارد. آیا فرد توانایی این را دارد که خوب را از بد تمییز دهد. در این مرحله می‌توانیم بسنجیم که فرد چقدر به قوانین پایبند است؟

    توانایی کار و بازی (work & play)

    فروید می‌گوید: سلامت ذهن به توانایی (عشق و کار) بستگی دارد. البته بسیاری از نظریه پردازان معتقد هستند بازی نیز می‌تواند به این دو مورد اضافه شود. در واقع افرادی که علاوه بر کار، زمانی را به تفریحات خود اختصاص می‌دهند از سلامت روانی بیشتری برخوردار هستند. باید در جلسات ارزیابی در این خصوص، از درمانجو سوال بپرسیم که زمان‌های بیکاری خود را چگونه سپری می‌کند؟ با چه فعالیت‌هایی در وقت آزاد خود احساس لذت و خوشی می‌کند؟

    درمانگر چگونه تاریخچه‌ی رشدی مراجع را باز بینی می‌کند؟

    هنوز هم بین محققان حوزه روانشناسی اختلاف نظرهایی وجود دارد که ژنتیک اثر بیشتری بر شخصیت فرد دارد یا محیط. در واقع هر دوی آنها منجر به تشکیل شخصیت فرد می‌شوند. پس در بخش ارزیابی درمانگر موظف است هم عوامل ژنتیکی فرد و هم مراحل رشدی درمانجو را بررسی کند. منظور از عوامل محیطی اتفاقات و تروماهای فرد در مرحله به مرحله رشد اوست.

    ارزیابی دوران کودکی از این جهت با اهمیت هستند که در بزرگسالی فرد بسیار تاثیر گذارند؛ تجارب آسیب‌زای سال‌های اولیه‌ی زندگی کودک مثل: سوء استفاده جسمی-جنسی و نادیده انگاری افراد را نسبت به اختلالات بزرگسالی مانند؛ افسردگی، اضطراب، سوءمصرف مواد، اختلالت خوردن و اختلال شخصیت مرزی آسیب پذیر می‌کند.

    تقدم و تاخیر اتفاقات در بررسی تاریخچه‌ی رشدی بسیار مهم است. موفقیت، فقدان‌ها، بیماری‌ها و روابط بعدی پیوسته بر نحوه‌ی فکر، احساس و رفتار ما اثر می‌گذارد.

    در تاریخچه این موارد باید اطلاعات اساسی در مورد مواجهه های پیش از تولد، رویدادهای مهم در فرایند رشد، رابطه با مراقبین اولیه، آسیب‌های اساسی الگوهای روابط بعدی در زندگی و شرح حال شغلی و تحصیلی بیمار بررسی شود.

    هدف از ارزیابی چیست؟

    ارزیابی به تمام درمانگران به خصوص درمانگران تازه کار این امکان را می دهد تا بتوانند با کسب اطلاعات اولیه و البته بسیار مهم در مورد درمانجو و مشکلش، تصمیم بگیرند که آیا می توانند با او وارد درمان شوند یا اینکه او را به درمانگر دیگری ارجاع دهند.

    در واقع ارزیابی به ما کمک می‌کند تا بفهمیم افراد چرا و چطور دچار مشکلاتی شده‌اند که آن‌ها را به جلسه درمان کشانده است. ارزیابی کمک می‌کند بدانیم اگر درمانجو نیاز به دارو دارد از روانپزشک کمک بگیریم، چون در بسیاری از موارد دارو تسهیل کننده روان درمانی است. ما برای همکاری و جلب نظر درمانجو می‌توانیم به او بگوییم که چند جلسه ابتدایی برای ارزیابی است تا ما بتوانیم درمانی را که بیشترین کمک را به شما می‌کند، پیدا کنیم. تحقیقات نشان داده‌اند که مطرح کردن این مسئله با درمانجو، اعتماد او را نسبت به ما و دانشمان در این حوزه جلب می‌کند.

    لازم است در جریان ارزیابی تاریخچه رشدی درمانجو را مرور کنیم. باید بدانیم در دوران کودکی تا حال رابطه‌ی او با اعضای خانواده‌اش چطور بوده و چه اتفاقات و حوادث ناگواری برای او رخ داده است. بدانیم آیا ترومایی را تجربه کرده یا نه. همچنین مشکلات عاطفی یا ذهنی در هر مرحله رشدی داشته است یا خیر.

    گرفتن تاریخچه بسیار مهم و البته حساس است. مهم است چون اطلاعات ارزنده‌ای در اختیار ما می‌گذارد، حساس است به این معنی که گاها درمانجوها تروماهای بسیار سختی را سپری کرده‌اند و ممکن است در جلسات ابتدایی نتوانند آن را بیان کنند و یا بیان آن باعث شود سختی و اضطراب زیادی را تجربه کنند.

    روان درمانی تحلیلی (psychodynamic psychoterapy) برای چه افرادی مفید است؟

    بخش عمده ای از زندگی ذهنی انسان، ناخوآگاه است و الگوهای مشکل ساز در زندگی مراجع احتمالا از عواملی ناشی می‌شوند که مراجع به طور خودآگاه از آن اطلاع کاملی ندارد؛ پس درمان تحلیلی زمانی برای درمانجو گزینه‌ی مناسبی است که او برای ذهن ساحتی خودآگاه و ناخودآگاه در نظر بگیرد.

     

    ارزیابی درمانجو در روان درمانی تحلیلی

     

    درمان تحلیلی (روانکاوی) زمان بر است، چرا که درک پیچیدگی‌های انسان کار آسانی نیست.

    در ضمن مراجع با الگوهای خاصی از رابطه‌مندی ناسازگار به جلسات می‌آید، الگوهایی که او را در زندگی گرفتار کرده و مرتبا اتفاق می‌افتند. طی فرآیند درمان، شبکه‌های عصبی قدیمی که با بازنمایی‌های ناسازگارانه‌ای از «خود» و ابژه مرتبط‌اند، به تدریج ضعیف می‌شوند و در همان حال شبکه‌های عصبی جدیدی که شامل شکل جدیدی از رابطه‌مندی است، تقویت می‌شود.

    شبکه‌های عصبی بازنماینده روابط ابژه نیز طی سالها زمان شکل گرفته‌اند. بنابراین ایجاد تغییرات پایدار طی گذر زمان و در رابطه اتفاق می‌افتد.

     درمان تحلیلی برای افرادی که می‌خواهند به سرعت و در کمترین زمان به نتیجه برسند و هم چنین برای کسانی که به دنبال گرفتن راهکار از درمانگر هستند، مناسب نیست.

    در واقع این درمان برای افرادی که به دنبال حل ریشه ای مسائلشان هستند، بهترین گزینه است.

    سخن پایانی

    در نتیجه افرادی که در حوزه های مختلف کارکردی عملکرد بهتری دارند، در جلسات درمان همراهی و ظرفیت بیشتری در برابر اضطراب‌ها و آشکار سازی ناهشیار نشان می‌دهند، اما افراد با کارکردهای ضعیف تر، نیازمند حمایت و همدلی بیشتری هستند؛ البته به این معنا نیست که افراد با کارکرد قوی تر نیازمند حمایت و همدلی نیستند، بلکه حمایت از نقاط قوت درمانجو با کارکرد ضعیف کمک می کند کم کم ایگوی او برای عمیق شدن در مسائل و آشکارسازی ناهشیار آماده شود.

    ما باید ذهنیت روانشناختی و انگیزه فرد را بشناسیم. یعنی درمانجو چقدر به ساحت ناخودآگاه معتقد است و آیا تمایل دارد به بررسی ناخوآگاه بپردازد. آیا او احساس مثبتی به این نوع درمان دارد یا خیر؟ حتی اگر تشخیص ما این باشد که درمان تحلیلی بهترین گزینه برای درمانجو است، اما خود او این اعتقاد را نداشته باشد، عملا درمان نمی تواند خیلی اثر بخش و مفید باشد.

    یادداشت سردبیر: همانطور که در این یادداشت خواندید، برای روان درمانی تحلیلی لازم است ابتدا درمانجو ارزیابی شود و در صورت صلاح دید درمانگر، روند درمان [طبق یادداشتی که درباره شروع روان درمانی تحلیلی در مجله تجربه زندگی منتشر شده است] شروع شده و پیش برود. اگر روانشناس هستید و مایلید به عنوان روان درمانگر با رویکر روانکاوانه درمان را شروع کنید، پیشنهاد می‌کنم به صفحه اپلای مدرسه تجربه زندگی سر بزنید.

    منبع1: کتاب رواندرمانی تحلیلی راهنمای بالینی (psychodynamic psychotherapy a clinical manual)

    منبع2: صورت‌بندی روانپویشی (psychodynamic formulation)

    هر دو نوشته‌ی: دکتر دبورا کابانیس و همکاران

  • تفاوت همدلی و همدردی

    تفاوت همدلی و همدردی

    شاید به ظاهر، ساده بنظر برسد؛ ولی  در شرایط که قرار بگیریم، درک موقعیت و حسی که دیگران با آن دست و پنجه نرم می‌کند،کارِ راحتی نیست؛ و ما آن را تفاوت همدلی و همدردی درنظر می‌گیریم.

    تفاوت همدلی و همدردی

    اکثر افراد وقتی درددل کسی را می‌شوند، شروع به نصیحت‌کردن و سخنرانی انگیزشی می‌کنند و با گفتن جملات انرژی‌مثبت و انکارِ وجود و شدت درد او، باعث بدتر شدن حالش می‌شوند.

    همه ما زمانی که از مشکلات، ترس‌ها و تمایلات و حتی رویاهای خود حرف می‌زنیم، نیاز به درک درست و همدلی از جانب دیگران داریم.اما تفاوت ظریفی میان این دو مهارتِ همدردی و همدلی وجود دارد که باعث ترغیب ما به نوشتن این مقاله شد.

    (Sympathy) همدردی

    در همدردی، در تلاشیم که عواطف و احساسات فردِ مقابل را درک کنیم و واکنشی دلسوزانه به دنیای ذهنی او نشان دهیم. همین که بتوانیم احساسات مشترک با طرف مقابل داشته باشیم، یعنی توانسته‌ایم همدرد باشیم. اگر دوست‌تان غم دارد، غمگین می‌شوید و اگر شاد باشد، شما هم لبخند می‌زنید و در حالات او شریک می‌شوید. شخص همدردی کننده در نهایت سعی دارد گفتگو را با ذکر نکات مثبت، به سمت بهبود حال شخص مقابل پیش ببرد.

    (Empathy) همدلی

    برای همدلی باید چند قدم نزدیک‌تر برویم و از دیدگاه شخص به مشکل نگاه کنیم اما این به آن معنی نیست که مجبور باشیم در جهت موافقت با طرف مقابلِ خود حرف بزنیم؛ می‌توانیم با تکرار حرفش، احساساتش را تصدیق کنیم.

     

    تفاوت همدلی و همدردی

     

    در همدلی وارد دنیای فرد دیگر می شویم و از دیدگاه آن ها به قضیه می کنیم و درمی‌یابیم که چرا این احساسات را دارند. لزوم این مهارت این است که برای مدتی از خود و باورهایمان جدا شویم و خود را دیگری ببینیم.

    برای همدلی لازم است به این درک برسیم که:

    «دیگری، همان من است در موقعیت دیگر»

    ژاک لکان

    تفاوت همدلی و همدردی چیست؟

    در همدردی، فقط به فرد تسکین داده می‌شود که با صبر و شکیبایی با مشکلش کنار بیاید و آن را بپذیرد. همدلی بیشتر در جهتِ احساس‌کردنِ چیزی «با فرد» است؛ نه «برای فرد».

    بنابراین در همدلی ما از درون، احساس دیگری را می‌فهمیم؛ چیزی که او می‌بیند ما هم می‌بینیم، چیزی که او می‌شنود را ما هم می‌شنویم. زیرا خود را کنار گذاشته و توجه خود را تماما به او داده‌ایم. چیزی که در همدردی وجود ندارد و فقط کنار آن‌ها می‌ایستیم و تماشا می‌کنیم که به فرد چه می‌گذرد.

    جالب اینجاست که اکثریت، همدردی را به همدلی ترجیح می‌دهند.

    گاهی همدردی‌کردن به ما احساس بهتر بودن و برتری و قاعدتا در طرف مقابل احساس کوچک‌شدن و گاها بی‌عرضگی را القا می‌کند و ممکن است آن ترحم و دلسوزی‌ای که در همدردی وجود دارد، تبدیل به تحقیر شود و اندوه بیشتری در فرد مقابل ایجاد کند. در همدلی اما همسطح با فرد می‌مانیم و به مثابه عدم مشکل مشابه یا گذر از آن، خود را برتر و او را کهتر نمی‌بینیم.

    در همدردی اغلب انکار (Denial) هم صورت می‌گیرد. انکار احساسات و انکار نیاز به درک شدن، با قضاوت یا کوچک جلوه دادن مشکل. مانند جمله: «به این فکر کن که اوضاع می‌تونست بدتر از این‌ها باشه!»

    گفتن این جملات مثل این است که فردی در پایش چاقو خورده است و فرد دیگری در قفسه سینه‌اش. طبیعتا چاقو خوردن در قفسه‌ سینه مشکل‌آفرین‌تر است؛ اما تصورش برای فردی که در پایش چاقو خورده است، دردی را دوا و رنجی را کم نمی‌کند.

    هدف از همدلی و همدردی

    حال نکته‌ی مهمی که در اینجا وجود دارد، صرفا همدردی یا همدلی نیست؛ بلکه تلاشی برای کمک به فرد یا کاستن از درد اوست.

    لزومی ندارد مسئولی که کاری برای کارتون‌خواب‌ها نمی‌کند، خودش کارتون‌خواب شود تا فقط همدردی‌اش تقویت شود.

    وقتی کسی در حریق گیر افتاده است، شما ممکن است به دلِ آتش بزنید و تلاش کنید او را نجات دهید و حتی ممکن است خودتان هم دچار سوختگی شوید! در حالت دیگر تلاش می‌کنید که به او کمک کنید اما با روش‌های دیگر؛ مثل آب پاشیدن و اطفای حریق. اما در عین حال باید وضعیت او را که در حالت سوختن است درک کنید. حالت دیگری هم وجود دارد که شما بدون اینکه برایتان اهمیتی داشته باشد که فردی در خطر سوختن است؛ موبایل‌تان را دربیاورید و با فیلم‌برداری از آن سعی کنید این صحنه را ازدست ندهید!

    وقتی احساس درد کنید، زنده‌ایـد؛ ولی وقتی درد دیگران را احساس کنید، انسانید.

    در همدلی ضرورتی ندارد فرد دقیقا به همان مسئله دچار شود تا بتواند کمک کند. نمی‌شود از یک پزشک خواست که خودش به تک‌تک بیماری‌ها مبتلا شود تا شرایط بیماران‌ش را درک کند؛ بلکه با فهم و درکِ درد، در جهت رفع آن می‌کوشد.

    برای همدلی‌کردن، باید حواس‌تان باشد که آیا واقعا به طور راستین این کار را می‌کنید یا در حال نقش‌بازی‌کردن فردی همدل هستید؟ حرف های آدمی همدل را می‌زنید ولی لحن یا زبان بدن‌تان مغایر با آن است؟

    اغلب ترس ما از اینکه درد آنها، رنج نهفته ما را برمی انگیزاند، ویژگی است که دلیل بر انسان‌بودن ماست. اغلب همدردی کردن را به همدل بودن ترجیح می‌دهیم تا خود را با این درد درگیر نکنیم.

    همدلی تاثیر‌گذار نیازمند پختگی خاصی در شخصیت است. اینکه بتوانید درد دیگران را در آغوش بگیرید و خودتان از این درد فرو نریزید. با پوشیدن کفش طرف مقابل می‌فهمید راه رفتن در مسیر زندگی‌اش چه حسی دارد که بتوانید آن حس را انعکاس دهید و اگر درست فهمیده باشید؛ طبیعتا با جریان‌یافتن بیشترِ احساسات در فرد، بازخوردی مثل اشک‌ریختن یا «درسته»، «بله» و «دقیقا» از او می‌گیرید.

    افرادی که این مهارت‌ها را در خود پرورش می‌دهند؛ باعث بهبود روابط اجتماعی خود، چه در زندگی خصوصی با همسر، فرزند، والدین و دوستان و چه در محیط کاری و اجتماعی می‌شوند. البته باید مواظب بود که در همدلی افراط نشود؛ زیرا این کار باعث می‌شود که هر وقت شما را ببینند، به یاد مشکلات‌شان بیوفتند و مدام در معرض انرژی منفی قرار بگیرید و از شما سوءاستفاده شود.

    کاربرد همدلی در مشاوره و روان درمانی

    در کار درمان به کار بردن همدلی بسیار ضروری است و باید فضای همدلانه‌ای ساخته‌ شود که فرد احساس درک‌شدگی، فهمیده‌شدن و ارزشمندی کند. در این فضا، زشت‌ترین صورت‌ها هم قضاوتی نمی‌شوند؛ زیرا صورت دیده نمی‌شوند بلکه گوهر ارزشمند انسان‌بودن‌شان مطرح است.

    در رابطه‌ای همدلانه درمانجو بتواند مشکلات احساسات و حتی رازهای تاریک را بدون ترس از قضاوت بگوید. اگر به جای همدلی از همدردی استفاده شود؛ درمانجو احساس می‌کند فهمیده نمی‌شود و فهمیده‌ نشدن باعث عبور نکردن از رنج خود و باقی‌ماندن در احساساتش می‌شود.

    اگر در جوابِ: «من در عذاب هستم» گفته شود: «بیا با حرف‌زدن در مورد چیز دیگری از عذابت کم کنیم» در این حالت، رابطه درمانی شکل نمی‌گیرد و ممکن است درمانجو حس کند حرف‌هایش درمانگر را اذیت می‌کند و دست به خودسانسوری بزند. درست مثل کودکی که از ترس تایید نگرفتن از والدین خود نیازها و احساسات منفی و اغراق آمیزش را فیلتر کند.

     مهارت گوش‌کردن بسیار در  همدلی مؤثر است. شنیدن با گوش‌دادن تفاوت دارد. شنیدن امری غیرارادی است اما گوش‌دادن ارادی است و تا به آن توجه نکنید، ادراک نمی‌شود. اینکه مرتب صحبت طرف مقابل را قطع کنید یا در حالی که با شما صحبت می‌کند، نوتیفیکیشن‌های جدید تلفن همراه‌تان را چک کنید؛ اصلا به درک احساسات طرف مقابل کمکی نمی‌کند.

    اولین کاری در روان‌درمانی انجام می‌گیرد کاهش تنش است (Tension reduction)؛ به این معنی که احساسات درک شوند که تخلیه هیجانی (Emotional discharge) صورت گیرد تا متعادل شود طوری که مرکز شخصیت از حالت کودک بیرون بیاید و به دست بالغ شخصیت بیوفتد و این کار با مهارت‌هایی مثل همدلی‌کردن میسر است.

    سخن پایانی

    در همدلی قبول می‌کنیم که مشکل وجود دارد و فرد را تشویق به فرار از احساساتش نمی‌کنیم. مثل منبعی از آرامش همراه فرد خواهیم بود که تجربه‌ها و افکار خود را بگوید و تمام وکمال احساس‌شان کند تا به حس رهایی و آرامش برسد.

    اگر با یکدیگر همدل‌تر باشیم؛ مطمئنا مشکلات را آسان‌تر پشت‌ سر می‌گذاریم و احساس نزدیکی و صمیمیت بیشتری به یکدیگر می کنیم. اما اگر انتخاب‌مان همدردی باشد؛ روابط‌مان پیچیده‌تر و شاید کوتاه‌تر شوند .

    والت وایتمن (1885) در شعرش «ترانه من» می‌گوید :

    «نپرسم چه گذشت از زخم‌خورده

    من خود یک زخم‌خورده می‌شوم

    خونین‌جگر، بر عصایی تکیه‌زده، نظاره می‌کنم»

     

    یادداشت سردبیر: هماطور که دراین مطلب خواندیم مهارتی که در نهایت موجب بهبود روابط ما می‌شود مهارت گوش دادن همدلانه و فعال است. در فرهنگ جامعه ما معمولا والدین آموزش ندیده، کودکان به جای تشویق به مواجهه و تجربه‌ی احساس به وجود آمده از اتفاقی ناراحت کننده، به انکار و سرکوب آن احساس تشویق می‌کنند؛ بنابراین عجیب نیست که نتوانیم با دیگران همدلی کنیم، چرا که به اندازه‌ی کافی همدلی دریافت نکرده‌ایم و آن را نیاموختیم.

    پس از این که افراد در اتاق درمان همدلی لازم را دریافت می‌کنند، ظرفیت همدلی آن‌ها با دیگران افزایش می‌یابد و روابطشان بهتر می‌شود. طبق عقیده‌ی راجرز و همچنین کوهات، همدلی حتی به تنهایی می‌توان در اتاق درمان اثر درمان‌کننده داشته باشد. پس در اولین قدم برای بهبود ارتباطات همدلانه، ارتباط با دیگران و اول از همه خودتان دارید، پیشنهاد می‌کنم حتما جلسات روان درمانی را تجربه کنید. شما می‌توانید برای شرکت در جلسات روان درمانی و گروه درمانی کلینیک تجربه زندگی به شماره 09021110865 در واتساپ پیام دهید.

    همچنین اگر دوست دارید درباره‌ی این مهارت بیشتر بدانید پیشنهاد می‌کنم دو مطلب زیر را مطالعه کنید:

    «مهارت گوش دادن همدلانه»

    «معرفی کتاب گوش دادن فعال»

  • گروه‌درمانی تحلیلی چطور درمان می‌کند؟

    گروه‌درمانی تحلیلی چطور درمان می‌کند؟

    این متد گروه‌درمانی در واقع ترکیبی از بینش‌های روانکاوانه با مفاهیمی از عملکرد اجتماعی و بین فردی است. از جمله نکته‌های مثبت روان‌درمانی گروهی این است که روابط فردی اعضای گروه و روابط با دیگر هم‌گروهی‌ها، هر دو تقویت می‌شود. در نتیجه‌ی این تقویت، فرد می‌تواند به شکل مؤثرتری به جامعه، خانواده و شبکه ارتباطی-اجتماعی خود بپیوندد.

    گروه‌درمانی تحلیلی

    گروه‌درمانی تحلیلی مفاهیم اصلی خود را از روانکاوی سرچشمه گرفته است. البته ناگفته نماند که از دیگر شاخه‌های روان‌شناسی و رویکردهای درمانی مانند روان‌درمانی سیستمی، روانشناسی رشد و روانشناسی اجتماعی نیز بهره برده است. به همین دلیل، با یک متد روان‌درمانی قدرتمند روبه‌رو هستیم.

    گروه درمانی تحلیلی همچنین در مشاوره‌های سازمانی و آموزش و پرورش، کاربرد بسیاری دارد. گروه‌درمانگران تحلیلی با طیف وسیعی از زمینه‌ها و مشکلاتی که زیرمجموعه‌ی آن‌هاست، کار می‌کنند. این روش درمانی در تئوری یا مفاهیم، خود را وام‌دار روان‌شناسی پویشی، روان‌شناسی اجتماعی، پویایی گروه، جامعه‌شناسی و انسان‌‌شناسی می‌داند.

    گروه‌درمانی تحلیلی چطور درمان می‌کند؟

    در بطن گروه‌درمانی تحلیلی، این اندیشه وجود دارد که انسان‌ها اساساً موجوداتی اجتماعی هستند که زندگی‌شان به طور غیر قابل انکاری با افراد دیگر مرتبط است. نمی‌توان گفت سرچشمه معماهای شخصی که حل آن‌ها سخت یا غیرممکن به نظر می‌رسد، یا رفتارها و انگیزه‌هایی که درک آن‌ها دشوار است و ممکن است افراد در زندگی شخصی و کاری خود با آن‌ها روبه‌رو شوند، تنها در پویایی‌های موجود در گروه‌‌هایی که افراد در حال حاضر عضو آن‌ها هستند، خلاصه می‌شود؛ بلکه این مسئله در تمام گروه‎‌هایی که طی زمان و در طول تحولمان (به معنای رشد جسمانی و روانی) در آن ریشه داریم، یافت می‌شود.

    این گروه‌بندی‌ها شامل خانواده، گروه‌های دوستی، مدرسه و… است.

    گروه درمانی تحلیلی

    بر این اساس فولکس، بنیان‌گذار گروه‌درمانی تحلیلی بیان می‌کند که از آنجا که بروز این مشکلات در گروه‌ها اتفاق افتاده، پس بهتر است این مسائل به طور ویژه در بافت یک گروه مورد بررسی، درک و تغییر قرار بگیرند. فولکس در دهه 50 میلادی این نکته را مطرح کرد که هیچ فردی نیست که جدا و خارج از اجتماع زندگی کند. (فولکس، 1948؛ فولکس و آنتونی، 1957)

    مدل تحلیل گروهی (The Group Analytic Model)

    در گروه‌درمانی تحلیلی اعتقاد بر این است که در گروهی که با دقت شکل گرفته و اعضای آن به صورتی هستند که طیف گسترده‌ای از هنجارهای جامعه را نشان می‌دهند، می‌تواند تغییرات عمیق و پایداری شکل بگیرد. این مسئله ریشه در روانکاوی و علوم اجتماعی دارد.

    گروه‌ها با سطح نسبتاً بالایی از فعالیت رهبری -که به عنوان مدیریت پویا (dynamic administration) شناخته می‌شود- شروع به کار می‌کنند. این رویکرد، مدل‌های کل‌نگر و فردگرا را یکپارچه می‌کند. (در واقع معتقد است گروه تحت تأثیر هر عضو منفرد قرار داشته و خود نیز بر هر عضو تأثیرگذار است). راهبر (یا همان درمانگر) گروه را با مخاطب قرار دادن افراد و همچنین کل گروه، پیش می‌برد. این مفهوم توسط مجموعه‌ای یکپارچه از مفاهیم ساختار، فرآیند و پیامد توسعه پیدا کرده است.

    در یک گروه‌‌درمانی تحلیلی عادی، یک فرآیند طوری تکامل می‌یابد تا همه افراد به طور همزمان از آن بهره ببرند. یک تعامل پرشور بین اعضای گروه تبدیل به کانون درمان و کار درمانی می‌شود تا درک تعاملات گروهی، مکالمات و رویدادها به روشی قدرتمند برای یادگیری درباره خود (the self) مبدل شود.

    هرگونه ترس مانند اینکه صحبت در مورد مشکلاتتان در گروه سخت خواهد بود، خیلی زود در فضای پویا و حمایتی گروه از بین می‌رود. به اشتراک گذاشتن احساسات و تجربیات در یک گروه مشتاق، سرزنده و حمایتگر، می‌تواند فضایی توام با اعتماد و حمایت متقابل را به وجود آورد. مانند ویدیویی که در زیر می‌بینید:

    در این فضا، الگوهای قبلی نگرش، احساسات و رفتار افراد در گروه بروز پیدا می‌کنند و تحلیل و تفکر در مورد این الگوها مسیر رشد و تحول آن‌ها را باز می‌کند. اعضای گروه خود را از دید دیگر هم‌گروهی‌هایشان می‌بینند. آن‌ها در مورد خودشان بینش‌ جدیدی به دست می‌آورند و همچنین هنگامی که بقیه اعضای گروه مشغول به کسب بینش در مورد رفتار و روابطشان هستند، در مورد خود و دیگران آگاهی می‌یابند.

    از این رو در این روش می‌توان تغییرات عمیق و ماندگاری به وجود آورد و آثار تجربیات آسیب‌‌‌زای زندگی (تروما) را برطرف کرد. مسائل شخصی در فضای اعتماد و رازداری مورد بررسی قرار می‌گیرند. از طریق روابطی که در گروه ایجاد می‌شود، نمایش زنده‌ای فراهم می‌شود که نشان می‌دهد چگونه الگوهای گذشته، مجددا خود را در زمان حال بازسازی کرده و مانع از رشد و خلاقیت در فرد می‌شوند. در واقع تحلیل این روند بازسازی الگوها، راه را برای تغییر باز می‌کند.

    جلسات گروه‌درمانی معمولا چطور برگزار می‌شوند؟

    یک گروه عادی یا نرمال از حداکثر 8 الی 10 نفر تشکیل شده که یک یا دو بار در هفته، در جلسات 90 دقیقه‌ای با یک درمانگر که راهبر گروه است، ملاقات می‌کنند. اکثر گروه‌ها از نظر جنسیت مختلط هستند، اگرچه گروه‌های تک‌جنسیتی هم در دسترس است. گروه‌‌درمانی همچنین یک محیط تقویتی و پرورش‌دهنده را فراهم می‌کند که در آن بهبود پیدا کردن تجربه‌های آسیب‌زای زندگی همچون فقدان را امکان‌پذیر می‌کند.

    گروه درمانی تحلیلی

    سایر تجربیات درمانی، از موقعیت دیدن خود از نگاه دیگری و مشارکت در سیر درمان دیگر اعضای گروه برمی‌خیزد. افراد به طور متفاوت و با سرعتِ خودشان از گروه بهره می‌برند. اینکه افراد نسبت به پیوستن به گروه بی‌میل باشند، اصلا موضوع عجیبی نیست. با این حال تجربه نشان داده است که اعضا در بستر گروه، تغییرات چشمگیری را در زندگی و روابط خود ایجاد می‌کنند. بخشی از این تغییرات از طریق اثرات شفابخش دیدن خود از نگاه دیگری اتفاق می‌افتد و بخشی از آن در موقعیت مشارکت در مسیر درمان دیگر اعضای گروه.

    گروه‌درمانی تحلیلی در چه مواردی کاربرد دارد؟

    گروه‌درمانی تحلیلی برای انواع و اقسام مشکلات و موقعیت‌های زندگی کاربرد دارد. اضطراب، افسردگی، مشکلات بین فردی و عزت نفس پایین از جمله مشکلاتی هستند که گروه‌درمانی برای حل آن‌ها پیشنهاد می‌شود. همچنین ممکن است برای افرادی که از اثرات فقدان (سوگ) و یا  مشکلات روان‌تنی رنج می‌برند، کمک‌کننده باشد.

    در هر صورت گروه‌درمانی تحلیلی نه تنها تجربه تروما (یا همان تجارب آسیب‌زای زندگی) را برطرف می‌کند، بلکه به دنبال کشف آرزوهای ناکام مانده و قوه ابتکار اعضای گروه است. روان‌تحلیلگران گروه، می‌توانند درمان فردی را با هدف آماده‌سازی افراد برای ورود به گروه و تجربه در گروه، به مراجعان پیشنهاد دهند.

    آغاز تحلیل گروه

    عضویت در گروه‌ها به آرامی تغییر می‌کند. به عنوان یک عضو احتمالی جدید، ابتدا از شما خواسته می‌شود تا برای ارزیابی بیایید. این کار با این هدف انجام می‌شود که تعیین شود آیا گروه‌درمانی تحلیلی گزینه مناسبی برای شما هست یا خیر. پس از آن ممکن است یک دوره انتظار طی شود تا جایگاه مناسبی برای شما فراهم گردد. در این صورت می‌توانید تا زمان پیوستن به گروه، جلسات فردی خود را داشته باشید.

    از آن جایی که گروه‌درمانی تحلیلی عمیق‌ترین بخش‌های شخصیت را نیز تحت تاثیر قرار می‌دهد، یک روش درمانی کوتاه‌مدت نیست. پس انتظار می‌رود که حتی تا یک سال در گروه باشید. جلسات گروه محرمانه است؛ به این معنی که مانند جلسه درمان انفرادی، رازداری در حفظ اطلاعات وجود دارد و همچنین از اعضای گروه خواسته می‌شود در خارج از گروه با یکدیگر دیداری نداشته باشند.

    جلسات گروه‌درمانی تحلیلی در ایران

    جلسات گروه‌درمانی نسبت به جلسات درمان انفرادی هزینه کمتری دارند و از طرفی فضای حمایتگر و آشکارگر گروه کمک می‌کند اعضای گروه راحت‌تر درباره‌ی وقایع عمیق خود صحبت کنند. جلسات گروه‌درمانی‌های تحلیلی در ایران محدودند و لازم است جلسات گروه‌درمانی تحلیلی با راهبری یک درمانگر تحلیلی برگزار شوند.

    اگر می‌خواهید در جلسات گروه‌درمانی تحلیلی آنلاین مرکز تجربه زندگی شرکت کنید، همین الان فرم درخواست تراپی را پر کنید. این گروه‌درمانی‌ها به صورت آنلاین و تصویری برگزار می‌شوند و در هر کجای ایران و جهان که باشید، می‌توانید در آن شرکت کنید.

    بعد از اعلام تمایل به حضور در گروه‌درمانی مرکز تجربه زندگی، گروه‌درمانگر به صورت انفرادی با شما مصاحبه می‌کند و پس از تأیید وارد گروه می‌شوید.

    سخن پایانی

    برای شرکت در گروه‌درمانی لازم است افراد مورد ارزیابی قرار بگیرند تا مشخص شود گروه‌درمانی می‌تواند برای آن‌ها مفید باشد یا نه. برخی افراد ممکن است مدتی تحت روان‌درمانی تحلیلی فردی قرار بگیرند و پس از آن وارد گروه شوند. اگر به گروه‌درمانی تحلیلی علاقه‌مندید، پیشنهاد می‌کنیم مطلب روان‌درمانی تحلیلی را هم مطالعه کنید و نظرات خود را در بخش دیدگاه با ما به اشتراک بگذارید.

    منبع