مرکز تجربه زندگی

دسته: روان‌درمانی

مقاله‌های روان‌درمانی مجله‌ی تجربه؛ رویکردهای درمانی، فرآیند تراپی، رابطه‌ی درمانی و آنچه در اتاق درمان می‌گذرد — به زبان روشن و بر پایه‌ی منابع علمی.

  • پلتفرم خدمات تراپی

    پلتفرم خدمات تراپی

    آنچه باید درباره پلتفرم خدمات تراپی بدانید: در جهان امروز، مرزهای میان تراپیست و مراجع دیگر فقط با اتاقی سفید، صندلی راحت و گفت‌وگویی رو در رو تعریف نمی‌شود. دنیای دیجیتال، تجربهٔ تراپی را فراتر از دیوارهای فیزیکی برده است؛ گویی روان‌درمانی از راهروهای سنتی عبور کرده و وارد یک زیست‌جهان تازه شده است، جایی که الگوریتم‌ها، داده‌ها و تکنولوژی‌های ارتباطی همان‌قدر نقش ایفا می‌کنند که گوش شنوا و همدلی یک روان‌درمانگر.

    پلتفرم خدمات تراپی تالک اسپیس

    پلتفرم خدمات تراپی در آمریکا و اروپا

    یکی از نخستین بازیگران این میدان، Talkspace است؛ شرکتی که مأموریت خود را نه صرفاً «ارائهٔ درمان»، بلکه یافتن درمانگر درست تعریف می‌کند. شعار سادهٔ آن‌ها ـ Finding the right match ـ کلید موفقیتشان شد. این شعار در عمل به تجربه‌ای شخصی‌سازی‌شده و انعطاف‌پذیر تبدیل می‌شود؛ جایی که الگوریتم‌ها و داده‌ها همراه می‌شوند تا فرد فقط درمان نگیرد، بلکه با درمانگری روبه‌رو شود که واقعاً با نیازها، اهداف و شخصیت او همخوانی دارد.

    فرآیند انتخاب تراپیست در Talkspace چهار گام روشن دارد. در گام نخست، کاربر نیازهای خود را وارد می‌کند: موضوعات موردنظر، سبک ترجیحی درمان، محدودیت‌های زمانی و اهداف کوتاه‌مدت و بلندمدت. سپس الگوریتم پایگاه دادهٔ هزاران درمانگر را جست‌وجو می‌کند و بهترین تطبیق را می‌یابد. در گام سوم، گزینه‌ها به کاربر ارائه می‌شوند و او فعالانه درمانگر خود را انتخاب می‌کند؛ این انتخاب به فرد احساس مالکیت بر روند درمان می‌دهد. در گام چهارم، اگر تجربهٔ اولیه رضایت‌بخش نباشد، کاربر می‌تواند دوباره چرخه را آغاز کند و درمانگر دیگری برگزیند. این انعطاف پاسخی به یکی از چالش‌های بنیادین درمان سنتی است: آیا پیوند درمانی از همان جلسه‌های نخست شکل می‌گیرد یا خیر؟

    Talkspace تنها به تکنولوژی تکیه نکرد. آنان پوشش بیمه‌ای گسترده‌ای در آمریکا فراهم کردند، کوپن‌های درمانی با قیمت ۵ تا ۲۵ دلار ارائه دادند و دامنه‌ای متنوع از خدمات را توسعه دادند: روان‌درمانی فردی برای بزرگسالان، جلسات تخصصی نوجوانان، زوج‌درمانی، درمان‌های مبتنی بر DBT و CBT و حتی روان‌پزشکی دارویی برای اختلالات مزمن. همین تنوع به جوامعی مانند افراد LGBTQ+ حس «دیده‌شدن» بخشید. خدمات اختصاصی برای این گروه طراحی شد و مسائل مرتبط با هویت جنسی و روانی آنان به‌صورت ویژه پوشش داده شد.

    رقابت مالی و حرفه‌ای در عرصه پلتفرم خدمات تراپی

    موفقیت Talkspace خیلی زود رقیبی جدی ساخت: BetterHelp. این پلتفرم با الگویی مشابه، همان میدان را هدف گرفت؛ جایی که سرعت، سادگی و دسترسی همگانی ارزش بیشتری از فضای سنتی اتاق درمان داشت. BetterHelp با تطبیق سریع درمانگر و مراجع، ارائهٔ اشتراک‌های ماهانه، جلسات متنی و ویدئویی و پشتیبانی شبانه‌روزی توانست رقابتی فشرده با Talkspace رقم بزند. این رقابت نقشهٔ بازار سلامت روان دیجیتال را ترسیم کرد و نشان داد این حوزه دیگر یک خدمت منفرد نیست؛ بلکه به اکوسیستمی پویا و پرچالش بدل شده که در آن فناوری، تجربهٔ کاربری و نوآوری نقش تعیین‌کننده دارند.

    در همین زمان، Headspace که روزگاری فقط بر مدیتیشن و خواب تمرکز داشت، مسیر خود را به درمان شناختی-رفتاری (CBT) گسترش داد. این تغییر در سال ۲۰۲۵ رخ داد. شرکتی که میلیون‌ها نفر را به ذهن‌آگاهی عادت داده بود، حالا می‌خواست میان آرامش مراقبه و ساختار درمان شناختی پلی بزند. آنان بسته‌های درمانی ویژهٔ سازمان‌ها و کارکنان طراحی کردند و سلامت روان را بخشی از فرهنگ سازمانی ساختند. بدین‌ترتیب، Headspace نشان داد درمان آنلاین می‌تواند از فردگرایی صرف فراتر برود و در سطح گروه‌ها و سازمان‌ها نیز اثرگذار باشد.

    گسترش مرز‌های پلتفرم خدمات تراپی به تمام شاخه‌های سلامت روان

    برخلاف این‌ها، برخی پلتفرم‌ها تمرکز خود را به‌کلی از روان‌درمانی گفتاری برداشتند و راهبردی تخصصی در حوزه روان‌پزشکی دارویی اتخاذ کردند. Talkiatry نمونهٔ برجسته‌ای از این مسیر است: پلتفرمی که تمام هویت خود را حول روان‌پزشکی دارویی بنا نهاده است. اضطراب، افسردگی، دوقطبی، PTSD  و اختلالات مرتبط با بارداری؛ همگی حوزه‌هایی هستند که در اینجا به‌جای گفت‌وگو درمانی، با نسخه‌های دارویی و نظارت دقیق روان‌پزشکان مدیریت می‌شوند. تکنولوژی در Talkiatry نقش پیونددهنده دارد؛ ابزاری برای ایجاد ارتباط سریع و مؤثر بین بیمار و روان‌پزشک، اما نه برای ایجاد رابطهٔ درمانی بلندمدت مبتنی بر گفتگو.

    Teladoc نیز با چشم‌اندازی متفاوت پا به میدان گذاشت. تمرکز این شرکت بر بیمارانی بود که پس از ترخیص از بیمارستان نیازمند مراقبت روانی‌اند؛ افرادی که بدنشان درمان شده، اما ذهنشان هنوز در سایهٔ تجربهٔ بیمارستان و آسیب‌های روانی آن گرفتار است. Teladoc با ارائه خدمات پس از بستری، جلسات آنلاین و پیگیری منظم، به این بیماران کمک می‌کند تا از بحران حاد روانی عبور کرده و به زندگی روزمره بازگردند. این نوع پشتیبانی، نمونه‌ای از تلفیق درمان سنتی و دیجیتال است که اهمیت مراقبت مستمر پس از رویدادهای بحرانی را برجسته می‌کند.

    پلتفرم خدمات تراپی روانپزشکی

    برخی شرکت‌ها بر تخصص فردی تکیه کردند و برخی دیگر بازار سازمانی را هدف گرفتند؛ اما 7 Cups of Tea مسیر متفاوتی ساخت. آنان بزرگ‌ترین کامیونیتی سلامت روان آنلاین جهان را بنا کردند؛ جایی که بیش از ۵۶۳ هزار شنوندهٔ آموزش‌دیده در هر لحظه آماده‌اند تا به درد دل انسان‌ها گوش دهند. در این فضا بیش از ۱.۸ میلیارد جلسهٔ شنیدن و گفت‌وگو شکل گرفت؛ بخشی رایگان و بخشی در قالب جلسات پولی. تجربهٔ 7 Cups نشان می‌دهد شنیده‌شدن ـ حتی توسط داوطلبی غیرحرفه‌ای ـ می‌تواند نخستین گام درمان باشد و ارزش شبکهٔ همدلی جمعی را آشکار کند.

    رقیب آن‌ها، Unmind از انگلستان، در آمریکا و اروپا رشد کرد و بر همکاری با مدارس و دانشگاه‌ها تمرکز گذاشت. نوجوانان با اضطراب تحصیلی و بحران هویت، و دانشجویان با استرس یا اختلالات مرزی در این فضا حمایت یافتند. همکاری با بیش از ۵۰۰ دانشگاه معتبر و میلیون‌ها کارمند نشان داد سلامت روان به یک زیرساخت اجتماعی تبدیل می‌شود، نه فقط خدمتی فردی.

    این نقشهٔ متکثر و رنگارنگ آیندهٔ درمان را ترسیم می‌کند: آینده‌ای که روان‌درمانی دیگر فقط در اتاقی ساکت جریان ندارد. درمان می‌تواند به شکل مدیتیشن جمعی، مشاورهٔ سازمانی، نسخه‌نویسی آنلاین، شنیده‌شدن توسط داوطلبان یا حتی پیامک‌های کوتاه رخ دهد. پرسش اصلی اینجاست: در دل این تحولات، ما کجا ایستاده‌ایم و چگونه می‌توانیم تجربهٔ جهانی را به راهکارهای بومی و انسانی در ایران پیوند بزنیم؟

     

     

    پلتفرم خدمات تراپی تجربه در ایران

    ایران نیز جامعه‌ای است که با بحران‌های سلامت روان دست و پنجه نرم می‌کند. از اضطراب‌های اجتماعی و اقتصادی تا اختلالات ناشی از سبک زندگی مدرن، نیاز به خدمات روانی بیش از همیشه احساس می‌شود. اما موانع فراوانی وجود دارد: هزینه‌های بالا، کمبود درمانگر، انگ اجتماعیِ مراجعه به روان‌پزشک یا روان‌شناس، و محدودیت دسترسی در شهرهای کوچک.

    در این میان، «پلتفرم تجربه » پاسخی است به این ضرورت. این پروژه قصد دارد از دل نمونه‌های جهانی الهام بگیرد، اما نه با کپی‌برداری صرف، بلکه با ترجمهٔ آن‌ها به زبان فرهنگ ایرانی. تمرکز این پلتفرم بر:

    پلتفرم خدمات تراپی در ایران

    • الگوریتم‌های تطبیق درمانگر و درمان‌جو

     

    • استفاده از هوش‌مصنوعی برای فرایند مچ‌میکینگ

     

    • تحت قرارداد با تراپیست های مجرب و ماهر

     

    • ارائه خدمات با هزینه مناسب،

     

    • رعایت فرهنگ خانواده‌محور و زبان فارسی

     

    •  حمایت از دانشگاه‌ها و سازمان‌ها نیز به‌عنوان چشم‌انداز آینده در نظر گرفته شده است.

     

    پلتفرم خدمات تراپی تجربه می‌تواند با ارائهٔ جلسات کم‌هزینه، اتصال به بیمه‌ها، طراحی برای نوجوانان و دانشجویان و خدمات متناسب با زندگی روزمره، راهی تازه در سلامت روان بگشاید. آیندهٔ سلامت روان در عصر دیجیتال نه تقلید کورکورانه از مدل‌های غربی، بلکه بازآفرینی آن‌ها در زمینهٔ بومی است. همان‌طور که درمان سنتی بر گوش شنوا و همدلی انسانی تکیه داشت، درمان دیجیتال نیز باید بر فهم زمینه‌ای و احترام به فرهنگ استوار باشد.

    آیندهٔ سلامت روان، آینده‌ای ترکیبی است؛ جایی میان تکنولوژی و انسانیت، میان الگوریتم و روایت، میان جهانی‌شدن و بومی‌ماندن. و در این میانه، پلتفرم‌هایی چون «تجربه » می‌توانند همان پلی باشند که روان انسان ایرانی را از اضطراب‌های روزمره به ساحل آرامش رهنمون می‌سازد.

    نتیجه گیری

    تحولات جهانی در حوزهٔ سلامت روان دیجیتال نشان می‌دهد درمان دیگر به چهارچوب‌های سنتی محدود نمی‌ماند. تجربهٔ Talkspace، BetterHelp، Headspace و دیگر پلتفرم‌ها ثابت می‌کند که فناوری درمان را دموکراتیک می‌سازد؛ یعنی دسترسی، سرعت و انتخاب آگاهانه را عمومی می‌کند. جلسات پیامکی، کامیونیتی‌های شنود، روان‌پزشکی دارویی و مشاورهٔ سازمانی، همگی نشان می‌دهند که سلامت روان در قرن بیست‌ویکم از یک امتیاز لوکس به ضرورتی اجتماعی تغییر کرده است.

    در ایران نیز پلتفرمی چون «تجربه» می‌تواند پاسخی بومی به این ضرورت ارائه دهد. این پروژه اگر الگوریتم‌ها و فناوری جهانی را با فرهنگ و نیازهای محلی پیوند بزند، نسل امروز به درمان کم‌هزینه، منعطف و انسانی دسترسی پیدا می‌کند. آیندهٔ سلامت روان در کشورهایی چون ایران نه در تقلید صرف از مدل‌های غربی، بلکه در خلق مسیری تازه شکل می‌گیرد. مسیری که از ریشه‌های سنتی نیرو می‌گیرد و همزمان از امکانات مدرن بهره‌برداری می‌کند.

    سخن سردبیر

    دنیای روان‌درمانی در حال تجربهٔ انقلابی خاموش است؛ انقلابی که شاید کمتر در تیتر خبرها دیده شود، اما عمیقاً زندگی ما را تغییر خواهد داد. سلامت روان دیگر امری فردی و پنهان نیست؛ بلکه به بخشی از فرهنگ عمومی، سیاست‌های اجتماعی و حتی سبک زندگی دیجیتال ما تبدیل شده است. ما در «تجربه» بر این باوریم که آیندهٔ درمان نه فقط در دستان تراپیست‌ها، بلکه در دل ارتباطی انسانی است که با کمک فناوری بازتعریف می‌شود. رسالت ما این است که این آینده را برای جامعهٔ ایرانی، واقعی، دسترس‌پذیر و فرهنگی‌ساز کنیم.

  • سلامت روان کارکنان: سرمایه‌گذاری استراتژیک در سازمان‌های قرن ۲۱

    سلامت روان کارکنان: سرمایه‌گذاری استراتژیک در سازمان‌های قرن ۲۱

    در دهه‌های گذشته، سلامت روان کارکنان، در محل کار بیشتر موضوعی بود که به حیطه اختیاری واحد منابع انسانی(HR) یا روابط عمومی محدود می‌شد. اما امروزه سازمان‌های پیشرو در سطح بین‌المللی آن را به‌عنوان بخشی کلیدی از استراتژی کسب‌وکار، مزیت رقابتی(Competitive Advantage) و حتی مسئولیت اجتماعی خود تعریف کرده‌اند.

    افزایش فرسودگی شغلی (burnout)، نرخ بالای اختلالات اضطرابی و افسردگی در محیط‌های کاری، و ظهور نسلی جدید از کارکنان (به خصوص نسل زد و آلفا) که به رضایت روانی اهمیت بیشتری می‌دهند، همه و همه این ضرورت را پررنگ‌تر کرده‌اند: سازمان‌ها باید به‌طور جدی، ساختاریافته و علمی از سلامت روان نیروهای خود حمایت کنند.

    در مقاله سلامت روان کارکنان، نگاه جامعی خواهیم داشت به رویکردهای سازمان‌های بین‌المللی، نمونه‌های بومی در ایران و خاورمیانه، مدل‌های نوین ارائه خدمات  و در نهایت تفاوت‌های کلیدی رویکرد داخلی و جهانی در زمینه سلامت روان کارکنان.

     از دغدغه فردی تا ضرورت سازمانی در سلامت روان کارکنان

    بر اساس گزارش سازمان جهانی بهداشت (WHO) در سال ۲۰۲۳، اختلالات روانی شایع مانند اضطراب و افسردگی سالانه منجر به از دست رفتن بیش از ۱۲ میلیارد روز کاری در سراسر جهان می‌شوند. تنها در ایالات متحده، هزینه غیبت و کاهش بهره‌وری ناشی از اختلالات روانی بالغ بر ۲۶۰ میلیارد دلار تخمین زده شده است.

    اما فراتر از آمارهای کلان، شواهد علمی متعددی نشان می‌دهد که برنامه‌های سلامت روان کارکنان، در محل کار اثربخش‌اند. به‌طور مثال:

    • مطالعه‌ای منتشرشده در European Journal of Public Health نشان داده که بازده اقتصادی سرمایه‌گذاری (ROI) در برنامه‌های پیشگیرانه سلامت روان مانند ارائه خدمات تراپی ، به‌طور میانگین ۲٫۳ برابر است.
    • تحلیل ۱۹ شرکت آمریکایی با برنامه‌های فعال سلامت روان نشان داد که این شرکت‌ها به‌طور میانگین تا ۱٫۸ برابر بازده سرمایه‌گذاری (ROI) پس از ارائه خدمات تراپی و سلامت روان کارکنان را در سازمان خود تجربه کرده‌اند.
    • با تراپی به صورت آنلاین توانسته‌اند در برخی مطالعات، سطح فرسودگی شغلی (Burnout)  را تا ۲۳٪ کاهش دهند.

    بنابراین، آنچه روزی فقط یک دغدغه انسانی یا توصیه اخلاقی تلقی می‌شد، امروز به یک مؤلفه راهبردی در مدیریت عملکرد، افزایش بازده ,حفظ سرمایه انسانی و پایداری سازمانی تبدیل شده است.

    ارائه خدمات تراپی برای سلامت روان کارکنان

    تجربه شرکت‌های بین‌المللی

    در سال‌های اخیر، شرکت‌های بزرگ جهانی مانند آمازون، گلدمن ساکس، HSBC، پی‌پل و مورگان استنلی گام‌های مهمی برای ارتقای سلامت روان کارکنان خود برداشته‌اند. این اقدامات، نشان‌دهنده توجه روزافزون صنعت مالی و تکنولوژی به رفاه روانی نیروی انسانی است.

    آمازون، به‌عنوان یکی از بزرگ‌ترین کارفرمایان جهان در بیش از ۶۰ کشور با بیش از ۱۵۰ هزار کارمند، یک برنامه جامع سلامت روان راه‌اندازی کرده است. این برنامه شامل موارد زیر است:

    • جلسات تراپی آنی (on-demand therapy)

    • همکاری با اپلیکیشن Dario Mind برای ارزیابی‌های هوشمند سلامت روان

    • ارائه خدمات درمانی از طریق مراکزی مانند Lyra Health

    • دسترسی ۲۴ ساعته در ۷ روز هفته برای کارکنان

    • خدمات سلامت روان برای خانواده‌ها و فرزندان کارکنان

    این اقدامات باعث کاهش ۲۷ درصدی علائم افسردگی و افزایش ۴۰ درصدی بازدهی شغلی شرکت‌کنندگان در برنامه‌ها شده‌اند.

    تجربه پی پل از ارائه خدمات برای سلامت روان کارکنان

    در حوزه مالی نیز روند مشابهی در حال شکل‌گیری است. گلدمن ساکس با بیش از ۴۵٬۰۰۰ کارمند، آموزش ۱۴۰۰ مدیر و نماینده منابع انسانی را در زمینه کمک‌های اولیه سلامت روان آغاز کرده است. همچنین دسترسی به برنامه‌هایی مانند Calm و Thrive Global را برای کارکنان فراهم کرده که بر خواب، تمرکز و سلامت احساسی تمرکز دارند.

    مورگان استنلی از پلتفرم Lyra Health استفاده می‌کند تا بدون زمان انتظار، خدمات درمانی را به کارکنان و خانواده‌هایشان ارائه دهد. این خدمات هزینه‌های درمانی خارج از شبکه را تا ۷۲ درصد کاهش داده‌اند.

    پی‌پل با همکاری Talkspace و Optum، مشاوره‌های متنی و ویدیویی را در اختیار کارکنان خود قرار می‌دهد. نتیجه این اقدام، افزایش ۴۰ درصدی استفاده از خدمات درمانی در سال گذشته بوده است. این شرکت همچنین اکانت رایگان Calm و ۱۰ جلسه درمان رایگان در سال را برای خانواده‌های کارکنان فراهم کرده است.

    HSBC نیز با تکیه بر استانداردهای سازمان جهانی بهداشت، آگاهی کارکنان درباره منابع سلامت روان را از ۶۱٪ به ۷۹٪ رسانده است.

    وجه مشترک همه این برنامه‌ها استفاده هوشمندانه از فناوری، تحلیل داده، ارزیابی مستمر و همکاری با متخصصان سلامت روان است. همین عوامل، اثربخشی مداخلات را افزایش می‌دهند.

    مدل‌های مختلف ارائه خدمات سلامت روان به کارکنان

    سازمان‌ها با توجه به اندازه، منابع و ساختار فرهنگی خود، از چهار مدل اصلی برای ارائه خدمات سلامت روان استفاده می‌کنند:

    ۱. برنامه‌های داخلی سنتی (EAP):

    واحد منابع انسانی یا شرکت‌های پیمانکار مانند Optum معمولاً این مدل را اجرا می‌کنند. این برنامه‌ها شامل تعداد محدودی جلسه مشاوره با تراپیست داخلی‌اند. اما به‌دلیل زمان انتظار طولانی و استیگمای فرهنگی، مشارکت کارکنان معمولاً پایین است. همچنین، استفاده از تعداد محدود درمانگر درون‌سازمانی، نگرانی‌هایی درباره حفظ محرمانگی ایجاد می‌کند.

    اثر درمان بر سلامت روان کارکنان

    ۲. درمان آنلاین اشتراکی:

    پلتفرم‌هایی مانند BetterHelp، Talkspace و Lyra Health به کارکنان امکان می‌دهند به‌صورت ناشناس و در هر زمان به درمانگران حرفه‌ای دسترسی داشته باشند. در شرکت‌هایی مانند پی‌پل و مورگان استنلی، این مدل باعث افزایش ۳۰ تا ۴۰ درصدی مشارکت شده است.

    برای نمونه، BetterHelp Business که از سال ۲۰۱۳ فعالیت می‌کند، توانسته نتایج بالینی قابل‌توجهی ثبت کند:

    • ۶۹٪ بهبود اضطراب

    • ۷۳٪ بهبود افسردگی

    • تا ۴۳٪ افزایش میانگین بهره‌وری کارکنان

    این پلتفرم، با پشتوانه شواهد علمی و تجربه همکاری با صدها سازمان و میلیون‌ها کاربر، راهکاری اثربخش برای شرکت‌هایی است که به رفاه روانی نیروی انسانی خود اهمیت می‌دهند.

    ۳. ابزارهای هوش مصنوعی و خودیاری:
    برخی شرکت‌ها از فناوری‌هایی مانند Limbic AI، Dario یا Woebot استفاده می‌کنند که با کمک یادگیری ماشین، علائم اولیه را شناسایی و پیشنهاد درمان یا ارجاع به مشاور ارائه می‌کنند. آمازون و NHS انگلستان از جمله کاربران این فناوری‌ها هستند.

    ۴. راهکارهای بومی و منطقه‌ای:
    در مناطق مانند خاورمیانه و شمال آفریقا، شرکت‌هایی مانند ArabTherapy و Shezlong راهکارهایی متناسب با زبان، فرهنگ و ملاحظات محلی ارائه داده‌اند. این مدل‌ها در کاهش استیگما بسیار مؤثر بوده‌اند.

    تحلیل آماری برای سلامت روان کارکنان

    ایران؛ چالش‌ها، امیدها و تفاوت‌ها با جهان

    در ایران، با وجود چالش‌های اقتصادی، تورم و فشارهای اجتماعی، بسیاری از سازمان‌ها سلامت روان را هنوز مسئله‌ای اختیاری و شخصی می‌دانند. نبود تراپیست درون‌سازمانی، کمبود بودجه، نگرانی از حفظ حریم خصوصی، و استیگمای فرهنگی، از موانع مهم در این زمینه هستند.

    برخلاف شرکت‌های جهانی که شاخص‌هایی مانند میزان مشارکت، رضایت از جلسات و بهبود عملکرد را به‌طور منظم بررسی می‌کنند، بسیاری از سازمان‌های ایرانی ساختار داده‌محور برای سلامت روان ندارند. در حالی‌که در اروپا و آمریکا، روان‌درمانی آنلاین، ناشناس و شبانه‌روزی در دسترس است، اغلب سازمان‌های ایرانی هنوز ابزارهای دیجیتال درمانی را جدی نگرفته‌اند.

    با این‌حال، نمونه‌های امیدوارکننده‌ای وجود دارد. شرکت‌هایی مانند دیجی‌کالا با اتخاذ رویکردی انسانی‌محور، در دوره‌های بحران نیز سلامت روان کارکنان را در اولویت قرار داده‌اند. استفاده از پلتفرم تجربه، جلسات تیم‌درمانی و آموزش مهارت‌های تاب‌آوری، بخشی از اقدامات این شرکت است.

    پلتفرم تجربه در حال طراحی زیرساخت‌هایی تخصصی برای سازمان‌های ایرانی است. این خدمات شامل روان‌درمانی امن، محرمانه و علمی برای کارکنان و مدیران می‌شود. مزیت اصلی تجربه، دسترسی به تعداد زیادی تراپیست تأییدشده و بهره‌گیری از قابلیت‌های هوش مصنوعی برای بهبود مسیر درمان است.

    سازمان‌ها می‌توانند گزارش‌هایی از نحوه برگزاری جلسات، تعداد آن‌ها و روند تغییر را نیز دریافت کنند. این داده‌ها امکان بررسی رشد در حوزه‌های مختلف را فراهم می‌سازد.

    آینده سلامت روان در محل کار

    امروز، رقابت بر سر استعدادها شدیدتر شده و فشارهای روانی افزایش یافته است. نسل جدید کارکنان نیز به‌دنبال محیطی معنادارتر هستند. در چنین شرایطی، سلامت روان دیگر یک مزیت نیست، بلکه ضرورتی سازمانی‌ست.

    سازمان‌هایی که امروز سلامت روان را بخشی از برند کارفرمایی، استراتژی منابع انسانی یا مسئولیت اجتماعی خود می‌دانند، فردا تیمی وفادارتر، خلاق‌تر و پایدارتر خواهند داشت.

    پلتفرم تجربه با ارائه خدماتی بومی، تخصصی و داده‌محور آماده است تا از سازمان‌های ایرانی در ساخت محیط‌های کاری سالم و انسانی حمایت کند.

    سخن سردبیر

    در جهانی که سرعت، رقابت و فشارهای روانی مرزهای توان تاب‌آوری را جابه‌جا کرده‌اند، سلامت روان دیگر یک انتخاب اخلاقی یا لوکس سازمانی نیست؛ بلکه ضرورتی استراتژیک برای بقا و شکوفایی است.

    این گزارش کوشیده است تا با نگاهی تحلیلی به تجربیات بین‌المللی، مدل‌های نوین خدمات سلامت روان، و نمونه‌های بومی، چشم‌اندازی روشن از تحولی ارائه دهد که دیر یا زود، همه سازمان‌ها ناگزیر به پذیرش آن خواهند بود.

    امید داریم مدیران منابع انسانی، تصمیم‌گیران سازمانی و مشاوران کسب‌وکار، این متن را نه فقط به‌عنوان یک مقاله، بلکه به‌مثابه نقشه راهی برای آینده‌ای انسانی‌تر در محیط کار در نظر بگیرند.

     

    منابع

    https://www.aboutamazon.com/news/workplace/6-new-mental-health-benefits-and-resources-for-amazon-employees
    https://www.lyrahealth.com/customer-stories/morgan-stanley/?utm_source=chatgpt.com
    https://pubmed.ncbi.nlm.nih.gov/37290417/
    https://pubmed.ncbi.nlm.nih.gov/40546793/
    https://www.paypalbenefits.com/mental-health-resources-hub
    https://www.betterhelporg.com
    https://ajph.aphapublications.org/doi/10.2105/AJPH.2023.307556

  • بازی‌درمانی تحلیلی

    بازی‌درمانی تحلیلی

    کودکان در سال‌های اولیه زندگی، هنوز توانایی کامل برای بیان مستقیم احساسات ومشکلات خود را به‌ صورت کلامی پیدا نکرده‌اند. در این سنین، دنیای کودکان با بازی عجین شده است؛ بازی‌ برای آنها نه تنها یک سرگرمی است، بلکه راهی برای کشف جهان ، بیان احساسات و تجربه روابط اجتماعی است.

    بازی درمانی تحلیلی، یکی از شاخه‌های نوین روان‌شناسی است. این روش به‌ویژه برای کودکانی که با مشکلاتی همچون اضطراب، افسردگی، پرخاشگری، مشکلات خانوادگی و تجربیات تروماتیک مواجه هستند، ابزاری ارزشمند است. از طریق بازی، کودکان می‌توانند احساسات سرکوب‌شده یا ناشناخته خود را آشکار کرده و با راهنمایی یک درمانگر متخصص، به پردازش این احساسات و رفع مشکلات خود بپردازند.

     

    تاریخچه

    بازی‌درمانی با رویکرد روان‌تحلیلی، یکی از روش‌های مؤثر در درمان مشکلات روانی کودکان است که ریشه در نظریات روان‌تحلیلی فروید دارد. اولین کاربرد رسمی این روش به سال 1909 بازمی‌گردد، زمانی که فروید از بازی برای درمان “هانس کوچولو”، کودکی مبتلا به فوبیا، استفاده کرد.

    در سال 1919، هلموت بازی را به‌عنوان ابزاری برای تحلیل روانی کودکان معرفی کرد و نشان داد که بازی می‌تواند پلی ارتباطی برای کشف ناخودآگاه کودک باشد. ملانی کلاین نیز در دهه 1920 بازی را جایگزینی برای تداعی آزاد در بزرگسالان دانست و از آن برای تحلیل محتوای ناخودآگاه کودکان بهره برد.
    آنا فروید در دهه 1940 و 1950 از بازی برای ایجاد دلبستگی عاطفی بین کودک و درمانگر استفاده کرد و آن را مشابه تعبیر خواب در بزرگسالان معرفی کرد. این روش در طول دهه‌های بعد گسترش یافت و به ابزاری کارآمد برای درمان اضطراب، افسردگی و مشکلات رفتاری کودکان تبدیل شد.

    بازی‌درمانی تحلیلی

    بازی‌درمانی تحلیلی، یکی از روش‌های عمیق روان‌درمانی برای کودکان است. این رویکرد بر این اصل استوار است که بازی، زبان طبیعی کودک است و می‌تواند مانند تداعی آزاد در روانکاوی بزرگسالان عمل کند. در این روش، کودک در محیطی امن از طریق بازی، احساسات، اضطراب‌ها و تعارض‌های درونی خود را ابراز می‌کند و درمانگر با مشاهده و تفسیر بازی، به کشف معانی پنهان و مشکلات ناخودآگاه او می‌پردازد.

    اصول بازی درمانی

     اصول بازی درمانی با رویکرد روان تحلیلی به صورت زیر توضیح داده می شود:

    بازی به‌عنوان زبان کودک:

    هر رفتار، انتخاب اسباب بازی یا داستانی که کودک در حین بازی تعریف می کند، در واقع پیام هایی از ناخودآگاه کودک را به درمانگر نشان می دهد. درمانگر با دقت رفتارها و انتخاب‌های کودک را مشاهده کرده و تلاش می‌کند معنای نمادین آن‌ها را تفسیر کند.

    تحلیل ناخودآگاه از طریق بازی:

    رویکرد روان‌تحلیلی بر این باور است که بسیاری از مشکلات رفتاری یا هیجانی کودکان از تعارضات ناخودآگاه ناشی می‌شود. در فرایند بازی‌درمانی، درمانگر به دنبال کشف این تعارضات پنهان است. برای مثال:

    نمادها و استعاره‌ها:

    کودکان ممکن است از عروسک‌ها یا اشیاء خاصی برای بازنمایی افراد یا موقعیت‌های مهم زندگی خود استفاده کنند.

    تکرار رفتارها:

    تکرار یک الگوی خاص در بازی ممکن است نشان‌دهنده یک مشکل حل‌نشده یا اضطراب باشد.

    رابطه با درمانگر:

    واکنش‌های کودک نسبت به درمانگر (انتقال) نیز بخش مهمی از تحلیل است و می‌تواند بازتابی از روابط اولیه او با والدین یا مراقبان باشد.

    ایجاد محیط امن و بدون قضاوت:

    برای اینکه کودک بتواند آزادانه احساسات خود را بیان کند، وجود یک محیط امن و حمایت‌کننده ضروری است. درمانگر فضایی فراهم می‌کند که کودک احساس کند مورد پذیرش قرار گرفته و قضاوت نمی‌شود. این محیط امن به کودک اجازه می‌دهد تا بدون ترس از تنبیه یا سرزنش، هیجانات سرکوب‌شده خود را آشکار کند.

    انتقال:

    یکی دیگر از اصول کلیدی این رویکرد، توجه به مفهوم انتقال است. انتقال زمانی رخ می‌دهد که کودک احساسات یا تجربیات مربوط به افراد مهم زندگی خود (مانند والدین) را به درمانگر منتقل کند.

    کمک به پردازش تعارضات و حل مشکلات:

    هدف نهایی بازی‌درمانی روان‌تحلیلی این است که به کودک کمک کند تا تعارضات ناخودآگاه خود را پردازش کرده و راه‌هایی برای مدیریت هیجانات دشوار پیدا کند. این فرایند شامل مراحل زیر است:

    آگاهی‌بخشی: کمک به کودک برای شناخت احساسات خود.

    تغییر الگوهای رفتاری: کاهش رفتارهای ناسازگارانه‌ای که ناشی از تعارضات درونی هستند.

    تقویت توانایی مقابله: افزایش مهارت‌های سازگاری کودک برای مواجهه با چالش‌های زندگی.

    نقش فعال درمانگر:

    درمانگر در این رویکرد نقش فعالی دارد؛ او نه تنها مشاهده‌کننده رفتارهای کودک است بلکه با تفسیر نمادها، ارائه بازخورد مناسب و ایجاد ارتباط عاطفی قوی با کودک، فرایند درمان را هدایت می‌کند. البته مداخله درمانگر باید ظریف باشد تا آزادی عمل کودک در بازی محدود نشود.

    تکنیک‌های بازی‌درمانی

     تکنیک‌های بازی‌درمانی روان‌تحلیلی با هدف کمک به کودک در شناسایی و ابراز احساسات ناخودآگاه و حل مشکلات روانی او طراحی شده‌اند. از آنجا که در این رویکرد، بازی به عنوان زبان ناخودآگاه کودک شناخته می‌شود، تحلیل دقیق و هوشمندانه بازی‌ها می‌تواند به درمانگر کمک کند تا به لایه‌های عمیق‌تری از دنیای درونی کودک دست یابد. در ادامه، برخی از تکنیک‌های رایج در این رویکرد آورده شده است.

    داستان‌سازی:

    در این تکنیک، کودک داستان‌هایی می‌سازد یا درمانگر از او می‌خواهد که داستان‌هایی با شخصیت‌ها و موقعیت‌های خاص بسازد. این داستان‌ها می‌توانند به طور غیرمستقیم مشکلات کودک را نشان دهند. به‌طور مثال، کودک ممکن است داستان‌هایی بسازد که در آن شخصیت‌ها با مشکلات مشابه آن‌چه که خود در زندگی واقعی تجربه می‌کنند، مواجه می‌شوند.

    بازی با عروسک‌ها و اسباب‌بازی‌ها:

    در این تکنیک، کودک از عروسک‌ها، شخصیت‌های اسباب‌بازی برای بازنمایی دنیای درونی خود استفاده می‌کند. مثلا اگر عروسک را مادر انتخاب کند و بچه مادر را همواره کنار مادر قرار دهد. می تواند نشان دهنده اضطراب جدایی کودک باشد.

    نقاشی و هنر:

    نقاشی می‌تواند به کودک این امکان را بدهد که احساسات خود را به‌صورت بصری بیان کند. کودک ممکن است تصاویری از ترس‌ها، امیدها، روابط خانوادگی یا هر جنبه دیگری از زندگی خود بکشد. در این مرحله، درمانگر می‌تواند به تحلیل این نقاشی‌ها بپردازد و از طریق توضیحاتی که کودک در مورد تصاویر می‌دهد، به دنیای درونی کودک نزدیک شود. نقاشی‌ها معمولاً نشان‌دهنده موضوعات ناخودآگاهی هستند که کودک قادر به بیان مستقیم آن‌ها از طریق کلمات نیست.

    نقش آفرینی:

    در این تکنیک، کودک از طریق ایفای نقش‌های مختلف در بازی، به بازسازی روابط و تجربه‌های مختلف خود می‌پردازد. به‌طور مثال، کودک ممکن است نقش والدین، معلمان یا دوستان خود را بازی کند و از این طریق احساسات، نیازها و نگرانی‌های خود را بررسی کند.

    تکنیک بازی‌درمانی آزاد:

    در این روش، کودک به صورت آزادانه و بدون هدایت خاص از درمانگر، بازی می‌کند. این نوع بازی به کودک این فرصت را می‌دهد که بدون هیچ‌گونه محدودیتی، احساسات و تمایلات درونی خود را به نمایش بگذارد.

    کاربردهای بازی‌درمانی تحلیلی:

    درمان اضطراب و استرس: بازی‌درمانی تحلیلی می‌تواند برای کودکانی که از مشکلاتی مانند اضطراب جدایی، اضطراب اجتماعی یا فوبیا رنج می‌برند، بسیار مفید باشد. بازی‌درمانی به کودک اجازه می‌دهد تا با موقعیت‌های اضطراب‌زا مواجه شود و آن‌ها را به شکلی غیرمستقیم پردازش کند.

    درمان اختلالات رفتاری: کودکانی که با اختلالات رفتاری مانند پرخاشگری، تحریک‌پذیری و عدم توانایی در تنظیم احساسات خود مواجه هستند، می‌توانند از بازی‌درمانی تحلیلی بهره‌مند شوند.

    کمک به کودکان با تجربه‌های آسیب‌زا: کودکانی که تجربیات تلخی همچون طلاق والدین، مرگ یک عزیز، یا تعرضات عاطفی و جسمی داشته‌اند، می‌توانند از بازی‌درمانی تحلیلی برای درمان این آسیب‌ها بهره‌مند شوند. بازی به کودکان این امکان را می‌دهد که آسیب‌ها و احساسات دردناک خود را در یک محیط امن بازسازی کنند و درک بهتری از این تجربیات پیدا کنند.

    افزایش مهارت‌های اجتماعی: کودکان از طریق ایفای نقش‌ها و بازی‌های گروهی، می توانند مهارت‌هایی چون همدلی، ارتباطات غیرکلامی، و حل تعارضات را تمرین کنند. این مهارت‌ها به آن‌ها کمک می‌کند تا روابط بهتری با همسالان و بزرگ‌ترها برقرار کنند.

     

    فواید بازی درمانی

    کمک به خودشناسی و افزایش آگاهی درونی: کودک می تواند از طریق داستان‌سازی، به درک بهتری از نیازها، خواسته‌ها و احساسات درونی خود برسد. این فرایند خودآگاهی باعث می‌شود که کودک درک عمیق‌تری از خودش پیدا کند و در نتیجه، تغییرات مثبتی در رفتار و احساساتش ایجاد شود.

    کاهش اضطراب و ترس‌های ناخودآگاه: بازی‌درمانی به کودکان این امکان را می‌دهد که به طور غیرمستقیم و در فضایی ایمن، اضطراب‌های خود را پردازش کنند و از شدت آن‌ها بکاهند. به این ترتیب، کودک می‌تواند به‌تدریج کنترل بیشتری بر ترس‌ها و اضطراب‌های خود پیدا کند.

    افزایش توانایی حل مشکلات و تصمیم‌گیری: در حین بازی‌های نقش‌آفرینی و استفاده از اسباب‌بازی‌ها، کودک ممکن است با موقعیت‌های چالش‌برانگیزی مواجه شود که نیاز به تصمیم‌گیری و یافتن راه‌حل دارد. این توانمندی‌ها به کودک کمک می‌کند که در دنیای واقعی نیز بهتر با مشکلات مواجه شود.

    تقویت مهارت‌های ارتباطی و اجتماعی: کودک توانایی بیشتری در برقراری ارتباط با دیگران، به اشتراک گذاشتن احساسات و نیازهای خود، و نیز حل تعارضات کسب می کند.

    سخن آخر

    بازی‌درمانی تحلیلی یک رویکرد بسیار مؤثر و مفید است که به کودکان کمک می‌کند تا مشکلات روانی و عاطفی خود را از طریق بازی و تکنیک‌های روان‌تحلیلی پردازش کنند. این روش به‌ویژه برای کودکانی که قادر به بیان احساسات خود از طریق کلمات نیستند، بسیار مفید است. بازی‌درمانی تحلیلی به کودک فرصت می‌دهد تا دنیای درونی خود را بهتر بشناسد، اضطراب‌های خود را کاهش دهد، مهارت‌های اجتماعی و حل مسئله را تقویت کند و در نهایت، به یک خودآگاهی بیشتر دست یابد.

    سخن سردبیر

    بازی‌درمانی تحلیلی راهی برای درک دنیای درونی کودکان است. بازی برای آن‌ها تنها سرگرمی نیست، بلکه وسیله‌ای برای بیان احساسات، کشف تعارضات و پردازش تجربه‌های دشوار است. این مقاله با بررسی اصول و کاربردهای بازی‌درمانی، اهمیت آن را در سلامت روان کودکان نشان می‌دهد.بازی درمانی تحلیلی به کودکان کمک می‌کند تا از طریق بازی، احساسات خود را بیان کرده و مسیر بهبودی را طی کنند. اگر کودک شما با اضطراب یا مشکلات هیجانی مواجه است، فرم درخواست تراپی را تکمیل کنید تا همراه او در این مسیر باشیم.

     

     منابع و مراجع:

    اکسلاین، ویرجینیا. (1947). بازی درمانی. بوستون: هاوتون میفلین.

    اکسلاین، ویرجینیا. (1964). دیبز در جستجوی خویشتن. نیویورک: بالانتین بوکز.

    Ablon,S.L. (2014). What Child Analysis Can Teach Us about Psychoanalytic Technique. The Psychoanalytic Study of the Child,68(1),211–224.

    Halfon S, Cavdar A, Orsucci F, Schipek Gk, Andreassi S,Eiluiant A,Felice G.(2016). The Non-linear Trajectory of Change in Play Profiles of Three Children in Psychodynamic Play Therapy. Front. Psychol,7,1494–15

  • سفری به دنیای ناخودآگاه کودکان

    سفری به دنیای ناخودآگاه کودکان

    برخلاف سایر روش‌های درمانی که بیشتر بر رفتارهای بیرونی تمرکز دارند، روانکاوی کودک به دنیای پیچیده درونی کودک می‌پردازد. این روش از طریق بازی، نقاشی و گفت‌وگو، احساسات، افکار و ترس‌های پنهان کودکان را کشف می‌کند.

    مقدمه

    روانکاوی کودک شاخه‌ای از روانشناسی است که دنیای درونی کودکان و روند شکل‌گیری شخصیت آن‌ها را بررسی می‌کند. این رویکرد معتقد است که بسیاری از مشکلات بزرگسالی، ریشه در تجربیات اولیه کودکی دارند. به کمک روانکاوی، می‌توان دریافت که چرا کودکان به شیوه‌ای خاص فکر و احساس می‌کنند و چگونه می‌توان به رشد سالم‌تر آن‌ها کمک کرد.
    یکی از جنبه‌های مهم این رویکرد، بررسی رابطه کودک با والدین یا مراقبان اوست. تجربیات اولیه در این روابط تأثیر عمیقی بر شخصیت و تعاملات آینده او دارند. روانکاوی تلاش می‌کند با تحلیل این ارتباطات، شناخت بهتری از مشکلات کودک ارائه داده و مسیر رشد روانی او را هموار کند.

    نگاهی به تاریخچه روانکاوی کودک

    این حوزه با کارهای زیگموند فروید آغاز شد. فروید با تأکید بر نقش دوران کودکی در شکل‌گیری شخصیت و اختلالات روانی، بنیان‌های نظری این حوزه را پایه‌گذاری کرد. اما آنا فروید، دختر او، از مهم‌ترین افرادی بود که روانکاوی کودک را به‌صورت عملی به کار گرفت. او در کتاب خود با عنوان “مقدمه‌ای بر تکنیک تحلیل کودک” روش‌هایی برای تحلیل بازی‌های کودکان ارائه داد و بر نقش ایگو و مکانیسم‌های دفاعی تأکید کرد.

    ملانی کلاین، یکی دیگر از پیشگامان این حوزه، دیدگاه‌های نوینی به روانکاوی کودک افزود. او معتقد بود که ناخودآگاه حتی در سال‌های اولیه زندگی فعال است و بازی ابزاری قدرتمند برای تحلیل روانی کودکان محسوب می‌شود.

    دونالد وینیکات با معرفی مفاهیمی مانند «مادر به اندازه کافی» و اهمیت بازی به‌عنوان فضایی برای رشد خلاقیت، روانکاوی کودک را غنا بخشید.

    جان بالبی نیز با نظریه دلبستگی نشان داد که رابطه اولیه کودک با مراقبان اصلی چگونه شخصیت و رفتار او را شکل می‌دهد. نظریات بالبی درباره دلبستگی و جدایی از ارکان اساسی درک اضطراب و مشکلات رفتاری در کودکان به شمار می‌رود.

    رویکردهای معاصر روانکاوی کودک

    رویکردهای امروزی، ایده‌های کلاسیک را با نظریات جدید درباره عوامل زیستی، روان‌شناختی و اجتماعی ترکیب کرده‌اند. پژوهشگرانی مانند پیتر فوناجی و مری تارگت، مفاهیمی همچون ذهن‌سازی و تأثیر آن بر رشد شناختی و عاطفی کودکان را بررسی کرده‌اند.با وجود چالش‌ها و انتقادهایی که به روانکاوی کودک وارد شده است، این روش همچنان یکی از ابزارهای مهم در کمک به کودکان دارای مشکلات روانی یا رفتاری و درک عمیق‌تر دنیای ذهنی آن‌ها محسوب می‌شود.

    چالش‌های روان درمانی کودکان: فراتر از گفت‌وگوی کلامی

    یکی از تفاوت‌های اساسی در کار با کودکان و بزرگسالان، روش برقراری ارتباط است. بزرگسالان معمولاً در فضایی آرام و از طریق گفت‌وگو احساسات و مسائل خود را بیان می‌کنند. اما کودکان، به دلایلی مانند محدودیت در توانایی کلامی، درک کمتر از احساسات خود یا حتی ترس از بیان آن‌ها، نمی‌توانند از همان مسیر استفاده کنند. اگر صرفاً با پرسیدن سؤال یا گفت‌وگوی مستقیم به دنبال درک مشکلات کودکان باشیم، احتمالاً به نتیجه مطلوب نخواهیم رسید. بسیاری از کودکان در برابر پرسش‌های مستقیم سکوت می‌کنند یا از صحبت درباره موضوعات مهم اجتناب می‌ورزند. حتی اگر پاسخ دهند، ممکن است بحث به سمت مسائل حاشیه‌ای منحرف شود یا به‌سرعت از این فرآیند خسته شوند. برای ایجاد ارتباطی مؤثر و کمک به بیان احساسات و مشکلات کودکان، علاوه بر مهارت‌های کلامی، باید از ابزارها و استراتژی‌های مکمل نیز استفاده کرد.
    بازی، یکی از اصلی‌ترین این ابزارهاست. از طریق بازی، کودکان می‌توانند بدون نیاز به بیان کلامی، احساسات و تعارضات درونی خود را نشان دهند .علاوه بر بازی، تکنیک‌هایی مانند قصه‌گویی یا سفرهای تخیلی نیز اثربخش هستند. این روش‌ها نه‌تنها به کودک کمک می‌کنند تا احساسات خود را غیرمستقیم بیان کند، بلکه فضایی از اعتماد و تعامل ایجاد می‌کنند. ترکیب این ابزارها با مهارت‌های کلامی درمانگر، چارچوبی درمانی را شکل می‌دهد که کودک در آن می‌تواند تغییرات روانی و عاطفی را تجربه کند.

    درمان کودک: هدفی فراتر از گفت‌وگو

    هدف اصلی در روان‌درمانی کودکان، تسهیل تغییرات درمانی است. به همین دلیل، اصطلاح «درمان کودک» به این فرآیند اطلاق می‌شود. این مفهوم یادآور می‌شود که روان‌درمانی کودکان تنها به گفت‌وگو محدود نمی‌شود، بلکه هدف آن ایجاد شرایطی است که کودک بتواند با بهره‌گیری از روش‌های مناسب، به سمت بهبود روانی حرکت کند.

    اهداف روان­درمانی کودک

    در فرآیند روان‌درمانی کودکان، چهار سطح از اهداف وجود دارد که در تمام مراحل درمان باید مورد توجه قرار گیرند:

    ۱. اهداف بنیادی
    این اهداف برای تمامی کودکان در درمان کاربرد دارند و شامل موارد زیر می‌شوند:

    • کمک به کودک برای پردازش مسائل عاطفی دردناک
    • دستیابی به هماهنگی بین افکار، احساسات و رفتارها
    • ایجاد حس مثبت نسبت به خود
    • پذیرش محدودیت‌ها و نقاط قوت خود و داشتن احساس رضایت از آن‌ها
    • تغییر رفتارهای آسیب‌زا
    • افزایش سازگاری و عملکرد کودک در محیط‌های بیرونی (مانند خانه و مدرسه)
    • فراهم‌کردن فرصت‌هایی برای دستیابی به مراحل مهم رشدی

    ۲. اهداف والدین

    این اهداف معمولاً بر اساس رفتارهای فعلی کودک و انتظارات والدین تنظیم می‌شوند. برای مثال، اگر کودکی دیوارها را با مدفوع خود لکه‌دار کند، والدین ممکن است هدف خود را حذف این رفتار بدانند.

    ۳. اهداف تعیین‌شده توسط درمانگر

    این اهداف با توجه به تحلیل درمانگر از دلایل رفتارهای کودک مشخص می‌شوند. برای مثال، اگر کودکی دیوارها را لکه‌دار کند، درمانگر ممکن است این رفتار را ناشی از مشکلات عاطفی بداند و تمرکز خود را بر حل این مسائل بگذارد.

    ۴. اهداف کودک

    این اهداف از نیازها و مسائل مطرح‌شده توسط کودک در جلسات درمانی استخراج می‌شوند، هرچند کودک معمولاً قادر به بیان صریح آن‌ها نیست. برای مثال، ممکن است درمانگر با هدف تقویت توانمندی‌های کودک جلسه‌ای را آغاز کند، اما کودک بخواهد درباره از دست دادن عزیزش صحبت کند. در این شرایط، درمانگر باید با احترام به نیاز کودک، به فرآیند سوگواری او توجه کند.
    اهداف درمانی باید انعطاف‌پذیر باشند و در طول درمان بازبینی شوند. مهارت کشف نیازهای واقعی کودک، به تجربه و تمرین نیاز دارد. در نهایت، اولویت با اهداف کودک است، اما اهداف والدین و درمانگر نیز باید در نظر گرفته شوند. تجربه نشان می‌دهد که با رعایت این فرآیند، اهداف بنیادی نیز به‌طور خودکار محقق می‌شوند.

     

    فرایند روان­درمانی کودکان

    روانکاوان برای کمک به کودکان در بیان احساسات و پردازش تجربیاتشان از تکنیک‌های مختلفی استفاده می‌کنند. این تکنیک‌ها شامل بازی، تحلیل خواب، تداعی آزاد و نقاشی است. هر یک از این روش‌ها به کودک امکان می‌دهد تا به شیوه‌ای غیرمستقیم و مناسب با سن خود، احساسات درونی‌اش را بیان کند. در این فرآیند، درمانگر:

    شناسایی الگوهای رفتاری و عاطفی: به بررسی رفتارها و احساساتی می‌پردازد که ممکن است تحت تأثیر تجربیات گذشته یا روابط خانوادگی باشند.

    پردازش بحران‌های عاطفی: به کودک کمک می‌کند تا با چالش‌هایی مانند جدایی، فقدان یا تغییرات بزرگ در زندگی کنار بیاید.

    تقویت خودشناسی و اعتماد به نفس: از طریق درمان، کودک به درک بهتری از خود می‌رسد و احساس ارزشمندی بیشتری پیدا می‌کند.

    کار با والدین: والدین را نیز در این فرآیند مشارکت می‌دهند تا حمایت موثرتری از کودک داشته باشند و نیازهای او را بهتر درک کنند.

    این فرآیند به کودک کمک می‌کند تا به رشد عاطفی و اجتماعی سالم‌تری دست یابد.

     

    تکنیک‌های مورد استفاده در روانکاوی کودک:

    1. بازی‌درمانی :بازی به عنوان ابزاری قدرتمند برای بیان احساسات کودک استفاده می‌شود. از طریق بازی، کودک می‌تواند احساسات و تجربیات خود را به شیوه‌ای غیرمستقیم نشان دهد و مشکلاتش را بازتاب دهد.
    2. نقاشی و هنر‌درمانی: نقاشی و هنر ابزارهایی مؤثر برای ابراز احساسات هستند. این روش به کودکان کمک می‌کند تا مفاهیم پیچیده یا احساساتی را که بیان آن‌ها با کلمات دشوار است، به تصویر بکشند.
    3. تداعی آزاد: در این روش، کودک آزادانه درباره هر چیزی که به ذهنش می‌رسد صحبت می‌کند. این تکنیک به درمانگر کمک می‌کند تا افکار و احساسات ناخودآگاه کودک را کشف کند.
    4. داستان‌گویی: درمانگر از داستان‌ها یا قصه‌ها به عنوان ابزاری استفاده می‌کند تا کودک بتواند احساسات و مشکلات خود را بیان کرده و به درک بهتری از تجربیاتش برسد.

    این تکنیک‌ها به کودکان کمک می‌کنند تا با چالش‌های عاطفی و رفتاری خود بهتر کنار بیایند، احساساتشان را پردازش کنند و مهارت‌های اجتماعی و روانی موثرتری کسب کنند.

     

    نشانه‌های نیاز کودک به روان­درمانی و مداخلات تخصصی

    همانطور که قبلا اشاره کردیم، کودکان به طور معمول نمی‌توانند احساسات، افکار یا مشکلات خود را به روشنی بیان کنند.
    برای تشخیص نیاز به درمان در کودکان، توجه به نشانه‌های زیر ضروری است:

    • رفتارهای غیرعادی: رفتارهایی مانند پرخاشگری، انزوا یا تکرارهای وسواس‌گونه.
    • تغییرات عاطفی: احساساتی مانند افسردگی، اضطراب یا خشم شدید که به طور ناگهانی ظاهر می‌شوند.
    • مشکلات اجتماعی: دشواری در ایجاد ارتباط با دیگران یا مشکل در برقراری دوستی.
    • مشکلات تحصیلی: کاهش تمرکز یا افت عملکرد در مدرسه.
    • نشانه‌های فیزیکی: شکایات جسمی مکرر مانند سردرد یا دل‌درد بدون دلیل پزشکی مشخص.

     

    اگر کودکی این نشانه‌ها را نشان دهد، شروع روان‌درمانی می‌تواند راه‌گشا باشد. بررسی‌ها نشان می‌دهد که بیش از 16 درصد از کودکان 6 تا 18 ساله حداقل به یک اختلال روانی مبتلا هستند، اما نیمی از این کودکان هیچ درمانی دریافت نمی‌کنند. علاوه بر این، بسیاری از کودکان مبتلا به افسردگی، به اختلالات دیگری مانند اضطراب یا مشکلات رفتاری نیز دچار هستند.

     

    سخن پایانی

    روانکاوی کودک ابزاری کلیدی برای شناسایی و درمان مشکلات روانی در سنین پایین است. این فرآیند نه تنها به کودکان کمک می‌کند تا با چالش‌های روانی خود کنار بیایند، بلکه به والدین و خانواده‌ها نیز امکان می‌دهد تا نقش حمایتی بهتری ایفا کنند. به این ترتیب، روانکاوی کودک می‌تواند در بهبود روابط خانوادگی، ارتقای سلامت روانی و اجتماعی، و پیشگیری از مشکلات جدی‌تر در آینده نقش مؤثری داشته باشد. توجه به سلامت روان کودکان، سرمایه‌گذاری برای آینده‌ای روشن‌تر و جامعه‌ای سالم‌تر است.

     

    سخن سردبیر:

    این روش درمانی که در پاسخ به چالش‌های روزافزون روانی کودکان و با توجه به اهمیت نقش آنان در شکل‌گیری شخصیت آینده به کار گرفته می‌شود، زمینه‌ساز بهبود سلامت روانی و اجتماعی و تقویت حمایت‌های والدین است. برای آغاز این مسیر همراهی و بهره‌گیری از ابزارهای نوین نظیر بازی‌درمانی، هنر‌درمانی و گفت‌وگوی درمانی جهت کاوش در عمق دنیای عاطفی و روانی کودکان،می‌توانید فرم درخواست تراپی را تکمیل نمایید.

     

    References:
    Freud, S. (1905). Three Essays on the Theory of Sexuality.
    Freud, A. (1927). Introduction to the Technique of Child Analysis.
    Klein, M. (1932). The Psycho-Analysis of Children.
    Winnicott, D. W. (1971). Playing and Reality.
    Bowlby, J. (1969). Attachment and Loss.
    Fonagy, P., & Target, M. (1997). Development of Mentalization and Its Role in Psychopathology.
    Geldard K, Geldard D and Yin Foo R(2013), Counselling Children, 4th edition
    Moore L(2021), Bellyache or Depression? How to Recognize Mental Health Conditions in Adolescents
    Sosnoski K,(2021), All About Free Association Therapy
    Haggerty J,(2021),History of Psychotherapy

  • گروه درمانی تحلیلی در دنیایی موازی: هم‌شیرها و همسالان در گروه‌درمانی

    گروه درمانی تحلیلی در دنیایی موازی: هم‌شیرها و همسالان در گروه‌درمانی

     

    گروه‌ درمانی تحلیلی از همشیرها و هم‌سالان غافل مانده

    نویسنده: دکتر هربرت. ام. رابین[1]

    به نظر می‌رسد، گروه‌درمانی تحلیلی از طرح نظریه، در زمینهٔ سرگذشت و انتقال همسالان و هم‌شیرها[2] غافل مانده ‌است. یکی از دلایل بنیادین این سهل‌انگاری، اعتقاد به این باور بوده است که نظریهٔ روانکاوی فعلیِ فردی و گروهی، به توضیحات پیشین خود برای درک پدیده‌های مربوط به هم‌سالان و هم‌شیرها بسنده می‌کند. به‌علاوه انتقال هم‌سالان[3] در گروه به عنوان بدلی از انتقال به رهبر در نظر ‌گرفته می‌شود. وجود یک استدلال برای توجّه به بررسی سازوکار نظریه در زمینهٔ سرگذشت همسالان و هم‌شیرها و انتقال آن‌ها در حق ایشان، بسیار ضروری است. این استدلال متکی بر نمونه‌هایی از یک گروه‌درمانی است. در ادامه، نتایج به‌دست آمده از این نظریه به صورت کاربردی و تئوری مورد بحث قرار خواهد گرفت.

     

     

    گروه‌درمانی تحلیلی در مباحث کاربردی و نظری مربوط به هم‌شیرها و هم‌سالان سهل‌انگار بوده است. این کمبود در موارد زیر آشکار می‌شود:

    1. فقدان توجه دقیق به پیشینهٔ تحولی هم‌شیرها و هم‌سالان در بیماران بالقوه گروه
    2. اولویت‌بندی تحلیل انتقال‌های نادر در میان هم‌سالان در درون گروه
    3. کمبود نظریه‌‌پردازی در ارتباط با هم‌سالان و همشیر‌ها

     

     

    برای من، آگاهی از فقدان توجه منسجم به پیشینهٔ هم‌شیرها و هم‌سن‌وسالان در مخاطبان گروه‌درمانی شبیه به یک کشف شگفت‌انگیز بود. اخیراً یک درمانگر تحلیلی مستعد و باتجربه از من درخواست کرد که به او در انتخاب و چینش و آماده‌سازی بیماران برای یک گروه‌درمانی خصوصی، کمک کنم.

     

     

    یکی از بیماران احتمالی گروه، زنی سی‌وشش ساله به نام «ایمی» بود که به سبب ترس‌های عمیق خود از برقراری رابطهٔ جنسی با مردان، به دنبال درمان بود. اگرچه او از مردان خوشش می‌آمد، با این حال زمانی که مردان علاقهٔ جنسی خود را نسبت به او آشکار می‌کردند، ایمی آن‌ها را پس می‌زد. در طول یک سال درمان تحلیل فردی (دو بار در هفته)، درمانگر اطلاعات مفیدی از روابط مراجع با والدینش کسب کرده و  بسط داده بود؛ اما دربارهٔ آن‌چه که ما تحت عنوان سطوح بحرانی تاریخچهٔ شخصی وی کشف کردیم، هیچگونه تفحصی انجام نشده بود.

     

     

    اول اینکه ایمی با یک برادر بزرگتر  از خود، رابطه‌ای بسیار صمیمی و آرمانی داشت که شامل شکل‌گیری فانتزی‌های جنسی نسبت او می‌شد و ایمی به‌خاطر این موضوع به شدّت احساس گناه می‌کرد. ثانیاً درمانگر دربارهٔ روابط هم‌سالان ایمی هیچ‌گونه بررسی انجام نداده بود؛ تجربهٔ «دل‌شکستگی» ایمی پانزده ساله، در رابطه با پسری که به نقل وی «او را ترک کرده بود»؛‌ در واقع خانوادهٔ آن پسر نقل مکان کرده بودند.

     

     

    اگر این غفلت در ارتباط با تاریخچهٔ هم‌شیرها و هم‌سالان ایمی از سوی درمانگر ی مستعد و باتجربه درست باشد؛  چقدر ممکن است این امر در ارتباط با سایر درمانگران نیز صدق کند؟ من با نگاهی به گذشته، تجربهٔ بیش از دو دهه سوپروایزری گروه‌درمانی خود را بررسی کردم و از چندین همکار باتجربه نیز در این زمینه پرس‌وجو به عمل آوردم. آنچه کشف کردم این بود که اکثر درمانگران به تاریخچهٔ رابطهٔ بیمار با والدینش، بیشتر از پیشینهٔ وی با هم‌شیرها و هم‌سالان توجّه می‌کنند. در حقیقت اکثر مواقع، اطلاعات مربوط به هم‌شیرها ناقص بود و داده‌های مربوط به هم‌سالان به کلّی نادیده گرفته می‌شد.

    همچنین به شخصه شاهد قصوری مشابه در ادبیات گروه‌درمانی بوده‌ام که به ارزیابی افراد به عنوان کاندیدای احتمالی می‌پردازد. برای مثال، خواننده را به آثار آرونسون (1979)، پری، فرانسیس و کلارکین (1985) ارجاع می‌دهم.

     

     

    دیدگاه‌های روانکاوانه در ارتباط با همسالان و هم‌شیرها

    ایزرئیل[4] (۱۹۷۳)، گروه‌درمانگر برجستهٔ بریتانیایی بر این باور است که انتقال هم‌سالان اساساً نوعی مکانیزم جابه‌جایی از انتقال اصلی به درمانگر است. وی به درمانگران هشدار می‌دهد که نسبت به نمودهای تقلیل‌یافته انتقال[5] به افراد خارج یا حتی اعضای گروه، یعنی هم‌سالان حاضر در اتاق درمان، هشیار باشند. ایزرئیل معتقد است که تنها تفسیرهایی، تأثیرات تحوّلی[6] دارند که از درمانگر نشأت گرفته و بر انتقال درمانگر تمرکز داشته باشند.

     

     

    هلن دورکین[7]، از گروه درمانگران تحلیلی تأثیرگذار آمریکایی، در کتاب خود با نام «ژرفنای گروه»[8] (۱۹۶۴) تلاش کرد تا پویایی گروه را با تفکّری روانکاوانه ادغام کند. او می‌نویسد: «مشکلات مربوط به اقتدار[9] را می‌توان به عنوان پیامدهای تعارض‌ در مراحل پیش‌ادیپی[10] در نظر گرفت؛ در حالی که مشکلات مربوط به صمیمیت[11] در میان هم‌سالان از تعارضات دورهٔ ادیپی[12] نشأت می‌گیرد که باید پیش از اقدام برای انتخاب یک زوج مناسب حل شوند.» (ص ۴۷).

    هر دوی این درمانگران گروهی تأثیرگذار، ازرئیل در انگلستان و دورکین در ایالات متحده،‌ در ارتباط با تحلیل انتقال؛ تمرکز اصلی خود را بر تئوری کلاسیک پیش‌ادیپی (دو نفر) و ادیپی (سه نفره) قرار می‌دهند که به انتقال رهبر، معطوف است. در هر دو رویکرد، مسائل مربوط به هم‌سالان از  تقلّای رفع تعارضات ادیپی سرچشمه می‌گیرد و انتقال هم‌سالان نوعی جابه‌جایی مسائل مربوط به انتقال اصلی نسبت به درمانگر تلقی می‌شود.

     

     

    اکنون جالب توجّه است که بدانیم نظر فروید دربارهٔ قدرت تبیین نیروهای هم‌سالان[13] در توسعه و عملکرد گروه چه بوده است. در کتاب «روانشناسی توده و تحلیل ایگو[14]» (۱۹۲۱)، فروید ساختار نظری گروه را مانند ذهن انسان با مرکزیّت نظریهٔ اصلی خود، لیبیدو[15]؛ یعنی انرژی روانی مشتق‌شده از امیال زیستی بدوی توضیح می‌دهد:

    «به وضوح، یک گروه پیوند خود را به واسطهٔ نوعی قدرت حفظ می‌کند: و کدام قدرت می‌تواند چنین دستاوردی را به این خوبی رقم بزند؛ جز اینکه آن را به اروس[16] نسبت دهیم که همه‌چیز جهان را به یکدیگر پیوند داده است.» (ص ۹۲).

     

     

    تفکر فروید دربارهٔ گروه‌ها را می‌توان با بررسی دقیق تفسیر او از روحیهٔ گروهی یا «روح جمعی[17]» به شکلی روشن‌تر تبیین کرد؛ اصطلاحی مشابه به مفهوم مدرنی که ما امروزه از آن به عنوان همبستگی گروهی[18] یادمی‌کنیم. فروید مفهوم روح جمعی را در مفهوم نمونه‌ای از واکنش وارونه در مقابل حسادت و رقابت اولیه برای کسب عشق مادرانه و غیرهمسان روشن می‌کند.

     

     

    «به طور قطع، فرزند ارشد دوست دارد تا با حسادت جانشین خود را کنار بزند و او را از والدین دور نگه دارد تا از همهٔ امتیازاتش محروم کند؛ امّا در مواجهه با این واقعیّت که کودک کوچک‌تر (مانند هر فرزند دیگری که بعداً از راه می‌رسد) مثل خود او توسط والدین دوست داشته خواهد شد، و البته به دلیل غیرممکن بودن حفظ نگرش خصمانه در عین عدم‌آسیب‌رسانی به خود، ناچار به همانندسازی با سایر کودکان می‌شود… اولین مطالبهٔ این واکنش وارونه[19] عدالت در برابری رفتاری در برخورد با همه است… اگر کسی نتواند خود محبوب باشد؛ بنابراین هیچ‌کس دیگری هم نباید محبوب باشد.» (ص ۱۲۰).

     

     

    فرض بر این است که برای هرکسی یک پیوند لیبیدویی با والدین در خانواده و یا رهبر گروه در نظر گرفته می‌شود. این نقطهٔ آغاز برابری است. روحیهٔ جمعی رشد می‌کند. فروید همکاری و دلبستگی تحمیلی (روح جمعی) در میان هم‌سالان را از طریق یک روانشناسی سه نفره (یک والد و دو همشیره) توضیح می‌دهد. رقابت بر سر عشق والد برای توضیح این پدیدهٔ پیچیدهٔ گروهی کافی است. به نظر می‌آید فروید تبیین داینامیک هم‌سالان را کاملاً غیرضروری می‌داند که صرفاً محتواهایی بازنمودی و آشکار هستند.

    فروید هیچ ساختار نظری عمده‌ای بر اساس اولویّت‌بندی هم‌شیرها و هم‌سالان ایجاد نکرد. برای مثال علاقه بین هم‌شیرها به عنوان نوعی جابه‌جایی از عشق ادیپی به والدین تبیین شده است. چگونه می‌توان مواضع فروید در زمینهٔ هم‌شیرها و هم‌سالان و گروه‌ها را درک کرد؟

     

     

    تلاش پرشور فروید در تمام طول زندگی‌اش، این بود که بتوان با استفاده از کم‌ترین قوانین ممکن، بیشترین  رفتارهای انسانی را توضیح داد. فقدان نظریه‌پردازی مشتمل از هم‌شیرها و هم‌سالان و گمانه‌زنی در رابطه با توده را می‌توان به عنوان بخشی از اهمیّت تلاش علمی وی برای تقلیل مشاهدات به کمترین قوانین علمی در نظر گرفت.

     

     

    ما یک پاسخ برای این سوال داریم که چرا تحلیل مسائل هم‌سالان و هم‌شیرها از اهمیّت کمتری در برخوردارند؟

    می‌توان در ادبیات تحلیلی و روانکاوانهٔ مربوط به روان‌درمانی گروهی و نوشته‌های فروید،‌ به وفور مشاهده کرد که مفاهیم اصلی روانکاوی در داینامیک‌های ادیپی‌ (سه نفره) و پیش‌ادیپی (دو نفره) توضیح داده می‌شوند. مداخلهٔ تکنیکی اصلی بر انتقال درمانگر به عنوان جنبه‌ای از والدین تمرکز می‌کند. هم‌شیرها و هم‌سالان صرفاً بازیگران ثانویه، با نقش‌هایی سطحی هستند.

     

     

    البته این امکان وجود دارد که مسائل مربوط به هم‌شیرها و هم‌سالان در اولویّت پایین‌تری نسبت به تجربه‌های متعارف‌تری که تحت عنوان تعارضات ادیپی و پیش‌ادیپی مطرح شده‌اند، قرار داشته باشد. و ممکن است که رهبر گروه با وجود اهمیّت انتقال هم‌سالان، همیشه چهرهٔ مرکزی در گروه باشد.

     

     

    اما چگونه می‌توانیم به این چالش پاسخ دهیم؟

    یکی از راه‌ها این است که مسئله را بازنگری کنیم؛ آیا باور به اهمیت پیشینه و انتقال هم‌شیرها و هم‌سالان به خودی‌خود می‌تواند، توانمندی نظری و درمانی موجود را تقویّت کند؟ برای ارزیابی این باور، در ادامه یک گروه درمانی خصوصی را مورد بررسی قرار می‌دهیم.

     

     

    نمونه یک گروه درمانی تحلیلی

    در این گروه ۷ نفر  عضویّت داشتند که سابقهٔ حضورشان از ۸ سال تا ۶ ماه متفاوت بود. گروه متشکّل از ۴ زن و ۳ مرد با حدود سنی اواسط ۲۰ سالگی تا اواسط ۴۰ سالگی بود که تقریباً همگی به جز یک نفر از دانشگاه فارغ‌التحصیل شده بودند. این افراد از حیث مسائل روان‌نژندی از متوسط تا مشکلات اختلالات شخصیّت شدید، با یکدیگر متفاوت بودند.

     

     

    • جری مردی چهل ساله بود که ۸ سال از عضویت او در گروه می‌گذشت و به نظر می‌رسید نظریه‌های تحلیلی موجود برای توضیح بسیاری از رفتارهای او کافی باشند. او دو انتقال قدرتمند نسبت به درمانگر داشت:
      ۱) پدر ایده‌آل و ۲) فرزند محبوب مادر.
      جری بعد از ۷ سال که تنها فرزند محبوب خانواده بود، صاحب دو خواهر و برادر کوچک‌تر شد. رفتار گروهی برجستهٔ جری معمولاً غیرتهاجمی و آرام و در عین حال حملهٔ شدید به اعضای جدید گروه در هنگام ورود آن‌ها و حمله به درمانگر برای آوردن همشیرهٔ جدید بود. این رفتار به مرور زمان به شدّت کاهش یافت که بیشتر پیامد یک تفسیر دربارهٔ رقابت با خواهر و برادر بود. به جری توضیح داده شد که بیمار جدید در جایگاه همشیره تازه متولد شدهٔ جری و درمانگر به مثابهٔ مادر او، خاطرات بهشت گم‌شده‌ای را تداعی می‌کند که او هنوز در حال گرامیداشت آن است.در این مورد روانکاوی کلاسیک که در آن درمانگر در مرکز انتقال قرار داشت، برای جری قابل درک بود و بنابراین به تغییرات درمانی مفیدی منجر شد. با این حال جری شکایتی جدی دربارهٔ گروه داشت؛ او تنها کسی بود که در گروه افکار و فانتزی‌های جنسی غیرقابل قبولی داشت، به همین روی به ندرت مسائل جنسی خود را مطرح می‌کرد.
      ظاهراً این شکایت تعجب‌آور بود زیرا هربار که او دربارهٔ نگرانی‌های جنسی خود صحبت می‌کرد؛ علاقه و حمایت زیادی را از سوی گروه دریافت می‌نمود. اخیراً با تجدید نظر در ارتباط با مسائل هم‌سالان، متوجّه شدم که جری بیش از آنچه که قبل‌تر بیان کرده بود، در دوران کودکی و نوجوانی خود منزوی بوده است. او اغلب احساس تنهایی داشته و خود را خارج از گروه هم‌سالان می‌دیده است.
      آیا این احتمال وجود دارد که جری ناآگاهانه تجربهٔ احساس بیرون بودن از گروه‌های هم‌سالان خود را تکرار می‌کرده است؟ جری فعالانه خود را خارج از گروه نگه داشته بود؛ همان‌گونه که در کودکی و نوجوانی به طور غیرفعال تجربه کرده بود که از گروه‌های هم‌سالان خود کنار گذاشته می‌شود. تحلیل این رفتار نتایجی دربرداشت. مثلاً در جلسهٔ اخیر، جری نسبت به گذشته، نگرانی‌های جنسی بیشتری را با گروه به اشتراک گذاشت.

     

     

    • شرح حال بالینی بعدی مربوط به کتی، زنی ۳۱ ساله است که با اهداف زیر وارد درمان شد: ۱) ترقی در حرفهٔ خود که احساس می‌کرد در آن گیر‌افتاده است. ۲) عوض‌کردن مسیر خود از روابط کوتاه‌مدت با مردانی که باور داشت به آن‌ها تعلّق ندارد به سوی رابطهٔ طولانی‌مدت با یک مرد مناسب. در درمان فردی با کتی به اتّحاد خوبی دست یافتیم و انتقال اساسی او به درمانگر به عنوان پدری که از خودمختاری و عملکرد مستقل او حمایت می‌کرد، نشان داده می‌شد.
      نها سه ماه بعد از ورود کتی، زن دیگری گروهِ درمانی را ترک کرد. بنابراین کتی تنها زن گروه به همراه سه بیمار مرد دیگر و یک درمانگر مرد بود. او به شکلی غیرعادی در این گروه احساس راحتی می‌کرد و احساسات انتقالی او به گروه، ظاهراً به طور کلّی همان انتقال گسترش‌یافته به درمانگر بود که به شکل پدری حامی خودمختاری کتی ظاهر شده بود. در سالی که او تنها زن حاضر در گروه بود، کمترین پیشرفت را داشت.

     

    سپس شوکی بزرگ رخ داد. ادریتا زنی سی و اندی ساله به عنوان عضو جدیدی به گروه وارد شد. ادریتا زنی رک، صریح و جذاب بود. به نظر می‌رسید کتی ویران شده است. او بلافاصله از گروه عقب‌نشینی کرد؛ گاهی سکوت می‌کرد و دچار حملات سردرد شدیدی می‌شد. برای اولین‌بار او شروع به غیبت از جلسات درمان و اندیشهٔ ترک گروه کرد. کتی حتّی به زبان آورد که «حالا که ادریتا را داریم، دیگر نیازی به او نیست» و اینکه او  «هیچ ارزشی برای این گروه ندارد.».

    مردان گروه، ادریتا و من چندین روش را امتحان کردیم؛ اطمینان‌بخشی در ارتباط با ارزشمندی کتی، تفسیر اینکه امکان دارد ادریتا برخی از انتقال‌های قوی مادر کنترل کنندهٔ کتی را تحریک کرده باشد، و احتمال اینکه کتی در حال نشان دادن واکنش، به از دست رفتن «حرم مردانه[20]» خود به ادریتا است. با این حال کتی به عقب‌نشینی از گروه و جدّی گرفتن ایدهٔ ترک گروهِ درمانی مصّر بود.

     

     

    تا اینکه در جلسات درمان فردی و گروهی مشخص شد که یک انتقال قدرتمند، هم‌شیرگی در کتی وجود دارد. تنها هم‌شیرهٔ او، خواهر بزرگتری بود که در دو سالگی کتی بر اثر بیماری قلبی درگذشته بود. والدین او به خصوص مادرش، هرگز سوگ از دست رفتن خواهر مرده را با موفقیّت پشت سر نگذاشته بودند و یک تصویر فوق‌العاده و ایده‌آل از خواهر مردهٔ وی در ذهن مادر کتی و خود او نقش بسته بود و کتی همیشه خود را از او پایین‌تر می‌دید. کتی مدام احساس می‌کرد از مادران و دختران ارزشمند و توانمند دیگر کمتر است. او معتقد بود که والدینش به ویژه مادرش در این فکر هستند که او هرگز نمی‌تواند به خواهرش برسد.

    آنچه برای کتی درمان واقع‌ شد این بود که شروع به درک این قضیه کرد که هرگز نمی‌تواند کاملاً به ایده‌آل خواهر مردهٔ خود برسد؛ ایده‌آلی که هرگز در زندگی واقعی وجود نداشته است؛ امّا به قدرت در ذهن او و مادرش نقش بسته. همراه با سایر اقدامات درمانی، این انتقال قدرتمند هم‌شیرگی به کتی این امکان را داد که عاشق شود و بعد از مدّت کوتاهی با مردی که سال‌ها دوست او بود، ازدواج کند. مردی که با کتی رابطه داشت؛ بسیار حمایتگر و بامحبّت بود.

     

    • قدرت انتقال هم‌شیرگی با کیس شارلین نیز نشان داده می‌شود. او یک دوقلوی همسان بود که برای کاهش انزوای خود به گروهِ درمانی که کتی در آن حضور داشت، روی‌آورد. شارلین هم‌زمان درمان فردی خود را با درمانگر زن خود ادامه می‌داد. با اینکه شارلین ۲۸ سال سن داشت و یک حسابدار آموزش دیده بود، کار نمی‌کرد و همچنان در نزد والدینش سکنی داشت. روابط میان فردی او شامل دوستانی اندک می‌شد و هیچ رابطه‌ای نداشت. شارلین به عنوان یک ناظر جدا از گروه وارد شد و تنها احساساتی که بروز می‌داد خشم و تحقیر بودند. او به تعریف‌های گروه از یک‌دیگر به چشم تحقیر نگاه می‌کرد و می‌گفت: «تمجیدها مزخرف‌اند».
      چنین رفتاری قطعاً نتوانست او را در میان اعضای گروه محبوب کند. در حقیقت خود من قبل از اینکه او را در گروه قرار دهم، تردید داشتم که آیا می‌تواند به یک عضو سازنده در گروه تبدیل شود و آیا می‌تواند از گروه‌درمانی بهره‌ای ببرد یا خیر. شارلین در بدو ورود خود چندین عضو گروه را به دلیل اصرار بر اینکه دقیقاً باید درک شود، رنجاند. هر گاه به نظر می‌آمد شخصی در گروه، بخشی از ابرازات شارلین را درک کرده و نه همهٔ آن را؛ او با لجاجت و اصرار به سوءتفاهم‌ها ادامه می‌داد، این دربارهٔ مسائل بسیار کوچک نیز صدق می‌کرد. او نیاز شدیدی داشت که به عنوان خودش شناخته شود.

     

     

    در یکی از جلسات با صدای بلندی فکر کردم که آیا شارلین غالباً با خواهر دوقلوی همسانش، توسط آشنایان اشتباه گرفته می‌شود؟ شارلین بلافاصله و با اشتیاق این موضوع را تأیید کرد. نیاز او به شناخته‌شدن به عنوان فردی جدا از خواهرش بسیار حیاتی بود. درک این مسئله به من کمک می‌کرد تا بتوانم با همدلی با او ارتباط برقرار کنم. این ارتباط هم‌چنین به چند عضو دیگر کمک کرد تا احساسات ناخوشایند خود را کاهش داده و نسبت به شارلین همدلی پیدا کنند. در نتیجه شارلین برای اولین‌بار شروع به فعالیّت مؤثری در گروه کرد. ارتباط او از حالتی جداافتاده و تحمیلی، حالا به شکلی مرتبط و تعاملی با سایر اعضای گروه تبدیل شده بود.  رفتار او خارج از گروه نیز تغییراتی به همراه داشت؛ او شروع به قرار گذاشتن با مردی کرده بود و کم کم به بررسی موقعیّات شغلی خود می‌پرداخت و در چندین سمینار حرفه‌ای مرتبط با تخصصش شرکت کرده بود. این مثال قدرتمند دیگری از ضرورت اهمیّت درک پویایی روابط هم‌شیرها، در بیماران است.

     

     

    • تاریخچهٔ زندگی جوان‌ترین عضو گروه به نام سم، ارزش بالای پیشینهٔ هم‌سالان را برای برخی از بیماران گروه‌درمانی، به مانشان می‌دهد. سم در سن ۲۳ سالگی بسیار افسرده بود و پس از ترک دانشگاه به موجب حملهٔ پنیک، کاملاً سرگردان شده بود. سم علاقه‌ای به دانشگاه و کار نداشت و سرگذشت او بسیار تراژیک بود. مادرش سم را زمانی که فقط ۷ سال داشت با برادر بزرگ‌ترش تنها گذاشته بود و ظاهراً از همان بدو تولّد قادر به نگهداری دو پسر نبود. در ابتدا به نظر می‌رسید او زنی با وابستگی‌های شدید کودکانه است؛ امّا رفتار او بعد از ترک دو فرزندش نشان می‌داد که وی به طور فزاینده‌ای منزوی و احتمالاً اسکیزوفرنیک بوده است.

     

     

    پدر سم مردی بود که در عین علاقه به فرزندانش؛ به شکلی وسواس‌گونه تمام شش روز و شب هفتهٔ خود را مشغول کسب و کار خواربار فروشی خود بود. سم و برادرش یک سری خدمتکار داشتند که بیشترشان سِمَت خود را ترک کرده بودند؛ زیرا نگهداری از دو پسر بدرفتار و غیرقابل کنترل، کار بسیار سختی بود؛ بنابراین سم چگونه بدون حضور بزرگسالان و والدین خود زنده ماند؟ چرا او مانند مادرش اسکیزوفرنیک نشد یا مانند پدرش به طور وسواس‌گونه‌ای کار نکرد یا مانند برادرش معتاد به مواد مخدر نشد؟ ممکن است عوامل ژنتیکی مثبت ناشناخته‌ای وجود داشته باشد؛ با این حال آنچه محتمل و قابل‌شناسایی است، این است که سم به گروهی از هم‌سالان خود روی آورد و این می‌توانسته عقل سلیم وی را نجات داده باشد.

     

    از دوران کودکی، سم زمان قابل توجّهی را با سه تا چهار پسر هم سن و هم محلهٔ خود سپری می‌کرد و برخی از آن‌ها همچنان هم با او دوست هستند. بیشترشان تجربهٔ خانواده‌های جداشده را دارند. سم توسط پسرها ارزش‌گذاری می‌شود. دوستان او به خانوادهٔ جایگزینی تبدیل شده‌اند که می‌توانسته با آن‌ها احساس نزدیکی کند و اطمینان داشته باشد که آن‌ها همیشه برای او حاضر هستند. از هم‌پاشیدن این گروه هم‌سالان، یک عامل مهم در تحریک پنیک و افسردگی او بود که او را به شروع درمان سوق داد. دوستان سم هرکدام به دلایلی چون دانشگاه و مشاغل مختلف از او دور شدند. تمام پیوندهایی که در میان هم‌سالانی که جای «خانواده» او را داشتند، ارتباطاتی که به آن‌ها تکیه کرده بود، اکنون در حال فروپاشی بود. گروه‌درمانی راه آسانی برای سم نبود. در ابتدا گروه نمی‌توانست جای هم‌سالان او را پر کرده تا بتواند به آن‌ها اعتماد کند.

     

     

    در عوض گروه در ابتدا برای او به عنوان ترکیبی از هم‌کلاسی‌هایی که در برابر آن‌ها احساس خنگ بودن می‌کرد و مقاماتی که می‌خواست علیه آن‌ها طغیان کند، تجربه شد. این دو انتقال اساسی به تدریج و با گذشت زمان کاهش یافتند؛ به طوری که هم‌سالان گروه و درمانگر وی در جلسات فردی به عنوان حامیان او برای حرکت مثبت و روبه‌جلو تجربه شدند.

    سم اکنون شغل نیمه‌وقتی در نزد پدر خود دارد و در واقع به یک مدیر مؤثر و وظیفه‌شناس در یکی از فروشگاه‌های پدرش تبدیل شده است. بعلاوه سم با اشتیاق زیادی به دنبال حرفه‌ای در هنرهای نمایشی است که به نظر می‌رسد به آن علاقهٔ بسیار دارد و در همان زمینه مستعد است. درمان گروهی در واقع به گروه حمایتی دوران کودکی او تبدیل شد، جایی که هم‌سالان قابل اعتماد بودند و جایی که می‌توانست دوست بدارد و متنفر باشد، رقابت و کناره‌گیری کند و گروه همچنان برای او حاضر بود.

     

    تمرکز بر مسائل هم‌سالان و هم‌شیرها برای این بیماران، امری بسیار حیاتی بود. چنین تمرکزی در موارد زیر نقش مهمی را ایفا کرد:

    1. تحلیل احساسات جری در ارتباط با تفاوت بیش از حدّ او در گروه‌درمانی که ناشی از انزوای او در گروه‌های هم‌سالان دوران کودکی‌اش می‌شد.
    2. تحلیل انتقال ایده‌آلیستی خواهر کتی به ادریتا که برای ادامه دادن گروه درمانی توسط کتی بسیار اهمیّت داشت.
    3. همدلی با شارلین در مورد فردیّت وی نسبت به دوقلوی همسانش.
    4. قدردانی از معنای نجات‌بخش گروه همسالان دوران کودکی و نوجوانی سم.

     

     

     

    نکات کاربردی این مقاله چیست؟

    1. افزایش آگاهی بالینی نسبت به مسائل هم‌شیرها و هم‌سالان که مطمئناً می‌تواند روند درمان را غنی‌تر کرده و بهبود ببخشد. دغدغهٔ نگارش این مقاله توانست درک مرا نسبت به مسائل مربوط به هم‌شیرها و هم‌سالان، هم در بیماران خودم و هم در بیماران تحت نظارتم تسهیل ببخشد.
    2. داده‌های پژوهشی سولومون و گرونبام (۱۹۸۲) از این دیدگاه حمایت می‌کنند که «در ظرفیت کودک برای برقراری ارتباط با هم‌سالان (به عنوان دوست صمیمی) و هم‌کلاسی‌ها (به عنوان همکاران) یک توالی رشدی مشخص وجود دارد.» (ص۹۵). آن‌ها ارتباط با هم‌سالان را به عنوان یک خطّ تحوّلی مجزّا درنظر می‌گیرند؛ نه به عنوان رابطه‌ای که از روابط والدین و کودک مشتق شده باشد.هم‌چنین سولومون و گرونبام (۱۹۸۷) روابط هم‌سالان را بعد از دوران کودکی، به عنوان یکی از مهم‌ترین عوامل تعیین کننده در عزت نفس درنظر می‌گیرند. آن‌ها در پیوست مهم (۱۹۸۲) دربارهٔ اهمیّت درک تاریخچهٔ هم‌سالان در تعیین کاندیدی مناسب فرد برای درمان فردی یا گروهی و نوع درمان گروهی به مباحثه پرداخته‌اند. بعلاوه برای درک اهمیّت جایگاه هم‌شیرها می‌توان به کتاب کان و بنک (۱۹۸۲) مراجعه کرد.

    3. من گروه درمانی تحلیلی را از این حیث زیر سوال می‌برم که بیان می‌کند واکنش‌ به هم‌سالان در گروه باید همیشه با محوریّت درمانگر درک شود. کیبی و اشتاین (۱۹۸۱) موضع مشابهی به ایزرئیل را اتخاذ کردند. «بسیاری از نگرش‌های انتقالی که اعضا در رابطه با یکدیگر بروز می‌دهند؛ از حیث نظری می‌تواند به معنی مقاومت در برابر بیان تمایلات انتقالی اصلی ممنوعه، نسبت به رهبر گروه درنظر گرفته شود» (ص ۴۲۰).با این حال مداخلات بالینی آن‌ها با هم متفاوت است. کیبی و اشتاین ابتدا بر انتقال همسالان کار می‌کنند که به عنوان دفاعی در برابر انتقال اساسی به رهبر درنظر گرفته می‌شود. پیشنهاد من بیشتر به نظر هورویتز (۱۹۷۷) نزدیک است که در قسمت «نادیده‌گیری انتقال هم‌سالان» به آن اشاره می‌کند. «این فرض که انتقال درمانگر می‌تواند کاملاً از انتقال هم‌سالان پیشی بگیرد، فرضی مشکوک است.» (ص ۴۳۳).

      من بر این باورم که ما درک ارزشمندی را با نادیده گرفتن انتقال در هم‌شیرها و هم‌سالان و در عوض در نگاه بالینی با درنظر گرفتن آن به مثابهٔ دفاعی در برابر انتقال به رهبر ، از دست داده‌ایم. من معتقدم که گاهی این انتقال نه برآمده و نه دفاعی از انتقال به رهبر باشند؛ بلکه می‌توانند به خودی خود، محوری تلقّی شوند. در بسیاری از موارد، تحلیل انتقال می‌تواند با اتّصال مشاهدات هم‌سالان در گروه به تجربیاتی با هم‌شیرها و هم‌سالان پیشین، بسیار مفید واقع شود.

    4. به طور کلی تئوری روانکاوی بر روانشناسی دو یا سه نفره پایه‌گذاری شده است. مادر یا پدر همیشه یکی از افراد دخیل در شکل‌گیری تئوری روانکاوی هستند که غالباً در نظریات در دو دستهٔ پیش‌ادیپی و ادیپی طرح‌ریزی می‌شوند. آیا می‌توان تئوری روانکاوی بالینی پایه را با درنظر داشتن عقبهٔ هم‌شیرها و هم‌سالان نه به عنوان پیامد انتقال؛ بلکه اهمیّت اساسی آن، غنی کرد؟

    در نظر نویسنده، پیشینهٔ تحوّلی هم‌شیرها باید به عنوان شرح‌حالی قدرتمند در ارتباط با خود درنظر گرفته شود. این می‌تواند برخی از ساختارهای مرکزی روانکاوی را مشخص کند؛ مثلاً جدایی-تفرد[21] و توسعهٔ ادیپی با پاسخ به سوالات زیر:

    چگونه حضور یا عدم حضور هم‌شیرها و کیفیّت آن‌ها بر جدایی-تفرد و توسعهٔ ادیپ تأثیر می‌گذارد؟ تأثیرات مهم تعامل با هم‌سالان در سنین مختلف در تسهیل و اعمال حدود موفّق برای جدایی و تصمیمات ادیپال چیست؟ آیا خواهر یا برادر واقعی یا ایده‌آل (نه پدر و مادر) در جستجو و انتخاب عشق بزرگسالی نقشی ایفا می‌کنند؟


     

    نتیجه‌گیری

    نویسندهٔ این مقاله استدلال‌های خود را در جهت اهمیّت توجّه کردن به پیشینهٔ هم‌سالان و هم‌شیرها در روان‌درمانی گروهی تحلیلی به کار گرفته و در ارتباط با ارزشمندی مباحث زیر سخن گفته‌ است:

    • توجّه دقیق به تاریخچهٔ تحولی هم‌سالان و هم‌شیرهای بیماران حاضر در گروه‌ درمانی را مورد بحث قرار داده‌ام.
    • اولویت تحلیل گهگاه انتقال هم‌سالان در گروه‌درمانی
    • نظریه‌پردازی در ارتباط با هم‌شیرها و هم‌سالان در روان‌درمانی تحلیلی گروه و روانکاوی فردی.

     

    منبع

    Peers and Siblings: Their Neglect In Analytic Group Psychotherapy

     

     

    [1] دکتر رابین، رئیس بخش آموزش گروه درمانی مؤسسه بلانتون-پیل و سرپرست ارشد و آموزش تحلیل در مرکز تحصیلات تکمیلی بهداشت روان در شهر نیویورک است.

    [2] Peers and Siblings Transparence

    [3] Peer transparence

    [4] Ezriel

    [5] Transparence

    [6] Developmental

    [7] Helen Durkin

    [8] The Group In Depth ( 1964)

    [9] problems with authority

    [10] Pre-oedipal

    [11] Intimacy

    [12] Oedipal

    [13] Peer force

    [14] Group Psychology and the Analysis of the Ego

    [15] Libido: emotional on psychic energy deriving from primitive biological urges.

    [16] Eros

    [17] esprit de corps

    [18] group cohesion

    [19] Reaction formation

    [20] male harem

    [21]  لیختمن (۱۹۸۵) بر اساس یک مطالعه موردی در تحقیقات اخیر خود، مجموعه‌ای از فرضیات خود را در ارتباط با تأثیرات بالقوه حضور هم‌شیره بزرگ‌تر در هر مرحله از  فرآیند جدایی-تفرد separation individuation هم‌شیره کوچک‌تر ارائه می‌دهد.

  • ردفلگ‌های تراپیست و اهمیت اصول حرفه‌ای در اتاق تراپی

    ردفلگ‌های تراپیست و اهمیت اصول حرفه‌ای در اتاق تراپی

    مقدمه

    فرایند روان‌درمانی برای بسیاری از افراد فرصتی برای یافتن راه‌حل مشکلات روانی و ارتقای سلامت ذهنی است. با این حال، انتخاب یک تراپیست حرفه‌ای و اخلاق‌مدار، یکی از حساس‌ترین مراحل این فرایند است. اگرچه در ظاهر بسیاری از رفتارهای تراپیست ممکن است بی‌اهمیت یا حتی طبیعی به نظر برسند، اما در واقع این رفتارها می‌توانند پیامدهای مخربی بر مراجعه کننده‌ داشته باشند.

     

    این مقاله به بررسی رفتارهایی تحت عنوان “ردفلگ” به عنوان نشانه‌هایی از غیرحرفه‌ای بودن تراپیست می‌پردازد، تا یاری‌گر افراد در انتخاب صحیح تراپیست به عنوان قدم اول در مسیر تراپی باشد.

     

    ردفلگ‌های مهم در رفتار تراپیست

    نقض محرمانگی 

    یکی از اساسی‌ترین اصول اخلاقی در روان‌درمانی، حفظ محرمانگی اطلاعات مراجعه کننده است. به عنوان مثال، تصور کنید تراپیست در جمع دوستان، مراجعه‌کنندگان دیگر یا در شبکه‌های اجتماعی، حتی با کسب اجازه، اطلاعات یا بخش‌هایی از فرایند درمان را مطرح کند. این عمل نه تنها اعتماد را از بین می‌برد، بلکه می‌تواند به احساس شرم یا آسیب روانی شدید منجر شود. هر گونه اشاره حتی به‌صورت غیرمستقیم و با کسب اجازه از مراجعه‌کننده هم نشانه‌ای از غیرحرفه‌ای بودن تراپیست است.

     

     

    ایجاد وابستگی ناسالم

     تراپیستی که تلاش می‌کند مراجع را بیش از حد به خود وابسته کند، به‌جای کمک به حل مشکلات، خود بخشی از مشکل می‌شود. اگر تراپیست به مراجع القا کند که بدون حضور او قادر به ادامه زندگی نیست یا اینکه او تنها منبع آرامش و نجات مراجع است، این وابستگی می‌تواند پیامدهای مخربی داشته باشد. این وابستگی ناسالم نه تنها مراجع را از یافتن راه‌حل مستقل بازمی‌دارد، بلکه اعتمادبه‌نفس او را نیز کاهش می‌دهد.

     

     

    عدم رعایت مرزهای حرفه‌ای 

    مرزهای حرفه‌ای، فضایی امن برای مراجع فراهم می‌کنند. تراپیستی که در شبکه‌های اجتماعی با مراجع ارتباط برقرار می‌کند، هدیه‌ای دریافت می‌کند یا اطلاعات شخصی خود را بیش از حد به اشتراک می‌گذارد، ممکن است مرزهای حرفه‌ای را نقض کند. این رفتارها می‌توانند به سردرگمی یا احساس گناه در مراجع منجر شوند. به عنوان مثال، تراپیستی که در جلسات درمانی از مشکلات شخصی خود صحبت می‌کند، توجه را از مسائل مراجع منحرف کرده و فضای درمانی را ناکارآمد می‌سازد.

     

     

    سرزنش یا قضاوت مراجع 

    تراپیست حرفه‌ای باید فضای بی‌قضاوتی ایجاد کند. اگر تراپیست به جای حمایت از مراجع، او را به دلیل اشتباهاتش سرزنش کند یا با بیانی منفی با او برخورد کند، این رفتار می‌تواند احساس گناه و اضطراب را در مراجع افزایش دهد. مثلاً تراپیستی که می‌گوید: “این مشکل به دلیل تصمیمات اشتباه خودت ایجاد شده”، نه تنها کمکی به حل مسئله نمی‌کند، بلکه مراجع را از بیان آزادانه مشکلات بازمی‌دارد.

     

     

    استفاده از تکنیک‌های غیرعلمی

     تراپیستی که از روش‌های اثبات‌نشده و غیرعلمی استفاده می‌کند، مانند درمان انرژی یا تکنیک‌هایی که برای مشکل خاص مراجع مناسب نیست، می‌تواند به مراجع آسیب برساند. برای مثال، مراجع ممکن است پس از ماه‌ها جلسات بی‌نتیجه احساس یأس و سرخوردگی کند.

     

     

    عدم پاسخگویی به نیازهای مراجع

     تراپیستی که به نیازهای مراجع بی‌توجه است، به جای کمک به او، ممکن است احساس بی‌اهمیتی و رهاشدگی در مراجع ایجاد کند. برای مثال، تراپیستی که مرتباً جلسات را به دلایل شخصی لغو می‌کند یا در طول جلسه به تلفن همراه خود پاسخ می‌دهد، نشان‌دهنده عدم تعهد به فرآیند درمانی است.

     

     

    درخواست‌های غیرمعمول یا نامناسب

     تراپیستی که از مراجع می‌خواهد جلسات را در محیط‌های غیررسمی برگزار کند یا درخواست‌های شخصی از او دارد، مرزهای حرفه‌ای را نقض می‌کند. چنین رفتارهایی ممکن است در ابتدا بی‌ضرر به نظر برسند، اما می‌توانند به وابستگی یا سوءاستفاده منجر شوند.

     

     

     

    رفتارهایی که ساده به نظر می‌رسند اما پیامدهای جدی دارند

    در فرایند روان‌درمانی، برخی رفتارهای تراپیست ممکن است در ابتدا بی‌ضرر یا حتی عادی به نظر برسند، اما این رفتارها می‌توانند تأثیرات عمیقی بر روند درمان و سلامت روانی مراجع بگذارند. در این بخش، به بررسی جزئی‌تر این رفتارها و پیامدهای احتمالی آن‌ها می‌پردازیم:

    1. شوخی درباره مسائل مراجع

    گاهی تراپیست ممکن است برای کاهش تنش یا صمیمیت بیشتر، درباره مسائل مراجع شوخی کند. برای مثال:

    • تراپیستی که با لحن شوخ‌طبعانه درباره یک موضوع حساس مانند وزن، ظاهر، یا تصمیمات اشتباه مراجع اظهار نظر می‌کند.
    • عباراتی مانند “این که چیزی نیست، تو فقط زیاد بهش فکر می‌کنی” ممکن است بی‌ضرر به نظر برسد.

    چرا این رفتار مشکل‌ساز است؟

    • مراجع ممکن است احساس کند مسائل او جدی گرفته نمی‌شوند و تراپیست برای او ارزش قائل نیست.
    • چنین رفتارهایی می‌توانند باعث افزایش احساس شرم، تحقیر یا خودسرزنشی در مراجع شوند.
    • ممکن است اعتماد مراجع به تراپیست کاهش یابد، که این خود روند درمان را مختل می‌کند.
    • ممکن است این بازخورد از سمت تراپیست که شخصیت مورد اعتماد مراجع است، مهر تایید بر تمام احساس ناکافی بودن، شرم و تحقیری باشد که مراجع با خود به همراه دارد.

     

    2. اشاره به زندگی شخصی تراپیست

    تراپیست‌ها ممکن است گاهی برای ایجاد ارتباط بهتر یا ارائه یک مثال، از زندگی شخصی خود صحبت کنند. به عنوان مثال:

    • تراپیستی که در مورد مشکلات شخصی خود، مانند اختلافات خانوادگی یا مسائل کاری، توضیح می‌دهد.
    • بیان داستان‌هایی از گذشته تراپیست که لزوماً ارتباطی به موضوع مراجع ندارند و یا حتی مرتبط باشند.

    چرا این رفتار مشکل‌ساز است؟

    • این رفتار ممکن است تمرکز جلسه را از مراجع به تراپیست منتقل کند.
    • مراجع ممکن است احساس کند باید به تراپیست کمک کند، که باعث جابه‌جایی نقش‌ها و آسیب به رابطه درمانی می‌شود.
    • اشاره به زندگی شخصی تراپیست ممکن است مرزهای حرفه‌ای را مبهم کرده و به وابستگی یا سردرگمی مراجع منجر شود.

    3. بی‌نظمی در زمان جلسات

    گاهی تراپیست ممکن است دیر به جلسات برسد، زودتر از زمان مقرر جلسه را تمام کند، یا جلسات را به دلایل مختلف لغو کند. این رفتارها ممکن است به دلایل مختلفی رخ دهد، اما مراجع معمولاً این اقدامات را به شکلی منفی تفسیر می‌کند.

    چرا این رفتار مشکل‌ساز است؟

    • مراجع ممکن است احساس کند که نیازها و مسائل او برای تراپیست اهمیت ندارد.
    • بی‌نظمی تراپیست می‌تواند به احساس بی‌ارزشی و طردشدگی در مراجع منجر شود.
    • این رفتارها به وضوح نشان‌دهنده عدم تعهد تراپیست به فرایند درمانی است.

    4. استفاده از زبان غیرحرفه‌ای یا غیرحساس

    تراپیستی که از کلمات ناآگاهانه یا جملاتی که به نوعی قضاوتی هستند استفاده می‌کند، ممکن است به طور ناخواسته به مراجع آسیب بزند. برای مثال:

    • گفتن عباراتی مانند “چرا هنوز از این مسئله عبور نکرده‌ای؟” یا “این مشکل واقعاً آن‌قدر مهم نیست.” یا ” نباید این کار را می‌کردی یا باید آن کار را می‌کردی.”
    • استفاده از لحنی که خستگی یا بی‌حوصلگی را نشان دهد.

    چرا این رفتار مشکل‌ساز است؟

    • چنین جملاتی ممکن است باعث شود مراجع احساس کند احساسات یا مشکلات او بی‌اهمیت تلقی می‌شوند.
    • مراجع ممکن است تمایل خود را برای بیان مشکلات از دست بدهد و به جای مشارکت فعال در درمان، درون‌گرایی را انتخاب کند.
    • با این شیوه مراجع هیچ زمان استقلال، توانایی تصمیم‌گیری و حل‌مسئله را یاد نمی‌گیرد و تراپست نیز تبدیل به بزرگ‌دیگری سخت‌گیر و امرکننده می‌شود.

    5. توجه بیش از حد به ظاهر یا موضوعات سطحی

    گاهی تراپیست ممکن است بدون قصد، بر ظاهر یا ویژگی‌های سطحی مراجع تمرکز کند. برای مثال:

    • اظهار نظر در مورد لباس، وزن یا ظاهر مراجع به صورت مثبت یا منفی.
    • تمرکز بر جنبه‌های ظاهری به جای عمق مسائل مراجع.

    چرا این رفتار مشکل‌ساز است؟

    • مراجع ممکن است احساس کند که تراپیست مسائل عمیق‌تر را نمی‌بیند یا نمی‌خواهد به آن‌ها بپردازد.
    • این موضوع می‌تواند به کاهش اعتمادبه‌نفس مراجع و احساس بی‌توجهی به مشکلات واقعی منجر شود.

    6. واکنش‌های غیرحساس به احساسات مراجع

    اگر تراپیست هنگام بیان احساسات حساس توسط مراجع واکنشی نامناسب داشته باشد، مانند تغییر موضوع، بی‌تفاوتی، یا خندیدن به احساسات، این رفتار می‌تواند آسیب‌زا باشد.

    چرا این رفتار مشکل‌ساز است؟

    • چنین واکنش‌هایی ممکن است باعث شود مراجع احساس شرم یا سرکوب شدن کند.
    • این رفتار می‌تواند مراجع را از بیان آزادانه احساسات خود منصرف کند.

    7. ارائه توصیه‌های سریع و غیرشخصی

    گاهی تراپیست‌ها به جای گوش دادن کامل و تحلیل دقیق، سریعاً توصیه‌هایی عمومی ارائه می‌دهند، مانند “فقط مثبت فکر کن” یا “همه چیز درست می‌شود.”

    چرا این رفتار مشکل‌ساز است؟

    • این توصیه‌ها ممکن است مراجع را از عمق مسائل و نیاز به فرایند درمانی دور کند.
    • ممکن است مراجع احساس کند مشکلات او ساده‌سازی شده و جدی گرفته نشده است.

    پیامدهای احتمالی

    رفتارهای غیرحرفه‌ای یا ناآگاهانه تراپیست، که ممکن است در نگاه اول ساده و بی‌اهمیت به نظر برسند، می‌توانند پیامدهای عمیق و جدی برای مراجع داشته باشند. این پیامدها می‌توانند در ابعاد مختلف روانی، احساسی، و حتی عملی ظاهر شوند و فرایند درمان را مختل کرده یا تأثیرات منفی طولانی‌مدتی به جا بگذارند.

     

     

    در ادامه، پیامدهای احتمالی این رفتارها توضیح داده شده است:

    1. کاهش اعتماد به فرایند درمانی

    مراجعین به طور کلی با هدف بهبود سلامت روانی و یافتن راه‌حل برای مشکلات خود به تراپیست مراجعه می‌کنند. اگر تراپیست رفتارهایی مانند شوخی درباره مسائل حساس، عدم احترام به زمان‌بندی یا ارائه توصیه‌های غیرشخصی داشته باشد، مراجع ممکن است احساس کند که تراپیست توانایی کمک به او را ندارد. این کاهش اعتماد به فرایند درمان می‌تواند باعث شود مراجع به طور کلی نسبت به روان‌درمانی بی‌اعتماد شود و حتی از ادامه درمان منصرف گردد.

    2. افزایش احساس شرم و خودسرزنشی

    بسیاری از مراجعین با احساس گناه، شرم یا عدم اعتمادبه‌نفس به جلسات تراپی مراجعه می‌کنند. رفتارهایی مانند سرزنش غیرمستقیم، استفاده از زبان غیرحساس، یا شوخی درباره مسائل مراجع می‌تواند این احساسات را تشدید کند. مراجع ممکن است به این نتیجه برسد که مشکلات او آن‌قدر جدی نیستند که سزاوار توجه باشند یا اینکه او به اندازه کافی ارزشمند نیست. این احساسات می‌توانند به انزوای بیشتر مراجع و کاهش تمایل او به بیان مشکلاتش منجر شوند.

    3. تضعیف ارتباط درمانی

    رابطه بین مراجع و تراپیست بر اساس اعتماد، احترام متقابل و همکاری بنا شده است. هر گونه رفتار غیرحرفه‌ای، مانند افشای اطلاعات شخصی تراپیست یا تمرکز بیش از حد بر ظاهر مراجع، می‌تواند این رابطه را تضعیف کند. تضعیف این ارتباط ممکن است منجر به کاهش مشارکت مراجع در فرایند درمان و در نتیجه عدم پیشرفت در جلسات شود.

    4. ایجاد احساس بی‌اهمیتی و ناامیدی

    یکی از وظایف اصلی تراپیست این است که به مراجع احساس اهمیت و توجه بدهد. وقتی تراپیست به موضوعات سطحی یا شخصی تمرکز کند، یا جلسات را بی‌نظم برگزار کند، مراجع ممکن است احساس کند که نیازها و مشکلاتش برای تراپیست اهمیتی ندارد. این احساس می‌تواند به ناامیدی عمیق‌تر مراجع و احساس بی‌فایده بودن روان‌درمانی منجر شود.

     

    5. تشدید مشکلات روانی

    به جای بهبود، رفتارهای غیرحرفه‌ای ممکن است باعث شوند مشکلات روانی مراجع تشدید شوند. به عنوان مثال:

    • اگر مراجع احساس کند که قضاوت می‌شود، ممکن است اضطراب یا افسردگی او افزایش یابد.
    • اگر به دلیل رفتارهای تراپیست، احساس شرم یا تحقیر در مراجع ایجاد شود، ممکن است این احساسات در روابط شخصی او نیز بازتاب پیدا کند.
    • اگر مراجع به دلیل رفتار تراپیست، اعتماد خود را به دیگران از دست بدهد، ممکن است دچار اختلالات اجتماعی یا مشکلات در برقراری ارتباط شود.

     

    6. انصراف از کمک‌گیری حرفه‌ای

    یکی از خطرناک‌ترین پیامدهای رفتارهای غیرحرفه‌ای این است که مراجع ممکن است به طور کلی از کمک گرفتن از تراپیست‌ها یا سایر متخصصان سلامت روان صرف‌نظر کند. تجربه منفی در جلسات درمانی می‌تواند به این باور در مراجع منجر شود که هیچ فرد حرفه‌ای نمی‌تواند به او کمک کند، یا اینکه تمام تراپیست‌ها غیرحرفه‌ای هستند. این انصراف می‌تواند به انزوای بیشتر، تشدید مشکلات روانی و در برخی موارد، پیامدهای جدی‌تری مانند خودآزاری یا خودکشی منجر شود.

     

    7. وابستگی ناسالم به تراپیست

    در مواردی که تراپیست مرزهای حرفه‌ای را رعایت نمی‌کند، مانند صحبت بیش از حد درباره زندگی شخصی خود یا ایجاد وابستگی عاطفی، مراجع ممکن است به جای حل مشکلات خود، به تراپیست وابسته شود. این وابستگی ناسالم، به جای ارتقای استقلال مراجع، او را از یادگیری مهارت‌های لازم برای مدیریت زندگی خود بازمی‌دارد و مشکلات او را در بلندمدت پیچیده‌تر می‌کند.

    رفتارهای به ظاهر ساده و بی‌ضرر تراپیست می‌توانند پیامدهای گسترده‌ای برای مراجع داشته باشند. این پیامدها نه تنها سلامت روانی مراجع را به خطر می‌اندازند، بلکه اعتماد او به فرایند روان‌درمانی را نیز تضعیف می‌کنند. مراجعین باید از این نشانه‌ها آگاه باشند و در صورت مواجهه با چنین رفتارهایی، شجاعت تغییر تراپیست یا مشورت با متخصصان دیگر را داشته باشند. روان‌درمانی باید تجربه‌ای امن، توانمندساز و مثبت باشد و انتخاب تراپیست مناسب نقش کلیدی در دستیابی به این اهداف دارد.

     

    چگونه تراپیست حرفه‌ای انتخاب کنیم؟

    انتخاب یک تراپیست مناسب و حرفه‌ای، فرآیندی حساس و نیازمند دقت است. تراپیست نقش یک راهنما و همراه در مسیر بهبود سلامت روانی را ایفا می‌کند و کیفیت این رابطه تأثیر مستقیمی بر نتایج درمانی دارد. بنابراین، لازم است مراجعین با در نظر گرفتن معیارهای مشخص، از انتخاب خود اطمینان حاصل کنند.

     

     

    در ادامه، گام‌های مهم برای انتخاب تراپیست مناسب را به تفصیل توضیح می‌دهیم:

    1. بررسی مدارک و صلاحیت‌های حرفه‌ای

    مطمئن شوید که تراپیست مورد نظر دارای تحصیلات مرتبط، مجوز معتبر و تجربه کافی در حوزه روان‌درمانی است. در بسیاری از کشورها، تراپیست‌ها باید دارای مجوز رسمی از سازمان‌های حرفه‌ای مانند انجمن روانشناسی یا مراکز معتبر باشند. برای بررسی:

    • از وب‌سایت‌های رسمی یا پروفایل‌های حرفه‌ای استفاده کنید.
    • به گواهینامه‌ها و تخصص‌های اضافی تراپیست توجه کنید.
    • اگر مشکل خاصی دارید (مثلاً افسردگی، اضطراب، یا اختلالات خاص)، اطمینان حاصل کنید که تراپیست در این زمینه تخصص دارد.

    2. مصاحبه اولیه با تراپیست

    جلسه اولیه به شما فرصت می‌دهد تا تراپیست و روش‌های او را بهتر بشناسید. در این جلسه، سؤالاتی مانند موارد زیر را مطرح کنید:

    • رویکرد درمانی شما چیست؟ 
    • هر تراپیست ممکن است از رویکردهای متفاوتی مانند شناختی-رفتاری (CBT)، روان‌تحلیلی، یا طرحواره‌درمانی استفاده کند. مطمئن شوید که روش پیشنهادی برای شما مناسب است.
    • آیا شما در فرآیند تراپی سوپروایزر دارید؟ 
    • داشتن سوپروایزر برای هر تراپیست در فرآیند درمان مراجعه‌کنندگانش بسیار مسئله حیاتی و پر اهمیتی است. 
    • آیا شما تحت درمان بودید یا هستید؟ 
    • اینکه تراپیستی که انتخاب می‌کنید خودش تحت درمان قرارگرفته باشد و فرآیند تراپی خودش را تکمیل کرده باشد بسیار حائزاهمیت است.
    • هزینه‌ها و تعداد جلسات پیشنهادی چقدر است؟ 
    • شفافیت در این موارد به جلوگیری از سوءتفاهم کمک می‌کند.

    3. مشاهده رفتار و شیوه ارتباط تراپیست

    در طول جلسات اولیه، به نحوه رفتار و ارتباط تراپیست توجه کنید. برخی از نکات کلیدی عبارت‌اند از:

    • گوش دادن فعال: تراپیست باید به صحبت‌های شما توجه کامل داشته باشد و نظرات خود را با دقت بیان کند.
    • حمایت و احترام: تراپیست باید فضایی ایجاد کند که در آن احساس راحتی، احترام و امنیت کنید.
    • توجه به مرزها: تراپیست نباید وارد حوزه‌های شخصی یا غیرمرتبط با درمان شود.

    4. توجه به حس راحتی و اطمینان شخصی

    یکی از مهم‌ترین عوامل موفقیت درمان، احساس راحتی شما با تراپیست است. اگر در جلسات اولیه احساس می‌کنید تراپیست شما را قضاوت می‌کند، به شما گوش نمی‌دهد، یا رفتارهای غیرحرفه‌ای دارد، بهتر است فرد دیگری را انتخاب کنید. حس اطمینان و توانایی صحبت آزادانه، از نشانه‌های یک رابطه درمانی موفق است.

    5. مطالعه نظرات و تجربیات دیگران

    امروزه بسیاری از مراجعین تجربیات خود را از تراپیست‌ها در پلتفرم‌های آنلاین یا انجمن‌های حمایتی به اشتراک می‌گذارند. نظرات و بازخوردهای دیگر مراجعین می‌تواند اطلاعات مفیدی درباره کیفیت خدمات تراپیست ارائه دهد. به دنبال موارد زیر باشید:

    • تجربه‌های مثبت و منفی مراجعین.
    • توانایی تراپیست در مدیریت مسائل پیچیده.
    • موارد خاصی که به شما کمک می‌کند تصمیم بهتری بگیرید.

    6. توجه به نشانه‌های هشداردهنده (ردفلگ‌ها)

    در طول جلسات اولیه، به رفتارهایی که می‌تواند نشان‌دهنده غیرحرفه‌ای بودن تراپیست باشد، دقت کنید. این رفتارها شامل موارد زیر است:

    • عدم احترام به محرمانگی اطلاعات شما.
    • دخالت در زندگی شخصی شما یا درخواست‌های نامتعارف.
    • استفاده از روش‌های غیرعلمی و بدون پایه‌ علمی.
    • تأکید بر وابستگی مراجع به جلسات، به‌جای تقویت استقلال او.

     

     

    7. توجه به نیازهای خاص خود

    اگر با مسائل خاصی مانند تروما، اعتیاد، یا مشکلات خانوادگی روبه‌رو هستید، تراپیستی را انتخاب کنید که در این زمینه‌ها تخصص داشته باشد. برخی تراپیست‌ها دارای گواهینامه‌های تخصصی در حوزه‌های خاص هستند که می‌تواند اثربخشی درمان را افزایش دهد.

     

    8. انعطاف‌پذیری در تغییر تراپیست

    مراجعین باید بدانند که تغییر تراپیست در صورت عدم تطابق یا احساس ناراحتی، یک حق طبیعی است. اگر پس از چند جلسه حس کردید که تراپیست شما برای نیازهای شما مناسب نیست، باید به جستجوی فرد دیگری ادامه دهید. انتخاب یک تراپیست جدید به معنای شکست نیست، بلکه اقدامی در جهت احترام به سلامت روانی خود است.

     

     

    نتیجه‌گیری

    انتخاب یک تراپیست حرفه‌ای و اخلاق‌مدار، نه تنها بر کیفیت جلسات درمانی تاثیر می‌گذارد، بلکه نقش حیاتی در سلامت روانی و پیشرفت مراجع دارد. شناخت ردفلگ‌ها و رفتارهای غیرحرفه‌ای، ابزاری ارزشمند برای مراجعین است تا از آسیب‌های روانی و اتلاف وقت و هزینه جلوگیری کنند. روان‌درمانی باید فضایی امن و قابل اعتماد باشد که در آن مراجع احساس کند می‌تواند بدون ترس یا قضاوت، مشکلات خود را بیان کند.

     

     

    ردفلگ‌ها، مانند نقض محرمانگی، عدم رعایت مرزهای حرفه‌ای، یا سرزنش مراجع، نه تنها نشان‌دهنده بی‌تخصصی تراپیست هستند، بلکه می‌توانند باعث افزایش اضطراب، کاهش اعتمادبه‌نفس و حتی تشدید مشکلات روانی مراجع شوند. به همین دلیل، هر مراجع باید توانایی تشخیص این نشانه‌ها را داشته باشد و در صورت مشاهده، اقدام به تغییر تراپیست کند.

    از سوی دیگر، انتخاب یک تراپیست مناسب به معنای انتخاب یک همراه قابل اعتماد است که در مسیر بهبود روانی شما نقش حامی و راهنما را ایفا کند. تراپیستی که اصول اخلاقی را رعایت می‌کند، به شما کمک می‌کند استقلال خود را بازیابید، راه‌حل‌های عملی برای مشکلات بیابید، و در نهایت به رشد و تحول شخصی برسید.

     

     

    برای جلوگیری از انتخاب اشتباه، مراجعین باید:

    • آگاهانه تحقیق کنند: بررسی مجوزها و تحصیلات تراپیست می‌تواند اطلاعات اولیه‌ای از تخصص او ارائه دهد.
    • شفافیت را ارزیابی کنند: در جلسه اولیه، تراپیست باید درباره روش‌های درمان، اهداف تراپی و انتظارات به وضوح صحبت کند.
    • احساسات خود را جدی بگیرند: اگر در طول جلسات احساس راحتی نمی‌کنید، این می‌تواند نشان‌دهنده یک مشکل باشد.

     

    سخن پایانی

    تراپیست حرفه‌ای باید فضایی ایجاد کند که در آن مراجع احساس ارزشمندی و اهمیت کند. این شامل احترام به مرزها، شنیدن فعال و ارائه راه‌حل‌های علمی و موثر است. در نهایت، روان‌درمانی باید تجربه‌ای توانمندساز باشد که در آن مراجع احساس کند می‌تواند زندگی خود را بهبود ببخشد و به اهداف روانی و شخصی خود نزدیک‌تر شود.

     

     

    مهم‌تر از همه، مراجعین باید بدانند که حق تغییر تراپیست را دارند. اگر در جلسات درمانی احساس راحتی، پیشرفت یا اعتماد نمی‌کنید، توقف همکاری با تراپیست و یافتن فردی جدید، نه تنها اقدامی منطقی بلکه ضروری است. روان‌درمانی یک سرمایه‌گذاری حیاتی در سلامت ذهنی شماست و نباید آن را با انتخاب‌های اشتباه به خطر بیندازید.

    شناخت ردفلگ‌ها، تقویت آگاهی و تحقیق دقیق، به شما کمک می‌کند تا تجربه‌ای مثبت و سازنده از روان‌درمانی داشته باشید. این آگاهی نه تنها شما را از آسیب‌های روانی در مسیر درمان حفظ می‌کند، بلکه راه را برای بهبود، رشد و ارتقای کیفیت زندگی باز می‌کند.

    برای دریافت تراپی حرفه‌ای، همین حالا فرم درخواست تراپی را پر کنید.

    منابع

    1. Ethics in Psychotherapy and Counseling: A Practical Guide
    2.  Red Flags in Psychotherapy: Stories of Ethics Complaints and Resolutions
    3.  Ethics for Psychotherapists and Counselors: A Proactive Approach
    4.  A Practical Approach to Boundaries in Psychotherapy
    5. Ethics and Decision Making in Counseling and Psychotherapy

     

  • سوپرویژن چیست و چرا مهم است؟

    سوپرویژن چیست و چرا مهم است؟

     

    تاریخچه‌ی سوپرویژن

    بنیان‌گذار روان‌کاوی، زیگموند فروید، به طور مستقیم درباره‌ی دریافت نظارت بالینی[1] صحبت نکرده است اما می‌توانیم همان جلسه‌های هفتگی را که با همکاران و شاگردانش داشته، مصداقی از جلسه‌های سوپرویژن در نظر بگیریم.

    فروید به طور ضمنی از سه جهت به نظارت بالینی اشاره کرده است: ‌تجربی، عقلانی و اخلاقی.

     

     

    فروید نخست بر درمان شخصی روان‌کاوان تأکید داشت، او خاطرنشان کرد که درمانگران حین درمانِ خود در کنار انتقال‌های شدید و مقاومت‌های برخاسته از اضطرابی که نسبت به قدرت فانتزی‌ها تجربه می‌کنند، آرزوها و ترس‌های ناهوشیار، تجربه‌های نابی هم کسب می‌کنند، همچنین از نقاط کور خود آگاه می‌شوند و در نتیجه نقاط کور مراجعان را بهتر درک می‌کنند.

    دوم این‌که فروید درباره‌ی تکنیک نیز به‌تفصیل در مقاله‌هایش صحبت کرده است، و سوم این‌که درباره‌ی اصول اخلاقی توصیه‌های فراوانی به همکاران خود کرده است؛ از قبیل روابط و حفظ چهارچوب‌ها و…  البته خود فروید نیز مرتکب خطاهایی بالینی مثل تحلیل دخترش آنا شده بود.

     

     

    آموزش و نظارت روان‌کاوانه تا سال‌ها پس از فروید کم‌وبیش مستبدانه و بر اساس آموزش قواعد روان‌کاوی به درمانگر انجام می‌شد تا این‌که نخستین مطالعه‌ی نظام‌مند نظارت بالینی توسط اسکتین و والستاین (۱۹۷۱ ــ ۱۹۵۸) انجام شد، آن‌ها طی سال‌ها در نتیجه‌ی مشاهداتشان متوجه شدند وقتی که درمانگران از مراجعانشان صحبت می‌کنند، بیشتر درباره‌ی احساساتی که در آن‌ها ایجاد شده، یا همان انتقال متقابل[2] حرف می‌زنند، استکین و والستاین رابطه‌ی درمانگر ــ ناظر را با رابطه‌ی مراجع ــ درمانگر مقایسه کردند و دریافتند که احساسات و رفتارهای ناظران به شکل عجیبی شبیه به احساسات، نگرش‌ها و رفتارهای درمانگران در قبال مراجعانشان است. آن‌ها این پدیده را فرایند موازی[3] نامیدند.

     

     

    روان‌کاوان معاصر این پدیده را به همانندسازی فرافکنانه‌ی[4] ملانی کلاین (۱۹۴۶) نسبت می‌دهند. جامعه‌ی روان‌کاوی به‌تدریج متوجه شد علاوه بر فرایند موازی که ناهوشیارانه از مراجع به درمانگران و به ناظر انتقال می‌یابد، ارتباط بین فردی بسیار مهم‌تر از انتقال مهارت ناظر به روان‌درمانگر است. از این‌جا بود که رابطه در روان‌کاوی مهم شد، که البته فروید هم به آن اشاره کرده اما بسطش نداده بود. روان‌کاوی فرایندی است که درون آن، رابطه‌ای انسانی بین دو نفر شکل می‌گیرد و طی آن قرار است مراجع به بلوغ و استقلال روانی برسد، پس رابطه بسیار مهم است.

    این رابطه همان چیزی است که پس از فروید فراموش شده بود و متخصصان تنها بر آموزش نظری روان‌کاوی متمرکز بودند، و بعد دریافتند فقط آموزش نظریه‌ها و قواعد کافی نیست و رابطه در نظارت بالینی اهمیت ویژه‌ای پیدا کرد.

     

     

    سوپرویژن چیست؟ چرا اهمیت دارد؟

    سوپرویژن بالینی (نظارت بالینی) برای مشاوران، روان‌درمانگران و روان‌شناسان مشاوره‌ی بالینی، الزام و نیازی قانونی است. هانتز و کارتر) ۲۰۰۷) معتقدند که همه‌ی مشاوران، روان‌درمانگران و روان‌شناسان تحت تأثیر ساختارهای اجتماعی هستند و بدون وجود مرزهای مناسب برای تعریف رابطه، ممکن است ‌ناخودآگاه ارزش‌هایشان را به مراجعان تحمیل کنند، پس نظارت بالینی لازم و مهم است.

    سوپروایزر[5] به روان‌درمانگر کمک می‌کند علاوه بر دانش نظری به بلوغ درمانی برسد، پس به نظر می‌رسد سوپروایزر نقش کاتالیزور را ایفا می‌کند و تلاش می‌کند در کنار آموزش دانش و مهارت کمک کند‌نظارتش[6]‌ ظرفیت تفکر و تجزیه‌ و تحلیل پیدا کند، سوپروایزر حس‌هایی را که درمانگر از مراجعش می‌گیرد، متحول و یکپارچه می‌کند.

     

     

    سوپروایزر چگونه به درمانگر کمک می‌کند؟

    حمایت روان‌شناختی

    سوپرویژن به درمانگران می‌آموزد که چگونه طغیان‌های احساسات منفی را که از سوی مراجعان مستقیم به سویشان روانه می‌شود تاب بیاورند، چگونه عزت نفسشان را در برابر ارزش‌کاهیِ بی‌وقفه حفظ کنند، رگه‌های حقیقت را از لابه‌لای شکایت‌های مراجعان بیرون بکشند و با آن کار کنند، چگونه پاسخ‌های تروماتیک خود را نسبت به گزارش‌های دردناک ضربه‌ی روانی کنترل کنند، احساسات وحشتناک و بیگانه را در خود بپذیرند، بی‌یقینی را تاب آورند و سایر تجربه‌های طاقت‌فرسای هیجانی را مدیریت کنند.

     

     

    مرور گسترده‌ی پیشینه‌ی بالینی نشان می‌دهد که درمان پویشی با انتقال شناخته می‌شود، پس سوپروایزر به درمانگر کمک می‌کند که درمان روان‌کاوانه انجام دهد و حضور اصیل خود را با نقشی که انتقال مراجع به او محول کرده، تلفیق کند. تجربه‌ی انتقال برای درمانگر آسان نیست، سوپروایزر به او یاری می‌رساند تا چه از نظر درونی و چه از نظر ایفای نقش درمانی بر خود مسلط بماند. نظارت‌شوندگان[7] نیز از سمت سوپروایزر به احترام و همدلی نیاز دارند و این‌که بدانند دیده و پذیرفته شده‌اند.

    چالش اصلی سوپرویژن روان‌کاوان برقراری تعادل میان بازخورد انتقادی و حمایت هیجانی است، هدف دیگر سوپروایزر تداوم یادگیری برای نظارت است. درمانگر باید بیاموزد با چیزی که تا حالا نمی‌دانسته یا درباره‌ی آن اشتباه می‌کرده، مواجه شود. ناظران نیز باید بدانند چه زمانی باید نکات لازم را با درایت و صمیمیت به آن‌ها آموزش دهند.

     

     

    مشارکت صادقانه و اجرای نظارت

    صحبت کردن در رابطه با  هر چیزی که فکر و احساس می‌کنیم، یکی از قواعد اصلی درمان روان‌کاوانه است که پیروی از آن برای مراجعان سخت است، برای مراجعان راحت نیست که هر فکر، احساس یا تمایلی رفتاری را که از ذهن خطور می‌کند بر زبان آورند. برای درمانگران نیز دشوار است کارشان را با صراحت کامل به سوپروایزر ارائه دهند.

     

     

    آن‌ها نگران بازخوردهای منفی هستند، در صورتی که باید بدانیم در طول زندگی حرفه‌ای به بازخورد انتقادی نیاز داریم و انتقاد حرفه‌ای با حمله‌ی شخصی یکی نیست، وقتی که سوپروایزر درمانگر را نقد می‌کند، نباید احساس بی‌کفایتی کند، سوپروایزر نکات مثبت کار ‌تحلیلگر[8] را ذکر می‌کند و در عین حال پیشنهادهایی برای کسب نتیجه‌ی بهتر به او ارائه می‌دهد.

    مهم است که در نظارت بالینی ابتدا سراغ بازخوردهای مثبت و بعد بازخوردهای منفی برویم. گاهی درمانگران برای حفاظت از خود تکنیکی دفاعی را به کار می‌گیرند و در حمله و انتقاد به خود پیش‌دستی می‌کنند و جلسه را با بیان قصور‌هایشان آغاز می‌کنند، این‌جاست که سوپروایزر تکنیک دفاعی‌اش را در نظارت به کار می‌گیرد.

     

     

    ارائه‌ی اطلاعات

    درمانگران تازه‌کار در حوزه‌های زیادی به کمک نیاز دارند و سوپروایزر در آن حوزه‌ها اطلاعات مفیدی دارد. سوپروایزر از لحاظ نظری به درمانگر کمک می‌کند، مقاله‌ها و کتاب‌های مفید و پژوهش‌های مربوط به رویکرد بالینی‌شان را معرفی می‌کند و قوانین، اخلاق مربوط به درمان، پرداخت‌ها و روند نگهداری سوابق را به درمانگر توضیح می‌دهد.

     

     

    مهارت‌آموزی

    امروزه مراجعان در آغاز درمان درباره‌ی درمان و روند آن سؤال‌های صریحی می‌پرسند، به همین دلیل ناظران باید نحوه‌ی توضیح فرآیند روان‌کاوی را با نظارت‌شوندگان تمرین کنند و همچنین به آن‌ها یاری رسانند تا از پس مسائل مربوط به تشخیص برآیند. سوپروایزر به درمانگر آموزش می‌دهد که چطور از مراجعان رضایت آگاهانه بگیرد، چطور چهارچوب‌ها، قوانین پرداخت‌ها، لغو جلسه‌ها و… را برای مراجع مشخص کند. درمانگر می‌آموزد در گوش دادن و در بر گرفتن[9] بردبار و پذیرا‌تر و ظرفیت تحمل سکوت را داشته باشد.

     

     

    دومین مهارت دشوار مرزگذاری[10] است، سوپروایزر به درمانگر راهنمایی می‌دهد تا مرزها و چهارچوب‌ها را مشخص کند، مرور نمونه‌ی قراردادها که شامل رویه‌های پرداخت لغو جلسه، لغو جلسه بدون اطلاع قبلی، محرمانگی، محدودیت‌های محرمانگی و… است، به حفظ چارچوب درمانی کمک می‌کند.

     

     

    محتوای گفتاردرمانگر بسیار اهمیت دارد، ارتباط کلامی هم می‌تواند به افراد احساس درک شدن، عمیق انگیزش و کنجکاوی برای یادگیری بیشتر بدهد و آن‌ها را به چالش بکشد و البته می‌تواند آسیب‌رسان نیز باشد، یعنی به مراجع احساس شرمساری، شماتت یا حقارت بدهد. سوپرویژن به درمانگر کمک می‌کند بر اساس معیارهای معقول قضاوت کند که آیا گفته‌هایش اثربخش بوده یا برعکس، درد و مقاومت بیشتری برانگیخته است.

     

     

    سخن پایانی

    نخستین تجربه‌های نظارت بالینی در ذهن درمانگران باقی می‌مانند و تا سال‌ها و حتی دهه‌ها پس از آن همچنان ‌تأثیرگذارند، عدم تطابق در رویکرد نظری و جهت‌گیری حرفه‌ای بین سوپروایزر و روان‌درمانگر می‌تواند تبعات مهمی در پیشرفت حرفه‌ای داشته باشد، پس بسیار مهم است که روان‌درمانگر با سوپروایزری کار کند که با او از لحاظ رویکرد و حرفه‌ای هم‌جهت باشد.

    در رابطه‌ی نظارتی یاد می‌گیریم که پویایی‌های مراجعان را فرمول‌بندی[11] و آنچه در موقعیت بالینی می‌گذرد را مفهوم‌سازی کنیم، مهارت‌های گوش دادن و مداخله را گسترش دهیم، در رؤیاپردازی‌ها دخیل شویم و به تداعی‌هایمان توجه کنیم، دانش حرفه‌ای ناظران بالینی را جذب کنیم، نقاط قوت و آسیب‌پذیریمان را پایش و نقاط کورمان را بشناسیم و شخصیتمان را با هنر درمان سازگار کنیم. سوپروایزرها مهارت‌های متفاوتی در حوزه‌های مختلف دارند، نظارت‌شونده‌ی خردمند از هر مربی، چیزی را که در گنجینه‌ی شخصی‌اش ارزشمندتر است، می‌آموزد. یکی از باورهای مهم روان‌کاوانه این است که وظیفه‌ی مربی، درمانگر، مشاور یا ناظر، رفع موانع یادگیری و پرورش فرایندهای پختگی طبیعی است.

     

     

    وینیکات (۱۹۵۳) نظارت بالینی را نوعی محیط نگهدارنده می‌داند که درمانگر در آن احساس حمایت و احترام می‌کند و آمیزه‌ای از اطلاعات غنی، نظریه‌ها، راهبردهای حل مسئله، گسترش همدلی، دیدگاه جدید درباره‌ی انتقال متقابل و سایر عناصر سازنده را در بر می‌گیرد.

    جلسه‌ی سوپرویژن نیز مانند جلسه‌های درمانی، چارچوب و قواعد خاص خود را دارد که توسط سوپروایزر مشخص می‌شود. در این مقاله به اهمیت روابط نظارتی، هم برای رسیدگی به چالش‌های بالینی و هم برای آماده‌سازی درمانگر برای حرفه‌ی روان‌درمانگری اشاره کردیم.

     

     

    در نهایت مرحله‌ای می‌رسد که سوپروایزر احساس می‌کند هرچه لازم بوده به درمانگر آموخته است. در این مرحله باید بتواند مانند مادر که کودکش را رها می‌کند، درمانگر تحت نظرش را رها کند و درمانگر می‌تواند به سوپروایزری دیگر با نگاه و صدای جدید مراجعه کند و یادگیری همچنان ادامه دارد.

     

    منابع

     

    [1]   Supervision

    [2] Countertransference

    [3] parallel process

    [4] Projective identification

    [5] Supervisor

    .[7] Supervisee

    [8] Analyst

    [9] Containing

    [10] Limit setting

    [11] Formulation

  • گروه‌درمانی چیست؟

    گروه‌درمانی چیست؟

    ویراستار علمی: دکتر حمیدرضا توفیقی

    مرگ، تنهایی، آزادی و پوچی واضح‌ترین و قابل درک‌ترین دلواپسی‌های غایی انسان‌اند.

    در این جهان پهناور و بی‌انتها معمای بزرگ برای انسان، جست‌وجوی معنا در جهانی است که به نظر می‌رسد فاقد معناست. انسان در تلاش است تا در این جهان معنا و مفهوم خود را بیابد و این جست‌وجو انسان را به چالشی دعوت می‌کند که باعث رویارویی با ترس‌ها وتردیدهایش می‌شود.

    در این مسیر پرچالش و مبهم، گروه‌درمانی همچون محیطی امن و حمایتی فرصت مناسبی را برای افراد فراهم می‌کند تا در کنار دیگران به جست‌وجوی‌ معنا و مفهوم خود بپردازند. افراد در این محیط می‌توانند با رویارویی با ترس‌ها و تردیدهایشان به خودشناسی و رشد شخصی برسند و به معنا و مفهوم خود در این جهان پهناور و بی‌انتها دست یابند.

    گروه‌درمانی در نگاهی جامع

    گروه‌درمانی روشی مؤثر در درمان مشکلات روانی و اجتماعی است که در سال‌های اخیر توجه بسیاری از افراد عادی و متخصصان حوزه‌ی روان‌شناسی را به خود جلب کرده است. این روش بر تعامل گروهی و تحلیل عمیق از رفتارها و احساسات اعضا استوار است که ابزاری قدرتمند در بهبود شرایط روانی و اجتماعی افراد به کار ‌می‌رود.

     

     

    شروع گروه‌درمانی از دل روان‌کاوی

    برای آشنایی با این روش درمانی به زمان جنگ جهانی دوم بازمی‌گردیم. در این دوران سربازان بازگشته از جنگ با مشکلات روانی متعددی مانند اضطراب پس از سانحه، افسردگی و اختلال‌های شخصیتی مواجه بودند.

    روان‌کاوی به نام ویلفرد بیون با این ایده که می‌توان به جای تمرکز بر دینامیک‌های فردی به چگونگی تأثیر فرآیندهای نا‌خوادآگاه بر رفتار گروهی توجه کرد، در سال‌های واپسین جنگ سربازان را به گروهی دعوت می‌کرد تا با همسنگران قدیمیشان درباره‌ی تجربه‌هایشان از زندگی و خاطرات جنگ صحبت کنند.

     

     

    بیون پس از برگزاری این جلسه‌ها به این نتیجه رسید که گروه‌ها حول سه فرضیه‌ی اساسی[1] فعالیت می‌کنند:

    وابستگی (Dependency): بیون مشاهده کرد که سربازان در گروه‌درمانی او را چهره‌ای مقتدر می‌بینند و انتظار دارند که مشکلاتشان را حل کند. اثر این وابستگی می‌تواند به احساس امنیت و آرامش در اعضای گروه منجر شود اما همچنین می‌تواند مانع رشد و توسعه‌ی افراد گروه شود.

    در نهایت طبق یافته‌های بیون گروه به دنبال یک رهبر قوی است که مشکلات را حل کند و  به اعضا امنیت بدهد.

    جفت‌گیری (Pairing): در فرضیه‌ی دوم نیز سربازان تحت گروه‌درمانی با یکدیگر جفت ‌می‌شوند و روابط نزدیک و صمیمی برقرار می‌کنند، به‌ویژه ‌وقتی که احساس می‌کنند که رهبر یا درمانگر گروه به نیازهایشان پاسخ نمی‌دهد. تأثیر این جفت شدن می‌تواند به احساس امنیت و آرامش در اعضای گروه منجر شود اما همچنین می‌تواند مانع از رشد و توسعه و حتی باعث جدا شدن اعضا از گروه شود.

    در آخر از نظر بیون گروه به دنبال تشکیل اتحادهای دونفره است ‌و امید دارد که از این اتحادها چیزی جدید و نویدبخش به وجود آید.

    جنگ و گریز (Fight-Flight): سربازان در گروه‌درمانی ممکن است به روان‌کاو (درمانگر) حمله یا از او دفاع کنند، به ویژه وقتی که احساس می‌کنند به نیازهایشان پاسخ رضایت‌بخشی داده نمی‌شود. این حمله و دفاع‌ها یا به بیان ساده‌تر، نزاع‌های جمعی، می‌توانند به احساس تنش و استرس در اعضای گروه منجر شوند اما می‌توانند در جهت حل مسئله و تنش نیز به رشد افراد کمک کنند.

     

     

    بیون پس از جنگ به کلینیک تویستاک بازگشت و مدل درمانی‌اش را حتی به گروه‌درمانی برای اختلال‌های دیگر روانی نیز گسترش داد. در ادامه با این سؤال ذهنی روبه‌رو شد که با توجه به سه فرضیه‌ی اساسی که در بالا ارائه شد،  انسان‌ها با عضویت در گروه به دنبال چه هدفی‌اند؟ عملکرد افراد در گروه در گروی چه چیزی است؟

    او با ارائه‌ی فرضیه‌ی کارکردهای گروه[2] معتقد است که اعضای گروه می‌توانند مانند یک سیستم کار کنند و با تعامل با یکدیگر بر اهداف گروهیِ مشخصی متمرکز می‌شوند. به بیان دیگر، اعضا با انجام وظایف و مسئولیت‌های محول‌شده در گروه به تحقق اهداف گروه کمک می‌کنند. همچنین انجام این فعالیت‌ها به افراد کمک می‌کند تا احساسات و تجربه‌هایشان را با دیگر اعضا گروه به اشتراک بگذارند که باعث ایجاد یک محیط مثبت وسازنده در گروه می‌شود.

    همچنین بیون به دلیل دیدگاه روان‌کاوانه متوجه فرایندهای ناخودآگاه در اعضای گروه شد؛ او در جریان عملکرد اجتماعی و درمانی گروه، رفتار و احساسات افراد را در تعامل‌های گروهی تحت تأثیر ناخودآگاه شخص می‌دانست و پی برد که الگوهای رفتاری افراد بر مبنای ناخودآگاه گروه عمل می‌کنند. به بیان دیگر او معتقد است که افراد در گروه‌ها ناخودآگاه به سمت رفتارها و الگوهایی هدایت می‌شوند که ریشه در نیازهای جمعی و دفاع‌های روانی مشترک دارند. این رفتارهای ناخودآگاه در گروه‌ها می‌توانند بسیار قدرتمند باشند و بر تعامل‌ها و روند درمانی تأثیر بگذارند.

     

     

    حال این سؤال به وجود می‌آید که آیا بیون از مفهوم ناخودآگاه جمعی یونگی که مخزنی مشترک از تصاویر و کهن‌الگوها در میان تمام انسان‌ها تعریف می‌شود، استفاده می‌کند؟

    باید گفت منظور بیون بیشتر ناخودآگاه گروه بوده است که در تعامل‌های گروهی به تعامل‌های خصوصی معطوف می‌شود.

    اما باید گفت شباهتی هم میان دیدگاه او و یونگ وجود دارد، هر دو تأکید می‌کنند که ناخودآگاه می‌تواند به شکل جمعی عمل کند و بر رفتار افراد در گروه‌ها تأثیر بگذارد، اما تمرکز بیون بیشتر بر تعامل‌های گروهی و دفاع‌های روانی مشترک در گروه‌ها بود.

    در نهایت کاربرد عملیاتی گروه‌درمانی بیون به این صورت است که درمانگر از مفاهیم شرح داده‌‌شده برای تحلیل رفتارهای گروه استفاده می‌کند. به جای تمرکز صرف بر مسائل فردی، به تعامل‌های گروهی و الگوهای ناخودآگاه جمعی توجه می‌کند و رفتار گروه را ‌مانند یک کل تحلیل می‌کند. همین‌طور در مدل بیون گروه‌های درمانی به شکل ناخودآگاه به سمت سه فرضیه‌ی اساسی حرکت می‌کنند و درمانگر باید این الگوها را شناسایی کند و به گروه کمک کند تا از آن‌ها عبور کند.

     

     

    رویکردهای روان‌پویشی در حوزه‌ی گروه‌درمانی پس از بیون نیز به رشدشان ادامه دادند و در دهه‌ی ۱۹۴۰ فولکس[3] یکی از مهم‌ترین چهره‌های این حوزه بود. او دیدگاه روان‌کاوانه‌ی بیون را که تأکیدش بر ناخودآگاه بود حفظ کرد اما رویکردی جامع‌تر ارائه کرد که بیشتر بر تعامل‌های بین فردی و اثرهای اجتماعی ‌تأکید می‌کرد. همچنین فولکس معتقد بود که گروه‌ها می‌توانند ‌مثل یک میکروکاسم[4] (بازتابی کوچک از جامعه‌ی بزرگ‌تر) از جامعه عمل کنند.

    به بیان دیگر، تعامل‌ها و روابطی که در داخل گروه‌درمانی شکل می‌گیرند، ‌همچون نماینده‌ای از روابط و تعاملات فرد در دنیای بیرونی (جامعه) عمل می‌کنند. محیط گروه به افراد کمک می‌کند تا مشکلاتشان را در یک بستر اجتماعی و ارتباطی، تجربه و حل کنند. ‌برای مثال اعضای گروه در این محیط می‌توانند الگوهای رفتاری و ارتباطی ناخودآگاهشان را بهتر درک کنند. این الگوها ممکن است شامل رفتارهای دفاعی، پرهیز از صمیمیت یا حتی الگوهای تکراری در روابط بین فردی باشند که فرد در دنیای واقعی نیز با آن‌ها مواجه است.

    هدف اصلی گروه‌درمانیِ دیدگاه فولکس این است که  در الگوهای رفتاری و ارتباطیِ فرد در محیط گروهی تغییرات مثبت ایجاد شود و این تغییرات به دنیای بیرونی و روابط اجتماعی او نیز منتقل شوند. به عبارت دیگر، فرد بتواند رفتارهای جدید و سالم‌تری را که در گروه یاد گرفته است، در زندگی روزمره‌ نیز به کار برد.

    علاوه بر عارضه‌هایی مثل اضطراب پس از سانحه، افسردگی و اختلال‌ شخصیت که از قبل در گروه‌درمانی بر رویشان کار می‌شد، دیدگاه فولکس در سال‌های بعد باعث گسترش گروه‌درمانی به حوزه‌های دیگر روان‌شناسی شد و طیف اختلال‌های بیشتری مانند اضطراب، اعتیاد و حتی درمان‌های خانوادگی و زوج را در بر گرفت.

     

    گسترش گروه‌درمانی به رویکرد‌های شناختی

    دهه‌ی پنجاه میلادی در آمریکا گروهی از روان‌کاوان مانند آرون ‌بک و آلبرت آلیس که از روان‌کاوی به‌مرور فاصله گرفته بودند، موج دوم رفتارگرایی را راه انداختند و جعبه‌ی سیاه میان محرک و پاسخ اسکینری را گشودند. ‌این دو به‌نوعی بحث ارگانیسم را باز کردند که بر محرک‌های درونی اثر می‌گذارد و باعث شکل‌گیری و بروز رفتار بیرونی می‌شود. آلیس و بک مؤلفه‌ی شناخت را معرفی کردند که به معنای تمایز قائل شدن یا طبقه‌بندی کردن مسائل در ذهن انسان است.

    این شناخت‌ها در موقعیتی خاص به وجود می‌آیند و موجب شکل‌گیری یک باور[5] می‌شوند. آن‌ها خاطرنشان کردند که ما در جریان ساخت شناخت‌ها دچار تحریف شناختی و همین‌طور خطاهای شناختی می‌شویم.

     

     

    پس برخلاف موج اول رفتارگرایی که به دنبال پاسخ و پیشایندی از طریق شرطی‌سازی کلاسیک یا عامل بود، موج دوم فراتر رفته و به بررسی تحریف‌های شناختی می‌پردازد.

    به بیان ساده‌تر، طبق یافته‌های بک و آلیس رخداد‌هایی ناخوشایند در زندگی اتفاق می‌افتند که فرد را دچار یک سری شناخت‌ها می‌کنند و سپس این شناخت‌ها یک سری باور در فرد به وجود می‌آورند و در نهایت این باورها به یک سری باورهای هسته‌ای[6] در ذهن تبدیل می‌شوند. باورهای هسته‌ای از طریق باورهای میانجی که از جنس عبارت‌های شرطیِ «اگر… پس…» هستند، در سطح ناخودآگاه شروع می‌کنند به ساختن یک سری افکار خودآیند منفی یا مثبت که دیدگاه فرد را نسبت به زندگی و رخدادهای آن مشخص می‌کند.

     

     

    با این دیدگاه باید پرسید فردی که رنج می‌کشد چرا باید به این نتیجه برسد که دنیا جای خوبی است.

    آرون بک در چهارچوب درمانی که برای درمان افسردگی و اضطراب ارائه می‌دهد، معتقد است که این افکار منفی و تحریف‌شده‌اند که می‌توانند منجر به مشکلات روانی شوند، پس با تغییر این افکار می‌توان به بهبود وضعیت روانی فرد کمک کرد. آلیس نیز معتقد بود که باورهای غیرمنطقی و افکار تحریف‌شده‌ی افراد منجر به هیجان‌ها و رفتارهای ناسالم می‌شوند، پس با تغییر این باورها می‌توان به بهبود هیجان‌ها و رفتارها دست یافت.

     

     

    هرچند بک فعالیت‌هایش را در فقط حوزه‌ی درمان‌های فردی توسعه داد و هیچ‌‌وقت وارد حوزه‌ی گروه‌درمانی نشد، اما اصول او به‌سرعت وارد حوزه‌ی گروه‌درمانی شد. به این معنا که گروه‌درمانیِ شناختی‌ ــ‌ رفتاری از همان اصول شناسایی و تغییر افکار منفی که گفته شد استفاده می‌کند و از این جهت که اعضا از تعامل اجتماعی و حمایت متقابل برای تغییر افکار و رفتارهای خود بهره می‌برند، با درمان فردی تفاوت دارد.

    اما آلبرت آلیس از همان ابتدا رویکرد خود را در قالب گروه‌درمانی به کار گرفت. در واقع او با گسترش مدل خود به گروه‌درمانی توانست افرادی زیادی را کمک کند تا باورهای غیرمنطقی خود را در محیطی حمایتی و با تعاملات گروهی به چالش بکشند و تغییر بدهند.

    آلیس نیز در نقد کارهای قبلی انجام‌شده در گروه‌درمانیِ تحلیلی در مقاله‌اش بیان کرده:

    «رویکردهای تحلیلی از جمله گروه‌درمانی تحلیلی به جای تمرکز بر تغییر افکار و باورهای ناسالم در زمان حال، بیش از حد به کاوش در ناخودآگاه و تجربه‌های گذشته می‌پردازند. این روش‌ها اغلب ناکارآمدند زیرا نمی‌توانند به‌سرعت و به طور مؤثر به تغییرات رفتاری و هیجانی منجر شوند.»[7]

     

     

    ادامه‌ی راه بک و آلیس (پدیدآیی رویکرد نسل سوم)

    ریچارد هیمبرگ[8] در دهه‌ها‌ی ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ محققی برجسته در زمینه‌ی اضطراب اجتماعی بود.

    او برای درمان اختلال اضطراب اجتماعی، گروه‌درمانی شناختی ــ رفتاری را برای این اختلال توسعه داد. هیمبرگ برای درمان از تکنیک‌های آموزش مهارت‌های اجتماعی، مواجهه و بازسازی شناختی استفاده می‌کرد. همچنین در این روش اعضای گروه در محیطی کاملاً حمایتی با موقعیت‌های اجتماعی مختلفی مواجه می‌شوند و بازخورد‌های سازنده‌ای از دیگر اعضای گروه دریافت می‌کنند.

    در همین زمان محققی دیگر به نام دیوید کلارک[9] که حوزه‌ی تخصصی‌اش اختلال‌های اضطرابی بود، از درمان شناختی ــ ‌رفتاری برای کار بر روی اختلال پنیک و فوبیاها بهره برد. او نیز توانست با گروه‌درمانی شناختی ــ رفتاری و با تکنیک‌های مواجهه و بازسازی شناختی در گروه، به افراد کمک کند تا با افکار و باورهای ناکارآمد خود در مواجهه با ترس‌ها و اضطراب‌هایشان مقابله کنند و افکار تحریف‌شده‌شان را تغییر دهند.

     

     

    پس از این پژوهش‌ها و انجام گروه‌درمانی به سبک بک و آلیس، شخصی به نام مارشل لینهان[10] در دهه‌های ۹۰ و ۲۰۰۰ قدمی بزرگ‌تر برداشت و تغییراتی را در نحوه‌ی انجام گروه‌درمانی شناختی ــ رفتاری ایجاد کرد. او درمان دیالکتیک ــ رفتاری[11] را که به شکلی گسترده در گروه‌درمانی استفاده می‌شد، برای اختلال شخصیت مرزی توسعه داد و بعد حتی روش گروه‌درمانی‌اش را برای طیف گسترده‌ای از اختلال‌های دیگر مانند افسردگی مزمن، خودزنی و اختلال خوردن نیز به ‌گرفت.

    در واقع دلیل بزرگی گامی که لینهان برداشت این بود که روش او ترکیبی است از رفتاردرمانی، شناخت‌درمانی و مفاهیم دیالکتیکی که به افراد کمک می‌کند تا مهارت‌های لازم  را برای مدیریت هیجان‌های شدید، بهبود روابط بین فردی و افزایش تحمل استرس یاد بگیرند.

     

     

    دیالکتیک در این درمان به این معناست که انسان بتواند همزمان توانایی پذیرش دو حقیقت متضاد را را داشته باشد. همین‌طور افراد یاد می‌گیرند که چگونه تعادل بین پذیرش و تغییر خود را حفظ کند. این روش به افراد کمک می‌کند تا به جای تمرکز صرف بر تغییر، یاد بگیرند که چگونه خود را در لحظه‌ی حال بپذیرند و سپس به سمت تغییر مثبت حرکت کنند.

    همچنین در نحوه‌ی انجام گروه‌درمانی دیالکتیکی ــ رفتاری، تفاوتی کارآمد وجود‌ دارد که این روش را به دو بخش اصلی تقسیم می‌کند. درمانگر ابتدا به ‌طور مستقیم با فرد مصاحبه می‌کند تا مشکلات خاصش را شناسایی کند و با توجه به تکنیک‌های دیالکتیکی ــ رفتاری، بهترین راه را برای کمک به فرد انتخاب کند و او را آماده‌ی حضور در گروه کند. در گام بعدی فرد وارد گروه می‌شود و تمرکز اصلی درمانگر ‌بر آموزش مهارت‌های ضروری برای مدیریت هیجان‌ها و بهود رفتارهاست. از مهارت‌هایی که در این نوع گروه‌درمانی آموزش داده می‌شود می‌توان به چهار مهارت (ماژول) اصلی اشاره کرد:

    • ذهن‌آگاهی:[12] مهارتی که به افراد کمک می‌کند تا در لحظه‌ی حال حضور داشته باشد و به جای واکنش‌های هیجانی سریع، با‌ آگاهی و تمرکز بالا به موقعیت‌های مختلف پاسخ دهند. درواقع ذهن‌آگاهی یکی از عناصر اصلی گروه‌درمانی دیالکتیکی ــ رفتاری است و به اعضای گروه کمک می‌کند تا آگاهی از افکار، احساسات و رفتارهای خود را افزایش دهند.
    • تنظیم هیجانی:[13] این مهارت‌ به افراد کمک می‌کند تا هیجان‌های شدید و منفی را بهتر مدیریت کنند. این مهارت شامل یادگیری تکنیک‌هایی برای کاهش شدت هیجان‌های منفی و افزایش هیجان‌های مثبت است.
    • تحمل استرس:[14] این مهارت نیز به اعضای گروه کمک می‌کند تا در مواجهه با موقعیت‌های استرس‌زا و دشوار بدون استفاده از رفتارهای مخرب مانند خودزنی یا مصرف مواد، تاب‌آوری بیشتری داشته باشند. این مهارت تکنیک‌هایی مانند پذیرش موقعیت و استفاده از تکنیک‌های آرام‌سازی را در بر می‌گیرد.
    • اثربخشی بین فردی:[15] آخرین مهارت به اعضا کمک می‌کنند تا روابط بین‌فردیشان را بهبود بخشند و با دیگران به‌طور مؤثرتری ارتباط برقرار کنند.  این مهارت شامل یادگیری چگونگی ابراز نیازها، حفظ روابط سالم و مدیریت تعارض‌ها می‌شود.

     

     

    دیگر روش گروه‌درمانی که بسیار کارآمد و روشنگر عمل کرده است، مدل اروین یالوم است که به دلیل فعالیت در زمینه‌ی روان‌درمانی وجودی مشهور است. یالوم در کارهایش بر اهمیت رابطه‌های بین فردی، احساسات مشترک و معنای زندگی تأکید می‌کند و خود را پیروِ رویکرد انسان‌گرایی در روان‌درمانی می‌داند.

    در این روش نیز مانند گروه‌درمانی‌های دیگر، درمانگر مثل یک تسهیل‌کننده عمل می‌کند و به افراد کمک می‌کند تا تجربه‌هایشان را در محیط گروهی به اشتراک بگذارند و از بازخوردها و تجارب دیگران بهره‌مند شوند. اما یالوم عوامل مهمی را در اعضای گروه‌درمانی‌اش شناسایی می‌کند که از این قرارند:

    ایجاد امید:[16] دیدن پیشرفت دیگران در گروه به افراد امید می‌دهد که آن‌ها نیز می‌توانند تغییر کنند.

    عمومیت:[17] یکی از مهم‌ترین کشفیات افراد در گروه‌درمانی یالوم این است که مشکلات و احساسات آن‌ها خاص نیست و دیگران نیز با مسائل مشابهی دست‌وپنجه نرم می‌کنند.

    نوع‌دوستی:[18] کمک به دیگران در گروه باعث می‌شود افراد حس کنند مفید و مؤثرند، این احساس به بهبود روانی و افزایش عزت نفس کمک می‌کند.

    بازسازی خانوادگی اولیه:[19] گروه‌درمانی به افراد امکان می‌دهد که دینامیک‌های خانوادگیشان را بازنگری کنند و از طریق تعامل با دیگران به ‌تجربه‌هایی جدید دست یابند.

    کاتارسیس:[20] بیان احساسات و تجربه‌های اعضا در محیط امن گروهی می‌تواند به تخلیه‌ی هیجانی و کاهش استرس و اضطراب کمک کند.

    عوامل وجودی:[21] گروه‌درمانی به افراد کمک می‌کند تا با مسائل وجودی مانند معنای زندگی، مرگ و آزادی کنار بیایند.

     

     

    ویژگی مهم گروه‌درمانی به روش یالوم این است که افراد از طریق  تعامل با اعضای دیگر گروه می‌توانند به شناخت بهتری از خود و رفتارهایشان برسند. او باور داشت که بسیاری از مشکلات روان‌شناختی از روابط ناسالم بین فردی ناشی می‌شوند و گروه‌درمانی محیطی فراهم می‌کند که در آن افراد می‌توانند این مشکلات را بازشناسی و اصلاح کنند. همین‌طور گروه ‌مثل یک آزمایشگاه اجتماعی توصیف می‌شود که در آن افراد می‌توانند رفتارهای بین فردیشان را آزمایش کنند و از دیگران بازخورد بگیرند. این بازخوردها می‌توانند به افراد کمک کنند تا رفتارهای ناکارآمدشان را بشناسند و تغییر دهند.

    مدل یالوم باعث تغییرات بزرگی در نقش درمانگر شد چراکه درمانگر نه‌تنها گروه را هدایت می‌کند، بلکه به ‌طور فعال در بحث‌ها شرکت می‌کند و به اعضای گروه کمک می‌کند تا به درک عمیق‌تری از مشکلاتشان برسند. درمانگر همچنین به اعضای گروه کمک می‌کند تا بازخوردهای سازنده به یکدیگر ارائه دهند و به دلیل اثرپذیری از گروه‌درمانی دیالکتیکی، این روش نیز برای لحظه‌ی حال اهمیت زیادی قائل است و به اعضای گروه کمک می‌کند تا به تجربه‌های جاری خود در گروه توجه کنند و از تعامل در زمان حال بهره بگیرند.

     

     

    گروه‌درمانی در ایران

    در دو دهه‌ی اخیر شاهد تغییر بزرگی در نگرش افراد جامعه‌ی ایرانی نسبت به انواع درمان‌های روان‌شناختی ازجمله گروه‌درمانی و درمان‌های فردی ‌بوده‌ایم. این تحول شامل افزایش آگاهی عمومی درباره‌ی سلامت روان و اهمیت درمان‌های روان‌شناختی و گروه‌درمانی می‌شود. رسانه‌ها و برنامه‌های آموزشی که توسط کلینیک‌های فعال در ایران نقش مهمی در ترویج این آگاهی ایفا کرده‌اند، به ایجاد این تحول کمک کرده‌اند. همچنین درمانگران فعال در این زمینه توجه ویژه‌ای به نیازهای فرهنگی و اجتماعی افراد جامعه دارند و سعی می‌کنند روش‌های درمانی را با ارزش‌ها و باورهای فرهنگی جامعه ایرانی تطبیق دهند.

     

     

    در حال حاضر گروه‌درمانی در ایران در مراکز مختلفی ازجمله بیمارستان‌ها، کلینیک‌های خصوصی و مراکز مشاوره انجام می‌شود. از این روش به‌ویژه برای درمان مشکلاتی مانند اضطراب، افسردگی، اختلال‌های شخصیتی و اعتیاد استفاده می‌شود.

    در نهایت، گروه‌درمانی در ایران ‌روشی مؤثر در درمان مشکلات روانی در حال رشد است. با توجه به تاریخچه‌ی غنی، فرهنگ جمعی و نیازهای اجتماعی، این روش می‌تواند به بهبود وضعیت روانی افراد و جامعه کمک کند. کارهای انجام‌شده در این حوزه، از برگزاری دوره‌های آموزشی تا ایجاد مراکز درمانی و تحقیقات علمی، نشان‌دهنده‌ی پتانسیل و اهمیت گروه‌درمانی در بهبود سلامت روان در ایران است. با این حال برای گسترش و بهبود این روش لازم است به چالش‌ها توجه شود و فرصت‌های موجود به‌درستی بهره‌برداری شود.

     

     

    سخن پایانی

    در سال‌های اخیر به‌ویژه در دو دهه‌ی گذشته در کشور ما گروه‌درمانی همچون ‌روشی مؤثر در درمان مشکلات روانی، تحول قابل توجهی را تجربه کرده است. این روش که ریشه در نظریه‌های روان‌کاوی و به‌ویژه کارهای ویلفرد بیون دارد، بر اساس تعامل گروهی و تحلیل رفتارها و احساسات اعضا بنا شده است. بیون با سه فرضیه‌ی اصلی وابستگی، جفت‌گیری و حمله ــ دفاع، به بررسی چگونگی تأثیر فرآیندهای ناخودآگاه بر رفتار گروهی پرداخت. پس از او رویکردهای شناختی ــ رفتاری به رهبری آرون بک و آلبرت آلیس، به توسعه‌ی گروه‌درمانی کمک کردند و بر تغییر افکار و باورهای ناسالم تأکید کردند.

    همچنین مدل یالوم بر اهمیت روابط بین فردی و تجربه‌های مشترک تأکید می‌کند و به اعضای گروه کمک می‌کند تا با شناخت بهتر از خود و دیگران، به رشد و بهبود دست یابند. در ایران با افزایش آگاهی عمومی درباره‌ی سلامت روان و توجه به نیازهای فرهنگی، گروه‌درمانی به یکی از روش‌های پرکاربرد در درمان اختلال‌های روانی تبدیل شده است و در مراکز مختلفی ازجمله بیمارستان‌ها و کلینیک‌ها ارائه می‌شود.

     

    سخن سردبیر

    در گروه درمانی، ما نه‌تنها به یکدیگر گوش می‌دهیم، بلکه به یکدیگر می‌آموزیم که چگونه به صدای درونی خود گوش فرا دهیم. این فرایند، به رشد و تکامل فردی کمک شایانی می‌کند.
    گروه درمانی، یک سفر مشترک است. در این سفر، ما با همدیگر همراه می‌شویم و به یکدیگر کمک می‌کنیم تا به مقصد نهایی خود برسیم. برای دریافت تراپیِ گروهی می‌توانید فرم درخواست گروه‌درمانی را پر کنید.

     

    منابع

    Cognitive-Behavioral Treatment of Borderline Personality Disorder
    DBT Skills Training Manual (2nd ed.)
    The course and evolution of dialectical behavior therapy
     The Theory and Practice of Group Psychotherapy
    Existential Psychotherapy
     Love’s Executioner and Other Tales of Psychotherapy
     Handbook of Mentalizing in Mental Health Practice
     Therapeutic Group Analysis
    Cognitive Therapy and the Emotional Disorders
     Anxiety Disorders and Phobias: A Cognitive Perspective
     Cognitive-Behavioral Group Therapy for Social Phobia: Basic Mechanisms and Clinical Strategies
     Bion’s Sources: The Shaping of His Paradigms
     Experiences in Groups and Other Papers
    Experiences in Groups
    Attention and Interpretation

    Notes on Some Schizoid Mechanisms

     

    [1]   Basic Assumptions

    [2] Work Group

    [3] S.H. Foulkes

    [4] Microcosm

    [5] Belife

    [6] Core belief

    [7] Ellis, A. (1957). Rational psychotherapy and individual psychology. Journal of Individual Psychology, 13(1), 38-44.

    [8] Richard G. Heimberg

    [9] David M. Clark

    [10] Marsha M. Linehan

    [11] Dialectical Behavior Therapy – DBT

    [12] Mindfulness

    [13] Emotion Regulation

    [14] Distress Tolerance

    [15] Interpersonal Effectiveness

    [16] Instillation of Hope

    [17] Universality

    [18] Altruism

    [19] Group Corrective Recapitulation of the Primary Family

    [20] Catharsis

    [21] Existential Factor

  • کاربرد «درمان شوپنهاور» در شناخت گروه‌درمانی

    کاربرد «درمان شوپنهاور» در شناخت گروه‌درمانی

     

    اروین یالوم با زبانی سحرانگیز رمانی در توصیف اندیشه‌های پیچیده‌ی فلسفی و اصول تراپی و گروه‌درمانی نوشته است. در این نوشته از مجله‌ی تجربه‌ی زندگی به بررسی اجمالی رمان خواندنی درمان شوپنهاور خواهیم پرداخت.

     

    معرفی نویسنده

    اروین دیوید یالوم استاد بازنشسته‌ی روان‌پزشکی دانشگاه استنفورد، روان‌درمانگر اگزیستانسیال، گروه‌درمانگر، نویسنده‌ی این کتاب و سایر رمان‌های روان‌شناختی به‌ویژه رمان مشهور «وقتی نیچه گریست» است.

     

     

    به عقیده‌ی یالوم نوشتن یک رمان خوب یکی از بهترین کارهایی است که یک آدمیزاد می‌تواند در عمرش انجام دهد. نوشته‌های او دامنه‌ی گوناگون خوانندگان از روان‌درمانگران گرفته تا مردم معمولی را به خود جلب کرده است.

     

    نگاهی ساختاری بر درمان شوپنهاور

    رمان درمان شوپنهاور فصل‌به‌فصل در دو بخش درهم‌آمیخته‌ی داستان گروه‌درمانی یک گروه هفت‌نفره و توصیف اندیشه‌های شوپنهاور پیش می‌رود. به این صورت که لابه‌لای روایت هر جلسه از گروه‌درمانی، بخشی از زندگی‌نامه و شخصیت فیلسوف معروف، آرتور شوپنهاور را توصیف می‌کند.

     

     

    بخش اول: روایتی جذاب از پیچ‌وخم‌های تجربه‌ی گروه‌درمانی از آنچه در گروه تداعی می‌شود، آنچه شنیده می‌شود و آنچه درمان می‌شود. زنجیره‌ی متناوب برانگیختن هیجان‌ها و سپس درک آن‌ها در تعاملی ساختارمند، دقیقاً همان مسیری است که درمان گروهی در آن پیش می‌رود.

    بخش دوم: توصیفی موبه‌مو از آنچه نهایتاً تصویری نسبتاً کامل از شخصیت فیلسوف آلمانی قرن هجدهم، آرتور شوپنهاور به دست می‌دهد.

    زندگی شوپنهاور

    آرتور شوپنهاور زاده‌ی سال ۱۷۸۸ و درگذشته‌ی سال ۱۸۶۰، فیلسوفی آلمانی و یکی از بزرگ‌ترین اندیشمندان اروپا بود. شوپنهاور در شهر دانزیگ از پدری هلندی و مادری آلمانی به دنیا آمد. پدرش بازرگان بود اما او رغبتی به تجارت نداشت و بیشتر به تحصیل علم علاقه‌مند بود. شوپنهاور ۱۷ ‌سال بیشتر نداشت که پدرش خودکشی کرد و مادرش بعد از آن به وایمار رفت.

    او در دانشگاه ابتدا به تحصیل طب پرداخت، سپس به علوم طبیعی و بعد از آن به فلسفه روی آورد. در سال ۱۸۱۳ با نوشتن رساله‌ای درباره‌ی فلسفه از دانشگاه ینا مدرک دکتری گرفت. چندی بعد توسط یک هندو ‌با عقاید بوداییان آشنا شد و پس از تجسس و تفکر زیاد به آیین بودایی اعتقاد کامل یافت. شوپنهاور تا آخر عمر ازدواج نکرد و ازدواج را مسئولیتی احمقانه در نظر می‌گرفت. اگر حرف‌ زدن با دیگران در طول روز باعث خستگی‌اش می‌شد، در را روی هیچ‌کس باز نمی‌کرد و ساعت ده شب هم می‌خوابید. با شیوع بیماری وبا برلین را به مقصد فرانکفورت ترک کرد و تا آخر عمر در همان‌جا ماند.

     

     

    زندگی‌اش آن‌طور که خودش گفته نمایشی یک‌نفره بود. او یکی از تلخ‌کام‌ترین و تنهاترین افراد تاریخ بوده است؛ بدون دوست، فرزند، خانواده یا همکار. تردیدی نیست که شوپنهاور یک انسان‌گریز تمام‌عیار بود. بدبین، متکبر و پنهان‌کار بود و با خوار داشتن دیگران آن‌ها را به بازی می‌گرفت. موجودات دوپا اصطلاحی بود که برای انسان‌ها به کار می‌برد. فیلیپ یکی از شخصیت‌های اصلی داستان، رونوشتی از شوپنهاور است؛ هم نمونه‌ی زنده‌ی آرتور شوپنهاور و هم امانت‌دار ایده‌های اوست. در طی این داستان یکی از ناخوشایندترین شخصیت‌های تاریخی به‌ناچار به یک گروه‌درمانی هفت‌نفره می‌پیوندد و چالش‌هایی برای خود و اعضای گروه ایجاد می‌کند. به عقید‌ه‌ی یالوم اگر گروهی بتواند به آرتور شوپنهاور کمک کند، به هر کس دیگری هم می‌تواند.

     

     

    چرا گروه‌درمانی؟

    اروین یالوم تجربه‌ی گروه‌درمانی را به سفینه‌ی دوستی و مهربانی توصیف کرده که افراد زیادی را به جایی بهتر و امن‌تر منتقل می‌کند. گروه‌درمانی بر نظریه‌ی بین ‌فردی بنیان گذاشته شده و بر این فرض استوار است که افراد در دام ناامیدی می‌افتند چون نمی‌توانند روابطی دیرپا، معنی‌دار و حمایتگر با دیگران برقرار کنند. بنابراین، درمان در مسیری هدایت می‌شود که علت کج‌راهه رفتن تلاش بیمار برای برقراری ارتباط با دیگران را پیدا کند.

     

     

    گروه عرصه‌ی آرمانی چنین بررسی‌هایی است، زیرا با قدرتمندی تمام بر شیوه‌ی ارتباط اعضا با یکدیگر تمرکز می‌کند. مسئله این نیست که اعضا پس از پایان گروه، آشنایی و دوستی با یکدیگر را ادامه ‌دهند، این اتفاق نادر است. مسئله این است که گروه نمونه‌ی کوچکی از جامعه است؛ یعنی مشکلاتی که فرد در روابطش دارد با گذشت زمان، بی‌چون‌وچرا در این‌جا و اکنونِ گروه تکرار می‌شود.

    پس وقتی سرپرستان گروه بر رابطه‌ی میان اعضا تمرکز می‌کنند در واقع به مشکلات موجود در روابط مهم زندگی اعضا توجه می‌کنند. فرض و تلاش سرپرستان بر این است که اعضا آنچه را که در گروه آموخته‌اند به موقعیت‌های مختلف زندگی تعمیم دهند.

     

     

    از این گذشته، تمرکز بر این‌جا و اکنون بر رویدادهای بلافصل گروه داده‌های غنی‌تر، نیرومندتر و بسیار دقیق‌تری فراهم می‌آورد. دیگر لازم نیست درمانگر بر توصیف اغلب نادرست و غیردقیق اعضا از مشکلات بین ‌فردیِ حال و گذشته‌شان تکیه کند، بلکه مشکلات بین‌ فردی را در جلسات گروه بر پرده‌ای پویا با رنگ‌های زنده به تماشا می‌نشیند.

     

    چکیده‌ای از کتاب

    یالوم در رمان درمان شوپنهاور تصور می‌کند فیلسوف معاصری به نام فیلیپ که فردی منزوی و به‌نوعی نسخه‌ی مشابه شوپنهاور است، پس از ورود به یکی از گروه‌های درمانی روان‌درمانگری مشهور به نام جولیوس، به دلیل رویارویی ناگهانی با سرطان و مرگ خویش به‌ مرورِ دوباره‌ی زندگی و کارش نشسته است. فیلیپ آرزو دارد با به‌کارگیری اندیشه‌های شوپنهاور به یک مشاور فلسفی بدل شود و برای این منظور نیازمند سرپرستی جولیوس است ولی جولیوس می‌خواهد به کمک اعضای گروه به فیلیپ شوپنهاور بقبولاند که این ارتباط انسانی است که به زندگی معنا می‌بخشد، کاری که هیچ‌کس برای شوپنهاور نکرده بود.

     

     

    برش‌هایی از کتاب

    ــ درمان شوپنهاور را با این امید آغاز کردم که به واکاوی چهار مقوله بپردازد: ۱ـ گروه‌درمانی چگونه اثر می‌کند؟ ۲ـ فلسفه به طور عام و فلسفه‌ی آرتور شوپنهاور به طور خاص، چگونه می‌تواند روان‌درمانی را تحت‌تأثیر قرار دهد؟ ۳ـ زندگی غریب آرتور شوپنهاور و نابهنجاری مهم فردی‌اش چگونه نتایج فلسفی‌اش را تحت‌تأثیر قرار داد؟ ۴ـ مرگ آگاهی چگونه بر زندگی و رفتار فرد اثر می‌گذارد؟

    ــ یکی از اصول اساسی‌ای که دانشجویان گروه‌درمانی می‌آموختند این بود: اعضا هرگز نباید برای خودافشاگری تنبیه شوند، برعکس خطرپذیری را همیشه باید پشتیبانی و تقویت کرد.

    ــ به قول یکی از بیمارانم سرطان روان‌نژندی را درمان می‌کند ولی افسوس که باید تا پایان و زمانی که سرطان بدنشان را سوراخ‌سوراخ کرده منتظر می‌ماندند تا یاد بگیرند چگونه باید زندگی کنند.

     

     

    ــ یکی از جمع‌بندی‌‌های شوپنهاور که به من کمک کرد این بود که شادی‌های نسبی از سه منبع ریشه می‌گیرند: آنچه که فرد هست، آنچه که دارد و آنچه که در چشم دیگران جلوه می‌کند. او تأکید می‌کند که ما تنها بر اولی تمرکز می‌کنیم و دومی و سومی، یعنی داشته‌ها و شهرتمان را حساب نمی‌کنیم زیرا هیچ اختیار و نظارتی بر آن دو نداریم و می‌توانند آن‌ها را از ما بگیرند و از ما گرفته خواهند شد. درست همان‌طور که افزایش اجتناب‌ناپذیرِ سن زیبایی را از تو می‌گیرد.

     

    نقل‌قول‌هایی از شوپنهاور

    ــ دانش محدود است، این حماقت است که نامحدود است.

    ــ هر عاشقی پس از آن‌که به وصل رسید، دلسردی و سرخوردگی فوق‌العاده‌ای را تجربه می‌کند، مبهوت می‌ماند که چگونه آنچه را که با اشتیاق در پی‌اش بوده، حاصلی بیش از سایر خشنودی‌های جنسی ندارد، در نتیجه حس نمی‌کند منفعت چندانی نصیبش شده باشد.

     

     

    ــ اگر رازم را مسکوت نگه‌ دارم زندانی من است، اگر بگذارم از دهانم خارج شود این منم که زندانی آنم. بار درخت سکوت میوه‌ی آرامش است.

    ــ‌ باید در برابر هر نابخردی، کاستی و پلیدی انسانی گذشت داشته باشیم و به‌ خاطر بسپاریم که آنچه در پیش روی داریم در واقع نابخردی‌ها، کاستی‌ها و پلیدی‌های خود ماست.

     

     

    ــ اگر نمی‌خواهیم بازیچه‌ی دستان هر فرومایه و مایه‌ی ریشخند هر تهی‌مغزی باشیم، اصل اول این است که محتاط و دست‌نیافتنی بمانیم.

    چه کسانی بخوانند؟

    اگر دوست دارید درمان گروهی دریافت کنید و با فضای تعاملی آن آشنا شوید، اگر دوست دارید گروه‌درمانگر باشید و از اصول آن آگاه شوید، همچنین اگر مایلید با قلمی روان و قابل‌فهم از اندیشه‌های فلسفی پیچیده سر درآورید، این رمان در ۴۲ فصل و ۵۵۲ صفحه می‌تواند برای شما آگاهی‌بخش باشد.

     

    سخن سردبیر

    در گروه درمانی، ما نه‌تنها به یکدیگر گوش می‌دهیم، بلکه به یکدیگر می‌آموزیم که چگونه به صدای درونی خود گوش فرا دهیم. این فرایند، به رشد و تکامل فردی کمک شایانی می‌کند.
    گروه درمانی، یک سفر مشترک است. در این سفر، ما با همدیگر همراه می‌شویم و به یکدیگر کمک می‌کنیم تا به مقصد نهایی خود برسیم. برای دریافت تراپیِ گروهی می‌توانید فرم درخواست گروه‌درمانی را پر کنید.

  • برچسب‌زنی در محیط کار

    برچسب‌زنی در محیط کار

     

    مقدمه

    اگر در یک دوره‌ی خوب کسب‌وکار شرکت کنیم، مهارت‌های فراوانی را خواهیم آموخت:

    مثلاً چگونه یک ترازنامه را بررسی کنیم، چگونه راهبردهای رقبا را تحلیل کنیم، هنگام بستن قراردادها چگونه مذاکره کنیم و چگونه از پس چالش‌های بازار و مسائل فروش برآییم.

    اما وقتی سرانجام وارد کار می‌شویم، چه بسا با چالش‌های دیگری روبه‌رو شویم که چندان انتظارشان را نداشته‌ایم:

    همکار میز کناری حسابی با شما گرم می‌گیرد ولی در باطن عقاید مسمومی دارد،

    مدیری که روان ما را دستکاری می‌کند،

    همکار طبقه‌بالایی که به همه برچسب می‌زند و غیره.

     

    lynch deconstructed Collage by LOUI JOVER

    هر کدام از این مسائل می‌توانند روی روان ما تأثیر متفاوتی بگذارند اما در این جستار به طور مشخص می‌خواهیم به ارتباط سلامت روان و برچسب زدن‌های همکارانمان بپردازیم.

    محل کار، جهانی کوچک و البته اجتماعی است که منعکس‌کننده‌ی دیدگاه‌های اجتماعی است. برچسب‌زنی پدیده‌ای رندانه از سوی همکارانمان است که بر افراد مبتلا به مشکلات روانی تأثیر می‌گذارد و می‌تواند بر  بهره‌وری کارکنان نیز تأثیر منفی بگذارد. این جستار موضوع برچسب‌زنی در محل کار و سلامت روان را از طریق یک پارادایم روان‌کاوانه بررسی می‌کند و منشاء، پیامدها و راه‌‌ حل‌های بالقوه‌ی آن را بررسی می‌کند.

     

    goodman deconstructed Collage by LOUI JOVER

     

    چرا برچسب می‌زنیم؟

    روان‌کاوی دیدگاه منحصربه‌فردی درباره‌ی برچسب‌زنی دارد. روان‌کاوی معتقد است که ‌تعارض‌ها، امیال و احساسات ناهشیار بر افکار و رفتارهای ما تأثیر می‌گذارند. چند مفهوم روان‌کاوانه می‌تواند زیربنای این موضوع را روشن کند:

     

    • ناهشیار:

    بیشتر وقت‌ها برچسب‌زنی ناشی از ترس‌های ناهشیار است که باعث می‌شود افراد از کسانی که آن‌ها را متفاوت یا تهدیدکننده می‌دانند فاصله بگیرند. کارمندانی که مشکلات سلامت روان دارند ممکن است ناپایدار، ضعیف یا غیرقابل پیش‌بینی به نظر بیایند که باعث می‌شود همکاران فاصله‌ی عاطفی‌شان را با آن‌ها حفظ کنند تا از خود در برابر خطرهای احتمالی محافظت کنند. این فاصله‌گیری را با برچسب‌زنی پیش می‌بریم.

     

    lynch Artwork by LOUI JOVER

     

    • فرافکنی:

    همکاران و مدیران ممکن است ناامنی‌ها و اضطراب‌هایشان را به کارکنانی که درگیر چالش‌های روانی‌اند، فرافکنی کنند و آن‌ها را برای انجام وظایف شغلی‌شان ناکافی یا نامناسب بدانند. این فرافکنی می‌تواند به برچسب‌زنی دامن بزند و محیط کاری ناامنی برای افراد آسیب‌دیده ایجاد کند. در واقع فرد چیزی را که در خود دارد به دیگری نسبت می‌دهد.

     

    the mechanics of kubrick Collage by LOUI JOVER

     

    • مکانیسم‌های دفاعی:

    ممکن است برای مقابله با اضطرابِ مسائل مربوط به سلامت روان به مکانیسم‌های دفاعی مانند انکار، سرکوب یا به حداقل رساندن تنش متوسل شویم که می‌تواند به صورت برچسب‌زنی به همکارانمان یا کنار گذاشتن آن‌ها به نحوی «اغراق‌آمیز» ظاهر شود.

     

    mr gregarious by LOUI JOVER

     

    پیامدهای برچسب‌زنی در محل کار

    برچسب‌زنی در محل کار می‌تواند پیامدهای منفی متعددی برای کارکنان و سازمان‌ها داشته باشد:

    • عزت نفس و خودکارآمدی پایین:

    کارکنانی که با برچسبی از همکارانشان مواجه می‌شوند، ممکن است برداشت‌های منفی همکارانشان را درونی کنند و منجر به احساس بی‌کفایتی، عزت نفس پایین و کاهش اعتماد به توانایی‌هایشان شود.

    • کاهش بهره‌وری:

    تأثیر روانی برچسب‌زنی می‌تواند مانع از بروز بهترین عملکرد در افراد و منجر به کاهش بهره‌وری و کاهش رضایت شغلی شود.

    • بی‌میلی به درخواست کمک:

    کارکنان ممکن است از ترس قضاوت و عواقب احتمالی، چالش‌های سلامت روانشان را فاش نکنند یا در صورت نیاز به دنبال کمک نباشند که باعث تشدید مشکلات بهداشت روانی آن‌ها می‌شود.

    کاهش برچسب‌زنی در محیط کار

    سازمان‌ها می‌توانند برای کاهش تأثیر این موضوع در محیط کار استراتژی‌های زیر را اجرا کنند:

     

    • آموزش و آگاهی:

    ارائه‌ی اطلاعات دقیق درباره‌ی چالش‌های بهداشت روانی به کارکنان می‌تواند به رفع باورهای غلط کمک کند و همدلی و تفاهم را در بین همکاران تقویت کند.

    • سیاست‌ها و شیوه‌های فراگیر:

    توسعه و اجرای سیاست‌های فراگیر که از حقوق کارکنان حمایت می‌کند و محیط کاری حمایتی را ارتقا می‌دهد، می‌تواند کارکنان را به کمک‌خواستن و کاهش ترس از تبعیض تشویق کند.

    • حمایت رهبران سازمان:

    رهبران نقش تعیین‌کننده‌ای در شکل دادن به فرهنگ سازمانی دارند.آن‌ها می‌توانند با روشنگری درباره‌ی سلامت روان و پشتیبانی از ابتکارهایی برای حمایت از کارکنان، به ایجاد فرهنگی پذیرنده‌ و همدلانه در محیط کار کمک کنند.

    • تراپی شخصی افراد:

    افرادی که در حال درمان شخصی‌اند، به‌خصوص تراپی روان‌کاونه، با پیدایش  نوعی نگاه و جهان‌بینی روان‌کاوانه متوجه پیچیدگی روانشان می‌شوند، روانی که به‌سادگی قابل تبیین نیست. اساساً روان‌کاوی نوعی نگاه خنثی و بی‌طرفانه برای انسان ایجاد می‌کند.

     

     

    نتیجه‌گیری

    برچسب‌زنی پیرامون سلامت روان در محیط کار موضوعی پیچیده است که ریشه در سوگیری‌های ناهشیار و مکانیسم‌های دفاعی دارد. با به‌کارگیری دیدگاه روان‌کاوانه می‌توانیم عوامل زمینه‌ای مؤثر در روان را بهتر درک کنیم و استراتژی‌هایی را برای ایجاد محیطی فراگیرتر و حمایت‌کننده برای همه‌ی کارکنان توسعه دهیم. در نهایت، پرداختن به انگ زدن در محل کار نه‌تنها یک الزام اخلاقی، بلکه یک الزام عملی است، زیرا  همکاری با کارکنانی سالم‌تر و شادتر به سازمانی سازنده‌تر و موفق‌تر منجر می‌‌شود.

     

    اگر شما هم در محیط کار خود دچار مشکل شده‌اید و نیاز به کمک دارید، همین حالا فرم درخواست تراپی را پر کنید.

     

    منبع

    Freud, S. (1958). Psycho-Analytic Notes on an Autobiographical Account of a Case of Paranoia (Dementia Paranoides)

    Freud, S. (1911). The Handling of Dream-Interpretation in Psycho-Analysis

    Winnicott, D. W. (1958). Collected Papers: Through Paediatrics to Psycho-Analysis