مرکز تجربه زندگی

دسته: روان‌درمانی

مقاله‌های روان‌درمانی مجله‌ی تجربه؛ رویکردهای درمانی، فرآیند تراپی، رابطه‌ی درمانی و آنچه در اتاق درمان می‌گذرد — به زبان روشن و بر پایه‌ی منابع علمی.

  • نظریه خودکشی امیل دورکیم؛ جوامع چه نقشی در خودکشی افراد دارند؟

    نظریه خودکشی امیل دورکیم؛ جوامع چه نقشی در خودکشی افراد دارند؟

    امیل دورکیم (Émile Durkheim ۱۸۵۸-۱۹۱۷) یک جامعه‌شناس فرانسوی بود که بیشتر به خاطر مطالعاتش پیرامون موضوع خودکشی شهرت دارد. دورکیم در کتاب خود با نام «خودکشی» که در سال 1897 منتشر شد، عوامل اجتماعی مؤثر بر خودکشی را تحلیل و استدلال کرد که این فقط یک مشکل شخصی نیست، بلکه یک پدیده اجتماعی است که تحت تأثیر روابط و هنجارهای درون یک جامعه قرار دارد.

    تعریف انواع خودکشی از دید دورکیم

    دورکیم چهار نوع خودکشی را شناسایی کرد: خودخواهانه (Egoistic)، نوع‌دوستانه (Altruistic)، آنومیک (Anomic) و جبرگرایانه (Fatalistic).

    خودکشی خودخواهانه

    خودکشی خودخواهانه یا Egoistic که بخش اول آن از ایگو یا منیّت تشکیل شده، زمانی اتفاق می‌افتد که فرد فاقد یکپارچگی اجتماعی یا احساس تعلق در یک جامعه است. در این نوع از خودکشی، رابطه فرد با جامعه و محیط بسیار ضعیف و کمرنگ بوده و فرد در بافت جامعه حضور چشمگیری ندارد و منزوی گشته است. به عبارتی چنین افرادی خودکشی می‌کنند، چون اتصالی به جمع ندارند و از آن غایب هستند. این غیبت می‌تواند منجر به بی‌معنا شدن، بی‌علاقگی، مالیخولیا و افسردگی و در نهایت مرگ شود.

    خودکشی نوع‌دوستانه

    خودکشی نوع‌دوستانه یا ایثارگرایانه، نقطه مقابل خودکشی خودخواهانه است؛ یعنی زمانی اتفاق می‌افتد که فرد نسبت به گروه احساس یکپارچگی و تعهد بیش از حد قوی دارد و این خودکشی را وظیفه خود می‌داند. خودکشی زنان پس از فوت همسر، خودکشی افراد قبیله پس از فوت رئیس قبیله و هاراکیری در ژاپن از این نوع خودکشی‌ها محسوب می‌شوند. نمونه دیگری از خودکشی نوع‌دوستانه، ممکن است شامل سربازانی باشد که خود را فدای کشورشان می‌کنند، یا افرادی که دست به خودکشی می‌زنند تا عزیزان خود را (در مقیاس بزرگ‌تر، تمام هموطنانشان را) از رنج نجات دهند.

    خودکشی آنومیک

    خودکشی آنومیک یا بی‌قانون، در غیاب مقررات اجتماعی رخ می‌دهد؛ یعنی زمانی که افراد در زندگی خود فاقد جهت و هدف هستند. این نوع خودکشی در شرایطی از اجتماع رخ می‌دهد که استانداردها ، ضوابط و ارزش‌های اجتماعی فروریخته و عدم ثبات اجتماعی فراگیر می‌شود. شکست بازار بورس در سال 1930 در آمریکا، مواردی از چنین خودکشی‌هایی را رقم زد.

    خودکشی جبرگرایانه

    در نهایت به مورد چهارم یعنی خودکشی جبرگرایانه می‌رسیم. این مورد هم زمانی اتفاق می‌افتد که احساس ناتوانی و ناامیدی بر فرد غلبه می‌کند و فشار ضوابط، قوانین و ارزش‌های اجتماعی چنان بر او سنگینی می‌کند که خود را اسیر آن‌ها تصور کرده و راه نجاتی جز خودکشی پیش پا نمی‌بیند. خودکشی جبرگرایانه در جوامعی انجام می‌شود که شهروندانش ترجیح می‌دهند بمیرند تا زندگی کنند. برای مثال، ممکن است که برخی از زندانیان مرگ را ترجیح بدهند تا در یک زندان با سوءاستفاده مداوم و نیز مقررات بیش از حد سخت زندگی کنند. البته دورکیم معتقد بود خودکشی جبرگرایانه تنها یک بحث نظری است و احتمالاً در واقعیت وجود ندارد.

    جوامع چه نقشی در خودکشی افراد دارند؟

    دورکیم استدلال کرد که نرخ خودکشی در جوامعی با پیوندهای اجتماعی ضعیف‌تر بالاتر است و ادغام اجتماعی عامل مهمی در پیشگیری از خودکشی است. او همچنین استدلال کرد که هنجارها و ارزش‌های اجتماعی در شکل‌دهی میزان خودکشی نقش دارند و برخی باورهای فرهنگی و مذهبی ممکن است بر اینکه خودکشی قابل قبول یا تابو تلقی شود، تأثیر بگذارند.

    خودکشی رفتاری دفاعی از سوی ایگو در برابر روانپریشی است.

    (فروید، 6 ژوئن 1907)

    به عقیده فروید، ایگو نمایان‌گر بخشی از روان است که میان اید (id)، که بازنمایی امیال و انگیزه‌های اولیه ماست و سوپرایگو که بازنمایی ارزش‌های اخلاقی و هنجاری ماست، واسطه می‌شود. هنگامی که اید یا سوپرایگو بر ایگو غلبه می‌کنند، این اتفاق ممکن است منجر به پریشانی روانی و حتی به صورت بالقوه روان‌پریشی شود. در این صورت، خودکشی را می‌توان راهی برای دفاع ایگو از خود در برابر فشارهای روانی طاقت‌فرسا، چه از درون فرد و چه از سمت منابع بیرونی در نظر گرفت.

    به این ترتیب، هم نظریه دورکیم و هم نظریه فروید، اهمیت عوامل اجتماعی و روانی را در درک و پیشگیری از خودکشی تاثیرگذار می‌دانند. درحالی‌که دورکیم بر علل اجتماعی خودکشی تمرکز دارد، نظریه فروید نقش روان افراد را در تعیین خطر خودکشی برجسته می‌کند.

    ایگو محصول رابطه بیگانه‌گر سوژه با زبان است که سوژه را به سمت تبدیل شدن به سوژه‌ی دال سوق می‌دهد.

    (ژاک لکان)

     

    این نقل قول نشان می‌دهد که ایگو یا احساس خود، بر اساس رابطه سوژه با زبان و ارتباط با دیگران شکل می‌گیرد. به عقیده لکان، احساس سوژه از خود ثابت یا پایدار نیست، بلکه از طریق نحوه بازنمایی و تشخیص آن‌ها توسط دیگران از طریق زبان شکل می‌گیرد.

    در مجله تجربه زندگی بخوانید: زندگی نامه ژاک لکان (۱۹۰۲-۱۹۸۱)

    این ایده با نظریه خودکشی دورکیم هم مرتبط است، زیرا هر دو اهمیت پیوندها و روابط اجتماعی را برای بهزیستی روانشناختی یک فرد در نظر می‌گیرند. فقدان ارتباطات اجتماعی می‌تواند به احساس انزوا و ناامیدی که از عوامل خطر برای خودکشی است، کمک کند.

    در نهایت، مهم است بدانیم که خودکشی یک موضوع پیچیده با علل بالقوه بسیار و اغلب نتیجه ترکیبی از عوامل اجتماعی، روانی و شخصی است. وقتی کسی احساس می‌کند که چاره‌ای جز خودکشی ندارد، برای ما به عنوان یک جامعه مهم است که هر کاری که می‌توانیم برای جلوگیری از وقوع چنین فاجعه‌ای انجام بدهیم.

    فارغ از اینکه چرا موضوع خودکشی به ذهنمان راه پیدا می‌کند یا چه دلیلی برای آن پیدا می‌کنیم، حرف زدن با یک فرد امن یا قرار گرفتن در محیطی امن، می‌تواند برایمان کمک‌کننده باشد و ما را از آن فکر و اقدام دور کند.

    چنانچه در این زمینه نیاز به کمک فوری دارید، با اورژانس روانپزشکی تماس بگیرید.

    همچنین چنانچه نیاز به صحبت در فضایی امن و دریافت جلسات روان‌درمانی دارید، می‌توانید به شماره واتسپ ۰۹۰۲۱۱۱۰۸۶۵ بخش روان‌درمانی مرکز تجربه زندگی پیام بدهید.

  • آزمایش میلگرام چگونه جهان را در شوک فرو برد؟

    آزمایش میلگرام چگونه جهان را در شوک فرو برد؟

    این روزها که کوچک‌ترین مسائل شخصی و حیات انسان به امر سیاسی گره خورده و دانستن درباره سیاست از نان شب هم واجب‌تر شده، اگر به تاریخ نگاه کنیم، می‌بینیم که در طول تاریخ، افرادی در مقام‌های پایین‌تر مانند سربازان نظامی و مأموران امنیتی، با اطاعت از مافوق‌های خود، دست به جنایت‌هایی زده‌اند که تکرار آن‌ها غیرقابل تصور است.

     چه مافوقی باعث شکنجه­‌های وحشتناک و غیرانسانی زندانیان ابوغریب توسط سربازان آمریکایی شد؟ اکثر این سربازان در مستند «ارواح ابوغریب» (Ghosts of Abu Ghraib) اعتراف می‌­کنند که از کسی دستور می‌گرفتند و این شغل آن‌­ها بوده است و آن‌­ها هم مأمور بودند و معذور. اما تعدادی هم اقرار کرده­‌اند که گویی در آن زمان فرد دیگری بوده‌­اند و کارهایی انجام داده­‌اند که از خودشان انتظار نداشتند.

    آیا این همان بخش تاریک طبیعت آدمی نیست که میل به آسیب زدن و لذت بردن از شکنجه‌ی دیگری دارد و گاهی اوقات در جنایت‌­های بزرگ، پشت دستور مراجع قدرت پنهان می­‌شود؟ آیا باید مراقب بود که اگر بستری برای جنایت فراهم شود، هر آدمی می‌­تواند انتظار شنیع­‌ترین رفتارها را از خود داشته باشد؟

    میلگرام با آزمایش میلگرام یا همان آزمایش «اطاعت از صاحبان قدرت»، تا حدودی پاسخ این پرسش‌­ها را می‌­دهد.

    استنلی در حال انجام آزماییش میلگرام

    استنلی میلگرام که بود؟

    استنلی میلگرام، روانشناس اجتماعی مشهور به آزمایش اطاعت از مرجع قدرت، در ۱۵ آگوست ۱۹۳۳ در یک خانواده مهاجر یهودی در نیویورک به دنیا آمد. او مقطع دبیرستان را در سه سال به پایان رساند و همان زمان به عنوان فردی سخت‌کوش و رهبر شناخته می‌شد. یکی از همکلاسی‌هایش، پروفسور فیلیپ زیمباردو بود که بعدها با آزمایش زندان استنفورد به شهرت رسید.

    میلگرام در سال ۱۹۵۴ مدرک لیسانس علوم سیاسی را از کالج کوئینز گرفت. در این دوران علاقه‌اش از سیاست به روانشناسی گرایش پیدا کرد. ابتدا دانشگاه هاروارد به دلیل نداشتن واحدهای روانشناسی در مقطع لیسانس، پذیرش او را رد کرد، اما در نهایت موفق شد وارد این دانشگاه شود و دکترای روانشناسی اجتماعی‌اش را در همان‌جا به پایان برساند.

    دستگاه آزمایش میلگرام

    میلگرام یک سال به عنوان دستیار تحقیقاتی پرفسور «سولومون اَش» (Solomon Ash) در دانشگاه مشغول به کار شد. علاقه تحقیقاتی اَش به سطوح همرنگی افراد در گروه‌­های اجتماعی و آزمایش همنوایی اجتماعی او (آزمایشی که این هدف را دنبال می­کرد که آیا فشار گروه می‌تواند بر درک و پاسخ افراد تأثیر بگذارد و آن­‌ها را همرنگ جماعت کند؟) برای میلگرام الهام­‌بخش بود و سبب شروع آزمایش‌­های او در باب اطاعت شد.

    میلگرام در سال 1960 در دانشگاه ییل مشغول به کار شد و به علت علاقه­‌اش به کارکرد ماهیت انسان، آزمایش‌­هایش در باب اطاعت را در سال 1961 انجام داد. توماس بلز (Thomas Blass)، روانشناس اجتماعی آمریکایی و از بازماندگان حادثه هلوکاست که بیشترین مطالعات را درباره آزمایش میلگرام انجام داده است، در کتاب معروفش The man who shocked the world که در سال 2004 منتشر شد، میلگرام را به عنوان «مردی که جهان را شوکه کرد» توصیف کرد. سرانجام میلگرام در 20 دسامبر 1984، در سن 51 سالگی در شهر نیویورک دچار حمله قلبی شد که در نهایت منجر به مرگ او شد.

    آزمایش میلگرام چه بود و چگونه شروع شد؟

    میلگرام آزمایش‌های خود را در جولای 1961 آغاز کرد؛ یعنی همان ماهی که محاکمه جنایتکار جنگی، آدولف آیشمن (بوروکرات آلمانی مسئول انتقال یهودیان به اردوگاه‌های کشتار در جریان هولوکاست در اورشلیم) به پایان رسید. این محاکمه توسط گزارش‌های هانا آرنت فیلسوف که بعداً در قالب کتابی با عنوان «آیشمن در اورشلیم» منتشر شد، مشهور شد. آرنت مدعی بود که آیشمن یک دیوان­‌سالار بی­‌خاصیت بود که با خونسردی تمام و بدون تفکر در مورد عواقب کارش، از دستورات پیروی می‌کرد. رفتار مطیع او نشان‌دهنده ابتذال شر بود. دفاعیات آیشمن از خود در مقابل کشتار یهودیان، علاقه میلگرام را برانگیخت. او اظهار می‌کرد مرگ یهودی­‌ها صرفا اطاعت از اجرای دستورات بوده است.

    میلگرام بعدها در سال 1974 در کتاب «اطاعت از صاحبان قدرت»، با طرح این سؤال که «آیا آیشمن و همدستانش در هلوکاست صرفا از دستورات پیروی می­‌کردند؟» سعی کرد به این سؤال پاسخ بدهد که چطور یک شهروند عادی با اطاعت از دستورات مافوقش به موجودی متفاوت تبدیل می‌شود.

    استنلی پشت دستگاه میلگرام

    روش آزمایش میلگرام

    میلگرام در بخش آگهی‌های روزنامه، اطلاعیه‌ای منتشر کرد و از مردم برای شرکت در یک آزمایش روانشناسی درباره حافظه و مغز انسان دعوت کرد. در معروف‌ترین نسخه این آزمایش، ۴۰ مرد از طریق همین آگهی ثبت‌نام کردند و در ازای همکاری، ۴ دلار و پنجاه سنت دریافت ‌کردند.

    میلگرام یک دستگاه مولد شوک ترسناک طراحی کرده بود که از ۱۵ ولت شروع می‌شد و در طول آزمایش تا ۴۵۰ ولت افزایش پیدا می‌کرد. او کلیدهای دستگاه را با عباراتی مثل «شوک آرام»، «شوک متوسط» و «شوک شدید: خطرناک» برچسب زده بود و سه کلید آخر را با علامت ضربدر (xxx) مشخص کرده بود.

    آزمایشگرها شرکت‌کنندگان را به دو گروه «معلم» و «یادگیرنده» تقسیم کردند و در اتاق‌هایی جدا از هم، در دو طرف یک دیوار کوتاه، قرار دادند. به یادگیرنده‌ها — که در واقع همدست آزمایشگر بودند — برگه‌هایی دادند که روی آن دو گروه کلمه نوشته شده بود. یادگیرنده باید این کلمات را حفظ می‌کرد و هر وقت معلم یکی را می‌خواند، کلمه متناظر را می‌گفت. اگر یادگیرنده اشتباه می‌کرد، معلم باید با دستگاه به او شوک می‌داد. درحالی‌که شرکت‌کنندگان باور داشتند که واقعاً به یادگیرنده‌ها شوک وارد می‌کنند، در واقع هیچ شوکی وجود نداشت و یادگیرنده‌های همدست، فقط نقش بازی می‌کردند.

    همان‌طور که آزمایش پیش می­‌رفت و ولتاژ شوک­‌ها با بالا رفتن جواب­‌های اشتباه افزایش می­‌یافت، شرکت‌کننده از سمت یادگیرنده می‌شنید که درخواست آزادی دارد یا حتی نسبت به وضعیت قلبی­‌اش اعتراض می‌­کند. هنگامی که شوک‌­ها به سطح 300 ولت می­‌رسید، یادگیرنده محکم به دیوار می­‌کوبید و التماس می‌کرد او را آزاد کنند.

    پس از آن، به یادگیرنده گفته می­­‌شد که کاملا ساکت شود و از پاسخ دادن به هر پرسش بیشتری امتناع کند. سپس آزمایشگر به شرکت‌­کننده دستور می­‌داد که این سکوت را به عنوان پاسخ نادرست در نظر بگیرد و شوک بیشتری وارد کند. بیشتر شرکت‌کننده‌­ها وقتی به مراحل شوک زیاد می­‌رسیدند، از آزمایشگر سوال می­‌کردند که: «آیا لازم است آزمایش را ادامه بدهند؟!»، «اصلا هدف این آزمایش چیست؟!»

    سپس آزمایشگر با یک‌سری دستورات مثل «ضروری است که ادامه بدهید»، «آزمایش نیازمند این است که آن را ادامه دهید»، «انتخاب دیگری ندارید، باید ادامه بدهید» پاسخ می­‌داد تا شرکت‌کننده را با خود همراه کند. بعضی از شرکت‌­کننده‌­ها ابراز نگرانی می‌­کردند و با عصبانیت از آزمایشگر می­‌پرسیدند: «با مسئولیت چه کسی ادامه دهم؟» و آزمایشگر پاسخ می­‌داد: «موردی ندارد. با مسئولیت من.»

    نتایج آزمایش میلگرام

    در آزمایش میلگرام اطاعت با میزان شوکی که شرکت‌­کننده مایل بود به یادگیرنده وارد کند، اندازه‌­گیری می‌­شد. درحالی‌که بسیاری از افراد از دست آزمایشگر به شدت برآشفته، پریشان و عصبانی می­‌شدند، با این وجود تا انتها به پیروی از دستورات ادامه می‌­دادند.

    نتایج آزمایش میلگرام نشان داد که 65 درصد از شرکت‌­کننده‌­های مورد مطالعه، تا بالاترین درجه شوک را وارد کردند. از 40 نفر شرکت­‌کننده آزمایش، 26 نفر تا بالاترین درجه را وارد کردند؛ درحالی‌که 14 نفر قبل از رسیدن به درجه حداکثری شوک دست نگه داشتند.

    میلگرام در مورد کار خود توضیح می‌دهد که بخش قابل توجهی از مردم بدون توجه به محتوای عمل و بدون عذاب وجدان، کاری را انجام می‌دهند که به آن‌ها گفته می‌شود.

    عوامل مؤثر بر اطاعت

    چرا بسیاری از شرکت­‌کننده­‌های آزمایش، یک عمل به ظاهر وحشیانه را به دستور مرجع قدرت انجام دادند؟ بر اساس نظر میلگرام، مجموعه‌ای از عوامل وابسته به موقعیت وجود دارند که می­‌توانند چنین سطوح بالایی از اطاعت را توجیه کنند:

    • حضور فیزیکی یک مرجع قدرت، به طرز چشمگیری باعث افزایش انطباق شد.
    • این واقعیت که دانشگاه ییل (که مؤسسه معتبری است) پشتیبان این آزمایش بود، بسیاری از شرکت‌کننده­‌ها را به این باور رساند که آزمایش باید ایمن باشد.
    • انتخاب جایگاه معلم و یادگیرنده تصادفی به نظر می­‌رسید.
    • شرکت­‌کننده­‌ها گمان می‌­کردند که آزمایشگر، یک متخصص ذی­‌صلاح بود.
    • به آزمودنی­‌ها گفته شد که شوک­‌ها بسیار دردناک هستند، اما خطرناک نیستند.

    آزمایش‌­های بعدی که توسط میلگرام انجام شد، نشان داد حضور همسالان سرکش به طرز چشمگیری سطح اطاعت را کاهش می‌­دهد. هنگامی که افراد دیگر از همراهی کردن با دستورات آزمایشگر خودداری کردند، 36 نفر از 40 شرکت­‌کننده، از وارد کردن بالاترین میزان شوک امتناع کردند.

    آیا آیشمن و نازی‌­ها در حادثه هلوکاست تنها به اطاعت از دستور مافوق خود مرتکب چنین جنایاتی شدند؟ آیا نسل­‌کشی ارامنه به دست عثمانی­‌ها تنها با فرمان مراجع قدرت انجام شد؟ آیا جنایت‌­های نیروهای بعثی در ایران و سربازان آمریکایی در ویتنام صرفا یک حادثه جنگی بود؟ چه مافوقی باعث شکنجه­‌های وحشتناک و غیرانسانی زندانیان ابوغریب توسط سربازان آمریکایی شد؟

    پژوهش‌­های اخیر نشان می‌­دهد زمانی که مردم تمایل به تبعیت از مرجع قدرت دارند، روند آن لزوما آن‌طوری نیست که میلگرام به تصویر کشیده است.

    در مقاله‌­ای که سال 2012 در مجله PLoS Biology منتشر شد، پژوهشگران اظهار داشتند میزانی که هر فرد مایل به اطاعت از دستورات مشکوک توسط مرجع قدرت است، به طور گسترده‌­ای به دو عامل کلیدی بستگی دارد:

    • چقدر فرد با دستورات موافق است.
    • چقدر با فردی که دستورات را می‌­دهد، همذات‌پنداری می­‌کند.

    نگرانی­‌های اخلاقی در آزمایش میلگرام

    آزمایش­‌های میلگرام مدت­‌های مدیدی است که منشأ انتقادات و بحث‌­های قابل توجهی برای دانشمندان و صاحب‌نظران بوده است. از همان آغاز، موضوع اخلاقیات در آزمایش‌­های او بسیار شک‌برانگیز بوده است و گزارش شده که شرکت­‌کننده‌­ها در معرض آشفتگی روانی و عاطفی قابل توجهی قرار گرفتند.

    به چند مورد از مسائل اخلاقی عمده و بحث‌برانگیز در این آزمایش اشاره می‌کنیم:

    • استفاده از فریب
    • عدم حمایت و محافظت از شرکت‌­کنندگانی که در طول آزمایش از لحاظ روانی درگیر شده بودند.
    • فشار از سمت آزمایشگر برای ادامه دادن، حتی وقتی فرد انجام‌دهنده آزمون درخواست توقف آن را داشت (دخالت در حقوق آزمودنی جهت انصراف از آزمایش)

    بر اساس نگرانی­‌ها­ی ایجاد شده در ارتباط با میزان اضطراب تجربه شده توسط شرکت­‌کنندگان، ظاهراً در پایان آزمایش به همه توضیحاتی داده شد. پژوهشگران گزارش کردند که فرآیند آزمایش و علت استفاده از فریب را به شرکت‌کنندگان توضیح دادند.

    منتقدان این مطالعه، استدلال کرده­­‌اند که بسیاری از شرکت‌­کنندگان هنوز در مورد ماهیت دقیق آزمایش سردرگم بودند و یافته‌های اخیر نشان می‌­دهد که بسیاری از شرکت­‌کنندگان اصلاً در جریان نبودند.

    تکرار آزمایش­‌های میلگرام

    مادامی­ که تحقیقات میلگرام سوالات اخلاقی جدی را در مورد استفاده از سوژه‌­های انسانی در آزمایش‌­های روانشناسی مطرح کرد، نتایج او همچنان به طور مداوم در آزمایش­­‌های بعدی تکرار شده است. در سال 2009 پژوهشگران مطالعه­‌ای را انجام دادند که جهت تکرار آزمایش اطاعت کلاسیک میلگرام طراحی شده بود. آن‌­­ها تغییرات مختلفی را در آزمایش میلگرام ایجاد کردند:

    ۱. حداکثر سطح شوک 150 ولت بود، برخلاف آزمایش اصلی که 450 ولت بود.

    ۲. شرکت­‌کنندگان به دقت غربالگری شدند تا کسانی که ممکن است واکنش‌­های نامطلوبی را به آزمایش تجربه کنند، حذف شوند.

    میلگرام (سمت راست) و همکارانش در طول انجام آزمایش

    یافته‌های آزمایش جدید نشان داد که شرکت‌کنندگان تقریباً به همان اندازه از دستورها اطاعت می‌کردند که میلگرام بیش از چهل سال پیش در آزمایش اصلی ثبت کرده بود. بعضی از روانشناسان معتقد بودند که با وجود تغییراتی که در نسخه جدید آزمایش ایجاد شده، این مطالعه همچنان ارزشمند است و می‌توان از آن برای بررسی دقیق‌تر عواملی که نتایج مطالعه میلگرام را تحت‌تأثیر قرار داده بودند، استفاده کرد. در مقابل، گروهی دیگر از روانشناسان گفتند این تکرار آن‌قدر با آزمایش اصلی تفاوت دارد که نمی‌توان نتایج آن را به‌طور معنادار با کار میلگرام مقایسه کرد.

    فرد درحال شوک دید از دستگاه میلگرام

    انتقادات اخیر و یافته­‌های جدید

    جینا پری روانشناسی است که حین تحقیقاتش در مورد مقاله‌­ای در این زمینه، به صد نوار صوتی یافته شده در آرشیو دانشگاه ییل برخورد کرده است که انواع مختلفی از آزمایش‌­های میلگرام را مستند کرده بودند. او می­‌گوید: «بسیاری از چیزهایی که فکر می‌کنیم در مورد آزمایش‌های معروف میلگرام می‌دانیم، تنها بخشی از داستان است.»

    پری در صحبت‌­هایش به بخشی از آن­‌ها اشاره کرده است:

    شرکت‌­کنندگان اغلب تحت فشار قرار می­‌گرفتند

    با وجود اینکه میلگرام در گزارش‌هایش ادعا می‌کرد روش‌های علمی و یکنواختی را در آزمایش‌هایش به کار گرفته، نوارهای صوتی ضبط‌شده تصویر متفاوتی ارائه می‌دهند. در طول جلسات، آزمایشگرها بارها صحنه را ترک می‌کردند و آزمودنی‌ها را تحت فشار می‌گذاشتند تا به شوک دادن ادامه دهند. پری در مقاله‌ای در مجله Discover می‌نویسد: «اطاعتی که ما به عنوان اطاعت کورکورانه از مرجع قدرت در آزمایش‌های میلگرام می‌شناسیم، در واقع در نوارهای صوتی بیشتر شبیه زورگویی و اجبار به نظر می‌رسد.»

    تعداد کمی از شرکت‌­کنندگان واقعا توجیه شده بودند

    میلگرام در یافته‌­هایش گزارش کرده است که شرکت­‌کنندگان بعد از آزمایش، «فریب‌زدایی» شدند. او ادعا کرده است که بعداً از شرکت­‌کنندگان نظرسنجی کرد و دریافت 84 درصد از شرکت­‌کنندگان از این همکاری راضی بودند و تنها 1 درصد از آنان از شرکت در آزمایش پشیمان شدند.

    با این حال یافته‌های پری نشان داد که از حدود 700 نفری که در مطالعات مختلف او بین سال‌های 1961 تا 1962 شرکت کردند، تعداد بسیار کمی از آن‌ها به درستی توجیه شده بودند.

    شرح درست از آزمایش باید شامل این توضیح باشد که شوک­‌ها واقعی نیستند و یادگیرنده آسیبی نمی­‌بیند. در عوض، تمرکز جلسات میلگرام عمدتاً روی آرام کردن سوژه‌­ها برای ادامه مطالعات بود. بسیاری از شرکت‌کنندگان آزمایش را در یک حالت آشفتگی روانی قابل توجه ترک کردند. درحالی‌که حقیقت چند ماه یا حتی چند سال بعد آشکار شد، به بسیاری از آن‌ها هرگز چیزی گفته نشد.

    تغییرات به نتایج متفاوتی منجر شد

    مسئله دیگر این است که نسخه‌ای از آزمایش که میلگرام ارائه داد و نسخه‌ای که اغلب بازگو می‌شود، کل داستان را شرح نمی‌دهد. آماری که نشان می­‌دهد 65 درصد افراد از دستورات اطاعت کردند، تنها در مورد یک نوع آزمایش اعمال شد که در آن 26 نفر از 40 نفر اطاعت کردند. در سایر نسخه‌­های آزمایش، افراد بسیار کمتری مایل به پیروی از دستورات آزمایش‌کنندگان بودند و در برخی نسخه‌ها، حتی یک شرکت‌کننده از دستورات اطاعت نکرد.

    شرکت­‌کنندگان حدس می­‌زدند که یادگیرنده ساختگی است

    پری برخی از افرادی که در این آزمایش‌ها شرکت کردند و همچنین دستیاران تحقیقاتی میلگرام را ردیابی کرد. او کشف کرد که بسیاری از شرکت‌­کننده­‌های آزمایش میلگرام متوجه شده بودند که قصد او چیست و می‌دانستند که «یادگیرنده» صرفاً وانمود می‌کند. چنین یافته‌هایی نتایج میلگرام را از زاویه دید جدیدی نمایش می‌دهد. این نشان می‌دهد که نه تنها میلگرام عمداً برای به دست آوردن نتایجی که می‌خواست، دست به اشتباه بزرگی زده است، بلکه بسیاری از شرکت‌کنندگان او نیز نقش بازی می­‌کردند.

    تأثیر آزمایش میلگرام

    از آنجایی که هیچ راهی برای تکرار واقعی آزمایش به علت مشکلات اخلاقی و جدی آن وجود ندارد، تعیین اینکه آیا آزمایش میلگرام واقعاً چیزی در مورد قدرت اطاعت به ما می‌گوید یا نه، غیرممکن است. پس چرا آزمایش میلگرام با وجود روشن شدن حقیقتش حتی پس از چند دهه همچنان اعتبارش را در ذهن ما حفظ کرده است؟

    پری بر این باور است که علی‌رغم تمام مسائل اخلاقی و مشکل عدم توانایی در تکرار روش‌های میلگرام، این مطالعه نقشی را ایفا کرده است که او آن را «نمونه مقتدر» می‌نامد.

    با این حال، کار میلگرام از آن جهت از نظر تاریخی ارزشمند است که پژوهشگران را به بررسی آنچه که باعث می­‌شود مردم از دستورات پیروی کنند، برانگیخت. یا مهم‌­تر از آن، کشف اینکه چه چیزی مردم را به زیر سوال بردن مرجع قدرت سوق می­‌دهد.

    دلیلی که انجمن روان‌شناسی آمریکا استانداردهایی را برای کار با سوژه‌های انسانی وضع کرده است و چرا امروزه هیئت‌های بازبینی سازمانی وجود دارند، به خاطر کار میلگرام است.

    فیلم سینمایی آزمایش میلگرام

    از آزمایش معروف میلگرام، یک فیلم سینمایی هم در سال ۲۰۱۵ ساخته شده است. این فیلم سینمایی «آزمایشگر» (Experimenter) نام دارد و در آن بازیگران مطرحی همچون پیتر سارسگارد ویونا رایدر در نقش میلگرام و همسرش ایفای نقش کرده‌اند.

    کارگردانی این فیلم را مایکل آلمریدا عهده‌دار بوده و امتیاز آن در بانک اطلاعات اینترنتی فیلم‌ها (IMDb) ۶.۶ از ۱۰ است.

    برای دانلود فیلم آزمایشگر ۲۰۱۵ با زیرنویس فارسی به کانال تلگرام مجله تجربه زندگی به آدرس t.me/elcmag مراجعه کرده و یا روی کلمه دانلود فیلم کلیک کنید.

    سخن سردبیر

    توماس بلز، در مقاله­‌اش در سال 2004 خاطرنشان کرد که روان­شناسی اجتماعی اغلب به عنوان چیزی که به اصطلاح «عقل سلیم» را اثبات می­‌کند، رد می­‌شود. میلگرام از میان نتایج شگفت‌­انگیز آزمایشش، توانست این حقیقت را نشان دهد که چیزهایی که فکر می‌کنیم در مورد خودمان و رفتارمان در گروه‌­های اجتماعی می­‌دانیم، ممکن است لزوما درست نباشند.

    در اصل، میلگرام توانست یک موضوع فرعی از روانشناسی را روشن کند که برخی ممکن است آن را بی‌­اهمیت بدانند، اما در واقع حقایق مهمی را در مورد رفتار انسان آشکار می‌کند. آزمایش میلگرام به یک آزمایش کلاسیک در روانشناسی تبدیل شده است و نسبت به خطرات اطاعت هشدار می‌دهد.

    این تحقیق نشان می‌دهد که متغیرهای موقعیتی تأثیر قوی‌تری نسبت به عوامل شخصیتی در تعیین اینکه آیا افراد از یک مرجع قدرت اطاعت می‌کنند یا نه، دارند. با این حال روان­شناسان دیگری به این موضوع اشاره می­‌کنند که هم عوامل بیرونی و هم عوامل درونی مانند باورهای شخصی، ساختار روان و خلق‌وخوی افراد نیز می­‌توانند بر اطاعت کردن تأثیر بگذارند.

  • سایکوپات کیست و سایکوپاتی چگونه منجر به پاتوکراسی می‌شود؟

    سایکوپات کیست و سایکوپاتی چگونه منجر به پاتوکراسی می‌شود؟

    پاتوکراسی یعنی قدرت گرفتن یک فرد سایکوپات و اعمال نفوذ او بر دیگر افراد جامعه. اما پیش از آن که به این مفهوم بپردازیم، لازم است ابتدا سایکوپاتی را تعریف کنیم و ببینیم یک فرد سایکوپات کیست و چه رفتار و مشخصاتی دارد. در ادامه همچنین به راه‌های مقابله با سایکوپات‌ها و درمان آن‌ها اشاره می‌کنیم.

    با این مطلب مجله تجربه زندگی همراه باشید.

    تعریف سایکوپات

    اصطلاح «سایکوپات» برای توصیف فردی بی‌احساس و عاری از مروت، بی‌عاطفه و از نظر اخلاقی فاسد به کار می‌رود. اگرچه این اصطلاح یک تشخیص رسمی سلامت روان نیست، اما اغلب در محیط‌های بالینی و قانونی از آن استفاده می‌شود.

    دیکشنری تخصصی، سایکوپات را این‌گونه تعریف می‌کند: «شخصی خودمحور و ضد اجتماعی که با فقدان پشیمانی نسبت به اعمال خود، عدم همدلی با دیگران و اغلب تمایلات مجرمانه مشخص می‌شود.»

    سایکوپات در برابر سوسیوپات

    درحالی‌که سایکوپات (Psychopath) و سوسیوپات (Sociopath) گاهی اوقات به صورت مترادف مورد استفاده قرار می‌گیرند، این دو معانی متفاوت و الگوهای مختلفی از صفات و رفتارها دارند. اما چه تفاوتی بین سایکوپات و سوسیوپات وجود دارد؟

    بسیاری از ویژگی‌های سایکوپاتی با علائم سوسیوپاتی که در DSM تحت عنوان اختلال شخصیت ضد اجتماعی آمده است همپوشانی دارند، درحالی‌که این دو از هم متفاوت هستند. تنها تعداد کمی از افراد مبتلا به اختلال شخصیت ضد اجتماعی سایکوپات محسوب می‌شوند. ویژگی‌های سایکوپاتی معمولا ذاتی است و این گروه در برابر دیگران اجتماعی‌تر و جذاب‌تر از سوسیوپات‌ها جلوه می‌کنند؛ حتی در برخی مواقع ممکن است به عنوان شخصیت‌هایی کاریزماتیک نزد مردم شناخته شوند.

    سایکوپات‌ها فاقد وجدان بوده و در برابر دیگران احساس همدلی ندارند. آن‌ها ممکن است وانمود کنند که مراقبت می‌کنند، اما غالباً یک ظاهر طبیعی را برای پوشاندن رفتارهای جنایتکارانه حفظ می‌کنند. سوسیوپات‌ها ممکن است برای اقدامات خود همدلی و پشیمانی محدود را تجربه کرده و بیش از‌ حد احساسی عمل کنند. یک سوسیوپات ممکن است تشخیص دهد که کارش اشتباه است، اما همچنان راه‌هایی برای منطقی کردن رفتارهای تحریک‌آمیز و مضر خود پیدا می‌کند. اما سایکوپات اعتقادی به اشتباه بودنش ندارد، مگر به قصد فریب دادن دیگران.

    علل سایکوپاتی

    تاریخچه اولیه در مورد سایکوپاتی نشان می‌دهد که اغلب ناشی از موضوعات مربوط به دلبستگی والدین و فرزند است. محرومیت عاطفی، طرد والدین و عدم محبت، احتمال سایکوپاتی را افزایش می‌دهد. مطالعات پژوهشی، پیوندی بین سوء رفتار کودک، دلبستگی‌های ناایمن و جدایی مکرر از مراقبان برقرار کرده است. برخی از محققان معتقدند که مسائل مربوط به دوران کودکی می‌توانند صفات سایکوپات را ایجاد کنند. همچنین این احتمال وجود دارد که صفات سایکوپات از عوامل مختلفی مانند ژنتیک، تغییرات عصبی، والدین نامطلوب و خطرات قبل از تولد مادر (مانند قرار گرفتن در معرض سموم در رحم) ناشی شود. تحقیقات نشان داده‌اند حتی در ساختار بخش‌هایی از مغز سایکوپات‌ها (منطقه ونترو مدیال، پری فرونتال و امیگدال) که در ترس، اضطراب، همدلی و احساس گناه فعالیت دارند، ارتباطات عصبی کمتری نسبت به دیگر افراد دیده می‌شود.

    ویژگی‌های رایج سایکوپاتی

    رفتار سایکوپاتی از فردی به فرد دیگر بسیار متفاوت است. ویژگی‌های سایکوپاتی ممکن است در دوران کودکی ظاهر شود و با افزایش سن، شدت آن افزایش یابد. برخی تحقیقات حاکی از آن است که یک سایکوپات ممکن است رفتار خشونت‌آمیزتری نسبت به جمعیت عمومی داشته باشد. بسیاری از مطالعات، صفات سایکوپات را به خشونت پیوند داده‌اند. سیستم‌های دادگاه ممکن است تمایلات سایکوپات یک جنایتکار را به عنوان راهی برای پیش‌بینی احتمال انجام اقدامات خشونت‌آمیز بیشتر ارزیابی کنند، اما لزوماً همه آن‌ها این‌گونه نیستند. برخی حتی در ظاهر انسان‌های خوبی محسوب می‌شوند.

    مطالعات نشان داده‌اند که یک سایکوپات موفق به احتمال زیاد به سِمَت‌های رهبری ارتقا می‌یابد و کمتر احتمال دارد که در پشت میله‌های زندان بماند. سایکوپات‌های موفق ممکن است در صفاتی خاص مانند وظیفه‌شناسی رتبه بالاتری داشته باشند و این ممکن است به آن‌ها کمک کند تا تکانه‌های ضد اجتماعی خود را بهتر از کسانی که در نهایت به جرایم جدی محکوم شده‌اند، مدیریت کنند. همه‌چیز به ویژگی‌های آن‌ها بستگی دارد.

    مهم است که بین یک بیمار سایکوپات و فردی با ویژگی‌های سایکوپاتی تمایز قائل شویم. نشان دادن ویژگی‌های سایکوپاتی بدون اینکه فرد واقعاً سایکوپات باشد، امکان‌پذیر است.

    ویژگی‌های سایکوپاتی عبارتند از:

    رفتار ضد اجتماعی: بیشتر سایکوپات‌ها مشکلات رفتاری را در سنین پایین نشان می‌دهند. آن‌ها ممکن است تقلب کنند، از مدرسه فرار کنند، اموال عمومی را خراب کنند، از مواد مخدر استفاده نمایند یا رفتار‌های خشن داشته باشند. شدت رفتار نادرست یک سایکوپاتی با گذشت زمان و افزایش سن بیشتر می‌شود. آن‌ها هنجارها و انتظارات اجتماعی را بدون هیچ‌گونه تردیدی زیر پا می‌گذارند.

    خودشیفتگی و احساس خود‌بزرگ‌بینی: برخی از متخصصان معتقدند که خودشیفتگی و سایکوپاتی در یک طیف شخصیتی قرار دارند و هر دوی این شخصیت‌ها تمایل به فروتنی و خوش‌بینی پایینی دارند. با این حال فقط یک سایکوپات وجدان پایینی دارد. سایکوپات‌ها اغلب خودبزرگ‌بین بوده و احساس می‌کنند که بر اساس قوانین خودشان زندگی می‌کنند و تصور می‌کنند که قوانین در مورد آن‌ها اعمال نمی‌شود.

    جذابیت سطحی: سایکوپات‌ها اغلب در ظاهر دوست‌داشتنی هستند. آن‌ها معمولاً مکالمه‌کنندگان خوبی هستند و داستان‌هایی را به اشتراک می‌گذارند که آن‌ها را خوب جلوه می‌دهد. سایکوپات‌ها ممکن است خنده‌رو و کاریزماتیک نیز باشند.

    تحریک و تکانشگری: سایکوپات هیجان را دوست دارد. آن‌ها دوست دارند فعالیت دائمی در زندگی خود داشته باشند و اغلب می‌خواهند روی دور تند زندگی کنند. اغلب اوقات یک سایکوپات نیاز به شکستن قوانین را به شکل تحریک‌آمیزی در خود تجربه می‌کند. آن‌ها ممکن است از هیجان دور شدن از چیزی لذت ببرند، یا حتی ممکن است این واقعیت را دوست داشته باشند که هر لحظه ممکن است گرفتار شوند. در نتیجه، سایکوپات‌ها اغلب نگران گیر افتادن در کارهای کسل‌کننده یا تکراری هستند و ممکن است نسبت به کارهای روتین معمول تحمل نداشته باشند.

    عدم پشیمانی و احساس گناه: یک سایکوپات اهمیتی نمی‌دهد که رفتارش چگونه بر دیگران تأثیر می‌گذارد. آن‌ها ممکن است چیزی را فراموش کنند که به کسی صدمه می‌زند، یا ممکن است اصرار کنند که دیگران در هنگام جریحه‌دار شدن احساساتشان بیش از حد واکنش نشان می‌دهند. در نهایت، سایکوپات‌ها برای ایجاد درد در افراد احساس گناه نمی‌کنند. در واقع، آن‌ها اغلب رفتار خود را منطقی تصور کرده و دیگران را سرزنش می‌کنند.

    دروغ‌گویی پاتولوژیک: سایکوپات‌ها دروغ می‌گویند تا خوب به نظر برسند و از دردسر خلاص شوند. آن‌ها همچنین برای سرپوش گذاشتن بر دروغ‌های قبلی خود دروغ می‌گویند. بنابراین آن‌ها گاهی اوقات در صحیح نگه داشتن داستان‌های خود مشکل دارند، زیرا آنچه را که گفته‌اند فراموش می‌کنند. یک سایکوپات اگر توسط کسی به چالش کشیده شود، به سادگی داستان خود را دوباره تغییر می‌دهد یا حقایق را برای انطباق با موقعیت عوض می‌کند.

    وادار کردن دیگران به انجام کاری که می‌خواهند و سوء استفاده از دیگران: سایکوپات‌ها می‌توانند با دروغ و نقش بازی کردن، دیگران را وادار به انجام کاری کنند. آن‌ها ممکن است داستان‌های غم‌انگیزی مبنی بر درآمد کم یا قربانی بودن داشته باشند و با این شگرد افراد را تحت تأثیر قرار داده و از محبتشان سوء استفاده کنند. یک سایکوپات از مردم استفاده می‌کند تا بدون توجه به احساس شخص دیگر، هر آنچه را که می‌تواند به دست آورد

    احساسات سطحی و عدم همدلی: سایکوپات‌ها احساسات زیاد -حداقل احساسات واقعی- را نشان نمی‌دهند. ممکن است بیشتر اوقات سرد و بی‌احساس به نظر برسند. اما هنگامی‌که به نفعشان باشد، یک سایکوپات ممکن است نمایش دراماتیکی از احساسات شدید را نشان دهد. با این حال این احساسات معمولاً کوتاه‌مدت و کاملاً کم‌عمق هستند. به عنوان مثال، یک سایکوپات ممکن است برای ترساندن کسی خود را عصبانی یا برای کنترل کردن فرد دیگر ناراحت نشان دهد، اما آن‌ها واقعاً این احساسات را تجربه نمی‌کنند. سایکوپات‌ها برای درک اینکه چگونه شخص دیگری ممکن است احساس ترس، غم یا اضطراب داشته باشد تلاش می‌کنند، اما قادر به درک واقعی افراد نیستند. یک سایکوپات نسبت به افرادی که رنج می‌برند کاملاً بی‌تفاوت است، حتی اگر آن فرد یک دوست نزدیک یا یکی از اعضای خانواده باشد.

    رفتارهای جنسی آشکار: از آنجایی که آن‌ها به افراد اطراف خود اهمیتی نمی‌دهند، احتمالاً یک سایکوپات شرکای جنسی متعددی داشته باشد. آن‌ها ممکن است درگیر رابطه جنسی محافظت نشده با غریبه‌ها شوند، یا ممکن است از رابطه جنسی به عنوان راهی برای به دست آوردن آنچه می‌خواهند، استفاده کنند. رابطه جنسی یک عمل عاطفی یا دوست‌داشتنی برای فرد سایکوپات نیست.

    عدم مسئولیت: قول دادن معنایی برای سایکوپات‌ها ندارد. آن‌ها قابل اعتماد نیستند. مثلاً ممکن است اقساط وامشان را پرداخت نکنند، پرداخت‌های حمایتی را قطع کرده یا کاهش دهند، قرض زیادی بگیرند و آن را پس نداده یا گردن خانواده و شریک خود بیندازند. همچنین ممکن است تعهدات خود را فراموش کنند. سایکوپات مسئولیت مشکلات موجود در زندگی را نمی‌پذیرد. آن‌ها مسائل خود را مثل همیشه تقصیر شخص دیگری می‌بینند، در مواقع لزوم نقش قربانی را بازی می‌کنند و از به اشتراک گذاشتن داستان‌هایی در مورد چگونگی استفاده دیگران از آن‌ها لذت می‌برند.

    همه‌کاره بودن: سایکوپات‌ها تمایل دارند قوانین را به عنوان پیشنهادات ببینند. آن‌ها معمولاً قوانین را محدودیتی می‌دانند که آن‌ها را عقب می‌اندازد و خود را همه‌کاره تصور می‌کنند و از قوانین صرفاً زمانی که به نفعشان باشد، صحبت می‌کنند. رفتارهای جنایی آن‌ها می‌تواند کاملاً متنوع باشد. نقض قوانین رانندگی، تخلفات مالی و اعمال خشونت فقط چند نمونه از مجموعه‌ای از جرایمی است که ممکن است توسط یک فرد سایکوپات انجام شود.

    البته همه سایکوپات‌ها زندانی نمی‌شوند. برخی از آن‌ها ممکن است زیر سایه مشاغل دیگر فعالیت کنند، یا درگیر شیوه‌های غیراخلاقی شوند که منجر به دستگیری آن‌ها نمی‌شود.

    این افراد در برخی مشاغل به احتمال بیشتری موفق می‌شوند. مشاغلی که احساسات و توجه به خواسته مردم از اهمیت کمتری برخوردار است و اعمال خشونت بیشتری در آن رخ می‌دهد؛ مشاغلی مانند رهبری، افسران پلیس، مبلغان مذهبی و…

    حکومت یک سایکوپات؛ پاتوکراسی

    وقتی افرادی با اختلال سایکوپاتی به قدرت می‌رسند، به آن پاتوکراسی گفته می‌شود. این اصطلاحی است که روانشناس لهستانی به نام اندرو لوباسزوسکی[1] برای اولین بار وقتی نازی‌ها کشورش را اشغال کرده بودند و از نزدیک شاهد وحشی‌گری آن‌ها بود، مطرح کرد. او در پی آن بود که درک کند به طور معمول چرا مردم شرور موفق می‌شوند، درحالی‌که بسیاری از افراد خوب که اخلاقی زندگی می‌کنند، برای موفقیت دائم در تلاش هستند. او می‌خواست بداند که چرا افراد مبتلا به اختلالات روانی به راحتی به قدرت می‌رسند و اداره کشور‌ها را به دست می‌گیرند.

    تا به امروز در طول تاریخ نمونه‌های متعددی از این اتفاق به چشم می‌خورد. درگیری و وحشی‌گری مداوم مردم بر سر قدرت و جنگ برای گرفتن حاکمیت، در کل تاریخ نسل بشر دیده می‌شود. این امر به این دلیل نیست که همه انسان‌ها ذاتاً وحشی و بی‌رحم هستند، بلکه تعداد کمی از مردم -یعنی کسانی که دارای اختلالات شخصیتی هستند- به شدت خودمحور و فاقد همدلی هستند. این اقلیت کوچک همواره قدرت را در اختیار داشته و توانسته است اکثریت را با قساوت تحت تأثیر قرار دهد.

    رهبرانی که به این شیوه حکومت کرده‌اند، مخالف دموکراسی و آزادی بوده و تمام تلاششان را می‌کنند تا نهاد‌های دموکراتیک را کنار بگذارند. (کاری که در وهله اول هیتلر در آلمان انجام داد.) آن‌ها قادر به درک اصول دموکراسی نیستند، زیرا خود را برتر از همه دانسته و زندگی را یک مبارزه رقابتی می‌بینند که در آن بی‌رحمانه‌ترین افراد برای تسلط بر دیگران شایسته‌اند.

    اجرای پاتوکراسی کل جامعه را -از رهبری گرفته تا ساختار نهاد‌های کوچک- تحت تأثیر قرار می‌دهد. در جامعه با رهبری پاتوکراسی، بسیاری از وسایل در خدمت این هدف قرار می‌گیرد و فشار و خفقان فراوانی به چشم می‌خورد. این رهبران معمولاً افرادی بی‌رحم هستند که خود را برتر از همه می‌پندارند و همواره افرادی با اختلالات روانی را در کنار خود نگه می‌دارند تا بتوانند نیروهایی بدون احساس و عاطفه و بدون وجدان داشته و این‌گونه با زور و خشونت بر مردم حکومت کنند. در این سیستم افرادی که باور به کار درست و دموکراسی دارند یا کنار گذاشته می‌شوند، یا خود به خاطر فشار وارده از جانب سیستم و رهبرشان نمی‌توانند به درستی کار کنند و خود را کنار می‌کشند. در نتیجه، پاتوکراسی به صورت افراطی در جامعه ریشه دوانده و اثر آن در همه‌جا دیده می‌شود.

    باید به خاطر داشته باشیم که پاتوکراسی تنها به این دلیل رشد می‌کند که اقدامات کافی برای محافظت از خود در برابر رهبران سایکوپات انجام نمی‌دهیم. ما باید نهادها و فرآیندهای دموکراتیک خود را حفظ و تقویت کنیم تا اطمینان حاصل کنیم که توده عظیم مردم در برابر اقلیت سایکوپات و خودشیفته‌ها با شهوت سیری‌ناپذیر قدرت محافظت می‌شوند. ما باید مطمئن شویم که دموکراسی ما به یک پاتوکراسی تبدیل نمی‌شود.

    آن دسته از افرادی که بیش از همه خواهان قدرت هستند -بی‌رحم‌ترین و غیرهمدلانه‌ترین افراد- نباید اجازه داشته باشند که به مقام‌های بالادست یابند. همه رهبران بالقوه (یا اعضای یک دولت) باید به دقت توسط روانشناسان ارزیابی شوند تا سطح همدلی، خودشیفتگی یا روان‌پریشی آن‌ها را تعیین کنند و از این رو مناسب بودن آن‌ها برای قدرت مسجل شود.

    همچنین این مقالهرا بخوانید: آزمایش زندان استنفورد؛ وقتی قدرت هیولا می‌سازد 

    مقابله با سایکوپات‌ها

    اکثر سایکوپات‌ها نمی‌خواهند تغییر کنند، زیرا نیازی به آن نمی‌بینند. آن‌ها اطمینان دارند که افراد دیگر هستند که اشتباه می‌کنند، نه آن‌ها. در نتیجه معمولاً اطرافیانشان هستند که در جست‌وجوی استراتژی‌های مقابله هستند. از این گذشته، بودن در کنار یک فرد بی‌پروا و پرتحرک سخت است.

    فکر می‌کنید دوست، رئیس و یا یکی از اعضای خانواده شما ممکن است یک سایکوپات باشد؟ اگر مراقب نباشید، رفتار آن‌ها می‌تواند روی سلامت روانی شما تأثیر بگذارد. اگر بودن در کنار یک فرد با ویژگی‌های سایکوپاتی باعث پریشانی شما می‌شود، از افراد حرفه‌ای کمک بگیرید. یک متخصص بهداشت روان می‌تواند به شما در ایجاد مرزهای سالم کمک کند تا وقتی در معرض خطر تحت فشار گرفتن از جانب یک سایکوپات هستید، بتوانید از خود مراقبت کنید.

    چنانچه نیاز به مشاوره و درمان حرفه‌ای در این زمینه دارید، می‌توانید با کلینیک تجربه زندگی تماس گرفته و یک وقت مشاوره یا درمان بگیرید.

    درمان سایکوپاتی

    این‌که آیا سایکوپاتی قابل درمان است یا نه، یک موضوع قابل بحث است. برخی از محققان گزارش می‌دهند که درمان کمکی به آن‌ها نمی‌کند. برخی دیگر استدلال می‌کنند که درمان‌های خاص می‌تواند رفتارهای خاصی مانند خشونت را کاهش دهد.

    بررسی پژوهش سال 2018 نشان داد که بسیاری از مطالعات انجام شده در مورد اثربخشی درمانی، فقط برای جمعیت‌های خاص مانند مجرمان جنسی اعمال می‌شود. بنابراین درمان‌هایی که روی آن‌ها کار می‌کند، ممکن است برای سایر سایکوپات‌ها اثر نکند. به همین ترتیب، یک سایکوپات زن ممکن است به رویکرد متفاوتی نیاز داشته باشد. به طور کلی آن‌ها تمایل به خشونت کمتری نسبت به مردان دارند، بنابراین ممکن است درمان آن‌ها کمی متفاوت باشد. همچنین بررسی‌ها نشان داده‌اند درمان شناختی رفتاری (CBT) ممکن است در برخی موارد مؤثر باشد، اما تحقیقات بیشتری لازم است تا مشخص شود که کدام استراتژی‌های بازسازی شناختی به بهترین وجه کار می‌کنند و نحوه استفاده از آن‌ها در رابطه با این افراد چگونه است.

    [1] Andrew Lobaczewski

  • آزمایش زندان استنفورد؛ وقتی قدرت هیولا می‌سازد

    آزمایش زندان استنفورد؛ وقتی قدرت هیولا می‌سازد

    محققان آزمایش زندان استنفورد می‌خواستند نقش شرایط و محیط و به ویژه عامل قدرت را در رفتار آدمی سنجیده و به این سوال پاسخ بدهند که آیا قدرت دادن به برخی افراد در یک محیط خاص نسبت به افراد دیگر می‌تواند آن‌ها را «بد» کند و باعث شود رفتاری از خود نشان بدهند که شاید در شرایط عادی و زندگی روزمره‌شان هرگز از آن‌ها نمی‌دیدیم؟ آیا در دنیای واقعی هم رفتار زندان‌بانان، ماموران خُرد و هر آن کس که اندک قدرتی دارد و موضعش را نسبت به دیگر شهروندان بالا می‌بیند، با انسان‌های دیگر قابل توجیه است؟
    آزمایش زندان استنفورد شاید بتواند پاسخی به این پرسش‌هایمان باشد.

    بی‌راه نیست که آزمایش زندان استنفورد را یکی از پرحاشیه‌ترین آزمایش‌های دنیای روان‌شناسی بدانیم. آزمایشی که گرچه بیش از پنجاه سال از انجام آن می‌گذرد، هنوز مورد بحث است و در خصوص جنبه‌های مختلفش اختلاف نظر وجود دارد.

    محققان آزمایش زندان استنفورد می‌خواستند نقش شرایط و محیط و به ویژه عامل قدرت را در رفتار آدمی سنجیده و به این سوال پاسخ بدهند که آیا قدرت دادن به برخی افراد در یک محیط خاص نسبت به افراد دیگر می‌تواند آن‌ها را «بد» کند و باعث شود رفتاری از خود نشان بدهند که شاید در شرایط عادی و زندگی روزمره‌شان هرگز از آن‌ها نمی‌دیدیم؟ آیا در دنیای واقعی هم رفتار زندان‌بانان، ماموران خُرد و هر آن کس که اندک قدرتی دارد و موضعش را نسبت به دیگر شهروندان بالا می‌بیند، با انسان‌های دیگر قابل توجیه است؟

    آزمایش زندان استنفورد شاید بتواند پاسخی به این پرسش‌هایمان باشد.

    آزمایش زندان استنفورد دقیقا چه بود؟

    در سال ۱۹۷۱، فیلیپ زیمباردو، روان‌شناس و استاد دانشگاه استنفورد، به همراه همکارانش تصمیم گرفت آزمایشی انجام بدهد که در آن تاثیر زندانی شدن یا نگهبان زندان بودن را بر افراد بررسی کند. این مطالعه که حالا با عنوان «آزمایش زندان استنفورد» شناخته می‌شود، یکی از معروف‌ترین و بحث‌برانگیزترین آزمایش‌های تاریخ روان‌شناسی است.

    این آزمایش و مطالعه، از زمان انجام آن تاکنون مورد توجه جامعه روان‌شناسی بوده و در کتاب‌های درسی، مقالات و کلاس‌های آموزشی مورد بحث و بررسی قرار گرفته و حتی بر پایه آن فیلم ساخته شده است. اما اخیرا انتقاداتی نسبت به جنبه‌های مختلف این آزمایش و به ویژه اخلاقی بودن یا نبودن آن صورت گرفته که ارزش علمی این مطالعه را زیر سوال برده است.

    زیمباردو همکلاسی سابق استنلی میلگرم، روان‌شناس اجتماعی بود که او را بیشتر با آزمایش معروف همنام خودش، یعنی آزمایش میلگرم می‌شناسیم. این آزمایش برای این طراحی شده بود که میل شرکت‌کنندگان در آزمایش را به اطاعت از قدرت و انجام اعمالی برخلاف تمایلات و اخلاقیاتشان بسنجد. این آزمایش در جولای ۱۹۶۱، ‌درست سه ماه بعد از شروع دادگاه آیشمن -جنایتکار نازی- انجام شد و میلگرم می‌خواست به این سؤال بغرنج آن سال‌ها پاسخ بدهد:

    آیا آیشمن و میلیون‌ها آلمانی دیگر تنها از دستورات پیروی می‌کردند، یا باید آن‌ها را همدست جنایات شیطان بدانیم؟ چگونه یک شهروند عادی تنها با اطاعت از دستورات مافوقش به موجودی متفاوت تبدیل می‌شود؟

    زیمباردو علاقه‌مند به گسترش تحقیقات میلگرم بود. او می‌خواست تأثیر متغیرهای موقعیتی را بر رفتار انسان بیشتر بررسی کند. او در این تحقیق می‌خواست ببیند که شرکت‌کنندگان وقتی در یک محیط شبیه‌سازی شده از زندان قرار می‌گرفتند، چطور از خود واکنش نشان می‌دادند. زیمباردو و همکارانش می‌خواستند ببینند آیا شرکت‌کنندگان در این آزمایش که اولا از آزمایشی بودن شرایطشان مطلع بودند و دوما از سلامت جسمانی و روانی برخوردار بودند، در شرایط آزمایشی از یک محیط زندان‌مانند، رفتارشان را تغییر می‌دادند؟

    شرکت‌کنندگان در آزمایش

    محققان برای پیشبرد این آزمایش، یک زندان ساختگی را در زیرزمین دانشکده روان‌شناسی دانشگاه استنفورد بنا کردند. سپس ۲۴ دانشجوی مقطع کارشناسی را که هنوز فارغ‌التحصیل نشده بودند، انتخاب کردند تا نقش زندانی و زندان‌بان را ایفا کنند.

    شرکت‌کنندگان از میان یک گروه بزرگ‌تر شامل 70 داوطلب انتخاب شده بودند. آن‌ها سابقه جنایی، مشکلات روان‌شناختی و شرایط پزشکی قابل توجهی نداشتند. داوطلبان موافقت کردند که در ازای دریافت 15 دلار در روز، در یک دوره یک تا دو هفته‌ای شرکت کنند.

    شرایط و قوانین

    زندان شبیه‌سازی شده استنفورد شامل سه سلول دو در سه متری بود. در هر سلول سه زندانی نگهداری می‌شد و سه تخت‌خواب داشت.

    سایر اتاق‌ها که در آن سوی سلول‌ها قرار گرفته بودند، مختص نگهبانان و سرپرستان زندان بودند. یک اتاق کوچک به عنوان سلول انفرادی تعریف شده بود و اتاق کوچک دیگری هم نقش حیاط زندان را ایفا می‌کرد.

    شرکت‌کننده‌ها به صورت تصادفی بین گروه‌های زندانی و زندان‌بان تقسیم شدند. در طول آزمایش، زندانی‌ها مجبور بودند کل شبانه‌روز را در آن زندان ساختگی بمانند. زندان‌بان‌ها هم به گروه‌های سه نفره تقسیم شدند و هر گروه هر روز در شیفت‌های هشت ساعته نگهبانی می‌دادند. این زندان‌بان‌ها می‌توانستند در زمان اضافه‌شان تا شیفت بعدی، به خانه رفته و مجددا به زندان برگردند.

    همچنین محققان با استفاده از دوربین‌ها و میکروفون‌های مخفی می‌توانستند رفتار زندانیان و زندان‌بان‌ها را زیر نظر بگیرند.

    روند آزمایش

    با شرکت‌کنندگان قبول شده برای ایفای نقش زندانی در این آزمایش، مانند هر جنایتکار دیگری رفتار شد. آن‌ها بدون اخطار در خانه‌هایشان دستگیر و به ایستگاه پلیس محلی منتقل شدند. از آن‌ها انگشت‌نگاری و عکس‌برداری شد و وارد زندان شدند. زندانیان را با چشم‌بند، به زندان جعلی استنفورد منتقل کردند.

    روند فردیت‌باختگی افراد (deindividuation) از همین‌جا آغاز شد. هنگامی که زندانیان به زندان رسیدند، آن‌ها را برهنه کردند، رویشان اسپری ضد شپش پاشیدند، تمام دارایی‌های شخصی‌شان را گرفتند و به آن‌ها لباس و ملحفه زندان دادند. برای آن‌ها لباس فرم صادر شد و از آن پس فقط با شماره‌های اختصاص داده شده به آن‌ها صدا زده می‌شدند.

    ظهور اقتدار

    تنها چند ساعت پس از شروع آزمایش، برخی از زندان‌بان‌ها شروع به آزار و اذیت زندانیان کردند. در ساعت 2:30 بامداد، زندانیان با سوت زدن از خواب بیدار می‌شدند و روال هر چند ساعت یک بار تکرار می‌شد و زندان‌بان‌ها این کار را می‌کردند تا به گفته خودشان کنترلشان را بر زندانیان، به آن‌ها نشان دهند.

    زندانیان نیز به زودی رفتارهای زندانی‌گونه را اتخاذ کردند. آن‌ها اغلب در مورد مسائل زندان صحبت می‌کردند و یا به زندان‌بان‌ها داستان‌هایی جعلی در مورد همدیگر می‌گفتند. آن‌ها شروع به جدی گرفتن قوانین زندان کردند، گویی هر کار می‌کردند برای خوشایند زندان‌بانان بود و تخلف برای همه‌شان منجر به فاجعه می‌شد. حتی برخی علیه زندانی‌هایی که قوانین را رعایت نمی‌کردند، در کنار نگهبانان قرار گرفتند.

    تنبیه‌های بدنی

    در طول این آزمایش، زندانی‌ها با توهین‌ها و دستورهای مضحک و شرم‌آور مورد تمسخر قرار می‌گرفتند، وظایف بیهوده و ملال‌آور برای انجام دادن به آن‌ها محول می‌شد و زندان‌بان‌ها عموماً می‌کوشیدند صفات انسانی زندانیان را گرفته و آن‌ها را از انسانیت ساقط کرده و به اصطلاح dehumanized کنند.

    «دراز نشست» یک نوع معمول از تنبیه بدنی بود که توسط زندان‌بان‌ها اعمال می‌شد. یکی از زندان‌بان‌ها در حین انجام حرکات دراز نشست روی پشت زندانیان پا می‌گذاشت یا زندانیان دیگر را وادار می‌کرد که روی پشت هم‌بندان خود بنشینند.

    شروع یک شورش

    از آنجایی که روز اول آزمایش بدون حادثه گذشت، زندان‌بانان برای شورشی که در صبح روز دوم شروع شد، آماده نبودند و غافلگیر شدند.

    در روز دوم آزمایش، زندانیان لباس‌هایشان را درآوردند، شماره‌هایشان را پاره کردند و با قرار دادن تخت‌هایشان مقابل در، خود را داخل سلول‌ها حبس کردند. زندان‌بان‌ها نیروهای کمکی را فراخواندند. سه نگهبانی که در حالت آماده‌باش منتظر بودند، به زندان وارد شدند و نگهبانان شیفت شب داوطلبانه برای کمک ماندند.

    زندان‌بانان برای سرکوب این شورش، با استفاده از یک کپسول آتش‌نشانی که جریان بسیار سرد دی‌اکسید کربن را شلیک می‌کرد، زندانیان را به زور از درها دور کردند. سپس نگهبانان به هر سلول نفوذ کردند، زندانیان را برهنه کردند و تخت‌ها را بیرون آوردند. رهبران شورش زندانیان به سلول انفرادی منتقل شدند. پس از این، نگهبانان عموماً شروع به آزار و اذیت و ارعاب زندانیان کردند. یکی از سه سلول زندان به عنوان «سلول تشویقی» تعیین شد. به سه زندانی که کمترین درگیری را در شورش داشتند، امتیازات ویژه‌ای داده شد. نگهبانان یونیفورم و تختشان را به آن‌ها پس داده و اجازه دادند موهایشان را بشویند و دندان‌هایشان را مسواک بزنند.

    زندانیان تشویق شده می‌توانستند در حضور سایر زندانیان که امتیاز غذا خوردن را موقتاً از دست داده بودند، غذای مخصوص بخورند. نتیجه آن اتفاق، شکستن همبستگی میان زندانیان بود.

    آزمایش زندان استنفورد

    طی چند روز بعد از شورش، روابط بین زندان‌بانان و زندانیان دگرگون شده و تغییر در یکی منجر به تغییر در دیگری شد. هرچه زندانیان وابسته‌تر می‌شدند، نگهبانان نسبت به آن‌ها بیشتر تمسخر می‌کردند و این کار را به گونه‌ای انجام می‌دادند که زندانیان دیگر شاهدش باشند. با گسترش این رفتارها، زندانیان روز به روز مطیع‌تر می‌شدند.

    با تسلیم شدن زندانیان، زندان‌بان‌ها پرخاشگرتر و قاطع‌تر شدند. آن‌ها خواستار اطاعت هرچه بیشتر زندانیان بودند. زندانیان برای همه‌چیز به نگهبانان وابسته بودند، بنابراین سعی می‌کردند راه‌هایی برای راضی نگه داشتن نگهبان‌ها بیابند؛ برای مثال خبرچینی در مورد دیگر زندانیان.

    کمتر از 36 ساعت پس از شروع آزمایش، زندانی شماره 8612 درگیر اختلال عاطفی حاد، تفکر آشفته، گریه غیر قابل کنترل و خشم شد. پس از جلسه‌ای با زندان‌بانان که در آن به او گفتند ضعیف است، به او وضعیت «مخبر» را پیشنهاد کردند. شماره 8612 به میان زندانیان دیگر بازگشت و گفت: «نمی‌توانید از اینجا بیرون بروید. نمی‌توانید اینجا را ترک کنید.»

    مدت کمی بعد از آن، زندانی شماره ۸۶۱۲ فریادهای دیوانه‌واری سر داد، دشنام داد و به چنان درجه‌ای از خشم رسید که گویی غیر قابل کنترل بود. روان‌شناسان در این لحظه متوجه شدند که باید او را از آزمایش خارج کنند.

    نتایج تحقیق

    آزمایش زندان استنفورد در ابتدا قرار بود به مدت ۱۴ روز طول بکشد. با این حال به دلیل اتفاقاتی که برای دانشجویان شرکت‌کننده رخ داد، ناچار شدند آزمایش را پس از شش روز متوقف کنند. در طول آزمایش، زندان‌بان‌ها خشن و بدرفتار شده بودند و زندانیان به تدریج از خودشان نشانه‌هایی از استرس و اضطراب شدید را نشان می‌دادند.

    برخی از مواردی که در طول آن شش روز مشاهده شد، شامل موارد زیر بود:

    • درحالی‌که زندانیان و زندان‌بانان اجازه داشتند به هر شکلی که می‌خواهند باهم تعامل داشته باشند، با این حال تعاملات مشاهده شده در میانشان خصمانه یا حتی غیرانسانی بود.
    • نگهبان‌ها شروع به رفتارهای پرخاشگرانه و توهین‌آمیز با زندانیان کردند، درحالی‌که زندانی‌ها به تدریح منفعل و افسرده شدند.
    • پنج نفر از زندانیان شروع به تجربه احساسات منفی شدید از جمله گریه و اضطراب حاد کردند و باید هرچه زودتر آزمایش را ترک می‌کردند.

    به نظر می‌رسید حتی خود محققان هم از مشاهده واقعیات ماجرا فاصله گرفته بودند. زیمباردو که نقش رییس زندان را ایفا می‌کرد، رفتار توهین‌آمیز نگهبانان زندان را نادیده می‌گرفت. تا اینکه یک دانشجوی فارغ‌التحصیل با نام کریستینا مسلش (همسر زیمباردو) به شرایط موجود در آن زندان شبیه‌سازی شده و اخلاقی بودن ادامه آزمایش اعتراض کرد.

    تاثیرات

    آزمایش زندان استنفورد خیلی زود پس از انتشار نتایج آن معروف شد و به صورت گسترده در کتاب‌های درسی و دیگر نشریات مورد استناد قرار گرفت. به گفته زیمباردو و همکارانش، آزمایش زندان استنفورد نقش قدرتمندی را که موقعیت می‌تواند در رفتار انسان ایفا کند، برجسته می‌کند.

    در این آزمایش، از آنجا که زندان‌بانان در موقعیت قدرت قرار گرفته بودند، شروع به بروز رفتاری کردند که معمولاً در زندگی روزمره یا موقعیت‌های دیگر از خود نشان نمی‌دادند. زندانیان هم که در موقعیتی قرار گرفته بودند که در آن کنترلی روی شرایط نداشتند، مطیع و افسرده شدند.

    فیلیپ زیمباردو

    در سال 2011، مجله فارغ‌التحصیلان استنفورد به افتخار چهلمین سالگرد انجام این آزمایش، مروری دوباره بر آن داشت. این مقاله حاوی مصاحبه‌هایی با چندین نفر از جمله زیمباردو و سایر محققان و همچنین برخی از شرکت‌کنندگان در این مطالعه بود. ریچارد یاکو، یکی از زندانیان این آزمایش، معتقد بود که این آزمایش تاثیر قدرتی را که نقش‌ها و انتظارات اجتماعی می‌توانند در رفتار یک فرد ایجاد کنند، نشان می‌دهد.

    فیلم سینمایی آزمایش زندان استنفورد

    بر اساس آزمایش زندان استنفورد، در سال ۲۰۱۵ یک فیلم سینمایی هم ساخته شد که خود زیمباردو در کنار تیم تالبوت در نگارش آن نقش داشته و کارگردانش کایل پاتریک آلوارز است.

    در این فیلم بازیگرانی چون ازرا میلر، مایکل آنگارانو، تای شریدان و بیلی کروداب ایفای نقش کرده‌اند و امتیاز آن در بانک جامع اطلاعات اینترنتی فیلم‌ها (IMDB) ۶.۸ از ۱۰ است.

    برای دانلود رایگان فیلم آزمایش زندان استنفورد (The Stanford Prison Experiment) به همراه زیرنویس فارسی آن، به کانال تلگرام مجله تجربه زندگی به آدرس t.me/elcmag مراجعه کنید.

    موج انتقادها از آزمایش زندان استنفورد

    در سال‌های پس از انجام آزمایش زندان استنفورد، انتقادات زیادی به این مطالعه وارد شده است. برخی از این موارد عبارتند از:

    مسائل اخلاقی

    آزمایش زندان استنفورد اغلب به عنوان نمونه‌ای از تحقیقات غیراخلاقی ذکر می‌شود. امروزه نمی‌توان این آزمایش را توسط محققان تکرار کرد، زیرا استانداردهای تعیین شده توسط قوانین اخلاقی متعدد از جمله کد اخلاق انجمن روان‌شناسی آمریکا را رعایت نمی‌کند.

    عدم تعمیم‌پذیری

    منتقدان دیگر معتقدند که این مطالعه به دلیل عوامل مختلف، فاقد قابلیت تعمیم است. نمونه غیرنماینده شرکت‌کنندگان در ‌آزمایش (که عمدتاً مردان سفیدپوست و از طبقه متوسط جامعه بودند) تعمیم‌پذیری نتایج آزمایش را برای جمعیت وسیع‌تر جامعه دشوار می‌کند.

    فقدان رئالیسم

    این مطالعه همچنین به دلیل فقدان اعتبار زیست‌محیطی آن مورد انتقاد قرار می‌گیرد. اعتبار زیست‌محیطی به میزانی از واقع‌گرایی اشاره دارد که طبق آن یک چیدمان آزمایشی شبیه‌سازی شده، با موقعیت دنیای واقعی که می‌خواهد از آن تقلید کند، مطابقت دارد.

    درحالی‌که محققان تمام تلاش خود را برای بازسازی محیط زندان انجام دادند، تقلید کامل از همه متغیرهای محیطی و موقعیتی زندگی در زندان به سادگی ممکن نیست. از آنجایی که ممکن است عواملی مرتبط با محیط و موقعیت وجود داشته باشد که بر نحوه رفتار شرکت‌کنندگان تأثیر بگذارد، ممکن است واقعاً نشان‌دهنده آنچه ممکن است خارج از آزمایشگاه اتفاق بیفتد، نباشد.

    همچنین بررسی‌های جدیدتر روی آزمایش و مصاحبه با شرکت‌کنندگان، مسائل عمده‌ای را در مورد طراحی، روش‌ها و رویه‌های تحقیق نشان داده است که اعتبار، ارزش و حتی صحت مطالعه را زیر سؤال می‌برد. این گزارش‌ها، از جمله بررسی سوابق مطالعه و مصاحبه‌های جدید با شرکت‌کنندگان، برخی از یافته‌ها و فرضیات کلیدی در مورد مطالعه را نیز مورد تردید قرار داده است. برای مثال گفته شده که یکی از شرکت‌کنندگان حال بد خود را جعل کرده است تا بتواند آزمایش را ترک کند، زیرا نگران عقب ماندنش از کلاس و نمرات درسی‌اش بوده است. دیگر شرکت‌کنندگان هم اعتراف کرده‌اند که رفتارشان را در جهت «کمک» به آزمایش، جهت می‌دادند.

    شواهد جدید همچنین حاکی از آن است که آزمایش‌کنندگان رفتارهای زندان‌بان‌ها را تشویق کرده و در جهت تقویت اعمال توهین‌آمیز و سوق دادن آن‌ها به رفتار خشن علیه زندانیان نقش داشتند.

    در سال 2019، یک ژورنال روان‌شناسی آمریکایی مقاله‌ای را منتشر کرد که این آزمایش مشهور را بی‌بهره از شایستگی علمی توصیف کرد و به این نتیجه رسید که آزمایش زندان استنفورد یک مطالعه فوق‌العاده ناقص بود که باید خیلی زودتر از این‌ها تمام می‌شد.

    با این حال زیمباردو در بیانیه‌ای که در وب‌سایت رسمی این آزمایش منتشر شده است، معتقد است که این انتقادات نتیجه‌گیری اصلی مطالعه را تضعیف نمی‌کند؛ اینکه نیروهای موقعیتی می‌توانند اقدامات فردی را هم به صورت مثبت و هم به صورت منفی تغییر دهند.

    سخن آخر اینکه آزمایش زندان استنفورد هم در حوزه روان‌شناسی و هم در خارج از آن به خوبی شناخته شده است. در حالی که این مطالعه به دلایل بسیاری مدت‌ها مورد بحث و بررسی بوده است، انتقادات اخیر در مورد رویه‌های این مطالعه، نور روشن‌تری را بر کاستی‌های علمی آزمایش می‌تاباند.

  • چیستی تروما و نشانه‌های آن

    چیستی تروما و نشانه‌های آن

    همه ما در طول زندگی با رویدادهایی روبه‌رو می‌شویم که یادآوری آن‌ها احساسات ناخوشایندی مثل اندوه و اضطراب را در ما زنده می‌کند. گاهی این احساسات گذرا هستند و در قالب استرس‌های روزمره یا حالت‌های غم تجربه می‌شوند و پس از مدتی کمرنگ شده و از ذهنمان دور می‌شوند. در مقابل، برخی وقایع ناگهانی و غیرقابل‌پیش‌بینی در زندگی رخ می‌دهند که حتی پس از گذشت زمان طولانی، همچنان احساسات سخت و سنگینی را همراه خود می‌آورند. در این شرایط، هر بار که آن رویداد را به یاد می‌آوریم، انگار دوباره در لحظه‌ی وقوع حادثه قرار می‌گیریم؛ گاهی حتی با شدت بیشتر. روان‌شناسان این نوع واکنش را «تروما» یا آسیب روانی می‌نامند.

    در این مقاله بررسی می‌کنیم که تروما چیست و چرا برخی از افراد پس از یک رویداد خاص بیشتر تحت تأثیر قرار می‌گیرند و آن را فاجعه‌بار می‌دانند، در حالی که برای برخی دیگر همان اتفاق می‌تواند به صورت حسی گذرا تجربه شود؛ چرا برخی کودکان که در یک شرایط خانوادگی آسیب‌زا رشد کرده‌اند، چنان آسیب می‌بینند که زندگی‌شان را با اختلال روانی ادامه می‌دهند، در حالی که برخی دیگر به افرادی مقاوم تبدیل می‌شوند. اینکه چه رویداد‌هایی برایمان تروما محسوب می‌شود و چه رویداد‌هایی را نه، در ادامه بررسی می‌کنیم.

     تروما در روان‌شناسی و پزشکی

    تروما در دانش پزشکی به هر نوع ضربه، جراحت، شوک، آسیب و حادثه وارد شده بر بدن انسان گفته می‌شود. اما در روان‌شناسی، تروما به تاثیر ضربه و واکنش عاطفی فرد بر اثر تجربه رویدادی دردناک و غیرمنتظره گفته می‌شود که برایش پیامد‌های روانی منفی به جا می‌گذارد. این پیامدها زندگی فرد را در طولانی‌مدت تحت تأثیر قرار می‌دهند.

    این وقایع تا حدی آسیب‌زا هستند که باعث تضعیف احساس ایمنی فرد در جهان می‌شوند و این حس را در فرد ایجاد می‌کنند که فاجعه می‌تواند هر لحظه دوباره اتفاق بیفتد.

    نشانه‌های تروما

    باید بدانیم که تروما با استرس متفاوت است. واکنش به استرس در زندگی به چند حالت می‌تواند تجربه شود؛ واکنش استرس معمول، اختلال استرس حاد‌ و اختلال استرس پس از سانحه تروما که ما در این مطلب بیشتر به این مورد می‌پردازیم.

    تروما ویژگی‌هایی دارد که آن را از استرس معمول متمایز می‌کند:

    1 فرد همواره از نظر هیجانی تحت تأثیر است، فارغ از اینکه چه زمانی این اتفاق رخ داده است. هر چیزی ممکن است شخص را به یاد اتفاق بیندازد و همان احساسات را هر بار به همان شدت تجربه کند.

    2 فردی که دچار تروما شده از افکار، احساسات و مکان‌های خاص اجتناب می‌کند. اجتناب واکنش طبیعی نسبت به یک رویداد دردناک است و این راه مقابله موقت از رهایی از احساسات ناخوشایند و افکار مزاحم است.

    3 این اتفاق ممکن است باعث دوری فرد از اطرافیان و احساس جدایی وی از دیگران شود؛ چون حرف زدن و ارتباط گرفتن برای این افراد سخت می‌شود.

    4 این افراد تغییرات منفی را در احساسات و شخصیت خود تجربه می‌کنند. بی‌حسی نسبت به محیط پیرامون و دیگران، محتاط بودن، احساس عزت نفس پایین، بدبینی به اطرافیان، ناامیدی یا دید منفی‌گرایانه نسبت به آینده از جمله ویژگی‌هایی هستند که تروما می‌تواند آن‌ها را به دنبال داشته باشد.

    نداستن چیستی تروما همچون وزنه سنگین برای شانه های فرد

    تاریخچه تروما

    نظریه تروما در دهه 1960 از چندین زمینه نگرانی اجتماعی پدیدار شد: شناخت شیوع خشونت علیه زنان و کودکان (تجاوز، ضرب و شتم محارم)، شناسایی پدیده اختلال استرس پس از سانحه در جانبازان جنگ ویتنام و آگاهی از زخم‌های روانی ناشی از شکنجه و نسل‌کشی به‌ویژه در مورد هولوکاست.

    شوک‌های روانی و سرخوردگی ناشی از جنگ بزرگ باعث شد فروید در مورد انواع آسیب‌شناسی (فلاش‌بک، کابوس‌های مکرر و رفتار تکراری اجباری) ناشی از تجربه جنگ به تفکر بپردازد.

    ولی ما امروزه نگران رنج انسا‌ن‌ها در تروما هستیم؛ اینکه تروما از کجا ناشی می‌شود و چه میزان رنج آسیب‌زایی را تحمیل می‌کند. در واقع تروما چه چیزی را از انسان می‌گیرد؟

    تروما در دوران کودکی

    در زمینه مطالعات تروما، فمینیست‌ها با توجه به موضوعاتی که به طور خاص بر زنان و کودکان تأثیر می‌گذارد، نقش مهمی را ایفا کرده‌اند. به عنوان مثال سوءاستفاده جسمی یا جنسی، برده‌داری جنسی زنان و ختنه کردن دختران.

    امروزه می‌دانیم که بسیاری از اتفاقات ناخوشایند و رویداد‌های دردناکی که افراد در زندگی تجربه کرده‌اند، به دوران کودکی‌شان برمی‌گردد. کودکان نسبت به تروما حساس هستند و به راحتی تحت تأثیر قرار می‌گیرند. ابعاد تروما می‌تواند در کودکان متفاوت باشد. کودکان ممکن است از سوی مراقبان اولیه دچار تروما شوند؛ مثلاً سبک دلبستگی ناایمن که می‌تواند به شکل غفلت یا رفتار مستبدانه و همراه با خشونت خانگی باشد، سوءاستفاده جسمی و جنسی از کودک و غیره.

    در رابطه‌ای که زمینه تروما را ایجاد می‌کند، می‌بینیم والدینی وجود دارند که نه‌تنها توجهی به فراهم کردن محیط امن ندارند، بلکه کودک را مورد آزار و اذیت جسمی و یا روانی قرار می‌دهند. هنگامی که اولین روابط در زندگی همراه با بی‌توجهی یا آزار از سوی مراقبان باشد، تأثیرات بلندمدتی خواهد داشت که حتی می‌تواند موجب اختلالات مختلف (به خصوص اختلالات شخصیت) در بزرگسالی فرد شود.

    فرد درحال تعانل با خود برای یافتن چیستی تروما

    تروما معمولاً وقتی در کودک شکل می‌گیرد که او می‌فهمد کسانی که باید او را هنگام درد حمایت کنند نه‌تنها حامی نبوده، بلکه منشأ درد نیز خود آن‌ها هستند. در این شرایط اتفاق بد تبدیل به تروما می‌شود. روان که خود را با زنده ماندن و وفق دادن با محیط غیر قابل پیش‌بینی سازگار می‌کند، در شرایط عادی ممکن است نتواند عملکرد درستی داشته باشد و این امر موجب آسیب‌پذیری پنهان افراد می‌شود. این کودکان در مقایسه با همسالان خود در تجربه‌های معمول اضطراب بیشتری را تجربه می‌کنند و احتمال وقوع رویداد‌های جدید استرس‌زا در آن‌ها افزایش می‌یابد.

    بنابراین نوع محیط زندگی، شرایط خانوادگی و تجاربی که کودکان در زندگی خود داشته‌اند، احتمال ابتلا به اختلالات مربوط به تروما را افزایش می‌دهد.

    ترومای بزرگسالی

    تروما می‌تواند منشأ‌های متفاوتی داشته باشد. با وجودی که بیشتر تروماهای زندگی در دوران کودکی رخ می‌دهند، تروما در دوران بزرگسالی نیز می‌تواند رخ بدهد. تروماهایی نظیر از دست دادن عزیزان، جدایی، فجایع طبیعی مثل سیل و زلزله و جنگ و حتی دیدن آسیب‌هایی که به دیگران وارد شده است.

    نکته‌ای که باید به آن توجه داشته باشیم این است که تروما لزوماً تجربه‌های سختِ عینی نیست، بلکه تجربه روانی ما از رویداد‌های مختلف است که می‌تواند آسیب‌زا باشد. درک تروما برای افراد مختلف متفاوت است. مثلاً یک واقعه یکسان می‌تواند برای شخصی تروماتیک، اما برای دیگری آسیب گذرا محسوب شود.

    ممکن است وقتی حادثه‌ رخ می‌دهد، فرد یا افرادی که درگیر شده‌اند در آن لحظه یا تا مدت‌ها بعد، واکنش خاصی نشان ندهند، چون فرصت مواجهه با آن را نداشته و درگیر حادثه و حواشی آن بوده‌اند. این رخداد در فجایع جمعی مثل زلزله، سیل و جنگ بیشتر اتفاق می‌افتد.

    در این شرایط علائم تروما ممکن است مدت‌ها پس از حادثه خود را نشان دهد. بیماران آسیب‌دیده غالباً گزارش می‌دهند که برای آن‌ها زمان ایستاده است، یا در تاریخ آن آسیب‌ متوقف شده است. گویی روایت زندگی در جایی گیر کرده و هر لحظه امکان تکرار آن وجود دارد. خاطرات، کابوس‌ها و فلاش‌بک‌ها نیز چنان کیفیتی دارند که گویی این رویداد به تازگی اتفاق افتاده است. آن‌ها به شخص آسیب‌دیده نشان می‌دهند که زمان نمی‌گذرد. افراد آسیب‌دیده بیشتر منتظر حادثه‌ای دیگرند و دیدگاه آن‌ها در مورد آینده محدود است. این افراد مدام این فکر را در سر دارند که حادثه تروماتیک دوباره رخ می‌دهد و حس می‌کنند هیچ کنترلی بر آن ندارند.

    آگاه نبوده به چیستی تروما همچون گوی های سوزان در زندگی است

    جنبه فیزیولوژیکی تروما

    تصویربرداری‌های مغزی افرادی که دچار تروما شده‌اند نشان داد وقتی حادثه تروماتیک یادآوری می‌شود، فعالیت بخشی در مغز به نام دستگاه لیمبیک [1] و یکی از اجزای آن (آمیگدال) افزایش می‌یابد. دستگاه لیمبیک مربوط به احساسات و آمیگدال مسئول ترس است. به همین دلیل است که وقتی افرادی که تجربه تروما دارند با صدا، تصویر یا هر چیزی که برایشان یادآور حادثه مربوطه است مواجه می‌شوند، سیستم خطر در آمیگدال فعال شده و شخص حس می‌کند در همان لحظه حادثه رخ می‌دهد، بنابراین احساسات شدیدی را تجربه می‌کند.

    بخش دیگر مغز که در تروما بیشتر درگیر است، بروکا نام دارد. بروکا منطقه‌ای است که به گفتار مربوط می‌شود. در افرادی که تروما را تجربه کرده‌اند، وقتی خاطرات دردآور هجوم می‌آورند، این منطقه کم‌کار شده و افراد نمی‌توانند صحبت کرده و احساساتشان را توصیف کنند.

    موضوع جالب دیگر در رابطه با کارکرد مغز این است که در این شرایط فعالیت بخش چپ مغز از قسمت راست آن بیشتر می‌شود. لازم است بدانیم که نیمکره راست بیشتر با درک فضایی، بصری و لامسه ارتباط دارد و نیمکره چپ با زبان. به همین دلیل است که در تروما با یادآوری رویداد تروماتیک، فرد واکنش بیشتری به صداها، بوها و… نشان می‌دهد و نمی‌تواند به خوبی احساساتش را بروز بدهد.

     

    نگاه فرویدی به تکرار تروما

    فروید در مقاله‌ی مهم «دگرسوی اصل لذت» (Beyond the Pleasure Principle) که در سال 1920 منتشر شد، نگاهش به روان انسان را دچار تغییری اساسی کرد، به‌ویژه در مواجهه با پدیده‌ی تروما (trauma) و تأثیرات روان‌شناختی آن، به‌خصوص ترومای سربازان جنگ جهانی اول که با اختلالات شدید روانی به خانه بازمی‌گشتند. فروید در این مقاله با مفاهیم پیشین خود در مورد روان، از جمله اصل لذت، به چالش برمی‌خیزد. 

    ۱. اصل لذت و مشاهده‌ی تناقض در تجربه‌ی تروما

    فروید تا پیش از این مقاله معتقد بود که رفتار انسان عمدتاً تحت سلطه‌ی اصل لذت است: یعنی ما تلاش می‌کنیم از رنج دوری کنیم و به لذت نزدیک شویم. اما در برخورد با بیماران دچار تروما، از جمله سربازان جنگ، با پدیده‌ای متناقض روبرو شد:
    آن‌ها بارها و بارها در رویاها، فلش‌بک‌ها و رفتارهای تکراری، صحنه‌های تروماتیک را بازتجربه می‌کردند—چیزی که آشکارا دردناک بود و با اصل لذت در تضاد قرار داشت.

     بنابراین سؤال اساسی برای فروید این بود: چرا روان انسان تمایل دارد صحنه‌های دردناک و آزاردهنده را تکرار کند؟

    ۲. مفهوم «اجبار به تکرار (repetition compulsion)

    فروید به این نتیجه رسید که در روان انسان چیزی فراتر از اصل لذت در کار است. او این گرایش را “اجبار به تکرار” (Wiederholungszwang) نامید. به اعتقاد او:

    “سوژه نمی‌خواهد لذت ببرد؛ بلکه می‌خواهد چیزی را تکرار کند، حتی اگر رنج‌بار باشد.”

    این تکرار می‌تواند تلاشی ناهشیار برای درک یا تسلط بر موقعیت آسیب‌زا باشد، اما به شکلی بیمارگونه عمل می‌کند، مثل بازپخش بی‌پایان یک کابوس.

    ۳. مرگ و زندگی: ظهور سائق مرگ (death drive)

    فروید در ادامه پیشنهاد می‌دهد که شاید در روان، غریزه‌ای بنیادی‌تر از میل به لذت وجود دارد: غریزه‌ی مرگ (Thanatos). این غریزه، نیرویی است که به سمت بازگشت به سکون، نبود تنش، و در نهایت، نابودی تمایل دارد.
    تروما، با قطع جریان نرمال تجربه و ایجاد تنش عظیم، می‌تواند غریزه‌ی مرگ را فعال کند، و روان در تلاش برای بازگشت به وضعیت قبل از تروما، آن را بارها بازسازی می‌کند.

    ۴. جنگ، شوک، و تروما

    فروید در بررسی‌های بالینی از سربازان جنگ جهانی اول اشاره می‌کند که آن‌ها اغلب دچار:

    • رویاهای تکراری از میدان جنگ
    • علائم جسمی بدون علت فیزیولوژیک
    • بی‌احساسی، گسست (dissociation)، و گناه بازماندگی می‌شدند.

    این وضعیت بعدها با نام نوروز جنگ (War Neurosis) شناخته شد امروزه با PTSD مشابه دانسته می‌شود. فروید معتقد بود این وضعیت نه صرفاً به‌خاطر ترس، بلکه به‌خاطر ناتوانی روان در ادغام ناگهانی تروما به‌وجود می‌آید.

    فرد در آینه به دنبال چیستی تروما است

    حافظه و تروما

    در اینجا به بررسی دو نظام حافظه در روان‌شناسی می‌پردازیم: حافظه‌ی صریح (خودزندگی‌نامه‌ای) و حافظه‌ی ضمنی (ناآشکار).

    حافظه‌ی صریح، با بازیابی آگاهانه‌ی اطلاعات و به‌خاطر آوردن رویدادهای مشخص در زندگی فرد ارتباط دارد. برای مثال، وقتی فرد به یاد می‌آورد که در چهار سالگی برای نخستین بار زرافه‌ای را در باغ‌وحش دیده است، از این نوع حافظه بهره می‌گیرد.

    در مقابل، حافظه‌ی ضمنی بدون آگاهی فرد عمل می‌کند و می‌توان اطلاعات را بدون تلاش آگاهانه برای به یاد آوردن، از آن استخراج کرد. نمونه‌ی کلاسیک این نوع حافظه، دوچرخه‌سواری است. فرد پس از یادگیری دوچرخه‌سواری، دیگر نیازی به فکر کردن آگاهانه برای انجام آن ندارد و این توانایی به شکل خودکار در حافظه‌ی ضمنی او ثبت می‌شود.

    نکته‌ی قابل‌توجه این است که حافظه‌ی ضمنی فقط به مهارت‌های حرکتی محدود نمی‌شود، بلکه شامل خاطرات هیجانی سال‌های ابتدایی زندگی نیز می‌گردد؛ زمانی که کودک هنوز قادر به بیان کلامی و رمزگذاری واژگانی رویدادها نیست. در این دوران، تجارب هیجانی در بستر حافظه‌ی ضمنی ذخیره می‌شوند. به همین دلیل، ذهن انسان ممکن است در سال‌های بعدی، بدون آن‌که از منشأ آن آگاه باشد، واکنش‌هایی را نشان دهد که ریشه در این خاطرات هیجانی اولیه دارد.

    یافته‌های علوم اعصاب نشان می‌دهد که این دو نظام حافظه، از مسیرهای مستقل عصبی بهره می‌برند. هیپوکامپ و لوب‌های مغزی در ثبت خاطرات حافظه‌ی صریح نقش اساسی ایفا می‌کنند. با این حال، در اوایل زندگی به دلیل نابالغ بودن هیپوکامپ، حافظه‌ی صریح هنوز شکل نگرفته و کودکان تا حدود ۱۸ ماهگی نمی‌توانند جزئیات وقایع را در این سیستم ذخیره کنند. بنابراین، اگرچه فرد وقایع و خاطرات مشخص آن دوران را به یاد نمی‌آورد، اما تجارب هیجانی همان دوران در حافظه‌ی ضمنی باقی می‌ماند و می‌تواند در طول زندگی، بدون حضور در آگاهی مستقیم، بر احساسات و رفتارهای فرد تأثیر بگذارد.

    ندانستن چیستی تروما همه چیز را در زندگی نابود می‌کند

    تروما و روان‌درمانی تحلیلی

    در دهه‌ی ۱۹۵۰، گروهی از روان‌کاوان بر اهمیت رابطه‌ی مادر و نوزاد در دوران رشد اولیه تأکید فراوان داشتند. آن‌ها معتقد بودند که ناکامی‌های جزئی از جانب مادر، نقش محرک را در رشد کودک ایفا می‌کند، در حالی که ناکامی‌های بزرگ می‌تواند پیامدهای فاجعه‌باری داشته باشد. امروزه می‌دانیم که باید هر دو جنبه را در کنار هم در نظر گرفت. از یک‌سو، درک اهمیت ناکامی‌های محیطی و از سوی دیگر، توجه به نیروی غریزی درونی که از خودِ فرد نشأت می‌گیرد.

    اما ضربه‌ی روانی چه تأثیری بر فرد می‌گذارد؟ فروید و دیگر روان‌کاوان معتقد بودند که زمانی‌ که سپرهای روانی ذهن آسیب می‌بیند، فرد دچار تروما می‌شود. در کودکی، این نقش محافظتی را مادر یا مراقب اصلی ایفا می‌کند. با افزایش سن، فرد خود این عملکرد را برعهده می‌گیرد، گرچه در هر فرد میزان موفقیت در این کار متفاوت است.

    در این نگاه، وقایع دشوار و آسیب‌زای اولیه که بدون محافظت کافی رخ می‌دهند، ممکن است به ناخودآگاه رانده شوند یا ناشناخته باقی بمانند. این تجارب پنهان، در مواجهه با حادثه‌ای آسیب‌زای دیگر می‌توانند فعال شوند و احساس آسیب‌پذیری را دوباره در فرد زنده کنند.

    به بیان دیگر، تروماهای دوران کودکی اثرات عمیق و ماندگاری به جا می‌گذارند. این آسیب‌ها می‌توانند عملکرد روانی و جسمانی فرد را تا بزرگسالی تحت تأثیر قرار دهند. در نتیجه، فرد ممکن است در سراسر زندگی با ترس و اضطراب دست‌و‌پنجه نرم کند. اهمیت این نکته در آن است که روابط اولیه، درگیری‌ها و وقایع چالش‌برانگیز ذخیره‌شده در ذهن، نقش تعیین‌کننده‌ای در ظرفیت ما برای مواجهه با آسیب‌های فعلی دارند.

    پس از وقوع یک حادثه‌ی آسیب‌زا، هنگامی که سپر محافظ ذهن در هم می‌شکند، اختلال روانی شدیدی پدید می‌آید. در این وضعیت، فرد احساس می‌کند کنترلش را از دست داده و در آستانه‌ی نابودی کامل قرار دارد. قربانی اغلب دچار شوک و سردرگمی می‌شود و در درک آنچه رخ داده ناتوان است. برخی افراد در این شرایط ساکت و در خودفرورفته می‌شوند، در حالی که برخی دیگر پرحرف و هیجان‌زده ظاهر می‌شوند.

    گاه در توصیف این حالت از اصطلاح «روان‌گسیخته» استفاده می‌کنیم. علاوه بر این، علائم روانی دیگری نیز در فرد دیده می‌شود که ممکن است آشکار نباشد. معمولاً قربانی برای بازگشت به عملکرد عادی، به دنبال توضیح منطقی برای حادثه می‌گردد.

    یکی از نشانه‌های اصلی تروما، ناتوانی در تفکر و پردازش تجربه‌های هیجانی پس از حادثه است. در چنین شرایطی، ذهن نمی‌تواند محرک‌های حسی را مرتب کند. اگر در آینده، صداها، بوها یا تصاویری که در لحظه‌ی حادثه وجود داشتند دوباره تجربه شوند، ذهن آن‌ها را به‌عنوان حادثه‌ای در زمان حال تفسیر می‌کند. در نتیجه، فرد به‌شدت مضطرب می‌شود.

    این پدیده را «فلاش‌بک» می‌نامند. در این وضعیت، فرد فقط به یاد گذشته نمی‌افتد، بلکه آن را در لحظه‌ی حال دوباره زندگی می‌کند. در چنین شرایطی، عملکرد ذهنی که پیش از این اضطراب را مهار می‌کرد مختل می‌شود. فضای درونی برای اندیشیدن به تجربه از میان می‌رود. گذشته با حال یکی می‌شود و ذهن با موجی از اضطراب مواجه می‌گردد.

    درمان تروما

    مشکلات و مسائل روانی در خانواده‌ها نسل به نسل منتقل می‌شود. فرزندان نسل‌های بعدی این آسیب‌ها را به دوش می‌کشند. برای ساختن محیطی امن و ایجاد دلبستگی ایمن، باید روی این آسیب‌ها و تروماهای روانی کار کنیم. در این مسیر، بهبود زخم‌های روانی اهمیت زیادی دارد.

    بسته به شدت تروما و میزان درگیری فرد، درمان‌های گوناگونی وجود دارد. برخی از این درمان‌ها دارویی هستند و برخی دیگر از روش‌های روان‌درمانی استفاده می‌کنند. داروها گرچه می‌توانند مفید باشند، اما به‌دلیل عوارض جانبی و اثربخشی محدود، به‌تنهایی کافی نیستند. علاوه بر این، بسیاری از بیماران تمایلی به مصرف دارو ندارند و ترجیح می‌دهند مشکلات خود را از راه روان‌درمانی حل کنند.

    روان‌شناسی روش‌های متعددی را برای درمان تروما پیشنهاد می‌دهد. از میان آن‌ها می‌توان به درمان شناختی-رفتاری، EMDR (درمان با حرکات سریع چشم)، هیپنوتیزم و روان‌درمانی تحلیلی اشاره کرد. هرکدام از این روش‌ها بسته به ویژگی‌های فرد می‌تواند مؤثر واقع شود.

    با وجود مشکلاتی مانند طولانی بودن فرایند درمان تحلیلی، پژوهش‌های کنترل‌شده نشان داده‌اند که روان‌درمانی تحلیلی در درمان PTSD به‌اندازه‌ی هیپنوتیزم و حساسیت‌زدایی مؤثر است. در یکی از این مطالعات، پژوهشگران بیماران تحت درمان را با افراد گروه کنترل مقایسه کردند. نتایج حاکی از آن بود که بیماران واکنش مثبتی به روان‌درمانی تحلیلی نشان دادند و تغییرات غیرمنتظره و چشمگیری در صفات شخصیتی آن‌ها ایجاد شد.

    فرد رد رخت و خواب در جستجو چیستی تروما

    عنصر اصلی در این درمان، گوش دادن فعال است. در این روش، درمانگر با دقت به بیمار گوش می‌دهد و فعالانه به او پاسخ می‌دهد. برخی روان‌کاوان این شیوه را «در دسترس بودن دائمی ذهن تحلیلگر، به‌گونه‌ای که بیمار بتواند در آن خود را کشف کند» توصیف کرده‌اند. درمانگر باید هم‌زمان درگیر تجربه‌ی دردناک بیمار شود و تلاش کند تعادل روانی خود را حفظ کند. در این فرایند، بیماران درمانگر را وارد روابط دردناک گذشته می‌کنند. درمانگر هم باید بتواند همدلانه وارد دنیای روانی آشفته‌ی بیمار شود.

    هدف روان‌درمانی تحلیلی، فراهم کردن تجربه‌ای است که در آن بیمار بتواند پریشانی خود را مهار کند. درمانگر متعهد می‌شود اضطراب‌های شدید بیمار را درک کند و از میزان ترس او بکاهد. معیار موفقیت در این فرایند زمانی است که بیمار متوجه شود درمانگر ذهنی دارد که می‌تواند وضعیت او را درک کند. در اینجا، هر دو نفر یعنی بیمار و درمانگر، تلاش می‌کنند تا به افکار خود درباره‌ی وضعیت موجود بیندیشند. امید این است که بیمار در نهایت بتواند به کمک این مهارت، درباره‌ی تجربیات دردناک خود فکر کند. او به‌جای سرکوب یا فراموشی، می‌آموزد با دردهای درونی خود مواجه شود.

    در نهایت، نتیجه‌ی یک درمان موفق، دستیابی به درک و آگاهی بیشتر از رنج‌های درونی و توانایی اندیشیدن به واکنش‌های فرد نسبت به این دردهاست. بیمار می‌آموزد که می‌تواند در آینده نسبت به این دردها، انتخاب‌های متفاوت و آگاهانه‌تری داشته باشد.

     نکاتی که درمانگران در درمان تروما در نظر می‌گیرند

    اگر به عنوان درمانگر بخواهیم به صورت جامع 5 نکته را در درمان در نظر بگیریم، باید به این موارد توجه داشته باشیم:

    1. باید تلاش کنیم فرد را به خوبی بشناسیم، به قصه زندگی او گوش کنیم و آن را بفهمیم؛ بدانیم که تروما با زندگی او چه کرده است، چه مسیری را پشت سر گذاشته و چه بر او گذشته است.
    2. گوش دادن، سؤال پرسیدن از مراجع و همپای او پیش رفتن.
    3. دربرگرفتن احساسات مراجع [5]. باید با بیمار هم‌مسیر شده و از وی بخواهیم در مورد روایتش از تروما توضیح دهد، کمک کنیم تا احساساتش را شناسایی و توصیف کند، در حالی که فضایی را برایش مهیا کنیم تا گسستگی را تجربه نکند.
    1. به مراجع و افکار و احساساتش در رابطه با حادثه‌ای که برایش رخ داده اعتبار ببخشیم. با همدلی و انعکاس درست به مراجع این پیام را بدهیم که ما شاهد رنج او هستیم و تجربه‌اش را به رسمیت می‌شناسیم. او حق دارد که در رابطه با حادثه پیش‌آمده حال خوبی نداشته باشد.
    2. انتظارات درمان را پایین نگه داریم. این واقعیت را بپذیریم که تروما هیچ‌وقت در زندگی شخص مسئله عادی محسوب نمی‌شود. ما به فرد کمک می‌کنیم تا احساسات و توانایی‌هایش را ببیند و احساس گسست از خویشتن یا محیط را نداشته باشد، نسبت به زندگی، وقایع و احساساتش آگاه باشد و آن‌ها را سرکوب نکند.

    کلام آخر

    به طور کلی وقایع دردناک می‌توانند در زندگی همه ما، چه در دوران کودکی و چه در دوران بزرگسالی رخ دهد و به تروما تبدیل شود. اما باید این نکته را بدانیم که هر اتفاق بدی تروما نیست. این در صورتی است که هر ترومایی از یک اتفاق بد شروع شده است و دلیل آن به خاطر تجربیاتی در خانواده، ارتباطات فردی و ویژگی‌های شخصیتی است که تأثیر آن در زندگی افراد متفاوت است. درمان تروما مسیری طولانی و انرژی‌بر است. این مسیر با قدم‌هایی کوچک آغاز می‌شود و گام‌به‌گام به سمت بهبود سلامت روان پیش می‌رود.

    می‌توانید برای شروع جلسات درمان خود با یک روان‌درمانگر تحلیلی متخصص، به کلینیک تجربه زندگی مراجعه کنید.

    سخن سردبیر

    یکی از خوش‌ساخت‌ترین سریال‌هایی که درباره‌ی تروما ساخته شده است، سریال دیدنی و دردناک پاتریک ملروز است. این سریال فضایی که در یادآوری ترومایی سخت تجربه شده را تمام و کمال به تصویر کشیده است. چنانچه علاقه‌مندید این سریال را ببینید، به کانال مجله تجربه زندگی مراجعه کنید و نام سریال Patrick Melrose را جست‌وجو کنید. همچنین بررسی روانکاوانه این سریال در مطلب معرفی و تحلیل سریال پاتریک ملروز در دسترس شماست.

     

  • گزارش جلسه ژورنال کلاب گروه درمانی تحلیلی

    گزارش جلسه ژورنال کلاب گروه درمانی تحلیلی

    در این کارگاه، سه مدرس به صورت مختصر و جامع به معرفی گروه‌درمانی تحلیلی پرداختند. در ویدیوی زیر بخش‌هایی از این جلسه را مشاهده می‌کنید:

    تاریخچه گروه‌درمانی تحلیلی

    در ابتدای جلسه، خانم دکتر مرضیه رضازاده حدود ۱۵ دقیقه از تجربه و سرگذشت آشنایی خود با گروه‌درمانی تحلیلی گفتند و سپس به معرفی تاریخچه، عوامل و افراد موثر در شکل‌گیری تئوری‌های گروه‌درمانی تحلیلی پرداختند.
    همچنین به صورت مختصر به تفاوت روان‌درمانی فردی و گروهی و تفاوت تجربه بینش عقلانی و هیجانی در فرآیند گروه درمانی اشاره کردند.

    فرآیند و چهارچوب‌های گروه‌درمانی تحلیلی

    در ادامه جلسه خانم دکتر رومینا روحی حدود ۱۵ دقیقه به چیستی گروه‌درمانی تحلیلی، ساختار، فرآیند و محتوای گروه‌درمانی پرداختند.
    همچنین نقش گروه‌درمانگر در گروه‌درمانی تحلیلی را شرح دادند.
    در پایان این بخش، دکتر روحی تجربه شخصی خود را از کار در گروه و تفاوت آن با تجربه روان‌درمانی فردی به اشتراک گذاشتند.

    خانم دکتر اورانوس قطبی آسمانی حدود سی دقیقه در مورد قوانین و چارچوب‌های گروه‌درمانی تحلیلی، عوامل درمانی در فرآیند گروه‌درمانی و اشتباهات رایج در این فرآیند توضیح دادند.

    مدرسان ژورنال‌کلاب گروه‌درمانی تحلیلی

    دکتر اورانوس قطبی نژاد آسمانی

    دکتر اورانوس قطبی‌نژاد آسمانی
    متخصص روان‌شناسی سلامت
    درمانگر فردی و گروهی تحلیلی

    دکتر رمینا روحی

    رومینا روحی
    دکترای روانشناسی
    درمانگر فردی و گروهی تحلیلی

    مرضیه رضازاده

    دکتر مرضیه رضازاده
    روان‌پزشک و روان‌درمانگر تحلیلی فرد و گروه

    پایان جلسه

    یک ساعت پایانی جلسه به پرسش و پاسخ اختصاص داده شد و حاضران پیرامون کنجکاوی‌های خود درباره گروه‌درمانی، از مدرسان سوالاتی پرسیدند.

    در آخر جلسه تعدادی از حاضران درباره تجربه خود از شرکت در گروه ژورنال‌کلاب صحبت کردند.

    پیشنهاد مطالعه:

    گروه درمانی تحلیلی چطور درمان می‌کند؟

  • سوگ در کودکان چگونه تجربه می‌شود؟

    سوگ در کودکان چگونه تجربه می‌شود؟

    آیا فرآیند سوگواری و درک ماهیت از دست دادن یک عزیز، در کودکان از بزرگسالان متفاوت است؟

    در جهان امروزی و با وجود رسانه‌­های جمعی دسترسی به اطلاعات، شنیدن خبرهای ناگوار بیش از قبل و شاید فراتر از ظرفیت روانی ما یا کودکمان سرعت گرفته است. با توجه به ذات فانی بودن حیات، بسیار محتمل است که کودک ما هم روزی خبر از دست دادن یک فرد عزیز و نزدیک، مثل مادربزرگ یا پدربزرگ، اقوام یا والدین همبازی‌­هایش، یا حتی حوادث جمعی مثل سقوط هواپیما، سانحه ریزش ساختمان، جنگ، بلایای طبیعی و… را بشنود و برای دفعات اول با مفهوم مرگ، فقدان و رنج روبه‌رو شود.

    قرار گرفتن در چنین شرایطی اغلب بی‌­مقدمه و بدون آمادگی لازم برای والدینی­ است که شاید خودشان هم در بهت و شوک اولیه به سر می‌برند، اما احتمالا فهم بهتر از ماهیت فقدان و سوگواری در جهان کودک، به ما کمک کند که در چنین شرایطی، هیجانات کودکمان را مدیریت کرده و از  آسیب زدن ناخواسته به روان او جلوگیری کنیم. با این مطلب مجله تجربه زندگی همراه باشید.

    مفهوم سوگ و تفاوت آن با سوگواری

    بین مفهوم سوگواری (حالت عینی و قابل تشخیص که حاکی از رنج کشیدن از یک فقدان مهم است)، سوگ (واکنش ذهنی فرد به یک فقدان) و عزاداری (فرآیندهای هشیار و ناهشیار درون روانی، همراه با تلاش‌های فرهنگی، عمومی یا بین فردی که به منظور کنار آمدن با فقدان صورت می‌گیرد. جنبه فرهنگی و جمعی این مراسم پررنگ‌تر است) تفاوت وجود دارد.

    به طور کلی سوگ به عنوان واکنش هیجانی به فقدان تعریف می‌شود و مفهومی است که عموما برای اشاره به واکنش فرد سوگوار نسبت به فقدان به کار برده می‌شود. بنابراین اگر سوگواری شرایط عینی و قابل مشاهده‌ فردی است که یک فقدان مهم را تجربه کرده است، پس سوگ واکنش ذهنی به این شرایط است. وقتی شخصی از دست دادن کس یا چیز باارزشی را تجربه می‌کند، دچار آسیب جدی می‌شود. چیزی مهم، اغلب به طوری ناگهانی و آسیب‌زننده، از میان رفته است، پس جای تعجب است اگر فرد به این تجربه واکنش نشان ندهد.

    مرکز تجربه زندگی

    در تجربه سوگ، فرد متحمل درد، اندوه، خشم و بسیاری از احساسات در‌هم‌­آمیخته دیگر می‌شود. اما احساسات تمام داستان نیستند. علاوه بر احساسات، فرد سوگوار ممکن است واکنش‌های شناختی، بدنی، رفتاری، اجتماعی و معنوی را نیز تجربه کند. به طور مثال، فرد سوگوار ممکن است سرگیجه یا ناتوانی در تمرکز بر کارهای مدرسه و فعالیت‌های دیگر، کم‌انرژی بودن، احساس گرفتگی در گلو، تنگی قفسه سینه، اختلال در خوردن و خوابیدن، رویاهای ناراحت‌کننده، بیش‌فعالیتی یا از دست دادن علاقه به کار در حوزه‌هایی که قبلا لذت‌بخش بودند، مشکل در روابط بین فردی، خشم از خدا، یا جست‌وجو برای یافتن معنا را تجربه کند.

    در کودکان، اختلالات شناختی مرتبط با سوگ ممکن است با ناتوانی در یادگیری اشتباه گرفته شود. گاهی در برخی کودکان بازگشت به شب‌ادراری و مکیدن انگشت اتفاق می‌­افتد که گاهی به عنوان یک رفتار نادرست مورد تنبیه قرار می­‌گیرد. بنابراین سوگ یک واکنش کلی به فقدان است. نباید فکر کنیم هر فرد سوگواری فقط به یک صورت مشخص به فقدان پاسخ می‌دهد. سوگ می‌تواند تمام ابعاد وجود شخص داغدار را تحت تأثیر قرار دهد.

    مراحل تحولی و فهم سوگ در دوران کودکی

    درک کودکان از مفهوم سوگ، موازی با رسش‌یافتگی شناختی آن‌ها در دوران کودکی قرار دارد. رشد مفهوم مرگ به صورت‌های مختلفی رخ می‌دهد، اما به نظر می‌رسد ترتیب تحولی آن در سنین خاصی مشابه باشد. همچنین درک این تجربه بسیار تحت تاثیر مسائل روانی قبلی در کودک، از قبیل اضطراب عمومی او و اضطراب از دست دادن به طور اخص قرار دارد. در تحقیقات زیادی به این مسئله اشاره شده است که کیفیت رابطه والد-فرزند، شاخص مهمی برای آمادگی کودک برای اضطراب ناشی از این واقعه و رسش‌یافتگی درک اوست.

    ضمنا فوت یکی از والدین، یکی از دشوارترین فقدان‌هایی است که کودک ممکن است تجربه کند. چراکه با فوت یکی از والدین، باقی اعضای خانواده نیز سوگوار هستند و سبک زندگی تغییر می‌کند، بنابراین به ناگاه انگار تمام جهان کودک عوض می‌شود.

    قبل از پنج سالگی:

    کودکان زیر پنج سال درکی از نهایی بودن مفهوم مرگ ندارند و این را به روشنی در خلال صحبت‌هایشان نمایان می‌کنند: «بابابزرگ کی برمی‌گرده؟»، «کی می‌تونم دوباره باهاش بازی کنم؟»

    رشد شناختی ذهن آن‌ها اجازه نمی‌دهد که درکی از بدن و کارکرد اجزای آن داشته باشند. برای آن‌ها مرگ، مفهومی قابل بازگشت است و درکی از خاصیت فانی پدیده‌ها در جهان ندارند. آن‌ها درک نمی‌کنند که کسی می‌تواند فراتر از دسترس آن‌ها برود و به همین دلیل سوالاتی مانند این می‌پرسند که «بابا تو بهشت چی می‌خوره؟» «میشه برای خاله آب‌پرتقال ببریم وقتی سر خاکش میریم؟» چنین سوالاتی بازتاب‌دهنده توجه صرف کودکان به نشانه‌های جسمانی فرد درگذشته است. آن‌ها درکی از مرگ، به عنوان پدیده‌ای جهان‌شمول که برای هر کسی ممکن است اتفاق بیفتد، ندارند.

    کودکان در این سنین ممکن است از واژه مرگ بدون فهم دقیق معنای آن استفاده کنند. در این مرحله تحولی، کودک در فهم معنای انتزاعی مرگ دشواری‌هایی دارد. با توجه به اینکه تفکر کودکان در این سنین فقط در حد امور ملموس و عینی است، بهتر است از مفاهیم انتزاعی یا معناگرا (مثل خدا یا بهشت) که ممکن است به صورت لغوی برای کودک برداشت شود، بپرهیزیم. برای مثال نگوییم که فرد درگذشته خوابیده یا سفر رفته است؛ چرا که چنین کودکی ممکن است دچار وحشت از خواب یا سفر رفتن والدینش بشود.

    گرچه درک مفهوم مرگ برای کودکان این سن کاملا تحول نیافته است، اما آن‌ها غم ناشی از از دست دادن را کاملا تجربه می‌کنند. حتی کودکان کمتر از دو سال هم توانایی بروز درک خود از اینکه جای کسی خالی است را دارند.

    با نگاهی روان‌شناسانه به این دورۀ تحولی، متوجه می‌شویم که کودکان توانایی تفکر جادویی را در این سن کسب می‌کنند و به همین دلیل، گاهی خود را مرکز اتفاقات تصور می‌کنند. بنابراین باید مراقب باشیم که این مسئله را در آن‌ها تقویت نکنیم که افکار، احساسات، آرزوها یا رفتار آن‌ها، باعث بروز اتفاقی برای کسی شده است.

    بین سنین چهار تا شش سال، کودکان کم‌کم به درکی از مرگ می‌رسند که بیشتر جنبه‌های زیستی آن را دربرمی‌گیرد و به طور تدریجی به درک بهتری از بدن و اجزای آن، از قبیل کارکرد قلب و سیستم تنفسی و نقش آن‌ها در ادامه یافتن زندگی می‌رسند. زمانی که چنین درک پیچیده‌ای از بدن و اجزای آن حاصل شد، بستر بهتری برای فهم این مسئله پیش می‌آید که زمانی که ارگان‌های بدن از کار می‌افتند یا آسیب می‌بینند، چه اتفاقی برای فرد می‌افتد.

    پنج تا ده سالگی:

    کودکان این سنین به تدریج به این فهم می‌رسند که مرگ، یک اتفاق غیر قابل بازگشت است که به تمامی عملکردهای فرد در زندگی پایان می‌دهد: «وقتی مُردی، دیگه مُردی!» حدود سن هفت سالگی این درک حاصل می‌شود که مرگ، یک اتفاق جهانی و غیر قابل اجتناب است؛ اما کودک همچنان نسبت به این درک که مردن ممکن است برای خودش اتفاق بیفتد، مقاومت دارد. آن‌‌ها هنوز هم تفکر عینی دارند و به همین دلیل هم نیاز به توضیحات ملموس مثل مراسم ترحیم، دیدن عکس و دیدن مقبره متوفی دارند تا کمک شود که فرآیند سوگواری در آن‌ها به راه بیفتد. درک آن‌ها نیز از علت مرگ، ملموس است. آن‌ها می‌توانند دلایل خارجی مثل تصادف یا دلایل داخلی مثل بیماری یا کهولت سن را درک کنند. عناصر تفکر جادویی همچنان وجود دارند و ممکن است کودک تصور کند که فرد درگذشته، هنوز او را می‌بیند و صدای او را می‌شنود. به همین دلیل ممکن است کودک برای خوشنودی او تلاش وافری کند.

    در طول این دوره سنی، کودکان کمتر خود را به عنوان مرکز جهان می‌بینند و توانایی آن‌ها برای درک ذهن دیگران افزایش می‌یابد. به همین دلیل می‌توانند همدلی بیشتری به کسی که عضوی از خانواده‌ش را از دست داده، نشان دهند. همچنان که کودکان بزرگتر می‌شوند، توانایی فهم علل پشت وقایع را پیدا می‌کنند و بیش از پیش ذهنشان درگیر مفاهیمی مثل عادلانه یا ناعادلانه بودن حوادث می‌شود؛ اینکه اتفاقات بد برای آدم‌های خوب هم ممکن است رخ دهد.

    در سنین دبستان، بیش از سنین پیش‌دبستانی، تغییر موضع در میل کودک به ابراز احساساتش به وجود می‌آید. مثلا پسران ممکن است به دلیل مشاهده رفتار بزرگترها و آموزه‌های همسالان، بیشتر هیجاناتشان را سرکوب کنند؛ یا والدین ممکن است احساس کنند که کودکشان مایل نیست در مورد آنچه درونش رخ می‌دهد، صحبت کند.

    ده سالگی تا نوجوانی:

    پس از ده سالگی، فهم کودکان از مفهوم مرگ انتزاعی‌تر می شود و می‌توانند پیامدهای طولانی‌مدت سوگواری را بهتر درک کنند. در این سن، آن‌ها حتی بیشتر از همیشه درکشان از مفهوم عادلانه یا ناعادلانه بودن، سرنوشت یا عناصر فراروانشناختی و معنوی را نشان می‌دهند. به علت تغییرات بدنی، روان‌شناختی و اجتماعی مرتبط با این سن، اگر در این زمان سوگی رخ دهد، موجب رفتارهای بازتابی شدید خواهد شد.

    گرچه در این سن توانایی تفکر انتزاعی و جهان‌شمول در مورد مفهوم مرگ شکل گرفته است، اما غیر قابل اجتناب بودن آن به معنای شخصی بودن آن نیز هست. بنابراین کودک میل وافری دارد که تا جایی که می‌شود، خود را از آن دور تصور کند.

    شکل‌گیری تفکر صوری در سنین نوجوانی نیز باعث می‌شود کودکان در این سن بتوانند جنبه‌های مختلفی از یک موضوع را ببینند و ناقص بودن اطلاعاتی را که به آن‌ها داده می‌شود، درک کنند. به صورت شناختی، آن‌ها توانایی بیشتری دارند که معناهای عمیق‌تر و وجوه هستی‌شناسانه بیشتری را از مرگ درونی کنند.

    گرچه توانایی درک کودکان از مفهوم مرگ ارتباط مستقیمی با رشد عمومی شناختی آن‌ها دارد، اما در عین حال نمایانگر تجارب آن‌ها از مواجهه با مرگ نیز هست. زمانی که یک کودک مرگ نزدیکان را تجربه می‌کند و به او توضیحاتی درباره این اتفاق داده می‌شود، نسبت به دیگر همسالانش بیشتر به معنایی که از زندگی به او داده شده، چنگ می‌زند.

    سوگ پیچیده یا تروماتیک در کودکان

    در عین در نظر گرفتن توانایی‌های سنی فهم سوگ در کودکان، باید تفاوتی معنادار بین تجربه تروماتیک مرگ با واکنش به سوگ عادی قائل شویم

    مرگ ناگهانی، اغلب چه برای بزرگسالان و چه برای کودکان، تروماتیک است. شوکی که حاصل از علت مرگ ناگهانی است، کاملا با زمانی که آمادگی قبلی برای سوگ وجود دارد، فرق می‌کند. زمانی که مرگی به صورت ناگهانی اتفاق می‌افتد، بخشی از واکنش کودک به مسئله، مربوط به خود مفهوم مرگ و از دست دادن و بخشی مربوط به طریقه‌ای است که به او اطلاع داده می‌شود.

    برای فهم بهتر این مسئله، تصور کنید که کودکی شاهد تصادف و مرگ عزیزی بوده و یا پیکر والدی را که خودکشی کرده است، پیدا می‌کند. چنین تجاربی مانند یک داغ در نورون‌های ذهن کودک تا همیشه حک می‌شود و با تجربه مرگی که انتظارش می‌رفته، کاملا متفاوت است. چراکه این نوع از تروما، حس امنیت در کودک را به طرز عمیق و ددمنشانه‌ای زیر سوال می‌برد.

    سوگ در کودکان

    در سوگواری غیرپیچیده، کودکان کوچک‌تر ممکن است درباره آن که چه به سر فردِ از دست رفته آمده است، سوال بپرسند یا مانند بزرگسالان، حملات سوگ را تجربه می‌کنند که در آن موج احساسات دردناک ناشی از فقدان ناگهان سر می‌رسد. هرچند بر خلاف بزرگسالان، کودکان این احساسات را به صورت متناوب تجربه می‌کنند و دائما در حالت سوگ باقی نمی‌مانند. کمی پس از یک تجربه فقدان، کودک ممکن است بخندند و بازی کنند که این می‌تواند بزرگسالان را گیج کند.

    بعد از مرگ، کودکان با این واقعیت مواجهند که زندگی از این پس می‌بایست بدون فردی که دوستش داشتند، ادامه پیدا کند. در این دوره تکالیفی وجود دارند که لازم است برای تکمیل سوگواری کودک طی شوند؛ از جمله پذیرش واقعیت فقدان و درماندگی حاصل از فقدان، انطباق با محیط و درکی از خود بدون فرد عزیز، پیدا کردن معنا در مرگ او و برقراری ارتباط با بزرگسالانی که بتوانند آسایش، امنیت و رشد را مانند فرد درگذشته فراهم کنند. لازمه انجام این تکالیف، این است که کودک بتواند افکار مرتبط با فرد درگذشته و رابطه خود با او را تاب بیاورد و با درد این فقدان مواجه شود. با این وجود، در فقدان‌های تروماتیک و پیچیده، وضعیت به این صورت نیست.

    کودکانی که دچار سوگ پیچیده و تروماتیک می‌شوند نمی‌توانند این تکالیف را به انجام برسانند، چراکه یادآوری خاطرات فرد از دست رفته و مرگ او، یک تروما را زنده می‌کند. این کودکان به محض یادآوری خاطرات شیرین خود با فرد از دست رفته، افکار هراسناک یا شرایط دردناکی را که در آن فرد فوت شده بود، به خاطر می‌آورند و انگار در جنبه‌های تروماتیک مرگ عزیزشان گیر می‌افتند. در نتیجه این کودکان از هر چیزی که خاطرات فرد درگذشته را زنده کند دوری می‌جویند.

    سوگ پیچیده از جهاتی متفاوت از سوگ طبیعی است. اول اینکه مرگ فرد متوفی در سوگ پیچیده معمولا ناگهانی، غیر قابل پیش‌بینی، تراژیک یا همراه با خشونت بوده است. دلایلی مانند خودکشی، نسل‌کشی، تصادف، جنگ، تروریسم و فجایع طبیعی موجب مرگ بوده است؛ یا در نتیجه مواجهه با شرایط ناگهانی مانند ایست قلبی یا بیماری‌های مزمن اتفاق می‌افتد و کودک نمی‌تواند درک کند چه اتفاقی در حال رخ دادن است. راه دیگر تشخیص سوگ تروماتیک، مشاهده‌ی علائم اختلال استرس پس از سانحه مانند مشکلات خواب، بی‌علاقگی به فعالیت‌های گروهی یا ارتباط با همسالان، اجتناب از خاطرات یا یادآور­های عزیز درگذشته و مشکل تمرکز است.

    یادآورهای تغییر عبارتند از شرایط، افراد، مکان‌ها یا اشیائی که می‌تواند یادآور تغییر شرایط زندگی کودک پس از مرگ متوفی باشد؛ مانند رفتن به یک مدرسه جدید، یا اینکه به جای مادر، خاله به دنبال بچه به مدرسه برود. مسئله این است که دوری و اجتناب از بسیاری از یادآورها ممکن نیست، به همین علت کودک حس بی‌تفاوتی و کرختی را نسبت به مواجهه با این عناصر نشان می‌دهد.

    نظریه دلبستگی و فقدان

    از زمان فروید بررسی‌‌های زیادی بر اثرات روان‌شناختی سوگ در بزرگسالان شده بود، اما جان بالبی (1960) یکی از اولین افرادی بود که به بررسی اثرات سوگ بر کودکان پرداخت. بالبی متوجه شباهت‌‌هایی بین واکنش کودکان خردسال (بین سنین یک تا سه سالگی) به جدایی طولانی‌‌مدت از مراقب، با فرآیندهای سوگ در بزرگسالان شد. بالبی بیان کرد که واکنش کودکان به جدایی از مراقب اصلی‌‌شان به مدت طولانی، بسیار شبیه به تجربه بزرگسالان در از دست دادن یک عزیز است.

    بر اساس نظریه دلبستگی بالبی، زمانی که کودک از مراقب اصلی خود به مدت زیادی دور می‌شود، وارد فازهای مختلف هیجانی از قبیل اعتراض و خشم، ناامیدی و حسرت و گسست هیجانی می‌‌شود. زمانی که کودک به مرحله گسست هیجانی برسد، حتی با بازگشت مراقب و تجدید دیدار هم در آن مرحله باقی می‌ماند.

    بالبی بیان کرد که کودکان بزرگتر و بزرگسالان نیز در فرآیند سوگ، سه مرحله را می‌‌گذرانند: حسرت و جستجو، سازمان‌نایافتگی و ناامیدی، و سازماندهی مجدد درونی. بالبی فرآیند سوگ را نوعی اضطراب جدایی می‌‌دانست.

    مرگ والدین، سندرم مادر مرده: نگاهی به فقدانی واقعی و فقدانی حاصل از غفلت هیجانی در کودکی

    مرگ یکی از والدین، دشوارترین سوگ برای کودکان است. با مرگ والد، کودک نه تنها منبع عشق و مراقبت را از دست می‌دهد، بلکه در زندگی روزمره نیز دچار مشکل می‌شود. بسیاری از کودکان نمی‌توانند مرگ والد را به صورت کامل بپذیرند و سعی می‌کنند فاصله‌ی هیجانی خود را با این واقعیت حفظ کنند تا به طور کامل ارتباط خود را با واقعیت از دست ندهند.

    ممکن است مرگ والد کاملا از هشیاری کودک حذف شود و فقط نشانه‌هایی از آن باقی بماند؛ مانند خیال‌پردازی‌هایی درباره بازگشت والد و یا هیجانات غیرمعمول در پاسخ به وقایع روزمره. فارغ از مرگ عینی و واقعی والدین، تعدادی از کودکان نیز از نشانگانی تحت عنوان «سندرم مادر مرده» رنج می‌برند. در این حالت، کودک در دنیای واقعی والد خود را از دست نداده است. مادر هست، اما هیجانی را که حاکی از بودن او باشد، ابراز نمی‌دارد؛ گویی که مرده است. عقده مادر مرده به طیفی از پاسخ‌های فرد به مادری که از نظر بالینی افسرده و از نظر هیجانی غایب است، گفته می‌شود.

    سوگ در کودکان

    کناره‌گیری احساسی مادر از کودک خود امری رایج است، اما در سندرم مادر مرده، یک آسیب روانی شدید و بسیار نادر وجود دارد. پاسخ‌های افراد به داشتن مادری با هیجانات مرده بسیار متنوع است و این نشان‌دهنده تنوع حالات درونی‌ای است که افراد در رویارویی با تروما تجربه می‌کنند.

    در سندرم مادر مرده، فرد یک خاطره از مادر با آغاز و پایان مشخص ندارد، بلکه حالتی است که فرد هیچ زمانی را به یاد نمی‌آورد که مادر خود را زنده و از نظر هیجانی در دسترس دیده باشد. فردی که دچار سندرم مادر مرده است، بیشتر مادر خود را فردی می‌بیند که دچار یک نقص شخصیتی است، نه کسی که مبتلا به یک افسردگی کوتاه‌مدت بوده است.

    به نظر می‌رسد چنین مادری قادر به درک این موضوع نیست که کودکش دارای حیاتی درونی است که از خود او متمایز است. مادری که نمی‌تواند ذهن دیگران را درک کند و در نتیجه نمی‌تواند درک کند این نوع واکنش برای روان کودک می‌تواند ویرانگر باشد. برای رسیدن به درک اینکه کودک موجودی منحصربه‌فرد است، باید ابتدا درک شود که او زنده است. اما به نظر می‌رسد چنین مادر نتوانسته است انسان بودن کودکش را به رسمیت بشناسد.

    این مسئله به کودک این‌طور القا می‌کند: «مادرم آرزو می‌کند که ای کاش هرگز وجود نداشتم، ای کاش مرده بودم.» مادری که نتواند درک کند کودک حیات روانی دارد، به این معناست که کودکش نمی‌تواند زنده باشد و شور و شوقی برای چیزی داشته باشد. هر اشتیاقی باید از بین برود، چراکه کودک اساسا حق تجربه زنده بودن را ندارد. او حق ندارد برای خود چیزی بخواهد.

    حتی در نوزادانی که با این نوع مادر مواجه بوده‌اند، حالت افسردگی خفیف دیده می‌شود. این نوزاد هر تلاشی می‌کند تا مادر خود را به زندگی برگرداند، ولی صورت مادر مات و بی‌حالت باقی می‌ماند. مادر ارتباط چشمی را قطع می‌کند و در پی برقرار کردن دوباره آن نیست. پاسخگویی به کودک تنها به طور تصادفی وجود دارد. همزمان در نوزاد نیز این حالت‌ها اتفاق می‌افتد: از بین رفتن تحرک، بی‌حالتی بدن، کاهش بیان هیجانی و چهره‌ای، کاهش فعالیت و غیره.

    زمانی که نوزاد قادر نیست مادر را به زندگی، به حرکت و هیجان وادار کند، با او همانندسازی می‌کند و از رفتار او تقلید می‌کند. گویی می‌گوید: «اگر نمی‌توانم مادرم را وادار کنم من را دوست بدارد، تبدیل به خود او می­‌شوم.»

    این همانندسازی با مادر مرده، موجب می‌شود فرد نتواند ظرفیت درونی دوست داشتن خود و دیگران را در خود ایجاد کند. تخریب رابطه مادر و فرزندی باعث عدم ظرفیت تنظیم هیجانات می‌شود. مادر اولین ابزار کودک برای مواجهه با اضطراب است، زمانی که این وسیله مهیا نباشد، کودک تصور می‌کند احساساتش قابل کنترل نیستند و در آن‌ها غرق می‌شود.

    وقتی مادر از نظر هیجانی پاسخگو نیست، انگار بدن خود و تجربیات بدنی‌اش را جدا از هم می‌داند. این عدم ارتباط میان خود و بدن، در مورد کودک هم اتفاق می‌افتد و مادر قادر نیست فرآیند تجربه احساسات توسط فرزندش را تسهیل کند. این تخریب، جزئی از سندرم مادر مرده است که موجب اختلالات دیگری از جمله ناتوانی از درک لذت نیز می‌شود؛ انگار که لذت (به معنی زنده بودن) از کودک منع می‌شود.

    علاوه بر این، واکنش دیگر کودک این است که در پاسخ به غیبت مادر، تصمیم می‌گیرد فکر کند هیچ نیازی به او ندارد و هر چیزی را که او را به یاد مادر بیندازد، از خود دور می­‌کند. او فردیت خود را بر جدایی بنا می‌نهد. به طور مثال در واکنش به بی‌اعتنایی مادر، فرزندش نسبت به حالات دیگران بیش از حد حساسیت نشان می‌دهد. گاهی ترس از مردن درونی، باعث می‌شود او برای به دست آوردن احساس زنده بودن به ابزارهای مصنوعی دست یازد؛ مثلا بیش‌فعالیتی جنسی، اعتیاد یا فعالیت‌های هیجان‌انگیزی که بحران‌آفرین هستند. به هر حال پیامد این تروما در هر فردی منحصر به او و متفاوت با دیگری است. به طور مثال، در بعضی کودکان توانمندی خیال‌پردازی و ساختن رویاها می‌تواند از شدت تأثیر این سندرم بکاهد و رابطه تروماتیک را با مادر جبران کند.

    مواجهه با سوگ در دوران کودکی

    طبق نظریه دلبستگی می‌‌دانیم که کودک در سنین بسیار پایین نمی‌‌تواند بدون مراقبت، حمایت و نظارت یک مراقب زنده بماند. کودک برای بقا و مراقبت به یک بزرگسال نیاز دارد تا بتواند احساس امنیت کند و به اکتشاف در جهان بپردازد. این تجارب، مبنای ذهنی (الگوهای درون‌کاری) را برای کودک فراهم می‌‌کند که در سایه آن، درک و واکنش به فقدان‌‌های اساسی از قبیل سوگ، چه در کودکان و چه بزرگسالان فراهم می‌شود.

    در شرایط سوگ، از آنجایی که از دست دادن عزیز یک منبع اضطرابی بالقوه است، رفتارهای دلبستگی فعال می‌‌شوند. بالبی بیان می‌‌کند که رفتارهای سوگواری در افراد، از آن سبک دلبستگی‌‌ که در طول رشد کسب کرده‌اند، نشات می‌‌گیرد.

    مطالعات نشان داده است که نوزادان و نوپایان به مرگ یک والد بسیار متفاوت‌‌تر از بزرگسالان و کودکان سنین بالاتر واکنش نشان می‌‌دهند. عکس‌‌العمل آن‌ها بیشتر شامل نشانه‌‌های جسمانی از قبیل مشکلات غذا خوردن، خیس کردن خود، دردهای ناحیه شکمی و دشواری در خواب است.

    با توجه به نظریه دلبستگی، از آنجایی که سوگ یک فرآیند طبیعی‌‌ است، واکنش‌هایی مثل ناامیدی و اضطراب نیز طبیعی تلقی می‌‌شوند؛ چراکه نمایانگر تلاش‌های کودک در تجدید دیدار با عزیز از دست‌ رفته هستند. بالبی می‌‌گوید: «وجود یک رابطه دلبستگی‌‌محور، برای کودک جراتی حاصل می‌‌کند که با فقدانش روبه‌رو شود و بر حس عقب‌‌نشینی و بی‌علاقگی به فعالیت‌های روزمره فائق بیاید. از طرف دیگر کودکی که هیچ منبع امنی ندارد، در طول مراحل سوگ حس جدا افتادگی از جهان می‌‌کند.»

    زمانی که مراقب اولیه بتواند اضطراب خود را مدیریت کند، کودک را آرام کند، با هیجان او ارتباط برقرار کند، شادی را با او قسمت کند و به آسانی بخشندگی نشان دهد، سیستم عصبی کودک آمادگی بیشتری برای پذیرش سوگ پیدا می‌‌کند. پیوندهای دلبستگی ما، توانایی شکل دادن به احساس امنیت، ساخت روابط بامعنا با دیگران، متعادل کردن هیجانات، تجربه آرامش و امنیت، مقابله با استرس، سوگ و از دست دادن را می‌‌دهند و باعث می‌‌شوند بتوانیم از زندگی، خاطرات و انتظاراتمان از روابط، تصویر مثبتی بسازیم. والدین یا اعضای خانواده نمی‌‌توانند مرگ را متوقف کنند، اما می‌‌توانند یک منبع امن دلبستگی و حمایتی برای کودک سوگوار تشکیل دهند.

    منابع:

    1 . Grief In children, a handbook for adults/ Atle Dyregrov/ 1991

    2. Bereavement in Childhood and the role of Attachment /Sadia Aleem /2018

    3. Grief and Mourning in Infancy and Early Childhood/ John Bowlby, M.D./ 1960/ Psychoanalytic Study of the Child, 15:9-52

    4. Anthony P. Mannarino & Judith A. Cohen (2011) Traumatic Loss in Children and Adolescents, Journal of Child & Adolescent Trauma, 4:1, 22-33.

    5. Nader K, Salloum A. Complicated grief reactions in children and adolescents. Journal of Child & Adolescent Trauma. 2011 Sep;4(3):233-57.

    6. Cook A, Blaustein M, Spinazzola J, van der Kolk B. Complex trauma in children and adolescents: White paper from the national child traumatic stress network complex trauma task force. Los Angeles: National Center for Child Traumatic Stress. 2003;35(5):390-8.

    7. Dyregrov A. Grief in children: A handbook for adults second edition. Jessica Kingsley Publishers; 2008 Mar 15.

    8. Kohon G, editor. The dead mother: The work of André Green. Psychology Press; 1999.

    9. Cohen JA, Mannarino AP, Greenberg T, Padlo S, Shipley C. Childhood traumatic grief: Concepts and controversies. Trauma, Violence, & Abuse. 2002 Oct;3(4):307-27.

    10. Bowlby J. Rief and mourning in infancy and early childhood. The psychoanalytic study of the child. 1960 Jan 1;15(1):9-52.

  • تروما و افسردگی؛ بروس اسکلارو و هارولد پ. بلوم

    تروما و افسردگی؛ بروس اسکلارو و هارولد پ. بلوم

    هارولد بلوم در مقدمه خود گفته بود که ترومای گذشته می‌تواند افراد را مستعد افسردگی، خودکشی و سوءمصرف مواد مخدر کند. ناهنجاری در تنظیم فرآیندهای روانی، عزت نفس شکننده، جسمانی‌سازی و پرخاشگری درونی شده نیز اغلب پس از تجربه تروما رخ می‌دهند. همچنین مانیا، بزهکاری و رفتارهای ضداجتماعی نیز ممکن است پوشاننده افسردگی باشد. تروماهای رشدی مربوط به فقدان ابژه‌های مراقبت‌کننده نیز ممکن است به بروز افسردگی و بدبینی شدید منجر شوند.

    فقدان ابژه، خصوصاً هنگامی که ارتباطی دوسوگرایانه نیز برقرار بوده است، اغلب منجر به افسردگی می‌شود. این امر به ویژه درباره از دست دادن والدین در دوران کودکی صدق می‌کند. پس از ضربه شدیدی که بر پیکره نارسیسیزم و عزت نفس کودک وارد می‌شود، او توانایی تجربه موثرِ سوگواری را از دست می‌دهد.

    افسردگی در دوران کودکی می‌تواند خود را به گونه‌های متفاوتی از جمله بسیار جدی بودن، چسبیدن، گریه‌رو بودن یا در اختلالات جسمانی همچون بی‌خوابی یا اختلالات خوردن نشان دهد. چنین وضعیتی می‌توان رشد کودک را در زمان و میزان تجربه‌هایش مختل کند.

    افسردگی پس از تروما در بزرگسالان، عمدتاً با حزن و اندوه، درماندگی و ناامیدی مشخص می‌شود که این وضعیت وابسته به شدت ترومای تجربه شده است.

    فقدان ناگهانی دیگریِ مهم یا بخشی از خود می‌تواند تروماتیک‌تر باشد، چرا که هیچ آمادگی و زمانی برای دفاع یا سوگواری وجود ندارد. هیچ ترومایی بدون فقدان و هیچ فقدانی بدون قابلیت تروماتیک بودن وجود ندارد.

    فقدان خود یا ابژه می‌تواند موجب تخریب احساس اطمینان، امنیت، اعتماد و اتکا به خود شود. واکنش اولی به تروما اضطراب و واکنش اولی نسبت به فقدان افسردگی است، اما از نظر بالینی، اغلب این دو واکنش در هم ادغام می‌شوند. معمولاً در این وضعیت، تجدیدِ دیداری خیالی با ابژه از دست رفته همچو خشم نسبت به آن ابژه از دست رفته رخ می‌دهد. صدمات شدید بدنی و از دست دادن چندین ابژه به صورت همزمان، مانند آنچه در تصادف قطار یا جنگ روی می‌دهد منجر به درهم شکسته شدن خود [1] و خسرانی عظیم بر ایگو می‌شود. افسردگیِ به دنبال فقدانِ تمامیتِ خود، ابژه، جهان ابژه‌ای پیشین و ساختار حمایتی اجتماعی رخ می‌دهد.

    کارولین گارلند معتقد بود هنگامی که رویداد تروماتیک بیرونی وجود داشته باشد، امیدی ناآگاه برای بازیابی خودِ پیش از تروما وجود دارد. در این وضعیت، درمان شامل سوگواری برای خود و جهان‌بینی پیشین و اندام‌ها یا ظرفیت‌های از دست رفته است. هنگامی که تروما مربوط به دوران اولیه رشدی باشد، به تدریج انباشته شده و در شخصیت و دفاع‌ها گنجانده می‌گردد و می‌تواند منجر به تکرار ناآگاهِ موقعیت‌هایی می‌شود که هنوز قادر به تبدیل به کلمه نشده‌اند. با این حال هر نوعی از تروما می‌تواند موجب بروز افسردگی مزمن شود. برخی افراد نیز قادر هستند که هر نوعی از تروما را به شیوه‌ای سازگار مدیریت کنند.

    پیامد تمامی تروماها از جمله بلایای طبیعی، به ساختار شخصیت بستگی دارد. هنگامی که ظرفیت حل‌وفصل کردن وجود نداشته باشد، زوال ایگو قادر به پدیدار شدن است. میزان تخریب فرد در چنین موقعیت‌هایی با تشکیلات درونی وی گره خورده است.

    هنگامی که ایگو شروع به همسان‌سازی خود با ابژه تخریب شده کند، فرد به سوی مالیخولیا کشیده می‌شود. چنین فردی اعتماد و باور به ابژه خوب را کنار افکنده و اضطراب ناشی از ابژه بد افزایش می‌یابد.

    در درمان، بیمار می‌تواند شروع به تمایزگذاری بین نیروهای آزارگر درونی و بیرونی کرده و مجدداً اعتماد خود را به ابژه‌های بیرونی خوب و نیرومند برقرار کند. این امر به ایگو کمک می‌کند تا عشق و پرخاشگری ضروری جهت بقای نفس را بازیابی کند. پس از آن، فرد مجدداً در وضعیتی قرار می‌گیرد که قادر می‌شود با ناملایمتی‌های بیرونی مقابله کند، چرا که دیگر تحت سلطه ناتوانی و احساس گناه نیست.

    آقای ل. فرد 39 ساله‌ای بود که به علت مالیخولیای حادث شده پس از مرگ مادرش به مدت 20 جلسه تحت روان‌درمانی تحلیلی قرار گرفته بود. پدرش مردی پرخاشگر و الکلی بود و در دعواهایی که با مادر بیمار داشت، مادرش را به شدت کتک می‌زد. او خاطره‌ای داشت مبنی بر اینکه پدرش تُنگ ماهی‌ او را شکسته بود و یکی از ماهی‌ها پیش از اینکه در برابر چشمان وحشت‌زده پسر بمیرد، روی فرش می‌چرخید.

    وی همچنین از اینکه یکی از دوستانش در یکی از مناطق خطرناک شهر به او ملحق شده و به دست مردان نقاب‌داری کشته شده بود نیز بسیار احساس گناه می‌کرد.

    هنگامی که مادر آقای ل. در نوجوانی وی مجددا ازدواج کرد، او وضعیت جنگِ سرد را با آنان حفظ کرد. او از پاسخگویی به تماس‌های مادر خودداری می‌کرد و تا یک سال پیش از مرگ مادر با او صحبت نمی‌کرد.

    او چه با ابژه‌های درونی و چه با ابژه‌های بیرونی خود با بی‌رحمی رفتار می‌کرد، مدام از خودکشی می‌گفت و درمانگر خویش را در موقعیتی مضطرب و مراقب نگه می‌داشت. اگرچه به نظر می‌رسید که زندگی وی تحت سلطه وضعیتی مالیخولیایی است که مابین خشم و گناه در نوسان است، اما گاهاً به نظر می‌رسید که کیفیت رابطه او هم با درمانگر و هم در رابطه بیمار با وضعیت خودش در حال تغییر است. او آگاه شده بود که ممکن است نقشی فعال در حفظ مالیخولیای خود داشته باشد.

    مورد دوم زن جوانی از کوزوو بود که شاهد حوادث پرخاشگرانه و وحشت‌آفرینی بود که طی آن بسیاری از اعضای خانواده او کشته یا سوزانده شده بودند. گریه مداوم او ناشی از خشم و درماندگی نسبت به زندگی خویش بود. او از نظر عاطفی ورشکسته و موقعیت او لبریز از فقدان و تخریب بود. با حضور و صحبت‌های وی در گروه درمانی پناهندگان چندملیتی، خشم او به گونه‌ای مستقیم قابل بررسی بود و به نظر می‌رسید تا حدی آرامش کسب می‌کرد. وقتی که او شروع به تقلا برای بیان خشمش در قالب کلمات کرد، گریه او تا حدی متوقف شد و بدگمانی و رقابت‌طلبی‌اش با سایر زنان تا حد زیادی کاهش یافت.

    او در یک روستای فامیلی زندگی می‌کرد که در خانه آن‌ها سه نسل از خانواده به شکلی مشترک باهم زندگی می‌کردند. در گروه‌درمانی، او شروع به ارتباط برقرار کردن با برخی مسائل درونی‌اش کرد که هنوز زنده بودند و توانایی نگرانی برای سایر اعضای گروه را به دست آورد. دربرگیریِ ارائه شده توسط درمانگر و اعضای گروه به وی کمک کرد تا فرآیند سوگواری طولانی، دردناک و مملو از خشمی را شروع کند که در نهایت به او اجازه می‌داد تا قادر به برقراری ارتباط به فیگورهای بیرونی خوب کند.

    اگرچه میرتا کاساس ده پرادا [2] مفاهیم وینی‌کات را ترجیح می‌دهد، اما توضیح می‌دهد که در نگاه شخصی او، مفاهیم فرویدی، لکانی و کلاینی ترکیب می‌شوند که این امر خصوصاً در لحظات بحرانیِ کار بالینی بسیار مفید است.

    این نویسنده مولفه اصلی تروما را تعارض روانی می‌داند. او از ایده‌های وینی‌کات در باب بدل شدن تروما به افسردگی و همچنین مکانیزم‌های دفاعی مربوط به آن استفاده می‌کند. او همچنین بر مفاهیم نارسیسیزم، رانه‌ی مرگ، پرخاشگری و واپس‌روی استفاده می‌کند و مفاهیم مطرح شده از طرف خود را از رویدادها مورد بحث قرار می‌دهد که گاهاً آن را «تجربه» نیز می‌نامد؛ به خصوص تجربه وابستگی و در زمان‌های دیگر، خصوصاً وقتی پای مادر یا تحلیل‌گر در میان باشد، از کلمه نقش نیز استفاده می‌کند.

    او خصوصاً بر دیدگاه‌های وینی‌کات در زمینه پرخاشگری و تخریب‌گری تاکید دارد و نقش فرآیندهای نمادسازی در فضا-زمان ذهنیت (ساختار روانی) و در انتقال، که البته هردوی آن‌ها از اجزای فضای انتقالی هستند، را روشن می‌کند. او بر وجهه‌های داینامیک و فراروان‌شناختی دیدگاه وینی‌کات تمرکز می‌کند که بر موضوع ترومای حاملگی به عنوان موضوعی که حتی به فکر فرد نیز نرسیده و در حقیقت تجربه هم نشده (حتی اگر اتفاق افتاده باشد) استوار است.

    آنچه در روان فرد تجربه نشده است، موجب تخریب یا زوال موقعیت انتقالی می‌شود و از این جهت خود را به شکل سیمپتوم نشان می‌دهد. این امر ارتباط تنگاتنگی با وضعیت دشوار فقدان دارد؛ جایی که دیالکتیکی میان حضور و غیاب رخ می‌دهد. بنابراین فراز و نشیب‌های پرخاشگری در موقعیت تحلیلی می‌تواند موجب ثبات یافتن رویدادها برای فرد شده و به لحظه نمادسازی منجر شود.

    ما در هیپومانیا نیز با طیف وسیعی از عواطف، از جمله حزن و اندوه، اضطراب و تجربهه پوچی و لحظات آشفته و دردناک ناشی از فقدان عشق روبه‌رو هستیم که منجر به بازداری عمیق هرگونه بیانِ زندگی می‌گردد. فعال شدن فقدانی تروماتیک در بافت انتقال، می‌تواند وابستگی را به ابژه‌ای که عشق و نفرت همزمان معطوف به اوست، بازسازی کند.

    شکوه کردن‌های پرحرارت و خصمانه، تلاشی در جهت به چالش کشیدن موقعیت تحلیلی است که هدف آن ممکن است ایجاد اعتماد، تحمل ناکامی و واکنشی نسبت به فقدان اوهام یا آرمانی‌سازی‌ها و امکان تجربه درد بدون ترس از فروپاشی فاجعه‌بار باشد. تمام این اوامر را می‌توان به عنوان بخش‌هایی از یک گذار شکست خورده در نظر گرفت.

    امکان تجربه فقدان به رها شدن از دام نارسیسیزم و پذیرفتن دیگری، یعنی تحلیل‌گر، وابسته است. تجربه نفرت نسبت به تحلیل‌گر، ابژه را به آن سوی حوزه آرمانی‌سازی، قدرت مطلق و احساس شکنندگی کشانده که مورد آخر می‌تواند گواهی بر ترس ناشی از آسیب تلافی‌جویانه، توهین یا نفرت باشد.

    عمل بالینی بار دیگر این قصیده را در باب ساختار ذهنی شرح می‌دهد: «برای پردازش فقدانی نمادین، به حضور ابژه‌ای واقعی نیاز است».

    پیشنهاد مطالعه:

    اینجا و اکنون: دیدگاه من | مقاله‌ای از بتی جوزف


    [1] Self

    [2] روان‌کاو آرژانتینی

  • بایدها و نبایدها در تعامل با کودکان مبتلا به اوتیسم

    بایدها و نبایدها در تعامل با کودکان مبتلا به اوتیسم

    کودکان اوتیسمی مانند هر کودک دیگری منحصربه‌فرد هستند، به همین خاطر قوانین ثابتی درباره چگونگی تعامل با آن‌ها وجود ندارد. اما اینجا مواردی را آورده‌ایم که با در نظر گرفتن آن‌ها می‌توانید احتمال یک تجربه خوب از این تعامل را افزایش دهید. این متن درباره اینکه چه کارهایی را نباید با کودکان اوتیسمی انجام دهید و با چه کارهایی می‌توانید تعاملات سالم را بیشتر کنید، صحبت می‌کند.

    مانند همه کودکان، کودکان مبتلا به اوتیسم هم لایق مهربانی و احترام شما هستند. هرچند می‌خواهید ارتباط مثبتی ایجاد کنید، انتخاب‌هایی که انجام می‌دهید می‌توانند به صورت ناخواسته باعث آسیب شوند.

    موارد زیر شما را در ارتباط با کودکان اوتیستیک راهنمایی می‌کنند.

    در ارتباط با کودکان اوتیستیک چه کارهایی انجام بدهیم؟

    بیایید قبل از اینکه غرق در «نبایدها» شویم، درباره کارهای مفیدی صحبت کنیم که می‌توانید برای این کودکان انجام بدهید. گزینه‌های بسیاری برای ایجاد ارتباطی حمایتگرانه با کودک اوتیستیک وجود دارد.

    کمک‌هایی در طول به‌هم‌ریختگی

    ما از کودکان مبتلا به اوتیسم انتظار بالایی داریم. آن‌ها در محیط‌هایی که آرام، آشنا و حمایتگر هستند، رشد می‌کنند و شکوفا می‌شوند، اما ما اغلب از آن‌ها می‌خواهیم که در فروشگاه‌های مواد غذایی، فرودگاه‌ها و کلاس‌های درس موفق شوند. وقتی کودکان اوتیستیک تحت فشار قرار می‌گیرند، ممکن است «به‌هم‌ریختگی» (Meltdown) را تجربه کنند. به‌هم‌ریختگی‌ها می‌توانند شامل موارد زیر باشند.

    دوری‌گزینی: کودک به دنیای درونی عقب‌نشینی می‌کند و به طور کل حرف نمی‌زند. کودک برای تسکین خود ممکن است خودش را به عقب و جلو تاب دهد یا دستانش را بالا و پایین کند.

    کج‌خلقی: کودک گریه می‌کند، جیغ می‌زند، پا می‌کوبد و یا همانجا چمباتمه می‌زند.

    والدین معمولا در این مواقع سازگارانه برخورد می‌کنند، اما همیشه از شما می‌خواهند چنانچه می‌توانید، کمک کنید. مثلا وقتی مادری سعی دارد کودکش را آرام کند، از عوامل رستوران بخواهید که صدای موزیک را کم کنند.

    البته شما می‌توانید مستقیما هم مداخله کنید. کارشناسان صدای ملایم و دستورات ساده را پیشنهاد می‌کنند. به کودک بگویید: «بلند شو و کنار من بایست.» اگر کودک نمی‌تواند واکنشی نشان دهد، نزدیک بایستید و اجازه دهید به‌هم‌ریختگی به پایان برسد. وقتی کودک آرام‌تر به نظر رسید، دستورالعمل‌ها را انجام دهید.

    برای او روابط دوستانه ایجاد کنید

    اوتیسم معمولا باعث چالش‌های اجتماعی می‌شود. کودکان مبتلا به اوتیسم ممکن است به وقت گذراندن با شما بی‌علاقه به نظر برسند و اگر دوستانه شروع به صحبت کنید، با سکوت عکس‌العمل نشان دهند. علی‌رغن همه این واکنش‌ها، بعضی از کودکان اوتیستیک شدیدا علاقه‌مندند «دوست» داشته باشند.

    محققان می‌گویند افراد مبتلا به اوتیسم می‌توانند دوستی تشکیل دهند و این کار را انجام می‌دهند. آن‌ها گاهی دیگر افراد مبتلا به اوتیسم را انتخاب می‌کنند. در مواقع دیگر، بر ارتباط با کودکان و بزرگسالان نوروتیپیکال (یعنی افرادی که تشخیص اوتیسم یا هیچ‌گونه اختلالی ندارند و نرمال شناخته می‌شوند) متمرکز می‌شوند.

    کودکان اوتیستیک را در برنامه‌هایتان در نظر بگیرید. آن‌ها را به جشن تولدها دعوت کنید، با آن‌ها گفتگو کنید، فعالیت‌های ساده‌ای را پیدا کنید که هردو از آن‌ها لذت می‌برید. کودکان اطرافتان را هم تشویق کنید که این کار را انجام دهند.

    به کودک اوتیستیک برای پاسخ دادن زمان بدهید

    اوتیسم می‌تواند موجب کندی سرعت پردازش شود. کودکان مبتلا به اوتیسم به زمان بیشتری نیاز دارند تا کلمات شما را درک کنند، به خصوص اگر در فضای پرسروصدا یا پرجمعیت صحبت می‌کنید.

    ممکن است وسوسه شوید شکافی را که در مکالمه به وجود آمده است، با موارد زیر پر کنید:

    • سوالات بیشتری بپرسید: ممکن است سوال اصلی‌تان را طور دیگری بیان کنید یا از چیز دیگری حرف بزنید.
    • موضوعات جایگزین را پیش بکشید: ممکن است موضوع را تغییر دهید، به این امید که کودک هم به گفتگو بپیوندد.
    • بحث را ترک کنید: اگر کودک پاسخی ندهد، ممکن است بحث را به طور کلی ترک کنید.

    کارشناسان می‌گویند فضایی را برای پاسخ کودک باقی بگذارید. اگر سوالی می‌پرسید، در حالی که منتظرانه به او نگاه می‌کنید، چند ثانیه به کودک فرصت دهید تا پاسخ fدهد. وقتی کودک پاسخ داد، به پاسخش عکس العمل نشان دهید؛ اما در این فاصله سکوت را پر نکنید.

    درباره علاقه‌مندی‌های کودک گفتگو کنید

    علاقه متمرکز یا شدید در موضوعات خاص، یکی از علائم اصلی اوتیسم است. کودکان می‌توانند مسحور هر چیزی شوند؛ از جمله نقشه‌ها، اعداد، دستورالعمل‌ها، جغرافیا و غیره.

    صحبت درباره این موضوعات به کودکان مبتلا به اوتیسم آرامش می‌دهد. آن‌ها از به اشتراک گذاشتن دانش لذت می‌برند و می‌توانند بدون اینکه از شما بازخورد بخواهند، در مورد آن موضوع بی‌وقفه صحبت کنند.

    با گوش کردن به صحبت‌های کودک اوتیست، با او ارتباط برقرار کنید. اگر می‌توانید، سوال بپرسید. از تغییر موضوع خودداری کنید. فقط اجازه دهید کودک صحبت کند تا یکدیگر را بهتر بشناسید.

    کودک را به طور کامل بپذیرید

    بعضی کودکان مبتلا به اوتیسم تا حدود 2 سالگی نرمال به نظر می‌رسند و سپس مهارت‌هایی را که به دست آورده‌‌اند، از دست می‌دهند. این برای بسیاری از بزرگسالان ناراحت‌کننده است. یک سال پیش دیده بودید که کودکتان در حال پیشرفت است، اما اکنون متفاوت به نظر می‌رسد.

    کودک را بر اساس رفتار گذشته یا رشد او قضاوت نکنید. به چیزهایی درباره کودک توجه کنید تا از همین لحظه لذت ببرید. کودک را همان‌گونه که در حال حاضر هست بپذیرید.

    والدین کودکان اوتیستیک را بشنوید

    همان‌طور که یک کودک مبتلا به اوتیسم را با پذیرش دربرمی‌گیرید، همین کار را برای والدین نیز انجام دهید. حمایت شما می‌تواند برای آن‌ها بسیار ارزشمند باشد.

    ممکن است والدین دوست داشته باشند یک شب استراحت کنند و از فشار خارج شوند. اگر با این ایده احساس راحتی می‌کنید، می‌توانید [با در نظر گرفتن ملاحظات نگهداری از کودک اوتیستیک] پیشنهاد نگهداری از او را بدهید. اگر این کار را نمی‌کنید، برای والدینی که تحت فشار هستند گوش شنوا باشید. برای گپ و گفت و رفع خستگی، یک قرار قهوه تنظیم کنید یا زمانی را هماهنگ کنید که فرزندانتان بازی کنند و شما نظارت داشته باشید.

    کارهایی که نباید در تعامل با یک کودک اوتیستیک انجام داد

    همان‌طور که کارهای زیادی برای حمایت از یک کودک اوتیستیک وجود دارد، کارهای زیادی هم وجود دارد که باعث آسیب می‌شود.

    با ترحم به والدین نگاه نکنید

    کودک مبتلا به اوتیسم می‌تواند باعث خوشحالی والدینش باشد و چیزهای زیادی درباره کودک هست که والدینش به آن افتخار می‌کنند. برخورد با ترحم با والدین، این احساسات را تحلیل می‌برد و برخی والدین را دلخور می‌کند.

    فعالان این حوزه می‌گویند کودکان مبتلا به اوتیسم اغلب با دقت به آنچه بزرگسالان می‌گویند، گوش می‌دهند. شنیدن مکالمه ناشی از ترحم می‌تواند به کودک احساس بد بودن، اشتباه و بی‌ارزش بودن بدهد. نظر شما می‌تواند کار والدین تحت فشار را سنگین‌تر کند.

    هنگام صحبت و راهنمایی او داد نزنید

    کودکان مبتلا به اوتیسم به زمان بیشتری برای پردازش فرمان‌های کلامی پیچیده نیاز دارند. کودکان کوچک‌تر اغلب در فهمیدن فرمان‌ها به مشکل می‌خورند و این باعث می‌شود همکاری‌گریز به نظر برسند.

    ممکن است برای کودک مشکل به وجود بیاورید، اگر:

    • فرمان‌های زیادی را همزمان ارائه کنید؛ مثلا: «این را بردار اما از دستگیره استفاده نکن، از پایین نگهش دار.»
    • کارها را در یک جمله پیچیده جمع کنید: «این فنجان و بشقاب را به آشپزخانه در آن گوشه ببر و بعد شیر را از سمت راست یخچال بردار و یک فنجان برای من بریز.»
    • بازخورد کلی بدهید؛ مثلا: «مراقب کاری که انجام میدی باش، باشه؟»
    • جملات را کوتاه و منظورتان را شفاف نگه دارید. اگر کودک متوجه نشد، پیچیدگی را از این هم کمتر بکنید.

    آنچه را که اتفاق می‌افتد، به دل نگیرید

    کودکان مبتلا به اوتیسم ممکن است به شیوه مورد انتظار شما پاسخ ندهند. آن‌ها ممکن است از شما دور شوند، شما را نادیده بگیرند یا دچار به‌هم‌ریختگی شوند.

    اینکه اجازه بدهید احساساتتان جریحه‌دار شود آسان است، اما تمام سعی‌ خود را بکنید تا احساساتتان را کنترل کنید. ممکن است کودک به سختی در حال تلاش باشد تا خودش را با انتظارات و واقعیت‌های شما سازگار کند. تا آنجا که می‌توانید منعطف باشید و به تلاشتان برای تشکیل ارتباط ادامه دهید.

    تصور نکنید کودکان دارای اوتیسمِ غیرکلامی نمی‌توانند ارتباط برقرار کنند

    بسیاری از کودکان مبتلا به اوتیسم کلا صحبت نمی‌کنند، اما فکر نکنید که چیزی هم برای گفتن ندارند. برای کودکان مبتلا به اوتیسم، رفتار شکلی از ارتباط است که شامل موارد زیر می‌شود:

    • چشمک زدن
    • اشاره کردن
    • تکان خوردن مکرر
    • لبخند زدن
    • اخم کردن
    • بغل کردن
    • ضربه زدن
    • دور شدن

    به آنچه کودک سعی می‌کند بگوید، گوش کنید. اگر آن را نادیده بگیرید، ممکن است رفتار کودک تا زمانی که بتواند منظورش را بفهماند تشدید شود.

    بر ارتباط چشمی اصرار نکنید

    بزرگسالان موقع صحبت به چشمان یکدیگر نگاه می‌کنند. برای کودکان مبتلا به اوتیسم این کاری سخت است. برخی کودکان با تمرین یاد می‌گیرند که به نزدیکی چشمان شما (مثلا پیشانی‌تان) نگاه کنند، اما بعضی‌ها هیچ‌وقت این مهارت را به دست نمی‌آورند.

    هرگز کودک را مجبور نکنید که به چشم‌هایتان نگاه کند. برای اینکه ارتباط چشمی برقرار کنید، خم نشوید. به چشم‌هایتان اشاره نکنید که کودک را وادار به همراهی کنید. رفتار کودک را بپذیرید.

    هنگام صحبت با او، در استفاده از زبان ابتکار به خرج ندهید

    کودکان اوتیستیک چیزها را به طور عینی درک می‌کنند. اگر مکالمه‌تان را با شوخی، کنایه، اغراق یا ضرب المثل پیش ببرید، قطعا کودک را گیج خواهید کرد.

    مثلا به کودک نگویید: «چشمت رو ازش برندار.» ممکن است کودک برود و واقعا آن چیز را روبه‌روی صورتش نگه دارد. تا آنجا که می‌شود، عینی و مستقیم صحبت کنید تا کودک دقیقا بفهمد درباره چه چیزی صحبت می‌کنید.

    اگر حواستان پرت شد و چیزی غیرعادی گفتید، به کودک به خاطر اینکه کلمات شما را عینا درک کرده است، نخندید. بابت اشتباه خود عذرخواهی کنید و جمله را دوباره و طوری بیان کنید که منظورتان واضح باشد.

    تصور نکنید که کودک نمی‌تواند بشنود

    حتی کودکان اوتیستیکی که صحبت نمی‌کنند، ممکن است آنچه را که می‌گویید بشنوند و درک کنند. طوری درباره‌شان صحبت نکنید که انگار وجود ندارند یا ارزش توجه شما را ندارند. مستقیما با آن‌ها صحبت کنید یا اگر چیزی برای گفتن ندارید، اصلا چیزی نگویید.

    به آن‌ها خیره نشوید

    متخصصان توضیح می‌دهند که برخی افراد مبتلا به اوتیسم احساس می‌کنند مجبورند کارهایی غیرعادی انجام بدهند. آن‌ها ممکن است دست‌هایشان را تکان بدهند، به شکلی نامنظم بالا و پایین بپرند، چشمک بزنند یا صداهای غیرمعمول ایجاد کنند. این رفتارها به کودک کمک می‌کند هنگام بی‌تابی آرامتر شود.

    در مقابل میلی که به مشاهده دقیق این رفتارها دارید، مقاومت کنید. برخی از کودکان بزرگ‌تر ممکن است از آنچه انجام می‌دهند آگاه باشند و می‌توانند از واکنش شما خجالت‌زده شوند. بچه‌های کوچک‌تر ممکن است متوجه نگاه خیره شما شوند و احساس کنند سرزنش شده‌اند.

    نیازی نیست رفتارهای کودک را ثبت و ضبط کنید. فقط حضوری ملایم و غیرقضاوت‌گر داشته باشید. این بهترین راه برای پشتیبانی از کودک اوتیستیک است.

    منبع

  • اینجا و اکنون: دیدگاه من | مقاله‌ای از بتی جوزف

    اینجا و اکنون: دیدگاه من | مقاله‌ای از بتی جوزف

    برای مثال تعبیرهای ارائه شده از سوی وی از آنچه بیمار در جلسه می‌گوید ریشه می‌گیرد. او تاریخچه بیمار را در نظر دارد، اما اجازه نمی‌دهد این موضوع تعبیرهای وی را هدایت کند. تحلیل بر آن است که درک کنیم چرا چیزی اکنون و به این شیوه گفته می‌شود و چه تاثیری بر رابطه تحلیلی دارد.

    اصطلاح «اینجا» به آنچه در اتاق درمان بین تحلیل‌گر و بیمار رخ می‌دهد نظاره دارد، اما نسبت به واقعیت بلاواسطه بیمار در جهان واقعی‌اش و زندگی روزمره وی نیز بی‌تفاوت نیست. کلمه اکنون نیز به آگاهی از زمان بازمی‌گردد که تنها شامل گذشته و آینده نیست، بلکه بر وضعیت بیمار در لحظه تحلیل که دائماً در حال تغییر است نیز دلالت دارد.

    نویسنده معتقد است با کار روی زمان حال، بیمار به میزان بیشتری احساس لنگر انداختن می‌کند و بیمار و تحلیل‌گر می‌توانند آنچه را که در حال وقوع است، مشاهده کنند. برای مثال اینکه چگونه اضطراب بیشتر یا کمتر می‌شود یا چگونه دفاع‌ها بسیج شده یا کاهش می‌یابند. در این وضعیت هم بیمار و هم تحلیل‌گر به جای تمرکز بیشتر بر نظریه، حرکت و تغییر را مشاهده می‌کنند.

    اینجا و اکنون: دیدگاه من

    اگر بخواهم به گذشته حرفه‌ای خود نگاه کنم، متوجه می‌شوم که کار من به طور فزاینده‌ای بر آنچه میان بیمار و تحلیل‌گر در اتاق درمان روی می‌دهد متمرکز بوده است، یا به بیان دیگر کار من این‌گونه شروع شده است. امروز مایلم به شکلی خلاصه به این موضوع فکر کنم. آنچه در این میان واضح است این است که شیوه مذکور به بیمار و تحلیل‌گر اجازه می‌دهد احساس لنگر انداختن بیشتری داشته باشند.

    منظور من از کار کردن بر روی اینجا و اکنون چه به صورت کلی آن و چه به صورت امری لحظه‌ای، بر درک من از واقعیت روانی بیمار و تحلیل‌گر استوار است. در درجه اول مایلم تعبیرهایی ارائه دهم که بر آنچه بیمار در جلسه انجام داده یا می‌گوید استوار باشد و تاریخچه وی در پس ذهنم باقی بماند، در نتیجه از ارائه توضیحات کلی اجتناب کنم. بیمار ممکن است به من بگوید مادرش آنقدر شکننده بوده که حتی وقتی او (بیمار) سن کمی داشت نیز لازم می‌دانست مراقب مادرش باشد. در این موقعیت ممکن است تجربه‌ام از کار با وی این امر را بر من روشن کند که منظور بیمار من هستم، اما شک دارم که برای او مفید و برای من متقاعدکننده باشد که پیش از آن که این موضوع در جلسه آشکار شود، به آن اشاره کنم. اما این امر به من هشدار می‌دهد که بررسی کنم مثلاً آیا من زیادی با مراقبت حرف می‌زنم، یا لحنم زیادی ظریف بوده است و …، و اگر چنین است شاید او مرا به گونه‌ای آگاه یا ناآگاه این‌طور دیده است که به جای ارائه تعبیری سرراست، در حال طفره رفتن از گفتن نگاهم به او بوده‌ام. سپس این امر می‌تواند به من دیدگاه کلی‌تری بدهد. مثلاً ممکن است بفهمم در بیشتر جلسات من و بیمارم چنان مراقب حرف زدنمان بوده‌ایم که هر دوی ما احساس کرده‌ایم تعبیرها تنها «تعبیر» هستند و نباید بیش از حد جدی گرفته شوند و من در این امر با بیمار تبانی کرده‌ام.

    اما این اظهارات درباره مادری بسیار ضعیف همچنین می‌تواند واجد معانی دیگری باشد. برای مثال بیانگر چیزی باشد که وی از تجارب پیشین خود به دست آورده است و از این طریق نگذارد تحلیل‌گر واضح و شفاف باشد. این احتمالات مسیرهایی هستند که از طریق آن تلاش می‌کنیم بفهمیم در اینجا و اکنون چه چیزی در حال رخ دادن است و نه تنها معنای آنچه گفته می‌شود، بلکه این امر که چرا گفته می‌شود، چرا به این شکل گفته می‌شود و تاثیرات آن را دریابیم.

    هنگامی که ما از اصطلاح  اینجا و اکنون استفاده می‌کنیم، کلمه اینجا به آن چه میان دو فرد حاضر در اتاق می‌گذرد ارجاع دارد، اما علاوه بر آن بر واقعیت بلاواسطه و اغلب انضمامی فرد نیز دلالت دارد. برای مثال ممکن است بر بدن اتاق تحلیلگر متمرکز شود. این جنبه مخصوصاً بین بیمارانِ به شدت سایکوتیک قابل مشاهده است. برای مثال کودکی بیمار در نقطه‌ای از تحلیل خود تا حد زیادی از ورود به اتاق بازی ناتوان بود؛ اتاقی که روی دیوارهای آن خط‌نویسی کودک دیگری به جا مانده بود که شکل آتش‌فشان داشت. اینجا یعنی اتاق من برای او تبدیل به ابژه وحشت شده بود و هنگامی که وارد آن شد نیز به شدت مضطرب بود و تا حد امکان در برابر دیوار روبه‌رویی قرار می‌گرفت.

    مفهوم اینجا همچنین بر این امر نیز دلالت دارد که دنیایی بیرونی وجود دارد و من دوست دارم این ارتباط را جایی در پس ذهن خود حفظ کنم -و شاید لازم است آن را مدنظر داشته باشم- تا بتوانم درک کنم آنچه در اتاق درمان می‌گذرد چه پیامدی بر زندگی روزمره بیمار دارد. برخی بیماران به گونه‌ای ناآگاه در برابر این پیوند مقاومت خواهند کرد و نوعی pas de deux [1] عاطفی را با تحلیل‌گر ایجاد خواهد کرد. این امر نیز به خودی خود نیاز به درک و تفسیر دارد.

    اما هنگامی که درباره کلمه اکنون صحبت می‌کنیم، در حقیقت به درک فرد از زمان نیز اشاره کرده‌ایم و این کلمه نه تنها گذشته و آینده، بلکه بر آگاهی بیمار از وضعیت لحظه حاضر نیز دلالت دارد و امری پویا است که هرگز نمی‌توان آن را به شکل ایستا دریافت و لحظه به لحظه نیز در حال تغییر است. تحلیل‌گر در موقعیتی قرار دارد که شاهد جنبشی میان نیروهایی که در بیمار فعال‌اند می‌شود و به ارزیابی آن‌ها می‌پردازد. این عوامل خواه ناخواه در تحلیل‌گر نیز پاسخ‌هایی را برمی‌انگیزد که به درک وی از بیمار کمک می‌کند. از این زاویه خواست تحلیل‌گر برای درک تغییر در پویایی‌های بیمار بدون استفاده از مفاهیمی چون پیشرفت یا پسرفت -بلکه دیدن فرآیند به عنوان شیوه‌ای که بیمار اکنون عمل می‌کند- نوعی احترام به نیازها و دفاع‌های بیمار است.

    اینجا و اکنون دیدگاه من بتی جوزف

    من بسیار علاقه‌مندم تا جنبش موجود در جلسه را، مخصوصاً تداعی‌های بیمار و پاسخ‌های وی به تعبیرهای ارائه شده، بر اساس لحظه اکنون بازشناسی کنم. هنگامی که تحلیل‌گر تعبیری ارائه می‌دهد، موقعیت تغییر می‌کند. ممکن است بیمار پاسخ بدهد یا نه، اضطراب افزایش ‌بیابد و دفاع‌های جدید به سرعت بسیج شوند، یا این لحظه منجر به نوعی رهایی ‌شود، تنش کاهش ‌یابد و بیمار نسبت به درمانگر نوعی گرما (کشش) را احساس کند.

    ماهیت پاسخی که بیمار می‌دهد به ما کمک می‌کند تا درباره اضطراب بیمار بیشتر بدانیم. برای مثال ممکن است در پس آن یک دروغ وجود داشته باشد. نحوه جنبش جلسه همواره در حال تغییر است؛ تغییر در ماهیت دفاع‌ها و نیاز به آنان، تغییر در درک ابژه و تغییر در احساس نسبت به ابژه. بنابراین از فرصت دیدن یک فرم نصفه‌ونیمه برخورداریم که ممکن است به سوی یک تغییر با دوام روانی برود. مزیت دیگر تلاش برای درک بیمار و مسائل او در لحظه اکنون این است که به ما این امکان را می‌دهد تا به یکدیگر متصل شده و شروع به درک مقادیر اندک اضطراب یا هیجان کنیم و دریابیم [آن اضطراب یا هیجان] چگونه ایجاد شده یا انتقال پیدا می‌کند، چگونه انباشته شده یا از آن فرار می‌شود که این امر باعث می‌گردد بیمار بعدها دچار حملات اضطرابی شود.

    در اینجا باید تاکید کنم با اینکه توجه بر تغییرات لحظه به لحظه در جلسه تحلیل اهمیت بسیاری دارد، اما همچنین [این توجه دائمی] همواره ممکن است باعث شده تا بیمار احساس خطر، مورد آزار قرار گرفتن و گیر افتادن کند. طبیعتاً تحلیل‌گر باید سعی کند از این امر آگاه گشته و نسبت به وضعیت ذهنی بیمار، نیاز او به توضیح و کشش ذهنی‌اش حساس باشد.

     کار در اینجا و اکنون همان‌طور که توضیح داده‌ام، نه تنها بر آگاهی لحظه به لحظه بر وضعیت بیمار، که بر آگاهی بر وضعیت تحلیل‌گر و آنچه بر او تحمیل شده نیز مربوط است. من مثالی از هنگامی که یک تحلیل‌گر دریافت که از گفتن نظرش به بیمار می‌ترسد و طفره می‌رود، زدم. این امر برای من این معنا را می‌دهد که با وجود اینکه دانش نظری و تکنیکی ما ابزار کار ماست، توانایی ما در به رسمیت شناختن آنچه احساس و تجربه می‌کنیم و تردیدهای ما درباره تجربه خودمان -در حقیقت واقعیت روانی ما- اساسی‌ترین ابزار ماست. در غیاب این ظرفیت، ما با فقدانی مهم در ارتباط و درک بیمارانمان روبه‌رو هستیم.

    فروید انتقال را به عنوان جنبه‌هایی از تاریخچه بیمار می‌دانست که در رابطه بیمار و تحلیل‌گر تکرار می‌شوند. ملانی کلاین بیش از آن نشان داد که جنبه‌‎هایی بسیار ابتدایی از رابطه کودک و والدش درونی‌سازی شده و جهان درونی روابط ابژه‌ای ما را می‌سازد و جنبه‌هایی از این ابژه‌های درونی بر رابطه بیمار و تحلیل‌گر فرافکنی می‌شوند که این امر انتقال را می‌سازد.

    من پیشنهاد می‌کنم که ما در جلسه به گونه‌ای لحظه به لحظه تغییر می‌کنیم. از آنجایی که قادریم عناصر اساسی گذشته بیمار را در جلسه بازشناسی کنیم، قادریم دریابیم که گذشته او چگونه شکل گرفته است. یک مثال ساده این است که «تحلیل‌گر یک تعبیر ساده ارائه می‌دهد، اما این امر بیمار را به شدت مضطرب و خشمگین می‌کند و این ایده را مطرح می‌کند که تحلیل‌گر وی را سرزنش و مسخره کرده است. اما این پاسخ پرخاشگرانه برای درمانگر نه به عنوان یک سوتفاهم شدید، که به صورت نوعی فشار و تحکم در بیمار برای درک کردن معنا می‌شود.»

    اگر این وضعیت در تحلیل تکرارشونده باشد و تحلیل‌گر از این فشار آگاه شود، ممکن است به ما درباره تجربه فشاری که بیمار پیش‌تر، مثلاً در ارتباط با پدری که بر او فشار وارد می‌کرده یا لااقل کودک چنین تصور می‌کرده، ایده‌هایی بدهد و به این ترتیب درمی‌یابیم که کودک چگونه بر اثر خشم و ترس، پاسخی پرخاشگرانه به پدر داده است. این امر همچنین پدر را خشمگین‌تر می‌کند و هر دوی آن‌ها را در یک چرخه معیوب قرار می‌دهد. چرخه‌ای که در انتقال تکرار می‌شود، اما ممکن است بتوانیم آن را حل کنیم. بنابراین بخشی از تاریخ در برابر دیدگان ما از نو زنده می‌شود.

    بنابراین من می‌خواهم تلاش کنم تا بفهمم چه چیزی در زندگی بیمار گذشته است و از من خواسته شده است چه نقشی را بازی کنم. اگر آنچه درباره گذشته او می‌دانم به ذهنم بیاید و با لحظه اکنون مطابقت داشته باشد، آن‌ها را نیز در تعبیرهایم دخیل می‌کنم. این امر بدان معناست که تاریخچه فرد، تا آنجایی که ما درباره آن می‌دانیم، همواره در پس ذهن من است و مرا هدایت نمی‌کند. پیوند زودهنگام با تاریخچه می‌تواند یک حرکت دفاعی هم برای تحلیل‌گر و هم برای بیمار باشد. اما گمان می‌کنم در درازمدت درک آنچه برای فرد اتفاق افتاده است، معنای آن و مشارکت بیمار در این امر، تنها برای من به عنوان تحلیل‌گر اهمیت ندارد. این امر برای بیمار نیز بسیار مهم است، چرا که او احساس می‌کند در ذهن تحلیل‌گرش تداوم دارد و تاریخچه‌اش در ذهن اوست. من باور دارم که این امر به بیمار نوعی احساس انعطاف در درک و تعبیر خویش از تاریخچه‌اش ارزانی می‌کند و باعث می‌شود تا او احساس انسجام بیشتری بکند.

    همان‌طور که پیش‌تر اشاره کردم، فکر می‌کنم این مسئله تاثیر بزرگی بر کلیت تغییر روانی دارد. از نظر من تغییر روانی اساسی از طریق بینش بیمار نسبت به روشی که الگوهای قدیمی را به کار می‌گیرد به دست نمی‌آید، هرچند که این آگاهی ممکن است مهم باشد. تغییر روانی آن‌گونه که من فکر می‌کنم، به توانایی بیمار در احساس اینکه چرا و چگونه مانورها، اضطراب‌ها یا دفاع‌های خاصی را تجربه کرده یا در آن گرفتار شده است، بستگی دارد و این امر نه در تکرار کردن صرف گذشته، که در بازسازی آن در فضای انتقالی رخ می‌دهد.

    فرآیند بازسازی بر تحلیل‌گر نیز تاثیر خواهد گذاشت، زیرا او به سمت نقش‌های مختلفی که باید ایفا کند کشیده می‌شود و از آنجایی که او تحلیل‎گر است، باید نسبت به این امر آگاه باشد تا آنچه را که در حال رخ دادن و اجرا کردن است بر زبان بیاورد. من سعی کردم این فضا را با مثال ارتباط کودک با یک پدر قلدر نشان دهم. همان‌طور که بیمار ابژه را درونی می‌کند، تحلیل‌گری که تحکم نمی‌ورزد ممکن است عصبانیت کمتری را برانگیزد، اعتماد بیشتری به دست آورد و بنابراین به عنوان ابژه‌ای ملایم‌تر درونی شده و این امر به شل شدن چرخه معیوب قلدری و فشار منجر می‌شود. من معتقدم که این جنبه‌ای بسیار اساسی از دستیابی به تغییر روانی است؛ تغییراتی لحظه‌ای اما اثبات‌پذیر که در فضای انتقالی میان بیمار و تحلیل‌گر و در نتیجه در دنیای درونی بیمار رخ می‌دهند.

    می‌خواهم به مسئلۀ توضیحات تحلیلی بازگردم. آن‌ها نیز مانند تاریخچه بیان شده بیمار در پس ذهن من قرار دارند. من دوست ندارم به طور خاص به بیماری توضیح دهم که مثلاً چرا از دفاع خاصی استفاده می‌کند، مگر اینکه ببینم در انتقال اتفاق خاصی رخ داده است؛ مثلاً بیمار چگونه ساکت و گوشه‌گیر شده است و چه چیزی باعث آن شده یا چه چیزی از آن حاصل می‌شود. هدف من این است که به هردویمان نشان بدهم چه چیزی در حال رخ دادن است و پویایی و تحرک حاضر را مشاهده کنیم، نه اینکه توصیح تئوریکی به بیمار بدهم، حتی اگر صحیح باشد. اگر به بیماران خود توضیحات کلی بدهیم یا به آنان نشان دهیم که گذشته خود را تکرار می‌کنند، گمان می‌کنم در ذهن آنان تبدیل به کسی می‌شویم که قصد دارد آنان را تغییر دهد، به جای اینکه تحلیل‌گری باشیم که قصد دارد تلاش کند تا در لحظه وارد فضای ذهنی او بشود. هما‌نطور که پیش‌تر گفتم، گمان نمی‌کنم که تعبیرهای ما تنها به آنچه در اتاق می‌گذرد مربوط باشد، بلکه مایلم از این نقطه شروع کنم و شاید بعدها بفهمم و کمک کنم که بیمار نیز درک کند که چه ارتباطی بین فضای اتاق تحلیل و آنچه در زندگی‌اش و در مشکلات و امیدهای اساسی‌اش نهفته است، وجود دارد.

    در این مقاله کوتاه من بر اهمیت تحرک تاکید کردم و اینجا لازم است این نکته را اضافه کنم که ذهن تحلیل‌گر می‌تواند از آنچه در اتاق درمان می‌گذرد، به سوی جهان بیرون و گذشته نیز حرکت کند. اما من پیشنهاد می‌دهم که این درک باید از آنچه اینجا و اکنون می‌گذرد، آغاز شود.


    [1] pas de deux یک دوئت رقص است که در آن دو رقصنده، به طور معمول زن و مرد، باهم مراحل باله را اجرا می‌کنند.