مرکز تجربه زندگی

دسته: روان‌درمانی

مقاله‌های روان‌درمانی مجله‌ی تجربه؛ رویکردهای درمانی، فرآیند تراپی، رابطه‌ی درمانی و آنچه در اتاق درمان می‌گذرد — به زبان روشن و بر پایه‌ی منابع علمی.

  • غذا فقط خوردنی ساده نیست: تبیین روانکاوانه اختلال خوردن

    غذا فقط خوردنی ساده نیست: تبیین روانکاوانه اختلال خوردن

    اختلالات خوردن، به‌ویژه بی‌اشتهایی عصبی (آنورکسیا)، مسائلی پیچیده و چندبعدی‌اند که در تلاقی ذهن و بدن، هیجانات و شناخت، و روابط فرد با خانواده و جامعه قرار می‌گیرند. در این مطلب از مجله تجربه زندگی به ابعاد روانکاوانه این اختلالات می‌پردازیم.

    رویکردهای روان‌کاوی در بررسی این اختلالات نقشی اساسی ایفا کرده‌اند؛ به‌ویژه در درک عوامل ناخودآگاه و پویایی‌های درونی که رفتارهای بیمارگونه‌ی مرتبط با خوردن را شکل می‌دهند.

    از منظر روان‌کاوی کلاسیک، بی‌اشتهایی عصبی می‌تواند واکنشی دفاعی در برابر رشد و تمایلات جنسی دوران بلوغ تفسیر شود. طبق تحلیل فروید این اختلال نوعی مقاومت ناخودآگاه در برابر میل جنسی و شکلی از ملانکولیا (افسردگی) بود. او این رفتارها را با کشمکش‌های دهانی مرتبط می‌دانست که طی آن، فرد تلاش می‌کند نیازهای اولیه‌اش به محبت و مراقبت را با امتناع از غذا سرکوب کند. نظریه‌های اولیه‌ی روان‌کاوی بر مراحل دهانی رشد روانی ــ جنسی تأکید می‌کردند.

     

    Protogonus by Harriet Moutsopoulos

     

    مرحله‌ی رشد روانی ــ جنسیِ دهانی

    منبع اصلی لذت و تعامل کودک در این مرحله، دهان و حرکت‌های مرتبط با آن مانند مکیدن، گاز گرفتن و جویدن، در نظر گرفته می‌شود. نمونه‌ای از کودک در مرحله‌ی دهانی، کودکی است که از تغذیه با شیر مادر، مکیدن پستانک یا قرار دادن اسباب‌بازی در دهان لذت می‌برد. همچنین ممکن است کودک نیازها و خواسته‌هایش را با گریه یا فریاد بیان کند. محرومیت می‌تواند باعث تثبیت کودک در مرحله‌ی دهانی شود که در نتیجه‌ی آن، انرژی او بیشتر صرف دستیابی به ارضای دهانی می‌شود ــ نیازی که در دوران کودکی با کمبود آن مواجه بوده است.

     

     

    محرومیت احتمالاً به بدبینی منجر می‌شود؛ یعنی فرد باور دارد که نیازهایش برآورده نخواهند شد. انگار کودک به خود می‌گوید: «اگر نمی‌شود به والدین اعتماد کرد، پس به دیگران هم نمی‌شود اعتماد کرد.»

    این نگرش در آینده به ویژگی‌هایی مثل انفعال، خودکم‌بینی و حسادت می‌انجامد. از سوی دیگر، ارضای بیش از حد نیز می‌تواند کودک را در مرحله‌ی دهانی تثبیت کند. در این حالت، انرژی کودک صرف تلاش برای تکرار و حفظ شرایط ارضاکننده می‌شود که نتیجه‌اش بروز ویژگی‌هایی مثل ساده‌لوحی، خوش‌بینی افراطی و خودبینی است.

     

     

    غذا و روان

    نظریه‌های کارل آبراهام و آنا فروید نشان دادند که چگونه درگیری‌های مرتبط با مراحل ابتدایی رشد دهانی، نظیر احساسات متضاد عشق و نفرت، می‌تواند به بی‌اشتهایی عصبی منجر شود. این درگیری‌ها که اغلب حول میل به دریافت محبت از مادر و در عین حال، ترس از «بلعیدن» مادر به ‌عنوان یک «شیء بد» (Bad Object) شکل می‌گیرند، در پرخوری یا امتناع از خوردن نمود پیدا می‌کنند.

     

     

    با گسترش نظریه‌های روابط موضوعی، توجه به رابطه‌ی مادر ــ کودک به ‌عنوان عامل اصلی شکل‌دهنده‌ی این اختلالات افزایش یافت. روان‌تحلیل‌گرانی مانند ملانی کلاین و دونالد وینیکات به نقش تعامل نامناسب مادر ــ کودک و تأثیر آن بر تصویر بدنی و استقلال روانی پرداختند.

    کلاین به پرخاشگری و حسادت دهانی اشاره کرد و آن را عاملی در شکل‌گیری احساسات مخدوش نسبت به بدن و غذا دانست. وینیکات نیز مفهوم «محیط نگهدارنده» را مطرح کرد که در آن، مادر باید نیازهای کودک را به شکلی صحیح و حمایتی پاسخ دهد. در صورت فقدان این محیط، کودک درک درستی از نیازهای بدنی خود پیدا نمی‌کند و به تدریج به اختلالات خوردن مبتلا می‌شود.

     

    نظریه‌های مدرن می‌گویند اختلالات خوردن نمایانگر مبارزه‌ای روانی برای کسب استقلال، کنترل و خودمختاری‌اند. نظریه‌پردازانی مانند هیلدا بروچ نشان دادند که در تعاملات نادرست مادر ــ کودک، کودک توانایی تشخیص نیازهای بدنی‌اش را از دست می‌دهد و درنتیجه، دچار اختلال در درک بدن و تصویر خود می‌شود. این افراد در دوران بلوغ، با امتناع از غذا و کنترل شدید بر بدن، به دنبال بازپس‌گیری خودمختاری و احساس قدرت هستند.

    در دهه‌های اخیر، مدل‌های چندوجهی با ترکیب عوامل روان‌شناختی، زیستی، فرهنگی و اجتماعی، به شناختی جامع‌تر از اختلالات خوردن منجر شده‌اند. این مدل‌ها نشان می‌دهند که علاوه بر عوامل ذکرشده، فشارهای اجتماعی برای لاغری، انتظارات فرهنگی از بدن و تعاملات خانوادگی نیز در شکل‌گیری این اختلالات نقشی مهم ایفا می‌کنند. رویکردهای چندجانبه با ادغام عناصر روان‌تحلیلی و زیستی که عوامل محیطی، خانوادگی و اجتماعی را در کنار پویایی‌های درونی بررسی می‌کنند، درکی جامع‌تر از این اختلالات ارائه می‌دهند.

     

    نتیجه‌گیری

    به‌طور کلی، اختلالات خوردن نه‌تنها بازتاب کشمکش‌های درونی برای کنترل و هویت‌یابی‌اند، بلکه از فشارهای اجتماعی و خانوادگی نیز تأثیر می‌گیرند. این اختلالات نشان‌دهنده‌ی پیچیدگی تعامل میان سه عنصرِ بدن، روان و جامعه‌اند ــ جایی که غذا و خوردن به نمادهایی ناخودآگاه برای مقابله با اضطراب‌های مرتبط با رشد و فردیت تبدیل می‌شوند.

     

    شما می‌توانید با تکمیل فرم درخواست تراپی، از تراپیست‌های کلینیک تجربه زندگی کمک بگیرید.

     

    منابع

    A historical overview of the psychodynamic contributions to the understanding of eating disorders

    The language of psycho-analysis

    The psychoanalytic study of infantile feeding disturbances

  • افسانه‌های رایج درباره روانکاوی

    افسانه‌های رایج درباره روانکاوی

    روانکاوی: افسانه‌ها و واقعیت‌ها

    در حوزه‌ی روان‌شناسی رویکردهای کمی وجود دارند که به ‌اندازه‌ی روانکاوی مورد توجه و جنجال‌برانگیز بوده باشند. روانکاوی‌ که از آثار زیگموند فروید نشئت‌ گرفته، با گذشت زمان تکامل‌یافته و طی سال‌های متمادی در هاله‌ای از سوءتفاهم‌ها و باورهای نادرست قرار داشته است که اغلب ارزش و اثربخشی واقعی آن را تحت‌الشعاع قرار می‌دهند.

     

    Don’t knock it till you try it by Brooke DiDonato

     

    از باور به این‌که روانکاوی فرایندی بسیار زمان‌بر است تا تصور این‌که فقط بر روی آسیب‌های گذشته تمرکز دارد، این افسانه‌ها می‌توانند درک عمومی را تحریف کرده و افراد را از جست‌وجوی کمک مورد نیاز خود بازدارند. در این‌جا به رد افسانه‌‎های رایج و آشکار کردن واقعیت‌های این رویکرد درمانی خواهیم پرداخت و بر ظرفیت آن در مقابله با طیف گسترده‌ای از چالش‌های سلامت روان تأکید خواهیم کرد.

    هدف ما تاباندن نور بر این سوءتفاهم‌ها و ارائه‌ی درکی روشن‌تر از این است که چگونه درمان‎های روانکاوانه می‌توانند ابزاری قدرتمند برای رشد و بهبود فردی باشند.

     

    a long story by Brooke DiDonato

     

    افسانه: درمان با رویکرد روانکاوی بسیار زمان‌بر است.

    ماهیت ذهن و روان بشر پیچیده است و روانکاوی نیز در پی حل مسائل پیچیده ایست که هیچ راه حل ساده و آشکاری ندارند. درنتیجه حل و فصل آنها نیازمند فرصت و زمان است. این می‌تواند متناسب با هر شخص متفاوت باشد. نتایج تحقیقات نیز نشان داده است درمان های بلند مدت، نتایج بهتر و ماندگارتری داشته‌اند.

     

    شما می‌توانید مقاله‌ی «پایان روانکاوی» را مطالعه کنید.

     

    by Brooke DiDonato

     

    افسانه: در درمان روانکاوی تمرکز بر گذشته‌ی فرد است که به هر حال نمی‌توان آن را تغییر داد.

    روانکاوی بررسی نحوه‌ای است که فرد از طریق آن موقعیت فعلی خود را تجربه می‌کند. درک زمان حال به فرد این امکان را می‌دهد که تأثیر مشکل‌ساز تاریخچه و گذشته‌اش و همچنین امکان تجربه‌ی جدید در آینده را درک کند. نباید فراموش کرد که گذشته و آینده در اینجا و اکنون حضور دارند و این برای جلسات تراپی تحلیلی نیز صادق است.

     

    by Brooke DiDonato

     

    افسانه: درمانگران روانکاوی فقط دیگران، به ویژه مادران و پدران را مقصر می‌دانند.

    به‌عنوان یک فرد بالغ و بزرگسال می‌توانیم معانی‌ای را که دردناک بوده‌اند، نه با سرزنش والدین یا خود، بلکه با ایجاد درک، روشن‌بینی و پذیرش در زمینه‌ی تجارب مثبت تغییر دهیم.

     

    dearly departed by Brooke DiDonato

     

    افسانه: درمان روانکاوی افراد را به تحلیلگر وابسته می‌کند.

    وابستگی به‌عنوان بخشی از تراپی، اشتباه و مخرب جلوه داده شده است. مراجعانی که با احساس وابستگی خود راحت نیستند، در ایجاد روابط معنادار با دیگران مشکل خواهند داشت. درمانگران روانکاوی به افراد کمک می‌کنند تا بپذیرند که خواسته‌های مربوط به وابستگی نیز بخشی از مفهوم استقلال عاطفی‌اند.

     

    شما می‌توانید مقاله‌ی «تعریف دلبستگی و سبک‌های آن» را مطالعه کنید.

     

    no one holds you like your phone by Brooke DiDonato

     

    افسانه: درمانگران روانکاوی فقط می‌خواهند درباره‌ی رابطه جنسی صحبت کنند.

    درمان روانکاوی پذیرش آرزوها و تجربه‌ی جنسی را با نیازهای مربوط به ایمنی، درک عاطفی و ارتباط معنادار در روابط صمیمانه یکپارچه می‌کند.

     

    شما می‌توانید مقاله‌ی «هدایای فروید به ما» را مطالعه کنید.

     

    CHAIRS by Brooke DiDonato

     

    افسانه: روانکاوی برای مشکلات رفتاری کودکان یا نوجوانان فایده‌ای ندارد یا نمی‌تواند آن‌ها را درمان کند.

    درمان روانکاوی به کودکان و نوجوانان کمک می‌کند تا از نظر هیجانی خود را درک کنند، احساسات خود را با کلمات بیان کنند و رفتارهایی را کنترل کنند که باعث ناراحتی، آشفتگی و آسیب به خود یا دیگران می‌شوند.

     

    شما می‌توانید مقاله‌ی «روان‌درمانی کودک و نوجوان» را مطالعه کنید.

     

    Always blooming by Brooke DiDonato

     

    افسانه: درمان روانکاوی بیش از حد هزینه دارد.

    پرسشی که مطرح می‌شود این است که تراپی در مقایسه با چه چیزی هزینه‌ی زیادی دارد؟

    هزینه‌ی بستری شدن در بیمارستان، حبس، خودکشی، قتل، و رنج مزمن بسیار بیشتر از درمان روانکاوانه است که به جلوگیری از این پیامدهای پرهزینه‌ی آسیب‌رسان کمک می‌کند.

     

    شما می‌توانید مقاله‌ی «روانکاوی چگونه به کمک من آمد» را مطالعه کنید.

     

    the weight of a heavy mind by Brooke DiDonato

     

    افسانه: درمان روانکاوی فقط برای افراد «سالمِ نگران» مناسب است.

    یعنی افرادی که بدون هیچ مسئله‌ی پزشکی احساس می‌کنند که بیمار هستند (خودبیمارانگار).

    بسیاری از مشکلات شدید روانپزشکی که با استفاده از سایر روش‌های درمانی سلامت روان غیر قابل درمان بوده‌اند، با استفاده از اصول روانکاوی با موفقیت درمان شده‌اند. درمان روانکاوی ‌یکی از روش‌های درمانی سلامت روان است که می‌تواند مشاوره، دارودرمانی و خدمات اجتماعی را به طور مؤثری تقویت کند.

     

    self-isolating by Brooke DiDonato

     

    افسانه: روانکاوی «بر اساس نقاط قوت» نیست و فقط بر مشکلات تمرکز دارد.

    درمان روانکاوی به افراد کمک می‌کند تا قدرت هیجانی خود را گسترش دهند و توانایی تحمل، مدیریت و درک تمام احساسات خود را پیدا کنند. تاب‌آوری واقعی از توانایی قدردانی از احساسات مثبت و نقاط قوت شخصی ناشی می‌شود اما پذیرش و مدیریت احساسات به‌شدت منفی را نیز در بر می‌گیرد.

     

    شما می‌توانید مقاله‌ی «روانکاوی چگونه با صحبت‌کردن درمان می‌کند» را مطالعه کنید.

     

    you could go anywhere, but you won’t by Brooke DiDonato

     

    افسانه: روانکاوی یک روش «مبتنی بر شواهد» نیست.

    شواهد زیادی در ادبیات پژوهشی وجود دارد که درمان روانکاوی نه با هدایت یا دستکاری افکار و احساسات مراجع، بلکه با ایجاد فضای هیجانی و فرصتی برای کشف معنای جدید، عمل می‌کند.

     

    شما می‌توانید مقاله‌ی «روانکاوی: علم یا شبه علم» را مطالعه کنید.

     

    by Brooke DiDonato

     

    افسانه: درمان روانکاوی همیشه ادامه دارد و بی‌انتهاست؛ و فقط برای ثروتمندان مناسب است.

    درمان روانکاوی می‌تواند به کوتاهی چند جلسه یا برای مشکلات پیچیده‌ بسیار طولانی‌تر باشد. درمان با ‌هزینه کم نیز از طریق مؤسسات و کلینیک‌ها در دسترس است.

     

    شما می‌توانید مقاله‌ی «پایان روانکاوی» را مطالعه کنید.

     

    by Brooke DiDonato

     

    افسانه: درمان روانکاوی مستلزم این است که مراجع روی کاناپه دراز بکشد و به درمانگر نگاه نکند.

    درمان روانکاوی مدرن به مراجعان امکان می‌دهد تا بر اساس آن‌که کدام مؤثرتر است، روی صندلی بنشینند یا روی کاناپه دراز بکشند و کما اینکه جلسات آنلاین ویدیویی نیز برگزار می‎شود، الزامی برای روی کاناپه دراز کشیدن نیست.

     

    Now you can be everywhere by Brooke DiDonato

     

    افسانه‌های مربوط به روانکاوی اغلب ریشه در سوءتفاهم‌هایی دارند که درباره‌ی اصول و روش‌های آن شکل گرفته‌اند. با روشن ‌کردن این سوءتفاهم‌ها می‌توانیم عمق و گستردگی درمان‎های روانکاوانه را به‌عنوان یک روش درمانی ارزشمند در جهت بهبود سلامت روان درک کنیم.

    فارغ از رویکردهای منسوخ در حوزه‌ی سلامت روان، روانکاوی بینش‌های عمیقی درباره‌ی رفتار و هیجان‌های انسان ارائه می‌دهد و به افراد توانایی می‌بخشد تا پیچیدگی‌های خود را کشف ‌کنند و شناخت خود را پرورش دهند.

    شناخت واقعیت‌های روانکاوی نه‌تنها درک ما را تقویت خواهد کرد، بلکه تردید افرادی را که می‌توانند ازظرفیت دگرگون‌کننده‌ی آن سود ببرند، برطرف می‌کند و آن‌ها را تشویق به جست‌وجوی کمک خواهد کرد.

     

    برای دریافت درمان روانکاوانه همین حالا فرم درخواست تراپی را پر کنید تا کارشناسان پذیرش با شما تماس بگیرند.

     

    منابع

    https://www.sdpsychoanalyticcenter.org

    Washington Psychoanalytic Legislative Work Group, 2007

  • منشأ تنهایی از دیدگاه روانکاوی

    منشأ تنهایی از دیدگاه روانکاوی

     

    نویسنده: اوانجلیا گالانکی[2]

     

    مقدمه

    تنهایی[1] در حوزه‌ی روانکاوی، به­‌عنوان وضعیتی از تنها بودن، یک تجربه‌ی بنیادین بشری توصیف شده و دارای معانی متعددی است. از دیدگاه روانکاوانه، انزوا به‌­عنوان تجربه‌ی دردناکِ تنها بودن، موضوع انحصاری چند مطالعه شناخته شده است که چند دهه پیش منتشر شد و اخیراً هم بیشتر توسط درمانگران بالینی گسترش یافته است. بررسی خاستگاه‌­های تنهایی از دیدگاه‌های مختلف روانکاوانه، عمدتاً به سه دلیل زیر مناسب و مفید است:

    1. روانکاوی تأکید زیادی بر نقش تعیین‌کننده تجربیات اولیه زندگی دارد.
    2. مسئله‌ی بنیادی در بسیاری از مدل‌های روانکاوانه، رابطه‌ی پیچیده‌ی بین محدوده‌ی درونی/فردی و بیرونی/اجتماعی مربوط به تجربه‌ی انسان است، مسئله‌ای که ماهیت تنهایی است.
    3. رابطه‌ی گفته شده برای روانکاوی اهمیت زیادی دارد، زیرا به­‌عنوان یک روش درمانی، با هدف کشف لایه‌های ناخودآگاه شخصیت، مبتنی بر یک رابطه‌ی دو نفره است.

    در این مقاله، دیدگاه‌های روانکاوانه‌ی مختلفی در مورد منشأ این نوع تنهایی و سیر تکاملی آن در سال‌های اول زندگی موردبحث و ارزیابی قرار خواهد گرفت که در چهار بُعد سازمان‌دهی‌شده است:

    • ترس از تنهایی و اضطراب جدایی
    • خودِ تنها
    • تواناییِ تنها ماندن و نیاز به تنها بودن
    • ماهیت تنهایی با همراه فراخوانی شده

     

    در نهایت، نتیجه‌گیری‌ها و جهت‌گیری‌های آینده پیرامون ماهیت متناقض تنهایی متمرکز خواهد شد.

     

    ترس از تنهایی و اضطراب جدایی

    «تنهایی، منشأ بزرگِ وحشت در دوران نوزادی است»

    ویلیام جیمز

    ترس از تنهایی و اضطراب جدایی [3] با یکدیگر مرتبط هستند. اضطراب جدایی معمولاً زمانی به وجود می‌آید که از دست دادن یا ترس از فقدان یک رابطه عاطفی با یک شخص مهم دیگر وجود دارد. این اضطراب موجب ترس از رها شدن و تنها ماندن می‌شود. بنابراین، از همان ابتدای زندگی، انتظار می‌رود توانایی مقابله با اضطراب جدایی، ترس از تنهایی را کاهش دهد و بالعکس. در نتیجه‌ی برخورداری از ظرفیت تحمل تنهایی، اضطرابی قابل تحمل نسبت به جدایی و از دست دادن وجود خواهد داشت.

     

    ترس از تنهایی یک ترس جهان‌شمولِ انسانی در نظر گرفته می‌شود. زیگموند فروید (1963/1917) در مشاهدات معروفی که در ادامه می‌آید، اضطراب را با تنهایی و تاریکی مرتبط کرد:

    در کودکان اولین فوبیاهای مربوط به موقعیت‌ها، راجع به ترس از تاریکی و تنهایی است. موقعیت­های ترس از تاریکی غالباً در طول زندگی ادامه می‌یابد؛ ترس از تاریکی و تنهایی زمانی رخ می‌دهند که کودک غیبت یک فرد محبوب که از او مراقبت می‌کند را  احساس ‌کند، یعنی مادرش. زمانی‌که در اتاق کناری بودم، صدای کودکی را شنیدم که از تاریکی می‌ترسید و فریاد می‌زد: «خاله با من حرف بزن! من می‌ترسم!»، «چرا، چه فایده‌ای داره؟ تو که نمی‌تونی منو ببینی» کودک جواب داد: «اگر صحبت کنی، روشن‌تر میشه». بنابراین حس تمنا[4] احساس شده در تاریکی به ترس از تاریکی تبدیل می‌شود. (ص 407)

    تنهایی به اولین تجربه‌های اضطرابی مربوط می‌شود. بالبی (1973) اظهار داشت که مشاهده‌ی ذکر شده‌ی فروید «در قلب نظریه اضطراب او نهفته است». شکل اولیه‌ی اضطراب، به‌ویژه در دوران نوزادی، که نوزاد کاملاً در حالت درماندگی قرار دارد، ترس از جدایی از افرادی است که دوستشان داریم، از جمله مادر.

    در دیدگاه فرویدی، اضطراب در تنهایی و تاریکی ظاهر می‌شود، چراکه این دو موقعیت به معنای جدایی است و اگر در طول زندگی ادامه یابد، تبدیل به روان‌رنجوری می‌شود. صرف نظر از مدل اضطرابی که فروید اتخاذ کرد (اضطراب به‌عنوان تغییر شکل از لیبیدو تخلیه نشده یا اضطراب به­عنوان سیگنال خطر)، وی همواره اضطراب را با فقدانِ تروماتیکِ ابژه مرتبط می‌داند.

    فروید (195/1953) نوشت که «اضطراب در کودکان در اصل چیزی جز بیان این واقعیت نیست که آنها دارند از دست دادن کسی که دوستش دارند را احساس می‌کنند» (ص 224).

    در مقاله‌ی بعدی (فروید 1959/1926) می‌نویسد «اضطراب به‌­عنوان واکنشی به احساس از دست ‌دادن ابژه ظاهر می‌شود» (ص 137).

    در مسیر رشد، اضطراب با تهدید از دست دادن عشقِ ابژه[5] نیز تعیین می‌شود. فروید (1959/1926) بین اضطراب به‌عنوان واکنشی به خطرِ فقدان و دردِ سوگواری که واکنش به از دست دادنِ واقعی ابژه است، تمایز قائل شد. بنابراین، انزوا را می‌توان به‌عنوان تمنای دردناک برای ابژه‌ی از دست رفته یا فقدان عشق ابژه در نظر گرفت.

    خودِ تنها

    خودشیفتگی اولیه

     ابتدا فروید (1957/1914) خودشیفتگی (narcissism) را وضعیتی تعریف کرد که در آن ابژه‌ی جنسی سوژه، بدن خودش است. در این مرحله که خودکام­بخشی (autoerotism) نام دارد، نوزاد در مسیر یکپارچه‌کردن تصویر بدنی خود و تثبیت ایگو پیش می­‌رود و به‌وسیله‌ی لیبیدو (libido؛ انرژی روانی مرتبط با تکانه­‌های غریزی)، نیروگذاری (سرمایه‌گذاریِ) روانی می­‌کند. بعدها، فروید مفهوم خودشیفتگی اولیه (بعد ازخودکام­بخشی) را مطرح کرد. در این مرحله ایگو و اید، به مانندِ خود و ابژه، تمایزنایافته هستند. شکل­‎‌گیری روابط ابژه بعداً در زندگی اتفاق می‌افتد. پس از آن ممکن است واپس‌روی به خودشیفتگی اولیه به صورت یک همانندسازی خودشیفته‌وار با ابژه­‌ها رخ دهد،  مرحله­‌ای که به‌­عنوان خودشیفتگی ثانویه شناخته می‌شود. بنابراین، رشد به‌­عنوان تمایز تدریجی سوژه از ابژه، فرایند نیروگذاری روانی بر ابژه‌­ها (در ابتدا مادر)، و به عنوان کاهش قدرت مطلق در نظر گرفته می‌شود. ایگو لیبیدو (ego libido) و آبجکت لیبیدو (object libido) در تضاد هستند: افزایش یکی به معنای کاهش دیگری است.

    مقاله‌ی فروید پاسخ روشنی به این موضوع نمی‌دهد که آیا یک وضعیت اولیه بی‌­ابژه یا پیش­‌ابژه‌­ای وجود دارد و اینکه آیا خودکام­بخشی و خودشیفتگی اولیه مراحل مجزایی هستند یا خودشیفتگی اولیه مرحله­‌ای قبل از تشکیل شدن ایگو است. لاپلانش و پونتالیس (1973/1967) ادعا می‌کنند که خودشیفتگی اولیه مرحله‌ای بی‌­ابژه نیست، زیرا طبق تعریف شامل یک رابطه‌ی آیینه‌ای است (نارسیس افسانه‌ای عاشق تصویر خود یا تصویر خواهر دو قلویش بود). روانکاوان دیگر، روابط ابژه را از همان ابتدا موجود می‌دانستند. فربرن (1952) فرض کرد که لیبیدو از همان ابتدا ابژه‌جو است (و نه لذت‌جو). بالینت (1953) مفهوم ابژه‌ی عشق اولیه را در اوایل دوران نوزادی معرفی کرد. کلاین (1975) پذیرفت که نوزاد درست پس از تولد، وجود دیگری را به رسمیت می‌­شناسد و بیون (1967) گفت که پستان غایب در درون می‌تواند برای نوزاد دستگاهی برای فکر کردن به افکار باشد. با این حال، عدم تمایز یا دوگانگی اولیه بین سوژه و ابژه تقریباً پیش فرض اصلی تمام نظریه‌پردازی‌های کلاسیک روانکاوانه باقی ‌ماند.

    در نظریه‌ی فرویدی، روابط ابژه به عنوان یک ضرورت زندگی انسان ظاهر می‌شود. فرد نمی‌تواند در حالتی از انزوا برای تحقق آرزوی متوهمانه باقی بماند.

    فروید (1957/1914) نوشت:

    اگرچه خودگرایی نیرومند، محافظتی در برابر بیماری است، اما دست آخر باید شروع به عشق‌ورزیدن کنیم تا بیمار نشویم و اگر نتوانیم عشق بورزیم، لاجرم بیمار خواهیم شد.

    فروید در این مقاله در باب تمدن، انزوای داوطلبانه (voluntary isolation) را موردبحث قرار داد. او ادعا کرد که از بین سه منبع ناراحتی یعنی بدن، دنیای بیرونی و روابط انسانی، بزرگ‌ترین درد همیشه از روابط انسانی سرچشمه می‌گیرد.

    «ما به اندازه‌ی زمانی که عاشق هستیم در برابر رنج، بی­‌دفاع و آسیب­‌پذیر نیستیم. هرگز به‌اندازه‌ی زمانی که ابژه‌ی مورد علاقه‌ی خود یا عشق او را از دست داده‌ایم، عاجزانه غمگین نیستیم.»

    برای اجتناب از درد، خود را کنار می‌کشیم و در نتیجه­‌ی حالت آسودگی، خودمان به دنبال راه‌حل می‌گردیم. ممکن است یک دنیای شخصی بسازیم مثلاً از طریق کار کردن، نوآوری در هنر و علم، و لذت بردن از هنر و زیبایی یا تسلیم کردن خود به مواد مست‌کننده. اگرچه این کناره­‌گیری نوعی دفاع برای حفاظت از خود است، اما می‌تواند زمینه‌ای از آسیب روانی نیز باشد. بنابراین، فروید به این نتیجه رسید که بهتر است برای عضویت در جامعه‌ی انسانی تلاش کنیم.

    مانع محرک

    فروید (1955/1920) ابتدا مانع محرک را به­‌عنوان یک ساختار ذاتی توصیف کرد که برای نوزاد به‌­صورت «سپر محافظ در برابر محرک‌ها» عمل می‌کند. این محافظت در برابر محرک‌های مضر و توان­‌فرسا به‌عنوان عملکرد مهم‌تر برای نوزادِ آسیب‌­پذیر نسبت به دریافت محرک‌ها در نظر گرفته می‌شود.

    فروید (1955-1920) به این استعاره یک ویژگی بیولوژیکی-عصبی نسبت داده است. او آن را آستانه‌ای حسی و ادراکی برای محرک‌های ورودی می‌دانست. غشایی بیرونی که لایه‌های عمیق‌تری در زیر آن وجود دارد. این مانع محرک پیشرو واسطه‌ای بین نهاد و دنیای بیرونی است که بعدها ایگو (خود) نامیده شد. بنابراین مانع محرک، آستانه‌ای برای محرک‌های درونی نیز محسوب می­‌شود. بر همین اساس، تنش کاهش می‌یابد و تعادل حیاتی از طریق این مانع حفظ می‌شود.

    با این حال، ادغام مفاهیم بیولوژیکی و روانی منجر به سردرگمی در مورد مانع محرک شده است (اسمن 1983). دنیل استرن (1985) نسبت به این مفهوم انتقاد داشت؛ زیرا فروید آن را در چهارچوب حالت خودشیفتگی اولیه قرار داده بود، مفهومی که استرن با آن مخالفت کرد. نویسندگان دیگری در حوزه‌ی روانکاوی این مفهوم را دوباره اصلاح کرده‌اند. به گفته‌ی اسمن «مانع محرک» یک مکانیسم غربالگری درونی، انتخابی و بالغانه است.

    یک مکانیسم فعال با یک عملکرد خودتنظیمی دوگانه:

    1.  پذیرش محرک­هایی با نوع و شدت خاص
    2. دفع سایر محرک­ها، با توجه به درجه‌­ای که این محرک­ها به سازگاری ارگانیسم کمک می­کنند

    بر این اساس، مانع محرک به دنبال حفظ تحریک مناسب است (1971_گدیمن 1993 استن). این بدان معناست که نوزاد، هم به دنبال محرک‌ها است  و هم از آنها اجتناب می‌کند. اجتناب از محرک‌ها از طریق این ساختار ذاتیِ منحصربه‌فرد و محافظتی تسهیل می‌شود که توسط مادر ارائه شده و خود به‌­عنوان یک بازدارنده‌ی محرک عمل می‌کند (1963-خان،1965 بنجامین). جستجوی محرک‌ها در خدمت دلبستگی و اجتناب از محرک‌ها مقدمه‌ی دفاع و فردیت است (شاپیرو، استرن،1980) در اینجا می‌توان ظرفیت تنهایی را نیز اضافه کرد. بسیاری معتقدند که مانع محرک در طول زندگی وجود دارد و از یک مکانیسم بسیار منفعل به عملکرد پیچیده‌ی ایگو تبدیل می‌شود (فورست،1978، گدیمان 1971).

    شکاف در مانع محرک که در اثر نفوذ محرک‌ها ایجاد می‌شود را می‌توان تروما نامید. با این حال، تروما می‌تواند هم پیامد تحریک شدید و هم محرومیت از تحریک باشد. هر دو وضعیت می‌تواند شدید یا مزمن و همچنین فزاینده باشد. شیفتگی محرک و میل وافر محرک دو روی یک سکه هستند: در حالی که فرد مایل است اثر محرک را کاهش دهد، به طور مداوم به دنبال محرک‌های مشابه جدید است. آنچه معمولاً  از آن اجتناب می‌شود، رابطه‌ی انسانی به نفع سایر محرک‌ها است. بنابراین، ناتوانی فرد در جهت احساس رضایت، زمانی که خودش به‌تنهایی ممکن است نه تنها از محرومیت و از یک مانع محرک قوی ناشی شود، بلکه از یک مانع ضعیف و بیش از اندازه سنگین، تغذیه می­‌شود.

    کناره­‌گیری، در قالب یک روش که بهتر است تنها باشی (دلا خو کن به تنهایی)، به‌­عنوان یک پاسخ دفاعی ظاهر می‌شود. از نقطه نظر متن فوق‌الذکر، میل تحریک‌آمیز و بیزاری نسبت به تحریک (ولع فرار از تنهایی در حالی که در تلاش برای  محافظت از آن است) به یک پارادوکس کمتر گیج‌کننده تبدیل می‌شود.

    هم‌زیستی و درخودماندگی بهنجار  

    مارگارت ماهلر (ماهلر، پین و برگمن 1975) در نظریه‌ی جدایی-تفرد چنین فرض کرد که نوزاد بلافاصله پس از تولد، موجودی عمیقاً تنها و درمانده است. در دو ماه اول زندگی، یعنی مرحله‌ی درخودماندگی بهنجار، نوزاد در یک پوسته‌ی درخودمانده زندگی می‌کند که منجر به نابه‌سامانی نمی‌شود. مانع محرک، خودبزرگ‌بینی ناشی از ارضای نیازهای بیولوژیکی و کامروایی خیالی (که همگی دیدگاه‌های فرویدی‌اند)، نوزاد را از آگاهی راجع به تنهایی محافظت می‌کند.

    این ادعای بحث‌انگیز مبنی بر اینکه یک مرحله‌ی رشد طبیعی باید با اختلال درخودماندگی یکسان فرض شود، آغازگر مباحثات علمی بود. ماهلر در سال 1982 بیان کرد که این مرحله‌ای از سازگاری در زندگی خارج رحمی است که طی آن «نوزاد باید به تعادل حیاتی فیزیولوژیکی دست یابد، یعنی تنظیم درونی کافی در هماهنگی با ریتم‌های صوتی و ایمایی مراقب… هر نوزاد یک شریک فعال در گفت‌وگوهای اولیه است». ماهلر در یک تبادل نظر خصوصی با استرن در سال 1983، همچنین پیشنهاد کرد که مرحله‌ی درخودماندگی می­‌توانست بیداری نامیده شود (استرن 1985)، اصطلاحی که بسیار شبیه به احساس رو به رشد خود از استرن است. پاین (1994)، همکار ماهلر، درخودماندگی نسبی را توصیف می‌کند که او آن را «هماهنگی اولیه با محرک‌های فیزیولوژیکی درونی» می‌داند.

    براساس نظریه‌ی جدایی-تفرد تجربه‌ی نوزاد از ماه دوم زندگی، هم‌زیستی اجتماعی است. نوزاد از پوسته‌ی درخودماندگی خارج می‌شود و وارد یک وحدت دوگانه می‌شود، یعنی در یک حالت تمایزنایافته با مادر که با «توهم مرز مشترک» (ماهلر_ 1975) همراه است. ادغام (fusion) هم‌زیستانه که همراه با احساس همه‌توانی و قادر مطلق است، نوزاد را از آگاهی نسبت به جدابودگی (که با جدایی متفاوت است) و بنابراین از درک زودرس و ترسناکِ تنهایی محافظت می‌کند. در پرتو تحقیقات نوزادان، پاین (1994،2004) بیان کرد که این مرحله برای تجربه‌ی لحظات یکپارچه شدن (به عنوان مثال، عدم تمایز و بی‌مرزی) که می‌تواند در طول مراقبت پدیدار شود، حیاتی است (برای بحث در مورد تجربه‌ی یگانگی، به متن بعدی مراجعه کنید). در این صورت است که یکی شدن نه تنها برای نوزاد بلکه برای مادر نیز بسیار مهم می‌شود؛ و آن زمان است که یکی شدن به نوعی جداسازی می­‌رسد، که برای جفتِ مادر-نوزاد متفاوت است.

    انزوای اولیه، عدم ارتباط با خود و به حال خود بودن

    کار وینیکات نمادی در درک ریشه‌ها و اهمیت تحولی تنهایی است و همچنان بر تفکر معاصر پیرامون این موضوع در حوزه‌‌ی روانکاوی تأثیر می‌گذارد (می‌توانید به مفهوم اصطلاح بولا (1989) و نیز مفهوم انزوای شخصی در موقعیت پیوسته‌ی درخودماندگی دوران نوزادی آگدن (1994) مراجعه کنید).

    وینیکات (1988) وجود تنهایی اساسی را در ابتدای زندگی و در طول مرحله‌ی پیشااولیه‌ی رشد (pre-primitive)، معرفی کرد. این شامل یک تناقض است، زیرا حاکی از انزوا پیش از وابستگی است، یعنی نوزاد از وابستگیِ مطلق خود توسط مراقب آگاه نیست. این مفهوم همچنین دلالت بر خودشیفتگی، توهم قدرت مطلق و تمایزنایافتگی مادر و نوزاد دارد. انزوا به­‌عنوان یکی از مراحل اولیه در نظر گرفته می‌شود، نه به­‌عنوان مرحله اولیه‌ی مشخص؛ به این معنی که سایر مراحل اولیه‌ی ممکن، مثل همزیستی و اشتراک، نادیده گرفته نمی‌شوند (ایگن، 2008).

    خودِ بدون ارتباط در اولین سال زندگی ظاهر می‌شود. سپس تغییری در ادراک ابژه­‌های عشق، از ابژه‌ی ذهنی به ابژه‌ی عینی ادراک شده، یعنی از مرحله‌ی یکی بودن با مادر به مرحله‌ی جدا شدن از مادر، رخ می‌دهد (وینیکات، 1965). با استفاده از نمادها، جنسِ ارتباط از حالت ضمنی و مبهم به حالت صریح و ملموس تغییر می‌کند. نوزاد حوزه‌ی خود بزرگ‌بینی را ترک می‌کند و از ارتباط لذت می‌برد. اما دقیقاً در آن زمان یک هسته‌ی کاملاً خصوصی وجود دارد که ارتباط برقرار نمی‌کند و همیشه تنها می‌ماند، چراکه مجبور است تنها بماند.

    وینیکات نوشت:

    اگر چه افراد سالم ارتباط برقرار می‌کنند و از برقراری ارتباط  لذت می‌برند، واقعیت دیگر نیز به همان اندازه صادق است، اینکه  هر انسانی، فردی منزوی، همواره بدون ارتباط، ناشناخته و درواقع پیدانشده است (وینیکات، ص 187).

    این همان بازی قایم باشک است که در آن “پنهان ماندن لذت است؛ اما پیدا نشدن فاجعه” (وینیکات، 1965، ص 186). گرچه این نحوه‌ی ارتباط غیرکلامی نیست، اما برای همیشه بی­‌صدا، شخصی و نشانه‌ی زنده بودن است. به نظر می‌رسد این دیدگاه منعکس‌کننده‌ی تنهایی وجودی است.

     

    وینیکات (1965) همچنین بیان کرد که سلامت به معنای توانایی استفاده از عدم ارتباط به معنای ارتباط بی‌­صدا یا پنهانی با ابژه‌­های ادراک شده‌ی ذهنی و توانایی از دست دادن ارتباط با واقعیت مشترک با هدف احساس واقعی بودن، حفظ و تقویت خود واقعی است.

    در واقع، هرچه این عنصر بدون ارتباط (وینیکات 1965) بیشتر در معرض خطر آشکار شدن و تغییر قرار گیرد، دفاعی که ما برای مقابله با این تهدید به کار می‌بریم ابتدایی‌تر است، چراکه حفاظت از درونی‌ترین وجود و هستی، استقرار خود واقعی را تسهیل می‌کند. در این رابطه وینیکات را می‌توان به‌­عنوان پیشکسوت محققان بعدی که جنبه‌های مفید تنهایی را بررسی کردند، در نظر گرفت (برای بررسی، به کاپلان و بوکر، فصل یک مراجعه کنید).

    هر نوزاد انسانی یک خود واقعی دارد که از طریق حرکات بدنی خودانگیخته ظاهر می‌شود و توسط مادر به‌اندازه‌ی کافی خوب شناخته می‌شود. مادر آیینه‌ی نوزاد است، یعنی با حساسیت و اطمینان به نیازهای او پاسخ می‌دهد و در نتیجه رشد خود واقعی را در نوزاد تسهیل می‌کند (وینیکات 1971). نوزاد احساس زنده‌بودن می‌کند، یک ماهیت روان‌تنی، با تداوم هستی (وینیکات، 1985، 1965). این حالت خوش‌شانسی در ظرفیت نوزاد برای خلاقیت و استفاده از نمادها (مانند زبان، بازی نمادین، رؤیاپردازی) منعکس می‌شود که محتوای زمانی که به تنهایی سپری می‌کند را تشکیل می‌دهد.

    در ابتدای زندگی، محیط به نیازهای نوزاد پاسخ می‌دهد و بنابراین نوزاد حالتی از تنهایی بدون مانع را تجربه می‌کند، مرحله­‌ای از به حال خود بودن. نوزاد این تنهایی را با نشان دادن حرکات بدنی خودانگیخته پشت سر می‌­گذارد و محیط را کشف می­‌کند، بدون اینکه درک خویشتن را از دست بدهد. اما اگر محیط بر این نوع بودن نوزاد تأثیر بگذارد (مثلاً با دخالت یا تقاضای پذیرش یا واکنش ناسازگار)، تجربه‌ی بودن، بدون نیاز به واکنش مداوم تحریک خارجی، مختل می­‌شود. نوزاد به مرحله‌ی تنهایی خود باز می‌گردد، اما این تنهایی اکنون از دفاع‌های اولیه تشکیل شده است. شکافی بین خود واقعی، که باید از دستکاری شدید توسط محیط محافظت شود، و خود کاذب یا پذیرنده، رخ می‌دهد (وینیکات، 1985).

    وینیکات (1965) بعداً در تشخیص سبک­های عدم ارتباط صریح‌تر می‌شود. به غیر از عدم ارتباط ساده (نوعی سکون)، سبک­های عدم ارتباط فعال یا واکنشی وجود دارد. عدم ارتباط فعال شکلی از تنهایی داوطلبانه (بالقوه مفید) است، در حالی که عدم ارتباط واکنشی یک حالت آسیب‌­زا است که پیامد تداخل با محیط است. بنابراین یک مسئله تنها بودن است، یعنی شناخت و حفظ این هسته از خود، و مسئله‌ی دیگر جدا بودن، یعنی زندگی کاذب در دنیای خالی از ابژه­‌های واقعی.

    وینیکات به زیبایی این دنیای خصوصی را به تصویر می‌کشد:

    ما باید آن جنبه از سلامت را بشناسیم:

    خود مرکزی بدون ارتباط که برای همیشه ایمن از اصل واقعیت و نیز ساکت است.

    در اینجا ارتباط غیرکلامی نیست؛ بلکه مثل موسیقی آسمانی است، کاملاً شخصی.

    متعلق به زنده بودن است.

    و در سلامتی، به دلیل ارتباط است که به طور طبیعی پدید می‌آید.

     

    طرحواره‌ی بودن با خود

    مفهوم طرحواره‌ی بودن با خود (Schema-of-being-with-the-self)، توسط استرن (1994,1995) معرفی شد. این از مفهوم با خود ماندن وینیکات (1965) و آثار تاستین (1990) با کودکان اوتیستیک با عملکرد بالا الهام گرفته شده است. استرن (1994، 1995) یک مدل طبقه­‌بندی‌شده از رشد را معرفی کرد که بعدها بازنگری شد (استرن، 2000) شامل سه حس پیش­‌کلامی از خود– خود تکوینی، خود مرکزی، و خود ذهنی (یا بیناذهنی) – که همگی با هم و در تعامل با یکدیگر ظاهر می‌شوند (به جای اینکه به صورت متوالی رخ دهند).

    متاثر از تحقیقات نوزادان (مثل تروارثن، 1979)، استرن از دیدگاه دوگانگی اولیه[6] حمایت می‌کند، به این معنا که تبادل بیناذهنی از ابتدای زندگی حضور دارد یا اینکه خود از همان ابتدا با دیگری متمایز است و به‌تدریج شکل‌های جدیدی از ارتباط را توسعه می‌دهد. مرتبط با مفهوم تنهایی، «خود در حضور دیگری» (استرن، 1985، 2000) است که ما را به یاد مفهوم وینیکات از توانایی تنها بودن در حضور مادر می‌اندازد. این یک نوع تغییر یافته از «بودنِ خود همراه با دیگریِ خودتنظیم‌­شده» است و به تجربه‌ی نوزاد از تنها بودن با ادراکات، احساسات، افکار و اعمال خود در مجاورت فیزیکی مراقب اشاره دارد. حتی بیشتر مربوط به مطالعه‌ی تنهایی، طرحواره-بودن-با-خود است، که نشان دهنده نحوه بودن با خود، بدون دیگری در اطراف، “یک حالت شناور ذهنی، تنهایی” است (استرن، 1995، ص 108)، که طی آن فعالیت­های ذهنی صورت می گیرد، اما فرد به آنها توجه نمی­کند.

    استرن (۱۹۹۵) همچنین استدلال کرد وقتی تنها هستیم، “همیشه چیزی در حال وقوع است” (ص ۱۰۹)، مانند به طور عمدی طولانی کردن یک لحظه آرام به منظور حفظ حالت تعادل. این تکوین احساس است. این لحظه از تجربه زیسته، “راهی برای بودن با خود” یا بهتر بگوییم “راهی برای بودن یک بخش از خود با بخش دیگر خود” است. انگار که فرد عملیات پیچیده‌ی ذهنی خود را از دور مشاهده می‌کند، بدون دخالت، بدون نیاز به تکمیل یک تکلیف و ارائه‌‌ی محصول. این لحظه به دو صورت بین‌فردی است: «یک راه منفی برای بودن با کسی» است، زیرا آگاهی و مزاحمت‌ها را کاهش می‌دهد، و همزمان راهی است برای اینکه بخشی از خود با بخش دیگرش باشد.

    طرحواره‌ی “بودن با خود” همان ساختار طرحواره‌ی “بودن با دیگری” را دارد (استرن، ۱۹۹۵). هر دو طرحواره از مقادیر ثابت مشابه استفاده می‌کنند که حول اشکال احساسی ساخته می‌شوند، شکل روایتی به خود می‌گیرند و با انگیزه‌ها و عملکردهای بین‌فردی مشخص می‌شوند. «این تجربیات، زمان ذهنی را ساختار می‌بخشند، تقریبا همان‌طور که موسیقی می‌تواند. چنین ساختارسازی نه تنها سازماندهی می‌کند بلکه حس وجود داشتن را نیز تقویت می‌کند” (استرن، ص ۱۰۸).

    مفهوم بینا‌ذهنی از دیدگاه استرن (1985) که تحت تأثیر وینیکات قرار دارد، شامل پذیرش این ایده است که برخی تجربیات به دلیل عدم هم­آهنگی مادر، قابل اشتراک‌گذاری نیستند. شفافیت کامل روانی منجر به آسیب‌شناسی روانی می‌شود، همان‌طور که ناتوانی در اشتراک‌گذاری تجربیات منجر به بیگانگی و تنهایی می‌شود. ما از نوزادی، بین این دو قطب زندگی می‌کنیم. بودن با یک فرد خودتنظیم‌گر به معنای کشف مشترک تعادل بین افشای خود و حفظ حریم خصوصی است. در شرایط عدم سلامت بدنی، نبود هم­اهنگی از سوی مادر در نوزاد حس تنهایی غریب ایجاد می‌کند.

    از دیدگاه استرن، انزوا تنها زمانی احساس می‌شود که ابتدا اشتراک‌گذاری صورت گرفته و سپس از دست رفته باشد. در نهایت، با ظهور زبان در پایان سال اول زندگی (احساس خود و دیگری به صورت کلامی)، نوزاد بیش از پیش ممکن است ناتوانی در اشتراک‌گذاری برخی تجربیات را نه تنها با دیگران بلکه با خود نیز تجربه کند. به طور متناقض، زبان شکافی بین تجربه‌ی زیسته و تجربه‌ی بازنمایی‌شده ایجاد می‌کند و به این ترتیب به بیگانگی دامن می‌زند، در حالی که همزمان به نوزاد امکان می‌دهد تا حالت خود از «بودن با دیگران در صمیمیت، انزوا، تنهایی، ترس، حیرت و عشق» را به اشتراک بگذارد (استرن، صفحه 182). با ظهور عملکرد نمادین، حوزه‌ی خصوصی بین خود کاذب و خود واقعی شکل می‌گیرد؛ این حوزه شامل تمام تجربیاتی است که به اشتراک گذاشته نمی‌شوند، بلکه انکار هم نمی‌شوند. به این معنا که این تجربیات توسط زبان قابل دسترسی و از طریق تجربه قابل تغییر هستند.

    ظرفیت تنها بودن

    فورت-دا

    نوه‌ی فروید، پسر بچه‌ای ۱۸ ماهه، به‌طور مکرر بازی‌های زیر را انجام می‌دهد: او اشیای کوچک را برمی‌دارد و آن‌ها را به گوشه‌ی اتاق، زیر تخت یا جاهای دیگر پرت می‌کند و با صدای بلند کلمه «اُ – اُ – اُ – اُ» (بخشی از کلمه آلمانی «فورت» به معنای «رفته») را می‌گوید.

    او جلوی یک آینه بزرگ که تا کف زمین نمی‌رسد، می‌ایستد و سپس خم می‌شود تا خودش را پنهان کند. وقتی مادرش برمی‌گردد، به او با عبارت بچگانه‌ی «اُ – اُ – اُ – اُ» خوشامد می‌گوید. وقتی پدرش در مقابلش است، او یک اسباب‌بازی را می‌گیرد و اگر از آن عصبانی باشد، آن را پرت می‌کند و می‌گوید «برو جلو» و در غیاب مادرش، یک قرقره‌ی چوبی را که تکه‌ای نخ به آن بسته شده است، می‌گیرد و نخ را گرفته و آن را از روی تخت خود پرت می‌کند؛ وقتی ناپدید می‌شود، با تعجب می‌گوید «اُ – اُ – اُ – اُ» و سپس دوباره قرقره را می‌کشد و با شادی ظاهر شدنش را با کلمه «دا» (آنجاست) خوشامد می‌گوید.

    این بازی‌ها و بازی‌های مشابه دیگری توسط کودکان در سراسر جهان انجام می‌شود، اما این فروید (1920/1955a) بود که مشاهده رشدی نوه خود را به­‌عنوان دستاورد فرهنگی بزرگ کودک تفسیر کرد. این بدین معنا است که کودک از رضایت غریزی چشم‌پوشی می‌کند و قادر می‌شود غیبت مادر را تحمل کند. هر مادری با انجام بازی‌های پیکابو (peekaboo)[7] با نوزادش، به او کمک می‌کند که بداند غیبت او با دیداری مجدد همراه است. کودک ناپدید شدن و ظهور مجدد مادرش را به اجرا در می‌آورد و از انفعال تجربه به سمت فعالیت بازی حرکت می‌کند (فروید، 1920/1955a، ص 17).

    به نظر می‌رسد اصل لذت این بازی‌ها را برمی‌انگیزاند. کودک به‌تدریج می‌تواند بر درد جدایی خود چیره شود و حتی از این فعالیت لذت ببرد. در تمام این بازی‌ها، توانایی نوزاد در استفاده از نمادها، کارکردن از طریق تجربه و به یاد آوردن مادر و ظهور مجدد او، راهی اساسی برای مقابله با غیبت و تنهایی است که توسط کودکان در سراسر جهان استفاده می‌شوند.

    احساس اقیانوسی و تجارب یکی بودن

    مفهوم احساس اقیانوسی (احساس جاودانگی) توسط رومن رولان مطرح شد و فروید (1930/1961) در ارتباط با باورش به خودشیفتگی اولیه[8] در دوران نوزادی آن را مطرح کرد. او این احساس را به­‌عنوان «احساس ‘جاودانگی’، حس نامحدود و بی‌حد و مرز بودن» (صفحه ۶۴) و “احساس پیوندی گسست‌ناپذیر و یکی بودن با جهان خارج به‌­عنوان یک کل» (صفحه ۶۵) تعریف کرد. به تعبیر او، این احساس ممکن است در تنهایی رخ دهد مثلاً در تماس با خدا، طبیعت یا هنر یا در ارتباط بسیار نزدیک با فردی دیگر، مثلاً در عشق، جایی که انتظار می‌رود احساس تنهایی برطرف شود. یا ممکن است به شکل تجربه‌ی خلسه یا عرفان باشد. فروید (1930/1961) در تلاش برای فرمول‌بندی یک توضیح ژنتیکی از این تجربه، آن‌طور که خود آن را نامید، احساس اقیانوسی را نتیجه‌ی بازگشت به حالت خودشیفتگی اولیه، جایی که هیچ تمایزی بین درون و بیرون وجود ندارد، یا احیای خودشیفتگی بی حد و حصر می‌دانست. دیدگاهی که بعدها توسط ماهلر (ماهلر و همکاران، 1975) در توصیف تجارب یکپارچگی (همانطور که قبلاً ذکر شد) پذیرفته شد.

    اخیراً، استور (1988) بیان کرد که توانایی احساس اتحاد با دیگری مستلزم درجه بالایی از سازماندهی ایگو و یکپارچگی است. این یک تجربه‌ی حیاتی و بسیار ذهنی است که اثرات مثبت دائمی بر فرد دارد. گاهی اوقات، چنین تجربه ای ممکن است زندگی فرد را کاملاً تغییر دهد. دیدگاه فرویدی که احساس اقیانوسی را به­‌عنوان یک پس‌رانش (توهم بازگشت به شرایط نوزادی و به سعادت بهشت گمشده) توصیف می‌کند، کنار گذاشته شده است. استور فعالیت خلاقانه، اکتشافات علمی، تولد کودک، برخی از شکل­های تمرین‌کردن، سکوت و تنهایی را به‌عنوان محرک‌های اضافی برای این تجربه در نظر گرفت. دیدگاه مشابهی از رویارویی روانکاوی و تحقیقات روی نوزادان حاصل می‌شود: یکپارچگی تنها در صورتی امکان پذیر است که ابتدا یک احساس دست نخورده و محدود از خود (self) ایجاد شود (لاچمن و بیب، 1989). تجربه‌های یکی شدن، منعکس‌کننده‌ی ظرفیتی است که تنها پس از شکل‌گیری حس خود و دیگری به­‌دست می‌آید. منشأ تجارب یکی‌بودن و احساس پایدار از خود را می‌توان در اتصال اولیه‌ی مادر و نوزاد، هم­آهنگی و ترمیم وقفه در هم­اهنگی دنبال کرد.

    ظرفیت تنها بودن و ضرورت تنهایی

    تصور درخشان وینیکات (1965) از ظرفیت تنها بودن در مرکز نظریه‌پردازی رشدی و بالینی او و در مرکز بینش روانکاوانه در مورد تنهایی قرار دارد. این شامل یک پارادوکس است: «به‌عنوان یک نوزاد و کودکِ خردسال، این تجربه‌ شامل تنها بودن در حضور مادر است” (ص 30). مادر در ماه اول زندگی با نوزاد خود همانندسازی می‌کند، حالتی که اشتغال ذهنی اولیهی مادرانه[9] نامیده می‌شود و نوزادش را در آغوش می‌گیرد، حالتی به نام تعلق خاطر ایگویی یا ارتباط با ابژه. نوزاد به‌­تدریج، این مادر حامی را درونی‌سازی می‌کند و قادر به تحمل و لذت بردن از تنهایی می‌شود.

    هیچ کس واقعاً تنها نیست، زیرا همیشه کسی آنجاست، و تنها در این تنهایی پیچیده است که کودک می‌تواند خود واقعی خود را آشکار کند.

    این جنبه از تصور وینیکات را می‌توان به‌­عنوان ضرورت تنها بودن در نظر گرفت، اگرچه او به صراحت بین ظرفیت و ضرورت تمایز قائل نشد (شاخت، 2001). ضرورت تنها بودن در عباراتی مانند موارد زیر توضیح داده شده است (وینیکات، 1965):

    «فقط در هنگام تنهایی (به معنای بودن در حضور کسی) ا‌ست که نوزاد می‌تواند زندگی شخصی خود را کشف کند» (ص. 34).

    ظرفیت تنها بودن به­عنوان نشانه اصلی بلوغ عاطفی تلقی می­شود و توسط همه‌ی افراد به دست نمی‌آید، در حالی که ضرورت تنهایی امری جهان‌شمول است.

     

    وینیکات (1965) توصیف جامعی از آنچه می‌توانیم «تنهایی در سال‌های اول زندگی» بنامیم ارائه کرد:

    «نوزاد می‌تواند به شکلی گسسته و نامنسجم دست و پا بزند و در وضعیتی باشد که هیچ جهت‌گیری‌ وجود ندارد، به‌گونه‌ای که بتواند برای مدتی بدونِ واکنش به عوامل بیرونی یا آنکه به سوی اشتیاقی حرکت کند، وجود داشته باشد. (ص 34)

    او همچنین این ادعای رشدی را مطرح کرد که بسیاری از افراد قبل از پایان دوران کودکی می‌توانند از تنهایی لذت ببرند و برخی از کودکان حتی ممکن است به تنهایی به­‌عنوان با ارزش‌ترین دارایی اهمیت دهند (وینیکات، 1965، ص 61). هنگامی که در مورد خود بدون ارتباط بحث می‌کند، به صراحت توانایی تنهایی را با توانایی تمرکز روی یک کار، هدف اصلی رشد در دوران کودکی مرتبط می‌کند (وینیکات، 1965).

    وضعیت “من تنها هستم” از سه مرحله رشدی عبور می‌کند. اولین فاز، من، فاز ادغام یا واحد فردی است؛ من شامل هر چیز دیگری است که من نیستم (وینیکات، صفحه ۶۱، 1965). بعد از آن “من هستم” که نشان می‌دهد نوزاد وجود دارد، زنده است، اگرچه هنوز آسیب‌پذیر یا حتی در توهم است؛ او دارای ارتباط با واقعیت (آنچه که من نیستم) است و از طریق مکانیسم‌های تحلیلی و فرافکنی، قادر به اشتراک گذاری است. اشتراک گذاری به این معنا که وجود او توسط دیگران شناخته می‌شود. و در نهایت، “من تنها هستم” می‌آید، که از آگاهی نوزاد نشئت می‌گیرد که یک مادر قابل اعتماد برای او وجود دارد. با این دیدگاه تنهایی می‌تواند به عنوان نتیجه‌ای از مرحله “من هستم” (یک موازی نزدیک به موقعیت افسرده کلاین (۱۹۷۵) درک شود. نوزاد، حتی در شرایط مساعد، ممکن است در اشتراک گذاری با شکست مواجه شود، که شکست اصلی این است که او را نمی‌بیند یا تشخیص نمی‌دهد که وجود دارد یا توسط مادر درک نمی‌شود. بنابراین، تنهایی با شناخت وجود، از طریق به اشتراک گذاشتن خود، کاهش می‌یابد.

    شرط لازم برای توسعه ظرفیت تنها بودن، انتقال از ارتباط با ابژه‌ به استفاده از ابژه است. وینیکات (1971) این انتقال را شاید سخت‌ترین وظیفه رشدی می‌داند، به اندازه‌ای که توانایی تنها بودن را به­عنوان یکی از نشانه‌های اصلی رشد عاطفی می‌بیند. این شرط مستلزم این است که فرد ابژه را خارج از کنترل همه جانبه خود قرار دهد. به عبارت دیگر، این فرض را دارد که شناخت ابژه به­عنوان یک موجودیت جداگانه، با زندگی مستقل خود در جهان اشیا، وجود دارد. برای این که روند به صورت موفقیت‌آمیز انجام شود، ابژه باید از نابودی توسط فرد جان سالم به در ببرد. حتی در این حالت مساعد، “هزینه باید پرداخت شود”، بنا بر گفته وینیکات (1971، صفحه ۹۰)، بدون روشن‌شدن بیشتر در مورد اینکه این هزینه چیست (اگرچه در جای دیگری (ص ۴۱) به درد اشاره کرده است). می‌توان فرض کرد که هزینه، تنهایی اساسی وجود انسان است. اگرچه این تجربه‌ای اجتناب ناپذیر است، اما می‌توان تا حدی با ایجاد دنیای مشترکی از ابژه‌ها با تنهایی مقابله کرد که با آن سوژه می‌تواند وابستگی متقابل بالغی ایجاد کند، ویژگی‌های جداگانه و متمایزی که سوژه را غنی می­کند.

    ظرفیت نوزاد برای تنها ماندن – ظرفیتی که در طول زندگی ایجاد می‌شود – تا حد زیادی به ظرفیت مادر برای تنها بودن بستگی دارد. مشغله اولیه مادری، یعنی احساس اختصاص کامل مادر به نوزاد تازه متولد شده، به تدریج فروکش می‌کند. برخی از شکست‌ها در سازگاری مادر با نیازهای نوزاد اجتناب‌ناپذیر هستند و این سرخوردگی تدریجی ممکن است سودمند باشد اگر بر اساس توانایی رشد کودک برای مقابله با ناامیدی رخ دهد. تجربیات تنهایی مادر در گذشته، از جمله خاطرات او از تنهایی و مورد مراقبت قرار گرفتن، به این تنهایی مشترک (Solitude à deux) که توسط وینیکات (1965) به شرح زیر توصیف شده است، کمک می­کند:

    “ارتباط با ایگو (ego) به رابطه بین دو نفر اطلاق می‌شود که یکی از آنها در هر حال تنهاست. شاید هر دو تنها باشند، اما حضور هر یک برای دیگری مهم است. (ص 31)”

    بنابراین، اکنون می‌توان بین کناره‌گیری و تنهایی خوش‌خیم تمایز قائل شد. کناره‌گیری، دفاعی در برابر ترس یا اضطراب گزند و آسیب و در برابر خطر بالقوه از دست دادن هویت با چیزی است که فرد از آن کناره گیری می‌کند. تنهایی خوش‌خیم نشان‌دهنده تحمل دوسوگرایی و توانایی تقسیم تنهایی است، یعنی توانایی تنها بودن در حضور فرد دیگری که او نیز تنها است و تنها تصور می‌شود.

    هم­نشین­‌های تنهایی

    ابژه­‌های انتقالی و پدیده‌های انتقالی

    وینیکات (1958، 1971) یک فضای میانی از تجربه کردن را پیشنهاد داد که واقعیت درونی و زندگی بیرونی هر دو را در برمی‌گیرد – و به نزدیکی با توانایی تنهایی مرتبط است. این ناحیه یک فضای بالقوه بین سوژه و ابژه‌ای است که خارج از کنترل مطلق سوژه است. این «یک قرارگاه برای فردی است که درگیر وظیفه‌ی دائمی حفظ واقعیت درونی و بیرونی به صورت مجزا است.» (وینیکات، 1971 ص.2).

    در این حوزه، ابژه‌­های انتقالی (Transitional objects) و پدیده‌‌ی انتقالی (transitional phenomena) در ابتدای زندگی ظاهر می‌شوند و پس از آن استفاده از نمادها و بازی و در نهایت فرهنگ دنبال می‌شود. ابژه‌ی انتقالی ممکن است انگشت شست، پستانک، پتو، خرس عروسکی، عروسک یا بعداً یک شیء سخت باشد. پدیده‌های انتقالی نسبتاً نامشهود هستند، حالت‌هایی مانند صداهای (موسیقی) نوزاد، حرکات ریتمیک و سایر عادات و آیین‌ها که معمولاً در زمان قبل از خواب ظاهر می‌شود. به‌عنوان مثال، یک ماشین اسباب‌بازی که به‌طور پیوسته در دسترس کودک است. والدین استفاده از ابژه‌های انتقالی را تصدیق می‌کنند (آنها فرزندان خود را تشویق به استفاده از آنها می‌­کنند) به این معنا که آنها اجازه‌ی تجربه‌ی توهم را می‌دهند. ابژه‌ها و پدیده‌های انتقالی سالم و جهان‌شمول محسوب می‌شوند. آنها بخش قابل توجهی از زمان تنهایی را در دوران نوزادی و کودکی تشکیل می‌دهند، و همچنین راهی برای مقابله با درد تنهایی حتی در کودکی‌اند، همان‌طور که وینیکات (1958) بیان کرد:

    الگوهای ایجاد شده در نوزادی ممکن است در دوران کودکی دوام یابند، طوری که ابژه‌ی دلچسب اصلی در زمان خواب یا زمان تنهایی یا حتی وقتی حالت افسردگی تهدیدکننده است، ضروری باشد. (ص 232)

    ابژه‌های انتقالی و پدیده‌ انتقالی اولین جلوه‌های بازی، بازی مشترک و خلاقیت هستند. با بالا رفتن سن، معنای خود را از دست می‌دهند و در سراسر تجربه‌ی فرهنگی پراکنده می‌شوند. کودکان هنگام بازی‌، در حضور مادر و در تنهایی، کارهایی را در زمان و مکان انجام می‌دهند و احساس کنترل بر جهان بیرونی را تجربه می‌­کنند. بازی‌کردن هم به معنای پیوستن و هم  جداشدن است. اگرچه کودک ارتباط درون با بیرون را تجربه می­‌کند، اما همان زمان به وضعیت نزدیک به عقب‌­نشینی (وینیکات، ۱۹۷۱) می‌رسد، مشخصه‌ی آن دل‌مشغولی و حس از دست دادن بدون از دست دادن ابژه‌ی درونی‌شده‌ با مادر است. کودک قادر است وضعیت نامنسجم و گسسته‌ی خود را فراموش کند، زیرا مادر توانسته است او را تنها بگذارد و چون مادر در دسترس است «به یاد آورده می‌شود بعد از آنکه در حال فراموشی‌ست» (وینیکات، ص ۴۸).

    شخص و تجربه‌ی فرهنگی یک واحد را تشکیل می‌دهند. بازی خلاقانه، در سال‌های اول زندگی، پیش‌درآمدی برای ظرفیت بهره‌گیری از میراث فرهنگی و مشارکت در آن است. علاقه به دنیای بی‌جان ممکن است به‌عنوان یک مدل ارتباطی با ابژه نقش مهمی در خودتنظیمی داشته باشد. وینیکات (۱۹۷۱) به درستی فضای احتمالی را به‌­عنوان محدوده‌ی نامحدود جدایی توصیف می‌کند (ص ۱۰۸)، که می‌تواند با بازی پر شود، طوری که درد یا به عبارت دیگر جدایی خود، به طور مؤثر حل و فصل شود. در این خط فکری، اضطراب جدایی نشان‌دهنده‌ی انکار جدایی و ناتوانی در تنها بودن است. وینیکات (۱۹۵۸) مورد یک پسر هشت‌ساله را شرح داد که بعد از افسردگی مادر و جدایی واقعی از او به منظور انکار ترس جدایی از مادرش به صورت وسواس‌­گونه از یک ریسمان استفاده می‌کرد تا چیزها را به هم وصل کند. اگر محیط خانوادگی این فضای بی‌پایان فرصت‌ها برای خلاقیت را تسهیل کند، جدایی به‌تدریج به یک شکل سازشی منحصربه‌فرد با گذشته، حال و آینده‌ی فرهنگ او تبدیل می‌شود.

    بازنمایی تعاملات تعمیم‌یافته و همراه فراخوانی­‌شده

    استرن (1985) دوره‌های 2 تا 6 ماهگی را به­‌عنوان اجتماعی‌ترین دوره‌ی زندگی تعریف کرد. در این زمان، نوزاد حس خود هسته­‌ای (core self) و روابط هسته‌­ای را تجربه کرده و تجربه‌ی بودن خود با دیگری را سازماندهی می‌کند. این بودن با خود که تنظیم‌کننده‌ی دیگری است، منبع بازنمایی­‌های تعاملاتی است که تعمیم یافته است (RIGs) و بازنمایی‌های ذهنی رویدادهای تعمیم‌یافته از مواجهه‌ی زندگی با دیگران هستند. حافظه‌ی رویدادی نقشی مرکزی در اینجا ایفا می‌کند. هر بار که چنین بازنمایی­‌ای فعال شود، نوزاد یک همراه فراخوانی شده در ذهن دارد که ممکن است به­‌عنوان یک محافظ در برابر تنهایی در نظر گرفته شود. همراهان فراخوانی شده می‌توانند تمام طول عمر فعال شوند. استرن نوشت:

    به خاطر حافظه، ما به‌ندرت تنها هستیم، حتی (به خصوص) در طول نیمه‌ی اول از سال اول زندگی. نوزاد برخی اوقات با همراهان واقعی خارجی و تقریباً همیشه با همراهان فراخوانی شده در تعامل است. رشد، نیازمند یک گفتگوی مداوم، معمولاً ساکت، بین این دو است. (ص 118)

    از این لحاظ، تنهایی همواره سرشار از ازدحام است. نوزاد برای مدتی تنهاست، با یک اسباب‌بازی که مادر قبلاً آن را زنده کرده یا شخصیت داده است بازی می‌کند. این اسباب‌بازی به یک شخص خودتنظیم‌کننده تبدیل شده است، یک همراه واقعی در تنهایی. خود (self) تنها و هم‌زمان اجتماعی است، زیرا تجربه نوزاد ” تجربه من با دیگری” است (استرن، 1985 ، ص 115)، و نه یک تجربه‌ی ما یا تجربه ادغام، چه دیگری یک دیگری واقعی باشد یا همراه فراخوانده شده.

    همراهان خیالی

    در زندگیِ بسیاری از کودکان نوپا و پیش‌دبستانی، یک همراه خیالی وجود دارد. این همراه یک شخص یا حیوان نامرئی است که توسط کودک خلق شده است و مدت زمان زیادی با آن صحبت و بازی می‌کند، گویی این همراه واقعی است. همچنین می‌تواند یک ابژه­ای باشد که بصورت واقعی به آن جان داده است (مثلا یک عروسک). در میان تفسیرهای روانکاوانه مختلف از کارکردهای رشدی این خلاقیت، تفسیری است که بر اهمیت آن در مبارزه کودک با تنهایی تأکید می‌کند (بندر و ووگل، 1941؛ بنسون و پرایر، 1973؛ ناگرا، 1969). غفلت و طرد کودک؛ تغییر توجه مادر به چیزی دیگر، مانند زمانی که یک برادر یا خواهر متولد می‌شود؛ و عدم داشتن هم‌بازی‌های واقعی قبل از اینکه کودک به مدرسه برود، برخی از منابع رایج تنهایی و دلایل ایجاد یک همراه خیالی هستند. کمبودی در زندگی کودک، یک زخم روانی خود شیفته‌وار کمابیش جدی، با این تخیل جبران می‌شود. داستان یک پسر ۱۰ساله، تک‌فرزند که تجربه مرگ یک برادر یا خواهر، ترک‌شدن توسط پدر و غفلت از سوی مادر را تجربه کرده بود، در ادامه آورده شده است (بندر و ووگل):

    داشتم بازی می‌کردم و یک روز به نظر می‌رسید که یک برادر و یک خواهر داشتم – جان و مری. آنها زمانی می‌آیند که من خیلی تنها هستم، نه زمانی که با پسرها بازی می‌کنم. آنها خیلی شبیه من هستند. برادرم 9 ساله و خواهرم ۱۰ساله هستند. آنها بسیار زیبا هستند. با من بازی می‌کنند و فقط در مورد بازی‌ها و جایی که من هستم صحبت می‌کنند. آنها می‌پرسیدند چرا همیشه بد بوده‌ام. آنها می‌گویند اگر همیشه بد باشم و هرگز خوب نباشم، دیگر نمی‌آیند. وقتی همیشه تنها هستم، آنها برای من آرامش زیادی دارند. (ص 59)

     

     

    همراه خیالی معمولاً دارای ویژگی‌های خوبی است: او مهربان، باهوش، قوی، دوست‌داشتنی، مرتب، مطیع و در نتیجه مورد قبول والدین است (ناگرا، 1969). از طریق این خلق‌کردن، کودک در دوره‌ای که قدرت مطلق کودکی فروکش می‌کند، ازبین‌رفتن تدریجی تصاویر ایده‌آل والدین رخ می‌دهد و واکنش‌های سوگواری ظاهر می‌شود، احساس می‌کند که مورد پذیرش و محبت والدین قرار می‌گیرد. همدم خیالی را می‌توان به‌­عنوان یک نگهبان خودشیفته‌وار و یک خود انتقالی برای همه‌ی کودکان، مستقل از دوره‌ی رشد آنها، به­‌عنوان وسیله‌ای برای کاهش تنهایی معمول و مزیت تنهایی اجتناب‌ناپذیر، در نظر گرفت.

    نتیجه‌گیری و جهت‌گیری‌های آینده

    تقدم پارادوکس

    دیدگاه‌های مختلف روانکاوی در مورد تنهایی به معنای احساس تنهایی ارائه و مورد بحث قرار گرفت. این دیدگاه‌ها به مدل‌های متفاوتی مانند محرک/ساختار فرویدی و مدل روابط ابژه تعلق دارند. در بیشتر آنها، نوزاد به‌­عنوان موجودی درمانده اساساً تنها و در عین حال تمایز نیافته به تصویر کشیده می‌شود. کارکرد اصلی این عدم تمایز بین نوزاد و دنیای ابژه­‌ها، از نوزاد در برابر ادراک تنهایی یا وابستگی کامل به مراقب محافظت می‌­کند، بنابراین به ایجاد احساس همه‌توانی یا وهم کمک می­‌کند. فرد در حال رشد به‌تدریج از ساحت خودشیفتگی کمابیش عمیق، پوشش و تنهایی کمابیش غیرقابل نفوذ، به درونی‌سازی روابط یا ابژه‌­های خوب حرکت می‌کند، طوری که هنگام تنهایی قادر باشد احساس تنهایی نکند. منطقی است که روانکاوی، با تأکید بر رابطه‌ی دو نفره، ترس از تنهایی را یکی از ترس‌های طاقت فرسا می‌داند. بعضی از نویسندگان (با تغییرات قابل توجه) وجود یک خود هسته‌­ای خصوصی، کمابیش تنها، ضرورت یا بدیهی بودن تجربیات جداشدن و تنهایی را از اوایل دوران کودکی تشخیص می‌دهند. عدم احترام به تنهایی نوزادان به اندازه‌ی تجربه‌ محرومیت از رابطه در این دوره سنی آسیب­‌زا است. حق زندگی در “تنهایی باشکوه” (فروید، ۱۹۱۴/۱۹۵۷، ص. ۲۲) و خطرات محرومیت از تنهایی نیز تأیید شده است.

    تمایزی بین تنهایی فعال/ارادی و تنهایی واکنشی/دفاعی وجود دارد. با این حال، تنهایی به­‌عنوان یک موضع دفاعی، موضوعی نه چندان واضح است و نیازمند بینش بیشتر است. در مورد میزان فعالیت یا انفعال نوزاد در زندگی انفرادی او بین نظریه‌پردازان تفاوت‌هایی وجود دارد. تنهایی، از جمله عقب‌نشینی در برابر دردهای نهفته در روابط انسانی است. با این حال، تلقی می‌شود که زمینه‌ی خوبی برای پرورش اصالت، خلاقیت و روابط واقعی فراهم می‌کند، اگرچه تعداد کمی از نویسندگان روانکاوی به این موضوع و همچنین به کارکرد ساده‌ی ترمیمی تنهایی توجه کرده‌اند. قطبیت یا تضاد بین اضداد (به‌عنوان مثال، انگیزه‌های لذت‌جویی در مقابل انگیزه‌های ابژه‌جویی، جدایی در مقابل ادغام، وابستگی در مقابل استقلال، منحصربه‌فرد بودن در مقابل شباهت/تطابق، حریم خصوصی در مقابل اشتراک‌گذاری) هسته اصلی چندین تفسیر روانکاوانه از تنهایی را تشکیل می‌دهند و از دیدگاه‌های مختلف مورد بررسی قرار می‌گیرند. دوران نوزادی برای توسعه‌ی انواع مختلف عملکرد نمادین دوره حساسی است که در میان موارد دیگر، شکل محتوای تنهایی شاید تنها و اصلی‌­ترین راه برای کاهش تنهایی هستند. تجارب، خواه توهمی و برگشت کننده و خواه فعال و جلورونده، از یکی شدن به عنوان تجارب پیش‌نمادین و راهی برای فراتر رفتن از تنهایی در دوران اولیه‌ی کودکی در رابطه با مراقب ساخته می‌شوند.

    تقریباً تمام روانکاوان کلاسیک در مورد تنهایی که در اینجا ارائه شد، بر اساس تصور وضعیت اولیه‌ی نوزاد انسان به عنوان یک حالت کمابیش تمایز نیافته – به‌استثنای استرن – نظریه­‌پردازی کرده‌­اند. با این حال، فروید یکی از اولین کسانی بود که با شهود رشدی به دوران نوزادی نزدیک شد، در مورد توانایی نوزاد در تشخیص ابژه دوسوگرا سخن گفت. او در یکی از اولین مقالات خود (فروید، 1895/1966)، وجود یک دیگری در اوایل دوران نوزادی را صریحاً بیان کرد. وی استدلال کرد که ارتباط با این دیگری، یعنی مادر که اولین ابژه‌ی عشق و نفرت و تنها منبع کمک است، زمینه‌ای است که در آن «انسان شناخت را می‌آموزد» (ص 331).

    دوسوگرایی روانکاوانه نسبت به وجود دیگری در آغاز زندگی که دلالت بر دوگانگی یکسانی در مورد امکان تجربه‌ی تنهایی و تنوع در ماهیت این تنهایی در این دوره‌ی سنی دارد، ممکن است منعکس‌کننده‌ی ماهیت متناقض باشد.

    تنهایی یک پارادوکس چندوجهی است، درست مانند خود (مادل، 1993). پارادوکسی که از بدو تولد یا حتی قبل از آن مشهود است. برخی از جنبه‌های این پارادوکس که از دیدگاه‌های روان‌کاوانه‌ای که قبلاً مورد بحث قرار گرفت، پدید می‌آید، به شرح زیر است:

    • کودک و نوزاد اساساً تنها هستند؛ اما با یک دیگری ادغام شده‌اند.
    • یک وضعیت خودشیفتگی اولیه (تنهاگرایی) همراه با هم‌زیستی اجتماعی وجود دارد.
    • ما به لحظات تنهایی برای کاهش تنش و پیوندهای ابژه برای انگیزش نیاز داریم.
    • ما در حضور دیگری، در ابتدا مادر (در خوش اقبال‌­ترین حالت) یا فردی دیگر (با اقبال نسبی) تنها هستیم. همچنین از تنها ماندن با دیگری (در بد اقبال‌­ترین حالت) می‌ترسیم.
    • تجربه‌ی تنهایی واقعی (و نه وحشت تنهایی) و لذت بردن از تنهایی دستاوردهایی هستند که تنها از طریق پیوند و مشارکت واقعی ممکن می‌­شوند.
    • شناخت متقابل و سهیم‌شدن تنهایی در جفت مادر-نوزاد موجب رابطه‌ای سالم می‌شود.
    • بخشی از خود با سایر بخش‌های خود ارتباط برقرار می‌کند.
    • در فضا و زمان تنها، مجموعه‌ای از همراهان مختلف حضور دارند.
    • جدایی، غیبت و از دست‌دادن پیش‌شرط پیوند نمادین است.
    • حفاظت از خود هسته­‌ای خصوصی نتیجه و پیش‌نیاز روابط واقعی است.
    • انسان می‌تواند با دیگری تنها از طریق ظرفیت خود یکپارچه باشد.

    به این سؤال که آیا وضعیت اولیه‌ی انسان، وضعیت تنهایی یا پیوند، وجود تک ساحتی یا دوتایی است، دیدگاه‌های روانکاوانه اخیر و مبتنی بر تحقیق پاسخ می‌دهند که هر دو وجود دارد. پیشنهاد روانکاوانه‌ی معاصر (ایگل، 2011) برای ادغام نظریه‌ی محرک و روابط ابژه، پشتیبانی بیشتری از این واقعیت فراهم می‌کند که تنهایی نیازی برای دستیابی به خودتنظیمی و لذت درونی است و زمانی که با آمادگی ذاتی ما برای ارتباط مخالفت می‌کند، فاجعه است. به نظر می‌رسد که پذیرش پارادوکس تنهایی و تنش دیالکتیکی آن – تناقضی که ممکن است هرگز به طور کامل حل نشود – یک دستاورد دشوار و در عین حال مهم رشدی و معرفتی است.

     

    پی‌نوشت

    تصاویر استفاده شده در این مقاله از مجموعه‌ی آبیِ پیکاسو (۱۹۰۱-۱۹۰۴) و آثار صفوان داحول، هنرمند معاصرِ سوری، الهام گرفته شده است.

     

    منبع

    The_Origins_of_Solitude_Psychoanalytic_Perspectives

     

     

    [1] Solitude

    [2] Evangelia Galanaki

    [3] Separation Anxiety

    [4] longing

    [5] losing the love of the object

    [6] initial dualism

    [7] دالی موشه یا دالی‌بازی یا دالی یا نوعی بازی است که بزرگترها با خردسالان انجام می‌دهند. در این بازی، فرد بزرگتر صورتش را می‌پوشاند و بعد همزمان با آشکار کردن صورتش، عبارت «دالی» یا «دالی موشه» را بر زبان می‌راند. خردسالان طبیعتاً در واکنش به این حرکت لبخند می‌زنند یا می‌خندند. گفته می‌شود که بازی دالی موشه بر هوش و روابط اجتماعی خردسالان تأثیر مثبتی دارد

     

    [8] primary narcissism

    [9] primary maternal preoccupation

     

  • روان‌درمانی کودک و نوجوان

    روان‌درمانی کودک و نوجوان

     

    او دانش‌آموزی تنهاست و ظاهراً تمایلی به برقراری رابطه‌ی دوستی ندارد. این‌طور به نظر می‌رسد که او به زندگی بی‌علاقه است و هیچ چیز توجه و علاقه‌اش را جلب نمی‌کند. به‌تازگی علامت‌هایی از پرخاشگری، از جمله کتک‌کاری و بددهنی، در او بروز کرده که معلمانش را نگران ساخته است.

    چرا روان‌درمانی برای کودکان و نوجوانان؟

    والدین دوست دارند کودکان را در برابر مشکلات استرس‌زا و گرفتاری‌هایی که بزرگسالان در جهانِ به سرعت در حال تغییر با آنها مواجه‌اند، مصون ببینند. در نظر آنان کودکی دورانِ آسودگی‌خیال، بی‌مسئولیتی، فارغ بودن از دغدغه‌‌های مالی، فشارهای اجتماعی یا مشکلات کاری است. بسیاری از بزرگترها که خود را دوستدار کودک می‌دانند، از قدرت شناخت و درک کودک بی‌اطلاع هستند. آنها فکر می‌کنند کودکان تقریباً از رویدادها و تحولات سیاسی و اقتصادی بی‌خبرند. اما تجربه‌ی ما، در کار با کودکان نشان می‌دهد که اگر به کودکان فرصت اظهارنظر داده شود و در فضایی صمیمی با آن ها گفت‌وگو کنیم، می‌توانند در حل مسئله و تصمیم گیری بسیار موفق عمل کنند.

    دنیای کودکی و نوجوانی

    در جریان رشد طبیعی هر کودک و نوجوان، رشته‌ای از تغییرات شناختی، فیزیکی، عاطفی و اجتماعی را شاهد هستیم. تقریبا همه‌ی کودکان در طول رشد و در جریان سازگاری با این تغییرات دچار مشکلاتی می شوند و استرس یا تعارضی که به دنبال می‌آید، می‌تواند به مشکلات یادگیری و رفتاری در آنان بینجامد. هر کودک، در جریان رشد طبیعی خود باید بتواند به استقلال دست یابد، بیاموزد با همسالانش رابطه برقرار کند، اعتمادبه‌نفس را در خود تقویت نماید، با تغییراتی که پیوسته در فیزیک و بدن و شرایط جسمی او رخ می‌دهد کنار بیاید، اعتقادات و ارزش‌های بنیادین را در خود شکل دهد و یاد بگیرد چگونه به شیوه‌های جدید به تفکر بپردازد و اطلاعات جدیدی به دست بیاورد.

    تغییرات فراوانی در زندگی کودکان و نوجوانان ممکن است رخ دهد که آنان باید خود را با آنها وفق دهند مثلاً نقل مکان از محلی به محل دیگر، رفتن از مدرسه‌ای به مدرسه‌ی دیگر، مرگ یا طلاق در خانواده و بروز بیماری های خطرناک. اگر استرس‌ها و تعارض‌های ناشی از جامعه‌ی به سرعت در حال تغییر، که درک آن حتی برای بزرگسالان هم دشوار است، به دغدغه‌ها و مشکلات ناشی از رشد طبیعی کودک بیفزائیم، خواهیم دید که دنیای کودک برای او آنقدرها هم دل‌انگیز و مطبوع نیست.

    بنابراین تراپیست کودک و نوجوان در این مسیر به آن ها کمک می‌کند تا احساسات و افکار غم‌انگیز، عصبانی‌کننده و دردناک خود را درک کنند. همچنین به کمک تراپی، در روابط خود و خانواده شرایط بهتری خواهند داشت و از فرصت‌های مدرسه استفاده‌ی بهتری خواهند کرد.

    همچنین تراپیست کودک و نوجوان برای درک احساساتی که نمی‌توان در مورد آن‌ها با صدای بلند صحبت کرد آموزش دیده است. او این کار را از طریق بازی، نقاشی و صحبت در مورد رویدادها و تجربیات انجام می‌دهد.

    روان‌درمانی کودک و نوجوان چیست؟

    تأثیر تراپی بر کودک و نوجوان به‌خوبی ثابت شده است. این نوع تراپی به‌طور کاملاً تخصصی برای مشکلات عاطفی و رشدی کودکان و نوجوانان معرفی می‌شود، روشی تخصصی برای درک ذهن و چگونگی عملکردشان در جهان.

    اگرچه امروزه از آن به عنوان یک «گفتگوی درمانی» نام برده می‌شود اما کودکان و نوجوانان اغلب از طریق بازی ارتباط برقرار می‌کنند تا خودشان، روابطشان و هرآنچه در آن می‌گذرد را بهتر درک کنند. گینوت می‌گوید: کلامِ کودک، بازی اوست و اسباب‌بازی‌هایش نیز کلمات او را تشکیل می‌دهند. بنابراین تراپیست کودک از بازی به‌عنوان یکی از مهم‌ترین ابزارهای ارتباطی کودک استفاده می‌کند.

    تراپیست به همراه کودک به دنبال کشف احساساتی است که بیشتر زیر سطح هشیار قرار دارند و هر دو (تراپیست و کودک) درک خود از مسائل رابطه را افزایش می‌دهند و او در تمام حالات اضطرابی و پریشانی در جریان تراپی  مراجع را همراهی می‌کند.

    ساختن اعتماد در رابطه‌‌ی مراجع و تراپیست، هدف مهمی است. ایجاد یک رابطه‌ی درمانی همراه با احترام و بدون تناقض موجب تقویت سلامت روان و کاهش علائم نگران‌کننده می‌شود.

    تراپیست کودک و نوجوان با چه کسانی کار می‌کند؟

    در کلینیک تجربه‌ی زندگی، روان‌درمانگران کودک و نوجوان به دامنه‌ی سنی 5 تا 18 سال خدمات روان‌درمانی ارائه می‌دهند. همچنین چارچوب فکری کار در این مرکز بر اساس ارائه‌ی خدمات به والدین، مراقبین کودک و همچنین متخصصانی که با کودکان و نوجوانان کار می‌کنند طراحی شده است تا درک عمیق‌تری از رشد عاطفی کودک پیدا کنند. این تراپیست‌ها با دریافت سوپرویژن، در حوزه‌های زیر تجربه‌ی قابل توجهی در درمان دارند:

    * افسردگی ، اضطراب، مشکلات عمده‌ی عاطفی‌ – رفتاری، مشکلات خوردن، مسائل ارتباطی، آسیب به خود، مشکلات دلبستگی و طیف وسیعی از تروما ، مسائل رشدی

    همچنین روان‌درمانگران کودک و نوجوان، به کودکانی که مورد بهره‌کشی جنسی قرار گرفته‌اند کمک می‌کنند.

    تراپیست کودک و نوجوان چگونه کار می‌کند؟

    تراپیست هر مراجعِ کودک یا نوجوان را درون بافت‌ خانواده و محیط اطرافش بررسی می کند. او نیاز به حمایت و همراهی والدین، مراقبین یا سایر اعضای خانواده را نیز مورد بررسی قرار می‌دهد که آیا آنها هم باید برای پیشبرد اهداف تراپی شرایطی را فراهم کنند یا خیر.

    تراپیست به مراجعِ کودک و نوجوان کمک می‌کند به‌صورت معنادار تجربیات و احساسات شخصی خود را درک کند تا بتواند از از این طریق در سفر رشد فردی خود پیش برود. بسته به رویکرد تراپیست و نوع مشکل مراجع، تراپی می‌تواند کوتاه‌مدت یا دراز مدت باشد. در رویکرد طولانی‌مدت، مراجع و تراپیست یک رابطه‌ی درمانیِ طولانی‌مدت را ساخته و آن را حفظ می‌کنند با این امید که با درک شدن و ایجاد رابطه‌ی متفکرانه مراجع بتواند راه‌های جدید و سالم‌تری برای مدیریت مشکلات خود بیابد.

    در جلسات اول تراپی کودک و نوجوان چه می‌گذرد؟

    یک ارزیابی دقیق در شروع تراپی از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است. ارزیابی عمیق همراه با توصیف دقیق و با جزئیات می‌تواند چشم‌اندازی از دنیای عاطفی کودک به تراپیست ارائه دهد.

    در تراپی مواقعی وجود دارد که تراپیست پس از ارزیابی دقیق و ارائه‌ی بازخوردهای لازم برای کودک، نوجوان و یا خانواده‌اش مشخص خواهد شد که تراپی به‌صورت بلندمدت پیگیری شود یا کوتاه‌مدت. پس در جلسات ابتدایی مراجع ارزیابی خواهد شد. برای کودکان زیر 7 سال این ارزیابی از طریق گفتگو با والدین انجام می‌شود.

    روان‌درمانی کودک و نوجوان چقدر طول می‌کشد؟

    طول دوره‌ی تراپی کودک و نوجوان بر اساس ارزیابی می‌تواند از چند جلسه تا دو سال به طول بینجامد. گاهی چند جلسه تراپی می‌تواند مسئله را حل کند و گاهی اوقات نیز بیشتر طول می‌کشد که در این صورت تراپیست ممکن است پیشنهاد کند که نیاز است یک سال یا بیشتر با مراجع کار کند. در برخی موارد ممکن است روند تراپی ایجاب کند که به‌صورت فشرده و سه بار در هفته انجام شود. بنابراین بر اساس ارزیابی تراپیست از مشکلات مراجع جلسات تراپی طراحی و طول دوره‌ی تراپی مشخص می‌شود.

    مدت زمان جلسات روان‌درمانی

    جلسات تراپی برای کودکان و نوجوانان پنجاه دقیقه و جلسات خانوادگی بین یک ساعت تا یک ساعت و سی دقیقه به طول می‌انجامد.

    کودکان معمولا به‌تنهایی به اتاق تراپیست وارد می‌شوند. کودکانِ بزرگتر معمولاً در جلسات تراپی می‌توانند راجع به مشکلاتشان صحبت کنند اما بچه‌های کوچکتر، بیشتر برای بیان کلمات و ذهنیات خود از طریق بازی و نقاشی با تراپیست خود ارتباط می‌گیرند.

    گاهی مشاهده می‌شود کودکان برای برقراری ارتباط با تراپیست از طریق گفتگو یا بازی دچار مشکل می‌شوند. در این‌گونه موارد تراپیست با دقت واکنش کودکان به جلسات و شیوه‌ی برقراری ارتباط را بررسی می‌کند تا معنای رفتار کودک را بشناسد.

    ثبات و پیش‌بینی پذیری دو عاملی است که موفقیت تراپی را پیش‌بینی می‌کند بنابراین تراپیست‌ها سعی می‌کنند با یک توالی (یک روز و ساعت مشخص در هفته) و در مکانی ثابت، جلسات تراپی را با کودک و نوجوان پیش ببرند.

    اثربخشی روان‌درمانی

    در مواردی روان‌درمانی خیلی سریع در مراجع تغییراتی ایجاد می‌کند، حتی وقتی علائم آزاردهنده و دشواری وجود دارد، اما خوب است بدانیم تنها هدف روان‌درمانی رهایی از سمپتوم‌های آزاردهنده و ناخوشایند نیست بلکه هدف اصلی آن کمک به افراد برای استفاده‌ی بهتر از فرصت‌ها و ایجاد روابط معنادار در آینده است. در کودکان با سنین کمتر نیز هدف اساسی کمک به آن‌ها در مسیر رشد سالم است، بنابراین تا رسیدن به هدف روان‌درمانی، ادامه‌ی مسیر تراپی اهمیت ویژه‌ای دارد.

    تحقیقات نشان می‌دهند که روان‌درمانی به‌ویژه در درمان افسردگی، اضطراب و اختلالات رفتاری و رشدی مؤثر بوده است. همچنین نتایج معناداری در حوزه‌ی تراپی دختران و کودکانی که مورد آزارجنسی قرار گرفته‌اند یا دچار محرومیت و بی توجهی بوده اند بیان می‌کند.

    به‌طور کلی بهبود از طریق روان‌درمانی درازمدت به‌صورت پایدار یا افزایشی گزارش شده است.

    عوامل جانبی در روان‌درمانی

    همانطور که در یک عمل جراحی برای درمانِ یک مسئله حاد ممکن است جراح با تیغ جراحی بدن را بشکافد و فرد دچار خون‌ریزی شود، در هر کدام از انواع تراپی روان‌شناختی احتمال تجربه‌ی احساسات ناخوشایند قبل از تجربه‌ی بهبودی وجود دارد، و گاهی ممکن است در کوتاه‌مدت رفتار بدتر شود. اما همان‌طور که به پزشک جراح در بهبودی اعتماد داریم، لازم است به تراپیست نیز اعتماد داشت.

    کودکان گاهی اوقات متوجه می‌شوند که جلسات آن ها احساسات، افکار و خاطرات ناخوشایندی در آنها تحریک می‌کند، این تجربه گاهی موجب بی‌اعتنایی آن‌ها به درمان شده یا شروع به انتقاد از تراپیست خود می‌کنند و حتی ممکن است مایل به شرکت در جلسات تراپی نباشند.

    کار روان‌درمانی کودکان اغلب سخت بوده و همراهی کودکان دشوار است. این موجب صرف انرژی عاطفی زیادی در تراپیست می‌شود، با وجود این، بیشتر کودکان، از جمله آنهایی که در ابتدا نسبت به تراپی واکنش منفی دارند نسبت به آن دلبستگی نشان می‌دهند و در صورت کنسل شدن جلسات یا رفتن به تعطیلات، نسبت به دور بودن از جلسات تراپی اعلام نارضایتی می‌کنند.

    جایگزین‌های روان‌درمانی

    روان‌درمانی به همه‌ی کودکان پیشنهاد نمی‌شود. طیف وسیعی از تراپی‌های جایگزین وجود دارند که تراپیست پس از ارزیابی اولیه در خصوص آن‌ها با مراجع صحبت می‌کند.

    پس از ارزیابی‌های اولیه روان‌درمانی طولانی‌مدت زمانی برای مراجع در نظر گرفته می‌شود که به‌عنوان مفیدترین تراپی برای مشکلات خاص کودک باشد. به طور کلی تراپیست‌ها زمان قابل توجهی را برای بررسی طرح تراپی و اطمینان از مناسب بودن آن برای مشکل کودک صرف می‌کنند.

    در برخی موارد ممکن است کودک نیاز به کمک دارویی داشته باشد که به پزشک متخصص ارجاع داده خواهد شد تا در کنار روان‌درمانی، از ابزار دارو هم استفاده شود.

    همچنین گاهی ممکن است مراجعان به انتخاب خودشان تصمیم بگیرند از هیچ نوع کمک حرفه‌ای برای مشکل خود استفاده نکنند و خود به‌تنهایی مشکل را مدیریت کنند. در این موارد لازم است توجه شود که بدون راهنمایی متخصص، ممکن است گره‌های روانی مضاعف شده و فرد دچار مشکلات بیشتری شود.

    به عنوان والدین، چگونه تراپیست و فضای تراپی را به کودک و نوجوانمان معرفی کنیم؟!

    شاید بعد از تصمیم به مراجعه‌ی فرزندتان به تراپیست با این سؤالات کودک یا نوجوانتان بر بخورید:

    چرا من میام اینجا؟

    در این موارد به کودک اطمینان می‌دهیم که اینجا جای بدی نیست و تو به‌خاطر چیز بد یا عجیبی به اینجا نمی‌آیی. ممکن است به این دلایل به اینجا بیایی که مثلاً ترسیده باشی، غمگین باشی، نگران باشی و غیره. و نمی‌دانی چگونه در موردش به کسی بگویی. همه‌ی افرادی که اینجا هستند درک می‌کنند که شاید تو در این محیط احساس ترس یا جدا شدن از خانواده داشته باشی اما همه‌ اینجا هستند تا بتوانند به تو کمک کنند.

    من دوست دارم بیام اینجا چون می تونم راحت در مورد احساساتم حرف بزنم و اینجا کسی هست که به‌خوبی به من گوش می‌ده!

     

    در تراپی چه اتفاقی می‌افتد؟

    لازم است برای کودک یا نوجوان روشن شود که تو زمان زیادی را صرف صحبت‌کردن و بازی با شخصی به نام تراپیست در اتاقی آرام به نام اتاق تراپی خواهی کرد.

    در اتاق تراپی هیچ جای نگرانی وجود ندارد و تو می‌توانی خودت باشی و راحت حرف‌ها و فکرهایت را مطرح کنی.

    کسی از دستت ناراحت نمی شود و در مورد تو هیچ فکر بدی نمی‌کند!

    تراپیست به‌خوبی به تو گوش می‌دهد. او احساسات و حرف‌هایت را جدی می‌گیرد، نگرانی‌هایت را درک می‌کند و با یک سری توصیه‌ها کمک می‌کند که در خصوص مشکلت چه کاری انجام دهی.

     

    تراپیست من چه کسی خواهد بود؟

    به فرزند خود می‌گوییم که تراپیست تو ممکن است یک مرد یا یک زن باشد. آن‌ها کسانی هستند که با تو وقت می‌گذرانند و کمک می‌کنند تا احساسات خود را درک کنی و احساس بهتری داشته باشی. او با تو مهربان است و از تو مراقبت می‌کند.

    تراپیست گاهی وقت‌ها با کودک بازی می‌کند گاهی هم نه. زیرا می‌خواهد در مورد موضوعات مهم با هم صحبت کنند.

     

    سخنی با والدین

    وقتی برای اولین بار به کلینیک تجربه‌ی زندگی مراجعه می‌کنید خوب است به کودک یا نوجوانتان در این خصوص آمادگی دهید:

    این خیلی طبیعی است که در اولین مراجعه به اینجا کمی احساس ترس یا اضطراب داشته باشی، آدم‌هایی که اینجا کار می‌کنند کاملا درک می‌کنند که وارد شدن به یک محیط جدید و صحبت‌کردن با آدم‌هایی که نمی‌شناسی در ابتدا می‌تواند احساس ترس یا اضطراب ایجاد کند، اما آن‌ها لبخند می‌زنند و سلام می‌کنند تا به تو کمک کنند که احساس بهتری داشته باشی.

    همچنین ممکن است در آغاز برای او کمی سخت باشد که درباره‌ی احساسات خود با یک غریبه صحبت کند، به او اطمینان می‌دهیم که ما همراه او خواهیم بود و نگران نباشد. تراپیست تو صبور خواهد بود و به تو فرصت خواهد داد تا هر وقت که آمادگی داری صحبت کنی.

    هنگامی که تصمیم می گیرید از خدمات مرکز تجربه ی زندگی استفاده کنید، این مسیر مقابل شما قرار می‌گیرد:

    با مراجعه به سایت مرکز تجربه‌ی زندگی، فرم درخواست تراپی را بر اساس درخواست خود پر می‌کنید سپس توسط کادر مجرب پذیرش، تراپیست متناسب با درخواست شما جهت دریافت خدمات به صورت آنلاین و حضوری معرفی می‌شود و شما می توانید بهترین مسیر دریافت خدمات با شرایط خود را انتخاب کنید.

    توصیه‌ی ما برای کودکان زیر هفت سال ارائه‌ی خدمات به‌صورت حضوری می‌باشد، اما شما امکان دریافت خدمات به‌صورت آنلاین نیز دارید.

    در کلینیک تجربه‌ی زندگی اتاق کودک به‌طور مجزا طراحی شده تا کودک شما با راحتی و آرامش خاطر بتواند با فضای تراپی ارتباط بگیرد و در جهت رشد گام بردارد.

    رویکردهای درمانی ارائه شده در مرکز تجربه ی زندگی برای کودکان و نوجوانان شامل درمان هیجان‌مدار (EFT)، شناختی رفتاری (CBT) و درمان تحلیلی است.

     

    سخن آخر

    با توجه به اهمیت دریافت روان‌درمانی برای کودکان و نوجوان، چنانچه دریافته‌اید که کودک یا نوجوان شما به تراپی نیاز دارد به عنوان والدینی مسئولیت‌پذیر و آگاه، بهترین و حمایت‌کننده‌ترین کاری که می‌توانید برا آن‌ها انجام دهید استفاده از خدمات روان‌درمانی است.

    در این مسیر برای پاسخ به هرگونه سؤال و دریافت راهنمایی می‌توانید با ما در مجله تجربه ی زندگی در ارتباط باشید.

     

     

     

    منابع

    1. مشاوره با کودکان، چارلز تامپسون، لیندا رودلف، 1388، انتشارات رشد.
    2. Ginott,H. G.(1994). Inn C. E. Schaefer & H. Kaduson(Eds.), The quotable play therapist:238 of the all-time best quotes on play and play therapy. Northvale, NJ: Jason Aronson.
    3. Mufson, L., Moreau, D., Wickramaratne, P., Martin, J. & Samoilov, A. (1994). Modification of interpersonal psychotherapy with depressed adolescents (IPT-A): Phase I and II studies. Journal of American Academy Child Adolescent Psychiatry, 33,695-705
    4. Mufson, L., Weissman, M., Moreau, D. & Garfinkel, R. (1999), Efficacy of interpersonal psychotherapy for depressed adolescents. Archives of General Psyichiatry, 56,573-579.
    5. Sanders MR, Dadds M. Behavioral Family Intervention Boston: Allyn and Bacon; 1993
    6.  Patterson GR. Coercive Family Process. Eugene,OR: Castalia; 1982
    7. Krause and Orlinsky; 1986

     

  • پایان روانکاوی

    پایان روانکاوی

     

     

    در ابتدا لازم است توجه کنیم که ما الگو و چارچوب محدود و ثابتی برای این پایان سراغ نداریم اما می‌توانیم روی نشانه‌هایش ریز بشویم.

    روانکاوان لکانی می‌گویند هر‌چه مراجع در مسیر روانکاوی پیش می‌رود و به نقطه پایانی نزدیک‌تر می‌شود، اضطراب بیشتری تجربه می‌کند و این اضطراب خودش می‌تواند زنگی برای نزدیکی خط پایان باشد. رنگ و بوی این اضطراب به اضطراب جدایی شباهت دارد. برخی هم آن را حاصل عبور از فانتزی می‌دانند که هدفی است که روانکاوی لکانی در تراپی دنبال می‌کند. شاید هم پایان روانکاوی برای روانکاوان لکانی، زمانی باشد که فرد از بخشی از سمپتوم‌هایش دست می‌کشد و تصمیم می‌گیرد‌ که با تمام وجود در بعد واقعیت زندگی کند.

    از طرفی روانکاوان فرویدی می‌گویند نقطه پایان روانکاوی زمانی است که فرد همان ابتدا با منِ درمانگرش همانندسازی کرده و حالا منِ قد کشیده‌ی خودش را در آغوش بگیرد و از اتاق درمان برود. انگار که یک منِ ضعیف جای خود را به منِ قوی‌تر بدهد.

    در مقاله نارسیسیم از فروید می‌خوانیم که آدم‌ها در‌ پی این هستند که به بهترین حالت ممکن خودشان یا به همان ایده‌آل ذهنی‌شان نزدیک شوند و این نهایت رضایت‌مندی فرد را تأمین می‌کند.

    مراجع در تراپی به دنبال خودش است؛ همان چیزی که بوده و فکر می‌کند از دست داده. او یاد می‌گیرد با خودی که در این مسیر ساخته کنار بیاید و خودش در جایگاه ایده‌آل بنشیند. انگار که تراپی جای صندلی‌ها را در ذهن مراجع تغییر بدهد و با تراپیست خداحافظی کند.

    ماری الن بروس می‌گوید: بشر به طور ساختاری نمی‌داند چه می‌خواهد. نمی‌داند به چه چیزی اشتیاق می‌ورزد. فانتزی با نشان‌دادن اینکه چگونه لذت ببرد او را به سوی اشتیاقش هدایت می‌کند و در عین حال از او مخفی می‌کند که اشتیاقش همیشه اشتیاقِ بزرگ‌دیگری بوده است. پس آخرِ این مسیر می‌تواند وداع با اشتیاقِ بزرگ‌دیگری برای شخص باشد. مراجع در مسیر درمان خودش و در گشت و گذار در لایه‌های وجودی‌اش حالا می‌داند کدام راه به اشتیاق او منتهی می‌شود. اشتیاق او و نه اشتیاقِ بزرگ‌دیگری.

    حالا می‌توان گفت از یک مراجع، روانکاو ساخته شده است یا به عبارت بهتر، در پایانی واقعی از یک آنالیز، یک آنالیست به وجود می‌آید. انگار که درمانگر باید این پایان را بپذیرد و از صندلی‌اش بلند شود تا مراجع با خودش روبرو شود.

    فروید و لکان با هم اتفاق نظر دارند که پایان روانکاوی لزوماً خوشبختی نیست. منظور از خوشبختی، تجربه دنیایی خالی از غم، فقدان و ناکامی است. ما به دنبال بهبود نیستیم چون در تراپی، فرد صرفاً در فرآیندی قدم گذاشته که در جستجوی خودش است. انگار تبدیل رنج نوروتیک به یک نارضایتی عمومی خودش موفقیتی محسوب می‌شود.

    فروید می‌گوید که در پایان روانکاوی، فلاکت هیستریک در شوربختی عمومی حل می‌شود یعنی دید فرد به جهانی باز می‌شود که نه سیاه است و نه سفید، او خود را در دنیایی خاکستری می‌بیند که هیچ کس لزوماً در خوشبختی غلت نمی‌زند. پس دستاورد روانکاوی می‌تواند جهان‌بینی جدیدی برای افراد باشد. به قول لکان تا وقتی که در این دنیاییم و این همه فلاکت و بدبختی و شوربختی وجود دارد، صحبت از خوشبختی فردی شاید به دور از انصاف باشد.

    همه‌ی ما شاید به امید بهبودی روی صندلی درمان بنشینیم اما اینکه بهبودی را دقیقاً از چه زاویه‌ای و با چه عینکی ببینیم به خودمان بستگی دارد. روز اولی که می‌خواهیم با درد‌هایمان در درمان بنشینیم شاید لحظاتی فقط با سکوت و گریه سپری شود ولی روزهای دیگری که می‌توانیم دردهایمان را به کلمه تبدیل کنیم و درمانگرمان صبورانه ما را بشنود، می‌توانیم از مسیر بهبودی حرف بزنیم. اصلاً اینکه ما ساعت‌ها و روزهایمان را صرف کنار هم گذاشتن قطعه‌های پازلی کنیم که هر بار نقش و نگار تازه‌ای برایمان دارد هنری ارزشمند است. بهای ساختنِ این منِ جدید، تمام لحظاتی است که در درمان برای خودمان درد می‌کشیم، بغض می‌کنیم، کشف می‌کنیم و به‌تدریج تصمیم می‌گیریم.

    درمانگر از روز اول می‌تواند کم کم با عینک مراجع به دنبال مقصد بگردد و این جستجوی پایان، مشخص‌کننده‌ی مسیر هم می‌شود؛ پس با هم قدم می‌زنند و از تروما‌ها عبور می‌کنند. این قدم زدنِ به ظاهر ساده و لیبیدو (انرژی روانی)ای که مراجع در این مسیر خرج می‌کند، هربار از زهر تروما‌ها کم می‌کند تا جایی که در پایان می‌توان ادعا کرد فرد به نوعی تروما را پشت سر گذاشته است.

    فروید تنها در حالتی روانکاوی را پایان‌ناپذیر می‌بیند که فرد خودش در آن گیر کند انگار که قلابش در سنگی بماند که از آن درنمی‌آید.

    وینی‌کات هدف روانکاوی خوب را مادری‌کردن می‌بیند. شاید تعبیرِ مادری‌کردن برایتان عجیب باشد اما همه‌ی ما در تراپی به یک تراپیستِ «به اندازه کافی خوب» نیاز داریم. تراپیست هم مثل یک مادر به همان اندازه که مهربان و همراه است می‌تواند گاهی ما را ناکام کند. این دلبستگی ماست که مانع می‌شود او را ترک کنیم و همین جاست که درمانگران برای ساختن یک رابطه‌ی درمانی مناسب با مراجع روی لبه‌ی تیغ راه می‌روند. تراپیستِ به اندازه کافی خوب، قرار نیست بی‌نقص باشد و نگذارد ما با ناکامی‌‌ها روبرو شویم. بلکه انتظار می‌رود در لحظات سخت تراپی، با ما همدلی کرده، به ما گوش دهد و آرام آرام ما را در این مسیر همراهی کند. همراهی‌ای که مانع کشف و اکتشاف ما نشود، یک همراهی به دور از مداخله‌ی مستقیم.

    ملانی کلاین روانکاویِ خوب را همانند‌سازی با یک ابژه‌ی خوب می‌داند. لحظه‌ای که در اتاق تراپی می‌نشینیم، منِ اولیه‌ای که همراه داریم، یک منِ دوپاره‌ است. او هر چیزی را خوب یا بد می‌بیند و ما کم کم در مسیر تراپی با رشد دوطرفه‌ای که با تراپیست می‌کنیم، یاد می‌گیریم این ادراکِ دوپاره را یکپارچه کنیم.

    فروید معتقد است پایان روانکاوی تعبیری این چنینی می‌تواند داشته باشد که ما از روزهایی که فقط به سمت چیزی برای رسیدن حرکت می‌کردیم به روزهایی میرسیم که می‌دانیم برای چه و به سمت چه چیزهایی شاید برویم. تراپی به ما این دلیل‌ها را نشان می‌دهد، ناگفته‌هایی که جوابش در وجود خودمان بوده ولی شنیده نمی‌شد. تراپی فضایی برای شنیدن همه‌ی این صداها و سفر به تمام نقاط سیاه و سفید زندگی ما است.

    فروید در روانکاوی پایان‌پذیر و پایان‌ناپذیر می‌گوید شاید ما دانشی به مراجع اضافه کنیم اما چیزی را در او نمی‌توانیم تغییر دهیم. مثل این است که مراجع یاد بگیرد چطور شنا کند و با سمپتومش کنار بیاید و برای این راهی جز همانند‌سازی با آن ندارد. روز اول تمرین شنا در وجود خودمان، شاید می‌ترسیدیم از غرق شدن، از شنا بلد نبودن، خفه شدن و از نرسیدن به لحظاتی که دقیقا برای لحظه‌ای نفس کشیدن بالای آب دست و پا بزنیم اما تراپیست دست ما را گرفت و ما دل را به دریا زدیم. در پایان تراپی، ما تبدیل به غریق نجات خودمان می‌شویم، مدل‌های مختلف شنا کردن را یاد گرفته‌ایم، روی آب هستیم و به تعبیری حتی با آب یکی شده‌ایم. ناخودآگاه نیز یک بزرگ‌دیگری است و هرچه فرد، شناگر بهتری شود و خودش را در این اقیانوس بیشتر و بیشتر غرق کند بی‌انتها‌تر به نظر می‌رسد اما دست کم می‌تواند دیگر از آب نترسد و یاد بگیرد چگونه با سمپتومش بنشیند و بر آن تاثیر بگذارد.

    پس مراجع از سمپتوم رهایی نمی‌یابد بلکه بهتر با آن کنار می‌آید و اصلا کدام رهایی؟ وقتی سمپتوم در جیب‌هایش کمی لذت و ژوییسانس دارد. از لذتی حرف می‌زنیم که به قول لکان درست در دردکشیدن است به تعبیری مثل دردی که کرم ابریشم برای پروانه شدن تحمل می‌کند.

    شاید بتوانیم تراپی را در لحظاتی خلاصه کنیم که بین درد و لذت تلو تلو می‌خوریم و لکان اینجا از گفتار کامل میگوید یعنی جایگاه حقیقت در مقابل واقعیت؛ چیزی که هر اتاق درمانی در انتظار شنیدن آن است.

    لکان معتقد است در تراپی، فرد تنها از گذشته‌اش نمی‌گوید، این مسیری است از روندی که او طی کرده و تبدیل به این من شده. آینده هم روندی است که او طی خواهد کرد برای چیزی که من خواهد بود. می‌توان این گونه برداشت کرد که اتاق تراپی تنها شنونده گذشته‌های دور نیست و این چیدمان گذشته کلیدهایی از حال دارد که برای قفل‌های آینده کارساز است. در روانکاوی، سوژه حقیقت خود را می‌پذیرد که این سرنوشت و میراث من بوده است و چگونگی این پذیرش سرنوشت، داستان مراجع است که به تعداد آدم‌ها می‌تواند تنوع داشته باشد؛ او این داستان را به قلم خودش می‌نویسد.

    همه جدایی‌ها دردی را یدک می‌کشند و این جدایی هم برای درمانگر و هم برای مراجع مستثنی نیست؛ این جدایی یک فرایند واحد و خطی نیست بلکه فرایندی متناقض و پیچیده است. از دست دادن روانکاو ممکن است شبیه از دست دادن بخشی از خود باشد و می‌تواند فقدان و جدایی‌های گذشته را هم قلقلک بدهد و بالا بیاورد. می‌تواند هراس یا علایم روان‌تنی را هم دوباره پیش بکشد.

    شلزینگر درباره پایان تراپی، 2 حالت را تصور می‌کند: مراجعینی که از این پایان عذاب می‌کشند و آن‌هایی که منتظر پایان نمی‌مانند.

    گابارد از انتقابل متقابل می‌گوید که ممکن است دور گردن درمانگر بپیچد. او می‌تواند عاشق تصویر خودش در آب شود و باید بتواند این گره را بین خودش و ابژه باز کند تا درمان پایان بگیرد. درمانگری که خودش درمان گرفته باشد و این راه را طی کرده باشد؛ می‌داند در مسیر درمان هم مراجع و هم درمانگر احساساتی را نسبت به همدیگر تجربه می‌کنند و باید بتوانند با این احساسات بشینند تا از پس آن بربیایند. درمانگری که در درمان شخصی‌‌اش با فقدان نشسته باشد می‌تواند درمان مراجعش را هم به روزهای پایانی برساند.

    مارتین برگمان در مقاله‌ مرحله‌ی پایانی می‌گوید: این مرحله پاشنه آشیل تکنیک روانکاوی است. اگر ایگو در این مسیر به خوبی تقویت نشده باشد، درمانگر مثل هری پاتری می‌شود که نمی‌تواند جادویش را باطل کند؛ مراجع می‌تواند در ابتدای این اتمام، فواصل تراپی‌ها را زیاد کند تا بتواند برایش نقطه‌ای تصور کند؛ پس باید خیلی زودتر از دیدن نقاط پایانی درباره‌اش صحبت کرد. اتورنک در مقاله‌ی اهمیت روان‌زخم می‌گوید که پایان روانکاوی مثل زخمی است که روان در هنگام تولد تجربه کرده و راه مقابله با آن تعیین زمان مشخصی برای پایان است و این پایان، زمان‌بندی مشخص خودش را هم دارد که از دال‌های مراجع می‌آید. این پایان، می‌تواند شروع یک سوگواری برای هردوطرف باشد. درمانگر هم باید با این سوگ بنشیند.

    برنر هم مثل فروید پایان را نقطه‌ای می‌بیند که فرد تعارضاتش کمتر شده باشد و از نظر شخصیتی به پله‌ای بالاتر قدم گذاشته باشد. نمی‌توانیم نسخه‌ی واحدی برای تعیین نشانه‌ها و آثار کاهش تعارضات لیست کنیم؛ در واقع همان تنوعی که در داستان آدم‌ها برای شروع تراپی است می‌تواند تنوع پایان‌های درمان را هم به ما بگوید.

    با این اوصاف می‌توانیم بگوییم پایان روانکاوی از حساس‌ترین مراحل است و هر پایانی آغازی در دلش دارد برای ساختن و «تجربه‌ی زندگی». به هرحال به تعداد اتاق‌های درمان و مراجعین آن، داستان‌های رنگارنگ و شنیدنی برای روانکاوی وجود دارد و به تبع پایان‌های متفاوت.

  • اتاق تراپی: رازها و رمزها

    اتاق تراپی: رازها و رمزها

     

    جای تعجب نیست که دنیایی که در آن اسرار، مشکلات، احساسات و تابوها با یک غریبه به اشتراک گذاشته می‌­شود، شیفتگی و کنجکاوی را بر‌انگیزد.

     

    روان‌­درمانی چیست؟

    روان­‌درمانی[1]که گاهی از آن با ­عنوان گفتگو درمانی هم یاد می‌­شود، نوعی خدمت درمانی است که هدف آن یاری ­رساندن به طیف وسیعی از افراد، در زمینه‌ی سلامت روان و چالش‌های عاطفی گوناگون است تا با شناسایی و تغییر احساسات، افکار و رفتارهای نگران­‌کننده، زندگی سازگارانه­‌تری داشته باشند. غالباً روان­‌درمانی زمانی انجام می‌­شود که یک متخصص بهداشت روان دارای مجوز و یک بیمار به‌صورت انفرادی یا با سایر بیماران در یک محیط درمانی فردی یا گروهی ملاقات کنند. بهتر این است که در ابتدا معاینه و ارزیابی اولیه انجام شود تا اطمینان حاصل شود که مشکل جسمانی وجود ندارد که علائم را توجیه کند. این مرحله مهم است زیرا گاهی اوقات علائم، مانند تغییر در خلق و خو یا مشکل در تمرکز، ممکن است به خاطر یک مسئله‌ی پزشکی باشد.

    افراد ممکن است به دلایل گوناگونی احساس کنند به کمک روان‌درمانگر نیاز دارند، از جمله:

    • مقابله با استرس شدید یا طولانی­‌مدت ناشی از موقعیت شغلی یا خانوادگی، از دست دادن یکی از عزیزان، یا مشکلات رابطه­‌ای یا خانوادگی
    • داشتن علائمی بدون توجیه فیزیکی، مانند تغییر در خواب یا اشتها، سطح انرژی پایین، عدم علاقه یا لذت به فعالیت‌هایی که زمانی از آن لذت می‌بردید، تحریک‌پذیری مداوم، نگرانی بیش از حد، یا احساس دلسردی یا ناامیدی که از بین نمی‌رود.
    • زمانی که از سوی یک متخصص سلامت، مشکوک به داشتن اختلال در کارکرد روانی تشخیص داده­ شده‌­اید به‌­طوری ­که عملکرد زندگی شما را مختل کرده باشد، مانند اضطراب فراگیر، افسردگی اساسی، بیش‌­فعالی و نقص توجه و غیره.
    • حمایت از یکی از اعضای خانواده یا کودکی که به بیماری مبتلا شده است و بر سلامت روان فرد تأثیر می­‌گذارد.

     

    روان‌درمانی نه تنها می‌تواند به کاهش علائم کمک کند، بلکه انواع خاصی از روان‌درمانی‌ها می‌توانند به شناسایی علل ریشه‌ای روان‌شناختی بیماری کمک کنند تا فرد بتواند عملکرد بهتر و بهزیستی عاطفی و بهبودی بیشتری داشته باشد. همچنین روان­‌درمانی ممکن است همراه با دارو یا سایر روش‌های درمانی انجام شود.

    روان­‌درمانگر کیست؟

    روان­‌درمانگر[2] یا تراپیست، یک متخصص سلامت روان است که از گفت‌وگو برای درمان مشکلات عاطفی و بیماری‌های روانی افراد استفاده می‌کند. هرچند که در ایران، متخصصین سلامت روان می‌توانند فعالیت‌های گسترده‌ و مشابهی داشته باشند، اما در واقع، بسته به درجه و تخصص، روان­‌درمانگران می‌توانند روانپزشک، روانشناس، مشاور یا مددکار اجتماعی باشند. آنها می توانند با افراد، زوج‌ها، گروه‌ها یا خانواده­‌ها کار کنند.

    روانپزشکان در ایران، علاوه بر درمان دارویی، می‌­توانند با گفتگودرمانی به درمان بپردازند. کار مشاوران، روانشناسان و مددکاران اجتماعی از این نظر با روانپزشک متفاوت است که حق تجویز دارو ندارند. مشاوران به مشاوره­‌های شغلی، تحصیلی و غیره پرداخته، روانشناسان به درمان اختلالات روان­شناختی می‌­پردازند و مددکاران اجتماعی به افرادی که نیاز به مراقبت و کمک‌­های روان­‌شناختی دارند (از جمله افراد مبتلا به اعتیاد یا ناتوانی ذهنی) یاری می‌­رسانند.

    مشکلات عاطفی، تروما یا بیماری حاد برای افراد بسیار رنج‌­آور و دردناک است و روان­‌درمانگران از طریق گفتاردرمانی به افراد کمک می­‌کنند به مدیریت این شرایط ناگوار بپردازند. دایره‌ی کار درمانگر وسیع است و از درمان غم روزانه گرفته تا اندوه و اختلالات روانی خاص مانند افسردگی یا اضطراب شامل می­‌شود.

    همان‌طور که وقتی بیمار می­‌شوید به پزشک مراجعه می‌­کنید و پزشک با تجویز دارو و پانسمانِ زخم­‌هایتان، شرایطی برای جسمتان فراهم می‌­آورد که خود را ترمیم کند، روان‌درمانگران نیز با همدلی و گوش دادن فعالانه، تلاش می‌­کنند به شما کمک کنند شرایطی بسازید که زندگی بهتر و سالم­‌تری داشته باشید. پژوهش‌­ها نشان داده است که روان‌درمانی احساسات و رفتار را بهبود می­‌بخشد و با تغییرات مثبت در بدن و مغز همراه است.

     

    نقش روان‌درمانگر در روان‌درمانی عبارت‌­اند از:

    • کمک می‌کند شرایطی به وجود آید که خودتان راه حلی برای مشکل خود پیدا کنید.
    • راجع به مشکلات و راه حل‌­هایی که به ذهنتان می‌­رسد بحث کنید و بتوانید با شناخت گره­‌ها و ریشه‌­هایی که مشکلات را به وجود می‌­آورند، به حل و فصل مسائل بپردازید.
    • به شما کمک می­‌کند تا بفهمید چه چیزی را از سر می‌­گذرانید و حقیقتاً در حال تجربه‌ی چه چیزی هستید.
    • کمک می­‌کند گفتگوی خود را تجزیه و تحلیل کنید و با نگاه وسیع‌­تر به مشکلتان بنگرید.
    • با ایجاد شرایط مناسب برای شناخت مسئله و پذیرفتن اینکه یک جای کار می‌­لنگد، به شما کمک می‌کند اعمال خود را تغییر دهید.

    اتاق تراپی چجور جایی است؟

    «دردم از یار است و درمان نیز هم»

    اتاق درمان، با تمام فضاهای دیگری که فرد ممکن است در آن قرار گیرد متفاوت است. مکانی امن و منحصر­به فرد است که فرد می­‌تواند رازهای مگوی خود را به کلام در آورد و تلاش کند زخم‌های کهنه را التیام بخشد.

    جلسات ممکن است در یک محیط فردی، خانوادگی، زوجی یا گروهی تشکیل شود و می‌تواند برای کودکان، نوجوانان و بزرگسالان مناسب باشد. جلسات معمولاً یک بار در هفته و به مدت حدود 45 تا 50 دقیقه برگزار می‌شود و این زمان ممکن است در رویکردهای روان‌درمانی متفاوت باشد. هم مراجع و هم درمانگر نیاز به مشارکت فعال در روان­‌درمانی دارند. اعتماد و رابطه بین یک فرد و تراپیستش، برای همکاری مؤثر با یکدیگر و کسب سود از روان‌درمانی مهم است. فروید معتقد است که «تراپی، درمان از طریق عشق است»؛ ما در ارتباط با دیگران آسیب می‌­بینیم و اتاق درمان جایی است که بتوانیم در آن از طریق ارتباط امن با درمانگر شفا یابیم.

    در روانکاوی این نظریه مطرح است که اتاق تراپی همچون رحم است و فرد در آن از نو متولد شده و رشد می­‌کند. درنتیجه رازداری ضرورت اساسی جلسات روان‌درمانی است. همچنین، اگرچه افراد در احساسات و افکار شخصی مشترک هستند، تماس فیزیکی صمیمی با درمانگر هرگز مناسب و قابل قبول نیست.

    فرق روان­شناس و روانپزشک چیست؟

    روان­پزشک متخصص اعصاب و روان است و حق تجویز دارو دارد، درصورتی­‌که روان­شناس در مقام متخصص سلامت روان، به درمان از طریق گفتگو می‌­پردازد و حق تجویز دارو ندارد.

    گاهی روان‌درمانی با دارودرمانی همراه و برای درمان مسائل و مشکل­‌های رنج­‌آور روانی استفاده می‌شود. در برخی شرایط ممکن است دارو به وضوح کمک بهتری باشد و در برخی دیگر روان‌درمانی ممکن است بهترین گزینه باشد. برای بسیاری از افراد، درمان ترکیبی دارو و روان­‌د‌‌رمانی می‌تواند مفیدتر از هر دو به‌تنهایی باشد. بهبود شیوه زندگی سالم، مانند تغذیه سالم، ورزش منظم و خواب کافی نیز می‌­تواند در حمایت از بهبودی و سلامت روان مفید باشد.

    آیا تراپی برای من مؤثر است؟

    تحقیقات نشان می‌دهد بسیاری از افرادی که تراپی دریافت می‌­کنند، علائمشان تسکین می­‌یابد و بهتر می­‌توانند در زندگی خود عمل کنند. حدود 75 درصد از افرادی که وارد تراپی می‌شوند تا حدودی از آن سود می‌برند. پژوهش­ها نشان داده‌­اند که تراپی باعث می­‌شود فرد از نظر عاطفی و روانی بهتر زندگی کند.

    فروید معتقد است تراپی درمان از طریق رابطه است. با همدلی، شفقت و نگاه به درمانجو به‌­عنوان یک «انسان» و نه یک بیمار، به فرد این احساس داده می‌­شود که شنیده شده است و ارتباط معناداری با دیگران پیدا می­‌کند. این به­‌تدریج باعث می­‌شود فرد روزهای کمتری را با رنج و درد سر کند، مشکلات پزشکی که احتمالا بازنمایی دردهای روانی بوده‌­اند کاهش می­‌یابند و فرد احساس رضایت بیشتری نسبت به زندگی خواهد داشت.

    با استفاده از تکنیک‌های تصویربرداری مغز، محققان توانسته‌اند مشاهده ­کنند که پس از انجام روان‌درمانی تغییراتی در مغز ایجاد می­‌شود. مطالعات متعدد تغییرات مغزی را در افراد مبتلا به بیماری­‌های روانی (از جمله افسردگی، اختلال پنیک، PTSD و غیره) در نتیجه تراپی شناسایی کرده‌­اند. در اغلب موارد تغییرات مغزی ناشی از روان­‌درمانی مشابه تغییرات ناشی از دارو بوده است.

    برای کمک به بهترین بهره‌برداری از روان­‌درمانی، درمان را به عنوان یک تلاش مشترک در نظر بگیرید، باز و صادق باشید و از برنامه مورد توافق خود برای درمان پیروی کنید. اگر تکالیفی به شما داده می­‌شود آنها را بین جلسات انجام دهید، مانند نوشتن افکار یا تمرین آنچه در مورد آن صحبت می­کنید. هرچند که رویکردهایی مانند روان‌­تحلیلی به مراجع تکلیف نمی‌­دهند و در یک موقعیت پذیرا در جلسه درمان از مراجع می‌خواهند تداعی­‌هایش را از هر جایی که می‌­خواهد بدون سانسور به کلام درآورد.

    تراپیست مناسب چه ویژگی­‌هایی دارد؟

    تراپی کار سختی است. طی روند تراپی مراجعان با عمیق‌ترین احساسات خود، با آنچه در زندگی‌شان کارساز نیست مواجه می‌شوند و برنامه‌ای برای تغییر و تحمل ناراحتی‌های ناشی از تغییر اتخاذ می‌کنند. آن‌ها گذشته را بررسی می‌کنند، دفاع‌های روانی دیرینه را رها می­‌کنند، سعی می‌کنند عادت‌هایی که به خود و دیگران آسیب می‌زند را تغییر دهند، گرچه که گفتن این جمله آسان‌تر از اجرای آن است. هرکدام از رفتارهایی که برای تغییرشان به سراغ تراپی آمده‌ایم سال‌ها در زندگی ما ریشه دوانده‌اند. این فرآیند به شجاعت فوق‌العاده‌­ای نیاز دارد و لازم است تراپیست استعدادها و مهارت‌هایی برای کمک به دیگران جهت تبدیل درد به امکان داشته باشد.

    آموزش و مجوز مناسب، رعایت منشور اخلاقی، قابل اعتماد بودن، توانایی برقراری ارتباط و توجه به نیازهای مراجع در درجه اول، مبناهای درمانگری هستند. همچنین لازم است فرد مدارج دانشگاهی را سپری کرده باشد و پروانه اشتغال تخصصی از مرجع ذی­‌ربط (در ایران سازمان نظام روانشناسی و مشاوره و یا سازمان بهزیستی) کسب کند و زیر نظر یک متخصص باتجربه­‌تر (سوپروایزر) به روان‌درمانی بپردازد. همچنین لازم است تراپیست خودش نیز تحت درمان قرار گرفته و گره‌­های روانی‌­اش را حل و فصل کرده باشد.

    در بهترین حالت، فرد در جریان تراپی با رهایی از رنج­‌ها و پذیرش واقعیت، به آزادی می­‌رسد. مراجع در ارتباط با تراپیستِ به اندازه‌ی کافی خوب، با رها شدن از مکانیزم­‌های دست و پا گیری که برای زنده ماندن در موقعیت‌های گذشته ساخته است، می­‌تواند به آینده‌ای رضایت­‌بخش دست یابد. مراجع از طریق کار کردن با تراپیستِ به اندازه کافی خوب می‌­تواند پیشرفت کند، به موفقیت برسد، با دیگران پیوند یابد، عشق بورزد و رشد کند. تراپیست ظرفیت تحمل نفرت­‌های مراجع را دارد و به او این امکان را می‌دهد که از محتواهایی که به­ نظر تابو هستند ازجمله احساسات ناخوشایند نسبت به دیگری مانند نفرت، سخن بگوید. تراپیستِ پذیرا، همچون مادری که نه کاملاً خوب و نه کاملاً بد است، به اندازه‌ی کافی به نیازها و آرزوهای مراجع گوش می‌­دهد و مراجع در ارتباط با او به بازیابی مهم‌ترین چیزی که در گذشته نداشته یا از وی گرفته شده می‌­پردازد، یعنی عشق.

     

    انواع تراپی

    رویکردهای درمانی همان چهارچوبی هستند که بسیاری از درمانگران برای پیش بردن پروتکل‌های روان‌درمانی به آن‌ها تکیه می‌کنند. امروزه رویکردهای متنوعی برای درمان مراجعان وجود دارد که هر تراپیست متناسب با شخصیت و نگرش خود در یکی از رویکردها آموزش دیده است. مرکز تجربه‌ی زندگی به مراجعان با توجه به درخواست و ترجیحاتشان، تراپیست با رویکرد مناسب پیشنهاد می‌دهد.

    انتخاب نوع درمان و تراپیست مورد نظر بستگی به شرایط خاص مراجع و ترجیحات او دارد. مرکز تجربه‌ی زندگی با تعهد و مسئولیت‌پذیری بالا، تراپیست‌هایی را برمی‌گزیند که خود تراپیِ فردی دریافت کرده، در یک رویکرد خاص (حتی اگر رویکرد یکپارچه‌نگر یا التقاطی باشد) کاملاً آموزش دیده باشند و زیر نظر سوپروایزر به درمان مراجعان مشغول باشند. این سخت‌گیری در انتخاب تراپیست در مرکز تجربه زندگی، به دلیل حفظ اعتماد و اطمینان مراجعان است. چراکه تراپیستی که از این شاخه به آن شاخه می‌­پرد، می‌­خواهد با روشی ناشناخته به درمان بپردازد و یا با حالتی خودشیفته­‌وار و omnipotent ادعا می­‌کند همه‌ی مراجعان را می­‌تواند درمان کند، احتمالاً درنهایت به روش­های غیر علمی و اصطلاحاً عمه­‌تراپی متوسل خواهد شد.

    در ادامه با تعدادی از شناخته‌شده‌ترین رویکردهای روان‌درمانی که تراپیست‌های مرکز تجربه‌ی زندگی از آن استفاده می‌کنند آشنا می‌شوید.

     

    رویکردهای روان‌درمانی مورد استفاده توسط تراپیست‌های مرکز تجربه زندگی

    روانکاوی کلاسیک

    این درمان که برای اولین بار توسط زیگموند فروید معرفی شد، مبتنی بر این ایده است که رفتار و بهزیستی ذهنی ریشه در دوران کودکی و تجربیات گذشته دارد و شامل رساندن محتواهای ناخودآگاه (محتواهای خارج از آگاهی فرد) به سطح خودآگاه است. جلسات معمولاً سه بار یا بیشتر در هفته و بر مبنای تداعی­‌های مراجع (که در این رویکرد آنالیزان خوانده می‌­شود) پیش می­‌رود. تداعی آزاد در واقع یعنی «هر چه می‌خواهد دل تنگت بگو». مراجع در جلسات روانکاوی روی کاناپه دراز کشیده و بدون سانسور آنچه در روانش می‌­گذرد به کلام درمی‌آورد به این امید که به اعماق روان خود دست یابد. تحلیل‌گر نیز بالای سر مراجع، جوری که خارج از دید مراجع باشد می­‌نشیند و به تداعی­‌های مراجع گوش داده و با تعبیرها و انعکاس به درمانجو در شناخت امیال و آرزوهای پنهان و گره­‌های روانی متناقض کمک می­کند.

    در روانکاوی کلاسیک، تراپیست تا حد امکان خنثی باقی مانده و خودافشایی بسیار کمی انجام می‌دهد. از آنجایی که هدف درمان روانکاوی غالباً بازسازی شخصیت به‌جای کاهش علائم است، این فرآیند می­‌تواند چندین سال طول بکشد.

    به‌طور کلی در روانکاوی کلاسیک و روان‌درمانی‌های مبتنی بر تئوری روانکاوی (که آن را روان‌تحلیلی می‌نامیم) ارتباط درمانی بین آنالیست و آنالیزان و احساساتی که بین این دو ایجاد می‌شود، یعنی انتقال و انتقال متقابل، بسیار حائز اهمیت است. آنالیست همزمان با گوش‌دادن به آنچه مراجع «می‌گوید»، به آنچه «نمی‌گوید» (مقاومت و دفاعها) نیز گوش داده و از طریق این گوش دادنِ فعالانه و تعبیر آن، همراه با مراجع به اعماق روان فرد دست می‌یابد. در حقیقت در این نوع درمان، آنالیست همچون باستان‌شناس درحال کاوش و همچون زبان‌شناس درحال شناختنِ زبان مراجع است. آنالیست و آنالیزان با هم در این روند، با استفاده از تداعی­‌ها به ژرفای ناخودآگاه پی می‌­برند و مراجع با بینش یافتن از محتواهای ناخودآگاه، انتخاب می­‌کند که فعالانه الگوهای ریشه­‌ای را تغییر دهد تا بتواند مسئولیت زندگی خود را بر عهده بگیرد.

    روان­‌درمانی تحلیلی بلندمدت

    روان‌درمانی تحلیلی بلندمدت مدلی برگرفته از رویکرد روانکاوی کلاسیک است. در این مدل نیز تمامی آنچه روانکاو و مراجع درصدد آن هستند اتفاق می‌افتد. یعنی هدف از جلسات به آگاهی درآوردنِ آنچه در ناآگاهی است و تحلیل تداعی آزاد، رویا، مقاومت، انتقال و انتقال متقابل مبنای جلسات قرار می‌گیرد. تفاوت روان‌درمانی تحلیلی بلندمدت با روانکاوی کلاسیک در چارچوب (setting) جلسات است. در این مدل، جلسات یک بار در هفته تشکیل شده که هر جلسه 45 تا 50 دقیقه به طول می‌انجامد. تفاوت دیگری که این مدل را از روانکاوی کلاسیک متمایز می‌کند این است که تحلیل‌گر و مراجع روبروی یکدیگر می‌نشینند و یکدیگر را می‌بینند.

    در این مدل نیز همچون رویکرد روانکاوی کلاسیک، جلسات بر مبنای تداعی‌های مراجع پیش می‌رود. تراپیست معتقد است که اگر هر تداعی را همچون قطعه‌ای از یک پازل بدانیم، با کنار هم قرار دادنِ تداعی‌ها، تصویر نسبتاً منسجمی از روان به دست می‌آید و فرد در نهایت می‌تواند به صلح درونی و اشتیاق برای زندگی دست یابد.

    این مدل نیز همچون روانکاوی کلاسیک طولانی‌مدت است چراکه انسان را منحصربه‌فرد می‌داند و معتقد است هر کسی داستانِ شخصی خود را دارد و تا فرد، خودش به بازنمایی داستانِ زندگی نپردازد، نمی‌توان مداخله‌ای انجام داد.

    روان‌درمانی تحلیلی مدرن

    روان‌درمانی تحلیلی مدرن نیز با در نظر گرفتنِ چارچوب نظری و رویکرد بالینی زیگموند فروید، از آراء روانکاوانِ معاصری که پس از فروید به کاوش در دستگاه ذهن پرداختند بهره می‌گیرد. نظریات ملانی کلاین، دونالد وینی‌کات، فربرن، بیون و غیره در مکتب روابط موضوعی (object relations)، نظریات آنا فروید، هاینز هارتمن و اریک اریکسون به نام روان‌شناسیِ ایگو (ego psychology)، مکتب مبتنی بر نظریه‌ی سالیوان به‌عنوان روان‌درمانی تحلیلی بین‌فردی (interpersonal psychoanalytic psychotherapy) و مکتب مبتنی بر نظریه هاینز کوهات به‌عنوان روان‌شناسیِ خود (self psychology) دسته‌بندی می‌شوند.

    هدف اصلی تمامی این مکاتب این است که مواد ناخودآگاه را وارد خودآگاهی کرده، عملکرد ایگو را تقویت و به فرد کمک کنند کمتر تحت کنترل رانه‌های غریزی یا خواسته‌های سوپرایگو باشند.

    روش‌های روانکاوی کلاسیک با رویکردهای مدرن اصلاح شده‌اند، اما تکنیک‌های تداعی آزاد، تعبیر رویا، تحلیل مقاومت و تحلیل انتقال و انتقال متقابل، هنوز هسته‌ی اصلی این نوع درمان را تشکیل می‌دهند.

    روان‌درمانی شناختی‌رفتاری (CBT)

    CBT یکی از روش‌های درمان مشکلات روانی است که می‌کوشد با تکیه بر ذهنیت و رفتار انسان‌ها مسائل مختلف افراد، از اضطراب و افسردگی تا انواع اختلالات شخصیتی را درمان کند. روان‌درمانی شناختی‌رفتاری به افراد کمک می‌کند تا الگوهای فکری و رفتاری ناسالم یا ناکارآمد را شناسایی و با افکار و رفتارهایی که عملکردِ مناسب‌تری به ارمغان می‌آورند جایگزین کنند.

    مدل CBT به این شکل احساسات افراد را تحلیل می‌کند:

    ابتدا رویدادی اتفاق می‌افتد و فرایند تحلیل و اقدام را فعال می‌کند (A).

    ما آن رویداد را بر اساس باورهایمان درباره‌ی آن رویداد، خودمان و جهان اطرافمان، تفسیر می‌کنیم (B).

    تفسیر ما در نهایت، هیجاناتی را برمی‌انگیزد و ما را به رفتارهای مشخصی ترغیب می‌کند (C).

    این روند به ظاهر خیلی ساده است و حرف عجیبی در آن نیست. اما به خاطر داشته باشید که قرار دادن الِمان باور (B) در آن میان (که امروز می‌توانیم آن را ذهنیت هم بنامیم) در دوران خود، اتفاق مهمی محسوب می‌شد.

    درمان شناختی رفتاری از طریق بخش‌کردن مشکل به واحدهای کوچک‌تر، به افراد حس پیروزمندی و توانمندی در برابر مشکلات می‌دهد. درنتیجه باعث می‌شود که راحت‌تر به نحوه‌ی ارتباط واحدهای کوچکتر از مشکل و چگونگی تأثیرشان دسترسی داشته باشند.

    دوره‌ی درمان شناختی‌رفتاری از 6 هفته تا 6 ماه به طول می‌انجامد. طول درمان به نوع مشکل و میزان اثرگذاری آن بر درمانجو بستگی دارد. در 2 تا 4 جلسه‌ی اول، تراپیست اثرگذاری نوع درمان و مناسب بودن آن برای بهبود مشکل مراجع را بررسی می‌کند. اگرچه درمان شناختی‌رفتاری بر گذشته تمرکز ندارد اما لازم است تراپیست در حین تراپی سؤالاتی راجع به زندگی و پیشینه خانوادگی بپرسد. روان‌درمانگران با رویکرد شناختی‌رفتاری نیز معتقدند گاهی اوقات به دلیل تأثیر گذشته بر حال مراجع، لازم است در مورد گذشته سؤال شود. اما تفاوت آنها با روان‌درمانگران تحلیلی این است که درمانگرانِ شناختی‌رفتاری از مصاحبه برای شناختِ گذشته استفاده می‌کنند درصورتی که در روان‌درمانیِ تحلیلی مصاحبه انجام نمی‌شود و تراپیست اجازه می‌دهد مراجع آزادانه از هر چه می‌خواهد سخن براند، چراکه اعتقاد بر این است که ناخودآگاه به زور یا با مصاحبه به کلام آغشته نمی‌شود.

    CBT مبتنی بر پروتکل و ساختار درمانی است و در هر جلسه مراجع و درمانگر به توافق می‌رسند که در چه مورد صحبت کنند. محتوای هر جلسه ممکن است شامل عملکرد مراجع در جلسه‌ی قبل، بررسی تمرینات و صحبت پیرامون مشکل باشد.

    در پایان دوره‌ی درمان شناختی‌رفتاری، یک برنامه‌ی شخصی تحت عنوانِ «حفظ وضعیت عالی خود» ایجاد می‌شود. این برنامه در بردارنده‌ی مهارتهای آموخته شده و شیوه‌های برخورد با مشکلات در آینده است و مراجع را تشویق می‌کند که این مهارتها را بعد از اتمام تراپی تمرین کند.

    رویکرد درمانِ شناختی‌رفتاری می‌­تواند به فرد کمک کند تا روی مشکلات فعلی و نحوه‌ی حل سریع آنها تمرکز بهتری داشته باشد. غالباً شامل تمرین مهارت­های جدید در «دنیای واقعی» است و می‌تواند در درمان انواع اختلالات از جمله افسردگی، اضطراب، اختلالات مربوط به تروما و اختلالات خوردن مفید باشد. به‌­عنوان مثال، CBT می‌تواند به فرد مبتلا به افسردگی کمک کند تا الگوهای فکری یا رفتارهای غیرمفید یا ناسازگاری را که به بروز افسردگی کمک می­‌کند، تشخیص داده و تغییر دهد.

    طرحواره‌درمانی (Schema therapy)

    طرحواره‌درمانی توسط جفری یانگ و همکارانش ایجاد شد و عمدتاً براساس بسط و گسترش رویکرد شناختی‌رفتاری بنا شده است. این رویکرد، اصول و مبانی مکتب‌های درمانِ شناختی‌رفتاری، نظریه‌ی دلبستگی، گشتالت، روابط موضوعی (object relations) و روانکاوی را در یک مدل درمانی تلفیق کرده است. به نوعی این مدل را نوعی آشتی بین درمان‌های مبتنی بر روانکاوی و درمانهای CBTمحور دانسته‌اند. گرچه تکنیک‌هایی که در این درمان به کار می‌روند تا حدی براساس درمان شناختی‌رفتاری است ولی بیشتر روی بازسازی نیازهای کودکی و همدلی با بخش‌های آسیب‌دیده ای است که فرد درست آنها را به یاد نمی‌آورد. چیزی که طرحواره‌درمانی را از درمانهای شناختی‌رفتاری جدا می‌کند فاز تجربی آن است که می‌توان گفت شکلی از تداعی آزاد در روانکاوی دارد.

    از دیدگاه طرحواره‌درمانی، مشکلات و اختلالات افراد ناشی از نحوه‌ی برخورد مراقبان اولیه با نیازهای کودک است که باعث شده یک الگوی ثابت و تکراری در ذهن شکل بگیرد و در سالهای بعد زمانی‌که در موقعیتی مشابه قرار گیرند همان احساسات در آنها زنده شوند. این رویکرد به معرفی و شناسایی  18 طرحواره می‌پردازد که حاصل ناکامی در ارضای پنج نیاز اساسی هیجانی در انسان است. این نیازها شامل دلبستگی ایمن، خودگردانی، آزادی در بیان احساسات، تفریح و پذیرش واقع بینانه‌ی محدودیتها است. چیزی که باعث می‌شود طرحواره‌ها تداوم پیدا کنند و در زندگی فرد ادامه‌دار شوند تحریف‌های شناختی، الگوی زندگی خود-آسیب‌رسان و سبکهای مقابله‌ای است.

    این رویکرد درمانی جزء درمانهای طولانی‌مدت است و ممکن است پروسه‌ی آن از چند ماه تا چند سال (بسته به تعداد و پیچیدگی طرحواره‌ها) به طول بینجامد.

    روان‌درمانی پذیرش و تعهد (ACT)

    این مدل زیر چتر درمان‌های شناختی‌رفتاری است و از جهاتی آن را بسیار شبیه به رفتاردرمانی می‌دانند چراکه بر «عمل‌کردن» متمرکز است (همان‌طور که از اسمش پیداست). درواقع، روان‌درمانی پذیرش و تعهد (ACT) اسمش را از یکی از پیامهای مرکزی‌اش گرفته است: بپذیر هر آنچه را که خارج از کنترل توست و متعهد باش به آنچه که زندگی‌ات را پر بار می‌سازد.

    روان‌درمانگر با مدل ACT، از فرآیندهای پذیرش، تمرکز ذهنی، تعهد و تغییر رفتار به منظور ایجاد انعطاف‌پذیری استفاده می‌کند. انعطاف‌پذیری روان‌شناختی یعنی فرد این توانایی را داشته باشد که بتواند به‌جای غرق‌شدن در گذشته و آینده، در زمان حال زندگی کند و ارزشها و اهداف خود را شناسایی کرده و به‌جای اجتناب از افکار، احساس‌ها، خاطره‌ها یا امیال آزاردهنده، رفتاری در پیش بگیرد که با ارزش‌ها و اهدافش هماهنگ باشد. هدف از درمان پذیرش و تعهد این است که فرد با پذیرش دردها، رنج‌ها و تنش‌هایی که زندگی به‌طور اجتناب‌ناپذیری برای او ایجاد کرده، زندگی پربار و معنادار برای خود ایجاد نماید.

    اجتناب در زمینه افکار و احساسات مفهومی است که در ACT بسیار به آن پرداخته می‌شود. وقتی افراد مصرانه تلاش می‌کنند از تجربیات خصوصی‌شان اجتناب کنند، به‌طور متناقض آنها را افزایش می‌دهند و منجر به انواعی از اجتناب می‌شوند که مشکلات بیشتری ایجاد می‌کند.

    مراجع در فرآیند تراپی، مهارتهای ذهن‌آگاهی (mindfulness) را یاد می‌گیرد. ذهن‌آگاهی به فرد کمک خواهد کرد تا با مدیریت افکار و احساسات خود، فشار کمتری متحمل شود و با جهان اطراف ارتباط برقرار کند. هدف درمانگر ACT هم کاهش علائم نیست بلکه سعی می‌کند تا مراجع را از علائم رها کند. ACT می‌تواند در قالب درمان کوتاه‌مدت (4 تا 12 جلسۀ یک ساعته)، درمان فوق‌العاده مختصر (1 تا 6 جلسۀ 30 دقیقه‌ای یا کمتر) یا درمان طولانی‌مدت انجام شود.

    درمان ذهنی‌سازی یا منتالیزیشن (Mentalization)

    درمان مبتنی بر ذهنی سازی نحوه‌ی درک احساسات را تشریح و به ما در بهبود توانایی درک احساسات دیگران کمک می‌کند. توانایی درک احساسات یکی از مهمترین مهارت‌هایی است که در روابط بین فردی به کار ما می‌آید. درمان مبتنی بر ذهنی‌سازی نوع خاصی از روان‌درمانی‌های روان‌پویشی است که برای درمان بیماران مبتلا به سازمان شخصیت مرزی طراحی شده است. محور اصلی این درمان کمک به بیماران در تمایز و جداسازی افکار و احساسات خود از دیگران است.

    افراد دارای سازمان شخصیت مرزی روابط بی‌ثبات و آتشین دارند. ممکن است به‌طور ناخودآگاه از دیگران سوء استفاده کنند یا آنها را به انجام یک رفتار خاص وادار کنند. آنها در فهمیدن اثرات رفتار خود بر دیگران دشواری‌های زیادی دارند و درک آن را غیر ممکن می‌پندارند. در فرآیند درمان منتالیزیشن تلاش می‌شود که مراجع بتواند با کفشهای دیگران راه برود و با آنها همدلی کند.

    رفتاردرمانی دیالکتیکی (DBT)

    نوع خاصی از CBT است که به تنظیم مؤثرتر احساسات کمک می‌کند. این مدل غالباً برای درمان افراد مبتلا به افکار مزمن خودکشی و افراد مبتلا به اختلال شخصیت مرزی، اختلالات خوردن و PTSD استفاده می‌شود. رفتاردرمانی دیالکتیکی با تمرکز بر مهارت‌های چهارگانه‌ی افزایش ذهن‌آگاهی، قدرت تحمل پریشانی، مهارت برقراری ارتباط مؤثر و تنظیم هیجانی،‌ سعی در افزایش سلامت روان افراد داشته تا مراجعان بتوانند برخورد مفید و مؤثر در شرایط متفاوت زندگی خود داشته باشند.

    رفتار درمانی دیالکتیکی (DBT) یک درمان شناختی‌رفتاری جامع است و این روش درمانی برای افرادی که از دیگر روش‌ها پاسخی نگرفته اند، بسیار امیدبخش و کارآمد بوده است.

    این مدل به افراد کمک می‌کند تا بتوانند هیجان‌های خود را کنترل کرده و سطح کیفیت زندگی خود را افزایش دهند. در حال حاضر، رفتاردرمانی دیالکتیک برای درمان افرادی که دارای مشکلات روانی مزمن یا شدید هستند، استفاده می‌شود.

     

    روان‌درمانی هیجان‌مدار (EFT)

    درمان متمرکز بر هیجان (EFT) متأثر از نظریه‌ی «دلبستگی» بالبی که دیدگاهی انسان‌گرایانه داشت به وجود آمده است. به طور کلی، هدف درمان هیجان مدار، هدایت افراد به سوی آن چیزی است که «دلبستگی ایمن» خوانده می‌شود.

    در این روش، تلاش می‌شود تا فرد توانایی تنظیم هیجان خود را به دست آورد تا از این طریق بتواند احساس امنیت، حمایت و آسایش را در دیگری ایجاد کند. به بیان دیگر، فرد با آموختن خود‌تنظیمی هیجان، راه‌های جدید تعامل با دیگری را می‌آموزد که به نوبه‌ی خود سبب برانگیخته شدن واکنش‌های جدید در طرف مقابلش می‌شود.

    در رویکرد درمان متمرکز بر هیجان، درمانگر و فرد تحت درمان در یک فرآیند فعال با یکدیگر همکاری می‌کنند و هر دو برابر درنظر گرفته می‌شوند. مراجع و نه درمانگر، به عنوان فردی که بیشترین توانایی را در تفسیر تجربه عاطفی خود دارد، دیده می‌شود.

    روان‌درمانی هیجان مدار بسته به اینکه برای چه گروه‌هایی مورد استفاده قرار می‌گیرد، به سه دسته طبقه‌‌بندی می‌شود:

    EFT برای زوج ها (EFCT)

    EFT برای خانواده‌ها (EFFT)

    EFT برای افراد (EFIT)

    EFT فرض می‌کند که عدم آگاهی عاطفی مضر است، اجتناب از احساسات می‌تواند منجر به پیامدهای ناخوشایند در زندگی افراد شود و با گذشت زمان، نادیده گرفتن یا اجتناب از واکنش احساسی ممکن است توانایی فرد را برای پردازش احساسات بعدی تغییر دهد. EFT با ایجاد یک پیوند دلبستگی ایمن، مراجعان را قادر می‌سازد تا به اطرافیان و اعضای خانواده‌ی خود با روش‌های سالم‌تر و سازنده‌تر پاسخ دهند.

    در رویکرد درمان EFT  بر خلاف درمان شناختی رفتاری (CBT) یا پذیرش و تعهد (ACT)، تنها بر روی عملکرد ذهن و خطاهای شناختی آن تأکید نشده بلکه ترکیبی از دو عنصر شناختی و جسمانی به‌عنوان عوامل مؤثر بر تحلیل و ریشه‌یابی مشکل استفاده می‌شود.

    متخصصان این رویکرد بر این باور هستند که از یک سو هیجان به شدت با بدن و فعل و انفعالات فیزیولوژیکی در ارتباط بوده و از سویی دیگر نمی‌توان شناخت و هیجان را از یکدیگر جدا کرد چراکه شناخت و ارزیابی از یک موقعیت باعث بروز هیجان‌های مختلف می‌شود.

    تراپی حمایتی

    ممکن است همه‌ی افراد، خانواده یا دوستانی نداشته باشند که بتوانند به‌طور مداوم در شرایط سخت به آنها مراجعه کنند. این امر می‌تواند بهبودی از دوره‌های افسردگی یا انواع دیگر آشفتگی‌های عاطفی را دشوار کند. خوشبختانه نوعی تراپی وجود دارد که برای کمک به بهبودی افراد و حمایت از آنها طراحی شده است. این به‌عنوان تراپی حمایتی شناخته می‌شود. تراپی حمایتی از راهنمایی و تشویق جهت کمک به مراجعان برای توسعه و غنی­‌سازی خود استفاده می­‌کند. این درمان، به ایجاد عزت نفس، کاهش اضطراب، تقویت مکانیسم‌های مقابله و بهبود عملکرد اجتماعی و بین­‌فردی کمک می­‌کند.

    تراپی حمایتی شکلی از گفتار درمانی است که در آن تراپیست به صحبت های مراجع گوش می‌دهد تا بتواند توصیه‌هایی راجع به نحوه‌ی برخورد با وضعیتی که فرد با آن روبرو است، ارائه دهد. این نوع تراپی بسیار دلسوزانه بوده و برای تشویق طراحی شده است. ایده‌ی ارائه حمایت عاطفی برای بیمارانی است که دوران سختی پشت سر می‌گذارند.

    هدف اساسی تراپی حمایتی این است که به بیماران راهی داده شود تا بتوانند خود و ناامیدی‌ها، غمها، شادی‌ها و امیدهای خود را بیان کنند. برخی از مراجعان برای غلبه بر بعضی از مشکلات زندگی فقط نیاز دارند کسی را در کنار خود داشته باشند. داشتن یک تراپیست اختصاصی که مایل به گوش‌دادن و حضور فعال در آنجا باشد، غالباً برای ایجاد تغییر بزرگ در زندگی مراجع کافی است. به همین دلیل است که درمانگرانی که تراپی حمایتی انجام می‌دهند، غالباً قبل از تصمیم به مداخله، به‌دقت فکر می‌کنند.

    سخن پایانی

    وظیفه‌ی تراپیست، تغییر زندگی مراجع نیست، مراجع خودش این کار را بهتر بلد است. وظیفه‌ی تراپیست، کمک به مراجع در شناخت و درک آنچه از فرآیند روانی است که نمی‌داند. شرایطی که در هیچ رابطه‌ای تجربه نکرده است. لازمه‌ی دانستن اینکه تراپی چیست، تجربه‌ی آن است. همانند این است که برای فردی که بیرون از آب نشسته، راجع به شناکردن توضیح دهیم. لازم است فرد به درون آب شیرجه بزند و با غوطه‌­ور شدن در آن بتواند با مفهوم شناکردن آشنا شود. این نکته نیز حائز اهمیت است که همه‌ی تراپیستها مانند همدیگر کار نمی‌­کنند؛ حتی اگر رویکردشان یکسان باشد. از آنجایی که انسان­ها منحصر به فرد هستند، تراپیست همچون لباسی است که ممکن است به تنِ یک فرد بنشیند و به تنِ فرد دیگر نه. در نتیجه این را نیز باید توجه کرد که اگر تراپیستی برای شما مناسب نبود، احتمالا تراپیست دیگری خواهید یافت که برای شما مناسب باشد.

    برای یافتن تراپیستِ به اندازه‌ی کافی خوب می­‌توانید با تکمیل فرم درخواست تراپی، از متخصصین ارجاع که در کلینیک­ تجربه زندگی حضور دارند کمک بگیرید.

     

    منابع

    https://www.psychiatry.org/patients-families/psychotherapy

    https://www.nimh.nih.gov/health/topics/psychotherapies

    https://www.madinamerica.com/2023/10/on-psychotherapeutic-literacy/

    https://www.webmd.com/a-to-z-guides/what-is-psychotherapist

    https://www.medicinenet.com/what_exactly_does_a_psychotherapist_do/article.htm

    https://www.psychologytoday.com/us/articles/202211/7-qualities-of-a-great-therapist

     

    [1] Psychotherapy

    [2] Psychotherapist

  • چگونه روان درمانگر انتخاب کنیم؟

    چگونه روان درمانگر انتخاب کنیم؟

    چگونه روان‌درمانگر انتخاب کنیم؟

     

    تراپیست حرفه‌ای را به همین راحتی‌ها نمی‌شود پیدا کرد. مخصوصا وقتی از واژه‌های مبهمی مثل «خوب» استفاده می‌شود، نمی‌دانیم خوب دقیقاً یعنی چه؟ اگر مثل بقیه دلمان را نشکند و یک‌جورهایی نایس باشد یعنی تراپیست خوبی است؟ ما در اتاق تراپی از رازهای مگو و مسائل خصوصی‌مان می‌گوییم، هزینه، وقت و انرژی زیادی را هم باید به آن اختصاص بدهیم. همه‌ی این موارد کافی هستند تا در انتخاب تراپیست دقت کنیم و معیارهایی را در نظر بگیریم. کتاب چگونه روان درمانگر انتخاب کنیم، چند راه عینی و واضح را برای شناسایی تراپیست متخصص پیش‌روی ما می‌گذارد که برای هرکسی راه‌گشا است. در این متن به معرفی این کتاب کاربردی می‌پردازیم.

    بهترین جمله‌ی کتاب

    «تراپیست نداشتن از کار کردن با یک تراپیست غیرمتخصص به‌مراتب بهتر است!» این بهترین جمله‌ی کتاب است. البته می‌شود از دو زاویه نگاه کرد. اینکه اصلاً تراپیست حرفه‌ای وجود ندارد، پس بهتر است قید درمان را بزنیم یا بگوییم تراپیست مجرب وجود دارد اما پیداکردن او راه و روش‌هایی دارد که باید از طریق همان راه‌‌ها پیش رفت.

    کتاب خیلی سریع سراغ هدف تراپی می‌رود و به «تحقق کامل ظرفیت‌های فرد» اشاره می‌کند؛ چیزی شبیه به شفیره‌ای که به پروانه تبدیل می‌شود!

    نویسنده، روی تراپی فردی درمانگران تأکید می‌کند و همین موضوع برای خوانندگانی که اطلاعی از تراپی ندارند، راهنمای خوبی است. بله! اولین و مهم‌ترین آیتمی که لازم است برای انتخاب تراپیست درنظر بگیرید، این است که او خودش درمان شده‌باشد. کتاب این باور عمومی که تراپیست باید توصیه‌ای برایمان داشته‌باشد را هم زیر سؤال می‌برد و می‌گوید اگر با توصیه و قضاوت مواجه شدید، پیشِ آن تراپیست نروید.

    چند قانون سرانگشتی برای انتخاب تراپیست

    نویسنده برای آنکه بدانید تراپیست می‌تواند به شما کمک کند، چند سؤال مهم و قانون سرانگشتی را مطرح می‌کند. مثلا:

    • آیا می‌توانید با تراپیست خود، ارتباط درمانی برقرار کنید؟
    • بعد از مدتی احساس تغییر را تجربه می‌کنید؟
    • تعبیرهایی که تراپیست به شما ارائه می‌دهد، چقدر متناسب و بامعنا هستند؟

    علت‌های شکست تراپی

    تراپی می‌تواند به دلایل مختلفی شکست بخورد اما تراپیست هم در این شکست نقش دارد. مثلا درمانگری که از دنیای مراجعش جدا افتاده باشد و به او واکنش نشان نمی‌دهد، کمک مؤثری هم از دستش برنمی‌آید. (البته منظور نویسنده، واکنش‌‌های افراطی به هر محتوایی نیست. کتاب از تراپیستی می‌گوید که مراجع به او فحاشی می‌کند، اما چون مراجع این کار را انجام داده‌است، فکر می‌کند باید هیچ واکنشی نشان ندهد. درحالی‌که سیمینگتن تأکید می‌کند که «میان حس‌کردن چیزی و نحوه‌ی پردازش آن احساس، تفاوت‌هایی وجود دارد.)

    تراپیست نالایق چه کسی است؟

    • تراپیست اغواگر (ملاک‌هایی برای تشخیص تراپیست اغواگر وجود دارد که در این کتاب به آنها اشاره شده‌است.)
    • تراپیست بازتاب‌دهنده (تراپیستی که بدون تأمل فقط حرف‌های مراجعش را بازتاب می‌دهد و هیچ نتیجه‌ی مفیدی برای او ندارد.)
    • تراپیست تبانی‌کننده (تراپیستی که به شما می‌گوید همه‌چیز خوب است و با این میل شما برای خوب‌بودن تبانی می‌کند.)

    تراپیست خوب چه کسی است؟

    سیمینگتن، تراپیست خوب را به گوگرد احمر تشبیه می‌کند و می‌گوید «حتا اگر از شما دور باشد یا هزینه بیشتری بگیرد بازهم به جست‌وجویش می‌ارزد.» تراپیست خوب از نظر نویسنده، فردی است که آموزش‌های لازم را دریافت کرده‌باشد، خودش درمان شده‌باشد و کمک کند بیمار ظرفیت‌های درونی‌اش را بیدار کند. بعد این سوال را مطرح می‌کند «آیا تراپیست به من کمک کرده تا از زیر بار افسردگی بیرون بیایم و دوباره با زندگی روبه‌رو شوم؟ اگر اینطور نیست، شاید وقت آن رسیده باشد که تراپیست دیگری انتخاب کنید.»

    این مثال برای کسانی مفید است که شنیده‌اند درمان تحلیلی طولانی است و سال‌هاست پیش درمانگرشان می‌روند، اما هنوز تغییری احساس نمی‌کنند و این موضوع را به زمان‌بَربودن درمان تحلیلی ربط می‌دهند. به‌هرحال حتا در درمان‌های طولانی‌مدت هم مراجع تاحدی متوجه تغییرات می‌شود و قرار نیست فرآیند تراپی تا ابد بدون نتیجه ادامه داشته‌باشد.

    نویسنده کتاب کیست؟

    نویل سیمینگتن روانپزشک و روانکاو کودکان است و از سال 1999 تا 2002 رئیس انجمن روانکاوی استرالیا بوده‌است. او درحال‌حاضر در سیدنی کار می‌کند و کتاب‌هایی هم در حوزه‌ی روانکاوی منتشر کرده‌است.

    کتاب، ترجمه‌ی روانی دارد و می‌توانید تمام ۹۰ صفحه‌اش را در یک نشست بخوانید. لحن آن ساده است و انواع درمانگران را با تصویرهای ساده به خواننده نشان می‌دهد. خواندنِ کتاب «چگونه روان درمانگر انتخاب کنیم» را به همه‌ی کسانی پیشنهاد می‌کنیم که می‌خواهند یک دیدِ کلی نسبت به انتخاب تراپیست حرفه‌ای داشته‌باشند.

    مشخصات کتاب

    مقدمه: انفجار روان‌درمانی

    فصل اول: هدف روان‌درمانی

    فصل دوم: روان‌درمانی چگونه کار می‌کند؟

    فصل سوم: وظایف درمانی

    فصل چهارم: چرا درمان شکست می‌خورد؟

    فصل پنجم: درمانگر نالایق

    فصل ششم: تعریف درمانگر خوب

    بخشی از کتاب چگونه روان‌درمانگر انتخاب کنیم؟

    «دشوارترین چیز درباره‌ی تغییر این است که تغییرکردن خواه یا ناخواه به معنای اذعان به این نکته است که شیوه‌ای که تا آن لحظه در حبسش زندگی می‌کردید، شیوه‌ای نامناسب بوده‌است. درک زمان تلف‌شده به شدت دردناک است، به‌خصوص وقتی که درمی‌یابید که هرگز نخواهید توانست دوباره آن زمان را به دست بیاورید.»

  • طراحی فضای ایده‌آل برای جلسه‌های تراپی آنلاین

    طراحی فضای ایده‌آل برای جلسه‌های تراپی آنلاین

    مقدمه

    محیط فیزیکی ما می­‌تواند بر نحوه‌ی نگرش و ارتباط ما با جهان تأثیر بگذارد و فضاهای درمانی هم احتمالاً از این قائده مستثنی نباشند. پژوهشگران تأثیرات محیط­‌های فیزیکی مانند محیط کار، مدارس و خانه­‌ها را بر سلامت روان مطالعه کرده‌­اند و به ارتباط بین طراحی­‌های خاص و خلق­‌و­خو پی برده­‌ا‌ند. امکانات و مؤسسه­‌های درمانی مرتبط با سلامت روان، غالباً با درنظر گرفتن این موضوع طراحی می‌شوند و عناصری مانند راحتی، امنیت، فضای خصوصی و موارد دیگر را در نظر می‌گیرند تا محیطی فراهم کنند که مطلوب­‌ترین تجربه را در تراپی به همراه داشته باشد. کلینیک­‌های درمانی هم مانند امکانات و خدمات درمانی باید با هدف راحتی و دربرداشتن نتیجه‌ی مطلوب برای مراجعان طراحی شوند. تراپی می‌­تواند به­‌صورت حضوری یا آنلاین بر حسب نیاز مراجع مؤثر باشد.

    در این مقاله نکاتی مطرح می‌­کنیم که در صورت استفاده از یک پلتفرم درمانی آنلاین برای هماهنگی با تراپیست‌های آموزش‌­دیده و دارای مجوز با رویکردهای مختلف درمانی، اطلاعاتی را در اختیارتان قرار می­‌دهد. هنگامی‌ ­که به دنبال تراپی آنلاین هستید، به دلایل مشابهی که در بالا بیان کردیم، باید تلاش کنید تا فضایی را در خانه (یا هر جایی که اتصال اینترنت قابل اعتمادی دارید) ایجاد کنید که احساس امنیت و راحتی داشته باشید. اینکه چگونه محیط خانه و اتاق درمان آنلاین را می‌­توان برای مؤثرترین تراپی­‌های آنلاین به کار گرفت، اهمیت زیادی دارد. این مقاله‌ی مروری، به برخی از بهترین روش‌ها برای طراحی خانه یا محل کار شما به‌­عنوان یک مراجع یا تراپیست می­‌پردازد تا فضای درمانی‌تان، بهترین پشتیبانی ممکن را برای رشد و بهبودی داشته باشد.

    دسترسی به فضای تراپی

    برای تراپیست‌ها

    یکی از مهم‌ترین بخش‌های یک فضای درمانی کارآمد برای بیماران، غالباً اطمینان از این موضوع است که این فضا برای آنها در شرایط مختلف، چه مجازی و چه حضوری، دسترس‌­پذیر باشد. برای مثال، یک تجربه‌ی درمانی آنلاین یا حضوری کارآمد می‌­تواند استفاده از هدفون­‌های باکیفیت برای مراجعان سخت­‌شنوا باشد تا مکالمه‌­ها را راحت‌تر بشنوند یا فراهم­‌کردن وسایل کمک­‌بصری برای مراجعانی که از طریق نوشتار بهتر یاد می‌گیرند.

    بهترین راه برای اطمینان از اینکه امکانات دفتر شما برای مراجعان آنلاین و حضوری دسترس‌­پذیر است، می­‌تواند این باشد که قبل از جلسه‌ی اول یا در ابتدای جلسه‌ی اول بپرسید که آیا آنها به امکانات خاصی نیاز دارند؟ اگر به­‌صورت کلی نگران توانایی خود درمورد نحوه‌ی استفاده از این امکانات هستید، با سوپروایزر مشورت کنید.

    برای مراجعین

    تراپیستی که با او کار می­‌کنید باید آماده باشد تا فضایی دسترس‌­پذیر برای شما فراهم کند. اگر هنگام درمان حضوری یا مجازی، نگرانی‌هایی در مورد دسترس‌­پذیری دارید، این نگرانی‌ها را با تراپیست خود در میان بگذارید و هرگونه تغییری که برای بهره‌گیری حداکثری از روند تراپی نیاز دارید، درخواست کنید.

    اگر با یک متخصص سلامت روان مواجه شدید که نمی­‌تواند امکانات مورد نیاز شما را ارائه دهد، بهتر است تراپیست جدیدی پیدا کنید که بتواند نیازهای شما را به­‌طور مؤثرتری برآورده کند. شرایط درمان باید برای همه در دسترس و مفید باشد. تراپی آنلاین می‌­تواند گزینه‌­ای عالی برای کسانی باشد که فضاهای درمانی فیزیکی را به هر دلیلی غیرقابل دسترس می­دانند.

    رازداری کامل

    برای تراپیست‌ها

    مراجعانِ شما باید در فضای درمانی، آنلاین یا حضوری، احساس امنیت کامل داشته باشند. حفظ فضای شخصی برای امنیت مراجع و صریح بودن با شما، که غالباً بخش مهمی از همکاری مؤثر با یکدیگر است ضروری است. با بستن تمام درها و پنجره‌ها، قراردادن تلفن روی حالت بی­‌صدا، از اینکه هیچ صدایی از بیرون وارد نمی‌­شود و هیچ صدایی هم از اتاق بیرون نمی­‌رود، اطمینان پیدا کنید. همچنین با کمک صدای پس زمینه آرامش‌­بخش می­‌توانید از صداهای مزاحم جلوگیری کنید.

    برای مراجعین

    در طول جلسه، برای بیان تمام افکار خود با تراپیستتان باید احساس راحتی کنید. پلتفرم درمانی‌­ای که انتخاب می­‌کنید باید متناسب با یک تجربه‌ی دنج و مفید باشد. اگر احساس می­‌کنید که دفتر تراپیست، فضای شخصی لازم را ندارد، می‌توانید در‌این‌باره با او صحبت کنید یا تراپیست جدیدی پیدا کنید که برای فضای شخصی مراجعان ارزش قائل است. وقتی جلسات مشاوره تلفنی یا آنلاین دارید، درها و پنجره‌ها را ببندید و یک صدای پس زمینه ملایم پخش کنید تا صدایتان از اتاق بیرون نرود. همچنین با خانواده یا هم‌اتاقی­‌های خود صحبت کنید که در طول جلسه وارد اتاق نشوند.

    نظافت و آراستگی

    برای تراپیست‌ها

    فضای فیزیکی به­‌هم ریخته و نامنظم می­‌تواند به یک فضای ذهنی به­‌هم ریخته تعبیر شود. اگر فضای درمانی شما نامرتب و شلخته به نظر برسد، می‌تواند روی کار شما تأثیر بگذارد. بیمارانِ شما ممکن است احساس کنند که کار درمانی شما هم چیزی شبیه این فضا است. اتاق مرتب و با دقت چیده‌شده رابطه­‌ای مبتنی بر تمرکز، وضوح فکری و تخصص را در رابطه‌ی شما با مراجع ایجاد می‌کند. البته به این معنی نیست که شما باید یک مینیمالیست باشید. فقط کافی است سعی کنید هرگونه زباله یا وسایل غیرضروری را از اتاق خارج کرده و از سایر فضاهای درمانی که با آنها ارتباط دارید، الهام بگیرید.

    برای مراجعین

    فضایی که به صورت آنلاین یا حضوری در آن می‌­نشینید، باید احساس سادگی و انسجام را منعکس کند. دفتر تراپیست شما باید این اطمینان خاطر را به شما بدهد که او توانایی مدیریت آشفتگی را دارد و می­‌تواند محیطی حرفه­‌ای برای شما ایجاد کند. برای درمان مجازی در خانه، ممکن است از حذف وسایل غیرضروری اطراف خود سود ببرید، این به معنای جابه­‌جا کردن ابزار کار خود در طول جلسه‌ی تراپی یا ایجاد فضایی خاص برای دوره‌­های مشاوره‌ی آنلاین است.

    حداکثر راحتی

    برای تراپیست‌ها

    می‌­توانید برای ویزیت آنلاین یا حضوری فضایی ایجاد کنید که از نظر فیزیکی برای مراجعتان راحت باشد. برای مراجع‌های حضوری، اطمینان پیدا کنید که دو صندلی با فاصله‌ی مناسب در اتاق وجود دارد و اگر مراجعی ترجیح می­‌دهد از صندلی یا مبل دیگری استفاده کند این حق انتخاب را داشته باشد. می‌توانید با ایجاد فضایی که منعکس‌کننده‌ی آرامش و راحتی باشد، مثل اضافه‌کردن یک اثر هنری آرامش‌­بخش، قالی­‌هایی با رنگ­‌های ملایم یا نورپردازی آرامش‌­بخش، همین کار را برای مراجعان آنلاین انجام دهید.

    برای مراجعین

    هنگامی­‌که تراپی را در خانه یا فضای شخصی دیگری دریافت می‌کنید، ممکن است بخواهید محیطِ راحتی برای خود تدارک ببینید. این راحتی برای هرکسی می‌تواند‌ متفاوت باشد‌. ممکن است صندلی خوب باشد، یک پتو در صورت سرما، آثار هنری مورد علاقه‌­تان یا خرده‌­ریزه­‌های کوچک لذت­‌بخش روی میزتان. انتخابِ نوری که متناسب با تجربه‌ی احساسی شماست می­‌تواند مفید باشد. مثلا شاید نوری طبیعی از پنجره یا نوری آرامش‌­بخش از چند لامپ. به همین ترتیب، جستجوی دفتر مشاوره‌­ای که بتواند احساس راحتی به شما بدهد، مثل یک نورپردازی آرامش‌بخش، مفید است.

    تدارکات کافی

    برای تراپیست‌ها

    تراپیست‌ها برای کمک به بهبود مراجعان از ابزار متفاوتی در دفتر خود استفاده می­‌کنند. بااین‌حال، موارد ضروری مثل یک دفترچه یادداشت، کاغذ یا سایر ابزارهای یادداشت­‌برداری، دستمال کاغذی برای بیماران حضوری، هدفون برای جلسات مجازی و شارژر برای رایانه یا تلفن به کار می‌آیند. همچنین ممکن است دوست داشته باشید وسایل هنری، لوازم نوشتاری یا حتی یک تخته سفید برای نشان‌دادن مفاهیم پیچیده داشته باشید. اگر نوشته­‌هایی دارید که معمولاً با مراجعان خود به اشتراک می‌­گذارید، در دسترس قراردادن آنها می­‌تواند مفید باشد.

    برای مراجعین

    در درمان آنلاین یا حضوری، اطمینان حاصل کنید که دفتر تراپیستتان یا خانه‌ی شما لوازم مورد نیازتان را در دسترس دارد. دستمال کاغذی، ابزار یادداشت­‌برداری و هدفون غالباً برای هر دو سبک درمانی مهم هستند. علاوه بر این، لوازم خودمراقبتی مانند توپ استرس، ابزار رایحه­‌درمانی، چای گیاهی و یک مجله می‌تواند جلسات آنلاین را راحت‌تر کنند و در دسترس بودن آنها بعد از اتمام جلسه نیز می‌­تواند مطلوب باشد.

    سختی های تراپی

    کم‌کردن عوامل حواس‌­پرتی

    برای تراپیست‌ها

    یکی دیگر از بخش­های ضروری برای ایجاد فضای درمانی موفقیت­‌آمیز، از بین بردن عوامل حواس­‌پرتی و محرک­‌های احتمالی در این فضا است. اعلان‌های تلفن همراه یا لپ‌تاپ را خاموش کنید. همچنین آنچه باعث حواس‌پرتی‌ می­‌شود، مانند شلوغی و بی‌­نظمی اتاق، را محدود کنید. حواس‌پرتی‌های مثبت می‌توانند تأثیر مفیدی بر طراحی اتاق درمان داشته باشند، زیرا هنگام بحث درباره‌ی موضوعات ناراحت‌کننده، چیزی مثبت به مراجع می‌دهند تا روی آن تمرکز کند. نمونه هایی از حواس­پرتی­‌های مثبت، نقاشی­‌های آرامش­‌بخش روی دیوار، اسباب بازی­‌ها، مجله­‌ها یا گیاهان هستند. تحقیقات نشان می­‌دهند که تعامل با گیاهان موجود در فضای درمانی می­‌تواند به کاهش استرس کمک کند.

    برای مراجعین

    در فضای تراپی، اعلان‌ها را در تلفن همراه یا لپ‌تاپ خود خاموش کرده و هر دستگاهی که باعث حواس‌­پرتی می­‌شود را بی‌صدا کنید. اگر تراپیست شما به وقت شما احترام نمی­‌گذارد و متوجه چیزهایی می­‌شوید که حواستان را پرت می­‌کند، مانند تماس‌­های تلفنی مکرر، غذا خوردن در طول جلسه یا هر چیز دیگری، ممکن است وقت آن رسیده باشد که به دنبال تراپیست جدید باشید.

    تراپی دو هم جنس گرا

    ایجاد فضای شخصی

    برای تراپیست‌ها

    پیداکردنِ مرزِ بین زیاد گفتن و کم گفتن می‌­تواند برای بسیاری از تراپیست‌ها دشوار باشد. یک شیوه‌ی خوب در فضای تراپی شاید این باشد که اطلاعات خصوصی تا جای ممکن در دسترس نباشد. برای مثال، ممکن است قفسه‌ی کتاب یا دیواری از تصاویر خانوادگی را از محدوده‌ی دید مراجعان مجازی خود خارج کنید، اما می‌­توانید چیزهایی مانند آثار هنری موردعلاقه یا مدارک آموزشی را نگه دارید. گرچه ممکن است به این بستگی داشته باشد که دفتر شما چه مقدار وسایل شخصی دارد، ولی، مهم است که مطمئن شوید مراجع شما احساس مطلوبی داشته باشد.

    وسایل شخصی در فضای تراپی باید محدود باشد تا از حواس‌­پرتی یا محرک­‌های احتمالی برای بیمار جلوگیری شود. هر چیزی در این فضا باید هدفمند و به نفع بیمار باشد. وجود برخی از وسایل شخصی در اتاق درمان ممکن است مانع احساس بالینی شود و همچنین باعث شود برخی از مراجعان احساس نزدیکی بیشتری با درمانگر خود کنند.

    برای مراجعین

    به­‌عنوان مراجع، معمولاً این آزادی عمل را دارید تا هر اندازه که بخواهید از فضای شخصی خانه‌­تان را در محدوده‌ی دید تراپیست خود قرار دهید. اگر احساس راحتی می‌کنید، می­‌تواند اتاقتان همان‌طور که هست باشد، اما اگر احساس راحتی ندارید می‌­توانید دوربین خود را تنظیم کرده یا از یک پارتیشن استفاده کنید. اگر تراپیست شما عکس­های خانوادگی یا سایر وسایل شخصی را در قاب دوربین یا داخل دفتر دارد و شما با آنها احساس راحتی می­کنید، لزوماً مشکلی نیست. به همین ترتیب، اگر ترجیح می­‌دهید که وسایل شخصی درمانگرتان کمتر در معرض دید باشد، می‌توانید آن را با او در میان بگذارید.

    تراپی برای درمانگر

    چیدمان جذاب اتاق

    برای تراپیست‌ها

    کارشناسان طراحی داخلی، دکوراسیون فضای درمانی را با رنگ­های گرم و آرامش‌­بخش توصیه می­کنند. اتاق‌های انتظار هم باید با ورود مراجعان به آنها حس آرامش، التیام‌­بخشی و امیدبخشی بدهند. استفاده از گیاهان یا عکس‌هایی از طبیعت بر روی دیوار می‌تواند به آرامش بیماران کمک کند. قاب­های نقل قول‌ الهام‌بخش نیز می‌تواند روز بیمار را پرانرژی کند. برخی از نمونه‌های طراحی که به ایجاد حس آرامش در فضای درمانی کمک می‌کنند عبارت‌­اند از سطوح چوبی طبیعی، میزهای گرد، مبلمان راحت و نور طبیعی. در یک محیط درمانی باید هم صندلی و هم کاناپه باشد تا مراجع از هر کدام که خواست استفاده کند. رنگ روشن دیوارها با مبلمان چوبی با رنگ طبیعی و نور طبیعی، نمونه‌­ای از یک محیط درمانی آرامش‌­بخش است.

    برای مراجعین

    اگر دفتر تراپیستتان را غیرقابل‌تحمل می‌دانید، ممکن است تمایلی به بازگشت نداشته باشید. می‌توانید قبل از رفتن، با سرزدن به سایت آنها یا خواندن نقدهای آنلاین در مورد دفترشان، تحقیق کنید. متخصصان سلامت روان همیشه عکس‌های فضای داخلی دفتر خود را به­‌صورت آنلاین در معرض دید قرار نمی‌­دهند، اما برخی از آنها تصاویری از چیدمان دفتر و اتاق‌های انتظار را برای مراجعان احتمالی دارند.

    منبع:

    https://www.betterhelp.com/advice/general/how-to-design-your-therapy-space-what-to-look-for-as-a-client-and-a-therapist/

     

  • ساختارهای بالینی در روانکاوی

    ساختارهای بالینی در روانکاوی

    ساختارهای شخصیتی از دیدگاه فروید

    کاوش در ساختارهای شخصیتی، نوروز[1]، سایکوز[2] و پرورژن[3]، ما را راهنمایی می‌کند تا در سرزمین‌های وسیع ذهن انسان، به عمق مفاهیم دقیق شویم. این پدیده‌های روانی، که توسط پیشروانی مثل زیگموند فروید و ژک لکان شرح داده‌شده‌اند، به عنوان دروازه‌هایی برای درک پیچیدگی‌های ذهن انسان و انحرافات از ارزش‌های اجتماعی، نقش مهمی را بازی می‌کنند. همچون یک سفر ذهنی، اکنون در آغاز این راه می‌ایستیم تا ریشه‌ها، علل ظهور و اثرات این جنبه‌های متفاوت اما به هم مرتبط از رفتار انسانی را بررسی کنیم.

    سه ساختار شخصیت از نظر فروید

    نِوروز (Neurosis)، اصطلاحی که فروید آن را مطرح کرد، نمایانگر ساختاری است که به ما کمک می‌کند تا در موضوعاتی همچون اضطراب، ترس‌های غیرمنطقی و الگوهای وسواسی-اجباری کاوش کنیم که در زندگی روزمره‌ی ما وجود دارند. در کنار آن، سایکوز همان‌طور که فروید توضیح داد ما را به حاشیه‌های واقعیت می‌برد. جایی که افراد با وهم، ادراک‌های غلط و جدایی عمیق از دیدگاه‌های مشترک دنیای بیرونی روبه‌رو می‌شوند. جست‌وجو درباره‌ی پرورژن نیز یک دروازه به ترکیبات غیرمعمول جنسی انسان باز می‌کند، مرزهای رفتارهای قابل قبول را به چالش می‌کشد و ما را با این پرسش مواجه می‌کند که محدوده‌های تعیین‌کننده‌ی رفتارهای قابل قبول چه مواردی هستند؟

    این مقاله یک بررسی از نوروز، سایکوز و پرورژن را آغاز می‌کند، لایه‌های این مفاهیم را می‌شکافد تا ویژگی‌های بالینی منحصربه‌فردی که آنها را از یکدیگر متمایز کرده بیان کند. با بررسی تکامل تاریخی این مفاهیم و ورود به پایه‌های نظری آنها، هدف ما درک جزئیات عقلانی پاسخ‌های ذهن انسان به فشارهای درونی و بیرونی است.

    نِوروز (روان‌رنجوری)

    نوروز، همانطور که در چارچوب آثار اصلی فروید ترسیم شده است، در چهارراه کاوش روانکاوانه قرار دارد و بینش عمیقی در مورد پیچیدگی‌های روان انسان ارائه می‌دهد. مفهوم‌پردازی فروید از نوروز در قالب گسترده‌ترِ نظریه‌ی روانکاوی او آشکار می‌شود و منعکس‌کننده‌ی تحولی از مبانیِ تاریخیِ طبقه‌بندی‌ها است.

    نوروز در دیدگاه فروید، نشان‌دهنده‌ی یک رنج روانی است که تعارض‌های روانی زمانِ کودکی به شکل نمادین بروز پیدا می‌کنند. این تعریف که اساسِ نظریه‌ی فروید است، زمینه را برای درک روان‌رنجوری به‌عنوان شکل‌گیری سازش بین خواسته‌های ناخودآگاه و مکانیسم‌های دفاعی فراهم می‌کند. لنز فروید که با آگاهی دقیق از ناخودآگاه مشخص می­‌شود، تمرکز را از نشانه‌شناسیِ صرف به پویایی‌های عمیق‌تر درگیری‌های درون روانی تغییر می‌دهد.

    سیر تاریخی اصطلاح «نوروز» به‌طور ذاتی با مفاهیم فرویدی گره خورده‌است. این نام برای اولین‌بار در رساله‌ی پزشکی ویلیام کالن در سال 1777 پدیدار شد. در ابتدا طیف گسترده‌ای از اختلالات از جمله بیماری‌های روانی، سوءهاضمه و هیستری را در برمی‌گرفت. بااین‌حال، فروید این طیف را پالایش و محدود می‌کند و بر نوروز به‌عنوان یک مقوله‌ی متمایز در چشم‌انداز وسیع‌تر سلامت روان تأکید می کند.

    در بررسی نوروز، فروید مفاهیم مهمی مانند سرکوب، امیال ناخودآگاه و نقش تجربه‌های اولیه‌ی دوران کودکی را معرفی می‌کند. رقصِ پیچیده بین اید، ایگو و سوپرایگو آشکار می‌شود و لایه‌های درگیری‌های روانی را که زیربنای علائم نوروز هستند، آشکار می‌کند. تأکید فروید بر عقده ادیپ، اضطراب اختگی و نقش اولیه‌ی جنسیت، ریشه‌های عمیق‌تر نشانه‌‌های نوروز را روشن می‌کند.

    به نظر می­‌رسد کودک در ابتدای زندگی خود، چه در زمان زندگیِ درون­‌رحمی و چه در ابتدای نوزادی، در بهشت زندگی می­‌کند. همان‌طور که می‌دانیم همه چیز در بهشت، بی‌هیچ عیب و نقصی، تمام و کمال برای او مهیا است. جهان در امتداد کودک است و هیچ جدایی و تاخیری بین او با مادرش نیست. بین او و لذت خالص (pure) فاصله‌ای نیست و همه‌چیز بی کم‌وکاست برای او فراهم است. در این حالت، کودک خود و مادر را یکی می­‌بیند. فروید در مقاله‌ی «غرایز و فراز و نشیب­‌هایش» به این مسئله اشاره می­‌کند که چه اتفاقی می‌افتد که کودک متوجه فاصله و شکاف بین خود و دنیا می­‌شود؟

    وینیکات می‌گوید با تأخیرهایی که مادر در برطرف‌کردن نیازهای کودک ایجاد می‌کند، ایده‌ی یکی بودن با مادر رنگ می‌بازد. کودک یاد می‌گیرد برای جلب توجه مادر و نشان‌دادن نیازهایش باید گریه کند و دو سؤال بنیادین در او ایجاد می‌شود که «آیا من کامل نیستم که مادر توجهش به من نیست؟» سؤال دوم که در بطن سؤال اول شکل می‌گیرد این است که «آیا مادرم هم کامل نیست که تمام حواسش به من نیست؟»

    لکان می‌گوید درواقع هیچ لذت خالصی از اول وجود نداشته؛ چون کودک در رحم یک انسانِ اخته رشد کرده و از همان اول ناکامل به دنیا می‌آید و این قضیه‌ی کامل‌بودن توهم بشر است.

    حالا کودک از آن بهشت جدا می‌شود و چشمش دنبال مادر است که چه می­‌خواهد، چه می­‌کند و در نهایت، تمام دغدغه­‌اش برگشت به همان بهشت اولیه است. کودک متوجه نیست که بهشت اولیه توهمی بیش نبوده و می­‌گوید: «حتما من ایرادی داشتم که آن بهشت از من گرفته شده.» درنتیجه به دنبال جبران برمی­‌آید تا به بهشت بازگردد.

    تأخیر (delay) در ارضای نیاز های کودک موجب می­‌شود که کودک متوجه دنیایی خارج از خودش شود. وینیکات می‌گوید با شکل‌گیری not me (فهمیدن دنیایی غیر از خود) در کودک، نارسیسیسم اولیه شکل می‌گیرد. اینجا قانون پدر ( the name of father) برای کودک این مفهوم را ایجاد می‌کند که «نمی‌­تواند هر زمانی که خواست در آغوش مادر باشد.» فروید می­‌گوید با درک چنین قانونی که این دنیا دیگر آن دنیا (بهشت) نیست، بشر دو راه دارد:

    1- به دنبال تمایلات اید (Id) برود و قانون پدر را نبیند و درنهایت سنگ بنای سایکوز شکل گیرد.

    2- به نفع «قانون پدر» و واقعیت، بخشی از Id خود را سرکوب (repress) کند تا ساختار نوروتیک ایجاد شود. (پیامد این سرکوب در کودک سایکوتیک‌نشدنِ روان اوست.)

    نکته مهم: با این سرکوبی، هسته‌ی ناخودآگاه نوروتیک شکل می­‌گیرد. این سرکوبی یک‌بار برای همیشه رخ می­‌دهد (سرکوبی اولیه (repression) با مکانیسم دفاعی سرکوبی (suppression) متفاوت است). (جهت آشنایی با انواع مکانیسم‌های دفاعی کلیک کنید.)

    اصطلاح نوروز در آثار لکان همیشه به‌عنوان نوعی ساختار بالینی درنظر گرفته می‌شود که فقط به مجموعه‌ای از علائم محدود نمی‌شود و در تقابل با سایکوز و پرورژن بروز پیدا می‌کند. استفاده از این اصطلاح برای تعیین ساختار، تمایز فروید بین نوروز و بهنجاری را مشکل‌ساز می‌کند. فروید این تمایز بین نوروز و حالت بهنجاری را صرفاً بر اساس عوامل کمی استوار می‌کند و هیچ تمایز بنیادی بین زندگی عادی و نوروز پیدا نمی‌کند. بنابراین از نظر ساختاری، هیچ تفاوتی بین سوژه‌ی «عادی» و سوژه‌ی «نوروتیک» وجود ندارد.

    بشر نوروتیک با وجود این سرکوب با یک جای خالی روبرو است (جای خالی میل سرکوب‌شده) و در تلاش است کاری کند که خود و مادرش را کامل کند تا به همان بهشت برگردد.

    از نظر فروید، سرکوبی اولیه به­‌طور کامل رخ نمی‌دهد و شاهد بازگشت دوباره‌ی محتواهای سرکوب­‌شده هستیم. در این حالت بخشی از متریال­‌های واپس‌­رانده شده در تلاش برای بازگشت به خودآگاه بر می‌آیند و این اتفاق باعث ایجاد اضطراب از سمت ایگو می‌شود؛ چون در تعارض با قانون پدر (the name of father) است. درنتیجه مکانیسم‌های دفاعی برای کمک می‌آیند برای سرکوب دوباره و سرکوب ثانویه (secondary repression) شکل می­‌گیرد.

    این سرکوب هم در نوروز و هم در پرورژن رخ می‌دهد و فقط در سایکوز است که نه‌تنها اید به نفع واقعیت سرکوب نمی‌شود، بلکه حتی بخشی از واقعیت به نفع اید انکار می‌شود و این همان آغاز تحریف واقعیت در بیماران سایکوتیک است.

    به‌طور خلاصه روان نورتیک، اختگی خود و مادر و همچنین قانون پدر را می‌بیند و می‌پذیرد اما همیشه شک و تردید و سوال دارد که «آیا از سمت دیگریِ بزرگ پذیرفته می­‌شود یا نه؟» یا «من زن هستم یا مرد» (به دلیل اینکه خود را کامل نمی­‌داند و به دنبال کامل‌ساختن خود و مادر است.)

    سایکوز (روان‌پریشی)

    سایکوز (psychosis) یا همان روان‌پریشی، در قلمرو روانکاوی فرویدی، یک حالت روانی پیچیده است که با جدایی عمیق از واقعیت مشخص می‌شود. با تعریف دقیق، روان‌پریشی شامل اختلال شدید در ادراک فرد از دنیای بیرونی است که اغلب با توهمات، هذیان‌ها و اختلال در توانایی تفکر منطقی همراه است.

    روان سایکوتیک شامل اختلال‌هایی مثل اسکیزوفرنی­، برخی شخصیت‌­های مرزی، دو قطبی­‌ها و پارانوییدها هستند که در ادامه درباره‌ی شکل‌گیری ساختار روانی سایکوتیک توضیح می‌دهیم.

    همان‌گونه که در ساختار نوروتیک بیان شد، کودک در برخورد با قانون پدر (the name of father) به نفع واقعیت (reality) بخشی از ناخودآگاه را سرکوب می‌کند و سرکوبی اولیه رخ می‌دهد ولی اگر این سرکوبی رخ ندهد و کودک، قانون پدر را نبیند و سرکوبی اولیه رخ ندهد، ساختار سایکوتیک شکل می‌گیرد. پس طبق گفته‌های بالا روان سایکوتیک، ناخودآگاهِ سرکوب‌شده ندارد و از انکار (foreclosure) استفاده می‌کند. فرد سایکوتیک دیگری بزرگ ندارد و همه‌چیز حول محور خودش می‌چرخد؛ چون خود را کامل می‌داند، میل سرکوب‌شده‌ای ندارد که به دنبال چیز دیگری باشد و خود را انسان کامل می‌داند. درنتیجه این افراد برخلاف نوروتیک‌ها که همواره با عدم اطمینان دست‌و‌پنجه نرم می­‌کنند، هیچ‌گونه شک و تردیدی ندارند. هر آنچه از ناخودآگاه آنها بالا می­‌آید بدون تغییر بازنمایی می­‌شود و معمولاً این محتواها به دلیل اینکه در کلام ظاهر نمی‌شوند، جسمانی­‌سازی (somatization) می­‌شوند.

    نوروز می‌تواند در روند درمان، محتواهای ناخودآگاه را به کلام تبدیل کند تا تبدیل به عمل (act) نشود یا از طریق بدن بیان نشود ولی سایکوز به دلیل اضطراب زیاد درونی که تجربه می­‌کند، نمی‌­تواند این محتواها را با کلام بیان کرده و به همین دلیل شاهد کارهای عجیبی هستیم که با بدنش انجام می­‌دهد. برای مثال، ممکن است به طور ناگهانی دماغش را قطع کند یا تتوهای نامتعارف روی بدنش بزند.

    به کلام درآمدن یا اصطلاحاً توانایی استفاده از word به معنای جایگاهی است که در آن قوانین و پیمان‌های اجتماعی پذیرفته شده است. درصورتی که در سایکوز ساحت نمادین (symbolic) حضور ندارد و فرد سایکوتیک هرآنچه می‌گوید speech است، مثل طوطی.

    سؤال اینجاست که آیا فرد سایکوتیک نمی‌تواند مثل افراد دیگر زندگی کند؟ آیا قوانین اجتماعی را نمی‌­تواند درک کند؟ پاسخ این است که سایکوز قواعدی که عموم افراد دارند را ندارد اما می‌تواند به برخی از قوانین اجتماعی به‌شکلی پای­بند باشد. آن دسته از سایکوتیک‌هایی که قوانین را رعایت می‌کنند ترس از تنبیه دارند و «نباید» را می‌پذیرند اما این قانون به شکل نمادین تجربه نمی­‌شود بلکه به شکل عینی (imaginary) است.

    برای مثال علامت راهنمایی بوق‌نزدن در کنار بیمارستان را درک می­‌کند، اما نه به این دلیل که بوق‌زدن در کنار بیمارستان باعث رنجش بیماران می­‌شود و کاری غیرانسانی است. بلکه این کار را انجام نمی‌­دهد چون ممکن است تنبیه شود. یا مثلاً وقتی به خاطر اذیتِ خواهرش توسط دیگری تنبیه می‌شود، ممکن است دیگر این‌کار را تا مدتی انجام ندهد اما اگر بداند کسی نیست که او را دعوا کند کارش را ادامه می‌­دهد.

    تقسیم‌­بندی سایکوز

    افراد سایکوتیک به دو دسته تقسیم می‌شوند:

    دسته‌ی اول افرادی هستند که از ابتدای زندگی سایکوز بودنشان مشخص است. این افراد از نظر فروید از مرحله autoerotism فراتر نرفته‌اند. از نظر DSM این افراد تشخیص اسکیزوفرنی حاد دریافت می­‌کنند. درواقع هیچ جدایی بین خود و مادر در این افراد اتفاق نیفتاده است.

    دسته‌ی دوم سایکوزِ پنهان دارند و تا زمانی که یک ترومای بزرگ در زندگی‌شان رخ نداده، سایکوتیک بودنشان مشخص نمی‌شود. این افراد به دلیل بافت فرهنگی و خانواده‌ی مناسبی که در آن رشد کرده­‌اند می‌توانند خوب صحبت کنند اما قواعد زبانی کاملاً مشخصی ندارند. برای مثال، اگر در مراسم ختم رقصش بگیرد، می‌رقصد و برایش این مسئله قابل تمایز نیست که موقعیت متفاوت است.

    چرا سایکوز سرکوب اولیه را تجربه نمی‌کند؟

    پاسخ این است که از عوامل مهم عدم سرکوب، ناخودآگاه مادر است. روان سایکوتیک جایگاه زبانی ندارد. به عبارتی استعاره و ترکیب برایش تعریفی ندارد و هرچه می‌گوید speech است. او اضطراب‌های عجیب و وحشتناکی درباره‌ی مرگ تجربه می‌کند و چون نمی‌تواند از استعاره استفاده کند قدرت کنترل آن را ندارد. روان سایکوتیک نمی‌تواند وارد رابطه سمبلیک (نمادین) (دیدگاه لکان) شود و همه چیز برای او رابطه‌ی تصویری است.

    فروید می‌گوید فرد سایکوتیک، جای خالی واقعیت (reality) را با توهم و هذیانی که خودش می‌سازد، پر می‌کند. درنتیجه توهم و هذیان برایش کارکرد دارد و نمی‌توان یکباره این نشانه­‌ها را از او گرفت.

    کاری که به‌عنوان یک درمانگر می­‌توان برای یک سایکوتیک انجام داد این است که برای او سمپتوم بسازیم. یعنی چیزی به او ارائه شود که بتواند با آن به زندگی مشغول شود ولی نمی‌توانیم به او معنا و مفهوم دهیم. اگر یک فرد سایکوز در فرهنگ (culture) خوبی قرار بگیرد (چون تمام لیبیدو روی خودش است)، ممکن است بتواند به چند زبان مسلط شود و چند علم را فراگیرد. می­‌دانیم که بعضی از مشاهیر و دانشمندان بزرگ جهان، ساختار روانی سایکوتیک داشته­‌اند اما توانسته‌­اند به اکتشافات و پیشرفت‌های بزرگی دست یابند.

    perversion (انحراف)

    طبیعت بشر این بوده است که از هر ابژه‌ای لذت ببرد و به قول فروید اولین انحراف، همینجا رخ می­‌دهد.

    روایت رویکرد روان تحلیلی این است که کودکی که مادرش تمام نیازهایش را برطرف کرده، کم‌کم بزرگ می‌­شود و باید از دنیای عاشقانه با مادرش فاصله بگیرد، قانون پدر می­‌آید تا کودکی که همه‌ی لذتش، خودش و مادرش است را از هم جدا کند. البته لازم است به این نکته توجه شود که صرف‌نظر از اینکه آیا پدر در جایگاه پدرانه می­‌نشیند یا نه، این مادر است که به پدر این جایگاه را می­‌بخشد.

    اگر ساختارهای شخصیت را روی یک طیف در نظر بگیریم و ویژگی‌های هر ساختار را بشناسیم، ساختار منحرف، دیگر برایمان فرد خیلی عجیبی نیست. برای شناخت ساختار منحرف باید کفش او را بپوشیم و در این ماجراجویی بدانیم او چطور فکر می‌­کند.

    جایی که ساختار منحرف از نوروتیک جدا می‌­شود این است که در تشخیص منحرف، او قانون پدر را می­‌بیند اما آن را حاشا می‌کند (disavowal) در صورتی که نوروتیک با دیدن و پذیرفتن قانون پدر به سرکوب امیال خود (repression) پناه می­‌برد.

    به قول لکان، انسان کامل نداریم چراکه انسان کامل، فردی است که نمی­‌میرد. این چیزی است که فردی با ساختار منحرف می­‌بیند اما حاشا می­‌کند. او می­‌داند که مادرش اخته است اما پذیرفتن این موضوع برایش اختگی خودش را تداعی می­‌کند. حاشا کردن تنها سلاح دفاعیِ یک فرد منحرف است.

    فروید می‌گوید افرادی که این ساختار را دارند، میل جنسی‌شان را مانند افراد دیگر برطرف نمی‌کنند. ارضای جنسی برای این افراد از طریق فتیش پا، وسایل زنانه مثل کیف یا لباس زیر زنانه اتفاق می‌افتد.

    اگر گذر یک فرد با ساختار پرورت به درمان بخورد، روی مبل اتاق درمان می‌نشیند و تا یک جایی هم به‌ظاهر با درمانگر هم قدم می‌شود اما زندگی خود را صرف آن نمی‌کند. او در جاده‌ی درمان، به دنبال راه‌های فرعی می‌گردد تا جایی که از درمانگر می‌خواهد به او راز های دزد بهتری‌بودن را یاد بدهد! تمام هدف او این است که بار دیگر کسی سر از کار او درنیاورد و گیر نیفتد.

    این ساختار می‌تواند هر شغلی داشته‌باشد. حتی می‌تواند از چهره‌های قانونی یک کشور باشد. چیزی که این فرد را متمایز می‌کند، نحوه‌ی ایفای نقشش در جایگاه شغلی اوست. او برای عدالت، روزش را شب نمی‌کند و می‌خواهد صرفاً خودش و خانواده‌اش بیشتر در بخش مالی سهیم باشند. برای این افراد، تورم، درد مردم یا مسائل اقتصادیِ جامعه کوچک‌ترین اهمیتی ندارد و صرفاً پر کردن کیسه‌ی خودشان و خانواده‌شان اولویت اول زندگی است.

    انواع انحراف در پرورژن

    فروید چند انحراف اولیه از جمله فتیشیسم[4]، سادومازوخیسم[5]، عورت‌نمایی[6] و تماشاگری جنسی[7] را ترسیم کرد. فتیشیسم که با جابجایی میل جنسی به اشیاء بی‌جان مشخص می‌شود، نقش جایگزین‌های نمادین را در ارضای امیال ناخودآگاه برجسته می‌کند. سادومازوخیسم، تلفیقی از لذت و درد، بر پویایی پیچیده بین پرخاشگری و اروتیسم در روان تأکید می‌کند.

    عورت‌نمایی و تماشاگری جنسی، که به‌عنوان انحراف‌هایی طبقه‌بندی می‌شوند، پیچیدگی‌های اسکوپوفیلی[8] و پویایی نگاه‌کردن و دیده شدن را روشن می‌کنند. فروید همچنین به مفهوم «اصل لذت[9]» پرداخت و گفت این انحراف‌ها راه‌های جایگزینی برای جست‌وجوی لذت فراتر از هنجارهای جنسی مرسوم هستند. در هم‌تنیدگی فانتزی‌های ناخودآگاه و جانشینی‌های نمادین در تحلیل فروید از پرورژن، نقش محوری دارند.

    فرض فروید مبنی بر دوجنس‌گراییِ[10] ذاتی همه افراد، درک پرورژن را عمیق‌تر می‌کند. به گفته‌ی فروید، انحراف‌ها زمانی به وجود می‌آیند که افراد پیچیدگی‌های تحول جنسی خود را طی می‌کنند و عناصر مردانه و زنانه را در خود جای می‌دهند. سیال‌بودن هویت جنسی و پتانسیل تغییرات در ترجیحات جنسی بر شناخت فروید از ظواهرِ متنوع تمایلات جنسی انسان تأکید می‌کند.

    ذکر این نکته ضروری است که دیدگاه‌های فروید در مورد انحراف به دلیل پیش‌داوری‌های فالوسنتریک[11] و دربرگیریِ فرهنگی محدود با انتقاد مواجه شده‌است. دیدگاه‌های روانکاوی معاصر که بر اساس نظریه‌ی فروید گسترش یافته‌اند، تأثیر عوامل اجتماعی، هنجارهای فرهنگی و هویت‌های متنوع را نیز بر شکل‌گیری تمایلات جنسی مورد توجه قرار داده‌اند.

    روانکاوی فرویدی، کاوشی چند وجهی از پرورژن ارائه می‌کند و بر تعامل پیچیده بین تمایل‌های ناخودآگاه، تجربه‌های دوران کودکی و هنجارهای اجتماعی تأکید می‌کند. پرورژن، به‌عنوان انحرافی از رشد روانی-جنسی متعارف، لنز ظریفی را ارائه می‌دهد که از طریق آن می‌توان ساختارهای پیچیده‌ی تمایل‌های جنسی انسان و بیان‌های متنوع میل را که در درون روان آشکار می‌شود، درک کرد.

     

     

    References

    1. Cantin, L. (2014). Psychic structures. In M. Teo (Ed.), Encyclopedia of Critical Psychology (pp. 1535-1540). Springer.
    2. https://doi.org/10.1007/978-1-4614-5583-7_243
    3. American Psychological Association. (2021). In APA dictionary of psychology. https://dictionary.apa.org/psychic-apparatus
    4. Green, A. (2002). Perversion and psychosis I. Their differences and their interferences. The European Journal of Psychoanalysis, 14, 64-77. https://www.cairn-int.info/article-E_SC_022_0064–perversion-and-psychosis-i-their.htm
    5. Laplanche, J., & Pontalis, J.-B. (2018). Psychical apparatus.
    6. https://www.oxfordreference.com/view/10.1093/oi/authority.20110803100352589
    7. Stekel, W. (1922). The concept of perversion in psychoanalysis. The British Journal of Psychiatry, 68(282), 321-327. https://doi.org/10.1192/bjp.68.282.321
    8. Psychic Structures | SpringerLink.
    9. https://link.springer.com/referenceworkentry/10.1007/978-1-4614-5583-7_243.
    10. Perversion and psychosis I. Their differences and their interferences https://www.cairn-int.info/article-E_SC_022_0064–perversion-and-psychosis-i-their.htm.
    11. Introduction to Sigmund Freud, Module on Neuroses. https://cla.purdue.edu/english/theory/psychoanalysis/freud4mainframe.html.
    12. Psychoanalysis and Deconstruction | Freud’s Psychic Apparatus | Jared. https://uat.taylorfrancis.com/books/mono/10.4324/9780429289927/psychoanalysis-deconstruction-jared-russell.
    13. The Concept of Perversion in Psychoanalysis | The British Journal of Psychiatry https://www.cambridge.org/core/journals/the-british-journal-of-psychiatry/article/abs/concept-of-perversion-in-psychoanalysis/66E2DB5D2AE8F4BE7486DA7922E2ADDA.

     

    [1] Neurosis

    [2] Psychosis

    [3] Perversion

    [4] Fetishism

    [5] Sadomasochism

    [6] Exhibitionism

    [7] Voyeurism: نوعی انحراف جنسی که در آن ارضا جنسی از نگاه گردن به اعضا یا اعمال جنسی حاصل می‌شود

    [8] Scopophilia: اشتیاق بیمار گونه به دیده شدن، تمتع جنسی از نگاه به دستگاه تناسلی

    [9] Pleasure Principle

    [10] Bisexuality

    [11] Phallocentric

  • روان‌ درمانی اختلالات جنسی

    روان‌ درمانی اختلالات جنسی

      اختلالات جنسی، اختلالات عملکردی و پارافیلیا (علایق جنسی غیر معمول)، می‌تواند بر عملکرد روزمره و لذت بردن از رابطه جنسی تاثیر بگذارد. انسان در مراحل رشد یکی از چیزهایی که یاد می‎گیرد علایق جنسی شخصی و چیزهایی است که دوست دارد یا از آن اجتناب می‌کند.

    گاهی انسان با موانعی روبرو می‌شود که رابطه جنسی را چالش برانگیزتر می‌کند. اگر در حال تجربه مشکلات مداوم با لذت جنسی یا پاسخ آن هستید که باعث ناراحتی شما می‌شود، ممکن است اختلال عملکرد جنسی داشته باشید. تمایلات جنسی بخش اساسی از شخصیت فرد محسوب می‌شود و بر افکار‌‌، احساسات و رفتارهای ما تاثیر می‌گذارد‌. همینطور توانایی پذیرش و لذت بردن از این تمایلات به طور مثبت بر سلامت جنسی و روانی ما اثر گذار است.

    علائم اختلالات جنسی چیست؟

      اختلال عملکرد جنسی زمانی است که با چالش های مهمی در ارتباط با توانایی تجربه لذت یا پاسخ به آن رو به رو هستیم. البته باید گفت همه‌ی افرادی که در افکار یا رفتار جنسی خود تغییراتی را تجربه می‌کنند، اختلال عملکرد جنسی ندارند. احساسات و رفتارهای جنسی، ممکن است با افزایش سن یا تغییر شرایط، تغییر کند. از طرفی به خاطر داشته باشید آنچه از نظر فعالیت‌های جنسی برای یک نفر یا گروهی عادی‌ است، ممکن است برای شخص یا گروه دیگر طبیعی نباشد؛ این تعریف درباره ترجیحات جنسی مختلف و دفعات فعالیت هم صدق می‌کند.

    تاثیر اختلالات جنسی روی افراد

    برخی از اختلالات جنسی مخصوص مردان یا زنان است و برخی ممکن است برای هر دو جنس اختلال ایجاد کند. بعنوان مثال اختلالات نمایشی، اختلال فتیش، مازوخیسم و سادیسم جنسی در زنان و مردان مشترک است. در ادامه برخی از مشکلات خاص در هر گروه را بررسی می‌کنیم.

    تاثیر اختلال جنسی روی مردان

    • انزال زودرس
    • اختلال نعوظ
    • اختلال میل جنسی کم مردانه

    تاثیر اختلال جنسی روی زنان

    •  درد تناسلی و لگنی
    • اختلال دخول
    • اختلال برانگیختگی زنانه

    روش‌های تشخیص اختلال جنسی

     یک کتاب راهنما که انجمن روانپزشکی آمریکا برای راهنمای تشخیصی و آماری اختلالات روانی منتشر کرده (DSM5)؛ متشکل از دستورالعمل‌هایی در مورد تشخیص و درمان اختلالات جنسی و بسیاری دیگر از اختلالات و شرایط سلامت روان است. قبل ازاینکه یک متخصص مراقبت‌های بهداشتی، تشخیص رسمی اختلال عملکرد جنسی را بدهد؛ وظیفه دارد تاریخچه سلامت جنسی و روانی فرد را بررسی کند و اطلاعاتی در درباره زندگی جنسی فرد جمع‌آوری کند. درمانگر ممکن است به دنبال علائمی مثل مشکل برانگیختگی، عدم علاقه به رابطه و درد در هنگام مقاربت باشد.

     هنگامی انواع علائم ذکر شده به عنوان اختلال تشخیص داده می‌شود که ناراحتی قابل توجهی درباره آن‌ها حس شده؛ به مدت چند ماه استمرار داشته و باعث اختلال در زندگی جنسی بیمار شده باشد.

     با توجه به بحث بالا باید گفت، برخی افراد که از عدم علاقه به رابطه جنسی ناراضی نیستند؛ اختلال جنسی ندارند. در ادامه به تعریف برخی از مهم‌ترین اختلالات می‌پردازیم.

    انواع اختلالات جنسی

    اختلال میل: با علاقه یا میل جنسی کم مشخص می‎شود.

    اختلال برانگیختگی: در برانگیختگی جنسی از منظر ناتوانی جسمی و روانی تمرکز دارد.

    اختلالات درد: با ناراحتی فیزیکی و درد در حین فعالیت جنسی مشخص می‌شود.

    تاخیر در انزال: تاخیر در انزال زمانی اتفاق می‌افتد که مردان در رسیدن به آن مشکل دارند یا انزال آن‎ها زمان بیشتری نسبت به حد معمول طول می‌کشد. عوامل جسمی و روانی متعددی مثل شرایط پزشکی یا ترس از صمیمیت باعث بروز این مشکل می‌شود.

    اختلال نعوظ: این اختلال هنگامی رخ می‌دهد که نعوظ در مردان در طول رابطه جنسی با مشکل مواجه شود. این اختلال در مردان با افزایش سن بروز پیدا خواهد کرد. خوردن وعده‌های غذایی سالم، محدود کردن مصرف الکل و ورزش منظم باعث بهبود شرایط آن می‌شود؛ همچنین پزشک می‌تواند داروهایی برای افزایش جریان خون در اندام تناسلی و افزایش تحریک جنسی تجویز کند.

    اختلال ارگاسم زنان: این اختلال زمانی رخ می‌دهد که زنان در حین رابطه جنسی در رسیدن به ارگاسم مشکل دارند. مثل اختلالات دیگر، روانشناسی این اختلال ممکن است از عوامل بیولوژیکی، روانشناختی و یا ترکیبی داشته باشد. از طرفی درمان این اختلال هم نیازمند ترکیب درمان شناختی رفتاری(CBT)  و فیزیوتراپی است.

     اختلال علاقه جنسی/ برانگیختگی جنسی زنان: علاقه جنسی کم و مشکل در برانگیختگی هنگام رابطه جنسی از فاکتورهای مهم این اختلال است؛ این اختلال شامل سطح پایین یا فقدان هیجان و لذت جنسی است. این افراد هنگام رابطه جنسی برانگیختگی فیزیکی و روانی ندارند.

    پارافیلیا: شرایطی است که شامل علاقه مداوم جنسی به اشیا بی‌جان یا فعالیت‌هایی است که غیرمعمول هستند (مانند سکس ضربدری). در اختلالات پارافیلیک علایق یا رفتار جنسی یک شخص باعث ناراحتی شدید و آزار دیگری می‌شود. برای مثال در اختلال پدوفیل که از جمله اختلالات پارافیلیک محسوب می‌شود، یک شخص تمایل جنسی دائمی نسبت به یک خردسال احساس می‌کند. در این اختلال، فرد افکار و تمایلات جنسی مکرر نسبت به کودکان دارد و این افکار، توانایی عملکرد او را مختل می‌کند.

    اعتیاد به سکس: یکی دیگر از اختلالات جنسی محسوب است که باعث اختلال در زندگی جسمانی و روانی فرد می‌شود. در این اختلال، تمایلات یا افکار جنسی شدید و مکرر و خواندن داستان‌های سکسی زندگی جسمانی و روانی فرد را با مشکل مواجه می‌کند.

    دلایل اختلال جنسی چیست؟

     علل فیزیکی: بسیاری از بیماری‌های فیزیکی یا طبیعی می‌تواند زمینه‌ساز اختلالات جنسی شوند. بیماری‌هایی مثل دیابت، بیماری قلبی، عدم تعادل هورمونی، نارسایی کلیه و اعتیاد به الکل می‌توانند در اختلالات جنسی زمینه‌ساز یا تسریع‌ کننده باشند. علاوه بر این، عوارض جانبی برخی داروهای ضد افسردگی و ضد روان‌پریشی می‌تواند باعث اختلالات جنسی شوند. داروهایی مثل آمی تریپتیلین، دوکسین، ایمی پرامین، نورتریپتیلین و هالوپریدول از این نوع هستند. از طرفی داروهای ضد فشارخون به دلیل اینکه در گردش و انعقاد خون نقش دارند، می‌توانند جزو عوامل زمینه‌ساز اختلالات‌جنسی باشند.

    در زمینه داروها باید گفت مصرف هورمون‌ها یا داروهایی مثل لوپرون و زولادکس ممکن است باعث کاهش میل جنسی در افراد شود.

    علل روانشناختی: علاوه بر زمینه‌های فیزیکی اختلالات جنسی که نقش موثری در پیشگیری و درمان دارند، عوامل روانشناختی جزو عوامل بسیار مهم و زمینه‌ساز این اختلالات هستند. عواملی مثل استرس و اضطراب، احساس گناه و شرم، نداشتن اعتماد بنفس نسبت به اندام خود، تعرض یا تجاوز جنسی در دوران کودکی، افسردگی و مشکلات زناشویی می‌توانند جزو عوامل مهم زمینه‌ساز در اختلالات جنسی باشند.

     درمان اختلالات جنسی چگونه است؟

    در ابتدا باید گفت همانند تمامی بیماری‌ها و اختلالات پزشکی یا روانشناختی، تشخیص اولین و مهم‌ترین قدم در درمان است. تشخیص اینکه مراجعه کننده دارای کدام نوع از اختلالات جنسی است و علل زمینه‌ساز فیزیکی یا روانشناختی این اختلال‌، چه چیزهایی هستند؛ مهمترین بخش درمان اختلال به حساب می‌آید. اهمیت این مرحله به حدی بالاست که در بسیاری از افراد نیازی به درمان دارویی یا روانی دیده نمی‌شود و فقط با پیدا شدن علت فیزیکی یا روانشناختی این اختلال  می‌توان به درمان دست پیدا کرد.

    روان درمانی در اختلالات جنسی

       مشاوره گرفتن از یک متخصص روان و بهبود سطح اضطراب، ترس و یا ترومای شخص می‌تواند نقش موثری در درمان داشته باشد. روان‌درمانگر با پیدا کردن علل ایجاد این اختلال، شما را در مسیر بهبودی راهنمایی می‌کند. از طرفی می‌تواند با آموزش درمان‌های رفتاری مثل آگاهی از رفتارهای اشتباه در رابطه، درمان را تسریع کند.

    سکس‌تراپیست‌ها یکی از انواع مشاوران روانی هستند که در زمینه اختلالات جنسی می توانند نقش بسیار موثری داشته باشند.

     دارو درمانی در اختلالات جنسی

     افرادی که دچار کمبود هورمون هستند با تشخیص پزشک و زیر نظر او می‌توانند هورمون تزریق کنند. از طریق تجویز داروهایی مثل سیلدنافیل، تادافیل، واردنافیل و آوانافیل باعث افزایش جریان خون در آلت‌تناسلی و بهبود عملکرد جنسی در مردان می‌شود. از طرفی هورمون‌هایی مثل استروژن و تستوسترون هم برای زنان به کار می‌رود.

     اختلالات جنسی شامل شاخه‌های متعدد با عوامل زمینه‌ساز مختلف هستند. هر انسان در طول زندگی خود از آغاز جوانی تا میانسالی و پیری، ممکن است دچار این اختلالات شود. پذیرش این اختلالات به عنوان یک بیماری بسیار حائز اهمیت است؛ اگر نمونه‌ای از این اختلالات در زندگی جنسی و یا سلامت فکری ما تاثیر گذاشت باید آن را به عنوان یک بیماری بپذیریم و برای درمان آن متخصص روانی و یا پزشک مراجعه کنیم.

    منابع

    Definition & facts for erectile dysfunction. (2017)

     DSM-5 and paraphilic disorders.

    Medication-induced sexual dysfunction. (2016).

    Sexual disorder (psych health)