مرکز تجربه زندگی

دسته: روانکاوی

مقاله‌های تخصصی روانکاوی در مجله‌ی تجربه؛ از مفاهیم پایه‌ی فروید و لکان تا مکانیسم‌های دفاعی، انتقال و انتقال متقابل. همه‌ی متن‌ها پیش از انتشار توسط تراپیست‌های مرکز تجربه زندگی بازبینی می‌شوند.

  • «آخرین ملاقات فروید»

    «آخرین ملاقات فروید»

    فیلم آخرین ملاقات فروید (Freud’s Last Session)، به کارگردانی متیو براون، تازه‌ترین فیلم این کارگردان و محصول سال ۲۰۲۳ است. این فیلم را می‌توان از جمله تلاش‌های هالیوود برای بازنمایاندن فرایند پیچیدهٔ روانکاوی به مخاطب عامه یا به عبارتی دیگر، استفاده از روانکاوی و چهره‌های شاخص آن، برای جلب مخاطب به شمار آورد.

     

    پی‌رنگ

    فیلم، داستان ملاقاتی خیالی بین زیگموند فروید (آنتونی هاپکینز) و سی اس لوییس (متیو گود) را روایت می‌کند، ملاقاتی بین دو غول قرن بیستمی در آستانهٔ شروع جنگ جهانی دوم. فروید سال‌های آخر عمرش را در لندن می‌گذراند و از سرطان دهان، دردی مزمن و شدید و وابستگی به مرفین رنج می‌برد. لوییس جوان، پروفسور ادبیات انگلیسی در دانشگاه آکسفورد – که در آینده به نویسنده و الهی‌دانی برجسته تبدیل می‌شود و درخشان‌ترین اثرش، سرگذشت نارنیا (The Chronicles of Narnia) را می‌نویسد – به تازگی، عشقی دوباره به مسیحیت پیدا کرده است. از اینکه آیا به‌واقع دیداری بین فروید و لوییس صورت گرفته اطلاعی در دست نیست. تنها چیز مستند این است که فروید کمی قبل از مرگش، با استادی از دانشگاه آکسفورد ملاقات داشته است.

    اما هدف از در کنار هم قرار دادن فروید و لوییس – هرچند موقعیتی خیالی باشد – چه بوده است؟   بزرگ‌ترین روانکاو و برجسته‌ترین الهی‌دان دربارهٔ چه چیز ممکن است صحبت کنند؟ پاسخ این سؤال، گفت‌و‌گو یا بهتر بگوییم جدلی است میان این دو که فیلمی دو ساعته را پر کرده است، هر چند اینکه چرا فروید باید بخواهد در اوج فلاکت و بیماری پذیرای این شخص نه چندان سرشناس باشد و با وجود ضعف جسمانی، سرفه‌های شدید، خونریزی از دهان و کلافگی از نرسیدن مرفین (که دخترش، آنا، در جستجوی آن شهر را زیر پا می‌گذارد)، همچنان به بحثی نظری دربارهٔ وجود یا عدم وجود خدا بپردازد، معلوم نیست.

     

    شخصیت‌پردازی  

    فیلم از ما می‌خواهد که بی‌چون‌و‌چرا احتمال این دیدار را تصور یا حتی باور کنیم. این دیدار، ملاقات دو ذهن یا دو تیپ شخصیتی است، نه دو شخص واقعی با ویژگیهای منحصربه‌فرد. چیز زیادی از زندگی واقعی فروید یا لوییس نشان داده نمی‌شود و شخصیت‌ها به قول ای ام فورستر شخصیت‌هایی تخت هستند نه شخصیت‌هایی گرد. به همین ترتیب، اتاق کار فروید را نیز می‌توان اتاق فلسفه یا اتاق ذهن در نظر گرفت، اتاقی که در آن بحث‌ها و استدلال‌هایی بر پایه فلسفه صورت می‌گیرد. شاید بتوان گفت که فیلم از لحاظ سینمایی، به جز بازی درخشان هاپکینز و گود و سینماتوگرافی زیبا و مناسب (تیره و غامض مانند نقاشی‌های رنگ روغن قدیمی و القاکنندهٔ حس حصر و خفگی، تعفن و پوسیدگی، مرگ و نابودی)، ارزش چندانی ندارد تا جایی که حذف هاپکینز حتی ارزش یک بار دیدن آن را نیز منتفی خواهد کرد.

    شخصیت‌های اصلی این فیلم کم‌خرج (نزدیک به نود درصد آن تنها در یک اتاق می‌گذرد) سه نفرند: فروید، لوییس و آنا. شخصیت‌های فرعی نیز شامل دوروتی (معشوق آنا)، جینی (معشوق لوییس) و یوفی (سگ فروید) هستند که حضوری بسیار کمرنگ و بی‌اثر دارند. دشوار بتوان گفت که این فیلم – با اینکه نام پدر روانکاوی را یدک می‌کشد – فیلمی روان‌شناختی است، چراکه به لایه‌های عمیق روان شخصیت‌ها هرگز پرداخته نمی‌شود، بلکه اغلب مسائلی بنیادی و عمیق تنها سرفصل‌وار، مطرح و سپس به حال خود رها می‌شوند (مانند صحنه‌ای که آنا روی تخت روان‌کاوی پدرش دراز کشیده، با تداعی آزاد در حال بیان فانتزی‌های جنسی‌اش است و ادامهٔ جلسهٔ درمان از طرف فروید نامناسب و خطرناک برای هر دو طرف اعلام می‌شود ولی هرگز در بستری قابل درک و لمس برای مخاطب قرار داده نمی‌شود.)

     

    به جز فیلم‌های بی‌داستان، مثل فیلم‌های آوانگارد و فیلم‌های تجربی، داستان یا باید پیرنگ‌محور باشد یا کاراکتر‌محور. در حالی‌که داستان این فیلم هیچ‌کدوم از این دو تا نیست. نه کاراکتری متحول می‌شود، نه اتفاقاتی پشت سر هم می‌افتد. قاعدتا، از لحاظ سینمایی در طول تماشای فیلم باید بیشتر مشغول دیدنِ تصاویر و صحنه‌های فیلم باشیم تا شنیدن. اما اگر بگوییم که در طول تماشای این فیلم، بیننده بیشتر مشغول گوش دادن است تا دیدن، به بیراهه نرفته‌ایم. بنابراین، این پرسش به ذهن متبادر می‌‌شود که اصلاً علت انتخاب رسانهٔ سینما برای شنیدن بحثی نظری چه بوده است؟

     

    با این همه، برای کسی که علاقه‌مند به مباحث مربوط به روان‌شناسی و مذهب باشد، این فیلم حاوی چند نکتهٔ پیچیده و اساسی است:

     

    تاناتوس و ترس از مرگ: خلق معنا

    درمان روان‌کاوانه همواره با رنج بشری و تلاش برای تسلای آن سر و کار دارد، چیزی که در این فیلم به‌خوبی عیان است. در یک طرف، بیماری، درد، مرگ، جنگ، سیاهی، نابودی و آخر‌الزمان قرار دارد و تلاش انسان برای یافتن معنا در زندگی‌ای که محکوم به فناست. لوییس تجربهٔ جنگیدن در خط مقدم جنگ جهانی اول را از سر گذرانده است، شاهد جان دادن دوست صمیمی‌اش در مقابل چشمانش در جبههٔ نبرد بوده است. فروید نیز با درد و بیماری و مرگ قریب‌الوقوع دست و پنجه نرم می‌کند. فضای حاکم نیز مملو از خرابی و نیستی و عدم قطعیت محض است. آژیر اضطراری به صدا در می‌آید، بمب‌افکن‌ها در آسمان رژه می‌روند و معلوم نیست فردا چه می‌شود. مرگ در یک قدمی است. با وجود این، به نظر می رسد مکانیسم دفاعی‌ای که هر یک از این دو نفر برای کنار آمدن با مرگ اتخاذ کرده‌اند، متفاوت است. لوییس که در نوجوانی ترک ایمان و مذهب گفته بود، مسیحیت را بازیافته است و معنای زندگی، هدف‌مندی و آرام و قرار خود را در پناه آن می‌داند. فروید به او خرده می‌‌گیرد و گاهاً خدای او را (که عامل این همه رنج و بدبختی بوده است) دست می‌اندازد. در مقابل، روش فروید برای مواجهه با مرگ و فهم جهانِ سرد و ظالمی که دختر و نوهٔ پنج ساله‌اش را از او گرفته است، عقیدهٔ افراطی به علم، عقل بشری و نوعی واقع‌بینی منفی‌نگر است. فروید از دست خدا عصبانی است و با او لجبازی می‌کند (چنانکه همان‌طور که از پزشک معالجش قول گرفته بود، با کمک او به زندگی خود پایان می‌دهد). او آرزو می‌کند که ای کاش به‌جای سرطان دهان به سرطان مغز مبتلا شده بود تا در اوهام و هذیان‌های خود می‌توانست خدا را ببیند و انتقامش را از او بگیرد. او با طنز و تمسخری اغراق‌آمیز به لوییس که بابت اظهار بی‌توجهی سگ فروید، یوفی، به صاحبش از او عذرخواهی می‌کند می‌گوید که تعجبی ندارد که حیوان به چیزی که بوی مرگ و تعفن می‌دهد (شخص فروید) علاقه‌ای نشان ندهد. اینگونه مواجههٔ بی‌پرده با مرگ و در آغوش کشیدن آن شاید برای کسی که بهای انسجام چارچوب نظری‌اش را با اقرار به وجود تاناتوس (رانهٔ مرگ و خودتخریبی) پرداخته است عجیب نباشد. در نهایت، بازی رفت و برگشتی که بین فروید و لوییس در جریان است، نمونهٔ اعلایی از مباحثهٔ ازلی ابدی بین بعد روان‌شناختی و بعد اگزیستانسیال وجود بشری است. در ساحت فردی نیز شاید بتوان گفت که مکانیسم دفاعی لوییس در برابر مرگ، «اعتقاد به حامی غیبی» و از آن فروید، «عقلانی‌سازی[1]» و «گسست[2]» است.

     

    اروس و میل به زندگی: روابط انسانی

    در بخش دیگر این فیلم، در مقابل نیستی، مرگ و تمنای یافتن معنا برای زندگی، روابط بین انسان‌ها قرار دارد، چیزی که می‌توان از آن به عنوان روزنهٔ امید و پیام بسیار زیرپوستی فیلم یاد کرد: کنکاشی ظریف و پیچیده در طبیعت روابط بینافردی و قدرت معجزه‌آسای آن در عبور از تفاوت‌های عقیدتی و ایدئولوژیک. علی‌رغم دو جهان‌بینی کاملاً متفاوت، فروید و لوییس ارتباط ذهنی و عاطفی صمیمانه و عمیقی با یکدیگر پیدا می‌کنند که بر پتانسیل تغییر و تحولی که در گفت‌وگوی اصیل و احترام متقابل مستتر است، تأکید دارد (هرچند در این فیلم، هیچ‌یک از شخصیت‌ها، در نهایت متحول نمی‌شوند.) علاوه بر این، درون‌مایهٔ فیلم بر نقش پررنگ روابط بینافردی، وابستگی متقابل و نیازی گاه پاتولوژیک به تبدیل «من» به «ما» در هنگامهٔ جنگ و تبعید، بیماری و پیری و دشواری‌های دیگر تأکید دارد. همهٔ شخصیت‌های فیلم بر یکدیگر تکیه کرده‌اند در حالیکه جنگ و وحشت، از بیرون، همه‌شان را تهدید می‌کند. فروید که خود درگیر بیماری و رنج خودش است و به کمک دخترش، پزشک‌ها، داروساز‌ها و حتی لوییس احتیاج دارد، هنگامی‌ که لوییس را در پناهگاه آشفته و متشنج می‌یابد، فوراً متوجه می‌شود که لوییس تجربهٔ جبهه و خمپارهٔ جنگ جهانی اول را داشته است و با استفاده از تجربه و مهارتش او را آرام می‌کند. آنا فروید، با عشق مفرطش به پدر و به زنی دیگر به نام دوروتی درگیر است. با وجود اصرار آنا، فروید با نقل مکان دوروتی به خانهٔ فروید به شدت مخالفت می‌کند. به نظر می‌آید که فروید خودش را در بروز تمایلات هم‌جنس‌خواهانهٔ دخترش مقصر می‌داند و در این مورد به کشمکشی درونی دچار است، به طوری که به هیچ وجه حاضر نمی‌شود به پرسش‌های لوییس دربارهٔ امکان ازدواج آنا و رابطهٔ پریشان و آکنده از صمیمیت، قدرت، نیازهای برآورده نشده، سردرگمی و دوری بین پدر و دختر پاسخ دهد. لوییس نیز – چنانکه فیلم با اشاره‌ای اجمالی به مخاطب القا می‌کند – رابطه‌ای عاشقانه با جینی، مادر دوست و هم‌رزم صمیمی‌اش، پدی، دارد که از سال‌ها پیش [از ملاقات با فروید] آغاز شده است. لوییس هم، مانند فروید، مایل نیست در این مورد صحبت کند و در پاسخ به نیش و کنایه‌های فروید، دست به انکار می‌زند.

     

    رابطهٔ پیچیدهٔ روان آدمی با باورهایش

    فیلم، به بهانهٔ مباحثه‌ای خیالی که بین فروید و لوییس در گرفته است، به رابطهٔ حساسی که بین روان‌ آدمی و باورهای درونی‌اش، از جمله باورهای مذهبی، وجود دارد می‌پردازد، به اینکه چگونه فرد درهم‌کنش پیچیدهٔ درونی‌ترین باورها و واقعیت‌های بیرونی را در خود هدایت می‌کند. خدای لوییس، بیان‌گر نیاز او به نظم، ارزش‌ها، معنا و احساس امنیت است. عاملی که لوییس را به مأمن مسیحیت سوق می‌دهد، شاید احساس گناه او از ترک باورهای مذهبی‌اش در سنین نوجوانی و اختلال استرس پس از سانحهٔ شدیدی باشد که سهم او از جنگ جهانی اول بوده است. در هر صورت، لوییس بین واقعیت بی‌رحم عینی و واقعیت عاطفی تسلی‌بخش، یعنی نظریه‌اش دربارهٔ خدا در رفت و آمد است، همانطور که فروید بین نظریه‌اش از رنج ذهنی-روانی و روابطش با سایر ابنای بشر در جهان واقعی در رفت و آمد است. مجادله‌ای که میان فروید و لوییس در جریان است مخاطب رابه غور در زیربنای روان‌شناختی باورهای مذهبی و نقش آن در شکل دادن به درک و رفتار انسانی دعوت می‌‍‌کند.

     

    تناقض: آشتی جهان درون و برون

    همان‌طور که فروید هاپکینز می‌گوید، او انسانی با نقص است و این همان چیزی است که در مرکز توجه فیلم قرار گرفته است: میل انسان به نقض باورها و ارزش‌های خود که بارها و بارها تکرار می‌شود. میلی که گاه برای تحمل واقعیت عینی ابزورد و خشن و آشتی آن با واقعیت ذهنی مملو از مکانیسم‌های جبرانی، راهی جز در بر گرفتن تناقض (که تا ساحت آگاهی پیش آمده است) نمی‌یابد. این مورد را در حالات چهرهٔ لوییس و تردید او در دفاع از خداباوری‌اش می‌بینیم. او می‌داند که برای این پرسش فروید که چرا خدای مهربان شما خالق درد و رنج و مرگ او و دختر و نوهٔ پنج ساله‌اش بوده است، پاسخی ندارد. گاهی نیز تناقض، محصول سیطرهٔ «فراخود» است که فرد را مجبور به تحمل تناقضات در «خود» می‌کند، مانند آنچه در جریان روانکاوی آنا فروید توسط فروید، اتفاق می‌افتد. ندای «فراخود» فروید، حتی به گوش مخاطب فیلم نیز می‌رسد: فرزند من نباید همجنس‌خواه باشد. فروید همچنین در مقام بزرگ‌ترین روانکاو تاریخ بشری، آگاهانه و از روی عمد به وابستگی شدید و بیمارگون آنا به خودش دامن می‌زند و این رابطهٔ هم‌وابستگی[3] را به نفع خودش تقویت می‌کند، چرا که خود نیز به او وابسته است.

     

    سخن پایانی

    آخرین ملاقات فروید، تقابل جهان‌بینی‌ای خدامحور (لوییس مسیحی) و جهان‌بینی‌ای انسان‌محور (فروید خداناباور) و گفت‌و‌گویی رفت‌و‌برگشتی و بی‌ثمر بین این دو را به نمایش می‌گذارد. به موازات آن، در ساحت جمعی، جهان سرد و خشن بیرون یعنی جنگ، مرگ و نابودی، در تقابل با جهان گرم و صمیمی درون یعنی روابط انسانی، احترام، رواداری و نیاز متقابل به دیگری قرار گرفته است. در ساحت فردی نیز، جهان باورهای درونی و اعتقادات فردی در تقابل با درد و رنج، بیماری، پوچیِ جنگ و از دست دادن‌ها قرار گرفته است. به این ترتیب، فیلم دعوتی است به تأمل و دقت در رابطهٔ تنگاتنگ و پیچیدهٔ اروس و تاناتوس، درون و برون، «خود» و «فراخود»، ناگزیری تضادها و تناقض‌های روانی و نحوهٔ هدایت این همه به دست انسان.

    [1] Intellectualization

    [2] Dissiciation

    [3] ‌Codependency

  • از دگر سوی دیوار تا جشنواره فجر: دفاع یا حمله

    از دگر سوی دیوار تا جشنواره فجر: دفاع یا حمله

     

    مقدمه

    با تماشای فیلم «شب داخلی دیوار» که به­‌تازگی و به­‌طور قاچاق منتشر شد و بازی درخشان نوید محمدزاده و فیلمنامه درخشان وحید جلیلوند که شما را مسخ می­‌کند، بهانه­‌ای پیدا کردیم تا نگاهی روانکاوانه و انتقادی به این موضوع داشته باشیم. اینکه چرا این فیلم و یا فیلم‌­های این چنینی در جشنواره‌ی تازه به اتمام رسیده‌ی فجر حضور نداشته­‌اند؟

    ابتدا نگاهی به جشنواره‌ی فجر و فیلم­‌های به نمایش درآمده در آخرین دوره‌ی این جشنواره می‌اندازیم و سپس نگاهی کوتاه به فیلم «شب داخلی دیوار» خواهیم داشت.

     

    فجر همچون حمله

    حال که جشنواره فیلم فجر تمام شد، بد نیست نگاهی به جشنواره، فیلم­ها و حواشی آن بیندازیم. بر خلاف سال‌های قبل که کارت جشنواره می­‌گرفتم و به کاخ جشنواره می­رفتم تا با منتقدان، خبرنگاران و شیفتگان سینما جشنواره را سر کنم، امسال تصمیم گرفتم در سینماهای عادی و بامردم به تماشای فیلم­ها بنشینم تا ببینم در سالن­‌های سینما و در میان مردم چه می‌­گذرد.

    همواره نگاه روان‌کاوانه به برخی از جنبه‌های اساسی سینما وجود داشته و عده­‌ای معتقدند بدون نگاه روانکاوانه، فیلم ها به­‌طور مناسب قابل درک نیستند. منتقدانی که فیلم ها را با پارادایمی روانکاوانه نگاه می­‌کنند به چند وجه مهم آن می‌­پردازند: الف) تأثیرپذیری فیلم از ناخودآگاه عوامل سازنده از جمله نویسنده، کارگردان، بازیگران و غیره؛ ب) قدرت تأثیرگذاری فیلم که منظور تأثیر در ناخودآگاه مخاطبین است و ج) ویژگی‌های فرمی خود فیلم‌ها و ژانرهای خاص، به‌­عنوان مثال اینکه چرا به برخی از انواع فیلم‌ها، مانند فیلم­های ترسناک و یا اکشن، جذب می‌شویم؟

    درباره‌ی مورد اول یعنی تأثیر فیلم از ناخودآگاه عوامل، بنیادین‌ترین رویکرد روان‌کاوی به سینما این است که اساس ساخت یا تماشای یک اثر هنری به آرزوها و امیال رانده­‌شده در ناخودآگاه بر می‌­گردد. روان­کاوی بیان می­‌دارد که ایجاد یک اثر هنری نوعی مکانیزم دفاعی روان است. اولین بار فروید بود که برخی مکانیزم­‌های دفاعی روان را مشاهده و نامگذاری کرد. انتخاب واژه‌ی دفاع اشتیاق فراوان وی در استفاده از استعاره‌­های نظامی را نشان می‌­دهد. وقتی او می­‌خواهد روانکاوی را برای مردم دلپذیر کند و یا آن را در مقاصد آموزشی به کار گیرد به­‌کرات عملیات روان­‌شناختی را با مانورهای تاکتیکی نظامی و اهداف نظامی و جنگ­ها را در ارتباط با عقده­‌ها مقایسه می­‌کند. فروید مشاهده کرد که دفاع­ها در سراسر کارکردهای رفتاری انسان بالاترین نمود و ارزش را داراست. (نانسی مک ویلیامز، 2011)

    در مورد فیلم­‌ها و آثار هنری نظر روانکاوان بر این است که دفاع استفاده‌­شده توسط هنرمندان برای به وجود آوردن یک اثر هنری، «والایش (تصعید)» است. والایش اشاره به یک دفاع سودمند دارد که طبق تعریف، بیانگر راه حلی خلاقانه، سالم، جامعه­‌پسند و سودمند در حل تعارض‌­های باطنی میان امیال نخستین و نیروهای بازدارنده است. والایش برچسبی بود که فروید برای اولین بار در سال 1905 تجلی تکانه­‌های زیستی (امیالی مانند مکیدن، خوردن، جنگیدن، مقاربت، نگاه به دیگران و دیده شدن توسط آنها، ضرب و جرح و غیره) در یک جایگاه اجتماعی ارزشمند دانست. به‌­طور مثال فروید گفته است که یک دندانپزشک شاید خویی آزارگرانه، یک هنرپیشه میل به عورت­‌نمایی و یا یک وکیل آرزوی کشتن دشمن را والایش می­‌کند.

    حال سؤال اینجاست که چهل و دومین جشنواره‌ی فیلم فجر نیز می‌­تواند والایشی از خواستگاه روانی سازندگان فیلم­‌ها باشد؟ آیا اساساً فیلم‌­های نمایش داده شده در چهل و دومین جشنواره‌ی فیلم فجر را می­‌توان با جهان­‌بینی روانکاوانه نیز تماشا کرد؟ پاسخ مشخصاً منفی است .

    اگر به تماشای فیلم های جشنواره چهل و دوم نشسته باشید، خیلی زود متوجه می­‌شوید سازندگان فیلمها نه تنها از امیال و آرزوهای ناهشیار خود روایت نمی­‌کنند بلکه ناتوان در برقراری ارتباط و اثرگذاری در ناهشیار مخاطبین خود هستند. چراکه نه‌­تنها ربطی به جهان ناخودآگاه مخاطبین ندارند بلکه با جهان آگاهانه‌ی مخاطبین نیز ارتباطی ندارند. گویی تمامی فیلم‌ها سفارشی از یک دیدگاه و خواستگاه خاص است که هیچ ارتباطی با جهان واقع ندارد. اکثر  فیلمسازان جشنواره همچون کودکی که در موضع پارانوئید –اسکیزوئید قرار گرفته، خود را غرق در فانتزی­‌های غیر واقعی کرده­‌اند و مشخصاً هیچ کسی با فانتزی های کودک (فیلمساز) به اندازه‌ی خود او ارتباط برقرار نمی­‌کند. شاید این غیر واقعی بودنِ فیلم­ها ناشی از همه­‌توانیِ1 توهم‌گونه‌ی متولیان آنها باشد.

    فیلم «آبی روشن» اثر بابک لطفی خواجه پاشا نه­‌تنها کوچکترین ارتباطی با زندگی روزمره‌ی انسان های این مملکت ندارد، حتی هیچ ربطی به جهانِ خود فیلمساز نیز ندارد و پر است از کلیشه های ایدئولوژیک که ارتباطی با مخاطب برقرار نمی­‌کند. شاید تنها قسمت فیلم که ارزشِ تماشا دارد خرده روایتی است از سرباز وظیفه‌­ای که متهم خود را گم می­‌کند – و افسوس که آن هم دچار شعار زدگی می‌شود- و با متوسل شدن به امامزاده‌­ای دور افتاده متهم را پیدا می­‌کند. همین­قدر خالی از هرگونه داستان­‌سازی یا توجیه!

    چه بسا در سینماهای شهر، مخاطبان در اواسط فیلم از جای خود بلند می‌­شدند و سالن سینما را ترک می­‌کردند- حداقل در سینمایی که من فیلم را دیدم اینگونه بود.

    «صبح اعدام» اثر افخمی که در کمال ناباوری، سیمرغ هم برده- آن هم نه یکی بلکه چندتا-  نه‌تنها بدترین فیلم افخمی است، بلکه بدترین فیلم جشنواره است که  مشخصاً خود فیلمساز نیز به حرف های فیلم ایمان ندارد. از مشکلات تکنیکی، میزانسن آماتور و فیلم­برداری افتضاح فیلم که بگذریم، فیلمنامه را کجای ذهنمان می­‌توانیم قرار دهیم؟ البته که من متخصص این مسائل نیستم اما دیدن چند نفری در سینما که با گوشی­‌های خود بازی می‌­کردند، آن هم جشنواره‌ی فجر که مردم عادی هم سینه فیل هستند و شاید متخصص‌­تر از آقای افخمی ب­اشند، صحه بر آن می‌­گذارد­. بماند که اکثریت مخاطبین فیلم از قشری بودند که جریان فکری جشنواره را می­‌پسندید ولی همان­ها هم طبق گفتگوهایی که با آنها داشتم، نمی­توانستند با فیلم ارتباطی برقرار کنند. عجبا که فیلمساز پس از دریافت جایزه می‌­گوید بقیه به من حسادت می­‌کنند و فیلم‌های من عالی است که گویی جناب افخمی از هر سازکار دفاعی استفاده می­‌کنند الا والایش!

    جشنواره پر است از این دسته فیلم ها: «قلب رقه»، «شکار حلزون»، «پرواز 175» ، «احمد» ، «ظاهر» و غیره، همه و همه شعاری و غیر واقعی بودند. هیچ کدام جهان مخاطب را نمی­‌خواستند درک کنند. به‌­عنوان مثال «قلب رقه» را مقایسه کنید با «به وقت شام» اثر حاتمی‌­کیا، هر دو فیلم روایت­گر مبارزه با داعش است. هر دو از یک جریان فکری و در یک ژانر اما با به وقت شام، گریه می­کنیم و به قلب رقه بیشتر می­خندیم. این را گفتم که بدانید بحثی در مورد درستی یا غلطی این جریان نداریم بلکه به سینما به مثابه‌ی سینما و با عینکی روانکاوانه نگاه کنیم. «قلب رقه» نه سینماست و نه می‌تواند با پارادایمی روانکاوانه بررسی شود چون اساساً جایی در روان ندارد. شاید تنها فیلم سفارشی موفق، «مجنون» ساخته‌ی مهدی شاهمحمدی بود که آنقدر تکنیک­ها دقیق و درست به اجرا در آمده بودند و فیلمنامه سینمایی بود و داستان تعریف می‌­کرد که در میانِ این همه فیلمِ یک دست و غیرقابل دفاع، کمتر توی ذوق می‌زد.

    چند فیلم مستقل جشنواره نیز از کیفیت مناسبی برخوردار نبودند. «صبحانه‌ی زرافه‌ها» ساخته‌ی سروش صحت با کمدی خاص او و شوخی های جنسی و یا موقعیت استفاده از مخدر تاحدی موفق در خنداندن مخاطب شده بود، همچنان فضای فیلسوفانه‌ی صحت در فیلم دیده می‌شد و با ارفاق می­توان گفت والایشی از سوی کارگردان است اما از آنجایی که اساسا فیلم گیشه‌­پسند است باز هم ناتوان در برقراری ارتباط با مخاطبین خود است و در بهترین حالت یک فیلم متوسط باشد که ارزش یکبار دیدن را دارد. این فیلم را مقایسه کنید با فیلم قبلی کارگردان «جهان با من برقص» تا متوجه تفاوت بشوید. «بی بدن» از مرتضی حسینعلی‌­زاده از انسجام فیلمنامه برخوردار نیست، هرچند الناز شاکردوست بازی بیش از انتظاری داشت اما تنها با ایجاد حاشیه توانست مخاطبینی همراه خود کند. «تمساح خونی» ، «دو روز دیرتر» و «شه سوار» رسماً مبتذل­‌اند. «نبودنت» پر است از ضعف فیلمنامه و کارگردانی. « نوروز» محترم است چراکه از یکی از مهم­ترین سنت‌های ما ایرانی­ها می‌­گوید اما به جز علی نصیریان هیچ چیز ندارد و با جلوه‌­های ویژه‌ای که در دهه‌ی 30 میلادی می‌­دیدیم بیشتر حوصله سر بر بود تا سرگرم‌کننده.  بقیه‌ی فیلم­ها حتی ارزش نوشتن نیم خط را هم ندارند.

    شاید تنها سه فیلم قابل ستایش در جشنواره دیده شد. پرویز خان با بازی بی­‌نظیر پورصمیمی که درنقش پرویز دهداری از به یادماندنی ترین نقش-پرتره‌­های بعد از انقلاب است، فیلم‌نامه‌ای منسجم و قوی دارد و قطعاً والایش تمامی عوامل است. گرچه که باز هم سرمایه‌ی خود را از یک سازمان دولتی تهیه کرده اما خوشبختانه ربطی به جریان فکری تهیه­‌کننده ندارد و راه خود را در پیش گرفته است. «پروین» که توانسته چهره­ای مناسب از شاعر بزرگ کشورمان نشان دهد و «آپاراتچی»، علارغم تمام کمبودهایشان مشخصاً والایشی از فیلمساز هستند. قصه مخاطب را می­‎‌خنداند و توانسته بود با حداقل امکانات حضوری جذاب در جشنواره داشته باشد. هرچند که اگر این فیلم در چشنواره‌ی سال پیش بود قطعاً جزو ضعیفها شمرده می­‌شد اما خوب در این آشفته بازار، فیلم محترمی است.

    جشنواره‌ی 42 بی‌کیفیت‌­ترین جشنواره‌ی تمام دوران بود. فیلم‌های حاضر در جشنواره شایستگی حضور در آن را نداشتند و اکثریت مردم که برای تماشای فیلم‌های جشنواره رفتند، در اکثر ساعاتی که در سینما گذراندند چیزی جز وقت تلف­‌کردن عایدشان نشد.

    مورد دیگری که شاید مخاطبین را آزرده‌خاطر کند تعلق گرفتن جوایز جشنواره به فیلم‌های ارگان‌هایی همچون فارابی، اوج، سازمان تبلیغات و روایت فتح است. ارگان‌هایی که برای من محرز شده است هیچ منطق مسلط غنی­‌سازی در آنها وجود ندارد. همچنین نسبت به فیلم­هایی که از لحاظ کیفیت فنی وضعیت بهتری داشته­ و با  استقبال حدودیِ مخاطبین مواجه بودند، بی‌توجهیِ کامل شد. امری که مخاطبین بیشتری را از سینما و جشنواره دل­‌زده می­‌کند. گویی برگزارکنندگان جشنواره بیشتر از مکانیزم دفاع روانی، قصد حمله به روان مخاطبین را دارند.

    ریچارد آلن (2009) می‌گوید: «نظریه‌های روانکاوانه‌ی ارتدکس بر رابطه بین خلق آثار هنری، تمایلات جنسی و  ناخودآگاه، برای تفسیر هنر استفاده کرده است. همچنین تمرکز روانکاوی بر ماهیت و شخصیت تماشاگر فیلم است. از دیدگاه روانکاوی این دو ارتباط نزدیکی با هم دارند. فروید تنها به دنبال توضیح معنای اثر هنری و ارتباط آنها با هنرمند –  اینکه هنرمند چه می‌کند و چگونه هنر هم برای هنرمندان و هم برای مخاطبان عمل می­‌کند – نبود، بلکه او به دنبال این بود که توضیح دهد چرا مخاطبان از این آثار استفاده کردند، علاقه به چنین آثاری نشانه‌ی چیست و اینکه چگونه و چرا هنر می‌­تواند خیالات، آرزوها و خواسته‌­ها را منتقل کند. اساسی­‌ترین ادعای زیربنای رویکردهای روانکاوانه نسبت به فیلم این است که خلق و تجربه‌ی فیلم بر اساس خواسته­‌ها و آرزوها و کارکردهای روان است.

    دگرسوی دیوار

    اگر به­ عنوان انگلیسی فیلم «شب داخلی دیوار» نگاه بیندازیم عنوان «دگر سوی دیوار2» به چشم می‌خورد.

    اگر کمی روانکاوی خوانده باشید با شنیدن این عنوان به یاد عنوان کتاب زیگموند فروید «دگر سوی اصل لذت3» می‌­افتید. کتابی که در آن فروید به‌طور مفصل به دو موضوع پراهمیتِ اجبار به تکرار و سائق مرگ پرداخته است.

    فیلم داستان مردی است (علی) که بینایی خود را برای محافظت از یک متهمِ تازه دستگیر شده از دست داده و به تکرار در فانتزی­‌اش به محافظت از یک متهم (لیلا) می­پردازد که از دست مأموران اطلاعاتی فرار کرده و به خانه او پناه آورده است. در سکانس ابتدایی فیلم می­بینیم که اقدام به خودکشی علی با ورود سرایدار خانه متوقف می­شود. سرایداری که اطلاعاتی درباره‌ی لیلا به او می‌­دهد و از لحظه ای که علی این خبر را می­‌گیرد سائق مرگی که او را به سمت خودکشی برده بود گویی جای خود را به زندگی می­‌دهد و با ورود لیلا به صحنه نیروی زندگی بیشتر می­شود.

    گویی علی که انگار ما هستیم قرار بر مواظبت از لیلای هیستریک دارد و این  مراقبت به او زندگی می‌­بخشد. نکته‌ی مورد تأمل دیگر در فیلم حالت توهم‌­گونه‌ای است که علی در آن قرار دارد و در فانتزی خود نیز به تکرار مواظبت از لیلا می‌­پردازد که گویی اجباری به تکرار دارد. همچون همه‌ی ما که در موقعیت‌های اجتماعی به‌اجبار به محافظت از آسیب‌دیدگان تحت تعقیب هستیم و این محافظت برای ما زندگی است. شخصیت‌­پردازی و لایه‌­های پیچیده‌ی فیلمنامه چه از دیدگاه روانکاوانه و چه از دیدگاه سینمایی جای بحث و گفتگوی فراوان دارد و این گفتمان زمانی شکل می‌گیرد که فیلم یا هر اثر هنری از روان هنرمند متأثر و واقعی باشد.

    سخن پایانی

    جشنواره فجر امسال آن چنان از جهان واقعی و روزمره‌ی مخاطبین و حتی خالقان خود دور است که به‌سختی می‌توان از فیلمی در آن اسم برد که ارزش تماشا داشته باشد. سینمای ایران همواره سرشار از خلاقیت و آثار فاخر بود اما در وضعیت فعلی که فرهادی در ایران فیلم نمی­‌سازد. سیدی و روستایی ممنوع‌­الکار هستند و تنها افخمی‌­ها می‌­توانند فیلم بسازند، برای خود من بهتر است از کاخ جشنواره به سینماهای سطح شهر و از سینماهای سطح شهر به تلویزیون خانگی خود پناه ببرم و فیلمهایی مانند «شب داخلی دیوار» را ببینم تا اینگونه حداقل خشم کمتری تجربه کنم. جریان فعلی سینمای ایران به ما می­‌گوید فیلم‌هایی که از روان هنرمند برخواسته است جایی در سینماها ندارد و هر فیلم خوبی به طور قاچاقی پخش خواهد شد. پس شاید بهتر است مانند ژاک لوک گدار، خودمان دوربین‌های تلفن‌های همراه را به دست بگیریم و بی­‌گدار به آب بزنیم.

     

    1-omnipotence

    2-beyond the wall

    3- beyond the pleasure principle

  • چالش­‌های عاطفی مراقبت:پنج راهبرد مقابله­‌ای برای مراقبان

    چالش­‌های عاطفی مراقبت:پنج راهبرد مقابله­‌ای برای مراقبان

    اگر مراقب حرفه‌­ای هستید یا داوطلب مراقبت از یکی از عزیزانتان، کمک به دیگران می­‌تواند تأثیرات ارزشمندی در زندگی‌تان داشته باشد. بااین‌حال، اگر زمانی را برای مراقبت از خود اختصاص ندهید، ممکن است استرس، فشار بیش از حد و عدم حمایت را تجربه کنید. در برخی موارد، این احساسات می‌­تواند منجر به خستگی ناشی از شفقت­‌ورزیدن[1] یا فرسودگی شغلی شود. درک نحوه‌ی کنارآمدن و مراقبت از خود و حضور داشتن در کنار کسانی که دوستشان دارید، ممکن است چالش‌برانگیز باشد؛ اما غالباً  با ایجاد تغییرات کوچک در زندگی و داشتن حمایت امکان‌پذیر است.

    مراقب کیست؟

    به نقل از انجمن روان­شناسی آمریکا (APA)، «مراقب هر کسی است که به نیازهای فرد دیگری که ممکن است کاملاً مستقل نباشد، مانند نوزاد، فرد بیمار یا سالخورده کمک و رسیدگی کند.»

    مراقبانِ حرفه‌­ایِ زیادی در بخش­‌های مراقبت­‌های درمانی هستند، اما ممکن است شما هم در مقامِ مراقبت­‌کننده از کسی در خانواده یا حلقه‌ی اجتماعی نزدیکتان قرار گیرید. درحالی‌که کار با دستمزد ممکن است در جامعه بیشتر دیده شود، مراقبت بدون مزد به همان اندازه معتبر و ارزشمند است.

    برای تبدیل‌شدن به یک مراقب داوطلب در خانواده، نیاز به دریافت مدرک یا مجوز ندارید. اگرچه باتوجه به منطقه‌ی محل زندگی­تان ممکن است آموزش کوتاهی نیاز باشد. برای پزشکان، پرستاران، مراقبان دارای پروانه‌ی اشتغال و متخصصان مرتبط، آموزش­‌های اضافی برای آمادگی در برابر سختی‌ها و امتیازات مراقبت لازم است.

    مزایای روان­‌شناختی مراقب‌بودن

    تعداد زیادی از تحقیقات نشان می‌­دهند که مراقبان می‌­توانند مزایای روانی متعددی تجربه کنند. از جمله:

    • احساس تعهد به جامعه، خانواده یا فرد خاصی که درگذشته از شما مراقبت کرده است.
    • رضایت از دانستن اینکه در حال ارائه‌ی مراقبت عالی به یکی از عزیزان هستید.
    • احساس معنا و هدفمندی
    • فرصتی برای تقویت همدلی، شفقت و سایر جنبه­‌های رشد شخصی­‌تان

    APA تأکید می­‌کند که مراقبانی که مزایای بیشتری از کار خود دریافت می­‌کنند، نسبت به مراقبانی که نقش خود را با پاداش کمتر و سطوح بالاتر استرس روانی مرتبط می‌دانند، سطوح پایین‌تری از افسردگی را گزارش می‌دهند.

    چالش‌های عاطفی در مراقبت

    فواید مراقبت، معمولاً با چالش‌های عاطفی همراه است. معمولاً در تحقیقات مرتبط با سلامت مراقبان، تمرکز بر تأثیر پذیرش تقاضای مراقبت بر سلامت روان افراد یا فشار مرتبط با آن قرار دارد.

    یک مطالعۀ گسترده در زمینۀ مراقبت نشان داد همسرانی که در گزارش‌های خود احساس کردند نقش مراقبتی خود را سنگین می‌بینند، در معرض خطر مرگ زودرس قرار دارند. هرچند که همۀ مراقبان در معرض خطر مرگ زودرس قرار نمی‌گیرند، اما این تحقیق ترکیب عوارض فیزیکی و عاطفی مراقبت را روشن می‌کند.

    بر اساس تحقیقات، مراقبان ممکن است بیشتر در معرض خطرات زیر باشند:

    • سلامت جسمانی ضعیف، از جمله خطر بیشتر بیماری قلبی و سایر بیماری‌ها
    • سطوح بالاتر استرس، ناامیدی و افسردگی
    • فرسودگی
    • استرس اقتصادی
    • کاهش حافظه کوتاه‌مدت، توجه و توانایی‌های کلامی
    • افزایش مصرف مواد

    باتوجه ‌به این چالش‌ها، مراقبت غالباً باعث استرس مزمن می‌شود. این عوامل استرس‌زا می‌توانند فشار قابل‌توجهی به مراقبان، دریافت‌کنندگان مراقبت و بقیۀ روابط آنها وارد کنند. استرسِ مزمن ممکن است به فرسودگی شغلی مراقبان منجر شود که شامل حالتی از فرسودگی فیزیکی، عاطفی و ذهنی است.

    چگونه مراقبان می‌توانند از خود مراقبت کنند: پنج استراتژی مقابله‌ای

    به‌عنوان یک مراقب، ممکن است احساس کنید هویت شما ناشی از توانایی شما در مراقبت از دیگران است. برای ارائه مراقبت بهتر، ممکن است لازم باشد ابتدا از خود مراقبت کنید. پنج استراتژی زیر به شما کمک می‌کند تا با استرس کاری خود کنار بیایید و به یک مراقب مؤثرتر تبدیل شوید.

    برای استراحت‌های خود برنامه‌ریزی داشته باشید

    استراحت می‌تواند شما را شارژ و تنظیم کند. «استراحت» می‌تواند شامل یک پیاده‌روی کوتاه خارج از منزل پس از ناهار یا گذراندن یک بعدازظهر با دوست، همسر یا یکی از عزیزانتان باشد. هرطور که دوست دارید زمان‌های استراحت‌ خود را بگذرانید، ولی بدانید که این زمان‌های استراحت‌ یکی از مؤثرترین استراتژی‌های مقابله‌ای برای مراقبان است.

    به فضای باز بروید

    اگر به فکر استراحت بعدی‌تان هستید، در نظر بگیرید که آن را در فضای باز سپری کنید. سپری‌شدن زمان استراحت در فضای باز، تأثیرات مثبت زیادی بر روحیه مراقبان و افرادی دارد که از آنها مراقبت می‌کنید. این تأثیرات شامل بهبود خلق‌وخو، افزایش اراده و هدف و نیز فرصتی برای جداشدن از موبایل و توجه‌ به محیط اطراف می‌شوند.

    نقش مراقبت هرچند که مفید باشد باز هم ممکن است سختیِ آن را احساس کنید. اگر هوا خوب باشد، می‌توانید فعالیت‌های بیرون از منزل را در طول روز اولویت قرار دهید. برای پیاده‌روی برنامه‌ریزی کنید که قبل یا بعد از کار در یک پارک محلی بنشینید. حتی مدت کوتاهی بودن در طبیعت می‌تواند باعث کم‌شدن استرس بشود و به شما کمک کند تا با چیزی فراتر از خودتان ارتباط برقرار کنید.

    احساسات خود را بیان کنید

    مراقبت، کاری پرمشغله است و شما ممکن است به‌سختی زمانی را برای بیان احساساتتان پیدا کنید. بااین‌حال، قبل یا پس از یک روز طولانی، چند لحظه وقت بگذارید تا احساسات خود را پردازش و بیان کنید. می‌توانید این کار را از طریق نوشتن، صحبت با یک دوست نزدیک یا همکار یا ضبط صدای خود در موبایل هوشمندتان انجام دهید.

    شیوه‌ای از بیان‌کردن را انتخاب کنید که به شما احساس بهتری بدهد. با بیان و تأمل در احساسات روزانه، ممکن است قبل از رسیدن به وضعیت خستگی، الگوهای نگران‌کننده را شناسایی و به آنها رسیدگی کنید.

    اوقات فراغت خود را اولویت‌بندی کنید

    فعالیت‌های تفریحی می‌توانند به شما کمک کنند تا از لحاظ ذهنی برای وظایف مراقبتی آماده شوید یا پس از یک شیفت طولانی، انرژی خود را بازیابی کنید. «تفریح» برای هرکس مفاهیم مختلفی دارد، اما برخی از فعالیت‌های متداول شامل این موارد هستند:

    • گوش‌دادن به موسیقی
    • تماشای فیلم موردعلاقه‌تان
    • نشستن و خواندن کتاب یا مجله
    • خوردن یک فنجان قهوه یا میان‌وعده موردعلاقه‌تان
    • چرت‌زدن
    • قدم‌زدن در پارک محلی، به‌تنهایی یا با یک دوست

    اوقات فراغت می‌تواند اشکال مختلفی داشته باشد و لزوماً نیازی نیست که فعالیت خاصی باشد تا بتواند سلامت روان شما را تقویت کند. انجام منظم فعالیت‌های تفریحی می‌تواند انعطاف‌پذیری شما را بهبود بخشد، خودشکوفایی و بهزیستی را ارتقا دهد و فرصت‌هایی برای بهبود سلامت جسمی و احساس تعلق به جامعه[2] ایجاد کند.

    مدیتیشن، یوگا و شکل‌های دیگرِ آرامش را امتحان کنید

    با وجود صدها راه برای آرامش، ممکن است برای مراقبان سخت باشد که به مغز خود استراحت دهند و ذهنشان را به‌طور کامل آرام کنند. اگر این موقعیت برای شما آشناست، می‌توانید از برخی از تکنیک‌های مدیتیشن استفاده کنید:

    • یوگا، به‌ویژه کلاس‌هایی که بر حرکات آهسته و ملایم تأکید دارند.
    • مدیتیشن به شما کمک می‌کند روی تنفس خود تمرکز کنید، ذهن و بدن آرامی داشته باشید و چیزی که نمی‌توانید کنترل کنید را بپذیرید.
    • خندیدن به شما کمک می‌کند با دیگران ارتباط برقرار کنید.
    • رنگ‌آمیزی، شیوه‌ای در دسترس و نوستالژیک برای کاهش استرس است.

    آرامش می‌تواند جنبه‌ای حیاتی از سلامت روان برای مراقبان و افرادی که در نقش‌های دیگر مشغول به کار هستند باشد. با قراردادنِ بازه‌های کوتاهی از زمان فراغت در برنامه‌ی کاری‌تان، از مزایای فوری و بلندمدت آرامش سود می‌برید که شامل کاهش اضطراب، استرس، و افسردگی می‌شود.

    تراپی دریافت کنید

    هرچند بسیاری از مراقبان این استراتژی‌ها را در روال روزمره‌شان می‌گنجانند، اما هر کسی دسترسی یکسانی به دانش، حمایت اجتماعی، خدمات جامعه و منابع دیگر برای حمایت از خود ندارد. اگر مراقبی هستید که برای یافتن مراقبت‌های مورد نیازتان تلاش می‌کنید، تراپی آنلاین ممکن است برای شما مفید باشد.

    برخی افراد ترجیح می‌دهند به روش سنتی و حضوری مشاوره بگیرند، اما تعداد زیادی از افراد به دلیل دسترسی آسان، سهولت و هزینه‌ی مناسب‌تر، به مشاوره‌ی آنلاین تمایل بیشتری دارند. پلتفرم‌های دیجیتال، امکانِ ارتباطِ آسان‌تر را برای مراقبان و افراد پرمشغله فراهم می‌کنند تا با مشاوران حرفه‌ای در زمان و مکانی که برای برنامه‌های زندگی‌شان مناسب است، ارتباط برقرار کنند. همچنین، آنها می‌توانند از بین جلسه‌های تلفنی، ویدئویی یا چت زنده بر اساس ترجیحات خود یکی را انتخاب کنند. برخی از مشاوران ممکن است ساعت‌های مراقبت خود را در زمان‌های غیرمتداول برای افرادی که در طول روز کار می‌کنند، فراهم کنند.

    بسیاری از تحقیقات نشان می‌دهند که تراپی آنلاین می‌تواند به اندازه‌ی جلسه‌های حضوری مؤثر باشد. مثلاً مطالعه‌ای در سال 2017 درباره‌ی درمان آنلاین اجتماعی برای مراقبت‌کنندگانِ جوانان مبتلا به اختلالات روانی انجام شد. مراقبان پس از اتمام برنامۀ آنلاین، گزارش دادند که استرسشان کاهش یافته است. این تغییرات به‌طور قابل‌توجهی با استفاده از برنامه همبستگی داشتند. هرچند این مطالعه یک مداخله‌ی اولیه بود، پژوهشگران به این نتیجه رسیدند که مداخله‌های آنلاین می‌تواند «مراقبت‌های تخصصی سلامت روان» را برای خانواده‌ها، مراقبان و سایر کسانی که از افراد در بحران مراقبت می‌کنند قابل دسترس‌تر کند.

    نتیجه‌گیری

    مراقبت‌­کردن ممکن است نقش و شغلی زندگی‌بخش باشد، اما زمانی که مراقبان وقت کافی برای مراقبت از خود ندارند، دشواری­‌های مراقبت ممکن است بر سلامت و روحیه‌ی آنها تأثیر منفی بگذارد.

    اگر از فردی مراقبت می‌کنید و به دنبال بهبود مراقبت از خودتان هستید، تراپیست ممکن است ابزارها، راهنمایی و انگیزه‌ی لازم برای شروع به شما ارائه دهد. نقش شما اساسی و ارزشمند است. از طرفی، سلامت روحی‌تان هم به اندازه‌ی کارتان اهمیت دارد.

     

    [1] شفقت در لغت به معنای «با هم رنج کشیدن» است. در میان پژوهشگران عاطفه، آن را به عنوان احساسی تعریف می‌کنند که وقتی با رنج دیگری مواجه می‌شوید و برای تسکین آن رنج انگیزه دارید. شفقت با همدلی با نوع‌دوستی یکسان نیست، اگرچه مفاهیمی مرتبط هستند.

    [2] Sense of community به معنای احساس تعلق و ارتباط با جامعه یا گروه مشخصی اشاره دارد. این احساس ممکن است به عنوان یک ارتباط عمیق و مثبت با اعضای یک جمعیت، محله، یا گروه مشترک تجربه شود. این اصطلاح معمولاً به احساس ارتباط، پشتیبانی متقابل، و اراده به همکاری با دیگران در یک جوامع یا گروه‌های اجتماعی اشاره دارد. این احساس می‌تواند از طریق مشارکت در فعالیت‌ها، اشتراک تجارب، و ارتباطات مثبت با اعضای جامعه بوجود آید.
    منبع:
    https://www.betterhelp.com/advice/general/ways-to-cope-with-feeling-overwhelmed-as-a-caregiver/

  • ناکامی در روان‌درمانی تحلیلی چه اهمیتی دارد؟

    ناکامی در روان‌درمانی تحلیلی چه اهمیتی دارد؟

     

     

    ناکامی زمانی اتفاق می‌افتد که راه دسترسی به هدفی خواستنی یا نیازی درونی، مسدود شود یا ارضای آن با تأخیر مواجه شود. پس با مفهومی کار داریم که گاه باعث بغض و اشک می‌شود و گاهی انسان را تا سرحد دلزدگی از زندگی پیش می‌برد! اما آیا ممکن است همین ناکامی آزاردهنده در جایی مثل اتاق درمان مفید باشد؟ در این مطلب قرار است به این موضوع بپردازیم که می‌تواند برای بیماران و درمانگران تازه‌کار سودمند باشد.

    برای اینکه بدانیم ناکامی در روان‌درمانی تحلیلی برای بیمار و درمانگر چه اهمیت و کاربردی دارد، لازم است با دو موضوع نقش‌های جعلی درمانگران و ریشه‌ی سمپتوم‌های مراجع آشنا شویم تا به اصل ماجرا برسیم.

    نقش‌هایی که مراجع به درمانگر می‌دهد

    بیماران خواسته یا ناخواسته، درمانگرشان را در جایگاه‌های خاصی قرار می‌دهند و انتظار دارند درمانگر هم طبق همان نقشی که به او داده‌شده، رفتار کند. نقش‌ها معمولا شامل موارد زیر هستند:

    • معلم، روانشناس همه‌چیز‌دان یا پیر حکیم

    درحالی‌که مراجع، درطول چنددهه از زندگی‌اش، نتوانسته مشکلاتش را حل کند، از درمانگر انتظار دارد چاره‌ی بحران‌هایش را درطول چند جلسه به او بگوید! خواسته‌ی بیمار، راه‌حل‌های «زود، تند و سریع» است و برای همین مدام دنبال راهکار می‌گردد.

    • رفیقی بی‌کلک

    گاهی مراجع با پرسیدن سوال‌های شخصی، قصد دارد به مرزهای شخصی درمانگرش نزدیک شود. سعی می‌کند با او طرح دوستی بریزد و دادن اطلاعات خودش را با گرفتن دیتا از درمانگر تاخت بزند! شاید حتا غیرمستقیم این پیام ردوبدل شود که «یکی من بگم، یکی تو بگو.»

    • معشوقه‌ای محبوب

    مراجعی که به قصد پیداکردن پارتنر پیش درمانگر می‌رود تا نیازهای عاطفی‌اش را برطرف کند، تمام مرزهای حرفه‌ای را جابه‌جا خواهدکرد.

    • مراقبی دلسوز یا والدی مهربان

    برخی بیماران با تهدیدهایی مثل «خودکشی می‌کنم، اگه بهم جلسه‌ی اضافه ندی به خودم صدمه می‌زنم و…» تلاش می‌کنند تا درمانگر را در جایگاه مراقب یا والدین قرار بدهند تا به هر نحوی که شده، درمانگر مثل مادری مهربان و پدری دلسوز! از او محافظت کند. این تهدیدها عمدتاً در افرادی که اختلالات شخصیت دارند یا ساختار شخصیتشان غیرنوروتیک است، بیشتر به چشم می‌خورد.

    • مددکاری تمام‌وقت

    برخی مراجعان، درمانگر را در نقش مددکار اجتماعی می‌بینند. مددکاری که از نظر آنها باید به مشکلات خانوادگی، شغلی،ارتباطی و… رسیدگی کند و راه‌حل‌های چندجانبه‌ی اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی بدهد!

    سمپتوم‌ها چگونه شکل می‌گیرند؟

    سمپتوم‌ها (Symptom) شامل تمام نشانه‌های آزاردهنده‌ای هستند که جانمان را به لبمان رسانده‌اند و ما را به اتاق درمان می‌کشند. حالا ممکن است برای کسی اضطراب‌های ممتد یا هراس‌های وقت و بی‌وقت باشد، غمی طولانی‌مدت، نشخوارهای فکری، دردی بدنی که منشأ جسمی و پزشکی ندارد یا کابوس‌هایی که خواب را به چشمان صاحبش حرام کرده‌اند! تمام این موارد آزاردهنده، سمپتوم‌هایی هستند که به انرژی روانی ما دستبرد می‌زنند.

    ریشه‌ی سمپتوم‌ها در روانکاوی، به تعارض‌های ناخودآگاهی برمی‌گردد که علت وقوع و منبع تغذیه‌شان را نمی‌دانیم اما رنج ناشی از آنها را در زندگی روزمره احساس می‌کنیم. یکی از مهم‌ترین دستاوردهای سمپتوم‌ها این است که تعارض‌های ناخودآگاه را به شکل مبدل ارضا کنند. حالا اگر ارضای جایگزینی اتفاق بیفتد، پی‌بردن به ماهیت سمپتوم‌ها سخت‌تر یا حتا ناممکن می‌شود. درست شبیه ناشناسی که با لباس یکی از دوستانمان، آن‌هم در شبی تاریک می‌خواهد به ما نزدیک بشود! هرقدر هم تلاش کنیم، ثمری ندارد، زیرا آن غریبه سعی می‌کند همواره با لباس مبدل نزدیکمان باشد؛ حضور غریبه پرخطر و آزاردهنده است اما چون لباسش برایمان آشناست، به‌اشتباه گمان می‌کنیم «امن» است.

    ناکام‌شدنِ مراجع مهم است چون…

    ناکامی در درمان تحلیلی، بیشتر از هرکسی به نفع خودِ مراجع است. البته وقتی از ناکامی حرف می‌زنیم، منظورمان این نیست که تراپیست می‌خواهد با غرض‌ورزی، حالِ بیمار را بگیرد! هیچ‌ قصد شخصی و خصومتی از سمت درمانگر وجود ندارد که بخواهد همان فقدان‌ها و ناکامی‌های محیطی را تشدید کند. اتفاقاً جنس این دو ناکامی، کاملاً باهم فرق دارد. قرار است طبق ستینگ یا چارچوب درمان تحلیلی، توقع‌هایی که نباید به نتیجه برسند، ناکام شوند.

    پرهیزگار بودن تراپیست مهم است چون…

    هرزمان که درخواست‌های مراجع و سمپتوم‌هایش ارضا شوند، راهِ دسترسی به تعارض‌های ناخودآگاه هم مسدود می‌شود و فرصت تحلیل از بین می‌رود. بنابراین درمانگر با چیدن چارچوب‌های درمانی باید فضا را برای هرگونه ارضای جایگزین سمپتوم‌ها محدود کند. به شکلی که خواسته‌های سمپتوماتیک بیمار کمترین میزان ارضا را داشته‌باشند. نقل به مضمون اینکه فروید هم در سخنرانی‌اش در کنگره‌ی بوداپست (سال ۱۹۱۸) درباره‌ی ناکام‌کردن سمپتوم‌های بیمار می‌گوید هرچند شاید ظالمانه به نظر برسد اما باید مراقب باشیم که رنج بیمار (منظور رنج ناشی از ناکامی است) به اندازه‌‌ی مؤثری باشد.

    استقبال از ناکامی در اتاق درمان

    این موارد، نمونه‌هایی از خواسته‌های بیماران هستند که هرگز قرار نیست درمانگر به آنها پاسخ مثبت بدهد:

    • بیمار معمولاً چیزهایی که از دیگران می‌خواهد را از درمانگر هم طلب می‌کند اما قرار نیست درمانگر با برطرف‌کردنشان مریض را راضی نگه دارد. مثلاً با تأخیر به جلسه می‌آید و می‌خواهد درمانگر با دادن وقت اضافه، زمانِ کم را جبران کند. اینجاست که سازشی اتفاق نمی‌افتد و درمانگر هم بی‌نظمی بیمار را نمی‌پذیرد و او را از طریق یادآوری قرارداد درمانی، ناکام می‌کند.
    • مراجع به هر نحوی می‌خواهد قرارداد درمانی را بشکند یا از مرزها فراتر برود. (مثلا چانه می‌زند تا هزینه‌ی جلسه‌ها را هروقت خودش می‌خواهد بپردازد. یا بارها درخواست می‌کند که درمانگر به پیام‌های متنی و صوتی‌اش جواب بدهد.)
    • معمولاً مراجعان به‌طور خودآگاه و ناخودآگاه سعی می‌کنند تا تراپیست را در جایگاه آن نقش‌هایی که گفته‌شد قرار بدهند اما درمانگر تحلیلی باید با پرهیزگاری هرچه‌تمام‌تر، از قرارگرفتن در نقش‌های اجباری دوری کند و فقط و فقط بااقتدار در نقش «درمانگر تحلیلی» باقی بماند.
    • میل به خوردن و آشامیدن، سیگارکشیدن، تلفن‌زدن یا گوشی چک‌کردن و… عادت‌های روزمره‌ای هستند که ممکن است به دلایل مختلف در اتاق درمان هم تکرار شوند. اما جلسه‌ی درمانی فقط برای حرف‌زدن درباره‌ی خودمان است و نه پرداختن به روتین‌های هرروزه. هرکدام از این کارهای به‌ظاهر ساده، این قدرت را دارند که درمان را از ریل اصلی‌اش خارج کنند و به بی‌راهه ببرند. بنابراین قرار نیست فضای ارضای این نیازها را برآورده کند.

    بعد از ناکامی چه اتفاقی می‌افتد؟

    ناکام‌کردن بیمار (در قالب چارچوب‌های درمانی) به پیش‌زمینه‌ی مهمی به نام پرهیزگاری درمانگر نیاز دارد. باتوجه به اینکه دو ناخودآگاه در درمان تحلیلی باهم ملاقات می‌کنند، درمانگر باید بتواند موانعِ ناکام‌کردن را در خودش از بین ببرد. برای همین است که درمانگر برای پرورش ظرفیت ناکام‌کردن، به درمان شخصی، آموزش و نظارت بالینی نیاز دارد تا بتواند با پرهیزگاری، بیمار را به‌موقع و به‌اندازه، ناکام کند. راه میان‌بُری وجود ندارد و فقط همین ناکام‌شدن‌هاست که به مراجع کمک می‌کند تا بیشترین استفاده را از درمان تحلیلی ببرد. (می‌توانید مقاله آموزش روانکاوی و مسیر روانکاو شدن را مطالعه کنید)

    درست است که تراپیست تحلیلی در جایگاهی که بیمار از او تقاضا می‌کند، قرار نمی‌گیرد و به قول معروف، خیلی حرفه‌ای از آن نقش‌ها جاخالی می‌دهد؛ اما قرار نیست آن درخواست‌ها را دستِ‌کم بگیرد و بی‌تفاوت از کنارشان عبور کند. بلکه باید تک‌تک نیازهای مراجع، تحلیل شوند تا فرد کم‌‌کم به تعارض‌های اصلی‌اش نزدیک شود.

    «توجه» به خواسته‌های بیمار، نه به شکل کامیابی و ارضا، بلکه با «تحلیل» اتفاق می‌افتد. بعد از تحلیل‌ِ تقاضاها، تازه هاله‌های ابهام کنار می‌روند و می‌شوند به تعارض‌های سرکوب‌شده رسید. پس هم پرهیزگاری برای درمانگر لازم است و هم ناکامی به بیمار کمک می‌کند تا از ارضاهای جایگزین دست بکشد و به متریال‌هایی آگاهی پیدا کند که هرگز مجال ملاقات با آنها را نداشته‌است!

    پایان

  • ساختارهای بالینی در روانکاوی

    ساختارهای بالینی در روانکاوی

    ساختارهای شخصیتی از دیدگاه فروید

    کاوش در ساختارهای شخصیتی، نوروز[1]، سایکوز[2] و پرورژن[3]، ما را راهنمایی می‌کند تا در سرزمین‌های وسیع ذهن انسان، به عمق مفاهیم دقیق شویم. این پدیده‌های روانی، که توسط پیشروانی مثل زیگموند فروید و ژک لکان شرح داده‌شده‌اند، به عنوان دروازه‌هایی برای درک پیچیدگی‌های ذهن انسان و انحرافات از ارزش‌های اجتماعی، نقش مهمی را بازی می‌کنند. همچون یک سفر ذهنی، اکنون در آغاز این راه می‌ایستیم تا ریشه‌ها، علل ظهور و اثرات این جنبه‌های متفاوت اما به هم مرتبط از رفتار انسانی را بررسی کنیم.

    سه ساختار شخصیت از نظر فروید

    نِوروز (Neurosis)، اصطلاحی که فروید آن را مطرح کرد، نمایانگر ساختاری است که به ما کمک می‌کند تا در موضوعاتی همچون اضطراب، ترس‌های غیرمنطقی و الگوهای وسواسی-اجباری کاوش کنیم که در زندگی روزمره‌ی ما وجود دارند. در کنار آن، سایکوز همان‌طور که فروید توضیح داد ما را به حاشیه‌های واقعیت می‌برد. جایی که افراد با وهم، ادراک‌های غلط و جدایی عمیق از دیدگاه‌های مشترک دنیای بیرونی روبه‌رو می‌شوند. جست‌وجو درباره‌ی پرورژن نیز یک دروازه به ترکیبات غیرمعمول جنسی انسان باز می‌کند، مرزهای رفتارهای قابل قبول را به چالش می‌کشد و ما را با این پرسش مواجه می‌کند که محدوده‌های تعیین‌کننده‌ی رفتارهای قابل قبول چه مواردی هستند؟

    این مقاله یک بررسی از نوروز، سایکوز و پرورژن را آغاز می‌کند، لایه‌های این مفاهیم را می‌شکافد تا ویژگی‌های بالینی منحصربه‌فردی که آنها را از یکدیگر متمایز کرده بیان کند. با بررسی تکامل تاریخی این مفاهیم و ورود به پایه‌های نظری آنها، هدف ما درک جزئیات عقلانی پاسخ‌های ذهن انسان به فشارهای درونی و بیرونی است.

    نِوروز (روان‌رنجوری)

    نوروز، همانطور که در چارچوب آثار اصلی فروید ترسیم شده است، در چهارراه کاوش روانکاوانه قرار دارد و بینش عمیقی در مورد پیچیدگی‌های روان انسان ارائه می‌دهد. مفهوم‌پردازی فروید از نوروز در قالب گسترده‌ترِ نظریه‌ی روانکاوی او آشکار می‌شود و منعکس‌کننده‌ی تحولی از مبانیِ تاریخیِ طبقه‌بندی‌ها است.

    نوروز در دیدگاه فروید، نشان‌دهنده‌ی یک رنج روانی است که تعارض‌های روانی زمانِ کودکی به شکل نمادین بروز پیدا می‌کنند. این تعریف که اساسِ نظریه‌ی فروید است، زمینه را برای درک روان‌رنجوری به‌عنوان شکل‌گیری سازش بین خواسته‌های ناخودآگاه و مکانیسم‌های دفاعی فراهم می‌کند. لنز فروید که با آگاهی دقیق از ناخودآگاه مشخص می­‌شود، تمرکز را از نشانه‌شناسیِ صرف به پویایی‌های عمیق‌تر درگیری‌های درون روانی تغییر می‌دهد.

    سیر تاریخی اصطلاح «نوروز» به‌طور ذاتی با مفاهیم فرویدی گره خورده‌است. این نام برای اولین‌بار در رساله‌ی پزشکی ویلیام کالن در سال 1777 پدیدار شد. در ابتدا طیف گسترده‌ای از اختلالات از جمله بیماری‌های روانی، سوءهاضمه و هیستری را در برمی‌گرفت. بااین‌حال، فروید این طیف را پالایش و محدود می‌کند و بر نوروز به‌عنوان یک مقوله‌ی متمایز در چشم‌انداز وسیع‌تر سلامت روان تأکید می کند.

    در بررسی نوروز، فروید مفاهیم مهمی مانند سرکوب، امیال ناخودآگاه و نقش تجربه‌های اولیه‌ی دوران کودکی را معرفی می‌کند. رقصِ پیچیده بین اید، ایگو و سوپرایگو آشکار می‌شود و لایه‌های درگیری‌های روانی را که زیربنای علائم نوروز هستند، آشکار می‌کند. تأکید فروید بر عقده ادیپ، اضطراب اختگی و نقش اولیه‌ی جنسیت، ریشه‌های عمیق‌تر نشانه‌‌های نوروز را روشن می‌کند.

    به نظر می­‌رسد کودک در ابتدای زندگی خود، چه در زمان زندگیِ درون­‌رحمی و چه در ابتدای نوزادی، در بهشت زندگی می­‌کند. همان‌طور که می‌دانیم همه چیز در بهشت، بی‌هیچ عیب و نقصی، تمام و کمال برای او مهیا است. جهان در امتداد کودک است و هیچ جدایی و تاخیری بین او با مادرش نیست. بین او و لذت خالص (pure) فاصله‌ای نیست و همه‌چیز بی کم‌وکاست برای او فراهم است. در این حالت، کودک خود و مادر را یکی می­‌بیند. فروید در مقاله‌ی «غرایز و فراز و نشیب­‌هایش» به این مسئله اشاره می­‌کند که چه اتفاقی می‌افتد که کودک متوجه فاصله و شکاف بین خود و دنیا می­‌شود؟

    وینیکات می‌گوید با تأخیرهایی که مادر در برطرف‌کردن نیازهای کودک ایجاد می‌کند، ایده‌ی یکی بودن با مادر رنگ می‌بازد. کودک یاد می‌گیرد برای جلب توجه مادر و نشان‌دادن نیازهایش باید گریه کند و دو سؤال بنیادین در او ایجاد می‌شود که «آیا من کامل نیستم که مادر توجهش به من نیست؟» سؤال دوم که در بطن سؤال اول شکل می‌گیرد این است که «آیا مادرم هم کامل نیست که تمام حواسش به من نیست؟»

    لکان می‌گوید درواقع هیچ لذت خالصی از اول وجود نداشته؛ چون کودک در رحم یک انسانِ اخته رشد کرده و از همان اول ناکامل به دنیا می‌آید و این قضیه‌ی کامل‌بودن توهم بشر است.

    حالا کودک از آن بهشت جدا می‌شود و چشمش دنبال مادر است که چه می­‌خواهد، چه می­‌کند و در نهایت، تمام دغدغه­‌اش برگشت به همان بهشت اولیه است. کودک متوجه نیست که بهشت اولیه توهمی بیش نبوده و می­‌گوید: «حتما من ایرادی داشتم که آن بهشت از من گرفته شده.» درنتیجه به دنبال جبران برمی­‌آید تا به بهشت بازگردد.

    تأخیر (delay) در ارضای نیاز های کودک موجب می­‌شود که کودک متوجه دنیایی خارج از خودش شود. وینیکات می‌گوید با شکل‌گیری not me (فهمیدن دنیایی غیر از خود) در کودک، نارسیسیسم اولیه شکل می‌گیرد. اینجا قانون پدر ( the name of father) برای کودک این مفهوم را ایجاد می‌کند که «نمی‌­تواند هر زمانی که خواست در آغوش مادر باشد.» فروید می­‌گوید با درک چنین قانونی که این دنیا دیگر آن دنیا (بهشت) نیست، بشر دو راه دارد:

    1- به دنبال تمایلات اید (Id) برود و قانون پدر را نبیند و درنهایت سنگ بنای سایکوز شکل گیرد.

    2- به نفع «قانون پدر» و واقعیت، بخشی از Id خود را سرکوب (repress) کند تا ساختار نوروتیک ایجاد شود. (پیامد این سرکوب در کودک سایکوتیک‌نشدنِ روان اوست.)

    نکته مهم: با این سرکوبی، هسته‌ی ناخودآگاه نوروتیک شکل می­‌گیرد. این سرکوبی یک‌بار برای همیشه رخ می­‌دهد (سرکوبی اولیه (repression) با مکانیسم دفاعی سرکوبی (suppression) متفاوت است). (جهت آشنایی با انواع مکانیسم‌های دفاعی کلیک کنید.)

    اصطلاح نوروز در آثار لکان همیشه به‌عنوان نوعی ساختار بالینی درنظر گرفته می‌شود که فقط به مجموعه‌ای از علائم محدود نمی‌شود و در تقابل با سایکوز و پرورژن بروز پیدا می‌کند. استفاده از این اصطلاح برای تعیین ساختار، تمایز فروید بین نوروز و بهنجاری را مشکل‌ساز می‌کند. فروید این تمایز بین نوروز و حالت بهنجاری را صرفاً بر اساس عوامل کمی استوار می‌کند و هیچ تمایز بنیادی بین زندگی عادی و نوروز پیدا نمی‌کند. بنابراین از نظر ساختاری، هیچ تفاوتی بین سوژه‌ی «عادی» و سوژه‌ی «نوروتیک» وجود ندارد.

    بشر نوروتیک با وجود این سرکوب با یک جای خالی روبرو است (جای خالی میل سرکوب‌شده) و در تلاش است کاری کند که خود و مادرش را کامل کند تا به همان بهشت برگردد.

    از نظر فروید، سرکوبی اولیه به­‌طور کامل رخ نمی‌دهد و شاهد بازگشت دوباره‌ی محتواهای سرکوب­‌شده هستیم. در این حالت بخشی از متریال­‌های واپس‌­رانده شده در تلاش برای بازگشت به خودآگاه بر می‌آیند و این اتفاق باعث ایجاد اضطراب از سمت ایگو می‌شود؛ چون در تعارض با قانون پدر (the name of father) است. درنتیجه مکانیسم‌های دفاعی برای کمک می‌آیند برای سرکوب دوباره و سرکوب ثانویه (secondary repression) شکل می­‌گیرد.

    این سرکوب هم در نوروز و هم در پرورژن رخ می‌دهد و فقط در سایکوز است که نه‌تنها اید به نفع واقعیت سرکوب نمی‌شود، بلکه حتی بخشی از واقعیت به نفع اید انکار می‌شود و این همان آغاز تحریف واقعیت در بیماران سایکوتیک است.

    به‌طور خلاصه روان نورتیک، اختگی خود و مادر و همچنین قانون پدر را می‌بیند و می‌پذیرد اما همیشه شک و تردید و سوال دارد که «آیا از سمت دیگریِ بزرگ پذیرفته می­‌شود یا نه؟» یا «من زن هستم یا مرد» (به دلیل اینکه خود را کامل نمی­‌داند و به دنبال کامل‌ساختن خود و مادر است.)

    سایکوز (روان‌پریشی)

    سایکوز (psychosis) یا همان روان‌پریشی، در قلمرو روانکاوی فرویدی، یک حالت روانی پیچیده است که با جدایی عمیق از واقعیت مشخص می‌شود. با تعریف دقیق، روان‌پریشی شامل اختلال شدید در ادراک فرد از دنیای بیرونی است که اغلب با توهمات، هذیان‌ها و اختلال در توانایی تفکر منطقی همراه است.

    روان سایکوتیک شامل اختلال‌هایی مثل اسکیزوفرنی­، برخی شخصیت‌­های مرزی، دو قطبی­‌ها و پارانوییدها هستند که در ادامه درباره‌ی شکل‌گیری ساختار روانی سایکوتیک توضیح می‌دهیم.

    همان‌گونه که در ساختار نوروتیک بیان شد، کودک در برخورد با قانون پدر (the name of father) به نفع واقعیت (reality) بخشی از ناخودآگاه را سرکوب می‌کند و سرکوبی اولیه رخ می‌دهد ولی اگر این سرکوبی رخ ندهد و کودک، قانون پدر را نبیند و سرکوبی اولیه رخ ندهد، ساختار سایکوتیک شکل می‌گیرد. پس طبق گفته‌های بالا روان سایکوتیک، ناخودآگاهِ سرکوب‌شده ندارد و از انکار (foreclosure) استفاده می‌کند. فرد سایکوتیک دیگری بزرگ ندارد و همه‌چیز حول محور خودش می‌چرخد؛ چون خود را کامل می‌داند، میل سرکوب‌شده‌ای ندارد که به دنبال چیز دیگری باشد و خود را انسان کامل می‌داند. درنتیجه این افراد برخلاف نوروتیک‌ها که همواره با عدم اطمینان دست‌و‌پنجه نرم می­‌کنند، هیچ‌گونه شک و تردیدی ندارند. هر آنچه از ناخودآگاه آنها بالا می­‌آید بدون تغییر بازنمایی می­‌شود و معمولاً این محتواها به دلیل اینکه در کلام ظاهر نمی‌شوند، جسمانی­‌سازی (somatization) می­‌شوند.

    نوروز می‌تواند در روند درمان، محتواهای ناخودآگاه را به کلام تبدیل کند تا تبدیل به عمل (act) نشود یا از طریق بدن بیان نشود ولی سایکوز به دلیل اضطراب زیاد درونی که تجربه می­‌کند، نمی‌­تواند این محتواها را با کلام بیان کرده و به همین دلیل شاهد کارهای عجیبی هستیم که با بدنش انجام می­‌دهد. برای مثال، ممکن است به طور ناگهانی دماغش را قطع کند یا تتوهای نامتعارف روی بدنش بزند.

    به کلام درآمدن یا اصطلاحاً توانایی استفاده از word به معنای جایگاهی است که در آن قوانین و پیمان‌های اجتماعی پذیرفته شده است. درصورتی که در سایکوز ساحت نمادین (symbolic) حضور ندارد و فرد سایکوتیک هرآنچه می‌گوید speech است، مثل طوطی.

    سؤال اینجاست که آیا فرد سایکوتیک نمی‌تواند مثل افراد دیگر زندگی کند؟ آیا قوانین اجتماعی را نمی‌­تواند درک کند؟ پاسخ این است که سایکوز قواعدی که عموم افراد دارند را ندارد اما می‌تواند به برخی از قوانین اجتماعی به‌شکلی پای­بند باشد. آن دسته از سایکوتیک‌هایی که قوانین را رعایت می‌کنند ترس از تنبیه دارند و «نباید» را می‌پذیرند اما این قانون به شکل نمادین تجربه نمی­‌شود بلکه به شکل عینی (imaginary) است.

    برای مثال علامت راهنمایی بوق‌نزدن در کنار بیمارستان را درک می­‌کند، اما نه به این دلیل که بوق‌زدن در کنار بیمارستان باعث رنجش بیماران می­‌شود و کاری غیرانسانی است. بلکه این کار را انجام نمی‌­دهد چون ممکن است تنبیه شود. یا مثلاً وقتی به خاطر اذیتِ خواهرش توسط دیگری تنبیه می‌شود، ممکن است دیگر این‌کار را تا مدتی انجام ندهد اما اگر بداند کسی نیست که او را دعوا کند کارش را ادامه می‌­دهد.

    تقسیم‌­بندی سایکوز

    افراد سایکوتیک به دو دسته تقسیم می‌شوند:

    دسته‌ی اول افرادی هستند که از ابتدای زندگی سایکوز بودنشان مشخص است. این افراد از نظر فروید از مرحله autoerotism فراتر نرفته‌اند. از نظر DSM این افراد تشخیص اسکیزوفرنی حاد دریافت می­‌کنند. درواقع هیچ جدایی بین خود و مادر در این افراد اتفاق نیفتاده است.

    دسته‌ی دوم سایکوزِ پنهان دارند و تا زمانی که یک ترومای بزرگ در زندگی‌شان رخ نداده، سایکوتیک بودنشان مشخص نمی‌شود. این افراد به دلیل بافت فرهنگی و خانواده‌ی مناسبی که در آن رشد کرده­‌اند می‌توانند خوب صحبت کنند اما قواعد زبانی کاملاً مشخصی ندارند. برای مثال، اگر در مراسم ختم رقصش بگیرد، می‌رقصد و برایش این مسئله قابل تمایز نیست که موقعیت متفاوت است.

    چرا سایکوز سرکوب اولیه را تجربه نمی‌کند؟

    پاسخ این است که از عوامل مهم عدم سرکوب، ناخودآگاه مادر است. روان سایکوتیک جایگاه زبانی ندارد. به عبارتی استعاره و ترکیب برایش تعریفی ندارد و هرچه می‌گوید speech است. او اضطراب‌های عجیب و وحشتناکی درباره‌ی مرگ تجربه می‌کند و چون نمی‌تواند از استعاره استفاده کند قدرت کنترل آن را ندارد. روان سایکوتیک نمی‌تواند وارد رابطه سمبلیک (نمادین) (دیدگاه لکان) شود و همه چیز برای او رابطه‌ی تصویری است.

    فروید می‌گوید فرد سایکوتیک، جای خالی واقعیت (reality) را با توهم و هذیانی که خودش می‌سازد، پر می‌کند. درنتیجه توهم و هذیان برایش کارکرد دارد و نمی‌توان یکباره این نشانه­‌ها را از او گرفت.

    کاری که به‌عنوان یک درمانگر می­‌توان برای یک سایکوتیک انجام داد این است که برای او سمپتوم بسازیم. یعنی چیزی به او ارائه شود که بتواند با آن به زندگی مشغول شود ولی نمی‌توانیم به او معنا و مفهوم دهیم. اگر یک فرد سایکوز در فرهنگ (culture) خوبی قرار بگیرد (چون تمام لیبیدو روی خودش است)، ممکن است بتواند به چند زبان مسلط شود و چند علم را فراگیرد. می­‌دانیم که بعضی از مشاهیر و دانشمندان بزرگ جهان، ساختار روانی سایکوتیک داشته­‌اند اما توانسته‌­اند به اکتشافات و پیشرفت‌های بزرگی دست یابند.

    perversion (انحراف)

    طبیعت بشر این بوده است که از هر ابژه‌ای لذت ببرد و به قول فروید اولین انحراف، همینجا رخ می­‌دهد.

    روایت رویکرد روان تحلیلی این است که کودکی که مادرش تمام نیازهایش را برطرف کرده، کم‌کم بزرگ می‌­شود و باید از دنیای عاشقانه با مادرش فاصله بگیرد، قانون پدر می­‌آید تا کودکی که همه‌ی لذتش، خودش و مادرش است را از هم جدا کند. البته لازم است به این نکته توجه شود که صرف‌نظر از اینکه آیا پدر در جایگاه پدرانه می­‌نشیند یا نه، این مادر است که به پدر این جایگاه را می­‌بخشد.

    اگر ساختارهای شخصیت را روی یک طیف در نظر بگیریم و ویژگی‌های هر ساختار را بشناسیم، ساختار منحرف، دیگر برایمان فرد خیلی عجیبی نیست. برای شناخت ساختار منحرف باید کفش او را بپوشیم و در این ماجراجویی بدانیم او چطور فکر می‌­کند.

    جایی که ساختار منحرف از نوروتیک جدا می‌­شود این است که در تشخیص منحرف، او قانون پدر را می­‌بیند اما آن را حاشا می‌کند (disavowal) در صورتی که نوروتیک با دیدن و پذیرفتن قانون پدر به سرکوب امیال خود (repression) پناه می­‌برد.

    به قول لکان، انسان کامل نداریم چراکه انسان کامل، فردی است که نمی­‌میرد. این چیزی است که فردی با ساختار منحرف می­‌بیند اما حاشا می­‌کند. او می­‌داند که مادرش اخته است اما پذیرفتن این موضوع برایش اختگی خودش را تداعی می­‌کند. حاشا کردن تنها سلاح دفاعیِ یک فرد منحرف است.

    فروید می‌گوید افرادی که این ساختار را دارند، میل جنسی‌شان را مانند افراد دیگر برطرف نمی‌کنند. ارضای جنسی برای این افراد از طریق فتیش پا، وسایل زنانه مثل کیف یا لباس زیر زنانه اتفاق می‌افتد.

    اگر گذر یک فرد با ساختار پرورت به درمان بخورد، روی مبل اتاق درمان می‌نشیند و تا یک جایی هم به‌ظاهر با درمانگر هم قدم می‌شود اما زندگی خود را صرف آن نمی‌کند. او در جاده‌ی درمان، به دنبال راه‌های فرعی می‌گردد تا جایی که از درمانگر می‌خواهد به او راز های دزد بهتری‌بودن را یاد بدهد! تمام هدف او این است که بار دیگر کسی سر از کار او درنیاورد و گیر نیفتد.

    این ساختار می‌تواند هر شغلی داشته‌باشد. حتی می‌تواند از چهره‌های قانونی یک کشور باشد. چیزی که این فرد را متمایز می‌کند، نحوه‌ی ایفای نقشش در جایگاه شغلی اوست. او برای عدالت، روزش را شب نمی‌کند و می‌خواهد صرفاً خودش و خانواده‌اش بیشتر در بخش مالی سهیم باشند. برای این افراد، تورم، درد مردم یا مسائل اقتصادیِ جامعه کوچک‌ترین اهمیتی ندارد و صرفاً پر کردن کیسه‌ی خودشان و خانواده‌شان اولویت اول زندگی است.

    انواع انحراف در پرورژن

    فروید چند انحراف اولیه از جمله فتیشیسم[4]، سادومازوخیسم[5]، عورت‌نمایی[6] و تماشاگری جنسی[7] را ترسیم کرد. فتیشیسم که با جابجایی میل جنسی به اشیاء بی‌جان مشخص می‌شود، نقش جایگزین‌های نمادین را در ارضای امیال ناخودآگاه برجسته می‌کند. سادومازوخیسم، تلفیقی از لذت و درد، بر پویایی پیچیده بین پرخاشگری و اروتیسم در روان تأکید می‌کند.

    عورت‌نمایی و تماشاگری جنسی، که به‌عنوان انحراف‌هایی طبقه‌بندی می‌شوند، پیچیدگی‌های اسکوپوفیلی[8] و پویایی نگاه‌کردن و دیده شدن را روشن می‌کنند. فروید همچنین به مفهوم «اصل لذت[9]» پرداخت و گفت این انحراف‌ها راه‌های جایگزینی برای جست‌وجوی لذت فراتر از هنجارهای جنسی مرسوم هستند. در هم‌تنیدگی فانتزی‌های ناخودآگاه و جانشینی‌های نمادین در تحلیل فروید از پرورژن، نقش محوری دارند.

    فرض فروید مبنی بر دوجنس‌گراییِ[10] ذاتی همه افراد، درک پرورژن را عمیق‌تر می‌کند. به گفته‌ی فروید، انحراف‌ها زمانی به وجود می‌آیند که افراد پیچیدگی‌های تحول جنسی خود را طی می‌کنند و عناصر مردانه و زنانه را در خود جای می‌دهند. سیال‌بودن هویت جنسی و پتانسیل تغییرات در ترجیحات جنسی بر شناخت فروید از ظواهرِ متنوع تمایلات جنسی انسان تأکید می‌کند.

    ذکر این نکته ضروری است که دیدگاه‌های فروید در مورد انحراف به دلیل پیش‌داوری‌های فالوسنتریک[11] و دربرگیریِ فرهنگی محدود با انتقاد مواجه شده‌است. دیدگاه‌های روانکاوی معاصر که بر اساس نظریه‌ی فروید گسترش یافته‌اند، تأثیر عوامل اجتماعی، هنجارهای فرهنگی و هویت‌های متنوع را نیز بر شکل‌گیری تمایلات جنسی مورد توجه قرار داده‌اند.

    روانکاوی فرویدی، کاوشی چند وجهی از پرورژن ارائه می‌کند و بر تعامل پیچیده بین تمایل‌های ناخودآگاه، تجربه‌های دوران کودکی و هنجارهای اجتماعی تأکید می‌کند. پرورژن، به‌عنوان انحرافی از رشد روانی-جنسی متعارف، لنز ظریفی را ارائه می‌دهد که از طریق آن می‌توان ساختارهای پیچیده‌ی تمایل‌های جنسی انسان و بیان‌های متنوع میل را که در درون روان آشکار می‌شود، درک کرد.

     

     

    References

    1. Cantin, L. (2014). Psychic structures. In M. Teo (Ed.), Encyclopedia of Critical Psychology (pp. 1535-1540). Springer.
    2. https://doi.org/10.1007/978-1-4614-5583-7_243
    3. American Psychological Association. (2021). In APA dictionary of psychology. https://dictionary.apa.org/psychic-apparatus
    4. Green, A. (2002). Perversion and psychosis I. Their differences and their interferences. The European Journal of Psychoanalysis, 14, 64-77. https://www.cairn-int.info/article-E_SC_022_0064–perversion-and-psychosis-i-their.htm
    5. Laplanche, J., & Pontalis, J.-B. (2018). Psychical apparatus.
    6. https://www.oxfordreference.com/view/10.1093/oi/authority.20110803100352589
    7. Stekel, W. (1922). The concept of perversion in psychoanalysis. The British Journal of Psychiatry, 68(282), 321-327. https://doi.org/10.1192/bjp.68.282.321
    8. Psychic Structures | SpringerLink.
    9. https://link.springer.com/referenceworkentry/10.1007/978-1-4614-5583-7_243.
    10. Perversion and psychosis I. Their differences and their interferences https://www.cairn-int.info/article-E_SC_022_0064–perversion-and-psychosis-i-their.htm.
    11. Introduction to Sigmund Freud, Module on Neuroses. https://cla.purdue.edu/english/theory/psychoanalysis/freud4mainframe.html.
    12. Psychoanalysis and Deconstruction | Freud’s Psychic Apparatus | Jared. https://uat.taylorfrancis.com/books/mono/10.4324/9780429289927/psychoanalysis-deconstruction-jared-russell.
    13. The Concept of Perversion in Psychoanalysis | The British Journal of Psychiatry https://www.cambridge.org/core/journals/the-british-journal-of-psychiatry/article/abs/concept-of-perversion-in-psychoanalysis/66E2DB5D2AE8F4BE7486DA7922E2ADDA.

     

    [1] Neurosis

    [2] Psychosis

    [3] Perversion

    [4] Fetishism

    [5] Sadomasochism

    [6] Exhibitionism

    [7] Voyeurism: نوعی انحراف جنسی که در آن ارضا جنسی از نگاه گردن به اعضا یا اعمال جنسی حاصل می‌شود

    [8] Scopophilia: اشتیاق بیمار گونه به دیده شدن، تمتع جنسی از نگاه به دستگاه تناسلی

    [9] Pleasure Principle

    [10] Bisexuality

    [11] Phallocentric

  • جلسه تحلیل سریال بلک میرور با محوریت سوگ و فقدان

    جلسه تحلیل سریال بلک میرور با محوریت سوگ و فقدان

    جلسه تحلیل سریال بلک میرور (Black Mirror) با محوریت سوگ و فقدان و تسهیل‌گری آقای یاسر درخشان برگزار شد.

    در این جلسه آنلاین، اپیزود اول از فصل دوم سریال بلک میرور با عنوان «زود برمی‌گردم» (Be Right Back) مورد تحلیل قرار گرفت و در آن بخشی از مقاله ماتم و مالیخولیا نوشته زیگموند فروید هم بررسی شد.

    آقای یاسر درخشان در بخشی از این جلسه، به مقاله خوانش جدیدی از منشاءهای نظریه روابط ابژه نوشته توماس آگدن (Thomas Ogden) اشاره کرد. مقاله‌ای که با تاکید بر مقاله دوران‌ساز فروید یعنی ماتم و مالیخولیا، روش نوشتن-اندیشیدن حاکم در این مقاله را نیز بررسی می‌کند.

    وی در این جلسه آنلاین اشاره کرد: «وقتی یک نفر کسی را از دست می‌دهد، برای اینکه بتواند از دست دادن و نبودن ابژه را جبران کند، با ابژه همانندسازی می‌کند؛ زیرا تا پیش از این یک انرژی یا لیبیدو را صرف آن ابژه کرده بود. حالا در اثر نبود ابژه لیبیدو از روی او برداشته می‌شود، در نتیجه به خود فرد برمی‌گردد؛ یعنی در واقع به خود ایگو. با این حال باید توجه داشته باشیم که اساسا همانندسازی با ابژه، یک عمل نارسیسیستیک است. در این فرآیند به تعبیر فروید، شاهد برگشت به نارسیسیزم اولیه هستیم.»

    چنانچه در این جلسه حضور نداشته‌اید، می‌توانید برای شنیدن محتوای صوتی آن با موضوع «مرگ دیگران با ما چه می‌کند» به این لینک در اسپاتیفای و یا این لینک در سرویس میزبانی پادکست انکر مراجعه کنید.

    پیشنهاد می‌کنیم برای آشنایی بیشتر با موضوع این قسمت از سریال، معرفی آن را در این مطلب بخوانید: «تو رفته‌ای و نبودنت را انکار می‌کنم» | نگاهی به قسمت اول فصل دوم سریال بلک میرور

  • اعدام همان مرگ دوم است؛ مروری بر منطق اعدام‌های قرون وسطی با خوانش لکانی

    اعدام همان مرگ دوم است؛ مروری بر منطق اعدام‌های قرون وسطی با خوانش لکانی

    مرور تاریخ از دوره باستان تا قرون وسطی نشان می‌دهد که در آن دوران حاکمان بارها دست به اعدام افرادی زده‌اند که در سرزمین‌های تحت انقیادشان زندگی می‌کردند. دلیل این اعدام‌ها در دوران باستان و قرون وسطی ساده بود؛ حاکم می‌خواست با ترساندن مردم به آن‌ها پیام بدهد که در صورت استمرار و پافشاری بر درخواست خود می‌میرند. این امر در قرون وسطی شکلی پیچیده به خود گرفته بود، زیرا در آن دوران این نهاد کلیسا بود که تمامیت خود را بر اروپا تحمیل کرده و حفظ خود را در گروی اطاعت تام بندگان می‌دانست. به همین دلیل نیز مدارکی داریم مبنی بر اینکه در این دوران احکامی شدید از جمله اعدام با طناب دار، اعدام با آتش و اعدام با پاره کردن دل و روده افراد انجام شد.

    با این حال در تمام این اعدام‌ها یک عنصر مشترک وجود داشت: «مرگ سوژه»[1]!

    مرگ واژه‌ای است که در آثار ژاک لکان در زمینه‌های مختلفی به کار رفته است. پیش از همه آنچه برساز امر نمادین است، مرگ است. نزد لکان مرگ شکل‌دهنده امر نمادین است، زیرا نماد با ایستادن در جای چیزی که نماد آن است، برابر مرگ آن چیز است: «نماد، قتل چیز است.»[2]

    بحث لکان درباره «چیز» یکی از موضوعات محوری در سمینار 1959-1960 «اخلاق روانکاوی»[3] است؛ جایی که او از اصطلاح فرانسوی la chose به جای واژه آلمانی das Ding استفاده می‌کند. زمینه اصلی که این اصطلاح در آن تبیین می‌شود، تمایزی است که زیگموند فروید بین «بازنمایی-واژه»[4] و «بازنمایی-شیء»[5] قائل است. این تمایز در نوشته‌های فراروان‌شناختی فروید[6] هم برجسته است که در آن توضیح می‌دهد این دو نوع بازنمایی در دستگاه «پیش‌خودآگاه-خودآگاه»[7] با هم مرتبط هستند، درحالی‌که در سیستم ناخودآگاه فقط «بازنمایی-چیزها» وجود دارند.[8]

    لکان با اشاره به اینکه دو کلمه das Ding و die Sache در آلمانی برای «چیز» وجود دارد، توضیح می‌دهد که فروید معمولاً برای اشاره به ارائه چیزها در ناخودآگاه، از اصطلاح دوم استفاده می‌کند. بنابراین اگرچه در یک سطح «بازنمایی-واژه» و «بازنمایی-شیء» متضاد هستند، اما در سطح نمادین آن‌ها باهم پیش می‌روند. die Sache نمایش یک چیز در نظم نمادین است، در تضاد با das Ding که چیز در «واقعیت گنگ»[9] است[10]: «چیزی در واقعیت که فراتر از مدلول[11] است.»[12] بنابراین ارائه‌های چیزهایی که در ناخودآگاه یافت می‌شوند هنوز پدیده‌های زبانی هستند، برخلاف das Ding که کاملاً خارج از زبان و خارج از ناخودآگاه است. «مشخصه آن چیز این است که تصورش برای ما غیرممکن است.»[13]

    بدین ترتیب سوژه مرگ را به عنوان یک die Sache تجربه می‌کند. برای سوژه، مرگ دال است. فقط به واسطه دال است که سوژه به مرگ خود دسترسی دارد و می تواند مرگ خود را تصور کند:

    «در دال و تا آنجا که فاعل یک سلسله دلالتی را بیان می‌کند، با این حقیقت مواجه می‌شود که ممکن است از سلسله آنچه هست ناپدید شود.»[14] دال نیز سوژه را فراتر از مرگ قرار می‌دهد، زیرا «دال که از قبل او را مرده می‌داند، فطرتاً او را جاودانه می‌کند».[15] بنابراین لکان مرگ را دوپاره می‌کند؛ «مرگ نخست»[16] از نگاه لکان، مرگ جسمانی بدن است که به زندگی یک انسان پایان می‌دهد، اما به چرخه‌های فساد و بازسازی پایان نمی‌دهد. «مرگ دوم»[17] آن است که مانع از بازسازی بدن مرده می‌شود، «محلی که در آن چرخه‌های دگرگونی‌های طبیعت از بین می‌رود.»[18]

    مفهوم مرگ دوم توسط لکان برای صورت‌بندی ایده‌هایی در مورد فانتزی سادیستی ایجاد درد دائمی استفاده شد.[19] واضح است که مرگ دوم متوجه آن است که جاودانگی سوژه را ضایع کند و از آنجا که در امر واقع ناممکن است، در حکم ابژه میلی عملی می‌کند که غایب است. بنابراین حد فاصلی بین مرگ نخست و مرگ دوم ایجاد می‌شود که تراژدی را شکل می‌دهد.

    اعدام‌هایی که به منظور بازدارندگی در قرون وسطی انجام می‌شدند، در واقع تجلی همان فانتزی سادیستی ایجاد درد بودند. وقتی به عنصر تنبیهی آن دقت کنید، درست مانند معلمی که کودک را تنبیه می‌کند، در این اعدام‌ها افراد یک جامعه به سان سوژه‌های نابالغی دیده می‌شدند که معلم آن‌ها را با ایجاد درد تنبیه می‌کرد. بنابراین چنین اعدام‌هایی در واقع میل نیل به مرگ دوم هستند، درحالی‌که در واقع رخ نمی‌دهند.

    این موجب می‌شود تا این اعدام‌ها، سوژه را در وضعیتی تراژیک قرار دهد؛ زیرا هرچند سوژه مرگ نخست را تجربه می‌کند، اما در فضای بین مرگ نخستین و مرگ دوم درمی‌ماند و تراژدی ایجاد می‌شود.

    نکته اینجاست که ایجاد تراژدی نیازمند قهرمان است، بنابراین سوژه که اعدام شده بدل به قهرمان می‌شود، اما از آنجا که اعدام‌کننده نمی‌تواند به ابژه میل خود دست یابد، نیازمند تکرار آن است تا درد را دائمی کند، زیرا تجربه مرگ اول مقدم بر مرگ دوم است. این همان چرخه‌ای است که خشونت بی‌پایان و بی‌حد قرون وسطی را ایجاد کرد و با اعدام‌های بازدارنده (تنبیهی!) مرگ انسان‌های بی‌شماری را رقم زد، هرچند که ناممکن بود.

     

    تصویر: سوم ماه می ۱۸۰۸، اثر فرانسیسکو گویا، نقاش اسپانیایی با موضوع تیرباران شهروندان مادرید توسط سربازان فرانسوی

    درباره این نقاشی بیشتر بخوانید

     

    [1] – Death of the Subject

    [2] – Lacan, Jacques. Écrits: A Selection. Trans. Alan Sheridan. London: Tavistock Publications, 1977. p. 104

    [3] – L’éthique de la psychanalyse

    [4] – Wort-vorstellungen

    [5] – Sachvorstellungen

    [6] – metapsychological writings

    [7] – preconscious-conscious system

    [8] – Freud, Sigmund. “The Unconscious”, 19l5e. SE XIV, 161

    [9] -dumb reality

    [10] –  Lacan, Jacques. The Seminar. Book VII. The Ethics of Psychoanalysis, 1959-60. Trans. Dennis Porter. London: Routledge, 1992. p.55

    [11] – the beyond-of-the-signified.

    [12] – Lacan, Jacques. The Seminar. Book VII. The Ethics of Psychoanalysis, 1959-60. Trans. Dennis Porter. London: Routledge, 1992. p.54

    [13] – Lacan, Jacques. The Seminar. Book VII. The Ethics of Psychoanalysis, 1959-60. Trans. Dennis Porter. London: Routledge, 1992. p. 125

    [14] – Lacan, Jacques. The Seminar. Book VII. The Ethics of Psychoanalysis, 1959-60. Trans. Dennis Porter. London: Routledge, 1992. p. 295

    [15] – Lacan, Jacques. The Seminar. Book III. The Psychoses, 1955-56. Trans. Russell Grigg. London: Routledge, 1993. p. 180

    [16] – First Death

    [17] –  second death

    [18] – Lacan, Jacques. The Seminar. Book VII. The Ethics of Psychoanalysis, 1959-60. Trans. Dennis Porter. London: Routledge, 1992. p. 248

    [19] – Lacan, Jacques. The Seminar. Book VII. The Ethics of Psychoanalysis, 1959-60. Trans. Dennis Porter. London: Routledge, 1992. p. 295

  • «تو رفته‌ای و نبودنت را انکار می‌کنم» | نگاهی به قسمت اول فصل دوم سریال بلک میرور

    «تو رفته‌ای و نبودنت را انکار می‌کنم» | نگاهی به قسمت اول فصل دوم سریال بلک میرور

    بلک میرور (Black Mirror) یا «آینه سیاه» نام سریال محصول کشور انگلیس است که از سال ۲۰۱۱ تا ۲۰۱۹، ۲۳ قسمت از آن ابتدا از کانال ۴ بریتانیا و سپس پلتفرم پخش آنلاین فیلم و سریال نتفلیکس پخش شد. هر قسمت از بلک میرور نویسنده و کارگردان جداگانه‌ای داشته و بازیگران مختلفی هم در آن ایفای نقش کرده‌اند.

    قسمت‌های مختلف سریال گرچه روایت‌گر داستان‌های گوناگونی هستند، با این حال رد یک مضمون مشترک را در تک‌تکشان می‌شود دنبال کرد؛ تکنولوژی و اینکه فناوری چطور زندگی‌های ما را در ابعاد مختلف تحت تاثیر قرار داده و غم و شادی و عشق ورزیدن و حتی سوگمان را با پیش از دوران استفاده گسترده از تکنولوژی متفاوت کرده است.

    سوگ، آن هم سوگ از دست دادن آنکه برایمان عزیزتر بوده، ویرانگر است. می‌گویند باید به سوگ زمان داد، آن را دید و پذیرفت و اجازه داد مدت سوگواری طی شود تا بتوانیم با زندگی در دنیایی بدون حضور آن عزیز کنار بیاییم و به فعالیت‌های هر روزه برگردیم.

    متون روانشناسی درباره سوگ و تاثیراتی که بر ما می‌گذارد و نیز پذیرفتن آن، بسیار صحبت کرده‌اند؛ اما وقتی حاضر نیستیم سوگ و فقدان را بپذیریم چه اتفاقی می‌افتد؟ انکار غم و سوگ با ما چه می‌کند؟

    قسمت اول فصل دوم سریال بلک میرور نگاهی به این سوال دارد و شرایطی را به تصویر می‌کشد که در آن به رسمیت نشناختن سوگ و تلاش برای کنار نیامدن با آن، ایجاد مشکل می‌کند.

    در مجله بخوانید:جلسه تحلیل سریال بلک میرور با محوریت سوگ و فقدان

    بلک میرور، آینه‌ای سیاه رو به دنیای امروزمان

    بلک میرور (Black Mirror) یا «آینه سیاه» نام سریال محصول کشور انگلیس است که از سال ۲۰۱۱ تا ۲۰۱۹، ۲۳ قسمت از آن ابتدا از کانال ۴ بریتانیا و سپس پلتفرم پخش آنلاین فیلم و سریال نتفلیکس پخش شد. هر قسمت از سریال بلک میرور نویسنده و کارگردان جداگانه‌ای داشته و بازیگران مختلفی هم در آن ایفای نقش کرده‌اند.

    قسمت‌های مختلف سریال گرچه روایت‌گر داستان‌های گوناگونی هستند، با این حال رد یک مضمون مشترک را در تک‌تکشان می‌شود دنبال کرد؛ تکنولوژی و اینکه فناوری چطور زندگی‌های ما را در ابعاد مختلف تحت تاثیر قرار داده و غم و شادی و عشق ورزیدن و حتی سوگمان را با پیش از دوران استفاده گسترده از تکنولوژی متفاوت کرده است.

    تاثیر تکنولوژی بر سوگ، اتفاقی است که در قسمت اول از فصل دوم این مجموعه با نام «زود برمی‌گردم» (Be Right Back) مشاهده می‌کنیم.

    نویسنده اپیزود Be Right Back چارلی بروکر (برنده ۵ جایزه امی برای همین سریال) است و کارگردانی‌اش را اون هریس (نامزد ۲ جایزه بفتا برای سریال آینه سیاه و فیلم تلویزیونی سیرک پروازی مقدس) بر عهده دارد. هایلی اتول و دامنل گلیسون هم بازیگران این قسمت هستند.

    قسمت اول از فصل دوم سریال بلک میرور با نام Be Right Back را می‌توانید از کانال تلگرام مجله تجربه زندگی @Elcmag دریافت کرده و یا برای دانلود مستقیم آن روی این لینک کلیک کنید.

    خلاصه داستان اپیزود Be Right Back

    «زود برمی‌گردم» داستان مارتا (هایلی اتول) و دوست‌پسرش اَش (دامنل گلیسون) را روایت می‌کند که به تازگی به خانه دوران کودکی اَش که خانه‌ای دورافتاده در حاشیه شهر است، نقل مکان کرده‌اند. اَش از خاطره کودکی‌اش مبنی بر از دست دادن برادر کوچک‌ترش و اینکه بعد از این اتفاق مادرش چطور تلاش کرد یاد برادرش را از خاطر خانه و خانواده محو کند، صحبت می‌کند. یک روز بعد از این نقل مکان، اَش در یک تصادف رانندگی از دنیا می‌رود و مارتا را با سوگ از دست دادنش تنها می‌گذارد.

    مارتا که حاضر نیست این سوگ را بپذیرد، از فناوری جدیدی مطلع می‌شود که به او اجازه می‌دهد با هوش مصنوعی و استفاده از اطلاعات منتشر شده توسط خود اَش در شبکه‌های اجتماعی‌اش، او را بازسازی کرده و با او مکالمه کند. این مکالمات ابتدا به صورت متنی و سپس صوتی است، اما مارتا که این سطح از ارتباط با اَشِ مصنوعی هنوز او را راضی نکرده است، در مرحله بعد حاضر می‌شود پول هنگفتی بپردازد تا یک نسخه شبیه‌سازی شده و بسیار نزدیک به واقعیت از اَش (موجودی ربات‌مانند) برای او ارسال شود.

    البته استفاده از فناوری و تکنولوژی، مثل دیگر قسمت‌های سریال آینه سیاه، در اینجا هم به سود شخصیت‌های داستان نیست و برای مارتا عواقب سنگینی را به دنبال دارد و باز برای مخاطب این سوال را ایجاد می‌کند که فناوری‌های جدید اصلا به سود ماست، یا ضررهایش از سودش بیشتر است و باید همه‌چیز را به همان شیوه‌ای که از ابتدا بوده، بپذیریم و در جست‌وجوی تغییرات تکنولوژیک تازه در زندگی‌هایمان نباشیم؟

    مارتا پس از اینکه ربات دوست‌پسر درگذشته‌اش برایش ارسال می‌شود، او را مثل یک راز پیش خود نگه می‌دارد و در شرایطی که از ارتباط با دیگر اعضای خانواده‌اش و همچنین جهان دوری می‌کند (جواب تماس خواهرش را نمی‌دهد و شغلش هم به صورت دورکاری است و در آن خانه‌ی دورافتاده گویی از تمام دنیا جدا شده)، می‌کوشد تمام نیازهای ارتباطی و اجتماعی‌اش را با روبات اَش برطرف کند؛ با او مکالمه و مشورت و دعوا می‌کند و حتی در شبی با او ارتباط جنسی برقرار می‌کند.

    اما خیلی زود متوجه می‌شود که این ربات هیچ شباهتی به خصوصیات اخلاقی و رفتاری دوست‌پسر واقعی‌اش ندارد، چراکه ربات، اطلاعات موردنیازش را از شبکه‌های اجتماعی اَش دریافت کرده و شبکه‌های اجتماعی همان جایی است که در آن تلاش می‌کنیم بهترین ویژگی‌هایمان را -آن هم با حدی از اغراق- به نمایش بگذاریم و نه همه ویژگی‌هایمان را؛ در واقع زیروبم‌های رفتاری و حتی ضعف‌های اخلاقی و شخصیتی‌مان، یعنی همان چیزهایی که ما را به انسان‌هایی با مجموعه‌ای از ویژگی‌های گوناگون تبدیل می‌کنند، در شبکه‌های اجتماعی وجود ندارد و هر شخصیتی هم که از روی اطلاعات و رفتار ما در این فضاها ساخته شود، موجودی کامل نخواهد بود.

    فراموشی به جای مسئولیت‌پذیری

    مارتا که در ابتدا وابسته‌ی ربات اَش شده بود، هرچه می‌گذرد، بیشتر متوجه می‌شود که این ربات نمی‌تواند جای خالی موجودی واقعی را برایش پر کند. اَشِ واقعی هنگام خواب نفس می‌کشید، می‌دانست چه موقع با مارتا جروبحث کرده و چطور او را آرام کند و ربات او از انجام همه این کارها ناتوان است.

    در سریال مشخص نمی‌شود این تکنولوژی جدید را چطور می‌توان خاموش یا حتی بازیافت کرد و به نظر می‌رسد پاسخ روشنی برای این سوال داده نمی‌شود، چرا که در پایان سریال به چند سال بعد می‌رویم و می‌بینیم مارتا اَش را در اتاق زیرشیروانی خانه نگه داشته و آخر هفته‌ها به دخترش (که نمی‌دانیم می‌داند آن ربات، نسخه شبیه‌سازی شده از پدرش است یا نه) اجازه ملاقات او را می‌دهد.

    همچنین محل نگهداری اَش یعنی همان اتاق زیر شیروانی را با نگاهی دیگر هم می‌توان دید. در کشورهایی که معماری خانه‌ها به صورت یک یا دو طبقه به همراه اتاق زیر شیروانی است و خانواده‌ها سال‌های سال و نسل در نسل در آن خانه زندگی می‌کنند، اتاق زیر شیروانی محلی برای نگهداری خاطرات چند نسل از یک خانواده است؛ خاطراتی رو به فراموشی از وسایلی که دیگر حتی کسی یادش نیست که آن وسایل روزی وجود داشته‌اند و اتاق زیر شیروانی مثل تشبیه هل دادن گرد و غبار به زیر فرش در فرهنگ ما، جایی است که گویی به عمد برای فراموش کردن ساخته شده است.

    به نظر می‌رسد مارتا هم به جای پذیرفتن مسئولیت در قبال رباتی که ساخته است و تلاش برای کنار آمدن با آن، یا حتی تماس گرفتن با کارخانه و اطلاع پیدا کردن از اینکه چطور می‌تواند آن را خاموش یا حذف کند، ترجیح می‌دهد ربات را به جایی دور از نظر و دسترس برده و وجودش را تا حد ممکن فراموش کند.

    وقتی سوگ انکار می‌شود

    شاید اگر مارتا در آن خانه‌ی دورافتاده تنها نبود، شاید اگر می‌گذاشت افراد بیشتری به او نزدیک شوند و حتی شاید اگر به جای سرکوب غم و سوگش در تلاش برای شناختن و حل آن (برای مثال با کمک گرفتن از یک درمانگر) برمی‌آمد، داستان سریال به آن سمت و سو پیش نمی‌رفت.

    مارتا سوگش را و اینکه چقدر تحمل جای خالی اَش برایش سخت است، انکار می‌کند؛ به جای شناختن مسئله و حل کردنش، سعی می‌کند آن را دور بزند و اَش واقعی را با روباتی پوچ و توخالی پر می‌کند. و البته که این تصمیم او عواقبی هم دارد و او را در مسیری ناسالم قرار می‌دهد؛ مسیری که خودش هم می‌داند طبیعی نیست و بخش عمده‌ای از اینکه می‌کوشد روبات را از اطرافیانش مخفی کند هم به همین برمی‌گردد.

    در رابطه با سوگ بخوانید: سوگواری از منظر روانکاوی فرویدی

    در این مسیر ناسالم، سوگی که می‌توانست در مدت زمان کمتری برطرف شده و مارتا را به زندگی برگرداند، سال‌ها طول می‌کشد.

    غم و اندوه حل نشده می‌تواند سال‌ها طول بکشد، حتی اگر فرد یک زندگی به ظاهر عادی داشته باشد و به نظر برسد که مشغول ادامه دادن است.

    انسان، موجود پیچیده در ترس‌های وجودی

    بخشی از نقد وب‌سایت Den of Geek بر اپیزود اول از فصل دوم سریال بلک میرور:

    ما گونه‌ای هستیم که هنوز در تلاشیم بر ترس‌های تروماتیک وجودی‌مان غلبه کنیم. ما ایمیل و دستگاه‌های ارتباطی جدید ایجاد می‌کنیم تا به یکدیگر نزدیک بمانیم؛ تا احساس کنیم بخشی از یک گروه هستیم و در این دنیای سرد و بی‌اهمیت دور هم جمع شده‌ایم. ما سرگرمی‌هایی مثل همین سریال بلک میرور می‌سازیم تا تمام زمانی را که در اختیارمان قرار گرفته، سپری کنیم و شاید حتی این زمان را مورد نقد هم قرار بدهیم. ما فناوری‌های پزشکی جدید ایجاد می‌کنیم تا زمان گرانبهای بیشتری برای خودمان بخریم و بیشتر بتوانیم از کار زندگی سردربیاوریم.

    انسان‌ها گونه‌ای پیچیده و متناقض هستند که در دنیایی پیچیده و متناقض زندگی می‌کنند. اما وقتی ابتدایی‌ترین معادله ممکن سر راه زندگی ما قرار می‌گیرد، می‌توانیم کل عمر را به عنوان تلاشی برای یافتن عشقی که بر ترس غلبه می‌کند، توصیف کنیم… زندگی با پس‌زمینه مرگ.

    در اپیزود «الان برمی‌گردم» فکر می‌کنیم راهی برای خرید زمان بیشتر پیدا کرده‌ایم؛ راهی برای شکست دادن مرگ و ترس، تا عشق برای همیشه زنده بماند. اما اشتباه می‌کنیم. مثل همیشه.

    «الان برمی‌گردم» یک اپیزود تلویزیونی شگفت‌انگیز است، چراکه ترس‌های ما را درک می‌کند و دستمان را می‌گیرد تا کمتر بترسیم. این اپیزود، نیاز یا تمایل عمیقمان را به فناوری‌ای که قرار است به ما معرفی کند، درک می‌کند. ترسناک است؟ بله. واقعی نیست؟ بله. اما آیا کمک خواهد کرد؟ شاید. ما مجموعه‌ای از آداب و رسوم و سنن پیرامون مرگ ایجاد کرده‌ایم؛ مجموعه‌ای از چیزهایی که باعث می‌شود مرگ و سوگ کمتر واقعی، یا شاید واقعی‌تر به نظر برسد.

    ما این مراسم‌ها را پشت سر می‌گذاریم، زیرا می‌ترسیم و این در نهایت چیزی است که مارتا را وادار به انجام این کار خاص و عجیب می‌کند. ترس. او متوجه می‌شود که باردار است و در لحظه‌ای که خواهرش نائومی پاسخ تلفنش را نمی‌دهد، تصمیم می‌گیرد با اَشِ دروغین تماس بگیرد.

  • من از تو نمی‌ترسم، با تو مقابله می‌کنم (مقاله سر مدوسای فروید)

    من از تو نمی‌ترسم، با تو مقابله می‌کنم (مقاله سر مدوسای فروید)

    فروید مقاله کوتاه «سر مدوسا» را در سال ۱۹۲۲ نوشت، اما تا زمان مرگش (۱۹۳۹) چاپ نکرد و مقاله در سال ۱۹۴۰ توسط وارثان او به چاپ رسید. دلیل امتناع فروید از انتشار این مقاله می‌تواند در جای دیگری قابل بررسی و تأمل باشد، اما به هر حال با در نظر گرفتن تبار یهودی فروید و ملاحظاتی که او را از انتشار کتاب «موسی و یکتاپرستی» هم در زمان حیاتش بازداشته بود، شاید بتوان به گمانه‌زنی‌هایی در این رابطه دست زد.
    مِدوسا (Medusa; Μέδουσα) در زبان یونان باستان در لغت به معنای نگهبان، محافظ و در اسطوره‌های یونان با نام دیگر گورگو (Gorgo) یکی از سه گورگون هیولایی بود که به عنوان انسان‌های مؤنث بالدار که روی سرشان به جای مو مارهای سمی زنده داشتند، توصیف می‌شدند. کسانی که در چشم مدوسا خیره می‌شدند، تبدیل به سنگ می‌شدند.

    مدوسا در اساطیر یونان باستان توسط قهرمان یونانی پرسئوس/پرسیوس/برساووش (Περσεύς; Perseus) سر بریده شد. نام پرسئوس در لغت ممکن است از یک فعل یونانی به معنای ویران کردن و تباه کردن و نابود کردن گرفته شده باشد یا به نقل از کارل دارلینگ باک، استاد زبان‌شناس و متخصص زبان‌های هندواروپایی، یک نام عامل به معنای غارتگر شهرها، یعنی یک سرباز اشغالگر باشد.

    یک ریشه‌شناسی عامیانه یونانی، پرسئوس را با نام مردمان پارسی‌زبان یعنی پارس‌ها یا یک پارس مرتبط کرده است. هرودوت، تاریخ‌نگار یونانی، این داستان را با طراحی کردن یک پسر خارجی به نام پرسِس (Πέρσης; Perses) برای پرسئوس که اسطوره‌شناسی یونانی او را به عنوان نیای پارس‌ها شناخته است، روایت می‌کند. به نقل از هرودوت ظاهراً پارس‌ها هم این روایت را می‌دانستند، چراکه خشایارشای بزرگ (پسر داریوش بزرگ و آتوسا دختر کوروش بزرگ) تلاش کرد تا از این نام برای اخاذی از ساکنان شهر آرگوس در زمان حمله‌اش به یونان استفاده کند، اما در نهایت در انجام این کار ناکام شد.

    سر بریده‌ی مدوسا در دست پرسئوس

    پرسئوس از پدرش زئوس (پادشاه ایزدان یونان) یک شمشیر الماس و یک کلاهخود تاریکی برای پنهان شدن دریافت کرد، از هرمس (ایزد سرعت) یک جفت صندل بالدار برای پرواز کردن و از خواهرش آتنا (الهه خرد، جنگاوری، صنایع دستی و نگهبان شهر آتن با اصالت اولیه اژه‌ای (Aegeus) که نام شهر آتن را به افتخار او چنین گذاشتند) یک شال پوستین و زره براق اژیس (Aegis). او سپس به غار گورگون‌ها رفت و در غار بالای سر مدوسای خفته رسید. با دیدن بازتاب مدوسا در زره براقش، در امان نزدیک شد و سر مدوسا را قطع کرد.

    او از آن پس از سر بریده مدوسا که قابلیتش را برای تبدیل کردن خیره‌شوندگان به سنگ حفظ کرده بود، به عنوان سلاحی برای سنگ کردن رقیبانش استفاده کرد، تا آنکه آن را به آتنا هدیه داد تا به عنوان نشان زرهی گورگون‌ها روی شال پوستینش قرار دهد که بر دوش و بازوها و روی سینه‌اش می‌آویخت.

    سر مدوسا در چه سالی نوشته شد؟

    فروید مقاله کوتاه «سر مدوسا» را در سال ۱۹۲۲ نوشت، اما تا زمان مرگش (۱۹۳۹) چاپ نکرد و مقاله در سال ۱۹۴۰ توسط وارثان او به چاپ رسید. دلیل امتناع فروید از انتشار این مقاله می‌تواند در جای دیگری قابل بررسی و تأمل باشد، اما به هر حال با در نظر گرفتن تبار یهودی فروید و ملاحظاتی که او را از انتشار کتاب «موسی و یکتاپرستی» هم در زمان حیاتش بازداشته بود، شاید بتوان به گمانه‌زنی‌هایی در این رابطه دست زد.

    مقاله سر مدوسا از فروید

    ما زیاد تلاشی برای تفسیر مضمون‌های اسطوره‌ای منفرد نکرده‌ایم، اما یک تفسیر در مورد سر بریده وحشت‌آور مدوسا به سادگی خودش را به ذهن متبادر می‌کند:

    سر بریدن = اخته کردن. بنابراین هراس‌افکنیِ مدوسا یک هراس‌افکنی از اختگی است که با رؤیت چیزی پیوند خورده است. تحلیل‌های متعددی ما را با موقعیت این هراس‌افکنی آشنا کرده‌اند؛ این زمانی اتفاق می‌افتد که یک پسربچه، کسی که تاکنون برای باور کردن تهدید اختگی بی‌تمایل بوده، در یک نظر اندام تناسلی زنانه احتمالاً متعلق به یک فرد بزرگسال را رؤیت می‌کند که توسط مو احاطه شده؛ و در اصل اندام تناسلی زنانه مادرش را.

    موهای روی سر مدوسا بارها در آثار هنری در قالب مارها به نمایش درآمده‌اند و این مارها بار دیگر از «گره‌خوردگی اختگی» سرچشمه می‌گیرند. این واقعیتی قابل توجه است که آن‌ها، هرچقدر هم که به خودی خود ترس‌آور باشند، در هر حال به واقع به عنوان یک فروکاهنده وحشت عمل می‌کنند، چراکه جانشین «قضیب/عورت/نری/پستان (penis; pes-; qadib; lingam)  شده‌اند؛ یعنی آنچه غیابش موجب وحشت می‌شود. این تأییدیه‌ای بر قانون فنی است که طبق آن تکثیر/چندگانه‌سازی نمادهای «قضیب/عورت/نری/پستان/دُم (خروس)/خروسک/نشان/دلالت‌گر» دلالت بر «اخته‌سازی/تخم(دان)کِشی/نسل‌کُشی/شمشیرکشی/چاقوکشی/سر بُریدن» (castration; kes-; qaṣṣar; śastra) ‌‌[یا ختنه‌کردن] دار[ن]د.

    رؤیت سر مدوسا، تماشاگر را از وحشت خشک می‌کند، او را تبدیل به سنگ می‌کند. مشاهده کنید که ما اینجا بار دیگر همان سرمنشأ (اصل و نسب) گره‌خوردگی اختگی را داریم و همان دگرگونی عاطفه را! چون خشک شدن به معنای شق‌شدن/سفت‌شدن/راست‌شدن (erection) است. بنابراین خشک شدن در وضعیت اصلی به تماشاگر دلداری و آرامش خاطر می‌دهد. او همچنان مالک یک قضیب/نری/دم/خروسک است و خشک شدن به او از این بابت اطمینان خاطر می‌دهد. [چون در این حالت تمامیت بدنش قضیب/نری است.]

    نماد وحشت توسط الهه باکره -آتنا- روی لباسش قرار گرفته است و به درستی، چون او به این شکل تبدیل به زنی دسترسی‌ناپذیر می‌شود و همه آرزومندی‌های جنسی را پس می‌زند، چراکه اندام تناسلی وحشت‌آور مادر را به نمایش می‌گذارد. از آنجا که یونانی‌ها اصولاً به شدت همجنس‌گرا بودند، اجتناب‌ناپذیر بود که در میانشان نمایندگی یک زن را به عنوان موجودی که چون اخته شده می‌ترساند و دفع می‌کند، بیابیم.

    اگر سر مدوسا جای نمایندگی اندام تناسلی زنانه [و موهایی که احاطه‌اش کرده‌اند] را بگیرد، یا چه‌بسا اگر تأثیرهای وحشت‌آور آن اندام را از تأثیرهای لذت‌بخش‌شان تفکیک کند، ممکن است به یاد آورده شود که به نمایش درآوردن اندام‌های تناسلی در دیگر ارجاعات به عنوان یک رفتار بلاگردان شناخته شده است. آنچه در خویشتنِ فرد وحشت برمی‌انگیزد، همان تأثیر را روی دشمن که فرد علیه او از خودش دفاع می‌کند، ایجاد خواهد کرد. ما در اثر رابله، پزشک، ادیب، راهب و نویسنده بزرگ عصر رنسانس (François Rabelais) خواندیم که چطور وقتی زن فرجش را شیطان به نشان داد، او پا به فرار گذاشت.

    اندام شق/راست مردانه هم تأثیری بلاگردان دارد، اما به لطف سازوکاری دیگر. به نمایش گذاشتن نری/قضیب (یا هریک از جانشینانش) معادل گفتن این حرف است: «من از تو نمی‌ترسم. با تو مقابله می‌کنم. من یک نری دارم.» پس این روش دیگری برای ترساندن روح شیطانی است.

    برای آن که این فرضیه به شکل جدی اثبات شود، لازم خواهد بود تا سرمنشأ این نماد تفکیک شده از وحشت در اسطوره‌شناسی یونانی و همچنین قرینه‌های آن در دیگر اسطوره‌شناسی‌ها مورد بررسی قرار گیرند.

    پی‌نوشت مترجم

    ۱. برای ترجمه برخی از مفاهیم کلیدی در مقاله فروید از ریشه‌شناسی دو زبان نیا-هندو-اروپایی یعنی زبان نیا-یونانی/هلنی و زبان نیا-هندو-ایرانی و همچنین زبان سامی عربی استفاده شده است.

    ۲. در اشاره فروید به هریک از جانشینان نری/قضیب، خشک شدن بدن زنی که سرش با موهای نمایان قابل رؤیت است (اخته نشده) به عنوان جانشینی برای مردی که نری دارد، در نظر گرفته می‌شود؛ چون یک زن همانند یک مرد می‌تواند کل بدن خودش را به عنوان نری در نظر بگیرد و از این رو می‌تواند از طرف یک مرد (یا یک زن) هم به عنوان نری در نظر گرفته شود.

  • زندگی‌نامه کارن هورنای (۱۹۵۲-۱۸۸۵)

    زندگی‌نامه کارن هورنای (۱۹۵۲-۱۸۸۵)

    کارن هورنای در سال 1885 در آلمان متولد شد و در سال 1911 مدرک پزشکی خود را از دانشگاه برلین دریافت کرد. هورنای پس از چند سال طبابت، مجذوب رشته نوظهور روانکاوی شد و زیر نظر کارل آبراهام، یکی از همکاران شخصی و حامی زیگموند فروید و نظریه‌های او، به تحصیل پرداخت.

    او پس از تحقیق در مورد نظریه روانکاوی با آبراهام و پیش از نقل مکان به ایالات متحده برای تبدیل شدن به دستیار مدیر موسسه روانکاوی، در بیمارستان‌های برلین کار روان‌پزشکی انجام می­‌داد. (ونا، 2015)

    هورنای سپس به شهر نیویورک نقل مکان کرد تا یک دفتر روانکاوی خصوصی بسازد و همچنین در مدرسه جدید تحقیقات اجتماعی تدریس کند. او در آنجا دو اثر اصلی‌اش را نوشت: شخصیت روان رنجور زمان ما و راه‌­های جدید در روانکاوی.

    نقد فروید توسط کارن هورنای

    هورنای نظراتی را در مورد نظریه روانکاوی منتشر کرد که به دلیل عدم پایبندی آن‌ها به مکتب فکری کلاسیک فرویدی بحث‌برانگیز شد. در نتیجه، او در سال 1941 از موسسه روانکاوی نیویورک محروم شد.

    اگرچه هورنای وامدار سنت روانکاوی بود، اما معتقد بود که بسیاری از جنبه­‌های شخصیت و روان‌رنجوری تنها توسط انگیزه‌های ذاتی و بیولوژیکی فرد تعیین نمی‌­شود؛ بلکه زمینه­‌های محیطی و اجتماعی نیز تعیین‌کننده است. او همچنین به شدت از نظریه­‌های فروید در مورد روان‌شناسی زنان فاصله گرفت و این ایده را به چالش کشید که مسائل ذهنی زنان محصول دنیای مردانه است. (ونا، 2015)

    حوزه روانکاوی در مراحل اولیه و آغازین فعالیتش یک مکتب عمدتاً تحت سلطه مردان بود که بر روان انسان و اختلالات عاطفی زیربنایی تأثیرگذار بر آن تمرکز می‌کرد. کارن هورنای با به چالش کشیدن بسیاری از ایدئولوژی­‌های رایج مردانه، حوزه روانکاوی را متحول کرده و بسط داد. او امروزه به طور گسترده به عنوان یک پیشگام در زمینه روانکاوی شناخته می­‌شود. باورهای هورنای در مورد رفتار روان رنجور که نشات گرفته از محیط است، این تصور را به چالش می‌کشد که تمایلات روان‌رنجورانه ناشی از تجلیات ذاتی فرد است.

    هورنای مفاهیم روان‌شناسی زنانه­‌ای را ابداع کرد تا کسانی که انحراف را مطالعه می‌کنند، درک کنند چرا جنایتی توسط زنان انجام می‌شود (که اتفاق نسبتاً نادری است) و بتوانند از آن مفاهیم استفاده کنند.

    کمک کارن هورنای به روانشناسی

    زندگی‌نامه کارن هورنای

    کارن هورنای بر چندین شاخه از روان‌شناسی تأثیر گذاشت. به عنوان مثال، مزلو، او را به عنوان بنیان‌گذار روان‌شناسی انسان‌گرایانه معرفی کرد و کار هورنای او را در ایجاد سلسله مراتب نیازها تحت تأثیر قرار داد. (واناکور، 2020)

    اصطلاح «اضطراب اساسی» هورنای بر ایده «بی‌اعتمادی اساسی» اریک اریکسون تأثیر گذاشت و اولین مرحله رشد روانی-اجتماعی او شد. نظریه­‌های هورنای در مورد روان‌­رنجوری نیز به الهام بخشیدن به مکتب روان‌شناسی بین فردی و تشخیص اختلالات روان رنجور در روان‌پزشکی کمک کرد. هورنای به نوبه خود نه تنها بر نظریات روانکاوی، بلکه بر روان‌شناسی فرهنگی، روان‌درمانی بین فردی و روان‌شناسی انسان‌گرایانه نیز تأثیر گذاشت. (واناکور، 2020)

    روانشناسی زنان

    یکی از مشارکت‌های اصلی هورنای، کار او در زمینه روان‌شناسی زنان بود که دیدگاه روان‌شناسی سنتی فرویدی را درباره زنان به چالش کشید. برای مثال، هورنای در کتاب «فرار از زن بودن» (1932) خاطرنشان کرد که سوگیری مردمحوری (محوریت فالوس) روانکاوی از این واقعیت ناشی می‌شود که مبتکران آن -مانند زیگموند فروید– تقریباً کاملاً مرد بودند.

    هورنای برخلاف نظریه‌های سنتی فرویدی مطرح کرد که دختران قبل از بلوغ از اندام تناسلی خود آگاه هستند و در حالی که دختران ممکن است در سنین جوانی «حسادت آلت مردانه‌» را تجربه کنند، این اشتیاق می‌تواند برای پسرانی که می‌خواهند سینه‌ داشته باشند یا مادر شوند نیز صدق کند. (هورنای، 1933؛ وناکور، 2020). به گفته هورنای، رشک آلت مردانه ناشی از ناامیدی از پدرِ دختر است؛ تمایل به زن نبودن منجر به «فرار از زنانگی» می‌­شود.

    با این حال، برای هورنای این امر اجتناب‌ناپذیر نبود، زیرا یک دختر می‌توانست از طریق همانند­سازی با مادرش بر رشک آلت تناسلی مردانه غلبه کند. هورنای آنچه را که «بی‌اعتمادی بین جنس‌ها» می‌خواند، از طریق تاریخ و فرهنگ ترسیم کرد. او رابطه زن و شوهر را با رابطه والدین با فرزند مقایسه کرد؛ رابطه­‌ای که باعث بی‌­اعتمادی و بیزاری می‌شود.

    به همین ترتیب، او خاطرنشان کرد که جامعه به عنوان یک کل به طور همزمان از زنان می‌­ترسد و نسبت به آن‌ها اظهار تنفر می‌کند؛ به گونه‌ای که آن‌ها را وادار به موقعیتی می­‌کند که به مردان وابسته باشند.

    هورنای به این نتیجه رسید که کینه بین مردان و زنان ناشی از حسادت آلت تناسلی مردانه نیست، بلکه در حسادت مردان نسبت به توانایی زنان در تولید زندگی است؛ حسادت رحم. (هورنای، 1967) این امر برجسته‌ترین انحراف هورنای از روانکاوی را نشان می­‌دهد، در حالی که فروید معتقد بود که زنان کامل هستند زیرا فاقد آلت تناسلی هستند. هورنای زنان را موجوداتی کامل می‌دید که شایسته دیده شدن و بحث در شرایط خاص خود هستند.

    دیدگاه‌های مخالف هورنای در مورد زنان باعث بحث و جدل در دنیای روانکاوی شد. (واناکور، 2020) در نتیجه هورنای با روان‌شناسان برجسته در آن زمان درگیر شد، زیرا نگران انحراف خود از فروید بود. خود فروید زمانی او را «توانا و بدخواه» نامید و گفت که روانکاوان زن به طور کلی بیشتر احتمال دارد که حسادت آلت تناسلی مردان را در بیماران خود بی‌ارزش کنند، زیرا نمی‌­توانند آن را در خود تشخیص دهند. (واناکور، 2020)

    نظریه‌­های نیازهای روان‌رنجوری

    هورنای همچنین برخلاف فروید معتقد بود که فرهنگ به جای انگیزه‌های غریزی، تا حد زیادی منجر به رفتار و ویژگی‌­های روانی، به ویژه در روان‌رنجوری می­‌شود. او همچنین ساختار جدیدی برای روان‌رنجوری ایجاد کرد. هورنای معتقد بود که روان‌رنجوری ناشی از اضطراب اساسی است که به نوبه خود از شرایط خانوادگی ناشی شده که باعث می‌شود کودک احساس ناخواستنی بودن پیدا کند. این اضطراب اساسی باعث می‌شود که افراد در دنیا احساس درماندگی یا گم‌گشتگی کنند و سعی کنند نیاز خود به عشق و پذیرش را از طریق چهار «گرایش روان‌رنجوری» برآورده کنند: عاطفه، تسلیم، قدرت، کناره‌گیری. (هورنای، 1937؛ وناکور، 2020)

    هورنای بیشتر کار خود را در مورد روان‌رنجوری در کتاب روان رنجور و رشد انسانی: مبارزه برای تحقق خود (1950) توسعه داد. جایی که او ایده «خود واقعی» را مطرح کرد؛ خودی که به روشی سالم به سوی خودسازی رشد کرده است. به گفته هورنای، خود واقعی یا ممکن از پتانسیل‌های ذاتی ساخته شده است که بسته به فرد و شرایط می‌توانند شکوفا یا پژمرده شوند و افراد برای به دست آوردن خود واقعی به فضایی گرم، آزادی برای بیان احساسات و روابط سالم نیاز دارند. (واناکور، 2020)

    هورنای می­‌گوید روان‌رنجوری از یکی از این سه روند روان رنجور ناشی می‌شود. افراد روان‌رنجور به جای خودآگاهی، به «جستجوی افتخار» می‌پردازند که به آن‌ها امکان می‌دهد «خودِ آرمانی شده» را محقق کنند. اگرچه از نظر هورنای دستیابی به خودآگاهی دشوار است، اما در شرایط مناسب می‌توان آن را انجام داد. در این میان خودِ ایده‌آل شده، خودِ غیرممکنی است که هرگز به نتیجه نمی‌رسد. در نتیجه افراد روان‌رنجور وارد چرخه نفرت از خود می‌شوند: «خود منفور».

    در این میان، «خود واقعی» در هر لحظه وجود دارد و از نقاط قوت، ضعف، شکست و دستاوردهای فرد تشکیل شده است. هورنای معتقد بود که پنج راه وجود دارد که شخصیت‌های روان‌رنجور با خود ایده‌آل مواجه شوند.

    افرادی که به سمت خواست دیگران حرکت می‌کنند، خود ایده‌آل شده‌شان شخصی موردعلاقه و توجه است.آن‌ها سعی می‌کنند به آنچه دیگران نیاز دارند، مثلا شخصیتی گوشه‌گیر، تابع یا ضعیف تبدیل شوند.

    آن‌ها اغلب تمایلات پرخاشگرانه‌شان را سرکوب می‌کنند، زیرا معتقدند این تمایلات باعث می­‌شود دیگران آن‌ها را دوست نداشته باشند یا برای آن‌ها ارزش قائل نشوند. در همین حال کسانی که از دیگران فاصله می‌گیرند، به شخصیت‌های جدا شده‌ای تبدیل می‌شوند که خواهان آزادی و استقلال از دیگران هستند. آن‌ها می­‌خواهند تنها و رها از خواسته‌­های دیگران باشند. با این حال همان‌طور که هورنای اشاره می­‌کند، آزادی از محدودیت‌­ها به معنای آزادی برای رشد و خود واقعی بودن نیست. (واناکور، 2020)

    افرادی که علیه مردم حرکت می­‌کنند، شخصیت‌­های پرخاشگری هستند که خودشیفته، کمال‌گرا یا متکبر/انتقام‌جو هستند. در مقابل فروید، هورنای خودشیفتگی را محصول محیط خود می‌دانست نه یک ویژگی ذاتی. کودکی که نازپرورده و مورد تحسین بزرگ می‌­شود، ممکن است به یک خودشیفته تبدیل شود. افراد خودشیفته هم به عظمت خود متقاعد شده و هم ناامن هستند؛ به این معنی که ممکن است بدون هیچ دستاوردی به استعدادهای خود ببالند یا برعکس. چنین افرادی اغلب اگر شکست بخورند، فروپاشی از واقعیت را تجربه می­‌کنند.

    به گفته هورنای، افراد کمال‌گرا استانداردهای غیرواقعی بالایی برای خود و دیگران دارند. هورنای این‌ها را به والدین مستبدی نسبت داد که باعث احساس بی‌ارزش بودن در کودکانشان می­‌شدند. کمال‌گراها خود را برتر از دیگران در تلاش برای کمال می‌دانند که هرگز به آن نخواهند رسید. از آنجایی که کمال‌گرایان بر این باورند که منصف و عادل هستند و جهان باید مطابق با آن‌ها رفتار کند، عدم دستیابی به هدف به معنای شکست در دستیابی به کمال است. (واناکور، 2020) در نتیجه کمال‌گرایی اغلب باعث تنفر از خود می‌شود.

    منبع