مرکز تجربه زندگی

دسته: روانکاوی

مقاله‌های تخصصی روانکاوی در مجله‌ی تجربه؛ از مفاهیم پایه‌ی فروید و لکان تا مکانیسم‌های دفاعی، انتقال و انتقال متقابل. همه‌ی متن‌ها پیش از انتشار توسط تراپیست‌های مرکز تجربه زندگی بازبینی می‌شوند.

  • نگاهی به مینی‌سریال صحنه‌هایی از یک ازدواج (Scenes from a Marriage)

    نگاهی به مینی‌سریال صحنه‌هایی از یک ازدواج (Scenes from a Marriage)

    ما عشق می‌خواستیم، نه زندگی

    شاید برای بخشی از مردم همین‌طور باشد؛ اینکه به خیال خود همدیگر را دوست می‌دارند، باهم ازدواج می‌کنند، باز هم کمی ‌همدیگر را دوست می‌دارند و کار می‌کنند و به بیان کامو آنقدر کار می‌کنند که نه تنها عشق را، بلکه دوست داشتن را نیز فراموش می‌کنند. همدیگر را کنترل می‌کنند، از هم متنفر می‌شوند و برای هم درد ایجاد می‌کنند و برزخی جهنمی ‌‌به نام ازدواج می‌سازند.

    این فرآیندی است که آلن دوباتن به خوبی در کتاب سیر عشق مطرح می‌کند. اینکه آدم‌ها تحت تاثیر ایدئولوژی رمانتیک می‌خواهند به چیزی مشترک برسند، اما واقعیت آنچنان آزمندانه و بی‌رحم فرود می‌آید که دیگر تمرکزی بر ویژگی‌های عاطفی نمی‌توان داشت. اینکه با حسی ناگهانی خیال می‌کنیم معشوق را یافته‌ایم و تا ابدیت بر این حس تداوم می‌بخشیم، اما قطعا عشق ناپایدار می‌ماند چرا که آن‌ها کنار هم زندگی می‌کنند و رابطه‌شان دیگر نامش عشق نیست، بلکه اسم آن چیزی است که به آن می‌گوییم زندگی و می‌شود گفت ما عشق می‌خواستیم، نه زندگی!

    برای مشاهده‌ی ادامه ویدیوی تحلیل روانکاوانه مینی‌سریال صحنه‌هایی از یک ازدواج،
    به کانال یوتیوب یاسر درخشان مراجعه کنید.

    در واقع حقیقت این است که ما همگی در این سیاره تنها هستیم. هرکدام از ما کاملا تنهاییم و هرچه زودتر این حقیقت را بپذیریم، به نفعمان خواهد بود. بسیاری از مردم تنها زندگی می‌کنند، چه ازدواج کرده باشند و چه مجرد باشند و بدون هیچ یافتنی، همیشه در جستجو بوده‌اند.

    درحالی‌که ممکن است از نظر فرهنگی ازدواج را به عنوان یک عمل تعیین کننده از تعهد عاشقانه بین دو نفر بدانیم، اما واقعیت این است که در ازدواج، سطحی عجیب و بسیار عمومی‌‌ از انتظارات اجتماعی وجود دارد. ازدواج در سطح فرهنگی به عنوان هدف نهایی زوج‌های متعهد، نقطه شروع ایده‌آل برای فرزندآوری و نقطه عطفی در بزرگسالی که از هر عضو فعال جامعه انتظار می‌رود به آن برسد، در نظر گرفته می‌شود. ازدواج همزمان اعلان عشق و اشتیاق بی‌پایان، طبقه‌بندی قانونی و برای برخی یک پیوند مقدس است. ازدواج‌ها بار این وعده را به دوش می‌کشند که در یک فرد، یک عمر ازخودگذشتگی و اشتیاق پیدا می‌کنیم و در طول ازدواجمان همه نیازهای خود را برآورده خواهیم کرد.

    به ما نقشی به عنوان نان‌آور خانه، مدیر خانواده، والدین مشترک و معشوق اختصاص داده شده است. به ما یک متن فرهنگی از نکات، ترفندها و ویژگی‌هایی که ازدواج‌های شاد را می‌سازند، داده‌اند.

    با این حال به نظر می‌رسد «صحنه‌هایی از یک ازدواج» به این نقطه می‌رسد که چشم‌انداز ظریفی را درباره خطاپذیری اساسی کنش انسان ارائه و یک رابطه مدرن را نشان می‌دهد که دارای نقص و نارسایی است. این سریال نه تنها در نفس خود به این مهم می‌پردازد، بلکه به عنوان یک قطعه فکری عمیق فلسفی در مورد نقش نهادهای اجتماعی در زندگی ما اشاره دارد.

    این سریال همزمان به بررسی موشکافانه‌ای از رابطه بعد از ازدواج می‌پردازد؛ تعمقی که قابل بسط به روابطی است که در آن عشق کمرنگ شده و خیانت و تنفر جایگزین آن می‌شود و به تنهایی انسان در این عصر مدرن تاکید دارد و سوالاتی از این قبیل مطرح می‌کند که آیا ازدواجی که به پایان می‌رسد لزوماً یک شکست است؟ آیا ازدواج واقعاً پایان می‌یابد؟ آیا ازدواج، به معنای بزرگ‌تر، حالتی از وجود است که حتی اگر از هم جدا شوید، ادامه می‌یابد؟ آیا این چیزی است که بین دو شخصیت وجود دارد یا شخصیت سومی ‌است که زندگی خاص خود را دارد؟ یا تنها شخصیتی است که دو نفر را به یک ارگانیسم پیچیده متصل می‌کند، حتی زمانی که از هم جدا هستند؟

    سریال با حساسیت و به طور دقیق، در مورد نحوه مذاکره در یک رابطه طولانی‌مدت پرداخته و می‌پرسد آیا ازدواج سقوط به ورطه اجتناب‌ناپذیر است؟ آیا اشتیاق حیاتی است؟ یا می‌تواند با چیزی عمیق‌تر، پایدارتر جایگزین شود. اینکه اساسا برای دستیابی به خوشبختی فردی، باید چه محدودیت‌هایی قائل شد؟ و سوالاتی را در مورد انتظارات ما از جنسیت در روابط و روش‌های قضاوت ما درباره زنان مطرح می‌کند. مهم‌تر از همه، این سوال را می‌پرسد که آیا به شرطی که در یک ازدواج قسری و قهری نباشید (جایی که آماده باشید بازوی خود را گاز بگیرید تا فرار کنید) درد جدایی ارزشش را دارد؟

    خلاصه داستان سریال صحنه‌هایی از یک ازدواج

    صحنه‌هایی از یک ازدواج

    سریال «صحنه‌هایی از یک ازدواج» برداشت تازه‌ای از درام سوئدی اینگمار برگمان به همین نام در سال ۱۹۷۳ به نویسندگی و کارگردانی‌ هاگای لوی و با بازی اسکار آیزاک و جسیکا چستین است. در این نسخه به روز شده، جاناتان (اسکار آیزاک) و میرا (جسیکا چستین) با ازهم‌پاشیدگی رابطه خود با یکدیگر دست‌وپنجه نرم می‌کنند. رویارویی با پایان زندگی مشترک آن‌ها را مجبور می‌کند تا با خودشان روبه‌رو شوند، زیرا سعی می‌کنند از هویت متزلزلی که باهم ساخته‌اند جدا شوند.

    جاناتان و میرا پس از ملاقات در دانشگاه کلمبیا به عنوان دانشجو، سال‌ها بعد دوباره باهم ارتباط برقرار کردند، دو یا چند سال باهم قرار گذاشتند و یک دهه است که ازدواج کرده‌اند. جاناتان در تافتز فلسفه تدریس می‌کند و مراقب اصلی دختر کوچکشان «ایوا» است، درحالی‌که میرا معاون رئیس شرکت فناوری و نان‌آور اصلی خانواده است. با این وجود، همه‌چیز خوب به نظر می‌رسد تا زمانی که میرا به ناخشنودی خود در ازدواج اعتراف می‌کند و جرقه یک‌سری وقایع را می‌زند که طی پنج سال اتفاق می‌افتد.

    هر اپیزود بعدی، یک لحظه مستقل در زمان است. ماه‌ها و سال‌ها در سریال از طریق تغییر مدل مو، ذکر سن دخترشان و دستاوردها یا ناامیدی‌های حرفه‌ای مشخص می‌شود. اپیزودهای سریال با نام‌های «بی‌گناهی و وحشت»، «دره اشک»، «بی‌سوادها» و «در نیمه‌های شب، در خانه‌ای تاریک، جایی در جهان» مراحل غم زناشویی و چالش‌های زندگی مشترک را به خوبی پوشش می‌دهد، هرچند می‌توان مراحل را در این سریال «انکار»، «خشم»، «معامله کردن»، «افسردگی» و «پذیرش» نیز نامید.

     بعضی چیزها هرگز تغییر نمی‌کنند!

    صحنه‌هایی از یک ازدواج

    همان‌طور که در نسخه اصلی، سریال زوج را با مصاحبه با آن‌ها معرفی می‌کند، این بار نیز معرفی زوج توسط محققی که در مورد روابط تک‌همسری تحقیق می‌کند، صورت می‌گیرد. در نسخه برگمان شوهر با خودپسندی جلو می‌آید، درحالی‌که شخصیت اولمان مضطرب است؛ اما در این ریمیک، این بار مرد (جاناتان) بیشتر صحبت می‌کند. «بعضی چیزها هرگز تغییر نمی‌کنند!» به نظر می‌رسد جاناتان تلاش می‌کند نه تنها مصاحبه‌کننده، بلکه خودش را متقاعد کند که روشن‌فکر و خودآگاه است و در عین حال که شک و تردید فکری درستی در رابطه با ازدواج دارد، برای ازدواج آن‌ها ارزش قائل است، که به قول محقق، مشارکت آن‌ها یک «موفقیت» است. جاناتان نوعی روشنفکر متفکر با «نیاز به برتری اخلاقی» است که در پشت آن ریش‌های شاداب، رنجش و عصبانیت فراوانی از نظر خانوادگی و مذهبی دارد. اما میرا مسکوت و کنترل شده‌تر رفتار می‌کند؛ او کمتر احساس گناه می‌کند که بیشتر از زندگی، عشق می‌خواهد، اما بی‌ثبات‌تر از آن است که به پیرامون خود اجازه دهد تا آن را ببینند.

    عطف آغازین زمانی است که مصاحبه‌کننده (یک دانشجوی روان‌شناسی در دانشگاهی که جاناتان در آن فلسفه تدریس می‌کند) این پرسش را مطرح می‌کند که چرا عمر ازدواجشان از میانگین ملی بیشتر شده و اینکه آیا نقش میرا به عنوان مدیر فناوری و نان‌آور به حفظ این ازدواج کمک کرده است یا نه؟ در همین ابتدا، شخصیت جاناتان کنترل‌گر، آرام، مراقبت‌گر (نگه‌دارنده دخترشان ایوا) و عاشق زندگی معرفی شده و میرا که با طفره رفتن از پاسخ و مصاحبه او را متزلزل و بی‌ثبات می‌یابیم، خود را شخصیتی ناسازگار و نامطمئن نشان می‌دهد.

    از همان اوایل مصاحبه روانشناس، مشخص است که ازدواج آن‌ها بر پایه بسیار سستی استوار است و ممکن است با هیچ تلاشی به هم بخورد. اما آن‌ها که همان شب میزبان دوستانشان که یک زوج فروپاشیده هستند، نگاهشان به آن دو نگاهی سرزنشگر و ناپذیرفتنی نسبت به جدایی است. روانشناس که درباره فرگشت عرف‌های جنسیتی روی ازدواج‌های تک‌پارتنری با جاناتان و میرا صحبت می‌کند، سوال جالبی می‌پرسد: اینکه خودتان را با چه ویژگی‌هایی تعریف می‌کنید؟ جاناتان خودش را در وهله اول مرد، سپس یهودی و پدر ایوا می‌داند. همچنین سن و عقاید سیاسی (دموکرات) و نقص جسمی ‌خود (آسم) را نیز عنوان می‌کند. درحالی‌که میرا خود را یک زن متاهل و مادر و در درجه بعدی سن و شغلش را که در حوزه فناوری است، ویژگی اصلی خود می‌داند و این بیانگر اولویت‌های آنان در زندگی بر اساس این خصیصه‌هاست.

    فرآیند مصاحبه روانشناسی علاوه بر معرفی شخصیت‌ها، بیانگر حالات روحی آن‌ها نیز است. فرآیندی که جاناتان را علاقه‌مند به زندگی و میرا را سرد و غیرمشتاق به تصویر می‌کشد. (در مصاحبه، جاناتان تمام جاهای خالی میرا را در پاسخ دادن پر می‌کند.) جاناتان و میرا در هنگام مصاحبه تلاش می‌کنند تا شناسه‌های شخصی خود را در زمینه‌ای قرار دهند که مطابق انتظارات اجتماعی از ازدواج و شراکت باشد. تنش در انتظار برآوردن آرمان‌های سنتی و مترقی است، اما فراتر از فهرست اولیه اولویت‌های شخصی، هر پاسخی که داده می‌شود با فشار ناگفته‌ای مبنی بر اینکه چگونه یک زوج متاهل مناسب باشیم، آمیخته است. ما چندین بار در سریال، شاهد این فریب ظاهری جاناتان و میرا در مقابل دیگران هستیم. همیشه در مواجهه با خانواده، دوستان و همکاران، نسخه‌ای از ازدواج این دو وجود دارد که بسیار متفاوت از افکار و تعاملاتی است که وقتی تنها هستند آشکار می‌کنند.

    نکته مشهود دیگری که رخ می‌نماید، پارادوکس آن‌ها در زندگی بوده است؛ اینکه آن‌ها از دو دنیای متفاوت و متضاد هستند. (جاناتان به خاطر ارتدوکس بودن با هیچ زنی قبل از میرا در ارتباط نبوده و میرا در یک گروه موسیقی راک و تئاتر فعالیت می‌کرده است.). این تضادها خود حلقه آشنایی آن‌ها شده (خروج از مذهب مرد در مقابل فرهنگ برهنگی زن در تئاتر) و بعدها همین تضادها مشکل‌ساز می‌شود. تعریف جاناتان از یک ازدواج موفق، وسیله‌ای برای رشد شخصیت و نه هدف عنوان می‌شود” اما میرا از پاسخ به این سوال طفره می‌رود، چرا که اساسا در ذهنش ازدواج با جاناتان را موفقیت نمی‌پندارد و تعادل را عامل موفقیت در ازدواج می‌داند. (چیزی که خود ندارد.).

    گزاره‌ای که در این میان مطرح است، مولفه‌ای تعمیم‌پذیر در اغلب روابط زوج‌هاست؛ اینکه در اوایل رابطه اساسا همه‌چیز خوب و هیجان‌انگیز پیش می‌رود، اما وجود برخی تضادها باعث می‌شود در ادامه هر چیزی هرچند کوچک به دو طرف آسیب برساند. این آسیب چیزی است که کارگردان در همان ابتدا با دعوای بین کیت و پیتر (دوستان جاناتان و میرا) هشدار می‌دهد. زوج ناموفقی که به بن‌بست عاطفی و انتهای مسیر مشترک رسیده‌اند و اکنون در طوفان و طغیانی از خشم و نفرت به خاطر خیانت پیتر گرفتار شده‌اند و دیگر نمی‌توانند مکالمه کنند و مشاجره و بحث جای صحبت را گرفته است.

    مشاجره و ناتوانی در بیان خواسته‌ها و انتظارات سرآغاز مشکلات جدی و آفت زندگی مشترک است. موضوعی که به بیان بارت، رد و بدل کردن اعتراضات متقابل در بدترین حالت ممکن است. بارت به خوبی این فیگور را مطرح می‌کند. اینکه دو نفر با اتکا به تبادل نظر دائم با توجه از آنِ خود ساختن «ختم کلام» با هم جروبحث می‌کنند، برای آن‌ها این مشاجره به معنای استفاده از یک حق است. حرف مشاجره این است، هر نفر به نوبت که این یعنی تو بدون من هرگز و متقابلا من بدون تو هرگز. این معنای همان چیزی است که با حسن تعبیر آن را مکالمه می‌خوانیم، نه گوش دادن به یکدیگر که مقابله‌ای است که شاید جدایی نیندازد، اما بستر را برای ایجاد فاصله فراهم و فرآیندی ‌‌گمراهانه را باعث خواهد شد.

    مشاجره در ادامه به نقطه‌ای می‌رسد که موضوعی ندارد، یا دست کم به زودی بی‌موضوع می‌شود و این مشخصه ذاتی آن است که اساسا مشاجره‌ها پایان مستدل و متقاعدکننده‌ای نخواهند داشت، معنایی نخواهند داشت و در راستای روشن‌گری یا تغییر و تحول عمل نمی‌کند و نه کارا است و نه دیالکتیک؛ بلکه یک عبث بی‌سرانجام است. کاملا برعکس مکالمه که امری حیاتی برای رسیدن به یک نقطه نظر مشترک است و لازم برای بقای زندگی مشترک، چرا که تمام فریادها بر سر من و من است و این همان سوق یافتن به سوی خودکامگی و نارسیسیسم (خودشیفتگی) است.

    زایش نفرت، مرگ عشق

    صحنه‌هایی از یک ازدواج

    یکی از اولین لحظه‌های کلیدی سریال، خبر بارداری میرا است. هنگامی که او این خبر را برای جاناتان فاش می‌کند، یک مکث قابل تامل وجود دارد. «مرا ببخشید.» او منتظر است تا واکنش جاناتان را ببیند. او منتظر یک سرنخ در مورد چگونگی واکنش است. مکالمه آن‌ها در امتداد لبه تیغ پیش می‌رود و میرا سعی در تحلیل واکنش جاناتان دارد و همچنین می‌خواهد صادقانه خواسته‌های خود را بیان کند. صحنه در اتاق خواب آن‌ها با تصمیم به نگه داشتن کودک به پایان می‌رسد، زیرا آن‌ها یکدیگر را در آغوش می‌گیرند و هیجان‌زده می‌شوند. اما صحنه بعدی در کلینیک سقط جنین است!

    مشخصا یکی از مهم‌ترین مولفه‌های بچه‌دار شدن، دوست داشتن دیگری است، وقتی کسی همسرش را دوست داشته باشد، بیشتر دلش می‌خواهد از او بچه داشته باشد و نخواستن این مسئله مستقیما به دوست داشتن زندگی و شریک زندگی برمی‌گردد. آسیب این مسئله را می‌توان در خودارضایی‌های شبانه جاناتان مشاهده کرد که بعد از سقط میرا این کار را ارجح به رابطه با او می‌داند.

    از سوی دیگر می‌توان به رابطه جاناتان و میرا با دخترشان ایوا اشاره کرد. جاناتان اکثر مواقع از او مراقبت می‌کند، او را می‌خواباند و ارتباط صمیمی‌ و بهتری با او دارد؛ برخلاف میرا که مادری دستوری و غیرعاطفی‌تر است و برای همین راحت می‌تواند نه تنها همسرش را که دیگر دوست ندارد، بلکه تنها دخترش را نیز رها کند و برایش هیجان و عشق‌خواهی اولویت بیشتری داشته باشد. میرا عاشق فرد دیگری شده و به همین خاطر به سقط تن داد تا با خیالی راحت‌تر به زندگی خود با جاناتان و ایوا پشت کند و صورت دیگر عشق، یعنی نفرت را نمایان سازد.

    اگر عشق از ارضا محروم شود، به سادگی می‌تواند در بخشی از خود به صورت نفرت معکوس شود. شاعران به ما می‌گویند که در طوفانی‌ترین مراحل عشق، این دو احساس متضاد تا مدتی همچون رقبایی ثابت‌قدم پهلو به پهلوی دیگر بقا می‌یابند. ولی همزیستی مزمن عشق و نفرت، آن هم وقتی که هردو معطوف به یک نفر هستند و هردو به شدیدترین درجه هستند، ما را متعجب نمی‌کند. باید متوقع بود که این عشق پرشور مدت‌ها قبل نفرت یاد شده را مغلوب کرده یا در کام آن فرو رفته باشد و در حقیقت نیز این بقای اضداد تحت شرایط روانی خاص و با تشریک مساعی وضعیت امور در ناخودآگاه امکان‌پذیر است. عشق موفق به خاموش کردن نفرت نشده، بلکه فقط آن را به درون ناخودآگاه رانده است و این نفرت در ناخودآگاه (که از تخریب شدن به دست عملکردهای خودآگاه مصون است) قادر به بقا و حتی رشد است.

    در چنین موقعیت‌هایی عشق خودآگاه معمولا (از باب عکس‌العمل) شدت فوق العاده زیادی پیدا می‌کند تا بدین وسیله آنقدر قوی شود که بتواند همیشه ضدش را در واپس‌زدگی نگه دارد. شرط لازم برای وقوع چنین وضعیتی در زندگی عشقی فرد، ظاهرا این است که این دو احساس متضاد در سنی بسیار کم، در نخستین سال‌های کودکی‌اش از یکدیگر انشعاب پیدا کنند و یکی از آن‌ها (معمولا نفرت) واپس زده شود. نمود بارزی که هم در کودکی جاناتان و هم در جوانی میرا شاهدش هستیم.

    طغیان خشم و BPD

    صحنه‌هایی از یک ازدواج

    روز آرام تمام شده و شب هجران سر می‌رسد. میرا به خیانتش با مردی اسرائیلی به نام پال ابراز و می‌خواهد با او به تل‌آویو برود و زندگی کند. در میزانسن اعتراف به خیانت توسط میرا، جاناتان که شوکه شده رفتاری نه منفعلانه، بلکه از درون متلاشی شده دارد و سعی می‌کند با درک کردن و صحبت کردن، میرا را راضی به ماندن در زندگی کند. میرا علاوه بر خودخواهی و هیجان‌خواهی، در رابطه‌اش با جاناتان احساس تنهایی می‌کرده و گویی در توهمی‌‌ جدا از واقعیت، چشمانش را روی حقایق موجود می‌بندد. مرد مستاصل و تمناگر در آگاهی بیشتری از زن قرار دارد و در اینجا سکانسی بی‌نظیر شکل می‌گیرد؛ جایی که میرا باید صبح چمدانش را ببندد و زندگی را ترک کند، اما او آنقدر در شور کاذب و دستپاچگی خود برای رهایی غرق شده که حتی نمی‌تواند چمدان را ببندد. در اینجا جاناتان را می‌بینیم که در عین حال که تمام تلاشش را برای ماندن همسر خیانتکارش کرده است، چمدان او را می‌بندد که عملی همزمان عاشقانه و پرخاشگرانه است.

    رفتارهای میرا را می‌توان تا حدی ناشی از BPD (شخصیت اختلال مرزی) دانست که در تنظیم تجربیات هیجانی خود دچار نوروزی است که می‌تواند راحت هیجانات و احساساتش را از ناراحتی خفیف به طغیان خشم بدل کند. البته سریال در همان آغاز به این نشانه در او اشاره کرده بود؛ زمانی که میرا به روان‌شناس از گذشته و رابطه با پارتنری قبل از جاناتان می‌گوید که دچار اختلال شخصیت مرزی بوده و روی میرا هم تاثیر بسزایی گذاشته است.

    کنش‌های میرا به طور سمپاتیک و پاراسمپاتیک، بخشی از آن ارادی و بخشی دیگر غیرارادی است؛ به نحوی که او از ارزش کنترل و عدم کنترل هیجانات و احساسات خود آگاه نیست و رفتارهای مخرب خود را برای کاهش عواطف و خنثی ساختن انجام می‌دهد و این مهم نه تنها در دعواهای بین خودش و جاناتان، بلکه حتی در سیر خواسته‌های عاطفی او بسیار مشهود است؛ جایی که او دقیقا نمی‌داند چه می‌خواهد و هر بار او را با روحیات و خواسته‌هایی با به پیش کشیدن‌ها و پس زدن‌ها می‌بینیم و همین مشخصات مانند روابط ناپایدار، افکار آشفته، بی‌ثباتی عاطفی و طغیان خشم است که او را نزدیک به اختلال شخصیت مرزی می‌کند.

    این خصیصه‌ها را می‌توان در قسمت چهارم و سکانس اثاث‌کشی به خوبی متوجه شد. زمانی که میرا از پالی جدا شده و رابطه‌شان به هم خورده (آن هم به خاطر بچه‌دار نشدن)، از محل کار خود که برایش اولویت مهمی‌‌ بود اخراج شده و حال می‌خواهد به جاناتان برگردد. اما این بار جاناتان است که دیگر به او حسی ندارد. میرا نمی‌داند می‌خواهد برگه‌های طلاق را امضا کند یا نکند و در مقابل اصرار جاناتان که دیگر از او بریده، امضا نمی‌کند و کار به دعوای فیزیکی با جاناتان می‌رسد و در نهایت با اتفاق‌های سخت پیش آمده بینشان، با آن وضعیت آشفته به امضا تن می‌دهد.

    کودکی ات را رها کن و بیدار شو

    صحنه‌هایی از یک ازدواج

    بنیان‌های استوار جهان‌بینی ما در نتیجه ژرف یا سطحی بودنش در سال‌های کودکی شکل می‌گیرد. چنین دیدگاهی بعد‌ها پیچیده‌تر، مفصل‌تر و کامل‌تر می‌شود، ولی بنیانش تغییر نمی‌کند. زمانی‌که پدر جاناتان در قسمت پنجم فوت می‌کند، او نه تنها ناراحت نمی‌شود، بلکه گویی خوشحال هم شده است؛ چرا که با وجود پدر بی‌محبت و سختگیری که داشت، هیچ‌وقت نتوانست کودکی دشواری را که برایش رقم زده بود فراموش کند. او پدر و مادری داشت که همدیگر را دوست نداشتند، اما به خاطر وجود بچه‌ها هیچ‌گاه از هم جدا نشدند. کاملا برعکس اتفاقی که برای جاناتان افتاده بود.

    شکست در رابطه پدر-فرزندی تاثیر بسزایی در بزرگسالی دارد. همان‌طور که فروید می‌گوید، من نمی‌توانم هیچ نیازی را در کودکی، نیرومندتر از نیاز به حمایت پدر متصور شوم. پدر جاناتان هرطور که دوست داشته نسبت به فرزند خود قضاوت می‌کرده، آن‌ها را در شرایط کنترلی دشواری قرار می‌داده و حتی در ارتباط با مادر فرزندان نیز رفتاری ناخوشایند و ارعاب‌گر بروز می‌داده و جاناتان نیز اذعان دارد که هیچ‌وقت نخواست که در مورد چیزی صحبت کند و همین مسئله عدم مکالمه، همان‌طور که پیش‌تر اشاره کردیم، باعث ظهور مشکلات عدیده‌تری در کانون خانواده می‌شود.

    همچنین بخوانید: پدر خودشیفته و تاثیر او بر فرزندان

    جاناتان هیچ‌وقت نتوانست از کودکی خود فرار کند، مانند اتفاقی که در سه سالگی برایش افتاده بود. او در کودکی خواب ترسناکی می‌بیند که مواجهه منفعل و بی‌تفاوت مادر نسبت به کابوس جاناتان و حوصله سربر خواندن آن، باعث شکل‌گیری نوعی نادیده‌انگاری در وجود او می‌شود. فهمیده نشدن، درک نشدن و انکار شدن در کودکی جاناتان و محدودیت‌های احساسی پدر در برخورد سختگیرانه و نظام‌مند او با جاناتان، باعث نوعی سرکوب حسی برون‌گرایانه در او شده؛ به نحوی که جاناتان در درد دلی با میرا به او می‌گوید هیچ‌وقت نه تنها کسی او را دوست نداشته، بلکه حتی توانایی دوست داشتن کسی را دیگر ندارد.

    این اتفاقی است که پروست به خوبی عنوان می‌کند. اینکه زمان آدم‌ها را دگرگون مى‌کند، اما تصویرى را که از آن‌ها داریم ثابت نگه مى‌دارد. هیچ چیز دردناک‌تر از این تضاد میان دگرگونى آدم‌ها و ثبات خاطره‌ها نیست. گسستگی احساسی در کودکی جاناتان، منجر به این تروما در او شده که در بیان آنچه احساس می‌کند، الکن است و عزت نفس لازم را در مواجهه با بحران‌های احساسی ندارد.

    حتی اثر تجربه‌های میرا در کودکی نیز هم‌اکنون هویداست. او زمانی که پنج ساله بوده، با مادر خود به قرارهای عاشقانه می‌رفته و این بی‌بندوباری احساسی، از همان کودکی در او پایه‌ریزی شده است. حتی مادر میرا، ازدواج را امری اشتباه برای میرا می‌دانسته و به او توصیه می‌کرده هیچ‌وقت ازدواج نکند و میرا همیشه در تلاش برای ثابت کردن خلاف این موضوع بوده است.

    رجوع به گذشته

    صحنه‌هایی از یک ازدواج

    جاناتان بعد از اینکه میرا به او خیانت و ترکش کرد، برای هضم اتفاق‌های افتاده به روان‌درمانگر مراجعه می‌کند. اما گاهی حادث‌ها را نمی‌شود با کلمات بیان کرد، نمی‌شود پذیرفت و کنار آمد. درمانگر به جاناتان تمرینی می‌دهد که هر صبح هر چیزی را که به ذهنش می‌رسد، بنویسد و فکرش را تخلیه و خودش را در جریان سیال آنِ ذهنش رها کند. جاناتان اما در این موقعیت پیچیده و آزاردهنده در فقدان و تنهایی و آسیب، از گذشته و خاطرات کودکی‌اش می‌نویسد. خاطرات کودکی چیزی نیست که در گذشته باقی مانده باشد. آن‌ها هم با آدم بزرگ می‌شوند و به زندگی ادامه می‌دهند. گذشته، دائم در زمان حال حضور دارد، آن ‌هم در شکل کاملش.

    از دید فروید، اولین ابژه‌ای که ما با آن در ارتباط هستیم، مادر و یا کسی است که نگهداری کودک را عهده‌دار است. لذا تصویری که از مهر و محبت و یا نوازش دریافتی آن دوران در ناخودآگاه ما نقش می‌بندد، ارتباط مستقیم با نوع انتخاب و ارتباطات بزرگسالی ما دارد.

    جاناتان در نوشته خود به توصیف پدرش و ارتباط با او می‌پردازد. اینکه پدر مقتدرش با طرز فکر عقلانی و وسواس‌گونه‌اش که گویی برای تلافی تمام اضطراب‌هایش بوده، بر جاناتان سایه سنگینی انداخته بود. پدری قضاوت‌گر با مقررات اخلاقی سختگیرانه که باعث شده بود جاناتان همیشه در تلاش برای راضی نگه داشتن او باشد، اما همیشه حس شکست‌خوردگی نسبت به این موضوع داشته است. حس دائمی اینکه به قدر کافی خوب و اخلاق‌مدار نیست و زیاد از حد خودبین است و این خودبینی در جهان محدود و ایدئولوژیکی که جاناتان در آن بزرگ شده بود، گناهی بزرگ به حساب می‌آمد.

    از سوی دیگر مادری که در مقابل این پدر قرار داشت، زیاد از حد ضعیف و به قدری مضطرب بود که حتی جاناتان نمی‌توانست در مواجهه با مادرش خودش باشد و ترس‌ها و افکارش را با او در میان بگذارد. جاناتان با احساس عدم امنیت بزرگ شد و این کمبودها و اینکه کسی را نداشت تا مشکلاتش را با او در میان بگذارد و یا حل کند، باعث از بین رفتن عزت نفس جاناتان و محبت‌خواهی او به هر طریقی شده بود. تاثیری از گذشته که باعث شده بود در آینده مدام در این فکر باشد که بچه بیشتری داشته باشد تا این نقصان‌های کودکی را برای او جبران کند. به همین خاطر او بعد از میرا سراغ فرد دیگری می‌رود و از او بچه‌دار می‌شود.

    جاناتان با ریختن تمام دردهایش در درون، باعث ایجاد شکافی میان خود و دیگران می‌شد و این گزاره از گذشته، آفتی برای او در برابر یک رابطه واقعی است. چرا که همیشه بخشی از خودش را پنهان نگه می‌داشت، اما فکر می‌کرد همه این‌ها زمانی به پایان می‌رسد که رابطه‌اش با میرا شروع شده بود. جاناتان با میرا از تنهایی ذاتی‌اش جدا می‌شد، اما بعد از رفتن میرا متوجه شد که حتی حضورش در زمان میرا نیز نصفه و نیمه بوده و بخشی از وجودش را ابراز نمی‌کرده است.

    روان‌درمانگر این درک و بینش را در تحلیل و هضم اتفاق افتاده به جاناتان می‌دهد و او تازه متوجه می‌شود که نه تنها قربانی یک تحول ناگهانی، بلکه قربانی رجوع به گذشته تلخ و سختی است که همواره او را از خودش دور می‌کرده است و تازه می‌فهمد وقتی به گذشته نگاه می‌کند، می‌بیند روزهایی که غمگین و عصبی و افسرده به نظر می‌آمد، جزو شادترین روزهای زندگی‌اش بوده است. به نقل از مارکز: «خاطراتی هست که آدم‌هایش رفته‌اند، این خاطرات غم‌انگیز است؛ ولی آن خاطرات که آدم‌هایش حضور دارند اما شبیه گذشته نیستند، بسیار دردناک‌تر است.»

    سواد رابطه

    صحنه‌هایی از یک ازدواج

    اپیزود چهارم که از نظر احساسی درگیرکننده‌ترین قسمت سریال است، شاید در ظاهر به پروسه پیچیده طلاق و کشمکش‌های بین جاناتان و میرا می‌پردازد، اما همان‌طور که از اسم این اپیزود (بی‌سوادان) برمی‌آید، به مسئله مهم سواد رابطه و تبعات فقدانش می‌پردازد.

    سرفصل‌های مهم سواد رابطه را می‌توان مسئولیت‌پذیری در رابطه، بیان حرف‌ها بدون توهین و تحقیر، دادن آزادی‌های فردی و مجاز به همدیگر، پذیرفتن یکدیگر و سعی در تغییر ندادن ویژگی‌ها و استفاده نکردن از نقاط ضعف طرف مقابل برای رسیدن به مقاصد خود دانست. آن‌ها نمی‌دانند چطور موضوع طلاق را به دخترشان ایوا بگویند. شاید باید این موضوع را به بچه‌ها یاد داد که بالاخره عشق هم روزی پایان می‌یابد، رابطه‌ها به پایان می‌رسند و آدم‌ها می‌روند و از یکدیگر جدا می‌شوند و همه این‌ها بخشی از زندگی و دردناک است. جاناتان اما درد واقعی را «مابینی» بودن می‌داند، بلاتکلیفی، نه اینجا بودن نه آنجا بودن، سردرگمی‌ میان خواستن و نخواستن، ماندن و رفتن و واقعا هیچ چیز بدتر از بی‌تصمیمی‌ نیست.

    جاناتان به جدایی مطمئن است، می‌داند چه می‌خواهد و این میرا است که با توجه به آشفتگی روحی و انزوا (ترک پاول و اخراج از کار) از نداشتن درک و ابراز عواطف صحیح برخوردار است. او از سواد رابطه که شامل شناخت احساسات فردی، خودآگاهی، خودکنترل‌گری، سازگاری با احساسات دیگران، مهارت ارتباط و بیان احساسات واقعی و مسئولیت‌پذیری در قبال کنش‌ها و رفتارهاست، بی‌بهره است و توانایی کنترل اوضاع را ندارد. همچنین جاناتان در درک موقعیت میرا هنگام درددل کردن درباره اتفاق اسفبار اخراجش کاملا سرد و بی‌تفاوت گذر می‌کند و نه تنها هیچ حس همدلی را برنمی‌انگیزد، بلکه از این می‌گوید که بعد از رابطه جنسی با میرا به این نتیجه رسیده که دیگر از ترک میرا نمی‌ترسد و هیچ حسی نسبت به جدایی ندارد و می‌خواهد از زن دیگری بچه‌دار شود. (تحقیر سقط جنین میرا) این نیز خود بخشی از فقدان داشتن سواد رابطه است که واکنش را به امری ناخوشایند بدل و شرایط را برای هر دو طرف بحرانی می‌کند. آن‌ها نمی‌توانند همدیگر را همان‌طور که هستند بپذیرند، اشتباهات عاطفی زیادی در مواجهه با یکدیگر دارند و هیجانات و عواطفی چون خشم، ترس، شرم و… را به طور مخربی به یکدیگر ابراز می‌کنند که همگی از مولفه‌های مهم در مضمون سواد رابطه است.

    خانه و شیء‌انگاری به مثابه رابطه

    صحنه‌هایی از یک ازدواج

    کارگردان در تعریف مکان زندگی «خانه» با قرار دادن عکس‌های خانوادگی و پشته‌های کتاب و طراحی قسمت‌های جداکننده، خانه را مکانی معرفی می‌کند که بیشتر فضایی است که نشان‌دهنده پدر و مادر بودن به جای عشق است. خانه در اینجا نقش مهمی ‌دارد و یکی از عوامل شیءانگاری است که می‌توان آن را نوعی دستاویز و تعلق خاطر از چیزهای مشترک دانست. همه عشق‌ها، حرف‌ها، وصل‌ها، جدایی‌ها و… در مکان شکل می‌گیرد و این مکان گویی خود شخصیتی دارای حافظه و ناظر است که تمام اتفاقات را دیده و ثبت می‌کند.

    این مکان (در اینجا خانه) هم می‌تواند عامل شور و سرزندگی باشد و هم یادآور تلخ‌ترین خاطرات برای آدمی‌ که گذر از آن سخت و تلخ خواهد بود. مثلا در سکانسی جاناتان به میرا می‌گوید: «نمی‌دانم هنوز می‌توانیم در یک اتاق باشیم بدون اینکه به یکدیگر صدمه بزنیم یا نه.» دیالوگی تاثیرگذار که نشان‌دهنده مهم بودن مکان در طی زمان برای زوج است و احساس امنیت/عدم امنیت که از یک اتاق یا حتی یک مبل که به آدمی‌ دست می‌دهد. مانند سکانسی که میرا بعد از مدت‌ها به خانه برمی‌گردد و می‌بیند جاناتان دکوراسیون خانه را عوض کرده و فقط یک مبل سبزرنگ را نگه داشته است. از این تغییر (تغییر محیط به مثابه تغییر انسان‌ها و عواطفشان) احساس بدی به میرا دست می‌دهد، اما همان مبل سبزرنگ در دو قسمت بعد و زمان اثاث‌کشی، به خواسته مهم میرا بدل شده و حس تعلق خاطر از گذشته و خاطره‌ها باعث می‌شود میرا این مبل را از جاناتان درخواست کند. همیشه بخشی از گذشته طوری با انسان می‌ماند که نه می‌توان فراموشش کرد و نه دورش انداخت؛ بلکه باید با آن زیست و در اینجا خانه به عنوان مهم‌ترین بخش در شکل‌گیری اکنون و تبدیل به گذشته، نقشی اساسی ایفا می‌کند.

    در قسمت آخر که زمان گذشته و میرا و جاناتان از هم جدا شده‌اند، جاناتان برای شگفت‌زده کردن میرا، همان خانه‌ای را که در آن سال‌ها باهم زندگی کرده بودند و بعد از جدایی فروختند، برای یک شب اجاره می‌کند و به آنجا می‌روند. رجوع به گذشته این بار نه از طریق ذهن، بلکه از طریق مکان و شی‌‌ء شکل می‌گیرد. حتی خانه در سیر اتفاقات و رابطه‌شان به مدلولی برای خواسته‌هایشان تبدیل می‌شود؛ مانند هنگامی که بعد از سقط میرا، او و جاناتان تصمیم به تعمیر و تغییر خانه می‌گیرند تا اتاق کار جاناتان و اتاق ایوا جای جدید و شکلی نو به خود بگیرند. (تغییر شیء استعاره‌ای از تغییر خواسته در زندگی)

    تعمیرات خانه (تغییر خود) به میرا سپرده می‌شود، اما او با سهل‌انگاری (مقاومت در مقابل تغییر) این کار را عقب می‌اندازد تا زمانی‌ که اتفاق نهایی یعنی از دست دادن خانه (از دست دادن زندگی مشترک) حادث می‌شود. در بازگشت به خانه‌ی از دست رفته، نوستالژی و بازدید از جاهایی که در آن خاطره‌های زیادی شکل گرفته بود، از آشپزخانه و راهرو‌ها تا اتاق خواب، این مرد است که پیشنهاد داده و شوق آنجا (بازگشت به گذشته) برایش مشهود است. اما میرا با اینکه استقبال می‌کند، با اظهار نظر خود (همیشه از اتاق هتل بیشتر خوشم می‌آمد)ِ نظر خود را نسبت به بازگشت به ازدواج تلویحا اعلام می‌کند. درحالی‌که جاناتان خود صاحب زن و زندگی و فرزند جدید شده، اما همین آشناپنداری نسبت به مکان، او و میرا را در این موقعیت قرار داده است. او هرچند زندگی جدید خود را با مولفه داشتن زبان مشترک و دین مشترک (یهودیت) منطق‌سازی می‌کند، اما اقرار دارد هیچ‌وقت آن‌طوری که عاشق میرا بوده، عاشق کس دیگری نبوده است.

    جالب است که میرا که اتاق زیر شیروانی را یک انباری بلااستفاده می‌دانست، اکنون با بازسازی و زیبا کردن این اتاق (امری که خود از آن غافل مانده) توسط دیگری، دوباره اشتیاقی نو می‌یابد.

    میرا هم طلاق را آسیب روانی بی‌پایانی می‌داند و معتقد است زمان زیادی طول می‌کشد تا هر فرد بعد از طلاق به زندگی عادی برگردد و شاید هم هیچ‌وقت تاثیرش از بین نرود. این تروما و آسیب ناشی از طلاق را جاناتان در رتبه دوم پر استرس‌ترین اتفاقات زندگی می‌داند، اما بعد از نقل مکان! اشاره‌ای که جاناتان به این موضوع دارد، نقش مکان را در فروپاشی روانی و احساسی زوج به خوبی نشان می‌دهد. آدم‌ها و شرایط عوض می‌شوند و تغییر می‌کنند، اما مکان (خانه) و رابطه آن‌ها سر جایش مانده است. با این حال گذشته دیگر برنمی‌گردد و هیچ‌وقت هیچ‌چیز مانند سابق نمی‌شود؛ مانند تکه چسبی که زده می‌شود، اما با کندنش دوباره مثل سابق نمی‌چسبد.

    صمیمیت، انزوا، خیانت

    صحنه‌هایی از یک ازدواج

     

    در هر زندگی مشترکی، فداکاری و درجه‌ای از ناهماهنگی وجود دارد. دو زندگی، ریتم و دیدگاه کاملاً منحصربه‌فرد و مجزا، باید به هم برسند. این یک بخش پذیرفته شده از ازدواج و رابطه است که باید در آن دادن و گرفتن وجود داشته باشد. توانایی منعطف بودن از مهمترین مواردی است که شریک زندگی شما و خودتان به آن نیاز دارید. ما ساده‌لوحانه امیدواریم که در ازدواج این امتیازات به راحتی و با شادی داده شود؛ اما نه، همیشه این‌طور نخواهد بود.

    یکی از مراحل نظریه اریکسون، مرحله صمیمیت در برابر انزوا است. در این مرحله فرد برای صمیمیت و سرمایه‌گذاری در این راه آماده است، بنابراین ازدواج در مرحله‌ای اتفاق می‌افتد که چالش اساسی فرد بین صمیمیت و انزوا است. صمیمیت به طور طبیعی به خودی خود به وجود نمی‌آید و شامل علاقه، ارتباط متقابل، خطرپذیری، اعتماد و مبادله عقاید و عواطف و نه صرفا مجاورت جسمانی و روابط جنسی است که همه نیازهای اساسی و عمیق بیشتر انسان‌هاست. در همان زمان که فرد چنین رابطه‌ای را جست‌وجو می‌کند، نیاز دارد تا احساس ثابت و پایداری از هویت خویش داشته باشد. گسترش صمیمیت بین زن و شوهر منجر به هم‌آمیزی می‌شود که به معنی آمیختن هویت خود با هویت شخص دیگر است، بدون ترس از اینکه چیزی از خود از دست برود.

    اریکسون همچنین معتقد است که حس حقیقی صمیمیت به دست نمی‌آید، مگر آنکه فرد هویت تکامل یافته خود را به دست آورده باشد. صمیمیت واقعی زمانی امکان‌پذیر می‌شود که فرد نخست به یک هویت مستقل دست یافته باشد. تنها به شرطی که فرد از هویت خود مطمئن شده باشد، می‌تواند در یک رابطه دوجانبه همه‌چیز خود را به طرف مقابل واگذار کند. ابهام و نگرانی ناشی از آشفتگی در هویت اعم از هویت جنسی، هویت شغلی، خودانگاره (تصویری که فرد از خود در ذهن دارد)، و تن‌انگاره (تصویر ذهنی فرد درباره بدن خود)، مانع از آن می‌شود که فرد بتواند خود را آزادانه و محبت‌آمیز به شریک جنسی خود واگذارد یا اساساً هرگونه رابطه عمیق و دیرپایی برقرار کند. هرگونه ناکامی ‌و نداشته‌ای ما را به سمت انتخابی می‌کشاند که در ذهن ناخودآگاهمان، تصوری از ابژه خیالی داریم.

    از سکانس‌های مهم این سریال می‌شود به لحظه اعتراف به خیانت میرا اشاره کرد. در این لحظه، میرا در تصمیم خود مصمم است و جاناتان هنوز امیدوار است که ازدواج را باهم حفظ کنند. میرا شروع به توجیه رفتار و توضیح احوالاتش می‌کند و وانمود می‌کند که خوشحال است. عملکرد جاناتان اما متفاوت است. او همچنان در نقش همسر فداکار است. او به میرا التماس می‌کند که نزد تراپیست و روان‌شناس بروند. او در جمع کردن چمدان به میرا کمک می‌کند، اما این نافی آگاهی جاناتان از عملکردش نیست. وقتی میرا از در بیرون می‌رود، رفتار جاناتان تغییر می‌کند. التماس آرام او با پرخاشگری و اضطراب جایگزین می‌شود. او احساسات واقعی خود را حتی پشت درهای بسته خفه می‌کند.

    در روان‌شناسی تحلیلی یونگ، او روان انسان را تک‌جنسیتی نمی‌داند و خیانت زمانی اتفاق می‌افتد که ویژگی‌های جنسیتی انسان‌ها متعادل نباشد. همه ما، هم ویژگی‌های زنانه (آنیما) داریم و هم ویژگی‌های مردانه (آنیموس). ویژگی‌هایی همچون تعقل، منطق و دوراندیشی، آنیموسی و ویژگی‌هایی همچون تعهد به روابط با دیگران، توجه به خود و… ویژگی‌های آنیمایی هستند. فرض کنید یک زن با آنیموس قوی (ویژگی‌های مردانه)، سلطه‌جو، رقابت‌جو، پرخاشگر و یک مرد با آنیمای قوی (ویژگی‌های زنانه) در کنار هم قرار بگیرند. مرد نمی‌تواند از قوه تعقل و دوراندیشی آنیموسی خود به اندازه کافی استفاده کند، زن هم نمی‌تواند از روحیه حمایت‌گری و صلح‌طلبی آنیمایی‌اش پیروی کند. رابطه چنین زوجی روز به روز خالی‌تر از صمیمت و تعهد می‌شود و انتظار می‌رود که به زودی مرد و یا زن به دنبال رابطه موازی و خیانت برود.

    پایانی در کار نیست، همان‌طور که رنج پایان نمی‌یابد

    صحنه‌هایی از یک ازدواج

    کارگردان جدا از نمایش آرام و درون‌نگر در سریال که به طور مکرر و مؤثر از سکوت استفاده می‌کند، در شیوه منحصربه‌فرد خود در آغاز هر قسمت (و در پایان قسمت آخر)، با نشان دادن بازیگرانی که آماده شروع کار هستند (نوعی فاصله‌گذاری برشتی و شکستن دیوار چهارم)، آن را استعاره و نشانی برای جهانی بودن تجربه این زوج خیالی مطرح می‌کند که می‌تواند قابل تعمیم به هر زوجی باشد که ناگهان خود را وسط فروپاشی یک ازدواج می‌بینند.

    همچنین بخوانید: گزارش جلسه تحلیل سریال صحنه‌هایی از یک ازدواج

    کارگردان با دقت به جزئیات سعی کرده تماشای سریال را مانند جدا کردن یک متن یا تماشای یک نمایشنامه ادبی جلوه دهد. حتی الگوهای آب و هوا نیز استعاری هستند. هنگام جدایی اولیه، برف سوزناکی می‌بارد و در بدترین جدل و بحث میرا و جاناتان، کارگردان از باران استفاده می‌کند. کارگردان شخصیت‌هایش را به افراط می‌برد تا مجبور شوند چهره‌هایشان را رها کنند و بفهمند چه چیزی وجود دارد و چه چیزی نیست. این جست‌وجوی روشنگری، این نوای نومیدانه برای تکه‌های دیرهنگام خودشناسی، این اشتیاق برای صلح در یک خلاء، جملگی به یک تنهایی عمیق دامن می‌زنند.

    گسست بین آنچه شخصیت‌ها می‌گویند و کاری که انجام می‌دهند، نه تنها دوگانگی عمیق آن‌ها، بلکه وضعیت وجودی آشفته‌شان را نیز منعکس می‌کند. آشفتگی که در زیر سطح فتوژنیک از همان ابتدای مصاحبه مشهود است. حتی دوست داشتن در این میان آشفته می‌نماید، همان‌طور که میرا در پایان به این اشاره دارد که همیشه به شیوه آشفته خودم دوستت داشتم و تو همیشه به شیوه پیچیده خودت دوستم داشتی. میرا و جاناتان هر دو انسان‌های ناقصی هستند، اما به روش‌های ظریفی به این نقص‌ها اصالت می‌بخشند. کارگردان تصمیم می‌گیرد روی این نقص‌ها تمرکز نکند، بلکه اجازه می‌دهد مشکلات هر شخصیت به آرامی‌ خودشان را نشان دهند و در طول دیالوگ به آن‌ها رسیدگی شود.

    اوج این انتخاب، روایت مذهبی سریال است. جاناتان یک یهودی سابق ارتدوکس است، درحالی‌که میرا نه مذهبی فکر می‌کند و نه عمل. این تنش بین ادیان به آرامی ‌به روایت نفوذ می‌کند. وقتی میرا در نهایت می‌گوید که نتوانسته است به طور صریح تمایلات جنسی خود را در مقابل جاناتان بیان کند، تکان‌دهنده است. کارگردان سعی در دراماتیزه کردن بیش از حد نمی‌کند، بلکه تنش نهفته را به یک وضعیت آشفته و هرج‌ومرج روانی بدل می‌کند.

    سریال بر پایه مدرنیسم بنا شده است؛ بیان رنج تنهایی انسان، گمگشتگی و سرگشتگی انسانی که گویی چیزی را از او دزدیده‌اند. انسانی که دیگر خود را احساس نمی‌کند، احساس شئ بودگی و ابزارشدگی غالب شده است و همه این‌ها حاصل مدرنیته است. جامعه صنعتی شده و مدرن که به قول هایدگر فقط هدف را جست‌وجو می‌کند و از خود غافل است: «تمدن نتیجه مدت زمانی است که انسان‌ها از خود بیگانه‌اند.»

    در مجموع، صحنه‌هایی از یک ازدواج مانیفست قدرت، گفت‌وگو و روابط انسانی است. نمایشی خاموش و متفکرانه که دیدگاه تازه و ظریفی را از اینکه چرا روابطمان را شکل می‌دهیم، چگونه آن‌ها را حفظ می‌کنیم و در نهایت چرا از هم می‌پاشند، ارائه می‌دهد.

  • درآمدی بر عشق از دیدگاه فروید و روانکاوی

    درآمدی بر عشق از دیدگاه فروید و روانکاوی

    عشق چنان مسئله جهان‌شمول و عمیقی است که بسیاری از فلاسفه و روانشناسان آن را بررسی کرده‌اند. عشق احساسی است پیچیده که صحبت کردن درباره آن کار راحتی نیست و به نحوی همواره انسان‌ها را به شیوه‌های مختلف سردرگم کرده است. تا جایی که لکان نیز معتقد است که نمی‌توان چیزی معقول و معنادار در رابطه با عشق گفت! او می‌گوید: «عشق هزارتو است و عاشقی به معنای گم شدن در آن. در هنگام عبور از مسیر عشق، راه خودتان را گم می‌کنید و در نهایت خودتان را».

    طبق نظریات روا‌‌‌ن‌تحلیلی، تجربیات افراد است که فرد را به مسیر‌های مختلف در عشق می‌کشاند. افراد دیدگاه‌های متفاوتی نسبت به عشق دارند و آن را به اشکال مختلف نشان می‌دهند. مثلاً افراد سادیستیک عشقشان با ابراز خشم است و برخی دیگر همه زندگی‌شان را وقف عشق و معشوق خود می‌کنند. حتی عده‌ای از مردم به سبب عشق خود ممکن است مرتکب جرم شوند.

     

    عشق در دیدگاه فروید

    طبق دیدگاه فروید، وقتی صحبت از عشق به میان می‌آید اغلب منظور از آن «ابژه عشق» است. عشق یک نیروی غریزی (لیبیدو) است که به سمت ابژه انتخاب شده (معشوق) ادراک می‌شود. همین نیروی غریزی است که باعث میل انسان به حرکت، وحدت و یکی شدن اشخاص است. نخستین ابژه هر فرد در زندگی، فارغ از جنسیت، مراقبین اولیه است. ما عشق ورزیدن را از روابط اولیه خود با والدین و مراقبان خود یاد می‌گیریم. روابط اولیه ما با والدین و مراقبان و همچنین روابط مراقبانمان با یکدیگر به ما کمک می‌کند تا نقشه عشقی را شکل دهیم که در طول زندگی ما ادامه دارد.

    فروید همچنین معتقد است که گاهی اوقات عشق به عنوان «انتقال» یا «عشق انتقالی» نامیده می‌شود. وی در این رابطه خاطرنشان کرد که وقتی یک ابژه عشقی را پیدا می‌کنیم، در واقع در حال «بازیابی» آن هستیم. این پدیده شناخته شده‌ای است. گاهی اوقات افرادی را می‌بینیم که شریکی انتخاب می‌کنند که آن‌ها را یاد مادر یا پدرشان می‌اندازد. از سوی دیگر وقتی در بزرگسالی عاشق می‌شویم، در حقیقت «ابژه عشق» خود را انتخاب می‌کنیم اما این انتخاب تحت تأثیر روابط کودکی ما و بیشتر به صورت ناخودآگاه اتفاق می‌افتد. فردی که عاشق می‌شود، انتظار دارد با گرفتن عشق متقابل به ابژه عشقش بپیوندد و این‌گونه با میل به دیگری زندگی‌اش را سپری می‌کند.

    عشق از نگاه روانکاوی

    از نظر فروید، همه روابط عشقی حاوی احساسات دوسوگرا هستند. در میان اکتشافات مختلف فروید، دوگانگی دخیل در تمام روابط نزدیک و صمیمی وجود دارد. درحالی‌که ممکن است آگاهانه نسبت به همسر، شریک زندگی، والدین یا فرزند احساس محبت واقعی و واقع‌بینانه داشته باشیم، اما همه‌چیز دقیقاً آن چیزی نیست که به نظر می‌رسد.

    در دنیای ناخودآگاه، حتی زیر محبت‌آمیزترین احساسات، درگیری‌ها، خیالات و ایده‌هایی وجود دارد که به قولی منفی، نفرت‌انگیز و مخرب هستند. فروید دریافت که عشق و نفرت در روابط نزدیک بخشی از طبیعت انسان است و لزوماً آسیب‌زا نیست. یعنی این دو در طول زندگی افراد متناوباً به یکدیگر تبدیل می‌شوند، زیرا در ناخودآگاه به هم پیوسته هستند. برای مثال بسیار پیش می‌آید که کسانی را که دوستشان داریم، مثل خانواده و دوستان، برای لحظاتی و حتی بیشتر حس تنفر از آن‌ها را تجربه می‌کنیم و دوباره این حس جایش را با دوست داشتن عوض می‌کند.

    فروید دو نظریه روانکاوی در مورد عشق ارائه کرد. یکی از آن‌ها این است که عشق و تمایلات جنسی در ابتدا زمانی باهم ترکیب می‌شوند که کودک سینه مادرش را می‌مکد. یافتن ابژه عشق در واقع یک بازیابی است. این مرحله همچنین به عنوان «مرحله دهانی» رشد روانی-جنسی کودک (۰ تا ۱ سالگی) شناخته می‌شود. پس از این مرحله، مرحله مقعدی (۱ تا ۳ سالگی) و مرحله فالیک یا ادیپ (۳ تا ۶ سالگی) است. در دوران نهفتگی (6 تا 12 سالگی) کودک یاد می‌گیرد که مؤلفه جنسی عشق خود را به والدینش سرکوب کند. در دوران نوجوانی (یا مرحله تناسلی، 12+ سال)، انگیزه‌های جنسی دوباره ظاهر می‌شوند و اگر سایر مراحل با موفقیت حل شده باشد، می‌تواند وارد یک رابطه جنسی عاشقانه با شریک زندگی خود شود.

    ظرفیت فرد برای عشق ورزیدن و درگیر شدن در یک رابطه عاشقانه سالم، به توانایی او در ترکیب مجدد ظرفیت عشق لطیف با تمایلات جنسی بستگی دارد. اما این امر مستلزم آن است که فرد به طور کامل از والدین جدا شده باشد. در غیر این صورت، فرد معشوق را صرفاً به عنوان نسخه‌ای اصلاح شده از والدین تجربه خواهد کرد.

    عشق از نگاه روانکاوی

    نظریه دوم فروید درباره عشق، به دنبال کشف خودشیفتگی بود. در این نظریه، جدایی از والدین برای اینکه بتوانیم عشق را تجربه کنیم لازم است، اما کافی نیست. ما عاشق افرادی می‌شویم که آینه‌ای از خود ایده‌آل ما هستند. عشق، خود نارسیسیست ناقص ما را کامل می‌کند. وقتی عشق متقابل باشد، تنش بین خود و دیگری از بین می‌رود و عاشق، رهایی از حسادت نسبت به ویژگی‌ها و توانایی‌های طرف مقابل را تجربه می‌کند. این امر منجر به احساس ویژه پاداش در حضور معشوق و همچنین ایده‌آل‌سازی معشوق می‌شود. در واقع ما عاشق افرادی می‌شویم که مکمل ما هستند و می‌توانند باعث ایجاد احساس گسترش خودمان شوند.

    به بیانی ساده‌تر، فروید به طور کلی از دو نوع عشق سخن می‌گوید: عشق وابسته‌وار و عشق نارسیستیک (خودشیفته‌گونه). در نوع اول فرد عاشق کسی است که او را تکمیل می‌کند و به همه نیاز‌هایش پاسخ می‌دهد. در نوع دوم اما عاشق کسی می‌شود که شبیه خود اوست یا آنچه ایده‌آل اوست و می‌خواهد چنین باشد. در واقع فرد تصویر خود را در دیگری می‌بیند و می‌خواهد خود را با او یکی کند.

    لکان نیز در این رابطه می‌گوید: «وقتی عاشق می‌شویم، به خودمان در دیگری عشق می‌ورزیم. عشق در چهارچوب رابطه نارسیستیک با سوژه تعریف می‌شود؛ دقیقاً شبیه نارسیس که عاشق تصویر خود در آب شد، فرد (سوژه) عاشق تصویر خودش می‌شود، درحالی‌که آن را در دیگری می‌بیند.» یعنی معشوق ما بخشی از خودمان می‌شود. فروید همچنین اعتقاد داشت ما جنبه‌هایی را از کسانی را که دوستشان داریم، در خود ادغام می‌کنیم و ویژگی‌ها، باورها، احساسات و نگرش‌های آن‌ها بخشی از روان ما می‌شود. او این فرآیند را «درونی‌سازی» نامید.

    امروزه عباراتی مانند «او نیمه گمشده من است» نشان‌دهنده این دیدگاه است.

    تعادل در وحدت و عاملیت در عشق

    یک مسئله اساسی در نظریه روانکاوی، قطبیت بین وحدت و عاملیت، یا ارتباط و خودکفایی است. فرد دلبسته مضطرب به دنبال حفظ وحدت و جلوگیری از تنهایی و بیگانگی است، درحالی‌که فرد دلبسته اجتنابی به دنبال حفظ عاملیت، فردیت و استقلال شخصی است. عشق سالم مستلزم حفظ تعادل سالم بین وحدت و عاملیت یا خویشاوندی و خودکفایی است. در آغاز مراحل وسواسی روابط عاشقانه که در آن عشق متقابل است، عاشقان به دنبال سطح ناسالمی از اتحاد و ارتباط هستند. تنها زمانی که عشق بالغ شود و مواد شیمیایی عصبی و هورمون‌ها به حالت عادی برگردند، عاشقان می‌توانند امیدوار باشند که تعادلی بین وحدت و عاملیت به دست آورند.

    عشق از نگاه روانکاوی

    بسیاری از مردم، تغییر هورمون‌ها و مواد شیمیایی عصبی را که در روابط عاشقانه سالم و طولانی‌مدت طبیعی هستند، با غیبت ناگهانی عشق اشتباه می‌گیرند. اگر فردی به احساسات وسواسی عاشق بودن عادت کرده باشد و ناگهان چیزی جز نزدیکی گاه و بی‌گاه و کشش جنسی احساس نکند، مطمئناً فکر می‌کند که مشکلی در رابطه وجود دارد. یک واکنش طبیعی به این احساس این است که به دنبال گسترش خود در جای دیگری باشد؛ چه از طریق یک معشوق جدید، یک فعالیت جدید خودگسترش یا یک تعهد مجدد به کار. این نوع رفتار در واقع در افراد اجتنابی قابل پیش‌بینی است که احتمال بیشتری دارد هرگز عاشق نشوند، یا فقط عشق با شدت کم را تجربه کنند.

    برخلاف روا‌ن‌کاوی سنتی، رویکردهای روانکاوانه اخیر به عشق به طور فزاینده‌ای جنسی‌زدایی شده است و این زمینه را به نظریه دلبستگی نزدیک‌تر می‌کند. عبارات جنسی نظریه روانکاوی اکنون عمدتاً به عنوان استعاره‌هایی برای پویایی بین فرد و والدینش یا بعداً شریک زندگی در نظر گرفته می‌شود. مانند نظریه دلبستگی و روان‌درمانی مدرن.

    هنگامی که دلبستگی بیش از حد ناایمن به‌خصوص در دوران کودکی وجود داشته باشد، می‌تواند منجر به آسیب‌ روانی شود. عاشقان دلبسته ایمن، که موفق به یافتن تعادل مناسب بین خویشاوندی و خودکفایی می‌شوند، ظرفیت ایجاد روابط بین فردی بالغ و رضایت‌بخش متقابل را دارند که در آن می‌توانند فعالیت‌های جدید را کشف کنند و حس خود را توسعه دهند. عاشق دلبسته ایمن به نیاز طرف مقابل به تنهایی احترام می‌گذارد و زمانی را برای ارتباط با او اختصاص می‌دهد، در نتیجه به هر دو طرف فرصت می‌دهد تا استقلال و پیوند را تجربه کنند.

    امروزه می‌توانیم بگوییم در خانواده‌های سالم که مراقبان افراد اساساً دلسوز هستند، روابط بین کودک و مراقب به خوبی شکل گرفته و والدین دلبستگی ایمنی را برای کودک خود فراهم می‌کنند، او را تشویق می‌کنند تا با دوست داشتن دیگران پیوندهای صمیمی برقرار کند. در نتیجه، فرزندان این خانواده‌ها در بزرگسالی به دنبال دیگری (معشوق) دلسوز و همراه می‌گردند که با آن‌ها ارتباط نزدیکی برقرار کنند.

    به طور خلاصه، نیرویی فعال در انسان وجود دارد که برای برقراری روابط صمیمی با دیگری موردنظر تلاش می‌کند. این تمایل به رشد متعالی شخصی و بین فردی، بر اساس اهمیت برابری و تعادل در روابط انسانی است که برای عشق صمیمی بالغانه با دیگران تلاش می‌کند.

  • روانکاوی چگونه با صحبت کردن درمان می‌کند؟

    روانکاوی چگونه با صحبت کردن درمان می‌کند؟

     

    هرچند این یک سوال ساده است، ولی جواب ساده و کوتاهی برای آن وجود ندارد. مخصوصا در نگاه اول توضیح در مورد اثرات روان‌درمانی تحلیلی در مقایسه با درمان‌های پزشکی سخت‌تر به نظر می‌رسد. به عنوان مثال، پزشک می‌تواند با یک ابزار، عفونت باکتریایی را در گلوی بیمار تشخیص دهد و برای او آنتی‌بیوتیک تجویز کند. به این ترتیب بیمار به زودی حس بهتری پیدا می‌کند و اینجا درمان اثربخش بوده است. اگرچه توصیف فرآیند بهبودی در سطح زیستی پیچیده است، اما به نظر می‌رسد هیچ سؤالی در این مورد وجود ندارد، چون دارو و تشخیص پزشک باعث بهبودی شرایط شده است.

    درمان در روان‌درمانی چگونه است؟

    اما این مسئله در روان‌درمانی چگونه است؟ دارویی که ‌درمانگر به مراجع می‌دهد چیست؟ بهتر است بگوییم دارویی که درمانگرها به کار می‌برند، «صحبت کردن» است. حالا شاید سؤال پیش بیاید که صحبت کردن چگونه می‌تواند یک بیماری را درمان کند؟

    برای درمان‌های رفتاری و شناختی، جواب سؤال ساده‌تر به نظر می‌رسد. درمانگرهای رفتاری و شناختی معمولا به درمانجوهای خود یک مجموعه تمرین می‌دهند؛ مثل تکنیک‌های ریلکسیشن، آموزش مواجهه‌سازی و غیره. به عبارت دیگر مجموعه اقداماتی را تجویز می‌کنند که به طور مستقیم سمپتوم را هدف قرار می‌دهد، برای اینکه آن را کاهش دهد. برای مثال اگر کسی اضطراب دارد، با تکنیک‌های ریلکسیشنی که دریافت می‌کند می‌تواند اضطراب خود را کاهش دهد.

    بعدا به این سؤال برمی‌گردیم که بررسی کنیم تکنیک‌های رفتاردرمانی آیا واقعا می‌توانند به بهبودی حال مراجع کمک کنند یا بهتر است جایگزین متفاوتی را برای آن انتخاب کنیم. حالا به این موضوع نگاهی بیندازیم که دارویی که در روان‌کاوی از آن استفاده می‌کنیم یا همان صحبت کردن چیست.

    روانکاوی چگونه بدون تمرین‌ها و تکالیف درمان می‌کند؟

    در حقیقت روانکاوی تکنیک آماده‌ای ندارد، نه حتی کتابی با دستورالعمل چگونه درمان کنیم، تمرین یا هر چیزی که درمانگران بتوانند از یک جعبه ابزار درمانی بیرون بیاورند و از آن استفاده کنند. یا در واقع اگر هم از چنین چیزی استفاده کنند، بستگی به روش درمان آن‌ها خواهد داشت که بخواهند در یک ساختار به خصوصی آن را به کار بگیرند.

    در روانکاوی اصل بر «بهبودی از طریق درک کردن» است. این مفهوم چه منظوری دارد؟

    درمان روانکاوی، تفسیر نظریه‌ها درباره زندگی ما نیست

    برداشت‌های اشتباه بسیاری در درک روانکاوی وجود دارد. برای شروع می توانیم بگوییم درک کردن یعنی چیزی که به طور مشخص باقی می‌ماند، برای اینکه فهمیده شود. بارها در زمان‌های مختلف شنیده‌ایم که چیزی که فهمیده و درک نمی‌شود، به ضمیر ناآگاه فرد پس رانده می‌شود. برای مثال وقتی مراجع با سمپتومی مثل ترس‌ و اضطراب‌های شدید به روانکاو مراجعه می‌کند، روانکاو در درجه اول این فرض را خواهد داشت که چیزی در ارتباط با تجربه‌های مراجع وجود دارد که درک نشده است و به ناآگاه او پس رانده شده و او را زجر می‌دهد و باعث ترس‌های او شده است. چیزی که در مورد آن تفکری صورت نگرفته، احساس نشده و یکپارچگی ندارد.

    طبیعتا ممکن است مراجع از قبل یک‌سری مفاهیم مشخص در ارتباط با رنج خود بیان کند و همچنین درمانگر هم تئوری‌های مختلف را در مورد رشد و تحول سمپتوم‌های اضطراب بداند. اما وقتی درمانگر برای اولین بار مراجع را می‌بیند، در لحظه هیچ‌چیز نمی‌داند و حتی کتاب‌های روان‌درمانی تحلیلی هم کمکی نخواهند کرد. روانکاوان در آموزش‌های خود یاد گرفته‌اند که باید تئوری را در اتاق درمان فراموش کنند و در درجه اول توجه خود را به طور کامل به مراجع اختصاص دهند و تلاش کنند که مراجع و مشکلات او را درک کنند.

    کلمه «درک کردن» در اینجا معنایی پیچیده و چند وجهی دارد. در اینجا درک کردن می‌تواند یک بینش شناختی تصور شود. همان‌طور که وقتی مراجعی که درباره روانکاوی کتابی خوانده است، می‌گوید: «من می‌دانم ریشه ترس‌هایم کجاست. حتما به مادرم و دوران کودکی سختم مرتبط است.» اول از همه این اصطلاحی است که به راحتی می‌تواند بیان شود و حتی ممکن است به لحاظ حقیقت زندگینامه مراجع درست باشد، ولی برای توضیح آن به صورت شفاف و در سطوح عمیق‌تر باید آن را به درستی درک کرد.

    درمانگر می‌تواند در جلسات اولیه در خصوص این دست از همبستگی‌ها با مراجع صحبت کند و مراجع هم ممکن است با آن‌ها موافق باشد، ولی این چیز زیادی به دست نمی‌دهد. جدا از حقیقت، این می‌تواند پیش‌‌درآمد عجیبی برای رابطه درمانی باشد. به یک معنا ابتدایی ترین مفهوم روانکاوی تصویری را ارائه می‌دهد که در آن درمانگر بسیاری از این‌گونه تفاسیر را با  مراجع به اشتراک می‌گذارد؛ افشاگری در ارتباط با نظریه‌های جنسیت، دوران کودکی و مادر، به این امید که در شرایط مراجع بهبودی پیش بیاید. ولی این موضوع که ما بخواهیم چیزی را در سطح شناختی درک کنیم، به روانکاوی مرتبط نیست؛ مثلا دانستن نظریات تحولی در ارتباط با سمپتوم‌ها هنوز نتوانسته است هیچ سمپتومی را معالجه کند.

    روانکاوی دسترسی به خود است

    گذشته از مسائل شناختی، درک کردن همچنین به معنای ارتباط عاطفی برقرار کردن با چیزی‌ است که فهمیده شده است. تنها زمانی که بتوانیم چیزی را که در ذهنمان به آن فکر می‌کنیم با قلبمان احساس کنیم، می‌توانیم از درک کردن در مفهوم احساسی آن صحبت کنیم. آگاهی بدون احساس مثل جسم بدون خون شخص است. برای بیان این مفهوم از یک نگاه دیگر، می‌توان به این اشاره کرد که یک بیت شعر می‌تواند معنای خارق‌العاده‌ای برای شخصی داشته باشد که به احساساتش دسترسی دارد و برای شخص دیگری که به احساساتش دسترسی ندارد، معنی خاصی نداشته باشد. روانکاوی در مورد یافتن این نوع دسترسی به «خود» است. همچنین به معنی دسترسی به مفهوم احساسات، افکار و تاریخچه یک «خود» است. بدین ترتیب درک کردن چیزی بیشتر از به هم پیوستن زنجیره‌های علت و معلولی است.

    به مثال بعدی از یک خانواده‌درمانی توجه کنید: والدین یک کودک در سن مقطع راهنمایی او، کودک دوم را به دنیا می‌آورند. در ابتدا کودک اول خوشحال به نظر می‌رسد، ولی به محض اینکه کودک دوم پا به دنیا می‌گذارد، رفتار فرزند اول به تدریج تغییر می‌کند و بیشتر متعصب و مخالف می‌شود. مشکلاتی در مدرسه، تکالیف و با دوستانش پیدا می‌کند، یا دوری می‌کند و از پشت تلویزیون یا کامپیوتر کنار نمی‌رود و دیگر با والدینش صحبت نمی‌کند. همچنین می‌توان گفت که فرزند اول شروع به نشان دادن تعدادی سمپتوم از دیدگاه والدینش می‌کند که به نظر می‌رسد مشکلی وجود دارد. درمانی که بر درک کردن تأکیدی ندارد، صرفا می‌تواند روی رفتارهای مشکل‌ساز کودک تمرکز کند؛ مثل برنامه‌های تقویت رفتار، یا افزایش آموزش‌ها.  اگرچه تکنولوژی درمانی پیچیده کمک می‌کند که کودک به مسیر قبلی خود بازگردد، ولی این می‌تواند یک راه حل غم‌انگیز باشد؛ این روش اساسا می‌تواند رها کردن کودک با غم و اندوهش باشد.

    دیدگاهی که درک کردن را مدنظر قرار می‌دهد، در خانواده‌درمانی سعی دارد که بفهمد چرا کودک به این شیوه رفتار می‌کند. ممکن است او احساس کند کنار گذاشته شده است و وقتی تمام توجه به سمت خواهر یا برادر جدید معطوف می‌شود، دیگر خیلی اهمیتی ندارد. پشت تمام لجبازی‌های او یک تلاش ضعیف و ناامیدکننده برای برگرداندن عشق و توجه پدر و مادرش وجود دارد. درک کردن این موضوع که دلایلی برای این رفتار وجود دارد و باری روی دوش کودک است، او را از نقش دردسرساز در خانواده خارج می‌کند. والدین باید با درک کردن به کودک نزدیک شوند و نسبت به روش‌هایی که از سمت خودشان باعث شده کودکشان احساس کند کنار گذاشته شده است، واکنش نشان بدهندو حتی شاید خود کودک بتواند بهتر بفهمد چرا این احساس را دارد.

    نه فقط در روان‌درمانی فردی، بلکه در خانواده‌درمانی هم می‌دانیم که ساختن چنین فضایی برای تفکر و درک کردن می‌تواند بیشتر از هر تکنیکی برای کنترل کردن رفتار باعث به وجود آمدن معجزه‌های کوچک شود.

    البته این نوع از درک کردن فقط در ارتباط‌های بیرونی و خانوادگی شفا نمی‌دهد. همچنین می‌تواند نسبت به ارتباط‌ها و تعارض‌های درونی ما که زندگی روانی‌مان را توصیف می‌کنند هم تأثیرگذار باشد و در اغلب موارد آن والدینی که متوجه نیستند، خود ما هستیم که به دنبال مداخله سریع برای به کنترل درآوردن رفتار و حذف سمپتوم هستیم.

    روند درمان در روانکاوی

    در بیشتر موارد، روند درمان در روانکاوی در ارتباط با دسترسی عاطفی به ناحیه‌ای است که توسط ترس‌ها، شرم و سایر عواطف مسدود شده است. جایی که یک آسیب روانی به وسیله هر لمس و ارتباطی آن را پس می‌زند یا یک واکنش متقابل عصبانی را برمی‌انگیزد. به همین علت، در اینجا درمانگر نیازمند یک ارتباط حساس است که بتواند یک پل به تجربه درونی فرد بسازد و با آن ارتباط بگیرد که در واقع بسیار سخت‌تر از فرمول‌بندی منطقی یا ارتباط شناختی است. اینکه مراجع در لحظه می‌تواند این بخش از دنیای درونی‌اش را احساس کند، همچنین به این معنی است که می‌تواند یک فضای درونی را برای اندوه، درد، خشم یا ترس خلق و تحمل کند.

    روانکاوی چگونه با صحبت کردن درمان می‌کند؟

    در اغلب موارد خیلی قبل‌تر از اینکه چیزی بتواند واقعا به صورت خودآگاه احساس یا درباره‌ آن تفکر شود، موضوعاتی در رویاهای فرد شکل می‌گیرد؛ رویاهایی در ارتباط با رها شدن، موقعیت‌هایی در ارتباط با جدایی، تهدیدها یا حوادث دیگر. این واقعیت که مراجع می‌تواند رنجش را در خواب ببیند، اغلب قدم اول به سمت درک احساسی است و نشان می‌دهد که فرآیند درمان در حال پیشرفت است.

    در اغلب موارد رویای بیماران در طول دوره درمان تبدیل می‌شود. مثلا وقتی نقشی مثل مادر یا پدر به طور واضحی به سمت آنالیست فرافکنی می‌شود، این موضوع می‌تواند خود را در خواب نشان دهد. این‌ها نشانه‌هایی از تغییر درونی هستند.

    کانتین کردن یا دربرگرفتن احساسات مراجع

    هنوز به این سؤال که دارویی که در روان‌کاوی استفاده می‌شود چیست، یک پاسخ جامع نداده‌ایم. درمانگر چگونه است که می‌گوییم به وسیله درک کردن شفا می‌دهد؟ در حقیقت ما بارها این موضوع را تجربه کرده‌ایم که چگونه درک شدن شفا می‌‌دهد. منظور وقتی است که به وسیله شخص دیگری فهمیده می‌شویم. مثلا وقتی به خاطر موضوعی آزرده‌خاطر شده‌ایم، در موردش با یک دوست صحبت می‌کنیم. دوست ما گوش می‌دهد، وقتش را به ما می‌دهد و به احساسات ما فضا می‌بخشد. بعد از مدتی اگر احساس کنیم که درک شده‌ایم، احساس رهایی خواهیم کرد و دل‌آزردگی ما فروکش می‌کند.

    احساس درک شدن در اینجا به این معنی نیست که دوست ما نظریه‌های آسیب‌شناسی روانی را در ارتباط با زندگی روانی ما برایمان بیان کرده است. بلکه او راهی به احساسات ما باز کرده است و ما توانسته‌ایم ناراحتی‌هایمان را با او تقسیم کنیم، ارتباط برقرار کنیم و در این فرآیند تبادل عاطفی، احساس رهایی کنیم. این می‌تواند در سکوت هم اتفاق بیفتد. در مثالی که زدیم، دوست ما با ما در یک جایگاه همدلانه ارتباط برقرار می‌‌کند. همچنین ممکن است دوست ما در حقیقت متوجه تجربه درونی ما نشود؛ مثل مواردی که بارها دیده‌ایم که چگونه با یک مراجع افسرده برخورد می‌شود: «پاشو خودت را جمع کن.» «ببین، بقیه حتی خیلی موقعیت‌های بدتر از این را دارند. نمی‌فهمم مشکلت چیست.» در واقع در این مورد خود فرد هم نمی‌تواند بفهمد مشکل چیست و چرا این احساسات را دارد. این مشخصا مشکلات روانی ما را توصیف می‌کند که علت آن به طور واضح مثل احساسات بعد از تمام کردن یک رابطه عاطفی نیست.

    دوست ما همچنین ممکن است ما را حمایت کند و به ما برای احساس بهتری داشتن توصیه‌هایی بکند؛ مثل تمرکز کردن بر جنبه‌های مثبت، انگیزه دادن و غیره… . این مورد بعضی وقت‌ها جواب می‌د‌هد، ولی اگر اطرافیان همیشه به ما این‌گونه پاسخ بدهند، احساس می‌کنیم که درک نمی‌شویم. دری به روی ما قفل شده است و ما پشت در با احساساتمان تنها مانده‌ایم. شاید به این خاطر است که بعضی اوقات احساسات سخت مثل اندوه یا ترس روی دوست ما عمیقا تأثیر می‌گذارد و خودش نمی‌تواند این احساسات را تحمل کند و می‌خواهد آن‌ها را از خود دور کند. البته افراد علی‌رغم قصدی که برای کمک دارند، شاید بهتر است مستقیم به ما بگویند که احساسات بدمان را به آن‌ها منتقل نکنیم، چون تحمل آن را ندارند و به جایش می‌توانیم آن را تبدیل به چیز بهتری کنیم.

    ولی یک روانکاو آموزش دیده است که با چنین احساساتی کنار بیاید. او در را قفل نمی‌کند و شما را با احساساتتان پشت آن تنها نمی‌گذارد؛ بلکه آن را به روی شما و عواطفتان باز نگه می‌دارد و البته روان‌کاو و مراجع باهم دوست نیستند، چون هیچ ارتباط شخصی، خانوادگی یا مشابه آن برای آن‌ها وجود ندارد.

    فرآیند تبادل عواطف در روانکاوی، «کانتین کردن» نام دارد. بر اساس این مفهوم از یک روانکاو معروف به نام ویلفرد بیون، روانکاو به مراجع کمک می‌کند تا بتواند احساسات و وضعیت‌های غیر قابل تحمل را هضم کند. آن‌ها عواطف ناخوشایند مراجع را از او می‌گیرند، آن را تغییر می‌دهند و دوباره در یک شکل قابل تحمل‌تر و قابل فهم‌تر به مراجع بازمی‌گردانند. این یکی از تکنیک‌های درمان تحلیلی است. این سبک از شفا در درمان، از روان‌شناسی رشد به وجود آمده است. برای رشد، یک زندگی عاطفی درونی متعادل، طوری که والدین با احساسات بچه‌هایشان کنار بیایند، حیاتی است. به عنوان مثال وقتی یک مادر در دریافت عواطف سخت نوزادش موفق است که اگر گریه سختی کرد او را آرام کند و احساسش را به شکل یک احساس ملایم‌تر به نوزاد بازگرداند، نوزاد یاد می‌گیرد که احساساتش را تنظیم کند. اما اگر مادر نتواند گریه سخت کودک را مدیریت کند، شرایط متفاوت خواهد شد؛ مثلا سریع پستانکی در دهان او بگذارد، خود را بی‌اهمیت نشان دهد یا با عصبانیت واکنش نشان دهد، نوزاد با یک‌سری احساسات هضم نشده تنها خواهد ماند و خودش سعی می‌کند آن‌ها را تنظیم کند؛ مثلا با جویدن مستأصلانه پستانکش یا با گذاشتن مشتش در دهانش و گاز گرفتن آن. این تا حدی یک نمونه اولیه از یک سمپتوم روانی و یک عمل جایگزین برای احساسات غیرقابل تحمل است.

    البته روانکاوان با مراجعان خود مثل کودک رفتار نمی‌کنند، ولی بعضی قسمت‌های این فرآیند بازنگری عواطف در تبادل درمانی باقی می‌مانند. اگر احساس خشم یا اندوه بزرگی در طول جلسه باقی بماند، روان‌کاو ضرورتا اقدامات درمانی مثبت یا درمان‌های آرامش‌بخش را پیشنهاد نمی‌کند. در عوض، درمانگر احساس را می‌پذیرد، برای آن اسم انتخاب می‌کند و درباره‌اش با مراجع بحث می‌کند که به معنی آن است که احساس تازه متولد شده را می‌شود به احساس قابل درک تبدیل کرد.

    در جایی که فقط درد، ترس و پوچی درونی بدون اسم وجود داشت، کلمات، احساسات و افکار در یک حس استعاری پدید می‌آیند. بیرون از دریای پرهرج‌ومرج دردها، یک سرزمین روانی به تدریج پدید می‌آید؛ حتی اگر در ابتدا فقط تعداد کمی جزیره کوچک بوده‌اند. البته این جمله به این معنی نیست که روانکاوان هیچ‌وقت به مراجعان خود توصیه‌های کاربردی نکرده و با آن‌ها بحث منطقی نمی‌کنند. بعضی از اشکال روان‌درمانی تحلیلی مثل درمان بر اساس منتالیزیشن برای درمان اختلالات مرزی، چارچوب بسیار ساختاریافته‌ای دارند و دستورالعمل‌هایی دارند که بعضی از عناصر آن را از رفتاردرمانی وام گرفته‌اند.

    حتی در یک نوع منعطف‌تر درمان، یک درمانگر به اندازه کافی خوب نسبت به اینکه مراجع در یک لحظه به‌خصوص چه نیازی دارد، حساس خواهد بود. بعضی‌ها حمایت می‌کنند، تعدادی توصیه‌های کاربردی می‌دهند، در ارتباط با نگرانی‌های رایج یا تاریخچه زندگی می‌کنند یا به سراغ سکوت دوطرفه می‌روند. البته با اینکه درمانگر همیشه باید ابعاد رابطه درمانی را در ذهن داشته باشد، توصیه کردن بستگی به شرایط درمان و مراجع دارد. این ارتباط درمانی، به اشتراک گذاشتن و بازنگری افکار و عواطف مشخص، احتمالا راز درمان از طریق درک کردن است و اکنون می‌توانیم بگوییم که داروی روانکاوی چیست. این خود درمانگر یا رابطه درمانی است که در آن درک کردن و فهمیده شدن امکان‌پذیر است. با رابطه درمانی در یک روانکاوی موفق و اثربخش، تجربه‌های جدید اتفاق می‌افتد و فضایی برای تفکر به وجود می‌آید که در آن تعارض‌های فرد دیگر مجبور نیستند خودشان را در انواع سمپتوم‌ها ابراز کنند.

    سخن آخر

    یک عامل تعیین‌کننده در روانکاوی این است که روانکاو باید یک ارتباط پویا و همدلانه با مراجع و عواطف او داشته باشد، نه با تئوری و مفاهیم. به همین دلیل برای این سوال که درمان چگونه کار می‌کند، هیچ پاسخ جهانی و عمومی وجود ندارد. درک کردن و فهمیده شدن چیزی است که همیشه به عنوان یک مسئله فردی باقی می‌ماند و هیچ‌وقت نمی‌تواند یک دستورالعمل از پیش آماده شده باشد؛ مجموعه‌ای از تئوری یا مفاهیم، نه حتی تعریفی که یک دوست از تجربه درمان خودش به ما می‌گوید و نه چیزی که برای همه یکسان جواب دهد و با ما مثل ربات یا دستگاهی رفتار کند که حتما باید سکه مشخص و درستی را در آن بیندازی تا نتیجه‌ای را که می‌خواهی، دریافت کنی. در پژوهش‌ها هم نمی‌توانیم به جواب مشخصی در رابطه با اینکه درمان چگونه برایمان کار می‌کند برسیم. این یک کار مشترک، تجربه‌ای لذت‌بخش و گاهی ناخوشایند بین درمانگر و مراجع است. پس لطفا اجازه تجربه آن را به خودتان بدهید و احساسش کنید.

    منبع:
    lives of the unconscious (episode18): healing through understanding- how psychoanalysis works podcast

  • گاهی سیگار فقط یک سیگار نیست | سیگار در روانکاوی

    گاهی سیگار فقط یک سیگار نیست | سیگار در روانکاوی

    هر سیگاری که دود می‌شود، یک رویارویی کنترل شده با مرگ را آغاز می‌کند.

    سیگار در روانکاوی از موضوعات پربحث بین روانکاوان است که در این مطلب به آن می‌پردازیم.

    دلایل مصرف سیگار

    سیگار فقط یک سیگار نیست. سیگار کشیدن می‌تواند دلایل مختلف آشکار و پنهان و در رابطه با هر فرد معنای متفاوتی داشته باشد. این دلایل می‌تواند به صورت هشیار یا ناهشیار باشد. نظریه‌پردازان در رویکرد‌های مختلف از زوایای گوناگونی آن را بررسی کرده‌اند.

    تئوری یادگیری اجتماعی معتقد است که افراد سیگار می‌کشند، زیرا این رفتار برای آن‌ها مدل شده و کلاسیک است. نظریه‌پردازان شرطی‌سازی عنوان می‌کنند که افراد به سیگار کشیدن ادامه می‌دهند، زیرا مشروط به انجام این کار هستند. نیکوتین بدون شک یک ماده بسیار اعتیادآور است که باعث تجربه لذت، کاهش تنش و بالا رفتن آرامش می‌شود. سیگار کشیدن عادتی است که اغلب در چارچوب اجتماعی قرار می‌گیرد و همه این‌ها می‌توانند رفتار فرد سیگاری را تقویت کنند. همچنین نشان داده شده است که کشیدن سیگار درک درد فیزیولوژیکی را کاهش می‌دهد. علاوه بر این، ژن‌ها، به‌ویژه آن‌هایی که با تولید دوپامینرژیک مرتبط هستند، ممکن است در شروع و ترک سیگار نقش داشته باشند.

    در این مقاله سعی کرده‌ایم سیگار کشیدن را از دیدگاه‌ روانکاوی بررسی کنیم.

    عوامل متعددی در علت شروع و ادامه مصرف سیگار در افراد نقش دارند. برای چندین دهه، شرکت‌های دخانیات بازاریابی درخشانی را به منظور دستکاری درک مردم از سیگار به نفع مصرف به کار گرفتند. یکی از بارزترین اتفاقات زمانی بود که جورج واشنگتن هیل از شرکت دخانیات لاکی استرایکز، ادوارد برنیز، برادرزاده زیگموند فروید را به خدمت گرفت تا افکار عمومی را در مورد سیگار کشیدن شکل دهد. برنیز از ساختارهای روان‌شناختی به منظور گسترش تبلیغات طرفدار تنباکو و افزایش موفقیت‌آمیز فروش سیگار در ایالات متحده در طول دهه 1920 استفاده کرد. با این حال، بازاریابی قوی به‌تنهایی طول عمر سیگار را توضیح نمی‌دهد. برخی از نظریه‌پردازان اعتقاد دارند که افراد سیگار می‌کشند تا عاطفه را مدیریت کنند. (افزایش عاطفه مثبت و کاهش عاطفه منفی)

    علیر‌غم تمام اطلاعاتی که پزشکی مدرن در مورد مضرات سیگار ارائه کرده است، مردم همچنان به سیگار کشیدن ادامه می‌دهند. بیشتر اطلاعات در مورد سیگار کشیدن و تأثیر منفی آن بر سلامت فیزیولوژیکی افراد، استدلال، عقلانیت و ذهن خودآگاه انسان را مورد هدف قرار می‌دهد. اما نباید از ناخودآگاه غافل شد، چراکه بیشترین بُعد سیگار می‌تواند مربوط به دلایل ناخودآگاه باشد.

    سیگار در روانکاوی شخصی

    خود زیگموند فروید به مدت نزدیک به 60 سال سیگار می‌کشید که منجر به رشد لکوپلاستیک در فک و کام او و سرطان شد. در نتیجه چندین عمل جراحی، فروید در نهایت مجبور شد پروتز دردناکی را تحمل کند که وسیله‌ای شبیه به دندان مصنوعی بود که برای بستن دهان از حفره بینی استفاده می‌شد. در اوج اعتیاد فروید، او روزانه تا بیست عدد سیگار می‌کشید و برای ایجاد حس آرامش به سیگار کشیدن تکیه می‌کرد. فروید در نامه‌ای به فلیس این نظریه را مطرح کرد که همه اعتیادها و به‌ویژه اعتیاد به تنباکو جایگزینی برای یک عادت بزرگ، یعنی اعتیاد اولیه «خودارضایی» هستند.

    به ‌طور کلی مقایسه اعتیاد با اعتیاد به خودارضایی عادلانه است، زیرا خودارضایی تلاشی خودکفا برای ارضای میل جنسی است که می‌تواند نیاز به رضایت و اتکا به دیگری را تضعیف کند. اعتیاد را می‌توان تلاشی برای دور زدن وابستگی به دیگری و به‌جای آن وابستگی به ماده در نظر گرفت. اعتیاد به سیگار نیز می‌تواند یک فعالیت خودارضایی باشد که در آن فرد سیگاری با تکیه بر سیگار سعی در ایجاد شبه خودکفایی دارد و به خاطر ترس خود، از تکیه بر فردی خارج از خود یا درونی کردن دیگران در خود اجتناب می‌کند. بنابراین سیگار کشیدن خودارضایی مستبدانه است. او می‌ترسد و نمی‌تواند دیالوگی عاشقانه با دیگری داشته باشد و با سیگار کشیدن سعی در لمس دوباره دیگری و به عبارتی لمس خویشتن دارد. در واقع سیگار کشیدن جانشین خودارضایی نمادین است.

    از سوی دیگر، سیگار اغلب به عنوان یک تثبیت دهانی نیز در نظر گرفته شده است، دقیقاً مانند مکیدن انگشت شست برای نوزاد. کودک در این دوره در پاسخ به احساس کناره‌گیری مادر، شئی (انگشت شست) را همانند مادر و سینه مادر تصور می‌کند. در رابطه با فرد سیگاری نیز سیگار کشیدن و فرو کردن دود آن نماد مکیدن سینه مادر و یکی شدن با او (عشق گمشده‌اش) است.

    سیگار در روانکاوی

    فروید اعتقاد داشت که پنج سال اول زندگی برای رشد و شکل‌گیری شخصیت انسان بسیار حائز اهمیت است. او مراحل رشد روانی-جنسی کودکان را 5 مرحله معرفی و عنوان کرد کیفیت رشد این مراحل، رفتار آن‌ها را در بزرگسالی تعیین خواهد کرد.

    اولین مرحله آن، مرحله دهانی (oral stage) است که از تولد تا حدود ۱۸ ماهگی را شامل می‌شود. در این دوره کودک از طریق لب و دهان خود با دنیا ارتباط برقرار می‌کند. در واقع او سعی می‌کند با قرار دادن همه‌چیز در دهان، به شناخت و درک آن چیز برسد و همچنین از مکیدن و خوردن سینه مادر احساس آرامش و لذت می‌کند. اگر کودک در این دوران در ارتباطش با مادر یا مراقبش تعارضات زیادی را تجربه کند، برای مثال در زمان گرسنگی، مادر یا مراقبت‌کننده در دسترس نباشد یا کودک خیلی زود یا دیر از شیر گرفته شود، این امر می‌تواند باعث برآورده نشدن نیاز‌های دهانی و تثبیت در این مرحله ‌شود. این تعارضات و نیاز‌های حل نشده می‌توانند در آینده خود را به شکل رفتار‌های منفی مثل پرخوری، سوء مصرف الکل و سیگار کشیدن نشان دهند. به عبارتی در سنین بالا با انجام این رفتار‌ها به طور ناخودآگاه سعی در بازگشت به مرحله دهانی و تحریک اعصاب منطقه دهانی دارد.

    یکی از نظریه‌پردازان تحلیلی دیگر (فرنسی) نیز فعالیت دهانی شیرخوار در مکیدن انگشت شست را تلاشی برای تبدیل شدن به مادر خود می‌داند، به ویژه در پاسخ به کناره‌گیری مادر. در رابطه با فرد سیگاری نیز چنین اتفاقی رخ می‌دهد که برای فرد، سیگار به جانشین دهان و دندان تسکین دهنده شست یا سینه تبدیل می‌شود. با این کار سیگار می‌تواند جایگزین مادر شود و بنابراین نیازی به تسکین‌دهنده خارج از خود ندارد. او مادر است و بنابراین نیازی به آرامش خارج از خودش ندارد.

    همان‌طور که گفتیم، سیگار به فرد سیگاری این امکان را می‌دهد که از وابستگی به دیگری فرار کند و در نتیجه خیال ناخودآگاه زندگی در یک استقلال انفرادی -قدرت مطلق- را بازمی‌گرداند. این فرآیند همچنین فرد سیگاری را از نیاز به دیگری، تکیه به دیگری، احتمالاً ناامید شدن توسط دیگری یا مواجهه با طرد آشکار توسط دیگری محافظت می‌کند. این‌ها ترس‌ها و تهدیدهایی هستند که همه انسان‌ها هنگام شروع و حفظ روابط در معرض آن هستند.

    با این حال برای بیشتر مردم این ترس‌ها و تهدیدها به اندازه‌ای قابل تحمل است که از پیگیری روابط با دیگران جلوگیری نمی‌کند. برای کسی که با اعتیاد دست‌وپنجه نرم می‌کند، این تهدیدها ممکن است آنقدر در معرض خطر باشند که به‌جای اتکا به دیگری، کناره‌گیری از خود یا تلاش برای استقلال سرسختانه را تداوم بخشند. رشد انسان در دوران نوزادی، امیال انسان را در دو جهت متناقض شکل می‌دهد: از یک سو از نظر انتزاعی کودک غرق در لذت و رها شدن از محدودیت زندگی واقعی است و از سوی دیگر، از لحاظ عینی نوزاد به طرف وابستگی کم به افراد دیگر می‌رود. این وابستگی ضعیف به افراد دیگر است که فردی که با اعتیاد دست‌وپنجه نرم می‌کند، به شدت سعی می‌کند از آن فرار کند و از قضا در این فرآیند به ماده‌ خاصی وابسته می‌شود.

    در بسیاری از افراد، کشیدن سیگار به عنوان یک مکانیسم مقابله‌ای در نظر گرفته می‌شود که به فرد سیگاری کمک می‌کند تا با استرس مقابله کند، حالات عاطفی را پردازش کند و به صورت دهانی خود را آرام کند. در ابتدایی‌ترین معنای آن، می‌توان روشن کردن سیگار را مانند روشن کردن مشعل در تاریکی شب برای دفع شکارچیان یا تهدیدات احتمالی در نظر گرفت. روشن کردن و کشیدن سیگار همچنین می‌تواند یک عمل پرخاشگرانه باشد که به طور ناخودآگاه از طریق عمل کشیدن سیگار تجربه می‌شود. سیگار کشیدن بیش از تلاش برای ایجاد استقلال از دیگری، می‌تواند یک راه تهاجمی و تدافعی برای گفتن این جمله به دنیا باشد که: «کناره‌گیری کن!»

    دنیای مدرن از خطرات ناشی از کشیدن تنباکو و این واقعیت که می‌تواند شما را بکشد آگاه است. اما شاید نکته همین باشد. فرد سیگاری مدرن از کشیدن سیگار برای تقلید مرگ استفاده می‌کند و در یک واکنش ضد هراسی، سیگاری همان چیزی را که از آن می‌ترسد -مرگ- در آغوش می‌گیرد. هر سیگاری که دود می‌شود، به اعتراضی سرکش از مرگ تبدیل می‌شود؛ یعنی انکار مرگ.

    تصور ریک از مازوخیست، در مورد سیگاری امروزی صدق می‌کند. ریک استدلال می‌کرد که مازوخیست به آرامی خود را در مقادیر اندک در معرض همان چیزی که از آن می‌ترسد قرار می‌دهد تا منفعل را به فعال تبدیل کند و حس تسلط بر چیزی را که از آن می‌ترسد ایجاد کند. این روند برای مازوخیست لذت ایجاد می‌کند. سیگاری امروزی مازوخیست است. نه‌تنها سیگاری امروزی می‌داند که سیگار می‌تواند باعث مرگ شود، بلکه ممکن است به طور ناخودآگاه بخشی قطعی از جذابیت سیگار باشد. فرد سیگاری قادر است به‌طور فعال با همان چیزی که از آن می‌ترسد درگیر شود. فرد سیگاری مدام خود را در دوزهای کم در معرض مرگ قرار می‌دهد، بارها و بارها، در تلاش برای به دست آوردن تسلط بر مرگ و تلقیح از نیش آن.

    سیگار در ناخودآگاه جمعی

    استعمال دخانیات برای قرن‌ها دوام دارد، زیرا در ذهن خودآگاه ما نفوذ می‌کند و عمیقاً در قلمرو ابتدایی ضمیر ناخودآگاه ما کاوش می‌کند. در آنجا خود را به کهن‌الگوهای اولیه که از زمان پیدایش انسان‌ها وجود داشته‌اند می‌چسباند. یونگ استدلال کرد که سه سطح روانی وجود دارد: آگاهی، ناخودآگاه شخصی و ناخودآگاه جمعی. ناخودآگاه جمعی برای همه انسان‌ها و شاید حتی برای همه حیوانات مشترک است و اساس واقعی روان فردی است. یونگ معتقد بود که ناخودآگاه جمعی کهن‌الگوهایی را ذخیره می‌کند که به عنوان طرحی برای رفتار انسان عمل می‌کنند. این طرح‌ها از طریق تجربیات تکراری انسان در طول اعصار بر ذهن ناخودآگاه جمعی ما نقش می‌بندد.

    به گفته یونگ انرژی، آتش یا قدرت یکی از این کهن‌الگوها در ناخودآگاه جمعی بود که ساختار مردم را از خدا در طول زمان شکل داد. طبق نظریه یونگ، مفهوم قدرت به‌عنوان اولیه‌ترین شکل مفهوم خدا در میان انسان‌های اولیه شکل گرفته و تصویری است که در طول تاریخ دستخوش تغییرات بی‌شماری شده است. هنگام بررسی توضیحاتی در مورد اینکه چرا مردم به سیگار کشیدن ادامه می‌دهند، اغلب از بررسی رابطه با آتش که از طریق عمل سیگار کشیدن رخ می‌دهد اجتناب می‌شود. با این حال آتش همیشه نمادی قدرتمند برای انسان بوده و امروزه نیز نمادی قدرتمند باقی مانده است. تسلط بشر بر آن، به ما درجاتی از تسلط بر خود طبیعت را داد.

    بسیار محتمل است که سازه آتش عمیقاً در ضمیر ناخودآگاه جمعی انسان‌ها به‌عنوان یک موضوع مرتبط و نیرومند از انسانیت ما تعبیه شده باشد. تام رابینز رمان‌نویس (1980) نیز در کتاب زندگی بی‌جان با دارکوب می‌نویسد: «سه عنصر از چهار عنصر بین همه موجودات مشترک است، اما آتش به تنهایی هدیه‌ای برای انسان بود. سیگار کشیدن همان‌قدر صمیمی است که می‌توانیم با آتش بدون آزار و اذیت فوری به آن نزدیک شویم. هر سیگاری مظهر پرومتئوس است که آتش را از خدایان می‌دزدد و آن را به خانه بازمی‌گرداند. ما سیگار می‌کشیم تا قدرت خورشید را به دست آوریم، جهنم را آرام کنیم، با جرقه اولیه همذات‌پنداری داشته باشیم، از مغز آتش‌فشان تغذیه کنیم. این تنباکو نیست که ما به دنبال آن هستیم، بلکه آتش است.

    وقتی سیگار می‌کشیم، نسخه‌ای از رقص آتش را اجرا می‌کنیم، آیینی به قدمت رعدوبرق. آیا این بدان معناست که سیگاری‌های زنجیره‌ای متعصب مذهبی هستند؟ باید بگوییم که یک شباهت وجود دارد. ریه فرد سیگاری باکره‌ای برهنه است که به‌عنوان قربانی در آتش خدا پرتاب می‌شود. این امکان وجود دارد که در ضمیر ناخودآگاه جمعی میل به تسلط، دستکاری و تصاحب آتش برای حفاظت، اهداف و لذت‌های خود وجود داشته باشد. همان‌طور که آتش دفاعی برای محافظت از انسان‌های محروم در برابر عناصر وحشی طبیعت بود، سیگاری‌های امروزی نیز برای محافظت از خود در برابر تهدیدات احتمالی و محافظت از آسیب‌پذیری خود در برابر جهان سیگار می‌کشند و فرد سیگاری نیز با کشیدن سیگار احساس قدرت را تجربه می‌کند.

    شاید برای برخی، خاکسترهای درخشان در انتهای سیگار منبع قدرت باشد؛ قدرتی که آن‌ها را قادر می‌سازد تا با احساس درماندگی، ناتوانی و ترس کنار بیایند. جذب شدن به سمت انرژی، نور و قدرت، موضوعی ثابت در بین انسان‌هاست که به نظر می‌رسد در طول تاریخ پابرجاست. شاید رابطه‌ای که ما به عنوان انسان با آتش ایجاد کرده‌ایم، در خدمت جستجوی انرژی، نور و قدرت باشد. این امکان وجود دارد که تعقیب آتش نیز تعقیب خدا باشد؛ منبع توانای قدرتی که برای محافظت و خدمت وجود دارد. به نظر می‌رسد که ما به‌عنوان انسان به دنبال آتش هستیم؛ چه در شیفتگی ما به آتش‌بازی در آسمان تاریک یک شب تابستانی، چه در شیفتگی ما به قدرت آتش یا سوختن یک موتور احتراق داخلی که ما را به جلو می‌راند. عنصر آتش در سر تا سر زندگی بشریت تکرار می‌شود. شاید سیگار کشیدن تعقیب بشریت برای آتش را تداوم ببخشد و رفتار سیگار کشیدن، تمایلی را که ناخودآگاه جمعی در همه ما ایجاد می‌کند، برای نزدیک شدن به آتش تسکین می‌دهد.

    این واقعیت که سنت‌های تنباکوی ما ریشه‌هایی مربوط به هزاران سال قبل دارد، باید حس احترام به پیچیدگی معنای سیگار کشیدن برای انسان‌ها را القا کند. بسیاری از بیمارانی که وارد فضای تحلیلی درمان می‌شوند از دخانیات استفاده می‌کنند. توانایی تفسیر رفتار سیگار کشیدن در یک چارچوب روان‌شناختی بزرگ‌تر و متنوع، زمانی مفید است که بیماران در جستجوی معنا در رفتارها و خواسته‌های خود هستند.

    شاید نگاه کردن صرفاً به مصرف دخانیات از منظر اعتیاد، نقشی را که می‌تواند در زندگی انسان‌های گذشته و حال ایفا کند، به‌شدت نادرست تفسیر کند. در فضای تحلیلی باید دید عمیق‌تری نسبت به مصرف دخانیات که احتمالا نیازهای عمیق روانی، معنوی و اسطوره‌ای را نمایان می‌کند، داشت. ملاحظات نقش ناخودآگاه جمعی، رابطه آن با آتش و تعقیب خدا، قدرت و تسلط بر طبیعت از طریق در اختیار داشتن آتش، می‌تواند بینش‌های مفیدی را در مورد اینکه چرا انسان‌ها تنباکو می‌کشند، ارائه دهد.

    تأمل در ناخودآگاه شخصی و سیگار کشیدن به‌عنوان وسیله‌ای برای برقراری ارتباط با پرخاشگری، عمل شبه استقلال، افراط در خیال قدرت مطلق و سیگار کشیدن به‌عنوان یک تلاش ضد هراسی برای انکار مرگ می‌تواند توضیح مفیدی برای رفتار سیگار کشیدن ارائه دهد. در نهایت، کارکرد معنوی و اسطوره‌ای را در سیگار کشیدن نباید نادیده گرفت. این شامل سیگار کشیدن به‌عنوان حمل‌ونقل بین جهان‌های طبیعی و ماوراطبیعی، تقلید از خدایان با تبدیل جادویی مواد به غیرمادی، وسیله‌ای برای داد و ستد با خدا از طریق عمل قربانی سیگار و کشیدن سیگار به‌عنوان دعاست.

    منابع

    (Greetham, 2006) The Subject. In Philosophy.

    More Than a Cigar | Cigar Aficionado.

    Baldwin,Y.G  Malone, K  and Svolo, T (2011).s Lacan and Addiction _ an Anthology

  • سازمان شخصیت از دیدگاه اتو کرنبرگ

    سازمان شخصیت از دیدگاه اتو کرنبرگ

    اتو کرنبرگ روانکاو و روانپزشک اتریشی و معاصر است که نظریه‌های مهمی درباره سازمان شخصیت مرزی و آسیب‌شناسی نارسیسیزم مطرح کرده است. او نظریات خود را بر پایه روابط ابژه ملانی کلاین توسعه داده و امروزه از مهم‌ترین چهره‌های روانکاوی مدرن به شمار می‌رود. در این مطلب به سازمان شخصیت بنا بر نظریه او می‌پردازیم. با مجله تجربه زندگی همراه باشید.

    شخصیت چیست؟

    کلمه پرسونالیتی (personality) به معنی شخصیت از کلمه پرسونا (persona) به معنای ماسک آمده است. در تئاتر‌های یونان قدیم به دلیل اینکه تعداد بازیگران برای نقش‌های مختلف کمتر بود، آن‌ها برای تغییر چهره خود از ماسک‌ها استفاده می‌کردند. از آنجایی که رفتار مردم در مقابل دیگران نیز نوعی نمایش به شمار می‌آید، از این کلمه برای بیان مجموع ویژگی‌های افراد استفاده می‌شود که امروزه «شخصیت» نام می‌گیرد.

    به صورت عمومی شخصیت آن‌جایی تعریف می‌شود که فرد از خود می‌پرسد «من کیستم؟» و بدین ترتیب به هویت خود پی می‌برد. در زبان روزمره نیز شخصیت به تصویر اجتماعی افراد گفته می‌شود اما در روان‌شناسی به مجموع الگوهای منحصربه‌فرد افکار، احساسات و رفتار شخص که به صورت نسبتاً ثابت و مستمری در طول زندگی فرد وجود دارد، شخصیت گفته می‌شود.

    نظریه‌های شخصیت در رویکردهای تحلیلی

    تاکنون نظریه‌های گوناگونی در ارتباط با شخصیت ارائه شده است که هرکدام از آن‌ها به جنبه‌های خاصی از شخصیت پرداخته‌اند. مثلاً کسانی که به طبیعت و ویژگی‌های ژنتیکی افراد باور دارند، شخصیت را مدیون ژن‌ها و فرآیند‌های فیزیولوژیک می‌دانند.

    روان‌تحلیل‌گران شخصیت را یک سیستم دینامیکی (پویا) معرفی کرده‌اند که ساختار خاصی دارد. فروید این ساختار را در سه بخش «اید، ایگو، سوپرایگو» (ID, EGO, SUPER EGO) تقسیم‌بندی کرد و معتقد بود بیشتر رفتار‌های انسان حاصل تعامل این سه بخش است. وی همچنین عقیده داشت که ذهن انسان از سه بخش هشیار، ناهشیار و نیمه‌هشیار تشکیل شده است و بسیاری از تفاوت‌های رفتاری افراد مربوط به ذهن ناخودآگاه آن‌هاست.

    بدین ترتیب دیگر نظریه‌پردازان در حوزه‌های مختلف نیز شخصیت را از جنبه‌های مختلف مورد بررسی قرار داده‌اند. نظریه‌ای که اتو کرنبرگ در ارتباط با شخصیت ارائه داده است، از نظریه روابط ابژه گرفته شده است که افراد دیگری نیز نظریات خود را در این حیطه مطرح کرده‌اند. معروف‌ترین نظریه‌پردازانی که در این حیطه کار کرده‌اند ملانی کلاین، وینیکات، ماهلر و کوهات بودند که به تلفیق مزاج کودک و تجربه وی در ارتباط با محیط پیرامون و دیگران علاقه‌مند بودند.

    سازمان شخصیت اتو کرنبرگ

    ما در این مقاله به بررسی نظریه سازمان شخصیت اتو کرنبرگ می‌پردازیم. کرنبرگ برخلاف رویکردهایی که منحصراً بر توصیف شخصیت تکیه دارند و شخصیت را با توصیف ویژگی‌هایی که از آن تشکیل شده است، تعریف می‌کنند (مثلاً مدل پنج عاملی شخصیت مک‌کریا و کاستا)، بر توصیف ساختار آن تمرکز می‌کند.

    از دیدگاه کرنبرگ، سیر منظم رشد منجر به شکل‌گیری یک شخصیت عادی و سالم می‌شود. در این مسیر دوتایی‌های درونی فراوانی بر پایه تجربیات توأم با عواطف و احساسات شدید شکل می‌گیرند. به عبارت دیگر نظریه روابط ابژه معتقد است که تلفیق مزاج کودک و ارتباط با دیگران (به‌خصوص مراقبان) و تجربه عواطف شدید با آن‌ها در رشد کودک اهمیت اساسی دارد.

    در این تعامل دوتایی، کودک مراقب خود را به‌عنوان فردی بامحبت می‌شناسد که درک درستی از نیاز‌هایش دارد و به‌موقع به آن‌ها پاسخ می‌دهد. در این بافتار کودک دلبستگی ایمن را تجربه می‌کند و این دلبستگی به او کمک می‌کند تا با تجربیات منفی زندگی‌اش بهتر کنار بیاید.

    عناصر تشکیل دهنده شخصیت از نظر اتو کرنبرگ

    از دیدگاه کرنبرگ ،شخصیت از الگو‌های رفتاری با ریشه‌های مزاجی، قابلیت‌های شناختی فرد، منش و نظام‌های ارزشی درونی شده تشکیل شده است که در ادامه این موارد را توضیح می‌دهیم.

    مزاج یا خلق‌و‌خو (temperament): منظور استعداد ذاتی افراد نسبت به واکنش در برابر محرک‌های درونی و همچنین به تفاوت‌های فردی ثابت در رفتار اشاره دارد که مبتنی بر بیولوژیک است و نسبتاً مستقل از یادگیری، سیستم ارزش‌ها و نگرش‌ها است.

    قابلیت‌های شناختی (cognitive  skills): فرآیند‌های شناختی مثل ادراک، توجه، تفکر، کنترل و… که نقش اساسی در سازمان‌دهی رفتار ایفا می‌کنند. توانایی‌های شناختی با ادغام یادگیری‌های ارائه شده توسط مراقبان و خلق و خوی کودک شکل می‌گیرند.

    منش (character): به الگوی رفتاری فرد اشاره دارد که مشخصه به‌خصوص و منحصربه‌فرد وی به حساب می‌آید. منش میزان سازمان‌دهی الگوهای رفتاری و انعطاف‌پذیری رفتار‌ها در موقعیت‌های مختلف است و اثرات روابط درونی شده فرد را با خود و دیگران منعکس می‌کند. در واقع منش تظاهر ظاهری هویت است.

    روابط ابژه درونی شده (internalized  object relations): درونی‌سازی روابط ابژه، در نظریه روان‌تحلیلی به شکل‌گیری سوپرایگو منجر می‌شود. این روابط درونی شده در سه لایه رشد می‌یابند:

    لایه اول مربوط به تجربیات دوران کودکی فرد است؛ زمانی که مراقبان بروز تکانه‌های جنسی و پرخاشگرانه را ممنوع می‌کنند. (آزار‌رسان)
    لایه دوم مربوط به بازنمود آرمانی خود و ابژه است که به ایده‌آل‌های دوران کودکی فرد بازمی‌گردد. (آرمانی‌سازی)

    لایه سوم سوپر ایگو، زمانی تشکیل می‌شود که لایه‌های قبلی با یکدیگر ادغام و تعدیل می‌شوند. این لایه به عنوان یک سیستم ارزشی درونی عمل می‌کند و باعث می‌شود که فرد بتواند نسبت به ارزش‌ها و رابطه‌اش با دیگران متعهد باشد.

    مدل شخصیت ارائه شده توسط کرنبرگ یکی از پیچیده‌ترین و در عین حال منسجم‌ترین راه‌های درک ذهن انسان را تشکیل می‌دهد. سازمان شخصیت کرنبرگ به الگوی درونی شده فرآیندهای ذهنی اشاره دارد که قالبی را برای شکل‌دهی و همچنین آشکارسازی صفات و رفتارهای فرد به وجود می‌آورد. این ویژگی کارایی زیاد این مفهوم را در حوزه بالینی مشخص می‌کند، به‌ویژه در ارتباط با تحقیق در مورد آسیب‌شناسی شخصیت. ساختار شخصیت امکان فرمول‌بندی تشخیص را فراهم می‌کند که فراتر از محدوده ارزیابی مشاهدات موجود علائم است و به عمق آسیب‌شناسی شخصیت اشاره می‌کند.

    خاستگاه نظریه شخصیت کرنبرگ

    مفهوم شخصیت کرنبرگ از کار روانکاوان برجسته قبلی الهام گرفته است؛ از جمله نظریه میل جنسی فروید، روانشناسی ایگوی یاکوبسون، کارکردهای ایگوی هارتمن، نظریه روابط ابژه کلاین و مالر. علاوه بر این، کرنبرگ از مدل شناختی-عاطفی شخصیت میشل و شدا نیز استفاده کرده است.

    با این حال کرنبرگ با توصیف فرآیند شکل‌دهی ساختار ذهنی، باور خود را بیش از هر چیز بر اساس نظریه روابط ابژه استوار می‌داند. طبق این نظریه، چهره‌های مهم زندگی کودک و روابطش با دیگران مهم زندگی -به عنوان عناصر دنیای بیرون- در جریان فرآیند درونی‌سازی، به عناصر ساختار ذهنی درونی تبدیل می‌شوند.

    به ‌عبارت دیگر کرنبرگ در ابتدا عنوان کرد که نوزاد مجموعه‌ای از واکنش‌های فیزیولوژیکی تمایز نیافته یا واحدها (units) است که او آن را «الگوهای ادراکی و رفتاری ذاتی» توصیف کرد. این الگوها هنگامی که نوزاد شروع به تمایز از محیط خود به واحدهای حیاتی روابط ابژه درونی شده یا صور فلکی حافظه عاطفی می‌کند، سازمان یافته می‌شوند. این واحدها برای رشد شخصیت حیاتی هستند. آن‌ها حاوی پیش‌سازهای ساختار درون‌روانی، بازنمایی‌های مؤثر از جهان بیرونی خود و غرایز هستند.

    کرنبرگ با توصیف فرآیند شکل‌دهی شخصیت، نه‌تنها به رویدادهای واقعی، بلکه به عوامل اساسی (خلق‌وخو و عوامل شناختی) اهمیت می‌دهد. به‌ این ترتیب او عضو گروه محققانی می‌شود که فرض می‌کنند افراد و رویدادها نیستند که واقعی‌اند، بلکه شیوه تجربه آن‌هاست که در معرض درونی‌سازی قرار می‌گیرد.

    به گفته کرنبرگ، دوتایی‌های خود-ابژه (self – object)، اساسی‌ترین واحدهای سازمان شخصیت را تشکیل می‌دهند. آن‌ها در معرض دگرگونی‌های تعیین شده از نظر رشدی (ادغام و سلسله‌مراتب) قرار می‌گیرند که منجر به شکل‌گیری ساختارهای مرتبه بالاتر شده و در نهایت شخصیت را تشکیل می‌‌دهند.

    کرنبرگ ادعا می‌کند که تجربیات بین فردی اولیه، اساس ساختار روانی را تعیین می‌کند و باعث ایجاد سیستم‌های محرک می‌شود. بنابراین ضروری است که فرآیند درونی کردن را بررسی کنیم که به‌موجب آن، این تجربیات پایه و اساس ساختار روانی فرد را تشکیل می‌دهند.

    این درونی‌ کردن روابط ابژه یک فرآیند رشد منظم است که شامل سه مرحله است: درونی‌سازی، همانند‌سازی و شناسایی ایگو. ما فقط اولین مرحله یعنی درونی‌سازی را مورد بررسی قرار می‌دهیم.

    درونی‌سازی در تشکیل سازمان شخصیت

    درونی‌سازی جزء جدایی‌ناپذیر فراروان‌شناسی (Meta-psychology) است که کرنبرگ آن را هم یک فرآیند و هم یک ساختار در نظر می‌گیرد. درونی‌سازی به‌عنوان یک فرآیند، تعاملات نوزاد را در رد پای حافظه، درونی یا رمزگذاری می‌کند. تصور می‌شود که چنین ردیابی‌های حافظه حاوی تصویری کم‌وبیش متمایز از ابژه و تصویری از خود در تعامل با ابژه باشد. این مؤلفه عاطفی دارای همان ظرفیت کرنبرگ است.

    از نظر او عاطفه دارای باری است که ماهیت دوتایی دارد؛ یا خوشایند/خوب یا ناخوشایند/بد. این ظرفیت تمام جنبه‌های دیگر ادراک نوزاد (بازنمایی‌های خود و ابژه) را شکل می‌دهد و ابزاری است که به وسیله آن تجارب نوزاد سازمان‌دهی می‌شود. در این مدل، ادراک نوزاد از تجربیاتش به‌عنوان «خوب» یا «بد» است که تعیین می‌کند چگونه تمایز و یکپارچگی رخ می‌دهد.

    مدل کرنبرگ از رشد خود و ابژه در پنج مرحله رخ می‌دهد، اما چون بیشتر تمرکز ما بر مراحل اولیه و درونی کردن واحد‌های ابژه است، چهار مرحله اول را توضیح داده و مرحله آخر یعنی تثبیت سوپرایگو و ادغام من است که در آینده در مطلبی دیگر به آن می‌پردازیم.

    نظریه سازمان شخصیت اتو کرنبرگ

    مرحله اول (0-1 ماهگی). اوتیسم طبیعی که به‌عنوان مرحله «تمایز نیافته اولیه» شناخته می‌شود و با تصور ماهلر از اوتیسم برابر است.

    مرحله دوم (2 تا 6-8 ماهگی) که با همزیستی طبیعی با «بازنمایی‌های خود-ابژه اولیه و تمایز نیافته» آغاز می‌شود. به این معنی که دو دسته از واحدهای ابژه وجود دارد: یکی از آن‌ها بازنمایی‌های خود-ابژه «خوب» و دیگری بازنمایی‌های خود-ابژه «بد» است. از آنجایی که کودک قادر به ادغام ظرفیت‌های عاطفی متضاد نیست، جداسازی بازنمایی‌ها ضروری است؛ درحالی‌که در ابتدای مرحله، خود از بازنمایی ابژه متمایز نمی‌شود، تمایز در طول مرحله رخ می‌دهد.

    مرحله سوم (6-8 تا 18-36 ماهگی) تمایز خود از روابط ابژه به‌عنوان خود-ابژه «خوب» (یا لیبیدینی) مرحله همزیستی شروع می‌شود که کاملاً به یک خود «خوب» و یک ابژه «خوب» متمایز می‌شود. اندکی پس‌ از آن، خود-ابژه «بد» (سرمایه‌گذاری پرخاشگرانه) به خود «بد»/ابژه «بد» متمایز می‌شود. این مرحله‌ای است که جدایی به عنوان یک مکانیسم عادی رشد در نظر گرفته می‌شود و کودک شروع به ادغام بازنمایی خود و ابژه ظرفیت‌های عاطفی مختلف می‌کند. بنابراین بازنمایی‌های خود «خوب» و «بد» شروع به تشکیل «خودپنداره یکپارچه» می‌کنند و بازنمایی‌های ابژه «خوب» و «بد» شروع به شکل‌گیری بازنمایی‌های ابژه «کل» می‌کنند که به مرحله چهارم منتهی می‌شود.

    مرحله چهارم (316 ماه از دوره اودیپال) که شامل ادغام بازنمایی خود و ابژه و توسعه ساختارهای مشتق از روابط ابژه درون‌روانی سطح بالاتر است. در طول این مرحله، بازنمایی‌های خود «خوب» (سرمایه‌گذاری شده لیبیدویی) و «بد» (سرمایه‌گذاری پرخاشگرانه) در یک سیستم ادغام می‌شوند. با پیوند دادن چیزهایی که به ابژه‌های «خوب» و «بد» تفکیک شدند، کودک آنچه را که کرنبرگ بازنمایی ابژه «کل» می‌نامد، شکل می‌دهد. کرنبرگ همچنین بیان می‌کند که در مرحله چهارم، «ایگو»، «ابر من» و «اید» به عنوان ساختارهای کلی درون‌روانی مشخص ادغام می‌شوند.

    سطوح شخصیت از نظر اتو کرنبرگ

    مشکلاتی که طی مراحل رشدی رخ می‌دهد، باعث تثبیت شخصیت در آن دوره می‌شود. کرنبرگ علاوه بر توصیف شخصیت نرمال، سه سطح دیگر را که ناشی از بازداری یا تثبیت رشد در مراحل خاص آن است، توصیف می‌کند. او از اولین و به طور همزمان عمیق‌ترین، بی‌نظم‌ترین تا جدیدترین و کم‌نظم‌ترین سطوح شخصیت را نام‌گذاری کرده است.

    روان‌پریشی یا سایکوز (psychotic level)

    سطح روان‌پریشی سازمان شخصیت که از اختلال در دوره اوایل زندگی و بازنمایی‌های خود-ابژه تمایز نیافته شکل می‌گیرد. به عبارتی دیگر مفهوم یکپارچه‌ای از خود و دیگران وجود ندارد. این افراد از درون به شدت مستأصل و درهم‌ریخته هستند، مشکلات بسیاری با هویت خود دارند، به این صورت که حتی درباره کیستی خود سردرگم هستند. هنگامی که از آن‌ها در رابطه با خود و دیگران سؤال پرسیده می‌شود، معمولاً به شکل مبهم یا بسیار تحریف شده پاسخ می‌دهند.

    بردرلاین یا مرزی (borderline level)

    سطح مرزی سازمان شخصیت که از مرحله تمایز خود از بازنمایی ابژه نشأت می‌گیرد. ولی این تمایز به درستی شکل نگرفته و تجربه‌ای که از خود و دیگران دارند، سرشار از بی‌ثباتی و ناپیوستگی است. این عدم وجود یکپارچگیِ بازنمود‌های درونی خود و دیگران به گونه‌ای ظاهر می‌شود که فرد خود و دیگران را به شکل آشفته و متناقض تجربه می‌کند و حتی نمی‌تواند نسبت به آن آگاه باشد. در این حالت فرد به دنبال قصور جزئی دیگران، به طور ناگهانی به شدت خشمگین می‌شود. از سوی دیگر، از برجسته‌ترین مشخصات این گروه استفاده از دفاع‌های بدوی و نابالغانه است.

    سطح روان‌رنجور یا نوروتیک (neurotic level)

    سطح نوروتیک (روان‌رنجور) سازمان شخصیت، بیانگر رسیدن به مرحله ادغام بازنمایی‌های خود و بازنمایی‌های ابژه است. رفتار همدلانه مراقبان با کودکان، این فضا را برای افراد فراهم می‌کند که بدون توسل به رفتار‌های کودکانه از پس عواطف شدید بربیایند. در این شرایط هنگامی‌ که کودکان احساسات بدی را تجربه می‌کنند، به جای پناه بردن به دفاع‌های ابتدایی مثل دونیم‌سازی، انکار یا فرافکنی، از دفاع‌های بالغانه و پخته که مبتنی بر سرکوبی است استفاده کرده و بدین ترتیب آن‌ها را کنار زده یا فراموش می‌کنند.

    معیارهای تعیین سطوح شخصیت کرنبرگ

    کرنبرگ و همکاران ویژگی‌های ساختاری اصلی متمایزکننده سطوح شخصیتی را که در بالا ذکر شد، بر اساس معیار‌های زیر تقسیم‌بندی کرده‌اند:

    1. آزمون واقعیت (reality testing) که به معنای توانایی تمایز بین منابع درونی و بیرونی محرک‌ها و ارزیابی کافی از عملکرد خود (درون‌فردی و بین‌فردی) در رابطه با معیارهای اجتماعی واقعیت است. افراد دارای ساختار شخصیت مرزی و نوروتیک واقعیت‌سنجی سالمی دارند، اما واقعیت‌سنجی افراد مرزی دچار نوسانی می‌شود (بیشتر در شرایط استرس‌زا) که در افراد نوروتیک وجود ندارد.

    2. غلبه دفاع‌های ابتدایی (primitive psychological defenses)

    3. شدت پرخاشگری و گسست هویت (identity diffusion) که به سطح انسجام و تمایز درباره مفهوم خود و دیگران اشاره دارد.

    اگر علاقه‌مند به یادگیری بیشتر در ارتباط با ساختارهای بالینی هستید مقاله ساختارهای بالینی در روانکاوی را بخوانید.

    هویت در سطوح ساختار شخصیت کرنبرگ

    از ویژگی‌های اصلی یک شخصیت عادی، هویت یکپارچه است که بر اساس مکانیسم‌های دفاعی بالغانه مانند سرکوب، تصعید، نوع‌دوستی، انتظار، شوخ‌طبعی و همچنین آزمون واقعیت دست‌نخورده عمل می‌کند. سطح روان‌رنجور سازمان شخصیت از نظر غلبه بر مکانیسم‌های دفاعی مبتنی بر سرکوب، با شخصیت عادی مطرح شده متفاوت است. همچنین در این سطح ادغام جنبه‌های لیبیدویی و پرخاشگری خود و ابژه به درستی شکل می‌گیرد و در نتیجه ثبات هویت ایجاد می‌شود.

    سطح مرزی و سطح روان‌پریشی سازمان‌ شخصیت با غلبه مکانیسم‌های دفاعی نابالغ، مبتنی بر دو‌نیم‌سازی هستند و در نتیجه عدم ادغام هویت مشخص می‌شوند. در مورد افراد با سازمان شخصیت روان‌پریشی، تمایز بازنمایی‌های خود و ابژه رخ نداده است. در مورد افرادی که سطح مرزی سازمان‌دهی شخصیت را ارائه می‌دهند، ممکن است واقعیت‌سنجی کاهش یافته باشد، اما معمولاً محدود به حوزه روابط اجتماعی، به‌ویژه روابط صمیمی است.

    معمولاً اختلال در واقعیت‌آزمایی، ایجاد توهم و هذیان‌هایی مانند آنچه در افراد روان‌پریش وجود دارد، در ساختار شخصیتی مرزی رخ نمی‌دهد. اگر چنین حالت‌هایی اتفاق بیفتد، جبران موقت ناشی از استرس است که به معنای بازگشت به عملکرد کمتر بالغانه است.

    لازم به ذکر است که در زمان فروید از شخصیت عادی و نوروتیک به طور جداگانه استفاده می‌شد، اما امروزه دیگر شخصیت عادی به کار گرفته نمی‌شود و نوروتیک بالاترین سطح شخصیت محسوب می‌شود. همچنین بر اساس این سه ویژگی مصاحبه ساختار یافته‌ا‌ی را طرا‌ریزی کرده که امروزه برای سنجش سازمان شخصیت افراد بر اساس این مفاهیم به کار می‌رود.

    کرنبرگ و همکاران در محدوده سطح مرزی سازمان‌ شخصیت، سطوح فرعی تمایز را نیز مطرح کرده‌اند:

    1. سازمان مرزی سطح بالا عملکرد افرادی را توصیف می‌کند که از اختلال کمتر شدید ساختار شخصیت رنج می‌برند؛ مثل اختلال شخصیت وابسته، خودشیفته، نمایشی، دوری‌گزین.

    2. سازمان مرزی سطح پایین که مربوط اختلالات شخصیتی عمیق و شدید مانند اختلال شخصیت مرزی، پارانوئید، اسکیزوتایپی و ضد‌اجتماعی است.

    خلاصه ویژگی سازمان‌های شخصیتی کرنبرگ

    نکته مهم این است که این تقسیم‌بندی بر اساس شدت پرخاشگری، پراکندگی هویت و مکانیسم‌های دفاعی ارائه شده است.

    سازمان شخصیت بهنجار: حس یکپارچه و منسجم از خود و دیگرانِ مهم زندگی، عزت نفس بالا، توانایی تعامل و ارتباط موفق با دیگران و توانایی لذت بردن از آن، تعهد به کار، داشتن اهداف بلندمدت و تلاش کردن در راستای آن‌ها، توانایی ارزیابی واقع‌بینانه دیگران، داشتن همدلی و مهارت اجتماعی، داشتن تعهد هیجانی نسبت به دیگران و در عین حال حفظ و انسجام خودمختاری، داشتن ظرفیت بالا برای برقراری روابط عاشقانه باثبات و صمیمی، توانایی تجربه طیف وسیعی از عواطف پیچیده، داشتن مسئولیت‌پذیری شخصی، خود انتقادگری، انعطاف در تصمیم‌گیری، استفاده از دفاع‌های سطح بالا و پیشرفته.

    سازمان شخصیت نوروتیک (روان‌نژند): هویت یکپارچه دارند؛ یعنی دارای حس منسجمی از خود و دیگران هستند و از دفاع‌های پخته که بر پایه سرکوبی هستند، استفاده می‌کنند.

    جالب است که امروزه روان‌تحلیل‌گران این نوع سازمان روانی را در مورد افراد سالمی به کار می‌برند که از لحاظ هیجانی مراجعانی راضی و خوشحال هستند، اما در زمان فروید در رابطه با کسانی به کار گرفته می‌شد که منشأ اختلالشان غیر عضوی، غیر سایکوتیک و غیر افسرده بود. به عبارتی شمار زیادی از کسانی که فروید آن‌ها را روان‌نژند می‌نامید، امروزه جزو ساختار‌های شخصیتی مرزی یا سایکوتیک محسوب می‌شوند.

    اختلال‌های شخصیت مرتبط با این سازمان: هیستریک، افسرده- خودآزار، وسواسی-جبری

    سازمان شخصیت مرزی: فقدان یکپارچگی از روابط ابژه اولیه و داشتن هویت پراکنده تجربه هیجانات شدید ابتدایی که به صورت درونی با یکدیگر مرتبط نیستند، عدم توانایی در ارزیابی شناختی صحیح موقعیت‌ها، استفاده از دفاع‌های ابتدایی (رجوع به مبحث مکانیسم‌های دفاعی و انواع آن)، بی‌ثباتی هیجانی، خشم بالا و آشفتگی در روابط بین فردی از ویژگی‌های این ساختار روانی است.

    اختلال‌های مرتبط با این سازمان:

    در سطح بالا: وابسته، خودشیفته، دوری‌گزین، آزارگر-آزارخواه

    سطح پایین: هیپومانیک، مرزی، پارانوئید، اسکیزوئید، خودشیفتگی وخیم، ضد‌اجتماعی، اسکیزوئید، خودبیمارانگار، اسکیزوتایپی

    سازمان شخصیت سایکوتیک: هویت سردرگم و به‌شدت به‌هم‌ریخته، استفاده از دفاع‌های بدوی، پایبند نبودن به واقعیت. افرادی که دارای ساختار شخصیتی سایکوتیک هستند، شکل‌های مختلف سایکوز را نشان می‌دهند که در قالب هذیان و توهم دیده می‌شود؛ مثل خصوصیاتی که در مبتلایان به اسکیزوفرنی یا فرد افسرده‌ای که به صورت دوره‌ای هذیان را تجربه می‌کند، دیده می‌شود. افکار غیر‌منطقی این افراد شنونده را گیج و مبهوت می‌کند.

    لازم به ذکر است افرادی نیز وجود دارند که در این سطح قرار دارند، اما تا زمانی که تحت فشار روانی قرار نگرفته‌اند، این نشانه‌ها به سطح راه پیدا نمی‌کنند.

    نظریه سازمان شخصیت اتو کرنبرگ

    به طور کلی شخصیت یعنی سازمان پویا از الگوهای پایدار رفتار، شناخت، عواطف، انگیزه و راه‌های ارتباط با دیگران که ویژگی‌های یک فرد است. در این مقاله دریافتیم که سائق‌های انسان در ارتباط خود و دیگری تجربه می‌شوند و با تعامل گرایش‌های مزاجی و تجربه‌های دوران کودکی ساختار روانی فرد تشکیل می‌شود. طبق نظریه کرنبرگ، شناسایی ساختار شخصیت افراد، به درمانگران در فرآیند درمان و انتظارات آن‌ها از روند آن کمک می‌کند.

    مثلأ افراد نوروتیک مراجعان خوبی برای درمانگران هستند، چون ایگوی قدرتمندی دارند. بیمارانی که در سطح سایکوتیک قرار دارند بیشتر به درمان حمایتی نیاز دارند و برای مراجعان سطح مرزی روی مرز‌هایی که بر آن پافشاری دارند و همچنین تفسیر دفاع‌های نخستینی که به کار می‌برند، کار می‌شود. رشد و یکپارچگی فرد نیز مستلزم رسیدن به آگاهی از حالات عاطفی خود و بر عهده گرفتن مسئولیت آن‌هاست.

    سخن پایانی

    مفهوم شخصیت کرنبرگ که تاکنون توسط پزشکان و درمانگران بسیاری به کار گرفته شده است، به عنوان پایه و اساس تحقیقات علمی روزبه‌روز محبوب‌تر می‌شود و به‌طور مستقیم، به حذف مرز بین حوزه کار‌های بالینی (به ویژه تمرین مبتنی بر مفاهیم روانکاوی) و حوزه تحقیقات دانشگاهی کمک می‌کند. به ویژه کاوش او در رابطه با سازمان شخصیت مرزی و روش درمانی که برای مبتلایان به اختلال شخصیت مرزی با عنوان روان‌درمانی با تمرکز بر انتقال (Transference Focused Psychotherapy) مطرح کرده، در چند دهه گذشته به طور گسترده در جامعه روان‌شناسی و روان‌پزشکی بسیار تأثیرگذار بوده است.

    منابع:

    روان‌درمانی معطوف به انتقال برای اختلال شخصیت مرزی (راهنمای بالینی) نویسنده: فرانک ا. یومانس، جان ف. کلارکین، اوتو ف. کرنبرگ

    تشخیص روان تحلیلی (شناخت ساختار شخصیت در فرآیند بالینی). نویسنده: نانسی مک ویلیامز

    (Christopher & Lambeth, 2001)Christopher, J. C., & Lambeth, G. S. (2001). Otto Kernberg ’ s Object Relations Theory A Metapsychological Critique. (October). https://doi.org/10.1177/0959354301115006

    Izdebska, A. (2015). Review article Assessment of personality according to Otto Kernberg’s conception. Current Issues in Personality Psychology, 2(June), 65–83. https://doi.org/10.5114/cipp.2015.52105

  • اختلاف نظریات ملانی کلاین و فروید

    اختلاف نظریات ملانی کلاین و فروید

    یکی از زیرشاخه‌های مکتب روانکاوی، نظریه روابط ابژه (object relations) ملانی کلاین و تکنیک‌های درمانی آن است. کارل آبراهام، سندور فرنچی و ارنست جونز -که از روانکاوان نزدیک به فروید بودند- دید مثبتی نسبت به اندیشه‌ و ایده‌های کلاین داشتند؛ این در حالی بود که خود فروید انتقاداتی بر نظریه کلاین داشت، اما همچنان سعی بر این داشت که عقیده خود را بسته نگاه ندارد و از طرفی احساس می‌کرد که هیچ حقی برای پافشاری بر یک عقیده‌ ثابت ندارد.

    اگرچه فروید و کلاین هیچ ارتباط قابل توجه و مستقیمی با یکدیگر نداشتند، اما چند باری این فرصت پیش آمد تا این دو ملاقاتی داشته باشند. تا آنجا که می‌دانم، تنها یک عکس وجود دارد که فروید و کلاین در کنار هم دیده می‌شوند؛ یک عکس دسته‌جمعی که در ششمین کنگره انجمن روانکاوی بین‌المللی که در لاهه برگزار شد، گرفته شده است.

    1918، اولین ملاقات کلاین با زیگموند فروید در پنجمین کنگره انجمن روانکاوی بین‌المللی

    اولین موقعیتی که ملانی کلاین موفق به ملاقات زیگموند فروید شد، در پنجمین کنگره انجمن روانکاوی بین‌المللی بود که در بوداپست مجارستان برگزار شد. این کنگره در تاریخ 28 و 29 سپتامبر 1918 و درست پس از پایان جنگ جهانی اول تشکیل شد. در همین کنگره بود که کلاین ارائه فروید درباره خطوط پیشرفت در درمان روانکاوی را شنید. او چنین بیان کرد: «به وضوح به خاطر می‌آورم که چقدر تحت تاثیر قرار گرفتم و چگونه این تاثیرگذاری باعث شد تا میلم به اینکه خودم را وقف روانکاوی کنم، تقویت شود.» (گروسکورت، 1986، صفحه 71)

    1920، دومین ملاقات کلاین با زیگموند فروید در ششمین کنگره انجمن روانکاوی بین‌المللی

    ملانی کلاین بار دیگر فروید را در ششمین کنگره انجمن روانکاوی بین المللی لاهه که در 8 سپتامبر 1920 برگزار شد، ملاقات کرد. در آنجا بود که فروید مقاله‌ای را تحت عنوان «ضمایمی برای تئوری رویاها» ارائه داد و ایده‌هایش را درباره برآورده شدن آرزوها در رویا (خواب) بسط داد. وی همچنین در این مقاله به موضوعات خودتنبیه‌گری و تکرار تجربیات ناشی از ضربه (تروما) پرداخت. او در حال دستیابی به فرمول‌بندی برای تئوری اجبار به تکرار (repitition compulsion) بود. (جونز، 1955، صفحه 221؛ جونز، 1957، صفحه 27)

    از دیگر سخنرانی‌های این کنگره، سخنرانی هرماین فن هاگ-هلموث (Hermin von Hug-Helmuth) درباره روش روانکاوی کودکان بود. وی مدافع متدهای آموزشی برای کودکان زیر 7 یا 8 سال بود. (دایر، 1983، صفحه 38) وی خاطرنشان کرد که یک کودک با میل و اراده خود به جلسه روانکاوی نمی‌آید و تمایلی هم به تغییر ندارد. او همچنین تشکیل خانه‌های روانکاوی را برای شکل دیگری از مداخلات پیشنهاد داد. (هاگ-هلموث، 1920-1991، صفحات 138-153)

    وی در اواخر سخنرانی‌‌‌اش افزود: «تصور می‌کنم که هیچ‌کس نتواند فرزند خود را به درستی تحلیل کند.» او از تجربه روانکاوی برادرزاده‌اش صحبت به میان آورد. کسی نمی‌داند که زیگموند و آنا فروید هنگام شنیدن چنین ادعایی به چه فکر می‌کردند. مطمئنا آن‌ها به ظاهر با این توصیه موافق بودند، اما خودشان در عمل مخالف آن بودند. در آن زمان آنا تحت روانکاوی پدرش زیگموند فروید و همچنین ملانی کلاین مشغول به روانکاوی فرزندان خود بود. (گروس‌کورت، 1986، صفحه 92)

    در سال‌های پس از آن، ملانی کلاین و آنا فروید درگیر مناقشاتی شدند که ارنست فروید -نوه فروید- آن را «جنگ داخلی روانکاوی» می‌نامد. ظاهرا این مناقشات بر سر نظریه و روش‌های درمان بود.

    ملانی کلاین بیان کرد که رشد و تحول عقده ادیپ و سوپرایگو (فرامن) در ابتدای نوزادی شکل می‌گیرد، در حالی که مشاهدات آنا فروید دیدگاه پدرش یعنی ظهور دیرهنگام‌تر را تایید می‌کرد. کلاین اظهار کرد که مسئله انتقال از ابتدای روانکاوی کودک وجود دارد و حتما باید مورد تفسیر قرار بگیرد. اما آنا فروید بیان کرد که با کودک تحت روانکاوی، باید یک رابطه مثبت و جدید ایجاد کرد؛ چرا که کودک هنوز نسخه قدیمی از خود ندارد که آن را به روانکاو انتقال دهد.

    بر اساس این دیدگاه‌ها، آنا فروید اهمیت استفاده از مداخلات آموزشی در درمان کودکان را مطرح کرد و در نقطه مقابل ملانی کلاین از یک رویکرد تحلیلی دقیق و با تفاسیر عمیق از تخیلات نخستین حمایت می‌کرد. ملانی کلاین اظهار داشت که روانکاوی به ایگو (نهاد) آسیب نمی‌رساند و اتفاقا آن را تقویت می‌کند، در حالی که آنا فروید بیان کرد که ایگوی کودک بسیار ضعیف است و تحمل روانکاوی کلاسیک را ندارد. ملانی کلاین بازی کردن کودک را با تداعی آزاد برابر می‌دانست، در حالی که آنا فروید می‌گفت این دو اصلا باهم برابر نیستند. وی خاطرنشان کرد: «تداعی آزاد با همدستی روان فرد بزرگسال در تلاش است تا گفتگوی خاصی را با روانکاو داشته باشد و این در حالی است که کودک در واقع چنین قصدهایی ندارد.»

    آنا فروید با تمرکز کلاینی‌ها بر انتقال اساسی رویاها، تداعی کلامی، خاطرات و… مخالف بود. همچنین نگرانی دیگر او درباره اهمیتی بود که کلاینی‌ها به تخیلات پیش‌کلامی به بهای اتفاقات بیماری‌زایی که پس از استقرار کلام می‌افتاد، می‌دادند.

    در بررسی که الکس هولدر (Alex Holder) از اختلاف نظر بین ملانی کلاین و آنا فروید داشت، چند نکته مهم را تشریح کرد:

    • آنا فروید «عنصر آموزشی» (educational element) را که در ابتدا مدافع آن بود کنار گذاشت، اما برای کمک به کودکان دارای نقص رشدی، مفهوم «کمک رشدی» (developmental help) را ارائه داد. وی همچنین به این مسئله اندیشید که توجه کردن به واقعیت خارجی کودک، در خانه و مدرسه، برای روانکاو کودک مهم است. این نکته در مقابل نقطه‌‌نظر کلاین یعنی تمرکز منحصرا به شرایط درون‌روانی کودک قرار داشت.
    • آنا فروید فاز مقدماتی کارش را به جهت ایجاد اتحاد با کودک با هدف تفسیر مقاومت مورد اصلاح قرار داد، اما همچنان بر اهمیت شروع تفسیر از سطح [یا پوسته] به سمت عمق تاکید داشت که در جهت مخالف نظر مورد حمایت کلاین یعنی شروع کار با تفسیر انگیزه‌ها و تخیلات اولیه بود.
    • آنا فروید همچنین دریافت که کودک می‌تواند روانکاو را، هم به عنوان یک ابژه انتقالی و هم یک ابژه جدید متصور شود. اما واقعیت برای او باقی ماند که انتقال در کودک با فرد بزرگسال متفاوت است و روانکاو در برخورد با کودک یک همبازی فعال است، در حالی که در جلسه با فرد بزرگسال شمایل سایه‌گون دارد. در نتیجه انتقال در کودک به صورت متفاوتی بسط می‌یابد. (هولدر، 2005)

    علاوه بر این، هولدر به برخی از بحث‌برانگیزترین مسائل بین ملانی کلاین و آنا فروید پرداخت که از جمله آن‌ها می‌توان به ماهیت انتقال در کودک، شروع و ماهیت عقده ادیپ و شکل‌گیری سوپرایگو اشاره کرد که در این موارد، بیشتر تفاوت در نوع تعاریف وجود داشت تا اختلاف نظر. آنا فروید تعاریف، توالی رشدی و زمان‌بندی را که پدرش برای این مفاهیم شکل داده بود، به کار بست که ملانی کلاین نیز آن‌ها را تصدیق می‌کرد؛ وی این اصطلاحات را مفید دانست، اما در تعاریفشان تغییراتی ایجاد کرد تا دربرگیرنده پیش‌سازهای مختلف و مراحل اولیه تحولی آن‌ها نیز باشد.

    این اختلافات بین ملانی کلاین و آنا فروید از ابتدای دهه 1920 آغاز شد و برای سال‌ها ادامه پیدا کرد.

    1922 سومین ملاقات کلاین و فروید در هفتمین کنگره انجمن بین‌المللی روانکاوی

    در سال 1922، فروید و کلاین هر دو در هفتمین کنگره انجمن بین‌المللی روانکاوی برلین که در 25 تا 27 سپتامبر برگزار شد، شرکت کردند. کنگره میزبان 256 شرکت‌کننده بود و در آن فرانتس الکساندر، کارل آبراهام، سندور فرنچی، کارن هورنای، ملانی کلاین، هرمن نانبرگ، سندور رادو، گزا روهیم و ارنست جونز مقاله‌های خود را ارائه دادند. برای ملانی کلاین این آخرین کنگره‌ای بود که فروید در آن شرکت می‌کرد و او (فروید) مقاله‌ای را با عنوان «ملاحظاتی درباره ناهشیار» ارائه داد که شامل ایده‌های جدیدی بود که قرار بود به زودی در the Ego and the Id منتشر شود. شرکت‌کنندگان این کنگره تاریخ روانکاوی را شاهد بودند، زیرا که فروید از اینجا به بعد روانشناسی جدیدی را از ایگو پیش برد.

    مقاله‌ای که از کلاین در این کنگره ارائه شد با عنوان «روانکاوی نوزادان» بود که درباره تحول و بازداری از موهبت‌های طبیعی بود. وی این مقاله را در جلسه صبح 27 سپتامبر 1922 به ریاست جلسه یعنی دکتر ژان ای.جی. فن امدن (Jan E. G. van Emden) ارائه داد. فیلیس گروس‌کورت که نویسنده زندگینامه کلاین است، در یادداشتی نوشت: «بعید بود که او [فروید] هنگام ارائه کلاین از مقاله‌اش در آنجا حضور داشته باشد، اما بدون هیچ شکی از محتوای تمام مقالات آماده شده مطلع بود.» (گروس‌کورت، 1986)

    1925 موضع افسرده‌وار و موضع پاراوئید-اسکیزوئید

    کارل آبراهام، ریاست کنگره هامبورگ -که از آن کنگره به بدی یاد می‌شود- را در سپتامبر 1925 بر عهده گرفت و کلاین نیز در آن حضور داشت. آبراهام به طور واضحی در این سمت عملکرد خوبی نداشت. او به عنوان کسی که در جایگاه بالینی، تئوری و مدیریتی نقش ارزشمندی در روانکاوی داشت، متاسفانه در 25 سپتامبر 1925 بر اثر مشکلات تنفسی (سرطان ریه) درگذشت. (جونز، 1957؛ شور، 1972) وی سهم و نقش زیادی در روانکاوی داشت که قابل توجه‌ترین آن‌ها بسط نظریه فروید در مورد رشد روانی-جنسی و مفهوم افسردگی زودرس در دوره نوزادی بود که به عنوان مدل اولیه‌ای از مالیخولیا مطرح است.

    در 7 اکتبر 1923 آبراهام خطاب به فروید نوشت: «من یک مورد خوب برای گزارش در زمینه علمی دارم. در کارم روی مالیخولیا که نسخه دست‌نویس آن را رنک (Rank) به همراه دارد، افسردگی زودرس در نوزادی را به عنوان یک پیش‌الگو از مالیخولیای بزرگسالی در نظر گرفته‌ام. در چند ماه گذشته، خانم کلاین به طور ماهرانه‌ای روانکاوی یک کودک 3 ساله را با نتایج درمانی مثبت به انجام رسانده است. این کودک تصویری واقعی از افسردگی اساسی ارائه داد که آن را در ترکیب نزدیکی با مفهوم اروتیسم دهانی مطرح کردم. این مورد، بینشی شگفت‌انگیز از زندگی غریزی کودک ارائه می‌دهد.» (آبراهام، 1965)

    این افسردگی زودرس در نوزاد همان چیزی است که کلاین در مفهوم رشدی خود از موضع افسرده‌وار تشریح کرد که از نظر وی به دنبال رشد، یک موقعیت پارانوئید-اسکیزوئید به وجود می‌آید.

    1926 موافقت زیگموند فروید با آنا

    در سپتامبر 1926، ملانی کلاین برای سخنرانی در سلسله جلساتی با موضوع روانکاوی کودک، به لندن دعوت شد. بازخوردها به کار او بسیار غافلگیرکننده بود و به همین علت او تصمیم به نقل مکان به انگلیس گرفت. (یانگ-برول، 1988)

    در نوامبر 1926 فروید خطاب به ایتینگون (Eitingon) نوشت: «در مقایسه با نظریات کلاین، نظریات او [آنا فروید] محافظه‌کارانه است؛ حتی می‌توان گفت ارتجاعی (استبدادی) است، اما به نظر می‌رسد که حق با وی (آنا) است.» (یانگ-برول، 1988)

    1931 نظر زیگموند فروید درباره بازی‌درمانی کلاینی‌ها

    در ژوئیه 1931 کنگره IPA اینترلیکن (Intelaken) به دلیل بحران اقتصادی جهان و همچنین اوضاع سیاسی حاکم بر آلمان لغو شد. ایتینگون پیشنهاد کرد که به این بهانه کتابی را که ملانی کلاین برای انتشارات روانکاوی ارسال کرده بود، منتشر نکنند. فروید موافقت کرد: «اگر در حال حاضر فرصت خوبی داریم که انتشار کتاب ملانی کلاین را به تعویق بیندازیم و در نهایت آن را رد کنیم، باید از این فرصت استفاده کنیم. بدون توجه به آنا، من مجبور به جانبداری هستم. اما در آخرین مطالعاتم درباره رشد کودک دختر، به این اعتقاد رسیدم که بازی درمانی کلاینی‌ها پیامدی گمراه‌کننده دارد و نتیجه‌گیری‌اش نادرست است. در واقع نیازی به پشتیبانی ما در این مورد نیست.» (مولنار، 1992)

    کتاب مورد بحث احتمالا کتاب روانکاوی کودکان (1932) ملانی کلاین بوده است.

    1935 اختلافات شدید در انجمن بین‌المللی روانکاوی

    در سال 1935 در حالی که جهان در صحنه بین‌المللی به سمت جنگ پیش می‌رفت، یک جنگ داخلی در حیطه تئوری و روش درمانی در انجمن بین‌المللی روانکاوی در حال شکل‌گیری بود. این مناقشات بین لندن و وین، بین جونز و فروید و به ویژه ملانی کلاین و آنا فروید صورت گرفت. جونز و فروید با یکدیگر مخالف بودند، ولی این مخالفت را با احترام و دانش ابراز کردند. آن‌ها در مورد برداشت فروید از غریزه مرگ، مرحله فالیک و به طور ویژه در مورد زنان اختلاف نظر داشتند. جونز این موارد را متفاوت با نظر فروید مفهوم‌‌بندی کرد و ایده‌های خود را به فروید و گروه وین ارائه داد. فروید قانع نشد، اما رابطه آن‌ دو لطمه‌ای ندید. اما اختلافات بین ملانی کلاین و آنا فروید بسیار پرتنش بود و فروید خطاب به جونز نوشت:

    «من اختلاف نظرمان را کم تخمین نمی‌زنم، اما تا زمانی که پشت این اختلافات احساس بدی وجود نداشته باشد، نمی‌تواند نتیجه رنج‌آوری به دنبال داشته باشد. به طور قطع می‌توانم بگویم که ما در وین هیچ‌گونه سوء نیتی را القا نکرده‌ایم و این خوش‌رویی شما باعث شد موضع اشتباه ملانی کلاین و دخترش نسبت به آنا حفظ شود. انجمن شما در مورد کلاین مسیر نادرستی را دنبال می‌کند، اما با این وجود که حیطه مشاهدات او برای من عجیب است، حق پافشاری بر یک عقیده ثابت ندارم. (جونز، 1957)»

    زیگموند فروید و ملانی کلاین در سال 1920: عکس و لیست

    در این سال که کنگره لاهه برگزار شد، سال مهمی برای فروید بود. در این سال فروید، کار روانکاوی با بیمار، دوست و هوادارش، آنتون فن فروند (Anton von Freund) را آغاز کرد که در 20 ژانویه بر اثر سرطان درگذشت. این یک فقدان عمیق برای فروید و روانکاوی بود. تنها پنج روز بعد از این اتفاق، سوفی، دختر دوم فروید، بر اثر آنفولانزای اسپانیایی درگذشت و همسرش ماکس هالبرشتات و دو فرزندش -ارنست و هاینرل- را تنها گذاشت. فرزندان او بخاطر فقدانش به شدت دچار آسیب روحی شدند. «فراسوی اصل لذت» در سال 1920 منتشر شد و در آن اجبار به تکرار و بازی fort-da شرح داده شده و همچنین مفهوم غریزه مرگ معرفی شد.

    ملانی کلاین و زیگموند فروید

    در این عکس 67 نفر حضور دارند که در کنگره انجمن بین‌المللی روانکاوی لاهه هلند شرکت کردند. افرادی که قابل شناسایی هستند به ترتیب:

    (ردیف جلو از چپ به راست): 3. آنا فروید، 6. سندور فرنچی، 12. کارل آبراهام.

    (ردیف دوم): 3. ارنست جونز، 5. ارنست سیمل (Ernst Simmel)، 7. اسکار پفیستر، 8. زیگموند فروید، 9. اتو رنک، 11. ملانی کلاین، 13. تئودور ریک.

    (ردیف سوم): 5. (پشت سیمل) فیلیپ ساراسین، 9. (پشت رنک) جی.اچ.دبلیو فن اوفویسن.

    (ردیف آخر) 8. مکس ایتینگون، 9. پاول فیدرن، 12. کارل مولر-برانشویگ.

    ملانی کلاین و زیگموند فروید

    در بزرگنمایی عکس فوق می‌بینیم که پروفسور فروید انتهای سمت چپ و ملانی کلاین در انتهای سمت راست ایستاده‌اند. عکس اصلی در آرشیو عکس موزه فروید در لندن نگهداری می‌شود.

    اسناد موجود نشان می‌دهد که 62 عضو از انجمن در کنگره شرکت کردند و 5 نفر دیگر حاضر در جمع که عضو انجمن نیستند، خود را در این عکس تاریخی جای داده‌اند. با وجود این تعداد حضار، تنها 47 نفر از اعضا لیست را امضا کردند. امضای چهارم متعلق به ملانی کلاین و امضای پانزدهم متعلق به پروفسور فروید است. (نورمن و همکاران، 1991)

    ملانی کلاین و زیگموند فروید

    آنچه این عکس و لیست به تصویر می‌کشد این است که ملانی کلاین نه تنها در کار تئوری و بالینی‌اش از سنت روانکاوی تبعیت می‌کند، بلکه با خود پروفسور فروید ارتباط مستقیم و شخصی دارد. چنین ارتباطی گرچه خیلی ضروری نیست، اما برای کسانی که می‌خواهند رد پای اصالتشان را به فروید برسانند، اغلب الهام‌بخش و از اهمیت قابل توجهی برخوردار است. این عقبه و اصالت را می‌توان از یک کاناپه به کاناپه بعدی، از یک سوپرویژن به سوپرویژن دیگر، از یک ایده به ایده دیگر و حتی از یک مواجهه شخصی تا تجربه دیگر ردیابی کرد و به این طریق مشخص شود که چند درجه‌ انفصال بین فروید و دانشجوی امروزی روانکاوی وجود دارد.

    ردگیری اصالت باعث می‌شود تا فرد بتواند بگوید: «من با فلانی که تحت آموزش فلانی بوده و او خود تحت آموزش فروید بوده، روانکاوی را آموخته‌ام؛ و از این طریق من در سنت انسانی روانکاوی سهیم هستم، مشعل آن را حمل می‌کنم، خود در آن مشارکت دارم و این مشعل هدایت را به نسل بعدی می‌رسانم.»

    منبع

  • والایش در هنر و روانکاوی

    والایش در هنر و روانکاوی

    با مجله تجربه زندگی همراه باشید.

    اندوه والایش یافته

    پلینیوس(Plinius) مورخ بزرگ رومی داستانی نقل می‌کند؛ زوج جوانی که بسیار عاشق هم بوده‌اند به ناچار باید از هم جدا شوند. در نتیجه زن تصمیم می‌گیرد خطوط سایه معشوقش را روی دیوار بکشد.

     

    اتفاقی که در پسِ کشیدن خطوط سایه‌ی معشوق می‌افتد، تبدیل غمِ زن به هنر است. در واقع دستاورد هنری که زن با کشیدن سایه معشوق به دست می‌آورد، اندوهِ «تصعید شده» یا «والایش یافته» است. این والایشِ اندوه هم در هنرمند و هم در تماشاگر هنگام مواجهه با اثر روی می‌دهد. در هنر؛ تصعید به فرآیند دگرگونی اشاره دارد که طی آن تجربیات ابتدایی و پیش پا افتاده به چیزی اصیل و زیبا تبدیل می‌شود. دقیقا آنچه که در تلاقی هنر و اندوه رخ می‌دهد.

    والایش در روانکاوی

    اصطلاح «والایش» در علوم قرون وسطایی ریشه دارد؛ نام فرآیندی است که در آن ماده‌ی جامد به گاز تبدیل می‌شود، همانند وقتی که تکه­ای ذغال شعله می‌کشد. این اصطلاح، ارتباط بسیاری با ایده‌ی تبدیل چیزی ناچیز و پست به چیزی شگفت انگیز و تقریبا روحانی داشت.

    در روانکاوی، والایش به عنوان یک مکانیسم دفاعی سطح بالا بسط و گسترش یافته است که برخی میل‌های معمولا زیان‌بار را به اهدافی شریف بدل می‌کند. هر یک از مکانیسم‌های دفاعی با وظیفه‌ی محافظت از خود (ایگو) در برابر اضطراب، در خدمت فرد است. اما از نظر جامعه ارزش این مکانیسم‌ها مشکوک است. به عقیده فروید والایش هم به فرد کمک می‌کند هم به جامعه و یک مکانیسم دفاعی بالغانه است.

     

    Surreal bulb mobile wallpaper, Van Gogh’s Starry Night remixed by rawpixel

     

    فروید پس از مطالعه داستانی این مکانیسم دفاعی را تحت عنوان والایش (sublimation) معرفی کرد؛ داستان در مورد پسری بود که دم سگ‌ها را می‌برید ولی بعدا به یک جراح ماهر تبدیل شد.

    در واقع مکانیسم دفاعی والایش از غریزه زندگی (اروس) ناشی می‌شود و انرژی تکانه‌های پرخاشگرانه و جنسی را که تکانه‌های تهدید آمیز و ممنوعی هستند به سمت ارزش‌های والا‌تر اجتماعی، اهداف غیرجنسی و اعمال و خواسته‌های مورد پذیرش هدایت می‌کند.

     

    فرق زندگی با هنر این است که هنر قابل تحمل‌تر است.

    بوکوفسکی

    والایش در واقع سرکوب هدف تناسلی اروس به وسیله جایگزین کردن هدف اجتماعی یا فرهنگی است. هدف والایش‌یافته به صورت آشکار، به دستاورد‌های فرهنگی خلاق مانند موسیقی، نقاشی و ادبیات جلوه‌گر می‌شود، اما به صورت ظریف‌تر بخشی از کلیه‌ی روابط انسانی و تمام فعالیت‌های اجتماعی است.

    فروید معتقد بود که هنر میکل آنژ که در نقاشی و مجسمه سازی راه خروج غیر مستقیمی برای لیبیدوی خود یافت، نمونه‌ای از والایش است. والایش در اغلب افراد با ابراز مستقیم اروس آمیخته می‌شود و نوعی تعادل بین دستاورد‌های اجتماعی و لذت شخصی به بار می‌آورند.

    هنرمند به جای چاقو کشیدن روی صندلی­های اتوبوس، اثری تجسمی خلق می­‌کند، به جای نواختن سیلی روی صورت دیگری، روی بوم رنگ می‌پاشد، به‌­جای لغزش کلام هرز و دشنام، قصه­‌ای را روایت می‌­کند تا از مجرای تمام این آثار هنری هر آنچه موجب رنجش و آزار خود و اجتماعش می‌­شود در قالبی انسانی، جامعه پسند و مخاطب یافته، جامه‌ای از خرد و روشنی بر تن کنند.

    فروید به شیوه­ایی که هنرمندان واقعیت پر هرج و مرج زندگی خود را به چیزی که مورد پذیرش و استفاده عموم باشد تبدیل می‌کنند، علاقه‌مند بود. هنرمند یا نویسنده، گریز خصوصی خود از واقعیت را به خلق ابژه‌هایی عمومی تبدیل می‌کند؛ گویی واقعیت تازه‌ای می‌سازد که دیگر افراد را به حرکت در می‌آورد، علاقه مند می‌سازد و الهام می‌بخشند .

    ژاک لکان، روانکاو فرانسوی، بر نوعی والایش متمرکز شد که می‌تواند میل بی‌نتیجه به رابطه جنسی را به هنر رمانتیک بدل گرداند. او ادعا می‌کرد شعر عاشقانه زمانی شکوفا می‌شود که رابطه جنسی ممنوع باشد.

    والایش زیر بنای تمدن

    والایش یکی از اهداف درمان روانکاوانه است. درمانگر می‌داند که تمام خواهش‌های ما نمی‌توانند به حقیقت بپیوندند، اما این به معنای یاس و ناامیدی مداوم نیست. ما می‌توانیم رانه‌های مسئله‌ساز خود را تا جای ممکن به مسیری سازنده هدایت کنیم. ممکن است اثر هنری خلق نکنیم، اما با کمک درمان می‌توانیم راهی برای بدل کردن امیال غیر قابل پذیرش خود به فعالیتی سازنده و تسلا بخش بیابیم.

    والایش نوعی مصالحه است. مکانیزمی نه برای ارضای کامل، بلکه صرفاً به تراکم تنش تخلیه نشده می‌انجامد. به عبارتی ساده تر می توان والایش را این گونه تعریف کرد: «تغییر دادن یا جابجا کردن تکانه های نهاد با منحرف کردن انرژی غریزی به رفتارهای جامعه پسند»

     

     

    در نظریه‌ی فروید مکانیسم دفاعی والایش زیربنای زندگی متمدنانه است و تمام انواع هنر و علوم شکل والایش یافته تکانه‌های جنسی و پرخاشگرانه (به‌طور کلی تمام آرزوهای ناکام) است.

    به  عقیده فروید کل تمدن شکل گرفته حاصل جابجایی انرژی لیبیدو (غرایز و تکانه‌های اضطراب‌آور پرخاشگری و انرژی جنسی) از یک شی به شی دیگری است و این تمدن وقتی شروع به شکل‌گیری کرد که انرژی لیبیدو به چیز مفیدی جابجا شده و انتقال یافت. پس والایش در واقع انتقال لیبیدو به کار فیزیکی با احساس متفاوت است که فرد از در برابر مواجهه با تکانه‌های اضطراب‌آوری که بر خلاف اعتقادات مذهبی یا باورهای فردی است، محافظت می‌کند.

    «انسان به تنهایی از عهده­‌ی تمام رنج‌ها برنمی­‌آید… تو فرزند سرزمینی هستی که انسان‌ها همواره در آن تنها هستند. مهم نیست بتوانیم یا نه… ولی باید کاری انجام بدهیم. جنگ، رنج‌های دنیا را زیادتر می‌­کند. حتی اگر جنگ بر ضد بدی‌ها هم باشد، دست آخر دنیا را می‌آلاید.

    حتی اگر برای عدالت هم باشد، دست آخر دنیا را از غم و بی عدالتی پرمی‌­کند… من از عدالت هیچ نمی‌­گویم. عدالت در خیلی جاها تلخ­‌تر و مرگ‌بارتر از بی­‌عدالتی است. من از چیزی می‌­گویم که هیچ اسمی ندارد… آن چیزی که انسان را الهام می­‌دهد… و خیلی چیزها برایت به جا می­‌گذارم . داستانم را که ناتمام مانده.»

    بخشی از کتاب آخرین انار دنیا نوشته بختیار علی

    درواقع والایش در نظریه‌های روانکاوی نیز مفهومی محوری دارد که بدن، روان و جامعه را در برمی‌گیرد؛ نه فقط در خلق هنر، بلکه در مورد کار یا تفریحات روزانه نیز می‌توان شاهد والایش بود.

    ژاک لکان در سیمنار ۲۳ که سمینار آخر است و به جویس می‌پردازد و بحث جویس به مثابه سمپتوم را مطرح می‌کند، می‌گوید که جویس احتیاج به روانکاوی نداشت چون توانست با هنرش به آن چیزی برسد که قرار بود در روانکاوی به آن برسد یعنی انسجام روانی خودش را حفظ کند.

     

     

    به این صورت اگر بخواهد کارکرد درمانی مؤثر داشته باشد، در خود هنر انجام می‌شود نه در دفتر روانکاو. نکته این است که روانکاوی مدنظر لاکان، شاید کارکرد درمانی داشته باشد، اما هدفش درمان نیست. او می‌گوید که اگر هدف را درمان بگذاریم اتفاقاً هیچگاه به آن نخواهیم رسید. تجربه روانکاوی تجربه سوژه ناخودآگاه شدن است که در پی آن ممکن است درمان اتفاق بیفتد.

    فروید در یکی از آثار برجسته‌اش پس از برشمردن تلاش‌هایی که بشر به قصد رهایی از رنجی که او را از هر سو تهدید می‌کند، به این مسئله می‌پردازد که انسان غالباً سعادت و خوشی زندگی را در حظ ناشی از زیبایی جست‌وجو می‌کند.

    زیبایی شناسی از نظر فروید

    فروید همچون بسیاری از فیلسوفان قرن بیستم بر عبث بودن علم زیبایی‌شناسی تاکید می‌کرد. علمی که شرایطی را می‌پژوهد که تحت آن‌ها، امر زیبا با دریافت حسی ادراک می‌شود.

     

     

    به اعتقاد فروید، این علم قادر نیست در باب سرشت و منشاء زیبایی روشنگری کند. زیبایی‌شناسی متوسل به کلمات پرهیاهو و بی‌مایه می‌‌شود؛ در حالی که سودمندی زیبایی چندان آشکار نیست و نمی‌توان به کنه ضرورت فرهنگی‌اش پی‌ببرد. چنان‌که روانکاوی هم به زعم فروید جز اندکی، چیزی ندارد که در باب زیبایی بگوید. به نظر می‌رسد که تنها، اشتقاق و نشأت گرفتنش از گستره دریافت جنسی است که قابل اطمینان و متقن می‌نماید.

    اما چگونگی زیبایی و گیرایی اثر هنری، امری است که روانکاوی فروید به هیچ وجه از آن غفلت نمی‌کند. چنان‌که در ابتدا ذکر شد، فروید شماری از روش‌هایی را که انسان به کار می‌گیرد تا از فشار رنجی که از هر سو در کمین‌اش نشسته ( از طرف بدنش، جهان خارج و روابط با دیگران) رها شود، نام می‌برد.

    اما در میان این روش‌ها «پرداختن به آثار و آفرینش‌های هنری» دارای تمایز خاصی در نسبت با واقعیت است. والایش یا تصعید بنابر اصطلاحات روانکاوانه، جابه‌جایی‌های لیبیدو (libido-Displacements) نام می‌گیرد. اهداف غریزی را طوری تغییر می‌دهیم که با ناکامی‌های جهان بیرونی برخورد پیدا نکند. فشار ناشی از نیاز به ارضای غریزی را بدل به نیروی خلاقه می‌کنیم و در آفرینش هنری به کار می‌بندیم (Sublimation).

     

     

    در این‌جا پیوستگی با واقعیت به مراتب سست‌تر می‌شود. انحراف از واقعیت و ورود به قلمرو «خیال»، منبعی برای کسب لذت می‌شود. زیرا «خیال» یگانه نیرویی است که از تجاوز فرهنگ و «اصل واقعیت»  نجات یافته و به «اصل لذت» وفادار مانده است.

    حظ ناشی از آثار هنری که از طریق وساطت هنرمند، حتی در دسترس کسانی قرار می‌گیرد که خود فاقد خصلت خلاقانه‌اند، صدرنشین این کام‌گیری‌های مبتنی بر تخیل است. با نیروی سکرانگیز خیال، مرزهای واقعیت درهم می‌شکند؛ به شکلی که می‌توان از تنگناهای خفقان‌آور زندگی به سوی مرزهای آمال و رویاها پرکشید.

    چنان‌که از این منظر، اثر هنری همواره با «رویا» مقایسه می‌شود که تحقق تبدیل یافته‌ی یک آرزوی سرکوب شده و واپس زده شده است که غالباً هم از چشم مخاطب اثر و حتی آفریننده پنهان است.

     

     

    اما در این‌جا نقطه حساس و با اهمیت بحث ما این است که تخدیرِ ملایمی که هنر ما را در آن فرو می‌برد، قادر نیست جز نوعی گریز موقتی از تنگناهای زندگی، چیز بیشتری را موجب شود و چندان هم که باید نیرومند نیست تا رنج واقعی را از میان بردارد و ما را متوجه عجز خود می‌کند.

    به قول ساموئل بکت دنیای درون، همراه دنیای بیرون هبوط کرده است. «تمایز عمده هنر با دیگر کوشش‌های بشر در مبارزه با رنج‌های زندگی هم در این‌جا نهفته است. سایر کوشش‌ها واقعیت را دشمنی می‌داند که منشاء همه‌ی رنج‌هاست؛ به طوری‌که زندگی را با آن نمی‌توان ادامه داد.»

     

     

    چه در آن‌جا که رویاها و توهمات، در ازدحام میکده جانشین واقعیت می‌شود و چه در آن‌جا که غرایز را در خود می‌کشیم؛ آن‌گونه که در حکمت مشرقیان و ریاضت کشی‌های بودایی و صوفیانه دریافته می‌شود آن‌جا که با قربانی کردن زندگی و مرگ غریزه، در آرزوی وحدت با یک آرامش نامیرا هستیم.

    هنر سعی در پی پس زدن واقعیت ندارد بلکه تلاش می کند بر واقعیت غلبه کند. هنر به انسان امکان می دهد که لذت به تاخیر افتاده و ایمن را جایگزین لذت کوتاه مدت و مخرب کند. بنابراین نباید خیلی عجیب به نظر برسد، وقتی فروید درشماری از قطعات مشهورش، هنر را با شفا یا بهبود یا مسیر بازگشت به واقعیت یکسان می‌گیرد. خصلت خرد گریزی هم در هنرمند و هم در فرد روان نژند حضور دارد. اما اساساً خردگریزی یکی از شرایط انسانی است که باید پذیرفته شود.

    غرایز خردگریز، اساس خلاقیت

    اول از همه، این نیچه بود که امیال و غرایز خردگریز را اساس خلاقیت هنری دانست. همه خلسه‌ها، هر چند متفاوت به وجود بیایند، قدرت آن را دارند که هنر بیافرینند. نیچه شاید نخستین کسی بود که می‌توانست با شجاعت به این تلاطم‌های درونی خود نظر کند و آشکارا درباره آن‌ها بگوید.

    فروید بیان می‌دارد: هنرمند در ابتدا درونگراست، که از روان نژندی بسیار دور نیست و با نیازهای غریزی نیرومند و زیادی، سرکوب شده است. اشتیاق دارد به افتخار، قدرت، ثروت، شهرت و عشق زنان برسد.

     

     

    اما نهایتاً در قطعه‌ای عنوان می‌کند که هنرمندان صرفاً افرادی نوروتیک نیستند که قریحه خود را برای طفره رفتن از واقعیت به کار گیرند. هنر به صورتی نو و خاص، بین دو اصل لذت و واقعیت، سازش و مصالحه برقرار می‌کند. هنرمند در اصل، آدمی است که از واقعیت روی بر می‌گرداند چون نمی‌تواند با طرد ارضای غرایز که نخستین درخواست آن‌ها واقعیت است، کنار آید.

    او آدمی است که به خواسته‌های شهوی و جاه‌طلبانه خود، به صورت زندگی خیال پردازانه (در اثر هنری)، امکان جولان و تاخت و تاز می‌‌دهد. اما از این جهان خیالی، راه بازگشتی به واقعیت می‌یابد؛ این راه که قریحه خاص خود را به کار می‌برد تا خیال‌پردازی‌های خود را به صورت حقیقی از نوع جدید قالب‌گیری کند. مردم هم به این‌ها به عنوان بازتابی گران‌بها از واقعیت ارزش می‌گزارند.

    آثار هنری و ادبی چگونه لذت بخش می‌شوند؟

    شرح‌های فروید درباره چگونگی لذت‌بخش‌بودن آثار هنری و ادبی، زیاد هستند. ضمن این‌که در آن‌ها می‌توان به چگونگی انطباق با واقعیت پی‌برد. برای نمونه در مقاله «نویسنده و رویای روز»، به رابطه میان آفرینش شعری و بازی کودک اشاره می‌کند.

    او در پاسخ به این‌که شاعر چگونه به ماده اولیه کار خویش دست پیدا می‌کند، به نخستین نشانه‌های فعالیت‌ تخیلی و خلاق در دوران کودکی می‌پردازد. هر کودکی به هنگام بازی، مانند نویسنده‌ای خلاق رفتار می‌کند؛ از این نظر که جهانی متعلق به خویش می‌آفریند.

     

     

    با این حال بازی خود را بسیار جدی می‌گیرد و مقدار زیادی عاطفه و هیجان صرف آن می‌کند. قطب مخالف بازی برای او کار و اشتغال جدی نیست، بلکه واقعیت است. و کودک به خوبی دنیای بازی را از واقعیت تشخیص می‌دهد؛ منتها احوال و اشیایی را که تخیل می‌کند، از جهان واقعی وام می‌گیرد. همین مورد باعث پیوند و سلطه واقعیت بر بازی او می‌شود که آن را از خیال‌پردازی فرد بزرگسال جدا می‌کند؛ شخصی که بزرگ شده و بهشت کودکی را از یاد برده و با جدیت تمام کوشیده واقعیات زندگی را دریابد. اما ممکن است احیاناً فرق بازی و واقعیت دوباره محو شود. به طوری‌که شخص بزرگسال سعی می‌کند، باز زندگی را به یک سو بیفکند و لذت مطایبه را دریابد.

    خیال‌پرداز به این نحو به آن‌چه در کودکی داشته است، دوباره دست می‌یابد. اما اگر کثرت و قدرتِ وهم‌پردازی از حد بگذرد، شرایط لازم برای ظهور روان‌نژندی (نوروز) یا روان‌پریشی (سایکوز) فراهم می‌شود. به طوری‌که اگر کسی این اوهامش را برای ما نقل کند، لذتی به ما نمی‌رساند و گاه باعث اشمئزاز ما می‌شود.

     

     

    نویسنده یا شاعر، خصلت خودمدارانه خیال‌پردازیِ خویش را با برخی تغییرات و تبدیلات، ملایم‌تر می‌کند و با لذتی که از مشاهده فرم یا صورت اثر هنری به ما می‌رساند، در ضمن عرضه وهم‌پردازی‌های خویش، به ما رشوه می‌دهد. فروید این لذت اضافی را پیش لذت (Fore-Pleasure) می‌نامد؛ لذت‌هایی که در حکم مقدمه لذت‌های بعدی محسوب می‌شوند. لذتی که ناکامل است اما راه را برای گشودن لذت حقیقی از ادبیات که ناشی از رهیدن از فشار و تنش روانی است، مهیا می‌کند.

    در این حالت ما از خیال‌پردازی‌های خودمان بدون احساس ملامت و شرمساری لذت می‌بریم. ما امیال خود را می‌یابیم و از رویای خود لذت می‌بریم. به این اعتبار، اثر هنری شکلی از پالایش برای مخاطب رخ می‌دهد و شفا می‌بخشد.

     

     

    هنرمندان، پیشروان روانکاوی

    زیگموند فروید برای تحلیل و شناخت شخصیت انسان و همینطور ساختار روانی فرد نسبت به هنر بی تفاوت نبود. فروید هنرمندان را به تعبیری پیشرو در روانکاوی فردی می ‌دانست. افرادی که به جهان درونی ناخودآگاه نگاه کرده‌اند و با زبان خود آن را بیان کرده‌اند. در این نگاه هنرمندان اکتشافگران قلمرو روان انسان هستند. او در کتاب تمدن و ملالت های آن پس از نقل قول‌هایی از گوته به ستایش شاعران و هنرمندان می‌پردازد.

    او می نویسد: «به برخی از انسان‌ها این توان و استعداد داده شده است که به یاری آن، شناخت بسیار عمیقی نسبت به فعل و انفعالات درونی خود به دست آورند. آن ها این شناخت را به آسانی، بی هیچ مشکلی، آشکار می‌سازند. در حالی که ما بایست برای دریافتن آن، با سخت کوشی فراوان و در کمال شک و تردید در فکر یافتن راه چاره‌ایی باشیم.»

     

     

     فروید به آثار هنری به چشم درس های روانکاوی و شناخت درونی می‌نگریست. در وهله ی دوم آثار هنری همچون یک نقشه‌ی راه بازگو کننده و نشان دهنده‌ی درونیات و منویات روان شخص هنرمند است و با تعبیری تعمیم دهنده روان انسان را نشان می‌دهد که خواه هنرمند آن اثر از آن مطلع باشد یا خیر.

    او می نویسد:« هنرمند از درون خویشتن است که نگاه خود را متوجه ناخودآگاه می‌کند، به توانایی‌ها و امکانات این فرآیندها و جریان تحول شان چشم می‌دوزد. این توانایی‌ها و امکانات را به جای اینکه به یاری نگرش‌های متفکرانه و آگاهانه و انتقادی بیان کند، در پوشش هنر به نمایش در می آورد.»

    منابع:

     کتاب نظریه های شخصیت شولتز- ترجمه یحیی سید محمدی

    The hand book of art therapy- 3rd edition- by Caroline Case and Tessa Dalley

    بختیار علی، آخرین انار دنیا، تهران: افراز، 1388.

    لینک 1

    لینک 2

     زیگموندفروید، ناخوشایندی‌های فرهنگ، امید مهرگان، نشر گام نو، 1383.

    -Encyclopedia of aesthetics, Michael Kelly, oxford university press, New York 1998.

    احمدی، بابک، حقیقت و زیبایی، نشر مرکز،.

    ولهایم، ریچارد، فروید و فهم هنر، شهریار وقفی پور، مجله ارغنون، شماره 22، پاییز 82.

    صنعتی، محمد، تحلیل‌های روان‌شناختی در هنر و ادبیات، ‌نشر مرکز،

    استور، آنتونی، فروید، حسن مرندی، طرح نو،

    زیگموندفروید، شاعر و خیال‌پرازی، ع.فولادوند، مجله سیمرغ، شماره1، تابستان 73.

  • روانکاوی چگونه به کمک من آمد؟

    روانکاوی چگونه به کمک من آمد؟

    روانکاوی: مبهم، جذاب، عجیب غریب، ترسناک و تازه!

     از دور ایستاده‌ایم به این فضا نگاه می‌کنیم؛ تصورات ما با واقعیت مسأله، زمین تا آسمان فاصله دارد.

    در این مقاله به تاثیراتی می‌پردازیم که بین اکثر کسانی که فضای روانکاوی را طی می‌کنند، مشترک است؛ مثل حس نوستالژی طعم یک غذا در خانه‌ی مادربزرگ در ایام کودکی؛ متفاوت اما در کل شبیه؛ آنطور که بشود در اشتراک آن هم، صاحب لذت شد.

    قدم برداشتن به سوی تمام ناشناخته‌ها، سخت و چالش برانگیز است؛ روانکاوی هم از این قاعده، مستثنی نیست. مثل مشق نوشتن؛ آنقدر می‌نویسم تا بتوانم شکل درستش را یاد بگیرم و بعد دست‌خط خودم را داشته باشم که شبیه کس دیگری نیست و اصالت من را با خودش یدک می‌کشد؛ بله اصالت؛ که در متن مقاله به آن بیشتر می‌پردازم.

    در این فضا به جهت شخصی بودن فضای درمان، بسیار می‌توان نوشت؛ اما تاثیرات مشترکی وجود دارد چون همه‌ی ما انسانیم و ترس‌ها و دردهای مشترکی را در موقعیت‌های مختلف تجربه می‌کنیم. پس من از عمده‌ترین تاثیرات اصلی روانکاوی از چشم یک مراجع نوشته‌ام.

     

     

    این 7 بخش تقریبا تمام آن چیزی است که از فضای درمان به یادگار دارم:

    1. تمرکز کردن روی خودم به جای دیگران
    2. شناخت احساسات و هیجاناتم و توانایی تجربه‌ی آنها بدون آسیب
    3. ریختن ترس از شروع
    4. باز تعریف کردن مسائل و اتفاقات از زاویه بالا و با نگاهی فراخ
    5. تجربه های جدید زیستم: مکاشفه از دیدن و خواندن و شنیدن قصه‌ی آدمها
    6. شفقت با خود و خود مراقبتی
    7. سازگاری بیشتر و ایجاد ظرفیت روانی

     

     

    1.تمرکز کردن روی «خود» به جای دیگران

    از وقتی یادم هست پر سوال بوده‌ام؛ تمام کودکی، نوجوانی و جوانی‌ام را سوالهایی احاطه کرده‌بودند که جواب درستی برایشان پیدا نمی‌کردم.

    از چراهای بی‌شمار کودکی که «پرواز» را اتفاق شگرفی می‌دید و می‌خواست بداند چرا خودش نمی‌تواند پرواز کند اما گنجشک‌ها می‌توانند؟ تا نوجوانی که هر روز با کلمه‌ی «خودشناسی» در فضاهای مختلفی روبرو بود.

     

     

    «خود» که بود؟ «خودم» را چطور باید می‌یافتم؟ در آن دفترهایی که از بقیه می‌خواستم آن‌طور که مرا شناخته‌اند وصف کنند؟ و آنها به کلیشه‌ترین شکل ممکن، از من تعریف می‌کردند؟ یا در اتفاقات و دوستی‌ها و قهرها و بازی‌ها که تصویری تازه می‌یافتم و دنبالش که می‌کردم، سوالها پیچیده‌تر می‌شد و جوابها دورتر؟

    «خود» کجای انتخاب‌ها بود؟ انتخاب دوست؟ انتخاب رشته؟ انتخاب علاقه؟ انتخاب شغل؟ انتخابهایی که در جوانی در هاله‌ای از ابهام پیچیده‌بود؟

    من «خودم» را در رنج و شادی پیدا کرده‌بودم. در جلسات روانکاوی به دیدار خودم رفتم و آن لحظاتِ مواجهه، زبان آدم را بند می‌آورد؛ زبانی که انگار خیره شده به تصویری که اول بار است آن را می‌بیند.

     

     

    آن مواجهه را قبلاً در رنج، ادبیات، سینما و تئاتر تجربه کرده بودم؛ اما در آینه بود، تصویری که رنجم از او بود! با همه جذابیت این مسیر، آنچه ما را از نو می‌سازد، لابد ما را قبلاً فرو ریخته است. کلید باز کردن در این «خود» آنجاست که بدانیم مسئول رنج‌های من، «خودم» هستم؛ نه همسایه و دوست و خانواده و جامعه!

     

     

     هر چند که تاثیر هیچ یک از این‌ موارد را هرگز نمی شود نادیده گرفت اما در نهایت، ماجرای رنج بی پایان آدمی جایی مدیریت می‌شود که خودش را و خودش را و خودش را ببیند؛ اگر این مسئولیت و تصمیم آغاز شد، سفری شگرد پیش رو داریم که چهار فصل دارد و دلی می‌طلبد که به دریا بزند. پذیرفتن مسئولیت زندگی به این معنی است که بدانیم تنها می‌توانیم این سه گانه را تغییر دهیم:خودمان، رفتارمان و انتخاب‌های‌مان؛ تغییر باقی، بهانه‌ای تمیز است برای نپذیرفتن سهم خودمان در رنج و ماندن در این باتلاق!

     

     

    2.شناخت احساسات و هیجانات و توانایی تجربه‌ی آنها

     همان قدر که شادی را می‌پذیرفتم، باید برای غم، خشم، ترس، نفرت و … هم، خانه می‌شدم. قبل از فضای روانکاوی،هر آنچه به گوشم خورده‌بود، به من یاد داده بود که قوی باشم و لبخند بزنم؛ یعنی هرچه بجز لبخند و شادی برابر با ضعف بود! یعنی غم و گریه نشانه‌ی ضعف بود!

     

     

     تا اینکه کسی نشسته روبروی تو نشسته و از تو می پرسد: «در آن زمان و در آن اتفاق، چه احساسی داشتی؟» احساس؟ من؟ انگار احساس کردن، تابویی باشد که حتی در حریم فکرت نتوانی به آن نزدیک شوی.

     مدتها طول کشید تا یاد بگیرم غم، خشم، ترس،نفرت و حسادت و باقی احساسات را چگونه تشخیص دهم. مثل وقتی که معلم علوم در دو لیوان، آب می‌ریخت؛ در یکی شکر و در دیگری نمک؛ و از ما می‌پرسید کدام لیوان آب با شکر است و کدام با نمک؟ما چطور می‌فهمیدیم جواب را؟ بله آنها را می‌چشیدیم.

     

     

     ما باید احساسات و عواطفمان را بچشیم؛ کسی باشد که با امنیت تمام بگوید: «همه‌ی احساسات تو، اصیل هستند و صاحب ارزش حتی اگر تو را صاحب رنج می‌کنند.

     بعد از این چشیدن در جلسات روانکاوی، می‌توانی به شناخت خودت برسی. چیزی که خیلی وقتها حال ما را به صورت اغراق‌شده‌ای بد می‌کند، تجربه‌نکردن آن احساس است نه لزوما خودش. در این مسیر یاد گرفتم که هر احساسی ناپایدار است؛ چرا که زندگی در ذات خود، ناپایدار است. احساسات هم این ناپایداری را از ذات زندگی به ارث برده‌اند.

     

     

    3.ریختن ترس از شروع

    اولین تصویر ترس از شروع جدی من، به نه سالگی برمی‌گردد؛ مسأله را آنجا لمس کردم که قرار بود انشا بنویسم؛ من می‌توانستم ده‌ها صفحه راجع به هر موضوعی با ذهن خیالپردازم بسازم؛ اما نمی‌شد!

     

     

     آن کلمه‌ی اول، آن جمله‌ی آغازین، انگار در دوردست‌ها گم شده بود‌. انگار باید کسی می‌آمد و آغاز را به من می‌گفت و نجاتم می‌داد؛ پنهان از چشم مادر و از پدر می‌خواستم ابتدای متن را به من بگوید! آنها می‌خواستند من حس توانمندی در این مسئله را داشته باشم و برای همین یا سرنخ به من می‌دادند یا جمله‌ای ترکی می‌گفتند با ضرب المثل و قصه تا من با ترجمه‌اش به فارسی بتوانم خودم آغازش کنم. من هم با همین روال پیش می‌رفتم اما سختی مسأله سر جای خود بود.

     

     

     بعدها فهمیدم اینکه در زمان شروع انشا، تنها هستم برایم قابل هضم نیست؛ می رفتم پیش والدینم یا خاله‌هام یا در جمع مهمان‌ها می‌نشستم.بدون اینکه کمکی از آنها بخواهم و با قوت قلبی که از حضورشان دریافت می‌کردم، سطرها و صفحه‌ها را می نوشتم.

    این ترس از شروع کردن را در زندگی‌ام بسیار دیدم. تغییرات برایم به شدت سخت می‌نمود؛ اما خوبی‌اش این بود که من را با خودم بیشتر آشنا کرد. با آن بخش که تمایل به فرصت‌سوزی داشت! هنوز هم تمرین نوشتن سطر اول انشا ادامه دارد با این تفاوت که من به این مسأله واقف شده‌ام و بهتر می‌توانم مدیریتش کنم. روانکاوی در تمام ابعاد، تقریبا این کار را با ما می‌کند.

     

     

    4.باز تعریف کردن مسائل و اتفاقات از زاویه‌ی بالا

    در تجربه‌ی سفرهای هوایی، کوچک شدن زمین و زندگی و هر چه در آن هست، بسیار مشهود است؛ نه اینکه بخواهیم مسائل را کوچک کنیم اما با کمی فاصله از موضوع و از زاویه‌ی بالاتر بهتر می‌شود برای آن چاره کرد. نگاه از بیرون به «خود» با روانکاوی، قابل دستیابی است چرا که روانکاو و تو درباره‌ی «خودت» حرف می‌زنید و این شگفت‌انگیز است.

    جلسه‌ی روانکاوی، تماما به نام خود ماست؛ داستان، داستان توست. هر بلا و کشمکشی هم اگر هست، تصویر توست که چشمت را خیره کرده و راویِ خودت گشته‌ای.

     

     

     این نگاه از بیرون، باعث می‌شود تعاریف را بریزی وسط داریه و یک بار دیگر ببینی کجای کار می‌لنگد؟ کدام تعریف یا شناسایی مناسب نیست؟ کجا نیاز به اصلاح و ترمیم و تغییر هست؟ حفره‌های وجودت را از بین این کلمات پیدا می‌کنی. حالا کسی هست که به تاریکی‌ها نور بیاندازد. کسی که باعث شود بهتر ببینیم. تکلیف خود را با مسائل ریز و درشت روشن کنیم. ناخدای کشتی خود باشیم و سکان‌داری که جهان جای بیشتری برای او دارد چرا که حالا راه دریاها را می‌شناسد.

     

     

    5.تجربه های جدید زیستم: مکاشفه از دیدن و خواندن و شنیدن قصه‌ی آدمها

    نگاه بی‌قضاوت و بدون سرزنش را چندبار در روابطمان تجربه کرده‌ایم؟ درمانگر با نگاه و کلامش این رفتار را یادمان می‌دهد‌. پس از روانکاوی، آن را در جیب خود داریم. می‌توانیم با قلبمان به رنج‌ها نگاه کنیم؛ اول به خودمان، زندگی‌مان و بعد کم کم به داستان‌های کتاب‌ها و بعد به زندگی آدم‌های دیگر؛ به رنج آنها و حالی که دارند؛ به رفتارها و چرخه‌هایی که در آن گیر می‌افتند.

    حال می‌توانیم نوعی از شفقت را در رفتارمان با جهانیان پیدا ‌کنیم. ما می‌دانیم همگان آیینه‌ای از آسیب‌هایی هستند که دیده‌اند؛ پس به کسی خرده نمی‌گیریم.

     

     

    6.مرزبندی شفاف در کنار شفقت به خود

    شفقت با دیگران وقتی اتفاق می‌افتد که ما با خودمان شفیق باشیم. اگر نتوانیم در رابطه با خود، روراست‌باشیم از درد دیگران هم برای خودمان تله خواهیم ساخت.

    شفقت با خودمان و دیگران یعنی وقتی مشکلی هست، سخن بگوییم؛ خودمان را ابراز کنیم؛ طوری ابراز کنیم که نه به خودمان و نه به دیگری آسیبی نرساند. گاهی لازم است مرزبندی‌های شفافی بکشیم. گاهی اوقات لازم است ارتباطی را ترک کنیم. شفقت به معنای سوختن و ساختن نیست بلکه مهری است که به خودمان، زندگی، بودنمان و دیگری‌های زندگی‌مان داریم.

     

     

     ما یاد گرفته ایم و با یاد گرفتن، رشد کرده‌ایم و به اینجا رسیده ایم؛ مسیر روانکاوی این اطمینان را به ما می‌دهد که خیلی چیزها یاد گرفتنی است من جمله خودمراقبتی. وقتی درمانگر در جلسه از حریم روان ما مراقبت می‌کند و اگر جایی به خودمان آسیبی زده‌ایم و دانسته و ندانسته به این کار ادامه داده‌ایم، آگاهمان می‌کند. آگاهی از مراقبت ما را به سمت مراقبت می‌برد. بعد ما رفتار درمانگر را با خودمان و بقیه تکرار می‌کنیم و به وجود و بودنمان صرف نظر از چیزهای دیگر، ارزش قائل می‌شویم.

    در روانکاوی چیزی را با کلمه یاد نمی‌گیریم؛ در گفتگویی که همه چیز حول محور «تو» می‌گردد، پیام ضمنی که دریافت می‌کنی این است: «تو مهم و ارزشمند هستی». بنابراین کم کم این را وارد حوزههای مختلف زندگی‌ می‌کنیم؛ ارتباطی که با خود داریم، نوع مکالمه‌ای که با خود در طول روز داریم؛ صدایی که درونمان با ما حرف‌می‌زند؛ این بخش‌ها را کم کم با مهربانی و البته در مواقع لزوم با قاطعیت، پیش می‌بریم.

     

     

     نوع ارتباط با دیگران هم، شامل این مراقبت می‌شود؛ به این طریق که رفتارهای ناسالم خود را شناسایی می‌کنیم و تغییر شروع می‌شود و بعد می‌بینیم که روابطمان هم، تغییر خواهد کرد.

    لزوما تغییر روابط به این معنا نیست که همه چیز گل و بلبل شود! گاهی فضاهایی وجود دارد که مناسب و سالم نیست و با وجود تلاش ما، تغییری در آن حاصل نمی‌شود. گاهی هم فقط می‌توانیم وضعیت موجود را بپذیریم. پذیرش به معنی قربانی شرایط بودن نیست؛ به معنی این است که بدانیم تنها روی خودمان کنترل داریم. در نتیجه پیش می‌آید که بعضی روابط را هم ترک کنیم و انرژی‌مان را جای مناسبی صرف‌کنیم.

     

     

    از مجموع این مراقبت‌ها در روانکاوی، فضایی آزاد شده برای اینکه روابط سالم‌تری را تجربه کنیم. حالا که در حال آموختن هستیم، می‌توانیم در شهر وجودمان قدم بزنیم و بناهای امنی را که با تلاشمان ساخته‌ایم، ببینیم و غرق لذت شویم.

     

    7.سازگاری بیشتر و ایجاد ظرفیت روانی

    وقتی در مسیر روانکاوی قرار می‌گیریم، متوجه چیزی می‌شویم. ما و همه‌ی آدم‌های دیگر زندگی‌مان با مسائلی درگیریم. لزوما کسی بد و  خوب نیست؛ رفتارها هستند که سالم و ناسالم، شناسایی می‌شوند. حتی وقتی ما رابطه‌ای را ناسالم بدانیم، به این معنا نیست که یکی از افراد خوب است و دیگری بد. ما متوجه می‌شویم در چرخه‌های ناسالم گیر افتاده‌ایم. چرخه‌ای که هم من و هم طرف مقابل در آن سهم داریم و نقشی را در آن به عهده گرفته‌ایم.

     

     

     با شناسایی این چرخه‌ها و تشخیص نقش و مسئولیتمان، بهتر می‌توانیم از آن خارج‌شویم. با گفتگو در فضایی امن و اعلام اینکه از نچرخیدن چرخ رابطه آگاهیم، مسیر تازه‌ای رقم می‌خورد.حالا یا طرف مقابلمان هم با تصمیم ما برای ساختن و بهبود رابطه، همراهی می‌کند و این ظرفیت را دارد و یا ارتباط دارای مرزهایی تنگ‌تر برای محافظت می شود و یا تلاش و تغییر یک‌طرفه است و در نهایت، تصمیم خود را برای ادامه یا عدم ادامه‌ی آن می‌گیریم.

    پس با تجربه‌ی جلسات روانکاوی،یاد می‌گیریم کسی در روابط انسانها شیطان یا فرشته نیست! همه‌ی ما هم بخش‌های روشن و هم بخش‌های تاریکی داریم. بهتر است که از آنها آگاه شویم و با افراد مناسبمان در ارتباط انسانی، تجربه‌آفرینی کنیم.

     

     

    نتیجه‌گیری

    برای سفر باید قبل از حرکت، لوازمی آماده کنیم. در حین سفر مراقبت کنیم تا به مقصد برسیم و بعد از رسیدن هم برویم سمت برنامه‌هایی که برای خودمان ریخته‌ایم. روانکاوی سفر است. لازم است که بدانیم به دیدار خودمان و تاریکخانه‌های وجودمان می‌رویم. لازم است بدانیم که مسیر ناشناخته‌است. باید از بلد راه، از روانکاو کمک بگیریم. اوست که سختی راه را برای ما قابل تحمل می‌کند.

     

     

    اما این سفر با وجود همه‌ی سختی‌هایی که دارد، می‌ارزد که تجربه شود. تجربه‌ای که نمی‌دانیم کی به سر منزل مقصود خواهد رسید؛ تجربه‌ای که گاهی جاده‌اش بسیار پر ترافیک است و به ما اجازه‌ی حرکت نمی‌دهد. ناخودآگاه ما میزبان ماست و جهانی ناشناخته که از طریق کلمات، می‌توان در آن آرام و قرار یافت.

    در پایان این مقاله امیدوارم تجربه‌ی من کمی باعث ملموس شدن این فضا شده باشد. امیدوارم سفر  متفاوت روانکاوی را به زودی آغاز کنید که راه شما را می‌خواند.

    یادداشت سردبیر: اگر علاقمندید جلسات روانکاوی و یا رواندرمانی با رویکرد روانکاوانه خود را شروع کنید، همین الان فرم درخواست تراپی را پر کنید.

  • نظریه‌هایی درباره خواب و رویا در روانکاوی

    نظریه‌هایی درباره خواب و رویا در روانکاوی

    همه ما تجربه دیدن رویا را در هنگام خواب داریم. تجربه‌ای که گاهی آنقدر واقعی به نظر می‌رسد که طی آن ممکن است هیجانات مختلفی از قبیل ترس، غم، شادی، تنفر، خشم و حتی تعجب و حیرت را مانند زمان بیداری تجربه کرده باشیم. دیدن این رویا‌ها ممکن است ما را نسبت به معنای خوابمان کنجکاو کرده ‌و در تلاش باشیم تا از طریق منابع مختلف به تعبیر خوابمان دست پیدا کنیم تا معنا و هدف خوابمان را دریابیم.

    ولی آیا رویاهای ما هدف یا معنای خاصی دارند؟

    آیا می‌توانیم با تحلیل و بررسی خواب‌هایمان به شناخت عمیق‌تری از خودمان دست پیدا کنیم؟

     

    فروید؛ برای تحقق خواسته‌های خود رویا می‌بینیم.

    این نظریه شناخته‌شده‌ترین و بنیادی‌ترین تئوری در رابطه با رویا است. در سال 1899 فروید در کتاب تعبیر خواب خود توضیح می‌دهد که محتوای رویاهای ما مجموعه‌ای از تصاویر زندگی آگاهانه‌مان و تحت‌تاثیر آرزوهایی است که در بیداری به دنبال برآورده کردنشان هستیم. طبق این دیدگاه بعضی از این امیال و آرزوها که انسان به‌طور ناخودآگاه به دنبال برآورده کردن آن‌هاست قابل‌قبول (مثل رسیدن به جایگاه یا موفقیتی خاص) و برخی دیگر غیرقابل قبول‌اند (مثل تکانه‌های جنسی و پرخاشگرانه).

     

    رویا در روانکاوی، خواب در روانکاوی

     

    چنین آرزوها و خواسته‌های نامعقول توسط ذهن هشیار ما سرکوب می‌شوند اما در رویا به اشکال مختلف و گاه عجیب و نمادین ظاهر می‌شوند. وی اعتقاد داشت که محتوای ذهن ناهشیار، بیش از هر جای دیگر، بیشتر در رویاهای انسان یافت می‌شود. این محتوا هنوز پنهان یا تحریف شده است اما در‌ واقع موجودیت دارد. طبق نظریه فروید هنگامی که بیدار می‌شویم آن‌چه از خواب خود به یاد می‌آوریم و آن را بیان می‌کنیم نمایشی نمادین از افکار اصلی و ریشه‌ای ناخودآگاه ما را نشان می‌دهد. در زبان محاوره نیز رویا عمدتأ برآورنده سخاوتمند امیال و آرزوهاست. هروقت واقعیت از حد انتظار ما فراتر می‌رود دقیقا این جمله را می‌گوییم:«حتی تو خواب هم نمی‌دیدم اینجوری شه!».

    طبق دیدگاه فروید برداشت‌های دوران کودکی که گویا در هنگام بیداری در اختیار حافظه ما قرار دارند ولی ما نسبت به آن‌ها آگاهی نداریم، در رویاهایمان نمود پیدا می‌کنند. شاید ژرف‌ترین آرزوی یک رویا همان بازنمای ساده‌ترین خواهش کودکی بود که سال‌ها ناکام مانده و بار‌ها با اشکالی متفاوت در رویا تکرار می‌شود اما ممکن است به‌ خاطر آورده نشود.

    ریشه‌های رویا در نظریات قبل از فروید

    فروید در تبیین نظریه رویای خود مطرح کرد که تئوری‌های قبل از وی همگی اعتقاد به آگاه بودن انسان داشتند و ریشه‌ای که برای شکل‌گیری خواب متصور هستند به چهار شکل می‌تواند رخ دهد:
    1.تحریک‌های حسی بیرونی؛  ممکن است فرد صدایی بشنود، یا بوی خاصی را احساس کند و طبق آن خواب ببیند. به‌عنوان مثال، شخص با حس کردن بوی سوختنی خواب می‌بیند آتش‌سوزی شده است یا با شنیدن صدای آب خواب سیل ببیند .

    2.تحریک‌های حسی درونی؛ تصاویر رویا همان افکار در هنگام بیداری هستند که به شکل تصویر در خواب دیده می‌شوند.

    3.محرک‌های جسمانی یا ارگانیک؛ مثلا هنگام خواب تشنه‌ایم و در خواب بیابان بی آب و علفی را می‌بینیم یا فردی که مشکل تنفس دارد، خواب خفه شدن می‌بیند.

    4.سرچشمه‌های صرفا روانی؛ مثلا از دست کسی عصبی هستیم خواب مرتبط با آن را می‌بینیم، استرس امتحان داریم و آن را در خواب می‌بینیم.

    رویا در روانکاوی

    اما فروید خواب را کاملا ناخودآگاه می‌دانست. جالب است بدانیم وقتی فروید تعبیر خواب‌های خود را آغاز کرد، عقده ادیپ مورد تأیید قرار گرفت. پدرش مدت‌ها در بستر بیماری بود و زمانی‌ که از دنیا رفت، فروید بسیار افسرده شد.

    او علت افسردگی خود را نمی‌دانست تا اینکه آن را در یکی از رویاهایش یافت. وی بعد از تحلیل نماد‌هایش در خواب به این نتیجه دست یافت که واکنش افراطی وی نسبت به فوت پدرش به دلیل این بود که در زمان حیاتش دوست داشت که او بمیرد. به همین دلیل بعد از مرگ پدر احساس عذاب‌وجدان زیادی را تجربه می‌کرد. تحلیل خواب نشان داد که فروید پدرش را رقیبی برای محبت مادرش می‌دید و از او تنفر داشت.

    پیشنهاد می‌کنم اگر علاقمندید در مورد زیگموند فروید بیشتر بدانید، به دو مطلب زیر سر بزنید:

    لایه‌های رویا در روانکاوی

    فروید دو لایه از محتوای رویا را مطرح کرده است؛ محتوای آشکار و محتوای پنهان.

    در ارتباط با محتوای آشکار فردی که رویا می‌بیند آن را درک می‌کند اما محتوای پنهان به آرزوها و افکاری اشاره دارد که فردی که رویا می‌بیند را تهدید به بیدار شدن می‌کند. در این حالت وقتی فرد در خواب است، تمایلات غیر قابل قبول و دور از دسترسی که در طول روز در ذهن ناهشیار فرد فعال شده‌اند برای ظاهر شدن به تلاش خود ادامه می‌دهند اما در این میان ایگو متوجه می‌شود که ظاهر شدن آن‌ها می‌تواند اضطراب‌آور یا خطرناک باشد.

    بنابراین ایگو آن‌ها را به سمت ناهشیار پس می‌زند، یا به عبارتی آن‌ها را سانسور می‌کند و این تمایلات به‌صورت استتار شده در خواب خود را نشان می‌دهند، به‌دنبال آن فقط فردی که خودش بخواهد و با کمک درمانگر تلاش کند، ممکن است بتواند به آن دسترسی داشته باشد. وی بر این موضوع اصرار داشت که سانسور ذهن، آرزو‌های ناخودآگاه کودکی را به نماد‌هایی مبدل تغییر می‌دهد تا اطمینان داشته باشد که بروز این آرزو‌های ناخودآگاه، خواب فردی که رویا می‌بیند را مختل نمی‌کند.

     

    رویا در روانکاوی، خواب در روانکاوی

     

    مفهوم دیگری در رابطه با رویا وجود دارد که فروید آن را مطرح کرده و  باقی‌مانده روز نامیده است؛ مفهومی که به محتوای پنهان رویا مربوط می‌شود. این رویداد در حدود 24-48 ساعت قبل از رویا رخ می‌دهد و ممکن است به شکلی تغییر یافته در رویا نمایان شود. این رویداد می‌تواند مربوط به یک ادراک، آرزو، برداشت یا فکر فرد باشد که آرزوی ناخودآگاه را که در دسترس نیست به رویا می‌کشاند.

    امروزه می‌دانیم رویا‌ها می‌توانند بیانگر موضوعات دیگری غیر از آرزو‌های ناخودآگاه و امیال باشند؛ موضوعاتی همچون ترس و تعارض‌هایی که فرد با آن‌ها درگیر است. همچنین روان‌کاوان معاصر به این نکته تأکید دارند که رویا‌ها علاوه بر آن که تجارب و آرزو‌های کودکی سرکوب شده شده را نشان می‌دهند، ممکن است چیز‌هایی را به تصویر بکشند که فرد هرگز آن‌ها را در زندگی خود ندیده یا بیانشان نکرده است. کار با رویا می‌تواند به درمانگران کمک کند تا اطلاعاتی درمورد مراجعان، افکار، احساسات، تعارضات و فانتزی‌های ناخودآگاه آن‌ها به‌دست آورند.

    یونگ؛ در خواب به ناخودآگاه شخصی و جمعی پی می‌بریم

    بعد از فروید مشهورترین نظریه‌پرداز در روان‌تحلیلی در ارتباط با تحلیل رویا، یونگ بود که زندگی نامه و خلاصه‌ای از نظریات او را می‌توانید در زندگی‌نامه‌ی کارل گستاو یونگ بخوانید. نوع تحلیل خواب یونگ نیز منطبق بر روش فروید بود و بسیاری از نظریاتش به فروید نزدیک است. اما مهمترین وجه تمایز آن‌ها مربوط به بحث ناخودآگاه است؛ فروید صرفأ به ناخودآگاه شخصی توجه داشت (گذشته شخصی فرد)، اما یونگ علاوه بر ناخودآگاه شخصی به ناخودآگاه جمعی و نماد‌های جمعی (کهن الگو) هم معتقد بود؛ به‌عبارتی مجموعه اتفاقات تاریخ بشر را که در ناخودآگاه افراد وجود دارند، برای ذهن انسان قابل دستیابی می‌دانست. طبق نظر یونگ رویا محصول خود‌به‌خودی و معنی‌دار کنش روانی از یک تحلیل نظام‌مند است.

    به‌عبارتی یونگ نیز همچون فروید اعتقاد داشت رویا به‌‌صورت خود‌‌‌به‌خودی و ناخودآگاه به وجود می‌آید و ما کنترلی بر آن نداریم. همچنین عنوان کرد که رویا معنی دار است و ارزش تحلیل روان‌شناختی دارد. بنابراین می‌تواند اطلاعات سودمندی از شخص، گذشته و تاریخ بدهد. به اعتقاد وی حالت ذهنی کنونی فردی که خواب می‌بیند و گذشته روانی و اجتماعیش باعث می‌شوند یک میل به سایر امیال غلبه کند و باعث شکل‌گیری تصاویر مربوط به آن در رویا ‌شود.

    ریشه خواب از دید یونگ

    1. کارکرد جبرانی که معادل امیال و آرزو‌های فروید است و این خواب‌ها در جهت تضاد بین خودآگاه و ناخودآگاه عمل می‌کند. ناخودآگاه به‌دنبال جبران خواسته‌های خودآگاه است.

    2. کارکرد آینده‌نگر که اعتقاد دارد خواب از آینده خود رویا بین یا کسانی که با وی ارتباط دارند یا از آینده جمعی خبر می‌دهد. فروید این نظریه را کاملا رد کرد.

    3. رویا‌های کاهنده که بیانگر این هستند که رویا‌بین از درون به اندازه بیرون رشد‌ نکرده است، به همین دلیل ناخودآگاه به عنوان ترمز در مقابل خودآگاه عمل می‌کند. مرد ثروتمندی که همه عمر در تمام طول روز مشغول کار کردن است، ممکن است خواب سقوط ببیند. در اینجا ناخودآگاه این پیام را می‌رساند که ممکن است اگر او این میزان کار کردن را ادامه دهد خطراتی درانتظارش باشد.

    4. رویا‌هایی که علت فیزیکی دارند. او مثال می‌زند که وقتی خدمتکارش صبح برای بیدار کردن در اتاق را زد، او در همان زمان خواب جنگ دید؛ یعنی ناخودآگاه صدای در را تبدیل به صدای تانک و شلیک گلوله و… کرد. وی برخلاف فروید تأکید کرد که رویا به‌ندرت تحت تأثیر عوامل بیرونی قرار می‌گیرد. بنابراین این‌گونه خواب‌ها کم پیش می‌آیند.

    5. رویا‌هایی که تحت تأثیر زخم یا ترومای روانی ایجاد می‌شوند و آن‌ها را به دو دسته تقسیم می‌کند؛
    1- رویا‌های بازگشتی که به‌صورت تداعی و طبق مکانیسم سانسور و تغیر شکل، آن زخم را بازسازی می‌کنند
    2- رویا‌های واکنشی که طبق کارکرد جبران سعی دارند تأثیر زخم روانی را کاهش دهند و به نوعی بازپروری صورت گیرد.

    6. رویا‌هایی که در آن تله‌پاتی دیده می‌شود. او تعریف می‌کند که وقتی یک شب با صدای بلند از خواب پرید و سردر شدیدی داشت. وی بعد‌ها متوجه شد که در همان زمان یکی از بیمارانش به سر خودش شلیک کرده و فوت کرده بود.

    یونگ هم همانند فروید اعتقاد داشت که تعبیر رویا بدون در نظر گرفتن رویا‌بین کار درستی نیست. وی رویا را به‌مانند صحنه تئاتری می‌دانست که صحنه، بازیگران، نویسنده، کارگردان، تهیه‌کننده، تماشاگر و منتقد همگی خود رویا‌بین هستند؛ چیزی خارج از خودشخص در رویا نیست. بنابراین باید به تداعی‌های رویا‌بین رجوع کرد. البته یونگ استثنایی هم در نظر گرفت. او در مورد نماد‌های جمعی که فرد در خواب می‌دید به دانش خودش تکیه می‌کرد و از رویا‌بین تداعی نمی‌خواست.

    رابرت جانسون؛ تحلیل خواب مستلزم نوشتن و کار فیزیکی است

    روش او نیز منطبق بر روش یونگ بود. وی در بخشی از کتابش به نام کتاب کار درونی روش چهار مرحل‌ای برای تعبیر خواب ارائه می‌دهد:

    1.تداعی: وی معتقد بود برای تحلیل خواب ابتدا باید خواب را به عناصر مختلف تجزیه کرد و فرد رویا‌بین تداعی‌های مربوط به هرکدام را بدون سانسور بنویسد. سپس از بین تداعی‌ها یکی از آن‌ها انتخاب کند (آن تداعی که بیشترین انرژی را برای او دارد). برای همه عناصر باید این کار انجام گیرد.

    2.تحرکات درونی: در این مرحله باید تصاویر رویا را با تحرکات درونی ارتباط داد؛ به‌عبارتی هر تصویر به کدام بخش از وجود فرد اشاره دارد؟ آیا به کهن الگوی خاصی مربوط می‌شود؟

     به‌عنوان مثال، فرد در خواب اتاقی به رنگ آبی می‌بیند. بعد از نوشتن تداعی‌ها رنگ آبی را انتخاب می‌کند که برای وی تداعی‌کننده افسردگی است و آن را یادداشت می‌کند. حالا فرد باید ببیند  افسردگی چگونه در وی بروز پیدا می‌کند؟ چه نشانه‌هایی دارد؟ در چه محیط‌هایی احساس افسردگی می‌کند؟ وقتی  می‌فهمد که در محیط کار احساس غمگینی می‌کند، در مقابل واژه افسردگی می‌نویسد «کار».

    3.تعبیر‌ها: اصلی‌ترین پیام رویا چیست؟ مفهوم کلی رویا چیست؟ از کنار هم گذاشتن تداعی‌ها و تحرکات درونی به تعبیر می‌رسیم. جانسون توجه به چهار نکته را در تعبیر مهم می‌دانست.

    در تعبیر چیزی که مهم است، این است که باید چیزی را بدانیم که قبلا نمی‌دانستیم چون تعبیر از ناخودآگاه می‌آید.

    از تعبیر‌هایی که غرور کاذب یه شما می‌دهند و باعث خود ستایی شما می‌شوند بپرهیزید؛ چون ناخودآگاه برای جبران و رشد شخصی تلاش می‌کند نه تشویق و تزریق اعتماد‌به‌نفس کاذب.

    از تعبیر‌هایی که مسئولیت را از شما سلب می‌کنند دوری کنید. ناخودآگاه از ما می‌خواهد که مسئولیت زندگی خود را بر عهده بگیریم. (نظر جانسون)

    اگر در مورد تعبیر خواب مطمئن نیستید آن را به زمان بسپارید. با رویا‌های خود زندگی کنید. یونگ دهه‌ها بعد به تعبیر برخی از رویا‌های خود می‌رسد.

    4.مراسم‌ها: جانسون می‌گوید: برای احترام گذاشتن آگاهانه به رویا‌ها و ناخودآگاه باید کار فیزیکی انجام داد. مراسم‌ها برای گذر از احساس‌های بد یا برای درک برخی شرایط مفید هستند.

    ساز و کارهای دفاعی فردی که رویا می‌بیند از دیدگاه روان‌درمانی تحلیلی:

    کار رویا این است که محتوای پنهان را به شکل داستان با استفاده از این ساز و کارها به محتوای آشکار تبدیل کند. تعبیر رویا بدین منظور انجام می‌گیرد که با استفاده از کار رویا به مطالب ناخودآگاه دست پیدا کنیم. بنابراین این ساز‌و‌کار‌ها برای پی بردن به معنای رویا و تعبیر آن مفیدند و به عنوان فرایند اولیه و بازبینی ثانویه شناخته شده‌اند. فرایند‌های اولیه عبارتند از:

    • فشرده سازی یا تراکم

    در این ساز‌و‌کار چند عنصر مختلف در ناخودآگاه فرد ترکیب می‌شوند تا یک تصویر آشکار رویا را شکل دهند. مثلأ  فرد در خواب فردی را ببیند که از دید او هم شبیه مادرش باشد هم شبیه همسرش. در اینجا ترکیب مادر و همسر یک تراکم است که نشان می‌دهد احساسات مربوط به این دو نفر باهم مرتبط هستند که این موضوع می‌تواند در روان‌درمانی آشکار شود.

    • جابجایی

    یک عنصر در رویا نشان‌دهنده چیزی درناخودآگاه است. به‌عبارتی در این ساز‌و‌کار هیجانات و احساسات فرد می‌تواند به دیگری جابجا شود تا ایگو بتواند آن را بپذیرد. همچنین ممکن است اتفاقاتی که برای فرد اضطراب‌آور هستند به شکل متفاوتی که برایش قابل‌قبول‌تر باشند، در رویا دیده شوند.

    • بازنمایی نمادین یا نمادسازی

    در این ساز‌و‌کار احساساتی که ممکن است برای فرد بار عاطفی زیاد و غیر‌قابل تحملی داشته باشند به‌صورت نمادین یا تصاویر انتزاعی درآیند.

    مثلا شخصی که در انتهای جلسات روان‌درمانی است خواب می‌بیند که در فرودگاه تنهاست و قرار است به تنهایی سفر کند، وی احساس خوبی از این سفر تنها تجربه نمی‌کند. در اینجا تنها سفر کردن و حال بد می‌تواند نمادی از این باشد که مراجع از تمام شدن جلسات روان‌درمانی ناراحت است.

    فروید به برخی از نماد‌ها و معنایشان درخواب اشاره کرده (مثلا گل در خواب  نماد آلت تناسلی زنانه است)، اما توضیح داده است که معنای این نماد‌ها می‌تواند از فردی به فرد دیگر تغییر کند؛ یک چیز در خواب نمی‌تواند برای همه مردم معنای یکسانی داشته باشد. بنابراین معنای این نماد‌ها را باید در تداعی‌های خود بیمار یافت.

    اما بازبینی ثانویه زمانی اتفاق می‌افتد که فردی که رویا می‌بیند سعی کند رویای خود را به شکلی که برای ایگو قابل‌پذیرش‌تر باشد بیان کند.

    پس از فروید تا به امروز نظریات بسیاری در مورد محتوای رویا مطرح شده است؛ و بسیاری از پژوهشگران تلاش کرده‌اند تا از زوایایی دیگر محتوای رویا را بررسی کنند. هموار کردنِ مسائلِ حل نشده‌ی روزمره، جبران کمبودها، حل مشکلات شخصی، پردازش هیجانات، تقویت خاطرات جدید، تمرین موقعیت‌های جدید و یا تهدید آمیز، برخی از کارکردهایی هستند که برای رویا مطرح شده‌اند.

    آیا نظریه رویای فروید درست است؟

    به نظر می‌رسد هیچ‌کدام از این نظریه‌ها مانند نظریه فروید در حوزه روان‌شناسی اثرگذار نبوده‌اند، همچنین دیگر نظریه‌های مطرح نیز بر پایه نظر فروید بنا شده‌اند. بنابراین درستی این نظریه را مورد بررسی قرار می‌دهیم. طی دهه گذشته نتایج آزمایشات برخی پژوهشگران حوزه روانشناسی نشان داده‌است که بخشی از نظریه‌ی رویای فروید می‌تواند درست باشد، مانند نتایج آزمایشی که دانیل وگنر (Daniel Wegner) انجام داد.

    وگنر با الهام از نوشته ای از فیودور داستایفسکی (Feodor Dostoievski) فرض اصلی این پژوهش را مطرح کرد.  داستایفسکی در یکی از کتاب‌هایش با عنوان «یادداشت‌های زمستانه درباره خاطرات تابستانه» می‌نویسد: «سعی کنید این تمرین را انجام دهید: به خرس قطبی فکر نکنید و سپس خواهید دید که آن چیز لعنتی هر دقیقه به ذهنتان می‌آید».

    وگنر این ایده را مطرح کرد که: وقتی ما سعی می‌کنیم تا یک فکر را نادیده بگیریم یا سرکوبش کنیم، بیشتر اوقات موفق نمی‌شویم و سر و کله آن فکر دوباره پیدا می‌شود.

    وگنر- رویا در روانکاوی

    او درستی این ایده را در آزمایشی در سال 2004 مورد سنجش قرار داد.

    آزمایش  وگنر به این شکل بود که از شرکت‌کنندگان خواسته‌شد پیش از  آن‌که بخوابند، فرد به‌خصوصی را تصور کنند و سپس 5 دقیقه زمان بگذارند و هرچه به ذهنشان خطور می‌کند را یادداشت کنند. شرکت‌کنندگان به سه گروه تقسیم شدند، از گروه اول خواسته شد هنگام نوشتن به آن فرد فکر نکنند، به گروه دوم گفته شد در حین نوشتن به آن فرد فکر کنند و گروه سوم آزاد بودند به هر چه می‌خواهند فکر کنند یا نکنند.

    در مرحله بعد، از تمام شرکت‌کنندگان خواسته شد صبح فردا، هنگامی که از خواب بیدار می‌شوند هر آنچه که شب گذشته در خواب دیده‌اند را یادداشت کنند. نتایجی که از این آزمایش به‌دست آمد واضح بود. شرکت‌کنندگان گروهی که به آن‌ها گفته شده بود به آن فرد فکر نکنند؛ بیشتر از دو گروه دیگر خواب آن فرد را دیده بودند.

    وگنر نام این پدیده را «اثر بازگشت رویا» ( dream rebound effect) نام‌گذاری کرد. وی علت اثر بازگشت رویا را فرایند سرکوب افکار عنوان کرد و اینگونه توضیح داد:

     زمانی که ما می‌خواهیم یک فکر را سرکوب کنیم هم‌زمان دو فرآیند روان‌شناختی در ذهن ما مشغول فعالیت‌اند: یک فرآیند عملیاتی (operating process)، که آن فکر را به طور فعال سرکوب می‌کند، و یک فرآیند نظارت (monitoring process)، که مراقب فکر سرکوب شده‌است.

    سرکوب افکار فرآیندی پیچیده است و تنها زمانی این عملیات به خوبی صورت می‌گیرد که این دو فرآیند با هم هماهنگ کار کنند. این موضوع همسو با نظریه فروید است  که مطرح کرده است دو نیروی روانی وجود دارد که دلایل اولیه شکل‌گیری رویا هستند؛ یکی از آن‌ها به آرزو یا خواسته بیان شده در رویا شکل می‌دهد و دیگری این آرزو یا تمایل در رویا را سانسور می‌کند. به همین دلیل است که با وجود اینکه کارکرد رویا محقق ساختن آرزوست معنای خود را بدون پرده‌پوشی آشکار نمی‌کند.

    وگنر در پژوهش خود به این نتیجه رسید؛ که ممکن است فرآیند سرکوب افکار در مرحله خواب با حرکات سریع چشم (REM) یا خواب فعال از کار بیفتد. در این مرحله قسمت‌هایی از مغز که در سرکوب افکار نقش دارند مانند بخش‌هایی که در توجه، کنترل و حافظه فعال  اثرگذار‌‌هستند، غیر فعال می‌شوند. نکته دیگری که باید بدانیم این است که بخش زیادی از رویاهایمان در مرحله خواب REM اتفاق می‌افتند، درست همان زمانی که فرآیند سرکوب افکار ما غیرفعال شده‌است. این چنین می‌شود که افکار سرکوب شده ما در رویاهایمان ظاهر می‌شوند.

    نقش سرکوب افکار در شکل‌گیری رویا و سلامت روان

    نتایج پژوهش وگنر و دیگر پژوهش‌های مرتبط با رویا نشان دادند افرادی که تمایل بیشتری به سرکوب افکارشان دارند به احتمال بیشتری اثر بازگشت رویا را تجربه می‌کنند، همچنین رویاهای ناخوشایند بیشتری را می‌بینند، کیفیت خوابشان پایین‌تر است و اضطراب، استرس و افسردگی بیشتری را تجربه می‌کنند.

     به‌طور کلی نتایج پژوهش‌ها نشان داده است که سرکوب افکار با سلامت روان رابطه دارد. بنابراین توجه به رویاهایمان می‌تواند به ما کمک کند تا مواردی را که در زندگیمان نادیده می‌گیریم و یا افکاری را که سرکوب می‌کنیم، شناسایی کنیم تا موجب مشکل و دردسری برایمان نشوند. بررسی رویاهایمان چه در محیط درمانی و چه در خارج از آن می‌تواند یکی از راه‌های به دست آوردن بینش نسبت به احوالات درونیمان باشد. هرچقدر در مسیر تحلیل رویا‌ها پیش‌ رویم، بیشتر و بیشتر به تجارب دوران کودکی که منبع محتوا‌ی پنهان رویا و آنچه که سرکوب شده است می‌رسیم.

    سخن پایانی

    طبق نظر پژوهشگران معاصر، هر چند بخشی از جنبه های نظریه رویای فروید آزمایش و درستی آن اثبات شده است اما هنوز جنبه‌های زیادی از نظریه‌اش وجود دارد که از نظر تجربی یا آزمایش نشده‌اند یا قابلیت آزمایش را ندارند. بنابراین اگرچه میزان دقیق بودن نظریه فروید در مورد رویاها هنوز نامشخص است، اما حداقل از یک جنبه به نظر می‌رسد که نظریه فروید درست است:

     رویاها واقعاً شاه‌راهی برای شناخت ناخودآگاه هستند، جایی که افکار سرکوب شده در آنجا زندگی می‌کنند.

    Revonsuo A. The reinterpretation of dreams: An evolutionary hypothesis of the function of dreaming

    Rasch B, Born J. About sleep’s role in memory. Physiol Rev

    glen O. Gabbard, M.D.. View Product. Long-Term Psychodynamic Psychotherapy: A Basic Text, Third Edition

    تحلیل رویا یونگ

    تحلیل کاربردی خواب و رویا رابرت الکس جانسون

  • مهاجرت از دیدگاه روانکاوی

    مهاجرت از دیدگاه روانکاوی

    احمالا این روزها واژه‌ی مهاجرت را بیش از گذشته می‌شنوید، ممکن است خودتان به مهاجرت فکر کنید، در حال طی کردن فرآیند آن باشید و یا این فرایند برای شما به پایان رسیده باشد. اگر مهاجرت را به عنوان فرایندی که قبل، حین و بعد دارد در نظر بگیریم، می‌توانیم احساسات، عوامل استرس‌زا و تروماهایی را که شخص در هرکدام از این مراحل تجربه می‌کند، بشناسیم. البته هر شخص با توجه به زندگی و دیدگاه شخصی‌اش ممکن است عوامل دیگری را هم پیدا کند.

    برای این که بتوانیم هر تروما را تاب بیاوریم، مهم است در هر مرحله به درستی با احساساتمان مواجه شویم و آن‌ها را تجربه کنیم. در این باره پیشنهاد می‌کنم حتما لایو «مهاجرت از دیدگاه روانکاوی» آقای یاسر درخشان در مرکز تجربه زندگی را در کانال یوتوب مرکز تجربه زندگی ببینید.

    مهاجرت از دیدگاه روانکاوی

    مهاجرت از کشوری به کشورِ دیگر، موجب فقدان عمیقی می‌شود. پشت سر گذاشتن غذاهای آشنا، موسیقی‌های محلی، تعاملات اجتماعیِ بدونِ دلیل، تاریخچه‌ی آشنا و زبان مادری وقتی اتفاق می‌افتد که فرد از فرهنگ آشنای خود دور شده و ناگریز است با فرهنگی بیگانه اخت بگیرد. نگرانی‌های جدید سیاسی، غرق شدن در اصطلاحات ظریفِ زبان جدید و تجربه جشن‌های بومی چندی از چالش‌هایست که فرد با آن‌ها مواجه می‌شود.

    پاسخی که فردِ مهاجر به گمشده‌ی خود می‌دهد دردِ ذهنی‌ست.

    در سال 1917، فروید مکانیسمی را شرح داد که در آن شخص گذشته‌ی خود را آرمانی‌سازی می‌کند؛ مانند ماه که نور خود را از خورشید می‌گیرد، همه‌ی درخشش فرد از آن دوران است. این آرمانی‌سازی بیش‌تر در حوالی خاطراتِ مکان‌هاست تا آدم‌هایی که گذشته با آن‌ها سپری شده است. ما گمان می‌کنیم مهاجرت عمدتا مربوط به از ‌دست ‌‌دادن خانواده است، از دست دادن خواهرها و برادرها، عموها و خاله‌ها است، از دست دادن همسایه‌ی مهربان و پیرمردِ همیشه غرغروی کوچه… اینگونه نیست؛ شوک و رنجی که از مهاجرت می‌آید تنها به خاطر از دست دادن روابط انسانی نیست.

    می‌توان اینگونه مسأله را روشن کرد؛ اگر شما یک عموی خجالتی، یک پسرخاله‌ی گوشه‌گیر و یک خواهر مهربان داشته باشید، حتی پس مهاجرت به سیدنی هم بعد از گذشت مدتی، تمامی این سه نوع فرد را در زندگی خود خواهید داشت. این مسأله شوکِ غریبی به آدم وارد می‌کند چراکه تا کنون بر این باور بودیم که آدمیان بسیار خاص و منحصر به فردند ولی واقعیت اینگونه نیست. چیزی که یگانه و بی‌همتا است آدمیان نیستند بلکه نحوه‌ی پیچیدن در یک خیابان است که در خاطر ما مانده، نحوه‌ایست که پله‌ها به پشتِ بام می‌رسند، مدل کار کردن گرامافون قدیمی خانه‌ی مادربزرگ است، راهی‌ست که باید طی کنیم تا به قنادیِ خوش‌بویِ کوچه برسیم، این جزئیات زندگی هستند که در هسته‌ی مرکزی مهاجرت قرار دارند و گمشده‌ی اصلیِ مهاجرت در زیر و بم این ظرایف نهفته است.

    در زندگی لحظاتی پیش می‌آید که جایی هستیم و هم‌زمان دلتنگ آن می‌شویم. دانستن اینکه این لحظات دیگر برنمی‌گردند و شاید دفعه‌ی بعدی در کار نباشد، حسرتی‌است که همه‌ی ما تجربه کرده‌ایم. تاثیری که مکان‌ها در خاطر و احساس ما می‌گذارند همین‌قدر عمیق است. پشت احساس ما به هر جایی، خاطراتی است که آنجا ساخته‌ایم، افرادی که آن‌جا دیده‌ایم و اشک‌ها و لبخند‌هایی که آن‌جا تجربه کردیم. همه‌ی این‌هاست که یک مکان را برای انسان چنان منحصر به فرد می‌کند که دوری از آن به چنین رنج عظیمی می‌انجامد. بار بعد که ابراز دلتنگی فردی در اوج امکانات برای یک خیابان و کوچه و محله را می‌شنویم، می‌دانیم که چه چیزی این دلتنگی را به وجود آورده است.

    و این‌گونه است که کشور تنها چند زمین و خانه‌ و خیابان نیست، مکان‌هایی است که هر کدام بخشی از خاطرات و گذشته ما را می‌سازند و گویی هویت ما از آن‌هاست و با ترک آن، تکه‌هایی از ما آن‌جا می‌ماند.

    مهاجرت و هویت

    «مهاجرت و هویت» عنوان یکی از کتاب‌های «سلمان اختر» روانکاو و استاد روانپزشکی و رفتار انسانی در دانشگاه جفرسون در فیلادلفیا است. سلمان اختر در 31 جولای 1946 در خانواده‌ای مسلمان و علاقمند به شعر، در هندوستان متولد شد.

     

    مهاجر از دیدگاه روانکاوی سلمان اختر
    پروفسور سلمان اختر

     

    او پس از تکمیل تحصیلات پزشکی و گذراندن دوره روانپزشکی در هندوستان، در 27 سالگی به ایالات متحده مهاجرت کرد و حرفه‌ی خود را به عنوان یک روانکاو و روانپزشک مهاجر، در آنجا ادامه داد.

    او پس از سالها تجربه‌ی مهاجر بودن و بررسی تجربه‌ی دیگر دوستا پزشکش که از کشورهای مختلف مهاجرت کرده بودند، تجربیات مراجعینش و البته تجربه‌ی تحلیل شخصی‌اش و شعرهایی که می‌سرود، کتاب «مهاجرت و هویت» را نوشت.

    از نظر سلمان اختر مهاجران عموما دو گروه‌اند: افرادی که برای فرار از آزار دیدن و شکنجه مهاجرت می‌کنند، که آن‌ها را «مهاجران تبعیدی» می‌نامد، گروهی دیگر «مهاجران اختیاری» هستند.

    مهاجران اختیاری به اراده‌ی خود برای مهاجرت آماده می‌شوند، زمان مناسب را انتخاب می‌کنند و بعد از مهاجرت هم می‌توانند بازگردند و به وطنشان سر بزنند، می‌توانند رویاهای نوستالژیک خود را حفظ کنند و دوره‌ی عذاداری داشته باشند. حتی ممکن است از این گروه در کشور میزبان استقبال گرم‌تری صورت بگیرد.

    گردنبند هویت مهره‌های زیادی دارد، اما آن‌ها با یک نخ منعطف و معنی دهنده در کنار هم قرار گرفته‌اند.

    سلمان اختر

    تجربه‌ی مهاجرت تأثیر عمیقی بر هویت مهاجر می‌گذارد. مهاجر ممکن است با مشکلات متعدد و متنوعی مواجه شود. بسیاری از اوقات پس از مهاجرت، مشکلاتی در زمینه‌ی میان فردی خود را بروز می‌دهند، همچنین مشکلاتی مانند از خودبیگانگی، مشکل با ترک زبان قبلی، احساس گناه از ترک زادگاه و موارد دیگری که در ویدیوی لایو مهاجرت در دیدگاه روانکاوی ذکر شد.

    پذیرش احساسات و تجربه‌ی آن‌ها گاهی به کمک روان‌درمانگر نیاز دارد. سلمان اختر در کتاب «مهاجرت و هویت» خود به درمانگران نکاتی را توصیه‌ می‌کند:

    • درمانگر در اتاق درمان و رابطه‌ی درمانی، از نظر فرهنگی بی‌طرف باشد.
    • طی درمان به تفاوت‌های فرهنگی احترام بگذارد.
    • به مراجع کمک کند از تعارضات درون روانی وابسته به فرهنگ رها شود.
    • احساس غربت و عذاداری مراجع را معتبر بشمارد.
    • عملکرد دفاعی نوسالژی و همچنین دفاع در برابر پیدایش نوستالژی‌ها را تفسیر کند.
    • با چالش چند زبانه بودن مراجع مواجه شود.

    عموما در اوایل درمان‌ پویشی درازمدت افرادی که مهاجرت کرده‌اند از تکنیک‌های حمایتی استفاده می‌شود. فضای همدلانه‌ی رابطه‌ی درمانی برای مراجعان می‌تواند بسیار کمک کننده باشد، از این رو گروه درمانی هم می‌تواند برای افرادی که درگیر احساسات مربوط به مهاجرت هستند می‌تواند تأثیر زیادی داشته باشد. در گروه درمانی کلینیک تجربه‌ی زندگی هم گروهی مخصوص مهاجران وجود دارد که جلسات آن با حضور درمانگر و مشارکت همه اعضا پیش می‌رود.

    اگر فکر می‌کنید برای تجربه‌ی احساسات مربوط به مهاجرت به کمک درمانگر متخصص احتیاج دارید، می‌توانید برای شروع جلسات درمان خود به صورت انفرادی و یا گروهی، همین الان فرم درخواست تراپی را پر کنید.