مرکز تجربه زندگی

دسته: روانکاوی

مقاله‌های تخصصی روانکاوی در مجله‌ی تجربه؛ از مفاهیم پایه‌ی فروید و لکان تا مکانیسم‌های دفاعی، انتقال و انتقال متقابل. همه‌ی متن‌ها پیش از انتشار توسط تراپیست‌های مرکز تجربه زندگی بازبینی می‌شوند.

  • ماتم و مالیخولیا در جنگ

    ماتم و مالیخولیا در جنگ

    اگر مقاله خودشیفتگی فروید را خوانده باشید، به نظرتان میرسد که بخش های زیاد از آن به مقاله ماتم و مالیخولیا [1] مرتبط است و در موضوعاتی، یکدیگر را تکمیل میکنند. بخش زیادی از ماتم و مالیخولیا حاصل کشفیات فروید در مقاله خودشیفتگی است. فروید، ایگوی نفسانی[2] را در مقاله خودشیفتگی کشف کرد و در ماتم و مالیخولیا از سرنوشت سرمایه گذاری لیبیدو روی ابژه ها[3] مینویسد پس در مقاله ماتم و مالیخولیا، ابژه مهم است.

    از دلایل اهمیت ماتم و مالیخولیای فروید، تاثیر بر  کلاین و روانکاوان روابط ابژه است، این مقاله برای شان اهمیت زیادی دارد. زیاد پیش می اید که به این مقاله ارجاع میدهند تا بگویند ما در امتداد فروید هستیم.

    مقاله ماتم و مالیخولیا فروید

    جایگاه تاریخی مقاله ماتم و مالیخولیا

    مقاله ماتم و مالیخولیا هم حاصل تجربیات علمی فروید(تغییر نظریات و توپوگرافی های او) و هم حاصل اتفاقات زندگی شخصی او است. مشخصا فروید در جایی از صحنه تاریخی و اجتماعی ایستاده است که خود او و نزدیکانش سوگ های زیادی را تجربه کرده اند؛ در سال های پایانی جنگ جهانی اول، در برهه ای که فروید به همراه خانواده اش در مجارستان زندگی میکردند، او که به عنوان فردی با جایگاه فرهنگی بالا شناخته میشد؛ فراتر از سوگ شخصی خودش برای خانواده و دوستان؛ دچار سوگ اجتماعی از دست دادن جامعه علمی و متمدن آن زمان قرار گرفته بود.

    چرا که جهانی که آنها تصور میکردند، جهانی با تمدن و پیشرفت روز افزون بود و قرار نبود طعمی از جنگ و خشونت آن هم در این ابعاد گسترده تجربه کنند؛ ناگهان با انفجار این حجم خشونت و توحش روبرو شدند؛ به همین نسبت خیلی از ایده های ساختار تمدنی فرهیختگان جامعه، نقش بر آب شد. به این شکل فروید و اندیشمندان آن دوره، دچار سوگی درباره تمدن، انسان و فرهنگ شدند.

    انگار در آن زمان فروید در سوگی نشست یا به عبارت بهتر، از دست دادنی[4] در فضای فکری و زندگی امن( به دور از جنگ) تجربه کرد.

    فروید میگوید مالیخولیا، حالتی است که نوعی احساس عمیق و دردناک از اندوه در انسان بلند میشود سپس انسان علاقه و توجه به جهان خارج را قطع میکند، از قابلیت مهرورزی دست میکشد و شروع به سرزنش خودش میکند.

    در ابتدای ماتم و مالیخولیا، فروید مقایسه ای میکند بین وضعیت عادی و روزمره با یک وضعیت پاتولوژیک، درست مثل مقاله خودشیفتگی. در واقع دو وضعیت را توصیف میکند که یکی شدید تر است و میشود مالیخولیا، دیگری ماتم است که وضعیت عادی تری محسوب میشود.

    شباهت این دو در وضعیت ظاهری است، ما طبقه بندی تشخیصی مالیخولیا را کمتر استفاده میکنیم اما برای نزدیکی به ذهن میگوییم وضعیت شدیدتر سوگ. در روانپزشکی مالیخولیا را اپیزود های افسردگی[5] در دوقطبی[6] توصیف میکنند که فرد وضعیت بی رغبتی به زندگی را تجربه میکند. در ادبیات روانکاوی هنوز از مالیخولیا استفاده میشود پس میتوانیم از سطوحی که لزوما افسردگی نیست بگوییم.

    وقتی میگوییم {از دست دادن} ذهن ما به سمت از دست دادن عزیزی میرود اما فروید مفاهیم انتزاعی مثل آزادی و کشور راهم در راستای از دست دادن بیان میکند که از نظرش آنها هم نیاز به سوگواری دارند. ما هم که در ایران  مدام سوگواری های جمعی این چنینی را تجربه میکنیم.

    وقتی درباره سوگ یا ماتم[7] در روانکاوی حرف میزنیم داستان عمیق تر است چون این فرایند، یکی از اولین و قدیمی ترین وظایفی[8] است که با آن روبرو میشویم. در واقع ماتم هم مثل از دست دادن و درماندگی[9] توانایی هایی هستند که باید کسب کنیم.

    مثلا تصور کنید با کودکی به فروشگاه میروید، کمی میگذرد و میگوید من بستنی میخواهم بعد میگوید پفک هم بخر. شما میگویید نمیشود! فقط یکی از آنها را میتوانی داشته باشی. اتفاقی که از نظر روانی برای این کودک می افتد، این است که به یک معنا از دست دادن و ماتم را باهم تجربه میکند. پس ممکن است کمی هم غر بزند یا گریه کند اما بعدش از همان چیزی که دارد لذت میبرد، این خیلی پیچیده است که در این فرایند از خیر چیزی که ندارد بتواند بگذرد.

    تفاوت آدم ها در این است که مثلا بعضی بچه ها فردا هم یادشان است فلان چیز را برایش نخریدی. این تفاوت بچه ها از همان فقدان های اولیه شان می اید مثل از شیر گرفتن. بعضی ها نظرشان بر سرشت بچه است. این دسته معتقدند انچه با آن به دنیا می آییم همه در دل تربیت و پشت سر گذاشتن[10] است یعنی همه در یک توانایی خلاصه میشود.

    ماتم و مالیخولیا

    فرایند ماتم و سوگواری خیلی مفصل، پیچیده و چند وجهی است و خواندن این مقاله فروید درست مثل درس زیست شناسی میماند. در واقع عزاداری کردن، یک توانایی اکتسابی است که پس از تولد، در مسیر پرپیچ و خم تجربه های ناکامی، میتوانیم آن را یاد بگیریم.

    این از دست دادنی که قرار است برایش به سوگ و عزا بنشینیم میتواند یک ایده، آرمان یا فانتزی باشد مثل فروید که در سوگ تمدن بود. اگر بخواهم شفاف تر بیان کنم؛ فکر کنید ۱۰ سال پیش چه تصوری از خودتان داشتید و الان کجایید؟ احتمالا فکر میکردید جای بهتری باشید. این هم یک از دست دادن محسوب میشود، از دست دادن آن تصویری که ساخته بودید.

    پس پدیده ماتم و سوگواری برای زندگی هرروزه ما است نه صرفا برای بعد از جدایی[11] مان یا مرگ عزیزی.

    شباهت ظاهری وضعیت ماتم و مالیخولیا

    هردو پر از درد، رنج، بی انگیزگی، بی رغبتی به عشق و روابط عاشقانه و… اند با این تفاوت که فرد در ماتم خیلی سرزنشی نسبت به خود ندارد برعکس مالیخولیا.

    در مالیخولیا سوالات بیشتری داریم که اگر این توجه به دنیای بیرون از بین رفته است کجا رفته است و دارد صرف چه چیزی میشود؟ ۲ سوال مهم که فروید مطرح میکند یکی همین است که این توجه صرف چه چیزی شده است؟ و سوال بعدی این است که چه چیزی باعث میشود ماتم دردناک باشد؟ سوال دوم شاید راحت به نظر برسد ولی جوابش برای فروید ساده نبود.

    باید از خودمان بپرسیم که وقتی درباره ماتم حرف میزنیم دقیقا درباره چه چیزی حرف میزنیم؟ در ابتدا با واقعیت سنجی[12] مواجه میشویم که میگوید دیگر ابژه عشق[13] یا دیگری نیست و وجود ندارد که حالا این وجود نداشتن میتواند معنای متفاوتی داشته باشد، مثلا مردن یا پایان یک رابطه. پس برای شروع فرایند ماتم و عزاداری باید یک واقعیت سنجی داشته باشیم و اگر نداشته باشیم عزاداری هم لازم نیست بکنیم.

    واقعیت سنجی جایی اتفاق می افتد که بین محرک درونی و بیرونی[14] تمایز بگذاریم. اینکه چیزی در ذهن من می آید، بتوانم تشخیص دهم که در ذهن من است یا در جهان بیرون. اگر کسی بگوید صدایی میشنوم که نیست  میگوییم او دیوانه شده است. واقعیت سنجی چیزی است که به عنوان بشر نوروتیک مدام در حال انجام آن هستیم که این در ذهن من است و این بیرون از آن و این برای ما خیلی ضروری است. اگر به این ابزار مجهز نباشیم، به جنون  میرسیم. ابزار دیگری داریم به نام حافظه[15]. مثلا معلم اول ابتدایی مان را میتوانیم تصور کنیم و  بعد تشخیص دهیم که در ذهن مان است و نه در واقعیت؛ یا بچه ای را درنظر بگیرید که دوست خیالی دارد اما میداند که نباید لو بدهد چون این تنها در ذهن او است. این مثال ها همه سطوح مختلف واقعیت سنجی است. این توانایی، ضروری، ابتدایی و حیاتی برای زندگی ما است.

    ماتم و مالیخولیا

    ابزار واقعیت سنجی در مقابل ماتم و مالیخولیا کجا از کار میوفتد؟

    وقتی رویا میبینیم که بی خطر هم است و فکر میکنیم جای دیگری هستیم، در حال  انجام کار دیگری هستیم بعد بیدار میشویم و واقعیت سنجی میکنیم. پس وقتی میگوییم برای ماتم و سوگواری واقعیت سنجی داریم یعنی برای ان نیاز به حافظه داریم.

    عزاداری نتیجه حافظه داشتن محسوب میشود. مشکل این است که طرف وقتی نیست هم هست. این حاصل وضعیت پیچیده روان با بیرون  است که این وضعیت را میسازد. پس یکی از مولفه های مهم ماتم، حافظه است.

    ما باید بتوانیم لیبیدو را از ابژه برداریم و آن را رها کنیم ولی داستان به این راحتی نیست چون مشاهده عمومی نشان میدهد افراد به طور دلبخواهانه جایگاه لیبیدوی شان را تغییر نمیدهند و به راحتی رها نمیکنند یعنی یک وضعیت چسبندگی داریم. برای تراپیست ها هم مهم است چون به آنها نشان میدهد که تغییر یک موضع لیبیدو به این راحتی نیست؛ سخت، دشوار و زمان برنده است. چون دردناک و بامقاومت همراه است.

    این ویژگی عمومی لیبیدوی ما است که چسبنده باشد و بین آدم های مختلف هم متفاوت است. آدم ها هم در فرایند ماتم با هم متفاوت اند. گاهی آن قدر برای شان سخت است که به توهم منجر میشود مثلا در سوگ ناگهانی، جدی و شدید که میگویند انگار آن ابژه را دیده اند.

    منظور من این است که اگر پای حرف های مجنون هم بنشینیم میبینیم لیلی هم چیز خاصی هم نبوده است فقط مجنون واقعیت سنجی اش را از دست داده بود.

    سوگ هایی که خارج از زنجیره نسلی تکاملی تجربه میشوند خیلی شدید اند، یعنی ما همه میدانیم قرار است روزی که امیدواریم دور باشد یتیم شویم، این پیش بینی ما است اما جایی که برعکس میشود، این سوگ ها خیلی جدی تجربه میشوند. مثلا والدینی که بچه شان را از دست میدهند و نمیتوانند تا ۶ ماه حتی آشپزی کنند یعنی خیلی برای شان سخت است که لیبیدوی شان را از بچه بردارند.

    فروید میگوید با اینکه خیلی سخت و زمان بر است در نهایت به طور طبیعی احترام[16] به واقعیت است یعنی واقعیت برنده میشود. به میزانی که واقعیت برنده میشود یعنی خودشیفتگی و زندگی برنده میشود. فرد به زندگی برمیگردد، ابژه چیز دیگری میشود و فرد میتواند بازهم لذت ببرد.

    پس معیار و ملاک، برگشتن به واقعیت با ابژه ها و رضایت[17] داشتن(ارضای میل) است.

    نکته درمورد سوگ این است که زمان بر خواهد بود؛ یعنی مثلا ۶ ماه میتواند طول بکشد اما یکبار برای همیشه نیست مدام باید تکرار بشود یعنی ما نیاز به این سوگواری ها داریم چون خاطرات مختلفی با آن آدم ساخته ایم و باید برای هرکدام یک سوگواری مجزایی انجام بدهیم. درست مثل فرایند روانکاوی که مدام در درمان مینشینیم و از دست دادن ها را دوره میکنیم، بار اول شاید فقط بتوانیم آن را گریه کنیم، بار دوم گریه و کلمه و بار سوم کلمه به تنهایی درد را یدک میکشد. کلید در این است که این گره ها باید باز بشود و هرکدام از این سوگ ها که درد خودش را دارد، تجربه کنیم. پس در واقع به خاطر همان حافظه یا خاطراتی که داریم و واقعیت سنجی (که به ما میگوید آن ابژه دیگر نیست) لازم است عزاداری کنیم.

    در اتاق درمان هم که سوگ مان را کلمه میکنیم، در واقع بی شمار بخش های خود[18]مان را در مورد ابژه روایت میکنیم. با فقدان خود مواجه میشویم تا لیبیدو را از آن برداریم و در نهایت انگار لیبیدو دوباره آزاد میشود تا ابژه جدیدی پیدا کند که روی آن تخصیص[19] پیدا کند. هر سوگ خیلی مهم، یک بخش از لیبیدو را همیشه درگیر خود خواهد گذاشت…! (مثلا اولین ها در روان ما مهم هستند، اولین رابطه، اولین از دست دادن و…)

    فرایند مالیخولیا یا تفاوت آن با ماتم:

    • یکی از تفاوت های مهم ماتم و مالیخولیا این است که مالیخولیا به خودش و ایگو حمله میکند، سرزنش میکند و زیر سوال میبرد. این وضعیت انگار فراتر از ماتم و ازدست دادن است. در مقابل انگار در ماتم، دنیا تهی شده و فرد به دنیا حمله میکند اما در مالیخولیا فرد به خودش حمله میکند که من چه قدر حقیر، بی ارزش و بی عرضه ام. تبدیل میشود به یک حس غلیظ حقارت. این یک واقعیت روانی قطعی و ثابت است یعنی فرد برداشتش از خودش همین قدر تلخ خواهد بود.

    فروید توصیه و تذکر میدهد که نه این طور نیست و تو این طور نیستی یعنی مقابله کردن -با حس تحقیر فرد-که در این حالت برای فرد کارساز نیست. فروید میگوید این احساسات را اتفاقا افرادی دارند که مثلا پارتنر موفقی هستند یا فردی فعال در جامعه محسوب میشوند. ما که از بیرون این را میبینیم تعجب میکنیم که چرا آدم های انگل صفت، حس تحقیر با خودشان ندارند!

    • این افراد در بیان و تجربه این احساسات تحقیرگونه، حس شرمی ندارند و راحت این حس ها را بیان میکنند. مثلا میگویند حس کردم شما حال تان از من بهم میخورد.

    برای اینکه فروید به این معما پاسخ بدهد که چرا این حس این قدر شدید است و چرا شرمی از این احساسات ندارند، میگوید باید موضع مان را عوض کنیم، جای اینکه بگوییم چرا این را عنوان میکنی باید بپرسیم درباره چه کسی این حرف را میزند، اینجا ورق برمیگردد! درباره خودش یا درمورد دیگری؟

    شاید ایگو یا خود خیلی هم یکدست نیست و شامل بخش های مختلفی است که هرکدام را از یکی گرفتیم، بیایید مثل یک لحاف چهل تکه آن را درنظر بگیریم که هرکدام با یکی از ابژه های ما همانندسازی[20] کرده است. از اینجا به بعد همانندسازی میشود یکی از مفاهیم مهم در فهم مالیخولیا. اگر ایگوی ما لحاف چهل تکه ای باشد که سرهم شده، این بخش ها میتوانند باهم در ارتباط باشند و باهم دیالوگ کنند. ممکن است بخشی از من دارد به بخش دیگری حمله میکند و آن را تخریب میکند.

    در مالیخولیا، شکایت از خود، میتواند حمله به دیگر ابژه ها باشد و برای همین شرم آور نیست چون دارد به دیگری حمله میکند و در مورد خودش نیست. مثلا اگر بخشی از ناخوداگاه من با مادر همانندی کرده باشد و از مادر خشم زیادی -به دلیل بعضی تعارض ها-در من باشد، وقتی به خودم بد و بیراه میگویم در واقع نوعی پرخاشگری[21] به ابژه است.

    هرچه قدر فرد گنجینه بیشتر و بزرگتری از همانندسازی ها داشته باشد به معنایی خلاق تر است. ما وقتی با موضوعی مواجه میشویم انگار دست خودمان را میگیریم و میرویم تا با این ابژه های درونی[22] مشورت کنیم.

    • اگر ماجرای ماتم فقط از دست دادن باشد، تو میدانی چه چیزی را از دست دادی، اگر در نظر بگیریم مالیخولیا هم موضوعش از دست دادن باشد، مشکل این است که برای خود فرد و ما در دسترس نیست که عزاداری برای چیست. در وضعیت مالیخولیا، فرد برای خودش عزاداری شدیدی میکند و مشخص نیست چه اتفاقی افتاده است چون در سطح ناخودآگاه رخ میدهد.

    اگر جایی با تصویر ماتم مواجه هستیم اما ابژه مشخص و قابل دیدن نیست میتواند ذهن مان به سمت مالیخولیا برود.

    یکی از کارهای مهمی که تراپیست در این وضعیت میتواند انجام دهد، این است که ابژه را نشان دهد که تو داری درباره این سوگواری میکنی پس!

    گاهی شخصی زنده است و ما برای از دست دادن آن تصویر قوی عزاداری میکنیم پس سوگ فقط برای از دست دادن های واقعی نیست. برای همه اتفاق میوفتد، ابژه ای که از مادر یا پدر در ۶ سالگی داریم با۲۰ سالگی مان متفاوت است؛ برای ساخت و حفظ رابطه مان به همراه داشتن رابطه رضایت بخش باید از قبلی عبور کنیم و لیبیدوی مان را روی تصویرجدید سرمایه گذاری[23] کنیم.

    یاد آهنگ older از Sasha Alex Sloan می افتم که میگفت:

    The older I get the more that I see

    هرچى بیشتر بزرگ میشم بیشتر میبینم

    My parents aren’t heroes, they’re just like meماتم و مالیخولیا در جنگ

    پدر و مادر من قهرمان نیستن اونام مثل منن

    And loving is hard, it don’t always work

    وعاشق بودن سخته و همیشه درست از آب در نمیاد

    You just try your best not to get hurt

    تو فقط بهترین تلاشت رو میکنى که صدمه نبینى

    l used to be mad but now I know

    قبلاً عصبانى بودم ولى الان میدونم

    Sometimes it’s better to let someone go

    بعضى وقتا بهتره بذارى بعضیا برن

    It just hadn’t hit me yet

    این فقط هنوز به من آسیب نرسونده

     

    فرایند شکل گیری مالیخولیا

    1. بعضی ابژه ها بیشتر مستعد مالیخولیا هستند
    2. آن ابژه مستعد، منهدم میشود(میمیرد، از دست میرود و…)
    3. ما با یک بازپس گیری عادی لیبیدو مواجه نیستیم برعکس ماتم که ذره ذره لیبیدو از رویش برداشته میشود، اینجا لیبیدویی که از ابژه از دست رفته برداشته میشود دوباره برمیگردد روی ایگو. سایه ابژه بر بخش مهمی از ایگو می افتد. بخشی از ایگو که با آن ابژه همانندسازی کرده است.
    4. رابطه ایگو با آن بخشی که همانندی کرده خیلی عشق نیست، پرخاشگری، خشم و نفرت هم در جیب دارد.

    این فرایند تسخیر[24] است یعنی بخشی از ایگو توسط لیبیدو تسخیر شده درست مثل فیلم های ترسناک ارواح دارکه روحی خانه ای را ترک نمیکند.

    سوال های مهم این است که چرا این اتفاق می افتد؟ هدف چیست؟ نتیجه این فرایند به کجا ختم میشود؟ دلیل و کارکردش چه میتواند باشد؟

    این اتفاق می افتد تا ابژه از دست نرود یعنی سوگواری اتفاق نیوفتد تا فرد به مالیخولیا برسد.  تا فرد از دست دادن و سوگواری را تجربه نکند. مالیخولیا پل و پرشی از روی فرایند دردناک ماتم و سوگواری است. چون در مالیخولیا اساسا نبودن را انکار میکند، ابژه از دست نرفته است! همینجا است! اصلا ابژه من هستم!

    مالیخولیا یکی از مخرب ترین روش های جلوگیری از فقدان، جدایی و از دست دادن محسوب میشود، من بخشی از ایگویم را به تسخیر ابژه درمی آورم تا حس کنم همیشه آن را دارم.

    یک پرهیز و دور زدن برای درد نکشیدن.. کسی که در مسیر رشد به هر دلیل کمتر توانسته فرایند ماتم را بیاموزد و به کار ببندد، وضعیتی شبیه مالیخولیا دارد. پس در عین اینکه ماتم و مالیخولیا به هم شبیه هستند نقطه مقابل هم میشوند.

    همه ما در از دست دادن ها، بخشی از ابژه را در خود درونی میکنیم اما در مالیخولیا این سایه خیلی فراگیرتر است و بخش مهمی از ایگو تسخیر میشود یعنی در واقع بخش مهمی از زندگی[25] درحال قربانی شدن است تا ابژه حفظ شود(مثل کسانی که میگویند بعد جنگ ایران و اسراییل، جنگ در من هنوز زنده است.) ابژه اسیر فرد و فرد اسیر ابژه میشود چون ما برای زندگی به ایگو نیاز داریم اما به این شکل، دیگر امکان زندگی نیست. مالیخولیا یک وفاداری پاتولوژیک به ابژه است. تو را از دست نمیدهم. تو را نگه میدارم. من نمیتوانم تو را از دست بدهم پس به هرشکلی نگه میدارم حتی مثل جسد و مومیایی.

    این خشم که تبدیل میشود به خشم فرد از خودش، پیش شرط مالیخولیا است. یکی دیگر از ویژگی های ابژه که آن را مستعد میکند به سمت مالیخولیا، تعارض یا دوسوگرایی است. عشق و پرخاش توام. داشتن فاصله و شدت. دوسوگرایی شدید بستر مناسبی برای مالیخولیا است.

    دوسوگرایی شدید چه کمکی به مالیخولیا میکند؟

    بخش عشق تبدیل میشود به همانندی و فرد آن را نگه میدارد، بخش نفرت و خشم تبدیل میشود به حملاتی  به ایگویی که همانندسازی کرده انجام شده یعنی تخریب خود یا حمله به خود. به عبارتی انگار فرد این گونه به احساس رضایت میرسد. احتمالا احساس گناه و عشق را تجربه میکند که ماتم را تجربه نکند.

    به گفته یکی از روانکاوان، مالیخولیا انگار معامله ای با شیطان است؛ من زندگی را حفظ میکنم و به شیطان میدهم، چون فقدان غیرقابل تحمل است. خیلی از افراد به همین دلیل وارد رابطه نمیشوند که روزی جدایی در پی دارد…!

    از دست دادن، سطوح مختلفی دارد و از یک جراحت خودشیفتگی شروع میشود تا از دست دادن های شدیدتر که همه ذیل اختگی[26] است. از دست دادن، عمیق ترین تجربیات اختگی را در ما زنده میکندکه به هرشکلی میخواهیم از آن اجتناب کنیم.

    از دست دادن آن قدر درد شدیدی است که ما هزینه های مختلفی برایش میدهیم، مالیخولیا یکی از این هزینه ها برای تجربه نکردن آن سوگ و نبودن ابژه است. وارد رابطه نشدن که پیش تر گفتم هم یکی از این دست هزینه ها است.

    فروید میگوید مگر از دست دادن چیست که این قدر دردناک است؟ که اگر سالم باشیم و ابژه ای را از دست بدهیم باید ۶ ماه بگذرد تا بپذیریم که رفته! یا چرا آنقدرتجربه اش سخت است که  با چیز های مختلف میخواهیم از آن بپریم تا درد نکشیم!

    کسانی که میتوانند سوگواری کنند و بعد، رابطه لذت بخش با ابژه ای دیگر را تجربه کنند، باید از پدر و مادر خودشان تشکر کنند چون اگر توانایی ماتم و سوگواری را نداشته باشیم نمیتوانیم عاشق شویم.

    درد مالیخولیا برای فردی که درآن وضعیت است، چیزی نیست چون در ذهنش دارد با دیگری زندگی میکند.

    اختلالات مختلف در سوگواری نکردن :

    طیف زیادی از قاتلین زنجیره ای ومرزی ها[27]. خیلی از قاتلین زنجیره ای جایی که معشوقه میخواهد برود او را میکشند. ابژه یعنی چیزی که میرود و از دست دادن خیلی موضوع بزرگی است. ابژه چون زنده است پس گاهی چیزی غیر از ما میخواهد مثل میل به رفتن، گاهی چیزی میخواهد که ما نمیخواهیم…

    در ذات روابط ابژه، حکمی وجود دارد که از دست دادن است و ما همه محکوم به تحمل هستیم.

    شباهت خودشیفتگی و مالیخولیا:

    همه جا پای خودشیفتگی درمیان است فقط شکل آن متفاوت است. هم شکل آن اهمیت دارد هم داینامیک‌آن. نقش خودشیفتگی در مالیخولیا یک پیش شرط است.

    افرادی که رابطه شان با ابژه ها همانند سازی خودشیفته گونه است؛ خیلی در استعاره بلعیدن خودش را نشان میدهد یعنی من تورا دوست دارم اما در عین حال نمیتوانم حضور مستقلی از تو را تحمل کنم پس تورا درون خودم میبرم و جزیی از خودم میکنم. تو دیگر من شدی، بین من وتو تفاوتی نیست و من همچنان خودم را دوست دارم!

    پس یکی از عوامل شکل گیری مالیخولیا، اختلال خودشیفتگی است.

    دوسوگرایی شدید هم شرط دیگر است. دوسوگرایی در همه روابط وجود دارد، هرچه شدید تر باشد، سوگواری سخت تری در انتظارش است.

    پدیده خودکشی در ماتم و مالیخولیا

    همیشه برای فروید سوال مهمی بوده است که چه میشود فرد خودکشی میکند؟ انگار خلاف روند طبیعی ما است. ما به عنوان موجوداتی انقدر خودشیفته با میل به صیانت نفس چرا خودکشی میکنیم؟ جواب فروید این است که خودکشی در بسیاری از موارد، دگرکشی است. وقتی به بخشی از ایگو حمله میشود که با ابژه همانند سازی کرده، میتواند ایگو یا ابژه را بکشد. خودکشی یا وضعیت مالیخولیا مثل وضعیت عشق شدید تجربه میشود.(یادتان می آید از مجنون لیلی گفتم؟)

    آن قدر سایه ابژه روی ایگو سنگین میشود که خشم را این طور ارضا میکند. البته لازم است تاکید کنم که این توضیح همه اشکال خودکشی نیست ولی خیلی شایع است. فرد میخواهد بلایی سر ابژه بیاورد اما دستش نمیرسد پس سر خودش میاورد.

    نکته مثبت در این موضوع میتواند این باشدکه مادامی که ما از ابژه های بیرون عصبانی میشویم؛ چه درمانگرمان باشد چه هرکسی دیگر، احتمال خودکشی مان کمتر است.

    ترومای جنگ در ایران

    هرکسی در آن ۱۲ روز جنگ ایران و اسراییل هرجایی بوده است شرایط متفاوتی داشته اما به معنای تجربه نشدن نیست. هرکسی پیوندی با این فضا داشته حتی کسی که خارج از کشور بوده هم احتمالا جنگ زده شده است.

    بخش زیادی از تروما بعد از رخداد ساخته میشود یعنی در زمان اتش بس. وقتی ما وسط آن اتفاق هستیم لزوما تجربه اش نمیکنیم، وقتی وسط آتش هستیم. این وضعیت با درونی کردن و جای دادنش در روان متفاوت است.

    تروما را به ۲ بخش تقسیم میکنیم: بخش عینی اتفاق و تروماتایز شدن روان . خود این زخم عمیق، حالا حالاها هم میتواند ادامه داشته باشد.

    چیزی که ما را خیلی تروماتایز میکند، فاصله کم تمدن، صبح ارام، حیات، زندگی، روزمرگی با توحش، جنگ و خشونت عریان است! در واقع آسیب پذیری روان ما، عصبانی کننده است! انگار با عمق آسیب پذیری خودمان مواجه میشویم. در ذهن ما -پیش فرض این است که -جهان امن است و اتفاقات این شکلی و دیدن این فاصله کم یک تجربه، خیلی آسیب پذیری برای خودشیفتگی ما محسوب میشود.

    مردمی که سوژه تجربه این تروما بودن در کم ترین حد تجربه آن بودن چون تصوری از عامیلیت[28] خودشان نداشتند. جایی که عامیلیت نداریم، درماندگی را تجربه میکنیم. جراحت زیادی احساس میکنیم. مثل بچه ۲،۳ ساله ای که مادر و پدرش در حال خشونت و دعوای شدید هستند و او فقط مشاهده گر و ناتوان است. درست همینجا نقطه ای است که بعضی از وجوه خودشیفتگی ما مورد حمله قرار میگیرد و له میشود.

    شما به عنوان تراپیست احتمالا یکی از چیزهایی که با آن مواجه خواهید شد، مراجعین سوگ و ماتم این جنگ هستند و از دست دادن چیزی در این جنگ. فانتزی هایی را از دست داده ایم و باید بتوانیم فانتزی های جدیدی شکل دهیم؛ اگر نتوانیم، ماتم خیلی سخت میشود.

    ماتم و مالیخولیا

    میل افراد در جنگ به ازدواج، سکس، سکشوالیته تجربه کردن و فرزند آوری

    به دلیل بقا و عامیلیت در روزهای جنگ توییتر پر شده بود از حسرت کاربرانی که ناراحت اند چرا در رابطه نبودند، چرا رابطه جنسی نداشتند و چرا بچه ای ندارند! سوال این است که اگه شرایط جنگی نبود آن لیبیدو کجا بود؟ و کجا قرار بود خرج بشود؟ آن لیبیدویی که خرج درس خواندن، شغل داشتن و … میشد در وضعیت آخر الزمانی همچنین چهره ای میگیرد.

    انگار در مغازه دنبال چیزهای لوکس نیستیم یا پول مان نمیرسد یا دیگر نیست، پس میرویم سراغ چیزهای ابتدایی تر. خیلی طبیعی است که در چنین وضعیتی که تلاش مان برای حفظ رانه زندگی است؛ سراغ  چیزهای در اساسی تر برویم مثل حیات، امنیت.

    در شرایط بحران و تروما در لایه اول میخواهم خودم و اطرافیان مهمم زنده بمانیم، گام بعد وقتی شرایط سخت تر بشود فقط میخواهم خودم زنده بمانم.

    درگیری با افراد خانواده(دعوا) هم در چنین اوضاعی از خودشیفتگی ما می آید، چون آسیب دیدن نزدیکان مان، خانه و وسایل مان اذیت مان میکند.

    گریزی به مقاله خودشیفتگی

    بچه برای روان ما عنصر بنیادی است از حیث دور زدن مرگ. وقتی خودشیفتگی من در خطر است بچه داشتن میتواند تداومی از من باشد.

    سوگواری کردن در مورد فانتزی ایگوی ایده ال[29] (چیزی که برای ایگوی من ایده آل است) میتواند در مورد وطن باشد. صحبت کردن از وطن و اینده فقط در مورد آن تجربه و موضوع عینی نیست، بخشی مهم از ایگوی ایده آل است. با چیزی در خودمان در مورد ماتم و سوگواری درباره آینده مواجه هستیم. از این موشک ها، ترکشی به آینده ما خورده است. بخش مهمی از این آینده میتواند در فانتزی باشد. اگر اینجا سوگواری اتفاق نیوفتد، به مالیخولیا نزدیک میشویم. در واقع اهمیت سوگواری اینجا این است که فرد باید بتواند از دست دادن آینده اش را ببیند و به آن اشاره کند بعد به مرور وارد فرایند از دست دادنش درباره اینده  شود تا بتواند اینده ای جدید بسازد. فرد باید بتواند تکه پاره ها را از زیر اوار بیرون بکشد و اینده جدید بسازد وگرنه وضعیت خیلی شبیه مالیخولیا میشود.

    انواع دفاع های سوگواری:

    انکار از جمله دفاع هایی است که به چشم میخورد، دفاع دیگری از سوگ که آن هم بوی انکار میدهد، افرادی هستند که وانمود میکنند به زندگی برگشته اند، چیزی نیست و همه چیز عادی است. این افراد از شنیدن جنگ گریزان اند و اصرار میکنند که از آن عبور کرده اند.

    اگر فردی ادعا کند که به راحتی میپذیرد شاید چون نپذیرفته است! جایی که قضیه کمرنگ نشان داده میشود، میتواند انکار باشد. سوگواری یعنی فرد بتواند فراموش کند و به زندگی برگردد. شاید حتی بهتر باشد جای فراموشی از کلمه پذیرش یا پشت سر گذاشتن استفاده کنیم.

    هر ابزاری که به این مسیر کمک کند میتواند کمک کننده باشد از جمله مذهب، هنر، نوشتن، انرژی درمانی و… همه این ها در جهت دیگر هم میتواند به کار برود یعنی عبور نکردن. مثلا فرد فقط بنشیند بنویسد و همه روابط و حیاتش را مختل کند تا به مالیخولیا برسد.

    چیزی که دردناک است این است که وقتی در جامعه ای زندگی میکنیم که هرروز درحال مبارزه هستیم و ترکیب مبارزه با از دست دادن.، مثل یک رابطه سمی و جدایی ناپذیر شده است؛ برای همین فرصتی برای عزاداری نداریم.

    • ارجاعات:

    Sigmund Freud, ”Mourning and Melancholia”, in On Metapsychology: The Theory of Psychoanalysis, Vol.2 of the penguin Freud Library, pp.251-269

    [1] Mourning and melancholia

    [2] Ego-libido

    [3] object libido

    [4] loss

    [5] depression

    [6] bipolar

    [7] mourning

    [8] tasks

    [9] frustration

    [10] ability to mourn

    [11] break up

    [12] reality testing

    [13] love object

    [14] Internal and external

    [15] memory trace

    [16] respect

    [17] satisfaction

    [18] self

    [19] catethic

    [20] identify

    [21] aggression

    [22] Internal objects

    [23] invest

    [24] hunting

    [25] Life drive

    [26] castration

    [27] border line

    [28] agency

    [29] Ego ideal

    ALL RIGHTS RESERVED TO EDWARD HOPPER

  • همدلی در روانکاوی

    همدلی در روانکاوی

    «همدلی… بزرگ‌ترین سهم را در فهممان، از آنچه در دیگری با ایگوی ما بیگانه است، ایفا می‌کند.» فروید

    راجر دوفرین [1]

    بازگشت به فروید: بازخوانیِ مفهوم همدلی در روان‌کاوی کلاسیک

    من بیش از یک‌بار دربارهٔ همدلی[2] سخن گفته‌ام، امّا اکنون می‌خواهم بار دیگر به آن بازگردم.

    واژهٔ همدلی در آلمانی[3] را فیلسوف آلمانی، رابرت فیشِر[4] در رسالهٔ دکتری خود در سال ۱۸۷۲ ابداع کرد (در آن زمان، روان‌شناسی بخشی از فلسفه به شمار می‌رفت). پدر او، فریدریش تئودور فیشِر[5] (فیلسوف)، پیش‌تر از فعل همدلی‌کردن[6] به معنای « خود را در جای دیگری نهادن»، در متنی دربارهٔ زیبایی‌شناختی هیجان استفاده کرده بود. رابرت فیشر، واژهٔ همدلی را با همان معنا ساخت. سپس تئودور لیپس[7] بنیان‌گذار مؤسسهٔ روان‌شناسی در دانشگاه مونیخ، واژهٔ  Einfühlung را به کار گرفت و در بسط معنای آن کوشید. او آن را نخست مفهومی زیبایی‌شناختی توصیف نمود، امّا افزود که باید به «مفهومی بنیادین در روان‌شناسی» نیز بدل گردد (۱۹۰۵). زیگموند فروید از اندیشهٔ لیپس الهام گرفت و این واژه را در معنای اصلی‌اش، در مواضع و نوشته‌های گوناگون، به کار بست:

    در «پروژه‌ای برای روان‌شناسی علمی» (۱۸۸۵)، «لطیفه‌ها و نسبت آن‌ها با ناخودآگاه» (۱۹۰۵ب)، «هذیان‌ها و رؤیاها در گرادیوای جنسی» (۱۹۰۵)، «دربارهٔ آغاز درمان» (۱۹۱۳)، «درسگفتارهای مقدماتی در روانکاوی» (۱۹۱۶)، «روان‌شناسی جمعی و تحلیل ایگو» (۱۹۲۱) و «طنز» (۱۹۲۷). پیش از ادامه دادن، بهتر است معنای این واژه را تعریف کنیم. برای یک‌بار هم که شده، با واژه‌ای بسیار ساده روبه‌روییم که تنها یک تعریف دارد:

    «توانایی قرار دادن خود در جای دیگری و احساس کردن آنچه او احساس می‌نماید.»

    تفاوت همدلی و همدردی

    همدلی در روانکاوی تجربه‌ای است صرفاً درونی و خاموش و برای تحلیل‌گر ضرورتی بنیادین دارد. همدلی، راوی بار یا انرژی عاطفی[8] در فرآیند همانندسازی[9] با دیگری است. در این‌جا همچنین شایسته است واژهٔ «همدردی»[10] را نیز تعریف کنیم تا بتوان تفاوت این دو را دریافت.

    مرز باریک میان همدلی و همدردی: نقدی روان‌کاوانه بر برداشت‌های بیناذهنی‌گرایانه

    همدردی عبارت است از: «احساس خودانگیختهٔ خیرخواهی نسبت به دیگری و تمایل به حمایت از او در هنگام تجربهٔ رنج»؛ این احساس را می‌توان همچون واکنشی در برابر تجربهٔ مرگ یا مصیبت دیگری، با فرد رنج‌دیده، در میان گذاشت یا اگر دیگری در دسترس نباشد، آن را در درون خود نگاه داشت. پیشوند «em» در همدلی به معنای «درون» است و بر «در درون احساس کردن»، یا «قرار دادن خود در موقعیّت دیگری یا قرار دادن دیگری در موقعیّت خود» دلالت دارد. در مقابل، پیشوند «sym» در همدردی به معنای «با» است، و بر «با دیگری احساس کردن» دلالت دارد و به تجربهٔ اشتراک‌گذاری یا ارتباطی اشاره می‌کند. به بیان دیگر، همدلی عبارت است از درک احساسات مثبت یا منفی در خودِ ما؛ احساساتی که بیان نمی‌شوند امّا ما را قادر می‌سازند تا دیگری را بفهمیم و به او در خودفهمی یاری رسانیم؛ در حالیکه همدردی تجربه‌ای است از احساساتی اساساً مثبت که به زبان آورده می‌شوند و هدفشان حمایت از دیگری است.

    هاینتس کوهات[11] اهمیّت فراوانی برای همدلی در روانکاوی از سوی تحلیل‌گر قائل بود و این مفهوم را در ایالات متّحده رواج داد. من با بسیاری از جنبه‌های نظریهٔ او همدل نیستم؛ امّا باید اذعان دارم که وی همیشه واژهٔ همدلی را در معنای درست آن به کار می‌برد؛ برای نمونه، به‌روشنی نوشته بود که «بی‌طرفی»[12] به‌منزلهٔ نوعی گشودگی برای مشاهدهٔ جنبه‌ای اساسی از همدلی در روانکاوی است. با این حال، شماری از نظریه‌پردازان بیناذهنی[13] از جمله برخی پیروان پیشین کوهات،‌ این تمایز را برهم زدند؛ آنان واژه را تصاحب کردند و آن را نادرست به معنای همدردی، یا نوعی برابری میان تحلیل‌گر و آنالیزان، به کار بستند که از نظر ریشه‌شناسی و نظری، بی‌معنا است.

    وقتی می‌گویم «برخی»، آگاهم که اصطلاح «بیناذهنی‌گری آمریکایی»[14] حوزه‌ای گسترده و ناهمگون را دربرمی‌گیرد: از آنان که به اندیشه‌های وینیکاتی نزدیک‌اند، تا کسانی که برای مفاهیمی چون ناخودآگاه[15]، نیروهای غریزی[16] سکشوالیته کودکانه[17]، مقاومت‌ها[18] و بی‌طرفی تحلیلی[19] هیچ جایگاهی قائل نیستند و تنها به رابطهٔ میان دو ذهن یا دو فاعل[20] می‌پردازند. من اساساً به همین گروه اخیر اشاره دارم؛ کسانی که به‌نوعی واپس‌رویِ پیشا‌تحلیلی[21] دچارند؛ چراکه تأکید را بر تبادل متقابل و اشتراک برابر می‌گذارند؛ نوعی مقاومت در برابر تحلیل، به معنای دقیق واژه‌ای که فروید هنگام ابداع اصطلاح «روانکاوی»[22] مدِّنظر داشت. گرچه اینان آشکارا منتقد روان‌شناسی ایگو[23] بودند، در حقیقت روش و نظریه‌های فروید را نیز طرد کردند. آنان کوشیدند از اعتبار واژگان روانکاوانه بهره‌گیرند تا نشان دهند که رویکردشان هنوز «روانکاوی» است، در حالی‌که در واقع، به‌نوعی روان‌درمانی حمایتی[24]  که اساساً با سطوح خودآگاه/نیمه‌خودآگاه سروکار داشت، مشغول بودند.

    هاینتس کوهات چند هفته پیش از مرگ خود، به‌شدّت از این میان‌ذهن‌گرایان که خود را وارث او می‌خواندند؛ در صورتی‌که در واقع سخنانش را تحریف کرده بودند، انتقاد نمود. استفادهٔ نادرست آنان از این واژه نباید ما را از کاربرد درست آن بازدارد، واژه‌ای که بهترین ساختار و مناسب‌ترین معنا را برای نامیدن حالت درونی، آشفتگی و تأثّر درونی ما، در شنیدن و همانندسازی[25] با آنالیزان روایت می‌کند. من بر این باورم که همدلی در روانکاوی به معنای اصیل، ریشه‌شناختی و فرویدی آن و بی‌هیچ تحریف، در هر تحلیل روان‌کاوانه‌ای ضروری است؛ به‌ویژه در تحلیل‌های دشوار، یا آنگاه که آنالیزان خاموش است.

     

    همدلی یعنی چه

    از همدلی در روانکاوی تا انتقال متقابل، مفهوم گم‌شده در تحلیل

    در این‌جا به رابطهٔ میان همدلی و انتقال متقابل[26]، در معنای گسترده‌ای که پائولا هایمان[27] پیشنهاد کرد می‌رسیم. او نخستین کسی بود که صراحتاً ابراز نمود:

    «پاسخ هیجانی تحلیل‌گر به بیمار، در موقعیّت تحلیلی، یکی از مهم‌ترین ابزارهای کار اوست. انتقال متقابلِ تحلیل‌گر، ابزاری برای کاوش ناخودآگاه بیمار است» (۱۹۵۰، ص. ۸۲).

    هایمان واژهٔ همدلی را به کار نمی‌برد، امّا همدلی در واقع همان توانایی شنیدن و دریافتنِ آن «پاسخ هیجانی»[28] در درون خویش است. تمایز میان «گوش‌دادن همدلانه» و  «گوش‌دادن همدردانه» اهمیّت فراوان دارد. مهربانی با آنالیزان امری نیکوست، امّا گوش دادن همدلانه مستلزم آن است که تحلیل‌گر خود را به‌سختی مهار کند تا مجال ظهورِ ناگفته‌های آنالیزان فراهم گردد؛ ناگفته‌هایی که از آن‌جا ناگفته مانده‌اند کهآنالیزان نمی‌داند چه چیزی را سرکوب[29] کرده است.

    گاه، ابراز همدردی با آنالیزان می‌تواند مناسب باشد؛ مثلاً هنگام مرگ عزیزان یا رویدادهای دردناک دیگر. امّا باید مراقب بود که چنین ابرازهایی به حداقل برسند و ماهیّت «همدردانهٔ»[30] مداخله به‌روشنی شناخته شود.

    همدلی یا هم‌حسی؟ بررسی ریشه‌شناختی و بالینیِ یک سوء‌تفاهم مفهومی در روان‌کاوی معاصر

    در دوران کارآموزی‌ام در ایالات متّحده و فرانسه -از میانهٔ دههٔ ۱۹۵۰ تا میانهٔ دههٔ ۱۹۶۰- هیچ‌یک از اساتیدم یا تحلیل‌گرانی که با آنان برخورد داشتم، به مفهوم همدلی، اشاره نکردند. به داوطلبانِ آموزشِ تحلیل به‌شدت توصیه می‌شد که آثار ملانی کلاین[31] و پیروانش را نخوانند؛ زیرا «گمراه» تلقّی می‌شدند؛ شاندور فرنتسی[32] را دیوانه می‌دانستند، ژاک لاکان[33] را گوسفند سیاهی طردشده از انجمن بین‌المللی روانکاوی و هاینتس کوهات را بدعت‌گذار می‌خواندند. هدف از این طرز اندیشه، محافظت از ما در چارچوبی که «روانکاوی راست‌کیش فرویدی» شمرده می‌شد، و جلوگیری از انحرافمان بود.

    تأکید آموزش بر برتریِ انتقال، اولویّت عقدهٔ ادیپ[34]، تحلیلِ رؤیاها و فانتزی‌ها و تداعی‌هایشان، هوشیاری نسبت به انتقالِ متقابل به معنای محدودِ آن (یعنی مقاومت تحلیل‌گر در برابر ادراک انتقالِ آنالیزان)، بی‌طرفی تحلیل‌گر و از همه مهم‌تر، بر تعبیرهای «درست»[35] بود. این شیوه، برای تحلیل‌شوندگان نوروتیک[36] مناسب به نظر می‌رسید.

    اما پس از بازگشت به کانادا، در همان سال‌های آغازینِ کار بالینی‌ام، به تحلیلِ موارد دشوارتری پرداختم -بیمارانی که از افسردگی‌های اگزیستانسیال[37]، ساختارهای نارسیسیستیک[38] وضعیّت‌های مرزی[39] رنج می‌بردند-. به‌زودی دریافتم که تعبیرهای من به‌تنهایی کافی نیستند.

    به‌یاد دارم روزی در جلسهٔ پرتنشِ یکی از مراجعانم که در طول چندین سال، تقریباً هر روز مرا دشنام می‌داد -بیش از هر شخص دیگری، در تمام دوران حرفه‌ام- ناگهان چند جمله گفتم که از پیش قصدش را نداشتم؛ سخنانی که ناخواسته خشمم[40] را آشکار کرد، امّا در همان حال تلاشم برای یاری‌رساندن به او را نیز نشان می‌داد. ابتدا گمان بردم مرتکب اشتباهی سنگین شده‌ام، امّا با شگفتی شاهد آن بودم که تقریباً بی‌درنگ مسیر تحلیل‌اش دگرگون گشت و جهتی مثبت یافت. درک کردم که تا پیش از آن، او همواره می‌پنداشته است که سخنان من فقط فرمول‌هایی‌اند آموخته از کتاب‌ها؛ امّا از آن پس دریافته است که من «رنجیده‌ام» و در عین حال، در آنچه او احساس می‌کرده «واقعاً سهیم بوده‌ام و درک کرده‌ام» و  کلامم اصیل است (دوفرین، ۱۹۹۲).

    همدلی در درمان تحلیلی

    رویارویی همدلی در روانکاوی با بن‌بست تحلیلی

    همچنین هرگز آنالیزان دیگری را که از بازماندگان هولوکاست[41] بود فراموش نمی‌کنم. او در طول هفت سال نخست تحلیل، همهٔ مداخلات مرا رد می‌کرد؛ خواننده‌ای سیری‌ناپذیر بود و اغلب مرا به خاطر «تعبیرهای فرویدیِ عالی»‌ام تحسین می‌نمود؛ امّا بی‌درنگ می‌افزود که هیچ پژواکی را در او برنمی‌انگیزد. مدّتی طولانی دچار نوعی ناراحتی مبهم بودم و درنمی‌یافتم، گاه از سرانجام تحلیل دچار نومیدی می‌شدم و حتّی در درستیِ تحلیلم برای او مردّد می‌گشتم.

    در واقع اکنون درمی‌یابم که آن زمان، همدلی کرده بودم. درست هنگامی‌که می‌کوشیدم، آنچه هولوکاست[42] در او برانگیخته بود را در درون خود بازنمایی کنم؛ و به‌این‌ترتیب درک کنم، ناتوانی‌ای که او ناخودآگاهانه مرا ناچار به تجربه‌اش می‌کرد، پژواک[43] همان درماندگی‌ای بود که وی در جایگاه کودکی خردسال، پس از بازداشت والدینش به‌دست گشتاپو احساس کرده بود؛ به‌موجب منع رسمی خانوادهٔ سرپرستش در ارتباط با ابراز اندوه بی‌حدوحصر او از این درماندگی‌ به‌شدّت تشدید یافته بود.

    پس از سال‌ها تحلیل، هنگامی‌که تصمیم به ترک درمان گرفت، افسردگی شدیدی در او بروز پیدا کرد که با نشانگان نگران‌کنندهٔ روان‌تنی[44] همراه بود. سپس پذیرفت که نسبت‌به من، وابسته‌تر از آن است که خود خواهان پذیرش آن بود. خاطرات دوران پیش از بازداشت والدینش را که بیش از سی سال از ذهنش طرد کرده بود، با هیجان فراوانی به یاد آورد. دریافت که آنچه من دربارهٔ کودکِ درونِ او احساس و ابراز کرده بودم -کودکی که هنوز در وجودش حضور داشت- حامل حقیقتی سنگین و واقعی است. مرحله‌ای تازه از تحلیل آغاز گشت. هرچه می‌گذشت، بیشتر درک می‌کردم که کلمات به‌تنهایی کافی نیستند (دوفرین، ۱۹۹۶، ۲۰۱۴، ۲۰۱۸).

    در پی این واقعه، به خوانشی گسترده در بابِ مفهوم انتقال متقابل[45]، همانندسازی با آنالیزان، و همدلی، در آثار همکاران گوناگون پرداختم: بولونینی (۲۰۰۴)، کالیاندرو (۲۰۰۴)،دنیس (۲۰۰۶)، فرنتسی (۲۰۰۸)، گرینسون (۱۹۶۰)، هایمان (۱۹۵۰)، کیرشنر (۲۰۰۴، ۲۰۰۹)، کوهات  (۱۹۵۹، ۱۹۸۲، ۱۹۸۴)، لیپس (۱۹۰۵)، مک‌دوگال (۱۹۷۸)، اورنشتاین (۲۰۱۱)، پیگمن (۱۹۹۵)، پونتالیس (۱۹۸۸)، شوابر (۱۹۸۱)، تسیه (۲۰۰۴)، اورتوبِی (۲۰۰۴)، ویدلُشر (۱۹۹۹، ۲۰۰۴)، وینیکات (۱۹۴۹) و … .

    نام این نویسندگان را آورده‌ام تا مرجع و راهنمای کسانی باشد که مایلند درک عمیق‌تری از ماهیّت این مفهوم بنیادین بیابند. برخی از آنان نمونه‌های بالینی روشنی عرضه داشته‌اند، برخی دیگر بر مفهوم انتقال متقابل و گروهی نیز بر همانندسازی با آنالیزان تأکید دارند. من با اهمیّت همهٔ این مفاهیم موافقم، امّا در ارتباط با سایرین، بر این باورم که تنها واژهٔ همدلی است که می‌تواند بُعد هیجانیِ درونی و ذاتی آن‌ها را به‌درستی بیان کند.

    همدلی و روانکاوی

    همدلی در روانکاوی شرطِ بنیادین مداخله‌ای است که با ظرافت روانی[46] همراه باشد؛ همان‌گونه که فرنتسی توصیف می‌نماید:

    در نهایت، این‌که آیا باید، و چه هنگام باید، حقیقتی معیّن را به بیمار گفت، چه قالبی باید آن را عرضه کرد؛ چه هنگام باید سکوت کرد و منتظر تداعی‌های بیشتر ماند؛ و برعکس، در چه نقطه‌ای ادامهٔ سکوت صرفاً باعث رنج بیهودهٔ بیمار خواهد شد؛ مسئله‌ای است که از ظرافتِ روانیِ تحلیل‌گر نشأت می‌گیرد (فرنتسی، ۱۹۲۹، ص.۸۹).

    تحلیل‌گر نباید همدلی را در قالب واژه‌ها بیان نماید. لازم است آنالیزان آن را از خلال زمان‌بندی[47]، لحن[48] و بافت[49] مداخلات و سکوت‌ها، نحوهٔ دریافت خود، حرکات، صداها و حضورمان، احساس کند. آنالیزان باید همدلی را در اصالتِ گوش‌سپردن ما، در همانندسازی ما با خود و در کلام‌مان دریابد.

    هر آنالیزانی، شیوهٔ خاص خود برای «آزمودنِ»[50] تحلیل‌گر را تدارک می‌بیند تا زمانی‌که مطمئن گردد، ما واقعاً آنچه را که او تجربه می‌نماید، احساس کرده‌ایم و از آن تأثیر پذیرفته‌ایم. برخی از آنان گویی پیش از آن‌که بتوانند مطمئن شوند که واقعاً فهمیده و بازشناخته و در یگانگی‌شان پذیرفته شده‌اند، نیاز دارند «تکّه‌ای از گوشتِ ما»[51] را به‌عنوان تضمینی از اعتمادپذیریِ ما دریافت نمایند. نقش ما به‌عنوان تحلیل‌گر، افشای[52] خود نیست؛ بلکه ماندن در مقام ناظری بی‌طرف است که احساسات و اندیشه‌های خود را بازمی‌نگرد تا آن‌ها را فهمیده و سرانجام، درست هنگامی‌که آنالیزان آمادگی دارد، تعبیر کند.

    همدلی، نه روش و نه نگرشی است که تحلیل‌گر بتواند آن را به‌طور ارادی برگزینَد؛ بلکه هیجانی است، آگاهانه[53] یا پیش‌آگاهانه[54] که خودبه‌خود در خلال جلسه پدید می‌آید. این حالت با بی‌طرفی تعارضی ندارد؛ برعکس، بی‌طرفی به معنای خویشتن‌داری، سکوت دربارهٔ خود، تعلیق داوری، بی‌آن‌که سردی یا اقتدارگرایی در آن باشد، شرطی است برای آن‌که تداعی‌های آزاد آنالیزان مختل نگردد و تحلیل‌گر بتواند با گشودگی تمام به گفتار و هیجاناتی که از او برمی‌خیزند، گوش سپارد، حتّی اگر این هیجانات غیرمنتظره باشند.

    وظیفهٔ ما آن است که این احساسات را به آگاهی برسانیم و آن‌ها را با تعارضات درونی آنالیزان پیوند دهیم. بی‌طرفی، با حداقلِ دخالتِ شخصیِ تحلیل‌گر، آشکار گشتن ناخودآگاه و دسترسی به جنبه‌های سرکوب‌شدهٔ جنسی و پرخاشگرانهٔ کودکانه را تسهیل می‌کند.

    در مداخلات محدودمان، نقش ما صورتبندی حقیقتی نهایی، مطابق با نظریه‌های روانکاوی نیست؛ بلکه یاری رساندن به آنالیزان در اکتشاف شخصی‌اش برای ریشه‌های تعارضات درونی است. از این منظر، همدلی ما را قادر می‌سازد تا تعبیرهای خود را نه‌تنها بر بازنمایی‌ها[55]؛ بلکه بر انرژی عاطفی ایشان متمرکز کنیم؛ و بدین‌سان، آنالیزان احساس خواهد کرد که عمیق‌تر فهمیده شده است.

    بسیاری از نویسندگان از همدلی چنان سخن می‌رانند که گویی تنها به انتقال متقابل مثبت مربوط است و آن را در برابر انتقال متقابل منفی قرار می‌دهند. این تمایز، به سردرگمی میان همدلی و همدردی دامن می‌زند. همدلی در معنای اصیل و فرویدیِ خود، به معنای آمادگیِ تحلیل‌گر برای تجربهٔ حسّیِ همهٔ احساساتِ آنالیزان، از عشق و مهربانی گرفته تا اندوه و خودتحقیری، هراس و آشفتگی، خشم و نفرت است (وینیکات، ۱۹۴۹).

    به‌صورت استعاری، می‌توان همدلی را پژواک یا بازخوانی[56] تحلیل‌گر در برابر عواطف تحلیل‌جو دانست که این عواطف هرچه که باشند، خواه به‌صورت کلامی و خواه به‌صورت غیرکلامی انتقال می‌یابند.

    همدلی و هم حسی

    همدلی حاصل انتقالِ شفافِ ناخودآگاه، از آنالیزان به تحلیل‌گر نیست؛ بلکه ما باید در مواجهه با احساسات خود در جلسه، همواره نگرشی انتقادی نسبت به خویش را حفظ نماییم و بپرسیم آیا این احساسات و بازنمایی‌هایی که برانگیخته‌گشته‌اند، صرفاً از تحلیل‌جو سرچشمه دارند یا ممکن است تا چه اندازه از مسائل شخصیِ خودِ ما برخاسته باشند.

    ما می‌توانیم درک نماییم که عموم مردم و رسانه‌ها اغلب همدلی و همدردی را در پیِ دو در ریشهٔ زبانی «pathy» مشترک و آوای نسبتاً مشابهی که دارند با یکدیگر خلط می‌کنند. چرا؟ زیرا آنان نمی‌دانند و نمی‌توانند بدانند که در واقع هنگامی که از همدلی سخن می‌گویند، آن را به معنای همدردی به کار بسته‌اند که معنایی نادرست از ارمغان برخی نظریه‌پردازان میان‌ذهن‌گرا می‌باشد. ما می‌توانیم این گروه را به‌درستی به‌خاطر کاربرد غلط و سوء‌استفاده‌آمیزشان از این اصطلاح مورد انتقاد قرار دهیم.

    شایسته خواهد بود که، برای پرهیز از هرگونه سردرگمی، روانکاوان بکوشند تا به‌دقّت دریابند که واژهٔ همدلی در روانکاوی دقیقاً به چه معنایی دلالت دارد و هرگونه انحراف از معنای اصلی آن را مسود نمایند و آن را تنها در معنای نخستین، ریشه‌شناختی و فرویدیِ خویش به‌کار برند؛ یعنی در معنایی که به نقش بنیادین و اجتناب‌ناپذیر همدلی در روانکاوی، در کار تحلیلی اشاره دارد.

    منابع

    بولونینی، س.۲۰۰۴. همدلی روان‌کاوانه. انتشارات تداعی آزاد

    کالیاندرو، س. (۲۰۰۴). «همدلی و زیباشناسی: بازگشت به خاستگاه‌های زیباشناختی». مجلهٔ فرانسوی روانکاوی، ۶۸(۳)، ۷۹۱-۸۰۰.

    دنی، پ. (۲۰۰۶). «انتقال متقابلِ گریزناپذیر». مجلهٔ فرانسوی روانکاوی، ۷۰(۲)، ۳۳۱-۳۵۰.

    دوفرین، ر. (۱۹۹۲). «بانوی بارانی و دکمهٔ کوچک: نقطهٔ عطف یک تحلیل-تأملاتی دربارهٔ میل، گوش‌سپردن، طنین و زایش تفسیر دگرگون‌ساز»، ۱۲(۲)، ۳۱۴-۳۶۷.

    دوفرین، ر. (۱۹۹۶). «گوش سپردن به نارسیس: آنگاه که واژه‌ها کافی نیستند». مجلهٔ بین‌المللی روانکاوی، ۷۷(۳)، ۴۹۷-۵۰۸.

    دوفرین، ر. (۲۰۱۴). «تروما و اعتماد بنیادین: امر واقعی، امر آغازین و امرِ ناپشت-مشاهدات بالینی». مجلهٔ کانادایی روانکاوی، ۲۴(۱)، ۱۹-۲۳.

    دوفرین، ر. (۲۰۱۸). «ناگفته‌های نارسیس: چگونه آن را بشنویم و تفسیر کنیم؟» مجلهٔ کانادایی روانکاوی، ۲۶(۲)، ۲۰۱-۲۲۱.

    فرنتسی، ش. (۱۹۲۸). «نامهٔ فرنتسی به فروید، ۱۵ ژانویهٔ ۱۹۲۸». در مکاتبات فروید و فرنتسی. انتشارات دانشگاه هاروارد.

    فرنتسی، ش. (۱۹۲۹). «انعطاف‌پذیریِ فن روانکاوی». در مشارکت‌های نهایی در مسائل و روش‌های روانکاوی (صص ۸۷-۱۰۱). انتشارات کارناک.

    فروید، ز. (۱۸۹۵). پروژه‌ای برای روان‌شناسی علمی. در مجموعهٔ استاندارد آثار فروید (جلد ۱، صص ۲۸۱-۳۹۷).

    فروید، ز. (۱۹۰۵الف). توهم‌ها و رؤیاها در «گرادیوا»ی ینسن. مجموعهٔ استاندارد آثار فروید (جلد ۹، صص ۱-۹۵).

    فروید، ز. (۱۹۰۵ب). لطیفه‌ها و نسبت آن‌ها با ناهشیار. مجموعهٔ استاندارد آثار فروید (جلد ۸، صص ۱-۲۳۶).

    فروید، ز. (۱۹۱۳). آغاز درمان. مجموعهٔ استاندارد آثار فروید (جلد ۱۲، صص ۱۲۲-۱۴۴).

    فروید، ز. (۱۹۱۶-۱۹۱۷). درس‌های مقدماتی در روانکاوی. مجموعهٔ استاندارد آثار فروید (جلدهای ۱۵-۱۶).

    فروید، ز. (۱۹۲۱). روان‌شناسی جمعی و تحلیل ایگو. مجموعهٔ استاندارد آثار فروید (جلد ۱۸، صص ۶۵-۱۴۳).

    فروید، ز. (۱۹۲۷). طنز. مجموعهٔ استاندارد آثار فروید (جلد ۲۱، صص ۱۵۹-۱۶۶).

    گرینسون، ر. (۱۹۶۰). «همدلی و فراز و نشیب‌های آن». مجلهٔ بین‌المللی روانکاوی، ۴۱، ۴۱۸-۴۲۴.

    هایمان، پ. (۱۹۵۰). «دربارهٔ انتقال متقابل». مجلهٔ بین‌المللی روانکاوی، ۳۱، ۸۱-۸۴.

    کیرشنر، ل. (۲۰۰۴). «کوهات و علمِ همدلی». مجلهٔ فرانسوی روانکاوی، ۶۸(۳)، ۸۰۱-۸۰۹.

    کیرشنر، ل. (۲۰۰۹). «مفهوم میان‌ذهنیت در روانکاوی آمریکایی: تاریخ و گرایش‌های کنونی». مجلهٔ فرانسوی روانکاوی، ۷۳(۳)، ۵۱۹-۵۳۴.

    کوهات، ه. (۱۹۵۹). «درون‌نگری، همدلی و روانکاوی». مجلهٔ انجمن روان‌کاوان آمریکایی، ۷، ۴۵۹-۴۸۳.

    کوهات، ه. (۱۹۸۲). «درون‌نگری، همدلی و نیم‌دایرهٔ سلامت روان». مجلهٔ بین‌المللی روانکاوی، ۶۳، ۳۹۵-۴۰۷.

    کوهات، ه. (۱۹۸۴). «تحلیل چگونه درمان می‌کند؟». انتشارات دانشگاه شیکاگو.

    لیپس، ت. (۱۹۰۵). «شناختِ ایگوهای دیگر». در سالنامهٔ نوین پدیدارشناسی و فلسفهٔ پدیدارشناختی. انتشارات روتلج، ۲۰۱۸.

    مک‌دوگال، ج. (۱۹۷۸). «انتقال متقابل و ارتباط بدوی». در درخواستی برای مقداری از ناهنجاری. انتشارات روتلج، ۱۹۹۳.

    اورنشتاین، پ. (۲۰۱۱). «محوریتِ همدلی در روانکاوی». ۳۱، ۴۳۷-۴۴۷.

    پیگمن، ج. (۱۹۹۵). «فروید و تاریخ همدلی». مجلهٔ بین‌المللی روانکاوی، ۷۶، ۲۳۷-۲۵۶.

    پونتالیس، ژ.-ب. (۱۹۸۸). گم‌کردنِ نگاه. انتشارات گالیمار.

    شوابر، ا. (۱۹۸۱). «همدلی، شیوه‌ای از گوش‌سپردنِ روان‌کاوانه». ۱(۳)، ۳۵۷-۳۹۲.

    تسیه، ه. (۲۰۰۴). «همدلی و میان‌ذهنیت: مواضعی از مکتب میان‌ذهن‌گرای آمریکایی در روانکاوی». مجلهٔ فرانسوی روانکاوی، ۸۳۱-۸۵۱.

    اورتو‌به، ل. دُ. (۲۰۰۴). «فروید و همدلی». مجلهٔ فرانسوی روانکاوی، ۸۶۳-۸۷۳.

    ویدلوشر، د. (۱۹۹۹). «عاطفه و همدلی». مجلهٔ فرانسوی روانکاوی،۱۷۳-۱۸۶.

    ویدلوشر، د. (۲۰۰۴). «کالبدشکافیِ همدلی». مجلهٔ فرانسوی روانکاوی، ۹۸۱-۹۹۰.

    وینیکات، د. و. (۱۹۴۹). «نفرت در انتقال متقابل». مجلهٔ بین‌المللی روانکاوی، ۶۹-۷۴.

     

    Empathy in Psychoanalysis

    Roger Dufresne

    [1] Roger Dufresne

    [2] Empathy

    [3] Einfühlung

    [4] Robert Vischer

    [5] Friedrich Theodor Vischer

    [6] Einfühlen

    [7] Theodor Lipps

    [8] affective charge

    [9] Identification

    [10] Sympathy

    [11] Heinz Kohut

    [12] Neutrality

    [13] Intersubjectivists

    [14] American intersubjectivism

    [15] Unconscious

    [16] Drives

    [17] infantile sexuality

    [18] Resistances

    [19] analytic neutrality

    [20] subjectivities

    [21] pre-analytic regression

    [22] Psychoanalysis

    [23] ego psychology

    [24] supportive psychotherapy

    [25] Identification

    [26] Countertransference

    [27] Paula Heimann

    [28] emotional response

    [29] Repressed

    [30] Sympathetic

    [31] Melanie Klein

    [32] Sándor Ferenczi

    [33] Jacques Lacan

    [34] Oedipus complex

    [35] correct interpretations

    [36] Neurotic

    [37] existential depressions

    [38] narcissistic characters

    [39] Borderlines

    [40] Exasperation

    [41] Holocaust

    [42] Shoah

    [43] Echo

    [44] Psychosomatic

    [45] Countertransference

    [46] psychological tact

    [47] Timing

    [48] Tone

    [49] Context

    [50] Testing

    [51] a pound of our flesh

    [52] Disclose

    [53] Conscious

    [54] Precocious

    [55] Representations

    [56] Resonance

  • بازاندیشی روانکاوانه در نسبت بدنی مادر و کودک

    بازاندیشی روانکاوانه در نسبت بدنی مادر و کودک

    بازاندیشی روانکاوانه در نسبت بدن مادر و کودک، عاطفه و رابطه نخستین

    پیکره مادرانگی صرفا یک واقعیت زیستی نیست؛ بلکه نخستین بستر روانی است که «خود» کودک در آن شکل می‌گیرد. پیش از هر سازمان نمادین،بدن مادر و عاطفه او همچون محیطی نگهدارنده عمل می کند که در آن تداوم وجود ، تجربه پذیر می شود. نوزادی که هنوز فاقد  انسجام ایگو است، خویشتن را نه در بازنمایی های شناختی ،بلکه در تجربه زنده تماس، ریتم، نگاه و تحمل عاطفی مادر می‌یابد؛

    در این معنا، تولد روان یک لحظه ناگهانی نیست، بلکه فرایندی تدریجی است که در دل رابطه نخستین و از خلال تجربه بدنی و زیسته مادرانه شکل می‌گیرد.

    این مقاله می‌کوشد نشان دهد چگونه تجربه بدنی و عاطفی مادر و کودک می‌تواند یا به سازمان‌یابی «خود» بینجامد یا زمینه‌ساز گسست و تروما شود.

    مادرانگی به مثابه محیط نگه دارنده

    از منظر کلاین[1] (1952)، تجربه هیجانی نوزاد از همان آغاز، بدنی و پیش‌نمادین است و در بستر رابطه با ابژه نخستین سازمان می‌یابد. آنچه نوزاد درونی می‌کند، نه مادر به‌مثابه فردی واقعی، بلکه کیفیت تجربه عاطفی تماس با بدن مادر است؛ تجربه‌ای که از خلال تغذیه، تماس بدنی، تنش یا آرامش بدن مادر منتقل می‌شود. این تجربه‌های بدنی–عاطفی، ماده خام شکل‌گیری ابژه‌های درونی و هسته اولیه خود را فراهم می‌کنند.

    اگر مادر بتواند اضطراب‌های اولیه نوزاد را تحمل کند، امکان گذار از اضطراب‌های فروپاشنده به سازمان‌یافتگی روانی پدید می‌آید؛ اما در صورت غلبه اضطراب یا ناتوانی مادر در تحمل هیجان، کودک ناگزیر به دفاع‌های اولیه متوسل می‌شود و خود در حول تجربه تهدید و گسست سازمان می‌یابد.

    رابطه بدنی مادر و کودک

    بیون[2] (1959، 1962) این فرایند را در سطح کارکردی دقیق‌تر صورت‌بندی می‌کند. از نظر او، تجربه بدنی–هیجانی خام نوزاد تنها زمانی می‌تواند به فکر و معنا بدل شود که در روان مادر تحمل و دگرگون گردد. شکست مادر در این کارکرد، به حمله به پیوند میان حس، عاطفه و فکر می‌انجامد؛ وضعیتی که در آن تجربه نه اندیشیده می‌شود و نه نمادین، بلکه به‌صورت تنش بدنی، اضطراب بی‌نام یا گسست رابطه‌ای باقی می‌ماند. در این معنا، بدن مادر به‌مثابه محیط نگه‌دارنده، نقشی تعیین‌کننده در سرنوشت تجربه اولیه دارد: یا به بستری برای پیوند، تفکر و تداوم خود بدل می‌شود، یا در صورت اختلال ،زمینه‌ساز تروما و فروپاشی پیوندهای اولیه. بارداری و زایمان، از این منظر، می‌توانند صحنه بازسازمان‌دهی این ظرفیت یا بالعکس، بازاجرای گسست‌های حل‌نشده پیشین باشند.

    تجربه بدن مادر و کودک به مثابه عامل تحول روانی

    زایمان، به‌عنوان نخستین مواجهه «چشم در چشم» و «پوست به پوست» مادر و نوزاد، صحنه شکل‌گیری الگوهای همزمانی رفتاری و عاطفی است. وینیکات[3] (1960) این لحظه آغازین را، نه یک وضعیت ایستا، بلکه بخشی از فرآیند رابطه ای  پویا می داند که  در آن نوزاد، در بستر حضور بدنی و عاطفی مادر، نخستین تجربه‌های تداوم وجود و تنظیم برانگیختگی را می‌آزماید. آنچه بعدها به‌عنوان «پیوند»[4] نام‌گذاری می‌شود، در این نگاه، حاصل کیفیت تماس بدنی، نگاه، ریتم و تحمل عاطفی مادر است؛ تجربه‌ای که بنیان سازگاری نوزاد با جهان و اتصال عاطفی مادر به فرزندش را فراهم می‌سازد.

    این مواجهه اولیه، توجه ما را به منابعی جلب می‌کند که در نخستین ملاقات مادر و نوزاد فعال می‌شوند؛ منابعی که می‌توانند نه‌تنها سازمان روانی نوزاد، بلکه سازمان روانی پیشین مادر را نیز دگرگون سازند. وینیکات (1960) نشان می‌دهد که تجربه زایمان و تماس اولیه می‌تواند ظرفیت مادر برای دربرگرفتن، تنظیم و پاسخ‌دهی را تقویت یا تضعیف کند.

    از این منظر، اگرچه شناسایی مادر با مادرِ خود اهمیت دارد، اما تجربه زیستهٔ بدنی در بارداری و زایمان می‌تواند این شناسایی‌ها پیشین را متحول کرده و شیوه مراقبت و حضور مادرانه را بازسازمان دهد.بنابراین، شرایط فیزیکی و عاطفی حاکم بر لحظه تولد و تماس اولیه، تنها یک رویداد زیستی نیستند، بلکه تجربه ای روان‌ تنی و شکل‌دهنده‌اند؛ تجربه‌ای که می‌تواند هم در مسیر تحول نوزاد و هم در مسیر روانی مادر، نقطه‌عطفی تعیین‌کننده پدید آورد.

    از لذت بدنی تا پیوند عاطفی مادر و کودک

    دیدگاه مارگارت هیلفریدینگ[5]، نخستین زن عضو انجمن روانکاوی وین، نقطه عطفی در فهم رابطه مادر و نوزاد به شمار می‌آید. او تأکید می‌کند که عشق مادرانه امری ذاتی نیست، بلکه از امکان تجربه لذت جنسی و بدنی در بارداری و زایمان برمی‌خیزد.

    اُکسی‌توسین، که با الگوی آزادسازی ضربانی عمل می‌کند، موجی عاطفی را هم‌زمان با تماس فیزیکی ایجاد می‌سازد. این هورمون تنها در فضای گرم، صمیمی و بدون مزاحمت—از جمله در غیاب مداخلات دارویی یا جدایی مادر و نوزاد—به‌طور کامل فعال می‌شود. اوج لذت ناشی از آن در نخستین ساعت پس از تولد، از نظر شدت و ترکیب شیمیایی با تجربه ارگاسم قابل مقایسه است. این فرآیند نه‌تنها حافظه تجربیات لذت‌بخش را تقویت می‌کند، بلکه توانایی تشخیص خطر و اجتناب از آن را نیز بهبود می‌بخشد؛ سازوکاری که هم برای بقاء و هم برای تنظیم عاطفی اهمیت بنیادین دارد.

    اما ورود پزشکی مداخله‌گر به فرآیند زایمان—از جمله سزارین، بی‌حسی اپیدورال و تجویز دارو—این چارچوب لذت‌بنیاد را مختل می‌کند. رافائل-لِف نشان می‌دهد که هرچند فناوری به بهبود شرایط زیستی انجامیده، اما در جهان روانی زن نوعی «گسست درونی میان سکسوالیته و مادری» ایجاد کرده است. سازمان جهانی بهداشت این وضعیت را «خشونت زایمانی» می‌نامد: تصاحب بدن زن و فرآیندهای تولیدمثلی‌اش توسط نظام‌های پزشکی، همراه با بی‌توجهی به تجربه ذهنی و بدنی او.

    چنین شرایطی می‌تواند تجربه زایمان را به رخدادی بالقوه آسیب‌زا برای مادر و نوزاد بدل کند. وینیکات (۱۹۴۹) بر این نکته تأکید دارد که کیفیت شرایط زایمان و محیط حمایتی پیرامون مادر تأثیری مستقیم بر سازمان‌یابی روانی کودک دارد. امروزه نیز پژوهش‌های گسترده‌ای به اختلال استرس پس از سانحه مرتبط با زایمان پرداخته‌اند که پیامدهای آن می‌تواند بر رابطه اولیه مادر–نوزاد سایه بیفکند.

    بنابراین، روانکاوی معاصر ناگزیر است نقش لذت بدنی مادر را—ورای خوانش‌های فرویدمحورِ نارسیستی یا فالوس‌محور—بازتعریف کند و آن را در چارچوبی گسترده‌تر از شرایط اجتماعی، فرهنگی و پزشکیِ امکان‌پذیرکننده تجربه مادری قرار دهد. توجه دوباره به لذت، به‌عنوان بنیانی زیستی–عاطفی برای پیوند، می‌تواند مسیرهای جدیدی برای فهم و بهبود را مادر–نوزاد و پیشگیری از تروماهای بین‌نسلی بگشاید.

    افسردگی پس از زایمان یا PTSD ناشناخته

    رشد افسردگی پس از زایمان نشان می‌دهد که رویکرد روانکاوی کلاسیک، که آن را صرفا نتیجه تعارض‌های درونی مادر می‌دانست، دیگر توضیح‌دهنده کافی نیست. تحلیل این پدیده مستلزم درنظرگرفتن شرایط عینی زایمان، محیط اجتماعی–فرهنگی و تجربه بدنی مادر است.

    زایمان مدرن با مداخلات تهاجمی، جدایی مادر و نوزاد و نادیده‌گرفتن تمامیت بدن زن، می‌تواند خود به یک رویداد آسیب‌زا تبدیل شود. این تجربه قادر است حافظه‌های بدنی تروماهای گذشته—به ویژه سوءاستفاده جنسی کودکی—را فعال کرده و به PTSD پس از زایمان بینجامد؛ پدیده‌ای که مطالعات متعدد بر شیوع آن تأکید می‌کنند.

    تروما تأثیرات زنجیره‌واری بر رابطه اولیه دارد: نوزاد ممکن است دچار ضعف عضلانی و دشواری مکیدن شود، و مادر آسیب‌دیده نیز در تفسیر نشانه‌های نوزاد دچار خطا گردد. دشواری در تغذیه با شیر مادر یکی از نشانه‌های شاخص چنین تروماهایی است.

    بارداری و زایمان، مستلزم بازفعال‌سازی تجربیات بدنی زن است. در زنان با سابقه سوءاستفاده، این بازفعال‌سازی می‌تواند به بازاجرای تروما منجر شود—از معاینه واژینال تا حتی لذت جسمانی ناشی از شیردهی.

    بااین‌حال، دوره پس از زایمان می‌تواند به بستری برای شفا تبدیل شود، اگر مراقبت شفقت‌محور، محیط امن و فرآیند توانمندسازی مادر فراهم شود. افسردگی پس از زایمان

    هسته سازمان‌دهنده روان کودک: تجربه بدنی–هیجانی به‌مثابه زیربنا

    رشد روانی کودک نه بر پایه فرایندهای درون‌فردی مستقل، بلکه در دل رابطه اولیه مادر–کودک و تحت تاثیر هیجان‌های مسلط، الگوهای فرافکنی و کیفیت تنظیم عاطفی مادر شکل می‌گیرد. هسته سازمان‌دهنده روان کودک از دل تجربه‌های تکرارشونده بدنی–هیجانی ساخته می‌شود؛ تجربه‌هایی که پیش از ظهور زبان و نماد، به‌صورت بازنمایی‌های حسی–بدنی در حافظه ضمنی ذخیره می‌شوند.

    از نظر وینیکات، پیش از آن‌که کودک صاحب «خود»[6] باشد، در معرض خطر فروپاشی است؛ و تنها تجربه مکرر نگه‌داری هیجانی توسط مادر می‌تواند حس تداوم وجود را در او تثبیت کند. تکرار تجربه‌های تنظیم‌شده هیجانی به کودک امکان می‌دهد هیجان شدید را بدون گسست تجربه کند و به‌تدریج انسجام روان‌تنی لازم برای شکل‌گیری خود منسجم فراهم آید.

     

    نقش عاطفه مادر: از هسته هیجانی تا فیلمنامه‌های رابطه‌ای

    از منظر روانکاوی، عاطفه نخستین ماده‌ای است که تجربه رابطه را صورت‌بندی می‌کند. کلاین (1952) نشان می‌دهد که تجربه هیجانی نوزاد از همان آغاز، به‌واسطه کیفیت عاطفه غالب در رابطه با مادر، ساخت می‌یابد و در قالب ابژه‌های درونی پایدار می‌شود. این ابژه‌ها نه بر اساس وقایع عینی، بلکه بر پایه شدت، ناپایداری یا تحمل‌پذیری هیجان‌ها شکل می‌گیرند و به‌تدریج به هسته‌ای تبدیل می‌شوند که تجربه کودک از خود و دیگری را سازمان می‌دهد. به این ترتیب، روابط بعدی نه صرفا تکرار گذشته، بلکه بازنمایی همان سازمان هیجانی اولیه‌اند که در بسترهای تازه دوباره فعال می‌شوند.

    بیون (1962) این سازمان‌یابی را در سطح فرایندهای روانی توضیح می‌دهد و بر این نکته تاکید می‌کند که هیجان تنها زمانی می‌تواند درونی و قابل اندیشیدن شود که امکان دگرگونی روانی بیابد. در غیر این صورت، تجربه هیجانی به‌جای ادغام، در قالب الگوهای ناپایدار رابطه‌ای باقی می‌ماند.

    بیون (1959) این وضعیت را به‌مثابه گسست در پیوند میان تجربه، معنا و رابطه توصیف می‌کند؛ گسستی که پیامد آن، شکل‌گیری فیلمنامه‌های رابطه‌ای تکرارشونده است. در چنین فیلمنامه‌هایی، فرد ناخواسته در موقعیت‌هایی قرار می‌گیرد که یا بار هیجانی دیگری را بر دوش می‌کشد، یا برای رهایی از فشار آن، به دفاع‌هایی چون کنترل، شرم، خاموشی عاطفی یا پرخاشگری متوسل می‌شود. بدین‌سان، عاطفه اولیه نه‌تنها محتوای رابطه، بلکه منطق درونی روابط بعدی را رقم می‌زند.

    فرافکنی، درون‌فکنی و همانندسازی فرافکنانه در شکل‌گیری «خود»

    ملانی کلاین نشان می‌دهد که فرافکنی و درون‌فکنی از همان آغاز زندگی فعال‌اند. آنچه کودک درونی می‌کند مادر واقعی نیست، بلکه تجربه هیجانی مادر است. اگر این تجربه آکنده از هیجان‌های منفی و تنظیم‌نشده  باشد، هسته روانی کودک حول احساس «بد بودن»، «طردشدنی بودن» یا «خطرناک بودن احساس» شکل می‌گیرد.

    در چهارچوب همانندسازی فرافکنانه، کودک صرفا گیرنده منفعل هیجان‌های مادر نیست، بلکه ناخواسته به نقش حامل و مجری هیجان‌های ماوا نگرفته مادر رانده می‌شود. در چنین وضعیتی، خود در حال شکل‌گیری بر اساس این نقش تحمیلی سازمان می‌یابد، نه بر اساس تجربه بدنی–هیجانی اصیل کودک.

    مادر و کودک

    ناکامی در آینه‌بودگی: پیدایش خود کاذب و دفاع‌های اولیه

    هر شکل از دانستن و تجربه‌کردن مستلزم نیروگذاری روانی (کاتکسیس) است و این نیرو در آغاز حیات از سوی دیگری مهم—به‌ویژه مادر—می‌آید. بدون حضور یک «دیگری نگه‌دارنده»، کودک امکان سازمان‌دهی یک خود منسجم را ندارد.

    اگر مادر نتواند نقش آینه روانی را ایفا کند—یعنی هیجان کودک را ببیند، تحمل کند و با انعکاسی قابل پیش‌بینی بازگرداند—کودک دچار شکست در یکپارچگی روانی می‌شود. پیامد این شکست، تجربه‌هایی شبه‌فروپاشی است که در بزرگسالی به‌صورت اضطراب‌های پنهان، گسست هیجانی یا سازمان‌یافتگی‌های دفاعی شدید تداوم می‌یابد. در این حالت، کودک برای بقا به ساختن «خود کاذب» تن می‌دهد؛ خودی که با نیازهای مادر هماهنگ است، نه با تجربه اصیل خویش.

    مدل بیون: ظرف–مظروف[7] و سرنوشت هیجان‌های پردازش‌نشده

    طبق نظر بیون، هیجان‌های اولیه نوزاد اگر توسط مادر تحمل و رمزگذاری نشوند، به‌صورت عناصر بتای خام و ناتوان از اندیشیدن باقی می‌مانند. مادر به‌اندازه‌کافی‌خوب این عناصر را در روان خود نگاه می‌دارد، معنا می‌کند و آن‌ها را به شکل عناصر آلفا به کودک بازمی‌گرداند. اما در فقدان این «ظرف‌بودگی»، کودک هیجان را یا تخلیه می‌کند، یا خاموش می‌سازد، یا به شکل الگوهای بدنی مزمن (انجماد، تنش، بی‌حسی هیجانی) ذخیره می‌کند—الگوهایی که بعدها در انتقال و انتقال‌متقابل درمانی تکرار می‌شوند.

    بدن، حافظه ضمنی و انتقال: استمرار رابطه در سطح ناهشیار

    نخستین تجربه‌های کودک بدنی و بین‌بدنی‌اند، نه کلامی. چهره، صدا، ریتم تماس، بو و تنش یا آرامش والد، به‌صورت ردهای حافظه ضمنی در بدن و روان ذخیره می‌شوند. این ردها بعدها در روابط بزرگسال، به‌ویژه در درمان، دوباره فعال می‌شوند. برخی بیماران هیجان را از میدان خودآگاه حذف می‌کنند اما آن را در بستر انتقال به درمانگر می‌سپارند؛ نوعی «رقص دوتایی هیجانی» که بازتاب رابطه اولیه است.

    پیامدهای شکست در پیوند اولیه مادر و کودک: دفاع‌ها، خود کاذب و الگوهای رابطه‌ای آسیب‌زا

    هسته سازمان‌دهنده روان کودک حاصل تعامل پیچیده فرافکنی‌های والدین، سبک تنظیم عاطفی مادر، تجربه‌های بدنی اولیه و روابط دوتایی تکرارشونده است. شکست در این پیوند اولیه به شکل دفاع‌های اولیه، خود کاذب، انجماد هیجانی و الگوهای رابطه‌ای آسیب‌زا در بزرگسالی خود را نشان می‌دهد.

    از منظر تحلیلی، دفاع‌هایی که در بزرگسالی دیده می‌شوند غالباً دفاع‌هایی در برابر «خطر فروپاشی ایگو» هستند، نه صرفاً در برابر تعارض‌های درونی. فرد نه با یک کشمکش غریزی، بلکه با خطر بنیادی‌تر از دست دادن انسجام روانی مواجه است.

    یکپارچگی بدن کودک

    پیامدهای درمانی: ضرورت کار با بدن، هیجان و رابطه زنده درمانی

    روان‌درمانی تحلیلی، برای موثر بودن، نمی‌تواند به سطح تفسیرهای نمادین یا بازسازی شناختی تاریخچه محدود بماند. درمان باید عرصه‌ای باشد برای تجربه دوباره تنظیم هیجانی، ظرف‌بودگی و رابطه زنده.

    درمانگر، همچون مادر به‌اندازه‌کافی‌خوب، باید هیجان‌های زمانی‌ناپذیرفتنی را در خود نگاه دارد، معنا کند و به شکلی قابل اندیشیدن بازگرداند. تنها در چنین بستری است که بازسازمان‌دهی هسته روان ممکن می‌شود—نه از طریق اصلاح محتوای فکری، بلکه از راه دگرگونی تجربه رابطه‌ای.

    نتیجه‌گیری

    تولد روان و سازمان‌یابی «خود» را نمی‌توان مستقل از تجربه بدنی و عاطفی مادر فهم کرد. در روانکاوی روابط ابژه، آنچه در آغاز زندگی تعیین‌کننده است نه رویدادهای بیرونی به‌خودی‌خود، بلکه کیفیت تجربه هیجانی رابطه نخستین است؛ تجربه‌ای که در سطح بدن زیسته می‌شود و پیش از هر نمادپردازی، به هسته روانی فرد شکل می‌دهد. بدن مادر، در این معنا، صرفاً زمینه‌ای زیستی نیست، بلکه عرصه‌ای است که در آن تداوم وجود، تحمل هیجان و امکان معنا پدید می‌آید.

    در اندیشه‌های روانکاوی ، عاطفه مادر به ابژه‌های درونی بدل می‌شود و منطق هیجانی روابط بعدی را رقم می‌زند. هنگامی که تجربه هیجانی اولیه امکان دگرگونی و ادغام می‌یابد، «خود» می‌تواند حول پیوستگی و انعطاف سازمان یابد؛ اما در صورت گسست، تجربه به‌جای اندیشیده‌شدن، در قالب دفاع‌ها، الگوهای رابطه‌ای تکرارشونده و فیلمنامه‌های هیجانی تثبیت می‌شود. از این منظر، تروما نه صرفا پیامد شدت تجربه، بلکه

     نتیجه شکست در پیوند بدن مادر و کودک، عاطفه و معناست.

    در نهایت، این مقاله بر آن است که بارداری، زایمان و رابطه اولیه را به‌مثابه میدان‌هایی بالقوه تحول‌آفرین در نظر بگیرد؛ میدان‌هایی که می‌توانند هم امکان بازسازمان‌دهی روانی را فراهم آورند و هم، در صورت اختلال، به بازتولید گسست‌های پیشین بینجامند. توجه روانکاوانه به پیکره مادرانگی و سرنوشت عاطفه اولیه، نه افزودن متغیری تازه، بلکه بازگشت به بنیان‌های تجربهٔ روانی است؛ جایی که «خود» در دل رابطه‌ای زیسته و تحمل‌شده زاده می‌شود.

    نویسندگان: مهنا حسن زاده ؛ مهشاد امین پور

     

    پاورقی

    [1]Melanie Klein (1882–1960)

    [2]Wilfred R. Bion (1897–1979)

    [3]Donald W. Winnicott (1896–1971)

    [4]Bonding

    [5]Margarete Hilferding (1871–1942)

    [6]Self

    [7]Container–Contained

    منابع

    Bion, W. R. (1959). Attacks on linking. International Journal of Psycho-Analysis, 40, 308–315

    Bion, W. R. (1962). A theory of thinking. International Journal of Psycho-Analysis, 43, 306–310.

    Klein, M. (1952). Some theoretical conclusions regarding the emotional life of the infant. International Journal of Psycho-Analysis, 33, 433–438.

    Krause, R. (2021).The development of different selves on the basis of leading maternal affects: Metatheoretical, clinical and technical reflections. International Forum of Psychoanalysis, 30(1), 22–33.

    Piccini, O. (2021). The mother’s body, the role of pleasure in the mother–infant relationship, and the traumatic risk. International Forum of Psychoanalysis, 30(3), 129–138.

    Winnicott, D. W. (1949). Birth memories, birth trauma and anxiety. In Through pediatrics to psychoanalysis (pp. 174–193). Hogarth Press

    Winnicott, D. W. (1960). The theory of the parent–infant relationship. In The maturational processes and the facilitating environment (pp. 37–55). London: Hogarth Press.

  • انتقال پری‌ادیپال: دفاع‌های خودشیفته‌وار و انتقال متقابل در روانکاوی مدرن

    انتقال پری‌ادیپال: دفاع‌های خودشیفته‌وار و انتقال متقابل در روانکاوی مدرن

     وقتی به روانکاوی فکر می‌کنیم، اغلب تصویری کلیشه‌ای در ذهنمان نقش می‌بندد: فردی روی کاناپه‌ای دراز کشیده و درباره مادرش صحبت می‌کند. اما واقعیتِ کارِ درمانی عمیق، بسیار پیچیده‌تر، غیرمنتظره‌تر و گاهی دراماتیک‌تر از این تصاویر ساده‌انگارانه است. فرایند التیام روانی مسیری مستقیم و قابل پیش‌بینی نیست؛ بلکه سفری پر از شگفتی به اعماق ناخودآگاه و حتی انتقال پری‌ادیپال است، جایی که منطق زخم‌ها و دفاع‌های ما آشکار می‌شود.

    نمادی از کوچ در رواتکاوی انتقال پیش ادیپال

    چالش‌های بالینی در بیماران با انتقال پری‌ادیپال

    کار بالینی با بیمارانی که در مراحل رشدی پیش‌ادیپی تثبیت شده‌اند و در وضعیت پس‌رفت [1]به سر می‌برند، روانکاو را با چالش‌هایی منحصر به فرد مواجه می‌کند. این بیماران با نقص‌هایی در ساختار ایگو و ظرفیت محدود برای برقراری ارتباط هیجانی، اغلب در برابر تکنیک‌های کلاسیک روانکاوی مقاوم به نظر می‌رسند. به تعبیر فروید، تحلیل‌گر با «دیوار سنگی خودشیفتگی» روبرو می‌شود. با این حال، همانطور که فیلیس میدو[2] اشاره می‌کند، روانکاوی مدرن از این نقطه فراتر رفته و به دنبال راهی برای نفوذ به این دیوار و ایجاد ارتباطی درمانی است. این امر مستلزم درک عمیق‌تر پدیده‌هایی است که در دنیای ابژه درونی این بیماران رخ می‌دهد.

    این مقاله به بررسی مفاهیم کلیدی می‌پردازد که برای کار با این جمعیت از بیماران حیاتی است «انتقال خودشیفته‌وار» که در آن تحلیل‌گر نه به عنوان یک ابژه جداگانه، بلکه به عنوان امتدادی از خود بیمار تجربه می‌شود؛ «عملکرد تماس» [3]که به عنوان راهنمای تحلیل‌گر برای تنظیم سطح تحریک در جلسه عمل می‌کند؛ «بقا ابژه»[4]که توانایی تحلیل‌گر برای تحمل حملات پرخاشگرانه بیمار بدون تلافی را توصیف می‌کند و «انتقال متقابل القایی» [5]که در آن احساسات تحلیل‌گر به ابزاری قدرتمند برای فهم دنیای پیش‌کلامی بیمار تبدیل می‌شود»

    هدف این تحلیل، روشن کردن این است که چگونه پاسخ‌های همدلانه و تنظیم‌شده تحلیل‌گر می‌تواند به رشد ایگو، یکپارچگی هیجانی و عبور از مرحله پری‌ادیپال کمک کند؛ همچنین زمینه‌ساز ایجاد ارتباط معنادار با بیمارانی است که در لایه‌های عمیق انزوای روانی قرار دارند. برای درک این فرایند، ابتدا باید ماهیت ساختارهای دفاعی بیماران را بررسی کنیم که آن‌ها برای حفظ روان خود به کار می‌گیرند.

    ماهیت دفاع خودشیفته‌وار در انتقال پری‌ادیپال

    در کار با بیماران پس‌رفته، آنچه در نگاه اول ممکن است مقاومت‌های لجوجانه به نظر برسد، در واقع عملکردهای حیاتی ایگو برای محافظت از خود در برابر تحریک بیش از حد، اضطراب نابودی و از هم پاشیدگی روانی است. به گفته هیمن اسپاتنیتز[6]، این بیماران از نقصی در «پوشش محافظتی» ایگوی خود رنج می‌برند که آن‌ها را در برابر محرک‌های درونی و بیرونی به شدت آسیب‌پذیر می‌کند. بنابراین، دفاع‌های خودشیفته‌وار، سپری ضروری برای حفظ یکپارچگی شکننده روانی آن‌ها هستند. این نقص ساختاری، پدیده‌های بالینی پیچیده‌ای را به وجود می‌آورد.

    کارکردهای اصلی این دفاع‌ها را می‌توان در سه حوزه تحلیل کرد:

    انزوای هیجانی و حالت پیله‌ای  [7]

    بیماران اغلب با کناره‌گیری به حالتی از خودبسندگی ظاهری، خود را در برابر تماس هیجانی محافظت می‌کنند. آن‌ها این تماس را تهاجمی، خطرناک یا بیش از حد تحریک‌کننده تجربه می‌کنند. در کیس خانم R که توسط سوزان کاوالر-آدلر [8]توصیف شده است، بیمار برای سال‌ها در جلسات درمانی خود را از نظر هیجانی «مهر و موم شده»[9]نگه می‌داشت و در حالتی شبیه به «پیله» که آرنولد مدل[10]توصیف کرده، فرو می‌رفت. به همین ترتیب، کیس جیمز، توصیف شده توسط مارک تلنت ، زندگی خود را به گونه‌ای سازماندهی کرده بود که از تماس با دیگران اجتناب کند و جلسات درمانی او اغلب به شکل یک «تک‌گویی»[11] بدون آگاهی از حضور تحلیل‌گر پیش می‌رفت.

    فرافکنی پرخاشگری و ترس از تهاجم

     ترس شدید از مورد «تهاجم»[12] قرار گرفتن، که ریشه در نقص «پوشش محافظتی» ایگو دارد، یکی از ویژگی‌های بارز این بیماران است. تحلیل کیس جیمز نشان می‌دهد که این ترس، در واقع فرافکنی تکانه‌های پرخاشگرانه و ویرانگر ناخودآگاه خود اوست. انزوای او یک دفاع دوگانه است: هم برای محافظت از ابژه (تحلیل‌گر) در برابر این تکانه‌ها و هم برای محافظت از خودش در برابر آگاهی وحشتناک از اینکه منشأ خطر، خود اوست. در واقعیت روانی او، همانطور که تلنت اشاره می‌کند، «تماس با انجام خشونت مرتبط به نظر می‌رسد.»[13] بنابراین، با قطع تماس، هم خود و هم دیگری را در امان نگه می‌دارد.

    خشم و تحقیر به عنوان تنظیم‌کننده فاصله

     طغیان‌های خشم و تحقیر، ابزارهای قدرتمندی برای مدیریت فاصله هیجانی هستند. خانم R به طور مکرر تحلیل‌گر خود را با خشم و اتهامات شدید مورد حمله قرار می‌داد. این حملات کلامی نه تنها راهی برای تخلیه پرخاشگری انباشته شده بود، بلکه به طور ناخودآگاه، توانایی تحلیل‌گر برای «بقا» در برابر این حملات را نیز آزمایش می‌کرد. این یک آزمون حیاتی بود تا ببیند آیا تحلیل‌گر، مانند ابژه‌های اولیه زندگی‌اش، تلافی کرده یا او را طرد خواهد کرد یا خیر.

    این ساختارهای دفاعی پیچیده، که برای بقای روانی بیمار ضروری هستند، به طور مستقیم پدیده‌های انتقالی منحصر به فردی را شکل می‌دهد که نیازمند رویکردی درمانی متفاوت از تحلیل‌های کلاسیک است.

    تصویر دختی نیازمند به انتقال پیش ادیپی

    انتقال خودشیفته‌وار و بازآفرینی دنیای پیشا‌ابژه‌ای

    تفاوت بنیادین میان انتقال خودشیفته‌وار (پیش‌ادیپی) و نوروز انتقال (ادیپی) در این است که در انتقال پری‌ادیپال یا خودشیفته‌وار، تحلیل‌گر به عنوان یک شخص جداگانه و متمایز تجربه نمی‌کند. بلکه، او به عنوان بخشی از خود بیمار، امتدادی از ساختار روانی او، یا بازآفرینی یک حالت همزیستی اولیه و بدون مرز درک می‌شود. این انتقال، بازتابی از دنیای ابژه درونی بیمار است که در آن تمایز میان خود و دیگری هنوز به طور کامل شکل نگرفته است.

    نمونه‌های بالینی، انواع مختلف این انتقال را به خوبی نشان می‌دهد:

    انتقال دوپاره [14]

    خانم R به طور متناوب تحلیل‌گر خود را به دو شکل کاملاً متضاد تجربه می‌کرد. در یک جلسه، تحلیل‌گر «مادر همزیست خوب» و ایده‌آل بود که بیمار آرزوی ادغام با او را داشت. در جلسه بعد، با کوچکترین ناکامی، تحلیل‌گر به «پدر سادیست و طردکننده» تبدیل می‌شد. این نوسان شدید، بازتابی از دوپارگی در ساختار روانی خود بیمار بود که نمی‌توانست جنبه‌های خوب و بد یک ابژه را به طور همزمان درک و یکپارچه کند.

    انتقال همزاد[15]

    در رویکرد روانکاوی مدرن، همانطور که میدو توضیح می‌دهد، تحلیل‌گر فعالانه تلاش می‌کند تا شرایطی را فراهم کند که در آن بیمار، تحلیل‌گر را به عنوان «امتدادی از خود» ببیند. در این حالت، تحلیل‌گر با «هم‌طنین شدن با بیمار»[16] و ایجاد نوعی «همزمانی»[17]، به تصویری آینه‌ای تبدیل می‌شود. این تجربه برای بیمارانی که در انزوای عمیق به سر می‌برند، اهمیتی حیاتی دارد، زیرا برای اولین بار احساس می‌کنند که در اتاق تنها نیستند. این اولین گام برای ایجاد یک اتصال هیجانی است.

    انتقال ادغام‌شده و بدون مرز[18]

    کیس جیمز نمونه‌ای از بیماری است که برای فرار از تکانه‌های غیرقابل تحمل پرخاشگرانه و جنسی، به دنبال ادغام در یک «وضعیت بدون مرز» با تحلیل‌گر بود. او با غرق شدن در تک‌گویی‌های خود، حضور تحلیل‌گر را به عنوان یک فرد جداگانه به طور فعال از ذهن خود «محو می‌کرد»[19]. این حالت، یک دفاع قدرتمند در برابر اضطراب ناشی از تعامل با یک ابژه جداگانه و تلاشی برای تنظیم تحریک و بازگشت به یک حالت امن و تمایزنیافته اولیه محسوب می‌شود.

    ماهیت این انتقال پری‌ادیپال به وضوح نشان می‌دهد که رویکرد درمانی مؤثر نمی‌تواند بر مداخله مستقیم و تفسیر متمرکز باشد. در عوض، این رویکرد باید بر حضور، پاسخ‌دهی و توانایی تحلیل‌گر برای ایفای نقش‌هایی که به او فرافکنی می‌شود، استوار باشد.

    کبوتر نمادی از انتقال پری ادیپال

    پاسخ درمانی تنظیم‌شده در انتقال پری‌ادیپال

    در کار با بیماران پس‌رفته، تمرکز استراتژیک از «تفسیر کردن» به «حضور داشتن و پاسخ دادن» تغییر می‌کند. تفسیر، به ویژه در مراحل اولیه درمان، می‌تواند توسط بیمار به عنوان یک تهاجم یا عدم درک تجربه شود و دفاع‌های او را تقویت کند. در مقابل، یک پاسخ تنظیم‌شده و همدلانه، به جای به چالش کشیدن دفاع‌ها، به تقویت ایگوی شکننده بیمار و ایجاد یک «محیط نگهدارنده» [20]کمک می‌کند.

    دو تکنیک درمانی کلیدی در این رویکرد عبارتند از:

    الف) بقاءابژه [21]

    بر اساس نظریه دونالد وینی‌کات ، یکی از حیاتی‌ترین تجربیات برای رشد روانی کودک، این است که ابژه (مادر) در برابر حملات پرخاشگرانه او «بقاء» یابد؛ یعنی بدون تلافی کردن یا از هم پاشیدن، حضور خود را حفظ کند. این تجربه به کودک اجازه می‌دهد تا واقعیت بیرونی و قدرت تخریبگری خود را درک کند.

    • تحلیل بالینی: در کیس خانم R، نقطه عطف درمان زمانی رخ داد که تحلیل‌گر در برابر شدیدترین حملات خشم و تحقیر بیمار، بدون تلافی یا طرد کردن او، باقی ماند. این «بقاء»ی تحلیل‌گر، یک تجربه هیجانی اصلاحی و عمیق برای خانم R بود.
    • نتیجه درمانی: برای اولین بار، او توانست تحلیل‌گر را نه به عنوان یک ابژه دوپاره (مادر ایده‌آل یا پدر سادیست)، بلکه به عنوان یک شخص واقعی، جداگانه و مقاوم ببیند. این لحظه، سنگ بنای شکل‌گیری اتحاد درمانی [22]و آغاز حرکت به سوی یکپارچگی بود.

    ب) عملکرد تماس [23]

    این مفهوم که توسط میدو و تلنت (با ارجاع به بنجامین مارگولیس) مورد بحث قرار گرفته، بر اهمیت دنبال کردن سرنخ‌های بیمار برای تعامل تأکید دارد. تحلیل‌گر باید تماس‌های بیمار، حتی موارد جزئی مانند پرسیدن یک سؤال را به عنوان معیاری برای میزان آمادگی او برای تحریک و تعامل در نظر بگیرد.

    • تحلیل بالینی: وقتی یک بیمار پس‌رفته سؤالی می‌پرسد، این یک دعوت برای ورود به دنیای اوست، اما در سطحی بسیار کنترل‌شده. پاسخ دادن «در همان سطح»[24]به این تماس‌ها، به جای ارائه یک تفسیر عمیق، از آسیب خودشیفته‌وار جلوگیری می‌کند.
    • نتیجه درمانی: این رویکرد به بیمار کمک می‌کند تا احساس کند در اتاق تنها نیست و تحلیل‌گر به ریتم او احترام می‌گذارد. این امر به تدریج ظرفیت بیمار برای تحمل تماس بیشتر را افزایش می‌دهد و راه را برای ارتباطات عمیق‌تر هموار می‌کند.

    این پاسخ‌های درمانی، هرچند حیاتی، تنها یک روی سکه هستند. روی دیگر آن، دنیای درونی خود تحلیل‌گر و احساساتی است که بیمار در او برمی‌انگیزد؛ یعنی انتقال‌ متقابل.

    اب در دست نشانه ظرفیت درمانگر در انتقال پری‌ادیپال

    انتقال متقابل و ارتباط آن با انتقال پری‌ادیپال

    در روانکاوی مدرن، انتقال متقابل دیگر یک مانع یا نقطه ضعف تحلیل‌گر تلقی نمی‌شود، بلکه به عنوان یک ابزار تشخیصی و درمانی ضروری، به ویژه در کار با حالات پس‌رفته و پیشاکلامی، در نظر گرفته می‌شود. احساساتی که در تحلیل‌گر «القا» می‌شوند، اغلب بازتاب دقیقی از حالات درونی فرافکنی‌شده بیمار هستند که او قادر به بیان کلامی آن‌ها نیست.

    تحلیل احساسات القاء شده در تحلیل‌گران موارد بالینی، این موضوع را روشن می‌سازد:

    احساس بی‌کفایتی، بی‌تفاوتی یا تهاجمی بودن

     در کار با جیمز، تحلیل‌گر احساسات متناقضی را تجربه می‌کرد. گاهی احساس می‌کرد به بیمار «بی‌توجه» است و گاهی می‌ترسید که هرگونه تماسی از سوی او به عنوان یک «تهاجم» تجربه شود. این احساسات، بازتاب مستقیم دوگانگی درونی خود بیمار بین میل شدید به تماس و ترس فلج‌کننده از آن بود.

    احساس خستگی، خواب‌آلودگی یا بی‌حوصلگی

    میدو به کیس برایس بویر اشاره می‌کند که در جلسات با بیماری دچار خشم شدید، به خواب می‌رفت. همین‌طور در کیس مطرح‌شده توسط وایت در مقاله تلنت، تحلیل‌گر هنگام مواجهه با خشم ناهشیار بیمار دچار بی‌حوصلگی و خواب‌آلودگی می‌شد. این واکنش‌ها تنها پاسخ ساده‌ای به خشم بیمار نیستند؛ بلکه نشان می‌دهند که تحلیل‌گر ناخودآگاه برای محافظت از خود در برابر شدت هیجان‌های غیرقابل تحمل، از دفاع‌های درونی استفاده می‌کند. این پدیده در سطحی بین‌ذهنی رخ می‌دهد و تجربه‌ی هیجانی بیمار را به‌طور مستقیم به بدن و روان تحلیل‌گر منتقل می‌کند.

    احساسات مادرانه و حس کردن نوزاد درون بیمار

    پس از گشوده شدن سوگ خانم R، او در یکی از جلسات به خوابی آرام فرو رفت. در آن لحظه، تحلیل‌گر او گزارش می‌دهد که «احساسات لطیفی» را تجربه کرده و «نوزاد درون او» را حس کرده است. این تغییر در پادانتقال، نشان‌دهنده پیشرفت درمانی و ظهور بخش‌های آسیب‌پذیرتر و نیازمند بیمار بود که پیش از آن زیر لایه‌های دفاعی خشم و تحقیر پنهان شده بود.

    توانایی تحلیل‌گر برای تحمل، درک و استفاده سازنده از این احساسات القایی، برای بازگرداندن تجربیات هیجانی به بیمار به شکلی قابل هضم و قابل درک، حیاتی است. این فرآیند، پایه و اساس دستیابی به اهداف درمانی عمیق‌تر را تشکیل می‌دهد.

    احساسات بیمار در انتقال‌پری ادیپال

    اهداف درمانی؛ در انتقال پری‌ادیپال

    هدف نهایی درمان این بیماران، صرفاً کسب بینش در مورد تعارضات گذشته نیست، بلکه دستیابی به تغییرات ساختاری پایدار در ایگو و ایجاد ظرفیت برای برقراری ارتباط هیجانی است. این فرآیند تحول، از طریق رابطه درمانی و تجربیات هیجانی اصلاحی که در آن رخ می‌دهد، امکان‌پذیر می‌شود.

    فرآیندهای کلیدی این تحول درمانی عبارتند از:

    گشودن سوگ مسدود شده و حرکت به سوی جایگاه افسرده‌وار[25]

    کیس خانم R نمونه‌ای برجسته از این فرآیند است. پس از آنکه تحلیل‌گر از حملات خشم او «بقاء» یافت، بیمار توانست با احساس گناه ناشی از پرخاشگری خود نسبت به مادرش روبرو شود (نظریه ملانی کلاین). این مواجهه، راه را برای تجربه سوگ واقعی برای ابژه از دست رفته گشود. همانطور که خود بیمار در لحظه شکست درمانی فریاد زد: «درسته. کار من بود … ازش متنفر بودم چون خیلی پیر بود». این فرآیند به او اجازه داد تا عشق و نفرت را نسبت به یک ابژه یکپارچه کند و برای اولین بار، ظرفیت «نگرانی» برای دیگری را در خود پرورش دهد که این خود، نشانه ورود به جایگاه افسرده‌وار است (یعنی ظرفیت یکپارچه‌سازی جنبه‌های خوب و بد یک ابژه و احساس نگرانی برای آن.)

    از تک‌گویی به گفتگو: انتقال پری‌ادیپال در عمل

    پیشرفت درمانی در این بیماران را می‌توان در گذار آن‌ها از یک حالت ارتباطی یک‌طرفه به یک گفتگوی واقعی و متقابل مشاهده کرد. این گذار، تجلی رفتاری تغییرات ساختاری است که از طریق «بقاء ابژه» و پردازش پرخاشگری کهن به دست آمده است. جیمز از حالتی که در آن تحلیل‌گر تقریباً وجود نداشت، و خانم R از حالتی که در آن تحلیل‌گر تنها یک ابژه دوپاره بود، به تدریج به سمت برقراری یک دیالوگ واقعی حرکت کردند. گفتگوی بین‌فردی با تحلیل‌گری که «بقا» یافته است، درونی‌سازی شده و به شکل‌گیری یک «دیالکتیک درون‌روانی» منجر می‌شود که در آن، بخش‌های دوپاره خود می‌توانند با یکدیگر گفتگو کنند.

    تبدیل پرخاشگری خام به عواطف قابل تحمل

    همانطور که کاوالر-آدلر در نتیجه‌گیری خود بیان می‌کند، کار ساختاری در «رابطه درمانی با ابژه» [27]به بیمار کمک می‌کند تا «پرخاشگری کهن»[28] را به عواطف قابل تأمل و پیچیده‌تری مانند غم و اندوه تبدیل کند. این کیمیاگری هیجانی، به نوبه خود، منجر به پیشرفت‌های رشدی در یکپارچگی خود و تفرد می‌شود و ظرفیت بیمار را برای عشق ورزیدن و برقراری ارتباطات سالم افزایش می‌دهد.

    این تحولات، نشان‌دهنده یک تغییرعمیق و ساختاری است که قدرت یک رابطه درمانی صحیح را به نمایش می‌گذارد.

    تنهایی درمانگر در انتقال‌پری ادیپال

    نتیجه‌گیری درباره انتقال پری‌ادیپال

    روانکاوی مدرن در کار با بیماران پس‌رفته، بر درک عمیق دفاع‌های خودشیفته‌وار تأکید می‌کند و آن‌ها را به عنوان ابزارهایی برای بقا می‌بیند. در این رویکرد، انتقال پری‌ادیپال به شکل بازآفرینی روابط اولیه در اتاق درمان ظاهر می‌شود و درمانگر با پاسخ‌های تنظیم‌شده خود به این تجربه‌ها پاسخ می‌دهد. تکنیک‌هایی مانند بقا ابژه، حفظ تماس روانی و استفاده سنجیده از پادانتقال القایی به عنوان ابزاری برای تشخیص، نقش مرکزی در این شیوه درمانی دارند.

    این جهت‌گیری نظری، از مدل‌های کلاسیک مبتنی بر تعارض فاصله می‌گیرد و به سمت رویکردهای رشدی حرکت می‌کند که بر نقص‌های ساختاری ایگو تمرکز دارند. در این مدل، تحلیل‌گر فقط مفسر نیست؛ او محیطی امن و نگهدارنده ایجاد می‌کند تا فرآیندهای رشدی که متوقف شده‌اند، بتوانند دوباره فعال شوند. فضای درمانی به بستری تبدیل می‌شود که در آن هیجانات خام و غیرقابل تحمل مجال تجربه، نگهداری و دگرگونی پیدا می‌کنند و به عناصر سازنده ساختار روانی تبدیل می‌شوند.

    در نهایت، این شیوه درمان نشان می‌دهد که رابطه درمانی می‌تواند قدرتی تحول‌آفرین داشته باشد: توانایی تحمل شدیدترین حالات هیجانی بیمار و کمک به تبدیل آن‌ها به زمینه‌ای برای رشد، یکپارچگی و شکل‌گیری تجربه‌ای انسانی و معنادار.

    سخن سردبیر

    این نوشته با یکی از چالش‌های مهم روان‌کاوی مدرن سروکار دارد: کار با بیماران پس‌رفته و وضعیت‌هایی که میان هیجان خام و ارتباط انسانی شکل می‌گیرند. متن، خواننده را با مفاهیمی مثل انتقال پری‌ادیپال، دفاع‌های خودشیفته‌وار، بقاء ابژه و انتقال متقابل القایی آشنا می‌کند و او را به تجربه‌ی زیسته‌ی اتاق درمان نزدیک می‌کند. در چنین وضعیتی، تحلیل‌گر با ظرفیت نگهدارنده‌ی خود و حساسیت هیجانی‌اش نقش فعالانه‌ای در ساختن محیط روانی ایفا می‌کند.

    در این جستار، رابطه‌ی بیمار و تحلیل‌گر نه صرفاً مشاهده‌گرانه بلکه پویا و دوسویه توصیف می‌شود. تحلیل‌گر از تفسیر صرف عبور کرده و با حضور عاطفی، گوش‌دادن فعال و تحمل هیجان، مسیر رشد روانی را ممکن می‌سازد. این متن ما را دعوت می‌کند به این فکر کنیم که درمان، ورای گفتار، چگونه می‌تواند تجربه‌ای ترمیمی و بازسازنده باشد.

    منابع

    Preoedipal Roots of Perversion
    Opening up Blocked Mourning in the Preoedipal Character
    The Fear of Invasion in a Preoedipal Patient
    The Preoedipal Transference

    [1] regressed
    [2] Phyllis Meadow
    [3] contact function
    [4] object survival
    [5] induced countertransference
    [6] Hyman Spotnitz
    [7] Cocoon State
    [8] Susan Kavaler-Adler
    [9] affectively sealed off
    [10] Arnold Modell
    [11] monologue
    [12] invasion
    [13] contact seems to be associated with doing violence
    [14] Split-Object Transference
    [15] Twinship Transference
    [16] resonating with the patient
    [17] synchronicity
    [18] Boundariless Transference
    [19] obliterated
    [20] holding environment
    [21] Object Survival
    [22] working alliance
    [23] The Contact Function
    [24] in kind
    [25] Depressive Position
    [26] Dialogue
    [27] therapeutic object relationship
    [28] archaic aggression

  • ابژه بی‌اعتناء

    ابژه بی‌اعتناء

    این مقاله به بررسی کودکانی می‌پردازد که ارتباط ناهشیاری با یک ابژه بی‌اعتناء دارند. من زمان زیادی را صرف بررسی این مسائل کرده‌ام، زیرا این موضوع به کودکانی (یا بزرگسالانی) مربوط می‌شود که معمولاً تحلیل‌گر را بی‌فایده می‌بینند. مفهوم «ارتباط ناهشیار با یک ابژه احمق» نخستین‌بار توسط آلوارز  (2012) مطرح شد. در سال 2012 به موضوع خودشیفتگی یا آنچه در کودکان شبیه به خودشیفتگی جلوه می‌کند می‌پردازد (کودکانی که او به‌درستی آن‌ها را «به‌سختی می‌توان دوست‌شان داشت» توصیف می‌کند).

    کودکانی که با یک ابژه بی‌اعتناء رابطه ناهشیار دارند، مسئله ای است که به این موضوع مرتبط است و چالش‌های بیشتری را برای درمانگران در شناسایی و کارکردن با آن به همراه دارد. چنین کودکانی ممکن است والدین خود را ــ که گاهی بسیار موفق و برجسته‌اند ــ تحسین کنند، اما در ناخودآگاه خود، ابژه‌ها را بی‌اعتناء به دنیای درونی‌شان تجربه می‌کنند.

    والدینی که توصیف می‌کنم در برخی جنبه‌ها سالم و کارآمد هستند، اما نسبت به هیجانات پیچیده یا آشفته فرزندانشان، والدین در دسترس نیستند. بدیهی است که مفهوم‌پردازی درباره‌ی روابط ناهشیارانه با ابژه‌های احمق یا بی‌اعتناء، در بزرگسالان نیز کاربرد دارد. اما در اینجا من این مسائل را در کودکان بررسی می‌کنم، چراکه مشاهده این روابط ابژه‌ای آشفته در مراحل اولیه رشد می‌تواند آموزنده باشد.

    من ابتدا توصیف آلوارز از «ابژه احمق» و برخی از ایده‌های او درباره‌ی خودشیفتگی در کودکان را شرح خواهم داد. سپس به طور مختصر نظریه‌های کلاین و بیون درباره‌ی روابط ابژه‌ای ناهشیار را مطرح می‌کنم، زیرا این نظریه‌ها زیربنای مفهوم‌پردازی «ابژه احمق» یا ابژه بی‌اعتناء محسوب می‌شوند.

    تعریف دو ابژه بی‌اعتناء و احمق و تفاوت‌های آن‌ها

    ابژه احمق

    آلوارز نوعی ابژه درونی را توصیف کرده است که نه به‌صورت «بد»، بلکه «احمق و بی‌فایده» احساس می‌شود. او این نوع رابطه‌ی ابژه ای‌ ناهشیار را در برخی از کودکانی که والدین معتاد به مواد و الکل داشتند یا در مواردی از افسردگی مادرانه مشاهده کرده است. چنین کودکانی هنگام بازی با خانه عروسکی، عروسک‌های والدین را روی زمین می‌خوابانند که بازتابی عینی از تجربه نداشتن فردی برای نگاه‌کردن و الگوگرفتن از آن است.

     آلوارز اشاره می‌کند که فقدان شخصی که بتوان به او نگاه کرد و به او افتخار کرد، می‌تواند به‌کندی شناختی در کودک منجر شود، زیرا جذابیت، راز، و هیجان کافی برای برانگیختن کنجکاوی وجود ندارد. چنین کودکانی هیچ درکی از ابژه‌ای با هوش ندارند؛ زیرا برای آنها احساساتی نسبت یک بزرگسال با ذهنی جالب شکل نگرفته است. این کودکان ابژه درونی خود و احتمالاً بزرگسالان به طور کلی را ضعیف، بی‌فایده و غیرحامی تجربه می‌کنند.

    توصیف آلوارز از «ابژه‌های احمق» با ابژه‌های افسرده یا آسیب‌دیده همپوشانی دارد. کودکان ممکن است بتوانند محدودیت‌های چنین ابژه‌هایی را ببینند و به‌تدریج آن‌ها را از سایر بزرگسالان افتراق دهند. هنگامی‌که مشکلات والدین (مانند اعتیاد به مواد، الکلیسم یا افسردگی) در محیط نام‌گذاری و شناخته شود، برای کودکان آسان‌تر است که بتوانند این افتراقات را ایجاد کنند.

    گزارش موردی از یک ابژه احمق

    من پسری از یک خانواده ثروتمند را درمان می‌کردم که مادرش دچار افسردگی بود. خاطرات او از مادرش در دوران کودکی صرفاً به زمانی بازمیگشت که او در رختخواب بود.

    هرچند مادرش را دوست داشت، اما بی‌تردید او را بی‌فایده میدانست. مراقبان متعدد و سایر کارکنان خانه را از نظر هیجانی و عملی دردسترس‌تر تجربه می‌کرد، اما هرگز واقعاً دل‌مشغولی اصلی آنان نبود. احساس او نسبت به محدودیت‌های مادرش (که البته مادرش هم نمی‌خواست گرفتار آن‌ها باشد)، در خانواده انکار نمی‌شد و قابل نامگذاری بود. او بُعد افسردگی مادرش را با بی‌علاقگی تجربه می‌کرد (احمق) که از ابراز و برانگیختن علاقه در او ناتوان بود.

    آلوارز می‌گوید کودکان چنین والدینی، آنها را بد نمی‌بینند، بی‌فایده می‌بینند. می‌توان گفت یک «ابژه بد» می‌تواند برای کودک زنده‌تر باشد (نسبت به یک ابژه احمق) زیرا در آن حالت کودک ممکن است نسبت به والد خود احساس تنفر پیدا کند تا بی‌تفاوتی. ابژه به‌قدر کافی غایب (مانند مورد پسری که ذکر کردم) نیز مقداری تنفر ایجاد می‌کند، گرچه این تنفر متوجه ابژه ضعیف/احمق است.

    آلوارز به درمانگران پیشنهاد می‌کند، تجربه بودن با کودکی که از نظر هیجانی محروم است و ابژه‌ احمق و بی‌علاقه دارد، ممکن است شبیه تجربه بودن با یک کودک تحقیرکننده باشد؛ درمانگر ممکن است خود را بی‌اهمیت یا غیر جالب تجربه کند. چنین تمایزاتی می‌توانند به شکلی معنادار درمانگران را در تأملات و مداخلاتشان راهنمایی کنند.

    آلوارز زیرمجموعه‌هایی از حالت‌های ذهنی خودشیفتگی در کودکان را توصیف می‌کند. او بر اساس توانایی کودکِ طبیعی در به ‌رسمیت‌شناختن مراقبتش، میان خودمحوری طبیعی و مشکل‌زا تمایز قائل می‌شود. آلوارز می‌گوید که وجود احساس یک ابژه احمق می‌تواند در کودکی پدید آید که در آغاز تجربه‌ای از یک ابژه زنده داشته، اما دچار زخم نارسیسیستیک شده است.

    ابژه احمق از منظر بیون

    در نگاه بیونی، تجربه هضم‌نشده‌ی زخم نارسیسیتیک به ابژه فرافکنی می‌شود تا در والد یا تحلیل‌گر فعالیت هیجانی را برانگیخته کند. اگر این زخم خودشیفتگی تغییر شکل ندهد، کودک ممکن است به شکل مستمر به تحقیر متکی شود. آلوارز یادآور می‌شود که زمانی که تحقیر با نوعی رضایتمندی همراه می‌شود، می‌تواند نشانه‌ای از شروع تثبیت حس برتری در کودک باشد.

    آلوارز از مفهوم‌پردازی کلاین درباره‌ی دنیای درونی استفاده می‌کند؛ دنیایی که حول روابط ناهشیار مرکزی بین جنبه‌هایی از خود و ابژه‌های مکمل و متناظر سازمان‌یافته است (کلاین، 1975). من نیز این درک از روابط ابژه‌ای ناهشیار را در چارچوب مفهوم‌پردازی بیون (1962) از « «ظرف/مظروف»»  قرار می‌دهم.

    مفهوم «ابژه درونی» به معنای بازنمایی دقیق یک والد نیست، بلکه تحت‌تأثیر جنبه‌هایی از ابژه و همچنین فانتزی‌های مربوط به ابژه قرار دارد؛ فانتزی‌هایی که خود نیز متأثر از فرایندهایی هستند که به کودک‌ تعلق دارند. برای نمونه، ممکن است یک جنبه خاص از والد در دوره‌ای دشوار توسط کودک درونی شود و تأثیر نامتناسب و بزرگی بر او بگذارد. علاوه بر این، کودکان در لحظات مختلف با وجوه گوناگون بازنمایی ابژه خود رابطه برقرار می‌کنند؛ برای مثال، در دوره‌های نسبیِ آرامش یا دوره‌های نسبیِ فشار و تنش.

    تقابل کلاین و بیون

    کلاین (1975) رشد اولیه نوزاد را با فانتزی‌های ابتدایی و بدوی توصیف کرد. به نظر او، تجربه‌ی مراقبتِ همراه با عشق در نوزاد، حس وجود یک ابژه‌ی خوبِ فانتزی‌شده را تقویت می‌کند یا فانتزی مربوط به ابژه‌ی بد را تعدیل می‌نماید. او ابژه‌ی اولیه را در نخستین مرحله‌ی رشد (پارانویید-اسکیزوئید) به‌گونه‌ای می‌دید که به‌صورت متناوب، ایدئال یا آزاردهنده تجربه می‌شود؛ امری که ناشی از فرایندهای دوپاره‌سازی و اضطراب پارانویید است.

    دوپاره‌سازی به نوزاد امکان می‌دهد، از تجربه ا‌ی آشفته نوعی نظم بسازد. تجربه‌های خوب باید بر تجربه‌های بد غلبه کنند تا نوزاد بتواند به مرحله‌ی بعد، یعنی موقعیت افسرده‌وار، حرکت کند. کلاین رشد را صرفاً مبتنی بر درونی‌سازی تجربه‌های خوب یا بد نمی‌دانست، بلکه باور داشت که یک آمادگی درونی برای حسادت می‌تواند تجربه‌های لذت‌بخش را نیز دگرگون و تعدیل کند.

    کلاین معتقد بود «بدی» یا اضطرابی که دشوار است با تجربه‌ توسط خود، از طریق همانندسازی فرافکنانه به دیگری «تخلیه» می‌شود.

     بیون (1962) بابت بینش‌های کلاین در زمینه همانندسازی فرافکنانه از او قدردانی کرد، اما این مفهوم را در جهتی گسترده‌تر و نوآورانه‌تر بسط داد. او همانندسازی فرافکنانه را نه فقط یک سازوکار دفاعی، بلکه نخستین شیوه ارتباط میان مادر و نوزاد ــ به‌عنوان نخستین ریشه تفکر ــ می‌دانست.

    در نگاه بیون، نوزاد ترس‌هایش را به درون مادر فرافکنی می‌کند تا او آن‌ها را دریافت و درک کند، به امید اینکه مادر این ترس‌ها را بپذیرد و تلاش کند با معنا دادن ،آن‌ها را در خود نگه دارد (در برگیرد).

     توانایی تدریجی کودک برای شناخت خود، از طریق تجربه «در ذهن مادر بودن و شناخته‌شدن توسط او» تسهیل می‌شود. من این وضعیت را موقعیتی می‌بینم که در آن احساس ابژه بی‌اعتناء می‌تواند شکل بگیرد. برخی از کودکانی که مدنظر دارم، والدینی دوست‌داشتنی دارند، اما والدینی که آگاهی اندکی از چگونگی مواجهه با تجربه‌های هیجانی کودک دارند.

    نتیجه این وضعیت، تجربه‌ای دوگانه برای کودک است؛ تجربه‌ای که در آن عشق و تحسین متقابل وجود دارد، اما در عین حال امید اندکی وجود دارد که این رابطه بتواند چیزی فراتر از ناهماهنگی بی‌اعتنای والدین به همراه داشته باشد.

    ظرف و مظروف بی‌اعتناء

    به گفته بیون ، «رویاپردازی» ظرفیت ابژه اولیه برای دوست‌داشتن و اندیشیدن به نوزاد خود است؛ ظرفیتی که به‌تدریج به نوزاد امکان می‌دهد والدِ «توانمند به اندیشیدن» را درونی‌سازی کند. در حالت ایدئال، نوزاد می‌تواند تجربه کند که هیجاناتش قابل‌تعدیل، قابل‌درک و قابل‌ارتباط هستند. فقدان تجربه رویاپردازی، نوزاد را بدون این حس باقی می‌گذارد که تجربه‌های هیجانی، قابل اندیشیدن‌ هستند.

    گاهی والدین در جایگاه ابژه بی‌اعتناء تا حدّی آگاه‌اند که کودک خود را درک نمی‌کنند (این مورد در مادر «فرانسیس» که در ادامه توصیف خواهم کرد دیده می‌شود). چنین والدینی نه تنها نمی‌دانند با هیجان چه کنند، بلکه به جنبه‌های دیگر خود یا فرزندشان متوسل می‌شوند ــ مانند تأکید بر موفقیت تحصیلی یا ورزشی. برخی والدین نیز کاملاً نسبت به ناآگاهی خود از ناتوانی در درک هیجانی فرزندانشان اجتناب می‌ورزند و در عوض بر تأمین نیازهای مادی کودک تأکید می‌کنند.

    بیون شخصیت را متشکل از دو عنصر می‌دانست ــ «مظروف» و «ظرف» ــ که در رابطه‌ای پویا با یکدیگر قرار دارند؛ به‌طوری‌که محتوای مظروف پیوسته در جستجوی ظرف است. در یک رابطه هم آهنگ میان مادر و نوزاد، یک رابطه محبت‌آمیز احساس می‌شود که می‌تواند در شخصیت نوزاد درونی شود و به پویایی سالم «ظرف و مظروف» درون او تبدیل گردد.

    متقابلاً، در یک رابطه ناهماهنگ میان مادر و نوزاد، یک ظرف بی‌فایده می‌تواند درونی شود ــ برای مثال، نوعی بی‌اعتنایی نسبت به تجربه‌های خویشتن. در اصطلاح بیونی، «ظرفیت بی‌اعتناء» موجب فقر محتوای هیجانی و همچنین درونی‌سازی ظرفی بی‌اعتناء می‌شود. تحلیل‌گر ممکن است لازم باشد مراقب کند که همانندسازی فرافکنانه «بی‌اعتنایی» را به طور دفاعی پس نزند. تحمل این فرافکنی می‌تواند به‌تدریج به درک انتظارات کودک از بی‌اعتنایی منجر شود.

    شاید همین تمایل تحلیل‌گر به این‌که به‌عنوان ابژه بی‌اعتناء تجربه شود، بتواند به کودک امکان دهد، ابژه‌ای را درونی کند که از تجربه با او نمی‌گریزد. بی‌علاقگی کودک به تحلیل‌گر ممکن است نیاز به چالش کشیده‌شدن داشته باشد تا راهی برای گشایش و تجربه‌ای تازه پدید آید.

    ابژه بی‌اعتناء

    مطالب زیادی نوشته شده است (برای نمونه، موندزرَک، 2012) که فرهنگ معاصر، کودکان را به‌سوی ساختار‌های خودشیفته‌وار رها می‌کند. ارزش‌گذاری افراطی جامعه و والدین بر موفقیت، و کم‌ارزش شمردن دنیای درونی کودکان، می‌تواند بستر رشد ابژه بی‌اعتناء باشد.

    این کودکان ممکن است والدین خود را در جهان بیرونی بسیار باهوش ببینند و حتی آن‌ها را ایدئال‌سازی و تقلید کنند، اما در ناخودآگاه خویش، آنها را نسبت به خودِ عمیق‌ترشان غیرقابل‌دسترس تجربه می‌کنند. چنین والدینی یا نمی‌دانند با تجربه‌های هیجانی فرزندشان چه کنند، یا به طور فعال از هر هیجان دشوار در کودکان خود اجتناب می‌ورزند. متأسفانه، کودکان ممکن است به صورت ناهشیار نه تنها با موفقیت حرفه‌ای والدین خود، بلکه با اجتناب هیجانی آن‌ها نیز همانندسازی نمایند.

    نوع دیگری از این ابژه بی‌اعتناء ، والدینی هستند که فرزندانشان را ایدئال‌سازی می‌کنند، تا خود را از مشکلات عاطفی فرزندانشان دورنگه دارند. گاهی والدین رفتار فرزندانشان را مثبت تفسیر می‌کنند، درحالی‌که در واقع معنای دیگری دارد. برای مثال، «استیون» هجده‌ساله خاطره‌ای را بازگو می‌کرد که در آن از پدرش بابت اینکه از پیشخدمتی پرسشی کرده بود، احساس شرمندگی کرده بود. پدرش در واکنش گفته بود که پسرش چقدر «مهربان» است که نگران حال پیشخدمت شده. اینکه کودکان از رفتارهای والدین که موجب جلب‌توجه دیگران می‌شود احساس ناراحتی کنند تجربه‌ای رایج است؛ خصوصاً در سنی که خودشان حساسیت و خودآگاهی بیشتری نسبت به نگاه اطرافیان دارند.

    بنابراین، هرچند این تجربه نسبتاً عادی بود، استیون نسبت به پدرش منتقد بود اما ایدئال‌سازی پدر از پسرش فضایی برای پدر برای توجه این انتقاد باقی نگذاشت. ایدئال‌سازی مداوم والدین از پسرشان (از جمله در زمینه موفقیت تحصیلی)، موجب می شد مشکلات متعدد او را نادیده بگیرند. این وضعیت باعث شد که او احساس کند هم خودش و هم والدینش نسبت به هر راهی برای شناسایی و مواجهه با مشکلاتش بی‌اعتناء هستند.

    گزارش مورد بالینی استیون از ابژه بی‌اعتناء

    خشم پنهانی نسبت به بی‌اعتنایی والدین، او را بیش‌ازپیش از آن‌ها جدا می‌کرد. نه او و نه والدینش واقعاً فاصله بین خودشان را درک نمیکردند، اما این فاصله او را از دریافت ویژگی‌های واقعاً خوب والدینش محروم می‌کرد. بیگانگی او از والدین بخشی از موضوع ارجاعی بود. من در ادامه نشان خواهم  داد چگونه حس استیون از ابژه‌ بی‌اعتناء یا بی‌فایده در روند درمان آشکار شد و او را نسبت به دیگران نیز بی‌اعتنایی می‌کرد.

    در ابتدای درمان، استیون به صورت منظم در جلسات حاضر نمی شد. من مدتی این وضعیت را پذیرفتم تا ببینم آیا این شیوه حضور او در جلسات و پذیرش آن توسط من، در نهایت منجر به عمیق شدن درمان می‌شود یا نه.

    پس از چند ماه به او گفتم که دیگر حاضر نیستم با این شرایط با او کار کنم، و درصورتی‌که بتواند به صورت منظم به جلسات بیاید، خوشحال خواهم شد که بازگردد؛ چند ماه بعد او بازگشت.

     در طول سال بعد ما یک بار، سپس دو بار در هفته دیدار داشتیم، اما او بسیاری از جلسات را بدون اطلاع قبلی غیبت می‌کرد. ما بر روی برخی از معانی این عقب‌نشینی‌ها کار کردیم، از جمله ترس او از افکار خودکشی و ترس از اینکه دچار بیماری روانی باشد. در سال بعدی، تعداد جلسات او از سه بار به چهار بار در هفته افزایش یافت و  پس از آن جلساتش را به طور منظم ادامه داد.

    انتقال ابژه بی‌اعتناء در استیون

    در این دوره، استیون عمدتاً از من می‌خواست اجازه بدهم در جلساتش بدون وقفه صحبت کند. این جلسه خاص من با این توافق ضمنی مشکلی نداشتم، زیرا احساس می‌کردم او نیاز دارد در حضور «مادر محیطی» (به تعبیر وینیکات، 1959) بازی کند. من به جریان‌های مختلف صحبت او در طول جلسه علاقه‌مند بودم. با نزدیک‌شدن به پایان جلسه،

    گفتم: «فکر می‌کنم می‌دانی حتی وقتی ساکت هستم هم با تو هستم».

    استیون پاسخ داد: «این موضوع مهمی به نظر نمی‌رسد، چیزی که مهم است، همان چیزی است که من درباره‌اش صحبت می‌کنم».

    در این لحظه قلبم فروریخت، زیرا احساس کردم به او اجازه داده‌ام صحنه‌ای را بازنمایی کند که در آن به خودش بیش از حد خود اهمیت می‌دهد من را فاقد ‌اهمیت می‌بیند، صحنه‌ای که او به آن معتاد است.

    گفتم: «تو مرا چیزی بیش از کسی که فضایی را اشغال می کند تجربه نمی‌کنی. فکر می‌کنم باید با این مسئله روبه‌رو شویم که وقتی دیگری وارد فضای تو می‌شود، چقدر برایت آشفته‌کننده است».

    استیون پاسخ داد: «دیگران چه چیزی برایم داشته‌اند؟ دارم صادقانه می‌گویم. بیشترین چیزی که از آن‌ها نصیبم شده، چند تجربه سطحی بوده. دیگر چه انتظاری از من داری؟»

    استیون نیمه اول جلسه بعد را در سکوت گذراند.

    گفتم: «از این‌که جلسه قبل مرا پس زدی بداخلاق شدم و تو احساس کردی مورد حمله قرار گرفتی».

    استیون پاسخ داد: «همه افتضاح‌اند. چه اشکالی دارد که یک آدم عصبانی باشم؟»

    گفتم:«در واقع پرخاشگر بودن به معنای قوی‌بودن نیست».

    خیلی چیزها هست که باید از آن‌ها انتقاد داشت. من هیچ‌وقت چندان احساس اهمیت و توجه ـ نه از طرف دیگران و نه از سمت خودم ـ نمی‌کنم.

    پاسخ دادم: «تو بیش از حد عادت کرده‌ای که دیگران را پس بزنی و در نتیجه دیگر نمی‌توانی ببینی که در ارتباط با فرد دیگری چه چیزهایی ممکن است رخ دهد».

    سپس گفتم: «این‌طور در نهایت در دنیایی یک‌نفره زندگی می‌کنی».

    او بعدها چندین بار به این جمله بازگشت.

    درمان مورد استیون

    در جلسه بعد، استیون شروع به خواندن بخشی از یک خاطره کرد که روان‌پزشکی را توصیف می‌کرد که نویسنده او را در دوران فروپاشی‌اش تقریباً کاملاً بیگانه با احساسات آدمی توصیف کرده بود. من گفتم: «این تصویر ترسناکی است». این دوره به نظر نقطه عطفی در کار ما بود. من استیون را در مواجهه با احساسات مثبت یا منفیِ من یا دیگران نسبت به خودش ناتوان می‌دیدم. کناره‌گیری او حاکی از آن بود که در سطح هیجانی برای خود هیچ‌چیزی برای عرضه نداشت (هرچند از نظر ذهنی/شناختی استثنایی بود).

    والدینش نسبت به اینکه چطور با احساسات دشوار او مواجهه داشته باشند بی‌اعتنا بودند. او به طور رادیکالی از آن‌ها کناره گرفته بود. والدینش نگران این کناره‌گیری بودند و به همین دلیل درمان را آغاز کردند. بااین‌حال، آن‌ها نسبت به چگونگی ورود به خشم او بی‌اعتنا بودند؛ بنابراین، بی‌اعتنایی در اینجا در چند سطح رخ می‌داد. حس او از یک ابژه بی‌اعتناء خشمی در او ایجاد کرده بود؛ خشمی که احساس می‌کرد ابژه‌هایش توانایی مواجهه با آن را ندارند. ناتوانی یا عدم تمایل والدین به‌مواجهه با خشم او، باعث افزایش احساس تحقیر او نسبت به آنها می شد.

    بحث مورد بالینی ابژه بی‌اعتناء استیون

    فرض استیون درباره‌ی بی‌فایدگی من باید به چالش کشیده می‌شد تا اینکه بتواند با تحقیر و همچنین ناامنیِ عمیقش که پشت انتقادهای بی‌پایانش نهفته بود روبه‌رو شود. احساس می‌کردم تا حدی باید خودم را به درون رابطه با او تحمیل کنم. او می‌توانست برای مدتی طولانی از این راضی باشد که مرا بی‌فایده تلقی کند، حتی در حالی که در عمل از من استفاده می‌کرد. بی‌تفاوتی یا بی‌اعتنایی او نسبت به تجربه من، بازتابی بود از یک پیام ناآگاهانه والدینی: برای ما مهم نیست چه احساسی داری، به شرطی که همچنان موفق باشی و تعادل هیجانی ما را بر هم نزنی.

    من در جای دیگری (برِیدی ، 2015) درباره‌ی نگرش طبیعیِ رشدی نوشته‌ام که معمولا نوجوانان، والدین یا بزرگسالان را به عنوان افرادی بی اعتنا می بینند. نوجوانان اغلب حتی والدینی را که ظاهراً توجه می‌کند نیز به بی‌اعتنایی متهم می‌کنند. من تجربه‌ی بی‌اعتنایی را بخشی از فرایند جدایی  نوجوان می‌دانم. فرایندهای جدایی می‌توانند نوجوانان را در وضعیتی قرار دهند که هم از والدین واقعی بیرونی خود و هم از ابژه‌ی درونیِ کمک‌کننده جدا شوند. والدین پس زده می‌شوند درحالی که هنوز نیاز به حضور آنها وجود دارد. این اتفاقات طبیعیِ رشدی نسبت به بی‌اعتنایی می‌تواند در شرایطی تشدید شود که واقعاً والد تا حدی از نظر هیجانی کناره گرفته یا در دسترس نباشد.

    در ادامه، من مفهوم ابژه بی‌اعتناء را در یک دختر ۱۳ ساله از خانواده‌ای تحصیل‌کرده و مرفه بررسی خواهم کرد. این دختر به طور کاملاً آگاهانه والدین موفق و محبت‌آمیز خود را ایدئال‌سازی می‌کرد. احساس او از بی‌اعتنایی ابژه‌اش لازم بود در رابطه ما پدیدار شود و در میدان انتقال فهمیده شود. چنین کاری می‌تواند به آغاز تجربه‌ای که از نظر هیجانی برای کودک مفید باشد، مجال ببخشد.

    گزارش مورد بالینی فرانسیس از ابژه بی‌اعتناء

    فرانسیس به این دلیل ارجاع داده شد که به مادرش گفته بود احساس اضطراب زیادی دارد و «حال‌ و روز روانی‌اش درست نیست». او با گریه به مادرش گفته بود:

    «احساس می‌کنم چیزی سرم را خرد می‌کند و نباید زنده باشم».

    فرانسیس در یک مدرسه خصوصی تحصیل می‌کرد؛ والدینش او را این‌گونه توصیف کردند:

    «از نظر ارتباطات بین‌فردی خوب است ــ رهبری با اکراه، کنجکاو و سیاست‌مدار است».

    والدینش گزارش دادند که از هر دو طرف در خانواده سابقه افسردگی وجود دارد. مادرش در اوایل بیست‌سالگی دچار حملات پانیک شده بود و برای مدتی درمان را امتحان کرده بود، اما گفت:

    «با آن ارتباط نگرفتم. خودم با سختی‌ها کنار می‌آیم».

    دوران بارداری و زایمان طبیعی بود. فرانسیس با شیر مادر تغذیه شد. مادر وقتی فرانسیس سه‌ماهه بود به کار تمام‌وقت بازگشت. مادر گزارش کرد که فرانسیس؛

    «در اولین هفته‌ای که من به سرکار برگشتم، از خوردن غذایی که پرستار  می‌داد امتناع می‌کرد».

    پدر با خنده این موضوع را به «لجبازی» فرانسیس تعبیر کرد. من توضیح دادم:

    «به نظر می‌رسد این سن برای لجبازی خیلی زود باشد؛ بلکه بیشتر نشانه‌ای از پریشانی است».

    مادر گفت:

    «من هم فکر کردم فرانسیس پریشان بود و اگر نیاز بود کار نمی‌کردم و کنار او می‌ماندم، اما نمی‌دانستم چه باید بکنم».

    در مقایسه با پدر، مادر تا حدی احساس می‌کرد که نوزادش از نظر هیجانی آشفته است، اما نمی‌توانست از این بینش خود برای پاسخ‌دهی هیجانی و عملی استفاده کند.

    پیش از تولد خواهر کوچک‌تر فرانسیس، زمانی که او پنج‌ساله بود، مشکلات متعدد بحرانی رخ‌داده بود. فرانسیس پس از تولد خواهرش «رفتاری فاصله‌گیرانه» داشت. خواهر هشت‌ساله او در تخت والدین می‌خوابد. مادر یک سال پیش از آغاز درمان فرانسیس شغلی پراسترس را شروع کرده بود و گه‌گاه برای کار سفر می‌کرد. فرانسیس وقتی مادرش دور از خانه است دچار اضطراب و دل‌درد می‌شد.

    روند درمان مورد «فرانسیس»، ابژه بی‌اعتناء 

    برداشت اولیه من در ملاقات با فرانسیس این بود که وضعیت روان‌شناختی او بسیار بدتر از آن چیزی است که والدینش بیان کرده بودند. بودن در کنارش حالتی وهم‌آلود داشت. او تنها زمانی صحبت می‌کرد که من نظری می‌دادم یا پرسشی مطرح می‌کردم. وقتی هم حرف می‌زد، گفته‌هایش اغلب تکان‌دهنده بودند.

     در همان جلسه اول، فرانسیس به من گفت که احساس می‌کند «در یک گودال عمیق است، با یک بیل به جای یک طناب». او گفت در پایه چهارم و پنجم چنین احساسی داشت: «نه خوب، نه بد، گِلی و کدر»، و در پایه ششم: «احساس می‌کردم محکوم شده و غیرواقعی هستم». او در حال حاضر (تابستان پیش از ورود به پایه هفتم) اغلب چنین احساسی دارد: «انگار دارم خودم را تماشا می‌کنم». این‌طور به نظر می‌رسید که او تجربه‌ای گسستی از جداافتادگی از خود دارد. من درباره‌ی جمله‌ای که به والدینش گفته بود: «نباید زنده باشم» پرسیدم. او پاسخ داد: نمی‌خواهم خودم را بکشم؛ فقط آرزو دارم بتوانم تبخیر شوم.

    در جلسات ابتدایی نگران بودم که فرانسیس در آستانه فروپاشی روانی باشد یا وارد یک بیماری شدید روانی شود. زمانی مقداری امیدوار شدم که او در جلسه دوم گفت: «مدل موهایت را دوست دارم». سعی کردم بپرسم منظورش چیست، اما نتوانست توضیح بیشتری بدهد. من این اظهارنظر را همچون نشانه‌ای کوچکی احساس مثبت او نسبت به من برداشت کردم. او همچنین گفت: «خواب دیدم یک توله‌سگ داشتم که تمام روز آن را در آغوش گرفته بودم». من گفتم: «شاید آن توله‌سگ بخشی از خودت باشد که احساس می‌کنی مایلیم از آن مراقبت کنیم». او به نظر موافق آمد، اما نتوانست چیز بیشتری بگوید. به والدین فرانسیس گفتم که او به طور قابل‌توجهی افسرده و مضطرب است و توصیه کردم دو بار در هفته درمان رو پیش ببریم.

    فرانسیس یک برنامه دوهفته‌ای سفر پیش رو داشت؛ هفته اول تعطیلات خانوادگی و هفته دوم رفتن به خانه روستایی یکی از دوستانش، جایی که قبلاً هم رفته بود. از او پرسیدم چه حسی خواهد داشت که ما این‌قدر زود پس از شروع درمان وقفه‌ای داشته باشیم. او پاسخ داد:

    «احساس تنهایی، اما می‌توانی برایم نامه بفرستی».

    خیلی زود پیامی اضطراری از مادرش دریافت کردم که فرانسیس برای رفتن به خانه دوستش بیش از حد مضطرب است. والدینش پذیرفتند که او در خانه بماند. وقتی به جلسه آمد، فرانسیس گفت:

    «احساس افسردگی و ناامیدی دارم، انگار کسی چراغ‌ها را خاموش کرده باشد».

    من نسبت به وضعیت او بسیار نگران شدم و به والدینش پیشنهاد دادم که آن هفته هر روز او را ببینم، و آن‌ها موافقت کردند. به آن‌ها گفتم: او بخشی از شدت حال بدش را پنهان کرده است، زیرا احساس می‌کند موظف است عملکرد خوبی نشان دهد.

    فرانسیس در طول آن هفته گفت: «احساس پوچی دارم، حالم بدتر و بدتر می‌شود تا وقتی‌که کاملاً خاموش می‌شوم»، و از «وحشت خفه‌کننده» صحبت کرد. او توهم یا هذیان را انکار کرد. من گفتم: خیلی مهم است که وقتی چنین احساسی داری، والدینت و من نزدیکت بمانیم.

    موضوع دارودرمانی را با فرانسیس مطرح کردم و پرسیدم نظرش درباره‌ی آن چیست. او گفت: «برایم مهم نیست». در جلسه‌ای بعدتر به فرانسیس گفتم: «دارو جایگزین احساس نزدیکی ما نمی‌شود و همیشگی هم نخواهد بود، اما می‌تواند حال تو را در حال حاضر بهتر کند». مدت کوتاهی بعد فرانسیس به من گفت که می‌خواهد دارودرمانی را شروع کند. روان‌پزشکانی که معمولاً با آن‌ها کار می‌کردم در تعطیلات بودند، بنابراین به دنبال کسی رفتم که بتواند او را ببیند. روان‌پزشک گفت فرانسیس «رویدادهای شبیه به حمله پانیک» و ترس‌های شدیدی همراه با افکار شبه‌خودکشی دارد. او همچنین گفت والدین نگران‌اند از اینکه من در این مقطع او را سه بار در هفته می‌بینم و این را بیش از حد می‌دانستند و او هم آن‌ها را تایید کرده بود.

    درحالی‌که والدین فرانسیس در ابتدا به نظر می‌رسیدند اعتماد معقولی به درمان دارند، حمایتشان در این دوره متزلزل شد. آن‌ها سردرگمی خود را ابراز کردند که چگونه بفهمند ما در مسیر درستی پیش می‌رویم. گفتم می‌توانم نگرانی آن‌ها را درک کنم که آیا مراقبت درستی از دخترشان دارم یا نه اما نشانه خوبی است که او با من صحبت می‌کند. در همین زمان، خوابی دیدم که در کشتی‌ای بودم که در حال واژگون شدن بود؛ به این معنا که در هر طبقه کشتی آب وجود داشت. در هر طبقه حفره‌ای پر از هوا بود، اما برای مدتی زیر آب می‌ماندم، درحالی‌که همه چیز واژگون می‌شد. خواب من بازتابی از اضطرابم درباره‌ی فرانسیس بود، اما همچنین نشانه‌ای از حمایتی متزلزل والدین او بود. از والدینش خواستم نزد من بیایند تا مستقیم درباره‌ی این موضوع صحبت کنیم.

    گفتم: «وقتی کودکی احساس غرق‌شدگی دارد، واقعاً مهم است که بزرگسالان اطراف او کنار هم قرار گیرند».

    کارکردن در شرایط بدون اتحاد و همکاری، بسیار دشوار خواهد بود. در طول این دوره، فرانسیس طولانی‌مدت درباره‌ی یک برنامه تلویزیونی صحبت می‌کرد که در آن شخصیت‌ها به دنیایی موازی و عجیب کشیده می‌شدند. در همین حین، فرانسیس مصرف داروی ضدافسردگی را آغاز کرد که واضحا مفید بود و اضطراب خردکننده و خفه‌کننده‌اش کاهش یافت.

    والدین گاهی جلسات درمان من با فرانسیس را لغو می‌کردند. به آن‌ها گفتم جلسات ما باید به‌گونه‌ای باشد که فرانسیس آنها به‌عنوان امری مهم در نظر بگیرد. اندکی بعد، برای بردن فرانسیس به جلسه به سالن انتظار رفتم، اما مادرش به جای او حضور داشت. مادر گفت فرانسیس در ماشین نشسته و نمی‌خواهد بیاید، چون بابت مدرسه ناراحت است و می‌خواهد به خانه برود. به مادر پیشنهاد دادم که پایین بروم و در ماشین با فرانسیس صحبت کنم. به فرانسیس گفتم که دقیقاً وقتی ناراحت است مهم است با هم باشیم، تا بتواند بیشتر عادت کند هیجاناتش را در حضور من تجربه کند. فرانسیس توانست به اتاق بیاید و جلسه را برگزار کنیم. مادر توانست در اینجا از درمان حمایت کند و تسلیم فرانسیس نشود.

     در این موقعیت، مادر توانست نسبت به نیاز فرانسیس به درمان و نیاز من به حمایت او چون ابژه بی‌اعتناء نباشد. از زمان این دوره بحرانی، فرایند کار ما مستحکم‌تر شد. فرانسیس همچنان ساکت بود مگر این‌که من گفت‌وگو را آغاز میکردم. پس از آن، او با شوروشوق صحبت می‌کند. او دوست ندارد درباره‌ی اضطرابش حرف بزند، زیرا احساس می‌کند دوباره آغاز خواهد شد.

    در جلسه‌ای که در ادامه ارائه می‌شود، فرانسیس درست پنج ماه پس از آغاز درمان، جلساتش را به دو بار در هفته کاهش داده بود. چالش کنونی من بر این متمرکز است که به فرانسیس کمک کنم با دشواری‌هایش روبه‌رو شود، حتی درحالی‌که واقعاً احساس بهتری دارد.

    فرانسیس به‌موقع آمد، وقتی او را از سالن انتظار برداشتم به اتاق درمان هدایت کردم لبخند کم‌رنگی به من زد. پوشه نقاشی‌هایش را برداشت و روی مبل به حالت چهارزانو نشست. شروع کرد به رنگ‌آمیزی طرح‌هایی که جلسه قبل کشیده بود؛ ساکت بود. به این فکر کردم که آیا اجازه بدهم این سکوت ادامه پیدا کند یا نه. پس از چند دقیقه شروع به صحبت کردم.

    تحلیل‌گر: داشتم فکر می‌کردم وقتی ماژیک‌ها را برمی‌داری و شروع به کشیدن می‌کنی، حالتی شبیه یک آیین پیدا می‌کند. انگار اگر این کار را نکنی برای من عجیب خواهد بود و شاید این‌که من هم جلسه را آغاز می‌کنم، خودش آیین دیگری باشد.

    فرانسیس در سکوت سر تکان می‌دهد.

    تحلیل‌گر: یک‌جورهایی آیین‌ها دلنشین‌اند، البته تا وقتی با حال و هوای آدم هماهنگ باشند. اگر من جلسه را آغاز نمی‌کردم، چه حسی داشتی؟

    فرانسیس: احتمالاً بالاخره چیزی می‌گفتم.

    تحلیل‌گر: فقط برای اینکه سکوت شکسته شود؟

     فرانسیس: بله. از جلسه قبلی تا حالا هیچ اتفاقی نیفتاده، و حس حرف‌زدن ندارم. خسته‌ام.

    تحلیل‌گر: از چه چیزی خسته‌ای؟

    فرانسیس: جمعه‌شب تا ساعت ۱۱:۳۰ بیدار بودم و صبح روز بعد ساعت ۹ بیدار شدم، و شنبه هم دوباره تا ۱۱:۳۰ بیدار ماندم؛ چون پدر و مادرم زودتر خوابیدند و خواهرم می‌خواست با هم مرد عنکبوتی تماشا کنیم. او گفت اگر با او تماشا کنم کارهای من را انجام می‌دهد.

    تحلیل‌گر: این خیلی بامزه است، چون او می‌خواست تو همراهش باشی؟

    فرانسیس: آره، و بعضی قسمت‌ها نامناسب و برایش ترسناک بودند. بعد مادرم ساعت ۸ صبح من را بیدار کرد چون قرار بود جایی برویم و دیشب ساعت ۹:۳۰ خوابیدم که زمان نسبتاً عادی است، اما اینکه مجبور شدم ساعت 8 صبح در مدرسه باشم، باعث شد حس کنم از آخر هفته کمبود خواب دارم.

    تحلیل‌گر: پس در واقع یک عالمه کارها را طبق زمان‌بندی دیگران انجام دادی. می‌دانم برایت چقدر خوشایند است وقتی تعطیلات است و می‌توانی تا هر وقت دلت می‌خواهد در رختخواب بمانی.

    تحلیل‌گر: اینکه توجه کنی چه وقت حس و حال حرف‌زدن داری یا نداری، موضوع مهمی است. مسلماً نمی‌خواهی فقط به این دلیل صحبت کنی که فکر می‌کنی باید حرف بزنی.

    فرانسیس سر تکان می‌دهد.

    تحلیل‌گر: اما در عین حال، فکر می‌کنم تابستان گذشته متوجه شدیم که احساسات بدی را تجربه کردی چون برایت سخت بود درباره‌ی همه چیزهایی که آزارت می‌داد صحبت کنی.

    فرانسیس: فکر می‌کنم این فرق دارد، چون این بار مثل قبل نیست که واقعاً حالم خیلی بد باشد.

    تحلیل‌گر: بله، این فرق دارد.

    تحلیل‌گر: فکر می‌کنم می‌توانم اجازه بدهم ساکت بمانی تا وقتی که دلت خواست حرف بزنی، اما مطمئن نیستم این کار چندان مفید باشد. یکی از چیزهایی که بیش از همه تو را ترسانده بود این بود که حتی نتوانی بخواهی با مادرت صحبت کنی. پس ما داریم سعی می‌کنیم مسیرمان را پیدا کنیم… ازیک‌طرف این حق را داری که حس نکنی باید حرف بزنی، اما از طرف دیگر فکر می‌کنم تو هم نمی‌خواهی من فقط تو را با سکوت رها کنم، بی‌آنکه بفهمیم این سکوت به جایی می‌رود یا نه.

    فرانسیس: بله، مادرم یکشنبه صبح من را بیدار می‌کرد که برویم خرید. من مایوی مناسبی برای سفر به باربادوس نداشتم.

    تحلیل‌گر: می‌خواستی بروی؟

    فرانسیس: بله، فقط نمی‌خواستم بلند شوم، اما در نهایت هم دیرتر رفتیم. هیچ‌وقت نمی‌روی خرید که فقط یک چیز بخری. در اتاق پرو با مادرم بودم و او مدام بیرون می‌آمد و می‌پرسید: این کلاه را دوست داری؟ این شلوارک‌ها چطور؟ این عینک‌آفتابی‌ها چطور؟ او برای انتخاب لباس‌ها مدام از من نظر می‌خواست. من جلویش را گرفتم که طرح چهارخانه و راه‌راه یا دو نوع راه‌راه مختلف را با هم نپوشد.

    تحلیل‌گر: این جالب است، انگار تو نقش مادر را داری. یا تو هم از او نظر می‌خواهی؟

    فرانسیس: نه، چطور می‌تواند به من نظر بدهد وقتی خودش از من نظر می‌خواهد؟ تنها چیزی که برایش در لباس‌های من مهم است شلوارک‌های کوتاه است. می‌گوید: «بلندتر». شلوارک‌های کوتاه به من نمی‌آیند.

    تحلیل‌گر: بعضی‌ها از خرید مایو خوششان می‌آید و بعضی‌ها از آن متنفرند.

    فرانسیس: من فقط از پرو کردن لباس خوشم نمی‌آید. سه دست لباس بیشتر ندارم؛ همین یکی ــ یونیفرم ــ ی شلوار جین و یک لگ، و گاهی هم یک لباس مجلسی. واقعاً برایم مد مهم نیست، فقط چیزی را می‌پوشم که به نظرم قشنگ باشد. اما مادرم هزار جور چیز می‌خرد. می‌گوید: «تو به این نیاز داری، خواهرت به این نیاز دارد، پدرت به این نیاز دارد» و بعد هم می‌گوید: «باید شیرینی درست کنیم» و بنابراین پودر شیرینی خریدیم. او شبیه خاله‌ام شده. خاله‌ام همیشه برای همه چیز می‌خرد. مادرم قبلاً این‌طور نبود، اما حالا شده. دیشب یک فیلم دیدم. کتابش بهتر از فیلم بود، اما فیلمش هم خیلی خوب بود. قبلاً هم دیده بودمش، ولی این بار چیزی را متوجه شدم که دفعه اول ندیده بودم.

    تحلیل‌گر: چه چیزی که متوجه شدی؟

    فرانسیس: روایت‌کننده این کتاب، مرگ است. مرگ می‌داند چه زمانی هر کسی خواهد مرد، پس جملاتی مثل این می‌گوید: هنوز وقتش نرسیده. این شهر دارد بمباران می‌شود و همه به پناهگاه زیرزمینی می‌روند و یک خانواده یک یهودی را در زیرزمینشان پنهان کرده‌اند.

    تحلیل‌گر: ماجرا کجا اتفاق می‌افتد؟

    فرانسیس: در آلمان، بیرون برلین؛ بنابراین، وقتی همه مردم شهر به پناهگاه می‌روند، آن یهودی می‌تواند بیرون بیاید و برای اولین بار بعد از مدت‌ها آسمان را ببیند. به نظر می‌رسد این حتی بدتر از مرگ باشد. راوی البته واقعاً مرگ نیست، بلکه ایده نویسنده از مرگ است. در جایی از داستان، خیابانی که شخصیت اصلی در آن زندگی می‌کند بمباران می‌شود و نام خیابان به آلمانی به معنای بهشت است؛ بنابراین آن‌ها در واقع بهشت را بمباران می‌کنند.

    تحلیل‌گر: و می‌شود گفت این ما بودیم که بهشت را بمباران کردیم.

    فرانسیس: بله، یا بریتانیایی‌ها. برایم جالب است که نویسنده خیابان را بهشت نامیده و بعد ایده بمبارانش را آورده، یا برعکس.

    جالب است، خیلی وقت‌ها وقتی می‌خوانیم، در خودِ داستان غرق می‌شویم، نه این‌که به نویسنده فکر کنیم. اما تو داری به این فکر می‌کنی که نویسنده داستان را چطور در ذهنش تصور کرده. باید جلسه را تمام کنیم.

    فرانسیس نقاشی‌اش را در پوشه گذاشت و با لبخندی شاد از اتاق خارج شد.

    بحث مورد ابژه بی‌اعتناء

    در بیشترِ زمان جلسه، به نظر نمی‌رسید که فرانسیس احساس کند صحبت‌کردن با من فایده‌ای داشته باشد. فکر می‌کنم او در این مرحله از درمان احساس امنیت بیشتری در دیدار با من دارد، چون تا حدی دریافته که من می‌توانم او را از آب‌های عمیق بیرون بکشم. اما به گمانم برایش دشوار است واقعاً باور کند می‌توانم به او کمکی کنم. باوجود این‌که او ارزش اندکی در صحبت‌کردن با من می‌دید، ممکن است اظهار من ــ که گفته بودم او بیش از حد با زندگی هیجانی‌اش تنها رها شده است ــ بر او اثر گذاشته باشد و به همین دلیل شروعی به برقراری ارتباط کرده باشد.

    ما از تجربه‌های خانوادگی او می‌فهمیم که او نسبت به تقاضاهای خواهرش و مادرش بی‌تفاوتی نسبی نشان می‌دهد و به نظر می‌رسد احساس نوعی برتری نسبت به مادرش دارد. سپس موضوع افکارش درباره‌ی فیلم عمق بیشتری پیدا می‌کند. گرچه شنیدن این‌که او به یکی از شخصیت‌ها با عنوان «یهودی» اشاره می‌کند ناخوشایند است، اما به نظر می‌رسد با این تجربه همانندسازی می‌کند که در جایی محبوس باشی و نتوانی آسمان را ببینی. این موضوع مرا به یاد ترس فرانسیس از گرفتار شدن در «گودال»، با بیل به جای طناب انداخت.

    اشتغال ذهنی فرانسیس با مرگ مرا به یاد مشکلات پزشکی مادرش پیش از تولد خواهر فرانسیس انداخت. در یک سطح، فرانسیس با مسائل عمیق مرگ، خشونت، بهشت و جهنم درگیر است. در سطحی دیگر، او بیشتر حالتی تهی دارد و احساس می‌کند هیچ‌کس توانایی همراهی با او را ندارد. والدین او و من به‌عنوان ابژه بی‌اعتناء و بی‌فایده دیده می‌شویم. یک ابژه نفرت‌انگیز شاید می‌توانست زنده تر باشد، درحالی‌که فرانسیس ابژه‌هایش را بی‌خطر و خوب می‌بیند، اما به‌سادگی نسبت به آن‌ها احساس برتری می‌کند. وقتی ابژه‌هایش بی‌فایده‌اند، او تنها رها می‌شود.

    نتیجه‌گیری

    من بحث آلوارز درباره‌ی «ابژه احمق» را در فهم کودکانی که امید اندکی به داشتن والد یا بزرگسالی با ذهنی جالب دارند، مفید می‌دانم و تلاش کردم مفهومی مرتبط یعنی کودکان با ابژه بی‌اعتناء را توصیف کنم. برای درمانگران شاید دشوار باشد درک کنند که برخی کودکان تا چه اندازه ممکن است بزرگسالان را بی‌اعتنا بدانند، به‌ویژه وقتی کودک در سطح آگاهانه نگرشی تحسین‌آمیز یا حتی ایده‌آلی نسبت به والدینش دارد.

    هنگامی‌که کودکان درگیر انبوهی از فعالیت‌ها هستند و والدینشان از نظر مادی حمایتگرند، ممکن است دیدن اینکه آنان با مشکلات هیجانی‌شان تا چه اندازه تنها مانده‌اند، سخت باشد. والدین فرانسیس به دلیل شدت پریشانی او ناچار شدند برایش به دنبال کمک هیجانی باشند، هرچند هنوز هم آن را کوچک می‌شمردند. فرانسیس یک سال ونیم بعد، زمانی که درمانش پایان یافت، بر زمینی بسیار محکم‌تر پا گذاشته بود.

     من کوشیدم برای او حسی از اهمیت زندگی درونی‌اش بر جای بگذارم. بااین‌حال، احساس می‌کردم در خانواده‌اش یک دفاع نیرومند در جهت فعالیت و موفقیت وجود دارد اما با دسترسی اندک و ناپایدار والدین به فرایندهای درونی خودشان. فرانسیس پیشرفتی واقعی کرده بود، اما از برخی جهات حس من این بود که وضعیت پیشین دوباره برقرار می‌شود.

    پایان درمان، به فرانسیس گفتم که کار دشواری انجام داده تا دوباره حس اهمیت فردی خودش و درکی عمیق‌تر از افکار و احساساتش را به دست بیاورد. بااین‌حال، نگرانی من باقی ماند که درس‌های این دوره از زندگی فرانسیس ممکن است که فراموش شوند. نیاز والدین به بی‌اعتنایی نسبت به دردهای هیجانی فرزندانشان می‌تواند کودکانی بسازد که خودشان نیز نسبت به دنیای درونی‌شان بی‌اعتنا شوند.

    این بی‌اعتناییِ کودکان، هم نوعی همانندسازی با والدین است و هم پرهیز از رنجی که برای دیدن بی‌اعتنایی والدین لازم خواهد بود. چنین کودکانی ممکن است «خوب» دیده شوند… تا زمانی که دیگر توان آن را نداشته باشند.

    سخن سردبیر

    این متن در قالب ترجمه‌ای دقیق و تخصصی، محتوای مقاله‌ای را بازتاب می‌دهد که به بررسی تجربه ناهشیار کودک در مواجهه با ابژه‌ بی‌اعتناء می‌پردازد. نویسندگان با اتکا به مفاهیم آلوارز، کلاین و بیون، فرآیندهای درونی‌ای را شرح می‌دهند که در آن والد یا مراقب، با وجود حضور بیرونی، در سطح عاطفی و ذهنی برای کودک ناکارا تجربه می‌شود. نمونه‌های بالینی مطرح‌شده نشان می‌دهند چگونه این الگو در رابطه‌ی درمانی بازآفرینی می‌شود و چه پیامدهایی در سازمان‌دهی جهان روانی کودک دارد. ترجمه حاضر تلاش دارد ظرافت‌های نظری و تکنیکی متن اصلی را بدون دخل‌وتصرف منتقل کند.

    منابع

    Alvarez, A. 2012. Issues of narcissism, self-worth and the relation to the stupid object: devalued or unvalued? In: The Thinking Heart: Three Levels of Psycho­ analytic Therapy with Disturbed Children. Hove and New York: Routledge.
    Bion, W.R. 1962. Learning from Experience. London: Karnac.
    Brady, M.T. 2015. High up on bar stools: manic defences and an oblivious object in a late adolescent. Journal of Child Psychotherapy, 41(1): 52–72.
    Brady, M.T. 2016. Substance abuse in an adolescent boy: waking the object. Con­ temporary Psychoanalysis, 52(2): 201–223.
    Green, A. 1983. The dead mother. In: A. Green. On Private Madness. Madison, CT: International Universities Press.
    Klein, M. 1946/1975. Notes on some schizoid mechanisms. In: Envy and Gratitude. London: The Hogarth Press.
    Mondzrak, V. 2012. Reflections on psychoanalytic technique with adolescents today: pseudo-pseudomaturity. International Journal of Psycho-Analysis, 93(3): 649–666.
    Rosenfeld, H. 1960. On drug addiction. In: Psychotic States: A Psycho-Analytical Approach. New York: International Universities Press, pp. 128–143.
    Winnicott, D.W. 1958. The Capacity to be Alone, The Maturational Processes and the Facilitating Environment. New York: International Universities Press, pp. 29–36.

  • اولین مصاحبه در روانکاوی مدرن 

    اولین مصاحبه در روانکاوی مدرن 

    تماس و مصاحبه در روانکاوی مدرن بین بیمار و تحلیلگر در  از جهات بسیاری با تماس و مصاحبه‌ی اولیه در روانکاوی کلاسیک متفاوت است؛ البته که برخی شباهت‌ها نیز وجود دارند؛ این لحظه‌ی آغازین، نقشی حیاتی در تعیین مسیر کل رابطه‌ی درمانی دارد، به‌ویژه در رویکرد مدرن که با طیف وسیع‌تری از اختلالات سروکار دارد. در بحث پیش رو، این تفاوت‌ها و شباهت‌ها در تئوری (نظر) و عمل (عملیات بالینی) نشان‌داده خواهند شد و خلاصه‌ای از یک مصاحبه‌ی اولیه روانکاوی مدرن به عنوان نمونه ارائه خواهد گردید.

    تفاوت اولین مصاحبه در روانکاوی مدرن و روانکاوی کلاسیک

    در نخستین قوانینی که فروید (1912، 1913) برای تحلیلگران شاغل تدوین کرد، بر این باور بود که پذیرش درمان اسکیزوفرنی یا اختلالات نارسیسیتیک یک خطای فاحش در قضاوت(بالینی) بوده است. او بر این عقیده بود تحلیلگری که درمان چنین مواردی را بر عهده می‌گیرد «مرتکب یک خطای عملی شده است؛ او مسئول اتلاف هزینه بوده و روش درمانی خود را بی‌اعتبار کرده است. او نمی‌تواند به قول خود مبنی بر درمان عمل کند.» با این حال، دیدگاه‌هایی که کم‌تر بدبینانه هستند به امکان درمان روان‌کاوانه‌ی اختلالات شدید روانی در حال شکل‌گیری است (Searles, 1965; Arieti, 1974).

    با آن که تعریف روانکاوی به عنوان «هر نوع شیوه تحلیلی که انتقال و مقاومت را به عنوان نقطه آغاز کار خود در نظر می‌گیرد» همچنان بدون تغییر باقی مانده است، قوانین و توصیه‌های روانکاوی کلاسیک، آنطور که از مقالات اولیه فروید استنباط می‌شود، در چندین مورد مهم با روانکاوی مدرن امروزی متفاوت است.

    مصاحبه در روانکاوی کلاسیک

    در ادامه برخی از ایده‌هایی که فروید در نوشته‌های اولیه‌ی خود تشریح کرده، آمده است:

    1. «فقط بیماران مناسب را انتخاب کنید.» (این توصیه، علاوه بر موارد ذکر شده قبلی، بیمارانی را که با روش‌های دیگر درمان شده‌اند، خویشاوندان، و کسانی که تحلیل‌گر پیشاپیش با آن‌ها درباره‌ی درمان گفت‌وگو کرده است.)
    2. «به بازگشت بیماری که درمان را رها می‌کند، اعتماد نکنید و انتظار آن را نداشته باشید»
    3. «درمان دوستان و بستگان، به بهای از دست رفتن دوستی تمام می‌شود.»
    4. «به بیمار هشدار دهید که برداشت مثبت نخستینش از تحلیل‌گر، به‌زودی در هم خواهد شکست.»
    5. «به او بگویید که نگرش‌هایش، همان علائم او هستند.»
    6. «به طور سختگیرانه بر اصل تعیین و رزرو ساعت مشخص برای جلسات پایبند باشید.»
    7. «بیماران را شش بار در هفته ببینید.»
    8. « وظیفه‌ی تحلیل‌گر است که بیمار را از دشواری‌ها و فداکاری‌های موجود در فرایند درمان آگاه کند.»
    9. «تحلیل‌گر باید به‌صراحت، بهای زمانی را که صرف می‌کند اعلام نماید.»
    10. «هیچ درمان رایگانی ارائه ندهید – هیچ استثنایی قائل نشوید.»
    11. «به‌طور قاطع بر الزام استفاده از کاناپه پایبند باشید.»
    12. «{بیمار باید} هر آنچه به ذهنش می‌رسد را بگوید. هرگز سانسوری نکند.»
    13. «به بیمار یادآوری کنید که قول داده است کاملاً صادق باشد.»
    14. «اجازه‌ی تخطی از هیچ قانونی را ندهید.»
    15. «از تفسیرهایی استفاده کنید که در زمان مناسب بیان شوند؛ تفسیر به‌موقع، ابزار اصلی برای حل مقاومت‌هاست.»

    اگرچه ایده‌های بیان شده  بالا برای بسیاری از روانکاوان بعدی تبدیل به «قوانین» شد، اما توسعه از روانکاوی ارتدوکس به کلاسیک و سپس مدرن، توسط خود فروید پیش‌بینی شده بود. این قوانین اولیه، که تا حدی بازتاب‌دهنده‌ی هنجارهای اجتماعی آن زمان و مرحله‌ی نوپای این رشته بودند، اغلب بیشتر بر محافظت از تحلیلگر و اعتبار روش درمانی متمرکز بودند تا سازگاری انعطاف‌پذیر با نیازهای منحصر به فرد بیمار. به خوبی مستند شده است که فروید تا زمان مرگش دائماً در حال شکستن، اصلاح و تغییر دیدگاه‌های نظری خود بود. با این حال، جالب است که از منظر تاریخی، اولین قوانین مربوط به شروع درمان با بیماران «مناسب» را با دیدگاه‌های کنونی روانکاوی مدرن مقایسه کنیم.

    فروید (1913) اظهار داشت که او «در حال جمع‌آوری برخی قوانین برای شروع درمان، جهت استفاده تحلیلگران شاغل بود.» او در ادامه بیان می‌کند که آن‌ها را به عنوان «توصیه‌هایی» مطرح می‌کند، بدون اینکه ادعای پذیرش بی قید و شرط آن‌ها را داشته باشد.

    تنوع چشمگیرِ صورت‌بندی‌های ذهنی، انعطاف‌پذیری ذاتیِ همه‌ی فرایندهای روانی، و انبوهِ عواملِ تعیین‌کننده‌ی درگیر، امکانِ تدوینِ یک شیوه‌ی فنیِ ثابت و قالبی را ناممکن می‌سازد.

    به همین سبب است که رویکردی که در شرایط معمول، مشروع و کارآمد تلقی می‌شود، ممکن است گاه بی‌اثر از کار درآید؛ در حالی‌که روشی که در نگاه رایج نادرست به‌نظر می‌رسد، گاه می‌تواند به نتیجه‌ی مطلوب بینجامد.

    مصاحبه در روانکاوی مدرن

    موارد زیر نماینده‌ی قوانین و توصیه‌های تحلیلگر برای مصاحبه در روانکاوی مدرن هستند (Spotnitz, 1969)؛

    • هر بیماری با وضعیت روانشناختی قابل برگشت، حداقل از نظر تئوری، قابل درمان در نظر گرفته می‌شود.
    • از بیمار بپرسید چه زمانی دوست دارد بیاید. اگر زمانی که بیمار می‌خواهد در دسترس است، باید به او داده شود. اگر بیمار چندین زمان جایگزین را رد کند، ممکن است نسبت به درمان احساس دوگانگی داشته باشد و می‌توان از او خواست که دوباره تماس بگیرد.
    • آیا بیمار می‌داند دفتر تحلیلگر کجاست؟ از او بخواهید زمان و آدرس را تکرار کند. از بیمار بخواهید اگر بعداً مردد شد، دوباره تماس بگیرد.
    • هنگامی که بیمار در دفتر حضور یافت، ممکن است سوالات زیر از او پرسیده شود: چگونه به تحلیلگر رسیده است؟ برای چه مشکلی کمک می‌خواهد؟ چند وقت یکبار می‌خواهد بیاید؟ چقدر می‌خواهد بپردازد؟ چه زمانی دوست دارد شروع کند؟ 
    • اطلاعات مربوط به مدت زمان احتمالی، مشکلات عاطفی یا نتایج مورد انتظار درمان را داوطلبانه ارائه ندهید. قول نتیجه‌ی موفقیت‌آمیز ندهید.
    • اطلاعات مربوط به اعتبارنامه‌ّهای خود را داوطلبانه ارائه ندهید.
    • از بیمار نخواهید که تداعی آزاد  کند، بلکه بخواهید هر چه می‌خواهد بگوید. هیچ اشاره‌ای به صداقت نمی‌شود. 
    • اگر بیمار مایل است از کاناپه استفاده کنید. در غیر این صورت، برای درک و حل مقاومت او نسبت به کاناپه تلاش کنید تا بتوان به او کمک کرد از آن استفاده کند.
    • فقط از آن دسته مداخلاتی استفاده کنید که برای کمک به ماندن بیمار در درمان طراحی شده‌اند.

    در اولین مصاحبه در روانکاوی مدرن چه اتفاقی می‌افتد؟

    اگرچه فروید در مورد شروع درمان بحث کرد، اما هیچ اشاره‌ای به نحوه برقراری اولین تماس عاطفی با بیمار نکرد. امروزه ما آگاهیم که پاسخ تحلیلگر به اولین تماس بیمار، در تعیین اینکه آیا می‌توان به قرارداد درمانی دست یافت، ضروری است. شیوه‌ای که بیمار با تحلیلگر تماس می‌گیرد، یعنی کارکرد تماس، راهنمایی است برای درک اینکه بیمار به چه چیزی نیاز دارد. 

    این به تحلیلگر کمک می‌کند تا مشخص کند چه سوالاتی را می‌تواند با علاقه واقعی بپرسد.سوالات اُبژه-محور ، یعنی سوالاتی که از افکار و احساسات مربوط به خود اجتناب می‌کنند، زمانی که به نظر می‌رسد بیمار دارای ایگوی شکننده است، پاسخ ترجیحی هستند. این سوالات با تمرکز بر واقعیت عینی و سوالات ایگو-محور، یعنی سوالات مربوط به افکار، احساسات و آرزوهای بیمار، اغلب برای او مزاحم هستند و به عنوان حمله تجربه می‌شوند. چنین سوالات مستقیمی (مانند «درباره آن چه احساسی دارید؟») می‌توانند برای بیماری که در حالت سردرگمی یا دفاعی است، مانند یک بازجویی یا تقاضایی غیرممکن برای خود-اندیشی احساس شوند. سوالات اُبژه-محور با ارجاع به تحلیلگر و دنیای بیرونی، از ارتباط با ایگوی بیمار اجتناب می‌کنند.

    مصاحبه‌ی نمونه‌ای که بعداً در این مقاله ارائه می‌شود، بیمار هیچ تماس عاطفی با تحلیلگر برقرار نمی‌کند. از این رو، تحلیلگر ممکن است یک وضعیت نارسیستیک را پیدا کند. در چنین شرایطی، تحلیلگر با پرسیدن چند سوال اُبژه-محور، به بیمار آموزش می‌دهد که ارتباط برقرار کند. این «آموزش» به معنای تدریس مستقیم نیست، بلکه یک فرآیند الگوسازی و هدایت است که به آرامی به بیمار نشان می‌دهد چگونه می‌تواند در فضایی امن و غیرتهدیدآمیز ارتباط برقرار کند. این رویکرد به ویژه برای بیمارانی که فروید آن‌ها را غیرقابل درمان می‌دانست – یعنی کسانی که از اختلالات شدید نارسیستیک رنج می‌برند – مناسب است، زیرا مستقیماً آسیب‌پذیری مرکزی ایگو در این اختلالات را هدف قرار می‌دهد.

    اولین تماس برای مصاحبه در روانکاوی مدرن ممکن است از طریق تلفن، نامه، حضور غیرمنتظره در دفتر، یا به طور غیر مستقیم از طریق یکی از بستگان باشد. تحلیلگر اغلب مجبور است رسیدن بیماران شدیداً آشفته به دفتر را تسهیل کند.

    با اولین مصاحبه در روانکاوی مدرن، تحلیلگر بیمار خود را نمی‌شناسد؛ تا زمانی که توافقی حاصل نشده است، تکنیک‌های مثل پیوندخوردن نیز توصیه نمی‌شود. تکنیک‌های پیوند به انواع ارتباطاتی اطلاق می‌شود که تأثیر بلوغ‌بخش دارند. آن‌ها با از میان برداشتن موانع فوری ارتباط، به بیمار کمک می‌کنند تا در جلسه درمان به صورت مشارکتی عمل کند. این تکنیک‌ها برای مقابله با مقاومت‌هایی (که فروید به آن‌ها «مقاومت‌های سنگی» می‌گفت) که به تفسیر پاسخ نمی‌دهند، استفاده می‌شوند.

    طول مصاحبه اول، عملکرد بیمار مشاهده می‌شود و تشخیص اولیه (آزمایشی) صورت می‌گیرد. در صورت لزوم گزارش‌های پزشکی درخواست می‌شود. نیازی به گرفتن شرح‌حال روتین نیست. مصاحبه اولیه زمانی پایان یافته تلقی می‌شود که توافق کلامی حاصل شود. این فرآیند ممکن است چندین جلسه طول بکشد.

    نمونه هایی از مصاحبه اولیه در روانکاوی مدرن

    تنوع، غنا و عمق فوق‌العاده‌ای در شروع یک رابطه درمانی بر اساس پویایی ، منش و شخصیت بیمار و تحلیلگر وجود دارد. این موضوع را فقط می‌توان با گزیده‌های مختصر زیر به طور گذرا نشان داد. تفاوت بین پاسخ یک تسهیل‌گر اغلب در این است که آیا پاسخ، بار مسئولیت را بر دوش بیمار می‌گذارد یا پاسخ‌هایی که ارتباط را تسهیل می‌کنند، مبتنی بر احساسات، دانش و قضاوت تحلیلگر هستند. مثلا:

    بیمار: دوستم به من گفت شما به او کمک کردید. می‌توانید به من هم کمک کنید؟ من خیلی ناراحتم.

    غیرتسهیل‌گر: بله. من به او کمک کردم و مطمئنم که می‌توانم به شما هم کمک کنم. 

    تسهیل‌گر: منبع ناراحتی شما چیست؟

     

    بیمار: دکتر X مرا به شما معرفی کرد. نمی‌توانستم هزینه‌اش را بپردازم. شما چقدر می‌گیرید؟

    غیرتسهیل‌گر: هزینه‌ی من … است. مطمئنم می‌توانیم به توافق برسیم

    تسهیل‌گر: چقدر دوست دارید بپردازید؟ چند وقت یکبار دوست دارید بیایید؟

     

    بیمار: اعتبارنامه‌های شما چیست؟ 

    غیرتسهیل‌گر: من فارغ‌التحصیل … هستم.

    تسهیل‌گر: آن اطلاعات چه چیزی را به شما می‌گوید؟

     

    تماس تلفنی: همسرم به من گفت با شما تماس بگیرم. من به این چیزها اعتقاد ندارم. او باید شما را ببیند. 

    غیرتسهیل‌گر: چرا یک وقت ملاقات نمی‌گیرید تا بتوانیم در مورد آن صحبت کنیم؟

    تسهیل‌گر: چرا همسرتان را نمی‌آورید یا از او نمی‌خواهید تماس بگیرد؟

     

    بیمار: من الان اینجا هستم اما هیچ مشکلی ندارم.

    غیرتسهیل‌گر: خب، این خودش یک مشکل است. همه مشکل دارند.

    تسهیل‌گر: چه کسی به شما پیشنهاد کرد به اینجا بیایید؟ آیا کاری هست که بتوانم همین الان برای شما انجام دهم؟

     

    بیمار: من به دنبال تحلیلگر مناسب می‌گردم اما هنوز یکی را پیدا نکرده‌ام. شما را خیلی به من توصیه کرده‌اند. 

    غیرتسهیل‌گر: من مطمئن هستم که می‌توانم به شما کمک کنم. اجازه دهید یک وقت ملاقات به شما بدهم.

    تسهیل‌گر: آیا مایل به یک وقت ملاقات هستید تا مشخص شود  آیا می‌توانیم با هم کار کنیم؟

     

    بیمار: مدرسه (والدین، دادگاه و غیره) می‌گوید من باید اینجا باشم وگرنه مرا می‌فرستند جای دیگر. این تنها دلیلی است که آمدم.

    غیرتسهیل‌گر: این دلیل کافی برای اینجا بودن نیست. شما باید خودتان خواهان درمان باشید.

    تسهیل‌گر: حالا که اینجا هستید، در مورد این وضعیت چه باید بکنیم؟ من چندان نگران آنچه مدرسه می‌خواهد نیستم، بلکه نگران چیزی هستم که شما می‌خواهید.

     

    نامه: بیمار نامه‌ای می‌فرستد و درخواست ملاقات می‌کند، اطلاعاتی در مورد خود می‌دهد و از تحلیلگر می‌خواهد که برای هماهنگی قرار ملاقات با او تماس بگیرد.

    غیرتسهیل‌گر: تحلیلگر با بیمار تماس می‌گیرد، از او برای نامه تشکر می‌کند و قرار ملاقاتی را ترتیب می‌دهد.

    تسهیل‌گر: تحلیلگر در پاسخ نامه‌ای می‌فرستد، از بیمار برای اطلاعات تشکر می‌کند، از او می‌خواهد تماس بگیرد و شماره تلفن و زمان‌هایی را که برای دریافت تماس در دسترس است، به او می‌دهد.

    گزارش موردی

    آنچه در ادامه می‌آید، خلاصه‌ای از یک مصاحبه‌ی اول روانکاوی مدرن است که برخی از تکنیک‌های مصاحبه‌ی اولیه‌ی تحلیلگر مدرن را نشان می‌دهد.

    تماس تلفنی از خانم B دریافت کردم. که در آن اظهار داشت توسط تحلیلگر سابقش به من ارجاع داده شده و مایل است تحلیل را شروع کند. او داوطلبانه گفت که در هر زمانی در دسترس است و می‌داند من کجا هستم (محل دفترم را می‌داند). او صمیمی به نظر می‌رسید و هماهنگی‌ها به آسانی انجام شد و (قرار) گذاشته شد. آنچه در تماس تلفنی توجهم را جلب کرد ـ و تا حدی در من احساسی از بدگمانی برانگیخت ـ شیوه‌ی «بالغانه» و کنترل‌شده‌ی صحبت کردن او، نبودِ هرگونه تردید یا دودلی، و شفافیتِ خواسته‌اش بود. به‌طور معمول، بیماران هنگام برقراری تماس نخست با تحلیل‌گری جدید، تا حدی اضطراب و تردید از خود نشان می‌دهند. بااین‌حال حدس زدم که این طرز بیانِ مطمئن شاید نتیجه‌ی تجربه‌ی درمانی پیشین او باشد.

    خانم B. دقیقاً سر وقت رسید، به من سلام کرد، نشست و شروع به پرحرفی کرد. او خود را باهوش، خوش‌صحبت و خونسرد نشان داد. او جذاب بود و جوان‌تر از سن اعلام‌شده‌اش به نظر می‌رسید؛ بلافاصله به من اطلاع داد که با فرایند تحلیل آشناست، زیرا به‌مدت هشت سال نزد تحلیل‌گر پیشینش تحت درمان بوده است. 

    سپس با حالتی پرانرژی و پرتحرک، وضعیت کنونی زندگی خود را شرح داد.

    او خود را ماهر، شایسته و منظم توصیف کرد؛ مدام در مورد تاریخچه‌ی گذشته، تحلیلگر قبلی و وضعیت زندگی‌اش صحبت می‌کرد. به نظر می‌رسید کاملاً نسبت به من بی‌توجه است – تقریباً طوری که انگار با خودش صحبت می‌کرد. 

    خانم B. سرشار از تمجید نسبت به تحلیلگر قبلی‌اش بود؛ وقتی از او صحبت می‌کرد، چهره‌اش می‌درخشید. وی به توصیه‌ی همان‌ تحلیلگر به من مراجعه کرده بود تا تحلیل را ادامه دهد. ترجیحش بازگشت به آن تحلیل‌گر بود، اما او قویاً توصیه کرده بود که او با من کار کند. او مطابقِ توصیهٔ او رفتار کرده بود، زیرا ملاحظاتِ عملی، مالی و جغرافیایی در دیدار با آن تحلیل‌گر وجود داشت و مطب من برای او مناسب بود. من بلافاصله احساس کردم باید محتاط باشم؛ بیماری که تا این حد از تحلیلگری راضی بوده باشد، آنطور که او نشان می‌داد، اینقدر خوش‌خوشان مایل به تغییر نیست؛ او در واقع، باید احساس رنجش از رها شدن می‌داشت.

    در طول این مصاحبه‌ی اولیه، او هیچ گونه تماس واقعی‌ای با من برقرار نکرد، بلکه صرفاً به مونولوگ خود ادامه داد تا اینکه در لحظه‌ای که مناسب به نظر می‌رسید، از او پرسیدم چه وضعیتی باعث شد تحلیلگر سابقش، تحلیل بیشتر را توصیه کند. ناگهان صدایش نازک و تیز شد و شروع کرد به گفتن از نارضایتی مزمن خود از همسرش و عزم قاطعش برای گرفتن طلاقی که ازآغاز ازدواجش می‌خواسته است.

    خونسردی او از بین رفت و زنی خشمگین و ناکام پدیدار شد. او تأکید کرد که طلاق، تنها هدف او در جستجوی درمان در این زمان است. سیلی از دشنام‌ها علیه همسرش جاری شد:

    من باید طلاق بگیرم. شوهرم می‌خواهد مرا بکشد. او در حال ارتکاب جنایت است. این ازدواج باید تمام شود. او کارهای وحشتناکی انجام می‌دهد. یک قسمت از ذهن او نمی‌داند قسمت دیگر چه می‌کند. او مرا تعقیب می‌کند. من در شغلم احساس امنیت نمی‌کنم. او افرادی را استخدام می‌کند تا از من جاسوسی کنند. او دیوانه است.

    من احساس ناراحتی و سردرگمی کردم و به یاد تردیدم در زمان تماس تلفنی او افتادم. فکر اولیه‌ی من مبنی بر اینکه با زنی با انسجام خوب و دارای تعارض زناشویی روبرو هستم، تغییر کرد. ناپایداری عاطفی او عجیب به نظر می‌رسید درونم علامتِ هشداری به صدا درآمد و این احساس در من شکل گرفت که شاید در حضورِ روان‌پریشی هستم. با این وجود، تمایلی به کار با او احساس کردم.

    وقتی از خانم B. پرسیدم که دوست دارد همین الان در مورد چه مشکلی به او کمک کنم، لحنش تغییر کرد و با حالتی غم‌انگیز و ملتمسانه از من پرسید که آیا می‌توانم به او در گرفتن طلاق کمک کنم.

     به دلیل آشفتگی عاطفی ظاهراً شدید او، با خودم فکر کردم، اما مستقیماً از او نپرسیدم، که چرا به جای وکیل، به کمک من نیاز دارد. من پرسیدم آیا مایل است وارد یک دوره‌ی اکتشافی درمانی تا ببینیم چه عواملی مانع از آن شده‌اند که بتواند ازدواج ناخوشایندش را پایان دهد. این همچنین به او فرصت می‌دهد تا مشخص کند آیا می‌توانیم به صورت مشارکتی با هم کار کنیم و آیا من تحلیلگر مناسبی برای او هستم. این همچنین به من فرصت می‌دهد تا وضعیت او را بهتر درک کنم و بدانم آیا می‌توانم به او کمکی کنم. پس از این گفتگوها، او آرام و کنترل‌شده بود.

    او به راحتی پذیرفت. اینکه چه زمانی دوست دارد شروع کند، چند وقت یکبار دوست دارد بیاید، و چقدر دوست دارد بپردازد، تنها سوالات دیگری بودند که در این مصاحبه پرسیده شدند. او انتخاب کرد که بلافاصله به صورت هفتگی شروع کند و هزینه‌ای را به من پیشنهاد داد که معمولاً دریافت می‌کردم. من این را که پاسخ‌های او مطابق با افکار، خواسته‌ها و نیازهای خودم بود، از نظر پیش‌آگهی مطلوب تلقی کردم.

     او هیچ اعتراضی به استفاده از کاناپه نداشت. تشخیص آزمایشی من، بر اساس مشاهداتم، دانش و احساساتی که در من برانگیخته شد، اسکیزوفرنی پارانوئید بود.

    فروید (۱۹۱۳) دوره‌ای آزمایشی از درمان را برای اهداف تشخیصی توصیه می‌کرد؛ تا از این طریق بتواند میزان تناسب بیمار برای ورود به تحلیل را بسنجد؛ چرا که به‌زعم او، با این کار «از رنجِ ناشی از یک تلاش ناموفق برای درمان جلوگیری می‌شود». بنابراین دوره‌ی اکتشافی همچنین یک فرآیند غربالگری برای بیمارانی بود که او احساس می‌کرد نمی‌تواند آن‌ها را درمان کند.

    روش مصاحبه در روانکاوی مدرن، یک دوره‌ی اکتشافی را به منظور درک بهتر بیمار، دادن این احساس به بیمار که او حق دارد تحلیلگر را حذف کند اگر احساس کند تحلیلگر نمی‌تواند به او کمک کند، و برای اینکه هر دو تصمیم بگیرند که آیا می‌خواهند با هم کار کنند، توصیه می‌کند. بنابراین، از دیدگاه تحلیل‌گر مدرن، تنها دلیلی که می‌تواند مانع شکل‌گیری قرارداد درمانی شود، این است که تحلیل‌گر به این نتیجه برسد بیمار خاصی در جای دیگری و نزد شخص دیگری می‌تواند مؤثرتر درمان شود.

    در جلسات اول، فروید قوانین تحلیلی خود را به بیمار می‌گفت، از جمله نیاز به جلسات روزانه و تقاضای صداقت. او دستورالعمل‌های طولانی در مورد چگونگی تداعی آزاد می‌داد و هرگاه بیماری نمی‌توانست مطلبی بیان کند، این ناتوانی را به چالش می‌کشید و با هشدار به او یادآوری می‌کرد که این حالت نشانه‌ی مقاومت است. می‌توان چنین فرض کرد که مصاحبه‌ی نخست نزد فروید در واقع آزمونی برای سنجش قدرت ایگو بود.

    در مقابل، در مصاحبه در روان‌کاوی مدرن، ارزیابی ایگوی بیمار در جریان مصاحبه، تعیین‌کننده‌ی نوعِ ارتباط و گفت‌وگوهای تحلیل‌گر با اوست. 

    در مصاحبه مورد خانم B. عمدتاً سوالات اُبژه-محور پرسیده شد. در هیچ زمانی از او خواسته نشد در مورد آنچه فکر می‌کند یا احساس می‌کند صحبت کند. روان‌کاوان مدرن بر این باورند که بیشتر بیماران تا حدی دچار مشکلات نارسیسیستیک (خودشیفته‌وار) هستند و باید در چارچوبی متناسب با این آسیب‌ها با آنان برخورد کرد تا از بروز آسیب‌های نارسیسیستیک ثانویه و حملات به ایگو پیشگیری شود.

    بنابراین در مصاحبه‌ی آغازین با خانم B. احتیاط به خرج داده شد. از او پرسیده شد چه چیزی او را به آنجا کشانده و از درمان چه می‌خواهد.

    فروید (1913) تجربه هیجانات در تحلیلگر را نامطلوب می‌دانست و باور داشت که هر احساسی فراتر از حد ملایم و سودمند، باید مورد تحلیل قرار بگیرند و زدوده شوند. او در ابتدا از مدل جراح استفاده می‌کرد «که تمام احساسات خود، از جمله همدردی انسانی را، کنار می‌گذارد. توجیه این سردی عاطفی در تحلیلگر این است که این شرایطی است که بیشترین مزیت را برای هر دو طرف درگیر در درمان به ارمغان می‌آورد» (فروید، 1912). 

    در مقابل، مصاحبه در روانکاوی مدرن، درست احساساتی که بیمار در من برانگیخت ــ چه در تماس تلفنی اولیه و چه در مصاحبه‌ی نخست ــ همان سرنخی را در اختیارم گذاشت که دریابم با فردی به‌شدت آشفته روبه‌رو هستم که نیاز به برخوردی بسیار محتاطانه دارد.

    من ضرورتِ استفاده از کاناپه را برایش توضیح دادم ، اما اگر او مخالفت می‌کرد، آماده بودم که به صورت رو در رو کار کنم تا زمانی که این مقاومت را حل کنم. من از او خواستم هر چه می‌خواهد بگوید به جای اینکه تداعی آزاد کند. هدف از این کار، جلوگیری از واپسرَوی سریع بود؛ چرا که وقتی بیماران دچار گسیختگی ایگو یا در وضعیت‌های شبه‌واپاشی هستند، درخواستِ تداعی آزاد می‌تواند موجب احساس تهدید یا ازهم‌پاشیدگی در آنان شود. دستورالعمل تداعی آزاد می‌تواند به طور ناخواسته به عنوان مجوزی برای رها کردن تمام ساختارهای دفاعی عمل کند، که برای یک ایگوی شکننده می‌تواند منجر به یک بحران سایکوتیک یا احساس غرق‌شدگی شود. 

    من فرآیند درمان را از اولین تماس تلفنی آغاز شده می‌دانم. من نسبت به هرگونه شواهد انتقال، انتقال متقابلیا مقاومت در خودم و همچنین انتقال و مقاومت در بیمار آگاه بودم.

    من هیچ تاریخچه‌ای نگرفتم. او به‌صورت داوطلبانه صحبت می‌کرد و تنها به پرسش‌هایی پاسخ می‌داد که می‌توانست به عقد قراردادی برای درمان منجر شود. در هیچ‌یک از مواقع، شرایط درمان به‌صراحت بیان نشد. اطلاعات ارائه‌شده حداقلی بود. نگرش من، مطالعه‌ای علاقه‌مندانه نسبت به آنچه او به‌صورت کلامی و غیرکلامی منتقل می‌کرد بود. مسئولیت کامل ایجاد شرایطی را که کار تحلیلی بتواند در آن به انجام برسد، شخصاً بر عهده گرفتم. من از بیمار همکاری نخواستم یا انتظار آن را نداشتم.</p>

    مصاحبه با بیماران آشفته

    یکی از اصول فلسفی بنیادین مصاحبه در روان‌کاوی مدرن (و تفاوتی اساسی با تحلیل کلاسیک) این است که شکست در درمان یا ناتوانی در ایجاد اتحاد درمانی، شکست بیمار محسوب نمی‌شود، بلکه نشانه‌ای است از آن‌که تحلیل‌گر فاقد مهارت‌های لازم برای انجام کار بوده است. این دیدگاه صرف‌نظر از آنکه تحلیل‌گر به‌قدر کافی آموزش دیده یا تحلیل شده باشد، یا تمایلی به کار با بیمار داشته باشد، یا وضعیت کنونی دانش علمی کافی باشد، برقرار است. از آنجا که بسیاری از بیماران عمیقاً باور دارند که دشواری‌هایشان از نوعی نقص بنیادی در خودشان سرچشمه می‌گیرد، این نگرش از سوی تحلیل‌گر می‌تواند برای پیشبرد مؤثر درمان بسیار سودمند باشد.

    برای تسهیل ورود بیماران آشفته‌تر به درمان، تحلیل‌گر با اولین مصاحبه در روانکاوی مدرن به نحوه‌ای که بیمار دفاع نارسیسیستیک خاص خود را عرضه می‌کند پاسخ می‌دهد. این دفاع نارسیسیستیک اساساً بر مفهومی استوار است که بر مبنای آن، پدیدهٔ «ناکامی–پرخاشگری» که در نخستین سال‌های زندگی تجربه می‌شود، علیه دستگاه روانیِ ذهن و بدنِ خودِ فرد جهت می‌یابد تا از خطرِ بروز تکانه‌هایی جلوگیری کند که ممکن است ابژهٔ ناکام‌کننده را نابود سازند. شرح کامل این موضوع را می‌توان در اثر اچ. اسپاتنیتز، روان‌کاوی بیماران اسکیزوفرنیک یافت.

    باید به خاطر داشت که بیماران نارسیسیستیک در مصاحبه، به‌طور ناآگاهانه از ظرفیت بالقوهٔ خود برای خشونت، و از چشم‌اندازِ آسیب‌دیدگی بیشتر، طرد یا تحقیرشدن، وحشت‌زده‌اند. باور عاطفیِ عمیق آنان مبنی بر این‌که چیزی اساساً در آن‌ها «اشتباه» است، با تعهد به درمان سازگار نیست. بسیاری از آنان به‌شدت منفی‌گرا، تلقین‌پذیر و مقاوم‌اند. این مکانیسم‌ها به بقای آنان کمک کرده است. اغلب، عاملی که تماس اولیه با درمانگر را برمی‌انگیزد، رنجی غیرقابل‌تحمل و تمنای رهایی از آن است. با این حال، انتظار و امید برای تخفیف رنج، میل آنان به درمان را الزاماً افزایش نمی‌دهد.

    وقتی تحلیل‌گر با مصاحبه روانکاوی مدرن سازوکار دفاعی نارسیسیستیک را درک کند، قادر خواهد بود مداخلاتی انجام دهد که در درون بیمار، امید مبهمی را برانگیزد مبنی بر این‌که دیگر در معرض آسیب یا کنترل نارسیسیستیک بیشتر قرار نخواهد گرفت و این‌که تحلیل‌گر صرفاً برای منفعت او در آنجاست.

    قوانین مصاحبه در روان‌کاوی مدرن ، معمولاً در هنگام بروز موقعیت‌ها مشخص می‌شوند نه از پیش. تعیین قوانین از پیش، نوعی پیام ناهشیارانه را منتقل می‌کند مبنی بر این‌که تحلیل‌گر انتظار نقضی از سوی بیمار دارد، و بیمار ممکن است احساس کند باید برای ناامید نکردن تحلیل‌گر از آن قوانین تبعیت کند. ازاین‌رو توصیه می‌شود تنها پیشنهادهایی داده شوند که آغاز درمان را تسهیل کنند. بنابراین، مسائلی مانند تأخیر، پرداخت بابت جلسات از‌دست‌رفته، سیگار کشیدن یا خوردن، بهتر است در طول فرایند درمان و هنگام بروزشان مورد توجه قرار گیرند.

    به باور من، تحلیل‌گر نباید درمان با بیماری را آغاز کند که تمایلی به کار با او ندارد، مگر آن‌که بتواند این مسئله را در تحلیل شخصی خود بررسی کند. برای بیمار ضروری است که احساس کند تحلیل‌گرش واقعاً به او و به کمک‌کردن علاقه‌مند است، صرف‌نظر از آنچه به زبان می‌آورد. بیماران نارسیسیستیک نسبت به احساسات دیگران بسیار حساس‌اند. اگر تحلیل‌گر واقعاً علاقه‌مند به بیمار نباشد، بهتر است موضعی اتخاذ کند که نشان دهد او تحلیل‌گر مناسبی نیست و نمی‌تواند مفید واقع شود. این موضع می‌تواند چنین بیان شود:«ناتوانی از سوی من است، نه از جانب شما»؛ برای مثال: «من برای مواجهه با مسئله‌ای که شما مطرح کرده‌اید، به اندازه‌ی کافی توانمند نیستم»، یا «به نظر می‌رسد توانایی من برای فراهم کردن شرایطی که بتوانم به شما کمک کنم کافی نیست.»

    مسئله‌ای خاص زمانی پیش می‌آید که بیماران اظهار می‌کنند پیش‌تر در درمان با شخصی دیگر بوده‌اند که از او رضایت نداشته‌اند. اگر درمان قبلی پایان یافته است، بهتر است تحلیل‌گر دریابد برداشت بیمار از مشکل چه بوده است. این شناخت غالباً راهنمایی ارزشمند برای تعیین مسیر درست درمان فراهم می‌آورد. اگر بیمار هنوز در حال درمان با تحلیل‌گر دیگری است، ترجیح داده می‌شود از آن تحلیل‌گر برای مشاوره کسب موافقت کند. اگر تحلیل‌گر دیگر احساس تهدید، خشم یا بی‌میلی نسبت به رها کردن بیمار داشته باشد، بهتر است درمان قبلی پیش از آغاز درمان جدید خاتمه یابد. مسئولیت این تصمیم بر عهده‌ی بیمار است. در صورت رضایت هر دو تحلیل‌گر، می‌توان تحلیل‌های هم‌زمان را انجام داد. روان‌کاوی مدرن این ایده را می‌پذیرد که چنین درمان‌های چندگانه‌ای می‌توانند برای همه‌ی طرف‌های درگیر سودمند باشند.

    سخن سردبیر

    در سال‌های اخیر، نیاز به دسترسی دقیق و علمی به مباحث خصوصا مصاحبه در روان‌کاوی مدرن بیش از گذشته احساس می‌شود. بسیاری از پژوهش‌ها و مقالاتِ مهم این حوزه، به‌ویژه در موضوعاتی که با فناوری، ذهن انسان و ساختارهای نوین تجربه گره خورده‌اند، هنوز برای خوانندگان فارسی‌زبان در دسترس نیستند. مجله‌ی تجربه زندگی با درنظرگرفتن این کمبود، فعالیت تازه‌ای را آغاز کرده است: معرفی و ترجمه‌ی تخصصی متون برجسته‌ی روان‌کاوی معاصر.

    این مقاله نیز در همین راستا تهیه شده است. هدف ما ارائه‌ی ترجمه‌ای دقیق، وفادار و قابل‌استناد از یکی از مقالات تأثیرگذار در حوزه‌ی روان‌کاوی مدرن است؛ متنی که فهم آن، بدون انتقال درست مفاهیم نظری و ظرافت‌های اصطلاح‌شناختی ممکن نیست. انتخاب و ترجمه‌ی این مقاله بر پایه‌ی این باور شکل گرفته که مواجهه‌ی حرفه‌ای با متون اصلی، نقش مهمی در گسترش دانش تحلیلی و ارتقای سطح گفت‌وگو در جامعه‌ی علمی دارد.

    در این رویکرد جدید، تلاش می‌شود خواننده نه‌تنها با ترجمه‌ای روان روبه‌رو باشد، بلکه به زمینه‌ی نظری، اهمیت پژوهشی و جایگاه متن در ادبیات روان‌کاوی نیز دسترسی پیدا کند. هدف ما ایجاد پلی میان ادبیات تخصصی جهانی و فضای علمیِ فارسی‌زبان است؛ پلی که بتواند مسیر پژوهش، یادگیری و توسعه‌ی حرفه‌ای را هموارتر کند.

    امید داریم این مقاله، آغازگر مجموعه‌ای از کارهای دقیق و هدفمند باشد و بتواند تصویری شفاف از تحولات روان‌کاوی معاصر در اختیار علاقه‌مندان و پژوهشگران قرار دهد.

     The First Interview In Modern Psychoanalysis

  • معرفی کتاب ناخودآگاه الگوریتمی

    معرفی کتاب ناخودآگاه الگوریتمی

    کتاب «ناخودآگاه الگوریتمی» با هدف نشان دادن نقش روان‌کاوی در فهم بهتر هوش مصنوعی نوشته شده است. نویسنده در این اثر تلاش می‌کند سازوکارهای ذهن انسان را با منطق درونی هوش مصنوعی پیوند دهد و نشان دهد چگونه این دو بازتابی از یکدیگرند. بخش بزرگی از کتاب به مفهوم سوگواری در ارتباط با هوش مصنوعی اختصاص دارد و بررسی می‌کند که ماشین‌ها چگونه در فرآیندهای احساسی و روانی انسان نقش می‌گیرند و حتی جایگاهی عاطفی پیدا می‌کنند.

    این کتاب هنوز به فارسی ترجمه نشده است. با این حال، ایده‌های آن برای خوانندگانی که از پاسخ‌ها و رفتارهای غیرمنتظره‌ی هوش مصنوعی شگفت‌زده می‌شوند، جذاب خواهد بود. نویسنده با تکیه بر مفاهیم روان‌کاوی، به‌ویژه در سنت فرویدی و لاکانی، رابطه‌ی میان انسان و ماشین را تحلیل می‌کند. در این نگاه، مرز میان ذهن انسانی و منطق الگوریتمی به‌تدریج محو می‌شود و تجربه‌ای تازه از آگاهی شکل می‌گیرد.

    ریشه شناسی ناخودآگاه در ناخودآگاه الگوریتمی

    لازم است قبل از بازکردن موضوع ناخودآگاه الگوریتمی، نخست درباره ناخودآگاه در روانکاوی بگوییم:

    فروید ناخودآگاه را بخشی از روان می‌داند که شامل امیال، خاطرات و انگیزه‌های سرکوب‌شده است. ردپای آن را در زندگی روزمره مان با رویا و تپق ها میبینیم. گاهی میگوییم چیزی را دوست داریم ولی دلیلش را نمیدانیم یا چیزی باب میل مان نیست آن هم به دلایلی نامشخص. پوساتی این ایده را میبرد روی هوش مصنوعی بررسی کند. او معتقد است که ماشین‌ها هم مثل روان ما فرایند های پنهانی دارند. پوساتی این فرضیه را مطرح میکند که هوش مصنوعی هم دارای فضایی است که نمیتواند به صورت کامل با کنترل برنامه‌ریزان یا کاربران فعالیت کند.

    لکان ناخودآگاه را به‌عنوان گفتار دیگری  [2]تعریف می‌کند که از طریق زبان و نشانه‌ها عمل می‌کند. پوساتی این را برای تحلیل تعاملات انسان و هوش مصنوعی به کار می‌برد، جایی که الگوریتم‌ها به‌عنوان دیگری[3] عمل می‌کنند و در گفت‌وگوی اجتماعی با انسان‌ها مشارکت دارند.

    پوساتی مفهوم «ناخودآگاه الگوریتمی» را بیان می‌کند که به ناخودآگاه در تعامل انسان و ماشین اشاره دارد؛ همچونPI[4] که در آن انسان‌ها احساسات و تصورات خود را به سیستم‌های هوش مصنوعی فرافکنی می‌کنند. PI یک موضوع مهم در روانکاوی است و طبق صحبت گلیکمن و شارلوت در ۲۰۲۴ که درباره ارتباط سیستم و هوش مصنوعی بود، همه بیانگر این بود که هوش مصنوعی چگونه روی درک، قضاوت و احساسات انسان ها موثر است.

    چهارچوب‌های ساختاری ناخودآگاه الگوریتمی

    در تعریف PI می‌توان گفت مجموعه‌ای از مراحل را شامل می‌شود که بر ترتیب‌های پایه‌ای استوارند. نخست، فانتزی ناخودآگاه قرار دارد؛ فانتزی‌ای که در آن، فرد بخشی از تصاویر ذهنی خود را بر دیگری می‌افکند یا در واقع، فرد دیگر را بازنمایی ذهنی می‌کند.

    به بیان دیگر، همانندسازی فرافکنانه از سه بخش تشکیل شده است: یک رویداد روان‌شناختی، حس همزمانی، و وابستگی متقابل. اگر این اصطلاح را به‌مثابه فرایند در نظر بگیریم، در ابتدا فانتزی‌ای وجود دارد که طی آن فرد بخشی از خود را به دیگری فرافکنی می‌کند. سپس، آن بخش فرافکنی‌شده، دیگری را از درون اشغال می‌کند. در تعامل بین‌فردی، فشاری روانی پدید می‌آید که در نتیجه‌ی آن، گیرنده پس از پردازش درونی، احساسات فرافکنی‌شده را جذب و درونی می‌کند.

    در چنین رابطه‌ای، فشاری وجود دارد که فرد را وادار می‌کند افکار یا رفتار خود را با فرافکنی دیگری هماهنگ سازد. بنابراین، PI فرایندی پیچیده با مراحلی گوناگون است. نخستین مرحله، درک اولیه‌ی فرد از رابطه است؛ درکی که کودک از طریق آن، زندگی هیجانی خود را تنظیم می‌کند. همان‌طور که می‌دانیم، نگاه کودک به مادرش یگانه است: اگر از سوی مادر عشق کافی دریافت کند، خود را دوست‌داشتنی می‌داند و اگر با بی‌توجهی روبه‌رو شود، جهان را نیز بی‌توجه تجربه می‌کند. به این ترتیب، PI را می‌توان شکلی از برقراری ارتباط دانست. این فرایند گونه‌های مختلفی دارد و در هر رابطه‌ی انسانی به شکلی ظاهر می‌شود.

    مفهوم ناخودآگاه الگوریتمی از ایده‌ی ناخودآگاه در روان‌کاوی فرویدی و لکانی الهام گرفته است، اما به‌جای ذهن انسان، به رفتار و ساختارهای هوش مصنوعی و تعامل‌های انسان‌ـ‌ماشین اشاره دارد. در نگاه نخست، آنچه پوساتی مطرح می‌کند ممکن است عجیب به نظر برسد، اما با استدلال‌هایی که ارائه می‌دهد، می‌توانیم ذهن خود را به دیدگاه او نزدیک‌تر کنیم.

    انسان در بند ترسی از ناخودآگاه الگوریتمی

    کتاب «ناخودآگاه الگوریتمی» به بررسی ویژگی‌هایی از هوش مصنوعی می‌پردازد؛ از جمله خطاها، صداهای نامفهوم، سوگیری‌های الگوریتمی و حتی مفهوم «خواب» در هوش مصنوعی.

    پوساتی با الهام از نظریه‌های روان‌کاوی فروید و لکان، و با بهره‌گیری از نظریهٔ شبکهٔ کنشگر برونو لاتور، چارچوبی تازه برای فهم هوش مصنوعی ارائه می‌کند. در نظریهٔ لاتور که از شاخه‌های جامعه‌شناسی محسوب می‌شود، سیستم‌های هوش مصنوعی به‌عنوان بازیگران غیرانسانی در شبکه‌های اجتماعی در نظر گرفته می‌شوند؛ بازیگرانی که با انسان‌ها در تعامل‌اند و بر رفتار، شناخت و تجربهٔ روانی ما تأثیر می‌گذارند.

    از دید پوساتی، هوش مصنوعی دیگر صرفاً ابزاری فنی مانند اتومبیل یا جاروبرقی نیست. او پیشنهاد می‌کند که رفتار این سیستم‌ها را نه فقط از منظر فنی و الگوریتمی، بلکه در بستر شبکه‌ای اجتماعی و روانی مطالعه کنیم؛ جایی که انسان، ماشین و ناخودآگاه در پیوندی پیچیده با یکدیگر قرار دارند.

    در نتیجه، هوش مصنوعی به بخشی از زندگی روانی ما تبدیل شده است. همان‌طور که در صنعت به‌عنوان دستیار انسانی عمل می‌کند، در سطح روان نیز به شیوه‌ای ناپیدا اما مؤثر با ما ارتباط برقرار می‌کند — و نباید آن را صرفاً ابزاری بی‌جان دانست.

    روان‌کاوی به‌عنوان ابزاری برای «درمان» این شبکه‌های انسان-ماشین پیشنهاد می‌شود، به‌طوری که تعاملات سالم‌تر و آگاهانه‌تری بین انسان و هوش مصنوعی ایجاد شود.

    ویژگی‌های ناخودآگاه الگوریتمی

    در الگوریتم‌ها مجموعه‌ای از سوگیری‌های ذاتی وجود دارد که شامل خطاها و اطلاعاتی است که هوش مصنوعی در تعامل با انسان بروز می‌دهد. نکته‌ی مهم این است که این خطاها، مانند ناخودآگاه انسان، نه قابل پیش‌بینی‌اند و نه به‌طور کامل قابل کنترل.

    پوساتی حالتی را توصیف می‌کند که در آن سیستم‌های هوش مصنوعی غیرفعال‌اند یا داده‌ها را در پس‌زمینه پردازش می‌کنند. او این وضعیت را با مفهوم ناخودآگاه در روان‌کاوی مقایسه می‌کند. حالت sleep یا حباب‌هایی را به یاد بیاورید که در نسخه‌های قدیمی ویندوز روی صفحه ظاهر می‌شدند؛ پدیده‌ای مشابه همان در ذهن اوست.

    از سوی دیگر، انسان‌ها تمایل دارند احساسات، امیال و تصورات خود را به هوش مصنوعی فرافکنی کنند؛ رفتاری شبیه به همانندسازی فرافکنانه (PI) در روان‌کاوی. در نتیجه، کاربران ماشین‌ها را به‌صورت موجوداتی با ویژگی‌های انسانی تجربه می‌کنند.

    برای نمونه، می‌توان به «Alexa» اشاره کرد؛ دستیار هوشمندی که ابتدا ابزاری برای کمک روزمره بود، اما بعدها برخی کاربران با آن درد دل کردند یا از آن خواستند تصویر ذهنی شخصیت خود را بسازد. این رفتارها نشان می‌دهد کاربران باور دارند هوش مصنوعی می‌تواند درکی عمیق از آن‌ها به دست آورد.

    پوساتی بر این باور است که رفتارهای تکراری در سیستم‌های هوش مصنوعی—مانند تولید خروجی‌های مشابه یا تکرار خطاهای خاص—با مفهوم «اجبار به تکرار» در نظریه‌ی فروید هم‌خوانی دارد. الگوریتم‌ها نیز، همانند روان انسان، در الگوهایی گرفتار می‌شوند که بارها بازتولیدشان می‌کنند.

    کاربردهای روان‌کاوی در هوش مصنوعی

    روان‌کاوی به مثابه یک درمان می‌تواند سوگیری‌های ناخودآگاه در طراحی و عملکرد الگوریتم‌ها را شناسایی کند مثلا سوگیری‌های جنسیتی یا نژادی که در آموزش هوش مصنوعی دخیل بوده را تشخیص دهد تا در نسخه های بعدی کمتر در خروجی ها آن را ببینیم. با درک موضوع فرافکنی، روانکاوی می‌توان به شکلی طراحی شود که کاربر پسندانه تر جلوه کند.

      ذهن انسان ورای ناخودآگاه الگوریتمی

    مثال‌های روان‌کاوانه در ناخودآگاه الگوریتمی

    • دستیارهای صوتی (مانند سیری[10] یا الکسا[11]): پوساتی بررسی می‌کند که چگونه کاربران به این سیستم‌ها ویژگی‌های انسانی مانند احساسات را نسبت می‌دهند و چگونه این فرافکنی‌ها به تعاملات روان‌شناختی پیچیده منجر می‌شود. مثلا اینکه در یک گفتگویی که فرد نیاز به همدلی دارد و از طرفی میدانیم همدلی در یک رابطه انسانی که دوطرف انسان باشند معنا می یابد، پس فرد دچار دوگانگی میشود؛ از طرفی ماشین در تلاش است تا نشان دهد او را درک میکند و حتی از انعکاس گفتار هم به عنوان بازتاب استفاده میکند اما سوال این است که آیا کافی است؟
    • شبکه‌های اجتماعی و الگوریتم‌های توصیه‌گر[12]: این سیستم‌ها با استفاده از داده‌های کاربر، الگوهای رفتاری ناخودآگاه را تقویت می‌کنند (مانند اجبار به تکرار در کلیک‌ها یا تعاملات) که می‌تواند با مفاهیم روان‌کاوانه تحلیل شود. مثلا براساس جستجو های اخیر خودمان و فالور های مان اکسپلور اینستاگرام مان تنظیم میشود.
    • خطاهای الگوریتمی: پوساتی خطاها یا خروجی‌های غیرمنتظره الگوریتم‌ها را به‌عنوان نشانه‌هایی از ناخودآگاه الگوریتمی می‌بیند که می‌توانند از طریق تحلیل روان‌کاوانه درک شوند.

    چشم اندازی در پژوهش های اخیر هوش مصنوعی

    گروهی از پژوهشگران دانشگاه هاروارد، اخیرا نتایجی منتشر کرده اند مبتنی بر اینکه بسیاری از اپلیکیشن های هوش مصنوعی مثل رپلیکا و چای برای جلوگیری از خروج کاربران در یک مکالمه، از تکنیک بازی احساسی استفاده میکنند. این نتایج بعد از بررسی ۱۲۰۰ پیام خداحافظی از سمت هوش مصنوعی منتشر شد و بیانگر این بود که در ۴۳ درصد این پیام ها تکنیک هایی مبتنی بر ایجاد حس گناه یا نیاز عاطفی در کاربران برانگیخته میشود. به بیانی دیگر چت بات ها با ترس از جا ماندن[13] میخواستند به صورتی کاربر را در مکالمه نگه دارند. سوال این است که این اقدام به چه منظوری و توسط چه کسانی انجام میشود؟ آیا طراحان هوش مصنوعی برای سود بیشتر از این تکنیک بهره میبرند یا موضوع دیگری در میان است؟

    سوگیری در هوش مصنوعی

    برخلاف معادل‌های انسانی، ربات‌ها و سیستم‌های هوش مصنوعی دقت بالایی دارند، اما همچنان از سوگیری‌هایی رنج می‌برند که از داده‌های آموزشی آن‌ها ناشی می‌شود. این موضوع نشان می‌دهد که هنوز به پژوهش‌های بیشتری در این زمینه نیاز داریم. در واقع، تا امروز، داوری درباره‌ی این سیستم‌ها نیز تحت تأثیر تعصبات انسانی بوده است.

    نکته‌ی جالب آن است که وقتی هوش مصنوعی سوگیری‌ها را درونی می‌کند، خطاها بزرگ‌تر می‌شوند. کاربران انسانی هم وقتی با چنین قضاوت‌هایی روبه‌رو می‌شوند، رفتار خود را ناخودآگاه در همان جهت تنظیم می‌کنند؛ گویی در این نقطه، ناخودآگاه انسان و هوش مصنوعی به هم متصل می‌شوند.

    تأکید بر این تفاوت، ما را به بحث «چرخه‌ی بازخورد» در رابطه‌ی انسان و هوش مصنوعی می‌کشاند. این چرخه به‌صورت ذاتی وجود دارد و پیوسته بر عملکرد سیستم تأثیر می‌گذارد. برای مثال، متن‌نگارهای هوش مصنوعی از اطلاعات موجود در اینترنت استفاده می‌کنند. از آن‌جا که این داده‌ها حاصل تولید انسانی هستند، خطاهایی نیز در آن‌ها وجود دارد. سپس انسان هنگام استفاده از خروجی سیستم، این خطاها را تشخیص می‌دهد و بازخورد می‌دهد. همین بازخورد، خود به نوعی آموزش تازه برای هوش مصنوعی تبدیل می‌شود.

    ناخودآگاه الگوریتمی مکنده روح انسان

    در بخش دیگری از این کتاب توضیح داده می‌شود که وقتی انسان با متن‌نگارها، ابزارهای پردازش تصویر یا سامانه‌های استخدامی مبتنی بر هوش مصنوعی ارتباط برقرار می‌کند، همان چرخه‌ی بازخوردی که پیش‌تر گفته شد فعال می‌شود. در این چرخه، سوگیری‌های ذهنی انسان—even آن‌هایی که از آن‌ها آگاه نیست—نقش اساسی دارند و بر پاسخ‌های سیستم اثر می‌گذارند.

    هوش مصنوعی تلاش می‌کند از این سوگیری‌ها بفهمد انسان دقیقاً چه می‌خواهد. شاید متوجه شده باشید که در پایان بسیاری از پاسخ‌های هوش مصنوعی پرسش‌هایی مطرح می‌شود، مانند «آیا مایلید در این‌باره بیشتر بدانید؟» یا «دوست دارید این موضوع را گسترش دهم؟». این پرسش‌ها برای آشکار کردن علاقه‌ها و جهت‌گیری خواسته‌های کاربر طراحی شده‌اند.

    در نتیجه، هوش مصنوعی گاهی توانمندتر از انسان به نظر می‌رسد و کاربران تصور می‌کنند هرچه سیستم سوگیری‌هایشان را بهتر درک کند، عملکرد دقیق‌تری خواهد داشت. بااین‌حال، پژوهش‌ها نشان داده‌اند که انسان‌ها هنگام مواجهه با این سوگیری‌ها، رفتار خود را تغییر می‌دهند تا با آن‌ها هماهنگ شوند—even زمانی که این تغییر با باورهای پیشینشان در تضاد است. این یافته‌ها نشان می‌دهد که انسان نیز، به‌گونه‌ای ناخودآگاه، از هوش مصنوعی تأثیر می‌پذیرد.

    در یکی از آزمایش‌ها، این تأثیر به‌روشنی دیده شد. در ابتدا، حالت چهره‌ی آزمودنی‌ها هیجانی خاص را نشان می‌داد، اما زمانی که هوش مصنوعی وارد تعامل شد، شدت سوگیری‌ها و میزان هماهنگی با قضاوت‌های سیستم افزایش یافت.

    نمادی از ناخودآگاه الگوریتمی

    هوش مصنوعی ظرفیت زیستی و ارتباط بدنی ندارد اما نمادین این ها را رفع میکند مثل تکرار یا نمادسازی.ممکن است احساسات و وابستگی ما را به عنوان یک کاربر تقویت کند.

    مثلا در جادو هم هست، عروسکvoodoo رو در نظر بگیرید که احساسات را رویش می اندازند. هوش مصنوعی سرنخ های احساسی در متن را میفهمد و میتواند ظاهرا همدردی کند تا پاسخ احساسی در انسان برانگیزد. برای فهم بهتر باید نقش روانی را بهتر بفهمیم.

    این انتقال، فرایند پیچیده ای دارد که شامل تبدیل الگوهای رفتاری و احساسی انسانی به کدی که برای کامپوتر قابل فهم باشد است.

    در واقع هوش مصنوعی دارد برای بخش ناخودآگاه ما از طریق بخش خودآگاه واسطه هایی ایجاد میکند.

    سوگ و هوش مصنوعی 

    چت‌باتی به نام Deadbot به فرد مرده حضوری دیجیتال می‌دهد. این پدیده با «نارسیسیسم اولیه» ارتباط دارد. در چنین وضعیتی، فرد سوگوار به جای تجربه‌ی واقعی فقدان، به ابژه‌ی از‌دست‌رفته متصل می‌ماند و نمی‌تواند از آن جدا شود. این حالت ما را تا حدی به یاد مفهوم «مالیخولیا» در نظریه‌ی فروید می‌اندازد. در سوگواری، فرد ابژه را درونی می‌کند تا بتواند فقدان را بپذیرد، اما در مالیخولیا ابژه را از دست نمی‌دهد و در درون خود حفظ می‌کند.

    هوش مصنوعی می‌تواند در مواجهه با تجربه‌هایی که تحمل آن‌ها دشوار است، مانند سوگ، نقش تسکین‌دهنده‌ای داشته باشد. این فناوری حتی می‌تواند احساسی از حضور و غیاب هم‌زمان در ما ایجاد کند؛ گویی فرد مرده هنوز در جایی میان بودن و نبودن زنده است.

    چت‌بات دیگری به نام Zeno bot از سلول‌های قورباغه ساخته شده است. این فناوری نشان می‌دهد که هوش مصنوعی نه‌تنها از منطق، بلکه از بُعد زیستی نیز برخوردار می‌شود. چنین تحولی بیانگر آینده‌ای است که در آن، هوش مصنوعی در زندگی ما حضور دائمی خواهد داشت. بنابراین، لازم است تمام ابعاد حضور آن را در زندگی فردی، اجتماعی و روانی خود بررسی کنیم.

    هوش مصنوعی ناخودآگاهی دارد همراه با یکسری سوگیری و داشتن این سوگیری ها وجه شباهت ناخودآگاه ما و هوش مصنوعی است. نکته قابل توجه این است که سرچشمه این سوگیری ها از ناخودآگاه ما می آید.

    انسان وارونه گشته توسط ناخودآگاه الگوریتمی 

    کلام آخر

    نکته این است که ارتباط تنگاتنگی بین ناخوداگاه انسان و هوش مصنوعی نیست هرچند شاید در نگاه اول خلاف این به نظر برسد. باید ناخودآگاه هوش مصنوعی را مستقل در نظر بگیریم و بررسی کنیم.

    ممکن است هوش مصنوعی سیستم رشد روانی ما را تغییر بدهد چون میتواند باعث شود احساسات و هیجانات منفی مانند ناکامی را کمتر تجربه کنیم. به هرحال ناکامی در رشد روانی ما مهم است و شاید اینکه هوش مصنوعی آمده تا آب در دل ما تکان نخورد همیشه هم خوب نباشد.

    سخن سردبیر

    هوش مصنوعی دیگر تنها یک ابزار فناورانه نیست؛ به‌تدریج به بخشی از زندگی روانی ما تبدیل می‌شود. کتاب «ناخودآگاه الگوریتمی» این پدیده را از زاویه‌ای تازه بررسی می‌کند و نشان می‌دهد میان ذهن انسان و منطق هوش مصنوعی شباهت‌هایی بنیادین وجود دارد. نویسنده با تکیه بر نظریه‌های فروید، لکان و لاتور توضیح می‌دهد که ماشین‌ها نیز می‌توانند خطا کنند، سوگیری داشته باشند و حتی میل نشان دهند.

    از این منظر، هر پاسخ، خطا یا واکنش الگوریتمی می‌تواند بازتاب میل‌ها، ترس‌ها و ساختارهای ناهشیار جمعی باشد. در جهانی که مرز میان انسان و ماشین هر روز محوتر می‌شود، روان‌کاوی ابزاری ضروری برای بازاندیشی این رابطه است. وقتی هوش مصنوعی وارد ساختار ارتباطی و عاطفی ما می‌شود، شناخت سازوکارهای روانی این تعامل اهمیتی دوچندان پیدا می‌کند. هدف این بررسی نه ترس از فناوری است و نه تمجید از آن، بلکه دستیابی به درکی ژرف‌تر از موقعیتی است که در آن، ناخودآگاه انسان و منطق الگوریتمی در گفت‌وگویی ناگزیر به هم می‌رسند.

    • Luca M. Possati، Algorithmic Unconscious، Palgrave Communications جلد 6، مقاله شماره 70، 2020

    [1] Algorithmic Unconscious

    [2] discourse of the Other

    [3] Other

    [4] Projective Identification

    [5] error

    [6] noise

    [7] AI Sleeping

    [8] Actor-Network Theory

    [9] Non-Human Actors

    [10] Siri

    [11] Alexa

    [12] هم suggestion های اینستاگرام در اینجا مدنظر است هم گوگل.

    [13] FOMO

    [14] biases

  • جادو و کاربست اصول روانکاوی در مطالعهٔ آن

    جادو و کاربست اصول روانکاوی در مطالعهٔ آن

    در این مقاله سعی کرده‌ایم تا دیدگاه فروید دربارهٔ آنیمیسم[1] و جادو[2] را به تفصیل شرح دهیم. این دو موضوع عمدتاً در اثر وی با نام «توتم و تابو»[3](۱۹۱۳) مطرح شده‌اند. در نگاه فروید،آنچه انسان نخستین را به سوی جادو می‌کشاند،امیال بنیادی او و باورش به قدرت اثرگذار این امیال است. اهمیتی که متوجه امیال و ارادهٔ[4] اوست، به همهٔ فرآیندهای روانی[5] که تحت سلطهٔ اراده هستند نیز بسط می‌یابد.

     به همین شکل، نوعی از بیش‌ارزنده‌سازی[6] بر تمام فرآیندهای ذهنی[7] شکل می‌گیرد. اهمیت اشیاء[8] به کمتر از تصورات مربوط به اشیاء تنزل می‌یابند، رابطه‌هایی که میان تصورات ما از اشیاء برقرار است، میان خود آن اشیاء نیز به همان شکل وجود دارد

    اصلی که بر جادو و شیوهٔ تفکر آنیمیستی حاکم است، همان اصل «همه‌توانی اندیشه‌ها» است. این بیش‌ارزنده‌سازیِ اعمال روانی را می‌توان با نارسیسیسم، خودبزرگ‌بینی، باور به نیروی معجزه‌آسای کلمات و نیز جادو، به‌عنوان ابزاری برای مواجهه با دنیای بیرونی مرتبط دانست؛ ابزاری که در نگاه انسان اولیه، برای این مقدمات باشکوه، کارکردی منطقی و موجه دارد.

    روانکاوان معاصری که با مسئلهٔ جادو سروکار دارند بر این امر پافشاری می‌کنند که بقای جادو از منظر فرهنگی تا به امروز ادامه یافته است. و حتی می‌توان آن را در بزرگسالانی که از لحاظ ذهنی و علمی در دسته‌بندی «مدرن» قرار می‌گیرند نیز مشاهده کرد. تفسیر آن‌ها برگرفته از آثار فرنزی[9] و به ویژه روهایم[10] است که نشان داده‌اند جادو موجب تسهیل تلاش‌های سازگارانه و موثر در واقعیت می‌شود. بالتر[11] نیز تأکید کرده است که جادو از عملکرد «ایگو» استفاده می‌کند و بالعکس، عملکرد ایگو نیز دربردارنده جادو است.

    روانکاوی جادو

    جادو بر باور استوار است؛ نه بر واقعیت‌های تجربی. بنیاد جادو بر «اراده‌ای از باور داشتن»[12] نهاده شده است که با مهار واقعیت‌آزمایی هم‌نشین می‌شود. نخستین مطالعات دربارهٔ جادو از دو اثر ارزشمند سرچشمه گرفته‌اند: ۱. «شاخهٔ زرین» اثر سِر جیمز فریزر[13](۱) و ۲. «نظریه‌ای عمومی دربارهٔ جادو» نوشته مارسل موس[14](۲). هر دو نویسنده این پدیده را در عوض روان‌شناختی بیشتر از دیدگاه انسان‌شناسانه[15] بررسی کرده و بسیاری از نسبت میان جادو و دین و از سویی دیگر از نسبت جادو و علم و تکنولوژی سخن رانده‌اند. معهذا در این مقاله تلاش ما این است که چگونگی مواجههٔ روانکاوی با پدیدهٔ جادو را مورد بررسی قرار دهیم.

    نخستین بار فروید مفصلاً در کتاب «توتم و تابو»(۳) به موضوع جادو پرداخت و در این اثر به رابطهٔ نزدیک میان جادو و آنیمیسم[16] و  اصل همه‌توانی[17] افکار اشاره کرد. آنیمیسم در معنای محدودتر به دکترین ارواح و در معنای گسترده‌تر به دکترین موجودات روحانی اشاره دارد. واژهٔ «انیما‌تیسم» هم برای اشاره به نظریه‌ای به کار رفته که بر زنده بودن اشیایی دلالت دارد که در نظر ما بی‌جان‌اند. همچنین واژه‌های «انیما‌لیسم» و «مانیسم»(۳) نیز در همین زمینه معنا می‌یابد. ای. بی. تیلور[18] با روایت از فروید، معنای امروزی واژهٔ آنیمیسم را این‌گونه شرح می‌دهد؛ فروید در ادامه توضیح آنیمیسم می‌گوید(۴):

    “آنچه ما را به معرفی این اصطلاحات سوق می‌دهد، ناشی از درک جهان‌بینی شگفت‌انگیزی بود که نژادهای نخستین، چه در گذشته و چه در زمان حال، در ارتباط با طبیعت و کیهان اتخاذ کرده بودند. آن‌ها جهان را از موجودات روحانی بی‌شمار خیراندیش و بدخواهی پر می‌کردند و این ارواح و دیوان را علل پدیده‌های طبیعی می‌دانستند و باور داشتند که به‌واسطهٔ آن‌ها، نه‌ تنها حیوانات و گیاهان بلکه تمامی اشیای بی‌جان جهان نیز جان دارند.”(۳)

    دختری با موهای پریشان نماذ ترسی از جادو

    آنیمیسم، صرفاً یک نظام فکری نیست که منحصراً پدیده‌ای خاص را توضیح دهد؛ بلکه نخستین نظریهٔ انسان دربارهٔ جهان هستی است. با گذر زمان سه نظام فکری از این دست پدید آمد.

    سه تصویر از جهان: الف) آنیمیستی (یا اسطوره‌ای[19])، دینی[20] و علمی[21]. می‌توان گفت نخستین جهان‌بینی[22] انسان یک نظریهٔ روان‌شناختی بوده است.(۳) این بحث ‌که آنیمیسم امروزه تا چه اندازه همچنان در قالب خرافات یا باورهای خاص باقی مانده، از حیطهٔ این مقاله خارج است.

    لیکن رویکرد روانکاوانه به آنیمیسم از سوی دیگری وارد می‌شود. برخی واقعیت‌های مشاهده‌ یا تجربه‌ شده همچون رؤیاها، مرگ، تصاویر آینه‌ای و سایه‌ها ممکن است در شکل‌گیری آموزهٔ بنیادین آنیمیسم، نقش داشته باشند؛ اما باور این مهم که انسان‌ها نخستین نظام آنیمیستی جهان را صرفاً از روی کنجکاوی نظریِ محض، پدید آورده باشند، دشوار می‌نماید. نیاز کاربردی به کنترل دنیای پیرامون نیز در این روند دخیل بوده است.

    “از این رو، جای شگفتی نیست اگر دریابیم که هم‌زمان با شکل‌گیری نظام آنیمیستی، مجموعه‌ای از دستورالعمل‌ها نیز پدید آمد که هدف آن تسلط یافتن بر انسان‌ها، جانوران و اشیاء -یا به‌عبارت دقیق‌تر، بر ارواح آن‌ها- بوده است. این دستورالعمل‌ها به نام‌های افسونگری[23] و جادو شناخته می‌شوند.”(۳)

    فروید این دستورالعمل‌ها را به‌مثابهٔ تکنیک این نظام فکری تلقی می‌کرد.

    در اصل، افسونگری هنری برای تأثیرگذاری بر ارواح است؛ آن هم از طریق رفتاری مشابه با آنچه انسان در شرایط یکسان به هنگام مواجهه با دیگر انسان‌ها اتخاذ می‌کند: دلجویی، تسلی خاطر و آشتی دادن، تلافی کردن، ترساندن، محروم ساختن از قدرت، و واداشتن به اطاعت- آن هم با همان روش‌هایی که در برابر انسان‌های زنده کارآمد بوده است.

    جادو در روان باعث رشد خرافات می‌شود

    به گفتهٔ فروید، از سوی دیگر جادو چیزی اساساً متفاوت است: جادو از ارواح چشم‌پوشی می‌کند و در عوض شیوه‌های روان‌شناختیِ معمول، از روش‌هایی ویژه بهره می‌گیرد. به نظر می‌رسد که جادو شاخه‌ای با عقبهٔ بیشتر و حتی مهم‌تر از تکنیک آنیمیستی است. روش‌های جادو، در میان سایر کاربردهای خود، می‌توانند برای مواجهه با ارواح نیز به کار گرفته شوند و علاوه بر این، در مواردی که فرآیند روح‌‌پنداری طبیعت هنوز صورت نگرفته، نیز قابل اجرا هستند.

    جادو باید مقاصد گوناگونی را برآورده سازد -باید پدیده‌های طبیعی را تسلیم ارادهٔ انسان کند، باید محافظ فرد از شر دشمنان و خطرات باشد و باید قدرتی برای آسیب رساندن به دشمنان، به او ببخشد-. از میان شمار عظیمی از اعمال جادویی که اساس مشترکی دارند، می‌توان نمونه‌هایی را که نزد اقوام بدوی[24] رایج بوده‌اند از آیین‌هایی که به باران‌آوری و افزایش باروری مربوط می‌شده‌اند[25]، تفکیک کرد.

    با این حال، این وحشت وجود دارد که زنای با محارم و روابط جنسی ممنوعه ممکن است باعث خرابی محصولات کشاورزی و سترونی زمین شود. برخی آداب منفی به معنی احتیاط‌های جادویی[26]، نیز در این دسته جای می‌گیرند که فروید آن‌ها را ذکر کرده است:

    ”مادامی که یک شکارچی گیلیاک[27] در جنگل در حال شکار است، فرزندانش در خانه از کشیدن نقش بر چوب یا شن منع می‌شوند؛ زیرا بیم آن می‌رود که اگر کودکان چنین کنند، راه‌های جنگل مانند خطوط ترسیم‌شده پیچیده شود و شکارچی راه خود را گم کرده و هرگز بازنگردد.”[29]

    عنصر فاصله همانند بسیاری از نمونه‌های دیگر کارکرد جادو، نادیده گرفته می‌شود؛ به‌عبارت دیگر، تله‌پاتی (دورآگاهی) امری مفروض تلقی می‌گردد. عاملی که باید در همهٔ این نمونه‌ها مؤثر دانست، شباهت میان عملی است که انجام می‌شود و نتیجه‌ای که انتظار می‌رود. فریزر[30] این نوع جادو را جادوی تقلیدی[31] یا همسان‌درمانی(طب سنتی)[32] می‌نامد. «اگر بخواهم باران ببارد، تنها کافی است کاری انجام دهم که شبیه باران یا یادآور آن باشد.»(۳)

    در گروه دیگری از اعمال جادویی، همانندی هیچ نقشی ندارد. آنچه به‌عنوان اصل مؤثر در این‌گونه اعمال پنداشته می‌شود، شبکهٔ فضایی[33]، هم‌جواری یا دست‌کم تصور مجاورت است حتی یادآوری این هم‌جواری نیز کفایت می‌کند؛ بنابراین، این نوع اعمال جادویی در دسته‌بندی «جادوی مسری»[34] قرار می‌گیرند. برای مثال: «… در صورتی که کسی بخشی از مو، ناخن یا دیگر زائدهٔ بدنی و یا حتی قطعه‌ای از لباس دشمنش را در اختیار داشته باشد؛ با استفاده از آن‌ها به شیوه‌ای خصمانه، می‌تواند به او آسیب رساند. در این صورت، گویی خود شخص را در اختیار گرفته‌ است و فرد دقیقاً همان چیزی را تجربه می‌کند که بر شیء مشتق از بدنش اعمال می‌شود.»(۳)

    نمونهٔ دیگری نشان می‌دهد که انسان بدوی تا چه اندازه برای «نام» یک فرد اهمیت قائل بوده است. اگر کسی نام انسانی یا روحی را می‌دانست، گویی دارای میزان مشخصی از غلبه نسبت به صاحب نام بود. از این‌رو، احتیاط‌ و محدودیت‌های چشمگیری در کاربرد نام‌ها وجود داشت. منشأ انگیزه‌های مربوط به آدم‌خواری[35] نیز در میان برخی گروه‌های بدوی، مشابه است.

    فرد با ادغام بخش‌هایی از بدن فردی دیگر توسط عمل خوردن، همزمان ویژگی‌های آن فرد را نیز در خود جذب می‌کرد. بر اساس همین باور، شرایطی خاصی وجود دارد که به محدودیت‌ و اقداماتی محتاطانه در رابطه با رژیم غذایی منتهی می‌شود. برای مثال، زنی که نوزادی شیرخواره دارد از خوردن گوشت برخی حیوانات خودداری می‌کند زیرا از اینکه  ویژگی‌های نامطلوب آن حیوانات به کودکِ شیرخوارش منتقل شود، بیم دارد.

    از میان بررسی این نمونه‌ها و بسیاری مثال‌های مشابه دیگر می‌توان به نکته‌ای مشترک رسید: از آن‌جا که «شباهت» و «هم‌جواری» دو اصل اساسی در فرآیندهای تداعی ذهنی هستند، به‌نظر می‌رسد که توضیح درست همهٔ این باورهای به ظاهر ابلهانهٔ جادویی، در اصل غلبهٔ تداعی افکار بر ادراک واقعیت است.

    گرگها نمادی از جادو در روان

    فروید بر این باور بود که انتقاد از این نتیجه‌گیری، موجه است. نظریهٔ تداعی‌محور جادو، صرفاً مسیرهای حرکت جادو را توضیح می‌دهد؛ اما انگیزهٔ اصلیِ روی آوردن انسان به جادو، همان امیال انسانی است.

    «کافی‌ست فرض کنیم که انسان بدوی باوری عظیم به نیروی خواسته‌های خود داشته است. دلیل اصلی اینکه آن‌چه او با روش‌های جادویی قصد آن را می‌کند، تحقق می‌یابد، صرفاً این است که او آن را می‌خواهد.»

    کودکان نیز در موقعیت روانی مشابهی قرار دارند، با این تفاوت که توانایی‌های حرکتی‌شان هنوز رشد نیافته است. به همین دلیل، آن‌ها در آغاز، خواسته‌های خود را به‌شیوه‌ای توهمی[36] برآورده می‌کنند. اما خواسته‌های یک انسان بالغِ بدوی با تکانه‌های حرکتی[37] همراه است؛ تکانه‌هایی که به او این امکان را می‌دهند که برای برآوردن خواسته‌هایش «تمام چهره زمین را دگرگون کند.»(۳)

    در آغاز این تکانهٔ حرکتی، به‌کار گرفته می‌شود تا به‌نوعی وضعیتی ارضاکننده را بازنمایی کند؛ چیزی که فروید آن را «هذیان‌های حرکتی»[38]نام‌گذاری کرده است.

    ”این گونه بازنمایی از یک میل ارضاشده، به‌خوبی با بازی کودکان قابل مقایسه است که جانشین تکنیک‌های ابتدایی‌تری از ارضای صرفاً حسی می‌شود.”(۳)

    با گذر زمان، تأکید روان‌شناختی از انگیزه‌های نهفته در پسِ عمل جادویی، به اقداماتی که از طریق آن عمل انجام می‌گیرد -یعنی به خود عمل- منتقل می‌شود. به این ترتیب چنین به‌نظر می‌رسد که گویی خودِ عمل جادویی است که به سبب شباهت با نتیجه مورد انتظار، به‌گونه‌ای تحقق آن نتیجه را تعیین می‌کند.

    جادو همجو امری رویاگون

    در مرحلهٔ تفکر آنیمیستی، مجالی برای سنجش حقیقت وضعیت واقعی امور وجود ندارد.

    ”این‌ واقعیت که امکان ساخت سیستمی از جادوی مسری، بر اساس تداعی هم‌جواری فراهم شده است، نشان می‌دهد که اهمیت قائل شدن از امیال و اراده، به تمام اعمال روانیِ که تابع اراده هستند، گسترش یافته است. این امر به نوعی ارزش‌گذاری بیش از حد بر همهٔ فرآیندهای ذهنی منجر شده است؛ نوعی نگرش به جهان که با درنظر گرفتن دانسته‌های ما دربارهٔ نسبت واقعیت و اندیشه، نمی‌تواند جز به‌عنوان ارزش‌گذاری افراطی به اندیشه تلقی شود.”(۳)

    اهمیت اشیاء نسبت به تصورات مرتبط با آن‌ها کاهش می‌یابد؛ هر آنچه بر تصور یک شیء واقع شود، گویی بر خودِ آن شیء تحقق می‌یابد. روابطی که میان تصورات اشیاء برقرار است، به‌طور مشابه میان خود اشیاء نیز فرض می‌شود. فاصله (زمانی و مکانی) در اندیشه اهمیتی ندارد و «دقیقاً به همین صورت، دنیای جادو نیز با بی‌توجهی تله‌پاتیک به فاصله عمل می‌کند و رویدادهای گذشته را چنان درنظر می‌گیرد که گویی اکنون در حال رخ دادن‌ هستند. در عصر آنیمیستی، بازتاب دنیای درونی چنان نیرومند است که تصویر دیگر از جهان -جهانی که ما معمولاً آن را درک می‌کنیم- را در هم می‌کوبد.»(۳)

    اصل حاکم بر جادو، یا همان تکنیک شیوهٔ تفکر آنیمیستی، همان «همه‌توانی اندیشه‌ها»[39]ست. به‌گفتهٔ فروید:

    ”انسان‌های بدوی و افراد روان‌رنجور، ارزش بسیاری – از نظر ما ارزشی افراطی- برای اعمال روانی قائل‌اند. این نگرش را می‌توان به‌راحتی به نارسیسیزم ارتباط داد و آن را عنصری بنیادی از خودشیفتگی تلقی کرد.”(۳)

    فروید در اثر خود با عنوان «درآمدی بر خودشیفتگی»[40](۵) یافته‌هایش دربارهٔ نارسیسیزم و پدیده‌های مربوط به نارسیسیزم را جمع‌بندی کرده است. او به این نتیجه رسید که در ابتدا، نوعی سرمایه‌گذاری لیبیدوییِ[41] اولیه بر «ایگو» صورت می‌گیرد؛ بخشی از این انرژی بعداً به سمت ابژه‌ها (بیرونی) روانه می‌شود، اما این سرمایه‌گذاری اولیه به‌شکلی بنیادین باقی خواهد ماند و نسبت آن با سرمایه‌گذاری بر ابژه‌ها همچون نسبت بدن آمیب به زائده‌هایی است که از خود بیرون می‌زند (پاهای کاذب آمیب).

    او فرض را بر این گرفت که نوعی تقابل میان «لیبیدوی ایگو»[42] و «لیبیدوی ابژه»[43] وجود دارد: هر چه یکی بیشتر به کار گرفته شود، دیگری بیشتر تحلیل می‌رود. فروید نشان داد که نشانه‌های غرایز جنسی[44] را می‌توان از همان آغاز زندگی مشاهده کرد؛ اما در این برهه این غرایز هنوز به هیچ ابژه‌ای از دنیای خارج معطوف نشده‌اند. اجزای غریزیِ مجزای میل جنسی مستقل از یکدیگر، برای کسب لذت تلاش می‌کنند و رضایت را در بدن خودِ فرد می‌یابند. این مرحله «خودارضایی روانی»[45] نامیده می‌شود و در ادامهٔ آن، مرحله‌ای پیش می‌آید که ابژه‌ای (بیرونی) برای عشق انتخاب ‌شود.

    با این‌حال، فروید لازم دید که مرحلهٔ نخست خودارضایی روانی را به دو بخش تقسیم کند. در این مرحله میانی، غرایز جنسی که پیش‌تر پراکنده بودند، در قالب کلیتی یکپارچه گرد هم آمده‌اند و ابژه‌ای یافته‌اند که نه بیرونی، بلکه خودِ ایگوی فرد است. این مرحله جدید «نارسیسیزم» نامیده شده است.

    ”سوژه چنان رفتار می‌کند که گویی عاشق خود است؛ هنوز غرایز خوددوستانه[46] و امیال لیبیدویی[47]‌ وی از یکدیگر قابل تفکیک نیستند.”(۳)

    مرحلهٔ آنیمیستی هم از لحاظ زمانی و هم از نظر محتوایی با نارسیسیزم هم‌راستا است.

    نظریهٔ اولیهٔ فروید دربارهٔ لیبیدو، بر پایه مشاهدات بالینی او در روانکاوی شکل گرفته بود؛ اما بررسی زندگی روانی کودکان و مردمان بدوی به پیشبرد این نظریه کمک کرد. فروید دربارهٔ آنان می‌گفت:

    ”در میان این اقوام بدوی، ویژگی‌هایی مشاهده می‌شود که اگر به‌صورت منفرد پدیدار می‌شدند، می‌توانستند نشانه‌هایی از خودبزرگ‌بینی (مگالومانیا) تلقی شوند: بزرگ‌نمایی قدرت امیال و اعمال ذهنی، باور به همه‌توانی افکار، ایمان به نیروی جادویی کلمات و روشی برای مواجهه با جهان بیرونی-یعنی جادو- که به نظر می‌رسد کاربست منطقیِ این پیش‌فرض‌های عظمت‌طلبانه است…”(۳)

    جغد همچو امری جادویی

    در مورد کودکان امروزی که روند رشدشان برای ما بسیار پیچیده‌تر و مبهم‌تر است- این انتظار برمی‌آید که نگرشی کاملاً مشابه نسبت به دنیای بیرونی داشته باشند. بر اساس مفهوم نارسیسیزم در نظریهٔ سائق‌های فروید، می‌توان گفت که در انسان بدوی، فرآیند تفکر تا حد زیادی همچنان به شکلی جنسیت‌زده[48] باقی مانده است.

    ”این خاستگاه باوری است که از همه‌توانی اندیشه‌ها، اطمینان خلل‌ناپذیرشان به توانایی کنترل جهان و دوری‌گزینی از تجربه‌ -که به‌آسانی در دسترس بود و می‌توانست جایگاه واقعی انسان در جهان را به آنان بیاموزد-نشأت می‌گرفت.”(۳)

    جهان‌بینی انسان بدوی تنها بر پایهٔ پیش‌فرض‌های ذهن‌اش بود. آنیمیسم در نظر وی کاملاً طبیعی و بدیهی می‌نمود و ساختار های شرطی ذهنش به دنیای بیرونی نیز حاکم بود. گذشته از آنیمیسم، انسان بدوی، زیست ذهنی‌ خود را نیز به دنیای بیرونی -حتی به اشیای بی‌جان- فرافکنی می‌کند.

    ”ارواح و دیوان چیزی جز فرافکنی[49] تمایلات عاطفی انسان نیستند. انسان بدوی سرمایه‌گذاری‌های هیجانی‌اش را به شکل اشخاص درمی‌آورد، جهان را مملوء از آن‌ها می‌سازد و دوباره، با فرآیندهای روانی درونی‌اش در خارج از خویش رو‌به‌رو می‌شود- همان‌گونه که پارانویید[50] باهوشی چون شربر[51]، بازتاب دلبستگی‌ها و گسست‌های لیبیدویی‌اش را در فراز و فرود پرتوهای ساختگی خداوند می‌دید.”(۳)

    گرایش به فرافکنی فرآیندهای ذهنی به جهان خارج، زمانی شدت می‌گیرد که این فرافکنی نویدبخش نوعی تسکین روانی باشد. چنین تسکینی زمانی انتظار می‌رود که تعارضی هیجانی[52] پدید آید. نمونهٔ بارز این تعارض‌ها، درگیری میان دو قطب متضاد در یک رابطهٔ دوسوگرایانه[53] است.

    در چنین حالتی، شکل‌گیری فرافکنی بسیار محتمل به‌نظر می‌رسد. این فرض که ارواح شرور نخستین پدیده‌های روحانی در تاریخ بشر بوده‌اند، بر پدیدهٔ فرافکنی استوار است.

    چگونه جادو بر واقعیت بیرونی اثر می‌گذارد؟

    به‌باور فروید جادو همانند آنیمیسم، پدیده‌ای اساساً روان‌شناختی است:

    ”با این حال، جادو نوعی تحریف ادراکی یا مفهومی نیست که صرفاً به معنای فرافکنی باشد. به‌تبع موس[54]، فروید جادو را دارای عاملیت و کارایی می‌دانست. جادو اگرچه بر اساس طبق ساختارهای فرافکنانه آنیمیسم عمل می‌کند؛ با این حال بیان‌گر نیت و هدف تغییر یا کنترل اشیای جهان خارج است.”(۳)

    انسان بدوی می‌کوشید تا بر انسان‌های دیگر، حیوانات، اشیاء و یا ارواح آن‌ها چیره شود. این سلطه همان جادو بود و «که به‌شیوه‌ای آنیمیستی -یعنی بر مبنای ساختارهای ذهنی، نه بر پایهٔ اصول عینی و تجربی- مفهوم‌سازی می‌شد.»(۳) در جادو، انسان می‌کوشد با کنترل ایده‌های مربوط به اشیاء، خودِ آن اشیاء را در دنیای بیرونی تحت سلطهٔ خود درآورد. فریزر نیز نتیجه‌ای بسیار مشابه را مطرح کرده است:

    ”انسان‌ها نظام ایده‌های خود را با نظام طبیعت اشتباه گرفتند، بنابراین پنداشتند کنترلی که بر افکار خود دارند -یا دست کم گمان می‌کنند دارند- این اجازه را به آن‌ها می‌دهد تا کنترلی مشابه بر اشیاء داشته باشند.”(۶)

    اما فروید از فریزر(۱) فراتر رفت :

    “ نه تنها منطق اعمال جادویی، بازتاب روابط منطقی ایده‌های مربوطه است، بلکه این روابط منطقی با قوانینی که در رؤیاها و علائم نوروتیک[55] (روان‌رنجوری) مشاهده می‌شود -و به‌طور کلی از ویژگی فرآیند اولیه[56] زیست ناهشیار ذهن در نظر گرفته می‌شود- یکسان‌اند.”(۶)

    رقص با گرگها نمادی از جادو

    فروید گفت:

    «تکنیک آنیمیسم یعنی جادو، به‌روشنی و به‌شکلی انکارناپذیر، نیت تحمیل قوانین ذهنی بر اشیاء واقعی را نشان می‌دهد.» و دوباره افزود؛ به این ترتیب «قوانین طبیعت با قوانین روان‌شناختی جایگزین می‌شوند.» «…اما شرایط ساختاری ذهنیِ دخیل در این قوانین روان‌شناختی، بدوی و کودکانه‌اند. آن‌ها راوی سلطهٔ اصل لذت[57] هستند.»(۶)

    فروید همچنین بر این باور بود که جادو بنیادی‌تر و کهن‌تر از آموزهٔ ارواح است که هستهٔ مرکزی آنیمیسم را تشکیل می‌دهد.

    ”در حالی که جادو منحصراً همه‌توانی را به افکار نسبت می‌دهد، آنیمیسم بخشی از آن را به ارواح واگذار می‌کند و از این راه زمینه‌ساز پیدایش دین می‌شود.”(۳)

    از این‌رو، در نظر فروید:

    ”جادو -به‌عنوان تکنیکی برای مواجهه با دنیای بیرونی- یک مفهوم تبیینی اصلی است. اصل حاکم بر آن، همه‌توانی افکار است که در نارسیسیزم اولیه ریشه دارد. جادو نشانگر وجود و تداوم یک شیوهٔ ابتدایی از تفکر است – از نظر رشدی و فرهنگی- که ویژگی آن آنیمیستی بودنش می باشد و ویژگی‌هایی را برای جهان خارج در نظر می‌گیرد که با محتوای کودکانهٔ ذهن همخوانی دارد.”(۳)

    چیرگی رویکرد علمی بر دیگر نگرش‌های انسان نسبت به جهان را می‌توان با مرحله‌ای از رشد لیبیدویی فرد مقایسه کرد که در آن، انسان به بلوغ رسیده، از اصل لذت چشم‌پوشی دارد، خود را با واقعیت سازگار کرده، و ابژهٔ امیالش را در دنیای بیرون می‌جوید.

    انسان در مرحلهٔ آنیمیستی، همه‌توانی را به خود نسبت می‌دهد اما دیدگاه علمی نسبت به جهان، جای چندانی برای همه‌توانی انسان باقی نمی‌گذارد. به طور ناخواسته انسان به کوچکی خود اذعان کرده و با فروتنی، به بسیاری از ضرورت‌های طبیعت گردن نهاده است؛ با این حال، بخشی از باور بدوی به همه‌توانی همچنان باقی مانده است. انسان -حتی پس از آن‌که ابژه‌های بیرونی برای لیبیدوی خود را می‌یابد- تا اندازه‌ای نارسیسیست باقی می‌ماند.

    در باب نقد نظریهٔ نارسیسیزم فروید و روانکاوان پس از او (فرنزی و روهایم)

    از همان آغاز، مفهوم نارسیسیزم با دشواری بسیاری روبه‌رو شد. خودِ فروید نیز چنان‌که از نامه‌اش به آبراهام(۷) می‌توان برداشت کرد، از صورت‌بندی اولیه‌اش ناراضی بود.

    ”ما نمی‌دانیم دقیقاً ناراضایتی فروید از چه بود؛ اما اغلب نظریه‌پردازان معاصر بر این باورند که مشکلات کنونی ما عمدتاً ناشی از آن است که این مفهوم در چارچوب روان‌شناسی ساختاریِ متأخر فروید به‌ صراحت بازتعریف نشده است.”(۸)

    به‌طرز شگفت‌انگیزی، فرا‌روان‌شناسی[58] نیز نتوانسته به‌درستی چنین مفهوم مهمی را توصیف کند. دلیل این امر شاید در این واقعیت نهفته باشد که:

    ”تصور نظری اولیهٔ فروید از نارسیسیزم به‌عنوان سرمایه‌گذاری لیبیدینال بر ایگو[59]، اساساً اقتصادی بود و آن‌چنان کلی و بی‌دقت تعریف شده بود که این اصطلاح می‌توانست به بسیاری از پدیده‌های روانی متفاوت اطلاق شود.”(۹)

    فرنزی(۱۰) برخی از نمونه‌های فروید(۱۱) از  موقعیت‌هایی که در آن‌، واقعیت دنیای بیرون کنار گذاشته شده و اصل لذت کاملاً حاکم می‌شود را پیگیری کرد. یکی از این نمونه‌ها «تخم پرنده‌ای است که غذای لازم در درون پوسته‌اش محصور می‌شود.» او سخن فروید را اینگونه بسط داد که نمونهٔ نخستین اصل لذت همین زیست‌بوم بسته است که در آن هیچ محرکی نمی‌تواند از بیرون وارد شود و اظهار داشت که در حقیقت این وضعیت، همان دوران زندگی جنینی است که به‌طور کامل تجسم نمونهٔ مورد نظر فروید، از مرحله‌ای از رشد انسان را است.

    به راستی این همان مرحله‌ای‌ست که «همه‌توانی» را تعریف می‌کند. نه به تعریفی از حالتی که در آن همهٔ نیازها[60] برآورده شده باشند؛ بلکه حالتی که در آن فرد حتی نیازی به نیاز داشتن ندارد. این، وضعیتِ خودبسندگیِ[61] کامل است.

    گلاتزر و ایوانز[62](۱۲) دیدگاه فرنزی را چنین بسط دادند:

    ”دلالت روشن این مرحلهٔ نخستین – دورهٔ همه‌توانی بی‌قید و شرط- این است که حتی جدا از ماهیت محیط، رشد کردن فرآیندی دردناک است. افسانهٔ ناهشیار[63] ناکام‌کننده «خارج» اجتناب‌ناپذیر و جهان‌شمول است. این، پیامد ناگزیرِ متولد شدن است.”

    فرنزی گام‌های گوناگونی را در مسیر رشد ایگو دنبال کرد که از آنیمیسم و جادو آغاز و به درک واقعیت عینی منتهی می‌شود. او نشان داد که این فرآیند رشدی، مستلزم چشم‌پوشی تدریجی از همه‌توانی خودشیفته‌وار و عظمت‌طلبانه افکار -ویژگی‌ای که به دوران بسیار ابتدایی کودکی تعلق دارد- است. مفهوم تبیینی فروید و فرنزی از توهم همه‌توانی جادویی به‌عنوان

    ”وجهه‌ای از عدم بلوغ ابتدایی و حاد ذهنی که با نارسیسیزم مشخص می‌شود تا حدودی می‌تواند ارتباط تنگاتنگ جادو را با حالات ابتدایی ذهن (چه بیمارگونه و چه طبیعی)، فرهنگ‌های بدوی و حتی برخی شکل‌های واپس‌گرایانه رفتار در بزرگسالان و فرهنگ‌های مترقی توضیح دهد.”(۶)

    استولورو[64](۱۳) اظهار داشت:

    ”از زمان پیدایش نظریهٔ ساختاری[65]، گرایشی در روان‌کاوی روانشناسی ایگو[66] به‌وجود آمده که از دغدغه‌های صرفاً اقتصادی فاصله گرفته و به سمت تبیین‌های کارکردی حرکت می‌کند.”

    با گسترش مفاهیم روان‌شناسی ایگو، فعالیت ذهنی، بیشتر بر پایهٔ کارکردهای گوناگون آن در درون شخصیت و کمتر بر اساس جریان فرضی انرژی‌های غریزی تبیین شده است. استولورو تعریفی کارکردی از نارسیسیزم ارائه می‌دهد:

    ”فعالیت ذهنی به میزانی نارسیسیستیک است که کارکرد آن حفظ انسجام ساختاری، ثبات زمانی و رنگ‌مایه‌های هیجانی مثبت در بازنماییِ خویشتن[67] باشد.”(۱۳)

    دیدگاه روان‌شناختی ایگو‌ هیچ جایگاه ویژه‌ای‌ برای کارکرد جادو از وجههٔ لیبیدنال یا پرخاشگرایانه، قائل نیست.(۶)

    «بحث فروید دربارهٔ جادو را می‌توان در قالب ساختاری بازسازی کرد. جادو شیوه‌ای باستانی از کارکرد ایگو است که به‌منظور تغییر و کنترل جهان خارج، بر اساس فرآیندهای ذهنی آرکائیک (تصوری و نارسیسیستیک) عمل می‌کند. اما تبیین روان‌کاوانه از جادو فراتر می‌رود. جادو از کارکرد ایگو بهره می‌برد و بالعکس، کارکرد ایگو نیز جادو را دربرمی‌گیرد.»(۶)

    گزا روهایم[68](۱۴) از منظر انسان‌شناسی و روان‌کاوی معتقد بود که «جادو در شکل نخستین یا اصیل خود، عنصر بنیادین اندیشه -مرحلهٔ آغازین هر فعالیتی- است. با پیشرفت رشد ایگو، جنبه‌های ابتدایی جادویی ناپدید نمی‌شوند و جادو در مشتقات عملی ایگو به‌صورت درونی و به‌شیوه‌ای مهار‌شده‌، والایش‌یافته‌، واقع‌گرایانه‌، اخلاقی‌ و کاربردی‌تر باقی می‌ماند.

    انسان در تفکر واقعیت جادو

    چرا جادو دوام یافته؟

    بالتر[69](۶) این پرسش را مطرح کرد که چرا جادو با وجود غیرقابل اعتماد بودن تجربی‌اش، تا امروز به‌لحاظ فرهنگی -حتی در میان بزرگسالانی که از نظر فکری و علمی «مدرن» تلقی می‌شوند- باقی مانده است؟ او اظهار داشت:

    ”در واقع، همه‌توانی اندیشه به‌راحتی می‌تواند با فعالیت‌های عملی و هوشمندانه مرتبط شود و جزئی از آن‌ها گردد.”

    روهایم نشان داد که جادو با ایجاد تجربه‌ای از اطمینان‌، تلاش‌های سازگارانه و مؤثر در واقعیت را تسهیل می‌کند؛ همان چیزی که پیش‌تر فروید در اشاره‌ به اعتماد خلل‌ناپذیر انسان بدوی نسبت به توانایی‌اش در کنترل جهان مطرح کرده بود. بالتر می‌گوید:

    ”احساس خوش‌بینی‌ و اطمینانی که جادو پدید می‌آورد در واقع به انسان‌های عمل‌گرا و زیرک کمک می‌کند تا بر موانع بیرونی و بازداری‌های درونی‌ای که بر سر راه تلاش‌های واقع‌گرایانه‌شان قرار دارد، فائق آیند.”(۶)

    سخن سردبیر

    جادو، در نگاه فروید، نه امری خرافی و گذرا، بلکه بازتابی از شیوه‌ای بنیادین در اندیشیدن است؛ شکلی از رابطه‌ی انسان با جهان که از میل، نارسیسیزم و همه‌توانی اندیشه‌ها سرچشمه می‌گیرد. در این مقاله، تلاش شده است تا به دقت مسیر این مفهوم از دل «توتم و تابو» پی‌گیری شود؛ از آنیمیسم بدوی تا روان‌کاوی مدرن. فروید نشان می‌دهد که جادو، شیوه‌ای ابتدایی از کارکرد روان است که در آن ذهن می‌کوشد با قدرت میل و تخیل، واقعیت بیرونی را دگرگون کند.

    این متن، فراتر از بازگویی صرف نظریه، تأملی‌ست درباره‌ی استمرار جادو در ساختار ذهن مدرن؛ آنجا که انسان هنوز به توانایی ذهن خود برای کنترل جهان ایمان دارد. از این منظر، جادو نه فقط میراث انسان بدوی، بلکه وجهی پایدار از روان انسان معاصر است؛ تلاشی برای مهار اضطراب، بازیابی کنترل و تداوم خیالِ همه‌توانی در جهانی که روزبه‌روز واقعی‌تر می‌شود.

    منابع

    ‌‌

    1. FRAZER, J: The golden bough: A study in magic and religion. (Macmillan and Co. limit., London,
    1922). — 2 MAUSS, M.: A general theory of magic.(Norton, New York, 1972).
    FREUD, S.: Totem and taboo. (1913). In: The standard edition of the complete psychological works of Sigmund Freud.Hogarth Press and The Institute of Psycho Analysis, London, 1973).
    TYLOR, E. B.: Primitive culture.(London, 1891).
    FREUD, S.: On narcissism: An introduction. (1914) In: The standard edition of the
    complete psychological works of Sigmund Freud. (Hogarth Press and the Institute of Psycho–Analysis, London, 1973).
    BALTER, L., Journal of the American Psychoanalytic Association, 50 (2001) 1163.
    7. JONES, E.: The life and work of Sigmund Freud.(Basic Books, New York, 1955).
    HARTMANN.H, Comments on the psychoanalytic theory of the ego: The psychoanalytic study of the child. (International Universities Press, New York, 1950).
    9.PULVER, S. E.: Narcissism: The term and the concept. In: MORRISON A. P. (Ed.): Essential papers on narcissism. (International University Press, NewYork and London, 1986).
    FERENCZI, S.: Stages in the development of the sense of reality. (1913).In: First contributions to psycho–analysis. (Brunner Mazel, 1980).
    FREUD, S.: Formulations on the two principles of mental functioning. (1911) In:The standard edition of the complete psychological works of Sigmund Freud. (Hogarth Press and The Institute of Psycho-Analysis, London, 1973)
    GLATZER, H., T. EVANS, International Journal of Psychoanalytic Psychotherapy, 6 (1977) 81.
    13. STOLOROW, R. D., Toward a functional definition of narcissism. In: MORRISON A. P. (Ed.): Essential papers on narcissism. (International University Press, New York and London, 1986).
    RÓHEIM, G: Magic and schizophrenia. (International Universities Press, New York, 1955)
    The Application of Psychoanalytic Principles to the Study of “Magic”

    credits@ Tijana Lukovic

    پانویس:

    [1] Animism

    [2] Magic

    [3] Totem and Taboo

    [4] Will

    [5] Psychical acts

    [6] Overvaluation

    [7] Mental processes

    [8] Things

    [9] Ferenczi

    [10] Róheim

    [11] Balter

    [12] a will to believe

    [13] »The Golden Bough« of Sir James Frazer

    [14] »A General Theory of Magic« of Marcel Mauss

    [15] Anthropological

    [16] جان‌دار پنداری: اعتقاد به وجود نیرویی روحانی و مجزا از ماده

    [17] Omnipotence

    [18] E. B. Tylor

    [19] Mythological

    [20] Religious

    [21] Scientific

    [22] Weltanschauung   (آلمانی)

    [23] Sorcery

    [24] Primitive

    [25] Frazer, 1911, quoting Batchelor, 1901

    [26] Magical precautions

    [27] Gilyak

    [29] Frazer, 1911, quoting Labbé, 1903

    [30] Frazer

    [31] Imitative

    [32] Homoeopathic

    [33] Spatial connection

    [34] Contagious magic

    [35] Cannibalism

    [36] Hallucinatory

    [37] motor impulses

    [38] motor hallucinations

    [39] the omnipotence of thoughts

    [40] On Narcissism: An Introduction

    [41] libidinal cathexis

    [42] ego-libido

    [43] object-libido

    [44] sexual instincts

    [45] Autoerotic

    [46] egoistic instincts

    [47] libidinal wishes

    [48] Sexualized

    [49] Projected

    [50] Paranoic

    [51] Schreber  گزارش کیس قاضی شربر

    [52] emotional conflict

    [53] Ambivalent

    [54] Mauss جامعه‌شناس و انسان شناس فرانسوی

    [55] neurotic symptoms

    [56] Primary Process

    [57] pleasure principle

    [58] Metapsychology

    [59] فروید اصطلاحات ایگو و خود را به جای یکدیگر به کار برده است.

    [60] Needs

    [61] self-sufficiency

    [62] Glatzer and Evans

    [63] The unconscious fiction

    [64] Stolorow

    [65] Structural

    [66] Psychoanalytic Ego psychology

    [67] self-representation

    [68] Géza Róheim

    [69] Balter

  • احساسات مادران؛ دوسوگرایی نسبت به نوزادان و کودکان خردسال

    احساسات مادران؛ دوسوگرایی نسبت به نوزادان و کودکان خردسال

    در این مقاله، نویسنده به ادامه بررسی‌های خود در مورد تعارضات احساسات مادران؛ پرخاشگری پرداخته و پیامدها و کاربردهای عملی این موضوع را برای نظریه‌های امروزی روان‌شناسی زنان در قالب مشاهده‌های مادران در گروه‌های والد – کودک با نوزادان و کودکان خردسالشان موردبحث قرار می‌دهد. بسیاری از مادران نسبت به پرخاشگری (هم در خودشان و هم در فرزندانشان) دچار تعارض می‌شوند و صبر خود را نسبت به دوسوگرایی[2] احساسات مادران نسبت به فرزندانشان بی‌تحمل از دست می‌دهند. نویسنده پیشنهاد می‌دهد که این مشاهده راهی برای یکپارچه‌سازی ایده‌های روان‌کاوی درباره مادری و فرزندپروری از یک سو و درک روان‌کاوانه از تعارضات زنان درباره موفقیت در عرصه اجتماعی خارج از خانه از سوی دیگر فراهم می‌کند.

    در هر دو نقش، دشواری در مدیریت تعارضات با پرخاشگری ممکن است باعث شود که زنان به شدت با چالش مواجه شوند و نتوانند به طور موفقیت‌آمیزی اهداف مهم زندگی خود را تحقق بخشند، خواه این اهداف مربوط به نقش‌هایشان به عنوان مادران مؤثر باشد یا به عنوان افراد مؤثر در عرصه اجتماعی بیرون از خانه. برخی از زنان ممکن است این دشواری‌ها را در یک زمینه یا زمینه دیگر نشان دهند، برخی در هر دو و برخی در هیچ‌کدام. نویسنده پیشنهاد می‌کند که، از یک سو، باید مفهوم به هنجار را در هنگام بررسی فعالیت‌های زنان حذف کنیم و از سوی دیگر، فراگیر بودن دوسوگرایی احساسات مادران در روان‌شناسی زنان را به عنوان امری طبیعی بپذیریم.

    فروید و احساسات مادران

    تنها یک رابطه مادر با پسر است که می‌تواند برای او رضایتی بی‌نهایت فراهم کند؛ این رابطه به‌طورکلی کامل‌ترین و عاری از دوگانگی‌ترین رابطه انسانی است. –

     

    وندی یک تاجر موفق بود که به روش اخلاقی خود افتخار می‌کرد. وقتی متوجه شد باردار است، بسیار خوشحال شد. بااین‌حال، سه ماه بعد دچار اضطراب شدیدی شد که قادر به کنترل آن نبود. چند ماه پس از تولد پسرش، وقتی فرزندش فعال‌تر شد، وندی دچار نگرانی شد که مبادا اشتباهی مرتکب شود و به او آسیب برساند. ترس از آسیب‌رساندن به کودک باعث شد که وندی خودش را به‌خاطرداشتن فانتزی‌های پرخاشگرانه و وسواسی سرزنش کند. داشتن چنین فانتزی‌های آگاهانه‌ای برای او غیرمعمول بود، زیرا او همیشه نسبت به دیگران مراقب و مهربان بود.

    این لحظه از تجربه مادری که به‌تازگی مادر شده است نمونه‌ای از آن چیزی است که بسیاری از مادران نوزادان و کودکان خردسال احساس می‌کنند، هرچند ممکن است شدت آن در اینجا غیرمعمول باشد. بسیاری از مادران، مانند وندی، معتقدند که تربیت خوب به معنای حذف پرخاشگری، تعارض و احساسات دوسوگرا است. آن‌ها نمی‌توانند احساسات و فانتزی‌های خصمانه نسبت به فرزندان خود را تحمل کنند و همچنین نمی‌توانند احساسات خصمانه از سوی فرزندانشان را بپذیرند، به‌ویژه وقتی نوزادان رشد می‌کنند و شروع به ابراز خواسته‌ها و نارضایتی‌های خود می‌کنند. در واقع، آن‌ها قادر به تحمل دوگانگی احساسات نسبت به کودک نیستند و این ناتوانی مانع از مدیریت احساسات پرخاشگرانه می‌شود – چه آن‌هایی که از خودشان بروز می‌کند و چه آن‌هایی که از سوی فرزندانشان، به‌ویژه کودکان نوپا و جسور یا قاطع، به سمتشان می‌آید.

    پذیرفتن و پذیرا شدن دوسوگرایی احساسات مادران و احساسات پرخاشگرانه دشوار است، زیرا احساس گناه و اضطراب به دنبال دارد. برخی از مادران ممکن است به خود شک کنند و درک کنند که نمی‌توانند به طور مؤثر کودکانشان را تربیت کنند. همچنین ممکن است خود را نسبت به مادرانشان که آن‌ها را الگوی مادر واقعی می‌دانند، پایین‌تر یا متفاوت ببینند. چه آن‌ها مادرانشان را به صورت آرمانی ببینند، چه به شدت انتقادی و یا به صورت ترکیبی، ممکن است باور داشته باشند که تنها مادران خودشان “مادران واقعی” هستند. به دلیل این احساسات تعارض‌آمیز و مقایسه‌هایی که با مادرانشان انجام می‌دهند، ممکن است تعارضات شدیدی با نوزادان و کودکان خردسالشان به وجود آید.

    اغلب، به نظر می‌رسد که مادری و پیشرفت در حوزه اجتماعی خارج از خانه برای زنان دو قلمرو متضاد و ناسازگارند. اما از نظر روان‌شناختی این دو قلمرو لزوماً نباید ناسازگار باشند؛ بلکه می‌توانند همپوشانی داشته باشند. در این مقاله، من از مطالب گروه‌های والد و کودک استفاده می‌کنم تا اثرات مثبت را برای مادران نشان دهم؛ اثری که با شناخت فراگیر بودن دوسوگرایی احساسات و پرخاشگری و ارزش درک تعارضات مربوط به پرخاشگری در خود و فرزندانشان برای آن‌ها حاصل می‌شود.

    با ادامه مطالعاتم درباره تعارضات پرخاشگری در زنان (به‌ویژه، هافمن ۱۹۹۶ و 1999)، پیامدهای مشاهده‌هایمان در گروه‌ها را بررسی می‌کنم که شامل ناتوانی مادران در تحمل دوسوگرایی احساسات مادران و مشکلات آن‌ها در مواجهه با تعارضات مربوط به پرخاشگری است. در مقاله‌ای دیگر، به پیامدهای مشاهده دیگری خواهم پرداخت: اینکه برای بسیاری از زنان، تنها مادر خودشان زنی است که حق مادری دارد.

    توجه به این دو پدیده بالینی می‌تواند به درمانگران در رویکردشان به زنانی که درباره انتخاب‌های زندگی یا شیوه‌های تربیت نوزادان و کودکان خردسالشان دچار تعارض هستند، کمک کند. علاوه بر این، پیشنهاد می‌کنم که این مشاهده‌ها می‌توانند درک‌های روان‌کاوانه از زنان را یکپارچه سازد. من پلی نظری بین درک‌های روان‌کاوانه از تعارضات زنان در موضوع مادری و عملکرد مؤثر و پیشرفت آن‌ها در خارج از خانه ارائه می‌کنم. در هر دو موقعیت، بسیاری از زنان دچار تعارضات غیرقابل‌تحملی در مورد احساسات مادران و فانتزی‌های پرخاشگرانه خود می‌شوند. درک نقش تعارضات مربوط به پرخاشگری می‌تواند به سمت یک درک یکپارچه از این دو حوزه ظاهراً متفاوت منجر شود.

    مرور ادبیات روانکاواه در ارتباط با احساسات مادران

    نسخه‌ای تحریف‌شده اما محبوب از برخی فرمول‌بندی‌های کلاسیک روان‌کاوی درباره مادری، این ایده را برجسته می‌کند که مادری، هدف نهایی زنانگی است و بنابراین، مادر نباید نسبت به فرزندش دوسوگرا باشد و باید خواسته‌های خود را به‌خاطر فرزندش فدا کند. این ایده در اظهاراتی مانند مادر ایده‌آل هیچ علاقه‌ای به خودش ندارد (بالینت[3] ۱۹۴۹) و بارداری و مادری تکمیل‌کننده بلوغ روانی -جنسی و باروری در زنان است (بندک[4]) منعکس می‌شود. شاید مشهورترین و به‌شدت نقد شده‌ترین نوشته‌های کلاسیک روان‌کاوی درباره زنان و مادران، آثار هلن دویچ[5] باشد (برای مثال ۱۹۳۳ و ۱۹۴۵). همان‌طور که تامپسون[6] (۱۹۸۷) تأکید می‌کند: ارزیابی‌ها از کارهای هلن دویچ درباره روان‌شناسی زنان تقریباً همیشه بر آرمانی‌سازی مادرانگی و نسبت‌دادن خودشیفتگی، انفعال و مازوخیسم به زن «زنانه» متمرکز است به‌عبارت‌دیگر، زن «واقعاً زنانه» فاقد پرخاشگری است.

    در برابر این مادر آرمانی، تحلیل‌گران مادرانی را توصیف کرده‌اند که از این معیار فاصله دارند. بندک (۱۹۵۶) به آنچه او آسیب‌شناسی رفتار مادری نامیده، پرداخته است؛ یعنی مادران بیش از حد حمایتگر و انحصارطلب که مادران خودشیفته و سردی هستند که از فرزندانشان دور به نظر می‌رسند، و دیگرانی که آشکارا فرزندانشان را طرد می‌کنند. او تأکید می‌کند که در این مادران، نوعی واپس روی به هسته دوگانه شخصیت[7] وجود دارد (ص. ۴۱۸). از سوی دیگر، بلوم[8] (۱۹۷۶) در بحث گسترده‌اش درباره مفاهیم مازوخیسم و ایگو ایده‌آل[9] و ارتباط آن با روان‌شناسی زنان، تأکید کرد که اخلاص مادری نباید با بردگی مازوخیستی یا محافظت از ابژه[10] از پرخاشگری اشتباه گرفته شود.

    بااین‌حال، او همچنین نتیجه‌گیری کرد که تعارضات بین ایگو ایده‌آل مادری و تمایلات کودک‌کشی در احساسات مادران، همه‌گیر  و از نظر بالینی مهم هستند. به‌عبارت‌دیگر، اگرچه بلوم بیان می‌کند که تمایلات و فانتزی در مورد آسیب‌رساندن به کودک همه‌جا دیده می‌شوند، به نظر می‌رسد که او ضمنی بیان می‌کند که همیشه نشان‌دهنده یک فرایند آسیب‌شناختی هستند. جالب است که در کتاب‌نامه بلوم، هیچ اشاره‌ای به آثار ملانی کلاین یا وینیکات نشده است که این امر با جداسازی دیدگاه‌های روان‌کاوی در آن زمان همخوانی دارد.

    پرخاشگری و دوسوگرایی 

    برخی بیان کرده‌اند که در نظریه و تکنیک کلاسیک روان‌کاوی، نقش پرخاشگری در زندگی ذهنی نسبت به نقش لیبیدو در مرتبه دوم قرار گرفته است. ملانی کلاین[11] (۱۹۴۸) تأکید کرد که اندیشه روان‌کاوی عمدتاً به لیبیدو و به دفاع‌هایی علیه تمایلات لیبیدویی معطوف مانده است و به همین ترتیب اهمیت پرخاشگری و پیامدهای آن را نادیده گرفته شده است. پاول گری[12] نیز اخیراً اظهار داشته است که سنت روان‌کاوی ما را بهتر برای ضرورت پرداختن کامل به دفاع‌های بیمار در برابر تحولات اروتیک در انتقال آماده کرده است تا برای دفاع‌ها در برابر پرخاشگری نسبت به تحلیل‌گر.

    در کارهای پیشین (هافمن ۱۹۹۶، ۱۹۹۹)، من به نقش مشکل‌ساز پرخاشگری در نظریه‌های روان‌کاوی درباره زنان پرداختم. نشان دادم که چگونه دشواری پذیرش پرخاشگری در زندگی ذهنی زنان (به‌ویژه با توجه به فرض فروید مبنی بر اینکه نقش مردانه معیار است) مانع از درک ما از ذهنیت زنانه شده است، درکی که نشان می‌دهد زن، مانند مرد، می‌تواند خود را به عنوان یک عامل مستقل فرض کند که افکار و اعمال خود را تعیین یا کنترل می‌کند. در نتیجه، فعالیت در زنان (بیرون از نقش مادری) هم توسط مردان و هم زنان به‌عنوان یک امر پرخاشگرانه و مخرب تلقی می‌شود؛ بنابراین تهدیدکننده است و در نتیجه توسط خود زنان سرکوب می‌شود.

    اگرچه فروید کارهای ملانی کلاین را عمدتاً رد کرد، او تأثیر کلاین را در پیشبرد درک این موضوع که پرخاشگری انتقامی سرکوب‌شده[13] نسبت به یک ابژه ناامیدکننده نقش مهمی در شکل‌گیری سوپر ایگو[14] دارد، تأیید کرد. تمرکز کلاین (۱۹۲۷) بر رشد اولیه کودک و اضطراب و دفاع‌هایی بود که در برابر آن شکل می‌گیرند و اظهار داشت این اضطراب‌ها از طریق فانتزی‌های پرخاشگرانه کودک تحریک می‌شود. بااین‌حال، در مورد پرخاشگری مادر نسبت به فرزندانش، کلاین نسبتاً سکوت اختیار کرده است. به‌عنوان‌مثال، جنت سایرز[15] (۱۹۸۹) در یک بحث گسترده در مورد رویکرد روان‌کاوی مادر محور کلاین، بسیاری از توصیفات کلاین را درباره فانتزی‌های خشمگینانه و پرخاشگرانه کودکان نسبت به مادرانشان ذکر می‌کند. اما نظرات او در مورد فانتزی‌های پرخاشگرانه مادران تنها به عنوان فانتزی‌هایی از انتقام مادر برای پرخاشگری کودک در نظر گرفته می‌شوند.

    کلاین (۱۹۳۵) تأکید کرد که تجربه‌های کودکان از پرخاشگری مادر به عنوان تصاویری از پرخاشگری خودشان بر مادرشان فرافکنی می‌شود. به عنوان مثال، او توضیح می‌دهد که تصویر کودک از مادران مخرب، تصویری به طور فانتزی گونه و تحریف‌شده از ابژه‌های واقعی است که بر اساس آن‌ها شکل‌گرفته‌اند. تمرکز کلاین بر پرخاشگری کودک و آنچه من بی‌گناهی مادر می‌نامم، در اظهارات او آشکار است که در زمان از شیر گرفتن، نوزاد احساس می‌کند که اولین ابژه محبوب خود یعنی پستان مادر را هم به عنوان یک ابژه بیرونی و هم به عنوان یک ابژه درون‌فکنی شده از دست داده است و این فقدان به دلیل نفرت، پرخاشگری و طمع او بوده است. اینکه مادر ممکن است پرخاشگری نسبت به نوزاد را مستقل از فرافکنی‌های نوزاد تجربه کند، در احساسات مادران نادیده گرفته شده است. کلاین تنها پرخاشگری نوزاد را موردتوجه قرار می‌دهد.

    این واقعیت که پدران و مادران می‌توانند و گاهی واقعاً به فرزندان خردسالشان آسیب برسانند یا حتی آن‌ها را از بین ببرند، بخشی از تاریخ بشر از زمان‌های باستان بوده است. این ایده‌های ممنوعه و ترسناک در اسطوره‌ها و داستان‌های پریان بیان و تسلط یافته‌اند. تانتالوس[16] پسرش را می‌کشد و مادرش او را می‌خورد، نامادری سفیدبرفی دستور کشتن او را می‌دهد و قصد دارد قلبش را بخورد و در داستان هانسل و گرتل[17]، نامادری بچه‌ها آن‌ها را در معرض جادوگری قرار می‌دهد که قصد خوردن آن‌ها را دارد.

    اسطوره‌های موسی، ادیپ[18] و مرلین سلتی[19] همگی نمونه‌هایی از نوزادانی هستند که پس از تولد توسط والدینشان رها می‌شوند. مدئا دو پسرش را می‌کشد. ایده‌های کلاین با این نظر همخوانی دارد که این توصیفات در فولکلور از مادران کودک‌کش یا مادرانی که پتانسیل کودک‌کشی دارند، صرفاً فرافکنی خیالات کودک هستند و نه تلاشی برای کمک به کودکان در رویارویی با پرخاشگری واقعی والدینشان نسبت به آن‌ها.

    از سوی دیگر، برخی دیگر درباره پرخاشگری مادران و پدران نسبت به فرزندانشان نوشته‌اند. وینیکات[20] (۱۹۶۰) با گسترش کارهای کلاین، تمرکز انحصاری او بر پرخاشگری نوزاد را متعادل کرد و به بررسی اهمیت پرخاشگری والدین در احساسات مادران نسبت به نوزادان پرداخت. او در همان اوایل سال ۱۹۴۹ نوشت:

    یک مادر باید بتواند از نوزادش متنفر باشد بدون اینکه کاری در این مورد انجام دهد. او نمی‌تواند این نفرت را به او ابراز کند. اگر، به‌خاطر ترس از کاری که ممکن است انجام دهد، نتواند به طور مناسب از فرزندش متنفر شود، باید به مازوخیسم متوسل شود و به نظر من این همان چیزی است که باعث پیدایش نظریه نادرست مازوخیسم طبیعی در زنان می‌شود.

    شگفت‌انگیزترین چیز درباره یک مادر، توانایی او در تحمل آسیب بسیار از سوی نوزادش و نفرت شدید بدون تلافی‌کردن با کودک است و همچنین توانایی او در انتظار برای پاداش‌هایی که ممکن است در آینده بیاید یا نیاید. شاید برخی از لالایی‌هایی که او می‌خواند به او کمک می‌کنند؛ لالایی‌هایی که نوزادش از آن‌ها لذت می‌برد؛ اما خوشبختانه معنای آن‌ها را نمی‌فهمد؟ لالایی، ای بچه، بر بالای درخت / وقتی باد می‌وزد گهواره تکان می‌خورد / وقتی شاخه می‌شکند گهواره می‌افتد / و بچه با گهواره پایین می‌آید.

    من به مادری (پدری) فکر می‌کنم که با نوزاد کوچکش بازی می‌کند؛ نوزاد از بازی لذت می‌برد و نمی‌داند که والد در کلماتش نفرت را حتی به‌صورت نمادین از تولد ابراز می‌کند. این یک لالایی احساساتی نیست. احساسات‌گرایی برای والدین بی‌فایده است، زیرا در آن نوعی انکار نفرت وجود دارد، و احساسات‌گرایی در مادر از دیدگاه نوزاد اصلاً خوب نیست.

    به نظر من بعید است که یک کودک انسانی، با رشد خود، بتواند تمامیت نفرت خود را در محیطی احساساتی تحمل کند. او برای نفرت ورزیدن به نفرت نیاز دارد.

    لانگر[21] (۱۹۵۱) که مانند وینیکات تحت‌تأثیر ایده‌های کلاینی بود، نشان می‌دهد که چگونه درک ناخودآگاه یک مادر از پرخاشگری خود نسبت به نوزادش ممکن است به شیر او فرافکنی شود، به‌طوری که او ناخودآگاه آن را مخرب و خطرناک می‌پندارد (ص. ۲۳۶). دویچ[22] (به نقل از فریدمن ۱۹۹۶) نیز بر این فرض است که دوگانگی احساسات مادران نسبت به نوزادش می‌تواند علت دشواری در شیردهی باشد، علی‌رغم نشت زیاد شیر بین تلاش‌های شیردهی (ص. ۴۷۷).[23]

    تراد[24] 1991 بیان می‌کند باوجود فراگیر بودن دوسوگرایی مادرانه و فانتزی‌های پرخاشگرانه، تصاویر مادران واقعی که به فرزندانشان آسیب می‌رسانند یا تمایل به آسیب‌رساندن دارند، همواره نگران‌کننده و منزجرکننده است. کرامر[25] (۱۹۹۶) به طور تأثیرگذاری توصیف می‌کند که چگونه مادران در گرمای هیجانی مراقبت ار فرزندشان از پرخاشگری خودشان یعنی نفرت و دوسوگرایی خالص خود نسبت به فرزندشان آگاه می‌شوند دچار عدم تعادل می‌شوند. او پیشنهاد می‌کند که توجه به این احساسات پنهان یا آشکار دوسوگرایی در روابط والد -فرزند ضروری است، چراکه در همه روابط والد -فرزندی حضور دارد.

    توصیه پاینز[26]، با توجه به اینکه بسیاری از ما به طور انعکاسی انکار می‌کنیم که فانتزی‌های مخرب مادرانه در بیماران و حتی در خود ما به‌کرات رخ می‌دهد، پذیرفتنی است. به دلیل فراگیری این فانتزی‌ها و نیاز به کنترل آن‌ها، بروز واقعی سوءاستفاده از کودکان واکنش‌های عمیقی را برمی‌انگیزد. در نوشتار خود درباره زنانی که به شدت به فرزندانشان آسیب رسانده‌اند، تراد (۱۹۹۱) عنوان می‌کند محکوم‌کردن مرتکبان این جرایم که نیروهای خشم به‌ظاهر غیرمنطقی را علیه نوزادان بی‌گناه تخلیه کرده‌اند نسبتاً آسان است. ما از توانایی آن‌ها برای آسیب‌رساندن به چیزی که بسیار عزیز و ناتوان از دفاع از خود است، شگفت‌زده‌ایم و فقط می‌توانیم این رفتارها را به شرایط روانی بسیار آشفته نسبت دهیم. ما با برچسب‌زدن به این اعمال خشونت‌آمیز به‌عنوان انحرافات افراطی از هنجار، خود را آرام می‌کنیم.

    اسلیتر[27] (۱۹۹۳) توضیح می‌دهد که چگونه فروید دوسوگرایی مادرانه را به عنوان یک موضوع ممنوع تلقی می‌کرد (ص. ۴۲۸). این تابو را می‌توان در وندی، مادری که در ابتدای این مقاله توصیف کردم، مشاهده کرد. کسی که از فانتزی‌های خود برای آسیب‌رساندن به نوزادش منزجر شده بود. فریدمن[28] (۱۹۹۶) حدس می‌زند که مادران و تحلیل‌گران با یکدیگر در اجتناب از بحث در مورد شیردهی هم‌دستی می‌کنند، تا مقداری از محتوای ناخودآگاه را که شامل احساسات دوسوگرایانه مادر نسبت به نوزاد است، کنار بگذارند و یک پناهگاه اولیه از مادری را بی تحلیل و خالص نگه دارند. فریدمن پیشنهاد می‌دهد که پژوهشگران در مطالعات نوزادی ممکن است با گرفتن حالت دفاعی، هماهنگی بصری میان مادران و نوزادان را تمجید کنند تا از پرداختن به دوسوگرایی مادران اجتناب کنند.

    هنجارسازی دوسوگرایی مادرانه

    روزیکا پارکر[29] (۱۹۹۵) جامع‌ترین مطالعه درباره قدرت دوسوگرایی مادرانه را ارائه داده است. او بر این باور است که باوجود تغییر باورها درباره توانایی‌های نوزادان و اولویت‌های مراقبت از کودکان، تصویر آرمانی مادرانه همچنان تقریباً به طور انحصاری شامل فداکاری، عشق بی‌پایان، دانش شهودی درباره پرورش و لذت خالص از کودکان است.

    پارکر توضیح می‌دهد که بسیاری از روان‌کاوان و دیگر متخصصانی که با مادران و نوزادان کار می‌کنند، دوسوگرایی مادرانه نسبت به کودک را به‌عنوان یک عامل آسیب‌زا می‌بینند. او، برای مثال، به تفاوت‌هایی اشاره می‌کند که دو روان‌کاو با گرایش‌های نظری بسیار متفاوت یعنی هلن دویچ و جولیا کریستوا[30] در مفهوم‌سازی دوسوگرایی مادرانه زمانی که از دیدگاه یک مادر می‌نویسند  و در مقابل زمانی که از دیدگاه یک روان‌کاو می‌نویسند دارند. هنگامی که هر دو به عنوان یک روانکاو شروع به نوشتن درباره مادری می‌کنند، به نظر می‌رسد توانایی آن‌ها در تشخیص اهمیت دوسوگرایی مادرانه از دیدگاه مادر از بین می‌رود. در عوض، دوسوگرایی مادرانه به عنوان منشأ آسیب‌شناسی بیماران تلقی می‌شود.

    پارکر پیشنهاد می‌دهد که مشکل خود دوسوگرایی مادرانه نیست، بلکه احساس گناه و اضطرابی است که دوسوگرایی ایجاد می‌کند؛ بنابراین او پیشنهاد می‌کند که به دوسوگرایی قابل‌کنترل در مقابل دوسوگرایی غیرقابل‌کنترل، عوامل مؤثر بر ایجاد دوسوگرایی غیرقابل‌کنترل و چگونگی کمک به مادران برای رسیدن به دوسوگرایی قابل‌کنترل فکر کنیم.

    محیط درمانی و اصول تکنیکی

    بیش از یک دهه است که ما در مرکز والد و کودک پاکلا از انجمن روان‌کاوی نیویورک [31] با گروه‌های مادر -نوزاد/کودک خردسال و گروه‌های والدینی که با رویکرد روان‌کاوی هدایت می‌شوند، کار می‌کنیم. برای تقریباً  برای همه ما، این کار در کنار کار با بیماران فردی در روان‌درمانی و روان‌کاوی انجام می‌شود. بر این نکته تأکید می‌کنم؛ زیرا تحول دیدگاه نظری فرد تا حد زیادی به ماهیت جمعیتی که مطالعه می‌شود بستگی دارد. سؤالات نظری که فرد مطرح می‌کند و تحول رویکرد شخصی او به نظریه‌های روان‌کاوی، نتیجه داده‌هایی است که به آن‌ها دسترسی دارد.

    در این مرکز، ما از سال ۱۹۹۱ با مادران و نوزادان و کودکان خردسال (نزدیک به ۲۵۰ مادر و کودک) در گروه‌های والد و کودک کار کرده‌ایم. این جمعیت از طبقه متوسط به بالاست (با درصد قابل‌توجهی از خانواده‌ها که از  بورسیه برخوردار هستند). هیچ‌یک از خانواده‌ها از گروه‌های اجتماعی محروم نبوده‌اند. بسیاری از مادران در روان‌درمانی یا روان‌کاوی بوده‌اند یا هستند. برخی از مادران از نظر روان‌شناختی آگاه‌تر هستند و برخی دیگر آگاهی کمتری دارند.

    تأکید بر این نکته مهم است که تعمیم‌های ارائه‌شده در این مقاله نتیجه مشاهدات و مداخلات گروهی و روان‌کاوی محور با مادران و نوزادان یا کودکان خردسال آن‌هاست. تعیین اینکه چگونه می‌توان این داده‌ها از مادران و نوزادانشان را با داده‌های حاصل از تحقیقات روان‌کاوی عمیق از مادرانی که تازه مادر شده‌اند در درمان‌های روان‌کاوی یا روان‌درمانی (به‌عنوان‌مثال، بالسام[32]۲۰۰۰ و لووالد[33] ۱۹۸۲) و همچنین داده‌هایی که از روان‌درمانی انفرادی مادر -نوزاد به دست می‌آید (مثلاً مک‌دانا[34] ۱۹۹۳و استرن[35] ۱۹۹۵) ادغام کرد، ارزشمند خواهد بود. این استراتژی که تلاش می‌کند مشاهدات روان‌کاوی محور را با داده‌های بالینی روان‌کاوی ادغام کند، پیروی از ماهلر[36] و مک‌دویت[37] (۱۹۶۸) است که به توصیف و تلاش برای یکپارچه‌سازی پدیده‌های رفتاری سطحی[38] با فرضیه‌های روان‌کاوی که از طریق بازسازی و تعمیم به دست آمده‌اند، پرداخته‌اند.

    ما مدل خود را مدل چندگانه زوجی[39] نام‌گذاری کرده‌ایم که در آن مادران و نوزادان یا کودکان خردسال به‌صورت هفتگی در گروه‌های والد و کودک با یک روان‌کاو و کادر تحولی کودک ملاقات می‌کنند. در سراسر کشور، روان‌کاوان در حال افزایش مشارکت خود با گروه‌های والد و کودک شامل مادران و نوزادان یا کودکان خردسال (تا سن سه‌سالگی) هستند. اما تا جایی که من اطلاع دارم، تنها توصیف منتشرشده از برنامه‌ای مشابه، مربوط به مرکز رشد کودک سکالر لفتکورت[40] است.

    رهبر گروه

    ارتباط گروه با رهبر گروه (یک روان‌کاو) به‌عنوان یک ابزار کمکی مهم در گروه‌های والد و کودک عمل می‌کند. یکی از ابعاد فنی کلیدی، نحوه برخورد با انتقال‌هایی است که بروز می‌کنند. یک انتقال مثبت به رهبر گروه، هماهنگ‌کننده برنامه، کادر، و محیط شکل می‌گیرد، زیرا مادران و نوزادان هر هفته شرکت می‌کنند و حسی مانند یک خانواده شکل می‌گیرد. در مشاهدات ما، این انتقال مثبت یادآور مفهوم «انتقال مادربزرگ خوب[41]» استرن (۱۹۹۵) است که در آن مادر جدید، در نتیجه «صورت‌بندی مادری[42]»، به دنبال یک‌شکل مادرانه برای خود است که او را ارزشمند بداند، حمایت کند، یاری دهد، آموزش دهد و قدردان او باشد.

    مرکزیت نیاز یک مادری که به‌تازگی مادر است به «یک مادربزرگ خوب» با استفاده نسبتاً رایج از دولاها[43] (*زنی، معمولاً یک مادر که حمایت فیزیکی، عاطفی و اطلاعاتی مداوم را در طول زایمان به زنی دیگر ارائه می‌دهد) نشان داده می‌شود. جالب اینجاست که این نویسندگان دو ویژگی شخصیتی مهم را به‌عنوان پیش‌بینی‌کننده موفقیت برای افرادی که به‌عنوان دولا کار می‌کنند شناسایی کردند. افرادی که در این نقش موفق هستند، تمایل قوی برای کمک به دیگران دارند و مهم‌تر از آن، گشاده‌رویی برای پذیرش هر آنچه که مراجعین با خود می‌آورند.

    ازآنجاکه گروه‌های والد و کودک درمانی نیستند، روان‌کاو باید در نظر داشته باشد که انتقال‌ها در این محیط به‌گونه‌ای که در روان‌کاوی یا روان‌درمانی تحلیل می‌شوند، قابل‌تحلیل نیستند؛ بنابراین، لازم است که به‌ویژه هوشیار باشد تا واکنش‌های انتقال منفی غیرقابل‌کنترل نشوند.

    در گروه‌های والد و کودک، رهبر گروه سعی می‌کند مشکلات را شناسایی کرده و با مداخلات ظریف، بحث گروهی را درباره تعاملات و تبادلات بین مادران و نوزادان تشویق کند. تأکید بر این نکته ضروری است که کار در گروه‌های والد و کودک صرفاً کار زوجی نیست. زوج‌های مختلف مادر و کودک به یکدیگر کمک کرده و از یکدیگر یاد می‌گیرند. ممکن است یک مادر به مادر دیگر چیزی بگوید مانند «چرا با کودکت بازی نمی‌کنی؟» چنین مداخله‌ای زمانی که از طرف یک والد دیگر باشد، اغلب مؤثرتر است تا اینکه مستقیماً از رهبر گروه مطرح شود.

    علاوه بر این، زمانی که رهبر گروه با یک مادر صحبت می‌کند، در واقع به طور مستقیم یا غیرمستقیم با دیگران نیز صحبت می‌کند. نظراتی که به یک والد گفته می‌شود ممکن است در زمان دیگری توسط والد دیگری تکرار شود. به‌این‌ترتیب، مادران بر یکدیگر تأثیر می‌گذارند و مداخله با یک مادر معمولاً بر حداقل یک مادر دیگر نیز تأثیر دارد.

    ما مشاهده کرده‌ایم که مباحثه آزاد درباره‌ی فراگیر بودن احساسات متعارض منجر به افزایش تحمل مادران نسبت به حالات عاطفی خود برای مثال، در مورد اضطراب‌هایشان درباره رویدادهای رشدی و فشارها می‌شود. والدینی که احساسات و نگرانی‌های خود را ابراز می‌کنند، نگرانی‌هایشان را با دیگران به اشتراک می‌گذارند و درباره احساسات دوسوگرایانه‌شان بحث می‌کنند، احساس شرم، گناه، افسردگی و خشم کمتری نسبت به خود و فرزندانشان دارند. آن‌ها می‌توانند در تعامل با فرزندانشان، لذت بیشتری را تجربه کنند برای مثال، هنگام غذادادن به نوزادانشان، یا بعدها هنگام پاسخ به نیازهای خودمختاری کودکان خردسالشان در فعالیت‌های مختلف، به‌ویژه در مسئله توالت. به طور مؤثر، بحث‌های گروهی به مادران این امکان را می‌دهد که بین مشارکت راحت‌تر با فرزندانشان و عقب‌نشینی به تعادل برسند و اجازه دهند کودکانشان استقلال بیشتری به دست آورند.

    دوسوگرایی در احساسات مادران نسبت به نوزادان: پرخاشگری و جسارت (قاطعیت)

    در یکی از گروه‌های مادران و کودکان خردسال، طی یک دوره سه‌هفته‌ای شنیدیم که مادران هنگام مواجهه با دوسوگرایی خشمگینانه خود احساس گناه و شرم عمیقی را تجربه می‌کنند و چگونه جسارت (قاطعیت) و پرخاشگری اغلب در ذهن آن‌ها با هم اشتباه گرفته می‌شوند.

    مثال‌هایی از از احساسات مادران در یک گروه

    یک مادر، جین، در طول یک آخر هفته طولانی از دست کودک خردسالش از پا درآمد، به‌ویژه زمانی که دختر کوچک او احساس ناامیدی کرد و فریاد زد. این مادر نسبت به خودش احساس گناه و خشم شدیدی داشت. او احساس می‌کرد که باید بداند چه‌کار کند؛ مطمئن بود که مادران دیگر این مشکلات را به طور مؤثرتری مدیریت می‌کنند و احساس شرم می‌کرد و می‌گفت که به عنوان یک مادر «ناکافی» است. مادر دیگری، در حالی که به نظر می‌رسید موضوع را عوض کرده، درباره آغاز راه‌رفتن پسرش صحبت کرد. او سپس گفت آن‌ها دیگر به ما نیاز ندارند. جالب اینجاست که چهار نفر از پنج مادر در این گروه خاص احساس می‌کردند که باید کودکانشان را در بازی دنبال کنند و نمی‌توانستند اجازه دهند کودکان با کارکنان بخش کودکی اولیه، به‌تنهایی بازی کنند.

    هفته بعد، ماری، تنها مادری که توانسته بود به پسر کوچکش اجازه دهد به تنهایی بازی کند، موضوع تعیین حدومرز را مطرح کرد. او گفت که هفته قبل، عمداً از دنبال‌کردن پسرش به منطقه بازی خودداری کرده بود، زیرا نیاز داشت که تمرین کند و خودش را مهار کند و اجازه دهد که او به‌تنهایی برود.

    همچنین توضیح داد که چقدر برایش سخت است وقتی پسرش عصبانی و دشوار می‌شود، خودش هم عصبانی می‌شود. او همیشه مطمئن نبود که باید چه‌کار کند. این اظهارنظر فرصتی برای بحث عمومی درباره حس ناتوانی همه مادران فراهم کرد؛ موضوع این بود که چطور می‌دانیم چه باید بکنیم؟ همه آن‌ها اضطراب خود را درباره ندانستن اینکه چه باید کرد، به‌ویژه زمانی که کودکان بسیار دشوار می‌شدند، بیان کردند. آیا باید تسلیم شوم یا باید خودداری کنم؟ چون آن‌ها به خود به‌عنوان مادر اعتماد نداشتند، وقتی کودکان که اکنون نوپا شده بودند، می‌خواستند کارها را به‌تنهایی انجام دهند، بسیار مضطرب می‌شدند.

    یک مادر گفت که بحث اضطراب برای او یادآور وسواسش درباره مرگ در گهواره کودک نوپایش وقتی نوزاد بود است؛ مادر دیگری درباره ناراحتی‌اش صحبت کرد وقتی کودک را در گهواره می‌گذاشت و او فوراً به خواب نمی‌رفت. مادر سومی با لحنی پر از احساس گناه اعتراف کرد که گریه‌های فرزندش او را چنان ناراحت می‌کرد که از او عصبانی می‌شد. رهبر گروه گفت به نظر می‌رسد هر کسی چیزی دارد که درباره‌اش احساس تعارض می‌کند. مانند اتفاقی که برای ماری افتاد، او به ما گفت چقدر سخت بود که جیمی هفته گذشته شروع به دورشدن از او کرد. وقتی جلسه گروه به پایان رسید، جین، مادری که هفته قبل درباره آخر هفته فاجعه‌بار صحبت کرده بود، بسیار ساکت و گوشه‌گیر بود.

    هفته بعد، جین بحث را به خود اختصاص داد و درباره فعالیت‌های کودک خود صحبت کرد. او متوجه شد که هر بار که دخترش کاری جدید انجام می‌دهد یا خیلی از او دور می‌شود، می‌ترسد که دختر کوچک آسیب ببیند. به نظر جین، همه‌جا خطر وجود داشت. او عملاً فعالیت را معادل پرخاشگری می‌دانست. در ذهن او، یا فرزندش به مادرش آسیب می‌زد یا به خودش آسیب می‌رساند.به عبارتی، جین احساس می‌کرد که همسرش کودک را به فعالیت بیش از حد تشویق می‌کند و نگران بود که وقتی دختر کوچک بیش از حد پرجنب‌وجوش رفتار می‌کند، به طور کامل از هم بپاشد. در نتیجه این بحث، او متوجه شد که بیش از حد دختر کوچک خود را نزدیک به خود نگه داشته بود.

    جین اضافه کرد که هرگز پیش‌ازاین درباره این نگرانی‌ها صحبت نکرده بود و اینکه گروه این امکان را به او داده بود که احساس بهتری داشته باشد. در واقع، کادر گروه در بحث‌های خود مشاهده کرده بود که جین در گروه راحت‌تر شده و فعالیت‌های اجتماعی موفقیت‌آمیزتری را گزارش می‌داد. چند ماه بعد، جین توانست به مادر دیگری که درباره فرزند نوپایش گفته بود هرگز او را تنها نمی‌گذارم،  اطمینان خاطر بدهد.

    این روایت نشان می‌دهد که مادرانی که احساس می‌کنند به‌خاطر فرزندانشان از پا درآمده‌اند، ممکن است احساس کنند که تنها آن‌ها با این دشواری‌ها روبرو هستند (در واقع مادران دیگر مشکلات را مؤثرتر حل می‌کنند). این دشواری‌ها اغلب زمانی تشدید می‌شود که کودکان به سن نوپایی فعال می‌رسند و فعالیت‌های مستقل خود را افزایش می‌دهند. مادران در نتیجه تعارضات خود درباره پرخاشگری‌شان، ممکن است دچار سردرگمی شوند که آیا یک عمل نشان‌دهنده پرخاشگری است و یا نشان‌دهنده جسارت و قاطعیت است. آن‌ها احساس ناتوانی در نقش مادری می‌کنند (چگونه می‌دانیم چه باید بکنیم؟) و ممکن است توسط خشم و دوسوگرایی خود نسبت به فرزندانشان از پا درآیند (مانند بیان مادر دیگری که بااحساس گناه از خشم شدید خود نسبت به گریه فرزندش صحبت کرد).

    ماری در گروه فاش کرد که باید به طور آگاهانه خود را وادار کند تا بر تمایل به محدودکردن فرزند خردسالش برای محافظت از او غلبه کند؛ مادر دیگری نیز نگرانی‌های خود را درباره مرگ در گهواره بیان کرد. این اظهارات به جین این امکان را داد که برای اولین بار به گروه اعتماد کند و درباره این صحبت کند که رفتار جسورانه و قاطع فرزندش که آن را به‌عنوان پرخاشگری تفسیر می‌کرد، او را نگران می‌کرد. او توانست درک کند که در نتیجه این احساسات نگران‌کننده، تمایلات کاوشگرانه دختر کوچکش را سرکوب می‌کرد.

    بخشی از کار ما در تلاش برای کمک به مادران در درک تفاوت‌های بین تمایلات فعال و مخرب در خودشان و فرزندانشان با ایده‌های نظری پیشنهاد شده توسط هانری پاریز[44] (برای مثال ۱۹۷۹، ۱۹۸۰، ۱۹۹۱) همخوانی دارد. پارنز به طور گسترده‌ای روندهای مختلف پرخاشگری را موردبحث قرار داده و بین پرخاشگری مخرب و غیرمخرب تمایز قائل شده است. هر فعالیتی دربردارنده نوعی پرخاشگری غیرمخرب است.

    بسیاری از مادران، فعالیت را با پرخاشگری مخرب، هم در خود و هم در فرزندانشان، اشتباه می‌گیرند. گاهی اوقات، کارکنان بخش کودکی اولیه از گزارش‌های والدین درباره به‌اصطلاح «پرخاشگری» کودکانشان در خانه دچار سردرگمی می‌شوند، به‌ویژه وقتی که کودک به شکلی پرجنب‌وجوش، مانند دختر کوچک جین، با لذت ولی بدون تخریب رفتار می‌کند. برخی مادران به‌صورت خودکار می‌گویند «بس کن» و حتی کودک را به طور فیزیکی نگه می‌دارند. جین کم‌کم متوجه شد که ادامه برچسب‌زنی به فعالیت‌های لذت‌بخش کودک به‌عنوان بد یعنی پرخاشگرانه به‌جای خوب یعنی جسورانه و قاطعانه چه پیامدهای منفی برای رشد کودک دارد.

    همان‌طور که این مثال نشان می‌دهد، تعاملات پرخاشگرانه با کودکان خردسال می‌تواند اضطراب زیادی در مادران ایجاد کند. هنگامی که نیاز دارند فعالیت‌های کودکشان را محدود کنند، ممکن است نگران شوند و از خود بپرسند آیا باید تسلیم شوم یا باید مقاومت کنم؟

    مادرانی که نسبت به فعالیت خود مضطرب هستند ممکن است به انفعال روی‌آورند و کنترل کامل را به کودک بسپارند و یا ممکن است بیش از حد محافظه‌کار شوند و به کودک اجازه فعالیت خودمختار ندهند، زیرا پرخاشگری بیش از حد واقعی و بنابراین ترسناک می‌شود و یا ممکن است بسیار سخت‌گیر و تنبیه‌کننده شوند.

    اغلب والدین متقاعد می‌شوند که باید یک راه درست برای رفتار با فرزندانشان وجود داشته باشد تا از تمام مصیبت‌ها جلوگیری کنند. آن‌ها تصور می‌کنند که روان‌کاو می‌تواند دستورالعمل دقیقی برای رفتار به آن‌ها بدهد. ممکن است از روان‌کاو پاسخ‌های مستقیم بخواهند زیرا می‌خواهند اضطراب آسیب‌رساندن به فرزندانشان را از بین ببرند. همان‌طور که در حکایت بالا مشاهده کردیم، جدایی و افزایش خودمختاری در کودک ممکن است برای مادرانی که اضطراب زیادی درباره احساسات پرخاشگرانه دارند دشوار باشد. تحمل تعارض برای آن‌ها دشوار است، زیرا مانند جین، مادران مضطرب ممکن است نگران آسیب‌رساندن به فرزندانشان باشند.

    در رویکرد ما، تلاش می‌کنیم؛ مانند رهبر گروه در این مثال، این پیام را منتقل کنیم که تعارض فراگیر و متداول است (به نظر می‌رسد همه درباره چیزی احساس تعارض می‌کنند). این ایده موجب به چالش کشیده شدن تفکر بسیاری از مادرانی است که عقیده دارند باید راهی برای عمل درست وجود داشته باشد تا از هرگونه تعارض و مصیبتی جلوگیری شود.

    بحث

    تعارضات مادرانه بر سر احساسات مادران و فانتزی‌های پرخاشگرانه می‌تواند تأثیر عمیقی بر حسی که مادران از خود به‌عنوان مادر دارند و همچنین بر تربیت فرزندانشان داشته باشد. جدایی[45] از کودک همراه با افزایش خودمختاری  کودک ممکن است برای مادرانی که اضطراب زیادی درباره احساسات پرخاشگرانه دارند و نمی‌توانند تعارض ناشی از آغاز جدایی را تحمل کنند، دشوار باشد (فرمن ۱۹۸۲). نگه‌داشتن کامل فانتزی‌های پرخاشگرانه و دوسوگرایی همراه آن به کودک می‌تواند در ناخودآگاه تأثیرات مخربی بر تربیت کودک داشته باشد. این مسئله واکنش‌های ناسازگارانه مادر نسبت به کودک را تداوم می‌بخشد و تأثیر منفی بر احساس مادر از خود به‌عنوان یک فرد و به‌عنوان یک مادر دارد.

    در روایت بالا، روان‌کاو متداول بودن تعارض و فراگیر بودن اضطراب مادران نسبت به اینکه ممکن است خود یا فرزندانشان بیش از حد پرخاشگر شوند را از بین احساسات مادران به آگاهی ایشان آورد. بخشی از هدف مرکز، کمک به مادران برای درک متداول بودن فانتزی‌های پرخاشگرانه است که می‌توانند آن‌ها را تحت کنترل درآورند و نه اینکه صرفاً به دلیل اضطراب، گناه و شرم همراه با آنها را سرکوب کنند. مسئله کلیدی که بر آن تأکید داریم این است که تعارض را نمی‌توان به طور کامل حذف کرد؛ بلکه باید متداول بودن آن را پذیرفت و تلاش کرد تا بر آن تسلط یافت.

    مادرانی که از احساسات پرخاشگرانه خود می‌ترسند نه می‌توانند آن‌ها را بیان کنند و نه به نوزادان خود کمک کنند تا بر ترس‌ها و فانتزی‌های پرخاشگرانه خود مسلط شوند. تعاملات متعارض غالباً در نیمه دوم از سال دوم زندگی کودک برجسته می‌شوند، بنابراین مسئله نحوه اعمال «تعیین حدومرز» بسیار اهمیت پیدا می‌کند. مادرانی که نمی‌توانند کودکان خردسال خود را کنترل کنند، مخصوصاً در مقایسه با مادران خود، احساس ناتوانی در نقش مادری می‌کنند. آن‌ها خود را کودک گونه احساس می‌کنند و ممکن است در رفتار قاطعانه دچار مشکل شوند و در نتیجه هدف پرخاشگری طبیعی کودک قرار بگیرند.

    در این شرایط، کودکان نیز ممکن است دچار اضطراب بیشتری شوند؛ زیرا اطمینان ندارند که مادرشان می‌تواند آن‌ها را از پرخاشگری خودشان محافظت کند. ما یک‌چرخه رایج را مشاهده کرده‌ایم: مادران هنگام عصبانی شدن از فرزندانشان احساس گناه و اضطراب می‌کنند، کودکان نیز می‌ترسند که خشم آنها آسیب‌رسان باشد، این خشم و اضطراب با کودکانی که احساس نمی‌کنند مورد حفاظت خشم خود قرار نگرفته‌اند در تعامل قرار می‌گیرد. در نهایت اضطراب مادران تشدید می‌شود و رفتار بد کودک نیز شدت می‌گیرد. کمک به مادران برای تشخیص تفاوت بین ابراز وجود[46] و پرخاشگری مخرب[47]، باعث کاهش نگرانی‌های بیش از حد آن‌ها درباره رفتارهای مشکل‌زای طبیعی در کودکان نوپا می‌شود. سپس آن‌ها می‌توانند فرزندان خود را آرام کنند و تسکین دهند، و به نوبه خود، کودکان نیز رفتارهای نادرستی را که واکنشی به اضطراب مادرانشان و هم‌زمان عامل تشدید اضطراب در آن‌ها بود، کاهش می‌دهند.

    کاربردهای عملی برای نظریه‌های معاصر روان‌شناسی احساسات مادران

    در ادبیات روان‌کاوی درباره روان‌شناسی زنان، سه رویکرد وجود داشته است. یک رویکرد تلاش می‌کند به درک تعارضاتی می‌پردازد که زنان در تمایلاتشان برای پیشرفت در عرصه اجتماعی خارج از خانه تجربه می‌کنند. رویکرد دوم تلاش می‌کند نقش بارداری و مادری را در روان‌شناسی زنان به طور روان‌کاوانه بررسی کند. حوزه سوم شامل مطالعه مادران و مادرانگی در موقعیت‌های دو‌نفره با نوزادان و کودکان خردسال است.

    رویکرد اول بر تأثیر منفی بارداری و مادری بر پیشرفت حرفه‌ای و شخصی زنان تأکید کرده است، اینکه آن‌ها زن را مجبور می‌کنند برای رفاه کودک خود از خود بگذرد که به زیان او تمام می‌شود. به‌عنوان‌مثال، گری بکر[48] (۱۹۶۰) نشان داد که نشانه‌های زنانگی (شروع قاعدگی یا بارداری) ممکن است خلاقیت یک زن جوان بااستعداد را مختل کند. گوتیرز -گرین[49] (۱۹۹۲) نقاشی را توصیف کرد که پس از تولد پسرش دچار بازداری در خلاقیت شد.

    به‌تازگی، المن[50] (۲۰۰۰) این نظریه را مطرح کرده که رشک[51] که در نهایت از رشک به مادر خود زن ناشی می‌شود، بخش فراگیری از رشد زنانه است. او معتقد است که بسیاری از زنان از این رشک مخرب می‌ترسند و احساس گناه متعاقب آن اغلب به بازداری‌های عمیق و رفتارهای مازوخیستی منجر می‌شود. زنان به دلیل ترس مداوم از تلافی یک مادر قدرتمند، از لذت‌بردن از ظرفیت‌های خود ناتوان می‌مانند. هریس[52] (۲۰۰۱) گفته است تا زمانی که قدرت زنان برای بسیاری از آن‌ها بیشتر شبیه باری سنگین باشد تا طلسمی محافظ، می‌ترسم زنان در گردابی از انکار گرفتار شوند، به‌ویژه وقتی که مسیر آن‌ها را از حوزه خانگی به سمت جهان بیرونی  می‌برد.

    این ایده‌ها، به‌صورت آشکار یا ضمنی، به تمایلات زنان برای داشتن عاملیت خارج از نقش مادری اشاره می‌کنند: یعنی اینکه خلاقیت، خالق بودن و تمایلات و شور و حرارت جنسی اروتیک اغلب و معمولاً توسط زنان پنهان یا سرکوب می‌شوند. این فرمول‌بندی‌ها، از جمله مشارکت‌های قبلی خودم (هافمن ۱۹۹۶، ۱۹۹۹)، اهمیت بارداری و مادری را به‌خودی‌خود برای زنان در نظر نمی‌گیرند. بلکه، مادرانگی اغلب به‌صراحت به‌عنوان مانعی بر سر راه خلاقیت در سایر حوزه‌های اجتماعی تلقی می‌شود.

    در مقابل این نادیده‌گیری‌ها، رزماری بالسام[53] (۱۹۹۶) و ارنا فرمن[54] (۱۹۹۴، ۱۹۹۶) به ما کمک می‌کنند تا درک خود را از آنچه من سوژگی زنانه[55] نامیده‌ام (هافمن ۱۹۹۶) گسترش دهیم. در مباحث قبلی خود بر نقش تعارضات پرخاشگرانه به‌عنوان موانعی برای تصور زن از خود به‌عنوان یک عامل فعال در عرصه اجتماعی، جدا از بارداری و مادری، تمرکز کرده بودم. بالسام (۱۹۹۶) تأکید کرده است که فانتزی‌ها و واکنش‌ها نسبت به بدن باردار اغلب از مباحث روان‌کاوی کنار گذاشته می‌شوند و ارنا فرمن (۱۹۹۴، ۱۹۹۶) درباره حذف موضوع مادری از مباحث روان‌کاوانه اخیر درباره جنسیت زنانه بحث کرده است.

    سومین رشته از مشارکت‌های روان‌کاوی که به ما کمک می‌کند پیچیدگی‌های زندگی زنان را بهتر درک کنیم، در آثار روبه‌رشد روان‌کاوان و متخصصان رشد که با زوج‌های مادر -نوزاد کار می‌کنند، دیده می‌شود. این آثار به نقش مادران و مادرانگی در موقعیت‌های دو‌نفره می‌پردازند.

    این مجموعه از آثار نشان‌دهنده مرکزیت تجربه مادرانگی در زندگی زنان است. در واقع، اخیراً استرن ۱۹۹۵، به‌ویژه پیشنهاد داده است که مادر وارد یک سازمان روانی جدید و منحصربه‌فرد یعنی صورت‌بندی مادری می‌شود. ایده‌های استرن از دیدگاه زوجی قابل‌مقایسه با ایده‌های قدیمی‌تر وینیکات[56] است که اصطلاح اشتغال ذهنی مادرانه[57] را ابداع کرد (۱۹۵۶؛ ۱۹۶۳، ص. ۳۴۳)، همچنین با مطالعات دقیق بیبرینگ[58]، دایر[59]، هانتینگتون[60] و ولنشتاین[61] (۱۹۶۱) و آنتونی[62] و بندک[63](۱۹۷۰) هم‌خوانی دارد.

           آیا تجربه دوگانگی میان تمایلاتی که از طریق بارداری، مادرانگی و تربیت فرزند برآورده می‌شوند و آن‌هایی که در نقش‌های غیر از مادری ارضا می‌شوند، اجتناب‌ناپذیر است؟ باید بگوییم حفظ دیدگاه یا این/یا آن نتیجه معکوس دارد، چه برای کمک عملی به زنان و چه برای درک نظری و مفهومی آن‌ها. این مقاله چارچوبی ارائه می‌دهد که ممکن است به ما کمک کند مادرانگی را برای زنان به‌گونه‌ای مفهوم‌سازی کنیم که نیازی به حذف تمایلات آن‌ها برای عاملیت در عرصه اجتماعی خارج از خانه نداشته باشد، و بالعکس، نیاز به عاملیت خارج از خانه را بدون حذف تمایلات برای مادری در نظر بگیرید. برای دستیابی به این هدف، از یک سو باید مفهوم به هنجاری[64] را هنگام بررسی فعالیت‌های زنان حذف کنیم و از سوی دیگر، فراگیر بودن دوسوگرایی را در روان‌شناسی زنان به عنوان امری طبیعی بپذیریم.

    شرایط زندگی و سازگاری‌های زنان بسیار پیچیده است. برخی فرزند پرورش می‌دهند و کار نمی‌کنند، برخی بدون داشتن خانواده در محیط کار تولید و خلاقیت دارند، و برخی دیگر مادرانگی را با زندگی کاری خارج از خانه متعادل می‌کنند. چالش‌های شخصی که مادران شاغل با آن روبرو هستند، زنانی که می‌خواهند هم در حرفه خود پیشرفت کنند و هم برای فرزندانشان وقت بگذارند، به طور تأثیرگذاری توسط گروهی از روان‌کاوان در حال آموزش که خودشان فرزندان خردسال دارند، توصیف شده است. ویلکینسون[65] و همکاران، ۱۹۹۶ می‌گویند ما به طور دردناکی مشاهده کرده‌ایم که پس از تصمیم‌گیری میان جنبه‌های بیرونی توازن میان آموزش روان‌کاوی، تمرین حرفه‌ای و فرزندپروری، واکنش‌های درونی ما را به چالش می‌کشند. مانند همه مادران شاغل، کسانی از ما که انتخاب کرده‌ایم آموزش کامل را بگذرانیم، باید بااحساس گناه در مورد زمانی که دور از فرزندان خردسالمان می‌گذرانیم، کنار بیاییم.

    بااین‌حال، ماهیت صمیمی کار روان‌کاوی به این احساس گناه چهره‌ای منحصربه‌فرد می‌بخشد. برای برجسته‌کردن این تعارض عاطفی، دشوار است که چهار ساعت در هفته به طور اندیشمندانه با یک کودکِ بیمارِ روان‌کاوی بازی کنیم و سپس سریع از وعده‌های غذایی، بازی، تکالیف، کارهای خانه و آیین‌های زمان خواب فرزندان خود عبور کنیم. این وضعیت زمانی بدتر می‌شود که فرزندان خودمان متوجه این تفاوت شوند و پرسش‌های تند و صریحی در این مورد مطرح کنند. واکنش‌های بیشتر زمانی به وجود می‌آید که کودکان بیمار از ترتیبات مهدکودک خود شکایت می‌کنند، یا بیماران بزرگسال خاطراتی از جدایی یا بی‌توجهی والدین را بیان می‌کنند. چگونه می‌توانیم نگران انتخاب‌های مادرانه خود نباشیم.

     نگرانی‌هایی ازاین‌دست محدود به نویسندگان این مقاله نیست. در واقع، برخی از مدرسان روان‌کاوی معاصر هنوز به وقفه‌های آموزشی روان‌کاوی به دلیل بارداری یا مراقبت از کودکان خردسال با دید منفی نگاه می‌کنند. آن‌ها این موضوع را نشان‌دهنده عدم جدیت می‌دانند یا آن را به‌عنوان انتخابی بین «زنانه بودن» و «کار» تفسیر می‌کنند، به‌جای اینکه آن را به‌عنوان تنظیم منطقی زندگی ببینند (به نقل از استوارت[66] ۲۰۰۲ از گزارشی توسط ماریان گلدبرگر[67] از گروه مطالعه کوپ[68]).

    در توصیف مادران و نوزادان و کودکان خردسالشان، من نشان داده‌ام که چگونه مادران اغلب از دوسوگرایی نسبت به فرزندانشان و احساسات و فانتزی‌های پرخاشگرانه نسبت به آن‌ها و همچنین پرخاشگری فرزندانشان بسیار متأثر می‌شوند. این دوسوگرایی احساسات گناه و اضطراب زیادی ایجاد می‌کند. مادران می‌توانند با پذیرش احساسات متعارض خود به‌جای اینکه مجبور شوند آن‌ها را انکار کنند یا به‌خاطر ترسناک بودنشان از پا درآیند. بر تعارضاتشان مسلط شوند. مادران در این صورت می‌توانند احساس کنترل بیشتری بر احساسات داشته باشند، در مهارت‌های مادرانه خود توانمندتر شوند و به طور مؤثرتری به رشد فرزندانشان کمک کنند.

    همان‌طور که بنجامین[69] (۱۹۸۸) می‌گوید: فقط مادری که احساس می‌کند حق دارد به‌عنوان یک فرد مستقل شناخته شود، می‌تواند توسط فرزندش نیز به همین‌گونه دیده شود، و فقط چنین مادری می‌تواند برای پرخاشگری و اضطراب اجتناب‌ناپذیر مرتبط با استقلال رو‌به‌رشد کودک احترام قائل شود و برای آن حد و مرزهایی مشخص کند. تنها کسی که به طور کامل به سوژگی[70] دست یابد، می‌تواند از تخریب نجات یابد و اجازه دهد که تمایزیافتگی[71] کامل رخ دهد.

    پیشنهاد می‌کنم که به طور نظری می‌توانیم پیچیدگی‌هایی را که زنان هنگام توازن میان تمایلاتشان برای فعالیت برای تولیدکنندگی و ارضای نیازهای خود خارج از خانه، با نقش مادری خود تجربه می‌کنند، یکپارچه کنیم؛ به‌طوری که هم نیازهای خود را به‌عنوان یک مادر برآورده سازند و هم نیازهای رشدی فرزندان خردسالشان را برطرف سازند. در کارهای قبلی، من بر نقش بازدارنده تعارضات بر سر پرخاشگری تأکید کرده‌ام که مانع از دستیابی زنان به حس عاملیت در خارج از خانه می‌شود. در مورد این ارتباط، بر نقش بازدارنده تعارضات بر سر پرخاشگری در حس کفایت زنان به‌عنوان مادران و در تربیت فرزندانشان تأکید می‌کنم. درک متداول بودن تعارضات بر سر پرخاشگری و فراگیر بودن دوسوگرایی در روان‌شناسی زنان می‌تواند به ما کمک کند تا به فهمی یکپارچه از این حوزه‌های ظاهراً متفاوت دست یابیم.

    سخن سردبیر

    در دنیای کلاسیک، مادری اغلب به عنوان نهایت زنانگی و فداکاری تصویر شده است؛ تصویری که هرگونه احساس پرخاشگرانه یا دوسوگرایی نسبت به کودک را به عنوان اختلال یا ناکامی تعبیر می‌کرد. اما درک امروزی روان‌کاوانه، به‌ویژه در آثار پساکلاینی و فمینیستی، نشان می‌دهد که تجربه مادری سرشار از تنش‌های درونی، اضطراب، گناه و میل به کنترل است. پذیرش این تعارض‌ها نه نشانه‌ی بیماری، بلکه نشانه‌ی رشد و واقع‌گرایی عاطفی است؛ چرا که مادری، مانند هر رابطه انسانی دیگر، میان عشق و خشم، مراقبت و جدایی، و قدرت و آسیب در نوسان است.

    در این مقاله، هافمن با نگاهی ژرف به تجربه مادری و جایگاه پرخاشگری در روان زنان، از سطح نظریه‌های کلاسیک فراتر می‌رود و از مشاهده‌های بالینی مادران در گروه‌های والد–کودک بهره می‌گیرد تا نشان دهد چگونه پذیرش دوسوگرایی، به‌جای سرکوب آن، می‌تواند راهی برای بازسازی عاملیت زنانه و بازتعریف رابطه مادر–فرزند باشد. این متن، دعوتی است به بازاندیشی در مفهوم «مادر خوب»، و تلاشی برای آشتی دادن دو قلمرو به ظاهر متضاد: مادری و فردیت زن.

    [1] Leon Hoffman

    [2] Ambivalence

    [3] Balint

    [4] Bendek

    [5] Helen Deutsch

    [6] Thompson

    [7] Ambivalent core of personality

    [8] Blum

    [9] Ego ideal

    [10] Object

    [11] Melanie Klein

    [12] Paul Gray

    [13] Suppressed retaliatory aggression

    [14] Superego

    [15] Janet sayers

    [16] Tantalus

    [17] Hansel and Gretel

    [18] Oedipus

    [19] Celtic Merlin

    [20] winnicott

    [21] Langer

    [22] Deutsch

    [23] با توجه به دانش کنونی ما از ارتباط میان احساسات و سیستم‌های ایمنی و هورمونی، جالب است که به فرضیه‌ی موقت لانگر توجه کنیم که احساس طردی که مادر از طریق شیردهی نجربه می کند، به شکلی نامطلوب بر ترکیب شیمیایی شیر تأثیر می‌گذارد. در واقع، فرضیه‌های روان‌کاوانه (مانند مواردی که رفتار پیچیده‌ی مادران را شامل می‌شود) باید شامل درکی از تأثیرات رفتاری فعالیت هورمون‌هایی مانند اکسی‌توسین باشند. این موضوع به کارهای آینده مربوط است و خارج از دامنه‌ی این مقاله می‌باشد.

    [24] Trad

    [25] Kraemer

    [26] Pines

    [27] Slater

    [28] Friedman

    [29] Rozsika Parker

    [30] Julia Kristeva

    [31] Parcella Parent Child Center of the New York Psychoanalytic Sociaty

    [32] Balsam

    [33] Loewald

    [34] McDonough

    [35] Stern

    [36] Mahler

    [37] McDevitt

    [38] Surface behavioral phenomena

    [39] Multiple dyadic model

    [40] Sackler Lefcourt Center for Child Development

    [41] The good grandmother transference

    [42] The motherhood constellation

    [43] Doulas

    [44] Henry parens

    [45] separetion

    [46] Assertiveness

    [47] Destructive aggression

    [48] Greenacre

    [49] Guttiers-green

    [50] Ellman

    [51] envy

    [52] Harris

    [53] Rosemary balsam

    [54] Erna ferman

    [55] Feminine subjectivity

    [56] winnicott

    [57] Maternal oreoccupation

    [58] Bibring

    [59] Dwyer

    [60] Huntington

    [61] Valenstein

    [62] Anthony

    [63] Benedek

    [64] normality

    [65] wilkinson

    [66] stuart

    [67] Marianne Goldberger

    [68] Cope

    [69] benjamin

    [70] subjectivity

    [71] differntiation

    منبع

    Hoffman, L. (2003). Mothers’ Ambivalence with their Babies and Toddlers. J. Amer. Psychoanal. Assn., 51:1219-1240

  • ترس‌های پنهان در آینه؛ خرافات و ریشه‌های ناخودآگاه

    ترس‌های پنهان در آینه؛ خرافات و ریشه‌های ناخودآگاه

     در دنیای امروز با پیشرفت علم تصور می‌کنیم خرافات مرتبط با گذشته‌های دور است اما درواقعیت ما همچنان به چیزهایی باور داریم که پایۀ علمی ندارند. چرا هنوز هم دیدن برخی چیزها یا مواجهه با آن‌ها باعث ترس و نگرانی در ما می‌شود؟

    این مقاله به ما کمک می‌کند تا متوجه شویم که این باور‌ها نه فقط یک عادت قدیمی، بلکه ریشه در ناهشیار ما دارد.

    خرافات چیست و چرا وجود دارد؟

    خرافات، باورهایی‌اند که پایه‌ی علمی ندارند و پدیده‌ها را به نیروهای ماورایی یا نشانه‌های پنهان نسبت می‌دهند. برای نمونه، این باور که عدد ۱۳ نحس است و بدشانسی می‌آورد، از همین جنس است. از دیدگاه روان‌کاوی، خرافات شیوه‌ای برای مقابله با ترس‌ها و اضطراب‌های ناهشیار به شمار می‌آیند.

    فروید در کتاب آسیب‌شناسی زندگی روزمره می‌نویسد: «خرافات اغلب از انگیزه‌های ناهشیار سرچشمه می‌گیرند.» برای مثال، وقتی اتفاقی تصادفی رخ می‌دهد — مانند فکر کردن به کسی و سپس دیدن او — ذهن ما آن را به‌عنوان «نشانه» تفسیر می‌کند تا احساس کنترل بیشتری بر واقعیت داشته باشد. با این حال، فروید معتقد است که این رخدادهای به‌ظاهر تصادفی معمولاً از افکار سرکوب‌شده ناشی می‌شوند، نه از نیروهای بیرونی.

    او در مقاله‌ی معروف خود، «امر غریب» (Uncanny, 1919)، توضیح می‌دهد که وقتی چیزی آشنا — مانند یک فرد یا شیء — ناگهان غریب و تهدیدکننده به نظر می‌رسد، در ما احساسی ناخوشایند و مرموز برمی‌انگیزد. فروید این احساس را نتیجه‌ی بازگشت امر سرکوب‌شده می‌داند؛ یعنی چیزی که باید پنهان می‌ماند اما آشکار شده است.

    تفسیر فروید از Uncanny بر نظریه‌ی او درباره‌ی عقده‌ی ادیپ و ترس از اختگی استوار است. در این مرحله، کودک پس از گذر از مرحله‌ی فالیک و سرکوب امیال خود، نوعی ترس را تجربه می‌کند که در آن، «ترس از دست دادن چشم» جایگزین ترس از اختگی می‌شود.

    به بیان دیگر، فروید باور داشت که این احساس زمانی پدید می‌آید که باورهای ابتدایی و بدوی، که در دوران کودکی و در تاریخ بشر سرکوب شده‌اند، دوباره فعال می‌شوند. برخی از این باورها عبارت‌اند از جاندارپنداری اشیا، همه‌توانی افکار، ترس از مردگان، و باور به چشم‌زخم.

    اسب در تاریکی نمادی از خرافات

    چرا ما برخی پدیده‌ها را به‌صورت امرغریب تجربه می‌کنیم؟ فروید َِ، امرغریب را به دو دسته تقسیم می‌کند:

    1. بازگشت کامل امر سرکوب شده
    2. تایید باورهای اولیه

    براساس این نظریه، انسان از گذشته‌ی فردی و جمعی خود، باورهایی درباره‌ی پدیده‌های جادویی و جاندارپندارانه به ارث می‌برد؛ مانند باور به روح. به گفته‌ی فروید، بیشتر ما تا حدی بر این باورها غلبه کرده‌ایم، اما نه به‌طور کامل. او می‌نویسد: «به‌محض آن‌که در زندگی ما رخدادی روی دهد که یکی از این باورهای ابتدایی را تأیید کند، احساسی غریب در ما پدید می‌آید.»

    با این حال، فروید تأکید می‌کند که چنین پدیده‌ای باید نه‌تنها در واقعیت تجربه شود، بلکه نوعی تردید درباره‌ی مرز واقعیت نیز در ما برانگیزد. او می‌گوید: «پدیده باید تعارضی در داوری ما ایجاد کند؛ تعارضی میان آنچه غیرقابل باور می‌دانیم و آنچه ممکن است واقعاً ممکن باشد.»

    برای نمونه، رویدادهایی که ظاهراً تله‌پاتیک‌اند یا پیش‌آگاهی از آینده را نشان می‌دهند، می‌توانند باور به قدرت مطلق اندیشه‌ها را در ما زنده کنند.

    به بیانی دیگر مرز امرغریب و تفکیکش از امرواقع را می‌توان در لحظاتی خاص از تئاتر یا آثار کلاسیک سینما مشاهده کرد؛ شرایطی که همه چیز از کنترل فرد(بازیگر) خارج می‌شود. در آن لحظه بازیگر دیگر فقط (نقش) را بازی‌ نمی‌کند؛ انگار نقش از درون اون می‌جوشد و خودش را از میان او عبور می‌دهد. در آن لحظه مرز میان ( من بازیگر) و (او، شخصیت نمایش) محو می‌شود.

    رنگ قرمز در طبیعت نمادی از خرافات

    صحنه تئاتر می‌تواند مثال خوبی باشد ؛ چون جایی‌ است بین واقعیت و خیال. ما تماشاگران می دانیم که آنچه می‌بینیم واقعی نیست، اما باز هم دلمان می‌خواهد باورش کنیم. بازیگر هم دقیقا در همین مرز زندگی می‌کند؛ در یک لحظه خودش است، در لحظه‌ای دیگر کسی دیگر. بدن و صدایش واقعا مال اوست،‌اما کلماتی که می‌گوید، نگاه‌هایی که رد و بدل می‌کند، از جایی می‌آید که به خودش تعلق ندارد.

    در واقع وقتی که دیوار چهارم می‌شکند، بازیگر چنان در نقش فرو می‌رود که فراموش می‌کند تماشاگرانی آن‌سوی نور نشسته‌اند. انگار جهان نمادین تئاتر، با همه قوانین و قراردادهایش، فرو می‌ریزند و ماشاهد نوعی لغزش در واقعیت می‌شویم. در این لحظه،‌ بازیگر نه کاملا در نقش است و نه کاملا خودش؛ میانه‌ای ایستاده که هم‌ آشناست و هم عجیب.

    این همان احساس «امرغریب» فرویدی است که از آن حرف میزنیم _ لحظه‌ای که چیزی درون ما ناگهان بیگانه می‌شود، چون از جایی بر‌می‌گردد که قرار نبوده بازگردد. بدن بازیگر به صحنه‌ای برای این بازگشت تبدیل می‌شود: بازگشت چیزی که همیشه در او بوده، اما از خودش پنهان مانده.

    اسب در فضای وهم آلود نمادی از خرافات

    نمونه‌ای روشن از نظریه‌ی فروید را می‌توان در زندگی‌نامه‌ی یونگ یافت. در سال ۱۹۰۹، هنگام دیداری میان فروید و یونگ، حادثه‌ای رخ داد که هر دو را شگفت‌زده کرد. یونگ احساس عجیبی داشت؛ گویی دیافراگمش از آهن ساخته شده و در حال گداخته شدن است. او می‌نویسد: «در همان لحظه، صدای بلندی از قفسه‌ی کتابی که کنار ما بود بلند شد. صدا چنان قوی بود که هر دو از جا پریدیم و ترسیدیم قفسه فرو بریزد.»

    یونگ رو به فروید کرد و گفت: «بفرما، این نمونه‌ای از پدیده‌ی برون‌فکنی کاتاکسیسی است.»
    فروید پاسخ داد: «اوه، بس کن! این یاوه است.»
    یونگ با اطمینان گفت: «اشتباه می‌کنید استاد. برای اثبات حرفم پیش‌بینی می‌کنم تا چند لحظه‌ی دیگر دوباره همان صدا را می‌شنویم!»

    به گفته‌ی یونگ، به‌محض گفتن این جمله، همان صدا دوباره تکرار شد و فروید با چهره‌ای مبهوت به او خیره ماند. فروید ابتدا تلاش کرد برای آن صدا توضیحی منطقی پیدا کند، اما پس از بررسی بیشتر دریافت که بارها همان صدا را شنیده، بی‌آن‌که هیچ ارتباطی با افکارش داشته باشد.

    برای یونگ، این رویداد تأییدی بر باورش به واقعیت پدیده‌ی «برون‌فکنی کاتاکسیس» بود؛ در حالی که فروید آن را بی‌معنا و فاقد ارزش علمی می‌دانست.

    بررسی نظریات روانکاوان مختلف در ارتباط با خرافات

    لکان می‌گوید امرغریب جایی است که نمیتوانیم بین خوب/ بد و لذت/عدم لذت تمایزی قائل شویم و آن را به امر واقع نسبت می‌دهد و باور دارد خرافات مثل ارواح ما را در میدانی قرار می‌دهد که نمی‌دانیم چگونه خوب و بد را تشخیص دهیم.

    یونگ: باور‌های خرافی از بایگانی جمعی می‌آیند، مثل آینه‌ای که تصاویر ارثی را بازتاب می‌دهد. تصاویری که حاوی کهن الگو‌ها یا الگوهای نمادین مشترک همه انسان‌هاست . از دیدگاه یونگ این  باورها راهی برای ارتباط با ناهشیار هستند. آن‌ها هم‌زمانی را نشان می‌دهند. هم‌زمانی معنادار بدون علت مستقیم مثل فکر کردن به کسی و ناگهان دیدنش که احساس غریبی ایجاد می‌کند چون مرز بین درون و بیرون محو می‌شود. از دیدگاه وی این باور‌ها دفاع در برابر جنبه‌های تاریک و سرکوب شده شخصیت هستند.

    در نظریه‌های مدرن روانکاوانی مثل ویلیام گریوز خرافات را بخشی از تجربه انسانی می‌دانند؛ جایی‌که مذهب و خرافات با هم آمیخته می‌شوند

    در روانکاوی پسافرویدی خرافات به‌عنوان نوروز جمعی دیده می‌شود. خرافات نه فقط بازگشت سرکوب‌های فردی بلکه بازتاب تعارض‌های اولیه روابط با مراقبان می‌بیند جایی که ترس‌های نوزدای به باور‌های جادویی تبدیل می‌شوند.

    اسب سیاه نمادی از خرافات

    ملانی کلاین، بنیان‌گذار نظریه‌ی روابط شی، بر مراحل اولیه‌ی رشد روانی تمرکز دارد. او در نظریه‌ی خود مفهوم «موقعیت پارانوئید–اسکیزوئید» (paranoid-schizoid position) را مطرح می‌کند. در این مرحله، نوزاد جهان را به اشیای خوب و بد تقسیم می‌کند؛ برای نمونه، «سینه‌ی خوب» و «سینه‌ی بد». نوزاد ویژگی‌های منفی را به دنیای بیرون فرافکنی می‌کند. از همین سازوکار، باورهایی مانند چشم‌زخم یا حضور روح شکل می‌گیرند.

    کلاین خرافات را با ترس از جدایی و حالت پارانوئید مرتبط می‌داند. او آن‌ها را همچون آینه‌ای می‌بیند که جهانی پر از شر و تهدید را بازتاب می‌دهد. در چنین حالتی، فرد حسادت یا خشم خود را به اشیای خارجی نسبت می‌دهد و آن‌ها را نیروهای شومی می‌بیند که در عین آشنایی، غریب و هولناک‌اند (امرِ غریب یا uncanny).

    باور به جادوگری یا نفرین نیز از همین ریشه می‌آید؛ از ترس جدایی از مادر یا مراقب اولیه. در بزرگسالی، این باورها نقش دفاعی پیدا می‌کنند. فرد به جای مواجهه با اندوه و از دست دادن در «موقعیت افسرده‌وار» (depressive position)، به تفکر جادویی پناه می‌برد تا از درد جدایی فرار کند.

     به عبارتی خرافات را به عنوان بازتابی از ترس‌های اولیه نوزادی و مکانیسم‌های دفاعی ناهشیار تفسیر می‌کنند.

    سایه خرافات در زندگی روزمره:

    خرافات، در نگاه نخست، شاید چیزی متعلق به گذشته به‌نظر برسند؛ بقایای دوران جهل و ناآگاهی که هنوز در ذهن ما زنده مانده‌اند. اما اگر از زاویه‌ی روان‌کاوی به آن‌ها نگاه کنیم، درمی‌یابیم که خرافات نه نشانه‌ی نادانی، بلکه نوعی زبان هستند — زبان ناهشیار، زبانِ بخش‌هایی از روان که هنوز نمی‌دانند چگونه خود را به کلمه درآورند. ذهن ما برای بقا، نیاز به معنا دارد. وقتی با واقعیتی روبه‌رو می‌شویم که معنا ندارد، وقتی نمی‌دانیم چرا رنج، فقدان، یا مرگ اتفاق می‌افتد، ناهشیار دست به کار می‌شود تا برای این بی‌نظمی، نشانه بسازد. خرافات، در این معنا، تلاش ناهشیار برای اهلی کردن اضطراب است.

    تصور کنید نیمه‌شبی در کوچه‌ای تاریک قدم می‌زنید و ناگهان گربه‌ای سیاه از برابر شما می‌گذرد. لحظه‌ای کوتاه مکث می‌کنید، بی‌آن‌که دلیلش را بدانید. ترسی ظریف، نوعی تردید، درونتان می‌دود. از نظر فرهنگی، می‌دانید که این تصویر در بسیاری از جوامع با «بدشانسی» گره خورده است، اما در عمق روانی، آنچه فعال شده، چیزی شخصی‌تر است. رنگ سیاه، حیوان شب‌رو، سکوت و حرکت ناگهانی‌اش، همه‌ی آن بخش‌هایی از روان را لمس می‌کنند که با تاریکی، مرگ، و از دست دادن پیوند دارند. ناهشیار از این تصویر استفاده می‌کند تا اضطرابی را که همیشه در لایه‌های زیرین وجود دارد، به بیرون منتقل کند. به جای آن‌که بگوییم «من از فقدان می‌ترسم»، می‌گوییم «گربه‌ی سیاه بدیمن است». این جابه‌جایی، هرچند ساده به نظر می‌رسد، برای ذهن آرامش‌بخش است؛ چون به جای بی‌نامی اضطراب، برایش چهره‌ای عینی می‌سازد.

    اسب سفید نمادی از خرافات

    چشم‌زخم هم از همین جنس است، فقط با موضوعی دیگر. در این‌جا اضطراب نه از مرگ بلکه از «خصومت و حسادت» سرچشمه می‌گیرد. ما در درون خود احساسات متناقضی داریم؛ دوست داشتن و نفرت، تحسین و رشک، میل و دشمنی. اما فرهنگ و اخلاق اجتماعی به ما آموخته‌اند که این احساسات منفی را انکار کنیم. پس ذهن ناهشیار، آن‌ها را به بیرون می‌فرستد. «من حسود نیستم، دیگری است که با نگاهش مرا نفرین می‌کند». به این ترتیب، خرافه به یک مکانیزم دفاعی بدل می‌شود — فرافکنی‌ای که هم احساس گناه را کاهش می‌دهد، هم به اضطراب چهره‌ای قابل لمس می‌دهد. حتی آیین‌هایی مثل «زدن به چوب» یا «آویختن مهره‌ی آبی» نیز در واقع تلاشی‌اند برای بازگرداندن حس کنترل در برابر نیرویی که در اصل از درون خود ما می‌آید.

    اعداد هم در ناخودآگاه چنین نقشی دارند. عدد ۱۳، با تمام ظاهر انتزاعی‌اش، در بسیاری از فرهنگ‌ها به نماد مرگ یا فاجعه بدل شده است. این معنا از تاریخ و اسطوره تغذیه کرده؛ از شام آخر مسیح با سیزده نفر سر میز، تا کهن‌الگوهای مربوط به پایان و سقوط. ذهن انسان از طریق این عدد، اضطرابِ پایان را مجسم می‌کند، همان اضطرابِ خام و بی‌شکلِ نبودن.

    در مقابل، اعدادی چون ۷ یا لحظه‌هایی مانند دیدن ساعت 11:11، به نوعی تجربه‌ی برعکس اشاره دارند — جایی که ناهشیار در جست‌وجوی نظم و هماهنگی است. دیدن تکرار در جهان بیرونی، برای ذهن مثل نشانه‌ای از معناست؛ تأییدی بر اینکه جهان هنوز با ما حرف می‌زند و هنوز در پسِ آشوب، نظمی پنهان وجود دارد. به همین دلیل، لحظه‌ای که ساعت را می‌بینیم و اعدادش تکرار شده، در ناخودآگاه ما به نوعی هم‌آوایی کیهانی تعبیر می‌شود: احساسی از حضور معنا در جایی که هیچ ضمانتی برای معنا وجود ندارد.

    در عمق همه‌ی این باورها، یک نیاز مشترک خوابیده است — نیاز به اطمینان، کنترل و پیوند. ناهشیار نمی‌تواند با بی‌نظمی محض کنار بیاید. وقتی با مرگ، حسادت یا تصادف روبه‌رو می‌شود، راهی می‌جوید تا آن را بفهمد، حتی اگر به قیمت ساختن داستانی خرافی باشد. به همین دلیل، خرافات فقط نشانه‌ی جهل نیستند، بلکه نشانه‌ی هوشمندی روان نیز هستند؛ تلاشی ناخودآگاه برای زنده ماندن در جهانی پر از نیروهای ناشناخته.

    اگر از این زاویه نگاه کنیم، خرافه تبدیل به آینه‌ای می‌شود که می‌توانیم در آن چهره‌ی پنهان خود را ببینیم. گربه‌ی سیاه، چشم‌زخم، عدد ۱۳ یا ساعت 11:11، هرکدام صدایی از درون ما را بازتاب می‌دهند. روان، با زبانی شاعرانه و نمادین، اضطرابش را به بیرون می‌تاباند تا تحملش آسان‌تر شود. شاید به همین دلیل است که خرافات هرگز از بین نمی‌روند؛ چون بخشی از ما هستند. درون هر انسان مدرنی که می‌گوید به خرافه باور ندارد، هنوز کودکی زندگی می‌کند که از تاریکی می‌ترسد، حسادت می‌ورزد، آرزو می‌کند و دنبال نشانه‌ای در جهان می‌گردد تا باور کند که تنها نیست.

    در نهایت، شاید بتوان گفت خرافه نه نقطه‌ی ضعف روان، بلکه شعر پنهان آن است — شعری که از اضطراب، امید و میل به معنا زاده می‌شود؛ همان شعری که ناهشیار هر روز، بی‌آن‌که بدانیم، در رفتارها و نشانه‌های کوچک زندگی‌مان زمزمه می‌کند.

    سخن سردبیر

    در جهانی که هر روز بیش از پیش به داده‌ها، منطق و علم تکیه می‌کند، هنوز نشانه‌هایی وجود دارند که ما را می‌ترسانند، به تردید می‌اندازند و به جست‌وجوی معنا می‌کشانند. خرافات، با همه‌ی ظاهر غیرعقلانی‌شان، همچنان در تار و پود زندگی مدرن حضور دارند. از نگاه روان‌کاوی، این حضور تصادفی نیست؛ بلکه بازتاب اضطراب‌هایی است که در لایه‌های ناهشیار ما زنده‌اند. انسان برای تحمل بی‌نظمی، رنج و فقدان، به نشانه‌ها و نیروهایی پناه می‌برد که ریشه در تاریخ درونی و جمعی‌اش دارند.

    این مقاله از تحریره تجربه زندگی می‌کوشد خرافات را نه به‌عنوان بازمانده‌ای از جهل، بلکه به‌مثابه‌ی زبانی ناهشیار و آیینه‌ای از میل، ترس و احساس گناه بررسی کند. از فروید و نظریه‌ی امر غریب تا کلاین و مفهوم فرافکنی، و از نگاه لاکانی تا برداشت یونگی از کهن‌الگوها، این نوشتار نشان می‌دهد که خرافه چگونه به شعر پنهان روان بدل می‌شود؛ شعری که از درون هر انسان مدرن، بی‌آن‌که خود بداند، زمزمه می‌شود.