مرکز تجربه زندگی

دسته: روانکاوی

مقاله‌های تخصصی روانکاوی در مجله‌ی تجربه؛ از مفاهیم پایه‌ی فروید و لکان تا مکانیسم‌های دفاعی، انتقال و انتقال متقابل. همه‌ی متن‌ها پیش از انتشار توسط تراپیست‌های مرکز تجربه زندگی بازبینی می‌شوند.

  • مقاله ظرفیت تنها بودن وینیکات

    مقاله ظرفیت تنها بودن وینیکات

    وینیکات هم متخصص اطفال و هم روانکاو بود و از تجربیات به دست آمده از هر رشته برای رشته‌ی دیگر نیز استفاده می‌کرد. او به عنوان یک متخصص اطفال این فرصت را داشت تا رشد و نمو روانی کودکان را از همان لحظات ابتدای زندگی و در هزاران مادر و کودک مطالعه کند. شهرت او بیشتر به دلیل اهمیت بازی‌ها است. اصطلاح «ابژه‌ی انتقالی» که برای پتو یا اسباب‌بازی نرمی که همیشه همراه کودک است به کار می‌رود و بازی «اسکایگل» که برای جلب توجه و تعامل با کودکان بیمار خود به کار می‌برد.

    با ما در مجله تجربه زندگی همراه باشید.

    ظرفیت تنها بودن

    من تصمیم دارم تا ظرفیتِ فرد را برای تنها بودن، بر اساسِ این فرض که یکی از مهمترین نشانه‌های بلوغ در رشد عاطفی است، بررسی کنم. تقریباً در تمامی درمانهای مبتنی بر نظریات روانکاوی، مواقعی پیش می‌آید که تواناییِ تنها بودن برای بیمار مهم می‌شود. از منظر بالینی، این موضوع امکان دارد خود را به شکلِ سکوتی مقطعی یا جلسه‌ای در سکوت نشان دهد و این سکوت، بیشتر از آنکه دال بر وجودِ مقاومت باشد، دستاوردی برای بیمار محسوب می‌شود.

    شاید در اینجاست که بیمار برای نخستین بار توانسته است تنها باشد. تمایل دارم توجه شما را به این بُعد از انتقال در جلسه‌ی تحلیل جلب کنم؛ جایی که بیمار در آن تنهاست. به نظر می‌آید که در ادبیاتِ روانکاوانه بیشتر در موردِ ترس از تنها بودن یا میل به آن نوشته شده است تا توانایی تنها بودن؛ همچنین به میزان قابل‌توجهی بر روی وضعیتِ اجتنابی (withdrawn state)، سازمان دفاعی‌ای که در انتظارِ گزند و آسیب است، کار انجام شده است.

    به نظر می‌آید زمان آن رسیده باشد که جنبه‌های مثبتِ ظرفیتِ تنها بودن بررسی شود. در ادبیات مذکور، ممکن است تلاش‌های بخصوصی برای تبیین ظرفیتِ تنها بودن صورت گرفته باشد، اما من از آنها اطلاعی ندارم. اکنون مایلم به مفهوم رابطه‌ی اتکایی از فروید ارجاع دهم (‘در بابِ نارسیسیزم’، 1914).

    رابطه‌ی دو-نفره و سه-نفره

    ریکمَن به ما ایده‌ی تفکر بر حسبِ روابط دو-نفره و سه-نفره را معرفی کرد. ما اغلب از عقده‌ی ادیپ به‌عنوانِ مرحله‌ای یاد می‌کنیم که در آن روابطِ سه-نفره بر تجربیات غالب هستند. هرگونه تلاشی برای توصیفِ عقده‌ی ادیپ در قالبِ دو نفر محکوم به شکست است. با این حال، روابطِ دو-نفره وجود دارند و متعلق‌ به مراحلِ نسبتاً ابتدایی‌تر در تاریخچه‌ی فرد هستند.

    اولین رابطه‌ی دو-نفره، پیش از آنکه هرگونه مالکیتی از مادر جدا شود و در قالبِ ایده‌ی پدر شکل بگیرد، مربوط به نوزاد و مادر یا جانشینِ مادر می‌شود. مفهوم موضعِ افسرده‌وار از کلاین می‌تواند در قالب روابطِ دو-نفره توصیف شود و شاید این گفته صحیح باشد که یک ویژگیِ‌‌ ضروری و بسیار مهمِ این مفهوم، همین رابطه‌ی دو-نفره است.

    پس از اندیشیدن در قالبِ روابط سه و دو-نفره، چه اندازه طبیعی است که به یک مرحله عقب‌تر برگردیم و از رابطه‌ی یک-نفره صحبت کنیم! در ابتدا ممکن است به نظر برسد که رابطه‌ی یک‌-نفره همان نارسیسیزم است؛ حال منظور یا فقط نارسیسیزم اولیه است، یا شکل ابتدایی نارسیسیزم ثانویه. درواقع، به نظرم می‌رسد این پرش از رابطه‌‌ی دو-نفره به رابطه‌ی یک-نفره، بدون تخطیِ زیاد از آنچه که از طریق کارِ تحلیلی‌مان و همینطور مشاهده‌ی مستقیم مادران و نوزادان دریافتیم، امکان‌پذیر نیست.

    واقعاً تنها بودن

    احتمالاً تا به اینجا دریافته‌ باشید که تنها بودن در معنای واقعیِ آن، چیزی نیست که من در این مقاله به آن می‌پردازم. شخصی ممکن است در سلولِ انفرادی باشد و همچنان نتواند تنها باشد. اینکه او چقدر رنج می‌برد، فرای تصورات است.

     

    مقاله ظرفیت تنها بودن از وینیکات

     

    با این وجود، بسیاری از افراد، پیش از پایانِ کودکی، قادر به لذت بردن از تنهایی هستند و حتی امکان دارد تنهایی را به عنوان ارزشمندترین دارایی‌شان ارج نهند. ظرفیتِ تنها بودن یا یک پدیده‌ی بسیار پیچیده است که فرد پس از ایجاد روابط سه-نفره در مسیر رشد و تحولِ شخصیش به آن می‌رسد، یا پدیده‌ای از سالهای اولیه‌ی زندگیست که شایسته است به طور ویژه مطالعه و به آن پرداخته شود؛ چراکه تنهایی پیچیده بر این مبنا ساخته می‌شود.  

    پارادوکس

    اکنون می‌توان نکته‌ی اصلیِ این موضوع را بیان کرد. اگرچه انواعِ بسیاری از تجربیات منجر به ایجاد ظرفیتِ تنها بودن می‌شوند، اما یک تجربه‌ی بنیادی وجود دارد که اگر به اندازه‌ی کافی نباشد، ظرفیت تنها بودن به وجود نمی‌آید؛ این تجربه، تنها بودنِ یک نوزاد یا کودک در حضور مادر است. بنابراین، مبنای شکل‌گیری ظرفیتِ تنها بودن یک پارادوکس است؛ این پارادوکس، تجربه‌ی تنها بودن در زمانیست که دیگری حضور دارد.

    در اینجا نوعِ نسبتاً ویژه‌ای از رابطه را می‌توان به طورِ ضمنی در نظر گرفت؛ رابطه‌ی میانِ نوزاد یا کودک خردسالی که تنهاست و مادر یا جانشینِ مادری که حقیقتاً به طورِ قابل اطمینانی حضور دارد؛ حتی اگر در لحظه، نمادِ حضورش یک تخت‌خواب کودک، کالسکه یا فضای عمومیِ محیط اطراف باشد. من مایلم تا برای این نوعِ خاص از رابطه نامی بگذارم.

    شخصاً علاقه‌مندم از اصطلاحِ رابطه‌مندیِ ایگو استفاده کنم که به‌طور نسبتاً واضحی با واژه‌ی رابطه‌ی-اید، که خود با آنچه زندگی ایگویی نامیده می‌شود رابطه‌ی پیچیده‌ای دارد، متمایز است. رابطه‌مندی ایگو به رابطه‌ی بین دو نفر اشاره دارد که یکی از آنها به هر روی تنهاست؛ شاید هر دو تنها باشند، اما حضور هر یک برای دیگری اهمیت دارد. فکر می‌کنم اگر کسی معنای واژه‌ی «دوست داشتن» را با «عاشق بودن» مقایسه کند، می‌تواند ببیند که دوست داشتن مربوط به رابطه‌مندی ایگو است، در حالی‌که عاشق بودن بیشتر از جنسِ روابط-اید است، یا در فُرم خام یا والایش‌یافته‌ی آن.

    پیش از آنکه این دو ایده را به شیوه‌ی خودم بسط دهم، میل دارم به شما یادآور شوم که چطور ممکن است با استفاده از عباراتِ روانکاوانه‌ی معمول، به ظرفیت تنها بودن اشاره کرد.

    پس از آمیزش

    شاید منصفانه باشد که بگوییم بعد از آمیزشِ رضایت‌بخش، هر یک از طرفینِ رابطه تنها بوده و از این بابت نیز راضی و خشنود هستند. تواناییِ لذت بردن از تنهایی در کنارِ شخص دیگری که او نیز تنهاست، به خودیِ‌خود تجربه‌ای سالم است. کمبود تنش-اید ممکن است منجر به ایجاد اضطراب شود، اما یکپارچگی و انسجامِ شخصیتِ فرد در طول زمان، او را قادر می‌سازد تا منتظرِ بازگشت طبیعی تنش-اید بماند و از به اشتراک گذاشتن تنهایی لذت ببرد؛ این تنهایی نسبتاً عاری از ویژگی‌ای است که به آن «گوشه‌گیری» (withdrawal) می‌گوییم و با آن تفاوت دارد.

    صحنه‌ی نخستین

    می‌توان گفت که ظرفیتِ فرد برای تنها بودن بستگی به تواناییِ‌ وی در کنار آمدن با احساساتی دارد که توسط صحنه‌ی نخستین برانگیخته شده‌اند. در صحنه‌ی نخستین، رابطه‌ای هیجان‌انگیز میان والدین تصور یا ادراک می‌شود و کودک آن را می‌پذیرد؛ البته کودکی که سالم است و می‌تواند بر نفرت تسلط یابد و آن را در خدمتِ خودارضایی به کار گیرد.

    کودک، که نفرِ سوم در رابطه‌ی مثلثی یا سه-نفره است، در خودارضایی تمام مسئولیتِ فانتزی خودآگاه و ناخودآگاه را می‌پذیرد. توانایی تنها بودن در این شرایط بر بلوغ در رشدِ شهوانی، قدرت تناسلی یا پذیرشِ متناسب زنانه دلالت دارد؛ این به معنای ادغامِ افکار و تکانه‌های شهوانی و پرخاشگرانه و همچنین تحملِ دوسوگراییست؛ در کنار همه‌ی اینها، طبعاً ظرفیتِ همانندسازی با هر یک از والدین در فرد به وجود می‌آید.

    گزاره‌ای با این اصطلاحات یا هر اصلاح دیگری می‌تواند بی‌نهایت پیچیده شود، چراکه ظرفیتِ تنها بودن تقریباً با بلوغِ عاطفی هم‌معنی است.

    ابژه‌ی درونی خوب

    اکنون تلاش خواهم کرد تا از ادبیات دیگری که از کارهای ملانی کلاین نشأت می‌گیرد، استفاده کنم. ظرفیتِ تنها بودن بستگی به وجودِ ابژه‌ی خوب در واقعیتِ روانی فرد دارد. آلت یا پستان یا روابط خوبِ درونی‌شده‌ که به حدِ کافی برای فرد شکل گرفته‌ باشند، به او کمک می‌کنند تا بتواند نسبت به زمان حال و آینده حسِ اطمینان داشته باشند.

    رابطه‌ی فرد با ابژه‌های درونی‌اش به همراهِ اطمینان در مورد روابط درونی‌شده، کفایتی از زندگی تأمین می‌کند به طوری‌که او قادر خواهد بود موقتاً حتی در غیابِ محرک‌ها و ابژه‌های بیرونی، احساس رضایت و آرامش کند. بلوغ و ظرفیتِ تنها بودن به این معناست که فرد فرصتِ آن را داشته است تا از طریق داشتنِ مادری به اندازه‌ی کافی خوب، باوری در محیطی مهربان و بی‌خطر بسازد؛ این باور به واسطه‌ی تکرارِ ارضای رضایت‌بخش غرایز به وجود می‌آید.

    در این ادبیات، فرد خودش را در ارجاع به مرحله‌ای ابتدایی‌تر در رشدِ فردی نسبت به مرحله‌ای که عقده‌ی ادیپِ کلاسیک در آن تأثیر دارد، پیدا می‌کند. با این حال، به درجه‌ی قابل‌ملاحظه‌ای از پختگی و بلوغِ ایگو دست می‌یابد. فرد به صورت یک واحدِ یکپارچه فرض می‌شود، در غیر این‌صورت ارجاع به درون و بیرون یا قائل شدن اهمیتِ ویژه‌ای برای فانتزی درونی هیچ معنایی نخواهد داشت. به بیانِ منفی: فرد باید از اضطرابِ گزند و آسیب نسبتاً رها شده باشد. به بیانِ مثبت، ابژه‌های درونیِ خوب در دنیای شخصی و درونیِ فرد حضور دارند و در لحظه‌ای مناسب برای فرافکنی در دسترس هستند.

    تنها بودن در وضعیتی ناپخته

    سؤالی که در این مقطع پرسیده خواهد شد این است: آیا یک کودک یا نوزاد می‌تواند در مرحله‌ی بسیار ابتدایی تنها باشد، در حالی‌که در ادبیات مذکور، ناپختگیِ ایگو توصیفِ تنها بودن را غیر ممکن می‌کند؟ بخشِ اصلی فرضیه‌ی من این است که ما نیاز داریم تا بتوانیم از فُرمِ ساده‌ی تنها بودن حرف بزنیم، حتی اگر بپذیریم که ظرفیتِ تنها بودن یک پیچیدگی محسوب می‌شود، تواناییِ اینکه به معنای واقعی تنها باشیم، در تجاربِ اولیه‌ی تنها بودن در حضورِ دیگری ریشه دارد.

    تنها بودن در حضورِ دیگری می‌تواند در مرحله‌ای بسیار ابتدایی رخ دهد، زمانی‌که ناپختگیِ ایگوی کودک به طورِ طبیعی‌ توسط حمایتِ ایگوی مادر متعادل و جبران می‌شود. با گذشتِ زمان، فرد، ایگوی حمایت‌گرِ مادر را درون‌فکنی می‌کند و این‌گونه قادر می‌شود تا بدون آنکه مکرراً به مادر یا نمادِ مادر رجوع کند، تنها باشد.

    «من تنها هستم»

    مایلم این موضوع را به شیوه‌ای متفاوت و با مطالعه و بررسی کلماتِ «من تنها هستم» ادامه دهم.

    در ابتدا واژه‌ی «من» بر رشدِ عاطفی دلالت دارد. فرد به عنوانِ یک واحد درآمده و به یکپارچگی رسیده است. دنیای بیرونی کنار گذاشته می‌شود و دنیایی درونی ممکن شده است. این تنها گزاره‌ای مکان‌نگارانه از شخصیت به عنوانِ سازمانی از هسته‌ی ایگو است. در این مرحله، هیچ اشاره‌ای به زندگی کردن نمی‌شود.

    سپس کلمات «من هستم» می‌آیند که نمایانگر مرحله‌ای در رشدِ فردی هستند. فرد با این کلمات نه تنها سر و شکل می‌گیرد، بلکه دارای زندگی می‌شود. در ابتدای «من هستم»، فرد ناپخته، بی‌دفاع، آسیب‌پذیر و بالقوه پارانویید است. او تنها در صورتِ وجود محیطی که از او محافظت می‌کند، می‌تواند به مرحله‌ی «من هستم» دست یابد. در حقیقت محیطِ حفاظت‌کننده، مادر است که مشغولِ نوزاد خویش است و از طریقِ همانندسازی با نوزاد، توجهش به نیازمندی‌های ایگوی نوزاد معطوف می‌شود. در این مرحله نیازی نیست که فرض کنیم نوزاد از مادر آگاهی دارد.

    بعد به کلمات «من تنها هستم» می‌رسم. بر اساسِ نظریه‌ای که در حالِ مطرح کردن آن هستم، این مرحله در واقع شامل درک نوزاد از حضور مستمر مادر می‌شود. مقصودم لزوماً آگاهی با ذهنِ هشیار نیست. اگرچه به نظر می‌آید که «من تنها هستم» نوعی رشد نسبت به «من هستم» محسوب می‌شود که به آگاهی نوزاد از حضورِ مستمر مادری قابل‌اعتماد وابسته است. مادری که قابل اعتماد بودنش به نوزاد این امکان را می‌دهد که تنها بماند و برای مدت محدودی از تنها بودن لذت ببرد.

    این‌گونه من در تلاشم تا این پارادوکس را توجیه کنم که ظرفیتِ تنها بودن بر مبنای تجربه‌ی تنهایی در حضورِ دیگری است و اینکه اگر این تجربه به اندازه‌ی کافی نباشد، ظرفیت تنها بودن قادر به رشد نیست.

    «رابطه‌مندی ایگو»

    اکنون، اگر نظرم در بابِ موضوعِ پارادوکس صحیح باشد، جالب است که ماهیتِ رابطه‌ی نوزاد با مادر را که برای اهداف این مقاله رابطه‌مندیِ ایگو نامیده‌ام، بررسی کنم. خواهید دید که اهمیت بسیار زیادی به این رابطه می‌دهم، چراکه در نظرم این رابطه چیزی است که از دلِ آن دوستی به وجود می‌آید. همینطور امکان دارد این رابطه تبدیل به ماتریس انتقال شود.

     

    مقاله ظرفیت تنها بودن از وینیکات

     

    دلیلِ دیگری هم برای اینکه چرا من اهمیتِ ویژه‌ای به موضوع رابطه‌مندیِ ایگو می‌دهم، وجود دارد؛ اما برای آنکه منظورم را روشن کنم، فعلاً باید از این موضوع چشم بپوشانم. 

    تصور می‌کنم درباره‌ی این مسأله توافقی کلی وجود دارد که تکانه‌ی اید تنها در صورتی معنادار است که در قالب زندگی ایگویی گنجانده شود. تکانه‌ی اید یا ایگویی ضعیف را مختل و یا ایگویی قوی را تقویت می‌کند. می‌توان گفت روابط-اید، زمانی که در چارچوبِ رابطه‌مندیِ ایگو رخ می‌دهند، سببِ تقویت ایگو می‌شوند. پذیرش این مسأله منجر به درکی از اهمیت ظرفیت تنها بودن می‌شود.

    نوزاد فقط در زمان تنهایی (به معنای تنها بودن در حضور دیگری) است که می‌تواند زندگی خودش را کشف کند. حالتِ پاتولوژیک آن، یک زندگی کاذب است که بر روی واکنش به محرک‌های بیرونی ساخته شده است. نوزاد فقط و فقط وقتی تنها باشد، آن هم به معنایی که من از این اصطلاح استفاده می‌کنم، قادر به انجام همان کاری‌ست که در فردی بزرگسال با عنوان تمدد اعصاب (relaxing) آن را می‌شناسیم.

    [در این حالت است که] نوزاد می‌تواند به شکلی نامنجسم دست و پا بزند و در وضعیتی بدون جهت‌گیری باشد، به‌گونه‌ای که بتواند برای مدتی بدونِ واکنش به عوامل بیرونی یا آنکه به سوی اشتیاقی حرکت کند، وجود داشته باشد. این مرحله برای تجربه‌ی اید تنظیم شده است. با گذشت زمان، فرد حس یا تکانه‌ای را احساس می‌کند. در این حالت، آن حس یا تکانه، احساسی واقعی خواهد بود و حقیقتاً یک تجربه‌ی شخصی محسوب می‌شود.

    اکنون مشخص خواهد شد که چرا اینکه کسی در دسترس باشد و حضور داشته باشد، هرچند تقاضایی [و انتظاری] نداشته باشد، مهم است. زمانی که تکانه‌ای از راه می‌رسد، تجربه‌ی اید می‌تواند موثر باشد و ابژه می‌تواند بخشی یا تمامِ شخصِ همراه مثلاً مادر باشد. تنها تحت این شرایط است که نوزاد می‌تواند تجربه‌ای داشته باشد که واقعی به نظر می‌رسد.

    تعداد زیادی از این تجربیات، مبنای زندگی‌ای را تشکیل می‌دهند که به جای پوچی، سرشار از واقعیت است. فردی که ظرفیت تنها بودن را در خود رشد داده است، دائماً قادر به بازکشف تکانه‌ی شخصی است و این تکانه‌ی شخصی هدر نمی‌رود، چراکه وضعیت تنها بودن چیزی است که (هرچند به طور متناقض) همواره بر وجود فرد دیگری دلالت دارد.

    با گذشت زمان، فرد قادر می‌شود تا از حضور واقعی مادر یا جایگزینِ مادر فراتر رود. به این مفهوم با اصطلاحاتی مانند ایجاد یک «محیط درونی» اشاره شده که نسبت به اصطلاح «مادر درون‌فکنی شده» بدوی‌تر است.

    نقطه اوج در رابطه‌مندی ایگو

    اکنون می‌خواهم کمی در مورد مفهوم رابطه‌مندی ایگو و تجربه‌های امکان‌پذیر درون این رابطه فراتر بروم و مفهومِ ارگاسم ایگو را در نظر بگیرم. البته می‌دانم که اگر چیزی به عنوان ارگاسم ایگو وجود داشته باشد، کسانی که نسبت به تجربه‌ی غریزی منع و بازداری می‌شوند، تمایل دارند در چنین ارگاسم‌هایی تخصص پیدا کنند؛ بنابراین پاتولوژی‌ای در گرایش به ارگاسم ایگو وجود دارد.

    در این لحظه می‌خواهم رسیدگی به پاتولوژی را کنار بگذارم، همانندسازیِ کل بدن با بخشی از ابژه (فالوس) را فراموش نکنم و فقط بپرسم که آیا فکر کردن به اینکه احساس وجد و اشتیاق می‌تواند نوعی ارگاسم ایگو باشد، ارزشی دارد؟ شاید در یک فرد نرمال، تجربه‌ی بسیار رضایت‌بخشی که مثلاً ممکن است در یک کنسرت یا تئاتر یا در یک رابطه‌ی دوستی به دست آید، سزاوار اصطلاحی مانند ارگاسم ایگو باشد که توجهات را به نقطه‌ی اوج و اهمیت آن جلب می‌کند.

    ممکن است استفاده از واژه‌ی ارگاسم در این متن غیرعقلانی به نظر آید؛ من فکر می‌کنم حتی در این صورت نیز در وقوع نقطه‌ی ‌اوجی (climax) که ممکن است در رابطه‌مندی ایگوی رضایت‌بخش رخ دهد، جای بحث وجود دارد. شخصی ممکن است بپرسد: وقتی کودکی در حالِ بازی است، آیا تمامِ بازی والایشِ تکانه‌ی-اید است؟ آیا فکر کردن به اینکه کیفیت اید همانند کمیتش در یک بازی رضایت‌بخش در مقایسه با یک بازیِ غریزی متفاوت خواهد بود، می‌تواند ارزشمند و کمک‌کننده باشد؟

    مفهوم والایش کاملاً پذیرفته شده و از ارزش بالایی برخوردار است، اما حیف است که به تفاوت گسترده‌ای که بین بازیِ شاد کودکان و بازی کودکانی که به اجبار هیجان‌زده می‌شوند و به نظر در شرفِ تجربه‌ی غریزی هستند، اشاره نکنم.

    این درست است که حتی در بازیِ شادِ یک کودک نیز می‌توان همه چیز را به واسطه‌ی تکانه‌ی-اید تعبیر کرد؛ این امکان‌پذیر است چراکه ما به واسطه‌ی نمادها سخن می‌گوییم و بدون شک در استفاده‌مان از نمادها و درک‌مان از تمامِ بازی‌ها بر حسب روابط مبتنی بر اید، محق هستیم. با این وجود، اگر از یادمان برود که بازیِ یک کودک در شرایطی که به وسیله‌ی هیجانات بدنی و نقطه‌اوج‌های فیزیکی بغرنج می‌شود دیگر شاد نیست، نکته‌ی مهمی را از قلم انداخته‌ایم.

    کودکِ به اصطلاح نرمال قادر است بدون آنکه بر اثر ارگاسم فیزیکیِ یک برانگیختگی موضعی احساس خطر کند، بازی کند، به هنگام بازی هیجان زده شود و احساس خشنودی کند؛ در مقابل، یک کودکِ محرومیت کشیده با تمایلات ضد اجتماعی، یا هر کودکی با بی قراری‌های ناشی از دفاع‌های مانیک قادر به لذت بردن از بازی نیست، چراکه بدن به لحاظ فیزیکی درگیر می‌شود. تجربه‌ی اوج فیزیکی نیاز است و هر والدی از آن لحظه‌ آگاه است که هیچ چیز به جز یک صدای بلند، یک بازی هیجان‌انگیز را به پایان نمی‌رساند – صدایی که یک نقطه‌ی اوج کاذب و در عین حال بسیار مفید را فراهم می‌کند.

    به نظر من، اگر بازیِ شادِ یک کودک یا تجربه‌ی یک بزرگسال در یک کنسرت را با تجربه‌ای جنسی مقایسه کنیم، تفاوت آنقدر زیاد است که باید اصطلاحی متفاوت برای توصیف این دو تجربه به کار گیریم. نماد ناهشیار هرچه باشد، میزان برانگیختگیِ فیزیکی واقعی در یک نوع تجربه حداقل و در نوع دیگر حداکثر است. در نهایت لازم است بدانیم که مفهومِ رابطه‌مندی ایگو بدون نادیده گرفتنِ ایده‌های زیربنایی مفهوم والایش از اهمیت بسیاری برخوردار است.

  • تداعی آزاد در روانکاوی و روان درمانی

    تداعی آزاد در روانکاوی و روان درمانی

    زمانی که روانکاوی هنوز اسم نداشت و فروید به عنوان روش درمانی جدیدش آن را مطالعه می‌کرد، فهمید هیپنوتیزم نمی‌تواند راهی مناسب برای درمان باشد. پس تداعی آزاد را به عنوان راهی برای دسترسی به عناصر مورد نیاز ناخودآگاه برای روش درمانی خود پیدا کرد و به کار برد. در این مطلب از مجله تجربه زندگی درباره تداعی آزاد صحبت می‌کنیم.

    تداعی آزاد

    تداعی آزاد (free association) یکی از تکنیک‌های پایه‌ای روانکاوی به شمار می‌رود؛ به این صورت که مراجع در اتاق درمان تشویق می‌شود هر آنچه را که به ذهنش خطور می‌کند و در لحظه در ذهنش می‌گذرد به زبان آورد و هیچ‌گونه کنترلی بر افکاری که تبدیل به کلام شده و بر زبان جاری می‌شود اعمال نکند.

    تداعی آزاد چیست؟

    این عمل در واقع نوعی جلوگیری در مقابل هرگونه خودسانسوری به شمار می‌رود و حرکتی از سطح خودآگاه به سمت ناخودآگاه و به آگاهی آوردن آنچه برای مدت‌های زیادی سرکوب شده و از حیطه آگاهی بیرون رفته است به شمار می‌رود. برای این امر لازم است مراجع بتواند تمام افکار خود را بدون داشتن نگرانی از شرم‌آور، ترسناک، بی‌اهمیت، بی‌ربط و یا دردناک بودن آن‌ها بر زبان جاری کرده و از آن‌ها صحبت کند.

    این افکار ممکن است حتی هیچ سیر خطی را طی نکنند و حتی در ظاهر به یکدیگر مرتبط هم نباشند. مراجع نباید فکر کند اگر صحبتی بیهوده و بی‌ربط یا بی‌شرمانه است نباید آن را بگوید چرا که اگر این کار را کند از مسیر منحرف شده و تداعی را مختل می‌کند.فروید در این باره می‌گوید اسیر این وسوسه‌ها نشوید.

    کاربرد تداعی آزاد در روانکاوی کلاسیک

    این تئوری بیان می‌کند که هر آنچه شما می‌گویید و انجام می‌دهید قابل توجه است زیرا بر اساس تجربیات قبلی و انگیزه‌های غریزی شما اعم از اینکه آگاهانه علم به وجود آن‌ها دارید یا نه مبتنی است. بسیاری از افکار و اعمال ما توسط ناخودآگاه ما تعیین می‌شوند که عمدتاً در اوایل کودکی و  ۷ سال اول زندگی شکل می‌گیرند.

     برای درک بهتر کارکرد تداعی آزاد بهتر است با مثالی که فروید برای اهمیت تداعی آزاد آورده است، همراه شویم.

    مثال تداعی آزاد

    مثل اینکه شما مسافری هستید که کنار پنجره کالسکه راه‌آهن نشسته‌اید و برای شخصی که در داخل کالسکه است، مناظر گوناگونی را که در خارج از کالسکه می‌بینید، توصیف می‌کنید. سرانجام، هرگز فراموش نکنید که قول داده‌اید کاملاً صادق باشید و هرگز چیزی را کنار نگذارید زیرا به هر دلیلی گفتن آن ناخوشایند است.

    البته تداعی آزاد به معنی نفی کردن اراده نیست در واقع از انتخاب و گزینش برای بیان افکار جلوگیری می‌شود و به‌نوعی این عمل رها کردن افسار جریان افکار از اندیشه خودآگاه و سپردن آن به نیات ناخودآگاه است. آن‌گونه که از فروید نقل شده است «شما گفته‌های خود را خلق نمی‌کنید بلکه آن‌ها را کشف می‌کنید.»

    پیدایش تداعی آزاد

    پیدایش و توسعه تداعی آزاد به سال‌های 1892 تا 1898 برمی‌گردد، به زمانی که فروید از هیپنوتیزم و درمان موقتی‌اش دلسرد شده بود. همانطور که در کتاب مطالعاتی در باب هیستری به آن اشاره شده است، فروید با تمرکز بر یافتن آنچه سبب آسیب شده به تداعی آزاد و صحبت کردن بدون اندیشه رسیده است. فروید از قاعده تداعی آزاد برای تحلیل رؤیاها نیز بهره برده است.

     

    تداعی آزاد

     

    مقاومت در تداعی آزاد

    تداعیِ مطلقاً آزاد ممکن نیست و نباید این عمل را ساده و آسان دانست. تداعی آزاد بیشتر قانونی ایدئال است چراکه انسان همیشه در تلاش است رشته کلام را از دست ندهد یا سخنانی بی‌ربط بر زبان نیاورد و هرچقدر هم که تلاش کند کاملاً آزادانه تداعی کند گاهی دچار کنترل شده و یا توقف می‌کند که خود این توقف و سد شدن یا blocking که در واقع نوعی مقاومت ناخودآگاه محسوب می‌شود در جلسات درمان مورد بحث قرار می‌گیرد. فروید عقیده داشت که علت سد شدن یا مقاومت این است که کنترل ناهشیار بر موضوعات حساس فعال می‌شود و هم‌چنین این‌ها دقیقاً همان موضوعاتی هستند که باید مورد کندوکاو قرار گیرند.

    تداعی آزاد در اتاق درمان

    بسیاری از روانکاوان معتقدند اکثر بیماران در جلسات ابتدایی درمان ممکن است حتی به تداعی آزاد نزدیک هم نشوند و تنها قصه‌هایی از گذشته تعریف می‌کنند و کاملاً قبل از جلسات به آنچه باید به درمانگر بگویند می‌اندیشند. معمولاً پس از گذر از این جلسات و زمانی که داستان‌ها به اتمام رسید و حرفی از گذشته نماند، تداعی آزاد آغاز می‌شود.

    این تداعی‌ها ممکن است دری رو به‌سوی آسیب باز کنند یا گذشته و فاکتور آسیب‌زا را بازتولید کنند.

    شاید آزمون رورشاخ را بشناسید. این آزمون نیز به‌گونه‌ای بر پایه تداعی آزاد استوار است. آزمون گیرنده به شما تصاویری نشان می‌دهد و از شما می‌خواهد هر آنچه تصاویر به ذهنتان می‌آورد را هرچقدر هم که بی‌ربط یا داستان‌وار و غیر منسجم باشد، بیان کنید.

    روش تداعی آزاد در روانکاوی و روان درمانی

    آنچه یک درمانگر باید انجام دهد ابتدا پدید آوردن محیطی امن و غیر قضاوت کننده برای مراجع است تا وی بدون احساس شرم و ترس از مورد قضاوت قرار گرفتن افکار خود را بر زبان آورد و تداعی آزاد کار کند چرا که این عمل تنها در اتاق درمان و در رابطه درمانی امکان‌پذیر است نه جایی دیگر.

    بعد از آن تشویق وی به تداعی آزاد و آموزش دادن به مراجع که چگونه این کار را انجام دهد و هر آنچه به ذهنش خطور می‌کند بیان کند؛ و سرانجام دو گوش شنواست و توانایی درست شنیدن و دنبال کردن زنجیره این تداعی‌هایی که ممکن است در ظاهر ارتباطی با یکدیگر نداشته باشند.

    درمانگر بیشتر سکوت می‌کند و اگر تفسیر یا سخنی داشته باشد میان تداعی‌ها آن را ابراز نمی‌کند و برای زمان مناسبی که پیوند تداعی‌ها را درک کرد آن‌ها را نگاه می‌دارد. ممکن هست برای تفسیر از مراجع سؤال‌هایی کند و توجه وی را به معانی آنچه می‌گوید جلب کند و یا حتی از وی بخواهد بیشتر در مورد موضوع مورد تداعی صحبت کند که این خود به‌نوعی تشویق برای تداعی‌های بیشتر است. اینکه مراجع هنگام تداعی لازم است بر روی کاناپه دراز بکشد یا نه بسته به تشخیص درمانگر که آیا این کار به روند تداعی آزادانه‌تر و بهتر یاری می‌رساند یا خیر متغیر است.

     

    تداعی آزاد

     

    البته کار با تداعی آزاد و تحلیل آن اصلاً کار ساده‌ای نیست برای یافتن معنا و ارتباط دادن زنجیره تداعی‌ها باید دنبال چیزی فراتر از کلمه بود و چیزی که شاید میان کلمات پنهان و نمادینه شده است. اینجاست که خلاقیت، توانایی و قدرت تحلیل درمانگر حرف اول را در کار درمان می‌زند.

    در برخی از درمان‌ها ممکن است به شما تکالیفی داده شود مبنی بر اینکه هر آنچه به ذهنتان می‌رسد در مورد موضوعی مشخص یادداشت کنید اما با آنچه در روانکاوی رخ می‌دهد متفاوت است چرا که در روانکاوی درمان تنها مبتنی بر صحبت کردن است نه چیزی دیگر. البته در روان‌درمانی‌های مدرن‌تر ممکن است درمانگر و مراجع هر دو نقش فعال‌تری در درمان داشته باشند و بیشتر درگیر فرآیند درمان شوند.

    کاربرد تداعی آزاد در درمان‌های دیگر

    در زمان فروید، تداعی آزاد تنها در روانکاوی و به‌ندرت در هر موقعیت دیگری مورد استفاده قرار می‌گرفت. اکنون اما این روش نه‌تنها در درمان روانکاوی استفاده می‌شود، بلکه در درمان روان پویشی و سایر رویکردهای درمانی نیز مورد استفاده قرار می‌گیرد. البته در برخی از درمان‌ها هم ممکن است تداعی آزاد و صحبت در مورد هر چیزی امری مهم نبوده و به‌عنوان نکته و اشتباهی پیش پا افتاده تلقی شود. گفتن آنچه به ذهن شما خطور می‌کند برای کسانی که با صنعت سینما، نشر و تجارت سر و کار دارند امری آشناست.

    آنچه تداعی می‌شود و به زبان می‌آید کلید قفل ناخودآگاه است اما مقاومتی که هنگام تداعی آزاد رخ می‌دهد شاید شاه‌کلید باشد. هرجایی که مراجع مکث کرد، موضوع را تغییر داد، از ادامه دادن صحبت امتناع ورزید، لکنت گرفت، بغض کرد و یا برون‌ریزی جسمانی و بی‌قراری نشان دهد احتمال دارد از فاکتور آسیب‌زا نشئت گرفته و تمرکز و تأکید بر آن بخش‌ها و تحلیل و موشکافی آنچه رخ‌داده ممکن است سریع‌تر ما را به ناخودآگاه و قلب آسیب‌های گذشته رهنمون شود.

    حال چرا پس از شنیدن صحبت‌های تداعی شده آن‌ها را می‌شکافیم و می‌خواهیم به فاکتور آسیب‌زا برسیم؟

    ایده فروید این بود که وقتی فهمیدید چه عواملی باعث تفکر یا رفتار شما با شیوه‌های ناسازگار می‌شود، طبیعتاً مشکل هم برای شما حل می‌شود.

    گاهی افکار دردناک را آن‌قدر عمیق در ناخودآگاه خود ثبت می‌کنیم که حتی خودمان هم نمی‌دانیم که آن‌ها آنجا هستند. دوری از آن افکار آرامشی مقطعی برای ما به ارمغان می‌آورد اما دلیل هزاران بیماری، ناراحتی جسمی و یا اعمال و افکار ناسازگاری می‌شود و با چهره‌ای دردناک‌تر و نمادینه شده به‌سوی ما باز می‌گردند.(برای مطالعه بیشتر دباره این موضوع به مطلب «سمپتوم در روانکاوی» مراجعه کنید.)

    ریشه‌یابی کشف این آسیب‌ها، خواسته‌ها، ترس‌ها و هر آنچه به هر دلیلی سرکوب کرده‌ایم و از روبه‌رو شدن و آگاهی از آن‌ها می‌ترسیم می‌تواند به ما آرامش داده و می‌توانیم آگاهانه با آن کنار بیاییم و منطقی تصمیم بگیریم که حال چه‌کاری انجام دهیم.

    برای مثال، اگر پدر و مادری که فرزندی را از دست داده‌اند و از مرگ فرزند خود احساس فقدان و ناراحتی نمی‌کنند و به‌جای آن عادات و اندیشه‌های ناسازگاری را جایگزین کرده‌اند با مراجعه به درمانگر و تداعی آزاد احساسات سرکوب شده خود را عمیق‌تر درک کرده، ریشه مشکلاتشان را درک و در پی چاره و حل آن‌ها بر می‌آیند.

    تداعی آزاد از روش‌های طولانی مدت در روانکاوی است و طبعاً برای مسائلی که دارای فوریت هستند و مواردی مثل قصد خودکشی یا دیگرکسی به کار نمی‌روند. تداعی آزاد نیازمند زمان و صبر و حوصله‌ای بسیار و باور به کارآمدی این درمان است.

    در ادامه نظر یکی از افرادی که تحت روانکاوی و روش تداعی آزاد قرار گرفته است را می‌خوانید:

    «من احساس می‌کنم واقعاً مورد توجه و احترام قرارگرفته‌ام و می‌توانم بدون قضاوت کاملاً صادقانه صحبت کنم. احساس می‌کنم هر پاسخی که از درمانگرم می‌گیرم واقعاً فکر شده و مورد توجه قرار گرفته است و او واقعاً می‌داند که چگونه به من کمک کند. در همین مدت کوتاه از درمان احساس می‌کنم در مسیری برای درک بهتر و بهبود سلامت روانی خود هستم، چیزی که تلاش کردم از درمانگر قبلی‌ام به دست آورم.»

    سخن پایانی

    یادداشت سردبیر: تداعی آزاد در روانکاوی و رویکرد‌های روانکاوانه از تکنیک‌های پایه‌ای درمان به شمار می‌رود. حتی بعضی درمانگران هنگام معرفی رویکرد درمانی خود، آن را «روان درمانی تحلیلی بر پایه تداعی آزاد» می‌نامند. تداعی آزاد در جلسه درمان می‌تواند ترسناک باشد؛ ما ممکن است از چیزهایی صحبت کنیم که متوجه ارتباط آن‌ها با یکدیگر نباشیم اما در دراز مدت طی جلسات درمان و به کمک درمانگر، مشغولیت‌های اصلی و پنهان خود را درک کنیم.

    اگر علاقمندید جلسات روانکاوی یا روان درمانی روانکاوانه خود را شروع کنید، می‌توانید همین الآن فرم درخواست تراپی را پر کنید. پس از این که روان‌درمانی یا روانکاوی‌تان را شروع کردید (همچنین اگر الآن درحال تحلیل هستید) نظرات خود را در بخش دیدگاه این مطلب با ما به اشتراک بگذارید.

  • روابط ابژه چیست؟ تأثیر روابط ابژه‌ای بر روابط دیگر

    روابط ابژه چیست؟ تأثیر روابط ابژه‌ای بر روابط دیگر

    اگر از دنبال کنندگان صفحه تجربه زندگی یا علاقه‌مندان به حوزه روانکاوی باشید، حتما واژه ابژه یا اصطلاح روابط ابژه یا روابط موضوعی به گوشتان آشناست. حتما شنیده‌اید که می‌گویند نوع رابطه ما با ابژه‌های اولیه نوع بودن ما در روابط بعدی را تعیین می‌کند. مفهوم ابژه در فلسفه با مفهوم آن در روانشناسی کمی متفاوت است. ابژه در فلسفه در مقابل سوبژه قرار دارد که سوبژه در معنای مشاهده کننده و ابژه آن چیزی است که مشاهده روی آن صورت می‌گیرد. اما دو اصطلاح در روانشناسی و به‌طور خاص در روانکاوی ابژه و روابط ابژه چه معنایی دارند؟

    روابط ابژه

    روانکاوان بعد از فروید نظریات خود را به چیزی بیش از سائق و غریزه بسط دادند، آن‌‌ها معتقد بودند آنچه کودک را به سمت مادر می‌کشاند تنها ارضای نیاز جسمانی نیست بلکه مفهومی پیچیده‌تر تحت عنوان رابطه است. در واقع کودک صرفا به دنبال ارضای نیازهایش نیست که به مادر می‌چسبد که اگر اینگونه بود مکیدن شست عملی کاملا بی معنا بود چرا که شست قدرت تغذیه‌اش را ندارد. پس او دنبال رابطه‌ای است که در آن مادر مفهومی ورای تغذیه کننده می‌یابد.

    نظریه پردازان روابط ابژه

    از پیشگامان نظریات فوق می‌توان به ملانی کلاین، وینی‌کات، فیربرن، کرنبرگ، یاکوبسن و… اشاره کرد که هر کدام نظریات روابط ابژه را از منظری متفاوت ارائه کرده‌اند. ملانی کلاین یکی از اصلی‌ترین نظریه پردازان روابط ابژه است که در مطلب «زندگی‌نامه ملانی کلاین» علاوه بر زندگی‌نامه او، به شرحی از نظریاتش پرداخته‌ایم و می‌توانید آن را مطالعه کنید و سوالات خود را در بخش دیدگاه با ما مطرح کنید.

    اما آنچه تمام این نظریات را علی‌رغم تفاوت‌هایشان بهم پیوند می‌دهد عنصر رابطه است. مفهومی آشنا و در عین حال پیچیده که در روزمرگی‌هایمان نقش مهمی ایفا می‌کند. ما در این یادداشت قصد داریم ببیینم این روابط چیستند ، چگونه شکل گرفته‌اند و نقش روابط اولیه در شکل گیری آن‌ها چه بوده است.

     

    تعریف ابژه

    ابژه (object) که با اصطلاحاتی نظیر شی یا موضوع نیز از آن یاد می‌شود در روانشناسی معنای متفاوت از آنچه در ادبیات با آن سروکار داریم به خود می‌گیرد. وقتی از ابژه صحبت می‌کنیم منظورمان شخص یا چیز مهمی در زندگی فرد است که نقش آن مهم و غیرقابل انکار است. برای مثال نخستین ابژه‌ای که نوزاد با آن سر و کار دارد، پستان مادر است که خود بخشی از یک ابژه کلی‌تر به نام مادر است.

    پس مادر یا مراقب اصلی اولین فرد مهم زندگی ما و در واقع ابژه ماست. کرنبرگ واژه موضوع را معمولا برای اشاره به موضوع‌های انسانی به کار می‌گیرد بدین ترتیب موضوع عبارت است از انگاره ذهنی فرد (mental image) که با عواطف همراه است.

    ابژه‌ها می‌توانند بد یا خوب باشند. ابژۀ خوب ابژه‌ای است که با عواطف مثبت مانند عشق، محبت ،حمایت و… تداعی می‌شود و ابژۀ بد ابژه‌ای است که با عواطف منفی همچون ناکامی، محرومیت، خشم‌ و… تداعی می‌شود. یادمان باشد هیچ ابژه‌ای تماما خوب یا تماما بد نیست و ابژه‌ها معمولا ملغمه‌ای از احساسات و عواطف منفی و مثبت را در ما ایجاد می‌کنند؛ اما با گذر زمان ما از ابژه‌ای تحت عنوان ابژه خوب یاد می‌کنیم که عواطف مثبت را به میزان بیشتری از عواطف منفی در ما ایجاد کند به طوریکه ‌می‌تواند هیجانات منفی را تا حدودی تعدیل کرده  و ظرفیت تحمل ناکامی را در ما به‌وجود ‌آورد.

    روابط ابژه چه هستند؟

    ابژه‌ها یعنی همان افراد مهم زندگی ما و روابطی که با آن‌ها داریم، به مرور زمان عواطفی را در ما ایجاد می‌کنند که ما به درونی کردن این روابط و عواطف همراه با آن می‌پردازیم. این درونی سازی (internalizing) به تدریج ساختار روانی ما را شکل می‌دهد؛ در نتیجه ما خودمان را طوری می‌بینیم که در روابط اولیه دیده شده‌ایم. اگر در روابط اولیه احساس ارضا، حمایت و درک شدن را تجربه کرده باشیم در روابط بعدی نیز خودمان را به این صورت خواهیم دید و بالعکس. گویی رابطه اولیه و مادر به عنوان مراقب اصلی، آینه ای هستند که کودک خود را نخستین بار در آن می‌بیند و نسبت به خود و محیط شناخت پیدا می‌کند.

    پس از آن کودک تصویری را که اول بار در آینه دیده بارها و بارها در روابط بعدی منعکس خواهد کرد. بازنمایی روابط ابژه شامل موارد زیر خواهد بود:

    ابژه به مثابه ادراک خود

    خود در ارتباط با ابژه

    ارتباط بین خود و ابژه

    مثلا کودکی را در نظر بگیرید که گرسنه است؛ اگر مادر این نیاز کودک را پاسخ دهد ابژه خوب است (بازنمایی ابژه). ممکن است کودک فکر کند چون من خوب هستم مادر از من مراقبت می‌کند (بازنمایی خود در ارتباط با ابژه) و در نهایت من مادرم‌ را دوست دارم (بازنمایی رابطه).

     

    روابط ابژه

     

    تعامل کودک با مراقبین اولیه به تدریج  منجر به درونی‌سازی بازنمودی از دنیای بیرون نیز خواهد شد. تصویری که کودک از دنیای بیرون دارد همان تصویری است که مادر به عنوان مراقب اولیه در رابطه به او می‌دهد، اگر کودک در فضای ارتباطی با مادر امنیت، مراقبت و حمایت را تجربه کند  یک دلبستگی ایمن با مراقبش شکل خواهد داد که این دلبستگی نوع مواجهه کودک با جهان خارج و سبک ارتباط‌های بعدی او را تعیین خواهد کرد.

    سبک دلبستگی ایمن باعث می‌شود کودک تصویری منسجم از خود و دیگران داشته باشد و این انسجام کودک را در مواجهه با احساسات منفی که بخش جدایی ناپذیر زندگی هر فرد هستند یاری می‌دهد. اگر کودک نتواند این تصویر یکپارچه را از خود و دیگران شکل دهد، مدام احساس ناامنی کرده و نسبت به محرک‌های منفی واکنشی شدید نشان خواهد داد. لذا تجربیات اولیه ما نقش مهم و تعیین کننده‌ای در روابط بعدی دارند.

    تجربیات رضایت بخش در روابط ابژه کودک را به سمت ساخت یک تصویر آرمانی از والدین سوق می‌دهد و بالعکس تجربیات منفی و ناکام کننده تصویری کاملا منفی از یک دیگری آزارگر و کودک نیازمند و مضطرب  می‌سازد. کودک ناکامی را در قالب بی مهری و طرد شدن تجربه می‌کند اما به دلیل نیازهایی که در رابطه با مراقبین دارد نمی‌تواند خشم خود را در رابطه ابراز کند و به ناچار آن را به درون می‌برد. کودک ترجیح می‌دهد خودش بد باشد تا اینکه والدین بدی داشته باشد.

    فریبرن در این‌باره می‌گوید: ما ترجیح می‌دهیم در دنیایی زندگی کنیم که حاکم آن خدا باشد و ما شیطان تا در دنیایی که حاکم آن شیطان باشد و ما خدا.

    کودک در مراحل اولیه ظرفیت پذیرش ابژه خوب و بد را به طور هم‌زمان ندارد لذا به دوپاره‌سازی ابژه خواهد پرداخت .کودک تمایل دارد هر آنچه بد و منفی است را به جهان خارج نسبت داده و از خود دور کند اما به‌علت عشق و نیاز به مراقبین این امکان برایش وجود ندارد و مجبور است بخش‌های منفی را درونی کرده تا کنترل بیشتری روی آن داشته باشد. از دید ناظر بیرونی احساسات کودک دوپاره شده است. حال آنکه از دید کودک این ابژه است که دوپاره شده و به موضوع خوب و موضوع بد تقسیم می‌شود. این بازنمایی‌ها هیچ یک واقعی و با دوام نیستند بلکه به حالت و زمان خاصی مربوط می‌شوند.

    انحراف از مسیر رشد بهنجار

    اختلال در رابطۀ کودک با مراقبین به علت تروما (آسیب) اثرات عمیقی بر شکل‌گیری تصویر فرد از خود و دیگری دارد. کودکانی که در محیط‌های آشفته رشد می‌کنند دلبستگی ناایمن با مراقبین خود شکل می‌دهند و کودک در این نوع از دلبستگی تصویری نامنسجم و تکه تکه از والدین درونی می‌سازد.

    شخصیت نوری در سریال قورباغه نمونۀ بارزی از دلبستگی آشفته است، کودک پدری طرد کننده و عصبانی داشته که مادرش و او را کتک می‌زند و نوری پدر را مسبب مرگ مادر می‌داند. نوری به‌ علت تجربه ناکامی و عواطف شدید منفی در ارتباط با پدر نتوانسته به یک تصویر یکپارچه از ابژه‌های اولیه‌اش برسد. پدر ابژه تماما بد و مادر ابژه آرمانی شده است. در روابط بعدی نوری خواهیم دید او ظرفیت تحمل عواطف منفی را در روابط‌اش ندارد. کم بودن این ظرفیت کار را به جایی می‌رساند که نوری دوست چندین ساله‌اش را به‌خاطر اشتباهش زنده زنده می‌سوزاند. آدم‌ها از نظر نوری یا کاملا خوب و یا کاملا بد و محکوم به مرگ اند.

     

     

    این تصاویر نامنسجم به دو بخش ارضاکننده از یک‌سو و تجربیات ناکام کننده از سویی دیگر تقسیم می‌شوند. دوپاره‌سازی (splitting) در مراحل اولیه رشد، کودک را قادر می‌سازد عواطف منفی را تاب بیاورد. بنابراین این دوپاره‌سازی در مراحل اولیه تحول، جهت حفظ سازمان روانی کودک ضروری به‌ نظر می‌رسد. هر چند این مکانیسم دفاعی فرد را در موقعیت‌های پیچیده یاری نمی‌کند ولی تا حدودی اضطراب کودک را مادامی‌ که با حجم زیادی از احساسات رو‌به‌رو است تسکین داده و نخستین گام در سازمان‌دهی روانی فرد محسوب خواهد شد.

    به تدریج در طول چند سال اول زندگی کودک به یکپارچه‌ سازی و ادغام این تصاویر می‌پردازد. او کم کم به این درک می‌رسد که والد ناکام کننده همان والد ارضا کننده است . این تصویر یکپارچه نهایتا منجر به ساخت تصویری واقع بینانه از خود و دیگران می‌شود و کودک می‌تواند این احساسات منفی و مثبت را هم‌زمان در خود و دیگری ببیند.

    در بیمارانی که دچار آسیب هستند این فرآیند ادغام تکامل نمی‌یابد و بخش‌های آزارگر و ارضاکننده همچنان جدا از هم در روان فرد استقرار می‌یابند. ملانی کلاین (Melanie Klein) این دنیای درونی دو نیم شده را موضع اسکیزوئید- پارانوئید می‌نامد که مشخصه اصلی آن بازنمایی‌های کاملا خوب و کاملا بد از ابژه‌ها است.

    اسکیزوئید بر ماهیت دو‌نیم شده این موضع دلالت دارد و پارانوئید میل به فرافکنی (projection) ابژه آزارگر به ابژه‌های بیرونی. لذا این ساختار روانی به دلیل فرافکنی آزارگری بر ابژه‌های بیرونی مانع صمیمیت خواهد شد چرا که نزدیکی و رابطه برای فرد تداعی‌کننده پرخاشگری خواهد بود. در مراحل رشد بهنجار افراد از این موضع به سلامت عبور کرده و وارد موضع افسرده‌وار می‌شوند که مشخصه اصلی آن شکل‌گیری احساس گناه و پشیمانی ناشی از آسیب به روابط است.

    در نتیجه این موضع، کودک می‌فهمد زمانی نسبت به ابژه‌هایش احساس خشم داشته است و  تصویر آرمانی که از ابژه‌هایش ساخته است واقعی نیستند و باید ظرفیت تحمل این فقدان را در خود پرورش دهد. این احساس گناه منجر به شکل‌گیری وجدان خواهد شد.

     

    روابط ابژه

     

    واژه وجدان را همه ما شنیده ایم و گمان می‌بریم وجدان همان نیروی‌ درونی‌ است که از بد نهی و به خوب امر می‌کند. شاید این گزاره صحیح به‌ نظر برسد اما درک این مفهوم زمانی پیچیده می‌شود که بدانیم وجدان طی مراحل رشدی در هر فرد به گونه ای متفاوت تجلی می‌یابد. در برخی با وجدانی مشفق رو به رو هستیم که کارش ترمیم روابط و پذیرش اشتباهات است و در برخی دیگر به این شکل نیست

    چنین وجدانی سرزنش نمی‌کند، اهمال‌کاری ندارد و با دلسوزی فرد را به سمت مهرورزی سوق خواهد داد. این وجدان محصول ارتباط توام با عشق و حمایت با مراقبین اولیه است؛ رابطه‌ای که در آن از سرزنش‌ها و سخت‌گیری‌های افراطی خبری نیست. حال اگر همین رابطه آغشته به سرزنش و ملامت باشد فرد خشمگین خواهد شد و چون این خشم را در ارتباط با والدین تجربه می‌کند مدام احساس گناه دارد که مبادا موجب آسیب گردد. این وجدان رابطه‌اش را با «من» و با دیگری همانگونه ادامه خواهد داد که با والدین تجربه کرده است.

    هنگامی‌ که این وجدان به قدرتی می‌رسد آنچه تا به حال دیده است بر سر زیر دستانش خالی می‌کند. همه ما پدر، مادر، معلم  و انسان‌هایی را دیده ایم که به بهانه نظم و تربیت افرادی شایسته، خشم و پرخاشگری خود را گسترش داده و به زیر دستانشان آسیب می‌زنند.

    نمونه بارز آن شخصیت «معلم نوری» در سریال قورباغه است. معلمی که به بهانه آموزش سیلی محکمی به نوری می‌زند. این سیلی همان سیلی است که معلم زمانی از پدرش، مادرش و یا معلم‌اش خورده ‌است و حال که به قدرت رسیده فرصت را مناسب می‌بیند و آنچه چشیده است را می چشاند.

    «یک آزارگر بی شک آزار دیده است و معمولا یک آزارگر تربیت می‌کند»

    تاثیر روابط با ابژه اولیه بر روابط بعدی فرد

    اگر کودک نتواند از آنچه بد است دور بماند و خوبی را درونی کند به مراقب پیام می‌دهد. مراقبی که بتواند این پیام را دریافت کرده و  پاسخی متناسب با نیاز کودک بدهد رابطه امنی شکل خواهد داد؛ اما اگر دلبستگی کودک با مراقبین اولیه‌اش ناایمن باشد در آن صورت آنچه کودک تجربه می‌کند عاطفه منفی شدید است و در نتیجه ادغام تجربه‌های مثبت و منفی رخ نمی‌دهد. در این صورت کودک نمی‌تواند ابژه‌ها و روابط را به شکل یک کل در نظر بگیرد و در خلال این کلیت ناکامی را تجربه کند.

    آنچه فرد تجربه می‌کند سیستم مستقلی از عواطف منفی است که کودک قادر به تحمل آن نبوده لذا آن را به بیرون از خود فرافکنی می‌کند. گاهی نیز برای اجتناب از این عواطف منفی به آرمانی سازی طرف مقابل می‌پردازد. در واقع آرمانی‌سازی و فرافکنی دو مکانیسم دفاعی بدوی هستند که زمانی فرد را در حفظ سازمان روانی‌اش یاری کرده‌اند و در طی مراحل رشد بهنجار دیگر نیازی به استفاده از آن‌ها نیست؛ اما فرد نابهنجار همچنان از این دو مکانیسم جهت حفظ روابط و سازمان روانی‌اش استفاده خواهد کرد.

     

    روابط ابژه

     

    این مکانیسم‌ها بر روابط بعدی فرد نیز تاثیر خواهند داشت. با شکل‌گیری بخش منفی به صورت افراطی، فرد دائما نسبت به محرک‌های بالقوه منفی احساس خطر و گوش‌ به‌ زنگی دارد و نسبت به آن‌ها واکنشی شدید نشان خواهد داد. راه حل فرد برای گریز از این موقعیت‌ها یا اجتناب است یا حمله متقابل. یعنی فرد یا باید از ارتباط اجتناب کند و یا در ارتباط‌هایش مدام منتظر خطر و آسیب باشد.

    در افرادی با سازمان مرزی این دوپاره بودن نظام روانی و جداسازی عواطف دست نخورده باقی می‌ماند. این افراد قادر به ساخت تصویری یکپارچه از خود و دیگران نیستد. بنابراین در روابط بعدی نیز نمی‌توانند احساسات منفی و مثبت را هم‌زمان در طرف مقابل ببینند و بپذیرند.

    درمان روابط ابژه

    درمان روابط ابژه روی کمک به افراد برای شناسایی و کاوش نقص در کارکردهای بین فردی تمرکز دارد. یک درمانگر می‌تواند به مراجع در درک اینکه چگونه روابط ابژه‌ای کودکی روی هیجان‌ها، انگیزه‌ها و روابط فعلی‌شان اثر دارد کمک کند. جنبه‌هایی از خود که دوپاره یا سرکوب شده اند  در طول درمان به آگاهی آورده می‌شوند. افراد می‌توانند این جنبه‌های خودشان را مورد بررسی قرار دهند تا اصالت خویش را تجربه کنند. اصالت مفهوم یکپارچه‌ای از خود و دیگران است.

    یک درمانگر روابط ابژه‌ای همچنین می‌تواند به افراد کمک کند تا راه‌هایی برای یکپارچه کردن وجوه خوب و بد ابژه‌های درونی بیابند که موجب می‌شود فرد قادر باشد دیگران را واقعی‌تر ببیند. این رویکرد همچنین می‌تواند به افراد کمک کند تا تعارض‌های درونی کمتری را تجربه کرده و  با دیگران به شکل همه‌‌جانبه‌تری ارتباط برقرار کنند.

     سخن آخر

    به طور خلاصه فرد در مسیر تحولی سالم، باید به درونی سازی روابط ابژه دوتایی که در آن مفهوم خود و دیگری مهم نیز قرار دارد بپردازد. این درونی سازی فرد را قادر می‌سازد تصویر واقع‌بینانه‌ای از خود و دیگری پیدا کرده و رفتارهای فرد را در یک بستر کلی از رفتارها قضاوت کند. اگر ارزیابی از دیگران تنها محدود به فرافکنی تصاویر درونی حاصل از روابط اولیه باشد فرد قادر نخواهد بود در مورد دیگران قضاوتی مبتنی بر واقعیت و کلیت داشته باشد.

    در این صورت دیگری لحظه‌ای که ارضاکننده است «دیگری خوب» و در لحظاتی که ناکام‌کننده است «دیگری بد» خواهد بود. این دیگری هر لحظه ماهیتی متفاوت و از هم‌گسیخته دارد. حال آنکه می‌دانیم افراد یک کل منسجم از ویژگی‌های خوب و بد هستند. این تصویر نامنسجم محصول انحراف از مسیر رشد بهنجار است.

    فرد این انحراف را با خود به روابط بعدی نیز خواهد برد و تصویری که از روابط ایجاد می‌کند یا کاملا ارضاکننده هستند یا تماما ناکام‌کننده، در چنین شرایطی فرد فرصت تجربه صمیمیت هیجانی را نمی‌یابد؛ چرا که هر نزدیکی می‌تواند به منزله آسیب تلقی شود. فرد با فرافکنی آنچه برایش تحمل‌پذیر نیست، دیگری را بد می‌بیند تا این عدم نزدیک شدن توجیهی منطقی داشته باشد.

     در درمان روابط ابژه به همین مدل‌های ارتباطی، چگونگی شکل‌‌گیری آن‌ها و عواطف همراه با آن‌ می‌پردازند تا فرد به روایت منسجمی از خود و ارتباطاتش دست پیدا کند.

    «برای دریافت درمان فردی در با رویکرد روابط ابژه، می‌توانید همین الآن فرم درخواست تراپی را پر کنید.»

    منابع

    سنت‌کلر، مایلک. (۱۹۴۰). درآمدی بر روابط موضوعی و روانشناسی خود. ترجمه علیرضا طهماسب و حامد علی‌آقایی(۱۳۹۸). تهران: انتشارات نشر نی

    فرانک ا. یومانس، جاف ف. کلارکین، اوتو ف. کرنبرگ. (۱۹۴۹). روان‌درمانی معطوف به انتقال برای اختلال شخصیت مرزی (راهنمای بالینی). ترجمۀ فرزین رضاعی (۱۳۹۶). تهران: انتشارات ارجمند

    قربانی، ن: من به روایت من. چاپ پنجم. بینش نو، تهران، ۱۳۹۸.

  • مقدمه‌ای بر بیماری‌های روان‌تنی یا سایکوسوماتیک

    مقدمه‌ای بر بیماری‌های روان‌تنی یا سایکوسوماتیک

     

    بار‌ها شده افرادی را دیده‌ایم که با شکایت‌های جسمانی مختلف به پزشکان مراجعه می‌کنند و با نسخه‌ای سفید بر‌می‌گردند درحالی‌که نتوانسته‌اند کمک مورد انتظارشان را دریافت کنند. در دانش گسترده‌ی جهان امروز، مواجه با این چنین سردرگمی‌هایی می‌تواند ناشی از عدم اطلاع رسانی مناسب و کافی باشد. در این مطلب می‌خواهیم این گروه از بیماری‌ها را که سایکوسوماتیک (Psychosomatic) یا روان‌تنی نامیده می‌شوند، معرفی کنیم.

    بیماری روان‌تنی یا سایکوسوماتیک چیست؟

    بیماری‌های روان‌تنی گروهی از بیماری‌ها هستند که در آن هم روان و هم جسم درگیرند و با هم تعامل دارند؛ بعضی از بیماری‌های جسمی مستعد بدتر شدن و تأثیر گرفتن از فاکتور‌های روانشناختی همچون استرس و اضطراب هستند. بیماری‌های روان‌تنی تقریبا می‌توانند هر قسمتی از بدن را تحت تأثیر قرار دهند ولی معمولا ارگان‌های غیرارادی را هدف می‌گیرند.

    در این اختلالات نشانه‌های جسمانی به عنوان مُلازمی برای هیجانِ روان، خود را آشکار می‌سازند.

    تاریخچه‌ای از بیماری‌های روان‌تنی

    در حوزه علم روان‌شناسی معمولاً نمی‌توان ذاتِ یک مکتب و یا کشفی را به طور مطلق به یک نفر نسبت داد چرا ‌که از گذشته جدای از روان‌شناسان از فیلسوفان، از پزشکان و عصب‌شناسان زیادی تأثیر گرفته و شاخه‌ای پیوسته در حال رشد بوده است.

    در سال 1895 میلادی زیگموند فروید، عصب‌شناس اتریشی و پایه‌گذار روان‌کاوی، کتاب «مطالعه‌ای بر هیستری» را با کمک پزشکی به نام جوزف بروئر به تحریر درآورد. در آن زمان فروید و بروئر با مطالعات موردی بر بیماران‌شان که شکایات جسمانی از مریضی داشتند ولی نشانه‌ی عصب‌شناختی و یا فیزیکی در اندام‌ها نداشتند متوجه موضوعی جدید شدند و این نشانه‌های جسمانی را به روان و یا به طور دقیق‌تر ناخودآگاه آدمی نسبت دادند [آن را سمپتوم نامیدند] و در این باب رساله‌ای غنی در اختیار قرار دادند.

    اولین اشارات به ارتباط ذهن و جسم از تحقیق در مورد بیماری هیستری نشأت گرفت که بعد‌ها آن را اختلال تبدیلی نامیدند چرا که هیجان‌های ناخود‌آگاه به نمودِ جسمانی تبدیل می‌شدند [اختلال تبدیلی در دسته بیماری‌های شبه جسمی قرار گرفت که در ادامه تفاوت آن با بیماری‌های روان‌تنی بیان می‌شود].

    در سال 1950 فرانز الکساندر، پزشک و روان‌کاو مجارستانی که او را پدر طب روان‌تنی هم می‌نامند کتاب «طب روان‌تنی» را در نتیجه تحقیقات خود در زمینه رابطه‌ی پویای ذهن و بدن، به تحریر درآورد.

    فرانز الکساندر
    فرانز الکساندر

    در سال 1970 هنری لابوریت، عصب‌شناس فرانسوی در آزمایش خود نشان داد که اگر هنگام ظهور یک موقعیت استرس‌زا، اجازه‌ی عمل کردن به موش‌ها داده نشود و رفتار آن‌ها بازداری شود، فوراً باعث پیدایش یک بیماری جسمانی می‌شود. از نظر او بیماری‌های روان‌تنی در انسان تا حد زیادی به اجبارهای اجتماع بر افراد در حفظ اصول نسل قبلی وابسته است. فیلم فرانسویِ «عموی آمریکایی من» با تأثیر از نظرات او ساخته شده است.

    در ماه فوریه‌ی سال 2005 اتفاق جالبی در شهر بوستون آمریکا رخ داد که می‌توان آن را نوعی تأثیر ذهن بر بدن دانست. در این ماه تعداد مردان جوانی که به دنبال درمان برای سکته برآمدند به طور عجیبی افزایش داشت و نکته جالب این بود که بیشتر آن‌ها در واقع اصلا سکته‌ای را تجربه نکرده بودند. بعد از بررسی‌ها مشخص شد که این افراد یک روز بعد از این که تدی بروچی، یک چهره ورزشی معروف، به علت سکته در بیمارستان بستری شده بود، هر گونه علائم بدنی خود را به عنوان عامل سکته برداشت می‌کردند. بعد ها این پدیده گروهی به عنوان سندروم تدی بروچی معرفی شد.

    در سال‌های اخیر دکتر کنداک پرت، پروفسور و دانشمند علوم اعصاب، بیان کرد که هر سلول‌ از بدن آدمی در ارتباطی دائم با ذهن است و این رابطه را ملکول‌های هیجان نامید؛ او همچنین مدعی بود که بدن ما ذهن ناخودآگاه ما است، بنابراین هر اتفاقی در سطح ناخودآگاه می‌افتد توسط بدن به نقش در می‌آید.

    خانم کارولین میس نویسنده‌ی به نامِ آمریکایی در کتابش به نام “آفرینش سلامتی” این نظر را دارد که در طول زندگی انسان، تاریخچه و تجربه‌های زندگی با سلول‌ها بدن در هم آمیخته می‌شوند و جمله زیبایی در این باب می‌گوید:


    Your biography becomes your biology

    Caroline Myss

    بیماری‌های روان‌تنی چگونه رخ می‌دهند

    در علم پزشکی مقوله‌ای به نام “سل نهفته” داریم که در آن فردی در گذشته با باکتری سل برخورد داشته ولی نشانه ای از بیماری در او پیدا نشده است، حالا یا باکتری نتوانسته خودش را بروز دهد یا سیستم ایمنی باکتری را بدون نشانه‌ای مهار کرده است. این باکتری در قسمتی از ریه گیر می‌افتد و یک مجموعه از آن‌ درست می‌شود که سیستم ایمنی آن را کاملاً در بر می‌گیرد و کنترل می‌کند؛ این باکتری هیچ مزاحمتی برای بدن ندارد و کاملاً اسیر سیستم ایمنی است. ولی اگر سیستم ایمنی بدن به هر علتی ضعیف شود، این باکتری از حصار خارج شده و بیماری سل را ایجاد می‌کند.

    این فرایند را می‌توان به نحوه عمل سیستم روانی تشبیه کرد؛ همانطور که جسم انسان دفاع‌هایی دارد، برای سیستم روانی نیز دفاع‌هایی در نظر گرفته شده است. خیلی از تفکرات مخرب و ضربه‌های روانی که در گذشته اتفاق افتاده و عاطفه‌ی همراهِ آن، مثل آن باکتری سل که در ریه اسیر سیستم ایمنی می‌شود، در سیستم روانی ما گیر می‌افتند. ارتباط این مسأله با بیماری‌های روان‌تنی اینجاست که وقتی نیروی روانی انسان به هنگام ظهور یک بیماری جسمانی و تظاهرات آن ضعیف می‌شود، این دو بخش از وجود انسان تأثیر متقابل و آسیب‌زایی به یکدیگر وارد می‌کنند؛ بیماری جسمانی بر نیروی روانی و هیجان‌ها و افکار مخرف بر نشانه‌های بیماری جسمانی.

    نگاه روانکاوی بر بیماری‌های روان‌تنی

    روانکاوی از همان ابتدا که توسط زیگموند فرویدِ اتریشی به عنوان یک مکتب ارائه شد (البته باید گفت که کار فروید راسخ‌ترین اعلانِ جهانیِ روانکاوی تا آن زمان بود و پایه‌های این مکتب قبل از او توسط افرادی پی‌ریزی شده بود)، مانند یک پارادوکسِ پویا بین دو قطبِ مورد پذیش عام بودن و نبودن، در حال تلاطم بود؛ این جذر و مد‌ها با شکل گیری زیرشاخه‌های معتدل‌تری برای این مکتب آرام‌تر شد و جهانیان روز به روز بیشتر با جزئیات این مکتب آشنا شدند.

    همانطور که قبل‌تر اشاره شد، فروید با کتاب مطالعه‌ای بر هیستری از پیشگامان ارتباطِ ذهن و جسم بود و در این راستا می‌توان مفاهیم امروزی را تا حد زیادی نشأت گرفته از نظریات او دانست؛ فروید در روشن سازی ناخودآگاهِ ذهن آدمی می‌گوید «ذهن مانند یک کوه یخ بوده که تنها بخشِ کوچکی از آن بر روی آب شناور است» . مرتبط دانستن مفهوم کوه یخ فروید با بیماری‌های روان‌تنی اینگونه تبیین می‌شود که اگر قسمتی از کوه که در آب قرار دارد و بر ما پوشیده است فرو بریزد و یا از بین برود، بر قسمت بالایی که بر روی آب شناور است تأثیر می‌گذارد.

    بیماری‌های روان‌تنی

    حال شاید درک این که چرا بیماری‌های روان‌تنی بیشتر بر ارگان‌های غیر ارادی تأثیر می‌گذارند، راحت‌تر باشد؛ ناخودآگاهِ ذهن بر غیر‌ارادیِ جسم.

    مثالی از بیماری‌های روان‌تنی

    بیماری های زیادی در این دسته جا می‌گیرند و به تازگی تحقیقات بر این نظر‌اند که اکثر بیماری‌ها جنبه روان‌شاختی دارند از قبیل:

    • بیماری‌های گوارشی
    • بیماری‌های قلبی و عروقی
    • بیماری‌های پوستی نظیر پسوریازیس و اگزما.
    • انواع آرتریت
    • فشار خون و بسیاری از بیماری‌های دیگر

    هنگامی که سیستم روانی انسان بخواهد جسم را برای ناخوشی‌اش تحت تأثیر قرار دهد، خط اول آسیب‌پذیری دستگاه گوارش است. درصد زیادی از افراد از بیماری‌های دستگاه گوارش مانند زخم‌های گوارشی، التهاب‌های خود‌ایمنی روده (بیماری کرون)، سندروم روده تحریک‌پذیر و … رنج می‌برند که جنبه روانی نقش پررنگی در بیماری آن‌ها بازی می‌کند.

    به عنوان نمونه، فردی را تصور کنید که در دوره‌هایی از زندگی دچار زخم معده می‌شود و با درمان‌های موقت، آن را کنترل می‌کند. بروز موقعیتی دشوار در زندگی و نحوه برخورد این فرد با مسائل، در عود بیماری‌اش تأثیر می‌گذارد؛ شرایط زمانی وخیم‌تر می‌شود که فرد شخصیتی آسیب‌پذیر نسبت به استرس داشته باشد و همچنین مستعد افسردگی باشد چرا که باعث مزمن شدن زخم معده‌ی او شده و تظاهراتِ زیان‌باری را به همراه دارد.

    تفاوت بیماری‌های شبه ‌جسمی و روان‌تنی

    در اختلالات شبه ‌جسمی بر خلاف اختلالات روان‌تنی، فرد بدون این که بیماری جسمانی داشته باشد، نشانه‌های بدنی دارد؛ برای مثال فرد درد شکمی مهیبی را تجربه می‌کند ولی وقتی به پزشک مراجعه می‌کند دلیلی جسمانی برای درد‌هایش پیدا نمی‌شود. در یکی از انواع این اختلالات، افراد نشانه‌هایی مثل از دست دادن کامل بینایی یا شنوایی و یا بی‌حسی یا فلج اندام‌ها را تجربه می‌کنند که در مواردی این نشانه‌ها می‌توانند تا مدت‌ها باقی بمانند.

    اکثر بیمارانی که این شرایط را تجربه می‌کنند بینشی نسبت به فرایند بیماری خود نداشته و قبول نمی‌کنند که نشانه‌های آن‌ها ناشی از عوامل روان‌شناختی است. آن‌ها معمولاً پزشکان را متهم به ناتوانی در شناخت بیماری می‌کنند.

    بنابراین، در بیماری‌های روان‌تنی، بیماری جسمی وجود دارد ولی در بیماری‌های شبه جسمی، بیماریِ جسمانی دیده نمی‌شود.

    درمان بیماری‌های روان‌تنی

    سراسر دنیا برای هر بیماری درمانی خاص، چه دارو درمانی چه عمل‌های مختلف و غیره، در نظر گرفته می‌شود. بیماری‌های این گروه نیز مستثنی نیستند؛ از آنجایی که عملکرد بیماری‌های روان‌تنی می‌تواند پیچیده‌تر از سایر بیماری‌های جسمانی باشد، درمان ‌آن‌ها نیز نیازمند توجه گسترده‌تر و عمیق‌تری است. در مسیر درمانی علاوه بر درمان پزشکیِ خاص هر بیماری (که خط اول برای کمک به این بیماران است) باید نگاهی به جنبه‌ی روانشناختی داشت و این منظرِ روانشناختی خود بسیار متنوع بوده و دامنه تأثیر هر یک از این فرایند‌های درمانی متفاوت است.

    درمان در حیطه پزشکی

    درمان بیماری‌های روان‌تنی در حیطه پزشکی به دو شاخه اصلی مرتبط می‌شود: یکی از آنها شاخه‌ای است که صرفاً متمرکز بر جنبه جسمانی بیماری بوده، برای مثال بیماری آسم که فرد باید به پزشک فوق‌تخصص ریه مراجعه کند و در راستای بیماری‌اش دارو بگیرد؛ شاخه دیگر مربوط به حوزه روانپزشکی می‌شود که فرد بیمار برای تعدیل بیماری‌اش داروی روانپزشکی طبق نظر پزشک دریافت می‌کند (در بحث تخصصی‌تر داروی روانپزشکیِ دولوکستین از گروه SSNRI ها دارویی است که استفاده گسترده‌ای برای بیماری‌های روان‌تنی دارد).

    درمان در حیطه روانشناسی

    از این فرایند‌های درمانی ‌می‌توان موارد زیر را نام برد:

    روان‌درمانی فردی: همانطور که در مقدمه متن ذکر شد افراد حتی بدون آگاهی از اینکه بیماریشان روان‌تنی است، با افزایش فشار روانی در زندگی، خود متوجه عودِ نشانه‌ها و حتی گاهی بستری شدن در بیمارستان می‌شوند؛ در نتیجه حل شدن تعارضات و درگیری‌های شخص در یک محیط امن می‌تواند رهاییِ آرامش‌بخشی را برای او به ارمغان بیاورد.

    رواندرمانی گروهی: گروه درمانی را می‌توان نوعی همدردی جهانی دانست. بسیاری از بیماران درمان را با این احساس آغاز می‌کنند که در مصیبت خود منحصر‌به‌فردند؛ افشایِ وجودِ افکار مشابه راجع به بیماری در سایر اعضای گروه، به طرز شگفت‌آوری مایه‌ی تسلی و تجربه‌ای بسیار سودمند برای بیماران است. این روش در کشورهای غربی بسیار شایع‌تر است.

    روش‌های دیگری مانند شوک برقی (ECT) و رژیم‌های غذایی خاص نیز وجود دارند که می‌توان آن‌ها را در گروه فرعی جای داد.

    خلاصه مطلب

    می‌توان اینگونه سخن کوتاه کرد که ارتباط میان ذهن و بدن به پره‌های یک آسیاب شباهت دارد، چراکه این پرره‌ها در تعامل با یکدیگر کار می‌کنند و در کار با هم است که نتیجه می‌دهند، اگر برای یکی مشکلی بوجود آید کارکرد دیگری هم درگیر میشود. همانطور که گفته شد بیماری‌های روان‌تنی نمادی روشن در زمینه‌ی ارتباط ذهن و بدن بوده و نیازمند توجه زیادی است؛ با وجود این که این حوزه از علم تقریبا تازگی دارد ولی تحقیقات گسترده و سودمندی در این باب صورت گرفته است که تا به امروز مسائل زیادی را روشن ساخته‌اند.

    کلینیک تجربه زندگی: اگر به دلایلی فکر می‌کنید بیماری شما در اثر عوامل روانی تشدید می‌شود یا حتی بدون این که دلیل جسمی وجود داشته باشد، احساس درد می‌کنید، می‌توانید به دکتر کامران درخشان، روانپزشک و فلوشیپ سایکوسوماتیک مراجعه کنید. برای تعیین وقت به واتساپ کلینیک تجربه زندگی (989031492837) پیام دهید.

    منابع مورد استفاده

    Dominique Hange, Calle Bengtsson, Valter Sundh & Cecilia Björkelund (2007)
    The natural history of psychosomatic symptoms and their association with psychological symptoms: Observations from the Population Study of Women in Gothenburg, The European Journal of General Practice, 13:2, 60-66, DOI: 10.1080/13814780701377497

    Khetrapal, Afsaneh. (2018, August 23). Psychosomatic Disorder Treatment Options. News-Medical. Retrieved on January 31, 2021 from https://www.news-medical.net/health/Psychosomatic-Disorder-Treatment-Options.aspx.

    Kaplan and Sadock’s Comprehensive

    Britannica, T. Editors of Encyclopaedia (2021, January 18). Franz Alexander. Encyclopedia Britannica. https://www.britannica.com/biography/Franz-Alexander

    Kunz E. (2014). Henri Laborit and the inhibition of action. Dialogues in clinical neuroscience16(1), 113–117. https://doi.org/10.31887/DCNS.2014.16.1/ekunz

     

     

  • نظریه مرحله آینه‌ای لکان

    نظریه مرحله آینه‌ای لکان

    لکان در اولین مقاله نسخه انگلیسی کتاب “گزیده مکتوبات” خود درباره شکل‌گیری هویت و در واقع لحظه ساخته شدن خود (self) صحبت می‌کند. در ادامه‌ی این مطلب به مفهوم مرحله آینه‌ای و پیش زمینه‌ی ایجاد این نظریه می‌پردازیم.

    “آزمایش آینه” اولین بار در سال 1931 توسط هانری والون (Henri Wallon) که یک روانشناس فرانسوی و از دوستان لکان بود مطرح شد، اما لکان این کشف را منسوب به بالدوین (Baldwin) می‌داند. با این آزمایش ویژه می‌توان کودک انسان را از نزدیکترین خویشاوند حیوانی‌اش یعنی شامپانزه، تمیز داد. بدین ترتیب که کودک شش ماهه انسان مجذوب بازتاب تصویر خودش در آینه می‌شود و با شوق تصویری که در آینه می‌بیند را خود می‌پندارد، در حالیکه شامپانزه در همین سن به سرعت متوجه می‎‌شود که تصویر خیالی و غیرواقعی است و دیگر علاقه‌ای به آن نشان نمی‌دهد.

    نظریه مرحله آینه‌ای لکان از کجا شروع شد؟

    کارولین لکان و مادرش
    کارولین (دختر لکان) و مادرش

    مفهوم مرحله آینه‌ای لکان نشان‌دهنده یکی از جنبه‌های اساسی ساختار سوژگی است. در خلال سال‌های 1936 تا 1949 لکان معتقد بود که مرحله آینه‌ای مختص دوره‌ای خاص از رشد کودک است یعنی از شش تا هجده ماهگی. اما در اوایل دهه 1950 لکان دیگر این مرحله را صرفاً یک لحظه در زندگی کودک نمی‌دانست و آن را نماد یک ساختار سوژگی دائمی نیز در نظر می‌گرفت که سوژه در آن به طور پیوسته مجذوب و فریفته تصویر خودش می‌شود.

    مفهوم مرحله آینه‌ای

    نوزاد نسبتاً درمانده، وابسته و فاقد هماهنگی میان اعضای بدنش است. در سنین بین شش و هجده ماهگی، نوزادی که دستگاه بیناییش تقریباً پیشرفته است می‌تواند قبل از کنترل حرکات بدنی، تصویر خود را در آینه تشخیص دهد و با دیدن تصویر خودش در آینه، از تمامیت بدنش آگاه ‌شود. به نظر می‌رسد که نوزاد انسان در مرحله اول تصویر را با واقعیت اشتباه می‌گیرد و احتمالاً سعی می‌کند تصویر پشت آینه را در دست بگیرد یا محکم به بزرگسالی که حامی اوست بچسبد.

    در مرحله بعد او وجود تصویری را کشف می‎‌کند که خصوصیات خودش را دارد. در آخر نیز می‌فهمد که این تصویر خودش است و وقتی تکان می‌خورد تصویرش نیز تکان می‌خورد. تصویر آینه‌ای تصویری منسجم است و با تغییر موقعیت کودک ممکن است ناپدید شود و دوباره بازگردد. این تسلطی که کودک بر تصویر دارد در او حس پیروزی و لذت به وجود می‌آورد. تصویر آینه‌ای تسلط بر بدن را پیش‌بینی می‌کند در حالیکه کودک هنوز آن را به صورت عینی و واقعی به دست نیاورده است. به عبارت دیگر تسلط خیالی کودک بر بدنش تسلط زیستی او را پیش‌بینی می‌کند.

    مرحله آینه‌ای

    لکان برای مرحله آینه‌ای ارزشی دوگانه قائل است. اول به لحاظ تاریخی؛ از آنجا که نقطه عطفی در رشد ذهنی کودک محسوب می‌شود و سپس از آن جهت که نمونه بارزی است از ارتباط لیبیدویی لازم با تصویر بدنی. به مرور که لکان مفهوم تصویر آینه‌ای را می‌پروراند، تأکید کمتری بر ارزش تاریخی آن گذاشته و بیشتر به ارزش ساختاری آن می‌پردازد.

    مرحله آینه‌ای شکل‌گیری ایگو را به وسیله فرایند همانندسازی توصیف می‌کند. ایگو نتیجه همانندسازی با تصویر آینه‌ای فرد است. لکان معتقد است که شکل‌گیری ایگو در زمان بیگانگی از تصویر خود و مجذوب شدن به آن آغاز می‌شود. این تصویر اولین شکل سازمان‌یافته‌ای است که فرد خود را با آن همانند می‌کند تا ایگو شکل خود را از ویژگی‌های سازنده و نظام‌بخش این تصویر به دست آورد.

    لکان می‌گوید ایگو از بدو تولد حضور ندارد بلکه بعداً رشد می‌کند. او معتقد است که فروید تأکید بیش از حدی بر کارکردهای سازگارانه ایگو گذاشته و به اندازه کافی به امتناع ایگو از صحه گذاشتن بر افکار و احساسات ناهشیار اشاره نکرده است. مرحله آینه‌ای لحظه فریفتن خود است. لحظه‌ای که کودک مجذوب یک تصویر خیالی می‌شود. بنابراین هم آینده و هم گذشته ریشه در یک تصویر غیر واقعی دارند.

    کودک تصویر خود را به صورت یک کل می‌بیند و ترکیب این تصویر نوعی تضاد ایجاد می‌کند با ناهماهنگی بدن که کودک آن را به صورت چندپاره تجربه می‌کند. سوژه از چندپارگی و ناکافی بودن به سوی وحدت خیالی حرکت می‌کند. کودک قبل از اینکه رقیب دیگری باشد رقیب خودش است، ولی از همان سنین آغازی مجذوب فرم و شکل انسانی می‌شود و تحت تأثیر نگاه دیگران است مثلاً تحت تأثیر چهره و نگاه خیره مادر. در مرحله آینه‌ای همانندسازی با تصویر سایر انسان‌ها و دنیای مشترک سوژه با آنها شروع می‌شود. در  این مرحله شواهدی از دیگرپوشی (transivitism) وجود دارد:

    کودکی که دیگری را کتک می‌زند می‌گوید خودش کتک خورده یا هنگامی که کودکی تنبیه می‌شود کودک دیگر نیز گریه می‌کند. در هر دو مورد هویت یکی نسبت به دیگری تشخیص ناپذیر و مغشوش است. در واقع با اینکه وجود مرزهای بین افراد تأیید می‌شود اما همچنان قابل تشخیص نیستند.

    اولین بار که کودک تضاد بین تصویر منسجم آینه و چندپارگی بدن را حس می‌کند آن را رقیبی برای تصویر خود می‌داند. زیرا تمامیت تصویر، سوژه را با چندپارگی تهدید می‌کند و بنابراین مرحله آینه‌ای باعث افزایش یک تنش پرخاشگرانه میان سوژه و تصویر می‌شود. برای رفع این تنش پرخاشگرانه، سوژه با تصویر همانندسازی می‌کند. این همانندسازی اولیه با بدل است که ایگو را شکل می‌دهد.

    لکان می‌گوید هنگام همانندسازی، وقتی سوژه خود را با تصویر آینه یکی می‌انگارد، این لحظه موجب شعف او می‌شود زیرا باعث ایجاد یک حس خیالی از تسلط در کودک می‌شود. اما ممکن است این شعف با یک واکنش افسرده‌کننده همراه باشد، مثلاً هنگامی که کودک تسلط متزلزل خود را با قدرت مطلق مادر مقایسه کند.

    مرحله آینه‌ای لحظه پایه‌گذاری خیال است. نمایانگر اولین لحظه‌ای است که به گفته لکان کارکرد اصلی ایگو است؛ یعنی سوءشناخت. بنابراین کارکرد ایگو کاملاً خیالی است و به وسیله همین کارکرد سوژه به تدریج از خود بیگانه می‌شود. کار ایگو نادیده گرفتن، کوری موضعی و تعبیر نادرست است. ایگو عاملی است که به طور پیوسته واقعیتی که ناهشیار برای سوژه می‌فرستد را غلط تعبیر می‌کند.

    از دید لکان تسلط ایگو بر محیط به خاطر نحوه شکل‌گیری آن در مرحله آینه‌ای همیشه یک تسلط باطل و خیالی است. سوژه‌های انسانی در تمام زندگی به دنبال وحدت و یکپارچگی خیالی هستند. بیشتر افراد سوژه انسانی را با ایگو اشتباه می‌گیرند. ممکن است ایگو حس دوام و ثبات به سوژه بدهد اما این یک پندار نادرست است. باید به خاطر داشته باشیم که سوژه نه ثبات دارد و نه یکپارچگی.

    بنابراین لکان اصولاً مخالف است که کسی به آنالیزان (analysand: فردی که تحت روانکاوی قرار دارد) در تقویت ایگو کمک کند یا  او را راهنمایی کند تا به هر طریق با جامعه سازگار شود. او مخالف هر کسی است که بگوید هدف روانکاوی به وجود آوردن افراد سالم و سازگاری است که ‌می‌دانند واقعیت چیست. لکان بر سازوکارهای ناهشیار و نقش تکانه‌های آن تأکید می‌کند. در نظریه او در مرکز سوژه انسانی نوعی «فقدان بودن» وجود دارد. سوژه موفق می‎‌شود در مرحله آینه‌ای یک انسجام خیالی را حس کند اما هنگام آشنایی با زبان او این امکان را دارد که حداقل افکار و احساساتش را بازنمایی کند.

     

    سخن پایانی

    ژاک لکان یکی از تأثیرگذارترین چهره‌های روانکاوی، پس از ارائه‌ی نظریه‌ی آینه‌ای، نظریه‌های متعددی در قالب مقاله و سمینار ارائه کرد. شما می‌توانید در مطلب زندگی‌نامه ژاک لکان، با دیگر آثار او آشنا شوید.

     

    منابع

    منبع 1

    منبع 2

  • سمپتوم چیست؟ تعریف نشانه در روانکاوی

    سمپتوم چیست؟ تعریف نشانه در روانکاوی

     

    این روزها «ناخودآگاه» به واژه‌ای متداول میان ما تبدیل شده‌است؛ ناخودآگاه این حس را داشتم، ناخودآگاه این را گفتم، ناخودآگاه به آن سمت رفتم؛ در این جمله ها ما ناخودآگاه را به معنای خودکار یا اتوماتیک به کار می‌بریم، این معنا درست است اما گاهی باعث می‌شود از عمق داستان غافل شویم.

    نوع بودن ما، ارتباط ما با دیگران، معانی که برای این ارتباطات و دیگران از خود می‌آفرینیم، همگی کار ناخودآگاهی است که وظیفه‌­ی اصلی اش نجات ما از تعارضاتی است که اگر به کمک آن‌­ها نمی‌­آمد، کشنده و شکننده می‌شدند. داستان از آنجا آغاز می­‌شود که همین ناجی قدیمی، گاهی آن‌قدر به کارکرد همیشگی‌­اش خو می‌کند که تصمیم می‌گیرد آن [کارکرد] را به هر قیمتی حفظ کند؛ حتی اگر دیگر نیازی به آن‌ها نباشد. قهرمان نجات دهنده‌ی ما گاهی برای نجات آنچه تمام عمر با آن زیسته ما را می‌کشد. چه می‌شود که ناخودآگاه «من» را می‌کشد؟

    تاریخچه سمپتوم

    داستان از بیش از 100 سال قبل آغاز می‌شود؛ جایی که فروید با کمک دوست پزشکش، دکتر بروئر، به مطالعه­‌ی بیماری با نام مستعار آنا او پرداخت. در آن زمان هر نوع بیماری با منشأ نامشخص «هیستری» نام می‌­گرفت. فروید و دکتر بروئر برای اولین بار تصمیم گرفتند با رویکرد دیگری به این «نشانه­‌ها» نگاه کنند، آن‌ها حالات یک شخص مبتلا به هیستری را یک «سمپتوم یا نشانه» در نظر گرفتند، علامتی که می­‌خواهد چیزی جز آنچه به ظاهر هست را نشان دهد.

    ویدیوی زیر، قسمتی از کلاس شارکو [عصب شناس معروف فرانسوی] در فیلم شور نهان، فروید 1962 است که زیگموند فروید هم در آن حضور دارد. شارکو در این کلاس درباره‌ی سمپتوم‌های هیستری توضیح می‌دهد.

     

     

    آنا او، بیمار جوان دکتر بروئر، دختری که علائم متفاوت بدنی‌­اش پزشکان را عاجز کرده بود، گاه از تکلم باز می­‌ایستاد، گاه تنها به یک زبان غریبه سخن می­‌گفت، یک دستش فلج می‌شد و یا مکررا صدایی شبیه سرفه کردن تولید می­‌کرد و در این هنگام هیچ چیز دیگری نمی­‌شنید. بروئر به تدریج دریافت که هرگاه آنا او از خودش می­‌گوید، علائم کاهش پیدا می‌­کند. بروئر به تدریج درمان‌های جسمانی را کاهش و مکالمات را افزایش داد، آنا بیشتر و بیشتر از خودش گفت و بروئر و فروید به منشأ داستان‌­ها پی می­‌بردند.

    چه چیز آنا را وادار به آفریدن چنین نشانه­‌های فلج کننده­‌ای می­‌کرد؟

    چه چیزی یک انسان را به چنین ورطه‌­ای می‌­کشاند؟

    آنا به تدریج خودش را به تصویر می­‌کشد: دختری نشسته کنار تخت پدر بیمارش، پدری که عاشقانه دوستش می­‌دارد. پدر آشکارا به سمت مرگ می­‌رود و همه ی خانواده این را می‌­دانند، اما تنها کسی که مراقبت از او را با عشق می‌پذیرد آنا او است. بیماری پدر به طول می­‌انجامد؛ آنا کار خطیر مراقبت از او را در اوج جوانی به تنهایی و با ناامیدی از خانواده­ای که همیشه او را تنها گذاشته­‌اند و اکنون پدر عزیزش را رها کرده­‌اند، به دوش می­‌کشد.

    یک روز آنا نشسته بر پهلوی تخت پدر، از خانه‌­ی همسایه صدای رقص و شادمانی می­‌آید، آنا خیره به پنجره با خود می‌­گوید: «کاش می‌­توانستم آنجا باشم، جای نشستن بر بستر مرگ، مثل همه‌­ی دختران جوان می‌­رقصیدم…». آنا به خودش می‌­آید، متعجب و سرشار از حس گناه شده، دیگر نمی‌­خواهد این صدا را بشنود؛ شروع می‌­کند به سرفه های بلند کردن، طوری که دیگر صدا را نشنود، دیگر فکر ترک کردن پدر از خاطرش نگذرد، سرفه می‌­کند و همه چیز از خاطرش پاک می­‌شود، به جز سرفه کردن که می­‌ماند.

    روزی دیگر آنا کنار تخت پدر خوابش می­‌برد؛ خواب می­بیند ماری آمده و می‌­خواهد پدر را نیش بزند. آنا می‌خواهد کاری کند اما نمی‌­تواند. به دستانش نگاه می‌کند؛ به جای انگشتانش اسکلت جمجمه می­‌بیند. وحشت کرده است. مار به پدر نزدیک می‌­­شود و ناگهان می­‌رود، آنا آسوده شده می­‌خواهد دعایی بکند اما زبانش بند آمده، نه حرکتی می­‌تواند بکند نه حرفی بزند.

    آیا آنا در واقع آرزوی مرگ پدر را دارد؟ و این مرگ است که در انگشتانش خانه کرده؟ آن دعا که می‌­خواست بخواند برای مرگ پدر بود؟ می­‌خواهد پدر را بکشد و از این‌همه رنج نجات پیدا کند؟ همه‌­ی این‌ها اکنون، وقتی که آنا هشیار است رخت بربسته اما دست، همان دستی که خبر از مرگ و کشتن می­‌داد اکنون کار نمی­‌کند؛ فلج و لمس شده و آنا می‌­داند که دیگر کاری از آن ساخته نیست.

    چنین عضو مجرمی باید بمیرد، آن صدا باید بمیرد، من گناهکارم اگر آن‌ها را نکشم؛ من می‌کشم تا خودم نمیرم و این چنین ناخودآگاه “من” را نجات می‌­دهد…

     

    آنا ا
    تصویر آنا اُ

     

    سمپتوم چگونه به وجود می‌آید؟

    سمپتوم اغلب برای خاموش نگه داشتن یک میل به وجود می‌آید و طی فرآیندهایی مانند موارد زیر؛

    • نمی‌توانم تحمل کنم، پس سعی می‌خواهم خاطره را نابود کنم:

    زمانی که یک اتفاق بیش از حد توان ماست، ذهن ما توان تجربه و درک آن را ندارد، در نتیجه خاطره را از میان می‌­برد. در این شرایط، خاطره نابود نشده از حیطه‌­ی آگاهی خارج شده است، باید در نظر بگیریم، این اتفاق و خاطره آسیب زده است و ناهشیار همچنان در پی یافتن معنایی برای آن است. از طرفی هشیاری از ورود آن جلوگیری می‌کند، چرا که ترس از فروپاشی دارد. ناهشیار راهی غیرمستقیم برای ورود پیدا می‌کند: آفریدن سمپتوم! فردی که با دیدن صحنه ی قتل یک نفر در خیابان، فریاد کشیده و ناتوان از کمک به کسی که جلوی چشمانش جان می‌­دهد، روی زمین افتاده و بیهوش شده است، بعدتر دیدن صحنه‌­ی قتل را به یاد نمی‌­آورد اما دیگر قادر نیست از خانه بیرون برود.

    • نمی‌توانم تحمل کنم، پس خاطره را زندانی­‌ می­‌کنم:

    احساسات و افکار ناخوشایند برای هر کسی معنایی دارد؛ هر کسی افکاری را ناخوشایند می­‌یابد و احساساتی دارد که نمی‌­خواهد داشته باشد. گاهی این افکار و احساسات آنقدر دردناک و ناخوشایند هستند که شخص مثل یک زندانی با آنها برخورد می‌­کند؛ «باید تنبیهتان کنم»، و آن‌­ها را جایی به دور از هر فکر و احساس روزمره ای نگاه می‌­دارد. ناهشیار اما از پا نمی­‌نشیند: «اینجا حقیقتی هست که بیرون می­‌آید، پس ببینش».

    مثال معروفی در این باره وجود دارد؛ زنی که سال­‌هاست تحت سیطره‌­ی همسرش قرار دارد، گاهی فکر می‌­کند ای کاش می­‌توانستم با یک ضربه‌­ی پتک او را از پا در بیاورم، از طرف دیگر همین همسر منبع آرامش و حمایتی بی حد و حصر برای اوست. پس دوباره با خود می‌اندیشد که «چگونه می­‌توانم این اندازه بی­‌رحم باشم». زن دچار سردردهای مزمن می‌­شود، گویی پتکی را هر روز بر سر خودش فرود می­‌آورد.

    • من خوبم، آن کسی که بد بود من نیستم:

    گاهی بخش ناخوشایند به یاد آورده می‌­شود اما نمی‌­خواهیم بپذیریم ما همانی هستیم که آن حس، فکر یا رفتار ناخوشایند را تجربه کرده است. اختلال هویت تجزیه‌ای یا عبارت متداول‌­تر «اختلال چندشخصیتی» درون مایه‌­ی بسیاری از فیلم­‌ها است، اما واقعیت این است که ما از این مکانیزم در شکل های دیگر و سطحی خفیف‌تر نیز استفاده می‌­کنیم؛ در خیال پردازی­‌های روزانه، افکار خشونت آمیز درباره‌­ی آدم­‌ها و دنیا، افکار و اعمال وسواس­‌گونه. در نوع شدید این سمپتوم ما شخصی دیگر می‌­سازیم، با افکار، عقاید، احساسات و حتی ظاهری متفاوت، هیچ کدام از شخصیت­‌ها از وجود دیگری اطلاعی ندارند و حتی گاهی ویژگی­‌های فیزیولوژیکی متفاوتی دارند (مثل فشارخون، دوران قاعدگی و ضربان قلب متفاوت). اساس و هسته‌­ی همه­‌ی انواع این حالات، دردناک بودن خاطره­‌ی اصلی و جدا کردن آن بخش از خود است که ما آن را ناخوشایند می‌­یابیم.

    • او نمی‌تواند بد باشد، آن کسی که بد است، من هستم:

    باور کردن اینکه کسی که برای ما بسیار مهم و دوست داشتنی است، به هر دلیلی خوب یا به اندازه کافی خوب نیست، دشوارترین کار دنیاست. آدم­‌هایی در زندگی ما هستند که حکم مجوز حیات را دارند؛ بودن ما به بودنشان بسته است، مثل مادر یا هرکسی که مراقبت اصلی مار ار به عهده داشته است. حال تصور کنیم این فرد هم آنی نست که به واقع مار را می‌خواهد، به ما عشق می‌­ورزد و ما هم برای او نشانی از زندگی و بهانه‌­ای برای شادی و امید هستیم. نتیجه این‌ است «من آدم بد ماجرا هستم نه او!». او دنیای من است، آینه‌­ی من و هستی من. «او خوب نیست» من این را نمی­‌بینم و نمی­‌توانم ببینم. درون آینه‌ی او، من هستم، تصویر من زیبا نیست، کجی آینه را نمی‌­توانم ببینم، صورت من نازیباست، دنیای اطرافم زشت و کج و معوج است و با تمام دردی که دارد همین خیالم را راحت می‌­کند.

     

    سمپتوم

     

    سمپتوم در روانکاوی

    همه­‌ی آنچه گفتیم و ناهشیار برای ما رقم می‌­زند، تا جایی به ما کمک کرده اند، زمانی که کودکی ناتوان، ماردش را بهترین آدم روی زمین می‌­بیند و کم کم باور می­‌کند هر بدی هست خود اوست و مادر نمی‌­تواند بد باشد. حالا قادر است به مادر اعتماد کند و در نتیجه مطمئن شود که حفاظت شده و زنده می­‌ماند.

    وقتی روان از شدت فشار افکاری که ناپسند دانسته شده‌اند در حال فروپاشی باشد، می‌­تواند فکر کند آن کسی که افکار ناپسند را تولید کرده، او نیست و این‌چنین به فرآیند فروپاشی خاتمه دهد.

    اما چه زمانی همین ابزارها تبدیل به آلات قتل روان آدمی می­‌شوند؟ وقتی که دیگر نباید باشند ولی هستند؛ دیگر مادری نیست که زندگی من به خوب بودن او بسته باشد، می­‌توانم از خودم محافظت کنم، اما مادر اکنون در درون من زنده است، به او نیاز دارم، باید همچنان بد باشم تا او را درونم زنده نگاه دارم. من سیاهم، زندگی حتی آن‌قدر که ارزش ندارد که صبح از تخت بیرون بیایم، به آن فکر کنم، کاری برایش بکنم. آینه شکسته اما من چشمانم را بسته‌ام و تنها چیزی که در ذهنم م‌ی­چرخد و دنیایم را پر کرده آن تصویر کج و معوج و سیاه است.

    خاطره­‌ی دردناک پایان یافته، دیگر والدی نیست که من را تهدید کند و تهدیداتش را عملی کند. من آن لحظه که زیر باد زخم های او نشسته‌ام، والد رفته اما دنیا برای من آنقدر ترسناک است که می‌خواهم در همان خیال بمانم، تا هر وقت لازم شد آدم دیگری باشم، با توانایی های دیگر و دردهای کمتر.

    سمپتوم‌­ها پاسخ­ ما به شرایط غالب زندگی هستند؛ پاسخ به شرایطی که بیرون آمدن از آن تنها با کمک این علائم ممکن بود، جایی که آن شرایط دیگر وجود ندارد اما علائم ما را ترک نمی­‌کنند، بیماری آغاز می‌­شو.، جایی که معنای پشت هر سمپتوم را گم می­کنیم و فقط نتیجه‌­ی آن معنا را می‌­توانیم ببینیم، علائم روان رنجوری پدیدار می شوند.

     

    سمپتوم چگونه درمان می‌شود؟

    فرآیندهای مذکور تنها تعداد محدودی از تمامی فرآیندهای ممکن برای به وجود آمدن سمپتوم است. هر فرد با توجه به‌ شرایط محیطی، ویژگی های خلقی که با آن متولد می­‌شود و تاریخچه‌­ی شخصی­‌اش نشانه­‌های متفاوت و منحصر به فرد خود را شکل می­‌دهد.

    در روانکاوی به‌نوعی با روش «مهندسی معکوس» عمل می‌­شود؛ به این معنی که روانکاو سعی می‌کند از طریق سمپتوم به فرآیند و در نهایت به مشأ شکل گیری نشانه برسد. اعتقاد فروید بر این بود که کشف منشأ سمپتوم موجب انحلال آن می‌­شود، امروزه اکثر روانکاوان برآنند که آنچه موجب انحلال سمپتوم می‌شود نه تنها کشف منشأ بلکه تجربه‌­ی هیجان به وجود آمده توسط آن منشأ است. در درمان با روش روانکاوی درمانگر و درمانجو سفری را آغاز می­‌کنند که سمپتوم‌های درمانجو، علائم راهنمای این سفر و آموخته های درمانگر ابزاری جهت انتخاب مسیر درست به سمت مقصد است.

    برای شروع جلسات روان‎‌درمانی روانکاوانه خود می‌توانید همین الآن فرم درخواست تراپی را پر کنید تا همکاران ما با شما تماس بگیرند.

    منابع:

    فروید، زیگموند. (1905). گزارش تحلیلی یک مورد هیستری. ترجمه علی امینی (1386). تهران: انتشارات ارجمند.

    فروید، زیگموند. (1955). کاربرد تداعی آزاد در روانکاوی کلاسیک. ترجمه سعید شجاع شفتی، چاپ هشتم (1395). تهران: انتشارات ققنوس.

    Bruce, F. (2017). A clinical introduction to Freud: techniques for everyday practice. W.W. Norton & Company

  • راهنمای اصول اخلاقی درمانگران در شبکه‌های مجازی

    راهنمای اصول اخلاقی درمانگران در شبکه‌های مجازی

    در ادامه به برخی از دغدغه‌‏های متداول می‏‌پردازیم که ممکن است در هر یک از این دو بخش برای دست‏اندرکاران سلامت روان، هنگام استفاده از شبکه‏‌های اجتماعی در زمینه اصول اخلاقی اتفاق افتد. با ما در مجله‌ تجربه زندگی همراه باشید.

    در دنیایی که به سرعت به سمت فضای مجازی پیش رفته است، موفقیت در کسب‌‏وکار بدون استفاده از یکی از شبکه‌‏های اجتماعی تقریباً غیرممکن است. شما ممکن است از شبکه‌‏های اجتماعی به منظور بازاریابی در حرفه خود، ارتباط با سایر همکاران، یافتن فرصت‌‏هایی برای ادامه تحصیل و یا برقراری ارتباط با کسانی که نیازمند خدمات شما هستند استفاده کنید؛ اما در هر صورت ممکن است درباره‏ برخی مسائل اخلاقی که به دنبال استفاده از این شبکه‌‏ها مطرح می‌‏شوند دغدغه‌‏هایی نیز داشته باشید.

    اصول اخلاقی درمانگران

    استفاده از شبکه‌های مجازی برای درمانگران و فعالان حوزه سلامت روان به دو بخش تقسیم می‌شود؛ اول استفاده شخصی و خصوصی از شبکه‌های مجازی به منظور به اشتراک گذاشتن زندگی شخصی‌شان با اعضای خانواده و دوستان نزدیک و دوم استفاده از شبکه‌های اجتماعی در جهت ارتباط با مراجعان، انتشار ایده‌ها و افکار به صورت عمومی‌تر و برگزاری جلسات رواندرمانی آنلاین.

     

    حریم قائل شدن در فضای مجازی

    شبکه‌های اجتماعی در دنیای امروز یکی از مهمترین و کاربردی‌ترین ابزار برای معرفی شما به مراجعان بیشتر هستند. شما چه روان‌درمانی را به صورت حضوری انجام دهید و چه روان‏‌درمانی آنلاین را آغاز کرده باشید، احتمالاً می‌‏خواهید به تمام کانال‌‏های موجود رجوع کنید تا بیشترین بازدید را داشته باشید. امروز بیشتر فرصت‏‌های بازاریابی به صورت آنلاین در شبکه‌‏های اجتماعی مانند: اینستاگرام، فیس‏بوک و توییتر در دسترس هستند.

    داشتن یک حساب کاربری در فیس‏بوک بسیار رایج است. بیشتر از 2 میلیارد نفر در دنیا، و 68% از آمریکایی‏ها هر ماه از فیس‏بوک استفاده می‌کنند. توییتر ماهانه بیشتر از 300 میلیون کاربر دارد و بسیاری از درمانگران از توییتر برای بازاریابی استفاده می‏‌کنند. البته آمار فوق ترجمه‌ای از یک وبسایت آمریکایی است و بیشتر به آمار استفاده از شبکه‌های اجتماعی در آمریکا اشاره دارد. در ایران به دلیل شرایط اینترنت این آمار کمی متفاوت است و یکی از شبکه‌های اجتماعی رایج که استفاده زیادی در زمینه بازاریابی نیز در آن می‌شود «اینستاگرام» است.

    اگر شما از این شبکه‏‌ها یا سایر کانال‌‏های موجود استفاده می‌‏کنید توصیه می‌‏شود که صفحه‌‏ای حرفه‌‏ای و کاری ایجاد کرده و این موضوع را در صفحه‌‏تان کاملاً مشخص کنید؛ سپس با استفاده از ابزارهای حریم خصوصی، صفحه شخصی خود‏ (صفحه‌‏ای که در آن دوستان و اعضای خانواده شما هستند) را تا جایی که می‏‌توانید خصوصی کنید. این کار ممکن است نتواند مانع مراجعانی بشود که در فضای مجازی به دنبال شما هستند؛ اما می‏‌تواند اطلاعات قابل دسترس برای آن‌ها را محدود کند. می‏‌توانید با ابزار خصوصی‏‌سازی هرچه را که پست می‌کنید فقط برای دوستان قابل دسترس کنید یا برای هر پست جدید مجدد تنظیماتی را اعمال کنید.

     

    اصول اخلاقی

     

    استفاده از زبان تخصصی می‌‏تواند باعث تصویر حرفه‌ای‌تر شما شود.

    اگر در ارتباطات شخصی‌تان به تعداد زیاد از علامت تعجب‏ یا صورتک خندان و سایر ایموجی‌‏ها یا کلمات غیر مؤدبانه و ناسزا استفاده می‏‌کنید، توصیه می‌‏شود در حساب کاری‌تان کلمات مناسب به کار ببرید و از زبان روزمره و معمول اینترنت دوری کنید. در جلسات درمانی، شما ممکن است بخواهید در برخورد با مراجع، خودِ واقعیتان باشید تا آن‌ها را تشویق کنید که خود واقعیشان را در جلسات درمان نشان دهند. بسیاری از درمانگران معتقدند: کلمات ناسزا و یا هر چیز دیگر‌ که به کلمات روزانه آن‌ها اضافه شود، در جلسات درمانی می‌‏تواند در دستیابی به این هدف کمک کند و ارتباط درمانی را گسترش دهد. با وجود این بهتر است که اجازه دهید مراجع فلسفه شما را در جلسه بشناسد و شما بتوانید توضیحات لازم را به او ارائه دهید تا اینکه از طریق حساب کاربریتان که در واقع نوعی معرفی اولیه شما است، متوجه این موضوع شود.

    شأن کاری را در پست‏هایتان حفظ کنید.

    به اشتراک گذاشتن پست‏‌های حاوی تصاویر و مطالب سازنده خوب است؛ اما توصیه می‌‎‏شود که تصاویر خصوصی، حتی تصاویر مثبت و شاد (مانند: بچه گربه جدیدتان) را در صفحه خصوص‌تان به اشتراک نگذارید. افرادی که از صفحه شما بازدید می‌‏کنند مشکلات متعددی دارند. قبل از گذاشتن پست حتماً در نظر بگیرید که آیا محتوای آن تأثیر منفی روی فردی که در رنج است دارد یا خیر. اگر این احتمال وجود دارد این پست را در صفحه کاریتان به اشتراک نگذارید.

    وقتی که مراجع درخواست دوستی (فالوریکوئست) می‏‌فرستد

    پس از مدتی از آغاز درمان بالاخره مراجع شما ممکن است درخواست دوستی در شبکه‌های اجتماعی برای شما بفرستد. هیچ اصل اخلاقی به طور خاص مانع پذیرش این درخواست نیست؛ اما به توصیه دستورالعمل‏های انجمن روانشناسی آمریکا و اصول اخلاقی متخصصان سلامت روان بهتر است که با مراجع خود در شبکه‌های اجتماعی دوست نباشید.

    مردم اغلب در حساب‏‌های کاربریشان در شبکه‌‏های اجتماعی اطلاعات زیادی را درباره خودشان افشا می‌‏کنند. اگر با مراجع خود در شبکه‌های اجتماعی‏ دوست شوید، احتمال دارد تا از اطلاعاتی که او راجع به زندگی‌اش با شما در میان نگذاشته آگاه شوید و ممکن است مراجعان وقتی که درخواست دوستی می‌‏فرستادند، از این موضوع آگاه نبوده باشند. آن‌ها نیز ممکن است از اطلاعاتی درباره شما آگاهی پیدا کنند که شما در چارچوب ارتباط درمانی با آن‌ها در میان نگذاشته‌‏اید.

    دسترسی به چنین سطحی از اطلاعات شخصی، می‌تواند تا حد زیادی ارتباط را برای هر دو طرف تحت تأثیر قرار دهد. اگر شما هم در اینترنت به جستجوی اسم مراجعتان بپردازید، باز این موضوع حائز اهمیت خواهد بود. اگر واقعاً نگران امنیت آن‌ها باشید، ممکن است این کار ضروری باشد؛ اما در بیشتر موارد این کار توصیه نمی‏‌شود و شایسته نیست.

    ممکن است شما نگران این باشید که نپذیرفتن درخواست دوستی مراجعتان، احساسات او را جریحه‌دار کند یا باعث شود فکر کند که او برای شما اهمیت ندارد. مراجعی که بسیار آسیب‏پذیر است احتمالاً واکنشی منفی‏‌تر نشان خواهد داد. اگر در مورد شبکه‏‌های اجتماعی اصولی را مشخص کنید و آن‌ها را در جلسه اول با مراجعتان در میان بگذارید این کار می‌‏تواند مانع دور شدن شما از‌مراجعتان شود؛ به این شکل، احتمالاً مشکل فرستادن درخواست دوستی برطرف خواهد شد. در اصول خود متذکر شوید که برای محرمانه نگه‌داشتن اسرار و داشتن یک رابطه درمانی مؤثر با مراجع، هیچ گاه درخواست دوستی در ‏شبکه‌های اجتماعی را نمی‌‏پذیرید.

    برخی از مراجعان ممکن است درک درستی از رابطه درمانی نداشته باشند؛ بنابراین باید به آنها یادآور شویم که بسیاری از درمانگران با مراجعانشان پیوندی قوی برقرار می‌‏کنند؛ در حالیکه این پیوند با ارتباط دوستی شخصی متفاوت است.

    بازاریابی و انجام روان‏درمانی با حفظ اصول اخلاقی درمانگران

    تا اینجا به نکاتی پرداختیم که بهتر است درباره رفتار خود به عنوان یک فرد حقیقی، در صفحات شخصی‌تان در شبکه‌های اجتماعی، توجه کنید؛ اما شبکه‌های اجتماعی و روان‌درمانی به طریق دیگری نیز به یکدیگر مربوط می‌شوند و آن زمانی است که شما می‌خواهید از شبکه های اجتماعی و اینترنت به عنوان بستری برای شناساندن خود به عنوان یک درمانگر به دیگران استفاده کنید و یا جلسات درمانی آنلاین خود را در این بستر برگزار کنید.

    فعالیت حرفه‌ای با هویت یک درمانگر در شبکه‌های اجتماعی

    اصول اخلاقی درمانگران با رفتار شخصی آن‌ها در فضای مجازی باید کاملا متفاوت باشد. درمانگران باید از این موضوع آگاه باشند که فعالیت در شبکه‏‌های اجتماعی می‌‏تواند مرز بین زندگی شخصی و حرفه‌ای فرد را بر هم‌ زند. درمانگران حرفه‌ای تأثیر احتمالی این فعالیت‏‌ها را بر ارتباطات حرفه‌‏ایشان در نظر می‌گیرند.
    قدم اول این است که هنگام ایجاد صفحه کاری در شبکه‌های اجتماعی، به آن به چشم کارت ویزیت یا تبلیغ کاری نگاه کنید. به عبارت دیگر شما با صفحه‏‌ای که در شبکه‌‏اجتماعی دارید خود را به مراجعان آینده معرفی می‌‏کنید.
    برای داشتن یک صفحه کاری به عنوان یک روان‌درمانگر و شروع روان‏درمانی آنلاین، به توصیه‌های زیر درباره اصول کسب و کار اینترنتی برای درمانگران توجه کنید.

    به یاد داشته باشید که نظرات و لایک‏‌های شما اغلب در معرض دید عموم هستند

    همه از تنظیمات حریم خصوصی استفاده نمی‏‌کنند. اگر شما پستی را لایک کنید یا نظر خود را بنویسید هر کسی می‏‌تواند آن را ببیند. بهترین اقدام اینجا احتمالاً این است که شما فقط در پست‏‌های تخصصی که مستقیماً به خدمات و درمان‏‌های روانی مربوط می‌‏شوند نظرات خود را بنویسید یا آنها را لایک کنید. در این مورد توصیه می‌شود احتیاط را رعایت فرمایید. حتی اگر هیچ اطلاعاتی از مراجعان افشا نمی‌‏کنید این موضوع را در نظر بگیرید که آیا ممکن است کلمات شما باعث شوند دیگران فردی را که در موقعیت درمان است شناسایی کنند یا خیر. اگر کوچکترین احتمالی می‏‌دهید که این‏‌گونه باشد کامنت و نظر خود را بازبینی کنید. به طور خلاصه با احتیاط پست‌‏ها را لایک کنید؛ حتی پست‌‏های سایر درمانگران را و این موضوع را در نظر داشته باشید که نظرات و لایک‌های شما چه بازتابی بر شما و اقدامات درمانیتان دارد.

    با سایر درمانگران با دقت تعامل کنید

    ایجاد یک شبکه اجتماعی متشکل از سایر دست‏‌اندرکاران حوزه سلامت روان می‏‌تواند روشی عالی برای استفاده حرفه‌‏ای از شبکه‏‌های اجتماعی باشد، اما باید آگاهی‌تان را در زمینه اصول اخلاقی بالا ببرید؛ مثلاً اگر درمانگر دیگری اطلاعاتی را از مراجعی به اشتراک می‏‌گذارد که اصل محرمانه بودن را نقض می‌‏کند، پاسخ علنی ندهید. در عوض نگرانی خود را با آن درمانگر از طریق پیام خصوصی در میان بگذارید.

    از تعامل با پست‏‌های غیرحرفه‌‏ای دوری کنید

    اگر درمانگری در صفحه خود مطلبی را به اشتراک گذاشته که شما فکر می‏‌کنید بیشتر خصوصی است تا حرفه‌‏ای، نادیده گرفتن این پست احتمالاً بهترین کاریست که می‌توان انجام داد. همان‏طور که در بالا اشاره شد گزینه بهتر این است که از طریق پیام خصوصی دلیل نامناسب بودن پست از نظر شما را به اطلاع آن درمانگر برسانید، البته اگر به انجام این کار تمایل دارید.

    از دریافت پیام خودداری کنید

    شما می‏‌توانید تنظیمات صفحه خود را به گونه‌‏ای قرار دهید تا امکان دریافت پیام را داشته باشید؛ اما می‌‏توانید آن را مسدود هم بکنید. از آنجا که تبادل پیام در شبکه‌های اجتماعی معمولا حرفه‌ای وی محرمانه نیست، شما ممکن است بخواهید که مراجعان آینده برایتان پیامی نفرستند که حاوی اطلاعات حساس راجع به سلامت روانشان باشد. در عوض اطلاعات تماس خود را به شکل واضح روی پیج کاریتان قرار دهید. شماره تلفن و آدرس ایمیلتان را قرار دهید (البته اگر مکاتبه از طریق ایمیل را می‌پذیرید.) مراجعان را تشویق کنید تا از این راه‏‌ها با شما در تماس باشند.

    وقتی پستی را می‏‌گذارید که بعداً از گذاشتن آن پشیمان می‌‏شوید

    روان‏درمانگران انسان هستند و همه انسان‏‌ها اشتباه می‌کنند. از اشتباهات رایج در اینترنت این است که شما پستی را بگذارید و بعداً پشیمان شوید. البته می‌توانید آن را پاک کنید؛ اما اغلب افراد بسیاری، شاید صدها نفر آن را دیده‌‏اند. شاید شما وارد بحثی با درمانگر دیگری شدید که در معرض دید عموم است و برخی از این تبادل نظرها به سمت افراد غیرمتخصص تغییر مسیر می‌دهند. شاید کلماتی که در یکی از پست‌های تصویری به کار برده‌‏اید یا اظهار نظری که ضمیمه آن کردید روی کسی تأثیر بدی بگذارد یا این نظر حساسیت لازم را نداشته باشد ممکن است کامنتی که در یک صفحه گذاشتید، گرایش سیاسی شما را نشان داده و موجب ناراحتی شخصی شده که در حال انجام درمان با شماست.

    مهم نیست که در کدام موقعیت هستید باید قبل از اینکه واکنش هیجانی بدهید عقب‏‌نشینی کنید. اول از خود بپرسید که آیا واقعاً اشتباه کردید یا ناراحتی آن شخص بیجاست یا قصد آزار شما در اینترنت را دارد؛ مثلاً ابراز ناامیدی از اینکه افراد دارای مشکلات روانی در دولت کنونی به سختی می‌‏توانند از پس هزینه‌‏های درمانشان برآیند پست مطلوبی نیست که بخواهید آن را در معرض دید عموم قرار دهید؛ اما لزوماً نادرست و خطرناک هم نیست. همین قدر که به آرامی پست را پاک کنید و مشکل ناپدید شود کافیست.

    شاید برای پست‏‌های دیگر به عذرخواهی نیاز باشد. پست‌‏هایی که تراجنسیتی‌‏ها و افراد با جنسیت متفاوت را به رسمیت نمی‌‏شناسند یا پست‏‌هایی که قربانیان تجاوز را به طور ضمنی نکوهش می‌‏کنند، نباید فقط حذف شوند. یک پست جدید بگذارید تا دنبال‏کنندگان شما بدانند نمی‏‌دانستید محتوای پست نامناسب بوده است. صادقانه معذرت‏‌خواهی کنید و تصدیق کنید که اشتباه کردید.

    برگزاری جلسات روان‌درمانی آنلاین در شبکه‌های اجتماعی

    پیشرفت تکنولوژی و تغییر شرایط زندگی در جوامع مختلف ایجاب می‌کند که روز به روز افراد بیشتری در نقاط مختلف دنیا به برگزاری جلسات روان‌درمانی آنلاین روی بیاورند. در کشور ما هم امروز نسبت به گذشته برگزاری جلسات از راه دور و به صورت آنلاین رواج بیشتری یافته است. هر درمانگر متبحری که به صورت آنلاین کار می‌‏کند حداقل به کمترین استانداردها و اقداماتی که در ادامه اشاره خواهد شد، پایبند است تا کارش در چارچوب اصول اخلاقی قرار بگیرد.

     

    اصول اخلاقی

     

    درمانگران از اصول اخلاقی خودشان و شبکه‏‌های اجتماعی درک کافی دارند و می‏‌توانند آن‌ها را در رفتار حرفه‏‌ای خود در کار آنلاین ادغام کنند. شما نیز بهتر است به عنوان یک درمانگر، از این موضوع آگاهی داشته باشید. در ادامه به نکاتی می‌پردازیم که توجه به آن‌ها می‌تواند شما را از چارچوب‌ها و اصول اخلاقی استفاده از شبکه‌های اجتماعی در برگزاری جلسات رواندرمانی آگاه کند.

    اصول اخلاقی حاکم و مرتبط با مراقبت بالینی و شبکه‏‌های اجتماعی

    ۱- محرمانه بودن: درمانگران می‏‌دانند که اولین وظیفه آن‌ها محرمانه نگه‏‌داشتن اسرار مراجع خود است و می‌‏دانند که این یعنی آن‌ها همچنین باید حافظ اطلاعات محرمانه ثبت شده در هر رسانه‏‏‌ای باشند. به این موضوع در بخش مربوط به صفحات شخصی و حرفه‌ای درمانگران در شبکه‌های اجتماعی نیز پرداختیم. بهتر است پیش از برگزاری جلسات آنلاین، مراجع خود را از این مساله آگاه کنید و از او بخواهید تا به محرمانه نگه داشتن اطلاعات از سوی خودش نیز دقت داشته باشد چرا که ارتباط درمانی یک ارتباط دو طرفه است.

    ۲- اظهار نظر: درمانگران از مراجعان کنونی و افراد دیگری که در برابر اعمال نفوذ ناروا آسیب‏‌پذیرند، درخواست نمی‌‏کنند تا نظرشان را درباره کار درمانگر در جایی بیان و ثبت کنند. از آنجایی که مراجعان گذشته ممکن است دوباره به درمان بازگردند، درمانگرانی که می‌‏خواهند جانب احتیاط را رعایت کنند تا از مراجعان سوء استفاده نشود، از مراجعان گذشته درخواست ثبت نظر نمی‏‌کنند.

    ۳- رضایت آگاهانه: هنگامی که درمانگران به صورت حضوری یا مجازی خدمات روان‏درمانی و مشاوره ارائه می‌دهند باید در ابتدای درمان با کلامی قابل درک، رضایت آگاهانه فرد یا افرادی که این خدمات را دریافت می‌کنند کسب ‏کنند. این رضایت شامل اطلاعاتی راجع به نوع درمان، دستمزد، ورود شخص سوم به روند درمان و حدود محرمانه بودن اطلاعات است. باید به مراجع فرصت کافی داده شود تا درباره خدمات دریافتی امکان پرسش و پاسخ داشته باشد.

    ۴- به حداقل رساندن ایجاد مزاحمت در حریم خصوصی: درمانگران اطلاعات محرمانه را در حساب‏‌های کاربریشان در شبکه‌‏های اجتماعی قرار نمی‌‏دهند. آن‌ها درباره موارد محرمانه فقط به دلایل حرفه‏‌ای و علمی صحیح و با کسانی که با کارشان مرتبط هستند، صحبت می‌‏کنند. (مثلاً گرفتن مشاوره بالینی رسمی درباره مراجع که در محیط خصوصی انجام و ثبت می‌‏شود و در محیطی که در معرض دید عموم قرار داشته باشد بایگانی نمی‌‏شود.) درمانگران در گزارش‌‏ها و درخواست‌‏های راهنمایی فقط اطلاعاتی را ذکر می‌کنند که مرتبط به موضوع درخواستشان است. در صورت نیاز به تحقیق و راهنمایی گرفتن باید جزئیات افشاگری اطلاعات را هنگام جلب رضایت آگاهانه به اطلاع مراجع برسانند.

    ۵- آغاز ارتباط حرفه‏‌ای: درمانگران می‌‏دانند که ارتباطات محرمانه در معرض دید عموم اتفاق نمی‌‏افتند و سعی دارند که هر نوع ایجاد مزاحمتی در حریم خصوصی را به حداقل برسانند که شامل تماس افراد در گروه‌های عمومی مانند فیس‏بوک، توییتر، کامنت‏‌های وبلاگ‌‏ها و غیره می‌‏شود. آن‌ها تلاش می‌‏کنند که این مکالمات را به انجمن‌‏های خصوصی هدایت کنند و این کار را بدون جلب توجه به این واقعیت که افراد برای خدمات روان‏درمانی با آن‌ها تماس می‌گیرند انجام می‌‏دهند.

    ۶- ثبت و نگه‏داری اطلاعات: درمانگران اطلاعات مربوط به کارشان را برای سهولت درمان مراجع، توسط خودشان یا درمانگر دیگر و همچنین برای مواقعی که باید پاسخگوی قانون باشند، ثبت و نگه‏داری می‏‌کنند.

    تعاملات شبکه‏‌های اجتماعی ممکن است به محرمانه بودن اطلاعات مربوط به مراجع و جلسات درمان لطمه وارد کند؛ از این رو بهتر است به این نکات نیز توجه داشته باشید.

    پست‌ها و فعالیت‌های شخصی که با فعالیت حرفه‌ای درمانگر ادغام شده‌اند:

    درمانگران می‌‏دانند که مطرح کردن مسائل بالینی در توییت‌‏ها، به روزرسانی استاتوس‏‌ها و پست‏‌های وبلاگشان چه معنایی خواهد داشت و نیز می‌‏دانند که ممکن است افراد غیرمتخصص بسیاری، این پیام‏ها را بخوانند. روانشناسان از این موضوع آگاهند که حتی اطلاعات تغییرداده شده می‏‌توانند جزئیات کافی برای شناسایی یک مراجع از طرف دیگران را فراهم کند. درمانگران می‌‏دانند پیام‌‏هایی که در صفحات کاری یا شخصیشان نوشته می‏‌شوند ممکن است بایگانی شوند و افرادی به این اطلاعات دسترسی پیدا کنند که درمانگر اجازه افشای اطلاعات محرمانه به آنها را نداشته است؛ بنابراین درمانگران رفتارشان را بر این اساس تنظیم می‌کنند. اگر قرار است درباره مراجعی در اینترنت از دیگران مشاوره‌‏ای بگیرید که حاوی اطلاعات مراجع است حتی اگر اطلاعات کاملاً از دید پنهان هستند این کار باید در محیطی امن و کدگذاری شده (یا شبیه آن) انجام شود.

    سایت‌‏های ثبت نظرات مشتری

    درمانگران از این موضوع آگاه هستند که نامشان ممکن است روی برخی سایت‏‌هایی قرار بگیرد که نظرات مشتریان را ثبت می‏‌کنند و ممکن است از مراجعانشان خواسته شود تا نظر خود را ثبت کنند. درمانگران از مراجعان نمی‌‏خواهند که نظرشان را ثبت کنند همچنین روانشناسان می‏‌دانند که نمی‌توانند به هیچ نظر ثبت شده‌‏ای پاسخ دهند و با این کار مراجع بودن آن فرد را تأیید کنند.

    مشورت درمانگر با سوپرویژن

    درمانگران با توجه به محدودیت‏‌های دانش خود کار می‏‌کنند؛ آنها به دنبال کسب دانش و آموزش دیدن و سوپرویژن هستند، همچنن با سایر متخصصان در صورت لزوم مشورت می‌‏کنند. درمانگران متوجه هستند که دانش و سهولت شبکه‏‌های اجتماعی فرد را از آموزش دیدن و داشتن سوپروایزر در اقدامات درمانی معاف نمی‏‌کند و خدمات درمانی آنلاین نیز از این قاعده مستثنی نیست.

    آموزش دیدن، کسب دانش و کار کردن تحت نظارت و راهنمایی (سوپرویژن) در زمینه سلامت روان و فناوری، از مهم‏ترین عوامل برای ارائه یک درمان استاندارد در کل دنیا محسوب می‌‏شود. درمانگران تشویق می‏‌شوند تا مهارت و صلاحیت خود را از طریق آموزش تخصصی رسمی به وسیله کار آنلاین، مطالعه کتاب، مطالعه ادبیات، پژوهشِ داوری شده و رسانه‌‏های محبوب ابراز کنند. حمایت سوپرویژن بالینی و یا همکاران برای درمانگرانی که نمی‌‏توانند در موقعیت خاصی به تنهایی کار کنند الزامیست و برای سایر درمانگران نیز قویا توصیه می‌‏شود.

    صفحه‌ معرفی درمانگر

    متخصصان در وبسایت یا صفحاتشان در شبکه‌‏های اجتماعی اطلاعات لازم و مرتبط با اقدامات درمانی تخصصیشان را قرار می‏‌دهند.
    وبسایت‏هایی که به عموم مردم، مراجعان احتمالی یا مراجعان کنونی و سایر متخصصان اطلاع رسانی می‌‏کنند بهتر است حاوی اطلاعات زیر باشند:

    اطلاعاتی راجع به مداخله در بحران: ممکن است برخی افراد در اینترنت به دنبال کمک فوری باشند. متخصصان اطلاعات مربوط به مداخله در بحران را در صفحه خود قرار می‌‏دهند. متخصصان می‌دانند افرادی که در شرایط بحرانی هستند از نقاط مختلف دنیا از صفحه آن‌ها بازدید می‌‏کنند. ارائه منابع جهانی، بهترین اقدام ممکن است.

    اطلاعات تماس درمانگران: متخصصان اطلاعات تماسشان مانند ایمیل، آدرس پستی، شماره تلفن را در صفحه یا سایت قرار می‌‏دهند. اگرچه توصیه نمی‏‌شود که آدرس پستی درمانگر آدرس محل سکونتش باشد، مراجعان برای مکاتبات رسمی مانند: درخواست خسارت یا احضاریه که نیاز به امضای دریافت‏‌کننده نامه دارند باید یک آدرس پست در اختیار داشته باشند. درمانگران مدت زمان انتظار برای پاسخگویی به ایمیل یا پیام صوتی را نیز ذکر می‏‌کنند. بهترین زمان برای کسب اطلاعات درمانی دو روز کاریی است.

    تحصیلات درمانگر و اطلاعات درباره پروانه کسب و/یا گواهی‏نامه: درمانگران فهرستی از مدارک، گواهی‏نامه‌‏ها و مجوزهای خود را با شماره‏‏‌های مربوط به آنها تهیه می‏‌کنند. اگر سازمان ارائه دهنده جواز یا یک متخصص، وبسایتی دارند که عموم مردم با مراجعه به آن می‏‌توانند صحت اطلاعات درمانگر را رؤیت کنند، باید لینک مورد نظر آن مدارک که مستقیماً به وبسایت تأییدکننده متصل می‌شود در اختیار همه قرار بگیرد.

    شرایط استفاده، اصول مرتبط با حریم خصوصی و قوانین شبکه‏‌های اجتماعی: شرایط استفاده همه یا برخی از آن‌ها، که همان رضایت آگاهانه درمانگر از مراجعان است، به صورت یک صفحه مجزا یا یک سند قابل دانلود در وبسایت درمانگر موجود است. قوانین مربوط به حفظ حریم خصوصی درمانگر نیز به همین طریق قابل دسترس و حاوی اطلاعات زیر است:
    آیا امکان استفاده از ایمیل وجود دارد و اگر بله به چه صورت. اطلاعات کارت اعتباری چه طور استفاده و ذخیره می‏شوند و آیا گزاراش‌های مربوط به مراجعان ثبت می‏‌شوند یا خیر.

    درمانگران باید اطمینان ایجاد کنند که تابع قانون حفاظت از اطلاعات و سایر قوانین حاکم هستند. اطلاعات کاربردی در زمینه حفظ حریم خصوصی و رازنگه‏داری که برای کسب رضایت مراجع الزامیست نیز باید در وبسایت درج شود. درمانگرانی که در شبکه‌‏های اجتماعی حساب کاربری شغلی دارند درباره استفاده حرفه‏‌ایشان از این خدمات در آغاز درمان اطلاعاتی را به مراجع می‏‌دهند.

    اطلاعات کدگذاری‏‌شده درباره درمان و نحوه پرداخت دستمزد: درمانگران روش‏های کدگذاری شده و امنی را برای برقراری ارتباط درمانی و تبادلات مالی پیشنهاد می‌‏دهند؛ مانند ایمیل یا برنامه‏‌های مخصوص گفتگو که در سایت درمانگر (کلینیک مجازی یا مختص درمانگر) تعبیه شده‏‌اند. روش‏‌های پرداخت نیز از طریق قسمت اطلاعات مالی یا خود درمانگر توضیح داده می‌‏شوند.
    درمانگران طی فرآیندی رضایت آگاهانه مراجع را جلب می‏‌کنند.

    زمانی که مراجع به فکر دسترسی به خدمات درمانی می‌‏افتد فرآیند کسب رضایت آگاهانه آغاز می‏‌شود. بنابراین اطلاعات دقیق و واضح در این‌باره در سایت درمانگر موجود است. در طی فرآیند جلب رضایت آگاهانه مراجع باید تأیید رسمی خودش را به درمانگر ابلاغ کند. این تأیید از طریق کانال‏‌های کدگذاری شده دریافت می‏‌شود. محتوای رضایت آگاهانه در طول دوره درمانی در صورت لزوم و مورد بازبینی قرار می‌گیرد.

    موضوعات زیر در جلب رضایت آگاهانه باید توضیح داده شوند:

    ● نوع و روند درمان.
    ● هزینه درمان.
    ● ورود نفر سوم به روند درمان و حد و مرز رازنگه‏داری.
    ● بیان انتظارات در این باره که تعامل درمانگر با مراجع در شبکه‏‌های اجتماعی چگونه خواهد بود.
    ● راهنمایی مراجعان جهت درک مخاطرات قانونی ارتباط آنلاین (ثبت اطلاعات، رازنگه داری و غیره).
    ● توضیح به مراجعان درباره درک منحصر به فرد بودن ارتباط درمانی.
    ● همچنین باید به مراجعان وقت داده شود تا سؤالاتشان را درباره خدمات درمانگر بپرسند و پاسخ دریافت کنند.

     

    سخن پایانی

    جستجو در اینترنت و یافتن اینکه چه‏طور بهترین انتخاب‏ را برای روان‏درمانی آنلاین داشته باشید، برای بسیاری افراد دشوار است؛ اما لزوماً نباید این‏ طور باشد. در این مطلب به روش‌هایی اشاره داشتیم که با کمک آن‌ها می‌توانید درمانگر مناسب و حرفه‌ای برای روان‌درمانی انتخاب کنید. می‌توانید سوالات خود در این‌باره را از ما در بخش دیدگاه بپرسید.

     

    منابع:

    منبع1

    منبع2

     

  • اشتباه لپی یا لغزش زبانی در روانکاوی

    اشتباه لپی یا لغزش زبانی در روانکاوی

    به این اشتباه در روانکاوی اشتباه لپی یا لغزش زبانی (Freudian slip) می‌گوییم. سوال اینجاست که این اشتباه «ناخواسته» بوده و یا یک‌ «خواسته‌ی درونی» خود را در قالب یک اشتباه نشان می‌دهد؟ در این مطلب از مجله‌ی تجربه زندگی، درباره‌ی موضوع چالش برانگیز اشتباه لپی یا لغزش زبانی صحبت می‌کنیم.

    لغزش زبانی چیست؟

    لغزش زبانی (Freudian slip) طبق گفته‌ی فروید، نتیجه و تضاد ناشی از ذهن گوینده در برابر جمله‌ی بیان شده است. لغزش زبانی یا همان کلمه‌ای که اشتباه بیان کرده و بعد اصلاحش می‌کنیم، در واقع صدای ناخودآکاه است که از اعماق ذهن ما خود را به سطح می‌رساند اما چون مجوز بروز نمی‌یابد، در شکل یک اشتباه خود را نشان می‌دهد.

    واپس زده شدن قصد سخنگو برای گفتن چیزی شرط لازم و حتمی برای رخ دادن یک لغزش زبانی است.

     

    لغزش کلامی در روانکاوی

    لغزش کلامی در اثر تداخل دو قصد متفاوت به وجود می‌آید. این دو قصد عبارتند از: قصد مزاحم و قصد مورد مزاحمت قرار گرفته.

    همانطور که به نظر می‌رسد قصد مزاحم همان قصدی است که اغلب اوقات آن را اشتباه لفظی می‌نامند. حالا باید به دو سوال اساسی درباره ی لغزش کلامی پاسخ دهیم:

    چه رابطه ای میان قصد های مزاحم و قصدهای مورد مزاحمت قرار گرفته‌ وجود دارد؟

    در لغزش زبانی ، ممکن است قصد مزاحم در محتوای خود با قصد مورد مزاحمت قرار گرفته در ارتباط باشد ، این ارتباط به چهار شکل است:

    • قصد مزاحم با آن در تناقض است.
    • قصد مزاحم آن را تصحیح می‌کند.
    • قصد مزاحم مکمل آن است‌.
    • ممکن است هیچ ارتباطی با آن نداشته باشد.

    چه نوع قصدهایی برای دیگر قصدها مزاحمت ایجاد می‌کنند؟

    این نوع قصدها در سه گروه قرار می‌گیرند:

    در نوع اول ، قصد مزاحم برای گوینده شناخته شده است و پیش از این که لغزش زبانی مرتکب شود، آن را آگاهانه در نظر داشته است.

    در نوع دوم قصد مزاحم توسط گوینده تشخیص داده شده است اما آگاه نیست که این امر درست پیش از ایجاد لغزش، در ذهن او فعال بوده است.

    در نوع سوم، گوینده به هیچ وجه قصد مزاحم را نمی‌پذیرد. او نمی‌پذیرد که این موضوع قبل از اتفاق افتادن لغزش زبانی، در ذهنش بوده، سعی می‌کند نشان دهد این موضوع جنبه‌ای کاملا بیگانه برای او دارد.

    قصدها می‌توانند راهی برای ابراز شدن از طرف گوینده‌ای که خود چیزی نمی‌داند ، بیابند.

     

    اشتباه لپی چطور به وجود می‌آید؟

    لغزش زبانی

    اشتباهات لپی نتیجه‌ی یک مصالحه اند؛ آن‌ها شامل نیم-کامیابی و نیم-ناکامی برای هر یک از دو قصد هستند. وقتی یک قصد مزاحم پس زده می‌شود، نیروی پس زدگی کامیاب می‌شود و قصد مزاحم نمایان نمی‌شود. اما اگر نیت پس زده شده خود را کاملا ابراز کند، نیروی پس زدگی هم به کلی ناکام می‌ماند.

    بنابر این، قصدی که مورد چالش قرار گرفته است نه کاملا واپس زده می‌شود و نه (جدا از موارد خاصی) ابراز می‌شود.

    اشکال هم ریشه‌ی لغزش زبانی

    لغزش‌های قلم، کژخوانی، کژ شنیداری و فراموش‌کاری (اسامی خاص، واژه‌های بیگانه، قصد‌ها یا گمان‌ها) همگی می‌توانند شکل دیگری از لغزش زبانی باشند که در آن‌ها، نیتی سرکوب شده خود را از راه دستکاری کلمات، نشان می دهد.

    مثال‌هایی از لغزش زبانی

    فروید درباره‌ی یکی از مراجعانش می‌گوید: مرد جوان بیست ساله در ابتدای جلسه خودش را اینطور معرفی می‌کند:« من پدر فلانی هستم که برای درمان نزد شما آمدم. معذرت می‌خواهم ، می‌خواستم بگویم برادرش هستم. او چهار سال بزرگتر است.»

    فروید این لغزش زبانی را اینطور تحلیل می‌کند که او می‌خواهد بگوید مثل برادرش، به دلیل اشتباه پدرش بیمار شده و می‌خواهد مثل برادرش درمان شود، اما در واقع این پدر اوست که باید درمان شود. [ برای همین می‌گوید من پدر فلانی هستم که مراجعه کرده ام! تمایل دارد پدرش اینجا برای درمان بیاید.]

    خلاصه‌ی مطلب

    اشتباه لپی زمانی رخ می‌دهد که قصد یا فکری در ذهن ایجاد شده اما قبل از بیان آگاهانه‌ی آن، در یکی از سطوح آگاهی پس زده می‌شود. یعنی ممکن است فکری در سطح ناهشیار (یعنی خود فرد از وجود آن فکرش آگاه نیست) پس رانده شود و برای جبران بخشی از این ناکامی، به طریقی خودش را ابراز کند. لغزش زبانی تعادلی بین ناکامی و کامیابی یک قصد پنهانی است.

  • روانکاوی چیست؟ از فروید تا روانکاوی امروزی

    روانکاوی چیست؟ از فروید تا روانکاوی امروزی

    نظریه روانکاوی و کاربرد آن در درمان، هر دو در اواخر قرن نوزدهم شکل گرفتند. روانکاوی با اعتقاد بر این فرض که تعارضات ناهشیار ریشه مسائل روانی هستند، پیشنهاد می‌دهد که اگر این تعارضات به حیطه هشیاری آورده شوند، نشانه‌ها (سمپتوم‌ها) کاهش پیدا می‌کنند. نظریه روانکاوی بارها مورد انتقاد و بازبینی قرار گرفته است، اما همچنان یکی از تأثیرگذارترین رویکردها در روانشناسی محسوب می‌شود.

    در مجله‏‌ تجربه‏‌ زندگی به تعریف مختصری از روانکاوی، تاریخچه و کاربرد روانکاوی می‌‏‎پردازیم.

    تاریخچه روانکاوی

    تلاش برای یافتن پیشینه روانکاوی، همیشه به شخصیتی بلندآوازه یعنی زیگموند فروید ختم می‌شود. فروید عصب‌شناسی برجسته بود که به اقتضای شغلش با افرادی سروکار داشت که نشانه‌هایی شبیه به جسمانی‌سازی داشتند. در آن زمان به این وضعیت هیستری گفته می‌شد. فروید که تحت تأثیر آثار همکار عصب‌شناسش، ژان مارتین شارکو بود، برای درمان این افراد با هیپنوتیزم، آزمایشاتی را از سر گرفت.

    روانکاوی چیست و چگونه است
    شارکو در حال توصیح تاثیر هیپنوتیزم بر هیستری، زیگموند فروید به عنوان شاگرد او در این کلاس حضور دارد.

    با بیشتر شدن علاقه فروید به هیپنوتیزم، او همراه ژوزف بروئر شیوه‌ای از درمان را ابداع کرد که به افراد کمک می‌کرد خاطرات دردناک رویدادهایی را به یاد بیاورند که همزمان با شروع نشانه‌ها اتفاق افتاده بودند. فروید و بروئر هر دو مشاهده کردند که نشانه‌های افرادی که با هیپنوتیزم شدن این خاطرات را به یاد می‌آورند و آزادانه راجع به آن‌ها صحبت می‌کنند، کاهش پیدا می‌کند. در سال 1895 فروید و بروئر مقاله «مطالعات هیستری» را چاپ کردند و در آن موردهای بالینی را توصیف کردند که با روانکاوی درمان شده بودند. انتشار این مقاله از دید بسیاری اولین مطلبی است که در ادبیات روانکاوی مطرح شده است.

    پس از مشکلاتی که در استفاده از هیپنوتیزم به وجود آمد، فروید بعدها این روش را کنار گذاشت و روشی به نام «تداعی آزاد» را جایگزین کرد. در این روش او از افراد می‌خواست تا راجع به هر آنچه به ذهنشان خطور می‌کند، آزادانه صحبت کنند و با تحلیل این صحبت‌ها متوجه شد که می‌تواند به ریشه مشکلات روانی پی ببرد که هنگام کشف خاطرات واپس‌رانده‌شده با آن‌ها [ریشه‌ها] مواجه شده است. او برای توصیف رویکرد جدیدش به درمان و بنیان‌های نظری آن، اصطلاح «روانکاوی» (Psychoanalysis) را ساخت.

    به مرور زمان فروید نظریه‌اش را گسترش داد و اصلاح کرد. فروید همواره مدعی بود ترومای جنسی بر سلامت روان تأثیرگذار است، اما به تدریج علائم بیماران را نتیجه تعارض ناهشیار در نظر گرفت. در سال 1899 او کتاب «تعبیر رؤیا» را نوشت و در آن رؤیا را نتیجه این تعارض دانست. در نظریه او، رؤیا تلاش ناخودآگاهی است برای رفع تعارضات یا ابراز تمایلاتی که برای ورود به حیطه آگاهی بیش از حد تهدیدآمیز هستند.

    در اوایل قرن نوزدهم مقبولیت عقاید فروید نزد سایر متفکران پیشرو در وین، محل کار و زندگی او، رو به افزایش بود. از برجسته‌ترین این دانشمندان آلفرد آدلر، کارل یونگ و اتو رانک بودند که همگی به عضویت اولین گروه سازمان‌یافته روانکاوان به نام «انجمن روانشناسی چهارشنبه» درآمدند. این گروه بعداً به انجمن روانکاوی وین تغییر نام داد.

    در سال 1909 فروید همراه یونگ به ایالات متحده سفر کرد و در آنجا طی سلسله سخنرانی‌هایی، روانکاوی را فراتر از مرزهای وین اشاعه دادند. اما پس از چند سال، چند تن از همراهان نزدیک فروید به تدریج با برخی نظرات او مخالفت کردند. برخی مانند آدلر و یونگ در ادامه نظریات و روش خودشان را برای روانکاوی معرفی کردند.

    با آغاز جنگ جهانی اول، جنبش روانکاوی پیشرفت بزرگی حاصل کرد؛ به ویژه در انگلستان. سربازان بی‌شماری با علائم روان‌رنجوری جنگ معروف به استرس پس از سانحه (PTSD) از جنگ باز می‌گشتند. معلوم شد که روانکاوی در درک و درمان این مشکل با در نظر گرفتن گزینه‌های محدود روانپزشکی در آن زمان مؤثر است. عواقب جنگ فروید را بر آن داشت که به شکلی عمیق درباره‌ی نقش پرخاشگری در رفتار انسان تأمل کند. فروید به جای تمرکز بر غرایز جنسی به عنوان نیروی برانگیزاننده ابتدایی، نظریه اصلی خود را تعدیل و بر اصطلاحی که نام آن را غریزه‌ی مرگ گذاشت، تأکید کرد.

    با وجود درگیری با بیماری رو به گسترش، فروید تا لحظه مرگ در سال 1939 در حال بازبینی و اصلاح نظریه‌اش بود. تا آن زمان نظریه و روش روانکاوی جایگاهی بین‌المللی یافته بود.

    معرفی روانکاوی

    تصور بسیاری افراد از روانکاوی، یک روش درمانی است که صرفا برای اختلالات و بیماری‌های روانی به کار می‌رود. اما روانکاوی با بررسی نشانه‌هایی که از ناخودآگاه سرچشمه می‌گیرند، ریشه‌ مشکل را پیدا و درمان می‌کند. زیگموند فروید در مقاله رتمن آورده است که برای توضیح اینکه ناخودآگاه چگونه از کودکی تا بزرگسالی دست‌نخورده باقی می‌ماند، به عتیقه‌هایش که پس از صدها سال از زیر خاک دست‌نخورده بیرون آمده‌اند، اشاره کرده است.

    مفهوم ساده روانکاوی

    زیگموند فروید (Sigmund Freud)، بنیان‌گذار علم روانکاوی

    فروید در کتاب «مفهوم ساده‏ روانکاوی» آن را به شکل زیر توضیح می‌دهد:

    «اکنون فرض کنیم بیماری دارید که از حالات روانی خاصی رنج می‌برد و نمی‌تواند افکارش را در اختیار داشته باشد، یا آن که میان افراد غریبه احساس پریشانی و اضطراب شدید می‌کند. ممکن است در هر نوع تصمیم‌گیری و انجام کارهای معمولی احساس ناراحتی کند، بدون آن که از علت آن باخبر باشد.

    یک روز پریشان و اندوهگین است، درحالی‌که نمی‌داند این اندوه از کجا آمده. ممکن است اندوه او با یک تشویش شدید همراه شود و بعد از آن مثلا نتواند به تنهایی از یک خیابان عبور کند یا سوار قطار شود. او برای انجام برخی کارها با خود به کشمکش می‌پردازد، تا آنجا که ممکن است در کل از انجام آن کار صرف نظر کند.

    یا ممکن است افکار بیمار منحرف شده و از اراده او سرپیچی کنند. افکار وی خود به خود روی مسائلی متوقف می‌شود که در نظر وی بی‌اهمیت و پوچ است؛ با این‌همه وی نمی‌تواند خود را از قید آن‏‎ها رها سازد. افکاری ظاهرا پوچ و مسخره ذهن او را فرا می‌گیرند؛ مثلا مجبور می‌شود پنجره‌های واقع در یک خیابان را بشمارد. هرگاه به کارهای ساده‌ای مثل انداختن نامه در صندوق پست یا بستن شیر گاز دست می‌زند، لحظه‌ای بعد به شک می‌افتد که آیا واقعا آن کار را انجام داده است یا خیر.

    در ابتدا شاید این فقط یک وضع مزاحم باشد، اما رفته‌رفته غیر قابل تحمل می‌شود و مثلا ممکن است پیش خود گمان کند بر اثر تنه زدن، کودکی را به زیر چرخ‌های اتومبیل انداخته و یا آدم ناشناسی را از بالای پل به رودخانه پرت کرده است. سپس از خود سوال می‌کند: «آیا من آن جنایتکاری نیستم که پلیس دنبالش می‌گردد؟»

    بیمار نمی‌تواند این خیالات بی‌اساس را از خود دور سازد. برای وی کاملا روشن است که افکارش بی‌پایه و اساس هستند. او به کسی آزاری نرسانده، ولی اکنون حس ارتکاب گناه به قدرت و شدتی رسیده است که انگار واقعا یک جنایتکار است.

    همچنین بیماران دیگری هستند که احساسات و عواطفشان با نیازمندی‌های بدنی وی در کشمکش است. مثلا اگر بیمار مرد باشد، احساس می‌کند در برخورد با خانم‌ها نمی‌تواند بین حرکاتش هماهنگی ایجاد کند، درحالی‌که در موقعیت‌های دیگر تمام حرکات و حالات بدنی‌اش در اختیارش بوده و مشکلی برایش ایجاد نمی‌کنند.

    این گونه افراد همگی احساس می‌کنند بیمار هستند و باید به پزشک مراجعه کنند. پزشکان برای این‌گونه ناراحتی‌ها طبقه‌بندی جداگانه‌ای تنظیم کرده‌اند: «نوراستنی – پسی‌کاستنی – فوبیا – آبسشن – هیستری». در این حالات پزشکان اعضای گوناگون بدن (مانند قلب، معده، روده، اندام جنسی) را که معرف عارضه (سمپتوم) هستند، معاینه کرده و متوجه می‌شوند هریک از آن‌ها سالم هستند. آن‌گاه به بیمار توصیه می‌کنند در سبک زندگی خود تغییر ایجاد کند؛ مثلا اضافه کردن تفریح، ورزش‌های سبک و نشاط‌انگیز، خوردن داروهای مقوی و غیره.

    بر اثر اضافه کردن این توصیه‌ها به سبک زندگی خود، فرد ممکن است یک بهبود زودگذر به دست آورد. البته برخی اوقات هم کوچکترین تغییری در حالش ایجاد نمی‌شود. حال احتمال دارد اطلاعاتی درباره جلسات روانکاوی به دست آورد و به روانکاو مراجعه کند. اینجا نقطه‌ای است که روانکاوی شروع می‌شود.»

    دقیقا در همان جایی که پزشکان مسئله‌ای را در بدن بیمار پیدا نمی‌کنند که کارکرد نامناسبی داشته باشد، نوبت آن می‌رسد که بررسی شود که آیا این مشکلات ناشی از رنجی در روان او است؟

    نظریه‌ها در روانکاوی

    همزمان با شتاب گرفتن جنبش روانکاوی در اروپا و آمریکای شمالی، عقاید فروید با واکنش‌های متفاوتی مواجه شد. بسیاری از منتقدانش در نهایت عقاید خودشان درباره نحوه‌ی کارکرد ذهن را بر اساس جنبه‌هایی از نظریه فروید سازمان‌دهی کردند. بنابراین روانکاوی معاصر مجموعه‌‌ای از رویکردهای کاربردی و نظری گوناگون اما مرتبط به هم است.

    در ادامه با برخی از تأثیرگذارترین نظریه‌های روانکاوی تا امروز آشنا می‌شویم.

    روانکاوی فرویدی یا کلاسیک

    فروید معتقد بود که رفتارهای انسان توسط سائق‌های زیستی یا غرایز برانگیخته می‌شود. او این غرایز را به دو دسته کلی تقسیم‌‌بندی کرد: اروس (Eros)، غریزه خودپایدار زندگی و تاناتوس (Thanatos)، غریزه خودویرانگر مرگ.

    ساختار ذهن از نظر فروید

    فروید در ابتدا مدلی توپوگرافیک از ذهن ساخت که معرف کارکردهای آن در سه سطح از هشیاری است:

    هشیاری: شامل تمام آنچه شخص در یک لحظه مشخص از آن‌ها آگاه است.

    نیمه‌هشیار: شامل خاطراتی که به راحتی وارد حیطه آگاهی می‌شود.

    ناهشیار: تمام آنچه فرد در یک لحظه مشخص از آن‌ها آگاه نیست.

    ناهشیار همچنین دربرگیرنده خاطرات و تجربیاتی است که از حیطه آگاهی بیرون رانده شده‌اند، زیرا باعث اضطراب بیش از حد می‌شوند یا بسیار دردناک هستند. فروید بعداً مدل ساختاری ذهن را که شامل نهاد (id)، من (ego) و فرامن (superego) است، ارائه داد.

    نهاد (id): نهاد ابتدایی‌ترین جنبه شخصیت است که کاملاً در حیطه ناهشیار عمل می‌کند. کارکردش بر اساس اصل لذت است و به دنبال ارضای آنی سائق‌های زیستی است، بدون توجه به دیگران یا ترس از قیود.

    من (ego): من بخش عقلانی ذهن است که به تنظیم شخصیت کمک می‌کند. کارکردش بر اساس اصل واقعیت است و به دنبال ارضای خواسته‌های نهاد به روش‌های واقع‌گرایانه و جامعه‌پسند است.

    فرامن (superego): فرامن آمیزه‌ای است از ارزش‌های والدین و معیارهای اجتماعی که فرد آن‌ها را در طول زمان جذب کرده است. کارکردش بر اساس اصل اخلاق است و فرد را به سوی تصمیماتی رهنمون می‌کند که از نظر اخلاقی درست و منصفانه هستند. اما فرامن کمال‌گرایانه عمل می‌کند و باعث می‎‌شود افراد به دنبال آرمان‌های دست‌نایافتنی باشند. در افراد سالم، من می‌تواند خواسته‌های متعارض نهاد و فرامن را به شکلی سازنده مدیریت و سازماندهی کند، اما نظارت ضعیف من در این‌باره زمینه را برای بروز تعارض درون‌روانی مهیا می‌کند. تعارض درون‌روانی به باور فروید منجر به اضطراب و سایر مسائل روانی خواهد شد.

    جنبه مهم دیگر تلاش‌های فروید، نظریه رشد روانی‌جنسی اوست. در این نظریه هر انسانی از پنج مرحله رشد شخصیت عبور می‌کند. این مراحل عبارتند از: دهانی، مقعدی، آلتی، نهفته و تناسلی.

    از دید فروید در هر مرحله انرژی جنسی بر عضوی متفاوت از بدن متمرکز می‌شود (مناطق شهوانی) و شخص به دنبال کسب لذت جنسی از این اعضاست. او مدعی بود که اگر کودک در طول هر یک از این مراحل بیش از حد یا کمتر از حد تحریک شود، ممکن است در این مرحله تثبیت شود و آن را رشد نابهنجار نامید.

    روانشناسی من (ego psychology)

    این روانشناسی در اواخر دهه‌ی 1930 شکل گرفت. روانشناسان من از جمله هاینز هارتمن، آنا فروید و اریک اریکسون با بازبینی نظریه فروید بر توانمندی من (ego strength) و تأثیر محیط در رشد آن تأکید کردند. فروید من را در مرکز یک تعارض در جریان بین سائق‌های درونی و واقعیت بیرونی قرار می‌دهد، اما به پیشنهاد هارتمن من نقش بسیار گسترده‌تری دارد. به عقیده او من همچنین در حیطه‌ای عاری از تعارض و جدا عمل می‌کند و بر کارکردهای اجرایی مانند زبان، تفکر، یادگیری، حافظه و برنامه‌ریزی نظارت دارد. هارتمن معتقد بود که رشد این جنبه‌های شخصیت تا حد بسیاری به شرایط محیط بستگی دارد.

    روانکاوی چیست در قابی از گذشته
    اریک اریکسون

    در نظریه پیشنهادی اریکسون، جزئیات بیشتری از نحوه شکل‌گیری من توسط محیط اجتماعی در طی مراحل رشد فردی به چشم می‌خورد. درحالی‌که مراحل روانی‌جنسی فروید بر نیروهای زیستی درونی متمرکز است، اریکسون نشان داد که محیط اجتماعی و بیرونی چطور در رشد فرد نمایان می‌شوند و من چگونه در تمام طول زندگی فرد به رشد خود ادامه می‌دهد.

    آنا فروید، دختر فروید، بیشتر برای کار در زمینه مکانیسم‌های دفاعی (راهبردهای ناخودآگاه من برای دفع اضطراب) شناخته شده است. اگرچه فروید برای شروع این مبحث تلاش کرد، آنا بیشتر مکانیسم‌هایی را که اکنون در روانکاوی به آن‌ها ارجاع داده می‌شود، شناسایی کرد.

    روابط ابژه

    در بیشتر نظریه‌های روابط ابژه (object relations) این اتفاق‌نظر با فروید دیده می‌شود که تجربیات ابتدای کودکی عامل بسیار مهمی در رشد شخصیت است. اما برخلاف فروید، آن‌ها از میان نیاز به روابط بین فردی و سائق‌های زیستی غریزی، مورد اول را نیروی برانگیزاننده اصلی به حساب می‌آورند. برجسته‌ترین نظریه‌پردازان روابط ابژه ملانی کلاین، دابلیو. آر. دی. فیربرن، مارگارت ماهلر و دونالد وینیکات هستند.

    روانکاوی چیست و چه راهکاری دارد
    ملانی کلاین و آنا فروید

    در نظریه روابط ابژه، اصطلاح «ابژه» (object) عموماً به شخص مهمی اطلاق می‌شود که فرد با او رابطه دارد (ابژه بیرونی) یا بازنمایی ذهنی خود و دیگران (ابژه درونی) است. ابژه‌های درونی از اولین سال زندگی نوزاد همزمان با تعامل نوزاد با والدین و مراقبان شروع به رشد می‌کنند. در ابتدا نوزاد ظاهراً برای منطبق کردن جنبه‌های متعارض یک ابژه مانند «لذت‌بخشی» و «ناکام کردن» مادرش با مشکل روبه‌رو می‌شود. نوزاد که ظرفیت شناختی لازم برای درک این تناقضات ظاهری را ندارد، درگیر فرآیندی به نام دوپاره‌سازی (spliting) می‌شود.

    در این فرآیند، نوزاد اشیاء درونی خود را به خوب و بد تقسیم‌بندی می‌کند و ممکن است رفته‌رفته خود و دیگران را فقط خوب یا فقط بد ببیند. در رشد بهنجار‌، کودکان در نهایت هر دو جنبه خود و افراد مهم زندگیشان را در یک کل منسجم و واقعی‌تر ادغام می‌کنند. به نظر می‌رسد در مواردی که این یکپارچه‌سازی اتفاق نمی‌افتد، نتیجه ادراک ناهماهنگ از خود و دیگران خواهد بود.

    در نظریه ماهلر، نوزاد ابتدا در مرحله آمیختگی با مادر یا مراقب اصلی خود قرار دارد و نمی‌تواند بین خود و دیگران تمایز قائل شود. او معتقد بود در محیطی که روابط حمایتی است، نوزاد در طول سه سال اول زندگی روندی را طی می‌کند که در آن به تدریج هویت جداگانه خود را ساخته و زمینه برای روابط سالم در بزرگسالی مهیا می‌شود. دونالد وینیکات حین کار با کودکان متوجه شد آن عده‌ای که بیشترین سختی‌ها را تجربه کردند، اغلب از محیط‌های خانوادگی ناپایدار بودند. در نتیجه او برای رشد شخصیت بر اهمیت محیطی پرورش‌دهنده و پایدار تأکید داشت.

    روانکاوی بین‌فردی

    این شاخه از روانکاوی را اولین بار هری استک سالیوان در ایالات متحده پیشنهاد داد. او نیز همسو با نظریه‌های روابط ابژه معتقد بود انگیزاننده‌ی رفتار، بیشتر وقایع بین فردی است (روابط شکل گرفته در ابتدای کودکی) تا رویدادهای درون‌روانی. دو نیروی انگیزاننده که سالیوان توصیف کرد، نیازها و اضطراب هستند. برخی رفتارها برآنند که نیازهای جسمی و هیجانی را ارضا کنند، درحالی‌که برخی دیگر به دنبال اجتناب از اضطراب هستند.

    در نظریه سالیوان، اضطراب هر شکلی از رنج است که در موقعیت‌های اجتماعی شکل گرفته است. او معتقد است هرچه اضطراب تجربه شده در نوزادی بیشتر باشد، مشکلات بین فردی بیشتری نیز بعداً در زندگی نمایان خواهد شد. به نظر می‌رسد این مشکلات بین فردی، پایه رنج روانی است. بنابراین در روان‌درمانی بین فردی تمرکز بر کشف و بازسازی روش‌های ناسالم ارتباط برقرار کردن با دیگران است تا افراد بتوانند ارتباطات خوشایندی را تجربه کنند.

    روانشناسی خود (self psychology)

    روانشناسی خود از تلاش‌های هاینز کوهات به وجود آمد که در ابتدا بر مفهوم خود و رشد آن توجه داشت. خودپنداره یک فرد در نتیجه روابط او با دیگران و به‌ویژه والدین شکل می‌گیرد. کودکانی که تجربیات حمایتی و مثبت با مراقبانشان دارند، احتمالاً به درک پایداری از خود می‌رسند و قادر هستند روابط خوشایند و پایداری در بزرگسالی ایجاد کنند. اما اگر روابط اولیه‌شان عمدتاً منفی باشد، ممکن است به درک ناپایدارتری از خود برسند و در ایجاد رابطه با دیگران با مشکل روبه‌رو شوند.

    روانکاوی چیست در نمایی از نخ و سوزن
    هاینز کوهات

    فنون روانکاوی

    اصلی‌ترین هدف درمان روانکاوی، آوردن موضوعات ناهشیار به حیطه هشیاری و تقویت کارکرد ایگو و کمک به فرد برای کم کردن کنترل سائق‌های زیستی و خواسته‌های فرامن است. در روانکاوی سنتی، درمانگر تا حد امکان بی‌طرف باقی می‌ماند و بسیار کم در خودافشاگری مراجع دخالت می‌کند. از آنجا که هدف روانکاوی بیشتر بازسازی شخصیت است تا کاهش نشانه‌ها، این روند ممکن است سال‌ها طول بکشد.

    رویکردهای معاصر روش‌های روانکاوی سنتی را اصلاح کردند، اما فنون زیر همچنان هسته این نوع درمان را شکل می‌دهند:

    تداعی آزاد

    در این روش مراجع تشویق می‌شود که آزادانه راجع به هرچه که به ذهنش خطور می‌کند صحبت کند و با سانسور و قضاوت درمانگر مواجه نشود. درمانگر با دقت زیاد، تداعی مراجع را زیر نظر می‌گیرد و به دنبال معانی پنهان و لغزش‌های زبانی که به لغزش‌های فرویدی معروف هستند، می‌گردد و در نتیجه این کار، احتمالاً تعارضات ناهشیار آشکار می‌شوند.

    درمانگر به هر وقفه‌ای که در تداعی آزاد پیش بیاید نیز توجه نشان می‌دهد، زیرا ممکن است علامتی برای ظهور موضوعات اضطراب‌برانگیز و واپس‌رانده‌شده باشد. با شناسایی و تفسیر مسائل ناهشیاری که بروز پیدا می‌کنند، درمانگر به مراجع کمک می‌کند بینش عمیق‌تری بیابد. در روانکاوی کلاسیک، فرد برای تداعی آزاد روی کاناپه دراز می‌کشد و آنالیست در پشت سر او می‌نشیند.

    تحلیل رویا

    از نظر فروید، رویا «شاهراه ناهشیار» است. رویت ابزاری است که فرد به واسطه آن تمایلات و احساسات ناهشیاری را ابراز می‌کند که برای ورود به حیطه هشیاری بیش از حد تهدیدآمیز هستند. بنابراین تحلیل رویا آشکارا نقش مهمی در روانکاوی ایفا می‌کند. از فرد تحت درمان خواسته می‌شود که رویاها و آنچه را که به ذهنش خطور می‌کند، همزمان بیان کند. سپس درمانگر می‌تواند به او کمک کند تا چیزی فراتر از معنای آشکار (محتوای آشکار) رویا را ببیند و به معنای پنهان و نمادین (محتوای پنهان) آن برسد و در نتیجه افکار و تمایلات ناهشیارش هویدا شوند.

    تحلیل مقاومت

    در روانکاوی، مقاومت به تلاش‌های ناهشیاری اطلاق می‌شود که فرد برای ممانعت از ورود موضوعات اضطراب‌برانگیز به حیطه هشیاری انجام می‌دهد. برای مثال خودداری از صحبت در جلسه و دیر حاضر شدن در اکثر جلسات نمونه‌هایی از مقاومت هستند.

    این مقاومت سدی در برابر روند درمان است، اما بینش ارزشمندی درباره تعارضات مشکل‌ساز درمانجو به دست می‌دهد. درمانگر می‌تواند در شناسایی و غلبه بر مقاومت به افراد کمک کند و بدین طریق آن‌ها می‌توانند به تعارضات ناهشیارشان دسترسی پیدا کرده و به روند درمان کمک کند.

    تحلیل انتقال

    در روانکاوی، درمانگر نقش صفحه‌ای سفید را دارد. با این کار مراجع می‌تواند احساسات ناهشیاری را که احتمالاً در گذشته نسبت به فردی مهم مانند والدین در زندگی‌اش داشته، به آنالیست منتقل کند. به کمک این انتقال، در طی درمان مراجع با درمانگر به همان طریق که با افراد گذشته‌اش ارتباط پیدا کرده، ارتباط می‌گیرد و هیجانات واپس‌رانده شده مرتبط با روابط گذشته‌اش را دوباره تجربه می‌کند.

    آنالیست تلاشی جهت ممانعت از شکل‌گیری انتقال انجام نمی‌دهد، اما می‌تواند معنای این واکنش‌ها را تفسیر کرده و به فرد کمک کند تا بداند چگونه روابط گذشته توانسته نحوه کارکرد آن‌ها در زمان حال را تحت تأثیر قرار بدهد.

    روانکاوی معاصر

    علاقه به روانکاوی در بسیاری از افراد به چشم می‌خورد، اما این جنبش به طور چشم‌گیری کند شده است. در ایالات متحده درصد نسبتاً کمی از درمانگران این روش را به عنوان اولین روش درمانی خود انتخاب می‌کنند و یافتن درمانگری که دقیقاً پیرو روش‌های روانکاوی کلاسیک باشد، تقریباً غیرممکن است.

    بیشتر آنالیست‌ها رویکردهای معاصر را به روانکاوی انتخاب می‌کنند که در آن‌ها تغییرات بسیاری نسبت به نسخه فروید اعمال شده است. برای مثال نسخه‌هایی از روانکاوی که کوتاه هستند و محدویت زمانی دارند، در حال فراگیر شدن هستند و رابطه درمانی نیز در این روش‌ها تعاملی‌تر می‌شود. همچنین تأکید بیشتری بر نحوه کارکرد من در مقایسه با نهاد وجود دارد و نیز به مشکلات کنونی بیشتر از تجربیات اولیه کودکی توجه می‌شود.

    نقد روانکاوی

    خلق روانکاوی به دست فروید زمینه‌ساز شکل‌گیری بسیاری از دیگر روش‌های روان‌درمانی شد. برخی از مفاهیم اولیه او مانند ناهشیار، در بسیاری از رویکردهای مختلف همچنان مورد استفاده است. با وجود این روانکاوی یکی از بحث‌انگیزترین رویکردهای روان‌درمانی است و طی سال‌ها مورد سنگین‌ترین انتقادها قرار گرفته است.

    در ادامه با برخی از مهم‌ترین آن‌ها آشنا می‌شوید:

    • از نظر منتقدان، فروید توجه خود را به سائق‌های زیستی غریزی محدود کرد و آن‌ها را اصلی‌ترین نیروی انگیزاننده رفتار انسان می‌دانست و توجه کافی به عواملی مانند اختیار، ژنتیک و محیط نداشت.
    • روانکاوی سنتی روش درمانی قدرتمندی است که هزینه و زمان زیادی را باید به آن اختصاص داد. برای افرادی که دنبال روش درمانی کوتاه و مشکل‌مدار هستند و نیاز فوری به درمان دارند و نیز برای کسانی که با محدودیت مالی مواجه‌اند، مناسب نیست.
    • در روانکاوی سنتی درمانگر اغلب بی‌طرف باقی می‌ماند. این اقدام در راستای هدف انتقال است، اما موجب نوعی احساس بی‌اعتنایی می‌شود که برای برخی قابل تحمل نیست.
    • در روانکاوی می‌بایست فرد تا حد کافی از توانمندی ایگو برخوردار باشد تا بتواند به واکاوی خود پرداخته و تعارضات روانی خود را حل کند. در نتیجه برخی معتقدند که این نوع درمان برای افرادی که اختلالات سایکوتیک را تجربه می‌کنند و کسانی که فاقد این درجه از توانمندی ایگو هستند، مناسب نیست.
    • از لحاظ نظری بسیاری از مفاهیم نظریه فروید قابل مشاهده نیستند یا به درستی تعریف نشده‌اند، در نتیجه این مفاهیم را نمی‌توان آزمایش کرد. در نهایت شواهد تجربی محکم برای تأیید نظریه و روش درمانی روانکاوی وجود ندارد.

    جلسات روانکاوی

    جلسات روانکاوی
    زیگموند فروید در اتاق درمان خود، مراجعانش را آنالیز می‌کند

    جلسات روانکاوی کار دیگری را جز گفت‌وگو شامل نمی‌شود. روانکاو برای معاینه نیازی به وسیله ندارد و نسخه‌ای هم نمی‌نویسد. روانکاو به مراجع وقت می‌دهد، به او اجازه می‌دهد صحبت کند و خود به سخنانش گوش می‌دهد. این تمام چیزی است که در جلسات روانکاوی پیش می‌رود. البته گاهی جلسات روانکاوی می‌تواند دردناک باشد، چرا که مراجع با تعارضات خود روبه‌رو شده و ممکن است واقعیت‌هایی را از خودش بشنود که تا قبل از آن نشنیده است.

    جلسات روانکاوی با این شرط برای درمانجو شروع می‌شود: «هرچه را که به ذهنت می‌رسد بگو؛ هرچقدر بی‌ربط، بی‌اهمیت یا بی‌معنا باشد.» روانکاو از صحبت‌های ‌مراجع اطلاعاتی را که برای درمان او نیاز دارد، به دست می‌آورد.

    در جلسات درمان، هرچه را که به ذهنتان می‌رسد، حتی بدون حذف کردن بخشی از آن، به زبان بیاورید و مطمئن باشید که روانکاو شما را درک کرده و شما را درک می‌کند. هرچقدر چیزهایی را که درباره‌شان صحبت می‌کنید کمتر سانسور کنید، روند درمان سریع‌تر و موفق‌تر پیش می‌رود.

    چرا در جلسات روانکاوی، مراجع روی کاناپه دراز می‌کشد؟

    در جلسات روانکاوی (به ویژه روانکاوی کلاسیک که درمانجو بیش از یک بار در هفته به روانکاو مراجعه می‌کند)، مراجع روی کاناپه به حالت آرام، با زاویه و جهتی که به روانکاو دید نداشته باشد (مانند تصویر اول مطلب) دراز می‌کشد. هدف از این کار، تسهیل روند تداعی آزاد است. البته در رویکردهای مدرن‌تر و طبق شرایط، مراجع و درمانگر می‌توانند رودررو صحبت کنند.

    روانکاوی چه کاری انجام می‌دهد؟

    بیمار برای حل مشکلی -مثلا احساس دائمی و شدید تنش- به روانکاو مراجعه می‌کند. این سطح مشکل که بیمار برای برطرف کردن آن مراجعه کرده است، در روانکاوی سمپتوم نام دارد. برخلاف بسیاری از رویکردهای دیگر، در جلسات روانکاوی روانکاو تمرکز را روی محو کردن سمپتوم که علامتی از دردی عمیق‌تر است، نمی‌گذارد؛ بلکه از این سطح عمیق‌تر می‌شود تا ببیند چه چیزی در ورای سمپتوم است که مدام آن را بازتولید می‌کند.

    در واقع به سمپتوم که نوعی نشانه است گوش داده می‌شود، چرا که از چیز دیگری صحبت می‌کند؛ چیزی دردناک‌تر و مهم‌تر که درباره‌اش هیچ‌وقت صحبتی نشده است.

    وقتی مسئله‌ای ما را ناراحت می‌کند اما درباره‌اش حرف نمی‌زنیم، آن ناراحتی و درد همچنان هست و خواهد بود؛ در ناخودآگاه نقش می‌بندد و از راه‌های دیگری خودش را به سطح می‌رساند. این راه می‌تواند همان سخن گفتن باشد. اما اگر باز جلوی سخن گفتن را بگیریم، دوباره از راه دیگری خودش را نشان می‌دهد. این راه دیگر، یک سمپتوم یا عارضه است که در جلسات روانکاوی شنیده می‌شود.

    اگر به سمپتوم گوش داده نشود، به شکل دیگری بازمی‌گردد. طبق گفته زیگموند فروید:

    واپس‌زده همیشه بازمی‌گردد، این‌بار با چهره‌ای زشت‌تر.

    زیگموند فروید

    یعنی آنچه که توسط فرد و روان او واپس زده شده و یا سرکوب شده، از بین نرفته است و تنها برای مدتی از دسترس خودآگاه او دور شده، اما جایی در ناخودآگاه وی حضور دارد و وقتی چیزی وجود دارد، حتما تأثیر هم دارد.

    اطلاعاتی که روانکاو در جلسات درمان به دست می‌آورد، همان دانش ناخودآگاه است که امکان دارد در ابتدا بی‌ربط و بی‌اهمیت به نظر برسند، اما به کمک آنالیز بر روی تداعی‌های آزاد درمانجو، کلمات مسیر را به موضوع مهم‌تری می‌رسانند. مثلا اگر فردی افسرده است، گویی رویه حرف نزدن و جدا از دیگران بودن، خشمی است که نسبت به دیگران داشته ولی فرو خورده شده است. به عبارتی خشمی است که می‌خواسته به دیگران ابراز کند، اما نتوانسته و آن خشم به خودش بازگشته است؛ به همین دلیل خود را از چیزهایی محروم می‌کند.

    چه زمانی شخص نیاز به روانکاوی دارد؟

    از نظر فروید، افرادی می‌توانند درمان روانکاوی را طی کنند که این دو مؤلفه را داشته باشند: درد و اشتیاق. وقتی مراجع هر دوی این ویژگی ها را داشته باشد، می‌تواند وارد دوره درمان روانکاوی شود. اغلب افرادی که رویکردهای درمانی دیگر را تجربه کرده اما به هر دلیلی نتیجه نگرفته‌اند و یا حاصل دوره درمانشان پس از مدتی از بین رفته است، روانکاوی را به عنوان درمانی عمیق‌تر انتخاب می‌کنند.

    از نگاهی دیگر، هر شخصی که دچار یک عارضه (سمپتوم) شده است، می‌تواند از روانکاو برای درمان کمک بگیرد. عارضه، می‌تواند هر آن چیزی باشد که برای شما ناراحتی و درد به وجود می‌آورد. همچنین افرادی که به خودشناسی علاقه‌مند بوده و می‌خواهند قسمت‌هایی از ناخودآگاه را که در زندگی‌شان تاثیر می‌گذارد بشناسند، این روش برایشان مناسب است.

    برخی از مشکلاتی که روانکاوی آن‌ها را درمان می‌کند، از این قرار هستند:

    • افسردگی
    • اضطراب عمومی
    • مشکلات جنسی
    • رفتارهای خودتخریب‌گر
    • مشکلات روانی مقاوم به درمان، اختلالات هویت
    • اختلالات روان‌تنی یا سایکوسوماتیک
    • ترس‌های مرضی (فوبیاها)
    • اختلالات وسواسی اجباری

    روانکاوی چه تفاوتی با رویکردهای دیگر دارد؟

    در رویکردهای درمانی دیگر، وقتی درمانجو به قصد رفع نارضایتی یا مشکلی، برای مثال احساس کم بودن و عزت نفس پایین به درمانگر مراجعه می‌کند، درمانگر سعی می‌کند به کمک تکنیک‌هایی این احساس کم بودن را رفع کرده و به جایش حس ارزشمندی را درمانجو ایجاد کند.

    درحالی‌که روانکاوی معتقد است آن عارضه‌ای که به خاطرش به درمانگر یا روانکاو مراجعه می‌کنید، در واقع چیزی نیست که رفع‌شدنی باشد، آن درد یا پس رانده شده، یا شنیده می‌شود. این نشانه‌ای است که از یک درد عمیق‌تر که شنیده نشده است، خبر می‌دهد. روانکاو مشکل عمیق‌تر را از صحبت‌های مراجع پیدا کرده و به آن گوش می‌سپارد. وقتی این درد شنیده می‌شود، از راه دیگری برای ابراز خود استفاده نمی‌کند.

    روانکاو کیست؟

    درمانگر به دنبال الگوها و رویدادهای تکرارشونده متعلق به گذشته است که احتمالاً نقش مهمی را در مشکلات کنونی بیمار ایفا می‌کنند. روانکاو همچنین بیمار را تشویق می‌کند که چرخه هیجاناتش را شناسایی کند و به او کمک می‌کند عوامل نیمه‌هشیاری را که باعث بروز رفتار می‌شود، درک کند.

    روانکاو به شما نمی‌گوید چه کاری انجام دهید یا ندهید. اگر با روند روانکاوی آشنا نباشید، ممکن است در اوایل یا میانه روند درمان، از اینکه درمانگر راه حل آماده‌ای برای حل مشکلتان ندارد، عصبانی شوید. راه حل نزد شماست، روانکاو با ارتباط برقرار کردن بین معانی که پشت جملاتتان وجود دارد، مشکل اصلی را که همان راه حل است، پیدا می‌کند.

    روانکاوی و درمان‌های روانکاوانه چگونه کمک می‌کنند؟

    افراد به متخصص مراجعه می‌کنند تا مشکلاتی را که در ابعاد مختلف زندگی مثل روابط و کارکرد‌های روزانه دارند، حل‌وفصل کنند. روانکاوی یا انوع دیگر روان‌درمانی که ملایم‌تر هستند، با پیدا و مشخص کردن تعارضات و ناسازگاری‌ها، به فرد کمک می‌کنند.

    یک روانکاو با استفاده از دو فرض اصلی که اعتبار آن‌ها به طور تجربی تائید شده است، به مشکل فرد دسترسی پیدا می‌کند: یک فرض این است که بخش اعظمی از فعالیت‌های ذهن ناخودآگاه بوده و خارج از آگاهی قرار دارد؛ و دوم اینکه حوادث گذشته فرد بر نحوه‌ای که او حال را تجربه می‌کند، تأثیر می‌گذارند و نگرش او در زمان حال به بازتابی دست‌خورده بدل می‌شود.

    هنگام کار با یک روانکاو، فرد به سرعت متوجه می‌شود که بخش مهمی از درمان شامل تشویق‌ها و اطمینان‌بخشی‌های درمانگر است که موجب آگاهی فرد از طبیعت ترس‌ها و نگرانی‌هایش می‌شود. به طور کلی، کمک به بیمار در این جهت است که او نگرشی واقع‌بینانه‌تر نسبت به زندگی و منشأ اضطراب‌هایش پیدا کند.

    روانکاوی و احساسات گمشده

    یکی از حیطه‌های حائز اهمیت رویکرد روانکاوی، کمک به بیمار در جهت کاوش جنبه‌های ناهشیار زندگی‌اش است. مهم‌تر از آن اینکه فرد چگونه احساسات رنج‌آور را از آگاهی خودش پنهان می‌کند. زمانی که بیمار و روانکاو به یکدیگر نزدیک می‌شوند، روانکاو می‌تواند به بیمار نشان بدهد که او چگونه از موقعیت‌های مشخصی دوری می‌کند تا از نگرانیِ کنترل کردن هیجاناتش بپرهیزد.

    برای مثال هنگامی که یک فرد غم از دست دادن را تجربه می‌کند، ممکن است احساساتش چنان دردناک و غیر قابل تحمل باشند که به هر کاری دست بزند تا این احساسات را بپوشاند؛ مثلا به جای گریه کردن بخندد. فرد دیگری که به طور بالقوه از توهین‌های تحقیرآمیز نسبت به خودش رنج می‌برد، ممکن است این احساسات آسیب‌زا را که بسیار هم دردآور هستند، به نحو دیگری از خود پنهان کند. او مقتدر و نیرومندانه رفتار می‌کند تا از پس این احساسات شرم‌آور بربیاید.

    در هردویوقعیت‌های ذکر شده، فرد ممکن است از ماهیت پاسخ‌های نابهنجارش کاملا ناآگاه باشد. روانکاو می‌تواند به بیمار کمک کند تا نحوه‌ای را که او بر هیجانات دردناکش پرده می‌گذارد، بفهمد. در نهایت فرد متوجه می‌شود که چرا بعضی از هیجانات تا حد زیادی غیر قابل تحمل هستند. در طول زمان، بیمار شروع به بررسی دوره‌هایی از زندگی گذشته‌اش می‌کند که بر نحوه پاسخ‌دهی او در زمان حال تأثیر گذاشته‌اند. این نوع کاوش علاوه بر اینکه نشانه‌های نابهنجار را تغییر می‌دهد، موجب دستیابی فرد به شخصیتی تعدیل‌یافته‌تر نیز می‌شود.

    روانکاوی در ایران

    همان‌طور که تا اینجا خواندیم، روانکاوی رویکردی عمیق است و با وجود عمر بیشترش نسبت به دیگر رویکردها، همچنان اثربخشی چشم‌گیری دارد. روانکاوی و نظریه‌های درمانی مبتنی بر آن، در ایران نیز مورد استفاده قرار می‌گیرند و همچنین تدریس می‌شوند.

    اگر مایل هستیید جلسات روانکاوی یا روان‌درمانی با رویکرد روانکاوانه را به صورت حضوری در تهران یا آنلاین از هرکجای دنیا شروع کنید، می‌توانید به شماره کلینیک تجربه‌ی زندگی در واتسپ (۹۸۹۰۲۱۱۱۰۸۶۵) پیام بدهید. همچنین می‌توانید در جلسات گروه‌درمانی تحلیلی نیز شرکت کنید و از فضای همدلانه آن بهره‌مند شوید.

    آموزش روانکاوی

    از آنجا که مؤسسه‌های آموزش روانکاوی در ایران تحت نظر انجمن جهانی روانکاوی نیستند، بهتر است برای آموزش روانکاوی از مؤسسات و آموزشگاه‌هایی کمک بگیرید که از منابع انستیتوهای IPA approved در سرفصل‌های آموزشی خود استفاده می‌کنند.

    مدرسه تجربه زندگی در دوره تجربه بالینی با چهار محور اصلی درمان فردی، ورکشاپ‌های آموزشی، مطالعه منابع فردی و جلسات منتورینگ به طور منظم، برنامه آموزش روانکاوی را برای حلقه‌های دانشجویان پیش می‌برد. برای کسب اطلاعات بیشتر در خصوص دوره‌های مدرسه تجربه زندگی و ثبت‌نام در آن، به این صفحه وارد بشوید.

    منابع

    منبع 1

    منبع 2

    منبع 3

    بخش‌هایی از کتاب The question of lay analysis- Sigmund Ferud 1926