مرکز تجربه زندگی

دسته: روانکاوی

مقاله‌های تخصصی روانکاوی در مجله‌ی تجربه؛ از مفاهیم پایه‌ی فروید و لکان تا مکانیسم‌های دفاعی، انتقال و انتقال متقابل. همه‌ی متن‌ها پیش از انتشار توسط تراپیست‌های مرکز تجربه زندگی بازبینی می‌شوند.

  • آموزش روانکاوی و مسیر روانکاو شدن

    آموزش روانکاوی و مسیر روانکاو شدن

    روانکاو که به عنوان روا‌ن‌تحلیلگر نیز شناخته می‌شود، به بیماران کمک می‌کند تا رفتارهای ناخودآگاه خود را تشخیص بدهند و در نتیجه بتوانند خودآگاهی بیشتر و سبک زندگی بهتری داشته باشند. اگر دوست دارید با مردم کار کنید و به آن‌ها کمک کنید که سلامت روان خود را بهبود ببخشند، روانکاو بودن می‌تواند یک انتخاب شغلی بسیار مناسب برای شما باشد.

    تبدیل شدن به روانکاو نیاز به چندین پیش‌نیاز دارد که اولین پیش‌نیاز آن، تحصیل در رشته روانشناسی و سپس دریافت آموزش روانکاوی است.

    اگر می‌خواهید روانکاو شوید، علاوه بر گذراندن دوره‌های روانکاوی لازم است که بر برخی از مهارت‌های خود مثل همدلی، گوش کردن فعالانه و غیره به شدت کار کنید تا بتوانید در روانکاوی و کمک به افراد موفق شوید.

    اگر به این مسیر شغلی علاقه‌مندید، لازم است بدانید چگونه می‌توانید روانکاوی را بیاموزید. در ادامه با این موضوع بیشتر آشنا می‌شوید. اما قبل از آن، مهم است بدانید روانکاوی چیست و چه کمکی به افراد می‌کند.

    روانکاوی چیست؟

    قبل از پرداختن به موضوع آموزش روانکاوی، مهم است که با این رویکرد روانشناسی بیشتر آشنا شوید.

    روانکاوی نوعی درمان است که بر اساس نظریه‌های زیگموند فروید که «پدر روانکاوی» شناخته می‌شود، شکل گرفته است. فروید این درمان را برای بیمارانی طراحی کرد که در آن زمان، سایر روش‌های روان‌درمانی و پزشکی برای آن‌ها موثر نبود. فروید بر این باور بود که انواع خاصی از مشکلات، ریشه در افکار، احساسات و رفتارهایی دارند که عمیقا در ذهن ناخودآگاه دفن شده‌اند. بنابراین بر اساس نظریه او، اکنون توسط گذشته شکل می‌گیرد و رفتارهای فعلی افراد ریشه در تجربیات کودکی اولیه آن‌ها دارد.

    روانکاوها به مراجعان کمک می‌کنند تا به ذهن ناخودآگاه خود وارد شوند و احساسات سرکوب شده و تجارب دیرینه و گاهی اوقات فراموش شده خود را بازیابی کنند. وقتی بیماران درک بهتری از ضمیر ناخودآگاه خود پیدا می‌کنند، در مورد انگیزه‌های درونی‌ که موجب برخی افکار و رفتارها می‌شوند بینش بهتری پیدا می‌کنند و در نتیجه می‌توانند رفتارهای منفی و مخرب خود را تغییر دهند.

    اگر علاقه‌مندید بیشتر درباره روانکاوی و رویکردهای آن بدانید، این مطلب را مطالعه کنید: روانکاوی چیست؟ از فروید تا روانکاوی امروزی

    روانکاو چه کاری انجام می‌دهد؟

    جلسات روانکاوی

    این تصویر کلیشه‌ای که روانکاو دور از چشم مراجع نشسته و مراجع روی کاناپه دراز کشیده و در مورد تجربیات، ترس‌ها و احساساتش می‌گوید، تصویری دور از واقعیت نیست. اگرچه روانکاوها ممکن است گاهی اوقات از بیماران سوال بپرسند یا نکاتی را بگویند، اما باز هم هدف اصلی آن‌ها گوش دادن متفکرانه به مراجعان و شناسایی ارتباط‌های میان کارکردهای ناخودآگاه و حالت هیجانی، ترس‌ها و مسائل روانی بیماران است.

    در آموزش روانکاوی بر این موضع تاکید می‌شود که هدف روانکاو این است که به بیمار خود کمک کند تا ذهن ناخودآگاهش را کشف کند و متوجه شود انگیزه‌های درونی او در حال هدایت فرآیندهای فکری، ویژگی‌های شخصیتی و رفتارهای او هستند.

    روانکاو ممکن است بیمار را ترغیب کند تا در رابطه با موارد زیر صحبت کند:

    • دوران کودکی
    • پدر و مادر و خواهر و برادر
    • همسر
    • رویاها
    • ترس‌ها
    • مسائل شغلی
    • آنچه دوست دارد و آنچه دوست ندارد
    • روابط
    • خیال‌پردازی‌ها
    • اضطراب‌ها

    در این فرآیند، روانکاو پیوندی همراه با اعتماد را با مراجعش برقرار می‌کند تا برای او فضایی امن فراهم کند و از این طریق مراجع بتواند عمیق‌تر به ناخودآگاه خود نگاه کند. در برخی موارد ممکن است روانکاو از مراجع نخواهد که در طول جلسات روی کاناپه دراز بکشد، زیرا هنوز به صورت قطعی اثبات نشده است که دراز کشیدن روی کاناپه می‌تواند به آزادانه حرف زدن بیماران کمک کند. خود فروید به دلیل ارزش بالینی کاناپه از آن استفاده نکرد، بلکه او تحمل نگاه مداوم بیماران خود را نداشت.

    در روانکاوی، مسیرهای شغلی دیگری نیز وجود دارد که شامل کار بالینی با بیماران نمی‌شود، زیرا روانکاوی هم یک روش بالینی برای درمان بیماران است و هم یک نظریه روان‌شناختی. بسیاری از روانکاوان، محققانی هستند که تلاش می‌کنند درک ما را از رفتارها، رشد، انگیزه، احساسات و روابط انسانی افزایش دهند.

    در حال حاضر، برخی از روانکاوها در حوزه‌هایی مثل دانشگاه، آموزش، ورزش، هنر و دنیای تجارت مشغول به فعالیت هستند. کاری که این روانکاوها انجام می‌دهند، گاهی اوقات «روانکاوی کاربردی» نامیده می‌شود زیرا در این شاخه از روانکاوی، نظریات روانکاوی در زمینه‌هایی غیر از کار درمان مورد استفاده قرار می‌گیرند.

    روانکاوها چه بیمارانی را درمان می‌کنند؟

    انواع بیمارانی که روانکاوها آن‌ها را درمان می‌کنند، تفاوتی با بیمارانی که روانشناس‌ها و مشاوران دیگر درمان می‌کنند ندارند. بنابراین روانکاوها اغلب به درمان مسائل متنوعی می‌پردازند. افرادی که ترجیح می‌دهند به روانکاو مراجعه کنند، افرادی هستند که با مشکلات زیر دست‌وپنجه نرم می‌کنند:

    • اضطراب
    • اختلال دوقطبی
    • افسردگی
    • اختلالات خوردن
    • خیال‌پردازی‌ها
    • اختلالات هویت
    • اختلالات وسواس فکری عملی
    • مشکلات روانی مزمن
    • فوبیا
    • اختلالات روان‌تنی
    • رفتارهای خودتخریبی
    • مشکلات مرتبط با عزت نفس
    • مشکلات جنسی

    بیشتر روانکاوها بیماران را به صورت فردی درمان می‌کنند، اما برخی از آن‌ها خانواده‌درمانی و گروه‌درمانی نیز انجام می‌دهند.

    آموزش روانکاوی شامل چه مولفه‌هایی است؟

    آموزش روانکاوی این فرصت را در اختیار شما می‌گذارد تا یک روش قوی و منحصربه‌فرد تفکر در مورد زندگی‌ها و هیجانات درونی را یاد بگیرید و در عین حال بتوانید مشکلات روان‌شناختی را با استفاده از تکنیک‌های روانکاوی درمان کنید.

    به طور کلی آموزش روانکاوی شامل سه مولفه است که این مولفه‌ها عبارتند از:

    • تحلیل فردی
    • برنامه آموزشی
    • روانکاوی تحت نظارت

    در واقع برای اینکه روانکاو شوید، مهم است که از تئوری‌ها آگاه باشید و از سوی دیگر خودتان نیز تحت درمان روانکاوی قرار بگیرید. پس از طی این مراحل، می‌توانید بیمارانی را تحت نظارت یک روانکاو باتجربه، روانکاوی کنید و از این طریق آموزش روانکاوی خود را تکمیل کنید.

    در مدرسه تجربه زندگی دوره‌های تجربه بالینی به منظور تربیت روان‌درمانگر با رویکرد روانکاوانه، بر اساس این سه محور (تحلیل فردی، آموزش، سوپرویژن) ارائه می‌شود. می‌توانید در این صفحه درباره دوره تجربه بالینی اطلاعات بیشتری کسب و در صورت تمایل و داشتن پیش‌زمینه‌ی تحصیلی مرتبط، اقدام به ثبت‌نام کنید.

    در ادامه با هر یک از مولفه‌های آموزش روانکاوی بیشتر آشنا می‌شوید.

    تحلیل فردی

    اولین مرحله از آموزش روانکاوی، تحلیل فردی است. برای این منظور لازم است توسط یک روانکاو تحت روانکاوی قرار بگیرید که معمولا این تحلیل به شکل جلسات هفتگی 50 دقیقه‌ای انجام می‌شود و در طول دوره آموزش روانکاوی ادامه دارد.

    هدف تحلیل فردی این است که از زندگی ناخودآگاهتان درک عمیق‌تری پیدا کنید و بتوانید بر روی هرگونه مشکلات ناخودآگاهتان کار کنید تا این مشکلات در کار حرفه‌ای شما تداخل ایجاد نکنند. هسته اصلی آموزش روانکاوی این است که برای درک ذهن ناخودآگاه دیگران، ابتدا باید ذهن خود را درک کنید.

    می‌توانید مقاله چگونه با ذهنمان، ذهن دیگران را درک می‌کنیم؟ را در مجله مطالعه کنید.

    همچنین برای درک بهتر مباحث روانکاوی لازم است دانش‌پژوه روانکاوی خود نیز روان‌درمانی تحلیلی یا روانکاوی فردی بلندمدت را تجربه کرده باشد. در دوره تجربه بالینی مدرسه تجربه زندگی نیز دانش‌پژوهان به خصوص اگر قصد شروع درمانگری داشته باشند و درمان شخصی‌شان را پیش از این شروع نکرده باشند، همزمان با آغاز دوره برای شروع جلسات درمانشان اقدام می‌کنند.

    برنامه آموزشی

    در آموزش روانکاوی، در ابتدا یاد می‌گیرید که چگونه این رویکرد روانشناسی توسط زیگموند فروید شکل گرفت و چگونه پس از او تکامل پیدا کرد. از سوی دیگر، می‌آموزید که چه مطالعاتی در مورد اثربخشی روانکاوی انجام شده است و چگونه می‌توانید از این مطالعات برای کمک به مراجعان و بهبود فرآیند درمان استفاده کنید. همچنین یاد می‌گیرید که روانکاوی چه تفاوتی با سایر رویکردهای روان‌درمانی دارد و عناصر این درمان در شرایط مختلف از جمله درمان فردی، گروه‌درمانی، خانواده‌درمانی و غیره شامل چه مواردی است.

    اگرچه روانکاوی با فروید آغاز شده است، اما قطعا به او ختم نمی‌شود. بنابراین در آموزش روانکاوی با نظریات و مفاهیمی آشنا می‌شوید که پس از فروید مطرح شده‌اند و یاد می‌گیرید که چگونه از آن‌ها برای درمان مراجعان استفاده کنید.

    از سوی دیگر، علاوه بر اینکه لازم است تکنیک‌های روانکاوی را یاد بگیرید، ضروری است که بدانید برای موفقیت در این حرفه و روبه‌رو شدن با چالش‌های آن نیاز به چه ویژگی‌ها و مهارت‌هایی دارید. بنابراین برنامه آموزشی تنها محدود به نظریات و مفاهیم نیست و لازم است روی برخی خصوصیات شخصیتی خود نیز کار کنید.

    برنامه‌های درسی آموزش روانکاوی معمولا شامل موارد زیر است:

    • نظریه‌های روانکاوی
    • فرآیندهای روانکاوی
    • درمان‌های روانکاوی
    • ارزیابی بیمار برای تحلیل
    • رشد کودک و نوجوان
    • روانکاوی برای بزرگسالان
    • آسیب‌شناسی روانی

    همان‌طور که مطرح شد، روانکاوی علاقه‌مند به کشف ذهن ناخودآگاه برای درمان بیماران است. به همین منظور، در این رویکرد از روش‌های خاصی برای کشف ذهن ناخودآگاه استفاده می‌شود که در ادامه با اساسی‌ترین آن‌ها آشنا می‌شوید. این روش‌ها اولین بار توسط زیگموند فروید ابداع شده‌اند و قسمتی اساسی از آموزش روانکاوی هستند.

    اساسی‌ترین روش‌های کشف ذهن ناخودآگاه عبارتند از:

    • به یاد آوردن رویدادهای گذشته: در طول روانکاوی، تفسیر رویدادهای بیوگرافی (شخصی) ممکن است چارچوب روان‌رنجوری فرد را مشخص کند.
    • تداعی آزاد: در رویکرد فروید، روش تداعی آزاد جایگزین هیپنوتیزم شد. فرد در طول جلسات، در مورد هر چیزی که در ذهنش وجود دارد صحبت می‌کند. این تداعی‌ها نشان‌دهنده تعارضات درونی و انگیزه‌های سرکوب شده فرد هستند.
    • تفسیر لغزش فرویدی: این روش سهم قابل توجهی در کشف ناخودآگاه افراد دارد. افکار و احساسات ناخودآگاه می‌توانند به شکل نابهنجارخوانی به ذهن آگاه منتقل شوند. به این موضوع، لغزش فرویدی گفته می‌شود. در واقع آنچه واقعا در ذهنمان است را با گفتن چیزی که قصد آن را نداشتیم، فاش می‌کنیم. فروید معتقد بود که لغزش کلامی، بینشی در مورد ضمیر ناخودآگاه ایجاد می‌کند و به هیچ عنوان تصادفی نیست.
    • تفسیر رویا: از نظر فروید، تجزیه و تحلیل رویا «شاهراه ورود به ناخودآگاه» است. او مطرح کرد که ذهن مانند یک سانسورچی است، اما در خواب هوشیاری کمتری داریم. در نتیجه ایده‌های سرکوب شده در خواب به سطح می‌آیند، هرچند ممکن است تغییر یافته باشند. در واقع میان محتوای آشکار و پنهان رویا تفاوت وجود دارد و روانکاوی کمک می‌کند که محتوای پنهان رویاها را تشخیص دهیم.

    روانکاوی تحت نظارت

    سومین عنصر آموزش روانکاوی، روانکاوی تحت نظارت است. هنگامی که توسط مرکز آموزشی تشخیص داده شود که شما آماده مراجع دیدن هستید، به شما اجازه داده می‌شود که اولین بیمار را روانکاوی کنید. علاوه بر اینکه روانکاو ناظر بر جلسات شما نظارت دارد، جلسات منظمی نیز با یکدیگر خواهید داشت و از طریق آن‌ها می‌توانید سوالات و مشکلات خود را در رابطه با جلسات درمان، با روانکاو ناظر در میان بگذارید.

    روانکاوی تحت نظارت بخش مهمی از آموزش روانکاو است، زیرا این فرصت را برای شما فراهم می‌کند که بتوانید تمام یادگیری‌های نظری و عملی خود را گرد هم آورید و از آن در جلسات تحلیلی واقعی استفاده کنید. پس از ادامه پیدا کردن جلسات روانکاوی تحت نظارت و سپس تایید مهارت و تخصص شما توسط مرکز برای مراجع دیدن، به تدریج تعداد مراجعان شما بیشتر خواهد شد و می‌توانید به عنوان روانکاو مشغول به کار شوید.

    چه کسانی می‌توانند روانکاو شوند؟

    آموزش روانکاوی و مسیر روانکاو شدن

    هرکسی می‌تواند روانکاو شود، اما صلاحیت‌های تحصیلی سخت‌گیرانه هستند. موسسات و آموزشگاه‌های روانکاوی که توسط انجمن روانکاوی آمریکا (APsaA) تایید شده‌اند، معمولا افرادی را می‌پذیرند که شرایط زیر را داشته باشند:

    • پزشکانی که برنامه دستیاری آن‌ها در رشته روا‌نپزشکی بوده است
    • روانشناسانی که دکترا یا PHD دارند
    • مددکاران اجتماعی بالینی با مدرک دکترا یا کارشناسی ارشد مددکاری اجتماعی
    • درمانگرانی که بالاترین درجه تحصیلی در رشته آن‌ها کارشناسی ارشد است
    • دانش‌پژوهان، محققان و مربیانی که دارای مدارک برجسته‌ای هستند و به صورت موردی پذیرفته می‌شوند.

    چشم‌پوشی از این شرایط تحصیلی برای افراد خاصی که به یادگیری روانکاوی علاقه زیادی دارند، امکان‌پذیر است. برای مثال، برخی از افرادی که کارشناسی ارشد روانشناسی بالینی دارند یا در رشته‌هایی غیر از رشته‌های مرتبط با سلامت روان تحصیل کرده‌اند، می‌توانند تحت شرایط خاصی برای آموزش روانکاوی پذیرفته شوند.

    روانشناسان و مددکاران اجتماعی که می‌خواهند روانکاو شوند، باید از استانداردهای اخلاقی، روان‌شناختی و حرفه‌ای بالایی برخوردار باشند و تجربه بالینی گسترده‌ای داشته باشند.

    آموزش روانکاوی چقدر طول می‌کشد؟

    آموزش روانکاوی مانند روند بالینی آن، برخلاف بسیاری از رویکردهای دیگر روان‌درمانی با سرعت زیاد و چارچوب کاملا تعیین شده پیش نمی‌رود. چندین سال درمان فردی، مطالعه منابع و مقالات مهم روانکاوی و شرکت در جلسات متعدد آموزشی، مورد بحث قرار دادن آن‌ها و به کار بردن مفاهیم نظری به صورت عملی در جلسات و همچنین سال‌ها درمانگری تحت نظارت و شرکت منظم در جلسات سوپرویژن فردی و گروهی روندی نیست که بتوان آن را در یک دوره چند ده ساعته یا حتی چند صد ساعته خلاصه کرد.

    مسیر آموزش روانکاوی پر از پیچ و خم است و اینکه چه زمانی شخص بتواند روان‌درمانگری را شروع کند، بستگی به شرایط و تلاش او دارد. دوره‌ی تجربه‌ی بالینی تاکنون بیش از 20 ماه برنامه آموزشی دارد و دانشجویانی که با موفقیت دوره را طی کرده باشند و سوابق آموزشی و صلاحیت آن‌ها تأیید شده باشد، می‌توانند روان‌درمانگری را تحت نظر سوپروایزر آغاز کنند.

    موسسات آموزش روانکاوی شامل چه موسساتی هستند؟

    در حال حاضر انجمن بین‌المللی روانکاوی (IPA) دارای سه فدراسیون روانکاوی اروپا، آمریکای شمالی و آمریکای لاتین است. برخی از موسسات مورد تایید فدراسیون روانکاوی اروپا برای آموزش روانکاوی عبارتند از:

    • انجمن روانکاوی برمن
    • انجمن روانکاوی فرانکفورتر
    • موسسه آموزشی انجمن روانکاوی بلژیک
    • موسسه روانکاوی نروژ
    • موسسه انجمن روانکاوی پرتغال
    • موسسه روانکاوی بارسلونا
    • موسسه انجمن روانکاوی سوئد
    • موسسه گروه روانکاوان مسکو
    • موسسه انجمن روانکاوی انگلیس
    • موسسه انجمن روانکاوی لهستان
    • موسسه انجمن روانکاوی وین

    برخی از موسسات مورد تایید فدراسیون روانکاوی آمریکای لاتین برای آموزش روانکاوی عبارتند از:

    • موسسه انجمن فرویدی مکزیکوسیتی
    • موسسه انجمن روانکاوی برزیل در کامپیناس
    • انستیتوی مرکز مطالعات روانکاوی پاناما
    • موسسه انجمن روانکاوی مکزیک
    • موسسه انجمن روانکاوی آسونسیون
    • موسسه انجمن روانکاوی کلمبیا
    • موسسه انجمن روانکاوی کوردوبا
    • موسسه شکل‌گیری روانکاوی
    • موسسه انجمن روانکاوی پورتو آلگره

    برخی از موسسات مورد تایید فدراسیون روانکاوی آمریکای شمالی برای آموزش روانکاوی عبارتند از:

    • انستیتوی روانکاوی شیکاگو
    • موسسه و انجمن روانکاوی سینسیناتی
    • مرکز روانکاوی دالاس
    • مرکز روانکاوی فلوریدا
    • موسسه روانکاوی نیویورک
    • انستیتوی روانکاوی پیتسبورگ
    • موسسه روانکاوی سیاتل
    • انستیتوی مرکز روانکاوی کالیفرنیا
    • موسسه روانکاوی میشیگان
    • موسسات انجمن روانکاوی آمریکا

    همچنین لازم است بدانید که در برخی دانشگاه‌ها، امکان تحصیل در رشته مطالعات روانکاوی در مقطع PhD فراهم شده است. این دانشگاه‌ها عبارتند از:

    • کالج بوستون
    • مرکز ملی کودکان و خانواده آنا فروید
    • کالج دانشگاهی لندن (UCL)
    • دانشگاه برک‌بک لندن
    • دانشگاه اسکس

    در نهایت، روانکاوی یکی از رویکردهای روانشناسی است که علاقه‌مندان و طرفداران زیادی دارد. اگر شما نیز به این رویکرد علاقه‌مندید، لازم است بدانید که در حال حاضر موسسات مختلفی در سراسر جهان وجود دارند که به آموزش روانکاوی می‌پردازند و توسط IPA تایید شده‌اند. آموزش روانکاوی شامل سه مولفه تحلیل فردی، برنامه آموزشی و روانکاوی تحت نظارت است که گذراندن این سه دوره به شما کمک می‌کند به عنوان روانکاو مشغول به کار شوید.

    منابع:

    منبع1

    منبع2

    منبع3

    منبع4

    منبع5

    منبع6

    منبع7

  • چیستی تروما و نشانه‌های آن

    چیستی تروما و نشانه‌های آن

    همه ما در طول زندگی با رویدادهایی روبه‌رو می‌شویم که یادآوری آن‌ها احساسات ناخوشایندی مثل اندوه و اضطراب را در ما زنده می‌کند. گاهی این احساسات گذرا هستند و در قالب استرس‌های روزمره یا حالت‌های غم تجربه می‌شوند و پس از مدتی کمرنگ شده و از ذهنمان دور می‌شوند. در مقابل، برخی وقایع ناگهانی و غیرقابل‌پیش‌بینی در زندگی رخ می‌دهند که حتی پس از گذشت زمان طولانی، همچنان احساسات سخت و سنگینی را همراه خود می‌آورند. در این شرایط، هر بار که آن رویداد را به یاد می‌آوریم، انگار دوباره در لحظه‌ی وقوع حادثه قرار می‌گیریم؛ گاهی حتی با شدت بیشتر. روان‌شناسان این نوع واکنش را «تروما» یا آسیب روانی می‌نامند.

    در این مقاله بررسی می‌کنیم که تروما چیست و چرا برخی از افراد پس از یک رویداد خاص بیشتر تحت تأثیر قرار می‌گیرند و آن را فاجعه‌بار می‌دانند، در حالی که برای برخی دیگر همان اتفاق می‌تواند به صورت حسی گذرا تجربه شود؛ چرا برخی کودکان که در یک شرایط خانوادگی آسیب‌زا رشد کرده‌اند، چنان آسیب می‌بینند که زندگی‌شان را با اختلال روانی ادامه می‌دهند، در حالی که برخی دیگر به افرادی مقاوم تبدیل می‌شوند. اینکه چه رویداد‌هایی برایمان تروما محسوب می‌شود و چه رویداد‌هایی را نه، در ادامه بررسی می‌کنیم.

     تروما در روان‌شناسی و پزشکی

    تروما در دانش پزشکی به هر نوع ضربه، جراحت، شوک، آسیب و حادثه وارد شده بر بدن انسان گفته می‌شود. اما در روان‌شناسی، تروما به تاثیر ضربه و واکنش عاطفی فرد بر اثر تجربه رویدادی دردناک و غیرمنتظره گفته می‌شود که برایش پیامد‌های روانی منفی به جا می‌گذارد. این پیامدها زندگی فرد را در طولانی‌مدت تحت تأثیر قرار می‌دهند.

    این وقایع تا حدی آسیب‌زا هستند که باعث تضعیف احساس ایمنی فرد در جهان می‌شوند و این حس را در فرد ایجاد می‌کنند که فاجعه می‌تواند هر لحظه دوباره اتفاق بیفتد.

    نشانه‌های تروما

    باید بدانیم که تروما با استرس متفاوت است. واکنش به استرس در زندگی به چند حالت می‌تواند تجربه شود؛ واکنش استرس معمول، اختلال استرس حاد‌ و اختلال استرس پس از سانحه تروما که ما در این مطلب بیشتر به این مورد می‌پردازیم.

    تروما ویژگی‌هایی دارد که آن را از استرس معمول متمایز می‌کند:

    1 فرد همواره از نظر هیجانی تحت تأثیر است، فارغ از اینکه چه زمانی این اتفاق رخ داده است. هر چیزی ممکن است شخص را به یاد اتفاق بیندازد و همان احساسات را هر بار به همان شدت تجربه کند.

    2 فردی که دچار تروما شده از افکار، احساسات و مکان‌های خاص اجتناب می‌کند. اجتناب واکنش طبیعی نسبت به یک رویداد دردناک است و این راه مقابله موقت از رهایی از احساسات ناخوشایند و افکار مزاحم است.

    3 این اتفاق ممکن است باعث دوری فرد از اطرافیان و احساس جدایی وی از دیگران شود؛ چون حرف زدن و ارتباط گرفتن برای این افراد سخت می‌شود.

    4 این افراد تغییرات منفی را در احساسات و شخصیت خود تجربه می‌کنند. بی‌حسی نسبت به محیط پیرامون و دیگران، محتاط بودن، احساس عزت نفس پایین، بدبینی به اطرافیان، ناامیدی یا دید منفی‌گرایانه نسبت به آینده از جمله ویژگی‌هایی هستند که تروما می‌تواند آن‌ها را به دنبال داشته باشد.

    نداستن چیستی تروما همچون وزنه سنگین برای شانه های فرد

    تاریخچه تروما

    نظریه تروما در دهه 1960 از چندین زمینه نگرانی اجتماعی پدیدار شد: شناخت شیوع خشونت علیه زنان و کودکان (تجاوز، ضرب و شتم محارم)، شناسایی پدیده اختلال استرس پس از سانحه در جانبازان جنگ ویتنام و آگاهی از زخم‌های روانی ناشی از شکنجه و نسل‌کشی به‌ویژه در مورد هولوکاست.

    شوک‌های روانی و سرخوردگی ناشی از جنگ بزرگ باعث شد فروید در مورد انواع آسیب‌شناسی (فلاش‌بک، کابوس‌های مکرر و رفتار تکراری اجباری) ناشی از تجربه جنگ به تفکر بپردازد.

    ولی ما امروزه نگران رنج انسا‌ن‌ها در تروما هستیم؛ اینکه تروما از کجا ناشی می‌شود و چه میزان رنج آسیب‌زایی را تحمیل می‌کند. در واقع تروما چه چیزی را از انسان می‌گیرد؟

    تروما در دوران کودکی

    در زمینه مطالعات تروما، فمینیست‌ها با توجه به موضوعاتی که به طور خاص بر زنان و کودکان تأثیر می‌گذارد، نقش مهمی را ایفا کرده‌اند. به عنوان مثال سوءاستفاده جسمی یا جنسی، برده‌داری جنسی زنان و ختنه کردن دختران.

    امروزه می‌دانیم که بسیاری از اتفاقات ناخوشایند و رویداد‌های دردناکی که افراد در زندگی تجربه کرده‌اند، به دوران کودکی‌شان برمی‌گردد. کودکان نسبت به تروما حساس هستند و به راحتی تحت تأثیر قرار می‌گیرند. ابعاد تروما می‌تواند در کودکان متفاوت باشد. کودکان ممکن است از سوی مراقبان اولیه دچار تروما شوند؛ مثلاً سبک دلبستگی ناایمن که می‌تواند به شکل غفلت یا رفتار مستبدانه و همراه با خشونت خانگی باشد، سوءاستفاده جسمی و جنسی از کودک و غیره.

    در رابطه‌ای که زمینه تروما را ایجاد می‌کند، می‌بینیم والدینی وجود دارند که نه‌تنها توجهی به فراهم کردن محیط امن ندارند، بلکه کودک را مورد آزار و اذیت جسمی و یا روانی قرار می‌دهند. هنگامی که اولین روابط در زندگی همراه با بی‌توجهی یا آزار از سوی مراقبان باشد، تأثیرات بلندمدتی خواهد داشت که حتی می‌تواند موجب اختلالات مختلف (به خصوص اختلالات شخصیت) در بزرگسالی فرد شود.

    فرد درحال تعانل با خود برای یافتن چیستی تروما

    تروما معمولاً وقتی در کودک شکل می‌گیرد که او می‌فهمد کسانی که باید او را هنگام درد حمایت کنند نه‌تنها حامی نبوده، بلکه منشأ درد نیز خود آن‌ها هستند. در این شرایط اتفاق بد تبدیل به تروما می‌شود. روان که خود را با زنده ماندن و وفق دادن با محیط غیر قابل پیش‌بینی سازگار می‌کند، در شرایط عادی ممکن است نتواند عملکرد درستی داشته باشد و این امر موجب آسیب‌پذیری پنهان افراد می‌شود. این کودکان در مقایسه با همسالان خود در تجربه‌های معمول اضطراب بیشتری را تجربه می‌کنند و احتمال وقوع رویداد‌های جدید استرس‌زا در آن‌ها افزایش می‌یابد.

    بنابراین نوع محیط زندگی، شرایط خانوادگی و تجاربی که کودکان در زندگی خود داشته‌اند، احتمال ابتلا به اختلالات مربوط به تروما را افزایش می‌دهد.

    ترومای بزرگسالی

    تروما می‌تواند منشأ‌های متفاوتی داشته باشد. با وجودی که بیشتر تروماهای زندگی در دوران کودکی رخ می‌دهند، تروما در دوران بزرگسالی نیز می‌تواند رخ بدهد. تروماهایی نظیر از دست دادن عزیزان، جدایی، فجایع طبیعی مثل سیل و زلزله و جنگ و حتی دیدن آسیب‌هایی که به دیگران وارد شده است.

    نکته‌ای که باید به آن توجه داشته باشیم این است که تروما لزوماً تجربه‌های سختِ عینی نیست، بلکه تجربه روانی ما از رویداد‌های مختلف است که می‌تواند آسیب‌زا باشد. درک تروما برای افراد مختلف متفاوت است. مثلاً یک واقعه یکسان می‌تواند برای شخصی تروماتیک، اما برای دیگری آسیب گذرا محسوب شود.

    ممکن است وقتی حادثه‌ رخ می‌دهد، فرد یا افرادی که درگیر شده‌اند در آن لحظه یا تا مدت‌ها بعد، واکنش خاصی نشان ندهند، چون فرصت مواجهه با آن را نداشته و درگیر حادثه و حواشی آن بوده‌اند. این رخداد در فجایع جمعی مثل زلزله، سیل و جنگ بیشتر اتفاق می‌افتد.

    در این شرایط علائم تروما ممکن است مدت‌ها پس از حادثه خود را نشان دهد. بیماران آسیب‌دیده غالباً گزارش می‌دهند که برای آن‌ها زمان ایستاده است، یا در تاریخ آن آسیب‌ متوقف شده است. گویی روایت زندگی در جایی گیر کرده و هر لحظه امکان تکرار آن وجود دارد. خاطرات، کابوس‌ها و فلاش‌بک‌ها نیز چنان کیفیتی دارند که گویی این رویداد به تازگی اتفاق افتاده است. آن‌ها به شخص آسیب‌دیده نشان می‌دهند که زمان نمی‌گذرد. افراد آسیب‌دیده بیشتر منتظر حادثه‌ای دیگرند و دیدگاه آن‌ها در مورد آینده محدود است. این افراد مدام این فکر را در سر دارند که حادثه تروماتیک دوباره رخ می‌دهد و حس می‌کنند هیچ کنترلی بر آن ندارند.

    آگاه نبوده به چیستی تروما همچون گوی های سوزان در زندگی است

    جنبه فیزیولوژیکی تروما

    تصویربرداری‌های مغزی افرادی که دچار تروما شده‌اند نشان داد وقتی حادثه تروماتیک یادآوری می‌شود، فعالیت بخشی در مغز به نام دستگاه لیمبیک [1] و یکی از اجزای آن (آمیگدال) افزایش می‌یابد. دستگاه لیمبیک مربوط به احساسات و آمیگدال مسئول ترس است. به همین دلیل است که وقتی افرادی که تجربه تروما دارند با صدا، تصویر یا هر چیزی که برایشان یادآور حادثه مربوطه است مواجه می‌شوند، سیستم خطر در آمیگدال فعال شده و شخص حس می‌کند در همان لحظه حادثه رخ می‌دهد، بنابراین احساسات شدیدی را تجربه می‌کند.

    بخش دیگر مغز که در تروما بیشتر درگیر است، بروکا نام دارد. بروکا منطقه‌ای است که به گفتار مربوط می‌شود. در افرادی که تروما را تجربه کرده‌اند، وقتی خاطرات دردآور هجوم می‌آورند، این منطقه کم‌کار شده و افراد نمی‌توانند صحبت کرده و احساساتشان را توصیف کنند.

    موضوع جالب دیگر در رابطه با کارکرد مغز این است که در این شرایط فعالیت بخش چپ مغز از قسمت راست آن بیشتر می‌شود. لازم است بدانیم که نیمکره راست بیشتر با درک فضایی، بصری و لامسه ارتباط دارد و نیمکره چپ با زبان. به همین دلیل است که در تروما با یادآوری رویداد تروماتیک، فرد واکنش بیشتری به صداها، بوها و… نشان می‌دهد و نمی‌تواند به خوبی احساساتش را بروز بدهد.

     

    نگاه فرویدی به تکرار تروما

    فروید در مقاله‌ی مهم «دگرسوی اصل لذت» (Beyond the Pleasure Principle) که در سال 1920 منتشر شد، نگاهش به روان انسان را دچار تغییری اساسی کرد، به‌ویژه در مواجهه با پدیده‌ی تروما (trauma) و تأثیرات روان‌شناختی آن، به‌خصوص ترومای سربازان جنگ جهانی اول که با اختلالات شدید روانی به خانه بازمی‌گشتند. فروید در این مقاله با مفاهیم پیشین خود در مورد روان، از جمله اصل لذت، به چالش برمی‌خیزد. 

    ۱. اصل لذت و مشاهده‌ی تناقض در تجربه‌ی تروما

    فروید تا پیش از این مقاله معتقد بود که رفتار انسان عمدتاً تحت سلطه‌ی اصل لذت است: یعنی ما تلاش می‌کنیم از رنج دوری کنیم و به لذت نزدیک شویم. اما در برخورد با بیماران دچار تروما، از جمله سربازان جنگ، با پدیده‌ای متناقض روبرو شد:
    آن‌ها بارها و بارها در رویاها، فلش‌بک‌ها و رفتارهای تکراری، صحنه‌های تروماتیک را بازتجربه می‌کردند—چیزی که آشکارا دردناک بود و با اصل لذت در تضاد قرار داشت.

     بنابراین سؤال اساسی برای فروید این بود: چرا روان انسان تمایل دارد صحنه‌های دردناک و آزاردهنده را تکرار کند؟

    ۲. مفهوم «اجبار به تکرار (repetition compulsion)

    فروید به این نتیجه رسید که در روان انسان چیزی فراتر از اصل لذت در کار است. او این گرایش را “اجبار به تکرار” (Wiederholungszwang) نامید. به اعتقاد او:

    “سوژه نمی‌خواهد لذت ببرد؛ بلکه می‌خواهد چیزی را تکرار کند، حتی اگر رنج‌بار باشد.”

    این تکرار می‌تواند تلاشی ناهشیار برای درک یا تسلط بر موقعیت آسیب‌زا باشد، اما به شکلی بیمارگونه عمل می‌کند، مثل بازپخش بی‌پایان یک کابوس.

    ۳. مرگ و زندگی: ظهور سائق مرگ (death drive)

    فروید در ادامه پیشنهاد می‌دهد که شاید در روان، غریزه‌ای بنیادی‌تر از میل به لذت وجود دارد: غریزه‌ی مرگ (Thanatos). این غریزه، نیرویی است که به سمت بازگشت به سکون، نبود تنش، و در نهایت، نابودی تمایل دارد.
    تروما، با قطع جریان نرمال تجربه و ایجاد تنش عظیم، می‌تواند غریزه‌ی مرگ را فعال کند، و روان در تلاش برای بازگشت به وضعیت قبل از تروما، آن را بارها بازسازی می‌کند.

    ۴. جنگ، شوک، و تروما

    فروید در بررسی‌های بالینی از سربازان جنگ جهانی اول اشاره می‌کند که آن‌ها اغلب دچار:

    • رویاهای تکراری از میدان جنگ
    • علائم جسمی بدون علت فیزیولوژیک
    • بی‌احساسی، گسست (dissociation)، و گناه بازماندگی می‌شدند.

    این وضعیت بعدها با نام نوروز جنگ (War Neurosis) شناخته شد امروزه با PTSD مشابه دانسته می‌شود. فروید معتقد بود این وضعیت نه صرفاً به‌خاطر ترس، بلکه به‌خاطر ناتوانی روان در ادغام ناگهانی تروما به‌وجود می‌آید.

    فرد در آینه به دنبال چیستی تروما است

    حافظه و تروما

    در اینجا به بررسی دو نظام حافظه در روان‌شناسی می‌پردازیم: حافظه‌ی صریح (خودزندگی‌نامه‌ای) و حافظه‌ی ضمنی (ناآشکار).

    حافظه‌ی صریح، با بازیابی آگاهانه‌ی اطلاعات و به‌خاطر آوردن رویدادهای مشخص در زندگی فرد ارتباط دارد. برای مثال، وقتی فرد به یاد می‌آورد که در چهار سالگی برای نخستین بار زرافه‌ای را در باغ‌وحش دیده است، از این نوع حافظه بهره می‌گیرد.

    در مقابل، حافظه‌ی ضمنی بدون آگاهی فرد عمل می‌کند و می‌توان اطلاعات را بدون تلاش آگاهانه برای به یاد آوردن، از آن استخراج کرد. نمونه‌ی کلاسیک این نوع حافظه، دوچرخه‌سواری است. فرد پس از یادگیری دوچرخه‌سواری، دیگر نیازی به فکر کردن آگاهانه برای انجام آن ندارد و این توانایی به شکل خودکار در حافظه‌ی ضمنی او ثبت می‌شود.

    نکته‌ی قابل‌توجه این است که حافظه‌ی ضمنی فقط به مهارت‌های حرکتی محدود نمی‌شود، بلکه شامل خاطرات هیجانی سال‌های ابتدایی زندگی نیز می‌گردد؛ زمانی که کودک هنوز قادر به بیان کلامی و رمزگذاری واژگانی رویدادها نیست. در این دوران، تجارب هیجانی در بستر حافظه‌ی ضمنی ذخیره می‌شوند. به همین دلیل، ذهن انسان ممکن است در سال‌های بعدی، بدون آن‌که از منشأ آن آگاه باشد، واکنش‌هایی را نشان دهد که ریشه در این خاطرات هیجانی اولیه دارد.

    یافته‌های علوم اعصاب نشان می‌دهد که این دو نظام حافظه، از مسیرهای مستقل عصبی بهره می‌برند. هیپوکامپ و لوب‌های مغزی در ثبت خاطرات حافظه‌ی صریح نقش اساسی ایفا می‌کنند. با این حال، در اوایل زندگی به دلیل نابالغ بودن هیپوکامپ، حافظه‌ی صریح هنوز شکل نگرفته و کودکان تا حدود ۱۸ ماهگی نمی‌توانند جزئیات وقایع را در این سیستم ذخیره کنند. بنابراین، اگرچه فرد وقایع و خاطرات مشخص آن دوران را به یاد نمی‌آورد، اما تجارب هیجانی همان دوران در حافظه‌ی ضمنی باقی می‌ماند و می‌تواند در طول زندگی، بدون حضور در آگاهی مستقیم، بر احساسات و رفتارهای فرد تأثیر بگذارد.

    ندانستن چیستی تروما همه چیز را در زندگی نابود می‌کند

    تروما و روان‌درمانی تحلیلی

    در دهه‌ی ۱۹۵۰، گروهی از روان‌کاوان بر اهمیت رابطه‌ی مادر و نوزاد در دوران رشد اولیه تأکید فراوان داشتند. آن‌ها معتقد بودند که ناکامی‌های جزئی از جانب مادر، نقش محرک را در رشد کودک ایفا می‌کند، در حالی که ناکامی‌های بزرگ می‌تواند پیامدهای فاجعه‌باری داشته باشد. امروزه می‌دانیم که باید هر دو جنبه را در کنار هم در نظر گرفت. از یک‌سو، درک اهمیت ناکامی‌های محیطی و از سوی دیگر، توجه به نیروی غریزی درونی که از خودِ فرد نشأت می‌گیرد.

    اما ضربه‌ی روانی چه تأثیری بر فرد می‌گذارد؟ فروید و دیگر روان‌کاوان معتقد بودند که زمانی‌ که سپرهای روانی ذهن آسیب می‌بیند، فرد دچار تروما می‌شود. در کودکی، این نقش محافظتی را مادر یا مراقب اصلی ایفا می‌کند. با افزایش سن، فرد خود این عملکرد را برعهده می‌گیرد، گرچه در هر فرد میزان موفقیت در این کار متفاوت است.

    در این نگاه، وقایع دشوار و آسیب‌زای اولیه که بدون محافظت کافی رخ می‌دهند، ممکن است به ناخودآگاه رانده شوند یا ناشناخته باقی بمانند. این تجارب پنهان، در مواجهه با حادثه‌ای آسیب‌زای دیگر می‌توانند فعال شوند و احساس آسیب‌پذیری را دوباره در فرد زنده کنند.

    به بیان دیگر، تروماهای دوران کودکی اثرات عمیق و ماندگاری به جا می‌گذارند. این آسیب‌ها می‌توانند عملکرد روانی و جسمانی فرد را تا بزرگسالی تحت تأثیر قرار دهند. در نتیجه، فرد ممکن است در سراسر زندگی با ترس و اضطراب دست‌و‌پنجه نرم کند. اهمیت این نکته در آن است که روابط اولیه، درگیری‌ها و وقایع چالش‌برانگیز ذخیره‌شده در ذهن، نقش تعیین‌کننده‌ای در ظرفیت ما برای مواجهه با آسیب‌های فعلی دارند.

    پس از وقوع یک حادثه‌ی آسیب‌زا، هنگامی که سپر محافظ ذهن در هم می‌شکند، اختلال روانی شدیدی پدید می‌آید. در این وضعیت، فرد احساس می‌کند کنترلش را از دست داده و در آستانه‌ی نابودی کامل قرار دارد. قربانی اغلب دچار شوک و سردرگمی می‌شود و در درک آنچه رخ داده ناتوان است. برخی افراد در این شرایط ساکت و در خودفرورفته می‌شوند، در حالی که برخی دیگر پرحرف و هیجان‌زده ظاهر می‌شوند.

    گاه در توصیف این حالت از اصطلاح «روان‌گسیخته» استفاده می‌کنیم. علاوه بر این، علائم روانی دیگری نیز در فرد دیده می‌شود که ممکن است آشکار نباشد. معمولاً قربانی برای بازگشت به عملکرد عادی، به دنبال توضیح منطقی برای حادثه می‌گردد.

    یکی از نشانه‌های اصلی تروما، ناتوانی در تفکر و پردازش تجربه‌های هیجانی پس از حادثه است. در چنین شرایطی، ذهن نمی‌تواند محرک‌های حسی را مرتب کند. اگر در آینده، صداها، بوها یا تصاویری که در لحظه‌ی حادثه وجود داشتند دوباره تجربه شوند، ذهن آن‌ها را به‌عنوان حادثه‌ای در زمان حال تفسیر می‌کند. در نتیجه، فرد به‌شدت مضطرب می‌شود.

    این پدیده را «فلاش‌بک» می‌نامند. در این وضعیت، فرد فقط به یاد گذشته نمی‌افتد، بلکه آن را در لحظه‌ی حال دوباره زندگی می‌کند. در چنین شرایطی، عملکرد ذهنی که پیش از این اضطراب را مهار می‌کرد مختل می‌شود. فضای درونی برای اندیشیدن به تجربه از میان می‌رود. گذشته با حال یکی می‌شود و ذهن با موجی از اضطراب مواجه می‌گردد.

    درمان تروما

    مشکلات و مسائل روانی در خانواده‌ها نسل به نسل منتقل می‌شود. فرزندان نسل‌های بعدی این آسیب‌ها را به دوش می‌کشند. برای ساختن محیطی امن و ایجاد دلبستگی ایمن، باید روی این آسیب‌ها و تروماهای روانی کار کنیم. در این مسیر، بهبود زخم‌های روانی اهمیت زیادی دارد.

    بسته به شدت تروما و میزان درگیری فرد، درمان‌های گوناگونی وجود دارد. برخی از این درمان‌ها دارویی هستند و برخی دیگر از روش‌های روان‌درمانی استفاده می‌کنند. داروها گرچه می‌توانند مفید باشند، اما به‌دلیل عوارض جانبی و اثربخشی محدود، به‌تنهایی کافی نیستند. علاوه بر این، بسیاری از بیماران تمایلی به مصرف دارو ندارند و ترجیح می‌دهند مشکلات خود را از راه روان‌درمانی حل کنند.

    روان‌شناسی روش‌های متعددی را برای درمان تروما پیشنهاد می‌دهد. از میان آن‌ها می‌توان به درمان شناختی-رفتاری، EMDR (درمان با حرکات سریع چشم)، هیپنوتیزم و روان‌درمانی تحلیلی اشاره کرد. هرکدام از این روش‌ها بسته به ویژگی‌های فرد می‌تواند مؤثر واقع شود.

    با وجود مشکلاتی مانند طولانی بودن فرایند درمان تحلیلی، پژوهش‌های کنترل‌شده نشان داده‌اند که روان‌درمانی تحلیلی در درمان PTSD به‌اندازه‌ی هیپنوتیزم و حساسیت‌زدایی مؤثر است. در یکی از این مطالعات، پژوهشگران بیماران تحت درمان را با افراد گروه کنترل مقایسه کردند. نتایج حاکی از آن بود که بیماران واکنش مثبتی به روان‌درمانی تحلیلی نشان دادند و تغییرات غیرمنتظره و چشمگیری در صفات شخصیتی آن‌ها ایجاد شد.

    فرد رد رخت و خواب در جستجو چیستی تروما

    عنصر اصلی در این درمان، گوش دادن فعال است. در این روش، درمانگر با دقت به بیمار گوش می‌دهد و فعالانه به او پاسخ می‌دهد. برخی روان‌کاوان این شیوه را «در دسترس بودن دائمی ذهن تحلیلگر، به‌گونه‌ای که بیمار بتواند در آن خود را کشف کند» توصیف کرده‌اند. درمانگر باید هم‌زمان درگیر تجربه‌ی دردناک بیمار شود و تلاش کند تعادل روانی خود را حفظ کند. در این فرایند، بیماران درمانگر را وارد روابط دردناک گذشته می‌کنند. درمانگر هم باید بتواند همدلانه وارد دنیای روانی آشفته‌ی بیمار شود.

    هدف روان‌درمانی تحلیلی، فراهم کردن تجربه‌ای است که در آن بیمار بتواند پریشانی خود را مهار کند. درمانگر متعهد می‌شود اضطراب‌های شدید بیمار را درک کند و از میزان ترس او بکاهد. معیار موفقیت در این فرایند زمانی است که بیمار متوجه شود درمانگر ذهنی دارد که می‌تواند وضعیت او را درک کند. در اینجا، هر دو نفر یعنی بیمار و درمانگر، تلاش می‌کنند تا به افکار خود درباره‌ی وضعیت موجود بیندیشند. امید این است که بیمار در نهایت بتواند به کمک این مهارت، درباره‌ی تجربیات دردناک خود فکر کند. او به‌جای سرکوب یا فراموشی، می‌آموزد با دردهای درونی خود مواجه شود.

    در نهایت، نتیجه‌ی یک درمان موفق، دستیابی به درک و آگاهی بیشتر از رنج‌های درونی و توانایی اندیشیدن به واکنش‌های فرد نسبت به این دردهاست. بیمار می‌آموزد که می‌تواند در آینده نسبت به این دردها، انتخاب‌های متفاوت و آگاهانه‌تری داشته باشد.

     نکاتی که درمانگران در درمان تروما در نظر می‌گیرند

    اگر به عنوان درمانگر بخواهیم به صورت جامع 5 نکته را در درمان در نظر بگیریم، باید به این موارد توجه داشته باشیم:

    1. باید تلاش کنیم فرد را به خوبی بشناسیم، به قصه زندگی او گوش کنیم و آن را بفهمیم؛ بدانیم که تروما با زندگی او چه کرده است، چه مسیری را پشت سر گذاشته و چه بر او گذشته است.
    2. گوش دادن، سؤال پرسیدن از مراجع و همپای او پیش رفتن.
    3. دربرگرفتن احساسات مراجع [5]. باید با بیمار هم‌مسیر شده و از وی بخواهیم در مورد روایتش از تروما توضیح دهد، کمک کنیم تا احساساتش را شناسایی و توصیف کند، در حالی که فضایی را برایش مهیا کنیم تا گسستگی را تجربه نکند.
    1. به مراجع و افکار و احساساتش در رابطه با حادثه‌ای که برایش رخ داده اعتبار ببخشیم. با همدلی و انعکاس درست به مراجع این پیام را بدهیم که ما شاهد رنج او هستیم و تجربه‌اش را به رسمیت می‌شناسیم. او حق دارد که در رابطه با حادثه پیش‌آمده حال خوبی نداشته باشد.
    2. انتظارات درمان را پایین نگه داریم. این واقعیت را بپذیریم که تروما هیچ‌وقت در زندگی شخص مسئله عادی محسوب نمی‌شود. ما به فرد کمک می‌کنیم تا احساسات و توانایی‌هایش را ببیند و احساس گسست از خویشتن یا محیط را نداشته باشد، نسبت به زندگی، وقایع و احساساتش آگاه باشد و آن‌ها را سرکوب نکند.

    کلام آخر

    به طور کلی وقایع دردناک می‌توانند در زندگی همه ما، چه در دوران کودکی و چه در دوران بزرگسالی رخ دهد و به تروما تبدیل شود. اما باید این نکته را بدانیم که هر اتفاق بدی تروما نیست. این در صورتی است که هر ترومایی از یک اتفاق بد شروع شده است و دلیل آن به خاطر تجربیاتی در خانواده، ارتباطات فردی و ویژگی‌های شخصیتی است که تأثیر آن در زندگی افراد متفاوت است. درمان تروما مسیری طولانی و انرژی‌بر است. این مسیر با قدم‌هایی کوچک آغاز می‌شود و گام‌به‌گام به سمت بهبود سلامت روان پیش می‌رود.

    می‌توانید برای شروع جلسات درمان خود با یک روان‌درمانگر تحلیلی متخصص، به کلینیک تجربه زندگی مراجعه کنید.

    سخن سردبیر

    یکی از خوش‌ساخت‌ترین سریال‌هایی که درباره‌ی تروما ساخته شده است، سریال دیدنی و دردناک پاتریک ملروز است. این سریال فضایی که در یادآوری ترومایی سخت تجربه شده را تمام و کمال به تصویر کشیده است. چنانچه علاقه‌مندید این سریال را ببینید، به کانال مجله تجربه زندگی مراجعه کنید و نام سریال Patrick Melrose را جست‌وجو کنید. همچنین بررسی روانکاوانه این سریال در مطلب معرفی و تحلیل سریال پاتریک ملروز در دسترس شماست.

     

  • چیستی شرم و تفاوت آن با احساس گناه

    چیستی شرم و تفاوت آن با احساس گناه

    گویی نوشتن درباره شرم، شرم‌آفرین است. با وجود محدودیت‌هایی که در کلامی‌ ردنِ شرم وجود دارد، تلاش می‌کنیم در یک سلسله نوشتار به مرور پژوهش‌های انجام شده در این حوزه و توصیف آن از منظر روان‌شناختی و جامعه‌شناختی بپردازیم.

    در نوشتار حاضر به چیستی شرم و تفاوت آن با احساسات دیگر پرداخته می‌شود.

    شرم چیست؟

    تصور کنید قرار است در جمعی از افراد مهم سخنرانی کنید. با وجود اینکه از قبل برای این سخنرانی آماده شده‌اید، بسیار مضطرب و نگران هستید. عرق سردی روی پیشانی‌تان نشسته و احساس سستی در پاهایتان دارید. گونه‌ها و گوش‌هایتان سرخ شده و احساس می‌کنید گلویتان خشک است. دلتان شور می‌زند که «نکند خراب کنم»، «نکند تمامِ مطالب را نگویم»، «نکند فکر کنند چیزی بلد نیستم»، «یک وقت آبروریزی نشود» و… . سعی می‌کنید خود را از تک‌وتا نیندازید و سرخی صورت را بپوشانید، اما این احساسات و افکار رفته‌رفته بیشتر می‌شوند.

    کودکی را در نظر بگیرید که لیوان آب از دستش افتاده و لباسش را خیس کرده است. مادر از آشپزخانه با عصبانیت سرش فریاد می‌زند: «خاک بر سرت، یه لیوان آب هم نمی‌تونی بخوری، دست‌وپاچلفتی!». در این موقعیت، کودک با چشمانی گریان، خود را در گوشه‌ای پنهان می‌کند تا از قضاوت‌های مادر در امان بماند.

    یا فردی را تصور کنید که به خاطر ارزش‌های اخلاقی جامعه و عقاید مذهبی‌اش، از رسوایی اخلاقی‌ای که به بار آمده شرمگین است و برای رهایی از این ننگ و رسوایی، دست به خشونت علیه خود یا دیگری می‌زند.

    شاید بارها و بارها سناریوهای مختلفی برای ما اتفاق افتاده باشد که در آن احساس کرده‌ایم مورد قضاوتِ دیگران قرار گرفته‌ایم. در این موقعیت، به طور خودآگاه و ناخودآگاه، از روش‌های مختلفی استفاده کرده‌ایم تا احساس ضعف و درماندگی کمتری کنیم.

    شرم هیجانی است که زیر پوسته پنهانِ روان می‌خزد و گاه سرخیِ آن بر چهره‌مان می‌نشیند، سپس به سرعت سعی می‌کنیم آن را پنهان کنیم و از آن بگریزیم. شرم در پستوی روان پنهان شده و غالباً اجازه بیرون آمدن و رخ نشان‌دادن ندارد. شرم همچون مه غلیظی است که باعث کوری دید می‌شود و یا فشار زیادی است که وقتی بار سنگینی را به دوش می‌کشیم بر گُرده خود احساس می‌کنیم.

    معمولاً شرم به طور ناگهانی ایجاد می‌شود و زمانی که محتوایی که باید پنهان می‌ماند، ناگهان آشکار می‌شود. شرم به گونه‌ای تجربه می‌شود که گویی نقابی که شخص برای پنهان‌ ردن خود زده، به ناگاه برداشته شده و ضعف‌ها و زشتی‌هایش برهنه و نمایان در معرض دید دیگران قرار گرفته است.

    از طرفی، ادراک دیگران از آنچه قرار است پنهان بماند، به شدت -اما نه منحصرا- با حس بصری مرتبط است. دیگری که مشاهده می‌کند ممکن است یک شخص واقعی بیرونی، یا شیء (ابژه‌ای) درونی، فردی تخیلی یا حتی خدا باشد. بنابراین حتی زمانی که کاملاً تنها هستیم می‌توانیم احساس شرم شدید کنیم.

    ژان پل سارتر مثالی از مردی می‌زند که از سوراخ کلید به درون اتاق سرک می‌کشد. ناگهان احساس می‌کند که صدای پا می‌شنود و فردی به درِ اتاق نزدیک می‌شود. صدای پای طرف مقابل، او را از فردی که در حال «نگاه کردن» بود، به فردی تبدیل می‌کند که در حال «نگاه شدن» است و در نتیجه از چشم‌چرانی خود شرمنده می‌شود. با اینکه هنوز کسی او را ندیده، او شرمنده می‌شود. به عقیده سارتر او شرمنده است، چراکه در حالتی است که گویی در معرض دیده شدن قرار گرفته است.

    شاید به همین خاطر باشد که زمانی که فرد دیگری در موقعیت شرم‌آور قرار می‌گیرد، ما هم شرمنده می‌شویم و روی خود را برمی‌گردانیم یا آنجا را ترک می‌کنیم.

    به نظر می‌رسد که اولین واکنش فرد در نتیجه احساس شرم، «پنهان شدن» است. این تمایل به پنهان کردن خود می‌تواند به صورت ذهنی یا جسمانی‌ باشد. از منظر جسمانی، فرد خود را از دید دیگران پنهان می‌کند و سعی می‌کند دیگران او را نبینند و از نظر ذهنی، زمانی که محتوای شرم‌آور آنقدر سنگین است که فرد حتی در تنهایی‌اش هم نمی‌تواند به آن اجازه بروز بدهد، سرکوبش می‌کند و از به آگاهی درآمدن آن جلوگیری می‌کند. گویی که فرد در خود، یک «دیگری» را حمل می‌کند و نمی‌خواهد که او ضعف‌ها و شرم‌هایش را ببیند. در واقع شرم با بخشی از «خود خصوصیِ ما» پیوند خورده که دیگر خصوصی نیست و تبدیل به «خودِ برهنه» می‌شود. بنابراین ما می‌خواهیم بر این برهنگی روانی پرده‌ای بپوشانیم.

    چیزهای زیادی برای ما وجود دارد که بالقوه از آن‌ها خجالت می‌کشیم. علاوه بر جنبه‌های جنسی و پرخاشگرانه خود، شرم اغلب مبتنی بر احساس بی‌ارزشی، بی‌کفایتی و حقارت است. شرم از طبیعت بدنی و به ویژه بدن جنسی ما، بارها توصیف شده است؛ اما در اتاق درمان تحلیلی –معمولاً پس از گذشت مدت‌زمان طولانی– نه تنها درباره شرم «متداول و اجتماعی»، بلکه درباره شرم مرتبط با این باور درونی که چیزی غیرطبیعی در بدن بیمار وجود دارد، می‌شنویم.

    بخش زیادی از شرم درباره طبیعت بدن، به درون بدن مربوط می‌شود. «بدن کثیف است و آنچه درون آن است کثیف‌تر است.» احساسات، افکار، آرزوها و تخیلات خودآگاه و ناخودآگاه ممکن است کثیف، نفرت‌نگیز و زشت تجربه شوند و بنابراین باید از خود و از ابژه مشاهده‌شونده (observing object) پنهان شوند.

    آسیب‌شناسی‌های مربوط به شرم غالباً همراه با اعمال محدودیت گسترده در خود و انعطاف‌ناپذیری ذهنی به دلیل نیاز به پنهان کردن و کنترل است. اگر اشکال مختلف شرم را مانند دانه‌های تسبیح در نظر بگیریم، رشته ثابتی که همه این اشکال شرم را به هم پیوند می‌دهد، وجود تنش بین این مسئله است که چگونه می‌خواهیم باشیم (خودِ آرمانی/Ideal Self) و چگونه خود را می‌بینیم (خود مشاهده شده/Observed Self). در واقع شرم ناشی از رویارویی با چیزی در خودمان است که می‌خواهیم نه جلوی چشم خود و نه در نظر دیگران باشد.

    تفاوت شرم و احساس گناه

    شرم و تفاوت آن با احساس گناه

    در زبان روزمره، اصطلاحات «شرم» و «احساس گناه» غالباً به جای یکدیگر برای توصیف احساساتی استفاده می‌شوند که مضر تلقی می‌شوند و بهتر است از آن‌ها دوری گزید. با این حال تحقیقات زیادی نشان داده است که شرم و گناه، احساسات متمایزی هستند و پیامدهای متفاوتی با خود به همراه دارند. (برای مثال لانسکی، 2005؛ لوئیس، 1971؛ پیرز و سینگر، 1953؛ پولور، 1999)

    شرم هیجانی است که وقتی احساس می‌کنیم ناکافی، ضعیف و ناتوان هستیم، تجربه می‌شود و از انفعال، درماندگی و احساس شکست ناشی می شود. اینکه فرد کمتر از چیزی است که آرزویش را دارد و از «ایده‌آل ایگو» کوتاه می‌آید. به گفته هلن بلاک لوئیس، «تجربه شرم مستقیماً به خود مربوط می‌شود و در آن خود، کانون ارزیابی است. با این حال در احساس گناه، خود موضوع اصلی ارزیابی منفی نیست، بلکه چیزی که روی آن تمرکز می‌شود عمل اشتباه است.»

    برای مثال فرد شرمساری را در نظر بگیرید که به خاطر مصرف زیاد مشروبات الکلی در شب قبل، به محل کارش دیر می‌رسد و مورد سرزنش قرار می‌گیرد. ممکن است او فکر کند: «عجب بدبختی هستم. چرا نمی‌توانم خودم را کنترل کنم؟» در حالی که یک فرد مستعد احساس گناه به احتمال زیاد فکر می‌کند: «از اینکه دیر حاضر شدم احساس بدی دارم. من باعث ناراحتی همکارانم شدم.»

    در حقیقت احساس گناه ناشی از عمل است. کسی کار اشتباهی انجام داده و از مجازات می‌هراسد و از این نظر، اعتراف به گناه آسان‌تر از شرم است، چراکه گناه نشان‌دهنده قدرت و اختیار است، حتی اگر غیراخلاقی باشد و سرزنش شود. اما اعتراف به شرم به معنی ضعف و ناتوانی خود و حتی معیوب بودن است و ممکن است باعث شرمِ بیشتر شود.

    برخلاف احساس گناه، شرم مُسری است. درک شرم در دیگری بدون یادآوری تجربه شرمساری خودمان (و چه بسا تجربه مجدد آن) دشوار است. شرمِ شخص دیگر احساس شکست، حقارت و بی‌کفایتی ما را به یاد می‌آورد. اما از آنجایی که رفتار منجر به احساس گناه مختص یک فرد خاص است، معمولاً با تجربه شخص دیگر منعکس نمی‌شود.

    تعدادی از نویسندگان و پژوهشگران (پیرز و سینگر، 1953؛ سندلر و همکاران، 1963) تلاش کردند شرم و احساس گناه را بر اساس پیوند با آرمان ایگو (Ego Ideal) و سوپر ایگو (Super Ego) متمایز کنند. بدین صورت که احساس گناه با احکام و ممنوعیت‌های سوپر ایگو و تهدید به مجازات در صورت عدم رعایت یا نقض آن‌ها پیوند می‌خورد، در حالی که شرم ناشی از انتظارات و خواسته‌های آرمان ایگو و طرد ناشی از عدم تحقق آن‌هاست.

    شرم را می‌توان محصول روابط بین فردی در نظر گرفت، در حالی که احساس گناه ناشی از تعارض اخلاقی درونی است. فروید با مطالعه تعارضات درون‌روانی ایگو، اید و سوپرایگو -اجزای سازنده ذهن- ادعا کرد که احساس گناه تنشی است که به خاطر عبور از سد سوپر ایگو ایجاد می‌شود. علاوه بر این، احساس گناه سنگ بنای عقده ادیپ شد (میل جنسی کودک به والد جنس مخالف و ترس همزمان از مجازات و تلافی والد همجنس) و همچنان نقش اصلی را در نظریه روانکاوی ایفا می‌کند. در حالی که شرم نقش «اولیه» و پری‌ادیپالِ نیازمندی و دلبستگی را به خود اختصاص داد.

    احساس گناه میل به بخشش را برمی‌انگیزد و از طریق اعتراف درصدد حل آن برمی‌آید، نه پنهان شدن. فردی که ناراحتی او مبتنی بر احساس گناه است، معمولاً درگیر این است که بفهمد چه کاری را اشتباه انجام داده است و سپس آن را جبران کند. ما در مورد اشتباه خود احساس گناه و نسبت به ماهیت خود احساس شرم می‌کنیم.

    شرم در مقابل غرور

    در حالی که غرور از لحاظ جسمانی و روانی به ما احساس قدرت و ارزشمندی می‌دهد، شرم باعث می‌شود از هر نظر احساس پستی، کوچکی، بی‌اهمیتی و بی‌ارزشی کنیم. غرور در پی آشکار ساختن و تجلی خود است تا تحسین‌برانگیز باشد، اما شرم همواره با تمایل به پنهان کردن و اجتناب از قرار گرفتن در معرض دید همراه است.

    آنگاه که برداشت دیگران با آنچه دوست داریم خودمان را ببینیم مطابقت دارد، احساس غرور می‌کنیم؛ در حالی که اگر تصور کنیم که برداشت دیگران منفی‌تر از چیزی است که ترجیح می‌دهیم خودمان را ببینیم، شرم به وجود می‌آید. غرور باعث رشد عزت نفس و ظرفیت ذهنی‌مان و شرم باعث کاهش آن می‌شود.

    ولیکن این سخن ادامه دارد…

    احساس اینکه چیزی در من اشتباه است (من اشتباهی‌ام)، گاز نامرئی و سمی‌ای است که فرد شرمسار آن را نفس می‌کشد. وقتی زندگی خود را از طریق دریچه ناکافی بودن تجربه ‌کنیم، در نشئه ناشایستگی و بی‌کفایتی زندانی می‌شویم. با حبس شدن در این بی‌لیاقتی خلسه‌وار، نمی‌توانیم حقیقت واقعی خود را درک کنیم.

    در این سلسله نوشتار تلاش خواهد شد به درک بیشتر این فضای شرم‌آگین بپردازیم و با بینش بیشتر تلاش کنیم نگذاریم تازیانه بی‌کفایتی و ناشایستگی بر پیکره‌ وجودمان وارد آید و خود را از این زندان رهایی بخشیم.

    منابع

    Dearing, R. L., Stuewig, J., & Tangney, J. P. (2005). On the importance of distinguishing shame from guilt: relations to problematic alcohol and drug use. Addictive behaviors, 30(7), 1392–1404.

    S. Freud, “On Narcissism: An Introduction” (1914), S.E., 14:67–102.

    G. Piers and M. B. Singer, Shame and Guilt (New York: Norton, 1971), 63.

    Wille R. (2014). The shame of existing: an extreme form of shame. The International journal of psycho-analysis, 95(4), 695–717.

  • نقد و بررسی انیمیشن (Encanto)

    نقد و بررسی انیمیشن (Encanto)

    ماجرا درباره خانواده‌ای است که هر کدام استعداد خارق‌العاده‌ای دارند. توانایی حرف زدن با حیوانات، استعداد تغییر چهره، قدرت جسمانی بسیار زیاد یک دختر و… ما را حیرت‌زده می‌کند و حتی شاید دلمان بخواهد جای آن‌ها باشیم. استعدادهایی عجیب و جادویی که با معادلات دنیای واقعی جور درنمی‌آید!

    اما میرابل یکی از اعضای خانواده است که استعداد خاصی ندارد و تلاش می‌کند آن را کشف کند. عجیب است که همه در حوزه‌های مختلف توانمند هستند، ولی او حتی دلیل ناتوانی‌اش را هم نمی‌داند. به نظر می‌رسد میرابل بیش از آن که بسیار ویژه باشد، کاملاً معمولی است. افسوس که «معمولی بودن» همان چیزی است که در خانواده «بد» تلقی می‌شود.

    ترس از آسیب‌پذیری

    سکه استعداد، دو رو دارد. هرجا از توانمندی حرف می‌زنیم، باید درباره آسیب‌پذیری هم بگوییم. پاشنه آشیل این خانواده، «آسیب‌پذیر بودن» است. گویی از نظر مادربزرگ، اعضای خانه زمانی خوب هستند که کامل و بی‌نقص باشند. اما چه کسی است که در واقعیت بتواند همه‌چیز را تحت کنترل داشته باشد؟

    اما جادو و اعتقاد راسخ به نیروهای فراطبیعی می‌تواند سرپوشی برای آسیب‌پذیری‌ها باشد. درست وقتی از قدرت واقعیت جا می‌مانیم، آرزومندانه به دنیای فانتزی پناه می‌بریم؛ آنجا که هر امر محالی ممکن می‌شود و هیچ رؤیایی شکست نمی‌خورد. حتماً برای شما هم پیش آمده است که موقع گرسنگی و البته نبود امکانات غذایی، به غذای موردعلاقه‌تان فکر کنید و سعی کنید خودتان را حتی برای چند ثانیه هم که شده، تسکین بدهید.

    دختر پرزور قصه که می‌تواند همزمان وسیله‌های سنگین خانه را جابه‌جا کند، از اینکه پلک چشمش هم بپرد می‌ترسد و غمگین می‌شود و در جایی از داستان می‌گوید: «یک ترک یا شکاف مثل وزنه‌ای سنگین، کمرم رو می‌شکنه!»

    در واقع ناکام شدن برای هر کدام از اعضای خانواده (به‌جز میرابل) و از همه بیشتر برای مادربزرگ، فاجعه غیر قابل تحملی است که حتی تصورش را هم باید از ذهن دور کرد.

    چرا همه می‌ترسند؟

    بررسی انیمیشن encanto

    مادربزرگ به‌عنوان شخصیت مهم خانواده، کسی است که شوهرش می‌رود و می‌میرد؛ آن هم درحالی‌که او به تازگی سه فرزند را به دنیا آورده است. حالا او باید بچه‌ها را به تنهایی بزرگ کند. قصه‌ای که نه فقط در انیمیشن‌های فانتزی، بلکه بارها در واقعیت ما یا اطرافیانمان رخ داده است. حالا مادربزرگ (کسی که مدت‌ها نیازش را به کمک دیگران انکار کرده است) سعی می‌کند به شکل افراطی، باور همه‌توانی را در خودش و دیگران پرورش بدهد. راهی برای جبران که الزاماً هم به سرانجام دلخواهی نمی‌رسد.

    زنجیره انکارهای او حتی در سن پیری هم ادامه پیدا می‌کند و با تأکید می‌گوید: «خونه خراب نمیشه.» شمع کم‌رمقی که در انیمیشن می‌بینیم، مثال خوبی است که از خرابی خانه خبر می‌دهد. چیزی که مادربزرگ هرگز دوست ندارد ببیند و باور کند.

    پذیرش نقص‌های درونی

    میرابل در گفتگو با مادربزرگش می‌گوید: «از من می‌خوای چیزی باشم که نیستم. من هر چقدر هم خوب باشم باز برات کمه!» این جملات کافی هستند تا یاد کمال‌گرایی و تمایل شدید برای بی‌نقص بودن بیفتیم. «اختگی» اصطلاحی است که فروید روانکاو، آن را برای شرح و توصیف مراحل جنسی-روانی انسان به کار برد. به زبان دیگر، همه ما با خیالِ نقص و وحشت «از دست دادن»، دوران کودکی را سپری می‌کنیم.

    از طرف دیگر، همین که نمی‌دانیم دیگری از ما چه می‌خواهد، دچار اضطراب خواهیم شد. شاید حدس‌هایی بزنیم، اما وقتی مطمئن شویم گمان‌های ما چیزی جز چند احتمال شکست‌خورده نیستند، اضطرابمان اوج می‌گیرد. اطرافیان افراد کمال‌گرا معمولاً این اضطراب را با شدت بیشتری تجربه می‌کنند، چون از نظر شناختی، هیجانی و رفتاری نمی‌دانند چقدر کافی است. کوچک‌ترین نقص آن ها از چشمان تیزبین کمال‌گراها دور نمی‌ماند و حتماً باید تاوانش را پرداخت کنند. ماراتنی نفس‌گیر که گویی خط پایانی ندارد و هر بار برای بهتر شدن باید بیشتر تلاش کنند.

    ما (چه مردان و چه زنان)، زمانی بهتر می‌توانیم با ناکامی‌ها کنار بیایم که اختگی خودمان (به طور نمادین، فقدان قدرت‌) را بپذیریم. درست از همان موقع است که می‌توانیم نیازهایمان را ببینیم، دست از باور همه‌توانی بکشیم، از دیگران کمک بخواهیم و کمبودهایمان را تا حد امکان (و نه افراطی و با فشار بر جسم و روان خودمان و دیگران) جبران کنیم.

    همانندسازی با دیگریِ سختگیر

    قانون نانوشته‌ای در آن خانه وجود دارد که هیچ‌کس نباید درباره ناتوانی، از بین رفتن جادو، خراب شدن خانه و… فکر کند یا با دیگری حرف بزند. اعضای خانواده به گونه‌ای با مادربزرگ همانندسازی کرده‌اند که بلد نیستند طور دیگری باشند. صدای مادربزرگ برای تمام اعضای خانواده به‌قدری درونی شده است که کافی است خطایی از آن‌ها سر بزند. حالا خودشان به نیابت از مادربزرگ می‌توانند با صدایی سرشار از سرزنش، خودشان را زیر سؤال ببرند که چرا نتوانسته‌اند بهتر باشند.

    بررسی انیمیشن encanto

    بسیاری از ما خودمان را به اندازه کافی دوست نداریم. در واقع صدای انتقادگر درونمان قدرت بیشتری دارد تا برای نادیده گرفتن، تحقیر و تخریب شخصیتمان اقدام کنیم. فروید در توپوگرافی دوم خود درباره سوپر ایگو می‌نویسد: «سوپر ایگوی کودک بر مبنای الگویی بنا شده است که مبتنی بر والدین او نیست، بلکه مبتنی بر سوپر ایگوی والدین او است.» در این صورت اگر تحلیل و تغییری اتفاق نیفتد، سوپر ایگوی سخت‌گیر و منتقد می‌تواند تا نسل‌ها ادامه پیدا کند.

    نجاتی از جنس معمولی بودن

    میرابل، همان دختر معمولی قصه، نه با افسون و معجزه که با همان هنر معمولی بودنش می‌تواند خانواده را نجات بدهد. او نماد کسی است که اختگی‌اش را پذیرفته و حالا قادر است اعضای خانواده را دور هم جمع کند و با همدلی دیگران، دوباره خانه را از نو بسازند و اتفاقاً از این راه است که نجات پیدا می‌کنند.

    معمولی بودن میرابل، بیشتر از آن که یک راه نجات معجزه‌آسا باشد، کارآمد است و می‌تواند به‌موقع گره‌های کور را باز کند. اتفاقی که شاید در زندگی روزمره‌مان محال به نظر برسد؛ یعنی آسوده زندگی کردن از راه معمولی بودن.

    بررسی انیمیشن encanto

    انیمیشن Encanto مخاطب خاص خودش را دارد. مخاطبی که دوست دارد به این سؤال داستان فکر کند که «وقتی بفهمی اونی که می‌خوای باشی بی‌نقص نیست، چه کاری ازت برمیاد؟»

    بایرون هوارد، کارگردان انیمیشن افسون

    بایرون هوارد (Byron Howard) طراح، انیماتور و کارگردان آمریکایی استودیوی دیزنی و زاده 1968 است. این کارگردان را با انیمیشن‌هایی همچون تیزپا (2008)، گیسوکمند (2010) و زوتوپیا (2016) می‌شناسیم.

    انیمیشن Encanto شصتمین انیمیشنی است که در استودیوی انیمیشن‌سازی والت دیزنی ساخته شده است.

    چه کسانی مخاطب این انیمیشن هستند؟

    از تصاویر رنگارنگ و روایت‌های موزیکال انیمیشن که بگذریم (چیزی که برای کودکان بسیار جذاب است)، بزرگسالان می‌توانند با دیدن افسون، دقایقی تامل کنند و صادقانه از خودشان بپرسند آیا واقعا خودم را دوست دارم؟ آیا می‌توانم دست از انتقادهای بی‌رحمانه بردارم؟

    در زمانه‌ای که مدام فکر می‌کنیم از بقیه کمتر هستیم، دیدن این انیمیشن کمک می‌کند دست از مقایسه برداریم و آنچه را که هستیم بپذیریم تا بتوانیم رشد کنیم.

  • ترومای اجتماعی؛ تاثیرات شرایط اجتماعی نامطلوب بر شکل‌گیری بیماری‌ها

    ترومای اجتماعی؛ تاثیرات شرایط اجتماعی نامطلوب بر شکل‌گیری بیماری‌ها

    به نظر می‌رسد روانکاوی از ابتدا این واقعیت را نادیده گرفته است. با وجود این، خود (self) با نظام اجتماعی و همچنین با محیط غیرانسانی رابطه‌ی ابژه‌ای برقرار می‌کند. انتظار می‌رود که عملکرد این رابطه، عملکرد ظرف و مظروف [1] باشد. هرگاه جامعه و نهادهای آن نتوانند به عنوان ظرفی برای افراد و گروه‌ها عمل کنند، آسیبی ایجاد می‌شود که می‌توان آن را با تجربه نوزاد از شکست مادرش در مادری کردن مقایسه کرد.

    چنین شکست‌هایی را می‌توان در چند دسته طبقه‌بندی کرد. اولین مورد زمانی است که نظام اجتماعی در مهار، پرورش، مراقبت و حمایت از افراد ناکام باشد؛ مانند عدم کمک و شفقت نسبت به قربانیان فقر، بیماری، فاجعه طبیعی، آشفتگی اجتماعی، بحران اقتصادی، خشونت، یا جنگ.

    دسته دوم زمانی اتفاق می‌افتد که یک حمله آشکار از سوی مقامات یا گروه‌های اجتماعی ممتاز به اقلیت‌ها یا حتی به بخش عمده‌ای از مردم، مانند سرکوب اجتماعی، جنگ -اعم از داخلی و خارجی- نژادپرستی، نسل‌کشی یا آزار و اذیت رخ می‌دهد.

    مورد سوم زمانی است که انحرافی در نظام اجتماعی وجود دارد که وانمود می‌کند از ارزش‌ها و قوانین اجتماعی فعلی حمایت می‌کند و در عین حال آن‌ها را زیر پا می‌گذارد؛ مانند دروغگویی، فساد و ضدونقیض‌گویی از سوی مقامات.

    یکی از نمونه‌های تازه، واقعه‌ی تلخ بندرعباس و پیامدهای روانی آن بر جامعه ایران است. این رویداد نشان داد چگونه تجربه‌های جمعی می‌توانند ساختار روانی افراد و کیفیت روابط اجتماعی را تحت تأثیر قرار دهند و در عین حال ضرورت بازنگری در نحوه ارتباط میان مردم و مقامات را پررنگ‌تر کنند.

    ترومای اجتماعی؛ تاثیرات شرایط اجتماعی نامطلوب بر شکل‌گیری بیماری‌ها

    شرایط نامناسب و آسیب‌رسان زندگی که از محیط اجتماعی سرچشمه می‌گیرد، در شکل‌گیری رنج عاطفی و اختلالات روانی به عنوان بیماری نقش دارد و روانکاوی از ابتدا این واقعیت را نادیده گرفته است. این به وضوح نتیجه تعارض‌های عاطفی شدیدی است که فروید را وادار کرد تا نظریه محیطی اولیه خود را در مورد روان‌پدیدایی روان‌رنجوری [2] کنار بگذارد (توبرت-اکلاندن 2005).

    امروزه برای اکثر روانکاوان بدیهی است که روابط واقعی با سایر انسان‌های واقعی و ملموس در رشد شخصیت و در فرآیندهای آسیب‌شناختی و شفابخشی نقش دارد. این امر توسط بسیاری از مکاتب اندیشه و عمل روانکاوانه، مانند مکاتب نظریه روابط ابژه، روانکاوی بین فردی، روانکاوی انسان‌گرایانه، روانشناسی خود، نظریه‌ بیناسوژه‌ای و روانکاوی رابطه‌ای پذیرفته شده است.

    مسلما دیگران در رشد و عملکرد فعلی شخصیت افراد تأثیر می‌گذارند. اگر این‌طور نبود، درمان روانکاوانه غیرممکن بود. همچنین واقعیت‌های اجتماعی، نهادی، سیاسی و فرهنگی ضرورتا در رفتار و تجربه ذهنی افرد نقش دارند. اما هنوز جنبه دیگری از رابطه فرد با نظام اجتماعی وجود دارد؛ زیرا نظام اجتماعی به عنوان یک ابژه تلقی می‌شود و می‌توان رابطه فرد با جامعه را مشابه رابطه بین نوزاد و مادرش دانست.

    بنابراین، خود با سیستم اجتماعی و همچنین با محیط غیرانسانی رابطه ابژه‌ای برقرار می‌کند. (سرلس 1960 ) انتظار می‌رود این به عنوان رابطه‌‌ی ظرف و مظروف عمل کند. این یعنی چه؟ بیون (1962) اشاره کرد که مادر برای نیازهای جسمی و عاطفی نوزاد و به ویژه برای اضطراب غیرقابل تحمل او، به عنوان یک ظرف عمل می‌کند. نوزاد تجربیات عاطفی دردناکش را به مادر منتقل می‌کند، مادر هم آن‌ها را دریافت می‌کند، رنج می‌برد و نمادسازی می‌کند و سپس درک جدید او از وضعیت اسفناک فرزندش را به یک اقدام خاص تبدیل می‌کند که هدف آن حل منبع رنج نوزاد است. (اکلاندر و همکاران 1982) همچنین به کودک کمک می‌کند تا این تجربیات عاطفی را با استفاده از پاسخ‌های مناسب او «نامگذاری» کند و این آغاز نمادسازی است.

     نهادهای اجتماعی و جامعه به عنوان یک کل، عملکرد مشابه مادر را در مقابل فرد انجام می‌دهند. نظام اجتماعی باید به نیازها و مصائب اساسی افراد و گروه‌ها با اذعان به وجود آن‌ها و اقدام لازم برای حل آن‌ها پاسخ دهد. گاهی اوقات دومی از نظر مادی غیرممکن است، اما حتی در آن زمان نیز تصدیق آن‌ها برای جمعیت آسیب‌دیده ضروری است؛ به طوری که ممکن است افراد این‌گونه احساس کنند که از دید جامعه‌شان واقعی هستند و وجود دارند.

    در این مورد، همان‌طور که اریک فروم (1996) به درستی اشاره کرد، بزرگسال حتی از کودک نیازمندتر و درمانده‌تر است. بنابراین هرگاه جامعه و نهادهای آن نتوانند به عنوان ظرفی برای افراد و گروه‌ها عمل کنند، آسیبی ایجاد می‌کنند که می‌توان آن را با تجربه نوزاد از شکست مادرش در مادری کردن مقایسه کرد.

    چنین شکست‌هایی را می‌توان در چند دسته طبقه‌بندی کرد:

    1. هنگامی که نظام اجتماعی در مهار، پرورش، مراقبت و حمایت از افراد ناکام باشد؛ مانند عدم کمک و شفقت نسبت به قربانیان فقر، بیماری، فاجعه طبیعی، آشفتگی اجتماعی، بحران اقتصادی، خشونت، یا جنگ.

    2. هنگامی که یک حمله آشکار، از طرف مقامات یا گروه‌های اجتماعی ممتاز، به اقلیت‌ها یا حتی به بخش عمده‌ای از مردم وجود داشته باشد؛ مانند سرکوب اجتماعی، جنگ داخلی و خارجی، نژادپرستی، نسل‌کشی یا آزار و اذیت.

    3. زمانی که انحرافی در نظام اجتماعی وجود دارد که وانمود می‌کند ارزش‌ها و قوانین اجتماعی فعلی را حفظ می‌کند، اما در عین حال آن‌ها را زیر پا می‌گذارد؛ مانند ضدونقیض‌گویی، فساد و دروغگویی از سوی مقامات.

    می‌توان اختلالات روابط بین افراد و گروه‌ها از یک سو و نظام اجتماعی از سوی دیگر را با اختلالات کودک و مراقبان بزرگسال او مقایسه کرد. یکی از این ناکامی‌ها زمانی اتفاق می‌افتد که بزرگسالان نسبت به کودکان تحت سرپرستی خود بی‌توجهی می‌کنند یا حتی آن‌ها را کاملاً رها می‌کنند.

    مورد دوم زمانی اتفاق می‌افتد که بزرگسالان از موقعیت قدرت خود در رابطه با کودکی که تحت سرپرستی‌شان است، برای منافع خود استفاده می‌کنند؛ مانند سوءاستفاده فیزیکی، مالی، جنسی یا اخلاقی از کودکان.

    سومین مورد زمانی اتفاق می‌افتد که مسئولین رفاه کودک آشکارا دروغ می‌گویند، بدنیت عمل می‌کنند، یا آنچه را که در مقابل چشمان آن‌ها اتفاق می‌افتد به کلی انکار می‌کنند.

    همان‌طور که ساندور فرنسی (1980) در مورد کودکانی که زیر سن قانونی مورد آزار جنسی قرار گرفته بودند نشان داد، شاید انکار چیزی که واقعا اتفاق افتاده از نظر تأثیرات مخرب آن بر کودکان از همه بدتر باشد. آسیب اولیه آزار جسمی و عاطفی زمانی تشدید می‌شود که بزرگسالان دیگری که کودک برای آرامش و کمک به آن‌ها متوسل می‌شود، صراحتاً وقوع این رویداد را انکار می‌کنند و حتی کودک را به‌ خاطر اینکه با نیت بد «دروغ سرهم کرده» سرزنش می‌کنند. این باعث ایجاد احساس ویرانگر تحقیر می‌شود و کودک حس می‌کند به او خیانت شده که حتی از سوءاستفاده‌ای که رخ داده هم مهلک‌تر است.

    سرزنش قربانی برای رنج‌هایش همیشه این تأثیر را دارد و بسیار شگفت‌آور است که واکنش معمول پلیس و دادگاه‌ها نیز به قربانیان تجاوز همین است.

    بدیهی است که چنین مقایسه‌ای بر یک فرض مبتنی است که البته همه آن را نمی‌پذیرند، اما من به‌شدت به آن باور دارم: نظام اجتماعی باید برای جبران شکنندگی‌ها، کمبودها و نارسایی‌های افراد و گروه‌ها ایجاد شود. همچنین، مقامات و اعضای متعهد جامعه وظیفه اخلاقی دارند که به کسانی که از خودشان نمی‌توانند مراقبت کنند، کمک و حمایت ارائه دهند. (فروم، 1955، 1976، 1996) سه دین بزرگ توحیدی که در خاورمیانه شکل گرفتند — یهودیت، مسیحیت و اسلام — مؤمنان خود را موظف می‌دانند که از محرومان، داغ‌دیدگان و ناتوانان مانند بیوه‌ها، یتیمان، فقرا، بیماران، داغ‌دیدگان و مهاجران مراقبت کنند. این نگاه انسان‌گرایانه، در تضاد کامل با جهان‌بینی مبتنی بر «هر کس برای خودش» قرار دارد که بر جامعه مدرن حاکم شده است.البته این دیدگاه انسان‌گرایانه با دیدگاه غارتگرانه از جهان «هر کس برای خودش» که در جامعه مدرن حاکم است، کاملا در تضاد است.

    فروید در سال 1930 در کتاب تمدن و نارضایتی‌های آن توصیف کرد که ما به عنوان افراد و اعضای گروه‌های کوچک اغلب ناتوان هستیم تا با سه منبع اصلی رنج -یعنی ضعف بدنمان، نیروهای طبیعت و رفتار سایر انسان‌ها- مقابله کنیم و این حقیقت ما را به گشتن دنبال آسایش و کمک در جامعه بزرگتر و سازمان‌های آن وادار کرده است. در ما که سرسختانه از مردن امتناع می‌کنیم، به انسان‌دوستی همسایگانمان امیدی بی‌پایان است و هرگاه از سوی آن‌ها پاسخی وجود نداشته باشد و انتظارات ما را دروغ بپندارند، نتیجه آن احساس حزن مطلق و ناامیدی است.

    البته هرگاه انسانی از کمک به دیگری که در مضیقه است امتناع ورزد، به پیوند انسانی خیانت کرده است؛ اما این پدیده زمانی بدتر می‌شود که مقاماتی که دقیقا برای پاسخ‌گویی به نیاز آن‌ها انتخاب شده‌اند، نیازمندان و کسانی که در رنج هستند را نادیده می‌گیرند یا از آن‌ها سوءاستفاده می‌کنند.

    همانطور که یک ضرب‌المثل قدیمی می‌گوید، «پادشاهان برای خدمت به مردم خلق شده‌اند، نه مردم برای خدمت به آن‌ها.» در هر جامعه معقولانه، به عاریت از اصطلاح اریک فروم (1955)، رهبران به هر صورتی انتخاب می‌شوند تا به عنوان نمایندگان مردم عمل کنند. بنابراین آن‌ها یک وظیفه اخلاقی دارند که به جای کسانی صحبت کنند که نمی‌توانند به جای خودشان صحبت کنند و به جای کسانی که نمی‌توانند کاری انجام دهند، عمل کنند. هنگامی که آن‌ها به تعهد خود احترام می‌گذارند، این منبع نشاط و امید برای کل مردم است؛ اما وقتی این کار را نمی‌کنند، باعث ویرانی و ناامیدی می‌شوند. (هرناندز 1997)

    بیایید به یک نمونه از چنین وضعیت ناخوشایندی نگاهی بیندازیم. این اختلال شدید در روابط افراد و گروه‌ها با جامعه بزرگتری که آن‌ها را دربرمی‌گیرد، باعث می‌شود که خشونت اجتماعی تا حد زیادی برای مردم مضر باشد. در این شرایط مردم نه تنها نمی‌توانند بدون ترس در خیابان‌ها راه بروند، بلکه احساس می‌کنند توسط مقامات و نهادهای اجتماعی که وظیفه حمایت از آن‌ها را داشتند، رها شده‌اند. اما هنگامی که مقامات و نهادها جلادان مردم می‌شوند، مانند آنچه در «جنگ‌های کثیف [3]» اتفاق افتاد و دولت‌ها علیه مخالفان در میان مردم خودشان جنگ راه می‌اندازند، تأثیر ویرانگر است (اکلاندر 2003). متأسفانه دولت‌های برخی کشورهای آمریکای لاتین چنین اقداماتی را علیه مردمشان انجام داده‌اند.

    این وضعیت باعث شده اصطلاح سیاسی جدیدی با عنوان«مفقودان» شکل بگیرد؛ افرادی که به‌دلیل عقاید و فعالیت‌های سیاسی‌شان، یا حتی صرفاً به‌خاطر ارتباط با فعالان سیاسی و ثبت نام و شماره‌شان در دفترچه‌های این افراد، نیروهای دولتی آن‌ها را ربوده، شکنجه کرده و در بسیاری از موارد به قتل رسانده‌اند، در حالی که هرگز اجسادشان را پیدا نکرده‌اند. این رویدادها زخم‌هایی باز در زندگی عاطفی افراد، گروه‌ها و جوامعی گذاشته که آگاهانه یا ناخواسته درگیر این وقایع شده‌اند.

    آگیار (1988 الف ، 1988 ب) درباره تأثیر سرکوب سیاسی بر بازماندگان در آرژانتین تحقیق کرد و زوج‌هایی را که مستقیماً تحت تأثیر آزار و اذیت شخصی یا سوگ عزیزانشان قرار گرفته‌ بودند، مورد مطالعه قرار داد. این زوج‌ها با وجود تجربیات غیرقابل تصور خود، درمان را شروع کرده بودند. اما این روند بعد از دیکتاتوری نظامی متوقف شد و حکومت غیرنظامی جدید قانون عفو را ​​برای افسرانی که در این حمله تروریسم شرکت کرده بودند، تصویب کرد. به محض تصویب قوانین، علائم بیماران تشدید می‌شد، زیرا احساس می‌کردند که جامعه، جدای از اینکه رنج‌هایشان را ندیده، به آن‌ها کمک نکرده و عدالت برقرار نشده، بلکه وجود آن‌ها را نیز انکار کرده است.

    اگر قربانی به خاطر اتفاقی که افتاده سرزنش شود و رنجی که کشیده انکار شود، توهین به آسیب اضافه شده و بی‌عدالتی با ضربه روحی ترکیب می‌شود. این امر برای افراد و گروه‌های انسانی بزرگ یا کوچک هم صادق است؛ مانند زمانی که نژادپرست‌ها، جنسیت‌گرایان و دیگر متعصبان، توجیحشان برای بردگی، استثمار، آزار و اذیت، تحقیر یا نسل‌کشی این است که این‌ها پاسخی منطقی برای حقارت یک گروه اقلیت است. اما از سوی دیگر، هرگاه حقیقت ثابت و جنایات‌ها مشخص شود، عدالت مسیر خود را طی کند و رنج قربانیان اعتراف شود، در نهایت به بقای جامعه و نوع بشر امیدی زنده و اعتمادی تازه متولد می‌شود.

    به همین دلیل بسیار مهم است که تحقیقات و روند قانونی چنین تخلفاتی به پایان برسد و رهبران باید بابت هر آسیبی که توسط مؤسسات آن‌ها به مردم وارد شده است عذرخواهی کنند.

    نمونه دیگری از تأثیر بیماری‌زای نقض مأموریت مقامات، در نتیجه دروغگویی آن‌هاست. (هرناندز د توبرت، 199) دروغ شنیدن از دیگران تأثیر مخربی بر عملکرد ذهنی فرد دارد؛ به ویژه زمانی که دروغگو کسی باشد که رفاه و امرار معاش فرد به او وابسته است؛ مانند والدین، همسران، پزشکان، معلمان، روان‌درمانگران، مقامات و….

    دروغ آگاهانه، تلاشی همه‌جانبه برای کنترل فرآیندهای ذهنی و رفتار یک انسان دیگر و حمله‌ای وحشیانه به عملکردهای ادراکی اوست. تنها چیزی که می‌تواند ما را از این تأثیر زهرآگین محافظت کند، این است که دروغ را بشناسیم و بفهمیم که به ما دروغ می‌گویند. اما اگر دروغگو کسی باشد که برای رفاه، خوشبختی، سلامتی یا زندگی خود به او وابسته هستیم، تشخیص و پذیرش اینکه واقعاً از او دروغ شنیده‌ایم بسیار دشوار است و تمایل داریم تا این واقعیت را انکار کنیم. کشف اینکه فردی که به او نیاز داریم و اعتماد کرده‌ایم فریبکار است، احساس سرخوردگی شدید و ناامیدی ایجاد می‌کند که بهبودی از آن بسیار دشوار است.

    در سطح اجتماعی، این زمانی اتفاق می‌افتد که دولت‌های فاسد، خشن، سوءاستفاده‌گر، بی‌رحم یا قاتل، به امیدها و اعتماد مردم خیانت کنند. هرگاه شهروندان متوجه دروغ‌های وقیحانه رهبران خود شوند، باور و اعتماد آن‌ها به سیستم اجتماعی دچار فروپاشی می‌شود. این امر زمانی اتفاق می‌افتد که مشخص شود دولت‌ها، قانونی را که باید از آن دفاع می‌کردند، زیر پا گذاشته‌اند، یا از قدرت خود در خدمت منافع پست، استثمار، غارت، سوءاستفاده یا تخریب بخشی از جامعه استفاده کرده‌اند.

    این مقاله را در مجله بخوانید:سایکوپات کیست و سایکوپاتی چگونه منجر به پاتوکراسی می‌شود؟

    رنج عاطفی شدید ناشی از پی بردن به چنین چیزی، تشخیص و نام‌گذاری درست این موقعیت را برای اکثر مردم بسیار دشوار می‌کند. احتمالاً به همین دلیل است که مردم عادی در آلمان نازی یا چندین کشور در آمریکای لاتین موفق شده‌اند فعالانه اقدامات نسل‌کشی دولت‌های خود را نادیده بگیرند.

    وقتی شواهد فریبکاری مقامات غیر قابل انکار باشد، مردم ممکن است در افسردگی، ناامیدی و بی‌تفاوتی فرو بروند؛ مگر اینکه راهی برای ابراز فعالانه نارضایتی خود پیدا کنند که واقعا تفاوت ایجاد کند. این یک واقعیت روان‌شناختی است که ما به خوبی می‌دانیم. زمانی که سوژه موقعیتی فعال بگیرد، ممکن است بر پیامدهای رنج غیرفعال غلبه کند.

    من دو نمونه از این قبیل را در تاریخ اخیر مکزیک مورد بحث قرار خواهم داد.

    در پایان سال 1993، احساس ناامیدی گسترده‌ای در بخش‌های بزرگی از جامعه مکزیک وجود داشت. در آن زمان دلایل این امر تا حد زیادی ناخودآگاه بود، اما در سال‌های اخیر بیشتر از آن آگاه شده‌ایم. کشور قبلاً توافق‌نامه تجارت آزاد آمریکای شمالی را امضا کرده بود و این توافقنامه در اولین روز سال 1994 آماده اجرایی شدن بود. دولت سعی کرده بود این را به عنوان فرصت‌های فراوانی برای شرکت‌های مکزیکی معرفی کند. اگرچه بسیاری از ما نمی‌توانستیم نام مناسبی برای ناراحتی خود بگذاریم، اما اکثر ما احساس کردیم این واقعاً به معنای تسلیم کامل در برابر منافع یک امپراتوری اقتصادی است که هرگز نمی‌توانیم با آن رقابت کنیم.

     اما پس از آن اتفاق غیرمنتظره‌ای رخ داد. در اولین دقایق سال نو، گروهی از فقیرترین سرخ‌پوستان مکزیکی علیه این معاهده و سیاست‌های دولت قیام کردند. دولت بلافاصله نیروهای مسلح را علیه آن‌ها فرستاد. به نظر می‌رسید که این نبردی ناامیدکننده بود و بیشتر ما فکر می‌کردیم که شورشیان نابود خواهند شد، اما این‌طور نشد. ترس دولت از عدم تایید افکار عمومی بین‌المللی و خطر آسیب رساندن به اجرای معاهده تازه امضا شده، این حمله را که اکنون به یک جنگ کم‌شدت تبدیل شده بود، محدود کرد.

    از سوی دیگر، زاپاتیستاس (عضو یا حامی یک نیروی انقلابی مکزیکی که برای اصلاحات اجتماعی و ارضی کار می‌کند، که در سال 1994 قیام مردمی را در ایالت چیاپاس به راه انداخت) با استفاده از رسانه‌ها از جنگ نظامی به جنگ نرم روی آوردند. این یکی از مزیت‌های جهانی شدن است، زیرا جریان آزاد اطلاعات را امکان‌پذیر و کل جهان را به شاهدی برای امور محلی تبدیل می‌کند.

    با گذشت روزها و هفته‌ها، آشکار شد که ارتش زاپاتیستا برای ماندن اینجاست و امید جدیدی در جامعه شکوفا شد. (هرناندز، 1995) این قیام از منظر نظامی اندک و ناچیز بود، اما در سطح نمادین بسیار قدرتمند بود. تأثیر مفید آن بر اذهان عمومی حتی از مرزهای مکزیک نیز فراتر رفت، زیرا به نمادی از امکان و حق افراد و گروه‌های اقلیت برای مبارزه با مدل غیرانسانی جهانی شدن تبدیل شد.

    اخیراً ما یک شورش مسالمت‌آمیز موفق را علیه پاشنه آهنین یک حکومت استبدادی تجربه کرده‌ایم. تقریباً یک سال پیش، دولت فدرال کنونی کشورمان جنگی عمده را علیه رئیس دولت مکزیکوسیتی، یعنی آندره مانوئل لوپز اوبرادور آغاز کرد. او رهبر اپوزیسیون بود و شانس زیادی داشت تا رئیس‌جمهور بعدی در انتخابات آینده 2006 شود. در این حمله، مقامات فدرال و حزب حاکم به انتقادات گسترده، تهمت‌ها و کاهش بودجه اختصاص یافته به شهر دست زدند و همچنین به ضدونقیض‌گویی متوسل شدند.

    ترفند نهایی‌شان این بود که شهردار را به دلیل اهانت به دادگاه در یک پرونده ملکی مورد مناقشه ناشی از ساخت یک خیابان جدید برای دسترسی به یک بیمارستان متهم کنند. مناقشه این بود که کار ساخت خیابان به محض دستور قاضی قطع نشده بود و حتی اگر شهردار که بالاترین مقام در حکومت شهر است مسئول مستقیم آن تصمیم نبود، باز در معرض کیفرخواست قرار می‌گرفت و باید استیضاح می‌شد.

    کل ماجرا مضحک بود و هدف آن آشکارا خلاص شدن از شر یک رقیب سیاسی بسیار محبوب با ممانعت از شرکت او در انتخابات آینده بود، اما این روند ادامه یافت. حزب حاکم عمل ملی و دیگر حزب اپوزیسیون نهادی انقلابی، هر دو خواستار حذف لوپز اوبرادور از رقابت‌های ریاست جمهوری بودند و استیضاح او را در نهایت به تصویب کنگره رساندند. اما اتحادشان عمدتاً به این دلیل بود که در خدمت شرکت‌های بزرگ سرمایه‌داری، اعم از ملی و فراملی بودند و منافع طبقاتی یکسانی داشتند.

    اگرچه همه می‌دانستند که واقعا چه اتفاقی رخ می‌دهد، اما دولت فدرال بر گفتمانی که در دفاع از نظم و قانون تأکید داشت پافشاری می‌کرد. عاطفه جمعی مردم، جوی از اضطراب، پریشانی، درماندگی و ناامیدی بود. مردم این مزخرفات را باور نمی‌کردند، اما ماموران اجرای این حقه همچنان به زبانی الهام‌بخش صحبت می‌کردند و در عین حال مکر خود را کامل می‌کردند. علاوه بر این، هدف این حمله تنها علیه یک رهبر سیاسی نبود، بلکه همچنین علیه ما که او را انتخاب کرده بودیم و کل جمعیت کشور بود. بدیهی بود که آن‌ها سعی داشتند از ما حق رای دادن آزادانه را، آن‌طور که می‌خواستیم، سلب کنند.

    به راحتی نمی‌توان آنچه را که تعداد زیادی از ما در آن زمان احساس می‌کردیم به تصویر کشید. ما از نظر عاطفی توسط دروغ‌های آشکار بمباران می‌شدیم. روزی نبود که در اخبار شاهد تحقیر عقاید، ادعاها و اعتراضاتمان توسط صاحبان قدرت نباشیم. به نظر می‌رسید که هرگز نمی‌توانیم چیزی بگوییم یا کاری انجام دهیم تا تغییری ایجاد شود. با این حال ذره‌ای امید در ما وجود داشت که حاضر به مردن نشدیم. ما انتظار داشتیم که یکی از نمایندگان منتخب و افسران منصوبی که دولت را تشکیل می‌دادند، بالاخره گوش کنند و کاری برای یافتن راه‌ حل از طریق مذاکره برای این تعارض انجام دهند. اما هیچ‌کس این کار را نکرد و نگرانی فاجعه‌بار ادامه یافت. بیماران احساسات و رویاهایی از نوع پایان یافتن جهان را تجربه می‌کردند و هیچ روانکاو حساسی نمی‌توانست کاری انجام دهد، جز اینکه اذعان کند که همه ما در این مخمصه باهم هستیم.

    اوج این اتفاقات در 7 آوریل 2005 بود؛ زمانی که کنگره در نهایت به استیضاح رأی مثبت داد. پاسخ عمومی دوباره ناباوری، وحشت و ناتوانی مطلق بود. با این حال واکنش مردمی فوری نیز وجود داشت. بدیهی بود که با اعمال و استدلال‌های دولت فدرال و متحدانش نمی‌توان با استدلال یا بحث آزاد مبارزه کرد؛ بنابراین در پی راه حلی دیگر برآمدیم. خانه‌ها و اتومبیل‌های شهر به زودی با پوسترهایی علیه استیضاح تزیین شد، کمیته‌های متعددی تشکیل شد و انواع جلسات و راهپیمایی‌ها به راه افتاد که بیانگر انزجار ما از آنچه می‌گذشت بود.

    سرانجام در 24 آوریل، یک راهپیمایی سکوت بزرگ با بیش از یک میلیون نفر در برابر این سوءاستفاده برگزار شد. بسیاری از کسانی که در این راهپیمایی شرکت کردند از طرفداران لوپز اوبرادور نبودند، اما خواستار نمایش منصفانه و دموکراتیک بودند. بار دیگر دولت فدرال با ادعای اینکه تنها ۱۲۰ هزار نفر در این مراسم شرکت کرده‌اند، تلاش کرد تا این مراسم را کوچک جلوه دهد. اما از آنجایی که این غیرممکن بود، رئیس‌جمهور مجبور شد دو روز بعد استعفای دادستان کل را بپذیرد و برای برون‌رفت از آن وضعیت غیر‌ممکن، راه را برای مذاکره باز کند.

    نتیجه فوری احساس آرامش و امید جمعی بود. برخلاف سنت استبدادی، بالاخره صدای ما تأثیر داشت و به این معنی بود که ما مردم در امور حکومتی حرفی برای گفتن داشتیم. همان‌گونه که نفوذناپذیری مسئولان نسبت به ادعاها و اعتراضات مردم تأثیرات آسیب‌زا دارد، پاسخ‌گویی از سوی آنان نیز به التیام جراحت‌ها کمک می‌کند.

    هنوز جنبه دیگری برای چنین وضعیتی وجود دارد و اگر غرور خودخواهانه قدرت‌ها نبود، باید به راحتی حل می‌شد. این مسئله اعتراف به خسارت وارده و طلب بخشش است. همان‌طور که در مورد پاپ ژان پل دوم دیدیم، برخی از نخبگان حاکم قادر به انجام این کار هستند. نمونه دیگر پرزیدنت ویلیام کلینتون بود که به نام ایالات متحده آمریکا از معدود بازماندگان و بستگان قربانیان آزمایش ظالمانه و غیراخلاقی پزشکی که در تاسکگی انجام شد، عذرخواهی کرد. اتفاقی که در آن گروهی از مردان آفریقایی-آمریکایی عمداً بدون هیچ درمانی برای عفونت سیفلیسی خود رها شدند تا تکامل طبیعی بیماری را حتی تا حد مرگ مطالعه کنند.

    اما اکثر افراد در منصب قدرت به شدت مخالفند که به اشتباه یا خطاکاریشان اذعان کنند و این نیز عوارض زیادی بر جمعیت مردم دارد. یک بار دیگر می‌خواهم نمونه مکزیکی اخیر را بررسی کنم، حتی اگر تقریباً در هر کشور دیگری یافتن این مثال آسان باشد. چند هفته پیش، رئیس‌جمهور فاکس اظهار تاسف‌باری کرد و گفت که مهاجران مکزیکی در ایالات متحده «کارهایی را انجام می‌دهند که حتی سیاه پوستان نمی‌خواهند انجام بدهند.» نژادپرستی بی‌رحمانه این اظهارنظر، افکار ملی و بین المللی را شوکه کرد و واکنش‌های خشمگینانه مردم به سرعت برانگیخته شد.

    سخنگوی رئیس جمهور پاسخ داد که رئیس جمهور به هیچ وجه قصد توهین به کسی را نداشته است، اما هیچ عذرخواهی رسمی وجود نداشت و مقامات کاملاً به صراحت گفتند که هیچ عذرخواهی نخواهد شد. چنین امتناع سرسختانه ای از جبران خسارت، برای کسانی که به آن‌ها توهین شده و به طور کلی به جامعه آسیب مضاعف می‌رساند.

    این نمونه‌ای واضح از تأثیرات مضر انکار ناخودآگاه است و اینکه بخواهیم اعمال افراد را فقط در پرتو نیات آگاهانه ارزیابی کنیم تلاش گستاخانه‌ای است. نژادپرستی و تعصب فقط بحث عقاید آگاهانه نیست؛ برعکس، ریشه‌های آن‌ها در اعماق ناخودآگاه رشد می‌کنند و اغلب دقیقاً در اظهارات ناخواسته و بررسی نشده ظاهر می‌شوند. حقیقت این است که هیچ‌کدام از ما از چنین بلایی که جامعه را فراگرفته است، مصون نیستیم و تنها کاری که می‌توانیم در برابر آن انجام دهیم این است که سعی کنیم آن را در خودمان کشف و با آن مبارزه کنیم و بر اساسش عمل کنیم. اما اگر سهم خودمان را از تعصب انکار کنیم، هیچ‌یک از این‌ها امکان‌پذیر نمی‌شود،ما نیز به عنوان روانکاو باید با چنین تعارضاتی مقابله کنیم.

    در سال 1933، ساندور فرنسی در آخرین مقاله‌اش با عنوان «آشفتگی زبان بین بزرگسالان و کودکان» تأکید کرد که روانکاو باید احتمال درستی گفته‌های بیمار را، هنگامی که از بدرفتاری دیگران شکایت می‌کند، جدی بگیرد. فرنسی توصیه کرد در صورت یافتن شواهد، روانکاو این موضوع را به‌صراحت تأیید کند. برخلاف انتظار رایج، فرنسی دریافت که این رویکرد نه تنها اعتماد بیمار را تضعیف نمی‌کند، بلکه باعث تقویت آن می‌شود. افزون بر این، چنین تعاملاتی خود می‌توانند نقش درمانی مؤثری ایفا کنند.

    در عملکرد روانکاوانه روزمره ما ضروری است که نسبت به این پدیده‌های رابطه‌ای و روانی-اجتماعی پذیرا باشیم و آن‌ها را تفسیر کنیم تا مبادا برای حفظ و نگهداری وضعیت اجتماعی، سیاسی و اقتصادی موجود، بخشی از انکار ایدئولوژیک و سرکوب یا حتی فرونشانی آگاهی خود شویم.

    سخن سردبیر

    در جهانی که آسیب‌های اجتماعی و روانی پیوسته در هم تنیده‌اند، بی‌تفاوتی در برابر رنج‌های جمعی نه‌فقط یک خطای اخلاقی، بلکه زخمی بر روان جامعه است. این نوشتار، با رویکردی روان‌تحلیلی و انسان‌گرایانه، نشان می‌دهد چگونه ناکامی نهادهای اجتماعی در ایفای نقش حمایتی، نقشی مشابه «مادر ناکام» در روان نوزاد دارد؛ تجربه‌ای که در ابعاد جمعی، به تروماهای ماندگار و فروپاشی پیوندهای اعتماد و امنیت روانی می‌انجامد. یادآوری این واقعیت که سکوت در برابر بی‌عدالتی، خود مشارکت در آن است، مسئولیتی اخلاقی برای هر تحلیلگر و روان‌درمانگر می‌آفریند. امید آن‌که این نوشتار فرصتی برای تأملی دوباره بر نقش ما در ترمیم روان فرد و جامعه باشد.

     

  • سوگ در کودکان چگونه تجربه می‌شود؟

    سوگ در کودکان چگونه تجربه می‌شود؟

    آیا فرآیند سوگواری و درک ماهیت از دست دادن یک عزیز، در کودکان از بزرگسالان متفاوت است؟

    در جهان امروزی و با وجود رسانه‌­های جمعی دسترسی به اطلاعات، شنیدن خبرهای ناگوار بیش از قبل و شاید فراتر از ظرفیت روانی ما یا کودکمان سرعت گرفته است. با توجه به ذات فانی بودن حیات، بسیار محتمل است که کودک ما هم روزی خبر از دست دادن یک فرد عزیز و نزدیک، مثل مادربزرگ یا پدربزرگ، اقوام یا والدین همبازی‌­هایش، یا حتی حوادث جمعی مثل سقوط هواپیما، سانحه ریزش ساختمان، جنگ، بلایای طبیعی و… را بشنود و برای دفعات اول با مفهوم مرگ، فقدان و رنج روبه‌رو شود.

    قرار گرفتن در چنین شرایطی اغلب بی‌­مقدمه و بدون آمادگی لازم برای والدینی­ است که شاید خودشان هم در بهت و شوک اولیه به سر می‌برند، اما احتمالا فهم بهتر از ماهیت فقدان و سوگواری در جهان کودک، به ما کمک کند که در چنین شرایطی، هیجانات کودکمان را مدیریت کرده و از  آسیب زدن ناخواسته به روان او جلوگیری کنیم. با این مطلب مجله تجربه زندگی همراه باشید.

    مفهوم سوگ و تفاوت آن با سوگواری

    بین مفهوم سوگواری (حالت عینی و قابل تشخیص که حاکی از رنج کشیدن از یک فقدان مهم است)، سوگ (واکنش ذهنی فرد به یک فقدان) و عزاداری (فرآیندهای هشیار و ناهشیار درون روانی، همراه با تلاش‌های فرهنگی، عمومی یا بین فردی که به منظور کنار آمدن با فقدان صورت می‌گیرد. جنبه فرهنگی و جمعی این مراسم پررنگ‌تر است) تفاوت وجود دارد.

    به طور کلی سوگ به عنوان واکنش هیجانی به فقدان تعریف می‌شود و مفهومی است که عموما برای اشاره به واکنش فرد سوگوار نسبت به فقدان به کار برده می‌شود. بنابراین اگر سوگواری شرایط عینی و قابل مشاهده‌ فردی است که یک فقدان مهم را تجربه کرده است، پس سوگ واکنش ذهنی به این شرایط است. وقتی شخصی از دست دادن کس یا چیز باارزشی را تجربه می‌کند، دچار آسیب جدی می‌شود. چیزی مهم، اغلب به طوری ناگهانی و آسیب‌زننده، از میان رفته است، پس جای تعجب است اگر فرد به این تجربه واکنش نشان ندهد.

    مرکز تجربه زندگی

    در تجربه سوگ، فرد متحمل درد، اندوه، خشم و بسیاری از احساسات در‌هم‌­آمیخته دیگر می‌شود. اما احساسات تمام داستان نیستند. علاوه بر احساسات، فرد سوگوار ممکن است واکنش‌های شناختی، بدنی، رفتاری، اجتماعی و معنوی را نیز تجربه کند. به طور مثال، فرد سوگوار ممکن است سرگیجه یا ناتوانی در تمرکز بر کارهای مدرسه و فعالیت‌های دیگر، کم‌انرژی بودن، احساس گرفتگی در گلو، تنگی قفسه سینه، اختلال در خوردن و خوابیدن، رویاهای ناراحت‌کننده، بیش‌فعالیتی یا از دست دادن علاقه به کار در حوزه‌هایی که قبلا لذت‌بخش بودند، مشکل در روابط بین فردی، خشم از خدا، یا جست‌وجو برای یافتن معنا را تجربه کند.

    در کودکان، اختلالات شناختی مرتبط با سوگ ممکن است با ناتوانی در یادگیری اشتباه گرفته شود. گاهی در برخی کودکان بازگشت به شب‌ادراری و مکیدن انگشت اتفاق می‌­افتد که گاهی به عنوان یک رفتار نادرست مورد تنبیه قرار می­‌گیرد. بنابراین سوگ یک واکنش کلی به فقدان است. نباید فکر کنیم هر فرد سوگواری فقط به یک صورت مشخص به فقدان پاسخ می‌دهد. سوگ می‌تواند تمام ابعاد وجود شخص داغدار را تحت تأثیر قرار دهد.

    مراحل تحولی و فهم سوگ در دوران کودکی

    درک کودکان از مفهوم سوگ، موازی با رسش‌یافتگی شناختی آن‌ها در دوران کودکی قرار دارد. رشد مفهوم مرگ به صورت‌های مختلفی رخ می‌دهد، اما به نظر می‌رسد ترتیب تحولی آن در سنین خاصی مشابه باشد. همچنین درک این تجربه بسیار تحت تاثیر مسائل روانی قبلی در کودک، از قبیل اضطراب عمومی او و اضطراب از دست دادن به طور اخص قرار دارد. در تحقیقات زیادی به این مسئله اشاره شده است که کیفیت رابطه والد-فرزند، شاخص مهمی برای آمادگی کودک برای اضطراب ناشی از این واقعه و رسش‌یافتگی درک اوست.

    ضمنا فوت یکی از والدین، یکی از دشوارترین فقدان‌هایی است که کودک ممکن است تجربه کند. چراکه با فوت یکی از والدین، باقی اعضای خانواده نیز سوگوار هستند و سبک زندگی تغییر می‌کند، بنابراین به ناگاه انگار تمام جهان کودک عوض می‌شود.

    قبل از پنج سالگی:

    کودکان زیر پنج سال درکی از نهایی بودن مفهوم مرگ ندارند و این را به روشنی در خلال صحبت‌هایشان نمایان می‌کنند: «بابابزرگ کی برمی‌گرده؟»، «کی می‌تونم دوباره باهاش بازی کنم؟»

    رشد شناختی ذهن آن‌ها اجازه نمی‌دهد که درکی از بدن و کارکرد اجزای آن داشته باشند. برای آن‌ها مرگ، مفهومی قابل بازگشت است و درکی از خاصیت فانی پدیده‌ها در جهان ندارند. آن‌ها درک نمی‌کنند که کسی می‌تواند فراتر از دسترس آن‌ها برود و به همین دلیل سوالاتی مانند این می‌پرسند که «بابا تو بهشت چی می‌خوره؟» «میشه برای خاله آب‌پرتقال ببریم وقتی سر خاکش میریم؟» چنین سوالاتی بازتاب‌دهنده توجه صرف کودکان به نشانه‌های جسمانی فرد درگذشته است. آن‌ها درکی از مرگ، به عنوان پدیده‌ای جهان‌شمول که برای هر کسی ممکن است اتفاق بیفتد، ندارند.

    کودکان در این سنین ممکن است از واژه مرگ بدون فهم دقیق معنای آن استفاده کنند. در این مرحله تحولی، کودک در فهم معنای انتزاعی مرگ دشواری‌هایی دارد. با توجه به اینکه تفکر کودکان در این سنین فقط در حد امور ملموس و عینی است، بهتر است از مفاهیم انتزاعی یا معناگرا (مثل خدا یا بهشت) که ممکن است به صورت لغوی برای کودک برداشت شود، بپرهیزیم. برای مثال نگوییم که فرد درگذشته خوابیده یا سفر رفته است؛ چرا که چنین کودکی ممکن است دچار وحشت از خواب یا سفر رفتن والدینش بشود.

    گرچه درک مفهوم مرگ برای کودکان این سن کاملا تحول نیافته است، اما آن‌ها غم ناشی از از دست دادن را کاملا تجربه می‌کنند. حتی کودکان کمتر از دو سال هم توانایی بروز درک خود از اینکه جای کسی خالی است را دارند.

    با نگاهی روان‌شناسانه به این دورۀ تحولی، متوجه می‌شویم که کودکان توانایی تفکر جادویی را در این سن کسب می‌کنند و به همین دلیل، گاهی خود را مرکز اتفاقات تصور می‌کنند. بنابراین باید مراقب باشیم که این مسئله را در آن‌ها تقویت نکنیم که افکار، احساسات، آرزوها یا رفتار آن‌ها، باعث بروز اتفاقی برای کسی شده است.

    بین سنین چهار تا شش سال، کودکان کم‌کم به درکی از مرگ می‌رسند که بیشتر جنبه‌های زیستی آن را دربرمی‌گیرد و به طور تدریجی به درک بهتری از بدن و اجزای آن، از قبیل کارکرد قلب و سیستم تنفسی و نقش آن‌ها در ادامه یافتن زندگی می‌رسند. زمانی که چنین درک پیچیده‌ای از بدن و اجزای آن حاصل شد، بستر بهتری برای فهم این مسئله پیش می‌آید که زمانی که ارگان‌های بدن از کار می‌افتند یا آسیب می‌بینند، چه اتفاقی برای فرد می‌افتد.

    پنج تا ده سالگی:

    کودکان این سنین به تدریج به این فهم می‌رسند که مرگ، یک اتفاق غیر قابل بازگشت است که به تمامی عملکردهای فرد در زندگی پایان می‌دهد: «وقتی مُردی، دیگه مُردی!» حدود سن هفت سالگی این درک حاصل می‌شود که مرگ، یک اتفاق جهانی و غیر قابل اجتناب است؛ اما کودک همچنان نسبت به این درک که مردن ممکن است برای خودش اتفاق بیفتد، مقاومت دارد. آن‌‌ها هنوز هم تفکر عینی دارند و به همین دلیل هم نیاز به توضیحات ملموس مثل مراسم ترحیم، دیدن عکس و دیدن مقبره متوفی دارند تا کمک شود که فرآیند سوگواری در آن‌ها به راه بیفتد. درک آن‌ها نیز از علت مرگ، ملموس است. آن‌ها می‌توانند دلایل خارجی مثل تصادف یا دلایل داخلی مثل بیماری یا کهولت سن را درک کنند. عناصر تفکر جادویی همچنان وجود دارند و ممکن است کودک تصور کند که فرد درگذشته، هنوز او را می‌بیند و صدای او را می‌شنود. به همین دلیل ممکن است کودک برای خوشنودی او تلاش وافری کند.

    در طول این دوره سنی، کودکان کمتر خود را به عنوان مرکز جهان می‌بینند و توانایی آن‌ها برای درک ذهن دیگران افزایش می‌یابد. به همین دلیل می‌توانند همدلی بیشتری به کسی که عضوی از خانواده‌ش را از دست داده، نشان دهند. همچنان که کودکان بزرگتر می‌شوند، توانایی فهم علل پشت وقایع را پیدا می‌کنند و بیش از پیش ذهنشان درگیر مفاهیمی مثل عادلانه یا ناعادلانه بودن حوادث می‌شود؛ اینکه اتفاقات بد برای آدم‌های خوب هم ممکن است رخ دهد.

    در سنین دبستان، بیش از سنین پیش‌دبستانی، تغییر موضع در میل کودک به ابراز احساساتش به وجود می‌آید. مثلا پسران ممکن است به دلیل مشاهده رفتار بزرگترها و آموزه‌های همسالان، بیشتر هیجاناتشان را سرکوب کنند؛ یا والدین ممکن است احساس کنند که کودکشان مایل نیست در مورد آنچه درونش رخ می‌دهد، صحبت کند.

    ده سالگی تا نوجوانی:

    پس از ده سالگی، فهم کودکان از مفهوم مرگ انتزاعی‌تر می شود و می‌توانند پیامدهای طولانی‌مدت سوگواری را بهتر درک کنند. در این سن، آن‌ها حتی بیشتر از همیشه درکشان از مفهوم عادلانه یا ناعادلانه بودن، سرنوشت یا عناصر فراروانشناختی و معنوی را نشان می‌دهند. به علت تغییرات بدنی، روان‌شناختی و اجتماعی مرتبط با این سن، اگر در این زمان سوگی رخ دهد، موجب رفتارهای بازتابی شدید خواهد شد.

    گرچه در این سن توانایی تفکر انتزاعی و جهان‌شمول در مورد مفهوم مرگ شکل گرفته است، اما غیر قابل اجتناب بودن آن به معنای شخصی بودن آن نیز هست. بنابراین کودک میل وافری دارد که تا جایی که می‌شود، خود را از آن دور تصور کند.

    شکل‌گیری تفکر صوری در سنین نوجوانی نیز باعث می‌شود کودکان در این سن بتوانند جنبه‌های مختلفی از یک موضوع را ببینند و ناقص بودن اطلاعاتی را که به آن‌ها داده می‌شود، درک کنند. به صورت شناختی، آن‌ها توانایی بیشتری دارند که معناهای عمیق‌تر و وجوه هستی‌شناسانه بیشتری را از مرگ درونی کنند.

    گرچه توانایی درک کودکان از مفهوم مرگ ارتباط مستقیمی با رشد عمومی شناختی آن‌ها دارد، اما در عین حال نمایانگر تجارب آن‌ها از مواجهه با مرگ نیز هست. زمانی که یک کودک مرگ نزدیکان را تجربه می‌کند و به او توضیحاتی درباره این اتفاق داده می‌شود، نسبت به دیگر همسالانش بیشتر به معنایی که از زندگی به او داده شده، چنگ می‌زند.

    سوگ پیچیده یا تروماتیک در کودکان

    در عین در نظر گرفتن توانایی‌های سنی فهم سوگ در کودکان، باید تفاوتی معنادار بین تجربه تروماتیک مرگ با واکنش به سوگ عادی قائل شویم

    مرگ ناگهانی، اغلب چه برای بزرگسالان و چه برای کودکان، تروماتیک است. شوکی که حاصل از علت مرگ ناگهانی است، کاملا با زمانی که آمادگی قبلی برای سوگ وجود دارد، فرق می‌کند. زمانی که مرگی به صورت ناگهانی اتفاق می‌افتد، بخشی از واکنش کودک به مسئله، مربوط به خود مفهوم مرگ و از دست دادن و بخشی مربوط به طریقه‌ای است که به او اطلاع داده می‌شود.

    برای فهم بهتر این مسئله، تصور کنید که کودکی شاهد تصادف و مرگ عزیزی بوده و یا پیکر والدی را که خودکشی کرده است، پیدا می‌کند. چنین تجاربی مانند یک داغ در نورون‌های ذهن کودک تا همیشه حک می‌شود و با تجربه مرگی که انتظارش می‌رفته، کاملا متفاوت است. چراکه این نوع از تروما، حس امنیت در کودک را به طرز عمیق و ددمنشانه‌ای زیر سوال می‌برد.

    سوگ در کودکان

    در سوگواری غیرپیچیده، کودکان کوچک‌تر ممکن است درباره آن که چه به سر فردِ از دست رفته آمده است، سوال بپرسند یا مانند بزرگسالان، حملات سوگ را تجربه می‌کنند که در آن موج احساسات دردناک ناشی از فقدان ناگهان سر می‌رسد. هرچند بر خلاف بزرگسالان، کودکان این احساسات را به صورت متناوب تجربه می‌کنند و دائما در حالت سوگ باقی نمی‌مانند. کمی پس از یک تجربه فقدان، کودک ممکن است بخندند و بازی کنند که این می‌تواند بزرگسالان را گیج کند.

    بعد از مرگ، کودکان با این واقعیت مواجهند که زندگی از این پس می‌بایست بدون فردی که دوستش داشتند، ادامه پیدا کند. در این دوره تکالیفی وجود دارند که لازم است برای تکمیل سوگواری کودک طی شوند؛ از جمله پذیرش واقعیت فقدان و درماندگی حاصل از فقدان، انطباق با محیط و درکی از خود بدون فرد عزیز، پیدا کردن معنا در مرگ او و برقراری ارتباط با بزرگسالانی که بتوانند آسایش، امنیت و رشد را مانند فرد درگذشته فراهم کنند. لازمه انجام این تکالیف، این است که کودک بتواند افکار مرتبط با فرد درگذشته و رابطه خود با او را تاب بیاورد و با درد این فقدان مواجه شود. با این وجود، در فقدان‌های تروماتیک و پیچیده، وضعیت به این صورت نیست.

    کودکانی که دچار سوگ پیچیده و تروماتیک می‌شوند نمی‌توانند این تکالیف را به انجام برسانند، چراکه یادآوری خاطرات فرد از دست رفته و مرگ او، یک تروما را زنده می‌کند. این کودکان به محض یادآوری خاطرات شیرین خود با فرد از دست رفته، افکار هراسناک یا شرایط دردناکی را که در آن فرد فوت شده بود، به خاطر می‌آورند و انگار در جنبه‌های تروماتیک مرگ عزیزشان گیر می‌افتند. در نتیجه این کودکان از هر چیزی که خاطرات فرد درگذشته را زنده کند دوری می‌جویند.

    سوگ پیچیده از جهاتی متفاوت از سوگ طبیعی است. اول اینکه مرگ فرد متوفی در سوگ پیچیده معمولا ناگهانی، غیر قابل پیش‌بینی، تراژیک یا همراه با خشونت بوده است. دلایلی مانند خودکشی، نسل‌کشی، تصادف، جنگ، تروریسم و فجایع طبیعی موجب مرگ بوده است؛ یا در نتیجه مواجهه با شرایط ناگهانی مانند ایست قلبی یا بیماری‌های مزمن اتفاق می‌افتد و کودک نمی‌تواند درک کند چه اتفاقی در حال رخ دادن است. راه دیگر تشخیص سوگ تروماتیک، مشاهده‌ی علائم اختلال استرس پس از سانحه مانند مشکلات خواب، بی‌علاقگی به فعالیت‌های گروهی یا ارتباط با همسالان، اجتناب از خاطرات یا یادآور­های عزیز درگذشته و مشکل تمرکز است.

    یادآورهای تغییر عبارتند از شرایط، افراد، مکان‌ها یا اشیائی که می‌تواند یادآور تغییر شرایط زندگی کودک پس از مرگ متوفی باشد؛ مانند رفتن به یک مدرسه جدید، یا اینکه به جای مادر، خاله به دنبال بچه به مدرسه برود. مسئله این است که دوری و اجتناب از بسیاری از یادآورها ممکن نیست، به همین علت کودک حس بی‌تفاوتی و کرختی را نسبت به مواجهه با این عناصر نشان می‌دهد.

    نظریه دلبستگی و فقدان

    از زمان فروید بررسی‌‌های زیادی بر اثرات روان‌شناختی سوگ در بزرگسالان شده بود، اما جان بالبی (1960) یکی از اولین افرادی بود که به بررسی اثرات سوگ بر کودکان پرداخت. بالبی متوجه شباهت‌‌هایی بین واکنش کودکان خردسال (بین سنین یک تا سه سالگی) به جدایی طولانی‌‌مدت از مراقب، با فرآیندهای سوگ در بزرگسالان شد. بالبی بیان کرد که واکنش کودکان به جدایی از مراقب اصلی‌‌شان به مدت طولانی، بسیار شبیه به تجربه بزرگسالان در از دست دادن یک عزیز است.

    بر اساس نظریه دلبستگی بالبی، زمانی که کودک از مراقب اصلی خود به مدت زیادی دور می‌شود، وارد فازهای مختلف هیجانی از قبیل اعتراض و خشم، ناامیدی و حسرت و گسست هیجانی می‌‌شود. زمانی که کودک به مرحله گسست هیجانی برسد، حتی با بازگشت مراقب و تجدید دیدار هم در آن مرحله باقی می‌ماند.

    بالبی بیان کرد که کودکان بزرگتر و بزرگسالان نیز در فرآیند سوگ، سه مرحله را می‌‌گذرانند: حسرت و جستجو، سازمان‌نایافتگی و ناامیدی، و سازماندهی مجدد درونی. بالبی فرآیند سوگ را نوعی اضطراب جدایی می‌‌دانست.

    مرگ والدین، سندرم مادر مرده: نگاهی به فقدانی واقعی و فقدانی حاصل از غفلت هیجانی در کودکی

    مرگ یکی از والدین، دشوارترین سوگ برای کودکان است. با مرگ والد، کودک نه تنها منبع عشق و مراقبت را از دست می‌دهد، بلکه در زندگی روزمره نیز دچار مشکل می‌شود. بسیاری از کودکان نمی‌توانند مرگ والد را به صورت کامل بپذیرند و سعی می‌کنند فاصله‌ی هیجانی خود را با این واقعیت حفظ کنند تا به طور کامل ارتباط خود را با واقعیت از دست ندهند.

    ممکن است مرگ والد کاملا از هشیاری کودک حذف شود و فقط نشانه‌هایی از آن باقی بماند؛ مانند خیال‌پردازی‌هایی درباره بازگشت والد و یا هیجانات غیرمعمول در پاسخ به وقایع روزمره. فارغ از مرگ عینی و واقعی والدین، تعدادی از کودکان نیز از نشانگانی تحت عنوان «سندرم مادر مرده» رنج می‌برند. در این حالت، کودک در دنیای واقعی والد خود را از دست نداده است. مادر هست، اما هیجانی را که حاکی از بودن او باشد، ابراز نمی‌دارد؛ گویی که مرده است. عقده مادر مرده به طیفی از پاسخ‌های فرد به مادری که از نظر بالینی افسرده و از نظر هیجانی غایب است، گفته می‌شود.

    سوگ در کودکان

    کناره‌گیری احساسی مادر از کودک خود امری رایج است، اما در سندرم مادر مرده، یک آسیب روانی شدید و بسیار نادر وجود دارد. پاسخ‌های افراد به داشتن مادری با هیجانات مرده بسیار متنوع است و این نشان‌دهنده تنوع حالات درونی‌ای است که افراد در رویارویی با تروما تجربه می‌کنند.

    در سندرم مادر مرده، فرد یک خاطره از مادر با آغاز و پایان مشخص ندارد، بلکه حالتی است که فرد هیچ زمانی را به یاد نمی‌آورد که مادر خود را زنده و از نظر هیجانی در دسترس دیده باشد. فردی که دچار سندرم مادر مرده است، بیشتر مادر خود را فردی می‌بیند که دچار یک نقص شخصیتی است، نه کسی که مبتلا به یک افسردگی کوتاه‌مدت بوده است.

    به نظر می‌رسد چنین مادری قادر به درک این موضوع نیست که کودکش دارای حیاتی درونی است که از خود او متمایز است. مادری که نمی‌تواند ذهن دیگران را درک کند و در نتیجه نمی‌تواند درک کند این نوع واکنش برای روان کودک می‌تواند ویرانگر باشد. برای رسیدن به درک اینکه کودک موجودی منحصربه‌فرد است، باید ابتدا درک شود که او زنده است. اما به نظر می‌رسد چنین مادر نتوانسته است انسان بودن کودکش را به رسمیت بشناسد.

    این مسئله به کودک این‌طور القا می‌کند: «مادرم آرزو می‌کند که ای کاش هرگز وجود نداشتم، ای کاش مرده بودم.» مادری که نتواند درک کند کودک حیات روانی دارد، به این معناست که کودکش نمی‌تواند زنده باشد و شور و شوقی برای چیزی داشته باشد. هر اشتیاقی باید از بین برود، چراکه کودک اساسا حق تجربه زنده بودن را ندارد. او حق ندارد برای خود چیزی بخواهد.

    حتی در نوزادانی که با این نوع مادر مواجه بوده‌اند، حالت افسردگی خفیف دیده می‌شود. این نوزاد هر تلاشی می‌کند تا مادر خود را به زندگی برگرداند، ولی صورت مادر مات و بی‌حالت باقی می‌ماند. مادر ارتباط چشمی را قطع می‌کند و در پی برقرار کردن دوباره آن نیست. پاسخگویی به کودک تنها به طور تصادفی وجود دارد. همزمان در نوزاد نیز این حالت‌ها اتفاق می‌افتد: از بین رفتن تحرک، بی‌حالتی بدن، کاهش بیان هیجانی و چهره‌ای، کاهش فعالیت و غیره.

    زمانی که نوزاد قادر نیست مادر را به زندگی، به حرکت و هیجان وادار کند، با او همانندسازی می‌کند و از رفتار او تقلید می‌کند. گویی می‌گوید: «اگر نمی‌توانم مادرم را وادار کنم من را دوست بدارد، تبدیل به خود او می­‌شوم.»

    این همانندسازی با مادر مرده، موجب می‌شود فرد نتواند ظرفیت درونی دوست داشتن خود و دیگران را در خود ایجاد کند. تخریب رابطه مادر و فرزندی باعث عدم ظرفیت تنظیم هیجانات می‌شود. مادر اولین ابزار کودک برای مواجهه با اضطراب است، زمانی که این وسیله مهیا نباشد، کودک تصور می‌کند احساساتش قابل کنترل نیستند و در آن‌ها غرق می‌شود.

    وقتی مادر از نظر هیجانی پاسخگو نیست، انگار بدن خود و تجربیات بدنی‌اش را جدا از هم می‌داند. این عدم ارتباط میان خود و بدن، در مورد کودک هم اتفاق می‌افتد و مادر قادر نیست فرآیند تجربه احساسات توسط فرزندش را تسهیل کند. این تخریب، جزئی از سندرم مادر مرده است که موجب اختلالات دیگری از جمله ناتوانی از درک لذت نیز می‌شود؛ انگار که لذت (به معنی زنده بودن) از کودک منع می‌شود.

    علاوه بر این، واکنش دیگر کودک این است که در پاسخ به غیبت مادر، تصمیم می‌گیرد فکر کند هیچ نیازی به او ندارد و هر چیزی را که او را به یاد مادر بیندازد، از خود دور می­‌کند. او فردیت خود را بر جدایی بنا می‌نهد. به طور مثال در واکنش به بی‌اعتنایی مادر، فرزندش نسبت به حالات دیگران بیش از حد حساسیت نشان می‌دهد. گاهی ترس از مردن درونی، باعث می‌شود او برای به دست آوردن احساس زنده بودن به ابزارهای مصنوعی دست یازد؛ مثلا بیش‌فعالیتی جنسی، اعتیاد یا فعالیت‌های هیجان‌انگیزی که بحران‌آفرین هستند. به هر حال پیامد این تروما در هر فردی منحصر به او و متفاوت با دیگری است. به طور مثال، در بعضی کودکان توانمندی خیال‌پردازی و ساختن رویاها می‌تواند از شدت تأثیر این سندرم بکاهد و رابطه تروماتیک را با مادر جبران کند.

    مواجهه با سوگ در دوران کودکی

    طبق نظریه دلبستگی می‌‌دانیم که کودک در سنین بسیار پایین نمی‌‌تواند بدون مراقبت، حمایت و نظارت یک مراقب زنده بماند. کودک برای بقا و مراقبت به یک بزرگسال نیاز دارد تا بتواند احساس امنیت کند و به اکتشاف در جهان بپردازد. این تجارب، مبنای ذهنی (الگوهای درون‌کاری) را برای کودک فراهم می‌‌کند که در سایه آن، درک و واکنش به فقدان‌‌های اساسی از قبیل سوگ، چه در کودکان و چه بزرگسالان فراهم می‌شود.

    در شرایط سوگ، از آنجایی که از دست دادن عزیز یک منبع اضطرابی بالقوه است، رفتارهای دلبستگی فعال می‌‌شوند. بالبی بیان می‌‌کند که رفتارهای سوگواری در افراد، از آن سبک دلبستگی‌‌ که در طول رشد کسب کرده‌اند، نشات می‌‌گیرد.

    مطالعات نشان داده است که نوزادان و نوپایان به مرگ یک والد بسیار متفاوت‌‌تر از بزرگسالان و کودکان سنین بالاتر واکنش نشان می‌‌دهند. عکس‌‌العمل آن‌ها بیشتر شامل نشانه‌‌های جسمانی از قبیل مشکلات غذا خوردن، خیس کردن خود، دردهای ناحیه شکمی و دشواری در خواب است.

    با توجه به نظریه دلبستگی، از آنجایی که سوگ یک فرآیند طبیعی‌‌ است، واکنش‌هایی مثل ناامیدی و اضطراب نیز طبیعی تلقی می‌‌شوند؛ چراکه نمایانگر تلاش‌های کودک در تجدید دیدار با عزیز از دست‌ رفته هستند. بالبی می‌‌گوید: «وجود یک رابطه دلبستگی‌‌محور، برای کودک جراتی حاصل می‌‌کند که با فقدانش روبه‌رو شود و بر حس عقب‌‌نشینی و بی‌علاقگی به فعالیت‌های روزمره فائق بیاید. از طرف دیگر کودکی که هیچ منبع امنی ندارد، در طول مراحل سوگ حس جدا افتادگی از جهان می‌‌کند.»

    زمانی که مراقب اولیه بتواند اضطراب خود را مدیریت کند، کودک را آرام کند، با هیجان او ارتباط برقرار کند، شادی را با او قسمت کند و به آسانی بخشندگی نشان دهد، سیستم عصبی کودک آمادگی بیشتری برای پذیرش سوگ پیدا می‌‌کند. پیوندهای دلبستگی ما، توانایی شکل دادن به احساس امنیت، ساخت روابط بامعنا با دیگران، متعادل کردن هیجانات، تجربه آرامش و امنیت، مقابله با استرس، سوگ و از دست دادن را می‌‌دهند و باعث می‌‌شوند بتوانیم از زندگی، خاطرات و انتظاراتمان از روابط، تصویر مثبتی بسازیم. والدین یا اعضای خانواده نمی‌‌توانند مرگ را متوقف کنند، اما می‌‌توانند یک منبع امن دلبستگی و حمایتی برای کودک سوگوار تشکیل دهند.

    منابع:

    1 . Grief In children, a handbook for adults/ Atle Dyregrov/ 1991

    2. Bereavement in Childhood and the role of Attachment /Sadia Aleem /2018

    3. Grief and Mourning in Infancy and Early Childhood/ John Bowlby, M.D./ 1960/ Psychoanalytic Study of the Child, 15:9-52

    4. Anthony P. Mannarino & Judith A. Cohen (2011) Traumatic Loss in Children and Adolescents, Journal of Child & Adolescent Trauma, 4:1, 22-33.

    5. Nader K, Salloum A. Complicated grief reactions in children and adolescents. Journal of Child & Adolescent Trauma. 2011 Sep;4(3):233-57.

    6. Cook A, Blaustein M, Spinazzola J, van der Kolk B. Complex trauma in children and adolescents: White paper from the national child traumatic stress network complex trauma task force. Los Angeles: National Center for Child Traumatic Stress. 2003;35(5):390-8.

    7. Dyregrov A. Grief in children: A handbook for adults second edition. Jessica Kingsley Publishers; 2008 Mar 15.

    8. Kohon G, editor. The dead mother: The work of André Green. Psychology Press; 1999.

    9. Cohen JA, Mannarino AP, Greenberg T, Padlo S, Shipley C. Childhood traumatic grief: Concepts and controversies. Trauma, Violence, & Abuse. 2002 Oct;3(4):307-27.

    10. Bowlby J. Rief and mourning in infancy and early childhood. The psychoanalytic study of the child. 1960 Jan 1;15(1):9-52.

  • بررسی روانشناختی فیلم دیشب در سوهو (Last Night in Soho)

    بررسی روانشناختی فیلم دیشب در سوهو (Last Night in Soho)

    اینکه بفهمید در این مسیر آنقدر که فکر می کردید خاص و ممتاز نیستید و اضطراب‌ها و ترس‌هایتان در رقابت با دیگران و ناامنی شغلی آنچنان شدید شود که احساس کنید در شرف جنون هستید؟ شما تنها نیستید. در بررسی فیلم دیشب در سوهو (Last Night in Soho)، دنیای درونی الی و سندی را که هر دو از چنین مشکلاتی رنج می‌برند، بررسی می‌کنیم.

    داستان فیلم Last Night in Soho

    الوئیس ترنر (اِلی) از شهری کوچک به لندن می‌آید تا در رشته طراحی لباس و مد درس بخواند. مادر اِلی علائم اسکیزوفرنی داشته و خودکشی کرده و اِلی هم گاهی توهماتی دارد. الی کمی پس از مستقر شدنش در خوابگاه، احساس می‌کند با دانشجویان دیگر اشتراکی ندارد و بیگانه است؛ از این رو خانه‌ای را در لندن اجاره کرده و در آن به تنهایی زندگی می‌کند. او آرزو دارد یک طراح لباس بزرگ شود و در ابتدا نسبت به این هدف خود اشتیاق زیادی دارد.

    الی در شب‌های اول سکونت در این خانه، در خواب‌هایش زندگی شخصی به نام الکساندرا (سندی) را مشاهده می‌کند که در دهه 60 لندن قصد داشته خواننده بزرگی شود. به تدریج رویاهای دلنشین اِلی در مورد سندی تبدیل به کابوس می‌شوند؛ چرا که سندی می‌فهمد جک، مردی که تصور می‌کرد قصد دارد از او حمایت کند تا خواننده بزرگی شود، در واقع او را به تن‌فروشی وادار می‌کند.

    رویای طراحی بزرگ و مشهور شدن برای اِلی ترسناک و پر از اضطراب می‌شود، اما در این حال تلاش می‌کند بفهمد سندی که او شاهد زندگی‌اش در خواب و بیداری بوده، چه کسی است. او در پایان متوجه می‌شود سندی همان صاحبخانه پیر اوست که در جوانی از رویای خوانندگی به تن‌فروشی رسیده است. سندی در واقع نه مقتول و قربانی، بلکه خودش قاتل جک و تمام مردانی بوده که او را وادار به تن‌فروشی کرده‌اند.

    اضطراب تغییر، نگرانی همراه با هیجان خوشی

    در ابتدای فیلم، اِلی در حال رقص و خوشحالی است که خبر قبولی‌اش را در دانشگاه لندن می‌شنود. از همان آغاز، خوشحالی اِلی با افتادن قاب عکس مادر، اولین هشدارهای نگرانی را به خواننده می‌دهد. وقتی اِلی برای مادربزرگ بیان می‌کند که قرار است طراح بزرگی شود، مادربزرگ در مقابل، از آسیب‌های لندن و سرانجامِ مادر اِلی می‌گوید و ابراز نگرانی می‌کند. در اینجا متوجه می‌شویم مادر الی هم که برای تحصیل به لندن مهاجرت کرده بود، در اثر فشارها خودکشی کرده است.

    این اضطراب‌ها از همان ابتدای ورود به لندن آغاز می‌شود. اولین احساس خوشی در لندن، با نگاه تعرض‌آمیز راننده تاکسی نسبت به اِلی ترسناک می‌شود. معمولا اضطرابِ همراه با احساس خوشی در افرادی که دوپاره‌سازی دارند، وجود دارد. این افراد به دلیل نگاه صفر و صدی که دارند، در اثر خوشی به شدت به شعف می‌رسند و در ناخوشی به قعر چاه می‌روند.

    اضطرابِ همراه با خوشی، در این افراد به دلیل نوسانات زیادی که در هیجاناتشان دارند، طبیعی است. این افراد همواره منتظر هستند احساس خوشی‌شان در اثر یک اتفاق بد خراب شود. یکی از علت‌های مهم این نوسان‌های بنیادی به این خاطر است که احساس خوشایند با تصور «من خوبم و بقیه هم خوب هستند» همراه است و هیجان منفی با این باور بنیادین همراه است که «من بدم، بقیه هم بد هستند». به همین دلیل دنیا جای خطرناکی به نظر می‌رسد و ترس‌های پارانوئید در فرد فعال می‌شود.

    البته برای اِلی این ترس‌ها فعلا نگران‌کننده نیست، چون او باور دارد که افراد خوب وجود دارند و دنیا جای قابل اعتمادی است.

    احساس انزوا و بیگانگی

    بررسی روانشناختی فیلم دیشب در سوهو | Last Night in Soho (2021)

    وقتی اِلی وارد خوابگاه می‌شود، هم‌اتاقی او، جاکاستا، با رفتارهای رقابت‌جویانه سعی در تحقیر اِلی دارد. او در مورد شهر محل زندگی خودش یا لباس برندش نسبت به به شهر کوچک اِلی و لباسی که خودش دوخته، فخرفروشی می‌کند. او در همه‌چیز می‌خواهد از اِلی بهتر باشد، حتی در مورد خودکشی مادر اِلی هم با او رقابت می‌کند.

    اِلی از همان ابتدا بین بچه‌های خوابگاه و همکلاسی‌هایش احساس انزوا می‌کند. او احساس می‌کند با همه فرق دارد و هیچکس علاقه و درک مشترکی با او ندارد. اِلی به موسیقی و لباس‌­های دهه شصت علاقه دارد که از همان ابتدا با تمسخر دیگران روبه‌رو می‌شود.

    واکنش اِلی در قبال این ناهماهنگی با بقیه، اجتناب است. او تلاش نمی‌کند به دنیای ذهنی دیگران نزدیک شود یا آن‌ها را وارد دنیای ذهنی خود کند. اولین راه حل او گرفتن یک خانه جداگانه است، چون باور دارد این‌ها همان افراد بد زندگی او هستند که باید ازشان فاصله بگیرد و خوبی در آن‌ها نیست. استرس اولیه بیگانگی با دیگران، با گرفتن خانه مجزا برایش حل می‌شود و احساس رضایت می‌کند. ولی این احساس خوش ناشی از حذف دیگران، موقتی است.

    خیال‌پردازی‌ها و جایگزینی الی و سندی

    اِلی با حذف دیگرانِ آزاردهنده، سرگرم خیالات و رویاهای خوشایندش می‌شود. او در تخیلاتش نظاره‌گر داستان زندگی دختری به نام الکساندرا (سندی) می‌شود که سودای خوانندگی دارد.

    دنیای درونی اِلی زمانی که خوشحال و امیدوار است، آنقدر سرگرم‌کننده می‌شود که او را از بیرون بی‌نیاز کند. ولی ماجرا به همین‌جا ختم نمی‌شود. سندی را به نوعی رویاها و آرمان‌های اِلی می‌­توان در نظر گرفت. او شاهد بخش‌هایی از وجود خود در سندی است.

    خودشیفتگی خام اولیه

    بررسی روانشناختی فیلم دیشب در سوهو | Last Night in Soho (2021)

    اِلی از شهر کوچکی با توجه انحصاری مادربزرگش، وارد شهری بزرگ و پر از رقیب می‌شود. اِلی در آغاز خود را باور دارد، به آرزوهایش خوش بین است و در پیگیری آن‌ها امیدوار. در ابتدای مسیر پیگیری رویاها و اهداف، همیشه پیشرفت سریع است و به همین دلیل شروع یک رویا در اوایل کار برای همه لذت‌بخش است.

    اِلی در رویا و توهم خود شاهد داستان زندگی سندی می‌شود. سندی هم مثل اِلی در ابتدا با جاه‌طلبی و رویاهای بلندپروازانه آرزو دارد خواننده بزرگی شود. او خوانندگان موفق و شهرت و ثروتشان را می‌بیند و اطمینان دارد که قرار است همچون آن‌ها خواننده مشهور و موفقی شود.

    سندی با جک، مرد جنتلمن و ایده‌آلش مواجه می‌شود که حامی تمام و کمال او و ایده‌هایش است و او را به یک کلاب خوب برای خوانندگی معرفی می‌کند. باور «او خوب است پس من خوبم» شکل می‌گیرد. در ابتدای کار همه‌چیز تاییدکننده باورهایی است که به خود دارد.

    اِلی هم به راحتی از پس چالش‌های اولیه برمی‌آید. رویا و ایده طراحی لباسی شبیه لباس سندی برایش هیجان‌انگیز است و به او قدرت می‌دهد. این طرح از طرف معلم هم تایید می‌شود. الی پس از مدتی خود را شبیه سندی آرایش می‌کند و از دیدن خودش در آینه لذت می‌برد. میل مانیک و خوشیفته‌وار او بروز کرده است. حسادت‌های همکلاسی‌ها برانگیخته می‌شود، ولی اهمیتی ندارد. مسیر او به سمت تحقق ایده‌آل‌هایش امیدبخش است.

    اما بعد از مدتی، هیجان اولیه فرو می‌نشیند و سختی‌های کار سربرمی آورند. اِلی متوجه می‌شود که سندی قرار نیست خواننده اصلی کلاب باشد، بلکه در گروه خوانندگان قرار دارد و مجبور به نمایش‌های جنسی برای حضار است. ماجرا از این هم سخت‌تر می‌شود: جک، مرد رویاهای او، از او می‌خواهد برای کسب درآمد با مردان دیگر بخوابد و این کار از نظر او مقدمه‌ای برای خواننده شدن است! سندی می‌بیند آن‌چنان که فکر می‌کرد، ایده‌آل و خاص نیست. خودشیفتگی خام او و باورهای بلندپروازانه‌اش درهم می‌شکند.

    مسیر پیشرفت و موفقیت

    مرحله فروریختن خودشیفتگی در مسیر موفقیت، همان زمانی است که فرد می‌فهمد راه موفقیت طولانی است و رقبای زیادی بسیار بهتر از او هستند که همه برای شروع مجبور به تحمل حقارت‌ها شده‌اند. احساس شکست، تردید به خود و فرو ریختن عزت نفس هجوم می‌آورد. تردیدهای مهمی مثل اینکه آیا راهم درست است؟ آیا اصلا همان‌طور که فکر می‌کردم، استعدادی در این کار دارم؟

    میل شدید برای تخریب مسیر در اِلی پدید می‌آید. می‌خواهد از نو شروع کند. به همین دلیل میل دارد همه‌چیز را خراب کند و سراغ یک طرح بهتر، یک کار بهتر، یک مسیر بهتر باشد. او حمله می‌کند تا لباسی را که طراحی کرده پاره کند، ولی معلمش مانع می‌شود و به او نشان می‌دهد که این تردیدها طبیعی است و به آن بحران عزت نفس می‌گویند.

    گمشده ایده‌آل من

    بررسی روانشناختی فیلم دیشب در سوهو | Last Night in Soho (2021)

    الی از ابتدا ترس‌هایی در مورد افراد بد داشت. همکلاسی‌ها و همخوابگاهی‌های او افراد بد و غیرقابل اعتماد بودند. اما الی/سندی همچنان باور داشت که فرد خوب ایده‌آلی وجود دارد که او را کامل حمایت کند. به همین دلیل با پیدا کردن جک، شیدایی و احساس قدرت پدید می‌آید. دیگریِ خوب کامل است، پس من خوبم. اما وقتی سندی پی می‌برد که جک همان فرد حامی رویایی نیست، بلکه به عکس، فردی است که او را فریب داده و می‌خواهد به تن‌فروشی وادار کند، خشم و ناکامی سر برمی‌آورد: «چیزی که فکر می‌کردم نیست.»

    صدای جک برای سندی درونی می‌شود؛ صدای کوبنده‌ای که برای پایمال کردن خودشیفتگی خام اولیه برمی‌آید: «چه چیز تو را خاص و متمایز می‌کند؟» در این زمان است که باور دیگری بد است، با باور من بدم همراه می‌شود. تمامی آرمان‌ها و ایده‌آل‌های قبلی احمقانه به نظر می‌آیند.

    وابستگی و درخواست کمک

    اِلی در زمان بحران‌هایش قادر نیست از کسی کمک بگیرد. اولا به این دلیل که نسبت به بسیاری از افراد بدبین است و قادر نیست دوست و دشمنش را تشخیص دهد. الی موقع فعال شدن ترس‌های پارانوئیدش حتی به کسانی که قصد کمک به او را دارند، قادر نیست اعتماد کند. دومین دلیل این است که الی بیش از حد به خود و تصوراتش اعتماد دارد و گمان می‌کند درخواست کمک به نوعی احساس نیاز و بی‌اعتمادی به توانمندی خودش است. این دفاع کنترل همه‌توانی از سوی اِلی است.

    اِلی وقتی متوجه اشتباه خود در مورد لیندزی، پیرمردی که تصور می‌کرد قاتل سندی است می‌شود، به مادربزرگش زنگ می‌زند و درخواست کمک می‌کند و بعد هم از جان کمک می‌خواهد. دفاع همه‌توانی او در حال فروریختن است و احساس نیاز به دیگری اعتبار داده می‌شود.

    حمله صاحبخانه به اِلی

    Last Night in Soho

    سکانسی که صاحبخانه اِلی، همان سندی رویاهای او، به اِلی حمله می‌کند، نقطه اوج فیلم است. این سکانس نشان می‌دهد که دشواری‌ها و اضطراب‌های مسیر پیشرفت، ممکن است در حدی طاقت‌فرسا شود که رویاهای شیرین گویی بلای جان فرد می‌شود. اِلی احساس می‌کند که در حال فروپاشی است. احساس می‌کند که مسیر برایش خطرناک است. شاید قرار نیست مقصدی باشد. بهتر است بی‌خیال همه‌چیز شود. اما اِلی با وجود این وحشت، با وجود این افکار آزاردهنده، مسیر خود را ادامه می‌دهد.

    و وقتی همه‌چیز در ناامیدکننده‌ترین وضعیت خود است، اولین بارقه‌های موفقیت دیده می‌شود و این داستان فرود و فراز همواره در مسیر همه ما ادامه خواهد داشت.

    تفاوت سندی و اِلی

    بررسی روانشناختی فیلم دیشب در سوهو | Last Night in Soho (2021)

    از همان آغاز که جک سندی را مجبور می‌کند با مردان دیگر بخوابد، اِلی با خشم برخورد می‌کند و همواره می‌خواهد سندی را منصرف کند. ولی سندی خیلی زود تسلیم خواسته جک می‌شود. در واقع کسی سندی را مجبور به کاری نمی‌کند. سندی منفعلانه و تابعانه دستخوش فرمان جک می‌شود. او اسیر باورهای خودش است و نه اسیر جک. او خود را فریب می‌دهد که باید از جایی شروع کرد.

    سندی برای اینکه توهم خودشیفتگی‌اش آسیب نبیند، همواره خود را فریب می‌دهد. او حاضر نیست با حقیقت روبه‌رو شود، چرا که حقیقت اضطراب‌آور است. او آنقدر درد اضطراب را پس می‌زند و فرار می‌کند، تا بالاخره به دام افسردگی می‌افتد. او دچار درماندگی شده، نمی‌تواند گذشته‌اش را تغییر دهد و خود را نجات بدهد؛ چرا که اگر بخواهد برخیزد و تغییر کند، لازم است به اشتباه خود اعتراف کند و حسرت گذشته تباه شده را بخورد. او برای اینکه این حسرت را نچشد، به مسیر خودتخریبی‌اش ادامه می‌دهد.

    اما اِلی لحظه به لحظه نشانه‌های خطر را می‌بیند. او درد اضطراب را می‌کشد، به همین دلیل هم می‌تواند مراقب خود باشد. اِلی می‌جنگد، درحالی‌که سندی تسلیم شده است. اِلی خود را مسئول می‌داند، ولی سندی دیگری را. به همین دلیل هم درد اِلی درد درون روانی باقی می‌ماند، درحالی‌که درد سندی برون‌فردی می‌شود. او محبور است انتقام خشم و تباهی خود را از دیگری بگیرد، آن هم با قتل او.

    اختلال روانی اِلی

    از همان ابتدا می‌بینیم که مادر اِلی اسکیزوفرنی داشته است. خود اِلی هم توهماتی دارد و حملات اسکیزوفرنی را تجربه می‌کند. به نظر من اِلی اختلال شخصیت اسکیزوتایپال دارد. شخصیت اسکیزوتایپال، شخصیت پیش‌مرضی بیمار مبتلا به اسکیزوفرنی است.

    در کتاب «خلاصه روان‌پزشکی کاپلان و سادوک» آمده است: شخصیت اسکیزوتایپال شخصیت عجیب‌وغریبی است که در روابط بین فردی احساس ناراحتی می‌کند. آن‌ها مدعی غیب‌بینی و داشتن سایر قدرت‌های فکری و بصیرت‌های ویژه هستند. جهان درونی آن‌ها پر از ترس‌ها و تخیلات کودکانه در رابطه با افراد خیالی است که آن‌ها را به وضوح می‌بینند. تجارب ادراکی نامعمولی دارند. آدم‌های منزوی هستند و دوستان بسیار اندکی دارند. تحت فشار روانی، علائم روان‌پریشی را تجربه می‌کنند. همه این خصایص را در اِلی می‌بینیم.

    مادربزرگ اِلی در مورد توهمات او تعبیر استعداد را به کار می‌برد. پژوهش‌ها نشان داده‌اند که افراد مبتلا به اسکیزوفرنی و اختلال شخصیت اسکیزوتایپال، از خلاقیت خاصی برخوردار هستند. 

    پایان فیلم Last Night in Soho

    اِلی تصور می‌کرد سندی قربانی افراد خطرناکی بوده که او را مجبور به تن‌فروشی می‌کردند. او فکر می‌کرد سندی توسط جک کشته شده است، ولی در پایان متوجه می‌شود سندی نه یک قربانی، بلکه قاتل جک بوده است. سندی در این میان یک قربانی محض نیست که هیچ نقشی در تباه کردن زندگی خود نداشته باشد. لیندزی پیر در پاسخ به اِلی در مورد قاتل سندی، می‌گوید الکس سندی را کشت. در واقع اسم کامل سندی الکساندرا است. الکس بخش اول اسم او و سندی بخش دوم آن است. منظور او آن است که سندی خودش باعث تباهی خود شد.

    با فهم این موضوع، الی به آرامش می‌رسد. او می‌فهمد سندی چگونه ناخودآگاه عامل شکست و قربانی شدن خود را فراهم کرده است. به این ترتیب او از سنتز دو باور قربانی و قاتل در مورد سندی، می‌تواند نقش خود و سندی را در سرنوشتش درک کند. به همین دلیل می‌تواند با آگاهی مسئولیت زندگی خود را به عهده بگیرد و در قبال اتفاقات ناخوشایند، دوپاره‌سازی نکند: «من فقط قربانی و دیگری هم فقط آزاررسان است.»

    در صحنه پایانی، دیگر تصویر سندی ترسناک نیست؛ بلکه الی در رابطه با سندیِ درون خود به یک صلح و سازگاری رسیده است.

    انتقال موضع خودشیفتگی به پارانوئید، افسردگی

    بررسی روانشناختی فیلم دیشب در سوهو | Last Night in Soho (2021)

    کرنبرگ در کتاب «روان‌درمانی معطوف به انتقال برای اختلال شخصیت مرزی» می‌گوید در سازمان روانی شخصیت مرزی سه پارادایم انتقالی وجود دارد: خودشیفتگی، پارانوئید و افسردگی. ابتدا اِلی در موضع خودشیفتگی قرار دارد. مشخصه موضع خودشیفتگی از نظر کرنبرگ، ناتوانی برای اتکا به دیگری، بی‌اعتنایی ناخودآگاه و تحقیر آشکار او به عنوان ابژه‌ای مهم است. اِلی این تحقیر دیگران را به شکل فرافکنی تجربه می‌کند؛ یعنی خودش آشکارا دیگران را تحقیر نمی‌کند، اما تصور می‌کند دیگران قصد تحقیر او را دارند. او در این موضع به راحتی دیگران را حذف می‌کند، چرا که می‌خواهد از احساس حسادت و رقابت و هراس همراهی با آن‌ها دور باشد. اما نمی‌داند که این احساسات ناگزیر هستند.

    تا زمانی که اِلی متوجه شود که جک حامی ایده‌آل او نیست، او در موضع خودشیفتگی قرار دارد. با بهم خوردن تصویر ایده‌آل جک، اِلی در موضع پارانوئید قرار می‌گیرد. مشخصه این موضع، ترس‌های شدیدی است که اِلی تا پایان فیلم تحمل می‌کند. ترس شدید از آسیب از سوی افرادی که عامل تن‌فروشی سندی بودند. همچنین ترس از آسیب از سوی آن پیرمرد و حتی دوست پسرش که قصد کمک به او را داشت؛ ترس پارانوئید باعث می‌شد که تصویر آن‌ها را هم مخدوش شده ببیند.

    در قسمتی از فیلم دیده می‌شود که اِلی در رابطه با دوست پسرش، ترس پارانوئیدش فعال می‌شود. این تکانه‌های پرخاشگرانه در حدی شدید می‌شود که اِلی تمایلات آزارگرانه هم پیدا می‌کند و می‌بینیم که ناخودآگاه با چاقو قصد حمله به جاکاستا، هم‌اتاقی‌اش، را دارد. در این موضع اِلی همه تکانه‌های پرخاشگرانه‌اش را فرافکنی کرده و تصور می‌کند دیگران قصد آزار او را دارند. او خوب مطلق و دیگران بد هستند.

    در پایان فیلم او بالاخره وارد موضع افسردگی می‌شود؛ می‌تواند منشا درونی تکانه‌های پرخاشگرانه‌اش را تشخیص دهد. این‌طور نیست که آن مردان کاملا متجاوز و سندی کاملا قربانی باشد. بلکه می‌فهمیم همان متجاوزانی که اِلی از آن‌ها می‌ترسید، عاجزانه از اِلی درخواست کمک می‌کنند. می‌فهمیم سندی یک قربانی محض نیست، بلکه قاتل هم هست.

    کشف این مسئله برای اِلی حیات‌بخش است. او قادر می‌شود این دوگانگی خشم و عشق، خوبی و بدی را در خود ببیند و بعد خود (سندی) را در آغوش می‌کشد. به این ترتیب دوگانگی‌های خوب و بد وجودش در یک کلیت با یکدیگر به یکپارچگی می‌رسند و نوسانات بین این دوتایی‌های متضاد «من خوبم/من بدم» حل‌وفصل می‌شود. به همین دلیل در نهایت اِلی به آرامش می‌رسد.

    پیشنهاد مطالعه:

    مکانیسم‌های دفاعی و انواع آن

    سازمان شخصیت از دیدگاه اتو کرنبرگ

    نظریه‌هایی درباره خواب و رویا در روانکاوی

  • سوگواری از منظر روانکاوی فرویدی

    سوگواری از منظر روانکاوی فرویدی

    در این فرآیند، به طور پیوسته درد شدید، انکار واقعیت، توهم حضور ابژه و آگاهی از فقدان ابژه تجربه می‌شود و در نهایت به منظور رشد و ادامه زندگی، تغییراتی ذهنی رخ می دهد که باعث ایجاد دلبستگی به ابژه‌های جدید می‌شود.

    مفهوم عمل سوگواری توسط فروید در مقاله «سوگواری و مالیخولیا» (mourning and melancholia) مطرح شد. به نظر می‌رسد که او در آن زمان -اواسط جنگ جهانی اول که همه در اروپا با چنین فقدان‌هایی دست به گریبان بودند- به طور خاص به مرگ و سوگواری توجه داشته است، زیرا این موضوعات در مقالات «اندیشه‌هایی برای زمان جنگ و مرگ» (b1915) و «در باب گذرا بودن» (On transience) نیز ذکر شده است.

    سوگواری از نگاه فروید

    فروید پس از مرگ پدرش در سال 1896، سوگ و ماتم را تجربه کرد. مرگ پدرش در کتاب تعبیر رویا (1900) ذکر شده است. وقفه طولانی بین آن مرگ و مفهوم‌سازی فروید از عمل سوگواری، بر نقش اساسی گذر زمان در این زمینه تأکید می‌کند.

    فرآیند سوگواری فروید تا حد زیادی قبل از بخش بزرگی از آثار مکتوب او بود؛ واقعیتی که به ما یادآوری می‌کند که نباید عمل روانی سوگواری را با هر نوع کار ذهنی دیگری اشتباه گرفت؛ صحبت کردن، تأمل کردن، یا نوشتن درباره سوگ، سوگواری محسوب نمی‌شود. تسلط فکری یا قوه تشخیص و بینش بالا، کمک چندانی به بازسازی مجدد آنچه به ابژه از دست رفته مرتبط است، نمی‌کند. یافتن کلماتی برای بیان درد و ناراحتی غیر قابل تصور ناشی از فقدان، معمولاً به یک اندازه برای کسانی که به دنبال عرض تسلیت هستند و برای سوگواران، مسئله‌ای غامض است. از سوی دیگر، گاهی اوقات ممکن است کلماتی خاص، ابژه از دست رفته یا پیوند قابل درک با آن را تداعی کنند، اما فرم چنین گفتاری را نمی‌توان از قبل پیش‌بینی یا تعیین کرد.

    فروید در مقاله در باب گذرا بودن نوشت: «به هر حال آنچه دردناک است، ممکن است حقیقت داشته باشد.» این سخن که چند ماه پس از نوشتن مقاله سوگ و مالیخولیا بیان شد، بخش مهمی از تفکر او درباره سوگواری را دربرمی‌گیرد. پذیرش واقعیت ناپدید شدنِ ابژه، مستلزم رنج است. عمل سوگواری بی‌شباهت به عمل زایمان نیست. هر تولدی زمان می‌برد و به راستی نتیجه‌اش فرآیندی سازنده است. به رسمیت شناختن و قبول فقدان نیز از این قاعده مستثنی نیست.

    برای فروید درد سوگواری یک معما بود. آنچه برای انسان فانی موضوعی بدیهی و اجتناب‌ناپذیر به نظر می‌رسد، مسئله‌ای حل نشدنی برای مخترع روانکاوی بود. مشاهده بی‌رحمانه‌ترین حقیقت آشکار به عنوان سؤالی که باید به آن پاسخ داده شود، نمونه‌ای از رویکرد اکتشافی روانکاوی است؛ در اصل، وضوح آن درد واقعی نیست و حتی ممکن است حقیقت را پنهان کند. هر کسی که بخواهد در این روند افسرده‌وار با عزادار همراهی کند، موظف است آن را در خود و برای خود تجربه کند.

    سوگواری و مالیخولیا

    هدف اصلی مقاله سوگواری و مالیخولیا نشان دادن این است که چگونه این دو حالت (یعنی افسردگی و مالیخولیا) ویژگی‌های افسرده‌وار مشترک دارند. این دو علاوه بر احساس غمگینی بسیار مسری، سه ویژگی مشترک دارند: از دست دادن علاقه به دنیای بیرون، از دست دادن ظرفیت عشق ورزیدن و وقفه در انجام تمامی فعالیت‌ها.

    با ناپدید شدن توجه نسبت به محیط نزدیک و دور، علاقه‌ فرد به دنیای بیرون روز به روز از دست می‌رود. فرد از آنچه دیروز برایش از اهمیت بالایی برخوردار بود، امروز به کلی دست می‌کشد. حالت عمده دیگری که چنین کناره‌گیری خودشیفته‌واری را نشان می‌دهد، خوابیدن است. بدین ترتیب با بریدن از دنیای بیرون، از طریق نوع دیگری از کار روانی، یعنی عمل رویا، به خلوت دنیای درونی و فانتزی‌های ناخودآگاه دست می‌یابد

    آیا ممکن است همانند رویاها، کناره‌گیری در فرآیند سوگواری این امکان را فراهم کند که جهان را نه بر اساس ادراکات بیرونی، بلکه بر اساس ذهنیتی کاملاً درونی سازمان‌دهی کنیم؟ از آنجایی که خواب پیش‌نیاز بازیابی ذهنی و فرصتی برای شروع دوباره با اتکا به منابع درونی است، منطقی به نظر می‌رسد نتیجه‌گیری کنیم که همراه با به تعویق ‌انداختن تمام محرک‌های بیرونی، نوعی بازسازی روانی نیز از طریق سوگواری رخ می‌دهد. یعنی از دست دادن ابژه‌ای که روی آن انرژی روانی متمرکز شده، نیاز به سازمان‌دهی مجدد روانی دارد و این به معنای محدود کردن تمام نیروگذاری‌های روانی به دنیای درونی است. در واقع در این حالت، کاری جذاب‌تر از تأمل کردن به آنچه دیگر وجود نخواهد داشت، وجود ندارد.

    این اجتناب ابژه-لیبیدو و از هم پاشیدن همه پیوندهایی که تاکنون سوژه و ابژه را باهم متحد می‌کردند، ناگزیر منجر به دومین ویژگی مشترک سوگواری و مالیخولیا، یعنی از دست دادن ظرفیت عشق ورزیدن می شود. تمرکز اغراق‌آمیز روی خود، مانع از توجه به دیگران می‌شود و جلوی ابراز محبت را می‌گیرد. در این حالت، نیروهای در دسترس ایگو نمی‌توانند روی ابژه‌های دیگر متمرکز شوند.

    فروید در تفسیر خود از ناپدید‌ شدن تمام انگیزه‌های محبت نسبت به اشیا، خود را به این دیدگاه محدود نکرد. او حدس زد که هرگونه اتصال بالقوه به ابژه دیگر می‌تواند به معنای جایگزینی ابژه از دست رفته باشد. سوژه در واقع با مراقبت از عدم دلبستگی به ابژه جدید، از خود در برابر اتهام میل به مرگ ابژه از دست رفته دفاع می‌کند. اما به عنوان دفاع، تصور اینکه فردی ممکن است بر جهان خارج تأثیر بگذارد -علت ناپدید شدن ابژه باشد- خود راهی برای امتناع از واقعیت است. زیرا فارغ از خواسته سوژه، ماهیت محدود ابژه در جهان خارج وجود دارد. این دقیقاً همان چیزی است که در رابطه سوژه با واقعیت در خطر است.

    در این میان، بریدن از واقعیت بیرونی به طور متناقضی دلالت بر ضرورت به رسمیت شناختن و قبول آن را دارد. توجه به فقدان در سطح روابط ذهنی و ابژه، منجر به جدا شدن سوژه از سایر جنبه‌های واقعیت نیز می‌شود. از این رو پیامد سوم سوگواری، یعنی وقفه در تمامی فعالیت‌ها منتج می‌شود.

    انفعال و بی‌تفاوتی نسبت به واقعیت بیرونی، منحصراً از درآمیختگی با سوگواری ناشی نمی‌شود. چنین بی‌تفاوتی در واقع تلاش‌هایی برای انکار فقدان ابژه از طریق انکار تمام واقعیت است. نوسان بین درک واقعیت و انکار آن به دلیل تمایلات متناقض و چرخشی است که اغلب در این زمینه مشاهده می‌شود.

    سوگواری تجربه‌‌ای متناقض است؛ غلبه بر فقدان ابژه به معنای حضور مبالغه‌آمیز آن در عملکرد روانی سوگوار است. بنابراین عمل سوگواری را می‌توان به عنوان توجه بیش از حد به یک ابژه برای کنار آمدن با مرگ قطعی آن تعریف کرد.

    منابع:

    Freud, Sigmund. (1915b). Thoughts for the times on war and death. SE, 14: 273-300.

    Freud, Sigmund. (1916a [1915]). On transience. SE, 14: 303-307.

    Freud, Sigmund. (1916-17g [1915]). Mourning and melancholia. SE, 14: 237-258.

  • مصاحبه با بروس فینک، مترجم برجسته‌ی آثار لکان

    مصاحبه با بروس فینک، مترجم برجسته‌ی آثار لکان

    در این میان، روانکاوی به طور ویژه‌ و حتی بیشتر از حد معمول، تنش‌ها و اختلافات متعصبانه‌ای داشته است.

    در میان بسیاری از چهره‌های تفرقه‌انداز در تاریخچه کوتاه روانکاوی، نام ژاک لکان برجسته است. این روانکاو فرانسوی با سبک منحصربه‌فرد و بحث‌برانگیزش، به دلیل قدرتی که در جذب و منحرف کردن خواننده به طور همزمان در یک پاراگراف دارد، شناخته می‌شود. این دلیل دیگری برای قدردانی از دکتر بروس فینک است که با بسیاری از آثار و ترجمه‌هایش توانسته دسترسی آسان‌تری از اندیشه لکانی را برای انگلیسی‌زبانان جهان فراهم کند.

    بروس فینک در جدیدترین اثرش «مقدمه‌ی بالینی بر فروید» نظریه و عمل کلاسیک فرویدی را مرور می‌کند؛ کتابچه راهنمای تکنیکی که با همان وضوح و وسعت اندیشه آثار قبلی وی نوشته شده است. سفری به فروید کلاسیک که در قسمت‌هایی آشناست، اما توجه لکانیِ فینک به زبان و ساختار متن، یادآوریِ برجسته‌ای از این حقیقت است که توجه به «دیگری بزرگ روانکاوانه» در عین چالش‌برانگیز بودن، می‌تواند بسیار باارزش باشد.

    به دنبال کارگاهی که در آخر هفته توسط انجمن روانشناسی دانمارک ترتیب داده شده بود، از فرصت استفاده کرده و با دکتر بروس فینک دیدار و در مورد کار جدیدش به همراه سایر جنبه‌های سفر با فروید و لکان بحث و گفتگو کردم.

    بروس فینک تحلیل‌گر و سوپروایزر روانکاوی لکانی است که در موسسه ژاک لکان فرانسه (مکتب فرویدی) که کمی پیش از فوت لکان در پاریس تاسیس شده بود، آموزش دیده است. او چندین اثر لکان را به انگلیسی ترجمه کرده است؛ از جمله گزیده مکتوبات: اولین نسخه کامل به زبان انگلیسی، سمینار بیستم: از نو، سمینار هشتم: انتقال و ششمین سمینار: میل و تعابیر آن.

    همچنین فینک نویسنده کتاب‌های زیادی در مورد لکان است، از جمله: سوژه لکانی، مقدمه‌ای بالینی بر روانکاوی لکانی، لکان کلمه به کلمه، مبانی تکنیک روانکاوی، در برابر درک، و اخیراً لکان در باب عشق.

    وی که یکی از اعضای هیئت‌مدیره مرکز روانکاوی پیتسبورگ است، چندین رمان معمایی را نیز نگاشته که شخصیت‌های آنان را بر پایه‌ی لکان آفریده است: ماجراجویی‌های روانکاوانه بازرس کنال، تجزیه و تحلیل مرگ، بوی یک قاتل و عشق ربوده شده.

    جدیدترین کتاب او یعنی مقدمه بالینی فروید: تکنیک‌هایی برای تمرین روزمره توسط نورتون (در سال 2017) منتشر شد.

    مصاحبه با بروس فینک

    مصاحبه با بروس فینک

    پرسش: فکر کردم می‌توانیم در مورد کتاب اخیر شما، «مقدمه‌ای بالینی بر فروید»، که در آن قصد داشتید برخی از ایده‌های کلاسیک فرویدی را در اتاق مشاوره زنده کنید، صحبت کنیم. آیا هدف شما از این کار بازگشت به فروید بود یا فروید همیشه در کار بالینی شما نقش اساسی داشته است؟

    بروس فینک: بیشتر می‌توانم بگویم مورد دوم. این کتاب بر اساس دوره‌های طول ترم کارشناسی و کارشناسی ارشدی بود که بیست سال در دانشگاه Duquesne تدریس کردم، بنابراین برایم «بازگشت به فروید» نبود. بیش از چهل سال است که متون فروید را می‌خوانم و او در همه‌ی کارهایم تاثیرگذار بوده‌ است. درحالی‌که بیشتر نوشته‌هایم به معرفی لکان به مخاطبان انگلیسی‌زبان اختصاص داشت، تدریسم همیشه شامل فروید بود. دقیقا زمانی که تصمیم به ترک دانشگاه گرفتم، فکر کردم ممکن است بتوانم با تمام یادداشت‌های درسی‌ که داشتم، کار جالبی انجام دهم که بازتاب بسیاری از کارهایی است که در این سال‌ها درباره فروید انجام داده‌ام. فروید در بسیاری از موسسات آموزشی آمریکا در حال فراموشی بود، یا حداقل کمتر به طور جدی خوانده می‌شد؛ بنابراین احساس کردم که مهم است که فروید را دوباره به پزشکان و درمانگران معرفی کنم. به همین دلیل سعی کردم در این کتاب روی تکنیک‌های بسیار کاربردی تمرکز کنم که می‌توانند در روزمره استفاده شوند. نمی‌خواستم در نظریه‌های تند و بی‌پروای فرویدی عمیق شوم، فقط می‌خواستم مسائل را در جهت بالینی‌تری پیش ببرم.

    شما به طور خاص به زمینه آمریکایی اشاره کردید، اما آیا فکر می‌کنید خطر فراموش شدن فروید در موسسات آموزشی در سراسر جهان وجود دارد؟ یا شاید این‌گونه است که پزشکان و دانشگاهیان بحث و جدال در مورد فروید را ادامه می‌دهند؛ حتی با اینکه این کار را طبق نقشه‌ای ذهنی که غالبا توسط خود فروید ترسیم شده انجام می‌دهند؟

    نمی‌توانم این سوال را درباره تمام دنیا پاسخ دهم، اما به نظرم به خصوص از پنج یا ده سال پیش این خطر وجود داشت که فروید و روانکاوی به طور کلی، به طور سیستماتیک از برنامه‌های آموزش روان‌شناسی حذف شوند. به نظر می‌رسید که برنامه‌های روان‌شناسی بالینی، مانند اکثر برنامه‌های روانپزشکی، کاملاً بی‌علاقه به فروید هستند. حتی در مؤسسات روانکاوی به ندرت می‌توان به کسی برخورد که تفسیر رویاها را از آغاز تا پایان خوانده باشد. به نظر می‌رسد که اکنون تغییرات بسیار زیادی در حال وقوع است و اخیرا بیشتر در مورد افرادی که دوباره شروع به خواندن فروید و تدریس فروید در مؤسسات می‌کنند، شنیده‌ام.

    در واقع، نکته این بود که مردم هنوز به طور ضمنی علیه فروید بحث می‌کردند. اما اگر مردم برای مدت زمان زیادی خواندن فروید را متوقف کنند، آن نسل سرانجام از بین می‌رود و نسل جدید علاقه چندانی یا هیچ علاقه‌ای به کار وی نخواهد داشت. فکر می‌کنم علاقه فزاینده‌ای به لکان در ایالات متحده وجود دارد که علاقه مجدد به فروید را ایجاد می‌کند؛ اما احتمالاً دلایل دیگری برای بازگشت به فروید در این زمان نیز وجود دارد که من از آن‌ها بی‌اطلاع هستم. در هر صورت، این نشانه خوبی است!

    شما در این کتاب تصمیم گرفتید به کارهای اولیه فروید در مورد هیستریا، تفسیر رویا، وسواس و نظریه توپوگرافیک روان تأکید خاصی داشته باشید. آیا این بدان دلیل است که تمرکز روی زبان و گفتمان که در سنت لکانی بسیار مهم است، بیش از همه برجسته است؟

    به طور ویژه می‌خواستم بر کارهای اولیه فروید تأکید کنم، چرا که به نظر خودم این‌ها مفید و موثرترین آثار او برای کار بالینی هستند. آثار بعدی او -مانند اید و ایگو، تمدن و ناملایمت‌های آن و موسی و یکتاپرستی- همگی حاوی ایده‌ها و نظریه‌های جذابی هستند، اما به نظر من نمی‌رسد که به کار بالینی ارتباط چندانی داشته باشند.

    گمان می‌کنم که در انگلستان، ممکن است برخی از روانکاوان استدلال کنند که مدل ساختاری (به عنوان مثال، توپوگرافی دوم) بیشتر برای کار با بیمارانی که دچار آسیب‌شناسی‌های غیرنوروتیک هستند، مفید بوده است. به نظر می‌رسد که جمعیت متفاوتی از بیمارانی که این روزها به اتاق درمان مراجعه می‌کنند، تصویر بالینی متفاوتی از خود نشان می‌دهند که ابعاد تعریف شده و ماهیت استعاری سمپتوم‌های آن‌ها چندان شناخته شده نیست.

    خیلی مطمئن نیستم! همیشه نسبت به دنبال‌کنندگان مد روز کمی شک دارم. در فرانسه افرادی وجود دارند که «مرگ تعبیر» (the death of interpretation) را اعلام کرده‌اند؛ اینکه سمپتوم‌ها دیگر آن‌گونه که در گذشته بودند نیستند و غیره. اما شخصاً چنین چیزی را باور نمی‌کنم. من فکر می‌کنم که مطمئناً تغییراتی وجود دارد، چرا که همه‌چیز در حال تکامل است؛ اما این ایده که در نحوه شکل‌گیری ساختار سوژگی تغییرات ریشه‌ای و اساسی شکل گرفته باشد، این را در روند روزمره‌ام در اتاق درمان خودم مشاهده نمی‌کنم.

    به طور خلاصه و با توجه به اینکه بسیاری از پزشکانی که این مصاحبه را می‌خوانند در مدارس انگلیسی با رویکرد روابط ابژه آموزش دیده‌اند، به نظر شما وجه تمایز بین رویکرد لکانی و فروید چیست؟

    البته خیلی چیزها. اما چیزی که اکنون به ذهنم خطور می‌کند این است که لکان بر چیزی تأکید می‌کند که به وضوح در آثار فروید وجود دارد، اما به نظر می‌رسد که تا حد زیادی نادیده گرفته شده است. مردم تمایل به تأکید بر معنای چیزهایی که فروید درباره آن‌ها صحبت کرده دارند، اما بر توجه او به کلمات و حروف تأکید نمی‌کنند. علاقه مردم به عنوان مثال به عقده ادیپ، رانه و سوپرایگو به مراتب بیشتر از نحوه کار واقعی فروید، نحوه توجه او به گفتار، زبان، ایهام، لغزش کلامی و غیره است. به نظر می‌رسد بسیاری از آنچه که فروید درباره روش کاری‌‌اش به ما می‌گوید، نسبت به عقاید نظری‌اش اهمیت کمتری دارد. شخصاً دریافته‌ام که توجه به مدل‌های ذهنی و نظریاتی‌ که فروید ساخته، نسبت به روش‌های حقیقی و عملی‌ که او برای توسعه و ساختنشان تلاش کرده‌است، ماندگاری کمتری دارند. لکان حقیقتاً مدل‌های توپوگرافیک فروید را تأیید نمی‌کند؛ بلکه آن‌ها را به کار می‌برد، درباره آن‌ها صحبت می‌کند و آن‌ها را بررسی می‌کند، اما به ندرت می‌بینید که لکان آن‌ها را به نام خودش بپذیرد. اما روش بالینی فروید، چیزی است که او بسیار استفاده می‌کند.

    در انگلستان، در سال‌های اخیر گفتگویی قدرتمند با «مدرسه فرانسوی» روانکاوی انجام شده و علاقه مجدد به برخی از ایده‌های اصلی لکانی وجود دارد. شنیدن منابعی مثل، «مرحله آینه‌ای» در پیدایش فردیت و سوژگی یا اشاره به «نام پدر» هنگام بحث در مورد جنبه‌ای از عملکرد پدرانه غیرمعمول نیست. دیگر مفاهیم اصلی نظریه لکانی نیز این کشش را پیدا نکرده‌اند. فکر می‌کنید چرا این‌طور است؟

    پاسخ دادن برایم دشوار است، زیرا به عنوان مثال، در ایالات متحده احساسم این است که افراد در جامعه روانکاوی اغلب از مرحله آینه‌ای شنیده‌اند، اما درک درستی از معنای آن ندارند و اغلب آن را با نظریه آینه وینیکات اشتباه می‌گیرند. در مورد نام پدر، ممکن است این عبارت را شنیده باشند، اما به طور کلی چیز زیادی در مورد آن نمی‌دانند و معمولاً آن را تأیید نمی‌کنند زیرا تفاوت اساسی بین روان‌رنجوری و روان‌پریشی در برداشت لکانی برای آن‌ها بیگانه است. آن‌ها نظریات انعطاف‌پذیری از آسیب‌شناسی روانی دارند؛ به گونه‌ای که شخص می‌تواند گاهی روان‌رنجور و گاهی روان‌پریش باشد. «شخصیت مرزی» برای آن‌ها دسته اصلی محسوب می‌شود و با نظریه ساخته شده پیرامون نام پدر سازگار نیست. تصور نمی‌کنم که حتی بخش کوچکی از کار لکان با جامعه روانکاوی ایالات متحده تلفیق شده باشد.

    بگذارید اشاره کنم که دو مفهوم ذکر شده -مرحله آینه و نام پدر- نظری هستند و نه بالینی. آن‌ها می‌توانند اقدامات بالینی را تحت تاثیر قرار دهند، اما ارتباط کمی با عملکرد در اتاق درمان دارند. آن‌ها هیچ ارتباطی با نحوه اعمال زمان در جلسات، ایجاد جلسات با طول متغیر، نحوه علامت‌گذاری کلمات یا عبارات، یا چگونگی تفسیر از دیدگاه لکانی ندارند. درست مثل کارهای فروید، مردم مجذوب نظریه لکان هستند، اما توجه کمی به رویکرد عملی او دارند. جالب اینجاست که لکان نه به دلیل تئوری، بلکه به دلیل شیوه عملی‌اش از IPA بیرون رانده شد!

    برای افراد غیرمطلع که از تئوری یا شیوه لکانی بسیار اندک می‌دانند، خواندن لکان می تواند کار بسیار سختی باشد. چه توصیه‌ای به آن‌ها می‌کنید؟ مردم از کجا باید شروع کنند؟

    من همیشه به مردم توصیه می‌کنم که سمینارها را از شروع سمینار اول بخوانند. آن‌ها مطمئنا نباید از خواندن کتاب گزیده مکتوبات لکان شروع کنند. در جهان انگلیسی‌زبان، سمینار چهار مفهوم بنیادی روانکاوی اولین سمیناری بود که ترجمه شد، اما به عنوان یک کتاب مستقل ارائه شد درحالی‌که یک کتاب نبود. درست مانند سمینار یازدهم. اگر سمینار یازدهم با همین عنوان ارائه می‌شد، مردم می‌فهمیدند که سمینارهای دیگری ده سال پیش از آن وجود دارند که چیزی در مورد آن‌ها نمی‌دانستند و این ممکن است به توضیح این مسئله کمک کند که چرا متن سمینار یازدهم تا این حد دشوار است! چگونه کسی می‌تواند سال یازدهم دوره را بدون حضور در ده سال اول درک کند؟ در هر صورت، اکنون اولین سمینارها به شکلی شایسته به انگلیسی ترجمه شده‌اند، پس چرا از آنجا شروع نمی‌کنیم؟ حداقل مقدمه‌ای نسبتاً آسان از کارهای او را فراهم می‌کنند.

    وقتی افراد تصمیم به خواندن کتاب گزیده مکتوبات لکان می‌گیرند، چیزی که باید بدانند این است که در صفحه اول یا دوم مقاله گیر نکنند. اغلب لکان دو صفحه اول متون خود را پیچیده می‌کند، اما بعد از آن آسان‌تر می‌شود. لکان تمایل داشت که کار خواننده را بیش از پیش دشوار کند. باید مراقب باشیم که با ترسیدن از چند صفحه به دام او نیفتیم.

    این صحبت شما توضیح می‌دهد که چگونه لکان به توضیحات مشخص و درک روشن مشکوک بود. او با ابهام و تردید راحت‌تر بود.

    مطمئناً، اما این تنها دلیل برای دشوار بودن کار خواننده نیست. فکر می‌کنم لکان هم می‌خواست و هم نمی‌خواست از راه‌های خاصی درک شود. او می‌خواست به صورت بسیاری سیلی بزند و بگوید: «اگر به اندازه من شعر یا فلسفه نخوانده باشید، احتمالاً نمی‌توانید کارهایم را دنبال کنید.» بنابراین فقط کسانی که از صفحات اول دلسرد نمی‌شوند و در واقع می‌توانند کمی درک کنند، تمایل به ادامه مطالعه و خواندن دارند. شاید لکان مانند افلاطون مایل بود توسط کسانی که «شایسته» می‌داند، درک شود.

    منبع

    پیشنهاد مطالعه:

    زندگی نامه ژاک لکان (۱۹۰۲-۱۹۸۱)

    زندگی‌نامه زیگموند فروید (۱۹۳۹-۱۸۵۶)

    روانکاوی چیست؟ از فروید تا روانکاوی امروزی

  • تروما و افسردگی؛ بروس اسکلارو و هارولد پ. بلوم

    تروما و افسردگی؛ بروس اسکلارو و هارولد پ. بلوم

    هارولد بلوم در مقدمه خود گفته بود که ترومای گذشته می‌تواند افراد را مستعد افسردگی، خودکشی و سوءمصرف مواد مخدر کند. ناهنجاری در تنظیم فرآیندهای روانی، عزت نفس شکننده، جسمانی‌سازی و پرخاشگری درونی شده نیز اغلب پس از تجربه تروما رخ می‌دهند. همچنین مانیا، بزهکاری و رفتارهای ضداجتماعی نیز ممکن است پوشاننده افسردگی باشد. تروماهای رشدی مربوط به فقدان ابژه‌های مراقبت‌کننده نیز ممکن است به بروز افسردگی و بدبینی شدید منجر شوند.

    فقدان ابژه، خصوصاً هنگامی که ارتباطی دوسوگرایانه نیز برقرار بوده است، اغلب منجر به افسردگی می‌شود. این امر به ویژه درباره از دست دادن والدین در دوران کودکی صدق می‌کند. پس از ضربه شدیدی که بر پیکره نارسیسیزم و عزت نفس کودک وارد می‌شود، او توانایی تجربه موثرِ سوگواری را از دست می‌دهد.

    افسردگی در دوران کودکی می‌تواند خود را به گونه‌های متفاوتی از جمله بسیار جدی بودن، چسبیدن، گریه‌رو بودن یا در اختلالات جسمانی همچون بی‌خوابی یا اختلالات خوردن نشان دهد. چنین وضعیتی می‌توان رشد کودک را در زمان و میزان تجربه‌هایش مختل کند.

    افسردگی پس از تروما در بزرگسالان، عمدتاً با حزن و اندوه، درماندگی و ناامیدی مشخص می‌شود که این وضعیت وابسته به شدت ترومای تجربه شده است.

    فقدان ناگهانی دیگریِ مهم یا بخشی از خود می‌تواند تروماتیک‌تر باشد، چرا که هیچ آمادگی و زمانی برای دفاع یا سوگواری وجود ندارد. هیچ ترومایی بدون فقدان و هیچ فقدانی بدون قابلیت تروماتیک بودن وجود ندارد.

    فقدان خود یا ابژه می‌تواند موجب تخریب احساس اطمینان، امنیت، اعتماد و اتکا به خود شود. واکنش اولی به تروما اضطراب و واکنش اولی نسبت به فقدان افسردگی است، اما از نظر بالینی، اغلب این دو واکنش در هم ادغام می‌شوند. معمولاً در این وضعیت، تجدیدِ دیداری خیالی با ابژه از دست رفته همچو خشم نسبت به آن ابژه از دست رفته رخ می‌دهد. صدمات شدید بدنی و از دست دادن چندین ابژه به صورت همزمان، مانند آنچه در تصادف قطار یا جنگ روی می‌دهد منجر به درهم شکسته شدن خود [1] و خسرانی عظیم بر ایگو می‌شود. افسردگیِ به دنبال فقدانِ تمامیتِ خود، ابژه، جهان ابژه‌ای پیشین و ساختار حمایتی اجتماعی رخ می‌دهد.

    کارولین گارلند معتقد بود هنگامی که رویداد تروماتیک بیرونی وجود داشته باشد، امیدی ناآگاه برای بازیابی خودِ پیش از تروما وجود دارد. در این وضعیت، درمان شامل سوگواری برای خود و جهان‌بینی پیشین و اندام‌ها یا ظرفیت‌های از دست رفته است. هنگامی که تروما مربوط به دوران اولیه رشدی باشد، به تدریج انباشته شده و در شخصیت و دفاع‌ها گنجانده می‌گردد و می‌تواند منجر به تکرار ناآگاهِ موقعیت‌هایی می‌شود که هنوز قادر به تبدیل به کلمه نشده‌اند. با این حال هر نوعی از تروما می‌تواند موجب بروز افسردگی مزمن شود. برخی افراد نیز قادر هستند که هر نوعی از تروما را به شیوه‌ای سازگار مدیریت کنند.

    پیامد تمامی تروماها از جمله بلایای طبیعی، به ساختار شخصیت بستگی دارد. هنگامی که ظرفیت حل‌وفصل کردن وجود نداشته باشد، زوال ایگو قادر به پدیدار شدن است. میزان تخریب فرد در چنین موقعیت‌هایی با تشکیلات درونی وی گره خورده است.

    هنگامی که ایگو شروع به همسان‌سازی خود با ابژه تخریب شده کند، فرد به سوی مالیخولیا کشیده می‌شود. چنین فردی اعتماد و باور به ابژه خوب را کنار افکنده و اضطراب ناشی از ابژه بد افزایش می‌یابد.

    در درمان، بیمار می‌تواند شروع به تمایزگذاری بین نیروهای آزارگر درونی و بیرونی کرده و مجدداً اعتماد خود را به ابژه‌های بیرونی خوب و نیرومند برقرار کند. این امر به ایگو کمک می‌کند تا عشق و پرخاشگری ضروری جهت بقای نفس را بازیابی کند. پس از آن، فرد مجدداً در وضعیتی قرار می‌گیرد که قادر می‌شود با ناملایمتی‌های بیرونی مقابله کند، چرا که دیگر تحت سلطه ناتوانی و احساس گناه نیست.

    آقای ل. فرد 39 ساله‌ای بود که به علت مالیخولیای حادث شده پس از مرگ مادرش به مدت 20 جلسه تحت روان‌درمانی تحلیلی قرار گرفته بود. پدرش مردی پرخاشگر و الکلی بود و در دعواهایی که با مادر بیمار داشت، مادرش را به شدت کتک می‌زد. او خاطره‌ای داشت مبنی بر اینکه پدرش تُنگ ماهی‌ او را شکسته بود و یکی از ماهی‌ها پیش از اینکه در برابر چشمان وحشت‌زده پسر بمیرد، روی فرش می‌چرخید.

    وی همچنین از اینکه یکی از دوستانش در یکی از مناطق خطرناک شهر به او ملحق شده و به دست مردان نقاب‌داری کشته شده بود نیز بسیار احساس گناه می‌کرد.

    هنگامی که مادر آقای ل. در نوجوانی وی مجددا ازدواج کرد، او وضعیت جنگِ سرد را با آنان حفظ کرد. او از پاسخگویی به تماس‌های مادر خودداری می‌کرد و تا یک سال پیش از مرگ مادر با او صحبت نمی‌کرد.

    او چه با ابژه‌های درونی و چه با ابژه‌های بیرونی خود با بی‌رحمی رفتار می‌کرد، مدام از خودکشی می‌گفت و درمانگر خویش را در موقعیتی مضطرب و مراقب نگه می‌داشت. اگرچه به نظر می‌رسید که زندگی وی تحت سلطه وضعیتی مالیخولیایی است که مابین خشم و گناه در نوسان است، اما گاهاً به نظر می‌رسید که کیفیت رابطه او هم با درمانگر و هم در رابطه بیمار با وضعیت خودش در حال تغییر است. او آگاه شده بود که ممکن است نقشی فعال در حفظ مالیخولیای خود داشته باشد.

    مورد دوم زن جوانی از کوزوو بود که شاهد حوادث پرخاشگرانه و وحشت‌آفرینی بود که طی آن بسیاری از اعضای خانواده او کشته یا سوزانده شده بودند. گریه مداوم او ناشی از خشم و درماندگی نسبت به زندگی خویش بود. او از نظر عاطفی ورشکسته و موقعیت او لبریز از فقدان و تخریب بود. با حضور و صحبت‌های وی در گروه درمانی پناهندگان چندملیتی، خشم او به گونه‌ای مستقیم قابل بررسی بود و به نظر می‌رسید تا حدی آرامش کسب می‌کرد. وقتی که او شروع به تقلا برای بیان خشمش در قالب کلمات کرد، گریه او تا حدی متوقف شد و بدگمانی و رقابت‌طلبی‌اش با سایر زنان تا حد زیادی کاهش یافت.

    او در یک روستای فامیلی زندگی می‌کرد که در خانه آن‌ها سه نسل از خانواده به شکلی مشترک باهم زندگی می‌کردند. در گروه‌درمانی، او شروع به ارتباط برقرار کردن با برخی مسائل درونی‌اش کرد که هنوز زنده بودند و توانایی نگرانی برای سایر اعضای گروه را به دست آورد. دربرگیریِ ارائه شده توسط درمانگر و اعضای گروه به وی کمک کرد تا فرآیند سوگواری طولانی، دردناک و مملو از خشمی را شروع کند که در نهایت به او اجازه می‌داد تا قادر به برقراری ارتباط به فیگورهای بیرونی خوب کند.

    اگرچه میرتا کاساس ده پرادا [2] مفاهیم وینی‌کات را ترجیح می‌دهد، اما توضیح می‌دهد که در نگاه شخصی او، مفاهیم فرویدی، لکانی و کلاینی ترکیب می‌شوند که این امر خصوصاً در لحظات بحرانیِ کار بالینی بسیار مفید است.

    این نویسنده مولفه اصلی تروما را تعارض روانی می‌داند. او از ایده‌های وینی‌کات در باب بدل شدن تروما به افسردگی و همچنین مکانیزم‌های دفاعی مربوط به آن استفاده می‌کند. او همچنین بر مفاهیم نارسیسیزم، رانه‌ی مرگ، پرخاشگری و واپس‌روی استفاده می‌کند و مفاهیم مطرح شده از طرف خود را از رویدادها مورد بحث قرار می‌دهد که گاهاً آن را «تجربه» نیز می‌نامد؛ به خصوص تجربه وابستگی و در زمان‌های دیگر، خصوصاً وقتی پای مادر یا تحلیل‌گر در میان باشد، از کلمه نقش نیز استفاده می‌کند.

    او خصوصاً بر دیدگاه‌های وینی‌کات در زمینه پرخاشگری و تخریب‌گری تاکید دارد و نقش فرآیندهای نمادسازی در فضا-زمان ذهنیت (ساختار روانی) و در انتقال، که البته هردوی آن‌ها از اجزای فضای انتقالی هستند، را روشن می‌کند. او بر وجهه‌های داینامیک و فراروان‌شناختی دیدگاه وینی‌کات تمرکز می‌کند که بر موضوع ترومای حاملگی به عنوان موضوعی که حتی به فکر فرد نیز نرسیده و در حقیقت تجربه هم نشده (حتی اگر اتفاق افتاده باشد) استوار است.

    آنچه در روان فرد تجربه نشده است، موجب تخریب یا زوال موقعیت انتقالی می‌شود و از این جهت خود را به شکل سیمپتوم نشان می‌دهد. این امر ارتباط تنگاتنگی با وضعیت دشوار فقدان دارد؛ جایی که دیالکتیکی میان حضور و غیاب رخ می‌دهد. بنابراین فراز و نشیب‌های پرخاشگری در موقعیت تحلیلی می‌تواند موجب ثبات یافتن رویدادها برای فرد شده و به لحظه نمادسازی منجر شود.

    ما در هیپومانیا نیز با طیف وسیعی از عواطف، از جمله حزن و اندوه، اضطراب و تجربهه پوچی و لحظات آشفته و دردناک ناشی از فقدان عشق روبه‌رو هستیم که منجر به بازداری عمیق هرگونه بیانِ زندگی می‌گردد. فعال شدن فقدانی تروماتیک در بافت انتقال، می‌تواند وابستگی را به ابژه‌ای که عشق و نفرت همزمان معطوف به اوست، بازسازی کند.

    شکوه کردن‌های پرحرارت و خصمانه، تلاشی در جهت به چالش کشیدن موقعیت تحلیلی است که هدف آن ممکن است ایجاد اعتماد، تحمل ناکامی و واکنشی نسبت به فقدان اوهام یا آرمانی‌سازی‌ها و امکان تجربه درد بدون ترس از فروپاشی فاجعه‌بار باشد. تمام این اوامر را می‌توان به عنوان بخش‌هایی از یک گذار شکست خورده در نظر گرفت.

    امکان تجربه فقدان به رها شدن از دام نارسیسیزم و پذیرفتن دیگری، یعنی تحلیل‌گر، وابسته است. تجربه نفرت نسبت به تحلیل‌گر، ابژه را به آن سوی حوزه آرمانی‌سازی، قدرت مطلق و احساس شکنندگی کشانده که مورد آخر می‌تواند گواهی بر ترس ناشی از آسیب تلافی‌جویانه، توهین یا نفرت باشد.

    عمل بالینی بار دیگر این قصیده را در باب ساختار ذهنی شرح می‌دهد: «برای پردازش فقدانی نمادین، به حضور ابژه‌ای واقعی نیاز است».

    پیشنهاد مطالعه:

    اینجا و اکنون: دیدگاه من | مقاله‌ای از بتی جوزف


    [1] Self

    [2] روان‌کاو آرژانتینی