مرکز تجربه زندگی

دسته: روانکاوی

مقاله‌های تخصصی روانکاوی در مجله‌ی تجربه؛ از مفاهیم پایه‌ی فروید و لکان تا مکانیسم‌های دفاعی، انتقال و انتقال متقابل. همه‌ی متن‌ها پیش از انتشار توسط تراپیست‌های مرکز تجربه زندگی بازبینی می‌شوند.

  • زندگینامه‌ی نانسی مک ویلیامز

    زندگینامه‌ی نانسی مک ویلیامز

    شرح وقایع زندگی

    مک ویلیامز، سال ۱۹۴۵ در ایالت پنسیلوانیا متولد شد و تا زمان پیدا کردن علاقه‌اش در رشته‌ی روان‌شناسی، مسیرهای دیگری مثل تحصیل در رشته‌ی علوم سیاسی را طی کرد اما در نهایت در مقطع کارشناسی ارشد، دنیای روان‌شناسی را در آغوش گرفت و توانست مدارک ارشد و دکترای این رشته را اخذ کرده و فعالیت رسمی خود را در سال ۱۹۷۸ در ایالت نیوجرسی آغاز کند.

    خلق نگاهی نو به تشخیص گذاری: نگارش کتاب PDM

    پیش از نگارش کتاب PDM[1]، تنها کتابچه راهنمای تشخیصی مورد استفاده‌ی روان‌درمانگران در سراسر دنیاDSM[2] بود. DSM که نام اختصاری راهنمای تشخیصی آماری اختلالات روان‌شناختی است، به اختلالات شخصیتی افراد نگاه فردمحورانه ندارد و بدون در نظر گرفتن بافت و زمینه‌ی زندگی هر شخص سعی در برچسب گذاری و طبقه‌بندی افراد در گروه‌های بیماری‌ها و مشکلات مربوط به سلامت روان دارد. PDM با برطرف کردن این نقص‌ها از کتاب DSM فاصله گرفته و با مشخص‌کردن خط مشی روانکاوانه‌ی خود دیدگاهی نو، به فضای ذهنی ارزیابان سلامت در سراسر جهان هدیه می‌دهد. امروزه این کتاب می‌تواند جایگزینی ارزشمند برای قراردادها و برچسب‌های تشخیصی کتاب DSM باشد.

    شرح مختصری بر افتخارات

    خانم دکتر نانسی مک ویلیامز در دانشکده‌ی روانشناسی کاربردی راتجرز، دانشگاه ایالتی نیوجرسی تدریس می‌کند و در فلمینتون نیوجرسی یک درمانگاه خصوصی دارد. رئیس سابق بخش روانکاوی انجمن روانشناسی آمریکا بوده و عضو هیئت تحریریه‌ی روانشناسی روانکاوی است. علاوه بر اینکه کتاب‌های دکتر مک ویلیامز به 20 زبان زنده‌ی دنیا ترجمه شده، او به طور گسترده در سطح ملی و بین المللی سخنرانی‌های متعددی دارد و مصاحبه‌های بسیاری از ایشان در بستر یوتیوب، قابل مشاهده است.  که اغلب سخنان او در این گفتگوها درمورد کتاب ارزیابی تشخیصی روان‌پویایی است. دریافت جوایز متعدد از انجمن روانشناسی آمریکا، عضویت افتخاری در انجمن روانکاوی آمریکا و تدریس روان‌درمانی و روانکاوی در دانشگاه‌های کالیفرنیا و سان فرانسیسکو از دیگر افتخارات ایشان می­باشد.

    مشاهده‌ی سخنرانی دکتر مک‌ویلیامز پیرامون روانکاوی و تشخیص روانکاوانه

     

    نگاهی بر معروف ترین آثار

    این بانوی روانکاو با تکیه بر تجربیات خود و همچنین آموخته‌های نظری‌، آثار برجسته‌ی متعددی به جای گذاشته که در ادامه نگاه مختصری به تعدادی از آن‌ها خواهیم داشت.

    • تشخیص مبتنی بر رویکرد روانکاوی (درک ساختار شخصیت در فرآیند بالینی ویرایش دوم): این کتاب، راهنمای بالینی مناسبی است که بسیاری از نیازهای اساسی در زمینه‌ی تشخیص را پوشش می­‌دهد. کتاب در دو بخش اصلی تدوین شده است. در بخش نخست مفاهیم اولیه و بخش دوم انواع ساختار منش با ذکر نمونه‌های بالینی و نحوه تشخیص آن‌ها از یکدیگر بیان می­‌شود. تشخیص مبتنی بر رویکرد روانکاوی کتابی بسیار خواندنی و دارای نمونه‌های بالینی گویا است که انواع شخصیت‌ها و راه‌های خاصی برای درک ساختار شخصیت بیمار و دستورالعمل تشخیصی ساده و انعطاف‌پذیر برای آن معرفی می‌کند. از نگاه درمانگران تحلیلی این کتاب یکی از مهم‌ترین چارچوب‌های نظری است که در تشخیص و ارزیابی بیماران مورد استفاده می‌گیرد.[2]
    • نظارت روانکاوانه: این کتاب با ارائه‌ی نمونه‌های بالینی ساده به نظارت فردی و گروهی می‌پردازد. مک‌ ویلیامز مربیان و کارآموزان را راهنمایی می‌کند تا به کمک این کتاب، به تحول و یادگیری حرفه‌ای دست پیدا کنند.
    • راهنمای تشخیصی روانپویایی (PDM-2) (ویرایش دوم).

     

    دربارهی کتاب ارزیابی اختلالات شخصیت براساس راهنمای تشخیصی روان‌پویشی(PDM)

    طبق دیدگاه بنیادین مک ویلیامز و دیگر مؤلفانِ PDM «تا زمانی که پس‌زمینه‌ی شخصیتی بیمار را درک نکرده‌ باشیم، نمی‌توانیم شناخت درستی از سندروم‌های علامتی او به‌دست آوریم.» در چندین دهه‌ی اخیر، بسیاری از پزشکان، به ویژه درمانگران روان‌پویشی و انسان‌گرا، در برابر تشخیص و طبقه‌بندی مقاومت می‌کنند، این درحالی است که همچنان سیستم‌های طبقه‌بندی تشخیصی در روانپزشکی به‌طور گسترده در سراسر جهان استفاده می‌شود. کتابچه‌های راهنمای در دسترس، یعنی راهنمای تشخیصی و آماری اختلالات روان شناختی (DSM)  و طبقه‌بندی آماری بین‌المللی بیماری‌ها و مشکلات مربوط به سلامت (ICD[3]) فاصله‌ای بسیار زیادی با دیدگاه روانکاوی دارند.

     

    در عصر حاضر، روانکاوان مجبور هستند بین «پذیرش» برچسب‌های تشخیصی DSM، «انکار» آن‌ها، یا توسعه‌ی جایگزین‌هایی که با فرمول‌های تشخیصی استنباطی، زمینه‌ای، زیستی-روانی-اجتماعی و با مشخصه‌های رویکردهای روانکاوانه و انسان‌گرایانه سازگارتر باشد، یکی را انتخاب کنند. PDM منعکس‌کننده‌ی تلاشی برای بیان یک تشخیص مبتنی بر روان‌پویشی است که شکاف بین پیچیدگی بالینی و نیاز به اعتبار تجربی و روش‌شناختی را پر می‌کند. با توجه به مشکلاتی که بسیاری از پزشکان با تشخیص قطعی اختلالات روانشناختی دارند، PDM  چارچوب جایگزینی را ارائه کرد که تلاش می‌کند محدوده‌ی کامل عملکرد فرد، عمق و همچنین سطح الگوهای عاطفی- شناختی – اجتماعی را مشخص کند. PDM به صراحت خود را به‌‌عنوان «طبقه‌شناسی افراد» به جای «رده‌بندی بیماری‌ها»، همچنین به ‌عنوان تلاشی برای توصیف «آنچه هست به‌جای آنچه که دارد» توصیف می‌کند.

    بخش های عمده‌ی کتاب PDM

    راهنمای تشخیصی روان‌پویشی، علاوه بر آن‌که مکمل ارزشمندی برای راهنماهای تشخیصی دیگر مثل DSM-5 است، ابزاری قدرتمند برای درک سازمان شخصیتی بیمار و مفهوم‌سازی موردی نیز به‌حساب می‌آید. درحالی که DSM همواره برای تشخیص – نه صورت‌بندی موردی- مناسب تر بوده، آن هم تشخیص‌های روان‌پزشکی که ربط چندانی به فرایند روان‌درمانی ندارند. چون روان‌درمانی با ویژگی‌های روانی و ویژگی‌های منش فرد سروکار دارد، نه صرفاً با یک برچسب تشخیصی.
    راهنمای PDM از چهار بخش عمده تشکیل شده است:

    1. طبقه‌بندی اختلالات سلامت روان بزرگسالان
    2. طبقه‌بندی اختلالات سلامت روان کودکان و نوجوانان
    3. اختلالات دوران نوزادی و ابتدای کودکی
    4. نوشتارها و مقاله‌هایی در باب بنیادهای مفهومی و پژوهشی نظام طبقه‌بندی مبتنی بر نظریه‌ی روان‌پویشی. [4]

     

    درباره‌ی کتاب سوپرویژن (نظارت) روانکاوانه

    عمل بالینی واقعاً چگونه است؟ نانسی مک ویلیامز در کتاب سوپرویژن روان‌کاوانه‌[4] در صدد پاسخ‌دادن به این سؤال است. تا همین اواخر سوپرویژن بالینی از طریق آزمون و خطا، درونی سازی با سوپروایزر، همچنین بازخوردی که درمانجویان از بهبودی خود می دادند، آموخته می‌شد.
    مک ویلیامز در مقدمه‌ی این کتاب سوپرویژن و مشاوره را به‌عنوان راه‌های اصلی انتقال دانش روانکاوانه می‌داند. او معتقد است نظارت بالینی به دانشجویان روانشناسی کمک می‌کند تا دانش نظری که در دانشگاه آموخته‌اند را با میراث تجربی بالینگران ادغام کنند و به کار گیرند.
    در سال‌های اخیر انجمن روانشناسی آمریکا با هدف آماده‌سازی درمانگران برای نقش های نظارتی، دوره‌های مجزای سوپرویژن بالینی را به برنامه‌ی درسی تحصیلات تکمیلی اضافه کرده، تا دانشجویان بتوانند با کمترین آزمون و خطا در مسیر تراپیست‌شدن قدم بردارند.

     

     

    عمومیت کتاب سوپرویژن روانکاوانه برای سایر رویکردها (کتابی قابل اجرا برای تمامی رویکردهای درمانی)

    سوپرویژن روانکاوانه، روشی آموزشی است که درآن یک روانکاو ارشد آگاه و با تجربه با روانکاو جوان و کم تجربه رابطه‌ای درمانی-آموزشی برقرار می‌کند. این رابطه برای تقویت عملکرد درمانگر کم تجربه ایجاد شده که شامل نظارت و کنترل کیفیت عملکرد اوست. با وجود اینکه عنوان این کتاب بر روانکاوانه بودنِ سوپرویژن اشاره دارد، اما نویسنده در مقدمه‌ی کتاب امیدوار است به جز تحلیل‌گران، سوپروایزرهای سایر رویکردها نیز این کتاب را مطالعه کرده و آن را برای کار خود قابل اجرا بدانند. در نگاه مک ویلیامز کیفیت هر نظارت مستقل از جهت‌گیری نظری شخص سوپروایزر است.
    بخش اول کتاب، مروری بر نظارت روانکاوی است. در این فصل نویسنده به حوزه‌ی بلوغ بالینی درمانگران می‌پردازد. همچنین روش‌هایی برای سوپروایزها ارائه می‌دهد که رشد شخصی و حرفه‌ای همکاران کم‌ ‌تجربه خود را تسهیل کنند.

    بخش دوم کتاب، به تاریخچه‌ی سوپرویژن روانکاوانه شامل ایده‌های اولیه‌ی فروید، رویکرد‌های معاصرِ پسا فرویدی و اتحاد نظارتی می‌پردازد.

    بخش سوم کتاب، 10 علامت کلیدی برای ارزیابی پیشرفت درمان به سمت سلامت، به طور مفصل شرح داده شده‌اند. 

    بخش چهارم کتاب، به اهمیت دریافت مشاوره و تحلیل فردی درمانگر می‌پردازد. نانسی مک ویلیامز در ابتدای این فصل می‌گوید: «اکثر درمانگران روان‌پویشی معتقدند مشاوره‌ی فردی برای آنها مؤثرتر از مطالعات درسی و تئوری بوده و تجربیات اولیه در اتاق درمان و سوپرویژن در ذهن درمانگران، زنده باقی مانده و بعد‌ها در رابطه‌ی نظارتی هم تأثیر می‌گذارند. بنابراین، اکثر افراد تحت سوپرویژن فرصت‌هایی را برای افزایش دانش و توسعه مهارت‌های بالینی خود به‌دست می‌آورند.

    بخش پنجم کتاب، شیوه‌ی سوپرویژن مورد علاقه‌ی مک ویلیامز، نظارت و مشاوره گروهی است،که همچنین ارزشمندترین آموزش بالینی که تا به حال دریافت کرده هم به‌حساب می‌آید. این شیوه، کم هزینه تر از نظارت فردی و همچنین دارای مزایای بیشتری در دوستی، شبکه‌سازی، به اشتراک گذاری اطلاعات در مورد مسائل حرفه‌ای و یادگیری دارد وپناهگاه نادری برای درمانگران است، که می‌توانند بخندند، تجارب را مقایسه کنند و تسلی یابند.

    بخش ششم کتاب، رعایت چارچوب های درمان و اخلاق حرفه‌ای مورد تأکید قرار گرفته است. از آنجایی که بیماران عمیق‌ترین شرم‌ها، تاریک‌ترین رازها و بدترین آسیب‌پذیری‌هایشان را با درمانگر خود در میان می‌گذارند، از اعتمادشان نباید سوء استفاده شود و این نیازمند علم به تعهدات اخلاقی همچنین رعایت بایدها و نبایدهای اتاق درمان و رابطه‌ی درمانی است.

     

     

    بخش هفتم کتاب، با عنوان نظارت در مؤسسات روانکاوی، به مشکلات آموزشی در مؤسسات روانکاوی و مسائلی که جامعه‌ی روانکاوی را تهدید می‌کند پرداخته که موارد زیر را دربرمی‌گیرد.

    • فشارهای آشکار و پنهان نهادی مؤثر بر سوپرویژن
    • پویایی گروه مربوط به سوپرویژن در موسسات روانکاوی
    • نقل و انتقالات در سوپرویژن و انتقالات متقابل
    • مسائل مرزی به طور کلی و مسائل مربوط به محرمانگی به طور خاص
    • تأثیرات سوپرویژن معیارهای ارزیابی نامشخص
    • نیاز به تحقیق و آموزش در مورد سوپرویژن موسسه

    بخش هشتم کتاب، درباره‌ی تفاوت‌های فردی و خاص است. همانطور که می‌دانیم جنسیت، گرایش جنسی، نژاد، طبقه فرهنگی، مذهب و غیره در هر فردی با فرد دیگر متفاوت است. تفاوت‌های فردی در حوزه‌ی سوپرویژن موضوعی قابل پردازش تبدیل شده، زیرا رابطه‌ی دو نفره‌ی هر سوپروایزر و دریافت کننده‌‌ی سوپرویژن با دو نفر دیگر در رابطه‌ی نظارتی مشابه، منحصربه فرد است. اما اشتراکاتی در بعضی گرایش‌های روانشناختی وجود دارد که میتواند در هر یک از طرفین (سوپروایزر و دریافت کننده سوپرویژن) یافت شود. در این فصل نانسی مک ویلیامز به این گرایش‌ها و روش‌هایی برای مواجهه با آنها می‌پردازد. (گرایش‌های افسرده وار و مازوخیستی، پارانوییدی، اسکیزوئیدی، هیستریکال، وسواسی، PTSD، نارسیستیک و سایکوپاتیک)

    بخش نهم کتاب برای خوانندگانی است که در حال حاضر تحت سوپرویژن هستند. مک ویلیامز به این سؤال پاسخ می‌دهد که درمانگران چطور بیشترین بهره را از آموزش‌های خود ببرند. به طور خلاصه اهداف سوپرویژن این است که در نهایت درمانگر بتواند صدای یک سوپروایزر درونی را در خود پرورش دهد. همچنین بیاموزد که چه زمان و چگونه به دنبال مشورت گرفتن باشد و چطور با موقعیت‌های دشوار و آسیب زا روبه‌رو شود. [5]

    سخن پایانی

    در این مطلب به اختصار با زندگی علمی و تألیفات نانسی مک ویلیامز آشنا شدیم. با نگاهی بر آثار او می‌توان دریافت که او رویکرد خود در تألیف کتب و درمانگری را بر مبنای نظریات عمیق روانکاوی بنا کرده‌است. برای آشنایی بیشتر با علم روانکاوی و تمایز آن با سایر متدهای روان‌درمانی، پیشنهاد می‌شود این مقاله را مطالعه کنید.

    منابع

     McWilliams, Nancy. “Nancy McWilliams, PhD, ABPP | Psychologist-Psychoanalyst-Author”. nancymcwilliams.com. Archived from the original on 24 April 2023. Retrieved 25 April 2023

     Diamond, Diana (2012). “Review of Psychoanalytic diagnosis: Understanding personality structure in the clinical process, second edition”. Psychoanalytic Psychology. 29 (4): 494–504. doi:10.1037/a0030405ISSN 1939-1331

     Lingiardi, Vittorio; McWilliams, Nancy, eds. (2006). Psychodynamic Diagnostic Manual (PDM) (1st ed.). Guilford PressISBN 9780976775829

     McWilliams, N. (2021). Psychoanalytic Supervision. United States: Guilford Publications

     شریفی، محمدامین. (1397) . ارزیابی اختلالات شخصیت بر اساس راهنمای تشخیصی روان پویشی.

     

    [1] Psychodynamic Diagnostic Manual
    [2] Diagnostic and Statistical Manual of Mental Disorders

    [3] International Classification of Diseases

    [4]Psychoanalytic supervision

  • منشأ تنهایی از دیدگاه روانکاوی

    منشأ تنهایی از دیدگاه روانکاوی

     

    نویسنده: اوانجلیا گالانکی[2]

     

    مقدمه

    تنهایی[1] در حوزه‌ی روانکاوی، به­‌عنوان وضعیتی از تنها بودن، یک تجربه‌ی بنیادین بشری توصیف شده و دارای معانی متعددی است. از دیدگاه روانکاوانه، انزوا به‌­عنوان تجربه‌ی دردناکِ تنها بودن، موضوع انحصاری چند مطالعه شناخته شده است که چند دهه پیش منتشر شد و اخیراً هم بیشتر توسط درمانگران بالینی گسترش یافته است. بررسی خاستگاه‌­های تنهایی از دیدگاه‌های مختلف روانکاوانه، عمدتاً به سه دلیل زیر مناسب و مفید است:

    1. روانکاوی تأکید زیادی بر نقش تعیین‌کننده تجربیات اولیه زندگی دارد.
    2. مسئله‌ی بنیادی در بسیاری از مدل‌های روانکاوانه، رابطه‌ی پیچیده‌ی بین محدوده‌ی درونی/فردی و بیرونی/اجتماعی مربوط به تجربه‌ی انسان است، مسئله‌ای که ماهیت تنهایی است.
    3. رابطه‌ی گفته شده برای روانکاوی اهمیت زیادی دارد، زیرا به­‌عنوان یک روش درمانی، با هدف کشف لایه‌های ناخودآگاه شخصیت، مبتنی بر یک رابطه‌ی دو نفره است.

    در این مقاله، دیدگاه‌های روانکاوانه‌ی مختلفی در مورد منشأ این نوع تنهایی و سیر تکاملی آن در سال‌های اول زندگی موردبحث و ارزیابی قرار خواهد گرفت که در چهار بُعد سازمان‌دهی‌شده است:

    • ترس از تنهایی و اضطراب جدایی
    • خودِ تنها
    • تواناییِ تنها ماندن و نیاز به تنها بودن
    • ماهیت تنهایی با همراه فراخوانی شده

     

    در نهایت، نتیجه‌گیری‌ها و جهت‌گیری‌های آینده پیرامون ماهیت متناقض تنهایی متمرکز خواهد شد.

     

    ترس از تنهایی و اضطراب جدایی

    «تنهایی، منشأ بزرگِ وحشت در دوران نوزادی است»

    ویلیام جیمز

    ترس از تنهایی و اضطراب جدایی [3] با یکدیگر مرتبط هستند. اضطراب جدایی معمولاً زمانی به وجود می‌آید که از دست دادن یا ترس از فقدان یک رابطه عاطفی با یک شخص مهم دیگر وجود دارد. این اضطراب موجب ترس از رها شدن و تنها ماندن می‌شود. بنابراین، از همان ابتدای زندگی، انتظار می‌رود توانایی مقابله با اضطراب جدایی، ترس از تنهایی را کاهش دهد و بالعکس. در نتیجه‌ی برخورداری از ظرفیت تحمل تنهایی، اضطرابی قابل تحمل نسبت به جدایی و از دست دادن وجود خواهد داشت.

     

    ترس از تنهایی یک ترس جهان‌شمولِ انسانی در نظر گرفته می‌شود. زیگموند فروید (1963/1917) در مشاهدات معروفی که در ادامه می‌آید، اضطراب را با تنهایی و تاریکی مرتبط کرد:

    در کودکان اولین فوبیاهای مربوط به موقعیت‌ها، راجع به ترس از تاریکی و تنهایی است. موقعیت­های ترس از تاریکی غالباً در طول زندگی ادامه می‌یابد؛ ترس از تاریکی و تنهایی زمانی رخ می‌دهند که کودک غیبت یک فرد محبوب که از او مراقبت می‌کند را  احساس ‌کند، یعنی مادرش. زمانی‌که در اتاق کناری بودم، صدای کودکی را شنیدم که از تاریکی می‌ترسید و فریاد می‌زد: «خاله با من حرف بزن! من می‌ترسم!»، «چرا، چه فایده‌ای داره؟ تو که نمی‌تونی منو ببینی» کودک جواب داد: «اگر صحبت کنی، روشن‌تر میشه». بنابراین حس تمنا[4] احساس شده در تاریکی به ترس از تاریکی تبدیل می‌شود. (ص 407)

    تنهایی به اولین تجربه‌های اضطرابی مربوط می‌شود. بالبی (1973) اظهار داشت که مشاهده‌ی ذکر شده‌ی فروید «در قلب نظریه اضطراب او نهفته است». شکل اولیه‌ی اضطراب، به‌ویژه در دوران نوزادی، که نوزاد کاملاً در حالت درماندگی قرار دارد، ترس از جدایی از افرادی است که دوستشان داریم، از جمله مادر.

    در دیدگاه فرویدی، اضطراب در تنهایی و تاریکی ظاهر می‌شود، چراکه این دو موقعیت به معنای جدایی است و اگر در طول زندگی ادامه یابد، تبدیل به روان‌رنجوری می‌شود. صرف نظر از مدل اضطرابی که فروید اتخاذ کرد (اضطراب به‌عنوان تغییر شکل از لیبیدو تخلیه نشده یا اضطراب به­عنوان سیگنال خطر)، وی همواره اضطراب را با فقدانِ تروماتیکِ ابژه مرتبط می‌داند.

    فروید (195/1953) نوشت که «اضطراب در کودکان در اصل چیزی جز بیان این واقعیت نیست که آنها دارند از دست دادن کسی که دوستش دارند را احساس می‌کنند» (ص 224).

    در مقاله‌ی بعدی (فروید 1959/1926) می‌نویسد «اضطراب به‌­عنوان واکنشی به احساس از دست ‌دادن ابژه ظاهر می‌شود» (ص 137).

    در مسیر رشد، اضطراب با تهدید از دست دادن عشقِ ابژه[5] نیز تعیین می‌شود. فروید (1959/1926) بین اضطراب به‌عنوان واکنشی به خطرِ فقدان و دردِ سوگواری که واکنش به از دست دادنِ واقعی ابژه است، تمایز قائل شد. بنابراین، انزوا را می‌توان به‌عنوان تمنای دردناک برای ابژه‌ی از دست رفته یا فقدان عشق ابژه در نظر گرفت.

    خودِ تنها

    خودشیفتگی اولیه

     ابتدا فروید (1957/1914) خودشیفتگی (narcissism) را وضعیتی تعریف کرد که در آن ابژه‌ی جنسی سوژه، بدن خودش است. در این مرحله که خودکام­بخشی (autoerotism) نام دارد، نوزاد در مسیر یکپارچه‌کردن تصویر بدنی خود و تثبیت ایگو پیش می­‌رود و به‌وسیله‌ی لیبیدو (libido؛ انرژی روانی مرتبط با تکانه­‌های غریزی)، نیروگذاری (سرمایه‌گذاریِ) روانی می­‌کند. بعدها، فروید مفهوم خودشیفتگی اولیه (بعد ازخودکام­بخشی) را مطرح کرد. در این مرحله ایگو و اید، به مانندِ خود و ابژه، تمایزنایافته هستند. شکل­‎‌گیری روابط ابژه بعداً در زندگی اتفاق می‌افتد. پس از آن ممکن است واپس‌روی به خودشیفتگی اولیه به صورت یک همانندسازی خودشیفته‌وار با ابژه­‌ها رخ دهد،  مرحله­‌ای که به‌­عنوان خودشیفتگی ثانویه شناخته می‌شود. بنابراین، رشد به‌­عنوان تمایز تدریجی سوژه از ابژه، فرایند نیروگذاری روانی بر ابژه‌­ها (در ابتدا مادر)، و به عنوان کاهش قدرت مطلق در نظر گرفته می‌شود. ایگو لیبیدو (ego libido) و آبجکت لیبیدو (object libido) در تضاد هستند: افزایش یکی به معنای کاهش دیگری است.

    مقاله‌ی فروید پاسخ روشنی به این موضوع نمی‌دهد که آیا یک وضعیت اولیه بی‌­ابژه یا پیش­‌ابژه‌­ای وجود دارد و اینکه آیا خودکام­بخشی و خودشیفتگی اولیه مراحل مجزایی هستند یا خودشیفتگی اولیه مرحله­‌ای قبل از تشکیل شدن ایگو است. لاپلانش و پونتالیس (1973/1967) ادعا می‌کنند که خودشیفتگی اولیه مرحله‌ای بی‌­ابژه نیست، زیرا طبق تعریف شامل یک رابطه‌ی آیینه‌ای است (نارسیس افسانه‌ای عاشق تصویر خود یا تصویر خواهر دو قلویش بود). روانکاوان دیگر، روابط ابژه را از همان ابتدا موجود می‌دانستند. فربرن (1952) فرض کرد که لیبیدو از همان ابتدا ابژه‌جو است (و نه لذت‌جو). بالینت (1953) مفهوم ابژه‌ی عشق اولیه را در اوایل دوران نوزادی معرفی کرد. کلاین (1975) پذیرفت که نوزاد درست پس از تولد، وجود دیگری را به رسمیت می‌­شناسد و بیون (1967) گفت که پستان غایب در درون می‌تواند برای نوزاد دستگاهی برای فکر کردن به افکار باشد. با این حال، عدم تمایز یا دوگانگی اولیه بین سوژه و ابژه تقریباً پیش فرض اصلی تمام نظریه‌پردازی‌های کلاسیک روانکاوانه باقی ‌ماند.

    در نظریه‌ی فرویدی، روابط ابژه به عنوان یک ضرورت زندگی انسان ظاهر می‌شود. فرد نمی‌تواند در حالتی از انزوا برای تحقق آرزوی متوهمانه باقی بماند.

    فروید (1957/1914) نوشت:

    اگرچه خودگرایی نیرومند، محافظتی در برابر بیماری است، اما دست آخر باید شروع به عشق‌ورزیدن کنیم تا بیمار نشویم و اگر نتوانیم عشق بورزیم، لاجرم بیمار خواهیم شد.

    فروید در این مقاله در باب تمدن، انزوای داوطلبانه (voluntary isolation) را موردبحث قرار داد. او ادعا کرد که از بین سه منبع ناراحتی یعنی بدن، دنیای بیرونی و روابط انسانی، بزرگ‌ترین درد همیشه از روابط انسانی سرچشمه می‌گیرد.

    «ما به اندازه‌ی زمانی که عاشق هستیم در برابر رنج، بی­‌دفاع و آسیب­‌پذیر نیستیم. هرگز به‌اندازه‌ی زمانی که ابژه‌ی مورد علاقه‌ی خود یا عشق او را از دست داده‌ایم، عاجزانه غمگین نیستیم.»

    برای اجتناب از درد، خود را کنار می‌کشیم و در نتیجه­‌ی حالت آسودگی، خودمان به دنبال راه‌حل می‌گردیم. ممکن است یک دنیای شخصی بسازیم مثلاً از طریق کار کردن، نوآوری در هنر و علم، و لذت بردن از هنر و زیبایی یا تسلیم کردن خود به مواد مست‌کننده. اگرچه این کناره­‌گیری نوعی دفاع برای حفاظت از خود است، اما می‌تواند زمینه‌ای از آسیب روانی نیز باشد. بنابراین، فروید به این نتیجه رسید که بهتر است برای عضویت در جامعه‌ی انسانی تلاش کنیم.

    مانع محرک

    فروید (1955/1920) ابتدا مانع محرک را به­‌عنوان یک ساختار ذاتی توصیف کرد که برای نوزاد به‌­صورت «سپر محافظ در برابر محرک‌ها» عمل می‌کند. این محافظت در برابر محرک‌های مضر و توان­‌فرسا به‌عنوان عملکرد مهم‌تر برای نوزادِ آسیب‌­پذیر نسبت به دریافت محرک‌ها در نظر گرفته می‌شود.

    فروید (1955-1920) به این استعاره یک ویژگی بیولوژیکی-عصبی نسبت داده است. او آن را آستانه‌ای حسی و ادراکی برای محرک‌های ورودی می‌دانست. غشایی بیرونی که لایه‌های عمیق‌تری در زیر آن وجود دارد. این مانع محرک پیشرو واسطه‌ای بین نهاد و دنیای بیرونی است که بعدها ایگو (خود) نامیده شد. بنابراین مانع محرک، آستانه‌ای برای محرک‌های درونی نیز محسوب می­‌شود. بر همین اساس، تنش کاهش می‌یابد و تعادل حیاتی از طریق این مانع حفظ می‌شود.

    با این حال، ادغام مفاهیم بیولوژیکی و روانی منجر به سردرگمی در مورد مانع محرک شده است (اسمن 1983). دنیل استرن (1985) نسبت به این مفهوم انتقاد داشت؛ زیرا فروید آن را در چهارچوب حالت خودشیفتگی اولیه قرار داده بود، مفهومی که استرن با آن مخالفت کرد. نویسندگان دیگری در حوزه‌ی روانکاوی این مفهوم را دوباره اصلاح کرده‌اند. به گفته‌ی اسمن «مانع محرک» یک مکانیسم غربالگری درونی، انتخابی و بالغانه است.

    یک مکانیسم فعال با یک عملکرد خودتنظیمی دوگانه:

    1.  پذیرش محرک­هایی با نوع و شدت خاص
    2. دفع سایر محرک­ها، با توجه به درجه‌­ای که این محرک­ها به سازگاری ارگانیسم کمک می­کنند

    بر این اساس، مانع محرک به دنبال حفظ تحریک مناسب است (1971_گدیمن 1993 استن). این بدان معناست که نوزاد، هم به دنبال محرک‌ها است  و هم از آنها اجتناب می‌کند. اجتناب از محرک‌ها از طریق این ساختار ذاتیِ منحصربه‌فرد و محافظتی تسهیل می‌شود که توسط مادر ارائه شده و خود به‌­عنوان یک بازدارنده‌ی محرک عمل می‌کند (1963-خان،1965 بنجامین). جستجوی محرک‌ها در خدمت دلبستگی و اجتناب از محرک‌ها مقدمه‌ی دفاع و فردیت است (شاپیرو، استرن،1980) در اینجا می‌توان ظرفیت تنهایی را نیز اضافه کرد. بسیاری معتقدند که مانع محرک در طول زندگی وجود دارد و از یک مکانیسم بسیار منفعل به عملکرد پیچیده‌ی ایگو تبدیل می‌شود (فورست،1978، گدیمان 1971).

    شکاف در مانع محرک که در اثر نفوذ محرک‌ها ایجاد می‌شود را می‌توان تروما نامید. با این حال، تروما می‌تواند هم پیامد تحریک شدید و هم محرومیت از تحریک باشد. هر دو وضعیت می‌تواند شدید یا مزمن و همچنین فزاینده باشد. شیفتگی محرک و میل وافر محرک دو روی یک سکه هستند: در حالی که فرد مایل است اثر محرک را کاهش دهد، به طور مداوم به دنبال محرک‌های مشابه جدید است. آنچه معمولاً  از آن اجتناب می‌شود، رابطه‌ی انسانی به نفع سایر محرک‌ها است. بنابراین، ناتوانی فرد در جهت احساس رضایت، زمانی که خودش به‌تنهایی ممکن است نه تنها از محرومیت و از یک مانع محرک قوی ناشی شود، بلکه از یک مانع ضعیف و بیش از اندازه سنگین، تغذیه می­‌شود.

    کناره­‌گیری، در قالب یک روش که بهتر است تنها باشی (دلا خو کن به تنهایی)، به‌­عنوان یک پاسخ دفاعی ظاهر می‌شود. از نقطه نظر متن فوق‌الذکر، میل تحریک‌آمیز و بیزاری نسبت به تحریک (ولع فرار از تنهایی در حالی که در تلاش برای  محافظت از آن است) به یک پارادوکس کمتر گیج‌کننده تبدیل می‌شود.

    هم‌زیستی و درخودماندگی بهنجار  

    مارگارت ماهلر (ماهلر، پین و برگمن 1975) در نظریه‌ی جدایی-تفرد چنین فرض کرد که نوزاد بلافاصله پس از تولد، موجودی عمیقاً تنها و درمانده است. در دو ماه اول زندگی، یعنی مرحله‌ی درخودماندگی بهنجار، نوزاد در یک پوسته‌ی درخودمانده زندگی می‌کند که منجر به نابه‌سامانی نمی‌شود. مانع محرک، خودبزرگ‌بینی ناشی از ارضای نیازهای بیولوژیکی و کامروایی خیالی (که همگی دیدگاه‌های فرویدی‌اند)، نوزاد را از آگاهی راجع به تنهایی محافظت می‌کند.

    این ادعای بحث‌انگیز مبنی بر اینکه یک مرحله‌ی رشد طبیعی باید با اختلال درخودماندگی یکسان فرض شود، آغازگر مباحثات علمی بود. ماهلر در سال 1982 بیان کرد که این مرحله‌ای از سازگاری در زندگی خارج رحمی است که طی آن «نوزاد باید به تعادل حیاتی فیزیولوژیکی دست یابد، یعنی تنظیم درونی کافی در هماهنگی با ریتم‌های صوتی و ایمایی مراقب… هر نوزاد یک شریک فعال در گفت‌وگوهای اولیه است». ماهلر در یک تبادل نظر خصوصی با استرن در سال 1983، همچنین پیشنهاد کرد که مرحله‌ی درخودماندگی می­‌توانست بیداری نامیده شود (استرن 1985)، اصطلاحی که بسیار شبیه به احساس رو به رشد خود از استرن است. پاین (1994)، همکار ماهلر، درخودماندگی نسبی را توصیف می‌کند که او آن را «هماهنگی اولیه با محرک‌های فیزیولوژیکی درونی» می‌داند.

    براساس نظریه‌ی جدایی-تفرد تجربه‌ی نوزاد از ماه دوم زندگی، هم‌زیستی اجتماعی است. نوزاد از پوسته‌ی درخودماندگی خارج می‌شود و وارد یک وحدت دوگانه می‌شود، یعنی در یک حالت تمایزنایافته با مادر که با «توهم مرز مشترک» (ماهلر_ 1975) همراه است. ادغام (fusion) هم‌زیستانه که همراه با احساس همه‌توانی و قادر مطلق است، نوزاد را از آگاهی نسبت به جدابودگی (که با جدایی متفاوت است) و بنابراین از درک زودرس و ترسناکِ تنهایی محافظت می‌کند. در پرتو تحقیقات نوزادان، پاین (1994،2004) بیان کرد که این مرحله برای تجربه‌ی لحظات یکپارچه شدن (به عنوان مثال، عدم تمایز و بی‌مرزی) که می‌تواند در طول مراقبت پدیدار شود، حیاتی است (برای بحث در مورد تجربه‌ی یگانگی، به متن بعدی مراجعه کنید). در این صورت است که یکی شدن نه تنها برای نوزاد بلکه برای مادر نیز بسیار مهم می‌شود؛ و آن زمان است که یکی شدن به نوعی جداسازی می­‌رسد، که برای جفتِ مادر-نوزاد متفاوت است.

    انزوای اولیه، عدم ارتباط با خود و به حال خود بودن

    کار وینیکات نمادی در درک ریشه‌ها و اهمیت تحولی تنهایی است و همچنان بر تفکر معاصر پیرامون این موضوع در حوزه‌‌ی روانکاوی تأثیر می‌گذارد (می‌توانید به مفهوم اصطلاح بولا (1989) و نیز مفهوم انزوای شخصی در موقعیت پیوسته‌ی درخودماندگی دوران نوزادی آگدن (1994) مراجعه کنید).

    وینیکات (1988) وجود تنهایی اساسی را در ابتدای زندگی و در طول مرحله‌ی پیشااولیه‌ی رشد (pre-primitive)، معرفی کرد. این شامل یک تناقض است، زیرا حاکی از انزوا پیش از وابستگی است، یعنی نوزاد از وابستگیِ مطلق خود توسط مراقب آگاه نیست. این مفهوم همچنین دلالت بر خودشیفتگی، توهم قدرت مطلق و تمایزنایافتگی مادر و نوزاد دارد. انزوا به­‌عنوان یکی از مراحل اولیه در نظر گرفته می‌شود، نه به­‌عنوان مرحله اولیه‌ی مشخص؛ به این معنی که سایر مراحل اولیه‌ی ممکن، مثل همزیستی و اشتراک، نادیده گرفته نمی‌شوند (ایگن، 2008).

    خودِ بدون ارتباط در اولین سال زندگی ظاهر می‌شود. سپس تغییری در ادراک ابژه­‌های عشق، از ابژه‌ی ذهنی به ابژه‌ی عینی ادراک شده، یعنی از مرحله‌ی یکی بودن با مادر به مرحله‌ی جدا شدن از مادر، رخ می‌دهد (وینیکات، 1965). با استفاده از نمادها، جنسِ ارتباط از حالت ضمنی و مبهم به حالت صریح و ملموس تغییر می‌کند. نوزاد حوزه‌ی خود بزرگ‌بینی را ترک می‌کند و از ارتباط لذت می‌برد. اما دقیقاً در آن زمان یک هسته‌ی کاملاً خصوصی وجود دارد که ارتباط برقرار نمی‌کند و همیشه تنها می‌ماند، چراکه مجبور است تنها بماند.

    وینیکات نوشت:

    اگر چه افراد سالم ارتباط برقرار می‌کنند و از برقراری ارتباط  لذت می‌برند، واقعیت دیگر نیز به همان اندازه صادق است، اینکه  هر انسانی، فردی منزوی، همواره بدون ارتباط، ناشناخته و درواقع پیدانشده است (وینیکات، ص 187).

    این همان بازی قایم باشک است که در آن “پنهان ماندن لذت است؛ اما پیدا نشدن فاجعه” (وینیکات، 1965، ص 186). گرچه این نحوه‌ی ارتباط غیرکلامی نیست، اما برای همیشه بی­‌صدا، شخصی و نشانه‌ی زنده بودن است. به نظر می‌رسد این دیدگاه منعکس‌کننده‌ی تنهایی وجودی است.

     

    وینیکات (1965) همچنین بیان کرد که سلامت به معنای توانایی استفاده از عدم ارتباط به معنای ارتباط بی‌­صدا یا پنهانی با ابژه‌­های ادراک شده‌ی ذهنی و توانایی از دست دادن ارتباط با واقعیت مشترک با هدف احساس واقعی بودن، حفظ و تقویت خود واقعی است.

    در واقع، هرچه این عنصر بدون ارتباط (وینیکات 1965) بیشتر در معرض خطر آشکار شدن و تغییر قرار گیرد، دفاعی که ما برای مقابله با این تهدید به کار می‌بریم ابتدایی‌تر است، چراکه حفاظت از درونی‌ترین وجود و هستی، استقرار خود واقعی را تسهیل می‌کند. در این رابطه وینیکات را می‌توان به‌­عنوان پیشکسوت محققان بعدی که جنبه‌های مفید تنهایی را بررسی کردند، در نظر گرفت (برای بررسی، به کاپلان و بوکر، فصل یک مراجعه کنید).

    هر نوزاد انسانی یک خود واقعی دارد که از طریق حرکات بدنی خودانگیخته ظاهر می‌شود و توسط مادر به‌اندازه‌ی کافی خوب شناخته می‌شود. مادر آیینه‌ی نوزاد است، یعنی با حساسیت و اطمینان به نیازهای او پاسخ می‌دهد و در نتیجه رشد خود واقعی را در نوزاد تسهیل می‌کند (وینیکات 1971). نوزاد احساس زنده‌بودن می‌کند، یک ماهیت روان‌تنی، با تداوم هستی (وینیکات، 1985، 1965). این حالت خوش‌شانسی در ظرفیت نوزاد برای خلاقیت و استفاده از نمادها (مانند زبان، بازی نمادین، رؤیاپردازی) منعکس می‌شود که محتوای زمانی که به تنهایی سپری می‌کند را تشکیل می‌دهد.

    در ابتدای زندگی، محیط به نیازهای نوزاد پاسخ می‌دهد و بنابراین نوزاد حالتی از تنهایی بدون مانع را تجربه می‌کند، مرحله­‌ای از به حال خود بودن. نوزاد این تنهایی را با نشان دادن حرکات بدنی خودانگیخته پشت سر می‌­گذارد و محیط را کشف می­‌کند، بدون اینکه درک خویشتن را از دست بدهد. اما اگر محیط بر این نوع بودن نوزاد تأثیر بگذارد (مثلاً با دخالت یا تقاضای پذیرش یا واکنش ناسازگار)، تجربه‌ی بودن، بدون نیاز به واکنش مداوم تحریک خارجی، مختل می­‌شود. نوزاد به مرحله‌ی تنهایی خود باز می‌گردد، اما این تنهایی اکنون از دفاع‌های اولیه تشکیل شده است. شکافی بین خود واقعی، که باید از دستکاری شدید توسط محیط محافظت شود، و خود کاذب یا پذیرنده، رخ می‌دهد (وینیکات، 1985).

    وینیکات (1965) بعداً در تشخیص سبک­های عدم ارتباط صریح‌تر می‌شود. به غیر از عدم ارتباط ساده (نوعی سکون)، سبک­های عدم ارتباط فعال یا واکنشی وجود دارد. عدم ارتباط فعال شکلی از تنهایی داوطلبانه (بالقوه مفید) است، در حالی که عدم ارتباط واکنشی یک حالت آسیب‌­زا است که پیامد تداخل با محیط است. بنابراین یک مسئله تنها بودن است، یعنی شناخت و حفظ این هسته از خود، و مسئله‌ی دیگر جدا بودن، یعنی زندگی کاذب در دنیای خالی از ابژه­‌های واقعی.

    وینیکات به زیبایی این دنیای خصوصی را به تصویر می‌کشد:

    ما باید آن جنبه از سلامت را بشناسیم:

    خود مرکزی بدون ارتباط که برای همیشه ایمن از اصل واقعیت و نیز ساکت است.

    در اینجا ارتباط غیرکلامی نیست؛ بلکه مثل موسیقی آسمانی است، کاملاً شخصی.

    متعلق به زنده بودن است.

    و در سلامتی، به دلیل ارتباط است که به طور طبیعی پدید می‌آید.

     

    طرحواره‌ی بودن با خود

    مفهوم طرحواره‌ی بودن با خود (Schema-of-being-with-the-self)، توسط استرن (1994,1995) معرفی شد. این از مفهوم با خود ماندن وینیکات (1965) و آثار تاستین (1990) با کودکان اوتیستیک با عملکرد بالا الهام گرفته شده است. استرن (1994، 1995) یک مدل طبقه­‌بندی‌شده از رشد را معرفی کرد که بعدها بازنگری شد (استرن، 2000) شامل سه حس پیش­‌کلامی از خود– خود تکوینی، خود مرکزی، و خود ذهنی (یا بیناذهنی) – که همگی با هم و در تعامل با یکدیگر ظاهر می‌شوند (به جای اینکه به صورت متوالی رخ دهند).

    متاثر از تحقیقات نوزادان (مثل تروارثن، 1979)، استرن از دیدگاه دوگانگی اولیه[6] حمایت می‌کند، به این معنا که تبادل بیناذهنی از ابتدای زندگی حضور دارد یا اینکه خود از همان ابتدا با دیگری متمایز است و به‌تدریج شکل‌های جدیدی از ارتباط را توسعه می‌دهد. مرتبط با مفهوم تنهایی، «خود در حضور دیگری» (استرن، 1985، 2000) است که ما را به یاد مفهوم وینیکات از توانایی تنها بودن در حضور مادر می‌اندازد. این یک نوع تغییر یافته از «بودنِ خود همراه با دیگریِ خودتنظیم‌­شده» است و به تجربه‌ی نوزاد از تنها بودن با ادراکات، احساسات، افکار و اعمال خود در مجاورت فیزیکی مراقب اشاره دارد. حتی بیشتر مربوط به مطالعه‌ی تنهایی، طرحواره-بودن-با-خود است، که نشان دهنده نحوه بودن با خود، بدون دیگری در اطراف، “یک حالت شناور ذهنی، تنهایی” است (استرن، 1995، ص 108)، که طی آن فعالیت­های ذهنی صورت می گیرد، اما فرد به آنها توجه نمی­کند.

    استرن (۱۹۹۵) همچنین استدلال کرد وقتی تنها هستیم، “همیشه چیزی در حال وقوع است” (ص ۱۰۹)، مانند به طور عمدی طولانی کردن یک لحظه آرام به منظور حفظ حالت تعادل. این تکوین احساس است. این لحظه از تجربه زیسته، “راهی برای بودن با خود” یا بهتر بگوییم “راهی برای بودن یک بخش از خود با بخش دیگر خود” است. انگار که فرد عملیات پیچیده‌ی ذهنی خود را از دور مشاهده می‌کند، بدون دخالت، بدون نیاز به تکمیل یک تکلیف و ارائه‌‌ی محصول. این لحظه به دو صورت بین‌فردی است: «یک راه منفی برای بودن با کسی» است، زیرا آگاهی و مزاحمت‌ها را کاهش می‌دهد، و همزمان راهی است برای اینکه بخشی از خود با بخش دیگرش باشد.

    طرحواره‌ی “بودن با خود” همان ساختار طرحواره‌ی “بودن با دیگری” را دارد (استرن، ۱۹۹۵). هر دو طرحواره از مقادیر ثابت مشابه استفاده می‌کنند که حول اشکال احساسی ساخته می‌شوند، شکل روایتی به خود می‌گیرند و با انگیزه‌ها و عملکردهای بین‌فردی مشخص می‌شوند. «این تجربیات، زمان ذهنی را ساختار می‌بخشند، تقریبا همان‌طور که موسیقی می‌تواند. چنین ساختارسازی نه تنها سازماندهی می‌کند بلکه حس وجود داشتن را نیز تقویت می‌کند” (استرن، ص ۱۰۸).

    مفهوم بینا‌ذهنی از دیدگاه استرن (1985) که تحت تأثیر وینیکات قرار دارد، شامل پذیرش این ایده است که برخی تجربیات به دلیل عدم هم­آهنگی مادر، قابل اشتراک‌گذاری نیستند. شفافیت کامل روانی منجر به آسیب‌شناسی روانی می‌شود، همان‌طور که ناتوانی در اشتراک‌گذاری تجربیات منجر به بیگانگی و تنهایی می‌شود. ما از نوزادی، بین این دو قطب زندگی می‌کنیم. بودن با یک فرد خودتنظیم‌گر به معنای کشف مشترک تعادل بین افشای خود و حفظ حریم خصوصی است. در شرایط عدم سلامت بدنی، نبود هم­اهنگی از سوی مادر در نوزاد حس تنهایی غریب ایجاد می‌کند.

    از دیدگاه استرن، انزوا تنها زمانی احساس می‌شود که ابتدا اشتراک‌گذاری صورت گرفته و سپس از دست رفته باشد. در نهایت، با ظهور زبان در پایان سال اول زندگی (احساس خود و دیگری به صورت کلامی)، نوزاد بیش از پیش ممکن است ناتوانی در اشتراک‌گذاری برخی تجربیات را نه تنها با دیگران بلکه با خود نیز تجربه کند. به طور متناقض، زبان شکافی بین تجربه‌ی زیسته و تجربه‌ی بازنمایی‌شده ایجاد می‌کند و به این ترتیب به بیگانگی دامن می‌زند، در حالی که همزمان به نوزاد امکان می‌دهد تا حالت خود از «بودن با دیگران در صمیمیت، انزوا، تنهایی، ترس، حیرت و عشق» را به اشتراک بگذارد (استرن، صفحه 182). با ظهور عملکرد نمادین، حوزه‌ی خصوصی بین خود کاذب و خود واقعی شکل می‌گیرد؛ این حوزه شامل تمام تجربیاتی است که به اشتراک گذاشته نمی‌شوند، بلکه انکار هم نمی‌شوند. به این معنا که این تجربیات توسط زبان قابل دسترسی و از طریق تجربه قابل تغییر هستند.

    ظرفیت تنها بودن

    فورت-دا

    نوه‌ی فروید، پسر بچه‌ای ۱۸ ماهه، به‌طور مکرر بازی‌های زیر را انجام می‌دهد: او اشیای کوچک را برمی‌دارد و آن‌ها را به گوشه‌ی اتاق، زیر تخت یا جاهای دیگر پرت می‌کند و با صدای بلند کلمه «اُ – اُ – اُ – اُ» (بخشی از کلمه آلمانی «فورت» به معنای «رفته») را می‌گوید.

    او جلوی یک آینه بزرگ که تا کف زمین نمی‌رسد، می‌ایستد و سپس خم می‌شود تا خودش را پنهان کند. وقتی مادرش برمی‌گردد، به او با عبارت بچگانه‌ی «اُ – اُ – اُ – اُ» خوشامد می‌گوید. وقتی پدرش در مقابلش است، او یک اسباب‌بازی را می‌گیرد و اگر از آن عصبانی باشد، آن را پرت می‌کند و می‌گوید «برو جلو» و در غیاب مادرش، یک قرقره‌ی چوبی را که تکه‌ای نخ به آن بسته شده است، می‌گیرد و نخ را گرفته و آن را از روی تخت خود پرت می‌کند؛ وقتی ناپدید می‌شود، با تعجب می‌گوید «اُ – اُ – اُ – اُ» و سپس دوباره قرقره را می‌کشد و با شادی ظاهر شدنش را با کلمه «دا» (آنجاست) خوشامد می‌گوید.

    این بازی‌ها و بازی‌های مشابه دیگری توسط کودکان در سراسر جهان انجام می‌شود، اما این فروید (1920/1955a) بود که مشاهده رشدی نوه خود را به­‌عنوان دستاورد فرهنگی بزرگ کودک تفسیر کرد. این بدین معنا است که کودک از رضایت غریزی چشم‌پوشی می‌کند و قادر می‌شود غیبت مادر را تحمل کند. هر مادری با انجام بازی‌های پیکابو (peekaboo)[7] با نوزادش، به او کمک می‌کند که بداند غیبت او با دیداری مجدد همراه است. کودک ناپدید شدن و ظهور مجدد مادرش را به اجرا در می‌آورد و از انفعال تجربه به سمت فعالیت بازی حرکت می‌کند (فروید، 1920/1955a، ص 17).

    به نظر می‌رسد اصل لذت این بازی‌ها را برمی‌انگیزاند. کودک به‌تدریج می‌تواند بر درد جدایی خود چیره شود و حتی از این فعالیت لذت ببرد. در تمام این بازی‌ها، توانایی نوزاد در استفاده از نمادها، کارکردن از طریق تجربه و به یاد آوردن مادر و ظهور مجدد او، راهی اساسی برای مقابله با غیبت و تنهایی است که توسط کودکان در سراسر جهان استفاده می‌شوند.

    احساس اقیانوسی و تجارب یکی بودن

    مفهوم احساس اقیانوسی (احساس جاودانگی) توسط رومن رولان مطرح شد و فروید (1930/1961) در ارتباط با باورش به خودشیفتگی اولیه[8] در دوران نوزادی آن را مطرح کرد. او این احساس را به­‌عنوان «احساس ‘جاودانگی’، حس نامحدود و بی‌حد و مرز بودن» (صفحه ۶۴) و “احساس پیوندی گسست‌ناپذیر و یکی بودن با جهان خارج به‌­عنوان یک کل» (صفحه ۶۵) تعریف کرد. به تعبیر او، این احساس ممکن است در تنهایی رخ دهد مثلاً در تماس با خدا، طبیعت یا هنر یا در ارتباط بسیار نزدیک با فردی دیگر، مثلاً در عشق، جایی که انتظار می‌رود احساس تنهایی برطرف شود. یا ممکن است به شکل تجربه‌ی خلسه یا عرفان باشد. فروید (1930/1961) در تلاش برای فرمول‌بندی یک توضیح ژنتیکی از این تجربه، آن‌طور که خود آن را نامید، احساس اقیانوسی را نتیجه‌ی بازگشت به حالت خودشیفتگی اولیه، جایی که هیچ تمایزی بین درون و بیرون وجود ندارد، یا احیای خودشیفتگی بی حد و حصر می‌دانست. دیدگاهی که بعدها توسط ماهلر (ماهلر و همکاران، 1975) در توصیف تجارب یکپارچگی (همانطور که قبلاً ذکر شد) پذیرفته شد.

    اخیراً، استور (1988) بیان کرد که توانایی احساس اتحاد با دیگری مستلزم درجه بالایی از سازماندهی ایگو و یکپارچگی است. این یک تجربه‌ی حیاتی و بسیار ذهنی است که اثرات مثبت دائمی بر فرد دارد. گاهی اوقات، چنین تجربه ای ممکن است زندگی فرد را کاملاً تغییر دهد. دیدگاه فرویدی که احساس اقیانوسی را به­‌عنوان یک پس‌رانش (توهم بازگشت به شرایط نوزادی و به سعادت بهشت گمشده) توصیف می‌کند، کنار گذاشته شده است. استور فعالیت خلاقانه، اکتشافات علمی، تولد کودک، برخی از شکل­های تمرین‌کردن، سکوت و تنهایی را به‌عنوان محرک‌های اضافی برای این تجربه در نظر گرفت. دیدگاه مشابهی از رویارویی روانکاوی و تحقیقات روی نوزادان حاصل می‌شود: یکپارچگی تنها در صورتی امکان پذیر است که ابتدا یک احساس دست نخورده و محدود از خود (self) ایجاد شود (لاچمن و بیب، 1989). تجربه‌های یکی شدن، منعکس‌کننده‌ی ظرفیتی است که تنها پس از شکل‌گیری حس خود و دیگری به­‌دست می‌آید. منشأ تجارب یکی‌بودن و احساس پایدار از خود را می‌توان در اتصال اولیه‌ی مادر و نوزاد، هم­آهنگی و ترمیم وقفه در هم­اهنگی دنبال کرد.

    ظرفیت تنها بودن و ضرورت تنهایی

    تصور درخشان وینیکات (1965) از ظرفیت تنها بودن در مرکز نظریه‌پردازی رشدی و بالینی او و در مرکز بینش روانکاوانه در مورد تنهایی قرار دارد. این شامل یک پارادوکس است: «به‌عنوان یک نوزاد و کودکِ خردسال، این تجربه‌ شامل تنها بودن در حضور مادر است” (ص 30). مادر در ماه اول زندگی با نوزاد خود همانندسازی می‌کند، حالتی که اشتغال ذهنی اولیهی مادرانه[9] نامیده می‌شود و نوزادش را در آغوش می‌گیرد، حالتی به نام تعلق خاطر ایگویی یا ارتباط با ابژه. نوزاد به‌­تدریج، این مادر حامی را درونی‌سازی می‌کند و قادر به تحمل و لذت بردن از تنهایی می‌شود.

    هیچ کس واقعاً تنها نیست، زیرا همیشه کسی آنجاست، و تنها در این تنهایی پیچیده است که کودک می‌تواند خود واقعی خود را آشکار کند.

    این جنبه از تصور وینیکات را می‌توان به‌­عنوان ضرورت تنها بودن در نظر گرفت، اگرچه او به صراحت بین ظرفیت و ضرورت تمایز قائل نشد (شاخت، 2001). ضرورت تنها بودن در عباراتی مانند موارد زیر توضیح داده شده است (وینیکات، 1965):

    «فقط در هنگام تنهایی (به معنای بودن در حضور کسی) ا‌ست که نوزاد می‌تواند زندگی شخصی خود را کشف کند» (ص. 34).

    ظرفیت تنها بودن به­عنوان نشانه اصلی بلوغ عاطفی تلقی می­شود و توسط همه‌ی افراد به دست نمی‌آید، در حالی که ضرورت تنهایی امری جهان‌شمول است.

     

    وینیکات (1965) توصیف جامعی از آنچه می‌توانیم «تنهایی در سال‌های اول زندگی» بنامیم ارائه کرد:

    «نوزاد می‌تواند به شکلی گسسته و نامنسجم دست و پا بزند و در وضعیتی باشد که هیچ جهت‌گیری‌ وجود ندارد، به‌گونه‌ای که بتواند برای مدتی بدونِ واکنش به عوامل بیرونی یا آنکه به سوی اشتیاقی حرکت کند، وجود داشته باشد. (ص 34)

    او همچنین این ادعای رشدی را مطرح کرد که بسیاری از افراد قبل از پایان دوران کودکی می‌توانند از تنهایی لذت ببرند و برخی از کودکان حتی ممکن است به تنهایی به­‌عنوان با ارزش‌ترین دارایی اهمیت دهند (وینیکات، 1965، ص 61). هنگامی که در مورد خود بدون ارتباط بحث می‌کند، به صراحت توانایی تنهایی را با توانایی تمرکز روی یک کار، هدف اصلی رشد در دوران کودکی مرتبط می‌کند (وینیکات، 1965).

    وضعیت “من تنها هستم” از سه مرحله رشدی عبور می‌کند. اولین فاز، من، فاز ادغام یا واحد فردی است؛ من شامل هر چیز دیگری است که من نیستم (وینیکات، صفحه ۶۱، 1965). بعد از آن “من هستم” که نشان می‌دهد نوزاد وجود دارد، زنده است، اگرچه هنوز آسیب‌پذیر یا حتی در توهم است؛ او دارای ارتباط با واقعیت (آنچه که من نیستم) است و از طریق مکانیسم‌های تحلیلی و فرافکنی، قادر به اشتراک گذاری است. اشتراک گذاری به این معنا که وجود او توسط دیگران شناخته می‌شود. و در نهایت، “من تنها هستم” می‌آید، که از آگاهی نوزاد نشئت می‌گیرد که یک مادر قابل اعتماد برای او وجود دارد. با این دیدگاه تنهایی می‌تواند به عنوان نتیجه‌ای از مرحله “من هستم” (یک موازی نزدیک به موقعیت افسرده کلاین (۱۹۷۵) درک شود. نوزاد، حتی در شرایط مساعد، ممکن است در اشتراک گذاری با شکست مواجه شود، که شکست اصلی این است که او را نمی‌بیند یا تشخیص نمی‌دهد که وجود دارد یا توسط مادر درک نمی‌شود. بنابراین، تنهایی با شناخت وجود، از طریق به اشتراک گذاشتن خود، کاهش می‌یابد.

    شرط لازم برای توسعه ظرفیت تنها بودن، انتقال از ارتباط با ابژه‌ به استفاده از ابژه است. وینیکات (1971) این انتقال را شاید سخت‌ترین وظیفه رشدی می‌داند، به اندازه‌ای که توانایی تنها بودن را به­عنوان یکی از نشانه‌های اصلی رشد عاطفی می‌بیند. این شرط مستلزم این است که فرد ابژه را خارج از کنترل همه جانبه خود قرار دهد. به عبارت دیگر، این فرض را دارد که شناخت ابژه به­عنوان یک موجودیت جداگانه، با زندگی مستقل خود در جهان اشیا، وجود دارد. برای این که روند به صورت موفقیت‌آمیز انجام شود، ابژه باید از نابودی توسط فرد جان سالم به در ببرد. حتی در این حالت مساعد، “هزینه باید پرداخت شود”، بنا بر گفته وینیکات (1971، صفحه ۹۰)، بدون روشن‌شدن بیشتر در مورد اینکه این هزینه چیست (اگرچه در جای دیگری (ص ۴۱) به درد اشاره کرده است). می‌توان فرض کرد که هزینه، تنهایی اساسی وجود انسان است. اگرچه این تجربه‌ای اجتناب ناپذیر است، اما می‌توان تا حدی با ایجاد دنیای مشترکی از ابژه‌ها با تنهایی مقابله کرد که با آن سوژه می‌تواند وابستگی متقابل بالغی ایجاد کند، ویژگی‌های جداگانه و متمایزی که سوژه را غنی می­کند.

    ظرفیت نوزاد برای تنها ماندن – ظرفیتی که در طول زندگی ایجاد می‌شود – تا حد زیادی به ظرفیت مادر برای تنها بودن بستگی دارد. مشغله اولیه مادری، یعنی احساس اختصاص کامل مادر به نوزاد تازه متولد شده، به تدریج فروکش می‌کند. برخی از شکست‌ها در سازگاری مادر با نیازهای نوزاد اجتناب‌ناپذیر هستند و این سرخوردگی تدریجی ممکن است سودمند باشد اگر بر اساس توانایی رشد کودک برای مقابله با ناامیدی رخ دهد. تجربیات تنهایی مادر در گذشته، از جمله خاطرات او از تنهایی و مورد مراقبت قرار گرفتن، به این تنهایی مشترک (Solitude à deux) که توسط وینیکات (1965) به شرح زیر توصیف شده است، کمک می­کند:

    “ارتباط با ایگو (ego) به رابطه بین دو نفر اطلاق می‌شود که یکی از آنها در هر حال تنهاست. شاید هر دو تنها باشند، اما حضور هر یک برای دیگری مهم است. (ص 31)”

    بنابراین، اکنون می‌توان بین کناره‌گیری و تنهایی خوش‌خیم تمایز قائل شد. کناره‌گیری، دفاعی در برابر ترس یا اضطراب گزند و آسیب و در برابر خطر بالقوه از دست دادن هویت با چیزی است که فرد از آن کناره گیری می‌کند. تنهایی خوش‌خیم نشان‌دهنده تحمل دوسوگرایی و توانایی تقسیم تنهایی است، یعنی توانایی تنها بودن در حضور فرد دیگری که او نیز تنها است و تنها تصور می‌شود.

    هم­نشین­‌های تنهایی

    ابژه­‌های انتقالی و پدیده‌های انتقالی

    وینیکات (1958، 1971) یک فضای میانی از تجربه کردن را پیشنهاد داد که واقعیت درونی و زندگی بیرونی هر دو را در برمی‌گیرد – و به نزدیکی با توانایی تنهایی مرتبط است. این ناحیه یک فضای بالقوه بین سوژه و ابژه‌ای است که خارج از کنترل مطلق سوژه است. این «یک قرارگاه برای فردی است که درگیر وظیفه‌ی دائمی حفظ واقعیت درونی و بیرونی به صورت مجزا است.» (وینیکات، 1971 ص.2).

    در این حوزه، ابژه‌­های انتقالی (Transitional objects) و پدیده‌‌ی انتقالی (transitional phenomena) در ابتدای زندگی ظاهر می‌شوند و پس از آن استفاده از نمادها و بازی و در نهایت فرهنگ دنبال می‌شود. ابژه‌ی انتقالی ممکن است انگشت شست، پستانک، پتو، خرس عروسکی، عروسک یا بعداً یک شیء سخت باشد. پدیده‌های انتقالی نسبتاً نامشهود هستند، حالت‌هایی مانند صداهای (موسیقی) نوزاد، حرکات ریتمیک و سایر عادات و آیین‌ها که معمولاً در زمان قبل از خواب ظاهر می‌شود. به‌عنوان مثال، یک ماشین اسباب‌بازی که به‌طور پیوسته در دسترس کودک است. والدین استفاده از ابژه‌های انتقالی را تصدیق می‌کنند (آنها فرزندان خود را تشویق به استفاده از آنها می‌­کنند) به این معنا که آنها اجازه‌ی تجربه‌ی توهم را می‌دهند. ابژه‌ها و پدیده‌های انتقالی سالم و جهان‌شمول محسوب می‌شوند. آنها بخش قابل توجهی از زمان تنهایی را در دوران نوزادی و کودکی تشکیل می‌دهند، و همچنین راهی برای مقابله با درد تنهایی حتی در کودکی‌اند، همان‌طور که وینیکات (1958) بیان کرد:

    الگوهای ایجاد شده در نوزادی ممکن است در دوران کودکی دوام یابند، طوری که ابژه‌ی دلچسب اصلی در زمان خواب یا زمان تنهایی یا حتی وقتی حالت افسردگی تهدیدکننده است، ضروری باشد. (ص 232)

    ابژه‌های انتقالی و پدیده‌ انتقالی اولین جلوه‌های بازی، بازی مشترک و خلاقیت هستند. با بالا رفتن سن، معنای خود را از دست می‌دهند و در سراسر تجربه‌ی فرهنگی پراکنده می‌شوند. کودکان هنگام بازی‌، در حضور مادر و در تنهایی، کارهایی را در زمان و مکان انجام می‌دهند و احساس کنترل بر جهان بیرونی را تجربه می‌­کنند. بازی‌کردن هم به معنای پیوستن و هم  جداشدن است. اگرچه کودک ارتباط درون با بیرون را تجربه می­‌کند، اما همان زمان به وضعیت نزدیک به عقب‌­نشینی (وینیکات، ۱۹۷۱) می‌رسد، مشخصه‌ی آن دل‌مشغولی و حس از دست دادن بدون از دست دادن ابژه‌ی درونی‌شده‌ با مادر است. کودک قادر است وضعیت نامنسجم و گسسته‌ی خود را فراموش کند، زیرا مادر توانسته است او را تنها بگذارد و چون مادر در دسترس است «به یاد آورده می‌شود بعد از آنکه در حال فراموشی‌ست» (وینیکات، ص ۴۸).

    شخص و تجربه‌ی فرهنگی یک واحد را تشکیل می‌دهند. بازی خلاقانه، در سال‌های اول زندگی، پیش‌درآمدی برای ظرفیت بهره‌گیری از میراث فرهنگی و مشارکت در آن است. علاقه به دنیای بی‌جان ممکن است به‌عنوان یک مدل ارتباطی با ابژه نقش مهمی در خودتنظیمی داشته باشد. وینیکات (۱۹۷۱) به درستی فضای احتمالی را به‌­عنوان محدوده‌ی نامحدود جدایی توصیف می‌کند (ص ۱۰۸)، که می‌تواند با بازی پر شود، طوری که درد یا به عبارت دیگر جدایی خود، به طور مؤثر حل و فصل شود. در این خط فکری، اضطراب جدایی نشان‌دهنده‌ی انکار جدایی و ناتوانی در تنها بودن است. وینیکات (۱۹۵۸) مورد یک پسر هشت‌ساله را شرح داد که بعد از افسردگی مادر و جدایی واقعی از او به منظور انکار ترس جدایی از مادرش به صورت وسواس‌­گونه از یک ریسمان استفاده می‌کرد تا چیزها را به هم وصل کند. اگر محیط خانوادگی این فضای بی‌پایان فرصت‌ها برای خلاقیت را تسهیل کند، جدایی به‌تدریج به یک شکل سازشی منحصربه‌فرد با گذشته، حال و آینده‌ی فرهنگ او تبدیل می‌شود.

    بازنمایی تعاملات تعمیم‌یافته و همراه فراخوانی­‌شده

    استرن (1985) دوره‌های 2 تا 6 ماهگی را به­‌عنوان اجتماعی‌ترین دوره‌ی زندگی تعریف کرد. در این زمان، نوزاد حس خود هسته­‌ای (core self) و روابط هسته‌­ای را تجربه کرده و تجربه‌ی بودن خود با دیگری را سازماندهی می‌کند. این بودن با خود که تنظیم‌کننده‌ی دیگری است، منبع بازنمایی­‌های تعاملاتی است که تعمیم یافته است (RIGs) و بازنمایی‌های ذهنی رویدادهای تعمیم‌یافته از مواجهه‌ی زندگی با دیگران هستند. حافظه‌ی رویدادی نقشی مرکزی در اینجا ایفا می‌کند. هر بار که چنین بازنمایی­‌ای فعال شود، نوزاد یک همراه فراخوانی شده در ذهن دارد که ممکن است به­‌عنوان یک محافظ در برابر تنهایی در نظر گرفته شود. همراهان فراخوانی شده می‌توانند تمام طول عمر فعال شوند. استرن نوشت:

    به خاطر حافظه، ما به‌ندرت تنها هستیم، حتی (به خصوص) در طول نیمه‌ی اول از سال اول زندگی. نوزاد برخی اوقات با همراهان واقعی خارجی و تقریباً همیشه با همراهان فراخوانی شده در تعامل است. رشد، نیازمند یک گفتگوی مداوم، معمولاً ساکت، بین این دو است. (ص 118)

    از این لحاظ، تنهایی همواره سرشار از ازدحام است. نوزاد برای مدتی تنهاست، با یک اسباب‌بازی که مادر قبلاً آن را زنده کرده یا شخصیت داده است بازی می‌کند. این اسباب‌بازی به یک شخص خودتنظیم‌کننده تبدیل شده است، یک همراه واقعی در تنهایی. خود (self) تنها و هم‌زمان اجتماعی است، زیرا تجربه نوزاد ” تجربه من با دیگری” است (استرن، 1985 ، ص 115)، و نه یک تجربه‌ی ما یا تجربه ادغام، چه دیگری یک دیگری واقعی باشد یا همراه فراخوانده شده.

    همراهان خیالی

    در زندگیِ بسیاری از کودکان نوپا و پیش‌دبستانی، یک همراه خیالی وجود دارد. این همراه یک شخص یا حیوان نامرئی است که توسط کودک خلق شده است و مدت زمان زیادی با آن صحبت و بازی می‌کند، گویی این همراه واقعی است. همچنین می‌تواند یک ابژه­ای باشد که بصورت واقعی به آن جان داده است (مثلا یک عروسک). در میان تفسیرهای روانکاوانه مختلف از کارکردهای رشدی این خلاقیت، تفسیری است که بر اهمیت آن در مبارزه کودک با تنهایی تأکید می‌کند (بندر و ووگل، 1941؛ بنسون و پرایر، 1973؛ ناگرا، 1969). غفلت و طرد کودک؛ تغییر توجه مادر به چیزی دیگر، مانند زمانی که یک برادر یا خواهر متولد می‌شود؛ و عدم داشتن هم‌بازی‌های واقعی قبل از اینکه کودک به مدرسه برود، برخی از منابع رایج تنهایی و دلایل ایجاد یک همراه خیالی هستند. کمبودی در زندگی کودک، یک زخم روانی خود شیفته‌وار کمابیش جدی، با این تخیل جبران می‌شود. داستان یک پسر ۱۰ساله، تک‌فرزند که تجربه مرگ یک برادر یا خواهر، ترک‌شدن توسط پدر و غفلت از سوی مادر را تجربه کرده بود، در ادامه آورده شده است (بندر و ووگل):

    داشتم بازی می‌کردم و یک روز به نظر می‌رسید که یک برادر و یک خواهر داشتم – جان و مری. آنها زمانی می‌آیند که من خیلی تنها هستم، نه زمانی که با پسرها بازی می‌کنم. آنها خیلی شبیه من هستند. برادرم 9 ساله و خواهرم ۱۰ساله هستند. آنها بسیار زیبا هستند. با من بازی می‌کنند و فقط در مورد بازی‌ها و جایی که من هستم صحبت می‌کنند. آنها می‌پرسیدند چرا همیشه بد بوده‌ام. آنها می‌گویند اگر همیشه بد باشم و هرگز خوب نباشم، دیگر نمی‌آیند. وقتی همیشه تنها هستم، آنها برای من آرامش زیادی دارند. (ص 59)

     

     

    همراه خیالی معمولاً دارای ویژگی‌های خوبی است: او مهربان، باهوش، قوی، دوست‌داشتنی، مرتب، مطیع و در نتیجه مورد قبول والدین است (ناگرا، 1969). از طریق این خلق‌کردن، کودک در دوره‌ای که قدرت مطلق کودکی فروکش می‌کند، ازبین‌رفتن تدریجی تصاویر ایده‌آل والدین رخ می‌دهد و واکنش‌های سوگواری ظاهر می‌شود، احساس می‌کند که مورد پذیرش و محبت والدین قرار می‌گیرد. همدم خیالی را می‌توان به‌­عنوان یک نگهبان خودشیفته‌وار و یک خود انتقالی برای همه‌ی کودکان، مستقل از دوره‌ی رشد آنها، به­‌عنوان وسیله‌ای برای کاهش تنهایی معمول و مزیت تنهایی اجتناب‌ناپذیر، در نظر گرفت.

    نتیجه‌گیری و جهت‌گیری‌های آینده

    تقدم پارادوکس

    دیدگاه‌های مختلف روانکاوی در مورد تنهایی به معنای احساس تنهایی ارائه و مورد بحث قرار گرفت. این دیدگاه‌ها به مدل‌های متفاوتی مانند محرک/ساختار فرویدی و مدل روابط ابژه تعلق دارند. در بیشتر آنها، نوزاد به‌­عنوان موجودی درمانده اساساً تنها و در عین حال تمایز نیافته به تصویر کشیده می‌شود. کارکرد اصلی این عدم تمایز بین نوزاد و دنیای ابژه­‌ها، از نوزاد در برابر ادراک تنهایی یا وابستگی کامل به مراقب محافظت می‌­کند، بنابراین به ایجاد احساس همه‌توانی یا وهم کمک می­‌کند. فرد در حال رشد به‌تدریج از ساحت خودشیفتگی کمابیش عمیق، پوشش و تنهایی کمابیش غیرقابل نفوذ، به درونی‌سازی روابط یا ابژه‌­های خوب حرکت می‌کند، طوری که هنگام تنهایی قادر باشد احساس تنهایی نکند. منطقی است که روانکاوی، با تأکید بر رابطه‌ی دو نفره، ترس از تنهایی را یکی از ترس‌های طاقت فرسا می‌داند. بعضی از نویسندگان (با تغییرات قابل توجه) وجود یک خود هسته‌­ای خصوصی، کمابیش تنها، ضرورت یا بدیهی بودن تجربیات جداشدن و تنهایی را از اوایل دوران کودکی تشخیص می‌دهند. عدم احترام به تنهایی نوزادان به اندازه‌ی تجربه‌ محرومیت از رابطه در این دوره سنی آسیب­‌زا است. حق زندگی در “تنهایی باشکوه” (فروید، ۱۹۱۴/۱۹۵۷، ص. ۲۲) و خطرات محرومیت از تنهایی نیز تأیید شده است.

    تمایزی بین تنهایی فعال/ارادی و تنهایی واکنشی/دفاعی وجود دارد. با این حال، تنهایی به­‌عنوان یک موضع دفاعی، موضوعی نه چندان واضح است و نیازمند بینش بیشتر است. در مورد میزان فعالیت یا انفعال نوزاد در زندگی انفرادی او بین نظریه‌پردازان تفاوت‌هایی وجود دارد. تنهایی، از جمله عقب‌نشینی در برابر دردهای نهفته در روابط انسانی است. با این حال، تلقی می‌شود که زمینه‌ی خوبی برای پرورش اصالت، خلاقیت و روابط واقعی فراهم می‌کند، اگرچه تعداد کمی از نویسندگان روانکاوی به این موضوع و همچنین به کارکرد ساده‌ی ترمیمی تنهایی توجه کرده‌اند. قطبیت یا تضاد بین اضداد (به‌عنوان مثال، انگیزه‌های لذت‌جویی در مقابل انگیزه‌های ابژه‌جویی، جدایی در مقابل ادغام، وابستگی در مقابل استقلال، منحصربه‌فرد بودن در مقابل شباهت/تطابق، حریم خصوصی در مقابل اشتراک‌گذاری) هسته اصلی چندین تفسیر روانکاوانه از تنهایی را تشکیل می‌دهند و از دیدگاه‌های مختلف مورد بررسی قرار می‌گیرند. دوران نوزادی برای توسعه‌ی انواع مختلف عملکرد نمادین دوره حساسی است که در میان موارد دیگر، شکل محتوای تنهایی شاید تنها و اصلی‌­ترین راه برای کاهش تنهایی هستند. تجارب، خواه توهمی و برگشت کننده و خواه فعال و جلورونده، از یکی شدن به عنوان تجارب پیش‌نمادین و راهی برای فراتر رفتن از تنهایی در دوران اولیه‌ی کودکی در رابطه با مراقب ساخته می‌شوند.

    تقریباً تمام روانکاوان کلاسیک در مورد تنهایی که در اینجا ارائه شد، بر اساس تصور وضعیت اولیه‌ی نوزاد انسان به عنوان یک حالت کمابیش تمایز نیافته – به‌استثنای استرن – نظریه­‌پردازی کرده‌­اند. با این حال، فروید یکی از اولین کسانی بود که با شهود رشدی به دوران نوزادی نزدیک شد، در مورد توانایی نوزاد در تشخیص ابژه دوسوگرا سخن گفت. او در یکی از اولین مقالات خود (فروید، 1895/1966)، وجود یک دیگری در اوایل دوران نوزادی را صریحاً بیان کرد. وی استدلال کرد که ارتباط با این دیگری، یعنی مادر که اولین ابژه‌ی عشق و نفرت و تنها منبع کمک است، زمینه‌ای است که در آن «انسان شناخت را می‌آموزد» (ص 331).

    دوسوگرایی روانکاوانه نسبت به وجود دیگری در آغاز زندگی که دلالت بر دوگانگی یکسانی در مورد امکان تجربه‌ی تنهایی و تنوع در ماهیت این تنهایی در این دوره‌ی سنی دارد، ممکن است منعکس‌کننده‌ی ماهیت متناقض باشد.

    تنهایی یک پارادوکس چندوجهی است، درست مانند خود (مادل، 1993). پارادوکسی که از بدو تولد یا حتی قبل از آن مشهود است. برخی از جنبه‌های این پارادوکس که از دیدگاه‌های روان‌کاوانه‌ای که قبلاً مورد بحث قرار گرفت، پدید می‌آید، به شرح زیر است:

    • کودک و نوزاد اساساً تنها هستند؛ اما با یک دیگری ادغام شده‌اند.
    • یک وضعیت خودشیفتگی اولیه (تنهاگرایی) همراه با هم‌زیستی اجتماعی وجود دارد.
    • ما به لحظات تنهایی برای کاهش تنش و پیوندهای ابژه برای انگیزش نیاز داریم.
    • ما در حضور دیگری، در ابتدا مادر (در خوش اقبال‌­ترین حالت) یا فردی دیگر (با اقبال نسبی) تنها هستیم. همچنین از تنها ماندن با دیگری (در بد اقبال‌­ترین حالت) می‌ترسیم.
    • تجربه‌ی تنهایی واقعی (و نه وحشت تنهایی) و لذت بردن از تنهایی دستاوردهایی هستند که تنها از طریق پیوند و مشارکت واقعی ممکن می‌­شوند.
    • شناخت متقابل و سهیم‌شدن تنهایی در جفت مادر-نوزاد موجب رابطه‌ای سالم می‌شود.
    • بخشی از خود با سایر بخش‌های خود ارتباط برقرار می‌کند.
    • در فضا و زمان تنها، مجموعه‌ای از همراهان مختلف حضور دارند.
    • جدایی، غیبت و از دست‌دادن پیش‌شرط پیوند نمادین است.
    • حفاظت از خود هسته­‌ای خصوصی نتیجه و پیش‌نیاز روابط واقعی است.
    • انسان می‌تواند با دیگری تنها از طریق ظرفیت خود یکپارچه باشد.

    به این سؤال که آیا وضعیت اولیه‌ی انسان، وضعیت تنهایی یا پیوند، وجود تک ساحتی یا دوتایی است، دیدگاه‌های روانکاوانه اخیر و مبتنی بر تحقیق پاسخ می‌دهند که هر دو وجود دارد. پیشنهاد روانکاوانه‌ی معاصر (ایگل، 2011) برای ادغام نظریه‌ی محرک و روابط ابژه، پشتیبانی بیشتری از این واقعیت فراهم می‌کند که تنهایی نیازی برای دستیابی به خودتنظیمی و لذت درونی است و زمانی که با آمادگی ذاتی ما برای ارتباط مخالفت می‌کند، فاجعه است. به نظر می‌رسد که پذیرش پارادوکس تنهایی و تنش دیالکتیکی آن – تناقضی که ممکن است هرگز به طور کامل حل نشود – یک دستاورد دشوار و در عین حال مهم رشدی و معرفتی است.

     

    پی‌نوشت

    تصاویر استفاده شده در این مقاله از مجموعه‌ی آبیِ پیکاسو (۱۹۰۱-۱۹۰۴) و آثار صفوان داحول، هنرمند معاصرِ سوری، الهام گرفته شده است.

     

    منبع

    The_Origins_of_Solitude_Psychoanalytic_Perspectives

     

     

    [1] Solitude

    [2] Evangelia Galanaki

    [3] Separation Anxiety

    [4] longing

    [5] losing the love of the object

    [6] initial dualism

    [7] دالی موشه یا دالی‌بازی یا دالی یا نوعی بازی است که بزرگترها با خردسالان انجام می‌دهند. در این بازی، فرد بزرگتر صورتش را می‌پوشاند و بعد همزمان با آشکار کردن صورتش، عبارت «دالی» یا «دالی موشه» را بر زبان می‌راند. خردسالان طبیعتاً در واکنش به این حرکت لبخند می‌زنند یا می‌خندند. گفته می‌شود که بازی دالی موشه بر هوش و روابط اجتماعی خردسالان تأثیر مثبتی دارد

     

    [8] primary narcissism

    [9] primary maternal preoccupation

     

  • روانکاوی و پدر

    روانکاوی و پدر

     

    از منظر روان‌کاوی، اگر بخواهیم در الگوهای ارتباطی که در اجتماع با افراد مختلف داریم، ریز بشویم، سایه فرد به خصوصی به چشم می‌‌آید که بسیار نقش ویژه‌ای در نوع نگاه ما به جهان هستی و هنجار‌های اجتماعی داشته است؛ بنابراین در این نوشته سعی می‌کنیم تعریف مناسبی از نقش پدر در سیستم روان ارائه دهیم.

    تاریخچۀ نقش پدر در روان‌کاوی

    تاریخچۀ ارتباطات روان‌کاوانه و نقش پدر عمیقاً با تکامل نظریۀ روان‌کاوی درهم‌آمیخته است. نوشته‌های فروید در ابتدا بر نقش پدر در رشد کودک، به‌ویژه مرحلۀ پیشا ادیپی و مرحلۀ ادیپی یا عشق سه‌گانه (مادر، فرزند و پدر) اشاره داشت که یکی از مفاهیم کلیدی در نظریۀ او است. فروید معتقد بود که در مرحلۀ ادیپی، کودک (معمولاً پسر) نوعی احساس عشق و تمایل جنسی به مادرش پیدا می‌کند و هم‌زمان با پدر خود به رقابت می‌پردازد. این تعارض، که در حدود سه ‌تا شش سالگی اتفاق می‌افتد، تأثیر به‌سزایی بر روان کودک می‌گذارد.

    در این مرحله، کودک از پدر به‌عنوان رقیب قدرت دوری می‌کند، اما هم‌زمان به او احترام می‌گذارد و سعی می‌کند ارزش‌ها و معیارهای او را درونی‌سازی کند. این فرایند به تشکیل فراخود یا سوپر ایگو منجر می‌شود که در آینده نقش مهمی در تعیین رفتارها و تصمیم‌‌گیری‌های اخلاقی فرد دارد.

    پس از فروید، پژوهش‌ها بر اهمیت نقش پدر در رشد پیشا ادیپی[1] تأکید کرده‌اند و مفهوم پیوند انحصاری مادر و فرزند را به چالش کشیده‌اند. مطالعات مشاهده‌ای و بالینی، ویژگی‌های هم‌زیستی را در روابط اولیۀ پدر و فرزند شناسایی کرده‌اند که نشان می‌دهد پدر پیش از ادیپ نقش مهمی در شکل‌دادن به رشد عاطفی و اجتماعی کودک دارد.

    از طرفی، دیدگاه اولیه‌ی نظریه‌پردازان روابط موضوعی[2] رابطۀ مادر- نوزاد را به‌عنوان اصل و مبنا درنظر گرفته و رابطۀ پدر- فرزند را به‌عنوان ثانویه برجسته کردند.

    آنا فروید و دوروتی برلینگهام از جمله کسانی بودند که از این عدم تعادل انتقاد کردند و به اهمیت نقش پدر در شکل‌گیری شخصیت کودکان اشاره کردند.

    با رشد نظری که در این دیدگاه به وجود آمد، باید گفت نقش پدر در رشد دنیای درونی و بهزیستی عاطفی چندوجهی فرد ضروری است. همینظور چشم‌انداز ذهنی و عاطفی درونی ما توسط روابط ما با چهره‌های مهم شکل می‌گیرد و آنچه را که به عنوان «ابژه‌ی درونی» شناخته می‌شود، ایجاد می‌کند. این ابژه درونی بازنمایی تعاملات ما با دیگران، به ویژه مراقبان ما هستند و نقش مهمی در سلامت عاطفی و روانی ما دارند.

    نقش پدر در این زمینه متمایز و در عین حال مکمل نقش مادر دیده می‌شود. پدر واقعی به دلیل مذکر بودن و متفاوت بودن با مادر، صفاتی را معرفی می‌کند که مختص اوست. این تفاوت فقط در مورد نقش‌هایی که بازی می‌کند نیست، بلکه در جوهره‌ی حضور اوست که کودک می‌تواند آن را تشخیص دهد و از آن بیاموزد. حضور و مشارکت پدر یک رابطه‌ی واقعی ارائه می‌دهد که مکمل پیوند مادر و فرزند است و تجربه‌ی رشدی نوزاد را غنی می‌کند.

    اما در عصر حاضر با تحولاتی که در نظریۀ روان‌کاوی پدید آمد، شاهد مکاتب فکری مختلفی از جمله نظریۀ تحلیل یونگ و روان‌کاوی لکانی هستیم. هریک از این رویکردها بینش منحصربه‌فردی دربارۀ نقش پدر در رشد و عملکرد روانی کودک ارائه می‌دهند. پدر در درک روان‌شناختی و هنجارهای اجتماعی، کمک به‌سزایی به فرزند می‌کند.

    نقش پدر در روان‌کاوی

    نقش پدر در روان‌کاوی بسیار حیاتی است. پدر به‌عنوان نمادی از اقتدار و قانون، در دنیای روانی کودک الگویی شکل می‌دهد که تمایلات و غرایز ابتدایی خود را بررسی کند و به فردی با ارزش‌ها و معیارهای اخلاقی پایبند تبدیل شود. این نشان‌دهنده‌ی اهمیت فراوان رابطۀ پدر فرزندی در شکل‌گیری شخصیت و سلامت روانی فرد است.

    بااین‌حال، دیدگاه کلاسیک که به نظر می‌رسد نقش پدر را به‌عنوان  شخصیتی اقتدارگرا می‌داند، توسط نظریه‌پردازان روان‌کاوی مدرن که نقش‌های چندوجهی پدر را فراتر از عقدۀ ادیپ به رسمیت می‌شناسد، به چالش کشیده‌شده است. این نقش‌ها شامل محافظ، تسهیلگر، الگو، چالشگر، آغازگر، تحریم‌کننده و مربی است. این درک وسیع‌تر، تنوع تجربیات مردان را به‌عنوان پدر منعکس می‌کند و استاندارد فرزندپروریِ «به‌اندازه‌ی کافی خوب» را ترویج می‌دهد، به‌ویژه درزمینۀ غیبت پدر.

    همچنین می‌توان بیان کرد رابطۀ پدر فرزندی نه‌تنها بر رشد روانی و شخصیت فرد تأثیر می‌گذارد، بلکه به‌طور مستقیم بر توانایی او در مواجهه با چالش‌های زندگی و برقراری روابط سالم و موفق تأثیرگذار است. این رابطه می‌تواند به‌عنوان یکی از پایه‌های اساسی برای ساختن آینده‌ای روشن و موفق برای فرد عمل کند.

    شفر و امرسون، با انجام پژوهش اساسی در رابطه با دلبستگی پدر و نوزاد، ادعا کردند که بسیاری از نوزادان در سال دوم زندگی به پدران خود دلبستگی پیدا می‌کنند. از طریق مطالعات تجربی، صمیمیت و حساسیت پدری هر دو به‌طور مثبت با دلبستگی پدر به نوزاد مرتبط شده است.

    به بیان دیگر رابطه‌ی پدر-فرزندی از همان ابتدا در کنار رابطۀ مادر-فرزندی ایجاد می‌شود و وقتی پدر نقش فعالی در مراقبت دارد، نوزاد در اولین ماه‌های زندگی به آن وابسته می‌شود. البته که این بستگی به میزان مشارکت والد در مراقبت از فرزند دارد. در واقع پژوهش‌های زیادی به‌ گرمی ارتباط والدین و مراقبت و صمیمیت آن‌ها اشاره کرده‌اند که پیامد‌های مثبت بسیاری در دلبستگی فرزند دارد.

    در نهایت، مادر به‌دلیل نقش زیستی که برای کودک دارد، در زمان نوزادی حول پاسخ به نیازها و آرامش می‌چرخد. او به عنوان اولین شخص تأمین‌کننده در نظر گرفته می‌شود. سپس کودک پدر را به‌عنوان نمادی از واقعیت در ذهن خود جای می‌دهد؛ به این صورت که مفهومِ «ابژه‌ی پدر» از نقش او در دنیای درونی کودک سرچشمه می‌گیرد. بر خلاف ابژه‌ی مادر که غالباً ناشی از یک حالت ادغام شده با نوزاد دیده می‌شود، اعتقاد بر این است که ابژه‌ی پدر از دنیای بیرون وارد آگاهی نوزاد می‌شود. سپس چرخۀ اولیه‌ای در تعامل با دیگران شکل می‌گیرد که شکل‌دهندۀ شخصیت فرد در زندگی اجتماعی و روابط است. او به عنوان نمایندۀ قدرت و احترام در زندگی فرد، نقش کلیدی در توسعۀ هویت دارد.

     

    فانتزی پدر

    در روان‌کاوی، مفهوم «فانتزی پدر» طیف وسیعی از تفسیرها و پیامدهای مربوط به شخصیت پدر در روان فرد را در برمی‌گیرد. ژاک لکان ایدۀ «پدر خیالی» را معرفی کرد که ترکیبی از تمام ساختارهای خیالی است که سوژه در فانتزی پیرامون پیکره‌ی پدر می‌سازد. مفهوم «پدر خیالی» با پدر واقعی در دنیای واقعی ارتباط اندکی دارد. پدر خیالی را می‌توان به عنوان پدر ایده‌آل یا برعکس، به عنوان «پدری که بچه را لعنت کرده» تعبیر کرد.

    این مفهوم بخشی از تمایز گسترده‌تر لکان بین پدر نمادین، خیالی و واقعی است. در واقعیت زندگی کودک، این موارد توسط عوامل مختلفی تجسم می‌یابد. از منظر لکان، مصداق پدرِ واقعی تنها توسط پدرِ زیستی یا حتی مردی که با مادر زندگی می کند، مجسم نمی‌شود. پدرِ واقعی نیاز مادر را رفع می‌کند و هدف نیاز او است و با هر چیزی که اختگی نمادین کودک را بازنمایی می‌کند، یعنی هم کناره‌گیری و هم تحقق بخشیدن به خواسته‌ی کودک، مجسم می‌شود.

    با درک گسترده‌تر، پدر واقعی هر چیزی است که از یک سو، چه در واقعیت و چه با استفاده از واقعیت خود، کودک را به سمت دست کشیدن از فالوس مادری سوق دهد و مادر را وادار کند که از تلاش برای ساختن آن دست بردارد. از سوی دیگر، کودک وارد فالوس او می‌شود. این اختگی نمادین، راهی را که پسر و دختر طی می‌کنند تعیین می‌کند.

    همچنین پدر خیالی محصول تخیل کودک است و در بازنمایی‌های فرهنگی مختلف پدر به‌طور وحشتناکی ظالمانه یا فوق‌العاده خوب، وسوسه‌انگیز یا ستایش‌انگیز، وحشتناک یا جذاب حمایت می‌شود. ناگزیر، کودک پدر واقعی را وادار می‌کند که نقاب و لباس مبدل یکی از این پدران خیالی را به تن کند. اگرچه پدر خیالی می‌تواند از جهاتی منشأ رنج روان رنجور یا مازوخیست باشد اما کاملاً بدون تأثیرات مفید نیست، زیرا اهمیت پدر نمادین را روشن می‌سازد و بنابراین از پدر در برابر تأثیرات ویرانگرِ قدرت مطلق محافظت می‌کند.

    به بیان دیگر پدر نمادین بیانگر قوانین و ممنوعیت‌هایی است که جامعه و هویت فردی را ساختار می‌دهند؛ درحالی‌که پدر خیالی محصول خیالات و خواسته‌های فرد است. پدر واقعی در عین حال که در واقعیت وجود دارد، بر اساس ادراکات و تجارب فرد نیز شکل می‌گیرد.

    اهمیت پدر در نظریۀ روان‌کاوی فراتر از عقدۀ ادیپ است که به‌طور سنتی بر رقابت میان فرزند و پدر برای عشق مادر تمرکز می‌کند. لکان بر نقش پدر به‌عنوان دال سومی تأکید کرد که میانجیِ رابطۀ دوگانه و خیالی میان مادر و کودک است. او کودک را از روان‌پریشی نجات داد و امکان ورود به هستی اجتماعی را فراهم کرد. فقدان پدر عامل مهمی در علت‌شناسی ساختارهای آسیب‌شناختی روانی محسوب می‌شود.

    علاوه بر این، مفهوم «نامِ پدر» در نظریۀ لکان، مرکزی است. او به کارکرد نمادین پدر اشاره می‌کند که مرزهای نظم نمادین را تعیین کرده و کودک را با قوانین و ممنوعیت‌های جامعه آشنا می‌کند. عدم ادغام «نام پدر» می‌تواند به آسیب‌های روانی مختلفی منجر شود که نشان دهندۀ اهمیت نقش پدر در برقراری رابطۀ کودک با هنجارها و انتظارات اجتماعی است.

    اما پژوهش‌های انجام شده توسط آنا، دختر فروید، نشان می‌دهد کودکانی که در جنگ، پدر یا هر دو والد را ازدست‌داده‌اند، بازهم می‌توانند الگوی رفتاری مناسب و اجتماع‌پسند از خودشان نشان دهند. بنابراین او به فانتزی والدین اشاره کرد که در ذهن کودک تصویر می‌شود.

    همین‌طور در کودکانی که حادثه‌ای برای والدینشان رخ نداده است، این فانتزی‌ها می‌توانند به فرد کمک کنند نیازها و توقعات خود دربارۀ والدین را بهتر درک کنند و به مسیر رشدی خود ادامه بدهند. حتی به نظر می‌رسد این فرایند می‌تواند به فرد کمک کند تا هویت و شناخت خودش را کسب کند.

    به‌طورخلاصه، فانتزی پدر در روان‌کاوی مفهومی چندوجهی است که جنبه‌های خیالی، نمادین و واقعی شخصیت پدر را در برمی‌گیرد و نقش مهمی در رشد روانی فرد، شکل‌گیری هویت و درک هنجارها و انتظارات اجتماعی دارد.

    پدر و هویت‌یابی

    پس تا اینجا تصویری مناسب از دیدگاه روان‌کاوی به نقش پدر در رشد کودک به‌دست آوردیم که حضور و حتی فانتزی پدر نقش اساسی در روابط اجتماعی و احساس هویت در کودک دارد.

    اما از نگاه کودک، هستۀ اصلی احساسات دربارۀ پدر این است که آیا من با پدرم ارتباط نزدیکی دارم؟

    هرچه کودک جواب منسجم‌تری برای نزدیک بودن خودش به پدر داشته باشد، احساس اعتماد، پذیرفته‌شدن و مطلوب بودن، استقبال از تجارب جدید و در نهایت احساس شناخت و شناخته‌شدن توسط دیگری در او شکل می‌گیرد. چراکه تشخیص اینکه در کنار پدر جایگاهی دارد، برای او مهم است.

    به‌بیان‌دیگر، رابطۀ پدر-فرزندی تأثیرات بلندمدتی بر روان و شخصیت فرد دارد. اگر این رابطه، سالم و حمایتی باشد، می‌تواند به رشد عزت‌نفس، اعتمادبه نفس و توانایی برقراری روابط سالم کمک کند. از سوی دیگر، رابطه‌ی ناسالم با پدر ممکن است به مشکلات روانی مانند اضطراب، افسردگی و ناتوانی در برقراری روابط سالم منجر شود.

    بسیاری از مشکلات روانی افراد در بزرگسالی ناشی از تعارضات حل‌نشده در دورۀ کودکی، به ویژه در مرحله ادیپی، است. این مشکلات می‌توانند به شکل‌های مختلفی از جمله ترس‌های غیرمنطقی، مشکلات جنسی یا احساس گناه بی‌مورد بروز کنند.

    همین‌طور پالکوویتز بیان می‌کند پدر و فرزند دارای ظرفیت‌های رشدی متفاوتی برای بازنمایی، درک و تنظیم روابط هستند. بالبی اذعان دارد روابط والدین و کودک پایه و اساس روابط اجتماعی و احساس کودکان است. این تعاملات نوزادان با والدین و دیگران به آنها کمک می‌کند تا درباره خود، دیگران و نحوه‌ی برقراری ارتباط بیاموزند.

    بالبی چنین بازنمایی‌هایی را به‌عنوان مدل‌های کاری درونی، چارچوب‌های شناختی شامل بازنمایی‌های ذهنی برای درک خود، جهان و روابط با دیگران تعیین کرد.

     

    گروسمن، گروسمن و فرمر-بومبیک دریافتند که پدر در درجه‌ی اول حمایت حساسی را در طول بازی اکتشافی با کودکان نوپا ارائه می‌کند و یک بار دیگر کیفیت فرزندپروری را بدون در نظر گرفتن صریح نقش درگیری والدین برجسته می‌کنند. آنها به‌وضوح مرکزیت کیفیت رابطه را به‌عنوان تعیین‌کننده‌ی اصلی دلبستگی والد-کودک و اساس رابطه‌ در طول عمر می‌دانند.

    نتیجه‌گیری

    در نهایت باید گفت والد از طریق تعاملات و رفتارهای مختلف، نقش بسیار مهمی در پرورش هویت تمایزیافته‌ی فرزند خود دارد.

    برای مثال الگوگیری از پدر برای داشتن رفتار مناسب با دیگران، شامل صداقت و احترام در تعاملات، مؤثر است. همچنین دیدیم که تعامل و حضور پدر در کنار کودک باعث آموزش ارزش‌ها و باورها می‌شود و به رشد هویت او کمک می‌کند.

     

    منابع

    منبع 1 / منبع 2 / منبع 3 / منبع 4 / منبع 5/منبع 6/منبع 7/منبع 8/منبع 9/منبع 10/منبع 11/منبع 12/منبع 13/منبع 14/منبع 15/منبع 16/منبع 17/منبع 18/منبع 19/منبع 20/منبع 21

     

     

    [1] pre-oedipal

    [2] object relations

  • بازگشت «بچه گوزن» به شکارگاه؛ تحلیل مینی سریال Baby Reindeer

    بازگشت «بچه گوزن» به شکارگاه؛ تحلیل مینی سریال Baby Reindeer

     

    توانایی هولناک تکرار،
    الوهیت هولناک کشش مغاک است
    که ما را هرچه تمام‌تر پایین‌ می‌کشد.
    همچون گلوگاه هر آینه، گسترندهٔ یک گرداب
    سرانجام خوب می‌شناسیمش. هیچ نیست؛ مگر سقوط عمیق و گناهکارانه
    در جهانی که در آن تکرار، آدمی را اندک اندک به زیر می‌کشد.[1]

     

    درآمد

    احتمالاً نام مینی‌سریال جدید و پربازدید نتفلیکس، به نام «بچه گوزن»[2] را شنیده باشید. نمایشی تلخ از تجربیات مردی به نام دانی دان که توسط مارتا اسکات، تحت تعقیب قرار گرفته است. در نیمهٔ دوم سریال، از اتّفاقاتی تروماتیک پرده برداشته می‌شود که سؤالات زیادی را در ذهن مخاطب ایجاد می‌کند. در مقالهٔ حاضر به بررسی این سریال از دیدگاهی روانکاوانه می‌پردازیم. سریالی که احتمالاً تأثیر آن تا مدت‌ها همراه شما خواهد بود. «بچه گوزن» احتمالاً یکی از بهترین آثار ده سال اخیر نتفلیکس است.

     

    فقط یک لیوان چای مجانی

    «بچه گوزن» ما را مبهوت خود می‌کند. یحتمل 7 قسمت سی‌و چند دقیقه‌ای سریال را پشت‌سر هم و مانند سینه‌فیل‌ها با ولع خواهید دید. سوای جنبه‌های روان‌شناختی سریال، داستان، ایفای نقش و کارگردانی ما را میخکوب می‌کند؛ امّا گویی یک‌ همدلی نیز با شخصیت اصلی پیدا می‌کنیم که نمی‌توانیم به‌راحتی از خیر دیدن اپیزود بعدی سریال بگذریم.

    در همان چند دقیقهٔ ابتدایی می‌توانیم حدس بزنیم رفتار مارتا رفتاری غیرمعمول است و احتمالاً دردسرساز خواهد شد. دانی در ظاهر با مهمان‌کردن یک لیوان چای و چند گپ‌و گفت طنزآلود، دردسر بزرگی را برای خود رقم می‌ز‌ند. فقط 15 دقیقه از سریال گذشته که در سکانسی، مارتا و دانی برای نوشیدن قهوه بیرون رفتنه‌اند و مارتا اصرار می‌کند که رابطهٔ آن‌ها چیزی بیش از دوست معمولی است و دانی اصرار دارد که ما فقط می‌توانیم دوست ساده‌ای برای هم باشیم. در تمام داستان از خود می‌پرسیم: «چرا دانی دانِ قصه، زودتر از این مهلکه فرار نمی‌کند؟»

    پاسخ اولیه آنجاست که شاید وقتی دانی از حرفهٔ خودش با مارتا صحبت می‌کند (که می‌توانیم رگه‌هایی از نارسیسیزم را در این امر ببینیم)، توسط مارتا تأیید می‌شود و دانی نیز از این قضیه لذت می‌برد. امّا در اپیزود بعدی روایتی جدید از رابطهٔ تروماتیک دانی با یک نویسنده، به نام دارین که با او مواد مخدر مصرف می‌کند و  در حالت نئشگی مورد تجاوز او قرار می‌گیرد، تمام گمانه‌زنی‌های ما را زیر سؤال می‌برد. گویی در این رابطه نیز ناتوانی دانی در نه گفتن به مارتا و پس‌زدن او را می‌بینیم.

    در همان سکانس کافه، مارتا از دنی می‌پرسد که چرا نمی‌توانیم با هم باشیم؟ آیا قلبت شکسته؟ آیا پای یک زن دیگر در گذشتهٔ تو در میان است؟ مارتا به سرعت از اتفاقات تروماتیک در پسِ ذهنِ دانی باخبر می‌شود و به او می‌گوید: «من متوجّه زخم‌های تو هستم». به نظر، زمانی کسی می‌تواند از زخم‌های ما باخبر شده باشد که خود او نیز زخمی داشته باشد؛ البته که ما به اندازهٔ کافی چیزی از پسِ ذهن و تجربیات مارتا نمی‌دانیم. در ادامه مارتا شروع به داد و فریاد نیز می‌کند؛ زیرا می‌خواهد جزییات بیشتری از این زخم‌ها بداند.

    در مورد مارتا باید گفت، ناکامی در پاسخ گرفتن از دانی یک نقاب جدید به روی صورت او زد که خبر از شخصیت نارسیستیک مارتا دارد؛ چراکه ناکامی برای او غیرقابل تحمل می‌نماید. شخصیت مارتا بسیار دور از امیال و نیاز های دانی است و این ویژگی بارزِ شخصیت‌ نارسیستیک[3] است. اینکه اساساً به هیچ نوع همدلی در روابط خود اعتقاد ندارد.

    در اواخر سریال، مارتا اشاره می‌کند که دانی مانند عروسکِ «بچه گوزن» است که همیشه در کودکی همراه خود داشته است؛ امّا دانی آن عروسک نیست و همین برای مارتا استرس‌زاست. استرسی که شخصیت نارسیستیک را به سمت نمایشی بردرلاین[4] می‌برد.

    در طول سریال، موضوع بیشتر حول محور دانی است. گویی هر کس دیگری هم جای مارتا بود در این موقعیت باقی می‌ماند. درست مثل استعارهٔ سکانس پایانی سریال که به بار (مشروب‌فروشی) می‌رود و همان رفتاری که با مارتا داشت را یک بارتندر (متصدیِ بار) با او دارد و باز موقعیتی آشنا برای او پیش می‌آورد. سؤال اینجاست: «او چرا در این موقعیت مانده؟ چرا به خانه‌ی متجاوز خود برمی‌گردد؟ چرا رفتارهای خشونت‌زای مارتا را گزارش نمی‌دهد؟ مگر غیر از این است که دوست دارد از این شرایط بیرون بیاید؟»

    این سریال آنجایی تکان‌دهنده می‌شود که ریچارد گد، خالق و بازیگر اصلی سریال، داستان واقعی از زندگی خود را روایت می‌کند. گد تمام قلب و روح خود را در این اثر می‌گذارد. البته که به گفتهٔ خود، چیزهایی را به اقتضای ساخت سریال به داستان اضافه کرده امّا نیمی از این اتّفاقات کافی است تا انسان را از پای در بیاورد.

    بازگشت برای جواب دیگر

    برای پاسخ به سؤالات مطرح‌شده، جواب‌های متفاوتی وجود دارد. یکی اینکه انسان به شرایطی که موقعیت حل‌نشده‌ای در آن وجود دارد، بازمی‌گردد تا بتواند این بار دستاوردی متفاوت رقم بزند. همان شرایطی که در اتاق درمان نیز توسط انتقال[5] به درمانگر به وجود می‌آید و دقیقاً همین‌جاست که روانکاوی می‌تواند به مراجع کمک کند.

    نکتهٔ دیگر شاید این است که ما جذب افرادی می‌شویم که جنبه‌های آشنایی برای ما دارند و گویی ما در این موقعیت‌های آشنا احساس آرامش بیشتری می‌کنیم. دانی دقیقاً در شبی که قرار بود با معشوق خودش، کسی که دوستش داشته و بعد از قرارهای مختلف او را پیدا کرده، به تخت خواب برود، از او فرار کرد و او را پشت درب‌های بستهٔ مترو جاگذاشت. این موقعیت برای او ناآشناست و باعث کسب لذت می‌شود. حال آنکه بعدها در مونولوگی که روی صحنه داشت، گفت: «او را رها کردم چون بیشتر از اینکه او را دوست داشته باشم، از خودم متنفرم».

    فراموش نکنیم که تمام این اتفاقات نه به صورت هشیارانه، بلکه به صورت ناهشیار برای دانی پیش می‌آید. از طرفی، شاید در هشیاری هیچ علاقه‌ای به مارتا ندارد و از متجاوز خود متنفر است، با این‌حال ناهشیارانه به سمت او پیش می‌رود. دانی به گونه‌ای رفتار می‌کند که گویی باید به سمت نابودی پیش رود. اما چرا باید ناهشیار، میل به نابودی داشته باشد؟

     

    دگرسوی اصل لذت

    از میان تمام نوشته‌های فروید، پدر روانکاوی، شاهکار دگرسوی اصل لذت [6]، بی‌شک همان‌جایی است که فروید مستقیماً و با نبوغی سرشار در تأملی خصوصاً فلسفی نفوذ می‌کند. مراد او از «دگرسو» به هیچ‌رو استثناهای اصل لذت نیست؛ بلکه از ناخرسندی‌ها و کژراه‌هایی که واقعیت بر ما تحمیل می‌کند، تعارضاتی که باعث می‌شوند آن‌چه برای برخی لذّت‌بخش است، برای دیگری ناخرسندی باشد، بازی‌هایی که در آن‌ها خود را وامی‌داریم تا رویدادی ناخوشایند و حتی اختلال‌های کاری یا پدیده‌های انتقال را بازتولید کنیم که بر طبقشان رویدادی مطلقاً نامطلوب (نامطلوب برای تمام اجزای ما) لجوجانه بازتولید می‌شود.

    از دیرباز تاکنون بسیاری از فیلسوفان تاریخ، همواره به‌دنبال زندگی سعادتمندانه یا شادمانه برای انسان بوده‌اند. از افلاطون تا اپیکور، از رواقیون تا اسپینوزا، گویی انسان تنها به دنبال لذت و سعادت است. اما جلوتر، در عصر روشنگری، هیوم و چند فیلسوف دیگر اشاره کردند: در زندگی روانی، لذت‌ها همان‌قدر وجود دارند که دردها. اما حتی این فیلسوفانِ پیشرو نیز اعتقاد داشتند که اصل لذت (بدون استثنا) بر زندگی روانی در «اید» یا «نهاد» فرمان می‌راند. به عنوان مثال حتی نیچه می‌گوید: «اگر رنج و حتی درد معنایی داشته باشد، نباید برای کسی لذت‌بخش باشد.» اما فروید متوجه شد، هر چقدر انگاره‌های لذت و درد را زیرورو کنیم نمی‌توانیم صورت اصلی را در نظر بگیریم که بر طبق آن لذت می‌جوییم و از درد دوری می‌کنیم.

    فروید می‌گوید: «در زندگی روانی لذت‌ها و دردها وجود دارند ولی این‌جا و آن‌جا، در وضعیّتی آزاد، پراکنده، شناور و البته بی‌قید.» فقط قید، تهییج لذت را ممکن می‌سازد. بدون فعالیت این قید، بی‌شک تخلیه‌ها و لذت‌ها در کار هستند، ولی پراکنده و تصادفی. همین تهییج است که لذت را به‌عنوان یک اصل ممکن می‌سازد. قیدی پر انرژی و خود تحریک، قیدِ زیست‌شناختی سلول‌ها که می‌توانند و باید «تکرار» شوند، تکرار از پسِ تهییج: تکرار زندگی.

    شوپنهاور می‌گوید نتیجه‌ی راستین و تا حدودی هدف زندگی، مرگ است و این همان نکته‌ای بود که فرویدِ زیست‌شناس در مورد سلول‌ها نیز یافت. سلول‌ها از ابتدای تولّد به‌سوی مرگ حرکت می‌کنند. هر موجود زنده‌ای به سبب دلایل درونی می‌میرد و دوباره غیر ارگانیک می‌شود. گویی باید این‌گونه برداشت کنیم که هدف همهٔ زندگی‌ها مرگ است.

    فروید با مشاهدهٔ رویاهای تنبیه‌گونه و همچنین موقعیت‌های تکرار شونده، متوجه تهییج به سمتی شد که با اصل لذت همخوانی نداشت. او متوجه شد رانه‌‌ی دیگری به جز رانهٔ زندگی وجود دارد که در رابطه‌ای دیالکتیکال با رانهٔ زندگی است. رانهٔ زندگی با ادراک ما و تمام فیلسوفان تاریخ، همخوانی بیشتری دارد؛ امّا رانهٔ دیگری وجود دارد که ما را به کام مرگ می‌کشاند. رانه‌ای که بی‌سروصدا کار می‌کند و موقعیّت‌هایی را چندین و چندبار تکرار می‌کند؛ تکرار توأمان، تکرار گذشته، تکرار اکنون و آینده. هرچند گذشته از پیِ حال می‌آید و حال در پیِ آینده، تکراری که در بنیان و در اصلی بی‌بنیان مقدّم بر اصل لذّت است.

    دانی لذتش را در درد خودش می‌یابد؛ دردی که نقش شرطی را بازی می‌کند که دانی بدون آن لذت نمی‌برد. او مطلقاً تابع انتظار و عملکرد تکرار و از سرگیری در انتظار است. نکتهٔ اساسی این است که درد او تنها در نسبت با فرم‌های تکرار که کاربردش را مشروط می‌کنند، معنا دارد. او درگیر اجبار به تکرار[7] است و به شکلی خودخواسته، خودش را در موقعیّت‌های پریشان‌کننده قرار می‌دهد.

     

    برای دانی

    دیدن سریال «بچه گوزن» ما را مبهوت می‌کند. شاید به همین دلیل است که نمی‌توانیم دیدن آن را متوقف کنیم. خشم، اضطراب، همدلی و… احساساتی هستند که ممکن است در زمان تماشای سریال تجربه کنیم. در سطح اجتماعی باید گفت که همان‌گونه که زنان می‌توانند قربانی تجاوز و تعقیب توسط دیگران باشند، این اتفاق برای مردان نیز پیش می‌آید. چه بسا اگر سوژهٔ اصلی سریال یک زن بود پلیس و یا نیروهای حمایتی خیلی زودتر از آسیب‌های احتمالی جلوگیری می‌کردند. نکته‌ای که در سریال نیز بدان اشاره شد و بعدها نیز در شبکه‌های اجتماعی مورد بحث و بررسی قرار گرفت این بود که دانی قصهٔ‌ «بچه گوزن» در هر صورت قربانی ترومایی سخت و جان فرساست.

     

    منابع

    در باب حکمت زندگی- ۱۸۵۱ آرتور شوپنهاور
    تاریخ فلسفه- ۱۹۲۶ ویل دورانت
    لذت های ناممنوع- ۲۰۱۵ آدام فیلیپس
    دگرسوی نیک و بد- ۱۸۸۶ فردریش نیچه
    دگرسوی اصل لذت-۱۹۲۰ فروید
    مفهوم رانه مرگ-۲۰۰۹ اتوکرن برگ
    سردی و شقاوت -۱۹۶۷ ژیل دلوز
    Der Mann ohne Eigenschaften-1930 Robert Musil
    Two Regimes of Madness-1975 D.Lapoujade

     

     

    [1] Robert Musil

    [2] Baby Reindeer

    [3] Narcissistic

    [4] Borderline

    [5] Transferance

    [6] Beyond the pleasure principle

    [7] Compulsion to repeat

  • روانکاوی: علم یا شبه علم

    روانکاوی: علم یا شبه علم

     

    به‌عنوان مثال کارل پوپر، فیلسوف و بزرگترین منتقد روانکاوی، می‌گوید چون روانکاوی می‌تواند برای هر نوع رفتاری دلیلی ارائه دهد، به نظر می‌رسد که هیچ پدیده‌ی رفتاری‌ای توان ابطال آن را ندارد. بنابراین روانکاوی علم نیست چون می‌توان آن را با هر داده‌ی تجربی سازگار کرد.

    از دیدگاه پوپر یک نظریه زمانی می‌تواند علمی باشد که ابطال‌پذیر باشد، بدین معنی که بتوان آن را آزمون کرده و با نتیجه‌ای قانع‌کننده نشان داد که باطل است و روانکاوی از انجام این کار ناتوان است. پوپر معتقد بود شواهد تجربی هم از روانکاوی دفاع نمی‌کنند. علاوه بر پوپر افراد دیگری نیز همچون نوام چامسکی (زبان‌شناس)، استیو پینکر (روان‌شناس فرگشتی) و غیره، نقدهای جدی به نظریات فروید و پیروان او داشته و دارند.

    فردریک کروز، استاد دانشگاه برکلی، در کتاب «فروید: ساخت یک توهم» می‌نویسد «هیچ مدرکی نمی‌تواند نظریات روانکاوان را باطل کند و گویی خودِ روانکاوان نیز غالباً نظریات دگماتیسم دارند که نیازی به ابطال نظریات خود نمی‌بینند»

    با این حال، مخالفت‌ها و انتقادهای موجود به روانکاوی باعث نشده که این رشته و متخصصان آن دست از نظریات خود بردارند. به‌طوری‌که امروزه شانه به شانه‌ی دیگر رویکردهای درمانی پیش می‌روند. لذا مقاله‌ی حاضر به این موضوع می‌پردازد که آیا انتقادها به روانکاوی معتبر است؟ آیا می‌توان روانکاوی را علم دانست و به آن اعتماد کرد؟

    ماهیت روانکاوی

    به‌سختی می‌توان یک تعریف ساده و چند خطی از روانکاوی ارائه داد. به‌طور کلی می‌توان روانکاوی را مجموعه‌ای از نظریات روان‌شناختی و روش‌های درمانی تعریف کرد که منشأ آن، کارها و نظریات زیگموند فروید است. فروید معتقد بود که انسان دارای امیال، احساسات و خاطرات ناهشیار(unconscious) است. (برای مطالعه بیشتر مقاله «روانکاوی چیست؟ از فروید تا روانکاوی امروزی» را بخوانید)

    فروید تحصیلات خود رادر رشته‌ی پزشکی آغاز کرد و به‌عنوان متخصص مغز و اعصاب شروع به کار کرد. پس از مدتی به درمان افراد مبتلا به هیستری مشغول شد و در طی این مسیر ادعا کرد که فرایندهای ناهشیار در شکل‌گیری سمپتوم‌های هیستریک در این افراد تاثیر گذار بوده است. البته اصطلاح ناهشیار پیش از فروید نیز در سنت و فلسفه‌ی آلمان وجود داشت. آرتور شوپنهاور، فیلسوف مشهور آلمانی، سالها پیش از فروید به نیرویی پنهان در روان اشاره کرده بود. در قرن 19 نیز کارل رابرت هارتمان تحت تأثیر شلینگ، هگل و شوپنهاور کتابی با عنوان « فلسفه‌ی ناهشیار1» تألیف کرد و اظهار داشت که همه چیز تحت تأثیر ناهشیار است (1869).

    لذا فروید اولین نفری نبود که از ناهشیار نام برد بلکه از ناهشیار برای به وجود آوردن سیستمی تجربی و علمی استفاده کرد. او سعی کرد با تکیه بر زیست‌شناسی نظریات خود را تبیین کند. به همین علت در اکثر نوشته‌های او ردپای زیست‌شناسی دیده می‌شود. تا جایی که عده‌ای از روانکاوان، او را سایکونورولوژیست می‌دانند و نه روان‌شناس.

    به‌عنوان مثال بخش قابل توجهی از مقاله‌ی دگر سوی اصل لذت2 به ارائه‌ی نظریات زیست‌شناسی پرداخته که امروزه بخش عظیمی از آن نیز توسط شواهد تجربی جدید مورد تأیید پژوهشگران حوزه پزشکی و زیست‌شناسی قرار گرفته است.

    فروید ابتدا کار خود را با هیپنوتیزم آغاز کرد اما به‌تدریج با کار بر روی مراجعان هیستری به خصوص آنا او، یکی از مراجعان بروئر (همکارش)، با تکیه بر تداعی آزاد روشِ «کاتارسیس روانی3» را روشی مؤثر در درمان افراد دانست و این سرآغازی بود بر پیدایش روانکاوی.

    بعدها فروید با ارائه‌ی مقالات و کتاب‌هایی مانند «تأویل رویا4» و «آسیب‌شناسی روانی زندگی روزمره5» راه‌های دسترسی به محتویات ناهشیار را بسط و گسترش داد. نظریات فروید دریچه‌ای تازه به روی علاقه‌مندان حوزه روان‌شناسی گشود.

    حال آیا می‌توان گفت این نظریات و روش ها علمی است؟ یا صرفاً دیدگاهی شبه علمی است که فروید و پیروانش مصرانه بر آن تاکید ورزیده اند.  برای اینکه بتوان در این مورد بحث کرد، در ابتدا می‌بایست تعریف علم و شبه علم را دانست.

     

    علم چیست؟

    شاید تصورکنیم پاسخ به این سوال آسان است: علم یعنی موضوع‌هایی مثل فیزیک، شیمی و زیست‌شناسی. حال آن که مباحثی از قبیل هنر، موسیقی و الهیات علم نیستند. اما دانشمندان به دنبال این نوع جواب نیستند. بلکه آنها در پی ویژگی مشترک بین مجموعه‌ای از فعالیت‌ها هستند که ما بر اساس آن، چیزی را علمی یا غیر علمی می‌نامیم.

    اگر واژه علم را در گوگل سرچ کنید، اینگونه تعریف شده که علم تلاشی نظام‌مند است که پاسخ سوالات را در قالب توضیحات و پیش‌بینی‌های قابل سنجش ارائه میدهد. به عبارتی علم، فهم پدیده‌ها با تکیه بر روش‌های خاص است. به‌عنوان مثال آزمایش یک روش علمی است (البته برعکس تعریف گوگل، تنها روش نیست) که در بسیاری از مفاهیم غیر علمی جای ندارد.

    از اولین تعاریف ارائه شده درباره‌ی علم، نظرات ارسطو است که با روش استدلال قیاسی آن را مطرح کرد. در قرن 17 فرانسیس بیکن از روش استدلال استقرایی استفاده کرد و در نهایت چارلز داروین اولین کسی بود که روش علمی را به وجود آورد. در این روش محقق ابتدا به کمک مشاهدات خود فرضیه‌هایی را صورت‌بندی می‌کند سپس اطلاعات لازم را جمع‌آوری و به آزمون فرضیه می‌پردازد. به نوعی داروین از ترکیب رویکردهای پیشین خود برای رسیدن به پاسخ استفاده کرد.

    کارل پوپر، فیلسوف علم، مطرح کرد که تنها نظریاتی علمی محسوب می‌شود که خود را در معرض آزمایش و رد شدن قرار دهند و نظریاتی که تحت هر شرایطی درست باشند علمی محسوب نمی‌شوند. لذا به عقیده‌ی پوپر و رهروان او اگر نظریه‌ای قابل اثبات و ابطال نباشد، علمی نیست. همچنین عده‌ای از دانشمندان تنها تحقیقات کمی را معتبر و علمی می‌دانند که مبتنی بر فلسفه‌ی رئالیسم و اعتقاد به این است که واقعیت، عینی و نسبتاً ثابت و مستقل از آزمودنی‌ها، شرایط و محیط است.

    اما توماس کوهن، نظریات پوپر و باقی اثبات‌گرایان (پوزیتویست‌ها) را به نقد کشید. او در کتاب مهم خود یعنی «انقلاب‌های علمی6»، که امروزه یکی از پر استناد‌ترین کتب آکادمیک است، بیان می‌کند که  نمی‌توان از پارادایم پوزیتویست به عنوان تنها روش علمی نام برد و الگوهای علمی در دوره های مختلف تاریخی بدون پیوستگی تغییر می‌کنند.  لذا پارادایم‌های نئو پوزیویتسم، پراگماتیسم و غیره نیز جزء روش علمیِ معتبر محسوب می‌شوند.

    به طور مختصر می‌توان گفت امروزه کوهن و تعدادی دیگر از فیلسوفان و نظریه‌پردازان علمی، با تکیه بر اینکه واقعیت، ذهنی و وابسته به آزمودنی ,محیط و شرایط آنهاست، تحقیقات کیفی را که بعضاً مبتنی بر مصاحبه هستند (همان روشی که فروید در توضیح شرح حال مراجعینش استفاده می‌کرد) نیز معتبر می‌دانند.

     

     

    شبه علم چیست؟

    شبه‌علم مجموعه‌ای از نظریه‌ها و روش‌ها است که برای توصیف موضوعات و پدیده‌های طبیعی به کار می‌رود اما از روش علمی استفاده نمی‌کند. شبه علم ظاهری شبیه به بحث‌های علمی دارد و مخاطب غیر متخصص با شنیدن آن ممکن است تصور کند که گوینده سخنان علمی می‌گوید. اما ادعای شبه علمی فقط پوسته‌ای از کلمات علمی دارند و زمانی‌که زیر ذربین روش علمی قرار می‌گیرند با تعاریف و روش‌شناسی علمی مغایرت دارند.

    همچنین باید اشاره کرد که بسیاری از نظریات که از روش علمی استفاده نمی‌کنند ولی ادعای علمی‌بودن را نیز ندارند را نمی‌توان شبه علم توصیف کرد. به عبارتی زمانی می‌توان یک پدیده را شبه علم دانست که ادعای علمی بودن داشته باشد اما از روش علمی استفاده نکند. در غیر این صورت تنها می‌توان گفت که نظریه‌ی مطرح شده غیرعلمی است و هنوز به دست روش علمی سپرده نشده است.

    حال باید دید که با این تعاریف روانکاوی در کدام دسته قرار می گیرد. با وجود این تعاریف بقیه علوم نیز معتبر محسوب میشوند؟ آیا اشکالات به روانکاوی در بقیه علوم دیده نمی شود؟ و مهمترین سوال مقاله این که آیا روانکاوی علم است؟

     

    آیا می‌توان روانکاوی را علم دانست؟

    گفتیم پوپر و دیگر منتقدان روانکاوی از این جهت نظریات فروید را علمی نمی‌دانستند که این نظریات به اعتقاد آنها ابطال‌پذیر نیست و می‌توان آنها را با هر گونه داده‌ی تجربی سازگار کرد. مهم نبود رفتار بیمار چه باشد، پیروان فروید در هر حال رفتار او را بر پایه‌ی نظریه‌شان تبیین می‌کردند و در هیچ حالتی بطلان نظریه‌ی خود را نمی‌پذیرفتند.

    پوپر مثالی می آورد: فردی را تصور کنید که کودکی را به داخل رودخانه‌ای هُل می‌دهد و قصدش این است که کودک را در آب غرق کند  اما شخص دیگری جانش را به خطر می اندازد تا کودک را نجات دهد. پیروان فروید به راحتی می‌توانند هر دو رفتار را تبیین کنند. می‌گویند فرد اول دارای امیال سرکوب‌شده7 و دومی امیالش والایش8  یافته است. پوپر معتقد است که نظریه‌ی فروید را با تکیه بر مفاهیمی از قبیل سرکوبی، والایش و امیال ناهشیار می‌توان با همه‌ی داده‌های کلینیکی سازگار کرد. پس این نظریه ابطال‌ناپذیر است.

    پوپر نظریات فروید را با نظریه انیشتین مقایسه می‌کند. نظریه انیشتین برخلاف نظریات فروید به‌طور مشخص چنین پیش‌بینی می‌کند که  مسیر نورِ ستارگانِ دوردست در میدان جاذبه‌ی خورشید، منحرف می‌شود. به‌طور معمول این رویداد جز در هنگام کسوف قابل رصد نیست. بعدها دانشمندانِ فیزیک با آزمایشات خود  به نتایجی رسیدند که نشان می‌داد انحراف نور دقیقاً به همان میزانی است که انیشتین پیش‌بینی کرده بود و اگر کاشف به عمل می‌آمد که خورشید نور ستاره را به طرف خود منحرف نمی‌کند در آن صورت آشکار می‌شد انیشتین در خطاست و بنابراین نظریات او با معیار ابطال‌پذیری جور در می‌آمد.

    برخی فیلسوفان این معیار پوپر را بیش از اندازه ساده‌انگارانه می‌دانند. پوپر به نظریات فروید ایراد می‌گیرد که وقتی با داده‌های خلاف نظرشان رو به رو می‌شوند به‌جای اینکه قبول کنند نظریه‌شان ابطال‌پذیر است به توجیه داده می‌پردازند. اما شواهدی هست که نشان می‌دهد معمولاً سایر دانشمندانِ صاحب اعتبار نیز به همین منوال رفتار می‌کنند و با همین شیوه به کشف‌های مهم علمی نایل آمده‌اند.

    لاکاتوش9 (1977) استدلال می‌کند که تمامی نظریه‌های علمی فی‌الواقع در برابر ابطال‌پذیری مقاومت زیادی به خرج می‌دهند. او می‌گوید:

    «دانشمندان پوستِ کلفتی دارند. آن‌ها یک نظریه را صرفاً به‌خاطر اینکه شواهد با آن در تضاد است رها نمی‌کنند. آن‌ها معمولاً برای تبیین آنچه پدیده‌های خلاف قاعده می‌نامند یا فرضیه‌های نجات‌بخش ایجاد می‌کنند یا اگر نتوانند آن موارد خلاف قاعده را تبیین کنند از آن‌ها چشم گردانده و توجه خود را به سوی دیگر مشکلات هدایت می‌کنند.»

    برای توضیح این نکته می‌توان مثال دیگری از نجوم آورد. از طریق نظریه‌ی گرانش نیوتون مسیر گردش سیارات به دور خورشید را می‌شود پیش‌بینی کرد و در کل این پیش‌بینی‌ها را مشاهدات نیز تأیید می‌کردند اما مدار اورانوس بر نظریه‌ی نیوتون منطبق نبود.

    در سال 1846 دو دانشمند که مستقل از هم کار می‌کردند (آدمز10 در انگلستان و لووریه11 در فرانسه) این گره را گشودند. به نظر آنها پای یک سیاره‌ی دیگر نیز در میان بود. سیاره‌ای که بر اورانوس نیروی گرانشی وارد می‌کرد اما تا آن موقع کسی به وجودش پی نبرده بود. با این فرض که علت اختلالات حرکت اورانوس کشش گرانشی سیاره کشف نشده است. محاسبات آنها جرم و محل این سیاره را مشخص می‌کرد. دیری نگذشت که سیاره‌ی نپتون کشف شد. محلش نیز همان بود که آدمز و لووریه پیش‌بینی کرده بودند. اما نکته اینجاست که نباید از آن دو ایراد بگیریم که کارشان غیر علمی است چون به هر حال کار آن دو به کشف نپتون انجامید.

    آنها درست همان کاری را کردند که پوپر بابتش فروید را سرزنش می‌کند. آنها به‌جای اینکه نتیجه بگیرند نظریات نیوتون نادرست است پای آن ایستادند و کوشیدند با فرض وجود یک سیاره‌ی جدید، رصدهای ناقض نظریه نیوتون را توجیه کنند.

    مثال دیگر  تاریخی، نظریه‌ی ژنتیکی مندل است. بیتسون، ساندرز و پونت12 (۱۹۰۵) هنگام بررسی ویژگی‌های گل‌های بنفش در مقابل گل‌های سرخ و گرده‌های دراز در برابر گرده‌های مدور، انحرافاتی از نسبت‌های ۹:۳:۳:۱ مشاهده کردند که از سوی قانون مندل پیش‌بینی شده  بود؛ اما ایشان به جای رد نظریه‌ی ژنتیکی مندل این پدیده را با فرض‌کردن جفت‌شدگی بین عوامل در طول تولید گامت تبیین کردند. با این شیوه هسته‌ی ساخت نظری وراثت مندلی با فرضیه کمکی جفت‌شدن محافظت شد.

    بر این اساس معلوم می‌شود که کوشش پوپر برای تمایز نهادن بین علم و شبه علم به رغم اینکه در ابتدا معقول به نظر می‌آمد اما به توفیق کامل نرسیده است. زیرا نمونه‌ی آدمز و لووریه  و یا بیتسون و همکاران به هیچ وجه استثنایی نیست. به‌طور کلی دانشمندان وقتی با داده‌های مشاهده‌ای ناقض نظریه‌شان رو به رو می‌شوند نظریه‌ی خود را فوراً کنار نمی‌گذارند بلکه غالباً دنبال راه‌هایی می‌گردند که تضاد بین داده‌ها و نظریه را برطرف کند و مجبور نیستند از نظریه‌ی خود دست بکشند. این را هم به یاد داشته باشیم که برای هر نظریه‌ی علمی برخی مشاهدات ناقض آن نظریه می‌توان یافت و برعکس پیداکردن نظریه‌ای که با همه‌ی داده‌ها سازگار باشد کاری بی‌نهایت دشوار است. اگر رسم چنین بود که دانشمندان به محض برخورد با اولین مشکل به راحتی از نظریه‌ی خود دست بردارند در آن صورت پیشرفت علمی حاصل نمی‌شد.

    فرض پوپر که علم خصوصیتی ذاتی دارد نیز قابل مناقشه است. بالأخره نباید فراموش کرد که همان‌طور که کوهن اشاره کرد علم فعالیت همگون نیست بلکه شامل حوزه‌ها، روش‌ها و نظریه‌های مختلف می‌شود.

    افزون بر این آدولف گرونباوم13 (۱۹۸۴) که حتی منتقد روانکاوی نیز هست مطرح می‌کند که ادعای ابطال ناپذیری روانکاوی صحیح نیست. یک مثال روشن را می‌توان در مقاله‌ی فروید با عنوان «پاسخی به انتقاد از مقاله‌ی من درباره‌ی نِوروز اضطراب» پیدا کرد. فروید این فرضیه‌ را مطرح می‌کند که نِوروز اضطراب به دلیل اختلال در زندگی جنسی رخ می‌دهد و بعد بیان می‌کند که  اگر نِوروز اضطراب در غیاب چنین اختلالی رخ دهد، آنگاه این فرضیه ابطال خواهد شد. این مثال نشان می‌دهد که فروید ابطال‌پذیری را خصلت مهمی از نظریه‌ی خود می‌داند و با ایده‌ی پوپر درموردِ آزمون‌ناپذیری روانکاوی مخالف است.

    گرونباوم علی‌رغم مخالفتش با روانکاوی با این ادعا که این دستگاهِ نظری ابطال‌ناپذیر است مخالفت می‌کند و بحث می‌کند که این ادعا نشان‌دهنده‌ی جهل پوپر نسبت به شیوه‌ها و نظریه‌ی‌ فروید است.

    مثال‌های دیگری از فرضیه‌های ابطال‌پذیر را می‌توان در ادبیات پسافرویدی نیز یافت. برای مثال، آلن اسکودل14 (۱۹۵۷) فرض می‌کند افرادی که سطوح بالایی از وابستگیِ دهانی دارند زنانی با سینه‌های بزرگ را ترجیح خواهند داد. اسکودل این فرضیه را درپژوهشی با شرکت ۱۶۹ مرد آزمون کرد. آزمون اندریافت موضوعی برای اندازه‌گیری وابستگی دهانی شرکت‌کنندگان به کار گرفته شد. سپس به هرکدام از شرکت‌کنندگان  بیست اسلاید نشان داده شد که شامل زنانی با اندازه‌ی سینه‌های متفاوت بودند و از آنان خواسته شد که تمایل خود به تصویر را مشخص کنند. اگر فرضیه‌ی اسکودل صحیح باشد می‌توان انتظار داشت که همبستگی مستقیمی بین وابستگی دهانی و ترجیح زنان با سینه‌ی بزرگ وجود داشته باشد. بااین‌حال آزمون نتیجه‌ی برعکسی را نشان داد به این نحو که همبستگی منفی بین وابستگی دهانی و ترجیح زنان با سینه‌ی بزرگ یافت شد. با در نظر گرفتن شیوه‌ی ابطال‌گرایی پوپری، اسکودل فرضیه‌ی خود را باطل یافت و فرضیه‌ی جایگزینی بر اساس مفهوم تقویت در نظریه‌ی یادگیری مطرح کرد.

    مثالهای متعددی از ابطال‌پذیری نظریات فروید و هم‌فکرانش می‌توان یافت. فروید در کتاب تأویل رویا فرض می‌کند که همه‌ی رؤیاها ارضای آرزوها هستند. به نظر می‌رسد که این فرضیه باوجود رؤیاهای ناخوشایند رد می‌شود اما فروید این نتیجه‌گیری را نمی‌پذیرد بلکه با این تبیین پیش می‌رود که رؤیاهای ناخوشایند در واقع با نظریه‌ی او سازگار و قابل تبیین هستند. فروید مثلاً در مورد یک رویای تنبیه شدن فرض می‌کند فرد خواب‌دیده به خاطر داشتن رؤیاهای ناهشیار منحرف دیگر آرزوی تنبیه شدن دارد. در مورد رؤیاهای اضطرابی فروید ادعا می‌کند آرزوهای سرکوب‌شده دوران نوزادی در این خواب‌ها ارضا می‌شوند اما به شیوه‌ای که ایگو به این ارضا شدن با احساس اضطراب و نهی‌شدگی واکنش نشان می‌دهد. با این حساب فروید به‌جای پذیرفتن این‌که رؤیاهای ناخوشایند شاهد باطل‌کننده‌ی نظریه‌ی او هستند، این شواهد را با فرض‌کردن متغیرهای مشاهده ناپذیر در قلمروی ناهشیار تطبیق می‌دهد. (همچنین می‌توانید مقاله‌ی «نظریه‌هایی درباره خواب و رویا در روانکاوی» را بخوانید)

     

    بحث

    افزون بر تمامی مواردی که مطرح شد گفتیم که شبه علم، زمانی شکل می‌گیرد که نظریات مطرح شده با ادعای علمی بودن با هیچگونه روش علمی سازگار نباشد. حال آنکه نظریات روانکاوی نه تنها پس از گذشت زمان با داده‌های علمی روان‌شناسی، زیست‌شناسی، پزشکی، جامعه‌شناسی و غیره سازگاری دارد، بلکه خود محققان و فعالان روانکاوی نیز از روش‌های علمی برای بررسی داده‌های جدید خود استفاده می‌کنند.

    مطالعات متعدد و پراستنادی مانند پژوهش های درا وستن15 استاد تمام دانشگاه هاروارد (1998),  جاناتان شدلر16 استاد دانشگاه کلورادو (2010) و  همچنین مطالعات متعدد و تازه ای  نیز وجود دارد که  از اصول روانکاوی پشتیبانی کرده است. در تحقیقات شدلر  که در سال 2010 در مجله‌ی انجمن روانپزشکی آمریکا نیز منتشر شد که نشان داد درمان روانکاوی در درمان افسردگی و اختلالات اضطرابی مؤثر است و یا مطالعه‌ی دیگری که در سال 2017 در مجله‌ی انجمن روانکاوی آمریکا منتشر شد، نشان داد که درمان روانکاوی در کاهش علائم اختلال استرس پس از سانحه (PTSD) مؤثر است.

     

    در اینجا پیوندهایی به تحقیقات علمی وجود دارد که از روانکاوی پشتیبانی می‌کنند:

     

    «میراث علمی زیگموند فروید»

     

    «اثربخشی روان‌درمانی روان‌پویشی»

     

     

    «اثربخشی درمان روانکاوی: مروری سیستماتیک بر تحقیقات» 

     

    «روانکاوی و درمان شناختی‌رفتاری: مقایسه‌ی اثربخشی درمان» 

     

    ……………………………………………………………………………………………………………………

     

    1-Philosophy of the unconscious-1869

    2-Beyond the Pleasure Principle-1920

    3-catharsis

    4-The interpretation of Dreams-1900

    5-The psychopathology of Everyday Life-1901

    6-The Scientific Revolution-1987

    7-Repressed

    8-Sublimition

    9-Imar Lakatos

    10-John Adams

    11-Urbain Le Verrier

    12-Bitson

    13-Adolf Grunbaum

    14-Alan Scodal

    15-Drew Westen

    16-johnathan Shedler

  • پایان روانکاوی

    پایان روانکاوی

     

     

    در ابتدا لازم است توجه کنیم که ما الگو و چارچوب محدود و ثابتی برای این پایان سراغ نداریم اما می‌توانیم روی نشانه‌هایش ریز بشویم.

    روانکاوان لکانی می‌گویند هر‌چه مراجع در مسیر روانکاوی پیش می‌رود و به نقطه پایانی نزدیک‌تر می‌شود، اضطراب بیشتری تجربه می‌کند و این اضطراب خودش می‌تواند زنگی برای نزدیکی خط پایان باشد. رنگ و بوی این اضطراب به اضطراب جدایی شباهت دارد. برخی هم آن را حاصل عبور از فانتزی می‌دانند که هدفی است که روانکاوی لکانی در تراپی دنبال می‌کند. شاید هم پایان روانکاوی برای روانکاوان لکانی، زمانی باشد که فرد از بخشی از سمپتوم‌هایش دست می‌کشد و تصمیم می‌گیرد‌ که با تمام وجود در بعد واقعیت زندگی کند.

    از طرفی روانکاوان فرویدی می‌گویند نقطه پایان روانکاوی زمانی است که فرد همان ابتدا با منِ درمانگرش همانندسازی کرده و حالا منِ قد کشیده‌ی خودش را در آغوش بگیرد و از اتاق درمان برود. انگار که یک منِ ضعیف جای خود را به منِ قوی‌تر بدهد.

    در مقاله نارسیسیم از فروید می‌خوانیم که آدم‌ها در‌ پی این هستند که به بهترین حالت ممکن خودشان یا به همان ایده‌آل ذهنی‌شان نزدیک شوند و این نهایت رضایت‌مندی فرد را تأمین می‌کند.

    مراجع در تراپی به دنبال خودش است؛ همان چیزی که بوده و فکر می‌کند از دست داده. او یاد می‌گیرد با خودی که در این مسیر ساخته کنار بیاید و خودش در جایگاه ایده‌آل بنشیند. انگار که تراپی جای صندلی‌ها را در ذهن مراجع تغییر بدهد و با تراپیست خداحافظی کند.

    ماری الن بروس می‌گوید: بشر به طور ساختاری نمی‌داند چه می‌خواهد. نمی‌داند به چه چیزی اشتیاق می‌ورزد. فانتزی با نشان‌دادن اینکه چگونه لذت ببرد او را به سوی اشتیاقش هدایت می‌کند و در عین حال از او مخفی می‌کند که اشتیاقش همیشه اشتیاقِ بزرگ‌دیگری بوده است. پس آخرِ این مسیر می‌تواند وداع با اشتیاقِ بزرگ‌دیگری برای شخص باشد. مراجع در مسیر درمان خودش و در گشت و گذار در لایه‌های وجودی‌اش حالا می‌داند کدام راه به اشتیاق او منتهی می‌شود. اشتیاق او و نه اشتیاقِ بزرگ‌دیگری.

    حالا می‌توان گفت از یک مراجع، روانکاو ساخته شده است یا به عبارت بهتر، در پایانی واقعی از یک آنالیز، یک آنالیست به وجود می‌آید. انگار که درمانگر باید این پایان را بپذیرد و از صندلی‌اش بلند شود تا مراجع با خودش روبرو شود.

    فروید و لکان با هم اتفاق نظر دارند که پایان روانکاوی لزوماً خوشبختی نیست. منظور از خوشبختی، تجربه دنیایی خالی از غم، فقدان و ناکامی است. ما به دنبال بهبود نیستیم چون در تراپی، فرد صرفاً در فرآیندی قدم گذاشته که در جستجوی خودش است. انگار تبدیل رنج نوروتیک به یک نارضایتی عمومی خودش موفقیتی محسوب می‌شود.

    فروید می‌گوید که در پایان روانکاوی، فلاکت هیستریک در شوربختی عمومی حل می‌شود یعنی دید فرد به جهانی باز می‌شود که نه سیاه است و نه سفید، او خود را در دنیایی خاکستری می‌بیند که هیچ کس لزوماً در خوشبختی غلت نمی‌زند. پس دستاورد روانکاوی می‌تواند جهان‌بینی جدیدی برای افراد باشد. به قول لکان تا وقتی که در این دنیاییم و این همه فلاکت و بدبختی و شوربختی وجود دارد، صحبت از خوشبختی فردی شاید به دور از انصاف باشد.

    همه‌ی ما شاید به امید بهبودی روی صندلی درمان بنشینیم اما اینکه بهبودی را دقیقاً از چه زاویه‌ای و با چه عینکی ببینیم به خودمان بستگی دارد. روز اولی که می‌خواهیم با درد‌هایمان در درمان بنشینیم شاید لحظاتی فقط با سکوت و گریه سپری شود ولی روزهای دیگری که می‌توانیم دردهایمان را به کلمه تبدیل کنیم و درمانگرمان صبورانه ما را بشنود، می‌توانیم از مسیر بهبودی حرف بزنیم. اصلاً اینکه ما ساعت‌ها و روزهایمان را صرف کنار هم گذاشتن قطعه‌های پازلی کنیم که هر بار نقش و نگار تازه‌ای برایمان دارد هنری ارزشمند است. بهای ساختنِ این منِ جدید، تمام لحظاتی است که در درمان برای خودمان درد می‌کشیم، بغض می‌کنیم، کشف می‌کنیم و به‌تدریج تصمیم می‌گیریم.

    درمانگر از روز اول می‌تواند کم کم با عینک مراجع به دنبال مقصد بگردد و این جستجوی پایان، مشخص‌کننده‌ی مسیر هم می‌شود؛ پس با هم قدم می‌زنند و از تروما‌ها عبور می‌کنند. این قدم زدنِ به ظاهر ساده و لیبیدو (انرژی روانی)ای که مراجع در این مسیر خرج می‌کند، هربار از زهر تروما‌ها کم می‌کند تا جایی که در پایان می‌توان ادعا کرد فرد به نوعی تروما را پشت سر گذاشته است.

    فروید تنها در حالتی روانکاوی را پایان‌ناپذیر می‌بیند که فرد خودش در آن گیر کند انگار که قلابش در سنگی بماند که از آن درنمی‌آید.

    وینی‌کات هدف روانکاوی خوب را مادری‌کردن می‌بیند. شاید تعبیرِ مادری‌کردن برایتان عجیب باشد اما همه‌ی ما در تراپی به یک تراپیستِ «به اندازه کافی خوب» نیاز داریم. تراپیست هم مثل یک مادر به همان اندازه که مهربان و همراه است می‌تواند گاهی ما را ناکام کند. این دلبستگی ماست که مانع می‌شود او را ترک کنیم و همین جاست که درمانگران برای ساختن یک رابطه‌ی درمانی مناسب با مراجع روی لبه‌ی تیغ راه می‌روند. تراپیستِ به اندازه کافی خوب، قرار نیست بی‌نقص باشد و نگذارد ما با ناکامی‌‌ها روبرو شویم. بلکه انتظار می‌رود در لحظات سخت تراپی، با ما همدلی کرده، به ما گوش دهد و آرام آرام ما را در این مسیر همراهی کند. همراهی‌ای که مانع کشف و اکتشاف ما نشود، یک همراهی به دور از مداخله‌ی مستقیم.

    ملانی کلاین روانکاویِ خوب را همانند‌سازی با یک ابژه‌ی خوب می‌داند. لحظه‌ای که در اتاق تراپی می‌نشینیم، منِ اولیه‌ای که همراه داریم، یک منِ دوپاره‌ است. او هر چیزی را خوب یا بد می‌بیند و ما کم کم در مسیر تراپی با رشد دوطرفه‌ای که با تراپیست می‌کنیم، یاد می‌گیریم این ادراکِ دوپاره را یکپارچه کنیم.

    فروید معتقد است پایان روانکاوی تعبیری این چنینی می‌تواند داشته باشد که ما از روزهایی که فقط به سمت چیزی برای رسیدن حرکت می‌کردیم به روزهایی میرسیم که می‌دانیم برای چه و به سمت چه چیزهایی شاید برویم. تراپی به ما این دلیل‌ها را نشان می‌دهد، ناگفته‌هایی که جوابش در وجود خودمان بوده ولی شنیده نمی‌شد. تراپی فضایی برای شنیدن همه‌ی این صداها و سفر به تمام نقاط سیاه و سفید زندگی ما است.

    فروید در روانکاوی پایان‌پذیر و پایان‌ناپذیر می‌گوید شاید ما دانشی به مراجع اضافه کنیم اما چیزی را در او نمی‌توانیم تغییر دهیم. مثل این است که مراجع یاد بگیرد چطور شنا کند و با سمپتومش کنار بیاید و برای این راهی جز همانند‌سازی با آن ندارد. روز اول تمرین شنا در وجود خودمان، شاید می‌ترسیدیم از غرق شدن، از شنا بلد نبودن، خفه شدن و از نرسیدن به لحظاتی که دقیقا برای لحظه‌ای نفس کشیدن بالای آب دست و پا بزنیم اما تراپیست دست ما را گرفت و ما دل را به دریا زدیم. در پایان تراپی، ما تبدیل به غریق نجات خودمان می‌شویم، مدل‌های مختلف شنا کردن را یاد گرفته‌ایم، روی آب هستیم و به تعبیری حتی با آب یکی شده‌ایم. ناخودآگاه نیز یک بزرگ‌دیگری است و هرچه فرد، شناگر بهتری شود و خودش را در این اقیانوس بیشتر و بیشتر غرق کند بی‌انتها‌تر به نظر می‌رسد اما دست کم می‌تواند دیگر از آب نترسد و یاد بگیرد چگونه با سمپتومش بنشیند و بر آن تاثیر بگذارد.

    پس مراجع از سمپتوم رهایی نمی‌یابد بلکه بهتر با آن کنار می‌آید و اصلا کدام رهایی؟ وقتی سمپتوم در جیب‌هایش کمی لذت و ژوییسانس دارد. از لذتی حرف می‌زنیم که به قول لکان درست در دردکشیدن است به تعبیری مثل دردی که کرم ابریشم برای پروانه شدن تحمل می‌کند.

    شاید بتوانیم تراپی را در لحظاتی خلاصه کنیم که بین درد و لذت تلو تلو می‌خوریم و لکان اینجا از گفتار کامل میگوید یعنی جایگاه حقیقت در مقابل واقعیت؛ چیزی که هر اتاق درمانی در انتظار شنیدن آن است.

    لکان معتقد است در تراپی، فرد تنها از گذشته‌اش نمی‌گوید، این مسیری است از روندی که او طی کرده و تبدیل به این من شده. آینده هم روندی است که او طی خواهد کرد برای چیزی که من خواهد بود. می‌توان این گونه برداشت کرد که اتاق تراپی تنها شنونده گذشته‌های دور نیست و این چیدمان گذشته کلیدهایی از حال دارد که برای قفل‌های آینده کارساز است. در روانکاوی، سوژه حقیقت خود را می‌پذیرد که این سرنوشت و میراث من بوده است و چگونگی این پذیرش سرنوشت، داستان مراجع است که به تعداد آدم‌ها می‌تواند تنوع داشته باشد؛ او این داستان را به قلم خودش می‌نویسد.

    همه جدایی‌ها دردی را یدک می‌کشند و این جدایی هم برای درمانگر و هم برای مراجع مستثنی نیست؛ این جدایی یک فرایند واحد و خطی نیست بلکه فرایندی متناقض و پیچیده است. از دست دادن روانکاو ممکن است شبیه از دست دادن بخشی از خود باشد و می‌تواند فقدان و جدایی‌های گذشته را هم قلقلک بدهد و بالا بیاورد. می‌تواند هراس یا علایم روان‌تنی را هم دوباره پیش بکشد.

    شلزینگر درباره پایان تراپی، 2 حالت را تصور می‌کند: مراجعینی که از این پایان عذاب می‌کشند و آن‌هایی که منتظر پایان نمی‌مانند.

    گابارد از انتقابل متقابل می‌گوید که ممکن است دور گردن درمانگر بپیچد. او می‌تواند عاشق تصویر خودش در آب شود و باید بتواند این گره را بین خودش و ابژه باز کند تا درمان پایان بگیرد. درمانگری که خودش درمان گرفته باشد و این راه را طی کرده باشد؛ می‌داند در مسیر درمان هم مراجع و هم درمانگر احساساتی را نسبت به همدیگر تجربه می‌کنند و باید بتوانند با این احساسات بشینند تا از پس آن بربیایند. درمانگری که در درمان شخصی‌‌اش با فقدان نشسته باشد می‌تواند درمان مراجعش را هم به روزهای پایانی برساند.

    مارتین برگمان در مقاله‌ مرحله‌ی پایانی می‌گوید: این مرحله پاشنه آشیل تکنیک روانکاوی است. اگر ایگو در این مسیر به خوبی تقویت نشده باشد، درمانگر مثل هری پاتری می‌شود که نمی‌تواند جادویش را باطل کند؛ مراجع می‌تواند در ابتدای این اتمام، فواصل تراپی‌ها را زیاد کند تا بتواند برایش نقطه‌ای تصور کند؛ پس باید خیلی زودتر از دیدن نقاط پایانی درباره‌اش صحبت کرد. اتورنک در مقاله‌ی اهمیت روان‌زخم می‌گوید که پایان روانکاوی مثل زخمی است که روان در هنگام تولد تجربه کرده و راه مقابله با آن تعیین زمان مشخصی برای پایان است و این پایان، زمان‌بندی مشخص خودش را هم دارد که از دال‌های مراجع می‌آید. این پایان، می‌تواند شروع یک سوگواری برای هردوطرف باشد. درمانگر هم باید با این سوگ بنشیند.

    برنر هم مثل فروید پایان را نقطه‌ای می‌بیند که فرد تعارضاتش کمتر شده باشد و از نظر شخصیتی به پله‌ای بالاتر قدم گذاشته باشد. نمی‌توانیم نسخه‌ی واحدی برای تعیین نشانه‌ها و آثار کاهش تعارضات لیست کنیم؛ در واقع همان تنوعی که در داستان آدم‌ها برای شروع تراپی است می‌تواند تنوع پایان‌های درمان را هم به ما بگوید.

    با این اوصاف می‌توانیم بگوییم پایان روانکاوی از حساس‌ترین مراحل است و هر پایانی آغازی در دلش دارد برای ساختن و «تجربه‌ی زندگی». به هرحال به تعداد اتاق‌های درمان و مراجعین آن، داستان‌های رنگارنگ و شنیدنی برای روانکاوی وجود دارد و به تبع پایان‌های متفاوت.

  • نگاهی به فیلم افعی تهران

    نگاهی به فیلم افعی تهران

     

     

     

    هشدار: این نوشتار داستان فیلم را لو می‌دهد. بهتر است بعد از دیدنِ سریال، آن را بخوانید.

     

    افعی تهران، یک درام پلیسی روانشناختی است. در سریال موضوعات مختلفی به‌طور همزمان پیش می‌رود. معضلات اجتماعی گوناگون در جریان فیلم به نمایش در می‌آید از جمله پارتی‌بازی برای انتخاب نقش در فیلم‌سازی، نگاه‌های دستوری از مراجع ذی‌ربط و ممیزی‌هایی که داستان فیلمها را تغییر می‌دهد، رابطه‌ی یک پیرمرد (پدر آرمان) با یک دختر جوان، ترافیک، دست‌فروشی یک دانشجوی فوق لیسانس سینما، سختی‌های پیدا کردن دارو در ناصر خسرو، بالا رفتن هر روزه‌ی قیمت داروهای کمیاب و دلال‌های دارو، شکست عاطفی و بیگانگی پدر با پسرش که حاصل طلاق است.

    علاوه‌بر شخصیت­‌پردازی سوژه­‌ها که هر کدام می­‌تواند از نظر روان‌شناختی قابل تحلیل باشد، صحنه­‌های جلساتِ تراپی آرمان، فضای سریال را کاملا به دنیای روان‌شناسی متصل می­‌کند. درکنار تمام ردفلگ­‌های جلسات درمان (که هزاران تحلیل بجا و نابجا در شبکه­‌های اجتماعی از آن می­بینیم)، به­‌نظر می‌­رسد اولین سریالی است که اتاق تراپی و به‌ویژه فضای درمان تحلیلی را برای بیننده به تصویر می­‌کشد (برای مخاطب تداعی‌کننده‌ی جلسات درمان تونی سوپرانو در سریال سوپرانوز است که می­‌تواند انتخاب هوشمندانه نویسنده سریال باشد).

     

    در این چند سطر به تحلیل روان‌شناختی شخصیت آرمان می‌­پردازیم (قطعا با هر نگاه و هر رویکردی می‌­توان تحلیل­‌های دیگری داشت).

    آنچه در طول سریال با آن زیاد مواجه­یم، هیجان خشم­ آرمان است. خشم­‌هایی آشکار و خشم­‌هایی نهان و فروخورده.

    آرمان بیانی که منتقد دقیق و زبان‌سرخ است و همه او را به رک‌گویی می‌شناسند، 30 سال است که می‌خواهد فیلم بسازد اما موفق نبوده است. و حالا در آستانه‌ی 50 سالگی‌اش قصد دارد فیلمی از یک جنایتکار سریالی بسازد. جنایتکاری که به «افعی تهران» معروف شده و افرادی که سابقه‌ی کودک‌آزاری دارند را با سم می‌کشد. بسیاری از فیلمسازهای دیگر هم می‌خواستند راجع به افعی فیلم بسازند اما به نحوی با شکست روبرو شدند و حالا قرعه به نام آرمان افتاده و از سوی منابع بالادستی به او اجازه ساخت فیلم داده‌اند. آن هم چه اجازه‌ای! در کنار اصلاحیه‌های مختلفی که بالادستی‌ها برای فیلم می‌دهند، جستجو برای پیدا کردن منبع مالی برای ساخت فیلم معضل دیگری است که آرمان و فرهاد (تهیه کننده‌اش) با آن درگیر هستند و مجبورند تن به خواسته‌های سرمایه‌گذار بدهند.

    در این بین کاراکترهای دیگر سریال و رابطه آرمان با آنها جالب توجه است. همسری که از او جدا شده و در گیر و دار ساخت فیلم، پسرش را به آرمان می‌سپارد تا بتواند به ازدواجش برسد. پسری که بین مادر و پدر پاس‌کاری می‌شود و به نظر می‌رسد خشم‌های فروخورده‌ای دارد که در مهدکودک روی همکلاسی‌ها بالا می‌آورد. و پدری که آرمان سالهاست او را ندیده و در ابتدای فیلم دوست‌دخترِ پدر به او اطلاع می‌دهد که پدر مرده است.

    در همان ابتدای سریال با شخصیت‌پردازی آرمان در قالب فردی عصبانی، لجباز و یکدنده مواجه می­‌شویم که اتفاقاً نمی‌تواند یکدندگی دیگران را تاب بیاورد و هر جا کم آورد زبان به توهین باز می‌کند. در فیلم می‌بینیم که گذشته در اکنون زنده است. در طول سریال آرمان با فلش‌بک­‌هایی به گذشته، مدام خاطرات تروماتیکی که با پدر و مادر دارد را به یاد می‌آورد. در سکانسی که تراپیست از مادرِ آرمان می‌پرسد، برآشفته می‌شود و می‌گوید می‌خواهد از فیلمی حرف بزند که دارد برایش جان می‌کند، چون خودش پدری داشته که آزارش می‌داد. این تقلاها و اشتیاق آرمان، یادآور این جمله از لکان است که اشتیاق، اشتیاقِ بزرگ‌دیگری است. انگار که او نمی‌خواهد برای خودش فیلم را بسازد، بلکه برای این فیلم را می‌سازد که پدر را راضی نگه دارد.

    در قسمت اول، آرمان خبر فوت پدرش را می‌­شنود و بعد از سال­ها به خانه‌ی پدر می‌رود. فلش­‌بک­‌های خاطرات آرمان به گذشته از همین جا آغاز می­‌شود. خاطرات، اغلب حاوی خشونت­‌های پدر است، پدری که مادر و آرمان را کتک می‌زده و در نهایت آنها را رها می­‌کند و می­‌رود و تا جایی که خبر فوت پدر را برای آرمان 50 ساله می­‌آورند، خبری از پدر ندارد. آرمان با شنیدن خبر فوت پدر واکنش خاصی نشان نمی‌دهد. غم یا سوگی را در دنیای واقعیت از او نمی­‌بینیم، انگار اتفاقی نیفتاده و پدری نمرده است. در زمان خاکسپاری بالای سر جنازه می‌­ایستد و کفن پدر را کنار می‌زند. به جای صورت پدر، انگشت‌های پای او را نگاه می‌کند و همزمان فلش‌بک به خاطره­‌ای در کودکی می‌­خورد. پدر در حال کتک زدن مادر است. آرمانِ کودک، چکش را از زمین برمی‌دارد و به انگشت پای پدر می‌کوبد. به قول لکان گویی آرمان رفته بر سر جنازه‌ی پدر تا مطمئن شود پدر مرده است. از یک طرف نفرت از پدری خشن و آزارگر و از طرفی دیگر عشق به ابژه‌ اولیه‌ای که در زندگی بسیار مهم است. عجب تناقض پیچیده‌­ای! در فلش­‌بک‌­های دیگر، آرمان خاطره‌ی تروماتیکی را از زندانی شدن در یک زیرزمین تاریک به یاد می‌­آورد. شاید هنوز هم در این زیرزمین زندانی است و تقلا می‌کند با قدرت‌نمایی و رفتارهای نارسیستیک خود را از این اسارت نجات دهد.

    ناجی­‌اش از آن سردابه‌ی تاریک، مادر است. در یک صحنه مادر، آرمانِ کودک را از زیرزمین بیرون می‌­­آورد درحالی‌که شلوارش را خیس کرده و این صحنه را دختر بچه‌ای که مهمان آن‌هاست، می‌بیند. شاید با فرافکنی حس شرم و خشم خودمان از دیدن این صحنه بتوانیم حس شرم و خشم آرمان را درک کنیم.

    آرمان حالا به تراپیستی مراجعه کرده که اغواگر است و تاحدی از این اغواگری خوشحال است. چراکه این تصویر به تصویری که از کودکی تا به الآن از زنان دارد نزدیک‌تر است. مادری با لاک‌های سرخ و جوراب‌هایی نخ‌کش‌شده، خود را به مردن می‌زند و او را می‌ترساند. دختر همسایه‌ای با لباس تمیز از بیرون از سرداب او را تماشا می‌کند که خود را کثیف کرده و همسر و خواهر زنی که رابطه‌ای دور و در عین حال نزدیک با او دارند.

    حمله جدید به سریال «افعی تهران»/ سحر دولتشاهی تراپیست است یا ...؟ | عرشه‌آنلاین | پلیکان

    از سوی دیگر، آرمان انگار با غرق شدن در کار، به صورت ناخودآگاه از واقعیت و گذشته‌ی ناکام کننده فاصله می‌گیرد. صحنه روبرو شدن با افعی تهران می‌­تواند پاشنه آشیل سریال باشد. انگار که افعی تهران (با بازی مریلا زارعی) یادآور ابژه مادر است همان ابژه‌ای که از آرمانِ کودک در مقابل آزارها و ابیوزهای پدر مراقبت می‌کرد. افعی تهران در یک نگاه نمادین، انگار با کشتن مردان آزارگر جنسی کودکان، دارد از کودکان مراقبت می‌­کند.

    آرمان بعد از جدایی از همسرش تنها زندگی می‌کرده اما اکنون مجبور است از پسرش مراقبت کند. آرمانی که توسط پدرش مورد غفلت واقع شده و تنها خاطره‌ی خوبی که از پدر دارد شام خوردن در رستوران و فرار کردن از آن است، حالا باید برای فرزندش پدری کند. در جلسه‌ی تراپی مدام غُر می‌زند که نمی‌خواهد پدر باشد اما گویی چاره‌ای ندارد. مشخص است که آرمان تلاش می‌کند شبیه پدرش نباشد اما دوست‌دخترِ پدرش طی سریال به آرمان می‌گوید: «چقدر شبیه پدرتی!» او مقاومت می‌کند. آرمان بچه‌اش را در هیچ شرایطی تنبیه نمی‌کند (مثل پدر تنبیه­‌گرش) حتی آنجایی که تلویزیون را می‌شکند و منتظریم تا کودک تنبیه شود. اما آرمان به شکلی دیگر و بسیار ناخوداگاه دارد الگوی تکراری و تروماتیک قبلی را ادامه می‌دهد. آرمان با تنبیه و تحقیر شدن از جانب پدر این حس که ارزشمند و دوست‌داشتنی نیست را دریافت کرده است و پسر آرمان هم همین حس را دریافت می‌کند. الگویی که ناگزیر به تکرار است. آرمان برای بچه‌ زمان نمی‌گذارد و با او بازی نمی‌­کند. دائم این حس را القاء می‌­کند که حوصله­‌اش را ندارد و الان نباید اینجا باشد و به خواهر زنش، یعنی خاله کودک، پاسش می­‌دهد. انگار این پیام نهفته را برای بچه دارد که دوست داشتنی نیست. بچه هم جایی دیگر حس و حالش را خالی می‌کند، ازجمله در مهدکودک (با گاز گرفتن همکلاسی یا گفتن «کیف‌کش» به مربی‌اش) یا در مترو وقتی که آدمهای غریبه را می‌بیند.

    بازیگر نقش بابک در سریال افعی تهران کیست؟ + بیوگرافی

    گاهی آرمان را مردی بی‌احساس می‌­بینیم که انگار دروازه‌ی دنیای هیجاناتش بسته شده است. فرضی روان‌شناختی مبتنی بر این است که روانِ آرمان کودک برای مراقبت از خودش و ادامه بقاء تصمیم می‌گیرد هیجانات منفی را احساس نکند. چراکه تجربه آن احساسات احتمالا تداعی‌کننده‌ی ایده‌هایی است که واپس رانده شده‌اند. اتفاقی که در واقعیت می‌افتد این است که هیجانات به‌هم ریخته و درهم تجربه می‌شوند و وقتی سعی می‌کند هیجانات منفی را احساس نکند همزمان هیجانات مثبت هم احساس نمی‌شود.

    همچنین، برخی اکت‌ها که به‌نوعی تخطی از اصول حرفه‌ای تراپی و زیر پا گذاشتن اخلاق حرفه‌ای است، را در اتاق درمان سریال شاهد هستیم (موارد زیر از جمله نکاتِ به‌جایی است که در شبکه‌های اجتماعی مطرح شده، مخصوصاً در صفحه‌ی اینستاگرام آقای درخشان، مدیر مرکز تجربه زندگی):

    قسمت اول بررسی افعی تهران
    قسمت دوم بررسی افعی تهران 

    • در فیلم می‌بینیم که تراپیست پشت میز می‌نشیند یا در جلسه‌ای دیگر، با مراجع روی یک مبل می‌نشیند. حتی یک جا تراپیست چهار زانو روی مبل نشسته است. انگار نه انگار که جلسه تراپی، یک جلسه رسمی و حرفه‌ای است! در هیچ رویکردی چنین حالتی از نشستن توصیه نشده است. شیوه نشستن تراپیست در جلسه تراپی دو حالت می‌تواند باشد؛ مراجع دراز بکشد و تراپیست پشت سر او بشیند، یا مراجع و تراپیست مقابل هم بنشینند.
    • تراپیست به مسائلی که مراجع در جلسه مطرح می‌کند نمی‌پردازد و از سمپتوم‌هایی می‌پرسد که اصلاً موضوع بحث نیستند و با این کار به مراجع اجازه نمی‌دهد که راجع به مسائل اساسی خود (از جمله سوگ) تداعی کند. درواقع تراپیست با این کار دارد از اضطراب خود دوری می‌کند.
    • تراپیست با پذیرش نقش «همه چیز دان»، در همان جلسه ابتدایی سعی دارد مراجع را فرموله کند و با تشخیص نابه‌هنگام و صحبت از مسائلی که هنوز مطرح نشده، روند تراپی را به بیراهه می‌برد. مسیر تراپیِ هر فرد، مختص خودش است و بر اساس درخواست خود مراجع و با سرعت مراجع پیش می‌رود و نه تراپیست. اگر تراپیست هدف بچیند و مراجع را به‌نحوی با خود به سمت آن هدف بکشاند، در حقیقت جلوتر از مراجع حرکت کرده و فاعلیت را از او گرفته است.
    • تراپیست به‌جای برقراری ارتباط درمانی با مراجع، اغواگرانه رابطه را به سمتِ ارتباطی غیرحرفه‌ای می‌برد. ارتباطی که در آن مشخص نیست که تراپیست است یا دوست! تراپیست آگاهانه اخلاق حرفه‌ای را ذبح می‌کند و آش شلم شوربایی می‌پزد که می‌تواند بسیار سمی‌تر از افعی باشد.

     

    سامان مقدم، کارگردان فیلم، تا اینجای سریال توانسته تاحدودی تجربه‌ی تروماهای کودکی آرمان و تأثیرش بر زندگی شغلی، زندگی زناشویی، روابط بین فردی و رابطه با فرزندش را به ما نشان دهد. باید دید در ادامه چه آشی برای مخاطب پخته است و رابطه‌ی آرمان با تراپیست به کجا ختم خواهد شد.

     

     

  • در بابِ انفعال

    در بابِ انفعال

    نویسنده: کاترین هامبل

    «برای نیل به هدفی منفعلانه، به مقدارِ زیادی فعالیت نیاز داریم» (فروید، 1933، صفحه 115).

    «تمامیِ سکسوالیته با تجربه­‌ی انفعال شروع می‌­شود» (لاپلانش، 1988، صفحه 160).

    در مقاله­‌ای که در سالِ 1961 منتشر شد، هنری هارپر، روانکاو آمریکایی، استدلال کرد که واژه­‌ی «انفعال» مرتباً در روانکاوی استفاده می­‌شود، اما به اندازه‌­ی لازم در مورد آن مطالعه نشده است (هارت، 1961). آیا ما توانسته‌­ایم در فهم این واژه که عموماً استفاده می­‌شود فراتر برویم؟ قطعاً این واژه ادبیات روانکاوانه را تحت‌الشعاع قرار می‌­دهد، اما گستردگی آن به شکل­های مختلف به گونه‌­ای است که معنی دقیق آن مبهم جلوه می­‌کند. در یک برهه، ممکن است «انفعال» نشانگر وابستگی کودک باشد و در برهه­‌ای دیگر، هدف رانه. این واژه به­‌طور غیردقیق برای شرح و توصیف رفتار قابل مشاهده بدون توجه به معنای نظری به کار می­‌رود (برای مثال، او مردی منفعل و منعطف است). همچنین به­‌طور دقیق در رابطه با ساختارهای روانی، مانند اثر اختگی، مطرح شده است. این واژه می‌­تواند بر روش­‌های رابطه­‌مندی، سلب قدرت فرهنگی (مطیع­‌سازی) و منفعل ساختن زنان یا افرادی که در اقلیت هستند دلالت کند. این­ها همگی سطوح مختلف واقعیت هستند و ممکن است با هم هم­پوشانی داشته باشند. یکی از بزرگترین مناقشه‌ها بر سر این واژه، معنا زدودن انفعال با مفهوم زنانگیِ معروف فروید است که باعث ایجاد جدل­های پایدار فمنیستی-روانکاوانه شد. فروید همچنین نوشت که این واژه به­‌راحتی به حالتِ متضادش تبدیل می­‌شود: این­که انفعال و فاعلیت در­هم­‌تنیده‌­اند. همان­‌گونه که روی شافر زمانی نوشت، سردرگمی­‌ای که به لحاظ مفهومی در واژه‌­ی انفعال وجود دارد تعریف آن را اگر فایق نیامدنی نسازد، قطعاً دشوار می­‌کند (شافر، 1968، صفحه 173). درنتیجه  آیا می‌­ارزد که به آن بپردازیم؟

    بخش آموزش سازمان IJP به این چالش پرداخته است. اورسلا اورستندورف، هاینز وایس، و لیزا بریتسر، انفعال را در طیفی از زوایای روانکاوانه، یعنی از توجه به مازوخیسم تا خوانش پدیدارشناسانه، خوانش معاصر و پیکر­بندی مجدد انفعال با ملاحظه­‌ی جنسیت، مورد بررسی قرار داده‌­اند. قبل از پرداختن به این نوشتار­ها، این مقدمه به اختصار برخی از گزارش­های تاریخی انفعال در اندیشه‌ی روانکاوانه را بررسی می­‌کند و به حوزه‌هایی می­‌پردازد که گاهی در هم تنیده­‌اند ازجمله: غرایز و مازوخیسم، زنانگی، انفعال کودکانه و کار تحلیلی.

    انفعال، غرایز، مازوخیسم

    فروید ابتدا «انفعال» را به‌­عنوان کنش­‌های رانه دسته‌­بندی کرد. در مقاله­‌ی فراروانشناسیِ «غرایز و فراز و نشیب های آن­ها» (1915)، فروید این را روشن می‌­سازد که طبق تعریف، میل غریزی فعال است: «هر غریزه‌ای، بخشی از فعالیت است». او همچنین اضافه می­‌کند که: «زمانی‌که ما از غرایزِ منفعلانه به طور غیردقیق صحبت کنیم، منظورمان می‌­تواند غرایزی با هدف منفعل باشد» (فروید 1915، صفحه121). او برای وصف این مطلب، فراز و نشیب‌های میل غریزی را با نظر به انفعال و فاعلیت در سادیسم و مازوخیسم ترسیم کرد. در این موارد، او می‌­نویسد که  اولاً «وارونه‌سازیِ» غریزه به متضادش و ثانیاً  «چرخش به سمت خویشتنِ سوژه»، هردو شامل نوعی دگرگونی از فاعلیت به انفعال هستند (فروید،1915، صفحه 127). در مورد اول، وارونه‌سازی فقط هدف غرایز را تحت تاثیر قرار می­‌دهد: هدف فعال (شکنجه‌­کردن) با هدف منفعلانه (شکنجه شدن) جابه­‌جا شده است. در تغییر دوم، یعنی چرخش سوژه به سمت خویشتنِ خویش، فروید حالتی از مازوخیسم را توصیف می‌کند که در آن سادیسم به سمت سوژه چرخش پیدا می­‌کند و در این­جا «تغییرِ ابژه، اتفاق می‌افتد به‌طوری‌که هدف، تغییر­نیافته باقی­ مانده است» (حروفی که به صورت ایتالیک نوشته شده‌اند از خود نویسنده­‌ی مقاله هستند؛ فروید، 1915، صفحه 127).

    به‌نحو آشکار، فروید مازوخیسم را از خودآزاریِ سادیستیک متمایز می­‌سازد؛ او خودآزاریِ سادیستیک را این‌گونه توصیف می­‌کند که فرآیندی است که به‌وسیله­‌ی آن غریزه­‌ی سادیستیک ابتدا به‌طور فعال به سمت ابژه­‌ی بیرونی معطوف، سپس به طور منفعل به خود تحمیل می­‌شود، و درنهایت به‌طور فعال به سمت ابژه­‌ی بیرونی­ معطوف می­‌شود تا مجدداً به سوژه آسیب وارد کند. این فرآیند سه مرحله‌ای، به‌طور ویژه مربوط به تشخیص نوروز وسواسی است. چراکه برای فرد نوروتیک وسواسی مرحله­‌ی آخر مفقود است، یعنی «برگشت به سمتِ خود سوژه وجود دارد» اما از وجود ابژه­‌ی بیرونی که موجب تحمیل رنج شود، بی‌نیاز است (فروید، 1915، صفحه 128). درمورد نوروتیک وسواسی، فروید می­‌نویسد: «میل به شکنجه تبدیل به خودشکنجه‌­گری و خودتنبیه‌­گری شده است، نه به مازوخیسم. صدای فعال و گویا به صدای منفعل تغییر نیافته است، بلکه به صدایی انعکاسی و میانی تبدیل شده است» (کلمات ­ایتالیک از خود نویسنده­‌ی مقاله است؛ فروید، 1915، صفحه 127). این نوع خود­آزاری با مازوخیسم متفاوت است و خارج از دوگانه­‌ی فاعل-منفعل است.

    فروید همچنین ارضای منحصر به فردی که می‌­تواند از همانندسازی فردِ سادیست با ابژه‌­ی منفعل و متحمل رنج بر­خیزد را روشن می­‌سازد: «چون این رنج­ها بر افراد دیگر تحمیل می‌­شوند، در خلال همانندسازیِ سوژه با ابژه­‌ی متحمل رنج، به‌طور مازوخیستیک، لذت ایجاد می‌کنند». از طریق همانندسازی، ابژه­‌ی فعال به ابژه‌ی منفعل و لذت سادیستیک به لذت مازوخیستیک تبدیل می‌شود. درواقع، در هر کدام از مثال­‌های فروید، یعنی سادیسم و مازوخیسم، فعالیت و انفعال با یکدیگر هم‌پوشانی دارند؛ همچنین در مقاله ی سالِ1915، محور فعال-سادیستیک  همیشه در اولویت قرار دارد. در مقاله‌­ی بعدی، اورسلا اورستندورف درمورد تعاملات پیچیده­‌ی فاعلیت و انفعال، سادیسم و مازوخیسم توضیح مفصل‌تری می‌دهد.

    ده سال از مقاله‌ی «غرایز و فراز و نشیب‌های آن» و مقدمه‌­ی فروید بر غریزه‌ی مرگ نمی­‌گذشت که او چیزی را که بعداً «مازوخیسم اولیه» نام نهاد، مشخص کرد (فروید، 1924). در سال 1915، فروید قاطعانه این مفهوم را رد می‌کند: « علاوه بر این، اینکه ارضای مازوخیستیک وجود دارد یا خیر، بسیار مشکوک است. مازوخیسمِ اولیه که از سادیسم آن‌طور که توصیف کرده‌ام نشأت نگرفته باشد، پا به منصه‌ی ظهور نمی­‌گذارد» (فروید، 1915، صفحه 128).

    در «مسئله‌ی اقتصادیِ مازوخیسم» (فروید، 1924)، فروید به هر حال سعی در تکوین مازوخیسمِ اولیه‌ای دارد که در زندگیِ غریزی و روانی، ابتدایی و اولیه بوده و پیش از هر ابژه‌ای است. در این­جا، او تصدیق می‌­کند که اگرچه سادیسم ممکن است در رابطه‌اش با یک ابژه پدیدار شود (همان­‌طور که در «غرایز و فراز و نشیب‌های آن» شرح داد)، اما در اصل یک غریزه‌­ی ویرانگر علیه خود ارگانیسم است که فقط بعداً به سمت دیگری معطوف می‌­شود. مازوخیسم اولیه قسمتی از یک غریزه­‌ی ویرانگر است که نتوانسته به این طریق به سمت دیگری متمایل شود و به صورت منفعل باقی مانده و به‌طورِ لیبیدویی با سوژه درهم تنیده است.

    در «مسئله‌ی اقتصادیِ مازوخیسم» (فروید، 1924)، فروید تنها یک­ بار به‌طور آشکار به واژه‌ی «انفعال» اشاره می­‌کند؛ آن هم با ملاحظه به واژه‌ای که او آن را «مازوخیسم زنانه» می­‌نامد که از مازوخیسم اولیه مشتق شده و فرمی است که قبلاً در «کودکی را می‌­زنند» به‌تفصیل به آن اشاره کرده بود (فروید، 1920). به عقیده‌ی فروید، هم مردان و هم زنان، «مازوخیسم زنانه» را بروز می­‌دهند؛ اگرچه او به گونه­‌ای جالب تأکید می‌­کند که این مورد به‌صورت بالینی در فانتزی‌های مردانه بیشتر مشخص است (فروید، 1924، صفحه ی 161؛ بوردین 2022 صفحه ی 1079 هم بررسی شود). همانند  فانتزی برگزیدنِ پوزیشنِ جنسیِ منفعلانه در رابطه با ابژه، «مازوخیسم زنانه» شامل فانتزی‌های مطیعانه­‌ی خفه شدن، بسته شدن، شلاق خوردن، یا به نحوی مورد بدرفتاری قرارگرفتن می­‌شود. فانتزی‌هایی که از درماندگیِ منفعلانه­‌ی اصلیِ کودک (قبل از این­که تبدیل به بزرگسال شود) نشأت می‌­گیرند. چرا فروید این فانتزی‌ها که بحث برانگیز شدند، «زنانه» می‌نامد؟ او می­‌گوید که قصد دارد به «موقعیت زنانه‌ی اخته شدن، مقاربتِ جنسی و به دنیا آوردن نوزاد» اشاره کند (فروید، 1924، صفحه 163). او همچنین ادامه می­‌دهد:

    «به همین دلیل من این شکل از مازوخیسم را همان‌طور که حائز اهمیت است (براساس نمونه‌های افراطی آن)، شکلِ زنانه نامیده‌ام. هرچند که تعداد بسیار زیادی از خصیصه‌هایش به زندگی کودکانه اشاره دارند. … اخته شدن یا کور شدن[2]، که نشان‌دهنده‌ی آن است، غالباً بر فانتزی‌ها اثری منفی می­‌گذارد» ( فروید، مقاله ی 1924، صفحه 163).

    همان­‌طور که در مقاله‌ی «کودکی را می‌­زنند» (فروید، 1920) و مقاله­‌ی 1924 بیان شد، فروید پیدایش «مازوخیسم زنانه» را در خلال واژگان تعارضات ادیپال، به­‌خصوص احساس گناهِ سرکوب شده و آرزوهای شورانگیزِ ادیپی در جهت زنا با محارم توضیح می­‌دهد. فانتزیِ این­که «توسط پدر کتک بخورد، بسیار نزدیک به آرزوی دیگر یعنی داشتنِ رابطه‌ای سکشوال و منفعلانه (زنانه) با او قرار می­‌گیرد و این تحریفِ واپس‌گرایانه‌ای از آن است» (فروید، 1924، صفحه 169). در «کودکی را می‌­زنند» فروید می‌­نویسد که «احساس گناه به‌طور تغییرناپذیری عامل تغییر شکل سادیسم به مازوخیسم است» (فروید، 1920، صفحه 358). احساس گناهِ ناخودآگاه به فانتزی‌های کتک خوردن تبدیل می­‌شود. اما فروید اضافه می­‌کند که روی این فانتزی‌های مازوخیستی، به‌طور سکشوال انرژی‌گذاریِ روانی شده است؛ پس معادل مناسبی برای امیال ادیپال شکل می­‌دهند. او می­‌نویسد: «فانتزی تنها محصول احساس گناه ناشی از زنای با محارم نیست، بلکه جانشینی واپس‌گرایانه برای آن عشق است. به عبارت دیگر کتک‌خوردن به‌جای کامرواییِ جنسی می­‌نشیند» (فروید، 1920، صفحه 358).

    انفعال و «زنانگی»

    کاتالینا برونشتاین در مقاله­‌ی آموزشی اخیر خود در باب مازوخیسم می­‌نویسد: «نظرات فروید درباره‌ی مردانگی و زنانگی، و ارتباط آن­ها با رابطه­‌ی فعال-منفعل و رانه­‌ی سکشوال، اثر بسیار عمیقی بر نگرش‌های روانکاوانه درباره­‌ی سکشوالیته‌­ی زنانه داشت» (برونشتاین، 2022، صفحه 1028). در طی سال­ها، نگرش فروید درباب انفعال زنانه بحث‌های انتقادیِ گسترده‌ای درباره‌­ی وحدت‌گراییِ تناسلی برانگیخت ( ژولیا کریستوا، لوس ایریگارای، جسیکا بنجامین، ژاکلین رز، ژولیت میچل، و …). مقاله­‌ی لیزا بریتسر با تأکید خاصی بر اظهارات معروف فروید در مقاله‌ی «روانکاوی پایان‌پذیر و پایان‌ناپذیر»، به این نقدها کمک کرده است. فروید در 1937 می‌­نویسد:

    «دو بن‌مایه‌ی همخوان در زنان عبارت‌اند از رشک آلت (تکاپو در جهت تصاحب آلت جنسی مردانه) و در مردان، کشمکش بر علیه گرایشِ منفعلانه یا زنانه‌شان نسبت به دیگر مردان… من فکر می­‌کنم که «انکارِ زنانگی» از آغاز توصیف درستی از این خصوصیت چشمگیر در زندگی روانی نوع بشر باشد» (فروید، 1937، صفحه 403).

    فروید در این مقطع زمانی که روزهای آخر زندگی‌­اش را سپری می‌کرد و پیشروی پیچیده‌ای به درون سسکشوالیته­‌ی روانی و دوجنس‌­گرایی کرده بود، به مدل قدیمی خود درباره‌­ی سکشوالیته­‌ی زنانه برمی‌­گردد. او در این­جا، مسئله را به طرزی آناتومیک پیکربندی می­‌کند و می­‌گوید که این نتیجه­‌ی رشک آلت و تعارض اختگی است و ترس مردان از سرسپردگیِ منفعلانه و زنانه به دیگر مردان را توضیح می‌­دهد (ترسی که در قسمت بعدی متن به آن می‌­پردازیم). به نظر می­‌رسد که در این­جا فروید به‌شدت با دوگانه‌های جنسیت­‌زده‌­ی قدیمی محصور شده است. این واپس­‌روی جالب توجه است؛ زیرا در سال­­‌های منتهی به نوشتن مقاله‌ی اخیرش، روایت فروید از «زنانگی» به دور از ثبات بود. درواقع، کاملاً دو­پهلو و گنگ بود. او در این مقاله، به تعابیر آناتومیک درباره‌ی تفاوت جنسی باز­می­‌گردد: «انکارِ زنانگی هیچ چیز دیگری جز یک حقیقت بیولوژیک نمی‌­تواند باشد و این قسمتی از معمای بزرگِ جنسیت است» (فروید، 1937، صفحه 253). تنها دو سال قبل از این­که او از جبرگرایی بیولوژیک احتراز کند، بیان می­‌دارد که: «دوست دارم بر این نکته اصرار ورزم که ما باید روانکاوی را از بیولوژی جدا بیانگاریم، همان­­طور که آن را از آناتومی و فیزیولوژی جدا انگاشته‌ایم» (فروید، 1935، اشتاینر، 1991- صفحه 380). در حالی­‌که در آخرین مقاله اظهار نظر­های او درباره سکشوالیته، قاطع و محکم به نظر می‌رسند، درست قبل از این­که سردرگم به نظر برسد: «مردانگی و زنانگیِ مطلق به صورت ساختار های نظری با محتوای نامشخص باقی می­‌مانند» (فروید، 1927، صفحه 142). در جایی دیگر این چنین می­‌گوید که «روانکاوی نمی­‌تواند طبیعت نهادینِ چیزی را که در واژگان بیولوژیک به آن «مردانه» و «زنانه» می­‌گوییم روشن کند؛ بلکه دو واژه را در نظر گرفته و آن­ها را بنیان کارش می­‌سازد» (فروید، 1920). فروید اقدامات مهمی درباره‌ی فهمِ سکشوالیته به عنوان دوجنس­‌گرایی روانی انجام داده است؛ و این درمورد هردو جنبه‌­ی «پری ادیپال» و «پست ادیپال» (تمایز یافته و تمایز نایافته) صدق می­‌کند (چاپلین، 2018 و صفحه 221، فروید-1920). او در «ایگو و اید» (1923) از خلال همانندسازی متقابل با هر دو والد در موقعیت ادیپال و از خلال روابط فعال و منفعل با هرکدام از آن­ها، روشن می‌­سازد که هر سکشوالیته­‌ی روانی هم فعال و هم منفعل، پیچیده است.

    با این حال و با وجود قید و بند­ها و ابهاماتی که پیرامون این واژگان وجود دارد، این درست است که فروید هیچ­گاه از معادلات مردانگیِ فعال و زنانگیِ منفعل دست نکشید؛ همان­طور که امر سرکوب شده باز­می­‌گردد، این معادلات نیز راهشان را دوباره و دوباره به نوشته‌های او باز ­می‌­کنند. ریچل چاپلین بیان می­­‌کند که «این دوگانگی مربوط به کارکردهای روانی است که در معرض اصرار فروید بر دو واژه‌ی مردانه-زنانه و فاعل-منفعل به‌عنوان «بنیان‌» کار روانکاوانه قرار دارد» (چاپلین، 2018، 210). امروزه اگر بخواهیم این واژگان را قبول کنیم (اگر به‌گونه­‌ای روانکاوانه مفید باشند)، آیا می­‌توانیم آن­ها را به‌گونه­‌ای بفهمیم که دیگر مردمحور و جنسیت‌­زده نباشند؟ مقاله­‌ی بریتسر به این پرسش مهم پاسخ می­دهد.

    یکی از در­هم­ پیچیدگی‌های مربوط به بحث درباره واژگان فروید این است که انفعال مردانه یا زنانه در متون فرویدی وجود ندارد؛ بلکه چیزی که وجود دارد «فاعلیت» و «انفعال» است و در ادامه، فروید «مردانه» و «زنانه» را به آن واژگان نسبت می­‌دهد. گاهی آن­ها را برابر می­‌شمرد و گاهی نه. چالش دیگر آن است که الگوهای اجتماعی، بیولوژیک و روانی به صورت لایه‌لایه بر روی هم قرار می­‌گیرند. روانکاوی در ابتدا به سکشوالیته­‌ی روانی (فانتزی‌های ناخودآگاه) بیشتر از سکس (تمایز‌های بیولوژیکی یا آن­چه اکنون «جنسیت» می­‌نامیم، یعنی هویت برساخته­‌ی اجتماعی) علاقه داشته است. برخی نقدهای اجتماعی به تئوری فروید درباب سکشوالیته می‌­تواند کارکرد نمادین ایده‌های او را نادیده بگیرد. زمانی که از تعارض اختگی به‌عنوان تنظیم‌کننده­‌ی بنیادین تفاوت جنسیتی سخن می­گوییم، روزین پرلبرگ می­نویسد: «نباید ماهیت نمادین این تقسیم بندی را نادیده بگیریم» (پرلبرگ، 2018، 27). منفعل که «زنانه» نامیده شده و فاعل که مردانه برشمرده شده، لزوماً به جنسیت[3] (جنسیت برای شخصی خاص و یا هویت‌یابی اجتماعی) و یا بیولوژی (چه دارای واژن باشید یا قضیب) مربوط نمی‌­شود؛ بلکه شامل کارکردهای روانی‌ای است که از روش­های ناخودآگاهِ مختلفی که به اختگی یا فانتزی‌های مختلفِ زیربنایی مربوط هستند، بر می‌خیزند (پرلبرگ، 2003، 589). این به معنای غفلت از آسیب ناشی از بیان و تدوین «انفعال» به عنوان «زنانگی» (همان­‌طور که بریتسر به اهمیت آن اشاره می­‌کند) نیست؛ اما اگر آنها را به عنوان جنسیت یا تعیین‌کننده‌های بیولوژیک در نظر نگیریم و به‌عنوان کارکردهای روانی از آن­ها نام ببریم، برای فهم سکشوالیته در روانکاوی حیاتی خواهد بود. سکشوالیته در روانکاوی، به نحو مهمی شامل مفهوم روان‌جنس‌گرایی است. درواقع، امیال ناخودآگاه با ممنوعیت و قانون متضاد با زنای محارم و به‌نحوی بحث‌برانگیزتر، «اختگی»، در تعارض هستند.

    هر دو مفهوم زنانگیِ روانی و مردانگیِ روانی اخته هستند (هیچ موقعیت جنسی‌ای کامل نیست). آن­­ها روش‌های مختلف ارتباط با ممنوعیت و نیز شکلهای گوناگونی هستند که در تمامی جنسیت‌های بیولوژیک پیدا می‌­شوند. همان­طور که فروید روشن می­‌سازد هردو جنس، انفعال را رد می­‌کنند (منظور مشخصی که فروید در این­جا دارد، در پاراگراف بعدی روشن می­‌شود).

    انفعال کودکانه، دیدگاه‌های فرانسوی

    تا اینجا انفعال را به‌­عنوان قرارگیریِ میل غریزی در رابطه با مازوخیسم و پس از آن، به‌عنوان یک حالت روانیِ مربوط به اختگی (ممنوعیت) در نظر گرفته‌ایم که در نظریه‌ی فرویدی، در درجه­‌ی اول، توسط پدر تجسم یافته است. اما این کارکردی است که می­‌تواند توسط هر جنس تصرف شود. فروید تنها در اواخر عمرش شروع به نوشتن دربار­ه­‌ی امیال پری‌ادیپال (پیشا ادیپی) کرد و در «سکشوالیته‌ی زنانه» (1931) به‌طور خاص رابطه­‌ی کودک و مادر را از منظر انفعال ترسیم کرد: «اولین تجربه‌های جنسی­‌ای که کودک در رابطه با مادر دارد (یا تجربه‌هایی که رنگ و بوی جنسی داشته باشند) طبیعتاً خصوصیتی منفعل دارند» ( 1931، 236). همان‌طور که همگی به­‌خوبی می­‌دانیم، رابطه­‌ی پیشا ادیپال اولیه با مادر موضوع مورد توجه ملانی کلاین و نظریه‌ی روابط ابژه شد و در مقالات آن­ها، هاینز وایس و اورسلا اوستندورف به آراءِ کلاین و بیون اتکا کردند تا نقش انفعال و فعالیت را به­‌خصوص در مکانیسم‌های درون­‌فکنی و برون­‌فکنی(تصاحب‌کردن و راندن) در رابطه­‌ی کودک با ابژه‌­ی اولیه در نظر آورند. بعد از کلاین، نقش انفعال در رابطه­‌ی پیشا ادیپال کودک توجه خاصی را برای روانکاوی فرانسوی معاصر در پی داشت و به طور چشمگیری در آثار آندره گرین، میشل فن، و ژان لاپلانش نیز دیده شد (من در این­جا تنها خلاصه‌ی کوتاهی ارائه می­‌دهم. البته که این خلاصه‌ها حق مطلب را به طور کامل ادا نمی‌­کنند).

    اظهار نظر متأخر و مشهور فروید مبنی بر این­که «انکارِ زنانگی سنگ بنای روانکاوی است» ( فروید، 1937) مخاطبان را از همان دوران دچار سردرگمی کرده است. منظور او دقیقا چه بود؟ گویی این مسئله به­‌عنوان رد اختگی و تفاوت میان جنسیت‌ها و نسل‌ها تفسیر شده است (پرلبرگ، 589). خواندن نظریات گرین در این­جا کمک‌کننده است. او جمله­‌ی فروید را این­‌گونه تفسیر می­‌کند که کودک، رابطه­‌ی منفعل و توانمندکننده با مراقبتِ مادر را رد می­‌کند. او همچنین این مسئله را به رابطه­‌ی مراجع با مراقبت و پذیرندگیِ آنالیست ربط می­‌دهد. این رابطه­‌ی اعتمادمحور و پذیرا با مراقبتِ ابژه چیزی است که گرین منفعل‌سازی می­‌نامد. بدون منفعل‌سازی، کار روانکاوانه در هم می­‌شکند. او در مقاله­‌ی سال 1986 خود اشاره می­‌کند که «اکنون درمان روانکاوانه بدون منفعل سازیِ مطمئن ممکن نیست، در جایی که آنالیزان خود را به مراقبتِ آنالیست می­‌سپرد» ( گرین، 1986، 248).

    در ادامه‌­ی نوشته‌های گرین، میشل فاین، روانکاو فرانسوی، نیز شکلی از انفعالِ «مثبت» را نسبت به ابژه‌­ی اولیه بیان می­‌کند. برای فاین، مادر برای آسان‌سازی «انفعال لذت­بخشِ» کودک حیاتی است. یعنی ظرفیت نوزاد برای جدا کردن تنش شدید و عملکردهای حسی حرکتی که برای رسیدن به حالت استراحت و خواب ضروری است. برای خواباندن کودک به لطافت مادرانه نیاز است. «تجربه‌ی بدن در کنار بدن که به کاهش تنش می‌انجامد» (فاین، 2018، 482). فاین این فرآیند را به تئوری رانه‌های غریزی فروید ربط می‌­دهد که انفعال لذت‌بخش را به مثابه‌ی نمونه‌ای از معکوس شدن رانه‌های دوگانه می‌بیند که به معنای ارضای منفعل سوژه در جستجو برای فعالیت ابژه در ارتباط با خودش است. اما برای فاین، این حالت مثبتی از انفعال را نشان می‌­دهد که مازوخیستیک نیست و در آن کودک به فعالیت ابژه، یا همان لطافت و حضورِ تسکین‌دهنده‌اش در رابطه با خود اجازه می‌­دهد.

    از نظر فاین، این حالت «انفعال لذت­‌بخش» شرایط عمل تفکر و ایجاد ظرفیت «ذهنی‌سازی» که به کار روانی، خیال‌اندیشی[4]، لذت کودک از رویابینی و تفکر اشاره دارد را فراهم می‌­آورد. اگر از انفعال لذت‌بخش جلوگیری شود، کودک به­‌جای لطافتِ تسکین‌دهنده­‌ی مادر، «برانگیختگی شدیدی» را تجربه می­‌کند که متابولیزه نمی­‌شود. همچنین به شکل «فقدان اولیه» بروز می‌یابد که مانع ذهنی‌سازی می­‌شود ( فاین، 2018، 482). زمانی­که ظرفیت برای انفعال لذت­‌بخش با مانع مواجه می­‌شود، «این ناتوانی راه را بر هرگونه بازنماییِ ابژه‌­ی فعال می­‌بندد و درنتیجه منجر به بسته شدن راهش می­‌شود[5] و به آن ابژه، حضوری عذاب‌آور می‌بخشد؛ خاطره‌ای تروماتیک از کمبود عملکرد مادرانه.» همان­‌طور که آیزنشتاین و پاپاجورجیو بیان می­‌کنند، فاین در نوشته‌هایش «به دور از مخالفت با فعالیت، انفعال را مکمل لازم و اجتناب‌ناپذیر آن می‌­داند» (آیزنشتاین و پاپاجورجیو، 2018، 473).

    در حدود بیست سال قبل از نوشته‌های اولیه­‌ی فاین درمورد انفعال، لاپلانش انفعال کودکانه را به‌عنوان تجربه‌ای بسیار تروماتیک‌تر و آشفته‌سازتر مطرح کرد ( لاپلانش، 1999). ما در سال­های اخیر، چیزی مشابه تجدید حیات در نوشته های روانکاوانه­‌ی لاپلانش دیده‌ایم. آثار او بار ارتباط به­‌خصوصی را درمورد موضوع انفعال به دوش می‌­کشند. در باب توضیح راجع به «موقعیت اولیه‌ی انفعال نوزادی»، لاپلانش به رابطه­‌ی منفعل نوزاد با مراقب اولیه اشاره می­‌کند ( عمدتاً تحت عنوان والد مادرانه) که پیام‌های رازآلودش سرشار از معنای جنسی ناخودآگاه خطاب به نوزاد است (بریتسر به این مفهوم پیام رازآلود بازمی­‌گردد). نوزاد مخاطب منفعلِ پیام­‌های ناخودآگاه، مبهم و جنسی‌شده‌­ی بزرگسال است. در حالی­‌که روانکاوی را به طور سنتی «خودمحور[6]» می‌بینیم، ساختار پیچیده­‌ی نظریه‌ی لاپلانش تلاشی است در جهت تغییر زمینه به سمت اولویت فعالِ دیگری در ارتباط با انفعالِ اساسیِ نوزاد.

    درواقع از نظر لاپلانش، سکشوالیته­‌ی کودکی (همان­­‌طور که با سکشوالیته‌­ی تناسلی ضدیت دارد) اساساً منفعل، پاره‌پاره و نامنظم است. او می­‌نویسد: «تمامی سکشوالیته با تجربه­‌ی انفعال آغاز می‌شود» ( 1988، 160). در بیان نظری لاپلانش، «انفعالِ» زیاد نشانگر رفتار به‌عنوان «رابطه‌ای که در آن پیامِ دیگری حاوی چیزی اضافی و افراطی باشد» نیست. پیام رازآلودِ دیگری به‌عنوان چیزی که نمی‌­تواند محدود شود و یا متابولیزه شود، اساساً تروماتیک است و «انفعال نتیجه‌ی چیزی بیرونی است که نمی‌­تواند نمادین شود» ( لاپلانش، 1988، 163). همان‌گونه که خواهیم دید، به‌طور خاص تنها از خلالِ «تعبیرکردن» یا « تعبیرزداییِ» پیام‌های غیرنمادینِ اولیه است که مراجع بزرگسال می­‌تواند مقداری دستاورد از موقعیتِ منفعلانه‌­ی اصلی خودش به‌دست آورد.

    انفعال در موقعیتِ بالینی

    مطابق با نظریات لاپلانش، آیا می­‌توان گفت که انفعال نوزاد نسبت به بزرگسال در دینامیک مراجع-آنالیست منعکس یا تکرار می­‌گردد؟ آیا در این رابطه­‌ی نامتقارن، مراجع همواره موقعیتی منفعل اتخاذ می­‌کند؟ مشخصاً پاسخِ این پرسش ساده نیست و به این بستگی دارد که این واژگان چگونه تعریف شوند. در اکثر موارد، آنالیست و مراجع بین تجربه‌­ی منفعل و فعال و شیوه‌های ارتباط جا­به­‌جا می­‌شوند. پرلبرگ می­نویسد: «یکی از معضلات تکنیکی برای آنالیست، اجتناب از زیادی فعال بودن  و یا بیش منفعل بودن در تلاش برای نظم‌دهی به تجربه­‌ی درونیِ مراجع است». در پیشینه‌ی مربوط به کار بالینی، «انفعال» و «فعالیت» به­‌عنوان واژگان توصیفی برای دلالت بر مجموعه‌ای از تکنیکها و تجربه‌ها به کار رفته‌اند. گاهی انفعال به معنای فرآیند گوش سپردن آنالیست یا ایده‌­آلِ توجه متعادلِ ایستا و «فعالیت» به معنای تفکر و تعبیر است. انفعال برای تعیین نوعی حسِ وحدت با مراجع یا برای مسئله­‌ای نمادپردازی‌نشده در جلسه­‌ی تراپی استفاده می‌­شود و این در حالی است که « فعالیت» به جدایی، مرزبندی‌ها و بازنمایی‌ها اشاره دارد.

    همان­‌طور که دیدیم، این تجربه‌های متفاوتِ بالینی ممکن است در تئوری‌های فراروانشناختی ریشه داشته باشند. نامفهوم بودن سخن مراجع ممکن است نشان از نفوذ مزاحمِ یک پیام اسرارآمیزِ زودهنگام باشد. و همچنین ممکن است تکامل نمادین‌سازیِ مراجع از ظرفیت در حال پیشرفت آن­ها برای انفعالِ لذت­‌بخش، نیروگذاریِ ابژه و ذهنی‌سازی ناشی شود. در زمان‌های دیگر، این واژگان جدا از تئوری و بیشتر به گونه‌ای توصیفی استفاده می‌­شوند. به‌عنوان مثال، ممکن است بتوانیم تداعی­ آزاد را نه به‌عنوان نمادین‌سازی فعال، بلکه به‌مثابه‌ی ظرفیت بیمار برای آسودنِ منفعلانه در زنجیره‌های افکار یا برای واگذارکردن کنترل آگاهانه توصیف کنیم. چیزی که دنیس رایلی «انفعال در  مجاز دانستنِ خودم، به‌طوری که خودکار لفاظی کنم و این لفاظی به­‌واسطه­‌ی  آنی که در من سخن می­‌گوید انجام می‌­شود)) (رایلی، 2001،49). همان­‌طور که در سرتاسر این مقدمه دیدیم، انفعال می‌­تواند به سمت اروس برود یعنی مثبت باشد و زندگی را بهسازی کند و یا به سمت تاناتوس برود یعنی فرسایشی و منفی باشد.

    آنالیست‌ها همچنین واژه­‌ی «انفعال» را برای توصیف تجربیات انتقال متقابل به کار برده‌اند.  آن­ها در مواجهه با مراجع منفعل (منفعل منفی)، درباره‌ی تجربه‌ی احساساتی چون درماندگی، سکون، انجماد یا غرق‌شدن در نوعی فلج فکری صحبت می­‌کنند (مانند موردی که اورسلا اورستندورف در کار بالینی‌اش توصیف کرده بود). بیماری که با آنالیست خود ادغام منفعلانه و واپس‌گرایانه برقرار می­‌کند، تعبیرها را فعالانه نمی‌پذیرد و از دریافت کمک امتناع می­­‌کند (همان انفعال مثبتی که در نظریه­‌ی گرین از آن صحبت کردیم)، ممکن است به آنالیست احساس کنترل شدن، کرختی و اضافی بودنِ منفعلانه بدهد. با آن­که این واژگان بین قطب‌های مثبت و منفی­‌شان می‌­لغزند، این تعریف‌ها از انتقال متقابل در بسیاری از اوقات حول محور تمایز میان «انفعال منفی»که نشان­گر حالاتی می­‌باشد که بیشتر ابتدایی هستند (مربوط به تمرکز روی ابژه و فقدان نمادپردازی) و «فاعلیتِ مثبت» است که شامل حالاتی است که به لحاظ تکاملی پیشرفت بیشتری داشته‌اند؛ این حالات شامل اختگی، محدودیت‌ها، مرزبندی‌ها و تمایزهای نمادین می­‌شوند.

    اگله لفر(1986،1991) به‌طور مفصل درباره‌­ی همانند‌سازیِ منفعل و فعال در سن بلوغ و نقش این دو در انتقال در جلسه­‌ی تراپی نوشته است. با توجه به انفعال شدیدی که بعضی از نوجوانان آشفته نسبت به بدن جنسی‌­شان احساس می­‌کنند، لفر بدین می­­‌نگرد که این نوجوانان چگونه سعی می‌کنند از خلال حملاتِ بدنی بر این احساسات مسلط شوند؛ او می‌گوید: (( آن­ها عملی را در ارتباط با بدن انجام می­‌دهند که به نوجوان اجازه می­‌دهد تا بار دیگر احساس کند که بر روی مسئله کنترل فعال دارد و نسبت به آن مسئله دارای دفاعی است که به‌­وسیله­‌ی آن احساس بی­‌پناهی یا منفعل‌بودن نمی­‌کند» (لفر، 1996، 349). نوجوان کنترل را از طریق «رفتار تکانشیِ تکراری» اعمال می­‌کند (1996، 362)، مانند قطعِ غذا یا امتناع از خوردن آن؛ که دفاعی در مقابل اضطراب انفعال است. با این وجود و به­‌طور متناقضی، این حرکات نوجوان را درگیر احساس عدم کنترل، منفعل‌بودن و آسیب‌­پذیری دربرابر رفتار اعتیادآور می­‌کند. حمله­‌ی خود­ویرانگر به بدن، به مثابه یک ابزار دوگانه عمل می­‌کند که یکی از آن­ها ابزار کنترل کردنِ سکشوالیته­‌ی بزرگسال و دیگری طرد کردن و پس‌زدنِ همانند­سازی با بدنِ جنسیِ والد است. در انتقال، این ترس از انفعال (از اتکا به ابژه و تسلیم شدن به بدنِ جنسیِ والد) غالباً در تلاش‌های مربوط به کنترل ِآنالیست و چارچوب جلسات نقش دارد. هنگامی که در طی یک کشف تحلیلی، احساس انفعالِ عاجزانه اتفاق می­‌افتد، نوجوان ممکن است از آمدن به جلسه اجتناب کند و منفعل را به فعال تبدیل کند؛ درواقع، به جای این­که ترک شود، ترک می­‌کند. دوتاییِ تحلیلی در همین تجربه‌های انتقالی و فانتزی‌های انفعال را با توجه به ابژه­‌ی اصلی ای که به رفتارِ تکانشیِ تکراری تقدم دارد، کاوش می‌­کند.

    دومینیک اسکارفونه نیز درباره­‌ی انفعال در انتقال نوشته است. چیزی که او آن را «عبورپذیری یا پذیرا بودن[7]» می­­‌نامد (اسکارفونه، 2010، صفحات 1،4،6،8،9). او در ابتدا، با ترسیم «انتقال» که لاپلانش از آن صحبت می­‌کند، توضیح می­‌دهد که آنالیست مازادِ پیچیده‌­ی پیامی را با خود حمل می‌کند که آگاهیِ مراجع را بر­می‌­انگیزد و شامل پیام های درونی‌شده می‌­شود (که از پیش به شکل سرکوب شده یا واپس‌رانده شده ترجمه می­‌شود). هنگام کار بر روی انتقال، تحلیل تلاش می‌کند تا ترجمه‌های اصلی و خیال‌پردازی‌های مربوط به پیام‌های راز آلود اولیه را که اکنون هدف تحلیل‌گر است، از بین ببرد و آنها را واسازی کند. در حالی­که به بیان لاپلانش، آنالیست «فعال» است زیرا پیچیدگی­‌شان باعث تحریک انتقال می‌شود؛ اسکارفونه به یک بعد منفعل نسبت به نقش آنالیست اشاره می­‌کند (یک رابطه‌­ی منفعل با دیگری که وایس با توجه به نظرات هوسرل در نظر می­گیرد). عبورپذیری (پذیرا بودن) مفهوم مورد نظر اسکارفونه برای «انفعال بنیادینِ درون­زاد» است ( 2010، صفحه 1) که درواقع هرشخصی درمواجهه با دیگری با آن رو­در­رو می­‌شود.

    عبورپذیری یک واکنش اولیه­‌ی انسانی به دیگری (در دگربودگی اش) است که در نوشته های در باب اخلاقِ امانوئل لویناس ریشه دارد. این نوعی بیگانه‌نوازی است که لویناس آن را «انفعالی که منفعل‌تر از هر پذیرشی است» می­‌نامد (لویناس، 1991،{1987}، صفحه 48- اسکارفونه، 2010، صفحات 2 و 9). این حس مسئولیت‌پذیری و گشادگی است که در وهله­‌ی اول آنالیست را به سمت روانکاوی می­‌آورد. در کار بالینی، ممکن است عبورپذیری شکل پذیرش گفت و شنودهای مراجع (بدون مهارشدن) را به خود بگیرد؛ درواقع، بدین‌گونه که شنیدن قبل از تلاش برای معنایابی اتفاق می‌­افتد و به «بخش‌های زیرین و نامفهوم گفتار» گوش سپرده می‌­شود. آن­جا که اسکارفونه ادعا می­کند عبورپذیری بیشتر از پذیرابودن منفعل است (2010، صفحات 2و9) پرلبرگ به این اشاره می­‌کند که پذیرا بودن بر فاعلیت دلالت می­کند و نه انفعال و در طرف غریزه­‌ی زندگی است ( از رابطه ی متقابل جداست و از ابژه کناره گرفته است).

    دیگران پذیرا بودن را به­‌عنوان «انفعال اولیه» توصیف کرده و آن را از «انفعال ثانویه» جدا ساخته‌اند؛ نوعی حالت دفاعی، مانند آن چیزی که جان اشتاینر «عقب نشینی روانی» می‌­نامد (اشتاینر، 2003). حال اگر به مسئله­‌ی بحث‌برانگیز «انفعال زنانه» برگردیم (و به جایی که بعضی از افراد این وضعیت روانی را تحت عنوان “پذیرابودنِ زنانه” بازپردازی کرده و زنانگی را به‌عنوان یک شکل متفاوت اما مساوی با مردانگی تعریف کرده‌اند)، بقیه، مانند بریتسر که در سطور بعدی از آن سخن خواهیم گفت، مدعی‌اند که این مسئله تنها کلیشه‌هایی قدیمی در باب جنسیت را تقویت می­‌کند. درواقع آن­ها می­‌گویند که زن به بدن و احساس مرتبط است و مرد با زبان و عقل ارتباط دارد. آیا با این وجود، مسئله­‌ی مذکور با هاینز وایس و مطالعات کلاینی‌اش ادامه می‌­یابد؟ یا این سؤال که «چگونه منفعل و فعال “پذیرا” هستند»، مطرح می­‌شود؟

    مقاله های آموزشی درباب انفعال

    مقاله­‌ی هاینز وایس به پذیرا بودنِ انسانی و تحلیلی نظر دارد و درواقع، به ظرفیتِ گشودگی به دیگری مرتبط است؛ به گونه ای که ممکن است بگویید به موضعی منفعل نیاز دارد. او در این مقاله جویای این است که بداند چگونه هر دو رویکرد روانکاوانه و پدیدارشناسانه به پذیرا بودنِ «منفعل»، یکدیگر را توانمند می­‌سازند و از هم یاد می­‌گیرند. هم فروید و هم هوسرل (بنیانگذار پدیدارشناسی نوین) به‌طور همزمان در وین زیست می­‌کردند و هر دو به کلاس‌های پدیدارشناسی یکسان می­‌رفتند؛ هر دو به ساختار آگاهی علاقه­‌مند بودند و البته هرکدام از این دو نگاه متفاوتی به موضوع مورد بحث داشتند. در حالی­که فروید به فانتزی‌های ناخودآگاهِ مادونِ آگاهی توجه داشت، هوسرل به طور اخص به نحوه­‌ی ارتباط آگاهی با ابژه توجه می­‌کرد. با وجودِ چارچوب‌های متفاوت این دو، فروید و هوسرل هردو «مسئله ی فاعلیت و انفعالِ ایگو و پذیرا بودنش نسبت به جهان را لحاظ می­‌کردند» (وایس، 2023، صفحات 886 تا 897). بعد از مقرر شدنِ تشابهات روانکاوی و پدیدارشناسی، وایس فرمولاسیون های متفاوتِ پذیرا بودن در تفکر هوسرل، کلاین و بیون را با نگاه ویژه به موضع فعال و یا منفعلِ آنالیست نسبت به مراجع مورد مطالعه قرار داد.

    برای هوسرل، سنتزِ منفعل عقیده‌ای است مبنی بر این­که ایگو یکپارچگیِ ادراک­ش را منظم نمی‌­کند؛ به بیان دقیق‌­تر، ادراک، خود را به یک ایگو­ی پذیرا و اولیه می­‌نمایاند. به عبارت دیگر، ادراک از خارج و منفعلانه می‌­­آید. اما این، ظرفیت ایگو را برای احساس «شیفته شدن» یا «پذیرفتن درونی» نشان نمی‌­دهد؛ چیزی که هوسرل آن را «بیداری» می­‌نامد و وایس ادعا می‌­کند که فعال است ( وایس، 2023،صفحه 886تا 897). هنگامی که هوسرل را در ارتباط با تفکرات کلاینی در نظر می‌­آوریم، وایس ادعا می‌­کند که پذیرا بودنِ منفعل (گشودگی به روی دیگری) با همدلیِ فعال در خلال استفاده‌ از فرافکنیِ گره خورده است. در واژگان کلاین، آنالیستِ پذیرا «برای این­که بفهمد به مراجع چه می‌­گذرد» باید تاحدی به او فرافکنی کند (کلاین، 1958، صفحه 114). اگر پذیرا بودن حالتی از صحبت کردن راجع به تجربه های جدید و گشودگی به تغییر را توصیف می­‌کند، پس همدلی می­‌تواند به‌­عنوان یک روال فعال نسبت به دیگری و تلاشی برای فهم این­که در درون دیگری چه می­‌گذرد فهم شود. با این­ حال، در راستای پذیرا بودن و همدلی، آنالیست باید قضاوت کند و  تعبیرها را اعم از گفتاری یا غیرگفتاری انجام دهد. وایس در آراء هوسرل، جنبشی موازی را از ادراکِ منفعل به قضاوتِ پیش­‌بینی‌کننده، از انفعالِ یک حالت آمیخته­‌ی دوتایی تا یک موقعیت سومِ فعال و مراقبت کننده پی می­‌گیرد. آنالیست در موقعیتی متغیر بین پذیرندگی و اکتشاف­، فعال و منفعال قرار دارد:

    «جا­به­جا شدن بین حالتی منفعل، پذیرا، و فعال-اکتشاف‌گر، نوعی پیش شرط برای قضاوت درست در موقعیت تحلیلی است» ، اما «تجربه­‌ی پذیرندگی صرفاً به همین مقدار منفعل نیست و قضاوتِ فعال تنها در صورتی معنی دارد که به تجربه‌­ی پذیرای اولیه اشاره کند».

    اورسلا اورستندورف صحبت­ش را با اشاره به موضوع داغِ مورد بحث در باب انفعال زنانه­‌ی فروید آغاز می‌­کند. همان­‌طور که دیده‌­ایم، فروید به این متهم شده است که زنان را به جنسیتِ منفعل و مردان را به جنسیتِ فاعل و مسلط نسبت داده است. مقاله‌ی اورسلا اورستندورف با نمایاندن دیدگاه فروید به طرزی چندوجهی به مشکلِ این بیان او می‌­پردازد. او در دفاعش از «جنسیتی‌کردنِ انفعال و فاعلیتِ» فروید، استدلال می­‌کند که او «به صراحت تأکید می­‌کند که این تمایز یک تمایز روانی نیست، بلکه یک تمایز بیولوژیک است» ( اورستندورف، 2023، صفحات 898 تا 911). اورستندورف می­‌گوید که بیان او به تمایزات آناتومیک اشاره دارد و نه به موقعیت های روانی. فروید می‌­­نویسد: «سلول جنسی مرد به­‌طور فعالی در حرکت است و به دنبال سلول جنسی زن می­‌گردد و دومی یا همان تخمک، بی‌حرکت بوده و به‌طور منفعل منتظر است» (فروید، 1933، صفحه 114). اما ممکن است بپرسید (همان­طور که بریتسر می‎‌پرسد) که آیا این جبرگرایی بیولوژیک به همان اندازه مشکل‌ساز نیست؟ به­ هر­حال از نظر اورستندورف، فروید همواره معادلات فاعلیتِ مردانه و انفعالِ زنانه‌­اش را موشکافی می‌­کند؛ برای مثال، فروید از نقش فعال و پرقدرت مادر دفاع می‌­کند و می­‌نویسد: «به هر صورت مادر نسبت به کودک­ش فاعلیت دارد؛ همچنین ممکن است خودِ عملِ شیردهی به همان اندازه تحت عنوان مکیدن نوزاد (مادر نسبت به نوزاد) و مکیده شدن توسط او (نوزاد نسبت به مادر) تعبیر شود ( فروید، 1933،صفحه 155).

    فروید تأکید داشت که تنزل یافتن زنانِ عصر او به انجام کارهای خانگی و منفعل بودن به دلایل اجتماعی صورت گرفته است و این مسئله شامل دلایل روانی نمی­‌شود. او هم­چنین به خواننده‌ی آن عصر در برابر تشکیل هرگونه دوگانه‌­ی ساده‌انگارانه در باب منفعل-زنانه و فاعل-مردانه هشدار داد. وی همچنین در مقاله ی سال 1933 افزود: «من شما را به امر مقابل آن توصیه می­‌کنم» ( فروید، 1933، 115). مقاله‌ی اورستندورف نمونه‌ای از فرویدِ لیبرال و فمنیست است؛ اما آیا تلاش او برای به چالش کشیدنِ این دیدگاه نسبت به زنان به­‌عنوان جنس ضعیف­تر و منفعل کافی بود؟ لیزا بریتسر به این کوشش باز می­‌گردد.

    حال، بعد از این­که اورستندورف توضیح فروید در باب انفعال زنانه را پیچیده نشان داد، به مفهوم مازوخیسم باز می‌­گردد (فروید در اتصال این مسئله به امر زنانه بسیار پرآوازه است)؛ اگرچه باید اشاره کنیم که تمرکز و توجه اورستندورف از مسائل مربوط به سکشوالیته و جنسیت دور می‌­شود. او مدعی است که در قلب مازوخیسم یک نیروی متناقض نهفته است؛ این، جا­به‌جاییِ فعالِ پرخاشگری به روی دیگری است که «خود» را منفعل و آسیب‌پذیر باقی می­‌گذارد. برای برگرداندنِ آن روی صورت و تحمل ضربه، مقدار بسیار زیادی از اراده نیاز است؛ این به معنای ادراک خود به‌­عنوان یک قربانی منفعل و نیز احتراز از احساس گناه است. در مفهوم «مازوخیسمِ اخلاقیِ» فروید، یا یک گریز فعال به‌سوی موقعیتی منفعل، راهی برای دوری‌جویی از آزارگری‌های سوپرایگو (‌دوری جویی از انجام هر عمل اشتباه) وجود دارد. جایی که برای فروید، انفعال می­‌تواند نقابی بر پرخاشگریِ مازوخیست باشد، از نظر کلاین در مازوخیسم «غریزه‌های سادیستیک به‌سوی درون برمی­گردند و در تقابل با ابژه‌های درونی‌سازی شده قرار می‌گیرند ( کلاین، 1932، 278). افراد مازوخیست در حالی که در کشمکش‌اند تا بر عشق و نفرتی که به سمت ابژه­‌ی یکسان هدایت شده غلبه کنند، به سمت انفعال می­‌گریزند و این عقب نشینی می­‌تواند از رشک به ابژه‌های درونی و یا رشک به آنالیست تغذیه شود. اورستندورف در مورد بالینیِ خودش، مراجعی را نشان می‌­دهد که از کمک و مراقبت‌گرفتن از مادرش و آنالیست خودداری می­‌کند، به طور رشک‌­آمیزی در درمان­ش کارشکنی می‌­کند و به رشد شخصی خودش آسیب می‌­زند. در این وابستگی به رنج‌کشیدن و مقاومت در برابر خوب شدن، امتناعِ منفعل نقش حمله‌­ی خاموش را دارد.

    مقاله ی لیزا بریتسر به سوال مطرح‌شده در باب انفعال و جنسیت (که در تمامی این مقالات بر آن اصرار ورزیده می­‌شود) باز می­‌گردد؛ هرچند در مقایسه با اورستندورف، دیدگاهِ بریتسر در باب زنان کوبنده‌­تر است. او می­‌گوید: «روایت فرویدی از زنانگی همیشه ناخوش­ایند بوده است؛ بعد از دوره‌ای فعالیت که در آن دختر بچه به­‌عنوان «مرد کوچک» درک می­‌شود، بدین سمت می­‌رود که با سوپرایگویی ضعیف و ظرفیتی برای والایش شدن، به‌­­همراه یک سرنوشتِ هنجارِ دگرجنس­گرایانه که اگر بخواهد از نوروز دوری جوید برایش مقدر شده است، دست­خوشِ رشک آلت شده و مستعد مازوخیسم می­گردد» ( بریتسر، 2023، صفحات 912 تا 926).

    بریتسر، گفتمان‌های روانکاونه حول محور جنسیت و سکشوالیته را بررسی می کند و بر تأثیرات اجتماعی واقعی و نامطلوبی که دیدگاه انفعال زنانه بر زنان روا داشته است تأکید می‌کند. او با اشاره به برخی از این مضامین که در مقالات وایس و اورستندورف مطرح شده‌اند، تلفیقِ زنانگی با مراقبت و پذیرا بودن را که تنها شامل زندگی روانیِ مربوط به شکست در به اشتراک‌گذاری و توزیع دوباره‌ی مراقبت می‌­شود را به بوته­‌ی نقد می­‌آورد. آیا این بدین معناست که او باور دارد جنسیت یک ساختار اجتماعی است؟ نه، او بیان می­‌کند که درواقع بدون یک تئوریِ تمایزِ سکشوالِ ناخودآگاه، ما با یک دیدگاه یکنواخت و ناتوان به جنسیت رو­به­‌رو هستیم. اما او این پرسش را مطرح می‌­کند که آیا روانکاوی در این عرصه پا را فراتر گذاشته است یا خیر؛ او می‌­گوید امروزه هنوز هم دیدگاه مسلط بر تمایز جنسی در روانکاوی از طریق عقده‌ی ادیپ شکل می‌­گیرد و اگرچه روانکاوی یک دوجنس­گراییِ نخستین را تصدیق می­‌کند ولی موقعیت های سکشوالِ روانی که از خلال عقده‌ی ادیپ  ظهور کرده‌اند، دوگانه‌ی مردانه-زنانه را تقویت می­‌کنند. علاوه بر این، از آن­جایی که دوگانه‌ها به سمت نوعی سلسله مراتب گرایش دارند، بریتسر تأکید می­‌کند که پیوندِ زنانه-منفعل دست نخورده باقی می­‌ماند؛ زنان، در مقام «زیردست-بازنده» باقی می­‌مانند. بریتسر برای طرح راه چاره به جودیت باتلر روی می­‌آورد؛ کسی که قانونش در باب سلطه‌ی ناخودآگاه بر تمایز سکشوال به دالِ معماگونه‌ی لاپلانش نزدیک است . اگر چنین دال‌هایی هرگز چیزی که به آن گرایش دارند را انتقال ندهند، در این صورت پتانسیلی برای انحرافاتِ کوئیر وجود دارد.

    بریتسر این پرسش را مطرح می­کند که، آیا در پرتو نقد های فمنیستی به فروید باید انفعال را به طور کلی به دور بریزیم؟ و آیا این برای روانکاوی ارزش می­‌آفریند؟ جهت پاسخ به این پرسش و با توجه به نظرات کریستینا شارپه، بریتسر یک حالتِ راه‌گشا از انفعال را به نام «سکون» فرموله می‌­کند. او «انفعالی» را مشخص کرد که یک سکون روانی است. این انفعال درواقع نوعی تحمل ذهنی است. بریتسر این انفعال را به‌­عنوان نوعی امتناع از گذر کردن یا خواستی در جهت توقف معنا می­‌کند؛ که ممکن است به­عنوان حالتی مهم از ذهنیت فهمیده شود و حتی معنای دست­آوردی روانی به خود بگیرد. برای نمونه، می‌توانیم انفعالی که به معنای ظرفیت ذهنی برای رها کردن فهم شده است و از مصرفِ گسترده و رشد غیرقابل کنترل نشأت می­‌گیرد مطرح کنیم؛ هم­چنین می‌­توانیم مسئله­‌ی مورد بحث را بدین گونه در نظر بگیریم که در بافت تحلیلی، این ظرفیتی برای صبر کردن و متحمل شدنِ مواجهه­‌ی چندین باره با یک مسئله ی قدیمی و تاب‌آوری یک سکون موقتی است؛ آن هم زمانی­‌که به نظر می­‌رسد هیچ چیز جدیدی اتفاق نخواهد افتاد. بنابراین، بریتسر با پیونددادن سکون به مفهوم «مادرانگی»، یک انفعال مولد را تصور می‌کند، انفعالی که باز و زنده است.

     

    منبع

    Humble, C. (2023). On Passivity. The International Journal of Psychoanalysis104(5), 874–885. https://doi.org/10.1080/00207578.2023.2262801

    [1] International journalisten program.

    [2] اشاره به افسانه ی یونانی ادیپوس که در آن ادیپ شهریار بعد از این­که می­فهمد مادرش را به همسری برگزیده است، خود را کور می سازد.

    [3] gender

    [4] reverie

    [5] foreclosed

    [6] egocentered

    [7] در متن واژه ی passibility  آمده است که به تفصیل بدین معنا است که آنالیست پیام ها یپیچیده را دریافت میکند و پذیرا میشود.

     

     

     

     

     

     

  • اتاق تراپی: رازها و رمزها

    اتاق تراپی: رازها و رمزها

     

    جای تعجب نیست که دنیایی که در آن اسرار، مشکلات، احساسات و تابوها با یک غریبه به اشتراک گذاشته می‌­شود، شیفتگی و کنجکاوی را بر‌انگیزد.

     

    روان‌­درمانی چیست؟

    روان­‌درمانی[1]که گاهی از آن با ­عنوان گفتگو درمانی هم یاد می‌­شود، نوعی خدمت درمانی است که هدف آن یاری ­رساندن به طیف وسیعی از افراد، در زمینه‌ی سلامت روان و چالش‌های عاطفی گوناگون است تا با شناسایی و تغییر احساسات، افکار و رفتارهای نگران­‌کننده، زندگی سازگارانه­‌تری داشته باشند. غالباً روان­‌درمانی زمانی انجام می‌­شود که یک متخصص بهداشت روان دارای مجوز و یک بیمار به‌صورت انفرادی یا با سایر بیماران در یک محیط درمانی فردی یا گروهی ملاقات کنند. بهتر این است که در ابتدا معاینه و ارزیابی اولیه انجام شود تا اطمینان حاصل شود که مشکل جسمانی وجود ندارد که علائم را توجیه کند. این مرحله مهم است زیرا گاهی اوقات علائم، مانند تغییر در خلق و خو یا مشکل در تمرکز، ممکن است به خاطر یک مسئله‌ی پزشکی باشد.

    افراد ممکن است به دلایل گوناگونی احساس کنند به کمک روان‌درمانگر نیاز دارند، از جمله:

    • مقابله با استرس شدید یا طولانی­‌مدت ناشی از موقعیت شغلی یا خانوادگی، از دست دادن یکی از عزیزان، یا مشکلات رابطه­‌ای یا خانوادگی
    • داشتن علائمی بدون توجیه فیزیکی، مانند تغییر در خواب یا اشتها، سطح انرژی پایین، عدم علاقه یا لذت به فعالیت‌هایی که زمانی از آن لذت می‌بردید، تحریک‌پذیری مداوم، نگرانی بیش از حد، یا احساس دلسردی یا ناامیدی که از بین نمی‌رود.
    • زمانی که از سوی یک متخصص سلامت، مشکوک به داشتن اختلال در کارکرد روانی تشخیص داده­ شده‌­اید به‌­طوری ­که عملکرد زندگی شما را مختل کرده باشد، مانند اضطراب فراگیر، افسردگی اساسی، بیش‌­فعالی و نقص توجه و غیره.
    • حمایت از یکی از اعضای خانواده یا کودکی که به بیماری مبتلا شده است و بر سلامت روان فرد تأثیر می­‌گذارد.

     

    روان‌درمانی نه تنها می‌تواند به کاهش علائم کمک کند، بلکه انواع خاصی از روان‌درمانی‌ها می‌توانند به شناسایی علل ریشه‌ای روان‌شناختی بیماری کمک کنند تا فرد بتواند عملکرد بهتر و بهزیستی عاطفی و بهبودی بیشتری داشته باشد. همچنین روان­‌درمانی ممکن است همراه با دارو یا سایر روش‌های درمانی انجام شود.

    روان­‌درمانگر کیست؟

    روان­‌درمانگر[2] یا تراپیست، یک متخصص سلامت روان است که از گفت‌وگو برای درمان مشکلات عاطفی و بیماری‌های روانی افراد استفاده می‌کند. هرچند که در ایران، متخصصین سلامت روان می‌توانند فعالیت‌های گسترده‌ و مشابهی داشته باشند، اما در واقع، بسته به درجه و تخصص، روان­‌درمانگران می‌توانند روانپزشک، روانشناس، مشاور یا مددکار اجتماعی باشند. آنها می توانند با افراد، زوج‌ها، گروه‌ها یا خانواده­‌ها کار کنند.

    روانپزشکان در ایران، علاوه بر درمان دارویی، می‌­توانند با گفتگودرمانی به درمان بپردازند. کار مشاوران، روانشناسان و مددکاران اجتماعی از این نظر با روانپزشک متفاوت است که حق تجویز دارو ندارند. مشاوران به مشاوره­‌های شغلی، تحصیلی و غیره پرداخته، روانشناسان به درمان اختلالات روان­شناختی می‌­پردازند و مددکاران اجتماعی به افرادی که نیاز به مراقبت و کمک‌­های روان­‌شناختی دارند (از جمله افراد مبتلا به اعتیاد یا ناتوانی ذهنی) یاری می‌­رسانند.

    مشکلات عاطفی، تروما یا بیماری حاد برای افراد بسیار رنج‌­آور و دردناک است و روان­‌درمانگران از طریق گفتاردرمانی به افراد کمک می­‌کنند به مدیریت این شرایط ناگوار بپردازند. دایره‌ی کار درمانگر وسیع است و از درمان غم روزانه گرفته تا اندوه و اختلالات روانی خاص مانند افسردگی یا اضطراب شامل می­‌شود.

    همان‌طور که وقتی بیمار می­‌شوید به پزشک مراجعه می‌­کنید و پزشک با تجویز دارو و پانسمانِ زخم­‌هایتان، شرایطی برای جسمتان فراهم می‌­آورد که خود را ترمیم کند، روان‌درمانگران نیز با همدلی و گوش دادن فعالانه، تلاش می‌­کنند به شما کمک کنند شرایطی بسازید که زندگی بهتر و سالم­‌تری داشته باشید. پژوهش‌­ها نشان داده است که روان‌درمانی احساسات و رفتار را بهبود می­‌بخشد و با تغییرات مثبت در بدن و مغز همراه است.

     

    نقش روان‌درمانگر در روان‌درمانی عبارت‌­اند از:

    • کمک می‌کند شرایطی به وجود آید که خودتان راه حلی برای مشکل خود پیدا کنید.
    • راجع به مشکلات و راه حل‌­هایی که به ذهنتان می‌­رسد بحث کنید و بتوانید با شناخت گره­‌ها و ریشه‌­هایی که مشکلات را به وجود می‌­آورند، به حل و فصل مسائل بپردازید.
    • به شما کمک می­‌کند تا بفهمید چه چیزی را از سر می‌­گذرانید و حقیقتاً در حال تجربه‌ی چه چیزی هستید.
    • کمک می­‌کند گفتگوی خود را تجزیه و تحلیل کنید و با نگاه وسیع‌­تر به مشکلتان بنگرید.
    • با ایجاد شرایط مناسب برای شناخت مسئله و پذیرفتن اینکه یک جای کار می‌­لنگد، به شما کمک می‌کند اعمال خود را تغییر دهید.

    اتاق تراپی چجور جایی است؟

    «دردم از یار است و درمان نیز هم»

    اتاق درمان، با تمام فضاهای دیگری که فرد ممکن است در آن قرار گیرد متفاوت است. مکانی امن و منحصر­به فرد است که فرد می­‌تواند رازهای مگوی خود را به کلام در آورد و تلاش کند زخم‌های کهنه را التیام بخشد.

    جلسات ممکن است در یک محیط فردی، خانوادگی، زوجی یا گروهی تشکیل شود و می‌تواند برای کودکان، نوجوانان و بزرگسالان مناسب باشد. جلسات معمولاً یک بار در هفته و به مدت حدود 45 تا 50 دقیقه برگزار می‌شود و این زمان ممکن است در رویکردهای روان‌درمانی متفاوت باشد. هم مراجع و هم درمانگر نیاز به مشارکت فعال در روان­‌درمانی دارند. اعتماد و رابطه بین یک فرد و تراپیستش، برای همکاری مؤثر با یکدیگر و کسب سود از روان‌درمانی مهم است. فروید معتقد است که «تراپی، درمان از طریق عشق است»؛ ما در ارتباط با دیگران آسیب می‌­بینیم و اتاق درمان جایی است که بتوانیم در آن از طریق ارتباط امن با درمانگر شفا یابیم.

    در روانکاوی این نظریه مطرح است که اتاق تراپی همچون رحم است و فرد در آن از نو متولد شده و رشد می­‌کند. درنتیجه رازداری ضرورت اساسی جلسات روان‌درمانی است. همچنین، اگرچه افراد در احساسات و افکار شخصی مشترک هستند، تماس فیزیکی صمیمی با درمانگر هرگز مناسب و قابل قبول نیست.

    فرق روان­شناس و روانپزشک چیست؟

    روان­پزشک متخصص اعصاب و روان است و حق تجویز دارو دارد، درصورتی­‌که روان­شناس در مقام متخصص سلامت روان، به درمان از طریق گفتگو می‌­پردازد و حق تجویز دارو ندارد.

    گاهی روان‌درمانی با دارودرمانی همراه و برای درمان مسائل و مشکل­‌های رنج­‌آور روانی استفاده می‌شود. در برخی شرایط ممکن است دارو به وضوح کمک بهتری باشد و در برخی دیگر روان‌درمانی ممکن است بهترین گزینه باشد. برای بسیاری از افراد، درمان ترکیبی دارو و روان­‌د‌‌رمانی می‌تواند مفیدتر از هر دو به‌تنهایی باشد. بهبود شیوه زندگی سالم، مانند تغذیه سالم، ورزش منظم و خواب کافی نیز می‌­تواند در حمایت از بهبودی و سلامت روان مفید باشد.

    آیا تراپی برای من مؤثر است؟

    تحقیقات نشان می‌دهد بسیاری از افرادی که تراپی دریافت می‌­کنند، علائمشان تسکین می­‌یابد و بهتر می­‌توانند در زندگی خود عمل کنند. حدود 75 درصد از افرادی که وارد تراپی می‌شوند تا حدودی از آن سود می‌برند. پژوهش­ها نشان داده‌­اند که تراپی باعث می­‌شود فرد از نظر عاطفی و روانی بهتر زندگی کند.

    فروید معتقد است تراپی درمان از طریق رابطه است. با همدلی، شفقت و نگاه به درمانجو به‌­عنوان یک «انسان» و نه یک بیمار، به فرد این احساس داده می‌­شود که شنیده شده است و ارتباط معناداری با دیگران پیدا می­‌کند. این به­‌تدریج باعث می­‌شود فرد روزهای کمتری را با رنج و درد سر کند، مشکلات پزشکی که احتمالا بازنمایی دردهای روانی بوده‌­اند کاهش می­‌یابند و فرد احساس رضایت بیشتری نسبت به زندگی خواهد داشت.

    با استفاده از تکنیک‌های تصویربرداری مغز، محققان توانسته‌اند مشاهده ­کنند که پس از انجام روان‌درمانی تغییراتی در مغز ایجاد می­‌شود. مطالعات متعدد تغییرات مغزی را در افراد مبتلا به بیماری­‌های روانی (از جمله افسردگی، اختلال پنیک، PTSD و غیره) در نتیجه تراپی شناسایی کرده‌­اند. در اغلب موارد تغییرات مغزی ناشی از روان­‌درمانی مشابه تغییرات ناشی از دارو بوده است.

    برای کمک به بهترین بهره‌برداری از روان­‌درمانی، درمان را به عنوان یک تلاش مشترک در نظر بگیرید، باز و صادق باشید و از برنامه مورد توافق خود برای درمان پیروی کنید. اگر تکالیفی به شما داده می­‌شود آنها را بین جلسات انجام دهید، مانند نوشتن افکار یا تمرین آنچه در مورد آن صحبت می­کنید. هرچند که رویکردهایی مانند روان‌­تحلیلی به مراجع تکلیف نمی‌­دهند و در یک موقعیت پذیرا در جلسه درمان از مراجع می‌خواهند تداعی­‌هایش را از هر جایی که می‌­خواهد بدون سانسور به کلام درآورد.

    تراپیست مناسب چه ویژگی­‌هایی دارد؟

    تراپی کار سختی است. طی روند تراپی مراجعان با عمیق‌ترین احساسات خود، با آنچه در زندگی‌شان کارساز نیست مواجه می‌شوند و برنامه‌ای برای تغییر و تحمل ناراحتی‌های ناشی از تغییر اتخاذ می‌کنند. آن‌ها گذشته را بررسی می‌کنند، دفاع‌های روانی دیرینه را رها می­‌کنند، سعی می‌کنند عادت‌هایی که به خود و دیگران آسیب می‌زند را تغییر دهند، گرچه که گفتن این جمله آسان‌تر از اجرای آن است. هرکدام از رفتارهایی که برای تغییرشان به سراغ تراپی آمده‌ایم سال‌ها در زندگی ما ریشه دوانده‌اند. این فرآیند به شجاعت فوق‌العاده‌­ای نیاز دارد و لازم است تراپیست استعدادها و مهارت‌هایی برای کمک به دیگران جهت تبدیل درد به امکان داشته باشد.

    آموزش و مجوز مناسب، رعایت منشور اخلاقی، قابل اعتماد بودن، توانایی برقراری ارتباط و توجه به نیازهای مراجع در درجه اول، مبناهای درمانگری هستند. همچنین لازم است فرد مدارج دانشگاهی را سپری کرده باشد و پروانه اشتغال تخصصی از مرجع ذی­‌ربط (در ایران سازمان نظام روانشناسی و مشاوره و یا سازمان بهزیستی) کسب کند و زیر نظر یک متخصص باتجربه­‌تر (سوپروایزر) به روان‌درمانی بپردازد. همچنین لازم است تراپیست خودش نیز تحت درمان قرار گرفته و گره‌­های روانی‌­اش را حل و فصل کرده باشد.

    در بهترین حالت، فرد در جریان تراپی با رهایی از رنج­‌ها و پذیرش واقعیت، به آزادی می­‌رسد. مراجع در ارتباط با تراپیستِ به اندازه‌ی کافی خوب، با رها شدن از مکانیزم­‌های دست و پا گیری که برای زنده ماندن در موقعیت‌های گذشته ساخته است، می­‌تواند به آینده‌ای رضایت­‌بخش دست یابد. مراجع از طریق کار کردن با تراپیستِ به اندازه کافی خوب می‌­تواند پیشرفت کند، به موفقیت برسد، با دیگران پیوند یابد، عشق بورزد و رشد کند. تراپیست ظرفیت تحمل نفرت­‌های مراجع را دارد و به او این امکان را می‌دهد که از محتواهایی که به­ نظر تابو هستند ازجمله احساسات ناخوشایند نسبت به دیگری مانند نفرت، سخن بگوید. تراپیستِ پذیرا، همچون مادری که نه کاملاً خوب و نه کاملاً بد است، به اندازه‌ی کافی به نیازها و آرزوهای مراجع گوش می‌­دهد و مراجع در ارتباط با او به بازیابی مهم‌ترین چیزی که در گذشته نداشته یا از وی گرفته شده می‌­پردازد، یعنی عشق.

     

    انواع تراپی

    رویکردهای درمانی همان چهارچوبی هستند که بسیاری از درمانگران برای پیش بردن پروتکل‌های روان‌درمانی به آن‌ها تکیه می‌کنند. امروزه رویکردهای متنوعی برای درمان مراجعان وجود دارد که هر تراپیست متناسب با شخصیت و نگرش خود در یکی از رویکردها آموزش دیده است. مرکز تجربه‌ی زندگی به مراجعان با توجه به درخواست و ترجیحاتشان، تراپیست با رویکرد مناسب پیشنهاد می‌دهد.

    انتخاب نوع درمان و تراپیست مورد نظر بستگی به شرایط خاص مراجع و ترجیحات او دارد. مرکز تجربه‌ی زندگی با تعهد و مسئولیت‌پذیری بالا، تراپیست‌هایی را برمی‌گزیند که خود تراپیِ فردی دریافت کرده، در یک رویکرد خاص (حتی اگر رویکرد یکپارچه‌نگر یا التقاطی باشد) کاملاً آموزش دیده باشند و زیر نظر سوپروایزر به درمان مراجعان مشغول باشند. این سخت‌گیری در انتخاب تراپیست در مرکز تجربه زندگی، به دلیل حفظ اعتماد و اطمینان مراجعان است. چراکه تراپیستی که از این شاخه به آن شاخه می‌­پرد، می‌­خواهد با روشی ناشناخته به درمان بپردازد و یا با حالتی خودشیفته­‌وار و omnipotent ادعا می­‌کند همه‌ی مراجعان را می­‌تواند درمان کند، احتمالاً درنهایت به روش­های غیر علمی و اصطلاحاً عمه­‌تراپی متوسل خواهد شد.

    در ادامه با تعدادی از شناخته‌شده‌ترین رویکردهای روان‌درمانی که تراپیست‌های مرکز تجربه‌ی زندگی از آن استفاده می‌کنند آشنا می‌شوید.

     

    رویکردهای روان‌درمانی مورد استفاده توسط تراپیست‌های مرکز تجربه زندگی

    روانکاوی کلاسیک

    این درمان که برای اولین بار توسط زیگموند فروید معرفی شد، مبتنی بر این ایده است که رفتار و بهزیستی ذهنی ریشه در دوران کودکی و تجربیات گذشته دارد و شامل رساندن محتواهای ناخودآگاه (محتواهای خارج از آگاهی فرد) به سطح خودآگاه است. جلسات معمولاً سه بار یا بیشتر در هفته و بر مبنای تداعی­‌های مراجع (که در این رویکرد آنالیزان خوانده می‌­شود) پیش می­‌رود. تداعی آزاد در واقع یعنی «هر چه می‌خواهد دل تنگت بگو». مراجع در جلسات روانکاوی روی کاناپه دراز کشیده و بدون سانسور آنچه در روانش می‌­گذرد به کلام درمی‌آورد به این امید که به اعماق روان خود دست یابد. تحلیل‌گر نیز بالای سر مراجع، جوری که خارج از دید مراجع باشد می­‌نشیند و به تداعی­‌های مراجع گوش داده و با تعبیرها و انعکاس به درمانجو در شناخت امیال و آرزوهای پنهان و گره­‌های روانی متناقض کمک می­کند.

    در روانکاوی کلاسیک، تراپیست تا حد امکان خنثی باقی مانده و خودافشایی بسیار کمی انجام می‌دهد. از آنجایی که هدف درمان روانکاوی غالباً بازسازی شخصیت به‌جای کاهش علائم است، این فرآیند می­‌تواند چندین سال طول بکشد.

    به‌طور کلی در روانکاوی کلاسیک و روان‌درمانی‌های مبتنی بر تئوری روانکاوی (که آن را روان‌تحلیلی می‌نامیم) ارتباط درمانی بین آنالیست و آنالیزان و احساساتی که بین این دو ایجاد می‌شود، یعنی انتقال و انتقال متقابل، بسیار حائز اهمیت است. آنالیست همزمان با گوش‌دادن به آنچه مراجع «می‌گوید»، به آنچه «نمی‌گوید» (مقاومت و دفاعها) نیز گوش داده و از طریق این گوش دادنِ فعالانه و تعبیر آن، همراه با مراجع به اعماق روان فرد دست می‌یابد. در حقیقت در این نوع درمان، آنالیست همچون باستان‌شناس درحال کاوش و همچون زبان‌شناس درحال شناختنِ زبان مراجع است. آنالیست و آنالیزان با هم در این روند، با استفاده از تداعی­‌ها به ژرفای ناخودآگاه پی می‌­برند و مراجع با بینش یافتن از محتواهای ناخودآگاه، انتخاب می­‌کند که فعالانه الگوهای ریشه­‌ای را تغییر دهد تا بتواند مسئولیت زندگی خود را بر عهده بگیرد.

    روان­‌درمانی تحلیلی بلندمدت

    روان‌درمانی تحلیلی بلندمدت مدلی برگرفته از رویکرد روانکاوی کلاسیک است. در این مدل نیز تمامی آنچه روانکاو و مراجع درصدد آن هستند اتفاق می‌افتد. یعنی هدف از جلسات به آگاهی درآوردنِ آنچه در ناآگاهی است و تحلیل تداعی آزاد، رویا، مقاومت، انتقال و انتقال متقابل مبنای جلسات قرار می‌گیرد. تفاوت روان‌درمانی تحلیلی بلندمدت با روانکاوی کلاسیک در چارچوب (setting) جلسات است. در این مدل، جلسات یک بار در هفته تشکیل شده که هر جلسه 45 تا 50 دقیقه به طول می‌انجامد. تفاوت دیگری که این مدل را از روانکاوی کلاسیک متمایز می‌کند این است که تحلیل‌گر و مراجع روبروی یکدیگر می‌نشینند و یکدیگر را می‌بینند.

    در این مدل نیز همچون رویکرد روانکاوی کلاسیک، جلسات بر مبنای تداعی‌های مراجع پیش می‌رود. تراپیست معتقد است که اگر هر تداعی را همچون قطعه‌ای از یک پازل بدانیم، با کنار هم قرار دادنِ تداعی‌ها، تصویر نسبتاً منسجمی از روان به دست می‌آید و فرد در نهایت می‌تواند به صلح درونی و اشتیاق برای زندگی دست یابد.

    این مدل نیز همچون روانکاوی کلاسیک طولانی‌مدت است چراکه انسان را منحصربه‌فرد می‌داند و معتقد است هر کسی داستانِ شخصی خود را دارد و تا فرد، خودش به بازنمایی داستانِ زندگی نپردازد، نمی‌توان مداخله‌ای انجام داد.

    روان‌درمانی تحلیلی مدرن

    روان‌درمانی تحلیلی مدرن نیز با در نظر گرفتنِ چارچوب نظری و رویکرد بالینی زیگموند فروید، از آراء روانکاوانِ معاصری که پس از فروید به کاوش در دستگاه ذهن پرداختند بهره می‌گیرد. نظریات ملانی کلاین، دونالد وینی‌کات، فربرن، بیون و غیره در مکتب روابط موضوعی (object relations)، نظریات آنا فروید، هاینز هارتمن و اریک اریکسون به نام روان‌شناسیِ ایگو (ego psychology)، مکتب مبتنی بر نظریه‌ی سالیوان به‌عنوان روان‌درمانی تحلیلی بین‌فردی (interpersonal psychoanalytic psychotherapy) و مکتب مبتنی بر نظریه هاینز کوهات به‌عنوان روان‌شناسیِ خود (self psychology) دسته‌بندی می‌شوند.

    هدف اصلی تمامی این مکاتب این است که مواد ناخودآگاه را وارد خودآگاهی کرده، عملکرد ایگو را تقویت و به فرد کمک کنند کمتر تحت کنترل رانه‌های غریزی یا خواسته‌های سوپرایگو باشند.

    روش‌های روانکاوی کلاسیک با رویکردهای مدرن اصلاح شده‌اند، اما تکنیک‌های تداعی آزاد، تعبیر رویا، تحلیل مقاومت و تحلیل انتقال و انتقال متقابل، هنوز هسته‌ی اصلی این نوع درمان را تشکیل می‌دهند.

    روان‌درمانی شناختی‌رفتاری (CBT)

    CBT یکی از روش‌های درمان مشکلات روانی است که می‌کوشد با تکیه بر ذهنیت و رفتار انسان‌ها مسائل مختلف افراد، از اضطراب و افسردگی تا انواع اختلالات شخصیتی را درمان کند. روان‌درمانی شناختی‌رفتاری به افراد کمک می‌کند تا الگوهای فکری و رفتاری ناسالم یا ناکارآمد را شناسایی و با افکار و رفتارهایی که عملکردِ مناسب‌تری به ارمغان می‌آورند جایگزین کنند.

    مدل CBT به این شکل احساسات افراد را تحلیل می‌کند:

    ابتدا رویدادی اتفاق می‌افتد و فرایند تحلیل و اقدام را فعال می‌کند (A).

    ما آن رویداد را بر اساس باورهایمان درباره‌ی آن رویداد، خودمان و جهان اطرافمان، تفسیر می‌کنیم (B).

    تفسیر ما در نهایت، هیجاناتی را برمی‌انگیزد و ما را به رفتارهای مشخصی ترغیب می‌کند (C).

    این روند به ظاهر خیلی ساده است و حرف عجیبی در آن نیست. اما به خاطر داشته باشید که قرار دادن الِمان باور (B) در آن میان (که امروز می‌توانیم آن را ذهنیت هم بنامیم) در دوران خود، اتفاق مهمی محسوب می‌شد.

    درمان شناختی رفتاری از طریق بخش‌کردن مشکل به واحدهای کوچک‌تر، به افراد حس پیروزمندی و توانمندی در برابر مشکلات می‌دهد. درنتیجه باعث می‌شود که راحت‌تر به نحوه‌ی ارتباط واحدهای کوچکتر از مشکل و چگونگی تأثیرشان دسترسی داشته باشند.

    دوره‌ی درمان شناختی‌رفتاری از 6 هفته تا 6 ماه به طول می‌انجامد. طول درمان به نوع مشکل و میزان اثرگذاری آن بر درمانجو بستگی دارد. در 2 تا 4 جلسه‌ی اول، تراپیست اثرگذاری نوع درمان و مناسب بودن آن برای بهبود مشکل مراجع را بررسی می‌کند. اگرچه درمان شناختی‌رفتاری بر گذشته تمرکز ندارد اما لازم است تراپیست در حین تراپی سؤالاتی راجع به زندگی و پیشینه خانوادگی بپرسد. روان‌درمانگران با رویکرد شناختی‌رفتاری نیز معتقدند گاهی اوقات به دلیل تأثیر گذشته بر حال مراجع، لازم است در مورد گذشته سؤال شود. اما تفاوت آنها با روان‌درمانگران تحلیلی این است که درمانگرانِ شناختی‌رفتاری از مصاحبه برای شناختِ گذشته استفاده می‌کنند درصورتی که در روان‌درمانیِ تحلیلی مصاحبه انجام نمی‌شود و تراپیست اجازه می‌دهد مراجع آزادانه از هر چه می‌خواهد سخن براند، چراکه اعتقاد بر این است که ناخودآگاه به زور یا با مصاحبه به کلام آغشته نمی‌شود.

    CBT مبتنی بر پروتکل و ساختار درمانی است و در هر جلسه مراجع و درمانگر به توافق می‌رسند که در چه مورد صحبت کنند. محتوای هر جلسه ممکن است شامل عملکرد مراجع در جلسه‌ی قبل، بررسی تمرینات و صحبت پیرامون مشکل باشد.

    در پایان دوره‌ی درمان شناختی‌رفتاری، یک برنامه‌ی شخصی تحت عنوانِ «حفظ وضعیت عالی خود» ایجاد می‌شود. این برنامه در بردارنده‌ی مهارتهای آموخته شده و شیوه‌های برخورد با مشکلات در آینده است و مراجع را تشویق می‌کند که این مهارتها را بعد از اتمام تراپی تمرین کند.

    رویکرد درمانِ شناختی‌رفتاری می‌­تواند به فرد کمک کند تا روی مشکلات فعلی و نحوه‌ی حل سریع آنها تمرکز بهتری داشته باشد. غالباً شامل تمرین مهارت­های جدید در «دنیای واقعی» است و می‌تواند در درمان انواع اختلالات از جمله افسردگی، اضطراب، اختلالات مربوط به تروما و اختلالات خوردن مفید باشد. به‌­عنوان مثال، CBT می‌تواند به فرد مبتلا به افسردگی کمک کند تا الگوهای فکری یا رفتارهای غیرمفید یا ناسازگاری را که به بروز افسردگی کمک می­‌کند، تشخیص داده و تغییر دهد.

    طرحواره‌درمانی (Schema therapy)

    طرحواره‌درمانی توسط جفری یانگ و همکارانش ایجاد شد و عمدتاً براساس بسط و گسترش رویکرد شناختی‌رفتاری بنا شده است. این رویکرد، اصول و مبانی مکتب‌های درمانِ شناختی‌رفتاری، نظریه‌ی دلبستگی، گشتالت، روابط موضوعی (object relations) و روانکاوی را در یک مدل درمانی تلفیق کرده است. به نوعی این مدل را نوعی آشتی بین درمان‌های مبتنی بر روانکاوی و درمانهای CBTمحور دانسته‌اند. گرچه تکنیک‌هایی که در این درمان به کار می‌روند تا حدی براساس درمان شناختی‌رفتاری است ولی بیشتر روی بازسازی نیازهای کودکی و همدلی با بخش‌های آسیب‌دیده ای است که فرد درست آنها را به یاد نمی‌آورد. چیزی که طرحواره‌درمانی را از درمانهای شناختی‌رفتاری جدا می‌کند فاز تجربی آن است که می‌توان گفت شکلی از تداعی آزاد در روانکاوی دارد.

    از دیدگاه طرحواره‌درمانی، مشکلات و اختلالات افراد ناشی از نحوه‌ی برخورد مراقبان اولیه با نیازهای کودک است که باعث شده یک الگوی ثابت و تکراری در ذهن شکل بگیرد و در سالهای بعد زمانی‌که در موقعیتی مشابه قرار گیرند همان احساسات در آنها زنده شوند. این رویکرد به معرفی و شناسایی  18 طرحواره می‌پردازد که حاصل ناکامی در ارضای پنج نیاز اساسی هیجانی در انسان است. این نیازها شامل دلبستگی ایمن، خودگردانی، آزادی در بیان احساسات، تفریح و پذیرش واقع بینانه‌ی محدودیتها است. چیزی که باعث می‌شود طرحواره‌ها تداوم پیدا کنند و در زندگی فرد ادامه‌دار شوند تحریف‌های شناختی، الگوی زندگی خود-آسیب‌رسان و سبکهای مقابله‌ای است.

    این رویکرد درمانی جزء درمانهای طولانی‌مدت است و ممکن است پروسه‌ی آن از چند ماه تا چند سال (بسته به تعداد و پیچیدگی طرحواره‌ها) به طول بینجامد.

    روان‌درمانی پذیرش و تعهد (ACT)

    این مدل زیر چتر درمان‌های شناختی‌رفتاری است و از جهاتی آن را بسیار شبیه به رفتاردرمانی می‌دانند چراکه بر «عمل‌کردن» متمرکز است (همان‌طور که از اسمش پیداست). درواقع، روان‌درمانی پذیرش و تعهد (ACT) اسمش را از یکی از پیامهای مرکزی‌اش گرفته است: بپذیر هر آنچه را که خارج از کنترل توست و متعهد باش به آنچه که زندگی‌ات را پر بار می‌سازد.

    روان‌درمانگر با مدل ACT، از فرآیندهای پذیرش، تمرکز ذهنی، تعهد و تغییر رفتار به منظور ایجاد انعطاف‌پذیری استفاده می‌کند. انعطاف‌پذیری روان‌شناختی یعنی فرد این توانایی را داشته باشد که بتواند به‌جای غرق‌شدن در گذشته و آینده، در زمان حال زندگی کند و ارزشها و اهداف خود را شناسایی کرده و به‌جای اجتناب از افکار، احساس‌ها، خاطره‌ها یا امیال آزاردهنده، رفتاری در پیش بگیرد که با ارزش‌ها و اهدافش هماهنگ باشد. هدف از درمان پذیرش و تعهد این است که فرد با پذیرش دردها، رنج‌ها و تنش‌هایی که زندگی به‌طور اجتناب‌ناپذیری برای او ایجاد کرده، زندگی پربار و معنادار برای خود ایجاد نماید.

    اجتناب در زمینه افکار و احساسات مفهومی است که در ACT بسیار به آن پرداخته می‌شود. وقتی افراد مصرانه تلاش می‌کنند از تجربیات خصوصی‌شان اجتناب کنند، به‌طور متناقض آنها را افزایش می‌دهند و منجر به انواعی از اجتناب می‌شوند که مشکلات بیشتری ایجاد می‌کند.

    مراجع در فرآیند تراپی، مهارتهای ذهن‌آگاهی (mindfulness) را یاد می‌گیرد. ذهن‌آگاهی به فرد کمک خواهد کرد تا با مدیریت افکار و احساسات خود، فشار کمتری متحمل شود و با جهان اطراف ارتباط برقرار کند. هدف درمانگر ACT هم کاهش علائم نیست بلکه سعی می‌کند تا مراجع را از علائم رها کند. ACT می‌تواند در قالب درمان کوتاه‌مدت (4 تا 12 جلسۀ یک ساعته)، درمان فوق‌العاده مختصر (1 تا 6 جلسۀ 30 دقیقه‌ای یا کمتر) یا درمان طولانی‌مدت انجام شود.

    درمان ذهنی‌سازی یا منتالیزیشن (Mentalization)

    درمان مبتنی بر ذهنی سازی نحوه‌ی درک احساسات را تشریح و به ما در بهبود توانایی درک احساسات دیگران کمک می‌کند. توانایی درک احساسات یکی از مهمترین مهارت‌هایی است که در روابط بین فردی به کار ما می‌آید. درمان مبتنی بر ذهنی‌سازی نوع خاصی از روان‌درمانی‌های روان‌پویشی است که برای درمان بیماران مبتلا به سازمان شخصیت مرزی طراحی شده است. محور اصلی این درمان کمک به بیماران در تمایز و جداسازی افکار و احساسات خود از دیگران است.

    افراد دارای سازمان شخصیت مرزی روابط بی‌ثبات و آتشین دارند. ممکن است به‌طور ناخودآگاه از دیگران سوء استفاده کنند یا آنها را به انجام یک رفتار خاص وادار کنند. آنها در فهمیدن اثرات رفتار خود بر دیگران دشواری‌های زیادی دارند و درک آن را غیر ممکن می‌پندارند. در فرآیند درمان منتالیزیشن تلاش می‌شود که مراجع بتواند با کفشهای دیگران راه برود و با آنها همدلی کند.

    رفتاردرمانی دیالکتیکی (DBT)

    نوع خاصی از CBT است که به تنظیم مؤثرتر احساسات کمک می‌کند. این مدل غالباً برای درمان افراد مبتلا به افکار مزمن خودکشی و افراد مبتلا به اختلال شخصیت مرزی، اختلالات خوردن و PTSD استفاده می‌شود. رفتاردرمانی دیالکتیکی با تمرکز بر مهارت‌های چهارگانه‌ی افزایش ذهن‌آگاهی، قدرت تحمل پریشانی، مهارت برقراری ارتباط مؤثر و تنظیم هیجانی،‌ سعی در افزایش سلامت روان افراد داشته تا مراجعان بتوانند برخورد مفید و مؤثر در شرایط متفاوت زندگی خود داشته باشند.

    رفتار درمانی دیالکتیکی (DBT) یک درمان شناختی‌رفتاری جامع است و این روش درمانی برای افرادی که از دیگر روش‌ها پاسخی نگرفته اند، بسیار امیدبخش و کارآمد بوده است.

    این مدل به افراد کمک می‌کند تا بتوانند هیجان‌های خود را کنترل کرده و سطح کیفیت زندگی خود را افزایش دهند. در حال حاضر، رفتاردرمانی دیالکتیک برای درمان افرادی که دارای مشکلات روانی مزمن یا شدید هستند، استفاده می‌شود.

     

    روان‌درمانی هیجان‌مدار (EFT)

    درمان متمرکز بر هیجان (EFT) متأثر از نظریه‌ی «دلبستگی» بالبی که دیدگاهی انسان‌گرایانه داشت به وجود آمده است. به طور کلی، هدف درمان هیجان مدار، هدایت افراد به سوی آن چیزی است که «دلبستگی ایمن» خوانده می‌شود.

    در این روش، تلاش می‌شود تا فرد توانایی تنظیم هیجان خود را به دست آورد تا از این طریق بتواند احساس امنیت، حمایت و آسایش را در دیگری ایجاد کند. به بیان دیگر، فرد با آموختن خود‌تنظیمی هیجان، راه‌های جدید تعامل با دیگری را می‌آموزد که به نوبه‌ی خود سبب برانگیخته شدن واکنش‌های جدید در طرف مقابلش می‌شود.

    در رویکرد درمان متمرکز بر هیجان، درمانگر و فرد تحت درمان در یک فرآیند فعال با یکدیگر همکاری می‌کنند و هر دو برابر درنظر گرفته می‌شوند. مراجع و نه درمانگر، به عنوان فردی که بیشترین توانایی را در تفسیر تجربه عاطفی خود دارد، دیده می‌شود.

    روان‌درمانی هیجان مدار بسته به اینکه برای چه گروه‌هایی مورد استفاده قرار می‌گیرد، به سه دسته طبقه‌‌بندی می‌شود:

    EFT برای زوج ها (EFCT)

    EFT برای خانواده‌ها (EFFT)

    EFT برای افراد (EFIT)

    EFT فرض می‌کند که عدم آگاهی عاطفی مضر است، اجتناب از احساسات می‌تواند منجر به پیامدهای ناخوشایند در زندگی افراد شود و با گذشت زمان، نادیده گرفتن یا اجتناب از واکنش احساسی ممکن است توانایی فرد را برای پردازش احساسات بعدی تغییر دهد. EFT با ایجاد یک پیوند دلبستگی ایمن، مراجعان را قادر می‌سازد تا به اطرافیان و اعضای خانواده‌ی خود با روش‌های سالم‌تر و سازنده‌تر پاسخ دهند.

    در رویکرد درمان EFT  بر خلاف درمان شناختی رفتاری (CBT) یا پذیرش و تعهد (ACT)، تنها بر روی عملکرد ذهن و خطاهای شناختی آن تأکید نشده بلکه ترکیبی از دو عنصر شناختی و جسمانی به‌عنوان عوامل مؤثر بر تحلیل و ریشه‌یابی مشکل استفاده می‌شود.

    متخصصان این رویکرد بر این باور هستند که از یک سو هیجان به شدت با بدن و فعل و انفعالات فیزیولوژیکی در ارتباط بوده و از سویی دیگر نمی‌توان شناخت و هیجان را از یکدیگر جدا کرد چراکه شناخت و ارزیابی از یک موقعیت باعث بروز هیجان‌های مختلف می‌شود.

    تراپی حمایتی

    ممکن است همه‌ی افراد، خانواده یا دوستانی نداشته باشند که بتوانند به‌طور مداوم در شرایط سخت به آنها مراجعه کنند. این امر می‌تواند بهبودی از دوره‌های افسردگی یا انواع دیگر آشفتگی‌های عاطفی را دشوار کند. خوشبختانه نوعی تراپی وجود دارد که برای کمک به بهبودی افراد و حمایت از آنها طراحی شده است. این به‌عنوان تراپی حمایتی شناخته می‌شود. تراپی حمایتی از راهنمایی و تشویق جهت کمک به مراجعان برای توسعه و غنی­‌سازی خود استفاده می­‌کند. این درمان، به ایجاد عزت نفس، کاهش اضطراب، تقویت مکانیسم‌های مقابله و بهبود عملکرد اجتماعی و بین­‌فردی کمک می­‌کند.

    تراپی حمایتی شکلی از گفتار درمانی است که در آن تراپیست به صحبت های مراجع گوش می‌دهد تا بتواند توصیه‌هایی راجع به نحوه‌ی برخورد با وضعیتی که فرد با آن روبرو است، ارائه دهد. این نوع تراپی بسیار دلسوزانه بوده و برای تشویق طراحی شده است. ایده‌ی ارائه حمایت عاطفی برای بیمارانی است که دوران سختی پشت سر می‌گذارند.

    هدف اساسی تراپی حمایتی این است که به بیماران راهی داده شود تا بتوانند خود و ناامیدی‌ها، غمها، شادی‌ها و امیدهای خود را بیان کنند. برخی از مراجعان برای غلبه بر بعضی از مشکلات زندگی فقط نیاز دارند کسی را در کنار خود داشته باشند. داشتن یک تراپیست اختصاصی که مایل به گوش‌دادن و حضور فعال در آنجا باشد، غالباً برای ایجاد تغییر بزرگ در زندگی مراجع کافی است. به همین دلیل است که درمانگرانی که تراپی حمایتی انجام می‌دهند، غالباً قبل از تصمیم به مداخله، به‌دقت فکر می‌کنند.

    سخن پایانی

    وظیفه‌ی تراپیست، تغییر زندگی مراجع نیست، مراجع خودش این کار را بهتر بلد است. وظیفه‌ی تراپیست، کمک به مراجع در شناخت و درک آنچه از فرآیند روانی است که نمی‌داند. شرایطی که در هیچ رابطه‌ای تجربه نکرده است. لازمه‌ی دانستن اینکه تراپی چیست، تجربه‌ی آن است. همانند این است که برای فردی که بیرون از آب نشسته، راجع به شناکردن توضیح دهیم. لازم است فرد به درون آب شیرجه بزند و با غوطه‌­ور شدن در آن بتواند با مفهوم شناکردن آشنا شود. این نکته نیز حائز اهمیت است که همه‌ی تراپیستها مانند همدیگر کار نمی‌­کنند؛ حتی اگر رویکردشان یکسان باشد. از آنجایی که انسان­ها منحصر به فرد هستند، تراپیست همچون لباسی است که ممکن است به تنِ یک فرد بنشیند و به تنِ فرد دیگر نه. در نتیجه این را نیز باید توجه کرد که اگر تراپیستی برای شما مناسب نبود، احتمالا تراپیست دیگری خواهید یافت که برای شما مناسب باشد.

    برای یافتن تراپیستِ به اندازه‌ی کافی خوب می­‌توانید با تکمیل فرم درخواست تراپی، از متخصصین ارجاع که در کلینیک­ تجربه زندگی حضور دارند کمک بگیرید.

     

    منابع

    https://www.psychiatry.org/patients-families/psychotherapy

    https://www.nimh.nih.gov/health/topics/psychotherapies

    https://www.madinamerica.com/2023/10/on-psychotherapeutic-literacy/

    https://www.webmd.com/a-to-z-guides/what-is-psychotherapist

    https://www.medicinenet.com/what_exactly_does_a_psychotherapist_do/article.htm

    https://www.psychologytoday.com/us/articles/202211/7-qualities-of-a-great-therapist

     

    [1] Psychotherapy

    [2] Psychotherapist

  • نوروز؛ نگاهی متفاوت به نو شدن

    نوروز؛ نگاهی متفاوت به نو شدن

    نوروز؛ نگاهی متفاوت به نو شدن

     

    نوزاد با قدم گذاشتن در این جهان، اولین تجربه‌ی نو شدن را از سر می‌گذراند. تولد به معنای آغازی تازه و نویدبخش تغییر است. از یکی بودن با ابژه تا جدایی از او، از جهان امن رحِم تا دنیای بی‌رحمِ بیرون. این مرحله نشان از شروع دوره‌ای جدید و تازه در زندگی انسان دارد. پاکی و زدایش آلودگی‌ها نمادی از تمیز شدن و شروع دوباره است، همان‌طور که عید نوروز نمادی از شروع دوباره و تجدید و تحول است. اما مشکل اینجاست که هر سال با نزدیک شدن به ایام نوروز، نوشت‌افزارها پر می‌شوند از سررسیدها و دفترهای برنامه‌ریزی جورواجور و تب تغییرکردن و تغییردادن گویی برای ما تبدیل به امری ضروری شده است.

    گویی زندگی در حال شتاب گرفتن است؛ ما خود را در برابر هجوم بی وقفه‌ی فناوری‌های جدید، تغییرهای مداوم، گرایشات زودگذر در حوزه‌ی غذا، درمان های معجزه‌آسا، مُد و غیره، بی‌دفاع می‌بینیم.

    از تغییر مبلمان و چینش خانه تا تغییر سبک زندگی و یادگیری مهارت‌های جدید، از ثبت نام در کلاسهای زبان و مهارتهای مختلف تا درست‌کردن لیست کتاب‌ها و فیلم‌هایی که باید در سال جدید ببینیم، همه و همه بخش مهمی از رسوم سال نو شده‌اند.

    همچنین سالانه تعداد زیادی از کتابها درزمینه‌ی خودپروری، خودیاری و خودتحقق‌بخشی تولید می‌شوند و میلیون ها نسخه از آن فروخته می‌شود. روانشناسانِ مثبت‌گرا اعتقاد دارند سال نو بهانه‌ای برای تغییر و رشد است. این روند اجباراً به ما یادآور می‌شود که اگر در این دنیای پرشتاب تغییر نکنیم احساس می‌کنیم عقب مانده‌ایم. لذا قانون نخست در این دنیای پر شتاب این است که شما باید به پیش بروید. اما مسئله این است که در فرهنگی که سرعت، دائماً در حال افزایش است این امر هرسال سخت‌تر می‌شود.

    جامعه‌شناسان از استعاره‌‌ی «مدرنیته‌ی سیال2» برای توصیف عصر ما استفاده می‌کنند؛ عصری که همه چیز بی‌وقفه در حال تغییر است و گویی این تغییر، مدام گریزناپذیرتر می‌شود. به‌عنوان مثال اکنون خواب ما به‌طور متوسط نیم ساعت کمتر از دهه‌ی  70 میلادی و حدود دو ساعت کمتر از خواب آدم‌هایی است که در قرن نوزدهم زندگی می‌کردند. امروزه فست‌فودها، اپلیکیشن‌های دوست‌یابی، چرت‌های کوتاه و درمان‌های فوری زندگی ما را پر کرده است. اما پرسش این است که چرا اینقدر سرعت‌زده شده‌ایم؟ چرا تغییر به خودیِ خود به یک هدف تبدیل شده است؟ آیا این تغییرات الزامی هستند؟ آیا باید برای بهتر زندگی‌کردن تغییر کنیم؟

    بگذارید با جزییات بیشتر به قضیه نگاه کنیم. در ابتدای سال نو ممکن است در سررسیدهای خود مشغول نوشتن اهداف شویم، پس از مسافرت ها و عیددیدنی‌ها بعضاً به سراغ آن اهداف و تغییرات برویم و این امر باعث شود نسبت به فعالیت‌هایمان احساس بیگانگی کنیم و دائماً گرفتار این موضوع باشیم که زمان کافی نداریم. بعید نیست که اپیدمی‌های جهان مدرن همچون افسردگی و فرسودگی فیزیکی و ذهنی، محصول درخواست تغییراتی باشد که دنیا از ما انتظار دارد. در جهان پرشتابِ امروز، تحرک بر ثبات غلبه می‌کند. اگر نتوانیم از پسِ این تغییرات بربیاییم و چابک و سیال نباشیم، گویی درجا می‌زنیم.

    همه روزه در شبکه‌های اجتماعی و کتابهای خودیاری می‌خوانیم که شما «می‌توانید هرکاری انجام دهید». پس اگر قادر به انجام کارها و رسیدن به اهداف جدیدتان در عرصه کاری یا عاطفی نیستید، مقصر شمایید. اما از دیدگاه فروید، کار و عشق3 دو عنصر وجودی مهم به شمار می‌آیند.

    شاید بپرسید وقتی مهم‌ترین عنصر جهانِ مدرن تغییرکردن است، پس تکلیف ما چیست؟ پیام اصلی مقاله‌ی حاضر این است که محکم بایستید. شاید اصلاً تغییر، راهکار نباشد. البته متوجه هستیم که بعضی افراد با این جهانِ پر ‌شتاب مشکلی ندارند اما داده‌های تجربی و آزمایشگاهی نشان می‌دهد با گذشت زمان این افراد یکپارچگی خود را از دست می‌دهند.

    شاید برای اینکه بتوانیم در این فرهنگِ پرشتاب دوام بیاوریم و در برابر وسوسه‌ی تغییر بایستیم بهتر باشد به فلسفه کلاسیک رجوع کنیم و به‌ویژه از درمان‌های بلندمدت، آرامش ذهنی و تفکر در ماهیتِ پایان‌پذیرِ زندگی الهام بگیریم. اینها مواردی هستند که نسبت به پیشرفت و تحول دائمی، احساس شادمانی عمیق‌تری ایجاد میکنند.

    امید است که برخی از جنبه‌های منفی ایده‌ی تغییر را تا به اینجا روشن کرده باشیم. اگر بپذیریم که  تغییرکردن ایده‌ی چندان خوبی نیست، پس باید چه راهکاری را پیش گرفت؟ در این متن توصیه‌هایی خواهیم داشت و در آن توضیح می‌دهیم که چرا چنین توصیه‌هایی درست است.

     

    هرآنچه هستی، هستی!

    در جامعه‌ای که رشد و پیشرفت اصلی ترین ارزش آن است، ایده‌ی قطعیت در هویت و عدم نیاز به تغییر، معمولاً مورد استقبال قرار نمی‌گیرد. به عبارت دیگر، انسان‌ها به‌سختی تواناییِ ابراز جمله‌ی «من به تغییر نیاز ندارم» را دارند. این جمله، علاوه بر اینکه مورد علاقه‌ی سنت روانشناسی عامه‌پسند است، با زمینه‌ی فرهنگی جهان مدرن نیز هماهنگ است. در این فرهنگ، تأکید بر شناخت هویت و وجود واقعی، به‌عنوان اساسی‌ترین چیزی که باید دنبال شود، امری تقریباً ثابت است. اما آیا این اعتقاد واقعاً ما را آزاد می‌کند یا تنها ما را به زندگی درون زندانی از خودمان محکوم می‌کند؟

    فیلسوف و روانکاو، اسلاوو ژیژک، اعتقاد دارد که باید به ایده‌ی واقعی و دروغین در خود با «شک‌گرایی4» نگاه کرد. او به‌طور جالبی می‌گوید که ممکن است نقابی که به چهره‌ زدیم، همان حقیقت ماست. برای ژیژک، نقاب‌ها همیشه اصلی و حقیقی بوده‌اند و او به قوه‌ی آزادسازی این ژست که ما باید نقاب‌هایمان را برداریم، اعتقاد ندارد. او به مفهوم بیگانگی اعتقاد دارد، به معنای شناختن کیستیِ واقعی ما در مکانی خارج از خودمان. به عبارت دیگر، حقیقت درونی ما درون لباس یک افسانه پدیدار می‌شود. از این منظر، پذیرش این واقعیت که ما همواره در حال تغییر و رشد هستیم، عمیق‌تر از آزادی است؛ آزادی از زندانی که به طور ناهشیار برای خودمان ساخته‌ایم.

    بنابراین، به‌جای اینکه به دنبال یک هویت ثابت و غیرقابل تغییر باشیم، ممکن است بهتر باشد که به دنبال شناخت هویت‌های چندگانه و پویا درون خود باشیم. این دیدگاه، ما را به سوی پذیرش تنوع و پیچیدگی ذاتی خود و همچنین دیگران هدایت می‌کند، و این می‌تواند اساسی برای رشد شخصی و ارتقای انسانی باشد. در نتیجه، پذیرش واقعیت‌های زندگی، حتی اگر چالش‌برانگیز و پیچیده باشند، می‌تواند ما را به سوی زندگی متعادل‌تر، آگاه‌تر و آزادتر هدایت کند.

     

     

    کاوشی در گذشته

    فرهنگ پرشتاب، درگیر اکنون و آینده است و با گذشته هیچ کاری ندارد. تکنیک‌های روان‌شناختی مانند مراقبه و ذهن‌آگاهی (mindfulness) از ما می‌خواهند در زمان اکنون باشیم و همچنین روانشناسیِ مثبت‌گرا می‌گوید به روی آینده تمرکز کنیم. از آنجا که آینده‌نگرها بیش از هر چیز به دنبال خلق آینده هستند، مفاهیمی چون سال رویایی، جامعه‌ی آسوده و… را به مشتریان خود می‌فروشند. در این بین، ممکن است به نظر برسد که رویکردهای گذشته‌نگر مانند روانکاوی کم‌طرفدار باشند.

    سایمون کریچلی، فیلسوف، اعتقاد دارد تمرکز ما بر آینده و ایده‌ی پیشرفتِ ابدی به‌شدت آسیب‌زننده است.

    او می‌گوید:

    ” ما باید با جدیت و تا حد ممکن از این ایده‌ی آینده‌گرا و آیینِ پیشرفت حذر کنیم. ایده‌ی پیشرفت نهایتاً چند دهه قدمت دارد و ایده‌ی بسیار بدی است. بیایید تا به‌جای آینده، بر گذشته تمرکز کنیم و یاد بگیریم پیشرفت را با تکرار جایگزین کنیم.”

    جای زخم‌های تنمان به ما یادآوری میکند که گذشته، واقعی بوده است. اگر می‌خواهیم زندگی اخلاقی را زیست کنیم بسیار مهم است که درمورد گذشته‌ی خود تأمل کنیم. اینجا همانجایی است که فروید با ابداع جلسات روانکاوی به کمک ما آمد.

    در روانکاوی فرویدی، علت تمرکز بر روی گذشته، اعتقاد به این است که تجربیات قبلی در شکل‌دهی به شخصیت فرد اهمیت دارد. فروید باور داشت که ریشه‌ی رفتارها و احساسات فرد در دوران کودکی و تجربیات گذشته‎ی واقعی یا نمادین آن شکل می‌گیرد. این دیدگاه، فرآیندهای روانی را عمدتاً متعلق به بخش ناهشیار1 دانسته و بیان می‌دارد فرد دائماً در تعارض با انگیزه‌های ناهشیار خود قرار دارد. به نظر می‌رسد که مفهوم تعارض بین انگیزه‌های ناهشیار و تأثیر آن بر روان فرد، برای درک عمیق‌تر رفتارها و واکنش‌های انسانی است. علاوه‌براین، در می‌یابیم برای چرایی انگیزه ها، آمال و آرزوها و حتی نتایج اعمالمان باید در گذشته به جستجو بپردازیم.

    تاریخ بشر به‌طور ذاتی با روان‌شناسی مرتبط است و روانکاوی می‌تواند به ما کمک کند تا بهترین درک از تأثیر گذشته بر انسان‌ها و جوامع پیدا کنیم. اما این کار بسیار دشوار است، زیرا تأثیرات روانی گذشته بر انسان‌ها و جوامع، بسیار پیچیده است. این بدین معنی نیست که باقی رویکردهای درمانی تأثیری ندارند اما آیا میشود بدون نگاه به فصول قبلی یک کتاب، فصل جدیدی را ورق زد؟

    در جایی آدام فیلیپس به اهمیت حفظ فاصله‌‌ی شخص با جنبه‌های خاصی از گذشته‌اش اشاره می‌کند. این موضوع نشان می‌دهد که روانکاوی می‌تواند به فهم بهتری از نحوه‌ی تأثیر گذشته بر روان فرد و درنتیجه بقای روانی او کمک کند. به نظر می‌رسد که این نقل قول نشان دهنده‌ی تأکید بر اهمیت تعادل بین نیازهای فرد و شناخت واقعیت تاریخی است. همچنین شاید نشان دهنده‌ی تضادی باشد که ممکن است بین نیازهای فرد و شناخت واقعیت تاریخی وجود داشته باشد.

     

    آیا تغییر امکان‌پذیر است؟

    هراکلیتوس فیلسوف بزرگی که پیش از سقراط می‌زیست، معتقد بود:

    “در یک رودخانه دوبار نمی‌توان شنا کرد”

    مقصود او این بود که همه چیز در حرکت و تغییر دائمی است.به‌طوری که اگر در رودخانه‌ای برای بار دوم پا گذاشتید، نه شما همان آدم قبل هستید و نه رودخانه همان رودخانه‌ی قبلی.

    هرچند دیدگاه او مخالفان و موافقان زیادی دارد اما روانکاوان بر این باورند که فرآیند درمانِ تحلیلی به معنای ارتباط فردی عمیق و تعامل فعال بین تحلیلگر و تحلیل‌شونده است و می‌تواند باعث شناخت عمیق‌تری از خود و دیگران شود. این شناخت به انسان کمک می‌کند تا الگوهای رفتاری ناسازگار خود را شناسایی کرده و آن‌ها را تغییر دهد. این تغییرات، زمان‌بر و نیازمند تکرار و پیگیری هستند، اما با توجه به فرآیند تحلیلی، امکان‌پذیریِ تغییر در شخصیت و رفتار انسان‌ها به‌طور قابل توجهی بالا می‌رود. نتیجه اینکه تغییر در انسان‌ها امکان‌پذیر است اما نه با آن سرعتی که از شب سال نو تا اولین روز سال جدید با نوشتن اهداف و خودباوری امکان پذیر باشد. تغییر امکان پذیر است به شرطی که فرآیند تحلیلی به‌طور کامل و با دقت انجام شده و بر ارتباط بین فرد و تراپیست تأکید شود.

    فروید در مقاله‌ی «دگر سوی اصل لذت» به این نکته اشاره دارد که ناهشیار به اجبار، خود را تکرار می‌کند و اگر ما با گذشته‌نگری و تحلیل عمیق به سراغ آن نرویم در دایره‌ای تکراری قرار خواهیم گرفت.

     

    هنر یادگیریِ خوب مُردن

    یکی از مشکلاتی که جهانِ «تغییر کردن» دارد این است که تغییر را برای آینده در نظر دارد. بدون در نظر گرفتن این فرض که شاید اصلا آینده ای وجود نداشته باشد. ما انسانها آسیب‌پذیر و شکننده‌ایم، ناگهان بیمار می‌شویم و در آخر می‌میریم. سقراط فلسفه را هنر یادگیریِ خوب مردن می‌دانست. روانشناسی عامه‌پسند اما ما را تشویق می‌کند تا روی نقاط مثبت تمرکز کرده و تغییر کنیم. همه از بهتر شدنِ زندگی صحبت می‌کنند اما کسی از آموختن چگونه مردن نمی‌گوید.

    سنکا فیلسوف رواقی در نامه‌ای به یکی از آشنایان اشاره می‌کند که ما نباید هرگز گمان کنیم که مرگ در آینده‌ای دوردست اتفاق می‌افتد. او در این نامه می‌گوید:

    ” بیایید به یاد داشته باشیم همه‌ی ما میراییم. اکنون می‌دانم همه چیز فناپذیر است و نیز می‌دانم این امر از هیچ قانونی طبعیت نمی‌کند. هر چیزی امکان داشته باشد زمانی رخ دهد، شاید همین امروز اتفاق بیفتد. “

    با فکر کردن به مرگ قرار نیست مجذوب آن و تسلیم ایده‌ی مردن شویم بلکه با این غایی‌اندیشیِ ناخوشایند می‌توانیم به خود یادآوری کنیم که زندگی کوتاه‌تر از آن است که بخواهیم مدام آن را تغییر دهیم.

     

    سخن پایانی

    واضح است که این توصیه‌ها تمام آنچه باید را به ما عرضه نمی‌کنند و منجی ابدی ما نیستند اما می‌توانند در برابر جریان توسعه‌ی اجباری و جنونِ افسارگسیخته و بی‌هدفِ جامعه، ابزاری مفید باشند تا ما را کمی آرام‌تر کرده و نشاط را در ثبات برایمان به ارمغان بیاورند. امید است این توصیه‌ها شما را کمی آسوده‌خاطرتر کند و غیر از پیگیری ابدی مثبت‌گرایی، تغییر دائمی و پیشرفت، گزینه‌های دیگری پیش روی شما بگذارد.

     

    منابع

    1-socialmodernnity, Sigmund bowman ,2000

    2- social acceleration: a new theory of modernity, 2022

    3-tediagnostic lif. kilm,.2010

    4-livinig in the ag of uncertainty. Press ,2007

    5- history and psych: culture. Psychoanalysis and the past,matt fytche,2016

    6-how does change occur within psychoanalysis encounter?,winter ,2003

    7-remembering,repetition and working through ,freud,1914

    8-living in the end time,slavoj zizek1989