مرکز تجربه زندگی

دسته: روانکاوی

مقاله‌های تخصصی روانکاوی در مجله‌ی تجربه؛ از مفاهیم پایه‌ی فروید و لکان تا مکانیسم‌های دفاعی، انتقال و انتقال متقابل. همه‌ی متن‌ها پیش از انتشار توسط تراپیست‌های مرکز تجربه زندگی بازبینی می‌شوند.

  • چرا عاشق افراد اشتباه می‌شویم؟

    چرا عاشق افراد اشتباه می‌شویم؟

    تاکنون متوجه شده‌اید که به طور مداوم به سمت افرادی جذب می‌شوید که ویژگی‌های مشابه یا مشترکی با یکدیگر دارند و در نهایت روابط شما به شکست می‌انجامد؟
    شاید تا به حال از خود پرسیده باشید که چرا همیشه ما عاشق افراد “اشتباه” می‌شویم؟ پاسخ به این سوال پیچیدگی‌هایی دارد و ریشه در ناخودآگاه ما دارد.

    چرخه تکرار ([1]RC)

    بسیاری از افراد در روابط عاطفی خود الگوهای مشابه و تکراری را تجربه می‌کنند. این الگوها اغلب به تجربیات دوران کودکی و تعاملات اولیه با والدین و اطرافیان مرتبط هستند. برای مثال، کودکی که در محیطی پر از تنش و جدایی بزرگ می‌شود، ممکن است در بزرگسالی به دنبال شریک زندگی‌ای باشد که ویژگی‌های رفتاری مشابه یا حتی متضادی از والدینش را تکرار کند. این الگوهای تکراری، تلاشی ناخودآگاه برای درک، کنترل و تسلط بر موقعیت‌های دردناک گذشته هستند.
    گاهی اوقات، افراد جذب کسانی می‌شوند که ویژگی‌هایی دارند که به نوعی آن‌ها را به گذشته‌شان متصل می‌کند. این افراد ممکن است شباهت‌هایی به والدین یا تجربیات دوران کودکی آن‌ها داشته باشند. این جذب شدن به افراد آشنا، ناشی از تلاش ناخودآگاه برای تایید تجربیات گذشته است؛ چرا که به طور ناخودآگاه باور داریم که تکرار آن‌ها می‌تواند به درمان زخم‌های عاطفی‌مان کمک کند.

    چرا نمی‌توانیم از این الگوها رها شویم؟

    رهایی از الگوهای تکراری روابط عاطفی کار ساده‌ای نیست. این الگوها عمیقا در ناخودآگاه ما ریشه دوانده‌اند و برای تغییر آن‌ها به آگاهی و تلاش آگاهانه نیاز است. دلایل مختلفی وجود دارد که افراد نمی‌توانند از این الگوها رها شوند:

    ترس از تغییر:

    ایجاد تغییر همیشه با احساس ترس و ناامنی همراه است. افراد ممکن است از رها کردن الگوهای آشنا و روبه‌رو شدن با ناشناخته‌ها ترس داشته باشند.

    عادت:

     الگوهای تکراری به‌مرور زمان به عادت تبدیل می‌شوند و تغییر آن‌ها نیازمند تلاش و اراده قوی است. مغز انسان تمایل دارد کارهای روتین و آشنا را تکرار کند، بنابراین پذیرش عادت‌های جدید دشوارتر است.

    کمبود آگاهی: 

    بسیاری از افراد از وجود این الگوها در ناخودآگاه خود بی‌خبرند و به همین دلیل نمی‌توانند آن‌ها را شناسایی یا تغییر دهند.

    راهکارهای روانکاوی برای رهایی از چرخه تکرار

    افرادی که به طور ناخودآگاه به سمت افراد «اشتباه» جذب می‌شوند، ممکن در دام یک الگوی تکراری از روابط ناسالم گرفتار شده باشند. این الگوها می‌توانند ریشه در تجارب گذشته، احساسات ناخودآگاه یا ساختارهای روانی عمیق‌تری داشته باشند. روانکاوی با ارائه ابزارهای مختلف و عمیق، می‌تواند به افراد کمک کند تا این الگوها را شناسایی کرده و آن‌ها را تغییر دهند.در اینجا چندین راهکار روانکاوی را معرفی می‌کنیم که به شما کمک می‌کنند تا از این الگوهای تکراری رهایی یابید:

    افزایش خودآگاهی و شناخت الگوهای تکراری:

    اولین گام در تغییر هر الگوی ناسالم، افزایش خودآگاهی است. روانکاوی به فرد این امکان را می‌دهد تا الگوهای رفتاری و عاطفی خود را شناسایی کند و متوجه شود که چه عواملی باعث می‌شود در روابط خود به سمت افراد اشتباه جذب شود. با کمک درمانگر، فرد می‌تواند به عمق احساسات، باورها و تجربیات خود پی ببرد و این الگوها را در زندگی خود شناسایی کند.

    بررسی تجربیات دوران کودکی و روابط با والدین:

    بسیاری از رفتارهای ما در روابط بزرگسالی، ریشه در تجربیات دوران کودکی دارند. اگر فرد در دوران کودکی احساس کمبود تایید و محبت از سوی والدین یا دیگر افراد نزدیک تجربه کرده باشد، ممکن است در بزرگسالی به دنبال این تایید در روابط عاطفی باشد. تحلیل این تجربیات می‌تواند به فرد کمک کند تا به روابط سالم‌تری دست یابد و درک کند که چگونه الگوهای گذشته در انتخاب شریک زندگی تاثیرگذار هستند.

    غلبه بر ترس از تغییر و مواجهه با ناشناخته‌ها:

    ترس از تغییر، ما را از شکستن الگوهای تکراری باز می‌دارد. بسیاری از افراد ترجیح می‌دهند در روابط آشنا، حتی اگر ناسالم باشند، باقی بمانند تا این که به ناشناخته‌ها وارد شوند. روانکاوی به فرد کمک می‌کند تا این ترس‌ها را شناسایی کرده، آن‌ها را بپذیرد و گام‌هایی به سمت تغییر بردارد. درمانگر با استفاده از تکنیک‌های مختلف، فرد را قادر می‌سازد تا به‌صورت تدریجی این ترس‌ها را شناسایی کند و با آن‌ها روبرو شود و از آن‌ها عبور کند.

    تقویت عزت نفس و احساس ارزشمندی:

    بسیاری از افراد جذب افراد اشتباه می‌شوند چون در جستجوی تایید و ارزشمندی هستند. احساس عدم کفایت یا نداشتن ارزش می‌تواند فرد را به سمت روابطی سوق دهد که در آن‌ها به طور مداوم مورد سوءاستفاده قرار می‌گیرد. روانکاوی می‌تواند به تقویت عزت نفس و احساس ارزشمندی فرد کمک کند. این فرایند باعث می‌شود فرد از روابطی که در آن‌ها احساس تحقیر می‌کند، دوری کند و در جستجوی روابطی باشد که در آن‌ها احترام متقابل وجود داشته باشد.

    شکستن وابستگی‌های ناسالم و استقلال عاطفی:

    افرادی که به روابط ناسالم وابسته‌اند، ممکن است جذب کسانی شوند که به آن‌ها آسیب می‌زنند. این وابستگی‌ها می‌توانند به‌صورت ناخودآگاه در فرد شکل ‌گرفته باشند و باعث شوند که فرد احساس کند بدون آن رابطه نمی‌تواند زندگی کند. روانکاوی به این افراد کمک می‌کند تا وابستگی‌های خود را شناسایی کرده و استقلال عاطفی خود را تقویت کنند. این فرایند به فرد امکان می‌دهد تا روابطی سالم و متوازن ایجاد کند که در آن‌ها به جای وابستگی، از روابط به عنوان یک منبع حمایت متقابل استفاده شود.

    مواجهه با الگوهای دفاعی و خود ویرانگر:

    روانکاوی می‌تواند به افراد کمک کند تا الگوهای دفاعی مانند انکار یا سرکوب را شناسایی و تغییر دهند. بسیاری از افراد به صورت ناخودآگاه از الگوهای دفاعی استفاده می‌کنند تا احساسات دردناک یا ترس‌های خود را از یاد ببرند. اما این الگوها روابط را پیچیده و مشکل‌ساز می‌کنند.
    درمانگر با کمک فرد، به شناسایی این الگوها و مواجهه با آن‌ها کمک می‌کند و این امکان را فراهم می‌آورد که فرد بتواند درک عمیق‌تری از خود و روابط خود پیدا کند.

     

    آموزش مهارت‌های ارتباطی سالم و حل تعارض:

    ضعف در مهارت‌های ارتباطی می‌تواند روابط را ناکام کند. افرادی که در روابط خود به درستی ارتباط برقرار نمی‌کنند، ممکن است گرفتار سوءتفاهم یا درگیری های مکرر شوند. روانکاوی به افراد کمک می‌کند تا مهارت‌های ارتباطی و حل تعارض را یاد بگیرند. این مهارت‌ها به فرد کمک می‌کنند تا بتواند به طور موثرتر با شریک زندگی خود ارتباط برقرار کند و در مواقع بروز مشکل، به جای درگیر شدن در الگوهای مخرب، به راه حل‌های سازنده دست یابد.

    پذیرش و بخشش خود:

    بخشیدن خود و پذیرش اشتباهات گذشته، گامی ضروری برای رهایی از چرخه تکرار است. بسیاری از افراد به دلیل احساس گناه و شرم از اشتباهات گذشته خود در روابط به دنبال افراد ناسالم می‌روند تا احساس تایید و پذیرفته شدن پیدا کنند.
    روانکاوی به فرد کمک می‌کند تا از این احساسات گناه رها شود و خود را به دلیل اشتباهات گذشته ببخشد. پذیرش این که هیچ‌کس کامل نیست و همه ما در مسیر رشد خود با چالش‌ها روبرو می‌شویم و گاها اشتباه میکنیم، می‌تواند به فرد کمک کند تا به سوی روابطی سالم‌تر حرکت کند.

    نتیجه‌گیری

    جذب افراد اشتباه و تکرار الگوهای ناسالم در روابط عاطفی، تنها یک الگوی رفتاری نیست؛ بلکه نشانه‌ای از نیاز به بررسی عمیق‌تر ناخودآگاه و تجربیات گذشته است. با استفاده از تکنیک‌های روانکاوی و افزایش خودآگاهی، افراد می‌توانند این چرخه‌های تکراری را بشکنند و روابطی آگاهانه‌تر، سالم‌تر و متعادل‌تری ایجاد کنند. این فرآیند نه تنها به درک بهتر خود و دیگران منجر می‌شود، بلکه به فرد کمک می‌کند تا به سمت رشد و بهبود در زندگی عاطفی خود گام بردارد.

     

    سخن سردبیر

    این مقاله با پرسش «چرا عاشق افراد اشتباه می‌شویم؟» به بررسی نقش تجربیات کودکی و تعاملات اولیه در شکل‌گیری این الگوها می‌پردازد. ترس از تغییر، عادت‌های دیرینه و کمبود آگاهی، افراد را به روابط ناسالم می‌کشاند.روانکاوی به شما کمک می‌کند تا با افزایش خودآگاهی، بررسی دقیق تجربیات گذشته و تقویت عزت نفس، این چرخه تکراری را بشکنید. اگر می‌خواهید از این چرخه تکراری رهایی یابید، فرم تراپی را تکمیل کنید.

    [1] repetition compulsion

  • مرگ روانکاو؛ بحران اخلاقی

    مرگ روانکاو؛ بحران اخلاقی

    مقدمه

    در این جستار به بررسی پیامدهای عمیق مرگ یا بیماری روانکاو بر مراجعانی می‌پردازد که در طول فرآیند درمان، روانکاو را به‌عنوان تکیه‌گاهی روانی و آینه‌ای برای بازشناسی خویش تجربه کرده‌اند. فقدان روانکاو حس گم‌گشتگی و مالیخولیایی را در مراجع برمی‌انگیزد، چراکه مراجع بخشی از «خود» را در این رابطه از دست می‌دهد

     

    وقتی روانکاو می‌میرد و مراجع گم می‌شود: یک بحران اخلاقی در روانکاوی

    مرگ یا بیماری روانکاو یکی از چالش‌های پنهان و در عین حال عمیق در روانکاوی است که تأثیرات روانی شدیدی بر مراجعان دارد. در جریان درمان، رابطه میان روانکاو و مراجع به فضایی منحصر‌به‌فرد بدل می‌شود که در آن مراجع بخش‌هایی از هویت خود را بازسازی می‌کند و به روانکاو به‌عنوان یک تکیه‌گاه روانی اعتماد می‌نماید. روانکاو در این فرآیند، نقش آینه‌ای را ایفا می‌کند که مراجع می‌تواند از خلال آن به فهمی عمیق‌تر از خود دست یابد. بنابراین، مرگ یا بیماری روانکاو نه‌تنها به معنای پایان یک رابطه حرفه‌ای است، بلکه نوعی فروپاشی درون‌روانی را در مراجع ایجاد می‌کند.

     

     

    پیامدهای روانی سوگ برای مراجع

    این فقدان اغلب حس گم‌گشتگی را در مراجع ایجاد می‌کند؛ او احساس می‌کند بخشی از «خود» که در تعامل با روانکاو شکل گرفته بود، از دست رفته است. این حس از دست دادن، مراجع را به تجربه‌ای مشابه با «مالیخولیا» نزدیک می‌کند، چراکه او نمی‌تواند این فقدان را به شکل سالمی سوگواری کند. در غیاب روانکاو، فضایی که روزگاری محل بازشناسی مراجع بود، اکنون به منبع سردرگمی و رنج بدل می‌شود.

    در این میان، احساس بی‌اهمیتی نیز از دیگر پیامدهای روانی چنین فقدانی است. مراجع که رابطه‌اش با روانکاو برای او از اهمیت حیاتی برخوردار بوده، ممکن است به این باور برسد که این رابطه در زندگی روانکاو چندان مهم نبوده است. عدم حضور در مراسم‌های یادبود یا نبود فرصتی برای سوگواری مشترک، این حس بی‌اهمیتی را تشدید می‌کند و مراجع را با این سوال مواجه می‌سازد که آیا این رابطه اصلاً واقعی بوده یا صرفاً یک توهم.

     

     

     

    یکی از جنبه‌های پیچیده‌تر این تجربه، ظهور حس گناه و شرم است. مراجع ممکن است ناخودآگاه خود را مسئول مرگ روانکاو بداند، به‌ویژه اگر روانکاو بیماری خود را مخفی کرده باشد. در چنین شرایطی، مراجع با تصورات نادرستی درباره تأثیر خود بر روانکاو روبه‌رو می‌شود و این تصورات می‌توانند به احساس ویرانگری و حتی خودسرزنشی منجر شوند.

    مرگ روانکاو همچنین فقدان یک تکیه‌گاه روانی را به همراه دارد. مراجع در طول درمان به روانکاو به‌عنوان منبعی از حمایت و قدرت وابسته می‌شود و از او برای بازسازی و تثبیت هویت خود کمک می‌گیرد. پایان ناگهانی این رابطه باعث می‌شود که مراجع حس کند توانایی مواجهه با چالش‌های زندگی را از دست داده است. این وضعیت برای مراجعانی که هنوز به مرحله‌ای از استقلال روانی نرسیده‌اند، می‌تواند بسیار آسیب‌زا باشد.

     

    در نهایت، این فقدان پیچیدگی‌های عاطفی بیشتری نیز به همراه دارد؛ چراکه مراجع ممکن است مرگ روانکاو را معادل از دست دادن یک رابطه عاشقانه بداند. این درهم‌آمیختگی حس عشق و فقدان، مراجع را به سوی مجموعه‌ای از احساسات متناقض چون عشق، خشم، گناه و حسرت سوق می‌دهد و می‌تواند فرآیند سوگواری را به شکل دردناک‌تری برای او رقم بزند.

    چالش‌های سیستماتیک

    این بحران به‌واسطه‌ی ناکارآمدی سیستم‌های روانکاوی تشدید می‌شود. روانکاوی به‌طور تاریخی تمایلی به مواجهه با مسئله‌ی مرگ یا بیماری روانکاو نشان نداده است. این انکار، ریشه در تمایل ناخودآگاه روانکاوان به ایفای نقش «سوژه‌ی بی‌مرز و دانا» دارد. روانکاو در جریان درمان، خود را از مسائل روزمره جدا کرده و در فضایی بی‌زمان و پایدار عمل می‌کند. اما واقعیت مرگ، این ایده را به چالش می‌کشد و نشان می‌دهد که روانکاو نیز انسانی فانی و آسیب‌پذیر است.

     

    راهکار برای کاهش آسیب:

    برای رفع این بحران و کاهش آسیب به مراجعان، پیشنهادهای اصلاحی مطرح می‌شود. مهم‌ترین این پیشنهادها، تدوین ساختارهای حمایتی و دستورالعمل‌هایی است که بتوانند به شکل‌گیری آمادگی لازم برای چنین شرایطی کمک کنند. روانکاوان و درمانگران باید از همان آغاز فعالیت حرفه‌ای خود، برنامه‌هایی برای مواقع اضطراری طراحی کنند. این برنامه‌ها باید شامل ایجاد «وصیت‌نامه‌ی حرفه‌ای» باشد که در آن، راهکارهای اطلاع‌رسانی به مراجعان در صورت مرگ یا بیماری روانکاو مشخص شود. در این سند، روانکاو می‌تواند همکارانی را به‌عنوان نمایندگان خود معرفی کند تا در صورت نیاز، با مراجعان تماس بگیرند، آن‌ها را از وضعیت آگاه کنند و حمایت‌های لازم را ارائه دهند.

     

     

    از دیگر اصلاحات مهم، پذیرش نقش روانکاو در فرآیند سوگواری مراجع است. روانکاو می‌تواند ترتیبی دهد تا مراجعان در مراسم‌های یادبود حضور داشته باشند و اگر مراجع بخواهد، فرصتی برای ابراز احساسات خود داشته باشد. این امر نه‌تنها به مراجعان اجازه می‌دهد فقدان را به شکلی سالم سوگواری کنند، بلکه به آن‌ها این پیام را می‌دهد که رابطه‌شان با روانکاو واقعی و معنادار بوده است. رابطه‌ی درمانی که پیش‌تر با خنثی و ناشناخته بودن روانکاو شکل می‌گرفت، در چنین شرایطی ممکن است تغییر کند و به خودافشایی‌های مجازی بینجامد.

     

    همچنین، شفافیت درباره‌ی وضعیت سلامت روانکاو می‌تواند نقش مهمی در کاهش احساس گناه و شرم مراجعان داشته باشد. بسیاری از مراجعان در مواجهه با بیماری یا مرگ روانکاو، احساس می‌کنند که به نحوی باعث آسیب به او شده‌اند. اگر روانکاو با مراجعان درباره‌ی وضعیت خود صحبت کند، این افکار مخرب کاهش می‌یابند و مراجع می‌تواند مرگ روانکاو را به‌عنوان واقعیتی اجتناب‌ناپذیر بپذیرد.

    در نهایت، سیستم‌های آموزشی و حرفه‌ای نیز باید نقش فعالی در حل این بحران ایفا کنند. برگزاری دوره‌های آموزشی درباره‌ی مدیریت مرگ و بیماری، به روانکاوان کمک می‌کند تا در چنین شرایطی رفتاری آگاهانه و انسانی داشته باشند. افزون بر این، نهادهای روانکاوی باید به روانکاوان در طراحی و اجرای برنامه‌های اضطراری کمک کنند و به‌عنوان پشتیبان در مواقع بحران عمل کنند.

     

    نتیجه‌گیری

    این اصلاحات تنها زمانی موفق خواهند بود که روانکاوان خود را از انکار مرگ رها کنند و مسئولیت اخلاقی خود در قبال بیماران را به‌طور جدی بپذیرند. مرگ نه‌فقط پایان زندگی است، بلکه فرصتی برای اندیشیدن به معنای روابط انسانی و چگونگی به‌جا گذاشتن ردپایی مثبت در زندگی دیگران است. روانکاوی، به‌عنوان علمی که عمیقاً با ماهیت انسان سر و کار دارد، باید این حقیقت را در دل خود بپذیرد و از آن برای بهبود تجربیات بیماران بهره گیرد.

    سخن سردبیر

    مرگ یا بیماری روانکاو، موضوعی است که در نگاه اول کمتر به آن پرداخته می‌شود، اما در عمق خود بازتاب‌دهنده‌ی چالش‌های انسانی و اخلاقی روانکاوی است. مقاله‌ی پیش رو با نگاهی ژرف به این بحران، پیامدهای روانی چنین فقدانی برای بیماران را بررسی کرده و راهکارهایی عملی برای کاهش آسیب ارائه می‌دهد. اگر  نیاز به پشتیبانی روانی یا تراپی دارید، می‌توانید فرم درخواست تراپی را پر کنید،

    منبع:

    Lentz K. When the analyst dies and the patient goes missing: An ethical crisis in psychoanalysis. Psychoanalytic Dialogues. 2024 Jan 2;34(1):52-70.

  • سربازی اجباری: جدال بی‌پایان با نفی‌‌ شدن اراده

    سربازی اجباری: جدال بی‌پایان با نفی‌‌ شدن اراده

     

    مقدمه

    قریب به دو سال!

    این جمله برای بسیاری از کسانی که سربازی اجباری را پشت سر گذاشته‌اند، معنایی فراتر از صرفاً گذر زمان دارد. این دو سال، عرصه‌ای است که فرد در آن نه‌فقط جسم، که روانش را در معرض انبوهی از تنش‌ها، چالش‌ها و بحران‌ها می‌بیند. سربازی یکی از جاهایی است که «من» ممکن است زیر فشار دیسیپلین نظامی و یونیفرم‌سازی، از خود بیگانه شود و روان در تلاش برای بقا، به سازوکارهای دفاعی پیچیده‌ای پناه ببرد.

     

     

    یونیفرم‌سازی: اولین گام در نفی اراده

    اصرار به یونیفرم‌بودن، نخستین رویارویی سرباز با مفهوم سربازی است. همه یکسان، از لباس‌ها گرفته تا سرهای تراشیده، حرکت در یک خط منظم و وسایل آنکادر‌شده. یونیفرم، فراتر از یک لباس، نشانه‌ای است از آنکه فرد دیگر متعلق به خود نیست. بدن او، انتخاب‌هایش و حتی مقاومت‌هایش اکنون در اختیار دیگری است.

    یونیفرم‌سازی، مقاومت ناخودآگاه را نشانه می‌گیرد و با نفی هویت فردی، او را به یک جزء کوچک از یک کل بی‌چهره تبدیل می‌کند. فرد به‌نوعی از خود جدا می‌شود، گویی قرار است بپذیرد که این بدن، این اراده، دیگر برای او نیست.

    پوشیدن یونیفرم به معنای پذیرش جایگاه سرباز در ساختار قدرت است. این نماد، فرد را به «بزرگ‌دیگری» متصل می‌کند و او را در موقعیتی قرار می‌دهد که ناگزیر از انکار هویت پیشین خود است.

     

     

    دیسیپلین نظامی: نفی آزادی در پوشش نظم

    سربازی، بیش از هر چیز، اصرار به نظم است؛ نظمی که در هر گوشه‌وکنار تجربه سربازان دیده می‌شود. از ساعت‌های مشخص برای بیدار‌شدن و خوابیدن گرفته تا نظم اجباری در کوچک‌ترین جزئیات زندگی، دیسیپلین نظامی یک چیز را گوشزد می‌کند: «اینجا جایی برای اراده تو وجود ندارد.»

     

     

    در نگاه فرویدی، این نظم اجباری چیزی نیست جز ابزار سرکوب روانی. روان فرد برای اجتناب از تنبیه، تسلیم این نظم می‌شود، اما این تسلیم‌شدن هزینه دارد: خشم و انزجاری که به درون رانده می‌شوند و ناخودآگاه را متورم می‌کنند.

    در نگاه لکان، اما این دیسیپلین یک ساختار نمادین است که از طریق زبان و اعمال، فرد را در قالبی از پیش‌تعیین‌شده می‌ریزد. اصطلاحاتی مانند «موتور»، «هم‌دوره» و غیره که به‌تدریج و کاملاً پویا در بین سربازان خلق شده‌اند، نه‌فقط برای طبقه‌بندی، که برای بازتعریف هویت به‌کار می‌روند. انگار که هر واژه، هر فرمان و هر اقدام، گامی است به‌سوی فراموشی آنکه فرد پیش از این چه بوده است.

     

     

    یونیفرم‌سازی و هویت

    اما این تمام ماجرا نیست. یونیفرم‌سازی این امکان را نیز به ما می‌دهد که با جنبه‌هایی از خود مواجه شویم که قبل‌تر کمتر مورد توجه ما بوده یا به‌ندرت مبنا و پیش‌فرض ما در ارتباط با دیگری بوده است. یونیفرم‌سازی به سرباز کمک می‌کند که جایگاه خود را در ساختار سلسله‌مراتبی بپذیرد و مقاومت‌های غیرضروری را کاهش دهد. این پذیرش می‌تواند به کاهش اضطراب ناشی از سردرگمی هویتی کمک کند.

     

     

    از نگاه فروید، این فرآیند مانند بازگشتی به ساختار پدرسالارانه در دوران کودکی است که در آن فرد، وابستگی به یک مرجع قدرت را تجربه می‌کند.

    با حذف نمادهای ظاهری که ممکن است پیش‌داوری‌ها را تشدید کنند، افراد فرصت بیشتری برای همدلی و درک متقابل پیدا می‌کنند. یونیفرم‌سازی فضایی ایجاد می‌کند که افراد بتوانند بدون تعصب یا قضاوت به یکدیگر نزدیک شوند.

    در محیط‌های یونیفرم‌سازی‌شده، جایی که ظاهر دیگر اهمیت چندانی ندارد، ارتباطات انسانی می‌تواند به سمت موضوعات و احساسات عمیق‌تر هدایت شود. این امر باعث می‌شود که روابط بر پایه اعتماد و فهم متقابل شکل بگیرد.

     

     

    بحران هویتی: تصویر در آینه کیست؟

    لحظه‌ای را تصور کنید که سرباز در آینه به خود می‌نگرد. این فرد، این چهره با سر تراشیده و یونیفرم، چه شباهتی به «منِ» پیشین او دارد؟ بحران هویتی از همین‌جا آغاز می‌شود. تصویر تازه، چیزی نیست که فرد بتواند آن را با خود پیشینش تطبیق دهد.

    از نگاه فروید، این بحران ناشی از تقابل میان «منِ واقعی» و «فراخود» است. سرباز در تلاش برای سازگار‌شدن با نظم نظامی، مجبور است بخشی از هویت خود را سرکوب کند. اما این سرکوب، به‌جای حل مسئله، تعارضات روانی بیشتری ایجاد می‌کند.

     

     

    لکان به این بحران از زاویه دیگری می‌نگرد. از دید او، دیسیپلین نظامی و یونیفرم‌سازی، سوژه را به شکاف میان «منِ نمادین» و «منِ واقعی» پرتاب می‌کند. این شکاف، لحظه‌ای است که سرباز دیگر نمی‌داند کیست یا چه می‌خواهد.

     

     

    مکانیسم‌های دفاعی: تحریف واقعیت جهت حفظ بقا

    اما روان انسان، حتی در سخت‌ترین شرایط، از خود دفاع می‌کند. در سربازی، این دفاع‌ها گاهی به‌صورت آشکار و گاهی پنهان پدیدار می‌شوند:

    1. سرکوب: در این حالت، احساساتی چون خشم، ترس و انزجار به ناخودآگاه رانده می‌شوند. فرد، به‌ظاهر تسلیم نظم است، اما در درون، جنگی روانی را تجربه می‌کند.
    2. انکار و عقلانی‌سازی: برخی افراد با توجیهاتی نظیر «این فقط یک چالش است» یا «کار با اسلحه ضروری است» تلاش می‌کنند فشار روانی را کاهش دهند.
    3. واکنش وارونه: برخی سربازان ناگهان به نظم نظامی علاقه‌مند می‌شوند؛ گویی این علاقه، راهی برای اجتناب از اضطراب محیط است.
    4. تشکیل گروه‌ها: گروه‌های عاطفی و اجتماعی مانند «هم‌دوره‌ها» به سربازان کمک می‌کنند احساس تنهایی و بیگانگی کمتری داشته باشند. این گروه‌ها پناهگاهی هستند برای بازپس‌گیری اندک هویت ازدست‌رفته.
    5. شوخی و طنز: شوخ‌طبعی، یکی از مؤثرترین مکانیسم‌هاست. لکان شوخی را عملی نمادین می‌داند که به سربازان امکان می‌دهد از تضادهای روانی عبور کرده و لحظاتی کوتاه، بار سنگین نفی اراده را کنار بگذارند.

     

     

    پایان قریب به دو سال

    اما هرچه باشد، این «دو سال» با تمام تلخی‌هایش می‌گذرد. مکانیسم‌های دفاعی، حتی اگر به قیمت تحریف واقعیت، امکان بقا را فراهم می‌آورند. روان در این مدت، خود را به هزاران روش بازسازی می‌کند تا از فروپاشی اجتناب کند.

    فروید این سازگاری را تلاشی برای بازسازی فراخود می‌داند؛ فرایندی که اگرچه سرباز را به ساختاری جدید عادت می‌دهد، اما جای زخم‌های روانی باقی خواهد ماند. از دیدگاه لکان، این سازگاری نه یک بازسازی، بلکه سرپوش‌گذاشتن بر یک شکاف است؛ شکافی که میان هویت پیشین و وضعیت کنونی فرد پدید آمده و شاید هرگز به‌طور کامل ترمیم نشود.

     

     

    روانکاوی و روایت سربازی

    سربازی اجباری، چیزی بیش از یک تجربه فیزیکی است. این دو سال، صحنه‌ای است که در آن روان فرد تحت فشار شدید قرار می‌گیرد و برای بقا به ابزارهای پیچیده‌ای متوسل می‌شود. تحلیل این تجربه از منظر روانکاوی، به‌ویژه از نگاه فروید و لکان، نشان می‌دهد که چگونه ساختارهای اجتماعی می‌توانند اراده و هویت را به چالش بکشند.

     

    روانکاوی، با کاوش در این تجربه، به ما یادآوری می‌کند که سربازی تنها یک دوره از زندگی نیست؛ بلکه فرآیندی است که به‌طور عمیق با هویت، اراده و روان فرد بازی می‌کند. و شاید، همین است که «قریب به دو سال» را به یکی از چالش‌برانگیزترین تجربیات زندگی تبدیل می‌کند.

    اما پر واضح است که این دو سال در کنار دردهایش، درس‌های بی‌شماری نیز برای ما دارد؛ چالشی است که مواجهه‌های بعدی ما با زندگی را می‌تواند کارآمدتر سازد.

     

     

    سخن سردبیر

    جدال بی‌پایان با نفی شدن اراده در زندگی بشر نمودِ روشنی دارد. البته که سربازی اجباری، یکی از این موارد است که پسرها با گذراندن آن، به جایگاه «مردانگی» در جامعه دست می‌یابند. این فرآیند نفس‌گیر و در عین حال آسیب‌زا، ممکن است زخم‌هایی برای مردان به جا گذارد. اگر شما هم در این جدال بوده‌اید و «زخمی» هستید، می‌توانید فرم درخواست تراپی را کامل کنید.

  • گروه درمانی تحلیلی در دنیایی موازی: هم‌شیرها و همسالان در گروه‌درمانی

    گروه درمانی تحلیلی در دنیایی موازی: هم‌شیرها و همسالان در گروه‌درمانی

     

    گروه‌ درمانی تحلیلی از همشیرها و هم‌سالان غافل مانده

    نویسنده: دکتر هربرت. ام. رابین[1]

    به نظر می‌رسد، گروه‌درمانی تحلیلی از طرح نظریه، در زمینهٔ سرگذشت و انتقال همسالان و هم‌شیرها[2] غافل مانده ‌است. یکی از دلایل بنیادین این سهل‌انگاری، اعتقاد به این باور بوده است که نظریهٔ روانکاوی فعلیِ فردی و گروهی، به توضیحات پیشین خود برای درک پدیده‌های مربوط به هم‌سالان و هم‌شیرها بسنده می‌کند. به‌علاوه انتقال هم‌سالان[3] در گروه به عنوان بدلی از انتقال به رهبر در نظر ‌گرفته می‌شود. وجود یک استدلال برای توجّه به بررسی سازوکار نظریه در زمینهٔ سرگذشت همسالان و هم‌شیرها و انتقال آن‌ها در حق ایشان، بسیار ضروری است. این استدلال متکی بر نمونه‌هایی از یک گروه‌درمانی است. در ادامه، نتایج به‌دست آمده از این نظریه به صورت کاربردی و تئوری مورد بحث قرار خواهد گرفت.

     

     

    گروه‌درمانی تحلیلی در مباحث کاربردی و نظری مربوط به هم‌شیرها و هم‌سالان سهل‌انگار بوده است. این کمبود در موارد زیر آشکار می‌شود:

    1. فقدان توجه دقیق به پیشینهٔ تحولی هم‌شیرها و هم‌سالان در بیماران بالقوه گروه
    2. اولویت‌بندی تحلیل انتقال‌های نادر در میان هم‌سالان در درون گروه
    3. کمبود نظریه‌‌پردازی در ارتباط با هم‌سالان و همشیر‌ها

     

     

    برای من، آگاهی از فقدان توجه منسجم به پیشینهٔ هم‌شیرها و هم‌سن‌وسالان در مخاطبان گروه‌درمانی شبیه به یک کشف شگفت‌انگیز بود. اخیراً یک درمانگر تحلیلی مستعد و باتجربه از من درخواست کرد که به او در انتخاب و چینش و آماده‌سازی بیماران برای یک گروه‌درمانی خصوصی، کمک کنم.

     

     

    یکی از بیماران احتمالی گروه، زنی سی‌وشش ساله به نام «ایمی» بود که به سبب ترس‌های عمیق خود از برقراری رابطهٔ جنسی با مردان، به دنبال درمان بود. اگرچه او از مردان خوشش می‌آمد، با این حال زمانی که مردان علاقهٔ جنسی خود را نسبت به او آشکار می‌کردند، ایمی آن‌ها را پس می‌زد. در طول یک سال درمان تحلیل فردی (دو بار در هفته)، درمانگر اطلاعات مفیدی از روابط مراجع با والدینش کسب کرده و  بسط داده بود؛ اما دربارهٔ آن‌چه که ما تحت عنوان سطوح بحرانی تاریخچهٔ شخصی وی کشف کردیم، هیچگونه تفحصی انجام نشده بود.

     

     

    اول اینکه ایمی با یک برادر بزرگتر  از خود، رابطه‌ای بسیار صمیمی و آرمانی داشت که شامل شکل‌گیری فانتزی‌های جنسی نسبت او می‌شد و ایمی به‌خاطر این موضوع به شدّت احساس گناه می‌کرد. ثانیاً درمانگر دربارهٔ روابط هم‌سالان ایمی هیچ‌گونه بررسی انجام نداده بود؛ تجربهٔ «دل‌شکستگی» ایمی پانزده ساله، در رابطه با پسری که به نقل وی «او را ترک کرده بود»؛‌ در واقع خانوادهٔ آن پسر نقل مکان کرده بودند.

     

     

    اگر این غفلت در ارتباط با تاریخچهٔ هم‌شیرها و هم‌سالان ایمی از سوی درمانگر ی مستعد و باتجربه درست باشد؛  چقدر ممکن است این امر در ارتباط با سایر درمانگران نیز صدق کند؟ من با نگاهی به گذشته، تجربهٔ بیش از دو دهه سوپروایزری گروه‌درمانی خود را بررسی کردم و از چندین همکار باتجربه نیز در این زمینه پرس‌وجو به عمل آوردم. آنچه کشف کردم این بود که اکثر درمانگران به تاریخچهٔ رابطهٔ بیمار با والدینش، بیشتر از پیشینهٔ وی با هم‌شیرها و هم‌سالان توجّه می‌کنند. در حقیقت اکثر مواقع، اطلاعات مربوط به هم‌شیرها ناقص بود و داده‌های مربوط به هم‌سالان به کلّی نادیده گرفته می‌شد.

    همچنین به شخصه شاهد قصوری مشابه در ادبیات گروه‌درمانی بوده‌ام که به ارزیابی افراد به عنوان کاندیدای احتمالی می‌پردازد. برای مثال، خواننده را به آثار آرونسون (1979)، پری، فرانسیس و کلارکین (1985) ارجاع می‌دهم.

     

     

    دیدگاه‌های روانکاوانه در ارتباط با همسالان و هم‌شیرها

    ایزرئیل[4] (۱۹۷۳)، گروه‌درمانگر برجستهٔ بریتانیایی بر این باور است که انتقال هم‌سالان اساساً نوعی مکانیزم جابه‌جایی از انتقال اصلی به درمانگر است. وی به درمانگران هشدار می‌دهد که نسبت به نمودهای تقلیل‌یافته انتقال[5] به افراد خارج یا حتی اعضای گروه، یعنی هم‌سالان حاضر در اتاق درمان، هشیار باشند. ایزرئیل معتقد است که تنها تفسیرهایی، تأثیرات تحوّلی[6] دارند که از درمانگر نشأت گرفته و بر انتقال درمانگر تمرکز داشته باشند.

     

     

    هلن دورکین[7]، از گروه درمانگران تحلیلی تأثیرگذار آمریکایی، در کتاب خود با نام «ژرفنای گروه»[8] (۱۹۶۴) تلاش کرد تا پویایی گروه را با تفکّری روانکاوانه ادغام کند. او می‌نویسد: «مشکلات مربوط به اقتدار[9] را می‌توان به عنوان پیامدهای تعارض‌ در مراحل پیش‌ادیپی[10] در نظر گرفت؛ در حالی که مشکلات مربوط به صمیمیت[11] در میان هم‌سالان از تعارضات دورهٔ ادیپی[12] نشأت می‌گیرد که باید پیش از اقدام برای انتخاب یک زوج مناسب حل شوند.» (ص ۴۷).

    هر دوی این درمانگران گروهی تأثیرگذار، ازرئیل در انگلستان و دورکین در ایالات متحده،‌ در ارتباط با تحلیل انتقال؛ تمرکز اصلی خود را بر تئوری کلاسیک پیش‌ادیپی (دو نفر) و ادیپی (سه نفره) قرار می‌دهند که به انتقال رهبر، معطوف است. در هر دو رویکرد، مسائل مربوط به هم‌سالان از  تقلّای رفع تعارضات ادیپی سرچشمه می‌گیرد و انتقال هم‌سالان نوعی جابه‌جایی مسائل مربوط به انتقال اصلی نسبت به درمانگر تلقی می‌شود.

     

     

    اکنون جالب توجّه است که بدانیم نظر فروید دربارهٔ قدرت تبیین نیروهای هم‌سالان[13] در توسعه و عملکرد گروه چه بوده است. در کتاب «روانشناسی توده و تحلیل ایگو[14]» (۱۹۲۱)، فروید ساختار نظری گروه را مانند ذهن انسان با مرکزیّت نظریهٔ اصلی خود، لیبیدو[15]؛ یعنی انرژی روانی مشتق‌شده از امیال زیستی بدوی توضیح می‌دهد:

    «به وضوح، یک گروه پیوند خود را به واسطهٔ نوعی قدرت حفظ می‌کند: و کدام قدرت می‌تواند چنین دستاوردی را به این خوبی رقم بزند؛ جز اینکه آن را به اروس[16] نسبت دهیم که همه‌چیز جهان را به یکدیگر پیوند داده است.» (ص ۹۲).

     

     

    تفکر فروید دربارهٔ گروه‌ها را می‌توان با بررسی دقیق تفسیر او از روحیهٔ گروهی یا «روح جمعی[17]» به شکلی روشن‌تر تبیین کرد؛ اصطلاحی مشابه به مفهوم مدرنی که ما امروزه از آن به عنوان همبستگی گروهی[18] یادمی‌کنیم. فروید مفهوم روح جمعی را در مفهوم نمونه‌ای از واکنش وارونه در مقابل حسادت و رقابت اولیه برای کسب عشق مادرانه و غیرهمسان روشن می‌کند.

     

     

    «به طور قطع، فرزند ارشد دوست دارد تا با حسادت جانشین خود را کنار بزند و او را از والدین دور نگه دارد تا از همهٔ امتیازاتش محروم کند؛ امّا در مواجهه با این واقعیّت که کودک کوچک‌تر (مانند هر فرزند دیگری که بعداً از راه می‌رسد) مثل خود او توسط والدین دوست داشته خواهد شد، و البته به دلیل غیرممکن بودن حفظ نگرش خصمانه در عین عدم‌آسیب‌رسانی به خود، ناچار به همانندسازی با سایر کودکان می‌شود… اولین مطالبهٔ این واکنش وارونه[19] عدالت در برابری رفتاری در برخورد با همه است… اگر کسی نتواند خود محبوب باشد؛ بنابراین هیچ‌کس دیگری هم نباید محبوب باشد.» (ص ۱۲۰).

     

     

    فرض بر این است که برای هرکسی یک پیوند لیبیدویی با والدین در خانواده و یا رهبر گروه در نظر گرفته می‌شود. این نقطهٔ آغاز برابری است. روحیهٔ جمعی رشد می‌کند. فروید همکاری و دلبستگی تحمیلی (روح جمعی) در میان هم‌سالان را از طریق یک روانشناسی سه نفره (یک والد و دو همشیره) توضیح می‌دهد. رقابت بر سر عشق والد برای توضیح این پدیدهٔ پیچیدهٔ گروهی کافی است. به نظر می‌آید فروید تبیین داینامیک هم‌سالان را کاملاً غیرضروری می‌داند که صرفاً محتواهایی بازنمودی و آشکار هستند.

    فروید هیچ ساختار نظری عمده‌ای بر اساس اولویّت‌بندی هم‌شیرها و هم‌سالان ایجاد نکرد. برای مثال علاقه بین هم‌شیرها به عنوان نوعی جابه‌جایی از عشق ادیپی به والدین تبیین شده است. چگونه می‌توان مواضع فروید در زمینهٔ هم‌شیرها و هم‌سالان و گروه‌ها را درک کرد؟

     

     

    تلاش پرشور فروید در تمام طول زندگی‌اش، این بود که بتوان با استفاده از کم‌ترین قوانین ممکن، بیشترین  رفتارهای انسانی را توضیح داد. فقدان نظریه‌پردازی مشتمل از هم‌شیرها و هم‌سالان و گمانه‌زنی در رابطه با توده را می‌توان به عنوان بخشی از اهمیّت تلاش علمی وی برای تقلیل مشاهدات به کمترین قوانین علمی در نظر گرفت.

     

     

    ما یک پاسخ برای این سوال داریم که چرا تحلیل مسائل هم‌سالان و هم‌شیرها از اهمیّت کمتری در برخوردارند؟

    می‌توان در ادبیات تحلیلی و روانکاوانهٔ مربوط به روان‌درمانی گروهی و نوشته‌های فروید،‌ به وفور مشاهده کرد که مفاهیم اصلی روانکاوی در داینامیک‌های ادیپی‌ (سه نفره) و پیش‌ادیپی (دو نفره) توضیح داده می‌شوند. مداخلهٔ تکنیکی اصلی بر انتقال درمانگر به عنوان جنبه‌ای از والدین تمرکز می‌کند. هم‌شیرها و هم‌سالان صرفاً بازیگران ثانویه، با نقش‌هایی سطحی هستند.

     

     

    البته این امکان وجود دارد که مسائل مربوط به هم‌شیرها و هم‌سالان در اولویّت پایین‌تری نسبت به تجربه‌های متعارف‌تری که تحت عنوان تعارضات ادیپی و پیش‌ادیپی مطرح شده‌اند، قرار داشته باشد. و ممکن است که رهبر گروه با وجود اهمیّت انتقال هم‌سالان، همیشه چهرهٔ مرکزی در گروه باشد.

     

     

    اما چگونه می‌توانیم به این چالش پاسخ دهیم؟

    یکی از راه‌ها این است که مسئله را بازنگری کنیم؛ آیا باور به اهمیت پیشینه و انتقال هم‌شیرها و هم‌سالان به خودی‌خود می‌تواند، توانمندی نظری و درمانی موجود را تقویّت کند؟ برای ارزیابی این باور، در ادامه یک گروه درمانی خصوصی را مورد بررسی قرار می‌دهیم.

     

     

    نمونه یک گروه درمانی تحلیلی

    در این گروه ۷ نفر  عضویّت داشتند که سابقهٔ حضورشان از ۸ سال تا ۶ ماه متفاوت بود. گروه متشکّل از ۴ زن و ۳ مرد با حدود سنی اواسط ۲۰ سالگی تا اواسط ۴۰ سالگی بود که تقریباً همگی به جز یک نفر از دانشگاه فارغ‌التحصیل شده بودند. این افراد از حیث مسائل روان‌نژندی از متوسط تا مشکلات اختلالات شخصیّت شدید، با یکدیگر متفاوت بودند.

     

     

    • جری مردی چهل ساله بود که ۸ سال از عضویت او در گروه می‌گذشت و به نظر می‌رسید نظریه‌های تحلیلی موجود برای توضیح بسیاری از رفتارهای او کافی باشند. او دو انتقال قدرتمند نسبت به درمانگر داشت:
      ۱) پدر ایده‌آل و ۲) فرزند محبوب مادر.
      جری بعد از ۷ سال که تنها فرزند محبوب خانواده بود، صاحب دو خواهر و برادر کوچک‌تر شد. رفتار گروهی برجستهٔ جری معمولاً غیرتهاجمی و آرام و در عین حال حملهٔ شدید به اعضای جدید گروه در هنگام ورود آن‌ها و حمله به درمانگر برای آوردن همشیرهٔ جدید بود. این رفتار به مرور زمان به شدّت کاهش یافت که بیشتر پیامد یک تفسیر دربارهٔ رقابت با خواهر و برادر بود. به جری توضیح داده شد که بیمار جدید در جایگاه همشیره تازه متولد شدهٔ جری و درمانگر به مثابهٔ مادر او، خاطرات بهشت گم‌شده‌ای را تداعی می‌کند که او هنوز در حال گرامیداشت آن است.در این مورد روانکاوی کلاسیک که در آن درمانگر در مرکز انتقال قرار داشت، برای جری قابل درک بود و بنابراین به تغییرات درمانی مفیدی منجر شد. با این حال جری شکایتی جدی دربارهٔ گروه داشت؛ او تنها کسی بود که در گروه افکار و فانتزی‌های جنسی غیرقابل قبولی داشت، به همین روی به ندرت مسائل جنسی خود را مطرح می‌کرد.
      ظاهراً این شکایت تعجب‌آور بود زیرا هربار که او دربارهٔ نگرانی‌های جنسی خود صحبت می‌کرد؛ علاقه و حمایت زیادی را از سوی گروه دریافت می‌نمود. اخیراً با تجدید نظر در ارتباط با مسائل هم‌سالان، متوجّه شدم که جری بیش از آنچه که قبل‌تر بیان کرده بود، در دوران کودکی و نوجوانی خود منزوی بوده است. او اغلب احساس تنهایی داشته و خود را خارج از گروه هم‌سالان می‌دیده است.
      آیا این احتمال وجود دارد که جری ناآگاهانه تجربهٔ احساس بیرون بودن از گروه‌های هم‌سالان خود را تکرار می‌کرده است؟ جری فعالانه خود را خارج از گروه نگه داشته بود؛ همان‌گونه که در کودکی و نوجوانی به طور غیرفعال تجربه کرده بود که از گروه‌های هم‌سالان خود کنار گذاشته می‌شود. تحلیل این رفتار نتایجی دربرداشت. مثلاً در جلسهٔ اخیر، جری نسبت به گذشته، نگرانی‌های جنسی بیشتری را با گروه به اشتراک گذاشت.

     

     

    • شرح حال بالینی بعدی مربوط به کتی، زنی ۳۱ ساله است که با اهداف زیر وارد درمان شد: ۱) ترقی در حرفهٔ خود که احساس می‌کرد در آن گیر‌افتاده است. ۲) عوض‌کردن مسیر خود از روابط کوتاه‌مدت با مردانی که باور داشت به آن‌ها تعلّق ندارد به سوی رابطهٔ طولانی‌مدت با یک مرد مناسب. در درمان فردی با کتی به اتّحاد خوبی دست یافتیم و انتقال اساسی او به درمانگر به عنوان پدری که از خودمختاری و عملکرد مستقل او حمایت می‌کرد، نشان داده می‌شد.
      نها سه ماه بعد از ورود کتی، زن دیگری گروهِ درمانی را ترک کرد. بنابراین کتی تنها زن گروه به همراه سه بیمار مرد دیگر و یک درمانگر مرد بود. او به شکلی غیرعادی در این گروه احساس راحتی می‌کرد و احساسات انتقالی او به گروه، ظاهراً به طور کلّی همان انتقال گسترش‌یافته به درمانگر بود که به شکل پدری حامی خودمختاری کتی ظاهر شده بود. در سالی که او تنها زن حاضر در گروه بود، کمترین پیشرفت را داشت.

     

    سپس شوکی بزرگ رخ داد. ادریتا زنی سی و اندی ساله به عنوان عضو جدیدی به گروه وارد شد. ادریتا زنی رک، صریح و جذاب بود. به نظر می‌رسید کتی ویران شده است. او بلافاصله از گروه عقب‌نشینی کرد؛ گاهی سکوت می‌کرد و دچار حملات سردرد شدیدی می‌شد. برای اولین‌بار او شروع به غیبت از جلسات درمان و اندیشهٔ ترک گروه کرد. کتی حتّی به زبان آورد که «حالا که ادریتا را داریم، دیگر نیازی به او نیست» و اینکه او  «هیچ ارزشی برای این گروه ندارد.».

    مردان گروه، ادریتا و من چندین روش را امتحان کردیم؛ اطمینان‌بخشی در ارتباط با ارزشمندی کتی، تفسیر اینکه امکان دارد ادریتا برخی از انتقال‌های قوی مادر کنترل کنندهٔ کتی را تحریک کرده باشد، و احتمال اینکه کتی در حال نشان دادن واکنش، به از دست رفتن «حرم مردانه[20]» خود به ادریتا است. با این حال کتی به عقب‌نشینی از گروه و جدّی گرفتن ایدهٔ ترک گروهِ درمانی مصّر بود.

     

     

    تا اینکه در جلسات درمان فردی و گروهی مشخص شد که یک انتقال قدرتمند، هم‌شیرگی در کتی وجود دارد. تنها هم‌شیرهٔ او، خواهر بزرگتری بود که در دو سالگی کتی بر اثر بیماری قلبی درگذشته بود. والدین او به خصوص مادرش، هرگز سوگ از دست رفتن خواهر مرده را با موفقیّت پشت سر نگذاشته بودند و یک تصویر فوق‌العاده و ایده‌آل از خواهر مردهٔ وی در ذهن مادر کتی و خود او نقش بسته بود و کتی همیشه خود را از او پایین‌تر می‌دید. کتی مدام احساس می‌کرد از مادران و دختران ارزشمند و توانمند دیگر کمتر است. او معتقد بود که والدینش به ویژه مادرش در این فکر هستند که او هرگز نمی‌تواند به خواهرش برسد.

    آنچه برای کتی درمان واقع‌ شد این بود که شروع به درک این قضیه کرد که هرگز نمی‌تواند کاملاً به ایده‌آل خواهر مردهٔ خود برسد؛ ایده‌آلی که هرگز در زندگی واقعی وجود نداشته است؛ امّا به قدرت در ذهن او و مادرش نقش بسته. همراه با سایر اقدامات درمانی، این انتقال قدرتمند هم‌شیرگی به کتی این امکان را داد که عاشق شود و بعد از مدّت کوتاهی با مردی که سال‌ها دوست او بود، ازدواج کند. مردی که با کتی رابطه داشت؛ بسیار حمایتگر و بامحبّت بود.

     

    • قدرت انتقال هم‌شیرگی با کیس شارلین نیز نشان داده می‌شود. او یک دوقلوی همسان بود که برای کاهش انزوای خود به گروهِ درمانی که کتی در آن حضور داشت، روی‌آورد. شارلین هم‌زمان درمان فردی خود را با درمانگر زن خود ادامه می‌داد. با اینکه شارلین ۲۸ سال سن داشت و یک حسابدار آموزش دیده بود، کار نمی‌کرد و همچنان در نزد والدینش سکنی داشت. روابط میان فردی او شامل دوستانی اندک می‌شد و هیچ رابطه‌ای نداشت. شارلین به عنوان یک ناظر جدا از گروه وارد شد و تنها احساساتی که بروز می‌داد خشم و تحقیر بودند. او به تعریف‌های گروه از یک‌دیگر به چشم تحقیر نگاه می‌کرد و می‌گفت: «تمجیدها مزخرف‌اند».
      چنین رفتاری قطعاً نتوانست او را در میان اعضای گروه محبوب کند. در حقیقت خود من قبل از اینکه او را در گروه قرار دهم، تردید داشتم که آیا می‌تواند به یک عضو سازنده در گروه تبدیل شود و آیا می‌تواند از گروه‌درمانی بهره‌ای ببرد یا خیر. شارلین در بدو ورود خود چندین عضو گروه را به دلیل اصرار بر اینکه دقیقاً باید درک شود، رنجاند. هر گاه به نظر می‌آمد شخصی در گروه، بخشی از ابرازات شارلین را درک کرده و نه همهٔ آن را؛ او با لجاجت و اصرار به سوءتفاهم‌ها ادامه می‌داد، این دربارهٔ مسائل بسیار کوچک نیز صدق می‌کرد. او نیاز شدیدی داشت که به عنوان خودش شناخته شود.

     

     

    در یکی از جلسات با صدای بلندی فکر کردم که آیا شارلین غالباً با خواهر دوقلوی همسانش، توسط آشنایان اشتباه گرفته می‌شود؟ شارلین بلافاصله و با اشتیاق این موضوع را تأیید کرد. نیاز او به شناخته‌شدن به عنوان فردی جدا از خواهرش بسیار حیاتی بود. درک این مسئله به من کمک می‌کرد تا بتوانم با همدلی با او ارتباط برقرار کنم. این ارتباط هم‌چنین به چند عضو دیگر کمک کرد تا احساسات ناخوشایند خود را کاهش داده و نسبت به شارلین همدلی پیدا کنند. در نتیجه شارلین برای اولین‌بار شروع به فعالیّت مؤثری در گروه کرد. ارتباط او از حالتی جداافتاده و تحمیلی، حالا به شکلی مرتبط و تعاملی با سایر اعضای گروه تبدیل شده بود.  رفتار او خارج از گروه نیز تغییراتی به همراه داشت؛ او شروع به قرار گذاشتن با مردی کرده بود و کم کم به بررسی موقعیّات شغلی خود می‌پرداخت و در چندین سمینار حرفه‌ای مرتبط با تخصصش شرکت کرده بود. این مثال قدرتمند دیگری از ضرورت اهمیّت درک پویایی روابط هم‌شیرها، در بیماران است.

     

     

    • تاریخچهٔ زندگی جوان‌ترین عضو گروه به نام سم، ارزش بالای پیشینهٔ هم‌سالان را برای برخی از بیماران گروه‌درمانی، به مانشان می‌دهد. سم در سن ۲۳ سالگی بسیار افسرده بود و پس از ترک دانشگاه به موجب حملهٔ پنیک، کاملاً سرگردان شده بود. سم علاقه‌ای به دانشگاه و کار نداشت و سرگذشت او بسیار تراژیک بود. مادرش سم را زمانی که فقط ۷ سال داشت با برادر بزرگ‌ترش تنها گذاشته بود و ظاهراً از همان بدو تولّد قادر به نگهداری دو پسر نبود. در ابتدا به نظر می‌رسید او زنی با وابستگی‌های شدید کودکانه است؛ امّا رفتار او بعد از ترک دو فرزندش نشان می‌داد که وی به طور فزاینده‌ای منزوی و احتمالاً اسکیزوفرنیک بوده است.

     

     

    پدر سم مردی بود که در عین علاقه به فرزندانش؛ به شکلی وسواس‌گونه تمام شش روز و شب هفتهٔ خود را مشغول کسب و کار خواربار فروشی خود بود. سم و برادرش یک سری خدمتکار داشتند که بیشترشان سِمَت خود را ترک کرده بودند؛ زیرا نگهداری از دو پسر بدرفتار و غیرقابل کنترل، کار بسیار سختی بود؛ بنابراین سم چگونه بدون حضور بزرگسالان و والدین خود زنده ماند؟ چرا او مانند مادرش اسکیزوفرنیک نشد یا مانند پدرش به طور وسواس‌گونه‌ای کار نکرد یا مانند برادرش معتاد به مواد مخدر نشد؟ ممکن است عوامل ژنتیکی مثبت ناشناخته‌ای وجود داشته باشد؛ با این حال آنچه محتمل و قابل‌شناسایی است، این است که سم به گروهی از هم‌سالان خود روی آورد و این می‌توانسته عقل سلیم وی را نجات داده باشد.

     

    از دوران کودکی، سم زمان قابل توجّهی را با سه تا چهار پسر هم سن و هم محلهٔ خود سپری می‌کرد و برخی از آن‌ها همچنان هم با او دوست هستند. بیشترشان تجربهٔ خانواده‌های جداشده را دارند. سم توسط پسرها ارزش‌گذاری می‌شود. دوستان او به خانوادهٔ جایگزینی تبدیل شده‌اند که می‌توانسته با آن‌ها احساس نزدیکی کند و اطمینان داشته باشد که آن‌ها همیشه برای او حاضر هستند. از هم‌پاشیدن این گروه هم‌سالان، یک عامل مهم در تحریک پنیک و افسردگی او بود که او را به شروع درمان سوق داد. دوستان سم هرکدام به دلایلی چون دانشگاه و مشاغل مختلف از او دور شدند. تمام پیوندهایی که در میان هم‌سالانی که جای «خانواده» او را داشتند، ارتباطاتی که به آن‌ها تکیه کرده بود، اکنون در حال فروپاشی بود. گروه‌درمانی راه آسانی برای سم نبود. در ابتدا گروه نمی‌توانست جای هم‌سالان او را پر کرده تا بتواند به آن‌ها اعتماد کند.

     

     

    در عوض گروه در ابتدا برای او به عنوان ترکیبی از هم‌کلاسی‌هایی که در برابر آن‌ها احساس خنگ بودن می‌کرد و مقاماتی که می‌خواست علیه آن‌ها طغیان کند، تجربه شد. این دو انتقال اساسی به تدریج و با گذشت زمان کاهش یافتند؛ به طوری که هم‌سالان گروه و درمانگر وی در جلسات فردی به عنوان حامیان او برای حرکت مثبت و روبه‌جلو تجربه شدند.

    سم اکنون شغل نیمه‌وقتی در نزد پدر خود دارد و در واقع به یک مدیر مؤثر و وظیفه‌شناس در یکی از فروشگاه‌های پدرش تبدیل شده است. بعلاوه سم با اشتیاق زیادی به دنبال حرفه‌ای در هنرهای نمایشی است که به نظر می‌رسد به آن علاقهٔ بسیار دارد و در همان زمینه مستعد است. درمان گروهی در واقع به گروه حمایتی دوران کودکی او تبدیل شد، جایی که هم‌سالان قابل اعتماد بودند و جایی که می‌توانست دوست بدارد و متنفر باشد، رقابت و کناره‌گیری کند و گروه همچنان برای او حاضر بود.

     

    تمرکز بر مسائل هم‌سالان و هم‌شیرها برای این بیماران، امری بسیار حیاتی بود. چنین تمرکزی در موارد زیر نقش مهمی را ایفا کرد:

    1. تحلیل احساسات جری در ارتباط با تفاوت بیش از حدّ او در گروه‌درمانی که ناشی از انزوای او در گروه‌های هم‌سالان دوران کودکی‌اش می‌شد.
    2. تحلیل انتقال ایده‌آلیستی خواهر کتی به ادریتا که برای ادامه دادن گروه درمانی توسط کتی بسیار اهمیّت داشت.
    3. همدلی با شارلین در مورد فردیّت وی نسبت به دوقلوی همسانش.
    4. قدردانی از معنای نجات‌بخش گروه همسالان دوران کودکی و نوجوانی سم.

     

     

     

    نکات کاربردی این مقاله چیست؟

    1. افزایش آگاهی بالینی نسبت به مسائل هم‌شیرها و هم‌سالان که مطمئناً می‌تواند روند درمان را غنی‌تر کرده و بهبود ببخشد. دغدغهٔ نگارش این مقاله توانست درک مرا نسبت به مسائل مربوط به هم‌شیرها و هم‌سالان، هم در بیماران خودم و هم در بیماران تحت نظارتم تسهیل ببخشد.
    2. داده‌های پژوهشی سولومون و گرونبام (۱۹۸۲) از این دیدگاه حمایت می‌کنند که «در ظرفیت کودک برای برقراری ارتباط با هم‌سالان (به عنوان دوست صمیمی) و هم‌کلاسی‌ها (به عنوان همکاران) یک توالی رشدی مشخص وجود دارد.» (ص۹۵). آن‌ها ارتباط با هم‌سالان را به عنوان یک خطّ تحوّلی مجزّا درنظر می‌گیرند؛ نه به عنوان رابطه‌ای که از روابط والدین و کودک مشتق شده باشد.هم‌چنین سولومون و گرونبام (۱۹۸۷) روابط هم‌سالان را بعد از دوران کودکی، به عنوان یکی از مهم‌ترین عوامل تعیین کننده در عزت نفس درنظر می‌گیرند. آن‌ها در پیوست مهم (۱۹۸۲) دربارهٔ اهمیّت درک تاریخچهٔ هم‌سالان در تعیین کاندیدی مناسب فرد برای درمان فردی یا گروهی و نوع درمان گروهی به مباحثه پرداخته‌اند. بعلاوه برای درک اهمیّت جایگاه هم‌شیرها می‌توان به کتاب کان و بنک (۱۹۸۲) مراجعه کرد.

    3. من گروه درمانی تحلیلی را از این حیث زیر سوال می‌برم که بیان می‌کند واکنش‌ به هم‌سالان در گروه باید همیشه با محوریّت درمانگر درک شود. کیبی و اشتاین (۱۹۸۱) موضع مشابهی به ایزرئیل را اتخاذ کردند. «بسیاری از نگرش‌های انتقالی که اعضا در رابطه با یکدیگر بروز می‌دهند؛ از حیث نظری می‌تواند به معنی مقاومت در برابر بیان تمایلات انتقالی اصلی ممنوعه، نسبت به رهبر گروه درنظر گرفته شود» (ص ۴۲۰).با این حال مداخلات بالینی آن‌ها با هم متفاوت است. کیبی و اشتاین ابتدا بر انتقال همسالان کار می‌کنند که به عنوان دفاعی در برابر انتقال اساسی به رهبر درنظر گرفته می‌شود. پیشنهاد من بیشتر به نظر هورویتز (۱۹۷۷) نزدیک است که در قسمت «نادیده‌گیری انتقال هم‌سالان» به آن اشاره می‌کند. «این فرض که انتقال درمانگر می‌تواند کاملاً از انتقال هم‌سالان پیشی بگیرد، فرضی مشکوک است.» (ص ۴۳۳).

      من بر این باورم که ما درک ارزشمندی را با نادیده گرفتن انتقال در هم‌شیرها و هم‌سالان و در عوض در نگاه بالینی با درنظر گرفتن آن به مثابهٔ دفاعی در برابر انتقال به رهبر ، از دست داده‌ایم. من معتقدم که گاهی این انتقال نه برآمده و نه دفاعی از انتقال به رهبر باشند؛ بلکه می‌توانند به خودی خود، محوری تلقّی شوند. در بسیاری از موارد، تحلیل انتقال می‌تواند با اتّصال مشاهدات هم‌سالان در گروه به تجربیاتی با هم‌شیرها و هم‌سالان پیشین، بسیار مفید واقع شود.

    4. به طور کلی تئوری روانکاوی بر روانشناسی دو یا سه نفره پایه‌گذاری شده است. مادر یا پدر همیشه یکی از افراد دخیل در شکل‌گیری تئوری روانکاوی هستند که غالباً در نظریات در دو دستهٔ پیش‌ادیپی و ادیپی طرح‌ریزی می‌شوند. آیا می‌توان تئوری روانکاوی بالینی پایه را با درنظر داشتن عقبهٔ هم‌شیرها و هم‌سالان نه به عنوان پیامد انتقال؛ بلکه اهمیّت اساسی آن، غنی کرد؟

    در نظر نویسنده، پیشینهٔ تحوّلی هم‌شیرها باید به عنوان شرح‌حالی قدرتمند در ارتباط با خود درنظر گرفته شود. این می‌تواند برخی از ساختارهای مرکزی روانکاوی را مشخص کند؛ مثلاً جدایی-تفرد[21] و توسعهٔ ادیپی با پاسخ به سوالات زیر:

    چگونه حضور یا عدم حضور هم‌شیرها و کیفیّت آن‌ها بر جدایی-تفرد و توسعهٔ ادیپ تأثیر می‌گذارد؟ تأثیرات مهم تعامل با هم‌سالان در سنین مختلف در تسهیل و اعمال حدود موفّق برای جدایی و تصمیمات ادیپال چیست؟ آیا خواهر یا برادر واقعی یا ایده‌آل (نه پدر و مادر) در جستجو و انتخاب عشق بزرگسالی نقشی ایفا می‌کنند؟


     

    نتیجه‌گیری

    نویسندهٔ این مقاله استدلال‌های خود را در جهت اهمیّت توجّه کردن به پیشینهٔ هم‌سالان و هم‌شیرها در روان‌درمانی گروهی تحلیلی به کار گرفته و در ارتباط با ارزشمندی مباحث زیر سخن گفته‌ است:

    • توجّه دقیق به تاریخچهٔ تحولی هم‌سالان و هم‌شیرهای بیماران حاضر در گروه‌ درمانی را مورد بحث قرار داده‌ام.
    • اولویت تحلیل گهگاه انتقال هم‌سالان در گروه‌درمانی
    • نظریه‌پردازی در ارتباط با هم‌شیرها و هم‌سالان در روان‌درمانی تحلیلی گروه و روانکاوی فردی.

     

    منبع

    Peers and Siblings: Their Neglect In Analytic Group Psychotherapy

     

     

    [1] دکتر رابین، رئیس بخش آموزش گروه درمانی مؤسسه بلانتون-پیل و سرپرست ارشد و آموزش تحلیل در مرکز تحصیلات تکمیلی بهداشت روان در شهر نیویورک است.

    [2] Peers and Siblings Transparence

    [3] Peer transparence

    [4] Ezriel

    [5] Transparence

    [6] Developmental

    [7] Helen Durkin

    [8] The Group In Depth ( 1964)

    [9] problems with authority

    [10] Pre-oedipal

    [11] Intimacy

    [12] Oedipal

    [13] Peer force

    [14] Group Psychology and the Analysis of the Ego

    [15] Libido: emotional on psychic energy deriving from primitive biological urges.

    [16] Eros

    [17] esprit de corps

    [18] group cohesion

    [19] Reaction formation

    [20] male harem

    [21]  لیختمن (۱۹۸۵) بر اساس یک مطالعه موردی در تحقیقات اخیر خود، مجموعه‌ای از فرضیات خود را در ارتباط با تأثیرات بالقوه حضور هم‌شیره بزرگ‌تر در هر مرحله از  فرآیند جدایی-تفرد separation individuation هم‌شیره کوچک‌تر ارائه می‌دهد.

  • یلدا، سفری به عمق ناخودآگاه با تفأل بر اشعار حافظ

    یلدا، سفری به عمق ناخودآگاه با تفأل بر اشعار حافظ

     

    مقدمه و تاریخچه‌ی شب یلدا

     

    سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد               آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد

     

     

    یلدا شبی نمادین است که انسان را به تأمل در خویشتن دعوت می‌کند. این بلندترین شب سال فرصتی است تا از تاریکی ناخودآگاه به روشنایی آگاهی سفر کنیم. یلدا در فرهنگ ایرانی نه فقط گذر از شب به روز، بلکه نمادی از سفر درونی و بازگشت به خویشتن است. یلدا واژه‌ای سریانی به معنای «زایش» و در ایران باستان نماد تولد خورشید و جشن پیروزی نور بر تاریکی بوده است. این شب یادآور ارزش‌های امید، آگاهی و روشنایی است. خورشید در باور ایرانیان نماد حقیقت و آگاهی بوده و تاریکی استعاره‌ای از جهل و ترس به حساب می‌آید.

    آیین‌های یلدا همچون خوردن انار و هندوانه، نمادهایی چون باروری و حیات را زنده می‌کردند. خانواده‌ها گرد هم می‌آمدند، آتش روشن می‌کردند و در دل تاریکی به آینده‌ای روشن امید می‌بستند. اما آنچه این شب را در فرهنگ ایرانی بی‌مانند می‌کند، پیوند عمیق آن با ادبیات و شعر فارسی است. در میان شاعران بزرگ ایران، حافظ جایگاه ویژه‌ای در یلدا دارد. تفأل بر دیوان حافظ نه فقط یک آیین، بلکه سفری به درون ناخودآگاه جمعی و فردی ایرانیان است.

     

     

    از منظر روان‌کاوی، شب یلدا استعاره‌ای از سفری روان‌شناختی است که در آن تاریکی نماد ناخودآگاه است؛ جایی که ترس‌ها و آرزوها پنهان‌اند، و روشنایی نماد آگاهی است؛ جایی که انسان پس از عبور از چالش‌ها به خودشناسی می‌رسد. نظریات فروید و لکان بستر مناسبی برای فهم این دوگانگی فراهم می‌کنند. فروید ناخودآگاه را منبع امیال سرکوب‌‌شده می‌دانست و لکان بر شکاف میان ناخودآگاه و آگاهی تأکید داشت. یلدا با نمودهای تاریکی و روشنایی‌اش این دو نظریه را به تصویر می‌کشد.

    فال حافظ پلی است میان این دوگانگی. چرا انسان در تاریکی یلدا از حافظ نور می‌طلبد؟ اشعار حافظ زبانی نمادین دارند که رازهای ناخودآگاه را آشکار می‌کنند و مسیری به ‌سوی آگاهی می‌سازند. تفأل به حافظ، جست‌وجویی در گذشته، حال و آینده است؛ سفری به ناخودآگاه که طی آن، شعرهای حافظ همچون آیینه‌ای جنبه‌های پنهان روان را منعکس می‌کنند.

     

    صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن                دور فلک درنگ ندارد شتاب کن

     

     

    فال حافظ و روان‌کاوی فروید

    فال حافظ آیینی دیرینه و ریشه‌دار در شب یلدا و ابزاری برای ارتباط با ناخودآگاه و سفری درونی به عمق روان است. وقتی انسان شعری از حافظ می‌خواند و معنای آن را در زندگی خود جست‌وجو می‌کند، در حقیقت با ناخودآگاهش وارد گفت‌وگو می‌شود. این فرایند شباهت بسیاری به تعبیر رؤیا دارد که فروید از آن به‌عنوان «شاهراهی برای شناخت ناخودآگاه» یاد می‌کند.

    در واقع فال حافظ می‌­تواد نمادی از آینه ناخودآگاه انسان، تاریکی یلدا نمادی از ناخودآگاه فرویدی و روشنایی صبح یلدا نمادی از آگاهی باشد.

    فروید ناخودآگاه را عرصه‌ای از ذهن می‌دانست که شامل امیال، ترس‌ها و احساسات سرکوب‌شده است. فال حافظ از این منظر راهی برای ورود به این لایه‌های پنهان ذهن است. هر فرد هنگام تفأل، پرسشی در ذهن دارد که به طور ناخودآگاه در میان اشعار حافظ به دنبال پاسخش می‌گردد. حافظ با زبانی نمادین و استعاری، ناخودآگاه ما را بازتاب می‌دهد و به احساسات و افکارمان معنایی نمادین می‌بخشد.

     

     

    یلدا با تاریکی طولانی‌اش نمادی از ناخودآگاه است؛ همان جایی که افکار سرکوب‌‌شده و امیال ممنوعه‌ی ذهن در آن پنهان‌اند. از نگاه فروید مواجهه با ناخودآگاه و شناخت امیال سرکوب‌شده، بخشی اساسی از فرایند خودشناسی است. شب یلدا فرصتی است تا انسان در تاریکی عمیق‌ترین لایه‌های ذهن خود تأمل کند. تفأل بر حافظ در این شب، ابزاری روانی است که به فرد کمک می‌کند ترس‌ها، آرزوها، و امیال پنهانش را بشناسد.

    سپیده‌دم یلدا نمادی از آگاهی است؛ لحظه‌ای که انسان از تاریکی‌های درونی عبور کرده و به حقیقتی روشن‌تر رسیده است. از دیدگاه فروید آگاهی زمانی حاصل می‌شود که فرد با محتوای ناخودآگاهش مواجه شود. فال حافظ مانند نوری در تاریکی، این فرایند را تسهیل می‌کند و انسان را به درکی عمیق‌تر از خود می‌رساند.

    فال حافظ پلی میان گذشته، حال، و آینده است. اشعار حافظ گذشته را زنده می‌کنند، حال را بازتاب می‌دهند و امیدهایی برای آینده خلق می‌کنند. این سه‌گانه‌ی زمانی، انسان را به سفری درونی و معنوی دعوت می‌کند که از طریق آن می‌تواند هویتش را بازشناسی کند.

     

    رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند               چنان نماند و چنین نیز نخواهد ماند

     

     

    شب یلدا از دیدگاه لکان

    ژاک لکان، روان‌کاو برجسته‌ی فرانسوی، ناخودآگاه را بخشی از ذهن که از طریق زبان بیان می‌شود، تعریف کرده است. از دیدگاه او زبان ابزاری است که ناخودآگاهِ ما از آن برای بازتاب امیال، ترس‌ها، و خواسته‌های سرکوب‌‌شده استفاده می‌کند. فال حافظ با زبان نمادین و استعاری خود ابزاری ایده‌آل برای رمزگشایی از ناخودآگاه است.

    لکان بر این باور بود که ناخودآگاه انسان از طریق «‌دیگریِ بزرگ» خود را آشکار می‌کند؛ صدایی که به‌ظاهر از بیرون می‌آید اما در حقیقت بازتابی از درون ماست. فال حافظ نمونه‌ای از این فرایند است. وقتی فرد به حافظ تفأل می‌زند، ناخودآگاه او از طریق نمادهای شعری پاسخ می‌دهد. حافظ با استعاره‌هایی چون شراب، ساقی، رند و میخانه، زبانی خلق می‌کند که نه‌تنها به فرد بلکه به ناخودآگاه جمعی جامعه نیز پاسخ می‌دهد.

     

     

    از منظر لکان زبان نمادین پلی است میان ناخودآگاه و آگاهی. اشعار حافظ با نمادهای پیچیده و چندلایه این شکاف را پر می‌کنند. وقتی فرد شعری از حافظ می‌خواند، در حقیقت وارد گفت‌وگویی با ناخودآگاه خود می‌شود. این زبان نمادین معناهایی چندگانه ایجاد می‌کند که هر فرد می‌تواند با توجه به وضعیت روانی‌اش، برداشت خاص خود را از آن داشته باشد.

    یلدا، طولانی‌ترین شب سال، نمادی از شکاف میان ناخودآگاه و آگاهی است. این شب فرصتی است برای تأمل در جنبه‌های پنهان روان و بازنگری در امیال سرکوب‌‌شده. فال حافظ ابزار این بازنگری است؛ شعری که در تاریکی خوانده می‌شود و ‌مانند نوری برای کشف جنبه‌های پنهان ذهن عمل می‌کند.

    فال حافظ، هم تجربه‌ای فردی و هم آیینی جمعی است. وقتی گروهی در شب یلدا گرد هم می‌آیند و به تفأل می‌پردازند، زبان نمادین حافظ به ابزاری برای گفت‌وگوهای جمعی تبدیل می‌شود. این آیین پیوندی میان ناخودآگاه فردی و جمعی ایجاد می‌کند و به افراد کمک می‌کند که احساسات و افکارشان را با دیگران به اشتراک بگذارند.

     

     

    نقش جمع‌گرایی در شب یلدا و لیبیدوی فرویدی

    شب یلدا نه‌تنها سفری فردی به ناخودآگاه، بلکه فرصتی برای تعامل جمعی و تقویت پیوندهای انسانی است. در این شب خانواده‌ها و دوستان دور هم جمع می‌شوند، خاطره تعریف می‌کنند، به اشعار حافظ تفأل می‌زنند و از گرمای این تعامل‌ها انرژی می‌گیرند. این گردهمایی‌ها به نوعی روان‌درمانی جمعی تبدیل می‌شود که در آن افراد از طریق ارتباط با دیگران به ‌آرامش خاطر دست می‌یابند.

    فروید معتقد بود که لیبیدو، انرژی روانی و حیاتی انسان، نه‌تنها در ‌تعامل‌های بین فردی بلکه در روابط جمعی نیز جریان دارد. شب یلدا با ایجاد فضایی گرم و صمیمی، بستری برای جاری شدن این انرژی فراهم می‌کند. داستان‌گویی، شوخی و حتی تفأل به حافظ، به افراد اجازه می‌دهد اضطراب‌ها و نگرانی‌های خود را با دیگران به اشتراک بگذارند. این فرایند مانند نوعی پالایش روانی عمل می‌کند و فشارهای روانی افراد را کاهش می‌دهد.

     

     

    فال حافظ در نقش آیینی یلدایی، از سطح فردی فراتر می‌رود و به تجربه‌ای جمعی تبدیل می‌شود. وقتی گروهی از افراد با هم به دیوان حافظ تفأل می‌زنند، نمادهای شعری او به نقطه‌ی اتصال میان ناخودآگاه‌های فردی تبدیل می‌شوند. حافظ با استفاده از استعاره‌هایی مانند شراب، رند و ساقی، موجب تداعی احساسات و تجربه‌های مشترکی در جمع می‌شود. این نمادها فراتر از معناهای فردی، حس تعلق و همبستگی را در گروه تقویت می‌کنند.

    از نگاه کارل یونگ، ناخودآگاهِ جمعی لایه‌ای از روان است که شامل نمادها و خاطرات مشترک یک فرهنگ می‌شود. دیوان حافظ یکی از میراث‌های فرهنگی ایران و بازتابی از این ناخودآگاه جمعی است. در شب یلدا وقتی خانواده‌ها و دوستان گرد هم می‌آیند و اشعار حافظ را می‌خوانند، این نمادها به زبان مشترکی برای برقراری ارتباط میان افراد تبدیل می‌‌شوند. این فرایند نه‌تنها به تقویت پیوندهای انسانی کمک می‌کند، بلکه به افراد اجازه می‌دهد که احساسات و افکارشان را در فضایی امن با دیگران به اشتراک بگذارند.

    یکی از آیین‌های کهن شب یلدا، قصه‌گویی و روایت خاطرات است. این روایت‌ها همچون ابزاری برای بازسازی روانی به افراد کمک می‌کنند تا احساسات و تجربه‌های سرکوب‌شده‌ی خود را در قالب داستان‌ها بازگو کنند. لکان معتقد بود که زبان و روایت، پلی میان ناخودآگاه و آگاهی است. در شب یلدا این روایت‌ها به ابزاری برای شناخت بهتر خود و دیگران تبدیل می‌شوند.

     

     

    نمادگرایی شب یلدا و حافظ

    یلدا با عمق نمادین و غنای آیینی‌اش، شبی است که انسان را از تاریکی ناخودآگاه به روشنایی آگاهی هدایت می‌کند. این شب فرصتی است برای تأمل در گذشته، حال و آینده؛ لحظه‌ای برای توقف، بازنگری و بازسازی روان. دیوان حافظ با زبان نمادین خود ابزار این سفر معنوی است. فال حافظ در شب یلدا آیینی است که هم ناخودآگاه فردی و هم ناخودآگاه جمعی را به حرکت در می‌آورد.

    تاریکیِ طولانی‌ترین شب سال نمادی از ناخودآگاه است؛ جایی که ترس‌ها، آرزوها، و امیال سرکوب‌شده پنهان شده‌اند. این تاریکی فرصتی برای مواجهه با سایه‌های ذهن و روان فراهم می‌کند. روشنایی سپیده‌دم نماد آگاهی و امید است؛ لحظه‌ای که انسان از تاریکی‌های درونی عبور کرده و به حقیقتی روشن‌تر دست یافته است.

    آیین جمعی یلدا از سطح فردی فراتر می‌رود و به بستری برای تقویت پیوندهای انسانی تبدیل می‌شود. روایت قصه، انار و هندوانه که نمادهای باروری و حیات‌اند، آتش که نماد گرما و زندگی است، همه و همه نشان‌دهنده‌ی اهمیت شب یلدا همچون لحظه‌ای برای تجدید حیات روانی و اجتماعی‌اند.

     

     

    فال حافظ در شب یلدا نقطه‌ی تلاقی این دو جریان است: نمادگرایی شب یلدا و دیوان حافظ. وقتی کسی شعری از حافظ می‌خواند، ناخودآگاه او از طریق زبان نمادین این اشعار آشکار می‌شود. این زبان پلی است که ناخودآگاه انسان را به آگاهی پیوند می‌دهد و فرد را به خودشناسی نزدیک‌تر می‌کند.

    یلدا علاوه بر سفری فردی به ناخودآگاه، فرصتی برای تعامل جمعی است. روایت قصه‌ها و تفأل به حافظ، ابزارهایی‌اند برای ایجاد گفت‌وگو میان افراد. این روایت‌ها از نگاه لکان پلی میان ناخودآگاه و آگاهی‌اند که به افراد کمک می‌کنند احساسات و تجربیات خود را در فضایی امن به اشتراک بگذارند.

     

    پرسشی برای پایان

    شب یلدا نمادی از سفری روان‌شناختی است که ما را به تفکری عمیق‌تر دعوت می‌کند:

    آیا می‌توانیم از تاریکی‌های روان خود عبور کنیم؟

    آیا می‌توانیم همان‌گونه که طبیعت پس از یلدا به روشنایی می‌رسد، از چالش‌های درونی خود بگذریم و به آگاهی دست یابیم؟

     

    با ما در مجله تجربه زندگی همراه باشید.

  • نقش شگفت‌انگیز ضمیر ناخودآگاه در انتخاب پارتنر

    نقش شگفت‌انگیز ضمیر ناخودآگاه در انتخاب پارتنر

     

    نویسنده: لیندا برمن

     

    «ما دیگران را تصادفی انتخاب نمی‌کنیم. با کسانی ملاقات می‌کنیم که از قبل در ناخودآگاهمان[1] حضور دارند.»

    ــ زیگموند فروید

    نقل قول بالا از فروید، محور اساسی موضوع این نوشته است. کلام او به ما کمک می‌کند تا بر نقش ضمیر ناخودآگاهمان[2] در انتخاب شریک زندگی تمرکز کنیم. حقیقتاً شگفت‌انگیز است که چگونه در ژرفنای خود می‌دانیم به چه چیزی برای کمک و شفا نیاز داریم.

      

     

    موجودیت ناخودآگاه[3]

    بسیاری از مردم زندگی خود را بدون هیچ‌ آگاهی هشیارانه‌ای از چیزی که در ژرفنایشان نهفته است، می‌گذرانند. چنین زندگی ناخودآگاهانه‌ای ‌یعنی ما بی‌خبر از همه‌ چیز زندگی را ‌سپری می‌کنیم. به نظر نمی‌آید که هیچ حسی خارج از سطوح عمیق‌تر آگاهی، هدایت بیشتر رفتارهای ما را بر‌عهده‌ داشته باشد.

     

     

    «خودآگاه، تنها سطح اقیانوس ذهن است.» ــ سوامی ویوکاناندا

     

    اگر انتخاب کنیم که غافل از دنیای درونی خود زندگی کنیم‌، مورد رحمت کیهان قرار گرفته‌ایم؛ و با حرکت‌ در جهت موافق باد از دست می‌رویم. در این صورت از سطوح دیگر آگاهی کاملاً غافل می‌مانیم. درست مثل طرز تفکری که می‌گوید چون نمی‌توانیم موجوداتی به آن ریزی را ببینیم، پس چیزی به نام ویروس یا باکتری وجود ندارد.

     

     

    بسیاری از مردم زندگیشان را تنها با تکیه بر تفکر آگاهانه و عقلانیت می‌گذرانند و به دنیای اطرافشان واکنش «منطقی»[4] نشان می‌دهند. در این افراد چه زمانی که تنها هستند و چه زمانی که در یک رابطه به سر می‌برند، بخش دیگری وجود دارد که به‌شدت فعال است ولی نادیده گرفته می‌شود. در واقع تعامل آن‌ها با دیگری کاملاً آگاهانه در نظر گرفته می‌شود.

     

    «ناخودآگاه انسان می‌تواند بدون گذار از خودآگاه، نسبت به دیگری واکنش نشان دهد.» ــ زیگموند فروید

     

     

    انسان‌ها زندگیشان را صرف سرگرمی، مطالعه، کار، ارتباط با دیگران و امرار معاش می‌کنند.  واضح است که این فعالیت‌ها بسیار اهمیت دارند ‌ولی معمولاً مهم‌تر از تعمق درباره‌ی نحوه‌ی عملکرد ذهن در نظر گرفته می‌شوند. با این حال ضروری است که همه‌ی ما تمرکز بر درک کامل پیچیدگی ذهنمان را در اولویت قرار دهیم.

     

    « زندگی ما به جای آن‌که خودمان آن را اداره کنیم، بیشتر توسط نیروهای ناشناخته و غیر قابل ‌کنترل سپری می‌شود.» ــ زیگموند فروید

     

     

    برخی در مواجهه با مفهوم ناخودآگاه، احساس تهدید بسیاری می‌کنند. آن‌ها مفهوم ناخودآگاه را مثل مفهومی «قلمبه‌سلمبه» یا لفظ غیر عادیِ «اَجی ــ مَجی» مسخره می‌کنند. این احساس خطر از آنجا نشئت می‌گیرد که ممکن است به‌ناچار با جنبه‌هایی از خود روبه‌رو شوند که دوست ندارند درباره‌ی آن‌ها چیزی بدانند؛ یعنی نیمه‌ی تاریک یا «سایه»[5]!

    به همین دلیل است که این جنبه‌ باید در اعماق وجود دفن شود. مرتبه‌ای که انسان این اتفاق را تجربه می‌کند با توجه به گشودگی و پذیرایی هر فرد نسبت به فعالیت‌های درون‌روانی‌اش متفاوت است.

     

    «تا وقتی به محتویات ناخودآگاهتان آگاه نشوید، این ناخودآگاه است که زندگیتان را هدایت می‌‌کند و شما آن را سرنوشت می‌نامید.» ــ کارل یونگ

     

     

    آگاه ‌شدن از انتخاب ناخودآگاه شریک

    بیایید از کاوش در انکار[6] بگذریم و به ایده‌‌ی درک و پذیرش کلی از خودمان بپردازیم. ما به شکلی ناخودآگاه شریکی را دوست‌داشتنی می‌دانیم که بتواند ما را تکمیل کند. این یعنی ‌چه؟

    ما شریک خود را در سطوح مختلف روان انتخاب می‌کنیم. همچنان ‌که ممکن است در سطح آگاهانه به دنبال افرادی بگردیم که برای ما جذاب‌اند و علایق و دیدگاهی مشابه ما نسبت به زندگی دارند؛ انتخاب واقعی ما تا حد زیادی ناخودآگاه است.

     

     

    روند انتخاب شریک زندگی‌، ناگزیر تحت‌تأثیر روابط گذشته‌ی ما با والدین یا مراقبانمان است. همه‌ی ما نیازهای ارضا‌نشده‌ای از دوران کودکی خود داریم. این نیازها می‌توانند مانند زنجیرهایی قدرتمند ما را به چهره‌های گذشته‌ی زندگیمان پیوند ‌دهند و حافظ ثبات الگوهای قدیمی و روش‌های برقراری ارتباطات میان‌فردیمان باشند.

     

     

    ما مجذوب دیگری می‌شویم زیرا در برخی از مسائل حل‌نشده‌ی ناخودآگاه با هم اشتراک داریم و از نظر رشد عاطفی در نقطه‌ی مشابهی گیر‌کرده‌ایم.

    در فصل ششم کتابم با عنوان فراتر از لبخند: استفاده‌ی درمانی از عکس (انتشارات راتلج)، این موضوع را بیشتر توضیح داده‌ام:

     

    «چنین نیازهای برآورده‌نشده‌ای که در ابتدای دوران ازدواج بیدار می‌شوند، تلاشی از سوی ناخودآگاه‌اند که میل دارد با استفاده از فرصت ایجادشده،‌ مشکلات مرتبط با خود را حل کند. ‌انتظار داریم که هر یک از زوج‌ها شریکی را انتخاب کرده باشند که بتوانند با هم مشکلات گذشته‌ی مشترک را بازسازی کنند و در نتیجه چالش خود را برطرف کنند ــ چون مشکل را نمی‌شود بدون قرار گرفتن در آن، حل کرد. اگرچه ازدواج می‌تواند به این معنا هم باشد که دو طرف باز هم در دام مشکلاتشان عاجزانه دست‌و‌پا بزنند.»

    ــ لیندا برمن

     

     

    «انتخاب شریک زندگی شما درباره‌ی این‌که خودتان را چگونه می‌بینید و می‌خواهید چه کسی باشید، نکات زیادی را آشکار می‌کند.» ــ تم دیویس

     

     

    ما در دیگری به دنبال سایر جنبه‌هایی از خود هستیم که در نهایت باعث می‌شوند احساس کامل‌شدن داشته باشیم. یعنی دنبال افرادی می‌گردیم که می‌توانند به ما کمک کنند تا در زمینه‌هایی که در آن دچار تعارضیم، روی خود کار کنیم.

    مشکلات دوران کودکی می‌توانند طوری تعبیر شوند که انگار پاره‌هایی از خودمان را از دست می‌دهیم، یعنی همان بخش‌هایی از ما که توسط والدین، جامعه یا سایر شخصیت‌های زندگیمان به رسمیت شناخته نمی‌شوند. این ابعاد واپس‌رانده[7] می‌شوند و احتمال دارد در بزرگسالی ارتباطمان را با آن‌ها از دست بدهیم و فراموش کنیم که زمانی سرشار از زندگی بوده‌ایم و احساساتی قوی داشته‌ایم. بسیار دشوار است که ریسک تخطی از هنجارها را بپذیریم و از انتظارات مقبول جامعه روی‌برگردانیم و از هفت دولت آزاد زندگی کنیم.

     

    «عشق عطش رسیدن به نیمه‌ای از خودمان است که آن را گم کرده‌ایم.» ــ میلان کوندرا

     

     

    ما دیگری را انتخاب می‌کنیم چون در سطحی از ادراکمان  درمی‌یابیم که مسائل ناخودآگاهمان به هم شبیه‌اند. مثلاً برای مسائل مربوط به سروکار داشتن با خشم، ممکن است فردی را انتخاب کنیم که حس می‌کنیم قادر است خشمش را نسبت به ما ابراز کند. هنگامی که با شخص «مناسب» ملاقات کنیم،  در ‌اولین نگاه خود را در او می‌بینیم.

     

    «دوست داشتن یعنی شناختن خود در دیگری.» ــ اکهارت توله

     

     

    هنری دیکس در اثر اصلی خود  با عنوان تنش‌های زناشویی، فرآیند انتخاب شریک زندگی را از منظر روانکاوی شرح می‌دهد. نبوغ دیکس در اشاره به این موضوع است که چگونه دو شخصیت در یک ازدواج نه‌تنها در سطح انتخاب آگاهانه، سازگاری و کشش جنسی دارند، بلکه در سطح ناخودآگاه نیز با هم متحد می‌شوند؛ یعنی جایی که تناسبی فوق‌العاده را تجربه می‌کنند که از آن بی‌خبر بوده‌اند. دیدن کورسویی از بخش‌های گمشده‌ی خویش در شریک زندگی، این امید را القا می‌کند که با میانجیگری ازدواج می‌توانیم بخش‌های نامقبول خود را از طریق یک واسطه ابراز کنیم.

    دیکس همچنین توضیح می‌دهد که سنخیت زوجین، در واقع برای دو طرف یک جور محتوای «مکمل ناخودآگاه» فراهم می‌کند که منجر به شکل‌گیری یک «شخصیت مشترک» می‌شود.[8]

     

     

    فرافکنی (پروجکشن)[9]

    «هر چیزی در دیگران که آزارمان می‌دهد، می‌تواند ما را به درکی از خود برساند.» ــ کارل یونگ

     

     

    فرافکنی (پروجکشن) یک مکانیسم دفاعی[10] است که ما را از مواجهه با بخش‌هایی از خودمان که دوستشان نداریم، بازمی‌دارد. ما به واسطه‌ی «فرافکنی»، ناخودآگاه هیجانی را به شخص دیگری نسبت می‌دهیم و با این کار می‌توانیم احساس خود را «انکار»[11] کنیم و حتی به دلیل بروز آن در دیگری، نسبت به او «برآشفته»، خرده‌گیر یا پرخاشگر شویم.

    یک «قرارداد»[12] ناخودآگاه بین زوجین وجود دارد که کاری را برای یکدیگر انجام دهند. آن‌ها ممکن است در ظاهر افراد کاملاً متفاوتی به نظر برسند اما در اعماق وجودشان حامل بخش‌های ناشناخته‌ای از شخصیت یکدیگرند. با نظر به آنچه گفته شد در حقیقت، آن‌ها مملو از احساساتی با «دوز مضاعف» هستند که شامل احساسات خویش و شریک زندگیشان می‌شود.

     

    «پشت هر فرد خوشبینی یک دوست افسرده پنهان است.» ــ ضرب‌المثل اسپانیایی

     

     

    هیجاناتی مانند خشم، عصبانیت، اندوه و نفرت… بیشتر وقت‌ها به فرد مقابل فرافکنی (پروجکت) می‌شود چون احتمالاً نسبت به شریک خود توانایی بیشتری در مدیریت این هیجانات دارد. یونگ این نوع احساسات را بخشی از جنبه‌ی «سایه»‌ی ما توصیف کرد.

     

    بازپس‌گیری ‌فرافکنی: ‌پذیرفتن «سایه»

    «هر کسی سایه‌ای را با خود حمل می‌کند و هرچه این سایه کمتر در زندگی خودآگاه فرد تجسم یابد، سیاه‌تر و انبوه‌تر است.» ــ کارل یونگ

     

     

    سایه‌ی یونگ به قسمت‌های تاریکی در شخصیت اشاره می‌کند که ممکن است از آن‌ها بی‌خبر باشیم. انکار وجود سایه از سوی ما آن را تاریک‌تر می‌کند و بنابراین تمایل پیدا می‌کنیم که آن تاریکی را به دیگران فرافکنی کنیم. این طرز تفکر پارانوئیدی[13] باعث فرافکنی ناخودآگاه ترس‌های ناخواسته یا نامعقول خود به دیگری است.

     

     

      «آنچه نمی‌توانم در خودم بپذیرم، آنچه در پیچیدگی دنیا نمی‌توانم از عهده‌اش بر‌آیم، آنچه در تو مرا می‌ترساند، اغلب اگر در توانم باشد منجر به سرکوب تو می‌شود.» ــ جیمز هالیس

     

     

    «باید منشاء حسادت و تنفر خود از دیگران را بررسی ‌کنیم و به وجود همان‌ چیزها در خودمان اذعان کنیم. این کار به ما کمک می‌کند که از سرزنش یا حسادت‌ به دیگران، به دلیل کارهایی که خودمان انجام نداده‌ایم،‌ جلوگیری کنیم.»

    ــ جیمز هالیس

     

     

    «هر چیزی در دیگری که شما را می‌رنجاند و به‌شدت به آن واکنش نشان می‌دهید، در شما نیز وجود دارد.» ــ اکهارت توله

     

     

    فرافکنیِ احساسات ناراحت‌کننده و دشوار به شریک زندگی ممکن است برای مدتی مؤثر باشد، اما به مرور زمان می‌تواند تعادل رابطه را بر هم‌ زند و رابطه به‌شدت دوقطبی شود. سپس مشکلات، اتهامات و نزاع‌ها سر برمی‌آورند. گاهی ممکن است دو طرف از هم جدا شوند. برخی دیگر ممکن است تصمیم بگیرند در زوج‌درمانی روی مشکلات مشترکشان کار کنند.

    اگر دو طرف به اندازه‌ی کافی زمان و انرژی صرف کنند، امکان دارد بتوانند برخی از فرافکنی‌هارا «پس بگیرند» و برخی از احساسات فرافکنی‌شده به دیگری را شناسایی کنند و آن‌ها را تحت سیطره‌ی خود درآورند. این کار سبب تجربه‌ی احساس یکپارچگی در هر یک از آن‌ها می‌شود و همچنین قابلیت بیشتری برای تبدیل‌شدن به دو فرد مجزا و مستقل از یکدیگر را در یک رابطه‌ی سازنده و محبت‌آمیز پیدا می‌کنند، نه این‌که در یک حالت ممزوج و درهم‌تنیده اسیر شوند.

     

     

    همچنین می‌توانیم در درمان فردی روی مسائل درونی مشترک ناخودآگاه کار کنیم و به خودمان اجازه دهیم با احساسات سرکوب‌شده و بخش‌هایی که مدت‌هاست از ما پنهان مانده‌اند، ارتباط برقرار کنیم.

     

     

    «ازدواج واقعی باید ابتدا در درون رخ دهد. ازدواج درونی، روندی تدریجی است که نخست تلاش می‌کنیم ویژگی‌های واقعی مردانه و زنانه‌ی خود را بشناسیم و چگونگی بروز آن‌ها را در زندگی و رویاهایمان درک کنیم. سپس تعهد دوران نامزدی در قبال تناقضات درونی است که ویژگی‌های نهفته در گنجینه‌ی ما را فعال می‌سازد.»

    ــ توکو‌ـ‌پا ترنر

     

     

    سخن پایانی

    این نوشته را با مجموعه‌ای از تصاویر و نقل قول‌هایی مرتبط به پایان می‌رسانم. کمی وقت بگذارید تا آن‌ها را مطالعه کنید و درباره‌ی پیام‌ها و معنای قدرتمند آن‌ها تأمل کنید.

     

     

    «هنوز کلمه‌ای برای دوستان قدیمی که به تازگی ملاقات کرده‌اند، وجود ندارد.» ــ جیم هنسون

     

     

    «همه‌ی ما کمی ‌عجیبیم. و زندگی کمی عجیب است. و وقتی کسی را می‌یابیم که غرابت او با ما سازگار است، به هم می‌پیوندیم و در غرابتی رضایت‌بخش و متقابل گرفتار می‌شویم و آن را عشق می‌نامیم؛ عشق واقعی.»

    ــ‌ رابرت فولگام

     

     

    «به‌ندرت پیش می‌آید آدمی عاشق شود، بی‌آن‌که به همان اندازه مجذوب چیزهایی شده باشد که واقعاً برای او صحیح و درست است، جذب اموری شود که به‌شکلی عجیب و دلچسب برایش اشتباه است.» ــ آلن دو ‌باتن

     

     

    «نیمه‌ی ‌گمشده پیدا نمی‌شود. نیمه‌ی گمشده شناخته می‌شود.» ــ ورونیکا توگالوا

     

     

    ز اول که حدیث عاشقی بشنودم

    جان و دل و دیده در رهش فرسودم

    گفتم که مگر عاشق و معشوق دواند

    خود هر دو یکی بود من احول بودم

    ــ‌ مولانا

     

     

     «ما به این دلیل که دیگران انسان‌های خوبی‌اند، عاشق آن‌ها نمی‌شویم. عاشق کسانی می‌شویم که تاریکی آن‌ها را می‌شناسیم. شما می‌توانید با تمام دلایل درست عاشق یک شخص شوید اما این نوع عشق هم می‌تواند از بین برود. ولی وقتی عاشق کسی می‌شوید که هیولاهای (وجه سایه‌ی) شما در او لانه گزیده‌ باشند، می‌توانید با پوست و استخوان‌ به او عشق بورزید. من متقاعد شده‌ام که عشق در تاریکی هویدا می‌شود. عشق شمعی در دل شب است.»
    ــ سی. جویبل سی.

     

     

     

    منبع

    Partner Choice: The Astonishing Role Of Your Unconscious Mind. By Dr Linda Berman

     

    [1] unconscious

    [2] unconscious mind

    [3] Unconscious Living

    [4] logically

    [5] Shadow side

    [6] denial

    [7] repressed

    [8]  دیوید و جیل شارف

    [9]. Projection

    [10]. mechanism of defence

    [11]. disown

    [12] agreement

    [13] paranoid ways of thinking

  • نگاهی روانکاوانه به فیلم The Truman Show

    نگاهی روانکاوانه به فیلم The Truman Show

    هنر به‌مثابه پروژه‌ای ناتمام: پیوند ذهن سازنده و ناخودآگاهِ بیننده

    پلی میان ذهن‌ها

    تا به حال فکر کرده‌اید چرا یک فیلم، کتاب یا نقاشی، احساسات و برداشت‌های متفاوتی را در افراد برمی‌انگیزد؟

    دلیلش ساده است: هنر نه‌تنها بازتاب ذهن خالق، بلکه آینه‌ای از ناخودآگاه مخاطب نیز هست. هر اثر هنری شبیه پروژه‌ای ناتمام است که خالق آن را آغاز می‌کند و مخاطب، با ذهن و تجربه‌های خود، آن را تکمیل می‌سازد.

    در این مقاله، به این پیوند پیچیده میان سازنده و مخاطب خواهیم پرداخت. با نگاهی روانکاوانه به فیلم The Truman Show، ساخته پیتر ویر، بررسی می‌کنیم چرا افراد یک اثر هنری را به شیوه‌هایی گاه متناقض تجربه می‌کنند. دو شخصیت اصلی فیلم – ترومن و کریستوف – نمونه‌هایی جذاب از این امر هستند، چراکه هر یک از آن‌ها می‌تواند در ذهن مخاطب معانی متفاوتی بیافریند.

     

     

    هنر، آینه‌ای که خود را در آن می‌بینیم

    هر اثر هنری یک پروژه ناتمام است. هنرمند بخشی از جهان درونی خود را در اثری که خلق می‌کند، می‌گنجاند و مخاطب، با تجربیات شخصی خود، به آن جان می‌بخشد. این تعامل هنر را از یک محصول ساده به تجربه‌ای پویا تبدیل می‌کند.

    The Truman Show نمونه‌ای درخشان از این تعامل است. این فیلم داستان مردی به نام ترومن را روایت می‌کند که در دنیایی آرام و به ظاهر بی‌نقص زندگی می‌کند، اما نمی‌داند که زندگی‌اش بخشی از یک نمایش تلویزیونی بزرگ است. این داستان، علاوه بر موضوع آشکار تقابل حقیقت و دروغ، در لایه‌های عمیق‌تر به مفاهیمی چون آزادی، کنترل و جستجوی حقیقت می‌پردازد.

     

     

    اما چه چیزی این فیلم را خاص کرده است؟

    تأثیر متفاوتی که بر مخاطبان می‌گذارد. برخی با ترومن همذات‌پنداری می‌کنند، قهرمانی که برای کشف حقیقت و دستیابی به آزادی تلاش می‌کند. برخی دیگر با کریستوف، خالق دنیای ترومن، هم‌ذات می‌شوند؛ شخصیتی که برای بعضی‌ها نماد کنترل است و برای دیگران نماد محافظت.

    این تفاوت دیدگاه‌ها به نقش ناخودآگاه مخاطب در تفسیر هنر اشاره دارد.

     

     

    ناخودآگاه سازنده و بیننده در بازی هنر

    **حاوی اسپویل**

    سازنده: پروژه‌ای از ناخودآگاه

    هیچ هنرمندی نمی‌تواند کاملاً از ناخودآگاه خود جدا شود. حتی در هنگام خلق آگاهانه یک اثر، ذهن ناآگاه او به‌طور ناخودآگاه در اثر جریان می‌یابد. در The Truman Show، پیتر ویر دنیایی خلق می‌کند که ظاهراً کامل و امن است اما شخصیت اصلی را محدود و اسیر می‌سازد.

    کریستوف، خالق این دنیای ساختگی، تضاد میان محافظت و آزادی را به نمایش می‌گذارد. او جهانی بی‌خطر برای ترومن ساخته، اما به بهای گرفتن آزادی‌اش. این شخصیت، نماد میل هنرمند به کنترل اثر هنری‌اش و هم‌زمان نمادی از کشمکش درونی میان رهاسازی و نظارت است.

     

     

    بیننده: ناخودآگاه در حال بازتاب

    ترومن: قهرمانی که رها می‌شود
    برای بسیاری، ترومن نمادی الهام‌بخش است؛ کسی که از محدودیت‌ها عبور می‌کند و شجاعانه به جستجوی حقیقت می‌پردازد. داستان او، حکایتی از استقلال و انتخاب آزاد است.

    این بخش از فیلم برای کسانی که با محدودیت‌ها یا فشارهای مشابه دست‌وپنجه نرم می‌کنند، بسیار تأثیرگذار است. خروج ترومن از دنیای ساختگی به‌مثابه تصمیمی جسورانه برای روبه‌رو شدن با ناشناخته‌ها، قلب مخاطب را به تپش می‌اندازد.

    کریستوف: کنترلگر یا محافظ؟
    اما همه مخاطبان از زاویه دید ترومن به فیلم نگاه نمی‌کنند. برخی، کریستوف را نه یک کنترلگر بلکه یک محافظ می‌بینند؛ کسی که برای حفاظت از ترومن، دنیایی امن و کامل ساخته است.

    این گروه، کریستوف را به مثابه پدری دلسوز می‌پندارند که نمی‌خواهد فرزندش با خطرات دنیای واقعی مواجه شود. برای این افراد، کریستوف تجسم عشقی است که گاهی می‌تواند خفه‌کننده باشد.

    این دیدگاه‌های متضاد، بازتاب ناخودآگاه و تجربه‌های زیسته هر مخاطب است. کسانی که به دنبال آزادی هستند، کریستوف را مانعی بر سر راه می‌بینند. درحالی‌که افرادی که تجربه مراقبت و محافظت را دارند، او را نمادی از عشق پدرانه تصور می‌کنند.

    هنر به‌مثابه پروژه‌ای ناتمام

    The Truman Show نشان می‌دهد که هنر تنها زمانی کامل می‌شود که مخاطب با آن ارتباط برقرار کند. سازنده پروژه‌ای را آغاز می‌کند و مخاطب، با ذهن و تجربه‌های خود، آن را به پایان می‌رساند.

    برای یک نفر این فیلم درباره آزادی و رهایی است؛ داستان کسی که از محدودیت‌ها عبور می‌کند و زندگی‌اش را در دست می‌گیرد. برای دیگری، فیلم درباره محافظت و ترس از دست دادن است؛ حکایتی از چالش‌های کنترل و عشق.

    این تفاوت‌ها، هنر را از چیزی صرفاً بصری به تجربه‌ای ذهنی و روانی تبدیل می‌کند. The Truman Show تنها یک فیلم نیست، بلکه پلی روانکاوانه میان ذهن سازنده و مخاطب است.

  • سوپرویژن چیست و چرا مهم است؟

    سوپرویژن چیست و چرا مهم است؟

     

    تاریخچه‌ی سوپرویژن

    بنیان‌گذار روان‌کاوی، زیگموند فروید، به طور مستقیم درباره‌ی دریافت نظارت بالینی[1] صحبت نکرده است اما می‌توانیم همان جلسه‌های هفتگی را که با همکاران و شاگردانش داشته، مصداقی از جلسه‌های سوپرویژن در نظر بگیریم.

    فروید به طور ضمنی از سه جهت به نظارت بالینی اشاره کرده است: ‌تجربی، عقلانی و اخلاقی.

     

     

    فروید نخست بر درمان شخصی روان‌کاوان تأکید داشت، او خاطرنشان کرد که درمانگران حین درمانِ خود در کنار انتقال‌های شدید و مقاومت‌های برخاسته از اضطرابی که نسبت به قدرت فانتزی‌ها تجربه می‌کنند، آرزوها و ترس‌های ناهوشیار، تجربه‌های نابی هم کسب می‌کنند، همچنین از نقاط کور خود آگاه می‌شوند و در نتیجه نقاط کور مراجعان را بهتر درک می‌کنند.

    دوم این‌که فروید درباره‌ی تکنیک نیز به‌تفصیل در مقاله‌هایش صحبت کرده است، و سوم این‌که درباره‌ی اصول اخلاقی توصیه‌های فراوانی به همکاران خود کرده است؛ از قبیل روابط و حفظ چهارچوب‌ها و…  البته خود فروید نیز مرتکب خطاهایی بالینی مثل تحلیل دخترش آنا شده بود.

     

     

    آموزش و نظارت روان‌کاوانه تا سال‌ها پس از فروید کم‌وبیش مستبدانه و بر اساس آموزش قواعد روان‌کاوی به درمانگر انجام می‌شد تا این‌که نخستین مطالعه‌ی نظام‌مند نظارت بالینی توسط اسکتین و والستاین (۱۹۷۱ ــ ۱۹۵۸) انجام شد، آن‌ها طی سال‌ها در نتیجه‌ی مشاهداتشان متوجه شدند وقتی که درمانگران از مراجعانشان صحبت می‌کنند، بیشتر درباره‌ی احساساتی که در آن‌ها ایجاد شده، یا همان انتقال متقابل[2] حرف می‌زنند، استکین و والستاین رابطه‌ی درمانگر ــ ناظر را با رابطه‌ی مراجع ــ درمانگر مقایسه کردند و دریافتند که احساسات و رفتارهای ناظران به شکل عجیبی شبیه به احساسات، نگرش‌ها و رفتارهای درمانگران در قبال مراجعانشان است. آن‌ها این پدیده را فرایند موازی[3] نامیدند.

     

     

    روان‌کاوان معاصر این پدیده را به همانندسازی فرافکنانه‌ی[4] ملانی کلاین (۱۹۴۶) نسبت می‌دهند. جامعه‌ی روان‌کاوی به‌تدریج متوجه شد علاوه بر فرایند موازی که ناهوشیارانه از مراجع به درمانگران و به ناظر انتقال می‌یابد، ارتباط بین فردی بسیار مهم‌تر از انتقال مهارت ناظر به روان‌درمانگر است. از این‌جا بود که رابطه در روان‌کاوی مهم شد، که البته فروید هم به آن اشاره کرده اما بسطش نداده بود. روان‌کاوی فرایندی است که درون آن، رابطه‌ای انسانی بین دو نفر شکل می‌گیرد و طی آن قرار است مراجع به بلوغ و استقلال روانی برسد، پس رابطه بسیار مهم است.

    این رابطه همان چیزی است که پس از فروید فراموش شده بود و متخصصان تنها بر آموزش نظری روان‌کاوی متمرکز بودند، و بعد دریافتند فقط آموزش نظریه‌ها و قواعد کافی نیست و رابطه در نظارت بالینی اهمیت ویژه‌ای پیدا کرد.

     

     

    سوپرویژن چیست؟ چرا اهمیت دارد؟

    سوپرویژن بالینی (نظارت بالینی) برای مشاوران، روان‌درمانگران و روان‌شناسان مشاوره‌ی بالینی، الزام و نیازی قانونی است. هانتز و کارتر) ۲۰۰۷) معتقدند که همه‌ی مشاوران، روان‌درمانگران و روان‌شناسان تحت تأثیر ساختارهای اجتماعی هستند و بدون وجود مرزهای مناسب برای تعریف رابطه، ممکن است ‌ناخودآگاه ارزش‌هایشان را به مراجعان تحمیل کنند، پس نظارت بالینی لازم و مهم است.

    سوپروایزر[5] به روان‌درمانگر کمک می‌کند علاوه بر دانش نظری به بلوغ درمانی برسد، پس به نظر می‌رسد سوپروایزر نقش کاتالیزور را ایفا می‌کند و تلاش می‌کند در کنار آموزش دانش و مهارت کمک کند‌نظارتش[6]‌ ظرفیت تفکر و تجزیه‌ و تحلیل پیدا کند، سوپروایزر حس‌هایی را که درمانگر از مراجعش می‌گیرد، متحول و یکپارچه می‌کند.

     

     

    سوپروایزر چگونه به درمانگر کمک می‌کند؟

    حمایت روان‌شناختی

    سوپرویژن به درمانگران می‌آموزد که چگونه طغیان‌های احساسات منفی را که از سوی مراجعان مستقیم به سویشان روانه می‌شود تاب بیاورند، چگونه عزت نفسشان را در برابر ارزش‌کاهیِ بی‌وقفه حفظ کنند، رگه‌های حقیقت را از لابه‌لای شکایت‌های مراجعان بیرون بکشند و با آن کار کنند، چگونه پاسخ‌های تروماتیک خود را نسبت به گزارش‌های دردناک ضربه‌ی روانی کنترل کنند، احساسات وحشتناک و بیگانه را در خود بپذیرند، بی‌یقینی را تاب آورند و سایر تجربه‌های طاقت‌فرسای هیجانی را مدیریت کنند.

     

     

    مرور گسترده‌ی پیشینه‌ی بالینی نشان می‌دهد که درمان پویشی با انتقال شناخته می‌شود، پس سوپروایزر به درمانگر کمک می‌کند که درمان روان‌کاوانه انجام دهد و حضور اصیل خود را با نقشی که انتقال مراجع به او محول کرده، تلفیق کند. تجربه‌ی انتقال برای درمانگر آسان نیست، سوپروایزر به او یاری می‌رساند تا چه از نظر درونی و چه از نظر ایفای نقش درمانی بر خود مسلط بماند. نظارت‌شوندگان[7] نیز از سمت سوپروایزر به احترام و همدلی نیاز دارند و این‌که بدانند دیده و پذیرفته شده‌اند.

    چالش اصلی سوپرویژن روان‌کاوان برقراری تعادل میان بازخورد انتقادی و حمایت هیجانی است، هدف دیگر سوپروایزر تداوم یادگیری برای نظارت است. درمانگر باید بیاموزد با چیزی که تا حالا نمی‌دانسته یا درباره‌ی آن اشتباه می‌کرده، مواجه شود. ناظران نیز باید بدانند چه زمانی باید نکات لازم را با درایت و صمیمیت به آن‌ها آموزش دهند.

     

     

    مشارکت صادقانه و اجرای نظارت

    صحبت کردن در رابطه با  هر چیزی که فکر و احساس می‌کنیم، یکی از قواعد اصلی درمان روان‌کاوانه است که پیروی از آن برای مراجعان سخت است، برای مراجعان راحت نیست که هر فکر، احساس یا تمایلی رفتاری را که از ذهن خطور می‌کند بر زبان آورند. برای درمانگران نیز دشوار است کارشان را با صراحت کامل به سوپروایزر ارائه دهند.

     

     

    آن‌ها نگران بازخوردهای منفی هستند، در صورتی که باید بدانیم در طول زندگی حرفه‌ای به بازخورد انتقادی نیاز داریم و انتقاد حرفه‌ای با حمله‌ی شخصی یکی نیست، وقتی که سوپروایزر درمانگر را نقد می‌کند، نباید احساس بی‌کفایتی کند، سوپروایزر نکات مثبت کار ‌تحلیلگر[8] را ذکر می‌کند و در عین حال پیشنهادهایی برای کسب نتیجه‌ی بهتر به او ارائه می‌دهد.

    مهم است که در نظارت بالینی ابتدا سراغ بازخوردهای مثبت و بعد بازخوردهای منفی برویم. گاهی درمانگران برای حفاظت از خود تکنیکی دفاعی را به کار می‌گیرند و در حمله و انتقاد به خود پیش‌دستی می‌کنند و جلسه را با بیان قصور‌هایشان آغاز می‌کنند، این‌جاست که سوپروایزر تکنیک دفاعی‌اش را در نظارت به کار می‌گیرد.

     

     

    ارائه‌ی اطلاعات

    درمانگران تازه‌کار در حوزه‌های زیادی به کمک نیاز دارند و سوپروایزر در آن حوزه‌ها اطلاعات مفیدی دارد. سوپروایزر از لحاظ نظری به درمانگر کمک می‌کند، مقاله‌ها و کتاب‌های مفید و پژوهش‌های مربوط به رویکرد بالینی‌شان را معرفی می‌کند و قوانین، اخلاق مربوط به درمان، پرداخت‌ها و روند نگهداری سوابق را به درمانگر توضیح می‌دهد.

     

     

    مهارت‌آموزی

    امروزه مراجعان در آغاز درمان درباره‌ی درمان و روند آن سؤال‌های صریحی می‌پرسند، به همین دلیل ناظران باید نحوه‌ی توضیح فرآیند روان‌کاوی را با نظارت‌شوندگان تمرین کنند و همچنین به آن‌ها یاری رسانند تا از پس مسائل مربوط به تشخیص برآیند. سوپروایزر به درمانگر آموزش می‌دهد که چطور از مراجعان رضایت آگاهانه بگیرد، چطور چهارچوب‌ها، قوانین پرداخت‌ها، لغو جلسه‌ها و… را برای مراجع مشخص کند. درمانگر می‌آموزد در گوش دادن و در بر گرفتن[9] بردبار و پذیرا‌تر و ظرفیت تحمل سکوت را داشته باشد.

     

     

    دومین مهارت دشوار مرزگذاری[10] است، سوپروایزر به درمانگر راهنمایی می‌دهد تا مرزها و چهارچوب‌ها را مشخص کند، مرور نمونه‌ی قراردادها که شامل رویه‌های پرداخت لغو جلسه، لغو جلسه بدون اطلاع قبلی، محرمانگی، محدودیت‌های محرمانگی و… است، به حفظ چارچوب درمانی کمک می‌کند.

     

     

    محتوای گفتاردرمانگر بسیار اهمیت دارد، ارتباط کلامی هم می‌تواند به افراد احساس درک شدن، عمیق انگیزش و کنجکاوی برای یادگیری بیشتر بدهد و آن‌ها را به چالش بکشد و البته می‌تواند آسیب‌رسان نیز باشد، یعنی به مراجع احساس شرمساری، شماتت یا حقارت بدهد. سوپرویژن به درمانگر کمک می‌کند بر اساس معیارهای معقول قضاوت کند که آیا گفته‌هایش اثربخش بوده یا برعکس، درد و مقاومت بیشتری برانگیخته است.

     

     

    سخن پایانی

    نخستین تجربه‌های نظارت بالینی در ذهن درمانگران باقی می‌مانند و تا سال‌ها و حتی دهه‌ها پس از آن همچنان ‌تأثیرگذارند، عدم تطابق در رویکرد نظری و جهت‌گیری حرفه‌ای بین سوپروایزر و روان‌درمانگر می‌تواند تبعات مهمی در پیشرفت حرفه‌ای داشته باشد، پس بسیار مهم است که روان‌درمانگر با سوپروایزری کار کند که با او از لحاظ رویکرد و حرفه‌ای هم‌جهت باشد.

    در رابطه‌ی نظارتی یاد می‌گیریم که پویایی‌های مراجعان را فرمول‌بندی[11] و آنچه در موقعیت بالینی می‌گذرد را مفهوم‌سازی کنیم، مهارت‌های گوش دادن و مداخله را گسترش دهیم، در رؤیاپردازی‌ها دخیل شویم و به تداعی‌هایمان توجه کنیم، دانش حرفه‌ای ناظران بالینی را جذب کنیم، نقاط قوت و آسیب‌پذیریمان را پایش و نقاط کورمان را بشناسیم و شخصیتمان را با هنر درمان سازگار کنیم. سوپروایزرها مهارت‌های متفاوتی در حوزه‌های مختلف دارند، نظارت‌شونده‌ی خردمند از هر مربی، چیزی را که در گنجینه‌ی شخصی‌اش ارزشمندتر است، می‌آموزد. یکی از باورهای مهم روان‌کاوانه این است که وظیفه‌ی مربی، درمانگر، مشاور یا ناظر، رفع موانع یادگیری و پرورش فرایندهای پختگی طبیعی است.

     

     

    وینیکات (۱۹۵۳) نظارت بالینی را نوعی محیط نگهدارنده می‌داند که درمانگر در آن احساس حمایت و احترام می‌کند و آمیزه‌ای از اطلاعات غنی، نظریه‌ها، راهبردهای حل مسئله، گسترش همدلی، دیدگاه جدید درباره‌ی انتقال متقابل و سایر عناصر سازنده را در بر می‌گیرد.

    جلسه‌ی سوپرویژن نیز مانند جلسه‌های درمانی، چارچوب و قواعد خاص خود را دارد که توسط سوپروایزر مشخص می‌شود. در این مقاله به اهمیت روابط نظارتی، هم برای رسیدگی به چالش‌های بالینی و هم برای آماده‌سازی درمانگر برای حرفه‌ی روان‌درمانگری اشاره کردیم.

     

     

    در نهایت مرحله‌ای می‌رسد که سوپروایزر احساس می‌کند هرچه لازم بوده به درمانگر آموخته است. در این مرحله باید بتواند مانند مادر که کودکش را رها می‌کند، درمانگر تحت نظرش را رها کند و درمانگر می‌تواند به سوپروایزری دیگر با نگاه و صدای جدید مراجعه کند و یادگیری همچنان ادامه دارد.

     

    منابع

     

    [1]   Supervision

    [2] Countertransference

    [3] parallel process

    [4] Projective identification

    [5] Supervisor

    .[7] Supervisee

    [8] Analyst

    [9] Containing

    [10] Limit setting

    [11] Formulation

  • محدودیت‌های ظرفیت عشق ورزیدن

    محدودیت‌های ظرفیت عشق ورزیدن

    این مقاله ترجمه‌ی Limitations to the capacity to love نوشته‌ی اتو کرنبرگ (2011) است.

    این مقاله تأملی در باب ظرفیت و مشکلات برقراری و حفظ روابط عاشقانه و پرشور است و بر اساس نتایج سال‌ها کار تحلیلی با مراجعان مختلف نوشته شده است. نگارنده در این متن، انواع تداخل‌ها در ظرفیت عشق جنسی بالغانه را همچون بازتابی از شرایط مختلف آسیب‌شناسی روانی توصیف می‌کند. این شرایط آن دسته از محدودیت‌های روانی‌ را در بر می‌گیرند که اغلب توسط ویژگی‌های شخصیتی مازوخیسم، خودشیفته و پارانوئید تعیین می‌شوند. داده‌های موردی بالینی ارائه شده در این مقاله، توانایی ظرفیت هر دو نوع رابطه‌ی عاشقانه بالغانه و ‌رابطه‌ی عاشقانه‌ی آشفته را توضیح می‌دهند.

     

     

    محدودیت‌های ظرفیت عشق

    تلاش من در این مقاله توضیح دقیق نشانه‌های بارز عشق پرشور است که معمولاً آن را بدیهی در نظر می‌گیریم و توصیف مفصل آن را به شاعران واگذار می‌کنیم. این مقاله تأملی درباره‌ی ظرفیت و مشکلات برقراری روابط عاشقانه و پرشور و حفظ آن‌ها، در نتیجه‌ی سال‌ها کار تحلیلی با مراجعان مختلف است. ‌روش دنبال شده در این مقاله، بررسی فقدان ‌چشمگیر ظرفیت‌های دخیل در روابط عاشقانه در شرایط مختلف آسیب‌شناختی است و از مشاهدات روانکاوانه‌ی دخالت یا غیاب این ظرفیت‌ها استفاده می‌کند تا یک چارچوب تلفیقی از عملکردهای بالغانه‌ی فرضی در روابط عاشقانه ‌بسازد. چنین چارچوب ساختارمندی باید تشخیص زودهنگام ویژگی‌های اصلی آسیب‌زای روابط عاشقانه را در موارد فردی تسهیل کند.

     

     

    مشاهدات بالینی حاکی از نشانه‌های گوناگون شخصیت‌شناسی‌اند که عملکردهای مربوطه را با مشکل مواجه می‌کنند. می‌دانم این خطر وجود دارد که ممکن است بعضی افراد برداشت اشتباهی از این مقاله داشته باشند و مطالبی که در ادامه می‌آیند به‌اشتباه، مجموعه‌ای «قابل‌تجویز» از ویژگی‌های عادی رابطه تلقی شوند. این‌طور نیست. این مطالب صرفاً ‌همچون مجموعه‌ای از ابعاد ظرفیت عشق؛ از یک سو چارچوبی نظری می‌سازد که توان تشخیص تأکید بر این ظرفیت را دارد و از سوی دیگر، زمینه‌های اصلی دشواری یا آسیب‌شناسی آن را روشن می‌کند. این یافته‌ها همچنین مکمل کارهای قبلی‌اند که پیش‌شرط‌های روان پویشی زیربنای ظرفیت عشق جنسی را تحلیل می‌کردند (کرنبرگ، ۱۹۹۵).

    ‌چون بیشتر مواردی که توانسته‌ام تحلیل کنم، مراجعان دگرجنس‌گرا بوده‌اند، بحثم را به پویایی‌های عشق دگرجنس‌گرا محدود می‌کنم: واضح است که مطالعه‌ی موازی روابط عاشقانه‌ی همجنس‌گرا هنوز باقی‌مانده است.

     

     

    عاشق شدن

    بدیهی است که در حالت «عاشق شدن» انتظار داریم درجه‌ای از ایده‌آل‌سازی دیگری، شیفتگی نسبت به ویژگی‌های فیزیکی، جنسی و شخصیتی شریک عاطفی، علاقه و احترام به‌نظام ارزشی او، اشتیاق شدید برای صمیمیت جنسی، نزدیکی عاطفی و علاقه به نزدیک‌تر کردن ‌ذهنمان به او را برای تجربه‌ی مشترک جهان و برقراری رابطه‌ی مشترک مشاهده کنیم (چاسگوت و اسمیرگل، ۱۹۷۳).

    عشق تجربه‌ای پرشور است که با این سه حالت روانی در تناقض بنیادین است؛ با تحلیلِ بازاریِ سود و زیانی که بیماران خودشیفته از شریک عاطفی بالقوه‌شان دارند؛ با ایده‌آل‌سازی اضطراب‌گونه‌ی بیماران مازوخیسم از ابژه‌ی عشقشان خود با این خیال که طردشدن به معنای کم‌ارزش شدن شدید آن‌هاست؛ و با توجهِ هراسناک افراد پارانوئید نسبت درباره اینکه برخورد بدی با آن‌ها شود یا فریب بخورند. فقدان ظرفیت عاشق شدن یکی از علائم بارز شخصیت‌های به‌شدت خودشیفته است. ناتوانی در عاشق شدن نیز یک علامت تشخیصی مهم است.

     

     

    ایده‌آل‌سازی اولیه‌ی عاشق شدن، ناگزیر به آگاهی درباره‌ی برخی از کاستی‌های دیگری و رابطه، و جنبه‌هایی جدید از تعامل که باید در تصویر دیگری، چه خوب و چه بد، درونی شود، می‌انجامد. انباشت تجربیات لذت‌بخش یا لحظات پرشور زندگی مشترک که رابطه را از نظر جنسی، عاطفی و نظام ارزشی غنی می‌کند، به جایی می‌رسد که پرورش احساس عمیق قدردانی از عشق دریافت‌شده و پاسخ به آن، باعث احساس ارزش شخصی و غنای عاطفی در فرد می‌شود، و از مرحله‌ی عاشق‌ شدن به عاشق بودن ارتقا پیدا می‌کند؛ یعنی یک رابطه‌ی عاشقانه‌ پایدار می‌شود (دیکس، ۱۹۶۷).

    ماهیت ایده‌آل‌سازی ابژه‌ی عشق در طول زمان تغییر می‌کند. بااین‌حال، مراجعان خودشیفته باتوجه‌به مشکلاتی که در ایجاد روابط عمیق با ابژه دارند، اغلب تمایل به عاشق شدن‌های گذرا و مکرر یا «شیفتگی‌ها» نشان می‌دهند. آن‌ها در حفظ یک رابطه‌ی عاشقانه‌ی پایدار مشکلات زیادی دارند. حسادت ناخودآگاه نسبت به شریک جنسی که با فرایند «ارزش‌زدایی» سرسختانه از آن دفاع می‌شود، یک نوع پویایی غالب در این موارد است (کرنبرگ، ۲۰۰۴).

     

     

    علاقه به طرح زندگی دیگری

    اینجا یک جنبه‌ی اساسی از ظرفیت عشق ظاهر می‌شود که ممکن است زمان ببرد تا کاملاً آشکار شود، و آن کنجکاوی و علاقه‌ی مداوم به زندگی فرد محبوب، تجربه‌ی عاطفی، تاریخچه‌ی شخصی و آرمان‌ها و آرزوهای اوست که مانند منبعی بی‌پایان برای ایجاد انگیزش و رشد تجربه‌ی زیسته‌ی فردی عمل می‌کند. علاقه به زندگی و رشد عاطفی و پیشرفت فردی که دوستش دارید، منبعی از غنای شخصی است و با شناسایی علایق فکری مشترک، ارتباط با طبیعت، هنر و تضادهای انسانی، بُعدی از عمق را به رابطه می‌بخشد و عشق و قدردانی برای چیزهایی که دو نفر به اشتراک می‌گذارند را عمیق‌تر می‌کند.

    این به معنای ظرفیت یک رابطه‌ی ابژه‌ی بالغانه‌ی عمیق است. به تعبیر عمیق‌تر، فرایند همانندسازی با معشوق اتفاق می‌افتد و این همانندسازی با علایق و ارزش‌های او تبدیل به بخشی از آرزوها و تعهدات خود فرد می‌شود. این تحول به‌وضوح با عدم علاقه‌ی بیماران خودشیفته به آنچه شریک عاطفی‌شان را به‌شدت تحت‌تأثیر قرار می‌دهد، در تضاد است.

     

     

    فقدان توانایی روانی کنجکاوی و علاقه به شریک عاطفی یکی از چشمگیرترین پیامدهای آسیب‌شناسی خودشیفتگی است. این وضعیت باعث می‌شود وجود دیگری برای فرد عادی باشد، از تجربه‌ی سابجکتیو دیگری خسته شود و رابطه را بیشتر یک معامله ببیند تا یک ارتباط بین‌فردی و نگرانی اصلی‌اش این باشد که کدام‌‌یک از دو نفر بیشتر از دیگری سود می‌برد. البته، غرق‌شدن در تجربه‌ی سابجکتیو دیگری به‌ناچار ممکن است به دلیل مکانیسم‌های فرافکنی بیش از حد که ویژگی‌ شخصیت‌های پارانوئید است یا با نفوذ پرخاشگری همه‌جانبه در رابطه که آسیب‌شناسی مخرب حسادت خودآگاه و ناخودآگاه در شخصیت‌های خودشیفته است، اشتباه گرفته شود.

     

     

    تمام موارد بالینی ذکر شده در این مقاله چهار جلسه در هفته تحت درمان روانکاوی با نویسنده بودند. یکی از بیماران که از خودشیفتگی شدید رنج می‌برد، در سال سوم تحلیل خود عاشق شد. او زیبایی، جذابیت اجتماعی و برجستگی فکری دوست‌دخترش را تحسین می‌کرد و از ارزش اجتماعی‌ای که رابطه‌ی جدیدش در میان اعضای خانواده و دوستانش داشت، لذت می‌برد. بااین‌حال، تقریباً هیچ کنجکاوی‌ای نسبت به زندگی درونی دوست‌دخترش و واکنش‌هایش نسبت به تجربیات مشترکشان نشان نمی‌داد و فقط هر چیزی را که به نظرش ممکن بود واکنش مثبت یا انتقادی درباره‌ی خودش باشد، شدیداً احساس می‌کرد. به‌تدریج با عادی‌شدن تأثیر او بر زندگی اجتماعی‌اش ــ و بازتاب آن بر خودش ــ و پذیرش تحسین‌آمیز او توسط گروه اجتماعی‌اش به عنوان منبع رضایت خودشیفته، از رابطه خسته شد.

    از همه مهم‌تر، موفقیت آشکار دوست‌دخترش در زندگی حرفه‌ای‌اش، تحسین و قدردانی از او به‌ خاطر خودش و نه صرفاً بازتاب اهمیت دوست‌پسرش، منبع اصلی حسادت ناخودآگاه او نسبت به دوست‌دخترش شد. در سفرهای خارجی با دوست‌دخترش، ‌موضوعات کمتری برای صحبت با او پیدا می‌کرد، احساس خستگی می‌کرد و حضور او را محدودکننده‌ی آزادی خود می‌دانست. علاوه بر این، آگاهی از لذت‌بردن او از زندگی و توانایی‌اش در دوست‌داشتن، حسادت شدید و کم‌ارزش شماری ثانویه‌ی مرد را برانگیخت. واکنش‌های پرشور آن دختر به مردم، هنر و موقعیت‌های مختلف زندگی، او را ناراحت و ناراضی می‌کرد. این مورد نشان‌دهنده‌ی ارزش‌زدایی خودشیفته‌وار است که در فرایند دفاعی در برابر حسادت ناخودآگاه پدید می‌آید و علت اصلی نبود کنجکاوی و علاقه و احساس لذت در ذهن و زندگی دیگری است. توانایی دوست‌داشتن و لذت‌بردن از عشق دیگری در چنین شرایطی به‌شدت محدود می‌شود. برعکس، لذت از خوشبختی دیگری، هم‌صدا با تحقق امیدها و آرزوهای دیگری، موفقیت‌های شخصی و حرفه‌ای، و رضایت عمیق از لذت دیگری، ‌نشانه‌های ابراز بالغانه‌ی عشق‌اند‌ و منبعی برای رشد بیشتر یک رابطه‌ی عاشقانه به شمار می‌آیند.

     

     

    اعتماد اساسی

    ویژگی دوم ظرفیت عشق بالغانه، اعتماد بنیادین به همدلی شریک عاطفی و حسن‌نیت اوست. توانایی مرتبط دیگر، آزادی در گشودگی نسبت به خود، از جمله ضعف‌ها، تعارض‌ها و آسیب‌پذیری‌هایمان،  شجاعت درخواست کمک و درک تردیدهایمان هنگام بحران یا درباره‌ی وجوه تعارض‌آمیزمان است، همچنین اعتماد ضمنی به این‌‌که دیگری هم این موارد را درک می‌کند، عدم اطمینان و حس شکنندگی را تحمل می‌کند و این عشق با آشکارشدن آسیب‌پذیری‌ها تحت‌تأثیر منفی قرار نمی‌گیرد. در‌ نهایت، این ظرفیت به معنای امنیت درونی بر اساس تصویر درون‌فکنی‌شده‌ی مادر دوست‌داشتنی است، حتی زمانی که احساس گناه ادیپی این حس عمیق دلبستگیِ امن را پیچیده می‌کند. بدون این ویژگی‌ها اعتماد بنیادین بین طرفین شکننده باقی می‌ماند.

    البته توانایی گشودگی و صادق‌بودن باید دوطرفه باشد تا هر دو طرف برای خود افشایی احساس راحتی کنند و به‌این‌ترتیب یکدیگر را برای کمک به رشد فردی و دونفره‌ی همدیگر ترغیب کنند.

     

    صداقت ممکن است به یک آزمون بزرگ در رابطه‌ی عاشقانه تبدیل شود. مسئله‌ی خیانت که همیشه تهدیدی بزرگ برای رابطه‌ی عاشقانه محسوب می‌شود، نشان‌دهنده‌ی تعارضی عمیق در حداقل یکی زوج‌ها است. عدم صداقت درباره‌ی دل‌مشغولی با شخص سوم، چالشی جدی برای اعتماد به درک، تحمل و توانایی بخشش واقعی از سوی دیگری ایجاد می‌کند. توانایی به‌رسمیت‌شناختن رفتارهایی که دیگری را آزار می‌دهد، پذیرش مسئولیت خود در یک ارتباط صادقانه که بر اساس اعتماد به حسن‌نیت دیگری بنا شده (اگرچه نمی‌توان از درک و بخشش دیگری مطمئن بود)، نشان‌دهنده‌ی تعهد به صداقتی فراتر از اطمینان به حفظ رابطه است. این موضوع می‌تواند به آزمونی بزرگ برای امکان بقای یک رابطه‌ی عاشقانه تبدیل شود.

     

     

    یک زن متأهل در اواخر دهه‌ی سیِ زندگی که به دلیل داشتن علائم تبدیلی و افسردگی روان‌رنجور مزمن تحت درمان تحلیلی بود، در طول درمان با مرد دیگری رابطه برقرار کرد. این رابطه وسیله‌ای برای برون‌ریزی تحولات انتقالی منفی مرتبط با پدر اغواگر و طردکننده و پاسخ به تعارض مزمن با همسر خودشیفته‌اش بود. ایده‌آل‌سازی اولیه‌ی شوهرش از او و بی‌تفاوتی آشکارش در ادامه، خشم ادیپی او نسبت به پدرش را دوباره بیدار کرد. این انتقال به‌شدت فعال، و منجر به برون‌ریزی شد که باعث شد در یک دوره‌ی طولانی با روش تحلیل انتقال، روی این تعارض کار کنیم. پس از پایان‌دادن به این رابطه‌ی خارج از ازدواج، زن احساس کرد ممکن است شخص سومی آن رابطه‌ را برای شوهرش فاش کند.

    یک دوره از نشخوار فکری وسواس‌گونه درباره‌ی این‌که آیا باید در اقدامی پیشگیرانه این رابطه را نزد شوهرش اعتراف کند یا نه دنبال کردیم. او از واکنش خودشیفته‌ی شوهرش و ترک انتقام‌جویانه‌ی او می‌ترسید؛ اما در نتیجه‌ی کار تحلیلی متوجه شد که ریشه‌های کودکانه‌ی ترس‌هایش از مجازات رفتار جنسی «ممنوعه» که به شوهرش فرافکنی شده بود، اضطراب او را درباره‌ی‌ رابطه‌ی مخفیانه‌ای که از سر گذرانده بود، تشدید می‌کند. به‌علاوه، با رسیدن به این نتیجه که علی‌رغم محدودیت‌های شخصیتی همسرش، واقعاً او را دوست داشت و او از این موضع مطمئن بود، توانست ظرفیت خود را برای غلبه بر چنین افشای تروماتیکی و قدردانی از صداقت و تمایل او برای حل مشکلات ازدواجشان، واقع‌بینانه‌تر ارزیابی کند.

    سرانجام تصمیم گرفت که به شوهرش امکانی بدهد تا حسن‌نیت و تعهد او به رابطه‌شان را تشخیص دهد و با گشودگی درباره‌ی‌ رابطه‌ی گذشته‌اش با او صحبت کرد.  این وضعیت برای زن و متقابلاً برای تحلیلگرش، موقعیتی اضطراب‌آور ایجاد می‌کرد؛ اما ناامید نشد: بالغ‌تر شدن او و توانایی شوهرش برای کار بر روی آسیب خودشیفتگی و فرایند سوگواری، رابطه‌ی زناشویی آن‌ها را به طور قابل‌توجهی عمیق‌تر کرد. بدیهی است که بسیاری از موارد با مشکلات مشابه به جدایی و طلاق ختم می‌شوند. به طور خاص در این مورد، تقویت مازوخیسمیِ تجربه‌ی خیانت توسط شریک عاطفی یا عدم تحمل فرد خودشیفته از آسیب‌دیدن، ویژگی‌های مهمی بودند که وضعیت را پیچیده می‌کردند.

     

     

    ظرفیت بخشش اصیل

    ظرفیت متقابل برای درخواست بخشش و بخشش رفتار دیگری، و توانایی شروع دوباره پس از درگیری‌های جدی و غلبه‌ی موقت خشونت بر عشق، آزمونی بزرگ برای عشق بالغانه است. اما چنین ظرفیتی برای اعتماد باید از انکار خشونت و بدرفتاری طرف مقابل متمایز شود. به‌عبارت‌دیگر، باید بدانیم بین تسلیم مازوخیسمی به دیدگاه غیرواقع‌بینانه درباره‌ی رابطه‌ی عاطفی که در آن اعتماد به دیگری وجود ندارد و یک‌جور دل‌بستن به یک رابطه‌ی تخیلی و دور از واقعیت است، تفاوت وجود دارد. این عارضه معمولاً با ناتوانی در احساس لذت واقعی از شخصیت دیگری و علاقه‌ی صادقانه به تجربه‌ی او همراه است و در عین ایده‌آل‌سازی ابژه‌ی پرخاشگر یا رهاکننده، یک‌جور تسلیم مازوخیسمی است.

    این وضعیت معمولاً با عدم ارزیابی واقع‌بینانه و فقدان چشمگیر علاقه به تجربه‌ی سابجکتیو شریک عاطفی همراه است. اعتماد به دیگری و گشودگی نسبت به خود، نشانه‌ی فهمی دوطرفه است که تعارض‌ها نمی‌توانند آن را از بین ببرند. در نتیجه، چنین اعتمادی با عدم پاسخگویی هم‌سطح طرف مقابل ناسازگار است. بدون شک وقتی تلاش دیگری در حفظ رابطه برای تجدید صمیمیت نباشد، بلکه فقط یک‌جور فرصت‌طلبی برای حفظ و استفاده از منافعِ آن رابطه باشد، انتظار چنین واکنشی نمی‌رود. البته این راه‌حلی است که اغلب زوج‌های درگیر تعارض از آن استفاده می‌کنند؛  اما محدودیت رابطه‌شان را نیز نشان می‌دهد.

     

     

    در درمان تحلیلی معمولاً وقتی مراجع نسبت به شریک عاطفی خود احساس سوءتفاهم، آسیب یا بدرفتاری می‌کند، فرصت‌های زیادی برای مشاهده‌ی ظرفیت او در مطرح‌کردن پرسش‌ها ایجاد می‌شود. ابراز ناراحتی از وضعیت، بدون تلاش برای ایجاد احساس گناه در دیگری، بعد دیگری از ظرفیت عشق بالغانه است. بیان احساس آسیب‌دیدگی بدون سرزنش دیگری، ویژگی ظریف اما ضروری یک ارتباط گشوده است که ‌اعتماد به دیگری را نیز نشان می‌دهد. بیان این جمله که «نیاز دارم بهت بگویم بر اساس چیزی که اتفاق افتاده چه احساسی دارم؛ چون به تو اعتماد دارم که قصد آسیب‌زدن به من را نداری و لازم است چیزی را که حس کردم، بدانی» نگرش بسیار متفاوتی را نسبت به جمله‌ی «ببین چه کاری با من کردی» نشان می‌دهد.

    تمایل همیشگی به ایجاد احساس گناه در دیگری که اغلب نشانه‌ای از آسیب‌شناسی مازوخیسمی (یا سادومازوخیسمی) است، نه‌تنها نشان‌دهنده‌ی تلاش‌ برای منحرف‌کردن حملات یک سوپر ایگوی آزارگر به شریک عاطفی است، بلکه ممکن است احتمالِ داشتنِ یک رابطه‌ی زناشویی شاد را با ایجاد ابراز احساس گناه ناخودآگاه مختل کند (دیکس، ۱۹۶۷).  معنی‌اش این نیست که جایی برای خشمگین شدن و ابراز خشممان نسبت به دیگری وجود ندارد؛ بلکه در یک رابطه‌ی عاشقانه‌ی عمیق، چنین ارتباطی در چارچوبِ ‌این باور رخ می‌دهد که خشم یک طرف بر عشق بنیادینِ بین آن‌ها تأثیر نمی‌گذارد و دیگری نیز آن را می‌داند. در مفهومی عمیق‌تر، ظرفیت بخشش نشان‌دهنده‌ی دستیابی به موضع افسرده، تصدیق ظرفیت پرخاشگرانه‌ی خود و اعتماد به ترمیم یک رابطه‌ی آسیب‌دیده است.

     

     

    تواضع و قدرشناسی

    از نظر من، عشق بالغانه همیشه  عنصر فروتنی و قدردانی عمیق از وجود دیگری و عشقی که از جانب او دریافت می‌شود، و امکان وابستگی به دیگری را در خود دارد. همچنین عنصر پذیرش عدم قطعیت ناشی از تغییرات بالقوه‌ی آینده را نیز در خود دارد، یعنی پذیرش اتفاقاتی مانند مشکلات مالی، بیماری و مرگ که ممکن است باعث ایجاد تغییراتی غیرقابل‌پیش‌بینی در رابطه شوند. در عشق بالغانه، پذیرش صادقانه‌ی نیاز اساسی به دیگری به طور ضمنی، در راستای دستیابی به لذت کامل و امنیت در زندگی است. اما این فروتنی باید از چسبیدن ناامیدانه، نپذیرفتن واقعیت پایان عشق در صورت وقوع آن، و نپذیرفتن رنج جدایی به عنوان یک جایگزین ضروری و اساسی به‌جای حفظ رابطه با کسی که دیگر پاسخی به عشق نمی‌دهد، متمایز شود. ممکن است فروتنی نقطه‌ی مقابل اشتیاق جنسی در نظر گرفته شود و باید با احترام  واقع‌بینانه نسبت به خود، همخوانی داشته باشد.

     

     

    زنی در اوایل دهه‌ی چهل زندگی خود به دلیل مشکلات مزمنی که در حفظ رابطه‌ی عاشقانه داشت، مشاوره می‌گرفت. در حالت هشیار تمایل به ازدواج داشت؛ اما هر بار خود را در حال حرکت از یک رابطه‌ی ناخوشایند به رابطه‌ی ناخوشایندی دیگر پیدا می‌کرد. او ترکیبی از الگوهای شخصیتیِ به‌شدت خودشیفته و مازوخیسمی را نشان می‌داد. فقط مردان موفق، باهوش و خوش‌قیافه از محیط فرهنگی خود را می‌پذیرفت و به‌راحتی جذب مردانی می‌شد که به نظر می‌رسید به‌شدت خودشیفته‌ بودند و نمی‌خواستند با او رابطه‌ا‌ی پایدار برقرار کنند. اما اگر به نظر می‌رسید که مردها واقعاً به او علاقه‌مندند، سریع آن‌ها را کم‌ارزش می‌کرد: آن مردها چگونه می‌توانستند خوب باشد وقتی که نیازشان به او بیش از نیاز زن به ‌آن‌ها بود. به همین ترتیب، مردهایی را که به نظر می‌رسید پخته و  نجیب‌اند ولی و طرز فکر خاص یا منحصربه‌فردی ندارند، جدی نمی‌گرفت.

    فرایند تحلیل زن نشان داد او ناخودآگاه حسادت و خشم شدیدی نسبت به مردها که بازنمایی از تصویر پدر قدرتمند و فاسدش بودند، حس می‌کند و درباره‌ی پیامدهای ادیپی همه‌ی روابط یک‌جور احساس گناه ناخودآگاه عاشقانه دارد. هم‌زمان، جست‌وجوی ناخودآگاه او برای پیداکردن مادری فهمیده و حمایتگر ــ برعکس مادر سرد و منزوی‌ای که داشت ــ میل سیری‌ناپذیر او را نسبت به مردانی که با آن‌ها درگیر بود، پیچیده‌تر می‌کرد.

     

     

    چیزی که اینجا می‌خواهم روی آن تأکید کنم، این احساس عمیق او بود که بدون یک مرد ایده‌آل که در ناخودآگاهش بتواند با او یکی شود، زندگی واقعاً برایش غیرقابل‌تحمل بود. او به یک رابطه‌ی عاشقانه نیاز داشت تا احساس کامل‌بودن کند و از حس پوچی، تنهایی و بی‌هدفی در زندگی فرار کند. او به‌شدت به مردان غیرقابل‌تحمل چسبیده بود، اما با لحنی خشمگینانه ناشی از خودکامگی ناکام مانده، به روابطش با مردانی که او را دوست داشتند؛ اما انتظار داشتند که علاقه‌ی او هم تا حدی به آن‌ها متقابل باشد، پایان می‌داد. خواسته‌های پایان‌ناپذیری داشت و به نظر می‌رسید نمی‌تواند احساس قدردانی از عشقی که دریافت می‌کرد را تجربه کند.

    احساسش بین خود بزرگ‌پنداری متکبرانه و احساس ناامیدی از رهاشدن در نوسان بود. محدودیت او در عشق با ناتوانی در وابستگی به ابژه‌ی عشق برای تجربه‌ی قدردانی از عشقی که دریافت می‌کرد، و فقدان تواضع به معنایی که توصیف شد، به‌خصوص عدم علاقه‌ی ‌چشمگیر به زندگی درونی مردانی که با آن‌ها درگیر بود، خود را نشان می‌داد. یک‌بار تحت‌تأثیر آوازه‌ی مردی قرار گرفت که در محافل هنری بین‌المللی با او آشنا شده بود، ‌اما تحمل نداشت که چالش‌های تخصصی کارش را با او به اشتراک بگذارد.

     

    در طی دوره‌ی انتقال، این پویایی‌ها خود را در چرخه‌هایی تکراری از وابستگی ایده‌آل‌گرایانه‌ی پی‌درپی، سرخوردگی خشمگینانه و کم‌ارزش سازی تحقیرآمیز تحلیلگر نشان می‌داد. گاهی اوقات، تحت‌تأثیر توصیف او از توجه عاشقانه‌ی معشوقش به خواسته‌هایش قرار می‌گرفتم که او به‌وضوح آن را بدیهی می‌دانست: تجربه‌ای دردناک از انتقال متقابل. این حالت‌های جدا شده از هر دو طرف، طی فرایندی آرام و تدریجی می‌توانست یکپارچه شود، با تحمل روبه‌رشد او نسبت به دوسوگرایی رابطه‌اش با من، شرح جزئیات تدریجی رابطه‌ی ناخودآگاهش با پدری فاسد و قدرتمند، و واپس‌روی او به یک رابطه‌ی دوسوگرا با مادر غایب.

    زن در یک مقطع توانست برای این‌که از او دست نکشیدم احساس قدردانی کند و حتی در شرایط خشم شدید، رابطه‌ی درونی با من را حفظ کرد. تحمل تازه به ‌دست آمده‌اش در پذیرش دوسوگرایی عمیق خود، به او امکان این را داد که تعامل واقع‌بینانه‌تری را با من تجربه کند و از مشکلاتش در ارزیابی تعاملات بین ما آگاه شود. حالا برای اولین ‌بار به‌جای این‌که فقط به دنبال بازتاب خودبزرگ‌پنداری‌اش از طریق ستایش مردها باشد به رابطه‌ی واقعی مردها با خود توجه می‌کرد. البته هنوز از ظرفیت برقراری یک رابطه‌ی عاشقانه‌ی پایدار فاصله داشت.

     

     

    ایده‌آل ایگوی مشترک به عنوان طرح زندگی مشترک

    وقف کردن خود در یک رابطه‌ی عاشقانه به عنوان طرح یک زندگی که به‌تدریج روی کارهای روزمره هم تأثیر می‌گذارد، یکی دیگر از جنبه‌های اصلی و شاید اساسی‌ترین جنبه‌ی یک رابطه‌ی عاشقانه است ــ نقطه‌ی مقابلِ ظرفیت علاقه‌ی مداوم، مفرح و هیجان‌انگیز به شخصیت و تجربه‌ی سابجکتیو دیگری. این بیانگر ایده‌آل یک ایگوی مشترک است که ‌شالوده‌ی کار مداوم بر روی رابطه و حفاظت از مرزهای آن و بقای آن در برابر مشکلات به شمار می‌آید و زوج‌‌ها در طول زمان آن را می‌سازند (کرنبرگ، ۱۹۹۵).

     

     

    آگاهی و پذیرش اجتناب‌ناپذیر بودن تعارض‌، پرخاشگری و تفاوت‌ها در زندگی روزمره، تجربیات و انتظارات جنسی، ارتباط با فرزندان و خانواده، و ایدئولوژی و نظام ارزشی، بخشی از آن چیزی است که زندگی یک زوج را پرمخاطره اما هیجان‌انگیز می‌کند. ارزیابی مستمر ارزش‌های اساسی ما  بخش بنیادی و ضروری شخصیتمان است که باید مورداحترام دیگری قرار گیرد، ‌همچنین، ارزش‌ها و نیازهای اصلی و ضروری دیگری که باید آن‌ها را تحمل کرد، به آن‌ها احترام گذاشت و با آن‌ها سازگار شد، یکی دیگر از وظایف و شرایط عشق است.

    تعهد به زندگی مشترک بر اساس عشق بالغانه، ‌هنگامی که درگیری‌ و داشتن برنامه‌های ضدونقیض پیش می‌آیند، رسیدن به راه‌حل‌های مبتنی بر توافقی ارزشمند و رضایت‌بخش را تسهیل می‌کند. این تعهد شامل ارزیابی مشکلات خود و دیگری است که باید به طور صادقانه پذیرفته و با آن‌ها برخورد شود و در کنار لذت نهفته‌ای که از توانایی دستیابی به چنین درکی حاصل می‌شود، مرزهای زوج را نیز در آن زمینه تقویت می‌کند.

     

     

    ممکن است تأکید بر اهمیت ابراز عشق به یکدیگر برای دوام رابطه، بدیهی به نظر برسد و بی‌شک می‌تواند به رفتاری عادی و کلیشه‌ای تبدیل شود؛ اما به اشتراک گذاشتن لذت حضور و عشق دیگری، برای کسب لذتی مداوم که بتواند طراوت و تازگی‌اش را در مواجهه و بازمواجهه‌ی روزانه حفظ کند، بخشی از ارتباط پیوسته‌ و متقابل در زندگی مشترک است. این نشان‌دهنده‌ی آگاهی مداوم از طرح زندگی مشترک زوج است. این ظرفیت، همتای ظرفیت تحمل جدایی‌های موقت است، نه فقط از نظر زمان یا فاصله‌ی جغرافیایی، بلکه از نظر ناپیوستگی‌های اجتناب‌ناپذیر و ضروری رابطه که تأییدی بر تفاوت و فردیت ‌هستند؛ تجربه‌های مستقلی که ممکن است بعداً به هم بپیوندند، و برون‌ریزی طبیعی از سردرگمی در همه‌ی روابط عاشقانه را در پی داشته باشند.

     

     

    یک مرد وسواسی در درمان تحلیلی گِله می‌کرد که همسرش همیشه از این‌که احساساتش را با او در میان نمی‌گذارد، ناراضی است. در یکی از جلسات اشاره کرد که رفتار همسرش شبیه گلایه‌های همیشگی مادرش از رفتار اوست که سعی می‌کرد به او احساس گناه بدهد. پرسید: «مگر من از احساساتم را نسبت همسرم با شما صحبت نمی‌کنم؟»

    تأیید کردم که آشکارا از احساساتش نسبت به همسرش با من حرف می‌زند، مثلاً همین تازگی‌ها از احساس عشقش به او گفته بود؛ بنابراین به نظر می‌رسید تناقض عجیبی بین جلساتمان و رابطه با همسرش وجود دارد. در آن لحظه متوجه شد که گشودگی بیش از حد در ابراز احساسات عاشقانه‌اش به همسرش باعث می‌شود که او در رابطه‌اش با من ــ که حالا بازنمایی ارتباط با مادر حسودش بود ــ احساس ناراحتی کند.  این جنبه‌ای ناخودآگاه از ترس مرد برای آشکارکردن وابستگی عاشقانه به همسرش بود، می‌ترسید همسرش فکر کند این‌که او آن‌قدر دوستش دارد، کودکانه است.

     

    سهیم‌شدن در لذت‌های روزمره‌ی طرف مقابل مثل تماشای او حین برخوردهای اجتماعی، مشاهده‌ی رفتارهای بداهه‌ی دوست‌داشتنی‌اش، یا به اشتراک گذاشتن یک ژست یا واکنش خاص، پیوندهای محکمی در همبستگی زوج ایجاد می‌کند. عشق باید به ما اجازه دهد چشمانمان را به کشف لذتی که دیگری تجربه کرده، باز کنیم؛ عشق به معنای به اشتراک گذاشتن معانی‌ای است که بر اساس تجربه‌ی زندگی و واقعیت‌های متغیر آن می‌سازیم.

    این درست خلاف روندی است که باعث می‌شود وجود طرفین برای همدیگر عادی و تکراری شود. بیشتروقت‌ها احساس گناه ادیپی، یا ترس از تجربه‌ی یک رابطه‌ی زناشویی بهتر از آنچه والدین مراجع در واقعیت یا در خیال او داشتند، می‌تواند فرد را بیش از حد نسبت به لذت دوطرفه در رابطه منع کند. یک رفتار مازوخیسمی رایج در زوج‌های قدیمی، ابرازهای سرزنش‌آمیز یکی از آن‌ها است: «باید این سالگرد را به یاد می‌آورد… باید متوجه می‌شد که حرفش آزارم داد… طبق تجربه باید تشخیص می‌داد چه چیزی می‌خواهم.» بسیاری از مراجعان ــ البته نه فقط مراجعان ــ باید یاد بگیرند که انسان‌ها قدرت تله‌پاتی ندارند.

     

     

    وابستگی بالغانه در برابر پویایی قدرت

    وابستگی بالغانه با تسلیم مازوخیسمی تفاوت دارد و ارتباط نزدیکی دارد با قدردانی از عشقی که دریافت می‌کنیم؛ عشقی که آن را عادی در نظر نمی‌گیریم و هدیه‌ای از طرف سرنوشت یا بهشت می‌دانیم. ترکیب عشق به دیگری با قدردانی از عشقی که دریافت می‌کنیم، ‌یعنی مسئولیت‌پذیری نسبت به دیگری برای دستیابی به طرح زندگی مشترک، و خوشبختی‌ او از اهداف شخصی‌مان است و برایمان اهمیت دارد.

    یکی از جنبه‌های مهم وابستگی به دیگری که بخش دیگری از عشق بالغانه نیز هست، ظرفیت اجازه به مراقبت‌شدن توسط دیگری بدون احساس خودکم‌بینی، شرم یا گناه است، خصوصاً در شرایط بیماری و تجربه‌های ترسناک. در موارد بیماری‌های جدی که خطر مرگ دارند، یا موقعیت‌های سخت زندگی، بخشی از تجربه‌ی عشق بالغانه این که حمایت عشق دیگری داشته باشیم و احساس جداشدن از زندگی مشترک نکنیم، ضعف‌های خود و دیگری را در چنین شرایطی تحمل کنیم، و تعهد ذاتی و عاشقانه به مراقبت از دیگری داشته باشیم. (بالفور، ۲۰۰۹). اینجا هم اختلالات عمیق در این ظرفیت ارتباط نزدیکی با تعارضات خودشیفتگی، حس حقارت یا خودکم‌بینی زمانی که استقلال خیالی آن‌ها به چالش کشیده می‌شود، و در نهایت، شکست رابطه‌‌ی امن  با یک تصویر درون‌فکنی شده از یک مادر مهربان دارد.

     

     

    تمایل به قبول‌کردن مسئولیت‌های دیگری یا اجازه به دیگری برای قبول مسئولیت‌های ما، کمک به دیگری، پیش‌قدم شدن به‌خاطر دیگری به‌ طور غیرنمایشی این‌گونه ابراز می‌شود: تمایل طبیعی به تقسیم مسئولیت‌ها و وظایف، درخواست فعالانه برای کمک به دیگری همراه با توانایی و تمایل به درخواست کمک، احساس انصاف در توزیع وظایف و مسئولیت‌ها. احساس تقسیم منصفانه وظایف و مسئولیت‌ها بدون نگرانی درباره‌ی جنگ قدرت در رابطه، زمانی اتفاق می‌افتد که پرخاشگری وارد رابطه‌ی عاشقانه شده و این پرخاشگری خود را با نیاز به مراقبت از خود در برابر پرخاشگری واقعی یا خیالی از طرف دیگری بروز می‌دهد. به باور من نگرانی درباره‌ی جنگ قدرت به عنوان یک تعارض اجتناب‌ناپذیر بین مرد و زن، توجیه رایجی برای تسلط بیمارگون پرخاشگری در رابطه‌ی زوج‌هاست و برخلاف دوسوگرایی طبیعی‌ای است که در همه‌ی روابطی وجود دارد و قابل‌تحمل است و جز کارکردهای مثبت یک رابطه‌ی عاشقانه است.

     

     

    روان‌درمانی تحلیلی زوج‌ها اغلب نشان می‌دهد که جنگ‌های قدرت دوطرفه موضوع غالب در تعارضات مزمن زناشویی است. بررسی روان پویشی این تعارضات معمولاً بیانگر تسلط مکانیزم‌های فرافکنی هم در جنبه‌های پرخاشگرانه‌ی روابط ابژه‌ی دوسوگرا در تعاملات روزانه و هم فرافکنی متقابل خواسته‌ها و ممنوعیت‌های کودکانه از طرف سوپر ایگو هستند. کلیشه‌های رایج درباره‌ی سوءتفاهم‌ها و «جنگ‌های» بین زن و مرد، توجیه‌های راحتی برای جنگ قدرت فراهم می‌کنند (پرسون، ۲۰۰۶، ۲۰۰۷).

    تعارضات درباره‌ی این‌که چه کسی حرف درست را می‌گوید و چه کسی اشتباه می‌کند، جست‌وجوی مقصر و همانندسازی با تصاویر والدین آزارگر روی این تعاملات تأثیر می‌گذارد. به طور طبیعی، در ساختار شخصیتی به‌شدت پارانوئید، این مکانیزم‌ها حداکثر تسلط را دارند، اما این مکانیسم‌ها نشان‌دهنده‌ی یک دوسوگرایی‌های عمیق هستند و همان‌طور که هنری دیکس (۱۹۶۷) اولین‌بار مشاهده کرد، یک جنبه‌ی فراگیر از روابط عاشقانه‌ی صمیمی است. آزار و اذیت انتقام‌جویانه‌ی یک شریک عاطفی دلسردکننده، سال‌ها پس از پایان رابطه، یک ویژگی رایج در شخصیت‌های پارانوئید است.

     

     

    ماندگاری اشتیاق جنسی

    یک ادعای مرسوم و به‌ویژه عوام‌پسند درباره روابط عاشقانه این است که معمولاً یک رابطه‌ی عاطفی آرام‌تر اما عمیق‌تر جایگزین تمایل جنسی شدید اولیه و شوروشوق شهوانی در زندگی زوج‌ها می‌شود. رابطه‌ای که در آن رابطه‌ی جنسی اهمیت کمتری دارد و احساس دوستی جایگزین ایده‌آل‌سازی‌های اولیه می‌شود (فوناگی، ۲۰۰۸؛ میچل، ۲۰۰۲).

    من این فرضیه را در کارهای قبلی خودم (کرنبرگ، ۱۹۹۵) زیر سؤال برده‌ام و اینجا صرفاً می‌خواهم بر اساس کار تحلیلی با مراجعان فردی و تعارض‌های زوج‌ها در سال‌های بعدی زندگی روی این موضوع تأکید کنم که برخوردهای پرشور و رابطه‌ی جنسی با اشتیاق جنبه‌ی بلندمدت یک رابطه‌ی عاشقانه است و لزوماً باگذشت زمان ضعیف یا ناپدید نمی‌شود. در روابط بلندمدت، خویشتن‌داری در برخوردهای جنسی پرشور معمولاً نشان‌دهنده تعارضات ناخودآگاه در روابط ابژه‌ی‌ زوجین است و می‌تواند در طول درمان به طور قابل‌توجهی بهبود یابد. فرافکنی‌های متقابل سوپر ایگو و برون‌ریزی تعارضات پیرامون پرخاشگری، ویژگی‌های روان پویشی اصلی این تعارضات هستند (کرنبرگ، ۱۹۹۵، ۲۰۰۷).

     

     

    این واقعیت که از نظر فیزیولوژیکی، فراوانی تمایل به رابطه‌ی جنسی در مردها کاهش می‌یابد درحالی‌که در زن‌ها نسبتاً ثابت می‌ماند، به معنای کاهش معنادار شدت برخوردهای شهوانی در هیچ مرحله‌ای از زندگی نیست. من اینجا وقت ندارم به طور مفصل به بررسی پیشینه و استدلال‌های مربوطه بپردازم. به طور خلاصه، صمیمیت جنسی پرشور شامل نوعی به‌هم‌ریختگی در مرزهای واقعیت، ادغام کارکردهای بدنی، دخول‌کردن و در دخول قرارگرفتن، یک هم‌آمیزی در رهاشدن و ازهم‌پاشیدگی موقت مرزهای بین خود و دیگری است. (استاین، ۲۰۰۸).

    برای زوج‌هایی که در یک رابطه‌ی عاشقانه بالغانه هستند، عشق پرشور یک تجربه‌ی هیجان‌انگیز و تکرارشونده و یک «راز پنهان» است (هانت، ۱۹۷۴). هم ممنوعیت‌های ادیپی و احساس گناه و هم گسستگی خودشیفته‌‌وار بین محبت و شهوت‌انگیزی، نقش مهمی در جلوگیری از یکپارچگی طبیعی روابط ابژه‌ی کامل، جنسیت چندشکلی اولیه و تناسلی و یک ایده‌آل ایگوی بالغ زوج دارند که همه این‌ها در تسهیل اشتیاق جنسی نقش دارند.

     

     

    تمایل ما به برهم‌کنش بین نظام دلبستگی اولیه و امیال جنسی، گرایش به تمرکز بر تعامل مادر و نوزاد که ارتباط مستقیمی با رفتار جنسی بزرگسالان دارد و در این فرایند  پیچیدگی عوامل درون روانی، تعارضات پیش ادیپی و ادیپی، و به‌طورکلی خیال‌پردازی ناخودآگاه نادیده گرفته می‌شود. (بریتتون، ۱۹۸۹، ۱۹۹۲، ۲۰۰۴؛ دیاموند و یومانس، ۲۰۰۷؛ ویدلچر، ۲۰۰۲)

    پیدایش دل‌زدگی جنسی در یک رابطه‌ی طولانی‌مدت و پایدار، نشانه‌ی رایج آسیب‌شناسی خودشیفتگی است که مشخصاً بخشی از سندرم ماندگار جداسازی ابژه‌های عشق آرمانی جنسیت‌زدایی شده و ابژه‌های ارزش‌زدایی شده و هم‌زمان هیجان‌انگیز از نظر جنسی است که باعث وخیم‌تر شدن شرایط می‌شود. این شاید رایج‌ترین توضیح از ترکیب تعارضات ادیپی حل‌نشده و آسیب‌شناسی خودشیفتگی باشد.

     

     

    یک نشانه‌ی رایج در آسیب‌شناسی خودشیفتگی شدید در یکی از مراجع‌ها مشاهده شد. مردی که در اوایل پنجاه‌سالگی با همسرش ازدواج کرده بود و در عمل او را برده‌ای برای نگهداری و رضایت روزانه‌اش می‌دانست، بدون احساس قدردانی از داشتن کسی که خودش را کاملاً وقف خواسته‌ها و نیازهای او کرده. او احساس جنسی نسبت به همسرش نداشت. مکرراً با زنانی ملاقات می‌کرد که با آن‌ها تجربه‌ی لذت جنسی کامل بدون هیچ‌گونه درگیری عاطفی داشت.

    این وضعیت تقریباً سال‌ها پایدار بود، اما با افزایش حس افسردگی و تنهایی که او را به سمت درمان کشاند، شروع به فروپاشی کرد. در طول این تحلیل مشخص شد که همسرش هم بازنمایی مادر نفرت‌انگیز و ترسناک او در دوران کودکی و هم یک ابژه‌ی ادیپی ممنوعه در کشمکش با تصویر درونی‌شده از پدر تنبیهگرش بود. در یک سیر آهسته با گذشت چندین سال، در طی انتقال، روی این اجزای مختلف تعارضات غالب ناخودآگاه او کار شد و تغییرات تدریجی دررابطه‌با همسرش نشانگر پیچیدگی‌های انتقال بودند. تنها در اوایل شصت‌سالگی بود که او برای اولین‌بار توانست احساس تمایل شدید و قدردانی نسبت به همسرش را تجربه کند.

     

     

    در یک رابطه‌ی عاشقانه‌ی موفق، ظرفیت گسترده و انعطاف‌پذیری برای سازگاری و انطباق دوطرفه با علایق و نیازهای جنسی وجود دارد و این بر خلاف وخامت اختلاف در علایق جنسی زوج است که می‌تواند تبدیل به یک میدان جنگ آشکار درباره تعارضات عمیق‌تر زندگی زوج شود.

    در یک رابطه‌ی عاشقانه‌ی بالغانه، ایده‌آل‌سازی بدن دیگری و تجربه‌ی زیبایی فیزیکی دیگری در سایه عشق، یک جنبه‌ی دائمی از عشق است و تحت‌تأثیر تغییرات بدن به دلیل پیری یا بیماری قرار نمی‌گیرد. همان‌طور که توانایی به اشتراک گذاشتن صادقانه‌ی نگرانی‌های خود درباره‌ی نقص‌های فیزیکی خود با دیگری مهم است، دوست‌داشتن دیگری با نقص‌ها و مشکلات شامل دوست‌داشتن دیگری با نقص‌های فیزیکی نیز هست هم مهم است.

    به اشتراک گذاشتن صمیمیت‌های بدنی، همتای به اشتراک گذاشتن صمیمیت‌های زندگی عاطفی و مشکلات است و به اشتراک گذاشتن تمایلات جنسی به همان شیوه‌ای است که عدم قطعیت‌ها، ترس‌ها و تعارضات خود را در مورد رقابت، حسادت، عدم قطعیت‌های مالی، اعضای خانواده‌ی تهدیدکننده و تعارضات با والدین و فرزندان بالغ به اشتراک گذاشته می‌شود. تحمل نشانه‌های پیری، در خود و دیگری، بدون ازدست‌دادن هیجان شهوانی به بدن دیگری، نتیجه تسلط عشق بر پرخاشگری و حفظ ایده‌آل‌سازی بدن بر خلاف فرافکنی پرخاشگرانه ناخودآگاه به بدن دیگری است که همان مکانیزم اولیه‌ی ایجاد حس زیبایی‌ای است که ملتزر آن را توصیف کرده است. (ملتزر و ویلیامز، ۱۹۸۸)

     

     

    در نهایت، تعارض واقعی ناخودآگاه، تعارض بین ماهیت پایدار و لطیف تعهد عاطفی و عشق شهوانی پرشور نیست، بلکه تعارض بین عشق و پرخاشگری در هر دو حوزه‌ی عاطفی لطیف و حوزه‌ی جنسی پرشور، و در ساختارهای سوپر ایگو است که شامل ایگوی آرمانی زوج و ویژگی‌های سوپر ایگوی آزارگر است. (کرنبرگ، ۱۹۹۵؛ استولر، ۱۹۷۹)

     

     

    پذیرش ازدست‌دادن، حسادت و حفاظت از مرزها

    این‌طور می‌گویند که «اگر چیزی را دوست داری، بگذار آزاد باشد.» این جمله به یک ابراز عشق بالغانه اشاره دارد که تعهد به دوست‌داشتن دیگری را با این آگاهی که آن شخص یک فرد آزاد است، نشان می‌دهد. نمی‌توان هیچ‌کس را مجبور کرد بیش از حد طبیعی عشق بورزد، چه با اجبار و چه با ایجاد احساس گناه. به بیان دیگر در یک رابطه‌ی عاشقانه دوطرفه، انتظار می‌رود عشق و تعهد دوطرفه باشد و اگر فرد موردعلاقه نتواند به عشق ما پاسخ دهد، باید این موضوع را بپذیریم و تحمل سوگواری برای پایان رابطه را داشته باشیم. این رفتار در عمل به معنای بررسی مشکلات رابطه بدون ایجاد احساس گناه، تجربه‌ی آسیب‌دیدن یا مورد حمله قرارگرفتن، نادیده‌گرفتن یا بدرفتاری دیگری، به ‌علاوه‌ی مطرح‌کردن آن‌ به عنوان یک سؤال برای بررسی و حل‌وفصل آن است، البته با این فرض که این موارد نگرانی اساسی طرف مقابل هم باشد.

     

     

    البته همه‌ی این‌ها به معنای این نیست که در شرایط عادی، نباید از پرخاشگری برای دفاع از مرزهای یک رابطه‌ی عاشقانه در برابر «مزاحمان» استفاده کرد. ظرفیت حسادت کارکرد حفاظتی طبیعی دارد که در اثر تسلط تعارضات ادیپی حاصل می‌شود. این موضوع در تضاد با فقدان رایج حسادت در آسیب‌شناسی خودشیفتگی شدید است. اما فقدان حسادت طبیعی نیز ممکن است بیانگر برون‌ریزی احساس گناه ادیپی از امکان یک رابطه‌ی جنسی رضایت‌بخش باشد.

    یکی بیماران، یک مرد نسبتاً خجالتی در اوایل دهه‌ی سی زندگی‌اش که برای ترس مزمن ازدست‌دادن کنترل روده تحلیل می‌شد، تحلیلگر را تصویری از پدری ترسناک و بسیار سخت‌گیر می‌دید که احساس می‌کرد باید تسلیم او شود. یکی از دوستان نزدیک او رفتارهایی می‌کرد که گویا سعی داشت به طور اغواگرانه به نامزد بیمار نزدیک شود. انکار احساس رقابت و خشم حسادت‌آمیز نسبت به دوستش به شکل یک واکنش وارونه شامل تحمل نسبتاً افراطی رفتار دوستش و خشم سرکوب‌شده نسبت به نامزدش خود را نشان می‌داد. برطرف‌کردن احساس گناه او که مانع تسلیم مازوخیسمی به تحلیلگر می‌شد، در نهایت به او کمک کرد به این بینش برسد که چگونه تسلیم‌شدنش به خواستگاری متجاوزانه دوستش از نامزدش و کمک ناخودآگاه او به نامزدش در سوق‌دادن او به آغوش دوستش، همان ترس از ابراز وجود برای محافظت از رابطه‌ی عاشقانه‌اش را نشان می‌دهد.

     

     

    دوگانگی در روابط به این معناست که رویدادهای پرخاشگرانه دوطرفه در طول زندگی مشترک اجتناب‌ناپذیر هستند، اما به همان اندازه، امکان روشن‌سازی و حل آن‌ها می‌تواند به تقویت و عمق بیشتر رابطه منجر شود. بااین‌حال، در این شرایط اگر مشخص شود که نمی‌توان انتظار تعهد عاشقانه از طرف مقابل داشت، نیاز به پذیرش و در نهایت قبول آن وجود دارد. پذیرش محدودیت یا پایان یک رابطه بخشی از مسئولیتی است که در قبال خود داریم. اینکه در یک رابطه‌ی عاشقانه‌ی بالغ، انتظار تعهد متقابل را داشته باشیم.

    اگر دیگری نتواند ما را همان‌طور که ما او را دوست داریم، دوست داشته باشد، باید آن را بپذیریم و پایان رابطه را قبول کنیم. به‌ویژه در موارد مثلث‌سازی، ورود شخص سوم به رابطه و خیانت، شفاف‌سازی جایگاه واقعی دیگری ضروری است. دلایل زیادی برای تغییر علاقه‌ی جنسی و عاطفی یکی یا هر دو شریک به فردی خارج از رابطه وجود دارد، از فرایندهای رشد و توسعه‌ی متفاوت و تغییر شرایط خارجی گرفته تا آسیب‌شناسی شدید مازوخیسمی، خودشیفتگی یا پارانوئید. هر دلیلی که داشته باشد، بررسی چگونگی و امکان بقای رابطه‌ی عاشقانه نیازمند بررسی انتظارات از دیگری و از خود، امکان حل و بخشش و پذیرش پایان رابطه است. امکان زندگی مشترک در شرایطی که عشق به پایان خود رسیده است از نظر کارکرد روانی ــ اجتماعی می‌تواند یک توافق منطقی باشد، اما اگر در راستای تحقق آرزوی یک رابطه‌ی عاشقانه‌ی رضایت‌بخش باشد، به‌شدت آسیب‌زاست.

     

     

    به‌نوعی، هر رابطه‌ی زناشویی طولانی‌مدتی در واقع چند ازدواج است. حل بحران‌ها ماهیت رابطه را چه بهتر و چه بدتر، تغییر می‌دهد. در حالت ایده‌آل، حل بحران‌ها می‌تواند منجر به رشد رابطه و خودآگاهی طرفین شود. وقتی پایان یک رابطه در شرایط غلبه‌ی مکانیسم‌های افسردگی بر مکانیسم‌های پارانوئید اتفاق می‌افتد، در واقع غم و اندوه ازدست‌دادن، بر نفرت، ناامیدی و تمایل به انتقام غلبه دارد. چنین رویکرد پخته‌ای در مواجهه با آسیب جدایی می‌تواند ظرفیت یک رابطه‌ی بالغ‌تر با یک شریک جدید را تقویت کند.

     

     

    عشق و سوگواری

    پس از مرگ شریک عاطفی، حتی در شرایط عاطفی بسیار دردناک یک تحول مثبت ممکن است رخ دهد. همان‌طور که در کارهای قبلی خود اشاره کرده‌ام (کرنبرگ، ۲۰۱۰)، آگاهی دردناک از ارزش کامل یک رابطه‌ی عاشقانه‌ی ازدست‌رفته در تمام جنبه‌های ارزشمند آن، تنها پس از ازدست‌دادن است که به طور کامل درک می‌شود.

    این آگاهی ممکن است از طریق مکانیزم‌های جبران به‌علاوه تحقق وظیفه‌ی اخلاقی ناشی از شناخت محدودیت‌های خود در رابطه‌ی ازدست‌رفته، باعث افزایش ظرفیت برای عشق به یک شریک عاطفی جدید شود (کرنبرگ، ۲۰۱۰). سوگواری طبیعی، ظرفیت عشق را تقویت می‌کند، این در حالی است که طبیعتاً، همین ظرفیت نشان‌دهنده‌ی شدت فرایند سوگواری است که پس از ازدست‌دادن چنین رابطه‌ای اتفاق می‌افتد.

     

     

    سوگواری طبیعی پس از ازدست‌دادن یک عزیز، چه از طریق جدایی، رهاشدن یا مرگ، نباید تحت‌تأثیر احساس گناه بیش از حد، خودکم‌بینی یا ناامنی فراگیر باشد. خصوصاً پس از پایانی که با رهاشدن از طرف شریک عاطفی اتفاق افتاده است، سوگواری باید بر خلاف خودکم‌بینی رایج در موردهای مازوخیسمی و احساس حقارت در آسیب‌شناسی خودشیفتگی، بدون خودکم‌بینی باشد. ظرفیت عشق باید اطمینان دهنده ارزش فرد باشد. در شخصیت‌های خودشیفته، حسادت ناخودآگاه به همین ظرفیت در شریک عاطفی، منبع اصلی مسمومیت روابط عاشقانه است.

     

     

    زمانی که جدایی‌ها نتیجه‌ی‌ تعارضات شدید، ناامیدی‌ یا رهاشدن باشد، می‌تواند فرصتی برای تأمل و جست‌وجوی یک برخورد جدید فراهم کنند. اگر هر دو طرف متعهد به کارکردن روی خود باشند و توانایی گفت‌وگو درباره‌ی درک‌ها و آگاهی‌های جدید را داشته باشند، این دوره‌ی جدایی می‌تواند مفید باشد. یک بن‌بست طولانی‌مدت در یک «جدایی آزمایشی» بدون هیچ پیشرفت جدید که در آن یک یا هر دو نفر مشغول ادامه‌دادن به وضعیت موجود هستند، معمولاً نشان‌دهنده‌ی ازدست‌دادن عشق از سوی یکی از آن‌هاست و نشانه‌ی خوبی برای ادامه‌ی ازدواج نیست.

    عدم قطعیت در رابطه، در یک محدوده‌ی زمانی خاص باید محترم شمرده شود. وقتی عدم قطعیت نمی‌تواند از طریق یک جدایی آزمایشی حل شود و هیچ احساس ضرورتی برای تصمیم‌گیری مگر تحت ‌فشار از سوی دیگری احساس نمی‌شود، معمولاً نشان‌دهنده‌ی نیاز به پذیرش ازدست‌دادن و ادامه‌ی زندگی فردی است. چنین تصمیم‌گیری بالغانه‌ای تضاد شدیدی با تسلیم مازوخیسمی به یک وضعیت غیرممکن یا انکار خودشیفته‌وار احتمال ردشدن فرد دارد.

     

     

    احساس عشق به دیگری، همراه با انتظار تعهد برابر از سوی او پیش‌شرط حفظ یا ازسرگیری رابطه است و باید امکان پیداکردن یک راه میانه‌ بین ساده‌لوحی مبتنی بر انکار واقعیت از یک سو و نگرش پارانوئید نسبت به انگیزه‌های شریک عاطفی از سوی دیگر را بدهد.

     

     

    در توصیف ویژگی‌های بالینی خاصی که مانع از ظرفیت عشق جنسی می‌شوند، این تجربه را بیان کرده‌ام که آگاهی از این مؤلفه‌های روابط عاشقانه‌ی بالغ می‌تواند تشخیص جنبه‌های ظریف آسیب‌شناسی مازوخیسمی و خودشیفتگی که ظرفیت لذت طبیعی را کاهش می‌دهند و منابع رایج تعارضات مزمن افراد و زوج‌هاست،  تسهیل کند. به عقیده‌ی من آگاهی منسجم از این ویژگی‌ها در ذهن روان تحلیلگری که مراجع‌ها و زوج‌ها با تعارضات شدید را درمان می‌کند، می‌تواند چارچوب مفیدی فراهم کند که تمرکز بر تظاهرات آسیب‌شناسی روابط عاشقانه را دقیق‌تر کند.

     

     

    تحلیلگر ممکن است روی سطوحی از فریز شدن خود هم‌خوان یا محدودیت‌های رابطه‌ی عاشقانه مراجع تأکید کند که باعث آگاهی بیمار درباره‌ی تعارضات ناخودآگاهش که مانع از تجربه و ابراز کامل عشق هستند، می‌شود: ترس از وابستگی، انکار ایده‌آلی که احساس گناه را برمی‌انگیزد، واکنش‌های وارونه در برابر حسادت… جست‌وجوی تحلیلی ممکن است با برجسته‌کردن و بررسی این «نقاط کور»، عمق و دامنه‌ی یک رابطه‌ی عاشقانه را افزایش دهد و در این فرایند، ویژگی‌های تقریباً جهان‌شمول مازوخیسمی، احساس گناه ناخودآگاه ادیپی مشخص در یک رابطه‌ی عاشقانه‌ی شاد را حل کند.

     

    پی‌نوشت

    تصاویر استفاده شده در متن متعلق به آنا مک‌نیل (Anna McNeil) است.

    منبع

    Limitations to the capacity to love

  • کاوشی روانکاوانه در سریال فرندز

    کاوشی روانکاوانه در سریال فرندز

     

    مقدمه

    “دوستان”، کمدی محبوب تلویزیونی، مدت‌هاست که با شخصیت‌های بامزه و داستان‌های جذاب خود، مخاطبان را مجذوب خود کرده است. سال‌هاست در جمع‌های دوستانه‌ی خودمانی، خود را به یکی از این 6 شخصیت تشبیه می‌کنیم و یا روابطی که با دیگری‌های زندگی خود داریم را با روابط موجود در این سیتکام دوست‌داشتنی تطابق می‌دهیم. یکی از جذاب‌ترین جنبه‌های این سریال، رابطه‌ی پرچالش راس گلر و ریچل گرین است.

    این جستار با استفاده از پارادایمی روانکاوانه سعی بر روشن‌کردن رفتارها و تعاملات این دو و همچنین نحوه‌ی علاقه‌مند شدن آنها به یکدیگر دارد. همچنین سعی می‌کنیم تا به زیربنای روان‌شناختی رابطه‌ی آنها بپردازیم.

    آرزوهای ناهشیار و تداوم دلبستگی های اولیه

    عشق راس به ریچل را می‌توان در سال‌های نوجوانی آنها ردیابی کرد که نشان‌دهنده‌ی تداوم وابستگی‌های اولیه است. به عنوان مثال، زمانی­‌که جشن فارغ التحصیلی دبیرستان آنها بود و پدر و مادر راس اصرار داشتند تا او ریچل را در جشن همراهی کند. یا وقتی راس و چندلر به کالج می‌­رفتند و از طریق نشان دادنِ رفتار بزرگسالانه و وانمود به این­که برای خود مردی شده‌­اند می­‌خواستند توجه دخترها (ریچل و بقیه­‌ی دوستانشان) را جلب کنند. از همان دوران، راس تلاش می‌­کرد تا با همراهی ریچل در فرصت‌هایی که به دست می‌­آمد توجه او را به خود جلب کند. اما به دلیل کمبود اعتماد به نفس و یا عدم توانایی در ابراز وجود خود در این ­کار باز می‌ماند.

     

     

    تئوری فرویدی معتقد است که تمایلات و تجربیات ناهشیار ما در دوران کودکی تأثیری پایدار بر روابط و رشد عاطفی ما دارد. به عنوان مثال، احساسات پایدار راس نسبت به ریچل، علی‌رغم غفلت اولیه‌ی او، نشان می‌دهد که چگونه امیال ناهشیار بر روابط بزرگسالان تأثیر می‌گذارند.

     

     

    فروید معتقد است ابژه‌های اولیه برای ما بسیار قبل توجه هستند تا آنجایی که بسیاری از روابط ما به رابطه با ابژه اولیه شباهت دارد. راس در طول زندگی خود، به­‌عنوان یک کاراکتر عاشق‌پیشه، تماماً زندگی خود را وقف پیداکردن عشق می­‌کرد درحالی‌که موفقیتی در کار نبود. همسر اول او به گرایش دیگری روی آورد، همسر دومش به علت ادامه‌ی ارتباطش با ریچل و اسم بردن از او در مراسم ازدواجشان به مراسم پایان داد و در آخر مجبور شد تا به ازدواج ناموفق­ش با ریچل پایان دهد. او به نوعی ناهشیارانه، باعث می‌­شد تا روابط عاشقانه‌­اش ناموفق از آب دربیایند و همگی، چه ارتباط دوستانه و چه ازدواج، به سرانجامی یکسان و البته تلخ انجامیدند. در ادامه لازم است بپرسیم که چرا این روابط به چنین پایانی منجر می­‌شدند؟

    نیاز است به رابطه­‌ی راس و مادرش نیز بپردازیم.

     

     

    مکانیسم های دفاعی

    رابطه‌ی راس و ریچل با مجموعه‌ای از جدایی‌ها و آشتی‌ها مشخص می‌شود که مفهوم مکانیسم‌های دفاعی فروید را به نمایش می‌گذارد. این مکانیسم‌ها به‌عنوان راهبردهای ناهشیار برای محافظت از خود در برابر اضطراب و آسیب‌پذیری عمل می‌کنند. به عنوان مثال، راس در طول وقفه‌ای که در رابطه خود با ریچل ایجاد می‌شود، با زن دیگری ارتباط جنسی برقرار می‌کند. این رفتار می‌تواند به عنوان یک واپس‌روی تعبیر شود. یک مکانیسم دفاعی که شامل بازگشت به مرحله‌ی اولیه رشد به منظور مقابله با استرس است.

     

    یا وقتی ریچل با راس قطع ارتباط می­‌کند، به نحوی­ که راس می‌فهمد با بی بند و باری با مردان دیگر وارد روابط متعدد می­‌شود تا بلکه بتواند حسادت راس و مردان دیگر زندگی­‌اش را برانگیزد. او دائما در تلاش است تا مردی را پیدا کند که بتواند با خیال راحت خود را به او بسپارد و از ریچل مراقبت کند؛ در حالی­ که خودش هیچ ­گونه تلاش اضافه­‌تری نمی‌­کند. تمام تلاش ریچل مبنی بر جلب اعتماد ابژه‌های مختلف است و این نشان دهنده‌­ی این است که برای او مرد ها یا سیاه هستند و یا سفید؛ او ابژه­‌های اطرافش را به دو دسته­‌ی فرومایه و پرمایه تقسیم می‌­کند و تواناییِ دیدنِ دوئتِ هیچ‌کدام را با یکدیگر ندارد.

    مسئله‌ی ادیپ

    رقابت راس با دیگر علایق عشقی ریچل، مانند مارک و جوی، عقده ادیپ در وجود راس را نشان می‌دهد که سنگ بنای نظریه فروید است. رفتار مالکانه و ناامنی راس را می‌توان به‌عنوان میل ناهشیار برای تصاحب انحصاری ریچل، بازتاب درگیری‌های حل‌نشده از تجربیات دوران کودکی و رقابت برای جلب توجه والد جنس مخالف در نظر گرفت.

    او و جودی (Judy)، مادرش، همیشه در یک رابطه‌­ی دور و جدا از هم بودند؛ گرچه مادر همیشه برای افتخارات راس ارزش قائل می‌شد اما در آخر مادر به عنوان ابژه‌­ی اولیه، همیشه دور از دسترس بود و راس برای به دست آوردن او دائماً مجبور بود به تلاش خود بیفزاید. به عنوان مثال، جوایز علمی و تحصیلی بیشتری به دست آورد تا بلکه بتواند عشق و تحسین او را برانگیزد.

     

     

    برای راس، شغل و حرفه­‌اش در علم باستان‌شناسی، به مثابه‌ی یک بزرگ‌دیگری است. او دائما در تلاش است تا از این دیگری دفاع کند و به تمام قوانینش احترام بگذارد. هنگامی که این دیگری او را ناکام می­‌کند، او سر فرود آورده و خود را تسلیم می‌­کند. همچنین، تلاش زیادی می‌کند که دیگران را نیز با این دیگری همراه کند. برای مثال، در اپیزودی از فصل‌های اولیه، سعی داشت تا فیبی را «قانع» سازد که تکامل داروینی تنها احتمال و نظریه­‌ی درست در رابطه با تکامل در جهان هستی است.

    راس، درتولد یک­ سالگی مانیکا، شاهد این بود که پدر و مادرش به خواهر کوچکتر توجه بیشتری می­‌کنند و از سر حسادت، سعی کرد تا با ایجاد درد در بیضه‌­های خود، به اورژانس برود و از این راه، از آن­ها توجه دریافت کند. او به نحوی وسواسی همیشه در تلاش است تا توجه «مادر» را به خود معطوف کند.

     

    رشد روانی جنسی ریچل

    در قسمت اول می‌بینیم که ریچل در میان مراسم ازدواج خود با بری (Barry) صحنه را ترک می‌­گوید و از معرکه می‌­گریزد. او به امید این­که ابژه­‌ی انتخابی‌اش یک دندان‌پزشک است و از جایگاه اجتماعی-اقتصادی بسیار خوبی برخوردار است، با او وارد رابطه­‌ی عاشقانه شده و قصد بر ازدواج داشت اما زمانی تصمیم به ترک او گرفت که دریافت بری نیازهای عاطفی او را برطرف نمی‌­کند، نمی­‌تواند به او تکیه کند و ضمناً او خود تواناییِ این­که خوب و بدِ یک ابژه را بپذیرد ندارد (اینکه ممکن است زمانی برسد که بری تحریک‌کننده باشد یا نباشد). این مثال و دیگر رفتارهای ریچل در طول سریال به خصوص در فصل‌های اول کاراکتر ریچل را شخصیتی نارسیستیک و بعضا لوس می‌نمایاند که همواره به دنبال پیدا کردن ابژه‌‎ی عشقی است تا بتواند در هر حالتی به او تکیه کند.

    ریچل از یک زن جوان وابسته به یک تاجر موفق و خودکفا تبدیل می‌شود که نشان‌دهنده پیشرفت او در مراحل رشد روانی-جنسی فروید است. سفر ریچل نمونه ای از مبارزه برای آشتی‌ بین خواسته‌های id، ego و superego است. چراکه او با گذشت زمان قابل توجهی در این سریال، میل خود را برای خودمختاری با نیاز خود به عشق و ارتباط عاطفی با راس هدایت می‌کند.

     

     

    چرا راس و ریچل همدیگر را دوست دارند؟

    مخاطب تا آخرین اپیزود سریال شاهد رابطه‌ی پر تنش و پیچیده ای از این دو نفر است. قطع و وصل شدن رابطه­‌شان با یکدیگر، حتی بعد از این­که هر دو دچار خطاهای بسیار بزرگی می‌­شوند و یا این­که با وجود ازدواج‌ها و روابط مجددِ دیگر بازهم در اعماق وجودشان یکدیگر را دوست دارند و می­‌خواهند باهم در ارتباط باشند!

    به‌خصوص وقتی دیگری وارد رابطه­‌ی جدیدی می­‌شود، آن یکی پشتیبان اوست (حداقل به ظاهر؛ مثلاً موقعی که راس نمی­‌تواند با دختر پیتزا فروش لاس بزند و ریچل برای او شماره­‌ی دختر را می­‌گیرد و از او تعریف می‌­کند که چه انسان خوبی است و …

    و در آخر این­که چگونه در پسِ ذهنشان یکدیگر را نگه ­می­دارند تا شاید روزی و ساعتی بشود که مال یکدیگر شوند!

     

     

    مخاطبان نیز در طول تماشای سریال دوست دارند این دو کنار هم باشند. مثل جویی و فیبی که آنها را عشق‌های ازلی می‌دانند و حتی برای اینکه از دیگران دل بکنند و با هم مجدداً وارد رابطه شوند، قرارهای بدی برای آنها ترتیب می‌دهند.

    اما چرا؟ شاید ما نیز دوست داریم شخصیت محبوبمان در رقابت با دیگری پیروز باشد. شاید ما نیز به‌طور ناهشیار تمنای توجه در روابط خود داریم.

     

     

    نتیجه‌گیری

    دیدگاه روانکاوانه در مورد رابطه‌ی راس و ریچل در «دوستان» تأثیر قدرتمند امیال ناهشیار، تجربیات کودکی و درگیری‌های روانی را بر روابط عاشقانه برجسته می‌کند. با بررسی فرآیندهای روان‌شناختی موجود، بینش‌های ارزشمندی در مورد پیچیدگی‌های رفتار انسانی و چالش‌های ذاتی در پیگیری صمیمیت و رشد شخصی در یک ارتباط عاشقانه به دست می‌آوریم.

    این­که چرا در بسیاری از مواقع با راس و یا ریچل همذات‌پنداری می‌­کنیم و یا دوست داریم به­‌جای آن­ها باشیم، این­که چگونه مسیر زندگی ما مشابه مسیر این دو شخصیت است و دریافتنِ این­که چگونه ممکن است بعد از تحمل بسیاری از سختی‌ها از سوی زندگی و از سوی شریک عاطفی خود، به او علاقه­‌مند بمانیم و عاشقانه تلاش ­کنیم، مسئله‌ای است که  احتمالاً می‌­توان با عمیق شدن در رابطه­‌ی این دو نفر و نیز تحلیل زندگیِ عاطفی خود به آن پی برد.

     

    **توجه**

    این مقاله برای مقاصد اطلاعاتی کلی در نظر گرفته شده است و به معنای تجزیه و تحلیل جامعِ رابطه‌ی راس و ریچل یا جایگزینی برای مشاوره یا تحلیل فردی نیست.

    برای دریافت درمان روانکاوانه، فرم درخواست تراپی را پر کنید.