مرکز تجربه زندگی

دسته: روانکاوی

مقاله‌های تخصصی روانکاوی در مجله‌ی تجربه؛ از مفاهیم پایه‌ی فروید و لکان تا مکانیسم‌های دفاعی، انتقال و انتقال متقابل. همه‌ی متن‌ها پیش از انتشار توسط تراپیست‌های مرکز تجربه زندگی بازبینی می‌شوند.

  • پرخاشگری در روانکاوی

    پرخاشگری در روانکاوی

     مفهوم پرخاشگری [1] به‌مثابهٔ یک سائق غریزی[2]، مسائلی را برمی‌انگیزد که هم از نظر عملی و هم نظری، حائز اهمیتی چشم گیرند. در مقالهٔ حاضر، موضوعات زیر؛ مورد بررسی قرار خواهند گرفت:

    ماهیت شواهد موجودیت[3] و کارکرد[4] پرخاشگری به‌عنوان یک سائق غریزی در حیات روانی، منشأ سائق پرخاشگری، نسبت پرخاشگری با اصل لذت[5]، نسبت پرخاشگری با تعارض[6] روانی، اهداف پرخاشگری، رابطهٔ پرخاشگری با بلوغ[7] و تحول عملکردهای ایگو[8]، و نظریهٔآمیزش[9] (درهم‌تنیدگی) سائق‌ها.

    شواهدی بر وجود سائق پرخاشگری[10]

    وقتی که نخستین‌بار مفهوم لیبیدو[11]، به‌مثابهٔ یک سائق غریزی، مطرح شد[12]، آن را پدیده‌ای روان‌تنی[13] دانستند؛ یعنی پدیده‌ای که به ناحیهٔ مرزی میانِ روان[14] و تن مربوط است. چنان‌که فروید می‌گوید (۱۹۰۵، ص. ۱۶۸؛ ۱۹۱۵الف، صص. ۱۲۱-۱۲۲)، این سائق بازنماییِ[15] یک مطالبهٔ بدنی از کارکرد روان است. مطابق این مفهوم، فروید (۱۹۱۵الف، ص. ۱۲۴) بر آن بود که جهت کسب مقبولیت بیشتر نظریهٔ سائق‌ها، لازم است ‌آن را، بر داده‌هایی فراتر از داده‌های صرفاً روان‌تحلیلی یا روان‌شناختی، سوار کند.

    فروید معتقد بود که چنین داده‌هایی به‌تنهایی قادر نیستند بنیانی مکفی برای تکیهٔ نظریهٔ سائق‌ها، فراهم آورند. وقتی که مفهوم سائق پرخاشگری مطرح شد (فروید، ۱۹۲۰) نیز، مانند پدیده‌ای مرزی یا روان‌تنی در همان قالب معنایی پیشین جای گرفت. این دیدگاه همچنان باقی است که پرخاشگری، همچون لیبیدو[16](نیروی شهوی)، عموماً به‌صورت مطالبه‌ای از سوی فرآیندهای بدنی بر کارکرد روان درنظر گرفته می‌شود.

    منطقی به نظر می‌رسد که فرض کنیم آنچه عمدتاً فروید را در جهت فرض عملکرد پرخاشگری، به‌عنوان یک نیروی محرکِ ذاتی[17] در زندگی روانی، تحت تأثیر قرار داد؛ درک فزآیندهٔ اهمیت گرایش‌های خودتخریبی و خودتنبیهی ناخودآگاه در زندگی روانی[18] بود؛ درکی  که از فعالیت روانکاوانهٔ او در دههٔ ۱۹۱۰-۱۹۲۰ ناشی می‌شد.

     احتمالاً درمان‌های روان‌تحلیلی آبراهام و خود فروید برای بیمارانی که از کشمکش با افسردگی[19] رنج می‌بردند؛ در آن دوره از اهمیت خاصی برخوردار بود. چه‌بسا کشتار وحشتناک و غیرمنتظرهٔ جنگ در سال‌های ۱۹۱۴– ۱۹۱۸ حساسیت فروید را نسبت به نمودهای پرخاشگری در عملکرد روانی افراد افزایش داده باشد.

    با این حال، شواهدی که فروید را قانع کرد تا پرخاشگری را در شمار سائق‌های غریزی، به‌حساب آورد؛ عمدتاً از جنس شواهد روان‌تحلیلی بود. از این‌رو جالب‌تر آن است که وقتی فروید (۱۹۲۰) واقعاً مفهوم پرخاشگری را به‌مثابهٔ یک سائق غریزی مطرح کرد؛ همچنان به باور پیشین خود پایبند بود؛ باوری که داده‌های صرفاً روان‌شناختی را برای تبیین این هدف[20] مکفی نمی‌دانست. بنابراین شواهدی به نفع وجود میل به بازگشت به حالت غیرزنده[21] در همهٔ موجودات زنده[22] را ارائه داد.

    او چنین مستدل کرد که نمود سائق غریزیِ پرخاشگری، همان حضور مطلق[23] سائق مرگ در حیات روانی است. بدین‌سان، کوشید تا مفهوم پرخاشگری را به‌مثابهٔ یک سائق غریزی، بر پایه‌ای زیست‌شناختی و روان‌تحلیلی بنا کند. بلافاصله پس از ۱۹۲۰، بحث گسترده‌ای در ادبیات روان‌تحلیلی درگرفت که در تلاش برای اعتباردهی به فرض سائق مرگ در همهٔ موجودات زنده بود.

    میان روان‌کاوان، هنوز دراین‌باره نظرات متفاوتی وجود دارد؛ اما دیدگاهی که هارتمن[24] و همکارانش (۱۹۴۹) بیان کردند، چنان مقبولیتی یافت که می‌توان آن را نظر غالب تلقی کرد. به‌زعم ایشان، اعتبار مفهوم سائق مرگ مسئله‌ای است که باید به داوری زیست‌شناسان واگذار شود. درست یا نادرست بودن این مفهوم، تأثیری بر اعتبار این فرض که پرخاشگری یک سائق غریزی در روان آدمی است؛ ندارد. پذیرش کلی این دیدگاه، پرسش‌هایی را برمی‌انگیزد که تاکنون چندان مورد تأمل قرار نگرفته‌ بودند (برنر، ۱۹۷۰). نخستینِ این پرسش‌ها آن است که: آیا صرفاً داده‌های روان‌تحلیلی می‌توانند مبنای معتبری برای نظریهٔ سائق‌ به‌شمار آیند؟

    چنان‌که پیش‌تر گفتیم، فروید بر این را باور نداشت. او به ایدهٔ سائق مرگ متوسل شد، چراکه خود را ناگزیر دید تا نظریهٔ روان‌تحلیلی پرخاشگری را بر چیزی فراتر از شواهدی صرفاً روان‌تحلیلی استوار سازد. آیا چنین گامی واقعاً ضروری است؟ آیا نمی‌توان گفت که داده‌های روان‌تحلیلی به‌تنهایی برای نظریهٔ پرخاشگری کفایت می‌کنند؟

    از دیدگاه فعلی ما تا نزدیک به ۷۵ سال پس از کشف روش روان‌تحلیلی، به‌سختی می‌توان دلیلی قانع‌کننده یافت که چرا نباید بنیان نظریه‌ای دربارهٔ سائق‌های غریزی را بر داده‌هایی که از به‌کارگیری همان روش به‌دست آمده‌اند، نهاد. سائق غریزی، ساختاری نظری است که برای توضیح ماهیت انگیزش[25] بنیادین و نیروی محرکهٔ اصلیِ فعالیت روانی به‌کار می‌رود. به‌نظر می‌رسد ساده‌ترین و مستقیم‌ترین راهِ پیش‌روی در آرایش مفهوم سائق غریزی، بررسی حدالامکان داده‌های روان‌تحلیلی، در گسترهٔ وسیعی از بیماران و جستجوی نوعی هم‌پوشانی[26] میان آن‌ها باشد.

    زمانی که این اتفاق بیفتد، طبیعتاً اکثر تحلیلگران داده‌ها را در دو گروه، آرزوهای جنسی[27] و آرزو‌های پرخاشگرانه[28]، دسته‌بندی می‌کنند.

     

    چرا این امر برای توجیه این فرض ‌که پرخاشگری نیز همچون جنسیت، یک سائق غریزی است کافی نیست؟

    شواهد روان‌تحلیلی به‌وضوح به این نتیجه رهنمون می‌شوند که این دو به‌طور مساوی یا لااقل به طرزی قابل‌قیاس در فراهم کردن نیروی محرکه‌ای[29] جهت یک فعالیت روانی نقش دارند. ما ویژگی اساسی این فعالیت را سائق غریزی می‌نامیم (فروید، ۱۹۱۵الف، ص. ۱۲۲).

    در سال ۱۹۰۵ تنها خود فروید تجربهٔ  گسترده‌ای در ارتباط با استفاده از روش روان‌تحلیلی داشت. حتی در سال ۱۹۱۵ نیز تنها تحلیل‌گران معدودی، دارای تجربهٔ تحلیلی قابل‌تأملی بودند. بعلاوه، در آن زمان نسبت به پیشتر، روش تحلیلی توسعه کمتری یافته بود؛ به‌گونه‌ای که عادلانه است فرض کنیم در آن زمان نتایج کمتر قابل اتکا و دقیق‌ بودند.

    در تقابل با وضعیت اوایل قرن ۲۰ام، اکنون صدها روانکاو وجود دارد که هر کدام بیش از دو دهه تجربهٔ به‌کارگیری روش روان‌تحلیلی، بر مجموع هزاران بیمار را دارند. در سال ۱۹۱۵، فروتنی و تردید نسبت به اهمیت و اعتبار شواهد روان‌تحلیلی معقول بود؛ خصوصاً زمانی که در مقامی اساسی برای نتیجه‌گیری دربارهٔ ذات و سرچشمه‌های انگیزش انسانی به‌کار گرفته می‌شد.

    آن شک اکنون نابجاست. البته ما باید از شواهدی که از سایر شاخه‌های زیست‌شناسی، خواه فیزیولوژیکی، خواه روان‌شناسی تطبیقی یا هر رشتهٔ دیگری که در تأیید نظریهٔ سائق‌های غریزی کارآمدند، استقبال کنیم. به همان ترتیب، نباید حقایق و نظریه‌های تثبیت‌شده از شاخه‌های دیگر علم را که با نظریه‌های ما در تعارض‌اند، نادیده بگیریم (برنر، ۱۹۶۹). بااین‌حال، نیازی نیست که توسعهٔ نظریه‌های خودمان، مثل سائق‌های غریزی را به تعویق بیندازیم تا شواهدی از رشته‌های مرتبط دیگر به دست آوریم.

    منشأ[30] سائق پرخاشگری

    نظریهٔ روان‌تحلیلی فرض را بر این می‌گذارد که سائق‌های غریزی از منابع جسمانی[31] نشأت می‌گیرند. آن‌ها به‌صورت مقیاسی از مطالبات فرآیندهای بدنی[32] بر کارکرد روان درنظرگرفته می‌شوند. بر اساس وضعیت فعلی پرخاشگری، هیچ شاهدی نداریم که این ایده را تأیید کند.

    این احتمال وجود دارد که در آینده شواهدی مبتنی بر پیوند پرخاشگری به‌مثابهٔ سائقی غریزی، با پدیده‌های فیزیولوژیکی و غدد درون‌ریز در دسترس ما قرار گیرد. بااین‌همه، چنین دانشی از این ارتباطات، در اختیار نداریم. چنان‌که اشاره شد، شواهدی که مفهوم پرخاشگری را در قالب سائقی غریزی معرفی می‌کنند؛ صرفاً روان‌شناختی‌اند. تا هنگامی که شواهد غیرروان‌شناختی دیگری در دسترس‌مان قرار گیرد، صحبت از پرخاشگری به‌عنوان مطالبهٔ بدن از روان، چیزی بیش از ابراز ایمان به این پیش‌بینی که به‌مرور زمان چنین شواهدی خواهیم یافت؛ نیست.

    شواهد موجود فعلی، این مدعی را پشتیبانی نمی‌کنند. به عبارت دیگر، ما هم‌اکنون در موقعیتی نیستیم که بتوانیم منشأ مشخصی برای پرخاشگری تعیین کنیم؛ تا آن را با مناطق اروتوژنیک[33] (شهوت‌زا) و هورمون‌های جنسی‌‌ای[34] مقایسه کنیم که بر برخی سلول‌های مغزی تأثیری مستقیم دارند و به‌عنوان منابع سائق جنسی[35] عمل می‌کنند.

    جای هیچ شکی نیست که برخی از پدیده‌های روان‌شناختی که ما آن‌ها را به عملکرد سائق پرخاشگری نسبت می‌دهیم؛ از جنبه‌های تعین ژنتیکی، شکل و ویژگی‌های عملکرد مغز بازتاب پیدا می‌کنند. در زمان کنونی، ما با هیچ منشأ پرخاشگریِ دیگری به‌مثابهٔ سائق آشنا نیستیم جز این مورد: شکل و عملکرد مغز (برنر، ۱۹۵۵، ص. ۳۲؛ ۱۹۷۰).

    پرخاشگری و اصل لذت[36]

    دیدگاه اولیهٔ فروید (۱۹۲۰) این بود که پرخاشگری فراتر از اصل لذت[37] است و از همین‌رو، نام این رساله را چنین انتخاب کرد.

    طبق این صورت‌بندی[38]، برخلاف تخلیهٔ[39] لیبیدو، تخلیهٔ پرخاشگری به‌خودی‌خود با لذت[40] همراه نیست. تنها هنگامی که پرخاشگری با لیبیدو ترکیب گردد[41]؛ یعنی اروتیزه‌ شده[42] و به‌سوی بازنمایی‌های[43] اشیاء[44] خارجی هدایت شود، آنگاه تخلیهٔ آن با لذت‌مندی همراه می‌گردد (فروید، ۱۹۲۰، ص. ۶۳؛ ۱۹۲۳، ص. ۲۳۳؛ ۱۹۳۰، ص. ۴۷۸).

    نویسندگان مؤخر نظرات متفاوتی دربارهٔ پرخاشگری و اصل لذت داشته‌اند. هارتمن و همکاران (۱۹۴۹) برای نخستین‌بار بیان کردند که پرخاشگری، نسبت مستقیمی با لذت و نارضایتی[45] دارد؛ همان‌طور که لیبیدو در هردوی آن‌ها در جریان است: به‌طور کلی تخلیهٔ پرخاشگری، سبب لذت می‌شود و انباشت پرخاش و فقدان این تخلیه، باعث نارضایتی می‌گردد. تا آن‌جا که می‌توان از منابع موجود قضاوت کرد، این صورت‌بندی عموماً پذیرفته شده است.

    با این حال، به نظر می‌رسد به این واقعیت که تغییر، دارای پیامدهای نظری[46] و عملی[47] است توجه اندکی شده است (برنر، ۱۹۷۰). مهم‌ترین پیامد نظری به ایده‌ای مربوط می‌شود که بر اساس آن، اجبار به تکرار[48] ویژگی سائق‌های غریزی است.

    این ایده ارتباط مستقیمی با مفهوم پرخاشگری فراتر از اصل لذت دارد و مشتق از یک سائق مرگ[49] همگانی است (فروید، ۱۹۲۰). مفهوم کنونی پرخاشگری برای ما، این ضرورت را مرتفع می‌سازد که طبیعت تکراری آرزوهای غریزی دوران کودکی[50] را به ویژگی‌های مختصِ خود سائق‌ها؛ یعنی به اجبار به تکرار[51]، نسبت دهیم (کوبی، ۱۹۳۹). ما بدون آن‌که نیازی به فرض کیفیت ویژه‌ای در سائق‌ها داشته باشیم، برای پرخاشگری توضیحی کافی‌ داریم؛ زیرا فرض می‌کنیم که در غیاب[52] ارضا[53]، آرزو‌هایی[54] با منشأ غریزی، مصرانه به دنبال ارضا می‌گردند. خواست‌های دوران کودکی، فعال می‌مانند؛ چراکه به سبب همراهیشان با اضطراب و تعارض[55]، ارضا نمی‌گردند.

     این خواست‌ها دائماً فرد را به‌سوی ارضا سوق می‌دهند، عملی که ممکن است به هر یک از پیامدهای[56] آشنایی با چنین تعارضات روانی، همچون خودتنبیهی[57] یا شکل‌گیری نشانه‌ها[58] منجر شود.

    پرخاشگری و تعارض روانی[59]

    پیامدهای عملی نسبت دادن تخلیهٔ پرخاشگری به اصل لذت، به نقش سائق پرخاشگری در تعارض روانی و شکل‌گیری نشانه‌ها مربوط می‌شود. برای مدتی، این دیدگاه رایج بود که سائق‌های جنسی و پرخاشگری، نقش‌های متفاوتی را در ارتباط با این پدیده‌ها[60] ایفا می‌کنند. گمان می‌رفت که اولی (سائق جنسی) مسئول شکل‌گیری نشانه‌های نوروتیک و دومی (سائق‌ پرخاشگری) مسبب گرایش‌های خودتنبیهی و خودویرانگری است (فروید، ۱۹۳۰، ص.۱۳۹).

    این صورت‌بندی در پیِ هدفی مفید بود که نقش برجستهٔ پرخاشگری را در عملکرد سوپرایگو[61] روشن سازد. به نظر می‌آید، بخش عمده‌ای از آن‌چه که می‌توانیم در زندگی روانی به‌عنوان پرخاشگری خودگردان[62] شناسایی کنیم به سوپرایگو مربوط است. با این حال، بیشتر تحلیل‌گران[63] موافق‌اند که مشتقات[64] پرخاشگری در تعارض روانی نقشی دارند یا دست‌کم با نقشی که مشتقات سائق لیبیدینال ایفا می‌کنند، قابل مقایسه هستند. برخی تحلیل‌گران حتی به اندازه‌ای پیش رفته‌اند که پرخاشگری را منبع اولیهٔ اضطراب در نظر می‌گیرند (کلاین، ۱۹۴۸). با وجود داده‌های بالینی مشهود، شاید این ایده که پرخاشگری و لیبیدو را در وضعیتی تقریباً برابر قرار دهیم، سازگاری بیشتری داشته باشد.

    قطعاً آن تعارضات غریزی باقی مانده از دوران کودکی که تا بزرگسالی ادامه می‌یابند و از طریق به‌کارگیری روش روان‌تحلیلی قابل بررسی هستند؛ تا حدودی به آرزو‌های پرخاشگرانهٔ ترسناکی مربوط‌ می‌شوند که مسبب ظهور انواع واکنش‌های دفاعی و شکل‌گیری مصالحه‌هایی[65] آشنا هستند. به‌سختی می‌توان از این نتیجه‌گیری که اکنون مورد تأیید عموم است؛ اجتناب کرد: سائق پرخاشگری، نقش مهمی در تعارضات روانی و پیامدهای آن دارد. پیامدهایی چون نشانه‌ها و ویژگی‌های شخصیتی که اهمیت ویژه‌‌ای برای ما دارند.

    در واقع، یحتمل این آگاهی فزاینده از نقش دوگانهٔ پرخاشگری و لیبیدو در تعارض روانی بود که ما را به این نتیجه رهنمون کرد تا درنظر بگیریم این دو سائق، با اصل لذت نیز نسبت مشابهی دارند (برنر، ۱۹۷۰)، و این‌که در کار بالینی باید به‌نحوی جنبهٔ پرخاشگرانه را برابر با جنبهٔ لیبیدینال چنین تعارضاتی تحلیل کرد.

    اهداف پرخاشگری

    فروید (۱۹۲۳، ۱۹۳۰، ۱۹۳۳ و غیره) هدف را نابودی شیِٔ سائق، تعیین کرد. این هدف با مفهوم وی که پرخاشگری مشتق روان‌شناختی، یا همتای یک سائق مرگ همگانی‌ست، هماهنگ است. شاید شایسته باشد یادآوری کنیم که برابری مرگ و نابودی، یک برابریِ روان‌شناختی است؛ یعنی پیدایش این برابری ماحصل تخیل[66] انسان است. این یک حقیقت فیزیکی نیست. در دنیای فیزیک که مربوط به محیط بلاواسطهٔ آدمی است؛ چیزی به‌نام نابودی[67]یک شیء مادی، اعم از زنده و غیرزنده، وجود ندارد.

    هارتمن و همکاران (۱۹۴۹، ص. ۱۸) به‌دلیل ابهام نگرششان در نظریهٔ سائق مرگ، محتاط‌تر از فروید عمل کردند. آن‌ها پیشنهاد کردند که احتمالاً اهداف گوناگونی وجود دارد که با درجات مختلف تخلیهٔ سائق متناظرند. آن‌ها گرایش بیشتری به این دیدگاه داشتند که تخلیهٔ«کامل»[68] معادل مرگ یا نابودی شیء است.

    استون (۱۹۷۰) با این ایده که هدف پرخاشگری، نابودی است موافقت کمتری داشت. همچنان که او قدرت و اهمیت خواست‌های پرخاشگرانه و مخرب[69] را در زندگی روانی ‌پذیرفته بود؛ احساس می‌کرد اهداف آن‌ها چنان متنوع‌اند که تردیدهایی جدی را در ارتباط با خودِ مفهوم پرخاشگری به‌عنوان یک سائق غریزی، برمی‌انگیزند.

     به‌طور کلی، نویسندگان روان‌تحلیلی دیدگاهی را می‌پذیرند که هدف سائق پرخاشگری را «نابودی شیٔ»[70] می‌داند. این امر حتی در مورد آن دسته از نویسندگانی که به دلیل اصلی فروید مبنی بر مطابقت پرخاشگری با سائق مرگ، پایبند نیستند، نیز صادق است.

    با گذر زمان، چنین دیدگاهی دیگر ضرورت منطقی ندارد. پیش‌تر اشاره کردیم که مفهوم پرخاشگری در جایگاه یک سائق غریزی، کاملاً بر داده‌هایی روان‌شناختی که از طریق روش مشاهدهٔ[71] روان‌تحلیلی، حاصل شده‌اند؛ استوار است. همین داده‌های مشاهدات تحلیلی هستند که از این مفهوم پشتیبانی می‌کنند؛ بنابراین تصمیم‌گیری دربارهٔ هدف پرخاشگری باید بر پایهٔ مطالعهٔ همین داده‌ها صورت گیرد. ما دادهٔ دیگری برای شالودهٔ داوری متفاوت، در اختیار نداریم.

    در این مرحله، بهتر است برخی ملاحظات کلی را مطرح کنیم. روش روان‌تحلیلی بر ارتباط و اساساً بر ارتباط کلامی[72]، یعنی زبان[73] تکیه دارد. کاربرد روش تحلیلی می‌تواند نتایج قابل اتکایی دربارهٔ فرآیندهای روانی[74] در اختیار ما بگذارد. البته دربارهٔ فرآیند روانی افرادی[75] که به‌قدر کافی رشد یافته‌اند[76] تا زبان را بیاموزند و در اکثر موارد از آن استفاده کنند (آرلو و برنر، ۱۹۶۹؛ آ. فروید، ۱۹۶۹، ص. ۳۸ به بعد). به‌عنوان روان‌کاو، ما اطلاعات گسترده و قابل اتکایی دربارهٔ فرآیندهای روانی چنین افرادی داریم. اطلاعات ما دربارهٔ افراد جوان‌تر، از محدودیت بسیار و عدم‌قطعیت شدیدی برخوردار است؛ زیرا در چنین مواردی نمی‌توانیم مستقیماً روش روان‌تحلیلی را به‌کار بریم. افکار ما در مورد روان‌شناسی[77] آن‌ها تنها بر مبنای مشاهدهٔ رفتار مبتنی است، همان‌گونه که در مورد حیواناتی غیر از انسان نیز چنین است. اینکه سعی کنیم فرآیندهای روانی برآمده از روش روان‌تحلیلی در بزرگسالان را به نوزادان نسبت دهیم، وسوسه‌انگیز است (کلاین و همکاران، ۱۹۵۲). تعدادی از نویسندگان (مانند والدر، ۱۹۳۷؛ گلور، ۱۹۴۷؛ برنر، ۱۹۷۰) به مشکلات و نادرستی چنین نگرشی که در نگاه اول جذاب به‌نظر می‌رسد، اشاره کرده‌اند.

    آنچه درباره پرخاشگری می‌دانیم

    واقعیت این است که علیرغم برنامه‌های مطالعاتی متعددی که طیِ سالیان اخیر، توسط ناظران[78] آموزش‌دیدهٔ روان‌تحلیلی صورت گرفته؛ همچنان نسبت به آنچه که انتظارمان می‌رفت، اطلاعات بسیار شک‌برانگیزی و کمی دربارهٔ روان‌شناسی دوران اولیهٔ زندگی پساتولد[79] در اختیار داریم. این ملاحظات یه شکل زیر با مسئلهٔ فعلی ما مرتبط هستند:

    ما فرض می‌کنیم که سائق‌های جنسی و پرخاشگری از نخستین روزهای زندگی فعال‌اند[80]. این نتیجه ماحصل باور ما به این است که آن‌ها توسط ژنتیک از پیش تعیین‌شده‌اند. بنابراین، ما از آغاز زندگی پساتولد، تنش‌ها[81] و ارضاهای دهانی را به نوزادان نسبت می‌دهیم؛ اگرچه باید اذعان کرد که فروید (۱۹۰۵، ص. ۲۲۲؛ ۱۹۱۴، ص. ۸۷؛ ۱۹۱۵الف، ص. ۱۲۶) بسیار پیش‌تر به این احتمال اشاره کرده بود که جنسیّت دوران کودکی[82] به اندازهٔ استعداد[83] ژنتیکی، در تجربهٔ اولیه[84] نیز ریشه دارد؛ رابطه‌ای که او آن را با واژهٔ انگل‌وار[85] تعریف کرد.

    شواهد فیزیولوژیکی حاضر، احتمال تأیید فرض ما در ارتباط با سائق جنسی را بالا می‌برد. این فرض که یک سائق غریزی، تا حدودی استقلال بیشتری در کسب تجربه[86] نسبت به سایر جنبه‌های کارکرد روانی‌ای دارد که ما آن‌ها را تحت عنوان ایگو[87] دسته‌بندی می‌کنیم (برنر، ۱۹۷۰).

    با این حال، ممکن است اوضاع ‌چنان که ما فرض کرده‌ایم، ساده نباشند. در باب علی‌الخصوص پرخاشگری، هنوز در موقعیتی نیستیم که بتوانیم استنتاجی قطعی دربارهٔ ویژگی‌های پرخاشگری در دوران پیشاسنی[88] که بشود مشاهده‌ای را با روش روان‌تحلیلی اجرا کرد، داشته باشیم.

    آن‌چه ما دربارهٔ سائق غریزی پرخاشگری می‌دانیم، از روانکاویِ کودکان و بزرگ‌سالان آموخته‌ایم. این دانش ماحصل روش فیزیولوژیک یا مشاهدات رفتار نوزادان نیست. هرقدر هم که بخواهیم فراتر از مرزهای دانش فعلی خود برویم، باید در صورت تلاش برای چنین کاری، عدم‌قطعیت نتیجه‌گیری‌هایمان را به‌رسمیت بشناسیم. اگر بخواهیم درجهٔمعقولی از اعتبار را به تعمیم‌هایمان نسبت دهیم؛ باید به بنیان‌گذاری افکارمان در حوزهٔ سائق پرخاشگری، بر داده‌های روان‌تحلیلی اتکا کنیم.

    وقتی با در نظر داشتن این ملاحظات کلی مشغول پردازش وظیفهٔ عملی خود می‌شویم؛ چه چیزی می‌یابیم که بتوان آن را به‌عنوان هدف پرخاشگری شناسایی کرد؟ بدون آن‌که مدعی ارائهٔ پاسخی کاملاً رضایت‌بخش به این سؤال باشیم، می‌توانیم اذعان کنیم که اهداف پرخاشگری از یک مرحلهٔ[89] به مرحلهٔ دیگر زندگی متفاوت‌اند.

    متداول‌ترین گونه[90]، این است که آن را موازی دگرگونی اهداف لیبیدینال در توالی وضعیت[91] لیبیدینال باشد.

    ما از اهداف پرخاشگرانهٔ دهانی[92]، مقعدی[93] و فالیک[94] سخن می‌گوییم که فعالیت همگی مانند اهداف لیبیدینال متناظر، تا دورهٔ ادیپال[95] و پس از آن، در زندگی روانی تحت‌نظر قرار می‌گیرند؛ یعنی تا آن دوره از زندگی که می‌توان با روش روان‌تحلیلی آن را مورد مطالعهٔ مستقیم قرار داد.

    افزون بر این، رشد فکری امکان رخداد تغییراتی[96] را در غایت پرخاشگری فراهم می‌آورد. آرزوی یک کودک مبنی بر اینکه دیگری را به درد خود دچار سازد، یا کسی را بکشد، همان اهداف پرخاشگرانه‌ای هستند که بعد از سن معینی، آن‌چنان معمول می‌شوند که شایستهٔ واژهٔ همگانی‌اند؛ اگرچه این احتمال هست که این فانتزی اصلاً به ذهن کودکی کم‌ سن و سال نیز خطور نکند.

    همان‌طور که فروید (۱۹۰۰، ص. ۱۹، صص. ۲۵۴-۲۵۵) از ابتدا اشاره کرده بود؛ پیش از یک سن معین، مرگ[97] واژه‌ای بی‌معناست. همچنین کودکان کم ‌سن‌وسال، فاقد این شناخت‌اند[98] که دیگران نیز همانند آن‌ها احساس دارند. بنابراین کودک تنها در مسیر رشد است که به چنین اهداف پرخاشگرانه‌ای دست‌ می‌یابد.

    می‌توان مشاهدهٔ بالینی مهمی را نیز به این موضوع افزود. زمانی‌که در کار با مراجع، با خیالات مرگ و کشتن روبه‌رو می‌شویم، باید این واقعیت را که مدت‌ها پیش به اثبات رسیده است به خاطر داشت که مرگ می‌تواند نماد اختگی[99] باشد.

    آرزوی کشتن، یا ترس از به قتل رسیدن برای یک کودک، بیشتر بیانگر نوعی فانتزی از معیوب‌سازی جنسی[100] و نفوذ[101] است؛ تا اینکه بخواهیم آن را به‌جای یا در کنارِ یک آرزوی بنیادی پرخاشگرانه[102] درنظر بگیریم.

    بنابراین بر اساس شواهد روان‌شناختی موجود، به‌نظر درست می‌رسد که بگوییم اهداف پرخاشگرانه وابسته به رشد روانی و تجربهٔ هر شخصی تغییرپذیر[103] هستند. چنان‌که بارها یادآور شده‌ایم، این شواهد روان‌شناختی هستند که فرض وجود یک سائق پرخاشگری را توجیه می‌کنند. اینطور که برمی‌آید، این وضعیت پیچیده‌، تضاد تأسف‌باری را با آن‌چه ما دربارهٔ سائق جنسی می‌دانیم روایت می‌کند. این اهداف این سائق جنسی، از فردی به فرد دیگر یکسان است و نسبت به روش روان‌شناختی، با روش فیزیولوژیک-آناتومیکی[104] راحت‌تر می‌توان آن را بیان یا فهم کرد. با این حال، آیا نمی‌توان اینگونه درنظر گرفت که همان‌قدر که تفاوت‌هایی وجود دارد، می‌تواند شباهت‌هایی نیز وجود باشد؟ تفاوت‌ها روشن‌اند: جنسیّت[105] به‌صورت ژنتیکی به قلمروی شهوت‌زا[106] مقیّد است. عوامل موروثی و ژنتیکی، عمدتاً تعیین‌کنندهٔ الگوی ارگاسم نیز هستند؛ اما حتی الگوهای ارگاسمی نیز اغلب به شدت تحت‌تأثیر عوامل روان‌شناختی قرار می‌گیرند. اغلب اوقات ممکن است آن‌ها توسط تعارضاتی روانی که واضحاً با عملکردهای ایگو و تجربه مرتبط هستند، دستخوش تغییر گردند. همین امر در مورد میزان اهمیت یکی از مناطق شهوت‌زا نسبت به دیگری و جزئیات نوع تحریک[107] مطالبه‌شده جهت ارضا[108] نیز صادق است.

    همواره توجه بیشتری بر اهمیت تجربه[109] در تعیین اشیاء جنسی نسبت به اهمیت رابطهٔ اهداف جنسی در تعیین اشیاء بوده است؛ اگرچه این اهداف نیز در واقع تا حد بسیاری به تجربه وابسته‌اند. فروید (۱۹۰۵) از همان آغاز سایرین را به توجه به تنوع اهداف جنسی دوران کودکی، پیشرفت تغییرات در اهمیت نسبی آن‌ها و سازمان‌دهی نهایی‌شان در بلوغ فراخواند.

    وقتی نقش پیچیدهٔ تحول، در آن بخش از عوامل تجربی و روان‌شناختی وابسته به هم را درنظر می‌گیریم، معقول است که نتیجه بگیریم؛‌ شباهت‌هایی اساسی بین سائق‌های پرخاشگری و جنسی از حیث اهداف متنوع و دگرگونی‌های تحول‌‌یافته‌‌شان، وجود دارد. توجه به این شباهت‌ها نباید باعث نادیده گرفتن تفاوت‌ها شود.

    مهم است که هم شباهت‌ها و هم تفاوت‌ها را در ذهن نگه داریم. به‌عنوان ملاحظهٔ نهایی در مقولهٔ اهداف پرخاشگری، خالی از لطف نیست که در مرحلهٔ فعلی دانش ما در این زمینه نکتهٔ زیر را متذکر شویم. اهداف پرخاشگرانه، بسته به رشد روانی و تجربه دستخوش دگرگونی می‌شوند. به‌نظر می‌رسد آن‌ها با آن‌چه به یک کودک آسیب می‌رساند[110] یا او را می‌ترساند[111] مرتبط‌ باشند. شاید ارتباط نزدیک آن‌ها با اهداف سائق‌های مؤلفهٔ لیبیدینال[112]، دست‌کم تا حدی ناشی از این شود که آرزوهای مرتبط با این اهداف جنسی چنان‌چه اغلب باعث ترس یا درد، یا هر دو در کودک ‌شوند؛ کودک نیز با الگوبرداری از همان‌چیزی که به او آسیب می‌زند یا او را می‌ترساند، دیگری را آزار داده یا می‌خواهد که آزار دهد. تأمل در نقشی که عوامل بلوغ و تجربه، در توسعهٔ اهداف غریزی پرخاشگری دارند، به موضوع کلی رابطهٔبین سائق‌های غریزی و عملکردهای ایگو[113] منتهی می‌شود.

    آیا این رابطه اساساً رابطه‌ای خصمانه[114] یا همکارانه[115] است؛ یا این رابطه آن چنان متغیر است که اجازهٔ صدور تعمیم‌هایی با چنین اصطلاحات گسترده‌ را نمی‌دهد ؟

    شرایط مشاهده به روش روان‌تحلیلی به‌گونه‌ای است که تأکیدی دوچندان بر موارد مربوط به زندگی روانی است که در آن‌ها تعارضی بین ایگو و سائق‌های غریزی وجود دارد. فرد مصرانه خواهان[116] ارضا[117] است و هم‌زمان به سبب ترس و گناهی که ارضای مورد بحث را همراهی می‌کنند؛ بر مخالفت با همان آرزوها پافشاری می‌کند. با این وجود در چنین مواردی، به‌هیچ‌وجه رابطهٔ بین ایگو و اید[118] (نهاد) رابطه‌ای ساده نیست.مشتقات[119] غریزی که ما از طریق روش روان‌تحلیلی آن‌ها را مشاهده می‌کنیم؛ همیشه خواهان فرم خاصی از ارضا هستند که اشیاء بخصوصی را در این فرآیند درگیر می‌کند. آن‌ها فشارهایی نارس[120] و وصف‌نشدنی[121] برای فعالیتی نامشخص نیستند.

    تنش‌های نامعینی از این دست می‌توانند از مراحل بسیار ابتدایی زندگی فعال بوده باشند؛ لااقل ما گمان می‌کنیم که چنین است. اما هیچ چیز مستقیمی دربارهٔ آن‌ها نمی‌دانیم و در این زمینه، داده‌هایی مکفی در اختیار نداریم. تنها فرآیندهای روانی‌ قابل مشاهده، آن‌هایی هستند که می‌توانیم به‌ روش روان‌تحلیلی اطلاعاتی در ارتباط با آن‌ها جمع‌آوری کنیم. همان فرآیندهایی که آشکارا تحت‌تأثیر تجربه قرار گرفته‌اند؛ آن‌هایی که تا حدی توسط مشاهده، حافظه[122]، تفکری[123] هرچند ابتدایی شکل گرفته‌اند. به‌عبارت دیگر، آن‌هایی که در عملکرد ایگوی کودک[124] دخالت‌ دارند.

    می‌توان این مطلب را به شیوهٔ دیگری نیز روایت کرد. آرزوهای غریزی دوران کودکی، سرکوب‌ شده یا به شیوه‌های دیگری مورد دفاع قرار می‌گیرند و در نهایت به شکل‌گیری تعارض و نشانه‌ها می‌انجامند؛ همان آرزوهایی که با رویدادها و خاطرات کودکی‌ ارتباط دارند و برای کودک درست به اندازهٔ افکار و خیال‌پردازی‌های[125] در موردشان، از اهمیت ویژه‌ای برخوردارند. پیشنهاد شده است (برز[126]، ۱۹۶۰، ارتباط شخصی[127]) که برای حفظ انسجام در نظریه‌هایمان، باید به‌درستی آرزوها و خیال‌پردازی‌های سرکوب‌شده را، تحت عنوان ایگو طبقه‌بندی کنیم.

    با این حال، تصمیم فروید متفاوت بود. او از همان ابتدا چنین آرزوهای سرکوب‌شده‌ای را ناخودآگاه[128] قلمداد کرد و سپس آن را زیرمجموعهٔ اید قرار داد؛ دلیل این کار او مبتنی بر پویایی‌های ذهن بود[129]. چنین آرزوهای سرکوب‌شده‌ای دارای خصیصه‌ای[130] محرک‌اند[131] که از بارزترین ویژگیِ سائق‌های غریزی است؛ خصلتی که چنان برای فروید بنیادین[132] قلمداد می‌شد که از این ویژگی‌ها به‌عنوان وجه‌تسمیهٔ سائق‌ها استفاده کرد.

    فروید (۱۹۱۵ب، صص. ۱۹۰-۱۹۱) این واقعیت را به‌رسمیت شناخت که گنجاندن آرزوهای سرکوب‌شده در کنار تجلیات روانی[133] منشعب از سائق‌های غریزی، متمایزکردن آن‌ها و سایر پدیده‌های روانی[134] را دشوارتر می‌نماید. چنان‌که فروید اظهار داشت، چنین آرزوهایی از نظر داینامیکی[135] (پویایی) بخشی از ناخودآگاه[136] به حساب می‌آیند؛ حتی اگر اینطور به‌نظر برسد که از حیث ویژگی‌های ساختاری متعلق به بخشی ازنیمه‌خودآگاه[137]اند. واقعیت این است که دلیل تقسیم‌بندی نظری فعلی ما از دستگاه ذهنی[138] به ایگو، سوپرایگو[139] و اید، تا حدِّ بسیاری بر روابط داینامیک درون‌ذهنی‌ای مبتنی است که دقیقاً در کار بالینی بسیار مفید واقع می‌شوند(رجوع شود به: آرلو و برنر، ۱۹۶۶). همان‌طور که آ. فروید (۱۹۳۶، ص. ۵ به بعد) اشاره کرد، در غیاب تعارض[140]، هیچ تقسیم‌بندی‌ای[141]‌ میان عاملان ذهنی[142] وجود ندارد.

    ماهیت انسان چنین است که تجارب [143]و اشیاء[144] اولیه‌اش در زندگی، همیشه به تعیین شرایط ارضای سائق‌های غریزی او کمک می‌کند.نمی‌توان بدون درنظرگرفتن این جنبه از رابطهٔ سائق‌های غریزی و عملکردهای ایگو، به‌درستی به اهداف پرخاشگری یا تمایلات جنسی پرداخت.

    شکی نیست که مسیر و رشد سائق‌های غریزی می‌توانند تحت‌تأثیر عوامل دیگری نیز قرار گیرد که قطعاً در میان آن‌ها برخی به‌صورت ژنتیکی تعیین می‌شوند. آن‌چه اهمیت دارد، به‌خاطر سپردن صمیمیت و پیچیدگی روابط چنین عوامل و آن‌هایی است که ما به عملکرد ایگو نسبت می‌دهیم.

    درهم‌آمیزی سائق‌ها

    آخرین موضوعی که در این ارائه باید مورد بررسی قرار گیرد؛ نظریهٔ درهم‌آمیزی[145] و جداشدگی[146] سائق‌های غریزی است. واژه‌ای آلمانی‌ که معمولاً فروید از آن برای درهم‌آمیزی استفاده می‌کرد (Mischung) اندکی مبهم‌تر از واژهٔ انگلیسی «فیوژن» (درهم‌آمیزی) است. نزدیک‌ترین بازگردانی به این واژهٔ آلمانی، امتزاج[147] یا آلیاژ[148] است. اگر، همان‌گونه که فروید فرض کرد، پرخاشگری را عموماً بازتاب حاضر سائق مرگ در زندگی روانی فرض کنیم، مفهوم هم‌آمیزی گمانهٔ جذاب‌تری است.

    در عرصهٔ فیزیک، می‌توان فرض کرد که هم‌آمیزی این دو سائق (مرگ و زندگی)[149] است که جاودانگی یاختهٔ زایا [150]را توضیح می‌دهد و امکان تولیدمثل را برای گونه‌ها فراهم می‌سازد. افزون بر این، به‌نظر فروید، واقعیت‌های بالینی مشهودی که مرتبط با همانندسازی[151] و سرکوب است، اغلب، از جنبهٔروان‌شناختی نظریهٔ هم‌آمیزی و جداشدگی او پشتیبانی می‌کنند.

    همانندسازی نقشی آشکار در هر دو وضعیت مالیخولیا و شکل‌گیری سوپرایگو دارد. در هر دو، شاهد افزایش هم‌زمان پرخاشگری خودگردان[152]هستیم.

    استدلال فروید این بود که همانندسازی شکلی بدوی[153] از رابطه با شیٔ[154] است. از همین‌رو ظهور همانندسازی در مالیخولیا و شکل‌گیری سوپرایگو را باید به سرکوب نسبت داد.

    اگر فرض را بر این بگیریم که سرکوب به جداشدگی سائق‌های غریزی می‌انجامد، می‌توانیم افزایش پرخاشگری خودگردان را اینگونه توضیح دهیم که پرخاشگری خالص[155] دوباره به سوی خود[156] بازمی‌گردد؛ درست همان‌گونه که در ابتدا بوده؛ یعنی پیش از آن‌که با لیبیدو آمیخته شود و در جریان عادی رشد پس از تولد به خارج متمایل گردد.

    اگر کسی موضعی را اتخاذ نکند که پرخاشگری را به مثابهٔ سائقی غریزی در زندگی روانی به سائق مرگ همگانی حاضر ارتباط دهد؛ تصمیم‌گیریِ دشوار یا ناممکنی خواهد شد. در این صورت آیا پرخاشگری و لیبیدو در هنگام تولد جدا هستند و در جریان رشد، به هم می‌آمیزند؛ یا همان‌گونه که فروید اظهار داشت؟ و یا طبق پیشنهاد جایگزین فنیچل (۱۹۳۵، ص. ۳۶۷ به بعد)، یاکوبسون (۱۹۶۴، ص. ۱۳) و دیگران؛ در بدو تولد، از یکدیگر تفکیک‌پذیر نیستند و در سیر رشد، در بستر زندگی روانی به عواملی جدا و قابل‌افتراق تبدیل می‌شوند؟

    داده‌های روان‌شناختی به‌گونه‌ای نیستند که بتوان تصمیم‌گیری قاطعی را در ارتباط با آن‌ها اتخاذ کرد. همان‌گونه که پیش‌تر مشاهده کردیم، نمی‌توان با استفاده از روش روان‌تحلیلی، شواهد قابل اتکا و مرتبطی را پیش از رخداد درجهٔ بسیار قابل توجهی از رشد، گردآوری کرد و بازنگری‌ها[157] نیز کاملاً متقاعدکننده به نظر نمی‌آیند.

    برای مثال، این مهم اثبات شده است که همانندسازی در زندگی روانی و رشد از اهمیت بسیار عام‌تری نسبت به آن‌چه که زمانی فروید در مقالهٔ «عزاداری و مالیخولیا، ۱۹۱۷»[158] نوشت، برخوردار است. همانندسازی، سازوکاری بدوی نیست که تنها در ارتباط با از دست دادن شیٔ، به شکلی سرکوب‌گونه بازتکرار[159] شود.

    به عکس، حتّی در شکل‌گیری سوپرایگو، همانندسازی با رقیبی[160] که هدف ترس[161] و حسادت[162] قرار می‌گیرد، عمدتاً به عواملی جز فقدانِ ابژه وابسته است. همانندسازی به همان اندازه که در وضعیت‌های نرمال و پاتولوژیکِ روابط ابتدایی اهمیت داشته است؛ در بسیاری از روابط شیٔ زندگی مؤخر نیز نقش دارد و همیشه با افزایش پرخاشگری خودگردان[163] همراه نیست.

    برخی موارد، مثل شکل‌گیری گروه به کاهش پرخاشگری خودگردان و برگرداندن پرخاشگری به خارج منجر می‌شود. در موارد دیگر، نمی‌توان هیچ تغییرعمده‌ای را در اهداف و شیٔ پرخاشگری مشاهده کرد. به عبارت دیگر، واقعیت‌های بالینی مرتبط با پدیدهٔ همانندسازی، قاطعانه از نظریهٔ فروید دربارهٔ هم‌آمیزی سائق‌های غریزی حمایت نمی‌کنند.

    مجموعهٔ دیگری از پدیده‌هایی که برای حمایت از نظریهٔ هم‌آمیزی ارائه شده‌اند، مربوط به دوسوگرایی[164] هستند. ادعا شده که مشاهدات روان‌تحلیلی نشان می‌دهند، دوسوگرایی در ابتدای مرحلهٔ دهانی[165] و در مرحلهٔ تناسلی پس از ادیپ[166] زندگی، دست‌کم در زمانی که رشد روانی-جنسی[167] نرمال است، کمین می‌کند.

    در ادبیات روان‌تحلیلی چند دههٔ پیش، اغلب به این دیدگاه برمی‌خوریم که یکی از اهداف عمدهٔ درمان روان‌تحلیلی کمک به بیمار برای دستیابی به مرحله‌ای از رابطه با شیء پس از دوسوگرایی است. مرحله‌ای که در آغاز، نوروز[168] آن را یا به‌دلیل سرکوب کنار گذاشته‌ و یا هرگز ذاتاً آن را نداشته است. هیچ‌کس نمی‌تواند اهمیت بالینی دوسوگرایی را زیر سوال ببرد و همچنین نمی‌تواند نقش بزرگ آن را در بسیاری از جنبه‌های تعارضات روانی پاتولوژیک نادیده بگیرد. اگرچه هنوز اثبات نشده که در سال‌های نخست زندگی، پیشرفتی عادی از دوسوگرایی به عدم‌دوسوگرایی[169] وجود دارد. پیشرفتی که اگر نشان داده شود، پشتیبانی اساسی برای نظریهٔ فروید در ارتباط با هم‌آمیزی سائق‌های غریزی خواهد بود؛ زیرا به‌خوبی با آن هم‌خوان است طبیعتاً توسط آن تبیین می‌شود.

    هم‌اکنون شواهد روان‌تحلیلی در دسترس ما، حمایت بیشتری از این دیدگاه دارد که تعارضات روانی مرتبط با احساسات شدید عشق و نفرت نسبت به همان فرد، در بیشتر انسان‌ها در طول سال سوم زندگی یا پس از آن؛ یعنی در جریان مرحلهٔ رشد ادیپی، پدید می‌آیند. نمی‌توان احتمال اینکه دوسوگرایی متداوماً به‌عنوان نیرویی قدرتمند در زندگی روانی، پیش از دورهٔ ادیپی پدیدار می‌شود را رد کرد. گرچه استدلال‌های قابل‌توجهی وجود دارد که مایل‌اند این احتمال را رد کنند. با این حال، می‌توان گفت که تمام شواهد موجود از این دیدگاه حمایت می‌کنند که معمولاً دوسوگرایی در دوران ادیپی، در اوج خود قرار دارد تا این‌که در حال فروکش از سطح بالاتری از قبل از این دوره باشد.

    بنابراین، شواهدی که اکنون در اختیار داریم برای پشتیبانی از تصمیم‌گیری به نفع دو امکان نظری ارائه‌شده کافی نیست. نمی‌توانیم بگوییم که آیا پرخاشگری و تمایل جنسی در زمان تولد از هم جدا هستند و به‌تدریج در جریان عادی رشد با هم می‌آمیزند یا این‌که آن دو به‌تدریج از یک زمینهٔ[170]مشترک جدا می‌شوند؛ همان‌گونه که فنیچل (۱۹۳۵) و دیگران اشاره کردند.

    چکیده

    1. به‌نظر می‌آید شواهد روان‌شناختی در تعیین مفهوم پرخاشگری به عنوان سائقی غریزی؛ بنیانی قابل قبول را برپا کرده‌اند. هرچند از شواهد پشتیبان شاخه‌های دیگر علم زیست‌شناسی استقبال می‌کنیم اما گویی ضرورتی ندارند و در حال حاضر نیز در دسترس نیستند.
    2. نمی‌توان جز منشأیی روان‌شناختی، هیچ منشأ دیگری برای پرخاشگری تعیین کرد.
    3. در حال حاضر نمی‌توان پرخاشگری را به هیچ پدیدهٔفیزیولوژیکی دیگری مگر به عملکرد مغز، مرتبط ساخت.
    4. در حال حاضر هیچ شواهدی مبنی بر اینکه سائق پرخاشگری معیاری از مطالبهٔ فرآیندهای بدنی بر کارکرد روانی است؛ وجود ندارد.
    5. پرخاشگری و لیبیدو نسبت‌ مشابهی با اصل لذت دارند.
    6. به‌طور کلی، تخلیه با لذت و فقدان تخلیه با نارضایتی همراه است.
    7. نقش‌های متقابل این دو سائق در زمینهٔ تعارض روانی مشابه‌اند.
    8. هدف پرخاشگری به‌طور یکنواخت در نابودی شیٔ مورد نظر خلاصه نمی‌شود.
    9. برعکس، هدف متغیر است و به طرقی جدایی‌‌ناپذیر با تجربه و عملکردهای ایگو مرتبط است.
    10. به‌طور کلی، رابطه بین عملکردهای ایگو و سائق‌ها، رابطه‌ای بسیار پیچیده و نزدیک است.
    11. به‌نظر می‌رسد در حال حاضر، تصمیم‌گیری میان نظریهٔ هم‌آمیزی سائق‌ها و تمایز آن‌ها غیرممکن باشد.

    سخن سردبیر

    پرخاشگری، از نخستین لحظه‌های شکل‌گیری روان تا پیچیده‌ترین صورت‌های تمدن انسانی، همواره در متن تجربه‌ی زیسته‌ی انسان حضور داشته است. فروید با جسارتی بی‌سابقه، این نیرو را نه صرفاً امری نابهنجار یا اخلاقی، بلکه جزئی جدایی‌ناپذیر از پویایی روان معرفی کرد؛ نیرویی که می‌تواند هم تخریب کند و هم بنیان‌گذارِ خلاقیت، مقاومت و رشد باشد.

    مقاله‌ی پیشِ رو کوششی است برای بازاندیشی در جایگاه سائق‌های پرخاشگرانه در پیوند با ساختار ایگو و کارکردهای آن؛ تلاشی برای درک این‌که چگونه نیرویی که در سطحی ناهشیار و غریزی عمل می‌کند، در مسیر عبور از ایگو می‌تواند به اشکال گوناگونِ دفاع، معنا، و حتی اخلاق تبدیل شود.

    در زمانه‌ای که خشونت، چه در عرصه‌ی فردی و چه اجتماعی، چهره‌های تازه‌ای می‌یابد، بازخوانیِ ریشه‌های روانیِ پرخاشگری یادآور این حقیقت است که فهم آن، نه از راه محکوم‌کردن، بلکه از طریق مواجهه‌ی تحلیلی و صادقانه با نیروهای تاریک درون ممکن می‌شود.

    این نوشته با تکیه بر سنت فرویدی و تفسیرهای پسافرویدی، خواننده را به سفری در مرز میان سائق و ایگو، میل و قانون، و تخریب و آفرینش دعوت می‌کند؛ سفری که شاید بیش از آن‌که درباره‌ی پرخاشگری باشد، درباره‌ی خودِ انسان است.

     

    منابع

    • ARLOW, J. A. & BRENNER, C. (1966). The psychoanalytic situation. In R. E. Litman (ed.), Psychoanalysis in the Americas. New York: Int. Univ. Press.
    • ARLOW, J. A. & BRENNER, C. (1969). The genesis of conflict. (Unpublished.)
    • BRENNER, C. (1955). An Elementary Textbook of Psychoanalysis. New York: Int. Univ. Press.
    • BRENNER, C. (1969). Some comments on technical precepts in psychoanalysis. J. Am. psychoanal. Ass. 17, 333-352.
    • BRENNER, C. (1970). Problems in the psychoanalytic theory of aggression. (In press.)
    • FENICHEL, O. (1935). A critique of the death instinct. In Collected Papers, 1st ser. New York: Norton, 1953.
    • FREUD, A. (1936). The Ego and the Mechanisms of Defence. New York: Int. Univ. Press, 1946.
    • FREUD, A. (1969). Difficulties in the Path of Psychoanalysis: A Confrontation of the Past with the Present. New York: Int. Univ. Press.
    • FREUD, S. (1900). The Interpretation of Dreams. S.E. 4-5.
    • FREUD, S. (1905). Three Essays on the Theory of Sexuality. S.E. 7.
    • FREUD, S. (1914). On Narcissism: An Introduction. S.E. 14.
    • FREUD, S. (1915a). Instincts and Their Vicissitudes. S.E. 14.
    • FREUD, S. (1915b). The Unconscious. S.E. 14.
    • FREUD, S. (1920). Beyond the Pleasure Principle. S.E. 18.
    • FREUD, S. (1923). The Ego and the Id. S.E. 19.
    • FREUD, S. (1930). Civilization and Its Discontents. S.E. 21.
    • FREUD, S. (1933). New Introductory Lectures on Psychoanalysis. S.E. 22.
    • GLOVER, E. (1947). Basic mental concepts: their clinical and theoretical value. Psychoanal. Q. 16, 482-506.
    • HARTMANN, R., KRIS, E. & LOEWENSTEIN, R. M. (1949). Notes on the theory of aggression. Psychoanal. Study Child 3-4.
    • JACOBSON, E. (1964). The Self and the Object World. New York: Int. Univ. Press.
    • KLEIN, M. (1948). A contribution to the theory of anxiety and guilt. Int. J. Psycho-Anal. 29,114-123.
    • KLEIN, M. et al. (1952). Developments in Psycho-Analysis. London: Hogarth Press.
    • KUBIE, L. S. (1939). A critical analysis of the concept of a repetition compulsion. Int. J. Psycho-Anal. 20, 390-402.
    • STONE, L. (1970). Reflections on the psychoanalytic concept of aggression. (Brill Memorial Lecture, New York Psychoanal. Soc.; in press.)
    • WAELDER, R. (1937). The problem of the genesis of psychical conflict in earliest infancy. Int. J. Psycho-Anal. 18, 406-473.

    The Psychoanalytic Concept of Aggression

    Charles Brenner, New YorkInternational Journal of Psycho-Analysis (1971), 52, 137-144

    The Psychoanalytic Concept of Aggression,Charles Brenner, New York 

  • روانکاوی مدرن

    روانکاوی مدرن

    بیست و سه سال از انتشار مقاله روانکاوی مدرن می‌گذرد. زمانی که دکتر اسپاتنیتز[1] آن را می‌نوشت، از من و جون برنشتاین خواست تا آن را ویرایش کنیم. همچنین از من خواست تا برای تکمیل مطالب خود، نمونه‌های بالینی مرتبط ارائه دهم. آن زمان، این مقاله برایم مفید واقع شد، چرا که آزادی و شهامت لازم را برای قطع رابطه با بیمارانی که نتوانسته بودم رابطه‌ی درمانی سودمندی از نوعی که اسپاتنیتز توصیف می‌کند با آنان برقرار کنم، به من بخشید. با این حال، اهمیت بنیادین این مقاله در راهنمایی‌های دقیق و کاربردی آن برای روان‌کاوان در مراحل آغازین درمان نهفته است.
    دکتر اسپاتنیتز تأکید می‌کند:

    «نخستین مقاومتی که باید در آغاز روان‌کاوی بر آن غلبه کرد، این است که آیا بیمار مایل است برای دستیابی به اهداف سازنده — یعنی اهدافی که به رشد و تحول روانی او یاری می‌رسانند — تلاش کند یا نه.»

    او هشدار می‌دهد که اگر این آمادگی وجود نداشته باشد، فرایند روان‌کاوی محکوم به شکست است؛ مگر آنکه درمانگر و بیمار در ادامه بتوانند به توافقی بر سر اهداف مشترک درمانی دست یابند.

    مقاله روانکاوی مدرن چه می‌گوید؟

    من گاهی درمان بیمارانی را آغاز کرده‌ام که در ظاهر اهدافی سازنده مطرح می‌کردند، اما در واقع برای کار روان‌کاوانه آمادگی نداشتند. در چنین مواردی، پیشنهادهای اسپاتنیتز درباره‌ی چگونگی برخورد با بیماران در آغاز درمان، برایم بسیار مفید بوده است.

    اسپاتنیتز در نمونه‌های بالینی خود از حالتی سخن می‌گوید که آن را «وضعیت حسی–بدنی» می‌نامد. او توضیح می‌دهد که در این حالت، توانسته درمان را پیش ببرد و به بینشی عمیق نسبت به روان بیمارانش دست یابد. با این حال، من باور دارم که نیازی نیست تحلیل‌گر از همان ابتدای رابطه درمانی در این سطح حسی–جسمانی عمل کند. رسیدن به چنین سطحی تنها زمانی ممکن است که بیمار نوعی پذیرش و اعتماد نسبت به تحلیل‌گر احساس کند.

    از نگاه من، آن‌چه اسپاتنیتز «تسلیم موقتی ایگو» می‌نامد، ضرورتی برای مراحل اولیه درمان ندارد. برعکس، حضور یک ایگوی سالم و کارآمد برای تحلیل‌گر ضروری است، زیرا به او امکان می‌دهد در سکوت بیمار را مشاهده کند، وضعیت را ارزیابی کند و جهت مداخله را مشخص سازد.

    برای نمونه، بیمارانی که نخستین جلسه را در وضعیت بحرانی یا آشفته آغاز می‌کنند، معمولاً برای بازیابی آرامش و تعادل خود به حمایت نیاز دارند. در این مرحله، وظیفه‌ی تحلیل‌گر ایجاد فضایی خنثی، امن و قابل اتکا است. او می‌تواند با طرح چند پرسش ساده یا درگیر کردن بیمار در فعالیتی کوچک — مانند پر کردن فرمی شامل نام، نشانی، شغل، سن یا دلیل مراجعه — به تمرکز و کاهش اضطراب بیمار کمک کند. درخواست از بیمار برای بیان شرح حال خانوادگی نیز همین نقش را دارد: بیمار در فعالیتی غیرتهدیدکننده مشارکت می‌کند و به‌تدریج فرصتی می‌یابد تا به آرامش و ثبات روانی خود بازگردد.

    روانکاوی مدرن تکنیکی متفاوت

    با پیشرفت درمان، اگر بیماران ارتباط برقرار نکنند، شاید بهتر باشد که ما نیز سرعت ارتباط‌مان با آن‌ها را کاهش دهیم. یکی از بیماران من که حالتی شبیه به سندرم آسپرگر داشت، تنها از طریق تایپ‌کردن در رایانه حاضر به گفت‌وگو با من بود، به‌گونه‌ای که هر دو کنار هم می‌نشستیم. مشارکت من در این فرآیند می‌تواند به عنوان یک ارتباط هیجانی در نظر گرفته شود. بی‌توجهی به نیازهای این بیمار، اشتباهی فاحش می‌بود. در این زمینه، کمک چشمگیری از سوی دکتر فیلیس میدو دریافت کردم که درک خارق‌العاده‌ای از شخصیت‌های پیشاکلامی داشت.

    گزارش بالینی در روانکاوی مدرن

    در ادامه، موردی را ارائه خواهم کرد که در آن مدت زمان زیادی صبر کردم تا هدفی سازنده را پیشنهاد دهم. حتی پس از ارائه‌ی این هدف، دو سال طول کشید تا بیمار اقدامی انجام دهد. در طول آن زمان، مهم بود که هیچ‌گونه فشاری در جلسات اعمال یا احساس نشود. این پیروزی باید متعلق به او می‌بود، نه به من.

    مورد الف

    بیمار بیست‌ساله‌ای به نام الف، که از اوایل کودکی تجربه‌های تلخ و آسیب‌زای متعددی را تجربه کرده بود، گاهی با صورتی کبود و ورم‌کرده وارد جلسات می‌شد؛ نشانه‌ای آشکار از آن‌که خودش را کتک می‌زد. خشمی که به درون خود می‌ریخت، در رؤیاهای خشونت‌بارش فوران می‌کرد: خواب‌هایی پر از آتشفشان، آتش‌سوزی، خونریزی، هیولاها و صحنه‌های هولناک دیگر.

    روزی روی مبل دراز کشید و با شست دست راستش، گودی کف دست چپ را با حرکتی دایره‌وار و فشاری محکم می‌فشرد؛ گویی با این حرکت میلش برای له‌کردن همه‌ی کسانی را که به او آسیب رسانده بودند، مجسم می‌کرد. او می‌خواست آن‌قدر قدرتمند شود که بتواند همه‌ی آن افراد را نابود کند.

    با اینکه هرگز از او نترسیدم، اما بارها وقت جلساتش را فراموش می‌کردم. عجیب این‌که هر بار زنگ در به صدا درمی‌آمد، از دیدن او تعجب می‌کردم، اما همیشه در دسترس بودم. برای پایان دادن به این فراموشی، اسمش را با یک دایره‌ای  قرمز پررنگ در دفتر نوبت‌گیری‌ام مشخص کردم. با گذر زمان و آشنایی بیشتر با پیشینه  خانوادگی‌اش، فهمیدم که دچار  سوگیری روانی نیرومندی شده‌ام: زمانی که مادرالف باردار بود، هم‌زمان از پسر اولش که درگیر بیماری لوسمی بود مراقبت می‌کرد. جزئیات بیشتری از آن دوره ندارم، اما سوگیری روانی‌ام به من می‌گفت که او درگیر یک تعارض حل‌نشدنی بوده: چگونه می‌توانست از فرزند در حال مرگش مراقبت کند و در عین حال با نوزادی که در رحم داشت، پیوندی عاطفی برقرار کند؟

    روانکاوی مدرن جایگاهی متفاوت در روانکاوی

    پدر  الف پزشکی سخت‌کوش بود که زمان زیادی برای فرزندانش نداشت. نه او و نه مادر الف، خانواده  گسترده‌ای در نزدیکی خود نداشتند تا از آن‌ها کمک بگیرند. الف بیشتر اوقات تنها بود تا اینکه برایش اسبی خریدند که شد همدم همیشگی‌اش.

    یک‌بار، در یکشنبه عید پاک، خانواده   الف با هم به سفر رفتند. والدین جلو نشستند و بچه‌ها عقب. الف ده‌ساله بود، و در همان سفر، در یک تصادف رودررو، پدر و مادرش کشته شدند، در حالی که او و خواهر و برادر کوچک‌ترش فقط جراحات سطحی برداشتند و در بیمارستان بستری شدند. خانواده  مادر او امکان نگهداری از بچه‌ها را نداشتند، پس پدربزرگ پدری ترتیب داد که آن‌ها با خانواده  پسر دیگرش زندگی کنند.

    پدر الف پیش‌تر با ایجاد یک صندوق مالی برای فرزندانش، برای آموزش آن‌ها برنامه‌ریزی کرده بود. بعد از حادثه نیز پول بیشتری جمع شد و اطرافیان خانواده به آن صندوق کمک کردند.

     بنابراین، وضعیت مالی‌شان هیچ‌گاه در خطر نبود. با این حال، محل زندگی جدید فاجعه‌بار بود. پدر و مادرخوانده الکلی بودند و خانواده دچار اختلالات شدید رفتاری. بچه‌های آن‌ها نیز رفتارهایی ظالمانه با این سه کودک یتیم داشتند. با این‌حال،الف توانست خودش را در دل مادرخوانده‌اش جا کند و به نوعی تبدیل به محرم اسرار او شد. این رابطه تا حدی برایش تسکین‌دهنده بود.

    وقتی الف اعلام کرد که هدفش این است که قدرتمند شود تا کسانی را که از آن‌ها متنفر است نابود کند، من فقط گوش دادم و با او همدل شدم. مهم بود که از نظر روانی همراه او باشم. یادم آمد که الف در یک شغل پاره‌وقت، که در آن در زمان استراحت نمایش در یک سالن تئاتر خوراکی می‌فروخت، به موفقیت کوچکی دست یافته بود. او آن‌قدر منظم، مسئولیت‌پذیر و کارآمد بود که خیلی زود او را به‌عنوان مدیر بخش فروش منصوب کردند.

    این موفقیت مرا برانگیخت تا به او بگویم که بر اساس تجربه‌ام، برای قدرتمند شدن پیش از هر چیز نیاز به یک تحصیلات خوب دارد. پیشنهاد دادم که در مقطع MBA ادامه تحصیل دهد. عمداً به موفقیت پیشین او اشاره‌ای نکردم تا از فشار روانی اضافی جلوگیری کنم. فکرِ اقدام برای پذیرش در دانشگاه او را به شدت مضطرب می‌کرد، و حدود دو سال طول کشید تا در نهایت در یک مدرسه‌ی کسب‌وکار معتبر که کلاس‌های شبانه برگزار می‌کرد ثبت‌نام کرد. او توانست وام دانشجویی بگیرد، کارهای پروژه‌ای پیدا کند، و به‌تنهایی مسیر تحصیلش را پیش ببرد.

    پس از فارغ‌التحصیلی، مدتی در چند بانک کار کرد که علاقه‌ای به آن‌ها نداشت، و به‌سرعت شغل عوض کرد. خیلی زود در یک شرکت معتبر مشغول شد و مسیر شغلی درخشانی را آغاز کرد. وقتی برای چند سال به خارج از کشور اعزام شد، تحلیل را از طریق اسکایپ ادامه دادیم. (ما فرایند معمول جلسات را بازسازی کردیم: ابتدا ایستاده سلام می‌کردیم، سپس او روی مبل دراز می‌کشید و پشتش به من بود، و در پایان، بلند می‌شد، با هم خداحافظی می‌کردیم.)

    در این بیست‌وسه سال، اتفاقات زیادی افتاده: مؤسسه‌های روان‌تحلیلگری مدرن همچنان رشد کرده‌اند و دانشجویان را در نظریه  مدرن تحلیلی، با نتایجی عالی، آموزش می‌دهند. روان‌تحلیلگران مدرن همچنان در حال کشف و گسترش تغییرات خلاقانه بر پایه  بینش‌های بنیادین هایمن اسپاتنیتز هستند — به‌ویژه در درمان بیماران پیش‌کلامی (preverbal).

    روانکاوی مدرن در نمادی دیگر

    مقاله‌ی زیر آخرین مشارکت اسپاتنیتز در مجله‌ی روان‌کاوی مدرن بود. در راستای علاقه‌ی اصلی‌اش به تحولات بالینی، او دیدگاه‌های خود را درباره  نحوهی برخورد با دشوارترین بیماران — آن‌هایی که بیشترین مقاومت را نشان می‌دهند و در همکاری با تحلیلگر مشکل دارند — ارائه می‌کند. راهکار ساده‌ای که اسپاتنیتز پیشنهاد می‌کند این است: این بیماران برای پیشرفت، نیاز دارند تا «پیام‌های عاطفی» از سوی تحلیلگر دریافت کنند.

    این همان هنر ویژه‌ای است که دانشجویان ما می‌آموزند. و این، به‌هرحال، ایده  فروید بود: آنچه به بیمار کمک می‌کند، تفسیر نیست، بلکه این است که بتواند همهی افکار و احساساتش را بیان کند.

    اهداف روانکاوی مدرن: حل درمانی مقاومت‌های کلامی و پیش‌کلامی برای بیمار و روانکاو

    در روانکاوی مدرن برای موفقیت درمانی، روانکاو و بیمار باید بر اهداف سازنده توافق کنند. روانکاوان حق دارند بیمارانی را که حاضر به پذیرش اهداف سازنده نیستند، از درمان مرخص کنند. همچنین این حق روانکاو است که با بیمارانی که سابقه رفتار خشونت‌آمیز دارند و احتمال بروز رفتار خشونت‌آمیز در رابطه تحلیلی وجود دارد، همکاری نکند.

    مقاومت‌های پیش‌کلامی نیازمند ارائه تجربه‌های عاطفی به بیمار است و روانکاو باید آمادگی داشته باشد تا برای فهمیدن بیمار در سطح حسی-بدنی، خود (ایگو) را کنار بگذارد. با این حال، تحلیل ممکن است آسیب‌رسان نیز باشد. ممکن است نتایج سمی برای هر دو، بیمار و روانکاو به همراه داشته باشد. پژوهش‌هایی لازم است تا راه‌هایی که به رشد بیماران کمک می‌کنند و از نتایج نامطلوب مانند بروز مشکلات جسمانی جلوگیری می‌کنند، مشخص شود.

    وقتی افراد به دفتر ما مراجعه می‌کنند معمولاً به دنبال رهایی از علائم یا پاسخ به مشکلات خود هستند. ما دلیل مراجعه‌شان، نوع کمکی که می‌خواهند و انتظاراتشان از درمان را می‌پرسیم. تحلیل با این توضیح به بیمار شروع می‌شود که باید او را بشناسیم و طی هشت هفته اول جلسات تحلیلی تعیین کنیم که آیا می‌توانیم به او کمک کنیم یا خیر. این فرصت را به بیمار نیز می‌دهد تا بفهمد ما می‌توانیم کمک کنیم یا نه. اگر پس از هشت هفته بیمار تصمیم به ادامه درمان گرفت، مگر آنکه خلاف آن گفته شود، فرض می‌کنیم که ما نیز می‌توانیم به او کمک کنیم.

    پرسیدن از بیمار درباره اهدافش در تحلیل، راهی برای فهمیدن خواسته‌های اوست. وقتی بیمار اهدافش را نمی‌داند، کمک می‌کنیم صحبت کند تا بتواند اهدافش را به شکلی روشن و واضح بیان کند. این ممکن است نیازمند چند جلسه باشد.

    در طول تحلیل، بیمار ممکن است اهداف جدیدی تعیین کند یا اهداف قبلی را بازفرمول‌بندی کند. روانکاوان مدرن معتقدند وظیفه آنها تأثیرگذاری مستقیم بر افکار، احساسات یا خواسته‌های بیمار نیست، بلکه کمک به بیان کامل افکار، احساسات و خواسته‌ها به زبان خود بیمار است.

    حق روانکاو برای مرخص کردن بیمار در مواجهه با مقاومت شدید در روانکاوی مدرن محفوظ است.

    شرایط تحلیلی ممکن است مقاومت شدیدی در بیمار ایجاد کند حتی زمانی که موافقت به شروع تحلیل شده است و اغلب بیمار را قانع می‌کند بلافاصله درمان را ترک کند. وقتی تحلیل آغاز می‌شود، بیماران معمولاً مقاومت می‌کنند که به سمت اهداف سازنده حرکت کنند.

    • در روانکاوی مدرن اگر مقاومت‌ها بسیار مخرب باشند و روانکاو نخواهد با آنها برخورد کند، حق دارد هر زمان بیمار را مرخص کند یا به روانکاو دیگری ارجاع دهد. در مورد بیمارانی که سابقه خشونت دارند و خطر بروز مجدد خشونت در رابطه تحلیلی وجود دارد، روانکاو حق دارد با آنها کار نکند. اگر روانکاو نخواهد ریسک خشونت در درمان را بپذیرد، می‌تواند بیمار را مرخص کند.
    • اگر روانکاو اعتقاد دارد به دلیل طبع و شخصیت خود و عدم مواجهه با مقاومت‌های متقابل ناخودآگاه، می‌تواند با چنین بیمارانی کار کند، نیازی به مرخص کردن آنها ندارد، اما باید مراقب باشد و در این موارد یا موارد مشابه شدید از همکاران با تجربه یا سوپروایزر مشورت کند تا خود و بیمار در معرض خطر قرار نگیرند. و حتی اگر روانکاو کنترل کامل درمان را نداشته باشد ممکن است به جان یا سلامت خود و بیمار آسیب بزند.
    • در روانکاوی مدرن مقاومت اصلی که در آغاز تحلیل باید حل شود این است که آیا بیمار حاضر است به سمت اهداف سازنده حرکت کند یا خیر؟ وقتی این امکان وجود نداشته باشد، تحلیل محکوم به شکست است مگر اینکه بیمار و روانکاو بالاخره به اهداف مشترک برسند. بنابراین تحلیل تا زمانی ادامه دارد که بیمار با هدف فوری روانکاو یعنی شناختن او از طریق کمک به بیان همه چیز، همراهی کند؛ اگر در هر زمانی بیمار این اطمینان را در تحلیلگر ایجاد کند که او [بیمار] مایل به همکاری با تحلیلگر برای رسیدن به اهداف سازنده و تأییدکننده زندگی نیست، تحلیلگر حق دارد او را مرخص کند.

    تکنیک‌های روانکاوی مدرن برای مقاومت

    روانکاوی مدرن رویکردهای متنوعی برای مواجهه با مقاومت بیماران در مسیر دستیابی به اهداف تحلیل ارائه می‌دهد. در روان‌کاوی کلاسیک — که گاه از آن با عنوان «تحلیل مقاومت» یاد می‌شود — تکنیک اصلی برای غلبه بر مقاومت، تفسیر است.

    در این دیدگاه، درمانگر به‌عنوان واسطه عمل می‌کرد و بیمار را به آگاهی شناختی از انگیزه‌های ناخودآگاهش می‌رساند؛ او این فرآیند را با تفسیرهای خود و بازتاب واکنش‌های بیمار هدایت می‌کرد. با این حال، روان‌کاوی مدرن مسیر متفاوتی را در پیش گرفته و محوریت درمان را به خود بیمار سپرده است.

    روانکاوی مدرن درمان را حول محور سخن گفتن بیمار و دستیابی او به خودشناسی می‌چرخاند، نه آشکارسازی تحلیلگر. تحلیلگر انتظار دارد بیمار آزادانه، صادقانه و معنا‌دار درباره‌ی زندگی خود صحبت کند. اما چون بیماران به ندرت قادر به بیان کامل تجربیات خود هستند، تحلیلگر فعالانه به آن‌ها کمک می‌کند تا افکار و احساساتشان را بیان کنند و این یاری به محور اصلی تحلیل تبدیل می‌شود.

    در این فرآیند، تحلیلگر با برانگیختگی‌های عاطفی و شناختی ناشی از رفتارهای کلامی و غیرکلامی بیمار روبه‌رو می‌شود. او همزمان بیمار را مطالعه می‌کند و به واکنش‌های خود تأمل می‌کند؛ این فرآیند دوسویه می‌تواند بینشی تازه درباره‌ی جنبه‌ای از روان بیمار ارائه دهد که در لحظه تحلیل فعال است. بسته به موقعیت، تحلیلگر یا سکوت می‌کند و منتظر تماس بیمار می‌ماند، یا همان لحظه مداخله‌ای سنجیده انجام می‌دهد و برداشت خود از پویایی‌های بیمار را به کار می‌گیرد.

    تحلیلگران مدرن دریافته‌اند که انواع خاصی از مقاومت‌ها، مانند آنهایی که منشأ مادرزادی یا ژنتیکی دارند یا ناشی از آسیب‌هایی هستند که در طول بلوغ فرد از زمان لقاح تا مراحل پیش کلامی زندگی تجربه می‌شوند، به تکنیک‌های کلاسیک طراحی‌شده برای هشیار کردن ناخودآگاه یا «رفع فراموشی» پاسخ نمی‌دهند، بلکه مداخلات متفاوتی را می‌طلبند.

    روانکاوی مدرن قامتی دیگر از روانکاوی

    روش تحلیلی مدرن برای تفسیر انگیزه‌های ناخودآگاه، بیش از هر چیز، برای کمک به بیمار در دستیابی به درک عاطفی از پویایی‌های خود در نظر گرفته شده است. یک بیمار این فرآیند را با این عبارات تعریف کرد: «فهمیدن آن در ذهنم به من کمکی نمی‌کند. باید آن را در درونم احساس کنم.»

    مقاومت‌های پیش‌کلامی در روانکاوی مدرن با تکنیک‌های مختلفی حل می‌شوند که ویژگی اصلی آنها فراهم کردن تجربه عاطفی برای بیمار است. این تکنیک‌ها از اواخر دهه ۴۰ میلادی به بعد در نوشته‌های این نویسنده و دیگر روانکاوان مدرن مستند شده‌اند و بر پایه نظریه‌ای عملی برای درمان شخصیت‌های پیش‌اودیپال شکل گرفته‌اند.

    این تکنیک‌ها شامل عملکرد تماس، پرسش‌های مبتنی بر ابژه، ارتباطات عاطفی، بازتاب‌های روانی همچون هم‌پوشانی و آینه‌سازی، تعبیرهای رشدی، مواجهه‌های هیجانی و واکنش‌های شبه‌سمی‌اند. عوامل گوناگون و درهم‌تنیده‌ای تعیین می‌کنند که چه زمان و به چه شیوه‌ای باید از هر یک از این تکنیک‌ها بهره گرفت؛ از جمله مرحله‌ی درمان، میزان پس‌رفت، ماهیت وضعیت انتقال و انتقال متقابل، نوع مقاومت موجود و میزان استحکام ایگو.

    اثربخشی این تکنیک‌ها به استفاده‌ی سنجیده و دقیق از آن‌ها بستگی دارد—چیزی که تنها از طریق تجربه‌ی فراوان تحت نظارت آموخته می‌شود—و در نهایت به استعداد درمانگر وابسته خواهد بود.

    تحلیل روانکاوی بیمارانی که مشکلاتشان از نقص‌های مادرزادی یا شکست‌های تجربیات بدوی ناشی می‌شود، چالشی بزرگ است چون نیازمند مداخلات خاصی است که به عمیق‌ترین لایه‌های حافظه ناخودآگاه بیمار برسد؛ حافظه‌ای که قابل بازیابی و بیان در زبان گفتاری نیست. این خاطرات در بدن، خلق‌وخوی خاص، رفتارها، رویاها، خیال‌ها یا فرافکنیهایی با کیفیت تقریبا توهمی نهفته‌اند.

    اینها باعث واکنش‌های مختلف متقابل در روانکاو می‌شوند که ممکن است تجربه‌های نامفهوم بیمار را بازتولید کند و واکنش‌هایی به روانکاو بدهد که قبلاً هرگز تجربه نکرده بود. از آنجایی که تجربه بدوی بیمار فرار است و گاهی حالت سورئال دارد، روانکاو باید آمادگی داشته باشد ایگو خود را به طور موقت کنار بگذارد تا بیمار را صرفا در سطح حسی-بدنی درک کند.

    مداخلات شهودی و اثرگذار

    برخی از این پدیده‌ها در نمونه‌هایی که در ادامه می‌آیند، آشکار می‌شوند؛ مواردی که در آن‌ها، پاسخ‌های روان‌کاو به اثرات درمانیِ پیش‌بینی‌ناپذیری منجر شده‌اند. این نمونه‌ها لحظات اوج تحلیل‌اند؛ موقعیت‌هایی نادر که در آن‌ها روان‌کاو، به‌واسطه‌ی شناخت عمیق و طولانی‌مدت از بیمار، به سطحی خاص از هم‌نوازی روانی با او دست یافته است.

    اگرچه چنین رویدادهای دراماتیکی گاه ممکن است خودبه‌خود و در مراحل آغازین درمان روی دهند—به‌ویژه نزد تحلیل‌گران باتجربه—اما در بیشتر موارد، این لحظات نتیجه‌ی فرایندی طولانی از کار تحلیلیِ پی‌گیرانه‌اند.

    مورد نخست مربوط به مردی است که پس از چند سال روان‌کاوی، در جلسه‌ای هم‌زمان با روز تولدش، از دردهای شدید شکمی شکایت داشت. در همان لحظه، این اندیشه در ذهنم شکل گرفت که شاید میان این دردها و دردهایی که مادرش هنگام زایمان او تجربه کرده بود، پیوندی وجود دارد. از آن‌جا که این اتفاق درست در سالروز تولدش رخ می‌داد، از او پرسیدم: «آیا این همان دردهایی است که مادرت هنگام تولدت داشت؟» هنوز جمله‌ام تمام نشده بود که بیمار گفت دردهایش ناپدید شده‌اند.

    همه چیزی که لازم بود، پرسشی بود که بر اساس یک حس شهودی و دانش من از بیمار مطرح شد و باعث تحریک تداعی شد که در ذهنم آمد. به عبارت دیگر، یک القای احساسی همراه با ترکیبی از عناصر مختلف الهام‌بخش مداخله من بود.

    مورد دوم مربوط به زنی است که به خاطر زندگی بسیار غیر متعارف و انجام انواع رفتارهای نادرست به روانکاوی مراجعه کرده بود: دزدی می‌کرد، دروغ می‌گفت، به مردم خیانت می‌کرد و به طور کلی به همه شکل‌های ممکن بدرفتاری داشت.او گفت که می‌خواهد درست رفتار کند و از من خواست که برای رفتار غیرعادی‌اش درمانش کنم. مثل مردی که بالاتر ذکر شد، او نیز چندین سال در روانکاوی بود و جلسه‌ای که به مناسبت تولدش برگزار شد، به او اختصاص داشت.

    اولین جمله‌اش این بود: «می‌دانی، من شوکه شده‌ام! امروز تولدم است و وقتی به سنم فکر کردم و زمان ازدواج مادرم و پدرم را مرور کردم، فهمیدم که من چند ماه قبل از ازدواج واقعی والدینم به دنیا آمده‌ام!» این اولین بار در زندگی‌اش بود که این حقایق را کنار هم گذاشته و آنچه قبل از تولدش رخ داده بود را برای من تعریف کرد.

    در دوران و جامعه‌ای که او از آن می‌آمد، بارداری‌اش بسیار نامتعارف بود — بارداری نامشروع. از او پرسیدم: «می‌خواهم بدانم آیا همین است که باعث می‌شود تو همیشه آن همه کارهای خلاف قاعده انجام دهی؟» از همان لحظه، تمام رفتارهای غیرعادی او متوقف شد. به نظر می‌رسد که دانش ناخودآگاه درباره بارداری «نامشروع» او به طور بیش از حد تعیین‌کننده‌ای بر شکل‌گیری شخصیت و انتخاب سبک زندگی‌اش تأثیر گذاشته بود.

    بینشی دیگر از روانکاوی مدرن

    مورد سوم به زنی مربوط می‌شود که به دلیل حملات شدید صرع به من مراجعه کرد. آزمایش‌ها، الگوهای غیرطبیعی امواج مغزی او را نشان دادند و تشخیص بیماری‌اش را تأیید کردند. از آن‌جا که همکارانم به علاقه‌ام در حوزه‌ی طب روان‌تنی آگاه بودند، او را برای درمان به من ارجاع دادند.

    پس از چند سال همکاری، او در یکی از جلسات گزارش داد که همان صبح دچار حمله‌ی صرع شده است. پرسیدم: «چطور اتفاق افتاد؟» او توضیح داد که شب قبل ماجرایی رخ داده بود که در واقع تکرار الگوی همیشگی چند سال گذشته‌اش بود. او پس از یک روز طولانی و خسته‌کننده از سر کار به خانه بازگشته و تنها می‌خواست بخوابد، اما شوهرش که در خانه کار می‌کرد، در پایان روز سرحال بود و میل جنسی داشت، نه خواب.

    بنابراین، آن‌ها به این ترتیب توافق کرده بودند که او اجازه دهد شوهرش در حالی که او خواب است، رابطه جنسی برقرار کند. او اضافه کرد که از این مسئله ناراضی نبود. اما در صبح پس از همان رابطه در حال خواب، حمله صرع برایش اتفاق افتاد.

    در همان لحظه‌ای که این داستان را شنیدم، یک بینش تقریباً آنی به دست آوردم. به بیمار گفتم: «ممکن است حمله صرع تو معادل ارگاسمِ تجربه‌نشده‌ات در حالی که خواب بودی باشد؟» وقتی این موضوع را درک کرد و با هم درباره‌اش صحبت کردیم، تصمیم گرفت دیگر هنگام خواب با شوهرش رابطه جنسی نداشته باشد. او می‌خواست بیدار باشد، از رابطه جنسی لذت ببرد و ارگاسم را تجربه کند. وقتی این کار را به طور مکرر انجام داد، صرع از بین رفت و الگوهای مغزی‌اش به حالت طبیعی برگشت.

    در هر سه مورد، وجه مشترک مداخله در نحوه‌ی به‌کارگیری انتقال متقابل از سوی روان‌کاو نهفته بود. روان‌کاو با تکیه بر احساسات، افکار، خیال‌پردازی‌ها، و دانشی که آگاهانه یا ناخودآگاه درباره‌ی بیمار داشت، در لحظه‌ای خاص و حساس، خود را با ناخودآگاه بیمار هم‌نوا کرد.

    در هر نمونه، مداخله به‌صورت طرح یک فرضیه ظاهر شد؛ فرضیه‌ای که در قالب سؤالی ساده و جست‌وجوگرانه بیان شد — نه تفسیر مستقیم. بیمار می‌توانست آزادانه پاسخ مثبت یا منفی بدهد، و همین پاسخ، تجربه‌ی روان‌کاو از او را غنی‌تر می‌کرد.

    بخش عمده‌ی کار روان‌کاوی مدرن، بر پرسش‌های پی‌درپی استوار است؛ پرسش‌هایی که همچون سایه‌ای هوشیار، مسیر ناخودآگاه بیمار را دنبال می‌کنند تا لایه‌لایه‌ی پنهان روان آشکار شود. در نهایت، بیمار در بازتاب صدای خود، با حقیقتی از خویشتن روبه‌رو می‌شود.

    اهداف روانکاوی مدرن

    روانکاو مدرن سعی می‌کند به بیمار کمک کند تا مقاومت‌هایی را پشت سر بگذارد که مانع طی کردن مسیر طولانی و سالم در مواجهه با نوسانات زندگی می‌شوند. اگر بیمار این مقاومت‌ها را حل نکند، ممکن است با تعارضات روان‌نژندی، روان‌پریشی، بیماری جسمی یا حتی خطر مرگ مواجه شود. با این حال، یک مشکل جدی وجود دارد: آیا روانکاو ممکن است در فرآیند کمک به بیمار، به او آسیب برساند؟ آیا وقتی بیمار مقاومت‌ها را پشت سر می‌گذارد، ممکن است بیماری‌های دیگری در او شکل بگیرد که در نهایت هدف روانکاوی مدرن را ناکام بگذارند؟

    نقاط کور تحلیل‌گر و پیامدهای آن

    گوینگر (1995) معتقد است که تحلیل‌گر گاهی نسبت به بروزهای کودکانه یا نارسیسیستیِ غرایز در بیمارانش دچار «نقاط کور» می‌شود. این ناآگاهی ممکن است از سرکوب چنین محتواهایی پس از پایان تحلیل شخصی خودش ناشی شود، یا به دلیل باقی‌ماندن بخش‌هایی حل‌نشده از تجربه‌ی کودکانه‌اش باشد.

    او تأکید می‌کند که این انسدادهای درونی در خودِ تحلیل‌گر می‌توانند پیامدهای آسیب‌زا داشته باشند. یکی از این پیامدها، به‌گفته‌ی او، «جسمانی‌سازی» (سوماتیزاسیون) است. بر این اساس می‌توان گفت: اگر تحلیل‌گر در مواجهه با تجربیات اولیه‌ی خود دچار انسداد باشد، توانایی رفع مقاومت‌هایی را از دست می‌دهد که برای پیشگیری از پیامدهای نامطلوب ـ از جمله بروز واکنش‌های روان‌تنی ـ ضروری‌اند.

    این موضوع به پژوهش‌های گسترده نیاز دارد. چگونه می‌توان مقاومت‌ها را به‌گونه‌ای حل کرد که موجب رشد بیمار شود، بی‌آن‌که به بیماری جسمی یا روان‌تنی بینجامد؟ آیا در برخی شرایط، حل مقاومت‌ها می‌تواند پیامدهای ناخواسته ایجاد کند؟ چگونه می‌توان از اثرات زیان‌بار، مانند بروز اختلالات روان‌تنی، پیشگیری کرد؟ و در نهایت، تحت چه شرایطی ممکن است حل مقاومت‌ها به رشدهایی منجر شود که هم‌زمان در بدن به شکل بیماری غیرقابل بازگشت ظاهر می‌شوند؟

    بین درمان و آسیب؛ خط باریک مداخله

    گاهی بیماران گزارش داده‌اند که از رابطه تحلیلی نتایج منفی داشته‌اند؛ آیا این حقیقت دارد یا تخیل است؟ چگونه می‌توان مطمئن بود که مداخلات روانکاوی مدرن عواقب زیان‌باری ندارند؟

    این پرسش‌ها افق گسترده‌ای برای پژوهش می‌گشایند. آیا لازم است همواره نوع مداخله، شیوه‌ی ارتباط و رفتار خود با بیمار را با دقت بررسی کنیم؟ در پزشکی، هرگونه انحراف از رویه‌ی استاندارد می‌تواند منجر به شکایت‌های قصور شود. آیا ممکن است روزی دریابیم که مداخلات روان‌کاوانه، هنگامی که کارکرد درمانی ندارند، در واقع نوعی قصور حرفه‌ای محسوب می‌شوند؟

    برخی بیماران گزارش داده‌اند که با وجود هشدارهای درمانگر، رفتارهای خودتخریبی مانند سیگار کشیدن، نوشیدن الکل یا پرخوری را ادامه داده‌اند. همچنین در مواردی، بیماران دچار حملات قلبی، رشد تومورهای سرطانی یا عفونت‌های سینوسی، تنفسی و پوستی شده‌اند. با این حال، در برخی روابط تحلیلی، درمانگران توانسته‌اند از بروز بیماری‌های جسمی و روانی پیشگیری کنند؛ اما روان‌کاوان کمتر به مواردی اشاره کرده‌اند که رابطه‌ی تحلیلی خود به بروز بیماری انجامیده است.

    یکی از متخصصان، مورد زنی را گزارش کرد که برای درمان اختلال پوستی شدید خود به او مراجعه کرده بود. این زن پیش‌تر چند سال تحت درمان روان‌پزشکی تحلیلی قرار داشت و در پایان درمان، بهبود نسبی و مشروطی یافته بود.

    روانکاوی مدرن الگوریتمی متفاوت از روانکاوی

    با این حال، مشکل تازه‌ای آشکار شد. زن توضیح داد که وقتی روان‌پزشک–تحلیلگرش شروع به تجویز داروی روان‌گردان با دوزهای افزاینده کرد، به‌شدت ناراحت شد. مصرف دارو او را افسرده کرد و توانایی‌اش برای کار کردن را از بین برد. اما این تنها بخشی از ماجرا بود. پزشک او را در آغاز درمان متقاعد کرده بود که تماس بدنی ملایمی با او برقرار کند؛ رفتاری که سرانجام به رابطه‌ی جنسی دهانی انجامید. پزشک ادعا می‌کرد این تماس بخشی ضروری از روند درمان است.

    وقتی بیمار نسبت به این رفتار دچار تردید شد، پزشک مجدداً دارو تجویز کرد. او در نهایت تصمیم گرفت مصرف دارو و ادامه‌ی درمان را متوقف کند. پس از این تصمیم، خود را در وضعیت بغرنجی یافت: با توقف رابطه‌ی جنسی، علائم پوستی‌اش دوباره بازگشت. او از این‌که واقعیت درمان را از شوهرش ــ مردی که مدعی بود دوستش دارد ــ پنهان کرده بود، احساس گناه می‌کرد. با این حال، نمی‌توانست وارد درمان جدیدی شود یا به آن پایبند بماند، زیرا تحلیل‌گر جدیدش صراحتاً اعلام کرده بود که در درمان او هیچ‌گونه ارضای جنسی در کار نخواهد بود؛ چیزی که بیمار باور داشت تنها راه رهایی‌اش از علائم جسمی است.

    این نمونه‌ای افراطی از مداخله‌ای است که شاید بهبود ظاهری ایجاد کرده، اما در اصل تجاوزی آشکار به مرزهای درمانی بوده است. در اینجا ضرورتی ندارد بدانیم آیا تحلیل‌گر بیمار را اغوا کرده یا خود فریب اغوای او را خورده است. نکته‌ی اصلی این است که تحلیل‌گران باید همچون بیماران خود، از ناخودآگاهشان آگاهی داشته باشند تا بتوانند رفتارشان را تنظیم کنند و اطمینان یابند که هر مداخله‌ای صرفاً در خدمت درمان است، نه در خدمت میل شخصی.

    آیا تحلیل‌گر می‌توانست با استفاده از کلمات، راهی برای درمان مشکل پوستی این زن پیدا کند؟

    بیماری که سال‌ها روان‌کاوی را تجربه کرده بود، برای مشاوره درباره‌ی نگرانی‌هایش نسبت به درمان مراجعه کرد. او اعتراف کرد که روان‌کاوش توانسته بود در حل مشکل اولیه‌اش ـ کنترل خشم نسبت به همسر و فرزندان ـ به او کمک کند.

    درمان از این نظر موفق بود که بیمار توانست با یادگیری خویشتن‌داری و رفتار مناسب، روابط خانوادگی‌اش را بهبود بخشد. او از روان‌کاوش احساس رضایت و قدردانی داشت.
    اما مشکل تازه‌ای پدید آمد: بیماری جسمی‌ای که کم‌کم جان او را تهدید می‌کرد.

    در این مرحله پرسش اصلی مطرح شد: آیا پیشرفت روانی او به بهای فرسودگی و آسیب جسمی تمام شده است؟

    بررسی‌های بعدی نشان داد که بیمار احساس نمی‌کرد تحلیل‌گرش او را واقعاً درک می‌کند یا از او حمایت عاطفی دارد. تحلیل‌گر به شکایاتش گوش نمی‌داد و نمی‌توانست انتقاد یا خشم او را تحمل کند.
    به نظر می‌رسید مقاومت بیمار به‌جای آن‌که تحلیل شود، سرکوب شده است. در نتیجه، مشکل خشم به شکلی سطحی و انضباطی حل شد، نه به‌صورت درمانی.

    در پایان، به بیمار پیشنهاد شد به درمان بازگردد و با بینشی که از گفت‌وگوهای اخیر به‌دست آورده بود، رابطه‌اش با تحلیل‌گر را بازسازی کند. او می‌توانست به تحلیل‌گرش کمک کند تا این بار، تحلیل‌گری مؤثرتر برای او باشد.

    زمانی که خشم، زندگی را نگه می‌دارد/نگاهی به پیچیدگی مداخلات تحلیلی در روان‌کاوی مدرن

    سال‌ها پیش با نوع متفاوتی از معضل روبه‌رو شدم. بیماری که سرطان پستان همراه با متاستاز داشت، از سوی انکولوژیستش خبر یافت که تنها شش ماه دیگر زنده خواهد بود. با این حال، پس از سه سال روان‌کاوی با من، او همچنان زنده و سالم بود. وقتی به پزشکش گفت: «من هنوز از سرطان نمرده‌ام و حالم خوب است»، انکولوژیست پاسخی نداشت و اظهار کرد که برای این وضعیت هیچ توضیح علمی ندارد.

    درمان او تنها شامل جلسات روزانه‌ای بود که در آن با خشم شدید و بی‌وقفه به من حمله می‌کرد؛ خشمی بی‌امان و تکرارشونده. هرچند او در این روند، ظاهراً پیشرفت می‌کرد یا دست‌کم مرگش را به تأخیر می‌انداخت، اما زندگی خانوادگی‌اش فرو می‌پاشید. همسرش نزد من آمد و گفت دیگر نمی‌تواند او را تحمل کند. زن از شوهر و فرزندانش خشمگین بود و مرد تصمیم به طلاق گرفته بود.

    وضعیت بحرانی جدی پدید آورد؛ زیرا بیمار در آستانه از دست دادن منبع اصلی حمایت عاطفی خود، یعنی خانواده‌اش، قرار داشت. برای جلوگیری از این فقدان، تلاش کردم فضای درمان را آرام‌تر و تسکین‌دهنده‌تر کنم. چند ماه بعد، او درگذشت.

    تجربه‌ی من با بیماران دیگر نیز همین الگو را نشان می‌دهد: ابراز خشم، گویی مرگ ناشی از سرطان را به تأخیر می‌اندازد، اما زمانی که بیماران خشم خود را فرو می‌گذارند، مرگ به‌سرعت فرا می‌رسد. در چنین مواردی، به نظر می‌رسد حضور گرم، ملایم و آرام تحلیل‌گر، به شکلی پارادوکسیکال، اثری سمی پیدا می‌کند.

    اگر بتوانیم تشخیص دهیم کدام مداخلات درمانی و کدام مداخلات سمی‌اند، می‌توانیم آگاهانه از مداخلات سمی پرهیز کنیم (هایدن، ۱۹۸۳).
    بنابراین، نیاز فوری به پژوهش درباره‌ی سمیت مداخلات روان‌شناختی وجود دارد. وقتی بدانیم چگونه از مداخلات سمی اجتناب کنیم، می‌توانیم همه‌ی مداخلات را در جهت کمک به رشد و پیشرفت بیمار هدایت کنیم.

    علم مداخلات درمانی، به‌ویژه آن دسته که برای حل مقاومت‌های درونی طراحی می‌شوند، هنوز در مرحله‌ی آغازین است. روان‌کاوی مدرن در خط مقدم پژوهش درباره‌ی مداخلات عاطفی و میزان اثربخشی آن‌ها قرار دارد. این حوزه باید مجموعه‌ای از مطالعات موردی فراهم کند تا نشان دهد هر نوع مداخله بر چه پویایی‌هایی اثر می‌گذارد. چنین مجموعه‌ای می‌تواند پایه‌ی علمی برای تدوین و تکرار مداخلات درمانی فراهم سازد.

    در فرایند روان‌کاوی مدرن، گاهی پسرفت (regression) موجب بروز دوباره‌ی نیازهای وابستگی دوران کودکی می‌شود.اگر این نیازها در روند درمان حل نشوند، ممکن است به شکل علائم جسمی ظاهر شوند. در اینجا می‌توان پرسید: تحقق نمادین (symbolic realization) تا چه حد برای حل مقاومت‌هایی که ریشه‌ی ساختاری یا رشدی دارند، ضرورت دارد؟وقتی بیمار بتواند «همه‌چیز را بگوید»، امید داریم که در پایان بتواند با صداقت بگوید: اکنون زندگی‌ای سالم، رضایت‌بخش و شاد دارم.

    سخن سردبیر

    در دهه‌های اخیر، روان‌کاوی مدرن مسیر تحول شگرفی را طی کرده است. رویکرد کلاسیک درمان را عمدتاً در آگاه کردن بیمار از انگیزه‌های ناخودآگاه می‌دید، اما روان‌کاوی مدرن محور درمان را بر سخن گفتن بیمار و دستیابی او به خودشناسی قرار داده است. این تحول، نقش فعال تحلیلگر در همراهی بیمار برای بیان کامل تجربیات و احساساتش را برجسته می‌کند.

    مقاله حاضر نشان می‌دهد تحلیلگر مدرن چگونه برانگیختگی‌های عاطفی و شناختی ناشی از تعامل با بیمار را مدیریت می‌کند و همزمان فرآیند دوسویه‌ای از مطالعه بیمار و بازتاب واکنش‌های خود را دنبال می‌کند. این نگاه نوین، روش‌های بالینی را غنی‌تر و درک ما از پیچیدگی‌های روان انسان را عمیق‌تر می‌کند.

    امید است این مقاله برای روانکاوان، دانشجویان روان‌کاوی و همه علاقه‌مندان به فرآیند درمان، الهام‌بخش و راهنمای عملی باشد.

    .

    https://pep-web.org/browse/MPSA/volumes/44?preview=MPSA.044.0148A

    [1] Dr. Spotnitz

    [2] Guignard

  • پرورژن در زنان: از غیبت نظری تا بازخوانی بالینی

    پرورژن در زنان: از غیبت نظری تا بازخوانی بالینی

    از منظر روان‌کاوی، پرورژن در زنان نوعی سازمان‌دهی ذهنی است. این ساختار گاه از سکس و گاه از رفتارهای انحرافی دیگر برای تنظیم اضطراب، افسردگی یا خشونت بهره می‌گیرد. فرد با استفاده آشکار و هدفمند از انحرافات جنسی تلاش می‌کند هیجانات تهدیدآمیز را مهار کند. همین الگو بنیان راهبرد فتیشیستی را شکل می‌دهد و ساختار روانی پرورژن را می‌سازد.

    در راهبرد فتیشیستی، فرد بر یکی از کلیشه‌های فرهنگی مردانه یا زنانه تکیه می‌کند. این تکیه‌گاه ناظر را منحرف می‌کند و مانع درک معنای ناخودآگاه رفتار می‌شود. به زبان ساده، فتیشیسم برخی تصاویر یا عناصر روانی را به پیش‌زمینه ذهن می‌آورد. این جابه‌جایی باعث می‌شود تصورات تهدیدآمیزتر در پس‌زمینه باقی بمانند و ناخودآگاه بمانند.

    غیبت پرورژن در زنان یا غفلت نظریه؟

    چرا در متون روان‌پزشکی و روان‌کاوی، ۹۹٪ گزارش‌های مربوط به پرورژن به مردان اختصاص یافته است؟ این پرسش زمانی پیچیده‌تر می‌شود که بدانیم مازوخیسم جنسی ـ که معمولاً به‌عنوان گونه‌ای شایع از نوروز در زنان معرفی می‌شود ـ در واقع یکی از انواع اصلی پرورژن در مردان است و در زنان بسامد اندکی دارد. آیا این امر نشان می‌دهد که زنان از مردان «شریف‌تر» هستند؟

    شاید دلیلش این باشد که زنان برای تجربه‌ی تحقیر، کتک خوردن یا مطیع شدن نیازی ندارند هزینه‌ای بپردازند، چرا که مردان اغلب با رغبت و رایگان چنین نقش‌هایی را ایفا می‌کنند. یا شاید آمارها گمراه‌کننده‌اند و ما آن‌ها را نادرست تفسیر کرده‌ایم؟ حتی ممکن است اگر دقیق‌تر می‌نگریستیم درمی‌یافتیم که شمار فتیشیست‌ها، مبدل‌پوش‌ها، عورت‌نماها، چشم‌چران‌ها، مازوخیست‌های جنسی، کودک‌آزاران، حیوان‌دوستان و مرده‌دوستان در میان زنان تفاوت چندانی با مردان ندارد. شاید هم اگر زنان آزادی جنسی بیشتری داشتند، آن‌ها نیز به همان اندازه از روابط جنسی غیرمعمول لذت می‌بردند (کاپلان، 2008).

    انواع رایج پرورژن در زنان

    زنان برای تسکین کشمکش‌های درونی خود از نقش‌های گوناگونی بهره می‌گیرند. پرورژن در زنان، جعل هویت معمولاً بر اساس کلیشه‌های جنسیتی شکل می‌گیرد؛ کلیشه‌هایی مانند سلطه‌پذیری، وابستگی، پاکیزگی و ابهام فکری. رفتارهای مرتبط با این کلیشه‌ها ممکن است آگاهانه برای برانگیختگی جنسی به‌کار گرفته شوند یا تنها در ظاهر و سبک رفتاری فرد نمود یابند، بی‌آنکه نیت جنسی آشکاری وجود داشته باشد.

    دو الگوی رایج پرورژن در زنان عبارت‌اند از: تسلیم‌پذیری افراطی و زنانگی به‌عنوان نقاب.

    در هر یک از این الگوها ــ و در واقع هر پرورژن در زنان یا مردان ــ می‌توان نوعی بسط یک ایده‌ی اجتماعی درباره‌ی قدرت فالیک را مشاهده کرد. برای نمونه، نقاب زنانگی که نمایشگر حالتی تحقیرشده و تسلیم‌شده از زن است، به‌گونه‌ای عمل می‌کند که توجه را از توانمندی‌های فکری و دستاوردهای او منحرف کند. زن ناخودآگاه این توانمندی‌ها را همچون «جوایز فالیک دزدیده‌شده» تجربه می‌کند.

    تسلیم‌پذیری افراطی اغلب در قالب تسلیم‌پذیری جنسی بروز می‌یابد. در این حالت، زن تنها زمانی هویت زنانه‌ی خود را معتبر می‌داند که از نظر جنسی برانگیخته شود و در رابطه‌ای قرار گیرد که مرد در آن، ناخودآگاه به‌عنوان دارنده‌ی فالوس تشخیص داده شده باشد. زن خود را آسیب‌دیده و ناقص می‌پندارد و معشوقش را صاحب فالوسی جادویی می‌بیند که می‌تواند او را ترمیم کرده و این نقص را رفع کند. بدین‌سان، زن با اسطوره‌سازی از آلت تناسلی به‌عنوان فالوس، آن را به شیء فتیشیستی بدل می‌سازد.

    هر گونه تبادل میان انسان‌ها یا بخش‌هایی از بدنشان ــ همچون آلت تناسلی، پستان یا لب‌ها ــ هنگامی که به‌گونه‌ای عمل کنند که گویی جوایز فالیک قابل‌مبادله‌اند، نمونه‌ای از ارتباط فتیشیستی به شمار می‌آید.

    پرورژن در سایه زنانگی

    پشت پرده فتیش جنسی

    در پرورژن در زنان، بخشی از بدن یا یک شیء (مثل کفش، کمربند یا پالتو) به نماد یک ماجرای روانی پیچیده تبدیل می‌شود. جزئیات به ظاهر کوچک آن‌قدر پررنگ می‌شوند که گویی کل دنیای روانی فرد در آن خلاصه شده است. تمرکز شدید بر یک شیء خاص، کارکردی دفاعی دارد. این تمرکز ذهن را از میل‌های ناخودآگاهِ عمیق‌تر، ترسناک‌تر یا شرم‌آور منحرف می‌کند و آن‌ها را در پس‌زمینه نگه می‌دارد.

    برای نمونه، فردی ممکن است به پالتوی مخملی، کمربند یا بوت چرمی کشش جنسی پیدا کند. او آن شیء را راهی برای تحریک یا حتی تقویت عزت‌نفس خود می‌بیند. اما در واقع، شیء نقشی نمادین دارد. نقابی است برای داستانی ناخودآگاه که ریشه در احساس گناه، ترس یا تجربه‌ی تنبیه دارد. در ظاهر، شیء فتیش منبع لذت جنسی به نظر می‌رسد. اما در عمق، ذهن را از ریشه‌های واقعی میل منحرف می‌کند؛ ریشه‌هایی که اغلب دردناک، هراس‌انگیز یا ممنوعه‌اند.

    فتیش جنسی از یک انسان زنده قابل‌اعتمادتر است. شیء نه تعهد می‌خواهد و نه درگیری عاطفی. در مقابل، زن با تمام پیچیدگی جنسی‌اش در رابطه حاضر می‌شود. او نیرومند، تهدیدکننده و غیرقابل‌پیش‌بینی است. میلی که در مرد برمی‌انگیزد، اضطراب شدیدی ایجاد می‌کند. مرد برای کاهش این اضطراب، میلش را به یک شیء منتقل می‌کند: به فتیش. برخلاف زن زنده که میلش خطرناک و پیش‌بینی‌ناپذیر است و رابطه با او نیازمند تلاش و خواهش است، شیء فتیشی امن و در دسترس می‌ماند. چون پاسخی متقابل نمی‌طلبد (کاپلان، 1991).

    از آن‌جا که بیشتر نوشته‌ها درباره‌ی فتیش پا معمولاً به مردان مربوط می‌شود، من تصمیم گرفتم نمونه‌ای از فتیش چکمه در یک زن را گزارش کنم.

    پرورژن در زنان دو قلو

    مورد بالینی سارا (چکمه های افسونگر)؛ پرورژن در زنان

    سارا، زن سی‌ساله‌ای بود که در خانواده‌ای برجسته‌ی نظامی به دنیا آمد. پدرش ژنرالی معتبر بود و او کوچک‌ترین دختر از میان سه خواهر به شمار می‌رفت. از همان کودکی، همه می‌دیدند که دختر محبوب پدرش است. با شور و حرارت به او وابسته بود و با افتخار همراهش در خیابان‌های شهر نظامی قدم می‌زد. پدرش ابتدا سرهنگ بود و بعدها به مقام ژنرالی رسید و در شهر چهره‌ای شناخته‌شده شد.

    سارا از همان سنین پایین شیفتگی خاصی به چکمه‌های براق سوارکاری پدرش نشان می‌داد. بزرگ‌ترین آرزویش این بود که اجازه یابد دست‌کم در زمستان‌ها چنین چکمه‌هایی بپوشد. این آرزو در ده‌سالگی برآورده شد. او حساسیت ویژه‌ای به رژه‌های نظامی با اسب داشت و می‌گفت: «مرد واقعی فقط مردی است که سوار بر اسب باشد و چکمه‌های بلند بپوشد» (ریچارد، 1990).

    او خواستگاران مناسب بسیاری را رد کرد تا این‌که در بیست‌سالگی با یک سرهنگ که ۳۰ سال از او بزرگ‌تر بود نامزد شد. به اعتراضات خانواده‌اش که او برایش بیش از حد مسن است، تنها یک پاسخ داشت: «بله، اما ای کاش چکمه‌های سوارکاری‌اش این‌قدر افسونگر نبودند.» خوشبختانه (البته برای خانواده)، سرهنگ پیش از برگزاری مراسم ازدواج، درگذشت.

    پس از چندین معاشقه با دیگر افسران سواره‌نظام، وقتی تقریباً ۲۷ ساله بود، در اولین دیدار با سرهنگی، در حالی که سوار بر اسب و با چکمه‌های بلند سوارکاری بود، به او علاقمند شد. با وجود زشتی تکان‌دهنده‌اش، اما برای دختر تجسم کاملی از فرد ایده‌آلش بود. او با هیجان به دوستش گفت: «من تا سر حد مرگ عاشق دوست‌داشتنی‌ترین چکمه‌های سوارکاری‌ای هستم که تا به حال دیده‌ام.» سارا اعتراف کرد که اصلاً نمی‌داند مرد چه شکلی است، فقط پاهایش را دیده است: «مرد یعنی پایش» و «به کسی که پای زیبایی دارد، می‌توان با خیال راحت اعتماد کرد».

    سه ماه پس از اولین دیدارشان، ازدواجشان صورت گرفت. این ازدواج، ناموفق بود. اگر چه این زوج صاحب دو پسر شدند، اما زن با اکراه رابطه‌ی جنسی داشت و آن را «چندش‌آور و تحقیرکننده» می‌دانست. تنها دیدن چکمه‌های براق سوارکاری می‌توانست برای او لذت جنسی به همراه داشته باشد (ریچارد، 1990).

    او در نامه‌ای به دوستش نوشت: «ازدواج نکن، زیرا پای برهنه‌ی یک مرد منظره‌ای نفرت‌انگیز است.» وقتی خانواده‌اش درباره‌ی شیفتگی‌اش به پاهای مردان از او سؤال می‌کردند، پاسخش این بود: «بله، فقط در کفش، اما برهنه نه. پای یک مرد چندش‌آور است. حتی وقتی شست پا را تصور می‌کنم، وحشت می‌کنم. ناخن‌ها همیشه ناقص‌اند، و انگشت کوچک که هیچ‌وقت رشد نمی‌کند! این منظره‌ای وحشتناک است».

    افسری جوان که در ۲۰ سالگی به دلیل همان جذابیت‌های ظاهری توجه او را جلب کرده بود، ناگهان از چشمش افتاد، آن هم لحظه‌ای که کنار او نشست و او متوجه شد که انگشتان پایش را در کفش تکان می‌دهد. مرد دیگری به این دلیل رد شد که چرم چکمه‌هایش در اثر فشار انگشتان پا، کمی برآمده شده بود. در موردی دیگر، تصمیم او برای ادامه یا قطع رابطه با افسری جوان، کاملاً به این بستگی داشت که او در ملاقات با چکمه‌های بلند سوارکاری ظاهر شود یا با کفش‌های معمولی. زمانی که یکی از افراد گارد، دچار سوءتفاهم شد و فکر کرده بود که این شیفتگی متوجه خود اوست و به او نزدیک شد، دختر با خشم گفت:

    «این ابله! خیال می‌کند من به او توجه دارم، نه به پاهای الهی‌اش. چنین تصوری بی‌سابقه است!» (ریچارد، 1990).

    چکمه‌ها باید تا حد ممکن نو و براق می‌بودند، بدون کوچک‌ترین برآمدگی از فشار انگشتان پا، و بدون چروک در محل بست‌ها. او بیش از همه، چکمه‌هایی با بندهای چرم روسی را دوست داشت، آن هم فقط به خاطر بویشان.

    تحلیل فتیش سارا

    در این مورد نیز می‌توان دید که علت‌شناسی فتیشیسم در زنان و مردان ماهیتی مشابه دارد. همین شباهت، مورد فوق را از نمونه‌های دیگر در میان زنان متمایز می‌کند؛ نمونه‌هایی که در آن‌ها علاقه به پا یا پوشش آن بیشتر از منابع خودشیفتگی سرچشمه می‌گیرد. دختر ژنرال در ۱۰ سالگی خواهان چکمه‌های بلند شد و پس از پوشیدن آن‌ها خود را تحسین کرد. این رفتار احتمالاً از همانندسازی با پدر محبوب و آرزوی شدید برای پسر بودن ناشی می‌شد (پا در اینجا نقش نمادین آلت مردانه را ایفا می‌کرد). او با تصاحب چکمه‌های پدر ایده‌آل‌سازی‌شده یا نزدیک شدن به آن‌ها، این میل را تقویت کرد.

    شرایط او تمام ویژگی‌های یک فتیشیست واقعی را نشان می‌داد. او توجهش را فقط به کفش‌های مردان معطوف می‌کرد و مرد را صرفاً به‌عنوان پس‌زمینه‌ای ناگزیر برای فتیش خود در نظر می‌گرفت ــ چیزی که خود زن هم به‌صراحت بیان کرد. او نه‌تنها هدف جنسی متعارف را کنار گذاشت، بلکه برای تحمل رابطه‌ی جنسی به فتیش خود تکیه کرد.

    نگرش او به پاهای برهنه، چه پیش از ازدواج و چه پس از آن، اهمیت ویژه‌ای داشت. او به‌گونه‌ای رفتار می‌کرد که احساس انزجار جایگزین میلی جنسی شده باشد؛ وضعیتی که در فتیشیسم پا به‌طور شایع دیده می‌شود. چون پا اغلب به‌عنوان نماد یا جانشین آلت مردانه عمل می‌کند، همین نکته پیوند این پدیده را آشکار می‌سازد..

    خامه نمودی از پرورژن زنان

    شاید این کودک در مقطعی متوجه اندام جنسی مردانه یا اندام پدر شده و سپس، تحت تأثیر ترس جنسی، این احساس را سرکوب و به یک بخش کمتر تکان‌دهنده‌ی بدن- یعنی پا- منتقل کرده است. اما در نقش پا به‌عنوان جانشین آلت، باید پوشیده باشد، و این پوشش در راستای ایده‌آل‌سازی آن موضوع انجام می‌شود (آبراهام، 1911). این فرایند، عناصر خاصی را شامل می‌شود، مانند براق و نو بودن چکمه‌ها (که احتمالاً به معنای آسیب‌ندیدگی آن‌هاست)، پاکیزگی بی‌نقص، و موارد مشابه.

    به‌عنوان یک عامل دیگر در پرورژن در زنان این مورد از فتیشیسم، نمی‌توان این نکته را نادیده گرفت که پدر این زن، آشکارا یک فتیشیست دست بوده است. شیوه‌ای که او شخصیت افراد را از طریق پاهایشان ارزیابی می‌کرد، بدون شک مشابه دیدگاه ژنرال (پدرش) درباره‌ی ارتباط بین شخصیت و ظاهر دست بود. هاگ-هِل­موث این را یک مورد انحرافی می‌داند زیرا فتیش به‌عنوان هدف فعالیت جنسی جایگزین آمیزش جنسی شده است(هاگ-هل­موث، 1915).

    مورد بالینی ماریا: (تمرکز بر جزئیات فرعی، جهت گریز از موضوعات اصلی)

    یک مورد بالینی دیگر نشان می‌دهد که ویژگی‌های شخصیتی که آرلو با عنوان «پرورژن شخصیت» توصیف کرده، تنها به مردان محدود نمی‌شود. این ویژگی‌ها در زنان نیز دیده می‌شوند و می‌توانند علاوه بر اضطراب اختگی، از حالات افسرده سرچشمه بگیرند.

    ماریا، زنی جوان، برای درمان مراجعه کرد. او از مشکل در تمرکز بر کار پرستاری و احساس غرق شدن در فشارهای شغلی شکایت داشت. معمولاً کارهایش را به تعویق می‌انداخت و آن‌ها را نادیده می‌گرفت تا زمانی که حجم کار آن‌قدر زیاد می‌شد که دیگر راه گریزی باقی نمی‌ماند. خودش گفت بارها در محل کار به خاطر یادداشت‌هایش مورد انتقاد قرار گرفته است؛ یادداشت‌هایی که جزئیات فراوان داشتند اما هرگز مستقیماً به اصل موضوع نمی‌پرداختند.

    با وجود استعدادهای آشکار، ماریا در حرفه‌اش پیشرفتی نمی‌کرد. او مرتب بخش کاری‌اش را تغییر می‌داد. اغلب جذب حوزه‌هایی می‌شد که به‌طور جانبی با رشته‌ی اصلی‌اش ارتباط داشتند، مدتی آن‌ها را دنبال می‌کرد، سپس رها می‌کرد و به زمینه‌ی دیگری می‌پرداخت. زندگی جنسی‌اش بسیار فعال، به‌طور کلی رضایت‌بخش و ظاهراً بدون بازداری بود. او اشاره کرد که هنگام خودارضایی گاهی ترجیح می‌دهد از یک شیء استفاده کند تا «چیزی آن پایین باشد». با این حال، تأکید کرد که استفاده از شیء برایش حالت اجباری ندارد (گروسمن، 1992).

    تخم مرع نمودی از پرورژن در زنان

    او فرزند اول خانواده بود و برادرش زمانی به دنیا آمد که او چهار ساله بود. مادر به شدت دچار خودبیمارانگاری و زندگی‌اش حول نگرانی‌های جسمانی بی‌پایه می‌چرخید. پدرش یک فروشنده بود که با افتخار از فریب دادن مشتریانش صحبت می‌کرد. والدین تنها تلاش‌های سطحی و ظاهری برای پنهان کردن فعالیت‌های جنسی‌شان از فرزندان انجام می‌دادند، در حالی که در عمل طوری رفتار می‌کردند که انگار این موضوع اصلاً وجود ندارد. بیمار نسبت به این‌که آیا واقعاً شاهد رابطه‌ی جنسی والدین بوده یا نه، دچار سردرگمی بود، اگرچه ظاهراً چنین تجربه‌ای داشت.

    پیگیری روایت او اغلب دشوار بود، زیرا او (به گفته‌ی خودش) از یک موضوع به موضوعی دیگر “می‌رقصید”، مجذوب مسائل مختلف می‌شد بدون اینکه چیزی را مهم‌تر از دیگری ببیند. معمولاً یک رویداد ظاهراً سنگین را به صورت یک شوخی یا داستان بیان می‌کرد؛ و اگر من به این موضوع اشاره می‌کردم، شروع به گریه‌ی شدید و کنترل‌ناپذیر می‌کرد و تمرکزش را بر روی آن رویداد از دست می‌داد. به محض اینکه فکر دیگری توجهش را جلب می‌کرد، اشک‌ها به طور ناگهانی قطع می‌شدند (گروس­من، 1992).

    او تأیید کرد که مدتی است «تصویری در گوشه‌ی ذهنم هست… از اولین باری که موی شرمگاهی را دیدم»؛ این اتفاق زمانی رخ داده بود که چهار ساله یا کوچک‌تر بود و در رختکن یک استخر عمومی همراه مادرش بود. او در آینه نگاه کرد و زنی برهنه را دید که نشسته بود. طبق معمول، نمی‌توانست بگوید آیا آن زن مادرش بوده یا نه.

    ماریا خود را در حال نگاه کردن به چیزی «وحشتناک، خیلی بزرگ و قرمز» یافت. اصرار داشت که این تجربه را صرفاً به عنوان مشاهده‌ی موی شرمگاهی توصیف کند؛ و باز هم درگیر به خاطر آوردن جزئیات حاشیه‌ای شد.

    او گفت که موی شرمگاهی «چیزی بود که بزرگ‌ترها داشتند و من نداشتم». وقتی من به این نکته اشاره کردم که او سعی می‌کند با تمرکز بر جزئیات، در حاشیه‌ی صحنه بماند، به طور گذرا وحشتی را که هنگام مواجهه با مرکز آن ادراک «بزرگ و قرمز» احساس کرده بود، به یاد آورد که در واقع «واژن بزرگ، قرمز و گشاد» بود (به گفته‌ی خودش). او احساس کرده بود که چیزی در آن اشتباه است؛ زنان بالغ باید «چیز دیگری» می‌داشتند. سپس رویدادی از روز قبل جلسه را به یاد آورد: صحنه‌ای که در آن، با نگرانی تماشا می‌کرد که چگونه یک پرستار دیگر موی شرمگاهی یک زن را برای جراحی می‌تراشید. او بار دیگر خود را درگیر یادآوری این رویداد کرد، جزء به جزء، و با این کار به سرعت آرام شد و از منبع اضطرابش فاصله گرفت (گروس­من، 1992).

    ماریا ناگهان شروع به گریه کرد و گفت که نمی‌داند چرا، اما احساس غمگینی می‌کند. شکایت داشت که همیشه در مقایسه با برادر کوچکترش در به خاطر سپردن چیزها مشکل داشته است. احساس می‌کرد که چیزی در وجودش ایراد دارد. او گفت وقتی نمی‌تواند چیزی را به یاد بیاورد، انگار چیزی را از دست داده، و اضافه کرد که «یادآوری، یک شکاف را پُر می‌کند». اما ظهور این حالت افسردگی طولانی نبود و گریه‌اش به طور ناگهانی قطع شد.

    تخم مرغ شکسته نمادی از پرورژن در زنان

    وقتی به او اشاره کردم که خودش را از کنار هم گذاشتن قطعات و دیدن تصویر کلی بازمی‌دارد، صحبت مرا قطع کرد و آگهی تبلیغاتی یک شرکت هواپیمایی (یونایتد ایرلاین) را خواند. او دریافت که این قطع کردن، هم روند ترکیب افکار خودش و هم ترکیب افکار من را مختل می‌کند و گفت شاید «لازم است که شکاف‌هایی وجود داشته باشد». ماریا سپس دوباره خاطره‌ی «واژن بزرگ و قرمز» و صحنه‌ی تراشیده شدن شرمگاه بیمار را به یاد آورد. او چنین احساسی داشت: «چیزی درباره‌ی زندگی جنسی و اندام تناسلی والدینم را بیرون از تمرکز نگه می‌دارم» (گروسمن، 1992).

    برادرش اخیراً چیزی را به او یادآوری کرده بود که خودش هم می‌دانست: مادرشان پس از تولد برادرش، دختری را مرده به دنیا آورده بود. بیمار خوابی را به یاد آورد و سپس با بی‌تفاوتی پرسید آیا گفتگو با برادرش فقط یک خواب بوده است یا نه. او شروع کرد به تعریف خواب دیگری، اما صحبتش را قطع کردم و توجهش را به این سردرگمی میان شنیده‌ها و رؤیاها جلب کردم. او چندان ناراحت نشد؛ بلکه آن را «جالب» دانست.

    ماریا گفت به نوعی «فراموش» کرده بوده که مرگ نوزاد رخ داده، اما سهواً به جای “forgot” یا “disremembered” از واژه‌ی “dismembered” به معنای “تکه‌تکه کردن” استفاده کرد. وقتی این واژه را بر زبان آورد، لرزید. همان لحظه خاطره‌ی شنیدن صدای رابطه‌ی جنسی والدینش به ذهنش خطور کرد. او فوراً موضوع را عوض کرد و شروع کرد به شکایت از عادت آزاردهنده‌ی پدرش در خاراندن بینی‌اش. سپس خودش متوجه شد که خاطره را «تکه‌تکه» کرده است؛ هم از نظر روانی و هم به معنای نمادین.

    تحلیل نمونه بالینی ماریا؛ پرورژن زنانه

    در جلسات توصیف‌شده، بیمارم یکی از چندین ادراک ناراحت‌کننده‌ی خود از اندام تناسلی زنان بالغ را به یاد آورد. او در کودکی این اندام‌ها را به اشتباه آسیب‌دیده و ناقص فهمیده بود. بررسی چرایی این درک فراتر از هدف من در اینجا است. کافی است بگویم که علاوه بر همانندسازی با احساس آسیب‌دیدگی مادر نسبت به خودش، فرافکنی تکانه‌های سادیستی و اخته‌کننده‌اش نسبت به پدر نیز نقش عمده‌ای ایفا می‌کرد. همین امر لغزش کلامی «dismember» (تکه‌تکه کردن) را توضیح می‌دهد.

    وقتی ماریا با ناتوانی در به خاطر آوردن مواجه می‌شد، عاطفه‌ی افسرده‌ای ظاهر می‌شد که با باور او به معیوب بودن و کمبود داشتن گره خورده بود. فانتزی آرزومندانه‌ی او برای «دوباره به هم چسباندن» راهی بود برای دفع این احساس.

    در کودکی، او احساس «تکه‌تکه شدن» را با این فکر تحمل می‌کرد که در بزرگسالی چیزی برایش رشد خواهد کرد. ماریا در خیال‌پردازی‌اش، آلت مردانه‌ی خیالی به موی شرمگاهی منتقل شده بود. در نمونه‌ی یادآوری‌شده، ماریا موی شرمگاهی را به عنوان فتیش به کار گرفت؛ تا توجهش را از کمبود وحشتناکی که درک می‌کرد منحرف کند و شیئی بیابد که جایگزین آلت مردانه شود و انکار خیالیِ ادراک غیرقابل‌تحمل را پشتیبانی کند.

    وقتی وارد بزرگسالی شد، دفاع‌های «فتیشیستی» او باقی ماندند. همچنین سایر دفاع‌هایی که در قالب تحریف‌ها و تمهیدات پرورژن‌محور برای کنار آمدن با ادراک‌های غیرقابل‌تحمل ساخته بود، در ساختار شخصیتش رسوب کردند. در جلسات، او با ادراک ناراحت‌کننده‌ی کنونی از طریق تمهیداتی کنار می‌آمد که شواهد حسی‌اش را بی‌اعتبار یا نادیده می‌گرفتند. نخست، بر یک جزئیات محیطی ــ یک «حضور» ــ تمرکز می‌کرد. این تمرکز هم به او امکان می‌داد از مواجهه با «کمبود» روی برگرداند و هم آن را خنثی کند. وقتی رویدادها یا تفسیرها دوباره او را به سوی ادراک تهدیدکننده می‌کشیدند، تلاش می‌کرد چیزی از گذشته را به یاد بیاورد تا با ناراحتی فوری مقابله کند. گویی «یادآوری یک شکاف را پُر می‌کند».

    ماریا دشواری خود در به یاد آوردن ــ ضعف حافظه‌اش ــ را شاهدی بر آسیب‌دیدگی خویش می‌دانست. او خاطرات، تداعی‌ها و حتی تلاش‌های من برای ترکیب آن‌ها را خرد می‌کرد و بینشان جدایی می‌انداخت. این انزوا مانع می‌شد چیزها را در بستر کلی‌شان ببیند؛ انگار «درختان را می‌دید اما جنگل را نمی‌دید». اما همین انزوا خیال‌پردازی دیگری را آشکار می‌کرد: او وضعیت انفعالی را به حالت کنش‌گر بدل می‌کرد. به جای آن‌که تکه‌تکه شود، خودش به تکه‌تکه‌کننده تبدیل می‌شد.

    پرورژن در زنان مرز جنون

    ماریا از فکری به فکر دیگر «می‌رقصد». نگاه می‌کند اما نمی‌بیند. هرگز به‌اندازه‌ی کافی با یک فکر نمی‌ماند تا بتواند آن را روشن یا جدی درک کند. او با واقعیت ناراحت‌کننده طوری رفتار می‌کند که گویی تنها یک رؤیاست. تمام این شیوه‌های کنار آمدن، برای پشتیبانی از انکار خیالی به کار می‌روند؛ انکاری که می‌گوید زنان بالغ آلت مردانه ندارند.

    در این نمونه، ماریا حافظه را به عنوان یک «معادل فتیشیستی» به کار گرفت. او با تمرکز بر جزئیات غیرتهدیدکننده‌ی گذشته، توجه خود را از ادراک آزارنده‌ی کنونی منحرف کرد. سپس خیال‌بافی اطمینان‌بخشی را ساخت تا بتواند «تکه‌ها را دوباره به هم بچسباند» و وحشت ناشی از آسیب یا «تکه‌تکه شدن» را خنثی یا انکار کند.

    آرلو (1971) در بحث خود درباره‌ی «شخصیت غیرواقعی» به ویژگی‌هایی اشاره می‌کند که در بیمار من نیز دیده می‌شود: پاسخ به مشکلات از طریق تمرکز بر یک جزئیات محیطی، فرار از اصل موضوع و نادیده گرفتن خواسته‌های واقعیت.

    درمان این بیماران دشوار است. آن‌ها تمایلی به کشف نتیجه‌گیری‌های روشن ندارند. وقتی تفسیری ارائه می‌شود، به طور ضمنی آن را نادیده می‌گیرند. گاهی طوری رفتار می‌کنند که انگار چیزی نشنیده‌اند. یا توجه خود را بر جزئیات بی‌اهمیت متمرکز می‌کنند، و یا بی‌مقدمه به موضوعی جدید می‌پردازند بی‌آنکه گذار از موضوع قبلی را در نظر بگیرند.

    در یادآوری بازیابی‌شده، موی شرمگاهی او را از ادراک ترسناک «واژن قرمز و گشاد» باز می‌داشت و به او یک وسیله خیالی برای اطمینان می‌داد: او قادر بود به خود بگوید که یک «چیز» جنسی وجود دارد که او هنوز رشد خواهد داد. بیمار من یک ادراک تهدیدکننده را با به‌کارگیری یک خیال‌پردازی انکار کرد.

    ماریا متقاعد شده بود که اندام جنسی‌اش آسیب دیده است. به عبارت دیگر، این نوعی از احساس افسردگی بود، نه اضطراب اخته شدن (برنر، 1979). تمهیدات او تلاش‌هایی برای بی‌اعتبار کردن واقعیت فقدان آلت تناسلی او بودند. او همچنین اضطراب اخته شدن را نسبت به آلت تناسلی خیالی تجربه می‌کرد (رادو، 1933)؛ اما به نظر می‌رسید که این بیشتر نتیجه انکار در خیال‌پردازی باشد، نه انگیزه آن.

    کشف و تحلیل یک علامت انحرافی چه تفاوتی ایجاد می کند؟

    این ویژگی‌ها بیشتر در مردان با انحرافات جنسی رایج دیده می‌شود، اما در زنان نیز ممکن است وجود داشته باشد. افراد ممکن است برای مقابله با واقعیت‌های ناخوشایند، از روش‌هایی مانند تمرکز بر جزئیات غیرمهم یا انکار واقعیت استفاده کنند. فرد باید به این نکات توجه داشته باشد، در غیر این صورت وقتی چنین علائمی ظاهر می‌شوند، ممکن است آن‌ها را نادیده بگیرد.

     دفاع‌های روانی مانند انکار و توجه به جزئیات فرعی به افراد کمک می‌کند تا از اضطراب یا احساس نقص یا کمبود خودداری کنند، این نوع دفاع‌ها در مردان با مشکلات جنسی خاص (مثل اضطراب اخته شدن) شناخته شده‌اند، اما در زنان هم ممکن است وجود داشته باشند. شاید در راستای محافظت از زنان در برابر نکوهش اجتماعی، این تصور وجود داشته باشد که آن‌ها هیچ‌گاه انحراف جنسی ندارند. اما این محافظت، از بهره‌برداری آن‌ها از درمان جلوگیری می‌کند اگر به دلیل ناتوانی در تحلیل چنین علائمی، درمانی صورت نگیرد. من معتقدم که به نفع بیماران زن ماست که امکان داشتن علائم انحرافی را در نظر بگیریم.

    مجموعه‌ی این توضیحات به شما کمک می‌کند تا مفهوم “پرورژن” را در زنان بررسی کنید و نشان دهید که این ویژگی‌ها و دفاع‌های روانی محدود به جنسیت خاصی نیستند.

    سخن سردبیر

    پرورژن در ادبیات روان‌کاوی اغلب با تجربه‌ی مردانه گره خورده است؛ آن‌چنان که گویی زن در این عرصه غایب است یا صرفاً در حاشیه‌ای مبهم قرار دارد. نوشتار حاضر با تکیه بر روایت‌های بالینی و بازخوانی نظریه‌های کلاسیک و معاصر، این پیش‌فرض را به چالش می‌کشد. از فتیش چکمه در زنی جوان تا کارکرد حافظه به‌عنوان جانشین فتیشیستی در بیمار دیگر، نویسنده نشان می‌دهد که پرورژن در زناننه‌تنها وجود دارد بلکه در قالب‌های پیچیده‌تری از انکار، جابه‌جایی و نقاب‌های فرهنگی نمود می‌یابد. اهمیت این متن در آن است که مرز میان «غیبت پرورژن در زنان» و «غفلت نظریه از زنان» را آشکار می‌سازد. امید است این بازاندیشی، راه را برای پژوهش‌های عمیق‌تر در حوزه‌ی روان‌کاوی جنسیت و پرورژن در زنان هموار سازد.

    فهرست منابع:

    Abraham, K. ( 1911) Psychoanalysis of a Case of Foot and Corset Jahrb, 3: 0-00.

    Arlow, J. A. (1971), Character perversion In Currents in Psychoanalysised. I. W. Marcus. New York: Int. Univ. Press, pp. 317-336.

    Brenner, C. (1979), Depressive affect, anxiety, and psychic conflict in the phallic-oedipal phase Psychoanal. Q.48:177-197.

    Grossman, L. (1992), An Example of “Character Perversion” in a Woman. Psychoanal. Q., (61):581-589.

    Hug-Hellmuth, H. ( 1915), A Case of Female Foot or More Properly Boot In Int. Zeit. Artlkhe Psychoanal. (vol. 3).

    Kaplan, L. (1991), Female Perversions: The Temptations of Emma Bovary. New York: Talese/Doubleday.

    Kaplan, L. (2008), Further Thoughts on Female Perversions. Studies in Gender and Sexuality: 1(4):349–370, 2000.

    Rado, S. (1933), Fear of castration in women Psychoanal. Q.2:425-475.

    Richard, A. (1990), Female Fetishes and Female Perversions: Hermine Hug-Hellmuth’s “A Case of Female Foot or More Properly Boot Fetishism” Reconsidered**,
    Psychoanal. Rev., (77)(1):11-23.


    [1]
    فردی که میل و برانگیختگی جنسی او به شیء، بخش یا ویژگی خاصی (غیر از ناحیه تناسلی) وابسته است.

    Images © Anna Weyant

  • پیر پسر از نگاه روانکاوی لکان

    پیر پسر از نگاه روانکاوی لکان

    ناتوان در خواندن متنی کهن

    فیلم سینمایی پیرپسر اثر اکتای براهنی در نگاه نخست به‌نظر می‌رسد با الهام از کهن‌اسطوره‌ای ایرانی ساخته شده باشد. نشانه‌های بصری در طول فیلم این برداشت را تقویت می‌کنند. داستان پیرپسر روایت رابطهٔ پسران با پدری است که در نهایت دست به پسرکشی می‌زند.

    این موضوع بلافاصله یادآور نبرد رستم و سهراب در شاهنامه می‌شود. کارگردان نیز این ارتباط را آشکارتر می‌کند: او نقاشی نبرد رستم و سهراب را بر دیوار خانهٔ پدر می‌آویزد و با این تصویر تأکید می‌کند که فیلم با آن اسطوره در گفت‌وگو است. حتی در عنوان‌بندی پایانی نیز خودِ کارگردان به‌صراحت از داستان رستم و سهراب به‌عنوان یکی از منابع الهام فیلم نام می‌برد.

    پس بی‌گمان می‌توانیم بگوییم این فیلم سعی داشته برداشتی آزاد یا رجوعی نو به این کهن اسطوره کند. به این ترتیب آشکار است که می‌توانیم بپرسیم آیا فیلم مضمون همان کهن اسطوره را در قالبی نو باز نمود کرده است، یا آنکه مضمون دیگری را بر آن سوار کرده است؟

    پیش از هرچی برای پاسخ به این پرسش بهتر است ابتدا کهن اسطوره رستم و سهراب را بررسی کنیم تا ببینیم مضمون و موضع آن چیست و سپس به قیاس آن آن با پیر پسر بپردازیم.

    نمایشی از فیلم پیر پسر

    در کهن‌اسطورهٔ رستم و سهراب، با داستان سهراب روبه‌رو می‌شویم که فرزند رستم است. او دور از پدر رشد می‌کند و رستم هرگز او را نمی‌بیند. سهراب به طمع برپا کردن اقتدار خود بر ایران ــ سرزمین و در واقع خانهٔ پدری رستم ــ لشکرکشی می‌کند. رستم این هجوم را به چشم حمله‌ای به خانهٔ خویش می‌بیند و برای دفاع برمی‌خیزد. در نبردی سخت، رستم با سهراب می‌جنگد و سرانجام او را می‌کشد. این طرح یا پیرنگ اصلی کهن‌اسطورهٔ رستم و سهراب است.

    در فیلم سینمایی پیرپسر، پدری لاابالی و معتاد با دو فرزند زندگی می‌کند. فرزندانش بزرگ شده‌اند و از جوانی گذشته‌اند، اما نتوانسته‌اند استقلالی برای خود بسازند. آنها همچنان زیر سقف پدر مانده‌اند. تنها امیدشان برای رهایی از این زندگی رقت‌بار، فروش خانه‌ای است که در مالکیت پدر قرار دارد. پدر از فروش خانه سر باز می‌زند. اختلاف‌ها بالا می‌گیرد و در نهایت ماجرا به پسرکشی می‌انجامد.

    به نظر می‌رسد این پیرنگ با اسطورهٔ رستم و سهراب شباهت‌هایی دارد. اما نکتهٔ مهم اینجاست که طرح‌ها و پیرنگ‌ها همیشه می‌توانند مشابهت‌های فراوانی داشته باشند؛ آنچه آنها را از هم جدا می‌کند شیوهٔ پرداخت و روایت است. درست همان‌طور که انسان‌ها در طبقه‌بندی کلی ویژگی‌های مشترک دارند: همه دست و پا دارند، معمولاً قدرت تکلم و فهم زبان هم دارند. با این حال، ساختار روانی هر فرد یگانه است و همین یگانگی انسان‌ها را از یکدیگر متمایز می‌سازد.

    با این پیش‌آگاهی بهتر است بار دیگر به بررسی کهن اسطوره رستم و سهراب در شاهنامه فردوسی بپردازیم.

    مهم‌ترین نکته در این بررسی آن است که فردوسی در شاهنامه هیچ‌گاه نگفته رستم پیش از کشتن سهراب با قطعیت می‌دانست که پدر اوست و آگاهانه او را کشت. برعکس، تراژدی داستان درست در ناآگاهی پدر و پسر از هویت یکدیگر نهفته است. رستم تنها زمانی حقیقت را می‌فهمد که سهراب را زخمی کرده و بازوبند خود را بر بازوی او می‌بیند.

    این ناآگاهی و سوگ ویرانگر رستم پس از کشف حقیقت نشان می‌دهد که ساختار روانی او در دستگاه روان‌کاوی لکانی نمونهٔ بارز «روان‌نژند وسواسی» (Obsessional Neurosis) است. در نقطهٔ اوج تراژدی، یعنی پسرکشی، این ساختار به بحرانی وجودی بدل می‌شود.

    فرد دارای ساختار روان‌نژندی وسواسی سوژه‌ای است که با آیین‌های نمادین ــ مانند قواعد، تکرارها و سوگندها ــ اضطراب ناشی از فقدان‌هایش (Lack) را مهار می‌کند تا از هجوم امر واقع (The Real) در امان بماند. این ساختار بیماری نیست، بلکه شکلی بهنجار از سازگاری با نظم نمادین به شمار می‌آید.

    رستم نیز همین الگو را نشان می‌دهد. او با تمرکز وسواس‌گونه بر کنترل نمادین، و به‌ویژه پایبندی سخت‌گیرانه به سوگندها، می‌کوشد انکار کند که امر واقع ــ مرگ، میل و تصادف ــ اساساً غیرقابل‌کنترل است. همین امر ساختار روان‌نژند وسواسی او را آشکار می‌سازد.

    فیلم پیر پسر در نمادی باستانی

    به همین ترتیب، رستم در نبرد با سهراب ــ با وجود نشانه‌های هشداردهنده، مانند یادکرد سهراب از تهمینه ــ نمی‌تواند حقیقت را بپذیرد. او هیجانات و شناخت خود را از عمل جنگی جدا می‌سازد. این همان سازوکار «جداسازی» (Isolation) در روان‌نژند وسواسی است.

    رستم ادعای سهراب را «حیلهٔ جنگی» می‌خواند؛ زیرا اگر آن را بپذیرد، سوژهٔ نمادینِ «پهلوان مدافع ایران» با سوژهٔ خیالیِ «پدر» در تضاد قرار می‌گیرد. پایبندی کورکورانه به «قواعد نبرد» ــ از جمله رعایت سوگندها و آیین‌های پهلوانی ــ همچون دیواری نمادین عمل می‌کند و دسترسی رستم به واقعیتِ ممکنِ پدر بودن را مسدود می‌سازد.

    رستم می‌پندارد با رعایتِ آیین‌های پهلوانی مانند سوگند و پاک‌دامنی در نبرد می‌تواند «امر واقع» از جمله اتفاق‌های غیرقابل‌پیش‌بینی مانند پسرکشی را کنترل کند. این توهمِ «سلطهٔ نمادین بر تقدیر»، از ویژگی‌های روان‌نژند وسواسی است که می‌توان آن را «انکار فقدان» (disavowal of lack) نامید.

    کشف مهرهٔ بازوبند پس از مرگ سهراب، «امر واقع» را به‌مثابه «غیرممکنِ غیرقابل‌کنترل» به رستم تحمیل می‌کند:

    «همی ریخت خون و همی کند موی / جهان شد سیاه اندرون روی روی» (شاهنامه)

    به واقع رستم اینک سوژه‌ای است که علی‌رغم همه دفاع‌های وسواسی که برای انکار فقدان خود برساخته است در برابر هجوم امر واقع یعنی واقعیت کشته شدن پسر به دست خویش بی‌دفاع و تسلیم است. او پس از کشف حقیقت در اوج بی‌دفاعی در برابر واقعیتی که خود را بر او تحمیل می‌کند قرار گرفته است.

    ریشه های فیلم پیر پسر در آثار فردوسی

    این امر نشان می‌دهد هیچ آیین وسواسی مانند موی کندن و خاک‌افشانی) نمی‌تواند مواجهه او را  با «امر واقع» (Real) نمادین کند:

    «جهان پیش چشم اندرش تیره گشت / ز هستی به یک بارگی سیر گشت» (شاهنامه)

    پس بدین ترتیب «کمبود»ای که تمام عمر با قهرمانی‌های وسواسی پنهان می‌شد، آشکار می‌شود.

    رستم نمونهٔ آرمانی شکستِ دفاع‌های وسواسی در برابر امر واقع است. روان‌نژندی وسواسی او «پناهگاهی نمادین» در برابر اضطراب فقدان می‌سازد؛ فقدان‌هایی همچون رابطهٔ اصیل پدر–پسری یا مواجهه با مرگ. اما تراژدی ناخواستهٔ پسرکشی این پناهگاه را فرو می‌ریزد و او را با «حفره‌ای وجودی» روبه‌رو می‌کند؛ یعنی خودِ واقعیِ گناهکار.

    از دیدگاه لکان، دفاع‌های وسواسی رستم زبان ناخودآگاهِ «امر ناممکن» هستند: میل به آشتی دادن دو انگاره ــ پهلوان و پدر. اما در ساختار نمادین جهان او این آشتی محال است، زیرا تحقق یکی مستلزم حذف دیگری است. به همین دلیل رستم به صورت سوژه‌ای دوپاره و از هم‌گسیخته پدیدار می‌شود. او چاره‌ای ندارد جز آنکه در مواجهه با امر واقع، دفاع از کف‌رفته را رها کند و سوگوارانه تراژدی خود را نظاره کند.

    در نتیجه، رستم در کهن‌اسطورهٔ رستم و سهراب به‌عنوان «سوژهٔ وسواسی» ترسیم می‌شود. این ساختار در اصل نوعی شخصیت بهنجار است که در دام آیین‌های نمادین گرفتار می‌شود. اما پدر در فیلم پیرپسر از بنیاد متفاوت است. او تجسم ساختار روانی «روان‌کژ» یا منحرف (Perverse Structure) است؛ ساختاری که نه اضطراب فقدان را مدیریت می‌کند، بلکه می‌کوشد لذت خودشیفته‌گرایانه (Jouissance) را بر امر واقع تحمیل کند.

    روان‌کژ کسی است که با انکار کمبودهایش، لذت ویرانگر شکستن تابوها را به قاعده‌ای همیشگی بدل می‌کند. او به‌جای سازگاری با جامعه، خود و دیگران را قربانی لذت افراطی می‌سازد. لکان می‌گوید: «روان‌کژ کسی است که با شبیه‌سازی قانون، آن را به بازی می‌گیرد تا لذت ناممکن را ممکن کند.»

    در نظریهٔ لکان، روان‌کژ فردی است که مرجعیت قانون نمادین ــ یعنی قواعد اجتماعی، اخلاقی و هنجارهای پدرانه ــ را به‌طور کامل نفی می‌کند و خود را جایگزین آن می‌سازد. پدر در پیرپسر، غلام، تجسم دقیق این مفهوم است. او نه حمایت‌گر، بلکه نابودگر است: فرزندانش را تحقیر می‌کند، آرزوهایشان را خفه می‌کند و خانه را به «گورستان رؤیاها» بدل می‌سازد. در حالی که در یک ساختار بهنجار، پدر موظف است شرایط رشد و شکوفایی فرزندان را فراهم کند، غلام با رفتار خود جایگاه پدری را نقض می‌کند. او فروپاشی قانون پدر را به نمایش می‌گذارد؛ قانونی که باید نظم نمادین را در خانواده مستقر سازد.

    پدر پیوسته در پی رسیدن به لذت مازاد است؛ لذتی فراتر از حد مجاز که ویرانگر است. اعتیاد او به تریاک، رابطه با زنان خیابانی، و تصاحب رعنا (عشق پسرش)، همگی بیانگر تلاش او برای اشباع امیال بیمارگونه‌اش بدون توجه به مرزهای اخلاقی است . لاکان این لذت را مرتبط با امر واقع (The Real) می‌داند؛ ساحتی خارج از امر نمادین که با ترومای غیرقابل بیان مرتبط است.

    کشتن رعنا پس از تجاوز نمادین و قطع رگ‌های دست پسر، نشانه اوج «پرخاشگری روان‌کژانه با منحرفانه» است. او با نفی بدن دیگران به مثابه امر زنده، خود را به عنوان «عاملی همه‌توان» تثبیت می‌کند.

    پای لیلا در فیلم پیر پسر

    نکته اینجاست که در روانکاوی لکان، «قانون پدر» ضامن نظم نمادین است. اما اینجا پدر با نقض این قانون (تصاحب معشوقه پسرش، نفی حقوق مالی فرزندان)، نظم خانواده را به هرج ومرج می‌کشد. خانه‌که باید نماد امنیت در ساحت نمادین باشد، تبدیل به فضایی تروماتیک می‌شود؛ جایی که «امر واقع» (خشونت، مرگ، میل سرکوب‌نشده) فوران می‌کند و پسران  به این ترتیب قربانیان فروپاشی امر نمادین هستند.

    علی، پسر بزرگ غلام، با پناه بردن به کتاب‌ها ــ که نماد فرهنگ و امر نمادین‌اند ــ تلاش می‌کند از سلطهٔ پدر بگریزد. اما شکست او در نجات رعنا و بریدن رگ‌های دستش نشان می‌دهد این خانه دیگر تحت قانون پدر قرار ندارد. در چنین فضایی هیچ مجالی برای بازسازی نظم نمادین و بازگشت پدر به جایگاه سازنده و زندگی‌بخش باقی نمی‌ماند.

    رضا، پسر کوچک‌تر غلام، ابتدا سودای انتقام دارد؛ اما سرانجام خود به دست پدر کشته می‌شود. این وضعیت چرخه‌ای خشونت‌آمیز را کامل می‌کند؛ چرخه‌ای که ژیژک با تأیید دیدگاه‌های لکان دربارهٔ خشونت چنین خلاصه می‌کند: «هر خشونتی ریشه در خشونتی دیگر دارد.»

    روان‌کژی غلام (پدر) «میراثی ویرانگر» برجای می‌گذارد؛ زیرا پسران یا محکوم به قربانی شدن‌اند یا خود به عاملان خشونت بدل می‌شوند. غلام هیچ مرزی برای خود قائل نیست. او رعنا، زنی که پسرش دوستش دارد، را نه به‌عنوان انسان بلکه به‌عنوان «ابژهٔ لذت» می‌بیند. تصاحب او نقض نهایی حریم پسر و اثبات سلطهٔ بی‌قید پدر است. برای غلام، نمایش سلطه از هر تابو یا قاعده‌ای مهم‌تر است. از همین رو در آغاز فیلم نیز قانون را برای کامجویی می‌شکند: با خودرو راه مردم را سد می‌کند و وقتی با اعتراض روبه‌رو می‌شود، با چماق به معترض حمله می‌برد.

    پدر در پیر پسر

    در قیاس با اسطورهٔ رستم و سهراب، تفاوت بنیادین نمایان می‌شود. رستم با توسل به آیین‌های پهلوانی، به سازوکار وسواسی متوسل می‌شود تا قانون پدر و نظم نمادین را بپذیرد. اما غلام در پیرپسر، قانون نمادین را فعالانه انکار می‌کند. او تابوی زنای با محارم را می‌شکند و زنی را تصاحب می‌کند که معنای زندگی و عشق برای پسرش دارد. هنگامی که با مقاومت پسران روبه‌رو می‌شود و توهم همه‌توانی‌اش تهدید می‌گردد، در کشتن آنان تردید نمی‌کند. برای او هیچ مرز و هیچ قانونی وجود ندارد.

    خانه نیز در این میان نقش نمادین دارد. در ساختاری بهنجار، خانه جایی است برای آسایش و برقراری قواعدی که نظم اجتماعی را تضمین می‌کنند. اما غلام این خانهٔ موروثی را به قلمرو لذت خودکامهٔ خویش بدل می‌سازد.

    به همین دلیل، تفاوت پسرکشی در دو روایت آشکار می‌شود. در اسطوره، رستم ناخواسته مرتکب پسرکشی می‌شود؛ تراژدی‌ای که امر واقع را به او تحمیل می‌کند. در فیلم اما پسرکشی محصول لذت‌جویی حساب‌شده است. پدر پسران را می‌کشد تا مالکیت مطلق خانه را تثبیت کند و فقدان رابطهٔ پدر–فرزندی را انکار کند. با نابودی پسران، نیاز به پر کردن این خلأ نمادین از میان می‌رود.

    این اوج روان‌کژی است: شکستن همهٔ مرزهای نمادین برای دست‌یابی به لذت بی‌حد. پدر در پیرپسر نمونه‌ای از «امر شوم» (The Sinthome) در روان‌کاوی لکانی است. او می‌کوشد کمبود را با ژوئیسانس مرگ‌آور پر کند. اما این پروژه محکوم به شکست است. مرگ او به دست پسر ــ به‌مثابه ابژه‌ای بی‌جان و از رمق‌افتاده ــ نشان می‌دهد که لذت بی‌مرز نهایتاً خودِ سوژه را می‌بلعد.

    اکتای براهنی در پیرپسر با بهره‌گیری از پی‌رنگ اسطوره و نشانه‌هایی مانند نقاشی رستم و سهراب بر دیوار خانه و ذکر نام این داستان در تیتراژ، فضایی از اقتباس روزآمد می‌سازد. اما شخصیت‌پردازی متفاوت، آن را از اسطوره جدا می‌کند. رستم سوژه‌ای وسواسی است که قربانی ناآگاهی و قانون می‌شود و تراژدی او همدلی و پالایش می‌آفریند. غلام اما سوژه‌ای روان‌کژ است: قانون را می‌بلعد، میل را مطلق می‌سازد و تراژدی را به نمایشی از لذت مرگ‌آور فرو می‌کاهد.

    در نهایت، پیرپسر بازخوانی اسطوره نیست، بلکه تغییر مضمون است. پدر در این فیلم نه سوژه‌ای وسواسی، بلکه سوژه‌ای منحرف است که قانون را نه پاس می‌دارد و نه حتی نقض می‌کند، بلکه آن را حذف می‌کند تا ژوئیسانس مرگ‌آورش بر همه‌چیز مسلط شود.

    سخن سردبیر

    نوشتاری که خواندید ادامهٔ تلاشی است برای نشان دادن پیوند میان اسطوره و سینما در پرتو روان‌کاوی فروید و لکان. در مقالهٔ پیشین با عنوان «پیرپسر از لنز روان‌کاوی»، فیلم پیرپسر را بر اساس مفاهیم فرویدی تحلیل کردیم. در این مقاله اما از رویکرد لکان برای بررسی همان فیلم بهره گرفته‌ایم.

    مقایسهٔ اسطورهٔ رستم و سهراب با روایت فیلم پیرپسر نشان می‌دهد که چگونه دو ساختار روانی کاملاً متفاوت ــ «وسواس» و «روان‌کژی» ــ دو سرنوشت متضاد را رقم می‌زنند. این متن یادآور می‌شود که اسطوره‌ها صرفاً یادگارهای گذشته نیستند، بلکه همچنان می‌توانند بستری برای خوانش‌های تازه، فهم روان انسان، و نقد ساختارهای اجتماعی و فرهنگی زمانه باشند.

  • اضطراب جدایی

    اضطراب جدایی

    اضطراب جدایی یکی از پدیده های به جای مانده از دوران غارنشینی است که تاکنون در کودکان باقی مانده و نقشی حیاتی در حفظ بقای آن‌ها داشته است. واکنش‌هایی مانند گریه هنگام دوری از مادر، در گذشته موجب ایمنی کودک و ارتباط با مادر می‌شد.

    امروزه نیز اضطراب جدایی در کودکان طبیعی و نشانه‌ای از رشد سالم است، زیرا نشان‌دهنده قدرت تشخیص کودک بین والد و غریبه و توانایی تمایز بین احساس خطر و امنیت است. این اضطراب معمولاً بین 6 ماهگی تا 4 سالگی طبیعی تلقی می‌شود اما اگر با رویکرد رفتاری مناسب از سوی مراقبان و دلبستگی ایمن همراه نباشد، می‌تواند در آینده به اختلال اضطراب جدایی بدل شود و تا سنین بالاتر از 4 الی 5 سال ادامه پیدا کند و چالش هایی را در روابط اجتماعی، مدرسه و بزرگسالی فرد ایجاد کند.

    زیگموند فروید و دگردیسی مفهوم اضطراب جدایی : از محرک جنسی سرکوب‌شده تا زنگ خطر روان

    اضطراب یکی از مفاهیمی است که زیگموند فروید به آن توجه داشته و دیدگاه‌های متفاوتی را در این زمینه ارائه نموده است. در نهایت، اضطراب به نقطه‌ی کانونی تفکرات او بدل گشت و تکامل آن، مسیری جذاب از درک ابتدایی تا نگرشی جامع و پویا را طی کرد.

    نخستین گام: نظریه‌ی اضطراب

    در ابتدا،  فروید بر این باور بود که اضطراب ریشه در لیبیدوی ناکام دارد. به این معنا که، هنگامی که مسیر ابراز و ارضای امیال جنسی مسدود می‌گردد، این انرژی به شکل اضطراب نمایان می‌شود. او لیبیدو را همچون عنصری در نظر می‌گرفت که اضطراب محصول ناکامی آن است.

    چرخش نگرش: اضطراب، برآمده از واپس‌رانی

    با گسترش نظریه‌ی واپس‌رانی، دیدگاه فروید دستخوش تحول شد. او این بار معتقد بود که اضطراب از لیبیدوی ناشی از فرآیند واپس‌رانی سرچشمه می‌گیرد. به این معنا که امیال و خواسته‌های جنسی که به دلیل تعارض با هنجارها و ارزش‌های اجتماعی به ناهشیار رانده می‌شوند، به اضطراب تبدیل می‌گردند. در این مرحله، علت بروز اضطراب دیگر موانع بیرونی نبود، بلکه سازوکارهای دفاعی درونی فرد نقش اصلی را ایفا می‌کردند.

    نظریه‌ی نهایی: اضطراب به مثابه علامت هشدار

    در سال‌های پایانی عمر، فروید بار دیگر نگرش خود را متحول ساخت و از دیدگاه‌های پیشین فاصله گرفت. او تمایزی ظریف و حیاتی میان دو نوع اضطراب قائل شد:

    اضطراب خودکار: این نوع اضطراب، واکنشی مستقیم به یک موقعیت آسیب‌زا و طاقت‌فرسا است که توانایی ایگو برای مقابله با آن را در هم می‌شکند.

    اضطراب علامتی: این نوع اضطراب، هشداری است که از سوی ایگو در برابر خطرات قریب‌الوقوع ارسال می‌شود. این خطرات حول محور ترس از دست دادن عزیزان، فقدان عشق و محبت، یا مورد حمله قرار گرفتن شکل می‌گیرند و در نهایت، ریشه در ترس بنیادین اختگی دارند.

    در این دیدگاه نهایی، اضطراب دیگر پیامد واپس‌رانی نیست، بلکه مقدم بر آن و حتی عامل ایجاد آن تلقی می‌شود. به این ترتیب، اضطراب نقشی محوری در پویایی روان ایفا می‌کند و به عنوان ابزاری برای اجتناب از تجربه‌ی ناخوشایند اضطراب عمل می‌نماید.

    اضطراب در طی مراحل رشد کودک:

    از دیدگاه فروید در «سه رساله درباره نظریه جنسیت»، اضطراب پیامد تعارض‌ها و چالش‌های رشد لیبیدویی در مراحل مختلف روانی-جنسی است:

    • مرحله دهانی: اضطراب ناشی از نیازهای برآورده‌نشده مانند تغذیه یا تماس عاطفی، که بعدها به ترس از تنهایی یا وابستگی بیش از حد تبدیل می‌شود.
    • مرحله مقعدی: اضطراب مربوط به کنترل، نظم یا ترس از عدم پذیرش، در اثر سخت‌گیری یا سهل‌گیری افراطی والدین در آموزش دفع.
    • مرحله آلتی: اضطراب ناشی از عقده ادیپ و ترس از اختگی یا از دست دادن عشق والد همجنس؛ حل یا عدم حل این تعارض‌ها بر هویت جنسی و روابط بزرگسالی تأثیر می‌گذارد.
    • مرحله نهفتگی: اضطراب‌های اجتماعی و تحصیلی ظاهر می‌شوند، ولی تعارض‌های حل‌نشده مراحل قبلی همچنان تأثیرگذارند.
    • مرحله تناسلی: اضطراب ناشی از صمیمیت، تعهد و مسئولیت‌های جنسی و اجتماعی؛ تعارض‌های قدیمی نیز ممکن است بازگشت داشته باشند.

    در مجموع، اضطراب بازتاب تعارض‌های روانی‌جنسی در هر مرحله رشد است و کیفیت حل این تعارض‌ها در سلامت روان فرد نقش کلیدی دارد. این چارچوب به درک بهتر اضطراب جدایی در کودکان کمک می‌کند.

     

    اضطراب جدایی کودکان

    اضطراب جدایی: ردپای دلبستگی‌های نخستین

    در روانکاوی، پیوند عاطفی اولیه کودک با مراقب اصلی (معمولاً مادر) زیربنای رشد هیجانی و اجتماعی فرد است. نظریه روابط موضوعی بیان می‌کند:

    کودکان روابط با مراقب را درونی می‌کنند؛ روابط ناپایدار موجب شکل‌گیری تصاویر متناقض از خود و دیگران می‌شود و جدایی را دردناک می‌سازد.

    پاسخ‌دهی مناسب مراقب، دلبستگی ایمن و اعتماد را شکل می‌دهد؛ در حالی که دلبستگی ناایمن، اضطراب جدایی را افزایش می‌دهد. افراد برای مقابله با اضطراب ناشی از روابط ناایمن، از مکانیسم‌هایی چون چسبندگی، اجتناب یا فرافکنی استفاده می‌کنند.

    تجربه‌های منفی باعث شکل‌گیری تصویر شکننده از خود و ترس از تنهایی می‌شوند.

    الگوهای ناسالم دوران کودکی در روابط بزرگسالی تکرار شده و ترس از جدایی را تداوم می‌بخشند.

     

     

     

    ماهیت غریزی دلبستگی

    جان بالبی با دیدگاهی تازه، برخلاف نظریه‌های رایج زمان خود که دلبستگی را به تغذیه یا رفع نیازهای فیزیولوژیکی محدود می‌کردند، دلبستگی را یک نیاز اولیه و ذاتی انسان معرفی کرد. به باور او، نوزادان به طور بیولوژیکی برنامه‌ریزی شده‌اند تا نزدیکی به مراقبان را جست‌وجو کنند؛ رفتاری که ریشه در فرایند تکامل دارد.

    نکات کلیدی از دیدگاه بالبی:

    سیستم رفتاری دلبستگی: دلبستگی از نظر بالبی تنها یک احساس نبود، بلکه یک سیستم رفتاری منسجم بود که با فعال شدن در برابر نشانه‌های جدایی یا تهدید، نوزاد را به سمت مراقب می‌کشاند.

    ریشه‌های تکاملی: بالبی با الهام از اتولوژی نشان داد که دلبستگی، همچون دیگر گونه‌های جانوری، برای بقای نوزاد انسان تکامل یافته است. نوزادانی که به مراقبان خود نزدیک می‌ماندند، شانس بیشتری برای زنده ماندن داشتند.

    نیاز اولیه: برخلاف نظریه‌های یادگیری که دلبستگی را ناشی از تقویت‌هایی چون تغذیه می‌دانستند، بالبی تأکید می‌کرد که نوزادان حتی بدون گرسنگی نیز به دنبال تماس و امنیت هستند. آزمایش‌های هری هارلو روی میمون‌ها نیز این ادعا را تأیید کرد.

    الگوهای رفتاری غریزی: نوزادان به طور طبیعی رفتارهایی مانند گریه کردن، چسبیدن، مکیدن، لبخند زدن، صدا درآوردن، دنبال کردن، نزدیکی‌جویی، ترس از غریبه‌ها و استفاده از مراقب به عنوان پایگاه امن را نشان می‌دهند؛ همه اینها برای حفظ ارتباط با مراقب طراحی شده‌اند.

    هدف نهایی: حفظ نزدیکی و امنیت با یک فرد خاص، هدف اصلی سیستم دلبستگی است. این احساس امنیت به کودک اجازه می‌دهد با اطمینان بیشتری محیط را کشف کند و رشد کند.

    در نهایت، بالبی دلبستگی را غریزه‌ای بنیادین دانست که بقای نوزاد و رشد عاطفی-اجتماعی او را تضمین می‌کند؛ دیدگاهی که نگاه ما به روابط اولیه انسان را برای همیشه دگرگون کرد.

    دو چهره‌ی دلبستگی: ایمن و ناایمن

    حال که درباره دلبستگی و اهمیت آن صحبت شد، بهتر است نگاهی عمیق تر به انواع دلبستگی و تاثیری که بر اضطراب جدایی دارند داشته باشیم.

    کودکان با دلبستگی ایمن، در کنار مراقب خود احساس امنیت دارند، جدایی موقت را تحمل می‌کنند و به بازگشت مراقب اطمینان دارند. این نوع دلبستگی حاصل پاسخ‌دهی منظم و محبت‌آمیز است.
    در مقابل، دلبستگی ناایمن ناشی از مراقبت‌های غیرقابل پیش‌بینی، سرد یا متناقض است و منجر به اضطراب شدید جدایی، بی‌اعتمادی، و مشکلات عاطفی در آینده می‌شود.

    سلمان اختر بر تأثیر روابط اولیه با مادر در شکل‌گیری اضطراب جدایی و حس بی‌اعتمادی تأکید دارد. او معتقد است درونی‌سازی روابط ناایمن می‌تواند منجر به «نقص در خود» و وابستگی افراطی شود. راهکار او برای کاهش اضطراب، بازسازی ساختار درونی و ایجاد مرزهای روانی سالم است.

    نظریه دلبستگی-جدایی بالبی بیان میکند اضطراب جدایی، واکنشی طبیعی و غریزی است که کودکان هنگام جدایی یا تهدید به جدایی از فرد دلبسته‌ی اصلی تجربه می‌کنند. این واکنش، نیاز بنیادین انسان به حفظ نزدیکی با مراقب را بازتاب می‌دهد و به عنوان سیگنالی برای پیشگیری از جدایی و تأمین امنیت کودک عمل می‌کند.

    پریشانی و ترس: هسته‌ی این اضطراب، احساس عمیق نگرانی، ترس و ناراحتی هنگام جدایی است. • جدایی واقعی یا تهدید به جدایی: چه در مواجهه با جدایی واقعی و چه با نشانه‌های تهدیدآمیز (مثل آماده شدن مراقب برای ترک)، اضطراب فعال می‌شود.

     فرد دلبسته اصلی: این اضطراب به جدایی از فردی مربوط می‌شود که کودک پیوندی عاطفی و قوی با او دارد و او را منبع امنیت خود می‌داند.

    واکنش طبیعی: بالبی تأکید داشت که اضطراب جدایی در مراحل خاصی از رشد، نشان‌دهنده‌ی سلامت سیستم دلبستگی کودک است.

     هدف تکاملی: از منظر تکاملی، این اضطراب با جلب توجه مراقب به بقای کودک کمک می‌کند. با این حال، بالبی هشدار می‌دهد که شدت یا طولانی شدن غیرطبیعی اضطراب جدایی می‌تواند نشانه‌ای از مشکلات دلبستگی یا اختلال اضطراب جدایی باشد.

    درمان اضطراب جدایی

    موقعیت افسرده‌وار در نظریه کلاین

    موقعیت افسرده‌وار یکی از مفاهیم کلیدی ملانی کلاین در نظریه روابط موضوعی است که در نیمه دوم سال اول زندگی شکل می‌گیرد. در این مرحله، کودک درمی‌یابد که مادر یک موجود کامل با جنبه‌های خوب و بد است، نه دو ابژه جدا («مادر خوب» و «مادر بد» در موقعیت پارانوئید-اسکیزوئید).

    با این آگاهی، کودک احساس گناه و مسئولیت می‌کند؛ درمی‌یابد که خشمش متوجه همان کسی بوده که دوستش دارد. این احساس گناه، اضطراب جدایی را با شرم و ترس از تنبیه درهم می‌آمیزد. دیگر ترس اصلی نابودی خود نیست، بلکه از دست دادن ابژه خوب یعنی مادر است. کودک نگران است که خشم و تخریب خیالی‌اش باعث آسیب دیدن مادر شود و این اضطراب جدایی را شدیدتر می‌کند. این ترس در نهایت میل به ترمیم را در او برمی‌انگیزد، که پایه‌ی رفتارهای همدلانه و سازنده در آینده می‌شود.

    حسادت و قدردانی از نگاه کلاین

    هر بار که مادر (منبع همه خوبی‌ها) دور می‌شود، حسادت کودک زبانه می‌کشد. او احساس می‌کند چیزی ارزشمند از او ربوده شده است. شدت حسادت، ترس از دست دادن مادر و اضطراب جدایی را بیشتر می‌کند.

    اگر کودک نتواند در حضور مادر قدردان باشد، غیبت او را هم تاب نمی‌آورد. حسادت تصویر خوب مادر را در ذهنش تیره می‌کند و باعث می‌شود جانشین‌های مادر ناکافی و بی‌اعتماد به نظر برسند، اضطراب جدایی شدت یابد، و جهان اطراف پر از «بدی» به نظر برسد.

    با رشد کودک، پذیرش مادر همراه با تمام خوبی‌ها و بدی‌هایش آسان‌تر می‌شود. حالا اضطراب جدایی بیشتر رنگ و بوی احساس گناه به خاطر تصورات منفی درباره مادر را به خود می‌گیرد. قدردانی از مادر، کودک را یاری می‌دهد تا این احساسات را مدیریت کند و بداند عشق و محبت حتی در دوری پابرجاست.

    کلاین تأکید می‌کند که حسادت با ایجاد حس محرومیت و بی‌اعتمادی، اضطراب جدایی را شدت می‌بخشد، در حالی که قدردانی تصویر امنی از مادر می‌سازد و آرامش می‌آورد. پرورش حس قدردانی، کلید روابط سالم آینده است.

    درمان اضطراب جدایی

    در این بخش، درمان اضطراب جدایی از منظر دیدگاه‌های مختلف بررسی می‌شود.

    جان بالبی در مقاله‌اش بیشتر به توصیف پدیده اضطراب جدایی و اهمیت دلبستگی ایمن در رشد کودک می‌پردازد تا ارائه روش‌های درمانی مشخص. هرچند، اصولی که او مطرح می‌کند به طور غیرمستقیم راهنمای درمان این اختلال شده‌اند:

    تقویت دلبستگی ایمن:  این درمان روی کمک به افراد برای ایجاد روابط ایمن‌تر در حال و آینده تمرکز دارد؛ برای کودکان، این به معنای ایجاد پیوندی امن با مراقبان است.

    بررسی تجربیات اولیه: رویکردهای مبتنی بر دلبستگی با مرور تجربیات ابتدایی فرد، به درک مشکلات فعلی کمک می‌کنند.

    پردازش احساسات: درمان به افراد کمک می‌کند احساسات مرتبط با جدایی، فقدان و دلبستگی را شناسایی و پردازش کنند.

    ایجاد «پایگاه امن»: تراپیست نقش یک نقطه اتکا و پایگاه حمایتی را برای فرد ایفا می‌کند تا بتواند احساس امنیت را بازسازی کند.

     

    رویکرد درمانی کرنبرگ در اضطراب جدایی

    کرنبرگ بر اهمیت «درونی‌سازی» تصاویر از خود و دیگران تأکید دارد. در مراحل ابتدایی رشد، این تصاویر به‌طور جداگانه و متضاد در ذهن شکل می‌گیرند. اما رشد سالم زمانی اتفاق می‌افتد که این تصاویر به‌تدریج ترکیب شده و به درک پیچیده‌تری از خود و دیگران منجر می‌شود. درمان کرنبرگ، به ویژه «روان‌درمانی متمرکز بر انتقال» (TFP)، به بیمار کمک می‌کند تا این تصاویر قطبی‌شده را به هم پیوند دهد و از دفاع‌های ابتدایی بکاهد، تا به خودی منسجم‌تر و روابط بالغانه‌تری دست یابد. این درمان می‌تواند در کاهش اضطراب جدایی مؤثر باشد.

    سخن آخر

    اضطراب جدایی، میراث غریزی دوران کودکی برای بقا بوده و نشانه‌ای از رشد سالم است. اما، کیفیت دلبستگی در این دوران تعیین‌کننده است؛ دلبستگی ایمن، امنیت و استقلال را به ارمغان می‌آورد، در حالی که دلبستگی ناایمن می‌تواند ریشه مشکلات آتی شود. روانکاوی با بررسی عمیق این پدیده، از تکامل مفهوم اضطراب در آرای فروید تا تأثیر دلبستگی‌های اولیه در نظریات بالبی و کلاین، بر اهمیت روابط امن در کودکی و ضرورت پرداختن به تجربیات اولیه برای درمان و داشتن روابط سالم در بزرگسالی تأکید می‌کند. در نهایت، کودکی با دلبستگی ایمن، بذری برای شکوفایی روابط پایدار و سلامت روان در آینده می‌کارد.

    سخن سردبیر

    اضطراب جدایی، واژه‌ای ساده اما پدیده‌ای پیچیده و چندلایه است؛ احساسی که ریشه‌های آن تا ژرفای تاریخ تکامل انسان و نخستین لحظات دلبستگی نوزاد به مادر امتداد دارد. آنچه روزگاری ابزاری برای بقا بود، امروز در قالب تجربه‌ای عاطفی و روان‌شناختی، بر کیفیت روابط ما با دیگران و حتی با خودمان اثر می‌گذارد.

    این نوشتار، سفری است از غارهای نخستین تا اتاق‌های درمان معاصر؛ از برداشت‌های اولیه فروید درباره اضطراب، تا بازاندیشی‌های او در سال‌های پایانی عمر؛ از ظرایف موقعیت افسرده‌وار در نگاه ملانی کلاین، تا بنیان‌های نظری دلبستگی در اندیشه جان بالبی. در کنار این، به رویکردهای درمانی معاصر نیز پرداخته‌ایم که نشان می‌دهد چگونه می‌توان با بازسازی تجربه‌های نخستین و ایجاد «پایگاه امن»، از دام اضطراب جدایی رها شد.

    در تصاویر همراه این نوشته، «ابژه گذار» را می‌بینیم: پرنده‌ای کوچک که کودک، همچون پناهگاهی نمادین، برای تسکین اضطراب جدایی در همه جا با خود حمل می‌کند. این همراه خاموش، پلی است میان حضور و غیاب، میان دنیای امن آغوش مادر و واقعیت پرهیاهوی جهان.

     

    منابع:

    The mother and her child by Salman Akhtar
    Anxiety book by Ricky Emanuel
    Three Essays on the Theory of Sexuality by Sigmund Freud
    Envy and gratitude by Melanie Klein
    Attachment and Loss by John Bowlby
    Object Relations Theory and Clinical Psychoanalysis by Otto F. Kernberg
    Primary Maternal Preoccupation by Donald Winnicott
    Introduction to psychoanalysis by Anthony Bateman
    A history of modern psychoanalysis thought bt Stephen A. Mitchell & Margaret J. Black
    What did Freud say about anxiety on Freud Museum London Website: Freud museum website

  • نقش رویا در روانکاوی مدرن

    نقش رویا در روانکاوی مدرن

    رویا از فروید تا روانکاوی مدرن

    از روزگار فروید تا به امروز، نظریهٔ رویاها دستخوش دگرگونی‌های بنیادین بسیاری شده است. در آن دوره اینطور گمان می‌رفت که کارکرد اساسی رویا، محافظت از خواب به وسیلهٔ تغییر شکل و پنهان‌سازی محتوای سرکوب‌شده[1] از خودآگاه[2] باشد. اما بسیاری از روانکاوان معاصر، امروزه بر نقش دگرگون‌ساز رویاها تأکید می‌ورزند؛ نقشی که در تلاش است تا به تجربهٔ زیسته، نظم و معنا ببخشد. از همین‌رو نحوهٔ استفادهٔ ما از رویاها، در کار بالینی روزمره دچار تحولات اساسی شده است.

    دیگر رویا منحصراً  تحت تملک آنالیزان[3] قرار ندارد؛ بلکه ما کمابیش به هر  پیامی اعم از کلامی و غیرکلامی گوش می‌سپاریم، گویی چون رویایی مشترک میان زوج تحلیلی، رویایی که در اکنون و اینجا در حال دیده شدن است. مؤلف این دگرگونی پارادایمی را در پرتو نظریهٔ میدان تحلیلی[4] و پدیده‌هایی چون هذیان‌زدگی[5]، رویاپردازی و خیال‌پردازی (چه دیداری و چه سوماتیک) شرح می‌دهد و با ذکر نمونه‌های بالینی و نظری، کاربرد عملی آن را به نمایش می‌گذارد.

    حقیقتاً تاریخ روانکاوی، تاریخ کشف و ابداع ناخودآگاه است. هر الگوی نوینی، تصویر جدیدی از ناخودآگاه را به ما می‌دهد؛ از این حیث که راوی مفاهیم تازه‌ای است که کل نظریه را دگرگون می‌سازد. با این حال می‌توان به خط روند یا رشته افکاری اشاره کرد که این تحولات را به یکدیگر پیوند می‌دهد. هر بار که مفهومی بنیادین مطرح می‌شود، بدان مشاهده گسترش می‌یابد و بیش از پیش ذهنیت و سوژگی تحلیل‌گر[6] را دربرمیگیرد که این خود راهی برای گسترش ادراک ما از فرآیند ناخودآگاه در ذهن است.

    در ارتباط با انتقال[7]، مشارکت تحلیل‌گر به صفحه‌ای خالی و سفید شباهت دارد و با انتقال متقابل[8] به مثابهٔ یک شخص وارد میدان می‌شود و با همانندسازی فرافکنانه[9] عمیقاً درگیر می‌شود؛ اما با کنش‌نمایی[10]، گویی تحلیل‌گر در ماشین زمان‌پیما‌ گرفتار می‌شود و در خود را در موقعیتی می‌یابد که ناخودآگاه به ایفای سناریوهایی می‌پردازد که سال‌ها پیش توسط بیمار نوشته شده است.

    با این حال تحلیل‌گر این توانایی را دارد که از گذشته به اکنون بازگردد و با خود دانشی را به همراه بیاورد که از بطن تجربه‌های زیسته اول شخص بیرون آمده است. با این حال در نظریهٔ میدان تحلیلی،‌ تحلیل‌گر همیشه با همراهی بیمار به نوشتن سناریوهای جدیدی مشغله دارد که در آن‌ها می‌کوشند به تجربهٔ هیجانی مشترک‌شان نظم و معنا ببخشند؛ تجربه‌ای که اینبار نه در سایهٔ گذشته بلکه در برابر دیدگان هردویشان حضور دارد.

    در گذر زمان، تصور ما از ناخودآگاه با تصویر دوزخ‌گونه‌ای دانته‌وار به ساحتی بدل گشت که در آن ناخودآگاه به مثابهٔ کارکردی شخصیتی، نقشه‌هایی را برای جهت‌یابی در جهان می‌آفریند. در نتیجه بر اساس این دگرگونی نظریهٔ رویا نیز دستخوش تحول می‌گردد. حالا رویا دیگر حقیقت را تحریف نمی‌کند(Civitarese, 2018)؛ بلکه چنان که بیون می‌گوید آن را دگرگون می‌سازد(Bion, 1962; 1965)؛ رویاپردازی خام‌ترین داده‌های حسی را به تصاویری معنادار بدل کرده و یگانه حقیقتی را خلق می‌نماید که برای ما ممکن (قابل زیستن) است. حقیقتی که در پایه‌ترین سطح ممکن هیجانی و میان‌ذهنی است. افزون بر این رویا دیگر صرفاً‌کنشی شبانه محسوب نمی‌شود؛بلکه فرآیندی مداوم است که در بیداری نیز جریان دارد(Bion, 1992).

    و در نهایت آنچه به گمان من سومین نوآوری اصیل بیون محسوب می‌شود، شیوه‌ای است که وی برای مثال با مفهوم‌پردازی نظریهٔ  O (واقعیت نهایی)[11] در جلسه (Civitarese, 2019a)، نظریهٔ گروه‌های خود را به روانکاوی فردی[12] تزریق کرد(Civitarese, 2020a).

    در اینجا، دیگر فاکتور اصلی درمانی آن توضیح موشکافانه‌ای نیست که تحلیل‌گر دربارهٔ کارکرد ناخودآگاه بیمار ارائه می‌دهد—even اگر این توضیح بر پایهٔ تجربهٔ نوروز انتقالی بنا شده باشد. آنچه اکنون اهمیت دارد، بازشناسی میان‌ذهنی است. تحلیل‌گر دیگر به‌دنبال محتواهایی نیست که گویی همچون پیکرهای بیگانه در روان لانه کرده‌اند و باید بیرون رانده شوند؛ بلکه تمرکز بر پرورش عملکردهایی است که از اساس اجتماعی و رابطه‌مند‌اند.

    تفسیر دیگر آن ابزار زرینِ جادوییِ همه‌کاره نیست؛ بلکه به روندی گوش‌سپارانه فروکاسته می‌شود که می‌تواند زمینهٔ دگرگونی درمانی را فراهم کند.

    در این وضعیت، اهمیت نه بر آنچه گفته می‌شود، بلکه بر چگونگی گوش‌دادنِ تحلیل‌گر استوار است. تفسیر ارزش ذاتی ندارد؛ بلکه هرچه بیشتر در ذهن تحلیل‌گر باقی بماند و درونی شود، به قطب‌نمایی بدل می‌گردد که به سوی نوعی بازشناسی مشترک جهت‌گیری می‌کند—همان حالتی که بیون آن را با واژهٔ at-one-ment توصیف می‌کرد.

    اکنون درمی‌یابیم که تحلیل‌گر با تکیه بر نظریه‌ای نوین از ذهن کار می‌کند؛ نظریه‌ای که الهام خود را از مدل مادر-کودک یا به‌دقت بیشتر مادر-نوزاد می‌گیرد. نوزاد—آن‌گونه که واژهٔ لاتین infans نشان می‌دهد—کسی است که هنوز زبان ندارد و سخن نمی‌گوید. از همین‌رو، ما به نظریه‌ای نیاز داریم که بتواند فرآیند تکوین اولیهٔ ذهن را حتی در غیاب زبان و ساختارهای کلامی توضیح دهد؛ نظریه‌ای که ظرفیت درک و پردازش وضعیت‌های پیشازبانی و بنیادی ذهن را داشته باشد.

    در نظریهٔ فروید، مرکزیت با «بازنمایی»[17] است؛ اما در اندیشهٔ بیون، این جایگاه به «هیجان»[18] سپرده می‌شود. هیجان، خود به‌تنهایی چشم‌اندازی به‌سوی جهان است؛ همانند چراغ راهنمایی‌ای که پیوسته این پیام را برای سوژه دارد: این سبز است(عشق = L) این قرمز است(نفرت = H) این زرد است(شناخت = K).از نگاه بیون، هدف نهایی تحلیل‌گر، پرورش ذهن بیمار است. این پرورش، با افزایش ظرفیت مشترکِ تحلیل، برای معنا بخشیدن به تجربهٔ هیجانی مشترک در نظام یا گروه دونفره‌ای که از تعامل تحلیل‌گر و تحلیل‌شونده پدید می‌آید، تحقق می‌یابد.

    از همین‌روست که بیون بر شهودِ [19]Oی جلسه تأکید دارد. «O» را می‌توان همان هیجان ناخودآگاه و مشترک[20] یا «پیش‌فرض بنیادین»[21] این گروه کوچک و یا استعاراً، رنگ چراغ راهنمایی دانست.
    اگر رنگ قرمز باشد، یعنی اگر نایستیم و نیاندیشیم و صرفاً به مسیر خود ادامه دهیم ممکن است با سانحه‌ای ناخوشایند روبرو شویم.

    من از این امر چنین برداشت می‌کنم که شاید در آن لحظه، کمبودی در at-one-ment وجود دارد؛ همان سازوکاری که هر بار، ما را از چراغ قرمز به سبز بازمی‌گرداند.

    چگونه می‌توان دانست چراغ راهنمایی چه رنگی ا‌ست؟ پاسخ روشن است: نمی‌توان به شکلی مستقیم به این موضوع پی برد. چرا که این رنگ، خصیصه‌ای است پدیدار‌شونده و برآمده از «قلمرو ناخودآگاه» که به شکلی خودکار با ملاقات دو نفر پدید می‌آید.
    زمانی که «ظرفیت‌ها»[22] (Bion, 1961) فعال می‌گردند؛ نوعی «سرایت»[23] (Freud, 1921) یا حتی «عفونت»[24](Hegel, 1807) عیان می‌شود. این واژه‌ها، روایت‌ها و داستان‌ها هستند که در دسترس ما قرار دارند. وظیفهٔ ما آن است که با تمام وجود، پذیرای گفت‌وگوی ناخودآگاه باشیم؛ حتی زمانی که سخن بر سر امور عینی و واقعیت‌های ملموس است، ما گوش می‌سپاریم و آن را چون داده‌هایی در حافظهٔ تحلیلی خویش ذخیره می‌کنیم. با این‌همه، اگر این پرسش‌ها را از خود نپرسیم که «چرا این؟ چرا اکنون؟ این از منظر ناخودآگاه چه معنایی می‌تواند داشته باشد؟» دیگر روان‌کاو نخواهیم بود.

    و تنها به همین خلاصه نمی‌شود. بر صفحهٔ ناخودآگاهِ ارتباط، چه تحلیل‌گر سخن بگوید و چه تحلیل‌جو، جایی که من نمی‌توانم تفکیک کنم کدام واژه از آنِ اوست و کدام از آنِ من، من ناگزیرم چنان گوش دهم که گویی همواره «ما» در حال سخن گفتنیم. من این اصول را، ناچاراً به‌ شکلی فشرده و با ساده‌سازی‌هایی اجتناب‌ناپذیر، یادآور شدم تا مفهومی شناخته‌شده در نظریهٔ میدان تحلیلی توضیح دهم: یعنی «دگردیسی[25] به رؤیا» یا «بازی».

    تحلیل‌گر به روایت رؤیای شبانه‌ای که بیمار (یا خودِ او) نقل می‌کند، چنان گوش می‌سپارد که گویی در حال شنیدن رؤیایی است که هم‌اکنون -این‌جا و این لحظه- مشترکاً در حال دیده شدن است. اما به همان اندازه، او به «رؤیای واقعیت عینی»[26] نیز گوش می‌سپارد. در روان‌کاوی، هیچ گفت‌وگویی -حتی اگر کاملاً در بستر واقعیت ملموس قرار داشته باشد- نیست که از منظر ارتباط ناخودآگاه، ارزش آن قابل کاوش نباشد؛ بلکه، دقیقاً باید از آن پرسید. برای روشن کردن این موضوع، بیون «رؤیا دیدن»[27] را هم‌ارز با «اندیشیدن»[28] می‌دانست؛ یا شاید بهتر است بگوییم؛ آن را هم‌رده با «هضم»[29] تجربهٔ هیجانی می‌دانست.

    هیچ راهی برای آدمی وجود ندارد که بتواند با آن به واقعیت معنا ببخشد جز اینکه پیوسته به مکالمه اعضای حلقهٔ درونی[30] خود، گوش سپارد. اما آنگاه که رنج روانی سربیرون می‌کشد؛ دیگر حلقهٔ درونی کارآمد نیست. در این زمان انسان نیازمند گفت‌وگویی گسترده‌تر، با دیگر انسان‌ها و حلقه‌های درونی آن‌هاست. این همان چیزی است که در زندگی روزمره جریان دارد.

    تحلیل‌گر کسی است که در نهایت تخصص، خویشتن را در اختیار دیگری می‌گذارد تا با همراهی فضای روانی موثرتری آفریده شود؛ فضایی که بتواند اضطراب‌های بیمار را در خود جای دهد. تحلیل‌‌گر در مقام شخصی وارد می‌شود که در شرایط خاص این توانمندی را دارد که به چراغ راهنما نگاه کند و بداند که رنگ آن چیست.

    پس هنگامی‌که از «دگردیسی به رویا» سخن می‌گوییم، منظور ما چیزی جز این نیست که نگاه تحلیل‌گر باید پیوسته متوجه چراغ‌های راهنمای میدان تحلیلی باشد—نشانه‌هایی که مدام در حال پدیدار شدن‌اند و مسئولیت تأویل و پاسخ‌دادن به آن‌ها با ماست.
    این تعبیر، به‌هیچ‌وجه دعوت به نادیده‌گرفتن واقعیت نیست؛ واقعیتی که ممکن است با دقت بازشناسی و به یاد آورده شود. اما آنچه در این مسیر پدیدار می‌گردد، دانشی دربارهٔ «O» جلسه نیست؛ بلکه اطلاعاتی است دربارهٔ ناخودآگاهِ دیگری، دربارهٔ اینکه چگونه اکنون—در مقام یک نظام، یک میدان، یک گشتالت روانی پویا—در حال عمل کردن هستیم.

    این رویکرد نه بار روانی تروما را سبک می‌شمارد، نه تحلیلی آیینی و از پیش‌تعیین‌شده را به بیمار تحمیل می‌کند، و نه قصد دارد الهامات نظری روان‌کاو را به‌طور مستقیم برای بیمار آشکار سازد. بلکه دعوتی‌ست به گفت‌وگویی شادمانه؛ مکالمه‌ای دوسویه و اغلب آمیخته با ارتباطی غیرکلامی که وظیفه‌اش، دگرگون‌ساختن هیجاناتی‌ است که طاقت‌فرسا هستند، به هیجاناتی که تحمل‌پذیر می‌شوند.

    در نهایت، می‌توان مفهوم «دگردیسی به رویا» را نوعی ترفند ظریف دانست؛ ابزاری که ما را از غرق‌شدن در واقعیت بازمی‌دارد—نه فقط واقعیت عینی و نه صرفاً واقعیت روانی‌ای که تنها به بیمار تعلق دارد—بلکه از حضوری یک‌سویه و فراموشی مشارکت تحلیل‌گر در فرایند تحلیلی پیشگیری می‌کند.

    به روایت دقیق‌تر، حضور دائمی در بطن واقعیت اجتناب‌ناپذیر است؛ ما چنین می‌اندیشیم. اما ایدئال این است که دیر یا زود، باید به خود اجازه دهیم تا در برابر آنچه سعی دارد خود را بر ما تحمیل کند و برداشت احتمالی ما را نسبت به دیدگاه عامیانه[32] و ناخودآگاه به تردید بکشاند، حیرت‌زده شویم.

    گام دوم که شامل تعالی از شکاف[33] من/تو[34] و به طبع اجتناب از تلهٔ پیوندی[35] «کنش‌گر و کنش‌پذیر» می‌شود، به همان اندازه ضروری می‌نماید؛ زیرا تنها با گوش سپردن به «میدان تحلیلی است که می‌توان نگرش بدبینانه[36] نسبت به مراجع را به حالت تعلیق درآورد. این نگرش که به ویژه در روانکاوی کلاسیک مشهود است را می‌توان در هر الگویی از روابط که مهر پررنگی بر آن‌ها خورده است -روابطی که تمرکز آن‌ها بر تعامل آگاهانه و ناخودآگاهانه میان دو سوژهٔ مستقل[37] باشد- نیز مشاهده کرد.

    من در جایگاه درمانگری با این نگرش، دیگر خود را هم‌پیمان بخش سالم[38] در برابر بخش ملعون[39] بیمار نمی‌دانم و از این طرز فکر که گویی بیمار حامل عنصری دوزخی در درون خویش است، دست می‌کشم. دوزخ همانطور که سارتر[40] می‌گوید، دیگری و فقدان بازشناسی است. بی‌گمان این فقدان، بنیان‌گذار یک عامل[41] درونی بی‌رحمانه و انتقادی در شخصیت[42] است و در نهایت با استیلا در برابر این عامل، شکافی ژرف بین نیازهای معنوی یا عاطفی و نیازهای مادی[43] ایجاد می‌شود.

    امیدوارم که وقتی از سطح ناخودآگاه میان‌ذهنی (برای من میان‌ذهنی تنها به معنای پیش‌پا افتادهٔ تعامل نیست؛ بلکه معانی همچون مشترک[44]، مبهم[45]، ثالث[46] را دربرمی‌گیرد)، روشن باشد که تنها به معنای تعاملی آن اشاره نمی‌کنم؛ بلکه هر خیال‌پردازی[47]، کنش[48] و یا حتی احساس بدنی[49] را متعلق به میدان تحلیلی می‌دانم و هرگز آن را از آن خود یا بیمار تلقی نمی‌کنم. برای مثال، در اینجا پرسش‌هایی از این دست که آیا خیال‌پردازی، پدیده‌ای مربوط به انتقال متقابل[50] است یا خیر؟ اصلاً مطرح نمی‌شوند. در واقع اصلی اساسی که همه‌چیز پیرو آن است این می‌باشد که هر چیزی ریشه در فعالیت روانی ناخودآکاه مشترک تحلیل‌گر و بیمار دارد.

    چند روایت بالینی از رویای بیماران در میدان تحلیلی

    اکنون مایلم برای روشن‌تر کردن مباحث مطرح‌شده به سراغ چند گزارش بالینی کوتاه بروم:

    روایت بالینی اول

    بیماری می‌گوید: «خوابی دیدم. وارد اتاقی شدم و شما در نهایت راحتی و صمیمیت تصویری از قفسه‌‌ای پر از کتاب که یک درخت کریسمس در برابر قرار داشت را به من نشان دادید. ناگهان من وارد آن تصویر شدم و خود را در خانهٔ شما یافتم. فرزندان‌تان، یک دختر و یک پسر آنجا بودند؛ و همسرتان در گوشه‌ای ما را نگاه می‌کرد. احساس ناراحتی و خجالت به من دست داد. سپس از خانه بیرون آمدم و خود را در خیابان یافتم. دو زن از کنارم گذشتند؛ یکی‌شان بازیگری بود که می‌شناختم. به‌عنوان بازیگر خوب است؛ اما به‌عنوان انسان، دوستش ندارم. حس می‌کنم ساختگی‌ست. همان‌جا، پشت در خانهٔ شما ایستادم.»

    این رویا، تحلیل‌گر را در موقعیتی بسیار صمیمانه و خصوصی به تصویر می‌کشد. گویی نه تنها با یک، بلکه با سه سطح رویابینی مواجهیم:

    • نخست، صحنهٔ تئاتری رویا که فضای تحلیل را شکل می‌دهد؛
    • دوم، نوع روایت رویا؛
    • و سوم، آن ساحت شگفت‌انگیز که بیمار، همچون آلیس که از درون آینه می‌گذرد و ناگاه پس از آنکه وارد تصویرشده است، خود را در آن می‌یابد.

    جلسه با گلایهٔ بیمار از نوعی ناخوشی-احتمالاً ناشی از افت قند خون-  آغاز شده بود و سپس به شکایت از کندی ضربان قلب انجامید. در جریان جلسه، نوسانی سرگیجه‌آور[51] (نوسانات بینایی) شکل گرفت: از یک‌سو، درخواست‌هایی ضمنی برای برقراری ارتباط به روشی غیرکلامی[52]‌تر؛ و از سوی دیگر، توان خارق‌العاده‌ای در رویابینی[53] آنچه در حال وقوع است که در این مورد شامل ملاقاتی دلپذیر می‌شود که هم‌زمان مایهٔ خجالت‌زدگی از ورود سرزده[54] به خانهٔ[55] تحلیل‌گر است.

    برداشت من این است که شکایات جسمانی بیمار، راهی بود برای بازنمایی[56] ناکارآمدی شدید ارتباط غیرکلامی؛ نه «قند» کافی هست، نه ضربانی سالم. و همین امر، دریچه‌ای می‌گشاید تا بیمار و تحلیل‌گر بتوانند در سطحی ظریف‌تر و پیچیده‌تر با یکدیگر رابطه برقرار کنند؛ رویایی در دل رویایی، در دل رویایی دیگر.

    روایت بالینی دوم

    تحلیل‌گری برایم روایت کرد که در آغاز تحلیل از بیمار خود می‌ترسیده است. برای اینکه این موضوع را بهتر به من بفهماند، گفت که او را «مانند یک حلزون[57]» تجربه می‌کرد. او در حالی که سخن می‌گفت، با دستانش چنان ژستی می‌گرفت که گویی می‌خواست تصویری از یک حیوان درنده را به من ارائه دهد؛ حیوانی که در آستانه‌ی حمله است و می‌خواهد در یک آن تو را قاپیده و از هم بدرد. من متحیر شدم. در دوران کودکی، من و یکی از دوستانم مسابقهٔ حلزون برگزار می‌کردیم. هرگز نمی‌دانستم که این موجودات می‌توانند تا این اندازه خطرناک باشند!

    با شوخی گفتم: «شاید… بیشتر شبیه ببر است تا حلزون!»

    شاید بتوانیم اینگونه تصور کنیم که «حلزون مهاجم»[58] را که فرهنگ لغت اینگونه تعریف می‌کند -نرم‌تنی که به طور دقیق‌تر متعلق به خانوادهٔ شکم‌پایان شش‌دار است- می‌تواند بازنمایی از تهدیدی برای خودشیفتگی[59] تحلیل‌گر باشد. تحلیل‌گری که احتمالاً انتظار بازخوردی مثبت‌تر نسبت به پیشرفت سریعتر و تلاش‌هایش در درمان[60] را داشت.

    با این حال، نکتهٔ قابل‌توجه این است که واژهٔ «نرم‌تن»[61] می‌تواند به انسانی اشاره داشته باشد که ترسو، بی‌تحرک، فاقد اراده[62] و شخصیت[63] است.

    با این‌همهدر نظر تحلیل‌گر -و هم از جانب سوپرویژن[64]– اگر این «حلزون-ببر»[65] را به‌مثابهٔ نمادی رؤیاگون[66] از تحلیل و حتی فراتر از آن ببینیم؛ شخصیتی به یاد ماندنی است. شاید این ترسی‌ از برهنه‌شدن در برابر ایده‌های نو، ناتوانی در درونی‌سازی‌شان و بنابراین جلوه‌کردن چون انسانی «کند»[67] (و نه زیرک) و… باشد. مختصراً شبیه به اینکه ایده‌های نو، چون ببرهایی تجربه می‌شوند که خود را در پوست حلزون پنهان کرده‌اند.

    در یک کلام، معقول به نظر می‌رسد که ژست تحلیل‌گر را ماحصل یک «خیال‌پردازی کنشی مشترک»[68] دانست. بیانی از هیجانی ناخودآگاه که هم بیمار با تحلیل‌گر آن را احساس می‌کند و هم بالعکس تجربه می‌شود. و همچنین زمانی که تحلیل‌گر در مقام تحلیل‌شوندهٔ نزد من در سوپرویژن نشسته است. نگرش من در این وضعیت باید فرود آمدن از دید بالاتر[69] به سطحی باشد که تحمل‌پذیر است.

    در اصل، این تجربه‌ای‌ست از جنس تهدید و به‌تبع آن، ترس در برابر داوریِ دیگری؛ که نوعی «چراغ قرمز» در میدان تحلیلی قلمداد می‌شود. از همین رو است که در خیال تحلیل‌گر، آن دو شاخک بی‌خطر حلزون، به چنگال‌هایی هراس‌انگیز بدل می‌شوند. 

    روایت بالینی سوم

    بیمار S[70]، از تحلیل‌گر می‌خواهد تعداد جلسات را از سه به دو بار در هفته -یعنی یک ساعت کمتر در هر هفته- کاهش دهد. بیمار اغلب دربارهٔ همکاری مسن‌تر سخن می‌گوید که به او وابسته است. او این همکار را دوست دارد؛ اما به گفتهٔ خودش «فقط در دُزهای کم قابل تحمل است… نه ۲۴ ساعته و هفت روز هفته!» او می‌گوید: «او به پوست من نفوذ می‌کند، مرزها را رعایت نمی‌کند و من باید سعی کنم کمی برای خودم جا باز کنم».

    در سوی دیگر، تحلیل‌گر نیز با وجود سرمایه‌گذاری روانی عمیقی که در ارتباط با S دارد، در جلسه دچار تنش است و سکوت‌ها برایش سنگین و دشوار می‌شود.

    فضای هیجانی جلسه، با انتظاراتی متقابل اشباع شده که بیش از اندازه فشار می‌آورند. در ذهنم جرقه‌ای روشن شد که شاید به جای تلاش برای «فهمیدن»، می‌تواند کمک‌کننده باشد که تخیل کنند، در کافه‌ای کنار دوستی نشسته‌اند و بی‌هیچ تعجیلی، مشغول صحبت دربارهٔ این و آن شوند؛ انگار که تمام وقت دنیا را برای اتلاف کردن دارند.

    حالا بیایید سعی کنیم به عنوان تحلیلگر بشنویم. سوال این است که معنای احتمالی ناخودآگاه از آنچه S در مورد همکارش به من می‌گوید چیست؟ با تفسیر از یک چارچوب میدانی، می‌توانیم جمله S را به یک رویا تبدیل کنیم:

    «ما رویای یک همکار نسبتاً سنگین را دیده‌ایم، که در رابطه با او باید کمی فضای بیشتر پیدا کنیم.» ما دیگر خود را محدود به برداشت از «همکار»[71] فقط به عنوان یک چهره واقعی در دنیای بیرونی بیمار و یا یک وسیله احتمالی برای فرافکنی انتقال، نخواهیم کرد. در عوض، او را به عنوان تمثیلی از یک عملکرد عاطفی کاملاً متقابل که در میدان تحلیلی و در اینجا و اکنون فعال است، نیز خواهیم دید.

    هنگامی که گفتمانی در ظاهر فقط با واقعیت سروکار داشته باشد و ما به عنوان یک ارتباط ناخودآگاه احتمالی که زوجین به خود بازگردانی می‌کنند، به آن گوش دهیم؛ به این معنا نیست که ما به طور خودکار می‌دانیم که احساس غالب، O (واقعیت نهایی) جلسه چیست.

    برای مثال، ممکن است شخصیت «۲۴/۷» این‌طور القا کند که انگار این دو هرگز از هم جدا نمی‌شوند و این خسته‌کننده می‌نماید. باید اذعان کنم که این محتمل‌ترین حالت به نظر می‌رسد. آن‌ها به یکدیگر می‌گویند که بیش از حد در پوست یکدیگر هستند. عاقبت، تحلیلگر متوجه می‌شود:

    الف) این بیمار نیست که با درخواست کاهش جلسات، یک‌جانبه به تحلیل حمله می‌کند؛ بلکه به نظر می‌رسد این کاهش، درخواستی است که از یک نیاز مشترک ناشی می‌شود؛

    ب) اینکه واقعاً یک «بیش از حد»[72] وجود دارد که تحلیل را خفه می‌کند و منتظر کاهش («دوزهای»[73] کمتر) است؛

    ج) اینکه «فشار»[74] به اندازه یک سوم آنچه بیمار انتظار داشت که با گذر از سه جلسه به دو جلسه باعث کاهش یابد؛ فرد باور کند کاهش نیافته؛ تنها به اندازه یک بیست و چهارم( از ۲۴/۷ به ۲۳/۷ تبدیل شده) بوده است. به طور متناقضی، ویژگی ۲۴ ساعت از ۷ روز هفته همچنین می‌تواند نشان دهد که اگر شرایط مناسب باشد، تمایل بسیاری به در دسترس بودن خواهند داشت؛ که به صورت اغراق‌آمیزی می‌توان گفت: برای همیشه!

    روایت چهارم «تحقیر»

    بیمار دائماً تحلیلگر را بی‌ارزش کرده و او را تحریک می‌کند. در واقع او را به عنوان یک انسان پست توصیف می‌کند. با انجام این کار، همزمان، خود را نفرت‌انگیز و تقریباً از نظر فیزیکی منزجرکننده جلوه می‌دهد. او حواس خود را پرت می‌کند، گاهی اوقات آشکارا توهین‌آمیز است و جلسه را به همین ترتیب ادامه می‌دهد. تحلیلگر همیشه نمی‌تواند از دام این تحریک‌ها اجتناب کند و اغلب در چیزی درگیر می‌شوند که بسیار شبیه مشاجره است. بنابراین، تحلیلگر تمایل دارد توضیحاتی ارائه دهد و در سطح نسبتاً روشنفکرانه‌ای درگیر شود. این وضعیت در دوره‌های زمانی بسیار طولانی ادامه می‌یابد.

    تحلیل‌گر به تدریج، در جستجوی وجود (و بقا) موفق می‌شود از این رویارویی‌ها اجتناب کند. او یاد می‌گیرد که بهتر سکوت را تحمل کند و سعی می‌کند به جای گوش دادن به عنوان «من/تو»، به عنوان «ما» گوش دهد. او کم‌کم «انزجار» را نه به عنوان انزجار خودش نسبت به بیمار یا انزجار بیمار نسبت به خودش؛ بلکه به عنوان یکی از ویژگی‌های حوزهٔ تحلیلی درک می‌کند («ما خواب دیدیم که مدام یکدیگر را نفرت‌انگیز می‌دانیم»).

    به این ترتیب، برای تحلیل‌گر این امکان فراهم می‌شود که انزجار را به عنوان تحقیر، یعنی طبق گفته جولیا کریستوا (۱۹۷۵) برای کودک، نیاز به جدا شدن از بدن مادرش، در نظر بگیرد. او تمام مواقعی را به یاد می‌آورد که، ظاهراً به طور غیرقابل توضیحی، بیمار به او گفته بود در کنار تحلیل‌گر این احساس را دارد که انگار خفه یا بلعیده می‌شود. همچنین او درک می‌کند که این سطح -عاطفی،غیرکلامی- است که در آن مهمترین بازی تحلیل انجام می‌شود. او باید اجازه دهد این بازیِ متقابلِ دیگری از تحقیر، کارکرد خود را در ایجاد فاصله‌ای قابل زیست‌تر به انجام برساند.

    روایت پنجم بالینی : قرنطینه یا نگاه از بالا به پایین؟

    تحلیل‌گر: «وقتی بین جلسات مرا نمی‌بینید، عصبانی می‌شوید؟»

    بیمار P: «قرار است طولانی‌ترین روزها باشد… اگر نگاه از بالا به پایین باشد چه؟»

    در متن پیش‌نویسی که تحلیل‌گر برای ارائه به سوپرویژن نوشته، لغزش نوشتاری‌ای رخ داده است: او به جای واژهٔ «قرنطینه»، عبارت «از بالا به پایین نگریستن» را نوشته است. اما می‌توان این خطا را نه صرفاً اشتباه، بلکه نوعی توهم دانست؛ یعنی نوعی رویا که شخص از آن بیدار شده است—رویدادی که یک رویا را به رؤیایی در بستر واقعیت بدل می‌سازد. از این منظر، چنین لغزشی با بهره‌گیری از مفهوم/ابزارهای تحلیلی، می‌تواند از سطح یک «تعبیر» صرف فراتر رفته و به «توهمی» در میدان تحلیلی تبدیل شود (Civitarese, 2015).

    از اینجا به این تعبیر می‌رسیم: ترسی که تجربه می‌کنیم، بیش از آن‌که ناشی از خودِ جدایی باشد—چه آنگاه که روی دهد و چه آنگاه که اجتناب‌ناپذیر باشد—از این احساس برمی‌خیزد که «اکنون» تنها مانده‌ایم؛ به‌ویژه زمانی که دریافت یک تفسیر درخشان، این تجربه را در ما بیدار می‌کند که گویی با تحقیر و تکبر نگریسته شده‌ایم—انگار کسی از بالا به ما نگریسته است.

    به‌وضوح، این احساس حالتی دوسویه خواهد یافت: تحلیل‌گری که چنین سرزنشی را در درون خود احساس می‌کند، به نوبهٔ خود ممکن است در تجربه‌ای مشابه فرو رود—گویی بیمار نیز او را با نگاهی تحقیرآمیز نگریسته است.

    به وضوح این احساس کاملاً دوطرفه خواهد بود. تحلیل‌گری که چنین سرزنشی را احساس کند، به نوبهٔ خود در این حس فرو می‌رود که توسط بیمار با دیدهٔ تحقیر نگریسته شده است.

    در نتیجه نکته این است که کیفیت «نگاه از بالا به پایین» به عنوان نشانه‌ای از عملکرد عاطفی میدان (تحلیلی) که نیاز به ایجاد تغییر در آن است، درنظر بگیریم. در واقع تجربهٔ احساس تحقیر و شرم، شاهد شکست فرآیند شناخت متقابل است.

    روایت ششم: تنگناهراسی

    بیماری Z رویایی را روایت می‌کند:

    «در خانه‌ای بودم، حال بسیار بدی داشتم و خیلی خسته و بیمار بودم؛ اما خانه تاریک نبود، پر از کودکانی بود که بازی می‌کردند. زیر چشمانم گود شده بود. به باغ رفتم آدم‌هایی آرام آنجا بودند و آفتاب می‌تابید و درست در میانهٔ باغ، تابوتی قرار داشت. آن تابوت برای من بود و من التماس می‌کردم که چیزی به من بدهند و مرا بخوابانند؛ چون مستقیماً به درون تابوت رفتن مرا می‌ترساند. احساس می کردم ممکن است خفه یا بیمارتر شوم… ای وای مادر…»

    اگر این رویا صرفاً رویایی نباشد که شب در خانه دیده؛ بلکه رویایی باشد که اکنون در جلسه و در فرآیند روایت مشترک با تحلیل‌گر در حال دیدن آن باشند چه؟ آنگاه معنای آن به کلی دگرگون می‌شود. در این صورت رویا دیگر صرفاً کابوسی نیست که از داشتن مادری مرده در درون خود یا احساس خفگی در «تابوت-رحم»[81] یا اجمالاً داشتن مکانی تنگ و بسته در ذهن برآید؛ بلکه می‌توان اینگونه به آن معنا داد که خود رابطه تحلیلی به چنین وضعیتی دچار شده است.

    چرا چنین شده؟ نمی‌دانیم. اما آنچه حائز اهمیت است پرسیدن همین سوال است. برای مثال این وضعیت می‌تواند ماحصل این باشد که تحلیل‌گر کمی فضل فروشی کرده، یا تمایل دارد بیمار را موعظه دهد. این فراخوانی‌های ضمنی به تغییر ممکن است برای کسی که از پیش از حس وظیفه‌شناسی افراطی رنج می‌برد، بیش از پیش بحران‌ساز شود. در نتیجه رابطهٔ به معنای دقیق کلمه «خفقان‌آور» خواهد شد؛ تحلیل‌گر به «صومعه‌ای بدل می‌شود که بسته و تنگ و حبس‌گونه[82] است.

    سیگنالی که میدان تحلیلی از طریق این رویا ارسال می‌کند، بسیار نیرومند است. رویا وضعیتی را فرامی‌خواند که از منظر هیجانی،‌ تقریباً اندیشیدن به آن ناممکن است. حتی صرف اندیشیدن به آن رنج‌آور است؛ همچون دیدن اوما تورمن[83] که در فیلم بیل را بکش[84] زنده به گور می‌شود، یا شخصیت اصلی فیلم دفن‌شده[85] یا صحنهٔ مشهور بونوئل[86]؛ آنجا که مردی با تیغ صورت‌تراشی، چشمِ زنی را که رو به دوربین نشسته، می‌درد در فیلم سگ اندلسی[87] پریشا‌ن‌زا است. 

    روایت هفتم: لذت ساعت تحلیل

    بیماری می‌گوید:

    «در یک ساختمان هستم و در اتاقی پنهان شده‌ام. زنی در را باز می‌کند و مرا پیدا می‌کند. احساسی آمیخته، بین لذتِ پیدا شدن و کشف شدن دارم.»

    خوانش آشکار جمله چنین خواهد بود: «میان لذت یافته شدن و ترس از کشف شدن.» در واقع، هنگامی که تحلیل‌گر متن را می‌خواند، واژه‌ای را که پیش‌تر حذف کرده بود اضافه می‌کند؛ و آن واژه دقیقاً «ترس»[88] است. اما می‌توانیم از خود بپرسیم: پس معنای این حذف ناخودآگاه چیست؟ یا بهتر بگوییم، این حذف ناخودآگاه آن‌ها (بیمار و تحلیل‌گر) چه معنایی دارد؟

    این حذف، ما را به گونه‌ای سوق می‌دهد که برعکس بیندیشیم -یعنی گمان کنیم که در هر دو حالت، آنچه در کار است «لذت»[89]است-. آیا ممکن است که، در پس ظاهرِ ترس، آنچه واقعاً تجربه می‌شود، لذت باشد؟
    لذتِ احساسِ شناسایی شدن، دیده شدن آن‌طور ‌که واقعاً هستی و برای آن‌چه واقعاً ارزشش را داری؟

    روایت هشتم: اگر او را ملاقات کنم چه؟

    جلسه‌ای‌ست که در آن، تحلیل‌گر از آغاز تا پایان، تفاسیری دربارهٔ خشمی که در بیمار M برانگیخته شده، ارائه می‌دهد. این خشم نسبت به وقفه‌ها بین جلسات و تعطیلات آخر هفته بالا آمده؛ و تحلیل‌گر غالباً از استعاره‌هایی چون «بخش‌های کودکانه»[90] یا نابالغ او بهره می‌گیرد.

    در مقابل، بیمار احساساتش از رنج و دلخوری خود را به شیوه‌های گوناگون بیان می‌کند. او تفسیرهای تحلیل‌گر  -که رنگ و بوی کلاینینی دارند- را می‌پذیرد؛ اما در آغاز جلسه، خاطره‌ای از نوجوانی را تعریف می‌کند. از این خاطره می‌گوید که در آن دوره پرخوری می‌کرد و بعد از پرخوری احساس شرم و تحقیر به او دست می‌داد. می‌گوید در خانه، سگ سالخورده‌شان در حال مرگ است؛ خونریزی دارد و شاید مجبور شوند پاهایش را قطع کنند.

    سپس رویایی را به یاد می‌آورد که در آن تحلیل‌گر بدون هیچ‌گونه پوششی ظاهر می‌شود و نمی‌خواهد به او کمک کند.خشم فراوانی در فضا جریان دارد؛ و M آن را به‌روشنی و صراحت به زبان می‌آورد. به نظر می‌رسد این خشم، به‌جای کاهش، رو به افزایش است. گرچه تفاسیر تحلیل‌گر منظم، منسجم، با زبانی ساده و مستقیم بیان ارائه می‌شود؛ اما لحن او کلیشه‌ای، مکانیکی، دور، بوروکراتیک، و کارمندی به نظر می‌رسد.
    او چیزهایی به M می‌گوید مانند:

    شاید حالت زیاد خوب نبوده. داری به آخر هفته فکر می‌کنی؛ می‌ترسی تنها بمانی و نگران این هستی که من تو را ناامید کنم. ندیدن من، مثل این است که توان راه رفتن از تو گرفته شده، انگار که پاهایت قطع شده باشد.»

    M  دربارهٔ دوستی و ایدهٔ تأسیس یک انجمن برای کمک به کودکان صحبت می‌کند؛ اما این فراخوان، از سوی تحلیل‌گر به‌عنوان دعوتی برای مواجهه با بخش‌های درونیِ زخمی و درناک بیمار برداشت نمی‌شود. تفسیرِ تحلیل‌گر از ناکامیِ ناشی از تعطیلی جلسات، صرفاً تبدیل به دعوتی برای پذیرش اصل واقعیت[91] است که M باید آن را بپذیرد.

    در جلسهٔ سوپرویژن، پس از خواندن کامل این جلسه، همکار تحلیل‌گر به کنفرانسی اشاره می‌کند که قرار است به‌زودی برگزار شود -جایی که ممکن است بیمار خود را ملاقات کند- و می‌گوید:
    «اگر او را آن‌جا ببینم چه؟»

    در اینجا، تصویر این صحنه که ممکن است به‌واقع رخ دهد، خود نوعی خیال‌پردازی به‌شمار می‌رود. هیجانی که این صحنه بازتاب می‌دهد، با شرم، خجالت، خطر، و قضاوت گره خورده است. اگر این خیال‌پردازی را به عنوان یک رویای مشترک درنظر بگیریم، صرف‌نظر از اینکه چه کسی سخنگوی آن است؛ این رویا راهی برای دسترسی به احساسات ناخودآگاه هردو، بیمار و تحلیل‌گر (فرض اساسی یا O جلسه) خواهد بود.

    تحلیل‌گر با این سبک گوش دادن، به ظرفیت بازنمایی ناخودآگاه مشترک یا سوم تکیه می‌کند. او دیگر این ظرفیت را به عنوان انتقال متقابل نمی‌بیند. انتقالی که در نهایت انعکاس تحریفی است که بیمار به وسیلهٔ تعبیر انتقال، مسئول تمام و کمال آن است. در عوض، تحلیل‌گر این مسئله را اینگونه مطرح می‌کند که چگونه از شرم و شاید اجتنابی که به نظر می‌رسد نشانهٔ رابطهٔ آن‌ها است به سمت ملاقات واقعی یکدیگر حرکت کنند.

    در هر صورت  نحوهٔ گوش دادن گامی کلیدی است. «اگر او را اینجا ملاقات کنم چه؟» نه تنها بازنمایی تصور یک خطر حیاتی است که با نوعی اضطراب همراه می‌شود بلکه به یک امکان نیز بدل می‌شود. امکانی که در آن میلی از پیش‌نمایی نوعی شیوهٔ صمیمانه و اصیل‌تر برای با هم بودن و «وجود داشتن»[92] یکدیگر است.

    روایت بالینی نهم: نوتلا در رژیم غذایی

    بیمار A می‌گوید در دوران کودکی‌اش رژیم غذایی در خانه وجود داشت که بسیار سختگیرانه بود و همه باید از آن پیروی می‌کردند. مقدار کمی سیب زمینی سرخ کرده و سوسیس و آبنبات و نوتلا و همبرگر و اسپاگتی با سس گوشت و بستنی مجاز بود. شما همیشه باید فوق‌العاده سالم می‌بودید و هر کالری شمرده می‌شد. در دوران نوجوانی‌اش، او شروع به نشان دادن مشکلات بی‌اشتهایی کرد و این مشکل هرگز به طور کامل حل نشد.

    بدیهی است که A همچنین در حال توصیف رژیم غذایی است که در تحلیل به خودشان داده‌اند؛ که همه با هدف دستیابی به عملکرد بالا انجام می‌شود، که به معنای کنار گذاشتن خوشمزه‌ترین چیزها است. تحلیلگر بر نفرت بیمار از خود تأکید می‌کند. اگرچه با انجام این کار، دیوانگی‌ بیمار را به او یادآوری می‌کند؛ اما او در نظر نمی‌گیرد که این گفتمان در مورد «رژیم‌های غذایی» می‌تواند بازنمایی حقیقی از آن نوع حقایقی باشد که بیون می‌گوید؛ به خود اجازه می‌دهند آن را به عنوان غذای ذهن، یعنی تنظیم عاطفی مصرف کنند. به عبارت دیگر، هر دو از یک رژیم روانی رنج می‌برند که فضای کافی برای لذت و بازی (“خوشمزه‌ترین چیزها”[93]) باقی نمی‌گذارد.

    هذیان‌وارگی، خیال‌پردازی یا رویا؟

    اما پرسش اساسی این است که چه تفاوتی میان «دگردیسی به رویا یا خیال و یا هذیان» وجود دارد؟ تفاوت در این است که غالباً دگردیسی به رویا -در ارتباط با خیال‌پردازی نیز صادق است- فرآیندی آگاهانه و عمدی است. در دگردیسی به رویا من تصمیم می‌گیرم که به شیوه‌ای خاص گوش دهم.

    در خیال‌پردازی تصاویری از ذهنم گذر می‌کند و من همچنان آگاهم که بیدارم و آن تصاویر خیالی‌اند. در امر «دگردیسی به هذیان‌وارگی» وضعیت متفاوت است. تا زمانی که «خطا» را اصلاح نکنم (بیداری‌ای که ممکن است بلافاصله، مانند یک لغزش زبانی یا فراموشی کنشی[1]، تصحیح شود؛ اما در مواردی بسیار بیشتر طول بکشد، وابسته به ماهیت آن است) من کاملاً به آن باور دارم. گویی که به‌کلی در فانتاسم‌های[2] تصویریِ رؤیا غرق شده‌ام. اگر از رویا بیدار نمی‌شدم، نمی‌توانستم بفهمم که «رویا دیده‌ام.»

    تنها وقتی درمی‌یابم که در حال تجربهٔ «هذیان» بوده‌ام، آن را می‌توانم «هذیان‌وارگی» بنامم. الگو آن، تا حدی شبیه دگردیسی به رویا یا خیال‌پردازی است اما سطوح آگاهی در آن‌ها به‌شدت متفاوت است. نکته‌ای اساسی که باید در نظر داشت، این است که تمرکز بیش‌ از اندازه بر «دگردیسی به رویا» -یعنی تفسیر واقعیت- کاری عبث و ناسودمند خواهد بود.
    چنین کاری ما را بیش از حد به قطب عقلانی و انتزاعی اندیشیدن متمایل می‌کند و در عین حال، ظرفیت خیال‌پردازی و رؤیاپردازی ما را محدود می‌سازد. ما نباید فراموش کنیم که اصل بنیادین دیگر، همان ایمان منفی (Civitarese, 2019b) و نوسان آن با اصل «واقعیت برگزیده»[3] است که در قالب جفت مفهومی [4]FC/F ↔ SE  تعریف می‌شود.

    اگر مسئله را این‌گونه طرح کنیم، تفاوت میان «دگردیسی به هذیان‌» و «دگردیسی به رویا» تا نقطه‌ای قابل تمییز، کم‌کم رنگ می‌بازد. چراکه اگرچه واقعیت دارد که نوعی فعالیت فرافکنانه (و حتی هذیانی) همواره در هر ادراک عادی و آسیب‌شناختی حضور دارد؛ اما به همان اندازه نیز درست است که تفاوت عظیمی میان کسی که در معنای روان‌پزشکی «هذیان می‌بیند» و کسی که نمی‌بیند وجود دارد.

    در مورد کسانی که واقعاً دچار هذیان می‌شوند، «دگردیسی به هذیان» -و باز تکرار می‌کنم- با شدت هیجانی آن تعریف می‌شود. از دید من، این یعنی زمانی که چنین دگردیسی شدیدی رخ می‌دهد، نیاز هیجانی‌ای که در پس آن نهفته، به‌طرز خاصی فوریت می‌یابد.

    تفسیر[5] یا مکالمه[6]؟

    به اعتقاد من، ما همیشه در روانکاوی باید با دو مسئله یا شکاف بزرگ سر و کار داشته باشیم. یکی شکاف بین سوژه و ابژه است. من اخیراً نقل قول مهمی از لودویگ بینسوانگر[7] (۱۹۵۸)، بنیانگذار روانشناسی وجودی[8]، پیدا کردم که در مورد شکاف بین سوژه و ابژه (که عمدتاً از دکارت می‌آید) می‌نویسد: این شکاف «سرطان روانشناسی»[9] است.

    دیگر شکاف بین ذهن و بدن است. فکر نمی‌کنم اگر به جای نگاه دیالکتیکی به این دوگانه آن را واژگون کنیم، راه به جایی ببریم. باید برای ما آشکار باشد که ما در جهان غوطه‌ور هستیم و از طریق بدن خود (احساسات، عواطف، اعمال) معنا تولید می‌کنیم.

    در عین حال، همانطور که هایدگر[10] (۱۹۸۷، ۲۴۹) می‌گوید: « درک-دریافت همیشه زبان و به طور مشترک بیان کلمات است.» به همین دلیل مفهوم‌سازی جایگاه بدن در تحلیل از اهمیت بالایی برخوردار است.

    بنابراین، بیایید به خیال‌پردازی بدنی یا چیزی که به افتخار نقاشی اکشن، که به عنوان «انتزاع ژستی»[11] نیز شناخته می‌شود، من آن را خیال‌پردازی اکشن می‌نامم، بپردازیم.

    از دید من به طور کلی فرآیندهای نشانه‌شناختی[12] دلالت را نمی‌توان از فرآیندهای معنایی دلالت جدا کرد. ضمناً حتی کلمه نیز بدنی دارد، به مراتب این گزاره دربارهٔ واژگان شاعرانه صادق‌ است. بنابراین، اگر خیال‌پردازی کنشی[13] معنای خاصی داشته باشد، در قیاس با گفتمان و عاطفه فرد خودبیمارانگار[14]، معنای عمل خیال‌پردازی؛ جلب توجه با استفاده از ارتباط غیرکلامی خواهد بود.

    احساسات بدنی، حرکات و حتی توالی طولانی از تعامل -برای نمونه، در ارتباط‌گیری از طریق اپلیکیشن‌های تلفن همراه و امثال آن- همگی می‌توانند به‌عنوان پدیده‌هایی در سطح میدان تحلیلی تفسیر شوند. من پیش‌تر دو نمونه از «خیال‌پردازی کنشی» را در دو روایت بالینی «حلزون-ببر» و دیگری با عنوان «تحقیر» نشان داده‌ام.

    راه دیگری که برای توجه به ارتباط غیرکلامی -که همواره باید آن را رویای مشترک[15] خواند- این است که تا حد امکان، تفسیر را طبیعی یا مجسم [16] سازیم. مثالی ساده که همه می‌توانند برای فهم مفهوم «مجسم‌سازی»[17] درک کنند این است که در گذشته، اگر می‌خواستم سندی را از صفحهٔ کامپیوترم حذف کنم، رایانه‌ها با سیستم‌عامل‌های قدیمی‌تر، مرا ملزم می‌کردند که رشته‌ای از دستورات را تایپ کنم. در عوض، سیستم عامل جدید به من این اجازه را می‌داد که تنها آن را بگیرم و به سمت سطل زباله بکشم.

    بدیهی است که شیوهٔ دوم، بسیار غوطه‌ورانه و خودانگیخته‌تر است. با واقعیت مجازی امروزی، حتی ممکن است به هیچ‌کدام از آن‌ها نیازی نباشد؛ تنها کافی‌ست دستکش‌ها را بپوشید و دست‌هایتان را حرکت دهید. یعنی دستورها در بدن مجسم شده‌اند. در نتیجه، مرز میان «غوطه‌وری[18] و «تعامل‌مندی»[19] به‌تدریج از میان برداشته می‌شود  (Civitarese, 2008).

    در نظر من همین اصل بر «تفسیر» هم صدق می‌کند؛ به این معنا که تفسیر به مثابهٔ «فرمایش کردن»[20]، در مجاز رویاگون فضایِ واقعیت[21] موقعیت تحلیلی عمل می‌کند که قصد دارد در صورت لزوم مولفه‌های آن را تغییر دهد.

    تفسیر باید خودجوش، طبیعی، اشباع نشده و گفتگومحور باشد. ما باید با خودانگیختگی و زنده‌دلی دیالوگ کنیم بی‌آنکه «فیلم» یا روایت را قطع کنیم. این غوطه‌وری باید همواره تحت هدایت تفسیر باشد و تفسیر باید همواره به نوعی غوطه‌ورانه رقم بخورد.

     بدیهی است که نوعی تغییر موضع میان این دو جنبه وجود دارد. ممکن است زمانی که تفسیری را ارائه می‌دهیم، کمی بیشتر به سوی وجه غوطه‌ورانه یا وجه تعاملی متمایل باشیم و این دقیقاً نقطهٔ مقابل این است که ما بگوییم: «آنچه داری به من می‌گویی چیزی کاملاً متفاوت است.»

    از نظر من، تحلیل بیش از آنکه صرفاً «ارائهٔ تفسیر» باشد، یک گفت‌وگو است. فرقی نمی‌کند که بیمار از چه سبک روایتی استفاده کند (رؤیا، خاطره، خیال‌پردازی) هدف همواره گردآوری سرنخ‌هایی برای شهود این موضوع است که فرآیند شناسایی متقابل چگونه در حال گشایش است.

     در اینجا منظورم از تفسیر چیزی است که شما عملاً به بیمار می‌گویید اما تفسیر همچنین می‌تواند به معنای شیوه‌ای باشد که تحلیل‌گر به کمک آن در یک گفتگوی تحلیلی به ناخودآگاه گوش می‌سپارد.

    این دو لحظه به هم پیوند دارد اما نخستین لحظه تفسیر به مثابهٔ گوش سپردن نهفته می‌ماند و در دومی تفسیر به مثابهٔ نوع خاصی از فهم که به بیمار منتقل می‌شود، آشکار می‌گردد. بنابراین تفسییر و شناسایی دو کلیدواژهٔ آلفا و امگای روانکاوی برای ما حائز اهمیت هستند.

    آنچه در پی‌ آن هستیم، بازشناسی[22] است اما مسئله اینجاست که بازشناسی دوجانبه صرفاً یک بازشناسی آگاهانه نیست و پنداشتن آن به مثابهٔ امری صرفاً خودآگاه خزایی رایج است. بازشناسی بر فرآیندی اطلاق می‌شود که ذهن از خلال آن زاده شده و رشد می‌کند.

    چرا ناخودآگاه را در رویا تفسیر می‌کنیم؟

    زیرا در تلاشیم تا دریابیم این فرآیند چگونه در حال پیش‌رفتن است. آیا در مسیر درستی پیش می‌رود یا اشتباه، آیا حرکت آن پیش‌رونده[23] است یا واپس‌گرایانه[24] (Civitarese, 2020b, 2020c). تمام روان‌کاوی را می‌توان در این دو واژه خلاصه کرد، تفسیر و بازشناسی. تفسیر غوطه‌ورانه[25]، تفسیری‌ست که دیگر برچسبی بر آن نخورده است تا بتوان آن را تفسیر خواند.

    در درجهٔ نخست، تفسیر در شیوهٔ گوش‌سپردن به گفتار[26] ناخودآگاه نهفته است. اهمیت دارد که هرگونه مداخلهٔ تحلیل‌گر از این شیوه برخاسته باشد. مردم همیشه از من می‌پرسند که به بیمار چه می‌گویم. در نهایت، برای خلاصه کردن طیف پاسخ‌های ممکن، یک سرواژه [27] ابداع کردم (SCREAM):

    S خودافشایی (به‌ندرت و با احتیاط) (Self-disclosure)

     Cایفای نقش هم‌سرایان یونانی (Greek Chorus)

    R توجه به خیال‌پردازی‌ها (Reveries)

    E ترسیم هیجان  (Emotion mapping)

    A از دست ندادن دگرگونی‌ها (hAllucinosis)

    M فرمول‌بندی دوباره با استعاره یا تشبیه (reformulate).

    در صورتی که این زبان، زبان مشترکی با بیمار باشد؛ تحلیل‌گر می‌تواند تفسیری عمیق ارائه دهد. با این‌همه، جایگاه اصلیِ درمان به کیفیت گوش‌دادن وابسته است؛ و این گوش دادن در خدمت هم‌نوا شدن با همان طول موج هیجانی بیمار است. اگر من در شنیدن، شکاف[28] میان «تو» و «من» را حفظ کنم، آن‌گاه همه‌چیز چنین جلوه می‌کند:

    «تو داری این را به من تحمیل می‌کنی»، «من دارم با تو این کار را می‌کنم»، «تو داری ناخودآگاهانه حمله، اغوا، دست‌کاری می‌کنی»، «یا اینکه من دارم همهٔ این کارها را می‌کنم».

    اگر من در عوض، از منظر میدان به گفتار گوش بسپارم، هر آنچه گفته می‌شود بازتابی است از آنچه ما با هم در حال دیدنِ رؤیای آن هستیم؛ این تغییری‌ست ژرف و بنیادین از حیث معنا. اگر هر آنچه که به بیمار می‌گویم، از این منظر شنیده باشم، طنینی متفاوت خواهد داشت.

    همچنین این تفسیر، غالباً در درون همان ژانر روایی‌ای باقی می‌ماند که بیمار آن را پیشنهاد کرده است. به‌بیان دیگر، هدف اصلی پرورش ابزارهای اندیشیدن است. هرچند که یافتن محتوا مفید واقع می‌شود؛ اما پیش از هر چیز باید ظرفیت تحمل بیمار را نسبت به آنچه به او می‌گوییم، محترم بشماریم.

     محتوایی که با ظرفیت ظرف هم‌خوان نباشد؛ در خطر بدل شدن به تجربه‌ای آسیب‌زا قرار دارد. در این‌جا هم محتوا و هم ظرفِ نگهدارنده اهمیت دارند؛ اما از نظر سلسله‌مراتبی، ظرف بر مظروف تقدم دارد.

    اگر در حال تماشای فیلمی باشیم که ما را مجذوب کرده و در نقطه‌ای از آن، کسی فیلم را قطع کند و منتقدی را وارد شود تا فیلم را برایمان توضیح دهد؛ به‌شدت آزرده خواهیم شد.

    نمونه‌ای دیگر شنیدن از منظر تحلیلی:

    بیماری به تحلیل‌گر خود می‌گوید:مادرش با یک نگاه، هر حرکت او را متوقف می‌کرد؛و او را چنان پرورش داده بود که به کوچک‌ترین نشانه‌ای بی‌درنگ واکنش نشان دهد.

    تحلیل‌گر می‌تواند چنین بگوید:اینجا کسی هست که خواهان کنترل مطلق است و آزادی اندکی برای دیگری باقی می‌گذارد تا آنگونه که می‌خواهد حرکت کند.

    آنچه میان خطوط منتقل می‌شود این است: شاید این تویی که مرا همچون تحلیل‌گری مدوساوار[29] می‌بینی (کسی که تنها با یک نگاه، تو را منجمد می‌کند).

    اما این سوءتفاهمی از جانب تحلیل‌گر است که با تاریخچهٔ گذشته‌اش توجیه‌پذیر می‌شود؛ «تو این‌گونه‌ای».

    به همین ترتیب، تحلیل‌گر صحنه را نسبت به روایت بیمار تغییر می‌دهد که در اصل دربارهٔ گذشته بود. به همین دلیل است که من در جایی دیگر از تفسیر انتقال به‌مثابهٔ شکل بلاغیِ چندروایتی[30] سخن گفته‌ام: یعنی عبور از چارچوب‌های زمانیِ روایت.

    تفسیری غوطه‌ورانه که ساختار رواییِ پیشنهادیِ بیمار را محترم بشمارد و در عین حال در پی تعامل باشد؛ یعنی تلاش کند تغییری مثبت در «حال و هوای»[31] بیمار پدید آورد، برداشتی از وضعیت جاری سرچشمه می‌گیرد که تحلیل‌گر، اغلب آن را در ذهن خود نگه می‌دارد.

    تفسیر می‌تواند به‌سادگی این باشد:«او [مادرت] تو را با نگاهش می‌زد.»

    در زبان ایتالیایی، واژهٔ fulminava  برای «زدن» به‌کار رفته که ریشه‌اشfulmine  است، به‌معنای صاعقه؛ پس در این‌جا استعاره‌ای نیز در کار است.

    تعبیر دیگری می‌تواند چنین باشد:«این مثل زندگی در پادگان است».

    یا:«در چنین موقعیتی، تو از اشتباه کردن وحشت داری».

    پس مهم‌ترین نکته این است که چگونه گوش می‌کنی. تحلیل‌گر، تاریخچهٔ گذشته را در پرانتز می‌گذارد،
    تا بر این تمرکز کند ‌که گفت‌وگوی تحلیلی -صرف‌نظر از آنکه در ظاهر دربارهٔ چه چیزی است- در واقع چگونه کارکرد یا پیوند هیجانی‌ فعال در هم‌اکنون را بازمی‌تاباند. در این مورد، فضا آکنده از هراسی پنهان می‌شود؛ ترس از آسیب دیدن به‌دست نگاهی یخ‌زده و تحقیرکننده.

    این چیزی‌ست که از سطح ناخودآگاهِ مشترک دو ذهن که با هم در ارتباط‌اند برمی‌خیزد و یک سامانه‌ از میدان تحلیلی را شکل می‌دهند. به همین دلیل از «میدان» سخن می‌گوییم؛ در واقع «میدان» صرفاً یک استعاره است.

    در اینجا لایه‌ای وجود دارد که آن را به‌مثابهٔ لایه‌ای مشترک و نامتمایز مفهوم‌سازی می‌کنیم -استفاده از استعاره‌های مکانی اجتناب‌ناپذیر است اما بهتر آن بود که از فرآیندها سخن می‌گفتیم- چراکه در این لایه نمی‌توان گفت «این از آنِ توست» یا «این از آنِ من».

    در اینجاست که تحلیل‌گر، به‌مثابهٔ یک سوژهٔ متمایز، مسئولیت تسهیل دگرگونی‌های مثبت را بر عهده می‌گیرد. تحلیل‌گر می‌کوشد با بیمار خود تماس برقرار کند. با این‌حال، می‌داند که ناگزیر، کنترل کاملی بر آنچه که تصمیم دارد انجام دهد، نخواهد داشت. و این، بار دیگر بدان معناست که ما باید همواره به نشانه‌هایی که از «سوژهٔ سوم بیناذهنی»[32] یا میدان می‌آیند، گوش بسپاریم.

    مفهومی که در روان‌کاوی کلاسیک بیش‌ترین نزدیکی را با این دیدگاه دارد، تفسیر در انتقال است، نه تفسیر از انتقال. اگر از تفسیر در انتقال سخن بگوییم، چارچوب همچنان این خواهد بود که بیمار، تحلیل‌گر را به‌طور تحریف‌شده یا اشتباهی می‌بیند. بنابراین، اگر بگوییم تفسیر اشباع‌نشده همان تفسیر در انتقال است؛ اشتباه کرده‌ایم. چارچوب مفهومی و نظری آن‌ها به‌کلی متفاوت‌اند. ما می‌توانیم دو سوژه را یا در حال تعامل ببینیم، یا به‌عنوان سازندهٔ یک ذهن/میدان سوم، یا یک نظام که چیزی فراتر از تعامل صرف است. بنابر همین دلایل، هیچ معیار بیرونی‌ای وجود ندارد که بتواند ما را در یافتن تعادل مطلوب میان غوطه‌وری و تفسیر یاری دهد.

    به‌نظر من، این تعادل حاصل پرورش حساسیت فردی نسبت به یک چشم‌انداز رویاگون در جلسه و نیز نسبت به گفتار ناخودآگاه است. بدیهی‌ست که در این مسیر، تحلیل‌گر می‌تواند تغییرات اقلیمی در میدان را پایش کند و گزارشی از حرکات آگاهانهٔ خود دریافت نماید.

    من از مفهوم «غوطه‌وری» در برابر «تعامل‌مندی» برای روشن ساختن نکته‌ای دیگر استفاده می‌کنم. گاهی که تعدد کمی هم ندارد، چنان می‌شود که ما در واقع‌گرایی ساده‌لوحانهٔ زندگی روزمره گم می‌شویم؛ اما نباید چندان درگیر این امر شد. آن‌چه اهمیت دارد، دریافتن مفهوم رویای مشترک جلسه است. دیر یا زود، با شگفتی و قدردانی، این اصل دوباره به سوی ما بازخواهد گشت. چنان‌که جیمز گروتستین[33] می‌گفت:

    «لازم نیست نگران گوش دادن بدون حافظه[34] و میل[35] باشید. حافظه، میل و درک[36]، در زمان درست بازمی‌گردند.»

    تحلیل، آن‌گونه که ما می‌فهمیمش، به هیچ‌وجه در فضایی مبهم، رؤیایی یا غیرواقعی رخ نمی‌دهد. گاه چنان می‌نماید که چنین فضایی را القا می‌کنیم تا بر ایدهٔ رؤیاپردازیِ جلسه تأکید ‌ورزیم؛ اما رؤیاپردازیِ جلسه صرفاً روشی‌ست برای به‌یاد آوردن اینکه باید کم‌وبیش کوشید تا یا از طریق آنچه گفته می‌شود بیدار شد، یا دست‌کم به معنای ناخودآگاه آن گوش سپرد. هیچ چیز بیش از این نیست.

    در مثالی ساده، اگر بیماری بگوید: «دیروز گربه از خانه فرار کرد.» من می‌توانم به‌سادگی بپرسم: «چرا؟». «چون کسی احمقانه در را باز گذاشته بود». من می‌توانم بگویم: «گاهی فکر می‌کنیم می‌توانیم به کسی در خانواده اعتماد کنیم؛ اما بعد می‌فهمیم بهتر بود اعتماد نمی‌کردیم.» می‌بینید، این پاسخ بسیار باز و پذیراست. اما در ذهن من، من در حال بر عهده گرفتن مسئولیتی هستم: ما «دری» را باز گذاشتیم، و «گربه» گریخت.

    و بیمار ممکن است پاسخ دهد: «بله، البته معمولاً آن‌ها محتاط هستند.» این می‌تواند نشانه‌ای باشد از این‌که بیمار با سخن من نگهداری (containment) را احساس کرده است. من ممکن است بگویم: «درست است» و بلافاصله وارد از تنش آزار دهندهٔ فضا بکاهم. «چه می‌کردیم اگر نمی‌توانستیم به هیچ‌کس در خانه اعتماد کنیم؟» بیمار ممکن است بگوید: «اما حالا نمی‌دانم گربه کجاست و خیلی نگرانم.» و من می‌توانم پاسخ دهم: «بله، چون تصور می‌کنی ممکن است برایش مشکلی پیش بیاید.» بیمار: «بله، اما می‌گویند گربه‌ها چندین جان دارند»، و همین‌طور ادامه می‌یابد.

    آنچه من قرار نیست بگویم این است که «تو داری به من می‌گویی که داریم رؤیایی می‌بینیم که در آن، گربه‌ای از خانه فرار کرده، چون کسی در را باز گذاشته؛ این رؤیا نوعی خیال‌پردازی است که به ما می‌گوید چه بر ما می‌گذرد، وقتی در فضایی آکنده از نگرانی، اضطراب و بی‌اعتمادی متقابل غوطه‌وریم؛ و البته به‌نظر می‌رسد که فکر می‌کنیم منابع کافی برای حل این وضعیت را داریم.» این دقیقاً چیزی‌ست که من اصلاً نخواهم گفت. من در سطح گفتمان بیمار می‌مانم؛ اما گوش می‌دهم.

    آنچه اهمیت دارد این است که اگر به شیوه‌ای خاص گوش بسپارم، به ناخودآگاه خودم و ناخودآگاه بیمار اعتماد می‌کنم و دیگر نه مشکوکم، نه اخلاق‌گرایانه عمل می‌کنم.

    تمایز میدان و بازآفرینی[37]

    می‌خواهم بر این نکته تأکید کنم ‌که چگونه گوش دادن مهم‌تر از چه می‌گفتن است. البته دست‌کم در صورتی که در نهایت آنچه می‌گویی برآمده از تفسیر/فهم تو باشد. پذیرش‌پذیری نسبت به ناخودآگاه، به مکان حقیقی مراقبت بدل می‌شود. این واقعیت که تحلیل‌گر پس از شنیدن، وظیفه‌ای آگاهانه بر عهده می‌گیرد، نشان می‌دهد که اگر سطح بینا‌ذهنیِ میدان، یا ذهن سوم و مانند آن را برجسته کنیم،خطر آن نیست که بُعد «سوژه‌گی» نادیده گرفته می‌شود. آنچه ما «سوژه» می‌نامیم، برآمده از رابطه‌ای دیالکتیکی (از جنس هم‌ضمنی[38] یا هم‌‌غرابتی[39])، میان قطب سوژگی و قطب بیناسوژگی است. (Civitarese, 2020d). هیچ‌یک بدون دیگری نمی‌تواند وجود داشته باشد.

    اگر گروهِ دونفرهٔ تحلیل‌گر و بیمار بتواند، هر بار از وضعیت عملکردیِ «فرض بنیادین» به عملکرد «گروه کاری»[40] یا «پیشرفته» گذار کند، بدیهی‌ست که هر یک از آن‌ها به‌مثابهٔ فرد، این ظرفیت تازه را درونی می‌سازد و با خود به بیرون می‌برد. این مسئله به‌آسانی دچار سوءتفاهم می‌شود؛ نباید سطح ناخودآگاه رابطه را با سطح آگاهانهٔ آن اشتباه گرفت.

    در بحث از بازآفرینی گرسون[41] (۲۰۰۴، ص۷۴) می‌نویسد: «ادبیات مربوط به بازآفرینی به‌ندرت به یک ناخودآگاه اشتراکی ‌ساخته‌شده اشاره دارد؛ بلکه اغلب چنین بیان می‌شود که چگونه دو ناخودآگاه مجزا بر یکدیگر اثر می‌گذارند.»

    و ادامه می‌دهد:«ناخودآگاه تقریباً به‌عنوان ویژگی‌ای انحصاری از هر فرد بازنمایی می‌شود، در تعامل با ناخودآگاهی مشابه، هرچند واکنشی، در دیگری.»

    بنابراین حتی مفهوم بازآفرینی، که می‌توان آن را به مفهوم میدان نزدیک دانست دلالت بر پدیدآیی «سوژهٔ سوم» -سوژه‌ای تحلیلی و بیناذهنی یا «ذهن سوم»- ندارد (Ogden, 1994).

    این [تفاوت] پیش‌تر در مفهوم دژ[42] از برنگر[43] پیش‌بینی شده بود؛ مفهومی که غالباً به‌اشتباه با «میدان» در نظریهٔ میدانیِ پسا-بیونی یکی انگاشته می‌شود -گرچه فارغ از این اشتباه، همین مفهوم «دژ» راه را برای میدان هموار ساخته است. در مدل‌های رابطه‌ایِ روان‌کاوی، دیدگاه غالب دیدگاهی‌ست که بر تعامل میان دو سوژه و نه بر «میدانی» که از دل این دو پدید می‌آید، تأکید دارد.

    در آن‌صورت، بله، بازآفرینی‌ها وجود دارند؛ اما از منظر ناخودآگاه، مشخص نیست که چه جایگاهی می‌توان به آنچه خارج از بازآفرینی قرار دارد، داد. آیا باید دوباره به تمایز کلاسیک میان «رابطهٔ واقع‌گرایانه» و «رابطهٔ انتقالی» بازگردیم؟

    در حقیقت، آگاهی از مشارکت اجتناب‌ناپذیر و مهم تحلیل‌گر در شکل‌دادن به واقعیت‌های تحلیلی،
    در بسیاری موارد به نتیجه‌ای متناقض‌ منجر می‌شود. مفهوم بیناسوژگی، صرفاً به‌عنوان تعامل و تأثیر متقابل (بی‌آن‌که سوژهٔ سومی در میان باشد)، برای توجیه رویکردی با حداقل ‌تفسیر(با محوریت کمتر ناخودآگاه) و بیشتر «روان‌درمانگرانه» به درمان به‌کار می‌رود، رویکردی که بر کاوش عقلانی واقعیت عینی مبتنی است؛ اما خطابت[44] تروما و واقعیت، ما را به پیش از فروید بازمی‌گرداند.

    واقعیت این است که همان‌گونه که روایت رؤیا، خودِ رؤیای شبانه نیست؛ تروما نیز با روایت آن در جلسه متفاوت است. روایت تروما از فرآیندهای ناخودآگاهِ معناسازی و ارتباط‌پردازی مستقل نیست؛ اما در برخی مدل‌های روان‌کاوی، تأکید بر صرف تروما به‌مثابهٔ یک واقعیت عینی است. برخی امور در پرتو مفهوم ناخودآگاه دیده می‌شوند و برخی دیگر تنها به‌صورت واقعیت‌ صرف تصور می‌شوند. هدف نهایی همچنان بازسازی تاریخچهٔ گذشتهٔ بیمار باقی می‌ماند. در نهایت می‌توان گفت که، مطابق با پیش‌فرض‌های نظری‌، مفهوم بازآفرینی بر گذشته تمرکز دارد، در حالی که میدان تحلیلی به آینده نگاه می‌کند.

    به‌واسطهٔ تمام این دلایل، می‌توان گفت: بله در نظریهٔ میدان، الگوی رؤیاپردازی برای روان‌کاوی مدرن حتی از گذشته نیز بنیادی‌تر است.

    سخن سردبیر

    آنچه در این شماره پیش روی شماست، تلاشی است برای ترسیم یکی از گذرگاه‌های تحول در روان‌کاوی معاصر؛ جایی که رؤیا دیگر صرفاً به‌مثابه پژواک ناخودآگاه فردی تفسیر نمی‌شود، بلکه به‌عنوان رخدادی زنده، پویا و بین‌ذهنی در دل رابطهٔ تحلیلی پدیدار می‌شود.
    در این نوشتار، با عبور از چشم‌انداز کلاسیک فرویدی و ورود به ساحت‌هایی که بیون، سیویترزه و دیگر اندیشمندان معاصر گشوده‌اند، نگاهی تازه به ناخودآگاه مشترک، میدان تحلیلی و پدیداری رؤیا خواهیم داشت.

    در جهانی که رؤیا گاه دیگر نه به‌مثابه رمزی برای گشودن، که به‌سان حرکتی برای شنیدن در میدانِ «بودن با دیگری» پدیدار می‌شود، شاید بیش از همیشه نیاز داریم به سکوتی تأمل‌گر، حضوری پذیرا، و آمادگی برای نادانستن.
    امید آن داریم که این نوشته، خوانندهٔ علاقه‌مند به روان‌کاوی را به گفت‌وگویی ژرف با رؤیا و با خودِ فرایند تحلیلی دعوت کند؛ گفت‌وگویی که در آن، دانستن نه پایان راه، بلکه گشایندهٔ میدان جدیدی برای تجربه است.

    پانویس‌ها

    [1] Repressed material
    [2] Consciousness
    [3] Analysand
    [4] Analytic field theory
    [5] Hallucinosis
    [6] Analyst’s subjectivity
    [7] Transference
    [8] Countertransference
    [9] Projective identification
    [10] Enactment
    [11] Ultimate reality
    [12] Individual psychoanalysis
    [13] Therapeutic
    [14] Transference neurosis
    [15] Intersubjective recognition
    [16] Interpretation
    [17] Representation
    [18] Emotion
    [19] Ultimate reality واقعیت نهایی :
    [20] Shared emotion
    [21] Basic assumption
    [22] Valences
    [23] Contagion
    [24] Infection
    [25] Transformation
    [26] the “dream” of concrete reality
    [27] Dreaming
    [28] Thinking
    [29] Digest
    [30] Inner group
    [31] Happy
    [32] Common
    [33] Split
    [34] I/you
    [35] Relational
    [36] Suspicious
    [37] separate subjects
    [38] Healthy
    [39] Infernal
    [40] Sartre
    [41] Agency
    [42] Personality
    [43] Material
    [44] Common
    [45] Indistinct
    [46] Third
    [47] Reverie
    [48] Action
    [49] bodily sensation
    [50] Countertransference
    [51] dizzying oscillation
    [52] non-verbal
    [53] Dream
    [54] intrusion-visit
    [55] House
    [56] Represent
    [57] Snail
    [58] aggressive snail
    [59] Narcissism
    [60] Therapy
    [61] Mollusk
    [62] Willpower
    [63] Character
    [64] Supervision
    [65] snail-tiger
    [66] Dreamlike
    [67] Slow
    [68] shared action-reverie
    [69] Super
    [70] نام مستعاری که نویسنده برای گزارش بالینی این کیس استفاده کرده است.
    [71] Colleague
    [72] too much
    [73] Doses
    [74] the pressure
    [75] Abjection
    [76] slip of the pen
    [77] Lockdown
    [78] look down
    [79] Error
    [80] concept/tool
    [81] coffin-womb
    [82] Claustrum
    [83] Uma Thurman
    [84] Kill Bill
    [85] Burial
    [86] Buñuel
    [87] Un Chien Andalou
    [88] Fear
    [89] Pleasure
    [90] Childish parts
    [91] reality principle
    [92] Existing
    [93] the tastiest things
    [1] Parapraxis
    [2] Phantasmagoria
    [3] selected fact
    [4] SE به معنای واقعیت برگزیده و FC/F به معنای توانایی برای تحمل ندانستن و ایمان منفی به کار رفته است و اشاره به مدلی دیالکتیکی مفهومی دارد که میان ایمان منفی تحلیلی (مهار شده) و پذیرش واقعیت برگزیده در نوسان است. این دو قطب، فضای روان‌تحلیلی میدان بین‌ذهنی را می‌سازند و جهت تجربهٔ تحلیلی را تعیین می‌کنند.
    [5] Interpretation
    [6] Conversation
    [7] Ludwig Binswanger
    [8] Existential
    [9] the cancer of psychology
    [10] Heidegger
    [11] gestural abstraction
    [12] Signification
    [13] action-reverie
    [14] Hypochondriac
    [15] jointly dreaming
    [16] Embodied
    [17] Embodiment
    [18] Immersion
    [19] Interactivity
    [20] giving instructions i.e
    [21] virtual/oneiric reality/space
    [22] Recognitio
    [23] Progressive
    [24] Regressive
    [25] immersive interpretation
    [26] Discourse
    [27] Acronym واژه‌ای که از حروف اول چند واژه دیگر ساخته می‌شود :
    [28] Split
    [29] Medusa اسطوره‌ای از اساطیر یونان که با نگاه طرف مقابل را به مجسمه‌ای سنگی تبدیل می‌کرد :
    [30] Metalepsis در ادبیات به نوعی جابه‌جایی و انتقال از یک سطح روایی به سطحی دیگر و جابه‌جایی بین چند روایت گفته می‌شود. در اینجا واژه مرزشکنی روایتی می‌تواند ترجمهٔ دقیق‌تری باشد.
    [31] Climatic changes
    [32] inter-subjective third
    [33] James Grotstein
    [34] Memory
    [35] Desire
    [36] Comprehension
    [37] Enactment
    [38] co-implication
    [39] co-originarity
    [40] Working group
    [41] Gerson
    [42] Bastion
    [43] Barangers
    [44] Rhetoric

    Get in the Picture: Are Dreams Still Central to Psychoanalysis

    “Visual materials © [Andrey Remnev, Brian Kershisnik]. All rights reserved.”

  • خوانشی نو از فروید در باب همجنس‌گرایی

    خوانشی نو از فروید در باب همجنس‌گرایی

    همجنس‌گرایی یکی از موضوعات همواره بحث‌برانگیز در روان‌کاوی بوده است. از اوایل قرن بیستم، زمانی که زیگموند فروید نخستین بار به صورت نظام‌مند به تحلیل روان‌شناختی این گرایش پرداخت، همواره برداشت‌ها، تأویل‌ها و نقدهای متعددی پیرامون آن مطرح شده است. این نوشتار قصد دارد مسیر شکل‌گیری و تحول دیدگاه فروید درباره‌ی همجنس‌گرایی را مرور کند؛  با روایتی تاریخی-تحلیلی که از مفاهیم بنیادینی همچون «جنسیت در دوران کودکی» و «میل لیبیدویی» تا نظریه‌ی «عقده‌ی ادیپ» و منشأ روان‌زاد همجنس‌گرایی پیش می‌رود.

     همجنس‌گرایی در بستر نظریه‌ی جنسیت در دوران کودکی

    در سال ۱۹۰۵، فروید در اثر بنیادین خود با عنوان «سه رساله درباره‌ی نظریه‌ی جنسی» مفهوم «جنسیت در دوران کودکی» را معرفی کرد. او معتقد بود که تجربه‌های جنسی محدود به دوران بلوغ و بزرگسالی نیست، بلکه کودکان نیز در مسیر رشد روانی خود با امیال و تحریکات جنسی مواجه‌اند.

    در این نظریه، دو پدیده‌ی کلیدی نقش مهمی دارند: «اضطراب اختگی» که مخصوص پسران است و به ترس ناخودآگاه از فقدان  احلیل مربوط می‌شود؛ و «رشک آلت» که در دختران به حسرت و تمایل نسبت به  قضیب اشاره دارد. این مفاهیم به فروید کمک کردند تا پیچیدگی‌های تحول جنسی و شکل‌گیری گرایش‌های جنسی را توضیح دهد.

    فروید بر این باور بود که همه انسان‌ها با آمادگی بالقوه برای تجربه‌ی گرایش‌های همجنس‌خواهانه و دگرجنس‌خواهانه به دنیا می‌آیند. این دوسوگرایی اولیه، در فرایند رشد روانی و تحت تأثیر عوامل روان‌شناختی، خانوادگی و فرهنگی به سمت یک گرایش مشخص جهت می‌یابد. بنابراین، همجنس‌گرایی نه انحراف یا بیماری، بلکه یکی از مسیرهای طبیعی و ممکن در تحول جنسی انسان به شمار می‌رود.

    تحلیل موردی داوینچی: فانتزی، میل و ساختار ناخودآگاه

    در سال ۱۹۱۰، فروید مقاله‌ای با عنوان «لئوناردو داوینچی و خاطره‌ای از کودکی او» منتشر کرد که در آن کوشید منشأ تمایلات همجنس‌خواهانه را در ناخودآگاه داوینچی بررسی کند. فروید به خاطره‌ای توجه کرد که داوینچی نقل کرده بود؛ خاطره‌ای از کودکی که در آن پرنده‌ای نوکش را بر دهان او می‌نهد. فروید این خاطره را نه یک یادآوری حقیقی، بلکه یک «خاطره پوشان» دانست؛ یعنی بازنمایی‌ای ناخودآگاه که بعدها شکل گرفته و به اشتباه به دوران کودکی نسبت داده شده است.

    این فانتزی در تفسیر فروید نماد آمیزش دهانی است و به عنوان نشانه‌ای از تمایل همجنس‌خواهانه تحلیل شد. علاوه بر این، فروید به چند نشانه دیگر در زندگی داوینچی اشاره کرد که تأییدکننده‌ی این برداشت بودند: نداشتن روابط عاشقانه مستمر با زنان، تمایل به حضور پسران جوان و زیبا که نقش‌هایی مادرانه نسبت به آن‌ها داشت، و رویدادی که در آن داوینچی به اتهام رابطه‌ای همجنس‌خواهانه با نوجوانی به دادگاه احضار شد اما تبرئه شد.

    نکته مهم این است که فروید همجنس‌گرایی را نه انحطاط، بلکه نتیجه فرآیندهای ناخودآگاه پیچیده‌ای می‌داند که می‌توانند در هرفردی، حتی در کسانی با استعداد و نبوغ برجسته، رخ دهند. وی در دفاع از این دیدگاه، تأکید کرد که تمایلات همجنس‌خواهانه مانند دگرجنس‌گرایی، از مسیرهای طبیعی تنظیم روانی میل جنسی هستند. بنابراین، اگر بخواهیم یکی از این مسیرها را طبیعی بدانیم، باید همه‌ی آن‌ها را طبیعی و سازگارانه بشماریم؛ چرا که همه این مسیرها حاصل تنظیمات ناخودآگاه و سازوکارهای دفاعی‌اند که در بستر تاریخچه روانی هر فرد شکل می‌گیرند.

    نظریه‌ی عقده‌ی ادیپ و منشأ روان‌زاد همجنس‌گرایی

    در سال ۱۹۲۴، فروید در تکمیل نظریه‌ی رشد جنسی خود، مفهوم «عقده‌ی ادیپ» را به‌عنوان مرحله‌ای حیاتی و تعیین‌کننده در شکل‌گیری هویت جنسی مطرح کرد. این مرحله عمدتاً در سنین سه تا شش سالگی اتفاق می‌افتد، زمانی که کودک دلبستگی شدیدی به والد غیرهم‌جنس خود پیدا می‌کند و همزمان احساس رقابت و خصومت نسبت به والد هم‌جنس را تجربه می‌کند.

    به طور مشخص، پسر در این سن میل شدید به مادر دارد و پدر را رقیب و تهدیدی برای خود می‌بیند که می‌تواند او را از توجه و محبت مادر محروم کند. این ترس از پدر، که فروید آن را «اضطراب اختگی» می‌نامد، به شکل ناخودآگاه در روان کودک حضور دارد. در مقابل، دختر در همین دوره به پدر میل می‌ورزد و نسبت به مادر حس رقابت پیدا می‌کند که فروید آن را «رشک آلت» تعبیر می‌کند؛ نوعی احساس فقدان و حسرت نسبت به ویژگی‌های جنسیتی پسران که می‌تواند به احساس کاستی یا نقص در خود منجر شود.

    حل موفق این مرحله مستلزم آن است که کودک بتواند با والد هم‌جنس خود همانندسازی کند؛ یعنی ویژگی‌ها، نگرش‌ها و نقش‌های والد هم‌جنس را درونی کند و از این طریق هویت جنسی دگرجنس‌خواهانه شکل بگیرد. این فرآیند همانندسازی، بنیادین‌ترین سازوکار روانی برای تثبیت هویت جنسی در چارچوب فرهنگ و ساختار خانواده است.

    اما اگر این فرآیند به هر دلیل دچار اختلال شود، کودک ممکن است همانندسازی با والد هم‌جنس را به طور کامل یا جزئی انجام ندهد. در چنین شرایطی، ممکن است کودک به جای همانندسازی با والد هم‌جنس، با والد غیرهم‌جنس همانندسازی کند یا حتی در مراحل پیشین رشد جنسی، پیش از عبور از عقده‌ی ادیپ، تثبیت شود. فروید این اختلال یا گسست را که مانع تکمیل فرآیند هویت‌یابی جنسی می‌شود، «انهدام عقده‌ی ادیپ» می‌نامد.

    این انهدام عقده می‌تواند زمینه‌ساز شکل‌گیری گرایش‌های جنسی غیرمعمول از دیدگاه فرهنگی زمانه، از جمله همجنس‌گرایی باشد. به عبارت دیگر، فروید معتقد بود که منشأ روان‌زاد همجنس‌گرایی ناشی از پیچیدگی‌ها و گره‌های حل‌نشده در فرایند عقده‌ی ادیپ است؛ و این مسئله نه به معنای بیماری یا انحطاط، بلکه بازتابی از تنظیمات روانی خاص و مسیرهای متنوع رشد هویت جنسی است.

    خوانش کنث لوئیس از فروید: پیچیدگی در مسیرهای جنسی

    کنث لوئیس، روان‌کاو معاصر، تلاش کرد نشان دهد که نظریه‌ی فروید درباره‌ی منشأ همجنس‌گرایی بسیار پیچیده‌تر از آن چیزی است که بعدها در تحلیل‌های آسیب‌شناختی ارائه شد. او برخلاف روان‌کاوانی چون رادو و سوکاریدس که همجنس‌گرایی را انحرافی پاتولوژیک می‌دانستند، تأکید دارد که فروید هیچ‌گاه همجنس‌گرایی را بیماری تلقی نکرده است.

    لوئیس با بررسی ساختار عقده‌ی ادیپ، نشان می‌دهد که فروید به‌طور ضمنی به امکان‌پذیری مسیرهای گوناگون در تحول جنسی اشاره کرده است. به گفته‌ی لوئیس، می‌توان دوازده مسیر مختلف را برای عقده‌ی ادیپ در نظر گرفت که شش مورد به دگرجنس‌گرایی و شش مورد به همجنس‌گرایی منجر می‌شوند. این مسیرها تحت تأثیر عواملی چون شدت اضطراب اختگی، نوع همانندسازی، رابطه با والدین، و ساختارهای دفاعی روانی شکل می‌گیرند.

    او همچنین تأکید می‌کند که آنچه ما دگرجنس‌گرایی می‌نامیم، نه محصول مسیری خطی، سالم و بی‌اختلال، بلکه نتیجه‌ی نوعی مصالحه‌ی روانی است که کودک برای کنار آمدن با تعارض‌های ادیپال و اضطراب‌های عمیق دوران کودکی به آن متوسل می‌شود. این گرایش نیز مانند دیگر گرایش‌ها، حاصل واکنش روان در برابر فشارها و تهدیدهای رشد هیجانی است. از همین‌رو، اگر بنا باشد این مسیر را بهنجار و طبیعی تلقی کنیم، به همان اعتبار باید سایر مسیرها، از جمله همجنس‌گرایی را نیز طبیعی و بهنجار بدانیم؛ چراکه همگی بازتاب تنظیمات پیچیده و ناخودآگاه روان‌اند که به‌گونه‌ای دفاعی و سازگارانه، شکل‌گیری هویت جنسی را ممکن می‌سازند.

    موضع‌گیری اجتماعی فروید: نامه‌ی مادر آمریکایی و بیانیه‌ی ۱۹۳۰

    در دهه‌ی ۱۹۳۰، و در واکنش به فضای فرهنگی و حقوقی سرکوب‌گرانه‌ی آن دوران، فروید موضع‌گیری‌های روشن‌تری در قبال مسئله‌ی همجنس‌گرایی اتخاذ کرد. در سال ۱۹۳۰، او بیانیه‌ای را در حمایت از لغو جرم‌انگاری روابط همجنس‌گرایانه در آلمان و اتریش امضا کرد. اما مشهورترین سند حمایتی او نامه‌ای است که در سال ۱۹۳۵ به مادری آمریکایی نوشت که نگران گرایش همجنس‌خواهانه‌ی پسرش بود.

    در این نامه، فروید با صراحت بیان می‌کند: «همجنس‌گرایی بی‌شک امتیازی نیست، اما پستی هم نیست، شرم‌آور نیست، و نمی‌توان آن را بیماری تلقی کرد.» او همچنین یادآور می‌شود که چهره‌های برجسته‌ای همچون افلاطون، میکل‌آنژ و داوینچی همجنس‌گرا بوده‌اند. فروید البته همجنس‌گرایی را نوعی «تثبیت در یکی از مراحل رشد جنسی» توصیف می‌کند؛ تثبیتی روانی که در جریان پیچیده‌ی رشد جنسی روی می‌دهد و نه تنها نشان‌دهنده‌ی اختلال نیست، بلکه حاصل تنظیمی ناخودآگاه در برابر تعارض‌ها و تجربه‌های هیجانی دوران کودکی است.

    این تثبیت، از منظر فروید، یکی از مسیرهای طبیعیِ تحول روانی است و نه نشانه‌ای از آسیب یا نقص. فروید همچنین تأکید می‌کند که تغییر گرایش جنسی از طریق درمان، نه امکان‌پذیر است و نه مطلوب؛ و در بهترین حالت، تنها می‌توان جنبه‌های دگرجنس‌خواهانه‌ای را که ممکن است در فرد سرکوب شده باشند، تقویت کرد.

    جمع‌بندی

    نگاه فروید به همجنس‌گرایی، برخلاف برخی برداشت‌ها، نه مبتنی بر آسیب‌شناسی، بلکه ریشه‌دار در نظریه‌ی رشد روانی انسان است. او همجنس‌گرایی را به‌مثابه یکی از مسیرهای ممکن در مواجهه‌ی کودک با عقده‌ی ادیپ و شکل‌گیری ناخودآگاه جنسی می‌دانست. فروید هرگز همجنس‌گرایی را انحراف تلقی نکرد و در اواخر عمر، با صراحت از حذف جرم‌انگاری و نگاه بیمارگونه به آن دفاع کرد.

    بازخوانی دیدگاه‌های فروید درباره‌ی همجنس‌گرایی، نه‌تنها در فهم بهتر نظریه‌ی روان‌کاوی کمک می‌کند، بلکه به ما امکان می‌دهد با نگاهی مسئولانه‌تر و علمی‌تر به پدیده‌های متنوع جنسی در دنیای امروز بنگریم. افزون بر آن، این بازخوانی می‌تواند به روان‌درمانگران کمک کند تا با درک عمیق‌تری از منشأ روان‌زاد گرایش‌های جنسی، موضعی غیرقضاوت‌گرانه و بالینی‌تر در برابر تنوع جنسی مراجعان خود اتخاذ کنند.

    سخن سردبیر

    بازخوانی اندیشه‌ی فروید درباره‌ی همجنس‌گرایی، درک تازه‌ای از پیچیدگی روان انسان به دست می‌دهد. این نگاه نشان می‌دهد که تنوع جنسی، امری طبیعی در روان انسان است. فروید کوشید تا فراتر از قضاوت‌های رایج، به تجربه‌های درونی افراد گوش دهد.

    در دنیای امروز، هنوز بسیاری با نگاه‌های کلیشه‌ای به این موضوع می‌نگرند. اما اندیشه‌ی فروید، ما را به تأمل و پرسش دعوت می‌کند.

    امید داریم این نوشته، گامی کوچک در مسیر درک عمیق‌تر، پذیرش بیشتر و گفت‌وگوی علمی درباره‌ی تنوع جنسی باشد.

    منابع

    Freud, S. (1905). Three essays on the theory of sexuality. In J. Strachey (Ed. & Trans.), The standard edition of the complete psychological works of Sigmund Freud (Vols. 7 & 10). London: Hogarth Press.

    Freud, S. (1910). Leonardo da Vinci and a memory of his childhood. In J. Strachey (Ed. & Trans.), The standard edition of the complete psychological works of Sigmund Freud. London: Hogarth Press.

    Freud, S. (1924). On the dissolution of the Oedipus complex. In J. Strachey (Ed. & Trans.), The standard edition of the complete psychological works of Sigmund Freud. London: Hogarth Press.

    Freud, S. (1935). A letter to an American mother. American Journal of Psychiatry, 107(10), 786–787.

    Lewes, K. (1988). The psychoanalytic theory of male homosexuality. New York: New American Library.

    Wagner, T. (2019). Psychoanalysis and male homosexuality (Master’s thesis, Middlesex University, London, United Kingdom). Middlesex University Research Repository.

  • پیر پسر از لنز روانکاوی 

    پیر پسر از لنز روانکاوی 

    این مقاله حاوی اسپویل فیلم پیر پسر میباشد.

    یادداشت پیش رو نگاهی روانکاوانه به فیلم پر سر وصدای «پیر پسر» ساخته اکتای براهنی است. در این مطلب موقعیت را از دو نگاه فرویدی و لکانی بررسی خواهیم کرد.

    ایران جامعه ادیپال پیر پسر

    جامعه ایرانی را می‌توان همچون آینه تمام نمای ادیپال تصور کرد که در آن گره‌های عاطفی و رمزی میان فرد و پدرسالاری متجلی می‌شوند؛ ساختاری که در آن «پدر» نماد قدرت مطلق، سنت و اقتدار تاریخی است و «مادر» دریچه‌ای به میل خام و شور زندگی. در این تابوگشایی ناهشیار جمعی ما، هر تلاطم اجتماعی و سیاسی در حکم بحران ادیپی است، بحرانی میان میل به استقلال و ترس و گناه‌ورزی نسبت به قدرتِ نمادین پدر. از مناسک آیینی تا میراث های فرهنگی , تحلیل های سیاسی و قوانین نانوشتهٔ خانوادگی، همگی حلقه‌های زنجیر ناهشیار به سوی بازتکرار و محافظت از پدرسالاری را شکل می‌دهند.

    در ادبیات ما ایران همواره دارای یک پدرنمادین بوده است. از کیومرث تا یزدگرد سوم به عنوان پادشاه و از کاوه تا رستم به عنوان پهلوان اول ایران در شاهنامه همواره بزرگ دیگری در اساطیر ما نقش آفرینی کرده است. حتی یوهان ولفگانگ گوته در دیوان غربی-شرقی در شعری اشاره میکند:

    به سرزمین پاک مشرق بگریز

    تا نسیم پادشاهی بر تو ورزد

    دیاری که پدران را ارج می نهادند

    پدری که می‌خواهند نابودش کنند.

    پیر پسر در خانه

      پدری که در خیلی از مواقع در شرق و به خصوص ایران به دنبال مرگ و نابودی او بودند. از خاطرمان نرفته در جنگ 12 روزه عده‌ای به دنبال نابودی پدرنمادین در راستای تحقق میل خود بوده‌اند. گویی تنها با مرگ پدر تمامی مشکلات حل می‌شود. این موضوع در سینما نیز به عنوان یکی از تجلی های ناهشیارجمعی ما راه پیدا کرده . پس از انقلاب سریال «پدرسالار» که کشمکش‌های پدر دیکتاتور و فرزندان را به تصویر کشید ، تا «خانه‌ی پدری» که با بازخوانی تراژدی خون و رنج،رابطه پدر و دختر را به تصویر می کشد. در ادامه، «برادران لیلا» پدر لجباز و مغرور را به تصویر میکشد که در آخر از لیلا سیلی میخورد. سیلی ای که تا مدت ها نقل محافل نقد بود. و «پیر پسر» تنهایی قهرمانانِ ناتوان از عبور از سایهٔ پدری را در خلال رابطه ای عاطفی روایت می‌نماید؛ گویی هر قاب، صحنه‌ای از بحران ادیپی است

     ایرانی که می‌کوشد هویت خویش را بازیابی کند، ناچار است از هراس‌های ادیپی رهایی یابد—از فقدان اذن پدری برای نوآوری و گسست از گذشته—تا بتواند در گذر به سوی فردگرایی پویا، قلمرو نوینی از خویشتن‌باوری و آفرینشگری به دست آورد.

    معرفی فیلم پیر پسر

    فیلم پیر پسر ساخته‌ی اکتای براهنی پسر رضا براهنی شاعر بزرگ ایرانی، روایتی است تلخ، پرزخم و پرمکث از یک خانواده فروپاشیده در تهران معاصر. در مرکز روایت، غلام باستانی (با بازی حسن پورشیرازی) قرار دارد: پدری دائم‌الخمر، معتاد و زن‌باره که سال ‌هاست به ‌جای نقش پدر، در موقعیت مردی آواره و بی‌اخلاق جا خوش کرده است. دو پسر او از دو زن متفاوت، علی (حامد بهداد)  نماینده نسلی که میخواهد خانه ی بهم ریخته را تا حدی تمیز کند که شاید اوضاع بهتر شود و رضا (محمد ولی زادگان) نمایند نسلی که میخواهد هرچه زودتر از شر پدر خلاص شود، آنها قربانیان ساختاری‌اند که قانون در آن غایب است و جای پدر، تنها یک بدن بی‌مسئولیت باقی مانده. داستان با آمدن زنی به نام رعنا(لیلا حاتمی) به عنوان مستاجر-معشوقه- غلام رنگی متفاوت میگیرد.

    پیر پسر به همراه پسرهایش

    نگاهی به شخصیت ها 

    علی مرد خوب یا ناتوان؟

    علی در فیلم پیر پسر، مردی ساکت، وسواسی، روشنفکر و چهل ساله است که هنوز با پدرش زندگی می‌کند و ناتوان از برقراری رابطه عاطفی با زنان است.پدر به او میگوید: ((تو هیچی نمیشی/مرده ها هم مگه حرف میزنن؟ / آشپزی میکنی(به عنوان امری زنانه)/کتاب ها رو فقط پشتشون رو خوندی/ وقتی خجالت میکشی سرخ میشی و مثل زنها میمونی)) .

    در کتاب‌فروشی مورد توهین و تحقیر قرار می‌گیرد. رقیب که برادر صاحب کار اوست دختری که به نظر علی جذاب است را تاخ می‌زند حتی وقتی رئیسش ( پدری نمادین دیگر) به او توهین می‌کند و می‌خواهد علی را اخراج کند پولی که حقش است را نمی‌گیرد , دم نمیزند و اعتراضی ندارد.

     در یک شب که به وضوح کارگردان صحنه را آماده معاشقه علی و رعنا می‌کند( با برهنه کردن پای رعنا به عنوان نمادی اروتیک که از ابتدای فیلم با آن مواجه هستیم) ,علی از موقعیت فرار می‌کند و در سکانس بعدی در جلوی آینه به خود ناسزا می‌گوید.  اما چرا؟ او اخته است.

    پیر پسر و لیلاحاتمی

    ایدهٔ «اختگی» در نظریهٔ فروید به معنای ترس یا اضطراب از دست دادن عضو تناسلی و نقش آن در شکل‌گیری ناهشیار است؛ او باور داشت که این اضطراب، که فراتر از معناهای صرفاً جسمانی است، در مرحلهٔ ادیپی پسر خود را به‌مثابه تهدیدی برای رابطهٔ پدر–فرزندی تجربه می‌کند.

    اختگی در این معنا نمادی از محرومیت و فقدانِ قدرت جنسی و اجتماعی است که زیربنای بسیاری از تعارض‌های روانی—از میل به تأیید تا حسادت‌های بی‌نام—را می‌سازد و با ایفای نقش کلیدی در انتقالِ ناهشیار سرکوب شده، همچون نقطهٔ عطفی است که فرد را به نوآوری‌های روانی و پذیرش محدودیت‌های انسانی رهنمون می‌کند.

    علی پول را نمی‌تواند بگیرد چرا که پول برای او نمادی از آلت تناسلی است ,با رعنا نمی‌خوابد چرا که اخته است و در نهایت به پدر نمی‌تازد چون پدر در جلوی چشمان او مادر رضا را چال کرده و گویی در آن لحظه و لحظات پیشن علی اخته شده.

    رضا پسر خسرو؟ 

     رضا، پسر کوچک‌تر، پرخاشگر است .خشم، از منظر روان‌کاوانه، تجلی انرژی  است که در تلاقی نیروهای زندگی (اروس) و مرگ (تاناتوس) پدیدار می‌شود؛ زمانی که «نام پدر»—آن چارچوب سمبلیک تنظیم‌گر امیال نخستین—انکار شود، خشم خام در لایه‌های خیال ناهشیار انباشت می‌یابد. غلام مدام به رضا یادآوری می کند که شاید پدر واقعی او نباشد و گویی نام پدر را در او انکار می‌کند.

    فروید خشم را بخشی ذاتی از صورت‌بندی‌های روانی می‌دانست که در غیاب سازوکارهای دفاعی مؤثر، مانند جابجایی یا درون‌فروشی، می‌تواند به رفتارهای پرخاشگرانه یا خودویرانگر منتهی شود. از منظر لکان، وقتی خشم نتواند به نظم نمادین راه یابد، به صورت «صداهای» درونی یا هذیان‌های عینی‌سازی‌شده ظاهر می‌گردد. در صحنه ای رضا که از خریداران خانه بزرگ بالاشهری خشمگین است شروع به صحبت با خود وخدای خود( پدر نمادین دیگر) میکند .

    پیر پسر در حال کشیدن سیگار

    صحنه ای  دیگر خشم جنون آمیز در چک زدن و خوردن از علی پدیدار می‌شود—گویی امواج سهمگین میل، بی‌لنگرِ قواعد پدرسالار، بی‌هدف به هر سو می‌تازند. بدین‌ترتیب، نقص یا انکار «نام پدر» مانع از آن می‌شود که خشم در گفتمان سمبلیک جاری و پالایش شود، و فرد را در گردابی از هیجانات پُرخاشگر و تهی از معنا فرو می‌برد.  اما آیا رضا نیز اخته است؟

    می‌توان گفت بله او زورش به پدر قلدرش نمی‌رسد لذا مدام در حال سیگار کشیدن و واپس رانی  به مرحله دهانی است. او با مسئله اختگی به نحوی دیگر مواجه می‌شود ابایی از این که از غلام پول بگیرد  ندارد اصلا مسئله پول دارد  و فکر می‌کند با پولدار شدن و یا کشتن پدر همه چیز حل می‌شود که پیشتر اشاره کردیم که می‌تواند نماد چه چیزی باشد.

    رعنا دختر بی گناه پیر پسر ؟ 

     در رعنا الگوی رفتاری—اغواگری مکرر، قرار دادن خود در روابط پرخطر و سپس پشیمانی، و خودزنی با بریدن دست—تجسمی از «جبر تکرار» (repetition compulsion) است: میل ناهشیار به بازتولید موقعیت‌های ناسالم که شاید ریشه در تجربه‌های نخستین سوژه با تصویر «ابژهٔ اولیه» (مادر/پدر) داشته باشد می توان حدس زد مبتلا شدن پدر به دمانس ( زوال عقل) نیز بی تاثیر در این الگوی رفتاری نبوده . اغواگری مداوم می‌تواند تلاشی برای به‌دست آوردن تأیید یا عشق ناباورانه‌ای باشد که در مرحلهٔ ادیپال ناکام مانده؛ یعنی سوژه در پی «ابژهٔ دست‌نیافتنی» می‌دود، گویی می‌خواهد رنج آن ناکامی را یک‌بار دیگر زندگی کند و این بار برنده شود.

    در صحنه ای رعنا پس از دریافت پول از غلام دست به خودزنیِ خودآگاهِ میزند که با توجه به جای زخم های قدیمی گویی این عمل  را بارها تکرار کرده ، نمادی‌ست از «مجازات درون‌فروشی» (intrapsychic punishment): بخشی ازسوپرایگو که از تلنبار گناه و شرم ناشی از عشق‌های ممنوعه یا میل‌های پرخاشگرانه سرکوب‌شده تغذیه می‌کند.

     بریدن دست، عضوِ عملِ اغوا و تملک دیگری، گویی فریادی‌ست برای فرو نشاندن آن میل و کاستن از حس گناهِ تجاوز روانی به تابوهای درونی.

    قرار دادن خود در موقعیت با غلام یا مردان احتمالا خطرناک دیگری، مانند محسن( همسر سابقش) یا منتقد سینما(بابک حمیدیان) که به وضوح تنها نگاهی جنسی به رعنا دارد نیز نوعی «اجرای بیرونی» (acting out) مکانیسم‌های دفاعی است: به‌جای کلام و انعکاسِ درون، سوژه به رفتارهای خطرناک پناه می‌برد تا اضطراب و تنش ناشی از محرومیت‌های ادیپی و تقابل میان زندگی و مرگ (اروس و تاناتوس) را «تقلیل» دهد؛ اما سرانجام همین تجربه‌ها باعث پشیمانی و احساس پوچی می‌شوند.

    پیر پسر به همراه لیلا حاتمی

    فراموش نکنیم که رعنا می‌توانست همانطور که علی گفت به خانه ای با یک دهم قیمت نرود ,ماشین ظرفشویی را قبول نکند, اولین پول را از غلام نگیرد,پول گرفته شده را خرج نکند, اجازه حضور شبانه غلام (که قبل تر رفتارهایی چون عکس گرفتن از عکسش و خواسته نامعقولش را دیده ) را در خانه اش ندهد و در نهایت زمانی که تصمیم به بازگرداندن پول گرفت تنها پول را در ماشین غلام می‌ذاشت و می‌رفت شاید نیازی به دوباره نشستن در ماشین نبود – این امر البته به این معنی نیست که رعنا مقصر تجاوز است بلکه تنها نشان دادن فرآیندهای ناهشیار ما در تصمیم گیری است.

    در مجموع، این چرخهٔ اغوا–خودزنی–پشیمانی را می‌توان به‌عنوان یک سامانهٔ پویای «خودویرانگری» (self-destructive pattern) دید که در آن سوژه هم‌زمان جویای عشق و تأیید است، اما از سوی دیگر، تحت فشار سوپرایگو و نیروی کشندهٔ ناهشیار، دست به مجازات خود می‌زند.

    مردی که قانون نداشته باشد تا ابد پسر باقی میماند

    در فیلم پیر پسر، دیالوگی که از مادر علی نقل می‌شود یکی از مهم‌ترین جملات فیلم است و کارکردی کاملاً نمادین در ساختار روان‌کاوانه روایت دارد. غلام، پدر علی، این جمله را نقل می‌کند:

    مردی که قانون نداره همیشه پسر می‌مونه.

    غلام مردی بدون قانون است پس پیر پسر نه علی بلکه غلامی است که از ابتدا قانون نداشته.

    در نظام فکری فروید کودک زمانی که به دنیا می آید در فضایی به نام نارسیسیزم اولیه در پی ارضای نیاز خود است تا زمانی که به موقعیتی بر می‌خورد که متوجه می‌شود نمی‌تواند هر زمان که بخواهد نیاز خود را پاسخ دهد.

    زمان مورد نظر زمانی است که قانون به نظام ناهشیار وارد می‌شود . اما اگر کودک قانون را ببیند اما انکار کند ساختار ذهنی او ساختاری «منحرف» ( pervert) پیدا می‌کند. او می‌داند خوب و بد چیست اما به آن تن نمی‌دهد. لذا می‌توان گفت کودک تا قبل از ورود قانون نیز پرورت است و در پی ارضای نیاز به هر روشی که شده ( به دیالوگ اگر با خودت نشد با جنازت توجه کنید)

    گویی در جهان فکری غلام ,قانون حتی اجازه حضور نداشته. غلام پدری داشته که او را به خانه سالمندان برده و پدرش زخم بستر گرفته. هنگام جا به جایی جنازه پدر آنقدر بوی تعفن شدید بوده که حتی از زیر تابوت رفتن او نیز امتناع کرده . پدر غلام در اینجا به عنوان سمبلی از قانون هیچ وقت بر روی شانه های غلام حضور نداشته .

    در دستگاه لکان ، «قانون» معادل درونی‌شدن نام پدر است همان نمادِ محدودکننده‌ای که میل را ساختارمند می‌کند و کودک را از مرحله‌ی لذت بی‌واسطه وارد نظم اجتماعی و جنسی می‌سازد. مردی که فاقد قانون است، یعنی از درونی‌سازی این مرجع پدرانه بازمانده، همچنان در مرحله‌ی پیش نمادین باقی مانده است؛ جایی که میل مهار نمی‌شود و سوژه، هرگز بالغ نمی‌گردد.

    در نگاه لکانی، این جمله معادل با «ورود به نظم نمادین» است. کسی که قانون را نپذیرفته، در سطح میل خام و بی‌واسطه باقی می‌ماند و نمی‌تواند وارد زبان، ساختار اجتماعی یا رابطه‌ی متقابل شود.

    بنابراین، این دیالوگ به‌ شکلی صریح و استعاری، غلام را به‌عنوان همان پیر پسر معرفی می‌کند: مردی که با وجود سن بالا، از نظر روانی هنوز «پسر» است؛ چون فاقد قانون است. او میل دارد، بدون آن‌که مسئولیت داشته باشد. او می‌خواهد، بدون آن‌که پاسخگو باشد.

    تمیزکاری علی: نقش جبرانی در غیاب قانون و لمس

    در پیر پسر، علی تنها کسی‌ست که فضای خانه را تمیز نگه می‌دارد. نه از سر وسواس، بلکه از سر ضرورت. خانه‌ای که در آن زندگی می‌کند، طبقه‌ی پایین، مشترک با پدر و برادر اگر توسط علی تمیز نشود، به ‌سرعت به فروپاشی کامل می‌رسد. در غیاب قانون، اقتدار و نظم پدرانه، علی به‌ شکلی خاموش نقش نگه ‌دارنده ساختار را به‌ تنهایی بر عهده گرفته است. او به‌جای اتکا به مرجع نمادین، خودش بدل به منبع نظم می‌شود. تمیز می‌کند، چون این کار تنها کاری ا‌ست که می‌تواند برای حفظ شکل و انسجام این محیط بی‌ساختار انجام دهد.

    این تمیزکاری، همچنین، در سطح بدنی اهمیت دارد. علی دائماً در تماس با سطوح، اشیاء و دیوارهای خانه است اما نه با بدن انسان دیگر. تماس او، تماس با خانه است، نه با انسان.

    در سطح نمادین:

    علی بدن خانه را لمس می‌کند، چون نمی‌تواند بدن زن را لمس کند.

    او از لمس رعنا ناتوان است؛ حتی زمانی که فرصت و خواست آن فراهم شده. این ناتوانی، به‌لحاظ روان‌کاوانه، معادل عدم عبور موفق از مرحله‌ی نمادین میل و تثبیت ‌شدن در یک وضعیت انفعالی است جایی میان نگاه و عمل، بدون گذار.

    نقطه‌ی اوج روانی فیلم، جایی ا‌ست که علی تمیزکاری را رها می‌کند. این تصمیم، در ظاهر یک انتخاب جزئی است، اما در سطح روانی، به معنای امتناع از ایفای نقش جبرانی در ساختاری ا‌ست که او را در موقعیت «پسر بالغ نشده» نگه‌ داشته.

    از این لحظه، علی وارد مسیر کنش می‌شود: پدر را در خانه حبس می‌کند، مواد مخدرش را از بین می‌برد، و روند بازجویی و مواجهه را آغاز می‌کند.

    رها کردن تمیزکاری، آغاز عبور علی از موقعیت پسر منفعل به سوژه‌ای کنش‌گر است اگرچه این کنش‌گری دیر اتفاق می‌افتد و هزینه‌اش، مرگ است.

    استفاده تابلو مسیح در پیر پسر

    اما این ساختار زمانی ترک می‌خورد که رعنا وارد می‌شود. زن، میل را با خود می‌آورد؛ نه در قالب نگاه مردانه، بلکه به‌ شکل کنشی زنده، فعال و دعوت‌گر. رعنا علی را به خانه‌اش می‌برد. فضا فراهم است. اما علی هنوز نمی‌تواند دست دراز کند و عقب می‌کشد.

    با این حال، این عقب ‌نشینی، مثل گذشته، صرفاً انفعال نیست. علی دچار تنش است، آشفتگی دارد و برای نخستین ‌بار، به‌جای خنثی‌سازی میل، آن را در خود حس می‌کند. او پس از بازگشت، به آینه نگاه می‌کند و با خشمی بی‌سابقه به خود می‌گوید: خاک تو سرت

    این لحظه، نخستین بروز خودآگاهانه‌ی میل در روان علی است.

    در سکانسی دیگر رعنا به دنبال علی می‌دود صورتش را نزدیک می‌آورد و می‌گوید: تو که بلد نیستی

    سپس، او را می‌بوسد.

    این بوسه، برخلاف تماس‌های تحمیلی پدر، یا اغواگری منفعلانه‌ی دیگر زنان، بیداری میل را در علی ممکن می‌سازد. لحظه‌ای ا‌ست که میل، نه به ‌عنوان نظریه، بلکه مانند‌ یک کشش بدنی، در او به رسمیت شناخته می‌شود.

    او لمس نمی‌کند، اما میل به لمس را می‌فهمد. و همین «فهم» او را از تماس با خانه بی ‌نیاز می‌کند.

    پس از این، علی دیگر خانه را تمیز نمی‌کند. نه از سر قهر، نه از بی‌حوصلگی، بلکه چون دیگر نیاز ندارد از طریق خانه، نظم و تماس را جایگزین کند. او اکنون، میل را شناخته و به‌زودی وارد فاز کنش می‌شود: پیگیری رعنا، تقابل با پدر، و پرسش از حقیقت دفن‌شده.

    استفاده نقاشی رستم و سهراب در فیلم پیر پسر

     در هر رابطه جنسی چهار نفر حضور دارند.

    اگر چه فروید جمله بالا را به این منظور بیان کرد که رابطه ی جنسی فقط میان دو نفر ظاهری و فیزیکی نیست و حضور چهره های روانی ناپیدا و پنهان در ذهن دو نفر رابطه بیان کرده اما در فیلم به معنای واقعی کلمه رابطه ای 4 نفره  شکل گرفته. با حضور و مشاهده رعنا توسط پسرها کارگردان در نکته ای طنز آمیز ناهار آن روز خانه غلام را سه سوسیس در ماهیتابه که در حال سرخ شدن هستند را نشان میدهد. همان شب اما با مواجه ای که رضا با رابطه سه نفره غلام-رعنا-علی شکل گرفته دست از این رابطه می‌کشد و شروع به خوردن خیار خودش می‌کند.

    حال رابطه ای سه نفره شکل گرفته که هر کدام از مردهای رابطه سعی بر تحقیر هم دارند تا بتوانند در این رقابت ادیپال پیروز شوند. غلام به علی صفت هایی زنانه می‌دهد و علی به غلام انگ سطحی  بودن و نفهمی می‌زند. گویی علی تنها در این رابطه است که میتواند کنش‌گر باشد. فروید در مقاله« گونه‌ای خاص از انتخاب ابژه در مردان»اولین پیش شرط عشق ورزیدن که فروید در این مقاله آن را بررسی می‌کند ضرورت و لزوم وجود یک «شخص سوم دل‌آزرده» است.

    استفاده تابلو در فیلم پیر پسر

    یعنی شخص عاشق، هیچ گاه زن آزادی را به عنوان ابژه‌ی عشق بر نمی‌گزیند-یعنی دختری ازدواج نکرده یا زن متاهلی که مستقل و جداست- بلکه فقط زنی را انتخاب می‌کند که مرد دیگری به عنوان شوهر، نامزد و یا دوست، ادعای تملک او را دارد.

     حتی  در مواردی، این پیش شرط چنان محکم و قوی به نظر می‌رسد که یک زن ممکن است تا زمانی که به هیچ مردی تعلق ندارد، با بی اعتنایی و حتی  پس زدن این شخص مواجه شود، اما به محض آن‌که وارد رابطه با  مرد دیگری شد، به ابژه‌ی احساسات پرشور او تبدیل می‌شود.

    البته که با گفته های خود براهنی این بخش از فیلم با نگاه به برادران کارمازوف و فئودور کارمازوف آن پیرمرد شیاد که زنان متعدد را دوست داشت و با پسرش دیمیتری سر گروشنکای زیبا می‌جنگید نوشته شده که البته همان هم رنگ و بوی ادیپال دارد.

    کنش دیرهنگام: از میل بیدارشده تا مرگ سوژه و پدر

    بوسه رعنا برای علی صرفاً تماس با زن نبود؛ تماس با میل بود. پس از این لحظه، علی نه تنها دیگر خانه را تمیز نمی‌کند، بلکه به‌تدریج زبان و مطالبه را هم به‌کار می‌گیرد. این همان گذار بنیادینی ا‌ست که روانکاوی لکان از آن با عنوان ورود به نظم نمادین یاد می‌کند: سوژه‌ای که از سکوت، به کلام و از انفعال، به پرسش می‌رسد.

    او ابتدا از رعنا بازمی‌ماند نه به‌دلخواه، بلکه چون پدر وارد می‌شود و رعنا را با پول، فریب و تهدید، به سمت خود می‌کشد. رعنا ناپدید می‌شود و علی، که پیش‌تر تمیز می‌کرد، سکوت می‌کرد و با منطق ملایم به تحقیر پاسخ می‌داد، این ‌بار سکوت نمی‌کند.

    او از غلام می‌پرسد: رعنا کجاست؟

    پاسخ نمی‌شنود. پافشاری می‌کند. غلام را در همان خانه حبس می‌کند. موادش را از بین می‌برد و از او اعتراف می‌گیرد.

    این مرحله، همان لحظه‌ی بازگشت امر سرکوب ‌شده با خشم است. علی برای نخستین بار، نه ‌تنها میل را می‌پذیرد، بلکه زبان و کنش را هم به‌کار می‌گیرد. او «پدر» را که همیشه قانون‌گریز و میل ‌محور بوده، به جایگاه متهم فرو می‌کشد. اما این کنش دیررس است.

    زمانی علی پدر را می‌کشد که رعنا مرده، رضا مرده، و خودش نیز زخمی و رو به مرگ است. در نهایت، او با ضربه‌ای فیزیکی، پدر را می‌کشد و خود، هم‌ زمان با پدر می‌میرد.

    از نگاه روان‌کاوی، این مرگ دوگانه نشانه‌ی یک شکست ساختاری‌ است: سوژه‌ای که بیش از حد در موقعیت پسر مانده، وقتی بالاخره میل را می‌فهمد و وارد کنش می‌شود، نمی‌تواند آن را در ساختار تثبیت کند.

    قانون، با خشونت بازمی‌گردد اما خیلی دیر.

    بررسی موضوعاتی در «پیر پسر»

    در فیلم پیر پسر، اسامی شخصیت‌ ها و مکان ‌ها و حتی موسیقی  و نقاشی ها صرفاً عناصر داستانی نیستند، بلکه نقش‌های نمادین و روان‌کاوانه‌ای در ساختار معنا ایفا می‌کنند.

    اسامی شخصیت‌های پیر پسر

    غلام، در واژگان فارسی، به معنای «پسرک» یا «برده» است؛ فردی که نه استقلال دارد و نه جایگاه اجتماعی تثبیت‌شده. در ساختار روان‌کاوانه فیلم، غلام واجد دوگانگی است: او از یک‌ سو پدر خانواده است و از سوی دیگر، در سطح روانی در موقعیت پسر باقی مانده است. به همین دلیل می‌توان تعبیر «پیر پسر» را نه به علی، بلکه به غلام اطلاق کرد؛ مردی فاقد قانون درونی‌شده، با میل‌های بدوی، بدون گذار از مرحله‌ی نمادین.

    رعنا اسمی با بار فرهنگی خاص است که در ادبیات فارسی تداعی‌گر زنی زیبا و برانگیزاننده است. در این فیلم، رعنا هم کارکردی دوگانه دارد: از یک ‌سو، ابژه‌ی میل برای غلام و علی است و از سوی دیگر، عنصری کنش‌گر که میل علی را فعال می‌کند، هرچند این میل به تحقق نمی‌رسد. رعنا، به‌عنوان زن در ساختار میل، در نهایت همچون دیگر زنان روایت، حذف می‌شود. نه با ترک یا خروج بلکه با مرگ.

    استفاده نقاشی در فیلم سینمایی پیر پسر

    مکان‌های فیلم پیر پسر

    خانه

    خانه‌ی غلام ساختاری سه‌لایه دارد که می‌توان آن را بررسی کرد

    حیاط: محل دفن دو زن (مادر رضا و رعنا) است. این فضا، محل انکار و واپس‌زنی میل و خشونت علیه زنان است. دفن‌شدن زنان در یک نقطه‌ ثابت، حیاط را به نماد تراکم امر سرکوب‌شده تبدیل می‌کند.

    طبقه پایین: محل سکونت غلام و دو پسر اوست. این فضا آلوده، بی‌نظم و وابسته به مراقبت علی است. علی وسواس تمیزکاری، سعی دارد نوعی کنترل بر این فروپاشی اعمال کند. حضور تابلوی «رستم و سهراب» در این طبقه نیز به‌وضوح دلالت دارد بر درون‌مایه‌ی پدرکشی.

    طبقه بالا: در ابتدا خالی است و با ورود رعنا معنا پیدا می‌کند. این طبقه به‌طور نمادین، فضای فانتزی میل است. با این حال، ساختار خانه پذیرای این میل نیست. رعنا از طبقه بالا، در نهایت به حیاط منتقل می‌شود؛ از سطح فانتزی به مرگ.

    سمساری

    سمساری متعلق به غمخوار(با بازی محمدرضا داوودنژاد)، دوست غلام است و جایی ا‌ست که اشیاء مستعمل، بی‌صاحب و فراموش‌شده نگهداری می‌شوند. رعنا اولین بار در این مکان دیده می‌شود. در سطح نمادین، سمساری معادل فضای ناخودآگاه و انبار گذشته‌های سرکوب‌شده است.

     رعنا از همین نقطه به خانه غلام منتقل می‌شود، در امتداد همان منطق: زن به‌ مثابه ابژه، از بایگانی ناخودآگاه وارد فضای میل می‌شود. در سمساری نقاشیِ رستم و سهراب که از نظر روانکاوی، صحنه‌ای است از تراژدیِ ادیپی و قتلِ پدرانه–پسرانه. در این تصویر، سهراب که تجسم شورِ جوانی، نیرو، طغیان و میل به سرنگونی اقتدارِ پدر است، بی‌خبر از پیوند خونین خود، علیه رستم می‌جنگد. و رستم — ناآگاه از پدر بودن( انکار پدر رضا بودن توسط غلام را به یاد آورید) — با تمام نیرویش او را سرکوب می‌کند.

    کافه/کلاب

    کافه، به‌عنوان یکی از معدود فضاهای بیرونی در پیر پسر، نماد ورود به جهانی ‌است که قواعدش با خانه‌ پدر تفاوت اساسی دارد. این فضا پر از بدن‌های نیمه‌عریان، زبان رها، تماس مستقیم و میل آشکار است. در این محیط، امر نمادین مدرن یعنی ساختاری که در آن سکسوالیته، رابطه، و انتخاب آزادانه‌تر تجربه می‌شود حاکم است. اما سوژه‌ای که در ساختار سنتی و پدرسالارانه پرورش یافته، مانند علی، نه ابزار زبانی برای مشارکت در این فضا دارد، نه آمادگی روانی برای لمس یا مواجهه با میل.

    در نگاه لکانی، علی هنوز در وضعیت سوژه خیالی گرفتار است: رابطه‌اش با میل درونی ، کنترل‌شده و مبتنی بر انکار است. در مقابل فضای کافه، سوژه را مجبور می‌کند میل را نه‌ فقط ببیند، بلکه با آن وارد کنش شود. اما علی فاقد دال‌های لازم برای ورود به این نظم است نه زبان اغوا را بلد است، نه بدنش در تماس است و نه حتی می‌تواند در رقابت مردانه (با نویسنده، یا محسن همسر سابق رعنا) شرکت کند.

    بنابراین، واکنش او عقب‌نشینی ا‌ست. بدنش جمع می‌شود، تماس چشمی را قطع می‌کند و سعی می‌کند از میدان دید خارج شود. این رفتار، نه از اخلاق یا نجابت، بلکه از ناتوانی در ادغام با نظمی‌ است که ساختار روانی‌اش با آن ناهماهنگ است.

    پیر پسر درحال رقص

    موسیقی کورتانیدزه محسن نامجو

    پس از اعلام پیروزی غلام موسیقی در سمساری غمخوار پخش می‌شود که با رقص چاقوی غلام و فرو کردن آن چاقو در غلاف همراه است. در این موسیقی، کورتانیدزه، همان کشتی‌گیر گرجی است که بارها علیرضا حیدری را شکست داد و در ذهن ورزش‌دوستان ایرانی، به‌نوعی به نماد «تحقیر شدن»، «زخم غرور » و «ناامیدی در برابر دیگری قدرتمند» بدل شد.

    نامجو با انتخاب نام و روایت اغراق‌آمیز و طنزآلود، شکست‌های حیدری را به استعاره‌ای برای نوعی تکرار تاریخی تبدیل می‌کند: همان‌طور که در ترکمانچای، ایرانیان در برابر امپراتوری روسیه تحقیر شدند، در برابر کورتانیدزه هم یک شکست تکراری و دردناک، اما این‌بار در میدان ورزش، تجربه شد.

    اما نامجو فقط به سوگواری نمی‌پردازد؛ بلکه با بازی با زبان، ریتم و ایهام‌های جنسی (که به‌نوعی «پیرزوی دیگری» و «نفوذ به حریم من» را تداعی می‌کند) این شکست را به یک پیروزی دیگرگونه برای ابژهٔ میل بدل می‌کند: نوعی لذتِ دردناک، یک شکست–پیروزی، یا حتی کامیابی مازوخیستی. این حال‌وهوای جنسی پیروزمندانه در قطعه به‌خوبی شنیده می‌شود؛ گویی شکست، در همان حال که تحقیر است، بدل به صحنه‌ای از تمتع و نوعی پذیرش و لذت می‌شود—آنچه در روان‌کاوی لکانی، ژوئیسانس نام دارد.

    نقاشی ها 

    در فیلم تابلوهایی از کاراواجو, هولباینو مونک, جنتیلسکیو محصص وتابلویی از رستم سهراب در پستوی سمساری دیده می‌شود. این تابلوها نه فقط به عنوان ابژه ای تزئینی بلکه به منزله لایه های دیداری فیلم در بافت میزانسن و روایت تنیده شده‌اند.

     دو نقاشی در اتاق علی است, اولی توماس شکاک که وارث زخمی کهنه است: توماس برای باور رستاخیز مسیح, انگشت خود را در زخم بدن او فرو می‌برد.

    و دومی مسیح در تابوت که نماد فروپاشی خیالِ پدر جاودان است؛ سوژه با مرگ و فقدانِ مطلق روبه‌رو می‌شود، جایی که قانون و معنا از کار می‌افتد و اضطراب عریانِ امر واقع آشکار می‌شود.همان طور که داستایوفسکی در مواجه با نقاشی مسیح در تابوت هولباین از بی تابی فرو می پاشد. در برادران کارمازوف نیز این تصویر را در دل بحران ایمان شک و مرگ خدا به کار می‌برد.مرگ خدا نه کنایه ای فلسفی ,بلکه حقیقتی بصری است: بدن رستاخیز نیافته متلاشی شونده و  بی امید.

    استفاده تابلو جیغ در پیر پسر

    نقاشی اتاق رعنا 

    نقاشیِ جیغ (The Scream) اثر ادوارد مونک، یکی از پرشورترین و مشهورترین تجسم‌های اضطراب انسانی است و از نگاه روان‌کاوانه، تصویری است از مواجههٔ عریانِ سوژه با امر واقع (the Real) — چیزی که بیرون از معنا و زبان قرار دارد و مهارناشدنی و هولناک است. در واقع رعنا که با قبول کردن پول غلام و اجازه دادن به او برای اینکه شبی در خانه اش بخوابد با واقعیتی هولناک رو به رو می‌شود.

    جیغ یک لحظهٔ نابِ اضطراب و گسست است، جایی که سوژه میان بودن و نبودن، میل و ترس، ایستاده و صدایی بی‌صدا را از ژرفای روان فریاد می‌کشد.

    نقاشی های استفاده شده در فیلم به طور غالب حول بدن, زخم , تجربه سایکوسوماتیک و لمس می چرخد. اما این بدن زنده یا اروس مسلک نیست. بلکه بدنی است در وضعیت آسیب در آستانه مرگ یا پس از مرگ. بدنی که همزمان محل رنج و محل حقیقت است.

    حذف پدر 

    اکتای براهنی در مصاحبه ای اعلام میکند که پدرش رضا براهنی بزرگ او را مجبور میکرده که روزانه 50 صفحه کتاب بخواند و هر شب این 50 صفحه را از او می‌پرسیده. در مصاحبه‌ها اکتای صراحتاً گفته که بودن تحت سایهٔ پدر، هم نعمتی بوده و هم چالشی بزرگ. او اشاره کرده است که در بدو ورود به عرصهٔ سینما، مسئولان ارشاد و رسانه‌ها تردید می‌کردند که آیا خواسته صرفاً نام و اعتبار پدر را خرج کند یا واقعاً توانایی مستقل دارد؛ به‌ویژه تلاش می‌کرد تا پروژه‌هایی با امضا و سبک شخصی خود بسازد و نه پروژه‌ای که تنها برگرفته از سابقهٔ خانوادگی باشد.

    در پیر پسر علی و رضا برای فهمیدن جای رعنا مجبور به زندانی کردن و به نوعی گذر از پدر قلدر خود هستند. مواد های او را جمع میکنند رضا به اتاق ممنوعه و قفل خانه میرود و با سالن آرایش تار عنکبوت بسته مادر مواجه میشود. پدر را در خانه حبس می‌کنند. رضا براهنی در اواخر عمر خود دچار آلزایمر بود و بعید نیست که بایستی در خانه حبس می‌شد. علی و رضا با پدری که دیگر هیچ قانونی نمانده که زیر پا نگذارد مواجه می‌شوند. غلام درخانه می‌شاشد.سطل استفراغ به روی سر رضا خالی میکند دیگر نه در لفافه بلکه واضحا میگوید رضا پسر خسرو است.

    پدر کارگردان فیلم پیر پسر

    اعلام میکند با رعنا چه کرده درگیری به اوج می‌رسد و هم پدر همچون رستم پسر را و هم پسر همچون ادیپ پدر را می‌کشد. این فیلم را سه بار در سینما مختلف در سه جای مختلف شهر تماشا کردم در هر سه بار  پس از ضربه ی چاقوی علی به غلام صدای دست زدن و شعف تماشاگران بلند شد.  این همان چیزی بود که اکتای براهنی میخواست؟ گذر از نام رضا براهنی یا نه صرفا اقتباسی از لیستی از نمایشنامه ها و رمان ها که در تیتراژ آورده بود؟

    در این چند روزه اکتای به تندی به هر کسی که بر فیلم او نقد منفی می‌نویسد می‌تازد, بلاک می‌کند و انگ می‌زند. پدر درون او همچنان زنده است.به هر حال پیر پسر فیلم مهمی است آنقدر که در این مقاله طولانی که فقط از جنبه ی روانکاوی آن را بررسی کردیم و باز  همه نکات در آن گنجانده نشده.

    سخن سردبیر

    آنچه خواندید نه صرفاً تحلیلی بر یک فیلم، بلکه سفری به اعماق ناهشیار جمعی، میراث‌های پدرانه، و میل‌های دفن‌شده بود؛ سفری که در تقاطع سینما، روانکاوی و فرهنگ ایرانی شکل گرفت.

    «پیر پسر» برای ما تنها یک روایت سینمایی نیست، بلکه آینه‌ای‌ست از کشمکش‌هایی دیرپا: میان فرزند و پدر، سنت و نوآوری، میل و قانون. آنچه در قاب‌ها و دیالوگ‌ها می‌گذرد، بازتابی‌ست از زخم‌های ما، عقده‌های ناگشوده، و پرسشی بنیادی درباره امکان رهایی از سایه‌ی پدر—پدری که شاید دیگر نباشد، اما همچنان در زبان، بدن و حافظه ما زنده است.

    امید است این تحلیل بتواند دروازه‌ای برای خوانش‌های تازه‌تر، گفت‌وگوهای بین‌رشته‌ای، و توجهی جدی‌تر به روانکاوی در بستر فرهنگ و هنر ایران گشوده باشد.
    زیرا گاهی تنها با نگریستن به اعماق است که می‌توان صورت مسئله را از نو نوشت.

  • تاثیر روان درمانی شخصی بر کارم به عنوان یک درمانگر

    تاثیر روان درمانی شخصی بر کارم به عنوان یک درمانگر

    در مقاله تاثیر روان درمانی شخصی بر کارم به عنوان یک درمانگر، یک اتوبیوگرافیک از تاثیر روان درمانی شخصی بر کار بالینی خودم است. هرچند نمی‌خواهم تجربه‌ام را به دیگران تعمیم دهم، این روایت فقط بازتابی از جنبه‌هایی از سفر من به‌عنوان یک بیمار است؛ و تاثیر روان درمانی بر حرفه‌ام به‌عنوان درمانگر . تجربه‌ای که با یافته‌های دکتر گلر، دکتر نورکراس و دکتر اورلینسکی درباره پیوند دریافت و ارائه درمانگر همخوانی دارد.

    نخستین علاقه‌ام به روان‌کاوی در سال ۱۹۶۵، در دوران کارشناسی در کالج اوبرلین شکل گرفت. استاد علوم سیاسی‌ام مرا تشویق کرد تا درباره نظریه سیاسی ضمنی کتاب تمدن و ملالت‌های آن (۱۹۳۰) نوشته فروید پایان‌نامه بنویسم.

    این کتاب مرا به‌شدت جذب کرد. بعد از آن، مطالعه‌ی آثار دیگر فروید و نویسندگان روان‌کاوی آن دوران را آغاز کردم. نویسندگانی چون اریکسون (۱۹۵۰)، فروم (۱۹۴۱)، هورنای (۱۹۵۰)، مارکوزه (۱۹۶۸)، نورمن او. براون (۱۹۵۹) و دیگران.

    با این حال، بیشترین تأثیر را آثار تئودور ریک بر من گذاشت (۱۹۴۸، ۱۹۵۳، ۱۹۵۷a، ۱۹۵۷b). نوشته‌های ریک برایم خاص بود. او درباره تفاوت‌های جنسی سخن می‌گفت، بی‌آنکه روان‌شناسی زنان را انحرافی از هنجار مردانه بداند. چنین نگاهی را پیش‌تر، حتی در فضای نسبتاً پیشرو کالج اوبرلین، تجربه نکرده بودم.

    تاریخچه زندگی شخصی پیش از تاثیر روان درمانی

    شایان ذکر است که با وجود تاریخچه‌ی درخشان اوبرلین در پذیرش برابر زنان، این کالج همچنان قوانینی مانند «نپوتیسم» (خویشاوندسالاری) داشت. این قانون مانع از تدریس همسران استادان، حتی در سطح دکترا می‌شد.

    تأثیر روان‌درمانی بر دیدگاه روانکاو نسبت به هنر

    پس از ازدواج، فارغ‌التحصیلی و تصمیم به ادامه تحصیل در روان‌شناسی بالینی، به بروکلین مهاجرت کردم و به دکتر ریک نامه نوشتم تا راهنمایی حرفه‌ای بگیرم. می‌خواستم با افرادی که مستقیماً با فروید در ارتباط بودند ملاقات کنم، زیرا تعداد کمی از آن‌ها هنوز زنده بودند.

    ریک با مهربانی درخواستم را پذیرفت. او این دیدار را بیشتر به شکل مصاحبه پذیرشی برگزار کرد تا مشاوره شغلی و پیشنهاد داد وارد فرآیند تحلیل شوم. او مرا به کلینیکی ارجاع داد که با انجمن ملی روان‌کاوی برای درمانگر (NPAP) همکاری داشت؛ نهادی که خود پس از رد شدن از مؤسسه روان‌کاوی نیویورک (به دلیل نداشتن مدرک پزشکی) تأسیس کرده بود. در آن زمان، از این تاریخچه دردناک روان‌کاوی بی‌اطلاع بودم. ۲۳ ساله بودم، تحت تأثیر ایده‌های ریک قرار گرفته بودم و می‌دانستم فروید او را تأیید کرده بود.

    ورود به درمان تحلیلی برایم تصمیمی منطقی بود: در نیویورک بودم، جایی که درمانگران باتجربه با هزینه‌ای مقرون‌به‌صرفه در دسترس بودند. تنها توان پرداخت ۱۵ دلار برای تحلیلگری که کلینیک به من معرفی کرده بود داشتم. ابتدا با دیدگاهی عقلانی به درمان نزدیک شدم، زیرا انگیزه‌های حرفه‌ای داشتم.

    فکر می‌کردم روانکاوی مدرن شاید تحت تأثیر روان درمانی در رویکردهای جدید قرار گرفته باشد، اما همان‌طور که برای یادگیری موسیقی به سراغ موسیقی کلاسیک یا برای آموختن فرانسوی به لاتین روی آورده بودم، باور داشتم باید تجربه‌ای اصیل از روانکاوی داشته باشم. هرچند آگاهی چندانی از نیازهای شخصی‌ام نداشتم، تجربه درمان به‌شکل عمیقی مسیر حرفه‌ای‌ام را به‌عنوان روان‌شناس و روانکاو شکل داد.

    تأثیر روان‌درمانی بر کودکان روانکاو‌ها

    بی‌شک در ژرفای ناخودآگاهم می‌دانستم که نیازمند درمانم. هرچند خود را از نظر عاطفی انسانی سالم می‌پنداشتم و کودکی‌ام را شاد توصیف می‌کردم، اما این تصویری خیالی بود که بعدها به پوچ بودنش پی بردم. حقیقت آن بود که زخم‌های عمیقی بر جانم نشسته بود؛ از مرگ مادرم بر اثر سرطان در نه‌سالگی گرفته تا فقدان نامادری محبوبم در سال‌های دانشگاه به سبب همان بیماری.

    پدرم مردی مهربان، فداکار و استوار در اصول اخلاقی بود. با این همه، بعدها فهمیدم که یک عفونت مغزی پیشین، به مغزش آسیب رسانده بود. همین موضوع سبب می‌شد که او گاهی درگیر سخت‌گیری‌های افراطی، ناتوانی در درک ظرافت‌ها و خشم‌های هولناک شود. اگر کسی او را ناامید می‌کرد، بی‌درنگ از زندگی‌اش حذف می‌شد.

    هرگز به‌طور آشکار سرکشی نکرده بودم؛ در عوض، همواره می‌کوشیدم بی‌نقص و «خوب» باشم تا خطر طرد شدن را از خود دور کنم. برای آن‌که باری بر دوش خانواده نباشم ــ و از آن‌رو که مادرم پیش از رفتنش در من روحیه خودآگاهی و اتکای به نفس را پرورش داده بود ــ گرفتار وابستگی معکوس شدم و دیگر توان ابراز نیازها و آسیب‌پذیری‌هایم را نداشتم.

    ارتباط با جنس مخالف

    از نظر روانی، مردان را جذاب اما خطرناک و زنان را مهربان اما ضعیف می‌دیدم — الگویی که برای بازنمایی خود (self-representation) بسیار مشکل‌ساز بود.

    تأثیر روان‌درمانی بر نوع نگاه تراپیست به زندگی

    در انتخاب تحلیلگری که NPAP به من اختصاص داد نیز خوش‌شانس بودم: لو برکویتز، فردی گرم، باهوش، منعطف و به‌دور از نیاز به سلطه‌گری بود. او تحلیل را به عنوان شغل اصلی خود انتخاب نکرده بود، بلکه مدیر اجرایی یک خانه محله‌ای در ناحیه‌ی شرق پایین منهتن بود.

    این واقعیت که او مواضع چپ‌گرایانه مرا با پذیرش روبرو می‌کرد، برایم بسیار دلگرم‌کننده بود؛ چراکه با نگرش‌های سرسختانه پدرم تضاد داشت. با این حال، تنها پس از مدت طولانی و با وجود ترس‌های شدیدم بود که توانستم این تجربه‌ی اصلاحی را درک کنم: او فعالیت‌های سیاسی مرا به‌طور تحقیرآمیز به عنوان “acting out” یا “شورش ادیپی”( “oedipal rebellion) تعبیر نمی‌کرد، بلکه به پویایی‌های نهفته در آن توجه نشان می‌داد. (گرچه بی‌شک عناصری از این دینامیک‌ها وجود داشت، خوشبختانه او رویکردی داشت که رفتارها را در بستر روان‌شناختی آن‌ها می‌دید و صرفاً بر مبنای ریشه‌های ناخودآگاهشان قضاوت نمی‌کرد).

    تأثیر روان‌درمانی بر روانکاو

    ترس همیشگی من این بود که تحلیلگر یهودی، خوش‌برخورد و آرامم، روزی چهره‌ای شبیه پدر راست‌گرای عصبانی‌ام پیدا کند. این ترس، درسی عمیق درباره قدرت انتقال (transference) به من آموخت. با اینکه از نظر منطقی می‌دانستم لو با پدرم تفاوت دارد، ولی از نظر احساسی، ماه‌ها زمان برد تا این ترس‌ها کم‌رنگ شوند.

    لو هرگز از موضع بالا با من برخورد نکرد. (اکنون که به گذشته نگاه می‌کنم، می‌فهمم در بسیاری موارد، او حقیقت را می‌دانست.) با این حال، تنها تفسیری محدود ارائه می‌داد. بیشتر اوقات، مرا به حرف زدن آزادانه، تجربه احساسات، کاوش رؤیاها و درک خودم تشویق می‌کرد. همین احترام بی‌قید و شرط، به‌تنهایی تأثیری عمیق و درمانگر داشت.

    پدرم به ابراز نظرهای غیرقابل‌مذاکره علاقه داشت. همین موضوع باعث شده بود به لحن قاطعانه‌ی مردان قدرتمند حساسیت زیادی پیدا کنم — و هنوز هم چنین هستم. در حالی که برخی سکوت تحلیلی را نقد می‌کنند، من آن را تجربه‌ای برابر، توانمندساز و نشانه‌ای از اعتماد تحلیلگر به توانایی‌ام برای روبرو شدن با حقیقت می‌دانستم.

    پویایی‌های درونی من عمدتاً هیستریایی (hysterical) بودند و سبک غیرمستقیم لو به‌خوبی با این ویژگی هماهنگ می‌شد. فروید روانکاوی را در ابتدا برای درمان زنانی توسعه داد که به هیستری مبتلا بودند — زنانی که امروزه بسیاری‌شان را افرادی با ساختار شخصیتی تجزیه‌ای (dissociative) می‌دانیم. این زنان، به‌طور ناخودآگاه، خود را ضعیف و همواره در معرض خطر آسیب از سوی مردان قدرتمند می‌دیدند.

    فروید تجربه‌ی ذهنی آن‌ها را جدی گرفت و تلاش کرد از آن بیاموزد (برویر و فروید، ۱۸۹۵/۱۹۵۵). البته حتی در آن زمان هم فکر می‌کردم او همیشه در تفسیر این تجربه‌ها موفق نبوده است. او گاهی نمی‌دانست و درعین‌حال می‌دانست. (خودش به سردرگمی‌اش درباره اینکه «زنان چه می‌خواهند» اشاره کرده است.) با این حال، از صداقت او در مواجهه با محدودیت‌های فهم خود قدردانی می‌کردم. همان‌طور که قدردان تحلیلگرم بودم؛ کسی که آشکارا با همان گشودگیِ فروید به بیمارانش همدلی نشان می‌داد.

    تأثیر روان‌درمانی بر نوع تفکر وحودیت

    به مدت چهار و نیم سال، در روان‌درمانی تحلیلی شرکت کردم؛ هفته‌ای سه جلسه. سرانجام، این فرآیند را به‌طور طبیعی و بر اساس توافقی دوجانبه پایان دادم. هر دو باور داشتیم که به نقطه‌ای رسیده‌ام که می‌توانم ببینم آیا آنچه آموخته‌ام، به‌اندازه‌ی کافی درونی شده تا بتوانم به‌تنهایی خوب عمل کنم (ر.ک. گِلر، ۲۰۰۵ درباره‌ی مرزها و درونی‌سازی).

    دستاوردی که با لو به آن رسیده بودیم، تأثیر عمیقی بر من گذاشت؛ به‌ویژه زمانی که مشخص کردن تاریخ پایان درمان، موقتاً علائم قدیمی را دوباره ظاهر کرد. نشانه‌هایی مانند اضطراب فراگیر، جسمانی‌سازی، دفاع‌های روانی و رفتارهای acting out، که زمانی آن‌ها را اجزایی جدایی‌ناپذیر از زندگی‌ام می‌دانستم، دوباره بازگشتند و احساسی آشنا اما فراموش‌شده را زنده کردند.

    در مرحله‌ی پایان درمان، بار دیگر قدرت انتقال (transference) مرا شگفت‌زده کرد. با اینکه خودم پیشنهاد داده بودم فرآیند پایان را آغاز کنیم و حتی بازه‌ای شش‌ماهه برای آن تعیین کرده بودم، اما بلافاصله پس از مشخص شدن تاریخ پایان، رؤیاهایی تکرارشونده دیدم. در آن‌ها، مادرم در حال مرگ بود یا پدرم مرا از خانواده طرد می‌کرد. این تجربه، درسی عمیق درباره‌ی محدودیت‌های منطق خودآگاه به من داد؛ به‌ویژه وقتی پای جدایی‌های عاطفی در میان باشد.

    تأثیر روان‌درمانی بر نوع تفکر کردن روانکاو

    آغاز تاثیر روان درمانی من

    به‌ یاد دارم که به این فکر می‌کردم که شاید تجربه‌ی رها شدن — ترک شدن به جای ترک کردن — الگوی بنیادین ما برای جدایی باشد، چراکه انسان پیش از آنکه توانایی حرکتی برای ترک کردن پیدا کند، متوجه جدایی می‌شود. طی این تحلیل، در چندین زمینه تغییرات عمده‌ای را تجربه کردم: انکار نیازم به دیگران نرم‌تر شد، زندگی عاطفی‌ام به منبعی از لذت و حیات بدل شد که دیگر نیازی به عقلانی‌سازی نداشت، و برداشت‌هایم درباره‌ی جنسیت و قدرت به‌طور چشمگیری تغییر کرد.

    درک عمیقی یافتم که در شرایط غالب دوران پیشا-ساختارشکنی[1]، (predeconstructionist) قدرت می‌تواند مؤنث باشد و گرما و آسیب‌پذیری می‌تواند ویژگی‌های مردانه داشته باشد. بدون این تحلیل، ازدواجم به احتمال زیاد شکست می‌خورد و شاید هیچ‌گاه فرزنددار نمی‌شدم. (ناخودآگاه باور داشتم که مادری کردن معادل مرگ است؛ به همین دلیل باوجود علاقه‌ام به نقش‌های مراقبتی، دلایل متعددی برای بچه‌دار نشدن مطرح می‌کردم).

    همچنین، حرفه‌ام بدون این تحلیل احتمالاً بیشتر دچارenactment‌های خودویرانگر می‌شد. در مراحل بعدی زندگی‌ام، دو دوره روان‌درمانی دیگر با تحلیل‌گران مختلف را پشت سر گذاشتم، چرا که تحلیل‌گر اصلی‌ام چند سال پس از پایان درمان به طور ناگهانی درگذشت. یک دوره‌ی چهار ساله، هفته‌ای یک بار، تحت درمان با یک تحلیلگر زن که رویکرد روابط ابژه (object relations) داشت قرار گرفتم، و دوره‌ای یک ساله نیز با یک روان‌پزشک مرد که از رویکرد روانشناسی خویشتن (self psychology) پیروی می‌کرد.

    تأثیر روان‌درمانی بر انسان‌ها

    در هر دو دوره، علی‌رغم اینکه جلسات هفتگی بودند، همچنان از کاناپه استفاده می‌کردم؛ چرا که برایم محیطی راحت‌تر و کمتر برانگیزاننده‌ی حساسیت‌های بین‌فردی فراهم می‌آورد. (این تجربه در میان بیماران بسیار حساس به پویایی‌های بین‌فردی — به‌ویژه افرادی با ویژگی‌های هیستریایی یا اسکیزوئید — نسبتاً رایج است). در هر دو درمان، موضوعات مربوط به مراحل جدید زندگی فعال شدند که در درمان اولیه‌ام مطرح نبودند، و هر دو تحلیلگر، با وجود سبک‌های کاملاً متفاوت شخصی‌شان، به شیوه‌ای چشمگیر مؤثر بودند.

    تاثیر روان درمانی بر عملکرد من در کار تحلیل

    اما هدف مقاله تاثیر روان درمانی، پرداختن به این موضوع است که چگونه روان‌درمانی شخصی بر عملکردم به عنوان یک روان‌درمانگریست تأثیر گذاشته است؛ پس اجازه دهید به این موضوع بپردازم. اولین و شاید مهم‌ترین تأثیری که تحلیل بر من داشت، این بود که به فرآیند درمان ایمان پیدا کردم. من در عمق وجودم می‌دانم که روان‌درمانی می‌تواند تغییر و بهبودی ایجاد کند.گمان می‌کنم این باور را نه‌فقط در کلام، بلکه از طریق نشانه‌های غیرکلامی بی‌شماری نیز به مراجعانم منتقل می‌کنم. امید، عاملی حیاتی در درمان است و حس امیدی که دارم، واقعی و ریشه‌دار است.

    دومین نکته این است که تحلیل به من کمک کرد بتوانم با احساسات پیچیده‌ای که نقش «بیمار بودن» در روان فرد ایجاد می‌کند، همدلی کنم. با آنکه تصور می‌کردم ورودم به تحلیل صرفاً به دلایل حرفه‌ای است، با تعجب دیدم چقدر نگران این هستم که کسی مرا در حال ورود به دفتر تحلیلگرم ببیند. به‌یاد دارم اولین بار که با هیجان و احساس غرور روی کاناپه دراز کشیدم، ناگهان متوجه شدم اضطراب کودکانه‌ای درباره امنیت در وجودم فوران کرده است.

    خیلی زود آموختم که نقش تحلیلگر چقدر قدرت عاطفی در مقابل بیمار به او می‌بخشد:احساس می‌کردم در معرض دید هستم، کنترل را از دست داده‌ام و نسبت به انتقاد و شرم، آسیب‌پذیر شده‌ام. و این در حالی بود که من به اصطلاح، «برای درمان یک اختلال» نیامده بودم؛ از این رو فقط می‌توانستم تصور کنم بیماران دیگر چه بار سنگین‌تری از انگ اجتماعی را تجربه می‌کنند.

    تأثیر روان‌درمانی بر نوع تجربه تنهایی

    این بینش‌ها همدلی‌ام با کسانی که در موضع بیمار قرار می‌گیرند را بسیار افزایش داد و اهمیت رفتار محترمانه و برابرانه‌ی روان‌درمانگر را برایم برجسته‌تر کرد. در عین حال، با وجود رفتار گرم و همکاری‌آمیز تحلیلگرم، تجربه‌ی نگرانی مداومم به من نشان داد که روان‌درمانگران چقدر کنترل محدودی بر نحوه‌ی درک شدن‌شان از سوی مراجعان دارند. این تجربه، ضربه‌ای زودهنگام به حس خودبرتربینی حرفه‌ای من وارد کرد و درسی حیاتی درباره‌ی «فروتنی حرفه‌ای» (professional humility)  به من داد. هنوز هم وقتی می‌بینم برخی همکاران فرض می‌کنند که صرفاً به دلیل رفتار گرم و دوستانه، لزوماً به عنوان ابژه‌های خوب (good object)  تجربه می‌شوند، تعجب می‌کنم.

     تحلیل من ظرفیت‌های همدلی‌ام را به شیوه‌های دیگری نیز گسترش داد. به آرامی و البته دردناک، با نقاط کور روانی خودم، با خودخواهی، طمع، حسادت، سادیسم و سایر ویژگی‌های ناخوشایندی که در وجودم بود، مواجه شدم — و این تنها به لطف پذیرش بی‌قید و شرط تحلیلگرم ممکن شد. در حین درمان، دینامیک‌های روان‌پریش (psychotic dynamics)  و مرزی(borderline dynamics) را ، در کنار سطوحی از روان‌رنجوری (neuroticism) در خودم کشف کردم.

    تأثیر روان‌درمانی بر نوع تعمق

    من با ابعاد روان‌پریش، خودشیفته (narcissistic)، درام‌کویین (drama queen)، درون‌گرای خود آشنا شدم — همه‌ی آنچه انسانیت در بطن خود داراست. در عین حال، به تدریج از کلی‌نگری درباره طبیعت انسانی فاصله گرفتم و حساسیت بیشتری نسبت به تنوع روانی (psychological diversity)  پیدا کردم؛ چراکه متوجه شدم حتی اگر رفتارهای ظاهری دو نفر شبیه به هم باشد، ممکن است دنیای درونی‌شان به طرز چشمگیری متفاوت باشد.

    تحلیل همچنین به من آموخت که چقدر تغییر دادن الگوهای دیرینه‌ی روانی به صبر و تحمل نیاز دارد. مفهوم شجاعت برای تجربه‌ی احساسات شدید، علی‌رغم هشدارهای مغزِ هیجانی(amygdala)، برایم صرفاً یک ایده نظری نیست؛ آن را به طور عینی و تجربی زیسته‌ام. با پیشرفت تحلیل و اوج‌گیری انتقال‌هایم، قدرت احساسات و آزادی‌ای که تنها از طریق تجربه و نام‌گذاری آنها حاصل می‌شود، و اهمیت بینش عاطفی(emotional insight)  در تغییر روان‌شناختی برایم آشکار شد.

    در نهایت، آگاهی از پاسخ‌های هیجانی خودم، میزان اضطراب و واکنش‌پذیری‌ام (reactivity ) را در مواجهه با طوفان‌های عاطفی مراجعانم به طور چشمگیری کاهش داد. این تجربیات همچنین باعث شد در نقش‌های رهبری بهتر عمل کنم، چراکه توانستم احساسات شدیدی که معمولاً نسبت به افراد صاحب قدرت بروز می‌کند، شخصی برداشت نکنم.

    به عنوان فردی که تمایل شدیدی به تحلیل عقلانی (intellectualization) داشت، خوش‌شانس بودم که تجربه‌ی روان‌کاوی را پیش از آموختن بیش از حد درباره‌ی نظریه‌های مداخلات تحلیلی آغاز کردم. زیرا این امکان را به من داد تا به طور خالصانه‌ای احساس کنم چه چیزی واقعاً مفید است، بدون آنکه از پیش توسط انتظارات نظری تحت تأثیر قرار گرفته باشم.

    تأثیر روان‌درمانی بر نوع تفکر

    این تجربه به من کمک کرد تا دیدی واقع‌بینانه و انتقادی نسبت به متون تخصصی پیدا کنم. در طول درمان، عمیقاً دریافتم که آموختن چیزهای جدید درباره خود، به‌ویژه آنچه قبلاً نادیده گرفته بودم، چقدر دردناک است. هر بار که بینشی تازه به دست می‌آوردم — حتی اگر مثبت بود — عزت نفسم به شدت متزلزل می‌شد.

    این تجربه تکرارشونده به من آموخت که وقتی نکته‌ای تازه و مفید به مراجعانم می‌گویم، باید نه تنها انتظار قدردانی، بلکه احتمال احساس شرم یا رنجش را هم داشته باشم. به‌ویژه در مراحل اولیه درمان، وقتی دفاع‌های دیرین فرد کنار می‌رود، آسیب‌پذیری او بسیار افزایش می‌یابد و اطلاعات جدید درباره کاستی‌ها، ضعف‌ها یا خودفریبی‌ها می‌تواند بسیار تهدیدکننده باشد.

    در سال‌های اولیه تحلیل خودم، اغلب واکنش‌پذیر و تدافعی بودم — و برای داشتن شوهری صبور در آن دوران سپاسگزارم. خاطرات زنده‌ام از این مرحله، دلسوزی و همدلی عمیقی نسبت به مراجعان و دانشجویانی که در موقعیت مشابهی از حساسیت بی‌دفاع هستند، در من ایجاد کرده است.

    تحلیل همچنین مرا واداشت تا فانتزی‌های ناخودآگاهم درباره همه‌توانی را رها کنم.

    دیدم که چگونه احساسات، افکار و رفتارهایم از الگوهای ناخودآگاه پیروی می‌کنند. بسیاری از آنچه پیشتر «بینش‌های» خود می‌پنداشتم، در واقع فقط عقلانی‌سازی‌هایی بودند. فهمیدم تسلطی که فکر می‌کردم بر ذهنم دارم، بسیار محدودتر از آن چیزی بود که می‌پنداشتم.

    رؤیاهایم نشان می‌دادند باوری ناخودآگاه در من وجود دارد؛ باوری که مرا مسئول مرگ مادرانم می‌دانست، گویی «بدی خطرناک من» آن‌ها را نابود کرده است. تحلیلگرم با لحنی شوخ‌طبع می‌گفت که انگار خودم را بیش از حد قدرتمند تصور می‌کنم. او با مهربانی توصیه می‌کرد که «به خانواده‌ی بشریت بپیوندم».

    امروزه می‌دانیم که روان‌درمانگر نباید از موضع دانای کل رفتار کند. باید خطاهایش را بپذیرد و رویکردی همکاری‌محور داشته باشد. تجربه‌ی درمانی من، با جنبه‌های فروتنی‌آمیزش، نقشی اساسی در شکل‌گیری نگرش من به‌عنوان روان‌درمانگر داشت.

    اکنون، چهل سال پس از پایان آن درمان اولیه و بیش از سی سال پس از مرگ لو، هنوز به دروس آن تحلیل رجوع می‌کنم.

    مردی رفتاری تحقیرآمیز نشان می‌دهد و تفسیرم را بی‌ارزش می‌خواند. ناگهان به یاد واکنش‌های مشابه خودم می‌افتم و آنچه باعث شد تعادلم را بازیابم. زنی در سوگ گذشته‌ای آسیب‌دیده فرورفته و از افسردگی بی‌پایان می‌ترسد. من می‌دانم این فرآیند، هرچند دردناک، گذراست. از همین دانستن است که می‌توانم به‌درستی و با اعتماد، او را آرام کنم.

    تأثیر روان‌درمانی بر تنهایی تراپیست

    هر بار که اشتباهی مرتکب می‌شوم و ناچارم آن را بپذیرم، به خاطره‌ای از لو فکر می‌کنم. او زمانی که اشتباه کرده بود، صادقانه به آن اعتراف کرد. همین پذیرش، ضربه‌ی نهایی را به یکی از الگوهای آسیب‌زای ذهن من وارد کرد: این باور که مقامات — به‌ویژه مردان صاحب قدرت — هرگز به خطاهای خود اعتراف نمی‌کنند.

    وقتی مراجع، برداشت مرا نشانه‌ی تحقیر یا تنفر می‌بیند، به یاد صبوری لو می‌افتم. او در برابر انتقال‌های خصمانه‌ی من، نه از خود دفاع می‌کرد، نه تلاش می‌کرد بلافاصله سوء‌برداشتم را تصحیح کند. به‌جای آن، با کنجکاوی به احساساتم گوش می‌داد و آن‌ها را بررسی می‌کرد.

    شاید سخت‌ترین جنبه‌ی درمانگری، روبرو شدن مداوم با تحریف‌هایی باشد که از دل احساسات منفی شدید مراجعان برمی‌خیزد. به همین دلیل، از اینکه در روند درمان، انسانی را درونی کردم که می‌توانست با وقار و آرامش، خشم و تنفرم را تاب بیاورد، سپاسگزارم.

    لو برای من الگو بود، اما نه کسی که بی‌چون‌وچرا با او همانندسازی کنم. آنچه از او گرفتم، مجموعه‌ای از تکنیک‌ها نبود؛ بلکه «شیوه‌ای از بودن» بود. من باید اصول پاسخ‌دهی درمانی او را در شخصیت خودم جذب می‌کردم و از دل آن، سبک منحصر به فرد خودم را می‌ساختم.

    روان‌درمانی — چنان‌که دکتر گلر نیز اشاره کرده و من نیز عمیقاً آن را درک کرده‌ام (نگاه کنید به مک‌ویلیامز، ۲۰۰۴) — بر صداقت احساسی استوار است. این بُعد از درمانگری، هرچند سخت‌ترین جنبه‌ی آن برای حفظ‌کردن است، اما برای من بسیار ارزشمند است.

    وقتی روایت‌های شخصی دیگر درمانگران از روان‌درمانی را می‌خوانم یا می‌شنوم، اغلب متأثر می‌شوم از اینکه بسیاری از آن‌ها از درمانگر خود بیشتر آموخته‌اند که «چه کاری نباید کرد»، تا «چه باید کرد».

    این درس‌ها منابعی ارزشمند برای رشد حرفه‌ای هستند. با این حال، از آنجا که همه ما زمان، هزینه، انرژی و امید زیادی را صرف روان‌درمانی می‌کنیم، مواجهه صادقانه با ناامیدی‌های احتمالی به قدرت روانی بالایی نیاز دارد. هنوز خود را خوش‌شانس می‌دانم که روان‌کاوی شخصی‌ام — که با قلبی باز و بدون احتیاط‌های آگاهانه امروزی آغاز کردم — پایه‌ای محکم برای مسیر حرفه‌ای آینده‌ام فراهم کرد.

    با این حال، از دیدگاهی هنجاری، تجربه‌ی من همچنان منحصربه‌فرد باقی می‌ماند. با توجه به میانگین رایج امروزی برای روان‌درمانی‌های کوتاه‌مدت (حدود بیست جلسه)، من استثنا به شمار می‌آیم. بیست جلسه‌ی نخست تحلیل برایم بسیار مفید بودند، اما تنها آغازی برای فرآیندی مادام‌العمر بودند. برای هر ساعتی که فراتر از آن بیست جلسه‌ی نخست گذراندم، عمیقاً سپاسگزارم. در جایی که من آموزش دیدم، اغلب می‌گفتیم:

    «سال اول، فقط سلام کردن است.»

    نویسنده: نانسی مک‌ویلیامز

    سخن سردبیر

    مقاله تاثیر روان درمانی شخصی بر کارم، فراتر از تحلیلی نظری، دعوتی صمیمانه به جهان درونی یک درمانگر است. نویسنده با شجاعت، تجربه‌های شخصی خود را در اتاق درمان با خوانندگان به اشتراک می‌گذارد. مک‌ویلیامز نشان می‌دهد که زخم‌ها، ترس‌ها و آسیب‌پذیری‌های انسانی مانع نیستند، بلکه پلی برای درک عمیق‌تر مراجع می‌سازند. این روایت اتوبیوگرافیک یادآوری می‌کند که قلب روان‌درمانی در تکنیک‌های پیچیده نیست، بلکه در فروتنی حرفه‌ای و توانایی درمانگران برای پذیرش انسانیت مشترک خود و مراجع نهفته است.

    [1] – اشاره به دورانی دارد که مردم هنوز به صورت سنتی و دوقطبی مثلا مرد =قدرت و زن=ضعف فکر می کردند.در روانکاوی کلاسیک فروید می گفت مفاهیمی مثل مردانگی زنانگی و قدرت و… بخش هایی طبیعی از روان انسان هستند یعنی بر مبنای بیولوژی شکل می گیرند اما لکان معتقد بود ناخودآگاه مثل زبان کار می کند. مرد و زن بودن نه فقط زیستی بلکه زبانی و نمادین است.

    نویسنده: نانسی مک‌ویلیامز

     

    All rights reserved to Jamie Perry

  • روانکاوی پورنوگرافی

    روانکاوی پورنوگرافی

    مقاله‌ی پیش رو با تمرکزی روانکاوانه درباره پورنوگرافی است که تأثیرات فرهنگی و روانی آن را با رویکرد فرویدی و خوانش‌های معاصر بررسی می‌کند. جنبه‌های بالینی مانند اعتیاد، اضطراب و اختلالات جنسی نیز به‌صورت مکمل تحلیل خواهند شد.

    تحلیل روانکاوانه پورنوگرافی و تأثیرات فرهنگی-روانی آن

     پورنوگرافی با رشد سریع فضای مجازی، به صنعتی چند میلیارد دلاری تبدیل شده؛ برای مثال تخمین زده شده که سالانه حدود ۴میلیارد دلار درآمد نصیب تولیدکنندگان پورنوگرافی می‌شود و حتی نزدیک به ۳۰٪ ترافیک اینترنت به دانلود محتوای پورن اختصاص دارد. با وجود این همه‌گیری مصرف، پورنوگرافی همواره تابو مانده است؛ به‌گونه‌ای که فعالان این صنعت در بسیاری از جوامع حتی جرئت ابراز شغل خود را ندارند. همین تضاد میان حجم بالای استفاده و انکار اجتماعی آن، زمینه‌ی مناسبی برای پژوهش روانکاوانه فراهم می‌آورد. روانکاوی از منظر نظریه‌های زیگموند فروید و شاخه‌های معاصر آن (مانند لکان، کرافت-ابیگ و ژیژک) بر لایه‌های ناهشیار، سرکوب و نظام میل (لیبیدو) تأکید دارد. در این چارچوب، پورنوگرافی نه تنها یک پدیده‌ی جنسی بلکه مسئله‌ای مهم در تحلیل ناهشیار، لذت و اضطراب انسان به‌شمار می‌آید.

    پوزیشن پورنوگرافی گربه به استعاره از انسان

    دیدگاه‌های فرویدی درباره پورنوگرافی

    فروید میل جنسی (لیبیدو) را منبع اصلی انرژی روانی می‌داند که از کودکی تا بزرگسالی در گذر از مراحل گوناگون رشد تغییر شکل می‌یابد. بسیاری از تمایلات جنسی در ناهشیار سرکوب شده‌اند و به شیوه‌های نمادین یا کنش‌وار ظاهر می‌شوند. واضح است که فانتزی‌های جنسی در پورنوگرافی می‌توانند بازنمایی‌ای از خواسته‌های سرکوب شده باشند. بر اساس ایده‌های فروید، مشاهده‌ی پورنوگرافی نوعی «جایگزینی نمادین» برای ارضای تصورات جنسی ناهشیار است.

    با این حال، فروید هشدار می‌دهد که ارضای مستقیم با تصاویر صریح، به جای تسکین کامل، ممکن است به «اضطراب اخلاقی» و احساس گناه منجر شود؛ چرا که سوپرایگو (وجدان اخلاقی) فرد، چنین تخیلاتی را سرکوب می‌کند. مطالعه‌ها نشان می‌دهد که در برخی افراد، مواجهه با محتوای پورنوگرافیک موجب «احساس گناه و تعارض درونی» نسبت به رفتار جنسی «غیرارادی» آن‌ها می‌شود. این پدیده می‌تواند نشانه‌ی «اضطراب اخلاقی» فرویدی باشد که در آن شخص از تناقض میان لذت ذهنی و هنجارهای اجتماعی به تنگنا می‌افتد.

    رفتارهای پورنوگرافی گربه به استعاره از انسان

    رویکرد روانکاوی لکانی بر پورن

    ژاک لکان در نظریه خود بر این نکته تأکید دارد که میل هر فرد، همواره میل به چیزی است که دیگری می‌خواهد. از نگاه او، روان انسان بر پایه‌ی نوعی فقدان (lack) ساختاری شکل گرفته و میل همواره در تلاش است این فقدان را پر کند. پورنوگرافی به شکلی ویژه این ساختار را به تصویر می‌کشد. در آثار پورنوگرافیک، «تمامیت» بدن جنسی و حتی ارگاسم به نمایش درمی‌آید؛ در نتیجه، سوژه هرگز با شیءِ فاقد (object petit a) مواجه نمی‌شود و میلی بدون فاصله شکل می‌گیرد.

    لکان معتقد است که ذهن برای ارضای خود نیازی به تمایز میان واقعیت و خیال ندارد. به همین دلیل، تماشاگر پورن گویی به هویتی کامل در ادراک (identity of perception) دست می‌یابد؛ ادراکی که در ظاهر ارضاکننده است اما در حقیقت، میل را به شکلی معلق و ناتمام باقی می‌گذارد.

     اثر روانکاوانه این وضعیت همان چیزی است که ژیژک نیز بر آن انگشت می‌گذارد: پورنوگرافی ژانری «کاملاً محافظه‌کارانه» است که لذت و عشق را طوری نمایش می‌دهد که انگار نیازمند توضیح جدی نیست. در ادبیات ژیژک، در پورن یا باید فیلمی احساس‌برانگیز ببینیم که قبل از نمایش کامل عمل جنسی قطع می‌شود، یا می‌توانیم همه‌چیز را ببینیم اما دیگر قادر نخواهیم بود به‌طور جدی درگیر شویم؛ «این است تراژدی پورنوگرافی». یعنی پورن تلاش دارد تصویری «قطعی» از لذت ارائه کند، ولی همین امر، فضای لازم برای شکل‌گیری تخیل و فاصله‌ی میل را می‌بندد. در نتیجه، میل سوژه در دام «شیء-‌آ کوچک» (objet petit a) می‌افتد که آن هم به جای ارضا، نوعی بیگانگی ثانویه پدید می‌آورد.

    روابط درون پورنوگرافی دو گربه به استعاره از انسان

    جنبه‌های فرهنگی پورنوگرافی

    از نظر فرهنگی، پورنوگرافی به بازتولید و تقویت کلیشه‌های جنسی و نقش‌های جنسیتی دامن می‌زند. برخی محققان می‌گویند این محتواها اغلب تخیلات مردانه، آن‌هم به‌شکلی اغراق‌آمیز و گاه خشونت‌آمیز را بازنمایی می‌کنند. در این روایت‌ها، عشق و عواطف عمیق تقریباً نادیده گرفته شده است. چنین الگویی نشان می‌دهد که در ناهشیار جمعی، رابطه جنسی به سطح شیءانگاری و ارضای فوری فروکاسته شده است.

    در عین حال، صنعت پورنوگرافی با وجود قدرت اقتصادی گسترده، جایگاهی متناقض در فرهنگ عمومی دارد. این صنعت یکی از بزرگ‌ترین و پول‌سازترین حوزه‌های سرگرمی است؛ با این وجود در هیچ جامعه‌ای رسمیت و پذیرش اجتماعی ندارد. حتی در آمریکا، فعالان این حوزه کمتر جرأت می‌کنند هویت حرفه‌ای خود را آشکار کنند. تضاد میان تقاضای بالا و انکار اجتماعی، وضعیتی پیچیده و منشأ تعارضات روانی می‌سازد. برخی معتقدند که پورنوگرافی در حالی که ظاهراً میل جنسی را آزاد می‌گذارد، لذت و عشق انسانی را در سطحی سمپتوم‌وار مسموم می‌کند. در نتیجه، این صنعت در کنار اعتیادآفرینی، تصویری تحریف‌شده و معیوب از جنسیت و میل در ذهن مخاطب می‌سازد.

    فیگور پورنوگرافی گربه به استعاره از انسان

    ساختار میل در رسانه‌های پورنوگرافیک

    در رسانه‌های پورنوگرافیک، «ساختار میل» به شکلی ویژه شکل می‌گیرد. پژوهش‌های روانکاوانه نشان می‌دهد که تماشاگر پورنوگرافی پیوسته در جست‌وجوی «چیزی خاص» است؛ چیزی که هرگز نمی‌یابد. همواره احساس می‌کند چیزی کم است. این فقدان (lack) که در پس میل قرار دارد، با نمایش بی‌واسطه‌ی بدن جنسی تا مرز لحظه‌ی ارضا پنهان می‌شود. در نتیجه، سوژه در کشمکش میان واقعیت و خیال گرفتار می‌ماند.

    ژیژک در تحلیل خود تأکید می‌کند که در پورنوگرافی، روایت‌های کلیشه‌ای (مانند ماجرای لوله‌کش و زن خانه‌دار یا معلم و شاگرد) میل تماشاگر را تحریک می‌کند اما خود روایت را جدی نمی‌گیرد و آن را به بازی می‌گیرد. از نگاه روانکاوی، پورنوگرافی نوعی «پرسش بی‌پاسخ» است: همه‌چیز برای لذت در صحنه حاضر است، اما ذهن تماشاگر همچنان در عطش خیال‌پروری می‌سوزد. به همین دلیل، پورنوگرافی نه میل را می‌بیند، و نه آن را برآورده می‌کند؛ بلکه بازنمایی اغراق‌شده و مکانیکی از میل‌ورزی است.

    پیامدهای بالینی استفاده از پورنوگرافی

    از زاویه‌ی بالینی، مصرف مکرر پورنوگرافی با چندین اختلال روانشناختی و جنسی در ارتباط است.

     اعتیاد جنسی و اجبار:

    مطالعات نشانه می‌دهند در بسیاری از افراد، استفاده مکرر از پورنو به رفتارهای جنسی وسواسی و «اعتیاد جنسی» تبدیل می‌شود. به طوری که برخی پژوهش‌ها دریافته‌اند مصرف افراطی پورنوگرافی منجر به بروز علائمی نظیر کاهش کنترلِ ارادی و تعارضات درونی می‌شود که شباهت‌هایی با اختلال وسواسی‌–اجباری دارند.

    لذت جنسی گربه به استعاره از انسان از پورنوگرافی

    اختلال در روابط جنسی و کاهش رضایت:

    مواجهه‌ی مکرر با محرک‌های «مصنوعی» پورنوگرافیک می‌تواند انتظارات جنسی را دگرگون کند. در این موارد، فرد ممکن است در روابط واقعی جنسی دچار سردرگمی و نارضایتی گردد؛ چراکه لذت در دنیای واقعی با الگوهای ایده‌آل و اغراق‌شده پورن متفاوت است. در بررسی‌ها آمده که محرک‌های غیرواقعی پورن باعث پاسخ‌های عاطفی غیرعادی در تماشاگر شده و توانایی او در لذت بردن از روابط جنسی طبیعی را کاهش می‌دهد. همین‌طور گزارش شده که تماشای پورن «مهارت‌های جنسی» فرد را ارتقا نمی‌دهد بلکه به عکس عزت‌نفس او را تنزل می‌دهد.

    اضطراب جنسی و عذاب وجدان:

    بسیاری از کاربران پورنوگرافی پس از تماشا دچار اضطراب و احساس شرمساری جنسی می‌شوند. پژوهش‌ها نشان می‌دهد که خودنمایی‌های جنسی «غیرارادی» در این محتواها می‌تواند در مخاطب احساس گناه و تعارض درونی ایجاد کند. این وضعیت به مرور، خودباوری جنسی را تضعیف کرده و اضطراب عملکرد را در روابط جنسی افزایش می‌دهد. در مجموع، شواهد علمی بیانگر آن است که مصرف پورنوگرافی با افزایش استرس، اضطراب و افسردگی همراه است. همچنین این وضعیت، تعارض‌های عاطفی و مشکلات هویتی را تشدید کرده و آسیب‌پذیری در برابر رفتارهای جنسی اجباری را بالا می‌برد.

    گربه‌ای به استعاره از انسان در خدمت پورنوگرافی

    تکوین نادرست هویت جنسی در نوجوانان:

    مواجهه زودهنگام نوجوانان با پورنوگرافی، بارها به‌عنوان عاملی مؤثر در شکل‌گیری انتظارات نادرست جنسی مطرح شده است. برخی محققان هشدار می‌دهند که مصرف مداوم این محتوا می‌تواند به رشد جنسی کودکان و نوجوانان آسیب بزند و استریوتایپ‌های جنسیتی نادرست را در ذهن آن‌ها نهادینه کند. این روند در درازمدت به شکل‌گیری فرهنگی «جنسی‌سازی‌شده» و نارضایتی از بدن می‌انجامد و خودآرایی اغراق‌آمیز را در نسل‌های آینده ترویج می‌دهد.

    از نگاه روانکاوی، پورنوگرافی صرفاً یک محرک جنسی نیست. این رسانه درواقع آیینه‌ای برای ناهشیار جمعی و فردی است. تجربه تماشای پورنوگرافی، میان ارضای فوری میل و خلق اضطراب، گناه و حس خالی بودن نوسان می‌کند. نظریه‌های فرویدی بر نقش تخیل و سرکوب در مصرف این محتوا تأکید دارند. در مقابل، لکان و ژیژک ساختار میل و تناقضات فرهنگی آن را برجسته می‌کنند. داده‌های بالینی نیز از عوارض اعتیادآور و اختلال‌زای آن حکایت دارد. در مجموع، پورنوگرافی به‌جای پاسخ دادن به میل، آن را در چرخه‌ای معیوب گرفتار می‌کند؛ چرخه‌ای که همزمان لذت و اضطراب را تقویت می‌کند و اثرات فرهنگی و روانی گسترده‌ای بر فرد و جامعه می‌گذارد.

    سخن سردبیر

    در این مقاله، پورنوگرافی از منظر روانکاوی و با استفاده از نظریات فروید، لکان و ژیژک تحلیل شد. تأثیرات روانی، اضطراب، و میل به‌عنوان بخش‌های بنیادی این پدیده بررسی گردید. همچنین، پیامدهای فرهنگی و بالینی آن در شکل‌دهی به هویت جنسی و روابط فردی و اجتماعی تحلیل شد. این مقاله نشان داد که پورنوگرافی تنها یک پدیده جنسی نیست، بلکه در لایه‌های عمیق‌تری از ناهشیار، سرکوب و تضادهای فرهنگی درگیر است و تأثیرات گسترده‌ای بر فرد و جامعه می‌گذارد.

    منابع:

    https://www.semanticscholar.org/paper/The-Psychology-of-Nonconsensual-Porn%3A-Understanding-Eaton-McGlynn/815882448132accdbd692a963087fb4df1ec07dd
    https://pmc.ncbi.nlm.nih.gov/articles/PMC10399954/#:~:text=In%20addition%2C%20various%20data%20indicate,Furtherhttps://www.lacanonline.com/2016/10/pornography-and-the-paradoxes-of-pleasure-on-the-identity-of-perception/#:~:text=Lacan%20comments%20on%20this%20idea,real%20or%20hallucinated%E2%80%9D%2C%20he%20says
    Slavoj žižek, The Pervert’s Guide to Cinema (2006)
    https://public-psychology.ir/1397/08/pornographic