مرکز تجربه زندگی

دسته: روانکاوی

مقاله‌های تخصصی روانکاوی در مجله‌ی تجربه؛ از مفاهیم پایه‌ی فروید و لکان تا مکانیسم‌های دفاعی، انتقال و انتقال متقابل. همه‌ی متن‌ها پیش از انتشار توسط تراپیست‌های مرکز تجربه زندگی بازبینی می‌شوند.

  • فراموشی در زندگی روزمره

    فراموشی در زندگی روزمره

    آیا فراموشی به معنای از بین رفتن محتواست؟ یا فقط به شکل دیگری بازمی‌گردد؟ در نگاه روزمره، فراموش کردن اغلب به‌مثابه نقصی در حافظه درک می‌شود؛ گویی ذهن جایی سوراخ شده و چیزی از آن بیرون افتاده است. اما روانکاوی، دقیقاً از همین‌جا آغاز می‌کند—از تردید به اینکه «فراموش شدن» واقعاً به معنای نابودی است. فروید می‌نویسد: «فراموشی همیشه بی‌دلیل نیست.» از یادبردن، نه صرفاً یک خطای ذهنی، بلکه عملی‌ است روانی؛ کاریست که ذهن انجام می‌دهد، نه چیزی که منفعلانه بر آن تحمیل می‌شود.

    در زندگی روزمره، فراموش‌کردن نام‌ها، قرارها یا کلمات، به‌ظاهر اتفاق‌هایی بی‌اهمیت‌اند. اما از منظر روانکاوی، همین لغزش‌ها می‌توانند نشانه‌هایی از کشمکش‌های ناهشیار باشند. ذهن ما گاهی آگاهانه چیزی را فراموش نمی‌کند، بلکه آن را از دسترس آگاهی دور نگه می‌دارد. این مقاله تلاش می‌کند تا با رجوع به مفاهیم بنیادین روانکاوی و به‌ویژه نظریات فروید، نقش دفاعی فراموشی را بررسی کند و نشان دهد چگونه این پدیده می‌تواند هم مانعی برای آگاهی باشد، و هم ابزاری برای حفظ تعادل روانی.

    فراموشی در جایگاه مکانیسم دفاعی

    یکی از دستاوردهای مهم روانکاوی، شناسایی مکانیسم‌هایی است که ذهن برای محافظت از خود در برابر اضطراب، تعارض و درد روانی به کار می‌گیرد. در این میان، فراموشی نقشی اساسی ایفا می‌کند. فروید در کتاب آسیب شناسی زندگی روزمره (1901)، نشان می‌دهد که چگونه بسیاری از فراموشی‌های به‌ظاهر تصادفی، در واقع ناشی از عملکرد ناهشیار ذهن و تلاش برای کنار گذاشتن مطالبی هستند که موجب اضطراب یا ناراحتی می‌شوند.

    به بیان دیگر، ذهن گاه اطلاعاتی را «فراموش» می‌کند که در سطح خودآگاه، تحمل مواجهه با آن‌ها را ندارد. مثلاً فردی ممکن است مکرراً فراموش کند که با کسی تماس بگیرد، در حالی‌که در سطح ناهشیار، از آن رابطه یا گفت‌وگو گریز دارد. در چنین حالتی، فراموشی نه نشانه‌ای از ناتوانی شناختی، بلکه نتیجه یک دفاع ناهشیار است.

    از نظر ساختار روانی، این نوع فراموشی به «سرکوب» [1]نزدیک است؛ مکانیسمی که طی آن، محتواهایی که با هنجارهای درونی یا احساسات ناخوشایند تعارض دارند، به ناهشیار رانده می‌شوند. اما در زندگی روزمره، این سرکوب‌ها خود را به شکل‌هایی ساده‌تر نشان می‌دهند: مانند فراموش‌کردن نام‌ها، قرارها، یا حتی واژه‌ها.

    فروید در یکی از مثال‌های معروف خود، از بیماری می‌گوید که مکرراً نام یکی از خیابان‌های شهر را فراموش می‌کرد؛ خیابانی که در آن، رویدادی تلخ از گذشته‌اش رخ داده بود. این نوع فراموشی، شکلی از اجتناب ناهشیار است: ذهن، مسیر مواجهه با واقعیت دردناک را می‌بندد.

    بنابراین، فراموشی در این معنا، ابزاری دفاعی است؛ پاسخی روانی به تهدیدهای عاطفی که به‌جای مقابله مستقیم، به شکل خاموشی در ذهن ظاهر می‌شود.

    فراموشی زندگی روزمره در جایگاه مکانیسم دفاعی

    ناهشیار در دل اتفاقات روزمره

    هیچ چیزی در زندگی روزمره به‌طور تصادفی یا بدون قصد ناخودآگاه جایی اشتباهی قرار نمی‌گیرد. این یکی از مفاهیم بنیادی روانکاوی است که نشان می‌دهد حتی ساده‌ترین اشتباهات در زندگی روزمره، نظیر فراموشی، لغزش‌های زبانی یا اعمال تصادفی، در واقع حامل پیام‌ها و نیت‌های ناهشیار ما هستند.

    این مفهوم بر اساس ایده‌ی فروید استوار است که ذهن انسان به دو بخش هشیار و ناهشیار تقسیم می‌شود. در حالی که بخش هشیار از طریق تفکر و آگاهی عمل می‌کند، ناهشیار محتویات سرکوب‌شده، خواسته‌ها و ترس‌هایی را در خود جای داده که به‌طور مداوم بر رفتار فرد تأثیر می‌گذارند. به‌طور مثال، زمانی که فرد نام فردی را فراموش می‌کند یا کلمات نادرست را در مکالمه استفاده می‌کند، این اقدامات ممکن است به‌طور سطحی به‌عنوان اشتباهات تصادفی به نظر برسند، اما در واقع ممکن است به نوعی با نگرانی‌ها یا تمایلات ناهشیار فرد مرتبط باشند.

    فروید این اشتباهات را به‌عنوان «عمل‌های فراموش‌شده» یا «لغزش‌های زبانی» توصیف می‌کند که نمی‌توان آن‌ها را به‌سادگی به اشتباهات تصادفی نسبت داد. بلکه، این اعمال نشان‌دهنده‌ی تعارضات و خواسته‌های درونی فرد هستند که در سطح آگاهانه قابل بیان نیستند. به‌عنوان مثال، فردی که در موقعیتی خاص از صحبت کردن در مورد موضوعی مهم خودداری می‌کند، ممکن است در حقیقت در تلاش برای سرکوب کردن یک ترس یا خاطره ناخوشایند باشد.

    در این چارچوب، هیچ عمل یا رفتار تصادفی و بی‌دلیل نیست. هر اشتباهی که در زندگی روزمره رخ می‌دهد، در واقع بازتابی از پروسه‌های ناهشیار است که ما به‌طور ناآگاهانه در روابط و تعاملات خود بازتولید می‌کنیم. این درک، به‌ویژه در روانکاوی، برای درمانگران این امکان را فراهم می‌آورد که اشتباهات سطحی را به‌عنوان کلیدی برای دسترسی به لایه‌های عمیق‌تر روان بیمار در نظر بگیرند و از آن‌ها برای فهم بهتر تعارضات ناهشیار و کشف الگوهای پنهان استفاده کنند.

    فراموشی در زندگی روزمره در دل اتفاقات روزمره

     تکرار ناهشیار و فراموشی

    فراموشی در روابط روزمره، به‌شکلی پیچیده و نامرئی، الگوهای ناهشیار را بازتولید می‌کند. در روانکاوی، وقتی از «تکرار» سخن می‌گوییم، منظور بازگشت ناهشیار به تجربیات گذشته است؛ حتی اگر این تجربیات دردناک و آسیب‌زننده باشند. این تمایل به تکرار، ویژگی روان انسان است و در روابط عاطفی و بین‌فردی، جلوه‌ی بیشتری پیدا می‌کند.
    اما چرا فردی که در گذشته آسیب دیده، بارها وارد رابطه‌ای می‌شود که همان رنج را بازآفرینی می‌کند؟

    در این‌جا، فراموشی نقشی تعیین‌کننده دارد. این فراموشی به‌عنوان مکانیسمی دفاعی عمل می‌کند و فرد را از آگاهی نسبت به دردهای گذشته دور نگه می‌دارد. در عین حال، همین مکانیسم زمینه‌ی تکرار همان تجربه‌ها را فراهم می‌کند. فرد گذشته را فراموش می‌کند، اما احساسات و واکنش‌های همراهش را در روابط جدید بازتولید می‌کند.

    فروید این پدیده را «اجبار به تکرار» نامید. او نشان داد که انسان‌ها حتی پس از عبور از یک تجربه‌ی آسیب‌زا، تمایل دارند آن را در موقعیت‌های تازه بازسازی کنند. این تکرار گاهی در انتخاب‌های ناآگاهانه و گاهی در رفتارهای تکراری آشکار می‌شود، بدون آن‌که فرد ارتباط میان این رفتارها و گذشته‌اش را درک کند.

    لکان، از زاویه‌ای دیگر به این مسئله پرداخت. او به‌جای بازگشت محتوا، بر «جای خالی» تمرکز کرد. از دید لکان، آنچه فراموش می‌شود، کاملاً از ذهن پاک نمی‌شود. بلکه ردّ و اثری به جا می‌گذارد؛ خلائی در گفتار و تجربه. همین خلاء است که فرد را وامی‌دارد در روابط آینده، پیوسته در پی پر کردن آن باشد.

    در نتیجه، فراموشی در روابط نه فقط برای کاهش درد نیست، بلکه عاملی است که الگوهای آسیب‌زا را بازتولید می‌کند. فرد تصور می‌کند از گذشته فاصله گرفته، اما در عمل همان ساختارهای پیشین را زندگی می‌کند. این چرخه تا زمانی ادامه می‌یابد که فرد به آن آگاهی پیدا کند و در مسیر تحلیل آن گام بگذارد.

    فراموشی در زندگی روزمره در انجام کارهای اداری

    فراموشی و مقاومت در روان‌درمانی

    فراموشی نه تنها در زندگی روزمره، بلکه در فرایند روان‌درمانی نیز نقش مهمی ایفا می‌کند. در درمان‌های روانکاوانه، زمانی که فرد در تلاش است تا به یادآوری خاطرات یا تجربیات گذشته خود بپردازد، ممکن است با مقاومت‌هایی مواجه شود. این مقاومت‌ها به نوعی دفاع ناهشیار از خود فرد هستند که به‌ویژه در برابر یادآوری‌های دردناک، به شکل فراموشی یا انکار ظاهر می‌شوند.

    در روان‌درمانی، زمانی که درمانگر می‌کوشد مسائلی از گذشته‌ی بیمار را بازخوانی کند، بیمار ممکن است احساس اضطراب، سرخوردگی یا حتی انکار را تجربه کند. این واکنش‌ها بخشی از روند طبیعی درمان هستند و در عین حال، مقاومت‌هایی را نمایان می‌کنند که ناهشیار فرد در برابر مواجهه با حقیقت‌های دردناک ایجاد می‌کند. در چنین لحظاتی، فراموشی می‌تواند به‌طور ناگهانی و ناهشیار رخ دهد؛ گویی ذهن می‌خواهد از یادآوری موضوعی که تهدیدآمیز به نظر می‌رسد، فرار کند.

    در این وضعیت، فراموشی به ابزاری برای گریز از لحظات بحرانی درمان بدل می‌شود. برای مثال، بیمار ممکن است فراموش کند که چه چیزی باعث اضطراب در جلسه شده است یا از صحبت درباره‌ی یک تجربه‌ی دشوار سرباز زند. این پدیده، که «مقاومت در برابر یادآوری» نام دارد، بخشی از مکانیسم‌های دفاعی ناهشیار است. فرد به کمک این سازوکارها، خود را در برابر مواجهه‌ی مستقیم با تجربه‌های هیجانی سنگین محافظت می‌کند.

    به همین دلیل، درمانگر تلاش می‌کند این مقاومت‌ها را شناسایی کند و به تدریج با آن‌ها کار کند. این روند به بیمار کمک می‌کند تا از لایه‌های ناهشیار خود عبور کند و به احساسات و خاطرات سرکوب‌شده‌اش دست یابد. در نتیجه، فراموشی در روان‌درمانی یک مانع ثابت و غیرقابل عبور نیست، بلکه مرحله‌ای ضروری در فرایند درمان است که باید آن را تحلیل و پردازش کرد.

    فراموشی: پدیده‌ای جدی‌تر از آنچه به نظر می‌رسد

    در نگاه نخست شاید فراموشی پدیده‌ای پیش‌پاافتاده یا حتی مزاحم به‌نظر برسد؛ چیزی که ما را از انجام کارهایمان بازمی‌دارد یا خاطره‌ای را از ذهن‌مان پاک می‌کند. اما از منظر روانکاوی، فراموشی صرفاً خطای حافظه نیست. پشت بسیاری از فراموشی‌های روزمره، فرآیندهای روانی عمیق‌تری در جریان‌اند که اگر نادیده گرفته شوند، می‌توانند ما را از درک بهتر خودمان باز دارند.

    گاهی فراموشی نشانه‌ای است از تلاشی ناهشیار برای کنار زدن حقیقتی که تحملش دشوار است. ممکن است نام کسی را که در گذشته به ما آسیب زده فراموش کنیم، یا وعده‌ای را که باعث اضطراب‌مان می‌شود، به‌راحتی از یاد ببریم. در این‌جا فراموشی نه یک ضعف، بلکه پاسخی روانی به فشاری درونی‌ست؛ پاسخی که ارزش تأمل دارد.

    دست‌کم گرفتن فراموشی، به‌معنای نادیده گرفتن مسیرهایی‌ست که ذهن برای بقاء و سازگاری انتخاب می‌کند. هر فراموشی بی‌علت نیست، حتی اگر ساده و روزمره به‌نظر برسد. سؤال اینجاست: چه چیزی را فراموش کرده‌ایم و چرا؟ فراموشی از چه ما را محافظت می‌کند؟ و آیا این محافظت در بلندمدت به نفع ماست؟

    فراموشی در زندگی روزمره که باعث فراموشی فردی می‌شود

    شناخت سازوکار فراموشی، فرصتی‌ است برای دقت در تجربه‌ی زیسته‌ی خود. این توجه، راهی به بخش‌هایی از ذهن می‌گشاید که معمولاً از دید ما پنهان می‌مانند. فراموشی را باید جدی گرفت؛ نه چون همیشه خطرناک است، بلکه چون معنایی در خود دارد که گفت‌وگو با آن می‌تواند ما را به خودمان نزدیک‌تر کند.

    فراموشی، همان‌طور که در این مقاله نشان داده شد، پدیده‌ای پیچیده و چندلایه است. این پدیده در زندگی فردی و اجتماعی، نقش‌های گوناگونی ایفا می‌کند. از نگاه روانکاوی، فراموشی تنها یک مکانیسم دفاعی نیست. علاوه بر محافظت از فرد در برابر دردها و اضطراب‌های گذشته، به تنظیم حافظه و حفظ تعادل روانی هم کمک می‌کند. در واقع، فراموشی اجازه می‌دهد در مواجهه با تجربه‌های تلخ، انرژی روانی خود را صرف موقعیت‌هایی کنیم که به رشد فردی کمک می‌کنند.

    در عین حال، فراموشی گاهی به شکل ناهشیار، حقیقت را پنهان می‌کند. این پنهان‌کاری، فرد را از مواجهه با واقعیت‌های ناخوشایند دور نگه می‌دارد. اما در ادامه، همین فرایند می‌تواند مشکلات و تنش‌های روانی را تداوم بخشد. در چنین مواردی، فراموشی به مقاومتی در برابر درمان و بازبینی گذشته بدل می‌شود. از این رو، در روان‌درمانی، شناسایی و پردازش آن اهمیت دارد.

    از سوی دیگر، فراموشی در زندگی روزمره، امکان رهایی از فشارهای روانی را فراهم می‌آورد. ما با انتخاب آنچه باید به یاد بسپاریم و آنچه باید فراموش کنیم، فضای ذهنی خود را برای تجربه‌های تازه و مفیدتر باز می‌کنیم.

    در نهایت، نباید فراموشی را صرفاً یک آسیب یا اختلال دانست. این پدیده، بخشی از فرایند رشد و حفظ تعادل روانی انسان است. در سایه‌ی ناهشیار، فراموشی به ما کمک می‌کند با پیچیدگی‌های زندگی روزمره کنار بیاییم و همزمان از خود مراقبت کنیم.

    سخن سردبیر

    در زمانه‌هایی هست که فراموشی دیگر یک نقص حافظه نیست، بلکه تدبیری برای زیستن است. آدمی چیزهایی را از یاد می‌برد، یا خود را به فراموشی می‌زند، تا آن‌چه را که می‌تواند از خود و جهان باقی نگه دارد. اما این فراموشی هرگز یک‌سویه نمی‌ماند؛ آن‌چه طرد می‌شود، در لایه‌های دیگرِ تجربه بازمی‌گردد — در رؤیاها، در کابوس‌ها، در گره‌های زبان، در اشیای بی‌جان و در لحظات بی‌ربط.

    ما در روزگاری ایستاده‌ایم که گذشته، آینده و اکنون، در هم تنیده‌اند. آن‌چه گفته نمی‌شود، آن‌چه مجال گفته‌شدن نمی‌یابد، راهی دیگر برای حضور پیدا می‌کند. روان فردی و روان جمعی، هر دو از مسیرهای غیرمنتظره سر برمی‌آورند و خود را یادآوری می‌کنند.

    این مقاله، دعوتی است برای نگاه‌کردن به همین بازگشت‌های خاموش. به صداهایی که در دل سکوت می‌پیچند. به ردپاهای نامرئی در زندگی روزمره. در این خوانش، شاید بتوان راهی پیدا کرد برای درک آن‌چه بی‌نام مانده، آن‌چه بیرونِ زبان ایستاده، و آن‌چه در تاریکی‌های حافظه، هنوز زنده است.

    منبع:

    آسیب شناسی زندگی روزمره

    [1] repression

    [2] repetition compulsion

  • جامعه در آینه تفکر: از روان رنجور تا ساختارهای شکننده

    جامعه در آینه تفکر: از روان رنجور تا ساختارهای شکننده

    در روزهایی که گویی زمان می‌ایستد و هر سپیده‌دم، شب گذشته را به شکلی ملال‌آور تکرار می‌کند، جامعه ایرانی با تکاپویی ستودنی و پیچیده میان «زنده ماندن» و «زندگی کردن» در حرکت است. زنده ماندن، پاسخی غریزی به میل بقاست؛ انسان نفس می‌کشد، کار می‌کند و امور روزمره را می‌گذراند. اما «زندگی کردن» معنایی فراتر دارد؛ تلاشی آگاهانه است برای یافتن معنا، ساختن هویت، بهره‌مندی از عاملیت و شکوفا کردن استعدادهای انسانی. در این شرایط، که احساس فرسودگی و بن‌بست روان جمعی را در بر گرفته، شاید ضروری‌ترین کار آن باشد که خود این وضعیت را موضوع اندیشه قرار دهیم.

    اما چگونه می‌توان در دل طوفان، به تحلیل خود طوفان پرداخت؟ اینجا جایی است که فلسفه و روانکاوی، نه به عنوان سرگرمی‌های آکادمیک، بلکه به مثابه ابزارهای حیاتی برای بقای ذهنی و روحی به کار می‌آیند. این علوم به ما کمک می‌کنند تا وضعیت خود را «تشخیص» دهیم؛ تا بفهمیم ریشه‌های این ملالت جمعی در کجا نهفته است: در اعماق روان فردی ما؟ در ساختارهای اجتماعی که ما را احاطه کرده‌اند؟ یا در زبانی که با آن فکر می‌کنیم و جهان را می‌فهمیم؟

    نقاشی فرانسیس گویا از دادگاه تفتیش عقاید در جامعه اسپانیا

     

    آغاز: واقعیت ملموس جامعه، نه رویای انتزاعی (فریدریش ترندلنبورگ)

    بسیاری از جنبش‌ها و ایدئولوژی‌ها کار خود را با ترسیم یک آرمان‌شهر یا جامعه ایده‌آل آغاز می‌کنند. آن‌ها تصویری بی‌نقص از «آزادی»، «عدالت» و «برابری» ارائه می‌دهند و سپس تلاش می‌کنند تا جامعه واقعی را با تمام پیچیدگی‌هایش، در آن قالب آرمانی بگنجانند. فریدریش ترندلنبورگ، فیلسوف آلمانی، این رویکرد را به چالش می‌کشد. او استدلال می‌کند که اندیشه به تنهایی، تهی است و محتوای خود را فقط از تجربه به دست می‌آورد.

    این یعنی تفکر «از بالا به پایین» (Top-down) که از یک کل ایده‌آل شروع می‌شود، خطرناک و غیرمولد است. خطرناک است، زیرا وقتی واقعیت با ایدئولوژی جور درنمی‌آید، ایدئولوژی‌پردازان به جای اصلاح ایده خود، سعی می‌کنند واقعیت (یعنی انسان‌ها) را به زور تغییر دهند که اغلب به نتایج فاجعه‌بار می‌انجامد.

    در مقابل، ترندلنبورگ روش «از پایین به بالا» (Bottom-up) یا تحلیلی را پیشنهاد می‌کند: حرکت از اجزا به سوی کل. برای فهمیدن «عدالت اقتصادی» نباید از تئوری‌های انتزاعی شروع کرد؛ باید به تجربه روزمره یک کارگر، یک مغازه‌دار، یک معلم و یک کارآفرین نگاه کرد. باید دید آن‌ها با تورم، مالیات، بوروکراسی و قوانین چگونه دست‌وپنجه نرم می‌کنند. تصویری واقعی از عدالت یا بی‌عدالتی، از دل همین تجربیات انضمامی و ملموس بیرون می‌آید.

    ایده «جامعه خوب» از این منظر، یک نقشه از پیش آماده نیست که بخواهیم جامعه را بر اساس آن بسازیم، بلکه یک افق است؛ افقی که با تحلیل و فهم دقیق واقعیت‌های موجود، قدم به قدم به آن نزدیک می‌شویم. این دیدگاه، ما را به فروتنی و واقع‌بینی دعوت می‌کند و به ما یادآوری می‌کند که اولین قدم برای هرگونه تغییر معنادار، مشاهده دقیق و صادقانه وضعیتی است که در آن قرار داریم.

     بهای تمدن: ناخوشی دائمی روان (زیگموند فروید)

    حال که نگاهمان را به تجربه زیسته معطوف کردیم، با چه روبرو می‌شویم؟ تنش، اضطراب، خشم سرکوب‌شده و احساس عمومی ناخوشی. زیگموند فروید در شاهکار خود «تمدن و ملالت‌های آن»، این احساس را نه یک مشکل موقتی، بلکه ویژگی ذاتی و ساختاری زندگی متمدنانه می‌داند.

    فروید معتقد است که روان انسان، صحنه نبرد دو سائق بنیادین است: اروس (Eros)، غریزه زندگی که شامل عشق، وحدت و خلاقیت است و تاناتوس(Thanatos)، غریزه مرگ که به شکل پرخاشگری، تخریب و بازگشت به سکون ظاهر می‌شود. تمدن برای آنکه بتواند انسان‌ها را کنار هم نگه دارد و از فروپاشی جامعه جلوگیری کند، باید غریزه تاناتوس را مهار کرده و اروس را در جهت پیوندهای اجتماعی هدایت کند.

    این فرآیند، بهای سنگینی دارد. تمدن از ما می‌خواهد که امیال غریزی خود را سرکوب کنیم. ما آزادی بی‌قید و شرط خود را با امنیت معاوضه می‌کنیم. این سرکوب توسط یک نیروی درونی به نام «اَبَرمن» (Superego) انجام می‌شود. ابرمن، نماینده درونی‌شده والدین، جامعه، قانون و سنت است که همچون یک قاضی سخت‌گیر، دائماً ما را زیر نظر دارد و با تولید احساس گناه، ما را به انطباق با هنجارها وادار می‌کند.

    نتیجه این معامله، یک «ملالت» یا «ناخوشی» (Malaise) دائمی است. ما هرگز کاملاً خشنود نیستیم، زیرا همیشه بخشی از وجود ما سرکوب شده است. وقتی فشار اجتماعی و محدودیت‌ها بیش از حد تحمل شود، این پرخاشگری سرکوب‌شده یا به درون فرد بازمی‌گردد (و موجب افسردگی، بی‌تفاوتی و خودتخریبی می‌شود) یا به شکلی انفجاری و غیرمنتظره به بیرون پرتاب می‌شود (به شکل شورش‌های کور یا خشونت جمعی). تحلیل فروید به ما می‌آموزد که هر جامعه‌ای با این تنش دست به گریبان است و جامعه سالم، جامعه‌ای بدون تنش نیست، بلکه جامعه‌ای است که می‌تواند این تنش را به شیوه‌ای سازنده‌تر مدیریت کند.

    بهای تمدن در جامعه از دید پیکاسو

     

    زنجیرهای خودساخته یک جامعه: قدرت مخلوقات بر خالق (نوهگل‌یان)

    فروید ریشه درونی ناخوشی را در روان فرد توضیح داد، اما نوهگل‌یان (مانند لودویگ فوئرباخ و کارل مارکس جوان) به ریشه بیرونی و اجتماعی آن پرداختند. آن‌ها این پدیده را «بیگانگی» یا «ازخودبیگانگی» (Entfremdung/Alienation) نامیدند. این مفهوم به وضعیتی اشاره دارد که در آن انسان‌ها برده مخلوقات خود می‌شوند.

    این فرآیند که می‌توان آن را «شیءوارگی» (Reification) نیز نامید، زمانی رخ می‌دهد که ما آفریده‌های انسانی و تاریخی خود را به اشیائی طبیعی، ابدی و دارای قدرت مستقل تبدیل می‌کنیم. برای مثال:

    • دولت: به جای آنکه ابزاری در خدمت شهروندان باشد، به یک قدرت مقدس تبدیل می‌شود که شهروندان باید خود را فدای آن کنند.
    • اقتصاد: «بازار» یا «رشد اقتصادی» به جای آنکه وسیله‌ای برای رفاه انسان باشد، به هدفی خودبسنده تبدیل می‌شود که می‌توان انسان‌ها را قربانی آن کرد.
    • سنت: به جای آنکه خرد انباشته نسل‌ها برای راهنمایی باشد، به زنجیری تبدیل می‌شود که هرگونه نوآوری و تفکر انتقادی را ممنوع می‌کند.

    راه‌حل نوهگلیان برای این وضعیت، «نقد» (Critique) بود. نقد به معنای تاریخی کردن این پدیده‌هاست؛ یعنی نشان دادن اینکه آن‌ها نه طبیعی و ابدی، بلکه محصول شرایط تاریخی خاصی هستند و همانطور که به وجود آمده‌اند، می‌توانند تغییر کنند یا از میان بروند. هدف نهایی، رسیدن به «خودآگاهی» (Self-consciousness) است؛ یعنی بازپس‌گیری قدرتی که انسان به مخلوقات خود واگذار کرده است. جمله درخشان آن‌ها که پیش‌تر ذکر شد، عصاره این تفکر است:

    «ثروتی را که زمانی خرج آسمان کرده بودیم، اکنون می‌توانیم صرف ساخت خانه‌ای بهتر روی زمین کنیم.»

     این ثروت، همان انرژی روانی، خلاقیت و عاملیت انسانی ماست که باید از چنگ بت‌های خودساخته آزاد شود و صرف بهبود زندگی واقعی و انضمامی گردد.

    عدم در دفاع از جایگاه نقد در جامعه از دید گویا

     

    قدرت نامرئی جامعه : دانش، انضباط و حقیقت (میشل فوکو)

    اما این ساختارهای بیگانه چگونه قدرت خود را تا این حد درونی و مؤثر می‌کنند؟ میشل فوکو، فیلسوف فرانسوی، تحلیلی عمیق‌تر از ماهیت قدرت در جوامع مدرن ارائه داد. او معتقد بود که ما باید تصویر سنتی از قدرت را کنار بگذاریم. قدرت دیگر شبیه قدرت پادشاه نیست که با شمشیر و از بالا سرکوب می‌کند (قدرت حاکمیتی). قدرت مدرن، یک «زیست-قدرت» (Biopower) است؛ قدرتی که هدفش نه کشتن، بلکه مدیریت و «بهزیستی» جمعیت است.

    این قدرت، نامرئی، شبکه‌ای و بسیار مولد است. او این رابطه را «قدرت/دانش» (Power/Knowledge) می‌نامد. قدرت، صرفاً سرکوبگر دانش نیست، بلکه «دانش» را تولید می‌کند تا بتواند کنترل خود را اعمال کند. علوم انسانی (روان‌شناسی، جامعه‌شناسی، پزشکی) گفتمان‌هایی را تولید می‌کنند که مشخص می‌کند چه کسی «نرمال» است و چه کسی «دیوانه»؛ چه کسی «شهروند خوب» است و چه کسی «منحرف».

    فوکو برای توضیح این قدرت انضباطی، از استعاره «سراسرنما» (Panopticon) استفاده می‌کند. سراسرنما طرح یک زندان است که در آن یک برج مراقبت در مرکز قرار دارد و سلول‌ها دور تا دور آن هستند. زندانیان می‌دانند که ممکن است هر لحظه تحت نظر باشند، اما نمی‌دانند دقیقاً چه زمانی. در نتیجه، آن‌ها خودشان به نگهبان خود تبدیل می‌شوند و رفتار خود را دائماً کنترل می‌کنند. جامعه مدرن نیز مانند یک سراسرنمای بزرگ عمل می‌کند. ما از طریق مدارس، کارخانه‌ها، بیمارستان‌ها و حتی رسانه‌های اجتماعی، دائماً در حال انضباط بخشیدن به خود و دیگران هستیم تا با هنجارهای نامرئی قدرت تطبیق پیدا کنیم.

    از دید فوکو، فرار از قدرت ممکن نیست، زیرا قدرت همه جا هست. اما این به معنای جبرگرایی نیست. «هرجا قدرت هست، مقاومت نیز هست.» مقاومت از دید او، نه تلاشی برای رسیدن به یک آرمان‌شهر بی‌قدرت، بلکه مبارزه‌ای محلی و دائمی برای به چالش کشیدن «رژیم‌های حقیقت» مسلط و ایجاد فضاهایی برای دانش‌ها و شیوه‌های زیستن بدیل است.

    جامعه از دید پیکاسو

    بازی بی‌پایان معنا: از دیگری بزرگ تا ساختارشکنی (لکان و دریدا)

    این «رژیم‌های حقیقت» فوکویی، چگونه در روان و زبان ما ریشه می‌دوانند؟ اینجا به دو غول فلسفه پسامدرن، ژاک لکان و ژاک دریدا می‌رسیم.

    لکان، روانکاو فرانسوی، با بازخوانی فروید، نشان داد که ناخودآگاه ما ساختاری شبیه به زبان دارد. او معتقد بود که میل انسانی، همیشه «میل دیگری» (Desire of the Other) است. ما نمی‌دانیم چه می‌خواهیم، مگر آنکه جایگاه خود را در نسبت با یک «دیگری بزرگ» (Big Other)تعریف کنیم. این «دیگری بزرگ»، نماینده نظم نمادین، زبان، قانون و انتظارات جامعه است. ما در تمام زندگی در تلاشیم تا پاسخی به این سؤال ناگفته بدهیم: «دیگری از من چه می‌خواهد؟». این جستجوی دائمی برای کسب تأیید و معنا از یک مرجع بیرونی، ما را از خودمان بیگانه کرده و عاملیت‌مان را سلب می‌کند.

    ساختار شکنی پیکاسو در دل نقاشی جامعه

    ژاک دریدا این تحلیل زبانی را تا نهایت منطقی‌اش پیش برد. او با روش مشهور خود، «ساختارشکنی» (Deconstruction)، نشان داد که فیلسوفان غربی کل سنت فکری خود را بر یک توهم بنا کرده‌اند: توهم وجود «مرکزی» یا «معنایی نهایی» که ثبات کل سیستم را تضمین کند. این مرکز ممکن است خدا، عقل، انسان یا دولت باشد.

    دریدا استدلال کرد که زبان، سیستمی بسته نیست، بلکه مجموعه‌ای از بازی‌های بی‌پایانِ تفاوت‌ها و ارجاعات است. او این وضعیت را différanceنامید (واژه‌ای که هم به معنای «تفاوت داشتن» و هم «به تعویق انداختن» است). در این دیدگاه، معنا هرگز به طور کامل حضور نمی‌یابد و همواره به کلمات دیگر ارجاع می‌دهد.

    ساختارشکنی این بازی زبانی را آشکار می‌کند و تقابل‌های دوتایی سلسله‌مراتبی (مانند مرد/زن، غرب/شرق، عقل/احساس) را که تفکر ما را شکل می‌دهند، برهم می‌زند. برای مثال، واسازی تقابل «شهروند/بیگانه» نشان می‌دهد که هویت «شهروند» چگونه برای تعریف خود به وجود «بیگانه» نیاز دارد و این مرزبندی تا چه اندازه ساختگی و سیاسی عمل می‌کند.

    این دیدگاه، امکان رهایی زیادی فراهم می‌کند؛ زیرا با آشکار کردن نبودِ مرکز و حقیقت مطلق، فضا را برای کثرت معانی، صداهای حاشیه‌نشین و امکانات نو باز می‌کند. این رویکرد به معنای پوچ‌گرایی نیست، بلکه ما را به پذیرش مسئولیتِ همیشگی برای ساختن معنا در جهانی بدون تضمین فرا می‌خواند.

    سخن سردبیر

    این سفر فکری، ما را از تحلیل روان فردی به ساختارهای اجتماعی و در نهایت به بنیان‌های زبان و معنا می‌کشاند. با کنار هم قرار دادن این ابزارها، به نقشه راهی چندلایه برای اندیشیدن دست می‌یابیم:

    با واقع‌بینی (ترندلنبورگ) درمی‌یابیم که زندگی جمعی، به‌دلیل سرکوب غرایز، همواره میزانی از ناخوشی روانی (فروید) را در خود دارد.
    و با نگاهی انتقادی، ساختارهای اجتماعی را به‌عنوان مخلوقاتی که خود پدید آورده‌ایم و اکنون بر ما مسلط شده‌اند (نوهگلیان)، شناسایی می‌کنیم و تاریخی می‌سازیم.
    در می‌یابیم که این سلطه، از راه شبکه‌های نامرئی قدرت که «حقیقت» را تولید می‌کنند (فوکو)، درونی می‌شود و به شکلی طبیعی جلوه می‌کند.
    در نهایت، با بهره‌گیری از ساختارشکنی (دریدا) و آگاهی از جستجوی بی‌پایان برای تأیید «دیگری بزرگ» (لکان)، روایت‌های مسلط را به چالش می‌کشیم و فضایی برای اندیشیدن متفاوت می‌گشاییم.

    این مسیر به جامعه‌ای آرمانی و بی‌درد نمی‌انجامد؛ بلکه خود مسیر، همان هدف است: فرآیندی مداوم برای افزایش خودآگاهی انتقادی. در زمانه‌ای که گویی همه راه‌ها بسته‌اند، شاید تنها فضای باز، همان فضای درون ذهن ما باشد. نخستین و بنیادی‌ترین کنش آزادی‌بخش، نه در خیابان که در ذهن رخ می‌دهد: شجاعت در به چالش کشیدن «حقیقت»هایی که به ما تحمیل شده و جسارت در اندیشیدن به امکان‌های دیگر. این همان کاری است که با آن خانه‌ای بهتر روی زمین می‌سازیم؛ خانه‌ای که ثروتش را پیش‌تر خرج آسمان می‌کردیم.

  • روانکاوی هوش مصنوعی: مقاومت یا سازگاری

    روانکاوی هوش مصنوعی،‌ جدیدترین چالش روان درمانی

    مقاله روانکاوی هوش مصنوعی به ظهور هوش مصنوعی و فعالیت آن در فضای مصنوعی اشاره دارد. در سال‌های اخیر، هوش مصنوعی با سرعتی چشم‌گیر به قلمروهای پیچیده انسانی وارد شده و روان‌درمانی نیز از این نفوذ در امان نمانده است. چت‌بات‌ها، دستیارهای هوشمند روان‌شناختی و تحلیل‌گرهای داده‌محور به‌گونه‌ای طراحی می‌شوند که گویی می‌توانند جایگزین یا مکمل تراپیست‌ها شوند. اما آیا روانکاوی، با بنیان‌هایی چون زبان، انتقال و ناهشیار، اساساً با منطق الگوریتمی سازگار است؟

    این مقاله، با رویکردی تحلیلی و انتقادی، تلاش می‌کند ابعاد گوناگون تأثیر هوش مصنوعی بر روانکاوی را واکاوی کند. از تفاوت بنیادین زبان در روانکاوی و زبان ماشین گرفته تا ناتوانی AI در شکل‌دهی به انتقال متقابل درمانی و درک میل انسانی؛ از فرصت‌های تکنولوژیک برای گسترش دسترسی به خدمات روانی تا خطرات اتوماسیون و سطحی‌سازی رابطه درمانی. در پایان، پرسشی بنیادین مطرح می‌شود: روانکاوی در این عصر چه باید بکند؟ مقاومت، سازگاری یا بازتعریف نقش خود؟

    روانکاوی؛ دانشی در برابر الگوریتم

    در روانکاوی، زبان خود میدان اصلی کارِ روان است. فروید در نخستین تلاش‌هایش برای رمزگشایی از رؤیا و لغزش زبانی نشان داد که واژه‌ها حامل سائق، سرکوب، تمنا و بازگشت‌اند.

     این دیدگاه بعدها در اندیشه‌ی ژاک لکان به اوج رسید؛ آنجا که زبان به‌مثابه‌ی «ساختار ناهشیار» تعریف شد. لکان صراحتاً می‌گوید: «ناهشیار ساختاری همچون زبان دارد.» اما این جمله نباید اشتباه تعبیر شود؛ منظور او این نیست که ناهشیار می‌تواند به سادگی با زبان توصیف شود، بلکه برعکس، زبان خود به مثابه فضایی است که در آن، شکاف‌ها، تاخیرها، لغزش‌ها و غیاب‌ها محل بروزِ میل و تضاد هستند.

    در جلسه‌ی روانکاوی، شنیدن دقیق درمانگر نه به منظور درک مفاهیم سطحی بلکه برای دریافت «چیزی که میان واژه‌ها» حضور دارد صورت می‌گیرد. مکث‌ها، لکنت‌ها، تکرارهای بی‌دلیل و حتی شوخی‌ها حامل معنا هستند.

     زبان در روانکاوی چیزی خطی و تابع قواعد صوری نیست، بلکه محل تلاقی سوژه با ابژه‌ی میل است، جایی که ناهشیار از خلال شکستِ بیان، خود را نشان می‌دهد.

    روانکاوی زبان در هوش مصنوعی: مدل آماریِ توالی واژگان

    در نقطه‌ی مقابل، آن‌چه در هوش مصنوعی تحت عنوان زبان‌فهمی[1] یا مدل‌های زبانی (Language Models) طراحی شده، مبتنی بر تحلیل آماری توالی واژگان است. برای مثال، یک مدل مانند GPT یا BERT تلاش نمی‌کند «معنا» را بفهمد، بلکه بر اساس میلیون‌ها واحد داده آماری و هم‌رخدادی کلمات، می‌کوشد پیش‌بینی کند که کدام واژه با احتمال بالاتر در ادامه‌ی جمله ظاهر می‌شود.

    در این چارچوب، زبان به یک مسأله‌ی پیش‌بینی ریاضی تبدیل می‌شود. ساختار زبانی نه به‌عنوان چیزی که سوژه در آن گرفتار است، بلکه به‌عنوان رشته‌ای از نشانه‌ها که می‌توانند کدگذاری و رمزگشایی شوند در نظر گرفته می‌شود.

    حتی در پیشرفته‌ترین نسخه‌ها، هوش مصنوعی به‌معنای انسانی کلمات «نمی‌فهمد» و «تجربه نمی‌کند». اگرچه خروجی آن ممکن است به پاسخ انسانی شباهت داشته باشد، اما فاقد لایه‌های چندگانه‌ی تضاد، کنایه، و ابعاد ناهشیار زبان است که روانکاوی بر آن استوار است. اگرچه نتیجه‌ی خروجی می‌تواند به شکل حیرت‌انگیزی شبیه پاسخ انسانی باشد، اما فاقد لایه‌های تضاد، کنایه، ناتمامی و ابعاد چندگانه‌ای‌ست که زبان انسانی را روانکاوانه می‌سازد.

    غیاب لغزش و تداعی در روانکاوی هوش مصنوعی

    در روانکاوی، لغزش‌های زبانی – مانند گفتن یک واژه به جای دیگری – به عنوان ورود ناهشیار به گفتار آگاهانه تعبیر می‌شوند. هیچ‌چیز تصادفی نیست. در حالی‌که در یک مدل AI، چنین لغزشی صرفاً یک «خطا» یا «نویز» در توالی زبانی است که باید اصلاح شود. بدین ترتیب، آن‌چه در روانکاوی به‌مثابه معنا زاده می‌شود، در زبان ماشینی به‌مثابه بی‌نظمی یا خطای آماری حذف می‌شود.

    همچنین در روانکاوی، تداعی آزاد یعنی سخن گفتن بدون فیلتر  نقطه‌ی ورود به ساختار پنهان روان است. اما گرچه برخی نسخه‌های پیشرفته مانند Replika داده‌های شخصی را ذخیره می‌کنند، اما از منظر روانکاوی، فاقد تجربه‌ی زیسته، خاطره‌ی هیجانی و تداعی روانی‌اند؛ اموری که در شکل‌گیری رابطه‌درمانی ضروری‌اند. آن‌ها صرفاً بازنویسی‌های آماری از داده‌های موجودند.

    از ELIZA تا Woebot: بازنمایی زبان در روان‌درمانی ماشینی

    نخستین تلاش‌ها برای شبیه‌سازی روان‌درمانی توسط ماشین به دهه‌ی ۶۰ میلادی بازمی‌گردد، با برنامه‌ای به نام ELIZA که نقش یک درمانگر غیرفعال را بازی می‌کرد. ELIZA بدون درک محتوا و تنها با تکرار جملات، نوعی توهم همدلی ایجاد می‌کرد.

    ابزارهای امروزی مانند Woebot یا Wysa، گرچه در پردازش زبان پیشرفته‌ترند، اما همچنان فاقد درک روان‌درمانی عمیق‌اند. آن‌ها نمی‌توانند به ناهشیار گوش دهند یا معناهای پنهان در کلام را دریافت کنند. آن‌ها ممکن است به کاربر بگویند: «به خودت استراحت بده» یا «این احساسات طبیعی‌ست»، اما نمی‌توانند به «ناهشیار» گوش دهند، چون اصلاً نمی‌دانند ناهشیار یعنی چه.

    در نتیجه، تقابل زبان در روانکاوی و زبان در هوش مصنوعی تقابل دو هستی‌شناسی متفاوت است. یکی زبان را جایی برای بروز میل، غیاب، فانتزی و رنج می‌داند، و دیگری آن را به واحدهای قابل پیش‌بینی و سازمان‌یافته فرو می‌کاهد. روانکاوی با «شکاف» کار می‌کند، با چیزهایی که در زبان پنهان می‌شوند یا به زبان نمی‌آیند. در حالی‌که هوش مصنوعی تنها با «آن‌چه قابل مدل‌سازی است» سر و کار دارد.

    انتقال[2] و رابطه درمانی؛ انسان با انسان یا انسان با ماشین؟

    انتقال، یکی از بنیادین‌ترین مفاهیم در روانکاوی است؛ فرآیندی که در آن بیمار (مراجع) هیجانات، تمایلات و تصورات مرتبط با افراد مهم گذشته‌اش – معمولاً والدین – را بر تراپیست فرافکنی می‌کند. این پدیده نه خطا یا انحراف، بلکه خودِ ماده‌ی خام درمان است.

    در نظر دیدگاه روانکاوی، رابطه‌ی درمانی هرگز فقط گفت‌وگو بین دو فرد در زمان حال نیست، بلکه بازنمایی پیچیده‌ای‌ست از روابط و امیال گذشته که در «صحنه‌ی تحلیلی» اکنون فعال شده‌اند.

    لاکان، این موقعیت را نه صرفاً یک رابطه بین‌فردی بلکه ساختاری دانست؛ او انتقال را نقطه‌ی تلاقی زبان، میل و جایگاه سوژه تعریف کرد. درمانگر، دانای کل نیست؛ بلکه «جایگاه سوژه‌ای که فرض می‌شود بداند» را اشغال می‌کند. این جایگاه است که موتور حرکت روان‌کاوی را فعال می‌سازد.

    رابطه با ماشین: امتناع از انتقال متقابل

    حالا سؤال اساسی این‌جاست: آیا چنین ساختاری می‌تواند با یک ماشین شکل بگیرد؟ آیا کاربر می‌تواند به یک الگوریتم، احساسات، خیال‌پردازی‌ها یا فرافکنی‌های دوران کودکی خود را منتقل کند؟

    در نگاه نخست، ممکن است پاسخ ساده باشد: بله؛ اما بررسی دقیق‌تر این موضوع، ما را با نکاتی مواجه می‌کند که این امکان را به چالش می‌کشد.:

    برخی مطالعات اولیه (مثلاً درباره‌ی برنامه‌هایی مثل Woebot یا Replika) نشان می‌دهند که برخی کاربران واقعاً نسبت به چت‌بات‌ها دلبستگی عاطفی پیدا می‌کنند. این دلبستگی گاه حتی با احساس رازگویی، راحتی و نوعی تسلی خاطر همراه است. اما باید دقت کرد که این احساس بیشتر شبیه «هم‌صحبتی با آینه» است تا برقراری انتقال. چون ماشین نه میل دارد، نه سوژه است، نه سکوتش معنا دارد، نه مکثش حامل مقاومت است.

    در روان‌کاوی، آن‌چه در رابطه‌ با درمانگر مهم است نه فقط آن چیزی‌ست که گفته می‌شود، بلکه آن‌چه نگفته می‌ماند، پاسخ‌هایی که داده نمی‌شوند، و تمنایی که هرگز ارضا نمی‌شود. درمانگر در جایگاه خاصی قرار می‌گیرد که هم میل بیمار را برمی‌انگیزد و هم از ارضای آن امتناع می‌ورزد. این پیچیدگی، در دستگاهی که بر مبنای پاسخ‌دهی سریع و دل‌خواه طراحی شده – یعنی مدل‌های زبانی هوش مصنوعی – به کلی غایب است.

    پرسش از سکوت: تراپیست خاموش یا الگوریتم پاسخ‌گو؟

    یکی از منابع قدرتمندِ معنا در روانکاوی، سکوت درمانگر است. سکوت، گاهی ابزار مقاومت‌شکنی‌ست، گاهی دعوت به تعمق، و گاهی آینه‌ی میلِ بیمار. اما سکوت در هوش مصنوعی معنا ندارد. سکوت سیستم یعنی خطا، نقص، یا عدم اتصال. هر مکثی باید باواکنش همراه شود و هر سوالی پاسخی دارد – این از ویژگی‌های ذاتاً غیربشری سیستم است.

    تراپیست واقعی می‌تواند از دانستن امتناع کند، از پاسخ دادن خودداری نماید، و حتی با نوعی non-acting بیمار را با میل و فانتزی‌اش تنها بگذارد. اما AI مجبور است «کار» کند، چرا که طراحی نشده تا امتناع بورزد. طراحی شده تا خدمت کند.

    شبیه‌سازی یک رابطه یا ساختن یک فانتزی؟

    ممکن است برخی بگویند که همین که کاربر احساس نزدیکی، همدلی یا دریافت حمایت از یک سیستم داشته باشد کافی‌ست. اما این دیدگاه، روانکاوی را به نوعی دلگرمی ساده تقلیل می‌دهد. در روانکاوی، درمان نه در «حمایت»، بلکه در «برخورد» است؛ برخورد با ابژه‌ی میل، با تضاد، با خلاء و با تاریخچه‌ی رنج.

    در نتیجه، حتی اگر سیستم‌های مبتنی بر هوش مصنوعی بتوانند فانتزیِ همدلی یا گفت‌وگوی ایمن را بازتولید کنند، چیزی به نامانتقال متقابل به‌مثابه ساختار روانی رخ نمی‌دهد. چون طرف رابطه، سوژه‌ای نیست که میل بورزد، ندانسته‌ای داشته باشد، یا بتواند مقاومت کند.

    اگر بپذیریم که روانکاوی بدون پدیده‌ی انتقال امکان‌پذیر نیست، و اگر بپذیریم که انتقال فقط در رابطه‌ی بین دو سوژه (که یکی شنونده‌ای فعال، و دیگری فاعلِ گفتار است) رخ می‌دهد، پس باید گفت رابطه‌ با یک ماشین – هر چقدر هم هوشمند یا شبیه‌انسان – از این ساختار بنیادی محروم است.

    به تعبیر دیگر، روانکاوی در غیاب انتقال، شبیه‌سازی درمان است، نه خود درمان. و رابطه با ماشین، اگرچه ممکن است مفید، آرام‌بخش یا ساختاریافته باشد، اما فاقد ظرفیت‌ «تغییر روانی» است که روانکاوی اصیل وعده‌اش را می‌دهد.

    آیا هوش مصنوعی می‌تواند به سوژه گوش‌دهد؟ یا فقط به داده‌ها؟

    در نگاه نخست، مدل‌های زبان بزرگ مانند ChatGPT یا سیستم‌های هوش مصنوعی مشابه، درک‌کننده و پاسخ‌گو به‌نظر می‌رسند: جملات را تحلیل می‌کنند، ساختار زبانی را تشخیص می‌دهند و براساس الگوها پاسخ‌هایی گاه پیچیده و دقیق ارائه می‌دهند. اما آیا این‌ها معادل «گوش دادن به سوژه» است؟ در روانکاوی، شنیدن صرفاً دریافت اطلاعات نیست؛ بلکه ورود به منطق ناهشیار، توجه به لغزش‌ها، تکرارها، سکوت‌ها، تناقض‌ها و هر آن‌چیزی‌ست که از «نظام دلالت» فراتر می‌رود.

    در روانکاوی، شنیدن یعنی گوش دادن به چیزی که گفته نمی‌شود. یعنی توانِ ایستادن در برابر معنا. تراپیست شنونده‌ای منفعل نیست؛ او در عین گوش دادن، برش می‌زند، قطع می‌کند، مکث می‌کند، و معنا را برهم می‌زند. در حالی‌که هوش مصنوعی، ساختاری مبتنی بر پیش‌بینی معنا دارد. مدل‌های زبانی طوری طراحی شده‌اند که «محتمل‌ترین پاسخ» را بر مبنای آماری تولید کنند، نه بر مبنای ابژه‌های گمشده‌ی میل یا حقیقت ناگفته‌ی سوژه.

    زبان؛ داده یا دال؟

    یکی از تفاوت‌های بنیادین بین روانکاوی و علم داده در نوع نگاه به زبان است. برای هوش مصنوعی، زبان مجموعه‌ای از داده‌های ساختارمند است؛ واژه‌ها، فراوانی آن‌ها، هم‌نشینی‌ها، احتمالات. اما در روانکاوی – خاصه نزد لاکان – زبان، شبکه‌ای‌ست از دال‌ها، یعنی عناصری که همیشه به دیگری ارجاع می‌دهند، هیچ‌گاه به معنای نهایی نمی‌رسند، و درون‌شان میل سرکوب‌شده‌ای جریان دارد.

    مدل‌های هوش مصنوعی، نمی‌توانند بازی دال‌ها را در سطحی که در روانکاوی معنا دارد، بشنوند. آن‌ها بر اساس منطق‌ احتمالات، پاسخ‌های هم‌راستا با بافت رایج می‌سازند، نه نقاط شکست یا شگفتی. در حالی‌که روانکاو، دقیقاً در پی این شکست‌هاست؛ آن‌جا که زبان از کار می‌افتد، آن‌جا که حرف‌ها لغزیده می‌شوند، آن‌جا که سکوت می‌افتد یا تکرار وسواس‌گونه رخ می‌دهد.

    مراجعه‌کننده روانکاوی هوش مصنوعی: داده یا سوژه؟

    هوش مصنوعی در مواجهه با مراجع، به ناچار او را به داده تقلیل می‌دهد. حتی اگر در ظاهر با او مکالمه کند، این مکالمه در سطحی ساختاریافته، قابل پردازش و قابل یادگیری باقی می‌ماند. سوژه اما، از نظر روانکاوی، موجودی‌ست شکاف‌دار، دارای میل، فاقد انسجام، و درگیر با ناهشیار . هیچ مدل هوش مصنوعی‌ای نمی‌تواند چنین «شکافی» را بازنمایی کند، چون خود در ذاتش شکافی ندارد؛ محصول یک انسجام ریاضی‌ست، نه روانی.

    از همین منظر، مدل‌های زبان در بهترین حالت می‌توانند بازنمایی‌ای شبیه‌انسان از شنیدن ارائه دهند، اما نمی‌توانند فرآیند «شنیدن سوژه» را بازتولید کنند.

    نقش سوژه در پاسخ تراپیست

    در روانکاوی، هر پاسخ تراپیست حامل جایگاه او نسبت به میل بیمار و نسبت به ساختار ناهشیار است. تراپیست با پاسخ دادن یا ندادن، معنا دادن یا امتناع از معنا، جایگاه خاصی در شبکه‌ی انتقال اشغال می‌کند. اما مدل هوش مصنوعی، هرگز جایگاه ندارد. پاسخ‌های آن نه حامل میل‌اند، نه مقاومت، نه تناقض. آن‌ها از بیرون وارد نمی‌شوند، بلکه از درونِ الگوریتم بیرون کشیده می‌شوند؛ بدون تاریخ، بدون ناهشیار بدون تضاد.

    به عبارتی، در روانکاوی، سوژه در کلام احضار می‌شود. در هوش مصنوعی، کلام صرفاً پاسخ می‌دهد.

    گوش دادن در روانکاوی، نوعی آمادگی برای ندانستن، برای شنیدن آن‌چه غیرمنتظره است، و برای درگیر شدن با میل دیگری است. این نوع گوش دادن، تنها در بستر رابطه‌ای انسانی، مبتنی بر فقدان، سکوت، و میل ممکن است.

    هوش مصنوعی، علی‌رغم قدرت پردازشی‌اش، در برابر این فقدان ناتوان است. نمی‌تواند نشنود، نمی‌تواند امتناع کند، نمی‌تواند میل بورزد یا با میل دیگری مواجه شود. پس در نهایت، به «سوژه» گوش نمی‌دهد؛ بلکه به «داده‌ها» گوش می‌دهد. و این، تفاوتی‌ست بنیادین.

    بازتعریف جایگاه روانکاوی در جهان دیجیتال با فاعلیت هوش مصنوعی

    در مواجهه با گسترش شتاب‌ناک هوش مصنوعی و ورود آن به حوزه‌هایی که پیش‌تر خاص انسان و روابط انسانی تلقی می‌شدند، روانکاوی نمی‌تواند صرفاً موضعی تدافعی یا نوستالژیک بگیرد. بلکه باید بازتعریفی آگاهانه، انتقادی و خلاقانه از جایگاه خود در این چشم‌انداز نوین ارائه دهد.

    این بازتعریف به معنای آن نیست که روانکاوی باید خود را با فناوری منطبق یا ادغام کند، بلکه باید مرزهای نظری خود را دقیق‌تر ترسیم کرده و در عین حال، به شیوه‌ای باز و انتقادی با تحولات فناوری وارد گفتگو شود. به‌عبارت دیگر، روانکاوی نه در انزوا، بلکه در اختلاف و دیالوگ با دنیای دیجیتال باید موقعیت خود را تعیین کند.

    امتناع از الگوریتمی‌شدن یا استفاده از تکنولوژی به‌مثابه ابزار روانکاوی؟

    یک دوگانه‌سازی خطرناک در بحث‌های امروز، تقلیل موضوع به «پذیرش کامل یا امتناع کامل» از فناوری است. اما روانکاوی می‌تواند رویکردی واسطه‌ای و انعطاف‌پذیر اتخاذ کند: امتناع از الگوریتمی‌شدن ساختار روان در عین استفاده سنجیده از تکنولوژی در خدمت تشخیص، آموزش یا تسهیل فرایندهای درمانی.

    به‌عنوان مثال، استفاده از ابزارهای دیجیتال برای یادداشت‌برداری بالینی، تحلیل کیفی داده‌ها یا حتی کمک به مستندسازی پیشرفت درمان – در صورتی‌که جایگزین رابطه درمانی نشوند – می‌توانند مفید باشند. اما در همان حال، باید از هرگونه میل به خودکارسازی رابطه درمانی، پیش‌بینی رفتار روانی یا تشخیص مکانیکی به‌شدت پرهیز کرد. روانکاوی باید بر این نکته تأکید ورزد که «فهم روانی» نه نتیجه داده‌کاوی، بلکه محصول مواجهه با ابهام، تأخیر، و امر پیش‌بینی‌ناپذیر است.

    اهمیت آموزش عمومی درباره تمایز روانکاوی با روش‌های شناختی-رفتاری هوش مصنوعی

    یکی از مهم‌ترین مسئولیت‌های روانکاوی در عصر هوش مصنوعی، شفاف‌سازی تمایزهای مفهومی و عملی خود با سایر شیوه‌های روان‌درمانی، به‌ویژه روش‌های خودکار، داده‌محور یا شناختی-رفتاری است. در فضای فرهنگی امروز، بسیاری از مردم تفاوت میان یک گفت‌وگوی تحلیلی و یک مشاوره رفتاری-آموزشی را نمی‌دانند؛ و این ابهام با ورود ابزارهای دیجیتال و «ربات‌های درمان‌گر» تشدید شده است.

    روانکاوی باید در رسانه‌ها، آموزش دانشگاهی، و گفتمان عمومی، این تفاوت‌ها را توضیح دهد:

    • روانکاوی مبتنی بر فرآیند، نه راه‌حل
    • هدف آن، کشف لایه‌های پنهان روان است، نه صرفاً رفع نشانه‌ها.
    • زمان، سکوت، تکرار، و رابطه انسانی در آن جایگاهی کلیدی دارند.

    چنین روشنگری‌ای، نه‌تنها از سوژه در برابر مصرف‌زدگی دفاع می‌کند، بلکه به روانکاوی امکان می‌دهد نقشی فعال‌تر در شکل‌دهی به فرهنگ درمان ایفا کند.

    نقش تراپیست انسانی در عصر ماشینی

    در نهایت، پرسش اصلی این است: چه چیزی درمانگر تراپیست را در برابر هوش مصنوعی یگانه می‌سازد؟

    پاسخ روانکاوی به این پرسش در یک واژه خلاصه می‌شود: سوژه‌گی. تراپیست نه‌تنها شنونده‌ای حرفه‌ای است، بلکه خود نیز سوژه‌ای است درگیر، متأثر، متزلزل و در عین حال پاسخگو.

    تراپست، بر خلاف ربات، می‌تواند حیرت کند، اشتباه کند، تأمل کند و اخلاقی تصمیم بگیرد. او می‌تواند با بیمار در سکوتی پرمعنا بنشیند، نه صرفاً به‌دلیل نداشتن پاسخ، بلکه به‌دلیل حضور کامل در آن لحظه. در روانکاوی، آن‌چه درمان را ممکن می‌سازد، نه مجموعه‌ای از دانش‌ها، بلکه وجود انسانی در متن رابطه‌ای پیچیده و معناساز است.

    نتیجه‌گیری

    ورود هوش مصنوعی به حوزه روان، گرچه امکانات فنی ارزشمندی در سلامت روان فراهم کرده، اما با روانکاوی – دانشی مبتنی بر ناخودآگاه، میل و تأخیر – در تعارضی بنیادی قرار دارد. روانکاوی نه بر پیش‌بینی و پاسخ فوری، بلکه بر گشودگی به امر غیرمنتظره، تکرار، سکوت و زبان به‌عنوان ساختار ناهشیار استوار است.

    با این حال، نمی‌توان نسبت به تحولات پساهوش مصنوعی بی‌اعتنا بود. در جهانی که معنای سوژه‌گی و تجربه انسانی دگرگون می‌شود، روانکاوی باید نقشی انتقادی و خلاق ایفا کند: مقاوم در برابر تقلیل روان به داده و مصرف، و زایا در بازاندیشی مرزهای خود. هوش مصنوعی شاید بتواند اطلاعات را تحلیل کند، اما شنیدن آن‌چه هنوز گفته نشده، و زیستن در شکاف معنا و میل، همچنان امری انسانی است.

    سخن سردبیر

    آن‌چه در این نوشته خواندید، تلاشی بود برای گشودن دریچه‌ای به یکی از مناقشه‌های بنیادی روزگار ما: نسبت روانکاوی و هوش مصنوعی. جهانی که هر روز بیش از پیش تحت سلطه‌ی داده، الگوریتم و پیش‌بینی قرار می‌گیرد، بی‌شک فرصت‌ها و تهدیدهای تازه‌ای برای روان انسانی می‌آفریند. در این میان، روانکاوی — دانشی که بر سکوت، لغزش، و میل استوار است — ناچار است بار دیگر جایگاه و شیوه‌ی زیست خود را بازاندیشی کند.

    این نوشته نه در سودای نفی مطلق تکنولوژی بود، و نه در ستایش بی‌چون‌وچرا. بلکه دعوتی است به تامل در مرزهای مرئی و نامرئی میان «شنیدنِ داده» و «شنیدنِ سوژه». شاید روانکاوی، بیش از آن‌که در برابر ماشین بایستد، باید به ما بیاموزد که در جهانی سراسر پاسخ‌گو، چه‌گونه سکوت کنیم و به آن‌چه گفته نمی‌شود، گوش بسپاریم.

    منابع:

    [1] Natural Language Processing

    [2] Transference

  • تفاوت فانتزی و فانتاسم

    تفاوت فانتزی و فانتاسم

    1. نسخه صوتی تفاوت فانتزی و فانتاسم


    ذهن انسان مثل اقیانوس عمیقی است لایه‌های مختلفی دارد؛ از امواج سطحی که می‌بینیم تا جریان‌های پنهانی که حسشان می‌کنیم. در این اقیانوس فانتزی (Fantasy) و فانتاسم (phantasy) از مهمترین پدیده‌هایی هستنند که هرکدام یکی از جنبه‌های روانی را برایمان روشن می‌کنند. فانتزی چه وقتی هشیار است و چه وقتی ناهشیار .

    تصاویری از امیال که در ذهن ما شکل می‌گیرد به مثابه قلمویی است که با آن نقاشی‌های خلاقانه می‌کشیم اما فانتاسم که در روانکاوی لکانی برجسته شده است به مثابه مجسمه سنگینی است که در عمق ناهشیار نفوذ کرده و ما را در چارچوب ثابتی نگه می‌دارد.

    به صورت کلی در روانکاوی کلاسیک فانتزی نقش مهمی در شکل‌گیری میل ایفا می‌کند؛ اما آیا فانتزی همان چیزی است که باعث هدایت ما به سمت میل می‌شود؟! چرا آشنایی با این مفاهیم و شناخت تفاوت این دو مهم است؟!

    از این رو که این مفاهیم در شکل‌گیری سوژگی و نحوه‌ی هدایت میل تاثیر می‌گذارد؛ بررسی دقیق تفاوت این دو می‌تواند راهگشای خوبی باشد.

    در این راستا هرکدام از نظریه‌پردازان روانکاوی کلاسیک دیدگاه متفاوتی نسبت به فانتزی/ فانتاسم دارند؛ فروید آن را به‌عنوان ساختار ذهنی تعریف می‌کند که امکان ارضا خیالی امیال سرکوب شده را فراهم می‌کند.

     کلاین، در تکمیل نظریه فروید نقش محوری‌تری را برای فانتزی قائل است اما از دیدگاه لکان میل انسان در چارچوب ناهشیاری به نام فانتاسم سازمان‌دهی می‌شود.

    این دو رویکرد اگرچه به ظاهر شبیه به هم هستند اما از جهت نظری و بالینی متفاوت از هم هستند و درک تفاوت بینشان به ما کمک می‌کند تا تحلیل بهتری از ناهشیار و سازوکارهای آن داشته باشیم.  بنابراین در ادامه مقاله به تفصیل به آن‌ها خواهیم پرداخت.

    مفهوم فانتزی (Fantasy) در نظریه فروید

    در ابتدا از شکل نوشتاری این مفهوم آغاز می‌کنیم. با توجه به اینکه درمقالات مختلف فروید به شکل «phantasy» نوشته شده است لازم به توضیح است که معادل آلمانی این کلمه که فروید از آن استفاده کرده است «phantasie» است که در ترجمه انگلیسی به‌خصوص استراچی آن را «phantasy» ترجمه کرده تا معنای خاص و روانکاوانه آن از شکل معمول آن که به معنی خیال‌پردازی‌های روزمره است جدا شود. در برخی از متون نیز «fantasy» بیشتر به تخیلات هشیاراطلاق می‌شود و «phantasy» به تخیلات ناهشیار.

    فروید مفهوم فانتزی را از اساسی‌ترین عناصر در شکل‌گیری میل،شخصیت و ناهشیار می‌داند. به عبارت دیگر وی فانتزی‌های ناهشیار را به‌عنوان ابزاری برای بیان آرزوهای ناهشیار مطرح می‌کند که اغلب به‌صورت پوشیده نشان داده می‌شوند، به‌ویژه در رویاها.

    در نظریه فروید، فانتزی‌ها تجلی ارضای آرزوهای سرکوب‌شده و ناکام هستند که به‌طور عمده از فعالیت‌های ایگو ناشی می‌شوند و طبق فرآیند ثانویه (تفکر منطقی و مبتنی بر واقعیت) شکل می‌گیرند اما فانتزی‌ها ممکن است به ناهشیار انتقال پیدا کنند، جایی که تحت تأثیر فرآیند اولیه (پایه‌ای و غیرمنطقی) قرار می‌گیرند و در قالب رویاها و دیگر تجلی‌ها ظاهر می‌شوند..

    به بیان ساده‌تر فانتزی‌ها در بسیاری از موارد می‌توانند به‌عنوان تجسم‌های خیالی از ارضای آرزوهای ناکام مانده عمل کنند. اما او همچنین می‌گوید که این فانتزی‌ها ممکن است به‌طور ناهشیار سرکوب شوند، به این معنا که از آگاهی فرد خارج شده و به سطح ناهشیار منتقل می‌شوند. در این حالت، این فانتزی‌ها تحت تأثیر قوانین فرآیند اولیه (یعنی تفکر غیرمنطقی، بی‌قاعده و تصویری) قرار می‌گیرند و ممکن است به شکل رویاها یا سایر اشکال ناهشیار خود را نشان دهند.

    پیروان فروید، به‌ویژه در مکتب روان‌تحلیل‌گری فرانسه، فانتزی‌ها را به‌عنوان ابزاری برای بیان مضامین ناهشیار اولیه‌ای همچون صحنه اولیه، اختگی و اغواگری می‌دانند که از طریق آن‌ها می‌توان به درک عمیق‌تری از فرآیندهای ناهشیار و رویاها دست یافت.

    تاثیرات هرکدام بر سوژه و تجربه واقعیت

    فروید در مقاله نویسندگان خلاق و خیال‌پردازی(creative writers and day dreaming 1908) توضیح می‌دهد که فانتزی بازنمایی خیالی امیالی است که در واقعیت سرکوب شده اند. او استدلال می‌کند که همانگونه که کودکان به وسیله بازی‌های خیالی به لذتی دست می‌یابند که در دنیای واقعی ممکن نیست، بزرگسالان نیز از طریق خیال‌پردازی ارضا امیال ناهشیار خود را تجربه می‌کنند. فروید همچنین در تحلیل رویا بدین گونه فانتزی را به‌عنوان واسطه میان گذشته، حال و آینده مطرح کرد

    1.  لایه گذشته: برآمده از تجربیات دوران کودکی و سرکوب‌های اولیه
    2. لایه حال: بازتاب نیازهای فعلی سوژه
    3. لایه آینده: به‌عنوان پیش‌بینی و ارضای خیالی میل

    به بیان دیگر فانتزی پل ارتباطی میان تجربیات گذشته و آرزوهای آینده است که در سطح ناهشیار عمل می‌کند.

    فانتزی و میل در ساختار روان

    ارتباط فانتزی با اصل لذت و اصل واقعیت

    در نظریه فروید، روان همواره در کشاکش میان اصل لذت (pleasure principle) و اصل واقعیت (reality principle) قرار دارد. در این میان، فانتزی نقش واسطه‌ای را ایفا می‌کند؛ از یک‌سو مانند رؤیا به سوژه امکان می‌دهد میل‌های سرکوب‌شده‌اش را تجربه کند و از سوی دیگر، برخلاف رؤیا، با ساختاری هشیارانه‌تر به نوعی ارتباط با دنیای واقعی دست می‌یابد.

    ارتباط فانتزی با مکانیسم‌های دفاعی

    فانتزی در روانکاوی فرویدی گاه به عنوان یک مکانیسم دفاعی نیز به کار برده می‌شود که برخی از مکانیسم‌ها عبارتند از  والایش(sublimation): تبدیل فانتزی‌های ممنوعه به اشکال فرهنگی و اجتماع‌پسند؛ مانند هنر و ادبیات و ورزش

     سرکوب(repression): بازگشت امیال ناهشیار به سطح فانتزی بدون ورود به هشیار

     جابجایی(displacement): تغییر شکل فانتزی از موضوعی ممنوعه به چیزی قابل قبول‌تر

    نقش فانتزی در روان‌نژندی: در روانکاوی فرویدی نوروز نتیجه سرکوب امیالی است که در سطح ناهشیار باقی مانده‌اند. فانتزی به بیمار اجازه می‌دهد تا این امیال را به‌صورت خیالی تجربه کند اما از آن‌جا که این تجربه واقعی نیست فرد دچار اضطراب و تعارض روان‌نژندی می‌شود.

    مفهوم فانتزی در نظریه کلاین

    ملانی کلاین که از چهره‌های مهم در توسه روانکاوی پس فروید بوده وبعدها مسیرخود را در این زمینه ادامه داد معتقد است: فانتزی‌ها از اهمیت بسیار بیشتری برخوردارند و نقش بسیار گسترده‌تری دارند. کلاین می‌گوید که فانتزی‌های ناهشیار نه تنها آرزوهای سرکوب‌شده را بیان می‌کنند، بلکه به‌طور کلی در تمام فعالیت‌های روانی و ذهنی انسان‌ها دخیل هستند. به این معنا که تمام تفکر و رفتارهای انسان—چه خلاقانه، چه تخریبی—در واقع به‌واسطه فانتزی‌های ناهشیار شکل می‌گیرند.

    برای کلاین، فانتزی‌ها به‌عنوان پدیده‌ای بسیار پیچیده‌تر از آنچه فروید می‌گفت عمل می‌کنند. این فانتزی‌ها از همان ابتدای تولد و در مراحل اولیه رشد به‌طور بدنی و حسی در ذهن انسان وجود دارند و به‌طور تدریجی با رشد فرد و از طریق فرایندهایی مانند «درون‌سازی» (جذب ویژگی‌های دیگران به خود) و «برون‌سازی» (انتقال احساسات به اشیاء یا افراد بیرونی) به شکلی پیچیده‌تر و کلامی‌تر تبدیل می‌شوند.

    کلاین معتقد بود که فانتزی‌های ناهشیار نه تنها در رویاها، بلکه در تمام افکار و احساسات روزمره ما حضور دارند. این فانتزی‌ها می‌توانند در تعاملات و روابط ما با دیگران، حتی در روابط درمانی، نیز حضور داشته باشند. برای او، فانتزی‌ها فقط ابزارهایی برای بیان آرزوهای سرکوب‌شده نیستند، بلکه ساختارهای اصلی و بنیادین ذهن انسان هستند که همه‌چیز را تحت تأثیر قرار می‌دهند.

    تفاوت کلاین و فروید

    فروید فانتزی‌ها را به‌عنوان تجسم آرزوهای ناکام و سرکوب‌شده می‌بیند که در فرآیندهای روانی پیچیده‌تری وارد می‌شوند، به‌ویژه در رویاها. فانتزی‌ها برای او بازتابی از آرزوهای سرکوب‌شده هستند.

    کلاین فانتزی‌ها را نه تنها در رویاها، بلکه در تمام فرآیندهای ذهنی و روانی فرد دخیل می‌بیند. او بر این باور است که این فانتزی‌ها از همان آغاز، در شکل بدنی و حسی وجود دارند و به تدریج با رشد فرد به اشکال پیچیده‌تری در ذهن تبدیل می‌شوند.

    مفهوم فانتاسم در روانکاوی لکانی

    در روانکاوی لکانی «phantasm» جایگاه بسیار پیچیده‌ای دارد. برخلاف تصور رایج فانتاسم صرفا یک تصور یا خیال‌پردازی هشیار نیست و ساختاری ناهشیار است که میل را سازماندهی می‌کند. این مفهوم در نظریه لکان نقش کلیدی در شکل‌گیری سوژه، میل و ادراک واقعیت ایفا می‌کند.

    برای درک فانتاسم باید این پرسش اساسی را مطرح کنیم که  فانتاسم چیست و چگونه شکل می‌گیرد؟

    لکان در سمینار یازده خود  مفهوم فانتاسم را با عنوان چهار مفهوم بنیادی روانکاوی(1964) توضیح می‌دهد؛ فانتاسم تصویر ذهنی یا یک محتوای فکری نیست، بلکه یک سازو کار ساختاری است که میل را جهت می‌دهد. این ساختار در ناهشیار شکل می‌گیرد و سوژه را در مواجهه با امر واقع سازمان‌دهی می‌کند.

    شخصی که در فانتزی های خودش کار تحلیلش توسط گربه اش انجام می‌شود

    لکان فانتاسم را در فرمولی خلاصه می‌کند $<>a

    (S-barred): $ سوژه خط خورده ( سوژه‌ای که خود را از دست رفته می‌بیند)

    <>(losange): عمل رابطه‌ای بین سوژه و ابژه میل

    a ( object petit a): ابژه کوچک میل؛ چیزی که سوژه در ناهشیار به دنبال آن است اما هرگز به آن دست پیدا نمی‌کند.

    فانتاسم پاسخی است به شکاف در سوژگی؛ سوژه پس از ورود به نظم نمادین( زبان و فرهنگ) یک شکاف اساسی را تجربه می‌کند زیرا هیچگاه نمی‌تواند به میل اولیه خود بازگردد. فانتاسم پاسخی به این شکاف است: ساختاری که به سوژه کمک می‌کند تا با از دست رفتگی بنیادینش کنار بیاید.

    چگونه فانتاسم میل را هدایت می‌کند؟

    میل در نظریه روانکاوی لکانی هرگز به یک ابژه مشخص ختم نمی‌شود. سوژه همواره درجستجوی چیزی است که دست نیافتنی است اما این جستجو بی‌نظم نیست، بلکه از طریق فانتاسم هدایت می‌شود

    مثال: فردی که طرد شدن را از ابژه اولیه تجربه کرده است در ناهشیار او فانتاسمی وجود دارد که عشق را در قالب فقدان و طرد شدن تعریف می‌کند و ناهشیار در اینگونه روابط قرار می‌گیرد.

    فردی که خودش را در وسط فانتزی ها می‌یابد

    سه ساحت لکانی ورابطه آن‌ها با فانتاسم

    لکان روان انسان را به سه ساحت تقسیم می‌کند

    1. امر خیالی: جهان تصاویر و خیال‌پردازی‌ها
    2. امر واقع: جهانی که به‌طور کامل قادر به درک و بیان آن نیستیم
    3. امر نمادین: جهان زبان و قوانین اجتماعی

    فانتاسم و امر واقع: فانتاسم به مثابه یک پل بین این سه ساحت است که ما را در موقعیت ثابت نگه‌می‌دارد. ما را از امر واقع محافظت می‌کند. امر واقع همان چیزی است که زبان و نمادها نمی‌توانند آن را کاملا بازنمایی کنند. اگر فانتاسم فرو ریزد سوژه با حقیقت هولناکی این خلا روبرو می‌شود.

    مقایسه تطبیقی فانتزی و فانتاسم و تفاوت‌های بنیادین این دو مفهوم

     

    ویژگی فانتزی فانتاسم
    سطح عمل

     

    هشیار،  همسایگی ناهشیار و ناهشیار ناهشیار
    نقش محتوایی که تسکین‌دهنده و تنظیم‌کننده میل است ساختار بنیادی میل
    وابستگی به سوژه فردی و ذهنی وابسته به نظم نمادین
    مثال آگاهانه مثل رویاپردازی‌های روزمره، خیال‌پردازی ذهنی

    ناهشیار مثل سازوکارهای دفاعی

    سناریو ناهشیار درباره میل  مانند زن بودن در نگاه دیگری در تحلیل‌های لکانی 

    جایگاه این دو مفهوم در روان‌درمانی

    در روان‌درمانی، فانتزی‌ها مانند پنجره‌هایی به دنیای درونی مراجع عمل می‌کنند و نشان می‌دهند او چگونه با تعارضاتش مواجه می‌شود. درمانگر با گوش دادن و ارائه تعبیرهای مناسب، به مراجع کمک می‌کند تا امیال و ترس‌هایش را بهتر بشناسد. در روانکاوی لکانی نیز هدف از میان برداشتن فانتاسم نیست؛ زیرا سوژه بدون آن نمی‌تواند دوام بیاورد. در این رویکرد، درمانگر تلاش می‌کند تا مراجع را در مواجهه با فانتاسم یاری دهد و از خلال گوش سپردن به الگوهای تکرارشونده در گفتار و تجربه‌های او، مسیر تحلیل را پیش ببرد.

     به‌عبارت  این مفاهیم مثل دو فانوسند که مسیر ذهن مراجع را روشن می‌کنند و فهم آن‌ها به درمانگر در برا ارائه درمان بهتر کمک می‌کند.

    سخن سردبیر

    در روانکاوی، مفاهیمی وجود دارد که در ظاهر هم‌خانواده‌اند، اما در عمق معنا و کارکرد روانی مسیرهای متفاوتی را می‌سازند. دو مفهوم «فانتزی» و «فانتاسم» از جمله همین مفاهیم‌اند. شناخت تفاوت‌های ظریف میان آن‌ها تنها برای نظریه‌پردازان این حوزه نیست؛ هر روان‌درمانگر و پژوهشگری که با ناهشیار انسان سروکار دارد، به درک دقیق این تمایزات نیاز دارد. این مقاله با بازخوانی و مقایسه دیدگاه‌های فروید، کلاین و لکان، سعی دارد لایه‌های کمتر دیده‌شده از ساختار روان و جایگاه میل در سوژگی را آشکار کند. سفری تحلیلی که می‌تواند افق‌های تازه‌ای در درک ناهشیار و تجربه ذهنی انسان بگشاید.

    اگر علاقه‌مندید این مفاهیم را به‌صورت دقیق و کاربردی بیاموزید، می‌توانید در سرکل جدید مدرسه تجربه زندگی شرکت کنید و آموزش روانکاوی را در فضایی تحلیلی و موشکافانه تجربه کنید.

    منابع

    Formulation on the two principles of mental functioning 1911
    Fantasy and the origins of sexuality( jan laplanche & jean Bertrand pontalis1968)
    Seminar XI: the four fundamental concepts of  psychoanalysis(Jacques lacan 1964)

     

  • تروما تجمعی

    تروما تجمعی

    مفهوم تروما تجمعی یا انباشته

    هر مرحله از نظریه پردازی در روانکاوی بر مفهوم فعلی تروما تجمعی و ارزیابی بالینی آن تأثیر گذاشته است (فنیکل، 1937). من تا حدودی خودسرانه، کل گستره تحقیقات تحلیلی را به پنج مرحله تقسیم خواهم کرد. این یک تقسیم مصنوعی است که نشان می دهد ایده های جدید در کدام مرحله پدیدار می شود. یک مرحله؛ مرحله دیگر را خنثی نمی‌کند. آنها به موازات یکدیگر حرکت می‌کنند، یکدیگر را تقویت می‌کنند و تا حدی اصلاح می‌کنند، و هر بار رشته جدیدی به پیچیدگی فزاینده فراروانشناسی روانکاوانه اضافه می شود.

    در مرحله اول، از سال 1885 تا 1905، در حالی که فروید فرضیه مفاهیم اساسی را برای درک ناخودآگاه ارائه می کرد (عملکرد رویا، فرآیندهای اولیه و ثانویه، دستگاه روانی، شکل گیری علائم، و علت شناسی هیستری و روان رنجوری وسواسی). مفهوم تروما نقش بسیار حیاتی و مهمی ایفا کرد (فروید، 1893)، (1895). تروما تجمعی اساساً به عنوان:

     (الف) یک عامل محیطی است که بر ایگو نفوذ می کند و ایگو نمی تواند از طریق نادیده گرفتن یا توضیح تداعی با آن مقابله کند: «بیماران هیستریک از ترومایی رنج می برند که بطور کامل برون ریزی نشده است» (فروید، 1893).

    (ب) به عنوان حالتی از انرژی لیبیدینال خفه شده که ایگو نمی تواند آن را تخلیه کند. نمونه این موقعیت تروماتیک, اغوای جنسی است. ما گزارش روشنی از خود فروید داریم (1887-1902، نامه 69). (همچنین 1914b) و توسط جونز توصیف شده (1953)که وقتی فروید متوجه شد رویدادهای تروماتیک اغوا هرگز واقعاً اتفاق نیفتاده است، چقدر احساس ناامیدی کرد؛ در طول این مرحله، نظریه مربوط به اضطراب این است: «اضطراب نوروتیک، لیبیدو جنسی تغییر یافته است» (فروید، 1897). مکانیسم دفاعی اصلی مورد بحث واپس رانی[1] است.

     مرحله دوم بین سال‌های 1905 تا 1917، در آثار زیگموند فروید، تحول قابل توجهی را در نظریه های او در مورد روانشناسی انسان، به ویژه در مورد رشد جنسی نوزادان و مبانی فراروانشناسی روانکاوانه نشان می دهد. (فروید، 1905) (فروید، 1914a)، (1915a)، (1915b)، (1915c)، (1917) در نظریه فروید به ویژه در مورد رشد جنسی نوزادان و تئوری لیبیدو، بطور نمونه موقعیت‌های تروماتیک عبارتند از (الف) اضطراب اختگی، (ب) اضطراب جدایی، (ج) صحنه نخستین[2]، و (د) عقده ادیپ. (خب اونوقت تکلیف تئوری لیبیدو چی میشه. من جمله اصلی اینجا براتون میزارم اینطوری بنویسیم منظور جمله نخواهد بود)

    In terms of infantile sexual development and libido theory the paradigmatic traumaticsituations are (a) castration anxiety, (b) separation anxiety, (c) primal scene, and (d) oedipus complex.

     در واقع تروما تجمعی به غیرقابل اجتناب بودن غرایز جنسی و قدرت و مبارزه ایگو با آنها مربوط می شود. در این زمینه، خیال‌پردازی‌های ناخودآگاه و واقعیت‌های روانی درونی نقش مهمی در شکل‌دهی به نحوه تجربه و پردازش افراد از تروما دارند. فروید در نیمه دوم زندگی حرفه ای خود، درک ساختارمندتری از روان انسان ایجاد کرد که از آن به عنوان فراروانشناسی یاد کرد، ما از یک طرف مفهوم ایگو لیبیدو[3]، خودشیفتگی اولیه و آرمانی سازی ایگو و از سوی دیگر بررسی دقیق مکانیزم های درونی سازی، همانندسازی، و فرافکنی را داریم. مقاله «سوگ و مالیخولیا» (1917) پایان این مرحله را نشان می‌دهد و با گشودن بحث پرخاشگری و احساس گناه مرحله بعدی را آغاز می‌کند.

     مرحله سوم سال 1917 تا 1926، «مرحله نهایی» تفکر فراروان شناختی فروید را به ما نشان می دهد. در آن سوی اصل لذت، ایده اجبار به تکرار را به عنوان یک اصل عملکرد روانی و ارتباط آن با غریزه مرگ (اصل جبر در زندگی ارگانیک) داریم. در اینجا، فروید به نظریه دوگانه غرایز خود رسید و از تمایز پیشین او بین غرایز جنسی و غرایز ایگو، به دوگانگی زندگی در مقابل غرایز مرگ رسید. با فرضیه غرایز و اجبار به تکرار، و تعریف ساختارهای روانی بر حسب ایگو، اید، و سوپرایگو (فروید، 1923)، مفهوم تروما تجمعی یک چارچوب مرجع منحصراً بین سیستمی و غریزی به خود گرفت. ادبیات گسترده در مورد احساس گناه، مازوخیسم، مالیخولیا، افسردگی، و موقعیت‌های اضطراب درونی، این تروماها و شیوه‌های مدیریت با آن‌ها را ارائه می‌کند.

    افراطی ترین و مفصل ترین بحث در مورد چنین آسیب های بین سیستمی و غریزی شاید توسط ملانی کلاین (1932) در توصیف موضع پارانوئید و موضع افسرده‌وار باشد. این مرحله در تحقیقات خود فروید در بازنگری مفهوم اضطراب در کتاب بازداری ها، علائم و اضطراب (1926) به اوج خود می رسد. مرحله چهارم، سال 1926 تا 1939، با تجدید نظر در مفهوم اضطراب راه اندازی شد و آغازگر روانشناسی ایگو است.

    استراچی (1959، صفحات 77-86) خلاصه ای از چگونگی درک فروید از مفهوم اضطراب را به ما ارائه کرده است. برای اظهار نظر فقط این واقعیت را متمایز می کنم که فروید در کتاب بازداری ها، علائم و اضطراب به وضوح بین موقعیت های تروماتیک و موقعیت های خطرناک تمایز قائل شده است که مربوط به  دو نوع اضطراب است: اضطراب خودکار و اضطراب به عنوان سیگنالی از چنین ترومایی. «تعیین‌کننده اساسی اضطراب خودکار، وقوع یک موقعیت تروماتیک است؛ و جوهره آن تجربه درماندگی از جانب ایگو در برابر انباشتگی برانگیختگی است.

    خطرات خاص مختلفی که می‌توانند باعث ایجاد یک موقعیت شوند. موقعیت‌های تروماتیک در زمان‌های مختلف زندگی که به طور خلاصه عبارتند از: تولد، از دست دادن مادر به‌عنوان یک ابژه، از دست دادن آلت تناسلی، از دست دادن عشق ابژه، از دست دادن عشق سوپرایگو» (Strachey, 1959, pp. 81- 82).

    با بازنگری مفهوم اضطراب و موقعیت‌های تروماتیک، نقش محیط (مادر) و نیاز به «کمک بیرونی[5]» در موقعیت‌های درماندگی در کانون اصلی مفهوم تروما تجمعی قرار می‌گیرد. بنابراین منابع درون روانی، بین سیستمی و محیطی تروما تجمعی در یک چارچوب مرجع واحد ادغام می شوند. فروید در پایان این مرحله در دو مقاله خود ” تحلیل پایان پذیر و پایان ناپذیر” (1937) و “دوپاره سازی ایگو در فرآیند دفاعی” (1938) توجه خود را بر روی ایگو از نظر تغییرات به دست آمده در جریان تعارض های دفاعی اوایل دوران کودکی، و همچنین از طریق تغییرات مادرزادی اولیه و اختلالات عملکرد همخوان ایگو متمرکز کرد.

    به همین دلیل است که من این مرحله را به‌عنوان آغازگر روان‌شناسی ایگو[7] (ایگو سایکولوژی)توصیف کرده‌ام. این فرمول بندی‌های جدید پیامدهای گسترده‌ای برای ارزیابی منبع و عملکرد تروما دارند. آخرین مرحله از سال 1939 تا امروز است. در این راستا، تحولات روانشناسی ایگو از طریق تحقیقات آنا فروید (1936 به بعد)، هارتمن (1939)، (1950)، (1952) و دیگران، و تأکید جدید بر رابطه مادر و نوزاد، درک ما را در مورد ماهیت و نقش تروما تغییر داده است.

    عملکرد مادر به عنوان سپر محافظ

    فروید در آن سوی اصل لذت (1920) مدل مفهومی را برای بحث در مورد سرنوشت یک موجود زنده در یک محیط باز تنظیم کرد.

    «اجازه دهید [او گفت] یک موجود زنده را در ساده ترین شکل ممکن به عنوان یک وزیکول تمایز نیافته و ماده ای که مستعد تحریک است، تصور کنیم.»

    “Let us picture [he said] a living organism in its most simplified possible form as an undifferentiated vesicle of a substance that is susceptible to stimulation.”

    فروید در ادامه اشاره می کند که دو منبع محرک ممکن، محرک بیرونی و درونی است. او ادامه می‌دهد: «آنگاه سطحی که به سوی جهان خارج می‌چرخد، از همان موقعیت خود متمایز می‌شود و به عنوان اندامی برای دریافت محرک‌ها عمل می‌کند» (ص 26).

    این به تدریج به یک «پوسته» و در نهایت به یک «سپر محافظ» تبدیل می شود. فروید فرض می‌کند که

    «محافظت در برابر محرک‌ها عملکرد تقریباً مهم‌تری برای ارگانیسم زنده نسبت به دریافت محرک‌ها است. سپر محافظتی با ذخیره انرژی خود تأمین می‌شود و باید بیش از هر چیز تلاش کند تا شیوه‌های ویژه تبدیل انرژی که در آن عمل می‌کند را در برابر تأثیرات تهدید شده توسط انرژی‌های عظیمی که در دنیای خارج در کار هستند، حفظ کند” (ص ۲۷).

    -“Protection against stimuli is an almost more important function for the living organism than reception of stimuli. The protective shield is supplied with its own store of energy and must above all endeavour to preserve the special modes of transformation of energy operating in it against the effects threated by the enormous energies at work in the external world” (p. 27).

      فروید در ادامه استدلال خود چنین فرض کرد که این قشر حساس که بعداً به سیستم خودآگاهی[8] تبدیل می شود، از درون نیز برانگیختگی دریافت می کند. با این حال، در برابر محرک‌های درونی مؤثر نیست و یکی از راه‌هایی که ارگانیسم از خود در برابر محرک‌های درونی ناخوشایند محافظت می‌کند این است که آنها را به محیط بیرونی فرافکنی کند و با آنها به‌ عنوان: آنچه که نه از درون، بلکه از بیرون عمل می‌کنند, رفتار کند. به طوری که ممکن است بتوان سپر را در برابر محرک ها به عنوان وسیله ای برای دفاع در برابر آنها به کار انداخت. در این زمینه فروید هر یک از تحریکات بیرونی که به اندازه کافی قدرتمند هستند تا از سپر محافظ عبور کنند  را «تروماتیک» توصیف کرد.

     به نظر من، مفهوم تروما لزوماً دلالت بر ارتباطی از این نوع با شکستن یک مانع مؤثر در برابر محرک ها دارد. چنین رویدادی به عنوان یک ترومای بیرونی، ناگزیر است که اختلالی در مقیاس وسیع در عملکرد انرژی ارگانیسم ایجاد کند و هر اقدام دفاعی ممکن را به حرکت درآورد.

     در عین حال، اصل لذت برای لحظه ای از کار خارج می شود. دیگر هیچ امکانی برای جلوگیری از غرق شدن دستگاه روانی با مقادیر زیاد محرک وجود ندارد، و در عوض مشکل دیگری پیش می‌آید: مشکل تسلط بر مقادیری از محرک‌هایی که سپر محافظ را شکسته‌اند و پردازش تجربیات و اتصال آنها، به معنای روانی، به طوری که سپس بتوان آن ها را پردازش کرد به شیوه ای که ثبات روانی را امکان پذیر سازد. (ص. 29f).

    با بسط بیشتر، استدلال خود فروید به این نتیجه رسید: آنچه ما به دنبال درک آن هستیم، تأثیراتی است که در اثر شکستن سپر در برابر محرک‌ها و مشکلاتی که در مسیر آن به وجود می‌آیند، بر بخش های ذهن ایجاد می‌شود و ما همچنان به عنصر ترس اهمیت می دهیم. این به دلیل عدم آمادگی برای اضطراب، از جمله فقدان زیاد سرمایه گذاری روانی[9] سیستم هایی است که اولین کسانی هستند که محرک را دریافت می کنند.

     این سیستم‌ها در موقعیت مناسبی برای مهار مقادیر ورودی تحریک نیستند و در نتیجه، شکست در سپر محافظ به راحتی رخ می‌دهدَ، پس مشاهده می‌شود که آمادگی برای اضطراب و سرمایه گذاری روانی بیش از حد سیستم های دریافتی آخرین خط دفاعی در برابر محرک ها را تشکیل می دهد.

    در مورد تعداد زیادی از تروماها، تفاوت بین سیستم‌هایی که آماده نیستند و سیستم‌هایی که به خوبی از طریق سرمایه گذاری روانی آماده شده‌اند ممکن است عامل تعیین‌کننده‌ای در تعیین نتیجه باشد. ا ) درباره تعداد زیادی از تروماها تفاوت بین آمادگی از طریق سرمایه گذاری روانی ممکن است عامل تعیین کننده ای در تعیین نتیجه باشد)

    گر چه در جایی که قدرت یک ضربه از حد معینی فراتر رود، این عامل بدون شک اهمیت خود را از دست خواهد داد (ص. 31f).

     زمینه کلی بحث فروید، مشاهده بازی یک نوزاد با قرقره‌ای است که به «ناپدید شدن و بازگشت» (مادر) و به طور کلی رویاهای تروماتیک مربوط می شود. اگر در مدل فروید «کیسه کوچک[10] تمایز نیافته ماده ای که مستعد تحریک است» را توسط یک نوزاد انسان زنده جایگزین کنیم، آنگاه چیزی را دریافت می کنیم که وینیکات (1962) به عنوان «نوزاد در حال مراقبت[11]» توصیف کرده است. این نوزاد، مادر مراقبت‌کننده را به عنوان سپر محافظتی خود دارد. این وضعیت منحصر به فرد انسانی است، تا جایی که این وابستگی در نوزاد بسیار طولانی تر از هر گونه دیگری است که ما می شناسیم (هارتمن، 1939). این دوره طولانی وابستگی است که نوزاد انسان به عنوان موجودی با تمایز بیشتر و مستقل‌تر در رابطه با محیط خود ظهور می‌کند.

    هدف من در این بخش، بحث درباره عملکرد مادر در نقش او به عنوان یک سپر محافظ است. این نقش به عنوان یک سپر محافظ، «محیط متوسط قابل انتظار» [12](Hartmann, 1939) را برای نیازهای اتکایی[13] نوزاد تشکیل می دهد. بحث این است که تروما تجمعی نتیجه نقض نقش مادر به عنوان یک سپر محافظ در کل دوره رشد کودک، از دوران نوزادی تا نوجوانی است؛ یعنی در تمام حوزه‌های تجربی که کودک در آن رشد را ادامه می‌دهد، به مادر به عنوان یک ایگوی کمکی برای حمایت از عملکردهای نابالغ و ناپایدار خود نیاز دارد.

    مهم است که این وابستگی ایگو کودک به مادر را از سرمایه گذاری روانی او به عنوان یک ابژه تشخیص بدهیم. (رمزی و والرشتاین [1958] این جنبه را از نظر تقویت محیطی مورد بحث قرار داده اند.) بنابراین تروما تجمعی ناشی از فشارها و تاکیداتی است که کودک-شیرخوار در زمینه وابستگی ایگو خود به مادر به عنوان سپر محافظ و ایگوی کمکی خود تجربه می‌کند. (ر.ک. Khan, 1963a), (1963b), (1963c).

     من می‌خواهم بر این نکته تأکید کنم که آنچه من با عنوان نقض نقش مادر به عنوان سپر محافظ توصیف می کنم، از نظر کیفی و کمی با آن دخالت های فاحش آسیب شناسی روانی حاد مادر که اغلب در ادبیات ما در رابطه با کودکان اسکیزوفرنی به طور آشکار بحث شده است و یا الگوهای رفتاری مخرب و خصمانه در کودکان بزهکار متفاوت است. (به عنوان مثال، Beres، 1956)؛ (لیدز و فلک، 1959)؛ (ماهلر، 1952)؛ (سرلز، 1959)، (1962); (سپرها، 1962؛ و غیره). نقض هایی که من در ذهن دارم در ماهیت ناسازگاری با نیازهای اتکایی نوزاد است (Winnicott, 1956a).

     نقش مادر به عنوان یک سپر محافظ یک ساختار نظری[14] است. این باید شامل نقش شخصی مادر در برابر نوزاد و همچنین مدیریت او در محیط غیرانسانی (شیرخوارگاه[15]، تخت و غیره) باشد که کودک برای رفاه کامل خود به آن وابسته است (ر.ک. سرلز، 1960). همچنین باید تأکید کنم که نقض این نقش سپر محافظ، آنطور که من تصور می کنم، به تنهایی تروماتیک نیست. برای وام گرفتن عبارت مناسب از کریس (1956b)، اینطور می‌توان گفت که آنها کیفیت یک «فشار» را دارند و آنقدر رشد ایگو یا تکامل روانی-جنسی را تحریف نمی کنند تا آن را سوگیرانه کنند.

     در این زمینه، بهتر است که بگوییم این نقض‌ها در طول زمان و در طول فرآیند رشد، بی‌صدا و نامرئی جمع می‌شوند. از این رو تشخیص بالینی آنها در دوران کودکی دشوار است. آنها به تدریج در صفات خاص یک ساختار شخصیتی معین قرار می گیرند (ر.ک. گرینکر، 1958). من می‌خواهم خود را صرفاً به بیان این نکته بسپارم که استفاده از کلمه تروما در مفهوم ترومای انباشته نباید ما را گمراه کند که چنین نقض‌هایی را در نقش مادر به عنوان سپر محافظتی در زمان یا زمینه‌ای که در آن اتفاق می‌افتد تروماتیک بدانیم. آنها ارزش تروما را تنها به صورت انباشته و در گذشته به دست می آورند.

    اگر مفهوم ترومای انباشته ارزش و اعتبار داشته باشد، باید به ما کمک کند تا با دقت بیشتری تشخیص دهیم که چه نوع تحریف ایگو و اختلال در رشد روانی-جنسی می تواند با چه نوع شکست شرایط محیطی در رابطه با نیازهای اتکایی در نوزاد مرتبط باشد.

    این باید در جایگزینی بازسازی‌های مذموم مانند مادران بد، طردکننده یا اغواکننده، و همچنین ساختارهای موضوع جزئی[16] انسانی مانند سینه «خوب» و «بد» کمک کند، که جای آن را می‌توان با بررسی معنادارتر از تأثیر متقابل بیماری‌زای متغیرهای خاص در رابطه کلی تجهیزات روانی و فیزیکی کودک شیرخوار و نحوه برخورد محیط با آن، گرفت. این به نوبه خود از جستجوی بالینی برای اقدامات درمانی مؤثر به جای اقدامات تجویزی صرف حمایت می‌کند. من گزارش مفصلی را در جای دیگری، از درمان یک بیمار زن، ارائه کرده‌ام تا نشان دهم چگونه یک رابطه آشفته اولیه بین مادر و دختر منجر به اتفاقات همجنس گرایی در زندگی بزرگسالی او شد (Khan, 1963a).

    در دو دهه گذشته، تحقیقات در روانشناسی ایگو و تکنیک های مراقبت از نوزاد پیچیده و عمیق[17] شده است. از این تحقیقات می توان به لحاظ نظری بین چهار جنبه از تجربه کلی یک نوزاد انسانی تمایز قائل شد:

    1. نقش محیط مراقبت و سهم آن در رهاسازی و تثبیت پتانسیل ها و کارکردهای درون روانی (ر.ک. فروید، 1911، ص 220).
    2. حساسیت ویژه ای را که یک نوزاد از محیط اولیه درخواست می‌کند، که من در اینجا نقش مادری را به عنوان سپر محافظ تعیین می‌کنم (ر.ک. Escalona، 1953).
    3. آشکار شدن فرآیندهای رشدی عملکردهای مستقل ایگو، و رشد لیبیدو.
    4. ظهور تدریجی دنیای درون و واقعیت روانی با همه پیچیدگی های نیازها و تنش های غریزی و تأثیر متقابل آنها با ساختارهای روانی درونی و روابط عینی.

    در ادبیات ما، شاید یکی از حساس ترین و مفصل ترین توصیف ها از نقش مراقبتی مادر در نوشته های وینیکات باشد. به گفته وینیکات (ب 1956)، آنچه مادر را برای نقشش به عنوان سپر محافظ برای نوزاد برمی انگیزد «دل مشغولی اولیه مادری[18]» است. مشوق نقش مادر، سرمایه گذاری لیبیدینی او در نوزاد و وابستگی نوزاد به آن برای بقا است (ر.ک. Benedek، 1952). از دیدگاه ذهنی نوزاد، در آغاز درک کمی از این وابستگی یا نیاز به بقاء وجود دارد.

    آنچه که از نقش مراقبتی مادر در شرایط بهینه حاصل می‌شود این است:

    مادر از طریق در دسترس قرار دادن خود به عنوان یک سپر محافظ، رشد فرآیندهای رشدی را امکان پذیر می کند – هم عملکردهای مستقل ایگو و هم فرآیندهای غریزی. نقش مادر به عنوان یک سپر محافظ از نوزاد در برابر عشق و نفرت ذهنی[19] و ناخودآگاه مادر دفاع می کند و در نتیجه همدلی او اجازه می دهد تا حداکثر پذیرای نیازهای نوزاد باشد (ر.ک. اسپیتز، 1959).

    اگر سازگاری مادر با نیازهای نوزادش به اندازه کافی خوب باشد، نوزاد آگاهی اولیه از وابستگی خود به او را ایجاد نخواهد کرد. در چنین مواردی، نوزاد نیازی به استفاده از عملکردهای ذهنی در حال ظهور خود برای دفاع از خود در برابر احساس آسیب پذیری یا ناامنی ندارد. (ر.ک. فروید، 1920).

    نقش محافظ مادر، نوزاد را قادر می‌سازد تا تمام محرک‌های درونی ناخوشایند را بر مادر فرافکنی کند تا بتواند با آن‌ها مقابله کند و در نتیجه توهم همه توانی بهروزی را در نوزاد حفظ کند. اریکسون (1950) این احساس رفاه را به عنوان «اعتماد[20]»، بندیک (1952) به عنوان «اطمینان[21]» و کریس (1962) به عنوان «آرامش[22]» تعریف کرده است (همچنین رجوع کنید به سرلز، 1962).

    مادر از طریق عملکرد به عنوان یک سپر محافظ، و بنابراین ارائه یک مدل، روان نوزاد را قادر می‌سازد تا آنچه را که جی سندلر (1960) «جزء سازمان‌دهی کیفی» می‌نامد، یکپارچه کند. در رشد و عملکرد بعدی ایگو، ما می توانیم این را به عنوان هدایت کننده عملکرد ترکیبی ایگو در نقش متمایز کننده آن هم در رابطه با واقعیت غریزی درونی و هم در رابطه با خواسته های محیط بیرونی تشخیص دهیم.

    او با ارائه میزان مناسب از تجربه زندگی (فریس، 1946) و ارضای نیازها از طریق مراقبت از بدن خود، دنیای درونی نوزاد را قادر می سازد تا اید و ایگو متمایز شود و همچنین به تدریج واقعیت درونی را از بیرونی جدا کند (ر.ک. هافر، 1952)؛ (رمزی و والرشتاین، 1958).

    مادر با وام دادن ( نقش مراقب در تسهیل رشد روانی سالم با فراهم کردن محیط عاطفی باثبات به زبان ساده تر از اونجایی که کودک ایگویی برای مواجهه با موقعیت تروماتیک نداره مادر با وام دادن ایگوی خودش از طریق حمایت عاطفی و … به کودک کمک می کنه تا بتونه با موقعیت تروماتیک کنار بیاد. ) کارکردهای ایگو خود و همچنین نیروگذاری روانی لیبیدینی و تهاجمی[23] خود (از طریق نقش خود به عنوان یک سپر محافظ) به نوزاد کمک می کند تا ظرفیت خودشیفتگی اولیه، انرژی خنثی شده، ظرفیت و آرزو برای نیروگذاری روانی ابژه را ایجاد کند. (ر.ک. هافر، 1952); (کریس، 1951). هم آنچه که او فراهم می کند و هم آنچه که از طریق رشد نوزاد پدیدار می شود، بر یکدیگر اثر متقابل دارند و مکمل یکدیگر هستند (اریکسون، 1946). (فروید، 1911)؛ (هوفر، 1949)؛ (وینیکات، 1953).

    اگر این وظایف با موفقیت انجام شود، آنگاه تغییر از وابستگی اولیه به وابستگی نسبی می تواند اتفاق بیفتد (Winnicott, 1960). در این مرحله عملکرد نقش مادر به عنوان یک سپر محافظ پیچیده تر می شود. اساساً جنبه روانشناختی به خود می گیرد. او اکنون باید از یک سو در اولین تجربه‌هایش از تعارض های غریزی درونی به نوزاد کمک کند، و در عین حال این جریان را از همانندسازی اولیه تا درک جدایی که جوهره سرخوردگی[24] است و پیش شرطی برای ظرفیت واقعی، برای نیروگذاری روانی ابژه نگه دارد(ر.ک. میلنر، 1952). (آنا فروید، 1958).

    اگر در این دستاوردها موفق باشد، نوزاد به تدریج از مادر به عنوان یک ابژه عشق و نیاز خود به عشق او آگاه می شود. این اکنون یک نیروگذاری روانی ابژه است که از نیروگذاری غریزی (اید) استفاده می‌کند که در این مدت در دسترس قرار گرفته‌اند (آنا فروید، 1951).

    مادر با ارائه ناکامی های کافی در هر مرحله، ظرفیت تحمل تنش و عدم لذت را حمایت می‌کند، در نتیجه رشد ساختاری را ارتقا می دهد (ر.ک. کریس، 1962). روبینفین (1962) در بحث ارزشمند خود در مورد این جنبه از مراقبت از مادر نتیجه می‌گیرد:

    در جایی که ارضای نیاز همیشه و فوراً در دسترس است (مثلاً از بین می رود)، باید فقدان نسبی تنش وجود داشته باشد. بدون تجارب زمان‌بندی‌شده ناامیدی و تأخیر، ممکن است در رشد کارکردهای مختلف ایگو، از جمله توانایی تمایز بین خود و غیرخود، تأخیر ایجاد شود. چنین شکستی در تمایز خود[25] از ابژه، و در نتیجه ناکام ماندن بازنمایی های خود و ابژه، منجر به تداخل در رشد ظرفیت تخلیه سائق های تهاجمی به سمت یک ابژه بیرونی و در نتیجه منجر به چرخش پرخاشگری علیه خود می شود.

    Such failure of differentiation of self from object, and the consequent failure of defusion of self- and object-representations, leads to interference with the development of the capacity to discharge aggressive drives toward an external object, and results in the turning of aggression against the self.

    وینیکات (1952) بر این نکته تاکید کرده است که یک مادر باید از اید شکست بخورد اما از ایگوی کودک هرگز. حامل همه این تعاملات بین مادر و نوزاد، وابستگی است. این وابستگی تا حد زیادی توسط نوزاد احساس نمی‌شود. به طور مشابه، مهم است که به خاطر داشته باشید که نقش مادر به عنوان یک سپر محافظ، یک عملکرد محدود در کل تجربه زندگی وی است.در آغاز برای او بسیار جذاب است. با این حال، از نظر تئوری برای ما مهم است که بتوانیم آن را به عنوان نمونه خاصی از شخصیت و عملکرد عاطفی مادر ببینیم. تمایز اسپیتز (1962) بین کلیت نیازهای اتکایی نوزاد و اجرای نگرش دیاتروفیک[26] مادر در پاسخ به این نیازها، در این زمینه قابل یادآوری است.

    تا زمانی که نتوانیم این کار را انجام دهیم، نمی‌توانیم تشخیص دهیم که چگونه این نقش به عنوان یک سپر محافظ می‌تواند مورد تهاجم نیازها و تعارض ‌های شخصی او قرار بگیرد. این تداخل در نیازها و تعارض های شخصی مادر است که من به عنوان شکست او در رابطه با نقشش به عنوان یک سپر محافظ توصیف می کنم. نقش مادر به عنوان سپر محافظ، نقشی منفعل نیست، بلکه نقشی هوشیار، سازگار و سازمان دهنده است. نقش سپر محافظ نتیجه عملکردهای ایگو خودمختار بدون تعارض در مادر است.

    اگر تعارضات شخصی در اینجا رخنه کند، نتیجه آن تغییر از نقش سپر محافظ به نقش همزیستی یا کناره گیری طردکننده است. نحوه واکنش یک نوزاد به این شکست ها بستگی به ماهیت، شدت، مدت و تکرار تروما دارد. در ادبیات ما سه مورد معمول از این نوع از شکست مادر به عنوان یک سپر محافظ به طور کامل مورد بحث قرار گرفته است:

    1. افراطی ترین و بیماری زاترین آن از طریق تداخل بیش از حد آسیب شناسی روانی مادر است. وینیکات (1949a)، (1952) آن را به عنوان شکست محیط نگهدارنده به اندازه کافی خوب[27] که منجر به روان پریشی[28] یا نقص روانی[29] می شود، مورد بحث قرار داده است. مالر (1952)، (1961) عبارت رابطه همزیستی[30] بین مادر و کودک را ابداع کرده است که منجر به بیماری های اسکیزوفرنی می شود. در این زمینه می‌خواهم از جمله به تحقیقات برس (1956)، گلیرد (1956)، (1958)، لیدز و فلک (1959)، و سرلز (1959) اشاره کنم.
    2. فروپاشی[31] نقش سپر محافظ مادر نیز در مورد از دست دادن یا جدایی از او بحث شده است. در اینجا دوباره تحقیقات پیشگام آنا فروید و بورلینگهام (1942)، (1944) و وینیکات (1940)، (1945b) و تحقیقات جامع بعدی بولبی (1960)، اسپیتز (1945)، (1951)، و پروونس و لیپتون (1962) از اهمیت خاصی برخوردار است (همچنین به هلمن، 1962 مراجعه کنید).
    3. سومین نمونه از فروپاشی نقش مادر به عنوان سپر محافظ زمانی رخ می دهد که یا برخی از حساسیت های مشروط (اسکالونا، 1953) یا معلولیت جسمی (برلینگهام، 1961). (Anne Marie Sandler, 1963) وظیفه ای غیرممکن را بر مادر تحمیل می کند، یا زمانی که یک بیماری جسمی شدید در نوزاد یا کودک مسئولیت ویژه ای ایجاد می کند که هیچ انسان بالغی نمی تواند آن را برآورده کند (ر.ک. آنا فروید، 1952). (فرانکل، 1961).

    علت شناسی تروما تجمعی

    من در این بخش به طور آزمایشی سعی می‌کنم نوع چهارمی از فروپاشی جزئی نقش مادر به‌عنوان یک سپر محافظ را مفهوم‌سازی کنم که تنها در نگاهی به گذشته به‌عنوان یک اختلال قابل مشاهده است و می‌توان آن را به عنوان تروما تجمعی معرفی کرد.

    من به طور خاص از طریق تحقیقات وینیکات، کریس و گریناکر در رسیدن به این فرضیه راهنمایی شده و مورد کمک قرار گرفته ام. وینیکات در طول بیست سال گذشته همواره توجه ما را به اهمیت عملکرد مراقبتی مادر، نقش حیاتی وابستگی برای ظهور نوزاد به وضعیت خود و غیره جلب کرده است.

    جیمز (1962) اخیراً نقد ارزشمندی از وینیکات به ما ارائه کرده است. تحقیقات آنچه برای اهداف من در فرضیه های وینیکات مناسب است، توضیح او از نقش واپس روی[32] به نیازهای وابستگی در فرآیند درمانی (1949b)، تحقیقات او در مورد گرایش ضداجتماعی (1956a)، و تشریح دقیق فرآیندهای روانی و عاطفی اولیه یکپارچگی[33] در کودک است. (1945a). این فرضیه اساسی وینیکات (1952) است که همه شکست‌های نسبی در دوران کودکی در محیط نگهدارنده به اندازه کافی خوب (نقش مادر به عنوان یک سپر محافظ) اجباری را در کودک نسبتا بالغ و بزرگسال ایجاد می‌کند تا عدم تعادل و گسستگی را دریکپارچگی ایگو[34] اصلاح کند.

     این امر از طریق واپس روی به نیازهای وابستگی حاصل می شود. در اصطلاح وینیکات، استقرار «خود کاذب» یکی از نتایج شکست چنین محیط مراقبتی در انطباق از طریق محیط نگه دارنده[35] به اندازه کافی خوب است (a1949).آنچه وینیکات آن را «خود کاذب» می‌نامد، پیامد شخصیت شناختی اختلال و تحریف استقلال ایگو است. چیزی که وینیکات آن را « impingements» می‌نامد، شکست مادر در دوران شیرخوارگی در دوز و تنظیم محرک‌ها – اعم از بیرونی و درونی است. وینیکات معتقد است که این impingements یکپارچگی ایگو واقعی را مختل می‌کند و منجر به سازماندهی و عملکرد دفاعی زودرس می‌شود (1948b). چیزی که کریس (1962) به عنوان «نوعی خاص از تحریک بیش از حد تحریک آمیز که بدون ارائه راه های تخلیه مناسب، تنش فزاینده ای را در کودک ایجاد می کند» و همچنین به عنوان «وسوسه انگیز»[36] توصیف می کند، وینیکات از آن به عنوان ” impingements ” نام می‌برد.

    من در اینجا اینها را به عنوان برخی از بیماری زا ترین عناصر ژنتیکی در تروما تجمعی در نظر می‌گیرم (ر.ک. Erikson, 1950). کریس در مقاله خود «بازیابی خاطرات کودکی در روانکاوی» (1956b) بین «ترومای شوک»[37] و «ترومای فشار»[38] تمایز قائل شده است. او مورد دوم را به عنوان «اثر موقعیت های طولانی مدت[39] که ممکن است با انباشته شدن تنش های ناامید کننده، اثرات تروماتیک ایجاد کند» تعریف کرده است.

    مثال‌های بالینی که کریس در اینجا و در مقاله معاصر خود درباره «افسانه شخصی[40]» (1956a) ارائه می‌کند، هیچ شکی برای من باقی نمی‌گذارد که «ترومای فشاری» و خاطرات صفحه نمایش یا خاطرات زودرس اولیه که بیماران بازگو می‌کنند، مشتقاتی از فروپاشی نسبی هستند. عملکرد محافظ مادر و تلاش برای نمادسازی اثرات آن (ر.ک. آنا فروید، 1958). شرح حساس و کامل کریس از وضعیت مخمصه آن نوزاد در مقاله خود «زوال[41] و بهبودی در یک کودک سه ساله» (1962) مناسب ترین مطلب در رابطه با مفهوم من از تروما تجمعی است.

    جالب است که بدانیم در روایت کریس حتی اگر مادر و نوزاد از ابتدا مشاهده شده بودند، فقط بعداً، یعنی در سی و چهار هفتگی، با نگاهی نسبی به گذشته، این واقعیت که رفتار مختل شده توسط مادر وضعیتی «وسوسه‌انگیز» را ایجاد کرد؛ برای نوزاد آن، قطعا می تواند ایجاد شود. مطالعات گرینسر[42] (1954)، (1960a)، ((1960 تا حد زیادی با فراز و نشیب های عامل رشدی[43] در دوران نوزادی و تأثیر آن بر ایگو و رشد غریزی مرتبط بوده است. در سال 1959 او مفهوم همزیستی کانونی[44] را برای شناسایی نوع خاصی از آنچه مالر به عنوان روابط همزیستی[45] توصیف کرده است، معرفی کرد.

    گرینسر همزیستی کانونی را اینگونه تعریف می کند: «یک وابستگی شدید متقابل (معمولاً بین مادر و کودک، اما گاهی، مانند موارد من، با افرادی غیر از مادر) که به یک رابطه خاص و نسبتاً محدود, محدود می‌شود تا یک رابطه تقریباً فراگیر در روابط همزیستی محدود یا کانونی، غالباً یک اتحاد خاص بین نیازهای ویژه کودک با حساسیت ویژه والدین وجود دارد، و ممکن است شخصیت کلی هر یک از والدین یا فرزند ممکن است به اندازه مورد شدید روان پریشی های همزیست که توسط مالر توصیف شده است، درگیر نباشد» (ص 244، 245). گرینسر (1959)، (1960a)، (1960b)

    علاوه بر این، بخش زیادی از آسیب شناسی روانی انحرافات، موارد مرزی[46] و body-ego بدن را به همزیستی کانونی مرتبط می‌کند. او در مفهوم همزیستی کانونی، دامنه زمانی و فرآیند رشدی را که از طریق آن کودک و محیط انسانی‌اش می‌توانند یکدیگر را از نظر رابطه وابستگی قدیمی درگیر کنند، به نحو پرباری گسترش داده است.

    در چارچوب این فرمول‌بندی‌ها، اکنون ماهیت و عملکرد تروما تجمعی را بررسی خواهم کرد. تروما تجمعی در دوره رشدی که نوزاد نیاز دارد و از مادر به عنوان سپر محافظ خود استفاده می‌کند آغاز می شود. شکست‌های موقتی اجتناب‌ناپذیر مادر به‌عنوان سپر محافظ اصلاح شده و از پیچیدگی و ریتم در حال تکامل فرآیندهای بلوغ بازیابی می‌شوند.

    در نتیجه، ناامیدی (disillusionment) که به جدایی بالغانه از مادر تعلق دارد، کنار گذاشته می‌شود. در عوض، نوعی احساس اتحاد کاذب با مادر شکل می‌گیرد (ر.ک. سرلز، 1962). به این ترتیب، به‌جای تجربه‌ی ناامیدی و سوگواری، ایگو در وضعیتی تثبیت می‌شود که توجهی افراطی به مادر دارد و به‌دنبال نگرانی مداوم اوست. این نگرانی با آنچه کلاین (1932) درباره‌ی احساس گناه ناشی از حمله‌ی غریزی سادیستی به مادر شرح داده، تفاوت دارد. اینجا نگرانی، بیشتر یک وابستگی ایگویی است تا نتیجه‌ی نیروگذاری روانی واقعی بر یک ابژه (ر.ک. وینیکات، 1948a).

    از طریق فشارهای بیرونی (impingements) که حاصل شکست نقش محافظتی مادر است، نیروگذاری روانی زودهنگام بر واقعیت درونی و بیرونی اتفاق می‌افتد. این فشارها توان ایگو برای سازماندهی تجربی واقعیت و خود منسجم را مختل می‌کنند. در نتیجه، عملکرد یکپارچه‌ی ایگو (integrative function) نیز آسیب می‌بیند (ر.ک. جیمز، 1960).

    این فشارها که من از آن‌ها با عنوان تروما تجمعی یاد می‌کنم، اثر خاص خود را بر رشد بدن-ایگو (body-ego) کودک می‌گذارند. پژوهش‌های کلمن، کریس و پروونس (1953)، گریناکر (1958، 1960b)، هافر (1950، 1952)، کریس (1951)، میلنر (1952)، اسپیتز (1951، 1962) و وینیکات (1949a، 1949b، 1953) به‌وضوح بر اهمیت نقش حمایتی مادر در مراحل آغازین تمایز اید و ایگو و رشد تدریجی حس خود تأکید دارند.

    در پایان، بر پایه‌ی مشاهدات بالینی، به این نتیجه می‌رسم که نقض نقش مادر به‌عنوان سپر محافظ، تأثیر مستقیمی بر شکل‌گیری و کارکرد body-ego کودک دارد.

    در نتیجه دیگر، disillusionment که به جدایی بالغانه از مادر تعلق دارد، کنار گذاشته می‌شود و در عوض احساس کاذب اتحاد با او را ایجاد می کند(ر.ک. سرلز، 1962). بدین ترتیب به جای disillusionment و سوگواری، نگرش ایگو، توجه به مادر و تمایل مفرط برای نگرانی از سوی مادر تثبیت می‌شود. این نگرانی کاملاً متفاوت از نگرانی است که مربوط به حمله غریزی سادیستی به مادر و احساس گناه ناشی از آن است (ر.ک. Klein, 1932). این نگرانی یک علاقه به ایگو است که جایگزین یک نیروگذاری روانی واقعی ابژه می‌شود (ر.ک. وینیکات، 1948a).

    از طریق impingements که ناشی از شکست نقش مادر به عنوان سپر محافظ است، نیروگذاری روانی زودرس واقعیت بیرونی و درونی صورت می‌گیرد. این سازماندهی واقعیت درونی و بیرونی کارکرد بسیار مهمی از آگاهی و تجربه ذهنی ایگو از خود به عنوان یک موجود منسجم را کنار می‌گذارد و عملکرد ترکیبی[51] آن نیز مختل می شود (ر.ک. جیمز، 1960).

    فشار و impingements ناشی از شکست نقش مادر به عنوان سپر محافظ، که من در اینجا به عنوان تروما تجمعی نام می‌برم، خاص‌ترین اثر خود را بر فراز و نشیب‌های رشد body-ego در نوزاد و کودک دارد. تحقیقات کلمن، کریس و پروونس (1953)، گریناکر (1958)، (1960b)، هافر (1950)، (1952)، کریس (1951)، میلنر (1952)، اسپیتز (1951)، (1962)، و وینیکات (1949a)، (1949b)، (1953) بر اهمیت رویه های مراقبت از مادر (نقش سپر محافظ) برای رشد body-ego در زمینه اولیه ترین مراحل تمایز اید و ایگو و یکپارچگی تدریجی احساس خود تاکید می‌کند. در اینجا می‌خواهم به‌طور مختصر به استنباط خود از مطالب بالینی اشاره کنم که نقض نقش مادر به‌عنوان سپر محافظ، اثرات خود را به‌طور دقیق و مؤثر در رشد body-ego کودک بر جای می‌گذارد.

    این باقیمانده ها در طی دوره بلوغ و رشد در یک نوع خاص از سازمان بندی body-ego جمع می‌شوند و زیربنای شخصیت روانی را تشکیل می‌دهند. در اینجا مربوط به داده های مشاهده ای ارائه شده توسط کلمن، کریس، و پروونس (1953)، کریس (1951)، و Ritvo و Solnit (1958) است. در بیمار بالغ، از طریق مشاهده بالینی ویژگی‌های رفتار body-ego در نوروز انتقالی و محیط تحلیلی کل است که می‌توان امیدوار بود که الگوهای ژنتیکی خاص تروما تجمعی در یک مورد خاص را بازسازی کنیم (خان ، 1963a).

    مفهوم تروما تجمعی به طور آزمایشی، از نظر رشد اولیه ایگو و در زمینه رابطه نوزاد و مادر، یک فرضیه مکمل برای مفهوم نقاط تثبیت در رشد لیبیدو ارائه می‌دهد. از این نظر، تلاش می‌کند تا ترسیم کند که چه نقاط مهم استرس و فشاری در رابطه ی در حال تکامل مادر و نوزاد بوده که به تدریج در یک زیرلایه پویا در ریخت شناسی [52]یک شخصیت یا شخصیتی خاص جمع می‌شوند. هنگامی که این تعامل بین نوزاد و مادر شروع می‌شود، تمام تجربیات رشدی جدید و روابط ابژه را وارد حوزه عمل خود می کند.

    در بسیاری از جنبه‌های مهم، این فعل و انفعالات بیماری‌زای بعدی بین مادر و کودک، با هدف اصلاح آشفتگی های  اولیه از طریق impingements انجام می‌شود. این همان چیزی است که من فکر می کنم گرینکر (1959) از آن به عنوان سائق پنهان “اتحاد نیازهای ویژه کودک با حساسیت ویژه والدین” یاد می‌کند. اینکه این تلاش‌ها برای بهبودی تنها آسیب‌شناسی را پیچیده می‌کنند، طنز تجربه بشری است.

    این شاید ریشه بسیاری از تلاش‌ها برای درمان از طریق عشق و مشارکت پرشور در بیماران بزرگسال ما باشد. من سعی کردم این جنبه را در مقاله خود (1962) “نقش انحراف چند شکلی تجارب بدنی و روابط-ابژه در یکپارچگی ایگو” مورد بحث قرار دهم (همچنین رجوع کنید به آلپرت، 1959). (خان، 1963)؛ (لیختنشتاین، 1961). من تا کنون تنها بر اثرات بیماری زا در رشد نوزاد از نقض نقش مادر به عنوان سپر محافظ تاکید کرده‌ام.

    با این حال، اگر نتوانیم بیان کنیم که اگر چه ایگو نوزاد ضعیف، آسیب پذیر و به شدت به نقش مادر به عنوان سپر محافظ وابسته است، نادرست است. ایگو نه تنها می‌تواند  از شکستگی‌های سپر محافظ بهبود یابد، بلکه می‌تواند از impingements و فشارها به‌عنوان «تغذیه» (راپاپورت، 1958) برای رشد و ساختار بیشتر استفاده کند (ر.ک. روبینفاین[53]e, 1962). (کریس، 1951).

    یادآوری این نکته مهم است که اگرچه ایگو می‌تواند بر چنین فشارهایی دوام بیاورد و بر آن غلبه کند، از آنها برای هدف خوب بهره‌برداری کند، تروما تجمعی را متوقف کند، و به عملکرد طبیعی نسبتاً سالم و مؤثر برسد، با این وجود می‌تواند در ادامه زندگی  در نتیجه استرس و بحران حاد از هم بپاشد.

    هنگامی که این کار را انجام می دهد – و این اهمیت بالینی زیادی دارد – اگر مفهومی مانند تروما تجمعی برای هدایت توجه و انتظار خود نداشته باشیم، نمی توانیم ژنتیک و اقتصاد کل فرآیندهای درگیر را ارزیابی کنیم. اغلب در ادبیات ما در طول سه دهه گذشته ذکر شده است که اختلالات شخصیتی نوع اسکیزوئید، که به نوعی در بیماران ما شایع‌تر شده است، تصویر بالینی را ارائه می‌کند که علت آن نیاز به ساختارهایی دارد که شامل اختلالات رابطه مادرو نوزاد است. که در آن زمان نه مزمن و نه حاد بودند (کریس، 1951). (خان، 1960).

    من معتقدم که مفهوم تروما تجمعی می‌تواند در اینجا کمک زیادی به ما کند. نوزاد انسان به خوبی می تواند با فراز و نشیب های استرس های درونی و محیطی خود مبارزه کند. آنچه برای ما مهم است این است که بتوانیم در فرآیند بالینی تشخیص دهیم که این مبارزه چه تأثیراتی بر جای گذاشته و چگونه شخصیت بزرگسال را شکل داده است (ر.ک. گرینسر, 1954), (1960b). (لیختنشتاین، 1961)؛ (خان، 1963 ب). یکی از جنبه های خائنانه تروما تجمعی این است که در تمام دوران کودکی تا نوجوانی بی سر و صدا ایجاد می‌شود و عمل می‌کند. تنها در سال‌های اخیر است که ما آموخته‌ایم که یک رشد زودرس خاص را بیماری‌زا ارزیابی کنیم.

    چنین رشد زودرسی قبلاً به عنوان استعداد یا تجلی قوی ایگو یا استقلال شاد در کودک تجلیل می شد. ما همچنین تمایل داریم با احتیاط و محتاطانه‌تر، اگر نگوییم شک و تردید، به خود می بالیم که مادر به رابطه نزدیک و تفاهم بین خود و فرزندش می بالد. تجربه بالینی نشان می دهد که مراحل رشد بلوغ که در آن این impingements ناشی از ناکامی مادر در نقش او به عنوان سپر محافظ به یک رابطه انطباقی فعال بین مادر و کودک سازماندهی می‌شود، در مراحل اواخر دهانی، مقعدی اولیه و فالیک است – مراحلی که در آن فرآیند غریزی و فرآیند ایگو بالغ مادر را با نیاز و تقاضای کامل خود آزمایش می‌کند.

    همچنین در این مراحل است که گرسنگی محرک حداکثر سازگاری روانی، پاسخ و خویشتن داری را از مادر در نقش سپر محافظ می خواهد. همانطور که کریس (1951) و ریتوو و سولنیت (1958) تاکید کرده اند، فرآیند روانی اصلی درگیر در چنین روابط انطباقی، همانندسازی است. این همانندسازی اساساً از نوع جذب و فرافکنی باقی می‌ماند و در درونی‌سازی و یکپارچگی بازنمایی‌های ابژه جدید دخالت می‌کند و بنابراین تمایز و رشد مناسب ساختارهای روانی درونی را اشتباه می‌گیرد. این همچنین در مورد تحریف تلاشهای لیبیدینی و روابط ابژه در مرحله ادیپی صادق است (ر.ک. Schmale, 1962).

    مرحله ای که خود کودک به شدت از اثرات تحریف شده و مخرب[54] این پیوند انطباقی با مادر آگاه می‌شود، در نوجوانی است. سپس واکنش به طور چشمگیری نسبت به مادر و تمام نیروگذاری های روانی گذشته او رد می‌شود (Khan, 1963c). البته این امر فرآیند یکپارچگی نوجوان را در عین حال پر پیچ و خم و غیرممکن می‌کند. در این مرحله تلاش‌هایی برای یکپارچگی که عمداً سرمایه‌گذاری‌های لیبیدینی گذشته، علایق ایگو و پیوندهای ابژه را نفی می کند, شکل می گیرد. این امر یا به فروپاشی شخصیت و سقوط در بی حرکتی و بیهودگی می انجامد, یا به بهبودی کوتاه و جادویی در انزوای همه جانبه, و یا به اشتیاق شدید برای ایده آل های جدید, روابط جدید و علایق جدید ایگو منتهی می شود.(برز و اوبرز، 1950). (اریکسون، 1956)؛ (گلیرد، 1958)؛ (خان، 1963 ب)؛ (اشپیگل، 1951).

    نتیجه

    مفهوم تروما تجمعی وقایع روانی جسمانی را در نظر می گیرد که در مرحله پیش کلامی رابطه بین مادر و نوزاد اتفاق می‌افتد. این تأثیرات آنها را بر آنچه که بعداً به عنوان یک رابطه آشفته بین مادر و کودک یا به عنوان یک سوگیری در رشد ایگو و روانی-جنسی عمل می‌کند، مرتبط می کند (Khan, 1962, 1963a). هنگامی که یک نوزاد از مرحله پیش کلامی خارج می‌شود، هرگز نمی توانیم مستقیماً اولین impingements و شکست ها را در نقش مادر به عنوان سپر محافظ ببینیم.

    آنچه در مشاهده مستقیم یا بالینی می بینیم، مشتقات این فرآیندها و ظرفیت های روانی است. آنچه من در اینجا به عنوان مفهوم تروما تجمعی بیان می کنم، توسط آنا فروید (1958) در زمینه دیگری توصیف شده است. او بیان می‌کند که “آسیب ظریفی به این کودک وارد شده است و عواقب آن در آینده آشکار خواهد شد.” حتی با وجود اینکه ما در حال حاضر بسیاری از گزارش های حساس از مشاهدات مستقیم موقعیت های تغذیه[55] و رابطه کلی بین نوزاد و مادر را در دسترس داریم (جی رابرتستون , 1962)، هنوز شک وجود دارد که آیا ما می توانیم در نقطه واقعی آن فروپاشی[56]  نقش مادر به عنوان سپر محافظ در رابطه با نیازهای اتکایی نوزاد را شناسایی کنیم.

    همان‌طور که گزارش کریس (1962) درباره‌ی نوزاد آنه[57] به‌روشنی نشان می‌دهد، حتی اگر نوزادی توسط گروهی از متخصصان ماهر مشاهده شود، تنها با نگاهی به گذشته است که می‌توان تأثیر یک فروپاشی در مراقبت مادرانه‌ی «به‌اندازه کافی خوب» را درک کرد. در مورد آنه، می‌بینیم که چگونه فشارهای واردشده از سوی مادر، پایه‌های یک تروما تجمعی را شکل می‌دهند.

    ضروری‌ست که بتوانیم نقش و ماهیت نخستین این شکست‌ها را به‌وضوح ترسیم کنیم. فقط در این صورت است که می‌توانیم انتظارات بالینی خود را سازمان‌دهی کنیم و به یک تشخیص واقعی برسیم.

    همان‌طور که آنا فروید (1962) گفته است:

    اگرچه ممکن است جهت‌گیری جدید ما صرفاً یک چرخش نگاه از آثار وابستگی به محتوای خودِ وابستگی باشد، این تغییر همچنان نقطه‌ی عطفی تعیین‌کننده است. با این رویکرد، توجه ما از خود بیماری‌ها—چه روان‌رنجور و چه روان‌پریش—به پیش‌شرایط آن‌ها معطوف می‌شود؛ یعنی به همان بستری که بیماری از آن برمی‌خیزد. این مرحله‌ای است که در آن، تصمیم‌هایی مهم مانند انتخاب نوع روان‌رنجوری یا مکانیسم‌های دفاعی اتخاذ می‌شود. [ص. 240].

    سخن سردبیر

    در روانکاوی معاصر، تروما دیگر فقط یک رویداد ناگهانی و تکان‌دهنده نیست. امروزه آن را فرآیندی می‌دانند که ممکن است به‌تدریج و در سکوت، در بستر رشد روانی رسوب کند. چنین آسیبی می‌تواند ایگو را از مسیر طبیعی خود منحرف سازد. این مقاله با نگاهی تاریخی و بالینی، تحول معنای تروما را دنبال می‌کند؛ از نظریه انرژی روانی فروید تا مفهوم «سپر محافظ» در اندیشه وینیکات.

    مطالعه این مسیر، ما را به درک دقیق‌تری از تروما و اثرات بلندمدت آن می‌رساند. این درک می‌تواند به مداخلات بالینی هدفمندتر کمک کند.
    اگر در مسیر شناخت و ترمیم تجربه‌های درونی خود هستید، گفت‌وگو با درمانگران مرکز تجربه زندگی می‌تواند همراهی مؤثر و امن در این مسیر فراهم آورد.

    [1] -repression

    [2] -primal scene

    [3] -ego libido

    [4] -“Mourning and Melancholia

    [5] -extraneous help

    [6] -Splitting

    [7] – ego psychology

    [8] conscious system

    [9] -hypercathexis

    [10] -vesicle

    [11] -an infant in care.

    [12] -the average expectable environment

    [13] -anaclitic

    [14] -theoretical

    [15] -nursery

    [16] – part object

    [17] امکان بررسی این اثر در اینجا وجود ندارد. برودی (1956) این ادبیات را به طور کامل بررسی کرده است. من به چند مورد از این مشارکت‌ها اشاره خواهم کرد که به ویژه برای من در رسیدن به مفهوم ترومای انباشته ارزشمند بوده‌اند. اینها توسط: Benedek (1952)، Beres (1956)، Bowlby (1958)، (1960)، اریکسون (1950)، (1956)،Escalona (1953)، آنا فروید (1951)، (1958)، فرایز (1946) )، گریناکر (1954)، (1958)، (1959)، (1960c)، هارتمن (1939)، (1952)، هافر (1945)، (1950)، (1955)، کریس (1950)، (1951)، (1956b)، (1962)، لیختنشتاین (1961)، مالر (1952)، (1961)، رمزی و والرشتاین (1958)، اسپیتز (1945)، (1959)، (1962)، وینیکات (1945a)، (1948b) ، (1949a)، (1956b)، (1960)، (1962).

    [18] -primary maternal preoccupation

    [19] – subjective

    [20] -trust

    [21] -confidence

    [22] -confidence

    [23] -libidinal and aggressive cathexes

     

    [24] -disillusionment

    [25] -self

    [26] – diatrophic

    [27] -good-enough holding environment

    [28] -psychosis

    [29] -mental defect

    [30] -symbiotic relationship

    [31] -breakdown

    [32] -regression

    [33] -integration

    [34] -ego integration

    [35] -holding

    [36] -“tantalizing

    [37] -shock trauma

    [38] -the strain trauma

    [39] -effect of long-lasting situations

    [40] -The Personal Myth

    [41] -Decline

    [42] – Greenacre

    [43] -maturational

    [44] -focal symbiosis

    [45] -symbiotic relationships.

    [46] -borderline

    [47] -premature

    [48] -coherent ego

    [49] -self

    [50] – dissociation

    [51] -synthetic

    [52] -morphology

    [53] -Rubinfin

    [54] -distorting and disruptive effects

    [55]– feeding

    [56] -breakdown

    [57] -Anne

  • نوزاد کلاینی در مقابل نوزاد وینیکاتی

    نوزاد کلاینی در مقابل نوزاد وینیکاتی

    وینیکات از آن دست روانکاوانی بود که نظریه‌های ارزنده‌ای را به جهان روانکاوی اضافه کرد. او بعد از جنگ جهانی اول در سال ۱۹۱۹ با اندیشهٔ فروید آشنا شد و میل شدیدی برای تبدیل شدن به یک روانکاو پیدا کرد. در دههٔ 1920 وینیکات شروع به استفاده از مفاهیم روانکاوی در درمان اطفال کرد و مشاهدات او توانست بسیاری از نظریات روانکاوی را تایید کند. در سال 1935 او به عنوان اولین مرد تحلیل‌گر کودک تحت‌نظر ملانی کلاین، آغاز به کار کرد. پس از مدت کوتاهی وینیکات در نظریه‌پردازی به استقلال ایده رسید و توانست ابعاد مهمی را شرح دهد که امروزه همهٔ روانکاوان اگر آن‌ها را سرمشق درمان خود قرار ندهند؛ دست کم به گوششان آشنا است.

    به مناسبت سالروز تولد وینیکات بر آن شدیم که بخشی از نظریات وی و تمایز آن‌ها با نظریات کلاین را مطرح کنیم تا به نوعی شاید ادای احترامی به این پیشکسوتان واقع شود و امیدواریم که خوانندگان عزیز بتوانند از این نوشته فیض کافی را ببرند.

    از فانتزی ناهشیار تا ساختارهای نخستین ذهن

    بیشترین اختلاف‌نظر در میان طرفداران کلاین بر سر تجربه‌های نوزاد[1]، پیش از پیدایش گفتار خلاصه می‌شود. برخی این تجربه را در جایگاه یک استعارهٔ کاربردی برای اندیشیدن دربارهٔ عمیق‌ترین لایهٔ تمامی روابط، از تولد تا بزرگسالی درنظر می‌گیرند؛ در حالی که سایرین معتقدند که از طریق کار تحلیلی و روش تداوم ژنتیکی (به نقل از آیزاکس، 1948) می‌توان به این تجربه‌ها دست یافت.

    یحتمل ملانی کلاین به گروه دوم تعلق داشت و بر این باور بود که شهود می‌تواند به واقعیت تجربه‌های نوزاد دسترسی یابد. او معتقد بود که فانتزی‌های ناهشیار در عمیق‌ترین لایه‌ها با صرف‌نظر از سن، همان تجربه‌هایی هستند که نوزاد در بدو تولد داشته است. بدون توجه به اینکه این فرضیه معتبر باشد یا نه، ساختارهای ذهنی‌ای که نوزاد ایجاد می‌کند، در نظریه و کاربرد اهمیت بسیاری دارد.

    شناخت روانکاوانه نوزادان

    نوزادان از طریق استنباط‌هایی بالینی که ماحصل روانکاوی کودکان است؛ «شناخته»[2] می‌شوند. استر بیک[3] روانکاو کلاینی، با تشویق جان بالبی[4]، مشاهدهٔ مستقیم نوزادان و مادران/مراقبانشان از بدو تولد را به شیوه‌ای نظام‌مند توسعه داد (بیک، 1964). البته خود مادران از دیرباز با مشاهدهٔ نوزادان آشنایند، اما روش بیک در دههٔ 1940 به‌عنوان یک تمرین آموزشی برای روان‌درمانگران کودک و روانکاوان بسط داده شد. همچنین این روش تا حدودی، به‌عنوان روشی برای جمع‌آوری داده‌های پژوهشی نیز مطرح شد.

    به‌علاوه، مارگارت ماهلر[5]، دنیل استرن[6]، کالین تریورتن[7] و دیگران روش‌های آزمایشگاهی را برای مطالعهٔ علمی نوزادان توسعه دادند. این روش‌ها همان چیزی را ارائه می‌دهند که در مقابل «نوزاد بالینی» گرین[8] (نقل در: سندلر، سندلر و دیویس، 2000) و استرن[9] (1985) آن را «نوزاد آزمایشی»[10] نامیدند. با این حال منبع اصلی درک مسائل و معماهای پیچیدهٔ مربوط به نخستین دورهٔ رشد، گوش سپردن بالینی به بیان آگاهانه و ناهشیار تجربه‌ها است.

    نوزاد کلاینی

    نوزاد کلاینی به‌عنوان موجودی فعال[11] درنظر گرفته می‌شود. او امیال نیرومندی[12] در خود دارد که به‌ شکلی خاص با حواس[13]جسمانی‌اش[14] مرتبط هستند. بر اساس این نظریه که ریشه‌ در دیدگاه فروید، دربارهٔ فانتزی ناهشیار[15] دارد؛ این حواس از آغاز در ذهن بازنمایی شده و شکلی روایت‌گونه به خود می‌گیرند. یک روایت فانتزی دربارهٔ حواس بدنی، معناهایی هیجانی و روان‌شناختی را به وجود می‌آورد. دستیابی به این مجموعهٔ معنایی، سنگ‌بنای فعالیت ذهن[16] است. در نطفهٔ امر، این روایت‌ها شکل رابطه‌ای فعال با اُبژه[17] را به خود می‌گیرند و آن اُبژه نیز، به نوبهٔ خود در تعامل ارتباطی فعال است.

    روایاتی از تجربهٔ فانتزی ناهشیار

    کلاین به یک موقعیت روانی در نوزاد تازه متولد و شیرخواره اشاره کرد که نام آن را موضع پارانوئید-اسکیزوئید[18] گذاشت. آنچنان که برمی‌آید در ابتدا دو روایت اساسی وجود دارد.

    از یک‌سو روایت از نوع «خوب»[19] آن را داریم: یک اُبژه (دیگری) رضایت‌بخش وجود دارد. بدیهی است که در بدو امر، کودک مهارتی در تشخیص اینکه واقعاً چه چیزهایی در دنیای بیرونی است، ندارد؛ بنابراین همچنان که در رابطه‌ای صمیمی با دنیای بیرونی (محیط) قرار گرفته‌است؛ کم و بیش بر اساس انتظارات ذاتی خویش، پاسخی فعالانه می‌دهد. هنگامی که کودک ارضا می‌شود، «مکیدن»[20] فعالانه، همان رضایت از اُبژه است که سخاوتمندانه توسط «دهندهٔ»[21] ارضا، در جهت برآوردن[22] میل قرار می‌گیرد. در ابتدا ممکن است نوزاد درک اندکی از ماهیت (چیستی) مادی و غیرمادی، بدن و هیجان، شیر و ارضا داشته باشد -که در واقع گمان می‌رود هر دو را یکی بداند-؛ احتمالاً وینیکات نیز با این ایده موافق است.

    از سویی دیگر، یک روایت «بد»[23] وجود دارد که در آن، اُبژه بیرونی با اُبژهٔ ناکام کننده[24] مسبب درماندگی و ناکامی[25] می‌شود. شاید در اینجا است که کلاین و وینیکات با یکدیگر اختلاف‌نظر دارند. برای کلاین عدم‌ارضا به طور قرینه با اُبژهٔ ارضاکننده رابطهٔ عکس دارند. روایت بر این گمان خواهد بود که نوزاد باید از خود در برابر یک اُبژه -دیگری- که هدف وی ایجاد ناکامی است، محافظت کند؛ زیرا این اُبژه قصد دارد فعالانه به نوزاد آسیب برساند، او را آزار دهد و حتی وی را «بکشد» -هر معنایی که ممکن است برای نوزاد داشته باشد- این روایت، حالتی از احساس پریشانی ذاتی را در نوزاد برمی‌انگیزاند. این تجربه به صورت بدنی (مثلاً درد شکم از فرط گرسنگی) احساس می‌شود و بعلاوه این اُبژه شرور همچنان همانجایی که درد هست، حضور دارد و ایجاد چنین پریشانی را هدف گرفته است.

    برای کلاین فرم جفت متقارن در روابط ابژه‌ای ذاتی به خوبی با نظریهٔ سائق مرگ و زندگی فروید، هم‌خوانی دارد: امیال شدید بدنی حیات‌بخش و محبت آمیز و یا وحشت و خشم کور در راستای صیانت نفس در برابر چیزی که صرفاً کمر به نابودی وی بسته. وجود این جفت متمایز بین روایات -ارضا و ناکام کننده- یحتمل مقبول وینیکات و کلاین بوده است. با این همه به نظر می‌رسد وینیکات با دلایل این تقسیم‌بندی چندان هم‌رای نیست. در نظر وینیکات، ناکامی[26] (حاصل از عدم ارضا) امری ذاتی نیست؛ در صورتی که برای کلاین این امر ذاتی بود. برخلاف کلاین، وینیکات به سائق مرگ باور نداشت و این دیدگاه موجب می‌شد که او هرگونه ذاتی بودن وحشت و خشم را منکر شود.

    فرآیند دلبستگی نوزاد کلاینی

    در نظر کلاین، نوزاد از همان آغاز تجربه‌ای از ارتباط با یک «دیگری»[27] دارد. بعلاوه برخلاف توصیفات فروید، اُبژه (آنگونه که نوزاد آن را می‌بیند)‌ مقاصد خاص خود -خوب یا بد- را نسبت به نوزاد، دارد. در واقع عناصر این فانتزی‌های[28] ناهشیار، بسیار ابتدایی هستند. با این حال نوزاد باید از ابتدا تجربه‌ای از داشتن مرز[29] -یعنی ادراک اینکه فضایی خارج از خود او وجود دارد- داشته باشد تا بتواند وجود اُبژه را تشخیص دهد. در این دیدگاه مرز ایگو، از بدو تولد وجود دارد.

    چیزی که به عنوان مرز ایگو[30] (یا پوست) تجربه می‌شود یعنی اولین تجربه‌های ایگو یک ویژگی[31] مازاد پیدا می‌کنند: ممکن است اُبژه، متناوباً‌ خارج از مرز مفروض خود یا داخل آن باشد. برای مثال؛ احساس گرسنگی در شکم، حضور اُبژه را در درون مشخص می‌کند. ممکن است که ما بگوییم درون شکم[32]، اما احتمالاً نوزاد چنین دقتی نداشته باشد و تنها؛ ادراک کند که چیزی درون مرز او وجود دارد. سپس هنگامی که نوزاد چیزی را می‌مکد، روایت اُبژهٔ خوب و ارضاکننده به دقت درون او مبسوط می‌گردد. در این روایت، احساس بدنی منجر به ترسیم اُبژه درون می‌شود -به اصطلاح روانکاوی، این روایت فانتزی ناهشیار و مکانیزم درون‌فکنی[33] است.

    ایگو، نه تنها این کارکرد را دارد که اُبژه‌های خود را مکان‌یابی کند؛ بلکه فعالانه قادر است (دست‌کم در فانتزی‌های خود) این اُبژه‌‌ها را از مرزها به درون یا بیرون از خود/ایگو جابه‌جا کند. این نظام انتقال فعال، صرفاً یک خیال‌پردازی بیهوده نیست؛ بلکه یک فانتزی تهییج‌شدهٔ[34] فعال است. نوزاد از طریق احساسات فیزیولوژیکی که از بدن او برمی‌خیزد، به چنین فانتزی‌هایی تحریک می‌شود. نوزاد در واکنش فعالانه، واقعاً در حال مکیدن شیر از یک اُبژه خوب است؛‌ همچنین از طریق مقعد[35] و مجرای ادرار[36] آن را دفع یا نابود می‌سازد[37] (پدیده‌ای که به عنوان «رفلکس گاستروکولیک»[38]در نوزادان تازه متولد، شناخته می‌شود و اشاره به دفع هم‌زمان با تغذیه دارد).

    البته که ممکن است گفته شود که این رفلکس‌ها، مکیدن و گاستروکولیک از عملکردهای خودکار سیستم عصبی هستند و برای حادث شدن نیازی به ذهن[39] ندارند. احتمالاً هم این نظر درست است؛ درست به همان شکلی که رفلکس زانویی ما عمل می‌کند، این نوع رفلکس‌ها نیز به شکلی ذاتی در بدن تعبیه می‌شوند. اما سوال اصلی این است که آیا از بدو تولد، ایگو یا خودی وجود دارد که بتواند نسبت به این فرآیندهای فعال(همچون تغذیه و دفع) آگاه[40] باشد و به آن‌ها معنا[41] بخشد یا خیر؟ کلاین معتقد است که چنین ایگویی از بدو تولد وجود دارد.

    نوزاد کلاینی فعال است

    کلاین بر این موضوع تأکید دارد که کودک از آغاز، در ایجاد تجربه با خود و دیگری، فعال است؛ اما این تجربیات از بنیاد توسط مراقب اولیه، در آغوش گرفتن، نوازش کردن، تغذیه و… شکل گرفته و تقویت می‌شود. در اینجا نوزاد یک عامل فعال است که فعالیت عمدهٔ او شامل فرآیندی از درون‌فکنی ابژه‌ای‌ است که اُبژهٔ «خوب» نامیده می‌شود و آغازگر مفهوم نیک‌سرشتی[42] از خود است.

    این دیدگاه با نظریه‌ای که در آن اُبژه را عاملی فعال و ایگو را منفعل می‌داند در تضاد است. در دیدگاه غیرکلاینی،‌ نوزاد تنها در نتیجهٔ مراقبت دیگری از اوست که به لحاظ تجربی به ساحت وجود وارد می‌شود. امروزه این مباحث پیچیده و نظری چندان مطرح نمی‌شوند، زیرا نوزاد واقعی موردتوجه در روانکاوی -و به ویژه در تحلیل کودک و روان‌درمانی- تجربه‌ای است که معمولاً در مراحل بعدی زندگی انسان بازنمایی می‌شود؛ بنابراین معمولاً نوزاد تا حدودی، هرچند به صورتی بدوی در ساختن جهان تجربی خود دست دارد.

    دیدگاه کلاین دربارهٔ نوزادان، دارای چندین ویژگی متمایز است.

    • دو روایت اساسی از اُبژهٔ خوب و بد.
    • تقارن اُبژهٔ خوب و بد.
    • روابط اُبژهٔ با دیگری از بدو تولد.
    • احتمال وجود اُبژه در درون و بیرون از خود و توانایی انتقال آن‌ها از مرزهایشان.
    • کودک به‌وسیلهٔ فانتزی، بخشی از این اُبژه‌ها را روایت می‌کند.

     

    نوزاد وینیکاتی

    وینیکات از همان ابتدا روشن ساخت که نوزادان به دو دسته تقسیم می‌شوند:

    نوزادی که به دلیل قرار داشتن در محیطی با حمایت «به اندازهٔ کافی خوب»[43]، از وضعیت عدم انسجام (unintegration) لذت می‌برد.

    نوزادی که در محیطی با تجربهٔ تهاجم شدید رشد می‌کند و به سبب فشارهای محیطی، تنها راه حفاظت از خود را در عقب‌نشینی و کناره‌گیری می‌یابد.

    لازم است پیش از بررسی دقیق‌تر این دو گروه از نوزادان، ابتدا به زمینه‌های فکری که وینیکات مفاهیم خود را بر اساس آن بسط داده است نگاهی بیاندازیم.

    وینیکات تحلیل روانی خود را در سال ۱۹۳۳ با جیمز استراچی[44] به پایان رساند و این اتفاق مصادف با دریافت صلاحیت به‌عنوان روانکاو بزرگسالان در مؤسسهٔ روانکاوی بود. مدتی پس از آن (حدود ۱۹۳۷)، وینیکات تحلیل خود را با جوآن ریویر[45] -از روانکاوان آموزشی کلاین و اندیشمندی برجسته- آغاز کرد.

    وینیکات در جایی گزارش می‌دکند که وقتی تحلیل خود را با ریویر به پایان می‌رساند (حدوداً در سال ۱۹۴۲، که با آغاز بحث‌های جنجالی در روانکاوی هم‌زمان است) در هنگام مباحثه دربارهٔ دسته‌بندی‌ محیط با مخالفت شدیدی از سوی ریویر مواجه می‌شود. او بر این باور بود که «روانکاوی به دنیای واقعی ارتباطی ندارد.» (ریویر، ۱۹۲۷، ص۸۷). مرجع این دیدگاه به بحث و جدل میان آنا فروید و ملانی کلاین و حامیانش در دهه‌های ۱۹۲۰-۱۹۳۰ بازمی‌گردد. همانطور که پیش‌تر اشاره شد، وینیکات در این زمینه به دیدگاه به ویژه تحلیل روانی کودکان، کلاین نزدیک‌تر بود تا آنا فروید.

    بحث‌های جنجالی در روانکاوی اطفال

    بحث‌های جنجالی روانکاوی توسط مارجری بریرلی آغاز شد و منشأ آن، به اصطلاح «نامهٔ آتش‌بسی»[46] بود که او در سال ۱۹۴۲ به ملانی کلاین نوشت (در:۱۹۹۱ King & Steiner,، صص. ۱۲۲-۱۲۳). در آغاز هنگامی که کلاین همکاران خود را برای آماده‌سازی مباحث علمی نظریهٔ روابط اُبژه خود برمی‌گزید -مباحثی که سرنوشت او و آیندهٔ روانکاوی در لندن به شدت وابستهٔ آن بود- وینیکات را به عنوان یکی از روانکاوان آموزشی کلاینی برگزید.

    ابتدا وینیکات وفاداری خود را به کلاین حفظ کرد و «با جدیت بسیار»[47] در تمام جلسات، شرکت داشت. اما خیلی زود کلاین با او دچار مشکل شد؛ زیرا وینیکات مشارکت‌های علمی خود را طبق زمان‌بندی موردنظر ارائه نمی‌داد تا کلاین و همکارانش بتوانند آن‌ها را بررسی کنند (King & Steiner , ۱۹۹۱، صص. ۲۳-۲۴). در نتیجه وینیکات از سال ۱۹۴۴ به بعد، از سوی کلاین و پیروانش، دیگر به عنوان یک کلاینی شناخته نمی‌شد. آشکارا می‌توان از مکاتبات وینیکات دریافت که او احساس می‌کرده که توسط کلاین «…کنار گذاشته شده است…»[48].

    مباحث جنجالی  در میان آنا فروید و ملانی کلاین، بین سال‌های ۱۹۴۴ تا ۱۹۴۵ همچنان ادامه یافت و در نهایت با توافقی که به «توافق نجیبانه»[49]شهرت دارد، پایان یافت. در سال ۱۹۴۴، سیلویا پین[50] به ریاست انجمن روانکاوی بریتانیا انتخاب شد و در تدوین این توافق‌نامه نقش داشت (۱۹۹۱King & Steiner,). بر اساس این توافق‌نامه، دوره‌های آموزشی به دو گروه تقسیم ‌می‌شد: گروه A (مکتب ملانی کلاین) و گروه B (مکتب آنا فروید). این توافق‌نامه، تفاوت‌های علمی عمیق میان هر دو گروه را به رسمیت شناخت.

    پس‌لرزه‌های مباحث جنجالی روانکاوی اطفال

    اگرچه این بحث‌ها با یک «توافقنامه» به پایان رسید اما اکثر اعضای انجمن روانکاوی بریتانیا، از جمله کلاین و پیروانش دچار احساس سردرگمی، رنجیدگی و حتی دچار ضربهٔ روانی[51] (تروماتایز) شدند. این وضعیت بازتابی از فضای پس از جنگ جهانی دوم بود که در آن روانکاوی نیز دستخوش بحران و تنش‌های شدید می‌شد. در هیاهوی همین فضای علمی پرمخاطره، وینیکات در پاییز ۱۹۴۵ مقالهٔ‌ خود با عنوان «رشد عاطفی آغازین»[52] را در یک جلسهٔ علمی ارائه داد. در این مقاله که نخستین اثر مهم وینیکات محسوب می‌شود، وینیکات دیدگاه خاص خود دربارهٔ رشد روانی اولیه ترسیم می‌کند.

    این مقاله را می‌توان به‌عنوان یک بیانیهٔ موضع‌گیری[53] نیز درنظر گرفت؛ زیرا وینیکات در آن اظهار می‌دارد که قصد دارد خود را «وقف» کار بالینی کند[54] تا از طریق تجربهٔ علمی روانکاوی، ابعاد مختلف نظریه و روش خود را بررسی کرده و ببیند که آیا با واقعیات بالینی هم‌‌خوانی دارند یا خیر.

    پیام پنهان مقالهٔ وینیکات این بود که وی قصد ندارد از هیچ جریان فکری خاصی -اعم از فرویدی و کلاینی- پیروی کند؛ بلکه می‌خواهد ایده‌های خود را به طور مستقل و بدون توجه به اینکه آیا با روند غالب آن زمان همخوانی دارند یا نه، پرورش دهد. از نظر او همان‌گونه که مارجری بریرلی[55] باور داشت؛ این یک رویکرد علمیِ معمول و منطقی بود.

    پیش از تألیف مقالهٔ ۱۹۴۵، وینیکات این ایده را مطرح کرده بود که «چیزی به نام نوزاد[56]، وجود ندارد». سال‌های ۱۹۳۵-۱۹۴۴ به‌عنوان مرحلهٔ اول دستاوردهای نظری وینیکات محسوب می‌شوند؛ زیرا او در این دوره، دو کشف مهم خود را مطرح کرد:

    1. نوزاد یک انسان است. (Winnicott : سومین اثر ۱۹۶۷, ص ۵۷۴)
    2. چیزی به نام نوزاد وجود ندارد.( Winnicott: اولین اثر ۱۹۵۲ ص۹۹ , همچنین نگاه شود به Abram: ۲۰۰۸, ص ۱۱۹۵).

    اگرچه این کشفیات برای وینیکات جنبهٔ شخصی داشتند؛ اما پیامد آن‌ها ایجاد نظریهٔ «محیط فرد»[57] توسط وی بود. این نظریه بر رابطهٔ والد-نوزاد تأکید داشت و وینیکات را از جریان روانکاوی کلاینی در حال رشد و روانکاوی آنا فرویدی، جدا می‌کرد؛ با این حال، روانکاوان مکتب آنا فروید همچنان او را ذاتاً‌ یک کلاینی می‌دانستند. همچنین خالی از لطف نیست که بگوییم در آن زمان چندین تحلیل‌گر مهم فرویدی در نیویورک  وجود داشتند که به قطع یقین به کار بر روابط اولیهٔ والدین و نوزاد در رشد روانی مشغول بودند (مراجعه به Thompson ۲۰۱۲).

    محیط روانی در نظریهٔ نوزاد وینیکاتی

    اصطلاح «محیط»[58] در نظریهٔ وینیکات، مترادف همان چیزی است که او آن را «محیط روانی» می‌نامد. اصطلاح «روانی»[59] در اینجا بر نگرش عاطفی مادر نسبت به نوزاد دلالت دارد.

    به این معنا که این مفهوم:

    برای توصیف رفتار قابل مشاهده یا فرآیندهای شناختی آگاهانه به کار نمی‌رود؛

    بلکه بر شیوه‌های برقراری ارتباط ناهشیار-با-ناهشیار تأکید دارد که

    از مشاهدات فروید دربارهٔ «فرآیندهای اولیه»[60] و نحوهٔ تأثیر ناهشیار بر روابط اولیهٔ نوزاد بهره می‌گیرد.

    دسته‌بندی نوزادان در اندیشهٔ وینیکاتی

    وینیکات در مقالهٔ «روان‌پریشی و مراقبت از کودک»[61] (اثر دوم ۱۹۵۲)،‌ برای شرح و طبقه‌بندی محیط-فرد از مجموعه‌ای از نمودارها استفاده کرد و توضیح داد که دو الگوی متفاوت از روابط ابژه در ماتریس نظری وی وجود دارد؛ نوزادانی که در آغوش نگهداری شده‌اند و نوزادانی که در آغوش کشیده نشده‌اند (صص ۲۲۴-۲۲۳):

    نوزادانی که در محیطی «به اندازهٔ کافی خوب» رشد کرده‌اند؛ رشد آن‌ها توسط محیط تسهیل شده است.

    نوزادانی که رشد آن‌ها به سبب عدم وجود محیط مناسب کافی به تعویق افتاده است؛ دچار انزوا و کناره‌گیری از محیط شده‌اند.

    مادامی که مراقبت مادرانه به اندازهٔ کافی خوب باشد، نوزاد ترغیب می‌شود تا به رشد روانی خود ادامه دهد اما زمانی که محیط اولیه به اندازهٔ کافی خوب نباشد، نوزاد از لحاظ روانی به درون خود عقب‌نشینی[62] می‌کند. نتیجهٔ این شکست[63] محیطی فرآیندی است که وینیکات از آن به عنوان «شکاف اساسی در شخصیت»[64] معرفی می‌کند و این شکاف ریشهٔ بسیاری از آسیب‌شناسی‌های روانی است.

    در نظریهٔ وینیکات، الگوی سالم ارتباطی[65] تنها در بافتار یک محیط به اندازهٔ کافی خوب هویدا می‌شود. او معتقد بود که «شکست محیط اولیه» دلیل بنیادین مشکلات روانی فردی در آینده است؛ حتی در صورتی که والدین در مجموع انسان‌های خوبی باشند.

    در حالی که وینیکات تا پیش از سال ۱۹۲۰ تا حد زیادی با تکیه بر «نظریهٔ سائق»[66] فروید، «امیال موروثی»[67] نوزادان را درنظر می‌گرفت با این حال هیچگاه از نظریات خود دربارهٔ دودستگی نوزادان دست برنداشت. از سال ۱۹۴۵ به بعد، مفهوم «خود»[68] در تمام نظریات وینیکات، همواره با نقش «مادر/دیگری»[69] همراه است. این به این معنی است که محیط روانی و روابط اولیه، از «خودِ رو به رشد» جدا نیستند (Abram  , اثر اول ۲۰۰۷, صص.۲۹۵-۳۱۵).

    نفرت از نوزاد و مادر به اندازهٔ کافی خوب

    رابطهٔ والد-نوزاد نقطه آغازین رشد خود است و مادر به اندازهٔ کافی خوب باید بتواند با بیزاری[70] خود نسبت به نوزادش عجین شود[71]. به عبارت دیگر این مادر، احساسات واقعی خود را از طریق دفاع‌هایی مانند دوپاره‌سازی یا سرکوب «انکار»[72] نمی‌کند؛ بلکه قادر است تنفر خود را نیز تصدیق کند. وینیکات اظهار کرد که به احتمال بسیار تنفر مادرانه که پرخاشگری نسبت به کودک را می‌توان از آن استنباط کرد، از طریق لالایی‌هایی که مادران برای کودکان می‌خوانند تعالی می‌یابد و به تصعید می‌انجامد[73] درست همانطور که در لالایی «لالایی عزیزم»[74] اتفاق می‌افتد.

    وینیکات در سال ۱۹۴۷، مقالهٔ «تنفر در انتقال متقابل»[75] را نوشت و در آن ۱۸ دلیل را توضیح داد که چرا یک مادر از همان ابتدا، احساس تنفری را نسبت به نوزاد خود (حتی اگر پسر باشد) تجربه می‌کند (۱۹۴۹Winnicott, ). او عبارت «حتی اگر نوزاد پسر باشد»[76] را در پاسخ فروید مطرح کرد که فکر می‌کرد مادر تنها می‌تواند نسبت به نوزاد پسرش عشق داشته باشد! با این حال وینیکات تنفر مادرانه را امری طبیعی و بخشی از فرآیند رشد سالم می‌دانست.

    تفاوت‌های کلیدی نوزاد وینیکاتی با نوزاد کلاینی

    با اشاره به نوزاد وینیکاتی در همین‌جا می‌توان متوجه شد که تمایزات عمده‌ای در مفاهیم کلاینی و وینیکاتی نهفته است:

    کلاین بر این باور بود که تنفر نتیجه‌ای ذاتی، ماحصل سائق مرگ[77] است.

    از نگاه وینیکات، تنفر یک دستاورد رشدی[78] است، نه یک ویژگی ذاتی.

    وینیکات معتقد بود که اگر تنفر در فرآیند رشدی ادغام شود؛ میتواند بخشی از رشد سالم را رقم بزند. اما

    در صورتی که فرد تنفر را سرکوب یا انکار کند (مثلاً از طریق مکانیزم‌های دفاعی چون دوپاره‌سازی به «خوب» و «بد» یا واپس‌رانی) ممکن است منجر به پدید آمدن مشکلات روانی شود.

    ایدهٔ عجین بودن با تنفر را می‌توان به وضوح درک کرد؛ چراکه به سادگی در گفتمان ما قابل مشاهده است. همانطور که هاینشوود[79] آن را یک تمایز «اسطوره‌ای»[80] می‌داند که ممکن است به سوءتفاهم دربارهٔ نظریهٔ سائق مرگ کلاین دامن بزند. لیکن وینیکات تأکید می‌کند که تنفر، ظرفیتی است که به دست می‌آید. این دستاورد نشان می‌دهد که این ظرفیت (نفرت) در عوض انکار شدن، در رشد اِگو ادغام شده است.

    خلاصه‌ای از تفاوتهای نظری نوزاد کلاینی و وینیکاتی

    کلاین معتقد بود که نوزاد از ابتدا درگیر روابط «خوب» و «بد» با اشیا است و مرزهای ایگو را داراست. در مقابل، وینیکات تأکید داشت که رشد خود در بستر یک محیط «به‌اندازه کافی خوب» و از طریق یک فرآیند تدریجی شکل می‌گیرد. کلاین بر تجربه‌های ناهشیار نوزاد از بدو تولد تأکید می‌کرد، در حالی که وینیکات نقش مادر و محیط را در تسهیل رشد نوزاد اساسی می‌دانست.

    سخن سردبیر

    در جهانی که روانکاوی به‌تدریج از مفاهیم بنیادین فرویدی فاصله گرفته و به شاخه‌های متنوعی منشعب شده، بازخوانی اختلاف‌نظرها و نوآوری‌های روانکاوانی همچون وینیکات و کلاین، ضرورتی دوچندان یافته است. از فانتزی‌های ناهشیار کلاینی تا نظریه‌ی «محیط به‌ اندازه‌ی کافی خوب» وینیکات، هر یک چشم‌اندازی منحصربه‌فرد از جهان روان نوزاد ارائه می‌کنند.
    این نوشته، نه‌تنها دعوتی‌ست به تأملی عمیق‌تر در ریشه‌های روان آدمی، بلکه ادای احترامی‌ است به نسل نخست روان‌کاوانی که کوشیدند نخستین لحظات هستی را به زبان تحلیل درآورند.

    اگر شما نیز علاقه‌مندید بینشی تازه درباره‌ی تفاوت‌ دیدگاه‌های روان‌کاوی به‌دست آورید، می‌توانید در سرکل جدید مدرسه تجربه زندگی ثبت‌نام کنید.

    منابع

    The Clinical Paradigms of MELANIE KLEIN
    and DONALD WINNICOTT- Jan Abram & R. D. Hinshelwood 2015

    [1] Baby
    [2] Known
    [3]Esther Bick
    [4] John Bowlby
    [5] Margaret Mahler
    [6] Daniel Stern
    [7] Colin Trevarthen
    [8] Green
    [9] Stern
    [10] Experimental infant
    [11] Active
    [12] Urges
    [13] Sensations
    [14] Bodily
    [15] Unconscious phantasy
    [16] Mind
    [17] Object
    [18] Paranoid-Schizoid
    [19] Good
    [20] Sucking
    [21] Giving
    [22] Wish to satisfy
    [23] Bad
    [24] Dissatisfying object
    [25] Frustration
    [26] Frustration
    [27] Other
    [28] Phantasies
    [29] Boundary
    [30] Ego boundary
    [31] Quality
    [32] Abdomen
    [33] Introjection
    [34] Stimulated
    [35] Anus
    [36] Urethra
    [37] Eliminate
    [38] Gastrocolic reflex
    [39] Mind
    [40] Aware
    [41] Meaning
    [42] Goodness
    [43] good-enough holding
    [44] James Strachey
    [45] Joan Riviere
    [46] Armistice Letter
    [47] Conscientiously
    [48] dropped
    [49] Gentlemen’s agreement
    [50] Sylvia Payne
    [51] Traumatized
    [52] Primitive Emotional Development
    [53] Position statement
    [54] Settle down
    [55] Marjorie Brierley
    [56] Baby
    [57] Environment-individual
    [58] Environment
    [59] Psychic
    [60] Primary processes
    [61] Psychoses and Child Care
    [62] Withdraw
    [63] Failure
    [64] basic split in the personality
    [65] Healthy pattern of relating
    [66] Instinct theory
    [67] Inherited tendencies
    [68] Self
    [69] M/other
    [70] Hatred
    [71] Integrated
    [72] Deny
    [73] Sublimated
    [74] Rock-a-bye Baby
    [75] Hate in the Countertransference
    [76] Even if the baby is a boy
    [77] Death instinct
    [78] Developmental achievement
    [79] Hinshelwood
    [80] mythical

  • پرورژن (روان‌کژی) چیست؟

    پرورژن (روان‌کژی) چیست؟

    در نگاه نخست، واژه‌ی پرورژن (یا روان‌کژی) ذهن را به‌سوی انحراف‌های جنسی، رفتارهای خارج از هنجار یا حتی مفاهیم اخلاقیِ ناپذیرفتنی سوق می‌دهد؛ مفاهیمی که بیش‌تر از آن‌که از روان‌شناسی یا روان‌کاوی برخاسته باشند، ریشه در قضاوت‌های اجتماعی و فرهنگی دارند. اما آیا پرورژن صرفاً مجموعه‌ای از اعمال غیرعادی است؟ یا آن‌طور که روان‌کاوی مدرن می‌گوید، ساختاری روانی با منطق خاص خود؟

    پرورژن را می‌توان به دو روش اساسی تعریف کرد: یکی بر اساس رفتار و دیگری بر پایه ساختار روانی یا شخصیت. در تعریف رفتاری، زمانی عملی منحرف تلقی می‌شود که هنجارهای اجتماعی را نقض کند. برخی روان‌کاوان قرن بیستم و حتی بیست و یکم همچنان به این رویکرد وفادار مانده‌اند و رفتارهای منحرف را بر اساس معیارهای «غیرطبیعی» اوایل قرن بیستم می‌سنجند. برای نمونه، گرچه همجنس‌خواهی امروزه به‌طور گسترده به‌عنوان یک گرایش جنسی پذیرفته شده است، برخی روان‌کاوان آن را همچنان در چارچوب پرورژن و رفتار غیرطبیعی قرار می‌دهند.

    سرجیو بنونتو، استاد برجسته روان‌کاوی و مؤسس مجله اروپایی روان‌کاوی، در کتاب پرورژن چیست نشان می‌دهد که تعریف روان‌کژی صرفاً بر اساس رفتار ناکافی است. او استدلال می‌کند که طبقه‌بندی‌های رفتاری نه‌تنها مرز میان طبیعی و غیرطبیعی یا اخلاقی و غیراخلاقی را مبهم می‌سازد، بلکه معنای این رفتارها برای خود فرد را نیز نادیده می‌گیرد. بنونتو با تمرکز بر رویکرد ساختاری، پیشنهاد می‌دهد که پرورژن را نباید صرفاً مجموعه‌ای از رفتارها دانست، بلکه باید آن را در قالب یک ساختار روانی در نظر گرفت. از این منظر، فرد پرورت در کنش‌هایش نوعی رابطه خاص با قانون، زبان، و عاملیت دیگری برقرار می‌کند.

    ساختار پرورژن

    رویکرد ساختاری بِنوِنِتو به پرورژن

    رویکرد ساختاری بنونتو به روان‌کژی شامل چند مؤلفه کلیدی است. نخست، او به مکانیسم انکار اشاره می‌کند؛ همان سازوکاری که فروید برای توضیح فتیشیسم به‌کار برد. بنونتو از یک‌سو بر «آگاهی‌ای که برای تجربه لذت ضروری است» و از سوی دیگر بر «آگاهی انکارشده» تأکید دارد. برای مثال، فرد نمایش‌گرا (عورت‌نما) این باور را می‌پذیرد که «کسی که به آلت تناسلی من نگاه می‌کند، لذت می‌برد»، اما در عین حال این آگاهی را انکار می‌کند که «همان شخص ممکن است از دیدن آن منزجر شود».

    از نظر بنونتو، انزجار نیز – همچون لذت – می‌تواند بیانگر نوعی لذت باشد. در این تبیین، بنونتو انکار را تا حد زیادی محدود به تجربه قربانی می‌داند. هم‌زمان، او تأکید می‌کند که «ذهنیت دیگری نقشی اساسی در کنش فرد پرورت دارد». از این منظر، فرد پرورت کسی است که شریک جنسی خود را نه به‌عنوان هدف لذت، بلکه به‌عنوان ابزاری برای ارضای شخصی به‌کار می‌گیرد. او تلاش نمی‌کند تا به آنچه برای شریکش لذت‌بخش است توجه کند یا از لذت شریکش لذت ببرد.

    نگاه آرلو به شخصیت در ساختار پرورژن

    آرلو (1971) اصطلاح «شخصیت پرورت» را برای توصیف گروهی از بیماران مرد به کار برد که ویژگی‌های شخصیتی‌شان تحت تأثیر مکانیزم‌های دفاعی خاصی شکل گرفته بود. این دفاع‌ها غالباً با رفتارهای منحرفانه مرتبط بودند، اما خود این افراد به‌طور آشکار یا اجباری مرتکب چنین رفتارهایی نمی‌شدند. آن‌ها تصورات ناخوشایند و غیرقابل تحملی نسبت به اندام تناسلی زنانه داشتند، اما چون نمی‌توانستند این احساسات را از طریق کنش‌های بیرونی تخلیه کنند، در ذهن خود آن‌ها را انکار می‌کردند. هرچند آرلو مشاهداتش را به بیماران مردی که از اضطراب شدید اختگی رنج می‌بردند محدود کرد، اما این ویژگی‌ها می‌توانند در زنان نیز به‌عنوان مکانیزمی برای انکار خیالی ادراک‌های نا‌قابل تحمل بروز پیدا کنند. افزون بر این، افسردگی نیز ممکن است به شکل‌گیری چنین ساختارهایی کمک کند.

    ساختار شخصیت در پرورژن

    دروغ‌گوی جزئی‌نگر یا منکر واقعیت

    آرلو (1971) در بحث خود درباره «پرورژن شخصیت»، فردی را توصیف می‌کند که نگرشی غیرواقع‌بینانه دارد و در مواجهه با مشکلات، به‌جای برخورد مستقیم، به جزئیات حاشیه‌ای می‌چسبد، از واقعیت طفره می‌رود و الزامات آن را نادیده می‌گیرد. او از بیماری یاد می‌کند که ترجیح می‌دهد با واقعیت چنان رفتار کند که گویی صرفاً کابوسی ناخوشایند است (ص. 318). در روند درمان، این افراد معمولاً از پذیرش نتیجه‌گیری‌های مشخص اجتناب می‌کنند. وقتی درمانگر تفسیری ارائه می‌دهد، بیمار یا وانمود می‌کند که چیزی نشنیده، یا حواس خود را به موضوعی بی‌اهمیت معطوف می‌کند، و یا بدون پذیرش تغییری واقعی، بحث را به موضوعی جدید می‌کشاند.

    آرلو همچنین دو ویژگی شخصیتی دیگر را به عنوان بخش‌هایی از پرورژن شخصیت معرفی می‌کند. یکی از آن‌ها، «دروغ‌گویی جزئی‌نگر» است که در آن فرد با پنهان کردن حقیقت از دیگران، به خود این‌طور اطمینان می‌دهد که نیازی به مواجهه با واقعیت ندارد. به گفته آرلو، چنین دروغی کارکردی مشابه فتیش دارد؛ یک برداشت سطحی که حقیقت را بی‌اعتبار می‌کند و به نوعی بیان می‌دارد که حقیقت، می‌تواند به‌اندازه یک دروغ، غیرقابل اعتماد باشد.

    ویژگی دیگر، «شوخ‌طبعی حیله‌گرانه» است؛ حالتی که فرد با القای اضطراب در دیگران و سپس افشای فریب خود، احساس لذت می‌کند. آرلو این ویژگی را به دفاع‌های مبدل‌پوشانه مرتبط می‌داند، جایی که کنش پرورت این تصور را القا می‌کند که زن بودن (یعنی نداشتن آلت مردانه) صرفاً ظاهری فریبنده است.

    کمبود گزارش های بالینی در ارتباط با پروررژن

    شخصیت پرورت پدیده‌ای نادر نیست، اما معمولاً مورد توجه قرار نمی‌گیرد، چرا که بیماران از آن شکایت نمی‌کنند. اگرچه آرلو بحث خود را به بیماران مرد محدود کرده بود، اما پژوهشگران دیگر (مانند گروسمن، 1992) نشان داده‌اند که پرورژن در زنان نیز مشاهده می‌شود. به دلیل فقدان گزارش‌های بالینی از درمان با بیماران پرورت، بسیاری از نویسندگان ناچارند برای بررسی روان‌کژی به منابع غیربالینی تکیه کنند. این کمبود تا حدی به این برمی‌گردد که افراد با ساختار روانی پرورت—برخلاف روان‌نژندهایی که ویژگی‌های پرورژن را نشان می‌دهند—به‌ندرت وارد فرایند روان‌درمانی می‌شوند. اغلب آن‌ها باور ندارند که درمان می‌تواند به آن‌ها کمکی بکند، یا از آنجا که از نشانگان خود لذت می‌برند، میلی برای رها کردن آن ندارند. از سوی دیگر، بسیاری از روانکاوان نیز در محیط‌هایی مانند زندان‌ها، که افراد پرورت ممکن است در آنجا حضور داشته باشند، در دسترس نیستند.

    پرورژن در سینما

    در سال‌های اخیر، فیلم‌های ژانر ترسناک همچنان روان‌پریش‌ها را به‌عنوان شخصیت‌های شرور نمایش می‌دهند—مانند فیلم‌های جیمز باند یا آثار ابرقهرمانی. با این حال، در فیلم‌هایی چون شبگرد (گیلروی، 2014)، باید درباره کوین صحبت کنیم (رمزی، 2011)، و جایی برای پیرمردها نیست(برادران کوئن، 2007)، با نمونه‌هایی از پرورژن به‌عنوان ساختار روانی روان‌پریش مواجه می‌شویم.

    سؤال اصلی روانکاو نباید این باشد که از این فیلم‌ها چه چیزی درباره پرورژن می‌توان آموخت. پرسش دقیق‌تر این است: این روایت‌های خیالی از روان‌پریشان چه چیزهایی درباره فانتزی‌های روان‌نژندانه‌ی پرورژن به ما نشان می‌دهند؟

    هدف این پرسش، گسترش دانش ما از فانتزی روان‌نژندانه نیست، بلکه تأکید دارد که تصور ما از پرورژن عمدتاً از طریق روایت‌هایی شکل گرفته که ریشه در چشم‌اندازهای روان‌نژندانه دارند.

    با نگاهی به سه فیلم یادشده، روشن می‌شود که شخصیت پرورت بدون بازداری یا احساس گناه دسیسه می‌چیند، نقشه می‌کشد و مرتکب قتل می‌شود. او از رفتارهای منحرفانه‌اش لذت می‌برد و تنها زمانی دچار رنج روانی می‌شود که مانعی مانند زندان بر سر راهش قرار گیرد. از این منظر، روان‌نژند از طریق تصویر پرورژن، رؤیای لذت نامحدود و بدون پیامد را در ذهن خود می‌پروراند.

    وقتی می گوییم افراد پرورت همدلی را تجربه نمی کنند، واقعاً منظورمان چیست؟

    اگر همدلی را به معنای «درون‌نگری نیابتی» در نظر بگیریم ـ تعریفی که هینز کوهات ارائه کرده، یعنی توانایی قرار دادن خود به جای دیگری ـ در این صورت می‌توان گفت که از نگاه برخی روان‌نژندها، فرد روان‌کژ اصلاً انسان محسوب نمی‌شود. در این نگاه، روان‌کژ کسی است که دست به قتل می‌زند و از آن لذت می‌برد، تنها به این دلیل که نمی‌تواند با قربانی‌اش همدلی کند. این افراد تصور می‌کنند اگر بتوانند در روان‌کژها یک نظام اخلاقی ایجاد کنند، آن‌ها از قتل دست می‌کشند یا دست‌کم پرخاشگری‌شان را در مسیر کارهای نیک به‌کار می‌گیرند.

    با این حال، چنین تصوری نادرست است، زیرا بسیاری از روان‌نژندها نیز مرتکب جرایم خشونت‌آمیز می‌شوند. بنابراین نمی‌توان به سادگی نتیجه گرفت که اگر پرورت‌ها قادر به همدلی بودند، به دیگران آسیب نمی‌زدند.

    در واقع، ممکن است افراد پرورت اصلاً فاقد توانایی همدلی نباشند. برای مثال، یک سادیست یا عورت‌نما شاید از طریق عمل منحرفانه‌اش در پی برانگیختن لذت دیگری باشد و در عین حال، هیچ احساس پشیمانی نسبت به آن نداشته باشد.

    همدلی همواره در جهت خیر به‌کار نمی‌رود. گاهی حتی می‌تواند مخرب باشد. در نگاه اول شاید تناقض‌آمیز به نظر برسد که فرد سادیست از همدلی بهره می‌برد، ولی واقعیت این است که لذت او از رنج قربانی مستلزم درک افکار و احساسات اوست. بنابراین، آن‌چه روان‌کژ از آن محروم است، نه توانایی همدلی، بلکه یک نظام اخلاقی درونی‌شده است.

    در مقابل، وقتی یک روان‌نژند دزدی می‌کند، حتی اگر چندین‌بار این رفتار را تکرار کند، همچنان می‌توان او را فردی دلسوز و با محبت دانست. به‌عبارت دیگر، ما معمولاً همدلی را با مهربانی یکسان می‌دانیم و ناتوانی در همدلی را با فقدان مهربانی در یک رفتار منحرف یکی تلقی می‌کنیم.

    فتیش و پرورژن

    معادل های فتیش و مکانیسم­های دفاعی پرورژن

    گریناکر (1955) به انواعی از فتیشیسم اشاره کرده که لزوماً با عملکرد جنسی ارتباطی ندارند؛ مانند برخی از اعتیادهای دارویی، دزدی بیمارگون (کلپتومانیا)، آیین‌های مذهبی خاص یا ترفندهای خوش‌شانسی. این پدیده‌ها که به‌اندازه‌ی مردان در زنان نیز مشاهده می‌شوند، گاهی تحت عنوان «معادل‌های فتیش» شناخته می‌شوند. به بیان دیگر، این رفتارها از نظر مکانیسم‌های دفاعی، شباهت‌هایی با فتیشیسم جنسی دارند، گرچه اهداف متفاوتی را دنبال می‌کنند.

    کالف و همکارانش (1980) شب‌ادراری را به‌عنوان معادلی کارکردی برای فتیش در نظر گرفتند. در یکی از مواردی که آن‌ها توصیف کردند، بیمار تجربه‌ی تحلیل روانی را مانند رؤیایی تلقی می‌کرد که تمایلی به بیدار شدن از آن نداشت. او واقعیت را بی‌اهمیت، غیرواقعی یا حتی ناپدیدشده می‌پنداشت. مسئله‌ی اصلی این بود که بیمار، همانند سایر ادراک‌های تهدیدکننده، با واقعیت‌های ناخوشایند درمان نیز مواجه نمی‌شد و آن‌ها را نادیده می‌گرفت.

    فانتزی پرورژن

    در نمونه‌ای که کالف (1972) گزارش کرد، بیمار بر واقعیت رؤیایش پافشاری داشت و واقعیت زندگی بیداری را انکار می‌کرد. این نمونه در تقابل با موردی است که فروید (1940) به‌طور گذرا به آن اشاره کرد: مردی پارانوئید که رؤیاهایش بازنمایی دقیق واقعیتی بودند که در حالت بیداری آن را انکار می‌کرد. بیمار کالف از بی‌خوابی شکایت داشت، اما در نهایت مشخص شد که او در خواب، رؤیایی می‌دید که بیدار است.

    فروید (1923) توضیح داد که چگونه پسران خردسال، ادراک خود از اندام تناسلی زنانه را انکار می‌کنند و در عین حال باور دارند که آلت مردانه‌ای مشاهده کرده‌اند. آن‌ها برای حل این تناقض میان آنچه می‌بینند و آنچه باور دارند، چنین توجیه می‌کنند که آلت هنوز کوچک است و در آینده رشد خواهد کرد.

    فروید، انکار را با شکافی در ایگو مرتبط می‌داند؛ یکی از انواع مکانیزم‌های دفاعی که واقعیت‌های غیرقابل تحمل را به شیوه‌ای قابل تحمل درمی‌آورد.

    فتیشیسم، از یک سو با انکار ادراک اندام تناسلی فاقد آلت مردانه همراه است و از سوی دیگر، با تمرکز بر شیء فتیشی، حواس را از آن منحرف می‌کند. انکار، انحراف توجه و توهم، همگی از جمله مکانیزم‌های دفاعی در برابر ادراک‌های تهدیدکننده هستند؛ ادراک‌هایی که با وجود دفاع، همچنان به‌نوعی در سطح آگاهی باقی می‌مانند.

    تمایز نوروتیک و پرورژن از نگاه لکان

    بر پایه‌ی دیدگاه لکان، ساختار کلی روان‌کژی شامل گونه‌هایی مانند فتیشیسم، عورت‌نمایی (اگزیبیشنیسم)، چشم‌چرانی (ووایریسم)، سادیسم و مازوخیسم است.

    لکان در سمینار بیستم خود تأکید کرد که «انحرافاتی که در روان‌نژندی تشخیص می‌دهیم، در واقع وجود ندارند». روان‌نژندها این تمایلات را صرفاً در رویا و فانتزی تجربه می‌کنند، نه در عمل. هیچ‌کدام از آن‌ها ویژگی‌های روان‌کژها را ندارند؛ آن‌ها تنها در خیال پرورت‌بودن را در سر می‌پرورانند، که امری کاملاً طبیعی است—چرا که در غیر این صورت، چگونه می‌توانند با دیگری وارد رابطه شوند؟ (لکان، 1975/1998، ص. 80). لکان با این سخن، مرز روشنی میان روان‌نژندی و روان‌کژی ترسیم می‌کند: روان‌کژها آزادانه به‌دنبال لذت می‌روند، اما روان‌نژندها در تحقق آنچه تنها در خیالشان شکل می‌گیرد، دچار بازداری‌اند.

    چه این امیال در قالب پرخاشگری مهار نشده ظاهر شوند و چه در قالب تمایلات جنسی، روان‌نژند تصور می‌کند که روان‌کژ بدون احساس گناه از تمام لذت‌ها بهره‌مند است. این تصور، در واقع بازتاب فانتزی روان‌نژندانه است. روان‌نژندها گرایش دارند به لذت بی‌حد و مرز برسند، اما همواره حتی برای کوچک‌ترین خطا—مثل برآورده نکردن انتظارات یا خواسته‌های دیگران—احساس گناه را تجربه می‌کنند.

    در مقابل، لکان و دیگران بر رنج درونی موجود در موقعیت روان‌کژ تأکید دارند. روان‌نژندها ممکن است گمان کنند روان‌کژها از تمامی لذت‌های دنیا بهره‌مندند، اما در حقیقت آن‌ها اسیر لذت‌های خود هستند، و چه‌بسا آن لذت‌ها دیگر برایشان لذت‌بخش هم نباشند. طبق نظریه‌ی لکان، روان‌کژ به دیگری چنگ زده—با ابژه‌ی خیالی میل (مادر) همانندسازی می‌کند، تا جایی که مادر را در فالوس نمادینه می‌سازد (لکان، 1959/2006، ص. 554). در مقابل، روان‌نژند هرچند درگیر کشمکش‌های درونی‌ است، اما آزادی روانی بیشتری دارد. شاید تصور شود روان‌کژ به‌دنبال لذت جنسی نامحدود است، اما واقعیت این است که تمایلات جنسی‌اش محدودند؛ مثلاً فرد فتیشیست فقط در شرایط خاصی می‌تواند به این تمایلات پاسخ دهد.

    لکان همچنین نشان داد که رفتار پرورت، تلاشی برای تقویت کارکرد شکننده‌ی پدرانه یا جبران قانون‌گذاری ناکارآمد دیگری است—و یا شاید راهی برای جلوگیری از جنون. روان‌کژ باید عمل منحرفانه‌اش را بارها تکرار کند تا موقتاً از کارکرد نابسنده‌ی پدر درونش رهایی یابد. برای نمونه، فرد سادیست می‌کوشد با ساکت‌کردن دیگری و تحمیل صدای خود، او را کامل کند، اما این تلاش معمولاً شکست می‌خورد (لکان، 2006، ص. 258-259).

    در مجموع، می‌توان گفت دفاع‌های نوروتیک در برابر امیال عمل می‌کنند، در حالی که دفاع‌های پرورت در برابر واقعیت ادراک‌شده شکل می‌گیرند (فروید، 1940). از این رو، برخورد روان‌کژ با واقعیت فقط به انحرافات جنسی محدود نمی‌شود؛ بلکه در بسیاری از رفتارهای دیگر نیز دیده می‌شود، جایی که فرد با واقعیت، آزادانه و بدون پایبندی به حقیقت برخورد می‌کند.

    فروید (1940، ص. 204) با احتیاط میان مکانیسم‌های دفاعی در نوروز و پرورژن تفاوت قائل شد: در نوروز، فرد به‌دلیل ترس از خطرات درونی‌شده‌ی واقعیت، فانتزی را سرکوب یا پنهان می‌کند یا به شکل‌های دیگر مهار می‌سازد؛ اما در پرورژن، فرد واقعیت را تغییر می‌دهد تا فانتزی را حفظ کند. با اینکه فروید این تفاوت را مطلق نمی‌دانست، اما این تمایز می‌تواند پایه‌ای باشد برای تعریف طبقه‌ای از پدیده‌ها که در آن‌ها، تغییر دفاعی در ادراک واقعیت نقش مهمی ایفا می‌کند.

    توصیه های تکنیکی

    هرچه بیماران بیشتر بتوانند پیامدهای آنچه را درک می‌کنند نادیده بگیرند، راحت‌تر از مواجهه با ادراک‌های تهدیدکننده—از جمله ادراک خود—در فرآیند تحلیل پرهیز می‌کنند؛ فرایندی که بازنگری تجربه‌های گذشته‌شان به آن وابسته است.

    در عمل، این وضعیت به آن معناست که حتی بینش‌ها و درک‌های ظاهراً پیشرفته، اگر تهدیدی برای برخی ارضاهای مطلوب باشند، ممکن است ناپدید شوند. بیمار ممکن است واژه‌ها را به خاطر بیاورد، اما معنای آن‌ها را نادیده بگیرد. درمان گاهی حالتی پیدا می‌کند شبیه به «انگار که…»؛ زیرا ایده‌ها دیگر پیامدهای واقعی ندارند. در همین حال، بیمار خیال‌پردازی‌ها را به‌جای واقعیت می‌پذیرد؛ با اینکه می‌داند محتوای آن‌ها حقیقت ندارد، همچنان طوری رفتار می‌کند که انگار حقیقت دارند. این وضعیت به‌ویژه در رابطه با تحلیل‌گر نمود پیدا می‌کند؛ تحلیل‌گر به‌جای آنکه شخصی در فرایند تحلیلی باشد، به واقعیتی صرف و بی‌پرسش تبدیل می‌شود. در برخی درمان‌ها، بیمار تحلیل‌گر را مانند یک شیء فتیشی تجربه می‌کند (رنیک، 1992).

    پرورت کیست

    این مسئله از دو جنبه برای تکنیک درمانی اهمیت دارد: نخست، این وضعیت نوعی مقاومت را نشان می‌دهد که از سایر مقاومت‌ها بنیادین‌تر است. تا زمانی که بیمار پیش از پذیرش واقعیت‌های ناخوشایند، اهمیت آن‌ها را انکار می‌کند، فرایند درمان پیش نمی‌رود—مگر آنکه خود این انکار به موضوع اصلی تحلیل تبدیل شود. دوم، تحلیل‌گر برای درک چنین آزادی‌هایی در برخورد بیمار با واقعیت، ناچار می‌شود موضعی در برابر خواسته‌های واقعیت اتخاذ کند. تحلیل‌گر در اینجا نقش داور یا مرجع تعیین‌کننده‌ی واقعیت را بازی نمی‌کند، بلکه صرفاً بر لزوم پذیرش آن پافشاری می‌کند. در موارد حاد، حتی ممکن است تحلیل‌گر ناگزیر شود به‌تنهایی صدای واقعیت باشد.

    نتیجه گیری

    توانایی انتخابی انسان برای نادیده‌گرفتن، انکار یا تغییر ادراکات آزاردهنده در پدیده‌هایی چون فتیشیسم، مبدل‌پوشی و سایر انحرافات جنسی آشکار است، هرچند محدود به آن‌ها نیست. واقعیت در این شرایط با شدت‌های مختلفی کنار گذاشته می‌شود و اغلب مانند یک فیلم، رویا یا لطیفه بی‌اهمیت تلقی می‌گردد. این ادراکات به‌طور کامل حذف نمی‌شوند، بلکه به‌صورت تحریف‌شده یا کم‌اهمیت در آگاهی باقی می‌مانند، گویی صرفاً برای ثبت ذهنی پذیرفته شده‌اند. چنین انعطافی نسبت به واقعیت، نوعی تبانی ناخودآگاه با وجدان را نشان می‌دهد.

    پرورژن یعنی چه

    این مکانیسم‌های دفاعی معمولاً ناآگاهانه عمل می‌کنند. گاهی تحلیل‌گر تصور می‌کند بیمار پیشرفتی داشته، اما در واقع بیمار بینش کسب‌شده را در عمل به‌کار نمی‌گیرد. وقتی روند درمان متوقف می‌شود، بازنگری در مسیر نشان می‌دهد بیمار همچنان از مواجهه واقعی با ادراکات آزارنده اجتناب می‌کند. آگاهی تحلیل‌گر از این انکارها، اگرچه نمی‌تواند آن‌ها را حذف کند، اما روند درمان را کنترل‌پذیرتر می‌سازد. تحلیل‌گر با شناخت این مکانیزم‌ها می‌تواند توجه بیمار را به روش‌هایی که واقعیت را تحریف می‌کند جلب کرده و فرایند درمان را بر همین محور متمرکز کند. با این حال، باید آماده باشد تا در برابر انکار بیمار، از واقعیت دفاع کند.

    سخن سردبیر

    در ادبیات روان‌کاوی، مفهوم «پرورژن» یا روان‌کژی از جمله مفاهیمی است که همواره میان برداشت‌های نظری پیچیده و سوء‌تعبیرهای رایج عمومی در نوسان بوده است. این واژه، اگرچه در زبان روزمره با داوری‌های اخلاقی و بار معنایی منفی همراه است، اما در سنت روان‌کاوی – به‌ویژه در اندیشه‌های زیگموند فروید و ژاک لکان – معنایی متفاوت و عمیق‌تر دارد: نه به‌عنوان انحراف از هنجار، بلکه همچون ساختاری بنیادین در سازمان روانی سوژه.

    پرورژن، در این معنا، پاسخی است به شکاف‌های گریزناپذیر سوژه در نسبت با قانون، میل و دیگری. ساختاری که به جای طرد یا سرکوب واقعیت، آن را به‌گونه‌ای خاص و گاه رادیکال بازآرایی می‌کند تا امکان تجربه‌ی لذت، میل و معنا را فراهم سازد.

    در جهانی که مرز میان هنجار و ناهنجار بیش از هر زمان دیگری سیال، متغیر و قابل مذاکره شده است، بازاندیشی در چنین مفاهیمی، نه‌تنها ضرورتی نظری بلکه ضرورتی فرهنگی است.

    چنان‌که می‌دانید، مجله تجربه بخشی از پروژه‌ی آموزشی «مدرسه تجربه زندگی» است؛ فضایی برای آشنایی با مفاهیم کلیدی روان‌کاوی، گفت‌وگو پیرامون متون کلاسیک و معاصر، و البته نوشتن. اگر به این حوزه علاقه‌مندید، می‌توانید با ثبت‌نام در مدرسه، همچون دیگر دانشجویان ما، ایده‌ها، دغدغه‌ها و خوانش‌های خود را به متن تبدیل کرده و در تجربه‌ای جمعی از اندیشیدن، نوشتن و یادگیری مشارکت داشته باشید.

    منابع

    Arlow, J. A. 1971 Character perversion In Currents in Psychoanalysised. I. W. Marcus. New York: Int. Univ. Press, pp. 317-336
    Calef, V. 1972 ‘I am awake’: insomnia or dream? An addendum to the forgetting of dreams Psychoanal. Q.41:161-171
    Calef, V. Weinshel, E. M., Renik, O. & Mayer, E. L. 1980 Enuresis: a functional equivalent of a fetish Int. J. Psychoanal.61:295-305
    Coen, J. & E. (Directors). ( 2007). No country for old men [Motion picture]. United States: Miramax Films.
    Freud, S. 1940a An outline of psycho-analysis S.E. 23
    Freud, S. 1923 The infantile genital organization: an interpolation into the theory of sexuality S.E. 19
    Gilroy, D. (Director). ( 2014). Nightcrawler [Motion picture]. United States: Open Road Films.
    Greenacre, P. 1955 Further considerations regarding fetishism In Emotional Growth. Psychoanalytic Studies of the Gifted and a Great Variety of Other Individuals Vol. 1 New York: Int. Univ. Press, 1971 pp. 58-66
    Grossman, L. 1992 An example of “character perversion” in a woman Psychoanal. Q.61:581-589
    Lacan, J. ( 1998b). The seminar of Jacques Lacan, book XX: On feminine sexuality, the limits of love and knowledge: Encore, 1972-1973. ( J.-A. Miller, Ed.; B. Fink, Trans.). New York: W.W. Norton & Co. (Original work published 1975)
    Lacan, J. ( 2006a). On a question prior to any possible treatment of psychosis. In Lacan, J. Écrits: The first complete edition in English. (B. Fink, Trans.). New York: W.W. Norton & Co. (Original work published 1959)
    Lacan, J. ( 2006b). Le séminaire livre XVI: D’un Autre à l’autre, 1968-1969. Paris: Seuil.
    Ramsay, L. (Director). ( 2011). We need to talk about Kevin [Motion picture]. United Kingdom: BBC Films.
    Renik, O. 1992 Use of the analyst as a fetish Psychoanal. Q.61:542-563

  • پسرکشی در شاهنامه: یک تراژدی روانکاوانه در برابر پدرکشی ادیپ

    پسرکشی در شاهنامه: یک تراژدی روانکاوانه در برابر پدرکشی ادیپ

    خون پدر، داغ پسر: تراژدی خانوادگی در شاهنامه و اسطوره یونان

    پسرکشی و پدرکشی دو کهن‌الگوی بنیادین در اساطیر جهان هستند که از لایه‌های عمیق ناخودآگاه جمعی بشری نشأت می‌گیرند. این دو الگو، به‌رغم تفاوت‌های ظاهری، بیانگر تناقض‌های بنیادین میان اقتدار، تداوم نسل و عقده‌های سرکوب‌شده فردی و اجتماعی‌اند. در شاهنامه، داستان‌هایی مانند رستم و سهراب، فریدون و پسرانش و حتی کیکاووس و سیاوش نمونه‌های شاخص پسرکشی هستند که در بستری از آیین، سرنوشت و تقدیر شکل می‌گیرند.

     در مقابل، اسطوره ادیپ پدرکشی را در قالب شورش علیه اقتدار و تحقق فردیت به نمایش می‌گذارد. این مقاله با رویکردی روانکاوانه، این دو الگوی اسطوره‌ای را مقایسه کرده و به بررسی تفاوت‌های فرهنگی آن‌ها در بستر تحلیل‌های فرویدی، یونگی و لکانی می‌پردازد.

    فرزندکشی در دل خود، تناقضی دردناک را حمل می‌کند: پیوندی که باید منبع عشق و امنیت باشد، چگونه به صحنه‌ی ویرانی و مرگ تبدیل می‌شود؟ اساطیر کهن، این تناقض را به‌صورت نمادین در کشاکش میان پیوندهای عاطفی خانوادگی و ساختارهای قدرت متبلور می‌کنند. داستان‌هایی مانند رستم و سهراب یا سیاوش و کیکاووس در شاهنامه فردوسی، نه‌ فقط بازگویی تراژدی‌های فردی، بلکه بازتابی از روابط پیچیده‌ی قدرت، وفاداری و سرنوشت در بستر نظام‌های پدرسالار هستند. چه بسا امروزه این الگوها در اشکال مدرن مانند خشونت خانگی تداوم یافته‌اند.

    شاهنامه فردوسی

    پسرکشی در شاهنامه: بازتولید اقتدار یا نابودی پیوند نسل‌ها؟

    پسرکشی در شاهنامه نه‌تنها یک تراژدی فردی، بلکه بیانگر یک بحران کیهانی و اجتماعی است. در داستان رستم و سهراب، جهل تراژیک (agnorisis) رستم نسبت به هویت فرزند خود، یکی از مهم‌ترین عوامل بروز فاجعه است. این جهل، برخلاف رویکرد یونانی که معمولاً به بخت و تقدیر نسبت داده می‌شود، ریشه در ساختار قدرت و الگوی پدرسالاری جامعه ایرانی دارد. پدر، در اینجا، نه به‌عنوان مربی، بلکه به‌عنوان عامل بازدارنده و سرکوبگر ظاهر می‌شود. درنتیجه، پسر که نماد نیروی جوانی و تغییر است، در مواجهه با قدرت کهنه، محکوم به فناست.

    داستان فریدون و پسرانش نیز الگویی متفاوت اما مرتبط از پسرکشی را به نمایش می‌گذارد. فریدون، برخلاف رستم که از هویت پسر خود بی‌اطلاع است، آگاهانه پسرانش (سلم و تور) را به مرگ محکوم می‌کند. در اینجا، عنصر قربانی کردن فرزند به‌عنوان نوعی از آیین انتقال قدرت مطرح می‌شود که ارتباط نزدیکی با اسطوره‌های باروری و تجدید حیات دارد.
    مرگ سیاوش تنها یک تراژدی فردی نیست؛ بلکه نمادی از قربانی‌شدن فرزندانی است که در نظام‌های قدرت و بی‌اعتمادی، گویی محکوم به فنا هستند.

    وگر زین جهان این جوان رفتنیست

    به گیتی نگه کن که جاوید کیست

    شکاریم یک سر همه پیش مرگ

    سری زیر تاج و سری زیر ترگ

    پدرکشی در اسطوره ادیپ: گسست از سنت و ظهور فردیت

    در مقابل، در اسطوره یونانی ادیپ، کشتن پدر اقدامی آگاهانه یا حداقل ناشی از سرنوشت پیش‌گویی‌شده است. این داستان، در خوانش فرویدی، بیانگر میل ناخودآگاه پسر به حذف پدر و تصاحب جایگاه او (اعم از قدرت یا نقش نمادین) است. در اینجا، پدر نه به‌عنوان عامل پرورش، بلکه به‌عنوان رقیب و مانع شناخته می‌شود که فروید در مقالۀ تفسیر رویا این را به عنوان هستۀ عقدۀ ادیپ تحلیل می‌کند. در عین حال، اسطوره ادیپ یک لایه اجتماعی نیز دارد: پدرکشی نمادی از تحول ساختاری جوامع است که در آن اقتدار سنتی به چالش کشیده شده و فردیت نوظهور در مسیر استقلال خود، ناگزیر از حذف قدرت پیشین است.

    پاسخی احتمالی به یک چرایی بزرگ

    این روایت‌ها در دل خود پرسشی اساسی را مطرح می‌کنند: چگونه ساختارهای اجتماعی و فرهنگی، عشق طبیعی میان والدین و فرزندان را به میدان قدرت و خشونت تبدیل می‌کنند؟

    1. ترس از تهدید قدرت و سلطنت: یکی از مهم‌ترین دلایل فرزندکشی در شاهنامه، حفظ قدرت است. پادشاهان برای جلوگیری از تهدید سلطنت‌شان، گاهی فرزندانشان را قربانی می‌کردند. همچنین سودای قدرت پدر است که فرزند ادیپال را به از میان برداشتن پدر سوق می‌دهد.

    2. باور به پیشگویی‌های شوم و تقدیرگرایی: در اسطوره‌ها، پیشگویی نقش مهمی دارد و بسیاری از فرزندکشی‌ها در شاهنامه به دلیل ترس از تحقق پیشگویی‌های شوم رخ می‌دهند. این همان تهدیدی است که وعده داده می‌شود.

    3. نظام پدرسالاری و فرهنگ جنگاوری: ایران باستان، جامعه‌ای پدرسالار و جنگجو بود. در این فرهنگ مردان باید شجاع، مطیع پدر و حافظ سلسله‌ی خانوادگی ‌بودند. اگر فرزند از این الگو عدول می‌کرد، ممکن بود کشته شود.

    4. فرافکنی ترس‌ها و احساس گناه: گاهی پدرها ترس‌های درونی و گناهان سرکوب‌شده‌ی خود را به فرزندان نسبت می‌دادند و برای پاکسازی یا دفاع از خود، دست به قتل فرزند می‌زدند. البته پیامدهای روانی پس از این اقدام نیز قابل تأمل اند. پدرانی مانند رستم، پس از نابود کردن فرزند، دچار احساس گناه و افسردگی می‌شوند؛ احساسی که تا پایان عمر آنان را رها نمی‌کند.

    5. فقدان ارتباط عاطفی بین نسل‌ها: در شاهنامه، روابط بین پدر و فرزند اغلب سرد و دور است. در داستان رستم و سهراب، فردوسی مستقیماً شخصیت رستم را به خاطر نشناختن فرزند خود ملامت می‌کند و این ناآگهی از حقیقت فرزند، از فاصله‌ی عاطفی و ارتباطی ناشی می‌شود. همچنین این فاصله‌ی عاطفی، همان جایی است که پدر، ناتوان از ورود به آمیختگی مادر و فرزند بوده و در جنگ ادیپال شکست می‌خورد.

    جنگ رستم و سهراب

    تحلیل فرویدی: ترس از جایگزینی و تثبیت قدرت پدر

    از دیدگاه فرویدی، جوامع پدرسالار همواره با تنشی ناخودآگاه میان پدر و پسر همراه بوده‌اند. میل سرکوب‌شده‌ی پسر برای جایگزینی پدر، نه‌تنها در فرزند، بلکه در خود پدر نیز به‌عنوان هراسی عمیق بروز می‌کند. این ترس که می‌توان آن را «عقده‌ی پدرسالارانه» نامید، دو مسیر را در اسطوره‌ها و روایت‌های کهن شکل داده است: یا پدرکشی، مانند داستان ادیپ، یا پیش‌دستی پدر و حذف فرزند، مانند سرنوشت سهراب به دست رستم. در اسطوره‌های شرقی، به‌ویژه در شاهنامه، پسرکشی بیش از پدرکشی دیده می‌شود، زیرا پدران در این فرهنگ‌ها نماد قدرت مطلق‌اند و با حذف تهدیدهای بالقوه، جایگاه خود را تثبیت می‌کنند.

    علاوه بر این، فروید پدیده‌ی پسرکشی را در بستر روان‌شناسی اجتماعی جوامع ابتدایی نیز تحلیل می‌کند. در نظریه‌ی «گروه نخستین»، او توضیح می‌دهد که در قبایل اولیه، پدران مقتدر زنان را در انحصار خود داشتند و فرزندان پسر را از این حق محروم می‌کردند. در چنین جوامعی، پسران برای دستیابی به قدرت و حقوق جنسی، علیه پدران خود شورش کرده و آن‌ها را از میان برمی‌داشتند. اما پس از این واقعه، با شکل‌گیری قوانین اجتماعی و نظام‌های توتمی، این چرخه متوقف شد.

    در مقابل، اسطوره‌های ایرانی روایت متفاوتی ارائه می‌دهند. در این داستان‌ها، پدر که حامل قدرت بلامنازع است، از همان ابتدا تهدید را حس کرده و برای جلوگیری از شورش احتمالی، دست به حذف فرزند می‌زند. به این ترتیب، پسرکشی در شاهنامه بیش از آنکه صرفاً یک تراژدی فردی باشد، بازتابی از تثبیت نظام پدرسالاری از طریق از میان برداشتن رقبای آینده است.

    تصویری از جنگ سپاه توران و ایران که با جنگ رستم و سهراب نمود پیدا می‌کند

    تحلیل یونگی: ناخودآگاه جمعی و الگوی قربانی شدن

    یونگ پسرکشی را در چارچوب اسطوره‌های باروری و قربانی شدن تحلیل می‌کند. در بسیاری از سنت‌های شرقی، پسرکشی نه‌تنها یک اقدام خشونت‌آمیز، بلکه مرحله‌ای ضروری در آیین‌های تحول و تجدید حیات است. قربانی کردن پسر، از نظر یونگ، معادل اسطوره‌های کهن مربوط به کشتن خدای جوان و بازگشت او به شکل جدید است. این ایده در شاهنامه نیز بازتاب دارد: سهراب پس از مرگ، به بخشی از اسطوره‌سازی پهلوانی تبدیل می‌شود و زمینه‌ساز تحول‌های بعدی در روایت شاهنامه است.

    تحلیل لکانی: اضطراب اختگی و تجربۀ فقدان

    ژک لکان در سمینار دوم اضطراب اختگی را لحظه‌ی مواجهه‌ی سوژه با فقدان تعریف می‌کند: «اختگی، سوژه را به نظم نمادین پیوند می‌دهد». این نظم با «نام پدر» در سمینار سوم تثبیت می‌شود؛ جایی که لکان می‌نویسد: «نام پدر، قانون را وضع کرده و رابطه‌ی خیالی با مادر را قطع می‌کند». در چارچوب ادیپی، پدرکشی تلاش پسر برای رفع این فقدان و تصاحب فالوس است. فالوس نماد قدرت و تمامیت در نظم اجتماعی است. لکان در سمینار پنجم توضیح می‌دهد: «کودک، پدر را دارنده‌ی فالوس می‌بیند و کشتن او، تلاشی برای پر کردن این فاصله است». اما پذیرش نام پدر، این میل را سرکوب کرده و اضطراب اختگی را به‌عنوان شرط سوژه‌ی انسانی تثبیت می‌کند.

    در مقابل، پسرکشی در شاهنامه‌ی فردوسی، مانند داستان رستم و سهراب، چرخه‌ی معکوس این اضطراب را نشان می‌دهد. رستم، به‌عنوان پدر، ناخواسته پسرش را می‌کشد و این عمل را می‌توان تلاشی نمادین برای حفظ اقتدار و فالوس در برابر تهدید پسر تفسیر کرد. لکان در سمینار هفتم به‌طور ضمنی به این پویایی اشاره دارد: «پدر، با قانون خود، در معرض تهدید سوژه‌ای است که خود خلق کرده». در شاهنامه، این تراژدی نه‌تنها فقدان پسر، بلکه فروپاشی نظم نمادین پدر را به تصویر می‌کشد. اضطراب اختگی اینجا از منظر پدر تجربه می‌شود؛ ترس از واگذاری قدرت به نسلی که خود پرورانده است.

    بنابراین، اضطراب اختگی لکانی، پدرکشی ادیپی و پسرکشی شاهنامه را به هم پیوند می‌دهد. در ادیپ، پسر علیه پدر می‌شورد تا فقدان را انکار کند، در حالی که در شاهنامه، پدر با کشتن پسر، نظم خود را حفظ می‌کند، اما هر دو در نهایت به فقدان بازمی‌گردند. لکان در سمینار یازدهم این را شرط انسانیت می‌داند: «انسان، موجودی است که در فقدان متولد می‌شود». این فقدان، انسان را ناکامل و در جست‌وجوی هویت می‌سازد و اسطوره‌هایی چون ادیپ و رستم را معنادار می‌کند.

    رستم بالا سر جناز سهراب پس از به قتل رساندنش

    من از پدرم عبور میکنم! ردپای ادیپ در اسطوره‌ی شاهنامه

    در این جا به یکی از مهمترین تفاسیر مطرح شده در داستان هفت خان رستم شاهنامه اشاره خواهیم کرد. داستان هفت خان اولین قسمت شاهنامه است که رستم به عنوان یک پهلوان مستقل نقش آفرینی می‌کند؛ در حالی که پیش از آن به عنوان فرزند زال شناخته می‌شد. عبور از این هفت خان به مثابه‌ی عبور از مراحلی است که رستم را به مقام جهان پهلوانی می‌رساند. درواقع این مقام چیزی نیست که پاداش هفت خان باشد! بلکه فردوسی به ظرافت سیر داستانی و تحول شخصیت رستم را طوری پیش می‌برد که داستان هفت خان نقطه‌ی عطف زندگی وی محسوب شود. پس از آن دیگر زال (پدر) جهان پهلوان نیست و این اتفاقی بی نظیر در شاهنامه است که در عین زنده بودن جهان پهلوان قبلی، جهان پهلوان جدیدی (پسر) ظهور کند.

    حال خان هفتم را مروری کنیم. رستم به جنگ دیو سپید رفته و پیروز می‌شود. طبق توصیفات شاهنامه، دیو سپید همانند همه‌ی دیوان دیگر، موجودی سیاه رنگ است. اما آنچه وجه تسمیه‌ی وی محسوب می‌شود، سفید بودن موی سر و تن این دیو است! شباهت ظریف ظاهری دیو سپید و زالِ پدر نکته‌ی تکان دهنده‌ی این داستان است و به شکلی نمادین رستم را در جنگ با پدر نمادین، به جایگاه او می‌نشاند. این پدرکشی نمادین با نظریه‌ی لکان درباره‌ی عبور از نام پدر هم‌راستاست.

    رستم در کنار همسر خود یا مادر سهراب

    تقابل شرق و غرب در اسطوره‌شناسی (شاهنامه در مقابل ادیپوس شاه)

    تفاوت میان پسرکشی در شاهنامه و پدرکشی در اسطوره ادیپ، بیانگر نگرش‌های متفاوت فرهنگی است. در اساطیر شرقی، پسرکشی غالباً در راستای حفظ نظم اجتماعی و تثبیت اقتدار پدر رخ می‌دهد. درحالی‌که در اساطیر غربی، پدرکشی نشانگر گسست از سنت و تأکید بر فردیت است. این تفاوت‌ها را می‌توان در ساختارهای اجتماعی این دو فرهنگ نیز مشاهده کرد: در شرق، خانواده و قدرت نهادینه‌شده‌ی پدر محوری‌تر است، درحالی‌که در غرب، سنت‌های دیرین کمتر ارزش داشته و به توانمندی فردی بیشتر از قدرت جمعی بها داده می‌شود. که البته این تمایز با گذار یونان به دموکراسی و تداوم پدرسالاری در ایران باستان همخوانی دارد.

    چرخه‌ی خشونت؛ تکرار جنایت در تاریخ

    به لحاظ جامعه‌شناختی، فرزندکشی فقط یک تراژدی فردی نیست؛ بلکه بازتاب فرهنگی ترس پدران در برابر فرزندانی ست که قدرتشان را تهدید می‌کنند. همین الگو امروزه در قتل‌های ناموسی دیده می‌شود؛ پدران از ترس اینکه کنترل و قدرتشان زیر سوال برود، دست به خشونت می‌زنند.

    آسیب‌های پنهان مردان در نظام پدرسالار فقط به زنان آسیب نمی‌زند؛ مردان را هم اسیر می‌کند. پدرانِ قاتل هم قربانی یک ایدئولوژی هستند که آنها را مالک اعضای خانواده می‌خواند. «اگر کنترلت را بر خانه از دست بدهی، بی‌آبرو می‌شوی.»

    توجه به چنین موضوعاتی نیازمند تحلیل‌های عمیق روانشناختی، جامعه‌شناختی و فرهنگی است و اسطوره‌شناسی و توسل به ادبیات کهن می‌تواند اطلاعات مهمی در این موضوعات به ما بدهند. این روایت‌ها به‌وضوح نشان می‌دهند که پدران نیز در دام همان نظام پدرسالاری گرفتارند که آن‌ها را به عاملان خشونت تبدیل می‌کند. در جامعه‌ی امروز نیز، مردانی که تحت فشار برای حفظ اقتدار و دفاع از حیثیت خود هستند، به شکلی مشابه در بازتولید خشونت علیه خانواده نقش دارند.

    گذر از پدر یا مرجع قدرت در غرب

    نتیجه‌گیری

    پسرکشی و پدرکشی هر دو ریشه در الگوهای عمیق روانشناختی و اسطوره‌ای دارند، اما شکل و معنای آن‌ها بسته به ساختارهای اجتماعی و فرهنگی متفاوت است. شاهنامه، با تأکید بر نقش سرنوشت و جبر اجتماعی، تراژدی پسرکشی را به‌عنوان یک ضرورت معرفی می‌کند، درحالی‌که اسطوره ادیپ، با روایت پدرکشی، به بازتعریف فردیت و گسست از اقتدار سنتی می‌پردازد. تثبیت نظم در شرق و بازسازی آن در غرب، که هر دو در نهایت به مواجهه‌ی سوژه با فقدان بازمی‌گردند.

    در تحلیل نهایی، پدرکشی در اسطوره یونانی نمایانگر فرایند گذار از سلطه‌ی کهن و پیدایش یک نظم جدید است، درحالی‌که پسرکشی در اسطوره‌های ایرانی، تثبیت قدرت و جلوگیری از تغییرات اساسی را دربردارد. این تفاوت نشان‌دهنده‌ی دو مسیر مجزا در تاریخ تفکر و روایت‌های فرهنگی است که به شکل‌گیری نگرش‌های مختلف به قدرت، سنت و تحول اجتماعی منجر شده‌اند. این دو روایت، در عین تفاوت، نشان می‌دهند که چگونه ناخودآگاه جمعی بشر، ترس‌ها و امیال بنیادین خود را در قالب اسطوره‌ها و ادبیات بازتاب می‌دهد.

    سخن سردبیر

    روایت‌های کهن، تنها بازگویی داستان‌های اسطوره‌ای نیستند؛ بلکه پنجره‌هایی به ناخودآگاه جمعی و ساختارهای قدرت در جوامع بشری‌اند. در این مقاله، تقابل پسرکشی در شاهنامه و پدرکشی در اسطوره ادیپ از منظر روانکاوی و اسطوره‌شناسی بررسی شده است؛ تقابلی که نشان می‌دهد چگونه فرهنگ‌های مختلف، هراس‌های بنیادین خود را در قالب اسطوره‌ها بازنمایی می‌کنند.

    این پژوهش، نه‌تنها به تحلیل ساختارهای پدرسالاری و مناسبات قدرت در شرق و غرب می‌پردازد، بلکه پرسشی اساسی را پیش می‌کشد: آیا خشونت میان نسل‌ها سرنوشتی محتوم است، یا می‌توان از این چرخه‌ی تراژیک عبور کرد؟ شاید پاسخ را باید در بازخوانی همین اسطوره‌ها و تأمل در الگوهایی جست که تا امروز بر زندگی ما سایه افکنده‌اند.

    منابع

    شاهنامه فردوسی، تصحیح خالقی مطلق
    نقش اسطوره باروری در شکل گیری تراژدی پسرکشی – حسن حیدری, حمید غلامی
    بررسی تطبیقی داستان رستم و سهراب با برخی موارد مشابه در اساطیر جهان – دکتر محمود کمالی
    تراژدی فرزندکشی در ایران و پدرکشی در یونان، تضاد، افسانه یا واقعیت (با نگاهی گذرا به این مقوله در جهان) – دکتر منوچهر اکبری، آسیه ذبیح نیا عمران
    غم‌نامه رستم و سهراب – جعفر شعار، حسن انوری، 1387 ، نشر قطره
    حماسه رستم و سهراب – رستگار فسایی، 1386 ، نشر جامی
    رستم و سهراب – غلامعلی فلاح، 1391 ، نشر سخن
    لکان، ژاک. سمینار دوم، 1954-1955؛ سمینار سوم، 1955-1956؛ سمینار پنجم، 1957-1958؛ سمینار هفتم، 1959-1960؛ سمینار یازدهم، 1964

  • روانکاوی باور به جادو و فال‌گیر در ناخودآگاه انسان

    روانکاوی باور به جادو و فال‌گیر در ناخودآگاه انسان

    فال‌گیری و دعانویسی دو کنش باستانی‌اند که انسان برای فهم آینده یا تغییر سرنوشت به آن پناه می‌برد. این متن از دریچه روانکاوانه فروید و لکان به این اعمال می‌نگرد. در این دیدگاه، فال و دعا فرایندهای پیچیده‌ای هستند که با ناخودآگاه، اضطراب و امیال درهم تنیده‌اند. گاهی این کنش‌ها، به‌جای آرام کردن آشوب درونی، آن را شدت می‌بخشند.

    فال‌گیری و دعانویسی از منظر «امرغریب» فرویدی

    مفهوم امرغریب که فروید معرفی کرد به تجربه‌ای اشاره دارد که در آن آنچه باید سرکوب بماند ناگهان ظاهر می‌شود. این پدیده در زمانی رخ می‌دهد که سوژه در رویارویی با مطلب سرکوب‌شده دچار حس آشنایی و ناآشنایی می‌شود. از این منظر فال و دعا نمونه‌های کلاسیک بازگشت امرغریب‌اند. هر دو فرایند از طریق زبان نمادین و نشانه‌های مبهم فعالیت می‌کنند. فال فرد را با این امکان روبه‌رو می‌کند که شاید آینده از پیش تعیین شده باشد و او نقشی در آن نداشته باشد. هنگامی که فال پیش‌بینی‌ای ارائه می‌دهد که سوژه قبلاً نسبت به آن اضطراب داشته باشد، احساس اختیار و کنترل بر زندگی کاهش می‌یابد. در اینجا فال نه تنها وسیله پیش‌بینی بلکه بازتابی از میل‌ها، اضطراب‌ها و امیال سرکوب‌شده در سطح آگاهی است.

    در دعانویسی روندی مشابه اما معکوس دیده می‌شود. اگر فال جبرگرایی روانی را بیدار می‌کند، دعا به سوژه احساس تسلط بر سرنوشت می‌دهد.بااین‌حال، توهم کنترل در سطح ناخودآگاه نوعی تناقض ایجاد می‌کند که می‌تواند به تجربه‌ی امر غریب بینجامد. اگر فرد در ناخودآگاه خود جهان را غیرقابل پیش‌بینی و خارج از کنترل ببیند، تلاش برای تسلط بر آن از طریق دعا، ناخواسته این احساس را تشدید می‌کند. این مسئله ناشی از آن است که دعانویسی مانند فال به نیروهای بیرونی استناد دارد؛ نیروهایی که فرد قادر به کنترل مستقیم آن‌ها نیست.

    در هر دو حالت فرد خود را در جهانی می‌یابد که دیگر تابع منطق عقلانی نیست بلکه از نشانه‌های رازآلود و پیشگویی‌های بیرونی شکل می‌گیرد. چنین وضعیتی اضطراب شدیدی ایجاد می‌کند زیرا سوژه نمی‌تواند میان حقیقت و توهم یا آگاهی و ناخودآگاه تمایز قائل شود.

     

    چهره فراانسانی یک دعا‌نویس و رمال وقتی دارد ارتباط می‌گیرد

    قطعیت خیالی در مقابل عدم قطعیت

    یکی از دلایل جذابیت فال و دعا این است که هر دو تجربه‌ای از قطعیت خیالی ارائه می‌دهند. در فال سوژه به دنبال تأیید سرنوشتی است که گویی از پیش نوشته شده است. در دعا فرد تلاش می‌کند سرنوشت را بر اساس میل خود تغییر دهد. اما در هر دو مورد این قطعیت شکننده است و می‌تواند به احساس عدم قطعیت عمیق منجر شود زیرا هر دو عمل به نیروهای بیرونی وابسته‌اند که قابل کنترل نیستند.

    از دید روانکاوی سوژه همیشه با اضطراب ناشی از عدم قطعیت مواجه است. این اضطراب از دو منبع اصلی ناشی می‌شود:

    اول، اضطراب ناشی از ناتوانی در پیش‌بینی آینده

    دوم، اضطراب ناشی از ناتوانی در کنترل آینده

    فال و دعا به‌ترتیب به این دو نوع اضطراب پاسخ می‌دهند. همانطور که روانکاوی نشان می‌دهد، هر تلاشی برای تسلط بر ناخودآگاه معمولاً نتیجه معکوسی دارد. فال به جای کاهش اضطراب، آن را تشدید می‌کند زیرا سوژه حس می‌کند آینده برای او از پیش تعیین شده است.

    دعا نیز به جای ایجاد حس کنترل، فرد را در وضعیتی قرار می‌دهد که باید به تأثیر نیروهای فراتر از خود باور کند. این تضاد نهایتاً تجربه امرغریب را به وجود می‌آورد.

    فال‌گیر داره فال قهوه برای یک زن می‌گیرد

    فال‌گیری و دعانویسی از منظر روانکاوی لکانی

    روانکاوی لکانی ساختار روان سوژه را در سه سطح بررسی می‌کند: خیالی، نمادین و امر واقع. هر یک از این نظام‌ها نشان‌دهنده شیوه‌ای است که فرد از طریق آن با واقعیت، زبان و ناخودآگاه روبه‌رو می‌شود. فال و دعا از این منظر فرایندهایی نمادین‌اند که سوژه سعی می‌کند اضطراب‌های درونی خود را پردازش کرده و معنا بیابد.

    فال و دعا در سطح خیالی به سوژه توهم کنترل بر سرنوشت می‌بخشند. در سطح نمادین، این اعمال درون شبکه‌ای از زبان و نشانه‌ها قرار می‌گیرند که واسطه‌ی ارتباط سوژه با جهان‌اند. اما در سطح امر واقع، شکست زبان آشکار شده و لحظاتی از اضطراب بنیادین پدیدار می‌شود.

    نظام خیالی

    در این سطح سوژه از طریق بازنمایی‌های ذهنی و تصاویری که تثبیت شده‌اند هویتی یکپارچه می‌سازد. فرد خود را در مرکز جهان می‌بیند و باور دارد که می‌تواند بر رویدادها تأثیر بگذارد یا آن‌ها را پیش‌بینی کند. فال در این سطح تصویری از آینده و جایگاه سوژه ارائه می‌دهد. فال‌گیر در نقش نماینده بزرگ دیگری ظاهر می‌شود که گویی حقیقت را در اختیار دارد. در این مرحله سوژه به فال مانند یک واقعیت قطعی نگاه می‌کند و مسیر زندگی او را تعیین می‌نماید.

    دعانویسی نیز در نظام خیالی به سوژه این حس را می‌دهد که با انجام عملی مشخص می‌تواند به طور مستقیم بر سرنوشت تأثیر بگذارد. این ساختار با تحلیل ژیژک درباره ایدئولوژی هم‌راستا است؛ به این معنا که باورهای جادویی به دلیل ایمان سوژه به عملکردشان عمل می‌کنند.

    آسترولوژی دعانویسی و فال‌گیری

    نظام نمادین

    در این سطح سوژه از طریق زبان و دال‌ها به معنا دست می‌یابد. فال و دعا دیگر تنها ابزار تثبیت تصویر خیالی نیستند بلکه بخشی از شبکه‌ای از نشانه‌ها هستند که ارتباط سوژه با جهان را شکل می‌دهند. فال همانند زبان زنجیره‌ای از دال‌هاست که معنا را از طریق پیوند با دال‌های دیگر به دست می‌آورد. به این ترتیب فال حامل معنا نیست و تنها در تعامل با ناخودآگاه سوژه مجموعه‌ای از معانی را فعال می‌کند.

    دعانویسی نیز در این سطح همان ساختار دالی را دارد. دعا صرفاً عمل منفردی نیست بلکه درون نظام اعتقادی تعریف شده و مشروعیت می‌گیرد. برای مثال، دعا تنها زمانی معتبر است که در چارچوب دینی یا آیینی تعریف شود. این فرایند همانند تحلیل فینک است که هویت و معنا را از طریق روابط دالی ایجاد می‌کند. همچنین نقش «بزرگ دیگری» در این سطح اهمیت دارد. بزرگ دیگری نهادی است که صحت معنا را تعیین می‌کند و فال و دعا تنها زمانی تأثیرگذارند که از سوی آن تأیید شوند.

    امر واقع

    امر واقع همان سطحی است که آنچه در زبان جای نمی‌گیرد به صورت خام ظاهر می‌شود. فال هنگامی وارد امر واقع می‌شود که سوژه با وضعیتی مواجه شود که نمی‌تواند آن را در چارچوب‌های زبانی و نمادین توضیح دهد. به عنوان مثال، هنگامی که فال بیش از حد دقیق یا غیرمنتظره باشد، سوژه دیگر نمی‌تواند آن را به عنوان یک بازی زبانی ببیند و آن را به عنوان حقیقتی غیرقابل تردید تجربه می‌کند. این لحظه گذر فال از سطح دلالتی به امر واقع است و زبان قادر به توضیح آن نیست.

    در دعانویسی امر واقع زمانی ظاهر می‌شود که سوژه حس کند دعا تأثیر واقعی داشته است و نمی‌تواند آن را صرفاً به شانس نسبت دهد. در این لحظه سوژه نمی‌تواند دعا را تنها عمل نمادین بداند بلکه احساس می‌کند نیروهایی فراتر از زبان در کارند. این تجربه اضطراب شدیدی به وجود می‌آورد زیرا سوژه دیگر نمی‌تواند وضعیت را با قوانین عقلانی توضیح دهد.

    نقش «بزرگ دیگری» در مشروعیت فال و دعا و پیوند آن با انتقال روانکاوانه

    در روانکاوی لکانی «بزرگ دیگری» نظامی از دال‌هاست که معنا و مشروعیت را در ساختار روان سوژه تثبیت می‌کند. بزرگ دیگری فرد مشخصی نیست بلکه نهادی است که قوانین، زبان و نظام اجتماعی را تعیین می‌کند. سوژه هویت و باورهای خود را از طریق ارتباط با این نهادی می‌سازد و معنا را در چارچوب آن دریافت می‌کند.

    فال و دعا تنها زمانی معنا پیدا می‌کنند که در چارچوب نظام دالی قرار بگیرند، نظامی که مشروعیت آن از پیش تأیید شده باشد. در فال‌گیری، دال‌هایی که در فرایند پیش‌بینی ظاهر می‌شوند، زمانی معنادار می‌شوند که بزرگ دیگری آن‌ها را حامل حقیقت بداند. فال‌گیر، با تفسیر این دال‌ها، نقش نماینده‌ی بزرگ دیگری را ایفا می‌کند. سوژه با مراجعه به فال، خود را در موقعیتی قرار می‌دهد که در آن، فال‌گیر دانشی را ارائه می‌دهد که او فاقد آن است. در اینجا، فرایند انتقال روانکاوانه شباهتی به انتقال بیمار به روانکاو پیدا می‌کند.

    در دعانویسی نیز همین روند تکرار می‌شود ولی تفاوت اصلی آن در این است که در دعا بزرگ دیگری به جای فرد مشخص به عنوان نیرویی مطلق یا متافیزیکی ظاهر می‌شود. سوژه در نوشتن دعا این عمل را تعامل با دال برتری می‌داند که خارج از زبان معمول است. دعا تنها زمانی معنا دارد که در چارچوب نظام دالی تأیید شده قرار گیرد. سوژه معتقد است کلمات خاص، فرمول‌های مشخص و شیوه‌های معین دعا قدرتی دارند که از جایگاه دال‌هایشان سرچشمه می‌گیرد. بنابراین مشروعیت فال و دعا نه از عملکرد ذاتی آن‌ها بلکه از نقشی است که در زنجیره دالی بزرگ‌تر ایفا می‌کنند.

    زنجیره‌ دال و پیوند آن‌ها با میل و ناخودآگاه

    در نظریه‌های لکانی زبان و ناخودآگاه ساختاری دالی دارند. معنا از طریق زنجیره‌ای از دال‌ها ایجاد می‌شود و هیچ دالی دارای معنای نهایی و قطعی نیست. سوژه همواره در جستجوی معناست ولی این معنا هرگز کامل تثبیت نمی‌شود زیرا هر دال تنها از طریق ارجاع به دال‌های دیگر معنا پیدا می‌کند. فال و دعا نیز در همین چارچوب قرار دارند؛ آن‌ها نه تنها ابزار کشف حقیقت بلکه نظام‌هایی از دال‌ها هستند که از طریق آن‌ها سوژه میل و اضطراب خود را بیان می‌کند.

    فال نمونه بارزی از ساختار دال ناخودآگاه است زیرا هیچ فال مشخص معنای قطعی ندارد. یک نشانه در فال تنها زمانی برای سوژه معنا پیدا می‌کند که در زنجیره‌ای دال قرار گیرد که با میل و ناخودآگاه او همخوانی دارد. به بیان دیگر فال مانند آزمون رورشاخ عمل می‌کند؛ نشانه‌هایی ارائه می‌دهد که سوژه در آن‌ها چیزی می‌بیند که از پیش در ناخودآگاه وجود داشته است. به همین دلیل دو سوژه می‌توانند یک فال یکسان را به شکل‌های متفاوت تفسیر کنند. این نکته نشان می‌دهد که معنای فال نه در خود نشانه‌ها بلکه در ساختار دال ناخودآگاه هر سوژه نهفته است. در نتیجه فال پاسخی به میل ناخودآگاه سوژه است که در پی رمزگشایی آن در چارچوب نمادین می‌باشد.

    در دعانویسی ساختار دال مشابهی مشاهده می‌شود. واژه‌ها و نشانه‌های دعا تنها زمانی معنا پیدا می‌کنند که در زنجیره‌ دال قرار گیرند که توسط بزرگ دیگری مشروعیت یافته باشد. سوژه که دعا می‌نویسد، کلمات را حامل قدرت می‌داند و این قدرت از جایگاه دال‌هایشان حاصل می‌شود. این دیدگاه با تحلیل فینک درباره نقش زبان در تولید واقعیت درونی همخوانی دارد زیرا معنا هرگز ذاتی نیست و همواره محصول جایگاه دال در زنجیره‌ای بزرگ‌تر محسوب می‌شود.

    فال و دعا در نسبت با سوژه‌ی منقسم و میل دست ‌نیافتنی

    به گفته‌ی فینک، در روانکاوی لکانی، سوژه همواره منقسم است. این دوپارگی میان خودآگاه و ناخودآگاه، میان میل و اضطراب، و میان شناخته‌ها و ناشناخته‌ها شکل می‌گیرد. دلیل این شکاف آن است که هیچ سوژه‌ای به‌طور کامل به حقیقت یا به خود دسترسی ندارد. سوژه تلاش می‌کند این خلأ را از طریق نشانه‌ها و ساختارهای نمادین پر کند. فال و دعا دقیقاً در چنین نقطه‌ای ظاهر می‌شوند. آن‌ها ابزاری برای روبه‌رو شدن با شکاف‌های درونی هستند؛ اما این شکاف‌ها هرگز کاملاً از بین نمی‌روند.

    فال، مانند زبان، هیچ‌گاه معنایی قطعی ارائه نمی‌دهد و تنها فرایند جستجوی معنا را ادامه می‌دهد. سوژه‌ای که به فال متوسل می‌شود، به دنبال پاسخی مشخص است؛ اما همیشه با ابهام و تفاسیر فردی روبه‌رو می‌شود. این ویژگی نشان می‌دهد که فال نه پاسخی نهایی دارد و نه می‌تواند میل سوژه را کاملاً ارضا کند. ممکن است فرد پس از گرفتن فال، برای مدتی احساس آرامش کند، اما چون فال تمام نیازهای او را برآورده نمی‌کند، بارها به آن پناه می‌آورد. این چرخه نمونه‌ای از ساختار میل در نظریه‌ی لکانی است، جایی که هیچ نشانه‌ای به‌طور کامل با ابژه‌ی میل همخوانی ندارد.

    فال‌گیر درحال دیدن آینده

    در دعانویسی نیز مسئله‌ی میل و فقدان دیده می‌شود. سوژه با نوشتن دعا، خطاب به «بزرگ دیگری» سخن می‌گوید؛ قدرتی که گمان می‌کند می‌تواند خلأ درونی او را پر کند. اما همان‌طور که در روانکاوی مطرح می‌شود، هیچ دعا یا آیینی توانایی پر کردن این خلأ را ندارد، زیرا میل همیشه دست‌نیافتنی باقی می‌ماند. به همین دلیل دعا، مانند فال، به فرایندی تکرارشونده تبدیل می‌شود. سوژه دعا می‌نویسد و حتی اگر به نتیجه برسد، میل او همچنان به‌طور کامل ارضا نمی‌شود، چراکه همیشه چیزی ناتمام در او باقی می‌ماند. این ناتمامی همان ویژگی‌ای است که در تحلیل‌های لکانی به‌عنوان ساختاری گشوده و بی‌پایان شناخته می‌شود.

    نکته مهم این است که فال و دعا تنها ابزارهایی برای جستجوی معنا نیستند بلکه راه‌هایی برای پردازش اضطراب ناشی از شکاف‌های درونی سوژه محسوب می‌شوند. سوژه که با عدم قطعیت زندگی مواجه است از فال برای کاهش اضطراب نسبت به آینده استفاده می‌کند؛ اما این کاهش اضطراب موقتی است چرا که فال پاسخی قطعی ارائه نمی‌دهد و تنها میل را به تأخیر می‌اندازد. در دعا نیز سوژه در پی تسلط بر سرنوشت خود است؛ اما این تسلط هیچگاه کامل نخواهد بود زیرا میل او نسبت به نیروی بزرگ دیگری هرگز به‌طور کامل تحقق نمی‌یابد.

    وابستگی به فال و دعا: آرامش کاذب یا چرخه‌ی بی‌پایان اضطراب

    یکی از پرسش‌های مهم در تحلیل روانکاوانه‌ی فال و دعانویسی این است که آیا این اعمال واقعاً اضطراب را کاهش می‌دهند یا برعکس، آن را تشدید می‌کنند. در نظریه‌های لکانی، اضطراب زمانی شدت می‌گیرد که سوژه با شکاف‌های درونی خود روبه‌رو شود و تلاش کند آن‌ها را با دال‌های نامتعین پر کند. فال و دعا دقیقاً در چنین لحظاتی نقش ایفا می‌کنند. این اعمال نه‌تنها شکاف‌های معنایی را از بین نمی‌برند، بلکه سوژه را در چرخه‌ی بی‌پایان جستجوی معنا، اطمینان و کنترل گرفتار می‌کنند.

    در سطحی عمیق‌تر، وابستگی به فال و دعا می‌تواند به اجبار وسواسی در ساختار روان فرد تبدیل شود. کسی که بارها به فالگیر مراجعه می‌کند یا مدام دعا می‌نویسد، در واقع رفتاری تکراری را دنبال می‌کند. هدف این تکرار، حل مشکل نیست بلکه تداوم اضطراب در سطحی دیگر است. از نگاه روانکاوی، وسواس‌های فکری و عملی اغلب تلاشی برای سرکوب اضطراب از طریق تکرار یک عمل نمادین محسوب می‌شوند، اما این چرخه به جای کاهش اضطراب، آن را تشدید می‌کند. در نتیجه، سوژه‌ای که به فال و دعا وابسته می‌شود، به‌طور ناخودآگاه همان اضطرابی را تقویت می‌کند که قصد فرار از آن را دارد.

    چرا فال‌گیری بیهوده است؟

    از دید روانکاوانه فال به عنوان عملی بی‌ضرر یا خرافه ساده محسوب نمی‌شود. بلکه باید آن را مکانیزمی آسیب‌زا دانست که سوژه را در چرخه بی‌پایان وابستگی روانی و اضطراب فرو می‌برد. فال در سطح نمادین زنجیره‌ای از دال‌ها ارائه می‌دهد که سوژه را درگیر تفسیرهای نامتعین می‌کند اما هرگز پاسخی قطعی ارائه نمی‌دهد. دعا اگرچه به نظر می‌رسد سوژه را به بزرگ دیگری پیوند می‌دهد اما در واقع او را در نظامی تکرارشونده از وسواس فرو می‌برد که در آن رضایت نهایی وجود ندارد.

    هدف تحلیل روانکاوانه این است که سوژه بتواند از وابستگی به بزرگ دیگری فاصله بگیرد، به درک عمیق‌تری از میل‌های خود برسد و از توهم کنترل خیالی رها شود. فال و دعا برخلاف این مسیر سوژه را در نظام نمادینی بسته نگه می‌دارند که در آن همواره به دال‌هایی چنگ می‌زند که هرگز معنای قطعی ارائه نمی‌دهند و تنها میل و اضطراب او را به تعویق می‌اندازند.

    فال نه تنها حقیقتی درباره آینده ارائه نمی‌دهد بلکه ساختاری از وابستگی روانی، اضطراب و انفعال ایجاد می‌کند که سوژه را از درک واقعی مشکلاتش بازمی‌دارد. از منظر روانکاوانه فال نه ابزاری برای آگاهی بلکه سازه‌ای است که سوژه را از تحلیل واقعی و رویارویی با ناخودآگاه بازمی‌دارد. به همین دلیل اتکا به فال و دعا مانعی بر سر راه رشد روانی و استقلال سوژه است و در درازمدت می‌تواند باعث افزایش اضطراب و کاهش توانایی سوژه برای مواجهه واقعی با مسائل زندگی شود.

    سخن سردبیر

    انسان همیشه در جستجوی معنا بوده و تلاش کرده سرنوشت خود را کنترل کند. فال‌گیری و دعانویسی نمونه‌هایی از این تلاش‌اند که ریشه در روان انسان دارند. اما آیا این‌ها حقیقتی را آشکار می‌کنند یا صرفاً بازتابی از اضطراب‌های ما هستند؟ اگر احساس می‌کنید دغدغه‌های درونی بر تصمیم‌هایتان اثر می‌گذارند، شاید زمان آن رسیده باشد که به جای پیشگویی، مسیر زندگی را با آگاهی بیشتری بسازید.

    منابع

    Evans D (1996) An Introductory Dictionary of Lacanian Psychoanalysis. Routledge
    Fink B (1995) The Lacanian Subject: Between Language and Jouissance. Princeton University Press
    Freud S (1919/2003) The Uncanny. Penguin Books
    Lindeman M & Svedholm AM (2012) What’s in a term? Paranormal, superstitious, magical, and supernatural beliefs and their relations to each other and to psychological traits. Personality and Individual Differences 52(5) 617–622
    Vyse SA (2013) Believing in Magic: The Psychology of Superstition. Oxford University Press
    Miller J–A (1996) The Real in the 21st Century. The Lacanian Review
    Ragland-Sullivan E (1986) Jacques Lacan and the Philosophy of Psychoanalysis. University of Illinois Press

  • ‌توماس آگدن (روان‌کاو شاعر) کیست؟

    ‌توماس آگدن (روان‌کاو شاعر) کیست؟

    توماس آگدن[1] از چهره‌های مشهور روان‌کاوی معاصر است که به دلیل علاقه عمیق به روان‌کاوی و ادبیات و ایجاد ارتباط عمیق میان این دنیاها در نظریه پردازی روان‌کاوی خود تحسین شده است.

    ‌‌توماس متولد ۴ دسامبر۱۹۴۶ است، وقتی به سه‌سالگی رسید، مادرش تحت درمان روان‌کاوی قرار گرفت و این سرآغاز آشنایی‌اش با روان‌کاری بود. در هفت‌سالگی اشک‌های مادرش را دید که برای مرگ روان‌کاوش گریه می‌کرد. در نوجوانی شروع به مطالعه‌ی روان‌کاوی و ادبیات کرد و بعد از دبیرستان  از کالج امهرست[2] لیسانس هنر گرفت. سپس تصمیم گرفت سال‌های باقی‌مانده‌ی زندگی را وقف آرزوی کودکی‌‌اش، یعنی کاوش در پیچیدگی‌های ذهن انسان و روان‌درمانی کند. ابتدا در دانشگاه ییل پزشکی خواند چون در آن زمان تنها راه وارد شدن به روان‌کاوی، داشتن مدرک پزشکی ‌بود، سپس تحصیلاتش را تا مقطع دکتری ادامه داد. پس از تحصیل در رشته‌ی پزشکی تصمیم گرفت رزیدنتی روان‌پزشکی را در دانشکده‌ی پزشکی دانشگاه ییل و مؤسسه‌ی روان‌کاوی سان‌فرانسیسکو بگذراند.

    آگدن در ادامه‌ی مسیر روان‌کاو شدن توانست به عنوان دستیار روانپزشک در کلینیک تویستاک[3] لندن مشغول به کار شود. او روان‌کاوی را در مؤسسه‌ی روان‌کاوی سانفرانسیسکو آموخت و در حال حاضر بیش از ۲۵ سال است که از مدیران مرکز مطالعات پیشرفته‌ی اختلالات سایکوتیک، عضو هیئت علمی مؤسسه‌ی روان‌کاوی سان‌فرانسیسکو و روان‌کاو ناظر و مربی در مؤسسه‌یروان‌کاوی کالیفرنیای شمالی است.

    همچنین عضو هیئت‌تحریریه‌ی مجله‌ی بین‌المللی روان‌کاوی و گفتگوهای روان‌کاوی است ‌و تا کنون سه رمان و دوازده عنوانکتاب در حوزه‌ی روان‌کاوی منتشرکرده است. آثار او به‌ترتیب انتشار از این قرارند:

    • همانندسازی فرافکنانه و فنون روان‌درمانی (۱۹۸۲)[4]
    • ماتریس ذهن: روابط موضوعی و گفت‌وگوی روان‌کاوانه (۱۹۸۶)[5]
    • کرانه‌ی ابتدایی تجربه (۱۹۸۹)[6]
    • سوژه‌های روان‌کاوی (۱۹۹۴)[7]
    • خیال‌پروری و تأویل: لمس یک حس انسانی (۱۹۹۷)[8]
    • مکالماتی در مرز رویابینی (۲۰۰۱)[9]
    • هنر روان‌کاوی: دیدن رویاهای نادیده (۲۰۰۵)[10]
    • بازکشف روان‌کاوی: اندیشیدن و رویا دیدن، آموختن و از یاد بردن (۲۰۰۹)[11]
    • بازخوانی خلاقانه: مقالاتی در باب آثار دوران‌ساز روان‌کاوی (۲۰۱۲) [12]
    • گوش روان‌کاو و چشم منتقد: بازاندیشی روان‌کاوی و ادبیات (۲۰۱۳)[13]
    • رمان: بخش‌های جدامانده (۲۰۱۴)[14]
    • رمان: دستان گرانش و بخت (۲۰۱۶)[15]
    • مطالبه‌ی زندگی نزیسته: تجاربی در روان‌کاوی (۲۰۱۶)[16]
    • زندگی در اتاق درمان: یک حساسیت تحلیلی جدید (۲۰۲۱)[17]
    • رمان: این کار خواهد کرد… (۲۰۲۱)[18]

     

    آثار آگدن به زبان‌های متعددی ‌منتشر شده‌اند و طیف وسیعی از موضوعات روان‌کاوی را در بر  می‌گیرند که نشان‌دهنده‌ی علاقه‌ی عمیق او به این حوزه است. زندگی حرفه‌ای ‌توماس آگدن نمونه‌ای از تعهد عمیق به درک روان انسان و تقویت تمرین روان‌کاوی است. نوشته‌های او بر متخصصان و پژوهشگران حوزه‌ی روان‌کاوی در سراسر جهان تأثیر گذاشته و به تکامل پیوسته‌ی نظریه و درمان روان‌کاوی کمک بسیاری کرده است.

     

    آگدن و نظریه‌ی روابط موضوعی

    اصطلاح «نظریه‌ی روابط موضوعی» نخستین‌بار توسط ویلیام رونالد فربرن[19]، روان‌کاو اسکاتلندی، بیان‌ ‌شد و روان‌کاوان بریتانیایی مثل دونالدد وینیکات[20]، مایکل بالینت[21]، هری گانتریپ[22]، جان ساترلند[23]، مسعود خان[24]، پاتریک کیسمنت[25] آن را به کار بردند و اخیراً نیز روان‌کاوان آمریکایی مانند کریستوفر بولاس[26]، ‌توماس آگدن و جیل و دیوید شارف[27] هر یک به ‌زعم خود بر این نظریه افزوده‌اند.

     این دسته از نظریه‌پردازان با گروه دیگری که روابط موضوعی را مکمل مدل سائق/ ساختاری فروید می‌دانند (مانند ادیت جیکوبسن[28]، مارگارت ماهلر[29] و اتو کرنبرگ[30])، تفاوت دارند، همچنین بین این گروه و نظریه‌پردازانی که روابط موضوعی را نتیجه‌ی فانتزی‌های ناهشیارِ متأثر از سائق‌های مرگ و زندگی می‌دانند (ملانی کلاین[31] و ویلفرد بیون[32] و هانا سیگل[33])، تفاوت‌هایی وجود دارد، زیرا این نظریه‌پردازان مانند فروید[34] مفهوم سائق را مبنای رشد و تحول در نظر می‌گیرند.

    بنابراین نظریه‌های روابط موضوعی به دو دسته‌ی کلی تقسیم می‌شوند:

    اول، نظریه‌هایی که از ایده‌ی رانه‌های فرویدی فاصله می‌گیرند و در تاریخ روان‌کاوی بریتانیا به گروه مستقل یا میانه موسوم‌اند.ودوم، آن‌هایی که مدل رانه/ ساختاری فروید را سازمان‌ محوری رشد و تحول آدمی قرار داده‌اند.

    بنا بر نظریه‌ی گروه مستقل یا میانه،‌ انگیزه‌ی اصلی نوزاد نیاز به رابطه با شخصی دیگر است و نه میل به ارضای رانه‌ها. ناهشیار در نظریه‌ی روابط موضوعی، خزانه‌ی پیش‌ساخته‌ی لیبیدوی غریزی نیست، بلکه فرض می‌شود از تجارب ایگو در رابطه‌اش با موضوع‌های اصلی (مراقبان اولیه) پدید می‌آید و رانه‌ها ‌از طریق تجارب ارتباطی فرد با موضوع‌ها معنا پیدا می‌کنند. به بیان دیگر، ناهشیار همان خزانه‌ی بخش‌های واپس‌رانده‌ی ایگو و موضوع‌های اولیه و عواطف همایند با آن‌هاست.

    آگدن کار خود را با شرح و تأویل آرای کلاین، بیون و وینیکات و تأثیر آن‌ها بر درمان روان‌کاوی آغاز کرد و در بسط و فهم عمیق‌ترمواضع دوگانه‌ی کلاین (موضع اسکیتزوید ــ پارانویید و موضع افسرده) و نظریه‌ی وینیکات در باب وضعیت متناقض انسانی،سهمی عمده داشته است. او ابداعات نظری ارزشمندی به دنیای روان‌کاوی ارائه کرد که ازجمله می‌توان به «موضع اوتیستیک ــ مجاور»[35]، «ضلع سوم روان‌کاوی»[36]، «گونه‌های تفکر» و «خیال‌پروری»[37] اشاره کرد.

    موضع اوتیستیک ــ مجاور

    آگدن در سال ۱۹۸۹ موضعی را متصور شد که پیش از مواضع دوگانه‌ی کلاین قرار داشت،آن را موضع اوتیستیک ــ مجاور نامید. به این معنی که دو موضع پارانویید ــ اسکیزویید[38] و موضع افسرده‌وار[39] پس از موضع اوتیستیک ــ مجاور پدیدار می‌شوند.

    در نگاه او این موضع، حالتی وجودی است و به ‌هیچ وجه ماهیت بین شخصی ندارد و بر حواس بدنی و تعامل آن‌ با دنیای اشخاص و اشیا مبتنی است.

    موضع اوتیستیک ــ مجاور شیوه‌ای حسی و پیش‌نمادین از خلق تجربه در روان انسان است. به عبارت دیگر این موضع، ‌مبنای فهم و تصور اولیه‌ی ساحت درون و تجربه‌ی خود است؛ به طوری که سطح پوست را مرزی در نظر می‌گیرد که در دو سوی آن، تصور ابتدایی از من ــ غیر من پدید‌ می‌آید. نوزاد از طریق پوست خود، تجربه‌ی در آغوش گرفته ‌شدن و مراقبت را متوجه می‌شود که این تأییدی بر ‌نظر فروید است که می‌گوید نخستین ایگو، ایگوی بدنی است.

    در نهایت از دید آگدن ‌انسان‌ها بسته به زمینه‌ی تجربه و ‌احساساتشان، بین این سه موضع در نوسان‌اند. از نظر کلاین‌ نیز انسان هیچ‌گاه در وضعیت سیال و ذهنی و حالت وجودی خود صلب و ثابت نمی‌شود.

    آگدن این موضع را مکانیسمی دفاعی در نظر می‌گیرد که در آن، ذهن برای مقابله با اضطراب سعی می‌کند با تمرکز بر ابژه‌های آشنا در محیط اطراف، سپری در برابر واقعیت آشوبگون یا ناشناخته ایجاد کند تا احساس امنیت و کنترل داشته باشد.

    این موضع دفاعی نیز مانند باقی مواضع دفاعی در کوتاه‌مدت باعث احساس موقت ایمنی می‌شود اما در واقع توانایی فرد را برای درگیر شدن با مفاهیم انتزاعی و عمیق شدن در احساسات محدود می‌کند. اتکای بیش از حد به موقعیت اوتیستیک ــ مجاور  فرد را از کاوش در دنیای درونی خود یا درک عمیق رابطه‌ی خود و دیگران بازمی‌دارد.

    بنابراین از نظر آگدن تجربه‌ی انسانی محصول رابطه‌ی دیالکتیک میان سه ساحت تجربه است؛ موضع اوتیستیک ــ مجاور که برای انسجام و پیوستگی حسی تجربه است؛ موضع پارانویید ــ اسکیزویید که منبع اصلی بی‌واسطگی ملموس و غیرنمادین است؛و موضع افسرده‌وار که واسطه‌ی اصلی ذهن تاریخمند و غنای تجربه‌ی نمادین انسانی است.

     از این منظر، اختلال روانی، فروپاشی غنا و چندلایگی تجاربی است که میان این قطب‌ها به وجود می‌آید. این فروپاشی ممکن است در جهت قطب اوتیستیک ــ مجاور یا قطب پارانویید ــ اسکیزویید، یا قطب افسرده‌وار باشد .پیامد فروپاشی به ‌سوی قطب اوتیستیک ــ مجاور، محبوس شدن در تلاشی ماشین‌وار و بی‌روح است و با تکیه‌ بر مواضع دفاعی اوتیستیک، برای گریز از وحشتی بی‌شکل و بی‌صورت و بی‌نام به کار‌می‌رود؛ درست مثل اختلالات سایکوتیک. پیامد فروپاشی در جهت قطب پارانویید ــ اسکیزویید، گرفتار آمدن در دنیای غیرذهنی و غیرشخصی افکار و احساساتی است که صرفاْ هستند و روی می‌دهند و نمی‌توان به آن‌ها فکر کرد یا معنا داد؛ درست مثل اختلالات مرزی. پیامد فروپاشی در جهت قطب افسرده‌وار نیز گونه‌ای انزوای خودخواسته ازاحساسات بدنی و فاصله‌ ‌گرفتن از بی‌واسطگی تجارب زیسته و محروم کردن خود از خودانگیختگی و سرزندگی است؛ درست مثل اختلالات نوروتیک.

    خیال‌پروری

    مفهوم خیال‌پروری ‌توماس آگدن نظریه‌ای عمیق و ذهنی است که به قلب فرایند درمانی اشاره می‌کند، ‌اما دیگر پیروان بیون خیال‌پروری را کارکردی روان‌کاوانه می‌دانند که خودانگیخته و به شکل تصور عاطفی ظاهر می‌شود. آگدن معتقد است نیازی به تأویل و دگرگونی خیال‌پروری نیست زیرا گاهی دگرگونی مواد ذهنی نشده، به نمادها و ساختارهای جدید نیاز به دربرگیر‌ی ذهن آگاهی دارد. از دید اوزمانی که دگرگونی مواد ذهنی توسط نمادها و ساختارهای جدید می‌شوند.آن‌ها را نادیده می‌گیرد. به باور ‌او ‌رویا دیدن به‌تنهایی می‌تواند در انسان تغییر ایجاد کند.

    به ‌بیان ‌دیگر، خیال‌پروری به ظرفیت پذیرا بودن و باز بودن روان‌کاو اشاره‌ دارد و امکان ظهور افکار و تصاویر و احساساتی را فراهم می‌کند که با محتوای کلامی بیمار مرتبط نیستند. روان‌کاو در این حالت می‌تواند در فرایندهای ناخودآگاه بیمار مشارکت کند و درکی عمیق‌تر از دنیای درونی بیمار داشته باشد. آگدن می‌گوید خیال‌پروری محصول تعاملیِ بیناذهنی و ناهشیار است که آن را ضلع سوم روان‌کاوی بیناذهنی می‌نامد. از دید او خیال پروری روان‌کاو فقط یک تجربه‌ی شخصی‌ نیست بلکه این خیال پروری از طریق ‌رابطه‌ای تحلیلی شکل‌ ‌می‌گیرد که از تعامل بیمار و روان‌کاو پدید ‌می‌آید. این ضلع سوم نه کاملاً متعلق به بیمار است و نه روان‌کاو، بلکه سطحی عمیق از درگیری با ناخودآگاه بیمار است و روان‌کاو را قادر می‌سازد در رویا‌پردازی بیمار شرکت کند کهتنها با ارتباط کلامی یا تداعی ‌آزاد نمی‌تواند به آن برسد.

    ضلع سوم روان‌کاوی

    آگدن با ارائه‌ی مفهوم ضلع سوم روان‌کاوی از روان‌کاوی یک‌نفره و دونفره فراتر می‌‌رود و نظریه‌ی دیالکتیکی بیناذهنی را ارائه می‌کند. (ریس، ۱۹۹۹) نیز معتقد است کار او چرخشی پدیدارشناختی در روان‌کاوی تلقی می‌شود که از ساختارشکنی هگلیِ[40]روان‌کاوی کلاسیک فراتر می‌رود و به فلسفه‌ی بیناذهنی مرلوپونتی[41] نزدیک می‌شود .

    “His theoretical development is seen as a phenomenological turn, moving beyond Hegelian deconstruction towards a synthesis reminiscent of Merleau-Ponty’s phenomenology of intersubjectivity (Reis, 1999).”

    آگدن معتقد است این مفهوم از تعامل ذهن بیمار و روان‌کاو و ساحت هشیار و ناهشیار این دو حاصل می‌شود. از این منظر، رابطه‌ی درمانی هویتی مستقل دارد که بر جلسه‌ی درمانی تأثیر می‌گذارد.

    این مفهوم دیدگاه‌های سنتی دوتاییِ درمان (روان‌کاو و بیمار) را به چالش می‌کشد و در عوض ساختار سه‌گانه‌ای (روان‌کاو و بیمار و ضلع سوم روان‌کاوی) پیشنهاد می‌کند که در آن سوبژکتیویته‌ی سوم از تعامل بین آنالیست و آنالیزان ناشی می‌شود.

    به ‌بیان ‌دیگر، روان‌کاو و بیمار هر یک درک خاص خود را از این ضلع دارند و آگدن معتقد است که این ضلع سوم بیشتر از ناهشیار و هشیار بیمار سرچشمه می‌گیرد تا درمانگر. در غیاب این ضلع، نه روان‌کاوی هست و نه بیماری، و هیچ‌ عمل روان‌کاوانه‌ای ‌رخ نمی‌دهد. روان‌کاو و بیمار آن را در بستر سرگذشت و شخصیت و ساخت روانی خود تجربه می‌کنند و بنابراین هرکدام درک متفاوتی از ضلع سوم روان‌کاوی دارند.

    آگدن با استفاده از این مفهوم برای موضوع انتقال و انتقال‌ متقابل، چارچوبی مفهومی ایجاد می‌کند که روان‌کاو به کمک آن با دقت به واقعیت بالینی بیناذهنی گوناگونی توجه می‌کند و می‌تواند به آن فکر کند، چه این واقعیت به‌ظاهر چرندیات نارسیسیستیک ذهن بیمار باشد و چه احساسات روان‌کاو که ظاهراً هیچ ربطی به بیمار ندارد، یا هر موضوع روان‌کاوانه‌ی دیگری که آفریده‌ی بیناذهنی زوج روان‌کاوی است (آگدن، ۱۹۹۴، ص۹۴).

    سه گونه تفکر

    روان‌کاوی معاصر عرصه‌ی تفکر درباره‌ی فکر است[42]. روان‌کاوی معاصر ‌بیشتر ‌به این توجه می‌کند که انسان چگونه می‌اندیشد تا این‌که به چه چیزی می‌اندیشد یا به عبارت دیگر، فرایند روانی را مهم‌تر از محتوای روانی می‌داند. این نگرش بر راهیابی روان‌کاوان به موضوعات بالینی بسیار اثرگذار بوده است. به باور آگدن این پدیده حاصل آرای وینیکات و بیون است؛ زیرا وینیکات بیشتر به ظرفیتِ بازی‌کردن توجه می‌کرد تا محتوای نمادین بازی، بیون نیز بیشتر در فرایند رویابینی/ تفکر کاوش کرد تا معنای نمادین رویاها و تداعی‌ها.

    سه نوع تفکر، یعنی تفکر جادویی و تفکر رویاگونه و تفکر دگرگون‌ساز، ‌وجوه همایند هر تفکری هستند که با هم و بر هم و از هم پدید می‌آیند. به ‌بیان‌دیگر هیچ‌یک از این سه نوع تفکر به‌تنهایی شکل نمی‌گیرند و میان آن‌ها رابطه‌ای دیالکتیک برقرار است.

    مقصود از تفکر جادویی، تفکری مبتنی بر فانتزی قدرت مطلق در خلق واقعیت روانی است که فرد آن را واقعی‌تر از واقعیت عینی و خارجی می‌داند. این شیوه‌ی تفکر را می‌توان در دفاع‌های منیک مشاهده کرد ‌که باعث از بین ‌رفتن فرصت آموختن از تجارب زیسته‌ی انسانی می‌شود و موضوع‌های بیرونی و واقعی را برای شخص از بین می‌برد.

    تفکر رویاگون به تفکری اشاره می‌کند که در فرایند رویابینی رخ می‌دهد و شگفت‌انگیزترین و ژرف‌ترین شیوه‌ی فکرکردن انساناست که هم در دنیای بیداری روی می‌دهد و هم در خواب. در این نوع تفکر، فرد همزمان و از چشم‌اندازهای گوناگون به تجربه‌ی خود معنا می‌بخشد و آن را می‌بیند. آگدن معتقد است انسان به‌تنهایی می‌تواند تفکر رویاگون داشته باشد اما از یک سطح به بعد، به شخص دیگری نیاز دارد تا بتواند با او درباره‌ی تجارب هیجانی آشفته‌ساز و دشوار خود به ژرف‌ترین شکل ممکن فکر کند و آن‌ها را در رویا ببیند.

    تفکر دگرگون‌ساز، حالت دیگری از تفکر رویاگون است که در آن فرد شیوه‌ی نظم‌دهی تجارب خود را از اساس دگرگون می‌کندو شیوه‌ی جدیدی را می‌آفریند که در آن نه‌تنها معنایی جدید، بلکه حالاتی جدید از احساسات و رابطه با موضوع و کیفیات هیجانی و بدنی خلق می‌شوند.

    نتیجه‌گیری

    دیدگاه ‌توماس ‌آگدن ما را به پذیرش پیچیدگی دنیای روان خود دعوت می‌کند و چالشی را پیش رویمان می‌گذارد تا فراتر از توضیحات ساده و تفاسیر ناخودآگاه نگاه کنیم و از لایه‌های درهم‌تنیده‌ی غنیِ روان استفاده کنیم و همچنین افراد را تشویق می‌کند که  ماهیت چندوجهی تجارب انسانی را با ذهنی باز بپذیرند.

    ‌توماس آگدن در سال ۲۰۰۶ کارها و فعالیت‌هایش را این‌گونه شرح داده است: «مضمونی که آثارم را به هم‌ پیوند می‌دهد این است که در دنیای روان‌کاوی نه هوادار و مبلغ مکتبی بوده‌ام و نه مخالف و دشمن مکتبی. و خودم را نه متفکری یکه‌تاز وتک‌افتاده، بلکه اندیشمندی مستقل می‌دانم.» (آگدن۲۰۰۶، ص۴۲۱).

     

    سخن سردبیر

    در این مقاله،به بررسی اندیشه‌های توماس آگدن پرداختیم تا دریچه‌ای نو به دنیای روان‌کاوی معاصر بگشاییم. آگدن، با نگاهی خلاقانه و ژرف‌اندیش، مرزهای سنتی این حوزه را گسترش داده و مفاهیمی را مطرح کرده است که درک ما از روان انسان را دگرگون می‌کند.امیدواریم این مطالب بتواند بینشی تازه برای خوانندگان فراهم کند و زمینه‌ای برای تأمل و گفتگوهای عمیق‌تر در این حوزه باشد.

    منابع

    moonassi.All rights reserved 2025©

    ماتریس ذهن؛ روابط موضوعی و گفت‌وگوی روان‌کاوانه، ترجمه‌ی علیرضا طهماسب، مجتبی جعفری
    Ogden T. H. (1997). Reverie and interpretation.The Psychoanalytic quarterly,66(4), 567–595
    Ogden T. H. (1996). The perverse subject of analysis.Journal of the American Psychoanalytic Association,44(4), 1121–1146.
    Ogden T. H. (2024). Transformations at the Dawn of Verbal Language.Journal of the American Psychoanalytic Association, 30651241257263. Advance online publication.
    Ogden T. H. (2006). On teaching psychoanalysis.The International journal of psycho-analysis,87(Pt 4), 1069–1085
    The Analytic Third: Working with Intersubjective Clinical Facts 4324/9780429480515-5
    Ogden T. H. (1991). Analysing the matrix of transference.The International journal of psycho-analysis,72 ( Pt 4), 593–605
    Ogden T. (1997). Reverie and metaphor. Some thoughts on how I work as a psychoanalyst.The International journal of psycho-analysis,78 ( Pt 4), 719–732
    Ogden T. H. (1994). The analytic third: working with intersubjective clinical facts.The International journal of psycho-analysis,75 ( Pt 1), 3–19
    Ogden T. H. (1989). On the concept of an autistic-contiguous position.The International journal of psycho-analysis,70 ( Pt 1), 127–140
    Ogden T. H. (1985). On potential space.The International journal of psycho-analysis,66 ( Pt 2), 129–141
    Ogden T. H. (2007). On talking-as-dreaming.The International journal of psycho-analysis,88(Pt 3), 575–589.
    Ogden T. H. (2004). This art of psychoanalysis. Dreaming undreamt dreams and interrupted cries.The International journal of psycho-analysis,85(Pt 4), 857–877.

    پانویس

    [1] Thomas Ogden
    [2] Amherst College
    [3] Tavistock
    [4] Projective Identifcation and Psychotheraoeutic Technique
    [5] The Matrix of the Mind: Object Relations and the Psychoanalytic Dialogue
    [6] The Primitive Edge of Experience
    [7] Subjects of Analysis
    [8] Reverie and Interpretation: Sensing Something Human
    [9] Conversations at the Frontier of Dreaming
    [10] This Art of Psychoanalysis: Dreaming Undreamt Dreams and Interrupted Cries
    [11] Rediscovering Psychoanalysis: Thinking and Dreaming, Learning and Forgetting
    [12] Creative Readings: Essays on Seminal Analytic Works
    [13] The Analyst’s Ear and the Critic’s Eye: Rethinking Psychoanalysis and Literature
    [14] The Parts Left Out. A Novel
    [15]The Hands of Gravity and Chance. A Novel
    [16]Reclaiming Unlived Life: Experiences in Psychoanalysis.
    [17] Coming to Life in the Consulting Room: Towards a New Analytic Sensibility
    [18] This Will Do… A Novel
    [19] William Ronald Dodds Fairbairn
    [20] Donald Woods Winnicott
    [21] Michael Balint
    [22] Harry Guntrip
    [23] John Derg Sutherland
    [24] Mohammed Masud Raza Khan
    [25] Patrick Casement
    [26] Christopher Bollas
    [27] Jill Savege Scharff and David Scharff
    [28] Edith Jacobson
    [29] Margaret Mahler
    [30] Otto Friedmann Kernberg
    [31] Melanie Reizes Klein
    [32] Wilfred Bion
    [33] Hanna Segal
    [34] Freud
    [35] autistic-contiguous position
    [36] The perverse subject
    [37] Reverie
    [38] schizoid-paranoid position
    [39] Depressive Position
    [40] Hegel
    [41] Merleau-Ponty
    [42] of thinking about thinking