مرکز تجربه زندگی

دسته: معرفی فیلم

معرفی و تحلیل روانکاوانه‌ی فیلم‌ها در مجله‌ی تجربه؛ خواندن سینما از دریچه‌ی روانکاوی و روان‌درمانی.

  • کاوشی روانکاوانه در سریال فرندز

    کاوشی روانکاوانه در سریال فرندز

     

    مقدمه

    “دوستان”، کمدی محبوب تلویزیونی، مدت‌هاست که با شخصیت‌های بامزه و داستان‌های جذاب خود، مخاطبان را مجذوب خود کرده است. سال‌هاست در جمع‌های دوستانه‌ی خودمانی، خود را به یکی از این 6 شخصیت تشبیه می‌کنیم و یا روابطی که با دیگری‌های زندگی خود داریم را با روابط موجود در این سیتکام دوست‌داشتنی تطابق می‌دهیم. یکی از جذاب‌ترین جنبه‌های این سریال، رابطه‌ی پرچالش راس گلر و ریچل گرین است.

    این جستار با استفاده از پارادایمی روانکاوانه سعی بر روشن‌کردن رفتارها و تعاملات این دو و همچنین نحوه‌ی علاقه‌مند شدن آنها به یکدیگر دارد. همچنین سعی می‌کنیم تا به زیربنای روان‌شناختی رابطه‌ی آنها بپردازیم.

    آرزوهای ناهشیار و تداوم دلبستگی های اولیه

    عشق راس به ریچل را می‌توان در سال‌های نوجوانی آنها ردیابی کرد که نشان‌دهنده‌ی تداوم وابستگی‌های اولیه است. به عنوان مثال، زمانی­‌که جشن فارغ التحصیلی دبیرستان آنها بود و پدر و مادر راس اصرار داشتند تا او ریچل را در جشن همراهی کند. یا وقتی راس و چندلر به کالج می‌­رفتند و از طریق نشان دادنِ رفتار بزرگسالانه و وانمود به این­که برای خود مردی شده‌­اند می­‌خواستند توجه دخترها (ریچل و بقیه­‌ی دوستانشان) را جلب کنند. از همان دوران، راس تلاش می‌­کرد تا با همراهی ریچل در فرصت‌هایی که به دست می‌­آمد توجه او را به خود جلب کند. اما به دلیل کمبود اعتماد به نفس و یا عدم توانایی در ابراز وجود خود در این ­کار باز می‌ماند.

     

     

    تئوری فرویدی معتقد است که تمایلات و تجربیات ناهشیار ما در دوران کودکی تأثیری پایدار بر روابط و رشد عاطفی ما دارد. به عنوان مثال، احساسات پایدار راس نسبت به ریچل، علی‌رغم غفلت اولیه‌ی او، نشان می‌دهد که چگونه امیال ناهشیار بر روابط بزرگسالان تأثیر می‌گذارند.

     

     

    فروید معتقد است ابژه‌های اولیه برای ما بسیار قبل توجه هستند تا آنجایی که بسیاری از روابط ما به رابطه با ابژه اولیه شباهت دارد. راس در طول زندگی خود، به­‌عنوان یک کاراکتر عاشق‌پیشه، تماماً زندگی خود را وقف پیداکردن عشق می­‌کرد درحالی‌که موفقیتی در کار نبود. همسر اول او به گرایش دیگری روی آورد، همسر دومش به علت ادامه‌ی ارتباطش با ریچل و اسم بردن از او در مراسم ازدواجشان به مراسم پایان داد و در آخر مجبور شد تا به ازدواج ناموفق­ش با ریچل پایان دهد. او به نوعی ناهشیارانه، باعث می‌­شد تا روابط عاشقانه‌­اش ناموفق از آب دربیایند و همگی، چه ارتباط دوستانه و چه ازدواج، به سرانجامی یکسان و البته تلخ انجامیدند. در ادامه لازم است بپرسیم که چرا این روابط به چنین پایانی منجر می­‌شدند؟

    نیاز است به رابطه­‌ی راس و مادرش نیز بپردازیم.

     

     

    مکانیسم های دفاعی

    رابطه‌ی راس و ریچل با مجموعه‌ای از جدایی‌ها و آشتی‌ها مشخص می‌شود که مفهوم مکانیسم‌های دفاعی فروید را به نمایش می‌گذارد. این مکانیسم‌ها به‌عنوان راهبردهای ناهشیار برای محافظت از خود در برابر اضطراب و آسیب‌پذیری عمل می‌کنند. به عنوان مثال، راس در طول وقفه‌ای که در رابطه خود با ریچل ایجاد می‌شود، با زن دیگری ارتباط جنسی برقرار می‌کند. این رفتار می‌تواند به عنوان یک واپس‌روی تعبیر شود. یک مکانیسم دفاعی که شامل بازگشت به مرحله‌ی اولیه رشد به منظور مقابله با استرس است.

     

    یا وقتی ریچل با راس قطع ارتباط می­‌کند، به نحوی­ که راس می‌فهمد با بی بند و باری با مردان دیگر وارد روابط متعدد می­‌شود تا بلکه بتواند حسادت راس و مردان دیگر زندگی­‌اش را برانگیزد. او دائما در تلاش است تا مردی را پیدا کند که بتواند با خیال راحت خود را به او بسپارد و از ریچل مراقبت کند؛ در حالی­ که خودش هیچ ­گونه تلاش اضافه­‌تری نمی‌­کند. تمام تلاش ریچل مبنی بر جلب اعتماد ابژه‌های مختلف است و این نشان دهنده‌­ی این است که برای او مرد ها یا سیاه هستند و یا سفید؛ او ابژه­‌های اطرافش را به دو دسته­‌ی فرومایه و پرمایه تقسیم می‌­کند و تواناییِ دیدنِ دوئتِ هیچ‌کدام را با یکدیگر ندارد.

    مسئله‌ی ادیپ

    رقابت راس با دیگر علایق عشقی ریچل، مانند مارک و جوی، عقده ادیپ در وجود راس را نشان می‌دهد که سنگ بنای نظریه فروید است. رفتار مالکانه و ناامنی راس را می‌توان به‌عنوان میل ناهشیار برای تصاحب انحصاری ریچل، بازتاب درگیری‌های حل‌نشده از تجربیات دوران کودکی و رقابت برای جلب توجه والد جنس مخالف در نظر گرفت.

    او و جودی (Judy)، مادرش، همیشه در یک رابطه‌­ی دور و جدا از هم بودند؛ گرچه مادر همیشه برای افتخارات راس ارزش قائل می‌شد اما در آخر مادر به عنوان ابژه‌­ی اولیه، همیشه دور از دسترس بود و راس برای به دست آوردن او دائماً مجبور بود به تلاش خود بیفزاید. به عنوان مثال، جوایز علمی و تحصیلی بیشتری به دست آورد تا بلکه بتواند عشق و تحسین او را برانگیزد.

     

     

    برای راس، شغل و حرفه­‌اش در علم باستان‌شناسی، به مثابه‌ی یک بزرگ‌دیگری است. او دائما در تلاش است تا از این دیگری دفاع کند و به تمام قوانینش احترام بگذارد. هنگامی که این دیگری او را ناکام می­‌کند، او سر فرود آورده و خود را تسلیم می‌­کند. همچنین، تلاش زیادی می‌کند که دیگران را نیز با این دیگری همراه کند. برای مثال، در اپیزودی از فصل‌های اولیه، سعی داشت تا فیبی را «قانع» سازد که تکامل داروینی تنها احتمال و نظریه­‌ی درست در رابطه با تکامل در جهان هستی است.

    راس، درتولد یک­ سالگی مانیکا، شاهد این بود که پدر و مادرش به خواهر کوچکتر توجه بیشتری می­‌کنند و از سر حسادت، سعی کرد تا با ایجاد درد در بیضه‌­های خود، به اورژانس برود و از این راه، از آن­ها توجه دریافت کند. او به نحوی وسواسی همیشه در تلاش است تا توجه «مادر» را به خود معطوف کند.

     

    رشد روانی جنسی ریچل

    در قسمت اول می‌بینیم که ریچل در میان مراسم ازدواج خود با بری (Barry) صحنه را ترک می‌­گوید و از معرکه می‌­گریزد. او به امید این­که ابژه­‌ی انتخابی‌اش یک دندان‌پزشک است و از جایگاه اجتماعی-اقتصادی بسیار خوبی برخوردار است، با او وارد رابطه­‌ی عاشقانه شده و قصد بر ازدواج داشت اما زمانی تصمیم به ترک او گرفت که دریافت بری نیازهای عاطفی او را برطرف نمی‌­کند، نمی­‌تواند به او تکیه کند و ضمناً او خود تواناییِ این­که خوب و بدِ یک ابژه را بپذیرد ندارد (اینکه ممکن است زمانی برسد که بری تحریک‌کننده باشد یا نباشد). این مثال و دیگر رفتارهای ریچل در طول سریال به خصوص در فصل‌های اول کاراکتر ریچل را شخصیتی نارسیستیک و بعضا لوس می‌نمایاند که همواره به دنبال پیدا کردن ابژه‌‎ی عشقی است تا بتواند در هر حالتی به او تکیه کند.

    ریچل از یک زن جوان وابسته به یک تاجر موفق و خودکفا تبدیل می‌شود که نشان‌دهنده پیشرفت او در مراحل رشد روانی-جنسی فروید است. سفر ریچل نمونه ای از مبارزه برای آشتی‌ بین خواسته‌های id، ego و superego است. چراکه او با گذشت زمان قابل توجهی در این سریال، میل خود را برای خودمختاری با نیاز خود به عشق و ارتباط عاطفی با راس هدایت می‌کند.

     

     

    چرا راس و ریچل همدیگر را دوست دارند؟

    مخاطب تا آخرین اپیزود سریال شاهد رابطه‌ی پر تنش و پیچیده ای از این دو نفر است. قطع و وصل شدن رابطه­‌شان با یکدیگر، حتی بعد از این­که هر دو دچار خطاهای بسیار بزرگی می‌­شوند و یا این­که با وجود ازدواج‌ها و روابط مجددِ دیگر بازهم در اعماق وجودشان یکدیگر را دوست دارند و می­‌خواهند باهم در ارتباط باشند!

    به‌خصوص وقتی دیگری وارد رابطه­‌ی جدیدی می­‌شود، آن یکی پشتیبان اوست (حداقل به ظاهر؛ مثلاً موقعی که راس نمی­‌تواند با دختر پیتزا فروش لاس بزند و ریچل برای او شماره­‌ی دختر را می­‌گیرد و از او تعریف می‌­کند که چه انسان خوبی است و …

    و در آخر این­که چگونه در پسِ ذهنشان یکدیگر را نگه ­می­دارند تا شاید روزی و ساعتی بشود که مال یکدیگر شوند!

     

     

    مخاطبان نیز در طول تماشای سریال دوست دارند این دو کنار هم باشند. مثل جویی و فیبی که آنها را عشق‌های ازلی می‌دانند و حتی برای اینکه از دیگران دل بکنند و با هم مجدداً وارد رابطه شوند، قرارهای بدی برای آنها ترتیب می‌دهند.

    اما چرا؟ شاید ما نیز دوست داریم شخصیت محبوبمان در رقابت با دیگری پیروز باشد. شاید ما نیز به‌طور ناهشیار تمنای توجه در روابط خود داریم.

     

     

    نتیجه‌گیری

    دیدگاه روانکاوانه در مورد رابطه‌ی راس و ریچل در «دوستان» تأثیر قدرتمند امیال ناهشیار، تجربیات کودکی و درگیری‌های روانی را بر روابط عاشقانه برجسته می‌کند. با بررسی فرآیندهای روان‌شناختی موجود، بینش‌های ارزشمندی در مورد پیچیدگی‌های رفتار انسانی و چالش‌های ذاتی در پیگیری صمیمیت و رشد شخصی در یک ارتباط عاشقانه به دست می‌آوریم.

    این­که چرا در بسیاری از مواقع با راس و یا ریچل همذات‌پنداری می‌­کنیم و یا دوست داریم به­‌جای آن­ها باشیم، این­که چگونه مسیر زندگی ما مشابه مسیر این دو شخصیت است و دریافتنِ این­که چگونه ممکن است بعد از تحمل بسیاری از سختی‌ها از سوی زندگی و از سوی شریک عاطفی خود، به او علاقه­‌مند بمانیم و عاشقانه تلاش ­کنیم، مسئله‌ای است که  احتمالاً می‌­توان با عمیق شدن در رابطه­‌ی این دو نفر و نیز تحلیل زندگیِ عاطفی خود به آن پی برد.

     

    **توجه**

    این مقاله برای مقاصد اطلاعاتی کلی در نظر گرفته شده است و به معنای تجزیه و تحلیل جامعِ رابطه‌ی راس و ریچل یا جایگزینی برای مشاوره یا تحلیل فردی نیست.

    برای دریافت درمان روانکاوانه، فرم درخواست تراپی را پر کنید.

  • بررسی روانکاوانه فیلم Bad Boy Bubby

    بررسی روانکاوانه فیلم Bad Boy Bubby

     

    هشدار: *این بررسی حاوی اسپویل است*

    فیلم “بابی پسر بد” [1]، محصول سال ۱۹۹۳ به کارگردانی رالف دو هر[2]، یکی از آثار برجسته‌ی سینما در ژانر درام روانشناختی است.

    این فیلم داستان مردی ۳۵ ساله را روایت می‌­کند که تمام عمر خود را در آپارتمانی کوچک و بدون ارتباط با دنیای بیرون، تنها با مادرش زندگی کرده است. مادر بابی با تسلطی بیمارگونه، به او اجازه نمی‌دهد از خانه بیرون برود و با القای ترس از دنیای بیرون، او را در انزوای کامل نگه می‌دارد. بابی که هیچ تجربه‌ای از اجتماع، زبان و روابط انسانی ندارد، در جهانی محدود و تاریک زندانی است.

     

     

    رابطه او با مادرش ترکیبی از عشق، وابستگی و سوءاستفاده را نشان می‌­دهد، تا ایتکه پدر بازمی­‌گردد. با بازگشت ناگهانی پدر بابی به خانه، تنش‌ها افزایش می‌یابد و در نهایت بابی پدر و مادرش را به قتل می‌رساند. این واقعه نقطه عطفی در زندگی بابی محسوب می­شود؛ او برای اولین بار از خانه خارج شده و با دنیایی روبه‌رو می‌شود که برایش ناشناخته و بیگانه است. مواجهه‌ی بابی با جامعه، قوانین اجتماعی و مفاهیم جدیدی مانند عشق، دوستی و آزادی، او را در مسیری پیچیده از خودشناسی و تلاش برای یافتن هویت قرار می‌دهد.

    در این مقاله، با تمرکز بر مفاهیمی مانند عقده ادیپ، همانند سازی و تمایز بین گفتار (speech) و زبان (language)، سعی می‌کنیم به درک عمیق‌تری از ساختار روانی بابی و ناتوانی او در تعامل با دنیای بیرونی برسیم. این تحلیل نه‌تنها به بررسی عوامل درونی و روانی بابی می‌پردازد، بلکه نشان می‌دهد چگونه شرایط بیرونی و روابط خانوادگی نابه‌هنجار می‌توانند به بحران‌های روانی و اجتماعی منجر شوند.

    در انتها برای آن دسته از مخاطبان که علاقه­‌مند به بررسی ساختار روانی بابی هستند به صورت جداگانه کوتاه درمورد ساختار روانی احتمالی بابی گمانه‌زنی می‌کنیم.

     

     

    عقده ادیپ و شخصیت بابی

    عقده ادیپ در نظریه فروید، به مرحله‌ای از رشد روانی کودک اشاره دارد که در آن کودک به‌طور ناخودآگاه تمایل به والد ‌جنس مخالف پیدا می‌کند و والد هم‌جنس خود را به عنوان رقیب می‌بیند. فروید معتقد است که این مرحله باید با همانندسازی کودک با والد هم‌جنس و پذیرش قوانین اجتماعی به پایان برسد، وگرنه فرد درگیر بحران‌های هویتی و روانی می‌شود.

    در زندگی بابی، پدر به‌طور کامل غایب بوده و مادر نقش یک شخصیت کنترل‌گر را ایفا کرده است. بابی تمام عمر خود را در انزوا و تحت کنترل شدید این مادر سپری کرده و به همین دلیل هیچ‌گونه فرصتی برای همانندسازی با پدر نداشته است. غیبت پدر در زندگی بابی به معنای فقدان قانون است، قانونی که می‌توانست به او کمک کند تا از مرحله ادیپ عبور کند و به دنیای اجتماعی و نمادین وارد شود.

    بابی که در تمام طول زندگی تنها با مادرش زندگی کرده، از رقابت ادیپی با پدر محروم بوده است. در نتیجه، رابطه او با مادر به‌شدت بیمارگونه و وابسته باقی مانده است. مادر او با کنترل کامل بابی و جلوگیری از ورود او به دنیای بیرون، به نوعی بابی را بلعیده و در همان مراحل ابتدایی حفظ کرده است.

     

     

    قتل پدر به عنوان نقطه اوج عقده ادیپ

    وقتی پدر بابی به خانه بازمی‌گردد، بابی با بحران عمیقی روبه‌رو می‌شود. بازگشت پدر، هرچند دیرهنگام، نشانگر نوعی تهدید برای تعلق مطلق مادر به بابی است. پدر به عنوان نمادی از قدرت و اقتدار، هرچند ناقص، وارد زندگی بابی می‌شود. اما بابی به جای همانندسازی با پدر و پذیرش قوانین اجتماعی، او را به قتل می‌رساند. این قتل، نمادی از شکست بابی در عبور از مرحله ادیپی است.

    قتل پدر به معنای ناتوانی بابی در پذیرش اقتدار و نمادهای اجتماعی است. او به‌جای اینکه از طریق همانندسازی با پدر به دنیای نمادین و اجتماعی وارد شود، از طریق حذف او تلاش می‌کند که مادر را برای خود حفظ کند و در همان وضعیت بیمارگونه باقی بماند. این عمل نشان می‌دهد که بابی قادر به پشت سر گذاشتن عقده ادیپ نیست و در نتیجه، ناتوان در ورود به هویت مستقل و اجتماعی است.

     

     

    همانندسازی ناکام

    در فیلم Bad Boy Bubby، شخصیت بابی به دلیل شرایط خاص زندگی و محیط خانوادگی، دچار ناتوانی در همانندسازی با والدین شده است. همانندسازی در روانکاوی، به فرآیندی اشاره دارد که فرد از طریق آن ویژگی‌ها، رفتارها و ارزش‌های والدین را درونی‌سازی می‌کند تا بتواند هویتی مستقل و پایدار برای خود شکل دهد. در شخصیت بابی، این همانند سازی به دلیل غیبت پدر و تسلط مطلق مادر به شکل نادرستی پیش رفته است. به‌جای ایجاد هویت فردی، بابی به تقلید از مادر و حتی حیوانات اطراف خود اکتفا می‌کند، که این امر نشان‌دهنده ناتوانی او در رشد روانی و اجتماعی است.

     

    تقلید بابی از مادر

    به دلیل نبود هیچ الگوی دیگری در زندگی، بابی شروع به تقلید از مادر می‌کند. او رفتارها، گفتار و حتی عبارات مادرش را به‌طور مکانیکی و بی‌فکر تکرار می‌کند. گویی که مادر تمام ویژگی های بابی را قورت داده است. این تقلید به جای آنکه به رشد هویتی او کمک کند، او را در یک وابستگی بیمارگونه به مادر نگه می‌دارد. این تقلید نه تنها در گفتار و رفتار بابی بلکه در نحوه تفکر او نیز نمایان است.

    بابی به جای آنکه هویتی مستقل برای خود شکل دهد، مانند یک آینه عمل می‌کند که تنها بازتابی از مادرش است. همانطور که در چهارچوب نظریه مرحله آینه‌ای لکان, نقش مادر در رشد هویت کودک قابل توجه است اینجا نیز نقش مادر را در شخصیت بابی می‌بینیم.

    لکان در جایی استدلال می‌کند: همذات پنداری اصلی در کودک با تصویر آینه‌ای توسط مادر یا مراقب اصلی انجام میگیرد. مادر او تمام زندگی‌اش را کنترل می‌کند و بابی قادر به جدا شدن از این کنترل نیست. تقلید از مادر، به‌نوعی نشانه‌ای از همانندسازی ناکام است؛ بابی نمی‌تواند از این رابطه بیمارگونه خارج شود و هویتی مستقل پیدا کند.

     

    شما می‌توانید مقاله نظریه مرحله آینه‌ای لکان را مطالعه کنید.

     

     

    بابی و گربه

    یکی از صحنه‌های برجسته فیلم، تقلید بابی از گربه است. این رفتار نشان‌دهنده ناتوانی بابی در تعامل با دنیای بیرونی و نبود هرگونه الگوی انسانی یا اجتماعی است. بابی که از محیط انسانی و اجتماعی دور نگه داشته شده، حتی از حیوانات اطراف خود نیز تقلید می‌کند. این رفتار نه تنها عجیب بلکه نشان‌دهنده عمق ناتوانی او در درک هنجارهای اجتماعی و انسانی است. او به دلیل نبود آموزش اجتماعی و زبانی مناسب، به جای تعامل انسانی به تقلید از محیط اطرافش روی می‌آورد.

     

     

    این الگوبرداری از گربه، می‌تواند به‌عنوان نمادی از ناتوانی بابی در شکل‌دهی به هویت انسانی در نظر گرفته شود. او به‌جای آنکه هویت خود را در قالب‌های اجتماعی انسانی تعریف کند، به تقلید از حیوانات می‌پردازد.

    نتیجه نهایی تقلید بابی از مادر و گربه، بحران هویتی عمیقی است که او را درگیر کرده است. بابی به دلیل ناتوانی در همانند سازی با پدر و تسلط مطلق مادر، نتوانسته است به‌درستی از فرآیند همانندسازی عبور کند و هویتی مستقل و پایدار برای خود شکل دهد. او به‌جای آنکه هویتش را از طریق پذیرش نقش‌های اجتماعی و درونی‌سازی آن‌ها شکل دهد، به تقلید و تکرار رفتارها و گفتار دیگران اکتفا می‌کند.

     

     

    بررسی مفاهیم گفتار (Speech) و زبان (Language) در شخصیت بابی

    در نظریه‌های روانکاوانه، به‌ویژه نظریات ژاک لکان، مفاهیم گفتار (speech) و زبان (language) دو عنصر کلیدی در درک رشد روانی انسان هستند. این دو مفهوم هرچند در ظاهر مشابه به نظر می‌رسند، اما در چارچوب روانکاوی نقش‌ها و عملکردهای متفاوتی دارند. در فیلم Bad Boy Bubby، تفاوت بین این دو مفهوم در شخصیت بابی به‌وضوح مشاهده می‌شود و به نوعی نشانگر بحران‌های هویتی و ناتوانی او در ارتباط با دنیای بیرونی است. در این بخش، به بررسی این مفاهیم در نظریه لکان پرداخته و نحوه بازتاب آن‌ها در شخصیت بابی را بررسی می‌کنیم.

    مفهوم زبان (Language) در نظریه لکان

    زبان (Language) در نظریه لکان به دنیای نمادین اشاره دارد؛ دنیایی که افراد از طریق آن با دیگران ارتباط برقرار می‌کنند، قوانین و هنجارهای اجتماعی را می‌پذیرند و هویت فردی و اجتماعی خود را در چهارچوب آن تعریف می‌کنند. زبان به عنوان یک سیستم نمادین، نه تنها وسیله‌ای برای ارتباط است، بلکه ساختاری است که از طریق آن واقعیت برای افراد قابل درک می‌شود.

    در مورد بابی، او هیچ‌گونه دسترسی به زبان به عنوان یک سیستم اجتماعی و نمادین ندارد. او تمام زندگی خود را در انزوا گذرانده و مادرش تنها منبع زبانی او بوده است. بابی نه تنها هیچ تعامل اجتماعی با دیگران نداشته، بلکه به دلیل این انزوا، قادر به درک مفاهیم زبانی و ساختارهای اجتماعی نیز نبوده است. این عدم توانایی در ورود به دنیای زبان، به معنای ناتوانی در پیوستن به دنیای نمادین و عدم درک هنجارهای اجتماعی است. بابی هرگز فرصتی برای یادگیری و درک زبان به عنوان یک سیستم اجتماعی نداشته است.

     

     

    مفهوم گفتار (Speech) در نظریه لکان

    گفتار (Speech) در نظریه لکان به ابراز شخصی فرد از طریق زبان اشاره دارد. گفتار نمایانگر نحوه استفاده فرد از زبان برای بیان افکار، احساسات، و نیازهای شخصی است. در حالی که زبان یک سیستم عمومی و اجتماعی است، گفتار به معنای کاربرد شخصی و فردی این سیستم برای برقراری ارتباط با دیگران است.

    در شخصیت بابی، گفتار او بیشتر به تقلید و تکرار محدود شده است. او از همان ابتدا تنها می‌تواند کلماتی را که از مادرش شنیده، تکرار کند. درواقع به جای اینکه گفتار بابی بازتابی از افکار یا احساسات شخصی او باشد، به یک تقلید مکانیکی و بی‌معنا تبدیل شده است.

    بابی پس از خروج از خانه، تلاش می‌کند که از گفتار برای برقراری ارتباط با دیگران استفاده کند. اما به دلیل ناآشنایی با زبان به عنوان یک سیستم اجتماعی و نمادین، گفتار او همچنان محدود و ناکارآمد باقی می‌ماند. بابی قادر به بیان افکار یا نیازهای واقعی خود نیست و تنها به تقلید از دیگران می‌پردازد. این ناتوانی در استفاده صحیح از گفتار، بازتابی از ناتوانی او در درک و استفاده از زبان به عنوان ابزاری برای تعامل اجتماعی است.

     

     

    بابی هرگز وارد دنیای نمادین نشده و در نتیجه نمی‌تواند از زبان به عنوان یک ابزار اجتماعی استفاده کند. ناتوانی در ورود به دنیای زبان، به معنای ناتوانی او در فهم هنجارهای اجتماعی و درک واقعیت‌های پیرامون است، گفتار بابی به دلیل این ناآشنایی با زبان، به تقلید و تکرار محدود شده است. این هم بازتابی از عدم توانایی او در شکل‌دهی به یک هویت مستقل و برقراری ارتباط با دنیای بیرونی است.

    او در ورود به دنیای نمادین، عبور از عقده ادیپی و برقراری روابط عاطفی و جنسی سالم رنج می‌برد و در نهایت با بحران هویتی عمیقی روبه‌رو می‌شود.

    تمام تلاش‌های او برای رهایی و برقراری ارتباط با دنیای بیرون، به دلیل نبود ابزارهای روانی و اجتماعی مناسب، به شکست منجر می‌شود.

    این فیلم با تمرکز بر ناتوانی بابی در تعامل با جهان بیرونی و بحران‌های ناشی از آن، به ما نشان می‌دهد که چگونه شرایط نابه‌هنجار خانوادگی و اجتماعی می‌تواند به بحران‌های روانی و هویتی منجر شود. Bad Boy Bubby یک بررسی عمیق و تأمل‌برانگیز از تأثیرات انزوا و ناتوانی در ورود به دنیای نمادین و اجتماعی بر فرد است و به‌طور مؤثر مسائل روانی پیچیده را از طریق داستانی جذاب و تاریک به تصویر می‌کشد.

     

     

    ساختار روانی بابی

    در تحلیل روانکاوانه، شخصیت بابی از فیلم Bad Boy Bubby به دلیل ویژگی‌های خاص و چالش‌های روانی او می‌توان او را دارای ساختار شخصیتی سایکوز دانست. برای درک بهتر ساختار شخصیت او، باید به سه نوع ساختار روانی که در روانکاوی مطرح است، توجه کنیم:

    نوروز – روان‌رنجور (Neurosis)

    در افراد نوروتیک، تضادی بین تمایلات نهاد (Id) و فراخود (Superego) وجود دارد و شخصیت با اضطراب، شک و تردید، و اغلب احساس گناه یا شرم دست‌وپنجه نرم می‌کند. این افراد معمولاً قادر به حفظ نوعی پیوستگی با واقعیت هستند، اما در عین حال به‌طور مداوم دچار تنش‌های درونی می‌شوند.

    بابی به دلیل زندگی در انزوا و کنترل شدید مادر، نشانه‌های نوروتیک دارد، اما ساختار شخصیت او به‌طور کامل با نوروز هم‌خوانی ندارد. در بخش‌های زیادی از فیلم، او بیشتر تحت تأثیر بحران‌های شدیدتری است که نشانگر فروپاشی ارتباط او با واقعیت است.

    سایکوز- روان‌پریش (Psychosis)

    در ساختار سایکوتیک، فرد دچار گسست از واقعیت می‌شود و نمی‌تواند دنیای خیالی، نمادین و واقعی را به‌درستی از هم تفکیک کند. افراد سایکوتیک معمولاً با توهمات و هذیان‌ها روبرو هستند و توانایی محدودی در تعامل با واقعیت بیرونی دارند.

    بابی به دلیل انزوای طولانی‌مدت و تربیت نابهنجارش، نوعی ناتوانی در شناخت واقعیت دارد. وقتی او برای اولین بار از خانه خارج می‌شود، واکنش‌های او به محیط بیرون نشانگر تجربه‌ای است که می‌توان آن را به سایکوز نسبت داد. عدم توانایی او در برقراری ارتباط مؤثر با دنیای اجتماعی و عدم درک درست از هنجارها و قوانین اجتماعی می‌تواند نشان‌دهنده ساختار سایکوتیک او باشد. در صحنه هایی از فیلم شاهد چیزی شبیه به قانون­‌مداری هستیم اما در تمامی این سکانس ها، بابی تلاش می­‌کند تا خود را از تنبیه حفظ کند.

    پروِرت- روان‌کژ (Perversion)

    در ساختار پرورت، فرد سعی می‌کند با حاشا کردن یا زیر پا گذاشتن قوانین و هنجارهای اجتماعی، تمایلات خود را ارضا کند. افراد پروورتیک از طریق حاشا کردن نام تلاش می‌کنند تا نوعی کنترل بر وضعیت روانی خود پیدا کنند.

    بابی در بسیاری از موارد، رفتارهای غیرهنجاری و مرزناپذیری نشان می‌دهد، اما این رفتارها بیشتر ناشی از ناتوانی او در شناخت هنجارهای اجتماعی است تا تمایل به حاشا کردن آن‌. شخصیت او به طور کلی نشانگر پروورژن نیست، بلکه بیشتر به عدم ارتباط او با هنجارهای نمادین و قوانین اجتماعی بازمی‌گردد.

     

     

    نتیجه‌گیری

    بر اساس تحلیل روانکاوانه و نشانه‌هایی که بابی از خود نشان می‌دهد، ساختار شخصیت او بیشتر به سایکوز نزدیک است. او با مشکلات جدی در برقراری ارتباط با واقعیت بیرونی روبه‌روست و ناتوانی‌اش در فهم قوانین و ساختارهای اجتماعی نشان‌دهنده گسستی از دنیای نمادین و ورود به دنیایی خیالی و غیرقابل فهم است. البته باید توجه داشت که این تنها می‌تواند یک فرضیه باشد و تشخیص دقیق تنها در اتاق تراپی رخ می‌دهد.

     

    [1] Bad Boy Bubby

    [2] Rolf de Heer

  • معرفی و تحلیل سریال After Life

    معرفی و تحلیل سریال After Life

     برای تحلیل بیشتر این سریال، با مجله تجربه زندگی همراه باشید.

    سریال after Life

    درون‌مایه سریال After Life درامی غمگین است که با استفاده از کمدی، به اثری دلنشین بدل شده است. این سریال به مفاهیم گسترده زندگی به همراه تلخی‌های آن می‌پردازد که مهم‌ترین آن مرگ و فقدان است؛ از این رو پیام‌هایی که به مخاطب القا می‌کند قابل تأمل است.

    سریال After Life زندگی تونی، نویسنده یک روزنامه محلی، را پس از مرگ همسرش روایت می‌کند؛ تونی دیگر انگیزه‌ای برای زندگی ندارد و تنها دلیلی که او را از خودکشی منع می‌کند غذا دادن به سگش است. گرچه طی سریال دائماً مفهوم مرگ و پوچی زندگی عنوان می‌شود اما در واقع داستانِ فیلم، داستانی در ستایش زندگی است.

    شخصیت تونی پس از دست دادن همسرش تلخ، بددهن و حاضر جواب شده است که دیگران را می‌آزارد اما با این وجود ما به‌عنوان مخاطب با او همدلی می‌کنیم. در این سریال ساده، گفتگوها، دیالوگ‎ها و لحظاتی وجود دارد که برای ما مخاطبان قابل لمس بوده و هر کسی که در زندگی فقدانی را تجربه کرده باشد، با آن لحظه‌ها ارتباط برقرار می‌کند.

    تحلیل سریال After Life

    سریال مدام شخصیت اصلی را با خود یا دیگران درگیر می‌کند و در یک فضای مشخص، چیزی به ثمر می‌نشاند که از یک سو اندکی داستان را پیش می‌برد و از سوی دیگر اندکی جهان‌بینی خالق سریال را برای ما مخاطبان روشن می‌کند. تصویری که ریکی جرویس از زندگی و آدم‌ها به نمایش می‌گذارد، تصویری احساسی، دل‌نشین و صمیمی است و می‌تواند ارتباط عمیقی با مخاطب ایجاد کند و به راحتی هر آنچه که کارگردان و نویسنده در نظر داشته‌اند را به عمق تجربیات مخاطب اضافه کند.

    در طول سریال ما با سکانس‌هایی از جمله ملاقات تونی با روانشناسی آشفته، رفتن او به تحریریه و گفتگو با همکارانش، دیدار با پدری که آلزایمر دارد و همچنین ملاقات زنی مسن در قبرستان مواجه هستیم و این سکانس‌ها دائماً تکرار می‌شوند اما از دل هرکدام، دیالوگ‌ها و مفاهیم جدید و تأمل برانگیز بیرون می‌آید.

     

     

    شخصیت‌های سریال بی‌تکلف‌اند و در عین خاکستری و امروزی بودن، ویژگی‌هایی دارند که آن‌ها را از هم متمایز می‌کند و در دسته‌های مختلف قرار می‌دهد. تنوع شخصیت‌ها در یک فضای مشخص، نشان‌دهنده‌ی تفکر هم‌زیستی مسالمت آمیز افراد با سلایق، عقاید و دیدگاه‌های متفاوت به زندگی است.

    در میان سریال‌های ریکی جرویس، در این سریال بیشتر از همیشه شاهد تفاوت شخصیت‌ها هستیم و در نهایت زمانی که همگی به یک تصمیم جمعی یا واکنش احساسی مشترک می‌رسند، تاثیر آن چندین برابر احساس می‌شود. این اتفاق باعث شده که افراد بیشتری بتوانند با سریال After Life ارتباط برقرار کنند، گویی هر کدام از شخصیت‌ها می‌تواند نماینده‌ی فرد یا افرادی از جامعه باشد که به تماشای این سریال نشسته‌اند و خود را در آن‌ها جستجو می‌کنند.

    سریال After Life و تجربه‌ی سوگ

    اولین سکانس سریال با تصویری از لیزا، همسر تونی، آغاز می شود که در بیمارستان برای تونی ویدیوهایی ضبط کرده تا بعد ازمرگش راهنمایی برای زندگی همسرش باشد. در طول سریال  After Life، می‌بینیم که تونی آرام آرام با درد خود کنار می‌آید. این فرآیند به قدری طبیعی انجام می‌شود که می‌توان اصیل بودن آن را احساس کرد. اما آنچه این سریال را واقعاً به یاد ماندنی می‌کند این است که چگونه ریکی جرویز به شکل درخشانی طنز را به موضوع پیچیده‌ای مانند تجربه‌ی مرگ و فقدان گره زده و کمدی خود را به آن تزریق کرده است.

    تونی دوره‌ی سوگ سنگینی را پشت سر می‌گذارد. او نزدیک‌ترین فرد به خود و به نوعی بخشی از خودش را از دست داده است. لیزا بخش مهمی از وجود تونی بوده و مرگش باعث بروز بحران هویت در تونی شده است. تونی احساس جدا ماندن از خود و زندگی می کند. به نوعی انگار لایه‌ای ضحیم اما نامرئی میان او و جهان بیرون شکل گرفته است و او دیگر قادر به زیستن و شاد بودن نیست.

     


    لیزا همسرِ تونی

     

    تجربه‌ی سوگ عزیزان را حسین وحدانی در کتاب دال دوست داشتن به زیبایی وصف می کند که به تجربه‌ی تونی و هر کسی که عزیزی را از دست داده نزدیک است:

    «تجربه‌ی سوگ یک لایه‌ی نامرئی اما محسوس و واقعی به روی همه چیزِ دنیای آدم می‌کشد. مثل لاک بی‌رنگ، مثل ورنی روی جلد، مثل سلفون روی غذا، مثل شیشه‌ی شفاف تمام‌قدی که در فرودگاه بین ما و مسافرمان کشیده شده است. مثل چیزی که نیست اما هست و ما می‌دانیم دیگر هرگز به تمامی شاد نخواهیم بود که هرگاه دستمان را پیش آوریم تا شادی را لمس کنیم حتی از نزدیک، حتی در آغوشش هم که باشیم انگشتمان لایه‌ی نامرئی ازغم را لمس خواهند کرد.»

    تونی با بودنِ بیش از حدِ نبودن و فقدان لیزا مواجه است. سوگ و فقدان افراد را بیش از آنکه با نبودن مواجه کند، با بیش از حد بودن روبرو می‌کند. فرد بازمنده به هر چیز نگاه می‌کند یاد عزیز از دست رفته می‌افتد، حتی نفس کشیدن و زنده بودن، زنده نبودن و نفس نکشیدن عزیزش را به یادش می‌آورد. زندگی با تمام جزئیاتش تونی را به یاد همسرش می‌اندازد و او توان زندگی بدون یادگاری‌ها و ویدیوهای او را ندارد. با دیدن ویدیوهای لیزا انگار مدام از خود می‌پرسید چگونه از آن همه زندگی در او، تنها این عکس‌ها و فیلم‌هایی باقی مانده است؟

    تونی کم کم متوجه این می شود که برای همیشه سوگوار خواهد بود. ما هم با سوگ تونی همدلی می‌کنیم و به یاد می‌آوریم که از فقدان عزیزانمان عبور نخواهیم کرد، تنها یاد خواهیم گرفت که با آن زندگی کنیم همان گونه که تونی به غم و فقدان لیزا اجازه می‌دهد کنارش نفس بکشند و زندگی کنند. تونی بهبود می‌یابد و کم کم سعی می‌کند خود را پس از آسیبی که متحمل شده، از نو بسازد. تونی و همه‌ی ما که عزیزانی را از دست می‌دهیم ترمیم خواهیم شد اما هرگز مثل قبل نخواهیم شد.

     

     

    روند سوگواری به شکل خط مستقیم پیش نمی‌رود؛ ممکن است دوباره پدیدار شود و نیاز به کار کردن روی آن باشد. می‌بینیم سوگواری برای تونی، پستی و بلندی‌های بسیاری دارد و روزهایی آرام‌تر و روزهایی بی‌قرارتر است.

    پس از بهبودی نسبی مجدداً دوره‌ی سختی برای او پیش می‌آید. سوگواری وقتی آرام می‌شود که شخص مصیبت دیده دوباره به زندگی علاقه پیدا کند، احساس امیدواری بیشتری در او پیدا شود، دوباره به احساس خشنودی برسد و نقش های جدیدی در زندگی بپذیرد؛ همان‌طور که تونی در طول زمان و آهسته می‌تواند به ابژه‌های جدید اجازه‌ی ورود به زندگی‌اش دهد و آن‌ها تا حدی تسکین‌دهنده جای خالی ابژه‌ی از دست رفته باشند.

    سوگواری بهایی است که بابت شجاعتِ دوست داشتنِ دیگران می‌پردازیم.

    کتاب مسئله مرگ و زندگی، اروین یالوم

    سوگ همواره در امتداد عشق اتفاق می‌افتد. دوست داشتن دیگران به شجاعت نیاز دارد چرا که در لایه‌ی عمیق‌تری، ما را آگاه می‌کند که ممکن است کسی که دارد بخشی از وجود ما را تشکیل می‌دهد، از دست بدهیم.

    درابتدای سریال شاهد این هستیم که تونی از نزدیک شدن افراد به او واهمه دارد و درک می‌کنیم که دوست داشتن و دلبستن به دیگران چه قدر برای او سخت و اضطراب آور است.

    در قسمتی می‌بینیم فرانک به تونی می گوید: «نمی‌تونی همین‌جوری راه بری و به مردم توهین کنی!» و تونی در پاسخ می گوید: «هیچ فایده‌ای نداره که آدم خوش‌رفتار و باملاحظه و دلسوز و درستکار باشه تازه ضرر هم داره» تونی از ضرری می‌گوید که دوست داشتن دیگران در پی دارد اما در طول داستان او شجاعتِ دوباره ارتباط برقرار کردن، دوست داشتن و دلبستن را پیدا می‌کند اما این بار بیش از پیش به ناپایداری زندگی آگاه است و می‌داند که آن رویِ دوست داشتن، از دست دادن است.

    گروس عبدالملکیان به زیبایی در شعری به تجربه‌ی سوگ عاشق اشاره می‌کند که مرا بسیار یاد تجربه‌ی تونی می‌اندازد:

    «حالا که رفته‌ای

    بیا برویم

    بعد مرگت قدمی بزنیم

    ماه را بیاوریم

    و پاهامان را تا ماهیان رودخانه دراز کنیم

    بعد

    موهایت را از روی لب‌هایت بزنم کنار

    بعد

    موهایت را از روی لب‌هایت بزنم کنار

    بعد

    موهایت را از روی لب‌هایت…

    لعنتی

    دستم از خواب بیرون مانده است»

    تونی مدام به دنبال لیزا می‌گردد اما واقعیت، بیداری و زندگی او را از لیزا جدا می‌کند. در سکانس‌های متعددی تونی را می‌بینیم که قصد فرار از واقعیت زندگی را دارد. واقعیتی که برای او سرشار از غم و اندوه و فقدان است. او با خوابیدن، نوشیدن الکل و مصرف مواد مخدر قصد دارد دستش را به لیزا برساند. اما دستش و جسمش در واقعیت باقی می‌ماند و او ناگزیر است کم کم ظرفیتی برای پذیرش زندگی و واقعیت‌هایش در خود ایجاد کند و غم و فقدان را به درون خود راه دهد و با آن‌ها زندگی را ادامه دهد.

    از مسائل مهمی که در سریال به آن پرداخته شده، لزوم داشتن سیستم‌های حمایتی برای کنار آمدن با سوگ است. تونی از طرف اطرافیانش حمایت می‌بیند و درک می‌شود، دوستان و همکارانش غم بزرگ او را درک می‌کنند، هرچند تونی خودش را در پوسته‌ی سختی پنهان کرده و اظهار می‌دارد نیاز به کمک ندارد و تنها خواسته‌اش از زندگی، مرگ است اما اطرافیان دست از حمایت او برنمی‌دارند.

    تلاش او برای حرف زدن با روان‌درمانگر نشان می‌دهد که تونی برعکس گفته‌هایش چه قدر محتاج روایت‌کردن غم و از دست دادن خویش است. سوگ مشکلی نیازمند راه حل نیست بلکه تجربه‌ای نیازمند حمایت و حضور است. تونی در همین راستا کم کم التیام پیدا می‌کند وخود حامی دیگران می‌شود.

    پیشنهاد مطالعه: فرآیند سوگ و کمک به فرد سوگوار

    تونی بعد از تجربه این سوگ با پدیده‌ی تازه‌ای در زندگی مواجه می‌شود و آن آگاه شدن و نزدیک حس‌کردنِ پدیده مرگ نسبت به خودش است. او به نوعی درمی‌یابد که مالک هیچ چیز نیست، عزیزانش، زندگی‌اش، افکارش و بدنش هیچ کدام پایدار نیستند و زندگی در تمام لحظاتش به مرگ و از دست دادن آغشته است. این آگاهی اضطراب در پی دارد و می‌بینیم در ابتدا برای فرار از این اضطراب راه‌های مختلفی را دنبال می‌کند تا در نهایت بتواند این اضطراب را تاب بیاورد و می‌بینیم پس از دست دادن پدرش، سوگ متفاوتی را تجربه می‌کند.

    مواجهه با فقدان

    ما چگونه می‌توانیم تمام از دست‌دادن‌ها از جمله از دست دادن خودمان، لحظه هایمان و عزیزانمان را به درون خود راه دهیم، به جای اینکه از آن‌ها فرار کنیم؟

    اگرچه نفس مرگ آدمی را نابود می کند، اندیشه‌ی مرگ نجاتش می‌دهد.

    روان‌درمانی اگزیستانسیال، اروین یالوم

    فکر کردن و آگاه بودن به مرگ باعث شوق زیستن و بهتر زیستن می‌شود. همان‌طور که در سریال می‌بینیم در پی تجربه‌ی سوگ، مرگ آگاهی به تونی کمک می‌کند با کیفیت متفاوتی زندگی کند. وقتی بدانیم همه چیز موقتی است، برای استفاده از زندگی و زمان و آگاهانه زیستن بیشتر تلاش می‌کنیم. وقتی بدانیم زندگی ناپایدار و مبهم است ظرفیت پذیریش ابهام و درنتیجه بزرگترین ابهام زندگی یعنی مرگ را نیز تاب می‌آوریم. برای مثال در انتهای فصل دوم شاهد این هستیم که تونی ارتباط نسبتاً مبهمی را با پرستار پدرش آغاز می‌کند اما ظرفیت تاب آوردن این ابهام را دارد.

    زندگی با مرگ معنا می‌یابد

    احتمالاً تا به امروز به زندگی جاودان فکر کرده‌اید. به اینکه انسان بتواند روزی جاودانه زندگی کند. اما به زندگی و معنای آن در این حالت فکر کرده‌اید؟ بدون مرگ زندگی چه معنایی خواهد داشت؟ چند نفر به دنبال معنا، خودخواسته زندگی شان را به پایان خواهند رساند؟ مرگ چه علاجی دارد به جز پذیرش آن به عنوان بخشی از زندگی؟ انسان ابدی یعنی اضطراب ابدی

    رضا جمالی حاجیانی شاعر معاصر در قسمتی از شعرش می‌گوید:

    گودالی است در من که پر نمی‌شود
    مگر اینکه خودم در آن دراز بکشم

    رضا جمالی حاجیانی

    او دردی مشترک میان انسان‌ها را در شعر خود فریاد می‌کند. از گودالی می‌گوید که در تمام وجودِ ما هست، گودالی که به تعبیر کارن هورنای اضطراب بنیادین (احساس فراگیر و پنهان تنهایی انسان در دنیای خصمانه) و از نگاه اروین یالوم اضطراب مرگ است.

    شاعر در این سطرها این اضطراب را به گودالی تشبیه می‌کند که هر کدام از ما با مکانیسم‌های مختلفی سعی در فرار کردن و نادیده‌گرفتن آن داریم. مانند اعتیاد به مواد مخدر، اعتیاد به روابط جنسی، روابط عاطفی متعدد و… .

    پایان این اضطراب، خوابیدن در گودال و بستن چشم‌هاست.

    یکی از راه‌های غلبه بر هراس مرگ، ایجاد ارتباط و صمیمیت است. هر یک از ما غالبا بدون قصد یا دانسته در ارتباطات خود، دایره‌های متحدالمرکزی از تاثیر ایجاد می‌کنیم که شاید سال‌ها یا حتی نسل‌ها بر دیگران تاثیر بگذارد. یعنی اثری که بر دیگران می‌گذاریم به نوبه خود به دیگری منتقل می‌شود؛ مانند موج‌های دایره‌وار بر سطح آب.

    تأثیر بر دیگران و ایجاد ارتباط‌های صمیمی به ما قوت قلب می‌دهد که پس از مرگ هم به بودن توسط تأثیراتمان بر دیگران ادامه خواهیم داد. این عقیده که می‌توانیم اثری از خودمان باقی بگذاریم حتی بی آنکه از آن اثر آگاهی داشته باشیم پاسخی است به ادعای آنان که می‌گویند پایان‌پذیری و گذرا بودن به ناگزیر بی معناست.

     

     

    تونی با ایجاد ارتباط و کمک به دیگران، کم‌کم با احساس پوچی بعد از دست دادن کنار می‌آید. به نظر می‌آید تونی تلاش می‌کند با اضطراب مرگ و غم فقدان همزمان کنار بیاید و حمایت و کمک به دیگران در این مسیر کمک کننده است.

    غلبه بر اضطراب مرگ در بخش‌های مختلفی از سریال به ظرافت نشان داده شده است؛ مانند افراد مختلفی که در سریال می‌بینیم قصد دارند در روزنامه به ماجرای آن‌ها پرداخته شود و اثری از زندگی آن‌ها برای دیگران باقی بماند. صاحب تحریریه که مرد مسنی است و قصد فروش ساختمان تحریریه را دارد، در انتها برای غلبه بر اضطراب مرگ خود تصمیم می‌گیرد به شکل دیگری به بودن خود ادامه بدهد و آن فرصت دادن به دیگران برای کار کردن و به یاد آوردن او است.

    انواع سوگ در سریال After Life

    از نکات مهمی که در سریال به ظرافت به آن پرداخته شده، اشاره به انواع سوگ در زندگی است. کلمه‌ی سوگ معمولاً ما را به یاد مرگ می‌اندازد اما در حقیقت سوگ درباره‌ی تجربه‌ی فقدان و از دست دادن است؛ بیماری، از دست دادن شغل، از دست دادن حیوان خانگی، از دست دادن رابطه‌ی عاطفی و مهاجرت کردن نمونه‌هایی از سوگ هستند.

    سوگواری روند پیچیده ای دارد و بسته به نوع فقدانی که تجربه می‌کنیم و شرایطی که در آن قرار داریم تجربه‌ای با هیجانات متفاوت برای ما رقم می‌زند. در طول سریال با انواع مختلفی از سوگ و فقدان در شخصیت‌ها مواجه می‌شویم برای مثال لیزا همسر تونی در دوره‌ی بیماری سوگوار از دست دادن سلامتی خود بوده و ما با دیدن سکانس‌هایی از او متوجه می‌شویم که او پذیرای سوگ خود بوده، ظرفیت تجربه از دست دادن سلامتی و زندگی را داشته است و از روزهای باقی‌مانده‌ی زندگی خود برای کمک به تونی و ضبط کردن ویدیو استفاده می‌کند.

    پیشنهاد مطالعه: معرفی کتاب عیبی ندارد اگر حالت خوش نیست

    برادر لیزا (مت) هم درحال از دست دادن رابطه عاطفی‌اش با همسرش است، او نیز در حال تجربه‌ی سوگ پیچیده‌ای است و ابتدا شاهد فرار او از این تجربه هستیم. او قصد دارد با وقت‌گذرانی با زنان متعدد و نوشیدن بیش از حد الکل التیامی برای از دست دادن رابطه‌ی عاطفی با همسرش پیدا کند اما تونی به او کمک می کند پذیرای تجربه‌ی سوگ خود باشد.

    هنگامی که تحریریه با خطر بسته شدن مواجه می‌شود افراد به خصوص سندی (Sandy) خود را در خطر از دست دادن شغل محبوبشان احساس می‌کنند و می بینیم او گریه می‌کند و غمگین است؛ چرا که از دست دادن شغل هم نوع دیگری از تجربه‌ی سوگ است. از دنیا رفتن و انواع کنار آمدن بازمانده‌ها با این فقدان نیز درشخصیت‌های مختلف سریال به‌خوبی پرداخته شده‌است.

    کارگردان سریال After Life ، ریکی جرویز

    ریکی جرویز (Ricky Gervais)  کارگردان سریال After Life  است که از آثار قبلی او می‌توان سریال The Office را نام برد. بازیگران اصلی سریال After Life خود ریکی جرویز، دایان مورگان، ماندیپ دیلون، اشلی جنسن و کری گودلیمن هستند. سریال After Life برای اولین بار در 8 مارس 2019 (17 اسفند 1397) در شبکه Netflix به نمایش درآمد.

     

     

    فصل دوم این سریال نیز در 24 آوریل 2020 (5 اردیبهشت 1399) اکران شد. در 6 می 2020 (17 اردیبهشت 1399) نتفلیکس و ریکی‌ جرویز به توافق‌نامه چند پروژه جدید رسیدند که شامل ساخت فصل سوم و احتمالاً آخرین فصل سریال After Life نیز بود. فصل اول و دوم هر یک شامل شش قسمت حدوداً سی دقیقه‌ای است.

    انتقادات به سریال After life

    از انتقادهای وارد به سریال، نقش رواندرمانگر (psychotherapist) تونی و مت رایج است که انتقاد بر حرفه‌ای نبودن اوست. اولین مسئله رجوع تونی و مت که دوست و خانوده‌ی یکدیگر هستند به یک درمانگر واحد است و این موضوع از ممنوعیت‌های پذیرش درمانجو است. مسئله‌ی دوم غیرحرفه‌ای بودن و شخصیت مشکل‌دار خودِ تراپیست است که بیش از مراجعانش به تراپی نیازمند است!

    انتقادهای بسیاری به سازندگان سریال وارد شده که تصویری که از تراپیست ازائه داده‌اند تصویری حرفه‌ای نیست و می‌تواند منجر به بی‌اعتمادی افراد به فضای تراپی شود.

    اما یک نکته مهم قابل توجه است؛ در بریتانیا برای رواندرمانگر شدن نیاز به داشتن تحصیلات دانشگاهی، گذراندن دوره‌های معتبر آموزشی، گرفتن درمان شخصی و… وجود ندارد و از نظر قانونی هر کسی می تواند ادعا کند روان درمانگر است و شروع به کار کند پس سنجش تخصص روان‌درمانگران به عهده‌ی مراجعان است. البته قانون روان‌شناسان (psychologist) را در بریتانیا محدود به قوانین سخت‌گیرانه‌ای شامل داشتن تحصیلات دانشگاهی مرتبط، گرفتن درمان شخصی وسوپرویژن و شرکت در دوره‌های معتبر آموزشی می‌کند.

    • مگر ما جز اینیم؟
    • همه خاطره‌ایم…

    منابع:

    منبع 1

    منبع 2

    منبع 3

    منبع 4

    منبع 5

    منبع 6

    یادداشت‌های علیرضا قاسمیان خمسه

    کتاب خیره به خورشید اثر اروین یالوم ترجمه مهدی غبرایی

    کتاب مسئله‌ی مرگ و زندگی اروین یالوم ترجمه مهدی عزیزی

    کتاب دال دوست داشتن اثر حسین وحدانی

  • بازگشت «بچه گوزن» به شکارگاه؛ تحلیل مینی سریال Baby Reindeer

    بازگشت «بچه گوزن» به شکارگاه؛ تحلیل مینی سریال Baby Reindeer

     

    توانایی هولناک تکرار،
    الوهیت هولناک کشش مغاک است
    که ما را هرچه تمام‌تر پایین‌ می‌کشد.
    همچون گلوگاه هر آینه، گسترندهٔ یک گرداب
    سرانجام خوب می‌شناسیمش. هیچ نیست؛ مگر سقوط عمیق و گناهکارانه
    در جهانی که در آن تکرار، آدمی را اندک اندک به زیر می‌کشد.[1]

     

    درآمد

    احتمالاً نام مینی‌سریال جدید و پربازدید نتفلیکس، به نام «بچه گوزن»[2] را شنیده باشید. نمایشی تلخ از تجربیات مردی به نام دانی دان که توسط مارتا اسکات، تحت تعقیب قرار گرفته است. در نیمهٔ دوم سریال، از اتّفاقاتی تروماتیک پرده برداشته می‌شود که سؤالات زیادی را در ذهن مخاطب ایجاد می‌کند. در مقالهٔ حاضر به بررسی این سریال از دیدگاهی روانکاوانه می‌پردازیم. سریالی که احتمالاً تأثیر آن تا مدت‌ها همراه شما خواهد بود. «بچه گوزن» احتمالاً یکی از بهترین آثار ده سال اخیر نتفلیکس است.

     

    فقط یک لیوان چای مجانی

    «بچه گوزن» ما را مبهوت خود می‌کند. یحتمل 7 قسمت سی‌و چند دقیقه‌ای سریال را پشت‌سر هم و مانند سینه‌فیل‌ها با ولع خواهید دید. سوای جنبه‌های روان‌شناختی سریال، داستان، ایفای نقش و کارگردانی ما را میخکوب می‌کند؛ امّا گویی یک‌ همدلی نیز با شخصیت اصلی پیدا می‌کنیم که نمی‌توانیم به‌راحتی از خیر دیدن اپیزود بعدی سریال بگذریم.

    در همان چند دقیقهٔ ابتدایی می‌توانیم حدس بزنیم رفتار مارتا رفتاری غیرمعمول است و احتمالاً دردسرساز خواهد شد. دانی در ظاهر با مهمان‌کردن یک لیوان چای و چند گپ‌و گفت طنزآلود، دردسر بزرگی را برای خود رقم می‌ز‌ند. فقط 15 دقیقه از سریال گذشته که در سکانسی، مارتا و دانی برای نوشیدن قهوه بیرون رفتنه‌اند و مارتا اصرار می‌کند که رابطهٔ آن‌ها چیزی بیش از دوست معمولی است و دانی اصرار دارد که ما فقط می‌توانیم دوست ساده‌ای برای هم باشیم. در تمام داستان از خود می‌پرسیم: «چرا دانی دانِ قصه، زودتر از این مهلکه فرار نمی‌کند؟»

    پاسخ اولیه آنجاست که شاید وقتی دانی از حرفهٔ خودش با مارتا صحبت می‌کند (که می‌توانیم رگه‌هایی از نارسیسیزم را در این امر ببینیم)، توسط مارتا تأیید می‌شود و دانی نیز از این قضیه لذت می‌برد. امّا در اپیزود بعدی روایتی جدید از رابطهٔ تروماتیک دانی با یک نویسنده، به نام دارین که با او مواد مخدر مصرف می‌کند و  در حالت نئشگی مورد تجاوز او قرار می‌گیرد، تمام گمانه‌زنی‌های ما را زیر سؤال می‌برد. گویی در این رابطه نیز ناتوانی دانی در نه گفتن به مارتا و پس‌زدن او را می‌بینیم.

    در همان سکانس کافه، مارتا از دنی می‌پرسد که چرا نمی‌توانیم با هم باشیم؟ آیا قلبت شکسته؟ آیا پای یک زن دیگر در گذشتهٔ تو در میان است؟ مارتا به سرعت از اتفاقات تروماتیک در پسِ ذهنِ دانی باخبر می‌شود و به او می‌گوید: «من متوجّه زخم‌های تو هستم». به نظر، زمانی کسی می‌تواند از زخم‌های ما باخبر شده باشد که خود او نیز زخمی داشته باشد؛ البته که ما به اندازهٔ کافی چیزی از پسِ ذهن و تجربیات مارتا نمی‌دانیم. در ادامه مارتا شروع به داد و فریاد نیز می‌کند؛ زیرا می‌خواهد جزییات بیشتری از این زخم‌ها بداند.

    در مورد مارتا باید گفت، ناکامی در پاسخ گرفتن از دانی یک نقاب جدید به روی صورت او زد که خبر از شخصیت نارسیستیک مارتا دارد؛ چراکه ناکامی برای او غیرقابل تحمل می‌نماید. شخصیت مارتا بسیار دور از امیال و نیاز های دانی است و این ویژگی بارزِ شخصیت‌ نارسیستیک[3] است. اینکه اساساً به هیچ نوع همدلی در روابط خود اعتقاد ندارد.

    در اواخر سریال، مارتا اشاره می‌کند که دانی مانند عروسکِ «بچه گوزن» است که همیشه در کودکی همراه خود داشته است؛ امّا دانی آن عروسک نیست و همین برای مارتا استرس‌زاست. استرسی که شخصیت نارسیستیک را به سمت نمایشی بردرلاین[4] می‌برد.

    در طول سریال، موضوع بیشتر حول محور دانی است. گویی هر کس دیگری هم جای مارتا بود در این موقعیت باقی می‌ماند. درست مثل استعارهٔ سکانس پایانی سریال که به بار (مشروب‌فروشی) می‌رود و همان رفتاری که با مارتا داشت را یک بارتندر (متصدیِ بار) با او دارد و باز موقعیتی آشنا برای او پیش می‌آورد. سؤال اینجاست: «او چرا در این موقعیت مانده؟ چرا به خانه‌ی متجاوز خود برمی‌گردد؟ چرا رفتارهای خشونت‌زای مارتا را گزارش نمی‌دهد؟ مگر غیر از این است که دوست دارد از این شرایط بیرون بیاید؟»

    این سریال آنجایی تکان‌دهنده می‌شود که ریچارد گد، خالق و بازیگر اصلی سریال، داستان واقعی از زندگی خود را روایت می‌کند. گد تمام قلب و روح خود را در این اثر می‌گذارد. البته که به گفتهٔ خود، چیزهایی را به اقتضای ساخت سریال به داستان اضافه کرده امّا نیمی از این اتّفاقات کافی است تا انسان را از پای در بیاورد.

    بازگشت برای جواب دیگر

    برای پاسخ به سؤالات مطرح‌شده، جواب‌های متفاوتی وجود دارد. یکی اینکه انسان به شرایطی که موقعیت حل‌نشده‌ای در آن وجود دارد، بازمی‌گردد تا بتواند این بار دستاوردی متفاوت رقم بزند. همان شرایطی که در اتاق درمان نیز توسط انتقال[5] به درمانگر به وجود می‌آید و دقیقاً همین‌جاست که روانکاوی می‌تواند به مراجع کمک کند.

    نکتهٔ دیگر شاید این است که ما جذب افرادی می‌شویم که جنبه‌های آشنایی برای ما دارند و گویی ما در این موقعیت‌های آشنا احساس آرامش بیشتری می‌کنیم. دانی دقیقاً در شبی که قرار بود با معشوق خودش، کسی که دوستش داشته و بعد از قرارهای مختلف او را پیدا کرده، به تخت خواب برود، از او فرار کرد و او را پشت درب‌های بستهٔ مترو جاگذاشت. این موقعیت برای او ناآشناست و باعث کسب لذت می‌شود. حال آنکه بعدها در مونولوگی که روی صحنه داشت، گفت: «او را رها کردم چون بیشتر از اینکه او را دوست داشته باشم، از خودم متنفرم».

    فراموش نکنیم که تمام این اتفاقات نه به صورت هشیارانه، بلکه به صورت ناهشیار برای دانی پیش می‌آید. از طرفی، شاید در هشیاری هیچ علاقه‌ای به مارتا ندارد و از متجاوز خود متنفر است، با این‌حال ناهشیارانه به سمت او پیش می‌رود. دانی به گونه‌ای رفتار می‌کند که گویی باید به سمت نابودی پیش رود. اما چرا باید ناهشیار، میل به نابودی داشته باشد؟

     

    دگرسوی اصل لذت

    از میان تمام نوشته‌های فروید، پدر روانکاوی، شاهکار دگرسوی اصل لذت [6]، بی‌شک همان‌جایی است که فروید مستقیماً و با نبوغی سرشار در تأملی خصوصاً فلسفی نفوذ می‌کند. مراد او از «دگرسو» به هیچ‌رو استثناهای اصل لذت نیست؛ بلکه از ناخرسندی‌ها و کژراه‌هایی که واقعیت بر ما تحمیل می‌کند، تعارضاتی که باعث می‌شوند آن‌چه برای برخی لذّت‌بخش است، برای دیگری ناخرسندی باشد، بازی‌هایی که در آن‌ها خود را وامی‌داریم تا رویدادی ناخوشایند و حتی اختلال‌های کاری یا پدیده‌های انتقال را بازتولید کنیم که بر طبقشان رویدادی مطلقاً نامطلوب (نامطلوب برای تمام اجزای ما) لجوجانه بازتولید می‌شود.

    از دیرباز تاکنون بسیاری از فیلسوفان تاریخ، همواره به‌دنبال زندگی سعادتمندانه یا شادمانه برای انسان بوده‌اند. از افلاطون تا اپیکور، از رواقیون تا اسپینوزا، گویی انسان تنها به دنبال لذت و سعادت است. اما جلوتر، در عصر روشنگری، هیوم و چند فیلسوف دیگر اشاره کردند: در زندگی روانی، لذت‌ها همان‌قدر وجود دارند که دردها. اما حتی این فیلسوفانِ پیشرو نیز اعتقاد داشتند که اصل لذت (بدون استثنا) بر زندگی روانی در «اید» یا «نهاد» فرمان می‌راند. به عنوان مثال حتی نیچه می‌گوید: «اگر رنج و حتی درد معنایی داشته باشد، نباید برای کسی لذت‌بخش باشد.» اما فروید متوجه شد، هر چقدر انگاره‌های لذت و درد را زیرورو کنیم نمی‌توانیم صورت اصلی را در نظر بگیریم که بر طبق آن لذت می‌جوییم و از درد دوری می‌کنیم.

    فروید می‌گوید: «در زندگی روانی لذت‌ها و دردها وجود دارند ولی این‌جا و آن‌جا، در وضعیّتی آزاد، پراکنده، شناور و البته بی‌قید.» فقط قید، تهییج لذت را ممکن می‌سازد. بدون فعالیت این قید، بی‌شک تخلیه‌ها و لذت‌ها در کار هستند، ولی پراکنده و تصادفی. همین تهییج است که لذت را به‌عنوان یک اصل ممکن می‌سازد. قیدی پر انرژی و خود تحریک، قیدِ زیست‌شناختی سلول‌ها که می‌توانند و باید «تکرار» شوند، تکرار از پسِ تهییج: تکرار زندگی.

    شوپنهاور می‌گوید نتیجه‌ی راستین و تا حدودی هدف زندگی، مرگ است و این همان نکته‌ای بود که فرویدِ زیست‌شناس در مورد سلول‌ها نیز یافت. سلول‌ها از ابتدای تولّد به‌سوی مرگ حرکت می‌کنند. هر موجود زنده‌ای به سبب دلایل درونی می‌میرد و دوباره غیر ارگانیک می‌شود. گویی باید این‌گونه برداشت کنیم که هدف همهٔ زندگی‌ها مرگ است.

    فروید با مشاهدهٔ رویاهای تنبیه‌گونه و همچنین موقعیت‌های تکرار شونده، متوجه تهییج به سمتی شد که با اصل لذت همخوانی نداشت. او متوجه شد رانه‌‌ی دیگری به جز رانهٔ زندگی وجود دارد که در رابطه‌ای دیالکتیکال با رانهٔ زندگی است. رانهٔ زندگی با ادراک ما و تمام فیلسوفان تاریخ، همخوانی بیشتری دارد؛ امّا رانهٔ دیگری وجود دارد که ما را به کام مرگ می‌کشاند. رانه‌ای که بی‌سروصدا کار می‌کند و موقعیّت‌هایی را چندین و چندبار تکرار می‌کند؛ تکرار توأمان، تکرار گذشته، تکرار اکنون و آینده. هرچند گذشته از پیِ حال می‌آید و حال در پیِ آینده، تکراری که در بنیان و در اصلی بی‌بنیان مقدّم بر اصل لذّت است.

    دانی لذتش را در درد خودش می‌یابد؛ دردی که نقش شرطی را بازی می‌کند که دانی بدون آن لذت نمی‌برد. او مطلقاً تابع انتظار و عملکرد تکرار و از سرگیری در انتظار است. نکتهٔ اساسی این است که درد او تنها در نسبت با فرم‌های تکرار که کاربردش را مشروط می‌کنند، معنا دارد. او درگیر اجبار به تکرار[7] است و به شکلی خودخواسته، خودش را در موقعیّت‌های پریشان‌کننده قرار می‌دهد.

     

    برای دانی

    دیدن سریال «بچه گوزن» ما را مبهوت می‌کند. شاید به همین دلیل است که نمی‌توانیم دیدن آن را متوقف کنیم. خشم، اضطراب، همدلی و… احساساتی هستند که ممکن است در زمان تماشای سریال تجربه کنیم. در سطح اجتماعی باید گفت که همان‌گونه که زنان می‌توانند قربانی تجاوز و تعقیب توسط دیگران باشند، این اتفاق برای مردان نیز پیش می‌آید. چه بسا اگر سوژهٔ اصلی سریال یک زن بود پلیس و یا نیروهای حمایتی خیلی زودتر از آسیب‌های احتمالی جلوگیری می‌کردند. نکته‌ای که در سریال نیز بدان اشاره شد و بعدها نیز در شبکه‌های اجتماعی مورد بحث و بررسی قرار گرفت این بود که دانی قصهٔ‌ «بچه گوزن» در هر صورت قربانی ترومایی سخت و جان فرساست.

     

    منابع

    در باب حکمت زندگی- ۱۸۵۱ آرتور شوپنهاور
    تاریخ فلسفه- ۱۹۲۶ ویل دورانت
    لذت های ناممنوع- ۲۰۱۵ آدام فیلیپس
    دگرسوی نیک و بد- ۱۸۸۶ فردریش نیچه
    دگرسوی اصل لذت-۱۹۲۰ فروید
    مفهوم رانه مرگ-۲۰۰۹ اتوکرن برگ
    سردی و شقاوت -۱۹۶۷ ژیل دلوز
    Der Mann ohne Eigenschaften-1930 Robert Musil
    Two Regimes of Madness-1975 D.Lapoujade

     

     

    [1] Robert Musil

    [2] Baby Reindeer

    [3] Narcissistic

    [4] Borderline

    [5] Transferance

    [6] Beyond the pleasure principle

    [7] Compulsion to repeat

  • نگاهی به فیلم افعی تهران

    نگاهی به فیلم افعی تهران

     

     

     

    هشدار: این نوشتار داستان فیلم را لو می‌دهد. بهتر است بعد از دیدنِ سریال، آن را بخوانید.

     

    افعی تهران، یک درام پلیسی روانشناختی است. در سریال موضوعات مختلفی به‌طور همزمان پیش می‌رود. معضلات اجتماعی گوناگون در جریان فیلم به نمایش در می‌آید از جمله پارتی‌بازی برای انتخاب نقش در فیلم‌سازی، نگاه‌های دستوری از مراجع ذی‌ربط و ممیزی‌هایی که داستان فیلمها را تغییر می‌دهد، رابطه‌ی یک پیرمرد (پدر آرمان) با یک دختر جوان، ترافیک، دست‌فروشی یک دانشجوی فوق لیسانس سینما، سختی‌های پیدا کردن دارو در ناصر خسرو، بالا رفتن هر روزه‌ی قیمت داروهای کمیاب و دلال‌های دارو، شکست عاطفی و بیگانگی پدر با پسرش که حاصل طلاق است.

    علاوه‌بر شخصیت­‌پردازی سوژه­‌ها که هر کدام می­‌تواند از نظر روان‌شناختی قابل تحلیل باشد، صحنه­‌های جلساتِ تراپی آرمان، فضای سریال را کاملا به دنیای روان‌شناسی متصل می­‌کند. درکنار تمام ردفلگ­‌های جلسات درمان (که هزاران تحلیل بجا و نابجا در شبکه­‌های اجتماعی از آن می­بینیم)، به­‌نظر می‌­رسد اولین سریالی است که اتاق تراپی و به‌ویژه فضای درمان تحلیلی را برای بیننده به تصویر می­‌کشد (برای مخاطب تداعی‌کننده‌ی جلسات درمان تونی سوپرانو در سریال سوپرانوز است که می­‌تواند انتخاب هوشمندانه نویسنده سریال باشد).

     

    در این چند سطر به تحلیل روان‌شناختی شخصیت آرمان می‌­پردازیم (قطعا با هر نگاه و هر رویکردی می‌­توان تحلیل­‌های دیگری داشت).

    آنچه در طول سریال با آن زیاد مواجه­یم، هیجان خشم­ آرمان است. خشم­‌هایی آشکار و خشم­‌هایی نهان و فروخورده.

    آرمان بیانی که منتقد دقیق و زبان‌سرخ است و همه او را به رک‌گویی می‌شناسند، 30 سال است که می‌خواهد فیلم بسازد اما موفق نبوده است. و حالا در آستانه‌ی 50 سالگی‌اش قصد دارد فیلمی از یک جنایتکار سریالی بسازد. جنایتکاری که به «افعی تهران» معروف شده و افرادی که سابقه‌ی کودک‌آزاری دارند را با سم می‌کشد. بسیاری از فیلمسازهای دیگر هم می‌خواستند راجع به افعی فیلم بسازند اما به نحوی با شکست روبرو شدند و حالا قرعه به نام آرمان افتاده و از سوی منابع بالادستی به او اجازه ساخت فیلم داده‌اند. آن هم چه اجازه‌ای! در کنار اصلاحیه‌های مختلفی که بالادستی‌ها برای فیلم می‌دهند، جستجو برای پیدا کردن منبع مالی برای ساخت فیلم معضل دیگری است که آرمان و فرهاد (تهیه کننده‌اش) با آن درگیر هستند و مجبورند تن به خواسته‌های سرمایه‌گذار بدهند.

    در این بین کاراکترهای دیگر سریال و رابطه آرمان با آنها جالب توجه است. همسری که از او جدا شده و در گیر و دار ساخت فیلم، پسرش را به آرمان می‌سپارد تا بتواند به ازدواجش برسد. پسری که بین مادر و پدر پاس‌کاری می‌شود و به نظر می‌رسد خشم‌های فروخورده‌ای دارد که در مهدکودک روی همکلاسی‌ها بالا می‌آورد. و پدری که آرمان سالهاست او را ندیده و در ابتدای فیلم دوست‌دخترِ پدر به او اطلاع می‌دهد که پدر مرده است.

    در همان ابتدای سریال با شخصیت‌پردازی آرمان در قالب فردی عصبانی، لجباز و یکدنده مواجه می­‌شویم که اتفاقاً نمی‌تواند یکدندگی دیگران را تاب بیاورد و هر جا کم آورد زبان به توهین باز می‌کند. در فیلم می‌بینیم که گذشته در اکنون زنده است. در طول سریال آرمان با فلش‌بک­‌هایی به گذشته، مدام خاطرات تروماتیکی که با پدر و مادر دارد را به یاد می‌آورد. در سکانسی که تراپیست از مادرِ آرمان می‌پرسد، برآشفته می‌شود و می‌گوید می‌خواهد از فیلمی حرف بزند که دارد برایش جان می‌کند، چون خودش پدری داشته که آزارش می‌داد. این تقلاها و اشتیاق آرمان، یادآور این جمله از لکان است که اشتیاق، اشتیاقِ بزرگ‌دیگری است. انگار که او نمی‌خواهد برای خودش فیلم را بسازد، بلکه برای این فیلم را می‌سازد که پدر را راضی نگه دارد.

    در قسمت اول، آرمان خبر فوت پدرش را می‌­شنود و بعد از سال­ها به خانه‌ی پدر می‌رود. فلش­‌بک­‌های خاطرات آرمان به گذشته از همین جا آغاز می­‌شود. خاطرات، اغلب حاوی خشونت­‌های پدر است، پدری که مادر و آرمان را کتک می‌زده و در نهایت آنها را رها می­‌کند و می­‌رود و تا جایی که خبر فوت پدر را برای آرمان 50 ساله می­‌آورند، خبری از پدر ندارد. آرمان با شنیدن خبر فوت پدر واکنش خاصی نشان نمی‌دهد. غم یا سوگی را در دنیای واقعیت از او نمی­‌بینیم، انگار اتفاقی نیفتاده و پدری نمرده است. در زمان خاکسپاری بالای سر جنازه می‌­ایستد و کفن پدر را کنار می‌زند. به جای صورت پدر، انگشت‌های پای او را نگاه می‌کند و همزمان فلش‌بک به خاطره­‌ای در کودکی می‌­خورد. پدر در حال کتک زدن مادر است. آرمانِ کودک، چکش را از زمین برمی‌دارد و به انگشت پای پدر می‌کوبد. به قول لکان گویی آرمان رفته بر سر جنازه‌ی پدر تا مطمئن شود پدر مرده است. از یک طرف نفرت از پدری خشن و آزارگر و از طرفی دیگر عشق به ابژه‌ اولیه‌ای که در زندگی بسیار مهم است. عجب تناقض پیچیده‌­ای! در فلش­‌بک‌­های دیگر، آرمان خاطره‌ی تروماتیکی را از زندانی شدن در یک زیرزمین تاریک به یاد می‌­آورد. شاید هنوز هم در این زیرزمین زندانی است و تقلا می‌کند با قدرت‌نمایی و رفتارهای نارسیستیک خود را از این اسارت نجات دهد.

    ناجی­‌اش از آن سردابه‌ی تاریک، مادر است. در یک صحنه مادر، آرمانِ کودک را از زیرزمین بیرون می‌­­آورد درحالی‌که شلوارش را خیس کرده و این صحنه را دختر بچه‌ای که مهمان آن‌هاست، می‌بیند. شاید با فرافکنی حس شرم و خشم خودمان از دیدن این صحنه بتوانیم حس شرم و خشم آرمان را درک کنیم.

    آرمان حالا به تراپیستی مراجعه کرده که اغواگر است و تاحدی از این اغواگری خوشحال است. چراکه این تصویر به تصویری که از کودکی تا به الآن از زنان دارد نزدیک‌تر است. مادری با لاک‌های سرخ و جوراب‌هایی نخ‌کش‌شده، خود را به مردن می‌زند و او را می‌ترساند. دختر همسایه‌ای با لباس تمیز از بیرون از سرداب او را تماشا می‌کند که خود را کثیف کرده و همسر و خواهر زنی که رابطه‌ای دور و در عین حال نزدیک با او دارند.

    حمله جدید به سریال «افعی تهران»/ سحر دولتشاهی تراپیست است یا ...؟ | عرشه‌آنلاین | پلیکان

    از سوی دیگر، آرمان انگار با غرق شدن در کار، به صورت ناخودآگاه از واقعیت و گذشته‌ی ناکام کننده فاصله می‌گیرد. صحنه روبرو شدن با افعی تهران می‌­تواند پاشنه آشیل سریال باشد. انگار که افعی تهران (با بازی مریلا زارعی) یادآور ابژه مادر است همان ابژه‌ای که از آرمانِ کودک در مقابل آزارها و ابیوزهای پدر مراقبت می‌کرد. افعی تهران در یک نگاه نمادین، انگار با کشتن مردان آزارگر جنسی کودکان، دارد از کودکان مراقبت می‌­کند.

    آرمان بعد از جدایی از همسرش تنها زندگی می‌کرده اما اکنون مجبور است از پسرش مراقبت کند. آرمانی که توسط پدرش مورد غفلت واقع شده و تنها خاطره‌ی خوبی که از پدر دارد شام خوردن در رستوران و فرار کردن از آن است، حالا باید برای فرزندش پدری کند. در جلسه‌ی تراپی مدام غُر می‌زند که نمی‌خواهد پدر باشد اما گویی چاره‌ای ندارد. مشخص است که آرمان تلاش می‌کند شبیه پدرش نباشد اما دوست‌دخترِ پدرش طی سریال به آرمان می‌گوید: «چقدر شبیه پدرتی!» او مقاومت می‌کند. آرمان بچه‌اش را در هیچ شرایطی تنبیه نمی‌کند (مثل پدر تنبیه­‌گرش) حتی آنجایی که تلویزیون را می‌شکند و منتظریم تا کودک تنبیه شود. اما آرمان به شکلی دیگر و بسیار ناخوداگاه دارد الگوی تکراری و تروماتیک قبلی را ادامه می‌دهد. آرمان با تنبیه و تحقیر شدن از جانب پدر این حس که ارزشمند و دوست‌داشتنی نیست را دریافت کرده است و پسر آرمان هم همین حس را دریافت می‌کند. الگویی که ناگزیر به تکرار است. آرمان برای بچه‌ زمان نمی‌گذارد و با او بازی نمی‌­کند. دائم این حس را القاء می‌­کند که حوصله­‌اش را ندارد و الان نباید اینجا باشد و به خواهر زنش، یعنی خاله کودک، پاسش می­‌دهد. انگار این پیام نهفته را برای بچه دارد که دوست داشتنی نیست. بچه هم جایی دیگر حس و حالش را خالی می‌کند، ازجمله در مهدکودک (با گاز گرفتن همکلاسی یا گفتن «کیف‌کش» به مربی‌اش) یا در مترو وقتی که آدمهای غریبه را می‌بیند.

    بازیگر نقش بابک در سریال افعی تهران کیست؟ + بیوگرافی

    گاهی آرمان را مردی بی‌احساس می‌­بینیم که انگار دروازه‌ی دنیای هیجاناتش بسته شده است. فرضی روان‌شناختی مبتنی بر این است که روانِ آرمان کودک برای مراقبت از خودش و ادامه بقاء تصمیم می‌گیرد هیجانات منفی را احساس نکند. چراکه تجربه آن احساسات احتمالا تداعی‌کننده‌ی ایده‌هایی است که واپس رانده شده‌اند. اتفاقی که در واقعیت می‌افتد این است که هیجانات به‌هم ریخته و درهم تجربه می‌شوند و وقتی سعی می‌کند هیجانات منفی را احساس نکند همزمان هیجانات مثبت هم احساس نمی‌شود.

    همچنین، برخی اکت‌ها که به‌نوعی تخطی از اصول حرفه‌ای تراپی و زیر پا گذاشتن اخلاق حرفه‌ای است، را در اتاق درمان سریال شاهد هستیم (موارد زیر از جمله نکاتِ به‌جایی است که در شبکه‌های اجتماعی مطرح شده، مخصوصاً در صفحه‌ی اینستاگرام آقای درخشان، مدیر مرکز تجربه زندگی):

    قسمت اول بررسی افعی تهران
    قسمت دوم بررسی افعی تهران 

    • در فیلم می‌بینیم که تراپیست پشت میز می‌نشیند یا در جلسه‌ای دیگر، با مراجع روی یک مبل می‌نشیند. حتی یک جا تراپیست چهار زانو روی مبل نشسته است. انگار نه انگار که جلسه تراپی، یک جلسه رسمی و حرفه‌ای است! در هیچ رویکردی چنین حالتی از نشستن توصیه نشده است. شیوه نشستن تراپیست در جلسه تراپی دو حالت می‌تواند باشد؛ مراجع دراز بکشد و تراپیست پشت سر او بشیند، یا مراجع و تراپیست مقابل هم بنشینند.
    • تراپیست به مسائلی که مراجع در جلسه مطرح می‌کند نمی‌پردازد و از سمپتوم‌هایی می‌پرسد که اصلاً موضوع بحث نیستند و با این کار به مراجع اجازه نمی‌دهد که راجع به مسائل اساسی خود (از جمله سوگ) تداعی کند. درواقع تراپیست با این کار دارد از اضطراب خود دوری می‌کند.
    • تراپیست با پذیرش نقش «همه چیز دان»، در همان جلسه ابتدایی سعی دارد مراجع را فرموله کند و با تشخیص نابه‌هنگام و صحبت از مسائلی که هنوز مطرح نشده، روند تراپی را به بیراهه می‌برد. مسیر تراپیِ هر فرد، مختص خودش است و بر اساس درخواست خود مراجع و با سرعت مراجع پیش می‌رود و نه تراپیست. اگر تراپیست هدف بچیند و مراجع را به‌نحوی با خود به سمت آن هدف بکشاند، در حقیقت جلوتر از مراجع حرکت کرده و فاعلیت را از او گرفته است.
    • تراپیست به‌جای برقراری ارتباط درمانی با مراجع، اغواگرانه رابطه را به سمتِ ارتباطی غیرحرفه‌ای می‌برد. ارتباطی که در آن مشخص نیست که تراپیست است یا دوست! تراپیست آگاهانه اخلاق حرفه‌ای را ذبح می‌کند و آش شلم شوربایی می‌پزد که می‌تواند بسیار سمی‌تر از افعی باشد.

     

    سامان مقدم، کارگردان فیلم، تا اینجای سریال توانسته تاحدودی تجربه‌ی تروماهای کودکی آرمان و تأثیرش بر زندگی شغلی، زندگی زناشویی، روابط بین فردی و رابطه با فرزندش را به ما نشان دهد. باید دید در ادامه چه آشی برای مخاطب پخته است و رابطه‌ی آرمان با تراپیست به کجا ختم خواهد شد.

     

     

  • «آخرین ملاقات فروید»

    «آخرین ملاقات فروید»

    فیلم آخرین ملاقات فروید (Freud’s Last Session)، به کارگردانی متیو براون، تازه‌ترین فیلم این کارگردان و محصول سال ۲۰۲۳ است. این فیلم را می‌توان از جمله تلاش‌های هالیوود برای بازنمایاندن فرایند پیچیدهٔ روانکاوی به مخاطب عامه یا به عبارتی دیگر، استفاده از روانکاوی و چهره‌های شاخص آن، برای جلب مخاطب به شمار آورد.

     

    پی‌رنگ

    فیلم، داستان ملاقاتی خیالی بین زیگموند فروید (آنتونی هاپکینز) و سی اس لوییس (متیو گود) را روایت می‌کند، ملاقاتی بین دو غول قرن بیستمی در آستانهٔ شروع جنگ جهانی دوم. فروید سال‌های آخر عمرش را در لندن می‌گذراند و از سرطان دهان، دردی مزمن و شدید و وابستگی به مرفین رنج می‌برد. لوییس جوان، پروفسور ادبیات انگلیسی در دانشگاه آکسفورد – که در آینده به نویسنده و الهی‌دانی برجسته تبدیل می‌شود و درخشان‌ترین اثرش، سرگذشت نارنیا (The Chronicles of Narnia) را می‌نویسد – به تازگی، عشقی دوباره به مسیحیت پیدا کرده است. از اینکه آیا به‌واقع دیداری بین فروید و لوییس صورت گرفته اطلاعی در دست نیست. تنها چیز مستند این است که فروید کمی قبل از مرگش، با استادی از دانشگاه آکسفورد ملاقات داشته است.

    اما هدف از در کنار هم قرار دادن فروید و لوییس – هرچند موقعیتی خیالی باشد – چه بوده است؟   بزرگ‌ترین روانکاو و برجسته‌ترین الهی‌دان دربارهٔ چه چیز ممکن است صحبت کنند؟ پاسخ این سؤال، گفت‌و‌گو یا بهتر بگوییم جدلی است میان این دو که فیلمی دو ساعته را پر کرده است، هر چند اینکه چرا فروید باید بخواهد در اوج فلاکت و بیماری پذیرای این شخص نه چندان سرشناس باشد و با وجود ضعف جسمانی، سرفه‌های شدید، خونریزی از دهان و کلافگی از نرسیدن مرفین (که دخترش، آنا، در جستجوی آن شهر را زیر پا می‌گذارد)، همچنان به بحثی نظری دربارهٔ وجود یا عدم وجود خدا بپردازد، معلوم نیست.

     

    شخصیت‌پردازی  

    فیلم از ما می‌خواهد که بی‌چون‌و‌چرا احتمال این دیدار را تصور یا حتی باور کنیم. این دیدار، ملاقات دو ذهن یا دو تیپ شخصیتی است، نه دو شخص واقعی با ویژگیهای منحصربه‌فرد. چیز زیادی از زندگی واقعی فروید یا لوییس نشان داده نمی‌شود و شخصیت‌ها به قول ای ام فورستر شخصیت‌هایی تخت هستند نه شخصیت‌هایی گرد. به همین ترتیب، اتاق کار فروید را نیز می‌توان اتاق فلسفه یا اتاق ذهن در نظر گرفت، اتاقی که در آن بحث‌ها و استدلال‌هایی بر پایه فلسفه صورت می‌گیرد. شاید بتوان گفت که فیلم از لحاظ سینمایی، به جز بازی درخشان هاپکینز و گود و سینماتوگرافی زیبا و مناسب (تیره و غامض مانند نقاشی‌های رنگ روغن قدیمی و القاکنندهٔ حس حصر و خفگی، تعفن و پوسیدگی، مرگ و نابودی)، ارزش چندانی ندارد تا جایی که حذف هاپکینز حتی ارزش یک بار دیدن آن را نیز منتفی خواهد کرد.

    شخصیت‌های اصلی این فیلم کم‌خرج (نزدیک به نود درصد آن تنها در یک اتاق می‌گذرد) سه نفرند: فروید، لوییس و آنا. شخصیت‌های فرعی نیز شامل دوروتی (معشوق آنا)، جینی (معشوق لوییس) و یوفی (سگ فروید) هستند که حضوری بسیار کمرنگ و بی‌اثر دارند. دشوار بتوان گفت که این فیلم – با اینکه نام پدر روانکاوی را یدک می‌کشد – فیلمی روان‌شناختی است، چراکه به لایه‌های عمیق روان شخصیت‌ها هرگز پرداخته نمی‌شود، بلکه اغلب مسائلی بنیادی و عمیق تنها سرفصل‌وار، مطرح و سپس به حال خود رها می‌شوند (مانند صحنه‌ای که آنا روی تخت روان‌کاوی پدرش دراز کشیده، با تداعی آزاد در حال بیان فانتزی‌های جنسی‌اش است و ادامهٔ جلسهٔ درمان از طرف فروید نامناسب و خطرناک برای هر دو طرف اعلام می‌شود ولی هرگز در بستری قابل درک و لمس برای مخاطب قرار داده نمی‌شود.)

     

    به جز فیلم‌های بی‌داستان، مثل فیلم‌های آوانگارد و فیلم‌های تجربی، داستان یا باید پیرنگ‌محور باشد یا کاراکتر‌محور. در حالی‌که داستان این فیلم هیچ‌کدوم از این دو تا نیست. نه کاراکتری متحول می‌شود، نه اتفاقاتی پشت سر هم می‌افتد. قاعدتا، از لحاظ سینمایی در طول تماشای فیلم باید بیشتر مشغول دیدنِ تصاویر و صحنه‌های فیلم باشیم تا شنیدن. اما اگر بگوییم که در طول تماشای این فیلم، بیننده بیشتر مشغول گوش دادن است تا دیدن، به بیراهه نرفته‌ایم. بنابراین، این پرسش به ذهن متبادر می‌‌شود که اصلاً علت انتخاب رسانهٔ سینما برای شنیدن بحثی نظری چه بوده است؟

     

    با این همه، برای کسی که علاقه‌مند به مباحث مربوط به روان‌شناسی و مذهب باشد، این فیلم حاوی چند نکتهٔ پیچیده و اساسی است:

     

    تاناتوس و ترس از مرگ: خلق معنا

    درمان روان‌کاوانه همواره با رنج بشری و تلاش برای تسلای آن سر و کار دارد، چیزی که در این فیلم به‌خوبی عیان است. در یک طرف، بیماری، درد، مرگ، جنگ، سیاهی، نابودی و آخر‌الزمان قرار دارد و تلاش انسان برای یافتن معنا در زندگی‌ای که محکوم به فناست. لوییس تجربهٔ جنگیدن در خط مقدم جنگ جهانی اول را از سر گذرانده است، شاهد جان دادن دوست صمیمی‌اش در مقابل چشمانش در جبههٔ نبرد بوده است. فروید نیز با درد و بیماری و مرگ قریب‌الوقوع دست و پنجه نرم می‌کند. فضای حاکم نیز مملو از خرابی و نیستی و عدم قطعیت محض است. آژیر اضطراری به صدا در می‌آید، بمب‌افکن‌ها در آسمان رژه می‌روند و معلوم نیست فردا چه می‌شود. مرگ در یک قدمی است. با وجود این، به نظر می رسد مکانیسم دفاعی‌ای که هر یک از این دو نفر برای کنار آمدن با مرگ اتخاذ کرده‌اند، متفاوت است. لوییس که در نوجوانی ترک ایمان و مذهب گفته بود، مسیحیت را بازیافته است و معنای زندگی، هدف‌مندی و آرام و قرار خود را در پناه آن می‌داند. فروید به او خرده می‌‌گیرد و گاهاً خدای او را (که عامل این همه رنج و بدبختی بوده است) دست می‌اندازد. در مقابل، روش فروید برای مواجهه با مرگ و فهم جهانِ سرد و ظالمی که دختر و نوهٔ پنج ساله‌اش را از او گرفته است، عقیدهٔ افراطی به علم، عقل بشری و نوعی واقع‌بینی منفی‌نگر است. فروید از دست خدا عصبانی است و با او لجبازی می‌کند (چنانکه همان‌طور که از پزشک معالجش قول گرفته بود، با کمک او به زندگی خود پایان می‌دهد). او آرزو می‌کند که ای کاش به‌جای سرطان دهان به سرطان مغز مبتلا شده بود تا در اوهام و هذیان‌های خود می‌توانست خدا را ببیند و انتقامش را از او بگیرد. او با طنز و تمسخری اغراق‌آمیز به لوییس که بابت اظهار بی‌توجهی سگ فروید، یوفی، به صاحبش از او عذرخواهی می‌کند می‌گوید که تعجبی ندارد که حیوان به چیزی که بوی مرگ و تعفن می‌دهد (شخص فروید) علاقه‌ای نشان ندهد. اینگونه مواجههٔ بی‌پرده با مرگ و در آغوش کشیدن آن شاید برای کسی که بهای انسجام چارچوب نظری‌اش را با اقرار به وجود تاناتوس (رانهٔ مرگ و خودتخریبی) پرداخته است عجیب نباشد. در نهایت، بازی رفت و برگشتی که بین فروید و لوییس در جریان است، نمونهٔ اعلایی از مباحثهٔ ازلی ابدی بین بعد روان‌شناختی و بعد اگزیستانسیال وجود بشری است. در ساحت فردی نیز شاید بتوان گفت که مکانیسم دفاعی لوییس در برابر مرگ، «اعتقاد به حامی غیبی» و از آن فروید، «عقلانی‌سازی[1]» و «گسست[2]» است.

     

    اروس و میل به زندگی: روابط انسانی

    در بخش دیگر این فیلم، در مقابل نیستی، مرگ و تمنای یافتن معنا برای زندگی، روابط بین انسان‌ها قرار دارد، چیزی که می‌توان از آن به عنوان روزنهٔ امید و پیام بسیار زیرپوستی فیلم یاد کرد: کنکاشی ظریف و پیچیده در طبیعت روابط بینافردی و قدرت معجزه‌آسای آن در عبور از تفاوت‌های عقیدتی و ایدئولوژیک. علی‌رغم دو جهان‌بینی کاملاً متفاوت، فروید و لوییس ارتباط ذهنی و عاطفی صمیمانه و عمیقی با یکدیگر پیدا می‌کنند که بر پتانسیل تغییر و تحولی که در گفت‌وگوی اصیل و احترام متقابل مستتر است، تأکید دارد (هرچند در این فیلم، هیچ‌یک از شخصیت‌ها، در نهایت متحول نمی‌شوند.) علاوه بر این، درون‌مایهٔ فیلم بر نقش پررنگ روابط بینافردی، وابستگی متقابل و نیازی گاه پاتولوژیک به تبدیل «من» به «ما» در هنگامهٔ جنگ و تبعید، بیماری و پیری و دشواری‌های دیگر تأکید دارد. همهٔ شخصیت‌های فیلم بر یکدیگر تکیه کرده‌اند در حالیکه جنگ و وحشت، از بیرون، همه‌شان را تهدید می‌کند. فروید که خود درگیر بیماری و رنج خودش است و به کمک دخترش، پزشک‌ها، داروساز‌ها و حتی لوییس احتیاج دارد، هنگامی‌ که لوییس را در پناهگاه آشفته و متشنج می‌یابد، فوراً متوجه می‌شود که لوییس تجربهٔ جبهه و خمپارهٔ جنگ جهانی اول را داشته است و با استفاده از تجربه و مهارتش او را آرام می‌کند. آنا فروید، با عشق مفرطش به پدر و به زنی دیگر به نام دوروتی درگیر است. با وجود اصرار آنا، فروید با نقل مکان دوروتی به خانهٔ فروید به شدت مخالفت می‌کند. به نظر می‌آید که فروید خودش را در بروز تمایلات هم‌جنس‌خواهانهٔ دخترش مقصر می‌داند و در این مورد به کشمکشی درونی دچار است، به طوری که به هیچ وجه حاضر نمی‌شود به پرسش‌های لوییس دربارهٔ امکان ازدواج آنا و رابطهٔ پریشان و آکنده از صمیمیت، قدرت، نیازهای برآورده نشده، سردرگمی و دوری بین پدر و دختر پاسخ دهد. لوییس نیز – چنانکه فیلم با اشاره‌ای اجمالی به مخاطب القا می‌کند – رابطه‌ای عاشقانه با جینی، مادر دوست و هم‌رزم صمیمی‌اش، پدی، دارد که از سال‌ها پیش [از ملاقات با فروید] آغاز شده است. لوییس هم، مانند فروید، مایل نیست در این مورد صحبت کند و در پاسخ به نیش و کنایه‌های فروید، دست به انکار می‌زند.

     

    رابطهٔ پیچیدهٔ روان آدمی با باورهایش

    فیلم، به بهانهٔ مباحثه‌ای خیالی که بین فروید و لوییس در گرفته است، به رابطهٔ حساسی که بین روان‌ آدمی و باورهای درونی‌اش، از جمله باورهای مذهبی، وجود دارد می‌پردازد، به اینکه چگونه فرد درهم‌کنش پیچیدهٔ درونی‌ترین باورها و واقعیت‌های بیرونی را در خود هدایت می‌کند. خدای لوییس، بیان‌گر نیاز او به نظم، ارزش‌ها، معنا و احساس امنیت است. عاملی که لوییس را به مأمن مسیحیت سوق می‌دهد، شاید احساس گناه او از ترک باورهای مذهبی‌اش در سنین نوجوانی و اختلال استرس پس از سانحهٔ شدیدی باشد که سهم او از جنگ جهانی اول بوده است. در هر صورت، لوییس بین واقعیت بی‌رحم عینی و واقعیت عاطفی تسلی‌بخش، یعنی نظریه‌اش دربارهٔ خدا در رفت و آمد است، همانطور که فروید بین نظریه‌اش از رنج ذهنی-روانی و روابطش با سایر ابنای بشر در جهان واقعی در رفت و آمد است. مجادله‌ای که میان فروید و لوییس در جریان است مخاطب رابه غور در زیربنای روان‌شناختی باورهای مذهبی و نقش آن در شکل دادن به درک و رفتار انسانی دعوت می‌‍‌کند.

     

    تناقض: آشتی جهان درون و برون

    همان‌طور که فروید هاپکینز می‌گوید، او انسانی با نقص است و این همان چیزی است که در مرکز توجه فیلم قرار گرفته است: میل انسان به نقض باورها و ارزش‌های خود که بارها و بارها تکرار می‌شود. میلی که گاه برای تحمل واقعیت عینی ابزورد و خشن و آشتی آن با واقعیت ذهنی مملو از مکانیسم‌های جبرانی، راهی جز در بر گرفتن تناقض (که تا ساحت آگاهی پیش آمده است) نمی‌یابد. این مورد را در حالات چهرهٔ لوییس و تردید او در دفاع از خداباوری‌اش می‌بینیم. او می‌داند که برای این پرسش فروید که چرا خدای مهربان شما خالق درد و رنج و مرگ او و دختر و نوهٔ پنج ساله‌اش بوده است، پاسخی ندارد. گاهی نیز تناقض، محصول سیطرهٔ «فراخود» است که فرد را مجبور به تحمل تناقضات در «خود» می‌کند، مانند آنچه در جریان روانکاوی آنا فروید توسط فروید، اتفاق می‌افتد. ندای «فراخود» فروید، حتی به گوش مخاطب فیلم نیز می‌رسد: فرزند من نباید همجنس‌خواه باشد. فروید همچنین در مقام بزرگ‌ترین روانکاو تاریخ بشری، آگاهانه و از روی عمد به وابستگی شدید و بیمارگون آنا به خودش دامن می‌زند و این رابطهٔ هم‌وابستگی[3] را به نفع خودش تقویت می‌کند، چرا که خود نیز به او وابسته است.

     

    سخن پایانی

    آخرین ملاقات فروید، تقابل جهان‌بینی‌ای خدامحور (لوییس مسیحی) و جهان‌بینی‌ای انسان‌محور (فروید خداناباور) و گفت‌و‌گویی رفت‌و‌برگشتی و بی‌ثمر بین این دو را به نمایش می‌گذارد. به موازات آن، در ساحت جمعی، جهان سرد و خشن بیرون یعنی جنگ، مرگ و نابودی، در تقابل با جهان گرم و صمیمی درون یعنی روابط انسانی، احترام، رواداری و نیاز متقابل به دیگری قرار گرفته است. در ساحت فردی نیز، جهان باورهای درونی و اعتقادات فردی در تقابل با درد و رنج، بیماری، پوچیِ جنگ و از دست دادن‌ها قرار گرفته است. به این ترتیب، فیلم دعوتی است به تأمل و دقت در رابطهٔ تنگاتنگ و پیچیدهٔ اروس و تاناتوس، درون و برون، «خود» و «فراخود»، ناگزیری تضادها و تناقض‌های روانی و نحوهٔ هدایت این همه به دست انسان.

    [1] Intellectualization

    [2] Dissiciation

    [3] ‌Codependency

  • از دگر سوی دیوار تا جشنواره فجر: دفاع یا حمله

    از دگر سوی دیوار تا جشنواره فجر: دفاع یا حمله

     

    مقدمه

    با تماشای فیلم «شب داخلی دیوار» که به­‌تازگی و به­‌طور قاچاق منتشر شد و بازی درخشان نوید محمدزاده و فیلمنامه درخشان وحید جلیلوند که شما را مسخ می­‌کند، بهانه­‌ای پیدا کردیم تا نگاهی روانکاوانه و انتقادی به این موضوع داشته باشیم. اینکه چرا این فیلم و یا فیلم‌­های این چنینی در جشنواره‌ی تازه به اتمام رسیده‌ی فجر حضور نداشته­‌اند؟

    ابتدا نگاهی به جشنواره‌ی فجر و فیلم­‌های به نمایش درآمده در آخرین دوره‌ی این جشنواره می‌اندازیم و سپس نگاهی کوتاه به فیلم «شب داخلی دیوار» خواهیم داشت.

     

    فجر همچون حمله

    حال که جشنواره فیلم فجر تمام شد، بد نیست نگاهی به جشنواره، فیلم­ها و حواشی آن بیندازیم. بر خلاف سال‌های قبل که کارت جشنواره می­‌گرفتم و به کاخ جشنواره می­رفتم تا با منتقدان، خبرنگاران و شیفتگان سینما جشنواره را سر کنم، امسال تصمیم گرفتم در سینماهای عادی و بامردم به تماشای فیلم­ها بنشینم تا ببینم در سالن­‌های سینما و در میان مردم چه می‌­گذرد.

    همواره نگاه روان‌کاوانه به برخی از جنبه‌های اساسی سینما وجود داشته و عده­‌ای معتقدند بدون نگاه روانکاوانه، فیلم ها به­‌طور مناسب قابل درک نیستند. منتقدانی که فیلم ها را با پارادایمی روانکاوانه نگاه می­‌کنند به چند وجه مهم آن می‌­پردازند: الف) تأثیرپذیری فیلم از ناخودآگاه عوامل سازنده از جمله نویسنده، کارگردان، بازیگران و غیره؛ ب) قدرت تأثیرگذاری فیلم که منظور تأثیر در ناخودآگاه مخاطبین است و ج) ویژگی‌های فرمی خود فیلم‌ها و ژانرهای خاص، به‌­عنوان مثال اینکه چرا به برخی از انواع فیلم‌ها، مانند فیلم­های ترسناک و یا اکشن، جذب می‌شویم؟

    درباره‌ی مورد اول یعنی تأثیر فیلم از ناخودآگاه عوامل، بنیادین‌ترین رویکرد روان‌کاوی به سینما این است که اساس ساخت یا تماشای یک اثر هنری به آرزوها و امیال رانده­‌شده در ناخودآگاه بر می‌­گردد. روان­کاوی بیان می­‌دارد که ایجاد یک اثر هنری نوعی مکانیزم دفاعی روان است. اولین بار فروید بود که برخی مکانیزم­‌های دفاعی روان را مشاهده و نامگذاری کرد. انتخاب واژه‌ی دفاع اشتیاق فراوان وی در استفاده از استعاره‌­های نظامی را نشان می‌­دهد. وقتی او می­‌خواهد روانکاوی را برای مردم دلپذیر کند و یا آن را در مقاصد آموزشی به کار گیرد به­‌کرات عملیات روان­‌شناختی را با مانورهای تاکتیکی نظامی و اهداف نظامی و جنگ­ها را در ارتباط با عقده­‌ها مقایسه می­‌کند. فروید مشاهده کرد که دفاع­ها در سراسر کارکردهای رفتاری انسان بالاترین نمود و ارزش را داراست. (نانسی مک ویلیامز، 2011)

    در مورد فیلم­‌ها و آثار هنری نظر روانکاوان بر این است که دفاع استفاده‌­شده توسط هنرمندان برای به وجود آوردن یک اثر هنری، «والایش (تصعید)» است. والایش اشاره به یک دفاع سودمند دارد که طبق تعریف، بیانگر راه حلی خلاقانه، سالم، جامعه­‌پسند و سودمند در حل تعارض‌­های باطنی میان امیال نخستین و نیروهای بازدارنده است. والایش برچسبی بود که فروید برای اولین بار در سال 1905 تجلی تکانه­‌های زیستی (امیالی مانند مکیدن، خوردن، جنگیدن، مقاربت، نگاه به دیگران و دیده شدن توسط آنها، ضرب و جرح و غیره) در یک جایگاه اجتماعی ارزشمند دانست. به‌­طور مثال فروید گفته است که یک دندانپزشک شاید خویی آزارگرانه، یک هنرپیشه میل به عورت­‌نمایی و یا یک وکیل آرزوی کشتن دشمن را والایش می­‌کند.

    حال سؤال اینجاست که چهل و دومین جشنواره‌ی فیلم فجر نیز می‌­تواند والایشی از خواستگاه روانی سازندگان فیلم­‌ها باشد؟ آیا اساساً فیلم‌­های نمایش داده شده در چهل و دومین جشنواره‌ی فیلم فجر را می­‌توان با جهان­‌بینی روانکاوانه نیز تماشا کرد؟ پاسخ مشخصاً منفی است .

    اگر به تماشای فیلم های جشنواره چهل و دوم نشسته باشید، خیلی زود متوجه می­‌شوید سازندگان فیلمها نه تنها از امیال و آرزوهای ناهشیار خود روایت نمی­‌کنند بلکه ناتوان در برقراری ارتباط و اثرگذاری در ناهشیار مخاطبین خود هستند. چراکه نه‌­تنها ربطی به جهان ناخودآگاه مخاطبین ندارند بلکه با جهان آگاهانه‌ی مخاطبین نیز ارتباطی ندارند. گویی تمامی فیلم‌ها سفارشی از یک دیدگاه و خواستگاه خاص است که هیچ ارتباطی با جهان واقع ندارد. اکثر  فیلمسازان جشنواره همچون کودکی که در موضع پارانوئید –اسکیزوئید قرار گرفته، خود را غرق در فانتزی­‌های غیر واقعی کرده­‌اند و مشخصاً هیچ کسی با فانتزی های کودک (فیلمساز) به اندازه‌ی خود او ارتباط برقرار نمی­‌کند. شاید این غیر واقعی بودنِ فیلم­ها ناشی از همه­‌توانیِ1 توهم‌گونه‌ی متولیان آنها باشد.

    فیلم «آبی روشن» اثر بابک لطفی خواجه پاشا نه­‌تنها کوچکترین ارتباطی با زندگی روزمره‌ی انسان های این مملکت ندارد، حتی هیچ ربطی به جهانِ خود فیلمساز نیز ندارد و پر است از کلیشه های ایدئولوژیک که ارتباطی با مخاطب برقرار نمی­‌کند. شاید تنها قسمت فیلم که ارزشِ تماشا دارد خرده روایتی است از سرباز وظیفه‌­ای که متهم خود را گم می­‌کند – و افسوس که آن هم دچار شعار زدگی می‌شود- و با متوسل شدن به امامزاده‌­ای دور افتاده متهم را پیدا می­‌کند. همین­قدر خالی از هرگونه داستان­‌سازی یا توجیه!

    چه بسا در سینماهای شهر، مخاطبان در اواسط فیلم از جای خود بلند می‌­شدند و سالن سینما را ترک می­‌کردند- حداقل در سینمایی که من فیلم را دیدم اینگونه بود.

    «صبح اعدام» اثر افخمی که در کمال ناباوری، سیمرغ هم برده- آن هم نه یکی بلکه چندتا-  نه‌تنها بدترین فیلم افخمی است، بلکه بدترین فیلم جشنواره است که  مشخصاً خود فیلمساز نیز به حرف های فیلم ایمان ندارد. از مشکلات تکنیکی، میزانسن آماتور و فیلم­برداری افتضاح فیلم که بگذریم، فیلمنامه را کجای ذهنمان می­‌توانیم قرار دهیم؟ البته که من متخصص این مسائل نیستم اما دیدن چند نفری در سینما که با گوشی­‌های خود بازی می‌­کردند، آن هم جشنواره‌ی فجر که مردم عادی هم سینه فیل هستند و شاید متخصص‌­تر از آقای افخمی ب­اشند، صحه بر آن می‌­گذارد­. بماند که اکثریت مخاطبین فیلم از قشری بودند که جریان فکری جشنواره را می­‌پسندید ولی همان­ها هم طبق گفتگوهایی که با آنها داشتم، نمی­توانستند با فیلم ارتباطی برقرار کنند. عجبا که فیلمساز پس از دریافت جایزه می‌­گوید بقیه به من حسادت می­‌کنند و فیلم‌های من عالی است که گویی جناب افخمی از هر سازکار دفاعی استفاده می­‌کنند الا والایش!

    جشنواره پر است از این دسته فیلم ها: «قلب رقه»، «شکار حلزون»، «پرواز 175» ، «احمد» ، «ظاهر» و غیره، همه و همه شعاری و غیر واقعی بودند. هیچ کدام جهان مخاطب را نمی­‌خواستند درک کنند. به‌­عنوان مثال «قلب رقه» را مقایسه کنید با «به وقت شام» اثر حاتمی‌­کیا، هر دو فیلم روایت­گر مبارزه با داعش است. هر دو از یک جریان فکری و در یک ژانر اما با به وقت شام، گریه می­کنیم و به قلب رقه بیشتر می­خندیم. این را گفتم که بدانید بحثی در مورد درستی یا غلطی این جریان نداریم بلکه به سینما به مثابه‌ی سینما و با عینکی روانکاوانه نگاه کنیم. «قلب رقه» نه سینماست و نه می‌تواند با پارادایمی روانکاوانه بررسی شود چون اساساً جایی در روان ندارد. شاید تنها فیلم سفارشی موفق، «مجنون» ساخته‌ی مهدی شاهمحمدی بود که آنقدر تکنیک­ها دقیق و درست به اجرا در آمده بودند و فیلمنامه سینمایی بود و داستان تعریف می‌­کرد که در میانِ این همه فیلمِ یک دست و غیرقابل دفاع، کمتر توی ذوق می‌زد.

    چند فیلم مستقل جشنواره نیز از کیفیت مناسبی برخوردار نبودند. «صبحانه‌ی زرافه‌ها» ساخته‌ی سروش صحت با کمدی خاص او و شوخی های جنسی و یا موقعیت استفاده از مخدر تاحدی موفق در خنداندن مخاطب شده بود، همچنان فضای فیلسوفانه‌ی صحت در فیلم دیده می‌شد و با ارفاق می­توان گفت والایشی از سوی کارگردان است اما از آنجایی که اساسا فیلم گیشه‌­پسند است باز هم ناتوان در برقراری ارتباط با مخاطبین خود است و در بهترین حالت یک فیلم متوسط باشد که ارزش یکبار دیدن را دارد. این فیلم را مقایسه کنید با فیلم قبلی کارگردان «جهان با من برقص» تا متوجه تفاوت بشوید. «بی بدن» از مرتضی حسینعلی‌­زاده از انسجام فیلمنامه برخوردار نیست، هرچند الناز شاکردوست بازی بیش از انتظاری داشت اما تنها با ایجاد حاشیه توانست مخاطبینی همراه خود کند. «تمساح خونی» ، «دو روز دیرتر» و «شه سوار» رسماً مبتذل­‌اند. «نبودنت» پر است از ضعف فیلمنامه و کارگردانی. « نوروز» محترم است چراکه از یکی از مهم­ترین سنت‌های ما ایرانی­ها می‌­گوید اما به جز علی نصیریان هیچ چیز ندارد و با جلوه‌­های ویژه‌ای که در دهه‌ی 30 میلادی می‌­دیدیم بیشتر حوصله سر بر بود تا سرگرم‌کننده.  بقیه‌ی فیلم­ها حتی ارزش نوشتن نیم خط را هم ندارند.

    شاید تنها سه فیلم قابل ستایش در جشنواره دیده شد. پرویز خان با بازی بی­‌نظیر پورصمیمی که درنقش پرویز دهداری از به یادماندنی ترین نقش-پرتره‌­های بعد از انقلاب است، فیلم‌نامه‌ای منسجم و قوی دارد و قطعاً والایش تمامی عوامل است. گرچه که باز هم سرمایه‌ی خود را از یک سازمان دولتی تهیه کرده اما خوشبختانه ربطی به جریان فکری تهیه­‌کننده ندارد و راه خود را در پیش گرفته است. «پروین» که توانسته چهره­ای مناسب از شاعر بزرگ کشورمان نشان دهد و «آپاراتچی»، علارغم تمام کمبودهایشان مشخصاً والایشی از فیلمساز هستند. قصه مخاطب را می­‎‌خنداند و توانسته بود با حداقل امکانات حضوری جذاب در جشنواره داشته باشد. هرچند که اگر این فیلم در چشنواره‌ی سال پیش بود قطعاً جزو ضعیفها شمرده می­‌شد اما خوب در این آشفته بازار، فیلم محترمی است.

    جشنواره‌ی 42 بی‌کیفیت‌­ترین جشنواره‌ی تمام دوران بود. فیلم‌های حاضر در جشنواره شایستگی حضور در آن را نداشتند و اکثریت مردم که برای تماشای فیلم‌های جشنواره رفتند، در اکثر ساعاتی که در سینما گذراندند چیزی جز وقت تلف­‌کردن عایدشان نشد.

    مورد دیگری که شاید مخاطبین را آزرده‌خاطر کند تعلق گرفتن جوایز جشنواره به فیلم‌های ارگان‌هایی همچون فارابی، اوج، سازمان تبلیغات و روایت فتح است. ارگان‌هایی که برای من محرز شده است هیچ منطق مسلط غنی­‌سازی در آنها وجود ندارد. همچنین نسبت به فیلم­هایی که از لحاظ کیفیت فنی وضعیت بهتری داشته­ و با  استقبال حدودیِ مخاطبین مواجه بودند، بی‌توجهیِ کامل شد. امری که مخاطبین بیشتری را از سینما و جشنواره دل­‌زده می­‌کند. گویی برگزارکنندگان جشنواره بیشتر از مکانیزم دفاع روانی، قصد حمله به روان مخاطبین را دارند.

    ریچارد آلن (2009) می‌گوید: «نظریه‌های روانکاوانه‌ی ارتدکس بر رابطه بین خلق آثار هنری، تمایلات جنسی و  ناخودآگاه، برای تفسیر هنر استفاده کرده است. همچنین تمرکز روانکاوی بر ماهیت و شخصیت تماشاگر فیلم است. از دیدگاه روانکاوی این دو ارتباط نزدیکی با هم دارند. فروید تنها به دنبال توضیح معنای اثر هنری و ارتباط آنها با هنرمند –  اینکه هنرمند چه می‌کند و چگونه هنر هم برای هنرمندان و هم برای مخاطبان عمل می­‌کند – نبود، بلکه او به دنبال این بود که توضیح دهد چرا مخاطبان از این آثار استفاده کردند، علاقه به چنین آثاری نشانه‌ی چیست و اینکه چگونه و چرا هنر می‌­تواند خیالات، آرزوها و خواسته‌­ها را منتقل کند. اساسی­‌ترین ادعای زیربنای رویکردهای روانکاوانه نسبت به فیلم این است که خلق و تجربه‌ی فیلم بر اساس خواسته­‌ها و آرزوها و کارکردهای روان است.

    دگرسوی دیوار

    اگر به­ عنوان انگلیسی فیلم «شب داخلی دیوار» نگاه بیندازیم عنوان «دگر سوی دیوار2» به چشم می‌خورد.

    اگر کمی روانکاوی خوانده باشید با شنیدن این عنوان به یاد عنوان کتاب زیگموند فروید «دگر سوی اصل لذت3» می‌­افتید. کتابی که در آن فروید به‌طور مفصل به دو موضوع پراهمیتِ اجبار به تکرار و سائق مرگ پرداخته است.

    فیلم داستان مردی است (علی) که بینایی خود را برای محافظت از یک متهمِ تازه دستگیر شده از دست داده و به تکرار در فانتزی­‌اش به محافظت از یک متهم (لیلا) می­پردازد که از دست مأموران اطلاعاتی فرار کرده و به خانه او پناه آورده است. در سکانس ابتدایی فیلم می­بینیم که اقدام به خودکشی علی با ورود سرایدار خانه متوقف می­شود. سرایداری که اطلاعاتی درباره‌ی لیلا به او می‌­دهد و از لحظه ای که علی این خبر را می­‌گیرد سائق مرگی که او را به سمت خودکشی برده بود گویی جای خود را به زندگی می­‌دهد و با ورود لیلا به صحنه نیروی زندگی بیشتر می­شود.

    گویی علی که انگار ما هستیم قرار بر مواظبت از لیلای هیستریک دارد و این  مراقبت به او زندگی می‌­بخشد. نکته‌ی مورد تأمل دیگر در فیلم حالت توهم‌­گونه‌ای است که علی در آن قرار دارد و در فانتزی خود نیز به تکرار مواظبت از لیلا می‌­پردازد که گویی اجباری به تکرار دارد. همچون همه‌ی ما که در موقعیت‌های اجتماعی به‌اجبار به محافظت از آسیب‌دیدگان تحت تعقیب هستیم و این محافظت برای ما زندگی است. شخصیت‌­پردازی و لایه‌­های پیچیده‌ی فیلمنامه چه از دیدگاه روانکاوانه و چه از دیدگاه سینمایی جای بحث و گفتگوی فراوان دارد و این گفتمان زمانی شکل می‌گیرد که فیلم یا هر اثر هنری از روان هنرمند متأثر و واقعی باشد.

    سخن پایانی

    جشنواره فجر امسال آن چنان از جهان واقعی و روزمره‌ی مخاطبین و حتی خالقان خود دور است که به‌سختی می‌توان از فیلمی در آن اسم برد که ارزش تماشا داشته باشد. سینمای ایران همواره سرشار از خلاقیت و آثار فاخر بود اما در وضعیت فعلی که فرهادی در ایران فیلم نمی­‌سازد. سیدی و روستایی ممنوع‌­الکار هستند و تنها افخمی‌­ها می‌­توانند فیلم بسازند، برای خود من بهتر است از کاخ جشنواره به سینماهای سطح شهر و از سینماهای سطح شهر به تلویزیون خانگی خود پناه ببرم و فیلمهایی مانند «شب داخلی دیوار» را ببینم تا اینگونه حداقل خشم کمتری تجربه کنم. جریان فعلی سینمای ایران به ما می­‌گوید فیلم‌هایی که از روان هنرمند برخواسته است جایی در سینماها ندارد و هر فیلم خوبی به طور قاچاقی پخش خواهد شد. پس شاید بهتر است مانند ژاک لوک گدار، خودمان دوربین‌های تلفن‌های همراه را به دست بگیریم و بی­‌گدار به آب بزنیم.

     

    1-omnipotence

    2-beyond the wall

    3- beyond the pleasure principle

  • «تو رفته‌ای و نبودنت را انکار می‌کنم» | نگاهی به قسمت اول فصل دوم سریال بلک میرور

    «تو رفته‌ای و نبودنت را انکار می‌کنم» | نگاهی به قسمت اول فصل دوم سریال بلک میرور

    بلک میرور (Black Mirror) یا «آینه سیاه» نام سریال محصول کشور انگلیس است که از سال ۲۰۱۱ تا ۲۰۱۹، ۲۳ قسمت از آن ابتدا از کانال ۴ بریتانیا و سپس پلتفرم پخش آنلاین فیلم و سریال نتفلیکس پخش شد. هر قسمت از بلک میرور نویسنده و کارگردان جداگانه‌ای داشته و بازیگران مختلفی هم در آن ایفای نقش کرده‌اند.

    قسمت‌های مختلف سریال گرچه روایت‌گر داستان‌های گوناگونی هستند، با این حال رد یک مضمون مشترک را در تک‌تکشان می‌شود دنبال کرد؛ تکنولوژی و اینکه فناوری چطور زندگی‌های ما را در ابعاد مختلف تحت تاثیر قرار داده و غم و شادی و عشق ورزیدن و حتی سوگمان را با پیش از دوران استفاده گسترده از تکنولوژی متفاوت کرده است.

    سوگ، آن هم سوگ از دست دادن آنکه برایمان عزیزتر بوده، ویرانگر است. می‌گویند باید به سوگ زمان داد، آن را دید و پذیرفت و اجازه داد مدت سوگواری طی شود تا بتوانیم با زندگی در دنیایی بدون حضور آن عزیز کنار بیاییم و به فعالیت‌های هر روزه برگردیم.

    متون روانشناسی درباره سوگ و تاثیراتی که بر ما می‌گذارد و نیز پذیرفتن آن، بسیار صحبت کرده‌اند؛ اما وقتی حاضر نیستیم سوگ و فقدان را بپذیریم چه اتفاقی می‌افتد؟ انکار غم و سوگ با ما چه می‌کند؟

    قسمت اول فصل دوم سریال بلک میرور نگاهی به این سوال دارد و شرایطی را به تصویر می‌کشد که در آن به رسمیت نشناختن سوگ و تلاش برای کنار نیامدن با آن، ایجاد مشکل می‌کند.

    در مجله بخوانید:جلسه تحلیل سریال بلک میرور با محوریت سوگ و فقدان

    بلک میرور، آینه‌ای سیاه رو به دنیای امروزمان

    بلک میرور (Black Mirror) یا «آینه سیاه» نام سریال محصول کشور انگلیس است که از سال ۲۰۱۱ تا ۲۰۱۹، ۲۳ قسمت از آن ابتدا از کانال ۴ بریتانیا و سپس پلتفرم پخش آنلاین فیلم و سریال نتفلیکس پخش شد. هر قسمت از سریال بلک میرور نویسنده و کارگردان جداگانه‌ای داشته و بازیگران مختلفی هم در آن ایفای نقش کرده‌اند.

    قسمت‌های مختلف سریال گرچه روایت‌گر داستان‌های گوناگونی هستند، با این حال رد یک مضمون مشترک را در تک‌تکشان می‌شود دنبال کرد؛ تکنولوژی و اینکه فناوری چطور زندگی‌های ما را در ابعاد مختلف تحت تاثیر قرار داده و غم و شادی و عشق ورزیدن و حتی سوگمان را با پیش از دوران استفاده گسترده از تکنولوژی متفاوت کرده است.

    تاثیر تکنولوژی بر سوگ، اتفاقی است که در قسمت اول از فصل دوم این مجموعه با نام «زود برمی‌گردم» (Be Right Back) مشاهده می‌کنیم.

    نویسنده اپیزود Be Right Back چارلی بروکر (برنده ۵ جایزه امی برای همین سریال) است و کارگردانی‌اش را اون هریس (نامزد ۲ جایزه بفتا برای سریال آینه سیاه و فیلم تلویزیونی سیرک پروازی مقدس) بر عهده دارد. هایلی اتول و دامنل گلیسون هم بازیگران این قسمت هستند.

    قسمت اول از فصل دوم سریال بلک میرور با نام Be Right Back را می‌توانید از کانال تلگرام مجله تجربه زندگی @Elcmag دریافت کرده و یا برای دانلود مستقیم آن روی این لینک کلیک کنید.

    خلاصه داستان اپیزود Be Right Back

    «زود برمی‌گردم» داستان مارتا (هایلی اتول) و دوست‌پسرش اَش (دامنل گلیسون) را روایت می‌کند که به تازگی به خانه دوران کودکی اَش که خانه‌ای دورافتاده در حاشیه شهر است، نقل مکان کرده‌اند. اَش از خاطره کودکی‌اش مبنی بر از دست دادن برادر کوچک‌ترش و اینکه بعد از این اتفاق مادرش چطور تلاش کرد یاد برادرش را از خاطر خانه و خانواده محو کند، صحبت می‌کند. یک روز بعد از این نقل مکان، اَش در یک تصادف رانندگی از دنیا می‌رود و مارتا را با سوگ از دست دادنش تنها می‌گذارد.

    مارتا که حاضر نیست این سوگ را بپذیرد، از فناوری جدیدی مطلع می‌شود که به او اجازه می‌دهد با هوش مصنوعی و استفاده از اطلاعات منتشر شده توسط خود اَش در شبکه‌های اجتماعی‌اش، او را بازسازی کرده و با او مکالمه کند. این مکالمات ابتدا به صورت متنی و سپس صوتی است، اما مارتا که این سطح از ارتباط با اَشِ مصنوعی هنوز او را راضی نکرده است، در مرحله بعد حاضر می‌شود پول هنگفتی بپردازد تا یک نسخه شبیه‌سازی شده و بسیار نزدیک به واقعیت از اَش (موجودی ربات‌مانند) برای او ارسال شود.

    البته استفاده از فناوری و تکنولوژی، مثل دیگر قسمت‌های سریال آینه سیاه، در اینجا هم به سود شخصیت‌های داستان نیست و برای مارتا عواقب سنگینی را به دنبال دارد و باز برای مخاطب این سوال را ایجاد می‌کند که فناوری‌های جدید اصلا به سود ماست، یا ضررهایش از سودش بیشتر است و باید همه‌چیز را به همان شیوه‌ای که از ابتدا بوده، بپذیریم و در جست‌وجوی تغییرات تکنولوژیک تازه در زندگی‌هایمان نباشیم؟

    مارتا پس از اینکه ربات دوست‌پسر درگذشته‌اش برایش ارسال می‌شود، او را مثل یک راز پیش خود نگه می‌دارد و در شرایطی که از ارتباط با دیگر اعضای خانواده‌اش و همچنین جهان دوری می‌کند (جواب تماس خواهرش را نمی‌دهد و شغلش هم به صورت دورکاری است و در آن خانه‌ی دورافتاده گویی از تمام دنیا جدا شده)، می‌کوشد تمام نیازهای ارتباطی و اجتماعی‌اش را با روبات اَش برطرف کند؛ با او مکالمه و مشورت و دعوا می‌کند و حتی در شبی با او ارتباط جنسی برقرار می‌کند.

    اما خیلی زود متوجه می‌شود که این ربات هیچ شباهتی به خصوصیات اخلاقی و رفتاری دوست‌پسر واقعی‌اش ندارد، چراکه ربات، اطلاعات موردنیازش را از شبکه‌های اجتماعی اَش دریافت کرده و شبکه‌های اجتماعی همان جایی است که در آن تلاش می‌کنیم بهترین ویژگی‌هایمان را -آن هم با حدی از اغراق- به نمایش بگذاریم و نه همه ویژگی‌هایمان را؛ در واقع زیروبم‌های رفتاری و حتی ضعف‌های اخلاقی و شخصیتی‌مان، یعنی همان چیزهایی که ما را به انسان‌هایی با مجموعه‌ای از ویژگی‌های گوناگون تبدیل می‌کنند، در شبکه‌های اجتماعی وجود ندارد و هر شخصیتی هم که از روی اطلاعات و رفتار ما در این فضاها ساخته شود، موجودی کامل نخواهد بود.

    فراموشی به جای مسئولیت‌پذیری

    مارتا که در ابتدا وابسته‌ی ربات اَش شده بود، هرچه می‌گذرد، بیشتر متوجه می‌شود که این ربات نمی‌تواند جای خالی موجودی واقعی را برایش پر کند. اَشِ واقعی هنگام خواب نفس می‌کشید، می‌دانست چه موقع با مارتا جروبحث کرده و چطور او را آرام کند و ربات او از انجام همه این کارها ناتوان است.

    در سریال مشخص نمی‌شود این تکنولوژی جدید را چطور می‌توان خاموش یا حتی بازیافت کرد و به نظر می‌رسد پاسخ روشنی برای این سوال داده نمی‌شود، چرا که در پایان سریال به چند سال بعد می‌رویم و می‌بینیم مارتا اَش را در اتاق زیرشیروانی خانه نگه داشته و آخر هفته‌ها به دخترش (که نمی‌دانیم می‌داند آن ربات، نسخه شبیه‌سازی شده از پدرش است یا نه) اجازه ملاقات او را می‌دهد.

    همچنین محل نگهداری اَش یعنی همان اتاق زیر شیروانی را با نگاهی دیگر هم می‌توان دید. در کشورهایی که معماری خانه‌ها به صورت یک یا دو طبقه به همراه اتاق زیر شیروانی است و خانواده‌ها سال‌های سال و نسل در نسل در آن خانه زندگی می‌کنند، اتاق زیر شیروانی محلی برای نگهداری خاطرات چند نسل از یک خانواده است؛ خاطراتی رو به فراموشی از وسایلی که دیگر حتی کسی یادش نیست که آن وسایل روزی وجود داشته‌اند و اتاق زیر شیروانی مثل تشبیه هل دادن گرد و غبار به زیر فرش در فرهنگ ما، جایی است که گویی به عمد برای فراموش کردن ساخته شده است.

    به نظر می‌رسد مارتا هم به جای پذیرفتن مسئولیت در قبال رباتی که ساخته است و تلاش برای کنار آمدن با آن، یا حتی تماس گرفتن با کارخانه و اطلاع پیدا کردن از اینکه چطور می‌تواند آن را خاموش یا حذف کند، ترجیح می‌دهد ربات را به جایی دور از نظر و دسترس برده و وجودش را تا حد ممکن فراموش کند.

    وقتی سوگ انکار می‌شود

    شاید اگر مارتا در آن خانه‌ی دورافتاده تنها نبود، شاید اگر می‌گذاشت افراد بیشتری به او نزدیک شوند و حتی شاید اگر به جای سرکوب غم و سوگش در تلاش برای شناختن و حل آن (برای مثال با کمک گرفتن از یک درمانگر) برمی‌آمد، داستان سریال به آن سمت و سو پیش نمی‌رفت.

    مارتا سوگش را و اینکه چقدر تحمل جای خالی اَش برایش سخت است، انکار می‌کند؛ به جای شناختن مسئله و حل کردنش، سعی می‌کند آن را دور بزند و اَش واقعی را با روباتی پوچ و توخالی پر می‌کند. و البته که این تصمیم او عواقبی هم دارد و او را در مسیری ناسالم قرار می‌دهد؛ مسیری که خودش هم می‌داند طبیعی نیست و بخش عمده‌ای از اینکه می‌کوشد روبات را از اطرافیانش مخفی کند هم به همین برمی‌گردد.

    در رابطه با سوگ بخوانید: سوگواری از منظر روانکاوی فرویدی

    در این مسیر ناسالم، سوگی که می‌توانست در مدت زمان کمتری برطرف شده و مارتا را به زندگی برگرداند، سال‌ها طول می‌کشد.

    غم و اندوه حل نشده می‌تواند سال‌ها طول بکشد، حتی اگر فرد یک زندگی به ظاهر عادی داشته باشد و به نظر برسد که مشغول ادامه دادن است.

    انسان، موجود پیچیده در ترس‌های وجودی

    بخشی از نقد وب‌سایت Den of Geek بر اپیزود اول از فصل دوم سریال بلک میرور:

    ما گونه‌ای هستیم که هنوز در تلاشیم بر ترس‌های تروماتیک وجودی‌مان غلبه کنیم. ما ایمیل و دستگاه‌های ارتباطی جدید ایجاد می‌کنیم تا به یکدیگر نزدیک بمانیم؛ تا احساس کنیم بخشی از یک گروه هستیم و در این دنیای سرد و بی‌اهمیت دور هم جمع شده‌ایم. ما سرگرمی‌هایی مثل همین سریال بلک میرور می‌سازیم تا تمام زمانی را که در اختیارمان قرار گرفته، سپری کنیم و شاید حتی این زمان را مورد نقد هم قرار بدهیم. ما فناوری‌های پزشکی جدید ایجاد می‌کنیم تا زمان گرانبهای بیشتری برای خودمان بخریم و بیشتر بتوانیم از کار زندگی سردربیاوریم.

    انسان‌ها گونه‌ای پیچیده و متناقض هستند که در دنیایی پیچیده و متناقض زندگی می‌کنند. اما وقتی ابتدایی‌ترین معادله ممکن سر راه زندگی ما قرار می‌گیرد، می‌توانیم کل عمر را به عنوان تلاشی برای یافتن عشقی که بر ترس غلبه می‌کند، توصیف کنیم… زندگی با پس‌زمینه مرگ.

    در اپیزود «الان برمی‌گردم» فکر می‌کنیم راهی برای خرید زمان بیشتر پیدا کرده‌ایم؛ راهی برای شکست دادن مرگ و ترس، تا عشق برای همیشه زنده بماند. اما اشتباه می‌کنیم. مثل همیشه.

    «الان برمی‌گردم» یک اپیزود تلویزیونی شگفت‌انگیز است، چراکه ترس‌های ما را درک می‌کند و دستمان را می‌گیرد تا کمتر بترسیم. این اپیزود، نیاز یا تمایل عمیقمان را به فناوری‌ای که قرار است به ما معرفی کند، درک می‌کند. ترسناک است؟ بله. واقعی نیست؟ بله. اما آیا کمک خواهد کرد؟ شاید. ما مجموعه‌ای از آداب و رسوم و سنن پیرامون مرگ ایجاد کرده‌ایم؛ مجموعه‌ای از چیزهایی که باعث می‌شود مرگ و سوگ کمتر واقعی، یا شاید واقعی‌تر به نظر برسد.

    ما این مراسم‌ها را پشت سر می‌گذاریم، زیرا می‌ترسیم و این در نهایت چیزی است که مارتا را وادار به انجام این کار خاص و عجیب می‌کند. ترس. او متوجه می‌شود که باردار است و در لحظه‌ای که خواهرش نائومی پاسخ تلفنش را نمی‌دهد، تصمیم می‌گیرد با اَشِ دروغین تماس بگیرد.

  • آزمایش زندان استنفورد؛ وقتی قدرت هیولا می‌سازد

    آزمایش زندان استنفورد؛ وقتی قدرت هیولا می‌سازد

    محققان آزمایش زندان استنفورد می‌خواستند نقش شرایط و محیط و به ویژه عامل قدرت را در رفتار آدمی سنجیده و به این سوال پاسخ بدهند که آیا قدرت دادن به برخی افراد در یک محیط خاص نسبت به افراد دیگر می‌تواند آن‌ها را «بد» کند و باعث شود رفتاری از خود نشان بدهند که شاید در شرایط عادی و زندگی روزمره‌شان هرگز از آن‌ها نمی‌دیدیم؟ آیا در دنیای واقعی هم رفتار زندان‌بانان، ماموران خُرد و هر آن کس که اندک قدرتی دارد و موضعش را نسبت به دیگر شهروندان بالا می‌بیند، با انسان‌های دیگر قابل توجیه است؟
    آزمایش زندان استنفورد شاید بتواند پاسخی به این پرسش‌هایمان باشد.

    بی‌راه نیست که آزمایش زندان استنفورد را یکی از پرحاشیه‌ترین آزمایش‌های دنیای روان‌شناسی بدانیم. آزمایشی که گرچه بیش از پنجاه سال از انجام آن می‌گذرد، هنوز مورد بحث است و در خصوص جنبه‌های مختلفش اختلاف نظر وجود دارد.

    محققان آزمایش زندان استنفورد می‌خواستند نقش شرایط و محیط و به ویژه عامل قدرت را در رفتار آدمی سنجیده و به این سوال پاسخ بدهند که آیا قدرت دادن به برخی افراد در یک محیط خاص نسبت به افراد دیگر می‌تواند آن‌ها را «بد» کند و باعث شود رفتاری از خود نشان بدهند که شاید در شرایط عادی و زندگی روزمره‌شان هرگز از آن‌ها نمی‌دیدیم؟ آیا در دنیای واقعی هم رفتار زندان‌بانان، ماموران خُرد و هر آن کس که اندک قدرتی دارد و موضعش را نسبت به دیگر شهروندان بالا می‌بیند، با انسان‌های دیگر قابل توجیه است؟

    آزمایش زندان استنفورد شاید بتواند پاسخی به این پرسش‌هایمان باشد.

    آزمایش زندان استنفورد دقیقا چه بود؟

    در سال ۱۹۷۱، فیلیپ زیمباردو، روان‌شناس و استاد دانشگاه استنفورد، به همراه همکارانش تصمیم گرفت آزمایشی انجام بدهد که در آن تاثیر زندانی شدن یا نگهبان زندان بودن را بر افراد بررسی کند. این مطالعه که حالا با عنوان «آزمایش زندان استنفورد» شناخته می‌شود، یکی از معروف‌ترین و بحث‌برانگیزترین آزمایش‌های تاریخ روان‌شناسی است.

    این آزمایش و مطالعه، از زمان انجام آن تاکنون مورد توجه جامعه روان‌شناسی بوده و در کتاب‌های درسی، مقالات و کلاس‌های آموزشی مورد بحث و بررسی قرار گرفته و حتی بر پایه آن فیلم ساخته شده است. اما اخیرا انتقاداتی نسبت به جنبه‌های مختلف این آزمایش و به ویژه اخلاقی بودن یا نبودن آن صورت گرفته که ارزش علمی این مطالعه را زیر سوال برده است.

    زیمباردو همکلاسی سابق استنلی میلگرم، روان‌شناس اجتماعی بود که او را بیشتر با آزمایش معروف همنام خودش، یعنی آزمایش میلگرم می‌شناسیم. این آزمایش برای این طراحی شده بود که میل شرکت‌کنندگان در آزمایش را به اطاعت از قدرت و انجام اعمالی برخلاف تمایلات و اخلاقیاتشان بسنجد. این آزمایش در جولای ۱۹۶۱، ‌درست سه ماه بعد از شروع دادگاه آیشمن -جنایتکار نازی- انجام شد و میلگرم می‌خواست به این سؤال بغرنج آن سال‌ها پاسخ بدهد:

    آیا آیشمن و میلیون‌ها آلمانی دیگر تنها از دستورات پیروی می‌کردند، یا باید آن‌ها را همدست جنایات شیطان بدانیم؟ چگونه یک شهروند عادی تنها با اطاعت از دستورات مافوقش به موجودی متفاوت تبدیل می‌شود؟

    زیمباردو علاقه‌مند به گسترش تحقیقات میلگرم بود. او می‌خواست تأثیر متغیرهای موقعیتی را بر رفتار انسان بیشتر بررسی کند. او در این تحقیق می‌خواست ببیند که شرکت‌کنندگان وقتی در یک محیط شبیه‌سازی شده از زندان قرار می‌گرفتند، چطور از خود واکنش نشان می‌دادند. زیمباردو و همکارانش می‌خواستند ببینند آیا شرکت‌کنندگان در این آزمایش که اولا از آزمایشی بودن شرایطشان مطلع بودند و دوما از سلامت جسمانی و روانی برخوردار بودند، در شرایط آزمایشی از یک محیط زندان‌مانند، رفتارشان را تغییر می‌دادند؟

    شرکت‌کنندگان در آزمایش

    محققان برای پیشبرد این آزمایش، یک زندان ساختگی را در زیرزمین دانشکده روان‌شناسی دانشگاه استنفورد بنا کردند. سپس ۲۴ دانشجوی مقطع کارشناسی را که هنوز فارغ‌التحصیل نشده بودند، انتخاب کردند تا نقش زندانی و زندان‌بان را ایفا کنند.

    شرکت‌کنندگان از میان یک گروه بزرگ‌تر شامل 70 داوطلب انتخاب شده بودند. آن‌ها سابقه جنایی، مشکلات روان‌شناختی و شرایط پزشکی قابل توجهی نداشتند. داوطلبان موافقت کردند که در ازای دریافت 15 دلار در روز، در یک دوره یک تا دو هفته‌ای شرکت کنند.

    شرایط و قوانین

    زندان شبیه‌سازی شده استنفورد شامل سه سلول دو در سه متری بود. در هر سلول سه زندانی نگهداری می‌شد و سه تخت‌خواب داشت.

    سایر اتاق‌ها که در آن سوی سلول‌ها قرار گرفته بودند، مختص نگهبانان و سرپرستان زندان بودند. یک اتاق کوچک به عنوان سلول انفرادی تعریف شده بود و اتاق کوچک دیگری هم نقش حیاط زندان را ایفا می‌کرد.

    شرکت‌کننده‌ها به صورت تصادفی بین گروه‌های زندانی و زندان‌بان تقسیم شدند. در طول آزمایش، زندانی‌ها مجبور بودند کل شبانه‌روز را در آن زندان ساختگی بمانند. زندان‌بان‌ها هم به گروه‌های سه نفره تقسیم شدند و هر گروه هر روز در شیفت‌های هشت ساعته نگهبانی می‌دادند. این زندان‌بان‌ها می‌توانستند در زمان اضافه‌شان تا شیفت بعدی، به خانه رفته و مجددا به زندان برگردند.

    همچنین محققان با استفاده از دوربین‌ها و میکروفون‌های مخفی می‌توانستند رفتار زندانیان و زندان‌بان‌ها را زیر نظر بگیرند.

    روند آزمایش

    با شرکت‌کنندگان قبول شده برای ایفای نقش زندانی در این آزمایش، مانند هر جنایتکار دیگری رفتار شد. آن‌ها بدون اخطار در خانه‌هایشان دستگیر و به ایستگاه پلیس محلی منتقل شدند. از آن‌ها انگشت‌نگاری و عکس‌برداری شد و وارد زندان شدند. زندانیان را با چشم‌بند، به زندان جعلی استنفورد منتقل کردند.

    روند فردیت‌باختگی افراد (deindividuation) از همین‌جا آغاز شد. هنگامی که زندانیان به زندان رسیدند، آن‌ها را برهنه کردند، رویشان اسپری ضد شپش پاشیدند، تمام دارایی‌های شخصی‌شان را گرفتند و به آن‌ها لباس و ملحفه زندان دادند. برای آن‌ها لباس فرم صادر شد و از آن پس فقط با شماره‌های اختصاص داده شده به آن‌ها صدا زده می‌شدند.

    ظهور اقتدار

    تنها چند ساعت پس از شروع آزمایش، برخی از زندان‌بان‌ها شروع به آزار و اذیت زندانیان کردند. در ساعت 2:30 بامداد، زندانیان با سوت زدن از خواب بیدار می‌شدند و روال هر چند ساعت یک بار تکرار می‌شد و زندان‌بان‌ها این کار را می‌کردند تا به گفته خودشان کنترلشان را بر زندانیان، به آن‌ها نشان دهند.

    زندانیان نیز به زودی رفتارهای زندانی‌گونه را اتخاذ کردند. آن‌ها اغلب در مورد مسائل زندان صحبت می‌کردند و یا به زندان‌بان‌ها داستان‌هایی جعلی در مورد همدیگر می‌گفتند. آن‌ها شروع به جدی گرفتن قوانین زندان کردند، گویی هر کار می‌کردند برای خوشایند زندان‌بانان بود و تخلف برای همه‌شان منجر به فاجعه می‌شد. حتی برخی علیه زندانی‌هایی که قوانین را رعایت نمی‌کردند، در کنار نگهبانان قرار گرفتند.

    تنبیه‌های بدنی

    در طول این آزمایش، زندانی‌ها با توهین‌ها و دستورهای مضحک و شرم‌آور مورد تمسخر قرار می‌گرفتند، وظایف بیهوده و ملال‌آور برای انجام دادن به آن‌ها محول می‌شد و زندان‌بان‌ها عموماً می‌کوشیدند صفات انسانی زندانیان را گرفته و آن‌ها را از انسانیت ساقط کرده و به اصطلاح dehumanized کنند.

    «دراز نشست» یک نوع معمول از تنبیه بدنی بود که توسط زندان‌بان‌ها اعمال می‌شد. یکی از زندان‌بان‌ها در حین انجام حرکات دراز نشست روی پشت زندانیان پا می‌گذاشت یا زندانیان دیگر را وادار می‌کرد که روی پشت هم‌بندان خود بنشینند.

    شروع یک شورش

    از آنجایی که روز اول آزمایش بدون حادثه گذشت، زندان‌بانان برای شورشی که در صبح روز دوم شروع شد، آماده نبودند و غافلگیر شدند.

    در روز دوم آزمایش، زندانیان لباس‌هایشان را درآوردند، شماره‌هایشان را پاره کردند و با قرار دادن تخت‌هایشان مقابل در، خود را داخل سلول‌ها حبس کردند. زندان‌بان‌ها نیروهای کمکی را فراخواندند. سه نگهبانی که در حالت آماده‌باش منتظر بودند، به زندان وارد شدند و نگهبانان شیفت شب داوطلبانه برای کمک ماندند.

    زندان‌بانان برای سرکوب این شورش، با استفاده از یک کپسول آتش‌نشانی که جریان بسیار سرد دی‌اکسید کربن را شلیک می‌کرد، زندانیان را به زور از درها دور کردند. سپس نگهبانان به هر سلول نفوذ کردند، زندانیان را برهنه کردند و تخت‌ها را بیرون آوردند. رهبران شورش زندانیان به سلول انفرادی منتقل شدند. پس از این، نگهبانان عموماً شروع به آزار و اذیت و ارعاب زندانیان کردند. یکی از سه سلول زندان به عنوان «سلول تشویقی» تعیین شد. به سه زندانی که کمترین درگیری را در شورش داشتند، امتیازات ویژه‌ای داده شد. نگهبانان یونیفورم و تختشان را به آن‌ها پس داده و اجازه دادند موهایشان را بشویند و دندان‌هایشان را مسواک بزنند.

    زندانیان تشویق شده می‌توانستند در حضور سایر زندانیان که امتیاز غذا خوردن را موقتاً از دست داده بودند، غذای مخصوص بخورند. نتیجه آن اتفاق، شکستن همبستگی میان زندانیان بود.

    آزمایش زندان استنفورد

    طی چند روز بعد از شورش، روابط بین زندان‌بانان و زندانیان دگرگون شده و تغییر در یکی منجر به تغییر در دیگری شد. هرچه زندانیان وابسته‌تر می‌شدند، نگهبانان نسبت به آن‌ها بیشتر تمسخر می‌کردند و این کار را به گونه‌ای انجام می‌دادند که زندانیان دیگر شاهدش باشند. با گسترش این رفتارها، زندانیان روز به روز مطیع‌تر می‌شدند.

    با تسلیم شدن زندانیان، زندان‌بان‌ها پرخاشگرتر و قاطع‌تر شدند. آن‌ها خواستار اطاعت هرچه بیشتر زندانیان بودند. زندانیان برای همه‌چیز به نگهبانان وابسته بودند، بنابراین سعی می‌کردند راه‌هایی برای راضی نگه داشتن نگهبان‌ها بیابند؛ برای مثال خبرچینی در مورد دیگر زندانیان.

    کمتر از 36 ساعت پس از شروع آزمایش، زندانی شماره 8612 درگیر اختلال عاطفی حاد، تفکر آشفته، گریه غیر قابل کنترل و خشم شد. پس از جلسه‌ای با زندان‌بانان که در آن به او گفتند ضعیف است، به او وضعیت «مخبر» را پیشنهاد کردند. شماره 8612 به میان زندانیان دیگر بازگشت و گفت: «نمی‌توانید از اینجا بیرون بروید. نمی‌توانید اینجا را ترک کنید.»

    مدت کمی بعد از آن، زندانی شماره ۸۶۱۲ فریادهای دیوانه‌واری سر داد، دشنام داد و به چنان درجه‌ای از خشم رسید که گویی غیر قابل کنترل بود. روان‌شناسان در این لحظه متوجه شدند که باید او را از آزمایش خارج کنند.

    نتایج تحقیق

    آزمایش زندان استنفورد در ابتدا قرار بود به مدت ۱۴ روز طول بکشد. با این حال به دلیل اتفاقاتی که برای دانشجویان شرکت‌کننده رخ داد، ناچار شدند آزمایش را پس از شش روز متوقف کنند. در طول آزمایش، زندان‌بان‌ها خشن و بدرفتار شده بودند و زندانیان به تدریج از خودشان نشانه‌هایی از استرس و اضطراب شدید را نشان می‌دادند.

    برخی از مواردی که در طول آن شش روز مشاهده شد، شامل موارد زیر بود:

    • درحالی‌که زندانیان و زندان‌بانان اجازه داشتند به هر شکلی که می‌خواهند باهم تعامل داشته باشند، با این حال تعاملات مشاهده شده در میانشان خصمانه یا حتی غیرانسانی بود.
    • نگهبان‌ها شروع به رفتارهای پرخاشگرانه و توهین‌آمیز با زندانیان کردند، درحالی‌که زندانی‌ها به تدریح منفعل و افسرده شدند.
    • پنج نفر از زندانیان شروع به تجربه احساسات منفی شدید از جمله گریه و اضطراب حاد کردند و باید هرچه زودتر آزمایش را ترک می‌کردند.

    به نظر می‌رسید حتی خود محققان هم از مشاهده واقعیات ماجرا فاصله گرفته بودند. زیمباردو که نقش رییس زندان را ایفا می‌کرد، رفتار توهین‌آمیز نگهبانان زندان را نادیده می‌گرفت. تا اینکه یک دانشجوی فارغ‌التحصیل با نام کریستینا مسلش (همسر زیمباردو) به شرایط موجود در آن زندان شبیه‌سازی شده و اخلاقی بودن ادامه آزمایش اعتراض کرد.

    تاثیرات

    آزمایش زندان استنفورد خیلی زود پس از انتشار نتایج آن معروف شد و به صورت گسترده در کتاب‌های درسی و دیگر نشریات مورد استناد قرار گرفت. به گفته زیمباردو و همکارانش، آزمایش زندان استنفورد نقش قدرتمندی را که موقعیت می‌تواند در رفتار انسان ایفا کند، برجسته می‌کند.

    در این آزمایش، از آنجا که زندان‌بانان در موقعیت قدرت قرار گرفته بودند، شروع به بروز رفتاری کردند که معمولاً در زندگی روزمره یا موقعیت‌های دیگر از خود نشان نمی‌دادند. زندانیان هم که در موقعیتی قرار گرفته بودند که در آن کنترلی روی شرایط نداشتند، مطیع و افسرده شدند.

    فیلیپ زیمباردو

    در سال 2011، مجله فارغ‌التحصیلان استنفورد به افتخار چهلمین سالگرد انجام این آزمایش، مروری دوباره بر آن داشت. این مقاله حاوی مصاحبه‌هایی با چندین نفر از جمله زیمباردو و سایر محققان و همچنین برخی از شرکت‌کنندگان در این مطالعه بود. ریچارد یاکو، یکی از زندانیان این آزمایش، معتقد بود که این آزمایش تاثیر قدرتی را که نقش‌ها و انتظارات اجتماعی می‌توانند در رفتار یک فرد ایجاد کنند، نشان می‌دهد.

    فیلم سینمایی آزمایش زندان استنفورد

    بر اساس آزمایش زندان استنفورد، در سال ۲۰۱۵ یک فیلم سینمایی هم ساخته شد که خود زیمباردو در کنار تیم تالبوت در نگارش آن نقش داشته و کارگردانش کایل پاتریک آلوارز است.

    در این فیلم بازیگرانی چون ازرا میلر، مایکل آنگارانو، تای شریدان و بیلی کروداب ایفای نقش کرده‌اند و امتیاز آن در بانک جامع اطلاعات اینترنتی فیلم‌ها (IMDB) ۶.۸ از ۱۰ است.

    برای دانلود رایگان فیلم آزمایش زندان استنفورد (The Stanford Prison Experiment) به همراه زیرنویس فارسی آن، به کانال تلگرام مجله تجربه زندگی به آدرس t.me/elcmag مراجعه کنید.

    موج انتقادها از آزمایش زندان استنفورد

    در سال‌های پس از انجام آزمایش زندان استنفورد، انتقادات زیادی به این مطالعه وارد شده است. برخی از این موارد عبارتند از:

    مسائل اخلاقی

    آزمایش زندان استنفورد اغلب به عنوان نمونه‌ای از تحقیقات غیراخلاقی ذکر می‌شود. امروزه نمی‌توان این آزمایش را توسط محققان تکرار کرد، زیرا استانداردهای تعیین شده توسط قوانین اخلاقی متعدد از جمله کد اخلاق انجمن روان‌شناسی آمریکا را رعایت نمی‌کند.

    عدم تعمیم‌پذیری

    منتقدان دیگر معتقدند که این مطالعه به دلیل عوامل مختلف، فاقد قابلیت تعمیم است. نمونه غیرنماینده شرکت‌کنندگان در ‌آزمایش (که عمدتاً مردان سفیدپوست و از طبقه متوسط جامعه بودند) تعمیم‌پذیری نتایج آزمایش را برای جمعیت وسیع‌تر جامعه دشوار می‌کند.

    فقدان رئالیسم

    این مطالعه همچنین به دلیل فقدان اعتبار زیست‌محیطی آن مورد انتقاد قرار می‌گیرد. اعتبار زیست‌محیطی به میزانی از واقع‌گرایی اشاره دارد که طبق آن یک چیدمان آزمایشی شبیه‌سازی شده، با موقعیت دنیای واقعی که می‌خواهد از آن تقلید کند، مطابقت دارد.

    درحالی‌که محققان تمام تلاش خود را برای بازسازی محیط زندان انجام دادند، تقلید کامل از همه متغیرهای محیطی و موقعیتی زندگی در زندان به سادگی ممکن نیست. از آنجایی که ممکن است عواملی مرتبط با محیط و موقعیت وجود داشته باشد که بر نحوه رفتار شرکت‌کنندگان تأثیر بگذارد، ممکن است واقعاً نشان‌دهنده آنچه ممکن است خارج از آزمایشگاه اتفاق بیفتد، نباشد.

    همچنین بررسی‌های جدیدتر روی آزمایش و مصاحبه با شرکت‌کنندگان، مسائل عمده‌ای را در مورد طراحی، روش‌ها و رویه‌های تحقیق نشان داده است که اعتبار، ارزش و حتی صحت مطالعه را زیر سؤال می‌برد. این گزارش‌ها، از جمله بررسی سوابق مطالعه و مصاحبه‌های جدید با شرکت‌کنندگان، برخی از یافته‌ها و فرضیات کلیدی در مورد مطالعه را نیز مورد تردید قرار داده است. برای مثال گفته شده که یکی از شرکت‌کنندگان حال بد خود را جعل کرده است تا بتواند آزمایش را ترک کند، زیرا نگران عقب ماندنش از کلاس و نمرات درسی‌اش بوده است. دیگر شرکت‌کنندگان هم اعتراف کرده‌اند که رفتارشان را در جهت «کمک» به آزمایش، جهت می‌دادند.

    شواهد جدید همچنین حاکی از آن است که آزمایش‌کنندگان رفتارهای زندان‌بان‌ها را تشویق کرده و در جهت تقویت اعمال توهین‌آمیز و سوق دادن آن‌ها به رفتار خشن علیه زندانیان نقش داشتند.

    در سال 2019، یک ژورنال روان‌شناسی آمریکایی مقاله‌ای را منتشر کرد که این آزمایش مشهور را بی‌بهره از شایستگی علمی توصیف کرد و به این نتیجه رسید که آزمایش زندان استنفورد یک مطالعه فوق‌العاده ناقص بود که باید خیلی زودتر از این‌ها تمام می‌شد.

    با این حال زیمباردو در بیانیه‌ای که در وب‌سایت رسمی این آزمایش منتشر شده است، معتقد است که این انتقادات نتیجه‌گیری اصلی مطالعه را تضعیف نمی‌کند؛ اینکه نیروهای موقعیتی می‌توانند اقدامات فردی را هم به صورت مثبت و هم به صورت منفی تغییر دهند.

    سخن آخر اینکه آزمایش زندان استنفورد هم در حوزه روان‌شناسی و هم در خارج از آن به خوبی شناخته شده است. در حالی که این مطالعه به دلایل بسیاری مدت‌ها مورد بحث و بررسی بوده است، انتقادات اخیر در مورد رویه‌های این مطالعه، نور روشن‌تری را بر کاستی‌های علمی آزمایش می‌تاباند.

  • گزارش جلسه تحلیل سریال صحنه‌هایی از یک ازدواج

    گزارش جلسه تحلیل سریال صحنه‌هایی از یک ازدواج

    جلسه تحلیل سریال صحنه‌هایی از یک ازدواج با حضور ۵۳ شرکت‌کننده شامل اعضای مدرسه تجربه زندگی، تعدادی از روان‌درمانگران کلینیک تجربه زندگی و چند تن از شرکت‌کنندگان برگزار شد. در بیست دقیقه نخست جلسه، تعدادی از اعضای مدرسه تحلیل‌های خود را از سریال به اشتراک گذاشتند که متن این یادداشت‌ها در ادامه قابل مشاهده است.

    در ادامه آقای یاسر درخشان ابتدا به ارتباط سینما و روانکاوی پرداختند؛ تولد سینما و روانکاوی تقریبا همزمان بوده است. در سال ۱۸۹۵ درحالی‌که برادران لومیر اولین اثر خود را در گراند کافه پاریس به نمایش درآوردند، فروید و بروئر نیز کتاب مطالعاتی در باب هیستری را در وین منتشر کردند.

    سینما کارخانه تولید رویاست و به یک رویاپردازی جمعی منجر می‌شود. در این رویاپردازی هر یک از ما خودمان را در فیلم پیدا می‌کنیم و به نوعی با فیلم نمایش داده می‌شویم.

    آقای درخشان سپس به تحلیل اپیزود به اپیزود سریال پرداختند. در خلال صحبت از سریال، با نگاه روانکاوانه به موضوعاتی مانند عشق، روابط و ازدواج اشاره شد. ایشان همچنین به تجربه شرم در فضای مجازی، تاثیر صنعت موفقیت و زیبایی در تصویری که افراد از رابطه موفق، گرایش و روابط جنسی دارند، اشاره کردند.

    در ویدیوی زیر قسمتی از جلسه‌ی برگزار شده را مشاهده می‌کنید:

    در ادامه، یادداشت‌‌های تحلیلی تعدادی از شرکت‌کنندگان دوره را می‌خوانید:

    فاطمه شبستری، عضو سرکل پنجم دوره تجربه بالینی:

    در حین مصاحبه قسمت اول، جاناتان در تعریف هویت خود به متاهل بودنش اشاره‌ای نکرد که می‌تواند نشان‌دهندۀ کمرنگ بودن این نقش در زندگی برای او باشد. در مقابل، میرا ابتدا خودش را متأهل و مادر معرفی کرد و باز هم در آخر با اضطراب روی نقش مادر تاکید کرد؛ درحالی‌که که میرا کمتر از جاناتان در نقش والد برای فرزندش حضور دارد و شاید این موضوع با تجربه احساس گناه بابت اینکه مادر نمونه‌ای که جامعه از او انتظار دارد نیست، همراه است.

    نگاه میرا به ازدواج به شکل «تعادل» است. این تعادل چیزی است که بعدا می‌بینیم میرا در وجود خود از آن بی‌بهره است و شخصیت بی‌ثباتی دارد، شاید بتوان گفت که میرا در ازدواج به دنبال پیدا کردن و به دست آوردن این بخش از وجود خود است؛ خواسته‌ای که ناکام می‌شود.

    جاناتان به ازدواج به عنوان وسیله‌ای برای رشد نگاه می‌کند، درحالی‌که این‌طور به نظر می‌رسد که هر دو به نوعی در این ازدواج گیر افتاده و خوشحال نیستند. اما زمانی که به ازدواج خود پایان می‌دهند، هر دو فرصت بیشتری برای نگاه عمیق‌تر به خود و رابطه‌شان پیدا کرده‌اند و رشد اصلی پس از پایان رابطه اتفاق می‌افتد.

    زهرا باقری، عضو سرکل ششم دوره تجربه بالینی:


    من به طور کلی متوجه شدم که جاناتان در دوران کودکی پدری داشته که مقتدر و سختگیر بوده و این پدر رابطه خوبی هم با مادر جاناتان نداشته است. در اوایل فیلم گویی جاناتان در تلاش بوده تا برخلاف پدرش عمل کند و فردی منطقی باشد که به حرف‌های میرا گوش می‌دهد، به او توجه می‌کند و دوستش دارد. ولی در قسمت آخر که از هم جدا شده‌اند، جاناتان دوباره ازدواج کرده و بچه دارد. در واقع شاهد این هستیم که جاناتان مثل پدرش عمل می‌کند؛ او زنی دارد که دوستش ندارد و باهم خیلی در ارتباط نیستند.‌

    از طرفی میرا می‌گوید که قبلا با افراد مرزی در ارتباط بوده و مادرش هم آدمی نبوده که خیلی در یک رابطه بوده باشد و روابط متعددی را تجربه کرده است. به نظرم اینجا هم میرا در ابتدا تلاش می‌کرده که مثل مادرش نباشد و یک رابطه را با جاناتان ادامه بدهد، ولی در ادامه احساس می‌کند شور و هیجان لازم را ندارد و به دنبال روابط دیگری می‌رود.

    دختر این خانواده حضور چندانی در سریال ندارد و از او حرفی زده نمی‌شود، ولی بخش‌هایی نمایش داده می‌شود که دختر نمی‌تواند راحت بخوابد و برای اینکه راحت بخوابد موسیقی پخش می‌کنند یا اینکه اتاق را تغییر داده‌اند. به نظرم چون دختر نمی‌تواند واضح صحبت کند و بگوید که متوجه تغییراتی در خانه شده است و نگران طلاق والدینش است، در او جسمی‌سازی رخ داده و دچار مشکلات خواب شده است.‌

    زهرا شیخ حسینی، عضو سرکل ششم دوره تجربه بالینی:


    در سکانس‌های اولیه فیلم شاهد این هستیم که دانشجو از تداعی آزاد استفاده می‌کند. اولین خصیصه‌هایی که میرا اشاره می‌کند، مادر بودن و همسر بودن است. اما اولین خصایصی که برای جاناتان تداعی می‌شود، مسیحی بودن و استاد بودن است که سوای از رابطه اوست.

    وقتی جاناتان از مراجعه به روان‌شناس می‌آید، تکنیکی آموخته است که باید اول صبح پیش از هر کاری احساساتش را
    پیاده کند. جاناتان از احساساتی می‌گوید که بیانشان دشوار است. جاناتان از پدری صحبت می‌کند که بی‌عاطفه، سخت‌گیر و قضاوت‌گر است و حاصل رفتارهای این پدر، احساس دوست‌داشتی نبودن و احساس عدم توانایی در عشق ورزیدن است.

    به نظر می‌رسد رابطه مرد با پدرش به نحوی در رابطه امروزش موثر است و آن را به گونه‌ای تکرار می‌کند. این روابط احساس ناکافی بودن و از طرفی تلاش اغراق‌آمیز برای خوب بودن را در جاناتان ایجاد کرده است. رابطه مادر و پدر جاناتان از نظر پسرش قابل تحمل نبوده است. در سکانس‌های آخر، جاناتان از مادرش می‌گوید که توانایی فهم او را ندارد.

    جاناتان به شدت درگیر بایدها و نبایدهای دوران کودکی است و این عدم انعطاف‌پذیری را در او نشان می‌دهد.
    طبق گفته میرا، جاناتان هرگز نمی‌توانسته تنها بماند که این می‌تواند نشان‌دهنده احساس ناکافی بودن باشد.
    از طرفی میرا از 15 سالگی درگیر روابط متعدد بوده است که خود این تنوع را آرامش‌بخش می‌داند.

    در سکانس‌های پایانی، جاناتان خواب می‌بیند که نمی‌تواند به میرا و دخترش برسد. این می‌تواند نشانگر همان
    ناخودآگاه ناتوان در عاشقی و دوست داشته شدن باشد. میرا هم اشاره می‌کند که تمام زندگی‌اش را وقف اثبات به مادرش برای نگه داشتن زندگی مشترک کرده است.

    یلدا کریمی، عضو سرکل ششم دوره تجربه بالینی:


    میرا: به نظر من این شخصیت ترس از تنهایی دارد و خودش را در رابطه با دیگری معنا می‌کند. در اپیزود اول تعریفش از خودش دقیقا همان حرف‌هایی بود که جاناتان گفت. میرا از زمانی که احساس کرد جاناتان به خاطر سقط جنین از دستش عصبانی است و ممکن است از دستش بدهد، تصمیم می‌گیرد وارد رابطه شود. وقتی رابطه‌اش با Polly در حال خراب شدن بود، به زندگی جاناتان برگشت.

    جاناتان: او در ابتدای فیلم، شخصیت محبوب مادرش را همانندسازی کرده و ترجیح داده شبیه مادرش بشود تا پدرش. برای همین بیشتر منفعل است تا اینکه شبیه پدرش سختگیر و با Discipline باشد. اما وقتی در زندگی‌اش شکست می‌خورد، از آن طرف بوم می‌افتد و تبدیل به مردی می‌شود که اهمیتی به خانواده‌اش نمی‌دهد. جاناتان فکر می‌کند دارد فرآیند بهبود را می‌گذراند، ولی حالت جدیدش هم پیامدهای جدیدی برای زندگی‌اش دارد و او شروع به دروغ‌گویی و خیانت به همسرش می‌کند.

    همچنین جاناتان با ظاهر «همیشه منطقی» سعی می‌کرد دیگران (میرا و مادرش) را در جایگاه نادان قرار دهد. این همیشه خوب و درست بودن مانند همان papers Morning و صحبتش با میرا در قسمت آخر، نشان‌دهنده این است که او به دنبال گرفتن تاییدی برای خوب بودنش از دیگران و اول از همه پدرش است.


    الهام عباسی، عضو سرکل ششم دوره تجربه بالینی:

    در نقل قولی از وینیکات می‌خوانیم: «همه‌چیز از خانه آغاز می‌شود.»

    صحنه شروع سریال در فضایی شلوغ و پر از آشوب در خارج از خانه آغاز می‌شود و میرا پس از گذشتن از آن به خانه‌ای آرام وارد می‌شود، اما همچنان علی‌رغم آرامش خانه، اضطراب در چهره و حرکات او مشخص است؛ اضطرابی که حتی با مرتب بودن اوضاع فرزندش هم از بین نمی‌رود.

    در مصاحبه‌ای که با عنوان «نمونه موفق و با دوام روابط تک‌همسری» معرفی می‌شود، از جاناتان و میرا خواسته می‌شود تا درباره جنبه‌های مختلف زندگی خود صحبت کنند؛ اما در خلال گفت‌وگو، جاناتان متکلم وحده است و حالت کنترل‌گری، تسلط و عدم انعطاف خود و حتی تمسخر مسائل متفاوت از دیدگاه خود را نشان می‌دهد.

    خیلی زود و پس از پاسخ دادن به سوالات، اختلافات بارز این زوج نمایان می‌شود؛ گویی این ظاهرِ زندگیِ موفق، فقط نمایشنامه‌ای است که توسط مرد خانواده نوشته و کارگردانی می‌شود.

    در ساده‌ترین پرسش دانشجوی روان‌شناسی درباره ضمایری که می‌تواند آن‌ها را خطاب قرار دهد (هویت) جاناتان بدون تامل از ضمایر مذکر استفاده می‌کند، اما میرا با درنگ تنها ضمیر اول را اعلام کرده و در ادامه جاناتان جمله او را تکمیل می‌کند، گویا او حقی برای انتخاب یا تردید میرا قائل نیست و مسائل از نظر جاناتان بدیهی و غیر قابل تغییرند.

    در بخشی دیگر، دانشجو از زوج می‌خواهد خود را معرفی کنند. جاناتان خود را به صورت «مردِ یهودی» و «پدرِ میرا» معرفی می‌کند و حتی پس از آن نیز به مولفه سن و شغل و حتی دیدگاه سیاسی و آسم خود اشاره می‌کند اما خبری از میرا نیست!

    به عکس، میرا خود را زنی متاهل و پس از آن مادر ایوا معرفی می‌کند؛ گویا هویت او در گرو وجود دیگران تعریف می‌شود.

    در نقل قولی از فروید می‌خوانیم: «زندگی همان پنج سال ابتدای کودکی است و پس از آن زندگی نشخوار می‌شود.»

    در سکانس‌های مختلف سریال، این دیدگاه به کرات مشاهده می‌شود. در واقع جاناتان و میرا همان رفتاری را با خود و دیگران دارند که والدینشان با آن‌ها داشتند. پدر جاناتان قضاوت‌گر و کنترل‌کننده و مادر او فردی بی‌اهمیت به احساسات وی معرفی می‌شود که به هر قیمتی با همسرش زندگی می‌کند.

    میرا بی‌ثباتی و عدم خودانضباطی مادر را در خاطرات قرارهای عاشقانه خود یادآور می‌شود و حتی از پارتنر پیش از جاناتان نیز به عنوان فردی با اختلال شخصیت بردرلاین (مرزی) یاد می‌کند.

    میرا در تلاش برای ثابت کردن خود به مادر که به او اعلام کرده بود برای ازدواج مناسب نیست، سعی در اثبات خود دارد و جاناتان برای آن که حتی درصدی شباهت خود را با پدر قبول نکند، به صورتی افراطی سعی در محافظت و مراقبت از فرزند خود دارد.

    قواعد خشک زندگی جاناتان در سراسر سریال کاملاً نمود دارد. از سکانس مرتب کردن وسایل هنگام مسواک زدن گرفته تا جمله‌ای که روز بعد از ترک میرا اعلام می‌کند:«وقتی ترکم کردی اول رفتم روی حالت اتوپایلوت. فقط یک سری کارها رو اتوماتیک انجام می‌دادم. وقتی کارها را انجام دادم و برگشتم خونه، تازه دلم خواست بمیرم! دلم خواست تو هم بمیری و همین‌طور ایوا!» دنیای فرد وسواسی، دنیایی تمام و کمال و طبق چارچوب است. نقص در این دنیا معنایی ندارد، حتی اگر نیاز باشد همه‌چیز خراب شود منطقی‌تر است تا قواعد زیر سوال بروند.

    در دیدگاهی از اروین یالوم می‌خوانیم: «باید بتوانیم ظالم باشیم و آن زمان ظلم نکنیم. ظالم نبودن هنگامی که توانایی آن را نداریم هنر نیست.» میرا قبل از آشنایی با پاول هرگونه تعارض با نقش خود را مخفی می‌کرد، گویی به دنبال دلیلی خارج از خود برای بروزِ خود می‌گشت. دلیل و مقصری که به واسطه آن بتواند خود را متقاعد کند و از دنیایی که فکر می‌کرد می‌خواهد و احساس گناهی که پس از ترک فرزند و سقط جنین حس می‌کرد، رهایی یابد.

    جاناتان و میرا با یکدیگر زندگی نمی‌کردند، بلکه با قسمتی از یکدیگر زندگی می‌کردند که فکر می‌کردند به آن نیاز دارند.

    جاناتان از تقید دینی و کنترل‌گری پدر خارج شده بود و می‌خواست ثابت کند آزاد است و میرا همان زنی بود که حس انتخاب و آزاد بودن را به او می‌داد. میرا از عدم ثبات درمانده شده بود و جاناتان همان مردی بود که در ظاهر چهارچوب و ثبات داشت.

    در این میان ایوا و پاول نیز هر یک نقشی را برای آن‌ها ایفا می‌کردند. پاول انگیزه و دلیلی برای فرار کردن میرا از بار مسئولیت انتخاب خود بود و ایوا هم موجودی فراهم‌کننده دلیل قواعد خشک جاناتان و اهرم فشار و گناهی که از آن برای نگه داشتن میرا استفاده می‌کرد.

    جاناتان و میرا هردو یک اشتباه را مرتکب شدند؛ قبل از آن که خود را بشناسند و قبل از آن که مسئولیت خود را تماما به عهده بگیرند، دیگری را به دنیای خود وارد کردند. از دیگری که به زعم خود کامل‌کننده دنیای آنان بود استفاده کردند تا زخم‌های خود را بپوشانند.

    شکاف بین آنچه هستند و آنچه نمایش می‌دهند، زمانی آشکار می‌شود که موقعیت مشابه کودکی برای آن‌ها رخ می‌دهد. در قسمتی که صحبت خیانت از سمت میرا مطرح شد، هر دو نفر گویی دوباره همان کودک گذشته می‌شوند: میرا فقط به هر قیمتی می‌خواهد بدون چارچوب باشد بدون آن که حتی بداند چرا و جاناتان هم به هر قیمتی فقط می‌خواهد آرامش و سکونی را که به آن عادت کرده است، مجددا به دست بیاورد.

    این اتفاق به صورتی دیگر پس از گذشت مدتی و در قسمتی که صحبت طلاق از سمت جاناتان مطرح می‌شود، مجددا تکرار می‌شود: میرا پس از اخراج از کار و جدا شدن از پاول به هر قیمتی فقط می‌خواهد تنها نباشد و جاناتان دوباره با سرکوب احساسات و عدم گفت‌وگو و طلاق می‌خواهد همه‌چیز را تمام کند و به عادات جدید خود برگردد.

    الگوی بی‌ثباتی میرا و سرکوب احساسات و خشکی قواعد جاناتان در سکانس‌های مختلف سریال به صورت‌های مختلف نمایش داده می‌شود.

    در قسمت پایانی سریال و پس از گذشت زمان نسبتا طولانی‌تر، زوج کمی متعادل‌تر از قبل دیده می‌شوند؛ گویی تجربه‌های تازه و قرارگیری در موقعیت‌های متفاوت، آن‌ها را به خودشناسی نزدیک‌تر کرده است.

    در قسمت پایانی زمانی که پاول مجدداً بازمی‌گردد، میرا برخلاف همیشه تنهایی را به ارتباط ترجیح می‌دهد و در صحنه‌ای که جاناتان علاوه بر چهارچوب‌های سخت خود به همسر جدید که از او فرزند هم دارد خیانت می‌کند، شروع تازه‌ای نمایش داده می‌شود.

    جاناتان از احساس خود بدون واهمه سخن می‌گوید و اقرار می‌کند هیچ‌وقت مثل میرا عاشق همسر جدیدش نبوده است و حتی به سادگی از امکان طلاق همسر جدید هم صحبت می‌کند. این شروع تازه مجدداً در خانه قدیمی این زوج نمایش داده می‌شود. گویی آن‌ها همچنان محکومند به تکرار گذشته، اما این بار در قالبی جدید….

    نسترن جنیدی، عضو حلقه ششم دوره تجربه بالینی:

    در این سریال پدیده‌های بسیاری برای تحلیل وجود دارد، اما آنچه ذهن نگارنده را بیش از همه درگیر کرده است، صحنه‌هایی است که از پشت‌صحنه و فرآیند ساخت سریال به نمایش گذاشته می‌شود و تکنیک فاصله‌گذاری برتولد برشت را به ذهن متبادر می‌کند. تکنیکی که طی آن بازیگر و نقشی که ایفا می‌کند، برای تماشاگر از هم تفکیک می‌شود تا تماشاگر غرق در هیجانات روایت نشده و دیگر فرآیندهای در جریان را نیز در نظر بگیرد.

    اما در این سریال چندان سبب کاهش بار هیجانی سریال نشده است. (برخلاف سریال برگمان که این سریال بر اساس آن ساخته شده است؛ سریالی که به صورت کاملا برشتی، توصیفی از شخصیت‌ها و موقعیتشان داده و به تماشاگر کمک می‌کند فارغ از هیجانات به تماشای اثر بنشیند.) به همین جهت از دیدگاه نگارنده، نماهایی که از پشت صحنه‌ی سریال و بازیگران دیده می‌شود، می‌تواند نمادی از فرآیندهای ناخودآگاه میرا و جاناتان باشد. به این معنی که بروز بیرونی و آنچه ما روی صحنه و جلوی دوربین می‌بینیم، صرفا بخشی از شخصیت‌هاست و شکل‌گیری نهایی این بروز و عملکرد بیرونی یا به عبارتی خودآگاه شخصیت‌ها حاصل فرآیندهای پیچیده‌ای در پشت صحنه و یا به عبارتی در ناخودآگاه است.

    هنگامی که بازیگران و دست‌اندرکاران یک مجموعه قصد به وجود آوردن یک شخصیت را دارند، زمان بسیاری را
    برای تحلیل چگونگی بودن آن شخصیت صرف می‌کنند. چرایی و چگونگی پوشش شخصیت، سخن گفتن او، قدم
    برداشتنش، سر و شکل خانه‌اش، انتخاب‌هایش و نحوه ارتباط برقرار کردنش. حتی ممکن است پا فراتر بگذارند
    و تجربه‌های گذشته شخصیت را در نسبت با حال حاضرش تفسیر کنند. بررسی کنند که آن شخصیت هر یک از
    هیجاناتش را چگونه بروز می‌دهد و دلیل بروز این هیجان‌ها چیست.

    این فرآیندها را می‌توان به فرآیندهای ناخودآگاه یک فرد مانند کرد؛ بخشی از ماجرا که در پشت صحنه می‌گذرد
    و شخصیت روی صحنه، به مثابه خودآگاه فرد از این فرایندها آگاه نیست، اما بروز بیرونی و عملکرد او را شکل
    می‌دهد. یکی از مصداق‌هایی که در سریال دیده می‌شود، زمانی است که جاناتان متنی را که به پیشنهاد درمانگرش نوشته است برای میرا می‌خواند. متن به صورت سوم شخص نوشته شده و گویی بازیگر این شخصیت، متن را برای توصیف او نوشته است و انگار جاناتان طی درمان موفق شده است که به بخشی از فرآیندهای ناخودآگاه خود دست پیدا کند.

    او به پدر مقتدر و مادر ضعیفش اشاره می‌کند و این که همواره احساس ناکافی بودن می‌کند. که با آنچه او پیش از این
    از خود توصیف می‌کند، مطابقت ندارد. گویی او نقابی به چهره زده و بی‌وقفه در حال تلاش برای تغییر دادن روایت‌های
    زندگی خانوادگی خویش است که پذیرفتن آن و پذیرفتن خود را خارج از توانایی‌اش می‌بیند. به نظر نگارنده چنین رسیده که به شکلی با بازسازی موقعیت زندگی پدر و مادر خویش و با ترک کردن زندگی مشترک و پایان دادن به آن، به نوعی قصد تغییر دادن پایان تلخی را دارد.

    این فرآیند را در برخورد او با سقط جنین نیز می‌توان در سریال شاهد بود. او خیلی زود تصمیم می‌گیرد هرطور شده فرزند دیگری داشته باشد تا پایان تلخ از دست دادن فرصت فرزند دومش را به شکلی تغییر دهد.

    میرا نیز زمانی که در قسمت اول شاهد مسئله دوستانشان است، گویی در مقام تماشاگر در موقعیتی کاتارتیک قرار می‌گیرد و در سطوحی برای او یادآور عدم تطابق تصویر ذهنی از خودش و واقعیتی است که آن را زیست می‌کند. همین مسئله، ترس او از فروپاشی و از دست دادن خانواده‌اش را تشدید می‌کند. گویی با مشاهده زندگی دوستانش، خانواده خود را پدیده‌ای شکننده می‌بیند که هر اتفاقی ممکن است آن را فروبپاشد. به همین جهت از ترس از دست دادن ثبات و تعادل، زمانی که متوجه بارداری می‌شود تصمیم به سقط جنین می‌گیرد. اما به نظر می‌رسد از همین نقطه، این فروپاشی در حال پیوستن به واقعیت است.

    اما در صحنه آخر که بازیگران -که در این یادداشت نمادی از ناخودآگاه فرض شده‌اند- را در حال حرکت به سمت اتاق‌های دربسته متمایزشان مشاهده می‌کنیم، گویی موفقیت خود را جشن گرفته‌اند که شخصیت‌هایشان -بخوانیم خودآگاهشان- این بار بدون ترس از دست دادن، بدون ترس از فروپاشی، بدون تقلا برای عوض کردن پایان و بدون نقاب، در میانه شب، بدون هیچ هیاهویی در خانه‌ای تاریک در گوشه‌ای از دنیا، در آغوش یکدیگر آرمیده‌اند.


    مستوره کرمی، عضو سرکل چهارم دوره تجربه بالینی:

    سریال صحنه‌هایی از یک ازدواج دقیقا بیننده را به عنوان تماشاگر یک تئاتر در نظر می‌گیرد تا شما فارغ از قضاوت و طرفداری، به تماشای یک رابطه شکست‌خورده بنشینید. بعضی اوقات با میرا و گاهی با جاناتان همراه می‌شوید، گاهی به آن‌ها حق می‌دهید و گاهی از دست آن‌ها عصبانی می‌شوید. نقطه قوت سریال به نظر من پیش‌بینی ناپذیر بودن داستان و رفتارهای شخصیت‌های اصلی داستان است، چرا که هر انسانی با توجه به پیشینه‌ای که دارد، واکنش‌های متفاوتی در بحران‌ها و تعارض‌ها از خود نشان می‌دهد.

    قسمت جالب برای من تغییر و تحول شخصیت جاناتان است که حاصل درمان بالینی اوست و می‌بینیم که او نسبت به خودش و رابطه‌شان شناخت پیدا کرده و می‌تواند در این باره صحبت کرده و اتفاقات را درک کند.

    پردیس اسفندیاری، عضو سرکل دوم دوره تجربه بالینی:

    ما هم درست مثل اولین سکانس‌ هر قسمت، بازیگران زندگی‌ای هستیم که کیفیت آن را سناریو‌یی از رخداد‌های ۷،۸ سال نخست زندگی‌مان معین می‌کند. سناریو‌یی که والدین و فرهنگ و مذهب آن را به ما دیکته کرده است. (مصائب امروز میرا و جاناتان در زندگی، با وجود مادر میرا که او را با خود به قرارهای عاشقانه می‌برد یا پدر سخت‌گیر و وسواسی جاناتان و البته مادرش دور از انتظار نبود.) جاناتان و میرا روی مبل سبز نشسته‌اند و خود و ازدواجشان را تعریف می‌کنند؛ مبلی که قسمت بعد وقتی میرا که حالا دنبال جدایی و استقلال است وارد خانه‌ با دکوراسیون جدید می‌شود، آن را دوست ندارد و در قسمت دیگر موقع اسباب‌کشی، آن را برای خود طلب می‌کند. مبلی که روی آن خود را تعریف کرده‌اند، از ازدواجشان گفته‌اند. در میرای نارسیستیک، به مرور بازگشت به ریشه‌ها پیدا می‌شود، درحالی‌که در جاناتان گذشتن و فاصله گرفتن هرچه بیشتر از قید و بندها.

    صحنه سوگواری جاناتان برای پدر، در ابتدای قسمت آخر شاید به مثابه عزاداری او برای رابطه‌‌ای است که از دست رفته است. انگار حالا فضای رابطه بعد از سوگ آرام‌تر شده، چرا که این قسمت تنها قسمتی‌ است که دو شخصیت اصلی آن در آن جرو بحث جدی ندارند.

    اما چیزی که من را شخصا در کل این سریال درگیر کرد، این بود که اصلا آیا هرگز برای ازدواج، حتی بعد از جدایی پایانی وجود دارد؟ یا به قول سایه «تو در من زنده‌ای، من در تو… ما هرگز نمی‌میریم؟»