مرکز تجربه زندگی

نویسنده: admin

  • معرفی کتاب «هنر همچون درمان» نوشته‌ی آلن دوباتن و جان آرمسترانگ

    معرفی کتاب «هنر همچون درمان» نوشته‌ی آلن دوباتن و جان آرمسترانگ

    مقدمه

    معرفی کتاب «هنر همچون درمان»

    کتاب هنر همچون درمان نوشته آلن دوباتن و جان آرمسترانگ، اثری الهام‌بخش و متفاوت است که به بررسی نقشی می‌پردازد که هنر در بهبود زندگی روانی و عاطفی انسان‌ها ایفا می‌کند. نویسندگان در این کتاب معتقدند که هنر نه تنها یک تجربه زیبایی‌شناختی، بلکه ابزاری درمانی است که می‌تواند به ما کمک کند تا با چالش‌های زندگی مدرن مقابله کنیم.

    دوباتن و آرمسترانگ هفت کارکرد اصلی برای هنر تعریف می‌کنند که شامل به‌یادآوردن، امید، اندوه، ایجاد توازن، خودشناسی، رشد و قدردانی است. آن‌ها توضیح می‌دهند که چگونه هنر می‌تواند ضعف‌های روانی و عاطفی ما را جبران کند و ما را به افراد بهتری تبدیل کند.

     

    چرا این کتاب را بخوانیم؟

    این کتاب با زبانی ساده و جذاب، همراه با تصاویر زیبا و مثال‌های هنری، خوانندگان را دعوت می‌کند تا به هنر از دیدگاهی تازه نگاه کنند. کتاب «هنر همچون درمان» برای هر کسی که به دنبال درک عمیق‌تر از نقش هنر در زندگی است، خوانشی ضروری و الهام‌بخش محسوب می‌شود.

    در این کتاب می‌خوانیم که هنر به‌عنوان هم‌معنای مفهوم زندگی در دنیای مدرن، جایگاه ویژه‌ای یافته است. بااین‌حال، گاه شیوه‌های فکری نهادهای هنری و نحوه ارائه آثار، مانعی در برابر تجربه مثبت ما از هنر می‌شود. این کتاب با بررسی پرسش‌های بنیادین، به چرایی ضعف رابطه ما با هنر در قرن بیستم می‌پردازد.

     

     

    هنر همچون یک ابزار

    هنر به‌عنوان ابزاری معرفی شده که می‌تواند ضعف‌های ذهنی، جسمی و روانی را جبران کند و به‌نوعی رسانه‌ای درمانی است که مخاطب را به فرد بهتری تبدیل می‌کند. این کتاب هفت نقص روان‌شناختی و هفت کارکرد برای هنر تعریف می‌کند که در جوامع رایج هستند:

    ۱. به‌یادآوردن

    ذهن انسان به فراموشی گرایش دارد و هنر ابزاری برای مقابله با این ضعف است. هنر تجربیات مهم را ثبت می‌کند و به ما کمک می‌کند آنچه ارزشمند است، حفظ کنیم.

     

     

    ۲. امید

    هنر منبع امید است. در جهانی که پر از مشکلات است، هنر به ما یادآوری می‌کند که امید را زنده نگه داریم و توانایی ما برای مواجهه با دشواری‌ها را تقویت می‌کند.

     

     

    ۳. اندوه

    هنر به ما می‌آموزد چگونه رنج را محترم بشماریم و با اندوه بهتر کنار بیاییم. آثار هنری به ما حس کوچکی و پذیرش تراژدی‌های زندگی را می‌آموزند.

     

     

    ۴. ایجاد توازن

    افراد به هنرهایی گرایش دارند که آسیب‌پذیری‌های درونی‌شان را جبران می‌کند و به ایجاد تعادل درونی کمک می‌کند.

     

     

    ۵. خودشناسی

    هنر می‌تواند بخش‌های ناشناخته‌ای از ما را به نمایش بگذارد و ما را به خودشناسی عمیق‌تری برساند. آثاری که حس ما را عمیق‌تر بیان می‌کنند، این نقش را به‌خوبی ایفا می‌کنند.

     

     

    ۶. رشد

    ارتباط با هنر ترس و کسالت را به چالش می‌کشد و به ما فرصت می‌دهد با استراتژی بیشتری با ناشناخته‌ها مواجه شویم. هنر ما را به ذهن بازتر و پذیرش بیشتر دعوت می‌کند.

     

     

    ۷. قدردانی

    یکی از موانع شادی ما، عدم توجه به زیبایی‌های اطراف است. هنر با مقابله با عادت‌های روزمره، ما را به بازنگری ارزش‌های واقعی زندگی دعوت می‌کند.

     

    هنر خوب چیست؟

    این می‌تواند ابزاری قدرتمند برای دستیابی به نسخه بهتری از خودمان باشد. هدف از مواجهه با هنر، بهبود زندگی و رسیدن به تعالی شخصی است.

    اگر اثری مشهور را درک نکنید، ممکن است ناشی از سیستم‌های پیچیده ایدئولوژیک، مالی و آموزشی باشد که به شکل‌گیری معیارهای ما درباره هنر خوب جهت می‌دهند.

     

     

    خوانش‌های مختلف هنر

    خوانش فنی

    این شیوه، هنرمندانی را ارج می‌نهد که پیشگام بوده‌اند. به‌عنوان‌مثال، لئوناردو داوینچی به دلیل نوآوری در نمایش اشکال بدون استفاده از خطوط، جایگاهی برجسته دارد.

    خوانش سیاسی

    براساس این دیدگاه، اثری مهم است که به جستجوی انسان برای احترام، حقیقت، عدالت و توزیع عادلانه منابع بپردازد.

    خوانش تاریخی

    اثر هنری از این منظر به ارزش آنچه درباره گذشته می‌گوید، ارزیابی می‌شود.

    خوانش شوک-ارزش

    هنر با چالش کشیدن هنجارهای اجتماعی، قدرت برهم‌زدن ساختارهای فکری را دارد. شوک ما از مواجهه با هنر، انعطاف‌ناپذیری ایدئولوژی‌هایمان را آشکار می‌کند.

    خوانش درمانی

    این خوانش بر اساس توانایی هنر در مواجهه با هفت ضعف روان‌شناختی است. توانایی هنر در منقلب‌کردن مخاطب، یکی از مهم‌ترین قابلیت‌های آن محسوب می‌شود.

     

     

    نقش هنر در زندگی

    عشق

    هنر به ما می‌آموزد چگونه عاشقانی بهتر باشیم: با گوش دادن عمیق، صبوری، کنجکاوی و انعطاف‌پذیری. در فلسفه افلاطونی، “خوبی” عنصر انتقال‌پذیری است که چه در افراد، چه در آثار هنری، یکسان دیده می‌شود. اثری مانند نقاشی‌های داوینچی، اهمیت توجه دقیق به جزئیات و احترام به فردیت و تنوع را به ما گوشزد می‌کند.

     

     

    طبیعت

    طبیعت ما را به یاد میرایی‌مان می‌اندازد؛ اما این یادآوری نه تهدید، بلکه دعوتی به تأمل و احترام به ابهت زندگی است. هنر به ما کمک می‌کند با این حقیقت کنار بیاییم.

    پول

    اقتصادی سالم باید نیازهای واقعی انسان‌ها را در نظر بگیرد. هنر می‌تواند راهی برای بهبود ذائقه عمومی و افزایش انتظارات ما در تمام جنبه‌های زندگی باشد، از غذا و معماری گرفته تا تفریحات.

     

     

    سیاست

    هنر همواره تلاش کرده است تا زندگی جمعی را هدایت کند. در قرن‌های ۱۹ و ۲۰، هنر سیاسی در غرب تمایل به حمایت از گروه‌های به حاشیه رانده شده داشت و برای ایجاد تغییرات اجتماعی، احساس همدلی و خشم را برمی‌انگیخت.
    بااین‌حال، هنر سیاسی می‌تواند خطرناک نیز باشد؛ وقتی به دفاع از دولت‌های سرکوبگر یا جنگ‌های غیرعادلانه بپردازد و ما را نسبت به افراد شرور خوش‌بین کند.

     

     

     

    سخن پایانی

    هنر تنها زینتی برای زندگی نیست، بلکه راهی برای درک عمیق‌تر خود، دیگران و جهان پیرامون ماست. هنر می‌تواند زخم‌های روانی را التیام بخشد، امید بیافریند، و عشق، صبوری و فهم عمیق‌تری را در ما پرورش دهد. اگر با ذهنی باز و قلبی آگاه به هنر نزدیک شویم، نه‌تنها آن را درک خواهیم کرد، بلکه از آن برای رشد فردی و جمعی بهره خواهیم برد. هنر پلی است که ما را از محدودیت‌های ذهنی به گستره بی‌کران انسانیت پیوند می‌دهد.

    کتاب «هنر همچون درمان» با زبانی ساده و جذاب، همراه با تصاویر زیبا و مثال‌های هنری، خوانندگان را دعوت می‌کند تا به هنر از دیدگاهی تازه نگاه کنند. این کتاب برای هر کسی که به دنبال درک عمیق‌تر از نقش هنر در زندگی است، خوانشی ضروری و الهام‌بخش محسوب می‌شود.

  • سوپرویژن چیست و چرا مهم است؟

    سوپرویژن چیست و چرا مهم است؟

     

    تاریخچه‌ی سوپرویژن

    بنیان‌گذار روان‌کاوی، زیگموند فروید، به طور مستقیم درباره‌ی دریافت نظارت بالینی[1] صحبت نکرده است اما می‌توانیم همان جلسه‌های هفتگی را که با همکاران و شاگردانش داشته، مصداقی از جلسه‌های سوپرویژن در نظر بگیریم.

    فروید به طور ضمنی از سه جهت به نظارت بالینی اشاره کرده است: ‌تجربی، عقلانی و اخلاقی.

     

     

    فروید نخست بر درمان شخصی روان‌کاوان تأکید داشت، او خاطرنشان کرد که درمانگران حین درمانِ خود در کنار انتقال‌های شدید و مقاومت‌های برخاسته از اضطرابی که نسبت به قدرت فانتزی‌ها تجربه می‌کنند، آرزوها و ترس‌های ناهوشیار، تجربه‌های نابی هم کسب می‌کنند، همچنین از نقاط کور خود آگاه می‌شوند و در نتیجه نقاط کور مراجعان را بهتر درک می‌کنند.

    دوم این‌که فروید درباره‌ی تکنیک نیز به‌تفصیل در مقاله‌هایش صحبت کرده است، و سوم این‌که درباره‌ی اصول اخلاقی توصیه‌های فراوانی به همکاران خود کرده است؛ از قبیل روابط و حفظ چهارچوب‌ها و…  البته خود فروید نیز مرتکب خطاهایی بالینی مثل تحلیل دخترش آنا شده بود.

     

     

    آموزش و نظارت روان‌کاوانه تا سال‌ها پس از فروید کم‌وبیش مستبدانه و بر اساس آموزش قواعد روان‌کاوی به درمانگر انجام می‌شد تا این‌که نخستین مطالعه‌ی نظام‌مند نظارت بالینی توسط اسکتین و والستاین (۱۹۷۱ ــ ۱۹۵۸) انجام شد، آن‌ها طی سال‌ها در نتیجه‌ی مشاهداتشان متوجه شدند وقتی که درمانگران از مراجعانشان صحبت می‌کنند، بیشتر درباره‌ی احساساتی که در آن‌ها ایجاد شده، یا همان انتقال متقابل[2] حرف می‌زنند، استکین و والستاین رابطه‌ی درمانگر ــ ناظر را با رابطه‌ی مراجع ــ درمانگر مقایسه کردند و دریافتند که احساسات و رفتارهای ناظران به شکل عجیبی شبیه به احساسات، نگرش‌ها و رفتارهای درمانگران در قبال مراجعانشان است. آن‌ها این پدیده را فرایند موازی[3] نامیدند.

     

     

    روان‌کاوان معاصر این پدیده را به همانندسازی فرافکنانه‌ی[4] ملانی کلاین (۱۹۴۶) نسبت می‌دهند. جامعه‌ی روان‌کاوی به‌تدریج متوجه شد علاوه بر فرایند موازی که ناهوشیارانه از مراجع به درمانگران و به ناظر انتقال می‌یابد، ارتباط بین فردی بسیار مهم‌تر از انتقال مهارت ناظر به روان‌درمانگر است. از این‌جا بود که رابطه در روان‌کاوی مهم شد، که البته فروید هم به آن اشاره کرده اما بسطش نداده بود. روان‌کاوی فرایندی است که درون آن، رابطه‌ای انسانی بین دو نفر شکل می‌گیرد و طی آن قرار است مراجع به بلوغ و استقلال روانی برسد، پس رابطه بسیار مهم است.

    این رابطه همان چیزی است که پس از فروید فراموش شده بود و متخصصان تنها بر آموزش نظری روان‌کاوی متمرکز بودند، و بعد دریافتند فقط آموزش نظریه‌ها و قواعد کافی نیست و رابطه در نظارت بالینی اهمیت ویژه‌ای پیدا کرد.

     

     

    سوپرویژن چیست؟ چرا اهمیت دارد؟

    سوپرویژن بالینی (نظارت بالینی) برای مشاوران، روان‌درمانگران و روان‌شناسان مشاوره‌ی بالینی، الزام و نیازی قانونی است. هانتز و کارتر) ۲۰۰۷) معتقدند که همه‌ی مشاوران، روان‌درمانگران و روان‌شناسان تحت تأثیر ساختارهای اجتماعی هستند و بدون وجود مرزهای مناسب برای تعریف رابطه، ممکن است ‌ناخودآگاه ارزش‌هایشان را به مراجعان تحمیل کنند، پس نظارت بالینی لازم و مهم است.

    سوپروایزر[5] به روان‌درمانگر کمک می‌کند علاوه بر دانش نظری به بلوغ درمانی برسد، پس به نظر می‌رسد سوپروایزر نقش کاتالیزور را ایفا می‌کند و تلاش می‌کند در کنار آموزش دانش و مهارت کمک کند‌نظارتش[6]‌ ظرفیت تفکر و تجزیه‌ و تحلیل پیدا کند، سوپروایزر حس‌هایی را که درمانگر از مراجعش می‌گیرد، متحول و یکپارچه می‌کند.

     

     

    سوپروایزر چگونه به درمانگر کمک می‌کند؟

    حمایت روان‌شناختی

    سوپرویژن به درمانگران می‌آموزد که چگونه طغیان‌های احساسات منفی را که از سوی مراجعان مستقیم به سویشان روانه می‌شود تاب بیاورند، چگونه عزت نفسشان را در برابر ارزش‌کاهیِ بی‌وقفه حفظ کنند، رگه‌های حقیقت را از لابه‌لای شکایت‌های مراجعان بیرون بکشند و با آن کار کنند، چگونه پاسخ‌های تروماتیک خود را نسبت به گزارش‌های دردناک ضربه‌ی روانی کنترل کنند، احساسات وحشتناک و بیگانه را در خود بپذیرند، بی‌یقینی را تاب آورند و سایر تجربه‌های طاقت‌فرسای هیجانی را مدیریت کنند.

     

     

    مرور گسترده‌ی پیشینه‌ی بالینی نشان می‌دهد که درمان پویشی با انتقال شناخته می‌شود، پس سوپروایزر به درمانگر کمک می‌کند که درمان روان‌کاوانه انجام دهد و حضور اصیل خود را با نقشی که انتقال مراجع به او محول کرده، تلفیق کند. تجربه‌ی انتقال برای درمانگر آسان نیست، سوپروایزر به او یاری می‌رساند تا چه از نظر درونی و چه از نظر ایفای نقش درمانی بر خود مسلط بماند. نظارت‌شوندگان[7] نیز از سمت سوپروایزر به احترام و همدلی نیاز دارند و این‌که بدانند دیده و پذیرفته شده‌اند.

    چالش اصلی سوپرویژن روان‌کاوان برقراری تعادل میان بازخورد انتقادی و حمایت هیجانی است، هدف دیگر سوپروایزر تداوم یادگیری برای نظارت است. درمانگر باید بیاموزد با چیزی که تا حالا نمی‌دانسته یا درباره‌ی آن اشتباه می‌کرده، مواجه شود. ناظران نیز باید بدانند چه زمانی باید نکات لازم را با درایت و صمیمیت به آن‌ها آموزش دهند.

     

     

    مشارکت صادقانه و اجرای نظارت

    صحبت کردن در رابطه با  هر چیزی که فکر و احساس می‌کنیم، یکی از قواعد اصلی درمان روان‌کاوانه است که پیروی از آن برای مراجعان سخت است، برای مراجعان راحت نیست که هر فکر، احساس یا تمایلی رفتاری را که از ذهن خطور می‌کند بر زبان آورند. برای درمانگران نیز دشوار است کارشان را با صراحت کامل به سوپروایزر ارائه دهند.

     

     

    آن‌ها نگران بازخوردهای منفی هستند، در صورتی که باید بدانیم در طول زندگی حرفه‌ای به بازخورد انتقادی نیاز داریم و انتقاد حرفه‌ای با حمله‌ی شخصی یکی نیست، وقتی که سوپروایزر درمانگر را نقد می‌کند، نباید احساس بی‌کفایتی کند، سوپروایزر نکات مثبت کار ‌تحلیلگر[8] را ذکر می‌کند و در عین حال پیشنهادهایی برای کسب نتیجه‌ی بهتر به او ارائه می‌دهد.

    مهم است که در نظارت بالینی ابتدا سراغ بازخوردهای مثبت و بعد بازخوردهای منفی برویم. گاهی درمانگران برای حفاظت از خود تکنیکی دفاعی را به کار می‌گیرند و در حمله و انتقاد به خود پیش‌دستی می‌کنند و جلسه را با بیان قصور‌هایشان آغاز می‌کنند، این‌جاست که سوپروایزر تکنیک دفاعی‌اش را در نظارت به کار می‌گیرد.

     

     

    ارائه‌ی اطلاعات

    درمانگران تازه‌کار در حوزه‌های زیادی به کمک نیاز دارند و سوپروایزر در آن حوزه‌ها اطلاعات مفیدی دارد. سوپروایزر از لحاظ نظری به درمانگر کمک می‌کند، مقاله‌ها و کتاب‌های مفید و پژوهش‌های مربوط به رویکرد بالینی‌شان را معرفی می‌کند و قوانین، اخلاق مربوط به درمان، پرداخت‌ها و روند نگهداری سوابق را به درمانگر توضیح می‌دهد.

     

     

    مهارت‌آموزی

    امروزه مراجعان در آغاز درمان درباره‌ی درمان و روند آن سؤال‌های صریحی می‌پرسند، به همین دلیل ناظران باید نحوه‌ی توضیح فرآیند روان‌کاوی را با نظارت‌شوندگان تمرین کنند و همچنین به آن‌ها یاری رسانند تا از پس مسائل مربوط به تشخیص برآیند. سوپروایزر به درمانگر آموزش می‌دهد که چطور از مراجعان رضایت آگاهانه بگیرد، چطور چهارچوب‌ها، قوانین پرداخت‌ها، لغو جلسه‌ها و… را برای مراجع مشخص کند. درمانگر می‌آموزد در گوش دادن و در بر گرفتن[9] بردبار و پذیرا‌تر و ظرفیت تحمل سکوت را داشته باشد.

     

     

    دومین مهارت دشوار مرزگذاری[10] است، سوپروایزر به درمانگر راهنمایی می‌دهد تا مرزها و چهارچوب‌ها را مشخص کند، مرور نمونه‌ی قراردادها که شامل رویه‌های پرداخت لغو جلسه، لغو جلسه بدون اطلاع قبلی، محرمانگی، محدودیت‌های محرمانگی و… است، به حفظ چارچوب درمانی کمک می‌کند.

     

     

    محتوای گفتاردرمانگر بسیار اهمیت دارد، ارتباط کلامی هم می‌تواند به افراد احساس درک شدن، عمیق انگیزش و کنجکاوی برای یادگیری بیشتر بدهد و آن‌ها را به چالش بکشد و البته می‌تواند آسیب‌رسان نیز باشد، یعنی به مراجع احساس شرمساری، شماتت یا حقارت بدهد. سوپرویژن به درمانگر کمک می‌کند بر اساس معیارهای معقول قضاوت کند که آیا گفته‌هایش اثربخش بوده یا برعکس، درد و مقاومت بیشتری برانگیخته است.

     

     

    سخن پایانی

    نخستین تجربه‌های نظارت بالینی در ذهن درمانگران باقی می‌مانند و تا سال‌ها و حتی دهه‌ها پس از آن همچنان ‌تأثیرگذارند، عدم تطابق در رویکرد نظری و جهت‌گیری حرفه‌ای بین سوپروایزر و روان‌درمانگر می‌تواند تبعات مهمی در پیشرفت حرفه‌ای داشته باشد، پس بسیار مهم است که روان‌درمانگر با سوپروایزری کار کند که با او از لحاظ رویکرد و حرفه‌ای هم‌جهت باشد.

    در رابطه‌ی نظارتی یاد می‌گیریم که پویایی‌های مراجعان را فرمول‌بندی[11] و آنچه در موقعیت بالینی می‌گذرد را مفهوم‌سازی کنیم، مهارت‌های گوش دادن و مداخله را گسترش دهیم، در رؤیاپردازی‌ها دخیل شویم و به تداعی‌هایمان توجه کنیم، دانش حرفه‌ای ناظران بالینی را جذب کنیم، نقاط قوت و آسیب‌پذیریمان را پایش و نقاط کورمان را بشناسیم و شخصیتمان را با هنر درمان سازگار کنیم. سوپروایزرها مهارت‌های متفاوتی در حوزه‌های مختلف دارند، نظارت‌شونده‌ی خردمند از هر مربی، چیزی را که در گنجینه‌ی شخصی‌اش ارزشمندتر است، می‌آموزد. یکی از باورهای مهم روان‌کاوانه این است که وظیفه‌ی مربی، درمانگر، مشاور یا ناظر، رفع موانع یادگیری و پرورش فرایندهای پختگی طبیعی است.

     

     

    وینیکات (۱۹۵۳) نظارت بالینی را نوعی محیط نگهدارنده می‌داند که درمانگر در آن احساس حمایت و احترام می‌کند و آمیزه‌ای از اطلاعات غنی، نظریه‌ها، راهبردهای حل مسئله، گسترش همدلی، دیدگاه جدید درباره‌ی انتقال متقابل و سایر عناصر سازنده را در بر می‌گیرد.

    جلسه‌ی سوپرویژن نیز مانند جلسه‌های درمانی، چارچوب و قواعد خاص خود را دارد که توسط سوپروایزر مشخص می‌شود. در این مقاله به اهمیت روابط نظارتی، هم برای رسیدگی به چالش‌های بالینی و هم برای آماده‌سازی درمانگر برای حرفه‌ی روان‌درمانگری اشاره کردیم.

     

     

    در نهایت مرحله‌ای می‌رسد که سوپروایزر احساس می‌کند هرچه لازم بوده به درمانگر آموخته است. در این مرحله باید بتواند مانند مادر که کودکش را رها می‌کند، درمانگر تحت نظرش را رها کند و درمانگر می‌تواند به سوپروایزری دیگر با نگاه و صدای جدید مراجعه کند و یادگیری همچنان ادامه دارد.

     

    منابع

     

    [1]   Supervision

    [2] Countertransference

    [3] parallel process

    [4] Projective identification

    [5] Supervisor

    .[7] Supervisee

    [8] Analyst

    [9] Containing

    [10] Limit setting

    [11] Formulation

  • گروه‌درمانی چیست؟

    گروه‌درمانی چیست؟

    ویراستار علمی: دکتر حمیدرضا توفیقی

    مرگ، تنهایی، آزادی و پوچی واضح‌ترین و قابل درک‌ترین دلواپسی‌های غایی انسان‌اند.

    در این جهان پهناور و بی‌انتها معمای بزرگ برای انسان، جست‌وجوی معنا در جهانی است که به نظر می‌رسد فاقد معناست. انسان در تلاش است تا در این جهان معنا و مفهوم خود را بیابد و این جست‌وجو انسان را به چالشی دعوت می‌کند که باعث رویارویی با ترس‌ها وتردیدهایش می‌شود.

    در این مسیر پرچالش و مبهم، گروه‌درمانی همچون محیطی امن و حمایتی فرصت مناسبی را برای افراد فراهم می‌کند تا در کنار دیگران به جست‌وجوی‌ معنا و مفهوم خود بپردازند. افراد در این محیط می‌توانند با رویارویی با ترس‌ها و تردیدهایشان به خودشناسی و رشد شخصی برسند و به معنا و مفهوم خود در این جهان پهناور و بی‌انتها دست یابند.

    گروه‌درمانی در نگاهی جامع

    گروه‌درمانی روشی مؤثر در درمان مشکلات روانی و اجتماعی است که در سال‌های اخیر توجه بسیاری از افراد عادی و متخصصان حوزه‌ی روان‌شناسی را به خود جلب کرده است. این روش بر تعامل گروهی و تحلیل عمیق از رفتارها و احساسات اعضا استوار است که ابزاری قدرتمند در بهبود شرایط روانی و اجتماعی افراد به کار ‌می‌رود.

     

     

    شروع گروه‌درمانی از دل روان‌کاوی

    برای آشنایی با این روش درمانی به زمان جنگ جهانی دوم بازمی‌گردیم. در این دوران سربازان بازگشته از جنگ با مشکلات روانی متعددی مانند اضطراب پس از سانحه، افسردگی و اختلال‌های شخصیتی مواجه بودند.

    روان‌کاوی به نام ویلفرد بیون با این ایده که می‌توان به جای تمرکز بر دینامیک‌های فردی به چگونگی تأثیر فرآیندهای نا‌خوادآگاه بر رفتار گروهی توجه کرد، در سال‌های واپسین جنگ سربازان را به گروهی دعوت می‌کرد تا با همسنگران قدیمیشان درباره‌ی تجربه‌هایشان از زندگی و خاطرات جنگ صحبت کنند.

     

     

    بیون پس از برگزاری این جلسه‌ها به این نتیجه رسید که گروه‌ها حول سه فرضیه‌ی اساسی[1] فعالیت می‌کنند:

    وابستگی (Dependency): بیون مشاهده کرد که سربازان در گروه‌درمانی او را چهره‌ای مقتدر می‌بینند و انتظار دارند که مشکلاتشان را حل کند. اثر این وابستگی می‌تواند به احساس امنیت و آرامش در اعضای گروه منجر شود اما همچنین می‌تواند مانع رشد و توسعه‌ی افراد گروه شود.

    در نهایت طبق یافته‌های بیون گروه به دنبال یک رهبر قوی است که مشکلات را حل کند و  به اعضا امنیت بدهد.

    جفت‌گیری (Pairing): در فرضیه‌ی دوم نیز سربازان تحت گروه‌درمانی با یکدیگر جفت ‌می‌شوند و روابط نزدیک و صمیمی برقرار می‌کنند، به‌ویژه ‌وقتی که احساس می‌کنند که رهبر یا درمانگر گروه به نیازهایشان پاسخ نمی‌دهد. تأثیر این جفت شدن می‌تواند به احساس امنیت و آرامش در اعضای گروه منجر شود اما همچنین می‌تواند مانع از رشد و توسعه و حتی باعث جدا شدن اعضا از گروه شود.

    در آخر از نظر بیون گروه به دنبال تشکیل اتحادهای دونفره است ‌و امید دارد که از این اتحادها چیزی جدید و نویدبخش به وجود آید.

    جنگ و گریز (Fight-Flight): سربازان در گروه‌درمانی ممکن است به روان‌کاو (درمانگر) حمله یا از او دفاع کنند، به ویژه وقتی که احساس می‌کنند به نیازهایشان پاسخ رضایت‌بخشی داده نمی‌شود. این حمله و دفاع‌ها یا به بیان ساده‌تر، نزاع‌های جمعی، می‌توانند به احساس تنش و استرس در اعضای گروه منجر شوند اما می‌توانند در جهت حل مسئله و تنش نیز به رشد افراد کمک کنند.

     

     

    بیون پس از جنگ به کلینیک تویستاک بازگشت و مدل درمانی‌اش را حتی به گروه‌درمانی برای اختلال‌های دیگر روانی نیز گسترش داد. در ادامه با این سؤال ذهنی روبه‌رو شد که با توجه به سه فرضیه‌ی اساسی که در بالا ارائه شد،  انسان‌ها با عضویت در گروه به دنبال چه هدفی‌اند؟ عملکرد افراد در گروه در گروی چه چیزی است؟

    او با ارائه‌ی فرضیه‌ی کارکردهای گروه[2] معتقد است که اعضای گروه می‌توانند مانند یک سیستم کار کنند و با تعامل با یکدیگر بر اهداف گروهیِ مشخصی متمرکز می‌شوند. به بیان دیگر، اعضا با انجام وظایف و مسئولیت‌های محول‌شده در گروه به تحقق اهداف گروه کمک می‌کنند. همچنین انجام این فعالیت‌ها به افراد کمک می‌کند تا احساسات و تجربه‌هایشان را با دیگر اعضا گروه به اشتراک بگذارند که باعث ایجاد یک محیط مثبت وسازنده در گروه می‌شود.

    همچنین بیون به دلیل دیدگاه روان‌کاوانه متوجه فرایندهای ناخودآگاه در اعضای گروه شد؛ او در جریان عملکرد اجتماعی و درمانی گروه، رفتار و احساسات افراد را در تعامل‌های گروهی تحت تأثیر ناخودآگاه شخص می‌دانست و پی برد که الگوهای رفتاری افراد بر مبنای ناخودآگاه گروه عمل می‌کنند. به بیان دیگر او معتقد است که افراد در گروه‌ها ناخودآگاه به سمت رفتارها و الگوهایی هدایت می‌شوند که ریشه در نیازهای جمعی و دفاع‌های روانی مشترک دارند. این رفتارهای ناخودآگاه در گروه‌ها می‌توانند بسیار قدرتمند باشند و بر تعامل‌ها و روند درمانی تأثیر بگذارند.

     

     

    حال این سؤال به وجود می‌آید که آیا بیون از مفهوم ناخودآگاه جمعی یونگی که مخزنی مشترک از تصاویر و کهن‌الگوها در میان تمام انسان‌ها تعریف می‌شود، استفاده می‌کند؟

    باید گفت منظور بیون بیشتر ناخودآگاه گروه بوده است که در تعامل‌های گروهی به تعامل‌های خصوصی معطوف می‌شود.

    اما باید گفت شباهتی هم میان دیدگاه او و یونگ وجود دارد، هر دو تأکید می‌کنند که ناخودآگاه می‌تواند به شکل جمعی عمل کند و بر رفتار افراد در گروه‌ها تأثیر بگذارد، اما تمرکز بیون بیشتر بر تعامل‌های گروهی و دفاع‌های روانی مشترک در گروه‌ها بود.

    در نهایت کاربرد عملیاتی گروه‌درمانی بیون به این صورت است که درمانگر از مفاهیم شرح داده‌‌شده برای تحلیل رفتارهای گروه استفاده می‌کند. به جای تمرکز صرف بر مسائل فردی، به تعامل‌های گروهی و الگوهای ناخودآگاه جمعی توجه می‌کند و رفتار گروه را ‌مانند یک کل تحلیل می‌کند. همین‌طور در مدل بیون گروه‌های درمانی به شکل ناخودآگاه به سمت سه فرضیه‌ی اساسی حرکت می‌کنند و درمانگر باید این الگوها را شناسایی کند و به گروه کمک کند تا از آن‌ها عبور کند.

     

     

    رویکردهای روان‌پویشی در حوزه‌ی گروه‌درمانی پس از بیون نیز به رشدشان ادامه دادند و در دهه‌ی ۱۹۴۰ فولکس[3] یکی از مهم‌ترین چهره‌های این حوزه بود. او دیدگاه روان‌کاوانه‌ی بیون را که تأکیدش بر ناخودآگاه بود حفظ کرد اما رویکردی جامع‌تر ارائه کرد که بیشتر بر تعامل‌های بین فردی و اثرهای اجتماعی ‌تأکید می‌کرد. همچنین فولکس معتقد بود که گروه‌ها می‌توانند ‌مثل یک میکروکاسم[4] (بازتابی کوچک از جامعه‌ی بزرگ‌تر) از جامعه عمل کنند.

    به بیان دیگر، تعامل‌ها و روابطی که در داخل گروه‌درمانی شکل می‌گیرند، ‌همچون نماینده‌ای از روابط و تعاملات فرد در دنیای بیرونی (جامعه) عمل می‌کنند. محیط گروه به افراد کمک می‌کند تا مشکلاتشان را در یک بستر اجتماعی و ارتباطی، تجربه و حل کنند. ‌برای مثال اعضای گروه در این محیط می‌توانند الگوهای رفتاری و ارتباطی ناخودآگاهشان را بهتر درک کنند. این الگوها ممکن است شامل رفتارهای دفاعی، پرهیز از صمیمیت یا حتی الگوهای تکراری در روابط بین فردی باشند که فرد در دنیای واقعی نیز با آن‌ها مواجه است.

    هدف اصلی گروه‌درمانیِ دیدگاه فولکس این است که  در الگوهای رفتاری و ارتباطیِ فرد در محیط گروهی تغییرات مثبت ایجاد شود و این تغییرات به دنیای بیرونی و روابط اجتماعی او نیز منتقل شوند. به عبارت دیگر، فرد بتواند رفتارهای جدید و سالم‌تری را که در گروه یاد گرفته است، در زندگی روزمره‌ نیز به کار برد.

    علاوه بر عارضه‌هایی مثل اضطراب پس از سانحه، افسردگی و اختلال‌ شخصیت که از قبل در گروه‌درمانی بر رویشان کار می‌شد، دیدگاه فولکس در سال‌های بعد باعث گسترش گروه‌درمانی به حوزه‌های دیگر روان‌شناسی شد و طیف اختلال‌های بیشتری مانند اضطراب، اعتیاد و حتی درمان‌های خانوادگی و زوج را در بر گرفت.

     

    گسترش گروه‌درمانی به رویکرد‌های شناختی

    دهه‌ی پنجاه میلادی در آمریکا گروهی از روان‌کاوان مانند آرون ‌بک و آلبرت آلیس که از روان‌کاوی به‌مرور فاصله گرفته بودند، موج دوم رفتارگرایی را راه انداختند و جعبه‌ی سیاه میان محرک و پاسخ اسکینری را گشودند. ‌این دو به‌نوعی بحث ارگانیسم را باز کردند که بر محرک‌های درونی اثر می‌گذارد و باعث شکل‌گیری و بروز رفتار بیرونی می‌شود. آلیس و بک مؤلفه‌ی شناخت را معرفی کردند که به معنای تمایز قائل شدن یا طبقه‌بندی کردن مسائل در ذهن انسان است.

    این شناخت‌ها در موقعیتی خاص به وجود می‌آیند و موجب شکل‌گیری یک باور[5] می‌شوند. آن‌ها خاطرنشان کردند که ما در جریان ساخت شناخت‌ها دچار تحریف شناختی و همین‌طور خطاهای شناختی می‌شویم.

     

     

    پس برخلاف موج اول رفتارگرایی که به دنبال پاسخ و پیشایندی از طریق شرطی‌سازی کلاسیک یا عامل بود، موج دوم فراتر رفته و به بررسی تحریف‌های شناختی می‌پردازد.

    به بیان ساده‌تر، طبق یافته‌های بک و آلیس رخداد‌هایی ناخوشایند در زندگی اتفاق می‌افتند که فرد را دچار یک سری شناخت‌ها می‌کنند و سپس این شناخت‌ها یک سری باور در فرد به وجود می‌آورند و در نهایت این باورها به یک سری باورهای هسته‌ای[6] در ذهن تبدیل می‌شوند. باورهای هسته‌ای از طریق باورهای میانجی که از جنس عبارت‌های شرطیِ «اگر… پس…» هستند، در سطح ناخودآگاه شروع می‌کنند به ساختن یک سری افکار خودآیند منفی یا مثبت که دیدگاه فرد را نسبت به زندگی و رخدادهای آن مشخص می‌کند.

     

     

    با این دیدگاه باید پرسید فردی که رنج می‌کشد چرا باید به این نتیجه برسد که دنیا جای خوبی است.

    آرون بک در چهارچوب درمانی که برای درمان افسردگی و اضطراب ارائه می‌دهد، معتقد است که این افکار منفی و تحریف‌شده‌اند که می‌توانند منجر به مشکلات روانی شوند، پس با تغییر این افکار می‌توان به بهبود وضعیت روانی فرد کمک کرد. آلیس نیز معتقد بود که باورهای غیرمنطقی و افکار تحریف‌شده‌ی افراد منجر به هیجان‌ها و رفتارهای ناسالم می‌شوند، پس با تغییر این باورها می‌توان به بهبود هیجان‌ها و رفتارها دست یافت.

     

     

    هرچند بک فعالیت‌هایش را در فقط حوزه‌ی درمان‌های فردی توسعه داد و هیچ‌‌وقت وارد حوزه‌ی گروه‌درمانی نشد، اما اصول او به‌سرعت وارد حوزه‌ی گروه‌درمانی شد. به این معنا که گروه‌درمانیِ شناختی‌ ــ‌ رفتاری از همان اصول شناسایی و تغییر افکار منفی که گفته شد استفاده می‌کند و از این جهت که اعضا از تعامل اجتماعی و حمایت متقابل برای تغییر افکار و رفتارهای خود بهره می‌برند، با درمان فردی تفاوت دارد.

    اما آلبرت آلیس از همان ابتدا رویکرد خود را در قالب گروه‌درمانی به کار گرفت. در واقع او با گسترش مدل خود به گروه‌درمانی توانست افرادی زیادی را کمک کند تا باورهای غیرمنطقی خود را در محیطی حمایتی و با تعاملات گروهی به چالش بکشند و تغییر بدهند.

    آلیس نیز در نقد کارهای قبلی انجام‌شده در گروه‌درمانیِ تحلیلی در مقاله‌اش بیان کرده:

    «رویکردهای تحلیلی از جمله گروه‌درمانی تحلیلی به جای تمرکز بر تغییر افکار و باورهای ناسالم در زمان حال، بیش از حد به کاوش در ناخودآگاه و تجربه‌های گذشته می‌پردازند. این روش‌ها اغلب ناکارآمدند زیرا نمی‌توانند به‌سرعت و به طور مؤثر به تغییرات رفتاری و هیجانی منجر شوند.»[7]

     

     

    ادامه‌ی راه بک و آلیس (پدیدآیی رویکرد نسل سوم)

    ریچارد هیمبرگ[8] در دهه‌ها‌ی ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ محققی برجسته در زمینه‌ی اضطراب اجتماعی بود.

    او برای درمان اختلال اضطراب اجتماعی، گروه‌درمانی شناختی ــ رفتاری را برای این اختلال توسعه داد. هیمبرگ برای درمان از تکنیک‌های آموزش مهارت‌های اجتماعی، مواجهه و بازسازی شناختی استفاده می‌کرد. همچنین در این روش اعضای گروه در محیطی کاملاً حمایتی با موقعیت‌های اجتماعی مختلفی مواجه می‌شوند و بازخورد‌های سازنده‌ای از دیگر اعضای گروه دریافت می‌کنند.

    در همین زمان محققی دیگر به نام دیوید کلارک[9] که حوزه‌ی تخصصی‌اش اختلال‌های اضطرابی بود، از درمان شناختی ــ ‌رفتاری برای کار بر روی اختلال پنیک و فوبیاها بهره برد. او نیز توانست با گروه‌درمانی شناختی ــ رفتاری و با تکنیک‌های مواجهه و بازسازی شناختی در گروه، به افراد کمک کند تا با افکار و باورهای ناکارآمد خود در مواجهه با ترس‌ها و اضطراب‌هایشان مقابله کنند و افکار تحریف‌شده‌شان را تغییر دهند.

     

     

    پس از این پژوهش‌ها و انجام گروه‌درمانی به سبک بک و آلیس، شخصی به نام مارشل لینهان[10] در دهه‌های ۹۰ و ۲۰۰۰ قدمی بزرگ‌تر برداشت و تغییراتی را در نحوه‌ی انجام گروه‌درمانی شناختی ــ رفتاری ایجاد کرد. او درمان دیالکتیک ــ رفتاری[11] را که به شکلی گسترده در گروه‌درمانی استفاده می‌شد، برای اختلال شخصیت مرزی توسعه داد و بعد حتی روش گروه‌درمانی‌اش را برای طیف گسترده‌ای از اختلال‌های دیگر مانند افسردگی مزمن، خودزنی و اختلال خوردن نیز به ‌گرفت.

    در واقع دلیل بزرگی گامی که لینهان برداشت این بود که روش او ترکیبی است از رفتاردرمانی، شناخت‌درمانی و مفاهیم دیالکتیکی که به افراد کمک می‌کند تا مهارت‌های لازم  را برای مدیریت هیجان‌های شدید، بهبود روابط بین فردی و افزایش تحمل استرس یاد بگیرند.

     

     

    دیالکتیک در این درمان به این معناست که انسان بتواند همزمان توانایی پذیرش دو حقیقت متضاد را را داشته باشد. همین‌طور افراد یاد می‌گیرند که چگونه تعادل بین پذیرش و تغییر خود را حفظ کند. این روش به افراد کمک می‌کند تا به جای تمرکز صرف بر تغییر، یاد بگیرند که چگونه خود را در لحظه‌ی حال بپذیرند و سپس به سمت تغییر مثبت حرکت کنند.

    همچنین در نحوه‌ی انجام گروه‌درمانی دیالکتیکی ــ رفتاری، تفاوتی کارآمد وجود‌ دارد که این روش را به دو بخش اصلی تقسیم می‌کند. درمانگر ابتدا به ‌طور مستقیم با فرد مصاحبه می‌کند تا مشکلات خاصش را شناسایی کند و با توجه به تکنیک‌های دیالکتیکی ــ رفتاری، بهترین راه را برای کمک به فرد انتخاب کند و او را آماده‌ی حضور در گروه کند. در گام بعدی فرد وارد گروه می‌شود و تمرکز اصلی درمانگر ‌بر آموزش مهارت‌های ضروری برای مدیریت هیجان‌ها و بهود رفتارهاست. از مهارت‌هایی که در این نوع گروه‌درمانی آموزش داده می‌شود می‌توان به چهار مهارت (ماژول) اصلی اشاره کرد:

    • ذهن‌آگاهی:[12] مهارتی که به افراد کمک می‌کند تا در لحظه‌ی حال حضور داشته باشد و به جای واکنش‌های هیجانی سریع، با‌ آگاهی و تمرکز بالا به موقعیت‌های مختلف پاسخ دهند. درواقع ذهن‌آگاهی یکی از عناصر اصلی گروه‌درمانی دیالکتیکی ــ رفتاری است و به اعضای گروه کمک می‌کند تا آگاهی از افکار، احساسات و رفتارهای خود را افزایش دهند.
    • تنظیم هیجانی:[13] این مهارت‌ به افراد کمک می‌کند تا هیجان‌های شدید و منفی را بهتر مدیریت کنند. این مهارت شامل یادگیری تکنیک‌هایی برای کاهش شدت هیجان‌های منفی و افزایش هیجان‌های مثبت است.
    • تحمل استرس:[14] این مهارت نیز به اعضای گروه کمک می‌کند تا در مواجهه با موقعیت‌های استرس‌زا و دشوار بدون استفاده از رفتارهای مخرب مانند خودزنی یا مصرف مواد، تاب‌آوری بیشتری داشته باشند. این مهارت تکنیک‌هایی مانند پذیرش موقعیت و استفاده از تکنیک‌های آرام‌سازی را در بر می‌گیرد.
    • اثربخشی بین فردی:[15] آخرین مهارت به اعضا کمک می‌کنند تا روابط بین‌فردیشان را بهبود بخشند و با دیگران به‌طور مؤثرتری ارتباط برقرار کنند.  این مهارت شامل یادگیری چگونگی ابراز نیازها، حفظ روابط سالم و مدیریت تعارض‌ها می‌شود.

     

     

    دیگر روش گروه‌درمانی که بسیار کارآمد و روشنگر عمل کرده است، مدل اروین یالوم است که به دلیل فعالیت در زمینه‌ی روان‌درمانی وجودی مشهور است. یالوم در کارهایش بر اهمیت رابطه‌های بین فردی، احساسات مشترک و معنای زندگی تأکید می‌کند و خود را پیروِ رویکرد انسان‌گرایی در روان‌درمانی می‌داند.

    در این روش نیز مانند گروه‌درمانی‌های دیگر، درمانگر مثل یک تسهیل‌کننده عمل می‌کند و به افراد کمک می‌کند تا تجربه‌هایشان را در محیط گروهی به اشتراک بگذارند و از بازخوردها و تجارب دیگران بهره‌مند شوند. اما یالوم عوامل مهمی را در اعضای گروه‌درمانی‌اش شناسایی می‌کند که از این قرارند:

    ایجاد امید:[16] دیدن پیشرفت دیگران در گروه به افراد امید می‌دهد که آن‌ها نیز می‌توانند تغییر کنند.

    عمومیت:[17] یکی از مهم‌ترین کشفیات افراد در گروه‌درمانی یالوم این است که مشکلات و احساسات آن‌ها خاص نیست و دیگران نیز با مسائل مشابهی دست‌وپنجه نرم می‌کنند.

    نوع‌دوستی:[18] کمک به دیگران در گروه باعث می‌شود افراد حس کنند مفید و مؤثرند، این احساس به بهبود روانی و افزایش عزت نفس کمک می‌کند.

    بازسازی خانوادگی اولیه:[19] گروه‌درمانی به افراد امکان می‌دهد که دینامیک‌های خانوادگیشان را بازنگری کنند و از طریق تعامل با دیگران به ‌تجربه‌هایی جدید دست یابند.

    کاتارسیس:[20] بیان احساسات و تجربه‌های اعضا در محیط امن گروهی می‌تواند به تخلیه‌ی هیجانی و کاهش استرس و اضطراب کمک کند.

    عوامل وجودی:[21] گروه‌درمانی به افراد کمک می‌کند تا با مسائل وجودی مانند معنای زندگی، مرگ و آزادی کنار بیایند.

     

     

    ویژگی مهم گروه‌درمانی به روش یالوم این است که افراد از طریق  تعامل با اعضای دیگر گروه می‌توانند به شناخت بهتری از خود و رفتارهایشان برسند. او باور داشت که بسیاری از مشکلات روان‌شناختی از روابط ناسالم بین فردی ناشی می‌شوند و گروه‌درمانی محیطی فراهم می‌کند که در آن افراد می‌توانند این مشکلات را بازشناسی و اصلاح کنند. همین‌طور گروه ‌مثل یک آزمایشگاه اجتماعی توصیف می‌شود که در آن افراد می‌توانند رفتارهای بین فردیشان را آزمایش کنند و از دیگران بازخورد بگیرند. این بازخوردها می‌توانند به افراد کمک کنند تا رفتارهای ناکارآمدشان را بشناسند و تغییر دهند.

    مدل یالوم باعث تغییرات بزرگی در نقش درمانگر شد چراکه درمانگر نه‌تنها گروه را هدایت می‌کند، بلکه به ‌طور فعال در بحث‌ها شرکت می‌کند و به اعضای گروه کمک می‌کند تا به درک عمیق‌تری از مشکلاتشان برسند. درمانگر همچنین به اعضای گروه کمک می‌کند تا بازخوردهای سازنده به یکدیگر ارائه دهند و به دلیل اثرپذیری از گروه‌درمانی دیالکتیکی، این روش نیز برای لحظه‌ی حال اهمیت زیادی قائل است و به اعضای گروه کمک می‌کند تا به تجربه‌های جاری خود در گروه توجه کنند و از تعامل در زمان حال بهره بگیرند.

     

     

    گروه‌درمانی در ایران

    در دو دهه‌ی اخیر شاهد تغییر بزرگی در نگرش افراد جامعه‌ی ایرانی نسبت به انواع درمان‌های روان‌شناختی ازجمله گروه‌درمانی و درمان‌های فردی ‌بوده‌ایم. این تحول شامل افزایش آگاهی عمومی درباره‌ی سلامت روان و اهمیت درمان‌های روان‌شناختی و گروه‌درمانی می‌شود. رسانه‌ها و برنامه‌های آموزشی که توسط کلینیک‌های فعال در ایران نقش مهمی در ترویج این آگاهی ایفا کرده‌اند، به ایجاد این تحول کمک کرده‌اند. همچنین درمانگران فعال در این زمینه توجه ویژه‌ای به نیازهای فرهنگی و اجتماعی افراد جامعه دارند و سعی می‌کنند روش‌های درمانی را با ارزش‌ها و باورهای فرهنگی جامعه ایرانی تطبیق دهند.

     

     

    در حال حاضر گروه‌درمانی در ایران در مراکز مختلفی ازجمله بیمارستان‌ها، کلینیک‌های خصوصی و مراکز مشاوره انجام می‌شود. از این روش به‌ویژه برای درمان مشکلاتی مانند اضطراب، افسردگی، اختلال‌های شخصیتی و اعتیاد استفاده می‌شود.

    در نهایت، گروه‌درمانی در ایران ‌روشی مؤثر در درمان مشکلات روانی در حال رشد است. با توجه به تاریخچه‌ی غنی، فرهنگ جمعی و نیازهای اجتماعی، این روش می‌تواند به بهبود وضعیت روانی افراد و جامعه کمک کند. کارهای انجام‌شده در این حوزه، از برگزاری دوره‌های آموزشی تا ایجاد مراکز درمانی و تحقیقات علمی، نشان‌دهنده‌ی پتانسیل و اهمیت گروه‌درمانی در بهبود سلامت روان در ایران است. با این حال برای گسترش و بهبود این روش لازم است به چالش‌ها توجه شود و فرصت‌های موجود به‌درستی بهره‌برداری شود.

     

     

    سخن پایانی

    در سال‌های اخیر به‌ویژه در دو دهه‌ی گذشته در کشور ما گروه‌درمانی همچون ‌روشی مؤثر در درمان مشکلات روانی، تحول قابل توجهی را تجربه کرده است. این روش که ریشه در نظریه‌های روان‌کاوی و به‌ویژه کارهای ویلفرد بیون دارد، بر اساس تعامل گروهی و تحلیل رفتارها و احساسات اعضا بنا شده است. بیون با سه فرضیه‌ی اصلی وابستگی، جفت‌گیری و حمله ــ دفاع، به بررسی چگونگی تأثیر فرآیندهای ناخودآگاه بر رفتار گروهی پرداخت. پس از او رویکردهای شناختی ــ رفتاری به رهبری آرون بک و آلبرت آلیس، به توسعه‌ی گروه‌درمانی کمک کردند و بر تغییر افکار و باورهای ناسالم تأکید کردند.

    همچنین مدل یالوم بر اهمیت روابط بین فردی و تجربه‌های مشترک تأکید می‌کند و به اعضای گروه کمک می‌کند تا با شناخت بهتر از خود و دیگران، به رشد و بهبود دست یابند. در ایران با افزایش آگاهی عمومی درباره‌ی سلامت روان و توجه به نیازهای فرهنگی، گروه‌درمانی به یکی از روش‌های پرکاربرد در درمان اختلال‌های روانی تبدیل شده است و در مراکز مختلفی ازجمله بیمارستان‌ها و کلینیک‌ها ارائه می‌شود.

     

    سخن سردبیر

    در گروه درمانی، ما نه‌تنها به یکدیگر گوش می‌دهیم، بلکه به یکدیگر می‌آموزیم که چگونه به صدای درونی خود گوش فرا دهیم. این فرایند، به رشد و تکامل فردی کمک شایانی می‌کند.
    گروه درمانی، یک سفر مشترک است. در این سفر، ما با همدیگر همراه می‌شویم و به یکدیگر کمک می‌کنیم تا به مقصد نهایی خود برسیم. برای دریافت تراپیِ گروهی می‌توانید فرم درخواست گروه‌درمانی را پر کنید.

     

    منابع

    Cognitive-Behavioral Treatment of Borderline Personality Disorder
    DBT Skills Training Manual (2nd ed.)
    The course and evolution of dialectical behavior therapy
     The Theory and Practice of Group Psychotherapy
    Existential Psychotherapy
     Love’s Executioner and Other Tales of Psychotherapy
     Handbook of Mentalizing in Mental Health Practice
     Therapeutic Group Analysis
    Cognitive Therapy and the Emotional Disorders
     Anxiety Disorders and Phobias: A Cognitive Perspective
     Cognitive-Behavioral Group Therapy for Social Phobia: Basic Mechanisms and Clinical Strategies
     Bion’s Sources: The Shaping of His Paradigms
     Experiences in Groups and Other Papers
    Experiences in Groups
    Attention and Interpretation

    Notes on Some Schizoid Mechanisms

     

    [1]   Basic Assumptions

    [2] Work Group

    [3] S.H. Foulkes

    [4] Microcosm

    [5] Belife

    [6] Core belief

    [7] Ellis, A. (1957). Rational psychotherapy and individual psychology. Journal of Individual Psychology, 13(1), 38-44.

    [8] Richard G. Heimberg

    [9] David M. Clark

    [10] Marsha M. Linehan

    [11] Dialectical Behavior Therapy – DBT

    [12] Mindfulness

    [13] Emotion Regulation

    [14] Distress Tolerance

    [15] Interpersonal Effectiveness

    [16] Instillation of Hope

    [17] Universality

    [18] Altruism

    [19] Group Corrective Recapitulation of the Primary Family

    [20] Catharsis

    [21] Existential Factor

  • کاربرد «درمان شوپنهاور» در شناخت گروه‌درمانی

    کاربرد «درمان شوپنهاور» در شناخت گروه‌درمانی

    اروین یالوم با زبانی سحرانگیز رمانی در توصیف اندیشه‌های پیچیده‌ی فلسفی و اصول تراپی و گروه‌درمانی نوشته است. در این نوشته از مجله‌ی تجربه‌ی زندگی به بررسی اجمالی رمان خواندنی درمان شوپنهاور خواهیم پرداخت.

    معرفی نویسنده

    اروین دیوید یالوم استاد بازنشسته‌ی روان‌پزشکی دانشگاه استنفورد، روان‌درمانگر اگزیستانسیال، گروه‌درمانگر، نویسنده‌ی این کتاب و سایر رمان‌های روان‌شناختی به‌ویژه رمان مشهور «وقتی نیچه گریست» است.

    به عقیده‌ی یالوم نوشتن یک رمان خوب یکی از بهترین کارهایی است که یک آدمیزاد می‌تواند در عمرش انجام دهد. نوشته‌های او دامنه‌ی گوناگون خوانندگان از روان‌درمانگران گرفته تا مردم معمولی را به خود جلب کرده است.

    نگاهی ساختاری بر درمان شوپنهاور

    رمان درمان شوپنهاور فصل‌به‌فصل در دو بخش درهم‌آمیخته‌ی داستان گروه‌درمانی یک گروه هفت‌نفره و توصیف اندیشه‌های شوپنهاور پیش می‌رود. به این صورت که لابه‌لای روایت هر جلسه از گروه‌درمانی، بخشی از زندگی‌نامه و شخصیت فیلسوف معروف، آرتور شوپنهاور را توصیف می‌کند.

    بخش اول: روایتی جذاب از پیچ‌وخم‌های تجربه‌ی گروه‌درمانی از آنچه در گروه تداعی می‌شود، آنچه شنیده می‌شود و آنچه درمان می‌شود. زنجیره‌ی متناوب برانگیختن هیجان‌ها و سپس درک آن‌ها در تعاملی ساختارمند، دقیقاً همان مسیری است که درمان گروهی در آن پیش می‌رود.

    بخش دوم: توصیفی موبه‌مو از آنچه نهایتاً تصویری نسبتاً کامل از شخصیت فیلسوف آلمانی قرن هجدهم، آرتور شوپنهاور به دست می‌دهد.

    زندگی شوپنهاور

    آرتور شوپنهاور زاده‌ی سال ۱۷۸۸ و درگذشته‌ی سال ۱۸۶۰، فیلسوفی آلمانی و یکی از بزرگ‌ترین اندیشمندان اروپا بود. شوپنهاور در شهر دانزیگ از پدری هلندی و مادری آلمانی به دنیا آمد. پدرش بازرگان بود اما او رغبتی به تجارت نداشت و بیشتر به تحصیل علم علاقه‌مند بود. شوپنهاور ۱۷ ‌سال بیشتر نداشت که پدرش خودکشی کرد و مادرش بعد از آن به وایمار رفت.

    او در دانشگاه ابتدا به تحصیل طب پرداخت، سپس به علوم طبیعی و بعد از آن به فلسفه روی آورد. در سال ۱۸۱۳ با نوشتن رساله‌ای درباره‌ی فلسفه از دانشگاه ینا مدرک دکتری گرفت. چندی بعد توسط یک هندو ‌با عقاید بوداییان آشنا شد و پس از تجسس و تفکر زیاد به آیین بودایی اعتقاد کامل یافت. شوپنهاور تا آخر عمر ازدواج نکرد و ازدواج را مسئولیتی احمقانه در نظر می‌گرفت. اگر حرف‌ زدن با دیگران در طول روز باعث خستگی‌اش می‌شد، در را روی هیچ‌کس باز نمی‌کرد و ساعت ده شب هم می‌خوابید. با شیوع بیماری وبا برلین را به مقصد فرانکفورت ترک کرد و تا آخر عمر در همان‌جا ماند.

    زندگی‌اش آن‌طور که خودش گفته نمایشی یک‌نفره بود. او یکی از تلخ‌کام‌ترین و تنهاترین افراد تاریخ بوده است؛ بدون دوست، فرزند، خانواده یا همکار. تردیدی نیست که شوپنهاور یک انسان‌گریز تمام‌عیار بود. بدبین، متکبر و پنهان‌کار بود و با خوار داشتن دیگران آن‌ها را به بازی می‌گرفت. موجودات دوپا اصطلاحی بود که برای انسان‌ها به کار می‌برد. فیلیپ یکی از شخصیت‌های اصلی داستان، رونوشتی از شوپنهاور است؛ هم نمونه‌ی زنده‌ی آرتور شوپنهاور و هم امانت‌دار ایده‌های اوست. در طی این داستان یکی از ناخوشایندترین شخصیت‌های تاریخی به‌ناچار به یک گروه‌درمانی هفت‌نفره می‌پیوندد و چالش‌هایی برای خود و اعضای گروه ایجاد می‌کند. به عقید‌ه‌ی یالوم اگر گروهی بتواند به آرتور شوپنهاور کمک کند، به هر کس دیگری هم می‌تواند.

    چرا گروه‌درمانی؟

    اروین یالوم تجربه‌ی گروه‌درمانی را به سفینه‌ی دوستی و مهربانی توصیف کرده که افراد زیادی را به جایی بهتر و امن‌تر منتقل می‌کند. گروه‌درمانی بر نظریه‌ی بین ‌فردی بنیان گذاشته شده و بر این فرض استوار است که افراد در دام ناامیدی می‌افتند چون نمی‌توانند روابطی دیرپا، معنی‌دار و حمایتگر با دیگران برقرار کنند. بنابراین، درمان در مسیری هدایت می‌شود که علت کج‌راهه رفتن تلاش بیمار برای برقراری ارتباط با دیگران را پیدا کند.

    گروه عرصه‌ی آرمانی چنین بررسی‌هایی است، زیرا با قدرتمندی تمام بر شیوه‌ی ارتباط اعضا با یکدیگر تمرکز می‌کند. مسئله این نیست که اعضا پس از پایان گروه، آشنایی و دوستی با یکدیگر را ادامه ‌دهند، این اتفاق نادر است. مسئله این است که گروه نمونه‌ی کوچکی از جامعه است؛ یعنی مشکلاتی که فرد در روابطش دارد با گذشت زمان، بی‌چون‌وچرا در این‌جا و اکنونِ گروه تکرار می‌شود.

    پس وقتی سرپرستان گروه بر رابطه‌ی میان اعضا تمرکز می‌کنند در واقع به مشکلات موجود در روابط مهم زندگی اعضا توجه می‌کنند. فرض و تلاش سرپرستان بر این است که اعضا آنچه را که در گروه آموخته‌اند به موقعیت‌های مختلف زندگی تعمیم دهند.

    از این گذشته، تمرکز بر این‌جا و اکنون بر رویدادهای بلافصل گروه داده‌های غنی‌تر، نیرومندتر و بسیار دقیق‌تری فراهم می‌آورد. دیگر لازم نیست درمانگر بر توصیف اغلب نادرست و غیردقیق اعضا از مشکلات بین ‌فردیِ حال و گذشته‌شان تکیه کند، بلکه مشکلات بین‌ فردی را در جلسات گروه بر پرده‌ای پویا با رنگ‌های زنده به تماشا می‌نشیند.

    چکیده‌ای از کتاب

    یالوم در رمان درمان شوپنهاور تصور می‌کند فیلسوف معاصری به نام فیلیپ که فردی منزوی و به‌نوعی نسخه‌ی مشابه شوپنهاور است، پس از ورود به یکی از گروه‌های درمانی روان‌درمانگری مشهور به نام جولیوس، به دلیل رویارویی ناگهانی با سرطان و مرگ خویش به‌ مرورِ دوباره‌ی زندگی و کارش نشسته است. فیلیپ آرزو دارد با به‌کارگیری اندیشه‌های شوپنهاور به یک مشاور فلسفی بدل شود و برای این منظور نیازمند سرپرستی جولیوس است ولی جولیوس می‌خواهد به کمک اعضای گروه به فیلیپ شوپنهاور بقبولاند که این ارتباط انسانی است که به زندگی معنا می‌بخشد، کاری که هیچ‌کس برای شوپنهاور نکرده بود.

    برش‌هایی از کتاب

    ــ درمان شوپنهاور را با این امید آغاز کردم که به واکاوی چهار مقوله بپردازد: ۱ـ گروه‌درمانی چگونه اثر می‌کند؟ ۲ـ فلسفه به طور عام و فلسفه‌ی آرتور شوپنهاور به طور خاص، چگونه می‌تواند روان‌درمانی را تحت‌تأثیر قرار دهد؟ ۳ـ زندگی غریب آرتور شوپنهاور و نابهنجاری مهم فردی‌اش چگونه نتایج فلسفی‌اش را تحت‌تأثیر قرار داد؟ ۴ـ مرگ آگاهی چگونه بر زندگی و رفتار فرد اثر می‌گذارد؟

    ــ یکی از اصول اساسی‌ای که دانشجویان گروه‌درمانی می‌آموختند این بود: اعضا هرگز نباید برای خودافشاگری تنبیه شوند، برعکس خطرپذیری را همیشه باید پشتیبانی و تقویت کرد.

    ــ به قول یکی از بیمارانم سرطان روان‌نژندی را درمان می‌کند ولی افسوس که باید تا پایان و زمانی که سرطان بدنشان را سوراخ‌سوراخ کرده منتظر می‌ماندند تا یاد بگیرند چگونه باید زندگی کنند.

    ــ یکی از جمع‌بندی‌‌های شوپنهاور که به من کمک کرد این بود که شادی‌های نسبی از سه منبع ریشه می‌گیرند: آنچه که فرد هست، آنچه که دارد و آنچه که در چشم دیگران جلوه می‌کند. او تأکید می‌کند که ما تنها بر اولی تمرکز می‌کنیم و دومی و سومی، یعنی داشته‌ها و شهرتمان را حساب نمی‌کنیم زیرا هیچ اختیار و نظارتی بر آن دو نداریم و می‌توانند آن‌ها را از ما بگیرند و از ما گرفته خواهند شد. درست همان‌طور که افزایش اجتناب‌ناپذیرِ سن زیبایی را از تو می‌گیرد.

    نقل‌قول‌هایی از شوپنهاور

    ــ دانش محدود است، این حماقت است که نامحدود است.

    ــ هر عاشقی پس از آن‌که به وصل رسید، دلسردی و سرخوردگی فوق‌العاده‌ای را تجربه می‌کند، مبهوت می‌ماند که چگونه آنچه را که با اشتیاق در پی‌اش بوده، حاصلی بیش از سایر خشنودی‌های جنسی ندارد، در نتیجه حس نمی‌کند منفعت چندانی نصیبش شده باشد.

    ــ اگر رازم را مسکوت نگه‌ دارم زندانی من است، اگر بگذارم از دهانم خارج شود این منم که زندانی آنم. بار درخت سکوت میوه‌ی آرامش است.

    ــ‌ باید در برابر هر نابخردی، کاستی و پلیدی انسانی گذشت داشته باشیم و به‌ خاطر بسپاریم که آنچه در پیش روی داریم در واقع نابخردی‌ها، کاستی‌ها و پلیدی‌های خود ماست.

    ــ اگر نمی‌خواهیم بازیچه‌ی دستان هر فرومایه و مایه‌ی ریشخند هر تهی‌مغزی باشیم، اصل اول این است که محتاط و دست‌نیافتنی بمانیم.

    چه کسانی بخوانند؟

    اگر دوست دارید درمان گروهی دریافت کنید و با فضای تعاملی آن آشنا شوید، اگر دوست دارید گروه‌درمانگر باشید و از اصول آن آگاه شوید، همچنین اگر مایلید با قلمی روان و قابل‌فهم از اندیشه‌های فلسفی پیچیده سر درآورید، این رمان در ۴۲ فصل و ۵۵۲ صفحه می‌تواند برای شما آگاهی‌بخش باشد.

    سخن سردبیر

    در گروه درمانی، ما نه‌تنها به یکدیگر گوش می‌دهیم، بلکه به یکدیگر می‌آموزیم که چگونه به صدای درونی خود گوش فرا دهیم. این فرایند، به رشد و تکامل فردی کمک شایانی می‌کند.
    گروه درمانی، یک سفر مشترک است. در این سفر، ما با همدیگر همراه می‌شویم و به یکدیگر کمک می‌کنیم تا به مقصد نهایی خود برسیم. برای دریافت تراپیِ گروهی می‌توانید فرم درخواست گروه‌درمانی را پر کنید.

  • محدودیت‌های ظرفیت عشق ورزیدن

    محدودیت‌های ظرفیت عشق ورزیدن

    این مقاله ترجمه‌ی Limitations to the capacity to love نوشته‌ی اتو کرنبرگ (2011) است.

    این مقاله تأملی در باب ظرفیت و مشکلات برقراری و حفظ روابط عاشقانه و پرشور است و بر اساس نتایج سال‌ها کار تحلیلی با مراجعان مختلف نوشته شده است. نگارنده در این متن، انواع تداخل‌ها در ظرفیت عشق جنسی بالغانه را همچون بازتابی از شرایط مختلف آسیب‌شناسی روانی توصیف می‌کند. این شرایط آن دسته از محدودیت‌های روانی‌ را در بر می‌گیرند که اغلب توسط ویژگی‌های شخصیتی مازوخیسم، خودشیفته و پارانوئید تعیین می‌شوند. داده‌های موردی بالینی ارائه شده در این مقاله، توانایی ظرفیت هر دو نوع رابطه‌ی عاشقانه بالغانه و ‌رابطه‌ی عاشقانه‌ی آشفته را توضیح می‌دهند.

     

     

    محدودیت‌های ظرفیت عشق

    تلاش من در این مقاله توضیح دقیق نشانه‌های بارز عشق پرشور است که معمولاً آن را بدیهی در نظر می‌گیریم و توصیف مفصل آن را به شاعران واگذار می‌کنیم. این مقاله تأملی درباره‌ی ظرفیت و مشکلات برقراری روابط عاشقانه و پرشور و حفظ آن‌ها، در نتیجه‌ی سال‌ها کار تحلیلی با مراجعان مختلف است. ‌روش دنبال شده در این مقاله، بررسی فقدان ‌چشمگیر ظرفیت‌های دخیل در روابط عاشقانه در شرایط مختلف آسیب‌شناختی است و از مشاهدات روانکاوانه‌ی دخالت یا غیاب این ظرفیت‌ها استفاده می‌کند تا یک چارچوب تلفیقی از عملکردهای بالغانه‌ی فرضی در روابط عاشقانه ‌بسازد. چنین چارچوب ساختارمندی باید تشخیص زودهنگام ویژگی‌های اصلی آسیب‌زای روابط عاشقانه را در موارد فردی تسهیل کند.

     

     

    مشاهدات بالینی حاکی از نشانه‌های گوناگون شخصیت‌شناسی‌اند که عملکردهای مربوطه را با مشکل مواجه می‌کنند. می‌دانم این خطر وجود دارد که ممکن است بعضی افراد برداشت اشتباهی از این مقاله داشته باشند و مطالبی که در ادامه می‌آیند به‌اشتباه، مجموعه‌ای «قابل‌تجویز» از ویژگی‌های عادی رابطه تلقی شوند. این‌طور نیست. این مطالب صرفاً ‌همچون مجموعه‌ای از ابعاد ظرفیت عشق؛ از یک سو چارچوبی نظری می‌سازد که توان تشخیص تأکید بر این ظرفیت را دارد و از سوی دیگر، زمینه‌های اصلی دشواری یا آسیب‌شناسی آن را روشن می‌کند. این یافته‌ها همچنین مکمل کارهای قبلی‌اند که پیش‌شرط‌های روان پویشی زیربنای ظرفیت عشق جنسی را تحلیل می‌کردند (کرنبرگ، ۱۹۹۵).

    ‌چون بیشتر مواردی که توانسته‌ام تحلیل کنم، مراجعان دگرجنس‌گرا بوده‌اند، بحثم را به پویایی‌های عشق دگرجنس‌گرا محدود می‌کنم: واضح است که مطالعه‌ی موازی روابط عاشقانه‌ی همجنس‌گرا هنوز باقی‌مانده است.

     

     

    عاشق شدن

    بدیهی است که در حالت «عاشق شدن» انتظار داریم درجه‌ای از ایده‌آل‌سازی دیگری، شیفتگی نسبت به ویژگی‌های فیزیکی، جنسی و شخصیتی شریک عاطفی، علاقه و احترام به‌نظام ارزشی او، اشتیاق شدید برای صمیمیت جنسی، نزدیکی عاطفی و علاقه به نزدیک‌تر کردن ‌ذهنمان به او را برای تجربه‌ی مشترک جهان و برقراری رابطه‌ی مشترک مشاهده کنیم (چاسگوت و اسمیرگل، ۱۹۷۳).

    عشق تجربه‌ای پرشور است که با این سه حالت روانی در تناقض بنیادین است؛ با تحلیلِ بازاریِ سود و زیانی که بیماران خودشیفته از شریک عاطفی بالقوه‌شان دارند؛ با ایده‌آل‌سازی اضطراب‌گونه‌ی بیماران مازوخیسم از ابژه‌ی عشقشان خود با این خیال که طردشدن به معنای کم‌ارزش شدن شدید آن‌هاست؛ و با توجهِ هراسناک افراد پارانوئید نسبت درباره اینکه برخورد بدی با آن‌ها شود یا فریب بخورند. فقدان ظرفیت عاشق شدن یکی از علائم بارز شخصیت‌های به‌شدت خودشیفته است. ناتوانی در عاشق شدن نیز یک علامت تشخیصی مهم است.

     

     

    ایده‌آل‌سازی اولیه‌ی عاشق شدن، ناگزیر به آگاهی درباره‌ی برخی از کاستی‌های دیگری و رابطه، و جنبه‌هایی جدید از تعامل که باید در تصویر دیگری، چه خوب و چه بد، درونی شود، می‌انجامد. انباشت تجربیات لذت‌بخش یا لحظات پرشور زندگی مشترک که رابطه را از نظر جنسی، عاطفی و نظام ارزشی غنی می‌کند، به جایی می‌رسد که پرورش احساس عمیق قدردانی از عشق دریافت‌شده و پاسخ به آن، باعث احساس ارزش شخصی و غنای عاطفی در فرد می‌شود، و از مرحله‌ی عاشق‌ شدن به عاشق بودن ارتقا پیدا می‌کند؛ یعنی یک رابطه‌ی عاشقانه‌ پایدار می‌شود (دیکس، ۱۹۶۷).

    ماهیت ایده‌آل‌سازی ابژه‌ی عشق در طول زمان تغییر می‌کند. بااین‌حال، مراجعان خودشیفته باتوجه‌به مشکلاتی که در ایجاد روابط عمیق با ابژه دارند، اغلب تمایل به عاشق شدن‌های گذرا و مکرر یا «شیفتگی‌ها» نشان می‌دهند. آن‌ها در حفظ یک رابطه‌ی عاشقانه‌ی پایدار مشکلات زیادی دارند. حسادت ناخودآگاه نسبت به شریک جنسی که با فرایند «ارزش‌زدایی» سرسختانه از آن دفاع می‌شود، یک نوع پویایی غالب در این موارد است (کرنبرگ، ۲۰۰۴).

     

     

    علاقه به طرح زندگی دیگری

    اینجا یک جنبه‌ی اساسی از ظرفیت عشق ظاهر می‌شود که ممکن است زمان ببرد تا کاملاً آشکار شود، و آن کنجکاوی و علاقه‌ی مداوم به زندگی فرد محبوب، تجربه‌ی عاطفی، تاریخچه‌ی شخصی و آرمان‌ها و آرزوهای اوست که مانند منبعی بی‌پایان برای ایجاد انگیزش و رشد تجربه‌ی زیسته‌ی فردی عمل می‌کند. علاقه به زندگی و رشد عاطفی و پیشرفت فردی که دوستش دارید، منبعی از غنای شخصی است و با شناسایی علایق فکری مشترک، ارتباط با طبیعت، هنر و تضادهای انسانی، بُعدی از عمق را به رابطه می‌بخشد و عشق و قدردانی برای چیزهایی که دو نفر به اشتراک می‌گذارند را عمیق‌تر می‌کند.

    این به معنای ظرفیت یک رابطه‌ی ابژه‌ی بالغانه‌ی عمیق است. به تعبیر عمیق‌تر، فرایند همانندسازی با معشوق اتفاق می‌افتد و این همانندسازی با علایق و ارزش‌های او تبدیل به بخشی از آرزوها و تعهدات خود فرد می‌شود. این تحول به‌وضوح با عدم علاقه‌ی بیماران خودشیفته به آنچه شریک عاطفی‌شان را به‌شدت تحت‌تأثیر قرار می‌دهد، در تضاد است.

     

     

    فقدان توانایی روانی کنجکاوی و علاقه به شریک عاطفی یکی از چشمگیرترین پیامدهای آسیب‌شناسی خودشیفتگی است. این وضعیت باعث می‌شود وجود دیگری برای فرد عادی باشد، از تجربه‌ی سابجکتیو دیگری خسته شود و رابطه را بیشتر یک معامله ببیند تا یک ارتباط بین‌فردی و نگرانی اصلی‌اش این باشد که کدام‌‌یک از دو نفر بیشتر از دیگری سود می‌برد. البته، غرق‌شدن در تجربه‌ی سابجکتیو دیگری به‌ناچار ممکن است به دلیل مکانیسم‌های فرافکنی بیش از حد که ویژگی‌ شخصیت‌های پارانوئید است یا با نفوذ پرخاشگری همه‌جانبه در رابطه که آسیب‌شناسی مخرب حسادت خودآگاه و ناخودآگاه در شخصیت‌های خودشیفته است، اشتباه گرفته شود.

     

     

    تمام موارد بالینی ذکر شده در این مقاله چهار جلسه در هفته تحت درمان روانکاوی با نویسنده بودند. یکی از بیماران که از خودشیفتگی شدید رنج می‌برد، در سال سوم تحلیل خود عاشق شد. او زیبایی، جذابیت اجتماعی و برجستگی فکری دوست‌دخترش را تحسین می‌کرد و از ارزش اجتماعی‌ای که رابطه‌ی جدیدش در میان اعضای خانواده و دوستانش داشت، لذت می‌برد. بااین‌حال، تقریباً هیچ کنجکاوی‌ای نسبت به زندگی درونی دوست‌دخترش و واکنش‌هایش نسبت به تجربیات مشترکشان نشان نمی‌داد و فقط هر چیزی را که به نظرش ممکن بود واکنش مثبت یا انتقادی درباره‌ی خودش باشد، شدیداً احساس می‌کرد. به‌تدریج با عادی‌شدن تأثیر او بر زندگی اجتماعی‌اش ــ و بازتاب آن بر خودش ــ و پذیرش تحسین‌آمیز او توسط گروه اجتماعی‌اش به عنوان منبع رضایت خودشیفته، از رابطه خسته شد.

    از همه مهم‌تر، موفقیت آشکار دوست‌دخترش در زندگی حرفه‌ای‌اش، تحسین و قدردانی از او به‌ خاطر خودش و نه صرفاً بازتاب اهمیت دوست‌پسرش، منبع اصلی حسادت ناخودآگاه او نسبت به دوست‌دخترش شد. در سفرهای خارجی با دوست‌دخترش، ‌موضوعات کمتری برای صحبت با او پیدا می‌کرد، احساس خستگی می‌کرد و حضور او را محدودکننده‌ی آزادی خود می‌دانست. علاوه بر این، آگاهی از لذت‌بردن او از زندگی و توانایی‌اش در دوست‌داشتن، حسادت شدید و کم‌ارزش شماری ثانویه‌ی مرد را برانگیخت. واکنش‌های پرشور آن دختر به مردم، هنر و موقعیت‌های مختلف زندگی، او را ناراحت و ناراضی می‌کرد. این مورد نشان‌دهنده‌ی ارزش‌زدایی خودشیفته‌وار است که در فرایند دفاعی در برابر حسادت ناخودآگاه پدید می‌آید و علت اصلی نبود کنجکاوی و علاقه و احساس لذت در ذهن و زندگی دیگری است. توانایی دوست‌داشتن و لذت‌بردن از عشق دیگری در چنین شرایطی به‌شدت محدود می‌شود. برعکس، لذت از خوشبختی دیگری، هم‌صدا با تحقق امیدها و آرزوهای دیگری، موفقیت‌های شخصی و حرفه‌ای، و رضایت عمیق از لذت دیگری، ‌نشانه‌های ابراز بالغانه‌ی عشق‌اند‌ و منبعی برای رشد بیشتر یک رابطه‌ی عاشقانه به شمار می‌آیند.

     

     

    اعتماد اساسی

    ویژگی دوم ظرفیت عشق بالغانه، اعتماد بنیادین به همدلی شریک عاطفی و حسن‌نیت اوست. توانایی مرتبط دیگر، آزادی در گشودگی نسبت به خود، از جمله ضعف‌ها، تعارض‌ها و آسیب‌پذیری‌هایمان،  شجاعت درخواست کمک و درک تردیدهایمان هنگام بحران یا درباره‌ی وجوه تعارض‌آمیزمان است، همچنین اعتماد ضمنی به این‌‌که دیگری هم این موارد را درک می‌کند، عدم اطمینان و حس شکنندگی را تحمل می‌کند و این عشق با آشکارشدن آسیب‌پذیری‌ها تحت‌تأثیر منفی قرار نمی‌گیرد. در‌ نهایت، این ظرفیت به معنای امنیت درونی بر اساس تصویر درون‌فکنی‌شده‌ی مادر دوست‌داشتنی است، حتی زمانی که احساس گناه ادیپی این حس عمیق دلبستگیِ امن را پیچیده می‌کند. بدون این ویژگی‌ها اعتماد بنیادین بین طرفین شکننده باقی می‌ماند.

    البته توانایی گشودگی و صادق‌بودن باید دوطرفه باشد تا هر دو طرف برای خود افشایی احساس راحتی کنند و به‌این‌ترتیب یکدیگر را برای کمک به رشد فردی و دونفره‌ی همدیگر ترغیب کنند.

     

    صداقت ممکن است به یک آزمون بزرگ در رابطه‌ی عاشقانه تبدیل شود. مسئله‌ی خیانت که همیشه تهدیدی بزرگ برای رابطه‌ی عاشقانه محسوب می‌شود، نشان‌دهنده‌ی تعارضی عمیق در حداقل یکی زوج‌ها است. عدم صداقت درباره‌ی دل‌مشغولی با شخص سوم، چالشی جدی برای اعتماد به درک، تحمل و توانایی بخشش واقعی از سوی دیگری ایجاد می‌کند. توانایی به‌رسمیت‌شناختن رفتارهایی که دیگری را آزار می‌دهد، پذیرش مسئولیت خود در یک ارتباط صادقانه که بر اساس اعتماد به حسن‌نیت دیگری بنا شده (اگرچه نمی‌توان از درک و بخشش دیگری مطمئن بود)، نشان‌دهنده‌ی تعهد به صداقتی فراتر از اطمینان به حفظ رابطه است. این موضوع می‌تواند به آزمونی بزرگ برای امکان بقای یک رابطه‌ی عاشقانه تبدیل شود.

     

     

    یک زن متأهل در اواخر دهه‌ی سیِ زندگی که به دلیل داشتن علائم تبدیلی و افسردگی روان‌رنجور مزمن تحت درمان تحلیلی بود، در طول درمان با مرد دیگری رابطه برقرار کرد. این رابطه وسیله‌ای برای برون‌ریزی تحولات انتقالی منفی مرتبط با پدر اغواگر و طردکننده و پاسخ به تعارض مزمن با همسر خودشیفته‌اش بود. ایده‌آل‌سازی اولیه‌ی شوهرش از او و بی‌تفاوتی آشکارش در ادامه، خشم ادیپی او نسبت به پدرش را دوباره بیدار کرد. این انتقال به‌شدت فعال، و منجر به برون‌ریزی شد که باعث شد در یک دوره‌ی طولانی با روش تحلیل انتقال، روی این تعارض کار کنیم. پس از پایان‌دادن به این رابطه‌ی خارج از ازدواج، زن احساس کرد ممکن است شخص سومی آن رابطه‌ را برای شوهرش فاش کند.

    یک دوره از نشخوار فکری وسواس‌گونه درباره‌ی این‌که آیا باید در اقدامی پیشگیرانه این رابطه را نزد شوهرش اعتراف کند یا نه دنبال کردیم. او از واکنش خودشیفته‌ی شوهرش و ترک انتقام‌جویانه‌ی او می‌ترسید؛ اما در نتیجه‌ی کار تحلیلی متوجه شد که ریشه‌های کودکانه‌ی ترس‌هایش از مجازات رفتار جنسی «ممنوعه» که به شوهرش فرافکنی شده بود، اضطراب او را درباره‌ی‌ رابطه‌ی مخفیانه‌ای که از سر گذرانده بود، تشدید می‌کند. به‌علاوه، با رسیدن به این نتیجه که علی‌رغم محدودیت‌های شخصیتی همسرش، واقعاً او را دوست داشت و او از این موضع مطمئن بود، توانست ظرفیت خود را برای غلبه بر چنین افشای تروماتیکی و قدردانی از صداقت و تمایل او برای حل مشکلات ازدواجشان، واقع‌بینانه‌تر ارزیابی کند.

    سرانجام تصمیم گرفت که به شوهرش امکانی بدهد تا حسن‌نیت و تعهد او به رابطه‌شان را تشخیص دهد و با گشودگی درباره‌ی‌ رابطه‌ی گذشته‌اش با او صحبت کرد.  این وضعیت برای زن و متقابلاً برای تحلیلگرش، موقعیتی اضطراب‌آور ایجاد می‌کرد؛ اما ناامید نشد: بالغ‌تر شدن او و توانایی شوهرش برای کار بر روی آسیب خودشیفتگی و فرایند سوگواری، رابطه‌ی زناشویی آن‌ها را به طور قابل‌توجهی عمیق‌تر کرد. بدیهی است که بسیاری از موارد با مشکلات مشابه به جدایی و طلاق ختم می‌شوند. به طور خاص در این مورد، تقویت مازوخیسمیِ تجربه‌ی خیانت توسط شریک عاطفی یا عدم تحمل فرد خودشیفته از آسیب‌دیدن، ویژگی‌های مهمی بودند که وضعیت را پیچیده می‌کردند.

     

     

    ظرفیت بخشش اصیل

    ظرفیت متقابل برای درخواست بخشش و بخشش رفتار دیگری، و توانایی شروع دوباره پس از درگیری‌های جدی و غلبه‌ی موقت خشونت بر عشق، آزمونی بزرگ برای عشق بالغانه است. اما چنین ظرفیتی برای اعتماد باید از انکار خشونت و بدرفتاری طرف مقابل متمایز شود. به‌عبارت‌دیگر، باید بدانیم بین تسلیم مازوخیسمی به دیدگاه غیرواقع‌بینانه درباره‌ی رابطه‌ی عاطفی که در آن اعتماد به دیگری وجود ندارد و یک‌جور دل‌بستن به یک رابطه‌ی تخیلی و دور از واقعیت است، تفاوت وجود دارد. این عارضه معمولاً با ناتوانی در احساس لذت واقعی از شخصیت دیگری و علاقه‌ی صادقانه به تجربه‌ی او همراه است و در عین ایده‌آل‌سازی ابژه‌ی پرخاشگر یا رهاکننده، یک‌جور تسلیم مازوخیسمی است.

    این وضعیت معمولاً با عدم ارزیابی واقع‌بینانه و فقدان چشمگیر علاقه به تجربه‌ی سابجکتیو شریک عاطفی همراه است. اعتماد به دیگری و گشودگی نسبت به خود، نشانه‌ی فهمی دوطرفه است که تعارض‌ها نمی‌توانند آن را از بین ببرند. در نتیجه، چنین اعتمادی با عدم پاسخگویی هم‌سطح طرف مقابل ناسازگار است. بدون شک وقتی تلاش دیگری در حفظ رابطه برای تجدید صمیمیت نباشد، بلکه فقط یک‌جور فرصت‌طلبی برای حفظ و استفاده از منافعِ آن رابطه باشد، انتظار چنین واکنشی نمی‌رود. البته این راه‌حلی است که اغلب زوج‌های درگیر تعارض از آن استفاده می‌کنند؛  اما محدودیت رابطه‌شان را نیز نشان می‌دهد.

     

     

    در درمان تحلیلی معمولاً وقتی مراجع نسبت به شریک عاطفی خود احساس سوءتفاهم، آسیب یا بدرفتاری می‌کند، فرصت‌های زیادی برای مشاهده‌ی ظرفیت او در مطرح‌کردن پرسش‌ها ایجاد می‌شود. ابراز ناراحتی از وضعیت، بدون تلاش برای ایجاد احساس گناه در دیگری، بعد دیگری از ظرفیت عشق بالغانه است. بیان احساس آسیب‌دیدگی بدون سرزنش دیگری، ویژگی ظریف اما ضروری یک ارتباط گشوده است که ‌اعتماد به دیگری را نیز نشان می‌دهد. بیان این جمله که «نیاز دارم بهت بگویم بر اساس چیزی که اتفاق افتاده چه احساسی دارم؛ چون به تو اعتماد دارم که قصد آسیب‌زدن به من را نداری و لازم است چیزی را که حس کردم، بدانی» نگرش بسیار متفاوتی را نسبت به جمله‌ی «ببین چه کاری با من کردی» نشان می‌دهد.

    تمایل همیشگی به ایجاد احساس گناه در دیگری که اغلب نشانه‌ای از آسیب‌شناسی مازوخیسمی (یا سادومازوخیسمی) است، نه‌تنها نشان‌دهنده‌ی تلاش‌ برای منحرف‌کردن حملات یک سوپر ایگوی آزارگر به شریک عاطفی است، بلکه ممکن است احتمالِ داشتنِ یک رابطه‌ی زناشویی شاد را با ایجاد ابراز احساس گناه ناخودآگاه مختل کند (دیکس، ۱۹۶۷).  معنی‌اش این نیست که جایی برای خشمگین شدن و ابراز خشممان نسبت به دیگری وجود ندارد؛ بلکه در یک رابطه‌ی عاشقانه‌ی عمیق، چنین ارتباطی در چارچوبِ ‌این باور رخ می‌دهد که خشم یک طرف بر عشق بنیادینِ بین آن‌ها تأثیر نمی‌گذارد و دیگری نیز آن را می‌داند. در مفهومی عمیق‌تر، ظرفیت بخشش نشان‌دهنده‌ی دستیابی به موضع افسرده، تصدیق ظرفیت پرخاشگرانه‌ی خود و اعتماد به ترمیم یک رابطه‌ی آسیب‌دیده است.

     

     

    تواضع و قدرشناسی

    از نظر من، عشق بالغانه همیشه  عنصر فروتنی و قدردانی عمیق از وجود دیگری و عشقی که از جانب او دریافت می‌شود، و امکان وابستگی به دیگری را در خود دارد. همچنین عنصر پذیرش عدم قطعیت ناشی از تغییرات بالقوه‌ی آینده را نیز در خود دارد، یعنی پذیرش اتفاقاتی مانند مشکلات مالی، بیماری و مرگ که ممکن است باعث ایجاد تغییراتی غیرقابل‌پیش‌بینی در رابطه شوند. در عشق بالغانه، پذیرش صادقانه‌ی نیاز اساسی به دیگری به طور ضمنی، در راستای دستیابی به لذت کامل و امنیت در زندگی است. اما این فروتنی باید از چسبیدن ناامیدانه، نپذیرفتن واقعیت پایان عشق در صورت وقوع آن، و نپذیرفتن رنج جدایی به عنوان یک جایگزین ضروری و اساسی به‌جای حفظ رابطه با کسی که دیگر پاسخی به عشق نمی‌دهد، متمایز شود. ممکن است فروتنی نقطه‌ی مقابل اشتیاق جنسی در نظر گرفته شود و باید با احترام  واقع‌بینانه نسبت به خود، همخوانی داشته باشد.

     

     

    زنی در اوایل دهه‌ی چهل زندگی خود به دلیل مشکلات مزمنی که در حفظ رابطه‌ی عاشقانه داشت، مشاوره می‌گرفت. در حالت هشیار تمایل به ازدواج داشت؛ اما هر بار خود را در حال حرکت از یک رابطه‌ی ناخوشایند به رابطه‌ی ناخوشایندی دیگر پیدا می‌کرد. او ترکیبی از الگوهای شخصیتیِ به‌شدت خودشیفته و مازوخیسمی را نشان می‌داد. فقط مردان موفق، باهوش و خوش‌قیافه از محیط فرهنگی خود را می‌پذیرفت و به‌راحتی جذب مردانی می‌شد که به نظر می‌رسید به‌شدت خودشیفته‌ بودند و نمی‌خواستند با او رابطه‌ا‌ی پایدار برقرار کنند. اما اگر به نظر می‌رسید که مردها واقعاً به او علاقه‌مندند، سریع آن‌ها را کم‌ارزش می‌کرد: آن مردها چگونه می‌توانستند خوب باشد وقتی که نیازشان به او بیش از نیاز زن به ‌آن‌ها بود. به همین ترتیب، مردهایی را که به نظر می‌رسید پخته و  نجیب‌اند ولی و طرز فکر خاص یا منحصربه‌فردی ندارند، جدی نمی‌گرفت.

    فرایند تحلیل زن نشان داد او ناخودآگاه حسادت و خشم شدیدی نسبت به مردها که بازنمایی از تصویر پدر قدرتمند و فاسدش بودند، حس می‌کند و درباره‌ی پیامدهای ادیپی همه‌ی روابط یک‌جور احساس گناه ناخودآگاه عاشقانه دارد. هم‌زمان، جست‌وجوی ناخودآگاه او برای پیداکردن مادری فهمیده و حمایتگر ــ برعکس مادر سرد و منزوی‌ای که داشت ــ میل سیری‌ناپذیر او را نسبت به مردانی که با آن‌ها درگیر بود، پیچیده‌تر می‌کرد.

     

     

    چیزی که اینجا می‌خواهم روی آن تأکید کنم، این احساس عمیق او بود که بدون یک مرد ایده‌آل که در ناخودآگاهش بتواند با او یکی شود، زندگی واقعاً برایش غیرقابل‌تحمل بود. او به یک رابطه‌ی عاشقانه نیاز داشت تا احساس کامل‌بودن کند و از حس پوچی، تنهایی و بی‌هدفی در زندگی فرار کند. او به‌شدت به مردان غیرقابل‌تحمل چسبیده بود، اما با لحنی خشمگینانه ناشی از خودکامگی ناکام مانده، به روابطش با مردانی که او را دوست داشتند؛ اما انتظار داشتند که علاقه‌ی او هم تا حدی به آن‌ها متقابل باشد، پایان می‌داد. خواسته‌های پایان‌ناپذیری داشت و به نظر می‌رسید نمی‌تواند احساس قدردانی از عشقی که دریافت می‌کرد را تجربه کند.

    احساسش بین خود بزرگ‌پنداری متکبرانه و احساس ناامیدی از رهاشدن در نوسان بود. محدودیت او در عشق با ناتوانی در وابستگی به ابژه‌ی عشق برای تجربه‌ی قدردانی از عشقی که دریافت می‌کرد، و فقدان تواضع به معنایی که توصیف شد، به‌خصوص عدم علاقه‌ی ‌چشمگیر به زندگی درونی مردانی که با آن‌ها درگیر بود، خود را نشان می‌داد. یک‌بار تحت‌تأثیر آوازه‌ی مردی قرار گرفت که در محافل هنری بین‌المللی با او آشنا شده بود، ‌اما تحمل نداشت که چالش‌های تخصصی کارش را با او به اشتراک بگذارد.

     

    در طی دوره‌ی انتقال، این پویایی‌ها خود را در چرخه‌هایی تکراری از وابستگی ایده‌آل‌گرایانه‌ی پی‌درپی، سرخوردگی خشمگینانه و کم‌ارزش سازی تحقیرآمیز تحلیلگر نشان می‌داد. گاهی اوقات، تحت‌تأثیر توصیف او از توجه عاشقانه‌ی معشوقش به خواسته‌هایش قرار می‌گرفتم که او به‌وضوح آن را بدیهی می‌دانست: تجربه‌ای دردناک از انتقال متقابل. این حالت‌های جدا شده از هر دو طرف، طی فرایندی آرام و تدریجی می‌توانست یکپارچه شود، با تحمل روبه‌رشد او نسبت به دوسوگرایی رابطه‌اش با من، شرح جزئیات تدریجی رابطه‌ی ناخودآگاهش با پدری فاسد و قدرتمند، و واپس‌روی او به یک رابطه‌ی دوسوگرا با مادر غایب.

    زن در یک مقطع توانست برای این‌که از او دست نکشیدم احساس قدردانی کند و حتی در شرایط خشم شدید، رابطه‌ی درونی با من را حفظ کرد. تحمل تازه به ‌دست آمده‌اش در پذیرش دوسوگرایی عمیق خود، به او امکان این را داد که تعامل واقع‌بینانه‌تری را با من تجربه کند و از مشکلاتش در ارزیابی تعاملات بین ما آگاه شود. حالا برای اولین ‌بار به‌جای این‌که فقط به دنبال بازتاب خودبزرگ‌پنداری‌اش از طریق ستایش مردها باشد به رابطه‌ی واقعی مردها با خود توجه می‌کرد. البته هنوز از ظرفیت برقراری یک رابطه‌ی عاشقانه‌ی پایدار فاصله داشت.

     

     

    ایده‌آل ایگوی مشترک به عنوان طرح زندگی مشترک

    وقف کردن خود در یک رابطه‌ی عاشقانه به عنوان طرح یک زندگی که به‌تدریج روی کارهای روزمره هم تأثیر می‌گذارد، یکی دیگر از جنبه‌های اصلی و شاید اساسی‌ترین جنبه‌ی یک رابطه‌ی عاشقانه است ــ نقطه‌ی مقابلِ ظرفیت علاقه‌ی مداوم، مفرح و هیجان‌انگیز به شخصیت و تجربه‌ی سابجکتیو دیگری. این بیانگر ایده‌آل یک ایگوی مشترک است که ‌شالوده‌ی کار مداوم بر روی رابطه و حفاظت از مرزهای آن و بقای آن در برابر مشکلات به شمار می‌آید و زوج‌‌ها در طول زمان آن را می‌سازند (کرنبرگ، ۱۹۹۵).

     

     

    آگاهی و پذیرش اجتناب‌ناپذیر بودن تعارض‌، پرخاشگری و تفاوت‌ها در زندگی روزمره، تجربیات و انتظارات جنسی، ارتباط با فرزندان و خانواده، و ایدئولوژی و نظام ارزشی، بخشی از آن چیزی است که زندگی یک زوج را پرمخاطره اما هیجان‌انگیز می‌کند. ارزیابی مستمر ارزش‌های اساسی ما  بخش بنیادی و ضروری شخصیتمان است که باید مورداحترام دیگری قرار گیرد، ‌همچنین، ارزش‌ها و نیازهای اصلی و ضروری دیگری که باید آن‌ها را تحمل کرد، به آن‌ها احترام گذاشت و با آن‌ها سازگار شد، یکی دیگر از وظایف و شرایط عشق است.

    تعهد به زندگی مشترک بر اساس عشق بالغانه، ‌هنگامی که درگیری‌ و داشتن برنامه‌های ضدونقیض پیش می‌آیند، رسیدن به راه‌حل‌های مبتنی بر توافقی ارزشمند و رضایت‌بخش را تسهیل می‌کند. این تعهد شامل ارزیابی مشکلات خود و دیگری است که باید به طور صادقانه پذیرفته و با آن‌ها برخورد شود و در کنار لذت نهفته‌ای که از توانایی دستیابی به چنین درکی حاصل می‌شود، مرزهای زوج را نیز در آن زمینه تقویت می‌کند.

     

     

    ممکن است تأکید بر اهمیت ابراز عشق به یکدیگر برای دوام رابطه، بدیهی به نظر برسد و بی‌شک می‌تواند به رفتاری عادی و کلیشه‌ای تبدیل شود؛ اما به اشتراک گذاشتن لذت حضور و عشق دیگری، برای کسب لذتی مداوم که بتواند طراوت و تازگی‌اش را در مواجهه و بازمواجهه‌ی روزانه حفظ کند، بخشی از ارتباط پیوسته‌ و متقابل در زندگی مشترک است. این نشان‌دهنده‌ی آگاهی مداوم از طرح زندگی مشترک زوج است. این ظرفیت، همتای ظرفیت تحمل جدایی‌های موقت است، نه فقط از نظر زمان یا فاصله‌ی جغرافیایی، بلکه از نظر ناپیوستگی‌های اجتناب‌ناپذیر و ضروری رابطه که تأییدی بر تفاوت و فردیت ‌هستند؛ تجربه‌های مستقلی که ممکن است بعداً به هم بپیوندند، و برون‌ریزی طبیعی از سردرگمی در همه‌ی روابط عاشقانه را در پی داشته باشند.

     

     

    یک مرد وسواسی در درمان تحلیلی گِله می‌کرد که همسرش همیشه از این‌که احساساتش را با او در میان نمی‌گذارد، ناراضی است. در یکی از جلسات اشاره کرد که رفتار همسرش شبیه گلایه‌های همیشگی مادرش از رفتار اوست که سعی می‌کرد به او احساس گناه بدهد. پرسید: «مگر من از احساساتم را نسبت همسرم با شما صحبت نمی‌کنم؟»

    تأیید کردم که آشکارا از احساساتش نسبت به همسرش با من حرف می‌زند، مثلاً همین تازگی‌ها از احساس عشقش به او گفته بود؛ بنابراین به نظر می‌رسید تناقض عجیبی بین جلساتمان و رابطه با همسرش وجود دارد. در آن لحظه متوجه شد که گشودگی بیش از حد در ابراز احساسات عاشقانه‌اش به همسرش باعث می‌شود که او در رابطه‌اش با من ــ که حالا بازنمایی ارتباط با مادر حسودش بود ــ احساس ناراحتی کند.  این جنبه‌ای ناخودآگاه از ترس مرد برای آشکارکردن وابستگی عاشقانه به همسرش بود، می‌ترسید همسرش فکر کند این‌که او آن‌قدر دوستش دارد، کودکانه است.

     

    سهیم‌شدن در لذت‌های روزمره‌ی طرف مقابل مثل تماشای او حین برخوردهای اجتماعی، مشاهده‌ی رفتارهای بداهه‌ی دوست‌داشتنی‌اش، یا به اشتراک گذاشتن یک ژست یا واکنش خاص، پیوندهای محکمی در همبستگی زوج ایجاد می‌کند. عشق باید به ما اجازه دهد چشمانمان را به کشف لذتی که دیگری تجربه کرده، باز کنیم؛ عشق به معنای به اشتراک گذاشتن معانی‌ای است که بر اساس تجربه‌ی زندگی و واقعیت‌های متغیر آن می‌سازیم.

    این درست خلاف روندی است که باعث می‌شود وجود طرفین برای همدیگر عادی و تکراری شود. بیشتروقت‌ها احساس گناه ادیپی، یا ترس از تجربه‌ی یک رابطه‌ی زناشویی بهتر از آنچه والدین مراجع در واقعیت یا در خیال او داشتند، می‌تواند فرد را بیش از حد نسبت به لذت دوطرفه در رابطه منع کند. یک رفتار مازوخیسمی رایج در زوج‌های قدیمی، ابرازهای سرزنش‌آمیز یکی از آن‌ها است: «باید این سالگرد را به یاد می‌آورد… باید متوجه می‌شد که حرفش آزارم داد… طبق تجربه باید تشخیص می‌داد چه چیزی می‌خواهم.» بسیاری از مراجعان ــ البته نه فقط مراجعان ــ باید یاد بگیرند که انسان‌ها قدرت تله‌پاتی ندارند.

     

     

    وابستگی بالغانه در برابر پویایی قدرت

    وابستگی بالغانه با تسلیم مازوخیسمی تفاوت دارد و ارتباط نزدیکی دارد با قدردانی از عشقی که دریافت می‌کنیم؛ عشقی که آن را عادی در نظر نمی‌گیریم و هدیه‌ای از طرف سرنوشت یا بهشت می‌دانیم. ترکیب عشق به دیگری با قدردانی از عشقی که دریافت می‌کنیم، ‌یعنی مسئولیت‌پذیری نسبت به دیگری برای دستیابی به طرح زندگی مشترک، و خوشبختی‌ او از اهداف شخصی‌مان است و برایمان اهمیت دارد.

    یکی از جنبه‌های مهم وابستگی به دیگری که بخش دیگری از عشق بالغانه نیز هست، ظرفیت اجازه به مراقبت‌شدن توسط دیگری بدون احساس خودکم‌بینی، شرم یا گناه است، خصوصاً در شرایط بیماری و تجربه‌های ترسناک. در موارد بیماری‌های جدی که خطر مرگ دارند، یا موقعیت‌های سخت زندگی، بخشی از تجربه‌ی عشق بالغانه این که حمایت عشق دیگری داشته باشیم و احساس جداشدن از زندگی مشترک نکنیم، ضعف‌های خود و دیگری را در چنین شرایطی تحمل کنیم، و تعهد ذاتی و عاشقانه به مراقبت از دیگری داشته باشیم. (بالفور، ۲۰۰۹). اینجا هم اختلالات عمیق در این ظرفیت ارتباط نزدیکی با تعارضات خودشیفتگی، حس حقارت یا خودکم‌بینی زمانی که استقلال خیالی آن‌ها به چالش کشیده می‌شود، و در نهایت، شکست رابطه‌‌ی امن  با یک تصویر درون‌فکنی شده از یک مادر مهربان دارد.

     

     

    تمایل به قبول‌کردن مسئولیت‌های دیگری یا اجازه به دیگری برای قبول مسئولیت‌های ما، کمک به دیگری، پیش‌قدم شدن به‌خاطر دیگری به‌ طور غیرنمایشی این‌گونه ابراز می‌شود: تمایل طبیعی به تقسیم مسئولیت‌ها و وظایف، درخواست فعالانه برای کمک به دیگری همراه با توانایی و تمایل به درخواست کمک، احساس انصاف در توزیع وظایف و مسئولیت‌ها. احساس تقسیم منصفانه وظایف و مسئولیت‌ها بدون نگرانی درباره‌ی جنگ قدرت در رابطه، زمانی اتفاق می‌افتد که پرخاشگری وارد رابطه‌ی عاشقانه شده و این پرخاشگری خود را با نیاز به مراقبت از خود در برابر پرخاشگری واقعی یا خیالی از طرف دیگری بروز می‌دهد. به باور من نگرانی درباره‌ی جنگ قدرت به عنوان یک تعارض اجتناب‌ناپذیر بین مرد و زن، توجیه رایجی برای تسلط بیمارگون پرخاشگری در رابطه‌ی زوج‌هاست و برخلاف دوسوگرایی طبیعی‌ای است که در همه‌ی روابطی وجود دارد و قابل‌تحمل است و جز کارکردهای مثبت یک رابطه‌ی عاشقانه است.

     

     

    روان‌درمانی تحلیلی زوج‌ها اغلب نشان می‌دهد که جنگ‌های قدرت دوطرفه موضوع غالب در تعارضات مزمن زناشویی است. بررسی روان پویشی این تعارضات معمولاً بیانگر تسلط مکانیزم‌های فرافکنی هم در جنبه‌های پرخاشگرانه‌ی روابط ابژه‌ی دوسوگرا در تعاملات روزانه و هم فرافکنی متقابل خواسته‌ها و ممنوعیت‌های کودکانه از طرف سوپر ایگو هستند. کلیشه‌های رایج درباره‌ی سوءتفاهم‌ها و «جنگ‌های» بین زن و مرد، توجیه‌های راحتی برای جنگ قدرت فراهم می‌کنند (پرسون، ۲۰۰۶، ۲۰۰۷).

    تعارضات درباره‌ی این‌که چه کسی حرف درست را می‌گوید و چه کسی اشتباه می‌کند، جست‌وجوی مقصر و همانندسازی با تصاویر والدین آزارگر روی این تعاملات تأثیر می‌گذارد. به طور طبیعی، در ساختار شخصیتی به‌شدت پارانوئید، این مکانیزم‌ها حداکثر تسلط را دارند، اما این مکانیسم‌ها نشان‌دهنده‌ی یک دوسوگرایی‌های عمیق هستند و همان‌طور که هنری دیکس (۱۹۶۷) اولین‌بار مشاهده کرد، یک جنبه‌ی فراگیر از روابط عاشقانه‌ی صمیمی است. آزار و اذیت انتقام‌جویانه‌ی یک شریک عاطفی دلسردکننده، سال‌ها پس از پایان رابطه، یک ویژگی رایج در شخصیت‌های پارانوئید است.

     

     

    ماندگاری اشتیاق جنسی

    یک ادعای مرسوم و به‌ویژه عوام‌پسند درباره روابط عاشقانه این است که معمولاً یک رابطه‌ی عاطفی آرام‌تر اما عمیق‌تر جایگزین تمایل جنسی شدید اولیه و شوروشوق شهوانی در زندگی زوج‌ها می‌شود. رابطه‌ای که در آن رابطه‌ی جنسی اهمیت کمتری دارد و احساس دوستی جایگزین ایده‌آل‌سازی‌های اولیه می‌شود (فوناگی، ۲۰۰۸؛ میچل، ۲۰۰۲).

    من این فرضیه را در کارهای قبلی خودم (کرنبرگ، ۱۹۹۵) زیر سؤال برده‌ام و اینجا صرفاً می‌خواهم بر اساس کار تحلیلی با مراجعان فردی و تعارض‌های زوج‌ها در سال‌های بعدی زندگی روی این موضوع تأکید کنم که برخوردهای پرشور و رابطه‌ی جنسی با اشتیاق جنبه‌ی بلندمدت یک رابطه‌ی عاشقانه است و لزوماً باگذشت زمان ضعیف یا ناپدید نمی‌شود. در روابط بلندمدت، خویشتن‌داری در برخوردهای جنسی پرشور معمولاً نشان‌دهنده تعارضات ناخودآگاه در روابط ابژه‌ی‌ زوجین است و می‌تواند در طول درمان به طور قابل‌توجهی بهبود یابد. فرافکنی‌های متقابل سوپر ایگو و برون‌ریزی تعارضات پیرامون پرخاشگری، ویژگی‌های روان پویشی اصلی این تعارضات هستند (کرنبرگ، ۱۹۹۵، ۲۰۰۷).

     

     

    این واقعیت که از نظر فیزیولوژیکی، فراوانی تمایل به رابطه‌ی جنسی در مردها کاهش می‌یابد درحالی‌که در زن‌ها نسبتاً ثابت می‌ماند، به معنای کاهش معنادار شدت برخوردهای شهوانی در هیچ مرحله‌ای از زندگی نیست. من اینجا وقت ندارم به طور مفصل به بررسی پیشینه و استدلال‌های مربوطه بپردازم. به طور خلاصه، صمیمیت جنسی پرشور شامل نوعی به‌هم‌ریختگی در مرزهای واقعیت، ادغام کارکردهای بدنی، دخول‌کردن و در دخول قرارگرفتن، یک هم‌آمیزی در رهاشدن و ازهم‌پاشیدگی موقت مرزهای بین خود و دیگری است. (استاین، ۲۰۰۸).

    برای زوج‌هایی که در یک رابطه‌ی عاشقانه بالغانه هستند، عشق پرشور یک تجربه‌ی هیجان‌انگیز و تکرارشونده و یک «راز پنهان» است (هانت، ۱۹۷۴). هم ممنوعیت‌های ادیپی و احساس گناه و هم گسستگی خودشیفته‌‌وار بین محبت و شهوت‌انگیزی، نقش مهمی در جلوگیری از یکپارچگی طبیعی روابط ابژه‌ی کامل، جنسیت چندشکلی اولیه و تناسلی و یک ایده‌آل ایگوی بالغ زوج دارند که همه این‌ها در تسهیل اشتیاق جنسی نقش دارند.

     

     

    تمایل ما به برهم‌کنش بین نظام دلبستگی اولیه و امیال جنسی، گرایش به تمرکز بر تعامل مادر و نوزاد که ارتباط مستقیمی با رفتار جنسی بزرگسالان دارد و در این فرایند  پیچیدگی عوامل درون روانی، تعارضات پیش ادیپی و ادیپی، و به‌طورکلی خیال‌پردازی ناخودآگاه نادیده گرفته می‌شود. (بریتتون، ۱۹۸۹، ۱۹۹۲، ۲۰۰۴؛ دیاموند و یومانس، ۲۰۰۷؛ ویدلچر، ۲۰۰۲)

    پیدایش دل‌زدگی جنسی در یک رابطه‌ی طولانی‌مدت و پایدار، نشانه‌ی رایج آسیب‌شناسی خودشیفتگی است که مشخصاً بخشی از سندرم ماندگار جداسازی ابژه‌های عشق آرمانی جنسیت‌زدایی شده و ابژه‌های ارزش‌زدایی شده و هم‌زمان هیجان‌انگیز از نظر جنسی است که باعث وخیم‌تر شدن شرایط می‌شود. این شاید رایج‌ترین توضیح از ترکیب تعارضات ادیپی حل‌نشده و آسیب‌شناسی خودشیفتگی باشد.

     

     

    یک نشانه‌ی رایج در آسیب‌شناسی خودشیفتگی شدید در یکی از مراجع‌ها مشاهده شد. مردی که در اوایل پنجاه‌سالگی با همسرش ازدواج کرده بود و در عمل او را برده‌ای برای نگهداری و رضایت روزانه‌اش می‌دانست، بدون احساس قدردانی از داشتن کسی که خودش را کاملاً وقف خواسته‌ها و نیازهای او کرده. او احساس جنسی نسبت به همسرش نداشت. مکرراً با زنانی ملاقات می‌کرد که با آن‌ها تجربه‌ی لذت جنسی کامل بدون هیچ‌گونه درگیری عاطفی داشت.

    این وضعیت تقریباً سال‌ها پایدار بود، اما با افزایش حس افسردگی و تنهایی که او را به سمت درمان کشاند، شروع به فروپاشی کرد. در طول این تحلیل مشخص شد که همسرش هم بازنمایی مادر نفرت‌انگیز و ترسناک او در دوران کودکی و هم یک ابژه‌ی ادیپی ممنوعه در کشمکش با تصویر درونی‌شده از پدر تنبیهگرش بود. در یک سیر آهسته با گذشت چندین سال، در طی انتقال، روی این اجزای مختلف تعارضات غالب ناخودآگاه او کار شد و تغییرات تدریجی دررابطه‌با همسرش نشانگر پیچیدگی‌های انتقال بودند. تنها در اوایل شصت‌سالگی بود که او برای اولین‌بار توانست احساس تمایل شدید و قدردانی نسبت به همسرش را تجربه کند.

     

     

    در یک رابطه‌ی عاشقانه‌ی موفق، ظرفیت گسترده و انعطاف‌پذیری برای سازگاری و انطباق دوطرفه با علایق و نیازهای جنسی وجود دارد و این بر خلاف وخامت اختلاف در علایق جنسی زوج است که می‌تواند تبدیل به یک میدان جنگ آشکار درباره تعارضات عمیق‌تر زندگی زوج شود.

    در یک رابطه‌ی عاشقانه‌ی بالغانه، ایده‌آل‌سازی بدن دیگری و تجربه‌ی زیبایی فیزیکی دیگری در سایه عشق، یک جنبه‌ی دائمی از عشق است و تحت‌تأثیر تغییرات بدن به دلیل پیری یا بیماری قرار نمی‌گیرد. همان‌طور که توانایی به اشتراک گذاشتن صادقانه‌ی نگرانی‌های خود درباره‌ی نقص‌های فیزیکی خود با دیگری مهم است، دوست‌داشتن دیگری با نقص‌ها و مشکلات شامل دوست‌داشتن دیگری با نقص‌های فیزیکی نیز هست هم مهم است.

    به اشتراک گذاشتن صمیمیت‌های بدنی، همتای به اشتراک گذاشتن صمیمیت‌های زندگی عاطفی و مشکلات است و به اشتراک گذاشتن تمایلات جنسی به همان شیوه‌ای است که عدم قطعیت‌ها، ترس‌ها و تعارضات خود را در مورد رقابت، حسادت، عدم قطعیت‌های مالی، اعضای خانواده‌ی تهدیدکننده و تعارضات با والدین و فرزندان بالغ به اشتراک گذاشته می‌شود. تحمل نشانه‌های پیری، در خود و دیگری، بدون ازدست‌دادن هیجان شهوانی به بدن دیگری، نتیجه تسلط عشق بر پرخاشگری و حفظ ایده‌آل‌سازی بدن بر خلاف فرافکنی پرخاشگرانه ناخودآگاه به بدن دیگری است که همان مکانیزم اولیه‌ی ایجاد حس زیبایی‌ای است که ملتزر آن را توصیف کرده است. (ملتزر و ویلیامز، ۱۹۸۸)

     

     

    در نهایت، تعارض واقعی ناخودآگاه، تعارض بین ماهیت پایدار و لطیف تعهد عاطفی و عشق شهوانی پرشور نیست، بلکه تعارض بین عشق و پرخاشگری در هر دو حوزه‌ی عاطفی لطیف و حوزه‌ی جنسی پرشور، و در ساختارهای سوپر ایگو است که شامل ایگوی آرمانی زوج و ویژگی‌های سوپر ایگوی آزارگر است. (کرنبرگ، ۱۹۹۵؛ استولر، ۱۹۷۹)

     

     

    پذیرش ازدست‌دادن، حسادت و حفاظت از مرزها

    این‌طور می‌گویند که «اگر چیزی را دوست داری، بگذار آزاد باشد.» این جمله به یک ابراز عشق بالغانه اشاره دارد که تعهد به دوست‌داشتن دیگری را با این آگاهی که آن شخص یک فرد آزاد است، نشان می‌دهد. نمی‌توان هیچ‌کس را مجبور کرد بیش از حد طبیعی عشق بورزد، چه با اجبار و چه با ایجاد احساس گناه. به بیان دیگر در یک رابطه‌ی عاشقانه دوطرفه، انتظار می‌رود عشق و تعهد دوطرفه باشد و اگر فرد موردعلاقه نتواند به عشق ما پاسخ دهد، باید این موضوع را بپذیریم و تحمل سوگواری برای پایان رابطه را داشته باشیم. این رفتار در عمل به معنای بررسی مشکلات رابطه بدون ایجاد احساس گناه، تجربه‌ی آسیب‌دیدن یا مورد حمله قرارگرفتن، نادیده‌گرفتن یا بدرفتاری دیگری، به ‌علاوه‌ی مطرح‌کردن آن‌ به عنوان یک سؤال برای بررسی و حل‌وفصل آن است، البته با این فرض که این موارد نگرانی اساسی طرف مقابل هم باشد.

     

     

    البته همه‌ی این‌ها به معنای این نیست که در شرایط عادی، نباید از پرخاشگری برای دفاع از مرزهای یک رابطه‌ی عاشقانه در برابر «مزاحمان» استفاده کرد. ظرفیت حسادت کارکرد حفاظتی طبیعی دارد که در اثر تسلط تعارضات ادیپی حاصل می‌شود. این موضوع در تضاد با فقدان رایج حسادت در آسیب‌شناسی خودشیفتگی شدید است. اما فقدان حسادت طبیعی نیز ممکن است بیانگر برون‌ریزی احساس گناه ادیپی از امکان یک رابطه‌ی جنسی رضایت‌بخش باشد.

    یکی بیماران، یک مرد نسبتاً خجالتی در اوایل دهه‌ی سی زندگی‌اش که برای ترس مزمن ازدست‌دادن کنترل روده تحلیل می‌شد، تحلیلگر را تصویری از پدری ترسناک و بسیار سخت‌گیر می‌دید که احساس می‌کرد باید تسلیم او شود. یکی از دوستان نزدیک او رفتارهایی می‌کرد که گویا سعی داشت به طور اغواگرانه به نامزد بیمار نزدیک شود. انکار احساس رقابت و خشم حسادت‌آمیز نسبت به دوستش به شکل یک واکنش وارونه شامل تحمل نسبتاً افراطی رفتار دوستش و خشم سرکوب‌شده نسبت به نامزدش خود را نشان می‌داد. برطرف‌کردن احساس گناه او که مانع تسلیم مازوخیسمی به تحلیلگر می‌شد، در نهایت به او کمک کرد به این بینش برسد که چگونه تسلیم‌شدنش به خواستگاری متجاوزانه دوستش از نامزدش و کمک ناخودآگاه او به نامزدش در سوق‌دادن او به آغوش دوستش، همان ترس از ابراز وجود برای محافظت از رابطه‌ی عاشقانه‌اش را نشان می‌دهد.

     

     

    دوگانگی در روابط به این معناست که رویدادهای پرخاشگرانه دوطرفه در طول زندگی مشترک اجتناب‌ناپذیر هستند، اما به همان اندازه، امکان روشن‌سازی و حل آن‌ها می‌تواند به تقویت و عمق بیشتر رابطه منجر شود. بااین‌حال، در این شرایط اگر مشخص شود که نمی‌توان انتظار تعهد عاشقانه از طرف مقابل داشت، نیاز به پذیرش و در نهایت قبول آن وجود دارد. پذیرش محدودیت یا پایان یک رابطه بخشی از مسئولیتی است که در قبال خود داریم. اینکه در یک رابطه‌ی عاشقانه‌ی بالغ، انتظار تعهد متقابل را داشته باشیم.

    اگر دیگری نتواند ما را همان‌طور که ما او را دوست داریم، دوست داشته باشد، باید آن را بپذیریم و پایان رابطه را قبول کنیم. به‌ویژه در موارد مثلث‌سازی، ورود شخص سوم به رابطه و خیانت، شفاف‌سازی جایگاه واقعی دیگری ضروری است. دلایل زیادی برای تغییر علاقه‌ی جنسی و عاطفی یکی یا هر دو شریک به فردی خارج از رابطه وجود دارد، از فرایندهای رشد و توسعه‌ی متفاوت و تغییر شرایط خارجی گرفته تا آسیب‌شناسی شدید مازوخیسمی، خودشیفتگی یا پارانوئید. هر دلیلی که داشته باشد، بررسی چگونگی و امکان بقای رابطه‌ی عاشقانه نیازمند بررسی انتظارات از دیگری و از خود، امکان حل و بخشش و پذیرش پایان رابطه است. امکان زندگی مشترک در شرایطی که عشق به پایان خود رسیده است از نظر کارکرد روانی ــ اجتماعی می‌تواند یک توافق منطقی باشد، اما اگر در راستای تحقق آرزوی یک رابطه‌ی عاشقانه‌ی رضایت‌بخش باشد، به‌شدت آسیب‌زاست.

     

     

    به‌نوعی، هر رابطه‌ی زناشویی طولانی‌مدتی در واقع چند ازدواج است. حل بحران‌ها ماهیت رابطه را چه بهتر و چه بدتر، تغییر می‌دهد. در حالت ایده‌آل، حل بحران‌ها می‌تواند منجر به رشد رابطه و خودآگاهی طرفین شود. وقتی پایان یک رابطه در شرایط غلبه‌ی مکانیسم‌های افسردگی بر مکانیسم‌های پارانوئید اتفاق می‌افتد، در واقع غم و اندوه ازدست‌دادن، بر نفرت، ناامیدی و تمایل به انتقام غلبه دارد. چنین رویکرد پخته‌ای در مواجهه با آسیب جدایی می‌تواند ظرفیت یک رابطه‌ی بالغ‌تر با یک شریک جدید را تقویت کند.

     

     

    عشق و سوگواری

    پس از مرگ شریک عاطفی، حتی در شرایط عاطفی بسیار دردناک یک تحول مثبت ممکن است رخ دهد. همان‌طور که در کارهای قبلی خود اشاره کرده‌ام (کرنبرگ، ۲۰۱۰)، آگاهی دردناک از ارزش کامل یک رابطه‌ی عاشقانه‌ی ازدست‌رفته در تمام جنبه‌های ارزشمند آن، تنها پس از ازدست‌دادن است که به طور کامل درک می‌شود.

    این آگاهی ممکن است از طریق مکانیزم‌های جبران به‌علاوه تحقق وظیفه‌ی اخلاقی ناشی از شناخت محدودیت‌های خود در رابطه‌ی ازدست‌رفته، باعث افزایش ظرفیت برای عشق به یک شریک عاطفی جدید شود (کرنبرگ، ۲۰۱۰). سوگواری طبیعی، ظرفیت عشق را تقویت می‌کند، این در حالی است که طبیعتاً، همین ظرفیت نشان‌دهنده‌ی شدت فرایند سوگواری است که پس از ازدست‌دادن چنین رابطه‌ای اتفاق می‌افتد.

     

     

    سوگواری طبیعی پس از ازدست‌دادن یک عزیز، چه از طریق جدایی، رهاشدن یا مرگ، نباید تحت‌تأثیر احساس گناه بیش از حد، خودکم‌بینی یا ناامنی فراگیر باشد. خصوصاً پس از پایانی که با رهاشدن از طرف شریک عاطفی اتفاق افتاده است، سوگواری باید بر خلاف خودکم‌بینی رایج در موردهای مازوخیسمی و احساس حقارت در آسیب‌شناسی خودشیفتگی، بدون خودکم‌بینی باشد. ظرفیت عشق باید اطمینان دهنده ارزش فرد باشد. در شخصیت‌های خودشیفته، حسادت ناخودآگاه به همین ظرفیت در شریک عاطفی، منبع اصلی مسمومیت روابط عاشقانه است.

     

     

    زمانی که جدایی‌ها نتیجه‌ی‌ تعارضات شدید، ناامیدی‌ یا رهاشدن باشد، می‌تواند فرصتی برای تأمل و جست‌وجوی یک برخورد جدید فراهم کنند. اگر هر دو طرف متعهد به کارکردن روی خود باشند و توانایی گفت‌وگو درباره‌ی درک‌ها و آگاهی‌های جدید را داشته باشند، این دوره‌ی جدایی می‌تواند مفید باشد. یک بن‌بست طولانی‌مدت در یک «جدایی آزمایشی» بدون هیچ پیشرفت جدید که در آن یک یا هر دو نفر مشغول ادامه‌دادن به وضعیت موجود هستند، معمولاً نشان‌دهنده‌ی ازدست‌دادن عشق از سوی یکی از آن‌هاست و نشانه‌ی خوبی برای ادامه‌ی ازدواج نیست.

    عدم قطعیت در رابطه، در یک محدوده‌ی زمانی خاص باید محترم شمرده شود. وقتی عدم قطعیت نمی‌تواند از طریق یک جدایی آزمایشی حل شود و هیچ احساس ضرورتی برای تصمیم‌گیری مگر تحت ‌فشار از سوی دیگری احساس نمی‌شود، معمولاً نشان‌دهنده‌ی نیاز به پذیرش ازدست‌دادن و ادامه‌ی زندگی فردی است. چنین تصمیم‌گیری بالغانه‌ای تضاد شدیدی با تسلیم مازوخیسمی به یک وضعیت غیرممکن یا انکار خودشیفته‌وار احتمال ردشدن فرد دارد.

     

     

    احساس عشق به دیگری، همراه با انتظار تعهد برابر از سوی او پیش‌شرط حفظ یا ازسرگیری رابطه است و باید امکان پیداکردن یک راه میانه‌ بین ساده‌لوحی مبتنی بر انکار واقعیت از یک سو و نگرش پارانوئید نسبت به انگیزه‌های شریک عاطفی از سوی دیگر را بدهد.

     

     

    در توصیف ویژگی‌های بالینی خاصی که مانع از ظرفیت عشق جنسی می‌شوند، این تجربه را بیان کرده‌ام که آگاهی از این مؤلفه‌های روابط عاشقانه‌ی بالغ می‌تواند تشخیص جنبه‌های ظریف آسیب‌شناسی مازوخیسمی و خودشیفتگی که ظرفیت لذت طبیعی را کاهش می‌دهند و منابع رایج تعارضات مزمن افراد و زوج‌هاست،  تسهیل کند. به عقیده‌ی من آگاهی منسجم از این ویژگی‌ها در ذهن روان تحلیلگری که مراجع‌ها و زوج‌ها با تعارضات شدید را درمان می‌کند، می‌تواند چارچوب مفیدی فراهم کند که تمرکز بر تظاهرات آسیب‌شناسی روابط عاشقانه را دقیق‌تر کند.

     

     

    تحلیلگر ممکن است روی سطوحی از فریز شدن خود هم‌خوان یا محدودیت‌های رابطه‌ی عاشقانه مراجع تأکید کند که باعث آگاهی بیمار درباره‌ی تعارضات ناخودآگاهش که مانع از تجربه و ابراز کامل عشق هستند، می‌شود: ترس از وابستگی، انکار ایده‌آلی که احساس گناه را برمی‌انگیزد، واکنش‌های وارونه در برابر حسادت… جست‌وجوی تحلیلی ممکن است با برجسته‌کردن و بررسی این «نقاط کور»، عمق و دامنه‌ی یک رابطه‌ی عاشقانه را افزایش دهد و در این فرایند، ویژگی‌های تقریباً جهان‌شمول مازوخیسمی، احساس گناه ناخودآگاه ادیپی مشخص در یک رابطه‌ی عاشقانه‌ی شاد را حل کند.

     

    پی‌نوشت

    تصاویر استفاده شده در متن متعلق به آنا مک‌نیل (Anna McNeil) است.

    منبع

    Limitations to the capacity to love

  • کاوشی روانکاوانه در سریال فرندز

    کاوشی روانکاوانه در سریال فرندز

     

    مقدمه

    “دوستان”، کمدی محبوب تلویزیونی، مدت‌هاست که با شخصیت‌های بامزه و داستان‌های جذاب خود، مخاطبان را مجذوب خود کرده است. سال‌هاست در جمع‌های دوستانه‌ی خودمانی، خود را به یکی از این 6 شخصیت تشبیه می‌کنیم و یا روابطی که با دیگری‌های زندگی خود داریم را با روابط موجود در این سیتکام دوست‌داشتنی تطابق می‌دهیم. یکی از جذاب‌ترین جنبه‌های این سریال، رابطه‌ی پرچالش راس گلر و ریچل گرین است.

    این جستار با استفاده از پارادایمی روانکاوانه سعی بر روشن‌کردن رفتارها و تعاملات این دو و همچنین نحوه‌ی علاقه‌مند شدن آنها به یکدیگر دارد. همچنین سعی می‌کنیم تا به زیربنای روان‌شناختی رابطه‌ی آنها بپردازیم.

    آرزوهای ناهشیار و تداوم دلبستگی های اولیه

    عشق راس به ریچل را می‌توان در سال‌های نوجوانی آنها ردیابی کرد که نشان‌دهنده‌ی تداوم وابستگی‌های اولیه است. به عنوان مثال، زمانی­‌که جشن فارغ التحصیلی دبیرستان آنها بود و پدر و مادر راس اصرار داشتند تا او ریچل را در جشن همراهی کند. یا وقتی راس و چندلر به کالج می‌­رفتند و از طریق نشان دادنِ رفتار بزرگسالانه و وانمود به این­که برای خود مردی شده‌­اند می­‌خواستند توجه دخترها (ریچل و بقیه­‌ی دوستانشان) را جلب کنند. از همان دوران، راس تلاش می‌­کرد تا با همراهی ریچل در فرصت‌هایی که به دست می‌­آمد توجه او را به خود جلب کند. اما به دلیل کمبود اعتماد به نفس و یا عدم توانایی در ابراز وجود خود در این ­کار باز می‌ماند.

     

     

    تئوری فرویدی معتقد است که تمایلات و تجربیات ناهشیار ما در دوران کودکی تأثیری پایدار بر روابط و رشد عاطفی ما دارد. به عنوان مثال، احساسات پایدار راس نسبت به ریچل، علی‌رغم غفلت اولیه‌ی او، نشان می‌دهد که چگونه امیال ناهشیار بر روابط بزرگسالان تأثیر می‌گذارند.

     

     

    فروید معتقد است ابژه‌های اولیه برای ما بسیار قبل توجه هستند تا آنجایی که بسیاری از روابط ما به رابطه با ابژه اولیه شباهت دارد. راس در طول زندگی خود، به­‌عنوان یک کاراکتر عاشق‌پیشه، تماماً زندگی خود را وقف پیداکردن عشق می­‌کرد درحالی‌که موفقیتی در کار نبود. همسر اول او به گرایش دیگری روی آورد، همسر دومش به علت ادامه‌ی ارتباطش با ریچل و اسم بردن از او در مراسم ازدواجشان به مراسم پایان داد و در آخر مجبور شد تا به ازدواج ناموفق­ش با ریچل پایان دهد. او به نوعی ناهشیارانه، باعث می‌­شد تا روابط عاشقانه‌­اش ناموفق از آب دربیایند و همگی، چه ارتباط دوستانه و چه ازدواج، به سرانجامی یکسان و البته تلخ انجامیدند. در ادامه لازم است بپرسیم که چرا این روابط به چنین پایانی منجر می­‌شدند؟

    نیاز است به رابطه­‌ی راس و مادرش نیز بپردازیم.

     

     

    مکانیسم های دفاعی

    رابطه‌ی راس و ریچل با مجموعه‌ای از جدایی‌ها و آشتی‌ها مشخص می‌شود که مفهوم مکانیسم‌های دفاعی فروید را به نمایش می‌گذارد. این مکانیسم‌ها به‌عنوان راهبردهای ناهشیار برای محافظت از خود در برابر اضطراب و آسیب‌پذیری عمل می‌کنند. به عنوان مثال، راس در طول وقفه‌ای که در رابطه خود با ریچل ایجاد می‌شود، با زن دیگری ارتباط جنسی برقرار می‌کند. این رفتار می‌تواند به عنوان یک واپس‌روی تعبیر شود. یک مکانیسم دفاعی که شامل بازگشت به مرحله‌ی اولیه رشد به منظور مقابله با استرس است.

     

    یا وقتی ریچل با راس قطع ارتباط می­‌کند، به نحوی­ که راس می‌فهمد با بی بند و باری با مردان دیگر وارد روابط متعدد می­‌شود تا بلکه بتواند حسادت راس و مردان دیگر زندگی­‌اش را برانگیزد. او دائما در تلاش است تا مردی را پیدا کند که بتواند با خیال راحت خود را به او بسپارد و از ریچل مراقبت کند؛ در حالی­ که خودش هیچ ­گونه تلاش اضافه­‌تری نمی‌­کند. تمام تلاش ریچل مبنی بر جلب اعتماد ابژه‌های مختلف است و این نشان دهنده‌­ی این است که برای او مرد ها یا سیاه هستند و یا سفید؛ او ابژه­‌های اطرافش را به دو دسته­‌ی فرومایه و پرمایه تقسیم می‌­کند و تواناییِ دیدنِ دوئتِ هیچ‌کدام را با یکدیگر ندارد.

    مسئله‌ی ادیپ

    رقابت راس با دیگر علایق عشقی ریچل، مانند مارک و جوی، عقده ادیپ در وجود راس را نشان می‌دهد که سنگ بنای نظریه فروید است. رفتار مالکانه و ناامنی راس را می‌توان به‌عنوان میل ناهشیار برای تصاحب انحصاری ریچل، بازتاب درگیری‌های حل‌نشده از تجربیات دوران کودکی و رقابت برای جلب توجه والد جنس مخالف در نظر گرفت.

    او و جودی (Judy)، مادرش، همیشه در یک رابطه‌­ی دور و جدا از هم بودند؛ گرچه مادر همیشه برای افتخارات راس ارزش قائل می‌شد اما در آخر مادر به عنوان ابژه‌­ی اولیه، همیشه دور از دسترس بود و راس برای به دست آوردن او دائماً مجبور بود به تلاش خود بیفزاید. به عنوان مثال، جوایز علمی و تحصیلی بیشتری به دست آورد تا بلکه بتواند عشق و تحسین او را برانگیزد.

     

     

    برای راس، شغل و حرفه­‌اش در علم باستان‌شناسی، به مثابه‌ی یک بزرگ‌دیگری است. او دائما در تلاش است تا از این دیگری دفاع کند و به تمام قوانینش احترام بگذارد. هنگامی که این دیگری او را ناکام می­‌کند، او سر فرود آورده و خود را تسلیم می‌­کند. همچنین، تلاش زیادی می‌کند که دیگران را نیز با این دیگری همراه کند. برای مثال، در اپیزودی از فصل‌های اولیه، سعی داشت تا فیبی را «قانع» سازد که تکامل داروینی تنها احتمال و نظریه­‌ی درست در رابطه با تکامل در جهان هستی است.

    راس، درتولد یک­ سالگی مانیکا، شاهد این بود که پدر و مادرش به خواهر کوچکتر توجه بیشتری می­‌کنند و از سر حسادت، سعی کرد تا با ایجاد درد در بیضه‌­های خود، به اورژانس برود و از این راه، از آن­ها توجه دریافت کند. او به نحوی وسواسی همیشه در تلاش است تا توجه «مادر» را به خود معطوف کند.

     

    رشد روانی جنسی ریچل

    در قسمت اول می‌بینیم که ریچل در میان مراسم ازدواج خود با بری (Barry) صحنه را ترک می‌­گوید و از معرکه می‌­گریزد. او به امید این­که ابژه­‌ی انتخابی‌اش یک دندان‌پزشک است و از جایگاه اجتماعی-اقتصادی بسیار خوبی برخوردار است، با او وارد رابطه­‌ی عاشقانه شده و قصد بر ازدواج داشت اما زمانی تصمیم به ترک او گرفت که دریافت بری نیازهای عاطفی او را برطرف نمی‌­کند، نمی­‌تواند به او تکیه کند و ضمناً او خود تواناییِ این­که خوب و بدِ یک ابژه را بپذیرد ندارد (اینکه ممکن است زمانی برسد که بری تحریک‌کننده باشد یا نباشد). این مثال و دیگر رفتارهای ریچل در طول سریال به خصوص در فصل‌های اول کاراکتر ریچل را شخصیتی نارسیستیک و بعضا لوس می‌نمایاند که همواره به دنبال پیدا کردن ابژه‌‎ی عشقی است تا بتواند در هر حالتی به او تکیه کند.

    ریچل از یک زن جوان وابسته به یک تاجر موفق و خودکفا تبدیل می‌شود که نشان‌دهنده پیشرفت او در مراحل رشد روانی-جنسی فروید است. سفر ریچل نمونه ای از مبارزه برای آشتی‌ بین خواسته‌های id، ego و superego است. چراکه او با گذشت زمان قابل توجهی در این سریال، میل خود را برای خودمختاری با نیاز خود به عشق و ارتباط عاطفی با راس هدایت می‌کند.

     

     

    چرا راس و ریچل همدیگر را دوست دارند؟

    مخاطب تا آخرین اپیزود سریال شاهد رابطه‌ی پر تنش و پیچیده ای از این دو نفر است. قطع و وصل شدن رابطه­‌شان با یکدیگر، حتی بعد از این­که هر دو دچار خطاهای بسیار بزرگی می‌­شوند و یا این­که با وجود ازدواج‌ها و روابط مجددِ دیگر بازهم در اعماق وجودشان یکدیگر را دوست دارند و می­‌خواهند باهم در ارتباط باشند!

    به‌خصوص وقتی دیگری وارد رابطه­‌ی جدیدی می­‌شود، آن یکی پشتیبان اوست (حداقل به ظاهر؛ مثلاً موقعی که راس نمی­‌تواند با دختر پیتزا فروش لاس بزند و ریچل برای او شماره­‌ی دختر را می­‌گیرد و از او تعریف می‌­کند که چه انسان خوبی است و …

    و در آخر این­که چگونه در پسِ ذهنشان یکدیگر را نگه ­می­دارند تا شاید روزی و ساعتی بشود که مال یکدیگر شوند!

     

     

    مخاطبان نیز در طول تماشای سریال دوست دارند این دو کنار هم باشند. مثل جویی و فیبی که آنها را عشق‌های ازلی می‌دانند و حتی برای اینکه از دیگران دل بکنند و با هم مجدداً وارد رابطه شوند، قرارهای بدی برای آنها ترتیب می‌دهند.

    اما چرا؟ شاید ما نیز دوست داریم شخصیت محبوبمان در رقابت با دیگری پیروز باشد. شاید ما نیز به‌طور ناهشیار تمنای توجه در روابط خود داریم.

     

     

    نتیجه‌گیری

    دیدگاه روانکاوانه در مورد رابطه‌ی راس و ریچل در «دوستان» تأثیر قدرتمند امیال ناهشیار، تجربیات کودکی و درگیری‌های روانی را بر روابط عاشقانه برجسته می‌کند. با بررسی فرآیندهای روان‌شناختی موجود، بینش‌های ارزشمندی در مورد پیچیدگی‌های رفتار انسانی و چالش‌های ذاتی در پیگیری صمیمیت و رشد شخصی در یک ارتباط عاشقانه به دست می‌آوریم.

    این­که چرا در بسیاری از مواقع با راس و یا ریچل همذات‌پنداری می‌­کنیم و یا دوست داریم به­‌جای آن­ها باشیم، این­که چگونه مسیر زندگی ما مشابه مسیر این دو شخصیت است و دریافتنِ این­که چگونه ممکن است بعد از تحمل بسیاری از سختی‌ها از سوی زندگی و از سوی شریک عاطفی خود، به او علاقه­‌مند بمانیم و عاشقانه تلاش ­کنیم، مسئله‌ای است که  احتمالاً می‌­توان با عمیق شدن در رابطه­‌ی این دو نفر و نیز تحلیل زندگیِ عاطفی خود به آن پی برد.

     

    **توجه**

    این مقاله برای مقاصد اطلاعاتی کلی در نظر گرفته شده است و به معنای تجزیه و تحلیل جامعِ رابطه‌ی راس و ریچل یا جایگزینی برای مشاوره یا تحلیل فردی نیست.

    برای دریافت درمان روانکاوانه، فرم درخواست تراپی را پر کنید.

  • این ما نیستیم که عاشق می‌شویم؛ نظرات فروید پیرامون عشق

    این ما نیستیم که عاشق می‌شویم؛ نظرات فروید پیرامون عشق

    درآمد

    اصطلاحاتی که متفکرین تلاش کرده‌اند از طریق آن‌ها تجربه‌ی انسانی و به شدت پیچیده‌ی عشق و علاقه‌مندی را درک کنند، بسیار متنوع هستند و به صورتی قابل توجه در طول زمان تغییر کرده‌اند.

    آنچه در آثار فروید برابرنهادی با واژه‌ی «Liebe» یا عشق است، در زبان‌شناسی دو ریشه دارد. ریشه‌ی اول در زبان اوستایی «ایست» (به معنی آرزو کردن) است و در عربی نیز لغت «عَشَقَ» (به معنی چسبیدن) می‌باشد.

    Couple Relationships by Abdelrahman Shamieh

    در سنت شرق اشاره‌های متفاوتی به موضوع عشق و علاقه‌مندی شده است. به عنوان مثال، مولانا ویژگی‌های خاصی به عشق نسبت می‌دهد. او گاهی چنان از عشق سخن می‌گوید که گویی تمام اجزای جهان عاشق‌اند. در حالی که معمولاً علاقه‌مندی در روان ما به عشق انسان به موجودات دیگر محدود می‌شود و عاشق همواره انسان تلقی می‌شود، مولانا ابیات بسیاری دارد که در آن‌ها همه موجودات جهان را عاشق می‌پندارد:

     گرگ و خرس شیر داند عشق چیست

    کم ز سگ باشد که از عشق او عمی است

     

    Darwish Dance by Abdelrahman Shamieh

     

    البته در جایی دیگر مولوی از نوعی عشق می‌گوید که فهمی از آن ندارد:

    هرچه گویم عشق را شرح و بیان

    چون به عشق آیم خجل مانم از آن

    Cappadocia by Abdelrahman Shamieh

     

    این سخنان مولانا هم‌ارز با گفته‌های ژاک لکان است که می‌گوید: «هرکس سخن گفتن در باب عشق را آغاز می‌کند، خود را تا حد ابلهان فرو می‌کاهد.» همچنین لکان در سمینار ۸ نیز اشاره کرد: «گفتن چیزی معنادار یا عقلانی درباره عشق، احمقانه است.»

    همچنین در سنت اسلامی و بودایی نیز اشاراتی به عشق شده است که بیشتر در مورد عشقی سوبژکتیو[1] و در ارتباط با طبیعت و خداوند است. گرچه فیلسوفان و شاعران بسیاری از مشرق‌زمین به عشق زمینی نیز پرداخته‌اند، اما هیچ‌یک نظریه‌ای منسجم ارائه نداده‌اند.

    در سنت غرب حداقل به سه نوع عشق اشاره شده است. افلاطون در کتاب «ضیافت» خود از نوعی عشق و علاقه‌مندی می‌گوید که از پیش نوشته شده است. او با نقل از هومر، حکایتی از انسان‌هایی که می‌خواستند به آسمان راهی بیابند، بیان می‌کند. در پی خواسته‌ی ایشان، زئوس و خدایان دیگر در آسمان شورایی تشکیل دادند و تصمیم گرفتند تا بشر را—که پیش از این بسیار کامل و قدرتمند بود—به دو نیم تقسیم کنند. بدین‌گونه انسان‌های نخستین دو نیم شدند و پس از آن، هر کدام از آن دو نیمِ دور مانده از اصل خویش، روزگار وصل خویش را بازمی‌جست و با تلاش به جستجوی نیم دیگر برمی‌آمد.

     

    by Abdelrahman Shamieh

     

    کاتولیک‌ها عشق را تقابلی میان «عشق جسمانی» و «عشق روحانی» می‌دانستند. البته به گفته‌ی روسو (۱۹۰۷)، در قرون وسطی عشق جسمانی به معنای بدنی درک نمی‌شد، بلکه بیشتر به معنای «عشق طبیعی» بود—نوعی عشق که در طبیعت بین خرس ماده و توله‌اش مشاهده می‌شود. (ظاهراً توماس آکوئیناس هم اصطلاح «عشق طبیعی» را ترجیح می‌داد). لذت‌جویی و شهوت ظاهراً به هیچ وجه تحت عنوان عشق قرار نمی‌گرفتند. البته نباید این‌گونه فرض شود که همه‌ی متفکرین الهیاتی وابسته به کلیسای کاتولیک—حتی در یک زمان مشخص—با این تقابل بین «عشق جسمانی» و «عشق روحانی» موافق بوده‌اند و آن را برای پوشش تمام وجوه عشق کافی می‌دانستند.

    از طرفی دیگر، سنت یونانی برای ما اصطلاحات معروفی چون «لودوس[2]» (عشق تفننی) و «اروس[3]» (عشق شهوانی) را به ارمغان می‌آورد که به نظر می‌رسد هر دو طیف وسیعی از تجارب را شامل می‌شوند. به خصوص «اروس» بسیار شبیه اصطلاح فرویدی «لیبیدو» است که طبق ادعای لاکان (۱۹۳۲):

    یک موجودیت نظری به غایت گسترده است که از میل جنسی تخصصی‌شده‌ی بزرگسالان بسیار فراتر می‌رود. این مفهوم بیشتر به «میل» گرایش دارد تا به «اروس» عهد باستان که به صورت گسترده‌ای ادراک شده است، یعنی به مثابه مجموعه‌ی کاملی از رغبت‌ها و اشتیاق‌های انسان‌ها که از نیازهایشان فراتر می‌رود—نیازهایی که عمیقاً به «خود‌ـ‌محافظت‌گری» گره خورده‌اند.

     

    by Abdelrahman Shamieh

     

    عشق فیلیایی پدیده‌ی دیگری است که درباره‌ی عشق در یونان قدیم وجود داشته و از آن به «فیلیا» تعبیر می‌شود. در این نوع عشق اصلاً بحثی از زیبایی، میل و اشتیاق، و یا دیدارِ زیباییِ حقیقی در میان نیست. در اینجا با بحثِ خواستن و اراده سر و کار داریم و کسی که آدمی به او محبت دارد، لزوماً زیبا نیست.

    تعریف این عشق چنین است: خواستنِ چیزهای خوب برای دیگری و فقط برای آن شخص دیگر. اگر رابطه‌ای از این دست بین شخصی با شخص دیگر وجود داشته باشد، محبتی از نوع فیلیا پدید آمده است. اگر من چیز خوبی را برای شما می‌خواهم، اما نه به خاطر خودِ شما، بلکه برای اینکه فایده‌ی آن به سمت خودم برگردد، در آن صورت محبت من از جنس فیلیا نیست.

    فروید نیز با اتکا و وام‌گیری از سنت غرب، مفاهیم خود را در باب انتخاب ابژه و علاقه‌مندی پایه‌ریزی کرد. لازم به ذکر است اکثر نظریاتی که فروید در مورد ابژه‌گزینی ارائه داده است مربوط به مردان است، اما با توجه به اینکه دستگاه روان بدون توجه به جنسیت شکل‌گیری پیدا می‌کند، می‌توان این نظریات را به زنان نیز نسبت داد و البته می‌توان آن‌ها را رد کرد و نپذیرفت.

    Searching for another home by Abdelrahman Shamieh

     

    سه نظریه درباب جنسیت

    “تفاوت اساسی بین زندگی عشقی جهان کهن و جهان کنونی در این است که باستانیان بر خود رانه تمرکز داشتند، اما ما تأکید را بر موضوع رانه معطوف کرده‌ایم.

    پیشینیان رانه را تجلیل می‌کردند و آماده بودند تا موضوع کهتر را از طریق آن ارتقا بخشند، در حالی که ما پرداختن به آن را کم‌ارزش می‌دانیم و تنها از طریق ترجیح موضوع به آن می‌پردازیم.”

    این بخشی از سخنان فروید در مقالهٔ «سه نظریه در باب جنسیت» است. فروید برای تبیین عشق، ابتدا از واژهٔ رانه[4] استفاده می‌کند که معادلی برای واژهٔ TRIEB (به معنای راندن) در آلمانی است.

    استفاده از این واژه برای فروید، تمایزگذاری بین رانه و غریزه است. رانه به معنای نیروهایی است که در پس تنش‌های اید[5] و امیال آن وجود دارد. رانه نیرو و انرژی دارد که هدف آن تخلیهٔ تنش‌های اید است و نسبت به یک موضوع (ابژه) معطوف می‌شود. این انرژی را فروید لیبیدو[6] نامید که اصطلاحی در آلمانی برگرفته از دانش عاطفه[7] است؛ آنچه انسان آن را در مفهوم عشق می‌تواند خلاصه کند. لیبیدو سرمایه‌ای است که در دستان رانه قرار دارد و آن را در جاهای مختلفی سرمایه‌گذاری می‌کند. اما چگونه؟

     

    Composition by Abdelrahman Shamieh

     

    در باب نارسیسیسم

    در سال ۱۹۱۴، فروید موضوع عشق را عمدتاً از چشم‌انداز نارسیسیسم[8] مورد بررسی قرار می‌دهد. او عشق را مستلزم انتقال لیبیدو از خود به شخصی دیگر در نظر می‌گیرد؛ انتقالی که از آن تحت عنوان نیروگذاری روانی یا سرمایه‌گذاری یاد می‌کند. همان‌طور که خواهیم دید، چنین سرمایه‌گذاری‌ای می‌تواند به دلایل مختلفی صورت بگیرد. ایدهٔ فروید این است که هر سوژه‌ای فقط دارای مقدار معینی از لیبیدو است؛ پس اگر مقداری از آن به یک ابژهٔ بیرونی انتقال یابد، مقدار کمتری برای سوژه باقی می‌ماند.

    فروید در همین اولین بحث مفصل دربارهٔ عشق (۱۹۱۴)، مصرانه تمایز بین ایگو-لیبیدو[9] (لیبیدوی سرمایه‌گذاری‌شده روی شخص یا خود آدمی) و ابژه-لیبیدو[10] را تأیید می‌کند، علی‌رغم اینکه حاصل مجموع هر دوی آنها در سیستم او همیشه باید ثابت بماند.

     

    Ashtar by Abdelrahman Shamieh

     

    فروید هنگام بحث از نخستین شکل “ایگو-لیبیدو”، اصطلاح “نارسیسیسم اولیه[11]” را به کار می‌برد. نوعی توجه به خود که انسان در ابتدای حیات خود تجربه می‌کند، در معنای شایستگی و ارزش غذا خوردن و دفاع از خود (فعالیت‌هایی که با “غرایز ایگو[12]” در ارتباط هستند)، از آن برخوردار است. برای فروید، لیبیدویی که به خود پیوست شده، مسئلهٔ خاصی از این لحاظ که لیبیدو چگونه به خود پیوست شده مطرح نمی‌کند؛ این پیوست امری خودکار است.

    وقتی فرد به یک ابژه دلبسته/پیوست می‌شود یا روی آن سرمایه‌گذاری می‌کند، نارسیسیسم‌اش کاهش می‌یابد: قسمتی از لیبیدوی پیوست‌شده به خود شخص، به سمت ابژه جریان پیدا می‌کند. اگر فرد آن ابژه را از دست بدهد، لیبیدویی که سرمایه‌گذاری شده بود به خود شخص بازمی‌گردد و منجر به چیزی می‌شود که فروید آن را “نارسیسیسم ثانویه[13]” می‌نامد (فروید این بازگشت به خود را در مقالهٔ «سوگ و ملانکولیا» توضیح داده است).

     

    Motherhood by Abdelrahman Shamieh

     

    به گفته‌ی فروید، ما دو نوع از ابژه‌ها را انتخاب می‌کنیم:

    ۱. اگر فردی را انتخاب کنیم که برای ما به نحوی مشابه یا یادآور کسی باشد که هنگام کودکی از ما مراقبت می‌کرد و نیازهای ابتدایی ما را ارضا می‌کرد. ابژه ممکن است از چند لحاظ یا فقط از یک لحاظ مشابه مورد اصلی (مراقبت‌کنندهٔ ابتدایی) باشد: نام، صدا، رنگ مو و یا به عنوان مثال خندیدن. اینجا عاشق شدن مبتنی است بر خلط کردن ابژه با یک تصویر ایده‌آل که پیشاپیش در ذهن خود داریم: ما معشوق خود را با مادر، پدر و یا سایر مراقبت‌کننده‌های ابتدایی برابر می‌گیریم.

    ۲. اگر ما کسی را به عنوان ابژه انتخاب کنیم که به جای مشابهت با دیگران، شبیه خودمان است، ابژه‌گزینی “نارسیستیک” انجام داده‌ایم. اینجا مشابهت می‌تواند کاملاً کلی باشد یا صرفاً حاوی ویژگی‌های جنسی اولیه باشد. در این حالت، ابژه‌گزینی مبتنی بر یک همانندسازی و مشابهت با خود است.

    همان‌طور که لکان در سمینار بیستم می‌گوید:

     “elles se mêment dans l’autre[14]

    “آنها در رابطه با دیگران عاشق خودشان می‌شوند” (p. 79/85).

     

    جالب است بدانید که در دیدگاه فروید، مردها گرایش دارند عاشق کسانی شوند که بیشتر شبیه به یکی از مراقبین اولیه‌شان هستند؛ یعنی لیبیدوی خود را روی ابژه‌ها سرمایه‌گذاری می‌کنند. در مقابل، فروید معتقد است که زن‌ها باید معشوق باشند، نه عاشق. از این رو، نوع دوم ابژه‌گزینی در زنان متداول‌تر است.

     

    Woman and blue bird by Abdelrahman Shamieh

     

    ایگو-ایده آل: انتخاب ما یا بزرگ‌دیگری

    فروید مفهومی به نام ایگو-ایده‌آل[15] را مطرح می‌کند که بر اساس ایده‌آل‌های والدین، موافقت‌ها و مخالفت‌های آنان و تصوری که از خودمان داریم تا مورد محبت آنها قرار گیریم، شکل می‌گیرد. این مفهوم به عنوان امری تحمیل‌شده از بیرون به ما داده می‌شود؛ دستیابی به آن رضایت و ناتوانی در رسیدن به آن نارضایتی را به همراه دارد. ما چنین می‌پنداریم که بدون این ایده‌آل، ارزش و هویتی نداریم. ناتوانی در تحقق یا رها کردن آن، ما را به هیچ بدل می‌کند.

    زندگی ناهمخوان با این ایده‌آل، احساس بدبختی را در پی دارد. عزت نفس و اعتماد به نفس ما کاهش می‌یابد و معمولاً با یافتن ابژه‌ی عشقی که گمان می‌کنیم تجسم این ایده‌آل‌هاست، راه گریزی می‌جوییم: معشوق را در جایگاه «ایگو‌ـ‌ایده‌آل» قرار می‌دهیم و به او در این مقام عشق می‌ورزیم. حال پرسش اینجاست: با توجه به اینکه این ایده‌آل از والدین به ارث رسیده و آنها نیز آن را از والدین خود یا جامعه دریافت کرده‌اند، آیا این انتخاب، انتخاب ماست یا «دیگریِ بزرگ»؟

    Chaos by Abdelrahman Shamieh

     

    نوعی خاص از انتخاب ابژه توسط مردان

     

    فروید در مقاله‌ای با نام «نوعی خاص از انتخاب ابژه توسط مردان» نظریاتی بحث‌برانگیز درباره ابژه‌گزینی ارائه داد. در این مقاله، فروید اشاره می‌کند که در ابژه‌گزینی برخی مردان پیش‌شرط‌هایی وجود دارد:

    • اولین پیش‌شرط بسیار خاص است: انتخاب ابژه‌ای که آزاد نیست، یعنی در رابطه با شخص سومی قرار دارد.
    • دوم این‌که ابژه‌ی پاک‌دامن با وجه معصوم و عاری از خطا هرگز جذابیتی ندارد. مشخصاً زنی که وفاداری‌اش محل تردید است. فروید در این پیش‌شرط مشخصاً به اصالت «عشق به یک بدکاره» اشاره دارد.
    • تکرار چندین‌باره‌ی این روابط با زنانی که درستکاری‌شان محل تردید است.
    • اشتیاق وافر مرد به «نجات» زنی که به او عشق می‌ورزد. مرد باور دارد که زن (بدکاره) به او نیاز دارد.

    عقده ادیپ[16] جزء مهم نظریه روانکاوی فروید است. فروید در این مقاله سعی در تبیین موضوع ادیپ دارد. عقده‌ای که در کودکی شکل می‌گیرد و فروید استدلال می‌کند که بقایای این احساسات ممکن است تا بزرگسالی باقی بماند و بر ترجیحات عاشقانه مرد تأثیر بگذارد.

    از بدو تولد، نوزاد با جهانی آشفته‌کننده مواجه می‌شود که او را در معرض محرک‌های زیادی قرار می‌دهد. رابطه‌اش با مادر در ابتدا نامتمایز است و هویت خود را با او یکی می‌داند. به تدریج نوزاد متوجه می‌شود که مادر ابژه‌ای است که در خارج از او وجود دارد. او این آگاهی را زمانی به دست می‌آورد که از سمت مادر و محیط بیرون ناکام می‌شود. به همین دلیل می‌فهمد منشأ بعضی احساساتش در خارج از خودش قرار دارند که گاهی او را ناکام و گاهی ارضا می‌کنند.

    این ناکامی برای فاصله گرفتن و تمایز کودک به عنوان سوژه از ابژه (مادر) اتفاق می‌افتد و در عقده‌ی ادیپ نیز شاهد این ناکامی و جدایی به واسطه‌ی پدر هستیم. حال گویی همین کودک که بزرگ شده، خود را در شرایطی قرار می‌دهد که فانتزی کودکی خود را مجدداً قابل دسترس می‌بیند.

    by Abdelrahman Shamieh

     درباره گرایش فراگیر به تحقیر در حوزه عشق

    این عنوان نیز به مقاله‌ی فروید اشاره دارد که در آن به ناتوانی جنسی برخی مردان در ارتباط با شرکای جنسی‌شان می‌پردازد. فروید بیان می‌کند که این مشکل مردانی با غریزه‌ی جنسی قوی را درگیر می‌کند و خود را به شکل امتناع اندام‌های جنسی از انجام عمل جنسی نشان می‌دهد. این نوع ناتوانی تنها در مورد برخی افراد رخ می‌دهد، در حالی که دیگران با چنین مسئله‌ای مواجه نیستند.

    شالوده‌ی این اختلال را یک ممنوعیت در سابقه‌ی رشد لیبیدو ایجاد می‌کند. فروید برای توضیح این موضوع، دو نوع شکست در عمل جنسی را تقسیم‌بندی می‌کند:

    الف) جریان عاطفی:

    در اینجا با تثبیت لیبیدو بر روی مراقب اولیه (همچون مادر یا خواهر) مواجه هستیم که هنوز حل نشده است. این ابژه‌ها از قضا مورد علاقه‌ی عاطفی فرد نیز هستند. این تثبیت عاطفی در سراسر دوره‌ی کودکی حضور دارد.

    ب) بخش اروتیک:

    در سن بلوغ، لیبیدو که اکنون بسیار قدرتمند است، روی ابژه‌های ابتدایی سرمایه‌گذاری می‌کند. اما به دلیل موانعی چون ممنوعیت محارم، نمی‌تواند آن را بروز دهد. لذا اگر هرگونه نزدیکی بین تمایل عاطفی و جنسی وجود داشته باشد، آن را پس زده و این ناتوانی و اختلال رخ می‌دهد.

    by Abdelrahman Shamieh

    سخن پایانی

    بدیهی است برای فهم بیشتر نظریات فروید باید تمامی مقالات او را خواند، اما در اینجا سعی کردیم با ارائه‌ی خلاصه‌ای از آن، مسیر او را روشن کنیم. مقالات اصلی زیگموند فروید درباره‌ی عشق و تمایلات جنسی همچنان بینش‌های ارزشمندی را درباره‌ی پیچیدگی‌های روابط انسانی و درک ما از میل ارائه می‌دهد. مشارکت‌های او در زمینه‌ی روانشناسی، دیدگاه‌های معاصر را درباره‌ی این موضوعات شکل داده است و ما را تشویق می‌کند تا انگیزه‌های ناخودآگاه خود را بررسی کنیم، خودآگاهی را بپذیریم و تابوهای اجتماعی را به چالش بکشیم.

     

    منابع

    A Special Type of Choice of Object Made by Men ( Sigmund Frued,1910)
    Freud and Lacan about Love ( Bruce Fink,2004)
    Lacan on Love (Bruce Fink,2021)
    Masnavi (Rumi,13th century)
    On Narscissism(Sigmund Freud ,1914)
    The Greeks and Greeks Love( james Davison,2006)
    On the universal tendency to debasement in sphere of love(Sigmund Freud ,1922)
    The Seminars of Jacque Lacan (Jacques Alain Miller Edition-From 1952 to 1980
    The Syposium(Plato,385 BC)
    Three Essays on the Teory of Sexuality( Sigmund Freud,1905)
    Three type of love(Mostafa Malekian,2016)

    [1] Subjective

    [2] Lodus

    [3] Eros

    [4] Drive

    [5] ID

    [6] Libido

    [7] affect

    [8] Narcissism

    [9] Ego-Libido

    [10] Object-Libido

    [11] Primary Narcissim

    [12] Ego instinct

    [13] Secondry Narcissim

    [14] در زبان فرانسه se  به نجام دادن عملی در جهت خودشان اشاره دارد.

    [15] Ego-Ideal

    [16] Oedipus Complex

  • برچسب‌زنی در محیط کار

    برچسب‌زنی در محیط کار

     

    مقدمه

    اگر در یک دوره‌ی خوب کسب‌وکار شرکت کنیم، مهارت‌های فراوانی را خواهیم آموخت:

    مثلاً چگونه یک ترازنامه را بررسی کنیم، چگونه راهبردهای رقبا را تحلیل کنیم، هنگام بستن قراردادها چگونه مذاکره کنیم و چگونه از پس چالش‌های بازار و مسائل فروش برآییم.

    اما وقتی سرانجام وارد کار می‌شویم، چه بسا با چالش‌های دیگری روبه‌رو شویم که چندان انتظارشان را نداشته‌ایم:

    همکار میز کناری حسابی با شما گرم می‌گیرد ولی در باطن عقاید مسمومی دارد،

    مدیری که روان ما را دستکاری می‌کند،

    همکار طبقه‌بالایی که به همه برچسب می‌زند و غیره.

     

    lynch deconstructed Collage by LOUI JOVER

    هر کدام از این مسائل می‌توانند روی روان ما تأثیر متفاوتی بگذارند اما در این جستار به طور مشخص می‌خواهیم به ارتباط سلامت روان و برچسب زدن‌های همکارانمان بپردازیم.

    محل کار، جهانی کوچک و البته اجتماعی است که منعکس‌کننده‌ی دیدگاه‌های اجتماعی است. برچسب‌زنی پدیده‌ای رندانه از سوی همکارانمان است که بر افراد مبتلا به مشکلات روانی تأثیر می‌گذارد و می‌تواند بر  بهره‌وری کارکنان نیز تأثیر منفی بگذارد. این جستار موضوع برچسب‌زنی در محل کار و سلامت روان را از طریق یک پارادایم روان‌کاوانه بررسی می‌کند و منشاء، پیامدها و راه‌‌ حل‌های بالقوه‌ی آن را بررسی می‌کند.

     

    goodman deconstructed Collage by LOUI JOVER

     

    چرا برچسب می‌زنیم؟

    روان‌کاوی دیدگاه منحصربه‌فردی درباره‌ی برچسب‌زنی دارد. روان‌کاوی معتقد است که ‌تعارض‌ها، امیال و احساسات ناهشیار بر افکار و رفتارهای ما تأثیر می‌گذارند. چند مفهوم روان‌کاوانه می‌تواند زیربنای این موضوع را روشن کند:

     

    • ناهشیار:

    بیشتر وقت‌ها برچسب‌زنی ناشی از ترس‌های ناهشیار است که باعث می‌شود افراد از کسانی که آن‌ها را متفاوت یا تهدیدکننده می‌دانند فاصله بگیرند. کارمندانی که مشکلات سلامت روان دارند ممکن است ناپایدار، ضعیف یا غیرقابل پیش‌بینی به نظر بیایند که باعث می‌شود همکاران فاصله‌ی عاطفی‌شان را با آن‌ها حفظ کنند تا از خود در برابر خطرهای احتمالی محافظت کنند. این فاصله‌گیری را با برچسب‌زنی پیش می‌بریم.

     

    lynch Artwork by LOUI JOVER

     

    • فرافکنی:

    همکاران و مدیران ممکن است ناامنی‌ها و اضطراب‌هایشان را به کارکنانی که درگیر چالش‌های روانی‌اند، فرافکنی کنند و آن‌ها را برای انجام وظایف شغلی‌شان ناکافی یا نامناسب بدانند. این فرافکنی می‌تواند به برچسب‌زنی دامن بزند و محیط کاری ناامنی برای افراد آسیب‌دیده ایجاد کند. در واقع فرد چیزی را که در خود دارد به دیگری نسبت می‌دهد.

     

    the mechanics of kubrick Collage by LOUI JOVER

     

    • مکانیسم‌های دفاعی:

    ممکن است برای مقابله با اضطرابِ مسائل مربوط به سلامت روان به مکانیسم‌های دفاعی مانند انکار، سرکوب یا به حداقل رساندن تنش متوسل شویم که می‌تواند به صورت برچسب‌زنی به همکارانمان یا کنار گذاشتن آن‌ها به نحوی «اغراق‌آمیز» ظاهر شود.

     

    mr gregarious by LOUI JOVER

     

    پیامدهای برچسب‌زنی در محل کار

    برچسب‌زنی در محل کار می‌تواند پیامدهای منفی متعددی برای کارکنان و سازمان‌ها داشته باشد:

    • عزت نفس و خودکارآمدی پایین:

    کارکنانی که با برچسبی از همکارانشان مواجه می‌شوند، ممکن است برداشت‌های منفی همکارانشان را درونی کنند و منجر به احساس بی‌کفایتی، عزت نفس پایین و کاهش اعتماد به توانایی‌هایشان شود.

    • کاهش بهره‌وری:

    تأثیر روانی برچسب‌زنی می‌تواند مانع از بروز بهترین عملکرد در افراد و منجر به کاهش بهره‌وری و کاهش رضایت شغلی شود.

    • بی‌میلی به درخواست کمک:

    کارکنان ممکن است از ترس قضاوت و عواقب احتمالی، چالش‌های سلامت روانشان را فاش نکنند یا در صورت نیاز به دنبال کمک نباشند که باعث تشدید مشکلات بهداشت روانی آن‌ها می‌شود.

    کاهش برچسب‌زنی در محیط کار

    سازمان‌ها می‌توانند برای کاهش تأثیر این موضوع در محیط کار استراتژی‌های زیر را اجرا کنند:

     

    • آموزش و آگاهی:

    ارائه‌ی اطلاعات دقیق درباره‌ی چالش‌های بهداشت روانی به کارکنان می‌تواند به رفع باورهای غلط کمک کند و همدلی و تفاهم را در بین همکاران تقویت کند.

    • سیاست‌ها و شیوه‌های فراگیر:

    توسعه و اجرای سیاست‌های فراگیر که از حقوق کارکنان حمایت می‌کند و محیط کاری حمایتی را ارتقا می‌دهد، می‌تواند کارکنان را به کمک‌خواستن و کاهش ترس از تبعیض تشویق کند.

    • حمایت رهبران سازمان:

    رهبران نقش تعیین‌کننده‌ای در شکل دادن به فرهنگ سازمانی دارند.آن‌ها می‌توانند با روشنگری درباره‌ی سلامت روان و پشتیبانی از ابتکارهایی برای حمایت از کارکنان، به ایجاد فرهنگی پذیرنده‌ و همدلانه در محیط کار کمک کنند.

    • تراپی شخصی افراد:

    افرادی که در حال درمان شخصی‌اند، به‌خصوص تراپی روان‌کاونه، با پیدایش  نوعی نگاه و جهان‌بینی روان‌کاوانه متوجه پیچیدگی روانشان می‌شوند، روانی که به‌سادگی قابل تبیین نیست. اساساً روان‌کاوی نوعی نگاه خنثی و بی‌طرفانه برای انسان ایجاد می‌کند.

     

     

    نتیجه‌گیری

    برچسب‌زنی پیرامون سلامت روان در محیط کار موضوعی پیچیده است که ریشه در سوگیری‌های ناهشیار و مکانیسم‌های دفاعی دارد. با به‌کارگیری دیدگاه روان‌کاوانه می‌توانیم عوامل زمینه‌ای مؤثر در روان را بهتر درک کنیم و استراتژی‌هایی را برای ایجاد محیطی فراگیرتر و حمایت‌کننده برای همه‌ی کارکنان توسعه دهیم. در نهایت، پرداختن به انگ زدن در محل کار نه‌تنها یک الزام اخلاقی، بلکه یک الزام عملی است، زیرا  همکاری با کارکنانی سالم‌تر و شادتر به سازمانی سازنده‌تر و موفق‌تر منجر می‌‌شود.

     

    اگر شما هم در محیط کار خود دچار مشکل شده‌اید و نیاز به کمک دارید، همین حالا فرم درخواست تراپی را پر کنید.

     

    منبع

    Freud, S. (1958). Psycho-Analytic Notes on an Autobiographical Account of a Case of Paranoia (Dementia Paranoides)

    Freud, S. (1911). The Handling of Dream-Interpretation in Psycho-Analysis

    Winnicott, D. W. (1958). Collected Papers: Through Paediatrics to Psycho-Analysis

  • بررسی روانکاوانه فیلم Bad Boy Bubby

    بررسی روانکاوانه فیلم Bad Boy Bubby

     

    هشدار: *این بررسی حاوی اسپویل است*

    فیلم “بابی پسر بد” [1]، محصول سال ۱۹۹۳ به کارگردانی رالف دو هر[2]، یکی از آثار برجسته‌ی سینما در ژانر درام روانشناختی است.

    این فیلم داستان مردی ۳۵ ساله را روایت می‌­کند که تمام عمر خود را در آپارتمانی کوچک و بدون ارتباط با دنیای بیرون، تنها با مادرش زندگی کرده است. مادر بابی با تسلطی بیمارگونه، به او اجازه نمی‌دهد از خانه بیرون برود و با القای ترس از دنیای بیرون، او را در انزوای کامل نگه می‌دارد. بابی که هیچ تجربه‌ای از اجتماع، زبان و روابط انسانی ندارد، در جهانی محدود و تاریک زندانی است.

     

     

    رابطه او با مادرش ترکیبی از عشق، وابستگی و سوءاستفاده را نشان می‌­دهد، تا ایتکه پدر بازمی­‌گردد. با بازگشت ناگهانی پدر بابی به خانه، تنش‌ها افزایش می‌یابد و در نهایت بابی پدر و مادرش را به قتل می‌رساند. این واقعه نقطه عطفی در زندگی بابی محسوب می­شود؛ او برای اولین بار از خانه خارج شده و با دنیایی روبه‌رو می‌شود که برایش ناشناخته و بیگانه است. مواجهه‌ی بابی با جامعه، قوانین اجتماعی و مفاهیم جدیدی مانند عشق، دوستی و آزادی، او را در مسیری پیچیده از خودشناسی و تلاش برای یافتن هویت قرار می‌دهد.

    در این مقاله، با تمرکز بر مفاهیمی مانند عقده ادیپ، همانند سازی و تمایز بین گفتار (speech) و زبان (language)، سعی می‌کنیم به درک عمیق‌تری از ساختار روانی بابی و ناتوانی او در تعامل با دنیای بیرونی برسیم. این تحلیل نه‌تنها به بررسی عوامل درونی و روانی بابی می‌پردازد، بلکه نشان می‌دهد چگونه شرایط بیرونی و روابط خانوادگی نابه‌هنجار می‌توانند به بحران‌های روانی و اجتماعی منجر شوند.

    در انتها برای آن دسته از مخاطبان که علاقه­‌مند به بررسی ساختار روانی بابی هستند به صورت جداگانه کوتاه درمورد ساختار روانی احتمالی بابی گمانه‌زنی می‌کنیم.

     

     

    عقده ادیپ و شخصیت بابی

    عقده ادیپ در نظریه فروید، به مرحله‌ای از رشد روانی کودک اشاره دارد که در آن کودک به‌طور ناخودآگاه تمایل به والد ‌جنس مخالف پیدا می‌کند و والد هم‌جنس خود را به عنوان رقیب می‌بیند. فروید معتقد است که این مرحله باید با همانندسازی کودک با والد هم‌جنس و پذیرش قوانین اجتماعی به پایان برسد، وگرنه فرد درگیر بحران‌های هویتی و روانی می‌شود.

    در زندگی بابی، پدر به‌طور کامل غایب بوده و مادر نقش یک شخصیت کنترل‌گر را ایفا کرده است. بابی تمام عمر خود را در انزوا و تحت کنترل شدید این مادر سپری کرده و به همین دلیل هیچ‌گونه فرصتی برای همانندسازی با پدر نداشته است. غیبت پدر در زندگی بابی به معنای فقدان قانون است، قانونی که می‌توانست به او کمک کند تا از مرحله ادیپ عبور کند و به دنیای اجتماعی و نمادین وارد شود.

    بابی که در تمام طول زندگی تنها با مادرش زندگی کرده، از رقابت ادیپی با پدر محروم بوده است. در نتیجه، رابطه او با مادر به‌شدت بیمارگونه و وابسته باقی مانده است. مادر او با کنترل کامل بابی و جلوگیری از ورود او به دنیای بیرون، به نوعی بابی را بلعیده و در همان مراحل ابتدایی حفظ کرده است.

     

     

    قتل پدر به عنوان نقطه اوج عقده ادیپ

    وقتی پدر بابی به خانه بازمی‌گردد، بابی با بحران عمیقی روبه‌رو می‌شود. بازگشت پدر، هرچند دیرهنگام، نشانگر نوعی تهدید برای تعلق مطلق مادر به بابی است. پدر به عنوان نمادی از قدرت و اقتدار، هرچند ناقص، وارد زندگی بابی می‌شود. اما بابی به جای همانندسازی با پدر و پذیرش قوانین اجتماعی، او را به قتل می‌رساند. این قتل، نمادی از شکست بابی در عبور از مرحله ادیپی است.

    قتل پدر به معنای ناتوانی بابی در پذیرش اقتدار و نمادهای اجتماعی است. او به‌جای اینکه از طریق همانندسازی با پدر به دنیای نمادین و اجتماعی وارد شود، از طریق حذف او تلاش می‌کند که مادر را برای خود حفظ کند و در همان وضعیت بیمارگونه باقی بماند. این عمل نشان می‌دهد که بابی قادر به پشت سر گذاشتن عقده ادیپ نیست و در نتیجه، ناتوان در ورود به هویت مستقل و اجتماعی است.

     

     

    همانندسازی ناکام

    در فیلم Bad Boy Bubby، شخصیت بابی به دلیل شرایط خاص زندگی و محیط خانوادگی، دچار ناتوانی در همانندسازی با والدین شده است. همانندسازی در روانکاوی، به فرآیندی اشاره دارد که فرد از طریق آن ویژگی‌ها، رفتارها و ارزش‌های والدین را درونی‌سازی می‌کند تا بتواند هویتی مستقل و پایدار برای خود شکل دهد. در شخصیت بابی، این همانند سازی به دلیل غیبت پدر و تسلط مطلق مادر به شکل نادرستی پیش رفته است. به‌جای ایجاد هویت فردی، بابی به تقلید از مادر و حتی حیوانات اطراف خود اکتفا می‌کند، که این امر نشان‌دهنده ناتوانی او در رشد روانی و اجتماعی است.

     

    تقلید بابی از مادر

    به دلیل نبود هیچ الگوی دیگری در زندگی، بابی شروع به تقلید از مادر می‌کند. او رفتارها، گفتار و حتی عبارات مادرش را به‌طور مکانیکی و بی‌فکر تکرار می‌کند. گویی که مادر تمام ویژگی های بابی را قورت داده است. این تقلید به جای آنکه به رشد هویتی او کمک کند، او را در یک وابستگی بیمارگونه به مادر نگه می‌دارد. این تقلید نه تنها در گفتار و رفتار بابی بلکه در نحوه تفکر او نیز نمایان است.

    بابی به جای آنکه هویتی مستقل برای خود شکل دهد، مانند یک آینه عمل می‌کند که تنها بازتابی از مادرش است. همانطور که در چهارچوب نظریه مرحله آینه‌ای لکان, نقش مادر در رشد هویت کودک قابل توجه است اینجا نیز نقش مادر را در شخصیت بابی می‌بینیم.

    لکان در جایی استدلال می‌کند: همذات پنداری اصلی در کودک با تصویر آینه‌ای توسط مادر یا مراقب اصلی انجام میگیرد. مادر او تمام زندگی‌اش را کنترل می‌کند و بابی قادر به جدا شدن از این کنترل نیست. تقلید از مادر، به‌نوعی نشانه‌ای از همانندسازی ناکام است؛ بابی نمی‌تواند از این رابطه بیمارگونه خارج شود و هویتی مستقل پیدا کند.

     

    شما می‌توانید مقاله نظریه مرحله آینه‌ای لکان را مطالعه کنید.

     

     

    بابی و گربه

    یکی از صحنه‌های برجسته فیلم، تقلید بابی از گربه است. این رفتار نشان‌دهنده ناتوانی بابی در تعامل با دنیای بیرونی و نبود هرگونه الگوی انسانی یا اجتماعی است. بابی که از محیط انسانی و اجتماعی دور نگه داشته شده، حتی از حیوانات اطراف خود نیز تقلید می‌کند. این رفتار نه تنها عجیب بلکه نشان‌دهنده عمق ناتوانی او در درک هنجارهای اجتماعی و انسانی است. او به دلیل نبود آموزش اجتماعی و زبانی مناسب، به جای تعامل انسانی به تقلید از محیط اطرافش روی می‌آورد.

     

     

    این الگوبرداری از گربه، می‌تواند به‌عنوان نمادی از ناتوانی بابی در شکل‌دهی به هویت انسانی در نظر گرفته شود. او به‌جای آنکه هویت خود را در قالب‌های اجتماعی انسانی تعریف کند، به تقلید از حیوانات می‌پردازد.

    نتیجه نهایی تقلید بابی از مادر و گربه، بحران هویتی عمیقی است که او را درگیر کرده است. بابی به دلیل ناتوانی در همانند سازی با پدر و تسلط مطلق مادر، نتوانسته است به‌درستی از فرآیند همانندسازی عبور کند و هویتی مستقل و پایدار برای خود شکل دهد. او به‌جای آنکه هویتش را از طریق پذیرش نقش‌های اجتماعی و درونی‌سازی آن‌ها شکل دهد، به تقلید و تکرار رفتارها و گفتار دیگران اکتفا می‌کند.

     

     

    بررسی مفاهیم گفتار (Speech) و زبان (Language) در شخصیت بابی

    در نظریه‌های روانکاوانه، به‌ویژه نظریات ژاک لکان، مفاهیم گفتار (speech) و زبان (language) دو عنصر کلیدی در درک رشد روانی انسان هستند. این دو مفهوم هرچند در ظاهر مشابه به نظر می‌رسند، اما در چارچوب روانکاوی نقش‌ها و عملکردهای متفاوتی دارند. در فیلم Bad Boy Bubby، تفاوت بین این دو مفهوم در شخصیت بابی به‌وضوح مشاهده می‌شود و به نوعی نشانگر بحران‌های هویتی و ناتوانی او در ارتباط با دنیای بیرونی است. در این بخش، به بررسی این مفاهیم در نظریه لکان پرداخته و نحوه بازتاب آن‌ها در شخصیت بابی را بررسی می‌کنیم.

    مفهوم زبان (Language) در نظریه لکان

    زبان (Language) در نظریه لکان به دنیای نمادین اشاره دارد؛ دنیایی که افراد از طریق آن با دیگران ارتباط برقرار می‌کنند، قوانین و هنجارهای اجتماعی را می‌پذیرند و هویت فردی و اجتماعی خود را در چهارچوب آن تعریف می‌کنند. زبان به عنوان یک سیستم نمادین، نه تنها وسیله‌ای برای ارتباط است، بلکه ساختاری است که از طریق آن واقعیت برای افراد قابل درک می‌شود.

    در مورد بابی، او هیچ‌گونه دسترسی به زبان به عنوان یک سیستم اجتماعی و نمادین ندارد. او تمام زندگی خود را در انزوا گذرانده و مادرش تنها منبع زبانی او بوده است. بابی نه تنها هیچ تعامل اجتماعی با دیگران نداشته، بلکه به دلیل این انزوا، قادر به درک مفاهیم زبانی و ساختارهای اجتماعی نیز نبوده است. این عدم توانایی در ورود به دنیای زبان، به معنای ناتوانی در پیوستن به دنیای نمادین و عدم درک هنجارهای اجتماعی است. بابی هرگز فرصتی برای یادگیری و درک زبان به عنوان یک سیستم اجتماعی نداشته است.

     

     

    مفهوم گفتار (Speech) در نظریه لکان

    گفتار (Speech) در نظریه لکان به ابراز شخصی فرد از طریق زبان اشاره دارد. گفتار نمایانگر نحوه استفاده فرد از زبان برای بیان افکار، احساسات، و نیازهای شخصی است. در حالی که زبان یک سیستم عمومی و اجتماعی است، گفتار به معنای کاربرد شخصی و فردی این سیستم برای برقراری ارتباط با دیگران است.

    در شخصیت بابی، گفتار او بیشتر به تقلید و تکرار محدود شده است. او از همان ابتدا تنها می‌تواند کلماتی را که از مادرش شنیده، تکرار کند. درواقع به جای اینکه گفتار بابی بازتابی از افکار یا احساسات شخصی او باشد، به یک تقلید مکانیکی و بی‌معنا تبدیل شده است.

    بابی پس از خروج از خانه، تلاش می‌کند که از گفتار برای برقراری ارتباط با دیگران استفاده کند. اما به دلیل ناآشنایی با زبان به عنوان یک سیستم اجتماعی و نمادین، گفتار او همچنان محدود و ناکارآمد باقی می‌ماند. بابی قادر به بیان افکار یا نیازهای واقعی خود نیست و تنها به تقلید از دیگران می‌پردازد. این ناتوانی در استفاده صحیح از گفتار، بازتابی از ناتوانی او در درک و استفاده از زبان به عنوان ابزاری برای تعامل اجتماعی است.

     

     

    بابی هرگز وارد دنیای نمادین نشده و در نتیجه نمی‌تواند از زبان به عنوان یک ابزار اجتماعی استفاده کند. ناتوانی در ورود به دنیای زبان، به معنای ناتوانی او در فهم هنجارهای اجتماعی و درک واقعیت‌های پیرامون است، گفتار بابی به دلیل این ناآشنایی با زبان، به تقلید و تکرار محدود شده است. این هم بازتابی از عدم توانایی او در شکل‌دهی به یک هویت مستقل و برقراری ارتباط با دنیای بیرونی است.

    او در ورود به دنیای نمادین، عبور از عقده ادیپی و برقراری روابط عاطفی و جنسی سالم رنج می‌برد و در نهایت با بحران هویتی عمیقی روبه‌رو می‌شود.

    تمام تلاش‌های او برای رهایی و برقراری ارتباط با دنیای بیرون، به دلیل نبود ابزارهای روانی و اجتماعی مناسب، به شکست منجر می‌شود.

    این فیلم با تمرکز بر ناتوانی بابی در تعامل با جهان بیرونی و بحران‌های ناشی از آن، به ما نشان می‌دهد که چگونه شرایط نابه‌هنجار خانوادگی و اجتماعی می‌تواند به بحران‌های روانی و هویتی منجر شود. Bad Boy Bubby یک بررسی عمیق و تأمل‌برانگیز از تأثیرات انزوا و ناتوانی در ورود به دنیای نمادین و اجتماعی بر فرد است و به‌طور مؤثر مسائل روانی پیچیده را از طریق داستانی جذاب و تاریک به تصویر می‌کشد.

     

     

    ساختار روانی بابی

    در تحلیل روانکاوانه، شخصیت بابی از فیلم Bad Boy Bubby به دلیل ویژگی‌های خاص و چالش‌های روانی او می‌توان او را دارای ساختار شخصیتی سایکوز دانست. برای درک بهتر ساختار شخصیت او، باید به سه نوع ساختار روانی که در روانکاوی مطرح است، توجه کنیم:

    نوروز – روان‌رنجور (Neurosis)

    در افراد نوروتیک، تضادی بین تمایلات نهاد (Id) و فراخود (Superego) وجود دارد و شخصیت با اضطراب، شک و تردید، و اغلب احساس گناه یا شرم دست‌وپنجه نرم می‌کند. این افراد معمولاً قادر به حفظ نوعی پیوستگی با واقعیت هستند، اما در عین حال به‌طور مداوم دچار تنش‌های درونی می‌شوند.

    بابی به دلیل زندگی در انزوا و کنترل شدید مادر، نشانه‌های نوروتیک دارد، اما ساختار شخصیت او به‌طور کامل با نوروز هم‌خوانی ندارد. در بخش‌های زیادی از فیلم، او بیشتر تحت تأثیر بحران‌های شدیدتری است که نشانگر فروپاشی ارتباط او با واقعیت است.

    سایکوز- روان‌پریش (Psychosis)

    در ساختار سایکوتیک، فرد دچار گسست از واقعیت می‌شود و نمی‌تواند دنیای خیالی، نمادین و واقعی را به‌درستی از هم تفکیک کند. افراد سایکوتیک معمولاً با توهمات و هذیان‌ها روبرو هستند و توانایی محدودی در تعامل با واقعیت بیرونی دارند.

    بابی به دلیل انزوای طولانی‌مدت و تربیت نابهنجارش، نوعی ناتوانی در شناخت واقعیت دارد. وقتی او برای اولین بار از خانه خارج می‌شود، واکنش‌های او به محیط بیرون نشانگر تجربه‌ای است که می‌توان آن را به سایکوز نسبت داد. عدم توانایی او در برقراری ارتباط مؤثر با دنیای اجتماعی و عدم درک درست از هنجارها و قوانین اجتماعی می‌تواند نشان‌دهنده ساختار سایکوتیک او باشد. در صحنه هایی از فیلم شاهد چیزی شبیه به قانون­‌مداری هستیم اما در تمامی این سکانس ها، بابی تلاش می­‌کند تا خود را از تنبیه حفظ کند.

    پروِرت- روان‌کژ (Perversion)

    در ساختار پرورت، فرد سعی می‌کند با حاشا کردن یا زیر پا گذاشتن قوانین و هنجارهای اجتماعی، تمایلات خود را ارضا کند. افراد پروورتیک از طریق حاشا کردن نام تلاش می‌کنند تا نوعی کنترل بر وضعیت روانی خود پیدا کنند.

    بابی در بسیاری از موارد، رفتارهای غیرهنجاری و مرزناپذیری نشان می‌دهد، اما این رفتارها بیشتر ناشی از ناتوانی او در شناخت هنجارهای اجتماعی است تا تمایل به حاشا کردن آن‌. شخصیت او به طور کلی نشانگر پروورژن نیست، بلکه بیشتر به عدم ارتباط او با هنجارهای نمادین و قوانین اجتماعی بازمی‌گردد.

     

     

    نتیجه‌گیری

    بر اساس تحلیل روانکاوانه و نشانه‌هایی که بابی از خود نشان می‌دهد، ساختار شخصیت او بیشتر به سایکوز نزدیک است. او با مشکلات جدی در برقراری ارتباط با واقعیت بیرونی روبه‌روست و ناتوانی‌اش در فهم قوانین و ساختارهای اجتماعی نشان‌دهنده گسستی از دنیای نمادین و ورود به دنیایی خیالی و غیرقابل فهم است. البته باید توجه داشت که این تنها می‌تواند یک فرضیه باشد و تشخیص دقیق تنها در اتاق تراپی رخ می‌دهد.

     

    [1] Bad Boy Bubby

    [2] Rolf de Heer

  • غذا فقط خوردنی ساده نیست: تبیین روانکاوانه اختلال خوردن

    غذا فقط خوردنی ساده نیست: تبیین روانکاوانه اختلال خوردن

    اختلالات خوردن، به‌ویژه بی‌اشتهایی عصبی (آنورکسیا)، مسائلی پیچیده و چندبعدی‌اند که در تلاقی ذهن و بدن، هیجانات و شناخت، و روابط فرد با خانواده و جامعه قرار می‌گیرند. در این مطلب از مجله تجربه زندگی به ابعاد روانکاوانه این اختلالات می‌پردازیم.

    رویکردهای روان‌کاوی در بررسی این اختلالات نقشی اساسی ایفا کرده‌اند؛ به‌ویژه در درک عوامل ناخودآگاه و پویایی‌های درونی که رفتارهای بیمارگونه‌ی مرتبط با خوردن را شکل می‌دهند.

    از منظر روان‌کاوی کلاسیک، بی‌اشتهایی عصبی می‌تواند واکنشی دفاعی در برابر رشد و تمایلات جنسی دوران بلوغ تفسیر شود. طبق تحلیل فروید این اختلال نوعی مقاومت ناخودآگاه در برابر میل جنسی و شکلی از ملانکولیا (افسردگی) بود. او این رفتارها را با کشمکش‌های دهانی مرتبط می‌دانست که طی آن، فرد تلاش می‌کند نیازهای اولیه‌اش به محبت و مراقبت را با امتناع از غذا سرکوب کند. نظریه‌های اولیه‌ی روان‌کاوی بر مراحل دهانی رشد روانی ــ جنسی تأکید می‌کردند.

     

    Protogonus by Harriet Moutsopoulos

     

    مرحله‌ی رشد روانی ــ جنسیِ دهانی

    منبع اصلی لذت و تعامل کودک در این مرحله، دهان و حرکت‌های مرتبط با آن مانند مکیدن، گاز گرفتن و جویدن، در نظر گرفته می‌شود. نمونه‌ای از کودک در مرحله‌ی دهانی، کودکی است که از تغذیه با شیر مادر، مکیدن پستانک یا قرار دادن اسباب‌بازی در دهان لذت می‌برد. همچنین ممکن است کودک نیازها و خواسته‌هایش را با گریه یا فریاد بیان کند. محرومیت می‌تواند باعث تثبیت کودک در مرحله‌ی دهانی شود که در نتیجه‌ی آن، انرژی او بیشتر صرف دستیابی به ارضای دهانی می‌شود ــ نیازی که در دوران کودکی با کمبود آن مواجه بوده است.

     

     

    محرومیت احتمالاً به بدبینی منجر می‌شود؛ یعنی فرد باور دارد که نیازهایش برآورده نخواهند شد. انگار کودک به خود می‌گوید: «اگر نمی‌شود به والدین اعتماد کرد، پس به دیگران هم نمی‌شود اعتماد کرد.»

    این نگرش در آینده به ویژگی‌هایی مثل انفعال، خودکم‌بینی و حسادت می‌انجامد. از سوی دیگر، ارضای بیش از حد نیز می‌تواند کودک را در مرحله‌ی دهانی تثبیت کند. در این حالت، انرژی کودک صرف تلاش برای تکرار و حفظ شرایط ارضاکننده می‌شود که نتیجه‌اش بروز ویژگی‌هایی مثل ساده‌لوحی، خوش‌بینی افراطی و خودبینی است.

     

     

    غذا و روان

    نظریه‌های کارل آبراهام و آنا فروید نشان دادند که چگونه درگیری‌های مرتبط با مراحل ابتدایی رشد دهانی، نظیر احساسات متضاد عشق و نفرت، می‌تواند به بی‌اشتهایی عصبی منجر شود. این درگیری‌ها که اغلب حول میل به دریافت محبت از مادر و در عین حال، ترس از «بلعیدن» مادر به ‌عنوان یک «شیء بد» (Bad Object) شکل می‌گیرند، در پرخوری یا امتناع از خوردن نمود پیدا می‌کنند.

     

     

    با گسترش نظریه‌های روابط موضوعی، توجه به رابطه‌ی مادر ــ کودک به ‌عنوان عامل اصلی شکل‌دهنده‌ی این اختلالات افزایش یافت. روان‌تحلیل‌گرانی مانند ملانی کلاین و دونالد وینیکات به نقش تعامل نامناسب مادر ــ کودک و تأثیر آن بر تصویر بدنی و استقلال روانی پرداختند.

    کلاین به پرخاشگری و حسادت دهانی اشاره کرد و آن را عاملی در شکل‌گیری احساسات مخدوش نسبت به بدن و غذا دانست. وینیکات نیز مفهوم «محیط نگهدارنده» را مطرح کرد که در آن، مادر باید نیازهای کودک را به شکلی صحیح و حمایتی پاسخ دهد. در صورت فقدان این محیط، کودک درک درستی از نیازهای بدنی خود پیدا نمی‌کند و به تدریج به اختلالات خوردن مبتلا می‌شود.

     

    نظریه‌های مدرن می‌گویند اختلالات خوردن نمایانگر مبارزه‌ای روانی برای کسب استقلال، کنترل و خودمختاری‌اند. نظریه‌پردازانی مانند هیلدا بروچ نشان دادند که در تعاملات نادرست مادر ــ کودک، کودک توانایی تشخیص نیازهای بدنی‌اش را از دست می‌دهد و درنتیجه، دچار اختلال در درک بدن و تصویر خود می‌شود. این افراد در دوران بلوغ، با امتناع از غذا و کنترل شدید بر بدن، به دنبال بازپس‌گیری خودمختاری و احساس قدرت هستند.

    در دهه‌های اخیر، مدل‌های چندوجهی با ترکیب عوامل روان‌شناختی، زیستی، فرهنگی و اجتماعی، به شناختی جامع‌تر از اختلالات خوردن منجر شده‌اند. این مدل‌ها نشان می‌دهند که علاوه بر عوامل ذکرشده، فشارهای اجتماعی برای لاغری، انتظارات فرهنگی از بدن و تعاملات خانوادگی نیز در شکل‌گیری این اختلالات نقشی مهم ایفا می‌کنند. رویکردهای چندجانبه با ادغام عناصر روان‌تحلیلی و زیستی که عوامل محیطی، خانوادگی و اجتماعی را در کنار پویایی‌های درونی بررسی می‌کنند، درکی جامع‌تر از این اختلالات ارائه می‌دهند.

     

    نتیجه‌گیری

    به‌طور کلی، اختلالات خوردن نه‌تنها بازتاب کشمکش‌های درونی برای کنترل و هویت‌یابی‌اند، بلکه از فشارهای اجتماعی و خانوادگی نیز تأثیر می‌گیرند. این اختلالات نشان‌دهنده‌ی پیچیدگی تعامل میان سه عنصرِ بدن، روان و جامعه‌اند ــ جایی که غذا و خوردن به نمادهایی ناخودآگاه برای مقابله با اضطراب‌های مرتبط با رشد و فردیت تبدیل می‌شوند.

     

    شما می‌توانید با تکمیل فرم درخواست تراپی، از تراپیست‌های کلینیک تجربه زندگی کمک بگیرید.

     

    منابع

    A historical overview of the psychodynamic contributions to the understanding of eating disorders

    The language of psycho-analysis

    The psychoanalytic study of infantile feeding disturbances