مرکز تجربه زندگی

دسته: معرفی کتاب

معرفی و مرور کتاب‌های روانکاوی، روان‌درمانی و علوم انسانی در مجله‌ی تجربه؛ راهنمای خواندن برای علاقه‌مندان و درمانگران.

  • مروری بر رمان هویت اثر میلان کوندرا

    مروری بر رمان هویت اثر میلان کوندرا

    انسان مدرن بنا بر سبک زندگی، سطح فکری و توان دسترسی بالایی که به اطلاعات گوناگون دارد، به ناچار با دلهره‌هایی از جنس مدرنیته نیز سروکله می‌زند. میلان کوندرا در آخرین رمان خود یعنی هویت، توانسته با گزیده‌ترین عبارات، جهان امروزی را از دریچه نگاه یک زوج جوان و عاشق به خواننده نشان دهد و بگوید برخلاف چیزی که عموما در ادبیات رمانتیسم و عاشقانه‌های سینمای مصرفی گفته می‌شود، زندگی دو انسان عاشق حتی با وجود سطح فرهنگی بالا و دانش کافی و وضعیت اقتصادی مطلوب، به چالش‌های وجودی آمیخته است.

    هویت، داستان زنی به نام شانتال است که پس از مرگ فرزند پنج ساله‌اش با مردی به نام ژان مارک ازدواج می‌کند. ژان مارک مردی روشنفکر و امروزی است، اما وضعیت مالی جالبی ندارد و چهار سال هم از شانتال کوچک‌تر است.

    پلات اصلی داستان هویت اثر میلان کوندرا

    داستان از قدم زدن شانتال در یک ساحل آغاز می‌شود؛ جایی که او ناگهان به این فکر می‌افتد که خیلی وقت است که مردها برای دیدن او سر برنمی‌گردانند. او این فکر آزاردهنده را حتی با ژان مارک هم در میان می‌گذارد و ژان مارک ساده‌دلانه و یا حتی شاید احمقانه، شروع به نوشتن نامه‌هایی عاشقانه به شانتال می‌کند تا از زبان فردی غریبه به او بگوید که چقدر زیباست تا این‌گونه به خیال خودش شانتال زیبایی‌هایش را بازیابد، دوباره خوشحال شود و احساس پیر شدن از او فاصله بگیرد.

    ادامه پیدا کردن این نامه‌های مخفیانه در ابتدا عشق‌ورزی بین این دو را بیشتر می‌کند، اما وقتی شانتال نه تنها درباره آن‌ها چیزی نمی‌گوید بلکه نامه‌ها را پنهانی در کمد لباسش نگاه می‌دارد، ژان مارک به این فکر می‌افتد که این کار نشانه‌ای از علاقه شانتال به ترک او و آغاز رابطه عاشقانه‌ای دیگر است. در ادامه ماجرا، شاهد از دست رفتن هویت آن‌ها به عنوان یک عاشق هستیم.

    ایستگاه تنهایی

    کتاب با تنهایی آغاز می‌شود. وقتی که شانتال به تنهایی به هتلی می‌رود که روز بعدش با ژان مارک در آنجا قرار ملاقات دارد.

    همان ابتدا پیشخدمت‌های هتل درباره برنامه‌ای تلویزیونی به نام گمشدگان صحبت می‌کنند که همان‌طور که از نامش برمی‌آید، در مورد افرادی است که مفقود شده‌اند و از بینندگان تقاضا می‌شود در صورت داشتن اطلاعات، به یافتن آن‌ها کمک کنند.

    نظر شانتال در مورد گمشدن در عصر حاضر جالب است. او می‌گوید: «در این جهان که تک تک کارهای ما ضبط و ثبت می‌شود، فروشگاه‌ها به دوربین مداربسته مجهزند و همه پژوهندگان منتظرند تا در مورد کوچک‌ترین چیزها آدم را به باد پرسش بگیرند، چگونه می‌توان ناپدید شد؟» و در جایی دیگر شانتال می‌گوید که تنها به مدد آتش خاکسترکننده می‌تواند از چنگ آنان بگریزد. اما در کنار همه این‌ها، اضطراب تنهایی نیز در او به وضوح به چشم می‌خورد و کوندرا این احساسات متناقض را با ظرافت قابل توجهی بیان کرده است.

    مثلا همین که او به هتل محل اقامتشان می‌رود تا تنها باشد، در عین حال می‌گوید که از تنها غذا خوردن متنفر است و یا بعد از شنیدن حرف پیشخدمت‌ها، از فکر ناپدید شدن ژان مارک وحشت‌زده می‌شود.

    نکته قابل توجه دیگر، نشان دادن امنیتی است که در تنهایی حس می‌شود. ژان مارک و شانتال تعارضاتی در شخصیت خود و دیگری حس می‌کنند و رابطه خود را پر از معماهای حل ناشده می‌دانند و زمانی که فشارهای رابطه زیاده از تحمل می‌شود، به تنهایی خود پناه می‌برند. شاید زیباترین بخش‌های کتاب، موقعیت‌هایی است که شانتال و ژان مارک هریک به تنهایی شروع  به آنالیز کردن رابطه و دیدن خود از چشم دیگری می‌کنند و پاداش این کار دیدن رابطه از فاصله‌ای دورتر از جایی است که در لحظه در آن حضور دارند.

    دو شخصیت اصلی در طی روز و لابه‌لای روزمرگی‌ها و دل‍مشغولی‌ها به تنهایی خود نیز سری می‌زنند؛ شبیه به یک چای نیمروزی یا یک موسیقی که چند ساعتی در روز برای رفع خستگی پخش می‌شود. تنهایی برای آن‌ها محل تصفیه افکار و احساسات و زیرورو کردن قضاوت‌هاست.

    اگرچه این رویه همیشه خوب پیش نمی‌رود و گاهی حتی  سردرگمی آن‌ها را تشدید می‌کند، اما در مجموع باعث می‌شود هیجانان خود را بیشتر وارسی کنند و حتی اگر واکنش نابه‌جایی داشته‌اند، در تنهایی خود دوباره از نو به موضوع بپردازند.

    کوندرا شلوغی و دسترسی بیش از اندازه‌ای را که عصر ما به آن دچار است، نقد می‌کند و سعی دارد بگوید بخشی از پریشانی شخصیت شانتال در تمام داستان به این دلیل است که مدام تحت نظر دیگران است و خودش هم دیگران را تحت نظر می‌گیرد.

    چرا دوستش دارم؟

    ژان مارک دوست ندارد این گزاره را قبول کند که شانتال هم مانند هر زن دیگری ممکن است کارهای بی‌ارزشی را صرفا برای دیده شدن نزد مردان انجام بدهد. او شانتال را یگانه و تقلیدناپذیر می‌داند، چرا که این‌گونه می‌تواند با خیال راحت روی کامل شدنش در کنار او حساب باز کند‌.

    این بسیار شبیه به حرفی است که یونگ درباره آنیما و آنیموس مطرح کرد. یونگ از این صحبت کرد که تصور خیالی ما از شریک عاطفی خود، به گونه‌ای است که گویی با موجودی طرفیم که خالی از تیرگی‌های روان ما و سرشار از عناصر روانی است که شخصیت ما را تکمیل و یک‌پارچه می‌کند.

    مسلما این عقیده ما را از کنکاش در لایه‌های عمیق‌تر روان خود باز می‌دارد و کاری را که باید مسئولانه به انجام برسانیم، بر دوش یارمان می‌گذارد. اما زیبایی داستان میلان کوندرا در این است که ژان مارک و شانتال، گرچه هر دو از زیر سوال رفتن فرافکنی‌های ذهنی‌شان غمگین و دلزده و یا حتی در بودن کنار معشوقه خود دچار تردید می‌شوند، اما در نهایت نگاه واقع‌گرایانه آن‌ها به مفهوم عشق، به کشش احساسی بین آن دو، رنگ و بوی منطق می‌دهد.

    جالب است که ژان مارک درباره عشقش دچار تردیدی بزرگ می‌شود؛ درباره اینکه واقعا چه چیزی شانتال را از بقیه متمایز می‌کند، چه چیزی موجب می‌شود که به دنبال شکل کره زمین بگردد، اما همزمان با دیدن کسی که ظاهراً شبیه اوست، از دلش می‌گذرد که جای معشوقه‌اش باشد؟

    و سوال مهم دیگر این است که آیا اگر با شانتال به گونه‌ای که دیگران با او معاشرت دارند معاشرت داشت، باز هم مجذوبش می‌شد؟

    این سوال بی پاسخ به نظر می‌رسد، چرا که هرکدام از ما خواسته یا ناخواسته وجوه متفاوتی از شخصیتمان را به آدم‌ها نشان می‌دهیم و همین تفاوت رفتاری ما با انسان‌های متفاوت، سرنوشت روابطمان را متحول می‌کند تا آنجایی که شاید عمیق‌ترین روابط هرگز شکل نگیرند یا دوستی‌های نابود شده سال‌ها به درازا بکشند.

    در طرف دیگر شانتال زودتر از ژان مارک دچار حس پیری شده و شادابی گذشته را گم کرده است. او فرصتی دارد تا علت بودن کنار او را برای خود مرور کند و به ابن نتیجه می‌رسد که «پیکر او در میان میلیون‌ها پیکر دیگر ناپیدا بود تا روزی که نگاهی سرشار از میل و تمنا بر آن افتاد و او را از میان انبوه جماعت بیرون کشید».

    در واقع دوست داشته شدن از جانب ژان مارک، او را بی‌نیاز از تاییدها و تحسین‌های دیگران می‌کرد. از طرفی ژان مارک برخلاف همسر سابقش روشنفکر و امروزی است و نقطه نظرات جالبی درباره زندگی دارد و احتمالا همه این‌ها دلیل انتخاب او به عنوان همسر بوده، ولی آیا موجب تداوم رابطه آن‌ها نیز خواهند بود؟

    عشق رخدادی پویاست

    معمولا نویسنده‌ها عاشق شدن شخصیت‌ها را نشان می‌دهند، اما کوندرا در این داستان عاشق ماندن و تداوم و پویایی عشق را مدنظر قرار داده است. در واقع شانتال و ژان مارک نیاز داشتند تا مجددا احساسات و عواطف خود را بازنگری کنند، چرا که عشق اتفاقی نیست که یک‌بار بیفتد و سال‌ها طراوتش را حفظ کند. دوام یک رابطه وابسته به بازنگری‌هایی است که در طی زمان انجام می‌شود، چرا که هر غم و نارضایتی که از جانب شریک عاطفی متوجه احساسات ما می‌شود، نیاز به رسیدگی دارد و اگر این اتفاق نیفتد، به نسبت آزردگی‌هایی که به روح ما تحمیل می‌شود، از شفافیت و دلبستگی طرفین کاسته می‌شود.

    هویت گره خورده به معشوق

    «اگر شانتال صورتی خیالی است، پس همه زندگی ژان مارک هم صورتی خیالی است.»

    ژان مارک کسی است که بعد از آشنایی با شانتال و ورود او به زندگی‌اش، او را به چشم الهه‌ای منحصربه‌فرد و ایده‌آل نگریسته و زمانی که می‌فهمد شانتال احیانا دل به نامه‌های غریبه‌ای بسته، اعتمادش نه تنها از او، بلکه از تمام جهان من جمله خودش برمی‌گردد.

    ژان مارک به نبودن و از دست دادن تنها پیوند عاطفی‌اش با جهان که همان عشق شانتال است، می‌اندیشد. البته نه اینکه مرگ باعث این اتفاق شود. او نگران است که روزی بیاید که شانتال برایش بیگانه شود، روزی که دیگر او را نشناسد، روزی که بفهمد درباره هویت او اشتباه کرده است.

    حتی در جایی ژان مارک می‌گوید که من زمانی حس انسان‌دوستی‌ام را بازمی‌یابم که شانتال را در موقعیت‌های دشوار زندگی تصور کنم. اگر شانتال را به جای آدمی گرسنه، یا فردی که مورد تجاوز قرار گرفته است تصور کنم، آن وقت است که می‌توانم آن آدم‌ها را درک کنم. در واقع «هیچ‌کس به جز شانتال نمی‌تواند او را از حالت بی‌اعتنایی برهاند. تنها با واسطه اوست که می‌تواند احساس همدردی کند».

    حس گناه

    شانتال خطاب به فرزند مرده‌اش می‌گوید: «با مرگت مرا از سعادت با تو بودن محروم کرده‌ای، اما در عین حال مرا آزاد ساخته‌ای. آزاد در رویارویی‌ام با جهانی که دوستش ندارم.»

    شانتال وقتی بعد از جدا شدن از همسر قبلی‌اش کنار ژان مارک قرار می‌گیرد، در دل از مرگ فرزند کوچکش احساس خوشحالی می‌کند، چرا که این اتفاق باعث طلاق گرفتن و متعاقباً آشنایی با ژان مارک شد. اما مسلما از این احساس به وحشت می‌افتد، چرا که احساس گناه شدیدی به او دست می‌دهد. اما چه بخواهیم و چه نه، احساسات وجود دارند و گرچه می‌توان به خاطر انجام دادن یا ندادن کاری خود را سرزنش کرد، اما احساسات از دست هر عیب‌جویی خواهند گریخت.

    شانتال مرگ فرزندش را هدیه وحشتناکی می‌داند. او این‌گونه فکر می‌کند که اگر فرزندش همچنان زنده بود، او دیگر نمی‌توانست چیزی باشد که اکنون هست و بالاجبار زندگی در کنار همسرش و خانواده او که از لحاظ شخصیتی کیلومترها با او فاصله دارند، به او تحمیل می‌شد.

    علاوه بر این، هر بار که شانتال نامه‌های فرد ناشناس را دریافت می‌کند و از شنیدن زیبایی‌هایش از زبان او لذت می‌برد، حس گناه را نیز به شکل توامان دارد. چرا که برانگیختگی عاطفی و جنسی‌اش را به نویسنده ناشناس نامه‌ها نسبت می‌دهد، نه شریک زندگی‌اش.

    این حس گناه در ژان مارک هم دیده می‌شود. زمانی که او در پلاژ زن دیگری را با شانتال اشتباه می‌گیرد، با دیدن چهره پیر و بی‌روح شانتال آرزو می‌کند که ای کاش همان زن جایگزین او بود و این آرزو با وجود زودگذر بودنش او را دچار عذاب وجدان می‌کند.

    ملال، درد همه‌گیر بشریت

    «بی اعتنایی به شور و شوق، به یگانه شور و شوق همگانی زمان ما مبدل شده است.»

    ژان مارک عقیده جالبی را درباره مواجهه مردم با ملال بیان می‌کند. او می‌گوید طیف وسیعی از مردم در برابر ملال رخنه کرده در روابطشان در دو دسته کلی قرار می‌گیرند. دسته اول به سکوت روی می‌آورند و این سکوت را نباید با بی‌اعتنایی و چیزهایی از این قبیل اشتباه گرفت. آن‌ها به سادگی حرفی برای گفتن ندارند و ترجیح می‌دهند سکوت کنند. اما دسته دوم به شکلی افراطی حرف می‌زنند و جزء به جزء زندگی کسالت‌بار روزمره‌شان را تعریف می‌کنند.

    این ملال یکی از عناصر پررنگ داستان است. در محل کار شانتال یا کافه‌های شهر، از کرختی آدم‌های مختلف گفته می‌شود و گرچه شانتال و ژان مارک همه تلاش خود را به کار می‌گیرند تا رابطه‌شان را در برابر این ملال حفظ کنند، اما انجماد رابطه ولو به قدر زمانی کوتاه، چیزی است که به سراغ همه زوج‌ها می‌رود.

    شانتال با به تصویر کشیدن خانواده‌هایی که در ساحل می‌بیند، ملال زوجیت را به خوبی نشان می‌دهد؛ اینکه مردان برای فرار از این ملال و تبدیل نشدن درختی برای بچه‌ها به بادبادک بازی پناه برده‌اند. و عجیب نیست که در دنیایی که مردانش برای فرزندان خود وقت و هیجان چندانی ندارند، نگرانی شانتال این باشد که چرا دیگر برای دیدنم سر برنمی‌گردانند؟

    دوستیِ مدرن

    «دوستی به عنوان یک اتحاد در برابر ناملایمات متولد می‌شود، اما شاید دیگر نیازی حیاتی به چنین اتحادی وجود نداشته باشد.»

    از چیزهایی که به ظاهر در حاشیه داستان قرار می‌گیرند اما در نگاهی جامع‌تر در تکمیل پازل انسان عصر ما نقش دارند، صحبت‌های ژان مارک درباره تغییر مفهوم دوستی در زمانه مدرن است.

    جایی تقریبا در اواسط داستان، ژان مارک خبر فوت یکی از دوستان قدیمش را که اتفاقا بیمار هم بود، دریافت می‌کند و می‌گوید از اینکه بابت این خبر پریشان نیست، احساس پریشانی می‌کند. گرچه او این حرف را تاکید می‌کند که دوستان حافظه ما و آینه‌ای از گذشته‌مان هستند، اما در عین حال باور دارد که جوهره دوستی در زمان ما از محتوایی که قبلا داشت تهی گشته و مبدل به قرارداد احترام مقابل و رعایت ادب شده است.

    در نظر او اگر در گذشته دوستی مفهومی والاتر از ارزش‌های دیگر داشت و دوستان حتی برای حقیقت جامعه هم شأنی کمتر از دوستی قائل بودند و برای دفاع از دوست شجاعانه قیام می‌کردند، امروزه همین که فردی همگام با دیگران تو را متهم نکند و وانمود کند که هیچ نمی‌داند، دوست تو محسوب می‌شود و تو باید از این بابت سپاسگزار هم باشی!

    تغییر یعنی بیگانه شدن با نسخه گذشته خود

    «شانتال تو نمی‌تونی ما رو از زندگیت حذف کنی. ما بخشی از توییم.»

    شانتال با دیدن دوباره خواهرشوهر سابقش و فرزندان او، سبک زندگی گذشته‌اش را به یاد می‌آورد و در برابر ژان مارک دچار شرم می‌شود؛ چرا که دوست ندارد همسرش با دیدن اقوام قدیمی، نسخه‌ای از او را در ذهن شبیه‌سازی کند که دیگر شانتال نیست. ژان مارک هم این را درک می‌کند و نسخه فعلی شانتال را معشوقه خود می‌داند، نه چیزی که در گذشته بوده است. با این حال همزمان افکاری از جنس تردید در او پیدا می‌شوند؛ اینکه آیا شانتال در اثر تغییر به شخصیت فعلی‌اش رسیده و یا اینکه چیزی که اکنون از او می‌بیند، یکی از چند چهره اوست؟

    این شک بزرگ شانتال را هم درگیر می‌کند که آیا من همان آدم سابق هستم و تنها محیط اطراف من تغییر کرده است، یا شخصیت من به راستی متحول شده و بنابراین گذشته من جایی در پشت سر من قرار گرفته است؟

    چالشی که میلان کوندرا در مخاطب بیدار می‌کند، این است که آیا گذشته حذف شدنی است؟ آیا در صورت تغییرات رفتاری ‌و محیطی می‌توان ادعا کرد که دیگر آدم سابق نیستیم؟

    حقیقت این است که هر اتفاقی که در گذشته ما رخ داده، در نهایت به تصمیمی برای حال ما منجر شده است. متاسفانه یا خوشبختانه ماندگاری رخدادهای خوب و بد زندگی به یک اندازه است و هرچند از ردپای بعضی انسان‌ها یا وقایع در‌ خط زمانی عمر خود احساس رضایت نداشته باشیم، اثراتشان را در زندگی فعلی خود می‌بینیم. و کوندرا با نشان دادن تشویش و شرم شانتال، ضمن تایید همه این‌ها می‌خواهد بگوید هر انسانی این حق را دارد که آن زندگی را که دیگر متعلق به او نیست، انکار و حذف کند.

    رویا، امتداد واقعیت

    «رویاها دوره‌های متفاوت زندگی آدمی را یکسان و همه حوادثی را که از سر گذرانده است، همزمان، می‌نمایانند. رویاها اعتبار زمان حال را با انکار موقعیت ممتازش از میان می‌برند.»

    رویاها در این داستان جایگاه ویژه‌ای دارند، اما نه به لحاظ تعبیر و نشانه‌یابی؛ بلکه از لحاظ به چالش کشیدن آنچه آن را واقعی می‌پنداریم. حرکت از بیداری به رویا و از رویا به واقعیت مسیری است که ژان مارک و شانتال طی می‌کنند تا موقعیت حقیقی خود را در رابطه بازیابند. همان‌طور که در صفحات ابتدایی صحبت از رویای آشفته شانتال درباره افراد مهم زندگی‌اش در گذشته (مادر، همسر سابق و…) می‌شود، در اواسط داستان گذشته شانتال پیگیری می‌شود و در انتها هم با رویایی دیگر، حقیقت رابطه شانتال و ژان مارک و تمام گذشته گویی دوباره به چالش کشیده می‌شود.

    هویت از میلان کوندرا مهمانی خداحافظی میلان کوندرا

    نظر من این است که کتاب بهترین پایان‌بندی ممکن را دارد؛ نگه داشتن خواننده در فضایی مبهم که نه کاملا در جهان رویا می‌گنجد و نه دقیقا منطبق بر واقعیات است. کوندرا پیام خود را در پس نثری به ظاهر ساده و مفاهیم روان‌شناختی پنهان کرده تا نشان دهد انسان، به ویژه انسان معاصر، همین‌قدر بی‌پناه و بلاتکلیف و سرگردان است و دوست داشتن و دوست داشته شدن شاید نجات‌دهنده‌اش نباشد، اما حداقل از معدود دستاویزهای اوست.

    کوندرا وسواس‌های روانی دو عاشق را فاش می‌کند تا شکست و دلزدگی در رابطه را برایمان تشریح کند و در نمایی کلی‌تر موقعیت فردی آن‌ها را در جهانی که شاید چندان فردیت را ارج نمی‌نهد، بررسی کند.

    پیشنهاد مطالعه:

    درآمدی بر عشق از نگاه فروید و روانکاوی

    نگاهی بر سریال صحنه‌هایی از یک ازدواج

    مروری بر رمان مهمانی خداحافظی میلان کوندرا

  • نقد و تحلیل کتاب شازده کوچولو

    نقد و تحلیل کتاب شازده کوچولو

    داستان «شازده کوچولو»، شاهکار آنتوان دوسنت اگزوپری، در سال 1944 منتشر شده و سومین کتاب پرخواننده جهان است. این کتاب تاکنون به بیش از صد زبان ترجمه شده و محبوب‌ترین کتاب قرن بیستم شمرده می­‌شود و لقب «کتاب قرن» را به خود اختصاص داده است. همچنین تا امروز اقتباس‌های زیادی از آن در نمایشنامه‌های رادیویی، فیلم‌ها، اپراها، اجراهای باله، تئاترها، انیمیشن‌ها، فیلم‌ها و رمان‌ها صورت گرفته است.

    به رغم زبان ساده و روان داستان، این اثر از ویژگی‌هایی غنایی، تعلیمی، فلسفی، عرفانی، اجتماعی و روان‌شناختی برخوردار است. گستردگی مفاهیم عمیق و متنوع در داستان به گونه‌ای است که به رغم خاستگاه غربی‌اش، ردپایی از عرفان شرقی نیز در آن مشهود است. شخصیت‌پردازی شازده کوچولو، معیاری برای نقد «آدم‌بزرگ‌ها» می‌سازد: نقد اطاعت و فرمانبرداری محض، نقد سودجویی آدمیان، نقد خودخواهی، نقد زندگی ماشینی که در آن انسان، طبیعت زندگی و شگفتی آن را از یاد برده است.

    اگزوپری با بهره‌گیری از عناصر زیبایی‌شناختی در هنر، مخاطب را از راه عواطف، شهود و خرد، به همان مقصدی می‌رساند که شاعر مخاطب را می‌برد. او نیز حقیقتی را یافته و به گونه‌­ای آن را در اثر پنهان کرده که هر مخاطبی می‌تواند به تناسب خود، کلمات را کنار بزند و به حقیقتی برسد که چه بسا ژرف‌تر از یافته‌­های نویسنده باشد. با خواندن شازده کوچولو، مخاطب در همان جایی نخواهد ایستاد که پیش از خواندن ایستاده بود. او قدم یا قدم‌هایی را جلوتر خواهد آمد و به خود و زندگی دیگرگونه خواهد نگریست. کار هنر و ادبیات همین است.

    آنتوان دو سنت اگزوپری، نویسنده داستان شازده کوچولو

    آنتوان دو سنت اگزوپری فرزند سوم خانواده‌ای بود که از حیث اصل و نسب، اشرافی و به لحاظ موقعیت اجتماعی در زمره طبقه متوسط بودند. او در سال 1900 میلادی به ‌دنیا آمد و ۴۴ سال بعد از دنیا رفت. در چهار سالگی پدر را از دست داد و مادر جوانش بار زندگی را بر دوش کشید. او در کودکی شاهد آزمایش‌های برادران رایت -مخترعان هواپیما- بوده است. رخدادی که به نظر می‌رسد در شخصیت و آینده حرفه‌ای او نقش داشته است.

    نقد و تحلیل روانکاوانه شازده کوچولو

    او در مدرسه با لقب «کوچولوی خواب‌زده» مورد خطاب قرار می‌گرفت، زیرا تا حدودی حواس‌پرت و ناهنجار شمرده می‌شد. او نسبت به ادبیات علاقه نشان می‌داد و حافظه‌ای قوی برای شعر داشت. گوشه‌گیر بود، اما به ورزش مخصوصاً فوتبال و شمشیربازی علاقه‌ داشت. اگزوپری در سال 1917 برادر بزرگش را از دست داد و مسئولیت خانواده بر دوش او قرار گرفت. تلاش او برای ورود به دانشکده نیروی دریایی نافرجام ماند و در نتیجه راهی نیروی هوایی شد. در همان جا بود که استعداد شگرفش را برای پرواز شکوفا کرد. ابتدا به عنوان مکانیک مشغول به کار شد، اما در طول دو سال فن خلبانی را برخلاف قوانین موجود و میل مادرش آموخت و بدل به یکی از زبده‌ترین خلبانان ارتش فرانسه شد. پرواز با روحیه او سازگاری داشت.

    محمدهادی محمدی در  کتاب «روش‌شناسی نقد ادبیات کودکان» نوشته است: «اگزوپری از آن دسته انسان‌های ماجراجویی بود که کارن هورنای -روان‌کاو آمریکایی- آن‌ها را تیپ برتری‌طلب می‌نامد. مردی متکی به نفس که از تنش و ماجراجویی باکی ندارند و شخصیتش در این مسیر شکل می‌گیرد. این تیپ انسان‌ها دائماً در تلاش هستند که مرزهای ناشناختگی را زیر پا بگذارند.»

    نقد و تحلیل روانکاوانه شازده کوچولو

    با وجود چنین روحیه‌ای بود که پرواز و نوشتن در وجود اگزوپری به هم تنیده شد. او پرواز می‌کرد تا بنویسد و می‌نوشت تا پرواز کند. چندان که سفرهای هوایی‌اش در دو مسیر آفریقا و آمریکای جنوبی الهام‌بخش او در بسیاری از آثارش شدند و سرانجام شازده کوچولو شاهکاری بود که در سال 1943 در آمریکا منتشر شد.

    اگزوپری به لحاظ فکری علاقه‌مند به آرای کارل پاسپرس و در نتیجه به لحاظ فلسفی به فلسفه قاره‌ای متمایل بود؛ فلسفه‌ای که در آن ادبیات از جایگاهی ویژه و ممتاز برخوردار است.

    اگزوپری دوران کودکی چندان راحتی نداشته است، ولیکن شواهد نشان می‌دهد که همواره دل در گرو آن دوران داشته است. چندان که در نامه‌ای به همسرش در کتاب «پرواز شبانه» نوشت: «مطمئن نیستم که بعد از آن روزهای پر از شگفتی کودکی، احساس خوشبختی کرده باشم.» و یا در جای دیگری نوشت: «تنها یک چیز است که همیشه مرا اندوهگین می‌کند و آن این است که می‌بینم بزرگ شده‌ام.» شاید دلیل این اقرار این باشد که اگزوپری در عمر کوتاه خویش دو جنگ جهانی را تجربه کرد. جنگ جهانی اول مصادف با نوجوانی او و جنگ جهانی دوم با میانسالی او مقارن بود. شاید بتوان صلح‌دوستی او را نیز با همین امر تحلیل کرد. این تفکر و نگاه در کتاب شازده کوچولو نیز مشهود است.

    اگزوپری در ژوئیه 1944 برای پرواز بر فراز فرانسه از جزیره‌ای در مدیترانه از زمین برخاست و دیگر بازنگشت.

    در این قسمت می‌توانید کتاب صوتی شازده کوچولو را با صدای احمد شاملو بشنوید:

    شازده کوچولو؛ یک قصه یا داستان؟

    از زمانی که بشر سخن گفتن را آغاز کرد، روایت‌ها شکل گرفتند. روایات با تاریخ بشر آغاز می­‌شوند و هیچ‌کجا هیچ انسانی بدون روایت نبوده است. روایت‌ها بیانگر سیری از رویدادها هستند که در چند مقطع زمانی توسط شخصیت‌های داستان رقم خورده و در گستره‌­ای از دیگر مسیرهای ممکن ولی ناپیموده، به فرجام مشخصی رسیده است.

    روایتگری، بازنمایی یک رویداد یا سلسله‌­ای از رویدادهای واقعی یا خیالی است که با زبان نوشتاری بیان می‌­شود. به عبارت دیگر، روایات داستانی توالی رخدادها در بطن زمان است.

    زبان است که از طریق ما سخن می­‌گوید، نه اینکه ما با زبان سخن بگوییم. ما با خواندن یک کتاب خود را میان سطرهای آن پیدا و درک می کنیم.

    شازده کوچولو روایتی داستانی از آنتوان دوسنت اگزوپری است که در آن به جست‌وجوی حقیقت زندگی می‌پردازد.

    نقد و تحلیل روانکاوانه شازده کوچولو

    اگزوپری در کتاب خود اذعان می‌کند که قلباً به روایت این داستان در قالب قصه علاقه داشته است. «چیزی که دلم می‌خواست این بود که این ماجرا را مثل قصه پریان (fairy tale) نقل کنم. دلم می‌خواست بگویم: یکی بود، یکی نبود. روزی روزگاری یه شازده کوچولو بود که…»

    او بعد از بیان خواسته خود، به مطرح کردن دلایلی برای عدم استفاده از قالب قصه می‌پردازد. اگزوپری در کتاب نوشته است: «برای آن­‌هایی که زندگی را می­‌فهمند، باید واقعیت بیش­تری را به داستانم اضافه کنم. دلم نمی­‌خواهد کسی کتابم را با بی‌دقتی بخواند.» از این سخنان می‌توان این‌گونه برداشت کرد که مخاطبان اندکی هستند که مفهوم حقیقی زندگی را درک کرده‌اند. او قالب قصه را برای روایت خود برنمی‌گزیند، چرا که دوست ندارد اثرش را کسی سرسری بخواند و در نهایت شازده کوچولو را در قالب داستان به نگارش درمی‌­آورد.

    اما تفاوت قصه و داستان چیست؟

    در گذشته مردم برای تفریح و سرگرمی خود و کوتاه کردن شب‌های طولانی، قصه‌های شیرین و سرگرم‌کننده را دنبال می‌کردند؛ قصه‌هایی که امروزه به تناسب نیاز جامعه، جای خود را به داستان‌ها داده‌اند. گاهی در ادبیات امروزی این دو واژه (قصه و داستان) به اشتباه به یک معنا به کار می‌روند.

    قصه روایت ساده و بدون طرح و نقشه‌ای است که اتکای آن به طور عمده بر حوادث و توصیف است و خواننده یا شنونده هنگامی که آن را می‌خواند یا به آن گوش فرا می‌دهد، به پیچیدگی خاص و غافلگیری و اوج و فرود مشخصی برنمی‌خورد.

    قصه‌های دیروز به وقایع عام و کلی قهرمان‌ها و شخصیت‌های شرور می‌پرداختند و داستان‌های کوتاه و رمان‌های امروزی به جزییات حوادث و وضعیت و موقعیت‌ها و خصوصیت‌های فردی و روان‌شناختی شخصیت‌ها توجه دارند. بدیهی است که ادبیات هم مانند علوم دیگر روز به روز در جهت تعالی و پیشرفت گام برمی‌دارد. قصه‌ها و داستان‌ها به تدریج با ما بزرگ شده‌اند، به تناسب ذهن ما پیچیدگی، گسترش و غنای بیشتری یافته‌اند و داستان‌های امروزی را به وجود آورده‌اند.
    شازده کوچولو نیز داستانی امروزی است که حاصل تاریخچه قصه‌گویی انسان است.

    نقد و تحلیل روانکاوانه شازده کوچولو

    یکی از نقاط تشابه داستان شازده کوچولو با قصه‌ها، نام این قهرمان است. شازده کوچولو را در واقع می‌توان در ادامه شخصیت شاهزاده‌های قوی، زیبا و دلیر قصه‌ها دانست که از موانع می‌گذرند و با شاهزاده خانم رویاهایشان ازدواج می‌کنند. اما قهرمان این داستان شاهزاده کوچک و آسیب‌پذیری است که برخلاف شاهزاده قصه‌های دیرین، از دار دنیا تنها یک گل سرخ و چند آتش‌فشان بیشتر ندارد. او گاهی رنجیده‌خاطر می‌­شود و گاهی گریه می‌کند. او شبیه ماست، یک اسطوره بی‌نقص نیست. اگرچه از سیاره‌ای دیگر آمده، حرف­‌هایی برای انسان­‌های امروزی دارد. او هم در جستجوی معنای زندگی و دل بستن است و در این راه با موانع و واقعیت‌های زندگی مواجه می‌شود.

    نقد و تحلیل روانکاوانه شازده کوچولو

    در داستان شازده کوچولو، نیاز انسان به ارتباط و صمیمیت از مفاهیم مهمی است که به آن پرداخته شده است. شازده کوچولو بارها از زبان خود در داستان به این موضوع اشاره کرده است. او حتی زمانی که در شش سیاره با صاحبانشان به مراوده می‌پردازد، در ذهن خود به دنبال فرد مناسبی است که آن را به دوستی برگزیند. تا جایی که وقتی فانوس‌بان را می‌بیند به دوستی با او فکر می‌کند، زیرا او تنها کسی است که فقط به خود توجه ندارد و می‌تواند وجود دیگری را نیز به رسمیت بشناسد و برخلاف ساکنان اخترک‌های قبلی، از خودبینی محض فاصله دارد. «اون تنها کسی بود که می‌تونستم باهاش دوست بشم. گیرم اخترکش راستی راستی کوچک است و دو نفر روش جا نمی‌گیرند.»

    «آه، شازده کوچولو! حالا کم‌کم دارم به رازهای زندگی کوچک و غم‌انگیزت پی می­‌برم… مدت‌های مدیدی تنها سرگرمی‌­ات تماشای غروب خورشید در سکوت بوده است. این را زمانی فهمیدم که صبح روز چهارم به من گفتی:

    -من عاشق غروب خورشیدم. بیا صبر کنیم تا وقتش برسد.

    -اما باید صبر کنیم.

    -صبر؟ برای چی؟

    -برای غروب خورشید. باید صبر کنیم تا وقتش برسد.

    -اولش انگار خیلی تعجب کردی و بعدش از حرف خودت خنده‌­ات گرفت و گفتی:

    -من هنوز خیال می‌کنم تو سیاره خودم هستم.

    همه می‌دانند که وقتی در آمریکا ظهر است، در فرانسه خورشید در حال غروب کردن است. متاسفانه فرانسه خیلی از اینجا دور است. اما شازده کوچولوی عزیز، در سیاره کوچولوی تو، تنها کاری که باید انجام می­‌دادی این بود که صندلی‌­ات را چند قدم آن طرف­‌تر بگذاری و آن­ وقت می‌­توانستی هر موقع که دلت می‌­خواهد به تماشای غروب آفتاب بنشینی.

    به من گفتی:

    – یک روز چهل و چهار بار غروب آفتاب را تماشا کردم.

    و کمی بعد گفتی:

    می‌­دونی… وقتی کسی خیلی دلش گرفته باشد، دوست دارد غروب آفتاب را تماشا کند.

    پس آن روز که چهل و چهار بار به تماشای غروب آفتاب نشستی، حتما خیلی دلت گرفته بود…

    نقد و تحلیل روانکاوانه شازده کوچولو

    رمز لذت بردن از یک متن‌ در فهم آن مطلب است‌، همان‌گونه که آلبرتو مانگوئل (مترجم و ویراستار کانادایی) می‌نویسد‌: «در لحظه‌های جادویی در آوان کودکی‌ات، برگی از کتاب، آن رشته سردرگم و آشفته، آن نشانه‌های رازآمیز را از هم گشود. در آن لحظه سراسر گیتی بر تو آشکار شد. از آن پس تو به سلک خوانندگان درآمدی.»

    تحلیل و تاویل یک متن ابزاری برای فهم آن است. تاویل داستان شازده کوچولو دشوار و در عین حال ساده است. آسان است، چرا که هر کس در هر سنی و با هر دیدگاهی می‌تواند مفاهیمی متناسب با خود از داستان برداشت کند و دشوار است، زیرا که هر تاویلی تنها می‌تواند زوایایی از معنای نهفته در این اثر را روشن کند. ظهور شازده کوچولو در کنار خلبان، بنا بر برخی روایت‌ها رخدادی واقعی بوده که برای اگزوپری رخ داده و در نهایت منشأ الهام او برای خلق این اثر شده است. در یک لایه از تحلیل، می‌توان اثر را حاصل تخیل نویسنده از این رخداد واقعی دانست. اما در سطح دیگری از تحلیل که پای تاویل به میان می‌آید، شازده کوچولو همان انسان معناجو و حقیقت‌‌طلب نویسنده است که به کمک شخصیت‌پردازی، به معیاری برای نقد و سنجش «آدم‌بزرگ‌ها» بدل شده است.

    نقد و تحلیل روانکاوانه شازده کوچولو

    سیاره شازده ‌کوچولو به ظاهر ساده و کوچک، اما مملو از معنا و دلبستگی است. ما در داستان با سفر شازده کوچولو برای یافتن خود و حقیقت زندگی همراه می‌شویم. شازده کوچولو قبل از رسیدن به زمین به چندین سیاره سفر می‌کند؛ ساکنان هر سیاره نماد و تمثیلی از یک تیپ و گروه انسانی هستند که در گوشه‌گوشه زندگی روزمره می‌بینیم و شاید بتوان خود را در میان آن شخصیت‌ها یافت. افرادی که شگفتی زندگی را فراموش کرده و تنها زنده‌اند.

    اگزوپری در ابتدای کتاب شازده کوچولو و در قسمت تقدیم‌نامه، کتاب را به یکی از دوستانش که تحت پیگرد نازی‌ها بود، تقدیم کرده است:

    «از بچه‌ها عذر می‌خواهم که این کتاب را به یکی از بزرگ‌ترها هدیه کرده‌ام. برای این کار یک دلیل موجه دارم. این بزرگ‌تر، بهترین دوست من در دنیاست. یک دلیل دیگرم هم آن که این بزرگ‌تر همه‌چیز را می‌تواند بفهمد، حتی کتاب‌هایی را که برای بچه‌ها نوشته باشند… اگر همه این‌ها کافی نباشد، اجازه می‌خواهم این کتاب را تقدیم به آن بچه‌ای کنم که این آدم‌بزرگ یک روزی بوده. آخر هر آدم بزرگی هم روزی روزگاری بچه‌ای بوده. (گیرم کمتر کسی از آن‌ها این را به یاد می‌آورد.) پس من هم تقدیم‌نامه را به این شکل تصحیح می‌کنم: به لئون ورث، موقعی که پسربچه بود.»

    نقد و تحلیل روانکاوانه شازده کوچولو

    بر اساس این تقدیم، اگزوپری بین کودکی و بزرگسالی تمایز قائل می‌شود و از طریق این تمایز، در ادامه داستان «آدم‌بزرگ‌ها» را به نقد می‌کشد. تفاوت کودکی و بزرگسالی را می‌توان در دوگانه معصومی-تجربه صورت‌بندی کرد. کودک معصوم و بزرگسال باتجربه است. «معصومیت حالتی است که تخیل کودک مسیر رشد خود را می‌پیماید و تجربه زمانی رخ می‌دهد که این معصومیت با جهان قوانین، خواه علمی، خواه اجتماعی، اخلاقیات و واپس‌زدن‌ها مواجه می‌شود.»

    مرتضی خسرونژاد در کتاب «معصومیت و تجربه» به دسته‌بندی ادبی، فلسفی و روان‌شناختی آراء در این باب پرداخته است: «بر این اساس گذر از کودکی به بزرگسالی به معنای بازگشت به کودکی نیست، بلکه رسیدن به موقعیت جدیدی است که نه این و نه آن و در عین حال هم این و هم آن است. یعنی تردیدی وجود ندارد که معصومیت، زایایی و خلاقیت ناب کودکی باید جای خود را به تجربه، جامعه‌پذیری و عقل بزرگسالی بدهد، ولی این به معنای ذبح یکی پای دیگری نیست. بر اساس این رویکرد، بین معصومیت و تجربه رابطه‌ای دوسویه (دیالکتیکی) وجود دارد که می‌تواند منجر به حالتی شود که جامع هردو، اما برتر از هردو است.»

    یکی از نظریاتی که در این کتاب مطرح شده، نظریه آبراهام مازلو، روان‌شناس انسان‌گراست: مازلو از عبارت «معصومیت ثانویه» استفاده می‌کند و آن را یکی از ویژگی‌های بزرگسالانی می‌داند که به خودشکوفایی رسیده‌اند. او می‌گوید: «شما بار دیگر نمی‌توانید به وطن برگردید. شما واقعاً نمی‌توانید پس‌روی کنید. بزرگسال به هیچ وجه نمی‌تواند به یک کودک تبدیل شود. شما نمی‌توانید دانش را از صفحه ذهن خود بزدایید. شما نمی‌توانید بار دیگر معصوم شوید. هنگامی که چیزی را دیدید، نمی‌توانید دیدن را بی‌اثر بسازید. دانش غیر قابل برگشت است. شما با رها کردن سلامت روانی و قدرتتان نمی‌توانید مشتاق نوعی باغ عدن اسطوره‌ای باشید. تنها راه ممکن برای انسان این است که امکان پیشروی به سمت معصومیت خردمندانه را درک کند.»

    نکاتی در باب نقد ادبی شازده کوچولو

    شازده کوچولو زبانی سمبلیک دارد و از حقیقت ذهنی سخن می‌گوید. از این‌ رو متونی چون شازده کوچولو نیاز به تاویل و تفسیر دارند. نقد تاویلی یا هرمنوتیکی از شیوه‌های معتبر و با قدمت در حوزه نقد ادبی است. تاویل در معنای بازگرداندن به اول، سنتی شرقی و عرفانی است. امروزه از تاویل تحت عنوان کلی هرمنوتیک» یا «فن فهم متون» یاد می‌شود.

    بخشی از نظریه‌پردازان هرمنوتیک معتقدند مقصود از تاویل یک متن، بازگرداندن به اول و یا به عبارتی دست ‌یافتن به مقصود و نظر مولف و نویسنده اثر است. اما به تدریج با رشد فلسفه و روانکاوی، تغییراتی در این نوع نگاه به وجود آمد. این دیدگاه که تاویل پی بردن به نیت مولف است، ممکن است منجر به این برداشت اشتباه شود که هر تاویل‌گری برداشت و فهم خود را از متن، معادل حقیقت و به عنوان کلام آخر معرفی کند. درحالی‌که انسان چه در مقام مولف و چه در مقام خواننده، در بند زمان و مکان است و معرفت و شناختش متأثر از این دو است. علاوه بر این ناخودآگاه فردی و جمعی نیز در زمره عوامل ناشناخته‌ای هستند که هم بر خلق اثر نویسنده و هم بر فهم خواننده از اثر او تاثیرگذارند.

    از این رو دسته‌ای دیگر از نظریه‌پردازان هرمنوتیکی غرب، اساساً کشف نیت مولف را بسیار مشکل و یا غیرممکن می‌دانند. این نظریه‌پردازان به نیت خواننده و برداشت او از اثر بها می‌دهند. نظریه «مرگ مولف» از رولان بارت -منتقد ادبی- از این دست است. بر اساس این نظریه، مولف پس از خلق اثر خود می‌میرد و از این پس تنها فهم و برداشت خواننده از اثر اوست که حائز اهمیت است. این نظریه اگرچه به فهم‌های متنوع و متکثر بها می‌دهد، اما به نسبیت‌گرایی منتهی می‌شود و به این نتیجه منجر می‌شود که معرفت دست‌نایافتنی و نسبی است.

    نیچه هم بر این باور بود که: «حقیقتی وجود ندارد، بلکه همیشه تاویلی از حقیقت وجود دارد.» مطابق این نظریه هیچ‌گونه ملاکی برای سنجش و ارزیابی تاویل‌ها باقی نمی‌ماند.

    It is only with the heart that one can see rightly: what is essential is invisible to the eye

    نقد روانکاوانه شازده کوچولو

    رویکردهای روان‌شناختی به نقد و بررسی متون ادبی و واکاوی لایه‌­های پنهان آن­‌ها کمک شایانی کرده و به آشکار شدن حقایق انسانی و نهاد جهانی بشر کمک می‌­کند.

    همه ما از دریچه روان خودمان به جهان پیرامون خویش می‌­نگریم و آن را درک می‌­کنیم. از آنجا که کتاب‌ها حاصل گونه‌­ای از رفتار انسانی هستند که هریک از ما با عبور دادن آن‌­ها از دریچه دنیای درون روانی‌مان درکشان می‌کنیم، متون ادبی قابل تحلیل روانکاوانه هستند و متن بیش از آن که در اختیار نویسنده باشد، در اختیار ناخودآگاه اوست. همان‌گونه که می‌گویند: «شعر بیش از شاعر می‌داند، بیش­تر از آنچه او خواست بگوید گفته است.»

    با تحلیل روانکاوانه یک اثر، ما بیش­ از آن که اثر را تحلیل کنیم، در حقیقت می‌­توانیم ناخودآگاه نویسنده اثر را تحلیل کنیم. آنتوان دوسنت اگزوپری نیز در خلال نگارش کتاب شازده کوچولو، نادانسته ناخودآگاه خویش را آشکار ساخته است.

    روانکاوی که توسط زیگموند فروید بنیان نهاده شد، امروزه در ادبیات، سینما، زبان‌شناسی و دیگر علوم راه یافته و تاثیری عمیق بر جای نهاده است. حضور این علم در حوزه ادبیات باعث شد تا نگاهی تازه به متون ادبی شکل بگیرد. هدف از این نوع تحلیل، ارتقای سطح شناخت ما از آثار و امکان ارزیابی هرچه بهتر تاثیری است که آثار بر روی خواننده به جا می‌گذارند و کشف مفاهیم پنهانی که شخصیت مؤلف منشأ آن است.

    علم روانکاوی در طول حیات خود دستخوش تغییرات فراوانی شده است. یکی از تغییرات بحث‌برانگیز صورت گرفته در این علم، نظریات ژاک لکان است. بخش عمده تفکرات لکان تحت عنوان ساحت­‌های سه‌گانه شناخته می‌­شود که عبارتند از ساحت خیالی، نمادین و واقع. این ساحت­‌ها بازتولید متفکران ساختارگرایی و روانکاوی بوده است.

    ژاک لکان، روانکاو مشهور فرانسوی، روانکاوی فرویدی را با زبان‌شناسی سوسور و یاکوبسن و اسطوره‌شناسی استروس که همگی آن‌­ها از بزرگان مکتب ساختارگرایی بودند درآمیخت و نظریه‌­های نوینی را ارائه داد. تبیین وجود سه ساحت خیالی، نمادین و واقع و مفاهیم میل و ژوئیسانس از بزرگترین دستاوردهایی بود که از تلفیق ساختارگرایی و روانکاوی به دست آورد.

    داستان شازده کوچولو با ماجرای کودکی راوی از زبان خودش آغاز می‌­شود. راوی هم مانند هر انسان دیگری در ساحت خیال قرار دارد و پس از مدتی پیوند خود را با مادر گسسته می‌­بیند و به سمت دنیای زبان و قوانین سوق داده می‌­شود. کشیدن نقاشی مار بوآ و تصور غلط آدم‌بزرگ­‌ها مبنی بر اینکه این نقاشی یک کالاست و نیز سرخوردگی راوی، به خوبی نشان‌دهنده این گسستگی است: «بزرگترها بهم گفتند از کشیدن ماربوآ، چه از بیرون و چه از داخل شکمش دست بردارم و به جای آن به درس‌های جغرافی، تاریخ، حساب و دستور زبان برسم. این‌طور شد که در شش سالگی دور حرفه باشکوه نقاشی را خط کشیدم. از اینکه نقاشی شماره‌ یک و دو خوب از آب درنیامده، پاک ناامید شده بودم. پس باید شغل دیگری انتخاب می‌کردم و این شد که رفتم سراغ خلبانی.» به این ترتیب تن به قراردادهای ساحت نمادین و دنیای زبان داده و وارد این ساحت می‌­شود، اما همواره به دنبال بازگشت به ساحت پیشین است، گویی که بخشی از وجود خود را در ساحت خیالی جا گذاشته است.

    این موضوع در جای‌جای کتاب به چشم می‌­خورد. برای مثال درباره زندگی در کنار آدم بزرگ‌ها می‌گوید: «هر وقت یکی‌­شان را دیده‌ام که یک خرده روشن‌بین به نظرم آمده، با نقاشی شماره یکم که هنوز هم دارمش، او را محک زده‌­ام ببینم راستی راستی چیزی بارش هست یا نه. اما او هم طبق معمول در جوابم گفته که این یک کلاه است. آن­ وقت من هم دیگر نه از مارهای بوآ بهش گفتم، نه از جنگل­‌های بکر دست‌نخورده، نه از ستاره‌­ها و خودم را تا حد او آورده‌­ام پایین و در مورد گلف و سیاست و انواع کراوات‌ها حرف زده­‌ام. او هم از اینکه با یک چنین شخص معقولی آشنایی به‌ هم رساند، سخت خوش‌وقت شده است.» و این‌گونه است که او احساس تنهایی می­‌کند و دوست صمیمی ندارد که بتواند با او از دنیای درون‌روانی‌اش صحبت کند.

    نقد و تحلیل روانکاوانه شازده کوچولو

    در بخش دیگری از داستان، راوی از اهمیت اعداد و ارقام نزد آدم‌بزرگ‌ها سخن می‌­گوید و به این وسیله یکی از ویژگی‌­های ساحت نمادین را که همان دنیای زبان و نمادهاست، نقد می­‌کند: «وقتی با آن‌ها از یک دوست تازه‌­تان حرف بزنید، هیچ‌وقت ازتان درباره‌ چیزهای اساسی­‌اش سوال نمی‌­کنند. هیچ‌وقت نمی‌­پرسند آهنگ صداش چطور است؟ چه بازی‌­هایی را بیشتر دوست دارد؟ پروانه جمع می‌کند یا نه؟ بلکه می‌­پرسند چند سالش است؟ چند تا برادر دارد؟ وزنش چقدر است؟ پدرش چقدر حقوق می‌­گیرد؟ و تازه بعد از این سوال‌­هاست که خیال می‌­کنند طرف را شناخته‌­اند. اگر به آدم‌بزرگ‌­ها بگویید یک خانه قشنگ از آجر قرمز دیدم که جلوی پنجره­‌هایش غرق شمعدانی و بامش پر از کبوتر بود، محال است بتوانند مجسمش کنند. باید حتما بهشان گفت یک خانه صد میلیون دلاری دیدم تا صدایشان بلند شود که: وای، چه قشنگ!»

    نقد و تحلیل روانکاوانه شازده کوچولو

    داستان با فرود اضطراری راوی در کویر صحرا به علت نقص فنی هواپیما ادامه می­‌یابد. کویر بازتابی از ساحت خیالی است، چرا که طبیعت به صورت کلی می‌­تواند نماد این ساحت باشد. در طبیعت انسان به اصل خویش بازمی‌­گردد و با جهان پیرامون پیوند برقرار می‌­کند. راوی نیز به این موضوع اشاره می­‌کند. او پس از دلسردی از اینکه همه آدم‌بزرگ‌ها نقاشی مار بوآی او را با یک کلاه اشتباه می‌­گیرند، تصمیم می­‌گیرد که با آن‌ها از جنگل و مار بوآ و ستاره‌­ها، که همگی از عناصر طبیعی و نماد ساحتی غیر از ساحت نمادین هستند، صحبت نکند.

    آفرینش ادبی، همانند خیال پردازی، تداوم و جانشین بازی های دوران کودکی است. در داستان شازده کوچولو نیز می توان گفت شازده کوچولو امتداد کودکی آنتوان دوسنت اگزوپری است.

    اگزوپری از زبان راوی به بازآفرینی ساحت خیالی پرداخته و در این راه از طریق ملاقات خود با شازده کوچولو -که ساخته و پرداخته ذهن و خیال اوست- و سفرش می­‌کوشد تا ژوئیسانس و پیوند آغازین با مادر را مجددا تجربه کند.

    یکی از نشانه­‌های یکی بودن راوی و شازده کوچولو، صحنه درخواست شازده کوچولو از راوی، مبنی بر کشیدن یک گوسفند است. در پی این درخواست راوی که در شش سالگی نقاشی را رها کرده، همان نقاشی مار بوآ را برای شازده کوچولو می­‌کشد و او پاسخ می­‌دهد که :«نه! نه! بوآ خیلی خطرناک است.» در واقع شازده کوچولو تنها کسی است که بی آن که راوی به او چیزی بگوید، حقیقت نقاشی وی را دریافته است. پس شازده کوچولو جزئی از خود راوی است.

    نقد و تحلیل روانکاوانه شازده کوچولو

    در انتهای داستان، راوی که به گفته خود اهلی شده است، از بازگشت شازده کوچولو بسیار اندوهگین می‌­شود: «به یاد روباه افتادم. اگر آدم گذاشت اهلی‌اش کنند، بفهمی نفهمی خودش را به این خطر انداخته که کارش به گریه کردن بکشد.» شازده کوچولو تصمیم به بازگشت می­‌گیرد، بازگشتی نامعلوم به ساحت واقع؛ اما راوی که در ساحت نمادین نقش خلبان را پذیرفته و تبدیل به سوژه‌­ای با هویت مستقل شده است، نمی‌­تواند به ساحت واقع برود و دوباره به ساحت نمادین بازمی­‌گردد. وی همواره به دنبال بازسازی این تجربه لذت‌بخش و رفتن مجدد به ساحت خیالی است.

    در انتهای داستان این موضوع به کرّات دیده می‌­شود، مانند تماشای ستاره‌­ها و شنیدن صدای خنده شازده کوچولو از همه ستاره‌­ها و فکر کردن به گل سرخ و گوسفند. همچنین او داستان را این‌طور به پایان می­‌برد: «آنقدر با دقت این منظره را نگاه کنید که مطمئن بشوید اگر روزی تو آفریقا گذارتان به کویر صحرا افتاد، حتما آن را خواهید شناخت. و اگر پا داد و گذارتان به آنجا افتاد از شما می‌خواهم که عجله به خرج ندهید و درست زیر ستاره چند لحظه‌­ای توقف کنید. آن‌وقت اگر کودکی به طرفتان آمد، اگر خندید، اگر موهایش طلایی بود، اگر وقتی ازش سوالی کردید و جوابی نداد، لابد حدس می‌­زنید که کیست. در آن صورت لطف کنید و نگذارید من این‌طور افسرده‌خاطر بمانم. بی­‌درنگ برای من نامه بنویسید که او برگشته است.» این پایان حاکی از عدم رضایت راوی از زندگی در ساحت نمادین است و بیانگر این موضوع است که وی پیوسته به دنبال راهی برای بازگشت به ساحت خیالی و تجربه مجدد ژوئیسانس است که همخوانی قابل توجهی با سرنوشت نویسنده اثر دارد: تجربه سقوط و ناپدید شدن وی.

    نقد و تحلیل روانکاوانه شازده کوچولو

    در داستان شازده کوچولو، سیارک B612 می­‌تواند نمود ساحت خیالی و پیوند عمیق عاطفی شازده کوچولو با گل سرخش، نشان دهنده پیوند آغازین او با مادر باشد. ناکامی شازده کوچولو در ارتباط با گل سرخ که نماد مادر است، وی را در آستانه جدایی از ساحت مادرانه خیال و ورود به ساحت پدرانه نمادین قرار می­‌دهد. در این مرحله او برای یافتن معنای زندگی که در واقع نشان دهنده سرگشتگی اوست، تصمیم به سفر و کشف سایر سیارات و انسان­‌ها می­‌گیرد که در نتیجه او را در آستانه ترک سیاره‌­اش و ورود به ساحت نمادین سیاره­‌های دیگر که توسط افراد پدرگونه اشغال شده‌­اند، می­‌بینیم.

    نقد و تحلیل روانکاوانه شازده کوچولو

    شازده کوچولو با ترک سیاره خود، سفری را مبنی بر تجربه ساحت نمادین آغاز می­‌کند. او از شش سیاره عبور کرده و در هر سیاره انسانی را ملاقات می‌­کند که هریک نمود بارزی از ساحت نمادین هستند. شازده کوچولو در هیچ‌یک از این سیارات موفق به تجربه صمیمیت و پیوندی که با گل سرخش داشته، نمی‌­شود. سرانجام در آخرین مقصد خود، سیاره زمین، با روباهی آشنا می­‌شود که خواستار اهلی شدن است. شازده کوچولو از او می­‌پرسد که اهلی کردن به چه معناست؟ و روباه پاسخ می‌دهد که «اهلی کردن یعنی ایجاد علاقه کردن». و به واسطه این اهلی شدن، یا به عبارت دیگر ایجاد ارتباط که تداعی کننده پیوند میان فرد و مادر است، شازده کوچولو موفق به تجربه نسبی این پیوند می­‌شود.

    پیوند شازده کوچولو با روباه موجب برانگیختن مجدد میل شازده کوچولو به بازگشت نزد گل سرخش می­‌گردد. روباه در گفتگوها به رابطه همنشینی اشاره می­‌کند که تداعی کننده پیوند دلبستگی است: «نگاه کن. آنجا آن گندم‌زار را می­‌بینی؟ برای من که نان نمی­‌خورم گندم چیز بی‌­فایده‌­ای است. اما تو موهایت رنگ طلاست. پس اگر اهلی‌ام کنی محشر می­‌شود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می‌­اندازد و صدای باد را هم که در گندم‌زار می­‌‌پیچد دوست خواهم داشت…» ملاقات شازده کوچولو با روباه تداعی کننده حسی است که شازده کوچولو در ارتباط با اولین ابژه عشقش ( گل سرخ) تجربه کرده است.

    نقد و تحلیل روانکاوانه شازده کوچولو

     آثار آنتوان دو سنت اگزوپری

    • هوانورد ۱۹۲۶
    • پیک جنوب ۱۹۲۹
    • پرواز شبانه ۱۹۳۱
    • زمین انسان‌ها ۱۹۳۹
    • خلبان جنگ ۱۹۴۲
    • نامه به یک گروگان  ۱۹۴۳
    • شازده کوچولو ۱۹۴۳
    • قلعه ۱۹۴۸
    • نامه‌های جوانی ۱۹۵۳
    • دفترچه‌ها ۱۹۵۳
    • نامه‌ها به مادر ۱۹۵۵
    • نوشته‌های جنگ ۱۹۸۲
    • مانون رقاص ۲۰۰۷

    حقایقی جالب درباره کتاب شازده کوچولو

    •  هواپیمای اگزوپری در سال ۱۹۳۹ در صحرای آفریقا سقوط کرد. او از این تجربه در نوشتن کتابش استفاده کرد.
    • گل سرخ را با الهام از همسرش کنسوئلو نوشته است. می‌گویند کنسوئلو زنی تندمزاج و مبتلا به آسم بود. برای همین گل سرخ در کتاب سرفه می‌کند.
    • اگزوپری در این کتاب هیچ‌وقت از واژه بزرگسال (adult) استفاده نکرد. در عوض همیشه از واژه آدم‌بزرگ‌ها (big people) استفاده کرده است.
    • اگزوپری هیچ‌وقت نتوانست نسخه فرانسوی کتابش را ببیند. در واقع نسخه فرانسوی زمانی منتشر شد که اگزوپری به طرز مشکوکی بر اثر سقوط هواپیما از دنیا رفته بود.
    • تصویرپردازی‌های کتاب را خود اگزوپری انجام داده است.

    سخن پایانی

    دوازده ساله بودم که برای اولین بار کتاب شازده‌ کوچولو را خواندم و این کتاب تا این لحظه درون من نفس می‌کشد. هر سال شازده ‌کوچولو را یک بار دیگر می‌خوانم تا ببینم در سالی که گذشت چقدر زندگی را عمیق‌تر فهمیده‌ام و هر سال از خواندن خودم میان سطرهایش شگفت‌زده می‌شوم، چراکه کتابی درباره زندگی و انسان است و همیشه برایم آینه‌ای است که خودم را نشانم می‌دهد.

    منابع:

    منبع 1

    منبع 2

    کتاب «تحلیل روان‌کاوانه متون ادبی» نوشته ژان بلمن نوئل، ترجمه وحید نژاد محمد، انتشارات افراز

    مقاله ریخت‌شناسی داستان شازده کوچولو بر اساس الگوی والدیمیرپراپ (دکتر آرش امرایی و محدثه سلیمانی)

    مقاله میل و ژوئیسانس: رویکردی لکانی به شازده کوچولوس اگزوپری (مهسا رئیسی، پیام عباسی)

    مقاله تحلیل گفتمانی شازده کوچولو (علی عباسی)

  • معرفی کتاب مهمانی خداحافظی از میلان کوندرا

    معرفی کتاب مهمانی خداحافظی از میلان کوندرا

     

    کتاب مهمانی خداحافظی

    لوکیشن اصلی مهمانی خداحافظی یک استراحتگاه است. این مکان شکل کوچک‌تری از جامعه‌ همان دوره است و در آن شرایط پیش آمده ارزش‌ها را دگرگون می‌کند و تا آنجایی پیش می‌رود که فرد میان عقل و شک‌گرایی، عشق و تنفر، عدالت و آزادی، بودن و نبودن، رنج و نیستی قرار می‌گیرد.

    داستان در طی پنج روز در یک فضای بسته و به ظاهر گرم اتفاق می‌افتد. فضای سیاسی سرد حاکم بر کشور، در کوچک‌‌‌ترین روزنه‌های فرد و محیط نفوذ کرده و گویی هر لحظه به حریم امن افراد تجاوز می‌شود.

    در این کلینیک باروری یا حمام آب معدنی که نماد زایش و شکوفایی است، زنان عقیمی حضور دارند تا بتوانند به بقای زندگی خود اعتبار ببخشند. در چنین فضایی داستان از مفاهیم تولید مثل، انسانیت، خودشناسی، عشق و حسادت وام می‌گیرد.

    قهرمانان اصلی جشن خداحافظی سه مرد هستند، اما در مرکز این داستان پرستاری به نام روزنا حضور دارد و در جریان اتفاق رخ داده برای او، به اندیشه قهرمانان که نمایانگر ارزش‌ها و اصالت‌های عصر خود هستند، می‌پردازیم.

    روز اول

    در مرکز طبی-بهداشتی یا چشمه آب معدنی، هر روزه زنان نازایی به امید معجزه و درمان رفت‌و‌آمد می‌کنند تا بار دیگر زنانگی را در قالب فرزند که جامعه و عرف از آن حمایت می‌کند، آشکارا به اثبات برسانند.

    در این داستان گاه برای سرگرم کردن پرستاران و زنان عقیم، مراسمی برگزار می‌شد و ماه پیش ترومپت‌نواز مشهوری همراه گروهش به چشمه آب معدنی آمده‌ بودند و این نخستین برخورد پرستار روزنا با آن ترومپت‌نواز به نام کلیما بود. مراسم به پایان رسید و کلیما آن شب پرشور را با روزنا گذراند.

    روزنا باردار می‌شود و بعد از دو ماه بی‌خبری از کلیما که متاهل است، تصمیم می‌گیرد خبر را تلفنی با او در میان بگذارد. اکنون دنیای کلیما در حال فروپاشی است و در ادامه داستان، در این پنج روز، شخصیت‌های متفاوتی باهم ملاقات می‌کنند و هریک مسیر جداگانه خود را پیش می‌گیرند.

    شهر آب گرم نماد جامعه‌‌‌ای است که هریک از افراد در ضمن متفاوت بودن عقاید و ایدئولوژی‌هایشان، در کنار یکدیگر زندگی می‌کنند و گاه ناخواسته به یکدیگر آسیب می ‌رسانند.

    پرستار روزنا از کودکی تاکنون در این شهر آب گرم که از پراگ فاصله دارد، زندگی می‌کند. در این کلینیک، روزنا روزانه با تعداد زیادی زن روبه‌رو می‌شود که از آغوش همسرانشان به چشمه می‌آیند و بعد از معاینه و مراقبت دوباره، به آغوش همسران خود بازمی‌گردند. شهری که در آن مرد به ندرت دیده می‌شود، خانواده‌ای که بند ناف عاطفی را از او نبریده‌اند و تنها در استقلال مالی زندگی می‌کند، حضور اندوهگینش که خالی از اتفاق بود و همچنین هجوم زن‌هایی که دیگر ظاهر زنانگی خود را از دست داده بودند. همه این موارد بر نوع رفتار روزنا با مراجعه‌کنندگان تاثیر می‌گذارند.

    روز دوم

    کامیلا، همسر مرد ترومپت‌نواز، مادرش را از دست داده بود و به یقین با این فقدان رنج بیشتری را نسبت به معشوقه‌های احتمالی همسرش تحمل می‌کرد.

    اما رنج ناشی از فقدان و حسادت متفاوت است. نتیجه‌ی هر فقدان، اگر معنا بیابد، به بلوغ فرد منتهی می‌شود. تمامی رنج‌های بشر نمی‌تواند حامل معنا باشد، زیرا در انتخاب رنج هم آزادی وجود دارد. در واقع فرد از بطن رنج ناشی از فقدان می‌تواند به معنایی یگانه دست بیابد. اما حسادت قدرت بیشتری از فقدان دارد. وسعت حسادت تا آنجا پیشی می‌گیرد که فرد قدرت هر کاری را از دست می‌دهد. گویی فرد قربانی حسادت، فراغت و بی‌حوصلگی و دلتنگی را نمی‌شناسد.

    همسر کلیما به علت بیماری، حرفه خوانندگی را رها کرده و از میان آن همه تصویری که شهرت به او بخشیده بود، تنها تصویر باقیمانده از وی، یک جسم سرشار از حسادت نسبت به همسرش کلیما بود. به راستی حسادت چه تصویری دارد؟ چون نبردی همیشگی با روح خود که بی‌وقفه آن را به دوش می‌کشیم و ماحصل این حسادت، نفرت از دیگری خواهد بود.

    در حسادت یک لحظه آسایش وجود ندارد. گویی تمامی باریکه‌های نور معطوف به آن شخص می‌شود و هر آنچه در پس‌زمینه فرد وجود دارد، در هاله‌ای از ابهام و اندوه قرار می‌گیرد. شدت نور تا آنجا پیش می‌رود که گویی جهان تاریک است.

    روز سوم

    بارتلف از دوستان کلیما، سمبل تداوم بشر و سنت‌های قدیمی است. بارتلف به حضور انسان عشق می‌ورزد، زندگی را ستایش می‌کند و مفهوم زندگی را در پذیرش اتفاقات پیش‌بینی نشده تعریف می‌کند. تمجید او از زنانگی از آن رو است که زن، زندگی می‌بخشد. از نگاه بارتلف، فرزند ذات زندگی است و سقط جنین با قتل نفس برابری می‌کند. او حضور جنین را با واژه مسئولیت تعریف می‌کند و سقط جنین را به معنای رها کردن و نپذیرفتن بار این مسئولیت می‌داند.

    یاکوب، از دوستان دکتر اسکرتا که به تازگی اجازه مهاجرت گرفته، وارد چشمه آب معدنی می‌شود تا آخرین خداحافظی را با دکتر اسکرتا و اولگا دختر دوستش به انجام برساند. یاکوب همیشه در مرکز سیاست بوده است. در واقع همه فعالیت‌های سابق او به سیاست منتهی می‌شد. رفتن به زندان در آن بهار پراگ، امری طبیعی بود. از آن رو دکتر اسکرتا به خواسته یاکوب قرصی سمی ساخته بود تا در صورت نیاز بتواند از آن استفاده کند. زندانی به یک امر یقین نیاز دارد. من صاحب و مالک بدن خود هستم، پس باید مالک مرگ خود نیز باشم. در چنین شرایطی می‌توانی همه‌چیز را تحمل کنی. یاکوب آزادی خود را در رام کردن مرگ جست‌و‌جو می‌کرد.

    یاکوب برای پس دادن قرص آمده بود و به عقیده‌اش چیزی که متعلق به این کشور است را نباید با خود به مکان دیگری منتقل کند. تعلق از نگاه یاکوب فاقد معناست. چرا باید به مکانی احساس تعلق داشته باشم، وقتی آزادی مرا از ریشه و بن کنترل می‌کند؟ وقتی هر ریشه‌ای در این خاک بی‌حاصل می‌سوزد، پس تعلق به چه کار می‌آید؟

    روز چهارم

    دکتر اسکرتا از جریان تولید مثل به مفهوم زیبایی‌شناختی می‌رسد. به عقیده او و با تاکید بر درستی مسیر تولید مثل، همه والدین نباید تولید مثل کنند. این والدین باور دارند اگر بار زشتی را با فرزندان به اشتراک بگذارند، قدری از زشتی خودشان کاسته می‌شود. اما معیار زیبایی چیست؟ چه کسی زیبایی و زشتی را تعیین می‌کند؟

    به زعم بارتلف، حتی در زیبایی‌شناختی هم نژادپرستی وجود دارد و این ماحصل بی‌تجربگی فرد است، زیرا در تاریخ عشاق نامداری بوده‌اند که زیبا هم نبودند، چرا که عاشق/معشوق از ظواهر عبور می‌کنند، قضاوت نمی‌کنند. به عقیده بارتلف، در بهشت هیچ تمایزی میان زشتی و زیبایی وجود ندارد، زیرا هدف از آفرینش، عشق ورزیدن به یکدیگر و تولید مثل است.

    و از نگاه یاکوب، زیبایی به هیچ‌کس تعلق ندارد و شاید بالاتر از حقیقت و عدالت باشد. زیبایی را نمی‌توان با دیگری به اشتراک گذاشت. از آن رو متعلق به هیچ‌کس و همگان است. در مورد تولید مثل، به عقیده یاکوب دیگر معصومیتی در کودکان و مادران وجود ندارد، زیرا فروید شهوت جنسی کودکان را نسبت به والدین آشکار کرده است. بارتلف رابطه کودک و مادر را زنجیروار تشبیه می‌کند. گویی این بند ناف هرگز قطع نمی‌شود. گویی نفرین شده است.

    یاکوب تصویر واضح و آشکاری را از پدر شدن خود متصور نمی‌شود. به عقیده او، پدر شدن من مهر محکمی بر تایید این جهان است؛ همان جهانی که از حضور در آن رنج می‌کشم و از والدین خود شکایت می‌کنم که چرا مرا وارد این جهان سرد و تاریک کردید؟ وقتی من این‌چنین رنج می‌کشم، چرا رنج را با انتخاب خودم بر دیگری تحمیل کنم؟ حضور دیگری، صحه‌ای بر لذت بردن من از این هستی است.

    اما دکتر اسکرتا جریان زندگی را در باروری زنان می‌بیند و از نگاه او عقاید یاکوب تنها در یک بُعد از زندگی به نام سیاست که کثیف‌ترین و سطحی‌ترین و بی‌ارزش ترین لایه زندگی است، تلقی می‌کند. اسکرتا واژه وطن را ستایش می‌کند. او می‌داند که مسئولیت بهای آزادی است. اکنون که در این جهان حضور دارم، باید به سهم خود قدمی برای بهبود شرایط بردارم.

    روز پنجم

    اگر یاکوب آنچنان مخالف بشریت بود، باز قادر به از میان بردن انسان بود؟ اگر بشر قدرت آن را داشته باشد، همه انسان‌ها تنها در عرض چند دقیقه نابود می‌شدند. اما تعریف از قدرت را چگونه بخوانیم؟

    در فیلم «فهرست شیندلر» ساخته استیون اسپیلبرگ، قدرت را در داشتن آن و استفاده نکردن از آن تعبیر می‌کنند. چگونه یاکوب قرص سمی را در قوطی قرص‌های روزنا قرار داد؟ چگونه ممکن است عقیده‌ای را چون باری بر دوش، سال‌‌ها حمل کنی و بتوانی خلاف آن عمل کنی؟ گویا هر شخصیت دارای یک قدرت مخرب است و در تلاش برای انجام آن تخریب برمی‌آید.

    ما از خلال روابط انسان‌‌ها با یکدیگر، به کنه وجودشان پی می‌بریم. در واقع هیچ حقیقت مطلقی وجود ندارد، زیرا انسان طبق شرایط تصمیم می‌گیرد و شرایط به نسبت انتخاب ما پیش می ‌رود، پس هیچ‌کس مالک حقیقت نیست. اما نیاز به شنیده شدن و درک شدن در همه انسان‌ها وجود دارد. تنها با فهمیده شدن می‌توان جریان زندگی را ادامه داد.

    هنر کوندرا در سادگی این نوشتار آنجایی پنهان می‌شود که خواننده نسبیت را در نظر می‌گیرد و اینجاست که می‌فهمد نمی‌تواند به طور مطلق از شخصی جانبداری کند. شخصیت‌هایی که در عین پیچیدگی، ساده و گاه قابل تعریف هستند.

    در واقع والس خداحافظی استعاره‌ای از زندگی است. مملو از اتفاقات از پیش تعیین نشده، زندگی‌ای که به انتخاب خود در آن قدم نگذاشته‌ایم. به تعریف ژان پل سارتر، ما به این جهان پرتاب شده‌ایم. اکنون چه باید کرد؟ تو در هر لحظه متحمل انتخاب می‌شوی. حتی انتخاب نکردن هم نوعی انتخاب است. تو با هر انتخاب آفریده می‌شوی، چرا که انسان تنها با انتخاب‌هایش تعریف می‌شود.

    والس خداحافظی جهان را دربرمی‌گیرد. گذر از امری خاص به کل. مبنای این گزاره بر پایه‌ تامل است. طبق اصل معروف کانت، فیلسوف آلمانی که وی آن را اساس علم اخلاق قرار داده و می‌گوید: «طوری عمل کن که اگر همگان عمل تو را قاعده کلی قرار دادند، ناراضی نباشند‌.»

    این چنین انتخاب‌های ما، نظریه‌ها و اعمال ما، شخصیت و یا من را تعریف می‌کند. اما انسان میرا چگونه باید عمل کند که نه تنها عمل او به دیگری آسیب نرساند، بلکه از امر خاص عبور کند و مرحله‌ی عمومیت برسد؟ آن هم در شرایطی که انتخاب‌های ما یگانه هستند و تنها طبق شرایط فرد تعریف می‌شود. هنگامی که اضطرابِ انتخاب گریبان فرد را می‌‌گیرد، آن‌ها چگونه در این جهان متزلزل قدم بگذارند؟

    این انتخاب، آزادی می‌بخشد و به طور همزمان، قلمرو آزادی انسان را تهدید می‌کند.

    و شاید شالوده والس خداحافظی همان نگاه نسبیت باشد. زیرا در شرایط گذرا هیچ امر مطلقی وجود ندارد. پس نمی‌توان قضاوتی برای شرایط و انتخاب‌های انسان قائل شد.

    معرفی میلان کوندرا، نویسنده‌ی رمان مهمانی خداحافظی

    میلان کوندرا در آوریل 1929 در چکسلواکی به دنیا آمد. نویسنده برجسته‌ی چک که نمادی از تجربه‌های تلخ دوران بهار پراگ است.

    مهمانی خداحافظی میلان کوندرا

    اما بهار پراگ چه دوره‌ای است؟

    در پراگ در سال 1968 آزادی نسبی سیاسی و اجتماعی حاکم بود. در این دوره کوتاه، ارزش‌های لیبرالیسم به رهبری الکساندر دوبچک هدایت می‌شد و او قصد داشت حکومت چکسلواکی را به دموکراسی تبدیل کند.

    تمامی آثاری که در شوروی حق انتشار چاپ نداشتند، در چکسلواکی دوباره به چاپ رسیدند. این آزادی تا آنجایی پیش رفت که برژنف، دبیرکل کمیته مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی، دستور اعمال محدودیت را صادر کرد. زیرا برژنف از به استقلال رسیدن چکسلواکی می‌ترسید و این امر مانع از سلطه او بر این کشور می ‌شد.

    سرانجام در 20 اوت همان سال، نیم میلیون سرباز شوروی وارد چکسلواکی شدند و پراگ را اشغال کردند. این همان پایان بهار پراگ بود. بهاری که تنها یک بار طعم آزادی را چشیده بود.

    نویسندگانی چون بهومیل هرابال، ایوان کلیما و میلان کوندرا، به نوعی در آثارشان بهار پراگ را از دیدگاه‌های مختلف از خلال شخصیت‌های داستانی و یا اتوبیوگرافی‌ها ثبت کرده‌اند.

    میلان کوندرا چکسلواکی را در سال 1975 به دعوت دانشگاه فرانسه و به همراه همسرش ترک کرد. او در یکی از مصاحبه‌هایش چنین می‌گوید: «فرانسه وطن جدید من است. اگر وطن من (چکسلواکی) می‌تواند بدون من زندگی کند، پس من هم می‌‌توانم بدون او زندگی کنم.»

    میلان کوندرا خالق آثاری چون «سبکی تحمل‌ناپذیر هستی» که به اشتباه بار هستی ترجمه شده، «جاودانگی»، «آهستگی»، «زندگی جای دیگری است»، «جهالت»، «هویت»، «وصیت خیانت شده» و… است. کوندرا در چنین آثاری تصویری از اندیشه‌های اجتماعی، فلسفی و سیاسی عصر خود را به نمایش می‌گذارد. از مهاجرت به فرانسه، از دغدغه‌ها و ارزش‌هایی که انسان همیشه با آن‌ها روبه‌رو بوده است.

    کوندرا برای داستان‌هایش از زاویه سوم شخص استفاده می‌کند. او خودش را داستان‌نویس معرفی می‌کند، زیرا داستان‌نویس سخنگوی کسی نیست؛ حتی سخنگوی نظرات خودش هم نیست و معتقد است تخیلات خواننده به طور اتوماتیک تصورات نویسنده را تکمیل می‌کند.

  • معرفی کتاب مادر و کودکش از سلمان اختر

    معرفی کتاب مادر و کودکش از سلمان اختر

    کتاب «مادر و کودکش: جنبه‌های بالینی دلبستگی، جدایی و از دست دادن» (The Mother and Her Child: Clinical Aspects of Attachment, Separation, and Loss) که پروفسور سلمان اختر ویراستار اصلی و نویسندۀ فصل نخست آن است، بر شکل‌گیری خود فرد در بستر رابطه اولیه مادر و کودک تمرکز دارد. این کتاب با ترجمه دکتر زهرا قنبری و دکتر تکتم کاظمینی توسط نشر ارجمند منتشر شده است.

    کتاب شامل ده فصل است و بر نقش حیاتی و منحصر‌به‌فرد مادر در تحول دنیای روانی کودک تمرکز دارد و با گردآوری مطالعات روانکاوان و پژوهشگران برجسته کودک، پیوند کودک با مادر، رازهای دلبستگی ایمن و خطرات دلبستگی ناایمن را تبیین می‌کند و همچنین به مسائلی از جمله جدایی از مادر، فقدان و منابع جانشین مادر در زمان غیبت فیزیکی یا هیجانی او اشاره می‌کند.

    نویسنده کتاب مادر و کودکش، پروفسور سلمان اختر

    سلمان اختر، روانکاو هندی متولد ژوئیه 1946 است. او نویسنده و استاد روان‌پزشکی در کالج پزشکی جفرسون در فیلادلفیای آمریکاست و در همین مرکز به ارائۀ سوپرویژن روانکاوی مشغول است. او در هیئت تحریریه نشریه بین‌المللی روانکاوی و مجله انجمن روانکاوی آمریکا نیز فعالیت داشته و در حال حاضر نیز سردبیر نقد کتاب برای مجله بین‌المللی مطالعات روانکاوی کاربردی است.

    مهاجر از دیدگاه روانکاوی سلمان اختر
    پروفسور سلمان اختر

    پروفسور اختر یکی از پرکارترین روانکاوان حال حاضر جهان است و تاکنون بیش از 300 کتاب و مقاله را تالیف و ویرایش کرده است.

    آثار پروفسور سلمان اختر

    از جمله آثار متعدد سلمان اختر می‌توان به کتاب‌های زیر اشاره کرد:

    • شرم: حیطه‌های تحولی، فرهنگی و بالینی (Shame: Developmental, Cultural, and Clinical Realms)
    • گوش دادن روانکاوانه (Psychoanalytic Listening)
    • برادران و خواهران: جنبه‌های تحولی، پویایی و تکنیکی روابط همشیر‌ها (Brothers and Sisters: Developmental, Dynamic, and Technical Aspects of the Sibling Relationship)
    • دیکشنری روانکاوی (Comprehensive Dictionary of Psychoanalysis)
    • مهاجرت و هویت (Immigration and Identity: Turmoil, Treatment, and Transformation)
    • منابع رنج: ترس، حرص، گناه، فریب، خیانت و انتقام (Sources of Suffering: Fear, Greed, Guilt, Deception, Betrayal, and Revenge)
    • مسائل زندگی و مرگ: تأملات روانکاوی (Matters of Life and Death: Psychoanalytic Reflections)

    از میان آثار دکتر اختر علاوه بر کتاب مادر و کودکش، کتاب‌های گوش دادن روانکاوانه ترجمه سوسن حاجی‌زاده و کتاب شرم: حیطه‌های تحولی، فرهنگی و بالینی ترجمه مجتبی تاشکه، محمود دهقانی و میثم بازانی به فارسی ترجمه شده است.

    نگاهی بر مباحث کتاب مادر و کودکش از سلمان اختر

    فصل اول: «مادر چه کاری انجام می‌دهد؟»

    در فصل اول کتاب با عنوان «مادر چه کاری انجام می‌دهد؟» به وظایف دوازده‌گانه مادر از منظر روانکاوی اشاره می‌شود. در یکی از این نقش‌ها با عنوان «آشناسازی کودک با دنیای درونی‌اش» نویسنده عنوان می‌کند که مادر چراغ راه کودک است و تجربه درونی او را برایش روشن می‌کند و از طرفی می‌تواند توانمندی‌های بالقوه کودکش را نیز ببیند.

    همچنین سلمان اختر معتقد است یکی از مهم‌ترین وظایف مادر «رها کردن کودک» است. این رها کردن نه تنها معطوف به زمان بزرگسالی و ترک خانه برای تحصیل است، بلکه این رها کردن حتی در زمان نوزادی نیز باید وجود داشته باشد و مادر زمان‌هایی را به دلمشغولی‌های خود سپری کند تا فضای روانی برای تنهایی آرام و خلاقانه نوزاد فراهم شود. به تدریج در سن 9 تا 14 ماهگی، مادر با دادن اجازه خودمختاری بیشتر به کودک و کاوش دنیا به دور از او، این فضای روانی را برای استقلال کودک بیشتر می‌کند.

    فصل دوم: «پیوند ایمن، شکل‌گیری دلبستگی»

    فصل دوم کتاب با عنوان «پیوند ایمن» به شکل‌گیری دلبستگی و مراقبت مادرانه‌ی به اندازه کافی خوب می‌پردازد. دلبستگی ایمن کودک با مادر، به تنظیم هیجان، شکل‌گیری اعتماد، مشارکت در روابط دوستانه، اعتماد به نفس و تحول مهارت اجتماعی کودک منجر خواهد شد.

    این فصل از کتاب شواهدی مبنی بر اینکه چگونه نقص در تعامل دونفره (مادر و کودک) می‌تواند بر پیوند ایمن تاثیر بگذارد، ارائه می‌کند و همچنین به مطالعۀ فرزندخوانده‌هایی می‌پردازد که منبع دلبستگی اولیه آن‌ها کاملا غایب یا بی‌ثبات بوده است.

    در این فصل به این مسئله نیز اشاره می‌شود که خاطره سوءاستفاده‌ها، خشونت‌ها، ضربه‌های روانی و یا ظلم‌های واقعی نسل‌های قبلی نیست که بر امکان شکل‌گیری پیوند ایمن اثر گذاشته، بلکه عامل آن عاطفۀ فراموش شده این قبیل رخدادها است، یعنی انکار و سرکوب شرم و احساس بی‌ارزشی که محرک تکرار این رویداد است.

    فصل سوم: «پیوند‌های ایمن، سیستم خانواده‌گستر و ساخت اجتماعی-فرهنگی نظریه دلبستگی»

    این فصل از کتابِ مادر و کودکش، به بررسی سیستم‌های خانواده غیر‌سنتی مثل خانواده‌هایی که چند مراقب دارند، کودکانی که دوره نوزادی خود را در یک محیط پرورشگاهی سپری کرده‌اند و یا کودکانی که بعد از شکل‌گیری دلبستگی در خانه‌های رضاعی نگه‌داری شده‌اند، می‌پردازد.

    در بسیاری موارد، کودکان به رغم اختلال و آشفتگی در روابط اولیه با مادر، قادر به برقراری روابط با دیگران هستند. در واقع بسیاری از کودکان با قابلیت انعطاف‌پذیری خود می‌توانند بر درد فقدان و ضربۀ روانی و توانایی رشد با وجود مشکلات در پیوند‌های اولیه دلبستگی غلبه کنند

    همچنین نویسنده مطرح می‌کند که بیشتر قصه‌ها و فیلم‌های عامیانه محبوب کودکان این پیام را منتقل می‌کنند که می‌توانند با فقدان والدین خود کنار بیایند. این قصه‌ها به‌طور مستقیم کودک را با یکی از ترس‌های عمیقش یعنی از دست دادن دلبستگی به والد اولیه خود مواجه می‌کنند. در حقیقت این داستان‌ها به آن‌ها می‌آموزند که این فقدان قابل سوگواری و تحمل است و گرچه هیچ‌کس جانشین مادر نمی‌شود، آن‌ها می‌توانند جایگزین‌(ها)یی برای او پیدا کنند که عملکردهای مادرانه مورد نیازشان را انجام می‌دهد.

    بسیاری از فیلم‌های والت دیزنی و داستان‌های شاه و پری پر از هم‌سرایی حیوانات و حتی اشیای بی‌جان است که با کودک احساس همدلی می‌کنند، او را پند می‌دهند و به عنوان مشوق‌های شادی برای کودک و نوجوان عمل می‌کنند.

    فصل چهارم و پنجم: «جدایی و دلبستگی» و «دلبستگی مادر-نوزاد»

    در فصل چهارم و پنجم، تحول دو خواهر را که در مرکز کودکان مسترز نیویورک مورد ارزیابی و مشاهده قرار گرفتند، از کودکی تا بزرگسالی، از طریق دو دیدگاه روانکاوی یعنی نظریۀ دلبستگی جان بالبی و نظریه جدایی-تفرد ماهلر بررسی می‌کند.

    در این فصل داستان خانواده‌ای را داریم که پیچیدگی‌های فرآیند تحول را نشان می‌دهند. نظریه جدایی-تفرد و دلبستگی، هر دو بر نحوه شکل‌گیری اولین رابطه مادر و کودک می‌پردازند. مبنای نظریۀ جدایی-تفرد مارگارت ماهلر در زمینه مطالعه تولد روان‌شناختی نوزاد است؛ به این معنا که چگونه یک کودک در حضور مادرش به حسی از جدایی دست می‌یابد.

    علاقه اصلی او این بود که تحول کودک را از زمانی که در آغوش گرفته می‌شود تا زمانی که توانایی حرکت پیدا می‌کند، بفهمد. مبنای نظریه دلبستگی جان بالبی نیز این است که درک کند در هنگام جدایی کودک از مادر چه اتفاقی می‌افتد.

    فصل ششم: «درمان والد-کودک، در جستجوی مادر گمشده»

    فصل ششم با عنوان «درمان والد-کودک» به گزارش یک مورد بالینی و ارائۀ تاریخچه او می‌پردازد؛ کودکی که با مشکل تکانش‌گری و عدم کنترل خشم به روانکاو ارجاع داده می‌شود.

    در این فصل نویسنده با تکنیک‌های روانکاوی و نیز استفاده از نوار‌های ویدئویی جلسات، به مشاهده و تبیین مراجع کودک می‌پردازد.

    فصل هفتم: «استفاده از ویدیو در تحقیقات و کارهای بالینی مربوط به نوزادان»

    در فصل هفتم نیز به معرفی و توضیح تعدادی از پژوهشگرانی پرداخته می‌شود که از فیلم و ویدئو در اقدامات درمانی خود برای کودکان و نوزادان استفاده کردند و موجب پیشرفت و وسعت بخشیدن به تفکر ما در خصوص تحول کودکان شدند.

    فصل هشتم و نهم: «فقدان‌های دوران کودکی، خاطرات دوران بزرگسالی» و «در نبود مادر»

    این بخش از کتاب، این پرسش را در ذهن برمی‌انگیزد که زمانی که میان نوزاد و بزرگسال دلبستگی وجود ندارد یا از نوع ناایمن است، دلبستگی نوزاد به نوزاد چه جایگاهی در تحول دارد؟ در این فصل‌ها به بررسی دوره کودکی و بزرگسالی کودکانی که در نوزادی از خانواده‌هایشان جدا شده و وقتی زیر یک سال بودند به اردوگاه ترزین فرستاده شدند، و کودکان یتیم می‌پردازد.

    زندگی کودکان ترزین نشان می‌دهد که محرومیت زودهنگام از مادر به این معنا نیست که امکان ندارد چنین افرادی والدینی باکفایت و همدل شوند. رفتار چنین کودکانی نشان می‌دهد که در نبود دلبستگی مطمئن به شخص مراقب، روان انسان این پتانسیل را دارد که این کمبود را جبران کند؛ بدین ترتیب که او برای کسب تجاربی که برای تحول لازم است، به هم‌سال‌های در دسترس خود روی می‌آورد.

    این مشاهدات به ما می‌گوید که بین دلبستگی به شخص مراقب و آنچه رقابت خواهر و برادری می‌نامیم، رابطه نزدیکی وجود دارد. در ‌واقع رقابت بین خواهر و برادر‌ها، رقابتی بر سر عشق و توجه شخص مراقب است. هنگامی که هیچ دلبستگی به فردی بزرگسال وجود ندارد یا تنها دلبستگی ناایمن وجود دارد، آن وقت به نظر می‌رسد که رقابت خواهر و برادری وجود نخواهد داشت.

    تنها زمانی که یک کودک دلبستگی به شخص مراقب را تجربه می‌کند، سایر کودکان به رقبای بالقوه او تبدیل می‌شوند. همچنین از منظر نظریۀ بالبی، هنگامی که یک کودک با مرجع مادرانه پیوند برقرار می‌کند، شعف ناشی از این جریان باعث اضطراب جدایی و اندوه شده و فرآیند‌های سلسله‌وار سوگواری آغاز می‌شود.

    از نظر بالبی، توانایی سوگواری کردن مستلزم وجود سبکی از دلبستگی است؛ حال این سبک دلبستگی می‌تواند ایمن، ناایمن، اجتنابی یا آشفته باشد. از آنجا که توانایی سوگواری کردن به فقدان دیگران مهم محدود نمی‌شود، برای غلبه بر نا‌امیدی‌ها و جدایی‌های روزمره هم اساسی است. این عملکرد ذهنی، نقش حیاتی در روان انسان ایفا می‌کند.

    فصل دهم: «قبل از خویشتن و ثبات شیء»

    این فصل که فصل آخر کتاب مادر و کودکش است، به قلم دکتر حسین اعتضادی، روانکاو ایرانی نوشته شده و بر استفاده از سنت کثرت‌گرایی و یکپارچگی در دیدگاه‌‌های مختلف برای تسهیل پیشرفت و تکامل علم و روش‌های درمانی تاکید دارد.

    سخن پایانی

    کتاب مادر و کودکش که یکی از کتاب‌های ارزنده در موضوع دلبستگی و تحول کودک محسوب می‌شود، می‌تواند علاوه بر دانشجویان علاقه‌مند به روانکاوی و درمانگران حوزه تحلیلی و کودک، برای مادران و کسانی که با کودکان در محیط‌های درمانی سر‌وکار دارند نیز مفید و خواندنی باشد. این کتاب علاوه بر استفاده از مفاهیم و تکنیک‌های تخصصی روانکاوی و ارائه موارد بالینی، اطلاعات لازم را برای مادران جوان نیز فراهم می‌کند.

  • معرفی کتاب از دو که حرف می‌زنم از چه حرف می‌زنم

    معرفی کتاب از دو که حرف می‌زنم از چه حرف می‌زنم

    دنیایی که موراکامی به تصویر می‌کشد، برای من و شاید میلیونها خواننده‌اش از سراسر دنیا بسیار آشناست. او روش خاص خود را در ورزش و نویسندگی برای ارتقای زندگی شخصی، ابداع کرده است.

    موراکامی در طی زندگی خود، هر کاری را با اراده راسخ و سخت کوشی، علی رغم مخالفت اطرافیان، به نتیجه دلخواهش رسانده است. در دهه سوم زندگیش، باری را اداره می‌کرده که نقطه عطف بزرگی در ارتقا و رشد فردی‌اش بوده است. بودن در جمع های گوناگون و ارتباط با دیگران، در این مرحله از زندگی، به زعم خودش؛ باعث بلوغ ذهنی‌اش شده است. او پس از چندی، ناگهان تصمیم به نویسندگی گرفته، بار را تعطیل کرده و خلوت گزیده است.

    زندگی هاروکی موراکامی در کتاب از دو که حرف می‌زنم از چه حرف می‌زنم؛

    موراکامی به راحتی با تنهایی خود کنار آمده و پس از تصمیم به نوشتن رمان، سبک و سیاق زندگی‌اش را به طور کل، تغییر داده است. او انزوا را انتخاب کرده و اعتقاد دارد با کسب و کار نویسندگی، انزوا یک امر واجب و اجتناب ناپذیر است. سحرخیزی همزمان با طلوع خورشید و خواب شبانه زود هنگام، او را از خیلی از جمع ها دور ساخته است. دوری از جمع‌های دوستانه‌ی شبانه، روزی طولانی‌تر و سرشار از سکوت را برایش به ارمغان آورده است.

    هنگامی که موراکامی تصمیم به ورزش می‌گیرد، بهترین فعالیت ورزشی، که با روحیه فرد گرایِ او هم خوانی مستقیم دارد، دوی ماراتن است. دویدن، ورزشی که نیازی به هم بازی، باشگاه خاص و یا تهیه وسیله ورزشی مخصوص ندارد. دویدن تنها با یک جفت کفش مناسب دو و خیابان، امکان پذیر است. انتخاب دوی ماراتن برای شخصی که به جمع بزرگتر و ارتباط جهانی فکر می‌کند و ارتباط گسترده تر با خوانندگانش را به روابط جمع کوچک دوستانش ترجیح می‌دهد، عجیب نیست. ماراتن به منزله همگامی و هم مسیری با بقیه، به طور هم زمان «بودن در خویشتن خویش» می باشد. از این رو، بهترین انتخاب برای شخصیت درون گرای موراکامی، دویدن است.

    ماراتن در حین انفرادی بودن، همراهی با جمعی بزرگ است، که هر کدام هدف خاص خود را در پی گرفته‌اند. در قسمتی از کتاب، هاروکی موراکامی در ستایش تنهایی و ماراتن می‌نویسد؛ «موقع دویدن نه مجبورم با کسی حرف بزنم، نه به حرف های کسی گوش بدهم. فقط باید به صحنه گذرای بیرون نگاه کنم. این همان بخش از روز من است که نمی‌توانم بی آن سر کنم.»

     

    کتاب از دو که حرف می‌زنم از چه حرف می‌زنم
    کتاب از دو که حرف می‌زنم از چه حرف می‌زنم

     

    با خواندن این کتاب در جریان دغدغه‌های زندگی عادی نویسنده، غیر از نوشتن، قرار می‌گیریم. اینکه چطور یک  تصمیم معمولی مثل دویدن به طور روزمره، تمام جوانب زندگی یک نفر را تحت شعاع قرار می‌دهد. این تغییرات انقدر گسترده می‌شوند که حتی در شغلی همانند نویسندگی هم می‌توانند تاثیر بگذارند. در واقع هر امری که اجبارا یا از روی علاقه به زندگی‌مان اضافه شود، در سلامتی، رفتار و روابطمان تاثیر مستقیم می گذارد.

    چه اتفاقی بهتر از این که، ورزشی مانند «دو» را، به روزمره‌مان بیفزاییم. به قول موراکامی؛ دو، بهترین ورزشی است که می توان در همه جا انجامش داد. در عین حال دو ورزش مادر است و تمامی عضلات را درگیر می‌کند. علاوه بر تاثیر فیزیکی دو، بر سلامتی و عضلات، در هنگام دویدن کاملا تنها هستیم. به دلیل زمانی که با خود می گذرانیم، نیروی تخیل تقویت می شود.

    مسلما موراکامی از این لحظات سکوت و آرامش، نهایت استفاده را برده و بهترین های وجودش را از طریق نوشته هایش، با خوانندگانش در اقصی نقاط دنیا به اشتراک می‌گذارد. شاید تنها برای دسته‌ای از دوندگان ماراتن که نفرات برتر می‌شوند، این ورزش حالت رقابتی دارد و جایزه گرفتن در آن مهم می‌باشد. اغلب دوندگان ماراتن زندگی‌های شخصی دیگری دارند و برای اهداف خاص خود می‌دوند و رکوردهای شخصی خود را جا به جا می‌کنند. دویدن روزانه و طولانی تر کردن دوره‌ای زمان تمرین، قدرت بدنی را افزایش داده و باعث کسب سلامتی می‌شود.

    هاروکی موراکامی در فصل دوم این کتاب، داستان نویسنده شدنش را با خواننده در میان گذاشته است. او برایمان شرح می دهد که چگونه در طی تماشای یک مسابقه ورزشی، الهامی به ذهنش رسید و دریافت، باید یک رمان بنویسد! او رمان خود را با خرید بسته ای کاغذ و یک روان نویس، شروع می‌کند و برای مسابقه اصل رمان را می فرستند. رمانی که بعد ها با نام «آوای باد را بشنو» چاپ شد. پس از گذشت چند ماه، از دفتر مجله ادبی با او تماس گرفتند. موراکامی، جایزه نفر اول را برده و لقب نویسنده خوش آتیه را گرفت.

    موراکامی، در این اثنی هم بار خود را اداره می‌کرد و هم داستان‌های کوتاه و بلند دیگری هم می‌نوشت. او در این فاصله، یک کتاب هم از «اسکات فیتز جرالد» ترجمه کرد. طوری این امور ناهمگون به او فشار آورده بودند که تصور می‌کرد به جای دو شخص متفاوت زندگی می‌کند. این فشار، تا حدی بود که تصمیم جدی مبنی بر بستن بار گرفت.

    علی رغم توصیه‌های دیگران، او می خواست که تنها حواسش را به نوشتن بدهد و نمی توانست در عین حال به مسائل بار هم فکر کند. او شرح می‌دهد که چطور برای نوشتن یک کتاب انزوای خود خواسته‌ای را در پی گرفته و به مسافرت‌های تحقیقاتی رفته است. موراکامی در این مدت سبک شاخص خود را پیدا کرد، اگرچه ویراستاران و منتقدان اثر تازه اش را نپسندیدند. اما کتاب «تعقیب گوسفند وحشی» در بین خوانندگانش با استقبال روبرو شد. او پس از این اقبال، به طور کاملا جدی به یک نویسنده حرفه‌ای تبدیل شد و زندگی نوینی را آغاز کرد. در این هنگام کار نویسندگی و نشستن پی در پی پشت میز، باعث جمع شدن چربی در محدوده کمر و شکم او شد. علاوه بر آن تعداد سیگارهای روزانه‌اش هم به دو پاکت در روز رسیده بود. تصمیم به ورزش و ایده دویدن، در این زمان، نویسنده را نجات داد.

     

    کتاب از دو که حرف می‌زنم از چه حرف می‌زنم
    متن پشت جلد کتاب از دو که حرف می‌زنم از چه حرف می‌زنم

     

    تأثیرات دویدن و آمادگی جسمانی بر تفکر از نظر هاروکی موراکامی

    دویدن آغاز یک سلسله اتفاق مهم در زندگی موراکامی شد؛ این عمل رشد فکری، دید وسیع و بینش بالاتری برایش به ارمغان آورد و همینطور تنفسش را بهبود بخشید. او واقف است که وقتی بهتر نفس می‌کشد، مغز فعالیتش را بالا برده و فکر گسترش می‌یابد. خود به خود سیگار کشیدنش رنگ باخت و فراموش شد. موراکامی هر گاه در معرض ناراحتی، بی عدالتی یا درک نشدن قرار می گیرد، بیشتر می دود. او اعتقادی راسخ بر این امر دارد که دویدن می تواند با ایجاد خستگی جسمانی، آثار ناشی از ناراحتی را، از بین برده و به او بفهماند که کمی بیش از حد معمولی است.

    از نظر موراکامی دویدن در ماراتن و نویسندگی یک رمان، شباهت های زیادی با هم دارند. نویسنده هم مانند دونده، از محرکی درونی و خاموش، پیروی می کند و در پی تاثیر و تایید دنیای خارج از خود نیست. نویسنده و دونده هر دو، تنها به کاری که می‌کنند می‌اندیشند. اگر در حین نوشتن یا دویدن، رشته کار از دستش خارج شود، همه چیز از بین می‌رود. دویدن،  به عبارت دیگر«دویدن ماراتن»، تمرینی برای بالابردن ملاک‌ها و ارتقای ویژگی‌های شخصی است. از نظر موراکامی، تندرستی به رسیدن به خویشتن خویش کمک فراوانی می‌کند و در مورد شخص او، این امر با دویدن محقق گشته است.

    هاروکی موراکامی اضافه وزن را موهبتی می‌داند که تلنگری بر بازیابی سلامتی اش بوده است. با مشاهده اضافه وزن، او یاد گرفت که با روی آوردن به ورزش می تواند بسیار سالم تر زندگی کند و شاهد تغییرات شگرفی در بدن و عضلاتش باشد. افرادی که نیاز به تحرک ندارند و دچار چاقی نمی شوند، این تحلیل عضلات را ندیده و در سنین بالا دچار آسیب های جدی در عضلات و پوکی استخوان می‌شوند.

    به همین ترتیب او خود را از زمره نویسندگانی نمی داند که بی هیچ سختی و با استعدادی خدادادی می‌نویسند. نویسندگانی که با استعداد ذاتی خود، کلمات را چون آبی روان بر کاغذ جاری می‌کنند و بی هیچ سختی کتاب می‌نویسند. موراکامی اذعان می کند که برای هر کدام از کتاب هایش تلاش و تحقیق می‌کند. او با اراده‌ای  قوی بیشتر از بیست سال این رویه دویدن، نوشتن، سالم خواری، خواب کافی و به هنگام را ادامه داده است. هرچند خود او معتقد است که اراده‌ای قوی پشت این قضیه نیست! بلکه تنها این رویه با احوالش جور است و دست کم مایه عذابش نبوده است.

     

     

    هاروکی موراکامی تنها با اعتقاد بر بدست آوردن سلامتی به این شیوه زندگی دست یافته و به آن ادامه داده است. او هرگز کسی را به دویدن ترغیب و تشویق نمی‌کند، چون می داند ماراتن، ورزش هر کسی نیست، همان طور که رمان نویسی هم نمی تواند حرفه همه کس باشد. تنها با اراده شخصی و همت می‌توان ماراتن را دوید و یا رمان نویس شد. تنها آدمهایی در هر دوی این کارها موفق می‌شوند که با تمام وجود به سمت آن رفته‌اند و روش و سیستم زندگی خود را بر پایه آن تغییر داده‌اند.

    موراکامی در طول دوران تحصیلی خود، از هر کاری که به اجبار بر او تحمیل می‌شد فراری بود. مطالعه را زمانی دوست داشتنی یافت که مجبور نبود درس بخواند. از زنگ ورزش مدرسه بیزار بود، چون معلم ورزش به اجبار به او حرکاتی را تحمیل می کرد. ورزش‌های دو میدانی و شنا را که گروهی نیست، به ورزش های تیمی ترجیح می‌داد. او در مورد خود می‌گوید اگر آزادش می‌گذاشتند هر روالی را که می‌خواست  پیش می‌گرفت و آزادانه مطالعه می‌کرد، مسلما خیلی زودتر راه خود را می‌یافت.

    موراکامی، می داند که آدم صبح گاه است و صبح زود مغز آزاد و روحیه بهتری برای نوشتن دارد. از این رو پس از تعطیلی بار، برنامه خواب خود را کاملا تغییر داده است و یکی دو ساعت بعد از تاریکی هوا به خواب رفته و با طلوع خورشید بیدار می‌شود. هر روز صبحش را با تمرکز بیشتر به نوشتن می پردازد و در ساعت های باقی مانده روز به دویدن، مطالعه و گوش دادن موسیقی می‌پردازد. طبق این روال اولویت همیشگی موراکامی، نوشتن برای مخاطبانش بوده است.

    او بر اساس اصول شخصی خودش رفتار می‌کند و عقیده دارد که در آن واحد نمی‌توان همه را راضی نگاه داشت. موراکامی نگرش خاص خود را در اداره کافه و نوشتن دارد. اگر از بین ده مشتری تنها یک مشتری راضی بود، او از آن خرسند می شد. چون عقیده داشت همین یک نفر مشتری دائمی اش می‌شود. در مورد نوشتن هم با همین نگاه پیش می‌رود. اگر از بین ده خواننده تنها یک نفر کلام او را درک کند و دوست داشته باشد، برایش کافی است. گویی این درک باری را از روی دوشش بر می‌دارد و با آرامش بیشتری به کارش ادامه می‌دهد. او می‌داند که در عالم ادبیات نیاز نیست که آدم دونده اول باشد. تنها باید توان رسیدن به نقطه پایان را داشته باشد و بتواند رکورد قبلی خود را جا به جا کند.

     

    کتاب از دو که حرف می‌زنم از چه حرف می‌زنم

     

    در این کتاب، فقط نویسنده به تمجید از نقاط قوت خود نمی پردازد؛ گاهی اوقات خواننده را در شکست هایش هم شریک می‌کند. به طور مثال در پی گرفتگی عضلانی که  به ناگاه در هنگام یک ماراتن برایش پیش آمده است، شکست تلخ و دردناکی را تجربه می‌کند. او دلیل این اتفاق را در تمرین ناکافی خلاصه می‌کند. او در آن زمان از خودش راضی نبود و دلیل این تجربه را غرور کاذب می‌داند. موراکامی معتقد است که تمرین کافی نداشته و وزنش را پایین نیآورده بود. موراکامی آدمی نیست که به خودش اجازه اشتباه مجدد را بدهد و از اشتباهاتش درس می‌گیرد و یا دست کم آنها را تکرار نمی‌کند.

    او هر روز از دویدن می نویسد و این کار کمک بزرگی برای بازنگری راه های رفته و تشویق و تنبیه خود است. یک تجربه سخت دیگراو، دویدن خلاف مسیر ماراتن از آتن به ماراتن، در گرمای تابستان یونان بود. موراکامی هیچ پیشینه‌ای از گرمای تابستان یونان نداشت و به سختی و با تلاش توانست این مسیر را به پایان برساند. تجربه جالب دویدن هاروکی موراکامی در مسیر مارتن، بسیار جذاب است. او برای ما شرح می دهد که طی مسیر 26 کیلومتر، با وجود گرمای هوا و نبود امکانات یک ماراتن واقعی، روی آسفالتی از جنس پودر سنگ مرمر که زیر نور آفتاب برق هم می زند، تا چه حد می تواند دشوار باشد.

    عنوان فصل چهارم بسیار جذاب است: «بیشتر دانسته‌هایم را در داستان نویسی، دویدن‌های روزانه به من آموخته است.» در کتاب از دو که حرف می زنم از چه حرف می زنم، در روند روزمره‌گی های چندین ساله نویسند، با هاروکی موراکامی همگام می‌شویم. تصمیم به دویدن، همزمان با گوش دادن به موزیک‌های مورد علاقه دوران جوانی‌اش، باعث رشد عضلانی و آرامش فکری نویسنده شده است.

    او نمی‌تواند جواب این پرسش را بدهد که در هنگام دو به چه چیزی فکر می‌کند؛ در هنگام دویدن ماراتن، مسلما بیشتر به مسیر فکر می کنیم تا به مقصد رسیدن! اینکه هر روز چه تعدادی گام برخواهیم داشت مهم نیست، بلکه تلاش برای اجرای هر روزه  این کار و انجام  تمرینات، در درجه اول اهمیت قرار دارد.

     

    کتاب از دو که حرف می‌زنم از چه حرف می‌زنم
    هاروکی موراکامی نویسنده کتاب از دو که حرف می‌زنم از چه حرف می‌زنم

     

    اگر دونده باشید به خوبی می دانید که در هنگام دو می توان به هرچیزی اندیشید و در عین حال به هیچ چیزی فکر نکرد. فکر کاملا آزادانه می‌آید و می‌رود. می‌توان تنها در مسیر حضور داشت و با صدای موزیک همگام شد. گاهی به دونده‌های دیگر در مسیر دقت می‌کنیم؛ به این که هر کدام چه داستانی در پشت دویدن خود دارند. پاسخ نویسنده به این سوال، این طور در کتاب بیان شده است:« اگر راستش را بخواهید حین دویدن چندان به نکات مهم و قابل عرض فکر نمی‌کنم؛ فقط می‎دوم، دویدن در خلا. شاید هم بتوان آن را طوری دیگر مطرح کرد؛ می دوم تا خلا را بدست آورم. اما گاهی امکان دارد سر و کله یک فکر در این محدوده خلا هم پیدا شود.»

    پیشنهاد مطالعه:
    نوشتن و اثر آن بر زندگی و سلامت روان

  • معرفی کتاب بیگانه از آلبر کامو

    معرفی کتاب بیگانه از آلبر کامو

    منحصر به فرد بودن هر کدام از ما آدم‌ها باعث می‌شود چیزی را از جهان درک کنیم که فقط متعلق به خود ماست و این یعنی با وجود نزدیکی به دیگران، نمی‌توان ادعا کرد جهان خصوصی آنها را درک می‌کنیم. همچنین مسلم است که دیگران نیز نمی‌‌توانند چنین ادعایی نسبت به ما و جهان ما داشته باشند.

    اما انسان‌ها به ارتباط با یکدیگر احتیاج دارند و به کمک این ارتباط است که وضعیت خود در جهان را می‌فهمند. اگرچه این فرآیند همیشه موفقیت‌آمیز نیست؛ ممکن است بعضی افراد جایی از این ارتباط توقف کرده و دیگر نتوانند جایگاه خود را در دنیا تشخیص دهند.

    بعضی هم متوجه جایگاه خود هستند اما این جایگاه آنقدر در نظرشان بی‌ارزش است که هیچ کاری نمی‌تواند دید آنها را عوض کند یا برعکس، شاید هم آن‌قدر سرگرم به فعالیت‌های مختلف شوند که اساسا فهمیدن این جایگاه را بی اهمیت بشمارند.

    انواع متعددی از ارتباط‌ ما با انسان‌ها و جهان وجود دارد اما نوعی که در این نوشتار به آن می‌پردازیم مربوط به اقلیت انسان ها است؛ افرادی که در برخورد با جهان دقیقا همان چیزی را عرضه می‌کنند که فهمیده‌اند، بی‌غلو و تعارف و دستکاری.

     «مورسو»، شخصیت اصلی رمان بیگانه، یکی از همین اقلیت است.

     

    این کتاب مهم ترجمه‌های زیادی به فارسی دارد که روان ترین آنها ترجمه خانم لیلی گلستان و تخصصی‌ترین آنها ترجمه خشایار دیهیمی‌ است.

    با ما در مجله تجربه زندگی همراه باشید.

    بی تفاوتی؛ اولین نشانه پوچی:

    کتاب با مرگ آغاز شده و با مرگ هم به پایان می‌‌رسد.

    مورسو، کارمندی ساده است که با دریافت تلگرافی مطلع می‌شود مادرش که در آسایشگاهی در شهر دیگر زندگی می‌کرده، مرده و باید برای مراسم تدفین او به آنجا برود.

    در همان آغاز کار خواننده متوجه بی تفاوتی مورسو نسبت به این موضوع با اهمیت می‌شود و احتمالا صفاتی مانند بی‌احساس، دل سنگ، بی‌عاطفه و ناجوانمرد را به او نسبت می‌دهد.

    اما خط به خط داستان به مخاطب تلنگر می‌زند که شخصیت مورسو را دست کم نگیرد؛ چرا که هر عمل و عکس العمل او به نوعی ما را غافلگیر می‌‌کند.

    هرچند مورسو به وضوح از مرگ مادرش چندان غمگین نیست اما با این حال سعی دارد تا آخرین روزهای زندگی او را تجسم کند؛ مثلا دوست دارد تنهایی او در شب‌های خوف انگیز آسایشگاه را درک کند.

    از آنجا که مورسو وابستگی چندانی به مادرش نداشت با مرگ او به راحتی کنار می‌‌آید اما این کار او از نظر بقیه نه تنها غیر طبیعی است که حتی بی رحمی‌ محسوب می‌شود.

    همه ما می‌دانیم که اگر سوگ عزیزان تلخ است، تلخی آن به خاطر خود ماست. ما به خاطر خودمان بی‌تابی می‌کنیم و به خاطر خودمان عذاب می‌کشیم. صمیمی‌‌ترین دوستِ مادرِ مورسو در کنار جسد او زار زار گریه می‌‌کند چرا که می‌داند از این به بعد دوستی ندارد. اما مورسو که گویا تنهایی عظیم‌تری داشته، چندان ناراحت نیست چون بحرانی که در آن دست و پا می‌‌زند عمیق‌تر از آن است که حضور یا عدم حضور مادرش بر آن تاثیرگذار باشد.

    مورسو سعی می‌کند مادرش و روزهای پایانی عمرش را دقیقا مثل هر پیرزن ساکن در آسایشگاه درک کند. که این نشان می‌دهد چیزی که توجه مورسو را به خود جلب می‌کند، رنجِ نوع بشر است نه رنج زنی که از قضا مادر او بوده. او حتی نیازی نمی‌‌بیند که برای آخرین بار مادرش را ببیند. بالای تابوت او سیگار می‌کشد و قهوه می‌‌نوشد و قطره‌ای اشک هم نمی‌ریزد.

    با تمام تشریفات مراسم تدفین مادر هم مثل همه آیین‌های مهم دیگر به سرعت و بسیار عادی می‌گذرد. اما نکته اینجاست که گرچه در نظر بقیه مورسو بی‌تفاوت ترین فرد حاضر در مراسم است اما هیچ کس به اندازه او جزییات آن روز را در ذهنش ثبت نمی‌کند و بقیه افراد طبق عادت تشریفات را انجام می‌دهند و راضی از این‌که انسانیت خود را به نمایش گذاشته‌اند، به زندگی عادی برمی‌گردند.

    بعد از تدفین مادر، همچنان چیزی در زندگی مورسو تغییر نکرده است؛ انگار چیزی پیدا نمی‌شود که یکنواختی دنیای او را بهم بزند. او دقیقا فردای آن روز به شنا می‌رود، با دختری که زمانی او را می‌‌شناخته [ماری] روبرو می‌شود، با او به سینما می‌رود و اتفاقا فیلمی‌ طنز را برای دیدن انتخاب می‌کند.

    وقت کشی؛ راهی برای مبارزه با پوچی دنیا

    مورسو تمام روز تعطیلش را پشت پنجره رو به خیابان آپارتمانش می‌گذراند. حتی برای خرید نان هم حاضر نمی‌شود از خانه خارج شود. گویی این حجم از زمان خالی برای او معنایی ندارد چرا که از نظر مورسو جهان نسبت به انسان‌ها بی تفاوت است پس فرق چندانی ندارد که چگونه با آن رفتار شود.

    از پشت پنجره آدم‌ها و حالات چهره شان، آسمان، گربه‌ها و خیابان را از نظر می‌‌گذراند و انگار با این‌کار قصد دارد ثابت کند که زمان برای همه ما یکسان می‌‌گذرد؛ چه برای گروه پسران و دخترانی که از سینما برمی‌‌گشتند، چه بازیکنانی که برد خود را در تراموآ جشن گرفته بودند، چه سیگار فروشی که مثل مورسو روز تعطیلش را با نشستن جلوی در مغازه اش سپری کرد. همه به نوعی با زمانی که در اختیار دارند می‌جنگند. روز برای همه در ساعت مشخصی به پایان می‌‌رسد و مورسو با هیچ کاری نکردن می‌خواهد طغیان خود علیه زمان را به رخ بکشد.

    همه در تجربه پوچی سهیم‌اند:

    یکی از دلایل جذابیت رمان بیگانه این است که کامو تمام شخصیت‌ها را در موقعیتی اَبزورد نشان داده و جالب‌تر اینکه تنها مورسو این حقیقت را پذیرفته‌است و پوچی زندگی‌اش را شجاعانه نشان می‌دهد اما دقیقا همین موضوع دیگران را آشفته می‌‌کند؛ چرا که برای افرادی که نمی‌خواهند بی‌معنایی زندگی را ببینند، طبیعی نیست کسی آن را جار بزند.

    سالامانو، همسایه‌ی پیر مورسو، تمام روز درحال سر و کله زدن و فحش دادن به سگی است که تنها از سرِ وابستگی از او نگهداری می‌کند. ولی در عین حال هویتش را به آن متصل می‌داند تا حدی که وقتی سگش را گم می‌کند، آرزو می‌کند شب‌ها صدای پارس سگ‌ها را نشنود چون او را به یاد سگ خودش می‌‌اندازند.

    ماری برای تسکین تنهایی و ارضای حس دوست داشته شدن هرکاری می‌‌کند که مورسو را نزدیک به خود نگه دارد و کامو کاملا هوشمندانه در تمام داستان از ماری تنها دلبری‌هایش برای مورسو را به ما نشان می‌دهد و این به ما می‌‌گوید که این دختر تمام دغدغه اش جلب محبت مورسو است با اینکه ابراز علاقه واضحی از جانب او دریافت نمی‌‌کند و حتی وقتی پیشنهاد ازدواج می‌دهد مورسو می‌‌گوید :«برایم فرقی نمی‌کند، اگر می‌خواهی انجامش می‌دهم»

    به نظر می‌‌رسد هرکس دیگری به جز مورسو هم می‌توانست هدف او باشد؛تنها کافی است آن شخص او را دوست داشته باشد و یا حتی فقط در کنارش وقت بگذراند.

    ریمون درآمد و انرژی اش را صرف زنی می‌کند که می‌داند وصله او نیست و همه توانش را صرف گرفتن انتقامی‌ جانانه از این زن می‌کند و حتی حاضر است برای  داشتن یک هم‌صحبت با شام و شراب به مورسو  باج دهد و او را رفیق خود بداند گرچه کسی مثل مورسو نسبت به این مسائل  کاملا بی تفاوت است.

    از نظر مورسو ارزش همه زندگی‌ها درهر مختصاتی از زمین و با هر نوع رفتاری در نهایت برابر است و همین عقیده او باعث می‌شود که به دنبال تغییر در زندگیش نباشد؛ او دلیلی برای این کار پیدا نمی‌کند و البته که از این وضع هم ناراضی نیست.

    او طبیعت را عمیقا دوست دارد و به کوچکترین جزییات محیط اطرافش واکنش نشان می‌دهد و کمااینکه خلق و خویش هم با آب و هوا تنظیم می‌شود. به همین جهت هم وقتی آفتاب شدید بی طاقتش می‌کند بر روی مرد عرب اسلحه می‌کشد و بعد از افتادنش هم چهار بار دیگر به او شلیک می‌‌کند.

    جزای بی احساسی بیشتر از قتل است:

    قتل انجام می‌گیرد قتلی که نه غیرعمد و نه حتی برای دفاع از خود است، بلکه از سرِ کلافگی و فشار جسمی‌ است!

    با دریافت عنوان قاتل خیلی از مسائل تغییر می‌کند گویی دیگر مهم نیست که فرد موردنظر تا قبل از این اتفاق به کسی آزاری رسانده یا خیر. تمام گناه مورسو این است که نیازهای جسمانی‌اش باعث تشویش احساساتش می‌شوند. هرچند این کار او غیراخلاقی جلوه می‌کند اما این که سعی ندارد با اخلاق کسی را گول بزند خودش نشان دهنده شرافت اوست.

    زمانی که او به بی‌احساسی متهم می‌شود فقط همدردی دیگران را می‌خواهد و برایش مهم نیست که این همدردی به درد پرونده اش بخورد یا نه اما حتی برای جلب این همدردی نیز تلاشی نمی‌کند و به قول کامو از سر تنبلی قیدش را می‌زند.

    شخصیت تودار و بسته مورسو گویا مجوز بدجنس بودن او را برای بازپرس و دیگر اعضای دادگاه صادر می‌کند. درصورتی که به گفته خودش چون حرف زیادی برای گفتن ندارد، ساکت می‌ماند و یا به قول سلست که شاید بشود گفت تنها دوست او بوده، مورسو فقط برای اینکه چیزی گفته باشد حرف نمی‌‌زند.

    بازپرس سعی دارد با نشان دادن صلیبش مورسو را تحت تاثیر قرار دهد تا اقرار کند که گناه کرده ولی از این گناه پشیمان است. اما مورسو می‌گوید بیشتر از آنکه واقعا پشیمان باشد نوعی ناراحتی حس می‌کند.

    اما این حرف او درک نمی‌شود چرا که درک کردن مورسو به قیمت ایجاد روزنه‌ای عمیق در اعتقادات بازپرس است و او نمی‌خواهد اینگونه دچار تزلزل در عقاید شود.

    انسان‌های متفاوت بیگانه‌اند:

    مورسو در اولین حضورش در دادگاه دیگران را به مسافران قطار تشبیه می‌‌کند و متهم را به مسافر تازه وارد. گویی همه نگاه‌ها به اوست تا حرکات مسخره‌اش را ببینند. تنها تفاوت این است که هیئت منصفه به دنبال جرم هستند نه حرکات مسخره.

    از قضا موازی با پرونده مورسو، یک پرونده پدرکشی هم در آن دادگاه بررسی می‌شود و اتفاقا دادستان این دو پرونده را بهم شبیه می‌داند و حتی ادعا می‌کند بی حرمتی مورسو به مقام مادرش چه بسا بیرحمانه‌تر از کشتن اوست.

    مورسو در آنجا احساس مزاحم و اضافی بودن دارد چرا که بقیه را درحال تعامل باهم می‌بیند انگار که همه آنها خوشحال و مطمئن از بی‌گناهی خودشان به تماشای کسی آمده‌اند که مرتکب جرم شده و همه متفق القول هستند که نه تنها با او بلکه با همه متهمین در دادگاه‌ها فرق دارند.

    بیگانگی مورسو در صحن دادگاه ملموس‌تر از همیشه است. این که مورسو حس می‌کند همه به سبب صداقتی که در رفتارش داشته از او متنفرند آن هم به دلیل اینکه بالای سر جسد مادرش سیگار کشیده و شیرقهوه خورده است.

    جالب اینجاست که مورسو به جرم کشتن مردی عرب مورد محاکمه قرار گرفته است اما درمورد هرچیزی با او صحبت می‌شود الا کشتن مرد عرب! از نظر دادستان، مورسو گناهکار است چرا که از نظر روانی مادرش را کشته.

    هیچ‌ یک از شاهدین درمورد مورسو دروغ نمی‌گویند و گویی مسئله‌ دادگاه همین شفاف بودن مورسو است. دادگاه یا بهتر بگوییم این جهان شفافیت را راحت نمی‌‌پذیرد چرا که انسان به نقاب‌هایش وابسته است.همه شاهدین چیزی را که عینا از مورسو دیده اند بازگو می‌کنند.

    شاید تنها کسی که ماجرا را به چشم جنایت نمی‌بیند سلست (تنها دوست مورسو) باشد.

    او می‌گوید این یک بدبیاری بوده و مورسو در آن موقعیت بی‌دفاع مانده و جالب است که به او اجازه نمی‌دهند صحبت هایش را ادامه دهد؛ چرا که پیدا کردن مجرم و صحبت کردن درباره او برای حضار دادگاه لذتی بیشتر از همدلانه برخورد کردن دارد.

    در واقع برچسب قاتل اهمیت بقیه وجوه شخصیتی مورسو را تقریبا به صفر رسانده و نه حرف‌های سالامانوی پیر درباره رفتار مهربانانه مورسو با سگش، نه شناخت ماری از اخلاق مورسو، هیچکدام برای تغییر رأی دادگاه به کار نمی‌‌آیند.

    مورسو می‌گوید بیشتر نطق‌هایی که در دادگاه شنیده شد، درباره من بود نه جنایتی که مرتکب شدم.

    دادگاه قتل را که «عملی که ممکن است از همه سر بزند» نمی‌‌داند، بلکه انسان‌ها را به دو دسته قاتل‌ها و غیرقاتل‌ها تقسیم می‌کند، بنابراین بخشش مورسو را جایز نمی‌‌بیند. در واقع کامو با نشان دادن وضعیت مورسو در دادگاه می‌خواهد نظرش راجع به حکم اعدام را بگوید.

    البته پیشنهاد من این است که برای بهتر فهمیدن عقیده او در این باره به کتاب «تامل درباره گیوتین» سر بزنید. کامو کلمه عدالت را به چالش می‌کشد و باور دارد که حکم اعدام نه تنها عادلانه نیست بلکه زمینه ای ست برای ترویج انتقام و محکمتر شدن ریشه‌های جرم و جنایت.

    شخصیت دادستان در رمان بیگانه نمونه‌ای از تمام کسانی است که روحیه ارتکاب جرم را محدود به انسان‌های خاصی می‌دانند و تصورشان این است که با اشد مجازات جنایتکاران می‌توان جامعه را از جرم پاک کرد و به همین راحتی بین گناهکاران و بیگناهان مرز می‌کشند و این مرز به آن‌ها این امکان ر ا می‌دهد تا با خیال راحت دسته گناهکاران را شماتت کنند.

    اما به عقیده کامو :«انسان عادلی وجود ندارد، بلکه فقط قلب‌هایی است که بیش و کم در عدالت فقیرند. زیستن دست‌ِکم فرصتی است که این حقیقت را بفهمیم و کمی‌ خوبی چاشنی اعمال خود کنیم تا جبران مختصری باشد بر شرّ و تباهی‌ای که به دنیا داده‌ایم. این حقِ زیستن که همراه با امکان اصلاح و جبران است، حق طبیعی همه انسان‌هاست حتی بدترین آنها.»

    مجازات زندانیان محروم شدن است نه محدود شدن

    «دچار هجوم خاطرات یک زندگی شدم که دیگر به من تعلق نداشت اما در آن زندگی، ساده‌ترین و ماندگارترین شادی ها را یافته بودم: بوهای تابستان، محله‌ای که دوست داشتم، یک جور آسمان شب هنگام، خنده و پیراهن‌های ماری و تمام کارهای بیهوده‌ای که کرده بودم مثل بغضی آمد توی گلویم.»

    از زمانی که مورسو به زندان منتقل می‌شود و حتی اجازه ملاقات هم از او سلب می‌شود، می‌فهمد که زندان خانه اوست.

    اما از آنجایی که از همان صفحات ابتدایی شیفتگی مورسو به طبیعت را می‌بینیم، مسلم است که در زمان حبسش نیز دوری از نور و هوای تازه و اجزای دیگر طبیعت برایش چقدر دشوار است. مورسو می‌گوید در ابتدای زندانی شدنش هیچ چیز به اندازه تفکر آزاد بودن عذابش نمی‌‌داده است. این که نتوانی بپذیری که محصور به دیوارهای بتنی هستی.

    اما یک خصیصه بارز و یاری رسان مورسو قدرت منطبق شدن با وضعیت است؛ او کم کم یاد می‌گیرد که پیاده روی در حیاط زندان را غنیمت بداند و یا منتظر ملاقات با وکلیش باشد تا ببیند آن روز چه کراوات عجیبی زده است.

    عادت کردن بزرگترین سلاح مورسو برای مواجهه با شکنجه‌ای است که برایش درنظر گرفته‌اند.

    و این عادت کردن را از مادرش یاد گرفته چون او اعتقاد داشته که همیشه آدم هایی هستند که از تو بدبخت‌تر باشند. این خودش نشان دهنده تاثیراتی است که مورسو از مادرش گرفته؛ چه بسا اگر به گفته دیگران عاری از احساس بود، از مادرش هم پندی به یاد نمی‌‌داشت.

    تنها چیزی که نه عادی می‌شود نه می‌شود از آن چشم پوشید زمان خالی و طولانی است که در اختیار زندانیان است. زمان تنها چیزی است که مورسو نمی‌تواند از آن فرار کند و مجبور است که آن را ثانیه به ثانیه لمس کند.

    پس دست به تخیل می‌زند. شروع می‌کند به تصور کردن اشیاء مختلف با تمام جزییاتشان و انقدر این کار را ادامه می‌دهد که بعد از مدتی می‌تواند ساعت‌ها با این کار سرگرم شود و ادعا می‌کند:« آدمی‌ که حتی فقط یک روز زندگی کرده باشد، می‌تواند بی هیچ ناراحتی صدسال زندگی کند، بی اینکه حوصله اش سر برود» چرا که در همان یک روز هم تصاویری دیده‌ای و احساساتی را چشیده‌ای که می‌توان بارها و بارها مرورشان کرد.

    اما با همه این‌ها روزها همچنان کش می‌‌آمدند و تنها دیروز و فردا برای مورسو معنی داشتند.

    زجرآورترین زمان، شب های زندان هستند…شاید به این دلیل که مورسو می‌داند در امتداد یکی از همین شب ها قرار است او را به دست مرگ بسپارند.

     روزشماری برای اعدام:

    «با کمی‌ شرم و بسیاری دقت به آرامی‌ کشته می‌شوی»

    شاید درخشان‌ترین بخش کتاب و یکی از ماندگارترین بخش ها در ادبیات فصل آخر «بیگانه» باشد.

    زمانی که مورسو اعدام را نزدیک می‌بیند و تمام امیدش به این است که بتواند به نوعی از گیوتینی که در انتظار اوست فرار کند.

    مورسو فکر می‌کند حکم اعدام که عملا همان قتل است که در لفافه قانون پوشیده شده، آنقدر طبیعی و ضروری و عادلانه برای مردم جلوه پیدا کرده است که هیچکس حتی جرئت مخالفت با آن را در ذهن نمی‌پروراند.

    گیوتین هیچ فرصتی به مجرم نمی‌‌دهد. ضربتی عمل می‌کند و شاید این بدترین مشخصه‌اش باشد و قسمت ترسناک ماجرا این است که محکوم باید امیدوار باشد که دستگاه خوب کار کند و تیغه آن بازی درنیاورد! چرا که حداقل از لحاظ روانی نیاز داشت که بداند عذابی که به او محول شده مدیون یک ضربه کاری و کشنده است نه بیشتر!

    «به قلبم گوش دادم، نمی‌‌توانستم فکر کنم این صدایی که مدت های طولانی است که همراه من است می‌تواند خاموش شود.»

    مورسو حتی در ارتباط با ماری هم به فکر های پوچ می‌رسد «بیرون از دو تن ما که حالا از هم جدا افتاده بودند، چیز دیگری ما را به هم وصل نمی‌کرد»

    زمانی که حکم اعدام برای مورسو اعلام می‌شود و طبق سنت کشیشی را برای شنیدن حرف‌هایش می‌فرستند، کشیش هم مثل خیلی‌های دیگر از اینکه مورسو به خدا اعتقاد ندارد می‌ترسد. می‌ترسد چون تشویشی در دلش حس می‌کند.

    می‌ترسد چون وجود آدمی‌ شبیه به مورسو، ایمانی را که بر دلش چنبره زده را خدشه‌دار می‌کند و این یعنی مجبور خواهد شد به دنیا از زاویه‌ای دورتر از خودش و آدمیان نگاه کند (کاری که مورسو انجام داد) و دقیقا آن پوچی را حس کند که مورسو حس می‌کرد.

    اما مورسو در چند صفحه آخر داستان چیزی را می‌فهمد که گویا در تمام طول داستان (زندگیش) برایش آماده می‌شد. او به این فکر می‌کند که مادرش هم قبل از مرگ تصمیم گرفته بود با نامزد کردن از نو زندگی کند. مورسو رهایی را حس می‌کند که هزینه‌اش زندگی اوست و این رهایی باعث می‌شود به اندازه تدفین مادرش، نسبت به اعدام خودش هم بی‌تفاوت شود.

    در واقع صفحات پایانی کتاب، به نوعی مقدمه‌ای است برای کتاب «انسان طاغی» آلبرکامو.

    مورسو در نهایت می‌‌گوید که از گذران زندگیش راضی است و فکر می‌کند نمی‌توانسته کار بیشتری برای عمری که داشته انجام دهد. او در نهایت در برابر پوچی دنیا قدعلم می‌کند و با قبول مسئولیت تک تک لحظاتی که گذرانده است، به انتظار روز اعدام خود می‌نشیند.

     

  • معرفی کتاب عیبی ندارد اگر حالت خوش نیست

    معرفی کتاب عیبی ندارد اگر حالت خوش نیست

    نویسنده در جملاتش و حتی در ساختار کلی کتاب و دیدگاهش نسبت به مخاطب، توانسته سوگ را هرچند هم که متفاوت باشد، بپذیرد. با ما همراه باشید که معرفی و خلاصه‌ای از این کتاب را بخوانیم.

    عیبی ندارد اگر حالت خوش نیست

    بله واقعا عیبی ندارد اگر حالتان خوش نیست! نویسنده کتاب، مگان دیواین، در اوایل کتاب به مخاطب سوگوارش می‌گوید اشکالی ندارد اگر دل و دماغ خواندن همه‌ی کتاب را نداشته باشید، هر فصلی که فکر می‌کنید با احساسات شما بیشتر هم‌جهت است، همان فصل را بخوانید، اصراری بر به ترتیب خواندن فصل‌ها نیست. اما اینجا که می‌خواهیم نگاهی به کتاب بیاندازیم، ترجیح می‌دهم از نظم خوب کتاب برای معرفی محتوایش استفاده کنم.

    هر دوست داشتنی، جدایی در پی دارد

    در بخشی از پیشگفتار «مارک نپو» در ابتدای کتاب، درباره‌ی تنهایی و سوگ می‌خوانیم:

    «تضادی دوگانه در انسان بودن وجود دارد: اول اینکه هیچ‌کس نمی‌تواند به جای شما زندگی کند (یعنی هیچکس نمی‌تواند با آنچه شما باید با آن مواجه شوید روبرو شود یا آنچه را شما باید احساسش کنید، احساس کند) و هیچکس نیز قادر نیست به تنهایی از پس زندگی بربیاید.

    دوم اینکه همه‌ی ما، در این تنها نوبت زندگیمان آمده‌ایم برای عشق ورزیدن و از دست دادن. هیچکس نمی‌داند چرا، اما همین است که هست. اگر به عشق پایبند باشیم، به ناچار با فقدان و سوگ هم آشنا خواهیم شد. اگر از فقدان و سوگ دوری کننیم، هرگز حقیقتا عشق را تجربه نخواهیم کرد. با این وصف، این شناخت هردوی عشق و فقدان است که ما را کاملا و عمیقا زنده نگه خواهد داشت.»

    وقتی فقدان عزیزی را تجربه می‌کنیم، دنیایمان برای همیشه تغییر می‌کند. در این دنیا که مردم از احساس کردن هراس دارند، مهم است تا عمق سفر انسانی‌مان را به روی یکدیگر باز کنیم، که تنها با تجربه‌ی احساساتمان می‌توانیم از آن آگاه شویم. استحکام پیوند عشق و دوستی واقعی وابسته به این است که چقدر می‌توانیم عشق و فقدان را با هم تجربه کنیم.

    ما اینجا نیستیم که درد خود را برطرف کنیم، بلکه اینجاییم که بر آن مرهم بگذاریم.

    مگان دیواین، نویسنده کتاب عیبی ندارد اگر حالت خوش نیست

    مگان می‌گوید:«آرامش حقیقی در این است که به دردهای همدیگر وارد شویم و خودمان را درون آن‌ها بشناسیم.»
    وظیفه‌ی ما، به تنهایی و باهم، این نیست که درد و فقدانی را که حس می‌کنیم به حداقل برسانیم، بلکه این است که بفهمیم این حوادث تحول‌ساز در زندگی، چه چیزی را درونمان بیدار می‌کند.

    نویسنده‌ی کتاب عیبی ندارد اگر حالت خوش نیست، مگان دیواین

    مگان دیواین، نویسنده‌ی این کتاب، خود روانشناس و روان درمانگر بود و به افراد زیادی کمک می‌کرد تا از دوره‌ی سوگ خود خارج شوند. اما یک روز برای همیشه نگاه او به زندگی و البته تمام زندگی‌اش تغییر کرد؛ همسرش جلوی چشمان او، آخرین لحظات زندگی‌اش را به شکل دردناکی برای غرق نشدن تلاش می‌کرد.

     

    مگان دیوان نویسنده‌ی کتاب عیبی ندارد اگر حالت خوش نیست

     

    همسر او سالم بود و توانایی و تجربه‌اش این اتفاق را باورناپذیرتر می‌کرد. او غرق شد و مگان متوجه شد که هیچ کدام از دانسته‌هایش نمی‌توانست این فقدان بزرگ را تسکین دهد. مگان در مقدمه‌ی کتاب می‌گوید:

    «با تمام تجارب و آموزش‌هایی که کسب کرده بودم، اگر کسی می‌بود که می‌توانست آماده‌ی مواجهه با این نوع فقدان باشد، آن شخص من بودم؛ اما حالا هیچ چیز نمی‌توانست مرا آرام کند و هیچ‌کدام از آموخته‌هایم اهمیتی نداشت. پس از مرگ مت (همسرش) می‌خواستم هریک از بیماران را فرابخوانم و به خاطر نادانی‌ام عذرخواهی کنم.»

    مگان دیوان بعد از این اتفاق تلخ انجمنی از افراد سوگوار را پیدا کرد که به عقیده‌ی خودش تنها «فقدان» نقطه مشترک آن‌ها نبود؛ دیگران در برخورد با‌ آن‌ها قضاوتشان می‌کردند، سعی می‌کردند آن‌ها را از احساساتشان شرمگین کنند و طوری رفتار می‌کردند که انگار احساساتشان اشتباه است. مگان درباره این انجمن می‌گوید:

    «ما برای هم داستان‌هایی تعریف می‌کردیم که چطور تشویقمان می‌کردند که «دیگر به آن فکر نکنیم»، گذشته را پشت سر بگذاریم و درمورد عزیزانِ از دست رفته‌ی خود صحبت نکنیم. ما را نصیحت می‌کردند که به زندگیمان بازگردیم و بهمان می‌گفتند که حتما به مرگ آن‌ها نیاز داشتیم تا یادبگیریم چه چیز در زندگیمان مهم است.

    حتی کسانی که سعی می‌کردند کمکمان کنند نهایتا به ما ضربه می‌زدند. توصیه و نصیحت، حتی زمانی که با نیت خوب گفته می‌شود، تحقیرآمیز به نظر می‌آید؛ انگار چنین دردِ بزرگی را به جمله‌ای پشت کارت‌پستال‌ها تبدیل می‌کند.»

    مواجهه با سوگ

    در واقع فرهنگِ ما به ما آموزش نداده که چگونه با استفاده از مهارت‌های واقعا مفید با سوگ مواجه شویم. این که ما نمی‌دانیم چطور با سوگ مواجه شویم به این معنی نیست که انسان‌های بدی هستیم. همه می‌دانیم حرف‌های خیرخواهانه‌ی رایج به هیچ‌وجه کمک نمی‌کند. همه این را می‌دانیم و در عین حال هیچکس چیزی نمی‌گوید.

    برای درک بیشتر فرایند سوگواری می‌توانید این مقاله را مطالعه کنید: سوگواری از منظر روانکاوی فرویدی

    سعی نکنید در سوگ چیزی مثبت پیدا کنید و به سوگوار بگویید؛

    بسیاری از حرف‌‌های امید بخش اینجا کارایی ندارند. یادتان باشد هیچ وقت به فرد سوگوار چنین حرف‌هایی نزنید: « او دوست نداشت تو را اینقدر ناراحت ببیند، هر اتفاقی دلیلی دارد، حداقل این مدت او در زندگی‌ات بوده است، تو قوی هستی و از پس این مصیبت بر خواهی آمد، این تجربه تو را قوی‌تر خواهد کرد، (و بدتر از همه) همیشه می‌توانی دوباره تلاش کنی و یک شریک دیگر در زندگی‌ات داشته باشی یا یک بچه‌ی دیگر بیاوری، راهی پیدا کن که دردت را به چیزی زیبا و مثبت و مفید تبدیل کند.» اینجاست که تفاوت همدلی و همدردی اهمیت زیادی پیدا می‎‎‌کند.

    وقتی دیگران پیشرفت را به فقدان شما نسبت می‌دهند، قدرت شما را تحقیر می‌کنند و به طور ضمنی آن کسی را که بودید خوار می‌کنند و مورد قضاوت قرار می‌دهند و می‌گویند به نحوی به این اتفاق نیاز اشتید. تعجبی ندارد که احساس بدی پیدا می‌کنید.

    سوگ را مقایسه نکنید

    مقایسه‌ی یک سوگ با سوگی دیگر تقریبا همیشه نتیجه‌ی عکس می‌دهد. تجربه‌ای از فقدان هم‌معنی با فقدانی دیگری نیست. فقدان، درست مثل عشق، منفرد است. این که کسی فقدانی را تجربه کرده باشد، حتی اگر فقدانی بسیار مشابه شما باشد، به این معنا نیست که لزوما شما را درک می‌کند.

    وقتی دیگران داستان‌های سوگواری‌شان را تعریف می‌کنند، احساس می‌کنی کسی از شما «سرقت» کرده است، چون چیزی از شما گرفته شده است: اهمیتِ مرکزیِ واقعیتِ فعلیِ شما.

    گاهی درد زندگی آنچنان بزرگ می‌شود که نگه داشتنش از عهده‌ی یک نفر بر نمی‌آید.

    بله فقدان همین قدر تلخ است. در این حقیقت هیچ چیز زیبایی وجود ندارد، درد دارید و دردتان هم با شادی بهتر نمی‌شود. به راه حل نیاز ندارید، شما به کسی نیاز دارید که سوگتان را بفهمد و بپذیرد. در واقع بعضی چیزها را نمی‌توان درمان کرد؛ فقط باید آن‌ها را به دوش کشید.

    چه زمانی برای سوگوار بودن بیش از حد طولانی است؟

    سوگ «مشکل» نیست که بخواهیم آن را حل کنیم؛ «اشتباه» نیست و نمی‌توانیم «درستش» کنیم؛ بیماری نیست که بتوانیم درمانش کنیم. ما فرض می‌کنیم اگر چیزی ناراحت‌کننده باشد، یعنی «اشتباه» است. مردم نتیجه می‌گیرند که سوگ بد است، زیرا دردناک است.

    از طرفی فکر می‌کنیم «شاد» معادل «سلامت» است. انگار که شادی استاندارد و قانونی است که همه چیز بر اساس آن سنجیده می‌شود. به همین خاطر گمان می‌کنیم «بازگشت به حالت عادی(شاد)» در تعارض با «ماندن در سوگ» است و این بازگشت باید سریع‌تر اتفاق بیفتد.

     

    معرفی کتاب عیبی ندارد اگر حالت خوش نیست

     

    در واقع «در فقدان‌های بزرگ، چه بعد از هشت روز و چه بعد از هشتاد سال، انگار تازه اتفاق افتاده است.» در واقع سوگ پایانی ندارد. شما یاد می‌گیرید با وجود سوگ زندگی کنید اما نمی‌توانید آن را وادار کنید منظم باشد.

    از نظر فرهنگی ما می‌خواهیم بشنویم که چیزهایی وجود دارد که نمی‌توانند درست شوند. ما نمی‌خواهیم بشنویم دردهایی وجود دارند که هرگز درمان نمی‌شوند. یاد می‌گیریم برخی چیزها را در زندگی‌مان تحمل کنیم و این معنی درست شدن همه چیز در پایان نیست. مهم نیست چند رنگین‌کمان و پروانه به گفتمانمان اضافه کنید؛ بعضی از داستان‌ها سرانجام ندارند.

    فرهنگ سرزنش و بی سوادی عاطفی

    گاهی نمی‌توانیم این حقیقت را درک کنیم که شخص می‌تواند هنگام صبحانه زنده و خوب باشد و موقع ناهار مرده باشد. نمی‌توانیم درک کنیم که چطور شخصی که تغذیه‌ی خوبی داشت، ورزش می‌کرد و در کل انسان سالمی بود، سرطان گرفته و در 34 سالگی مرده است.

    نمی‌توانیم بفهمیم چطور یک بچه‌ی کاملا سالم ممکن است از چیزی که با سرفه‌ای ساده شروع شد مرده باشد. چطور کسی که با دوچرخه به محل کارش می‌رفت، از خط ویژه‌ی دوچرخه عبور می‌کرد، لباس شب‌نما می‌پوشید و دوچرخه‌اش به چراغ‌های چشمک‌زن مجهز بود، ممکن است تصادف کند و در چشم‌به‌هم‌زدنی کشته شود. حتما کار خیلی اشتباهی انجام داده بودند، حتما دلیلی وجود دارد.

    ما خودمان را منعکس در دردِ شخصِ دیگر می‌بینیم و دوست نداریم خودمان را آنجا ببینیم.

    دیدن کسی که درد دارد، در ما واکنشی ایجاد می‌کند و این واکنش ما را بسیار ناراحت می‌کند. در مواجهه با این دانش درونی که ما نیز ممکن است در وضعیت مشابه قرار بگیریم، مراکز همدردی خود را خاموش می‌کنیم، ارتباطمان را انکار می‌کنیم و به سمت قضاوت و سرزنش پیش می‌رویم.

    سخن پایانی

    این مطلب برگرفته از «کتاب عیبی ندارد اگر حالت خوش نیست» نوشته‌ی مگان دیواین، است. هرچند در این مطلب تا حد زیادی با محتوای کتاب آشنا شدید، اما پیشنهاد می‌کنم این کتاب را به عنوا مرهم برای سوگ‌هایتان بخوانید. به جای همه‌ی زمان‌هایی که برای عزیزان از دست رفته، موقعیت‌های بی‌ثمر، رابطه‌های قطع شده‌ و حتی در کودکی، زمانی که اسباب بازی مورد علاقه‌مان را در اتوبوس جا گذاشتیم و آغوشی همدل برای گریستن نداشتیم، می‌توانید این کتاب را بخوانید و جملاتش را با تمام وجود حس کنید.

    به خصوص اگر می‌خواهید هنگام سوگواری عزیزانتان بتوانید بیشتر با آن‌ها همدلی داشته باشید، این کتاب به شما کمک می‌کند.

    «در نهایت آنچه باید به عنوان تمرین به یاد داشته باشیم، این است که به تمام سوگ‌ها احترام بگذاریم. به فقدان‌ها احترام بگذاریم، چه کوچک و چه بزرگ، چه زندگی‌تان را تغییر بدهد و چه یک لحظه‌تان را. یادمان باشد آن‌ها را با هم مقایسه نکنیم. این که همه‌ی مردم درد را تجربه می‌کنند دوای هیچ دردی نیست.»

    پیشنهاد مطالعه:

    فرآیند سوگ و کمک به فرد سوگوار

    تنهایی اگزیستانسیال

    مهارت گوش دادن همدلانه

  • معرفی کتاب تمدن و ملالت های آن

    معرفی کتاب تمدن و ملالت های آن

    از نگاه فروید، کشکمش میان غرایز فردی و الزامات اجتماعی خاستگاه ملالت‌ها‌ی تمدن است. این کتاب امروزه در شمار مشهورترین و پر‌خواننده‌ترین آثار پدر علم روانکاوی قرار دارد.

    تمدن و ملالت های آن

    فروید در کتاب تمدن و ملالت های آن به جست و جوی پاسخ سؤالاتی نظیر «سعادت چیست» و «بشر چگونه سعادت را تجربه می‌کند» می پردازد.

    در فصل یک کتاب، فروید اشاره‌ی مختصری به دین و ریشه ها‌ی آن می‌کند (که در کتاب آینده‌ی یک پندار به‌طور کامل به آن پرداخته است)، و سپس در فصل دو این پرسش را مطرح می‌کند: «انسان‌ها در زندگی به دنبال چه هدف و مقصودی هستند و می‌خواهند به چه چیز دست پیدا کنند؟»

    نویسنده در پاسخ به این سوال ها می‌گوید: «انسان‌ها در جست و جوی سعادت‌اند، می‌خواهند خوشبخت شوند و خوشبخت بمانند.»

    اما این خوشبخت شدن برای انسان دو جنبه‌ی متفاوت دارد: اول فقدان رنج و ناراحتی و سپس تجربه لذت بیشتر در زندگی.

    اما حقیقت زندگی انسان را در جهت رسیدن به سعادت یاری نمی‌کند. زندگی برای همه‌ی ما مملو از رنج، سرخوردگی و ناکامی است. به همین علت گویی ایده‌ی رسیدن به سعادت و شادکامی ادر زندگی انسان عملی نیست.

    اما منشا رنج انسان‌ها در چیست؟

    فروید معتقد است رنج از سه جهت انسان را تهدید می‌کند: بدن‌ که محکوم به نابودی و فنا است، جهان بیرون که با نیرویی چیره، بی‌رحم و ویرانگر به انسان حمله می‌کند و سرانجام روابط‌ هر فرد با دیگران. «شاید رنجی که از این سرچشمه‌ی آخر برمی‌خیزد دردناکتر از هر رنج دیگری باشد.»

    در ادامه کتاب نویسنده فهرستی از راه‌ها‌یی که انسان‌ها برای رسیدن به خوشبختی و سعادت می پیماید را مطرح می‌کند؛ مانند کناره‌گیری و انزوا از جهان و سایر انسان‌ها، استفاده از مواد مخدر، نادیده گرفتن نیاز‌ها و قربانی کردن زندگی (ریاضت) و یا ارضای بی‌محابا و بی‌حد و‌مرز نیازها (البته به‌ گفته فروید باید تاوان لذت این چنینی را هم داد!). فروید بیان می کند که این روش‌ها، روش‌هایی افراطی هستند و ارضای کنترل شده‌ی امیال ، شیوه‌ای متعادل تر برای کاستن از رنج است.

    صدای خرد آرام است، اما خاموش نمی‌شود تا به آن گوش بسپارند.

    زیگموند فروید

    فروید معتقد است؛ ما ناچاریم دو سرچشمه‌ی رنج شامل نیروی برتر طبیعت و محدودیت‌ها‌ی جسم را بپذیریم و در برابر امری گریزناپذیر تسلیم شویم. اما چرا باید در روابط اجتماعی با آدم‌ها هم متحمل رنج و ناکامی شویم؟

    فروید اضافه می‌کند آنچه در روابط میان افراد، مانع از سعادت و موجب شوربختی می‌شود، همان چیزی است که به آن تمدن می‌گوییم.

    تمدن چیست؟

    تمدن به مجموعه دستاورد‌ها و نهادها‌یی گفته می‌شود که ما را از حالت زیست حیوانی دور می‌کند و دو هدف عمده دارد: ۱.حفاظت از انسان در برابر طبیعت ۲.تنظیم روابط میان آدم‌ها

    از نظر فروید، تمدن مقابل توحش قرار دارد.

    اما چرا با وجود این‌که همه‌ی ابزارهایی که از ما در برابر سرچشمه‌ها‌ی رنج محافظت می‌کنند، متعلق به تمدن است، انسان در تمدن احساس خشنودی نمی‌کند؟ چرا با وجود پیشرفت‌ها‌ی بشری در زمینه‌ها‌ی مختلف، انسان‌ها هنوز خوشبخت نیستند؟

    کتاب تمدن و ملالت های آن

    فروید در کتاب بیان می کند در صورتی انسان‌ها می‌توانند به صورت جمعی زندگی کنند که اکثریتی تشکیل شود که از یکایک جمع قوی تر و در برابر فرد (رئیس قبیله، صاحب قدرت) متحد باشند. در ‌واقع همه افراد با قربانی کردن امیال و خواسته‌هایشان سهم خود را به اجتماع ادا می‌کنند.

    «آزادی فردی نعمت تمدن نیست و انسان‌ها در تمدن، به اجبار برای رسیدن به امنیت و عدالت از بخشی از امیال خود دست می‌کشند» در واقع تمدن بر امتناع از ارضای امیال انسان‌ها بنا شده است و همین محرومیت در تمدن، علت دشمنی‌هایی است که تمام تمدن‌ها ناچار به مبارزه با آن هستند.

    فروید در فصل چهارم کتاب به این سوال پاسخ دمی دهد که تمدن در آغاز چگونه ایجاد شده است و چه عواملی مسیر آن را تعیین کرده‌اند.

     

    کتاب تمدن و ملالت های آن

     

    هنگامی که انسان نخستین به این نتیجه رسید که همراهی دیگری برایش اهمیت دارد، دیگری به منزله همکار ارزشمند شد؛ چون زندگی کنار او مفید بود. پیش از آن، زمانی که این انگیزه در جنس نر به ‌وجود آمد که ابژه (شریک) جنسی‌اش را نزد خود نگه دارد و ماده ها نیز برای ماندن کنار کودکانشان کنار نرهایی که قوی‌تر بودند می‌ماندند، اولین خانواده‌های بدوی تشکیل شد و زندگی مشترک انسان‌ها این چنین شکل گرفت.

    در فصل پنجم کتاب تمدن و ملالت های آن، فروید به خواسته‌های آرمانی تمدن از افراد جامعه می‌پردازد. مثل این جمله‌ی معروف که «همسایه‌ات را مثل خودت دوست داشته باش»

    فروید می‌گوید: فکر کنید برای نخستین بار این جمله را شنیده‌اید. چرا باید چنین کنیم؟ چه سودی برای ما دارد؟ در حالیکه حتی ممکن است غریبه‌ای به من آسیب بزند، توهین کند یا بر من اعمال قدرت کند؟ تمدن حتی بیش از این هم از ما توقع دارد. به ما توصیه می‌کند دشمنانت را هم دوست بدار. از دیدگاه فروید شاید این دو جمله یکسان باشند. در واقع تمدن به ما می‌گوید به این علت باید همنوعت را دوست داشته باشی که دوست داشتنی نیست، بلکه دشمن توست.

    سپس در ادامه، مقدمه‌‌ای از یک مبحث مهم در نظریه روانکاوی و رانه‌های اساسی بشر، ذکر می‌کند. فروید معتقد است انسان فقط موجودی نرمخو و مهربان نیست که تنها وقتی دیگری به او حمله می‌کند از خود دفاع کند، بلکه سهم زیادی از گرایش به پرخاشگری را باید جز ویژگی‌ها‌ی سرشتی انسان‌ در نظر گرفت.

    در نتیجه همنوع برای او نه فقط یاور و شریک جنسی، بلکه کسی است که او را وسوسه می‌کند تا میل به پرخاشگری‌اش را به وسیله او ارضا کند، از نیروی کارش بی دستمزد سو‌استفاده کند، او را بدون رضایت مورد استفاده جنسی قرار دهد، باعث رنج او شود، او را شکنجه کند و حتی بکشد.

    وقتی نیروهای مهار‌کننده در روان بشر حضور نداشته باشد، پرخاشگری به‌طور خودانگیخته بروز می‌کند و از بُعد وحشی و درنده آدمی، نقاب برمی‌دارد که محافظت از همنوع برایش بی معنی است. هرکس وحشی‌گری مغول‌ها یا اشغال سرزمین‌ها یا اتفاقات جنگ‌های جهانی را به‌ خاطر بیاورد در برابر این واقعیت سر تسلیم فرود می‌آورد.

     وجود این میل به پرخاشگری در انسان عاملی است که رابطه‌ی ما با همنوع‌مان را مختل می‌کند. جامعه متمدن در نتیجه‌ی این دشمنی مداوم در معرض فروپاشی است. تمدن ناگریز است همه‌ی وسایل را فراهم کند تا میل به پرخاشگری را در انسان محدود و بروز آن را مهار کند. تمدن روش‌های متعددی را نیز برای رسیدن به این هدف عرضه می‌کند؛ از جمله هم‌هویت ساختن انسان‌ها و سوق دادن آن‌ها به سمت روابط مهرآمیز مهارشده، محدود کردن زندگی جنسی و توصیه به این که همنوعت را مثل خودت دوست داشته باش!

    فروید در انتهای این فصل از کتاب تمدن و ملالت های آن ، اشاره می‌کند وقتی تمدن از انسان‌ها می‌خواهد نه تنها میل جنسی، بلکه میل به پرخاشگری را نیز قربانی کنند، می‌توان فهمید چرا خوشبخت شدن در تمدن برای انسان تا این حد دشوار است.

    در فصل ششم کتاب فروید گریزی به نظریه پیدایش سائق مرگ و پرخاشگری در روانکاوی می‌زند که در مقاله‌ی «ورای اصل لذت(۱۹۲۰)» به طور جامع به آن پرداخته است.

    در ابتدای فصل هفتم کتاب تمدن و ملالت های آن، فروید به تبیین پاسخ این پرسش می‌پردازد که تمدن برای خنثی و مهار کردن پرخاشگری که به سمتش هدف گرفته شده، از چه ابزارهایی بهره می‌گیرد؟

    برای پاسخ به این سوال، فروید روند رشد در کودک را بررسی می‌کند.

    هنگامی که فرد میل به پرخاشگری خود را خنثی می‌کند چه اتفاقی می افتد؟

     پرخاشگری به درون یعنی به همان جایی که بود باز گردانده می‌شود و به عبارت دیگر به خود «من» برمی‌گردد و به صورت «وجدان» درمی‌آید و با همان پرخاشگری با «من» برخورد می‌کند که میل داشت در مورد افراد دیگر ابراز کند و از این راه ارضا می‌شود و سپس در اثر سرکوبی‌های مجدد پرخاشگری،سخت‌گیری وجدان تشدید می‌شود.

    بنابراین، تمدن از راه تضعیف و خلع سلاح کردن لذت پرخاشگری فرد و ساختن پایگاهی در درون فرد او را همچون مامور پلیسی زیر نظر می‌گیرد.

    انتهای کتاب این پرسش مطرح می‌شود که:

    آیا ممکن است توسعه و رشد تمدن بشر بر اختلالاتی که در زندگی اجتماع انسان وجود دارد پیروز شود؟
    و اگر چنین چیزی محتمل باشد، به چه میزان امکان دارد؟

    فروید این چنین پاسخ می‌دهد که «باید منتظر بود و دید از این دو نیروی پرخاشگری و عشق(اروس)، نیروی عظیم عشق ‌می‌تواند پیروز شود؟ اما کیست که بتواند این پیروزی را پیش بینی کند؟»

    ترجمه کتاب تمدن و ملالت های آن

    در ایران کتاب تمدن و ملالت‌ها‌ی آن یکی از آثار پرفروش در زمینه‌ی روانکاوی است. ترجمه آقای محمد مبشری که از زبان آلمانی به فارسی برگردانده شده و نشر ماهی در سال ۱۳۸۳ آن را منتشر کرده به چاپ دهم رسیده است.

    ترجمه‌ی‌های دیگری از این کتاب هم در سال‌های مختلف به چاپ رسیده است. از جمله:

    تمدن و ناخرسندی‌ها‌ی آن (خسرو همایون پور، انتشارات امیرکبیر)
    تمدن و ناکامی‌هایش(بنفشه جعفر، نشر روزگار نو)
    ملالت‌های تمدن( محمود بهفروزی، نشر مصدق)
    ناخوشی‌های تمدن( شاهرخ علی‌مرادیان، انتشارات هاشمی)

    این کتاب برای چه کسانی مناسب است؟

    این کتاب برای روانشناسان، جامعه شناسان، علاقه‌مندان به تاریخ و کسانی که مشتاق فهم عمیق‌تر از آنچه در جامعه‌ی بشری در حال وقوع است و بررسی سیر شکل گیری تمدن هستند مناسب است.

  • معرفی کتاب درمان شوپنهاور از اروین د یالوم

    معرفی کتاب درمان شوپنهاور از اروین د یالوم

    روان‌درمانگر ماهری پس از این که به طور ناگهانی با نشانه‌ای از مرگ خود مواجه می‌شود به سراغ یکی از شکست‌های سنگین خود در گذشته می‌رود و با رونوشتی اصیل از فیلسوفِ نام آشنا، آرتور شوپنهاور، رو به رو می‌شود. در این مطلب از مجله تجربه زندگی کتاب درمان شوپنهاور از اروین د.یالوم را معرفی و تحلیل می‌کنیم.

    کتاب درمان شوپنهاور

    کتاب درمان شوپنهاور با خبری مهیج از مرگ زودرسی که در پیش روی شخصیت اصلی داستان قرار دارد، آغاز می‌شود. جولیوس نام شخص اول و درمانگر این کتاب است. او که در حرفه‌ی خود قدمت و تبحری مثال زدنی دارد پس از این‌که ابتلایش به سرطان بدخیم تائید و زمان باقی مانده برای ادامه‌ی زندگی را به او گوشزد می‌کنند، دچار بی‌خوابی و کابوس‌های شبانه در صورت خواب رفتن می‌شود. پس از طی سال‌های طولانی درمانگری، در نهایت نشانه‌هایی که مراجعینش با آن‌ها درگیرند را با پوست و استخوان حس می‌کند و هم‌دلی‌هایش به تجربه‌ی عین بدل می‌شوند.

    مراجع قدیمی‌ جولیوس با او ملاقات می‌کند. پس از گذشت بیش از بیست سال، فیلیپ اسلیت، مراجعی مقاوم که جولیوس در درمان او شکست خورده بود، یا لااقل اینگونه به درمان خاتمه داده بود، به نماد تمام شکست‌هایش در روان‌درمانی مبدل شد.

    داستانِ کتاب با وارد شدنِ فیلیپ به گروه‌درمانی جولیوس، علی‌رغم میل باطنی‌اش، ادامه می‌یابد. جولیوس می‌خواهد شانس خود را برای درمان فیلیپ برای بار دیگر و البته با تجربه‌ی درمانی بیش‌تر امتحان کند.

    آیا کتاب درمان شوپنهاور درباره‌ی زندگی آرتور شوپنهاور است؟

    می‌توان اینگونه گفت که زندگی‌نامه‌ی شوپنهاور در بطن کتاب به صورت پراکنده تعریف شده است در حالی که جزئیات زندگی شوپنهاور جوان را در قرن هجده میلادی شرح می‌دهد، تماشاچی را وارد بطن یک گروه‌درمانیِ تخصصی می‌کند که رمان را به منبعی آموزشی برای خوانندگان تخصصی مبدل کرده است.

    دلیل نام‌گذاری کتاب درمان شوپنهاور چیست؟

    نام‌گذاری کتاب دلیل روشنی دارد. یالوم در این رمان علاوه بر این که در لا‌به‌لای زندگی شوپنهاور سیر می‌کند، سعی دارد همزاد امروزی و مدرن شوپنهاور را که در کتاب فیلیپ اسلیت نام دارد، درمان کرده و او را ترغیب کند تا نیم‌نگاهی به درون خود کند؛ کاری که شوپنهاور در زمان خود نکرد…

     

    /mag/%da%af%d8%b1%d9%88%d9%87-%d8%af%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%aa%d8%ad%d9%84%db%8c%d9%84%db%8c/

     

    خلاصه‌ای از زندگی آرتور شوپنهاور

    کودکیِ عاری از عشق آرتور شروع می‌شود. در فوریه سال 1788 نابغه‌ای عبوس، چشم به جهان گشود. در کتاب آمده‌است که با استعداد همچون تیراندازی‌‌است که هدفی را می‌زند که دیگران قادر به زدنش نیستند. نابغه، همچون تیراندازی‌ است که هدفی را می‌زند که دیگران قادر به دیدنش نیستند. آرتور همان نابغه‌ نسل خود بود و خودش هم این‌ را عنوان می‌کرد.

    عاری از عشق بودن دوران کودکی‌اش امری بدیهی بود؛ چرا‌ که ازدواج یوهانای جذاب، عاشق‌پیشه و سرزنده با هاینریش شوپنهاور خشن، انعطاف‌ناپذیر و خوددار نتیجه‌ای جز نبودِ عشق میان آن دو و در ادامه‌ میان آن‌ها و کودکانشان نداشت.

    هاینریش مردی بود که چشم‌های اصیل انگلیسی‌اش، چیزی را مقدم بر کار و تجارت نمی‌دید و همچون پدر و پدربزرگش به گسترش تجارت‌خانه‌ی بزرگ شوپنهاور می‌اندیشید. او اسم آرتور را برای پسر خود انتخاب کرد؛ نامی که در تمامی زبان‌های اصلی اروپایی یک‌جور تلفظ می‌شد، نامی باشکوه برای وارث تجارت شوپنهاور. او هنوز از دوری‌گزینی پسرش از تجارت خبر نداشت…

    آرتور شوپنهاور، در سن پنجاه‌و‌پنج سالگی درباره‌ی کودکی نوشت:

    «اگر می‌توانستیم پیش‌نگری کنیم، می‌دیدیم مواقعی هست که کودکان، زندانیان بی‌گناهی به نظر می‌آیند که نه به مرگ، بلکه به زندگی محکوم‌اند گرچه کاملا نسبت به معنی مجازات خود نا‌‌آگاهند»

    نوجوانی آرتور با آموزش‌های زبان (استعداد زبان‌شناختی او شگفت‌انگیز بود؛ آرتور پانزده ساله بر زبان‌های آلمانی، فرانسوی و انگلیسی به خوبی مسلط بود و ایتالیایی و اسپانیایی را هم می‌دانست)، آداب اجتماعی و تجارت آنگونه که پدرش درست می‌دانست، گذشت. با اینکه به درس، مدرسه و یادگیری اصول تجارت علاقه‌ای نداشت. در آرزوی یک زندگی عالمانه بود. اوقات فراغت آرتور با مطالعه ادبیات و فلسفه می‌گذشت و در این زمینه سیری‌ناپذیر بود.

    زنجیرهای آرتور در هفده سالگی پاره شد؛ در سال 1805 هاینریش شوپنهاور دست به خودکشی زد. آرتور با وجود این‌که دو سال پس از مرگ پدرش به عهد خود در خصوص یادگیری تجارت وفادار ماند.، نهایتا تجارت را کنار گذاشت و به علاقه‌ی خود یعنی مطالعه‌ی اندیشه‌های بزرگ تاریخ پرداخت.

    مردی که بتواند یک بار برای همیشه از رابطه با شمار زیادی از آدمیان بپرهیزد، مرد خوشبختی‌ست.

    مردم گریزیِ عمیق در کنار بدبینی‌ای سخت‌گیرانه از ویژگی‌های شوپنهاور بود. آرتور از همان ابتدای جوانی دوری‌گزینی و نفرت از آدمیان که او عادت داشت آن‌ها را «دو‌پا» بنامد را آغاز کرد. با افزایش سن، نفرت او از آدمیان افزایش می‌یافت تا جایی که عادت داشت در رستوران دو صندلی را رزرو کند تا کسی در نزدیکی او ننشیند. او نزدیک شدن به دیگران را فقط برای بقا ضروری می‌دانست و در غیر این صورت توصیه به پرهیز از آن می‌کرد. تعدادی از عقیده‌های شوپنهاور در مورد ارتباط با دیگران:

    • بی‌اعتمادی، مادر صحت و امنیت است.
    • راه ندادن عشق و نفرت به درون خویش نیمی از خرد جهان است، نیم دیگرش چیزی نگفتن و به چیزی باور نداشتن است.
    • یکی از جمله‌های مورد علاقه‌ی شوپنهاور از تامس اَ کمپیس: «هر بار که با آدم‌ها بیرون می‌روم، در بازگشت کمتر انسانم»
    • چیزی را که دشمنتان نباید بداند، به دوستتان نگویید.
    کتاب درمان شوپنهاور

     آرتور شوپنهاور

    میانسالی و سالمندی شوپنهاور با نظمی یکنواخت گذشت؛ او سی سال آخر زندگی‌اش را در فرانکفورت ماند و هرگز آنجا را ترک نکرد، روزش را با سه ساعت نوشتن آغاز می‌کرد و در ادامه به نواختن فلوت و شنا در رودخانه‌ ماین می‌پرداخت، ناهارش را تنها در باشگاه انگلیشر هاف می‌خورد و تمایلی به ملاقات با کسی نداشت.

    در سپتامبر سال 1860، یک سکته ریوی آرتور شوپنهاور را بدون درد و سختی از جهان برد. شهرت شوپنهاور تنها چند سال پیش از مرگش نمایان شد و قبل (ییش جمله قبلی آمده) از آن جهانیان هیچ تمایلی به خواندن نوشته‌هایش نشان نداده بودند.

    قطعه‌ای کوتاه در آخرین سطرهای آخرین کتاب آرتور شوپنهاور:

    اکنون فرسوده در پایان راه ایستاده‌ام.

    پیشانی وامانده‌ام تاج افتخار را به سختی تاب می‌آورد.

    گرچه با شادمانی به آنچه کرده‌ام، می‌نگرم.

    همواره بی‌پروا در برابر سخنان دیگران.

     

    معرفی و تحلیل کتاب درمان شوپنهاور

    اولین چالش کتاب، مواجه شدن شخصیت اصلی جولیوس، با مرگ خود است. علی‌رغم اینکه هدف اصلی کتاب نیست در همان ابتدا می‌توان توانمندی یالوم در مواجهه با اضطراب مرگ را مشاهده کرد.

    محوریت کتاب درمان شوپنهاور، روان‌درمانی گروهی است. هدفی که به اصالت هرچه تمام‌تر با قلم یالوم نقش گرفته است. یالوم در گذشته کتاب‌هایی آکادمیک در حوزه‌ی روان‌درمانی گروهی نوشته بود و با نوشتن این کتاب قصد داشت تا با زبانی ساده‌تر و با جذابیت هرچه تمام‌تر درمانگران جوان را با زیر و بم گروه‌درمانی آشنا کند. در نهایت آمیخته‌ای از تاریخ فلسفه و روان‌درمانی را در هم آمیخت و آرتور شوپنهاور را به عنوان سوژه‌ای که در روابط با هم‌نوعانش فردی کاملا نابهنجار بود، برگزید تا او را در گروه‌درمانی که خلق کرده بود درمان کند.

    طبق نظر یالوم، گروه‌درمانی بر نظریه بین فردی استوار شده است و نمونه‌ی کوچکی از جامعه است. در نتیجه می‌توان تعارضات بلافصلی را که میان اعضای گروه پیش می‌آید، به روابط بیرونی آن‌ها تعمیم داده و به آن‌ها کمک کرد.

    بنی آدم اعضای یک‌دیگراند که در آفرینش ز یک گوهرند…

    اروین د.یالوم نویسنده‌ی کتاب درمان شوپنهاور

     

    کتاب درمان شوپنهاور

     

    هر کس با یالوم و کارهایش آشنا باشد، پیش از آن که او را روان‌پزشک و روان‌درمانگری برجسته بداند، انسانی خونگرم و ذاتا همدل دانسته و به سرعت با او در قالب اثارش خو می‌گیرد. او استاد بازنشسته‌ی دانشگاه استنفورد است و در سال 1931 در شهر واشنگتن آمریکا چشم به جهان گشود و همچنان در حال زندگی در آمریکا است.

    یالوم در زمینه‌ی روان‌درمانی اگزیستانسیال و روان‌درمانی گروهی تبحر و شهرتی جهانی دارد و پژوهش‌های زیادی در زمینه گروه‌درمانی در بیمارستان‌ها انجام داده است. امروزه .کتاب های او به عنوان مرجعی برای آموزش، در دانشگاه‌های عالی‌ رتبه در جهان تدریس می‌شوند.

    اروین یالوم اکنون نود سال دارد و همچنان به نوشتن کتاب می‌پردازد.

    نظراتی درباره‌ کتاب درمان شوپنهاور

    • داستانی درباره‌ آخرین سال یک درمان گروهی و مناظره‌ای تکان‌دهنده درباره‌ پایان زندگی که به زیبایی آراسته شده است.

    نقدنامه‌ی کرکاس

    • درمان شوپنهاور ارزش و محدودیت‌های درمان و نیز نقاط تلاقی فلسفه و روانشناسی را بررسی می‌کند.

    واشنگتن پست

    • آمیزه‌ی یالوم از فلسفه، آموزگاری، روانپزشکی و ادبیات، رمانی سرشار از اندیشه‌های نو، جذاب و دلنشین ساخته است.

    سن فرانسیسکو کرونیل

    • نخستین رمان گروه‌درمانی جهان به معنای واقعی کلمه، داستان محسور کننده‌ی دو مرد در جست‌و‌جوی معنا.

    گرینزبورو نیوز اند ریکورد

    • شورمندی یالوم مسری‌است و چیره‌دستی‌اش در ارائه‌ی خوانشی روشن و بی‌ابهام از اندیشه‌ها و نظریات پیچیده، او را به ناب‌ترین شکل ممکن محبوب خوانندگانش کرده است. او دقیقا می‌داند چطور می‌شود داستان را جذاب و پرکشش تعریف کرد.

    لوس‌آنجلس تایمز

    ترجمه‌های کتاب درمان شوپنهاور

    این کتاب در ایران با نام «درمان شوپنهاور» منتشر شده است. نشرها و مترجمان عبارتند از:

    • درمان شوپنهاور: ترجمه‌ی سپیده حبیب | نشر قطره (ترجمه‌ی پیشنهادی)
    • درمان شوپنهاور: ترجمه‌ی مینا امیری | نشر آلوس
    • درمان شوپنهاور: ترجمه‌ی زهره قلی‌پور | نشر آتیسا
    • درمان شوپنهاور: ترجمه‌ی کیومرث پارسای | نشر جامی

     کتاب درمان شوپنهاور برای چه کسانی مناسب است؟

    این کتاب برای علاقه‌مندان به یالوم واجب است! در ادامه‌ روان‌شناسان و روان‌درمانگران قرار دارند که علاوه بر خواندن رمانی جذاب و محسورکننده، می‌توانند بهره زیادی از نکاتی که یالوم با پوست و خون خود در درمان خصوصا گروه درمانی حس کرده است، ببرند.

    نام رمان شاید تخصصی به نظر آید ولی جدای از روان‌شناسان، اهالی ادبیات، اندیشمندان به فلسفه و تاریخ و درونگرایانی را که ارتباط با دیگران برایشان ملال‌آور است، جذب داستان پرتلاطمِ خود می‌کند.

    اگر به گروه درمانی علاقمندید…

    یادداشت سردبیر: همانطور که در این یادداشت خواندید، کتاب درمان شوپنهاور درمورد «گروه درمانی» است. گروه درمانی روشی از درمان است که می‌تواند متفاوت‌تر از درمان شخصی عمل کند؛ یعنی ممکن است کسی که مقاومت شدیدی به خود ابرازی دارد، در گروه بتواند راحت‌تر وقایع درونی اش را به زبان بیاورد و احساسات سرکوب شده‌ای را که برای تجربه نکردنشان با خودش کلنجار می‌رفته است، تجربه کند. اگر دوست دارید درباره‌ی روند و رویکرد روان درمانی تحلیلی بیشتر بدانید پیشنهاد می‌کنم حتما مطلب «گروه درمانی تحلیلی» را که یکی از کامل ترین مطالب در این حوزه است، بخوانید.

    همچنین اگر شما هم می‌خواهید در جمع و فضای سازنده‌ی گروه درمانی حضور داشته باشید، به شماره 09031492837 در واتساپ پیام دهید و تمایل خود را برای حضور در جلسات گروه درمانی تحلیلی مرکز تجربه زندگی اعلام کنید.

  • معرفی کتاب گوش دادن فعال

    معرفی کتاب گوش دادن فعال

     

    گوش دادن فعال

    این‌ها سؤالاتی هستند؛ که کارل راجرز در مقاله ‏ای درباره ویژگی‌‏های ارتباط کارآمد از خود پرسیده‌ است. ارتباط کارآمد زمانی شکل می‌گیرد؛ که دو فرد بتوانند با هم گفت‌‏وشنود داشته باشند و نه صرفاً گفت‌‏وگویی خالی از درک و فهم یکدیگر. برای دستیابی به این مهم، باید مهارت گوش دادن فعال در گوینده و شنونده یا دست کم در شنونده تقویت شده باشد. کارل راجرز و ریچارد فارسون برای اولین بار این مفهوم را توصیف کرده‌‏اند. اگر مایلید در این باره بیشتر بدانید با معرفی کتاب گوش دادن فعال، با مجله تجربه زندگی همراه باشید.

    مفهوم گوش دادن فعال

    اکثر ما هنگام برقراری ارتباط و صحبت کردن سعی می‌‏کنیم مخاطب را راضی کنیم از دیدگاه ما به موضوع بحث نگاه کند؛ اما لازمه گوش دادن فعال این است که بتوانیم از زاویه دید مخاطب به موضوع نگاه کنیم. اگر بخواهیم به مخاطب القا کنیم که کاملاً حرفش را فهمیده‌‏ایم باید به احساس پشت کلمات نیز توجه کنیم. انتقال این احساسات همیشه از طریق کلمات نیست و باید به لحن صحبت، بالا یا پایین بودن صدا، زبان بدن و نحوه نفس کشیدن مخاطب توجه بیشتری نشان دهیم.

     

    کتاب گوش دادن فعال

     

    افرادی که به این شیوه به حرف آن‌ها توجه شده‌است و احساس کرده‌‏اند که فهمیده شده‌اند به بلوغ عاطفی بیشتری می‌رسند، کمتر حالت دفاعی دارند و خودرأی نیستند. این افراد به خودشان نیز با دقت بیشتری گوش می‌‏دهند تا بتوانند احساساتشان را با وضوح بیشتری درک کنند. با پرورش این مهارت فرد در حقیقت نوعی رشد را تجربه می‌‏کند.

    یادگیری گوش دادن فعال از دید درمانگران اهمیت فراوانی برای مراجع دارد. در نتیجه یادگیری این توانایی ادراک فرد از خود بهبود می‌‏یابد؛ تعامل با دیگران آسان‌‏تر می‌‏شود و همچنین نگاه دیگران به فرد و نحوه رفتار با او تغییر پیدا می‌‏کند.

    اگر یاد بگیریم چگونه با گوش دادن، با دیگران ارتباطی درست داشته باشیم؛ می‌‏توانیم نیازهای آنان را بشناسیم، ارتباطی اصیل با افراد برقرار کنیم، موقعیت‏‌های دشوار را مدیریت کنیم و ارتباطات را در خانواده و محل کار بهبود ببخشیم.

    بسته به محیطی که بخواهیم از مهارت گوش دادن فعال استفاده کنیم، کارکرد آن متفاوت خواهد بود. برای مثال، در محیط‏‌های درمانی زمانی که درمانگر بخواهد از مراجع حمایت عاطفی کند، از گوش دادن فعال استفاده می‌‏کند تا رابطه درمانی با مراجع را تحکیم کند و مراجع هنگام صحبت احساس اطمینان و دریافت همدلی و شنیده شدن کند. در ارتباطات بین‌‏فردی، فعالانه به صحبت دیگران گوش می‌‏دهیم تا آنها با ما احساس نزدیکی و صمیمیت بیشتری بکنند و در محیط کار ممکن است از این مهارت استفاده کنیم تا پیش از رساندن پیام خود به مخاطب نشان دهیم به دغدغه‌‏های او واقفیم یا اهمیت می‌دهیم.

     

     

    گوش دادن فعال مهارتی است که به آسانی به دست نمی‌آید و به تمرین نیاز دارد. از همه مهم‌‏تر اینکه برای دستیابی به آن نیاز به تغییر در نگرش‌‏های بنیادی خود داریم. در مقدمه کتاب اشاره شده است: «اولین گام برای گوش کردن فعال کنار گذاشتن پیش‌‏فرض‌‏های غلطی است که آنها را بدیهی گرفتیم و باز  کردن مرزهای ذهن برای ورود فرض‏‌های جدید، ذره ذره.»

    نویسندگان کتاب گوش دادن فعال، کارل راجرز و ریچارد فارسون

    کارل راجرز (1987-1902) از برجسته‏‌ترین روانشناسان آمریکایی هم‏‌عصر خود و پس از آن بود. نظریات او و آبراهام مزلو در جنبش انسان‏گرایی بیشتر از همه مطرح شد. راجرز از بنیانگذاران رویکرد مراجع-محور است و رویکردش به ویژگی‌‏های انسان با نظرات رایج آن زمان متفاوت بود، در نتیجه شیوۀ درمانی که اتخاذ کرده بود مخالفت‌‏های بسیاری را برانگیخت.

     

    کتاب گوش دادن فعال
    کارل راجرز

     

    راجرز معتقد بود که در هر فرد توانایی برای شکوفایی وجود دارد، که اگر به آن میدان دهند فرد با کمک آن می‏‌‌تواند مشکلاتش را حل کند. در واقع این درمانگر نیست که باید مشکل را از میان بردارد، او فقط می‌‏تواند نیروی درون مراجع را آزاد کند تا خود بتواند از پس حل مشکلاتش برآید. از دید راجرز نقش درمانگر این است که در حالیکه مراجع به بررسی و تحلیل مسائل خود مشغول است، آن‌ها را به خود او بازتاب دهد. در آن زمان این نگاه به درمان چندان پذیرفته نبود زیرا معتقد بودند که مراجع نیاز به متخصصی دارد که مشکلاتش را حل کند. 

     

    کتاب گوش دادن فعال
    فارسون

     

    ریچارد فارسون، روانشناس رفتارگرای آمریکایی (2017-1926)، برای اقدامات خلاقانه‌‏اش در حوزه‌‏هایی مثل گروه‏‌‌درمانی، حقوق کودکان و مدیریت سازمان‌‏ها شناخته شده است. او در دانشگاه شیکاگو در مقطع دکترا از شاگردان راجرز بود.

    در سال 1958 به همراه چند تن  از همکارانش موسسه علوم رفتاری غرب را تأسیس کرد. این مؤسسه که سازمانی غیردولتی است در زمینۀ رشد و گسترش روابط انسانی فعالیت می‌‏کند. فارسون علاوه بر نگارش کتاب گوش‌ دادن فعال، با راجرز و مَزلو در فعالیت‏‌های ارزشمندی مانند گروه درمانی و ساخت مستند نیز همکاری داشته است.

    ترجمه کتاب گوش دادن فعال

    بخش اول کتاب مقدمه‌ای‌ است به قلم دکتر محمدامین شریفی راجع به گوش دادن فعال در روابط خانوادگی و بخش دوم آن، ترجمه کتابچه گوش دادن فعال اثر کارل راجرز و ریچارد فارسون درباره مهارت گوش دادن مؤثر در محیط‏‌های کاری است.

    در بخش مقدمه می‌‏خوانیم که اکثر ما هنگام گوش دادن به دیگران مهم‏‌ترین کاری که انجام می‌‏دهیم، دفاع از خودمان است نه گوش دادن واقعی. این گرایشی است در ما که باعث می‌‏شود به محض شنیدن صحبت‌‌‏های مخاطب، به دنبال دفاع از خودمان باشیم. راه تغییر این نوع مکالمه بیرون آمدن از خود و نگاه کردن به نحوه گوش کردن خودمان است.

     

    کتاب گوش دادن فعال

     

    در ادامۀ مطلب با 17 کار آشنا می‌‏شویم که نباید هنگام گوش دادن فعال انجام دهیم. از جمله، آماده کردن جواب هنگام شنیدن حرف مخاطب، قطع کردن حرف مخاطب، منحرف کردن بحث، نسخه پیچیدن، ارائه راه حل و… تمام این کارها به همراه مثال‏‌هایی از مکالمات و روابط روزمره توصیف شده‌‏اند. مثال زیر که از متن کتاب انتخاب شده‌است‌؛ ناکارآمدی گفت‌‏وگوی میان مادر و دختر را به تصویر می‌‏کشد.

    مکالمۀ دانشجویی که از رشته‌‏اش راضی نیست با مادرش:

    «دانشجو: از رشته‌‏ام خوشم نمی‏اد.

    مادر: وا… چشه مگه؟ رشته به این خوبی.

    دانشجو: چی؟؟! رشته به این خوبی؟ من به درد مامایی نمی‌‏خورم اصلاً.

    مادر: خب دخترم می‌‏خواستی مثل خواهرت بیتا بیشتر درس بخونی تا پزشکی قبول شی.

    دانشجو: شرایط اون سالی که بیتا کنکور داد رو با شرایط من مقایسه نکن مامان. ای کاش دوباره کنکور می‌‏دادم.

    مادر: من و بابات که هی بهت گفتیم همین کارو بکن، گوش نکردی. فکر کردی چه خبره حالا دانشگاه.»

     

    چطور گوش دادن فعال را به رابطه بیاوریم؟

    در بخش بعد به کارهایی اشاره شده که انجام آن‌ها مکالمه ما را از حالت گفت‏‌وگو خارج و به گفت‌‏وشنود تبدیل می‏‌کنند. این ۶ کار عبارتند از: برقراری تماس چشمی، همسطح شدن چشم‌‏ها، گوش دادن همدلانه، انعکاس احساس و جمله‏‌بندی مجدد حرف‏‌های مخاطب، مثال خواستن و همچنین‌ حالت چشم‏‌ها و بدن حاکی از پذیرش و درک مخاطب باشد.

    نداشتن تماس چشمی باعث می‌‏شود مخاطب احساس بدی را تجربه کند؛ بنابراین اولین قدم برای ایجاد ارتباط مؤثر نگاه به چشمان گوینده است. برای ایجاد حس برابری در این مرحله سعی ‏کنیم، اگر مخاطب ایستاده است ما نیز بایستیم و اگر نشسته ما هم بنشینیم و هم‏سطح او قرار بگیریم. سخت‌‏ترین و مهم‏ترین مرحله گوش دادن فعال تمرین و یادگیری گوش دادن همدلانه است. برای این کار باید یاد بگیریم در حین گوش دادن، موقتاً نیازهای خوشیفتگی خود را کنار گذاشته و خود را جای دیگری بگذاریم.

     

     

    هنگام گوش دادن می‌‏توانیم بدنمان را متمایل به مخاطب قرار دهیم به گونه‏‌ای که نشان دهیم سراپا گوش هستیم. در حین مکالمه از مخاطبمان مثال بخواهیم تا بتوانیم حرفش را بهتر درک کنیم. مثلاً؛ «گفتی دیشب لحن صحبت کردنم جوری بود که حس کردی دارم تحقیرت می‏‌کنم. به غیر از دیشب دیگه چه موقعیتی بود که احساس کردی دارم تحقیرت می‌‏کنم؟» و در انتهای صحبت مخاطب، احساس او را با جمله‌‏بندی خودمان منعکس کنیم.

    قسمت دوم کتاب، به اثر راجرز و فارسون اختصاص دارد. در این کتابچه به توصیف مهارت گوش دادن فعال در محیط‏‌های شغلی و روابط بین کارمندان و کارفرما پرداخته شده‌است. نویسندگان معتقدند برای مؤثر واقع شدن گوش دادن فعال باید این مهارت در نگرش‏‌ها و رفتار فرد نهادینه شود. در غیر این صورت، نگرش‏‌های اصلی ما در تضاد با مفهوم بنیادی گوش دادن فعال قرار می‏‌گیرد و دیگران پوچ و بی‌‏حاصل بودن رفتار ما را تشخیص خواهند داد.

    مراحل گوش دادن فعال

    از نظر راجرز و فارسون برای گوش دادن فعال باید سه کار انجام دهیم؛

    1. به معنای کلی کلام گوش کنیم. هر پیام شامل محتوا و احساسی است. که به پیام معنا می‏‌دهند. برای مثال، وقتی کارگری به کارفرمایش می‌‏گوید: «کار نصب دستگاه را تمام کرده‌ام.» یا بگوید: «بالاخره نصب دستگاه تمام شد.» اگرچه محتوای کلام یکی است اما احساس نهفته در این دو حرف متفاوت است. اگر کارفرما در پاسخ جمله دوم بگوید: «حتماً خوشحالی که تمام شد.» نشان می‏‌دهد که کل پیام مخاطب خود را درک کرده است.

    2. به احساسات پاسخ بدهیم. گاهی احساسی که در پیام نهفته است از محتوای آن مهم‏‌تر است. مثلا؛ اگر کارگری حین کار با دستگاه بگوید: دلم می‏‌خواهد این دستگاه را خرد کنم، پاسخ به انزجار و خشم او از کار کردن با دستگاه نشان می‌‏دهد که موقعیت و شرایط او را درک کرده‌ایم.

    3. به همه سرنخ‌‏ها توجه کنیم.

    در حین مکالمه توجه به مکث، مِن و مِن کردن،(کش دادن یا لکنت) تن صدا و هر نوع ارتباطات غیرکلامی باعث می‌شوند؛ احساسی که پشت کلمات نهفته هستند را متوجه شویم و بدین ترتیب کل پیامی که مخاطب سعی می‌کند به ما برساند را درک کنیم.

    در انتها نویسندگان به این موضوع اشاره می‌‏کنند که اگر بخواهیم بفهمیم (بدانیم) زندگی از دید مخاطب صحبتمان چگونه است؛ این خطر وجود دارد که ما در نهایت کار، دنیا را تنها از چشم او ببینیم؛ در نتیجه این کار به امنیت درونی بالا و شجاعت بسیار نیاز دارد تا خودمان را برای درک انسانی دیگر به خطر بیاندازیم. بنابراین افزایش علاقه صمیمانه به دیگری کار آسانی نیست.

    خواندن کتاب گوش دادن فعال برای چه کسانی مفید خواهد بود؟

    در این کتاب از اصطلاحات پیچیده روانشناسی خبری نیست و مخاطب آن همه افراد هستند. خواندن این کتاب می‌‏تواند برای افرادی که با این شیوه نوین گوش دادن آشنایی ندارند و به دنبال ایجاد تغییر در خود، رشد و بهبود روابط بین‌‏فردی‌شان هستند راه‌گشا باشد.

    یادداشت سردبیر: گوش دادن فعال یکی از مهم‌ترین قدم‌های ارتباط همدلانه محسوب می‌شود. اگر این مطلب را دوست داشتید، پیشنهاد می‌کنم به مطلب «مهارت گوش دادن همدلانه» سر بزنید.