مرکز تجربه زندگی

برچسب: خواندنی ها

  • تاثیر روان درمانی شخصی بر کارم به عنوان یک درمانگر

    تاثیر روان درمانی شخصی بر کارم به عنوان یک درمانگر

    در مقاله تاثیر روان درمانی شخصی بر کارم به عنوان یک درمانگر، یک اتوبیوگرافیک از تاثیر روان درمانی شخصی بر کار بالینی خودم است. هرچند نمی‌خواهم تجربه‌ام را به دیگران تعمیم دهم، این روایت فقط بازتابی از جنبه‌هایی از سفر من به‌عنوان یک بیمار است؛ و تاثیر روان درمانی بر حرفه‌ام به‌عنوان درمانگر . تجربه‌ای که با یافته‌های دکتر گلر، دکتر نورکراس و دکتر اورلینسکی درباره پیوند دریافت و ارائه درمانگر همخوانی دارد.

    نخستین علاقه‌ام به روان‌کاوی در سال ۱۹۶۵، در دوران کارشناسی در کالج اوبرلین شکل گرفت. استاد علوم سیاسی‌ام مرا تشویق کرد تا درباره نظریه سیاسی ضمنی کتاب تمدن و ملالت‌های آن (۱۹۳۰) نوشته فروید پایان‌نامه بنویسم.

    این کتاب مرا به‌شدت جذب کرد. بعد از آن، مطالعه‌ی آثار دیگر فروید و نویسندگان روان‌کاوی آن دوران را آغاز کردم. نویسندگانی چون اریکسون (۱۹۵۰)، فروم (۱۹۴۱)، هورنای (۱۹۵۰)، مارکوزه (۱۹۶۸)، نورمن او. براون (۱۹۵۹) و دیگران.

    با این حال، بیشترین تأثیر را آثار تئودور ریک بر من گذاشت (۱۹۴۸، ۱۹۵۳، ۱۹۵۷a، ۱۹۵۷b). نوشته‌های ریک برایم خاص بود. او درباره تفاوت‌های جنسی سخن می‌گفت، بی‌آنکه روان‌شناسی زنان را انحرافی از هنجار مردانه بداند. چنین نگاهی را پیش‌تر، حتی در فضای نسبتاً پیشرو کالج اوبرلین، تجربه نکرده بودم.

    تاریخچه زندگی شخصی پیش از تاثیر روان درمانی

    شایان ذکر است که با وجود تاریخچه‌ی درخشان اوبرلین در پذیرش برابر زنان، این کالج همچنان قوانینی مانند «نپوتیسم» (خویشاوندسالاری) داشت. این قانون مانع از تدریس همسران استادان، حتی در سطح دکترا می‌شد.

    تأثیر روان‌درمانی بر دیدگاه روانکاو نسبت به هنر

    پس از ازدواج، فارغ‌التحصیلی و تصمیم به ادامه تحصیل در روان‌شناسی بالینی، به بروکلین مهاجرت کردم و به دکتر ریک نامه نوشتم تا راهنمایی حرفه‌ای بگیرم. می‌خواستم با افرادی که مستقیماً با فروید در ارتباط بودند ملاقات کنم، زیرا تعداد کمی از آن‌ها هنوز زنده بودند.

    ریک با مهربانی درخواستم را پذیرفت. او این دیدار را بیشتر به شکل مصاحبه پذیرشی برگزار کرد تا مشاوره شغلی و پیشنهاد داد وارد فرآیند تحلیل شوم. او مرا به کلینیکی ارجاع داد که با انجمن ملی روان‌کاوی برای درمانگر (NPAP) همکاری داشت؛ نهادی که خود پس از رد شدن از مؤسسه روان‌کاوی نیویورک (به دلیل نداشتن مدرک پزشکی) تأسیس کرده بود. در آن زمان، از این تاریخچه دردناک روان‌کاوی بی‌اطلاع بودم. ۲۳ ساله بودم، تحت تأثیر ایده‌های ریک قرار گرفته بودم و می‌دانستم فروید او را تأیید کرده بود.

    ورود به درمان تحلیلی برایم تصمیمی منطقی بود: در نیویورک بودم، جایی که درمانگران باتجربه با هزینه‌ای مقرون‌به‌صرفه در دسترس بودند. تنها توان پرداخت ۱۵ دلار برای تحلیلگری که کلینیک به من معرفی کرده بود داشتم. ابتدا با دیدگاهی عقلانی به درمان نزدیک شدم، زیرا انگیزه‌های حرفه‌ای داشتم.

    فکر می‌کردم روانکاوی مدرن شاید تحت تأثیر روان درمانی در رویکردهای جدید قرار گرفته باشد، اما همان‌طور که برای یادگیری موسیقی به سراغ موسیقی کلاسیک یا برای آموختن فرانسوی به لاتین روی آورده بودم، باور داشتم باید تجربه‌ای اصیل از روانکاوی داشته باشم. هرچند آگاهی چندانی از نیازهای شخصی‌ام نداشتم، تجربه درمان به‌شکل عمیقی مسیر حرفه‌ای‌ام را به‌عنوان روان‌شناس و روانکاو شکل داد.

    تأثیر روان‌درمانی بر کودکان روانکاو‌ها

    بی‌شک در ژرفای ناخودآگاهم می‌دانستم که نیازمند درمانم. هرچند خود را از نظر عاطفی انسانی سالم می‌پنداشتم و کودکی‌ام را شاد توصیف می‌کردم، اما این تصویری خیالی بود که بعدها به پوچ بودنش پی بردم. حقیقت آن بود که زخم‌های عمیقی بر جانم نشسته بود؛ از مرگ مادرم بر اثر سرطان در نه‌سالگی گرفته تا فقدان نامادری محبوبم در سال‌های دانشگاه به سبب همان بیماری.

    پدرم مردی مهربان، فداکار و استوار در اصول اخلاقی بود. با این همه، بعدها فهمیدم که یک عفونت مغزی پیشین، به مغزش آسیب رسانده بود. همین موضوع سبب می‌شد که او گاهی درگیر سخت‌گیری‌های افراطی، ناتوانی در درک ظرافت‌ها و خشم‌های هولناک شود. اگر کسی او را ناامید می‌کرد، بی‌درنگ از زندگی‌اش حذف می‌شد.

    هرگز به‌طور آشکار سرکشی نکرده بودم؛ در عوض، همواره می‌کوشیدم بی‌نقص و «خوب» باشم تا خطر طرد شدن را از خود دور کنم. برای آن‌که باری بر دوش خانواده نباشم ــ و از آن‌رو که مادرم پیش از رفتنش در من روحیه خودآگاهی و اتکای به نفس را پرورش داده بود ــ گرفتار وابستگی معکوس شدم و دیگر توان ابراز نیازها و آسیب‌پذیری‌هایم را نداشتم.

    ارتباط با جنس مخالف

    از نظر روانی، مردان را جذاب اما خطرناک و زنان را مهربان اما ضعیف می‌دیدم — الگویی که برای بازنمایی خود (self-representation) بسیار مشکل‌ساز بود.

    تأثیر روان‌درمانی بر نوع نگاه تراپیست به زندگی

    در انتخاب تحلیلگری که NPAP به من اختصاص داد نیز خوش‌شانس بودم: لو برکویتز، فردی گرم، باهوش، منعطف و به‌دور از نیاز به سلطه‌گری بود. او تحلیل را به عنوان شغل اصلی خود انتخاب نکرده بود، بلکه مدیر اجرایی یک خانه محله‌ای در ناحیه‌ی شرق پایین منهتن بود.

    این واقعیت که او مواضع چپ‌گرایانه مرا با پذیرش روبرو می‌کرد، برایم بسیار دلگرم‌کننده بود؛ چراکه با نگرش‌های سرسختانه پدرم تضاد داشت. با این حال، تنها پس از مدت طولانی و با وجود ترس‌های شدیدم بود که توانستم این تجربه‌ی اصلاحی را درک کنم: او فعالیت‌های سیاسی مرا به‌طور تحقیرآمیز به عنوان “acting out” یا “شورش ادیپی”( “oedipal rebellion) تعبیر نمی‌کرد، بلکه به پویایی‌های نهفته در آن توجه نشان می‌داد. (گرچه بی‌شک عناصری از این دینامیک‌ها وجود داشت، خوشبختانه او رویکردی داشت که رفتارها را در بستر روان‌شناختی آن‌ها می‌دید و صرفاً بر مبنای ریشه‌های ناخودآگاهشان قضاوت نمی‌کرد).

    تأثیر روان‌درمانی بر روانکاو

    ترس همیشگی من این بود که تحلیلگر یهودی، خوش‌برخورد و آرامم، روزی چهره‌ای شبیه پدر راست‌گرای عصبانی‌ام پیدا کند. این ترس، درسی عمیق درباره قدرت انتقال (transference) به من آموخت. با اینکه از نظر منطقی می‌دانستم لو با پدرم تفاوت دارد، ولی از نظر احساسی، ماه‌ها زمان برد تا این ترس‌ها کم‌رنگ شوند.

    لو هرگز از موضع بالا با من برخورد نکرد. (اکنون که به گذشته نگاه می‌کنم، می‌فهمم در بسیاری موارد، او حقیقت را می‌دانست.) با این حال، تنها تفسیری محدود ارائه می‌داد. بیشتر اوقات، مرا به حرف زدن آزادانه، تجربه احساسات، کاوش رؤیاها و درک خودم تشویق می‌کرد. همین احترام بی‌قید و شرط، به‌تنهایی تأثیری عمیق و درمانگر داشت.

    پدرم به ابراز نظرهای غیرقابل‌مذاکره علاقه داشت. همین موضوع باعث شده بود به لحن قاطعانه‌ی مردان قدرتمند حساسیت زیادی پیدا کنم — و هنوز هم چنین هستم. در حالی که برخی سکوت تحلیلی را نقد می‌کنند، من آن را تجربه‌ای برابر، توانمندساز و نشانه‌ای از اعتماد تحلیلگر به توانایی‌ام برای روبرو شدن با حقیقت می‌دانستم.

    پویایی‌های درونی من عمدتاً هیستریایی (hysterical) بودند و سبک غیرمستقیم لو به‌خوبی با این ویژگی هماهنگ می‌شد. فروید روانکاوی را در ابتدا برای درمان زنانی توسعه داد که به هیستری مبتلا بودند — زنانی که امروزه بسیاری‌شان را افرادی با ساختار شخصیتی تجزیه‌ای (dissociative) می‌دانیم. این زنان، به‌طور ناخودآگاه، خود را ضعیف و همواره در معرض خطر آسیب از سوی مردان قدرتمند می‌دیدند.

    فروید تجربه‌ی ذهنی آن‌ها را جدی گرفت و تلاش کرد از آن بیاموزد (برویر و فروید، ۱۸۹۵/۱۹۵۵). البته حتی در آن زمان هم فکر می‌کردم او همیشه در تفسیر این تجربه‌ها موفق نبوده است. او گاهی نمی‌دانست و درعین‌حال می‌دانست. (خودش به سردرگمی‌اش درباره اینکه «زنان چه می‌خواهند» اشاره کرده است.) با این حال، از صداقت او در مواجهه با محدودیت‌های فهم خود قدردانی می‌کردم. همان‌طور که قدردان تحلیلگرم بودم؛ کسی که آشکارا با همان گشودگیِ فروید به بیمارانش همدلی نشان می‌داد.

    تأثیر روان‌درمانی بر نوع تفکر وحودیت

    به مدت چهار و نیم سال، در روان‌درمانی تحلیلی شرکت کردم؛ هفته‌ای سه جلسه. سرانجام، این فرآیند را به‌طور طبیعی و بر اساس توافقی دوجانبه پایان دادم. هر دو باور داشتیم که به نقطه‌ای رسیده‌ام که می‌توانم ببینم آیا آنچه آموخته‌ام، به‌اندازه‌ی کافی درونی شده تا بتوانم به‌تنهایی خوب عمل کنم (ر.ک. گِلر، ۲۰۰۵ درباره‌ی مرزها و درونی‌سازی).

    دستاوردی که با لو به آن رسیده بودیم، تأثیر عمیقی بر من گذاشت؛ به‌ویژه زمانی که مشخص کردن تاریخ پایان درمان، موقتاً علائم قدیمی را دوباره ظاهر کرد. نشانه‌هایی مانند اضطراب فراگیر، جسمانی‌سازی، دفاع‌های روانی و رفتارهای acting out، که زمانی آن‌ها را اجزایی جدایی‌ناپذیر از زندگی‌ام می‌دانستم، دوباره بازگشتند و احساسی آشنا اما فراموش‌شده را زنده کردند.

    در مرحله‌ی پایان درمان، بار دیگر قدرت انتقال (transference) مرا شگفت‌زده کرد. با اینکه خودم پیشنهاد داده بودم فرآیند پایان را آغاز کنیم و حتی بازه‌ای شش‌ماهه برای آن تعیین کرده بودم، اما بلافاصله پس از مشخص شدن تاریخ پایان، رؤیاهایی تکرارشونده دیدم. در آن‌ها، مادرم در حال مرگ بود یا پدرم مرا از خانواده طرد می‌کرد. این تجربه، درسی عمیق درباره‌ی محدودیت‌های منطق خودآگاه به من داد؛ به‌ویژه وقتی پای جدایی‌های عاطفی در میان باشد.

    تأثیر روان‌درمانی بر نوع تفکر کردن روانکاو

    آغاز تاثیر روان درمانی من

    به‌ یاد دارم که به این فکر می‌کردم که شاید تجربه‌ی رها شدن — ترک شدن به جای ترک کردن — الگوی بنیادین ما برای جدایی باشد، چراکه انسان پیش از آنکه توانایی حرکتی برای ترک کردن پیدا کند، متوجه جدایی می‌شود. طی این تحلیل، در چندین زمینه تغییرات عمده‌ای را تجربه کردم: انکار نیازم به دیگران نرم‌تر شد، زندگی عاطفی‌ام به منبعی از لذت و حیات بدل شد که دیگر نیازی به عقلانی‌سازی نداشت، و برداشت‌هایم درباره‌ی جنسیت و قدرت به‌طور چشمگیری تغییر کرد.

    درک عمیقی یافتم که در شرایط غالب دوران پیشا-ساختارشکنی[1]، (predeconstructionist) قدرت می‌تواند مؤنث باشد و گرما و آسیب‌پذیری می‌تواند ویژگی‌های مردانه داشته باشد. بدون این تحلیل، ازدواجم به احتمال زیاد شکست می‌خورد و شاید هیچ‌گاه فرزنددار نمی‌شدم. (ناخودآگاه باور داشتم که مادری کردن معادل مرگ است؛ به همین دلیل باوجود علاقه‌ام به نقش‌های مراقبتی، دلایل متعددی برای بچه‌دار نشدن مطرح می‌کردم).

    همچنین، حرفه‌ام بدون این تحلیل احتمالاً بیشتر دچارenactment‌های خودویرانگر می‌شد. در مراحل بعدی زندگی‌ام، دو دوره روان‌درمانی دیگر با تحلیل‌گران مختلف را پشت سر گذاشتم، چرا که تحلیل‌گر اصلی‌ام چند سال پس از پایان درمان به طور ناگهانی درگذشت. یک دوره‌ی چهار ساله، هفته‌ای یک بار، تحت درمان با یک تحلیلگر زن که رویکرد روابط ابژه (object relations) داشت قرار گرفتم، و دوره‌ای یک ساله نیز با یک روان‌پزشک مرد که از رویکرد روانشناسی خویشتن (self psychology) پیروی می‌کرد.

    تأثیر روان‌درمانی بر انسان‌ها

    در هر دو دوره، علی‌رغم اینکه جلسات هفتگی بودند، همچنان از کاناپه استفاده می‌کردم؛ چرا که برایم محیطی راحت‌تر و کمتر برانگیزاننده‌ی حساسیت‌های بین‌فردی فراهم می‌آورد. (این تجربه در میان بیماران بسیار حساس به پویایی‌های بین‌فردی — به‌ویژه افرادی با ویژگی‌های هیستریایی یا اسکیزوئید — نسبتاً رایج است). در هر دو درمان، موضوعات مربوط به مراحل جدید زندگی فعال شدند که در درمان اولیه‌ام مطرح نبودند، و هر دو تحلیلگر، با وجود سبک‌های کاملاً متفاوت شخصی‌شان، به شیوه‌ای چشمگیر مؤثر بودند.

    تاثیر روان درمانی بر عملکرد من در کار تحلیل

    اما هدف مقاله تاثیر روان درمانی، پرداختن به این موضوع است که چگونه روان‌درمانی شخصی بر عملکردم به عنوان یک روان‌درمانگریست تأثیر گذاشته است؛ پس اجازه دهید به این موضوع بپردازم. اولین و شاید مهم‌ترین تأثیری که تحلیل بر من داشت، این بود که به فرآیند درمان ایمان پیدا کردم. من در عمق وجودم می‌دانم که روان‌درمانی می‌تواند تغییر و بهبودی ایجاد کند.گمان می‌کنم این باور را نه‌فقط در کلام، بلکه از طریق نشانه‌های غیرکلامی بی‌شماری نیز به مراجعانم منتقل می‌کنم. امید، عاملی حیاتی در درمان است و حس امیدی که دارم، واقعی و ریشه‌دار است.

    دومین نکته این است که تحلیل به من کمک کرد بتوانم با احساسات پیچیده‌ای که نقش «بیمار بودن» در روان فرد ایجاد می‌کند، همدلی کنم. با آنکه تصور می‌کردم ورودم به تحلیل صرفاً به دلایل حرفه‌ای است، با تعجب دیدم چقدر نگران این هستم که کسی مرا در حال ورود به دفتر تحلیلگرم ببیند. به‌یاد دارم اولین بار که با هیجان و احساس غرور روی کاناپه دراز کشیدم، ناگهان متوجه شدم اضطراب کودکانه‌ای درباره امنیت در وجودم فوران کرده است.

    خیلی زود آموختم که نقش تحلیلگر چقدر قدرت عاطفی در مقابل بیمار به او می‌بخشد:احساس می‌کردم در معرض دید هستم، کنترل را از دست داده‌ام و نسبت به انتقاد و شرم، آسیب‌پذیر شده‌ام. و این در حالی بود که من به اصطلاح، «برای درمان یک اختلال» نیامده بودم؛ از این رو فقط می‌توانستم تصور کنم بیماران دیگر چه بار سنگین‌تری از انگ اجتماعی را تجربه می‌کنند.

    تأثیر روان‌درمانی بر نوع تجربه تنهایی

    این بینش‌ها همدلی‌ام با کسانی که در موضع بیمار قرار می‌گیرند را بسیار افزایش داد و اهمیت رفتار محترمانه و برابرانه‌ی روان‌درمانگر را برایم برجسته‌تر کرد. در عین حال، با وجود رفتار گرم و همکاری‌آمیز تحلیلگرم، تجربه‌ی نگرانی مداومم به من نشان داد که روان‌درمانگران چقدر کنترل محدودی بر نحوه‌ی درک شدن‌شان از سوی مراجعان دارند. این تجربه، ضربه‌ای زودهنگام به حس خودبرتربینی حرفه‌ای من وارد کرد و درسی حیاتی درباره‌ی «فروتنی حرفه‌ای» (professional humility)  به من داد. هنوز هم وقتی می‌بینم برخی همکاران فرض می‌کنند که صرفاً به دلیل رفتار گرم و دوستانه، لزوماً به عنوان ابژه‌های خوب (good object)  تجربه می‌شوند، تعجب می‌کنم.

     تحلیل من ظرفیت‌های همدلی‌ام را به شیوه‌های دیگری نیز گسترش داد. به آرامی و البته دردناک، با نقاط کور روانی خودم، با خودخواهی، طمع، حسادت، سادیسم و سایر ویژگی‌های ناخوشایندی که در وجودم بود، مواجه شدم — و این تنها به لطف پذیرش بی‌قید و شرط تحلیلگرم ممکن شد. در حین درمان، دینامیک‌های روان‌پریش (psychotic dynamics)  و مرزی(borderline dynamics) را ، در کنار سطوحی از روان‌رنجوری (neuroticism) در خودم کشف کردم.

    تأثیر روان‌درمانی بر نوع تعمق

    من با ابعاد روان‌پریش، خودشیفته (narcissistic)، درام‌کویین (drama queen)، درون‌گرای خود آشنا شدم — همه‌ی آنچه انسانیت در بطن خود داراست. در عین حال، به تدریج از کلی‌نگری درباره طبیعت انسانی فاصله گرفتم و حساسیت بیشتری نسبت به تنوع روانی (psychological diversity)  پیدا کردم؛ چراکه متوجه شدم حتی اگر رفتارهای ظاهری دو نفر شبیه به هم باشد، ممکن است دنیای درونی‌شان به طرز چشمگیری متفاوت باشد.

    تحلیل همچنین به من آموخت که چقدر تغییر دادن الگوهای دیرینه‌ی روانی به صبر و تحمل نیاز دارد. مفهوم شجاعت برای تجربه‌ی احساسات شدید، علی‌رغم هشدارهای مغزِ هیجانی(amygdala)، برایم صرفاً یک ایده نظری نیست؛ آن را به طور عینی و تجربی زیسته‌ام. با پیشرفت تحلیل و اوج‌گیری انتقال‌هایم، قدرت احساسات و آزادی‌ای که تنها از طریق تجربه و نام‌گذاری آنها حاصل می‌شود، و اهمیت بینش عاطفی(emotional insight)  در تغییر روان‌شناختی برایم آشکار شد.

    در نهایت، آگاهی از پاسخ‌های هیجانی خودم، میزان اضطراب و واکنش‌پذیری‌ام (reactivity ) را در مواجهه با طوفان‌های عاطفی مراجعانم به طور چشمگیری کاهش داد. این تجربیات همچنین باعث شد در نقش‌های رهبری بهتر عمل کنم، چراکه توانستم احساسات شدیدی که معمولاً نسبت به افراد صاحب قدرت بروز می‌کند، شخصی برداشت نکنم.

    به عنوان فردی که تمایل شدیدی به تحلیل عقلانی (intellectualization) داشت، خوش‌شانس بودم که تجربه‌ی روان‌کاوی را پیش از آموختن بیش از حد درباره‌ی نظریه‌های مداخلات تحلیلی آغاز کردم. زیرا این امکان را به من داد تا به طور خالصانه‌ای احساس کنم چه چیزی واقعاً مفید است، بدون آنکه از پیش توسط انتظارات نظری تحت تأثیر قرار گرفته باشم.

    تأثیر روان‌درمانی بر نوع تفکر

    این تجربه به من کمک کرد تا دیدی واقع‌بینانه و انتقادی نسبت به متون تخصصی پیدا کنم. در طول درمان، عمیقاً دریافتم که آموختن چیزهای جدید درباره خود، به‌ویژه آنچه قبلاً نادیده گرفته بودم، چقدر دردناک است. هر بار که بینشی تازه به دست می‌آوردم — حتی اگر مثبت بود — عزت نفسم به شدت متزلزل می‌شد.

    این تجربه تکرارشونده به من آموخت که وقتی نکته‌ای تازه و مفید به مراجعانم می‌گویم، باید نه تنها انتظار قدردانی، بلکه احتمال احساس شرم یا رنجش را هم داشته باشم. به‌ویژه در مراحل اولیه درمان، وقتی دفاع‌های دیرین فرد کنار می‌رود، آسیب‌پذیری او بسیار افزایش می‌یابد و اطلاعات جدید درباره کاستی‌ها، ضعف‌ها یا خودفریبی‌ها می‌تواند بسیار تهدیدکننده باشد.

    در سال‌های اولیه تحلیل خودم، اغلب واکنش‌پذیر و تدافعی بودم — و برای داشتن شوهری صبور در آن دوران سپاسگزارم. خاطرات زنده‌ام از این مرحله، دلسوزی و همدلی عمیقی نسبت به مراجعان و دانشجویانی که در موقعیت مشابهی از حساسیت بی‌دفاع هستند، در من ایجاد کرده است.

    تحلیل همچنین مرا واداشت تا فانتزی‌های ناخودآگاهم درباره همه‌توانی را رها کنم.

    دیدم که چگونه احساسات، افکار و رفتارهایم از الگوهای ناخودآگاه پیروی می‌کنند. بسیاری از آنچه پیشتر «بینش‌های» خود می‌پنداشتم، در واقع فقط عقلانی‌سازی‌هایی بودند. فهمیدم تسلطی که فکر می‌کردم بر ذهنم دارم، بسیار محدودتر از آن چیزی بود که می‌پنداشتم.

    رؤیاهایم نشان می‌دادند باوری ناخودآگاه در من وجود دارد؛ باوری که مرا مسئول مرگ مادرانم می‌دانست، گویی «بدی خطرناک من» آن‌ها را نابود کرده است. تحلیلگرم با لحنی شوخ‌طبع می‌گفت که انگار خودم را بیش از حد قدرتمند تصور می‌کنم. او با مهربانی توصیه می‌کرد که «به خانواده‌ی بشریت بپیوندم».

    امروزه می‌دانیم که روان‌درمانگر نباید از موضع دانای کل رفتار کند. باید خطاهایش را بپذیرد و رویکردی همکاری‌محور داشته باشد. تجربه‌ی درمانی من، با جنبه‌های فروتنی‌آمیزش، نقشی اساسی در شکل‌گیری نگرش من به‌عنوان روان‌درمانگر داشت.

    اکنون، چهل سال پس از پایان آن درمان اولیه و بیش از سی سال پس از مرگ لو، هنوز به دروس آن تحلیل رجوع می‌کنم.

    مردی رفتاری تحقیرآمیز نشان می‌دهد و تفسیرم را بی‌ارزش می‌خواند. ناگهان به یاد واکنش‌های مشابه خودم می‌افتم و آنچه باعث شد تعادلم را بازیابم. زنی در سوگ گذشته‌ای آسیب‌دیده فرورفته و از افسردگی بی‌پایان می‌ترسد. من می‌دانم این فرآیند، هرچند دردناک، گذراست. از همین دانستن است که می‌توانم به‌درستی و با اعتماد، او را آرام کنم.

    تأثیر روان‌درمانی بر تنهایی تراپیست

    هر بار که اشتباهی مرتکب می‌شوم و ناچارم آن را بپذیرم، به خاطره‌ای از لو فکر می‌کنم. او زمانی که اشتباه کرده بود، صادقانه به آن اعتراف کرد. همین پذیرش، ضربه‌ی نهایی را به یکی از الگوهای آسیب‌زای ذهن من وارد کرد: این باور که مقامات — به‌ویژه مردان صاحب قدرت — هرگز به خطاهای خود اعتراف نمی‌کنند.

    وقتی مراجع، برداشت مرا نشانه‌ی تحقیر یا تنفر می‌بیند، به یاد صبوری لو می‌افتم. او در برابر انتقال‌های خصمانه‌ی من، نه از خود دفاع می‌کرد، نه تلاش می‌کرد بلافاصله سوء‌برداشتم را تصحیح کند. به‌جای آن، با کنجکاوی به احساساتم گوش می‌داد و آن‌ها را بررسی می‌کرد.

    شاید سخت‌ترین جنبه‌ی درمانگری، روبرو شدن مداوم با تحریف‌هایی باشد که از دل احساسات منفی شدید مراجعان برمی‌خیزد. به همین دلیل، از اینکه در روند درمان، انسانی را درونی کردم که می‌توانست با وقار و آرامش، خشم و تنفرم را تاب بیاورد، سپاسگزارم.

    لو برای من الگو بود، اما نه کسی که بی‌چون‌وچرا با او همانندسازی کنم. آنچه از او گرفتم، مجموعه‌ای از تکنیک‌ها نبود؛ بلکه «شیوه‌ای از بودن» بود. من باید اصول پاسخ‌دهی درمانی او را در شخصیت خودم جذب می‌کردم و از دل آن، سبک منحصر به فرد خودم را می‌ساختم.

    روان‌درمانی — چنان‌که دکتر گلر نیز اشاره کرده و من نیز عمیقاً آن را درک کرده‌ام (نگاه کنید به مک‌ویلیامز، ۲۰۰۴) — بر صداقت احساسی استوار است. این بُعد از درمانگری، هرچند سخت‌ترین جنبه‌ی آن برای حفظ‌کردن است، اما برای من بسیار ارزشمند است.

    وقتی روایت‌های شخصی دیگر درمانگران از روان‌درمانی را می‌خوانم یا می‌شنوم، اغلب متأثر می‌شوم از اینکه بسیاری از آن‌ها از درمانگر خود بیشتر آموخته‌اند که «چه کاری نباید کرد»، تا «چه باید کرد».

    این درس‌ها منابعی ارزشمند برای رشد حرفه‌ای هستند. با این حال، از آنجا که همه ما زمان، هزینه، انرژی و امید زیادی را صرف روان‌درمانی می‌کنیم، مواجهه صادقانه با ناامیدی‌های احتمالی به قدرت روانی بالایی نیاز دارد. هنوز خود را خوش‌شانس می‌دانم که روان‌کاوی شخصی‌ام — که با قلبی باز و بدون احتیاط‌های آگاهانه امروزی آغاز کردم — پایه‌ای محکم برای مسیر حرفه‌ای آینده‌ام فراهم کرد.

    با این حال، از دیدگاهی هنجاری، تجربه‌ی من همچنان منحصربه‌فرد باقی می‌ماند. با توجه به میانگین رایج امروزی برای روان‌درمانی‌های کوتاه‌مدت (حدود بیست جلسه)، من استثنا به شمار می‌آیم. بیست جلسه‌ی نخست تحلیل برایم بسیار مفید بودند، اما تنها آغازی برای فرآیندی مادام‌العمر بودند. برای هر ساعتی که فراتر از آن بیست جلسه‌ی نخست گذراندم، عمیقاً سپاسگزارم. در جایی که من آموزش دیدم، اغلب می‌گفتیم:

    «سال اول، فقط سلام کردن است.»

    نویسنده: نانسی مک‌ویلیامز

    سخن سردبیر

    مقاله تاثیر روان درمانی شخصی بر کارم، فراتر از تحلیلی نظری، دعوتی صمیمانه به جهان درونی یک درمانگر است. نویسنده با شجاعت، تجربه‌های شخصی خود را در اتاق درمان با خوانندگان به اشتراک می‌گذارد. مک‌ویلیامز نشان می‌دهد که زخم‌ها، ترس‌ها و آسیب‌پذیری‌های انسانی مانع نیستند، بلکه پلی برای درک عمیق‌تر مراجع می‌سازند. این روایت اتوبیوگرافیک یادآوری می‌کند که قلب روان‌درمانی در تکنیک‌های پیچیده نیست، بلکه در فروتنی حرفه‌ای و توانایی درمانگران برای پذیرش انسانیت مشترک خود و مراجع نهفته است.

    [1] – اشاره به دورانی دارد که مردم هنوز به صورت سنتی و دوقطبی مثلا مرد =قدرت و زن=ضعف فکر می کردند.در روانکاوی کلاسیک فروید می گفت مفاهیمی مثل مردانگی زنانگی و قدرت و… بخش هایی طبیعی از روان انسان هستند یعنی بر مبنای بیولوژی شکل می گیرند اما لکان معتقد بود ناخودآگاه مثل زبان کار می کند. مرد و زن بودن نه فقط زیستی بلکه زبانی و نمادین است.

    نویسنده: نانسی مک‌ویلیامز

     

    All rights reserved to Jamie Perry

  • روانکاوی هوش مصنوعی: مقاومت یا سازگاری

    روانکاوی هوش مصنوعی،‌ جدیدترین چالش روان درمانی

    مقاله روانکاوی هوش مصنوعی به ظهور هوش مصنوعی و فعالیت آن در فضای مصنوعی اشاره دارد. در سال‌های اخیر، هوش مصنوعی با سرعتی چشم‌گیر به قلمروهای پیچیده انسانی وارد شده و روان‌درمانی نیز از این نفوذ در امان نمانده است. چت‌بات‌ها، دستیارهای هوشمند روان‌شناختی و تحلیل‌گرهای داده‌محور به‌گونه‌ای طراحی می‌شوند که گویی می‌توانند جایگزین یا مکمل تراپیست‌ها شوند. اما آیا روانکاوی، با بنیان‌هایی چون زبان، انتقال و ناهشیار، اساساً با منطق الگوریتمی سازگار است؟

    این مقاله، با رویکردی تحلیلی و انتقادی، تلاش می‌کند ابعاد گوناگون تأثیر هوش مصنوعی بر روانکاوی را واکاوی کند. از تفاوت بنیادین زبان در روانکاوی و زبان ماشین گرفته تا ناتوانی AI در شکل‌دهی به انتقال متقابل درمانی و درک میل انسانی؛ از فرصت‌های تکنولوژیک برای گسترش دسترسی به خدمات روانی تا خطرات اتوماسیون و سطحی‌سازی رابطه درمانی. در پایان، پرسشی بنیادین مطرح می‌شود: روانکاوی در این عصر چه باید بکند؟ مقاومت، سازگاری یا بازتعریف نقش خود؟

    روانکاوی؛ دانشی در برابر الگوریتم

    در روانکاوی، زبان خود میدان اصلی کارِ روان است. فروید در نخستین تلاش‌هایش برای رمزگشایی از رؤیا و لغزش زبانی نشان داد که واژه‌ها حامل سائق، سرکوب، تمنا و بازگشت‌اند.

     این دیدگاه بعدها در اندیشه‌ی ژاک لکان به اوج رسید؛ آنجا که زبان به‌مثابه‌ی «ساختار ناهشیار» تعریف شد. لکان صراحتاً می‌گوید: «ناهشیار ساختاری همچون زبان دارد.» اما این جمله نباید اشتباه تعبیر شود؛ منظور او این نیست که ناهشیار می‌تواند به سادگی با زبان توصیف شود، بلکه برعکس، زبان خود به مثابه فضایی است که در آن، شکاف‌ها، تاخیرها، لغزش‌ها و غیاب‌ها محل بروزِ میل و تضاد هستند.

    در جلسه‌ی روانکاوی، شنیدن دقیق درمانگر نه به منظور درک مفاهیم سطحی بلکه برای دریافت «چیزی که میان واژه‌ها» حضور دارد صورت می‌گیرد. مکث‌ها، لکنت‌ها، تکرارهای بی‌دلیل و حتی شوخی‌ها حامل معنا هستند.

     زبان در روانکاوی چیزی خطی و تابع قواعد صوری نیست، بلکه محل تلاقی سوژه با ابژه‌ی میل است، جایی که ناهشیار از خلال شکستِ بیان، خود را نشان می‌دهد.

    روانکاوی زبان در هوش مصنوعی: مدل آماریِ توالی واژگان

    در نقطه‌ی مقابل، آن‌چه در هوش مصنوعی تحت عنوان زبان‌فهمی[1] یا مدل‌های زبانی (Language Models) طراحی شده، مبتنی بر تحلیل آماری توالی واژگان است. برای مثال، یک مدل مانند GPT یا BERT تلاش نمی‌کند «معنا» را بفهمد، بلکه بر اساس میلیون‌ها واحد داده آماری و هم‌رخدادی کلمات، می‌کوشد پیش‌بینی کند که کدام واژه با احتمال بالاتر در ادامه‌ی جمله ظاهر می‌شود.

    در این چارچوب، زبان به یک مسأله‌ی پیش‌بینی ریاضی تبدیل می‌شود. ساختار زبانی نه به‌عنوان چیزی که سوژه در آن گرفتار است، بلکه به‌عنوان رشته‌ای از نشانه‌ها که می‌توانند کدگذاری و رمزگشایی شوند در نظر گرفته می‌شود.

    حتی در پیشرفته‌ترین نسخه‌ها، هوش مصنوعی به‌معنای انسانی کلمات «نمی‌فهمد» و «تجربه نمی‌کند». اگرچه خروجی آن ممکن است به پاسخ انسانی شباهت داشته باشد، اما فاقد لایه‌های چندگانه‌ی تضاد، کنایه، و ابعاد ناهشیار زبان است که روانکاوی بر آن استوار است. اگرچه نتیجه‌ی خروجی می‌تواند به شکل حیرت‌انگیزی شبیه پاسخ انسانی باشد، اما فاقد لایه‌های تضاد، کنایه، ناتمامی و ابعاد چندگانه‌ای‌ست که زبان انسانی را روانکاوانه می‌سازد.

    غیاب لغزش و تداعی در روانکاوی هوش مصنوعی

    در روانکاوی، لغزش‌های زبانی – مانند گفتن یک واژه به جای دیگری – به عنوان ورود ناهشیار به گفتار آگاهانه تعبیر می‌شوند. هیچ‌چیز تصادفی نیست. در حالی‌که در یک مدل AI، چنین لغزشی صرفاً یک «خطا» یا «نویز» در توالی زبانی است که باید اصلاح شود. بدین ترتیب، آن‌چه در روانکاوی به‌مثابه معنا زاده می‌شود، در زبان ماشینی به‌مثابه بی‌نظمی یا خطای آماری حذف می‌شود.

    همچنین در روانکاوی، تداعی آزاد یعنی سخن گفتن بدون فیلتر  نقطه‌ی ورود به ساختار پنهان روان است. اما گرچه برخی نسخه‌های پیشرفته مانند Replika داده‌های شخصی را ذخیره می‌کنند، اما از منظر روانکاوی، فاقد تجربه‌ی زیسته، خاطره‌ی هیجانی و تداعی روانی‌اند؛ اموری که در شکل‌گیری رابطه‌درمانی ضروری‌اند. آن‌ها صرفاً بازنویسی‌های آماری از داده‌های موجودند.

    از ELIZA تا Woebot: بازنمایی زبان در روان‌درمانی ماشینی

    نخستین تلاش‌ها برای شبیه‌سازی روان‌درمانی توسط ماشین به دهه‌ی ۶۰ میلادی بازمی‌گردد، با برنامه‌ای به نام ELIZA که نقش یک درمانگر غیرفعال را بازی می‌کرد. ELIZA بدون درک محتوا و تنها با تکرار جملات، نوعی توهم همدلی ایجاد می‌کرد.

    ابزارهای امروزی مانند Woebot یا Wysa، گرچه در پردازش زبان پیشرفته‌ترند، اما همچنان فاقد درک روان‌درمانی عمیق‌اند. آن‌ها نمی‌توانند به ناهشیار گوش دهند یا معناهای پنهان در کلام را دریافت کنند. آن‌ها ممکن است به کاربر بگویند: «به خودت استراحت بده» یا «این احساسات طبیعی‌ست»، اما نمی‌توانند به «ناهشیار» گوش دهند، چون اصلاً نمی‌دانند ناهشیار یعنی چه.

    در نتیجه، تقابل زبان در روانکاوی و زبان در هوش مصنوعی تقابل دو هستی‌شناسی متفاوت است. یکی زبان را جایی برای بروز میل، غیاب، فانتزی و رنج می‌داند، و دیگری آن را به واحدهای قابل پیش‌بینی و سازمان‌یافته فرو می‌کاهد. روانکاوی با «شکاف» کار می‌کند، با چیزهایی که در زبان پنهان می‌شوند یا به زبان نمی‌آیند. در حالی‌که هوش مصنوعی تنها با «آن‌چه قابل مدل‌سازی است» سر و کار دارد.

    انتقال[2] و رابطه درمانی؛ انسان با انسان یا انسان با ماشین؟

    انتقال، یکی از بنیادین‌ترین مفاهیم در روانکاوی است؛ فرآیندی که در آن بیمار (مراجع) هیجانات، تمایلات و تصورات مرتبط با افراد مهم گذشته‌اش – معمولاً والدین – را بر تراپیست فرافکنی می‌کند. این پدیده نه خطا یا انحراف، بلکه خودِ ماده‌ی خام درمان است.

    در نظر دیدگاه روانکاوی، رابطه‌ی درمانی هرگز فقط گفت‌وگو بین دو فرد در زمان حال نیست، بلکه بازنمایی پیچیده‌ای‌ست از روابط و امیال گذشته که در «صحنه‌ی تحلیلی» اکنون فعال شده‌اند.

    لاکان، این موقعیت را نه صرفاً یک رابطه بین‌فردی بلکه ساختاری دانست؛ او انتقال را نقطه‌ی تلاقی زبان، میل و جایگاه سوژه تعریف کرد. درمانگر، دانای کل نیست؛ بلکه «جایگاه سوژه‌ای که فرض می‌شود بداند» را اشغال می‌کند. این جایگاه است که موتور حرکت روان‌کاوی را فعال می‌سازد.

    رابطه با ماشین: امتناع از انتقال متقابل

    حالا سؤال اساسی این‌جاست: آیا چنین ساختاری می‌تواند با یک ماشین شکل بگیرد؟ آیا کاربر می‌تواند به یک الگوریتم، احساسات، خیال‌پردازی‌ها یا فرافکنی‌های دوران کودکی خود را منتقل کند؟

    در نگاه نخست، ممکن است پاسخ ساده باشد: بله؛ اما بررسی دقیق‌تر این موضوع، ما را با نکاتی مواجه می‌کند که این امکان را به چالش می‌کشد.:

    برخی مطالعات اولیه (مثلاً درباره‌ی برنامه‌هایی مثل Woebot یا Replika) نشان می‌دهند که برخی کاربران واقعاً نسبت به چت‌بات‌ها دلبستگی عاطفی پیدا می‌کنند. این دلبستگی گاه حتی با احساس رازگویی، راحتی و نوعی تسلی خاطر همراه است. اما باید دقت کرد که این احساس بیشتر شبیه «هم‌صحبتی با آینه» است تا برقراری انتقال. چون ماشین نه میل دارد، نه سوژه است، نه سکوتش معنا دارد، نه مکثش حامل مقاومت است.

    در روان‌کاوی، آن‌چه در رابطه‌ با درمانگر مهم است نه فقط آن چیزی‌ست که گفته می‌شود، بلکه آن‌چه نگفته می‌ماند، پاسخ‌هایی که داده نمی‌شوند، و تمنایی که هرگز ارضا نمی‌شود. درمانگر در جایگاه خاصی قرار می‌گیرد که هم میل بیمار را برمی‌انگیزد و هم از ارضای آن امتناع می‌ورزد. این پیچیدگی، در دستگاهی که بر مبنای پاسخ‌دهی سریع و دل‌خواه طراحی شده – یعنی مدل‌های زبانی هوش مصنوعی – به کلی غایب است.

    پرسش از سکوت: تراپیست خاموش یا الگوریتم پاسخ‌گو؟

    یکی از منابع قدرتمندِ معنا در روانکاوی، سکوت درمانگر است. سکوت، گاهی ابزار مقاومت‌شکنی‌ست، گاهی دعوت به تعمق، و گاهی آینه‌ی میلِ بیمار. اما سکوت در هوش مصنوعی معنا ندارد. سکوت سیستم یعنی خطا، نقص، یا عدم اتصال. هر مکثی باید باواکنش همراه شود و هر سوالی پاسخی دارد – این از ویژگی‌های ذاتاً غیربشری سیستم است.

    تراپیست واقعی می‌تواند از دانستن امتناع کند، از پاسخ دادن خودداری نماید، و حتی با نوعی non-acting بیمار را با میل و فانتزی‌اش تنها بگذارد. اما AI مجبور است «کار» کند، چرا که طراحی نشده تا امتناع بورزد. طراحی شده تا خدمت کند.

    شبیه‌سازی یک رابطه یا ساختن یک فانتزی؟

    ممکن است برخی بگویند که همین که کاربر احساس نزدیکی، همدلی یا دریافت حمایت از یک سیستم داشته باشد کافی‌ست. اما این دیدگاه، روانکاوی را به نوعی دلگرمی ساده تقلیل می‌دهد. در روانکاوی، درمان نه در «حمایت»، بلکه در «برخورد» است؛ برخورد با ابژه‌ی میل، با تضاد، با خلاء و با تاریخچه‌ی رنج.

    در نتیجه، حتی اگر سیستم‌های مبتنی بر هوش مصنوعی بتوانند فانتزیِ همدلی یا گفت‌وگوی ایمن را بازتولید کنند، چیزی به نامانتقال متقابل به‌مثابه ساختار روانی رخ نمی‌دهد. چون طرف رابطه، سوژه‌ای نیست که میل بورزد، ندانسته‌ای داشته باشد، یا بتواند مقاومت کند.

    اگر بپذیریم که روانکاوی بدون پدیده‌ی انتقال امکان‌پذیر نیست، و اگر بپذیریم که انتقال فقط در رابطه‌ی بین دو سوژه (که یکی شنونده‌ای فعال، و دیگری فاعلِ گفتار است) رخ می‌دهد، پس باید گفت رابطه‌ با یک ماشین – هر چقدر هم هوشمند یا شبیه‌انسان – از این ساختار بنیادی محروم است.

    به تعبیر دیگر، روانکاوی در غیاب انتقال، شبیه‌سازی درمان است، نه خود درمان. و رابطه با ماشین، اگرچه ممکن است مفید، آرام‌بخش یا ساختاریافته باشد، اما فاقد ظرفیت‌ «تغییر روانی» است که روانکاوی اصیل وعده‌اش را می‌دهد.

    آیا هوش مصنوعی می‌تواند به سوژه گوش‌دهد؟ یا فقط به داده‌ها؟

    در نگاه نخست، مدل‌های زبان بزرگ مانند ChatGPT یا سیستم‌های هوش مصنوعی مشابه، درک‌کننده و پاسخ‌گو به‌نظر می‌رسند: جملات را تحلیل می‌کنند، ساختار زبانی را تشخیص می‌دهند و براساس الگوها پاسخ‌هایی گاه پیچیده و دقیق ارائه می‌دهند. اما آیا این‌ها معادل «گوش دادن به سوژه» است؟ در روانکاوی، شنیدن صرفاً دریافت اطلاعات نیست؛ بلکه ورود به منطق ناهشیار، توجه به لغزش‌ها، تکرارها، سکوت‌ها، تناقض‌ها و هر آن‌چیزی‌ست که از «نظام دلالت» فراتر می‌رود.

    در روانکاوی، شنیدن یعنی گوش دادن به چیزی که گفته نمی‌شود. یعنی توانِ ایستادن در برابر معنا. تراپیست شنونده‌ای منفعل نیست؛ او در عین گوش دادن، برش می‌زند، قطع می‌کند، مکث می‌کند، و معنا را برهم می‌زند. در حالی‌که هوش مصنوعی، ساختاری مبتنی بر پیش‌بینی معنا دارد. مدل‌های زبانی طوری طراحی شده‌اند که «محتمل‌ترین پاسخ» را بر مبنای آماری تولید کنند، نه بر مبنای ابژه‌های گمشده‌ی میل یا حقیقت ناگفته‌ی سوژه.

    زبان؛ داده یا دال؟

    یکی از تفاوت‌های بنیادین بین روانکاوی و علم داده در نوع نگاه به زبان است. برای هوش مصنوعی، زبان مجموعه‌ای از داده‌های ساختارمند است؛ واژه‌ها، فراوانی آن‌ها، هم‌نشینی‌ها، احتمالات. اما در روانکاوی – خاصه نزد لاکان – زبان، شبکه‌ای‌ست از دال‌ها، یعنی عناصری که همیشه به دیگری ارجاع می‌دهند، هیچ‌گاه به معنای نهایی نمی‌رسند، و درون‌شان میل سرکوب‌شده‌ای جریان دارد.

    مدل‌های هوش مصنوعی، نمی‌توانند بازی دال‌ها را در سطحی که در روانکاوی معنا دارد، بشنوند. آن‌ها بر اساس منطق‌ احتمالات، پاسخ‌های هم‌راستا با بافت رایج می‌سازند، نه نقاط شکست یا شگفتی. در حالی‌که روانکاو، دقیقاً در پی این شکست‌هاست؛ آن‌جا که زبان از کار می‌افتد، آن‌جا که حرف‌ها لغزیده می‌شوند، آن‌جا که سکوت می‌افتد یا تکرار وسواس‌گونه رخ می‌دهد.

    مراجعه‌کننده روانکاوی هوش مصنوعی: داده یا سوژه؟

    هوش مصنوعی در مواجهه با مراجع، به ناچار او را به داده تقلیل می‌دهد. حتی اگر در ظاهر با او مکالمه کند، این مکالمه در سطحی ساختاریافته، قابل پردازش و قابل یادگیری باقی می‌ماند. سوژه اما، از نظر روانکاوی، موجودی‌ست شکاف‌دار، دارای میل، فاقد انسجام، و درگیر با ناهشیار . هیچ مدل هوش مصنوعی‌ای نمی‌تواند چنین «شکافی» را بازنمایی کند، چون خود در ذاتش شکافی ندارد؛ محصول یک انسجام ریاضی‌ست، نه روانی.

    از همین منظر، مدل‌های زبان در بهترین حالت می‌توانند بازنمایی‌ای شبیه‌انسان از شنیدن ارائه دهند، اما نمی‌توانند فرآیند «شنیدن سوژه» را بازتولید کنند.

    نقش سوژه در پاسخ تراپیست

    در روانکاوی، هر پاسخ تراپیست حامل جایگاه او نسبت به میل بیمار و نسبت به ساختار ناهشیار است. تراپیست با پاسخ دادن یا ندادن، معنا دادن یا امتناع از معنا، جایگاه خاصی در شبکه‌ی انتقال اشغال می‌کند. اما مدل هوش مصنوعی، هرگز جایگاه ندارد. پاسخ‌های آن نه حامل میل‌اند، نه مقاومت، نه تناقض. آن‌ها از بیرون وارد نمی‌شوند، بلکه از درونِ الگوریتم بیرون کشیده می‌شوند؛ بدون تاریخ، بدون ناهشیار بدون تضاد.

    به عبارتی، در روانکاوی، سوژه در کلام احضار می‌شود. در هوش مصنوعی، کلام صرفاً پاسخ می‌دهد.

    گوش دادن در روانکاوی، نوعی آمادگی برای ندانستن، برای شنیدن آن‌چه غیرمنتظره است، و برای درگیر شدن با میل دیگری است. این نوع گوش دادن، تنها در بستر رابطه‌ای انسانی، مبتنی بر فقدان، سکوت، و میل ممکن است.

    هوش مصنوعی، علی‌رغم قدرت پردازشی‌اش، در برابر این فقدان ناتوان است. نمی‌تواند نشنود، نمی‌تواند امتناع کند، نمی‌تواند میل بورزد یا با میل دیگری مواجه شود. پس در نهایت، به «سوژه» گوش نمی‌دهد؛ بلکه به «داده‌ها» گوش می‌دهد. و این، تفاوتی‌ست بنیادین.

    بازتعریف جایگاه روانکاوی در جهان دیجیتال با فاعلیت هوش مصنوعی

    در مواجهه با گسترش شتاب‌ناک هوش مصنوعی و ورود آن به حوزه‌هایی که پیش‌تر خاص انسان و روابط انسانی تلقی می‌شدند، روانکاوی نمی‌تواند صرفاً موضعی تدافعی یا نوستالژیک بگیرد. بلکه باید بازتعریفی آگاهانه، انتقادی و خلاقانه از جایگاه خود در این چشم‌انداز نوین ارائه دهد.

    این بازتعریف به معنای آن نیست که روانکاوی باید خود را با فناوری منطبق یا ادغام کند، بلکه باید مرزهای نظری خود را دقیق‌تر ترسیم کرده و در عین حال، به شیوه‌ای باز و انتقادی با تحولات فناوری وارد گفتگو شود. به‌عبارت دیگر، روانکاوی نه در انزوا، بلکه در اختلاف و دیالوگ با دنیای دیجیتال باید موقعیت خود را تعیین کند.

    امتناع از الگوریتمی‌شدن یا استفاده از تکنولوژی به‌مثابه ابزار روانکاوی؟

    یک دوگانه‌سازی خطرناک در بحث‌های امروز، تقلیل موضوع به «پذیرش کامل یا امتناع کامل» از فناوری است. اما روانکاوی می‌تواند رویکردی واسطه‌ای و انعطاف‌پذیر اتخاذ کند: امتناع از الگوریتمی‌شدن ساختار روان در عین استفاده سنجیده از تکنولوژی در خدمت تشخیص، آموزش یا تسهیل فرایندهای درمانی.

    به‌عنوان مثال، استفاده از ابزارهای دیجیتال برای یادداشت‌برداری بالینی، تحلیل کیفی داده‌ها یا حتی کمک به مستندسازی پیشرفت درمان – در صورتی‌که جایگزین رابطه درمانی نشوند – می‌توانند مفید باشند. اما در همان حال، باید از هرگونه میل به خودکارسازی رابطه درمانی، پیش‌بینی رفتار روانی یا تشخیص مکانیکی به‌شدت پرهیز کرد. روانکاوی باید بر این نکته تأکید ورزد که «فهم روانی» نه نتیجه داده‌کاوی، بلکه محصول مواجهه با ابهام، تأخیر، و امر پیش‌بینی‌ناپذیر است.

    اهمیت آموزش عمومی درباره تمایز روانکاوی با روش‌های شناختی-رفتاری هوش مصنوعی

    یکی از مهم‌ترین مسئولیت‌های روانکاوی در عصر هوش مصنوعی، شفاف‌سازی تمایزهای مفهومی و عملی خود با سایر شیوه‌های روان‌درمانی، به‌ویژه روش‌های خودکار، داده‌محور یا شناختی-رفتاری است. در فضای فرهنگی امروز، بسیاری از مردم تفاوت میان یک گفت‌وگوی تحلیلی و یک مشاوره رفتاری-آموزشی را نمی‌دانند؛ و این ابهام با ورود ابزارهای دیجیتال و «ربات‌های درمان‌گر» تشدید شده است.

    روانکاوی باید در رسانه‌ها، آموزش دانشگاهی، و گفتمان عمومی، این تفاوت‌ها را توضیح دهد:

    • روانکاوی مبتنی بر فرآیند، نه راه‌حل
    • هدف آن، کشف لایه‌های پنهان روان است، نه صرفاً رفع نشانه‌ها.
    • زمان، سکوت، تکرار، و رابطه انسانی در آن جایگاهی کلیدی دارند.

    چنین روشنگری‌ای، نه‌تنها از سوژه در برابر مصرف‌زدگی دفاع می‌کند، بلکه به روانکاوی امکان می‌دهد نقشی فعال‌تر در شکل‌دهی به فرهنگ درمان ایفا کند.

    نقش تراپیست انسانی در عصر ماشینی

    در نهایت، پرسش اصلی این است: چه چیزی درمانگر تراپیست را در برابر هوش مصنوعی یگانه می‌سازد؟

    پاسخ روانکاوی به این پرسش در یک واژه خلاصه می‌شود: سوژه‌گی. تراپیست نه‌تنها شنونده‌ای حرفه‌ای است، بلکه خود نیز سوژه‌ای است درگیر، متأثر، متزلزل و در عین حال پاسخگو.

    تراپست، بر خلاف ربات، می‌تواند حیرت کند، اشتباه کند، تأمل کند و اخلاقی تصمیم بگیرد. او می‌تواند با بیمار در سکوتی پرمعنا بنشیند، نه صرفاً به‌دلیل نداشتن پاسخ، بلکه به‌دلیل حضور کامل در آن لحظه. در روانکاوی، آن‌چه درمان را ممکن می‌سازد، نه مجموعه‌ای از دانش‌ها، بلکه وجود انسانی در متن رابطه‌ای پیچیده و معناساز است.

    نتیجه‌گیری

    ورود هوش مصنوعی به حوزه روان، گرچه امکانات فنی ارزشمندی در سلامت روان فراهم کرده، اما با روانکاوی – دانشی مبتنی بر ناخودآگاه، میل و تأخیر – در تعارضی بنیادی قرار دارد. روانکاوی نه بر پیش‌بینی و پاسخ فوری، بلکه بر گشودگی به امر غیرمنتظره، تکرار، سکوت و زبان به‌عنوان ساختار ناهشیار استوار است.

    با این حال، نمی‌توان نسبت به تحولات پساهوش مصنوعی بی‌اعتنا بود. در جهانی که معنای سوژه‌گی و تجربه انسانی دگرگون می‌شود، روانکاوی باید نقشی انتقادی و خلاق ایفا کند: مقاوم در برابر تقلیل روان به داده و مصرف، و زایا در بازاندیشی مرزهای خود. هوش مصنوعی شاید بتواند اطلاعات را تحلیل کند، اما شنیدن آن‌چه هنوز گفته نشده، و زیستن در شکاف معنا و میل، همچنان امری انسانی است.

    سخن سردبیر

    آن‌چه در این نوشته خواندید، تلاشی بود برای گشودن دریچه‌ای به یکی از مناقشه‌های بنیادی روزگار ما: نسبت روانکاوی و هوش مصنوعی. جهانی که هر روز بیش از پیش تحت سلطه‌ی داده، الگوریتم و پیش‌بینی قرار می‌گیرد، بی‌شک فرصت‌ها و تهدیدهای تازه‌ای برای روان انسانی می‌آفریند. در این میان، روانکاوی — دانشی که بر سکوت، لغزش، و میل استوار است — ناچار است بار دیگر جایگاه و شیوه‌ی زیست خود را بازاندیشی کند.

    این نوشته نه در سودای نفی مطلق تکنولوژی بود، و نه در ستایش بی‌چون‌وچرا. بلکه دعوتی است به تامل در مرزهای مرئی و نامرئی میان «شنیدنِ داده» و «شنیدنِ سوژه». شاید روانکاوی، بیش از آن‌که در برابر ماشین بایستد، باید به ما بیاموزد که در جهانی سراسر پاسخ‌گو، چه‌گونه سکوت کنیم و به آن‌چه گفته نمی‌شود، گوش بسپاریم.

    منابع:

    [1] Natural Language Processing

    [2] Transference

  • تروما تجمعی

    تروما تجمعی

    مفهوم تروما تجمعی یا انباشته

    هر مرحله از نظریه پردازی در روانکاوی بر مفهوم فعلی تروما تجمعی و ارزیابی بالینی آن تأثیر گذاشته است (فنیکل، 1937). من تا حدودی خودسرانه، کل گستره تحقیقات تحلیلی را به پنج مرحله تقسیم خواهم کرد. این یک تقسیم مصنوعی است که نشان می دهد ایده های جدید در کدام مرحله پدیدار می شود. یک مرحله؛ مرحله دیگر را خنثی نمی‌کند. آنها به موازات یکدیگر حرکت می‌کنند، یکدیگر را تقویت می‌کنند و تا حدی اصلاح می‌کنند، و هر بار رشته جدیدی به پیچیدگی فزاینده فراروانشناسی روانکاوانه اضافه می شود.

    در مرحله اول، از سال 1885 تا 1905، در حالی که فروید فرضیه مفاهیم اساسی را برای درک ناخودآگاه ارائه می کرد (عملکرد رویا، فرآیندهای اولیه و ثانویه، دستگاه روانی، شکل گیری علائم، و علت شناسی هیستری و روان رنجوری وسواسی). مفهوم تروما نقش بسیار حیاتی و مهمی ایفا کرد (فروید، 1893)، (1895). تروما تجمعی اساساً به عنوان:

     (الف) یک عامل محیطی است که بر ایگو نفوذ می کند و ایگو نمی تواند از طریق نادیده گرفتن یا توضیح تداعی با آن مقابله کند: «بیماران هیستریک از ترومایی رنج می برند که بطور کامل برون ریزی نشده است» (فروید، 1893).

    (ب) به عنوان حالتی از انرژی لیبیدینال خفه شده که ایگو نمی تواند آن را تخلیه کند. نمونه این موقعیت تروماتیک, اغوای جنسی است. ما گزارش روشنی از خود فروید داریم (1887-1902، نامه 69). (همچنین 1914b) و توسط جونز توصیف شده (1953)که وقتی فروید متوجه شد رویدادهای تروماتیک اغوا هرگز واقعاً اتفاق نیفتاده است، چقدر احساس ناامیدی کرد؛ در طول این مرحله، نظریه مربوط به اضطراب این است: «اضطراب نوروتیک، لیبیدو جنسی تغییر یافته است» (فروید، 1897). مکانیسم دفاعی اصلی مورد بحث واپس رانی[1] است.

     مرحله دوم بین سال‌های 1905 تا 1917، در آثار زیگموند فروید، تحول قابل توجهی را در نظریه های او در مورد روانشناسی انسان، به ویژه در مورد رشد جنسی نوزادان و مبانی فراروانشناسی روانکاوانه نشان می دهد. (فروید، 1905) (فروید، 1914a)، (1915a)، (1915b)، (1915c)، (1917) در نظریه فروید به ویژه در مورد رشد جنسی نوزادان و تئوری لیبیدو، بطور نمونه موقعیت‌های تروماتیک عبارتند از (الف) اضطراب اختگی، (ب) اضطراب جدایی، (ج) صحنه نخستین[2]، و (د) عقده ادیپ. (خب اونوقت تکلیف تئوری لیبیدو چی میشه. من جمله اصلی اینجا براتون میزارم اینطوری بنویسیم منظور جمله نخواهد بود)

    In terms of infantile sexual development and libido theory the paradigmatic traumaticsituations are (a) castration anxiety, (b) separation anxiety, (c) primal scene, and (d) oedipus complex.

     در واقع تروما تجمعی به غیرقابل اجتناب بودن غرایز جنسی و قدرت و مبارزه ایگو با آنها مربوط می شود. در این زمینه، خیال‌پردازی‌های ناخودآگاه و واقعیت‌های روانی درونی نقش مهمی در شکل‌دهی به نحوه تجربه و پردازش افراد از تروما دارند. فروید در نیمه دوم زندگی حرفه ای خود، درک ساختارمندتری از روان انسان ایجاد کرد که از آن به عنوان فراروانشناسی یاد کرد، ما از یک طرف مفهوم ایگو لیبیدو[3]، خودشیفتگی اولیه و آرمانی سازی ایگو و از سوی دیگر بررسی دقیق مکانیزم های درونی سازی، همانندسازی، و فرافکنی را داریم. مقاله «سوگ و مالیخولیا» (1917) پایان این مرحله را نشان می‌دهد و با گشودن بحث پرخاشگری و احساس گناه مرحله بعدی را آغاز می‌کند.

     مرحله سوم سال 1917 تا 1926، «مرحله نهایی» تفکر فراروان شناختی فروید را به ما نشان می دهد. در آن سوی اصل لذت، ایده اجبار به تکرار را به عنوان یک اصل عملکرد روانی و ارتباط آن با غریزه مرگ (اصل جبر در زندگی ارگانیک) داریم. در اینجا، فروید به نظریه دوگانه غرایز خود رسید و از تمایز پیشین او بین غرایز جنسی و غرایز ایگو، به دوگانگی زندگی در مقابل غرایز مرگ رسید. با فرضیه غرایز و اجبار به تکرار، و تعریف ساختارهای روانی بر حسب ایگو، اید، و سوپرایگو (فروید، 1923)، مفهوم تروما تجمعی یک چارچوب مرجع منحصراً بین سیستمی و غریزی به خود گرفت. ادبیات گسترده در مورد احساس گناه، مازوخیسم، مالیخولیا، افسردگی، و موقعیت‌های اضطراب درونی، این تروماها و شیوه‌های مدیریت با آن‌ها را ارائه می‌کند.

    افراطی ترین و مفصل ترین بحث در مورد چنین آسیب های بین سیستمی و غریزی شاید توسط ملانی کلاین (1932) در توصیف موضع پارانوئید و موضع افسرده‌وار باشد. این مرحله در تحقیقات خود فروید در بازنگری مفهوم اضطراب در کتاب بازداری ها، علائم و اضطراب (1926) به اوج خود می رسد. مرحله چهارم، سال 1926 تا 1939، با تجدید نظر در مفهوم اضطراب راه اندازی شد و آغازگر روانشناسی ایگو است.

    استراچی (1959، صفحات 77-86) خلاصه ای از چگونگی درک فروید از مفهوم اضطراب را به ما ارائه کرده است. برای اظهار نظر فقط این واقعیت را متمایز می کنم که فروید در کتاب بازداری ها، علائم و اضطراب به وضوح بین موقعیت های تروماتیک و موقعیت های خطرناک تمایز قائل شده است که مربوط به  دو نوع اضطراب است: اضطراب خودکار و اضطراب به عنوان سیگنالی از چنین ترومایی. «تعیین‌کننده اساسی اضطراب خودکار، وقوع یک موقعیت تروماتیک است؛ و جوهره آن تجربه درماندگی از جانب ایگو در برابر انباشتگی برانگیختگی است.

    خطرات خاص مختلفی که می‌توانند باعث ایجاد یک موقعیت شوند. موقعیت‌های تروماتیک در زمان‌های مختلف زندگی که به طور خلاصه عبارتند از: تولد، از دست دادن مادر به‌عنوان یک ابژه، از دست دادن آلت تناسلی، از دست دادن عشق ابژه، از دست دادن عشق سوپرایگو» (Strachey, 1959, pp. 81- 82).

    با بازنگری مفهوم اضطراب و موقعیت‌های تروماتیک، نقش محیط (مادر) و نیاز به «کمک بیرونی[5]» در موقعیت‌های درماندگی در کانون اصلی مفهوم تروما تجمعی قرار می‌گیرد. بنابراین منابع درون روانی، بین سیستمی و محیطی تروما تجمعی در یک چارچوب مرجع واحد ادغام می شوند. فروید در پایان این مرحله در دو مقاله خود ” تحلیل پایان پذیر و پایان ناپذیر” (1937) و “دوپاره سازی ایگو در فرآیند دفاعی” (1938) توجه خود را بر روی ایگو از نظر تغییرات به دست آمده در جریان تعارض های دفاعی اوایل دوران کودکی، و همچنین از طریق تغییرات مادرزادی اولیه و اختلالات عملکرد همخوان ایگو متمرکز کرد.

    به همین دلیل است که من این مرحله را به‌عنوان آغازگر روان‌شناسی ایگو[7] (ایگو سایکولوژی)توصیف کرده‌ام. این فرمول بندی‌های جدید پیامدهای گسترده‌ای برای ارزیابی منبع و عملکرد تروما دارند. آخرین مرحله از سال 1939 تا امروز است. در این راستا، تحولات روانشناسی ایگو از طریق تحقیقات آنا فروید (1936 به بعد)، هارتمن (1939)، (1950)، (1952) و دیگران، و تأکید جدید بر رابطه مادر و نوزاد، درک ما را در مورد ماهیت و نقش تروما تغییر داده است.

    عملکرد مادر به عنوان سپر محافظ

    فروید در آن سوی اصل لذت (1920) مدل مفهومی را برای بحث در مورد سرنوشت یک موجود زنده در یک محیط باز تنظیم کرد.

    «اجازه دهید [او گفت] یک موجود زنده را در ساده ترین شکل ممکن به عنوان یک وزیکول تمایز نیافته و ماده ای که مستعد تحریک است، تصور کنیم.»

    “Let us picture [he said] a living organism in its most simplified possible form as an undifferentiated vesicle of a substance that is susceptible to stimulation.”

    فروید در ادامه اشاره می کند که دو منبع محرک ممکن، محرک بیرونی و درونی است. او ادامه می‌دهد: «آنگاه سطحی که به سوی جهان خارج می‌چرخد، از همان موقعیت خود متمایز می‌شود و به عنوان اندامی برای دریافت محرک‌ها عمل می‌کند» (ص 26).

    این به تدریج به یک «پوسته» و در نهایت به یک «سپر محافظ» تبدیل می شود. فروید فرض می‌کند که

    «محافظت در برابر محرک‌ها عملکرد تقریباً مهم‌تری برای ارگانیسم زنده نسبت به دریافت محرک‌ها است. سپر محافظتی با ذخیره انرژی خود تأمین می‌شود و باید بیش از هر چیز تلاش کند تا شیوه‌های ویژه تبدیل انرژی که در آن عمل می‌کند را در برابر تأثیرات تهدید شده توسط انرژی‌های عظیمی که در دنیای خارج در کار هستند، حفظ کند” (ص ۲۷).

    -“Protection against stimuli is an almost more important function for the living organism than reception of stimuli. The protective shield is supplied with its own store of energy and must above all endeavour to preserve the special modes of transformation of energy operating in it against the effects threated by the enormous energies at work in the external world” (p. 27).

      فروید در ادامه استدلال خود چنین فرض کرد که این قشر حساس که بعداً به سیستم خودآگاهی[8] تبدیل می شود، از درون نیز برانگیختگی دریافت می کند. با این حال، در برابر محرک‌های درونی مؤثر نیست و یکی از راه‌هایی که ارگانیسم از خود در برابر محرک‌های درونی ناخوشایند محافظت می‌کند این است که آنها را به محیط بیرونی فرافکنی کند و با آنها به‌ عنوان: آنچه که نه از درون، بلکه از بیرون عمل می‌کنند, رفتار کند. به طوری که ممکن است بتوان سپر را در برابر محرک ها به عنوان وسیله ای برای دفاع در برابر آنها به کار انداخت. در این زمینه فروید هر یک از تحریکات بیرونی که به اندازه کافی قدرتمند هستند تا از سپر محافظ عبور کنند  را «تروماتیک» توصیف کرد.

     به نظر من، مفهوم تروما لزوماً دلالت بر ارتباطی از این نوع با شکستن یک مانع مؤثر در برابر محرک ها دارد. چنین رویدادی به عنوان یک ترومای بیرونی، ناگزیر است که اختلالی در مقیاس وسیع در عملکرد انرژی ارگانیسم ایجاد کند و هر اقدام دفاعی ممکن را به حرکت درآورد.

     در عین حال، اصل لذت برای لحظه ای از کار خارج می شود. دیگر هیچ امکانی برای جلوگیری از غرق شدن دستگاه روانی با مقادیر زیاد محرک وجود ندارد، و در عوض مشکل دیگری پیش می‌آید: مشکل تسلط بر مقادیری از محرک‌هایی که سپر محافظ را شکسته‌اند و پردازش تجربیات و اتصال آنها، به معنای روانی، به طوری که سپس بتوان آن ها را پردازش کرد به شیوه ای که ثبات روانی را امکان پذیر سازد. (ص. 29f).

    با بسط بیشتر، استدلال خود فروید به این نتیجه رسید: آنچه ما به دنبال درک آن هستیم، تأثیراتی است که در اثر شکستن سپر در برابر محرک‌ها و مشکلاتی که در مسیر آن به وجود می‌آیند، بر بخش های ذهن ایجاد می‌شود و ما همچنان به عنصر ترس اهمیت می دهیم. این به دلیل عدم آمادگی برای اضطراب، از جمله فقدان زیاد سرمایه گذاری روانی[9] سیستم هایی است که اولین کسانی هستند که محرک را دریافت می کنند.

     این سیستم‌ها در موقعیت مناسبی برای مهار مقادیر ورودی تحریک نیستند و در نتیجه، شکست در سپر محافظ به راحتی رخ می‌دهدَ، پس مشاهده می‌شود که آمادگی برای اضطراب و سرمایه گذاری روانی بیش از حد سیستم های دریافتی آخرین خط دفاعی در برابر محرک ها را تشکیل می دهد.

    در مورد تعداد زیادی از تروماها، تفاوت بین سیستم‌هایی که آماده نیستند و سیستم‌هایی که به خوبی از طریق سرمایه گذاری روانی آماده شده‌اند ممکن است عامل تعیین‌کننده‌ای در تعیین نتیجه باشد. ا ) درباره تعداد زیادی از تروماها تفاوت بین آمادگی از طریق سرمایه گذاری روانی ممکن است عامل تعیین کننده ای در تعیین نتیجه باشد)

    گر چه در جایی که قدرت یک ضربه از حد معینی فراتر رود، این عامل بدون شک اهمیت خود را از دست خواهد داد (ص. 31f).

     زمینه کلی بحث فروید، مشاهده بازی یک نوزاد با قرقره‌ای است که به «ناپدید شدن و بازگشت» (مادر) و به طور کلی رویاهای تروماتیک مربوط می شود. اگر در مدل فروید «کیسه کوچک[10] تمایز نیافته ماده ای که مستعد تحریک است» را توسط یک نوزاد انسان زنده جایگزین کنیم، آنگاه چیزی را دریافت می کنیم که وینیکات (1962) به عنوان «نوزاد در حال مراقبت[11]» توصیف کرده است. این نوزاد، مادر مراقبت‌کننده را به عنوان سپر محافظتی خود دارد. این وضعیت منحصر به فرد انسانی است، تا جایی که این وابستگی در نوزاد بسیار طولانی تر از هر گونه دیگری است که ما می شناسیم (هارتمن، 1939). این دوره طولانی وابستگی است که نوزاد انسان به عنوان موجودی با تمایز بیشتر و مستقل‌تر در رابطه با محیط خود ظهور می‌کند.

    هدف من در این بخش، بحث درباره عملکرد مادر در نقش او به عنوان یک سپر محافظ است. این نقش به عنوان یک سپر محافظ، «محیط متوسط قابل انتظار» [12](Hartmann, 1939) را برای نیازهای اتکایی[13] نوزاد تشکیل می دهد. بحث این است که تروما تجمعی نتیجه نقض نقش مادر به عنوان یک سپر محافظ در کل دوره رشد کودک، از دوران نوزادی تا نوجوانی است؛ یعنی در تمام حوزه‌های تجربی که کودک در آن رشد را ادامه می‌دهد، به مادر به عنوان یک ایگوی کمکی برای حمایت از عملکردهای نابالغ و ناپایدار خود نیاز دارد.

    مهم است که این وابستگی ایگو کودک به مادر را از سرمایه گذاری روانی او به عنوان یک ابژه تشخیص بدهیم. (رمزی و والرشتاین [1958] این جنبه را از نظر تقویت محیطی مورد بحث قرار داده اند.) بنابراین تروما تجمعی ناشی از فشارها و تاکیداتی است که کودک-شیرخوار در زمینه وابستگی ایگو خود به مادر به عنوان سپر محافظ و ایگوی کمکی خود تجربه می‌کند. (ر.ک. Khan, 1963a), (1963b), (1963c).

     من می‌خواهم بر این نکته تأکید کنم که آنچه من با عنوان نقض نقش مادر به عنوان سپر محافظ توصیف می کنم، از نظر کیفی و کمی با آن دخالت های فاحش آسیب شناسی روانی حاد مادر که اغلب در ادبیات ما در رابطه با کودکان اسکیزوفرنی به طور آشکار بحث شده است و یا الگوهای رفتاری مخرب و خصمانه در کودکان بزهکار متفاوت است. (به عنوان مثال، Beres، 1956)؛ (لیدز و فلک، 1959)؛ (ماهلر، 1952)؛ (سرلز، 1959)، (1962); (سپرها، 1962؛ و غیره). نقض هایی که من در ذهن دارم در ماهیت ناسازگاری با نیازهای اتکایی نوزاد است (Winnicott, 1956a).

     نقش مادر به عنوان یک سپر محافظ یک ساختار نظری[14] است. این باید شامل نقش شخصی مادر در برابر نوزاد و همچنین مدیریت او در محیط غیرانسانی (شیرخوارگاه[15]، تخت و غیره) باشد که کودک برای رفاه کامل خود به آن وابسته است (ر.ک. سرلز، 1960). همچنین باید تأکید کنم که نقض این نقش سپر محافظ، آنطور که من تصور می کنم، به تنهایی تروماتیک نیست. برای وام گرفتن عبارت مناسب از کریس (1956b)، اینطور می‌توان گفت که آنها کیفیت یک «فشار» را دارند و آنقدر رشد ایگو یا تکامل روانی-جنسی را تحریف نمی کنند تا آن را سوگیرانه کنند.

     در این زمینه، بهتر است که بگوییم این نقض‌ها در طول زمان و در طول فرآیند رشد، بی‌صدا و نامرئی جمع می‌شوند. از این رو تشخیص بالینی آنها در دوران کودکی دشوار است. آنها به تدریج در صفات خاص یک ساختار شخصیتی معین قرار می گیرند (ر.ک. گرینکر، 1958). من می‌خواهم خود را صرفاً به بیان این نکته بسپارم که استفاده از کلمه تروما در مفهوم ترومای انباشته نباید ما را گمراه کند که چنین نقض‌هایی را در نقش مادر به عنوان سپر محافظتی در زمان یا زمینه‌ای که در آن اتفاق می‌افتد تروماتیک بدانیم. آنها ارزش تروما را تنها به صورت انباشته و در گذشته به دست می آورند.

    اگر مفهوم ترومای انباشته ارزش و اعتبار داشته باشد، باید به ما کمک کند تا با دقت بیشتری تشخیص دهیم که چه نوع تحریف ایگو و اختلال در رشد روانی-جنسی می تواند با چه نوع شکست شرایط محیطی در رابطه با نیازهای اتکایی در نوزاد مرتبط باشد.

    این باید در جایگزینی بازسازی‌های مذموم مانند مادران بد، طردکننده یا اغواکننده، و همچنین ساختارهای موضوع جزئی[16] انسانی مانند سینه «خوب» و «بد» کمک کند، که جای آن را می‌توان با بررسی معنادارتر از تأثیر متقابل بیماری‌زای متغیرهای خاص در رابطه کلی تجهیزات روانی و فیزیکی کودک شیرخوار و نحوه برخورد محیط با آن، گرفت. این به نوبه خود از جستجوی بالینی برای اقدامات درمانی مؤثر به جای اقدامات تجویزی صرف حمایت می‌کند. من گزارش مفصلی را در جای دیگری، از درمان یک بیمار زن، ارائه کرده‌ام تا نشان دهم چگونه یک رابطه آشفته اولیه بین مادر و دختر منجر به اتفاقات همجنس گرایی در زندگی بزرگسالی او شد (Khan, 1963a).

    در دو دهه گذشته، تحقیقات در روانشناسی ایگو و تکنیک های مراقبت از نوزاد پیچیده و عمیق[17] شده است. از این تحقیقات می توان به لحاظ نظری بین چهار جنبه از تجربه کلی یک نوزاد انسانی تمایز قائل شد:

    1. نقش محیط مراقبت و سهم آن در رهاسازی و تثبیت پتانسیل ها و کارکردهای درون روانی (ر.ک. فروید، 1911، ص 220).
    2. حساسیت ویژه ای را که یک نوزاد از محیط اولیه درخواست می‌کند، که من در اینجا نقش مادری را به عنوان سپر محافظ تعیین می‌کنم (ر.ک. Escalona، 1953).
    3. آشکار شدن فرآیندهای رشدی عملکردهای مستقل ایگو، و رشد لیبیدو.
    4. ظهور تدریجی دنیای درون و واقعیت روانی با همه پیچیدگی های نیازها و تنش های غریزی و تأثیر متقابل آنها با ساختارهای روانی درونی و روابط عینی.

    در ادبیات ما، شاید یکی از حساس ترین و مفصل ترین توصیف ها از نقش مراقبتی مادر در نوشته های وینیکات باشد. به گفته وینیکات (ب 1956)، آنچه مادر را برای نقشش به عنوان سپر محافظ برای نوزاد برمی انگیزد «دل مشغولی اولیه مادری[18]» است. مشوق نقش مادر، سرمایه گذاری لیبیدینی او در نوزاد و وابستگی نوزاد به آن برای بقا است (ر.ک. Benedek، 1952). از دیدگاه ذهنی نوزاد، در آغاز درک کمی از این وابستگی یا نیاز به بقاء وجود دارد.

    آنچه که از نقش مراقبتی مادر در شرایط بهینه حاصل می‌شود این است:

    مادر از طریق در دسترس قرار دادن خود به عنوان یک سپر محافظ، رشد فرآیندهای رشدی را امکان پذیر می کند – هم عملکردهای مستقل ایگو و هم فرآیندهای غریزی. نقش مادر به عنوان یک سپر محافظ از نوزاد در برابر عشق و نفرت ذهنی[19] و ناخودآگاه مادر دفاع می کند و در نتیجه همدلی او اجازه می دهد تا حداکثر پذیرای نیازهای نوزاد باشد (ر.ک. اسپیتز، 1959).

    اگر سازگاری مادر با نیازهای نوزادش به اندازه کافی خوب باشد، نوزاد آگاهی اولیه از وابستگی خود به او را ایجاد نخواهد کرد. در چنین مواردی، نوزاد نیازی به استفاده از عملکردهای ذهنی در حال ظهور خود برای دفاع از خود در برابر احساس آسیب پذیری یا ناامنی ندارد. (ر.ک. فروید، 1920).

    نقش محافظ مادر، نوزاد را قادر می‌سازد تا تمام محرک‌های درونی ناخوشایند را بر مادر فرافکنی کند تا بتواند با آن‌ها مقابله کند و در نتیجه توهم همه توانی بهروزی را در نوزاد حفظ کند. اریکسون (1950) این احساس رفاه را به عنوان «اعتماد[20]»، بندیک (1952) به عنوان «اطمینان[21]» و کریس (1962) به عنوان «آرامش[22]» تعریف کرده است (همچنین رجوع کنید به سرلز، 1962).

    مادر از طریق عملکرد به عنوان یک سپر محافظ، و بنابراین ارائه یک مدل، روان نوزاد را قادر می‌سازد تا آنچه را که جی سندلر (1960) «جزء سازمان‌دهی کیفی» می‌نامد، یکپارچه کند. در رشد و عملکرد بعدی ایگو، ما می توانیم این را به عنوان هدایت کننده عملکرد ترکیبی ایگو در نقش متمایز کننده آن هم در رابطه با واقعیت غریزی درونی و هم در رابطه با خواسته های محیط بیرونی تشخیص دهیم.

    او با ارائه میزان مناسب از تجربه زندگی (فریس، 1946) و ارضای نیازها از طریق مراقبت از بدن خود، دنیای درونی نوزاد را قادر می سازد تا اید و ایگو متمایز شود و همچنین به تدریج واقعیت درونی را از بیرونی جدا کند (ر.ک. هافر، 1952)؛ (رمزی و والرشتاین، 1958).

    مادر با وام دادن ( نقش مراقب در تسهیل رشد روانی سالم با فراهم کردن محیط عاطفی باثبات به زبان ساده تر از اونجایی که کودک ایگویی برای مواجهه با موقعیت تروماتیک نداره مادر با وام دادن ایگوی خودش از طریق حمایت عاطفی و … به کودک کمک می کنه تا بتونه با موقعیت تروماتیک کنار بیاد. ) کارکردهای ایگو خود و همچنین نیروگذاری روانی لیبیدینی و تهاجمی[23] خود (از طریق نقش خود به عنوان یک سپر محافظ) به نوزاد کمک می کند تا ظرفیت خودشیفتگی اولیه، انرژی خنثی شده، ظرفیت و آرزو برای نیروگذاری روانی ابژه را ایجاد کند. (ر.ک. هافر، 1952); (کریس، 1951). هم آنچه که او فراهم می کند و هم آنچه که از طریق رشد نوزاد پدیدار می شود، بر یکدیگر اثر متقابل دارند و مکمل یکدیگر هستند (اریکسون، 1946). (فروید، 1911)؛ (هوفر، 1949)؛ (وینیکات، 1953).

    اگر این وظایف با موفقیت انجام شود، آنگاه تغییر از وابستگی اولیه به وابستگی نسبی می تواند اتفاق بیفتد (Winnicott, 1960). در این مرحله عملکرد نقش مادر به عنوان یک سپر محافظ پیچیده تر می شود. اساساً جنبه روانشناختی به خود می گیرد. او اکنون باید از یک سو در اولین تجربه‌هایش از تعارض های غریزی درونی به نوزاد کمک کند، و در عین حال این جریان را از همانندسازی اولیه تا درک جدایی که جوهره سرخوردگی[24] است و پیش شرطی برای ظرفیت واقعی، برای نیروگذاری روانی ابژه نگه دارد(ر.ک. میلنر، 1952). (آنا فروید، 1958).

    اگر در این دستاوردها موفق باشد، نوزاد به تدریج از مادر به عنوان یک ابژه عشق و نیاز خود به عشق او آگاه می شود. این اکنون یک نیروگذاری روانی ابژه است که از نیروگذاری غریزی (اید) استفاده می‌کند که در این مدت در دسترس قرار گرفته‌اند (آنا فروید، 1951).

    مادر با ارائه ناکامی های کافی در هر مرحله، ظرفیت تحمل تنش و عدم لذت را حمایت می‌کند، در نتیجه رشد ساختاری را ارتقا می دهد (ر.ک. کریس، 1962). روبینفین (1962) در بحث ارزشمند خود در مورد این جنبه از مراقبت از مادر نتیجه می‌گیرد:

    در جایی که ارضای نیاز همیشه و فوراً در دسترس است (مثلاً از بین می رود)، باید فقدان نسبی تنش وجود داشته باشد. بدون تجارب زمان‌بندی‌شده ناامیدی و تأخیر، ممکن است در رشد کارکردهای مختلف ایگو، از جمله توانایی تمایز بین خود و غیرخود، تأخیر ایجاد شود. چنین شکستی در تمایز خود[25] از ابژه، و در نتیجه ناکام ماندن بازنمایی های خود و ابژه، منجر به تداخل در رشد ظرفیت تخلیه سائق های تهاجمی به سمت یک ابژه بیرونی و در نتیجه منجر به چرخش پرخاشگری علیه خود می شود.

    Such failure of differentiation of self from object, and the consequent failure of defusion of self- and object-representations, leads to interference with the development of the capacity to discharge aggressive drives toward an external object, and results in the turning of aggression against the self.

    وینیکات (1952) بر این نکته تاکید کرده است که یک مادر باید از اید شکست بخورد اما از ایگوی کودک هرگز. حامل همه این تعاملات بین مادر و نوزاد، وابستگی است. این وابستگی تا حد زیادی توسط نوزاد احساس نمی‌شود. به طور مشابه، مهم است که به خاطر داشته باشید که نقش مادر به عنوان یک سپر محافظ، یک عملکرد محدود در کل تجربه زندگی وی است.در آغاز برای او بسیار جذاب است. با این حال، از نظر تئوری برای ما مهم است که بتوانیم آن را به عنوان نمونه خاصی از شخصیت و عملکرد عاطفی مادر ببینیم. تمایز اسپیتز (1962) بین کلیت نیازهای اتکایی نوزاد و اجرای نگرش دیاتروفیک[26] مادر در پاسخ به این نیازها، در این زمینه قابل یادآوری است.

    تا زمانی که نتوانیم این کار را انجام دهیم، نمی‌توانیم تشخیص دهیم که چگونه این نقش به عنوان یک سپر محافظ می‌تواند مورد تهاجم نیازها و تعارض ‌های شخصی او قرار بگیرد. این تداخل در نیازها و تعارض های شخصی مادر است که من به عنوان شکست او در رابطه با نقشش به عنوان یک سپر محافظ توصیف می کنم. نقش مادر به عنوان سپر محافظ، نقشی منفعل نیست، بلکه نقشی هوشیار، سازگار و سازمان دهنده است. نقش سپر محافظ نتیجه عملکردهای ایگو خودمختار بدون تعارض در مادر است.

    اگر تعارضات شخصی در اینجا رخنه کند، نتیجه آن تغییر از نقش سپر محافظ به نقش همزیستی یا کناره گیری طردکننده است. نحوه واکنش یک نوزاد به این شکست ها بستگی به ماهیت، شدت، مدت و تکرار تروما دارد. در ادبیات ما سه مورد معمول از این نوع از شکست مادر به عنوان یک سپر محافظ به طور کامل مورد بحث قرار گرفته است:

    1. افراطی ترین و بیماری زاترین آن از طریق تداخل بیش از حد آسیب شناسی روانی مادر است. وینیکات (1949a)، (1952) آن را به عنوان شکست محیط نگهدارنده به اندازه کافی خوب[27] که منجر به روان پریشی[28] یا نقص روانی[29] می شود، مورد بحث قرار داده است. مالر (1952)، (1961) عبارت رابطه همزیستی[30] بین مادر و کودک را ابداع کرده است که منجر به بیماری های اسکیزوفرنی می شود. در این زمینه می‌خواهم از جمله به تحقیقات برس (1956)، گلیرد (1956)، (1958)، لیدز و فلک (1959)، و سرلز (1959) اشاره کنم.
    2. فروپاشی[31] نقش سپر محافظ مادر نیز در مورد از دست دادن یا جدایی از او بحث شده است. در اینجا دوباره تحقیقات پیشگام آنا فروید و بورلینگهام (1942)، (1944) و وینیکات (1940)، (1945b) و تحقیقات جامع بعدی بولبی (1960)، اسپیتز (1945)، (1951)، و پروونس و لیپتون (1962) از اهمیت خاصی برخوردار است (همچنین به هلمن، 1962 مراجعه کنید).
    3. سومین نمونه از فروپاشی نقش مادر به عنوان سپر محافظ زمانی رخ می دهد که یا برخی از حساسیت های مشروط (اسکالونا، 1953) یا معلولیت جسمی (برلینگهام، 1961). (Anne Marie Sandler, 1963) وظیفه ای غیرممکن را بر مادر تحمیل می کند، یا زمانی که یک بیماری جسمی شدید در نوزاد یا کودک مسئولیت ویژه ای ایجاد می کند که هیچ انسان بالغی نمی تواند آن را برآورده کند (ر.ک. آنا فروید، 1952). (فرانکل، 1961).

    علت شناسی تروما تجمعی

    من در این بخش به طور آزمایشی سعی می‌کنم نوع چهارمی از فروپاشی جزئی نقش مادر به‌عنوان یک سپر محافظ را مفهوم‌سازی کنم که تنها در نگاهی به گذشته به‌عنوان یک اختلال قابل مشاهده است و می‌توان آن را به عنوان تروما تجمعی معرفی کرد.

    من به طور خاص از طریق تحقیقات وینیکات، کریس و گریناکر در رسیدن به این فرضیه راهنمایی شده و مورد کمک قرار گرفته ام. وینیکات در طول بیست سال گذشته همواره توجه ما را به اهمیت عملکرد مراقبتی مادر، نقش حیاتی وابستگی برای ظهور نوزاد به وضعیت خود و غیره جلب کرده است.

    جیمز (1962) اخیراً نقد ارزشمندی از وینیکات به ما ارائه کرده است. تحقیقات آنچه برای اهداف من در فرضیه های وینیکات مناسب است، توضیح او از نقش واپس روی[32] به نیازهای وابستگی در فرآیند درمانی (1949b)، تحقیقات او در مورد گرایش ضداجتماعی (1956a)، و تشریح دقیق فرآیندهای روانی و عاطفی اولیه یکپارچگی[33] در کودک است. (1945a). این فرضیه اساسی وینیکات (1952) است که همه شکست‌های نسبی در دوران کودکی در محیط نگهدارنده به اندازه کافی خوب (نقش مادر به عنوان یک سپر محافظ) اجباری را در کودک نسبتا بالغ و بزرگسال ایجاد می‌کند تا عدم تعادل و گسستگی را دریکپارچگی ایگو[34] اصلاح کند.

     این امر از طریق واپس روی به نیازهای وابستگی حاصل می شود. در اصطلاح وینیکات، استقرار «خود کاذب» یکی از نتایج شکست چنین محیط مراقبتی در انطباق از طریق محیط نگه دارنده[35] به اندازه کافی خوب است (a1949).آنچه وینیکات آن را «خود کاذب» می‌نامد، پیامد شخصیت شناختی اختلال و تحریف استقلال ایگو است. چیزی که وینیکات آن را « impingements» می‌نامد، شکست مادر در دوران شیرخوارگی در دوز و تنظیم محرک‌ها – اعم از بیرونی و درونی است. وینیکات معتقد است که این impingements یکپارچگی ایگو واقعی را مختل می‌کند و منجر به سازماندهی و عملکرد دفاعی زودرس می‌شود (1948b). چیزی که کریس (1962) به عنوان «نوعی خاص از تحریک بیش از حد تحریک آمیز که بدون ارائه راه های تخلیه مناسب، تنش فزاینده ای را در کودک ایجاد می کند» و همچنین به عنوان «وسوسه انگیز»[36] توصیف می کند، وینیکات از آن به عنوان ” impingements ” نام می‌برد.

    من در اینجا اینها را به عنوان برخی از بیماری زا ترین عناصر ژنتیکی در تروما تجمعی در نظر می‌گیرم (ر.ک. Erikson, 1950). کریس در مقاله خود «بازیابی خاطرات کودکی در روانکاوی» (1956b) بین «ترومای شوک»[37] و «ترومای فشار»[38] تمایز قائل شده است. او مورد دوم را به عنوان «اثر موقعیت های طولانی مدت[39] که ممکن است با انباشته شدن تنش های ناامید کننده، اثرات تروماتیک ایجاد کند» تعریف کرده است.

    مثال‌های بالینی که کریس در اینجا و در مقاله معاصر خود درباره «افسانه شخصی[40]» (1956a) ارائه می‌کند، هیچ شکی برای من باقی نمی‌گذارد که «ترومای فشاری» و خاطرات صفحه نمایش یا خاطرات زودرس اولیه که بیماران بازگو می‌کنند، مشتقاتی از فروپاشی نسبی هستند. عملکرد محافظ مادر و تلاش برای نمادسازی اثرات آن (ر.ک. آنا فروید، 1958). شرح حساس و کامل کریس از وضعیت مخمصه آن نوزاد در مقاله خود «زوال[41] و بهبودی در یک کودک سه ساله» (1962) مناسب ترین مطلب در رابطه با مفهوم من از تروما تجمعی است.

    جالب است که بدانیم در روایت کریس حتی اگر مادر و نوزاد از ابتدا مشاهده شده بودند، فقط بعداً، یعنی در سی و چهار هفتگی، با نگاهی نسبی به گذشته، این واقعیت که رفتار مختل شده توسط مادر وضعیتی «وسوسه‌انگیز» را ایجاد کرد؛ برای نوزاد آن، قطعا می تواند ایجاد شود. مطالعات گرینسر[42] (1954)، (1960a)، ((1960 تا حد زیادی با فراز و نشیب های عامل رشدی[43] در دوران نوزادی و تأثیر آن بر ایگو و رشد غریزی مرتبط بوده است. در سال 1959 او مفهوم همزیستی کانونی[44] را برای شناسایی نوع خاصی از آنچه مالر به عنوان روابط همزیستی[45] توصیف کرده است، معرفی کرد.

    گرینسر همزیستی کانونی را اینگونه تعریف می کند: «یک وابستگی شدید متقابل (معمولاً بین مادر و کودک، اما گاهی، مانند موارد من، با افرادی غیر از مادر) که به یک رابطه خاص و نسبتاً محدود, محدود می‌شود تا یک رابطه تقریباً فراگیر در روابط همزیستی محدود یا کانونی، غالباً یک اتحاد خاص بین نیازهای ویژه کودک با حساسیت ویژه والدین وجود دارد، و ممکن است شخصیت کلی هر یک از والدین یا فرزند ممکن است به اندازه مورد شدید روان پریشی های همزیست که توسط مالر توصیف شده است، درگیر نباشد» (ص 244، 245). گرینسر (1959)، (1960a)، (1960b)

    علاوه بر این، بخش زیادی از آسیب شناسی روانی انحرافات، موارد مرزی[46] و body-ego بدن را به همزیستی کانونی مرتبط می‌کند. او در مفهوم همزیستی کانونی، دامنه زمانی و فرآیند رشدی را که از طریق آن کودک و محیط انسانی‌اش می‌توانند یکدیگر را از نظر رابطه وابستگی قدیمی درگیر کنند، به نحو پرباری گسترش داده است.

    در چارچوب این فرمول‌بندی‌ها، اکنون ماهیت و عملکرد تروما تجمعی را بررسی خواهم کرد. تروما تجمعی در دوره رشدی که نوزاد نیاز دارد و از مادر به عنوان سپر محافظ خود استفاده می‌کند آغاز می شود. شکست‌های موقتی اجتناب‌ناپذیر مادر به‌عنوان سپر محافظ اصلاح شده و از پیچیدگی و ریتم در حال تکامل فرآیندهای بلوغ بازیابی می‌شوند.

    در نتیجه، ناامیدی (disillusionment) که به جدایی بالغانه از مادر تعلق دارد، کنار گذاشته می‌شود. در عوض، نوعی احساس اتحاد کاذب با مادر شکل می‌گیرد (ر.ک. سرلز، 1962). به این ترتیب، به‌جای تجربه‌ی ناامیدی و سوگواری، ایگو در وضعیتی تثبیت می‌شود که توجهی افراطی به مادر دارد و به‌دنبال نگرانی مداوم اوست. این نگرانی با آنچه کلاین (1932) درباره‌ی احساس گناه ناشی از حمله‌ی غریزی سادیستی به مادر شرح داده، تفاوت دارد. اینجا نگرانی، بیشتر یک وابستگی ایگویی است تا نتیجه‌ی نیروگذاری روانی واقعی بر یک ابژه (ر.ک. وینیکات، 1948a).

    از طریق فشارهای بیرونی (impingements) که حاصل شکست نقش محافظتی مادر است، نیروگذاری روانی زودهنگام بر واقعیت درونی و بیرونی اتفاق می‌افتد. این فشارها توان ایگو برای سازماندهی تجربی واقعیت و خود منسجم را مختل می‌کنند. در نتیجه، عملکرد یکپارچه‌ی ایگو (integrative function) نیز آسیب می‌بیند (ر.ک. جیمز، 1960).

    این فشارها که من از آن‌ها با عنوان تروما تجمعی یاد می‌کنم، اثر خاص خود را بر رشد بدن-ایگو (body-ego) کودک می‌گذارند. پژوهش‌های کلمن، کریس و پروونس (1953)، گریناکر (1958، 1960b)، هافر (1950، 1952)، کریس (1951)، میلنر (1952)، اسپیتز (1951، 1962) و وینیکات (1949a، 1949b، 1953) به‌وضوح بر اهمیت نقش حمایتی مادر در مراحل آغازین تمایز اید و ایگو و رشد تدریجی حس خود تأکید دارند.

    در پایان، بر پایه‌ی مشاهدات بالینی، به این نتیجه می‌رسم که نقض نقش مادر به‌عنوان سپر محافظ، تأثیر مستقیمی بر شکل‌گیری و کارکرد body-ego کودک دارد.

    در نتیجه دیگر، disillusionment که به جدایی بالغانه از مادر تعلق دارد، کنار گذاشته می‌شود و در عوض احساس کاذب اتحاد با او را ایجاد می کند(ر.ک. سرلز، 1962). بدین ترتیب به جای disillusionment و سوگواری، نگرش ایگو، توجه به مادر و تمایل مفرط برای نگرانی از سوی مادر تثبیت می‌شود. این نگرانی کاملاً متفاوت از نگرانی است که مربوط به حمله غریزی سادیستی به مادر و احساس گناه ناشی از آن است (ر.ک. Klein, 1932). این نگرانی یک علاقه به ایگو است که جایگزین یک نیروگذاری روانی واقعی ابژه می‌شود (ر.ک. وینیکات، 1948a).

    از طریق impingements که ناشی از شکست نقش مادر به عنوان سپر محافظ است، نیروگذاری روانی زودرس واقعیت بیرونی و درونی صورت می‌گیرد. این سازماندهی واقعیت درونی و بیرونی کارکرد بسیار مهمی از آگاهی و تجربه ذهنی ایگو از خود به عنوان یک موجود منسجم را کنار می‌گذارد و عملکرد ترکیبی[51] آن نیز مختل می شود (ر.ک. جیمز، 1960).

    فشار و impingements ناشی از شکست نقش مادر به عنوان سپر محافظ، که من در اینجا به عنوان تروما تجمعی نام می‌برم، خاص‌ترین اثر خود را بر فراز و نشیب‌های رشد body-ego در نوزاد و کودک دارد. تحقیقات کلمن، کریس و پروونس (1953)، گریناکر (1958)، (1960b)، هافر (1950)، (1952)، کریس (1951)، میلنر (1952)، اسپیتز (1951)، (1962)، و وینیکات (1949a)، (1949b)، (1953) بر اهمیت رویه های مراقبت از مادر (نقش سپر محافظ) برای رشد body-ego در زمینه اولیه ترین مراحل تمایز اید و ایگو و یکپارچگی تدریجی احساس خود تاکید می‌کند. در اینجا می‌خواهم به‌طور مختصر به استنباط خود از مطالب بالینی اشاره کنم که نقض نقش مادر به‌عنوان سپر محافظ، اثرات خود را به‌طور دقیق و مؤثر در رشد body-ego کودک بر جای می‌گذارد.

    این باقیمانده ها در طی دوره بلوغ و رشد در یک نوع خاص از سازمان بندی body-ego جمع می‌شوند و زیربنای شخصیت روانی را تشکیل می‌دهند. در اینجا مربوط به داده های مشاهده ای ارائه شده توسط کلمن، کریس، و پروونس (1953)، کریس (1951)، و Ritvo و Solnit (1958) است. در بیمار بالغ، از طریق مشاهده بالینی ویژگی‌های رفتار body-ego در نوروز انتقالی و محیط تحلیلی کل است که می‌توان امیدوار بود که الگوهای ژنتیکی خاص تروما تجمعی در یک مورد خاص را بازسازی کنیم (خان ، 1963a).

    مفهوم تروما تجمعی به طور آزمایشی، از نظر رشد اولیه ایگو و در زمینه رابطه نوزاد و مادر، یک فرضیه مکمل برای مفهوم نقاط تثبیت در رشد لیبیدو ارائه می‌دهد. از این نظر، تلاش می‌کند تا ترسیم کند که چه نقاط مهم استرس و فشاری در رابطه ی در حال تکامل مادر و نوزاد بوده که به تدریج در یک زیرلایه پویا در ریخت شناسی [52]یک شخصیت یا شخصیتی خاص جمع می‌شوند. هنگامی که این تعامل بین نوزاد و مادر شروع می‌شود، تمام تجربیات رشدی جدید و روابط ابژه را وارد حوزه عمل خود می کند.

    در بسیاری از جنبه‌های مهم، این فعل و انفعالات بیماری‌زای بعدی بین مادر و کودک، با هدف اصلاح آشفتگی های  اولیه از طریق impingements انجام می‌شود. این همان چیزی است که من فکر می کنم گرینکر (1959) از آن به عنوان سائق پنهان “اتحاد نیازهای ویژه کودک با حساسیت ویژه والدین” یاد می‌کند. اینکه این تلاش‌ها برای بهبودی تنها آسیب‌شناسی را پیچیده می‌کنند، طنز تجربه بشری است.

    این شاید ریشه بسیاری از تلاش‌ها برای درمان از طریق عشق و مشارکت پرشور در بیماران بزرگسال ما باشد. من سعی کردم این جنبه را در مقاله خود (1962) “نقش انحراف چند شکلی تجارب بدنی و روابط-ابژه در یکپارچگی ایگو” مورد بحث قرار دهم (همچنین رجوع کنید به آلپرت، 1959). (خان، 1963)؛ (لیختنشتاین، 1961). من تا کنون تنها بر اثرات بیماری زا در رشد نوزاد از نقض نقش مادر به عنوان سپر محافظ تاکید کرده‌ام.

    با این حال، اگر نتوانیم بیان کنیم که اگر چه ایگو نوزاد ضعیف، آسیب پذیر و به شدت به نقش مادر به عنوان سپر محافظ وابسته است، نادرست است. ایگو نه تنها می‌تواند  از شکستگی‌های سپر محافظ بهبود یابد، بلکه می‌تواند از impingements و فشارها به‌عنوان «تغذیه» (راپاپورت، 1958) برای رشد و ساختار بیشتر استفاده کند (ر.ک. روبینفاین[53]e, 1962). (کریس، 1951).

    یادآوری این نکته مهم است که اگرچه ایگو می‌تواند بر چنین فشارهایی دوام بیاورد و بر آن غلبه کند، از آنها برای هدف خوب بهره‌برداری کند، تروما تجمعی را متوقف کند، و به عملکرد طبیعی نسبتاً سالم و مؤثر برسد، با این وجود می‌تواند در ادامه زندگی  در نتیجه استرس و بحران حاد از هم بپاشد.

    هنگامی که این کار را انجام می دهد – و این اهمیت بالینی زیادی دارد – اگر مفهومی مانند تروما تجمعی برای هدایت توجه و انتظار خود نداشته باشیم، نمی توانیم ژنتیک و اقتصاد کل فرآیندهای درگیر را ارزیابی کنیم. اغلب در ادبیات ما در طول سه دهه گذشته ذکر شده است که اختلالات شخصیتی نوع اسکیزوئید، که به نوعی در بیماران ما شایع‌تر شده است، تصویر بالینی را ارائه می‌کند که علت آن نیاز به ساختارهایی دارد که شامل اختلالات رابطه مادرو نوزاد است. که در آن زمان نه مزمن و نه حاد بودند (کریس، 1951). (خان، 1960).

    من معتقدم که مفهوم تروما تجمعی می‌تواند در اینجا کمک زیادی به ما کند. نوزاد انسان به خوبی می تواند با فراز و نشیب های استرس های درونی و محیطی خود مبارزه کند. آنچه برای ما مهم است این است که بتوانیم در فرآیند بالینی تشخیص دهیم که این مبارزه چه تأثیراتی بر جای گذاشته و چگونه شخصیت بزرگسال را شکل داده است (ر.ک. گرینسر, 1954), (1960b). (لیختنشتاین، 1961)؛ (خان، 1963 ب). یکی از جنبه های خائنانه تروما تجمعی این است که در تمام دوران کودکی تا نوجوانی بی سر و صدا ایجاد می‌شود و عمل می‌کند. تنها در سال‌های اخیر است که ما آموخته‌ایم که یک رشد زودرس خاص را بیماری‌زا ارزیابی کنیم.

    چنین رشد زودرسی قبلاً به عنوان استعداد یا تجلی قوی ایگو یا استقلال شاد در کودک تجلیل می شد. ما همچنین تمایل داریم با احتیاط و محتاطانه‌تر، اگر نگوییم شک و تردید، به خود می بالیم که مادر به رابطه نزدیک و تفاهم بین خود و فرزندش می بالد. تجربه بالینی نشان می دهد که مراحل رشد بلوغ که در آن این impingements ناشی از ناکامی مادر در نقش او به عنوان سپر محافظ به یک رابطه انطباقی فعال بین مادر و کودک سازماندهی می‌شود، در مراحل اواخر دهانی، مقعدی اولیه و فالیک است – مراحلی که در آن فرآیند غریزی و فرآیند ایگو بالغ مادر را با نیاز و تقاضای کامل خود آزمایش می‌کند.

    همچنین در این مراحل است که گرسنگی محرک حداکثر سازگاری روانی، پاسخ و خویشتن داری را از مادر در نقش سپر محافظ می خواهد. همانطور که کریس (1951) و ریتوو و سولنیت (1958) تاکید کرده اند، فرآیند روانی اصلی درگیر در چنین روابط انطباقی، همانندسازی است. این همانندسازی اساساً از نوع جذب و فرافکنی باقی می‌ماند و در درونی‌سازی و یکپارچگی بازنمایی‌های ابژه جدید دخالت می‌کند و بنابراین تمایز و رشد مناسب ساختارهای روانی درونی را اشتباه می‌گیرد. این همچنین در مورد تحریف تلاشهای لیبیدینی و روابط ابژه در مرحله ادیپی صادق است (ر.ک. Schmale, 1962).

    مرحله ای که خود کودک به شدت از اثرات تحریف شده و مخرب[54] این پیوند انطباقی با مادر آگاه می‌شود، در نوجوانی است. سپس واکنش به طور چشمگیری نسبت به مادر و تمام نیروگذاری های روانی گذشته او رد می‌شود (Khan, 1963c). البته این امر فرآیند یکپارچگی نوجوان را در عین حال پر پیچ و خم و غیرممکن می‌کند. در این مرحله تلاش‌هایی برای یکپارچگی که عمداً سرمایه‌گذاری‌های لیبیدینی گذشته، علایق ایگو و پیوندهای ابژه را نفی می کند, شکل می گیرد. این امر یا به فروپاشی شخصیت و سقوط در بی حرکتی و بیهودگی می انجامد, یا به بهبودی کوتاه و جادویی در انزوای همه جانبه, و یا به اشتیاق شدید برای ایده آل های جدید, روابط جدید و علایق جدید ایگو منتهی می شود.(برز و اوبرز، 1950). (اریکسون، 1956)؛ (گلیرد، 1958)؛ (خان، 1963 ب)؛ (اشپیگل، 1951).

    نتیجه

    مفهوم تروما تجمعی وقایع روانی جسمانی را در نظر می گیرد که در مرحله پیش کلامی رابطه بین مادر و نوزاد اتفاق می‌افتد. این تأثیرات آنها را بر آنچه که بعداً به عنوان یک رابطه آشفته بین مادر و کودک یا به عنوان یک سوگیری در رشد ایگو و روانی-جنسی عمل می‌کند، مرتبط می کند (Khan, 1962, 1963a). هنگامی که یک نوزاد از مرحله پیش کلامی خارج می‌شود، هرگز نمی توانیم مستقیماً اولین impingements و شکست ها را در نقش مادر به عنوان سپر محافظ ببینیم.

    آنچه در مشاهده مستقیم یا بالینی می بینیم، مشتقات این فرآیندها و ظرفیت های روانی است. آنچه من در اینجا به عنوان مفهوم تروما تجمعی بیان می کنم، توسط آنا فروید (1958) در زمینه دیگری توصیف شده است. او بیان می‌کند که “آسیب ظریفی به این کودک وارد شده است و عواقب آن در آینده آشکار خواهد شد.” حتی با وجود اینکه ما در حال حاضر بسیاری از گزارش های حساس از مشاهدات مستقیم موقعیت های تغذیه[55] و رابطه کلی بین نوزاد و مادر را در دسترس داریم (جی رابرتستون , 1962)، هنوز شک وجود دارد که آیا ما می توانیم در نقطه واقعی آن فروپاشی[56]  نقش مادر به عنوان سپر محافظ در رابطه با نیازهای اتکایی نوزاد را شناسایی کنیم.

    همان‌طور که گزارش کریس (1962) درباره‌ی نوزاد آنه[57] به‌روشنی نشان می‌دهد، حتی اگر نوزادی توسط گروهی از متخصصان ماهر مشاهده شود، تنها با نگاهی به گذشته است که می‌توان تأثیر یک فروپاشی در مراقبت مادرانه‌ی «به‌اندازه کافی خوب» را درک کرد. در مورد آنه، می‌بینیم که چگونه فشارهای واردشده از سوی مادر، پایه‌های یک تروما تجمعی را شکل می‌دهند.

    ضروری‌ست که بتوانیم نقش و ماهیت نخستین این شکست‌ها را به‌وضوح ترسیم کنیم. فقط در این صورت است که می‌توانیم انتظارات بالینی خود را سازمان‌دهی کنیم و به یک تشخیص واقعی برسیم.

    همان‌طور که آنا فروید (1962) گفته است:

    اگرچه ممکن است جهت‌گیری جدید ما صرفاً یک چرخش نگاه از آثار وابستگی به محتوای خودِ وابستگی باشد، این تغییر همچنان نقطه‌ی عطفی تعیین‌کننده است. با این رویکرد، توجه ما از خود بیماری‌ها—چه روان‌رنجور و چه روان‌پریش—به پیش‌شرایط آن‌ها معطوف می‌شود؛ یعنی به همان بستری که بیماری از آن برمی‌خیزد. این مرحله‌ای است که در آن، تصمیم‌هایی مهم مانند انتخاب نوع روان‌رنجوری یا مکانیسم‌های دفاعی اتخاذ می‌شود. [ص. 240].

    سخن سردبیر

    در روانکاوی معاصر، تروما دیگر فقط یک رویداد ناگهانی و تکان‌دهنده نیست. امروزه آن را فرآیندی می‌دانند که ممکن است به‌تدریج و در سکوت، در بستر رشد روانی رسوب کند. چنین آسیبی می‌تواند ایگو را از مسیر طبیعی خود منحرف سازد. این مقاله با نگاهی تاریخی و بالینی، تحول معنای تروما را دنبال می‌کند؛ از نظریه انرژی روانی فروید تا مفهوم «سپر محافظ» در اندیشه وینیکات.

    مطالعه این مسیر، ما را به درک دقیق‌تری از تروما و اثرات بلندمدت آن می‌رساند. این درک می‌تواند به مداخلات بالینی هدفمندتر کمک کند.
    اگر در مسیر شناخت و ترمیم تجربه‌های درونی خود هستید، گفت‌وگو با درمانگران مرکز تجربه زندگی می‌تواند همراهی مؤثر و امن در این مسیر فراهم آورد.

    [1] -repression

    [2] -primal scene

    [3] -ego libido

    [4] -“Mourning and Melancholia

    [5] -extraneous help

    [6] -Splitting

    [7] – ego psychology

    [8] conscious system

    [9] -hypercathexis

    [10] -vesicle

    [11] -an infant in care.

    [12] -the average expectable environment

    [13] -anaclitic

    [14] -theoretical

    [15] -nursery

    [16] – part object

    [17] امکان بررسی این اثر در اینجا وجود ندارد. برودی (1956) این ادبیات را به طور کامل بررسی کرده است. من به چند مورد از این مشارکت‌ها اشاره خواهم کرد که به ویژه برای من در رسیدن به مفهوم ترومای انباشته ارزشمند بوده‌اند. اینها توسط: Benedek (1952)، Beres (1956)، Bowlby (1958)، (1960)، اریکسون (1950)، (1956)،Escalona (1953)، آنا فروید (1951)، (1958)، فرایز (1946) )، گریناکر (1954)، (1958)، (1959)، (1960c)، هارتمن (1939)، (1952)، هافر (1945)، (1950)، (1955)، کریس (1950)، (1951)، (1956b)، (1962)، لیختنشتاین (1961)، مالر (1952)، (1961)، رمزی و والرشتاین (1958)، اسپیتز (1945)، (1959)، (1962)، وینیکات (1945a)، (1948b) ، (1949a)، (1956b)، (1960)، (1962).

    [18] -primary maternal preoccupation

    [19] – subjective

    [20] -trust

    [21] -confidence

    [22] -confidence

    [23] -libidinal and aggressive cathexes

     

    [24] -disillusionment

    [25] -self

    [26] – diatrophic

    [27] -good-enough holding environment

    [28] -psychosis

    [29] -mental defect

    [30] -symbiotic relationship

    [31] -breakdown

    [32] -regression

    [33] -integration

    [34] -ego integration

    [35] -holding

    [36] -“tantalizing

    [37] -shock trauma

    [38] -the strain trauma

    [39] -effect of long-lasting situations

    [40] -The Personal Myth

    [41] -Decline

    [42] – Greenacre

    [43] -maturational

    [44] -focal symbiosis

    [45] -symbiotic relationships.

    [46] -borderline

    [47] -premature

    [48] -coherent ego

    [49] -self

    [50] – dissociation

    [51] -synthetic

    [52] -morphology

    [53] -Rubinfin

    [54] -distorting and disruptive effects

    [55]– feeding

    [56] -breakdown

    [57] -Anne

  • نوزاد کلاینی در مقابل نوزاد وینیکاتی

    نوزاد کلاینی در مقابل نوزاد وینیکاتی

    وینیکات از آن دست روانکاوانی بود که نظریه‌های ارزنده‌ای را به جهان روانکاوی اضافه کرد. او بعد از جنگ جهانی اول در سال ۱۹۱۹ با اندیشهٔ فروید آشنا شد و میل شدیدی برای تبدیل شدن به یک روانکاو پیدا کرد. در دههٔ 1920 وینیکات شروع به استفاده از مفاهیم روانکاوی در درمان اطفال کرد و مشاهدات او توانست بسیاری از نظریات روانکاوی را تایید کند. در سال 1935 او به عنوان اولین مرد تحلیل‌گر کودک تحت‌نظر ملانی کلاین، آغاز به کار کرد. پس از مدت کوتاهی وینیکات در نظریه‌پردازی به استقلال ایده رسید و توانست ابعاد مهمی را شرح دهد که امروزه همهٔ روانکاوان اگر آن‌ها را سرمشق درمان خود قرار ندهند؛ دست کم به گوششان آشنا است.

    به مناسبت سالروز تولد وینیکات بر آن شدیم که بخشی از نظریات وی و تمایز آن‌ها با نظریات کلاین را مطرح کنیم تا به نوعی شاید ادای احترامی به این پیشکسوتان واقع شود و امیدواریم که خوانندگان عزیز بتوانند از این نوشته فیض کافی را ببرند.

    از فانتزی ناهشیار تا ساختارهای نخستین ذهن

    بیشترین اختلاف‌نظر در میان طرفداران کلاین بر سر تجربه‌های نوزاد[1]، پیش از پیدایش گفتار خلاصه می‌شود. برخی این تجربه را در جایگاه یک استعارهٔ کاربردی برای اندیشیدن دربارهٔ عمیق‌ترین لایهٔ تمامی روابط، از تولد تا بزرگسالی درنظر می‌گیرند؛ در حالی که سایرین معتقدند که از طریق کار تحلیلی و روش تداوم ژنتیکی (به نقل از آیزاکس، 1948) می‌توان به این تجربه‌ها دست یافت.

    یحتمل ملانی کلاین به گروه دوم تعلق داشت و بر این باور بود که شهود می‌تواند به واقعیت تجربه‌های نوزاد دسترسی یابد. او معتقد بود که فانتزی‌های ناهشیار در عمیق‌ترین لایه‌ها با صرف‌نظر از سن، همان تجربه‌هایی هستند که نوزاد در بدو تولد داشته است. بدون توجه به اینکه این فرضیه معتبر باشد یا نه، ساختارهای ذهنی‌ای که نوزاد ایجاد می‌کند، در نظریه و کاربرد اهمیت بسیاری دارد.

    شناخت روانکاوانه نوزادان

    نوزادان از طریق استنباط‌هایی بالینی که ماحصل روانکاوی کودکان است؛ «شناخته»[2] می‌شوند. استر بیک[3] روانکاو کلاینی، با تشویق جان بالبی[4]، مشاهدهٔ مستقیم نوزادان و مادران/مراقبانشان از بدو تولد را به شیوه‌ای نظام‌مند توسعه داد (بیک، 1964). البته خود مادران از دیرباز با مشاهدهٔ نوزادان آشنایند، اما روش بیک در دههٔ 1940 به‌عنوان یک تمرین آموزشی برای روان‌درمانگران کودک و روانکاوان بسط داده شد. همچنین این روش تا حدودی، به‌عنوان روشی برای جمع‌آوری داده‌های پژوهشی نیز مطرح شد.

    به‌علاوه، مارگارت ماهلر[5]، دنیل استرن[6]، کالین تریورتن[7] و دیگران روش‌های آزمایشگاهی را برای مطالعهٔ علمی نوزادان توسعه دادند. این روش‌ها همان چیزی را ارائه می‌دهند که در مقابل «نوزاد بالینی» گرین[8] (نقل در: سندلر، سندلر و دیویس، 2000) و استرن[9] (1985) آن را «نوزاد آزمایشی»[10] نامیدند. با این حال منبع اصلی درک مسائل و معماهای پیچیدهٔ مربوط به نخستین دورهٔ رشد، گوش سپردن بالینی به بیان آگاهانه و ناهشیار تجربه‌ها است.

    نوزاد کلاینی

    نوزاد کلاینی به‌عنوان موجودی فعال[11] درنظر گرفته می‌شود. او امیال نیرومندی[12] در خود دارد که به‌ شکلی خاص با حواس[13]جسمانی‌اش[14] مرتبط هستند. بر اساس این نظریه که ریشه‌ در دیدگاه فروید، دربارهٔ فانتزی ناهشیار[15] دارد؛ این حواس از آغاز در ذهن بازنمایی شده و شکلی روایت‌گونه به خود می‌گیرند. یک روایت فانتزی دربارهٔ حواس بدنی، معناهایی هیجانی و روان‌شناختی را به وجود می‌آورد. دستیابی به این مجموعهٔ معنایی، سنگ‌بنای فعالیت ذهن[16] است. در نطفهٔ امر، این روایت‌ها شکل رابطه‌ای فعال با اُبژه[17] را به خود می‌گیرند و آن اُبژه نیز، به نوبهٔ خود در تعامل ارتباطی فعال است.

    روایاتی از تجربهٔ فانتزی ناهشیار

    کلاین به یک موقعیت روانی در نوزاد تازه متولد و شیرخواره اشاره کرد که نام آن را موضع پارانوئید-اسکیزوئید[18] گذاشت. آنچنان که برمی‌آید در ابتدا دو روایت اساسی وجود دارد.

    از یک‌سو روایت از نوع «خوب»[19] آن را داریم: یک اُبژه (دیگری) رضایت‌بخش وجود دارد. بدیهی است که در بدو امر، کودک مهارتی در تشخیص اینکه واقعاً چه چیزهایی در دنیای بیرونی است، ندارد؛ بنابراین همچنان که در رابطه‌ای صمیمی با دنیای بیرونی (محیط) قرار گرفته‌است؛ کم و بیش بر اساس انتظارات ذاتی خویش، پاسخی فعالانه می‌دهد. هنگامی که کودک ارضا می‌شود، «مکیدن»[20] فعالانه، همان رضایت از اُبژه است که سخاوتمندانه توسط «دهندهٔ»[21] ارضا، در جهت برآوردن[22] میل قرار می‌گیرد. در ابتدا ممکن است نوزاد درک اندکی از ماهیت (چیستی) مادی و غیرمادی، بدن و هیجان، شیر و ارضا داشته باشد -که در واقع گمان می‌رود هر دو را یکی بداند-؛ احتمالاً وینیکات نیز با این ایده موافق است.

    از سویی دیگر، یک روایت «بد»[23] وجود دارد که در آن، اُبژه بیرونی با اُبژهٔ ناکام کننده[24] مسبب درماندگی و ناکامی[25] می‌شود. شاید در اینجا است که کلاین و وینیکات با یکدیگر اختلاف‌نظر دارند. برای کلاین عدم‌ارضا به طور قرینه با اُبژهٔ ارضاکننده رابطهٔ عکس دارند. روایت بر این گمان خواهد بود که نوزاد باید از خود در برابر یک اُبژه -دیگری- که هدف وی ایجاد ناکامی است، محافظت کند؛ زیرا این اُبژه قصد دارد فعالانه به نوزاد آسیب برساند، او را آزار دهد و حتی وی را «بکشد» -هر معنایی که ممکن است برای نوزاد داشته باشد- این روایت، حالتی از احساس پریشانی ذاتی را در نوزاد برمی‌انگیزاند. این تجربه به صورت بدنی (مثلاً درد شکم از فرط گرسنگی) احساس می‌شود و بعلاوه این اُبژه شرور همچنان همانجایی که درد هست، حضور دارد و ایجاد چنین پریشانی را هدف گرفته است.

    برای کلاین فرم جفت متقارن در روابط ابژه‌ای ذاتی به خوبی با نظریهٔ سائق مرگ و زندگی فروید، هم‌خوانی دارد: امیال شدید بدنی حیات‌بخش و محبت آمیز و یا وحشت و خشم کور در راستای صیانت نفس در برابر چیزی که صرفاً کمر به نابودی وی بسته. وجود این جفت متمایز بین روایات -ارضا و ناکام کننده- یحتمل مقبول وینیکات و کلاین بوده است. با این همه به نظر می‌رسد وینیکات با دلایل این تقسیم‌بندی چندان هم‌رای نیست. در نظر وینیکات، ناکامی[26] (حاصل از عدم ارضا) امری ذاتی نیست؛ در صورتی که برای کلاین این امر ذاتی بود. برخلاف کلاین، وینیکات به سائق مرگ باور نداشت و این دیدگاه موجب می‌شد که او هرگونه ذاتی بودن وحشت و خشم را منکر شود.

    فرآیند دلبستگی نوزاد کلاینی

    در نظر کلاین، نوزاد از همان آغاز تجربه‌ای از ارتباط با یک «دیگری»[27] دارد. بعلاوه برخلاف توصیفات فروید، اُبژه (آنگونه که نوزاد آن را می‌بیند)‌ مقاصد خاص خود -خوب یا بد- را نسبت به نوزاد، دارد. در واقع عناصر این فانتزی‌های[28] ناهشیار، بسیار ابتدایی هستند. با این حال نوزاد باید از ابتدا تجربه‌ای از داشتن مرز[29] -یعنی ادراک اینکه فضایی خارج از خود او وجود دارد- داشته باشد تا بتواند وجود اُبژه را تشخیص دهد. در این دیدگاه مرز ایگو، از بدو تولد وجود دارد.

    چیزی که به عنوان مرز ایگو[30] (یا پوست) تجربه می‌شود یعنی اولین تجربه‌های ایگو یک ویژگی[31] مازاد پیدا می‌کنند: ممکن است اُبژه، متناوباً‌ خارج از مرز مفروض خود یا داخل آن باشد. برای مثال؛ احساس گرسنگی در شکم، حضور اُبژه را در درون مشخص می‌کند. ممکن است که ما بگوییم درون شکم[32]، اما احتمالاً نوزاد چنین دقتی نداشته باشد و تنها؛ ادراک کند که چیزی درون مرز او وجود دارد. سپس هنگامی که نوزاد چیزی را می‌مکد، روایت اُبژهٔ خوب و ارضاکننده به دقت درون او مبسوط می‌گردد. در این روایت، احساس بدنی منجر به ترسیم اُبژه درون می‌شود -به اصطلاح روانکاوی، این روایت فانتزی ناهشیار و مکانیزم درون‌فکنی[33] است.

    ایگو، نه تنها این کارکرد را دارد که اُبژه‌های خود را مکان‌یابی کند؛ بلکه فعالانه قادر است (دست‌کم در فانتزی‌های خود) این اُبژه‌‌ها را از مرزها به درون یا بیرون از خود/ایگو جابه‌جا کند. این نظام انتقال فعال، صرفاً یک خیال‌پردازی بیهوده نیست؛ بلکه یک فانتزی تهییج‌شدهٔ[34] فعال است. نوزاد از طریق احساسات فیزیولوژیکی که از بدن او برمی‌خیزد، به چنین فانتزی‌هایی تحریک می‌شود. نوزاد در واکنش فعالانه، واقعاً در حال مکیدن شیر از یک اُبژه خوب است؛‌ همچنین از طریق مقعد[35] و مجرای ادرار[36] آن را دفع یا نابود می‌سازد[37] (پدیده‌ای که به عنوان «رفلکس گاستروکولیک»[38]در نوزادان تازه متولد، شناخته می‌شود و اشاره به دفع هم‌زمان با تغذیه دارد).

    البته که ممکن است گفته شود که این رفلکس‌ها، مکیدن و گاستروکولیک از عملکردهای خودکار سیستم عصبی هستند و برای حادث شدن نیازی به ذهن[39] ندارند. احتمالاً هم این نظر درست است؛ درست به همان شکلی که رفلکس زانویی ما عمل می‌کند، این نوع رفلکس‌ها نیز به شکلی ذاتی در بدن تعبیه می‌شوند. اما سوال اصلی این است که آیا از بدو تولد، ایگو یا خودی وجود دارد که بتواند نسبت به این فرآیندهای فعال(همچون تغذیه و دفع) آگاه[40] باشد و به آن‌ها معنا[41] بخشد یا خیر؟ کلاین معتقد است که چنین ایگویی از بدو تولد وجود دارد.

    نوزاد کلاینی فعال است

    کلاین بر این موضوع تأکید دارد که کودک از آغاز، در ایجاد تجربه با خود و دیگری، فعال است؛ اما این تجربیات از بنیاد توسط مراقب اولیه، در آغوش گرفتن، نوازش کردن، تغذیه و… شکل گرفته و تقویت می‌شود. در اینجا نوزاد یک عامل فعال است که فعالیت عمدهٔ او شامل فرآیندی از درون‌فکنی ابژه‌ای‌ است که اُبژهٔ «خوب» نامیده می‌شود و آغازگر مفهوم نیک‌سرشتی[42] از خود است.

    این دیدگاه با نظریه‌ای که در آن اُبژه را عاملی فعال و ایگو را منفعل می‌داند در تضاد است. در دیدگاه غیرکلاینی،‌ نوزاد تنها در نتیجهٔ مراقبت دیگری از اوست که به لحاظ تجربی به ساحت وجود وارد می‌شود. امروزه این مباحث پیچیده و نظری چندان مطرح نمی‌شوند، زیرا نوزاد واقعی موردتوجه در روانکاوی -و به ویژه در تحلیل کودک و روان‌درمانی- تجربه‌ای است که معمولاً در مراحل بعدی زندگی انسان بازنمایی می‌شود؛ بنابراین معمولاً نوزاد تا حدودی، هرچند به صورتی بدوی در ساختن جهان تجربی خود دست دارد.

    دیدگاه کلاین دربارهٔ نوزادان، دارای چندین ویژگی متمایز است.

    • دو روایت اساسی از اُبژهٔ خوب و بد.
    • تقارن اُبژهٔ خوب و بد.
    • روابط اُبژهٔ با دیگری از بدو تولد.
    • احتمال وجود اُبژه در درون و بیرون از خود و توانایی انتقال آن‌ها از مرزهایشان.
    • کودک به‌وسیلهٔ فانتزی، بخشی از این اُبژه‌ها را روایت می‌کند.

     

    نوزاد وینیکاتی

    وینیکات از همان ابتدا روشن ساخت که نوزادان به دو دسته تقسیم می‌شوند:

    نوزادی که به دلیل قرار داشتن در محیطی با حمایت «به اندازهٔ کافی خوب»[43]، از وضعیت عدم انسجام (unintegration) لذت می‌برد.

    نوزادی که در محیطی با تجربهٔ تهاجم شدید رشد می‌کند و به سبب فشارهای محیطی، تنها راه حفاظت از خود را در عقب‌نشینی و کناره‌گیری می‌یابد.

    لازم است پیش از بررسی دقیق‌تر این دو گروه از نوزادان، ابتدا به زمینه‌های فکری که وینیکات مفاهیم خود را بر اساس آن بسط داده است نگاهی بیاندازیم.

    وینیکات تحلیل روانی خود را در سال ۱۹۳۳ با جیمز استراچی[44] به پایان رساند و این اتفاق مصادف با دریافت صلاحیت به‌عنوان روانکاو بزرگسالان در مؤسسهٔ روانکاوی بود. مدتی پس از آن (حدود ۱۹۳۷)، وینیکات تحلیل خود را با جوآن ریویر[45] -از روانکاوان آموزشی کلاین و اندیشمندی برجسته- آغاز کرد.

    وینیکات در جایی گزارش می‌دکند که وقتی تحلیل خود را با ریویر به پایان می‌رساند (حدوداً در سال ۱۹۴۲، که با آغاز بحث‌های جنجالی در روانکاوی هم‌زمان است) در هنگام مباحثه دربارهٔ دسته‌بندی‌ محیط با مخالفت شدیدی از سوی ریویر مواجه می‌شود. او بر این باور بود که «روانکاوی به دنیای واقعی ارتباطی ندارد.» (ریویر، ۱۹۲۷، ص۸۷). مرجع این دیدگاه به بحث و جدل میان آنا فروید و ملانی کلاین و حامیانش در دهه‌های ۱۹۲۰-۱۹۳۰ بازمی‌گردد. همانطور که پیش‌تر اشاره شد، وینیکات در این زمینه به دیدگاه به ویژه تحلیل روانی کودکان، کلاین نزدیک‌تر بود تا آنا فروید.

    بحث‌های جنجالی در روانکاوی اطفال

    بحث‌های جنجالی روانکاوی توسط مارجری بریرلی آغاز شد و منشأ آن، به اصطلاح «نامهٔ آتش‌بسی»[46] بود که او در سال ۱۹۴۲ به ملانی کلاین نوشت (در:۱۹۹۱ King & Steiner,، صص. ۱۲۲-۱۲۳). در آغاز هنگامی که کلاین همکاران خود را برای آماده‌سازی مباحث علمی نظریهٔ روابط اُبژه خود برمی‌گزید -مباحثی که سرنوشت او و آیندهٔ روانکاوی در لندن به شدت وابستهٔ آن بود- وینیکات را به عنوان یکی از روانکاوان آموزشی کلاینی برگزید.

    ابتدا وینیکات وفاداری خود را به کلاین حفظ کرد و «با جدیت بسیار»[47] در تمام جلسات، شرکت داشت. اما خیلی زود کلاین با او دچار مشکل شد؛ زیرا وینیکات مشارکت‌های علمی خود را طبق زمان‌بندی موردنظر ارائه نمی‌داد تا کلاین و همکارانش بتوانند آن‌ها را بررسی کنند (King & Steiner , ۱۹۹۱، صص. ۲۳-۲۴). در نتیجه وینیکات از سال ۱۹۴۴ به بعد، از سوی کلاین و پیروانش، دیگر به عنوان یک کلاینی شناخته نمی‌شد. آشکارا می‌توان از مکاتبات وینیکات دریافت که او احساس می‌کرده که توسط کلاین «…کنار گذاشته شده است…»[48].

    مباحث جنجالی  در میان آنا فروید و ملانی کلاین، بین سال‌های ۱۹۴۴ تا ۱۹۴۵ همچنان ادامه یافت و در نهایت با توافقی که به «توافق نجیبانه»[49]شهرت دارد، پایان یافت. در سال ۱۹۴۴، سیلویا پین[50] به ریاست انجمن روانکاوی بریتانیا انتخاب شد و در تدوین این توافق‌نامه نقش داشت (۱۹۹۱King & Steiner,). بر اساس این توافق‌نامه، دوره‌های آموزشی به دو گروه تقسیم ‌می‌شد: گروه A (مکتب ملانی کلاین) و گروه B (مکتب آنا فروید). این توافق‌نامه، تفاوت‌های علمی عمیق میان هر دو گروه را به رسمیت شناخت.

    پس‌لرزه‌های مباحث جنجالی روانکاوی اطفال

    اگرچه این بحث‌ها با یک «توافقنامه» به پایان رسید اما اکثر اعضای انجمن روانکاوی بریتانیا، از جمله کلاین و پیروانش دچار احساس سردرگمی، رنجیدگی و حتی دچار ضربهٔ روانی[51] (تروماتایز) شدند. این وضعیت بازتابی از فضای پس از جنگ جهانی دوم بود که در آن روانکاوی نیز دستخوش بحران و تنش‌های شدید می‌شد. در هیاهوی همین فضای علمی پرمخاطره، وینیکات در پاییز ۱۹۴۵ مقالهٔ‌ خود با عنوان «رشد عاطفی آغازین»[52] را در یک جلسهٔ علمی ارائه داد. در این مقاله که نخستین اثر مهم وینیکات محسوب می‌شود، وینیکات دیدگاه خاص خود دربارهٔ رشد روانی اولیه ترسیم می‌کند.

    این مقاله را می‌توان به‌عنوان یک بیانیهٔ موضع‌گیری[53] نیز درنظر گرفت؛ زیرا وینیکات در آن اظهار می‌دارد که قصد دارد خود را «وقف» کار بالینی کند[54] تا از طریق تجربهٔ علمی روانکاوی، ابعاد مختلف نظریه و روش خود را بررسی کرده و ببیند که آیا با واقعیات بالینی هم‌‌خوانی دارند یا خیر.

    پیام پنهان مقالهٔ وینیکات این بود که وی قصد ندارد از هیچ جریان فکری خاصی -اعم از فرویدی و کلاینی- پیروی کند؛ بلکه می‌خواهد ایده‌های خود را به طور مستقل و بدون توجه به اینکه آیا با روند غالب آن زمان همخوانی دارند یا نه، پرورش دهد. از نظر او همان‌گونه که مارجری بریرلی[55] باور داشت؛ این یک رویکرد علمیِ معمول و منطقی بود.

    پیش از تألیف مقالهٔ ۱۹۴۵، وینیکات این ایده را مطرح کرده بود که «چیزی به نام نوزاد[56]، وجود ندارد». سال‌های ۱۹۳۵-۱۹۴۴ به‌عنوان مرحلهٔ اول دستاوردهای نظری وینیکات محسوب می‌شوند؛ زیرا او در این دوره، دو کشف مهم خود را مطرح کرد:

    1. نوزاد یک انسان است. (Winnicott : سومین اثر ۱۹۶۷, ص ۵۷۴)
    2. چیزی به نام نوزاد وجود ندارد.( Winnicott: اولین اثر ۱۹۵۲ ص۹۹ , همچنین نگاه شود به Abram: ۲۰۰۸, ص ۱۱۹۵).

    اگرچه این کشفیات برای وینیکات جنبهٔ شخصی داشتند؛ اما پیامد آن‌ها ایجاد نظریهٔ «محیط فرد»[57] توسط وی بود. این نظریه بر رابطهٔ والد-نوزاد تأکید داشت و وینیکات را از جریان روانکاوی کلاینی در حال رشد و روانکاوی آنا فرویدی، جدا می‌کرد؛ با این حال، روانکاوان مکتب آنا فروید همچنان او را ذاتاً‌ یک کلاینی می‌دانستند. همچنین خالی از لطف نیست که بگوییم در آن زمان چندین تحلیل‌گر مهم فرویدی در نیویورک  وجود داشتند که به قطع یقین به کار بر روابط اولیهٔ والدین و نوزاد در رشد روانی مشغول بودند (مراجعه به Thompson ۲۰۱۲).

    محیط روانی در نظریهٔ نوزاد وینیکاتی

    اصطلاح «محیط»[58] در نظریهٔ وینیکات، مترادف همان چیزی است که او آن را «محیط روانی» می‌نامد. اصطلاح «روانی»[59] در اینجا بر نگرش عاطفی مادر نسبت به نوزاد دلالت دارد.

    به این معنا که این مفهوم:

    برای توصیف رفتار قابل مشاهده یا فرآیندهای شناختی آگاهانه به کار نمی‌رود؛

    بلکه بر شیوه‌های برقراری ارتباط ناهشیار-با-ناهشیار تأکید دارد که

    از مشاهدات فروید دربارهٔ «فرآیندهای اولیه»[60] و نحوهٔ تأثیر ناهشیار بر روابط اولیهٔ نوزاد بهره می‌گیرد.

    دسته‌بندی نوزادان در اندیشهٔ وینیکاتی

    وینیکات در مقالهٔ «روان‌پریشی و مراقبت از کودک»[61] (اثر دوم ۱۹۵۲)،‌ برای شرح و طبقه‌بندی محیط-فرد از مجموعه‌ای از نمودارها استفاده کرد و توضیح داد که دو الگوی متفاوت از روابط ابژه در ماتریس نظری وی وجود دارد؛ نوزادانی که در آغوش نگهداری شده‌اند و نوزادانی که در آغوش کشیده نشده‌اند (صص ۲۲۴-۲۲۳):

    نوزادانی که در محیطی «به اندازهٔ کافی خوب» رشد کرده‌اند؛ رشد آن‌ها توسط محیط تسهیل شده است.

    نوزادانی که رشد آن‌ها به سبب عدم وجود محیط مناسب کافی به تعویق افتاده است؛ دچار انزوا و کناره‌گیری از محیط شده‌اند.

    مادامی که مراقبت مادرانه به اندازهٔ کافی خوب باشد، نوزاد ترغیب می‌شود تا به رشد روانی خود ادامه دهد اما زمانی که محیط اولیه به اندازهٔ کافی خوب نباشد، نوزاد از لحاظ روانی به درون خود عقب‌نشینی[62] می‌کند. نتیجهٔ این شکست[63] محیطی فرآیندی است که وینیکات از آن به عنوان «شکاف اساسی در شخصیت»[64] معرفی می‌کند و این شکاف ریشهٔ بسیاری از آسیب‌شناسی‌های روانی است.

    در نظریهٔ وینیکات، الگوی سالم ارتباطی[65] تنها در بافتار یک محیط به اندازهٔ کافی خوب هویدا می‌شود. او معتقد بود که «شکست محیط اولیه» دلیل بنیادین مشکلات روانی فردی در آینده است؛ حتی در صورتی که والدین در مجموع انسان‌های خوبی باشند.

    در حالی که وینیکات تا پیش از سال ۱۹۲۰ تا حد زیادی با تکیه بر «نظریهٔ سائق»[66] فروید، «امیال موروثی»[67] نوزادان را درنظر می‌گرفت با این حال هیچگاه از نظریات خود دربارهٔ دودستگی نوزادان دست برنداشت. از سال ۱۹۴۵ به بعد، مفهوم «خود»[68] در تمام نظریات وینیکات، همواره با نقش «مادر/دیگری»[69] همراه است. این به این معنی است که محیط روانی و روابط اولیه، از «خودِ رو به رشد» جدا نیستند (Abram  , اثر اول ۲۰۰۷, صص.۲۹۵-۳۱۵).

    نفرت از نوزاد و مادر به اندازهٔ کافی خوب

    رابطهٔ والد-نوزاد نقطه آغازین رشد خود است و مادر به اندازهٔ کافی خوب باید بتواند با بیزاری[70] خود نسبت به نوزادش عجین شود[71]. به عبارت دیگر این مادر، احساسات واقعی خود را از طریق دفاع‌هایی مانند دوپاره‌سازی یا سرکوب «انکار»[72] نمی‌کند؛ بلکه قادر است تنفر خود را نیز تصدیق کند. وینیکات اظهار کرد که به احتمال بسیار تنفر مادرانه که پرخاشگری نسبت به کودک را می‌توان از آن استنباط کرد، از طریق لالایی‌هایی که مادران برای کودکان می‌خوانند تعالی می‌یابد و به تصعید می‌انجامد[73] درست همانطور که در لالایی «لالایی عزیزم»[74] اتفاق می‌افتد.

    وینیکات در سال ۱۹۴۷، مقالهٔ «تنفر در انتقال متقابل»[75] را نوشت و در آن ۱۸ دلیل را توضیح داد که چرا یک مادر از همان ابتدا، احساس تنفری را نسبت به نوزاد خود (حتی اگر پسر باشد) تجربه می‌کند (۱۹۴۹Winnicott, ). او عبارت «حتی اگر نوزاد پسر باشد»[76] را در پاسخ فروید مطرح کرد که فکر می‌کرد مادر تنها می‌تواند نسبت به نوزاد پسرش عشق داشته باشد! با این حال وینیکات تنفر مادرانه را امری طبیعی و بخشی از فرآیند رشد سالم می‌دانست.

    تفاوت‌های کلیدی نوزاد وینیکاتی با نوزاد کلاینی

    با اشاره به نوزاد وینیکاتی در همین‌جا می‌توان متوجه شد که تمایزات عمده‌ای در مفاهیم کلاینی و وینیکاتی نهفته است:

    کلاین بر این باور بود که تنفر نتیجه‌ای ذاتی، ماحصل سائق مرگ[77] است.

    از نگاه وینیکات، تنفر یک دستاورد رشدی[78] است، نه یک ویژگی ذاتی.

    وینیکات معتقد بود که اگر تنفر در فرآیند رشدی ادغام شود؛ میتواند بخشی از رشد سالم را رقم بزند. اما

    در صورتی که فرد تنفر را سرکوب یا انکار کند (مثلاً از طریق مکانیزم‌های دفاعی چون دوپاره‌سازی به «خوب» و «بد» یا واپس‌رانی) ممکن است منجر به پدید آمدن مشکلات روانی شود.

    ایدهٔ عجین بودن با تنفر را می‌توان به وضوح درک کرد؛ چراکه به سادگی در گفتمان ما قابل مشاهده است. همانطور که هاینشوود[79] آن را یک تمایز «اسطوره‌ای»[80] می‌داند که ممکن است به سوءتفاهم دربارهٔ نظریهٔ سائق مرگ کلاین دامن بزند. لیکن وینیکات تأکید می‌کند که تنفر، ظرفیتی است که به دست می‌آید. این دستاورد نشان می‌دهد که این ظرفیت (نفرت) در عوض انکار شدن، در رشد اِگو ادغام شده است.

    خلاصه‌ای از تفاوتهای نظری نوزاد کلاینی و وینیکاتی

    کلاین معتقد بود که نوزاد از ابتدا درگیر روابط «خوب» و «بد» با اشیا است و مرزهای ایگو را داراست. در مقابل، وینیکات تأکید داشت که رشد خود در بستر یک محیط «به‌اندازه کافی خوب» و از طریق یک فرآیند تدریجی شکل می‌گیرد. کلاین بر تجربه‌های ناهشیار نوزاد از بدو تولد تأکید می‌کرد، در حالی که وینیکات نقش مادر و محیط را در تسهیل رشد نوزاد اساسی می‌دانست.

    سخن سردبیر

    در جهانی که روانکاوی به‌تدریج از مفاهیم بنیادین فرویدی فاصله گرفته و به شاخه‌های متنوعی منشعب شده، بازخوانی اختلاف‌نظرها و نوآوری‌های روانکاوانی همچون وینیکات و کلاین، ضرورتی دوچندان یافته است. از فانتزی‌های ناهشیار کلاینی تا نظریه‌ی «محیط به‌ اندازه‌ی کافی خوب» وینیکات، هر یک چشم‌اندازی منحصربه‌فرد از جهان روان نوزاد ارائه می‌کنند.
    این نوشته، نه‌تنها دعوتی‌ست به تأملی عمیق‌تر در ریشه‌های روان آدمی، بلکه ادای احترامی‌ است به نسل نخست روان‌کاوانی که کوشیدند نخستین لحظات هستی را به زبان تحلیل درآورند.

    اگر شما نیز علاقه‌مندید بینشی تازه درباره‌ی تفاوت‌ دیدگاه‌های روان‌کاوی به‌دست آورید، می‌توانید در سرکل جدید مدرسه تجربه زندگی ثبت‌نام کنید.

    منابع

    The Clinical Paradigms of MELANIE KLEIN
    and DONALD WINNICOTT- Jan Abram & R. D. Hinshelwood 2015

    [1] Baby
    [2] Known
    [3]Esther Bick
    [4] John Bowlby
    [5] Margaret Mahler
    [6] Daniel Stern
    [7] Colin Trevarthen
    [8] Green
    [9] Stern
    [10] Experimental infant
    [11] Active
    [12] Urges
    [13] Sensations
    [14] Bodily
    [15] Unconscious phantasy
    [16] Mind
    [17] Object
    [18] Paranoid-Schizoid
    [19] Good
    [20] Sucking
    [21] Giving
    [22] Wish to satisfy
    [23] Bad
    [24] Dissatisfying object
    [25] Frustration
    [26] Frustration
    [27] Other
    [28] Phantasies
    [29] Boundary
    [30] Ego boundary
    [31] Quality
    [32] Abdomen
    [33] Introjection
    [34] Stimulated
    [35] Anus
    [36] Urethra
    [37] Eliminate
    [38] Gastrocolic reflex
    [39] Mind
    [40] Aware
    [41] Meaning
    [42] Goodness
    [43] good-enough holding
    [44] James Strachey
    [45] Joan Riviere
    [46] Armistice Letter
    [47] Conscientiously
    [48] dropped
    [49] Gentlemen’s agreement
    [50] Sylvia Payne
    [51] Traumatized
    [52] Primitive Emotional Development
    [53] Position statement
    [54] Settle down
    [55] Marjorie Brierley
    [56] Baby
    [57] Environment-individual
    [58] Environment
    [59] Psychic
    [60] Primary processes
    [61] Psychoses and Child Care
    [62] Withdraw
    [63] Failure
    [64] basic split in the personality
    [65] Healthy pattern of relating
    [66] Instinct theory
    [67] Inherited tendencies
    [68] Self
    [69] M/other
    [70] Hatred
    [71] Integrated
    [72] Deny
    [73] Sublimated
    [74] Rock-a-bye Baby
    [75] Hate in the Countertransference
    [76] Even if the baby is a boy
    [77] Death instinct
    [78] Developmental achievement
    [79] Hinshelwood
    [80] mythical

  • پرورژن (روان‌کژی) چیست؟

    پرورژن (روان‌کژی) چیست؟

    در نگاه نخست، واژه‌ی پرورژن (یا روان‌کژی) ذهن را به‌سوی انحراف‌های جنسی، رفتارهای خارج از هنجار یا حتی مفاهیم اخلاقیِ ناپذیرفتنی سوق می‌دهد؛ مفاهیمی که بیش‌تر از آن‌که از روان‌شناسی یا روان‌کاوی برخاسته باشند، ریشه در قضاوت‌های اجتماعی و فرهنگی دارند. اما آیا پرورژن صرفاً مجموعه‌ای از اعمال غیرعادی است؟ یا آن‌طور که روان‌کاوی مدرن می‌گوید، ساختاری روانی با منطق خاص خود؟

    پرورژن را می‌توان به دو روش اساسی تعریف کرد: یکی بر اساس رفتار و دیگری بر پایه ساختار روانی یا شخصیت. در تعریف رفتاری، زمانی عملی منحرف تلقی می‌شود که هنجارهای اجتماعی را نقض کند. برخی روان‌کاوان قرن بیستم و حتی بیست و یکم همچنان به این رویکرد وفادار مانده‌اند و رفتارهای منحرف را بر اساس معیارهای «غیرطبیعی» اوایل قرن بیستم می‌سنجند. برای نمونه، گرچه همجنس‌خواهی امروزه به‌طور گسترده به‌عنوان یک گرایش جنسی پذیرفته شده است، برخی روان‌کاوان آن را همچنان در چارچوب پرورژن و رفتار غیرطبیعی قرار می‌دهند.

    سرجیو بنونتو، استاد برجسته روان‌کاوی و مؤسس مجله اروپایی روان‌کاوی، در کتاب پرورژن چیست نشان می‌دهد که تعریف روان‌کژی صرفاً بر اساس رفتار ناکافی است. او استدلال می‌کند که طبقه‌بندی‌های رفتاری نه‌تنها مرز میان طبیعی و غیرطبیعی یا اخلاقی و غیراخلاقی را مبهم می‌سازد، بلکه معنای این رفتارها برای خود فرد را نیز نادیده می‌گیرد. بنونتو با تمرکز بر رویکرد ساختاری، پیشنهاد می‌دهد که پرورژن را نباید صرفاً مجموعه‌ای از رفتارها دانست، بلکه باید آن را در قالب یک ساختار روانی در نظر گرفت. از این منظر، فرد پرورت در کنش‌هایش نوعی رابطه خاص با قانون، زبان، و عاملیت دیگری برقرار می‌کند.

    ساختار پرورژن

    رویکرد ساختاری بِنوِنِتو به پرورژن

    رویکرد ساختاری بنونتو به روان‌کژی شامل چند مؤلفه کلیدی است. نخست، او به مکانیسم انکار اشاره می‌کند؛ همان سازوکاری که فروید برای توضیح فتیشیسم به‌کار برد. بنونتو از یک‌سو بر «آگاهی‌ای که برای تجربه لذت ضروری است» و از سوی دیگر بر «آگاهی انکارشده» تأکید دارد. برای مثال، فرد نمایش‌گرا (عورت‌نما) این باور را می‌پذیرد که «کسی که به آلت تناسلی من نگاه می‌کند، لذت می‌برد»، اما در عین حال این آگاهی را انکار می‌کند که «همان شخص ممکن است از دیدن آن منزجر شود».

    از نظر بنونتو، انزجار نیز – همچون لذت – می‌تواند بیانگر نوعی لذت باشد. در این تبیین، بنونتو انکار را تا حد زیادی محدود به تجربه قربانی می‌داند. هم‌زمان، او تأکید می‌کند که «ذهنیت دیگری نقشی اساسی در کنش فرد پرورت دارد». از این منظر، فرد پرورت کسی است که شریک جنسی خود را نه به‌عنوان هدف لذت، بلکه به‌عنوان ابزاری برای ارضای شخصی به‌کار می‌گیرد. او تلاش نمی‌کند تا به آنچه برای شریکش لذت‌بخش است توجه کند یا از لذت شریکش لذت ببرد.

    نگاه آرلو به شخصیت در ساختار پرورژن

    آرلو (1971) اصطلاح «شخصیت پرورت» را برای توصیف گروهی از بیماران مرد به کار برد که ویژگی‌های شخصیتی‌شان تحت تأثیر مکانیزم‌های دفاعی خاصی شکل گرفته بود. این دفاع‌ها غالباً با رفتارهای منحرفانه مرتبط بودند، اما خود این افراد به‌طور آشکار یا اجباری مرتکب چنین رفتارهایی نمی‌شدند. آن‌ها تصورات ناخوشایند و غیرقابل تحملی نسبت به اندام تناسلی زنانه داشتند، اما چون نمی‌توانستند این احساسات را از طریق کنش‌های بیرونی تخلیه کنند، در ذهن خود آن‌ها را انکار می‌کردند. هرچند آرلو مشاهداتش را به بیماران مردی که از اضطراب شدید اختگی رنج می‌بردند محدود کرد، اما این ویژگی‌ها می‌توانند در زنان نیز به‌عنوان مکانیزمی برای انکار خیالی ادراک‌های نا‌قابل تحمل بروز پیدا کنند. افزون بر این، افسردگی نیز ممکن است به شکل‌گیری چنین ساختارهایی کمک کند.

    ساختار شخصیت در پرورژن

    دروغ‌گوی جزئی‌نگر یا منکر واقعیت

    آرلو (1971) در بحث خود درباره «پرورژن شخصیت»، فردی را توصیف می‌کند که نگرشی غیرواقع‌بینانه دارد و در مواجهه با مشکلات، به‌جای برخورد مستقیم، به جزئیات حاشیه‌ای می‌چسبد، از واقعیت طفره می‌رود و الزامات آن را نادیده می‌گیرد. او از بیماری یاد می‌کند که ترجیح می‌دهد با واقعیت چنان رفتار کند که گویی صرفاً کابوسی ناخوشایند است (ص. 318). در روند درمان، این افراد معمولاً از پذیرش نتیجه‌گیری‌های مشخص اجتناب می‌کنند. وقتی درمانگر تفسیری ارائه می‌دهد، بیمار یا وانمود می‌کند که چیزی نشنیده، یا حواس خود را به موضوعی بی‌اهمیت معطوف می‌کند، و یا بدون پذیرش تغییری واقعی، بحث را به موضوعی جدید می‌کشاند.

    آرلو همچنین دو ویژگی شخصیتی دیگر را به عنوان بخش‌هایی از پرورژن شخصیت معرفی می‌کند. یکی از آن‌ها، «دروغ‌گویی جزئی‌نگر» است که در آن فرد با پنهان کردن حقیقت از دیگران، به خود این‌طور اطمینان می‌دهد که نیازی به مواجهه با واقعیت ندارد. به گفته آرلو، چنین دروغی کارکردی مشابه فتیش دارد؛ یک برداشت سطحی که حقیقت را بی‌اعتبار می‌کند و به نوعی بیان می‌دارد که حقیقت، می‌تواند به‌اندازه یک دروغ، غیرقابل اعتماد باشد.

    ویژگی دیگر، «شوخ‌طبعی حیله‌گرانه» است؛ حالتی که فرد با القای اضطراب در دیگران و سپس افشای فریب خود، احساس لذت می‌کند. آرلو این ویژگی را به دفاع‌های مبدل‌پوشانه مرتبط می‌داند، جایی که کنش پرورت این تصور را القا می‌کند که زن بودن (یعنی نداشتن آلت مردانه) صرفاً ظاهری فریبنده است.

    کمبود گزارش های بالینی در ارتباط با پروررژن

    شخصیت پرورت پدیده‌ای نادر نیست، اما معمولاً مورد توجه قرار نمی‌گیرد، چرا که بیماران از آن شکایت نمی‌کنند. اگرچه آرلو بحث خود را به بیماران مرد محدود کرده بود، اما پژوهشگران دیگر (مانند گروسمن، 1992) نشان داده‌اند که پرورژن در زنان نیز مشاهده می‌شود. به دلیل فقدان گزارش‌های بالینی از درمان با بیماران پرورت، بسیاری از نویسندگان ناچارند برای بررسی روان‌کژی به منابع غیربالینی تکیه کنند. این کمبود تا حدی به این برمی‌گردد که افراد با ساختار روانی پرورت—برخلاف روان‌نژندهایی که ویژگی‌های پرورژن را نشان می‌دهند—به‌ندرت وارد فرایند روان‌درمانی می‌شوند. اغلب آن‌ها باور ندارند که درمان می‌تواند به آن‌ها کمکی بکند، یا از آنجا که از نشانگان خود لذت می‌برند، میلی برای رها کردن آن ندارند. از سوی دیگر، بسیاری از روانکاوان نیز در محیط‌هایی مانند زندان‌ها، که افراد پرورت ممکن است در آنجا حضور داشته باشند، در دسترس نیستند.

    پرورژن در سینما

    در سال‌های اخیر، فیلم‌های ژانر ترسناک همچنان روان‌پریش‌ها را به‌عنوان شخصیت‌های شرور نمایش می‌دهند—مانند فیلم‌های جیمز باند یا آثار ابرقهرمانی. با این حال، در فیلم‌هایی چون شبگرد (گیلروی، 2014)، باید درباره کوین صحبت کنیم (رمزی، 2011)، و جایی برای پیرمردها نیست(برادران کوئن، 2007)، با نمونه‌هایی از پرورژن به‌عنوان ساختار روانی روان‌پریش مواجه می‌شویم.

    سؤال اصلی روانکاو نباید این باشد که از این فیلم‌ها چه چیزی درباره پرورژن می‌توان آموخت. پرسش دقیق‌تر این است: این روایت‌های خیالی از روان‌پریشان چه چیزهایی درباره فانتزی‌های روان‌نژندانه‌ی پرورژن به ما نشان می‌دهند؟

    هدف این پرسش، گسترش دانش ما از فانتزی روان‌نژندانه نیست، بلکه تأکید دارد که تصور ما از پرورژن عمدتاً از طریق روایت‌هایی شکل گرفته که ریشه در چشم‌اندازهای روان‌نژندانه دارند.

    با نگاهی به سه فیلم یادشده، روشن می‌شود که شخصیت پرورت بدون بازداری یا احساس گناه دسیسه می‌چیند، نقشه می‌کشد و مرتکب قتل می‌شود. او از رفتارهای منحرفانه‌اش لذت می‌برد و تنها زمانی دچار رنج روانی می‌شود که مانعی مانند زندان بر سر راهش قرار گیرد. از این منظر، روان‌نژند از طریق تصویر پرورژن، رؤیای لذت نامحدود و بدون پیامد را در ذهن خود می‌پروراند.

    وقتی می گوییم افراد پرورت همدلی را تجربه نمی کنند، واقعاً منظورمان چیست؟

    اگر همدلی را به معنای «درون‌نگری نیابتی» در نظر بگیریم ـ تعریفی که هینز کوهات ارائه کرده، یعنی توانایی قرار دادن خود به جای دیگری ـ در این صورت می‌توان گفت که از نگاه برخی روان‌نژندها، فرد روان‌کژ اصلاً انسان محسوب نمی‌شود. در این نگاه، روان‌کژ کسی است که دست به قتل می‌زند و از آن لذت می‌برد، تنها به این دلیل که نمی‌تواند با قربانی‌اش همدلی کند. این افراد تصور می‌کنند اگر بتوانند در روان‌کژها یک نظام اخلاقی ایجاد کنند، آن‌ها از قتل دست می‌کشند یا دست‌کم پرخاشگری‌شان را در مسیر کارهای نیک به‌کار می‌گیرند.

    با این حال، چنین تصوری نادرست است، زیرا بسیاری از روان‌نژندها نیز مرتکب جرایم خشونت‌آمیز می‌شوند. بنابراین نمی‌توان به سادگی نتیجه گرفت که اگر پرورت‌ها قادر به همدلی بودند، به دیگران آسیب نمی‌زدند.

    در واقع، ممکن است افراد پرورت اصلاً فاقد توانایی همدلی نباشند. برای مثال، یک سادیست یا عورت‌نما شاید از طریق عمل منحرفانه‌اش در پی برانگیختن لذت دیگری باشد و در عین حال، هیچ احساس پشیمانی نسبت به آن نداشته باشد.

    همدلی همواره در جهت خیر به‌کار نمی‌رود. گاهی حتی می‌تواند مخرب باشد. در نگاه اول شاید تناقض‌آمیز به نظر برسد که فرد سادیست از همدلی بهره می‌برد، ولی واقعیت این است که لذت او از رنج قربانی مستلزم درک افکار و احساسات اوست. بنابراین، آن‌چه روان‌کژ از آن محروم است، نه توانایی همدلی، بلکه یک نظام اخلاقی درونی‌شده است.

    در مقابل، وقتی یک روان‌نژند دزدی می‌کند، حتی اگر چندین‌بار این رفتار را تکرار کند، همچنان می‌توان او را فردی دلسوز و با محبت دانست. به‌عبارت دیگر، ما معمولاً همدلی را با مهربانی یکسان می‌دانیم و ناتوانی در همدلی را با فقدان مهربانی در یک رفتار منحرف یکی تلقی می‌کنیم.

    فتیش و پرورژن

    معادل های فتیش و مکانیسم­های دفاعی پرورژن

    گریناکر (1955) به انواعی از فتیشیسم اشاره کرده که لزوماً با عملکرد جنسی ارتباطی ندارند؛ مانند برخی از اعتیادهای دارویی، دزدی بیمارگون (کلپتومانیا)، آیین‌های مذهبی خاص یا ترفندهای خوش‌شانسی. این پدیده‌ها که به‌اندازه‌ی مردان در زنان نیز مشاهده می‌شوند، گاهی تحت عنوان «معادل‌های فتیش» شناخته می‌شوند. به بیان دیگر، این رفتارها از نظر مکانیسم‌های دفاعی، شباهت‌هایی با فتیشیسم جنسی دارند، گرچه اهداف متفاوتی را دنبال می‌کنند.

    کالف و همکارانش (1980) شب‌ادراری را به‌عنوان معادلی کارکردی برای فتیش در نظر گرفتند. در یکی از مواردی که آن‌ها توصیف کردند، بیمار تجربه‌ی تحلیل روانی را مانند رؤیایی تلقی می‌کرد که تمایلی به بیدار شدن از آن نداشت. او واقعیت را بی‌اهمیت، غیرواقعی یا حتی ناپدیدشده می‌پنداشت. مسئله‌ی اصلی این بود که بیمار، همانند سایر ادراک‌های تهدیدکننده، با واقعیت‌های ناخوشایند درمان نیز مواجه نمی‌شد و آن‌ها را نادیده می‌گرفت.

    فانتزی پرورژن

    در نمونه‌ای که کالف (1972) گزارش کرد، بیمار بر واقعیت رؤیایش پافشاری داشت و واقعیت زندگی بیداری را انکار می‌کرد. این نمونه در تقابل با موردی است که فروید (1940) به‌طور گذرا به آن اشاره کرد: مردی پارانوئید که رؤیاهایش بازنمایی دقیق واقعیتی بودند که در حالت بیداری آن را انکار می‌کرد. بیمار کالف از بی‌خوابی شکایت داشت، اما در نهایت مشخص شد که او در خواب، رؤیایی می‌دید که بیدار است.

    فروید (1923) توضیح داد که چگونه پسران خردسال، ادراک خود از اندام تناسلی زنانه را انکار می‌کنند و در عین حال باور دارند که آلت مردانه‌ای مشاهده کرده‌اند. آن‌ها برای حل این تناقض میان آنچه می‌بینند و آنچه باور دارند، چنین توجیه می‌کنند که آلت هنوز کوچک است و در آینده رشد خواهد کرد.

    فروید، انکار را با شکافی در ایگو مرتبط می‌داند؛ یکی از انواع مکانیزم‌های دفاعی که واقعیت‌های غیرقابل تحمل را به شیوه‌ای قابل تحمل درمی‌آورد.

    فتیشیسم، از یک سو با انکار ادراک اندام تناسلی فاقد آلت مردانه همراه است و از سوی دیگر، با تمرکز بر شیء فتیشی، حواس را از آن منحرف می‌کند. انکار، انحراف توجه و توهم، همگی از جمله مکانیزم‌های دفاعی در برابر ادراک‌های تهدیدکننده هستند؛ ادراک‌هایی که با وجود دفاع، همچنان به‌نوعی در سطح آگاهی باقی می‌مانند.

    تمایز نوروتیک و پرورژن از نگاه لکان

    بر پایه‌ی دیدگاه لکان، ساختار کلی روان‌کژی شامل گونه‌هایی مانند فتیشیسم، عورت‌نمایی (اگزیبیشنیسم)، چشم‌چرانی (ووایریسم)، سادیسم و مازوخیسم است.

    لکان در سمینار بیستم خود تأکید کرد که «انحرافاتی که در روان‌نژندی تشخیص می‌دهیم، در واقع وجود ندارند». روان‌نژندها این تمایلات را صرفاً در رویا و فانتزی تجربه می‌کنند، نه در عمل. هیچ‌کدام از آن‌ها ویژگی‌های روان‌کژها را ندارند؛ آن‌ها تنها در خیال پرورت‌بودن را در سر می‌پرورانند، که امری کاملاً طبیعی است—چرا که در غیر این صورت، چگونه می‌توانند با دیگری وارد رابطه شوند؟ (لکان، 1975/1998، ص. 80). لکان با این سخن، مرز روشنی میان روان‌نژندی و روان‌کژی ترسیم می‌کند: روان‌کژها آزادانه به‌دنبال لذت می‌روند، اما روان‌نژندها در تحقق آنچه تنها در خیالشان شکل می‌گیرد، دچار بازداری‌اند.

    چه این امیال در قالب پرخاشگری مهار نشده ظاهر شوند و چه در قالب تمایلات جنسی، روان‌نژند تصور می‌کند که روان‌کژ بدون احساس گناه از تمام لذت‌ها بهره‌مند است. این تصور، در واقع بازتاب فانتزی روان‌نژندانه است. روان‌نژندها گرایش دارند به لذت بی‌حد و مرز برسند، اما همواره حتی برای کوچک‌ترین خطا—مثل برآورده نکردن انتظارات یا خواسته‌های دیگران—احساس گناه را تجربه می‌کنند.

    در مقابل، لکان و دیگران بر رنج درونی موجود در موقعیت روان‌کژ تأکید دارند. روان‌نژندها ممکن است گمان کنند روان‌کژها از تمامی لذت‌های دنیا بهره‌مندند، اما در حقیقت آن‌ها اسیر لذت‌های خود هستند، و چه‌بسا آن لذت‌ها دیگر برایشان لذت‌بخش هم نباشند. طبق نظریه‌ی لکان، روان‌کژ به دیگری چنگ زده—با ابژه‌ی خیالی میل (مادر) همانندسازی می‌کند، تا جایی که مادر را در فالوس نمادینه می‌سازد (لکان، 1959/2006، ص. 554). در مقابل، روان‌نژند هرچند درگیر کشمکش‌های درونی‌ است، اما آزادی روانی بیشتری دارد. شاید تصور شود روان‌کژ به‌دنبال لذت جنسی نامحدود است، اما واقعیت این است که تمایلات جنسی‌اش محدودند؛ مثلاً فرد فتیشیست فقط در شرایط خاصی می‌تواند به این تمایلات پاسخ دهد.

    لکان همچنین نشان داد که رفتار پرورت، تلاشی برای تقویت کارکرد شکننده‌ی پدرانه یا جبران قانون‌گذاری ناکارآمد دیگری است—و یا شاید راهی برای جلوگیری از جنون. روان‌کژ باید عمل منحرفانه‌اش را بارها تکرار کند تا موقتاً از کارکرد نابسنده‌ی پدر درونش رهایی یابد. برای نمونه، فرد سادیست می‌کوشد با ساکت‌کردن دیگری و تحمیل صدای خود، او را کامل کند، اما این تلاش معمولاً شکست می‌خورد (لکان، 2006، ص. 258-259).

    در مجموع، می‌توان گفت دفاع‌های نوروتیک در برابر امیال عمل می‌کنند، در حالی که دفاع‌های پرورت در برابر واقعیت ادراک‌شده شکل می‌گیرند (فروید، 1940). از این رو، برخورد روان‌کژ با واقعیت فقط به انحرافات جنسی محدود نمی‌شود؛ بلکه در بسیاری از رفتارهای دیگر نیز دیده می‌شود، جایی که فرد با واقعیت، آزادانه و بدون پایبندی به حقیقت برخورد می‌کند.

    فروید (1940، ص. 204) با احتیاط میان مکانیسم‌های دفاعی در نوروز و پرورژن تفاوت قائل شد: در نوروز، فرد به‌دلیل ترس از خطرات درونی‌شده‌ی واقعیت، فانتزی را سرکوب یا پنهان می‌کند یا به شکل‌های دیگر مهار می‌سازد؛ اما در پرورژن، فرد واقعیت را تغییر می‌دهد تا فانتزی را حفظ کند. با اینکه فروید این تفاوت را مطلق نمی‌دانست، اما این تمایز می‌تواند پایه‌ای باشد برای تعریف طبقه‌ای از پدیده‌ها که در آن‌ها، تغییر دفاعی در ادراک واقعیت نقش مهمی ایفا می‌کند.

    توصیه های تکنیکی

    هرچه بیماران بیشتر بتوانند پیامدهای آنچه را درک می‌کنند نادیده بگیرند، راحت‌تر از مواجهه با ادراک‌های تهدیدکننده—از جمله ادراک خود—در فرآیند تحلیل پرهیز می‌کنند؛ فرایندی که بازنگری تجربه‌های گذشته‌شان به آن وابسته است.

    در عمل، این وضعیت به آن معناست که حتی بینش‌ها و درک‌های ظاهراً پیشرفته، اگر تهدیدی برای برخی ارضاهای مطلوب باشند، ممکن است ناپدید شوند. بیمار ممکن است واژه‌ها را به خاطر بیاورد، اما معنای آن‌ها را نادیده بگیرد. درمان گاهی حالتی پیدا می‌کند شبیه به «انگار که…»؛ زیرا ایده‌ها دیگر پیامدهای واقعی ندارند. در همین حال، بیمار خیال‌پردازی‌ها را به‌جای واقعیت می‌پذیرد؛ با اینکه می‌داند محتوای آن‌ها حقیقت ندارد، همچنان طوری رفتار می‌کند که انگار حقیقت دارند. این وضعیت به‌ویژه در رابطه با تحلیل‌گر نمود پیدا می‌کند؛ تحلیل‌گر به‌جای آنکه شخصی در فرایند تحلیلی باشد، به واقعیتی صرف و بی‌پرسش تبدیل می‌شود. در برخی درمان‌ها، بیمار تحلیل‌گر را مانند یک شیء فتیشی تجربه می‌کند (رنیک، 1992).

    پرورت کیست

    این مسئله از دو جنبه برای تکنیک درمانی اهمیت دارد: نخست، این وضعیت نوعی مقاومت را نشان می‌دهد که از سایر مقاومت‌ها بنیادین‌تر است. تا زمانی که بیمار پیش از پذیرش واقعیت‌های ناخوشایند، اهمیت آن‌ها را انکار می‌کند، فرایند درمان پیش نمی‌رود—مگر آنکه خود این انکار به موضوع اصلی تحلیل تبدیل شود. دوم، تحلیل‌گر برای درک چنین آزادی‌هایی در برخورد بیمار با واقعیت، ناچار می‌شود موضعی در برابر خواسته‌های واقعیت اتخاذ کند. تحلیل‌گر در اینجا نقش داور یا مرجع تعیین‌کننده‌ی واقعیت را بازی نمی‌کند، بلکه صرفاً بر لزوم پذیرش آن پافشاری می‌کند. در موارد حاد، حتی ممکن است تحلیل‌گر ناگزیر شود به‌تنهایی صدای واقعیت باشد.

    نتیجه گیری

    توانایی انتخابی انسان برای نادیده‌گرفتن، انکار یا تغییر ادراکات آزاردهنده در پدیده‌هایی چون فتیشیسم، مبدل‌پوشی و سایر انحرافات جنسی آشکار است، هرچند محدود به آن‌ها نیست. واقعیت در این شرایط با شدت‌های مختلفی کنار گذاشته می‌شود و اغلب مانند یک فیلم، رویا یا لطیفه بی‌اهمیت تلقی می‌گردد. این ادراکات به‌طور کامل حذف نمی‌شوند، بلکه به‌صورت تحریف‌شده یا کم‌اهمیت در آگاهی باقی می‌مانند، گویی صرفاً برای ثبت ذهنی پذیرفته شده‌اند. چنین انعطافی نسبت به واقعیت، نوعی تبانی ناخودآگاه با وجدان را نشان می‌دهد.

    پرورژن یعنی چه

    این مکانیسم‌های دفاعی معمولاً ناآگاهانه عمل می‌کنند. گاهی تحلیل‌گر تصور می‌کند بیمار پیشرفتی داشته، اما در واقع بیمار بینش کسب‌شده را در عمل به‌کار نمی‌گیرد. وقتی روند درمان متوقف می‌شود، بازنگری در مسیر نشان می‌دهد بیمار همچنان از مواجهه واقعی با ادراکات آزارنده اجتناب می‌کند. آگاهی تحلیل‌گر از این انکارها، اگرچه نمی‌تواند آن‌ها را حذف کند، اما روند درمان را کنترل‌پذیرتر می‌سازد. تحلیل‌گر با شناخت این مکانیزم‌ها می‌تواند توجه بیمار را به روش‌هایی که واقعیت را تحریف می‌کند جلب کرده و فرایند درمان را بر همین محور متمرکز کند. با این حال، باید آماده باشد تا در برابر انکار بیمار، از واقعیت دفاع کند.

    سخن سردبیر

    در ادبیات روان‌کاوی، مفهوم «پرورژن» یا روان‌کژی از جمله مفاهیمی است که همواره میان برداشت‌های نظری پیچیده و سوء‌تعبیرهای رایج عمومی در نوسان بوده است. این واژه، اگرچه در زبان روزمره با داوری‌های اخلاقی و بار معنایی منفی همراه است، اما در سنت روان‌کاوی – به‌ویژه در اندیشه‌های زیگموند فروید و ژاک لکان – معنایی متفاوت و عمیق‌تر دارد: نه به‌عنوان انحراف از هنجار، بلکه همچون ساختاری بنیادین در سازمان روانی سوژه.

    پرورژن، در این معنا، پاسخی است به شکاف‌های گریزناپذیر سوژه در نسبت با قانون، میل و دیگری. ساختاری که به جای طرد یا سرکوب واقعیت، آن را به‌گونه‌ای خاص و گاه رادیکال بازآرایی می‌کند تا امکان تجربه‌ی لذت، میل و معنا را فراهم سازد.

    در جهانی که مرز میان هنجار و ناهنجار بیش از هر زمان دیگری سیال، متغیر و قابل مذاکره شده است، بازاندیشی در چنین مفاهیمی، نه‌تنها ضرورتی نظری بلکه ضرورتی فرهنگی است.

    چنان‌که می‌دانید، مجله تجربه بخشی از پروژه‌ی آموزشی «مدرسه تجربه زندگی» است؛ فضایی برای آشنایی با مفاهیم کلیدی روان‌کاوی، گفت‌وگو پیرامون متون کلاسیک و معاصر، و البته نوشتن. اگر به این حوزه علاقه‌مندید، می‌توانید با ثبت‌نام در مدرسه، همچون دیگر دانشجویان ما، ایده‌ها، دغدغه‌ها و خوانش‌های خود را به متن تبدیل کرده و در تجربه‌ای جمعی از اندیشیدن، نوشتن و یادگیری مشارکت داشته باشید.

    منابع

    Arlow, J. A. 1971 Character perversion In Currents in Psychoanalysised. I. W. Marcus. New York: Int. Univ. Press, pp. 317-336
    Calef, V. 1972 ‘I am awake’: insomnia or dream? An addendum to the forgetting of dreams Psychoanal. Q.41:161-171
    Calef, V. Weinshel, E. M., Renik, O. & Mayer, E. L. 1980 Enuresis: a functional equivalent of a fetish Int. J. Psychoanal.61:295-305
    Coen, J. & E. (Directors). ( 2007). No country for old men [Motion picture]. United States: Miramax Films.
    Freud, S. 1940a An outline of psycho-analysis S.E. 23
    Freud, S. 1923 The infantile genital organization: an interpolation into the theory of sexuality S.E. 19
    Gilroy, D. (Director). ( 2014). Nightcrawler [Motion picture]. United States: Open Road Films.
    Greenacre, P. 1955 Further considerations regarding fetishism In Emotional Growth. Psychoanalytic Studies of the Gifted and a Great Variety of Other Individuals Vol. 1 New York: Int. Univ. Press, 1971 pp. 58-66
    Grossman, L. 1992 An example of “character perversion” in a woman Psychoanal. Q.61:581-589
    Lacan, J. ( 1998b). The seminar of Jacques Lacan, book XX: On feminine sexuality, the limits of love and knowledge: Encore, 1972-1973. ( J.-A. Miller, Ed.; B. Fink, Trans.). New York: W.W. Norton & Co. (Original work published 1975)
    Lacan, J. ( 2006a). On a question prior to any possible treatment of psychosis. In Lacan, J. Écrits: The first complete edition in English. (B. Fink, Trans.). New York: W.W. Norton & Co. (Original work published 1959)
    Lacan, J. ( 2006b). Le séminaire livre XVI: D’un Autre à l’autre, 1968-1969. Paris: Seuil.
    Ramsay, L. (Director). ( 2011). We need to talk about Kevin [Motion picture]. United Kingdom: BBC Films.
    Renik, O. 1992 Use of the analyst as a fetish Psychoanal. Q.61:542-563

  • پسرکشی در شاهنامه: یک تراژدی روانکاوانه در برابر پدرکشی ادیپ

    پسرکشی در شاهنامه: یک تراژدی روانکاوانه در برابر پدرکشی ادیپ

    خون پدر، داغ پسر: تراژدی خانوادگی در شاهنامه و اسطوره یونان

    پسرکشی و پدرکشی دو کهن‌الگوی بنیادین در اساطیر جهان هستند که از لایه‌های عمیق ناخودآگاه جمعی بشری نشأت می‌گیرند. این دو الگو، به‌رغم تفاوت‌های ظاهری، بیانگر تناقض‌های بنیادین میان اقتدار، تداوم نسل و عقده‌های سرکوب‌شده فردی و اجتماعی‌اند. در شاهنامه، داستان‌هایی مانند رستم و سهراب، فریدون و پسرانش و حتی کیکاووس و سیاوش نمونه‌های شاخص پسرکشی هستند که در بستری از آیین، سرنوشت و تقدیر شکل می‌گیرند.

     در مقابل، اسطوره ادیپ پدرکشی را در قالب شورش علیه اقتدار و تحقق فردیت به نمایش می‌گذارد. این مقاله با رویکردی روانکاوانه، این دو الگوی اسطوره‌ای را مقایسه کرده و به بررسی تفاوت‌های فرهنگی آن‌ها در بستر تحلیل‌های فرویدی، یونگی و لکانی می‌پردازد.

    فرزندکشی در دل خود، تناقضی دردناک را حمل می‌کند: پیوندی که باید منبع عشق و امنیت باشد، چگونه به صحنه‌ی ویرانی و مرگ تبدیل می‌شود؟ اساطیر کهن، این تناقض را به‌صورت نمادین در کشاکش میان پیوندهای عاطفی خانوادگی و ساختارهای قدرت متبلور می‌کنند. داستان‌هایی مانند رستم و سهراب یا سیاوش و کیکاووس در شاهنامه فردوسی، نه‌ فقط بازگویی تراژدی‌های فردی، بلکه بازتابی از روابط پیچیده‌ی قدرت، وفاداری و سرنوشت در بستر نظام‌های پدرسالار هستند. چه بسا امروزه این الگوها در اشکال مدرن مانند خشونت خانگی تداوم یافته‌اند.

    شاهنامه فردوسی

    پسرکشی در شاهنامه: بازتولید اقتدار یا نابودی پیوند نسل‌ها؟

    پسرکشی در شاهنامه نه‌تنها یک تراژدی فردی، بلکه بیانگر یک بحران کیهانی و اجتماعی است. در داستان رستم و سهراب، جهل تراژیک (agnorisis) رستم نسبت به هویت فرزند خود، یکی از مهم‌ترین عوامل بروز فاجعه است. این جهل، برخلاف رویکرد یونانی که معمولاً به بخت و تقدیر نسبت داده می‌شود، ریشه در ساختار قدرت و الگوی پدرسالاری جامعه ایرانی دارد. پدر، در اینجا، نه به‌عنوان مربی، بلکه به‌عنوان عامل بازدارنده و سرکوبگر ظاهر می‌شود. درنتیجه، پسر که نماد نیروی جوانی و تغییر است، در مواجهه با قدرت کهنه، محکوم به فناست.

    داستان فریدون و پسرانش نیز الگویی متفاوت اما مرتبط از پسرکشی را به نمایش می‌گذارد. فریدون، برخلاف رستم که از هویت پسر خود بی‌اطلاع است، آگاهانه پسرانش (سلم و تور) را به مرگ محکوم می‌کند. در اینجا، عنصر قربانی کردن فرزند به‌عنوان نوعی از آیین انتقال قدرت مطرح می‌شود که ارتباط نزدیکی با اسطوره‌های باروری و تجدید حیات دارد.
    مرگ سیاوش تنها یک تراژدی فردی نیست؛ بلکه نمادی از قربانی‌شدن فرزندانی است که در نظام‌های قدرت و بی‌اعتمادی، گویی محکوم به فنا هستند.

    وگر زین جهان این جوان رفتنیست

    به گیتی نگه کن که جاوید کیست

    شکاریم یک سر همه پیش مرگ

    سری زیر تاج و سری زیر ترگ

    پدرکشی در اسطوره ادیپ: گسست از سنت و ظهور فردیت

    در مقابل، در اسطوره یونانی ادیپ، کشتن پدر اقدامی آگاهانه یا حداقل ناشی از سرنوشت پیش‌گویی‌شده است. این داستان، در خوانش فرویدی، بیانگر میل ناخودآگاه پسر به حذف پدر و تصاحب جایگاه او (اعم از قدرت یا نقش نمادین) است. در اینجا، پدر نه به‌عنوان عامل پرورش، بلکه به‌عنوان رقیب و مانع شناخته می‌شود که فروید در مقالۀ تفسیر رویا این را به عنوان هستۀ عقدۀ ادیپ تحلیل می‌کند. در عین حال، اسطوره ادیپ یک لایه اجتماعی نیز دارد: پدرکشی نمادی از تحول ساختاری جوامع است که در آن اقتدار سنتی به چالش کشیده شده و فردیت نوظهور در مسیر استقلال خود، ناگزیر از حذف قدرت پیشین است.

    پاسخی احتمالی به یک چرایی بزرگ

    این روایت‌ها در دل خود پرسشی اساسی را مطرح می‌کنند: چگونه ساختارهای اجتماعی و فرهنگی، عشق طبیعی میان والدین و فرزندان را به میدان قدرت و خشونت تبدیل می‌کنند؟

    1. ترس از تهدید قدرت و سلطنت: یکی از مهم‌ترین دلایل فرزندکشی در شاهنامه، حفظ قدرت است. پادشاهان برای جلوگیری از تهدید سلطنت‌شان، گاهی فرزندانشان را قربانی می‌کردند. همچنین سودای قدرت پدر است که فرزند ادیپال را به از میان برداشتن پدر سوق می‌دهد.

    2. باور به پیشگویی‌های شوم و تقدیرگرایی: در اسطوره‌ها، پیشگویی نقش مهمی دارد و بسیاری از فرزندکشی‌ها در شاهنامه به دلیل ترس از تحقق پیشگویی‌های شوم رخ می‌دهند. این همان تهدیدی است که وعده داده می‌شود.

    3. نظام پدرسالاری و فرهنگ جنگاوری: ایران باستان، جامعه‌ای پدرسالار و جنگجو بود. در این فرهنگ مردان باید شجاع، مطیع پدر و حافظ سلسله‌ی خانوادگی ‌بودند. اگر فرزند از این الگو عدول می‌کرد، ممکن بود کشته شود.

    4. فرافکنی ترس‌ها و احساس گناه: گاهی پدرها ترس‌های درونی و گناهان سرکوب‌شده‌ی خود را به فرزندان نسبت می‌دادند و برای پاکسازی یا دفاع از خود، دست به قتل فرزند می‌زدند. البته پیامدهای روانی پس از این اقدام نیز قابل تأمل اند. پدرانی مانند رستم، پس از نابود کردن فرزند، دچار احساس گناه و افسردگی می‌شوند؛ احساسی که تا پایان عمر آنان را رها نمی‌کند.

    5. فقدان ارتباط عاطفی بین نسل‌ها: در شاهنامه، روابط بین پدر و فرزند اغلب سرد و دور است. در داستان رستم و سهراب، فردوسی مستقیماً شخصیت رستم را به خاطر نشناختن فرزند خود ملامت می‌کند و این ناآگهی از حقیقت فرزند، از فاصله‌ی عاطفی و ارتباطی ناشی می‌شود. همچنین این فاصله‌ی عاطفی، همان جایی است که پدر، ناتوان از ورود به آمیختگی مادر و فرزند بوده و در جنگ ادیپال شکست می‌خورد.

    جنگ رستم و سهراب

    تحلیل فرویدی: ترس از جایگزینی و تثبیت قدرت پدر

    از دیدگاه فرویدی، جوامع پدرسالار همواره با تنشی ناخودآگاه میان پدر و پسر همراه بوده‌اند. میل سرکوب‌شده‌ی پسر برای جایگزینی پدر، نه‌تنها در فرزند، بلکه در خود پدر نیز به‌عنوان هراسی عمیق بروز می‌کند. این ترس که می‌توان آن را «عقده‌ی پدرسالارانه» نامید، دو مسیر را در اسطوره‌ها و روایت‌های کهن شکل داده است: یا پدرکشی، مانند داستان ادیپ، یا پیش‌دستی پدر و حذف فرزند، مانند سرنوشت سهراب به دست رستم. در اسطوره‌های شرقی، به‌ویژه در شاهنامه، پسرکشی بیش از پدرکشی دیده می‌شود، زیرا پدران در این فرهنگ‌ها نماد قدرت مطلق‌اند و با حذف تهدیدهای بالقوه، جایگاه خود را تثبیت می‌کنند.

    علاوه بر این، فروید پدیده‌ی پسرکشی را در بستر روان‌شناسی اجتماعی جوامع ابتدایی نیز تحلیل می‌کند. در نظریه‌ی «گروه نخستین»، او توضیح می‌دهد که در قبایل اولیه، پدران مقتدر زنان را در انحصار خود داشتند و فرزندان پسر را از این حق محروم می‌کردند. در چنین جوامعی، پسران برای دستیابی به قدرت و حقوق جنسی، علیه پدران خود شورش کرده و آن‌ها را از میان برمی‌داشتند. اما پس از این واقعه، با شکل‌گیری قوانین اجتماعی و نظام‌های توتمی، این چرخه متوقف شد.

    در مقابل، اسطوره‌های ایرانی روایت متفاوتی ارائه می‌دهند. در این داستان‌ها، پدر که حامل قدرت بلامنازع است، از همان ابتدا تهدید را حس کرده و برای جلوگیری از شورش احتمالی، دست به حذف فرزند می‌زند. به این ترتیب، پسرکشی در شاهنامه بیش از آنکه صرفاً یک تراژدی فردی باشد، بازتابی از تثبیت نظام پدرسالاری از طریق از میان برداشتن رقبای آینده است.

    تصویری از جنگ سپاه توران و ایران که با جنگ رستم و سهراب نمود پیدا می‌کند

    تحلیل یونگی: ناخودآگاه جمعی و الگوی قربانی شدن

    یونگ پسرکشی را در چارچوب اسطوره‌های باروری و قربانی شدن تحلیل می‌کند. در بسیاری از سنت‌های شرقی، پسرکشی نه‌تنها یک اقدام خشونت‌آمیز، بلکه مرحله‌ای ضروری در آیین‌های تحول و تجدید حیات است. قربانی کردن پسر، از نظر یونگ، معادل اسطوره‌های کهن مربوط به کشتن خدای جوان و بازگشت او به شکل جدید است. این ایده در شاهنامه نیز بازتاب دارد: سهراب پس از مرگ، به بخشی از اسطوره‌سازی پهلوانی تبدیل می‌شود و زمینه‌ساز تحول‌های بعدی در روایت شاهنامه است.

    تحلیل لکانی: اضطراب اختگی و تجربۀ فقدان

    ژک لکان در سمینار دوم اضطراب اختگی را لحظه‌ی مواجهه‌ی سوژه با فقدان تعریف می‌کند: «اختگی، سوژه را به نظم نمادین پیوند می‌دهد». این نظم با «نام پدر» در سمینار سوم تثبیت می‌شود؛ جایی که لکان می‌نویسد: «نام پدر، قانون را وضع کرده و رابطه‌ی خیالی با مادر را قطع می‌کند». در چارچوب ادیپی، پدرکشی تلاش پسر برای رفع این فقدان و تصاحب فالوس است. فالوس نماد قدرت و تمامیت در نظم اجتماعی است. لکان در سمینار پنجم توضیح می‌دهد: «کودک، پدر را دارنده‌ی فالوس می‌بیند و کشتن او، تلاشی برای پر کردن این فاصله است». اما پذیرش نام پدر، این میل را سرکوب کرده و اضطراب اختگی را به‌عنوان شرط سوژه‌ی انسانی تثبیت می‌کند.

    در مقابل، پسرکشی در شاهنامه‌ی فردوسی، مانند داستان رستم و سهراب، چرخه‌ی معکوس این اضطراب را نشان می‌دهد. رستم، به‌عنوان پدر، ناخواسته پسرش را می‌کشد و این عمل را می‌توان تلاشی نمادین برای حفظ اقتدار و فالوس در برابر تهدید پسر تفسیر کرد. لکان در سمینار هفتم به‌طور ضمنی به این پویایی اشاره دارد: «پدر، با قانون خود، در معرض تهدید سوژه‌ای است که خود خلق کرده». در شاهنامه، این تراژدی نه‌تنها فقدان پسر، بلکه فروپاشی نظم نمادین پدر را به تصویر می‌کشد. اضطراب اختگی اینجا از منظر پدر تجربه می‌شود؛ ترس از واگذاری قدرت به نسلی که خود پرورانده است.

    بنابراین، اضطراب اختگی لکانی، پدرکشی ادیپی و پسرکشی شاهنامه را به هم پیوند می‌دهد. در ادیپ، پسر علیه پدر می‌شورد تا فقدان را انکار کند، در حالی که در شاهنامه، پدر با کشتن پسر، نظم خود را حفظ می‌کند، اما هر دو در نهایت به فقدان بازمی‌گردند. لکان در سمینار یازدهم این را شرط انسانیت می‌داند: «انسان، موجودی است که در فقدان متولد می‌شود». این فقدان، انسان را ناکامل و در جست‌وجوی هویت می‌سازد و اسطوره‌هایی چون ادیپ و رستم را معنادار می‌کند.

    رستم بالا سر جناز سهراب پس از به قتل رساندنش

    من از پدرم عبور میکنم! ردپای ادیپ در اسطوره‌ی شاهنامه

    در این جا به یکی از مهمترین تفاسیر مطرح شده در داستان هفت خان رستم شاهنامه اشاره خواهیم کرد. داستان هفت خان اولین قسمت شاهنامه است که رستم به عنوان یک پهلوان مستقل نقش آفرینی می‌کند؛ در حالی که پیش از آن به عنوان فرزند زال شناخته می‌شد. عبور از این هفت خان به مثابه‌ی عبور از مراحلی است که رستم را به مقام جهان پهلوانی می‌رساند. درواقع این مقام چیزی نیست که پاداش هفت خان باشد! بلکه فردوسی به ظرافت سیر داستانی و تحول شخصیت رستم را طوری پیش می‌برد که داستان هفت خان نقطه‌ی عطف زندگی وی محسوب شود. پس از آن دیگر زال (پدر) جهان پهلوان نیست و این اتفاقی بی نظیر در شاهنامه است که در عین زنده بودن جهان پهلوان قبلی، جهان پهلوان جدیدی (پسر) ظهور کند.

    حال خان هفتم را مروری کنیم. رستم به جنگ دیو سپید رفته و پیروز می‌شود. طبق توصیفات شاهنامه، دیو سپید همانند همه‌ی دیوان دیگر، موجودی سیاه رنگ است. اما آنچه وجه تسمیه‌ی وی محسوب می‌شود، سفید بودن موی سر و تن این دیو است! شباهت ظریف ظاهری دیو سپید و زالِ پدر نکته‌ی تکان دهنده‌ی این داستان است و به شکلی نمادین رستم را در جنگ با پدر نمادین، به جایگاه او می‌نشاند. این پدرکشی نمادین با نظریه‌ی لکان درباره‌ی عبور از نام پدر هم‌راستاست.

    رستم در کنار همسر خود یا مادر سهراب

    تقابل شرق و غرب در اسطوره‌شناسی (شاهنامه در مقابل ادیپوس شاه)

    تفاوت میان پسرکشی در شاهنامه و پدرکشی در اسطوره ادیپ، بیانگر نگرش‌های متفاوت فرهنگی است. در اساطیر شرقی، پسرکشی غالباً در راستای حفظ نظم اجتماعی و تثبیت اقتدار پدر رخ می‌دهد. درحالی‌که در اساطیر غربی، پدرکشی نشانگر گسست از سنت و تأکید بر فردیت است. این تفاوت‌ها را می‌توان در ساختارهای اجتماعی این دو فرهنگ نیز مشاهده کرد: در شرق، خانواده و قدرت نهادینه‌شده‌ی پدر محوری‌تر است، درحالی‌که در غرب، سنت‌های دیرین کمتر ارزش داشته و به توانمندی فردی بیشتر از قدرت جمعی بها داده می‌شود. که البته این تمایز با گذار یونان به دموکراسی و تداوم پدرسالاری در ایران باستان همخوانی دارد.

    چرخه‌ی خشونت؛ تکرار جنایت در تاریخ

    به لحاظ جامعه‌شناختی، فرزندکشی فقط یک تراژدی فردی نیست؛ بلکه بازتاب فرهنگی ترس پدران در برابر فرزندانی ست که قدرتشان را تهدید می‌کنند. همین الگو امروزه در قتل‌های ناموسی دیده می‌شود؛ پدران از ترس اینکه کنترل و قدرتشان زیر سوال برود، دست به خشونت می‌زنند.

    آسیب‌های پنهان مردان در نظام پدرسالار فقط به زنان آسیب نمی‌زند؛ مردان را هم اسیر می‌کند. پدرانِ قاتل هم قربانی یک ایدئولوژی هستند که آنها را مالک اعضای خانواده می‌خواند. «اگر کنترلت را بر خانه از دست بدهی، بی‌آبرو می‌شوی.»

    توجه به چنین موضوعاتی نیازمند تحلیل‌های عمیق روانشناختی، جامعه‌شناختی و فرهنگی است و اسطوره‌شناسی و توسل به ادبیات کهن می‌تواند اطلاعات مهمی در این موضوعات به ما بدهند. این روایت‌ها به‌وضوح نشان می‌دهند که پدران نیز در دام همان نظام پدرسالاری گرفتارند که آن‌ها را به عاملان خشونت تبدیل می‌کند. در جامعه‌ی امروز نیز، مردانی که تحت فشار برای حفظ اقتدار و دفاع از حیثیت خود هستند، به شکلی مشابه در بازتولید خشونت علیه خانواده نقش دارند.

    گذر از پدر یا مرجع قدرت در غرب

    نتیجه‌گیری

    پسرکشی و پدرکشی هر دو ریشه در الگوهای عمیق روانشناختی و اسطوره‌ای دارند، اما شکل و معنای آن‌ها بسته به ساختارهای اجتماعی و فرهنگی متفاوت است. شاهنامه، با تأکید بر نقش سرنوشت و جبر اجتماعی، تراژدی پسرکشی را به‌عنوان یک ضرورت معرفی می‌کند، درحالی‌که اسطوره ادیپ، با روایت پدرکشی، به بازتعریف فردیت و گسست از اقتدار سنتی می‌پردازد. تثبیت نظم در شرق و بازسازی آن در غرب، که هر دو در نهایت به مواجهه‌ی سوژه با فقدان بازمی‌گردند.

    در تحلیل نهایی، پدرکشی در اسطوره یونانی نمایانگر فرایند گذار از سلطه‌ی کهن و پیدایش یک نظم جدید است، درحالی‌که پسرکشی در اسطوره‌های ایرانی، تثبیت قدرت و جلوگیری از تغییرات اساسی را دربردارد. این تفاوت نشان‌دهنده‌ی دو مسیر مجزا در تاریخ تفکر و روایت‌های فرهنگی است که به شکل‌گیری نگرش‌های مختلف به قدرت، سنت و تحول اجتماعی منجر شده‌اند. این دو روایت، در عین تفاوت، نشان می‌دهند که چگونه ناخودآگاه جمعی بشر، ترس‌ها و امیال بنیادین خود را در قالب اسطوره‌ها و ادبیات بازتاب می‌دهد.

    سخن سردبیر

    روایت‌های کهن، تنها بازگویی داستان‌های اسطوره‌ای نیستند؛ بلکه پنجره‌هایی به ناخودآگاه جمعی و ساختارهای قدرت در جوامع بشری‌اند. در این مقاله، تقابل پسرکشی در شاهنامه و پدرکشی در اسطوره ادیپ از منظر روانکاوی و اسطوره‌شناسی بررسی شده است؛ تقابلی که نشان می‌دهد چگونه فرهنگ‌های مختلف، هراس‌های بنیادین خود را در قالب اسطوره‌ها بازنمایی می‌کنند.

    این پژوهش، نه‌تنها به تحلیل ساختارهای پدرسالاری و مناسبات قدرت در شرق و غرب می‌پردازد، بلکه پرسشی اساسی را پیش می‌کشد: آیا خشونت میان نسل‌ها سرنوشتی محتوم است، یا می‌توان از این چرخه‌ی تراژیک عبور کرد؟ شاید پاسخ را باید در بازخوانی همین اسطوره‌ها و تأمل در الگوهایی جست که تا امروز بر زندگی ما سایه افکنده‌اند.

    منابع

    شاهنامه فردوسی، تصحیح خالقی مطلق
    نقش اسطوره باروری در شکل گیری تراژدی پسرکشی – حسن حیدری, حمید غلامی
    بررسی تطبیقی داستان رستم و سهراب با برخی موارد مشابه در اساطیر جهان – دکتر محمود کمالی
    تراژدی فرزندکشی در ایران و پدرکشی در یونان، تضاد، افسانه یا واقعیت (با نگاهی گذرا به این مقوله در جهان) – دکتر منوچهر اکبری، آسیه ذبیح نیا عمران
    غم‌نامه رستم و سهراب – جعفر شعار، حسن انوری، 1387 ، نشر قطره
    حماسه رستم و سهراب – رستگار فسایی، 1386 ، نشر جامی
    رستم و سهراب – غلامعلی فلاح، 1391 ، نشر سخن
    لکان، ژاک. سمینار دوم، 1954-1955؛ سمینار سوم، 1955-1956؛ سمینار پنجم، 1957-1958؛ سمینار هفتم، 1959-1960؛ سمینار یازدهم، 1964

  • موانع و چالش های شکوفایی خلاقیت

    موانع و چالش های شکوفایی خلاقیت

    این مقاله شرایطی را بررسی می‌کند که به رشد خلاقیت فرد کمک می‌کنند یا مانع شکوفایی آن می‌شوند. همچنین، به نقش مکانیسم‌های خودآگاه و ناخودآگاه در تقویت یا سرکوب این فرآیند می‌پردازد. خلاقیت از ارتباط میان ابژه‌های درونی و بیرونی شکل می‌گیرد؛ برخی از این جنبه‌ها پایدارند و برخی دیگر در سراسر زندگی فرد تغییر می‌کنند.

    این مطالعه به عواملی مانند مسدود شدن غریزه‌ی دانش‌اندوزی، سرکوب شدید پرخاشگری و فرافکنی منفی می‌پردازد. فراخود سخت‌گیر، همراه با حمایت درونی ضعیف و نگرش منفی والدین، می‌تواند شکوفایی خلاقیت را محدود کند. ناتوانی در والایش هیجانات یا تداعی آزاد نیز مانعی برای برقراری ارتباط مؤثر میان ایده‌های ذهنی و بیان آن‌هاست.

    شکل گیری خلاقیت

    کشف جهان، پیش‌نیاز ضروری رشد خلاقیت در شخصیت کودک محسوب می‌شود. زمانی که کودک اشیا را درک می‌کند و روابط بین آن‌ها را می‌شناسد، فانتزی‌های ناخودآگاه او رشد می‌کنند. این فانتزی‌ها نه‌تنها بر محیط بیرونی، بلکه بر رفتار خلاقانه‌ی اولیه و فرآیند شکل‌گیری جهان درونی کودک نیز تأثیر می‌گذارند. بازی کردن، با فراهم کردن شرایط مناسب، به کودک کمک می‌کند تا تجارب اولیه‌ی خود را از توانمندی و قابلیت کنترل واقعیت شکل دهد. این تجربه‌ها، که لذت را نیز به همراه دارند، برای بروز رفتارهای خلاقانه ضروری هستند (وینیکات، 1971). فروید (1955) معتقد بود که اشتیاقی که در دوران اولیه‌ی کودکی مشاهده می‌شود، از کنجکاوی جنسی سرچشمه می‌گیرد. او همچنین بیان کرد که اگر این کنجکاوی سرکوب شود، ممکن است کودک در آینده دچار هیستری شود و این موضوع می‌تواند مانعی برای یادگیری دانش باشد.

    کلاین (1959) غریزه ی علاقه به دانش ( تلاش درونی برای کسب دانش) را به عنوان یکی از اجزای لیبیدو می­دید اما طبیعت آن را سادیستیک می­دانست.او معتقد بود که فانتزی‌های کودک درباره‌ی بررسی بدن مادر، ویران‌کننده و پرخاشگرانه هستند. او تأکید می‌کرد که این فانتزی‌ها ممکن است باعث اضطراب و احساس گناه ناخودآگاه شوند و در نتیجه، اشتیاق ذهنی کودک را سرکوب کنند. کودکان گاهی کنجکاوی خود را از طریق رفتارهای آزاردهنده نشان می‌دهند، مانند اذیت کردن حشرات، حیوانات و هم‌سالانشان یا حتی شکستن اسباب‌بازی‌ها برای کشف آنچه درون آن‌هاست.اگر والدین این رفتارها را با تنبیه یا برچسب‌زنی (مثلاً اشتباه و پرخاشگرانه دانستن آن‌ها) پاسخ دهند، کودک احساس گناه—آگاهانه یا ناآگاهانه—را تجربه می‌کند. در نتیجه، او اغلب دچار اضطراب آزاردهنده‌ای می‌شود. اگر این اضطراب به اندازه کافی قوی باشد، می تواند به صورت ناخودآگاه به تمام موقعیت هایی که با فعالیت­‌های جستجوگرانه همراه هستند، تعمیم یابد.

    نمونه بالینی ماهان

    ماهان، مرد ۴۷ ساله و باهوش، به موضوعات زیادی علاقه دارد. او خانواده‌اش را افرادی حمایتگر توصیف می‌کند که همواره کنجکاوی او را برای کشف جهان اطرافش تشویق می‌کردند. والدینش زمان زیادی را صرف پاسخ دادن به پرسش‌هایش در دوران کودکی کردند.

    ماهان خاطره‌ای از ۹ سالگی‌اش تعریف می‌کند؛ روزی که والدین یکی از دوستانش به او و دوستش یک دستگاه مخابره‌کننده (تلفن سیار) هدیه دادند. او احساس مقاومت‌ناپذیری برای باز کردن اسباب‌بازی داشت تا بفهمد چگونه صدا منتقل می‌شود. پس از جدا کردن قطعات، که برایش لذت‌بخش بود، متوجه شد که نمی‌تواند آن‌ها را دوباره سر هم کند. دوستش با دیدن این صحنه دچار اضطراب شد، نه به این دلیل که دستگاه خراب شده بود، بلکه چون از تنبیه والدینش می‌ترسید.

    سی‌وهشت سال بعد، ماهان هنوز ترس عمیق دوستش را به یاد می‌آورد. او می‌دانست که این اضطراب ناشی از تجربه‌های تربیتی‌اش بود. دوستش، به دلیل ترس از تنبیه، در استفاده از اسباب‌بازی احساس محدودی از لذت داشت و این اضطراب ناخودآگاه کنجکاوی او را سرکوب کرده بود. اما ماهان، که چنین ترسی نداشت، این تجربه را به‌عنوان فرصتی برای یادگیری و لذت از کشف در نظر گرفت. سرکوب غریزه‌ی جست‌وجوگری می‌تواند توانایی یادگیری، کنجکاوی و خلاقیت را تضعیف کند.

    پرخاشگری، دوست یا دشمن؟

    مراجعی داشتم که نویسنده بود، اما پس از تولد فرزندش دیگر هیچ ایده‌ای به ذهنش نمی‌رسید و در نتیجه، حتی نمی‌توانست برای حل این مشکل کمک بگیرد. در نگاه اول، او مادر خوبی به نظر می‌رسید، اما خیلی زود متوجه شدم که در برابر فرزندش خشم منفعلانه‌ای نشان می‌دهد. هنگام غذا دادن به فرزندش تعلل می‌کرد، با رضایت او را بیش از حد لازم با پرستارش تنها می‌گذاشت و گاهی چیزهای ساده‌ای را که کودک دوست داشت، فراموش می‌کرد.

    وقتی برای نخستین بار از واژه‌ی «پرخاش» برای توصیف رفتار او نسبت به پسرش استفاده کردم، دچار شوک و ترس شدیدی شد. او بر اساس اصول اخلاقی سخت‌گیرانه‌ای که به آن پایبند بود، هرگونه پرخاشگری نسبت به کودک را کاملاً ممنوع می‌دانست. مدت زیادی طول کشید تا بتوانیم این مسئله را بررسی کنیم و درک او را از مفهوم پرخاشگری بازنگری کنیم. در نهایت، پیش از آنکه رابطه‌اش با کودک بهبود یابد، روند نوشتنش دوباره آغاز شد. این تجربه به‌خوبی نشان می‌دهد که چرا بررسی این مسیر مفید است؛ مسیری که در آن، خشمِ سرکوب‌شده‌ی مادر، خلاقیت او را متوقف کرده و به‌شکلی منفعلانه به سمت کودک هدایت شده است.

    جامعه‌ی مدرن، خشم را پدیده‌ای منفی و شرم‌آور تلقی می‌کند و می‌کوشد آن را از بین ببرد، درحالی‌که می‌توان آن را به‌عنوان منبعی از انرژی در نظر گرفت. بااین‌حال، اغلب خشم را با اقدامی خشونت‌آمیز علیه دیگران اشتباه می‌گیرند.هر حرکت خلاقانه، دست‌کم دارای عناصری از پرخاشگری است که می‌تواند کلیشه‌ها را بشکند، در برابر استانداردهای موجود شورش کند و حتی به معرفی یک موضوع یا شکل‌گیری ایده‌ای جدید منجر شود. این عوامل ممکن است در برخی افراد واکنش‌های منفی برانگیزند. اگر خشم به دنیای بیرونی فرافکنی شود، ممکن است به شکل ناتوانی در دستیابی به خلاقیت یا ترس از موردحمله قرار گرفتن ظاهر شود.

    ابژه‌های درونی

    برخی مراجعان، اشخاصی مانند والدین یا معلمان را درونی‌سازی می‌کنند که به آن‌ها باور دارند و خلاقیتشان را تشویق می‌کنند. در مقابل، برخی دیگر، الگوهایی درونی دارند که دائماً از آن‌ها انتقاد می‌کنند یا برای بهبود عملکردشان، ایرادهایشان را یادآور می‌شوند. بسیاری از مراجعان جملات تأثیرگذاری را که از بزرگ‌ترهای مهم زندگی خود شنیده‌اند، به‌خوبی به یاد می‌آورند.

    گاهی افراد از پیام‌های ناخودآگاهی که والدینشان به‌صورت تشویق یا انتقاد منتقل کرده‌اند، آگاه نیستند و نمی‌توانند آن‌ها را به یاد آورند. در بیشتر مواقع، خاطرات هیجانی آن‌ها محدود است، اما این تجربه‌های درونی بر نگرش کنونی‌شان نسبت به خلاقیت تأثیر می‌گذارند.

    نمونه بالینی باران

    باران، هنرمند ۳۱ ساله، بحرانی حرفه‌ای را تجربه کرد که توانایی‌اش را در خلق آثار هنری مختل ساخت و او را به درمان کشاند. او معتقد بود که والدینش زندگی یکنواخت و بی‌هیجانی داشتند و هر دو کارمند دولت بودند. در ۲۹ سالگی ناگهان احساس تهی بودن کرد.

    در ۲۰ سالگی، مادرش رؤیای خوانندگی اپرا داشت و آن‌چنان در دنیای هنری خود غرق شده بود که هیچ مانعی را نمی‌دید. اما پس از شکست در آزمون موسیقی، به‌تدریج از رؤیایش دست کشید و ناکامی خود را به عوامل بیرونی نسبت داد.

    باران نیز، هرچند متفاوت، از این الگو تأثیر گرفت. او از یک سو باور داشت که «هیچ محدودیتی وجود ندارد»، اما از سوی دیگر، در ناخودآگاهش این ایده شکل گرفت که آرزوها در اواخر بیست‌سالگی از بین می‌روند. این طرز فکر احتمالاً در بحران خلاقیتش نقش داشت.

     

    نقش زیست شیمیایی

    آزاد شدن آندورفین در پاسخ به محرک‌های بیرونی یکی از عواملی است که بر تجربه‌ی لذت و کاهش درد تأثیر می‌گذارد. این فرآیند به‌طور ناخودآگاه رخ می‌دهد و به درک دیدگاه فروید درباره‌ی ارتباط لذت و درد کمک می‌کند.

    هنگامی که نوزاد توجه مادر را دریافت می‌کند، مغز او آندورفین ترشح می‌کند که موجب احساس لذت شده و به رشد مغز کمک می‌کند (دیویس، 2002). آندورفین همچنین سیستم دوپامین را فعال می‌کند که مرکز پاداش مغز محسوب می‌شود (روستین و فرگوسن، 2019). این مکانیسم باعث می‌شود کودکان به دریافت توجه تمایل بیشتری پیدا کنند.

    در شرایط استرس‌زا مانند جدایی، بدن برای کاهش درد روانی آندورفین ترشح می‌کند، مشابه عملکرد آن در کاهش درد فیزیکی (بالچین، 2019). این روند ممکن است وابستگی به رنج را تقویت کند، پدیده‌ای که در رفتارهای مازوخیستی نیز دیده می‌شود.

    در حوزه‌ی خلاقیت، اهمال‌کاری یا ترس از شکست، اغلب با احساساتی مانند گناه و افسردگی همراه است. این احساسات درد ایجاد می‌کنند و مغز با ترشح آندورفین به آن واکنش نشان می‌دهد. برخی افراد ناخودآگاه رنج را به‌جای لذت خلاقیت انتخاب می‌کنند.

    پناهگاه امن برای شکوفایی

    خاطرات مراجعان از فعالیت‌های لذت‌بخش دوران کودکی معمولاً با احساس امنیت همراه است. این احساس، پیش‌نیاز اساسی برای شکوفایی خلاقیت در بزرگسالی محسوب می‌شود. ازاین‌رو، اضطراب بنیادین (هورنای، 1999)، که به‌عنوان احساسی از بی‌معنایی، تنهایی و درماندگی تعریف می‌شود، باید در سطح پایینی حفظ گردد.

    ماری اینسورث (2015) نشان داد که کودکانی با دلبستگی ناایمن به مادرشان، علاقه‌ای به اسباب‌بازی‌ها ندارند و هنگام تنها ماندن در اتاق، محیط اطراف را کشف نمی‌کنند. آن‌ها بیشتر درگیر تصور از دست دادن مادرشان هستند و اضطرابشان به حدی بالاست که نمی‌توانند بر چیز دیگری تمرکز کنند. دلبستگی ناایمن نه‌تنها یک وضعیت هیجانی بادوام است، بلکه غریزه‌ی جست‌وجوی دانش را نیز تضعیف می‌کند.

    در مطالعات بالینی، مراجعانی که دلبستگی ناایمن دارند، اغلب از اضطرابی صحبت می‌کنند که هنگام اشتباه کردن، آزمایش چیزهای جدید یا حتی فکر کردن به خلق یک اثر جدید، در آن‌ها ایجاد می‌شود. به نظر می‌رسد که «پناهگاه امن» در نظریه‌ی بالبی، که بر نقش دلبستگی در ایجاد احساس امنیت تأکید دارد، پیش‌نیاز ضروری برای شکوفایی خلاقیت باشد (بالبی، 1988).

    بااین‌حال، سطح امنیت درونی را نباید با ثبات روان‌شناختی یکسان دانست. بسیاری از هنرمندان، نوسانات خلقی و درجاتی از اضطراب را تجربه می‌کنند، اما همچنان قادر به خلق آثار هنری بی‌نظیر هستند. شاید بتوان این تناقض را با تفاوت میان ریشه‌های عمیق امنیت بنیادی و واکنش‌های فوری اضطراب توضیح داد. مورد دوم، حتی می‌تواند باعث روشن‌فکری و برانگیختگی هیجانی شود؛ فرآیندی که به آن «والایش»می‌گویند.

    والایش و خستگی

    سال‌هایی که فرد یاد می‌گیرد چگونه هیجاناتش را متعادل کند، برای بروز خلاقیت او بسیار حیاتی است. مشغول نگه‌داشتن مداوم کودکان ممکن است فرصت تجربه‌ی احساس ملال را از آن‌ها بگیرد. وینیکات (1984) تأکید می‌کند که تجربه‌ی ملال یکی از شرایط مهم برای پرورش خلاقیت کودک است. او همچنین بیان می‌کند که برخی کودکان از تنهایی لذت می‌برند و حتی آن را یک حق ارزشمند می‌دانند.

    بر اساس تجارب بالینی‌ام، ملال سازنده به ذهن فرد این فرصت را می‌دهد تا به جست‌وجوی موقعیت‌هایی برای خلاقیت بپردازد. وینیکات (1984) معتقد است که این وضعیت ما را وادار می‌کند تا با واقعیت درونی خود ارتباط برقرار کنیم. علاوه بر این، کیفیت فعالیت‌هایی که در اختیار کودکان قرار می‌گیرد، نقش مهمی در رشد خلاقیت آن‌ها دارد؛ زیرا محیطی که فاقد حمایت و تشویق باشد، می‌تواند نتیجه‌ای کاملاً معکوس ایجاد کند. به‌عنوان مثال، اگر کودکی به‌طور مداوم مورد انتقاد قرار گیرد یا در حضور دوستانش شرم‌زده شود، ممکن است ارتباطی منفی با خلاقیت و تولید برقرار کند.

    آموزش تحکم آمیز در برابر خلاقیت

    یکی دیگر از موانع مهم در رشد خلاقیت، شیوه‌ی آموزشی تحکّم‌آمیز است. برای مثال، اگر به کودک بگوییم: «یک گل را دقیقاً مطابق دستورالعمل من بکش»، فرآیند والایش او دچار اختلال می‌شود. در چنین شرایطی، فعالیت هنری دیگر برای کودک لذت‌بخش نخواهد بود؛ بلکه او صرفاً تلاش می‌کند انتظارات بزرگ‌ترها را برآورده کند. چنانچه این نوع آموزش برای مدت طولانی ادامه یابد، احتمال زیادی وجود دارد که کودک دچار اضطراب و نگرانی شود و بیش از آنکه از فرآیند خلق کردن لذت ببرد، درگیر این شود که دیگران چگونه او را قضاوت خواهند کرد.

    توانایی والایش مستلزم برقراری تعادل میان نهاد و فراخود است. هر دو عنصر نقش مهمی در حمایت از خلاقیت دارند. اگر نهاد بیش‌ازحد سرکوب شود، فرد در بیان خواسته‌هایش دچار مشکل می‌شود و ممکن است نتواند فردیت خود را نشان دهد. از سوی دیگر، اگر فراخود بیش‌ازحد ضعیف باشد، فرد ممکن است فاقد نظم و انضباط لازم برای یادگیری و کسب مهارت‌های فنی باشد؛ عاملی که برای پرورش خلاقیت ضروری است.

    اقتدار: پتانسیل بالقوه یا نشانه هشدار؟

    تمام عواملی که در بخش­های قبل مطرح شد، وقتی با درجه سالم خودش حضور داشته باشند، برای مراجع بنیانی را می­سازد که با اقتدار او ارتباط دارد (وینیکات، 1953)، و می­تواند باور «من می­توانم انجامش دهم» را شکل دهد. وقتی سطح اقتدار خیلی پایین است، فرد مستعد این است که به وسیله بازدارنده­های خودآگاه و ناخودآگاه متوقف شود. در بعضی از خانواده ها سطح بالایی از قدرت اقتدار پرورش می­‌یابد و به صورت بین نسلی منتقل می­شود.

    اقتدار بالا گاهی برای جبران کمبود قدردانی از سوی بزرگسالان مهم زندگی فرد یا به‌عنوان دفاعی در برابر تروماهای هیجانی رشد می‌کند. کودکانی که از عشق و توجه محروم می‌شوند، فانتزی‌هایی از اقتدار پرورش می‌دهند تا والدینشان را در ذهن خود کنترل کنند. در این حالت، اقتدار با اعتمادبه‌نفس و لذت درونی همراه نیست. این افراد هنگام فعالیت‌های خلاقانه لذت کمی را تجربه می‌کنند و معمولاً دچار اضطراب زیادی هستند. آن‌ها وسواس اثبات ارزشمندی خود به والدینشان را دارند اما هرگز به رضایت نمی‌رسند. در مقابل، کسانی که اقتدار سالم‌تری دارند، به تداعی‌های ناهشیار خود دسترسی بهتری پیدا می‌کنند و اضطراب کمتری را تجربه می‌کنند، عاملی که مانع سرکوب هیجانات و تقویت خلاقیت می‌شود.

    نتیجه گیری

    عواملی که بر توانایی فرد در بهره‌گیری از خلاقیتش تأثیر می‌گذارند، بسیار متنوع‌اند و در این مقاله به برخی از آن‌ها پرداخته شد. بااین‌حال، اینکه کدام‌یک تأثیر بیشتری دارد، همچنان نامشخص است. در مسیر رشد کودک، ارتباط درونی او با خلاقیت تحت تأثیر عوامل پیچیده‌ی درونی و بیرونی قرار دارد.
    غریزه‌ی درونی کسب دانش، زمانی که از سوی والدین حمایت شود، به انرژی کافی نیاز دارد تا خشم سرکوب نشود. این امر به نوبه‌ی خود، از فرافکنی منفی به دنیای بیرون می‌کاهد. توازن سالم میان حامی درونی و فراخود، تعادل بین آزادی درونی و انضباط را حفظ می‌کند. سطح پایین اضطراب بنیادی و سطح بالای اقتدار سالم، پایه‌ی توانایی تداعی لذت با فعالیت‌های خلاقانه را شکل می‌دهد.

    سخن سردبیر

    خلاقیت، ظرفیتی ارزشمند است که تحت تأثیر عوامل درونی و بیرونی رشد می‌کند یا سرکوب می‌شود. این مقاله به بررسی موانع و راه‌های شکوفایی خلاقیت پرداخته و نقش تجربه‌های هیجانی، محیط تربیتی و مکانیسم‌های ناخودآگاه را در این فرآیند تحلیل کرده است.

    برای شناسایی این موانع و درک عمیق‌تر مکانیسم‌های ناخودآگاه، می‌توانید فرم درخواست تراپی را تکمیل کنید. با همراهی تراپیست‌های مرکز، امکان بررسی و رفع موانع خلاقیت فراهم می‌شود تا مسیر رشد فردی و خلاقانه شما هموارتر گردد.

    منابع

    Balchin, R., Barry, V., Bazan, A., Blechner, M., Clarici, A., Mosri, D. et al. (2019) Reflections on 20 years of neuropsychoanalysis. Neuropsychoanalysis, 21(2), 89–123.
    Bowlby, J. (1988) A secure base: parent-child attachment and healthy human development. New York: Basic Books.
    Davies, M. (2002) A few thoughts about the mind, the brain, and a child with early deprivation. Journal of Analytical Psycholog, 47, 421–435.
    Freud, S. (1955) Studies on hysteria, Vol. 2. London: Hogarth Press.
    Horney, K. (1999) The neurotic personality of our time. Oxon: Routledge.
    Klein, M. (1959) The psycho-analysis of children. London: The Hogarth Press and the Institute of Psycho-Analysis.
    Rustin, J. & Ferguson, H. (2019) Expanding the empathic grasp in the treatment of anorexia nervosa: adding a neuroscience perspective. Psychoanalysis, Self and Context, 14(3), 306–316.
    Salter Ainsworth, M.D., Blehar, M.C., Waters, E. & Wall, S.N. (2015) Patterns of attachment. A psychological study of the strange situation. New York and London: Routledge.
    Winnicott, D.W. (1953) Psychosis and child care. British Journal of Medical Psychology, 26(1), 68–74. Available from:
    Winnicott, D.W. (1971) Playing and reality. London: Routledge.
    Winnicott, D.W. (1984) The maturational process and the facilitating environment. London: Hogarth Press.

  • آموزش روانکاوی و مسیر روانکاو شدن

    آموزش روانکاوی و مسیر روانکاو شدن

    روانکاو که به عنوان روا‌ن‌تحلیلگر نیز شناخته می‌شود، به بیماران کمک می‌کند تا رفتارهای ناخودآگاه خود را تشخیص بدهند و در نتیجه بتوانند خودآگاهی بیشتر و سبک زندگی بهتری داشته باشند. اگر دوست دارید با مردم کار کنید و به آن‌ها کمک کنید که سلامت روان خود را بهبود ببخشند، روانکاو بودن می‌تواند یک انتخاب شغلی بسیار مناسب برای شما باشد.

    تبدیل شدن به روانکاو نیاز به چندین پیش‌نیاز دارد که اولین پیش‌نیاز آن، تحصیل در رشته روانشناسی و سپس دریافت آموزش روانکاوی است.

    اگر می‌خواهید روانکاو شوید، علاوه بر گذراندن دوره‌های روانکاوی لازم است که بر برخی از مهارت‌های خود مثل همدلی، گوش کردن فعالانه و غیره به شدت کار کنید تا بتوانید در روانکاوی و کمک به افراد موفق شوید.

    اگر به این مسیر شغلی علاقه‌مندید، لازم است بدانید چگونه می‌توانید روانکاوی را بیاموزید. در ادامه با این موضوع بیشتر آشنا می‌شوید. اما قبل از آن، مهم است بدانید روانکاوی چیست و چه کمکی به افراد می‌کند.

    روانکاوی چیست؟

    قبل از پرداختن به موضوع آموزش روانکاوی، مهم است که با این رویکرد روانشناسی بیشتر آشنا شوید.

    روانکاوی نوعی درمان است که بر اساس نظریه‌های زیگموند فروید که «پدر روانکاوی» شناخته می‌شود، شکل گرفته است. فروید این درمان را برای بیمارانی طراحی کرد که در آن زمان، سایر روش‌های روان‌درمانی و پزشکی برای آن‌ها موثر نبود. فروید بر این باور بود که انواع خاصی از مشکلات، ریشه در افکار، احساسات و رفتارهایی دارند که عمیقا در ذهن ناخودآگاه دفن شده‌اند. بنابراین بر اساس نظریه او، اکنون توسط گذشته شکل می‌گیرد و رفتارهای فعلی افراد ریشه در تجربیات کودکی اولیه آن‌ها دارد.

    روانکاوها به مراجعان کمک می‌کنند تا به ذهن ناخودآگاه خود وارد شوند و احساسات سرکوب شده و تجارب دیرینه و گاهی اوقات فراموش شده خود را بازیابی کنند. وقتی بیماران درک بهتری از ضمیر ناخودآگاه خود پیدا می‌کنند، در مورد انگیزه‌های درونی‌ که موجب برخی افکار و رفتارها می‌شوند بینش بهتری پیدا می‌کنند و در نتیجه می‌توانند رفتارهای منفی و مخرب خود را تغییر دهند.

    اگر علاقه‌مندید بیشتر درباره روانکاوی و رویکردهای آن بدانید، این مطلب را مطالعه کنید: روانکاوی چیست؟ از فروید تا روانکاوی امروزی

    روانکاو چه کاری انجام می‌دهد؟

    جلسات روانکاوی

    این تصویر کلیشه‌ای که روانکاو دور از چشم مراجع نشسته و مراجع روی کاناپه دراز کشیده و در مورد تجربیات، ترس‌ها و احساساتش می‌گوید، تصویری دور از واقعیت نیست. اگرچه روانکاوها ممکن است گاهی اوقات از بیماران سوال بپرسند یا نکاتی را بگویند، اما باز هم هدف اصلی آن‌ها گوش دادن متفکرانه به مراجعان و شناسایی ارتباط‌های میان کارکردهای ناخودآگاه و حالت هیجانی، ترس‌ها و مسائل روانی بیماران است.

    در آموزش روانکاوی بر این موضع تاکید می‌شود که هدف روانکاو این است که به بیمار خود کمک کند تا ذهن ناخودآگاهش را کشف کند و متوجه شود انگیزه‌های درونی او در حال هدایت فرآیندهای فکری، ویژگی‌های شخصیتی و رفتارهای او هستند.

    روانکاو ممکن است بیمار را ترغیب کند تا در رابطه با موارد زیر صحبت کند:

    • دوران کودکی
    • پدر و مادر و خواهر و برادر
    • همسر
    • رویاها
    • ترس‌ها
    • مسائل شغلی
    • آنچه دوست دارد و آنچه دوست ندارد
    • روابط
    • خیال‌پردازی‌ها
    • اضطراب‌ها

    در این فرآیند، روانکاو پیوندی همراه با اعتماد را با مراجعش برقرار می‌کند تا برای او فضایی امن فراهم کند و از این طریق مراجع بتواند عمیق‌تر به ناخودآگاه خود نگاه کند. در برخی موارد ممکن است روانکاو از مراجع نخواهد که در طول جلسات روی کاناپه دراز بکشد، زیرا هنوز به صورت قطعی اثبات نشده است که دراز کشیدن روی کاناپه می‌تواند به آزادانه حرف زدن بیماران کمک کند. خود فروید به دلیل ارزش بالینی کاناپه از آن استفاده نکرد، بلکه او تحمل نگاه مداوم بیماران خود را نداشت.

    در روانکاوی، مسیرهای شغلی دیگری نیز وجود دارد که شامل کار بالینی با بیماران نمی‌شود، زیرا روانکاوی هم یک روش بالینی برای درمان بیماران است و هم یک نظریه روان‌شناختی. بسیاری از روانکاوان، محققانی هستند که تلاش می‌کنند درک ما را از رفتارها، رشد، انگیزه، احساسات و روابط انسانی افزایش دهند.

    در حال حاضر، برخی از روانکاوها در حوزه‌هایی مثل دانشگاه، آموزش، ورزش، هنر و دنیای تجارت مشغول به فعالیت هستند. کاری که این روانکاوها انجام می‌دهند، گاهی اوقات «روانکاوی کاربردی» نامیده می‌شود زیرا در این شاخه از روانکاوی، نظریات روانکاوی در زمینه‌هایی غیر از کار درمان مورد استفاده قرار می‌گیرند.

    روانکاوها چه بیمارانی را درمان می‌کنند؟

    انواع بیمارانی که روانکاوها آن‌ها را درمان می‌کنند، تفاوتی با بیمارانی که روانشناس‌ها و مشاوران دیگر درمان می‌کنند ندارند. بنابراین روانکاوها اغلب به درمان مسائل متنوعی می‌پردازند. افرادی که ترجیح می‌دهند به روانکاو مراجعه کنند، افرادی هستند که با مشکلات زیر دست‌وپنجه نرم می‌کنند:

    • اضطراب
    • اختلال دوقطبی
    • افسردگی
    • اختلالات خوردن
    • خیال‌پردازی‌ها
    • اختلالات هویت
    • اختلالات وسواس فکری عملی
    • مشکلات روانی مزمن
    • فوبیا
    • اختلالات روان‌تنی
    • رفتارهای خودتخریبی
    • مشکلات مرتبط با عزت نفس
    • مشکلات جنسی

    بیشتر روانکاوها بیماران را به صورت فردی درمان می‌کنند، اما برخی از آن‌ها خانواده‌درمانی و گروه‌درمانی نیز انجام می‌دهند.

    آموزش روانکاوی شامل چه مولفه‌هایی است؟

    آموزش روانکاوی این فرصت را در اختیار شما می‌گذارد تا یک روش قوی و منحصربه‌فرد تفکر در مورد زندگی‌ها و هیجانات درونی را یاد بگیرید و در عین حال بتوانید مشکلات روان‌شناختی را با استفاده از تکنیک‌های روانکاوی درمان کنید.

    به طور کلی آموزش روانکاوی شامل سه مولفه است که این مولفه‌ها عبارتند از:

    • تحلیل فردی
    • برنامه آموزشی
    • روانکاوی تحت نظارت

    در واقع برای اینکه روانکاو شوید، مهم است که از تئوری‌ها آگاه باشید و از سوی دیگر خودتان نیز تحت درمان روانکاوی قرار بگیرید. پس از طی این مراحل، می‌توانید بیمارانی را تحت نظارت یک روانکاو باتجربه، روانکاوی کنید و از این طریق آموزش روانکاوی خود را تکمیل کنید.

    در مدرسه تجربه زندگی دوره‌های تجربه بالینی به منظور تربیت روان‌درمانگر با رویکرد روانکاوانه، بر اساس این سه محور (تحلیل فردی، آموزش، سوپرویژن) ارائه می‌شود. می‌توانید در این صفحه درباره دوره تجربه بالینی اطلاعات بیشتری کسب و در صورت تمایل و داشتن پیش‌زمینه‌ی تحصیلی مرتبط، اقدام به ثبت‌نام کنید.

    در ادامه با هر یک از مولفه‌های آموزش روانکاوی بیشتر آشنا می‌شوید.

    تحلیل فردی

    اولین مرحله از آموزش روانکاوی، تحلیل فردی است. برای این منظور لازم است توسط یک روانکاو تحت روانکاوی قرار بگیرید که معمولا این تحلیل به شکل جلسات هفتگی 50 دقیقه‌ای انجام می‌شود و در طول دوره آموزش روانکاوی ادامه دارد.

    هدف تحلیل فردی این است که از زندگی ناخودآگاهتان درک عمیق‌تری پیدا کنید و بتوانید بر روی هرگونه مشکلات ناخودآگاهتان کار کنید تا این مشکلات در کار حرفه‌ای شما تداخل ایجاد نکنند. هسته اصلی آموزش روانکاوی این است که برای درک ذهن ناخودآگاه دیگران، ابتدا باید ذهن خود را درک کنید.

    می‌توانید مقاله چگونه با ذهنمان، ذهن دیگران را درک می‌کنیم؟ را در مجله مطالعه کنید.

    همچنین برای درک بهتر مباحث روانکاوی لازم است دانش‌پژوه روانکاوی خود نیز روان‌درمانی تحلیلی یا روانکاوی فردی بلندمدت را تجربه کرده باشد. در دوره تجربه بالینی مدرسه تجربه زندگی نیز دانش‌پژوهان به خصوص اگر قصد شروع درمانگری داشته باشند و درمان شخصی‌شان را پیش از این شروع نکرده باشند، همزمان با آغاز دوره برای شروع جلسات درمانشان اقدام می‌کنند.

    برنامه آموزشی

    در آموزش روانکاوی، در ابتدا یاد می‌گیرید که چگونه این رویکرد روانشناسی توسط زیگموند فروید شکل گرفت و چگونه پس از او تکامل پیدا کرد. از سوی دیگر، می‌آموزید که چه مطالعاتی در مورد اثربخشی روانکاوی انجام شده است و چگونه می‌توانید از این مطالعات برای کمک به مراجعان و بهبود فرآیند درمان استفاده کنید. همچنین یاد می‌گیرید که روانکاوی چه تفاوتی با سایر رویکردهای روان‌درمانی دارد و عناصر این درمان در شرایط مختلف از جمله درمان فردی، گروه‌درمانی، خانواده‌درمانی و غیره شامل چه مواردی است.

    اگرچه روانکاوی با فروید آغاز شده است، اما قطعا به او ختم نمی‌شود. بنابراین در آموزش روانکاوی با نظریات و مفاهیمی آشنا می‌شوید که پس از فروید مطرح شده‌اند و یاد می‌گیرید که چگونه از آن‌ها برای درمان مراجعان استفاده کنید.

    از سوی دیگر، علاوه بر اینکه لازم است تکنیک‌های روانکاوی را یاد بگیرید، ضروری است که بدانید برای موفقیت در این حرفه و روبه‌رو شدن با چالش‌های آن نیاز به چه ویژگی‌ها و مهارت‌هایی دارید. بنابراین برنامه آموزشی تنها محدود به نظریات و مفاهیم نیست و لازم است روی برخی خصوصیات شخصیتی خود نیز کار کنید.

    برنامه‌های درسی آموزش روانکاوی معمولا شامل موارد زیر است:

    • نظریه‌های روانکاوی
    • فرآیندهای روانکاوی
    • درمان‌های روانکاوی
    • ارزیابی بیمار برای تحلیل
    • رشد کودک و نوجوان
    • روانکاوی برای بزرگسالان
    • آسیب‌شناسی روانی

    همان‌طور که مطرح شد، روانکاوی علاقه‌مند به کشف ذهن ناخودآگاه برای درمان بیماران است. به همین منظور، در این رویکرد از روش‌های خاصی برای کشف ذهن ناخودآگاه استفاده می‌شود که در ادامه با اساسی‌ترین آن‌ها آشنا می‌شوید. این روش‌ها اولین بار توسط زیگموند فروید ابداع شده‌اند و قسمتی اساسی از آموزش روانکاوی هستند.

    اساسی‌ترین روش‌های کشف ذهن ناخودآگاه عبارتند از:

    • به یاد آوردن رویدادهای گذشته: در طول روانکاوی، تفسیر رویدادهای بیوگرافی (شخصی) ممکن است چارچوب روان‌رنجوری فرد را مشخص کند.
    • تداعی آزاد: در رویکرد فروید، روش تداعی آزاد جایگزین هیپنوتیزم شد. فرد در طول جلسات، در مورد هر چیزی که در ذهنش وجود دارد صحبت می‌کند. این تداعی‌ها نشان‌دهنده تعارضات درونی و انگیزه‌های سرکوب شده فرد هستند.
    • تفسیر لغزش فرویدی: این روش سهم قابل توجهی در کشف ناخودآگاه افراد دارد. افکار و احساسات ناخودآگاه می‌توانند به شکل نابهنجارخوانی به ذهن آگاه منتقل شوند. به این موضوع، لغزش فرویدی گفته می‌شود. در واقع آنچه واقعا در ذهنمان است را با گفتن چیزی که قصد آن را نداشتیم، فاش می‌کنیم. فروید معتقد بود که لغزش کلامی، بینشی در مورد ضمیر ناخودآگاه ایجاد می‌کند و به هیچ عنوان تصادفی نیست.
    • تفسیر رویا: از نظر فروید، تجزیه و تحلیل رویا «شاهراه ورود به ناخودآگاه» است. او مطرح کرد که ذهن مانند یک سانسورچی است، اما در خواب هوشیاری کمتری داریم. در نتیجه ایده‌های سرکوب شده در خواب به سطح می‌آیند، هرچند ممکن است تغییر یافته باشند. در واقع میان محتوای آشکار و پنهان رویا تفاوت وجود دارد و روانکاوی کمک می‌کند که محتوای پنهان رویاها را تشخیص دهیم.

    روانکاوی تحت نظارت

    سومین عنصر آموزش روانکاوی، روانکاوی تحت نظارت است. هنگامی که توسط مرکز آموزشی تشخیص داده شود که شما آماده مراجع دیدن هستید، به شما اجازه داده می‌شود که اولین بیمار را روانکاوی کنید. علاوه بر اینکه روانکاو ناظر بر جلسات شما نظارت دارد، جلسات منظمی نیز با یکدیگر خواهید داشت و از طریق آن‌ها می‌توانید سوالات و مشکلات خود را در رابطه با جلسات درمان، با روانکاو ناظر در میان بگذارید.

    روانکاوی تحت نظارت بخش مهمی از آموزش روانکاو است، زیرا این فرصت را برای شما فراهم می‌کند که بتوانید تمام یادگیری‌های نظری و عملی خود را گرد هم آورید و از آن در جلسات تحلیلی واقعی استفاده کنید. پس از ادامه پیدا کردن جلسات روانکاوی تحت نظارت و سپس تایید مهارت و تخصص شما توسط مرکز برای مراجع دیدن، به تدریج تعداد مراجعان شما بیشتر خواهد شد و می‌توانید به عنوان روانکاو مشغول به کار شوید.

    چه کسانی می‌توانند روانکاو شوند؟

    آموزش روانکاوی و مسیر روانکاو شدن

    هرکسی می‌تواند روانکاو شود، اما صلاحیت‌های تحصیلی سخت‌گیرانه هستند. موسسات و آموزشگاه‌های روانکاوی که توسط انجمن روانکاوی آمریکا (APsaA) تایید شده‌اند، معمولا افرادی را می‌پذیرند که شرایط زیر را داشته باشند:

    • پزشکانی که برنامه دستیاری آن‌ها در رشته روا‌نپزشکی بوده است
    • روانشناسانی که دکترا یا PHD دارند
    • مددکاران اجتماعی بالینی با مدرک دکترا یا کارشناسی ارشد مددکاری اجتماعی
    • درمانگرانی که بالاترین درجه تحصیلی در رشته آن‌ها کارشناسی ارشد است
    • دانش‌پژوهان، محققان و مربیانی که دارای مدارک برجسته‌ای هستند و به صورت موردی پذیرفته می‌شوند.

    چشم‌پوشی از این شرایط تحصیلی برای افراد خاصی که به یادگیری روانکاوی علاقه زیادی دارند، امکان‌پذیر است. برای مثال، برخی از افرادی که کارشناسی ارشد روانشناسی بالینی دارند یا در رشته‌هایی غیر از رشته‌های مرتبط با سلامت روان تحصیل کرده‌اند، می‌توانند تحت شرایط خاصی برای آموزش روانکاوی پذیرفته شوند.

    روانشناسان و مددکاران اجتماعی که می‌خواهند روانکاو شوند، باید از استانداردهای اخلاقی، روان‌شناختی و حرفه‌ای بالایی برخوردار باشند و تجربه بالینی گسترده‌ای داشته باشند.

    آموزش روانکاوی چقدر طول می‌کشد؟

    آموزش روانکاوی مانند روند بالینی آن، برخلاف بسیاری از رویکردهای دیگر روان‌درمانی با سرعت زیاد و چارچوب کاملا تعیین شده پیش نمی‌رود. چندین سال درمان فردی، مطالعه منابع و مقالات مهم روانکاوی و شرکت در جلسات متعدد آموزشی، مورد بحث قرار دادن آن‌ها و به کار بردن مفاهیم نظری به صورت عملی در جلسات و همچنین سال‌ها درمانگری تحت نظارت و شرکت منظم در جلسات سوپرویژن فردی و گروهی روندی نیست که بتوان آن را در یک دوره چند ده ساعته یا حتی چند صد ساعته خلاصه کرد.

    مسیر آموزش روانکاوی پر از پیچ و خم است و اینکه چه زمانی شخص بتواند روان‌درمانگری را شروع کند، بستگی به شرایط و تلاش او دارد. دوره‌ی تجربه‌ی بالینی تاکنون بیش از 20 ماه برنامه آموزشی دارد و دانشجویانی که با موفقیت دوره را طی کرده باشند و سوابق آموزشی و صلاحیت آن‌ها تأیید شده باشد، می‌توانند روان‌درمانگری را تحت نظر سوپروایزر آغاز کنند.

    موسسات آموزش روانکاوی شامل چه موسساتی هستند؟

    در حال حاضر انجمن بین‌المللی روانکاوی (IPA) دارای سه فدراسیون روانکاوی اروپا، آمریکای شمالی و آمریکای لاتین است. برخی از موسسات مورد تایید فدراسیون روانکاوی اروپا برای آموزش روانکاوی عبارتند از:

    • انجمن روانکاوی برمن
    • انجمن روانکاوی فرانکفورتر
    • موسسه آموزشی انجمن روانکاوی بلژیک
    • موسسه روانکاوی نروژ
    • موسسه انجمن روانکاوی پرتغال
    • موسسه روانکاوی بارسلونا
    • موسسه انجمن روانکاوی سوئد
    • موسسه گروه روانکاوان مسکو
    • موسسه انجمن روانکاوی انگلیس
    • موسسه انجمن روانکاوی لهستان
    • موسسه انجمن روانکاوی وین

    برخی از موسسات مورد تایید فدراسیون روانکاوی آمریکای لاتین برای آموزش روانکاوی عبارتند از:

    • موسسه انجمن فرویدی مکزیکوسیتی
    • موسسه انجمن روانکاوی برزیل در کامپیناس
    • انستیتوی مرکز مطالعات روانکاوی پاناما
    • موسسه انجمن روانکاوی مکزیک
    • موسسه انجمن روانکاوی آسونسیون
    • موسسه انجمن روانکاوی کلمبیا
    • موسسه انجمن روانکاوی کوردوبا
    • موسسه شکل‌گیری روانکاوی
    • موسسه انجمن روانکاوی پورتو آلگره

    برخی از موسسات مورد تایید فدراسیون روانکاوی آمریکای شمالی برای آموزش روانکاوی عبارتند از:

    • انستیتوی روانکاوی شیکاگو
    • موسسه و انجمن روانکاوی سینسیناتی
    • مرکز روانکاوی دالاس
    • مرکز روانکاوی فلوریدا
    • موسسه روانکاوی نیویورک
    • انستیتوی روانکاوی پیتسبورگ
    • موسسه روانکاوی سیاتل
    • انستیتوی مرکز روانکاوی کالیفرنیا
    • موسسه روانکاوی میشیگان
    • موسسات انجمن روانکاوی آمریکا

    همچنین لازم است بدانید که در برخی دانشگاه‌ها، امکان تحصیل در رشته مطالعات روانکاوی در مقطع PhD فراهم شده است. این دانشگاه‌ها عبارتند از:

    • کالج بوستون
    • مرکز ملی کودکان و خانواده آنا فروید
    • کالج دانشگاهی لندن (UCL)
    • دانشگاه برک‌بک لندن
    • دانشگاه اسکس

    در نهایت، روانکاوی یکی از رویکردهای روانشناسی است که علاقه‌مندان و طرفداران زیادی دارد. اگر شما نیز به این رویکرد علاقه‌مندید، لازم است بدانید که در حال حاضر موسسات مختلفی در سراسر جهان وجود دارند که به آموزش روانکاوی می‌پردازند و توسط IPA تایید شده‌اند. آموزش روانکاوی شامل سه مولفه تحلیل فردی، برنامه آموزشی و روانکاوی تحت نظارت است که گذراندن این سه دوره به شما کمک می‌کند به عنوان روانکاو مشغول به کار شوید.

    منابع:

    منبع1

    منبع2

    منبع3

    منبع4

    منبع5

    منبع6

    منبع7