مرکز تجربه زندگی

دسته: چهره ها

چهره‌های روانکاوی؛ زندگی، اندیشه و میراث روانکاوان و روان‌درمانگرانی که مسیر این رشته را ساختند.

  • ‌توماس آگدن (روان‌کاو شاعر) کیست؟

    ‌توماس آگدن (روان‌کاو شاعر) کیست؟

    توماس آگدن[1] از چهره‌های مشهور روان‌کاوی معاصر است که به دلیل علاقه عمیق به روان‌کاوی و ادبیات و ایجاد ارتباط عمیق میان این دنیاها در نظریه پردازی روان‌کاوی خود تحسین شده است.

    ‌‌توماس متولد ۴ دسامبر۱۹۴۶ است، وقتی به سه‌سالگی رسید، مادرش تحت درمان روان‌کاوی قرار گرفت و این سرآغاز آشنایی‌اش با روان‌کاری بود. در هفت‌سالگی اشک‌های مادرش را دید که برای مرگ روان‌کاوش گریه می‌کرد. در نوجوانی شروع به مطالعه‌ی روان‌کاوی و ادبیات کرد و بعد از دبیرستان  از کالج امهرست[2] لیسانس هنر گرفت. سپس تصمیم گرفت سال‌های باقی‌مانده‌ی زندگی را وقف آرزوی کودکی‌‌اش، یعنی کاوش در پیچیدگی‌های ذهن انسان و روان‌درمانی کند. ابتدا در دانشگاه ییل پزشکی خواند چون در آن زمان تنها راه وارد شدن به روان‌کاوی، داشتن مدرک پزشکی ‌بود، سپس تحصیلاتش را تا مقطع دکتری ادامه داد. پس از تحصیل در رشته‌ی پزشکی تصمیم گرفت رزیدنتی روان‌پزشکی را در دانشکده‌ی پزشکی دانشگاه ییل و مؤسسه‌ی روان‌کاوی سان‌فرانسیسکو بگذراند.

    آگدن در ادامه‌ی مسیر روان‌کاو شدن توانست به عنوان دستیار روانپزشک در کلینیک تویستاک[3] لندن مشغول به کار شود. او روان‌کاوی را در مؤسسه‌ی روان‌کاوی سانفرانسیسکو آموخت و در حال حاضر بیش از ۲۵ سال است که از مدیران مرکز مطالعات پیشرفته‌ی اختلالات سایکوتیک، عضو هیئت علمی مؤسسه‌ی روان‌کاوی سان‌فرانسیسکو و روان‌کاو ناظر و مربی در مؤسسه‌یروان‌کاوی کالیفرنیای شمالی است.

    همچنین عضو هیئت‌تحریریه‌ی مجله‌ی بین‌المللی روان‌کاوی و گفتگوهای روان‌کاوی است ‌و تا کنون سه رمان و دوازده عنوانکتاب در حوزه‌ی روان‌کاوی منتشرکرده است. آثار او به‌ترتیب انتشار از این قرارند:

    • همانندسازی فرافکنانه و فنون روان‌درمانی (۱۹۸۲)[4]
    • ماتریس ذهن: روابط موضوعی و گفت‌وگوی روان‌کاوانه (۱۹۸۶)[5]
    • کرانه‌ی ابتدایی تجربه (۱۹۸۹)[6]
    • سوژه‌های روان‌کاوی (۱۹۹۴)[7]
    • خیال‌پروری و تأویل: لمس یک حس انسانی (۱۹۹۷)[8]
    • مکالماتی در مرز رویابینی (۲۰۰۱)[9]
    • هنر روان‌کاوی: دیدن رویاهای نادیده (۲۰۰۵)[10]
    • بازکشف روان‌کاوی: اندیشیدن و رویا دیدن، آموختن و از یاد بردن (۲۰۰۹)[11]
    • بازخوانی خلاقانه: مقالاتی در باب آثار دوران‌ساز روان‌کاوی (۲۰۱۲) [12]
    • گوش روان‌کاو و چشم منتقد: بازاندیشی روان‌کاوی و ادبیات (۲۰۱۳)[13]
    • رمان: بخش‌های جدامانده (۲۰۱۴)[14]
    • رمان: دستان گرانش و بخت (۲۰۱۶)[15]
    • مطالبه‌ی زندگی نزیسته: تجاربی در روان‌کاوی (۲۰۱۶)[16]
    • زندگی در اتاق درمان: یک حساسیت تحلیلی جدید (۲۰۲۱)[17]
    • رمان: این کار خواهد کرد… (۲۰۲۱)[18]

     

    آثار آگدن به زبان‌های متعددی ‌منتشر شده‌اند و طیف وسیعی از موضوعات روان‌کاوی را در بر  می‌گیرند که نشان‌دهنده‌ی علاقه‌ی عمیق او به این حوزه است. زندگی حرفه‌ای ‌توماس آگدن نمونه‌ای از تعهد عمیق به درک روان انسان و تقویت تمرین روان‌کاوی است. نوشته‌های او بر متخصصان و پژوهشگران حوزه‌ی روان‌کاوی در سراسر جهان تأثیر گذاشته و به تکامل پیوسته‌ی نظریه و درمان روان‌کاوی کمک بسیاری کرده است.

     

    آگدن و نظریه‌ی روابط موضوعی

    اصطلاح «نظریه‌ی روابط موضوعی» نخستین‌بار توسط ویلیام رونالد فربرن[19]، روان‌کاو اسکاتلندی، بیان‌ ‌شد و روان‌کاوان بریتانیایی مثل دونالدد وینیکات[20]، مایکل بالینت[21]، هری گانتریپ[22]، جان ساترلند[23]، مسعود خان[24]، پاتریک کیسمنت[25] آن را به کار بردند و اخیراً نیز روان‌کاوان آمریکایی مانند کریستوفر بولاس[26]، ‌توماس آگدن و جیل و دیوید شارف[27] هر یک به ‌زعم خود بر این نظریه افزوده‌اند.

     این دسته از نظریه‌پردازان با گروه دیگری که روابط موضوعی را مکمل مدل سائق/ ساختاری فروید می‌دانند (مانند ادیت جیکوبسن[28]، مارگارت ماهلر[29] و اتو کرنبرگ[30])، تفاوت دارند، همچنین بین این گروه و نظریه‌پردازانی که روابط موضوعی را نتیجه‌ی فانتزی‌های ناهشیارِ متأثر از سائق‌های مرگ و زندگی می‌دانند (ملانی کلاین[31] و ویلفرد بیون[32] و هانا سیگل[33])، تفاوت‌هایی وجود دارد، زیرا این نظریه‌پردازان مانند فروید[34] مفهوم سائق را مبنای رشد و تحول در نظر می‌گیرند.

    بنابراین نظریه‌های روابط موضوعی به دو دسته‌ی کلی تقسیم می‌شوند:

    اول، نظریه‌هایی که از ایده‌ی رانه‌های فرویدی فاصله می‌گیرند و در تاریخ روان‌کاوی بریتانیا به گروه مستقل یا میانه موسوم‌اند.ودوم، آن‌هایی که مدل رانه/ ساختاری فروید را سازمان‌ محوری رشد و تحول آدمی قرار داده‌اند.

    بنا بر نظریه‌ی گروه مستقل یا میانه،‌ انگیزه‌ی اصلی نوزاد نیاز به رابطه با شخصی دیگر است و نه میل به ارضای رانه‌ها. ناهشیار در نظریه‌ی روابط موضوعی، خزانه‌ی پیش‌ساخته‌ی لیبیدوی غریزی نیست، بلکه فرض می‌شود از تجارب ایگو در رابطه‌اش با موضوع‌های اصلی (مراقبان اولیه) پدید می‌آید و رانه‌ها ‌از طریق تجارب ارتباطی فرد با موضوع‌ها معنا پیدا می‌کنند. به بیان دیگر، ناهشیار همان خزانه‌ی بخش‌های واپس‌رانده‌ی ایگو و موضوع‌های اولیه و عواطف همایند با آن‌هاست.

    آگدن کار خود را با شرح و تأویل آرای کلاین، بیون و وینیکات و تأثیر آن‌ها بر درمان روان‌کاوی آغاز کرد و در بسط و فهم عمیق‌ترمواضع دوگانه‌ی کلاین (موضع اسکیتزوید ــ پارانویید و موضع افسرده) و نظریه‌ی وینیکات در باب وضعیت متناقض انسانی،سهمی عمده داشته است. او ابداعات نظری ارزشمندی به دنیای روان‌کاوی ارائه کرد که ازجمله می‌توان به «موضع اوتیستیک ــ مجاور»[35]، «ضلع سوم روان‌کاوی»[36]، «گونه‌های تفکر» و «خیال‌پروری»[37] اشاره کرد.

    موضع اوتیستیک ــ مجاور

    آگدن در سال ۱۹۸۹ موضعی را متصور شد که پیش از مواضع دوگانه‌ی کلاین قرار داشت،آن را موضع اوتیستیک ــ مجاور نامید. به این معنی که دو موضع پارانویید ــ اسکیزویید[38] و موضع افسرده‌وار[39] پس از موضع اوتیستیک ــ مجاور پدیدار می‌شوند.

    در نگاه او این موضع، حالتی وجودی است و به ‌هیچ وجه ماهیت بین شخصی ندارد و بر حواس بدنی و تعامل آن‌ با دنیای اشخاص و اشیا مبتنی است.

    موضع اوتیستیک ــ مجاور شیوه‌ای حسی و پیش‌نمادین از خلق تجربه در روان انسان است. به عبارت دیگر این موضع، ‌مبنای فهم و تصور اولیه‌ی ساحت درون و تجربه‌ی خود است؛ به طوری که سطح پوست را مرزی در نظر می‌گیرد که در دو سوی آن، تصور ابتدایی از من ــ غیر من پدید‌ می‌آید. نوزاد از طریق پوست خود، تجربه‌ی در آغوش گرفته ‌شدن و مراقبت را متوجه می‌شود که این تأییدی بر ‌نظر فروید است که می‌گوید نخستین ایگو، ایگوی بدنی است.

    در نهایت از دید آگدن ‌انسان‌ها بسته به زمینه‌ی تجربه و ‌احساساتشان، بین این سه موضع در نوسان‌اند. از نظر کلاین‌ نیز انسان هیچ‌گاه در وضعیت سیال و ذهنی و حالت وجودی خود صلب و ثابت نمی‌شود.

    آگدن این موضع را مکانیسمی دفاعی در نظر می‌گیرد که در آن، ذهن برای مقابله با اضطراب سعی می‌کند با تمرکز بر ابژه‌های آشنا در محیط اطراف، سپری در برابر واقعیت آشوبگون یا ناشناخته ایجاد کند تا احساس امنیت و کنترل داشته باشد.

    این موضع دفاعی نیز مانند باقی مواضع دفاعی در کوتاه‌مدت باعث احساس موقت ایمنی می‌شود اما در واقع توانایی فرد را برای درگیر شدن با مفاهیم انتزاعی و عمیق شدن در احساسات محدود می‌کند. اتکای بیش از حد به موقعیت اوتیستیک ــ مجاور  فرد را از کاوش در دنیای درونی خود یا درک عمیق رابطه‌ی خود و دیگران بازمی‌دارد.

    بنابراین از نظر آگدن تجربه‌ی انسانی محصول رابطه‌ی دیالکتیک میان سه ساحت تجربه است؛ موضع اوتیستیک ــ مجاور که برای انسجام و پیوستگی حسی تجربه است؛ موضع پارانویید ــ اسکیزویید که منبع اصلی بی‌واسطگی ملموس و غیرنمادین است؛و موضع افسرده‌وار که واسطه‌ی اصلی ذهن تاریخمند و غنای تجربه‌ی نمادین انسانی است.

     از این منظر، اختلال روانی، فروپاشی غنا و چندلایگی تجاربی است که میان این قطب‌ها به وجود می‌آید. این فروپاشی ممکن است در جهت قطب اوتیستیک ــ مجاور یا قطب پارانویید ــ اسکیزویید، یا قطب افسرده‌وار باشد .پیامد فروپاشی به ‌سوی قطب اوتیستیک ــ مجاور، محبوس شدن در تلاشی ماشین‌وار و بی‌روح است و با تکیه‌ بر مواضع دفاعی اوتیستیک، برای گریز از وحشتی بی‌شکل و بی‌صورت و بی‌نام به کار‌می‌رود؛ درست مثل اختلالات سایکوتیک. پیامد فروپاشی در جهت قطب پارانویید ــ اسکیزویید، گرفتار آمدن در دنیای غیرذهنی و غیرشخصی افکار و احساساتی است که صرفاْ هستند و روی می‌دهند و نمی‌توان به آن‌ها فکر کرد یا معنا داد؛ درست مثل اختلالات مرزی. پیامد فروپاشی در جهت قطب افسرده‌وار نیز گونه‌ای انزوای خودخواسته ازاحساسات بدنی و فاصله‌ ‌گرفتن از بی‌واسطگی تجارب زیسته و محروم کردن خود از خودانگیختگی و سرزندگی است؛ درست مثل اختلالات نوروتیک.

    خیال‌پروری

    مفهوم خیال‌پروری ‌توماس آگدن نظریه‌ای عمیق و ذهنی است که به قلب فرایند درمانی اشاره می‌کند، ‌اما دیگر پیروان بیون خیال‌پروری را کارکردی روان‌کاوانه می‌دانند که خودانگیخته و به شکل تصور عاطفی ظاهر می‌شود. آگدن معتقد است نیازی به تأویل و دگرگونی خیال‌پروری نیست زیرا گاهی دگرگونی مواد ذهنی نشده، به نمادها و ساختارهای جدید نیاز به دربرگیر‌ی ذهن آگاهی دارد. از دید اوزمانی که دگرگونی مواد ذهنی توسط نمادها و ساختارهای جدید می‌شوند.آن‌ها را نادیده می‌گیرد. به باور ‌او ‌رویا دیدن به‌تنهایی می‌تواند در انسان تغییر ایجاد کند.

    به ‌بیان ‌دیگر، خیال‌پروری به ظرفیت پذیرا بودن و باز بودن روان‌کاو اشاره‌ دارد و امکان ظهور افکار و تصاویر و احساساتی را فراهم می‌کند که با محتوای کلامی بیمار مرتبط نیستند. روان‌کاو در این حالت می‌تواند در فرایندهای ناخودآگاه بیمار مشارکت کند و درکی عمیق‌تر از دنیای درونی بیمار داشته باشد. آگدن می‌گوید خیال‌پروری محصول تعاملیِ بیناذهنی و ناهشیار است که آن را ضلع سوم روان‌کاوی بیناذهنی می‌نامد. از دید او خیال پروری روان‌کاو فقط یک تجربه‌ی شخصی‌ نیست بلکه این خیال پروری از طریق ‌رابطه‌ای تحلیلی شکل‌ ‌می‌گیرد که از تعامل بیمار و روان‌کاو پدید ‌می‌آید. این ضلع سوم نه کاملاً متعلق به بیمار است و نه روان‌کاو، بلکه سطحی عمیق از درگیری با ناخودآگاه بیمار است و روان‌کاو را قادر می‌سازد در رویا‌پردازی بیمار شرکت کند کهتنها با ارتباط کلامی یا تداعی ‌آزاد نمی‌تواند به آن برسد.

    ضلع سوم روان‌کاوی

    آگدن با ارائه‌ی مفهوم ضلع سوم روان‌کاوی از روان‌کاوی یک‌نفره و دونفره فراتر می‌‌رود و نظریه‌ی دیالکتیکی بیناذهنی را ارائه می‌کند. (ریس، ۱۹۹۹) نیز معتقد است کار او چرخشی پدیدارشناختی در روان‌کاوی تلقی می‌شود که از ساختارشکنی هگلیِ[40]روان‌کاوی کلاسیک فراتر می‌رود و به فلسفه‌ی بیناذهنی مرلوپونتی[41] نزدیک می‌شود .

    “His theoretical development is seen as a phenomenological turn, moving beyond Hegelian deconstruction towards a synthesis reminiscent of Merleau-Ponty’s phenomenology of intersubjectivity (Reis, 1999).”

    آگدن معتقد است این مفهوم از تعامل ذهن بیمار و روان‌کاو و ساحت هشیار و ناهشیار این دو حاصل می‌شود. از این منظر، رابطه‌ی درمانی هویتی مستقل دارد که بر جلسه‌ی درمانی تأثیر می‌گذارد.

    این مفهوم دیدگاه‌های سنتی دوتاییِ درمان (روان‌کاو و بیمار) را به چالش می‌کشد و در عوض ساختار سه‌گانه‌ای (روان‌کاو و بیمار و ضلع سوم روان‌کاوی) پیشنهاد می‌کند که در آن سوبژکتیویته‌ی سوم از تعامل بین آنالیست و آنالیزان ناشی می‌شود.

    به ‌بیان ‌دیگر، روان‌کاو و بیمار هر یک درک خاص خود را از این ضلع دارند و آگدن معتقد است که این ضلع سوم بیشتر از ناهشیار و هشیار بیمار سرچشمه می‌گیرد تا درمانگر. در غیاب این ضلع، نه روان‌کاوی هست و نه بیماری، و هیچ‌ عمل روان‌کاوانه‌ای ‌رخ نمی‌دهد. روان‌کاو و بیمار آن را در بستر سرگذشت و شخصیت و ساخت روانی خود تجربه می‌کنند و بنابراین هرکدام درک متفاوتی از ضلع سوم روان‌کاوی دارند.

    آگدن با استفاده از این مفهوم برای موضوع انتقال و انتقال‌ متقابل، چارچوبی مفهومی ایجاد می‌کند که روان‌کاو به کمک آن با دقت به واقعیت بالینی بیناذهنی گوناگونی توجه می‌کند و می‌تواند به آن فکر کند، چه این واقعیت به‌ظاهر چرندیات نارسیسیستیک ذهن بیمار باشد و چه احساسات روان‌کاو که ظاهراً هیچ ربطی به بیمار ندارد، یا هر موضوع روان‌کاوانه‌ی دیگری که آفریده‌ی بیناذهنی زوج روان‌کاوی است (آگدن، ۱۹۹۴، ص۹۴).

    سه گونه تفکر

    روان‌کاوی معاصر عرصه‌ی تفکر درباره‌ی فکر است[42]. روان‌کاوی معاصر ‌بیشتر ‌به این توجه می‌کند که انسان چگونه می‌اندیشد تا این‌که به چه چیزی می‌اندیشد یا به عبارت دیگر، فرایند روانی را مهم‌تر از محتوای روانی می‌داند. این نگرش بر راهیابی روان‌کاوان به موضوعات بالینی بسیار اثرگذار بوده است. به باور آگدن این پدیده حاصل آرای وینیکات و بیون است؛ زیرا وینیکات بیشتر به ظرفیتِ بازی‌کردن توجه می‌کرد تا محتوای نمادین بازی، بیون نیز بیشتر در فرایند رویابینی/ تفکر کاوش کرد تا معنای نمادین رویاها و تداعی‌ها.

    سه نوع تفکر، یعنی تفکر جادویی و تفکر رویاگونه و تفکر دگرگون‌ساز، ‌وجوه همایند هر تفکری هستند که با هم و بر هم و از هم پدید می‌آیند. به ‌بیان‌دیگر هیچ‌یک از این سه نوع تفکر به‌تنهایی شکل نمی‌گیرند و میان آن‌ها رابطه‌ای دیالکتیک برقرار است.

    مقصود از تفکر جادویی، تفکری مبتنی بر فانتزی قدرت مطلق در خلق واقعیت روانی است که فرد آن را واقعی‌تر از واقعیت عینی و خارجی می‌داند. این شیوه‌ی تفکر را می‌توان در دفاع‌های منیک مشاهده کرد ‌که باعث از بین ‌رفتن فرصت آموختن از تجارب زیسته‌ی انسانی می‌شود و موضوع‌های بیرونی و واقعی را برای شخص از بین می‌برد.

    تفکر رویاگون به تفکری اشاره می‌کند که در فرایند رویابینی رخ می‌دهد و شگفت‌انگیزترین و ژرف‌ترین شیوه‌ی فکرکردن انساناست که هم در دنیای بیداری روی می‌دهد و هم در خواب. در این نوع تفکر، فرد همزمان و از چشم‌اندازهای گوناگون به تجربه‌ی خود معنا می‌بخشد و آن را می‌بیند. آگدن معتقد است انسان به‌تنهایی می‌تواند تفکر رویاگون داشته باشد اما از یک سطح به بعد، به شخص دیگری نیاز دارد تا بتواند با او درباره‌ی تجارب هیجانی آشفته‌ساز و دشوار خود به ژرف‌ترین شکل ممکن فکر کند و آن‌ها را در رویا ببیند.

    تفکر دگرگون‌ساز، حالت دیگری از تفکر رویاگون است که در آن فرد شیوه‌ی نظم‌دهی تجارب خود را از اساس دگرگون می‌کندو شیوه‌ی جدیدی را می‌آفریند که در آن نه‌تنها معنایی جدید، بلکه حالاتی جدید از احساسات و رابطه با موضوع و کیفیات هیجانی و بدنی خلق می‌شوند.

    نتیجه‌گیری

    دیدگاه ‌توماس ‌آگدن ما را به پذیرش پیچیدگی دنیای روان خود دعوت می‌کند و چالشی را پیش رویمان می‌گذارد تا فراتر از توضیحات ساده و تفاسیر ناخودآگاه نگاه کنیم و از لایه‌های درهم‌تنیده‌ی غنیِ روان استفاده کنیم و همچنین افراد را تشویق می‌کند که  ماهیت چندوجهی تجارب انسانی را با ذهنی باز بپذیرند.

    ‌توماس آگدن در سال ۲۰۰۶ کارها و فعالیت‌هایش را این‌گونه شرح داده است: «مضمونی که آثارم را به هم‌ پیوند می‌دهد این است که در دنیای روان‌کاوی نه هوادار و مبلغ مکتبی بوده‌ام و نه مخالف و دشمن مکتبی. و خودم را نه متفکری یکه‌تاز وتک‌افتاده، بلکه اندیشمندی مستقل می‌دانم.» (آگدن۲۰۰۶، ص۴۲۱).

     

    سخن سردبیر

    در این مقاله،به بررسی اندیشه‌های توماس آگدن پرداختیم تا دریچه‌ای نو به دنیای روان‌کاوی معاصر بگشاییم. آگدن، با نگاهی خلاقانه و ژرف‌اندیش، مرزهای سنتی این حوزه را گسترش داده و مفاهیمی را مطرح کرده است که درک ما از روان انسان را دگرگون می‌کند.امیدواریم این مطالب بتواند بینشی تازه برای خوانندگان فراهم کند و زمینه‌ای برای تأمل و گفتگوهای عمیق‌تر در این حوزه باشد.

    منابع

    moonassi.All rights reserved 2025©

    ماتریس ذهن؛ روابط موضوعی و گفت‌وگوی روان‌کاوانه، ترجمه‌ی علیرضا طهماسب، مجتبی جعفری
    Ogden T. H. (1997). Reverie and interpretation.The Psychoanalytic quarterly,66(4), 567–595
    Ogden T. H. (1996). The perverse subject of analysis.Journal of the American Psychoanalytic Association,44(4), 1121–1146.
    Ogden T. H. (2024). Transformations at the Dawn of Verbal Language.Journal of the American Psychoanalytic Association, 30651241257263. Advance online publication.
    Ogden T. H. (2006). On teaching psychoanalysis.The International journal of psycho-analysis,87(Pt 4), 1069–1085
    The Analytic Third: Working with Intersubjective Clinical Facts 4324/9780429480515-5
    Ogden T. H. (1991). Analysing the matrix of transference.The International journal of psycho-analysis,72 ( Pt 4), 593–605
    Ogden T. (1997). Reverie and metaphor. Some thoughts on how I work as a psychoanalyst.The International journal of psycho-analysis,78 ( Pt 4), 719–732
    Ogden T. H. (1994). The analytic third: working with intersubjective clinical facts.The International journal of psycho-analysis,75 ( Pt 1), 3–19
    Ogden T. H. (1989). On the concept of an autistic-contiguous position.The International journal of psycho-analysis,70 ( Pt 1), 127–140
    Ogden T. H. (1985). On potential space.The International journal of psycho-analysis,66 ( Pt 2), 129–141
    Ogden T. H. (2007). On talking-as-dreaming.The International journal of psycho-analysis,88(Pt 3), 575–589.
    Ogden T. H. (2004). This art of psychoanalysis. Dreaming undreamt dreams and interrupted cries.The International journal of psycho-analysis,85(Pt 4), 857–877.

    پانویس

    [1] Thomas Ogden
    [2] Amherst College
    [3] Tavistock
    [4] Projective Identifcation and Psychotheraoeutic Technique
    [5] The Matrix of the Mind: Object Relations and the Psychoanalytic Dialogue
    [6] The Primitive Edge of Experience
    [7] Subjects of Analysis
    [8] Reverie and Interpretation: Sensing Something Human
    [9] Conversations at the Frontier of Dreaming
    [10] This Art of Psychoanalysis: Dreaming Undreamt Dreams and Interrupted Cries
    [11] Rediscovering Psychoanalysis: Thinking and Dreaming, Learning and Forgetting
    [12] Creative Readings: Essays on Seminal Analytic Works
    [13] The Analyst’s Ear and the Critic’s Eye: Rethinking Psychoanalysis and Literature
    [14] The Parts Left Out. A Novel
    [15]The Hands of Gravity and Chance. A Novel
    [16]Reclaiming Unlived Life: Experiences in Psychoanalysis.
    [17] Coming to Life in the Consulting Room: Towards a New Analytic Sensibility
    [18] This Will Do… A Novel
    [19] William Ronald Dodds Fairbairn
    [20] Donald Woods Winnicott
    [21] Michael Balint
    [22] Harry Guntrip
    [23] John Derg Sutherland
    [24] Mohammed Masud Raza Khan
    [25] Patrick Casement
    [26] Christopher Bollas
    [27] Jill Savege Scharff and David Scharff
    [28] Edith Jacobson
    [29] Margaret Mahler
    [30] Otto Friedmann Kernberg
    [31] Melanie Reizes Klein
    [32] Wilfred Bion
    [33] Hanna Segal
    [34] Freud
    [35] autistic-contiguous position
    [36] The perverse subject
    [37] Reverie
    [38] schizoid-paranoid position
    [39] Depressive Position
    [40] Hegel
    [41] Merleau-Ponty
    [42] of thinking about thinking

  • زندگینامه‌ی نانسی مک ویلیامز

    زندگینامه‌ی نانسی مک ویلیامز

    شرح وقایع زندگی

    مک ویلیامز، سال ۱۹۴۵ در ایالت پنسیلوانیا متولد شد و تا زمان پیدا کردن علاقه‌اش در رشته‌ی روان‌شناسی، مسیرهای دیگری مثل تحصیل در رشته‌ی علوم سیاسی را طی کرد اما در نهایت در مقطع کارشناسی ارشد، دنیای روان‌شناسی را در آغوش گرفت و توانست مدارک ارشد و دکترای این رشته را اخذ کرده و فعالیت رسمی خود را در سال ۱۹۷۸ در ایالت نیوجرسی آغاز کند.

    خلق نگاهی نو به تشخیص گذاری: نگارش کتاب PDM

    پیش از نگارش کتاب PDM[1]، تنها کتابچه راهنمای تشخیصی مورد استفاده‌ی روان‌درمانگران در سراسر دنیاDSM[2] بود. DSM که نام اختصاری راهنمای تشخیصی آماری اختلالات روان‌شناختی است، به اختلالات شخصیتی افراد نگاه فردمحورانه ندارد و بدون در نظر گرفتن بافت و زمینه‌ی زندگی هر شخص سعی در برچسب گذاری و طبقه‌بندی افراد در گروه‌های بیماری‌ها و مشکلات مربوط به سلامت روان دارد. PDM با برطرف کردن این نقص‌ها از کتاب DSM فاصله گرفته و با مشخص‌کردن خط مشی روانکاوانه‌ی خود دیدگاهی نو، به فضای ذهنی ارزیابان سلامت در سراسر جهان هدیه می‌دهد. امروزه این کتاب می‌تواند جایگزینی ارزشمند برای قراردادها و برچسب‌های تشخیصی کتاب DSM باشد.

    شرح مختصری بر افتخارات

    خانم دکتر نانسی مک ویلیامز در دانشکده‌ی روانشناسی کاربردی راتجرز، دانشگاه ایالتی نیوجرسی تدریس می‌کند و در فلمینتون نیوجرسی یک درمانگاه خصوصی دارد. رئیس سابق بخش روانکاوی انجمن روانشناسی آمریکا بوده و عضو هیئت تحریریه‌ی روانشناسی روانکاوی است. علاوه بر اینکه کتاب‌های دکتر مک ویلیامز به 20 زبان زنده‌ی دنیا ترجمه شده، او به طور گسترده در سطح ملی و بین المللی سخنرانی‌های متعددی دارد و مصاحبه‌های بسیاری از ایشان در بستر یوتیوب، قابل مشاهده است.  که اغلب سخنان او در این گفتگوها درمورد کتاب ارزیابی تشخیصی روان‌پویایی است. دریافت جوایز متعدد از انجمن روانشناسی آمریکا، عضویت افتخاری در انجمن روانکاوی آمریکا و تدریس روان‌درمانی و روانکاوی در دانشگاه‌های کالیفرنیا و سان فرانسیسکو از دیگر افتخارات ایشان می­باشد.

    مشاهده‌ی سخنرانی دکتر مک‌ویلیامز پیرامون روانکاوی و تشخیص روانکاوانه

     

    نگاهی بر معروف ترین آثار

    این بانوی روانکاو با تکیه بر تجربیات خود و همچنین آموخته‌های نظری‌، آثار برجسته‌ی متعددی به جای گذاشته که در ادامه نگاه مختصری به تعدادی از آن‌ها خواهیم داشت.

    • تشخیص مبتنی بر رویکرد روانکاوی (درک ساختار شخصیت در فرآیند بالینی ویرایش دوم): این کتاب، راهنمای بالینی مناسبی است که بسیاری از نیازهای اساسی در زمینه‌ی تشخیص را پوشش می­‌دهد. کتاب در دو بخش اصلی تدوین شده است. در بخش نخست مفاهیم اولیه و بخش دوم انواع ساختار منش با ذکر نمونه‌های بالینی و نحوه تشخیص آن‌ها از یکدیگر بیان می­‌شود. تشخیص مبتنی بر رویکرد روانکاوی کتابی بسیار خواندنی و دارای نمونه‌های بالینی گویا است که انواع شخصیت‌ها و راه‌های خاصی برای درک ساختار شخصیت بیمار و دستورالعمل تشخیصی ساده و انعطاف‌پذیر برای آن معرفی می‌کند. از نگاه درمانگران تحلیلی این کتاب یکی از مهم‌ترین چارچوب‌های نظری است که در تشخیص و ارزیابی بیماران مورد استفاده می‌گیرد.[2]
    • نظارت روانکاوانه: این کتاب با ارائه‌ی نمونه‌های بالینی ساده به نظارت فردی و گروهی می‌پردازد. مک‌ ویلیامز مربیان و کارآموزان را راهنمایی می‌کند تا به کمک این کتاب، به تحول و یادگیری حرفه‌ای دست پیدا کنند.
    • راهنمای تشخیصی روانپویایی (PDM-2) (ویرایش دوم).

     

    دربارهی کتاب ارزیابی اختلالات شخصیت براساس راهنمای تشخیصی روان‌پویشی(PDM)

    طبق دیدگاه بنیادین مک ویلیامز و دیگر مؤلفانِ PDM «تا زمانی که پس‌زمینه‌ی شخصیتی بیمار را درک نکرده‌ باشیم، نمی‌توانیم شناخت درستی از سندروم‌های علامتی او به‌دست آوریم.» در چندین دهه‌ی اخیر، بسیاری از پزشکان، به ویژه درمانگران روان‌پویشی و انسان‌گرا، در برابر تشخیص و طبقه‌بندی مقاومت می‌کنند، این درحالی است که همچنان سیستم‌های طبقه‌بندی تشخیصی در روانپزشکی به‌طور گسترده در سراسر جهان استفاده می‌شود. کتابچه‌های راهنمای در دسترس، یعنی راهنمای تشخیصی و آماری اختلالات روان شناختی (DSM)  و طبقه‌بندی آماری بین‌المللی بیماری‌ها و مشکلات مربوط به سلامت (ICD[3]) فاصله‌ای بسیار زیادی با دیدگاه روانکاوی دارند.

     

    در عصر حاضر، روانکاوان مجبور هستند بین «پذیرش» برچسب‌های تشخیصی DSM، «انکار» آن‌ها، یا توسعه‌ی جایگزین‌هایی که با فرمول‌های تشخیصی استنباطی، زمینه‌ای، زیستی-روانی-اجتماعی و با مشخصه‌های رویکردهای روانکاوانه و انسان‌گرایانه سازگارتر باشد، یکی را انتخاب کنند. PDM منعکس‌کننده‌ی تلاشی برای بیان یک تشخیص مبتنی بر روان‌پویشی است که شکاف بین پیچیدگی بالینی و نیاز به اعتبار تجربی و روش‌شناختی را پر می‌کند. با توجه به مشکلاتی که بسیاری از پزشکان با تشخیص قطعی اختلالات روانشناختی دارند، PDM  چارچوب جایگزینی را ارائه کرد که تلاش می‌کند محدوده‌ی کامل عملکرد فرد، عمق و همچنین سطح الگوهای عاطفی- شناختی – اجتماعی را مشخص کند. PDM به صراحت خود را به‌‌عنوان «طبقه‌شناسی افراد» به جای «رده‌بندی بیماری‌ها»، همچنین به ‌عنوان تلاشی برای توصیف «آنچه هست به‌جای آنچه که دارد» توصیف می‌کند.

    بخش های عمده‌ی کتاب PDM

    راهنمای تشخیصی روان‌پویشی، علاوه بر آن‌که مکمل ارزشمندی برای راهنماهای تشخیصی دیگر مثل DSM-5 است، ابزاری قدرتمند برای درک سازمان شخصیتی بیمار و مفهوم‌سازی موردی نیز به‌حساب می‌آید. درحالی که DSM همواره برای تشخیص – نه صورت‌بندی موردی- مناسب تر بوده، آن هم تشخیص‌های روان‌پزشکی که ربط چندانی به فرایند روان‌درمانی ندارند. چون روان‌درمانی با ویژگی‌های روانی و ویژگی‌های منش فرد سروکار دارد، نه صرفاً با یک برچسب تشخیصی.
    راهنمای PDM از چهار بخش عمده تشکیل شده است:

    1. طبقه‌بندی اختلالات سلامت روان بزرگسالان
    2. طبقه‌بندی اختلالات سلامت روان کودکان و نوجوانان
    3. اختلالات دوران نوزادی و ابتدای کودکی
    4. نوشتارها و مقاله‌هایی در باب بنیادهای مفهومی و پژوهشی نظام طبقه‌بندی مبتنی بر نظریه‌ی روان‌پویشی. [4]

     

    درباره‌ی کتاب سوپرویژن (نظارت) روانکاوانه

    عمل بالینی واقعاً چگونه است؟ نانسی مک ویلیامز در کتاب سوپرویژن روان‌کاوانه‌[4] در صدد پاسخ‌دادن به این سؤال است. تا همین اواخر سوپرویژن بالینی از طریق آزمون و خطا، درونی سازی با سوپروایزر، همچنین بازخوردی که درمانجویان از بهبودی خود می دادند، آموخته می‌شد.
    مک ویلیامز در مقدمه‌ی این کتاب سوپرویژن و مشاوره را به‌عنوان راه‌های اصلی انتقال دانش روانکاوانه می‌داند. او معتقد است نظارت بالینی به دانشجویان روانشناسی کمک می‌کند تا دانش نظری که در دانشگاه آموخته‌اند را با میراث تجربی بالینگران ادغام کنند و به کار گیرند.
    در سال‌های اخیر انجمن روانشناسی آمریکا با هدف آماده‌سازی درمانگران برای نقش های نظارتی، دوره‌های مجزای سوپرویژن بالینی را به برنامه‌ی درسی تحصیلات تکمیلی اضافه کرده، تا دانشجویان بتوانند با کمترین آزمون و خطا در مسیر تراپیست‌شدن قدم بردارند.

     

     

    عمومیت کتاب سوپرویژن روانکاوانه برای سایر رویکردها (کتابی قابل اجرا برای تمامی رویکردهای درمانی)

    سوپرویژن روانکاوانه، روشی آموزشی است که درآن یک روانکاو ارشد آگاه و با تجربه با روانکاو جوان و کم تجربه رابطه‌ای درمانی-آموزشی برقرار می‌کند. این رابطه برای تقویت عملکرد درمانگر کم تجربه ایجاد شده که شامل نظارت و کنترل کیفیت عملکرد اوست. با وجود اینکه عنوان این کتاب بر روانکاوانه بودنِ سوپرویژن اشاره دارد، اما نویسنده در مقدمه‌ی کتاب امیدوار است به جز تحلیل‌گران، سوپروایزرهای سایر رویکردها نیز این کتاب را مطالعه کرده و آن را برای کار خود قابل اجرا بدانند. در نگاه مک ویلیامز کیفیت هر نظارت مستقل از جهت‌گیری نظری شخص سوپروایزر است.
    بخش اول کتاب، مروری بر نظارت روانکاوی است. در این فصل نویسنده به حوزه‌ی بلوغ بالینی درمانگران می‌پردازد. همچنین روش‌هایی برای سوپروایزها ارائه می‌دهد که رشد شخصی و حرفه‌ای همکاران کم‌ ‌تجربه خود را تسهیل کنند.

    بخش دوم کتاب، به تاریخچه‌ی سوپرویژن روانکاوانه شامل ایده‌های اولیه‌ی فروید، رویکرد‌های معاصرِ پسا فرویدی و اتحاد نظارتی می‌پردازد.

    بخش سوم کتاب، 10 علامت کلیدی برای ارزیابی پیشرفت درمان به سمت سلامت، به طور مفصل شرح داده شده‌اند. 

    بخش چهارم کتاب، به اهمیت دریافت مشاوره و تحلیل فردی درمانگر می‌پردازد. نانسی مک ویلیامز در ابتدای این فصل می‌گوید: «اکثر درمانگران روان‌پویشی معتقدند مشاوره‌ی فردی برای آنها مؤثرتر از مطالعات درسی و تئوری بوده و تجربیات اولیه در اتاق درمان و سوپرویژن در ذهن درمانگران، زنده باقی مانده و بعد‌ها در رابطه‌ی نظارتی هم تأثیر می‌گذارند. بنابراین، اکثر افراد تحت سوپرویژن فرصت‌هایی را برای افزایش دانش و توسعه مهارت‌های بالینی خود به‌دست می‌آورند.

    بخش پنجم کتاب، شیوه‌ی سوپرویژن مورد علاقه‌ی مک ویلیامز، نظارت و مشاوره گروهی است،که همچنین ارزشمندترین آموزش بالینی که تا به حال دریافت کرده هم به‌حساب می‌آید. این شیوه، کم هزینه تر از نظارت فردی و همچنین دارای مزایای بیشتری در دوستی، شبکه‌سازی، به اشتراک گذاری اطلاعات در مورد مسائل حرفه‌ای و یادگیری دارد وپناهگاه نادری برای درمانگران است، که می‌توانند بخندند، تجارب را مقایسه کنند و تسلی یابند.

    بخش ششم کتاب، رعایت چارچوب های درمان و اخلاق حرفه‌ای مورد تأکید قرار گرفته است. از آنجایی که بیماران عمیق‌ترین شرم‌ها، تاریک‌ترین رازها و بدترین آسیب‌پذیری‌هایشان را با درمانگر خود در میان می‌گذارند، از اعتمادشان نباید سوء استفاده شود و این نیازمند علم به تعهدات اخلاقی همچنین رعایت بایدها و نبایدهای اتاق درمان و رابطه‌ی درمانی است.

     

     

    بخش هفتم کتاب، با عنوان نظارت در مؤسسات روانکاوی، به مشکلات آموزشی در مؤسسات روانکاوی و مسائلی که جامعه‌ی روانکاوی را تهدید می‌کند پرداخته که موارد زیر را دربرمی‌گیرد.

    • فشارهای آشکار و پنهان نهادی مؤثر بر سوپرویژن
    • پویایی گروه مربوط به سوپرویژن در موسسات روانکاوی
    • نقل و انتقالات در سوپرویژن و انتقالات متقابل
    • مسائل مرزی به طور کلی و مسائل مربوط به محرمانگی به طور خاص
    • تأثیرات سوپرویژن معیارهای ارزیابی نامشخص
    • نیاز به تحقیق و آموزش در مورد سوپرویژن موسسه

    بخش هشتم کتاب، درباره‌ی تفاوت‌های فردی و خاص است. همانطور که می‌دانیم جنسیت، گرایش جنسی، نژاد، طبقه فرهنگی، مذهب و غیره در هر فردی با فرد دیگر متفاوت است. تفاوت‌های فردی در حوزه‌ی سوپرویژن موضوعی قابل پردازش تبدیل شده، زیرا رابطه‌ی دو نفره‌ی هر سوپروایزر و دریافت کننده‌‌ی سوپرویژن با دو نفر دیگر در رابطه‌ی نظارتی مشابه، منحصربه فرد است. اما اشتراکاتی در بعضی گرایش‌های روانشناختی وجود دارد که میتواند در هر یک از طرفین (سوپروایزر و دریافت کننده سوپرویژن) یافت شود. در این فصل نانسی مک ویلیامز به این گرایش‌ها و روش‌هایی برای مواجهه با آنها می‌پردازد. (گرایش‌های افسرده وار و مازوخیستی، پارانوییدی، اسکیزوئیدی، هیستریکال، وسواسی، PTSD، نارسیستیک و سایکوپاتیک)

    بخش نهم کتاب برای خوانندگانی است که در حال حاضر تحت سوپرویژن هستند. مک ویلیامز به این سؤال پاسخ می‌دهد که درمانگران چطور بیشترین بهره را از آموزش‌های خود ببرند. به طور خلاصه اهداف سوپرویژن این است که در نهایت درمانگر بتواند صدای یک سوپروایزر درونی را در خود پرورش دهد. همچنین بیاموزد که چه زمان و چگونه به دنبال مشورت گرفتن باشد و چطور با موقعیت‌های دشوار و آسیب زا روبه‌رو شود. [5]

    سخن پایانی

    در این مطلب به اختصار با زندگی علمی و تألیفات نانسی مک ویلیامز آشنا شدیم. با نگاهی بر آثار او می‌توان دریافت که او رویکرد خود در تألیف کتب و درمانگری را بر مبنای نظریات عمیق روانکاوی بنا کرده‌است. برای آشنایی بیشتر با علم روانکاوی و تمایز آن با سایر متدهای روان‌درمانی، پیشنهاد می‌شود این مقاله را مطالعه کنید.

    منابع

     McWilliams, Nancy. “Nancy McWilliams, PhD, ABPP | Psychologist-Psychoanalyst-Author”. nancymcwilliams.com. Archived from the original on 24 April 2023. Retrieved 25 April 2023

     Diamond, Diana (2012). “Review of Psychoanalytic diagnosis: Understanding personality structure in the clinical process, second edition”. Psychoanalytic Psychology. 29 (4): 494–504. doi:10.1037/a0030405ISSN 1939-1331

     Lingiardi, Vittorio; McWilliams, Nancy, eds. (2006). Psychodynamic Diagnostic Manual (PDM) (1st ed.). Guilford PressISBN 9780976775829

     McWilliams, N. (2021). Psychoanalytic Supervision. United States: Guilford Publications

     شریفی، محمدامین. (1397) . ارزیابی اختلالات شخصیت بر اساس راهنمای تشخیصی روان پویشی.

     

    [1] Psychodynamic Diagnostic Manual
    [2] Diagnostic and Statistical Manual of Mental Disorders

    [3] International Classification of Diseases

    [4]Psychoanalytic supervision

  • «آخرین ملاقات فروید»

    «آخرین ملاقات فروید»

    فیلم آخرین ملاقات فروید (Freud’s Last Session)، به کارگردانی متیو براون، تازه‌ترین فیلم این کارگردان و محصول سال ۲۰۲۳ است. این فیلم را می‌توان از جمله تلاش‌های هالیوود برای بازنمایاندن فرایند پیچیدهٔ روانکاوی به مخاطب عامه یا به عبارتی دیگر، استفاده از روانکاوی و چهره‌های شاخص آن، برای جلب مخاطب به شمار آورد.

     

    پی‌رنگ

    فیلم، داستان ملاقاتی خیالی بین زیگموند فروید (آنتونی هاپکینز) و سی اس لوییس (متیو گود) را روایت می‌کند، ملاقاتی بین دو غول قرن بیستمی در آستانهٔ شروع جنگ جهانی دوم. فروید سال‌های آخر عمرش را در لندن می‌گذراند و از سرطان دهان، دردی مزمن و شدید و وابستگی به مرفین رنج می‌برد. لوییس جوان، پروفسور ادبیات انگلیسی در دانشگاه آکسفورد – که در آینده به نویسنده و الهی‌دانی برجسته تبدیل می‌شود و درخشان‌ترین اثرش، سرگذشت نارنیا (The Chronicles of Narnia) را می‌نویسد – به تازگی، عشقی دوباره به مسیحیت پیدا کرده است. از اینکه آیا به‌واقع دیداری بین فروید و لوییس صورت گرفته اطلاعی در دست نیست. تنها چیز مستند این است که فروید کمی قبل از مرگش، با استادی از دانشگاه آکسفورد ملاقات داشته است.

    اما هدف از در کنار هم قرار دادن فروید و لوییس – هرچند موقعیتی خیالی باشد – چه بوده است؟   بزرگ‌ترین روانکاو و برجسته‌ترین الهی‌دان دربارهٔ چه چیز ممکن است صحبت کنند؟ پاسخ این سؤال، گفت‌و‌گو یا بهتر بگوییم جدلی است میان این دو که فیلمی دو ساعته را پر کرده است، هر چند اینکه چرا فروید باید بخواهد در اوج فلاکت و بیماری پذیرای این شخص نه چندان سرشناس باشد و با وجود ضعف جسمانی، سرفه‌های شدید، خونریزی از دهان و کلافگی از نرسیدن مرفین (که دخترش، آنا، در جستجوی آن شهر را زیر پا می‌گذارد)، همچنان به بحثی نظری دربارهٔ وجود یا عدم وجود خدا بپردازد، معلوم نیست.

     

    شخصیت‌پردازی  

    فیلم از ما می‌خواهد که بی‌چون‌و‌چرا احتمال این دیدار را تصور یا حتی باور کنیم. این دیدار، ملاقات دو ذهن یا دو تیپ شخصیتی است، نه دو شخص واقعی با ویژگیهای منحصربه‌فرد. چیز زیادی از زندگی واقعی فروید یا لوییس نشان داده نمی‌شود و شخصیت‌ها به قول ای ام فورستر شخصیت‌هایی تخت هستند نه شخصیت‌هایی گرد. به همین ترتیب، اتاق کار فروید را نیز می‌توان اتاق فلسفه یا اتاق ذهن در نظر گرفت، اتاقی که در آن بحث‌ها و استدلال‌هایی بر پایه فلسفه صورت می‌گیرد. شاید بتوان گفت که فیلم از لحاظ سینمایی، به جز بازی درخشان هاپکینز و گود و سینماتوگرافی زیبا و مناسب (تیره و غامض مانند نقاشی‌های رنگ روغن قدیمی و القاکنندهٔ حس حصر و خفگی، تعفن و پوسیدگی، مرگ و نابودی)، ارزش چندانی ندارد تا جایی که حذف هاپکینز حتی ارزش یک بار دیدن آن را نیز منتفی خواهد کرد.

    شخصیت‌های اصلی این فیلم کم‌خرج (نزدیک به نود درصد آن تنها در یک اتاق می‌گذرد) سه نفرند: فروید، لوییس و آنا. شخصیت‌های فرعی نیز شامل دوروتی (معشوق آنا)، جینی (معشوق لوییس) و یوفی (سگ فروید) هستند که حضوری بسیار کمرنگ و بی‌اثر دارند. دشوار بتوان گفت که این فیلم – با اینکه نام پدر روانکاوی را یدک می‌کشد – فیلمی روان‌شناختی است، چراکه به لایه‌های عمیق روان شخصیت‌ها هرگز پرداخته نمی‌شود، بلکه اغلب مسائلی بنیادی و عمیق تنها سرفصل‌وار، مطرح و سپس به حال خود رها می‌شوند (مانند صحنه‌ای که آنا روی تخت روان‌کاوی پدرش دراز کشیده، با تداعی آزاد در حال بیان فانتزی‌های جنسی‌اش است و ادامهٔ جلسهٔ درمان از طرف فروید نامناسب و خطرناک برای هر دو طرف اعلام می‌شود ولی هرگز در بستری قابل درک و لمس برای مخاطب قرار داده نمی‌شود.)

     

    به جز فیلم‌های بی‌داستان، مثل فیلم‌های آوانگارد و فیلم‌های تجربی، داستان یا باید پیرنگ‌محور باشد یا کاراکتر‌محور. در حالی‌که داستان این فیلم هیچ‌کدوم از این دو تا نیست. نه کاراکتری متحول می‌شود، نه اتفاقاتی پشت سر هم می‌افتد. قاعدتا، از لحاظ سینمایی در طول تماشای فیلم باید بیشتر مشغول دیدنِ تصاویر و صحنه‌های فیلم باشیم تا شنیدن. اما اگر بگوییم که در طول تماشای این فیلم، بیننده بیشتر مشغول گوش دادن است تا دیدن، به بیراهه نرفته‌ایم. بنابراین، این پرسش به ذهن متبادر می‌‌شود که اصلاً علت انتخاب رسانهٔ سینما برای شنیدن بحثی نظری چه بوده است؟

     

    با این همه، برای کسی که علاقه‌مند به مباحث مربوط به روان‌شناسی و مذهب باشد، این فیلم حاوی چند نکتهٔ پیچیده و اساسی است:

     

    تاناتوس و ترس از مرگ: خلق معنا

    درمان روان‌کاوانه همواره با رنج بشری و تلاش برای تسلای آن سر و کار دارد، چیزی که در این فیلم به‌خوبی عیان است. در یک طرف، بیماری، درد، مرگ، جنگ، سیاهی، نابودی و آخر‌الزمان قرار دارد و تلاش انسان برای یافتن معنا در زندگی‌ای که محکوم به فناست. لوییس تجربهٔ جنگیدن در خط مقدم جنگ جهانی اول را از سر گذرانده است، شاهد جان دادن دوست صمیمی‌اش در مقابل چشمانش در جبههٔ نبرد بوده است. فروید نیز با درد و بیماری و مرگ قریب‌الوقوع دست و پنجه نرم می‌کند. فضای حاکم نیز مملو از خرابی و نیستی و عدم قطعیت محض است. آژیر اضطراری به صدا در می‌آید، بمب‌افکن‌ها در آسمان رژه می‌روند و معلوم نیست فردا چه می‌شود. مرگ در یک قدمی است. با وجود این، به نظر می رسد مکانیسم دفاعی‌ای که هر یک از این دو نفر برای کنار آمدن با مرگ اتخاذ کرده‌اند، متفاوت است. لوییس که در نوجوانی ترک ایمان و مذهب گفته بود، مسیحیت را بازیافته است و معنای زندگی، هدف‌مندی و آرام و قرار خود را در پناه آن می‌داند. فروید به او خرده می‌‌گیرد و گاهاً خدای او را (که عامل این همه رنج و بدبختی بوده است) دست می‌اندازد. در مقابل، روش فروید برای مواجهه با مرگ و فهم جهانِ سرد و ظالمی که دختر و نوهٔ پنج ساله‌اش را از او گرفته است، عقیدهٔ افراطی به علم، عقل بشری و نوعی واقع‌بینی منفی‌نگر است. فروید از دست خدا عصبانی است و با او لجبازی می‌کند (چنانکه همان‌طور که از پزشک معالجش قول گرفته بود، با کمک او به زندگی خود پایان می‌دهد). او آرزو می‌کند که ای کاش به‌جای سرطان دهان به سرطان مغز مبتلا شده بود تا در اوهام و هذیان‌های خود می‌توانست خدا را ببیند و انتقامش را از او بگیرد. او با طنز و تمسخری اغراق‌آمیز به لوییس که بابت اظهار بی‌توجهی سگ فروید، یوفی، به صاحبش از او عذرخواهی می‌کند می‌گوید که تعجبی ندارد که حیوان به چیزی که بوی مرگ و تعفن می‌دهد (شخص فروید) علاقه‌ای نشان ندهد. اینگونه مواجههٔ بی‌پرده با مرگ و در آغوش کشیدن آن شاید برای کسی که بهای انسجام چارچوب نظری‌اش را با اقرار به وجود تاناتوس (رانهٔ مرگ و خودتخریبی) پرداخته است عجیب نباشد. در نهایت، بازی رفت و برگشتی که بین فروید و لوییس در جریان است، نمونهٔ اعلایی از مباحثهٔ ازلی ابدی بین بعد روان‌شناختی و بعد اگزیستانسیال وجود بشری است. در ساحت فردی نیز شاید بتوان گفت که مکانیسم دفاعی لوییس در برابر مرگ، «اعتقاد به حامی غیبی» و از آن فروید، «عقلانی‌سازی[1]» و «گسست[2]» است.

     

    اروس و میل به زندگی: روابط انسانی

    در بخش دیگر این فیلم، در مقابل نیستی، مرگ و تمنای یافتن معنا برای زندگی، روابط بین انسان‌ها قرار دارد، چیزی که می‌توان از آن به عنوان روزنهٔ امید و پیام بسیار زیرپوستی فیلم یاد کرد: کنکاشی ظریف و پیچیده در طبیعت روابط بینافردی و قدرت معجزه‌آسای آن در عبور از تفاوت‌های عقیدتی و ایدئولوژیک. علی‌رغم دو جهان‌بینی کاملاً متفاوت، فروید و لوییس ارتباط ذهنی و عاطفی صمیمانه و عمیقی با یکدیگر پیدا می‌کنند که بر پتانسیل تغییر و تحولی که در گفت‌وگوی اصیل و احترام متقابل مستتر است، تأکید دارد (هرچند در این فیلم، هیچ‌یک از شخصیت‌ها، در نهایت متحول نمی‌شوند.) علاوه بر این، درون‌مایهٔ فیلم بر نقش پررنگ روابط بینافردی، وابستگی متقابل و نیازی گاه پاتولوژیک به تبدیل «من» به «ما» در هنگامهٔ جنگ و تبعید، بیماری و پیری و دشواری‌های دیگر تأکید دارد. همهٔ شخصیت‌های فیلم بر یکدیگر تکیه کرده‌اند در حالیکه جنگ و وحشت، از بیرون، همه‌شان را تهدید می‌کند. فروید که خود درگیر بیماری و رنج خودش است و به کمک دخترش، پزشک‌ها، داروساز‌ها و حتی لوییس احتیاج دارد، هنگامی‌ که لوییس را در پناهگاه آشفته و متشنج می‌یابد، فوراً متوجه می‌شود که لوییس تجربهٔ جبهه و خمپارهٔ جنگ جهانی اول را داشته است و با استفاده از تجربه و مهارتش او را آرام می‌کند. آنا فروید، با عشق مفرطش به پدر و به زنی دیگر به نام دوروتی درگیر است. با وجود اصرار آنا، فروید با نقل مکان دوروتی به خانهٔ فروید به شدت مخالفت می‌کند. به نظر می‌آید که فروید خودش را در بروز تمایلات هم‌جنس‌خواهانهٔ دخترش مقصر می‌داند و در این مورد به کشمکشی درونی دچار است، به طوری که به هیچ وجه حاضر نمی‌شود به پرسش‌های لوییس دربارهٔ امکان ازدواج آنا و رابطهٔ پریشان و آکنده از صمیمیت، قدرت، نیازهای برآورده نشده، سردرگمی و دوری بین پدر و دختر پاسخ دهد. لوییس نیز – چنانکه فیلم با اشاره‌ای اجمالی به مخاطب القا می‌کند – رابطه‌ای عاشقانه با جینی، مادر دوست و هم‌رزم صمیمی‌اش، پدی، دارد که از سال‌ها پیش [از ملاقات با فروید] آغاز شده است. لوییس هم، مانند فروید، مایل نیست در این مورد صحبت کند و در پاسخ به نیش و کنایه‌های فروید، دست به انکار می‌زند.

     

    رابطهٔ پیچیدهٔ روان آدمی با باورهایش

    فیلم، به بهانهٔ مباحثه‌ای خیالی که بین فروید و لوییس در گرفته است، به رابطهٔ حساسی که بین روان‌ آدمی و باورهای درونی‌اش، از جمله باورهای مذهبی، وجود دارد می‌پردازد، به اینکه چگونه فرد درهم‌کنش پیچیدهٔ درونی‌ترین باورها و واقعیت‌های بیرونی را در خود هدایت می‌کند. خدای لوییس، بیان‌گر نیاز او به نظم، ارزش‌ها، معنا و احساس امنیت است. عاملی که لوییس را به مأمن مسیحیت سوق می‌دهد، شاید احساس گناه او از ترک باورهای مذهبی‌اش در سنین نوجوانی و اختلال استرس پس از سانحهٔ شدیدی باشد که سهم او از جنگ جهانی اول بوده است. در هر صورت، لوییس بین واقعیت بی‌رحم عینی و واقعیت عاطفی تسلی‌بخش، یعنی نظریه‌اش دربارهٔ خدا در رفت و آمد است، همانطور که فروید بین نظریه‌اش از رنج ذهنی-روانی و روابطش با سایر ابنای بشر در جهان واقعی در رفت و آمد است. مجادله‌ای که میان فروید و لوییس در جریان است مخاطب رابه غور در زیربنای روان‌شناختی باورهای مذهبی و نقش آن در شکل دادن به درک و رفتار انسانی دعوت می‌‍‌کند.

     

    تناقض: آشتی جهان درون و برون

    همان‌طور که فروید هاپکینز می‌گوید، او انسانی با نقص است و این همان چیزی است که در مرکز توجه فیلم قرار گرفته است: میل انسان به نقض باورها و ارزش‌های خود که بارها و بارها تکرار می‌شود. میلی که گاه برای تحمل واقعیت عینی ابزورد و خشن و آشتی آن با واقعیت ذهنی مملو از مکانیسم‌های جبرانی، راهی جز در بر گرفتن تناقض (که تا ساحت آگاهی پیش آمده است) نمی‌یابد. این مورد را در حالات چهرهٔ لوییس و تردید او در دفاع از خداباوری‌اش می‌بینیم. او می‌داند که برای این پرسش فروید که چرا خدای مهربان شما خالق درد و رنج و مرگ او و دختر و نوهٔ پنج ساله‌اش بوده است، پاسخی ندارد. گاهی نیز تناقض، محصول سیطرهٔ «فراخود» است که فرد را مجبور به تحمل تناقضات در «خود» می‌کند، مانند آنچه در جریان روانکاوی آنا فروید توسط فروید، اتفاق می‌افتد. ندای «فراخود» فروید، حتی به گوش مخاطب فیلم نیز می‌رسد: فرزند من نباید همجنس‌خواه باشد. فروید همچنین در مقام بزرگ‌ترین روانکاو تاریخ بشری، آگاهانه و از روی عمد به وابستگی شدید و بیمارگون آنا به خودش دامن می‌زند و این رابطهٔ هم‌وابستگی[3] را به نفع خودش تقویت می‌کند، چرا که خود نیز به او وابسته است.

     

    سخن پایانی

    آخرین ملاقات فروید، تقابل جهان‌بینی‌ای خدامحور (لوییس مسیحی) و جهان‌بینی‌ای انسان‌محور (فروید خداناباور) و گفت‌و‌گویی رفت‌و‌برگشتی و بی‌ثمر بین این دو را به نمایش می‌گذارد. به موازات آن، در ساحت جمعی، جهان سرد و خشن بیرون یعنی جنگ، مرگ و نابودی، در تقابل با جهان گرم و صمیمی درون یعنی روابط انسانی، احترام، رواداری و نیاز متقابل به دیگری قرار گرفته است. در ساحت فردی نیز، جهان باورهای درونی و اعتقادات فردی در تقابل با درد و رنج، بیماری، پوچیِ جنگ و از دست دادن‌ها قرار گرفته است. به این ترتیب، فیلم دعوتی است به تأمل و دقت در رابطهٔ تنگاتنگ و پیچیدهٔ اروس و تاناتوس، درون و برون، «خود» و «فراخود»، ناگزیری تضادها و تناقض‌های روانی و نحوهٔ هدایت این همه به دست انسان.

    [1] Intellectualization

    [2] Dissiciation

    [3] ‌Codependency

  • زندگی‌نامه هانا آرنت (۱۹۰۶-۱۹۷۵)

    زندگی‌نامه هانا آرنت (۱۹۰۶-۱۹۷۵)

     

    پرسشی که آرنت بیشتر با آن درگیر است، ماهیت سیاست و زندگی سیاسی است که از سایر حوزه‌های فعالیت انسانی متمایز است. تمرکز آرنت، اساساً بر بازسازی ماهیت هستی سیاسی معطوف است. این پیگیری‌های او عمدتا به‌عنوان امری کاملاً پدیدارشناختی مطرح شده و نشان‌دهنده تأثیر عمیق هایدگر و یاسپرس بر اندیشه‌های وی است. آرنت در واقع قصد دارد با اولویت‌بندی پدیدارشناختی ویژگی تجربی زندگی بشر و کنار گذاشتن الگوی مفهومی فلسفه سیاسی سنتی، ساختارها و ویژگی‌های عینی وجود سیاسی در جهان را به عنوان شیوه‌ای متمایز از تجربه انسانی در دسترس قرار دهد.

    تحقیق بر روی این موضوعات، زندگی و آثار آرنت را عمیقا تحت تاثیر قرار می‌دهد. در طول این دوران، مضامین تکراری پدیدار می‌شوند که به سازمان‌دهی افکار او کمک می‌کنند؛ مضامینی مانند امکان و شرایط یک زندگی عمومی انسانی و دموکراتیک، نیروهایی که چنین زندگی‌ای را تهدید می‌کنند، تضاد بین منافع خصوصی و عمومی و تشدید چرخه‌های تولید و مصرف. همچنان که این مسائل مجددا در جهان پدیدار می‌شوند، آرنت آن‌ها را به تفصیل توضیح داده و اصلاح می‌کند و به ندرت پیش می‌آید که در تحقیق در مورد ماهیت وجود سیاسی وقفه بیندازد.

    مشهورترین جنبه تحقیقات او که اغلب به عنوان اصلی‌ترین آن‌ها نیز در نظر گرفته می‌شود، طرح کلی آرنت از قوه قضاوت انسانی است. از این طریق، او پایه‌ و اساسی را ایجاد می‌کند که بر اساس آن قضاوتِ سیاسیِ افکار عمومی می‌تواند زنده بماند و این در صورتی است که از نظر او رویدادهای فاجعه‌بار قرن بیستم، چارچوب سنتی چنین قضاوتی را از بین برده است.

    شرح وقایع زندگی و نوشته‌های هانا آرنت

    هانا آرنت در سال 1906 در هانوفر آلمان چشم به جهان گشود و تنها فرزند یک خانواده یهودی سکولار بود. او در دوران کودکی، ابتدا به کونیگزبرگ (پروس شرقی) و سپس به برلین نقل مکان کرد. در سال‌های 1922 تا 1923، آرنت تحصیلات خود را در رشته الهیات کلاسیک و مسیحی در دانشگاه برلین آغاز کرد و در سال 1924 وارد دانشگاه ماربورگ شد و در آنجا نزد مارتین هایدگر به تحصیل در رشته فلسفه پرداخت.

    در سال 1925 او وارد یک ارتباط عاطفی با هایدگر شد، اما این رابطه یک سال بیشتر به طول نینجامید. سپس به هایدلبرگ نقل مکان کرد تا نزد کارل یاسپرس، فیلسوف اگزیستانسیالیست و دوست هایدگر، به تحصیل بپردازد. آرنت تحت نظارت یاسپرس، پایان‌نامه خود را با موضوع مفهوم عشق در اندیشه سنت آگوستین به تحریر درآورد. او در طول زندگی خود، ارتباط نزدیکش را با یاسپرس حفظ کرد، اما تأثیر پدیدارشناسی هایدگر بر آثار آرنت ماندگارتر بود.

    در سال 1929، او با گونتر استرن، فیلسوف جوان یهودی آشنا شد، سپس رابطه‌ای عاشقانه با وی برقرار کرد و نتیجه این ارتباط به ازدواج آن‌ها ختم شد. در سال 1929، پایان‌نامه او با عنوان Der Liebesbegriff bei Augustin (مفهوم عشق از نگاه آگوستین) منتشر شد. در سال‌های بعد، او همواره به مشارکت خود در زمینه سیاست‌های یهودی و صهیونیستی که از سال 1926 به بعد آغاز شده بود، ادامه داد. در سال 1933، از ترس آزار و اذیت نازی‌ها، به پاریس گریخت و در آنجا با والتر بنیامین و ریموند آرون آشنا شد. آرنت در سال 1936 با هاینریش بلوچر، پناهنده سیاسی آلمانی، آشنا شد و سپس در سال 1939 از استرن طلاق گرفت و یک سال بعد با بلوچر ازدواج کرد.

    هانا آرنت و هاینریش بلوچر

    پس از شروع جنگ و بازداشت و انتقالش به اردوگاهی تحت عنوان «دشمن بیگانه»، آرنت و بلوچر در سال 1941 به ایالات متحده گریختند. آرنت که در نیویورک زندگی می‌کرد، برای روزنامه آلمانی‌زبان Aufbau مطلب می‌نوشت و هدایت تیم تحقیقات کمیسیون بازسازی فرهنگی یهودیان اروپا را بر عهده داشت. او در سال 1944، کار روی کتابی به نام «ریشه‌های توتالیتاریسم» را آغاز کرد که در نهایت به اولین کتاب سیاسی مهم او تبدیل شد.

    در سال 1946، کتاب «فلسفه اگزیستانس چیست؟» را منتشر کرد و از سال 1946 تا 1951 به عنوان ویراستار در انتشارات شوکن بوکس در نیویورک مشغول به کار شد. در سال 1951، کتاب «ریشه‌های توتالیتاریسم» را منتشر کرد و پس از آن برای اولین بار بورسیه‌های مختلفی به وی اعطا شد. پس از این اتفاق، او تدریس در پست‌های استادی دانشگاه‌های آمریکایی را آغاز کرد و در نهایت تابعیت کشور آمریکا را به دست آورد.

    در سال 1958، آرنت کتاب‌های «وضع بشر» و «راحل فارنهاگن: زندگی یک زن یهودی» را منتشر کرد. در سال 1959، او «تاملاتی درباره لیتل‌راک» را به تحریر درآورد که بررسی بحث‌برانگیزی از جنبش حقوق مدنی سیاه پوستان بود. او در سال 1961 روی کتاب «میان گذشته و آینده» کار کرد و سپس به اورشلیم رفت تا جریان محاکمه آدولف آیشمن نازی را برای نیویورکر پوشش دهد.

    او در سال 1963 تأملات جنجالی خود در مورد محاکمه آیشمن را ابتدا در مجله نیویورکر و سپس در قالب کتابی تحت عنوان «آیشمن در اورشلیم: گزارشی در باب ابتذال شر» منتشر کرد. دومین کتاب منتشر شده از او در همین سال تحت عنوان «درباره انقلاب» به چاپ رسید. در سال 1967، علاوه بر داشتن سمت‌هایی در دانشگاه برکلی و شیکاگو، سمت جدیدی را نیز در مدرسه جدید تحقیقات اجتماعی در نیویورک به عهده گرفت. آرنت در سال 1968 کتاب «مردان در زمانه تاریکی» را منتشر کرد.

    در سال 1970، بلوچر درگذشت و آرنت در همان سال سمینار خود را در خصوص فلسفه قضاوت کانت، در مدرسه جدید برگزار کرد. (این کتاب پس از مرگ او با عنوان تاملاتی در فلسفه سیاسی کانت در سال 1982منتشر شد.) او در سال 1971 کتاب «اندیشیدن و ملاحظات اخلاقی» را منتشر کرد و یک سال بعد کتاب «بحران جمهوری» او متولد شد. در سال‌های بعد، او روی اثر سه جلدی خود به نام «حیات ذهن» کار کرد. جلدهای اول و دوم (در زمینه اندیشیدن و امیال) پس از مرگ وی منتشر شد.

    او در تاریخ 4 دسامبر 1975، در حالی که به تازگی کار روی جلد سوم را با موضوع قضاوت آغاز کرده بود، چشم از جهان فرو بست.

    اندیشه آرنت

    برای هر کسی که مایل به درک مجموعه آثار هانا آرنت باشد، شخصیت او چالش‌برانگیزترین چهره در فلسفه سیاسی‌اش است. ورود به دنیای هانا آرنت به منزله برخورد با فاجعه‌های سیاسی و اخلاقی قرن بیستم است. زندگی او مصادف است با تشنج‌های بین دو جنگ، انقلاب‌ها و جنگ‌های داخلی و رویدادهای بدتر از جنگ که به قلع و قمع و نابودی زندگی انسان‌ها در مقیاسی انجامید که پیش از آن هرگز دیده نشده بود. او چیزی را تجربه کرد که خودش آن را «دوران ظلمت» می‌نامید.

    در دوران ناامنی‌ها و آسیب‌پذیری‌ها، نیاز فوری به اندیشیدن، نیازی سیاسی محسوب می‌شود. عزم استوار آرنت برای اندیشیدن در دوران ظلمانی قرن بیستم باعث شد که وی معنایی به کلی متفاوت از علم سیاست را آشکار سازد.

    تفکرات وی در میان چندگانگی جوامع و دیدگاه‌های بشری، فضایی عمومی را برای آزادی بشر به وجود آورد. او هرگز چیزی را که نمایانگر فلسفه سیاسی سیستماتیک باشد ننوشته است. فلسفه او یک بحث مرکزی واحد را در معرض عموم قرار نمی‌دهد.در عوض، نوشته‌های او موضوعات متعدد و متنوعی همچون توتالیتاریسم، انقلاب، ماهیت آزادی، توانایی‌های تفکر و قضاوت، تاریخ اندیشه سیاسی و غیره را دربرمی‌گیرد.

    آرنت متفکرِ استدلال‌های دگراندیش و پیچیده است و در آثارش از هایدگر، ارسطو، آگوستین، کانت، نیچه، یاسپرس و شخصیت‌های متفکر دیگر الهام می‌گیرد. اندیشه او را نه به عنوان مجموعه‌ای از مداخلات گسسته، بلکه به عنوان مجموعه‌ای منسجم می‌توان ارائه کرد؛ چرا که در نهایت آثار وی یک سؤال و یک رویکرد روش‌شناختی واحد را دنبال کرده و سپس طیف گسترده‌ای از سوالات را ارائه می‌دهد.

    پرسشی که اندیشه آرنت، شاید بیش از هر چیز دیگری با آن درگیر است، ماهیت سیاست و زندگی سیاسی است که از سایر حوزه‌های فعالیت انسانی متمایز است. آرنت به بازسازی پدیدارشناختی ماهیت هستی سیاسی می‌پردازد. آرنت به سیاق فلاسفه سیاسی قدیم، در پی فهم تجربه سیاسی انسان و جایگاه سیاست در زندگی انسان است.

    از نظر آرنت تجربه سیاسی تجربه‌ای است مستقل که باید در نوع خودش شناخته شود. سیاست، کنش‌ها و کردارهای عمومی انسان‌هاست که آزادی و اختیار و فاعلیت آن‌ها را در خود نهفته دارد. به عبارت دیگر، گرایش اصلی اندیشه سیاسی آرنت، ضد ساختارگرایی رایجی است که انسان را موضوع قوانین کلی ساختاری و تاریخی تلقی می‌کند. از نظر آرنت سیاست همان عرصه آزادی انسان و مهم‌ترین مظهر و جایگاه ظهور آزادی است.

    مختصری از چند اثر مهم هانا آرنت؛ توتالیتاریسم

    اولین اثر مهم آرنت که در سال 1951 منتشر شد، به وضوح پاسخی است به وقایع ویرانگر زمانه خویش، یعنی دوران ظهور آلمان نازی و سرنوشت فاجعه‌بار یهودیان اروپا، ظهور استالینیسم شوروی و نابودی میلیون‌ها دهقان توسط آن‌ها. (البته باید مرگ و نابودی روشنفکران، نویسندگان، هنرمندان، دانشمندان و فعالان سیاسی و آزاداندیش را نیز اضافه کرد.)

    به عقیده آرنت، این مظاهر شر سیاسی را نمی‌توان صرفاً در مقیاس پیشینه‌های موجود درک کرد، بلکه باید در نظر داشت که آن‌ها نشان‌دهنده شکلی بدیع از حکومتی هستند که بر پایه وحشت و داستان‌های ایدئولوژیک بنا شده است. درحالی‌که استبدادهای قدیمی‌تر از وحشت به عنوان ابزاری برای دستیابی به قدرت یا حفظ آن استفاده می‌کردند، رژیم‌های توتالیتر مدرن، عقلانیت استراتژیک کمی را در زمینه استفاده از وحشت از خود نشان داده‌اند. وحشت دیگر ابزاری برای رسیدن به یک هدف سیاسی نبود، بلکه خود تبدیل به هدف اصلی شده و ضرورت آن با توسل به قوانین فرضی مورد استفاده در طول تاریخ (مانند پیروزی اجتناب‌ناپذیر جوامع غیرطبقاتی) یا طبیعت (مانند اجتناب‌ناپذیر بودن جنگ بین نژادهای برگزیده و دیگر نژادهای منحط) توجیه می‌شد.

    هانا آرنت در جوانی

    از نظر آرنت، جذابیت ایدئولوژی‌های توتالیتر و ظرفیتشان برای بسیج جمعیت به جهت پیشبرد خواسته‌هایشان، متکی بر ویرانی شرایط نظام‌مند و پایداری بود که مردم زمانی در آن زندگی می‌کردند. تأثیر جنگ جهانی اول، رکود گسترده و گسترش ناآرامی‌های انقلابی، مردم را در معرض انتشار یک ایده واحد و شفاف قرار می‌دهد که مسئولیت مصائب را بر عهده گرفته و به ارائه مسیر روشنی می‌پردازد که امنیت را در مقابل ناامنی‌ها و خطرات آینده برقرار می‌دارد. ایدئولوژی‌های توتالیتر دقیقاً چنین پاسخ‌هایی را ارائه می‌کردند و ادعا داشتند که کلید تاریخ را کشف کرده‌اند و می‌توانند با آن رویدادهای گذشته و حال را توضیح داده و آینده را با پیروی از دستورات تاریخی یا طبیعتی تضمین کنند.

    بر این اساس، انطباق جمعیت‌ کشورهای اروپایی با ایده‌های توتالیتر، نتیجه از بین رفتن قلمرو عمومی یا سیاسی به عنوان فضایی در جهت آزادی بود. این به نوبه خود منجر به سلب مشروعیت از نهادهای سیاسی و از بین رفتن اصول شهروندی و اجماع مشورتی شد که قلب فعالیت سیاسی دموکراتیک محسوب می‌شد. بنابراین، ظهور توتالیتاریسم در پرتو آسیب‌هایی شکل گرفت که امکان یک زندگی عمومی پایدار را تضعیف می‌کرد. این سبک از زندگی پایدار، شهروندان را متحد کرده و در عین حال آزادی و منحصربه‌فرد بودن را برایشان به ارمغان می‌آورد. (شرایطی که آرنت از آن به عنوان کثرت یاد می‌کند.)

    در این اثر اولیه، می‌توان تعدادی از مضامین تکراری سازماندهی شده در نوشته‌های سیاسی آرنت را تشخیص داد. به عنوان مثال او به بررسی شرایط یک زندگی عمومی انسانی و دموکراتیک، نیروهای تاریخی و اجتماعی و اقتصادی که آن را تهدید می‌کنند، رابطه متضاد بین منافع خصوصی و خیر عمومی، تأثیر چرخه‌های تشدید شده تولید و مصرفی که بستر مشترک و جهانی زندگی بشر را بی‌ثبات کرد و… می‌پردازد. این مضامین نه تنها بارها و بارها در آثار بعدی آرنت ظاهر می‌شوند، بلکه از طریق توسعه تمایزات کلیدی به منظور ترسیم ماهیت وجود سیاسی و توانایی‌هایی که در تولید و حفظ آن اعمال می‌شوند، به طور مفهومی توضیح داده خواهند شد.

    آیشمن در اورشلیم و ابتذال شر

    کتاب آیشمن در اورشلیم، علی‌رغم تمام حساسیت‌هایی که در ابتدا برانگیخته بود، به مرور از شأن اثری کلاسیک در حوزه تاریخ و نظریه سیاسی برخوردار شد. این کتاب در نگاه اول مطالعه‌ای در باب شخصیتی خاص به نظر می‌رسد، اما با کمی دقت در آن درمی‌یابیم که هدف آرنت از نگارش این اثر، نه ارائه گزارشی تاریخی-بیوگرافیک، بلکه واکاوی پرسش‌های کلان و متنوع در دو حوزه سیاست و اخلاق است.

    قهرمان، یا به تعبیر درست‌تر، ضدقهرمان این کتاب، آدولف آیشمن (Adolf Eichmann)، یک مسئول بلندپایه حزب نازی است که نقشی گسترده در فرآیند تعقیب و پیگرد و کشتار یهودیان در سراسر اروپا دارد. او پس از اتمام جنگ مدتی نسبتاً طولانی متواری بود، تا اینکه سرانجام توسط نیروهای امنیتی موساد ربوده شده و برای محاکمه، تحویل دولت اسرائیل داده شد. دادگاه اسرائیل، آدولف آیشمن آلمانی را پس از دادرسی‌های پُرطول‌ و تفصیل، به جرم جنایت علیه بشریت به اعدام محکوم کرد.

    آدولف آیشمن، جنایتکار نازی در دادگاه رسیدگی به جرایمش

    در همان برهه، هانا آرنت طی مجموعه مقالاتی برای نشریه نیویورکر، به ارائه گزارش‌هایی مفصل از جریان دادرسی پرونده آیشمن پرداخت. این گزارش‌ها، بعدها در قالب کتاب آیشمن در اورشلیم گرد هم آمدند. آرنت در این کتاب در دل یک جنایت بزرگ در تاریخ بشر، مسئله شر را ریشه‌یابی کرده و با دنبال کردن عوامل ایجادکننده آن، تحلیل‌های خود را در این زمینه ارائه می‌دهد.

    این کتاب آرنت نشان‌دهنده تغییر در دغدغه‌های فکری او، از ماهیت کنش سیاسی به فعالیت‌های مرتبط با تفکر و قضاوت است. او به طور بحث‌برانگیزی از عبارت ابتذال شر برای توصیف اقدامات آیشمن به عنوان یکی از اعضای رژیم نازی و به ویژه نقش او به عنوان معمار اصلی و مجری راه‌حل نهایی نسل‌کشی هیتلر برای مشکل یهودیان استفاده می‌کند. استفاده از لغت ابتذال به معنای مخالفت با تصویرهای رایج از جنایات غیرقابل توضیح نازی است که ناشی از یک اراده بدخواهانه برای انجام شرارت است. منظور لذتی است که در قتل نهفته است. تا آنجایی که آرنت می‌توانست تشخیص بدهد، آیشمن از طریق ناکامی یا غیاب قوه‌های درست تفکر و قضاوت، به مرحله مشارکت مشتاقانه در برنامه نسل‌کشی رسیده بود. او بدون فکر عمل کرده و صرفا از دستورات پیروی کرده بود، عملیاتش را به نحو احسن اجرا کرده و بدون در نظر گرفتن تأثیر آن‌ها بر کسانی که مورد هدف قرار می‌گرفتند، به کار خود ادامه می‌داد. ابعاد انسانی این فعالیت‌ها مورد توجه وی قرار نگرفته بود و در نتیجه مسئله مربوط به نابودی یهودیان، از دیگر مسئولیت‌هایی که به طور بوروکراتیک به آیشمن و هم‌پیمانانش محول شده بود، قابل تشخیص نبود.

    همچنین بخوانید: آزمایش زندان استنفورد؛ وقتی قدرت هیولا می‌سازد

    آرنت در نهایت به این نتیجه می‌رسد که اعمال قضاوت در خصوص شخص آیشمن، اساساً رنج قربانیانش را برای او واقعی یا آشکار نخواهد ساخت. این وجود نفرت نبود که آیشمن را قادر به انجام نسل‌کشی کرد، بلکه نبود ظرفیت‌های فکری بود که می‌توانست ابعاد انسانی و اخلاقی فعالیت‌هایش را برایش ملموس کند. آیشمن در استفاده از ظرفیت تفکر و گفت‌وگوی درونی با خود که منجر به خودآگاهی از ماهیت شیطانی اعمالش می‌شد، ناکام ماند.

    این ارتباط بین همدستی با شر سیاسی و ناتوانی در داشتن تفکر و قضاوت درست، الهام‌بخش آخرین مرحله از کار آرنت بود. او به دنبال توضیح ماهیت قوه‌های ذهنی و نقش سازنده آن‌ها در انتخاب‌های سیاسی و اخلاقی مسئولانه بود.

    وضع بشر

    وضع بشر کتابی است سرشار از نگرش‌های غیرمنتظره که از بسیاری وجوه به زمان حال بیشتر تناسب دارد تا زمان انتشارش در سال ۱۹۵۸. هانا آرنت در این کتاب به بررسی انسانیت مدرن می‌پردازد و انسان را از منظر اعمالی که توانایی انجامش را دارد، مورد واکاوی قرار می‌دهد. مسائلی همچون از بین رفتن عامل انسانی و آزادی سیاسی، وضعیت انسان، حوزه عمومی و خصوصی، کار، حیات فعال و عصر مدرن در این کتاب مورد بررسی قرار می‌گیرد.

    علاوه بر این، او در این اثر تحقیقات تاریخی-فلسفی کاملی را انجام می‌دهد که به ریشه‌های دموکراسی و فلسفه سیاسی در جهان یونان باستان باز می‌گردد. هدف او پیشنهاد یک بازسازی پدیدارشناختی از جنبه‌های مختلف فعالیت‌های انسانی به جهت تشخیص بهتر نوع کنش و تعاملی که با وجود سیاسی کنونی مطابقت دارد، بوده است.

    در کتاب وضع بشر و آثار بعدی، وظیفه‌ای که آرنت برای خود تعیین می‌کند این است که عمل و ظاهر و همراه با آن زندگی مشترک سیاسی و ارزش‌های عقیدتی را از تباهی‌های فیلسوفان نجات دهد. او امیدوار است که با توضیح سیستماتیک آنچه که حیات فعال بشر مستلزم آن است، حیات کنش عمومی و سیاسی را به رأس دارایی‌ها و اهداف انسانی بازگرداند.

    فهرست آثار هانا آرنت

    • ریشه‌های توتالیتاریسم، 1951
    • راحل فارنهاگن: زندگی یک زن یهودی، 1957
    • وضع بشر، 1958
    • میان گذشته و آینده، 1961
    • درباره انقلاب، 1962
    • آیشمن در اورشلیم: گزارشی در باب ابتذال شر، 1963
    • درباره خشونت، 1970
    • مردان در زمانه تاریکی، 1968
    • بحران‌های جمهوریت، 1972
    • حیات ذهن، 2 جلد، 1978
    • سخنرانی‌هایی درباره فلسفه سیاسی کانت، 1982
    • عشق و سنت آگوستین، 1996
  • زندگی‌نامه کارن هورنای (۱۹۵۲-۱۸۸۵)

    زندگی‌نامه کارن هورنای (۱۹۵۲-۱۸۸۵)

    کارن هورنای در سال 1885 در آلمان متولد شد و در سال 1911 مدرک پزشکی خود را از دانشگاه برلین دریافت کرد. هورنای پس از چند سال طبابت، مجذوب رشته نوظهور روانکاوی شد و زیر نظر کارل آبراهام، یکی از همکاران شخصی و حامی زیگموند فروید و نظریه‌های او، به تحصیل پرداخت.

    او پس از تحقیق در مورد نظریه روانکاوی با آبراهام و پیش از نقل مکان به ایالات متحده برای تبدیل شدن به دستیار مدیر موسسه روانکاوی، در بیمارستان‌های برلین کار روان‌پزشکی انجام می­‌داد. (ونا، 2015)

    هورنای سپس به شهر نیویورک نقل مکان کرد تا یک دفتر روانکاوی خصوصی بسازد و همچنین در مدرسه جدید تحقیقات اجتماعی تدریس کند. او در آنجا دو اثر اصلی‌اش را نوشت: شخصیت روان رنجور زمان ما و راه‌­های جدید در روانکاوی.

    نقد فروید توسط کارن هورنای

    هورنای نظراتی را در مورد نظریه روانکاوی منتشر کرد که به دلیل عدم پایبندی آن‌ها به مکتب فکری کلاسیک فرویدی بحث‌برانگیز شد. در نتیجه، او در سال 1941 از موسسه روانکاوی نیویورک محروم شد.

    اگرچه هورنای وامدار سنت روانکاوی بود، اما معتقد بود که بسیاری از جنبه­‌های شخصیت و روان‌رنجوری تنها توسط انگیزه‌های ذاتی و بیولوژیکی فرد تعیین نمی‌­شود؛ بلکه زمینه­‌های محیطی و اجتماعی نیز تعیین‌کننده است. او همچنین به شدت از نظریه­‌های فروید در مورد روان‌شناسی زنان فاصله گرفت و این ایده را به چالش کشید که مسائل ذهنی زنان محصول دنیای مردانه است. (ونا، 2015)

    حوزه روانکاوی در مراحل اولیه و آغازین فعالیتش یک مکتب عمدتاً تحت سلطه مردان بود که بر روان انسان و اختلالات عاطفی زیربنایی تأثیرگذار بر آن تمرکز می‌کرد. کارن هورنای با به چالش کشیدن بسیاری از ایدئولوژی­‌های رایج مردانه، حوزه روانکاوی را متحول کرده و بسط داد. او امروزه به طور گسترده به عنوان یک پیشگام در زمینه روانکاوی شناخته می­‌شود. باورهای هورنای در مورد رفتار روان رنجور که نشات گرفته از محیط است، این تصور را به چالش می‌کشد که تمایلات روان‌رنجورانه ناشی از تجلیات ذاتی فرد است.

    هورنای مفاهیم روان‌شناسی زنانه­‌ای را ابداع کرد تا کسانی که انحراف را مطالعه می‌کنند، درک کنند چرا جنایتی توسط زنان انجام می‌شود (که اتفاق نسبتاً نادری است) و بتوانند از آن مفاهیم استفاده کنند.

    کمک کارن هورنای به روانشناسی

    زندگی‌نامه کارن هورنای

    کارن هورنای بر چندین شاخه از روان‌شناسی تأثیر گذاشت. به عنوان مثال، مزلو، او را به عنوان بنیان‌گذار روان‌شناسی انسان‌گرایانه معرفی کرد و کار هورنای او را در ایجاد سلسله مراتب نیازها تحت تأثیر قرار داد. (واناکور، 2020)

    اصطلاح «اضطراب اساسی» هورنای بر ایده «بی‌اعتمادی اساسی» اریک اریکسون تأثیر گذاشت و اولین مرحله رشد روانی-اجتماعی او شد. نظریه­‌های هورنای در مورد روان‌­رنجوری نیز به الهام بخشیدن به مکتب روان‌شناسی بین فردی و تشخیص اختلالات روان رنجور در روان‌پزشکی کمک کرد. هورنای به نوبه خود نه تنها بر نظریات روانکاوی، بلکه بر روان‌شناسی فرهنگی، روان‌درمانی بین فردی و روان‌شناسی انسان‌گرایانه نیز تأثیر گذاشت. (واناکور، 2020)

    روانشناسی زنان

    یکی از مشارکت‌های اصلی هورنای، کار او در زمینه روان‌شناسی زنان بود که دیدگاه روان‌شناسی سنتی فرویدی را درباره زنان به چالش کشید. برای مثال، هورنای در کتاب «فرار از زن بودن» (1932) خاطرنشان کرد که سوگیری مردمحوری (محوریت فالوس) روانکاوی از این واقعیت ناشی می‌شود که مبتکران آن -مانند زیگموند فروید– تقریباً کاملاً مرد بودند.

    هورنای برخلاف نظریه‌های سنتی فرویدی مطرح کرد که دختران قبل از بلوغ از اندام تناسلی خود آگاه هستند و در حالی که دختران ممکن است در سنین جوانی «حسادت آلت مردانه‌» را تجربه کنند، این اشتیاق می‌تواند برای پسرانی که می‌خواهند سینه‌ داشته باشند یا مادر شوند نیز صدق کند. (هورنای، 1933؛ وناکور، 2020). به گفته هورنای، رشک آلت مردانه ناشی از ناامیدی از پدرِ دختر است؛ تمایل به زن نبودن منجر به «فرار از زنانگی» می‌­شود.

    با این حال، برای هورنای این امر اجتناب‌ناپذیر نبود، زیرا یک دختر می‌توانست از طریق همانند­سازی با مادرش بر رشک آلت تناسلی مردانه غلبه کند. هورنای آنچه را که «بی‌اعتمادی بین جنس‌ها» می‌خواند، از طریق تاریخ و فرهنگ ترسیم کرد. او رابطه زن و شوهر را با رابطه والدین با فرزند مقایسه کرد؛ رابطه­‌ای که باعث بی‌­اعتمادی و بیزاری می‌شود.

    به همین ترتیب، او خاطرنشان کرد که جامعه به عنوان یک کل به طور همزمان از زنان می‌­ترسد و نسبت به آن‌ها اظهار تنفر می‌کند؛ به گونه‌ای که آن‌ها را وادار به موقعیتی می­‌کند که به مردان وابسته باشند.

    هورنای به این نتیجه رسید که کینه بین مردان و زنان ناشی از حسادت آلت تناسلی مردانه نیست، بلکه در حسادت مردان نسبت به توانایی زنان در تولید زندگی است؛ حسادت رحم. (هورنای، 1967) این امر برجسته‌ترین انحراف هورنای از روانکاوی را نشان می­‌دهد، در حالی که فروید معتقد بود که زنان کامل هستند زیرا فاقد آلت تناسلی هستند. هورنای زنان را موجوداتی کامل می‌دید که شایسته دیده شدن و بحث در شرایط خاص خود هستند.

    دیدگاه‌های مخالف هورنای در مورد زنان باعث بحث و جدل در دنیای روانکاوی شد. (واناکور، 2020) در نتیجه هورنای با روان‌شناسان برجسته در آن زمان درگیر شد، زیرا نگران انحراف خود از فروید بود. خود فروید زمانی او را «توانا و بدخواه» نامید و گفت که روانکاوان زن به طور کلی بیشتر احتمال دارد که حسادت آلت تناسلی مردان را در بیماران خود بی‌ارزش کنند، زیرا نمی‌­توانند آن را در خود تشخیص دهند. (واناکور، 2020)

    نظریه‌­های نیازهای روان‌رنجوری

    هورنای همچنین برخلاف فروید معتقد بود که فرهنگ به جای انگیزه‌های غریزی، تا حد زیادی منجر به رفتار و ویژگی‌­های روانی، به ویژه در روان‌رنجوری می­‌شود. او همچنین ساختار جدیدی برای روان‌رنجوری ایجاد کرد. هورنای معتقد بود که روان‌رنجوری ناشی از اضطراب اساسی است که به نوبه خود از شرایط خانوادگی ناشی شده که باعث می‌شود کودک احساس ناخواستنی بودن پیدا کند. این اضطراب اساسی باعث می‌شود که افراد در دنیا احساس درماندگی یا گم‌گشتگی کنند و سعی کنند نیاز خود به عشق و پذیرش را از طریق چهار «گرایش روان‌رنجوری» برآورده کنند: عاطفه، تسلیم، قدرت، کناره‌گیری. (هورنای، 1937؛ وناکور، 2020)

    هورنای بیشتر کار خود را در مورد روان‌رنجوری در کتاب روان رنجور و رشد انسانی: مبارزه برای تحقق خود (1950) توسعه داد. جایی که او ایده «خود واقعی» را مطرح کرد؛ خودی که به روشی سالم به سوی خودسازی رشد کرده است. به گفته هورنای، خود واقعی یا ممکن از پتانسیل‌های ذاتی ساخته شده است که بسته به فرد و شرایط می‌توانند شکوفا یا پژمرده شوند و افراد برای به دست آوردن خود واقعی به فضایی گرم، آزادی برای بیان احساسات و روابط سالم نیاز دارند. (واناکور، 2020)

    هورنای می­‌گوید روان‌رنجوری از یکی از این سه روند روان رنجور ناشی می‌شود. افراد روان‌رنجور به جای خودآگاهی، به «جستجوی افتخار» می‌پردازند که به آن‌ها امکان می‌دهد «خودِ آرمانی شده» را محقق کنند. اگرچه از نظر هورنای دستیابی به خودآگاهی دشوار است، اما در شرایط مناسب می‌توان آن را انجام داد. در این میان خودِ ایده‌آل شده، خودِ غیرممکنی است که هرگز به نتیجه نمی‌رسد. در نتیجه افراد روان‌رنجور وارد چرخه نفرت از خود می‌شوند: «خود منفور».

    در این میان، «خود واقعی» در هر لحظه وجود دارد و از نقاط قوت، ضعف، شکست و دستاوردهای فرد تشکیل شده است. هورنای معتقد بود که پنج راه وجود دارد که شخصیت‌های روان‌رنجور با خود ایده‌آل مواجه شوند.

    افرادی که به سمت خواست دیگران حرکت می‌کنند، خود ایده‌آل شده‌شان شخصی موردعلاقه و توجه است.آن‌ها سعی می‌کنند به آنچه دیگران نیاز دارند، مثلا شخصیتی گوشه‌گیر، تابع یا ضعیف تبدیل شوند.

    آن‌ها اغلب تمایلات پرخاشگرانه‌شان را سرکوب می‌کنند، زیرا معتقدند این تمایلات باعث می­‌شود دیگران آن‌ها را دوست نداشته باشند یا برای آن‌ها ارزش قائل نشوند. در همین حال کسانی که از دیگران فاصله می‌گیرند، به شخصیت‌های جدا شده‌ای تبدیل می‌شوند که خواهان آزادی و استقلال از دیگران هستند. آن‌ها می­‌خواهند تنها و رها از خواسته‌­های دیگران باشند. با این حال همان‌طور که هورنای اشاره می­‌کند، آزادی از محدودیت‌­ها به معنای آزادی برای رشد و خود واقعی بودن نیست. (واناکور، 2020)

    افرادی که علیه مردم حرکت می­‌کنند، شخصیت‌­های پرخاشگری هستند که خودشیفته، کمال‌گرا یا متکبر/انتقام‌جو هستند. در مقابل فروید، هورنای خودشیفتگی را محصول محیط خود می‌دانست نه یک ویژگی ذاتی. کودکی که نازپرورده و مورد تحسین بزرگ می‌­شود، ممکن است به یک خودشیفته تبدیل شود. افراد خودشیفته هم به عظمت خود متقاعد شده و هم ناامن هستند؛ به این معنی که ممکن است بدون هیچ دستاوردی به استعدادهای خود ببالند یا برعکس. چنین افرادی اغلب اگر شکست بخورند، فروپاشی از واقعیت را تجربه می­‌کنند.

    به گفته هورنای، افراد کمال‌گرا استانداردهای غیرواقعی بالایی برای خود و دیگران دارند. هورنای این‌ها را به والدین مستبدی نسبت داد که باعث احساس بی‌ارزش بودن در کودکانشان می­‌شدند. کمال‌گراها خود را برتر از دیگران در تلاش برای کمال می‌دانند که هرگز به آن نخواهند رسید. از آنجایی که کمال‌گرایان بر این باورند که منصف و عادل هستند و جهان باید مطابق با آن‌ها رفتار کند، عدم دستیابی به هدف به معنای شکست در دستیابی به کمال است. (واناکور، 2020) در نتیجه کمال‌گرایی اغلب باعث تنفر از خود می‌شود.

    منبع

  • زندگی‌نامه ویلفرد بیون (۱۸۹۷-۱۹۷۹)

    زندگی‌نامه ویلفرد بیون (۱۸۹۷-۱۹۷۹)

    ویلفرد بیون (1897-1979) در موترا، شهری در شمال غربی هند به دنیا آمد و در یک مدرسه شبانه‌روزی در انگلستان تحصیل کرد؛ جایی که به خاطر دلتنگی و دوری از پدر و مادر و دایه‌اش و هندوستانی که دوست داشت، ناراضی بود.

    او در طول جنگ جهانی اول در فرانسه در هنگ تانک جنگید و نشان خدمات برجسته و همچنین نشان لژیون دونور را از دولت فرانسه دریافت کرد.

    زندگی‌نامه ویلفرد بیون

    پس از جنگ، بیون تاریخ را در کالج کوئینز آکسفورد خواند و بعداً به تحصیل پزشکی در دانشگاه کالج لندن پرداخت. پس از کسب صلاحیت پزشکی، هفت سال در کلینیک تاویستوک لندن در زمینه روان‌درمانی روانکاوانه آموزش دید. در آنجا ساموئل بکت را برای مصاحبه‌های درمانی دید. در سال 1938 او اولین تحلیل آموزشی خود را با جان ریکمن آغاز کرد. با شروع جنگ جهانی دوم که طی آن بیون با سربازان آسیب‌دیده در بیمارستان‌های نظامی کار می‌کرد، به این امر پایان داد.

    در حدود سال 1946 با ملانی کلاین وارد تحلیل آموزشی شد و در سال 1950 به عضویت کامل انجمن روانکاوی بریتانیا درآمد. بیون دو بار ازدواج کرد و سه فرزند داشت. دخترش پارتنوپ در ایتالیا به یک تحلیلگر با استعداد تبدیل شد. در سال 1968، در سن 71 سالگی به کالیفرنیا نقل مکان کرد و اندکی قبل از مرگش در سال 1979 به انگلستان بازگشت.

    کار ویلفرد بیون و توسعه مفاهیم کلاینی

    او در حین تحصیل در دانشگاه UCL، با ویلفرد تروتر، پزشک دیگری که علاقه‌مند به عملکرد ذهن بود آشنا شد. کتاب غرایز توده در صلح و جنگ نوشته‌ی تروتر، تأثیر مهمی بر علاقه بیون به ذهنیت گروهی داشت.

    کار بیون با سربازان آسیب‌دیده در طول جنگ جهانی دوم و نقش او در کار با هیئت‌های انتخاب افسر، به شکل‌گیری اساس ایده‌های او کمک کرد که بعداً در مقالات منتشر شده به عنوان تجربیات در گروه‌ها بیان شد.

    زندگی‌نامه ویلفرد بیون

    بیون بیشتر به دلیل کار روانکاوی با بیماران در حالات روان‌پریشی، با ایجاد و بسط مفاهیم کلاین در مورد همانندسازی فرافکنانه و دو موقعیت پارانوئید-اسکیزوئید و افسردگی در تعادل پویا، و با معرفی مفهوم ظرف-مظروف و با بسط یک نظریه درباره تفکر با تجربه عاطفی در هسته آن شناخته شده است. شناخته‌شده‌ترین اثر او، علاوه بر تجارب در گروه‌ها و مقالات دیگر، چهار کتاب در دهه شصت شامل یادگیری از تجربه، عناصر روانکاوی، تحولات و توجه و تفسیر است.

    بیون معتقد بود که توسعه ایده‌های او در مورد دنیای درونی فرد، به ویژه در رابطه با تفکر و فانتزی ناخودآگاه بدوی، ایده‌های قبلی او را در مورد ذهنیت گروهی ترکیب و دگرگون کرد. با این حال، او از سوی ملانی کلاین برای ایده‌های اخیرش و همچنین برای توضیح او در مورد انتقال متقابل بر اساس نسخه‌ای توسعه‌یافته از مفهوم همانندسازی فرافکنانه کلاین حمایت نشد.

    بیون امروز

    تعداد فزاینده‌ای از تحلیل‌گران به بررسی ارتباط بالینی ایده‌های بعدی بیون علاقه نشان می‌دهند. برخی از آن‌ها عمدتاً در زمان او در لس‌آنجلس توسعه یافته‌اند. خاطرات آینده اثری کنایه‌آمیز است که بسیاری از ایده‌های نظری بیون را در قالب یک رمان بازنویسی می‌کند، چیزی که او همیشه درصدد انجام آن بود. مفهوم “O” هنوز هم به عنوان یک چالش برای تحلیل‌گران معاصر باقی مانده است، اما به همه ما یادآوری می‌کند که پدیده‌هایی که مطالعه می‌کنیم به سختی قابل فهم هستند و به نوعی پشت آن ظاهر سطحی که سیستم‌های حسی و ادراکی ما را تحت تاثیر قرار می‌دهند و چیزهایی که به طور معمول با آن‌ها سروکار داریم، دگرگونی از شکل واقعی آن‌هاست. کار بیون همچنان از نظر بالینی برای نسل‌های جدید تحلیلگران و محققان در زمینه‌های گوناگون و در بسیاری از نقاط مختلف جهان تازگی دارد.

    به رغم سبک نویسندگی و تفکر بی‌نظیر بیون، بهتر است آثار او را نه در انزوا، بلکه همراه آثار با هربرت روزنفلد و هانا سگال نگریست.

  • زندگی‌نامه جان بالبی (۱۹۰۷-۱۹۹۰)

    زندگی‌نامه جان بالبی (۱۹۰۷-۱۹۹۰)

    جان بالبی (John Bowlby) (زاده ۲۶ فوریه ۱۹۰۷ – درگذشته ۲ سپتامبر ۱۹۹۰)، روانشناس و روانکاو بریتانیایی، معتقد بود که دلبستگی‌های دوران کودکی نقش مهمی را در رشد و عملکردهای ذهنی مراحل بعدی زندگی فرد ایفا می‌کند. فعالیت‌های او و همراهی و تلاش روانشناس مری آینزورث، به توسعه نظریه دلبستگی کمک کرده است.

    بالبی معتقد بود که کودکان با یک گرایش زیستیِ از پیش برنامه‌ریزی شده برای جست‌وجوی چهره دلبستگی خود و حفظ رابطه نزدیک با آن‌ها متولد می‌شوند. این امر توجه، محبت و آرامش را برای آن‌ها به ارمغان آورده و به بقای کودک نیز کمک می‌کند. رابطه نزدیک با مراقبّ، ضمن رفع نیازهای کودک، وی را از خطرات محیطی حفظ می‌کند.

    علت شهرت جان بالبی به دلایل زیر است:

    • مبتکر نظریه دلبستگی بودن
    • پژوهش درباره رشد کودک
    • تأثیرگذاری بر حوزه‌های روانشناسی، آموزش، مراقبت از کودک و فرزندپروری در دنیای امروزی

    سال‌های اولیه زندگی جان بالبی

    ادوارد جان مستین بالبی در لندن در خانواده‌ای با طبقه اجتماعیِ متوسط رو به بالا به دنیا آمد. پدر و مادر وی معتقد بودند که محبت و توجه بیش از حد والدین باعث لوس شدن کودک می‌شود و به همین ترتیب هر روز تنها مقدار کمی از وقت خود را صرف او می‌کردند. والدینش او را در هفت سالگی به یک مدرسه شبانه‌روزی فرستادند و سال‌ها بعد بالبی این اتفاق را یک تجربه آسیب‌زا توصیف کرد.

    سپس بالبی در کالج ترینیتی کمبریج مشغول به تحصیل در رشته روانشناسی شد و دورانی را صرف کار کردن با کودکان بزهکار کرد. پس از فارغ‌التحصیلی از دانشگاه کمبریج، برای کسب تجربه و دنبال کردن اهداف شغلی‌اش به صورت داوطلبانه در دو مدرسه مخصوص کودکان ناسازگار و بزهکار مشغول به کار شد. این تجربه مسیر آینده او را تعیین کرد و منبع الهام وی برای حرکت در جهت روان‌پزشکی کودک شد.

    پس از آن مدتی را در بیمارستان دانشگاه کالج لندن صرف تحصیل در رشته پزشکی کرد. پس از پایان دوران پزشکی، در بیمارستان مودسلی به ادامه تحصیل در رشته روان‌پزشکی پرداخت. در طول این مدت، بالبی در انستیتو روانکاوی بریتانیا نیز مشغول تحصیل بود و تحت تأثیر کار ملانی کلاین، روانشناسی که تکنیک بازی‌درمانی را ایجاد کرده بود، قرار گرفت. او در نهایت از نظریات کلاین فاصله گرفت، زیرا معتقد بود که این رویکرد بیش از حد روی خیال‌پردازی‌های کودکان تمرکز می‌کند و بر رویدادها و وقایع محیطی از جمله تأثیر والدین و مراقبان کودک، به اندازه کافی توجه ندارد.

    او در سال 1937 و 30 سالگی، به یک روانکاو تبدیل شد و در طول جنگ جهانی دوم در سپاه پزشکی ارتش سلطنتی خدمت کرد.

    در سال 1938 با زنی به نام اورسولا لونگ استاف ازدواج کرد و آن‌ها صاحب چهار فرزند شدند. پس از پایان جنگ، بالبی مدیریت کلینیک تاویستوک را بر عهده گرفت و در سال 1950 به سِمَت مشاور بهداشت روان سازمان جهانی بهداشت (WHO) منصوب شد.

    دوران کاری و توسعه نظریه دلبستگی

    کار با کودکان باعث شد که بالبی علاقه شدیدی به موضوع رشد کودک پیدا کند. او به طور ویژه به نحوه تأثیرگذاریِ جدایی از مراقبان روی کودکان علاقه‌مند شد. پس از مدتی مطالعه روی این موضوع، او شروع به توسعه ایده‌های خود در زمینه اهمیت دلبستگی در رشد کودک کرد.

    در سال 1949، سازمان جهانی بهداشت (WHO) بالبی را مامور کرد تا در مورد سلامت روان کودکان بی‌خانمان در اروپا گزارشی تهیه کند. در سال 1951 نتیجه کار او با عنوان مراقبت مادرانه و سلامت روان (Maternal Care and Mental Health) منتشر شد. او در این گزارش نوشته بود: «نوزادان و کودکان خردسال باید با مادرانشان (یا جانشین دائمی مادر؛ فردی که به طور پیوسته نقش مادری را برای او ایفا می‌کند) یک رابطه گرم، صمیمی و دائمی داشته باشند تا هر دوی آن‌ها بتوانند حس رضایت و لذت را در این رابطه تجربه کنند.»

    پس از انتشار این گزارش تأثیرگذار، بالبی به توسعه نظریه دلبستگی خود ادامه داد.

    زندگی‌نامه جان بالبی

    جان بالبی از موضوعات مختلفی از جمله علوم شناختی، روانشناسی رشد، زیست‌شناسی تکاملی و رفتارشناسی (علم مطالعه رفتار حیوانات) نیز در توسعه نظریه خود کمک گرفته است. تئوری نهایی او به بیان این موضوع می‌پردازد که اولین پیوندهایی که کودکان با مراقبانشان ایجاد می‌کنند، تأثیر فوق‌العاده‌ای بر آن‌ها داشته و تاثیرگذاری‌اش در طول زندگی آن‌ها نیز ادامه خواهد داشت.

    بالبی به عنوان یک روانکاو آموزش دیده و مانند زیگموند فروید معتقد بود که اولین تجربیات زندگی هر شخص تأثیر پایداری بر رشد او خواهد داشت. به گفته بالبی، دلبستگی باعث می‌شود که مادر نوزادش را نزدیک خود نگه دارد و در نتیجه شانس بقای کودک افزایش پیدا می‌کند. او معتقد است که هم مادران و هم نوزادان به گونه‌ای تکامل یافته‌اند که بتوانند نیاز ذاتی به نزدیکی به دیگری را اقناع کنند. با حفظ این پیوند و نزدیکی، به احتمال زیاد نوزادان مراقبت و حمایت لازم برای اطمینان از بقای خود را دریافت می‌کنند.

    بالبی تحت تأثیر کار کنراد لورنز جانورشناس و رفتارشناس نیز قرار گرفته بود؛ زیرا لورنز نشان داد که دلبستگی امری ذاتی است و علاوه ‌بر آن دارای ارزش بقا نیز هست. لورنز به واسطه مطالعات معروف خود روی نقش‌پذیری، در سال 1935 نشان داد که غازهای جوان پس از بیرون آمدن از تخم در یک دوره بحرانی خاص، محور دلبستگی خود را جست‌و‌جو می‌کنند.

    لورنز حتی توانست کاری کند که غازهای تازه از تخم بیرون آمده او را محور دلبستگی خود قرار داده و به چشم شخصیت «مادر» به او نگاه کنند. این آزمایش نشان داد که دلبستگی نه تنها ذاتی است، بلکه یک دوره خاص نیز وجود دارد که در طی آن می‌توان روابط مناسب دلبستگی را ایجاد کرد. تحقیقات لورنز نشان داد که پس از یک دوره معین (برای غازها مدت آن تقریباً 32 ساعت است) دیگر احتمال ایجاد دلبستگی وجود ندارد.

    موضوع اصلی نظریه دلبستگی بالبی این است که مادرانی که در دسترس کودک خود بوده و به نیازهای نوزادشان پاسخ می‌دهند، احساس امنیت را برای فرزندانشان ایجاد می‌کنند. کودک می‌داند که مراقب او قابل اعتماد است و برای او به عنوان یک پایگاه امن برای کشف جهان عمل می‌کند.

    نظریه دلبستگی جان بالبی

    زندگی‌نامه جان بالبی

    بالبی از دلبستگی به عنوان «ارتباط روانی پایدار بین انسان‌ها» یاد می‌کند. نظریه کردارشناسی او در مورد دلبستگی نشان می‌دهد که نوزادان نیاز ذاتی به ایجاد پیوند دلبستگی با مراقب خود دارند. این یک پاسخ تکامل یافته است که شانس بقای کودک را افزایش می‌دهد. کودکان همراه با رفتارهایی ذاتی همچون گریه کردن و زمزمه‌های آرام به دنیا می‌آیند و مراقبان آن‌ها از نظر زیستی برنامه‌ریزی شده‌اند تا به این سیگنال‌ها پاسخ داده و به نیازهای کودک توجه کنند.

    اغلب اوقات این مادران هستند که نقش مراقبان اصلی کودک و چهره اصلی دلبستگی فرد را ایفا می‎‌کنند، اما بالبی معتقد بود که نوزادان می‌توانند چنین پیوندهایی را با دیگران نیز ایجاد کنند. شکل‌گیری یک پیوند دلبستگی می‌تواند آسایش و آرامش، امنیت و منبع تغذیه را برای کودک به ارمغان بیاورد، اما بالبی خاطرنشان می‌کند که رسیدن به یک منبع تغذیه اساس یا هدف این دلبستگی نیست و همین موضوع باعث می‌شود که نوزادان بتوانند با پدران و سایر مراقبانی که دارای نقشی اساسی هستند نیز پیوند دلبستگی ایجاد کنند.

    بالبی معتقد است که ایجاد دلبستگی طی مراحل مختلفی شکل می‌گیرد:

    • مرحله پیش‌دلبستگی: در اولین بخش و در مرحله پیش‌دلبستگی، نوزادان مراقب اصلی خود را می‌شناسند اما هنوز نسبت به او دلبستگی ندارند. گریه و هیاهوی نوزاد توجه لازم و مراقبت والدین را به خود جلب می‌کند و این موضوع هم برای کودک و هم برای مراقب او مفید است. این مرحله تا حدود سه ماهگی ادامه پیدا می‌کند و نوزادان به تدریج شروع به شناخت بیشتر والدین کرده و حس اعتماد در آن‌ها ایجاد می‌شود.
    • مرحله دلبستگی در حال انجام: در طول مرحله دلبستگی بدون گزینش، نوزادان نسبت به مراقبان اولیه و همچنین برخی از مراقبان ثانویه زندگی خود واکنش مشخصی نشان می‌دهند و آن‌ها را ترجیح می‌دهند.
    • مرحله دلبستگی واضح: در طول دوره دلبستگی متمایز، دلبستگی نزدیک به مراقبِ آشنا به وضوح مشهود است و هنگامی که از آن فرد جدا می‌شوند، پریشانی و اضطراب جدایی را تجربه خواهند کرد.
    • مرحله تشکیل رابطه متقابل: در نهایت در طول مراحل دلبستگی چندگانه و رفتار مشارکتی، کودکان شروع به ایجاد وابستگی قوی به افرادی فراتر از مراقبان اولیه خود می‌کنند.

    اگر علاقه‌مندید درباره نظریه دلبستگی بالبی بیشتر مطالعه کنید، به مطلب «تعریف دلبستگی و سبک‌های آن» مراجعه کنید.

    تأثیرات جان بالبی در حوزه روانشناسی

    زندگی‌نامه جان بالبی

    پژوهش‌های جان بالبی در زمینه دلبستگی و رشد کودک، تأثیر ماندگاری بر حوزه‌های روانشناسی، آموزش، مراقبت از کودک و فرزندپروری گذاشته است. محققان برای توسعه تکنیک‌های درمان بالینی و راهبردهای بازدارنده، تحقیقات و پژوهش‌های او را گسترش دادند. کارهای او همچنین بر روانشناسان برجسته دیگری از جمله همکارش مری آینزورث نیز تأثیر گذاشته است. او نیز با گسترش پژوهشات بالبی و تلاش برای ایجاد روشی برای مشاهده دلبستگی کودک به مراقب، سهم قابل توجهی را در توسعه نظریه دلبستگی داشت.

    در یک نظرسنجی انجام شده از روانشناسان در سال 2002 که در مجله Review of General Psychology منتشر شد، بالبی در رده چهل و نهمین روانشناس پر استناد قرن بیستم رتبه‌بندی شد.

    برخی آثار مهم‌تر جان بالبی:

    • جان بالبی، مراقبت مادرانه و سلامت روان، سازمان بهداشت جهانی بول، 1951؛ 3 (3): 355-533.
    • جان بالبی، ماهیت پیوند کودک با مادرش، Int J Psychoanal. 1958؛ 39 (5): 350-73.
    • جان بالبی (1968)، دلبستگی و از دست دادن، جلد 1: دلبستگی نیویورک: کتاب‌های پایه.
    • جان بالبی (1973)، دلبستگی و از دست دادن، جلد 2: جدایی، اضطراب و عصبانیت. نیویورک: کتاب‌های پایه.
    • جان بالبی (1980)، دلبستگی و از دست دادن، جلد 3: از دست دادن: غم، اندوه و افسردگی. نیویورک: کتاب‌های پایه.

    منبع

    https://www.instagram.com/experientiallifemag/

     

  • خودزندگی‌نامه اروین یالوم

    خودزندگی‌نامه اروین یالوم

     

    من در روز سیزدهم ژوئن سال 1931 در شهر واشینگتن آمریکا متولد شدم. والدینم بعد از جنگ جهانی اول از یک روستای کوچک در روسیه به آمریکا مهاجرت کردند. خانه ما در قسمت مرکزی واشینگتن و طبقه بالای سوپرمارکتِ پدرم بود. در زمان کودکی من، واشینگتن شهری بود که به طبقات فرهنگی و اقتصادی مختلف تقسیم شده بود و از این رو دوران کودکی‌ام در یک محله سیاه‌نشین و فقیر گذشت. خطرناک بودن محله من را به مطالعه در خانه وا می‌داشت و دو بار در هفته با دوچرخه به کتابخانه مرکزی می‌رفتم تا کتاب‌های موردنیازم را تهیه کنم.

    در آن زمان هیچ‌گونه مشاوره و راهنمایی برایم مهیا نبود. پدر و مادرم تحصیلاتی نداشتند و حتی یک کتاب هم نخوانده بودند. تمام زندگی آن‌ها در تلاش برای بقای اقتصادی صرف شده بود. از این رو کتاب‌هایی که برای مطالعه انتخاب می‌کردم دمدمی و متنوع بودند؛ حتی نحوه معماری کتابخانه و چینش قفسه‌ها مرا در خواندن آن‌ها هدایت می‌کرد.

     

     

    برای اولین بار قفسه بزرگی که وسط کتابخانه بود چشم مرا گرفت این قفسه مختص به زندگی‌نامه‌ها بود. من یک سال تمام را صرف مطالعه این قفسه، از A (جان آدامز) تا Z (زرتشت) کردم. اما نقطه‌ی عطفی که الهام‌بخش من بود و مرا به سمت خرد و رضایت بیشتری هدایت کرد، بخش داستان‌های کتابخانه بود. در اوایل زندگی این نظر، که هنوز هم بر آن هستم، در ذهن من شکل گرفت که نوشتن یک رمان بهترین کاری است که یک فرد می‌تواند در طول عمرش انجام دهد.

    در آن زمان انتخاب‌های شغلی برای مردان جوان محدود قلمداد می‌شد و تمامی هم‌دوره‌های من یا به رشته‌ی پزشکی رفته بودند و یا به تجارت پدرانشان پیوسته بودند. از آنجایی که به نظرم پزشکی نزدیک‌تر به تولستوی و داستایوفسکی ‌آمد، آموزش‌های پزشکی را شروع کرده و تخصص روانپزشکی را انتخاب کردم. روانپزشکی تخصصی است که کنجکاوی زیادی را در شما برمی‌انگیزد؛ هر بار که داستان یکی از بیمارانم آشکار می‌شد، شگفتی تازه‌ای را برایم به ارمغان می‌آورد. به نظر من، هر بیمار نیازمند یک درمان منحصربه‌فرد و متفاوت است، چراکه داستان زندگی همه آن‌ها مختص به خودشان است. با گذشت زمان این نقطه‌نظر مرا از روانپزشکی حرفه‌ای امروزی دور کرد و دلیل آن جهتی است که این رشته با شدت و لجاجت تمام به سوی آن در حرکت است؛ برای مثال تشخیص‌ها بر پایه یک‌سری علائم کتابی شکل می‌گیرد و از فردگرایی به دور است، درمان‌ها با ساختاری یکسان و کوتاه‌مدت برای همه انجام می‌گیرد و مواردی شبیه به این‌ها.

     

     

    اولین نوشته‌های من در اصل مشارکتی بود که با ژورنال‌های تخصصی داشتم. در ادامه اولین کتابم را نوشتم که «نظریه و کاربرد در روان‌درمانی گروهی» نام داشت و به عنوان دانشنامه آموزشی برای بسیاری از درمانگران استفاده شد. این کتاب به دوازده زبان مختلف ترجمه شده و اکنون (در زمان نگارش این یادداشت) زیر چاپ چهلم است. درمانگران نوشته‌های گروه‌درمانی مرا تحسین می‌کنند، چرا که بر مبنای بهترین تحقیقات تجربی نوشته شده‌اند؛ من اما، بخشی از موفقیت این نوشته‌ها را مدیون داستانی بودن آن‌ها می‌دانم. بیست سال است که دانشجویان می‌گویند این کتاب مثل یک رمان خوانده می‌شود!

    نوشته‌های دیگر من شامل این موارد است: روان‌درمانی اگزیستانسیال، روان‌درمانی گروهی بیماران بستری (راهنمایی برای رهبری گروه‌ها در بخش روانپزشکی بیمارستان)، گروه‌های رویارویی.

    بعد از نوشتن این درسنامه‌ها، برای اینکه جنبه‌های مختلف روان‌درمانی اگزیستانسیال را روشن‌تر کنم، شروع به نوشتن رمان‌های درمانی (جلادِ عشق، مامان و معنای زندگی) و آموزشی (وقتی نیچه گریست، دروغگویی روی مبل، درمان شوپنهاور) کردم.

    با وجود اینکه کتاب‌هایم در نظر عموم بسیار مورد استقبال گرفتند و نقد‌های زیادی، مثبت و گاهاً منفی دریافت کردند، از لحاظ ادبی آن‌ها را آموزشی می‌دانم که ژانر جدیدی از کتاب‌ها را ابداع کردند: رمان‌های آموزشی. هرکدام از این کتاب‌ها به پانزده تا بیست زبان مختلف ترجمه شدند و به طور گسترده‌ای به کشورهای خارجی فرستاده شدند.

     همسرم، مریلین، دکتری تخصصی‌اش را در رشته‌ی ادبیات تطبیقی (فرانسه و آلمانی) از دانشگاه جان هاپکینز دریافت کرد و به یک استاد دانشگاه و نویسنده بسیار موفق بدل شد. کارهای او شامل این موارد است: خواهران خونی، تاریخچه پستان، تاریخچه همسر، متولد شدن ملکه شطرنج (این کتاب را به همراه پسرمان رید یالوم نوشته است) و محل استراحتِ آمریکایی.

    من چهار فرزند دارم که همه‌ی آن‌ها در سن‌فرانسیسکو زندگی می‌کنند و شغل‌های متنوعی را نظیر پزشکی، عکاسی، نویسندگی، کارگردانی تئاتر و روانشناسی بالینی برگزیده‌اند.

    منبع

    پیشنهاد مطالعه:

    معرفی کتاب درمان شوپنهاور از اروین د یالوم

  • زندگی‌نامه آنا فروید (۱۹۸۲-۱۸۹۵)

    زندگی‌نامه آنا فروید (۱۹۸۲-۱۸۹۵)

    آنا فروید (۱۸۹۵ تا ۱۹۸۲) روانکاو کودک شناخته‌شده اتریشی است. پدرش، زیگموند فروید، بنیانگذار روانکاوی بود. اما آنا فروید فقط با نام پدرش شناخته نمی‌شود. او یکی از اشخاص مهم و تاثیرگذار در جنبش روانکاوی بود که پایه‌گذار نوآوری‌های نظری و تکنیکی مهمی بود و تغییراتی اساسی در نحوه شناخت، درک و مراقبت از کودکان ایجاد کرد.

     

    آنا فروید سوم دسامبر ۱۸۹۵ در وین زاده شد. او کوچکترین فرزند از میان شش فرزند زیگموند و مارتا فروید بود. او کودکی سرزنده با قدرت تخیل بالا بود که معمولا غرق قصه‌های مختلف می‌شد یا خود داستان‌سرایی می‌کرد. او عاشق خیال‌پردازی بود و در اواخر کودکی، بر اساس کتاب داستان‌های مورد علاقه‌اش، جهان‌های تخیلی خلق می‌کرد.

    آنا فروید در 1896

    آنا کودک بازیگوشی بود و معمولا مایه دردسر می‌شد؛ به همین دلیل فروید در سال ۱۸۹۹ به دوستش ویلهلم بلایز نوشت:

    «آنا را شیطنت‌هایش آنقدر زیبا کرده است.»

    کودکیِ ناخوشایند آنا فروید

    آنا فروید کودکی چندان شادی نداشت. او زیر سایه پنج خواهر و برادرش بزرگ شد و به همین خاطر، معمولا احساس طردشدگی می‌کرد. او با مادرش هم رابطه‌ی دشواری داشت؛ چرا که مادرش سخت‌گیر و مستبد بود. آنا بعدها نوشت: «مادرم هیچ قانونی را رعایت نمی‌کرد؛ او قانون های خودش را می‌ساخت.»

    فروید و همسرش مارتا 1911

    آنا معمولا برای تسلی یافتن به سراغ پدرش می‌رفت. خلاصه‌ای از کودکی او را می‌توان در بخشی از خاطراتی که از اوایل زندگی‌اش درباره یک تعطیلات خانوادگی نوشته، یافت:

    ” «دیگران» همه سوار قایق شدند و رفتند و مرا در خانه رها کردند. شاید به خاطر اینکه قایق دیگر جا نداشت، شاید هم به خاطر اینکه من زیادی کوچک بودم. در آن زمان من شکایتی نکردم و پدرم که در حال مشاهده‌ی این صحنه بود، مرا تحسین کرد و تسلی داد. این کار پدر مرا چنان خوشحال کرد که دیگر هیچ چیز اهمیتی نداشت.

    شاید این تجربیات را بتوان نشانه‌ای بر فداکاری و جدیت او در تمام عمر، برای کمک به کودکان محروم و تعهدش به ادامه راه پدرش دانست.

    رقابت خواهرانه؛

    مشکلات آنا فروید با خواهرش سوفی

    رابطه آنا با خواهرش سوفی، که دو سال و نیم از او بزرگتر بود و فرزند مورد علاقه مادرشان نیز بود، بسیار آشفته بود. سوفی از آنا جذاب‌تر بود اما آنا باهوش‌تر بود. رقابت بین آن‌ها چنان شدید بود که برقرار کردن آرامش در خانواده را دشوار می‌ساخت. این رقابت تا سال ۱۹۱۳ ادامه داشت؛ زمانی که سوفی ازدواج کرد و از خانه‌ی آن‌ها رفت.

    آنا فروید و خواهرش سوفی 1901

    خانواده طوری برنامه‌ریزی کرد که آنا در زمان جشن عروسی خارج از کشور باشد. او به شدت از این مساله آزرده شد اما با این چشم‌انداز که پس از این می‌تواند زمان بیشتری را با پدرش سپری کند، خود را آرام کرد. یک هفته قبل از روز جشن، او به پدرش نوشت:

    «من واقعا خوشحالم که سوفی قرار است ازدواج کند؛ چون مشاجره‌های بی‌پایان ما با یکدیگر برای من وحشتناک بود.»

    سوفی فروید 1898

    سوفی فروید 1911

    آنا تحصیلات خود را در Cottage Lyceum وین در سال ۱۹۱۲ به پایان رساند و در سال ۱۹۱۴ به تنهایی به انگلستان سفر کرد تا زبان انگیسی‌اش را تقویت کند. او در زمان شروع جنگ در انگلستان بود و به عنوان «دشمن بیگانه» شناخته شد و مجبور شد به وین بازگردد.

    در سال ۱۹۱۴ آنا فروید در حرفه تدریس شروع به کارآموزی کرد؛

    او شش سال به عنوان دستیار معلم در مدرسه قدیمی‌اش Cottage Lyceum مشغول شد. بعد از پذیرفته شدن در آزمون‌های کارآموزی، به عنوان پاداشی به خود، به انگلستان سفر کرد.

    آنا فروید 1911

    در شروع جنگ جهانی اول، او در انگلستان بود. دولت بریتانیا به سرعت محدودیت‌هایی را در برابر حقوق و جنبش‌های افراد بیگانه اعمال کرد و آنا هم به عنوان یک خارجی «دشمن بیگانه» شناخته شد و مجبور شد به  همراه سفیر اتریش-مجارستان و همراهانش از مسیر جبل‌الطارق و ژنو به وین بازگردد.

    سیستم مدارس اتریش

    سیستم مدارس اتریش در اوایل قرن بیستم بسیار سختگیرانه بود. مورخان بسیاری اشاره کرده‌اند که در آن دوران اولویت الهام‌بخشی به دانش‌آموزان برای یادگیری نبود؛ بلکه هدف تربیت شهروندانی مطیع بود که وضع موجود را می‌پذیرند و در خدمت امپراتوری اتریش-مجارستان هستند. استفان زوییگ، نویسنده وینی درباره وضعیت تحصیل خود نوشته:

    «به یاد ندارم که در آن سیستم آموزشی یکنواخت، بی‌روح و خشن هرگز شاد یا خوشبخت بوده باشم. این سیستم بهترین و رهاترین مقطع از زندگی ما را کاملا خراب کرد.»

    آموزش مربیان در آن دوره، شامل مطالعات روانشناسی رشد نمی‌شد و اشتیاقی برای حمایت از رشد عاطفی کودکان وجود نداشت. برای تبدیل موارد ذکرشده به بخش مهمی از آموزش مربیان و رسیدن به رویکردی همدلانه‌تر نسبت به تدریس، دهه‌ها زمان نیاز بود؛ که با وجود فعالیت آنا فروید در این زمینه، این تغییرات در دهه‌های بعدی حاصل شد.

    تدریس و جنگ

    آنا فروید در طول جنگ جهانی اول، آموزش مربی‌گری دید. در آن زمان وین بارها دچار قحطی غذا و کمبود سوخت برای گرما شد. قحطی باعث شده بود که دانش‌آموزان آنا فروید فانتزی‌های خود درباره والدینشان را از طریق غذا بازنمایی کنند. مثلا دختر کوچکی روزی با افتخار گفت:

    «پدرم همیشه روزهای یکشنبه گوشت می‌خورد.»

    آنا فروید به سرعت به عنوان معلمی دلسوز و بااستعداد شناخته شد. او همکاران و بالادستانش را به شدت تحت تاثیر قرار داد و دیری نگذشت که به عنوان سرپرست مقطع دوم منصوب شد.

    آنا فروید در 1914

    او در میان شاگردانش هم محبوب بود. نویسنده زندگی‌نامه‌اش، او را اینگونه توصیف می‌کند: «پناهگاهی گرم و سرشار از اشتیاق در میانه زندگی ملالت‌بار و سخت شاگردانش در دوران جنگ.»

    آنا فروید در کنار کلاس پنجم مدرسه، حوالی 1915

    عکسی حوالی ۱۹۱5، او را کنار کلاس پنجم مدرسه نشان می‌دهد. یکی از شاگردانش بعدها نوشت:

    «این خانم جوان نسبت به خاله‌های مسن‌مان تسلط بیشتری روی ما داشت.»

    مسیری تازه برای روانکاوی با تلاش آنا فروید

    زیگموند فروید بیشتر با بزرگسالان کار می‌کرد. او از طریق آثار و نشانه‌هایی از آنچه پس از سرکوبی بر جای مانده بود، به آن‌ها کمک می‌کرد تا سال‌های اولیه‌ی زندگی خود را بازسازی کنند. آنا فروید برخلاف پدرش، علاقمند به کار با کودکان بود.

    پیش از آنا فروید، روانکاوان بسیاری تجربه تحلیل کودکان را داشتند. اولین روانکاوی که با کودکان کار می‌کرد، هرمیون فون هاگ هلموت بود که در سال ۱۹۱۳ مقاله «بازی‌درمانی» را منتشر کرد. کارل یونگ، لو آندرئاس سالومه و ساندور فرنزی نیز همگی با کودکان کار کرده بودند. اما این آنا فروید بود که برای اولین بار روانکاوی کودک را نظام‌مند کرد و آن را به عنوان بخش متمایزی از رواندرمانی ارائه داد.

    شیوه آنا فروید در تحلیل کودک

    آنا فروید معتقد بود که روانکاوی کودک باید از نظریه‌های اساسی روانکاوی پیروی کند، اما حالتی متمایز از رواندرمانی باشد. او استدلال می‌کرد که کودکان را باید بعد از رسیدن به مرحله نهفتگی، که حدودا در ۶ سالگی اتفاق می‌افتد، تحلیل کرد. از دیدگاه او بهتر است تا قبل از آن، برای حمایت از رشد روانی-جنسی و عاطفی کودکان و پیگیری از ریشه‌دار شدن روان‌رنجوری (neurosis)، تمرکز روی محیط اطراف کودک باشد.

    آنا فروید بر اهمیت ایجاد اتحاد درمانی قوی با بیماران کودک تاکید بسیاری داشت. او روی این حقیقت که بزرگسالان داوطلبانه به سراغ تحلیل می‌روند و این اتفاق در کودکان به ندرت پیش می‌آید، حساسیت زیادی به خرج می‌داد. این حقیقت نشانگر مرحله‌ای ابتدایی بود که همان جلب توجه و اعتماد کودکان، پیش از شروع هرگونه درمان با آن‌ها است.

    یکی از اصول پایه‌ی کار آنا فروید این است که هر کودکی باید به خودیِ خود به عنوان فردی مستقل شناخته شود. او به ساختن اتحاد درمانی با هر کودک، مطابق با نیازهای خاص خودش علاقه داشت. در یکی از کیس‌ها او به پسر بچه‌ای کمک کرد تا داستان خودش را بنویسد، در موردی دیگر او لباسی برای عروسک دختر بچه‌ای بافت.

    آنا فروید هنگام کار با کودکان به ندرت از مبل روانکاوی استفاده می‌کرد

    او متوجه شده بود که آرام ماندن و تمرکز کردن برای کودکان کار دشواری است و آن‌ها به میزان بسیار محدودی می‌توانند با تداعی آزاد در ارتباط بمانند. او به جای استفاده از مبل روانکاوی به بیماران کودکش اجازه می‌داد تا آزادانه در اتاق درمان حرکت کنند. اگر کودکی روی فرش جست و خیز می‌کرد، آنا فروید نیز او را همراهی می‌کرد.

    او ابزار مخصوص نقاشی را هم در دسترس کودکان قرار می‌داد و آن‌ها را به استفاده از این ابزار تشویق می‌کرد. این نقاشی‌ها به عنوان ابزار مهمی برای بیان در نظر گرفته می‌شدند که هر تکه از آن‌ها به اندازه کلماتی که گفته می‌شوند، اهمیت داشت.

    فراتر از اتاق درمان

    آنا نمی‌خواست که از روانکاوی فقط برای درمان استفاده کند.

    او می‌خواست که از اصول روانکاوی در راستای ایجاد فضاهایی برای رشد و شکوفایی عاطفی و خلاقانه‌ی کودکان نیز استفاده کند.

    آنا فروید در مؤسسات و پروژه‌ها

    آنا فروید در حالی‌که هنوز معلم بود، در مهد کودکی برای کودکان محروم هم کار می‌کرد و در حین آموزش دیدن در روانکاوی، در خانه‌ی کودک Baumgarten هم مشغول بود. این موسسه پروژه‌ای بود برای کودکانی که طی جنگ جهانی اول بی‌خانمان شده بودند و روانکاوی به نام Siegfried Bernfeld آن را اداره می‌کرد.

     

    او در طول زندگی‌اش در موسسات و پروژه‌های بسیاری که مختص شادکامی و سلامت کودکان بودند، فعالیت می‌کرد؛ که بیشتر آن‌ها را نیز خودش آغاز کرده بود. برخی از این موسسات شامل مدرسه Matchbox در سال ۱۹۲۳، مهدکودک Jackson در سال ۱۹۳۷ , کلینیک Hampstead در سال ۱۹۴۱ می‌شوند.

    این سازمان‌ها بسیار از یکدیگر متفاوت بودند. برخی از آن‌ها بیشتر بر آموزش تمرکز داشتند و برخی دیگر بر کمک به کودکان برای کنار آمدن با جدایی، فقدان و تروما.

    اما همه آن‌ها در این امر مشترک بودند: اعمال بینشی روانکاوانه برای ایجاد بهترین محیط برای کودکان جهت یادگیری، رشد، غلبه بر محرومیت و دشواری‌ها و شکوفایی به عنوان افرادی منحصر به فرد.

    مشارکت‌های برجسته‌ی آنا فروید

    سازمان‌هایی که آنا فروید تاسیس کرد یا در تاسیس آن‌ها مشارکت داشت، منجر به گشایش درک تازه‌ای از رشد کودک و چگونگی تاثیر شیوه‌های فرزندپروری و آموزش بر آن شد.

    آنا فروید به اضافه کردن شناخت و بینش روانکاوانه به آموزش و فرزندپروری متعهد بود. او سخنرانی‌هایی درباره روانکاوی کودکان برای والدین و معلمین برگزار می‌کرد و سمینار معمولش را را نیز به معلمین مهدکودک‌ها تدریس می‌کرد. در همین حین، آنا فروید نقش برجسته‌ای در جریان اصلی روانکاوی نیز ایفا کرد.

    در سال ۱۹۳۶ او کتاب ایگو و مکانیزم‌های دفاعی (Ego and the Mechanisms of Defence) را منتشر کرد که تبدیل به بهترین و مهمترین کتابش هم شد.

    کتاب ایگو و مکانیزم‌های دفاعی ایده‌هایی که در نوشته‌های زیگموند فروید پراکنده بود را در فهرستی از «مکانیزم‌های دفاعی» که آنا فروید آن‌ها را یکی عملکردهای مهم ایگو می‌دانست، نظام‌بندی کرد. این کتاب امروز هم در برخی سازمان‌های آموزش روانکاوی تدریس می‌شود.

    در ادامه آنا فروید مشارکت‌های برجسته دیگری نیز داشت؛ از جمله:

    • کودکان خردسال در دوران جنگ (۱۹۴۲)
    • نوزادان بدون خانواده (۱۹۴۴)
    • بهنجاری و آسیب در کودکی (۱۹۶۵)
    • درباره از دست دادن و گم شدن (۱۹۶۷)
    • فراتر از بهترین منافع کودک (۱۹۷۳)
    • قبل از بهترین منافع کودک (۱۹۷۹)

    آنا فروید تا پایان زندگی‌اش کارهای مهمی درباره تئوری و تکنیک منتشر کرده بود که تبدیل به مرجع‌های کلیدی برای بحث‌های عمده درباره روانکاوی و فراتر از آن شدند.

    زندگی جدید آنا فروید در انگلستان

    ظهور فاشیسم

    فروپاشی امپراتوری اتریش-مجارستان در سال ۱۹۱۸، موجی از اصلاحات آموزشی را به همراه داشت که فرصت‌های تازه‌ای را برای مدرسان و روانکاوان پیشرو مانند آنا فروید، ایجاد کرد که متاسفانه این فرصت عمر کوتاهی داشت. در دهه ۱۹۳۰، جناح‌های راست و احزاب نظامی در وین قدرت گرفتند. در سال ۱۹۳۲ مدرسه Matchbox تعطیل شد. در سال ۱۹۳۸ اتریش به تصرف نازی‌ها در آمد و خانواده فروید ناگزیر به فرار شدند.

     

    زیگموند و آنا فروید در راه ترک وطن ۱۹۳۸

    بعد از درگیری‌های مختصری برای هماهنگی و تهیه مدارک سفر، خانواده فروید در سال ۱۹۳۸ به لندن رسیدند و در باغ‌های مرسفیلد ۲۰ در همپستد (که اکنون موزه فروید است) مستقر شدند.

    اوایل سپتامبر ۱۹۳۹، جنگ جهانی دوم آغاز شد و زیگموند فروید چند هفته بعد از آن از دنیا رفت.

    آنا به سرعت برای کار در خانه جدیدش مستقر شد. او نوشت: «انگستان حقیقتا کشور متمدنی است. و من طبیعتا قدردان هستم که ما اینجا هستیم. هیچ نوع فشاری وجود ندارد و فضا و آزادی بسیاری پیش رو است.»

    احداث کلینیک همپستد

    بعد از شروع جنگ آنا پرورشگاه جنگی همپستد را احداث کرد که برای بیش از ۸۰ میلیون کودک تک والدی، خدمات ارائه می‌داد. او قصد داشت به این کودکان کمک کند تا از طریق فراهم کردن روابط مستمر با مددکارانشان و تشویق مادرانشان به اینکه تا می‌توانند به آن‌ها سر بزنند، در آن‌ها دلبستگی ایجاد کند.

    او مطالعات روی کودکان تحت فشار و استرس را با همکاری Dorothy Burlingham در کتاب‌های کودکان خردسال در دوران جنگ و نوزادان بدون خانواده منتشر کرد. بعدها او نوشت:

    «من به طور ویژه‌ای در زندگی‌ام خوش‌شانس بوده‌ام. از همان ابتدا این امکان را داشتم که میان عمل و تئوری در رفت و آمد باشم.»

    اختلاف فروید-کلاین

    زمانی که آنا فروید به انگلستان رسید، روانکاوی در آنجا مستقر شده بود. یکی از چهره‌های کلیدی روانکاوی در بریتانیا ملانی کلاین بود. کلاین توجه ویژه‌ای به تحلیل کودکان داشت و دیدگاه‌های او شدیدا با دیدگاه‌های آنا فروید مغایر بود.

    آنا فروید و ملانی کلاین سال 1949

    اختلافات پیش‌رونده میان آنا فروید و ملانی کلاین در پس‌زمینه جنگ جهانی دوم، در سلسله جلساتی علمی به بحث گذاشته شد. این جلسات بعدها با عنوان «مناظرات بحث‌برانگیز» معروف شدند.

    مارگارت لیتل، روانکاو بعدها به خاطر آورد:

    «اولین جلسه علمی انجمن روانکاوی بریتانیا که من در آن شرکت کردم، عصر شلوغی بود که بمب‌ها هر چند دقیقه یک بار پرتاب می‌شدند و با هر برخورد مردم تلاش می‌کردند فرار کنند. در میانه نشست فردی که بعدها او را با عنوان D.W. شناختم، بلند شد و گفت «باید اشاره کنم که یک حمله هوایی در جریان است.» و نشست. کسی توجهی نکرد و نشست مانند قبل ادامه یافت.»

    «مناظرات بحث‌برانگیز» با یک جداسازی رسمی میان انجمن روانکاوی بریتانیا، آنا فرویدین‌ها، کلاینین‌ها و گروه‌های مستقل خاتمه یافت. این جداسازی تا امروز هم ادامه دارد.

    فعالیت‌های بعدی آنا فروید

    دوره‌های رواندرمانی کودک در همپستد

    در ۱۹۴۷ آنا فروید و کیت فرایدلندر، دوره‌های رواندرمانی کودک همپستد را برپا کردند و پنج سال بعد یک کلینیک کودکان نیز به آن اضافه شد.

    حالا که او در حال آموزش درمانگران کودک انگلیسی و آمریکایی بود، تاثیر او در این زمینه به سرعت افزایش یافت. یکی از کارمندانش می‌گوید:

    «کلینیک همپستد گاهی با عنوان خانواده گسترده آنا فروید یاد می‌شود. این نشان می‌دهد که معمولا در این کلینیک چه احساسی داشتیم. با وجود تمام تردیدها و ابهامات می‌توان این جمله را در نظر گرفت.»

    آنا و کارمندانش در کلینیک معمولا جلسات کیس استادی (مطالعات موردی) هفتگی برگزار می‌کردند که با استقبال بسیاری همراه بود و در آن‌ها بینش‌های عملی و نظری روی کار افراد ارائه می‌شد.

    خطوط تحول از نظر آنا فروید

    تکنیک آن‌ها شامل خطوط تحول می‌شد که مسیر رشد نرمال را به طور نظری، از «وابستگی تا خوداتکایی عاطفی» ترسیم می‌کرد. به علاوه پروفایل‌های تشخیصی که به روانکاو این امکان را می‌داد که فاکتورهای شاخص نمونه را که از مسیر طبیعی رشد منحرف شده یا با آن همگام هستند را شناسایی و جدا کند.

    او در کتاب بهنجاری و آسیب‌شناسی در کودکی (۱۹۶۵)، خلاصه‌ای از کارهای کلینک همپستد به همراه مشاهداتی (obsrvation) از کلینیک نوزادان Well، مهدکودک مخصوص کودکان نابینا، گروه مادر و نوزاد و پرورشگاه‌های جنگ ارائه داد. در روانکاوی کودک، آنا احساس می‌کرد مسیر رسیدن به شاهراه منتهی به ناخودآگاه، فراتر از تمام سمپتوم‌های انتقالی است.

    فعالیت‌های آنا فروید در آمریکا

    آنا فروید از دهه ۵۰ میلادی تا پایان عمرش به طور مکرر برای برگزاری سخنرانی، تدریس و دیدار دوستانش به آمریکا سفر می‌کرد. در دهه ۷۰ او متوجه مشکلات کار با کودکانی که محرومیت عاطفی یا اجتماعی داشتند شد و شروع به مطالعه انحرافات و تاخیر در رشد کودکان کرد.

    در مدرسه حقوق Yale او سمینارهایی درباره جرایم در خانواده‌ها تدریس می‌کرد و این منجر به همکاری با ژوزف گلدنشتاین و آلبرت سولنیت در حوزه کودکان و قانون و انتشار کتاب فراتر از بهترین منافع کودک (۱۹۷۳) شد.

    او همچنین چندین دکترای افتخاری دریافت کرد که اولین آن‌ها در سال ۱۹۵۰ از سوی دانشگاه کلارک بود؛ جایی که پدرش در سال ۱۹۰۹ در آن سخنرانی کرده بود و آخرین آن‌ها نیز از دانشگاه هاروارد در سال ۱۹۸۰ بود.

     

    آنا فروید در ۱۹۸۰

    او نیز مانند پدرش، جوایزش را بیشتر از آنکه دستاوردهای شخصی بداند، افتخاری برای روانکاوی به حساب می‌آورد. البته که او تحسین دیگران را با حسن نیت و شوخ‌طبعی ذاتی‌اش می‌پذیرفت؛ مثلا یک بار گفت که وقتی درباره دستاوردهایم سخنرانی می‌کنم احساس می‌کنم که از همین الآن مُرده‌ام.

    او نهم اکتبر ۱۹۸۲، با آرامش در لندن از دنیا رفت.

    میراث آنا فروید

    انتشار مجموعه کارهای آنا فروید از سال ۱۹۶۸ شروع شد. آخرین جلد از هشت کتاب‌ او در سال ۱۹۸۳، یک سال پس از مرگش چاپ شد.

    مجله بین‌المللی روانکاوی شماره‌ی یادبودی منتشر کرد و همکاران این مجله در کلینیک همپستد از آنا فروید به عنوان معلمی مشتاق و الهام‌بخش یاد کردند و کلینیک به مرکز آنا فروید تغییر نام داد. در ۱۹۸۶ خانه‌ای که چهل سال در آن زندگی کرده بود، همانطور که خودش خواسته بود تبدیل به موزه فروید شد.

    کارهای آنا فروید ادامه ماجراجویی‌های فکری پدرش بود. او نوشته است:

    «ما احساس می‌کردیم که اولین کسانی هستیم که کلیدی برای درک رفتار انسان و انحرافات آن به دست آورده‌ایم؛ انحرافاتی که نه توسط عوامل آشکار، بلکه به خاطر فشار نیروهای غریزی بیرون آمده از ضمیر ناخودآگاه مشخص می‌شود…»

    زندگی او جستجویی مدام برای کاربردهای اجتماعی مفید روانکاوی، بیش از هرچیز برای درمان و یادگیری از کودکان بود.

     

    منبع

    سایت موزه فروید در لندن

  • زندگی‌نامه دونالد وینیکات (۱۸۹۶-۱۹۷۱)

    زندگی‌نامه دونالد وینیکات (۱۸۹۶-۱۹۷۱)

    او به دلیل مشارکت در درک رشد روانشناسی از نوزادی تا بلوغ، شهرت جهانی پیدا کرده است. در این مطلب از مجله تجربه زندگی به زندگینامه دونالد وینیکات و نظریات او می‌پردازیم.

    وینیکات

    وینیکات هم متخصص اطفال و هم روانکاو بود و از تجربیات به دست آمده از هر رشته برای رشته‌ی دیگر نیز استفاده می‌کرد. او به عنوان یک متخصص اطفال این فرصت را داشت تا رشد و نمو روانی کودکان را از همان لحظات ابتدای زندگی و در هزاران مادر و کودک مطالعه کند. وی همراه با درک آسیب‌شناسی روانی که از روانکاوی به دست می‌آورد، توانایی منحصر به فردی برای درک مشکلات کودکان و بزرگسالان  پیدا کرد و در این سفر با آن‌ها همراه شد و آن‌ها را به سوی راه‌حل راهنمایی کرد.

    او به عنوان شخصی آگاهی‌دهنده برای بسیاری از مخاطبان حرفه‌ای و غیرحرفه‌ای می‌نوشت و همچنین به دلیل برنامه‌های BBC در زمینه‌ی مراقبت و رفاه کودکان که اصطلاح «مادر نسبتا خوب» نیز در آنجا به کار می‌رود، به شهرت رسید.

    شهرت او بیشتر به دلیل اهمیت بازی‌ها است. اصطلاح «ابژه‌ی انتقالی» که برای پتو یا اسباب‌بازی نرمی که همیشه همراه کودک است به کار می‌رود و بازی «اسکایگل» که برای جلب توجه و تعامل با کودکان بیمار خود به کار می‌برد.

    زندگینامه دونالد وینیکات

    وینیکات (۷ آوریل ۱۸۹۶ ۲۸ ژانویه ۱۹۷۱) در پلیموث استان دوون در انگلستان، در خانواده‌‌ای متدین و مرفه و طبقه‌ای متوسط به دنیا آمد. پدر او جناب فردریک تاجر، مردی سرد و سخت‌گیر بود. مادرش الیزابت مارتا (وودز) وینیکات بود که در زمان جوانی وینیکات از افسردگی رنج می‌برد. وینیکات آخرین فرزند و تنها پسر خانواده بود و خاطرات او از دوران کودکی مملو از تلاش برای زدودن سردی و تاریکی خانه بود.

    این تجربه‌ اولیه با مشکلات سلامت روان، وینیکات را به سمت کمک به دیگر افرادی که مشکلات روانی داشتند سوق داد. او در سال ۱۹۲۳ با آلیس تیلور ازدواج کرد که در سال ۱۹۵۱ به طلاق منتهی شد. در همان سال با کلر بریتون، روانکاو و مددکار اجتماعی روانپزشکی که از سال ۱۹۴۱ با یکدیگر همکار بودند، ازدواج کرد. این زوج همکاری حرفه‌ای خود را بعد از ازدواج نیز ادامه دادند. کلر بسیاری از کارهای وینیکات را بعد از مرگش چاپ کرد.

     

    زندگی نامه دونالد وینیکات

     

    همانطور که گفته شد، وینیکات کودکی خود را در پلیموث انگلستان گذراند. او از معدود روانکاوهایی بود که کودکی آرامی داشت. بعدها تصمیم گرفت پزشک شود که البته ناامیدی پدر را که علاقه‌مند بود پسرش تجارت خانوادگی آن‌ها را دنبال کند به همراه داشت. در سال ۱۹۱۴ در مدرسه لیز و در کالج عیسی در کمبریج ادامه تحصیل داد. او در سال ۱۹۱۷ به نیروی دریایی سلطنتی پیوست و در جنگ جهانی اول در یک ناوشکن انگلیسی به عنوان جراح آزمایشی خدمت کرد که همین امر وقفه‌ای در تحصیل او ایجاد کرد. بعدها با ناراحتی از دوستان و همراهانی که در این جنگ از دست داده بود سخن گفت.

    وینیکات تحصیلات پزشکی خود را در سال ۱۹۲۰ و در کالج پزشکی بیمارستان بارتولومیو به پایان رساند. در همان دوران دانشجویی شروع به مطالعه‌ آثار فروید کرد و از اهمیت ذهن ناخودآگاه و عملکرد آن و رویاها آگاه شد. در سال ۱۹۲۳ یعنی همان سالی که اولین ازدواجش با آلیس تیلور رقم خورد، به عنوان پزشک در بیمارستان کودکان پدینگتون سبز در لندن مشغول به کار شد. بلافاصله پس از آن روانکاوی شخصی خود را با جیمز استراچی آغاز کرد. وی تا سال ۱۹۶۲ یعنی به مدت 40 سال به عنوان متخصص اطفال و روان‌درمانگر کودک فعالیت کرد.

    وینیکات به روانکاوی علاقه‌مند شد و در سال ۱۹۲۷ روانکاوی را به صورت خودخوان آغاز کرد. او همچنین با ملانی کلاین همکاری کرد که بعد از فروید بیشترین تاثیر را بر وی گذاشت. اما کلاین دریافت که  عقاید وینیکات با عقاید او فاصله دارد و مورد رضایت او نبود و نتوانست از وی حمایت کند.

    ملانی کلاین روانکاو بسیار تاثیرگذاری است که بسیاری از نظریه‌های فروید در مورد رشد کودک را رد کرده است. او در سال ۱۹۳۵ به عنوان یک تحلیل‌گر کودک و در سال ۱۹۳۶ به عنوان یک عضو کامل در انجمن روانکاوی انگلستان شناخته شد. با گذشت زمان وینیکات از کارهای کلاین فاصله گرفت و نظریه‌های خود را در مورد رشد کودک ارائه داد. در مطلب «زندگی‌نامه و گاه‌نامه ملانی کلاین» به شرح کاملی از زندگی ملانی کلاین و نظرایتش پرداخته‌ایم.

    وینیکات درست زمانی مشهور شد که پیروان آنا فروید برای گرفتن حق وارثان روشنفکر زیگموند فروید، با پیروان ملانی کلاین مبارزه می‌کردند. با پایان جنگ جهانی دوم، سازش باعث ایجاد کم و بیش سه گروه دوستانه در روان‌درمانی شد: فرویدی‌ها، کلاینی‌ها و یک گروه میانه‌ای که وینیکات به آنها تعلق داشت.

     

    زندگی نامه دونالد وینیکات

     

    در طول جنگ جهانی دوم وینیکات علاوه بر کلینیک‌های اطفال و روانکاوی، مجموعه‌ای از برنامه‌های خود را برای کودک و مراقبت کودک برای مردم آغاز کرد و همچنین مشاور کودکان آشفته و مضطرب شد. تجربه‌ او با گروه دوم، به او بینشی درباره توسعه‌ بزهکاری داد. هنگام پیوستن به خوابگاه برای کودکان مضطرب، کلر بریتون که وی را برای نوشتن و تدریس تشویق می‌کرد را ملاقات کرد. کلر یک مددکار اجتماعی برجسته بود که در آن زمان به تازگی به دولت برای رفاه کودکان مشاوره می‌داد. او مرتبا وینیکات را تشویق می‌کرد که پرورش و رفاه کودکان را به دانش‌آموزانش در مدرسه‌ اقتصاد لندن آموزش دهد.

    مقالات و نظریات وینیکات

    وینیکات مفاهیم و نظریات بسیاری را پرورش داد که به روانکاوی امروزی کمک می‌کنند. وینیکات و همسرش اصطلاح «محیط فردی مساعد» را برای اشاره به محیط حمایتی که درمانگر برای مراجع ایجاد می‌‌کند، به کار بردند. این مفهوم را می‌توان به رفتار پرورشی و مراقبتی مادر نسبت به کودک تشبیه کرد که به کودک احساس اطمینان و امنیت می‌دهد. وینیکات معتقد بود محیط فردی مساعد برای محیط درمانی حیاتی است و می‌تواند از طریق تعامل مستقیم روانکاو با مراجع ایجاد شود. وینیکات همچنین بر این باور بود که رفتارهای ضد اجتماعی ناشی از محرومیت فرد از محیط فردی مساعد و احساس ناامنی در کودکی است.

    ابژه‌ی انتقالی وینیکات

    وینیکات همچنین مفهوم ابژه‌ی انتقالی را توسعه داد. ابژه‌های انتقالی اشیای بی‌جان و آشنایی هستند که کودکان در مواقع استرس‌زا برای جلوگیری از اضطراب از آن ها استفاده می‌کنند. ابژه‌ی انتقالی شامل پتوی امنیتی، عروسک یا اسباب بازی‌های خاص و سایر موارد احساسی است. ابژه‌ی انتقالی ضمن کسب استقلال به کودک احساس امنیت و اطمینان می‌دهد. معمولا ابژه‌های انتقالی در دوران کودکی که کودکان روند شخصی‌سازی یا تمایز خود از دیگران را آغاز می‌کنند، به وجود می‌آیند. اما آن‌ها همچنین به کودکان بزرگ‌تر یا حتی بزرگسالانی که نوعی انتقال را تجربه می‌کنند، نیز کمک می‌کنند.

    به عبارت دیگر، در طی مراحل رشد که کودکان شروع به آشنایی با خود و دیگران به عنوان موجودات جداگانه می‌کنند، اکثر نوزادان و کودکان نوپا رابطه‌ خاصی با چیز دیگری در زندگی خود (مثل روبان ساتن روی پتو و یا یک خرس عروسکی) دارند. این دارایی‌ها خصوصا در مواقع تغییر مثل ملاقات با افراد جدید، خوابیدن و یا اضطراب برای آن‌ها اهمیت زیادی پیدا می‌کند.

    وینیکات با بررسی جزئیات مهم این پدیده، ابژه‌ی انتقالی را به عنوان پلی برای کودکی که حالت جدیدی را تجربه می‌کند و هنوز نمی‌تواند خود را از سایر عناصر «غیر من» متمایز کند، به سوی حالتی که تفاوت‌ها را تشخیص می‌دهد و می‌تواند با آنها ارتباط برقرار کند، در نظر گرفت. این جایگزینی زمینه‌ساز ظهور نمادسازی شده است که یک عنصر مهم از وابستگی مطلق به وابستگی نسبی در این مسیر است. مشهورترین کتاب وینیکات یعنی «بازی‌کردن و واقعیت» این ایده‌ها را بیان می‌کند و گسترش می‌دهد.

    وی تاثیر بسزایی در نظریه روابط ابژه داشت، به ویژه در مقاله خود «ابژه‌های انتقالی و پدیده‌های انتقالی» که در سال ۱۹۵۱ به چاپ رسید. در مقالات نظری او بر همدلی، تخیل و به قول مارتا نوسبوم که از طرفداران کار او بوده است، «معاملات بسیار ویژه ای که عشق بین دو فرد ناقص را تشکیل می‌دهند» تاکید شده است.

    خود حقیقی و خود کاذب

    یکی از عقاید وینیکات که بسیار نقل می‌شود، مبتنی بر مشاهدات وی بود که ممکن است شرایط خاصی وجود داشته باشد که مادران اشاره‌های کودک را اشتباه تعبیر کنند و به دنبال آن پاسخ اشتباهی به فرزند خود دهند: مسئله‌ خاص مورد توجه هنگامی است که پاسخ‌‌ها به طور ناخواسته بیشتر به نیازهای ناخودآگاه مادر مربوط می‌شود تا نیازهای واقعی کودک.

    او متوجه شد اگر این اتفاق مکررا رخ دهد، کودک از مادر پیروی می‌کند و به گونه‌ای به او پاسخ می‌دهد که انگار ارزیابی مادر صحیح بوده است. در این حالت پتانسیل اصالت و خودانگیختگی (خود حقیقی) پرورش نمی‌یابد و پیروی، پایه‌ای برای ایجاد خود کاذب به وجود می‌آورد. به این ترتیب روش دائمی از وجود که در بسیاری از مواقع مانع از اصالت و خودانگیختگی می‌شود، ایجاد می‌شود.

    پیشنهاد: مقاله تفاوت زیستن با خود واقعی و خود کاذب

     

    زندگی نامه دونالد وینیکات

     

    برداشت وینیکات از خود حقیقی و خود کاذب به دیدگاه او درباره بازی مربوط است. او معتقد بود خود کاذب، خود مودب، منظم و بیرونی است که فرد را قادر می‌سازد خود را با جامعه سازگار کند. با این حال خود حقیقی تنها خودی است که توانایی خلاقیت دارد و بازی به فرد کمک می‌کند تا این خود را پرورش دهد. او بر این باور بود که بازی مسیر مهمی است که مراجع می‌تواند به احساسات واقعی خود دست یابد. او بازی از طریق احساسات خلاق مانند هنر، ورزش یا حرکت را تشویق می‌کرد.

    وینیکات معتقد بود روانکاو باید به مراجع کمک کند تا کودک مهارشده‌ خود را آشکار کند و دوباره حس واقعی بودن را پیدا کند. او در سال ۱۹۶۰ برای اولین بار به طور مفصل در این باره نوشت و از آن زمان تا به حال نویسندگان زیادی به این موضوع پرداخته‌اند. 

    حرفه‌ او بسیاری از بزرگان روان‌شناسی و روانکاوی را درگیر کرد. نه فقط کلاین و آنا فروید، بلکه بسیاری از چهره های بلومزبری مانند جیمز استراچی، آر. دی. لینگ و مسعود خان، یک مهاجر ثروتمند پاکستانی که روانکاوی بسیار بحث برانگیز بود را تحت تاثیر قرار داد.

    چنین چیزی به عنوان کودک وجود ندارد

    کمک بزرگ وینیکات این بود که زمینه تحصیل در اوایل زندگی را تغییر داد. به طوری که این حوزه به جای تمرکز بر دنیای درونی مادر و کودک، به واحد مادر/کودک تبدیل شد. عبارت «چنین چیزی به عنوان کودک وجود ندارد» براساس این مشاهده بود که کودک هرگز به تنهایی دیده نمی‌شود. ناگزیر یک سرپرست (معمولا مادر) حضور دارد.

    وینیکات نشان داد که مطالعات مراحل اولیه‌ زندگی همیشه باید شامل این وضعیت باشد. ذهن کودک در خلا رشد نمی‌کند بلکه از اولین ارتباط به وجود می‌آید و همیشه ردپای آن را حفظ می‌کند. در نتیجه شخص حقیقی مادر، جسم، افکار، احساس و رفتار او بخشی از این ارتباط است و بر نوزاد درحال رشد تاثیر می‌گذارد.

    وینیکات نیاز نوزاد به مادر را درک کرد که گرچه با حساسیت پاسخگوی نیازهای کودک است، می‌تواند به تدریج به رشد و نمو ذاتی کودک فضا و زمان دهد. او دریافت که وقف کردن خود به کودک از لحاظ جسمی و فکری، مادران جوان را در وضعیت آسیب‌پذیری قرار می‌دهد که برای سازگاری با نیازهای نوزاد تازه متولد شده ضروری است.

    با گذشت زمان و تغییر نیازهای جسمی و عاطفی کودک، این از خودگذشتگی مادر نسبتا خوب نیز تغییر می‌کند. او به شخصی تبدیل می‌شود که گرچه ناگزیر ممکن است گاهی شکست بخورد، به توانایی لازم برای پرورش سلامت کودک دست می‌یابد. به این ترتیب رشته مادر/ کودک منحل می‌شود و می تواند با مطالعه‌ افرادی که هنوز در رابطه اما در حال جدا شدن هستند جایگزین شود.

    بازی‌های وینیکات

    وینیکات فردی سرزنده و شوخ طبع بود. هنگام مشاهده کودکان و مادرانشان در کلینیک، یک جسم پایین کشنده زبان براق (شیئی که جهت باز کردن دهان و پایین کشیدن زبان در پزشکی کاربرد دارد) را در نزدیکی کودک قرار می‌داد که به آن بازی کفگیر می‌گویند. او با مشاهده‌ واکنش کودک به این وضعیت جدید، رابطه کودک با مادر و همچنین رابطه او با غریبه‌ها را بررسی کرد. وی به میزان هیجان، کنجکاوی، اضطراب و نیاز کودک برای حضور اطمینان‌بخش مادر و همچنین میزان درگیری و حساسیت مادر نسبت به حالات تحریک کودک توجه می‌کرد. وینیکات از این طریق توانست خصوصیات هر یک و رابطه بین آنها را ارزیابی کند.

    او از «بازی اسکایگل» یا «خرچنگ قورباغه» برای برقراری ارتباط با کودکان بزرگ‌تر استفاده کرد. آن‌ها را به این بازی نقاشی دعوت کرد که در آن خودش و کودک به صورت تناوبی یک خط فرضی را شروع کرده و تصویری ایجاد می‌کنند. او با مشاهده واکنش کودک نسبت به شرکت و درگیر شدن در بازی پی برد که هم نتایج نهایی و هم روند خلاقانه شامل ارتباطات با دنیای درونی کودک است. او با استفاده از درکی که از روانکاوی به دست آورد، توانست با کشمکش‌های درونی، سرکوب شده و ناخودآگاه کودکان مضطربی که می‌دید ارتباط برقرار کند. این امر آنها را قادر می‌سازد تا احساس امنیت کنند و روند درمانی کامل شود.

    آثار وینیکات

    وینیکات بیشتر زندگی حرفه‌ای خود را نوشت و منتشر کرد. مخاطبان مختلفی از روانکاوان و سایر کارمندان بهداشت روان گرفته تا والدین، معلمان، مددکاران اجتماعی، پرستاران و ماماها، ماموران ناظر در آموزش و پرورش و حتی دانش‌آموزان را مخاطب قرار داد. علاوه بر این بسیاری از برنامه‌های BBC وینیکات برای عموم مردم رونویسی و بعدها منتشر شد. به طوری که بیش از ۲۰ کتاب از یادداشت‌های وی در دسترس عموم قرار گرفت. انتشار مجدد آثار جمع‌آوری شده‌ وی که شامل ۱۲ جلد کتاب است، در اواخر سال ۲۰۱۶  انجام شد. انجمن اعتماد وینیکات کنفرانسی برای بزرگداشت این دستاورد در سال ۲۰۱۵ در لندن برگزار کرد.

    مرگ وینیکات

    وی در سال ۱۹۷۱ به دنبال آخرین حمله قلبی درگذشت و در لندن سوزانده شد.

    آثار منتخب دونالد وینیکات

    • فرایندهای بلوغ و محیط تسهیل‌کننده: مطالعاتی در نظریه‌ رشد عاطفی ۱۹۶۵)
    • کودک، خانواده و دنیای بیرون (۱۹۶۵)
    • خانه جاییست که از آن شروع می‌کنیم: مقاله‌های یک روانکاو (۱۹۷۱)
    • بازی کردن و واقعیت (۱۹۸۶)

    منابع

    1. پیوند1
    2. پیوند2
    3. پیوند3
    4. Hartmann, L. (2003). Winnicott: Life and Work. American Journal of Psychiatry, 160(12), 2255-2256. doi: 10.1176/appi.ajp.160.12.2255
    5. Johns, Jennifer. (2005). Donald Winnicott. International Dictionary of Psychoanalysis. Retrieved from link
    6. Kanter, J. (2000). The Untold Story of Clare and Donald Winnicott: How Social Work Influenced Modern Psychoanalysis. Clinical Social Work Journal, 28(3), 245-261. Retrieved from http://search.proquest.com/docview/227770208?accountid=1229