مرکز تجربه زندگی

دسته: دست‌نوشته ها

دست‌نوشته‌ها؛ یادداشت‌های شخصی تراپیست‌ها و نویسندگان مجله‌ی تجربه درباره‌ی تجربه‌ی زیسته، درمان و زندگی روزمره.

  • از دگر سوی دیوار تا جشنواره فجر: دفاع یا حمله

    از دگر سوی دیوار تا جشنواره فجر: دفاع یا حمله

     

    مقدمه

    با تماشای فیلم «شب داخلی دیوار» که به­‌تازگی و به­‌طور قاچاق منتشر شد و بازی درخشان نوید محمدزاده و فیلمنامه درخشان وحید جلیلوند که شما را مسخ می­‌کند، بهانه­‌ای پیدا کردیم تا نگاهی روانکاوانه و انتقادی به این موضوع داشته باشیم. اینکه چرا این فیلم و یا فیلم‌­های این چنینی در جشنواره‌ی تازه به اتمام رسیده‌ی فجر حضور نداشته­‌اند؟

    ابتدا نگاهی به جشنواره‌ی فجر و فیلم­‌های به نمایش درآمده در آخرین دوره‌ی این جشنواره می‌اندازیم و سپس نگاهی کوتاه به فیلم «شب داخلی دیوار» خواهیم داشت.

     

    فجر همچون حمله

    حال که جشنواره فیلم فجر تمام شد، بد نیست نگاهی به جشنواره، فیلم­ها و حواشی آن بیندازیم. بر خلاف سال‌های قبل که کارت جشنواره می­‌گرفتم و به کاخ جشنواره می­رفتم تا با منتقدان، خبرنگاران و شیفتگان سینما جشنواره را سر کنم، امسال تصمیم گرفتم در سینماهای عادی و بامردم به تماشای فیلم­ها بنشینم تا ببینم در سالن­‌های سینما و در میان مردم چه می‌­گذرد.

    همواره نگاه روان‌کاوانه به برخی از جنبه‌های اساسی سینما وجود داشته و عده­‌ای معتقدند بدون نگاه روانکاوانه، فیلم ها به­‌طور مناسب قابل درک نیستند. منتقدانی که فیلم ها را با پارادایمی روانکاوانه نگاه می­‌کنند به چند وجه مهم آن می‌­پردازند: الف) تأثیرپذیری فیلم از ناخودآگاه عوامل سازنده از جمله نویسنده، کارگردان، بازیگران و غیره؛ ب) قدرت تأثیرگذاری فیلم که منظور تأثیر در ناخودآگاه مخاطبین است و ج) ویژگی‌های فرمی خود فیلم‌ها و ژانرهای خاص، به‌­عنوان مثال اینکه چرا به برخی از انواع فیلم‌ها، مانند فیلم­های ترسناک و یا اکشن، جذب می‌شویم؟

    درباره‌ی مورد اول یعنی تأثیر فیلم از ناخودآگاه عوامل، بنیادین‌ترین رویکرد روان‌کاوی به سینما این است که اساس ساخت یا تماشای یک اثر هنری به آرزوها و امیال رانده­‌شده در ناخودآگاه بر می‌­گردد. روان­کاوی بیان می­‌دارد که ایجاد یک اثر هنری نوعی مکانیزم دفاعی روان است. اولین بار فروید بود که برخی مکانیزم­‌های دفاعی روان را مشاهده و نامگذاری کرد. انتخاب واژه‌ی دفاع اشتیاق فراوان وی در استفاده از استعاره‌­های نظامی را نشان می‌­دهد. وقتی او می­‌خواهد روانکاوی را برای مردم دلپذیر کند و یا آن را در مقاصد آموزشی به کار گیرد به­‌کرات عملیات روان­‌شناختی را با مانورهای تاکتیکی نظامی و اهداف نظامی و جنگ­ها را در ارتباط با عقده­‌ها مقایسه می­‌کند. فروید مشاهده کرد که دفاع­ها در سراسر کارکردهای رفتاری انسان بالاترین نمود و ارزش را داراست. (نانسی مک ویلیامز، 2011)

    در مورد فیلم­‌ها و آثار هنری نظر روانکاوان بر این است که دفاع استفاده‌­شده توسط هنرمندان برای به وجود آوردن یک اثر هنری، «والایش (تصعید)» است. والایش اشاره به یک دفاع سودمند دارد که طبق تعریف، بیانگر راه حلی خلاقانه، سالم، جامعه­‌پسند و سودمند در حل تعارض‌­های باطنی میان امیال نخستین و نیروهای بازدارنده است. والایش برچسبی بود که فروید برای اولین بار در سال 1905 تجلی تکانه­‌های زیستی (امیالی مانند مکیدن، خوردن، جنگیدن، مقاربت، نگاه به دیگران و دیده شدن توسط آنها، ضرب و جرح و غیره) در یک جایگاه اجتماعی ارزشمند دانست. به‌­طور مثال فروید گفته است که یک دندانپزشک شاید خویی آزارگرانه، یک هنرپیشه میل به عورت­‌نمایی و یا یک وکیل آرزوی کشتن دشمن را والایش می­‌کند.

    حال سؤال اینجاست که چهل و دومین جشنواره‌ی فیلم فجر نیز می‌­تواند والایشی از خواستگاه روانی سازندگان فیلم­‌ها باشد؟ آیا اساساً فیلم‌­های نمایش داده شده در چهل و دومین جشنواره‌ی فیلم فجر را می­‌توان با جهان­‌بینی روانکاوانه نیز تماشا کرد؟ پاسخ مشخصاً منفی است .

    اگر به تماشای فیلم های جشنواره چهل و دوم نشسته باشید، خیلی زود متوجه می­‌شوید سازندگان فیلمها نه تنها از امیال و آرزوهای ناهشیار خود روایت نمی­‌کنند بلکه ناتوان در برقراری ارتباط و اثرگذاری در ناهشیار مخاطبین خود هستند. چراکه نه‌­تنها ربطی به جهان ناخودآگاه مخاطبین ندارند بلکه با جهان آگاهانه‌ی مخاطبین نیز ارتباطی ندارند. گویی تمامی فیلم‌ها سفارشی از یک دیدگاه و خواستگاه خاص است که هیچ ارتباطی با جهان واقع ندارد. اکثر  فیلمسازان جشنواره همچون کودکی که در موضع پارانوئید –اسکیزوئید قرار گرفته، خود را غرق در فانتزی­‌های غیر واقعی کرده­‌اند و مشخصاً هیچ کسی با فانتزی های کودک (فیلمساز) به اندازه‌ی خود او ارتباط برقرار نمی­‌کند. شاید این غیر واقعی بودنِ فیلم­ها ناشی از همه­‌توانیِ1 توهم‌گونه‌ی متولیان آنها باشد.

    فیلم «آبی روشن» اثر بابک لطفی خواجه پاشا نه­‌تنها کوچکترین ارتباطی با زندگی روزمره‌ی انسان های این مملکت ندارد، حتی هیچ ربطی به جهانِ خود فیلمساز نیز ندارد و پر است از کلیشه های ایدئولوژیک که ارتباطی با مخاطب برقرار نمی­‌کند. شاید تنها قسمت فیلم که ارزشِ تماشا دارد خرده روایتی است از سرباز وظیفه‌­ای که متهم خود را گم می­‌کند – و افسوس که آن هم دچار شعار زدگی می‌شود- و با متوسل شدن به امامزاده‌­ای دور افتاده متهم را پیدا می­‌کند. همین­قدر خالی از هرگونه داستان­‌سازی یا توجیه!

    چه بسا در سینماهای شهر، مخاطبان در اواسط فیلم از جای خود بلند می‌­شدند و سالن سینما را ترک می­‌کردند- حداقل در سینمایی که من فیلم را دیدم اینگونه بود.

    «صبح اعدام» اثر افخمی که در کمال ناباوری، سیمرغ هم برده- آن هم نه یکی بلکه چندتا-  نه‌تنها بدترین فیلم افخمی است، بلکه بدترین فیلم جشنواره است که  مشخصاً خود فیلمساز نیز به حرف های فیلم ایمان ندارد. از مشکلات تکنیکی، میزانسن آماتور و فیلم­برداری افتضاح فیلم که بگذریم، فیلمنامه را کجای ذهنمان می­‌توانیم قرار دهیم؟ البته که من متخصص این مسائل نیستم اما دیدن چند نفری در سینما که با گوشی­‌های خود بازی می‌­کردند، آن هم جشنواره‌ی فجر که مردم عادی هم سینه فیل هستند و شاید متخصص‌­تر از آقای افخمی ب­اشند، صحه بر آن می‌­گذارد­. بماند که اکثریت مخاطبین فیلم از قشری بودند که جریان فکری جشنواره را می­‌پسندید ولی همان­ها هم طبق گفتگوهایی که با آنها داشتم، نمی­توانستند با فیلم ارتباطی برقرار کنند. عجبا که فیلمساز پس از دریافت جایزه می‌­گوید بقیه به من حسادت می­‌کنند و فیلم‌های من عالی است که گویی جناب افخمی از هر سازکار دفاعی استفاده می­‌کنند الا والایش!

    جشنواره پر است از این دسته فیلم ها: «قلب رقه»، «شکار حلزون»، «پرواز 175» ، «احمد» ، «ظاهر» و غیره، همه و همه شعاری و غیر واقعی بودند. هیچ کدام جهان مخاطب را نمی­‌خواستند درک کنند. به‌­عنوان مثال «قلب رقه» را مقایسه کنید با «به وقت شام» اثر حاتمی‌­کیا، هر دو فیلم روایت­گر مبارزه با داعش است. هر دو از یک جریان فکری و در یک ژانر اما با به وقت شام، گریه می­کنیم و به قلب رقه بیشتر می­خندیم. این را گفتم که بدانید بحثی در مورد درستی یا غلطی این جریان نداریم بلکه به سینما به مثابه‌ی سینما و با عینکی روانکاوانه نگاه کنیم. «قلب رقه» نه سینماست و نه می‌تواند با پارادایمی روانکاوانه بررسی شود چون اساساً جایی در روان ندارد. شاید تنها فیلم سفارشی موفق، «مجنون» ساخته‌ی مهدی شاهمحمدی بود که آنقدر تکنیک­ها دقیق و درست به اجرا در آمده بودند و فیلمنامه سینمایی بود و داستان تعریف می‌­کرد که در میانِ این همه فیلمِ یک دست و غیرقابل دفاع، کمتر توی ذوق می‌زد.

    چند فیلم مستقل جشنواره نیز از کیفیت مناسبی برخوردار نبودند. «صبحانه‌ی زرافه‌ها» ساخته‌ی سروش صحت با کمدی خاص او و شوخی های جنسی و یا موقعیت استفاده از مخدر تاحدی موفق در خنداندن مخاطب شده بود، همچنان فضای فیلسوفانه‌ی صحت در فیلم دیده می‌شد و با ارفاق می­توان گفت والایشی از سوی کارگردان است اما از آنجایی که اساسا فیلم گیشه‌­پسند است باز هم ناتوان در برقراری ارتباط با مخاطبین خود است و در بهترین حالت یک فیلم متوسط باشد که ارزش یکبار دیدن را دارد. این فیلم را مقایسه کنید با فیلم قبلی کارگردان «جهان با من برقص» تا متوجه تفاوت بشوید. «بی بدن» از مرتضی حسینعلی‌­زاده از انسجام فیلمنامه برخوردار نیست، هرچند الناز شاکردوست بازی بیش از انتظاری داشت اما تنها با ایجاد حاشیه توانست مخاطبینی همراه خود کند. «تمساح خونی» ، «دو روز دیرتر» و «شه سوار» رسماً مبتذل­‌اند. «نبودنت» پر است از ضعف فیلمنامه و کارگردانی. « نوروز» محترم است چراکه از یکی از مهم­ترین سنت‌های ما ایرانی­ها می‌­گوید اما به جز علی نصیریان هیچ چیز ندارد و با جلوه‌­های ویژه‌ای که در دهه‌ی 30 میلادی می‌­دیدیم بیشتر حوصله سر بر بود تا سرگرم‌کننده.  بقیه‌ی فیلم­ها حتی ارزش نوشتن نیم خط را هم ندارند.

    شاید تنها سه فیلم قابل ستایش در جشنواره دیده شد. پرویز خان با بازی بی­‌نظیر پورصمیمی که درنقش پرویز دهداری از به یادماندنی ترین نقش-پرتره‌­های بعد از انقلاب است، فیلم‌نامه‌ای منسجم و قوی دارد و قطعاً والایش تمامی عوامل است. گرچه که باز هم سرمایه‌ی خود را از یک سازمان دولتی تهیه کرده اما خوشبختانه ربطی به جریان فکری تهیه­‌کننده ندارد و راه خود را در پیش گرفته است. «پروین» که توانسته چهره­ای مناسب از شاعر بزرگ کشورمان نشان دهد و «آپاراتچی»، علارغم تمام کمبودهایشان مشخصاً والایشی از فیلمساز هستند. قصه مخاطب را می­‎‌خنداند و توانسته بود با حداقل امکانات حضوری جذاب در جشنواره داشته باشد. هرچند که اگر این فیلم در چشنواره‌ی سال پیش بود قطعاً جزو ضعیفها شمرده می­‌شد اما خوب در این آشفته بازار، فیلم محترمی است.

    جشنواره‌ی 42 بی‌کیفیت‌­ترین جشنواره‌ی تمام دوران بود. فیلم‌های حاضر در جشنواره شایستگی حضور در آن را نداشتند و اکثریت مردم که برای تماشای فیلم‌های جشنواره رفتند، در اکثر ساعاتی که در سینما گذراندند چیزی جز وقت تلف­‌کردن عایدشان نشد.

    مورد دیگری که شاید مخاطبین را آزرده‌خاطر کند تعلق گرفتن جوایز جشنواره به فیلم‌های ارگان‌هایی همچون فارابی، اوج، سازمان تبلیغات و روایت فتح است. ارگان‌هایی که برای من محرز شده است هیچ منطق مسلط غنی­‌سازی در آنها وجود ندارد. همچنین نسبت به فیلم­هایی که از لحاظ کیفیت فنی وضعیت بهتری داشته­ و با  استقبال حدودیِ مخاطبین مواجه بودند، بی‌توجهیِ کامل شد. امری که مخاطبین بیشتری را از سینما و جشنواره دل­‌زده می­‌کند. گویی برگزارکنندگان جشنواره بیشتر از مکانیزم دفاع روانی، قصد حمله به روان مخاطبین را دارند.

    ریچارد آلن (2009) می‌گوید: «نظریه‌های روانکاوانه‌ی ارتدکس بر رابطه بین خلق آثار هنری، تمایلات جنسی و  ناخودآگاه، برای تفسیر هنر استفاده کرده است. همچنین تمرکز روانکاوی بر ماهیت و شخصیت تماشاگر فیلم است. از دیدگاه روانکاوی این دو ارتباط نزدیکی با هم دارند. فروید تنها به دنبال توضیح معنای اثر هنری و ارتباط آنها با هنرمند –  اینکه هنرمند چه می‌کند و چگونه هنر هم برای هنرمندان و هم برای مخاطبان عمل می­‌کند – نبود، بلکه او به دنبال این بود که توضیح دهد چرا مخاطبان از این آثار استفاده کردند، علاقه به چنین آثاری نشانه‌ی چیست و اینکه چگونه و چرا هنر می‌­تواند خیالات، آرزوها و خواسته‌­ها را منتقل کند. اساسی­‌ترین ادعای زیربنای رویکردهای روانکاوانه نسبت به فیلم این است که خلق و تجربه‌ی فیلم بر اساس خواسته­‌ها و آرزوها و کارکردهای روان است.

    دگرسوی دیوار

    اگر به­ عنوان انگلیسی فیلم «شب داخلی دیوار» نگاه بیندازیم عنوان «دگر سوی دیوار2» به چشم می‌خورد.

    اگر کمی روانکاوی خوانده باشید با شنیدن این عنوان به یاد عنوان کتاب زیگموند فروید «دگر سوی اصل لذت3» می‌­افتید. کتابی که در آن فروید به‌طور مفصل به دو موضوع پراهمیتِ اجبار به تکرار و سائق مرگ پرداخته است.

    فیلم داستان مردی است (علی) که بینایی خود را برای محافظت از یک متهمِ تازه دستگیر شده از دست داده و به تکرار در فانتزی­‌اش به محافظت از یک متهم (لیلا) می­پردازد که از دست مأموران اطلاعاتی فرار کرده و به خانه او پناه آورده است. در سکانس ابتدایی فیلم می­بینیم که اقدام به خودکشی علی با ورود سرایدار خانه متوقف می­شود. سرایداری که اطلاعاتی درباره‌ی لیلا به او می‌­دهد و از لحظه ای که علی این خبر را می­‌گیرد سائق مرگی که او را به سمت خودکشی برده بود گویی جای خود را به زندگی می­‌دهد و با ورود لیلا به صحنه نیروی زندگی بیشتر می­شود.

    گویی علی که انگار ما هستیم قرار بر مواظبت از لیلای هیستریک دارد و این  مراقبت به او زندگی می‌­بخشد. نکته‌ی مورد تأمل دیگر در فیلم حالت توهم‌­گونه‌ای است که علی در آن قرار دارد و در فانتزی خود نیز به تکرار مواظبت از لیلا می‌­پردازد که گویی اجباری به تکرار دارد. همچون همه‌ی ما که در موقعیت‌های اجتماعی به‌اجبار به محافظت از آسیب‌دیدگان تحت تعقیب هستیم و این محافظت برای ما زندگی است. شخصیت‌­پردازی و لایه‌­های پیچیده‌ی فیلمنامه چه از دیدگاه روانکاوانه و چه از دیدگاه سینمایی جای بحث و گفتگوی فراوان دارد و این گفتمان زمانی شکل می‌گیرد که فیلم یا هر اثر هنری از روان هنرمند متأثر و واقعی باشد.

    سخن پایانی

    جشنواره فجر امسال آن چنان از جهان واقعی و روزمره‌ی مخاطبین و حتی خالقان خود دور است که به‌سختی می‌توان از فیلمی در آن اسم برد که ارزش تماشا داشته باشد. سینمای ایران همواره سرشار از خلاقیت و آثار فاخر بود اما در وضعیت فعلی که فرهادی در ایران فیلم نمی­‌سازد. سیدی و روستایی ممنوع‌­الکار هستند و تنها افخمی‌­ها می‌­توانند فیلم بسازند، برای خود من بهتر است از کاخ جشنواره به سینماهای سطح شهر و از سینماهای سطح شهر به تلویزیون خانگی خود پناه ببرم و فیلمهایی مانند «شب داخلی دیوار» را ببینم تا اینگونه حداقل خشم کمتری تجربه کنم. جریان فعلی سینمای ایران به ما می­‌گوید فیلم‌هایی که از روان هنرمند برخواسته است جایی در سینماها ندارد و هر فیلم خوبی به طور قاچاقی پخش خواهد شد. پس شاید بهتر است مانند ژاک لوک گدار، خودمان دوربین‌های تلفن‌های همراه را به دست بگیریم و بی­‌گدار به آب بزنیم.

     

    1-omnipotence

    2-beyond the wall

    3- beyond the pleasure principle

  • شهر بی‌خاطره؛ یک خوانش لکانی

    شهر بی‌خاطره؛ یک خوانش لکانی

    دامنه این تغییرات چنان وسیع و سریع است که حتی در طول عمر یک نفر، چهره شهر چندبار عوض می‌شود؛ چنان‌که محله‌ای که در کودکی در آن بالیده بود، با آنچه اکنون آنجاست به کلی متفاوت است، محله کودکی‌اش دیگر وجود خارجی ندارد و جای آن را محله‌ای جدید گرفته که تازه ساخته شده است.

    چند دهه است که شهرهای ایران دستخوش تغییر چهره‌ای سریع و یک‌باره‌اند. وقتی صحبت از شهر است، به شکل معمول اشاره به کالبدی ساختاریافته است که طی چند نسل ایجاد و حفظ می‌شود. بدین ترتیب در شهرهای بیشتر مناطق دنیا می‌توانید در خانه‌ها و محله‌هایی ساکن شوید و زندگی کنید که چند نسل پیش نیز در خانه‌هایش زیسته‌اند؛ شهرهایی مانند پاریس، نیویورک، رُم و استانبول، همگی همین ویژگی را دارند.

    شهرهای ایران اما این‌گونه نیستند. در چهار دهه گذشته در ایران ساختمان‌ها یکی پس از دیگری تخریب شده و به جای آن‌ها ساختمان‌های جدید ساخته می‌شوند. در جایی که خیابان‌های باریک و کوچه‌هایی با خانه‌های کوچک محله‌ها را ایجاد کرده بود، اتوبان‌ها و شاهراه‌های جدید احداث می‌شود و‌ محله‌ها، خیابان‌ها، کوچه‌ها و خانه‌های پیشین از میان می‌روند. دامنه این تغییرات چنان وسیع و سریع است که حتی در طول عمر یک نفر، چهره شهر چندبار عوض می‌شود؛ چنان‌که محله‌ای که در کودکی در آن بالیده بود، با آنچه اکنون آنجاست به کلی متفاوت است، محله کودکی‌اش دیگر وجود خارجی ندارد و  جای آن را محله‌ای جدید گرفته که تازه ساخته شده است.

    فرقی نمی‌کند که از ابتدا ساکن آن محل بوده باشی یا نه. آنچه یک دهه پیش بود، دیگر نیست؛ گویی هرگز نبوده است، هرچند که در خاطره ما هست و با هر محرکی حضور خود را تحمیل می‌کند و به یادمان می‌آورد.

    حفظ کالبد ساختاریافته فیزیکی شهر، محیطی را ایجاد می‌کند که انسان در آن رشد می‌کند، بالنده می‌شود و می‌زیَد. بدین ترتیب از آنجا که شهر با کالبد خود در ذهن انسان نقش بسته و شناخته می‌شود، در ساحت امر واقع تبلور می‌یابد.

    واقعیت شهر برای هر کس به واسطه حواسش قابل دریافت است. شهروند شهر را لمس می‌کند، می‌بوید، می‌بیند و واقعیت آن را درمی‌یابد. شهر برای شهروند امر واقع است؛ یک ابژه است که با آن در رابطه است، از آن استفاده می‌کند، بر‌می‌گیردش و به آن استفاده می‌رساند. شهر کالبدی زنده است که شهروند با آن تعامل می‌کند و طی زیستش در آن، خاطراتش را می‌سازد.

    نسبت شهر و شهروند مانند نسبت مادر و فرزند است. همان‌طور که فرزند چهره مادرش را به خاطر می‌سپارد، در رابطه با او می‌بالد و وجودش را درونی‌سازی می‌کند، شهر را نیز به خاطر می‌سپارد، در رابطه با او می‌بالد و درونی‌سازی‌اش می‌کند.

    وجود مادر در امر واقع است که به روان فرزند قوام می‌بخشد، زیرا به تدریج طی رابطه‌ای که ویژه فرزند و مادر است، می‌فهمد که مادر با کالبدی که از او شناخته و به خاطر سپرده، حضور دارد و مراقبش است.

    نبود مادر یا نبود مراقب جایگزین به سان یک فرد، فرزند را از امکان درونی‌سازی تصویر کالبد واحد مادر محروم می‌کند و این محرومیت پریشانش می‌کند. او دیگر قادر به برساخت تصویر کالبدی واحد برای دال مادر نیست، چراکه هر تصویری می‌تواند مدلولش باشد. بدین ترتیب نقطه‌ی دوخت از میان می‌رود. دال‌ها مُغلَق می‌شوند. دال دیگر هر مدلولی را نمایندگی می‌کند که میل می‌طلبد و اشتراک اتفاق نظر در انتخاب مدلول از میان می‌رود. مدلول‌ها فردی می‌شوند و دال‌های فرد نمی‌توانند مدلولی را نمایندگی کنند که دیگری نیز کم‌وبیش آن را دریابد. به بیان دیگر امر نمادین کارکرد خود را از دست می‌دهد، زیرا نمادها دیگر امر واقع را نمایندگی نمی‌کنند و آنچه هست در امر خیالی می‌آرامد.

    در رابطه با لکان و تاثیرات او بخوانید: زندگی نامه ژاک لکان (۱۹۰۲-۱۹۸۱)

    شهری که کالبدش هر لحظه به واسطه تخریب بنا، خیابان و محله پیشین تغییر می‌کند، هر لحظه ارتباط بین امر نمادین و امر واقع را نزد شهروندش می‌گسلد. کالبد شهر در واقعیت عوض می‌شود، زنجیره دال‌هایی که در شهر نماینده خاطرات شهروند است و با آن تعامل می‌کند، به واسطه این تغییر مغلق می‌شود. دال‌ها دیگر نمایندگی از امر واقع ندارند و بدین سان تنها در امر خیالی نزج می‌گیرند. شهر بدین سان بدل به خیال می‌شود و دال‌های شهروندانش دیگر نماینده مدلولی که دیگری نیز کم‌وبیش آن را درمی‌یابد، نیست. بدین ترتیب شهروند در رابطه‌اش با شهر دچار نوعی سایکوز روزمره می‌شود، چراکه در شهری زندگی می‌کند که دال‌هایش نمایندگی امر واقع را نمی‌کنند و حاصلی جز پریشانی ندارد.

    در این شرایط هر بار که شهروند به کالبد شهر رجوع می‌کند، آن را متفاوت می‌بیند و نمی‌تواند برای دالش مدلولی داشته باشد که دیگری نیز کم‌وبیش آن را داشته باشد و وهم جای واقعیت می‌نشیند. آنچه خاطره شهروند از شهر است و تعاملات شهروندی‌اش را ساخته، در امر واقع مابه‌ازایی ندارد، گویی که زیستش در وهم و خیال بوده است! شهرهای ایران این‌گونه بدل به شهرهای بی‌خاطره شده‌اند.

  • درآمدی بر تجربه‌ی نو شدن

    درآمدی بر تجربه‌ی نو شدن

     

    انسان عبور فصل‌ها را به نظاره می‌نشیند، از گذر عمر شکوه می‌کند و هنگام رسیدن زادروزش جشن برگزار می‌کند تا اندکی از روزمرگی‌های پیشین رها شود. اما این تنها تحول فیزیکی است.

    در طبیعت چرخه فصل‌ها چگونه از پی هم می‌گذرند و تکرار می‌شوند و نو شدن را جلوه می‌کنند؟

    این فصول مختلف، فصول دگرگونی، تولد و در نهایت تحول است و این به خودی‌ خود در طبیعت وجود دارد. اما این چرخه در آدمی چگونه است؟ انسان با رنج و کوشش، یا شاید هم بدون تقلا چون جنین که در رحم مادر زندگی می‌کند و تلاشی برای رشد خود نمی‌کند، مسیر رشد را طی می‌کند یا چون شکوفه‌ها در طبیعت دوباره آن را به دست می‌آورد.

    در طبیعت درخت یگانه است. سنگ از ابتدا به همین شکل بوده است، چرا که پیوندش با طبیعت هماهنگ است. اما آدمی باید انسان شود، باید مسیر یگانگی را طی کند. انسان با الگوی‌ طبیعت، با الهام از طبیعت می‌تواند دگرگون شود. نقطه آغاز دگرگونی و‌ بیداری روحی در همگان اتفاق نمی‌افتد. وضعیت اولیه انسان خواب است، بیهوشی است. برای بیدار شدن رنج را متحمل می‌شوی. هرکسی نمی‌تواند از بهار پا به تابستان بگذارد، از پاییز پا به زمستان و دوباره تکرار همین چرخه.

    انسان اگر اسیر اراده خود باشد و تنها گذر سال‌های کودکی و نوجوانی و جوانی‌اش را به تماشا بنشیند، حتی اگر هشتاد سال داشته باشد، باز هم نیاز به بیدار شدن دارد. روح، سفر طول و درازی را باید طی کند تا به جان برسد و در جان بنشیند تا آدمی بتواند بایستد و به سوی رهایی، راهی شود

    اما راه رهایی چیست؟ آیا اصلا راهی به سوی رهایی وجود دارد؟

    از نگاه بودا، زندگی سراسر رنج است و برای رهایی از رنج‌های زندگی، انسان باید رنج ببرد. اما رنج اولیه نتیجه توهم است. تنها جهان بیرون را می‌بینی و خودت را نمی‌بینی. گویی چشمانت در مقابل درونت بسته است. به عقیده مارگریت یورسنار، محل تولد واقعى‌مان جایی است که براى اولین بار نگاهى هوشمندانه به خودمان می‌اندازیم. آگاهی، رنج است. تحول و نو شدن نیازمند آگاهی است. بیداری، رنج کشیدن را می‌طلبد.

    یکی از مضامین فیلم «بهار، تابستان، پاییز، زمستان و بهار» کیم کی-دوک، کشتن است. کشتن دیگری، کشتن خودت است. کشتن خودت تولد دوباره تو است و انسان برای تولد دوباره باید رنج بکشد. مردن را قبل از مرگ می‌آموزد تا متولد شدن را یاد بگیرد. (مرگ قبل از مرگ) انسان تا زمانی که آگاه نشده باشد و در چرخه‌ی خواب، روزها را سپری کند، قاتل خود است. نه به معنای حقوقی، بلکه فراتر از آن.

    درآمدی بر تجریه‌ی نو شدن

    پس لحظه بیداری انسان چگونه خواهد بود، در جهانی که مدام در حال تکرار اما تغییر است؟

    روح آدمی آن‌گاه که بر کالبد جان می‌نشیند، بیدار می‌شود. حال سوال این است که جان چگونه بر جهان بنشیند تا هوشیار شود؟ زمانی که جان با جهان مماس و منطبق شود، دیگر نه گذشته‌ای را از دست می‌دهی نه آینده‌ای را. چون چیزی جز زمان حال وجود ندارد. آدمی هر لحظه با جان و جهانش در تمامیت به سر می‌برد و اینجا همان نقطه‌ای ست که شاملو می‌گوید:

    تنها تو

    آنجا موجودیت مطلقی، موجودیت محض

    و بدین‌سان لحظه‌ی اکنون تمام دارایی تو می‌شود.

    به تعریف شاعران دوره باروک، جهان بی‌ثبات است و بی‌وقفه در حال دگردیسی است. جایی که اشیا و انسان با حضور کوتاه خود همچنان متحمل تغییر می‌شوند. جهان به مثابه یک هرج‌ومرج و جست‌وجو برای یک نقطه ثابت تا بدان‌جایی که قادر باشند لحظه‌ای کوتاه در آن لنگر بیندازند و آرام گیرند و اغلب آن را در مرگ پیدا می‌کرده‌اند. این تولد دوباره به انسان امکان فرار از بی‌ثباتی جهان و زمان را می‌دهد. در مقابل این جهانِ‌ متغیر، متناقض و انسان شکننده، آدمی نو شدن را با آگاهی از حقیقت خود و جهان می‌آموزد.

    به زعم میشل دو مونتنی، انسان ذاتا موجودی موج‌دار و متنوع است، عقایدش را تغییر می‌دهد و تکامل می‌یابد. جهان که سرشار از تناقضات است نیز تغییر می‌کند، همچون طبیعت و این همان پژواک بسیار واضح از دیدگاه دوره باروک است که در این جهان همه‌چیز بی‌وقفه می‌لرزد و حرکت می‌کند.

    انسان لحظه‌ای به سان قایقی روی موج خروشان رودخانه حرکت می‌کند و برای غرق نشدن همراه با تلاطم رود، بالا و پایین می‌رود. خود را با جریان جاری آب منطبق می‌کند تا بتواند پیشروی کند و لحظه بعد مجسمه‌سازی می‌شود که در مسیر زندگی خودش را می‌تراشد و خلق می‌کند. از رنج تراشیدن و خراشیدن سنگ درونش به آگاهی می‌رسد.

    اگر لحظه‌ای به دوران کودکی بازگردیم، درمی‌یابیم هر تجربه‌ای نزد کودک آن‌گونه به نظر می‌رسد که بار اول رخ داده است. او می‌سازد اما تلاشی برای نگه داشتن نمی‌کند، نه به آن معنا که درکی از آینده ندارد، خواه ‌ناخواه با آن مواجه می‌شود، اما در این لحظه کودک چه چیزی را در اختیار دارد؟ زمانِ حال را. پس نمی‌کوشد لحظه حال را دگرگون کند، آن را به غایت زندگی می‌کند. در واقع همان جمله کلیشه‌ای که می‌گوید مقصد همان مسیر است و نتیجه برای او مفهومی ندارد.

    تجربه کودک بدون هیچ فهمی همیشه از قبل و انگاره‌ای شکل می‌گیرد. از این رو تجربه او ناب است و منجر به ایجاد فهم منحصربه‌فردی می‌شود. دقیقا برخلاف ما جماعت به بلوغ رسیده. وارد هر تجربه‌ای می‌شویم، آن تجربه را با پیش‌فرض‌های خود لمس می‌کنیم. از این رو سالیان بسیاری است که ما آدم‌های عاقل و بالغ تجربه‌ای خاص و منحصربه‌فرد و سرشار از شگفتی را لمس نکرده‌ایم. کودک هر اتفاق و تجربه‌ای را به شگفتیِ نخستین بار مشاهده می‌کند. هر بار که با اسباب‌بازی‌هایش مشغول می‌شود، آن‌ها به‌گونه‌ای بر او پدید می‌آیند که بار اول با آن‌ها روبه‌رو شده؛ همانقدر بکر و تازه. تکرار برای کودک معنایی ندارد و هر بار شگفت‌زده می‌شود. تو گویی جهان او دم به دم در حال زاده شدن است، زیرا کودک بی‌وقفه در حال کشف و شهود است.

    انسان بالغ هم نمی‌تواند ادعا کند دو بار در یک رودخانه شنا کرده است، زیرا رودخانه نیز در جریان است و انسان دیگر شباهتی به آن لحظه شنا کردن خود ندارد. او نیز تغییر کرده است.

    آدمی در دایره پیش‌فرض‌ها و تعصب‌هایش بزرگ می‌شود، رژه می‌رود و تنها تجربه و اتفاق‌هایی را پذیرا می‌شود که آن‌ها را در گذشته لمس کرده است. این پذیرایی منجر به پذیرش نمی‌شود، چراکه اگر آدمی خویشتن خویش را آن‌گونه که بود و هست بپذیرد، به سمت جلو حرکت می‌کند؛ به سان کودک کشف می‌کند و جهانش را خلق می‌کند، حال آن که ما مدام درخودماندگی را تجربه می‌کنیم، چون در پذیرش پدیده‌ها نیستیم بلکه تسلیم آنچه رخ داده می‌شویم. آدمی می‌گوید آمادگی دارم، اما چون لاک‌پشتی در لاک خودش پنهان شده است. قابلیت آمادگی با گذر زمان از بین می‌رود. در حقیقت جامعه با برچسب زدن آن خلاقیت را از او‌ می‌‌گیرد، تاب پذیرش را از دست می‌دهد و انعطاف‌ناپذیر می‌شود. آن لایه سفت و‌ سخت، انگاره‌های ما، ما را از دیدن حقیقت پدیده‌ها دور می‌سازد. ما همان کودکیم، اما جامعه این توانایی را از ما می‌گیرد تا دیگر در برابر اشیا و پدیده‌ها در پذیرش به سر نبریم.

    به زعم مرلوپونتی، رابطه بین آگاهی و جهان چون قلاب‌هایی به هم بافته و متقاطع است و دیگری را گیر می‌اندازد: «همان‌طور که من می‌توانم چیز‌های موجود در جهان را ببینم، خودم هم امکان دارد که دیده شوم، چون من خود از جنس جهان ساخته شده‌ام. وقتی شیئی را با دستم لمس می‌کنم، آن شی هم دست مرا لمس می‌کند. من با چیز‌ها مواجه می‌شوم، چون برای چیزهای دیگر مواجه‌پذیر هستم.»

    انسان با هر بار دیدن و شنیدن، نه دیدن و شنیدن از قبل بلکه به سان کودک دیدن و شنیدنی سرشار از تجربه ناب، فهم جدیدی را به دست می‌آورد و این تجربه‌ای عاری از قضاوت‌ها و پیش‌داوری‌های انسان بالغ است و همین امر شگفتی و نو بودن جهان را جلوه می‌کند. اینکه تو به پدیده‌ها اجازه پدیدار شدن بدهی.

    در اندیشه‌ی خیام، انسان هر لحظه با مرگ مواجه می‌شود. پایه و بنیان جهان، نیستی است. راه گریز از نیستی، دَم را زندگی کردن است و این همان سرزندگیِ نو شدن را پدیدار می‌کند.

    این یک نفسِ عزیز را خوش می‌دار / کَز حاصلِ عمرِ ما همین یک نفس است

    زیرا زندگی گذراست و آدمی باید دم را غنیمت بشمارد.

    این سبزه که امروز تماشاگه ماست / تا سبزه خاک ما تماشاگه کیست

    آدمی حیاتی ندارد جز همانی که اکنون می‌زید.

  • دانش گسسته | چرا دیگر نمی‌توانیم کتاب بخوانیم؟

    دانش گسسته | چرا دیگر نمی‌توانیم کتاب بخوانیم؟

     

    هیچ دقت کرده‌اید در چند سال اخیر هر زمان کتابی را مصصمانه به قصد خواندن در دست گرفته‌اید، در همان صفحه اول و چه بسا در خطوط اول درجا می‌زنید و حس می‌کنید تمرکز روز به روز غیرممکن‌تر می‌شود؟ یا در همان دقایق اول چنان رخوتی بر شما غلبه می‌کند که در عرض چند ثانیه به خوابی عمیق فرو می‌روید؟ حتی ممکن است تا چند سال گذشته کتاب‌خوان قهاری بوده‌اید که حالا تنها با دیدن کتاب گویی دوستی قدیمی را دیده‌اید، بغض می‌کنید، ولی دیگر یارای آن را ندارید که غرق در یک کتاب، زمان و مکان را فراموش کنید. چه بر سر ما آمده و علت این نقص توجه عمومی که گریبانگیر ما شده چه می‌تواند باشد؟

    آیا ما کمتر از پیش می‌خوانیم؟ پاسخ منفی است. ما هر روز، هر ساعت و چه بسا هر لحظه، بی‌شمار کلمه را با حرکت سرانگشتانمان روی صفحه لغزنده گوشی‌های همراه خود روانه اعصاب بینایی‌مان می‌کنیم؛ مطالب گسسته و غیرمرتبط به هم، از سیاست و یا ادبیات گرفته تا مکانیک و معماری و یا زیست‌شناسی و علوم کیهانی.

     اما آیا ما بیشتر از پیش می‌دانیم؟ پاسخ باز منفی است. آنچه ما انجام می‌دهیم مطالعه نیست، بلکه مروری است گذرا، آنی و سطحی بر مطالب بی‌شماری که در کمترین زمان ممکن و توسط عوام و نه متخصصان با بی‌دقتی کپی‌برداری شده است و در وب‌سایت‌ها، وبلاگ‌های شخصی و رسانه‌های اجتماعی در شکل‌ها و محتواهای جذاب به مخاطب ارائه شده است. ما دیگر زحمتی به خود نمی‌دهیم تا حتی برای انتخاب یک بیت شعر زیبا از حافظ، سعدی یا شهریار، دیوان آن‌ها را که در قفسه کتاب‌هایمان خاک می‌خورد ورق بزنیم و یک غزل کامل بخوانیم. تنها کافی است با جستجوی یک کلیدواژه، هزاران هزار بیت از شعرای اعصار گذشته و معاصر در مقابل چشمان عجول ما به نمایش درآید و ممکن است با مرور در صفحات مختلف حتی از یاد ببریم دنبال کدام غزل از کدام شاعر بوده‌ایم.

    دانش گسسته

    دانشی که دیگر کامل نیست

    شاید با این عبارت کلیشه‌ای بارها روبه‌رو شده باشید که ما در دوره بمباران اطلاعاتی زندگی می‌کنیم. گوشی‌های همراه، تبلت‌ها و لپ‌تاپ‌های شخصی ما ابزارهایی هستند که سیل اطلاعات ناخوسته را روزانه روانه ذهن ما می‌کنند. این ابزارهای هوشمند یکی از ویژگی‌های اجتناب‌پذیر دوران جدید هستند که انتخاب می‌کنند چه چیزی را بخوانیم؛.خود ما نقش بسیار ناچیزی در انتخاب داریم و دانشی که با این ابزارهای هوشمند به دست می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آوریم، ماهیتی متفاوت از پیش دارد. دانش دیگر مانند گذشته خطی، ثابت و کامل نیست و دوره یادگیری سنتی از معلمان و کتاب‌های کاغذی به سر رسیده است. امروزه هر فردی، در هر زمان و هر مکانی به حجم عظیمی از اطلاعات دسترسی دارد و ابزارهای هوشمند فاصله میان افراد باهم، افراد با اطلاعات و اطلاعات با اطلاعات را به کسری از ثانیه تقلیل داده‌اند.

    این ویژگی‌ها با وجود تمام جذابیت و نقششان در تسهیل کردن زندگی برای انسان و سرگرم نگه داشتن ما، آثار مخربی نیز بر عملکرد مغز و رفتار یادگیری ما باقی می‌گذارند. دانشی که با سیر در مرورگرهای اینترنتی و یا صفحات و سلایق مختلف انسان‌های متفکرنما به ذهن تحمیل می‌کنیم، انبوهی از اطلاعات نامرتبط به هم را وارد حافظه کوتاه‌مدت ما می‌کند که گنجایشی نامحدود دارد، اما تنها قادر است برای چند ثانیه آن‌ها را حفظ کند. بنابراین جای تعجبی ندارد اگر نمی‌توانید به خاطر بیاورید آخرین مطلبی که خوانده‌اید چه بوده است.

    اصطلاحی که پژوهشگران برای این پدیده نوظهور به کار می‌برند، «گسستگی دانش» [1] است: مطالعه و یادگیری پراکنده بدون هدف در هر مکان و هر زمان که برای تمام افراد مهیاست و منجر به انباشت دانشی غیریکپارچه در ذهن می‌شود.

    دانش گسسته

    ما دیگر درختان را نه، بلکه شاخ و برگ آن‌ها را می‌بینیم

    نیکلاس کار، نویسنده کتاب «کم‌عمق‌ها» [2] که یکی از پرفروش‌ترین کتاب‌های نیویورک تایمز و نامزد نهایی جایزه پولیتزر غیرداستانی است، معتقد است «ما دیگر درختان را نه، بلکه شاخ و برگ آن‌ها را می‌بینیم.» زمانی که در اینترنت صرف می‌کنیم و به لطف هایپرلینک‌ها از شاخه‌ای به شاخه دیگر می‌پریم، هیچ متوجه تنه اصلی آن‌ها نیستیم. ممکن است در ظاهر به نظر برسد به واسطه این شبکه هزارتوی مجازی اطلاعات زیادی کسب کرده‌ایم، اما پس از چندین کلیک پی در پی یا لغزیدن انگشتان بر صفحه گوشی‌های همراه، حافظه کوتاه‌مدت ما لبریز از اطلاعات پراکنده و سطحی شده و ممکن است حتی فراموش کنیم هدف اصلی جست‌وجوی ما چه بوده است.

    دانش گسسته

    در این کتاب، نیکولاس کار با مروری بر نحوه تغییر ساختار ذهن انسان در طول تاریخ با ظهور ابزارهایی مانند حروف الفبا، نقشه‌های جغرافیایی، صنعت چاپ، ساعت و کامپیوتر و بهره جستن از جدیدترین پژهش‌های صورت گرفته در حوزه علوم اعصاب نشان می‌دهد که ساختار مغز انسان در واکنش به تجربه‌ها و محرک‌های محیطی تغییر می‌کند. ابزارهای هوشمندی که ما از آنها برای جستجو، یافتن و حتی ذخیره کردن اطلاعات استفاده می‌کنیم، به معنای واقعی کلمه ساختار مدار عصبی مغز انسان را تغییر می‌دهند.

    نیکولاس کار با توضیح درباره تاثیر شگرف کتاب‌های کاغذی بر ذهن انسان که منجر به تفکر خلاق و عمیق می‌شود، معتقد است برخلاف کتاب، اینترنت با فراهم آوردن امکانات دسترسی لحظه‌ای به حجم عظیمی از اطلاعات، در ظاهر ممکن است باعث شود یک منبع همراه و همیشگی در کنار خود داشته باشیم، اما آنچه در ازای این کتابخانه سیار و جیبی از دست می‌دهیم در واقع توانایی تمرکز، تفکر و تحلیل است. ما دیگر همان کرم‌های کتابی نیستیم که ساعت‌ها در خلوت به ذهن خود اجازه می‌دادیم در سکوت و تمرکز عمیق، آهسته و با طمانینه با تک‌تک کلمات یک کتاب رشد کند. ما تبدیل به انسان‌های آشفته و عجولی شده‌ایم که هر لحظه ذهن را در معرض هیاهوی اطلاعات حسی پراکنده و غیرمنجسم اینترنت غرق کرده‌ایم و اگر ساعتی از آن دور بمانیم، هراس غیرقابل وصفی را تجربه می‌کنیم.

    محتوای زردی که سر سبز ما را به باد می‌دهد

    بیشتر محتوایی که در صفحات اینترنتی و رسانه‌های اجتماعی بارگذاری می‌شود، تنها بخش‌هایی از یک دانش گسترده را در معرض نمایش عموم قرار می‌دهند که قابل فهم‌تر و ملموس‌تر بوده و برای افراد با هر سطح سواد و تحصیلی قابل درک هستند. نویسندگان این متون برای جذب مخاطب، تنها با تکیه بر نتیجه‌گیری‌های کلی مقالات علمی و بدون در نظر گرفتن جزییات بی‌شماری که چنین نتایجی را به بار آورده و همچنین با استفاده از جزییات بصری اغراق‌آمیز، سعی در ارضای حس نیاز مخاطب به دریافت اطلاعات دارند.

    از سوی دیگر به نظر می‌رسد چنین محتوایی به راحتی می‌تواند خوانندگان را اقناع کند، چون تنها بر نتایج تاکید دارد و از جزئیات خسته‌کننده وغیرقابل فهم علمی خبری نیست. این مطالب یک چرخه عادت معیوب برای خوانندگان ایجاد می‌کنند که بدون اجبار آن‌ها به تفکر درباره چون و چرای نتیجه‌گیری، همیشه به دنبال نتایج آماده خواهند بود: لقمه‌های آماده‌ای برای ارضای گرسنگی روانی انسان!

    پژوهش‌های عصب‌شناسی نشان می‌دهند که سیستم عصبی ذهن انسان شامل نرون‌های‌های متصل به‌ هم و بی‌شماری است که مدار عصبی پیچیده‌ای را برای انتقال و پردازش اطلاعات تشکیل می‌دهند. این مدار عصبی که در گذشته تحت تاثیر عادت‌های مطالعه عمیق، جزییات و پیچیدگی بیشتری داشت، امروزه تحت تاثیر ابزارهای هوشمند که بیشتر بار تحلیل و پردازش اطلاعات را خود به دوش می‌کشند، تغییرات زیادی متحمل شده‌اند و تحت تاثیر دانش گسسته کسب شده، پیچیدگی و انسجام قبل را نخواهد داشت.

    ذهن انسان امروزی متآثر از تماس مداوم و طولانی با محتوای گسسته، پراکنده و سطحی، از مدار عصبی ساده‌تری برخوردار است که تنها ظرفیت پردازش اطلاعات ساده‌تر و عاری از پیچیدگی را داراست. به علت نقش بالقوه چنین مدار عصبی است که افراد به طور کاملاً ناخودآگاه، به طور مداوم و وسواس‌گونه‌ای گوشی همراه خود را بارها بی هیچ هدف خاصی چک می‌کنند تا اطلاعات را از پلتفرم‌های مختلف دنبال کنند و به مرور زمان اعتیادی مخرب به چنین محتوایی به وجود خواهد آمد و توانایی مطالعه عمیق به تدریج غیرممکن خواهد شد.

    دانش گسسته

    توهم دانش و توهم جهل

    پژوهشگران عصب‌شناس معتقدند مطالعه اطلاعات گسسته، دو نوع توهم برای انسان به بار خواهد آورد. اولین نوع توهم، احساس ترس و وسواسی مداوم و آزاردهنده است؛ ترس از حذف شدن از گوی رقابت در صورت دور ماندن از صفحات مجازی. دومین نوع توهم، توهم کسب دانش و تخصص پس از مروری مختصر و مطالعه در صفحات مجازی است. دسترسی افراد با سطح سواد و تخصص مختلف به محتوای شبه‌علم در وب‌سایت‌ها، وبلاگ‌های شخصی و یا حتی در رسانه‌های اجتماعی مانند اینستاگرام و تلگرام باعث به وجود آمدن رقابتی نفس‌گیر میان افراد از اقشار مختلف شده است. گروهی با دیدن حجم عظیم متخصص‌نمایان و مطالب زردی که تولید می‌کنند در توهم جهلی غیرواقعی دچار اضطراب و استرس فلج‌کننده خواهند شد و گروه دیگر که خطرناک‌ترند، با توهم دانشی غیرواقعی حتی ممکن است در قالب متخصصان حوزه‌های مختلف بدون حتی گذراندن یک واحد درسی دانشگاهی، محتوای جعلی و غیرعلمی تولید کنند.

    ماهیت غیر قابل کنترل محتوای جعلی در فضای مجازی، یکی از مهم‌ترین شواهد تاثیرات بالقوه مخربی است که مطالعه هر مطلبی بدون اطمینان از موثق و علمی بودن آن می‌تواند داشته باشد.

    دانش گسسته

    نیمه پر لیوان

    زمانی نیز سقراط نگرانی خود را از ظهور خط و زبان نوشتار ابراز کرد و معتقد بود با به وجود آمدن ادبیات، انسان توانایی به خاطر سپردن و تفکر را از دست خواهد داد و صرفاً تفکر انسان‌های دیگر را تکرار خواهد کرد. اما به نظر می‌رسد چنین نگرانی بی‌سبب بود و به وجود آمدن نوشتار و کتاب، مسیر تمدن غرب را به سمت و سوی دیگری سوق داد. آیا نگرانی نیکولاس کار نیز از جنس دغدغه‌های تاریخی سقراط است، یا اینترنت خطری واقعی برای مسیرهای پیچیده مدار عصب ذهن‌های ما محسوب می‌شود؟

    آنچه درباره اینترنت مسلم است، این است که این پدیده که بیش از چند دهه از عمرش نمی‌گذرد، یک جهش بلند دیگر در تاریخ بشر محسوب می‌شود. با ظهور اینترنت، دسترسی به اطلاعات آسان‌تر از پیش و متحمل هزینه‌های کمتر است. امروزه زندگی بدون ورود به شبکه‌های پرهیاهوی اینترنتی برای انجام امور روزمره بانکی، مسیریابی و خرید، ارتباط با دوستان و همکاران و دنبال کردن اخبار در سراسر دنیا غیرممکن به نظر می‌رسد. با این همه، به دلیل ماهیت پیچیده و چندوجهی این پدیده که قابل قیاس با هیچ‌یک از ابداع‌های پیشین بشر نیست، مسلماً در کنار تمامی منافعی که در زندگی انسان داشته و خواهد داشت، در اثر استفاده نادرست آثار منفی و حتی غیر قابل جبرانی بر ذهن و رفتار انسان باقی خواهد گذاشت.

    آنچه مسلم است، محتوای منتشر شده در اینترنت هیچ‌گاه نمی‌تواند تاثیرات مطالعه عمیق را در پی داشته باشد، بنابراین ایجاد آگاهی عمومی درباره ابعاد مخرب اینترنت بر عادت‌های مطالعه می‌تواند اولین قدم در کاهش وابستگی اعتیادگونه به آن باشد. همچنین سعی و تلاش آگاهانه در بازگشت به عادت‌های خواندن کتاب‌های کاغذی، ایجاد تعادل در استفاده از اینترنت و همچنین تشخیص مطالب معتبر از محتوای جعلی می‌تواند به مدیریت دانش و محتوای دریافتی ما بیانجامد.

    به هر صورت هیچ‌گاه دیر نیست؛ انتخاب با ماست: می‌توانیم یا این موج عظیم را مهار کرده و سوار بر آن، افق‌های جدیدتری را کشف کنیم و یا در آن غرق شویم.


    [1] Knowledge fragmentation

    [2] The shallows

  • نگاهی به خشونت علیه زنان

    نگاهی به خشونت علیه زنان

    8 مارس روز جهانی زنان. سوالی که شاید با آن مواجه شده باشید این است که چرا ما این روزها را تبریک می‌گوییم؟ یکی از دلایل نام‌گذاری چنین مناسبت‌هایی مانند روز جهانی زن، کارگر، معلم و… پرداختن به مشکلات و دغدغه‌های آن قشر از جامعه و یادآوری اهمیت آنان است و از جمله مسائلی که شاید همیشه زنان با آن دست به گریبان بوده‌اند، خشونت است.

    خشونت علیه زنان چیست؟

    اگر بخواهیم خشونت علیه زنان را طبق تعریف سازمان ملل متحد بازگو کنیم، بدین صورت است که هرگونه اقدام خشونت‌آمیز مبتنی بر جنسیت که منجر به آسیب یا رنج جسمی، جنسی و یا روانی برای زنان شود و یا حتی امکان آن را ایجاد کند، خشونت علیه زنان محسوب می‌شود. از جمله این موارد می‌توان به تهدید به خشونت، اجبار یا محرومیت از آزادی زنان اشاره کرد که می‌تواند زندگی خصوصی و اجتماعی فرد را تحت تاثیر قرار دهد.

     

    اشکال خشونت علیه زنان

    خشونت علیه زنان می‌تواند شکل‌های مختلفی به خود بگیرد. خشونت شریک صمیمی، خشونت جنسی، کودک‌همسری، مزاحمت سایبری (اینترنتی)، نادیده‌انگاری در جامعه، مزاحمت خیابانی (به صورت کلامی یا فیزیکی) و قتل‌های خانوادگی از انواع این خشونت است.

    دو نوع از این خشونت که در این جا به آن بیشتر می‌پردازیم، خشونت شریک صمیمی و خشونت جنسی است.

    خشونت جنسی واقعیتی است در طول تاریخ که همین امروز نیز زندگی میلیون‌ها نفر را در سراسر جهان تحت تاثیر قرار داده است. خشونت جنسی در واقع نوعی از خشونت مبتنی بر جنسیت است و تنها راه مقابله یا حذف آن، مقابله با علل اصلی و ساختار تبعیض جنسیتی در جامعه است.

    بدون نگاه به جنسیت، هر فردی می‌تواند قربانی خشونت جنسی شود؛ اما با توجه به نابرابری سیستماتیک و ساختارهای زن‌ستیزانه در برخی جوامع، این مسئله بیشتر گریبانگیر زنان و اقلیت‌های جنسی و جنسیتی است.

    می‌توان گفت اکثریت قریب به اتفاق قربانیان خشونت‌های جنسی، زنان هستند. به همین علت این نوع از خشونت را مبتنی بر جنسیت می‌خوانند. طبق آمار سازمان جهانی بهداشت، از هر 3 زن یک نفر در طول عمر خود تجربه خشونت فیزیکی یا جنسی را -فارغ از سن، پیشینه، یا ملیت- دارد که به این معنی است که 30 درصد زنان جهان درگیر این مسئله هستند.

    خشونت شریک صمیمی هم همان‌طور که از نام آن مشخص است، رفتار خشونت‌آمیزی است که توسط شریک فعلی یا سابق رخ می‌دهد و باعث آسیب جسمی، جنسی یا روانی می‌شود. این رفتارها می‌تواند به صورت پرخاشگری جسمی، اجبار جنسی، آزار روانی و رفتارهای کنترل‌کننده دربیاید. بسیاری از زنان شاید مورد آخر یعنی رفتارهای کنترل کننده را تحت تاثیر فرهنگی که در آن زندگی می‌کنند آسیب‌زننده ندانند؛،اما در بلندمدت متوجه آسیب‌های این رفتارها بر کیفیت رابطه و تعاملات زناشویی خود خواهند شد. چه بسا این طیف رفتارها پیش‌آگهی و نشانه‌ای از زمینه خشونت در رابطه باشد.

    خشونت علیه زنان

    خشونت شریک صمیمی و خشونت جنسی هر دو نتیجه عواملی هستند که در سطح فردی، خانواده، اجتماع کوچک و جامعه گسترده‌تر رخ می‌دهند و این عوامل نه به تنهایی، که باهم در تعامل هستند. بعضی از آن‌ها با فرد مرتکب خشونت، برخی با تجربه خشونت و برخی با هر دو ارتباط دارند.

    برخی عوامل مانند سطح پایین تحصیلات، مواجهه با کودک‌آزاری، شاهد خشونت‌های خانوادگی بودن و سوء مصرف الکل، هم در مرتکبین خشونت و هم در افرادی که تجربه این دو نوع خشونت را داشتند، دیده شده است.

    اما برای بررسی درست این معظل نمی‌توان آن را تنها به عوامل فردی و خانوادگی تقلیل داد. عوامل اجتماعی که در بروز این خشونت‌ها موثر هستند و در واقع زمینه‌ساز اصلی این مسائل به طور گسترده‌ می‌شوند، نقش مهم‌تری دارند.

    برای مثال:

    • رفتارهای مردانه آسیب‌زا مانند داشتن چندین شریک عاطفی، یا داشتن نگرش‌هایی که ارتکاب خشونت را تایید می‌کند
    • هنجارهای اجتماعی که به مردان این امتیاز را می‌دهد تا جایگاه و موقعیت بالاتری نسبت به زنان داشته باشند
    • سطح پایین دسترسی زنان به مشاغل تمام‌وقت و سطح پایین برابری جنسیتی (مانند قوانین تبعیض‌آمیز در برخی جوامع)
    • ایدئولوژی داشتن حق جنسی مردان بر زنان
    • ضعیف بودن قوانین مربوط به این حوزه در اجرا

    برای رفع این موارد، تغییرات اساسی در نگرش غالب جامعه و همچنین تغییراتی در قوانین مربوطه مورد نیاز است و تلاش‌های فردی به تنهایی تاثیرگذار نخواهد بود.

    مرتکبین خشونت جنسی از دیدگاه روانکاوی

    از دیدگاه روانکاوی این امکان وجود دارد که اشخاصی که مرتکب خشونت جنسی می‌شوند، در کودکی تجربه مشابه این نوع خشونت را داشته‌اند و به نوعی درصدد جبران برآمده‌اند.

    فرد به جای استفاده از فرآیندهای دفاعی درون‌روانی، به برون‌کنش‌نمایی (برون‌ریزی یا acting out) متوسل می‌شود. در واقع چنین فرض می‌شود که فرد مهاجم، بازنمایی‌های درونی آسیب‌های حل نشده گذشته را در خود جای داده است.

    این افراد دست به عمل خشونت‌آمیز می‌زنند، زیرا اینکه تنها در ذهن خود خیالات خصمانه‌ای را بپرورانند، برای غلبه بر آن تروما کفایت نمی‌کند. برخی اوقات این افراد توانایی تولید افکار (‌فانتزی‌های) خنثی‌کننده را نیز ندارند و اگر برون‌کنش‌نمایی داشته باشند، تجربه تروما از مسیر اجرای مجدد آن اما این بار در نقشی در جایگاه قدرت، می‌تواند به کاهش (موقت) اضطرابشان منجر ‌شود.

    واکنش‌ها به تروماهای اولیه کودکی صرف نظر از اینکه آن تروما جنسی یا تهاجمی بود باشد، معمولا منجر به تمایلات جنسی خشونت‌آمیز می‌شود. این بازآفرینی مستمر آسیب‌های رابطه اولیه (با والدین) توسط این افراد در این جهت که از سوگواری از دست دادن مادر یا چشم‌پوشی از چیزی که قبلا او را رها کرده است، بخشی از راهکار دفاعی فرد مرتکب خشونت است.

    برخی نظریه‌پردازان بر این اعتقاد هستند که آسیب‌های اولیه تنها زمانی بر یکپاچگی ایگو (من) تاثیر می‌گذارد که روابط اولیه یا ادیپی را بی‌ثبات کنند. در نتیجه در اینجا فرض این است که برون‌کنش‌نمایی ناشی از ضربه‌ای است که توسط والدین یا مراقبان اصلی جایگزین والدین ایجاد شده است. البته این مسئله نیز مطرح شده است که زمانی که کودک توسط افراد دیگر (غیر از والدین) مورد آزار قرار گرفته است، کودک شکست والدین در نجات او از آزار یا آزارگر را نشانه‌ای از بی‌مسئولیتی و عدم مراقبت توسط والدین می‌داند که این تعبیری الزام‌آور برای بی‌ثبات کردن روابط اولیه کودک است.

    اگر علاقه‌مندید درباره سوگ در کودکان بدانید مقاله سوگ در کودکان چگونه تجربه می‌شود؟ را بخوانید.

    چطور می‌توان به خشونت علیه زنان پایان داد؟

    خشونت علیه زنان

    همان‌طور که پیش‌تر اشاره کردیم، عوامل بسیاری در مسئله خشونت علیه زنان دخیل است و به سادگی نمی‌توان این مسئله جهانی را به طور کامل از جوامع حذف کرد. در ابتدای مسیر تغییر، وجود حمایت‌های مناسب از افراد قربانی توسط سازمان‌های حمایتی مربوطه، عدم سرزنش قربانیان توسط اطرافیانشان، آموزش و آگاهی‌بخشی به زنان و در دسترس بودن خدمات روان‌شناختی از جمله مواردی است که می‌تواند پیش‌زمینه تغییرات بزرگ‌تر را به وجود آورد. هر تغییر بزرگی از قدم‌های کوچک و پیوسته شروع می‌شود.

  • تفاوت زیستن با خود واقعی و خود کاذب

    تفاوت زیستن با خود واقعی و خود کاذب

    وقتی در جمع حضور پیدا می‌کنید، خود را چگونه نشان می‌دهید؟ کارهایی از شما سر می‌زند که خودتان فکر می‌کنید درست است یا پیش‌نویس‌های از پیش تعیین شده‌تان را به طور اتوماتیک انجام می‌دهید؟ آیا تا به حال به این فکر کرده‌اید که چقدر خود واقعی‌تان با شخصیتی که مجبور می‌شوید داشته باشید، متفاوت است؟ در این مطلب با خود واقعی و خود کاذب آشنا می‌شویم.

    شکل‌گیری خود دروغین

    هریک از ما با طبیعتی منحصربه‌فرد متولد شده‌ایم و رفته‌رفته در جریان زندگی و در مواجهه با انواع آموزش‌ها و باید و نبایدها قرار گرفتیم. خانواده با طرز تفکر خود شروع به تربیت ما نمودند. چه بسا بسیاری از این آموزش‌ها و باورهای شخصی و عشق ورزیدن‌های مشروط، با خواسته‌های ما مغایرت داشته و این باعث شرطی‌شدنمان شد و ما را وادار به استفاده از نقاب شخصیتی کرد؛ زیرا تا زمانی که خواسته‌های پدر و مادر را اجرا می‌کردیم، فرزند خوب و مورد تأیید بودیم. بنابراین کم‌کم یاد گرفتیم خود را سانسور کنیم تا بتوانیم بقای خود را حفظ کرده و در منطقه امن و درونی خویش به زندگی ادامه دهیم.

    در این مرحله نهادهای اقتدار مثل والدین، معلم و مدرسه، خوب و بد بودن هر چیزی را تعیین می‌کنند؛ «منِ بد» را سرکوب می‌کنند و نتیجه این است که یک نقاب «منِ خوب» شکل می‌گیرد که مطلوب دیگران است و هر آنچه از نظر آنان بد است، در زیر آن نقاب پنهان می‌شود. از این رو ما بسیاری از تمایلات طبیعی‌مان را در خودمان سرکوب کردیم و نمی‌دانستیم که خود واقعی‌مان روزبه‌روز کوچک‌تر و سرخورده‌تر می‌شود.

    اگر دیگران به شما می‌گویند که در کودکی خیلی مودب بودید، یعنی احتمالأ بسیاری از نیازهای خود را ابراز نمی‌کردید و هر چیزی را که به شما گفته می‌شد انجام می‌دادید. بسیاری از بچه‌های به اصطلاح خوب، کودکان مضطرب و حساسی هستند که هر موقع نیازهای خودشان را ابراز می‌کردند، با کلافگی والدینشان مواجه می‌شدند.

    این فرزندان یاد گرفته بودند که به جای ابراز نیازهای خود سکوت کنند. کودکان حساس و باادب سعی می‌کنند خودشان را به شکلی دربیاورند که شما می‌خواهید. این روشی است که آن‌ها برای حفظ امنیت خود در پیش می‌گیرند؛ در حالی که کودکی که همیشه مطیع بوده است، بیشترین سرکوب‌شدگی روانی را دارد.

    خود واقعی یا خود کاذب؟

    وینیکات اولین کسی بود که در مورد خود واقعی و خود غیرواقعی ( The True and The False Self) صحبت کرد.

    او خود واقعی را این‌گونه تعریف می‌کند: «آن خودی که اصیل، خودجوش، زنده و در یک کلام وجود ماست.»

    کودکی که در حال بازی کردن است و فاعلیتش دیده می‌شود، احساس سرزندگی می‌کند و در حال نشان دادن خود واقعی‌اش است. مادری که «به اندازه کافی خوب است»، تغذیه‌کننده و منبعی امن برای برطرف کردن نیازهای کودک است. مادر به او این اطمینان را می‌دهد که می‌تواند خودش باشد و نیازی نیست از محیط بترسد و برای زنده ماندن خود تمهیدات دفاعی تدارک ببیند.

    اما در زندگی با مادر و محیطی که نیازها را خوب برطرف نمی‌کند یا اصلا برطرف نمی‌کند، کودک مجبور می‌شود خودی را به وجود بیاورد که از او محافظت کند. این خود اصیل نیست، واقعی هم نیست؛ احساس جعلی بودن، کرختی و مردگی می‌‌دهد، چون کودک نیاز‌های خودش را ارضا نمی‌کند، این نیازهای دیگران است که در حال ارضا شدن است؛ نیاز به داشتن کودکی ساکت که فقط دیده می‌شود و شنیده نمی‌شود.

    کارن هورنای چندین خود (Self) معرفی می‌کند:

    • خود واقعی: آن خودی که دارای پتانسیل رشد است و اگر امکانات برایش مهیا شود، می‌تواند استعدادهایش را شکوفا کند. «در همه مشترک است، اما برای هر کس به روشی خاص.» (Horney, 1950 p 17)
    • خود آرمانی: خودی است که از تجربه‌های قبلی‌مان درست شده است؛ درخواست‌های جامعه و خصوصیاتی که در دیگران تحسین می‌کنیم یا دیگران می‌گویند که باید داشته باشیم. این خصوصیات و باورها می‌توانند بسیار مطلق و آرمانی باشند، به طوری که رسیدن به آن‌ها تقریبا غیرممکن باشد. اگر غذایت را بی‌سروصدا بخوری، اگر هیچ‌وقت اعتراض نکنی و مطیع باشی، اگر همیشه خوشرو و خندان باشی و…
    • خود حقیقی: آن خودی است که الان هستیم، نه آنی که می‌توانیم باشیم یا دیگران می‌خواهند باشیم؛ شبیه به خودی سرگردان بین آرمان‌ها و اصالت.

    هورنای خود واقعی را به صورت زنده، خاص و مرکز شخصی خودمان معرفی می‌کند. خودی که اگر محیط اجازه می‌داد، انتخاب می‌کردیم که باشیم. اگر این نور درون ما نباشد، نمی‌توانیم خودمان باشیم و احساس لیاقت، سرزندگی و کافی بودن را از دست می‌دهیم. مجبور می‌شویم که بخواهیم به همه خواسته‌های محیط تن بدهیم، با روش‌های روان‌رنجور و ناکارآمد خودمان سعی بر ادامه زندگی داشته باشیم و مدام صدای تعارض‌های درونی‌مان را بشنویم.

    «ما از ترس طرد شدن، مدعی شدیم کسی هستیم که نبودیم. ترس از طرد شدن، تبدیل به ترس از مطلوب نبودن شد. سرانجام ما به کسی تبدیل شدیم که در حقیقت نیستیم. تبدیل به رونوشتی شدیم از باورهای مادر، پدر، معشوقه‌مان و جامعه..!» 

    دون میگوئل روئیز

    چه کسی در زیر نقاب من پنهان است؟

    نقاب، وسیله انسان برای پذیرفته شدن در اجتماع است که بر فرد تحمیل می‌شود و هرچقدر تاثیر این تحمیل زیاد باشد، ضخامت نقاب بیشتر می‌شود. تا جایی که استقلال فرد را از بین می‌برد و نمی‌تواند هدف و امیال خود را دنبال کند و به جای نقش بازی کردن، می‌شود خودِ نقش.

    خود دروغین، در واقع یک نقاب است و افرادی که در زندگی عشق و محبت کافی دریافت نکرده‌اند، آن را به صورت می‌زنند. این نقاب وسیله‌ای است برای فرار از تفکرات دردناک، مشکلات و هیجاناتی که فرد در دوران کودکی تجربه کرده است.

    همه ما در طول زندگی آرزوهایی داشتیم که به آن‌ها دست نیافتیم و محکوم به فراموشی شدیم. علایقی که برای خوش‌آمد اشخاصی به دنبالشان نرفتیم و هدف‌هایی که هیچ‌گاه بالفعل نشدند. پزشکی که در سال‌های گذشته رویای موزیسین شدن داشته ولی به دلایلی مجبور به انتخاب مسیر متفاوتی شده و هر روز در اتاق عمل جراحی می‌کند، اما کسی در زیر نقابش، جلوی نگاه تماشاگران، سازَش را می‌نوازد.

    فرد برای کنار آمدن با جو ناسالم خانواده و محیط، مجبور است خودِ کاذبش را شکل بدهد تا دیگران از او راضی شوند و یاد می‌گیرد احساسات و افکار واقعی‌اش را پنهان کند تا احساس شرم نکرده و احساس بی‌ارزشی‌اش برملا نشود.

    این نقاب به ظاهر مقاوم است، اما از درون رنج می‌کشد و فقط پشت سنگر خود کاذب پناه گرفته است.

    سندرم اردک

    زمانی که اردک روی آب شناور است، خیلی آرام به نظر می‌رسد؛ در حالی که در زیر آب، پاهایش به سرعت در حال تکان خوردن است و برای کنار زدن آب و پیش رفتن، تقلا و سختی زیادی را تحمل می‌کند تا روی سطح شناور بماند و حرکت کند.

    اردکی که خودِ کاذب است و پاهای اردک که خود واقعی‌مان است، زیر ماسک آب پنهان می‌شود. سندروم اردک تشبیهی از افرادی است که به ظاهر آرام و موفق هستند اما در درون، پر از تلاطم و آشوب برای رسیدن به آنچه می‌خواهند باشند. برای جلوگیری از این سندروم، می‌بایست تا حد امکان فاصله‌ای میان هویت اجتماعی و شخصیتی خود وجود نداشته باشد.

    آسیب‌ها و فواید خود دروغین

    به تصویر خود در آینه بنگریم. نقابی که هویتمان را در پشت سایه‌های وجودمان پنهان کرده، چقدر دردناک است. اما همچنان همین راه را پیش می‌بریم. مدام نقاب خود را در دانشگاه، محل کار، خانواده و جمع دوستانمان تغییر می‌دهیم و این به عادت زندگی‌مان تبدیل می‌شود و به تدریج جزئی جدایی‌ناپذیر از وجودمان به حساب می‌آید. گاهی وقتی در جمع فامیل یا دوستان حضور داریم، فراتر از واقعیت موجود ماجرا، شخصیت و روابط خود را خوب جلوه می‌دهیم و بعد از آن دورهمی، احساس خستگی می‌کنیم. هرچه نقاب سنگین‌تر باشد، تفاوت رفتاری بیشتری را شاهد خواهیم بود.

    گاه در جمع‌هایی قرار می‌گیریم که شاید رفتارها، مورد قبول کل نباشد. در این هنگام برای حفظ حضور خود در گروه، همرنگی از طریق خود کاذب اتفاق می‌افتد.

    درد ناشی از عیان شدن عیوب ما باعث آزارمان می‌شود و به همین دلیل آن‌ها را پنهان می‌کنیم. وقتی برخی از جنبه‌هایمان را انکار می‌کنیم، در واقع با پذیرش ضد آن، سعی می‌کنیم آن را جبران کنیم. سپس با نقش بازی کردن تلاش می‌کنیم به خود و دیگران ثابت کنیم آن‌طور که آن‌ها تصور می‌کنند نیستیم. در نتیجه مجبوریم تمام انرژی درونی‌مان را تلف کنیم تا به دنیا ثابت کنیم که ارزشمند هستیم. دریغ از اینکه ما به این دنیا آمده‌ایم تا از تمام جنبه‌های وجودیمان درس بگیریم و با آن‌ها آشتی کنیم.

    خود نبودن هزینه گزافی برای ما به همراه دارد که به همه آن چیزی که ارائه می‌دهد، نمی‌ارزد. اما برعکس، بعضی جاها خود بودن ممکن است صدمه‌ای به خودمان، دیگری، جامعه و… وارد کند.

    خود واقعی و خود کاذب و خود دروغین

    در زندگی جاهایی هست که باید نقش بازی کنیم، باید خودمان نباشیم: حکایتی از لقمان حکیم هست که می‌گویند خواجه خربزه‌ای به ایشان تعارف کرد و لقمان از خوردن تکه‌ای از این خربزه آنقدر لذت برد که تکه‌ای دیگر هم به او دادند و آنقدر تکرار شد تا فقط یک تکه ماند و بعد از اینکه خواجه خود از آن خورد، فهمید که چقدر خربزه تلخ بوده است.

    لقمان برای ناراحت نکردن کسی که به او مدت زیادی خوبی کرده، نقش بازی کرده و خودش نبوده است.

    حال اگر کسی ناراحتی خودش را نشان ندهد، آیا شخصیت غیرواقعی دارد؟ قطعا اگر کسی افسردگی، ناراحتی، خشم، ترس و حتی عشق خود را پنهان می‌کند، به معنی غیرواقعی بودن نیست. چنین شخصی توانسته است میان آنچه اقتضای شرایط است، با آنچه که احساس و واقعیت درونی خودش است، تمایز قائل شود و از مکانیسم فرونشانی استفاده کند. برای مثال شما بابت موضوعی خوشحال هستید، اما این خوشحالی را بروز نمی‌دهید، زیرا در حال حاضر باید به شخصی کمک کنید که بسیار ناراحت است، پس شادمانی خود را پنهان می‌کنید تا همدل باشید.

    نقاب همیشه بد نیست، زیرا برای حفظ موقعیت اجتماعی و آرامش روانی و دور بودن از قضاوت بی‌رویه، گاهی مجبور به داشتن آن هستید.

    دکتر محمدرضا سرگلزایی می‌گوید: «گاهی برای خودشناسی باید نقش بازی کرد. گاهی برای نزدیک شدن به خود باید از خود فاصله گرفت و گاهی برای نزدیک شدن به دیگری نیز باید از او فاصله گرفت.»

    تحلیل رفتار انسان بر اساس نقاب

    نوزادی گرسنه‌ای را تصور کنید که شروع به گریه می‌کند و خواستار برطرف شدن نیازش است. محیط پاسخگوی نیازش نیست و برای مدت طولانی تغذیه نمی‌شود، بغل گرفته نمی‌شود و ناکام می‌ماند.

    نوزاد به این شرایط دو پاسخ می‌تواند بدهد؛ سعی کند نیاز‌هایش را برطرف کند یا آن‌ها را سرکوب کند تا رنج ناکامی را نکشد. این نیازهای برطرف نشده از بین نمی‌روند، به ناخودآگاه منتقل شده و مدام در زندگی به آن‌ها اضافه می‌شود. تا اینکه یک روز اتفاقی می‌افتد که با انفجاری درون کودک همراه است. انفجاری که می‌گوید: «انگار تا وقتی خودم هستم، امیدی برای دریافت عشق و علاقه وجود ندارد.»

    پس کودک از خودش، احساساتش، نیازهایش و وجود اصیل خود فاصله می‌گیرد تا همان مقدار توجه کم و ناقص را از دست ندهد. جیناو به این مفهوم اسم «عصبیت» (Neurosis) را می‌دهد.

    نیازها از بین نمی‌روند. می‌خواهند خود را نشان داده و ارضا شوند، ولی نمی‌توانند از ناخودآگاه بیرون بیایند؛ پس لباس مبدل می‌پوشند: داشتن یک میز مخصوص در بهترین رستوران شهر برای ارضای نیاز مهم بودن، سیگار کشیدن برای جبران زود از شیر گرفته شدن و…

    «ما همگی فرزندان نیاز هستیم. نیازمند به دنیا می‌آییم و عده زیادی از ما انسان‌ها بعد از عمری تلاش برای اغنای این نیازها، ناکام از دنیا می‌رویم.»

    آرتور جیناو

    خود دروغین در فضای مجازی

    همان‌طور که میزان سانسورهای انجام شده روی یک فیلم می‌تواند اثراتی همچون نقص در رساندن مفهوم را داشته باشد، سانسورهای متوالی رفتار و شخصیت از طریق خود دروغین نیز می‌تواند سبب عدم شناخت دقیق خود و نداشتن هویتِ مشخص گردد. فردی که به طور مکرر دست به خودسانسوری می‌زند، بالاخره شبیه دیگران می‌شود و یا این فنر جمع شده روزی با شدت قوی‌تری پرتاب خواهد شد.

    خود واقعی و خود کاذب و خود دروغین

    ممکن است محیط اثر عکس داشته باشد و فرد به جای اینکه تبدیل به چیزی که آن‌ها می‌خواهند بشود، چیزی دقیقا خلاف آنکه از او می‌خواهند بشود؛ «منِ بد» عصیان می‌کند و نقاب «منِ خوب» را می‌شکند و خود را نشان می‌دهد: بچه‌ای آرام و مطیع می‌خواهید؟ من پرجنب‌وجوش و خرابکار می‌شوم.

    در فضای مجازی دیدن کسانی که نقاب دارند یا بی‌نقابند، یک بُعد قضیه است و کسانی که دنبال‌کنندگان و علاقه‌مندان آنان هستند، بُعد دیگر ماجراست. ما شخصی را مشاهده می‌کنیم که به هیچ عنوان شبیه ما نیست، ولی مرتب او را دنبال می‌کنیم. چرا؟ آیا او زندگی نزیسته ماست؟

    «ما گمان می‌کنیم نقاب‌هایمان، شخصیت درونی‌مان را پنهان می‌کند؛ اما هر آنچه که در وجود خود نمی‌پذیریم، در نامنتظره‌ترین لحظات سر برمی‌آورد و خود را نشان می‌دهد.»

    سردرگمی‌های ناشی از یکسان شدن با نقاب

    برای اینکه فردی حقیقی و با هویت باشیم، باید اجازه بدهیم تمام جنبه‌های درونی‌مان، چه آن‌هایی که دوستشان داریم و چه آن‌هایی که درباره‌شان قضاوت می‌کنیم و نادرست می‌دانیمشان، به طور مسالمت‌آمیز در کنار هم باشند و به همه احساسات دسترسی داشته باشیم.

    این امر شدنی ولی دشوار است. بیشتر ما جمع دوستان یا اشخاصی را داریم که کنار آن‌ها واقعی و بی‌نقاب هستیم. اطمینان داریم که در کنار آن‌ها قضاوتی در کار نیست و هرچه بگوییم و باشیم، سرزنش و طردشدگی در میان نیست؛ درست مثل کودکی رها و بی‌پروا.

    « خطر آنجاست که مردم با نقاب شخصیتی خود یکی شوند.»

     

    کارل یونگ

    یکی از مواردی که شاید مثال ملموس و قابل درکی برای بازیگران باشد، یکسان شدن با نقش است که یک بازیگر به قدری در نقش خود فرو رفته و با آن زندگی کرده که حتی بعد از تمام شدن کارش در فیلم، همچنان درگیر آن بوده و به افسردگی دچار شده است. در صورتی که بازیگر می‌بایست آن نقش را بازی و بعد رها کند. در مورد خود دروغین نیز به همین گونه است. زمانی که یک فرد اصرار می‌ورزد تا خودش را با یک نقاب شخصیت تعریف کند، خود را در معرض سردرگمی قرار می‌دهد.

    تصور کنید فردی به مدت بیست سال فوتبالیست یا معلم بوده و حالا بعد از گذشت سالیان، به دوره بازنشستگی می‌رسد. در چنین شرایطی فرد طبیعتا دچار بحران‌های وجودی میانسالی می‌شود و این بحران زمانی آغاز می‌شود که نقش و نقاب پررنگ فرد دیگر کارایی ندارد و حالا او به ناچار باید آن را کنار بگذارد. او دیگر نمی‌داند بدون آن نقش خاص چه کسی است. دیگر فراموش می‌کند که این فقط یک لباس بوده که باید در مواقعی خاص می‌پوشید و به خودش می‌آید و می‌بیند وصله تنش شده و درآوردنش با درد و رنج همراه است.

    همان‌طور که گونتر برنارد به درستی گفته: «ما انتخاب می‌کنیم که از یاد ببریم کیستیم و بعد فراموش می‌کنیم که از یاد برده بودیم.»

    می‌توان روزی بی‌نقاب بود ؟

    تغییر کردن به معنای بازگشت به خود واقعی، می‌تواند با درد و رنج همراه باشد. عموما بینش پیدا کردن درد دارد. ممکن است به دلایل مختلف مانند ترس از تغییر و ناشناخته‌ها و سخت بودن راه نخواهیم تغییر کنیم.

    راه‌های مختلفی هم ممکن است برای فرار از آن در پیش بگیریم؛ مثلا بهانه کردن محیط و اطرافیان که چرا دیگران عوض نشوند؟ چرا فقط من باید عوض بشوم؟ یا مگر می‌شود در این محیط جور دیگری هم بود؟ یا استفاده از مکانیسم‌های دفاعی برای اینکه جنبه‌هایی از خودمان را نبینیم و در نتیجه نیازی هم به تغییر نداشته باشیم.

    به قول رالف والدو امرسون: «خودت بودن در جهانی که دائما تلاش می‌کند از تو چیز دیگری بسازد، بزرگترین هنر است. همه ما انسان‌ها مستلزم به شناخت واقعی از خویش هستیم. همه ماسک‌هایی روی چهره‌های خود زده‌اند و به علت فراموشی، از شناخت هویت اصلی خویش بازمانده‌اند.»

    «سایه‌ها هم ویژگی‌های منفی و هم ویژگی‌های مثبت را نشان می‌دهند. اگر بتوانیم ویژگی‌های منفی خود را بپذیریم، در آن صورت است که اقدام به تغییراتی مهم می‌کنیم، آن هم در درون خود. چون سایه‌ها آنچه را که مربوط به درون ماست، به ما نشان می‌دهند.»

    «سایه کوله‌باری نامرئی است که ما آن را حمل می‌کنیم و همچنان که بزرگ می‌شویم، تمام جنبه‌هایی را که برای ما، دوستان و خویشاوندانمان قابل پذیرش نیستند، در آن جای می‌دهیم. ما در چند دهه اول زندگی‌مان این کوله را پر می‌کنیم و در بقیه عمر تلاش می‌کنیم هر آنچه را که در کوله‌مان گذاشته‌ایم، برای سبک‌تر کردن بار خود از آن بیرون بریزیم.» -رابرت بلای

    «هنگامی که جرأت می‌کنیم از دیدگاه‌هایی سخن بگوییم که سبب رسوایی ما می‌شوند، گامی نو به سوی استقلال برداشته‌ایم؛ آنگاه حتی دوستان و آشنایانمان اندک‌اندک نگران می‌شوند. افراد مستعد باید از میان این آتش نیز بگذرند؛ پس از آن هویت واقعی خویش را خواهند یافت.» -فردریش نیچه

    در آخر

    وقتی خود واقعی‌مان را پیدا می‌کنیم، برایمان روشن می‌شود که چه زمانی نقش بازی کنیم و چه زمانی خودمان باشیم و این پیوند زیبا با خودمان، صرفا از راه دوره‌های طبیعت‌گردی، شکرگزاری و… پیدا نمی‌شود. باید در این مسیر پا بگذاریم، تمام چم‌وخم‌های ذهن و شخصیت خودمان را بشناسیم تا به گمشده خود بازگردیم.

    پیشنهاد: مقاله مروری بر رویکرد ذهنی‌سازی در روان‌درمانی را مطالعه کنید.

    منابع:

    کتاب روان‌شناسی رنج: آرتور جیناو
    کتاب نیمه تاریک وجود: دبی فورد
    منبع3
    منبع4
    منبع5

  • تعریف مهربانی و مهرطلبی و تفاوت آن‌ها

    تعریف مهربانی و مهرطلبی و تفاوت آن‌ها

     

    در این مطلب به تفاوت مهرورزی راستین و آنچه مهرطلبی یا به عبارتی جلب بی‌رویه محبت دیگران نام دارد، می‌پردازیم. همچنین در ادامه با تفاوت مهربانی و مهرطلبی آشنا خواهید شد و تعریف عشق‌ورزی را از دیدگاه اریک فرام می‌خوانید. در پایان هم با مهرطلبی و مشکلاتی که ایجاد می‌کند از دیدگاه کارن هورنای و هریت بریکز آشنا خواهید شد. با ما در مجله تجربه زندگی همراه باشید.

    تعریف و تفاوت مهربانی و مهرطلبی

    مهربانی ویژگی است که در بسیاری از فرهنگ‌ها ارزشمند شمرده می‌شود. توجه‌کردن و یاری رساندن به دیگران خصیصه مثبت انسان‌هاست. مطابق تعریف ارسطو مهربانی کمک به فرد محتاج، بدون چشم‌داشت و انتظار جبران از سوی اوست. یعنی کاری بدون منفعت شخصی و به نفع فردی که به کمک نیاز دارد.

    با این حساب مهربانی زمانی است که کسی بخواهد در حق دیگری نیکی کند، آن کار را دوست بدارد، از آن لذت ببرد و آن لطف باعث رشد او شده و او را به انسان بهتری تبدیل کند. چنین فردی پاداش کار خود را در این فرآیند می‌گیرد و نیازی به تشکر و قدردانی ندارد. در واقع منتظر نیست که کارش را جبران کنند. اگر چنین اتفاقی بیفتد می‌توان این عمل را مهربانی قلمداد کرد.

     اما اگر محبت آگاهانه و آزادانه انجام نشود، فرد از انجام دادن آن خوشحال نشود و حتی انجام آن باعث رنجش او شود و اگر حتما باید از انجام آن اعتباری کسب و پاداش دریافت کند این کار مهرطلبی است. در فرهنگ ما مثلی هست که وِرد زبان اکثر مردم است: «بشکند دستی که نمک ندارد». این جمله نمایانگر باوری است که پشت آن پنهان است و این باور چیزی نیست جز مهرطلبی. در واقع محبتِ به ظاهر ابراز شده، شکل تجارت را به خود می‌گیرد که ممکن است در حد قواعد اجتماعی پسندیده باشد اما نمی‌توان نام محبت و مهربانی بر آن گذاشت.

    بنابراین مرز باریکی بین مهربانی و مهرطلبی وجود دارد. اگر از بیرون به عمل انجام شده نگاه کنیم می‌توانیم نام هر دو را بر آن بگذاریم. اما آنچه باعث تمایز این دو از هم می‌شود انگیزه و هدفی است که در پس عمل نهفته است.

    اریک فرام عشق‌ورزی را چگونه تعریف می‌کند؟

    مهرورزی را که کار چندان ساده‌ای به نظر نمی‌آید، چه‌طور می‌توان پرورش داد؟ اریک فرام در کتاب «هنر عشق‌ورزی» ابتدا این سؤال را مطرح می‌کند که آیا عشق‌ورزی هنر است؟ اگر چنین است برای کسب آن به دانش و تمرین نیاز داریم. از دید فرام عشق‌ورزی هنر است در حالی که اکثر افراد چنین باوری ندارند. آنها فرض می‌کنند عشق‌ورزی بسیار آسان است و نیاز ندارند برای پروراندن آن تلاش کنند، اما در عوض یافتن فرد مطلوب سخت است. فرام می‌گوید عشق‌ورزی نیز مانند زندگی کردن هنر است. اگر بخواهیم ابراز محبت را یاد بگیریم باید همان‌طور که برای یادگیری سایر هنرها مثل نقاشی، موسیقی و حتی پزشکی و مهندسی عمل می‌کنیم برای عشق‌ورزی نیز تلاش کنیم.

    همچنین پیشنهاد می‌کنیم مقاله درآمدی بر عشق از دیدگاه فروید و روانکاوی را در مجله مطالعه کنید.

     

    تعریف و تفاوت مهربانی و مهرطلبی

     

     فرام معتقد است فرهنگ معاصر ما دارای ویژگی بارزی است که اساس ارتباطات ما را شکل می‌دهد. این فرهنگ بر اشتهای سیری‌ناپذیر ما برای خرید پایه‌گذاری شده است؛ بر پایه این اعتقاد که باید مبادلاتمان متقابل  و موردپسند دو طرف باشد. خشنودی انسان امروزی در گرو تماشای ویترین مغازه‌ها و خرید هرآنچه می‌تواند است و به دیگران و ارتباط با آنها نیز با همین دید نگاه می‌کند. در فرهنگ‌هایی که موفقیت مالی و مادی ارزشی چندبرابر دارد (در اکثر جوامع امروزی) جای تعجب نیست که عشق‌ورزی و محبت به دیگران نیز از همین الگوی حاکم بر بازار کار پیروی کند.

    اریک فرام در کتاب «هنر عشق‌ورزیدن» اقدامات لازم برای یادگیری این هنر را بیان می‌کند، اما آن را مسیری سخت و دشوار می‌داند که اکثر افراد جامعه برخلاف داشتن نیاز مبرم به آن به ندرت به سمتش می‌روند. برای تسلط به این هنر قدم اول شناخت محبت و قدم دوم تمرین کردن آن است و عامل سوم توجه بی‌قیدو‌شرط فرد برای کسب مهارت عشق‌ورزیدن است. شاید علت مهجور ماندن عشق‌ورزی این باشد که هر چیز دیگری مانند موفقیت، پول، قدرت و شهرت نزد مردم از اهمیت بیشتری برخوردار است.

    توصیف ویژگی‌های مهرطلبی از زبان کارن هورنای

    کارن هورنای یکی از روانکاوانی است که به دوره رشد انسان توجه ویژه‌ای داشت. در ادامه به اجمال با بخش‌هایی از نظریه او آشنا می‌شویم که بی‌ارتباط با مبحث مهروزی راستین نیست. هورنای معتقد است انسان برای رشد طبیعی و سالم به این شرایط نیاز دارد: محبت، حمایت، آزادی نسبی، کمک و تشویق. در این صورت کودک احساس امنیت و آرامش می‌کند و فرصت دارد تا احساسات، علایق، و آرزوهای خاص خود را به شکل طبیعی و با طیب خاطر رشد دهد.

    اما شرایط ناهنجار مانند تحقیر، تعدی، زور و فشار، عدم برآوردن نیازهای خاص کودک، بی‌توجهی و تبعیض، محیط ناامن، انتقاد و بهانه‌جویی بی‌مورد، حمایت افراطی و فقدان محبت صادقانه موانعی هستند بر سر راه رشد طبیعی و سالم کودک و با این شرایط یک احساس ناایمنی و اضطراب در او شکل می‌گیرد.

    این اضطراب مانع می‌شود که کودک با رغبت و از روی آزادی روابط دوستانه و مطلوبی با دیگران برقرار کند و می‌کوشد توسط راه‌هایی با دیگران مماشات و مدارا کند و بدین طریق از گزند آنها در امان بماند. این روش‌ها عبارتند از:

    1. مهرطلبی و جلب حمایت و محبت دیگران

    2. پرخاشگری و برتری‌طلبی

    3. عزلت‌گزنینی و دوری از افراد

    کودک در موقعیت‌های مختلف از این سه راهبرد استفاده می‌کند اما این سه طریق با هم مغایرت دارند و از برخورد آنها تعارض شدیدی در کودک شکل می‌گیرد. برای حل این تعارض کودک سعی می‌کند دو راه از سه حالت یا روش دفاعی که در بالا به آن اشاره شد را پنهان کند و حالت سوم را برجسته سازد.

    مشکلات کودک، تضادهایی که یکپارچگی وجودش را تهدید می‌کنند، نمایان ساختن یک قسمت از تمایلات و سرکوب کردن قسمت‌های دیگر همه موجب می‌شوند که رشد «خود واقعی» (real self) کودک کند شود.

    در این حین برای پوشاندن تضادها، کاهش اضطراب، جبران فقدان اعتماد به نفس و ارزش‌های واقعی مجبور به ساختن «خود ایده‌آلی» (idealized self) می‌شود. تخیل در حفظ و نگه‌داری این تصویر خیالی نقش بزرگی بر عهده دارد و مهم‌ترین ضرر آن این است که به‌تدریج فرد را نسبت به واقعیات بی‌علاقه و بیگانه می‌کند. مثلاً کسی که خود را نمونه کامل محبت و انسان‌دوستی می‌داند قادر نیست عناد و کینه متراکم در وجود خود را حس کند و همچنین به کمک تخیل احساس محبت خود را فوق‌العاده مبالغه‌آمیز جلوه می‌دهد.

     

    تعریف و تفاوت مهربانی و مهرطلبی

     

    کارن هورنای در بخشی جدا از کتاب «عصبیت و رشد آدمی» به راهبرد و روش دفاعی مهرطلبی پرداخته است. از دیدگاه او فردی که از این روش دفاعی استفاده می‌کند همیشه احساس قصور و عجز می‌کند ولی فکر می‌کند دیگران او را مقصر و حقیر می‌دانند. هر نوع احساس بزرگی و افتخار را در خود مخفی کرده و در نتیجه میل به برتری و تسلط را در خود سرکوب می‌کند. فقط هنگام روانکاوی تظاهر به مهرورزی و رأفت کمرنگ می‌شود و ماسک مهرطلبی کنار می‌رود. آنگاه تمایلات خصمانه و برتری‌طلبانه نهفته در این فرد نمایان می‌شود.

    هورنای باورها و رفتارهایی را در این افراد برجسته می‌داند که به اختصار به آنها اشاره می‌کنیم:

    لذت نبردن از موفقیت

    ممکن است هر نوعی موفقیتی او را دچار تشویش و اضطراب کند تا حدی که سعی کند تعمداً شکست بخورد تا با اضطراب مواجه نشود. سعی می‌کند موفقیتش را مربوط به شانس یا اتفاقی می‌داند و دوست ندارد رفتار متشخصانه‌ای داشته باشد.

    عدم احساس محاسن خود

    فرد ممکن است تشخیص دهد که محاسنی دارد اما مستقیماً درباره آنها صحبت نمی‌کند مثلاً می‌گوید: «من خیلی بخشنده نیستم این لطف دوستان است». «معلمم می‌گوید من باهوشم اما درست نیست.»

    اجتناب از هر چه رنگ و بوی خودخواهی دارد

    برای مثال برای خودش پول خرج نمی‌کند، تلاش زیادی می‌کند برای دیگری کار پیدا کند. لباس خوب نمی‌پوشد مگر برای دیگران. در واقع به نفع خودش کمتر کاری انجام می‌دهد ولی برای دیگران حاضر به خدمت است. در واقع بایدهایی از قبیل تا می‌توانی به دیگران کمک کن، به فکر دیگران باش و عشق و فداکاری مبذول بدار را خود ایده‌آلی‌اش به او تحمیل می‌کند.

    تبدیل حالات مهرطلبانه ناشی از ضعف به صفات ممتاز

    این کار را «خود ایده‌آلی» انجام می‌دهد. مثلاً احتیاج به گذشت، تسلیم و بی‌دفاعی را به خیرخواهی، سخاوت و رأفت و دلسوزی برای دیگران تبدیل می‌کند. این ارزش‌ها اساس و پایه توقعات عصبی و حیاتی او می‌شوند و سعی می‌کند آنها را مبالغه‌آمیز کند. در نتیجه در غم و شادی دوستانش بی‌آنکه بخواهند زیادی شرکت می‌کند، کمک‌های بدون درخواست به دیگران می‌کند که ممکن است به ضررشان هم باشد تا بده-بستانی ایجاد شود و در پی آن از دیگران توقع پاداش و کمک داشته باشد.

    به طور کلی می‌توان گفت که زندگی به تنهایی برای چنین فردی قابل‌تحمل نیست و توقع دارد دیگران به وجودش احتیاج پیدا کنند، او را فردی مفید بدانند، از او درخواست کمک کنند و در پی آن از دیگران هم انتظار کمک‌هایی مثل پول قرض دادن و غیره دارد. همه این احتیاجات ناشی از احتیاج به عشق و محبت است که راه حل اصلی حل مشکلات فردی است که به مهرطلبی پناه می‌برد.

    نظر هریت بریکز درباره مهرطلبی

    حقیقت این است که «شاد کردن دیگران» (people pleasing) یا مهرطلبی نام دلنشینی است برای مشکل روانی بسیار جدی. این بیماری نوعی الگوی رفتاری اجباری و حتی اعتیادآور است. فرد مهرطلب تحت کنترل نیاز به خشنود کردن مردم و معتاد به تأیید آنهاست. در همین حین نیز احساس می‌کند که اوضاع به علت فشارها و تقاضاهایی که همین نیازها ایجاد کرده‌اند از کنترل خارج شده است.

    بریکز معتقد است مشکل اینجاست که وقتی برای نیازهای واقعی و ادراک شده دیگران سراپا گوش هستیم صدای درون خود را نمی‌شنویم. این صدا سعی دارد جلوی زیاده‌روی ما را بگیرد تا خلاف علاقه خود کاری نکنیم. کسانی که به این مشکل دچار هستند عزت‌نفسشان تماماً به این بستگی دارد که چقدر در خدمت دیگران هستند و چقدر در شاد کردن آنها موفق خواهند بود. برآورده کردن نیازهای دیگران فرمول جادویی می‌شود برای احساس محبت و ارزشمندی و سپری می‌شود دربرابر طرد و عدم پذیرش. اما این فرمول در واقعیت کاربرد چندانی ندارد.

    مهرطلب برایش بسیار مهم است که مهربان باشد و دیگران هم او را مهربان بدانند. هویتشان تنها از این تصویر مهربان بودن سرچشمه می‌گیرد. اگرچه ممکن است فکر کنند مهربان بودن از آنها در موقعیت‌های ناخوشایند مرتبط با دوست و آشنا محافظت می‌کند اما بهایی که در واقعیت می‌پردازند بسیار گزاف است.

    در مرکز این به ظاهر مهربانی ترس عمیقی از احساسات منفی وجود دارد. تمایل به خشنود کردن مردم تا حد زیادی به خاطر ترس‌های هیجانی است: ترس از ردشدن، طرد شدن، تعارض یا مواجهه با دیگران، ترس از انتقاد، تنها ماندن و خشم. فرد باور دارد اگر مهربان باشد و به دیگران کمک کند، می‌تواند از بروز این هیجانات در خود و دیگران جلوگیری کند.

    مهرطلب اعتقاد راسخ دارد که اگر همیشه به زعم خود مهربان باشد و به دیگران کمک کند از بروز این هیجانات در خود و دیگران جلوگیری می‌کند. این باور که نقش دفاعی دارد در دو جهت اثرگذار است. اول اینکه با محبت کردن جلوی هیجانات منفی را می‌گیرد که به سمت او نشانه رفته است – بدین معنی که تا وقتی فرد خوب است و سعی می‌کند دیگران را خشنود کند چرا کسی از دستش عصبانی شود، او را پس بزند یا از او انتقاد کند؟-  و در مرحله دوم وقتی بسیار درگیر مهربان بودن و خوب بودن باشد به خود اجازه نمی‌دهد که هیجانات منفی نسبت به دیگران را احساس و ابراز کند.

    در نتیجه اگر به جای درک و فهم واقعیت هرچه بیشتر با تصویر مهربانی همانندسازی کند بیشتر مورد هجوم شک‌های آزاردهنده، ناایمنی‌ها و ترس‎‌های ماندگار خواهد بود.

    بیماری شاد کردن مردم، در برابر تبادل این هیجانات منفی یک سد روانی ایجاد می‌کند. به این ترتیب همان روابطی را که افراد سعی دارند به سختی و با تلاش زیاد از آنها محافظت کنند از بین می‌برد. اگر نتوان هیجانات منفی را ابراز کرد روابط اصالت خود را از دست می‌دهند. در نتیجه به جای داشتن شخصیت انسانی چندبعدی دارای چند وجه خوشایند مثل آدمک مقوایی تک‌بعدی دیده خواهیم شد.

    در هر رابطه‌ای اگر این به ظاهر مهربان بودن مانع شود که فرد احساساتی از قبیل ناخشنودی، خشم، نگرانی و نومیدی را به دیگران بگوید یا آنها را از زبان دیگری بشنود این رابطه شانس چندانی برای زنده ماندن ندارد. در واقع اجتناب از تعارض نشانه رابطه ناکارآمد است.

    تلاش وسواس‌گونه برای برآوردن نیازهای دیگران فرد را در معرض استرس ناتوان‌کننده و خستگی شدید قرار می‌دهد و ممکن است برای تسلی خود به سوءمصرف مواد، الکل و پرخوری روی بیاورد. در نتیجه رد پای شاد کردن بی‌رویه مردم را می‌توان در سندرم خستگی مزمن، اعتیاد و اختلالات خوردوخوراک مشاهده کرد.

    از نظر دکتر بریکز اگر چرخه شاد کردن مردم یا همان مهرطلبی بسیار تکرار شود احساس بی‌کفایتی، گناه و شکست در فرد انباشته می‌شود. در طول زمان احساس خشم و نفرت سرکوب شده بسیار خطرناک خواهد شد و ممکن است روابط مطلوب فرد را تضعیف یا نابود کند. دکتر بریکز صحبت‌های یکی از مراجعانش را در این باره بیان می‌کند:«پس از این همه لطفی که به دیگران کردم هیچ کس هوای من را ندارد. من نسبت به دیگران خیلی مهربان بودم و آنها فقط مرا نادیده می‌گیرند.»

    آیا مهرطلبی درمان می‌شود؟

    در واقع امیالی در ناخودآگاه ما را به مسیرهای مهرطلبانه وا می‌دارند. شما الآن با مفهوم مهرطلبی آشنا هستید و ممکن است رفتارهای مهرطلبانه‌ای را در خودتان تشخیص داده باشید، این خیلی کمک کننده است اما درمان کننده نیست؛ برای درمان لازم است قدم به قدم از امیال ناخودآگاهی که در این فرآیند دخیل‌اند، به کمک درمانگر و در یک فضای درمانی مناسب، پرده برداریم. اگر مایلید جلسات روانکاوی یا روان‌درمانی تحلیلی خود را شروع کنید، می‌توانید به واتساپ کلینیک تجربه زندگی (989021110865) پیام دهید.

    سخن پایانی

    محبت و مهربانی ظرفیتی است که انسان می‌تواند با رشد ابعاد شخصیت و معطوف کردن توجه خود به این مهم طی تجربیاتی که در زندگی دارد در خود پرورش دهد. بی‌شک بدون اینکه بدانیم عشق‌ورزی و محبت چه تعریفی خاصی دارد نمی‌توانیم رفتارهایی که صرفاً برای جلب حمایت و توجه دیگران بروز می‌دهیم را مهربانی بنامیم.

    اگر فردی بخواهد همیشه خوب و خوشایند دیگران باشد، هر درخواست کمکی را بی ‌چون‌وچرا بپذیرد و حتی وقتی کمک به دیگران باعث رنجش و آزار او می‎‌شود باز هم آن را انجام ‌دهد، فقط در پی جلب توجه و حمایت دیگران است و در نهایت با انباشت احساسات منفی از قبیل خشم، نگرانی و ناامیدی در خود مواجه خواهد شد که تأثیر بسیار مخربی بر روابط بین‌فردی و زندگی شخصی‌اش دارد.

  • چرا این قدر نسبت به شبکه‌های اجتماعی مردد هستیم؟

    چرا این قدر نسبت به شبکه‌های اجتماعی مردد هستیم؟

     

    اگر فکر می‌کنید اینستاگرام انقدرها هم مهم نیست، بهتر است یاد تحقیق جهانی سال ۲۰۱۸ بیفتیم که اعلام کرده‌است: «تلاش برای سلفی گرفتن ۲۵۹ نفر را بین سال‌های ۲۰۱۱ تا ۲۰۱۷ به کشتن داد. غرق شدن، حوادث حمل و نقل و افتادن به عنوان شایع‌ترین علت مرگ شناخته شدند».

    راه دور نرویم… احتمالاً محال است به‌راحتی بتوانیم قطعی شش ‌ساعته اینستاگرام، فیس بوک و واتساپ را فراموش کنیم. خاطره خوشایند/ ناخوشایندِ این قطعی تا مدت‌ها در حافظه مجازی ما باقی می‌ماند. درحالی‌که بعضی از کاربران آه از نهادشان بلند شده بود، عده دیگری با گفتن «آخیش چه‌بهتر» نفس راحتی کشیدند و خوشحالی‌شان را ابراز کردند. اما چرا نسبت به اینستاگرام مردد هستیم و احساس دوگانه‌ای داریم؟

    ارتباط به‌مثابه هوا برای انسان

    ما برای بقا به ارتباط نیاز داریم. در ارتباط‌هاست که به‌حساب می‌آییم، درک و حمایت می‌شویم و… نیاز به توجه هم در ارتباط با دیگران برآورده می‌شود. شبکه‌های اجتماعی، براساس ارتباط‌های آنلاین شکل‌گرفته‌اند و حضور دیگری در آن نقش پررنگی دارد. پس دو نیازی که درباره‌اش گفتیم در اینستاگرام برآورده می‌شود. مثل وقتی‌که نمایی از کیک تولدمان را قاب می‌گیریم و لایک‌های زیادی سمت‌مان روانه می‌شود. این لایک نمادی از توجه است که توانسته‌ایم در طول چند ثانیه به دستش بیاوریم. به‌خصوص اگر ظرفیت کمی برای تحمل تنهایی داشته باشیم، دیگران برای ما حکم قطعات یدکی دارند که کمک می‌کنند کمتر احساس شکنندگی کنیم.

    وقتی پای مغز وسط می‌آید

    سیستم پاداش مغز، شرایطی را فراهم می‌کند تا ما به‌واسطه خوردن، رابطه جنسی و… به‌عنوان یک فرد و گونه بتوانیم به حیات خودمان ادامه بدهیم. این سیستم با کمک نوروترانسمیتر (انتقال‌دهنده عصبی) دوپامین کار خود را پیش می‌برد و توجه و تمرکز ما را فعال می‌کند. فرقی نمی‌کند که درباره کیک شکلاتی حرف می‌زنیم یا حس فوق العاده‌ی تحسین شدن! وقتی محرک دل‌چسبی را برای اولین بار امتحان می‌کنید و تجربه خوشایندی دارید، دوپامین آزاد می‌شود. حالا مدارهای عصبی، این موقعیت را در قالب شرایط لذت‌بخش کدگذاری می‌کنند. از این به بعد ترغیب می‌شوید تا با تجربه دوباره‌اش، همان لذت اولیه را تکرار کنید.

    با فعال شدن سیستم پاداش (دوپامین)، شما طیفی از محرک‌ها را نادیده می‌گیرید و فقط به محرک لذت‌بخش توجه می‌کنید. «دوپامین آزادشده بر حافظه و مدارِ عملکردِ اجرایی مغز تأثیر می‌گذارد تا فرد را تشویق به تکرار تجربه کند. با هر بار استفاده، مدارهای مغز قانع‌تر می‌شوند که اعتیاد ایجاد کنند و به محرکی خاص وابسته شوند. فقط با استفاده دوباره است که کسری دوپامین از بین می‌رود». این همان اتفاقی است که در وابستگی به لذت میفتد.

    سازندگان اینستاگرام روی طراحی‌اش کار می‌کنند، اما برای اینکه اعتیادآور نباشد، هیچ برنامه‌ای ندارند. اشتیاق شدید به صفحه پر رنگ و لعاب، می‌تواند همین مسیر پاداش را طی کرده باشد. وقتی دلمان می‌خواهد تنش یک روز پر اضطراب را با خلسه‌ای اعجاب‌انگیز در اینستاگرام جبران کنیم، لذتی را به خودمان هدیه می‌دهیم که رقیب ندارد! بله، اینستاگرام با همدستی دوپامین کار خودش را کرده است، ما مشتاق پرسه زدن در این فضا می‌شویم!

    یشنهاد: مقاله نشانه‌ها و درمان اعتیاد به اینترنت و شبکه‌های اجتماعی را در مجله بخوانید.

    سفر به مقصدی پر از لذت

    همان‌طور که فروید هم قبلاً گفته بود، بسیاری از رفتارهای ما تحت تأثیر «اصل لذت» هستند. ما تلاش می‌کنیم کارهایی را انجام دهیم که تنش‌مان را کم کنند و لذت را افزایش دهند. ولی «اصل واقعیت» ماهی است که پشت ابر نمی‌ماند. اصل واقعیت، محدودیت‌هایی مثل قانون و مرزبندی‌ها را پیش پای ما می‌گذارد. همین‌جاست که مسیر لذت با دست‌انداز روبرو می‌شود. چون به‌هرحال با وجود تمدن، ما هر کاری را در هرزمان و مکانی نمی‌توانیم انجام دهیم. چاره‌ای نیست جز به تعویق انداختن لذت‌ها یا خداحافظی تلخ با آنها.

    حالا اما فضای مجازی، ما را با لذت‌هایی تنها گذاشته است که قادریم ساعت‌ها خوش باشیم؛ بی‌آنکه احساس شرم کنیم. می‌توانیم در زندگی سلبریتی‌ها سرک بکشیم، با هویت ناشناس صفحه همسر کسی را دید بزنیم و در سکوت به تصاویر برهنه خیره شویم. نمایشگری و ارضای خودشیفتگی هم به‌قدری لذت دارد که نمی‌شود از آن چشم‌پوشی کرد. گویی اینستاگرام توانسته است محدودیت‌های تمدنی و اصل واقعیت را دور بزند!

    از طرف دیگر، می‌توانیم هیجان‌های منفی‌مان را روی کاربران فرافکنی کنیم و تنش درونی را کاهش دهیم. «این دیگران هستند که عصبانی‌اند»، باور آرام بخشی است که نمی‌گذارد خشم خودمان را احساس کنیم.

    همه‌چیز دست من است

    با اسکرول کردنِ ساده (بالا و پایین کردن صفحه) در اینستاگرام، می‌توانید اخبار، خوراکی‌های هوس‌انگیز، اطلاعات بی‌شمار، مناظر دیدنی، محتوای آموزنده، تصاویر گذشته، تکنولوژی‌های برتر، مدهای زیبا و… (این طومار تمامی ندارد، پس نفس‌تان را حبس نکنید!) را ببینید. حتا می‌توانید با یک فیلتر، کاری کنید که عکس‌تان نوستالژیک به نظر برسد. همه این‌ها فقط با سرانگشت شما اتفاق میفتد. تو انگار کن جهان زیر دستان توست! حالا بهتر می‌شود تصور کرد چه احساس کنترلی را تجربه می‌کنیم.

    فقط با یک انگشت می‌توانیم توجه‌مان را به دیگران نشان دهیم و نظر بدهیم. با دیدن تمام محتواها شاید فکر کنیم اطلاعات‌مان بالاتر رفته است و درک بهتری از جهان داریم. اسمش را «توهم دانستن» می‌گذارند. اشکالی ندارد، نامش هرچه که باشد ما فعلاً می‌توانیم احساس کنترل داشته باشیم و این خوشایند است.  

    اینستاگرام را برای شما «خاص» طراحی کرده‌ایم

    برای سرگرم شدن در اینستاگرام، لازم نیست پول هنگفتی بدهید تا لبخند رضایت روی لب‌هایتان بنشیند. آنجا همه‌چیز هست. بیایید اسمش را بگذاریم «یک کلیک تا بهشت»! اما این تفریح مجازی برایمان مجانی تمام می‌شود؟

     

    چرا این قدر نسبت به شبکه‌های اجتماعی مردد هستیم؟

     

    الگوریتم اینستاگرام به‌گونه‌ای طراحی‌شده است که هر مکث شما در نگاه تیزبین هوش مصنوعی، مهم تلقی خواهد شد. انگار نگاه خیره‌تان ثبت می‌شود و برنامه‌های بعدی، مطابق رفتار مجازی‌تان رقم می‌خورد. امیدوارم همین‌ها کافی باشند تا قانع شوید که ما کاربران برای طراحان شبکه‌های اجتماعی، همان چیزی هستیم که فروخته می‌شویم! یک جمله قدیمی هست که می‌گوید «اگر برای محصولی پولی نمی‌پردازید، پس خود شما محصول هستید»!

    کسی چه می‌داند شاید سازندگان اینستاگرام، درباره نگاه خیره لاکان خوانده‌اند که توانسته‌اند با قلاب‌شان شما را گیر بیندازند و به خیرگی جمعی دعوت کنند!

    آیا برایتان پیش‌آمده که خواستید فقط پستی که اسم‌تان در آن تگ شده را ببیند اما وقتی به خودتان ‌می‌آیید متوجه می‌شوید چند ساعت گذشته است و در هزارتوی مجازی گم‌شده‌اید. فکر می‌کردیم انقدرها هم بی‌اراده نیستیم، ولی چه شد که سردرگم شدیم؟ ما هستیم که اینستاگرام را کنترل می‌کنیم یا با پیش‌بینی رفتارمان، ما را کنترل می‌کنند؟

    حالا نیروی خصمانه‌ای که ما را ترغیب می‌کند پست‌های بعدی را هم ببینیم اراده‌مان را زیر سؤال می‌برد. گاهی ما نه در نقش سوژه‌ای مختار، بلکه تبدیل به ابژه‌های مفعولی می‌شویم که قدرت تصمیم‌گیری چندانی نداریم و مجبوریم سپرمان را جلوی هوش مصنوعی اینستاگرام بیندازیم!   

    از طرف دیگر، اینستاگرام فقط پست‌هایی را نشان می‌دهد که شما دوست دارید. حلقه همفکران‌تان همین‌طور گسترده‌تر می‌شود. باور غلط «همه مثل من فکر می‌کنند» اجازه نمی‌دهد تصور کنید چه جهان‌بینی‌های متفاوتی وجود دارند؛ چون شما هرگز آنها را نمی‌بینید!

    بااینکه دوقطبی‌های اینستاگرامی از بین نمی‌روند اما شما همچنان می‌توانید با تعصب، از دیدن کسانی که شبیه‌تان هستند به وجد بیایید. انگار دیگران امتداد خود ما هستند و با دیدن‌شان می‌توانیم حس ارزشمندی می‌کنیم. انگار فراوانیِ شباهت‌ها مُهر تائید ماست. درحالی‌که در واقعیت، دنیا همانی نیست که تصور می‌کنیم. برای حفظ ارزشمندی و محبوبیت جعلی و شکننده‌مان باید چرخه نفس‌گیر آنلاین بودن، تعصب داشتن و تائید دیگران را ادامه دهیم تا دوروبرمان خالی نشود.

    حتماً شما هم دوست دارید سریع و بدون جراحت، زیبا شوید. فیلترهای اینستاگرام همین کار را برایتان انجام می‌دهند. حتا اگر با اطمینان بگویید «من صورت خودم را دوست دارم»، حداقل یک‌بار دست‌تان می‌لرزد و فیلتر زیبایی را امتحان می‌کنید. شاید بعدازآن، دیگر از دیدن چهره بدون فیلترتان در آینه خوش‌تان نیاید. تأسف‌بار است اما فیلترها کاری می‌کنند که نخواهید همان آدم قبلی (بدون فیلتر) باشید!

    طراحی اینستاگرام بر مبنای جلب‌توجه است. ما به شکلی تکامل پیداکرده‌ایم که نظر دیگران برایمان مهم باشد اما نه این‌طور که نظر صدها یا هزاران نفر اهمیت داشته باشد! می‌بینید؟ به گردنه‌های باریک رسیده‌ایم. ممکن است برای رفتن به اکسپلور، دست‌وپا بزنید تا بیشتر دیده شوید. بازی جدی است، به زمین رقابت مجازی خوش آمدید!

    خیال باطلی است اگر فکر می‌کنید با اسکرول کردن پست‌ها تمام می‌شوند. کاربران معمولاً فکر می‌کنند وقتی غایب باشند محتواهای ارزشمندی را از دست خواهند داد. طلسم اینستاگرام ترس از دست دادن (fear of missing out) را در جان‌ شما میندازد. پس باید وقت را به نفع آنلاین بودن غنیمت شمرد مبادا پستی را نبینیم. خوب می‌دانیم که اطلاعات تمامی ندارند. متأسفیم، شما باید منتظر ناسور شدن انگشت‌تان باشید!

     

    چرا این قدر نسبت به شبکه‌های اجتماعی مردد هستیم؟

     

    اگر به نظرتان تجربه‌های شخصی فقط وقتی ارزشمند هستند که با دیگران به اشتراک گذاشته شوند، بهتر است وسوسه‌تان برای عکس گرفتن را انکار نکنید. ازنظر کاربران، بلندکردن وزنه‌ای در باشگاه فقط وقتی ارزش دارد که بقیه آن را ببینند! ظاهراً با بی‌ارزش شدن تجربه‌های فردی مواجه هستیم.

    سکۀ دو روی اینستاگرام

    اینستاگرام ترفندهای زیادی در چنته دارد و بازی ناعادلانه‌ای به راه می‌اندازد که اگر قواعدش را نشناسیم دیر یا زود کیش‌ومات می‌شویم! شبکه‌های اجتماعی، هم‌زمان پتانسیل ایجاد و تسکین اضطراب را دارند. تردید ما هم از ماهیت دوگانه‌شان نشأت می‌گیرد.

    کودک با در آغوش کشیدن خرس عروسکی‌اش احساس امنیت می‌کند و ما بزرگ‌سالان با در برگرفتن گوشی‌هایمان! اما چه کسی است که وحشت پیام خوانده‌شده اما بدون پاسخ «The Horror of a Read Message but No Reply» را تاب بیاورد؟ هرقدر که در برخورد با سکوت دیگران مشکل بیشتری داشته باشید و آن را طرد اساسی تلقی کنید، از اینکه کسی پیام‌تان را در اینستاگرام یا واتساپ بخواند اما جواب ندهد، بیشتر ناراحت یا خشمگین می‌شوید.

    با دقت به همین نکته‌های کوچک هم می‌توانیم اطلاعات زیادی درباره خودمان به دست بیاوریم. حیف است که هوش مصنوعی اینستاگرام ما را بشناسد و با سماجت تعقیب کند اما خودمان بعدازاین همه پرسه‌زنی، هیچ‌چیزی راجع‌به خودمان ندانیم. شاید فکر کنید درباره اعتیاد به فضای مجازی اغراق کرده‌اند. بسیارخب، سعی کنید یک هفته سراغ اینستاگرام نروید!

    در ساعاتی که اینستاگرام به صورت جهانی کار نمی‌کرد، بسیاری از ما احساس خوشایندی داشتیم؛ چرا که فقط دسترسی‌ ما به منبع لذت قطع نشده بود، بلکه آن منبع عملاً برای همه از بین رفته بود. راست می‌گویند که وقتی همه‌جا عزا باشد عروسی است! انگار بدبختی که تقسیم شود، کمتر احساس خسران می‌کنیم.

    قطعی سراسری، فرصت تولید محتوا را از همه گرفت. پس خیال‌مان راحت بود محتوای جذابی در آن وجود ندارد که بترسیم از دستش می‌دهیم. این حس رهایی (هرچند موقت) کمک کرد تا قدری از «ترس از دست دادن» آسوده باشیم.

    اگر تصادفی به انتهای متن رسیده‌اید و می‌خواهید با خواندن چند جمله، تمام ماجرا دست‌تان بیاید کافی است به شما بگوییم «به اینستاگرام علاقه‌مندیم چون برایمان مزیت‌هایی دارد. گاهی با بیزاری از آن روی برمی‌گردانیم چون روی دیگر سکه یعنی معایبش آشکار می‌شود».

  • درآمدی بر تئاتر و پیدایش آن

    درآمدی بر تئاتر و پیدایش آن

    حقیقت این است که ذهن پرسش‌گر انسان در مواجه با هر پدیده‌ای، نخست شروع به تهیه و تدارک سوال هایی در باب آن پدیده می‌کند، هر پدیده‌ای؛ از یک شی گرفته تا یک مسئله‌ی علمی، تاریخی و یا هنری. تعریف تئاتر و مفهوم آن هم قطعا از این قاعده مستثنی نیست و از ذهن پرسش‌گر آدمی دور نمانده و نمی‌ماند.

    آنچه در ادامه خواهید خواند در باب تئاتر و خاستگاه آن است. با مجله تجربه زندگی همراه باشید.

    تئاتر چیست؟

    اگر برای یافتن معنا و تعریف تئاتر به هر کدام از کتاب های تخصصی رجوع کنید، بی شک در اکثرشان با جمله ای یکسان و تکرارشونده و با تعریفی ریاضی وار مواجه خواهید شد. «A در نقش B در حالی که C او را تماشا می کند.» و در زیر این تعریف بارها تاکید شده که این A و C هستند که در پیوند با یکدیگر تئاتر را می‌سازند و جدایی هر یک از این فرمول مساوی است با تهی!

    اگر A وجود نداشته باشد C دقیقاً به تماشای چه چیز خواهد نشست؟ و اگر C وجود نداشته باشد A دقیقاً برای چه کسی اجرا خواهد کرد؟

    این چنین است که در تعریف تئاتر A و C دو حلقهٔ پیوسته به یکدیگر می شوند و چون دو قلوهایی چسبان به یکدگر به حیات خود ادامه می دهند.

    تئاتر از کجا آغاز شد؟

    اگر همان کتاب‌ها را چند ورقی عقب و جلو کنید به سه خاستگاه مهم تئاتر خواهید رسید، که رقص و حرکات ضربی و ژیمناستیک یا تقلید صدای حیوانات، داستان سرایی و آیین هستند.

    چنان که ارسطو می‌گوید انسان ذاتاً علاقه‌مند به تقلید است، همانطور که امروزه نیز شواهدش پیداست.

    حتی اکنون نیز تقلید صدای یک حیوان از جانب یک انسان، برای ما سرگرم کننده و جالب است؛ ما همواره در طول تاریخ مدهوش تقلید بوده‌ایم.

    علاوه بر تقلید، انسان شیفتهٔ قصه‌ها و داستان هاست. داستان‌هایی که در طول تاریخ بشریت سینه به سینه چرخیده شده است. علاقه‌ی انسان به قصه گویی و داستان‌سرایی یکی دیگر از سرچشمه های تولد تئاتر است.

    اما خاستگاه آخر مهم ترینشان نیز هست؛

    آیین، خاستگاه تئاتر

    اگر بپرسید آیین ها چه زمانی پدید آمدند؟ پاسخ سوالاتان بی شک «زمانی نامعلوم» خواهد بود.

    قدمت آیین‌ها به قدمت طول تاریخ زیست بشر است.

    آیین تجسمی از چگونگی دریافت یک اجتماع از جهان و شکلی از معرفت است.

    داستان‌ها و اساطیر معمولاً حول محور آیین ها به وجود می‌آیند و آیین بخش اجرایی باورهای اساطیری هر قوم است.

    یک مثال این مسئله را روشن‌تر می‌کند:

    پسر بچه‌ای را تصور کنید. او در یک روز زمستانی از خواب بر می‌خیزد و در حالی که تا پیش از این هرگز برف ندیده بود، می‌بیند شهر سفیدپوش شده است. پس در ذهن خود شروع به ساختن داستان‌هایی برای علت سپیدی‌های اطرافش می‌کند؛ بی آنکه بداند آنچه به چشم می‌بیند پدیده‌ای طبیعی است و دلیلی علمی دارد.

    مثلاً ممکن است در ذهنش خیال کند خدایی در حال بستنی خوردن بوده و حجم عظیمی از بستنی‌هایش روی زمین ریخته است(!) یا هر تخیل دیگری. واژه‌ی تخیل همان واژه‌ کلیدی در تعریف اسطوره است.

    چنان که آمده «اسطوره‌ها برگرفته از ناتوانی انسان در برابر پدیده‌هایی است که علت آن را نمی‌داند. آن زمان تخیل جولان می‌دهد و شروع به علت تراشی می‌کند.»

    حال همان پسر بچه را انسان نخستین در نظر بگیرید. او با حجم عظیمی از ناشناخته‌ها روبه‌رو است. ناشناخته‌هایی که می‌توانند عمیقاً دهشتناک باشند.

    انسانِ نخستین برای ادامه‌ی زندگی بی ترس و تهدید، نیازمند قوه‌ی تخیل خود است و اینجاست که تخیل راهی برای حضور و خودنمایی می‌یابد. تخیل علت تراشی می‌کند و اساطیر یک به یک پدید می‌آیند.

    با تکیه بر آنچه گفته شد؛ تعریف دقیق‌تری از آیین را می‌خوانیم:

    واژهٔ آیین در زبان سانسکریت از ریشه‌ی rita به معنای نظم مشتق شده است. چنان که پیش‌تر گفته شد زمان پیدایش آن بر هیچ کس هویدا نیست. حتی برگزارکنندگان آیین از زمان پیدایش آن بی‌خبرند و گویی آیین ها در حافظه‌ی موروثی شان به یادگار مانده است.

    (اگر دوست دارید بیشتر درمورد حافظه موروثی بخوانید، پیشنهاد می‌کنم مطلب درآمدی بر ناخودآگاه جمعی یونگ را مطالعه کنید.)

    آیین دو ویژگی مهم دارد؛ نظم و تکرار دو عنصر مهم و جدایی ناپذیز هر آیینی است چنان که واژه‌ی آیین خود از واژه‌ی نظم ریشه می‌گیرد.

    شاید این تعریف ملموس باعث شود معنای آیین بهتر در ذهن نفوذ کند: «آیین سلسله اعمالی است که نیازهای اساسی را برآورده می‌کند و با ضرباهنگی موزون و منظم اجرا می‌شود.»

    در اکثر آیین‌های ابتدایی از رقص‌های پانتومیم همراه با موسیقی ضربی بهره برده می‌شد و این دو، بخشی ضروری در هر آیینی بودند.

    اما چنان که هر گردی گردو نیست، هر آیینی هم نمایشی نیست.

    دهقانانی را تصور کنید که پس از برداشت محصول هر ساله به آواز دسته جمعی می‌پردازند و این عمل را به شکلی منظم تکرار می‌کنند، این عمل یک آیین کشاورزی و کشت است اما دلیلی ندارد که نمایشی نیز باشد.

    هر آیین نمایشی از ویژگی «نقش پذیری» برخوردار است و در آیین مذکور نقش پذیری وجود ندارد.

    تعریف تئاتر را به یاد بیاورید؛ «A در نقش B در حالی که C او را تماشا می کند.»

    نقش پذیری درست معنای قسمت اول جمله است. در آیین های نمایشی A در نقش B قرار می‌گیرد.

    مثل آیین «عروس گوله» در شمال ایران که مردی کلاهی از ساقه‌های خشک یا کاه بر سر می‌گذارد و نقش غول را ایفا می‌کند. او با افزودن ماسک یا گریم بر چهره اش از قالب خود خارج شده و قالب جدیدی می‌پذیرد.

     

    تئاتر چیست، تعریف تئاتر، هدف از تئاتر، مقاله تئاتر

     

    البته در تعریف تئاتر و آیین‌های نمایشی تفاوتی وجود دارد و این تفاوت در بخش دوم جمله است؛ «در حالی که C او را تماشا می کند.»

    چنان که گفته شد: «در اجرای آیین هیچ کس تماشاگر نیست و همه‌ی مردم نقشی در این نمایش عمومی دارند؛ چرا که هدف آیین تاثیرگذاری بر تماشاگر نیست بلکه تکرار آیین کهن برای برکت بخشی و برآورده شدن خواسته های عمومی مردم است و شاید تماشاگر آیین‌ها طبیعت است که نمایش آیینی برای ستایش و جلب رضایت و حمایتش برگزار می شود.»

    سخن پایانی

    حال شاید گزاره‌ی «تئاتر منشأ آیینی دارد» در ذهن شفاف‌تر شده باشد و اندکی با تئاتر و آغازش آشنا شده باشیم. اگر علاقه‌مند به تئاتر و تاریخ آن هستید کتاب «تاریخ تئاتر براکت» و «تاریخ‌های تئاتر» که کتاب دومی را گروهی از نویسندگان نوشته‌اند و مهدی نصرالله‌زاده ترجمه و نشر بیدگل منتشر کرده است، پیشنهاد می‌کنم.

    این یادداشت را با گفتاردی از آرتور میلر به پایان می‌رسانیم:

    «تئاتر همه چیز را بی حد و نهایت به خود جذب می کند چرا که بسیار اتفاقی است. درست مثل زندگی.»

    آرتور میلر

  • آزادی اگزیستانسیال

    آزادی اگزیستانسیال

    آزادی اگزیستانسیال به معنی آن آزادی فردی و استقلالی است که شخص بنا بر وجود خود به عنوان یک انسان، دارد. همان آزادی که بسیاری اوقات به آن نیازمندیم ولی در همان حال از آن می‌گریزیم.

    با مجله تجربه زندگی همراه باشید تا در ادامه به مفهوم آزادی اگزیستانسیال بیشتر بپردازیم.

    «بیمار امروز بیش از آنکه لازم باشد با غرایز سرکوب شده‌اش روبرو شود، باید با آزادی‌اش کنار بیاید.»

    آزادی اگزیستانسیال

     دکتر اروین یالوم در تجارب بالینی خود بیان می کند: «اغلب نخستین جلسه مشاوره‌ی هر بیمار را درحالی به پایان می‌برم که از مشکل او هیچ تصویر بالینی مشخصی ندارم. این واقعیت را درنظر  می‌گیرم که بیمار نتوانسته مشکلش را به عنوان یک مشکل مشخص تشریح کند. بیمار از مواردی مانند اینکه در زندگی‌اش چیزی کم است، از احساساتش فاصله گرفته، احساس خلاء می‌کند، به چیزی شوق و رغبت ندارد و یا احساس بی‌هدفی و سرگردانی ، شکایت می‌کند.»

    به تعبیر یالوم تحلیل رفتن اصول و قوانین اجتماعی و روانشناختی تعیین کننده ساختارهای زندگی، ما را بیش از پیش با آزادی‌مان مواجه کرده است.

    برای نمونه موقعیت زیر را تصور کنید:

    «خیلی دوست دارم خودم باشم و چیزهایی که دوست دارم رو خودم انتخاب کنم، حتی آدم‌هایی که دوست دارم رو…

    امّا همیشه یه چیزی مانع شده، یه کسایی نذاشتن از اول و هنوز هم با اینکه اونا نیستن امّا انگار بازم دارن مجال رو از من می‌گیرن، من اختیاری از خودم ندارم و این لعنتی‌ترین بخش زندگی منه!!!…

    آخرین بار تمام وجودم کسیو خواست امّا بازم نتونستم پیش خودم نگهش دارم… اون رفت انگار من راحت‌تر شدم، حداقل از استرس اینکه هست و نمی‌تونم کاری کنم خلاص شدم؛ به من گفت امیدوارم روزی ترس‌هات بذارن تو اون طوری که دوست داری زندگی کنی … . اون تنها کسی بود که منو فهمید، گذاشت من آزاد باشم. امّا هیولای ترس این بارم اومد جلو و اونو ازم گرفت… اون نمی‌دونست منو همین آزادی که در تمناش همیشه بودم رو در واقع اصلاً… .

      امّا این دفعه دیگه نه… منم که بهش بیشتر نیاز دارم! عبور از ترس‌هام درست مثل عبور از سیم خاردار می‌مونه… امّا دلم می‌خواد برم حتی اگه لباسام پاره شه… رسیدن به دنیایی که من توش آزادم… ولی خب مسئولیتش سنگینه، آزادی رو می‌گم… .فکر کنم بمونم سرجام بهتره، حالا همینجایی که هستم خیلی هم سخت نیست، دوستش ندارم این موقعیت رو امّا خب بدم نیست… .

    آه من هیچوقت لیاقت اون چیزهایی که می‌خواستم رو نداشتم…»

    این نمونه‌ای از تعارض دائمی اضطراب آزادی و عدم مسئولیت پذیری است که در نهایت به خشم از خود و دیگری منجر می شود.

    به راستی چرا ما همان قدر که مشتاق آزادی هستیم، از آن گریزانیم؟

    اگر قانون مشخصی نداشته و مجبور به انجام کاری نباشیم، در این صورت آزاد هستیم مطابق انتخاب خودمان عمل کنیم. گویی همانند مثال بالا، هنگامیکه که هیچ عاملی بیرون از ما یعنی خانواده، اجتماع و … نیست که به ما فشار بیاورد، بیش از هر زمان دیگری به تجربه‌ی واقعیت‌های اگزیستانسیال زندگی نزدیک شده‌ایم (انتخاب و آزادی، تنهایی، بی‌معنایی)، اما آمادگی لازم برای تاب آوردن این شرایط را نداریم.

    اضطراب برای رها شدن غوغا به پا کرده و در هر دو سطح فردی و اجتماعی، شوریده‌وار در جستجوی جان پناهی هستیم تا خود را از آزادی در امان بداریم. بسیار جالب است که بدانیم، اینجا نیز پای مکانیسم‌های دفاعی روانی در میان است که ما را در برابر آگاهی از مسئولیت محافظت می‌کند. که شایع‌ترین این دفاع‌ها، اجبارگری، جا به جایی مسئولیت و انداختن آن گردن دیگران، انکار مسئولیت (قربانی بی‌گناه، از دست‌دادن کنترل)، دوری از رفتار خودمختار و ناهنجاری در تصمیم‌گیری است.

    از دیدگاه روان‌درمانی اگزیستانسیال که مورد بحث حاضر است افراد با آنکه از پرداخت هزینه اضطراب اگزیستانسیال که همراه آگاهی از مسئولیت است شانه خالی می‌کنند، ممکن است همانطور که سلیگمن ادعا می‌کند به جبرگرایی و افسردگی دچار شوند.

    مسئولیت پذیری و آزادی اگزیستانسیال

    اینکه ما در عدم پذیرش مسئولیت چه اندازه نقش خودمان را ببینیم (کانون کنترل درونی) و یا آن را تا چه اندازه به چیزی بیرون از خودمان نسبت دهیم (کانون کنترل بیرونی) تا حدود زیادی به محیط خانوادگی و حتی ترتیب تولد بستگی دارد. محیطی یکپارچه، گرم، مهربان، و پاسخگو پیش درآمد ایجاد کانون کنترل درونی است. در حالیکه محیط ناهماهنگ، غیرقابل پیش‌بینی و نسبتاً نامطلوب و ناسازگار (که در طبقه فرهنگی–اجتماعی پایین شایع‌تر است) احساس درماندگی و کانون کنترل بیرونی را برای فرد فراهم می‌آورد. ترتیب تولد نیز در مورد مؤثر است؛ فرزندان اول بیشتر کانون کنترل درونی ‌دارند. (احتمالاً به دلیل اینکه مسئولیت بعضی کارهای خانه بر عهده‌شان گذاشته می‌شود مانند مسئولیت نگهداری از خواهر و برادر کوچکتر)

    نوع تفکر ما و اعتقادی که پذیرفته‌ایم نیز در پذیرش مسئولیت آنچه از زندگی می‌خواهیم و آنچه زندگی به ما تحمیل می‌کند، نقش دارد.

    آنچه در روان‌درمانی وجودی به دنبالش هستیم، تمرکز بر کانون کنترل درونی بیمار و مواجه او با اضطراب ناشی از آزاد بودن و اختیار داشتن و پذیرش تنهایی وجودی خویش است. چرا که بیمار هر لحظه با این واقعیت مواجه است که خودش به تنهایی مسئول انتخاب خویش است. این بسیار اضطراب‌آور است. از منظر دکتر اروین یالوم، آزادی بر دو پایه استوار است: تنهایی و مسئولیت‌پذیری. با این وجود ایشان معتقد است که میزان مشخصی از ایگو لازم است تا فرد با موقعیت اگزیستانسیال خویش و اضطراب لازم با آن روبرو شود.

    هر یک از ما به وجود آورنده تجربیاتمان هستیم و مسئول هر آنچه که در طی این تجربه‌ها برای ما پیش می‌آید. آنچه بیمار در جلسه درمان به آن می‌رسد این است که: «واقعیت ارزشمند تجربه اوست و او تنها آفریننده‌ی تجربه‌ خویش است.»

    در روان‌درمانی اگزیستانسیال چه اتفاقی می‌افتد؟

    هدف روان‌درمانی تحول و تعادل است. برای اینکه فرد متحول شود، ابتدا باید مسئولیت بپذیرد (باید خود را به انجام عمل متعهد کند). واژه مسئولیت، به معنای توانایی پاسخ گویی است. پس تحول درمانی باید خود را در عمل نشان دهد، نه در دانستن، قصد کردن یا خیال پردازی.

     

    آزادی اگزیستانسیال

     

    در طی درمان اگزیستانسیال، بیمار با مسأله اراده مواجه می شود. یعنی پس از اینکه آگاهی پیدا کرد که خودش مسئول ناهماهنگی پیش آمده در نظام زندگی خود است؛ اراده خویش را برای تحول به کار می‌گیرد.

    امّا این سطحی‌ترین لایه است و لایه‌ی نازکی از این سطح  را خواستن می‌سازد. عمل مسئولانه با آرزو آغاز می‌شود. انسان فقط زمانی می‌تواند برای خود عمل کند، که به آرزوهایش دسترسی داشته باشد. اگر این دسترسی امکان پذیر نباشد و فرد نتواند آرزو کند، قادر نیست خود را به آینده برساند و تصمیم مسئولانه فرد، گویی مرده به دنیا می‌آید. پس از اینکه آرزو واقعیت یافت، فرایند خواستن دست به کار می‌شود و در نهایت به عمل تبدیل می‌گردد.

    بنابراین درمانگر به بیمار کمک می‌کند درک کند نه تنها مسئول موقعیت خودش است، بلکه تنها مسئول این وضعیت نیز هست. به بیان دیگر، کسی نمی‌تواند دنیای دیگری را برای او تغییر دهد. اگر کسی می‌خواهد تغییر کند، باید خودش فعالانه متحول شود. درمانگر اگزیستانسیال در این مورد صبورانه در کنار بیمار است.

    پژوهشگران دریافته‌اند اغلب بیماران در طی درمان مسئولیت‌پذیری را انتخاب می‌‌کنند؛ اینکه: «در نهایت مسئولیت شیوه‌ی زندگی‌ام بر عهده‌ی خودم است.» نتایج یک پژوهش از بیمارانی که نتایج مثبت از جلسات روان‌درمانی خود بدست آورده بودند، نشان داد که مقوله‌ی اگزیستانسیال رتبه‌ی پنجم از نظر اهمیت در موارد شصت گانه‌ای بوده که بیماران درمان گرفته به آن توجه نشان داده‌اند.

    بیماری که روان‌درمانی موفقی را پشت سر می‌گذارد، آگاهی بیشتری نسبت به مسئولیت شخصی‌اش پیدا می‌کند.

    درمانگران اگزیستانسیال در مقایسه با درمانگران مکاتب دیگر، کمتر روی گذشته فرد تمرکز می‌کنند و بیشتر بر آینده، تصمیم‌های فراخوانده شده و اهدافی که در پیش رو بیمار گسترده‌اند، متمرکز می‌شوند.

    و در آخر اینکه نتیجه درمان اثر بخش ، فقط این نیست که بیمار درباره ارتباط و صمیمیت مواردی را بیاموزد و بفهمد از ارتباط با دیگران چه چیزی بدست می‌آورد، بلکه علاوه بر آن محدودیت‌های ارتباط را هم می‌آموزد. به این معنا که فرد از ارتباط با دیگران– چه در درمان و چه در زندگی– چه چیزهایی بدست نمی‌آورد.

    امّا فرد در فرایند مسئولیت‌پذیری با چه محدودیت‌هایی رو به رو می‌شود؟

    آلبرت بندورا معتقد بود اگرچه همه انسان‌ها محیط بالقوه یکسانی دارند اما هر کدام عملاً محیط خویش را تحت نظارت خود قرار می دهند. در واقع می‌توان گفت رفتار فرد بر محیطش اثر می‌گذارد.

    از دیدگاه بندورا بین افرادی که مستعد به گرفتاری هستند، به دلیل رفتار های نادرستشان با افرادی که بهترین تعامل را با محیط اطرافشان برقرار می‌کنند، تفاوت وجود دارد؛ از این جنبه که هرکدام محیط پیرامونی خود را می‌آفرینند که به نوبه خود بر رفتار بعدی آن ها تأثیر می‌گذارد. محیط و رفتار دارای همبستگی متقابل هستند.

    محیط‌ها از پیش تعیین شده نیستند بلکه مانند رفتار دارای علت هستند.

    اینکه ما نسبت به موقعیتی که در آن قرار گرفته‌ایم چه واکنشی نشان دهیم و یا به عبارت دیگر چه نوع منشی را نشان دهیم کاملاً در اختیار ما قرار دارد. در درمان اگزیستانسیال ما به عنوان بیمار، در حل معمای انسان بودن خود نقش ایفا می‌کنیم.

     

    آزادی اگزیستانسیال

     

    موقعیت‌ها محدود کننده هستند و عواملی چون محیط و تصادف های زندگی در گسترش آزادی انسان نقش دارند.

    رابطه بین محیط و آزادی فردی فوق العاده پیچیده است و کاملاً به نوع نگرش و در نهایت منشی بستگی دارد که فرد نسبت به موقعیت خود پیش گرفته است. همان گونه که بندورا عنوان کرده، رابطه‌ی دوسویه ای که میان رفتار و محیط وجود دارد.

    به قول ژان پل سارتر  همه ما با بد اقبالی‌های طبیعی مواجه هستیم که زندگی مان را تحت تأثیر قرار می‌دهند، مهم این است که بپذیریم این بداقبالی‌های طبیعی که بیرون از ما رخ می دهند، به هیچ وجه به معنای انتخاب موضع منفعل نسبت به محیط بیرونی نیست بلکه «پذیرش کامل مسئولیت، به این معنا است که فرد به دنیا اهمیت می دهد و در عین حال این آزادی و مسئولیت را دارد ؛ که در صورت امکان، در محیط بیرونی خویش  تغییر ایجاد کند.در حقیقت می توان گفت وظیفه مهم او شناسایی ضریب حقیقی بداقبالی خود است. در این مقوله وظیفه درمان، کمک به بیمار برای درک و پذیرش چیزهایی است که قادر به تغییر آن نیست.»

    مطلب پیشنهادی: تنهایی اگزیستانسیال

    منبع

    با اقتباس از کتاب روان‌درمانی اگزیستانسیال نوشته دکتر اروین دی یالوم