مرکز تجربه زندگی

دسته: دست‌نوشته ها

دست‌نوشته‌ها؛ یادداشت‌های شخصی تراپیست‌ها و نویسندگان مجله‌ی تجربه درباره‌ی تجربه‌ی زیسته، درمان و زندگی روزمره.

  • روانکاوی و موسیقی

    روانکاوی و موسیقی

    جستار روانکاوی و موسیقی با مقدمه­‌ای مختصر در باب اینکه روان­کاوی تا کنون چطور پدیده­ موسیقی را مد نظر قرار داده؛ تلاشی است تا با مقایسه­ کار موسیقی­دان (نوازنده و آهنگ­ساز) و روان­کاو از طریق بررسی تشابه و تفاوت­های کار آن­ دو منظر برای بررسی نسبت پیچیده و عمیق روان­کاوی و موسیقی بگشاید. در مرحله­ بعدی ابعاد و زوایای مختلف این منظر گشوده و کاوش می­‌شود و در نهایت با داشتن نگاهی به این که چه امکان­هایی میان این دو عرصه وجود دارد رابطه­‌ی روان­کاوی و موسیقی روشن­‌تر می­گردد و نسبت­های آن دو جمع­‌بندی می­‌شود.

    روانکاوی و موسیقی : نگاهی روانکاوانه

    روان­کاوی از متون آغازین خود فروید توجه ویژه­‌ای به هنر داشته؛ تا جایی که می­توان گفت بخش قابل توجهی از بدنه­ تئوریک و حتی عملی روان­کاوی مدیون هنرمندان است. جدای از مفهوم­بندی آشنایی مانند عقده­ ادیپ که در ابتدا به ذهن متبادر می­‌شود، درهم‌­تنیدگی روان­کاوی و هنر به قدری است که می­‌توان آن را بخشی از متدولوژی ویژه­‌ روان­کاوی برای فهم پیچیدگی­‌های انسان دانست؛ تا جایی که ارتباط برقرار کردن با بسیاری از نوشته­‌های فروید و روان­کاوان پس از او بدون فهم آثار هنری مورد ارجاع ممکن نیست. برای مثال فروید بارها و بارها در آثارش به شکسپیر و به خصوص هملت او ارجاع می­‌دهد و برخی از مفهوم­‌پردازی­‌های خود را با آثار ایبسن انجام می­دهد و نقدهای مفصل او به یکی از مهمترین سنت­‌های نقد هنری پس از او تبدیل شده است (برای مثال بنگرید به فروید 1900، 1914، 1916).

    اما در سال­‌های ابتدایی روان­کاوی (تا حوالی 1950) موسیقی مورد این اقبال قرار نگرفت. مسئله­‌ای که با توجه به اهمیت موسیقی که در ادامه به آن می­‌پردازیم به نوعی اکنون بداقبالی روان­کاوی در تقابل روانکاوی و موسیقی، قلمداد می­شود. فروید (1914) خود را ناتوان از درک و دریافت موسیقی می­‌دانست و اعتقاد داشت که این مسئله به ظرفیت فیزیولوژیک اندک او برای شنیدن موسیقی مربوط می­‌شود (به گفته­ خودش ابتلا به آتروفی شنیداری[1]).

    نمادی از روانکاوی و موسیقی

    این مسئله که فروید در واقعیت آتروفی شنیداری داشته است یا خیر و اگر آتروفی در میان است اثرش بر او چقدر بوده، همچنان محل مناقشه­ پژوهشگران و فرویدشناسان است. استدلال مهمتری که علیه وجود آتروفی شنیداری آورده می­‌شود بر پایه­‌ی نامه­‌های فروید، ارتباط او با موزیسین­های هم­‌عصرش و علاقه­‌ی او به برخی آثار موسیقی مانند اپراهای موتزارت است؛ به علاوه­ی این که او نمی­توانست به شکل منطقی و تحلیلی توضیح دهد که موسیقی چگونه اثری بسیار عمیق بر روان انسان می­گذارد -حتی جایی که با آثار ارتباط برقرار می­کرد- و به نوعی ترس از ورود به این قلمرو ناشناخته داشت.

    مسئله­‌ای که هنوز تا حدودی پا بر جا است و از دشواری­‌های کار در این حیطه است. در اینجا نکته­ تاریخی بسیار مهمی نیز وجود دارد که بدون آن نمی­توان ارتباط آغازین روان­کاوی و موسیقی را به خوبی درک کرد. فروید در یکی از مهم‌ترین دوره­‌های تاریخ موسیقی زندگی می­‌کرد و هم­‌عصر با آهنگ­سازان بسیار بزرگی چون گوستاو مالر، ریچارد واگنر، شوئنبرگ، استراوینسکی و… بود.

    به عبارتی فروید دقیقا در دوره­ گذار از موسیقی رمانتیک به موسیقی مدرن زندگی می­کرد که در آن پایه­های تونال موسیقی پس از چند صد سال تغییر کردند. به علاوه­ اینکه در یکی از مهمترین مراکز موسیقی دنیا (وین) که حلقه اول و دوم آن از مهمترین رخدادهای تاریخ موسیقی به شمار می­‌روند، زندگی می­کرد. فروید در زمینه و زمانه­‌ای زیست می­‌کرد که موسیقی از مهمترین عناصر آن بود و بی­‌اعتنایی به آن عملا ممکن نبود. تناقض بی­‌اعتنایی فروید به موسیقی در ماهیت کلامی روان­کاوی نهفته[2] است.

    مردی با روپوش سفید نمادی از روانکاوی و موسیقی

    چنان چه فروید بیشتر به موسیقی می­‌پرداخت با دشواری­‌های زیادی در مبانی نظری-کلامی خود مواجه می­‌شد و در آن صورت روان­کاوی مسیر متفاوتی را در پیش می­‌گرفت. برای مثال یکی از این تباین‌ها میان ماهیت بی­زمان ناهشیاری از نگاه فروید و اثرگذاری زمانمند موسیقی بر ناهشیار است. به علاوه­ اینکه با نگاهی به نقش کلیدی ریتم در موسیقی، این هنر همزمان ماهیتی ناهشیار و زمانمند دارد (نکته­‌ای که در ادامه به آن می­‌پردازیم).

    در نتیجه، فروید نمی­توانست همزمان پایه­‌های روان­کاوی را بر اساس کلام (شکلی از موسیقی که فروید در آن زمان چنین نگاهی به آن نداشت) بگذارد و از آن طرف توجه درخوری به موسیقی داشته باشد.

    به همین خاطر بی­‌اعتنایی فروید به موسیقی دلایلی عمیق­‌تر یا غیر از آتروفی شنیداری نیز داشته است. دلایلی که پژوهشگرانی مانند باریل و میناتزی[3] (2008) به آن توجه کرده­‌اند و در بی­ توجهی فعالانه­ فروید به بخش مربوط به صدای اثر لیپس[4] (1926) –واقعیت­های بنیادین زندگی روانی[5]– کتابی که فروید آن را ستایش می­‌کرد نمایان است.

    با گذشت زمان و در نیمه­ دوم قرن بیستم توجه به موسیقی در نسبت روان­کاوی و موسیقی، همراه با توجه به بخش­‌های غیر کلامی فرآیند درمان افزایش یافت. بخش مهمی از پرداختن روان­کاوان به ارتباط روانکاوی و موسیقی معطوف به بررسی زندگینامه­‌ی موزیسین­‌ها از منظر روان­کاوی یا پرداختن به اپرانامه­‌ها[6] و شخصیت­‌های آن بوده است (بخشی که فروید استثنائاً به دلیل درآمیختگی موسیقی با کلام توجه بیشتری به آن نشان داده بود).

    انسان ها درحال تلاش برای روانکاوی و موسیقی

    بخش دیگر ورود استعاره­‌ها و تشبیه­‌های موسیقایی در مفهوم­‌پردازی روان­کاوان است که به نوع خود می­‌تواند بسیار مهم باشد. چرا که اصطلاحات جدیدی وارد زبان روان­کاوی می­‌کند که می­‌توانند موجب درک بهتر ساز و کار روان و تحلیل آن از مناظر جدیدتری گردند (برای مثال استعاره­ سالومونسون [7]تحت عنوان نواختن موسیقی مجلسی[8] در اتاق درمان).

    این امر خصوصاً از این جهت اهمیت دارد که موسیقی بیان خالصی از تجربه­‌ی پیشازبانی است و استعاره­‌هایی که به دست می­‌دهد نیز کیفیت ویژه­‌ای دارند (گراسی[9]،2021). در ادامه از همین کیفیت بیانی ویژه­ به دست آمده از زبان موسیقی بهره می­‌گیرم تا با مقایسه­‌ی کار موزیسین و روان­کاو به مهمترین عرصه­‌ی ارتباط میان روان­کاوی و موسیقی بپردازم؛ یعنی تحلیل حالت بیانی اختصاصی موسیقی و اثرگذاری منحصر به فرد آن.

    نسبت روانکاوی و موسیقی با موزیسین و روان­کاو

    نقطه­‌ی شروع مقایسه این دو در نسبت روانکاوی به موسیقی را می‌توان در ارجاع فروید برای مفهوم پردازی نورتیک به بیمار نوروتیک مشهور -هملت- در (مقاله­ی در باب روان­درمانی،۱۹۰۵) قرار دهیم. فروید با ارجاع به هملت روان انسان را به ساز موسیقی تشبیه می­‌کند و با تأکید بر ظرافت­‌ها و دشواری­‌های کار روان­کاوی، روان­کاو را در مقام نوازنده می­‌نشاند. هملت در پاسخ به فرستادگان شاه که آمده­‌اند به راز افسردگیش پی ببرند ولی توان نواختن فلوت ریکورد (سازی که به نسبت آسان است) را هم ندارند می­‌گوید:

    پس ببینید چه ناچیزم می­‌شمارید. دلتان می­‌خواهد از من نغمه بیرون بکشید. می­‌خواهید وانمود کنید پرده­‌های من را می­‌شناسید؛ می­‌خواهید کنه مرا به چنگ بیارید؛ می­‌خواهید بم­‌ترین و زیرترین نواهای مرا در طنین بی‌فکنید؛ و این ساز کوچک که نغمه­‌های فراوان و آواهای بس دل­انگیز در خود نهفته دارد، شما نمی‌­توانید آن را به سخن درآرید. راستی آیا گمان می­‌برید به سخن آوردن من از یک نی هم آسان­تر باشد؟ مرا هر سازی که دلتان خواست بنامید، می­‌توانید هم با من ور بروید، اما نغمه‌­ای از من بیرون نخواهید کشید )هملت؛ پرده­ی سوم، اواخر صحنه­ی دوم).[10]

    از این تشبیه می­‌توان قدم به قدم پیش رفت و به رابطه­‌ی عمیق روان­کاوی و موسیقی پی برد. کار روان­کاو در وهله­‌ اول مشابه کار نوازنده و در مقیاس بزرگتر شبیه کار آهنگ­ساز است. روان­کاو در ابتدای رابطه­ درمانی نخست نیاز دارد بفهمد بیمار چه سازی است؟ با چه ریتمی در زمان زندگی می­‌کند؟ در موقعیت­‌های مختلف چه تمپویی دارد؟ بم­‌ترین و زیرترین نغمه­‌های او چیستند؟ چگونه می­‌توان در اتاق درمان آن­ها را به خوبی نواخت و با توجه به شرایط زندگی بیمار کوک کرد؟ بیمار چگونه تا کنون نغمه­‌های خویش را نواخته؟ ریتم کلام او چه معنایی دارد؟ چگونه عبارات او تکرار می­شود؟ فرم زندگی او چگونه است؟

     نوازنده­ هر سازی نیز با پرسش­‌هایی مشابه در مواجهه با قطعات موسیقی رو به رو می­‌شود. نوازنده و روان­کاو، هر دو از روش مشترک و کلیدی ویژه­‌ای نیز استفاده می­‌کنند: تأویل[11]. کار هر نوازنده یا خواننده­‌ای دو جزء اساسی دارد: تکنیک و تأویل.

    نوازنده ابتدا باید تکنیک و توانایی لازم برای تسلط بر قطعه را داشته باشد و سپس سعی می­‌کند با توجه به فرم، تکرارها و تقلیدها قطعه را تأویل کند و معنای آن را دریابد. همانطور که روان­کاو در پی دستیابی به معانی سمپتوم­‌ها است فراتر از کلام می­‌رود و به بافت و ناهشیار توجه می­‌کند، نوازنده نیز فراتر از آن چه در نت­‌ها نوشته شده است می­‌رود و هنگام اجرا، موسیقی متولد می­‌شود (همان­طور که هنگام صحبت کردن تجربه­‌های بیمار زنده می­‌شوند).

    شباهت میان کار روان­کاو و نوازنده از حیث قدم به قدم رفتن از سمت عناصر معنایی موجود به عمق تجربه به طور مختصر بررسی شد. البته این تفاوت مهم وجود دارد که در موسیقی با ماده­‌ پیش-کلامی سر و کار داریم و در روان­کاوی با کلمات. توجه به این نقل قول از اینگمار برگمان که فیلم­‌هایش خصلتی توأمان روانکاوانه و موسیقایی دارند می­‌تواند در فهم این نکته راه­‌گشا باشد:

    “کلمات همیشه دشوار هستند، اما نت­هایی که موسیقی­دان در صفحات پارتیتور می­نویسد، کامل­ترین نشانه­هایی هستند که میان خالق اثر و اجرا کننده پدید می­آید.”

    موسیقی روحی دمیده در روانکاوی و موسیقی

    گرچه همان­طور که پیش­تر اشاره شد نوازنده نیز باید آن نشانه­ها را تأویل کند. نکته آن جاست که این نقل قول به تفاوتی بنیادین میان این دو نظام معنایی اشاره می­کند.

        اکنون با مقایسه­ی کار آهنگساز و روان­کاو به این نکته پی می­بریم که مسیری که آهنگساز طی می­کند درست برعکس مسیری است که نوازنده و روان­کاو طی می­کنند. آهنگساز نخست از عمق تجربه شروع می­کند و سپس نظام معنایی خود را خلق می­کند. شخصی­ترین عنصری که در کار هر آهنگسازی وجود دارد ملودی­ای است که می­نویسد.

    ملودی المانی است که آهنگساز کار خود را با آن آغاز می­‌کند و سایر عناصر خواه/ناخواه از درون آن برمی­‌خیزند. چرا که مرز میان فرم و محتوا در موسیقی معنای چندانی ندارد. ملودی­ای که متعلق به خود آهنگساز باشد ریشه­ در ناهشیار دارد و دقیقا به همین دلیل آهنگساز نمی­‌تواند دقیقاً توضیح دهد که ملودی­ای که نوشته چطور نوشته شده یا از کجا آمده است. پس از نوشتن آن ملودی آهنگساز به یاری فرم، هارمونی، تکرار، تقلید، رنگ­آمیزی موسیقایی و… عنصر ناهشیاری را که در ابتدا نت، بعد فاصله[12] و سپس ملودی شد را بدل به قطعه­‌ای تمام و کمال یا نظام معنایی خود می­‌کند. همان تکرارها، تقلیدها، فرم­‌ها و الگوهایی که نوازنده و روان­کاو به دنبالشان هستند تا به کمک آن به تجربه برسند. در نتیجه می­‌توان مسیر کار آن­ها را به این شکل ترسیم کرد:

    عمق تجربه          ->            نوازنده            ->            نظام معنایی

     (ناهشیار)                                                               (حسی)

    عمق تجربه               ->          روان­کاو           ->        نظام معنایی

     (ناهشیار)                                                                (کلامی)

    عمق تجربه            ->        آهنگساز         ->              نظام معنایی

     (ناهشیار)                                                               (حسی)

    به عبارت دیگر می‌­توان گفت کار آهنگساز این است که آوای ناهشیار را به ثمر نشاند؛ درست مانند فردی که متولد می‌­شود، از حالت بدوی (فواصل ابتدایی موسیقی) خارج می­شود و در طی فرآیند رشد معانی و حس­های منحصر به فرد خود را ذیل روایتی منسجم یا حتی نامنسجم قرار می­‌دهد.

    آوا و کلام در هم‌نشینی روانکاوی و موسیقی

    شاید مهم‌ترین شباهت بین کار روان­کاو و موزیسین را بتوان در بن­‌مایه­‌ مشترک کار­ آن­ها جست‌و‌جو کرد. گرچه روان­کاو با کلمات کار می­‌کند و موزیسین با نت­‌ها اما هر دو درواقع با صوت و آوا کار می­‌کنند. زبان و کلمات به واسطه­‌ی سیستم ارجاعی خود از موسیقی جدا می­‌شوند. چرا که موسیقی بی­‌واسطه خود را بیان می­‌کند و موجب تجربه­‌ی چه بسا بدون ما به ازا و خالص عواطف نیز می­‌گردد. چیزی که می­‌توان با ارجاع به این سخن ایگور استراوینسکی -آهنگ­ساز بزرگ روس قرن بیستم- در ارتباط با روانکاوی و موسیقی بهتر درک کرد:

    “من هرگز در زندگی­ام یک قطعه­‌ موسیقی را درک نکرده­‌ام. همیشه فقط احساس می­کنم.”

    آوایی که همراه با ریتم از نخستین راه­‌های ارتباطی مادر و کودک است. دقیقا هم به همین دلیل هیچ چیز به اندازه­ موسیقی نمی­‌تواند مستقیما به ناهشیار مرتبط شود. موسیقی در این معنا دیگر صرفا به آن چیزی که آهنگساز نوشته محدود نمی­‌شود، بلکه با محوریت ریتم بخش عمده­‌ای از ارتباط غیر کلامی را در بر می­گیرد. خصوصاً دوباره در دوره­‌ی پیشا-کلامی عمده­ ارتباط مادر و کودک فارغ از کانال ارتباطی (دیداری، شنیداری، لامسه و…) از طریق حالت­‌های ریتمیک معنا پیدا می­‌کند و طی تحول به شیوه­‌های متفاوتی در ارتباط فرد با زمان ریتم زندگی او را متعین می­‌کند.

    انسان درحال رشد در رابطه روانکاوی و موسیقی

    در نهایت می­‌توان گفت نه تنها ارتباط عمیق و بسیار مهمی میان روان­کاوی و موسیقی وجود دارد که تا چندین سال به دلیل نسبت بحث برانگیز فروید با موسیقی بیش و کم مغفول مانده بود، بلکه پرداختن به این ارتباط برای درک برخی ابعاد روان انسان گریزناپذیر و ضروری به نظر می­‌رسد. علاوه بر اینکه کار روان­کاو و موسیقی­دان از بسیاری جهات مشابه است و استفاده از مفاهیم موسیقایی بسیار راه­‌گشا است، فرآیندی که در کارشان طی می­‌شوند از بسیاری جهات مشترک است. گویی کار روان­کاو در ابتدا بیشتر مشابه نوازنده است و با گذشتن جلسات و یافتن فرم مناسب بیمار شباهت آن به کار آهنگ­ساز بیشتر می­‌شود و ابعاد زیبایی­‌شناختی پیدا می­‌کند.

    سخن سردبیر

    در این جستار، رابطه‌ی میان  روانکاوی و موسیقی با رویکردی تحلیلی و مبتنی بر منابع اصلی بررسی شده است. نویسنده با مقایسه‌ی کار موسیقی‌دان و روان‌کاو، به نقش آوا، ریتم، تکرار و تجربه‌ی شنیداری در شکل‌گیری فرآیندهای روانی پرداخته‌است و نشان داده‌ که چگونه این عناصر می‌توانند در فهم لایه‌های ناهشیار انسان کارکرد داشته باشند.

    منابع

    Barale F., Minazzi V. (2008). ‘Off the beaten track: Freud, sound and music.
    Freud, S. (1905/1953). On psychotherapy. In J. Strachey (Ed. & Trans.), The standard edition of the complete psychological works of Sigmund Freud (Vol. 7, pp. 257–270). London: Hogarth Press.
    Freud, S. (1900/1953). The interpretation of dreams. In J. Strachey (Ed. & Trans.), The standard edition of the complete psychological works of Sigmund Freud (Vols. 4–5). London: Hogarth Press.
    Freud, S. (1914/1955). The Moses of Michelangelo. In J. Strachey (Ed. & Trans.), The standard edition of the complete psychological works of Sigmund Freud (Vol. 13, pp. 211–238). London: Hogarth Press.
    Freud, S. (1916/1957). Some character-types met with in psycho-analytic work. In J. Strachey (Ed. & Trans.), The standard edition of the complete psychological works of Sigmund Freud (Vol. 14, pp. 309–333). London: Hogarth Press.
    Grassi, L. (2021). The sound of the unconscious: Psychoanalysis as music. Routledge. https://doi.org/10.4324/9781003125075
    Lipps T. (1926). Grundtatsachen des Seelenlebens. Bonn: Cohen, 1912; trans. by H. C.
    Sanborn as Psychological Studies. USA, Baltimore: The William and Wilkins Company, 1926.
    Statement of a problem and some historico-critical notes’. International Journal of Psychoanalysis, 89: 937–957.

    [1] Acoustic Atrophy
    [2] Verbal feature of Talking Cure
    [3] Barale & Minazzi
    [4] Lipps
    [5] Basic Facts of Psychic Life
    [6] Libretto
    [7] Salomonsson
    [8] Chamber music
    [9] Grassi
    [10] به نقل از ترجمه­ی به­آذین، ص 86
    [11] Interpretation
    [12] Interval

     

     

  • رشد فردی و توهم خودیاری

    رشد فردی و توهم خودیاری

    رشد فردی پاسخی به سوالی است که گاهی وسط روز، بی‌هوا از خودت می‌‌پرسـی: «چرا؟ چرا باز هم احساس می‌کنم کافی نیستم؟» این سوال ناگهانی، نه همیشه نتیجهٔ یک اتفاق بزرگ است و نه همیشه صدای دیگری در گوشمان می‌گوید. اغلب همان‌طور خاموش و آرام شکل می‌گیرد؛ مثل ترک کوچکی که کم‌کم در دیوارهٔ اعتماد به‌نفس ایجاد می‌شود.

    رشد فردی در ظاهر نویدِ رهایی می‌دهد؛ نویدی برای عبور از محدودیت‌ها و رسیدن به نسخه‌ای بهتر از خود. اما چه می‌شود اگر همین میل طبیعی—که اولش امیدبخش است—به‌تدریج تبدیل به فشاری دائمی شود؟ چه می‌شود اگر «بهتر شدن» از تجربه‌ای انسانی و آزاد، بدل شود به پروژه‌ای بی‌پایان که هر توقفش به‌عنوان شکست خوانده می‌شود؟

    اضطرابِ ناکافی بودن از خانواده رشد فردی

    این حسِ ناکافی بودن شبیه به خارشِ پنهانی است که هرچقدر بخواهی نادیده‌اش بگیری، باز از جایی خودش را یادآوری می‌کند. گاهی با مقایسه‌ای کوچک سر برمی‌آورد: دوستی که به نظر می‌رسد زندگی‌اش مرتب‌تر است، همکاری که پیشرفت کرده، یا تصویری در شبکه‌های اجتماعی از انسانی لبخند‌به‌لب و راضی. همان‌جا در دل زمزمه‌ای شروع می‌شود: «من چرا مثل او نیستم؟»

    انگار میل به بهتر شدن، که در ظاهر نشانه‌ای از رشد و آگاهی است، به شکلی پنهان از اضطراب تغذیه می‌کند. اضطرابی که نمی‌گذارد بایستی و از خودت بپرسی: اصلاً این همه تلاش برای چه کسی است؟ برای خودم، یا برای تصویری از خود که باید در نگاه دیگران بدرخشد؟

    در دنیایی که هرروز از ما می‌خواهد «نسخه‌ی تازه‌ای» از خود ارائه کنیم، رشد فردی دیگر فقط میل به فهم یا تغییر نیست، بلکه وظیفه‌ای است که باید انجامش دهیم تا از قافله جا نمانیم. نتیجه آن است که رشد از تجربه‌ای انسانی به پروژه‌ای بی‌پایان تبدیل می‌شود؛ پروژه‌ای که نه برای آرامش، بلکه برای بقا در مسابقه‌ی دیده شدن است.

    خورد شدن در رشد فردی

    ریشه‌های تاریخی و روان‌شناختی میل به رشد فردی

    در ظاهر، میل به رشد یک میل فردی است؛ تصمیمی شخصی برای پیشرفت. اما ریشه‌هایش به‌مراتب عمیق‌تر و جمعی‌تر است. از همان دوران کودکی، در خانه و مدرسه، پیام‌هایی ظریف اما تکراری در گوش‌مان خوانده می‌شود: «باید بهتر شوی.» بهتر از کی؟ پاسخش هیچ‌وقت روشن نیست. فقط باید بهتر شوی.

    این جمله در ظاهر انگیزه‌بخش است، اما در عمق خود حامل پیامی دیگر است: «تو هنوز کافی نیستی.» همین پیامِ ساده است که بذر اضطراب را در روان می‌کارد. کودک یاد می‌گیرد برای پذیرفته شدن باید «بهتر» باشد؛ آرام‌تر، مودب‌تر، موفق‌تر یا هر آنچه والدین و جامعه به‌عنوان معیار ارزش معرفی می‌کنند.

    سال‌ها بعد، وقتی بزرگ می‌شویم، همان الگو را در خودمان تکرار می‌کنیم. خود را به‌جای والد سخت‌گیر می‌نشانیم و از درون شروع می‌کنیم به دستور دادن: «باید تغییر کنی»، «باید قوی‌تر شوی»، «باید احساساتت را کنترل کنی». این صدای درونی، صدای «ایگو ایدئال» است؛ بخشی از روان که به ما می‌گوید هنوز فاصله‌ای تا کافی بودن داریم.

    در روان‌کاوی، این وضعیت نوعی «شکاف در خود» نام دارد. شکافی میان «منِ واقعی» و «منِ مطلوب». این شکاف، اگرچه در ابتدا محرکِ حرکت است، اما با گذر زمان به چاهی از اضطراب تبدیل می‌شود. چرا؟ چون رسیدن به «من مطلوب» هرگز ممکن نیست. درست در لحظه‌ای که به او نزدیک می‌شوی، تصویر تازه‌تری از او در ذهنت ساخته می‌شود؛ نسخه‌ای کمی کامل‌تر، کمی باثبات‌تر، کمی بهتر. و تو باز در مسیر می‌افتی.

    از این‌جا به بعد رشد فردی دیگر حرکتی از درون به بیرون نیست، بلکه دویدن دائمی در پی سایه‌ای است که همیشه یک گام جلوتر است. جامعه‌ی مدرن هم این دویدن را تحسین می‌کند؛ آن را نشانه‌ی انگیزه، موفقیت و خودآگاهی می‌داند. اما آنچه پنهان می‌ماند، خستگی عمیقِ انسانی است که همیشه در حال مسابقه با تصویری خیالی از خویش است.

    ازهم گسستگی در رشد فردی

    بازار خودیاری (رشد فردی): اقتصاد اضطراب

    وقتی این اضطراب در روان ما ریشه دواند، بازار بزرگی برایش شکل می‌گیرد. کافی است سری به کتاب‌فروشی بزنید یا چند دقیقه در فضای مجازی بگردید تا با انبوهی از نسخه‌های «رشد فردی» روبه‌رو شوید؛ از کتاب‌های پرفروش گرفته تا دوره‌های آموزشی، کوچینگ، و ویدیوهای انگیزشی.

    همه‌ی آن‌ها وعده‌ای مشترک دارند:«تو می‌توانی خودِ جدیدی بسازی.»

    اما زیر این جمله‌ی درخشان، جمله‌ای پنهان است:«چون آن‌که هستی کافی نیست.»

    همین جمله، موتور پنهان اقتصاد خودیاری است. صنعت خودیاری روی حس ناکافی بودن ما سرمایه‌گذاری می‌کند؛ همان حسی که در کودکی یاد گرفتیم و حالا به‌صورت کالا به ما فروخته می‌شود. کتاب‌ها، دوره‌ها و مشاوران به‌ظاهر می‌خواهند ما را رها کنند، اما در واقع ما را در چرخه‌ای بی‌پایان از «ناتمامی» نگه می‌دارند.

    هر محصول تازه، وعده‌ی تکمیل محصول قبلی را می‌دهد. هر مربی جدید، راهی سریع‌تر از قبلی نشان می‌دهد. اما در عمل، هیچ‌کدام ما را به آرامش نمی‌رسانند. چرا؟ چون اگر به آرامش برسیم، دیگر چیزی برای خریدن باقی نمی‌ماند.

    در این میان، واژه‌ی «خودیاری» معنای معکوس پیدا می‌کند. قرار بود «کمک به خود» باشد، اما عملاً ما را از خود دورتر می‌کند. رشد در چنین فضایی به هدفی بیرونی تبدیل می‌شود، نه تجربه‌ای درونی. و بدتر از آن، ارزشِ انسان با میزان پیشرفت شخصی‌اش سنجیده می‌شود.

    بازار خودیاری با مهارتی خاص، از یک واقعیت ساده سوءاستفاده می‌کند: همه‌ی ما می‌ترسیم جا بمانیم. پس برای جا نماندن، به هر نسخه‌ی تازه‌ای چنگ می‌زنیم. اینجا جایی است که اضطراب، به‌جای آنکه درمان شود، به سرمایه‌ای تجاری بدل می‌شود.

    شاید به همین دلیل است که هر بار یکی از این کتاب‌ها را می‌بندیم، حس سبکی موقتی داریم، اما فردا صبح دوباره همان سوال تکراری در ذهن‌مان می‌چرخد: چرا هنوز کافی نیستم؟

    معمای «خود مطلوب» و ایگو ایدئال در معقوله رشد فردی

    در هرکدام از ما تصویری پنهان وجود دارد؛ تصویری از «خودِ مطلوب». آن کسی که می‌خواهیم باشیم. نسخه‌ای که آرام‌تر است، قوی‌تر، منظم‌تر، دوست‌داشتنی‌تر یا حتی روحانی‌تر. شاید این تصویر در ظاهر هدفی انگیزه‌بخش باشد، اما در عمق، مثل آینه‌ای عمل می‌کند که مدام کمبودهای ما را به یادمان می‌آورد.

    در روان‌کاوی، از این تصویر به‌عنوان «ایگو ایدئال» یاد می‌شود؛ یعنی همان خود خیالی که می‌خواهیم با آن یکی شویم. مشکل اینجاست که این تصویر هیچ‌گاه ثابت نمی‌ماند. هر بار که به آن نزدیک می‌شویم، جلوتر می‌رود. گویی زندگی ما تبدیل می‌شود به مسابقه‌ای بی‌پایان میان منِ اکنون و منِ خیالی.

    گاهی این تصویر از مقایسه با دیگران ساخته می‌شود، گاهی از معیارهای فرهنگی یا حتی از نسخه‌های پر زرق‌وبرق رشد فردی که از بیرون می‌بینیم. اما به هر شکلی که ساخته شود، نتیجه یکی است: ما دیگر خودمان نیستیم.

    در این وضعیت، رابطه‌ی فرد با خودش دوپاره می‌شود. بخشی از ما دائم در حال تماشای دیگری است، و بخش دیگر، تلاش می‌کند به او برسد. چنین انسانی در ظاهر در حال رشد است، اما در واقع در چرخه‌ای از خودقضاوتی گرفتار شده است. هر بار که به هدفی نمی‌رسد، احساس شرم می‌کند. و هر بار که به آن نزدیک می‌شود، هدف تازه‌ای ساخته می‌شود.

    آنچه در این میان گم می‌شود، «تماس با خود واقعی» است؛ با انسانی که شاید هنوز آشفته، ناکامل و ناتوان است، اما زنده و واقعی است. رشد، زمانی معنا پیدا می‌کند که بتوانیم میان میل به تغییر و توانِ دیدنِ خویش توازنی برقرار کنیم. و این، شاید یکی از دشوارترین بخش‌های مسیر باشد.

    بی هویتی در رشد فردی

    چرا جذب خودیاری می‌شویم؟

    پرسش ساده‌ای است، اما پاسخ پیچیده‌تر از آن‌که به نظر می‌رسد:

    اگر بارها دیده‌ایم که نسخه‌های رشد فردی تأثیر عمیقی ندارند، چرا باز سراغشان می‌رویم؟

    نخست، به خاطر امید. انسان بدون امید نمی‌تواند دوام بیاورد. در جهانی که پر از ناامنی، فشار و بی‌ثباتی است، شنیدن اینکه «می‌توانی زندگی‌ات را تغییر دهی» نوری می‌شود در تاریکی. حتی اگر این نور موقت باشد، باز دلگرم‌کننده است.

    دوم، به خاطر احساس کنترل. وقتی شرایط بیرونی از اختیارمان خارج است—از مشکلات اقتصادی گرفته تا روابط انسانی پیچیده—طبیعی است که بخواهیم بر درون خود مسلط شویم. آموزه‌های خودیاری همین وعده را می‌دهند: اگر نتوانی جهان را تغییر دهی، خودت را تغییر بده. این احساس کنترل، ولو موقتی، آرامش می‌آورد.

    اما دلیل سوم شاید از همه عمیق‌تر باشد: اجتناب از رنج. بسیاری از ما از مواجهه‌ی واقعی با درد و ناکامی فرار می‌کنیم. ما ترجیح می‌دهیم به‌جای روبه‌رو شدن با ریشه‌ی زخم، آن را تفسیر کنیم، تئوریزه کنیم یا با نسخه‌ای سریع آرامش موقتی پیدا کنیم. کتاب‌ها و دوره‌های رشد فردی در اینجا به کار می‌آیند؛ آن‌ها مسکن‌اند، نه درمان.

    این سه عامل امید، کنترل و اجتناب، دست به دست هم می‌دهند و ما را در چرخه‌ای نگه می‌دارند که بیرون آمدن از آن دشوار است. حتی وقتی می‌دانیم که بسیاری از این نسخه‌ها سطحی‌اند، باز به دنبالشان می‌رویم، چون جایگزینی امن‌تر از روبه‌رو شدن با حقیقت نداریم.

    شاید ریشه‌ی این گرایش در نیازِ دیرینه‌ی ما به معنا باشد. انسان از نخستین روزهای آگاهی‌اش به دنبال فهمیدن بوده: چرا رنج می‌کشد؟ چرا احساس کمبود می‌کند؟ خودیاری در ظاهر پاسخی ساده برای پرسش‌هایی پیچیده عرضه می‌کند. همین سادگی است که آن را جذاب می‌سازد.

    اما واقعیت این است که معنا را نمی‌توان خرید یا در چند جمله خلاصه کرد. معنا زاده‌ی مواجهه است؛ مواجهه با بخش‌هایی از خود که شاید دوست‌شان نداشته باشیم.

    پوست اندازی در رشد فردی

    پیامدها: وقتی عدم رشد فردی شکست تلقی می‌شود

    در نگاه اول، رشد فردی باید فرصتی برای آگاهی و آرامش باشد. اما برای بسیاری از ما، به‌ویژه در دنیای امروز، همین مسیرِ به‌ظاهر امیدبخش به منبعی از خستگی و شرم تبدیل شده است. کافی است چند روز از برنامه‌ای که برای خود چیده‌ای عقب بمانی: مراقبه‌ات را انجام ندهی، کتابت را تمام نکنی، یا دوباره عادت قدیمی‌ات برگردد. ناگهان همان صدای آشنا از درون برمی‌خیزد: «دیدی نتوانستی؟ پس هنوز آماده نیستی.»

    این صدای قضاوت‌گر درونی بی‌رحم‌تر از هر داوری بیرونی است. از تو انسانی می‌سازد که نه به‌خاطر شکست‌های واقعی، بلکه به‌خاطر نرسیدن به تصویری ذهنی خود را سرزنش می‌کند. چنین شرمی، آرام اما عمیق، در لایه‌های زندگی رسوخ می‌کند: در رابطه‌ها، در کار، و حتی در نحوه‌ی نگاه به آینه.

    در این فضا، «رشد نکردن» تبدیل به نوعی شکست اخلاقی می‌شود. کسی که در مسیر خودسازی پیش نمی‌رود، گویی از نظر جامعه یا حتی خودش، کم‌ارزش‌تر است. اما مگر رشد فردی می‌تواند یک مسابقه باشد؟ مگر توقف برای استراحت، عقب‌ماندن است؟

    این طرز فکر، نتیجه‌ی همان منطق پنهانی است که در دل فرهنگ خودیاری عمل می‌کند: اگر هنوز خوشحال نیستی، پس درست تلاش نکردی.

    در حالی که گاهی دقیقاً برعکس است؛ گاهی تلاشِ بی‌وقفه برای خوشحال بودن، خود عاملِ ناآرامی است.

    وقتی رشد به تکلیف تبدیل می‌شود، به‌تدریج رابطه‌ی ما با خودمان شکل دیگری پیدا می‌کند. ما دیگر به خود گوش نمی‌دهیم، بلکه با خود حرف می‌زنیم. دیگر از خود نمی‌پرسیم چه نیاز داریم، بلکه به خود فرمان می‌دهیم که چه باید باشیم. نتیجه آن است که آرام‌آرام از صدای درونی‌مان جدا می‌شویم.

    در نهایت، فردی باقی می‌ماند که مدام در حال تلاش برای بهتر شدن است، اما در اعماق، احساس می‌کند هیچ‌وقت به مقصد نمی‌رسد. در ظاهر در مسیر رشد است، اما در باطن گرفتار چرخه‌ای از خستگی، مقایسه و ناامیدی است.

    شاید تلخ‌ترین بخش ماجرا همین باشد: اینکه رشد، که باید تجربه‌ای انسانی و زنده باشد، به ابزاری برای سنجش ارزش آدمی تبدیل می‌شود. و وقتی ارزش انسان به رشدش گره بخورد، دیگر هیچ‌گاه نمی‌تواند از احساس «ناکافی بودن» رها شود.

    سلف‌هلپ در ایران: میان امید و بی‌پناهی

    فرهنگ خودیاری در ایران، شکلی ویژه و چندوجهی به خود گرفته است. در جامعه‌ای که فشارهای بیرونی زیاد و مسیرهای تغییر ساختاری محدودند، بسیاری از افراد به‌طور طبیعی به درون خود پناه می‌برند. اینجا جایی است که «رشد فردی» نه‌فقط یک انتخاب، بلکه راهی برای بقا می‌شود.

    اما این مسیر همیشه از سر آگاهی یا آرامش نیست. گاهی از سر بی‌پناهی است. در نبود پشتیبانی اجتماعی یا روانی، کتاب‌ها، سخنرانی‌ها و صفحات انگیزشی به مرهمی سریع تبدیل می‌شوند؛ مرهمی که درد را تسکین می‌دهد، اما درمان نمی‌کند.

    فضای مجازی پر از نسخه‌های آماده برای «موفقیت در پنج گام» یا «آرامش در ده دقیقه» است. شعارهایی ساده، اما پر از وعده. گاهی هم رنگ و لعاب معنوی به خود می‌گیرند؛ ترکیبی از روان‌شناسی و عرفان فوری.

    در این فضا، رشد معنای تازه‌ای پیدا می‌کند: دیگر فقط درباره‌ی فهم خویشتن نیست، بلکه درباره‌ی این است که چطور بتوانی در فشارهای روزمره دوام بیاوری.

    دونیم شدگی هویتی در رشد فردی

    از این منظر، بسیاری از کسانی که به سمت آموزه‌های خودیاری می‌روند، نه ساده‌دل‌اند و نه فریب‌خورده؛ بلکه در جست‌وجوی راهی برای زنده ماندن‌اند. اما مسئله آنجاست که این راه‌حل‌ها اغلب ما را از مواجهه‌ی واقعی با خود بازمی‌دارند. به‌جای آنکه بپرسیم «درد من از کجاست؟»، یاد می‌گیریم «چگونه درد را بی‌اثر کنم».

    با این حال، نباید منکر جنبه‌ی امیدبخش ماجرا شد. برای بسیاری، خواندن یک جمله‌ی ساده در کتابی سلف‌هلپی، آغاز تغییر بوده است؛ جرقه‌ای برای دیدن خویشتن. مشکل از آنجا شروع می‌شود که به‌جای حرکت از آن جرقه، در تکرار دائمی همان چراغِ موقتی می‌مانیم.

    خودیاری در ایران، آینه‌ای از وضعیت عمومی ماست: میل شدید به معنا و آرامش، در دل جهانی پر از فشار و ناپایداری. شاید راز کار نه در انکار این میل، بلکه در شناختنِ عمقش باشد؛ اینکه چرا این‌قدر به نسخه‌ها دل می‌بندیم و از سکوت درونی می‌ترسیم.

    زیرا گاهی تنها در لحظه‌ای که هیچ نسخه‌ای در دست نداریم و هیچ دستورالعملی باقی نمانده، مواجهه‌ی واقعی آغاز می‌شود. همان‌جا که انسان ناچار می‌شود خودش را بی‌واسطه ببیند؛ نه آن‌گونه که باید باشد، بلکه آن‌گونه که هست.

    فرار یا مواجهه با رنج؟

    رنج همیشه بخشی از زندگی انسانی بوده است. هیچ انسانی نیست که از تجربه‌ی فقدان، تنهایی یا ناکامی در امان باشد. اما در فرهنگ امروزی، رنج دیگر جایی در گفت‌وگوهای روزمره ندارد. گویی باید همیشه مثبت بود، همیشه قوی، همیشه در حال «پیشرفت». نتیجه آن است که رنج به حاشیه رانده می‌شود؛ در حالی که درست همان‌جاست که معنا و شناخت از خود شکل می‌گیرد.

    در بسیاری از آموزه‌های خودیاری، رنج نه تجربه‌ای انسانی، بلکه مانعی در مسیر رشد معرفی می‌شود. به ما گفته می‌شود که باید آن را پشت سر بگذاریم، با افکار مثبت جایگزینش کنیم یا حتی از آن «عبور کنیم». اما در واقع، این عبور بیشتر شبیه فرار است. رنجِ نادیده‌گرفته‌شده، به شکل دیگری بازمی‌گردد: در اضطراب‌های بی‌دلیل، بی‌خوابی، پرخوری یا خشم‌های بی‌موقع.

    در روان‌کاوی، گفته می‌شود هر رنجی که شنیده نشود، در بدن یا رفتار بازتاب پیدا می‌کند. ما می‌کوشیم با انکار آن، کنترل را حفظ کنیم، اما رنج راه خود را پیدا می‌کند. به همین دلیل، مواجهه با رنج نه نشانه‌ی ضعف، بلکه نخستین گامِ شجاعت است.

    رشد واقعی از لحظه‌ای آغاز می‌شود که به‌جای فرار از رنج، به آن نزدیک شویم. نه برای غرق شدن در آن، بلکه برای شنیدنِ پیامی که در دلش پنهان است. رنج، اگر اجازه دهیم، می‌تواند دروازه‌ای به سوی شناخت خویشتن باشد. اما اگر فقط با امیدِ سریع آرام شدن به سراغش برویم، نه تنها نمی‌فهمیمش، بلکه آن را عمیق‌تر در ناخودآگاه خود دفن می‌کنیم.

    شاید لازم باشد بپذیریم که زندگی قرار نیست همیشه آرام باشد. آرامش، نتیجه‌ی حذف درد نیست، بلکه حاصلِ توانِ دیدن و ماندن کنار آن است.

    نقطه‌ی عطف: مواجهه‌ی واقعی

    بعد از سال‌ها تلاش برای «بهتر شدن»، شاید روزی برسد که آدمی ناگهان خسته شود. خسته از نسخه‌ها، از جمله‌های انگیزشی، از جست‌وجوی پایانی که هرگز پیدا نمی‌شود. و همان‌جا، در نقطه‌ی سکوت، چیزی تغییر می‌کند.

    برای نخستین‌بار ممکن است انسان از خود بپرسد: اگر قرار است همیشه در حال بهتر شدن باشم، پس کی وقت زیستن است؟

    این پرسش ساده اما بنیادین، دروازه‌ی مواجهه است. مواجهه به معنای دیدنِ خویش، بدون نقابِ پیشرفت یا تصویر آرمانی. یعنی دیدنِ انسانی که گاهی می‌ترسد، گاهی اشتباه می‌کند، و گاهی فقط می‌خواهد بایستد.

    مواجهه، شبیه نگاه کردن به آینه‌ای است که تصویر درونش زیبا یا کامل نیست، اما واقعی است. این لحظه می‌تواند دردناک باشد، چون باید با بخش‌هایی از خود روبه‌رو شویم که مدت‌ها پنهانشان کرده‌ایم: حسادت، خشم، تنهایی یا ترس از بی‌ارزشی. اما همین دیدن، آغاز تغییر است.

    در فرهنگ خودیاری، معمولاً به ما گفته می‌شود «از گذشته عبور کن»، در حالی که شاید راهِ رهایی، عبور از گذشته نباشد، بلکه دیدن و در آغوش گرفتنش باشد. گاهی لازم است به خودت بگویی: من همینم، با تمام نقص‌ها و ناتوانی‌هایم. و همین پذیرش، نوعی رشد است.

    مواجهه، برخلاف ظاهر آرامش‌بخشش، فرایندی دشوار و گاه آشفته است. اما در عمقش، نوعی آزادی نهفته است: آزادی از نقابِ «همیشه در حال رشد بودن».

    چند بعدی شدن در رشد فردی

    رشد واقعی و نقش درمان

    در نقطه‌ای از مسیر، شاید آدمی بفهمد که این مواجهه‌ی واقعی به‌تنهایی ممکن نیست. صدای قضاوت‌گر درونی، همان‌قدر که آشناست، قدرتمند است. هر بار که می‌خواهی خودت را ببینی، همان صدا شروع می‌کند به داوری: «ضعیفی، باز اشتباه کردی، هنوز آماده نیستی.»

    در چنین لحظه‌ای، انسان نیاز به «شاهدی بیرونی» دارد؛ کسی که نه برای قضاوت، بلکه برای دیدن حضور داشته باشد. اینجا است که اتاق درمان معنا پیدا می‌کند.

    درمان، برخلاف تصور عمومی، جایی برای اصلاح یا آموزش نیست. اتاق درمان فضایی است برای بودن، برای گفتنِ ناگفتنی‌ها. در این فضا، فرد کم‌کم می‌آموزد احساساتش را بدون ترس بیان کند و با بخش‌هایی از خود که سال‌ها از آن‌ها فرار کرده، روبه‌رو شود.

    درمانگر در این مسیر مثل آینه‌ای انسانی عمل می‌کند؛ نه آینه‌ای بی‌روح، بلکه آینه‌ای که در آن پذیرفته می‌شوی، حتی وقتی درهم‌ریخته‌ای. همین تجربه‌ی پذیرفته شدن، ریشه‌ی رشد را زنده می‌کند.

    رشد واقعی در درمان اتفاق می‌افتد، نه چون درمان نسخه‌ای تازه برای تو می‌نویسد، بلکه چون در آن فضا بالاخره می‌توانی نسخه‌ی فعلی‌ات را ببینی و دوست بداری.

    اینجا دیگر هدف، «تغییر» فوری نیست، بلکه «فهمیدن» است. و فهمیدن همیشه آغازِ دگرگونی است.

    گاهی در پایان یک جلسه‌ی درمان، احساس می‌کنی اتفاق خاصی نیفتاده، اما شب که می‌خوابی، متوجه می‌شوی برای نخستین‌بار توانسته‌ای با بخشی از رنجت کنار بیایی. این همان رشد است؛ رشد آرام، بی‌هیاهو، انسانی.

    باز شدن چشم درون در رشد فردی

    جمع‌بندی: بازتعریف رشد

    ما در زمانه‌ای زندگی می‌کنیم که «بهتر شدن» به فرمانی دائمی تبدیل شده است. از همه‌جا صدایی می‌رسد که می‌گوید: *باید رشد کنی، باید قوی‌تر شوی، باید از نسخه‌ی قبلی‌ات فراتر بروی.* اما در میان این هیاهو، گاهی فراموش می‌کنیم که رشد، الزاماً به معنای تغییر نیست؛ گاهی فقط به معنای دیدن است.

    رشد واقعی از دلِ توقف آغاز می‌شود، از لحظه‌ای که جرئت می‌کنی بنشینی و بدون قضاوت به خودت نگاه کنی. جایی که دیگر قرار نیست همه‌چیز را «درست» انجام دهی، بلکه فقط می‌خواهی *خودت را بفهمی.*

    در این مسیر، درمان می‌تواند نقشی بنیادین داشته باشد. نه به‌عنوان نسخه‌ای جادویی، بلکه به‌عنوان فضایی انسانی برای مکث، شنیدن و دیده شدن. در اتاق درمان، رشد معنایی تازه پیدا می‌کند: نه پروژه‌ای برای اصلاح، بلکه فرصتی برای اتصال دوباره به خویشتن.

    اگر بخواهیم به زبانی ساده بگوییم، رشد یعنی بازگشت. بازگشت به خودِ خام، رنج‌دیده، ناتمام؛ همان خودی که مدت‌هاست در زیرِ نقابِ “بهتر بودن” پنهانش کرده‌ایم.

    شاید بزرگ‌ترین دروغِ فرهنگ خودیاری این باشد که می‌گوید: «وقتی تغییر کردی، آرام می‌گیری.» در حالی که حقیقت، برعکس است: وقتی آرام گرفتی، تازه توانِ تغییر پیدا می‌کنی.

    رشد واقعی، آهسته است. بدون شعار، بدون فریاد. رشدِ واقعی از درونِ رابطه می‌جوشد؛ از گفت‌وگو، از فهمیدن، از بخشیدنِ خویش. گاهی اصلاً شبیه رشد نیست، بلکه شبیه سکوتی است پس از سال‌ها هیاهو.

    شاید لازم نباشد از خود بپرسیم: «چگونه بهتر شوم؟»

    شاید پرسش درست این باشد: «آیا می‌توانم همین‌طور که هستم، خودم را ببینم و کنار او بمانم؟»

    و شاید همین لحظه‌ی ساده‌ی بودن، همان چیزی باشد که همه‌ی این سال‌ها در جست‌وجویش بوده‌ایم.

    سخن سردبیر

    متنی که می‌خوانید تلاشی است برای کاویدن تجربه‌ی «ناکافی بودن» در دل فرهنگِ خودیاری و آن‌چه زیر سطح روایت‌های امیدبخش پنهان می‌ماند. این مقاله، مسیر پرفشار میل به بهتر شدن، اقتصاد اضطرابی‌ای که آن را تغذیه می‌کند، و شکافِ روانی میان خود واقعی و خود مطلوب را در بستر اجتماعی و فردی بررسی می‌کند. نویسنده با رجوع به ریشه‌های روان‌کاوانه، به‌ویژه مفهوم ایگو ایدئال، نشان می‌دهد چگونه میل به رشد، گاه از ابزاری برای آگاهی به چرخه‌ای از فرار، فرسودگی و خودقضاوتی تبدیل می‌شود. این متن دعوتی است به مکث؛ به مواجهه با رنج، به شنیدن صدای درونی، و به نگاهی تازه به معنای «رشد» در زمانه‌ای که هر مکثی به اشتباه توقف تصور می‌شود.

    منابع

    Bollas, C. (1987). *The shadow of the object: Psychoanalysis of the unthought known*. Columbia University Press.

    Carrette, J., & King, R. (2005). *Selling spirituality: The silent takeover of religion*. Routledge.

    Chödrön, P. (1997). *When things fall apart: Heart advice for difficult times*. Shambhala.

    Ehrenberg, A. (2010). *The weariness of the self: Diagnosing the history of depression in the contemporary age*. McGill-Queen’s University Press.

    Frankl, V. E. (1959). *Man’s search for meaning*. Beacon Press.

    Freud, A. (1936). *The ego and the mechanisms of defence*. Hogarth Press.

    Freud, S. (1923). *The ego and the id*. International Psychoanalytic Press.

    Hanegraaff, W. J. (1996). *New Age religion and Western culture: Esotericism in the mirror of secular thought*. State University of New York Press.

    Herman, J. L. (1992). *Trauma and recovery*. Basic Books.

    Lacan, J. (1977). *The mirror stage as formative of the I function*. In *Écrits: A selection*. Norton.

    May, R. (1950). *The meaning of anxiety*. Ronald Press.

    McGee, M. (2005). *Self-help, Inc.: Makeover culture in American life*. Oxford University Press.

    Rogers, C. R. (1961). *On becoming a person: A therapist’s view of psychotherapy*. Houghton Mifflin.

    Winnicott, D. W. (1965). *The maturational processes and the facilitating environment*. International Universities Press.

  • میم به مثابه آیینه‌ی ذهن و جامعه

    میم به مثابه آیینه‌ی ذهن و جامعه

    وقتی میم (تصویر)، فکر می‌کند.

    در دنیای امروز، جایی که سرعت، ایجاز و تصویر بر ارتباطات سلطه دارند، میم به یکی از پرکاربردترین و اثرگذارترین اشکال بیان دیجیتال تبدیل شده‌اند. ترکیبی از تصویر، متن و کنایه که می‌تواند در یک چشم‌به‌هم‌زدن بخنداند، بسوزاند، افشا کند یا احساساتی عمیق برانگیزد.

    میم، دیگر صرفاً وسیله‌ی شوخی یا سرگرمی نیستند. آن‌ها واحدهای فرهنگی‌اند که تجربه‌های جمعی، خاطرات تاریخی، فشارهای روانی و حتی بحران‌های هویتی را در قالبی کوتاه و گویا بازتاب می‌دهند. این پدیده در ظاهر ساده و گذراست، اما در عمل نشانه‌ای از تغییر بنیادین در شیوه‌های تفکر، احساس و حتی خودشناسی ما به شمار می‌رود.

    در این مقاله، پدیده‌ی میم را نه تنها به‌عنوان محتوای سرگرم‌کننده، بلکه به‌مثابه ساختاری روانی-اجتماعی بررسی می‌کنیم. با تلفیق نگاه جامعه‌شناختی و مفاهیم روان‌کاوی، نشان می‌دهیم که میم‌ها چگونه حامل اضطراب‌ها، آرزوها، ناکامی‌ها و مکانیسم‌های دفاعی جمعی‌اند؛ و چگونه به زبانی مشترک برای بازنمایی وضعیت پیچیده‌ی انسان معاصر بدل می‌شوند — انسانی که هم با بحران‌های درونی دست‌وپنجه نرم می‌کند و هم در میان شبکه‌ای بی‌پایان از تصاویر و پیام‌ها گرفتار است.

    میم به مثابه واحدهای فرهنگی – نگاهی جامعه‌شناختی

    میم در ساده‌ترین تعریف، بسته‌های فشرده‌ای از معنا هستند که به‌سرعت و به‌صورت ویروسی در میان افراد یک جامعه دیجیتال منتشر می‌شوند. آن‌ها ترکیبی از تصویر و واژه‌اند، اما در عمل، چیزی فراتر از این ظاهر ساده را منتقل می‌کنند: یک نگرش، یک قضاوت، یک تجربه‌ی مشترک، یا حتی یک حس مبهم و فروخورده.

    فرهنگ کوتاه‌مدت، معناهای بلندمدت

    با گسترش رسانه‌های اجتماعی، فرهنگ امروز بیش از پیش به سوی سرعت، اختصار و لحظه‌محوری رفته است. در این فضا، میم‌ها عملکردی شبیه به ضرب‌المثل‌های مدرن دارند. آن‌ها ابزاری‌اند برای کدگذاری تجربیات جمعی به شکلی که هم آشنا باشد، هم ساده، و هم آماده‌ی مصرف فوری.

    مثلاً یک میم درباره‌ی صف بانک، نه فقط تجربه‌ی مشترک ایستادن در صف را یادآوری می‌کند، بلکه لایه‌هایی از انتقاد ضمنی به سیستم، بی‌نظمی ساختاری یا حتی طنزِ ناامیدی از تغییر را نیز در خود حمل می‌کند. این لایه‌های معنایی بدون آنکه نیاز به تحلیل مستقیم یا زبان تئوریک داشته باشند، در ذهن مخاطب جرقه می‌زنند و همین، رمز اثرگذاری آن‌هاست.

    میم معروف پیرمرد

    نقش «خودآگاه جمعی» در بازنشر میم

    اگر از زاویه‌ای روان‌شناختی‌تر نگاه کنیم، می‌توان گفت میم‌ها تجلی نوعی ناهشیار جمعی‌اند؛ یا بهتر است بگوییم، آن‌ها سطحی از خودآگاه جمعی را می‌سازند که ریشه در ناهشیار مشترک افراد دارد.

    در روان‌شناسی یونگی، ناهشیار جمعی لایه‌ای از ذهن است که فراتر از تجربه‌ی فردی عمل می‌کند و از الگوها، ترس‌ها، کشمکش‌ها و تمایلات مشترک میان انسان‌ها شکل می‌گیرد. این ناهشیار معمولاً خودش را از طریق اسطوره‌ها، خواب‌ها و نشانه‌ها آشکار می‌سازد.

    میم‌ها نسخه‌ی مدرن و رسانه‌ای‌شده‌ی همین سازوکارند؛ با این تفاوت که از همان آغاز در میدان عمومی و جمعی ساخته می‌شوند. آنچه در ناهشیار می‌جوشد—اضطراب از آینده، خشم فروخورده نسبت به وضعیت اجتماعی، یا شرمندگی‌های خاموش—در قالب تصویری کوتاه و طنزآلود ظاهر می‌شود.

    میم بسکتبالیست

    در این لحظه است که ناهشیار به سطح خودآگاه می‌آید: فرد نه‌تنها می‌خندد یا واکنش نشان می‌دهد، بلکه احساسات خودش را در آن تصویر بازمی‌شناسد. با تکرار و بازنشر، چیزی که پیش‌تر پراکنده و خاموش بود، بدل به بخشی از خودآگاه جمعی می‌شود: دانسته‌ای مشترک، حسی مشترک، و حتی نوعی قضاوت ضمنی درباره‌ی یک تجربه یا وضعیت.

    نمونه‌ی شناخته‌شده، میم «یائو مینگ» است: تصویری از خنده‌ی اغراق‌آمیز بسکتبالیست چینی که حالتی از تمسخر و بی‌اعتنایی را منتقل می‌کند. این میم که به یکی از نخستین میم‌های ویروسی اینترنت بدل شد، بازنمایی روشنی از «بیان ناهشیارانه‌ی قدرت از طریق انکار یا تحقیر موقعیت اضطراب‌زا» است. به زبان روان‌کاوی، این همان مکانیزم دفاعی تحقیر است: خنده‌ای که برای رهایی از ترس یا پوچی، جهان را بی‌اهمیت جلوه می‌دهد. شاید برای همین است که کاربران، در موقعیت‌هایی که قادر به کنترلشان نیستند، این تصویر را به اشتراک می‌گذارند؛ تا ناتوانی را با لبخندی بی‌حس بپوشانند.

    میم به مثابه رسانه‌ی روایت نانوشته‌ی زندگی روزمره

    در این بخش، می‌خواهیم به کارکرد روایی (narrative function) میم‌ها در بازنمایی تجربه‌های زیسته، جزئیات روزمرگی، و وضعیت‌های مبهم و گاه ناگفتنی زندگی معاصر بپردازیم؛ وضعیتی که ممکن است در ادبیات، هنر یا رسانه‌های رسمی به آن مجال بروز داده نشود، اما در قالب یک میم با یک جمله‌ی طنز یا تصویری آشنا، به‌شدت قابل لمس و درک می‌شود.

    میم؛ رسانه‌ای برای بیان آن‌چه نمی‌گوییم

    میم‌ها یکی از معدود اشکال فرهنگی امروز هستند که در آن، تجربه‌های شخصی و جمعی، با زبانی غیرمستقیم، استعاری یا اغراق‌آمیز روایت می‌شوند. در حالی‌که بسیاری از ابعاد زندگی روزمره ـ از ناامیدی و فرسودگی گرفته تا بی‌حوصلگی، اضطراب مالی یا روابط عاطفی فرساینده ـ شاید در قالب گفت‌وگوی صریح یا نوشتار رسمی قابل بیان نباشند، میم‌ها بستری برای «بیان غیرمستقیم تجربه» فراهم می‌کنند.

    در بسیاری از میم‌های فارسی‌زبان، با جملاتی مانند «وقتی آخر شب یهو یادت می‌افته فلان کارو نکردی»، یا «وقتی می‌فهمی باز با آدم اشتباهی صمیمی شدی»، با چهره‌هایی که اغلب از فیلم‌ها، انیمیشن‌ها یا چهره‌های آشنا گرفته شده‌اند، با تجربه‌ای مواجه می‌شویم که اگرچه به‌ظاهر خنده‌دار است، اما لایه‌ای پنهان از رنج، دلزدگی، یا نوعی آگاهی پنهانی در آن نهفته است.

    خنده‌ای که می‌دانیم از کجاست

    طنزی که در میم‌ها جاری است، اغلب طنز تلخ است. این خنده، نه صرفاً برای تفریح، بلکه برای مشارکت در نوعی ادراک مشترک از زیستن در شرایطی متناقض یا بی‌ثبات است. به‌بیان دیگر، میم‌ها روایت‌هایی هستند از چیزهایی که از نظر ما «واضح‌اند، اما گفتنی نیستند.»

    این خاصیت میم‌ها، آن‌ها را به ابزارهایی کارآمد برای پردازش روانی تجربه‌ی زیسته تبدیل کرده است. کاربری که میمی را بازنشر می‌کند، نه تنها در حال «خنداندن دیگران» یا «سرگرم‌سازی» است، بلکه در حال شریک‌کردن دیگران در نوعی روایت از خود، یا دست‌کم وضعیت روانی، اجتماعی یا اقتصادی‌ای است که در آن به‌سر می‌برد. میم‌ها در این معنا، رسانه‌هایی پنهان برای انتقال معنا و احساس‌اند.

    میم، تریبونی بدون فریاد

    میم‌ها تریبونی‌اند برای صداهایی که فریاد نمی‌زنند. در جهانی که روایت رسمی یا حتی فضای گفت‌وگو در رسانه‌های اجتماعی با فیلترها، سانسورها، و فشارهای آشکار و پنهان همراه است، میم‌ها امکانی فراهم می‌کنند برای ابراز غیرمستقیم تجربه‌ی زیسته بدون آن‌که به صراحت در معرض حمله یا قضاوت قرار گیرند.

    آن‌ها «حرف‌های بی‌صاحب» نیستند، بلکه حرف‌هایی‌اند که از زبان جمع بیان می‌شوند؛ بی‌آن‌که به شخص خاصی منتسب شوند. به‌همین دلیل، بسیاری از کاربران با دیدن یک میم، احساس «دیدن خود» در آن می‌کنند؛ گویی کسی حرف دل‌شان را پیش از آن‌که خودشان بر زبان آورند، در قالبی آشنا و همه‌فهم بیان کرده است.

    میم به‌عنوان چکیده‌ی فرهنگ بصری دیجیتال

    فرهنگ دیجیتال امروز، بیش از آن‌که متکی بر متن باشد، بر تصویر، صحنه، برش، و تداعی‌های بصری استوار است. در این میان، میم‌ها را می‌توان یکی از خالص‌ترین اشکال «فرهنگ بصری دیجیتال» دانست؛ چرا که در قالب‌هایی به‌شدت فشرده، ارجاعی، و آشنا، پیچیده‌ترین معانی را با کمترین کلمات منتقل می‌کنند.

    در میم‌ها، اغلب با یک تصویر شناخته‌شده مواجهیم که در تعامل با یک جمله‌ی ساده، به بستری برای تداعی، نقد، یا ابراز نظر تبدیل می‌شود. این فرم فشرده و تأثیرگذار، دقیقاً همان چیزی‌ست که فرهنگ دیجیتال نیاز دارد: انتقال سریع معنا، امکان بازتولید، و ظرفیت تعامل فوری. به همین دلیل است که بسیاری از میم‌ها، به‌محض انتشار، در عرض چند ساعت یا چند روز، صدها هزار بار بازنشر می‌شوند.

    مصرف، بازتولید، تغییر: اقتصاد بصری میم

    یکی از ویژگی‌های مهم میم‌ها، قابلیت بالای آن‌ها برای «بازتولید فرهنگی» است. تصویری که دیروز معنای خاصی داشته، امروز با متنی دیگر، در زمینه‌ای دیگر، معنایی تازه پیدا می‌کند. کاربران شبکه‌های اجتماعی، به‌نوعی کنش‌گران خلاق این بازتولیدند؛ آن‌ها از یک الگوی بصری ثابت، بی‌وقفه معانی تازه استخراج می‌کنند.

    این بازی معنایی مداوم، بخشی از اقتصاد توجه در دنیای امروز است. میم‌ها با این‌که معمولاً تولیداتی کم‌هزینه، غیررسمی و حتی بی‌هویت‌اند، اما تأثیر آن‌ها بر جریان‌های فکری و فرهنگی اغلب بیش از بسیاری از تولیدات رسانه‌ای پرهزینه است. درست به‌همین دلیل، بسیاری از برندها، چهره‌های عمومی، و حتی کمپین‌های اجتماعی، به‌نوعی به استفاده از میم‌ها به‌عنوان ابزار انتقال پیام روی آورده‌اند.

    از نشانه تا رفتار: میم به‌مثابه کنش فرهنگی

    میم صرفاً تصویر یا جمله‌ای خنده‌دار نیست؛ بلکه اغلب نشانه‌ای از یک طرز فکر، یک داوری اجتماعی، یا یک عادت فرهنگی است. گاهی حتی شکل‌دهنده‌ی رفتار است. بسیاری از شوخی‌ها، طرز برخوردها یا حتی واکنش‌های روزمره‌ی کاربران، از دل میم‌ها بیرون می‌آیند.

    در واقع، یک میم موفق، نه فقط وضعیت یا احساسی را بازنمایی می‌کند، بلکه نوعی «الگو برای واکنش» نیز ارائه می‌دهد. یعنی به ما یاد می‌دهد که «در این موقعیت، می‌توان چنین نگریست یا چنین واکنش نشان داد.» از همین‌رو، میم‌ها را می‌توان در مرز میان بازنمایی و کنش قرار داد: آن‌ها هم توصیف‌اند و هم پیشنهاد.

    مرز میم و کنش انتقادی: شوخی، گریز، یا اعتراض؟

    در جهانی که سیاست‌ورزی سنتی، ابزارهای انتقادی رسمی، و حتی آزادی بیان، در بسیاری از نقاط با محدودیت و بی‌اعتمادی مواجه‌اند، میم‌ها به رسانه‌هایی بدل شده‌اند که در مرز باریک میان شوخی و اعتراض حرکت می‌کنند. آن‌ها اغلب به‌ظاهر صرفاً خنده‌دار، سبک، یا بی‌هدف به‌نظر می‌رسند، اما در لایه‌های زیرین، حامل بارهایی از نقد اجتماعی، بی‌اعتمادی، یا طنز تلخ نسبت به وضعیت موجودند.

    زبان استعاری برای انتقاد بی‌خطر

    میم‌ها با زبان غیرمستقیم، طنز و استعاره، به کاربران امکان می‌دهند احساسات یا نظراتی را بیان کنند که در فضای رسمی خطرناک یا ناپسند شمرده می‌شود. در بسیاری از میم‌های مربوط به ناکارآمدی اداری، اختلاف نسلی، فشار اقتصادی یا نابرابری جنسیتی، انتقادی جدی در قالب شوخی مطرح می‌شود.

    این «پوشش طنزآلود» پیام اصلی را از مسیر فرعی منتقل می‌کند، بی‌آن‌که لزوماً به‌عنوان کنش سیاسی یا اعتراضی شناسایی شود.

    نمونه‌ی برجسته‌ی این کارکرد، میم مشهور «?First Time» است که از صحنه‌ای در فیلم The Ballad of Buster Scruggs گرفته شده. در بازتولید فارسی، کاراکتر با طنزی خشک می‌پرسد: «اولین باره؟» جمله‌ای ساده و خنده‌دار، اما حامل هم‌ذات‌پنداری و کنایه.

    در ایران، کاربران بارها این قالب را برای واکنش به تجربه‌های تکراری و آزاردهنده به‌کار برده‌اند: از قطعی‌های اینترنت گرفته تا سانسور، گرانی و بی‌ثباتی. این میم کارکردی روانی دارد: نوعی «تسلی جمعی» که می‌گوید ما بارها این مسیر را پیموده‌ایم.

    میم دفعه اولته

    از دیدگاه روان‌کاوی، طنز به‌مثابه‌ی یک مکانیسم دفاعی عمل می‌کند: اضطراب و نارضایتی را به شوخی تبدیل می‌کند تا تحمل‌پذیرتر شود. در سطح جامعه‌شناختی، این قالب تصویری-متنی شکل مقاومت نمادین را نشان می‌دهد. کاربران با تغییر متن و بازنشر میم، تجربه‌ای شخصی را به روایتی جمعی بدل می‌کنند، بی‌آن‌که مستقیماً با ساختار قدرت رویارویی کنند.

    اما پرسش باقی است: آیا این شوخی‌های جمعی تغییر ایجاد می‌کنند یا تنها کارکردشان تخلیه‌ی روانی و عادی‌سازی بحران‌هاست؟

    برخی منتقدان، میم‌ها را «سوپاپ اطمینان فرهنگی» می‌دانند. افراد از طریق آن فشار روانی و اجتماعی را تخلیه می‌کنند، بی‌آن‌که این انرژی به کنشی جدی‌تر بدل شود. در نتیجه، میم‌ها ضمن نقد، به عادی‌سازی وضع موجود نیز کمک می‌کنند، زیرا بحران را به سرگرمی روزمره تبدیل می‌کنند.

    در مقابل، گروهی دیگر بر این باورند که بازنمایی مداوم و طنزآلود موقعیت‌ها، سطحی از آگاهی عمومی، جرأت بیان و هم‌بستگی ضمنی ایجاد می‌کند. این روند می‌تواند زمینه‌ساز تغییر شود؛ هرچند تغییرات تدریجی، پراکنده و غیرمتمرکز باشد.

    سخن سردبیر

    در جهان امروز که تصویر و ایجاز بر زبان و ارتباطات سلطه یافته، میم‌ها صرفاً ابزاری برای سرگرمی یا خنده نیستند. آن‌ها در حکم روایت‌های کوچک و فوری، تجربه‌های جمعی و فردی ما را در قالبی طنزآلود و استعاری ثبت می‌کنند؛ روایت‌هایی که در لایه‌های زیرین خود، اضطراب، ناکامی، مقاومت و حتی آرزوهای سرکوب‌شده را بازتاب می‌دهند.

    این شماره می‌کوشد نگاهی روانی-اجتماعی به پدیده‌ی میم بیندازد. از یک سو، آن‌ها را به‌عنوان بسته‌های فرهنگیِ کوتاه‌عمر اما پرمعنا بررسی می‌کنیم، و از سوی دیگر، نشان می‌دهیم چگونه در قالبی تصویری و ساده، مکانیزم‌های دفاعی، همبستگی‌های جمعی و نقدهای پنهان جامعه را عیان می‌سازند. پرسشی که همچنان باقی می‌ماند این است: آیا میم‌ها تنها سوپاپ اطمینانی برای تخلیه‌ی روانی‌اند، یا می‌توانند جرقه‌هایی برای تغییر و آگاهی اجتماعی باشند؟

    منابع

    Jung, C. G. (1969). *The structure of the psyche*. In G. Adler & R. F. C. Hull (Eds.), *The archetypes and the collective unconscious* (Vol. 9, Part 1). Princeton University Press.

    Papadopoulos, R. K. (2012). The internet as a tool for studying the collective unconscious. *Jung Journal: Culture & Psyche, 6*(2), 103–114.

    Wellbeing Economy Alliance. (2022). *Memes, stories, narratives, and transformation to a wellbeing economy*.

    Nayak, S. (2021). *Internet meme: A virtual visual artefact of digital visual culture*.

    University of Westminster. (n.d.). *Knowing meme knowing you – How memes influence our society*.

    The Bristorian. (2021). *Meme culture and institutional critique: An interview with UoB History Memes*.

    NVU Magazine. (2020). *The philosophy of meme culture*.

    Highfield, T. (2021). Internet memes as partial stories: Identifying political narratives in digital culture. *Social Media + Society, 7*(1).

    Gutierrez, K. A. (2020). *Memes and their unprecedented ways of representing and understanding daily life*.

    UJ Political & Philosophical Studies. (2023). *Memes as/and cultural transmission: Coping with the dismality of the present*.

  • حافظه همه چیز است

    حافظه همه چیز است

    حافظه همه چیز است؛ بدون آن، ما هیچ هستیم. اریک کاندل[1]

    یک حافظه خوب غیرقابل بخشش است. جین آستین[2]

     

    فراموشی برای یادگیری ضروری است. شاید برای نخستین بار باشد که این جمله را می‌شنوید. اغلب پس از ساعت‌های متوالی درس خواندن یا تلاش برای حفظ کردن مطالب مهم، با خود می‌گوییم: «کاش هیچ‌وقت فراموش نمی‌کردم.» در نگاه اول این حرف متناقض به نظر می‌رسد، اما واقعیت این است که فراموشی و حافظه ناقص می‌توانند مزایای چشمگیری برای ما به همراه داشته باشند.

    حافظه و فراموشی در یادگیری

    فراموشی گزینشی، یعنی کنار گذاشتن نکات کم‌اهمیت برای تمرکز بیشتر بر موارد حیاتی، بخشی ضروری از یادگیری است. ذهن ما توانایی ویژه‌ای دارد که از میان خاطرات مشابه، «جان‌مایه» یا مفهوم کلی را بیرون بکشد و جزئیات خاص هر رویداد را نادیده بگیرد. همین امر باعث می‌شود که یادگیری ما عمیق‌تر شود و بتوانیم از تکرار اشتباهات گذشته جلوگیری کنیم.

    با وجود این، حافظه انسانی به‌طور وحشتناکی ناقص است: ما فراموش می‌کنیم، اشتباه به یاد می‌آوریم و حتی خاطراتی می‌سازیم که هرگز رخ نداده‌اند. هر بار که چیزی را به یاد می‌آوریم، خاطره بازسازی می‌شود و در معرض تغییر قرار می‌گیرد. بنابراین برخلاف تصور رایج، حافظه مانند دوربین فیلمبرداری یا ذخیره‌سازی رایانه عمل نمی‌کند. این تصور نادرست، وقتی برای یادآوری دقیق به حافظه تکیه می‌کنیم، پیامدهای منفی زیادی به همراه دارد؛ از جر و بحث‌های خانوادگی درباره اینکه «چه کسی چه گفت»، گرفته تا شهادت‌های عینی در دادگاه که گاه منجر به بحران‌های بزرگ می‌شوند.

    تاریخ حافظه خانوادگی

    بعد اجتماعی و روانی فراموشی

    فراموشی فقط ضعف نیست؛ مزایای اجتماعی هم دارد. برای مثال، توانایی فراموش کردن طرد شدن یا انتقادها می‌تواند به حفظ روابط اجتماعی و حتی به شادی ما کمک کند. پژوهش‌ها نشان داده‌اند که انسان‌ها اتفاقات ناخوشایند را سریع‌تر از رویدادهای خوشایند فراموش می‌کنند و گذشته را بهتر از آنچه بوده به یاد می‌آورند.

    در یکی از پژوهش‌ها، به شرکت‌کنندگان توصیفی داده شد که شامل صفات مثبت و منفی بود (مثلاً «صادق است اما بداخلاق»). وقتی افراد فکر می‌کردند این توصیف درباره خودشان است، کمتر صفات منفی را به یاد می‌آوردند. در مقابل، وقتی همان توصیف را به فرد دیگری نسبت می‌دادند، صفات منفی را بهتر به خاطر می‌سپردند. این نشان می‌دهد که ذهن ما تمایل دارد با فراموش کردن جزئیات منفی، تصویر مثبت‌تری از خود حفظ کند. چنین انعطافی در حافظه به ما کمک می‌کند در تعاملات اجتماعی موفق‌تر باشیم.

    فراموش کردن خاطرات دردناک می‌تواند کارکردی سازگارانه داشته باشد. البته همه چیز فراموش نمی‌شود: ویژگی‌های منفی قابل تغییر (مثل «خیلی سریع حرف می‌زنی») اغلب به اندازه صفات مثبت در ذهن می‌مانند. بنابراین حافظه انعطاف‌پذیر ما نه‌تنها به سلامت روان کمک می‌کند بلکه امکان رشد و تغییر را نیز فراهم می‌سازد.

    تاریخ حافظه بشری

    دیدگاه‌های فلسفی و فرهنگی در باب حافظه و فراموشی

    ترس از فراموشی در تاریخ اندیشه ریشه‌ای عمیق دارد. در یونان باستان، افلاطون[3] فراموشی را با نیستی پیوند می‌زد. قهرمانان هومری با اعمال شجاعانه به «کلئوس» یا شهرت دست می‌یافتند تا از نابودی حاصل از فراموشی بگریزند. حتی یکی از «هفت مرد خردمند» گفته بود: «با کردار به یاد خواهی سپرده شد.» همه این تلاش‌ها پاسخی به وحشت انسان از فراموشی بود.

    اما در فرهنگ‌های دیگر، نگاهی مثبت‌تر وجود داشت. در مکتب دائوئیسم، فراموشی ستوده می‌شد و به‌عنوان هنری والا شناخته می‌شد. ایده اصلی این بود که با فراموش کردن اخلاق، تاریخ و هنرها، می‌توانیم لایه‌های زائد را کنار بزنیم و به خود واقعی برسیم. هانس گئورگ آدامر[4] نیز معتقد بود: «تنها از مسیر فراموشی است که ذهن امکان نوسازی کامل را می‌یابد.»

    ثبت خاطرات غیرواقعی در حافظه

    گاهی خاطرات غیرواقعی همان اندازه شفاف یا پرجزئیات‌اند که خاطرات واقعی. ممکن است دوستی خاطره‌ای از یک فیلم یا رمان برای شما تعریف کند، با همان شدت احساسی که از یک رویداد واقعی در زندگی‌اش یاد می‌کند.

    ما به خاطرات واقعی نیاز داریم تا تصویری از خودمان در ذهن داشته باشیم و بر اساس تجربه‌های گذشته تصمیم بگیریم. اما خاطرات غیرواقعی هم کارکرد مشابهی دارند. پژوهشی در سال ۲۰۱۷ نشان داد موضوعاتی که افراد در زندگی‌شان مهم می‌دانند، معمولاً با داستان‌های خیالی که بیشترین اثر را روی آن‌ها گذاشته‌اند همسو هستند.

    در تجربه شخصی، کتاب داستان دو شهر از دیکنز که در نوجوانی خوانده بودید، تصویری ماندگار از فداکاری یک فرد برای دیگران به جا گذاشته است. همچنین، بسیاری از افراد خاطرات مربوط به فیلم‌ها را با جزئیات بیشتری نسبت به کتاب‌ها به خاطر می‌سپارند، زیرا تصویرسازی قوی‌تر فیلم در ذهن حک می‌شود.

    رسانه‌های نوین و حافظه

    در دهه‌های اخیر، بازی‌های ویدئویی به دنیای خاطرات ما افزوده شده‌اند. تفاوت اصلی این بازی‌ها با فیلم یا رمان این است که بازیکن خود را در مرکز ماجرا می‌بیند و وقتی خاطره‌ای از بازی تعریف می‌کند، معمولاً از زاویه «من» سخن می‌گوید. این نزدیکی زبانی باعث می‌شود خاطرات بازی‌های ویدئویی بیشتر شبیه خاطرات واقعی زندگی باشند.

    کنترل یک شخصیت مجازی حتی شبیه‌سازی‌های حرکتی مغز را فعال می‌کند. بسیاری هنگام بازی احساس می‌کنند خودشان خم می‌شوند یا می‌پرند. این همان تجسم حرکتی است که باعث می‌شود خاطرات بازی، معنادار و ماندگار باشند.

    حافظه در بازی های رایانه‌ای

    حافظه بیرون از مغز

    حافظه همیشه در مغز ذخیره نمی‌شود. موجودی به نام «اسلایم مولد[5]» هنگام حرکت ردی از خود باقی می‌گذارد و بعدها از همان رد برای تصمیم‌گیری استفاده می‌کند. این همان نقشی را دارد که ابزارهایی چون دفترچه یا موبایل برای انسان ایفا می‌کنند.

    حتی جالب‌تر این‌که اسلایم مولد می‌تواند تجربه را بدون داشتنش به دست آورد. وقتی یک سلول آموزش‌دیده با سلولی دیگر ادغام شود، سلول دوم هم رفتاری مشابه پیدا می‌کند؛ انگار خاطره را به ارث برده است. این نشان می‌دهد که حافظه می‌تواند از مغز فراتر رود و در تعامل میان بدن و محیط شکل بگیرد.

    فراموشی فاجعه‌بار در هوش مصنوعی

    در دنیای هوش مصنوعی پدیده‌ای به نام «فراموشی فاجعه‌بار» وجود دارد. وقتی یک شبکه عصبی مصنوعی مهارت جدیدی یاد می‌گیرد، دانش قبلی‌اش را از دست می‌دهد. این همان چیزی بود که کوهن و مک‌کلوسکی در سال ۱۹۸۹ مشاهده کردند.

    در مقابل، مغز انسان توانایی یادگیری مستمر دارد. هر تجربه جدید اتصالات عصبی را تغییر می‌دهد، اما یادگیری‌های قبلی به‌طور کامل پاک نمی‌شوند. به همین دلیل است که اگر یاد بگیرید اعداد را با «۲» جمع کنید، فراموش نخواهید کرد که روز قبل چگونه با «۱» جمع می‌کردید.

    این مقایسه نشان می‌دهد که فراموشی برای ماشین‌ها یک مشکل بزرگ است، اما برای انسان بخشی ضروری از روند زندگی است. ذهن درست به همان اندازه که باید، فراموش می‌کند تا بتوانیم ادامه دهیم.

    حافظه بهترین درمان روابط انسانی

    جمع‌بندی

    حافظه انسان، با همه کاستی‌ها و خطاهایش، چیزی فراتر از یک مخزن ساده است. این فرایندی پویاست که به یادگیری، سازگاری، سلامت روان، روابط اجتماعی و حتی هویت ما معنا می‌دهد. فراموشی که در نگاه اول تهدید به نظر می‌رسد، در حقیقت بخش جدایی‌ناپذیر از همین فرایند است. در پایان باید بگویم ما همان چیزی هستیم که به یاد می‌آوریم.

    سخن سردبیر

    ما معمولاً فراموشی را دشمن یادگیری می‌دانیم؛ چیزی که باید با تمام نیرو با آن بجنگیم. اما همان‌طور که دیدید، فراموشی نه‌تنها ضعف نیست، بلکه بخش جدایی‌ناپذیر حافظه و شرط بالندگی آن است. اگر همه‌چیز را دقیق و بی‌کم‌وکاست به یاد می‌آوردیم، ذهن ما از انبوه جزئیات خفه می‌شد و توانایی دیدن تصویر کلی را از دست می‌داد. درست به همین دلیل است که حافظه انتخاب می‌کند، بازسازی می‌کند، حذف می‌کند و حتی گاه خیال می‌سازد تا ما بتوانیم ادامه بدهیم.

    فراموشی ما را سبک‌تر می‌کند، روابطمان را قابل‌تحمل‌تر، و زندگی‌مان را پیش‌رونده‌تر. شاید همین انتخاب‌هاست که از میان تجربه‌ها، چیزی به نام «خود» را شکل می‌دهد. پس اگر روزی حس کردید چیزی را به خاطر نمی‌آورید، به جای سرزنش ذهن، آن را بخشی از حکمت پنهان حافظه بدانید؛ حکمتی که کمک می‌کند گذشته پشت سر بماند و آینده جای نفس کشیدن پیدا کند.

    منابع

    Memory lane: the perfectly imperfect ways we remember
    Osman Gorkem Cetin. University Istanbul
    Sam Dresser. Forgetting in ancient Greece and china
    Matthew Sims. Slime mould and philosophy
    Max Bennett. A brief history of intelligence

    [1] Eric Kandel
    [2] Jane Austen
    [3] Plato
    [4] Hans-Georg Gadamer
    [5] Slime mold

    © All rights reserved by Bo Bartlett

  • اضطراب انتظاری

    اضطراب انتظاری

    اضطراب انتظاری نوعی نگرانی مداوم است که پیش از وقوع یک رویداد ناگوار تجربه می‌شود. در ایران، پس از ۱۲ روز درگیری با اسرائیل و با وجود آتش‌بس، سایه تهدید جنگ همچنان باعث شکل‌گیری این اضطراب شده است. بررسی این موضوع نه تنها برای آرامش فردی، بلکه برای بازیابی آرامش جمعی اهمیت دارد.

    مغز انسان گاهی به عنوان ابزاری برای پیش بینی آینده توصیف می‌ شود، چرا که نقش اصلی آن آمادگی برای وقایع آینده است. این توانایی به ما اجازه می‌دهد با استفاده از تجربه­‌های قبلی و اطلاعات محیطی، رویدادهای آینده را بهتر پیش‌بینی کنیم؛ تا هم احتمال اتفاقات خوب را افزایش دهیم و هم برای اتفاقات ناخوشایند آمادگی بیشتری کسب کنیم. میزان اثربخشی این فرایند به این بستگی دارد که تا چه حد بتوانیم آینده را با اطمینان پیش بینی کنیم. هرچه عدم قطعیت بیشتر باشد، آمادگی ما برای مواجهه با آینده کاهش می‌یابد و در نتیجه، اضطراب افزایش پیدا می‌کند.

    اضطراب انتظاری چیست؟

     این واژه معانی و کاربردهای متنوعی دارد: از دسته اختلالات روانپزشکی گرفته تا الگوهای رفتاری خاص در مدل‌های حیوانی و همچنین احساسات منفی پایدار. در تعریفی دیگر، اضطراب به حالت هیجانی گفته می شود که با نگرانی درباره آینده‌ همراه است و بسیاری از انسان‌ها به درجات مختلف آن را تجربه می‌کنند.

    به گفته محققان: «میزان ترس ما از اتفاقات واقعی معمولاً کمتر از ترس هایی است که ذهنمان درباره آنها می سازد. یعنی پیش بینی خطرها، و فکر کردن به ساخت سناریوهایی مثل: “اگر این اتفاق بیوفتد چه می شود…؟؟؟» بیشتر از خود آن رویدادها در ما ایجاد اضطراب می کند.

    این دیدگاه دو جنبه اساسی اضطراب را روشن می‌سازد:

     1- آنچه بیشترین اضطراب را ایجاد می کند، اغلب خود رویدادهای ناخوشایند نیستند، بلکه انتظار و پیش بینی آنهاست. این نوع اضطراب ممکن است نقش مهمتری در ایجاد اختلالات اضطرابی داشته باشد تا واکنش به خود آن رویدادها.

    2-  اضطراب اساساً با تصورات ذهنی ما درباره آینده ای نامعلوم مربوط می شود، یعنی پیش­‌بینی‌­هایی که در ذهن خود از اتفاقات احتمالی می سازیم.

    با تکیه بر پژوهش های قبلی، اضطراب را می توان مجموعه ای از واکنش های هیجانی، شناختی و رفتاری دانست که هنگام رو به رو شدن با موقعیت های نامطمئن و نگران کننده در آینده ظاهر می شوند. شش اختلال اضطرابی اصلی که در DSM-IV  معرفی شدند شامل: اختلال اضطراب فراگیر(GAD)، اختلال پانیک (PD)، اختلال اضطراب اجتماعی (SAD)، اختلال استرس پس از سانحه (PTSD)، فوبی‌های خاص و اختلال وسواس فکری-عملی (OCD) می‌باشد.

    انتظار باعث اضطراب انتظاری می‌شود

    اختلال پنیک (تعریف و نشانه ها)

    بر اساس کتاب راهنمای تشخیصی و آماری اختلالات روانی، یکی از ویژگی‌های اصلی اختلال پنیک: حملات ناگهانی، نگرانی درباره حملات آینده و عواقب آن است (APA, 2000). این حملات معمولاً به عنوان یک واکنش شدید جسمی و روانی به یک تهدید واقعی یا خیالی درک می شوند. در هنگام حملات، افراد ممکن است علائم جسمانی مانند: تپش قلب، تنگی نفس، حالت تهوع یا سرگیجه، و همچنین افکار ترسناکی مثل ترس از مرگ، غش کردن یا از دست دادن کنترل را تجربه کنند. حتی اگر تعداد حملات کاهش پیدا کند، بسیاری از افراد همچنان از فکر احتمال وقوع و تکرار آنها در آینده رنج می‌برند.

    اضطراب انتظاری (تعریف و ویژگی آن)

    اضطراب انتظاری معمولاً با حساسیت و گوش‌به‌زنگی بیش از حد نسبت به احساسات جسمانی (مانند تپش قلب، تنگی نفس) همراه است (اشمیت، لرو و تراکوفسکی، ۱۹۹۷). به‌طور کلی، اضطراب انتظاری به‌عنوان یک حالت هیجانی منفی شناخته می‌شود که با علائم جسمانی و ارزیابی‌های منفی فرد از توانایی خود در مقابله با رویدادهای ناخوشایند احتمالی همراه است (بارلو، ۲۰۰۰).

    پنیک و ارتباط آن با اضطراب انتظاری

    از دیدگاه شناختی، اضطراب انتظاری در اختلال پانیک بیشتر به ترس فرد از حملات آینده مربوط می‌شود؛ حملاتی که برای او بسیار آزاردهنده و غیرقابل‌کنترل به نظر می‌رسند. این ترس باعث می‌شود فرد به‌طور مداوم تلاش کند از موقعیت‌هایی اجتناب کند که احتمالاً محرک حملات بعدی هستند (سالکوفسکیس، کلارک و گلدر، ۱۹۹۶؛ وایت، براون، سامرز و بارلو، ۲۰۰۶).

    افراد مبتلا به اختلال پانیک اغلب اضطراب انتظاری را به شکل نگرانی یا دل‌واپسی دائمی تجربه می‌کنند. حتی وقتی تعداد حملات به‌طور قابل‌توجهی کاهش یافته باشد، این اضطراب همچنان می‌تواند زندگی فرد را مختل کند (کیتون، ویتالیانو، اندرسون، جونز و روسو، ۱۹۸۷؛ لنگ، ۲۰۰۸). به همین دلیل، اضطراب انتظاری یکی از مهم‌ترین عواملی است که تداوم اختلال پانیک را توضیح می‌دهد. پژوهش‌ها نیز نشان داده‌اند هرچه سطح اضطراب انتظاری بالاتر باشد، احتمال بروز رفتارهای اجتنابی بیشتر است (کراسک، رپی و بارلو، ۱۹۸۸؛ راچمن و لوپاتکا، ۱۹۸۶).

    با وجود نقش اساسی اضطراب انتظاری در فهم اختلال پانیک، این موضوع کمتر به‌طور مستقیم در پژوهش‌ها بررسی شده است. با این حال، نظریه‌های گوناگونی تلاش کرده‌اند توضیح دهند چرا افراد دچار چنین اضطرابی می‌شوند. در رویکرد شناختی گفته می‌شود بین حملات پنیک و اضطراب انتظاری رابطه‌ای دوطرفه وجود دارد: تجربه حملات گذشته، پیش‌بینی و انتظار حملات آینده را تقویت می‌کند.

    اضطراب انتظاری باعث بهم ریختگی عاطفی می‌شود

    این وضعیت باعث می‌شود فرد بیش از حد به واکنش‌های بدنش حساس شود و مدام خود را زیر نظر بگیرد. اگر این احساسات نادرست تفسیر شوند، ممکن است دوباره به حمله پنیک منجر شوند. بنابراین، اضطراب انتظاری هم پیامد تجربه حملات قبلی است و هم می‌تواند به‌عنوان عاملی برای تشدید حملات آینده عمل کند (کلارک، ۱۹۸۶).

    در مدل‌های جدیدتر زیستی ـ روانی ـ اجتماعی اختلال پانیک، پژوهشگران معتقدند اضطراب انتظاری و حملات پنیک اگرچه به هم مرتبط‌اند، اما سازوکارهای متفاوتی دارند و تجربه آن‌ها نیز به شیوه‌ای جداگانه شکل می‌گیرد (بوتون، مینکا و بارلو، ۲۰۰۱). بر اساس این دیدگاه، اضطراب انتظاری نیز مانند حمله پنیک می‌تواند در اثر شرطی شدن نسبت به محرک‌ها فعال شود؛ چه محرک‌های درونی مانند تپش قلب و چه محرک‌های بیرونی مانند یک مکان خاص (بوتون و همکاران، ۲۰۰۱). در نتیجه، شدت اضطراب انتظاری بسته به مواجهه با نشانه‌های جسمانی یا محیطی که قبلاً با حملات پانیک همراه بوده‌اند، تغییر می‌کند. به همین دلیل، این اضطراب یکی از عوامل تشدیدکننده حملات پانیک به شمار می‌رود.

    پژوهش «رودباو»، «کرن» و «چَملِس» در سال ۲۰۰۲ نیز نقش مستقل اضطراب انتظاری در تداوم اختلال پانیک را نشان داد. یافته‌ها بیان می‌کند سطح اضطراب روزانه افراد به دو عامل بستگی دارد: اول اینکه چقدر احتمال می‌دهند صبح دچار حمله شوند، و دوم اینکه روز قبل چه میزان اضطراب داشته‌اند. این محققان پیشنهاد کردند اضطراب انتظاری یک ویژگی پایدار است که حتی بدون وقوع حمله واقعی، سطح اضطراب بیماران را بالا نگه می‌دارد.

    عدم قطعیت، غیرقابل پیش‌بینی و غیرقابل کنترل در اضطراب انتظاری

    اگرچه مفاهیم پیش‌بینی ناپذیری و عدم قطعیت اغلب به جای هم به کار می‌روند، اما تفاوت‌های ظریفی بین آنها وجود دارد. پیش‌بینی ناپذیری بیشتر به ویژگی‌های کمّی و قابل اندازه‌گیری محیطی اشاره دارد، مانند زمان وقوع یا شدت یک رویداد. در مقابل، عدم قطعیت مفهومی گسترده‌تر و چندبعدی است که می تواند جنبه های ذهنی و احساسی را هم در بر گیرد، و در موضوعاتی مثل تصمیم­‌گیری نقش مهمی دارد. مطالعات تجربی روی جوندگان نشان داده­‌اند که موجودات زنده ترجیح می­‌دهند رویدادهایی که شدت یا زمان وقوعشان قابل پیش­بینی است را تجربه کنند چرا که این پیش­بینی پذیری می تواند اثرات منفی استرس را کاهش دهد.

    عدم قطعیت می تواند در سطوح گوناگون تجربه شود- مثل حالت های حسی، پیش بینی پذیری رویدادها یا برداشت کلی فرد از موقعیت. در حالی که در پژوهش‌های آزمایشگاهی بیشتر بر مفهوم پیش­‌بینی ناپذیری تمرکز می شود، اما در مطالعات مرتبط با اختلالات اضطرابی در انسان، بیشتر بر تجربه ذهنی فرد از عدم قطعیت تاکید می شود.

    اضطراب انتظاری باعث سردرگمی روانی می‌شود

    وقتی فرد با آینده مبهم رو به روست، ممکن است برای اماده شدن، دست به واکنش هایی بزند که یا خیلی کم اثر باشند یا بیش از حد افراطی و محافظه کارانه. این واکنش ها- چه ناکافی باشند و چه بیش از حد- می تواند روند طبیعی تصمیم گیری یا عملکرد روزمره فرد را به هم بریزد.

     مفهوم مرتبط دیگر، غیرقابل کنترل بودن است که به شرایطی اشاره دارد که فرد نمی تواند با کارهایی که انجام می­دهد، بر روی وقوع یا چگونگی یک اتفاق اثر بگذارد. در حالی که پیش­بینی پذیری به اطمینان از زمان یا شکل وقوع رویداد اشاره دارد، کنترل پذیری به قابلیت فرد برای تغییر یا مهار آن رویداد مربوط می شود. از این منظر، وقتی افراد احساس کنند حداقل تا حدی روی آینده تسلط دارند، حتی اگر نتوانند جلوی همه اتفاقات را بگیرند، معمولاً اضطراب کمتری را تجربه می کنند؛ چون حس می کنند می توانند واکنش موثری داشته باشند.

    واکنش‌پذیری شدید به شرایط نامشخص تهدید

    از آنجا که پیش‌بینی رویدادهای آینده همیشه با درجه‌ای از ابهام همراه است، مکانیسم‌های عصبیِ تنظیم‌کننده واکنش فرد به این عدم‌قطعیت نقشی اساسی در شکل‌گیری پاسخ‌های انطباقی دارند. پژوهش‌های میان‌گونه‌ای بر حیوان و انسان نشان می‌دهد وقتی فرد نداند دقیقاً چه زمانی یا چگونه با تهدید روبه‌رو می‌شود، پاسخ‌های فیزیولوژیک او مانند تنش عضلانی یا افزایش ضربان قلب شدت بیشتری پیدا می‌کند.

    نتایج تحقیقات حاکی از آن است که رویدادهای ناخوشایندِ غیرقابل پیش‌بینی، در مقایسه با رویدادهای کاملاً قابل پیش‌بینی، اثر منفی بیشتری بر خلق، سطح اضطراب لحظه‌ای و شاخص‌های فیزیولوژیک دارند. جالب آن‌که حتی محرک‌های خنثی نیز اگر به‌صورت غیرقابل پیش‌بینی ارائه شوند، فعالیت آمیگدال را افزایش می‌دهند و رفتارهای اضطرابی ایجاد می‌کنند؛ این اثر در موش و انسان به‌طور مشابه دیده شده است.

    این یافته‌ها نشان می‌دهد صرفاً نامعلوم بودن یک موقعیت ـ حتی بدون وقوع هیچ رویداد منفی ـ می‌تواند به تنهایی منجر به اضطراب شود.

    پاسخ‌های ناسازگار به شرایط نامشخص در اختلالات اضطرابی

    برای اینکه بهتر متوجه شویم چرا افراد مضطرب نسبت به شرایط نامعلوم واکنش های ناسازگار نشان می دهند، پژوهش ها پنج عامل اصلی را شناسایی کرده­اند:

    1- اغراق‌ در پیش بینی احتمال یا شدت اتفاقات ناخوشایند.

    2- تمرکز بیش‌ازحد بر روی نشانه‌های تهدید یا خطر.

    3- ناتوانی در تشخیص موقعیت هایی که واقعا ایمن هستند.

    4- گرایش به اجتناب (چه از نظر فکری و چه رفتاری) از موقعیت‌های نامشخص.

    5- واکنش‌های هیجانی شدید به موقعیت‌های مبهم.

    ساختار عصبی در اختلالات اضطرابی

    هنوز به‌طور قطعی روشن نیست که تغییرات مغزی و عصبی علت اصلی بروز اختلالات اضطرابی باشند. با این حال، شواهد پژوهشی نشان می‌دهد این اختلالات ماهیتی چندعاملی دارند و ترکیبی از عوامل ژنتیکی و تجارب محیطی در سال‌های اولیه زندگی می‌تواند فرد را در آینده مستعد اضطراب مرضی کند.

    نکته مهم آن است که وقتی فرد مدام درگیر افکار و رفتارهای اضطرابی باشد، مسیرهای عصبی مرتبط با اضطراب در مغزش تقویت می‌شود. این فرآیند شبیه تمرین مداوم یک نوازنده پیانو است که شبکه‌های عصبی مربوط به مهارت‌های موسیقایی خود را پرورش می‌دهد.

    این دیدگاه نشان می‌دهد مغز انسان انعطاف‌پذیری بالایی دارد و می‌تواند با درمان مناسب تغییر کند. همین ویژگی، موفقیت بسیاری از درمان‌های روان‌شناختی را توضیح می‌دهد.

    اضطراب انتظاری بر روی حیوانات

    نقش یادگیری در اختلالات اضطرابی

    بر اساس مدل‌های معتبر یادگیری، افرادی که دچار اختلالات اضطرابی هستند، معمولاً محرک‌های محیطی و درونی را به مرور با خطر یا تهدید اشتباه می گیرند- حتی وقتی که آن محرک ها واقعاً بی خطر اند. از طرف دیگر، این افراد معمولاً در یادگیری تفاوت بین موقعیت های امن و خطرناک مشکل دارند؛ یعنی حتی اگر شرایط کاملاً قابل پیش­بینی باشد باز هم احساس ناامنی دارند. این ناتوانی در تشخیص و تفکیک تهدید واقعی از تهدید خیالی، باعث می شود چرخه معیوب اضطراب تقویت و به یک چرخه پایدار منجر ‌شود. یافته‌های پژوهشی نشان می‌دهند که این الگوهای یادگیری نادرست، نقش محوری در شکل‌گیری و تثبیت اختلالات اضطرابی ایفا می‌کنند.

    سوگیری‌های شناختی در ارزیابی تهدیدها

    یکی از عوامل کلیدی در شکل‌گیری پاسخ‌های ناکارآمد به شرایط نامشخص در اختلالات اضطرابی، تمایل به برآورد اغراق‌آمیز از احتمال وقوع و شدت پیامدهای تهدیدهای بالقوه است. افراد مضطرب معمولاً احتمال رخداد رویدادهای منفی را بیش از حد واقعی تخمین می‌زنند و پیامدهای آن‌ها را به شکل فاجعه‌بار بزرگ می‌کنند. این تحریف‌های شناختی به‌ویژه در موقعیت‌های مبهم و غیرقابل‌پیش‌بینی شدت بیشتری پیدا می‌کند.

    پژوهش‌ها نشان می‌دهد بزرگ‌نمایی شدت پیامدهای تهدیدها (یعنی میزان آسیب‌زایی آن‌ها) نقشی مهم‌تر از برآورد نادرست احتمال وقوع در تداوم چرخه اضطراب دارد. این نکته برای درمان اهمیت زیادی دارد، زیرا نشان می‌دهد باید هم ارزیابی واقع‌بینانه‌تر از پیامدها را تقویت کرد و هم درک دقیق‌تر از احتمال وقوع آن‌ها را آموزش داد.

    همچنین، نقص در سیستم‌های عصبی مسئول یادگیری مبتنی بر خطای پیش‌بینی (یعنی تفاوت بین انتظار و واقعیت) مانع اصلاح باورهای منفی می‌شود. افراد مضطرب حتی در مواجهه با شواهد خلاف نیز این باورها را تغییر نمی‌دهند. در نتیجه، چرخه معیوب اضطراب تداوم می‌یابد.

    ریشه عصبی سوگیری‌های شناختی: آمیگدال و قشر پیشانی

    پژوهش‌های تصویربرداری مغزی نشان می‌دهد تحریف‌های شناختی ریشه در فعالیت غیرعادی برخی بخش‌های مغز دارند، به‌ویژه نواحی مرتبط با ارزیابی خطر. برای مثال، در افراد مضطرب بخش اوربیتوفرونتال ـ که مسئول بررسی پیامدهای منفی احتمالی است ـ بیش‌فعال می‌شود. در مقابل، بخش پیش‌پیشانی میانی ـ که به برآورد منطقی احتمال رویدادها کمک می‌کند ـ کارایی کمتری نشان می‌دهد.

    همچنین آمیگدال، به‌عنوان مرکز اصلی پردازش ترس، در این افراد حتی در حالت استراحت نیز بیش‌ازحد فعال است. این الگو در اختلالاتی مانند پنیک، اضطراب اجتماعی و استرس پس از سانحه نیز مشاهده شده است.

    مکانیسم‌های اجتنابی در اختلالات اضطرابی

    یکی از دلایل ماندگاری اضطراب در برخی افراد این است که به جای روبه‌رو شدن با موقعیت‌های اضطراب‌زا، از آن‌ها اجتناب می‌کنند. این رفتارهای اجتنابی ـ مانند نگرانی دائمی یا پرهیز از یک موقعیت خاص ـ مانع می‌شود فرد تجربه‌ای به دست آورد که خلاف پیش‌بینی‌های منفی‌اش باشد.

    بر اساس نظریه دوفرایندی، ذهن در واکنش به نشانه‌های تهدید به‌طور خودکار رفتارهایی را یاد می‌گیرد که در ظاهر اضطراب را کاهش می‌دهند. اما اجتناب به جای آن‌که مفید باشد، باعث می‌شود فرد بیش‌ازپیش به خطرات خیالی باور پیدا کند؛ زیرا هرگز با موقعیت واقعی روبه‌رو نمی‌شود تا خلاف باورش آشکار شود. در نتیجه این الگوهای رفتاری تقویت می‌شوند و فرد به اشتباه فکر می‌کند اجتناب واقعاً از او محافظت کرده است.

    درمان های روان شناختی و عصب شناختی برای اضطراب و پنیک

    مداخلات مؤثر روان‌شناختی برای اختلالات اضطرابی معمولاً بر پایه نظریه پردازش هیجانی و درمان مواجهه‌ای طراحی شده‌اند. درمان مبتنی بر مواجه یکی از رایج‌ترین این رویکردهاست. این درمان به فرد اجازه می‌دهد باورها و خاطرات مرتبط با ترس را دوباره بررسی کند. در این فرآیند، فرد مستقیماً با الگوهای اجتنابی خود روبه‌رو می‌شود. از نظر عملکردی این تجربه مشابه خاموشی (عدم پاسخ به محرک) در آزمایشگاه است.

    این روش به‌ویژه در درمان اختلال اضطراب اجتماعی، اختلال استرس پس از سانحه و اختلال وسواس فکری-عملی کاربرد دارد. در اختلال پنیک، بیماران معمولاً از رفتارهای ایمن‌ساز برای پیشگیری از حملات استفاده می‌کنند. اما این رفتارها مانع خاموشی پاسخ‌های شرطی می‌شوند، حتی اگر در ظاهر شدت هیجان منفی را کاهش دهند. بنابراین، رویارویی مستقیم با افکار منفی ـ چه در قالب درمان شناختی-رفتاری و چه از طریق مواجهه ـ فرصتی ایجاد می‌کند تا باورهای نادرست درباره احتمال و پیامد رویدادهای ترسناک اصلاح شود.

    یکی از رویکردهای درمانی جدید مدل UAMA («عدم‌قطعیت و پیش‌بینی اضطراب») است. این مدل بر مداخلاتی تمرکز دارد که پیامدهای منفی ناشی از انتظارات اغراق‌آمیز را کاهش دهند و دقت در پیش‌بینی رویدادها را افزایش دهند.

    نخست، از آنجا که پیامدهای منفی عدم قطعیت ناشی از انتظارات اغراق‌آمیز از تهدید است، می‌توان از مداخلاتی استفاده کرد که بر بهبود دقت پیش‌بینی رویدادها تمرکز دارند. درمان اصلاح سوگیری می‌تواند برای کاهش برآوردهای غیرواقعی از تهدید به کار رود.

     برای افرادی که در تشخیص نشانه‌های ایمن مشکل دارند، درمان‌ می تواند بر اصلاح پیش‌بینی‌های نادرست و کاهش برآوردهای غیر واقعی از تهدید متمرکز شود. در برخی موارد، توجه به زمینه‌ نشانه‌ها و کاهش عدم قطعیت، می‌تواند مفید باشد.

    داروهایی مانند دی-سایکلوسرین (DCS) که انعطاف‌پذیری عصبی و یادگیری را تقویت می‌کنند نیز می‌توانند با درمان‌های شناختی-رفتاری ترکیب شوند و در اختلالات خاصی مانند فوبیا، اضطراب اجتماعی، وسواس فکری-عملی و استرس پس از سانحه اثربخش باشند.

    رویکرد دوم که بر افزایش تحمل عدم قطعیت متمرکز است، استفاده از تکنیک‌هایی مانند تصویربرداری fMRI است که امکان مشاهده مستقیم فعالیت نواحی مغزی مانند قشر کمربندی قدامی میانی (aMCC) و اینسولای قدامی را فراهم می کند. این نواحی مغزی در تنظیم واکنش های هیجانی منفی هنگام مواجهه با عدم قطعیت نقش دارند. این روش می تواند راهکارهای ساده‌تری برای کاهش واکنش های هیجانی منفی آموزش دهد.

    این رویکرد همچنین بر کاهش زمانی که صرف نگرانی برای آینده می شود و افزایش تمرکز بر لحظه حال تاکید دارد. ذهن‌آگاهی همراه با درمان شناختی-رفتاری می تواند به افراد کمک ‌کند انتظارات غیر واقعی را رها کرده و زندگی با عدم قطعیت‌ را بپذیرند. در نهایت بیماران باید بیاموزند که پیش‌بینی‌های دقیق رویدادهای آینده همیشه ممکن و ضروری نیست و کیفیت زندگی نباید تحت تاثیر نیاز به قطعیت قرار گیرد.

    شناخت‌درمانی (CT) برای مدیریت اضطراب:

    اصول کلی شناخت درمانی بر شناسایی افکار خود آیند منفی بنا شده است هر رفتاری از احساسی ناشی میشود و پشت هر احساس افکر خودآیندی نهفته است.

     افکار خودآیند منفی (NATs) : افکاری فوری وناخواسته هستند که با اضطراب همراه می‌شوند. برای شناسایی این افکار، تکنیک‌هایی مانند پرسیدن بدترین پیامدها، مشاهده تغییرات عاطفی و استفاده از فرم‌های ثبت افکار ناکارآمد استفاده می شود. همچنین، بازنگری شناختی و رفتاری به عنوان ابزارهای اصلی تغییر باورها و افکار مطرح می‌شوند.

    همچنین روش‌های بازنگری مانند گفتگوی سقراطی و آزمایشات رفتاری اشاره می‌کند که قوی‌ترین ابزار برای تغییر شناختی هستند. مدل PETS (آماده‌سازی، مواجهه، آزمایش، خلاصه‌سازی) برای اجرای آزمایشات رفتاری نیز روشی کارامدی می باشد.

    در نهایت، تکنیک‌های مبتنی بر طرح‌واره‌ها یا باورهای عمیق‌تر  که با ابزارهایی مانند تکنیک فلش عمودی، پیوستارها (برای مقابله با تفکر همه یا هیچ) و فلش‌کارت‌های شخصی برای تقویت پاسخ‌های منطقی به باورهای منفی،  کمک می‌کند تا باورهای اصلی را شناسایی و اصلاح کند.

     شناخت‌درمانی فراتر از یک درمان تکنیک‌محور است و بر مفهوم‌سازی فردی و ترکیب راهبردهای کلامی و رفتاری برای بهبودی کامل تمرکز دارد.

    نتیجه­‌گیری

    اضطراب انتظاری، به‌عنوان یکی از مؤلفه‌های کلیدی در اختلالات اضطرابی، به‌ویژه اختلال پنیک، نقش مهمی در شکل‌گیری، تداوم و تشدید علائم دارد. این نوع اضطراب، که اغلب پیش از وقوع یک رویداد یا حمله شکل می‌گیرد، می‌تواند به اندازه‌ی خود آن رویداد برای فرد ناتوان‌کننده باشد.

     پژوهش‌های مختلف نشان داده‌اند که افراد مضطرب نه‌تنها اتفاقات منفی را بیش از حد واقعی پیش‌بینی می‌کنند، بلکه پیامدهای آن‌ها را نیز فاجعه‌بارتر از آنچه هستند در نظر می‌گیرند. این تحریف‌های ذهنی، همراه با رفتارهای اجتنابی، باعث می‌شود چرخه اضطراب در ذهن فرد تکرار و تقویت شود. یافته‌های عصب‌شناختی نیز نشان می‌دهند که این سوگیری‌های شناختی، با فعالیت غیرعادی در بخش‌هایی از مغز مانند آمیگدال و قشر پیشانی مرتبط‌اند.

    خوشبختانه، همین انعطاف‌پذیری عصبی، امکان تغییر و بهبودی را هم فراهم می‌کند. از سوی دیگر، رویکردهای درمانی مانند درمان مواجهه‌ای و درمان شناختی-رفتاری، با هدف اصلاح این الگوهای فکری و رفتاری، می‌توانند به کاهش اضطراب و بازیابی کنترل فرد کمک کنند. بنابراین، درک بهتر ماهیت اضطراب انتظاری نه‌تنها به فهم عمیق‌تری از اختلالات اضطرابی می‌انجامد، بلکه مسیرهای مؤثرتری را برای مداخله و درمان نیز پیش‌ِ رو می‌گذارد.

    سخن سردبیر

    اضطراب، به‌ویژه در قالب اختلال پانیک و اضطراب انتظاری، از مهم‌ترین چالش‌های سلامت روان در جهان معاصر است. بررسی‌های نظری و پژوهشی نشان می‌دهند که این پدیده تنها به تجربه‌ای روان‌شناختی محدود نمی‌شود. بلکه نتیجه تعامل پیچیده میان سازوکارهای زیستی، شناختی و اجتماعی است.

    یافته‌های علوم اعصاب شناختی، الگوهای فعالیت غیرعادی در نواحی کلیدی مغز همچون آمیگدال، اوربیتوفرونتال و پیش‌پیشانی میانی را آشکار کرده‌اند. این الگو می‌تواند ریشه بسیاری از تحریف‌های شناختی و پاسخ‌های اضطرابی باشد. در کنار آن، نظریه‌های شناختی ـ رفتاری نشان داده‌اند که اضطراب انتظاری نه‌تنها پیامد حملات پانیک است. بلکه می‌تواند عامل تداوم و تشدید آنها نیز گردد.

    بنابراین، درک چندبعدی از اضطراب و طراحی مداخلات درمانی مبتنی بر شواهد، ضرورتی انکارناپذیر دارد. درمان‌های مواجهه‌ای و رویکردهای نوینی چون مدل «عدم‌قطعیت و پیش‌بینی اضطراب» نمونه‌ای از تلاش برای پیوند دادن یافته‌های نظری با کاربردهای بالینی‌اند.

    امید است مجموعه مباحث و یافته‌های مطرح‌شده در این نوشتار، دریچه‌ای نو به فهم عمیق‌تر اضطراب و سازوکارهای آن بگشاید. همچنین راه را برای پژوهش‌ها و مداخلات کارآمدتر در آینده هموار سازد.

  • جامعه در آینه تفکر: از روان رنجور تا ساختارهای شکننده

    جامعه در آینه تفکر: از روان رنجور تا ساختارهای شکننده

    در روزهایی که گویی زمان می‌ایستد و هر سپیده‌دم، شب گذشته را به شکلی ملال‌آور تکرار می‌کند، جامعه ایرانی با تکاپویی ستودنی و پیچیده میان «زنده ماندن» و «زندگی کردن» در حرکت است. زنده ماندن، پاسخی غریزی به میل بقاست؛ انسان نفس می‌کشد، کار می‌کند و امور روزمره را می‌گذراند. اما «زندگی کردن» معنایی فراتر دارد؛ تلاشی آگاهانه است برای یافتن معنا، ساختن هویت، بهره‌مندی از عاملیت و شکوفا کردن استعدادهای انسانی. در این شرایط، که احساس فرسودگی و بن‌بست روان جمعی را در بر گرفته، شاید ضروری‌ترین کار آن باشد که خود این وضعیت را موضوع اندیشه قرار دهیم.

    اما چگونه می‌توان در دل طوفان، به تحلیل خود طوفان پرداخت؟ اینجا جایی است که فلسفه و روانکاوی، نه به عنوان سرگرمی‌های آکادمیک، بلکه به مثابه ابزارهای حیاتی برای بقای ذهنی و روحی به کار می‌آیند. این علوم به ما کمک می‌کنند تا وضعیت خود را «تشخیص» دهیم؛ تا بفهمیم ریشه‌های این ملالت جمعی در کجا نهفته است: در اعماق روان فردی ما؟ در ساختارهای اجتماعی که ما را احاطه کرده‌اند؟ یا در زبانی که با آن فکر می‌کنیم و جهان را می‌فهمیم؟

    نقاشی فرانسیس گویا از دادگاه تفتیش عقاید در جامعه اسپانیا

     

    آغاز: واقعیت ملموس جامعه، نه رویای انتزاعی (فریدریش ترندلنبورگ)

    بسیاری از جنبش‌ها و ایدئولوژی‌ها کار خود را با ترسیم یک آرمان‌شهر یا جامعه ایده‌آل آغاز می‌کنند. آن‌ها تصویری بی‌نقص از «آزادی»، «عدالت» و «برابری» ارائه می‌دهند و سپس تلاش می‌کنند تا جامعه واقعی را با تمام پیچیدگی‌هایش، در آن قالب آرمانی بگنجانند. فریدریش ترندلنبورگ، فیلسوف آلمانی، این رویکرد را به چالش می‌کشد. او استدلال می‌کند که اندیشه به تنهایی، تهی است و محتوای خود را فقط از تجربه به دست می‌آورد.

    این یعنی تفکر «از بالا به پایین» (Top-down) که از یک کل ایده‌آل شروع می‌شود، خطرناک و غیرمولد است. خطرناک است، زیرا وقتی واقعیت با ایدئولوژی جور درنمی‌آید، ایدئولوژی‌پردازان به جای اصلاح ایده خود، سعی می‌کنند واقعیت (یعنی انسان‌ها) را به زور تغییر دهند که اغلب به نتایج فاجعه‌بار می‌انجامد.

    در مقابل، ترندلنبورگ روش «از پایین به بالا» (Bottom-up) یا تحلیلی را پیشنهاد می‌کند: حرکت از اجزا به سوی کل. برای فهمیدن «عدالت اقتصادی» نباید از تئوری‌های انتزاعی شروع کرد؛ باید به تجربه روزمره یک کارگر، یک مغازه‌دار، یک معلم و یک کارآفرین نگاه کرد. باید دید آن‌ها با تورم، مالیات، بوروکراسی و قوانین چگونه دست‌وپنجه نرم می‌کنند. تصویری واقعی از عدالت یا بی‌عدالتی، از دل همین تجربیات انضمامی و ملموس بیرون می‌آید.

    ایده «جامعه خوب» از این منظر، یک نقشه از پیش آماده نیست که بخواهیم جامعه را بر اساس آن بسازیم، بلکه یک افق است؛ افقی که با تحلیل و فهم دقیق واقعیت‌های موجود، قدم به قدم به آن نزدیک می‌شویم. این دیدگاه، ما را به فروتنی و واقع‌بینی دعوت می‌کند و به ما یادآوری می‌کند که اولین قدم برای هرگونه تغییر معنادار، مشاهده دقیق و صادقانه وضعیتی است که در آن قرار داریم.

     بهای تمدن: ناخوشی دائمی روان (زیگموند فروید)

    حال که نگاهمان را به تجربه زیسته معطوف کردیم، با چه روبرو می‌شویم؟ تنش، اضطراب، خشم سرکوب‌شده و احساس عمومی ناخوشی. زیگموند فروید در شاهکار خود «تمدن و ملالت‌های آن»، این احساس را نه یک مشکل موقتی، بلکه ویژگی ذاتی و ساختاری زندگی متمدنانه می‌داند.

    فروید معتقد است که روان انسان، صحنه نبرد دو سائق بنیادین است: اروس (Eros)، غریزه زندگی که شامل عشق، وحدت و خلاقیت است و تاناتوس(Thanatos)، غریزه مرگ که به شکل پرخاشگری، تخریب و بازگشت به سکون ظاهر می‌شود. تمدن برای آنکه بتواند انسان‌ها را کنار هم نگه دارد و از فروپاشی جامعه جلوگیری کند، باید غریزه تاناتوس را مهار کرده و اروس را در جهت پیوندهای اجتماعی هدایت کند.

    این فرآیند، بهای سنگینی دارد. تمدن از ما می‌خواهد که امیال غریزی خود را سرکوب کنیم. ما آزادی بی‌قید و شرط خود را با امنیت معاوضه می‌کنیم. این سرکوب توسط یک نیروی درونی به نام «اَبَرمن» (Superego) انجام می‌شود. ابرمن، نماینده درونی‌شده والدین، جامعه، قانون و سنت است که همچون یک قاضی سخت‌گیر، دائماً ما را زیر نظر دارد و با تولید احساس گناه، ما را به انطباق با هنجارها وادار می‌کند.

    نتیجه این معامله، یک «ملالت» یا «ناخوشی» (Malaise) دائمی است. ما هرگز کاملاً خشنود نیستیم، زیرا همیشه بخشی از وجود ما سرکوب شده است. وقتی فشار اجتماعی و محدودیت‌ها بیش از حد تحمل شود، این پرخاشگری سرکوب‌شده یا به درون فرد بازمی‌گردد (و موجب افسردگی، بی‌تفاوتی و خودتخریبی می‌شود) یا به شکلی انفجاری و غیرمنتظره به بیرون پرتاب می‌شود (به شکل شورش‌های کور یا خشونت جمعی). تحلیل فروید به ما می‌آموزد که هر جامعه‌ای با این تنش دست به گریبان است و جامعه سالم، جامعه‌ای بدون تنش نیست، بلکه جامعه‌ای است که می‌تواند این تنش را به شیوه‌ای سازنده‌تر مدیریت کند.

    بهای تمدن در جامعه از دید پیکاسو

     

    زنجیرهای خودساخته یک جامعه: قدرت مخلوقات بر خالق (نوهگل‌یان)

    فروید ریشه درونی ناخوشی را در روان فرد توضیح داد، اما نوهگل‌یان (مانند لودویگ فوئرباخ و کارل مارکس جوان) به ریشه بیرونی و اجتماعی آن پرداختند. آن‌ها این پدیده را «بیگانگی» یا «ازخودبیگانگی» (Entfremdung/Alienation) نامیدند. این مفهوم به وضعیتی اشاره دارد که در آن انسان‌ها برده مخلوقات خود می‌شوند.

    این فرآیند که می‌توان آن را «شیءوارگی» (Reification) نیز نامید، زمانی رخ می‌دهد که ما آفریده‌های انسانی و تاریخی خود را به اشیائی طبیعی، ابدی و دارای قدرت مستقل تبدیل می‌کنیم. برای مثال:

    • دولت: به جای آنکه ابزاری در خدمت شهروندان باشد، به یک قدرت مقدس تبدیل می‌شود که شهروندان باید خود را فدای آن کنند.
    • اقتصاد: «بازار» یا «رشد اقتصادی» به جای آنکه وسیله‌ای برای رفاه انسان باشد، به هدفی خودبسنده تبدیل می‌شود که می‌توان انسان‌ها را قربانی آن کرد.
    • سنت: به جای آنکه خرد انباشته نسل‌ها برای راهنمایی باشد، به زنجیری تبدیل می‌شود که هرگونه نوآوری و تفکر انتقادی را ممنوع می‌کند.

    راه‌حل نوهگلیان برای این وضعیت، «نقد» (Critique) بود. نقد به معنای تاریخی کردن این پدیده‌هاست؛ یعنی نشان دادن اینکه آن‌ها نه طبیعی و ابدی، بلکه محصول شرایط تاریخی خاصی هستند و همانطور که به وجود آمده‌اند، می‌توانند تغییر کنند یا از میان بروند. هدف نهایی، رسیدن به «خودآگاهی» (Self-consciousness) است؛ یعنی بازپس‌گیری قدرتی که انسان به مخلوقات خود واگذار کرده است. جمله درخشان آن‌ها که پیش‌تر ذکر شد، عصاره این تفکر است:

    «ثروتی را که زمانی خرج آسمان کرده بودیم، اکنون می‌توانیم صرف ساخت خانه‌ای بهتر روی زمین کنیم.»

     این ثروت، همان انرژی روانی، خلاقیت و عاملیت انسانی ماست که باید از چنگ بت‌های خودساخته آزاد شود و صرف بهبود زندگی واقعی و انضمامی گردد.

    عدم در دفاع از جایگاه نقد در جامعه از دید گویا

     

    قدرت نامرئی جامعه : دانش، انضباط و حقیقت (میشل فوکو)

    اما این ساختارهای بیگانه چگونه قدرت خود را تا این حد درونی و مؤثر می‌کنند؟ میشل فوکو، فیلسوف فرانسوی، تحلیلی عمیق‌تر از ماهیت قدرت در جوامع مدرن ارائه داد. او معتقد بود که ما باید تصویر سنتی از قدرت را کنار بگذاریم. قدرت دیگر شبیه قدرت پادشاه نیست که با شمشیر و از بالا سرکوب می‌کند (قدرت حاکمیتی). قدرت مدرن، یک «زیست-قدرت» (Biopower) است؛ قدرتی که هدفش نه کشتن، بلکه مدیریت و «بهزیستی» جمعیت است.

    این قدرت، نامرئی، شبکه‌ای و بسیار مولد است. او این رابطه را «قدرت/دانش» (Power/Knowledge) می‌نامد. قدرت، صرفاً سرکوبگر دانش نیست، بلکه «دانش» را تولید می‌کند تا بتواند کنترل خود را اعمال کند. علوم انسانی (روان‌شناسی، جامعه‌شناسی، پزشکی) گفتمان‌هایی را تولید می‌کنند که مشخص می‌کند چه کسی «نرمال» است و چه کسی «دیوانه»؛ چه کسی «شهروند خوب» است و چه کسی «منحرف».

    فوکو برای توضیح این قدرت انضباطی، از استعاره «سراسرنما» (Panopticon) استفاده می‌کند. سراسرنما طرح یک زندان است که در آن یک برج مراقبت در مرکز قرار دارد و سلول‌ها دور تا دور آن هستند. زندانیان می‌دانند که ممکن است هر لحظه تحت نظر باشند، اما نمی‌دانند دقیقاً چه زمانی. در نتیجه، آن‌ها خودشان به نگهبان خود تبدیل می‌شوند و رفتار خود را دائماً کنترل می‌کنند. جامعه مدرن نیز مانند یک سراسرنمای بزرگ عمل می‌کند. ما از طریق مدارس، کارخانه‌ها، بیمارستان‌ها و حتی رسانه‌های اجتماعی، دائماً در حال انضباط بخشیدن به خود و دیگران هستیم تا با هنجارهای نامرئی قدرت تطبیق پیدا کنیم.

    از دید فوکو، فرار از قدرت ممکن نیست، زیرا قدرت همه جا هست. اما این به معنای جبرگرایی نیست. «هرجا قدرت هست، مقاومت نیز هست.» مقاومت از دید او، نه تلاشی برای رسیدن به یک آرمان‌شهر بی‌قدرت، بلکه مبارزه‌ای محلی و دائمی برای به چالش کشیدن «رژیم‌های حقیقت» مسلط و ایجاد فضاهایی برای دانش‌ها و شیوه‌های زیستن بدیل است.

    جامعه از دید پیکاسو

    بازی بی‌پایان معنا: از دیگری بزرگ تا ساختارشکنی (لکان و دریدا)

    این «رژیم‌های حقیقت» فوکویی، چگونه در روان و زبان ما ریشه می‌دوانند؟ اینجا به دو غول فلسفه پسامدرن، ژاک لکان و ژاک دریدا می‌رسیم.

    لکان، روانکاو فرانسوی، با بازخوانی فروید، نشان داد که ناخودآگاه ما ساختاری شبیه به زبان دارد. او معتقد بود که میل انسانی، همیشه «میل دیگری» (Desire of the Other) است. ما نمی‌دانیم چه می‌خواهیم، مگر آنکه جایگاه خود را در نسبت با یک «دیگری بزرگ» (Big Other)تعریف کنیم. این «دیگری بزرگ»، نماینده نظم نمادین، زبان، قانون و انتظارات جامعه است. ما در تمام زندگی در تلاشیم تا پاسخی به این سؤال ناگفته بدهیم: «دیگری از من چه می‌خواهد؟». این جستجوی دائمی برای کسب تأیید و معنا از یک مرجع بیرونی، ما را از خودمان بیگانه کرده و عاملیت‌مان را سلب می‌کند.

    ساختار شکنی پیکاسو در دل نقاشی جامعه

    ژاک دریدا این تحلیل زبانی را تا نهایت منطقی‌اش پیش برد. او با روش مشهور خود، «ساختارشکنی» (Deconstruction)، نشان داد که فیلسوفان غربی کل سنت فکری خود را بر یک توهم بنا کرده‌اند: توهم وجود «مرکزی» یا «معنایی نهایی» که ثبات کل سیستم را تضمین کند. این مرکز ممکن است خدا، عقل، انسان یا دولت باشد.

    دریدا استدلال کرد که زبان، سیستمی بسته نیست، بلکه مجموعه‌ای از بازی‌های بی‌پایانِ تفاوت‌ها و ارجاعات است. او این وضعیت را différanceنامید (واژه‌ای که هم به معنای «تفاوت داشتن» و هم «به تعویق انداختن» است). در این دیدگاه، معنا هرگز به طور کامل حضور نمی‌یابد و همواره به کلمات دیگر ارجاع می‌دهد.

    ساختارشکنی این بازی زبانی را آشکار می‌کند و تقابل‌های دوتایی سلسله‌مراتبی (مانند مرد/زن، غرب/شرق، عقل/احساس) را که تفکر ما را شکل می‌دهند، برهم می‌زند. برای مثال، واسازی تقابل «شهروند/بیگانه» نشان می‌دهد که هویت «شهروند» چگونه برای تعریف خود به وجود «بیگانه» نیاز دارد و این مرزبندی تا چه اندازه ساختگی و سیاسی عمل می‌کند.

    این دیدگاه، امکان رهایی زیادی فراهم می‌کند؛ زیرا با آشکار کردن نبودِ مرکز و حقیقت مطلق، فضا را برای کثرت معانی، صداهای حاشیه‌نشین و امکانات نو باز می‌کند. این رویکرد به معنای پوچ‌گرایی نیست، بلکه ما را به پذیرش مسئولیتِ همیشگی برای ساختن معنا در جهانی بدون تضمین فرا می‌خواند.

    سخن سردبیر

    این سفر فکری، ما را از تحلیل روان فردی به ساختارهای اجتماعی و در نهایت به بنیان‌های زبان و معنا می‌کشاند. با کنار هم قرار دادن این ابزارها، به نقشه راهی چندلایه برای اندیشیدن دست می‌یابیم:

    با واقع‌بینی (ترندلنبورگ) درمی‌یابیم که زندگی جمعی، به‌دلیل سرکوب غرایز، همواره میزانی از ناخوشی روانی (فروید) را در خود دارد.
    و با نگاهی انتقادی، ساختارهای اجتماعی را به‌عنوان مخلوقاتی که خود پدید آورده‌ایم و اکنون بر ما مسلط شده‌اند (نوهگلیان)، شناسایی می‌کنیم و تاریخی می‌سازیم.
    در می‌یابیم که این سلطه، از راه شبکه‌های نامرئی قدرت که «حقیقت» را تولید می‌کنند (فوکو)، درونی می‌شود و به شکلی طبیعی جلوه می‌کند.
    در نهایت، با بهره‌گیری از ساختارشکنی (دریدا) و آگاهی از جستجوی بی‌پایان برای تأیید «دیگری بزرگ» (لکان)، روایت‌های مسلط را به چالش می‌کشیم و فضایی برای اندیشیدن متفاوت می‌گشاییم.

    این مسیر به جامعه‌ای آرمانی و بی‌درد نمی‌انجامد؛ بلکه خود مسیر، همان هدف است: فرآیندی مداوم برای افزایش خودآگاهی انتقادی. در زمانه‌ای که گویی همه راه‌ها بسته‌اند، شاید تنها فضای باز، همان فضای درون ذهن ما باشد. نخستین و بنیادی‌ترین کنش آزادی‌بخش، نه در خیابان که در ذهن رخ می‌دهد: شجاعت در به چالش کشیدن «حقیقت»هایی که به ما تحمیل شده و جسارت در اندیشیدن به امکان‌های دیگر. این همان کاری است که با آن خانه‌ای بهتر روی زمین می‌سازیم؛ خانه‌ای که ثروتش را پیش‌تر خرج آسمان می‌کردیم.

  • سونامی هوش مصنوعی

    سونامی هوش مصنوعی

    در امواج بلند این سونامی میتوان از موج سواری لذت برد و یا شاهد  شکسته  شدن و خرد شدن بود. (یانگ، 2022) زمانی که موضوع هوش مصنوعی مطرح شد، خیلی ها فکر نمی‌کردند این تکنولوژی تا چه حد می‌تواند در مسیر تاریخ و زندگی انسانها تأثیر بگذارد.
    داستان از جایی شروع شد که کاربردهایی از هوش مصنوعی ارائه شد و مردم قلقلک شان گرفت که درک درستی از این حوزه نوظهور پیدا کنند  (بالوم و همکاران ۲۰۲۰) این افراد تنها پژوهشگران و فعالان در حوزه های علمی و دانشگاهی نبودند بلکه خیلی از سیاست مداران شرکتها و شاغلین در حرفه های مختلف هم بودند. به قول برایان بلاها استاد دانشگاه ایلینویز سونامی هوش مصنوعی اتفاق افتاده است و باید برای آن آماده شویم.

    ارتباط هوش مصنوعی و روانشناسی:

    اگر بخواهیم از ارتباط هوش مصنوعی و روانشناسی بگوییم، باید در نظر داشت که هر دو، سیستم‌هایی پیچیده و پویا هستند. این ویژگی می‌تواند هم مزیت باشد و هم چالش؛ چرا که در برخی حوزه‌ها، این دو با هم هم‌پوشانی‌های مهمی دارند.

    در جایگاه یک ابزار کمکی در دست تراپیست‌ها و پژوهشگران، هوش مصنوعی می‌تواند در تحلیل و تفسیر داده‌های روانشناختی مؤثر باشد. از سوی دیگر، در تشخیص الگوهای رفتاری و پیش‌بینی مسائل روانی، هوش مصنوعی می‌تواند به‌عنوان یک پایگاه داده و ابزار تحلیل‌گر در فضای کلینیک‌های روانشناسی کاربرد پیدا کند. برای مثال، در پذیرش مراجعان یا در شناسایی اختلالات روانی، می‌توان از این فناوری بهره گرفت.

    از زاویه روانشناسی نیز، این رابطه می‌تواند معنا پیدا کند. شناخت شخصیت، احساسات و سازوکارهای هیجانی انسان به توسعه هوش مصنوعی‌های انسانی‌تر و کاربرپسندتر کمک می‌کند. برای نمونه، در طراحی چت‌بات‌ها و دستیارهای هوشمند، توجه به اصول روانشناسی باعث می‌شود این فناوری‌ها بتوانند احساسات و نیازهای کاربران را بهتر درک کرده و تعامل مؤثرتری برقرار کنند.

    این تعامل دوسویه می‌تواند به ما کمک کند تا هم فناوری‌های معنادارتری بسازیم و هم به درک عمیق‌تری از خودمان برسیم. یکی از نمونه‌های قابل توجه در این زمینه، ترکیب هوش مصنوعی با تشخیص عاطفی در ابزارهای سلامت روان است. این ابزارها می‌توانند به افراد کمک کنند تا احساسات خود را بهتر مدیریت کنند و استرس و اضطراب را کاهش دهند.

    به بیان دیگر، می‌توان اپلیکیشن‌های سلامت روانی طراحی کرد که با تحلیل داده‌های روزانه کاربران، پیشنهادهای شخصی‌سازی شده برای بهبود حال روانی ارائه دهند. جالب است که نمونه‌هایی از این اپلیکیشن‌ها همین حالا هم در بازار وجود دارند و پیش‌بینی می‌شود در آینده با ترکیب هوش مصنوعی و روانشناسی، کارآمدتر و مؤثرتر شوند.

    افراد درحال استفاده از هوش مصنوعی خود

    پیامد گسترش هوش مصنوعی در روانشناسی بالینی:

    چیزی که امروز از هوش مصنوعی می‌بینیم، حضور فعالش در نقش‌هایی مثل تراپیست است. بهتر است خیال‌تان را راحت کنم؛ هوش مصنوعی آمده که بماند و در کنار انسان‌ها باشد — حالا چه در قالب تراپیست، چه منتور یا هر نقش دیگری. اسمش را هر چه بگذاریم، این واقعیت را تغییر نمی‌دهد که هر روز در حال یادگیری و پیشرفت است.

    نسخه‌های مختلفی از تراپیست‌های مبتنی بر هوش مصنوعی در بازار وجود دارد، اما معروف‌ترین و محبوب‌ترین آن‌ها رپلیکا است [2]. این برنامه از سال ۲۰۱۹ عرضه شده و نسخه اصلی‌اش نیاز به اشتراک پولی دارد. آنچه رپلیکا را از دیگر هوش‌های مصنوعی متمایز می‌کند، درکی است که از مفهوم ارتباط دارد؛ ارتباط صرفاً یک فضای خالی نیست. انسان‌ها در این فضا احساس و تعامل می‌خواهند و حتی امکان همانندسازی با هوش مصنوعی هم وجود دارد. به همین دلیل، رپلیکا به کاربران اجازه می‌دهد یک آواتار شخصی‌سازی‌شده برای خود بسازند.

    برخی پژوهش‌ها نشان داده‌اند که افراد هنگام گفتگو با تراپیست هوش مصنوعی، راحت‌تر تداعی آزاد می‌کنند. در گزارش‌ها، میزان رضایت در افراد درون‌گرا و خجالتی بیشتر بوده و حتی برخی کاربران در این گفتگوها دفاع‌های کمتری نشان داده‌اند. در حال حاضر، بیشتر هوش‌های مصنوعی درمانگر، رویکردهای کوتاه‌مدت و موج سوم مانند درمان انسان‌مدار راجرزی و شناختی رفتاری را ارائه می‌دهند.

    با این حال، هر ابزاری در کنار مزایا، می‌تواند آسیب‌ها و چالش‌هایی هم داشته باشد. یکی از پیامدهای مهم گسترش هوش مصنوعی، تأثیراتی است که بر روابط انسانی و فرآیندهای درمانی خواهد گذاشت.

    چالش ها یا معایب گسترش هوش مصنوعی:

    هوش مصنوعی در وضعیت فعلی، همچنان در مهارت‌هایی مانند همدلی و گوش دادن فعال ضعف دارد. به همین دلیل، احتمال بروز آسیب در اتاق درمان — به‌ویژه در بخش‌هایی که نیازمند درک عاطفی و ارتباط انسانی است — اصلاً دور از ذهن نیست. در نهایت، همدلی در دل یک رابطه انسانی معنا پیدا می‌کند و زمانی که یکی از طرفین این رابطه را با هوش مصنوعی جایگزین کنیم، بخشی از کیفیت ارتباطی و عاطفی ناگزیر از دست خواهد رفت.

    از سوی دیگر، هوش مصنوعی با سرعت زیادی در حال تصاحب بسیاری از مشاغل است و این مسئله می‌تواند پیامدهایی چون افزایش بیکاری را به‌دنبال داشته باشد. در هر جامعه‌ای، بیکاری با آسیب‌هایی مانند افسردگی، اضطراب، احساس بی‌کفایتی و مشکلات اقتصادی همراه است. البته مشاغل استراتژیک‌تر و تخصصی‌تر، شانس بیشتری برای بقا در این فضای متغیر خواهند داشت.

    روبرو شدن با کارکتر هوش مصنوعی

    نکته جالب دیگری که با ورود هوش مصنوعی به زندگی روزمره ما شکل گرفته، تغییر در سبک زندگی و معنای مفاهیم دیرینه انسانی است. امروزه تقریباً می‌توان هر سؤالی را از هوش مصنوعی پرسید و این اتفاق، در حال دگرگون کردن مفاهیمی است که سال‌ها در زندگی انسان تثبیت شده بودند؛ مفاهیمی مانند زایمان، مادری و حتی معنای ارتباط.

    در همین زمینه، تماشای فیلم The Pod Generation را پیشنهاد می‌کنم؛ فیلمی که به‌خوبی نشان می‌دهد چگونه تکنولوژی می‌تواند ساختارهای ذهنی و روانی ما را دستخوش تغییر کند و سبک زندگی آینده را به شکلی متفاوت بازتعریف نماید.

    در این فیلم، تکنولوژی چنان در همه بخش‌های زندگی نفوذ کرده که حتی مفاهیم انسانی نیز در حال تغییرند. ربات‌ها ویژگی‌های انسانی پیدا کرده‌اند و در کنار انسان‌ها زندگی می‌کنند. از سوی دیگر، در دنیای امروز هوش مصنوعی در تولید خطاهای شناختی هم نقش دارد. هوش‌های سیاه از این تکنولوژی برای تولید و انتشار اطلاعات ساختگی و دسته‌دوم استفاده می‌کنند؛ پدیده‌ای که می‌تواند آسیب‌های جدی در سطح فردی و اجتماعی ایجاد کند.

    به‌احتمال زیاد تاکنون بارها به ویدئو‌های دیپ‌فیک (Deepfake) برخورده باشید؛ ویدئو‌هایی که اساساً هیچ‌گونه انطباقی با حقیقت ندارند، اما آنقدر به واقعیت نزدیک‌اند که به‌سختی می‌توان متوجه جعلی‌‌بودن آن‌ها شد. دیپ‌فیک نام یک تکنیک نرم‌افزاری مبتنی‌بر هوش‌مصنوعی است که در محتوای صوتی و تصویری دست می‌برد و آن‌ را به‌دلخواه تغییر می‌دهد؛ بنابراین نتیجه‌ی نهایی که به‌دست می‌آید، چیزی کاملا متفاوت از حقیقت خواهد بود.

    درواقع نام این تکنیک نیز به‌درستی عملکرد آن را آشکار می‌سازد؛ دیپ‌فیک، ترکیبی از «یادگیری عمیق» (Deep Learning) و «جعلی» (Fake) است.شاید برایتان عجیب باشد؛ اما کارگردانان سینما یکی از قدیمی‌ترین استفاده‌کنندگان از این فناوری بوده‌اند. سرپیترکوشینگ، بازیگر انگلیسی که نقش «گرند ماف تارکین» را تا پیش‌از مرگش در سال ۱۹۹۴ در مجموعه فیلم‌های جنگ ستارگان بازی می‌کرد، باری دیگر در فیلم «روگ وان: داستانی از جنگ ستارگان» محصول سال ۲۰۱۶، ظاهر شد. در همین فیلم با استفاده از تکنیک مشابه، شخصیت «پرنسس لیا» هم بازسازی و جوان شد. در نمونه‌ای دیگر، ستاره‌ی فیلم «سریع و خشن»، پاول واکر که پیش‌ از تکمیل فیلم‌برداری هفتمین قسمت از این سری در تصادف رانندگی درگذشت، به‌لطف دیپ‌فیک، کماکان در این فیلم به ایفای نقش پرداخت.

    از آنجایی که دیپ‌فیک یک تکنیک مبتنی‌بر هوش‌ مصنوعی است، نیازی به‌ دخالت مستقیم انسان ندارد؛ از‌این‌رو، هرکسی از‌طریق دیپ‌فیک می‌‌تواند ویدئویی جعلی و در‌عین‌حال واقع‌گرایانه درست کند. هرچه تکنیک دیپ‌فیک پیشرفته‌تر می‌شود، تشخیص مرز واقعیت و دروغ نیز دشوارتر خواهد شد.

    مردی درحال صحبت کردن با هوش مصنوعی خود

    روش‌های مختلفی برای ساخت دیپ‌فیک وجود دارد، اما در رایج‌ترین روش‌، از شبکه‌های عصبی عمیق شامل خودرمزگذارها (Autoencoders) برای به‌کارگیری تکنیک تعویض چهره استفاده می‌شود. برای ساخت دیپ‌فیک، ابتدا به یک ویدیو به عنوان ویدیوی پایه و اصلی نیاز دارید و بعد لازم است به مجموعه‌ای از کلیپ‌های ویدیویی از شخصی که می‌خواهید از او دیپ‌فیک بسازید، دسترسی داشته باشید.

    ویدیوی اصلی و مجموعه کلیپ‌ها می‌توانند کاملاً نامرتبط باشند؛ مثلا ویدیوی اصلی می‌تواند بخشی از یک فیلم هالیوودی باشد و ویدیوهای شخصی که می‌خواهید از او دیپ‌فیک بسازید، می‌تواند کلیپ‌هایی باشد که‌ به‌طور رندوم از یوتیوب دانلود کرده‌اید.

    خودرمزنگار نیز ابزاری مبتنی‌بر هوش‌ مصنوعی از نوع یادگیری عمیق است که وظیفه‌اش مطالعه‌ی کلیپ‌های ویدیویی برای فهمیدن این است که شخص موردنظر از زوایا و در شرایط محیطی مختلف چگونه به نظر می‌رسد. این ابزار سپس با پیدا کردن ویژگی‌ها و الگوهای مشترک، چهره‌ی این شخص را روی فرد حاضر در ویدیوی اصلی قرار می‌دهد تا دیپ‌فیک ساخته شود.

    یکی از روش‌های مهم یادگیری ماشین که در تکنیک دیپ‌فیک به کار می‌رود، شبکه‌های مولد رقابتی (GAN) هستند. این شبکه‌ها در چندین مرحله، نقص‌ها و ایرادهای موجود در ویدیوهای دیپ‌فیک را شناسایی و اصلاح می‌کنند. به این ترتیب، شناسایی ویدیوهای جعلی برای ابزارهای تشخیص، هر بار دشوارتر می‌شود.

    شبکه‌های مولد رقابتی (GAN)، درست مانند شبکه‌های عصبی عمیق، از محبوب‌ترین و متداول‌ترین روش‌ها برای ساخت ویدیوهای دیپ‌فیک به شمار می‌آیند. این شبکه‌ها با تحلیل حجم عظیمی از داده‌ها، یاد می‌گیرند چگونه نمونه‌های جعلی و تازه‌ای تولید کنند که از نظر ظاهری، به‌قدری طبیعی و شبیه نسخه واقعی به نظر برسند که تشخیص آن‌ها به‌سادگی ممکن نباشد.

    با این حال، در دنیای امروز هر کسی می‌تواند تنها با دانلود اپلیکیشن‌ها و نرم‌افزارهای بعضاً رایگان، در عرض چند ثانیه ویدیوهای دیپ‌فیک تولید کند؛ بدون آن‌که نیازی به آشنایی با هوش مصنوعی یا شبکه‌های عصبی داشته باشد. البته کیفیت این ویدیوها در مقایسه با نمونه‌های حرفه‌ای پایین‌تر است و جعلی بودن‌شان به‌راحتی قابل تشخیص خواهد بود.

    نکته مهم دیگری که با حضور گسترده هوش مصنوعی در زندگی ما شکل گرفته، امکان بازداری از تجربه ناکامی‌ها و سوگ‌های طبیعی است. هوش مصنوعی آمده تا زندگی را برای ما آسان‌تر کند و از حجم ناکامی‌ها بکاهد، اما این سؤال جدی پیش می‌آید که اگر قرار باشد سوگ را تجربه نکنیم، چگونه می‌توانیم به پذیرش و کنار آمدن با آن برسیم؟ اگر از طرفداران سریال Black Mirror باشید، حتماً آن قسمت معروف را به خاطر دارید که در آن تکنولوژی جای خالی یک عزیز از دست‌رفته را با نسخه‌ای از هوش مصنوعی او پر می‌کند؛ اما همین کار، بحران‌های عاطفی و روانی تازه‌ای به همراه دارد.

    هوش مصنوعی در کالبد یک شخص

    از سوی دیگر، افزایش وابستگی افراطی به تکنولوژی موضوع دیگری است که به‌مرور در حال رخ دادن است. همین حالا بسیاری از ما نمی‌توانیم حتی یک ساعت بدون گوشی همراه باشیم. حال تصور کنید اگر هوش مصنوعی در آینده بخش زیادی از مشاغل را در اختیار بگیرد، به این معناست که انسان‌ها بیش از پیش با ربات‌ها و سیستم‌های بدون احساسات انسانی سروکار خواهند داشت.

    اینجاست که یک سؤال جدی مطرح می‌شود:
    با نبود احساسات در ربات‌ها چه باید کرد؟ آیا وانمود کردن آن‌ها به داشتن احساسات، کافی است؟ و اگر پاسخ منفی باشد، پس جایگاه روابط انسانی در میان این همه تعامل ماشینی چه خواهد شد؟

    کلام آخر

    در کنار تمام نقشی که هوش مصنوعی بر بوم زندگی ما می‌زند، یک پیامد مهم دیگر هم دارد؛ و آن، کاهش مسئولیت‌پذیری برای افراد تنبل‌تر است. تصور کنید زمانی را که در محل کار هستید، در حالی که یک ربات فرزند شما را از مدرسه به خانه می‌برد، در انجام تکالیف به او کمک می‌کند و با او بازی می‌کند. در این میان، جایگاه شما در این روایت کجاست؟

    این‌گونه پیامدهای منفی، همزمان با نکات مثبت هوش مصنوعی، آرام‌آرام خود را نشان می‌دهند. البته این چالش‌ها صرفاً به حوزه روانشناسی محدود نمی‌شوند. واقعیت این است که چالش‌های اساسی در تمام ابعاد زندگی ما شکل خواهند گرفت.

    برای نمونه، در حال حاضر حسگرهای موجود در اتومبیل‌های هوشمند، تناژ رنگ پوست‌های روشن را بسیار بهتر تشخیص می‌دهند. دلیل این موضوع به داده‌هایی برمی‌گردد که در زمان طراحی و آموزش این سیستم‌ها — عمدتاً در اروپا و آمریکا — استفاده شده و بیشتر شامل پوست‌های روشن بوده است. این موضوع، مسئله تعصب نژادی در هوش مصنوعی را بار دیگر به ما یادآوری می‌کند.

    نامه از سمت هوش مصنوعی

    از طرفی، اگر قرار باشد هوش مصنوعی در همه حوزه‌ها ورود کند و همه چیز را بداند، دیگر رازی باقی نمی‌ماند. به قول معروف: No more secret. برای مثال، شاید شنیده باشید که فرمول کوکاکولا را تنها تعداد محدودی از افراد می‌دانند و حتی هیچ‌وقت سوار یک هواپیما نمی‌شوند، تا در صورت بروز حادثه، فرمول در امان بماند. اما در دنیایی که هوش مصنوعی بتواند همه داده‌ها را تحلیل کند، چنین رازهایی هم در معرض تهدید قرار می‌گیرند.

    چیزی که خودش را کم کم دارد نشان میدهد مشکل در فرهنگ سازی در حوزه هوش مصنوعی است به دلیل سرعت بالای ارتقای تکنولوژی در صنعت، عدالت اجتماعی، مقررات، دانشگاه و مدرسه ها.

    فرهنگ سازی در تجارت اگر نادیده گرفته نمیشد، ما الان هوش مصنوعی هایی که در بورس تقلب میکنند را نداشتیم. جالب است که شورای عالی ارتباطات داریم که راجع قوانین ربات ها صحبت میکنند حالا بحث این است که کم کاری کجا اتفاق افتاده!

    با همه کمک های بی دریغ هوش های مصنوعی، تاثیر منفی تکنولوژی به صورت کلی که بندورا گفت را نمیتوان انکار کرد، با این تفاوت که بندورا صرفا نگران دیدن بازی ها و کارتون ها خشن بود اما سوال اینجاست که کنترلی در حال حاضر روی فعالیت بچه ها و هوش مصنوعی که آزادانه درباره همه چیز میتوانند صحبت کنند، هست؟

    سخن سردبیر

    در دنیایی که هر روز بیش از پیش در امواج بلند تحولات تکنولوژیک غوطه‌ور می‌شویم، هوش مصنوعی دیگر نامی دور و مبهم نیست؛ حضوری است زنده، نفس‌کش و تصمیم‌ساز در زندگی ما. از گفت‌وگوی ساده با یک دستیار مجازی تا تصمیم‌گیری‌های حیاتی در کلینیک‌های روانشناسی، از تولید محتوا و ویدیوهای دیپ‌فیک تا بازتعریف روابط انسانی و مفاهیمی دیرینه چون مادری و سوگ — همه و همه رنگ و بویی تازه یافته‌اند.

    منابع

    درجزینی نورا، ضرغامی محمد حسین، قربان جهرمی رضا، شوبیری لیلا. کاربرد هوش مصنوعی (یادگیری ماشینی) در روانشناسی یادگیری: رونمایی از بینش ها و جهت گیری های جدید مجله علوم روانشناختی ۱۴۰۳https://psychologicalscience.ir/browse.php?a_id=2350&sid=1&slc_lang=fa
    عضدانلو، افشین. (1395). دیدگاه های روانشناسی هوش مصنوعی. همایش ملی فناوری در مهندسی کاربردی باشگاه پژوهشگران جوان و نخبگان. https://sid.ir/paper/892278/fa
    Giordano C, Brennan M, Mohamed B, Rashidi P, Modave F, Tighe P. Accessing artificial intelligence for clinical decision-making. Frontiers in digital health 2021;3:645232.
    Pisarchik, A. N., Maksimenko, V. A., Hramov, A. E. )2019(. From novel technology to novel applications: Comment on “An integrated brain-machine interface platform with thousands of channels” by Elon Musk and Neuralink. Journal of medical Internet research, 21 10, e. 16356

    [1] AI: Artificial intelligence

    [2] Replika

    [3] Cognitive behavioural therapy

    [4] empathy

  • بررسی نقش فرهنگ، زبان و ذهن ناخودآگاه در افزایش اختلالات روانی

    بررسی نقش فرهنگ، زبان و ذهن ناخودآگاه در افزایش اختلالات روانی

    در سال‌های اخیر، میزان شیوع اختلالات روانی در ایران به‌شدت افزایش یافته است. گزارش‌های رسمی از افزایش افسردگی، اضطراب، و نوسانات شخصیتی در میان گروه‌های مختلف اجتماعی خبر می‌دهند. درحالی‌که عوامل اقتصادی و اجتماعی نقش مهمی در این مسئله دارند، بررسی دقیق‌تر نشان می‌دهد که این بحران را نمی‌توان صرفاً به مشکلات معیشتی یا ساختاری نسبت داد. روانکاوی و روان‌شناسی اجتماعی نشان می‌دهند که سه عامل کلیدی—ذهن ناخودآگاه، فرهنگ و زبان—نقشی اساسی در شکل‌دهی به وضعیت سلامت روان در ایران ایفا می‌کنند.

    در این مقاله، با تکیه بر نظریات زیگموند فروید، ژاک لاکان و روان‌شناسان اجتماعی انتقادی، تلاش می‌شود تا نقش این سه مؤلفه در شکل‌گیری و افزایش اختلالات روانی در جامعه ایران مورد بررسی قرار گیرد. درک این عوامل می‌تواند مسیر تازه‌ای برای تحلیل روان‌شناختی جامعه ایرانی و ارائه راهکارهای مؤثر برای بهبود سلامت روان فراهم کند.

     

    ذهن ناخودآگاه: ریشه تعارضات روانی در ایران

    از دیدگاه فروید، بسیاری از اختلالات روانی ریشه در سرکوب امیال، خواسته‌ها و تعارضات در سطح ناخودآگاه دارند. فروید ناخودآگاه را به‌عنوان مخزنی از احساسات و خاطرات سرکوب‌شده توصیف می‌کند که در صورت عدم پردازش، به شکل اضطراب، افسردگی و رفتارهای ناهنجار اجتماعی بروز پیدا می‌کنند. در جامعه‌ای مانند ایران که در آن، همزمان با فشارهای اقتصادی و اجتماعی، ساختارهای فرهنگی نیز افراد را از بیان بسیاری از احساسات بازمی‌دارند، امکان بروز تعارضات ناخودآگاه بیشتر می‌شود.

    فرهنگ سرکوب هیجانات در تاریخ ایران، یکی از عوامل کلیدی در شکل‌گیری اضطراب و افسردگی پنهان است. در دوران قاجار، آموزه‌هایی مانند «رضا به قض»”، «قناعت» و«تسلیم در برابر سرنوشت» به‌عنوان ارزش‌های اخلاقی ترویج می‌شدند. این آموزه‌ها باعث شکل‌گیری ذهنیتی شدند که در آن، فرد در برابر ناملایمات زندگی نه‌تنها واکنش نشان نمی‌دهد، بلکه سرکوب احساسات و پذیرش منفعلانه شرایط را نوعی فضیلت می‌داند. این الگوی فرهنگی در دوران پهلوی و پس از انقلاب نیز، به شکل‌های دیگری بازتولید شد. در دوران مدرنیزاسیون رضا شاه، ایدئولوژی جدیدی جایگزین شد که سرکوب احساسات را در قالب انضباط اجتماعی و پیشرفت مدرن ترویج می‌کرد. پس از انقلاب اسلامی، ساختار فرهنگی جدید، ارزش‌های دیگری را جایگزین کرد، اما همچنان، سرکوب هیجانی و اولویت منافع جمعی بر فردگرایی حفظ شد.

    نتیجه‌ چنین فرآیندی، افزایش استفاده از مکانیسم‌های دفاعی جمعی مانند انکار، فرافکنی و جابجایی هیجانی در جامعه ایران است. فردی که نمی‌تواند خشم خود را نسبت به یک مسئله اجتماعی ابراز کند، ممکن است این هیجان را در روابط شخصی، به‌صورت پرخاشگری پنهان یا خودتخریبی نشان دهد. این مسئله در ساختارهای خانوادگی ایرانی به‌وضوح دیده می‌شود. والدین احساسات سرکوب‌شده‌ی خود را ناآگاهانه به فرزندان منتقل می‌کنند و این چرخه، مشکلات روانی را در نسل‌های بعدی تقویت می‌کند.

     

    فرهنگ و تعارضات روانی: میان سنت و مدرنیته

    ژاک لکان بر این باور است که فرهنگ و ساختارهای اجتماعی، نقشی بنیادین در شکل‌گیری ناخودآگاه و هویت فردی ایفا می‌کنند. در ایران، فرهنگی که به‌طور تاریخی بر احترام بی‌چون‌وچرا به خانواده، پیروی از سنت‌ها و پرهیز از انتقاد علنی تأکید دارد، زمینه‌ساز تعارضات روانی شده است. این ارزش‌ها، هرچند در ایجاد همبستگی اجتماعی نقش داشته‌اند، اما در بسیاری از موارد با نیازهای فردی انسان در تضاد قرار گرفته‌اند.

    یکی از پیامدهای این تناقض، نقش‌های جنسیتی سخت‌گیرانه در فرهنگ ایرانی است. مردان از کودکی آموخته‌اند که ابراز احساسات نشانه‌ی ضعف است، درحالی‌که زنان تحت فشار کمال‌گرایی افراطی قرار دارند. این عدم‌تطابق میان هویت فردی و نقش‌های اجتماعی، می‌تواند منجر به سرکوب هیجانی و بروز اختلالات روان‌تنی مانند اضطراب و افسردگی مزمن شود.

    دوگانگی هویتی در ایران، مسئله‌ای است که در سطوح مختلف اجتماعی نمود پیدا کرده است. مدرنیزاسیون و ارزش‌های سنتی، دو نیروی متناقض در ذهنیت جمعی ایرانیان بوده‌اند. از یک‌سو، آموزش و رسانه‌های مدرن، مفاهیمی مانند فردگرایی، آزادی شخصی و حقوق بشر را ترویج می‌کنند، اما از سوی دیگر، ساختارهای اجتماعی و خانوادگی، همچنان بر ارزش‌های سنتی و جمع‌گرایانه تأکید دارند. این شکاف، به‌ویژه در ادوار گذشته نیز بیشتر هم‌شده است، جایی که بسیاری از افراد دچار بحران هویت شده و در تلاش برای یافتن جایگاه خود در میان ارزش‌های متناقض گرفتار شدند.

    این بحران هویتی را می‌توان در رفتارهای اجتماعی و سیاسی ایرانیان در دهه‌های اخیر مشاهده کرد. بسیاری از جوانان در تلاش برای یافتن هویتی باثبات، میان پذیرش ارزش‌های مدرن و پایبندی به سنت‌های گذشته در نوسان بوده‌اند. نتیجه‌ی این دوگانگی، افزایش رفتارهای جبرانی، مانند مهاجرت، مصرف‌گرایی افراطی، و حتی گرایش به ایدئولوژی‌های افراطی، برای فرار از این تعارضات درونی بوده است.

    نقش زبان در ناخودآگاه جمعی و سلامت روان

    ژاک لاکان تأکید می‌کند که زبان نه‌تنها وسیله‌ای برای ارتباط، بلکه چارچوبی است که افکار و احساسات انسان را محدود و شکل می‌دهد. در جامعه‌ای مانند ایران، ساختارهای زبانی در مقاطع مختلف تاریخی تحت‌تأثیر ایدئولوژی‌ها، سنت‌ها و سانسورهای فرهنگی قرار گرفته‌اند. این تغییرات باعث شده است که زبان، نه‌تنها وسیله‌ای برای بیان احساسات، بلکه عاملی برای سرکوب یا تقویت هیجانات باشد.

    در فرهنگ‌های غربی، اصطلاحاتی مانند «خودمراقبتی»(self-care) و «هوش هیجانی»(emotional intelligence) به‌عنوان واژگان رایج پذیرفته شده‌اند. در مقابل، زبان فارسی کمتر معادل‌های دقیقی برای این مفاهیم دارد یا آن‌ها را در فرهنگ عمومی نهادینه نکرده است. به‌جای این اصطلاحات، واژگانی مانند «آبرو»، «صبر»، «رضا به قضا» و «تحمل سختی» در گفتمان فرهنگی ایران پررنگ‌تر هستند.

    تأثیر روان‌شناختی این محدودیت زبانی چیست؟

    زمانی که واژگان مشخصی برای توصیف احساسات یا نیازهای روانی وجود نداشته باشد، افراد در درک و پردازش تجربیات هیجانی خود دچار مشکل می‌شوند. فقدان واژگان مناسب برای بیان اضطراب، افسردگی یا حتی خشم، می‌تواند باعث سرکوب این احساسات در سطح ناخودآگاه شود. چنین سرکوبی در بلندمدت، به بروز اختلالات روان‌تنی، افسردگی‌های مزمن و ناتوانی در مدیریت روابط اجتماعی منجر می‌شود.

    تحلیل روان‌شناسی اجتماعی انتقادی نیز نشان می‌دهد که کنترل زبان، یکی از ابزارهای کنترل اجتماعی است. میشل فوکو استدلال می‌کند که “قدرت، از طریق زبان و گفتمان خود را بازتولید می‌کند.” در ایران، تغییرات زبانی در دوره‌های مختلف تاریخی—از دوران قاجار تا پهلوی و پس از انقلاب—نشان‌دهنده‌ی همین فرآیند است. کاهش استفاده از اصطلاحات مربوط به فردگرایی، و تأکید بر واژگان جمع‌گرایانه، به‌طور ناخودآگاه بر نحوه‌ی تجربه‌ی احساسات و واکنش‌های هیجانی افراد تأثیر گذاشته است.

    چگونه می‌توان این عوامل را مورد توجه قرار داد؟ 

    ۱. توسعه‌ی زبان روان‌شناختی و آموزش عمومی

    ایجاد و گسترش واژگان مناسب برای بیان احساسات و تجربیات روان‌شناختی می‌تواند به افراد کمک کند تا بهتر بتوانند هیجانات خود را درک و ابراز کنند. این امر نیازمند برنامه‌ریزی آموزشی در سیستم مدارس و رسانه‌هاست تا نسل جدید بتواند زبان هیجانی غنی‌تری داشته باشد.

    ۲. بازنگری در ارزش‌های فرهنگی و هویتی

    باورهای سنتی که سرکوب هیجانی را تشویق می‌کنند، نیاز به بازنگری دارند. این بازنگری نباید به‌معنای رد کامل سنت‌ها باشد، بلکه باید تعادلی میان ارزش‌های مدرن و سنتی ایجاد شود که در آن، سلامت روانی فردی در کنار انسجام اجتماعی حفظ شود.

    ۳. ایجاد فضاهای امن برای گفتگو و پردازش هیجانات

    یکی از دلایل سرکوب هیجانات در ایران، نبود فضاهای امن برای بیان احساسات و مشکلات است. گروه‌های حمایتی، جلسات مشاوره‌ی روان‌شناختی و حتی شبکه‌های اجتماعی می‌توانند بستری برای پردازش هیجانات و کاهش فشارهای روانی ایجاد کنند.

    ضرورت درک چندلایه‌ای اختلالات روانی در ایران

    افزایش اختلالات روانی در ایران تنها به فشارهای اقتصادی یا اجتماعی محدود نمی‌شود، بلکه ریشه‌های عمیق‌تری در ناخودآگاه فردی و جمعی، فرهنگ و زبان دارد. فرهنگ سرکوب هیجانی، دوگانگی هویتی ناشی از تغییرات اجتماعی، و محدودیت‌های زبانی در پردازش احساسات، همگی از عواملی هستند که در افزایش اضطراب، افسردگی و بحران‌های روانی نقش دارند.

    برای مواجهه‌ی مؤثر با این بحران، باید نگاه سنتی به سلامت روان تغییر کند و تمرکز بیشتری بر درک روان‌شناختی عمیق جامعه صورت گیرد. پرسش اساسی اینجاست: آیا جامعه‌ی ایران می‌تواند به نقطه‌ای برسد که افراد، میان خواسته‌های فردی و انتظارات اجتماعی تعادل برقرار کنند؟ شاید پاسخ به این پرسش، کلید حل بسیاری از بحران‌های روانی و اجتماعی آینده باشد.

    سخن سردبیر

    اختلالات روانی در ایران را نمی‌توان صرفاً به مشکلات اقتصادی یا اجتماعی محدود کرد. همان‌طور که در این مقاله بررسی شد، عوامل عمیق‌تری مانند ناخودآگاه جمعی، فرهنگ سرکوب هیجانی و محدودیت‌های زبانی در درک و بیان احساسات، نقشی اساسی در شکل‌گیری بحران سلامت روان ایفا می‌کنند.

    درک این ابعاد پیچیده می‌تواند راهی برای بازاندیشی در رویکردهای فردی و اجتماعی به سلامت روان باشد. تغییر در زبان، بازنگری در ارزش‌های فرهنگی و ایجاد فضاهای امن برای بیان احساسات، گام‌هایی ضروری برای بهبود این وضعیت است. پرسش اساسی اینجاست: آیا جامعه ایران آماده‌ی پذیرش و اصلاح این الگوهاست؟ پاسخ به این پرسش می‌تواند مسیر آینده‌ی سلامت روان در ایران را مشخص کند.

    منابع

    Freud, S. (1915). The Unconscious. The Standard Edition of the Complete Psychological Works of Sigmund Freud.
    Lacan, J. (1977). Écrits: A Selection. Translated by Alan Sheridan. Norton & Company.
    Fink, B. (1997). The Lacanian Subject: Between Language and Jouissance. Princeton University Press.
    Erikson, E. H. (1968). Identity: Youth and Crisis. Norton & Company.
    Bauman, Z. (2000). Liquid Modernity. Polity Press.
    Giddens, A. (1991). Modernity and Self-Identity: Self and Society in the Late Modern Age. Stanford University Press.
    Marcuse, H. (1964). One-Dimensional Man: Studies in the Ideology of Advanced Industrial Society. Beacon Press.
    Foucault, M. (1975). Discipline and Punish: The Birth of the Prison. Translated by Alan Sheridan. Pantheon Books.
    Althusser, L. (1971). Ideology and Ideological State Apparatuses. In Lenin and Philosophy and Other Essays.
    Foucault, M. (1980). Power/Knowledge: Selected Interviews and Other Writings, 1972-1977. Pantheon Books.
    Butler, J. (1997). Excitable Speech: A Politics of the Performative. Routledge.
    Sapir, E. (1929). The Status of Linguistics as a Science. Language, 5(4), 207–214.
    Abrahamian, E. (2008). A History of Modern Iran. Cambridge University Press.
    Katouzian, H. (2009). The Persians: Ancient, Mediaeval and Modern Iran. Yale University Press.

  • تقلید در صحنه‌ی یادگیری

    تقلید در صحنه‌ی یادگیری

    گمان می‌کنم تغییر ناگهانی و غیرمنتظره یگانه چیزی است که شایسته‌ی روایت است. در غیر این صورت، آنچه همواره ثابت باقی می‌ماند، چه نیازی به بازگویی دارد؟

    تحولات عصر حاضر ریشه در مفاهیمی دارند که گاه تا اعماق تاریخ امتداد می‌یابند. به‌عنوان نمونه، در اندیشه‌های یونان باستان، هنر به‌مثابه‌ی تقلید تعریف می‌شد. اما این گزاره، هنگامی که از منظر فردی بررسی شود که سال‌ها در فضای آکادمیک روان‌شناسی تربیتی تأمل کرده و دغدغه‌ی یادگیری در انسان مدرن را دارد، اهمیتی دوچندان می‌یابد. همواره چنین بوده است که دانش، همچون حلقه‌های زنجیری به هم پیوسته، این امکان را فراهم می‌کند که مفاهیم دیرینه را در پرتو چالش‌های امروز بازخوانی کنیم.

    اگر هنر در یونان باستان با تقلید گره خورده بود، آیا می‌توان تقلید را جوهره‌ی خلاقیت دانست؟

    در علوم شناختی، تقلید به‌عنوان سازوکاری اساسی و ریشه‌دار در تکامل انسانی مورد توجه قرار گرفته است. به نظر می‌رسد که عمل از روی تقلید، صرفاً یک بازتاب ساده نیست، بلکه پلی برای ارتباط است. من معتقدم که تقلید، معمار خاموش تعامل انسانی است.

    در یونان باستان، تقلید یا میمِسیس نه‌تنها یک مفهوم هنری، بلکه شکلی از بازنمایی جهان در آفرینش اثر هنری بود. از شما می‌خواهم که در تجسم این مفهوم با من همراه شوید: هنر را به‌مثابه‌ی تقلیدی از کنش‌گرهای بیرونی در نظر بگیرید—کنش‌گرانی که می‌توانند انسان، طبیعت، یا حتی ساختارهای اجتماعی باشند. از طبقه ی کارگر معترض به نظم کاپیتالیسم گرفته تا بردگی داوطلبانه، از رقص یک قوی سفید بر سطح دریاچه تا برهم‌کنش امواج دریا بر صخره‌های سنگی، همگی در هنر بازتاب می‌یابند و دستمایه‌ی تقلید هنری می‌شوند.

    تقلید، نه به‌عنوان سایه‌ای بر خلاقیت، بلکه همچون جرقه‌ای ضروری برای آفرینش هنری عمل می‌کند.

    ارسطو (بوطیقا)

    تفکر از دریچه‌ی بوطیقا به ناشناخته‌های بسیاری راه می‌یابد. چندی پیش شنیدم که در این کتاب می‌توانم درباره‌ی دسته‌بندی شعرها، شعرهای دراماتیک و نقش مهم تقلید مطالب تازه‌ای بخوانم. شاید بپرسید: «چه چیز تازه‌ای؟» وقتی اکنون می‌توان به جدیدترین پژوهش‌های علمی دسترسی داشت. با این حال، بررسی اهمیت تقلید در یونان باستان موضوعی رایج نبوده است، اما ارسطو با وجود تمام محدودیت‌های زمانه، آن را به شکلی عمیق تحلیل کرده است. هر دست‌نوشته‌ای در دوران خود معنای خاصی دارد و به همین دلیل، همواره تازگی خود را حفظ می‌کند.

    ارسطو شعر را به چند دسته‌ی حماسی، غنایی و نمایشی تقسیم کرده است. او در شعرهای نمایشی توضیح می‌دهد که تراژدی با تقلید از اعمال والا و جدی، احساساتی همچون ترس و ترحم را در مخاطب برمی‌انگیزد و در نهایت به کاتارسیس منجر می‌شود. (کاتارسیس را می‌توان نوعی مانیفست فلسفی دانست که به ارتباط انسان با هنر و احساسات می‌پردازد. از نگاه ارسطو، این مفهوم به تخلیه‌ی هیجان از طریق هنر اشاره دارد.)

    آنچه شگفت‌انگیز است، نگاه دقیق ارسطو به تقلید به‌عنوان عملی بنیادین و لذت‌بخش است، عملی که حتی در نوزاد انسان نیز دیده می‌شود. این دیدگاه، در واقع، محدودیت‌های زمانه‌ی او را پشت سر می‌گذارد. آنچه شایسته‌ی توجه بیشتری است، نقش شناختی تقلید در درک بهتر خود، جهان و حقیقت است. گویی هنرهای نمایشی به گسترش تجربه‌ی انسانی کمک می‌کنند و این تجربه، با بهایی کمتر از زمانی به دست می‌آید که آن را مستقیماً تجربه کنیم.

    به باور من، پرداختن به این موضوع، با توجه به نقش بنیادین تقلید در دنیای امروز، اهمیت بسیاری دارد. از بازسازی زندگی در سینما و تئاتر گرفته تا طراحی هوش مصنوعی که بر اساس تقلید از رفتار انسانی شکل می‌گیرد، تقلید همچنان نیرویی تأثیرگذار است.

    این کتاب یادآور می‌شود که هنر آینه‌ای است که نه‌تنها جهان پیرامون، بلکه دنیای درونی انسان را نیز بازتاب می‌دهد. تقلید در هنر، فرصتی برای تجربه‌ی احساساتی است که شاید در زندگی واقعی هرگز آن‌ها را لمس نکنیم. شاید معنای نهایی برای من این باشد که تقلید، فراتر از یک تکنیک، دعوتی به جستجوی حقیقتی است که در پس همه‌ی تکرارها پنهان شده است.

    در جست‌وجوی مورنو

    نضج تفکر در هنرهای نمایشی زمانی شکل می‌گیرد که به اهمیت بیان احساسات در آرامش روان پی ببریم و در پی آن، تلون شخصیت‌ها و داستان‌ها را درک کنیم. نمایش، آن‌گونه که ارسطو می‌گفت، ریشه‌ای عمیق در زندگی انسان داشت.نگاه به این موضوع به‌مثابه‌ی دروازه‌ای برای کشفیات جدید، مستلزم آن است که مطالعه‌ی هنرهای نمایشی با حفظ اهمیت و اولویت مطالعه‌ی رفتار انسان همراه باشد. ازاین‌رو، پرداختن به روان‌نمایشی چندان دور از انتظار نیست. ژاکوب لوی مورنو، با تکیه بر اصول صحنه‌ی نمایش، گروه‌درمانی‌های تجربی را بنیان نهاد. آنچه در مطالعات روان‌نمایشی با آن روبه‌رو می‌شویم، به واسطه‌ی مفاهیم نوآورانه‌ی آن، همواره تازگی دارد.

    تفکر پیرامون دو مؤلفه‌ی خلاقیت و آنیت—که در نگاه مورنو جایگاه برجسته‌ای دارند—برای درک اسرار پشت پرده‌ی صحنه‌ی نمایش، تکنیک‌ها و روش‌های اجرایی روان‌نمایشی ضروری است. این موضوع در کتاب آدام بلاتنر به‌خوبی بررسی شده است. روان‌نمایشی، سراسر خلاقیت است و فضایی برای کنجکاوی بی‌پایان فراهم می‌آورد؛ بااین‌حال، پرداختن به جزئیات آن در این مجال نمی‌گنجد. علاقه‌مندان می‌توانند برای آشنایی بیشتر، به کتاب روان‌نمایشی اثر طاهر فتحی مراجعه کنند.

    اکنون به این بسنده می‌کنم که جهان مورنو، جهانی وسیع و رهایی‌بخش است—رهایی‌بخش از برخی آلام جان‌گزا. خوانده‌هایی که به‌قدر کفایت تأثیر نگذارند، خواننده را به پیشروی وامی‌دارند. همیشه لایه‌های پنهانی وجود دارند، و همیشه باید یک قدم جلوتر رفت. لایه‌های پنهان در پسِ رفتار انسان و نیاز به پیوند میان گذشته و حال، مرا برای نخستین‌بار با دست‌نوشته‌های نیکولاس بنان آشنا کرد—آثاری با موضوع هنرهای نمایشی و روان‌شناسی تکاملی.
    بنان معتقد است که هنرهای نمایشی از پنج مسیر بر انسان تأثیر می‌گذارند:

    ۱.هیجان  ۲. شناخت  ۳.انسجام اجتماعی ۴.حافظه ۵. پیش‌بینی

    شاید بدیهی باشد که در بحث تکامل و انتخاب جنسی، هنر ابزاری برای نمایش کیفیت‌های فردی است. به این معنا که هوش، خلاقیت، توانایی‌های فنی و حتی سلامت جسم و روان را آشکار می‌سازد.برای مثال، وقتی فردی نقاشی زیبایی می‌کشد یا قطعه‌ای موسیقی دلنشین می‌نوازد، خلاقیت و توانایی‌های ذهنی خود را نشان می‌دهد. همچنین، اجرای یک رقص پیچیده، قدرت بدنی، هماهنگی و اعتمادبه‌نفس او را آشکار می‌کند.

    این رفتارهای هنری حامل پیام‌هایی غیرمستقیم‌اند: اینکه فرد دارای ژن‌ها و ویژگی‌هایی مطلوب است که ارزش انتخاب شدن در فرآیند تولیدمثل را دارد. از نگاهی دیگر، هنر روابط گروهی را تقویت می‌کند و موجب حس همکاری و هویت مشترک می‌شود.

    اما این موضوع پیچیده‌تر از آن است، چراکه هنر مهارت‌هایی همچون حل مسئله را نیز ارتقا می‌دهد. اِلِن وینر در کتاب تفکر استودیویی، رویکردی در آموزش و یادگیری را مطرح می‌کند که در آن، دانش‌آموزان به‌صورت مشارکتی با مسائل روبه‌رو می‌شوند. این کتاب تأکید دارد که فرآیند حل مسئله باید به‌صورت جمعی، از طریق تجربیات عملی و آزمایش‌های خلاقانه شکل بگیرد. چنین تفکری شامل تفکر انتقادی، بررسی ایده‌ها از زوایای مختلف، یادگیری از طریق آزمون‌وخطا و درنهایت تفکر همچون یک هنرمند است.

    پس از سال‌ها تلاش فلسفه در پاسخ به پرسش‌های بنیادینِ مرتبط با هنر، امروزه روان‌شناسی نیز با چنین مطالعاتی در تبیین هنر نقش خود را ایفا می‌کند. افزون بر این، هنر نقشی پررنگ در انتقال دانش، ارزش‌ها و هنجارهای فرهنگی از نسلی به نسل دیگر دارد. بااین‌حال، از میان پنج مسیر ذکرشده، پیش‌بینی برایم حائز اهمیتی ویژه بود.

    ردپای «تقلید» و «پیش بینی» در علوم شناختی

    نورون های آینه‌ای: تصور کنید فردی را تماشا می‌کنید که دستش را به‌سوی یک ساندویچ روی میز دراز کرده است. پیش از آنکه انگشتانش ساندویچ را لمس کنند، احتمالاً در مغز شما نورون‌های آینه‌ای فعال شده‌اند. این دسته از نورون‌ها بازتابی از عملکرد دیگران‌اند و به نظر می‌رسد که در رفتار تقلیدی و الگوبرداری نقشی اساسی دارند.این سلول‌ها به حیوانات کمک می‌کنند تا از یکدیگر یاد بگیرند و همچنین نشانه‌ای از درک نیت و قصد دیگران به شمار می‌روند. یعنی زمانی که عملی را در دیگری مشاهده می‌کنیم و آن را پیش‌بینی می‌کنیم، این نورون‌ها فعال می‌شوند.

    اما آیا این نورون‌ها بخشی از تجربه‌ی همدلی را نیز شکل می‌دهند؟ مثلاً وقتی کسی را در حال تحمل درد می‌بینیم، همان لحظه می‌توانیم درد او را در ذهن خود شبیه‌سازی کنیم؟ آیا می‌توان گفت که تماشای رنج یک فرد، تجربه‌ای مشابه آن چیزی است که در تراژدی رخ می‌دهد؟ شاید همین احساس همدلی است که هنگام مشاهده‌ی یک تراژدی روی صحنه در ما برانگیخته می‌شود—همدلی‌ای که در نهایت به کاتارسیسمی‌انجامد.

    تقلید: از ژن تا رفتار

    پیش از آنکه به مطالعه‌ی کتب تکاملی بپردازید، باید توجه داشت که درک فرگشت نیازمند آشنایی با ادبیات تخصصی این حوزه است. تسلط بر واژگان و مفاهیم فرگشتی، امکان فهم تبیین‌های علمی را فراهم می‌کند و این خود به مطالعه‌ی عمیق و زمان کافی نیاز دارد.

    اما بررسی من در این حوزه، تنها به دست‌نوشته‌های نیکولاس بنان محدود نماند. این مسیر فکری، مرا بی‌درنگ به ژرفای کتاب «ژن خودخواه»کشاند جایی که مفاهیم بنیادین تکامل در چشم‌اندازی گسترده‌تر برایم آشکار شد. در ابتدا امیدی به یافتن ارتباط میان مطالعات قبلی و این کتاب نداشتم… تا آنکه به صفحه‌ی ۱۲۲ رسیدم. داوکینز توضیح می‌دهد که یکی از راه‌هایی که ژن‌ها برای حل مسئله‌ی پیش‌بینی در محیط‌های غیرقابل پیش‌بینی پیدا کرده‌اند، ایجاد ظرفیت یادگیری در مغز است. شاید پس از شنیدن واژه‌ی یادگیری انتظار داشته باشید که او به مفاهیمی مانند تقلید یا الگوسازی اشاره کند، اما داوکینز غافلگیرتان می‌کند.

    او توضیح می‌دهد که یکی از شیوه‌های یادگیری، آزمون و خطاست: زمانی که فرد مستقیماً در محیط یادگیری قرار می‌گیرد، خطاها را تجربه می‌کند و احتمالاً از تکرارشان اجتناب خواهد کرد. (البته، این دیدگاه خوش‌بینانه به نظر می‌رسد، زیرا تاریخ نشان داده که ما اغلب با وجود درک اشتباهات، همچنان آن‌ها را تکرار می‌کنیم.) اما داوکینز هشدار می‌دهد که یادگیری از طریق آزمون و خطا، فرایندی پرهزینه است و زمان زیادی می‌طلبد. به همین دلیل، راه دیگری نیز وجود دارد: شبیه‌سازی.
    شبیه‌سازی، دراماتیزه کردن یا به نمایش درآوردن. این روش از دیرباز مورد توجه انسان بوده است؛ زمانی که نظامیان و فرمانروایان جنگی پیش از آغاز نبرد، صحنه‌ی جنگ را شبیه‌سازی می‌کردند.

    کلام آخر

    در پایان باید گفت، آلن دوباتن تأکید دارد که مسیر خلق، از تقلید عبور می‌کند.با این حال، انتخاب با ماست: می‌توانیم در نقش یک مقلد دنباله‌رو بمانیم یا از تقلید فراتر برویم و به آفرینش دست یابیم. بااین‌حال، این موضوع نیازمند بررسی و مطالعه‌ی بیشتری است. برای درک این نکته که ما مقلدانی هستیم که در مسیر خلق، بارها فرایند شبیه‌سازی را تکرار کرده و از زوایای مختلف الگوبرداری می‌کنیم—تا شاید در نهایت به چیزی نو دست یابیم…

    سخن سردبیر

    هنر، تقلید است یا آفرینش؟ این پرسشی است که از دوران باستان تاکنون ذهن متفکران را به خود مشغول کرده است. آیا تقلید صرفاً بازتابی از واقعیت است، یا می‌تواند پلی به‌سوی خلاقیت و نوآوری باشد؟

    در عصری که هوش مصنوعی مرز میان تقلید و خلاقیت را کمرنگ کرده و هنر بی‌وقفه در پی گشودن افق‌های تازه است، پرسش از نقش تقلید بیش از هر زمان دیگری حیاتی به نظر می‌رسد. آیا تقلید سکوی پرتابی برای نوآوری است، یا زنجیری نامرئی که ما را در قالب‌های گذشته محصور می‌کند؟

    این جستار دعوتی است به اندیشیدن درباره‌ی تقلید نه به‌عنوان تقلیدی محض، بلکه به‌مثابه ضرورتی در مسیر آفرینش.

    منابع

    poetics
    the essential moreno
    foundation of psychodrama. Adam Blunter
    the sage handbook of evolutionary psychology
    Studio thinking. Ellen Winner
    cognitive science. Jay Friedenberg
    the selfish gene. Richard Dawkins
    Art as therapy. Alain De Botton

  • نوروز؛ نگاهی متفاوت به نو شدن

    نوروز؛ نگاهی متفاوت به نو شدن

    نوروز؛ نگاهی متفاوت به نو شدن

     

    نوزاد با قدم گذاشتن در این جهان، اولین تجربه‌ی نو شدن را از سر می‌گذراند. تولد به معنای آغازی تازه و نویدبخش تغییر است. از یکی بودن با ابژه تا جدایی از او، از جهان امن رحِم تا دنیای بی‌رحمِ بیرون. این مرحله نشان از شروع دوره‌ای جدید و تازه در زندگی انسان دارد. پاکی و زدایش آلودگی‌ها نمادی از تمیز شدن و شروع دوباره است، همان‌طور که عید نوروز نمادی از شروع دوباره و تجدید و تحول است. اما مشکل اینجاست که هر سال با نزدیک شدن به ایام نوروز، نوشت‌افزارها پر می‌شوند از سررسیدها و دفترهای برنامه‌ریزی جورواجور و تب تغییرکردن و تغییردادن گویی برای ما تبدیل به امری ضروری شده است.

    گویی زندگی در حال شتاب گرفتن است؛ ما خود را در برابر هجوم بی وقفه‌ی فناوری‌های جدید، تغییرهای مداوم، گرایشات زودگذر در حوزه‌ی غذا، درمان های معجزه‌آسا، مُد و غیره، بی‌دفاع می‌بینیم.

    از تغییر مبلمان و چینش خانه تا تغییر سبک زندگی و یادگیری مهارت‌های جدید، از ثبت نام در کلاسهای زبان و مهارتهای مختلف تا درست‌کردن لیست کتاب‌ها و فیلم‌هایی که باید در سال جدید ببینیم، همه و همه بخش مهمی از رسوم سال نو شده‌اند.

    همچنین سالانه تعداد زیادی از کتابها درزمینه‌ی خودپروری، خودیاری و خودتحقق‌بخشی تولید می‌شوند و میلیون ها نسخه از آن فروخته می‌شود. روانشناسانِ مثبت‌گرا اعتقاد دارند سال نو بهانه‌ای برای تغییر و رشد است. این روند اجباراً به ما یادآور می‌شود که اگر در این دنیای پرشتاب تغییر نکنیم احساس می‌کنیم عقب مانده‌ایم. لذا قانون نخست در این دنیای پر شتاب این است که شما باید به پیش بروید. اما مسئله این است که در فرهنگی که سرعت، دائماً در حال افزایش است این امر هرسال سخت‌تر می‌شود.

    جامعه‌شناسان از استعاره‌‌ی «مدرنیته‌ی سیال2» برای توصیف عصر ما استفاده می‌کنند؛ عصری که همه چیز بی‌وقفه در حال تغییر است و گویی این تغییر، مدام گریزناپذیرتر می‌شود. به‌عنوان مثال اکنون خواب ما به‌طور متوسط نیم ساعت کمتر از دهه‌ی  70 میلادی و حدود دو ساعت کمتر از خواب آدم‌هایی است که در قرن نوزدهم زندگی می‌کردند. امروزه فست‌فودها، اپلیکیشن‌های دوست‌یابی، چرت‌های کوتاه و درمان‌های فوری زندگی ما را پر کرده است. اما پرسش این است که چرا اینقدر سرعت‌زده شده‌ایم؟ چرا تغییر به خودیِ خود به یک هدف تبدیل شده است؟ آیا این تغییرات الزامی هستند؟ آیا باید برای بهتر زندگی‌کردن تغییر کنیم؟

    بگذارید با جزییات بیشتر به قضیه نگاه کنیم. در ابتدای سال نو ممکن است در سررسیدهای خود مشغول نوشتن اهداف شویم، پس از مسافرت ها و عیددیدنی‌ها بعضاً به سراغ آن اهداف و تغییرات برویم و این امر باعث شود نسبت به فعالیت‌هایمان احساس بیگانگی کنیم و دائماً گرفتار این موضوع باشیم که زمان کافی نداریم. بعید نیست که اپیدمی‌های جهان مدرن همچون افسردگی و فرسودگی فیزیکی و ذهنی، محصول درخواست تغییراتی باشد که دنیا از ما انتظار دارد. در جهان پرشتابِ امروز، تحرک بر ثبات غلبه می‌کند. اگر نتوانیم از پسِ این تغییرات بربیاییم و چابک و سیال نباشیم، گویی درجا می‌زنیم.

    همه روزه در شبکه‌های اجتماعی و کتابهای خودیاری می‌خوانیم که شما «می‌توانید هرکاری انجام دهید». پس اگر قادر به انجام کارها و رسیدن به اهداف جدیدتان در عرصه کاری یا عاطفی نیستید، مقصر شمایید. اما از دیدگاه فروید، کار و عشق3 دو عنصر وجودی مهم به شمار می‌آیند.

    شاید بپرسید وقتی مهم‌ترین عنصر جهانِ مدرن تغییرکردن است، پس تکلیف ما چیست؟ پیام اصلی مقاله‌ی حاضر این است که محکم بایستید. شاید اصلاً تغییر، راهکار نباشد. البته متوجه هستیم که بعضی افراد با این جهانِ پر ‌شتاب مشکلی ندارند اما داده‌های تجربی و آزمایشگاهی نشان می‌دهد با گذشت زمان این افراد یکپارچگی خود را از دست می‌دهند.

    شاید برای اینکه بتوانیم در این فرهنگِ پرشتاب دوام بیاوریم و در برابر وسوسه‌ی تغییر بایستیم بهتر باشد به فلسفه کلاسیک رجوع کنیم و به‌ویژه از درمان‌های بلندمدت، آرامش ذهنی و تفکر در ماهیتِ پایان‌پذیرِ زندگی الهام بگیریم. اینها مواردی هستند که نسبت به پیشرفت و تحول دائمی، احساس شادمانی عمیق‌تری ایجاد میکنند.

    امید است که برخی از جنبه‌های منفی ایده‌ی تغییر را تا به اینجا روشن کرده باشیم. اگر بپذیریم که  تغییرکردن ایده‌ی چندان خوبی نیست، پس باید چه راهکاری را پیش گرفت؟ در این متن توصیه‌هایی خواهیم داشت و در آن توضیح می‌دهیم که چرا چنین توصیه‌هایی درست است.

     

    هرآنچه هستی، هستی!

    در جامعه‌ای که رشد و پیشرفت اصلی ترین ارزش آن است، ایده‌ی قطعیت در هویت و عدم نیاز به تغییر، معمولاً مورد استقبال قرار نمی‌گیرد. به عبارت دیگر، انسان‌ها به‌سختی تواناییِ ابراز جمله‌ی «من به تغییر نیاز ندارم» را دارند. این جمله، علاوه بر اینکه مورد علاقه‌ی سنت روانشناسی عامه‌پسند است، با زمینه‌ی فرهنگی جهان مدرن نیز هماهنگ است. در این فرهنگ، تأکید بر شناخت هویت و وجود واقعی، به‌عنوان اساسی‌ترین چیزی که باید دنبال شود، امری تقریباً ثابت است. اما آیا این اعتقاد واقعاً ما را آزاد می‌کند یا تنها ما را به زندگی درون زندانی از خودمان محکوم می‌کند؟

    فیلسوف و روانکاو، اسلاوو ژیژک، اعتقاد دارد که باید به ایده‌ی واقعی و دروغین در خود با «شک‌گرایی4» نگاه کرد. او به‌طور جالبی می‌گوید که ممکن است نقابی که به چهره‌ زدیم، همان حقیقت ماست. برای ژیژک، نقاب‌ها همیشه اصلی و حقیقی بوده‌اند و او به قوه‌ی آزادسازی این ژست که ما باید نقاب‌هایمان را برداریم، اعتقاد ندارد. او به مفهوم بیگانگی اعتقاد دارد، به معنای شناختن کیستیِ واقعی ما در مکانی خارج از خودمان. به عبارت دیگر، حقیقت درونی ما درون لباس یک افسانه پدیدار می‌شود. از این منظر، پذیرش این واقعیت که ما همواره در حال تغییر و رشد هستیم، عمیق‌تر از آزادی است؛ آزادی از زندانی که به طور ناهشیار برای خودمان ساخته‌ایم.

    بنابراین، به‌جای اینکه به دنبال یک هویت ثابت و غیرقابل تغییر باشیم، ممکن است بهتر باشد که به دنبال شناخت هویت‌های چندگانه و پویا درون خود باشیم. این دیدگاه، ما را به سوی پذیرش تنوع و پیچیدگی ذاتی خود و همچنین دیگران هدایت می‌کند، و این می‌تواند اساسی برای رشد شخصی و ارتقای انسانی باشد. در نتیجه، پذیرش واقعیت‌های زندگی، حتی اگر چالش‌برانگیز و پیچیده باشند، می‌تواند ما را به سوی زندگی متعادل‌تر، آگاه‌تر و آزادتر هدایت کند.

     

     

    کاوشی در گذشته

    فرهنگ پرشتاب، درگیر اکنون و آینده است و با گذشته هیچ کاری ندارد. تکنیک‌های روان‌شناختی مانند مراقبه و ذهن‌آگاهی (mindfulness) از ما می‌خواهند در زمان اکنون باشیم و همچنین روانشناسیِ مثبت‌گرا می‌گوید به روی آینده تمرکز کنیم. از آنجا که آینده‌نگرها بیش از هر چیز به دنبال خلق آینده هستند، مفاهیمی چون سال رویایی، جامعه‌ی آسوده و… را به مشتریان خود می‌فروشند. در این بین، ممکن است به نظر برسد که رویکردهای گذشته‌نگر مانند روانکاوی کم‌طرفدار باشند.

    سایمون کریچلی، فیلسوف، اعتقاد دارد تمرکز ما بر آینده و ایده‌ی پیشرفتِ ابدی به‌شدت آسیب‌زننده است.

    او می‌گوید:

    ” ما باید با جدیت و تا حد ممکن از این ایده‌ی آینده‌گرا و آیینِ پیشرفت حذر کنیم. ایده‌ی پیشرفت نهایتاً چند دهه قدمت دارد و ایده‌ی بسیار بدی است. بیایید تا به‌جای آینده، بر گذشته تمرکز کنیم و یاد بگیریم پیشرفت را با تکرار جایگزین کنیم.”

    جای زخم‌های تنمان به ما یادآوری میکند که گذشته، واقعی بوده است. اگر می‌خواهیم زندگی اخلاقی را زیست کنیم بسیار مهم است که درمورد گذشته‌ی خود تأمل کنیم. اینجا همانجایی است که فروید با ابداع جلسات روانکاوی به کمک ما آمد.

    در روانکاوی فرویدی، علت تمرکز بر روی گذشته، اعتقاد به این است که تجربیات قبلی در شکل‌دهی به شخصیت فرد اهمیت دارد. فروید باور داشت که ریشه‌ی رفتارها و احساسات فرد در دوران کودکی و تجربیات گذشته‎ی واقعی یا نمادین آن شکل می‌گیرد. این دیدگاه، فرآیندهای روانی را عمدتاً متعلق به بخش ناهشیار1 دانسته و بیان می‌دارد فرد دائماً در تعارض با انگیزه‌های ناهشیار خود قرار دارد. به نظر می‌رسد که مفهوم تعارض بین انگیزه‌های ناهشیار و تأثیر آن بر روان فرد، برای درک عمیق‌تر رفتارها و واکنش‌های انسانی است. علاوه‌براین، در می‌یابیم برای چرایی انگیزه ها، آمال و آرزوها و حتی نتایج اعمالمان باید در گذشته به جستجو بپردازیم.

    تاریخ بشر به‌طور ذاتی با روان‌شناسی مرتبط است و روانکاوی می‌تواند به ما کمک کند تا بهترین درک از تأثیر گذشته بر انسان‌ها و جوامع پیدا کنیم. اما این کار بسیار دشوار است، زیرا تأثیرات روانی گذشته بر انسان‌ها و جوامع، بسیار پیچیده است. این بدین معنی نیست که باقی رویکردهای درمانی تأثیری ندارند اما آیا میشود بدون نگاه به فصول قبلی یک کتاب، فصل جدیدی را ورق زد؟

    در جایی آدام فیلیپس به اهمیت حفظ فاصله‌‌ی شخص با جنبه‌های خاصی از گذشته‌اش اشاره می‌کند. این موضوع نشان می‌دهد که روانکاوی می‌تواند به فهم بهتری از نحوه‌ی تأثیر گذشته بر روان فرد و درنتیجه بقای روانی او کمک کند. به نظر می‌رسد که این نقل قول نشان دهنده‌ی تأکید بر اهمیت تعادل بین نیازهای فرد و شناخت واقعیت تاریخی است. همچنین شاید نشان دهنده‌ی تضادی باشد که ممکن است بین نیازهای فرد و شناخت واقعیت تاریخی وجود داشته باشد.

     

    آیا تغییر امکان‌پذیر است؟

    هراکلیتوس فیلسوف بزرگی که پیش از سقراط می‌زیست، معتقد بود:

    “در یک رودخانه دوبار نمی‌توان شنا کرد”

    مقصود او این بود که همه چیز در حرکت و تغییر دائمی است.به‌طوری که اگر در رودخانه‌ای برای بار دوم پا گذاشتید، نه شما همان آدم قبل هستید و نه رودخانه همان رودخانه‌ی قبلی.

    هرچند دیدگاه او مخالفان و موافقان زیادی دارد اما روانکاوان بر این باورند که فرآیند درمانِ تحلیلی به معنای ارتباط فردی عمیق و تعامل فعال بین تحلیلگر و تحلیل‌شونده است و می‌تواند باعث شناخت عمیق‌تری از خود و دیگران شود. این شناخت به انسان کمک می‌کند تا الگوهای رفتاری ناسازگار خود را شناسایی کرده و آن‌ها را تغییر دهد. این تغییرات، زمان‌بر و نیازمند تکرار و پیگیری هستند، اما با توجه به فرآیند تحلیلی، امکان‌پذیریِ تغییر در شخصیت و رفتار انسان‌ها به‌طور قابل توجهی بالا می‌رود. نتیجه اینکه تغییر در انسان‌ها امکان‌پذیر است اما نه با آن سرعتی که از شب سال نو تا اولین روز سال جدید با نوشتن اهداف و خودباوری امکان پذیر باشد. تغییر امکان پذیر است به شرطی که فرآیند تحلیلی به‌طور کامل و با دقت انجام شده و بر ارتباط بین فرد و تراپیست تأکید شود.

    فروید در مقاله‌ی «دگر سوی اصل لذت» به این نکته اشاره دارد که ناهشیار به اجبار، خود را تکرار می‌کند و اگر ما با گذشته‌نگری و تحلیل عمیق به سراغ آن نرویم در دایره‌ای تکراری قرار خواهیم گرفت.

     

    هنر یادگیریِ خوب مُردن

    یکی از مشکلاتی که جهانِ «تغییر کردن» دارد این است که تغییر را برای آینده در نظر دارد. بدون در نظر گرفتن این فرض که شاید اصلا آینده ای وجود نداشته باشد. ما انسانها آسیب‌پذیر و شکننده‌ایم، ناگهان بیمار می‌شویم و در آخر می‌میریم. سقراط فلسفه را هنر یادگیریِ خوب مردن می‌دانست. روانشناسی عامه‌پسند اما ما را تشویق می‌کند تا روی نقاط مثبت تمرکز کرده و تغییر کنیم. همه از بهتر شدنِ زندگی صحبت می‌کنند اما کسی از آموختن چگونه مردن نمی‌گوید.

    سنکا فیلسوف رواقی در نامه‌ای به یکی از آشنایان اشاره می‌کند که ما نباید هرگز گمان کنیم که مرگ در آینده‌ای دوردست اتفاق می‌افتد. او در این نامه می‌گوید:

    ” بیایید به یاد داشته باشیم همه‌ی ما میراییم. اکنون می‌دانم همه چیز فناپذیر است و نیز می‌دانم این امر از هیچ قانونی طبعیت نمی‌کند. هر چیزی امکان داشته باشد زمانی رخ دهد، شاید همین امروز اتفاق بیفتد. “

    با فکر کردن به مرگ قرار نیست مجذوب آن و تسلیم ایده‌ی مردن شویم بلکه با این غایی‌اندیشیِ ناخوشایند می‌توانیم به خود یادآوری کنیم که زندگی کوتاه‌تر از آن است که بخواهیم مدام آن را تغییر دهیم.

     

    سخن پایانی

    واضح است که این توصیه‌ها تمام آنچه باید را به ما عرضه نمی‌کنند و منجی ابدی ما نیستند اما می‌توانند در برابر جریان توسعه‌ی اجباری و جنونِ افسارگسیخته و بی‌هدفِ جامعه، ابزاری مفید باشند تا ما را کمی آرام‌تر کرده و نشاط را در ثبات برایمان به ارمغان بیاورند. امید است این توصیه‌ها شما را کمی آسوده‌خاطرتر کند و غیر از پیگیری ابدی مثبت‌گرایی، تغییر دائمی و پیشرفت، گزینه‌های دیگری پیش روی شما بگذارد.

     

    منابع

    1-socialmodernnity, Sigmund bowman ,2000

    2- social acceleration: a new theory of modernity, 2022

    3-tediagnostic lif. kilm,.2010

    4-livinig in the ag of uncertainty. Press ,2007

    5- history and psych: culture. Psychoanalysis and the past,matt fytche,2016

    6-how does change occur within psychoanalysis encounter?,winter ,2003

    7-remembering,repetition and working through ,freud,1914

    8-living in the end time,slavoj zizek1989