مرکز تجربه زندگی

برچسب: دیدنی ها

  • پیر پسر از لنز روانکاوی 

    پیر پسر از لنز روانکاوی 

    این مقاله حاوی اسپویل فیلم پیر پسر میباشد.

    یادداشت پیش رو نگاهی روانکاوانه به فیلم پر سر وصدای «پیر پسر» ساخته اکتای براهنی است. در این مطلب موقعیت را از دو نگاه فرویدی و لکانی بررسی خواهیم کرد.

    ایران جامعه ادیپال پیر پسر

    جامعه ایرانی را می‌توان همچون آینه تمام نمای ادیپال تصور کرد که در آن گره‌های عاطفی و رمزی میان فرد و پدرسالاری متجلی می‌شوند؛ ساختاری که در آن «پدر» نماد قدرت مطلق، سنت و اقتدار تاریخی است و «مادر» دریچه‌ای به میل خام و شور زندگی. در این تابوگشایی ناهشیار جمعی ما، هر تلاطم اجتماعی و سیاسی در حکم بحران ادیپی است، بحرانی میان میل به استقلال و ترس و گناه‌ورزی نسبت به قدرتِ نمادین پدر. از مناسک آیینی تا میراث های فرهنگی , تحلیل های سیاسی و قوانین نانوشتهٔ خانوادگی، همگی حلقه‌های زنجیر ناهشیار به سوی بازتکرار و محافظت از پدرسالاری را شکل می‌دهند.

    در ادبیات ما ایران همواره دارای یک پدرنمادین بوده است. از کیومرث تا یزدگرد سوم به عنوان پادشاه و از کاوه تا رستم به عنوان پهلوان اول ایران در شاهنامه همواره بزرگ دیگری در اساطیر ما نقش آفرینی کرده است. حتی یوهان ولفگانگ گوته در دیوان غربی-شرقی در شعری اشاره میکند:

    به سرزمین پاک مشرق بگریز

    تا نسیم پادشاهی بر تو ورزد

    دیاری که پدران را ارج می نهادند

    پدری که می‌خواهند نابودش کنند.

    پیر پسر در خانه

      پدری که در خیلی از مواقع در شرق و به خصوص ایران به دنبال مرگ و نابودی او بودند. از خاطرمان نرفته در جنگ 12 روزه عده‌ای به دنبال نابودی پدرنمادین در راستای تحقق میل خود بوده‌اند. گویی تنها با مرگ پدر تمامی مشکلات حل می‌شود. این موضوع در سینما نیز به عنوان یکی از تجلی های ناهشیارجمعی ما راه پیدا کرده . پس از انقلاب سریال «پدرسالار» که کشمکش‌های پدر دیکتاتور و فرزندان را به تصویر کشید ، تا «خانه‌ی پدری» که با بازخوانی تراژدی خون و رنج،رابطه پدر و دختر را به تصویر می کشد. در ادامه، «برادران لیلا» پدر لجباز و مغرور را به تصویر میکشد که در آخر از لیلا سیلی میخورد. سیلی ای که تا مدت ها نقل محافل نقد بود. و «پیر پسر» تنهایی قهرمانانِ ناتوان از عبور از سایهٔ پدری را در خلال رابطه ای عاطفی روایت می‌نماید؛ گویی هر قاب، صحنه‌ای از بحران ادیپی است

     ایرانی که می‌کوشد هویت خویش را بازیابی کند، ناچار است از هراس‌های ادیپی رهایی یابد—از فقدان اذن پدری برای نوآوری و گسست از گذشته—تا بتواند در گذر به سوی فردگرایی پویا، قلمرو نوینی از خویشتن‌باوری و آفرینشگری به دست آورد.

    معرفی فیلم پیر پسر

    فیلم پیر پسر ساخته‌ی اکتای براهنی پسر رضا براهنی شاعر بزرگ ایرانی، روایتی است تلخ، پرزخم و پرمکث از یک خانواده فروپاشیده در تهران معاصر. در مرکز روایت، غلام باستانی (با بازی حسن پورشیرازی) قرار دارد: پدری دائم‌الخمر، معتاد و زن‌باره که سال ‌هاست به ‌جای نقش پدر، در موقعیت مردی آواره و بی‌اخلاق جا خوش کرده است. دو پسر او از دو زن متفاوت، علی (حامد بهداد)  نماینده نسلی که میخواهد خانه ی بهم ریخته را تا حدی تمیز کند که شاید اوضاع بهتر شود و رضا (محمد ولی زادگان) نمایند نسلی که میخواهد هرچه زودتر از شر پدر خلاص شود، آنها قربانیان ساختاری‌اند که قانون در آن غایب است و جای پدر، تنها یک بدن بی‌مسئولیت باقی مانده. داستان با آمدن زنی به نام رعنا(لیلا حاتمی) به عنوان مستاجر-معشوقه- غلام رنگی متفاوت میگیرد.

    پیر پسر به همراه پسرهایش

    نگاهی به شخصیت ها 

    علی مرد خوب یا ناتوان؟

    علی در فیلم پیر پسر، مردی ساکت، وسواسی، روشنفکر و چهل ساله است که هنوز با پدرش زندگی می‌کند و ناتوان از برقراری رابطه عاطفی با زنان است.پدر به او میگوید: ((تو هیچی نمیشی/مرده ها هم مگه حرف میزنن؟ / آشپزی میکنی(به عنوان امری زنانه)/کتاب ها رو فقط پشتشون رو خوندی/ وقتی خجالت میکشی سرخ میشی و مثل زنها میمونی)) .

    در کتاب‌فروشی مورد توهین و تحقیر قرار می‌گیرد. رقیب که برادر صاحب کار اوست دختری که به نظر علی جذاب است را تاخ می‌زند حتی وقتی رئیسش ( پدری نمادین دیگر) به او توهین می‌کند و می‌خواهد علی را اخراج کند پولی که حقش است را نمی‌گیرد , دم نمیزند و اعتراضی ندارد.

     در یک شب که به وضوح کارگردان صحنه را آماده معاشقه علی و رعنا می‌کند( با برهنه کردن پای رعنا به عنوان نمادی اروتیک که از ابتدای فیلم با آن مواجه هستیم) ,علی از موقعیت فرار می‌کند و در سکانس بعدی در جلوی آینه به خود ناسزا می‌گوید.  اما چرا؟ او اخته است.

    پیر پسر و لیلاحاتمی

    ایدهٔ «اختگی» در نظریهٔ فروید به معنای ترس یا اضطراب از دست دادن عضو تناسلی و نقش آن در شکل‌گیری ناهشیار است؛ او باور داشت که این اضطراب، که فراتر از معناهای صرفاً جسمانی است، در مرحلهٔ ادیپی پسر خود را به‌مثابه تهدیدی برای رابطهٔ پدر–فرزندی تجربه می‌کند.

    اختگی در این معنا نمادی از محرومیت و فقدانِ قدرت جنسی و اجتماعی است که زیربنای بسیاری از تعارض‌های روانی—از میل به تأیید تا حسادت‌های بی‌نام—را می‌سازد و با ایفای نقش کلیدی در انتقالِ ناهشیار سرکوب شده، همچون نقطهٔ عطفی است که فرد را به نوآوری‌های روانی و پذیرش محدودیت‌های انسانی رهنمون می‌کند.

    علی پول را نمی‌تواند بگیرد چرا که پول برای او نمادی از آلت تناسلی است ,با رعنا نمی‌خوابد چرا که اخته است و در نهایت به پدر نمی‌تازد چون پدر در جلوی چشمان او مادر رضا را چال کرده و گویی در آن لحظه و لحظات پیشن علی اخته شده.

    رضا پسر خسرو؟ 

     رضا، پسر کوچک‌تر، پرخاشگر است .خشم، از منظر روان‌کاوانه، تجلی انرژی  است که در تلاقی نیروهای زندگی (اروس) و مرگ (تاناتوس) پدیدار می‌شود؛ زمانی که «نام پدر»—آن چارچوب سمبلیک تنظیم‌گر امیال نخستین—انکار شود، خشم خام در لایه‌های خیال ناهشیار انباشت می‌یابد. غلام مدام به رضا یادآوری می کند که شاید پدر واقعی او نباشد و گویی نام پدر را در او انکار می‌کند.

    فروید خشم را بخشی ذاتی از صورت‌بندی‌های روانی می‌دانست که در غیاب سازوکارهای دفاعی مؤثر، مانند جابجایی یا درون‌فروشی، می‌تواند به رفتارهای پرخاشگرانه یا خودویرانگر منتهی شود. از منظر لکان، وقتی خشم نتواند به نظم نمادین راه یابد، به صورت «صداهای» درونی یا هذیان‌های عینی‌سازی‌شده ظاهر می‌گردد. در صحنه ای رضا که از خریداران خانه بزرگ بالاشهری خشمگین است شروع به صحبت با خود وخدای خود( پدر نمادین دیگر) میکند .

    پیر پسر در حال کشیدن سیگار

    صحنه ای  دیگر خشم جنون آمیز در چک زدن و خوردن از علی پدیدار می‌شود—گویی امواج سهمگین میل، بی‌لنگرِ قواعد پدرسالار، بی‌هدف به هر سو می‌تازند. بدین‌ترتیب، نقص یا انکار «نام پدر» مانع از آن می‌شود که خشم در گفتمان سمبلیک جاری و پالایش شود، و فرد را در گردابی از هیجانات پُرخاشگر و تهی از معنا فرو می‌برد.  اما آیا رضا نیز اخته است؟

    می‌توان گفت بله او زورش به پدر قلدرش نمی‌رسد لذا مدام در حال سیگار کشیدن و واپس رانی  به مرحله دهانی است. او با مسئله اختگی به نحوی دیگر مواجه می‌شود ابایی از این که از غلام پول بگیرد  ندارد اصلا مسئله پول دارد  و فکر می‌کند با پولدار شدن و یا کشتن پدر همه چیز حل می‌شود که پیشتر اشاره کردیم که می‌تواند نماد چه چیزی باشد.

    رعنا دختر بی گناه پیر پسر ؟ 

     در رعنا الگوی رفتاری—اغواگری مکرر، قرار دادن خود در روابط پرخطر و سپس پشیمانی، و خودزنی با بریدن دست—تجسمی از «جبر تکرار» (repetition compulsion) است: میل ناهشیار به بازتولید موقعیت‌های ناسالم که شاید ریشه در تجربه‌های نخستین سوژه با تصویر «ابژهٔ اولیه» (مادر/پدر) داشته باشد می توان حدس زد مبتلا شدن پدر به دمانس ( زوال عقل) نیز بی تاثیر در این الگوی رفتاری نبوده . اغواگری مداوم می‌تواند تلاشی برای به‌دست آوردن تأیید یا عشق ناباورانه‌ای باشد که در مرحلهٔ ادیپال ناکام مانده؛ یعنی سوژه در پی «ابژهٔ دست‌نیافتنی» می‌دود، گویی می‌خواهد رنج آن ناکامی را یک‌بار دیگر زندگی کند و این بار برنده شود.

    در صحنه ای رعنا پس از دریافت پول از غلام دست به خودزنیِ خودآگاهِ میزند که با توجه به جای زخم های قدیمی گویی این عمل  را بارها تکرار کرده ، نمادی‌ست از «مجازات درون‌فروشی» (intrapsychic punishment): بخشی ازسوپرایگو که از تلنبار گناه و شرم ناشی از عشق‌های ممنوعه یا میل‌های پرخاشگرانه سرکوب‌شده تغذیه می‌کند.

     بریدن دست، عضوِ عملِ اغوا و تملک دیگری، گویی فریادی‌ست برای فرو نشاندن آن میل و کاستن از حس گناهِ تجاوز روانی به تابوهای درونی.

    قرار دادن خود در موقعیت با غلام یا مردان احتمالا خطرناک دیگری، مانند محسن( همسر سابقش) یا منتقد سینما(بابک حمیدیان) که به وضوح تنها نگاهی جنسی به رعنا دارد نیز نوعی «اجرای بیرونی» (acting out) مکانیسم‌های دفاعی است: به‌جای کلام و انعکاسِ درون، سوژه به رفتارهای خطرناک پناه می‌برد تا اضطراب و تنش ناشی از محرومیت‌های ادیپی و تقابل میان زندگی و مرگ (اروس و تاناتوس) را «تقلیل» دهد؛ اما سرانجام همین تجربه‌ها باعث پشیمانی و احساس پوچی می‌شوند.

    پیر پسر به همراه لیلا حاتمی

    فراموش نکنیم که رعنا می‌توانست همانطور که علی گفت به خانه ای با یک دهم قیمت نرود ,ماشین ظرفشویی را قبول نکند, اولین پول را از غلام نگیرد,پول گرفته شده را خرج نکند, اجازه حضور شبانه غلام (که قبل تر رفتارهایی چون عکس گرفتن از عکسش و خواسته نامعقولش را دیده ) را در خانه اش ندهد و در نهایت زمانی که تصمیم به بازگرداندن پول گرفت تنها پول را در ماشین غلام می‌ذاشت و می‌رفت شاید نیازی به دوباره نشستن در ماشین نبود – این امر البته به این معنی نیست که رعنا مقصر تجاوز است بلکه تنها نشان دادن فرآیندهای ناهشیار ما در تصمیم گیری است.

    در مجموع، این چرخهٔ اغوا–خودزنی–پشیمانی را می‌توان به‌عنوان یک سامانهٔ پویای «خودویرانگری» (self-destructive pattern) دید که در آن سوژه هم‌زمان جویای عشق و تأیید است، اما از سوی دیگر، تحت فشار سوپرایگو و نیروی کشندهٔ ناهشیار، دست به مجازات خود می‌زند.

    مردی که قانون نداشته باشد تا ابد پسر باقی میماند

    در فیلم پیر پسر، دیالوگی که از مادر علی نقل می‌شود یکی از مهم‌ترین جملات فیلم است و کارکردی کاملاً نمادین در ساختار روان‌کاوانه روایت دارد. غلام، پدر علی، این جمله را نقل می‌کند:

    مردی که قانون نداره همیشه پسر می‌مونه.

    غلام مردی بدون قانون است پس پیر پسر نه علی بلکه غلامی است که از ابتدا قانون نداشته.

    در نظام فکری فروید کودک زمانی که به دنیا می آید در فضایی به نام نارسیسیزم اولیه در پی ارضای نیاز خود است تا زمانی که به موقعیتی بر می‌خورد که متوجه می‌شود نمی‌تواند هر زمان که بخواهد نیاز خود را پاسخ دهد.

    زمان مورد نظر زمانی است که قانون به نظام ناهشیار وارد می‌شود . اما اگر کودک قانون را ببیند اما انکار کند ساختار ذهنی او ساختاری «منحرف» ( pervert) پیدا می‌کند. او می‌داند خوب و بد چیست اما به آن تن نمی‌دهد. لذا می‌توان گفت کودک تا قبل از ورود قانون نیز پرورت است و در پی ارضای نیاز به هر روشی که شده ( به دیالوگ اگر با خودت نشد با جنازت توجه کنید)

    گویی در جهان فکری غلام ,قانون حتی اجازه حضور نداشته. غلام پدری داشته که او را به خانه سالمندان برده و پدرش زخم بستر گرفته. هنگام جا به جایی جنازه پدر آنقدر بوی تعفن شدید بوده که حتی از زیر تابوت رفتن او نیز امتناع کرده . پدر غلام در اینجا به عنوان سمبلی از قانون هیچ وقت بر روی شانه های غلام حضور نداشته .

    در دستگاه لکان ، «قانون» معادل درونی‌شدن نام پدر است همان نمادِ محدودکننده‌ای که میل را ساختارمند می‌کند و کودک را از مرحله‌ی لذت بی‌واسطه وارد نظم اجتماعی و جنسی می‌سازد. مردی که فاقد قانون است، یعنی از درونی‌سازی این مرجع پدرانه بازمانده، همچنان در مرحله‌ی پیش نمادین باقی مانده است؛ جایی که میل مهار نمی‌شود و سوژه، هرگز بالغ نمی‌گردد.

    در نگاه لکانی، این جمله معادل با «ورود به نظم نمادین» است. کسی که قانون را نپذیرفته، در سطح میل خام و بی‌واسطه باقی می‌ماند و نمی‌تواند وارد زبان، ساختار اجتماعی یا رابطه‌ی متقابل شود.

    بنابراین، این دیالوگ به‌ شکلی صریح و استعاری، غلام را به‌عنوان همان پیر پسر معرفی می‌کند: مردی که با وجود سن بالا، از نظر روانی هنوز «پسر» است؛ چون فاقد قانون است. او میل دارد، بدون آن‌که مسئولیت داشته باشد. او می‌خواهد، بدون آن‌که پاسخگو باشد.

    تمیزکاری علی: نقش جبرانی در غیاب قانون و لمس

    در پیر پسر، علی تنها کسی‌ست که فضای خانه را تمیز نگه می‌دارد. نه از سر وسواس، بلکه از سر ضرورت. خانه‌ای که در آن زندگی می‌کند، طبقه‌ی پایین، مشترک با پدر و برادر اگر توسط علی تمیز نشود، به ‌سرعت به فروپاشی کامل می‌رسد. در غیاب قانون، اقتدار و نظم پدرانه، علی به‌ شکلی خاموش نقش نگه ‌دارنده ساختار را به‌ تنهایی بر عهده گرفته است. او به‌جای اتکا به مرجع نمادین، خودش بدل به منبع نظم می‌شود. تمیز می‌کند، چون این کار تنها کاری ا‌ست که می‌تواند برای حفظ شکل و انسجام این محیط بی‌ساختار انجام دهد.

    این تمیزکاری، همچنین، در سطح بدنی اهمیت دارد. علی دائماً در تماس با سطوح، اشیاء و دیوارهای خانه است اما نه با بدن انسان دیگر. تماس او، تماس با خانه است، نه با انسان.

    در سطح نمادین:

    علی بدن خانه را لمس می‌کند، چون نمی‌تواند بدن زن را لمس کند.

    او از لمس رعنا ناتوان است؛ حتی زمانی که فرصت و خواست آن فراهم شده. این ناتوانی، به‌لحاظ روان‌کاوانه، معادل عدم عبور موفق از مرحله‌ی نمادین میل و تثبیت ‌شدن در یک وضعیت انفعالی است جایی میان نگاه و عمل، بدون گذار.

    نقطه‌ی اوج روانی فیلم، جایی ا‌ست که علی تمیزکاری را رها می‌کند. این تصمیم، در ظاهر یک انتخاب جزئی است، اما در سطح روانی، به معنای امتناع از ایفای نقش جبرانی در ساختاری ا‌ست که او را در موقعیت «پسر بالغ نشده» نگه‌ داشته.

    از این لحظه، علی وارد مسیر کنش می‌شود: پدر را در خانه حبس می‌کند، مواد مخدرش را از بین می‌برد، و روند بازجویی و مواجهه را آغاز می‌کند.

    رها کردن تمیزکاری، آغاز عبور علی از موقعیت پسر منفعل به سوژه‌ای کنش‌گر است اگرچه این کنش‌گری دیر اتفاق می‌افتد و هزینه‌اش، مرگ است.

    استفاده تابلو مسیح در پیر پسر

    اما این ساختار زمانی ترک می‌خورد که رعنا وارد می‌شود. زن، میل را با خود می‌آورد؛ نه در قالب نگاه مردانه، بلکه به‌ شکل کنشی زنده، فعال و دعوت‌گر. رعنا علی را به خانه‌اش می‌برد. فضا فراهم است. اما علی هنوز نمی‌تواند دست دراز کند و عقب می‌کشد.

    با این حال، این عقب ‌نشینی، مثل گذشته، صرفاً انفعال نیست. علی دچار تنش است، آشفتگی دارد و برای نخستین ‌بار، به‌جای خنثی‌سازی میل، آن را در خود حس می‌کند. او پس از بازگشت، به آینه نگاه می‌کند و با خشمی بی‌سابقه به خود می‌گوید: خاک تو سرت

    این لحظه، نخستین بروز خودآگاهانه‌ی میل در روان علی است.

    در سکانسی دیگر رعنا به دنبال علی می‌دود صورتش را نزدیک می‌آورد و می‌گوید: تو که بلد نیستی

    سپس، او را می‌بوسد.

    این بوسه، برخلاف تماس‌های تحمیلی پدر، یا اغواگری منفعلانه‌ی دیگر زنان، بیداری میل را در علی ممکن می‌سازد. لحظه‌ای ا‌ست که میل، نه به ‌عنوان نظریه، بلکه مانند‌ یک کشش بدنی، در او به رسمیت شناخته می‌شود.

    او لمس نمی‌کند، اما میل به لمس را می‌فهمد. و همین «فهم» او را از تماس با خانه بی ‌نیاز می‌کند.

    پس از این، علی دیگر خانه را تمیز نمی‌کند. نه از سر قهر، نه از بی‌حوصلگی، بلکه چون دیگر نیاز ندارد از طریق خانه، نظم و تماس را جایگزین کند. او اکنون، میل را شناخته و به‌زودی وارد فاز کنش می‌شود: پیگیری رعنا، تقابل با پدر، و پرسش از حقیقت دفن‌شده.

    استفاده نقاشی رستم و سهراب در فیلم پیر پسر

     در هر رابطه جنسی چهار نفر حضور دارند.

    اگر چه فروید جمله بالا را به این منظور بیان کرد که رابطه ی جنسی فقط میان دو نفر ظاهری و فیزیکی نیست و حضور چهره های روانی ناپیدا و پنهان در ذهن دو نفر رابطه بیان کرده اما در فیلم به معنای واقعی کلمه رابطه ای 4 نفره  شکل گرفته. با حضور و مشاهده رعنا توسط پسرها کارگردان در نکته ای طنز آمیز ناهار آن روز خانه غلام را سه سوسیس در ماهیتابه که در حال سرخ شدن هستند را نشان میدهد. همان شب اما با مواجه ای که رضا با رابطه سه نفره غلام-رعنا-علی شکل گرفته دست از این رابطه می‌کشد و شروع به خوردن خیار خودش می‌کند.

    حال رابطه ای سه نفره شکل گرفته که هر کدام از مردهای رابطه سعی بر تحقیر هم دارند تا بتوانند در این رقابت ادیپال پیروز شوند. غلام به علی صفت هایی زنانه می‌دهد و علی به غلام انگ سطحی  بودن و نفهمی می‌زند. گویی علی تنها در این رابطه است که میتواند کنش‌گر باشد. فروید در مقاله« گونه‌ای خاص از انتخاب ابژه در مردان»اولین پیش شرط عشق ورزیدن که فروید در این مقاله آن را بررسی می‌کند ضرورت و لزوم وجود یک «شخص سوم دل‌آزرده» است.

    استفاده تابلو در فیلم پیر پسر

    یعنی شخص عاشق، هیچ گاه زن آزادی را به عنوان ابژه‌ی عشق بر نمی‌گزیند-یعنی دختری ازدواج نکرده یا زن متاهلی که مستقل و جداست- بلکه فقط زنی را انتخاب می‌کند که مرد دیگری به عنوان شوهر، نامزد و یا دوست، ادعای تملک او را دارد.

     حتی  در مواردی، این پیش شرط چنان محکم و قوی به نظر می‌رسد که یک زن ممکن است تا زمانی که به هیچ مردی تعلق ندارد، با بی اعتنایی و حتی  پس زدن این شخص مواجه شود، اما به محض آن‌که وارد رابطه با  مرد دیگری شد، به ابژه‌ی احساسات پرشور او تبدیل می‌شود.

    البته که با گفته های خود براهنی این بخش از فیلم با نگاه به برادران کارمازوف و فئودور کارمازوف آن پیرمرد شیاد که زنان متعدد را دوست داشت و با پسرش دیمیتری سر گروشنکای زیبا می‌جنگید نوشته شده که البته همان هم رنگ و بوی ادیپال دارد.

    کنش دیرهنگام: از میل بیدارشده تا مرگ سوژه و پدر

    بوسه رعنا برای علی صرفاً تماس با زن نبود؛ تماس با میل بود. پس از این لحظه، علی نه تنها دیگر خانه را تمیز نمی‌کند، بلکه به‌تدریج زبان و مطالبه را هم به‌کار می‌گیرد. این همان گذار بنیادینی ا‌ست که روانکاوی لکان از آن با عنوان ورود به نظم نمادین یاد می‌کند: سوژه‌ای که از سکوت، به کلام و از انفعال، به پرسش می‌رسد.

    او ابتدا از رعنا بازمی‌ماند نه به‌دلخواه، بلکه چون پدر وارد می‌شود و رعنا را با پول، فریب و تهدید، به سمت خود می‌کشد. رعنا ناپدید می‌شود و علی، که پیش‌تر تمیز می‌کرد، سکوت می‌کرد و با منطق ملایم به تحقیر پاسخ می‌داد، این ‌بار سکوت نمی‌کند.

    او از غلام می‌پرسد: رعنا کجاست؟

    پاسخ نمی‌شنود. پافشاری می‌کند. غلام را در همان خانه حبس می‌کند. موادش را از بین می‌برد و از او اعتراف می‌گیرد.

    این مرحله، همان لحظه‌ی بازگشت امر سرکوب ‌شده با خشم است. علی برای نخستین بار، نه ‌تنها میل را می‌پذیرد، بلکه زبان و کنش را هم به‌کار می‌گیرد. او «پدر» را که همیشه قانون‌گریز و میل ‌محور بوده، به جایگاه متهم فرو می‌کشد. اما این کنش دیررس است.

    زمانی علی پدر را می‌کشد که رعنا مرده، رضا مرده، و خودش نیز زخمی و رو به مرگ است. در نهایت، او با ضربه‌ای فیزیکی، پدر را می‌کشد و خود، هم‌ زمان با پدر می‌میرد.

    از نگاه روان‌کاوی، این مرگ دوگانه نشانه‌ی یک شکست ساختاری‌ است: سوژه‌ای که بیش از حد در موقعیت پسر مانده، وقتی بالاخره میل را می‌فهمد و وارد کنش می‌شود، نمی‌تواند آن را در ساختار تثبیت کند.

    قانون، با خشونت بازمی‌گردد اما خیلی دیر.

    بررسی موضوعاتی در «پیر پسر»

    در فیلم پیر پسر، اسامی شخصیت‌ ها و مکان ‌ها و حتی موسیقی  و نقاشی ها صرفاً عناصر داستانی نیستند، بلکه نقش‌های نمادین و روان‌کاوانه‌ای در ساختار معنا ایفا می‌کنند.

    اسامی شخصیت‌های پیر پسر

    غلام، در واژگان فارسی، به معنای «پسرک» یا «برده» است؛ فردی که نه استقلال دارد و نه جایگاه اجتماعی تثبیت‌شده. در ساختار روان‌کاوانه فیلم، غلام واجد دوگانگی است: او از یک‌ سو پدر خانواده است و از سوی دیگر، در سطح روانی در موقعیت پسر باقی مانده است. به همین دلیل می‌توان تعبیر «پیر پسر» را نه به علی، بلکه به غلام اطلاق کرد؛ مردی فاقد قانون درونی‌شده، با میل‌های بدوی، بدون گذار از مرحله‌ی نمادین.

    رعنا اسمی با بار فرهنگی خاص است که در ادبیات فارسی تداعی‌گر زنی زیبا و برانگیزاننده است. در این فیلم، رعنا هم کارکردی دوگانه دارد: از یک ‌سو، ابژه‌ی میل برای غلام و علی است و از سوی دیگر، عنصری کنش‌گر که میل علی را فعال می‌کند، هرچند این میل به تحقق نمی‌رسد. رعنا، به‌عنوان زن در ساختار میل، در نهایت همچون دیگر زنان روایت، حذف می‌شود. نه با ترک یا خروج بلکه با مرگ.

    استفاده نقاشی در فیلم سینمایی پیر پسر

    مکان‌های فیلم پیر پسر

    خانه

    خانه‌ی غلام ساختاری سه‌لایه دارد که می‌توان آن را بررسی کرد

    حیاط: محل دفن دو زن (مادر رضا و رعنا) است. این فضا، محل انکار و واپس‌زنی میل و خشونت علیه زنان است. دفن‌شدن زنان در یک نقطه‌ ثابت، حیاط را به نماد تراکم امر سرکوب‌شده تبدیل می‌کند.

    طبقه پایین: محل سکونت غلام و دو پسر اوست. این فضا آلوده، بی‌نظم و وابسته به مراقبت علی است. علی وسواس تمیزکاری، سعی دارد نوعی کنترل بر این فروپاشی اعمال کند. حضور تابلوی «رستم و سهراب» در این طبقه نیز به‌وضوح دلالت دارد بر درون‌مایه‌ی پدرکشی.

    طبقه بالا: در ابتدا خالی است و با ورود رعنا معنا پیدا می‌کند. این طبقه به‌طور نمادین، فضای فانتزی میل است. با این حال، ساختار خانه پذیرای این میل نیست. رعنا از طبقه بالا، در نهایت به حیاط منتقل می‌شود؛ از سطح فانتزی به مرگ.

    سمساری

    سمساری متعلق به غمخوار(با بازی محمدرضا داوودنژاد)، دوست غلام است و جایی ا‌ست که اشیاء مستعمل، بی‌صاحب و فراموش‌شده نگهداری می‌شوند. رعنا اولین بار در این مکان دیده می‌شود. در سطح نمادین، سمساری معادل فضای ناخودآگاه و انبار گذشته‌های سرکوب‌شده است.

     رعنا از همین نقطه به خانه غلام منتقل می‌شود، در امتداد همان منطق: زن به‌ مثابه ابژه، از بایگانی ناخودآگاه وارد فضای میل می‌شود. در سمساری نقاشیِ رستم و سهراب که از نظر روانکاوی، صحنه‌ای است از تراژدیِ ادیپی و قتلِ پدرانه–پسرانه. در این تصویر، سهراب که تجسم شورِ جوانی، نیرو، طغیان و میل به سرنگونی اقتدارِ پدر است، بی‌خبر از پیوند خونین خود، علیه رستم می‌جنگد. و رستم — ناآگاه از پدر بودن( انکار پدر رضا بودن توسط غلام را به یاد آورید) — با تمام نیرویش او را سرکوب می‌کند.

    کافه/کلاب

    کافه، به‌عنوان یکی از معدود فضاهای بیرونی در پیر پسر، نماد ورود به جهانی ‌است که قواعدش با خانه‌ پدر تفاوت اساسی دارد. این فضا پر از بدن‌های نیمه‌عریان، زبان رها، تماس مستقیم و میل آشکار است. در این محیط، امر نمادین مدرن یعنی ساختاری که در آن سکسوالیته، رابطه، و انتخاب آزادانه‌تر تجربه می‌شود حاکم است. اما سوژه‌ای که در ساختار سنتی و پدرسالارانه پرورش یافته، مانند علی، نه ابزار زبانی برای مشارکت در این فضا دارد، نه آمادگی روانی برای لمس یا مواجهه با میل.

    در نگاه لکانی، علی هنوز در وضعیت سوژه خیالی گرفتار است: رابطه‌اش با میل درونی ، کنترل‌شده و مبتنی بر انکار است. در مقابل فضای کافه، سوژه را مجبور می‌کند میل را نه‌ فقط ببیند، بلکه با آن وارد کنش شود. اما علی فاقد دال‌های لازم برای ورود به این نظم است نه زبان اغوا را بلد است، نه بدنش در تماس است و نه حتی می‌تواند در رقابت مردانه (با نویسنده، یا محسن همسر سابق رعنا) شرکت کند.

    بنابراین، واکنش او عقب‌نشینی ا‌ست. بدنش جمع می‌شود، تماس چشمی را قطع می‌کند و سعی می‌کند از میدان دید خارج شود. این رفتار، نه از اخلاق یا نجابت، بلکه از ناتوانی در ادغام با نظمی‌ است که ساختار روانی‌اش با آن ناهماهنگ است.

    پیر پسر درحال رقص

    موسیقی کورتانیدزه محسن نامجو

    پس از اعلام پیروزی غلام موسیقی در سمساری غمخوار پخش می‌شود که با رقص چاقوی غلام و فرو کردن آن چاقو در غلاف همراه است. در این موسیقی، کورتانیدزه، همان کشتی‌گیر گرجی است که بارها علیرضا حیدری را شکست داد و در ذهن ورزش‌دوستان ایرانی، به‌نوعی به نماد «تحقیر شدن»، «زخم غرور » و «ناامیدی در برابر دیگری قدرتمند» بدل شد.

    نامجو با انتخاب نام و روایت اغراق‌آمیز و طنزآلود، شکست‌های حیدری را به استعاره‌ای برای نوعی تکرار تاریخی تبدیل می‌کند: همان‌طور که در ترکمانچای، ایرانیان در برابر امپراتوری روسیه تحقیر شدند، در برابر کورتانیدزه هم یک شکست تکراری و دردناک، اما این‌بار در میدان ورزش، تجربه شد.

    اما نامجو فقط به سوگواری نمی‌پردازد؛ بلکه با بازی با زبان، ریتم و ایهام‌های جنسی (که به‌نوعی «پیرزوی دیگری» و «نفوذ به حریم من» را تداعی می‌کند) این شکست را به یک پیروزی دیگرگونه برای ابژهٔ میل بدل می‌کند: نوعی لذتِ دردناک، یک شکست–پیروزی، یا حتی کامیابی مازوخیستی. این حال‌وهوای جنسی پیروزمندانه در قطعه به‌خوبی شنیده می‌شود؛ گویی شکست، در همان حال که تحقیر است، بدل به صحنه‌ای از تمتع و نوعی پذیرش و لذت می‌شود—آنچه در روان‌کاوی لکانی، ژوئیسانس نام دارد.

    نقاشی ها 

    در فیلم تابلوهایی از کاراواجو, هولباینو مونک, جنتیلسکیو محصص وتابلویی از رستم سهراب در پستوی سمساری دیده می‌شود. این تابلوها نه فقط به عنوان ابژه ای تزئینی بلکه به منزله لایه های دیداری فیلم در بافت میزانسن و روایت تنیده شده‌اند.

     دو نقاشی در اتاق علی است, اولی توماس شکاک که وارث زخمی کهنه است: توماس برای باور رستاخیز مسیح, انگشت خود را در زخم بدن او فرو می‌برد.

    و دومی مسیح در تابوت که نماد فروپاشی خیالِ پدر جاودان است؛ سوژه با مرگ و فقدانِ مطلق روبه‌رو می‌شود، جایی که قانون و معنا از کار می‌افتد و اضطراب عریانِ امر واقع آشکار می‌شود.همان طور که داستایوفسکی در مواجه با نقاشی مسیح در تابوت هولباین از بی تابی فرو می پاشد. در برادران کارمازوف نیز این تصویر را در دل بحران ایمان شک و مرگ خدا به کار می‌برد.مرگ خدا نه کنایه ای فلسفی ,بلکه حقیقتی بصری است: بدن رستاخیز نیافته متلاشی شونده و  بی امید.

    استفاده تابلو جیغ در پیر پسر

    نقاشی اتاق رعنا 

    نقاشیِ جیغ (The Scream) اثر ادوارد مونک، یکی از پرشورترین و مشهورترین تجسم‌های اضطراب انسانی است و از نگاه روان‌کاوانه، تصویری است از مواجههٔ عریانِ سوژه با امر واقع (the Real) — چیزی که بیرون از معنا و زبان قرار دارد و مهارناشدنی و هولناک است. در واقع رعنا که با قبول کردن پول غلام و اجازه دادن به او برای اینکه شبی در خانه اش بخوابد با واقعیتی هولناک رو به رو می‌شود.

    جیغ یک لحظهٔ نابِ اضطراب و گسست است، جایی که سوژه میان بودن و نبودن، میل و ترس، ایستاده و صدایی بی‌صدا را از ژرفای روان فریاد می‌کشد.

    نقاشی های استفاده شده در فیلم به طور غالب حول بدن, زخم , تجربه سایکوسوماتیک و لمس می چرخد. اما این بدن زنده یا اروس مسلک نیست. بلکه بدنی است در وضعیت آسیب در آستانه مرگ یا پس از مرگ. بدنی که همزمان محل رنج و محل حقیقت است.

    حذف پدر 

    اکتای براهنی در مصاحبه ای اعلام میکند که پدرش رضا براهنی بزرگ او را مجبور میکرده که روزانه 50 صفحه کتاب بخواند و هر شب این 50 صفحه را از او می‌پرسیده. در مصاحبه‌ها اکتای صراحتاً گفته که بودن تحت سایهٔ پدر، هم نعمتی بوده و هم چالشی بزرگ. او اشاره کرده است که در بدو ورود به عرصهٔ سینما، مسئولان ارشاد و رسانه‌ها تردید می‌کردند که آیا خواسته صرفاً نام و اعتبار پدر را خرج کند یا واقعاً توانایی مستقل دارد؛ به‌ویژه تلاش می‌کرد تا پروژه‌هایی با امضا و سبک شخصی خود بسازد و نه پروژه‌ای که تنها برگرفته از سابقهٔ خانوادگی باشد.

    در پیر پسر علی و رضا برای فهمیدن جای رعنا مجبور به زندانی کردن و به نوعی گذر از پدر قلدر خود هستند. مواد های او را جمع میکنند رضا به اتاق ممنوعه و قفل خانه میرود و با سالن آرایش تار عنکبوت بسته مادر مواجه میشود. پدر را در خانه حبس می‌کنند. رضا براهنی در اواخر عمر خود دچار آلزایمر بود و بعید نیست که بایستی در خانه حبس می‌شد. علی و رضا با پدری که دیگر هیچ قانونی نمانده که زیر پا نگذارد مواجه می‌شوند. غلام درخانه می‌شاشد.سطل استفراغ به روی سر رضا خالی میکند دیگر نه در لفافه بلکه واضحا میگوید رضا پسر خسرو است.

    پدر کارگردان فیلم پیر پسر

    اعلام میکند با رعنا چه کرده درگیری به اوج می‌رسد و هم پدر همچون رستم پسر را و هم پسر همچون ادیپ پدر را می‌کشد. این فیلم را سه بار در سینما مختلف در سه جای مختلف شهر تماشا کردم در هر سه بار  پس از ضربه ی چاقوی علی به غلام صدای دست زدن و شعف تماشاگران بلند شد.  این همان چیزی بود که اکتای براهنی میخواست؟ گذر از نام رضا براهنی یا نه صرفا اقتباسی از لیستی از نمایشنامه ها و رمان ها که در تیتراژ آورده بود؟

    در این چند روزه اکتای به تندی به هر کسی که بر فیلم او نقد منفی می‌نویسد می‌تازد, بلاک می‌کند و انگ می‌زند. پدر درون او همچنان زنده است.به هر حال پیر پسر فیلم مهمی است آنقدر که در این مقاله طولانی که فقط از جنبه ی روانکاوی آن را بررسی کردیم و باز  همه نکات در آن گنجانده نشده.

    سخن سردبیر

    آنچه خواندید نه صرفاً تحلیلی بر یک فیلم، بلکه سفری به اعماق ناهشیار جمعی، میراث‌های پدرانه، و میل‌های دفن‌شده بود؛ سفری که در تقاطع سینما، روانکاوی و فرهنگ ایرانی شکل گرفت.

    «پیر پسر» برای ما تنها یک روایت سینمایی نیست، بلکه آینه‌ای‌ست از کشمکش‌هایی دیرپا: میان فرزند و پدر، سنت و نوآوری، میل و قانون. آنچه در قاب‌ها و دیالوگ‌ها می‌گذرد، بازتابی‌ست از زخم‌های ما، عقده‌های ناگشوده، و پرسشی بنیادی درباره امکان رهایی از سایه‌ی پدر—پدری که شاید دیگر نباشد، اما همچنان در زبان، بدن و حافظه ما زنده است.

    امید است این تحلیل بتواند دروازه‌ای برای خوانش‌های تازه‌تر، گفت‌وگوهای بین‌رشته‌ای، و توجهی جدی‌تر به روانکاوی در بستر فرهنگ و هنر ایران گشوده باشد.
    زیرا گاهی تنها با نگریستن به اعماق است که می‌توان صورت مسئله را از نو نوشت.

  • نظریه خودکشی امیل دورکیم؛ جوامع چه نقشی در خودکشی افراد دارند؟

    نظریه خودکشی امیل دورکیم؛ جوامع چه نقشی در خودکشی افراد دارند؟

    امیل دورکیم (Émile Durkheim ۱۸۵۸-۱۹۱۷) یک جامعه‌شناس فرانسوی بود که بیشتر به خاطر مطالعاتش پیرامون موضوع خودکشی شهرت دارد. دورکیم در کتاب خود با نام «خودکشی» که در سال 1897 منتشر شد، عوامل اجتماعی مؤثر بر خودکشی را تحلیل و استدلال کرد که این فقط یک مشکل شخصی نیست، بلکه یک پدیده اجتماعی است که تحت تأثیر روابط و هنجارهای درون یک جامعه قرار دارد.

    تعریف انواع خودکشی از دید دورکیم

    دورکیم چهار نوع خودکشی را شناسایی کرد: خودخواهانه (Egoistic)، نوع‌دوستانه (Altruistic)، آنومیک (Anomic) و جبرگرایانه (Fatalistic).

    خودکشی خودخواهانه

    خودکشی خودخواهانه یا Egoistic که بخش اول آن از ایگو یا منیّت تشکیل شده، زمانی اتفاق می‌افتد که فرد فاقد یکپارچگی اجتماعی یا احساس تعلق در یک جامعه است. در این نوع از خودکشی، رابطه فرد با جامعه و محیط بسیار ضعیف و کمرنگ بوده و فرد در بافت جامعه حضور چشمگیری ندارد و منزوی گشته است. به عبارتی چنین افرادی خودکشی می‌کنند، چون اتصالی به جمع ندارند و از آن غایب هستند. این غیبت می‌تواند منجر به بی‌معنا شدن، بی‌علاقگی، مالیخولیا و افسردگی و در نهایت مرگ شود.

    خودکشی نوع‌دوستانه

    خودکشی نوع‌دوستانه یا ایثارگرایانه، نقطه مقابل خودکشی خودخواهانه است؛ یعنی زمانی اتفاق می‌افتد که فرد نسبت به گروه احساس یکپارچگی و تعهد بیش از حد قوی دارد و این خودکشی را وظیفه خود می‌داند. خودکشی زنان پس از فوت همسر، خودکشی افراد قبیله پس از فوت رئیس قبیله و هاراکیری در ژاپن از این نوع خودکشی‌ها محسوب می‌شوند. نمونه دیگری از خودکشی نوع‌دوستانه، ممکن است شامل سربازانی باشد که خود را فدای کشورشان می‌کنند، یا افرادی که دست به خودکشی می‌زنند تا عزیزان خود را (در مقیاس بزرگ‌تر، تمام هموطنانشان را) از رنج نجات دهند.

    خودکشی آنومیک

    خودکشی آنومیک یا بی‌قانون، در غیاب مقررات اجتماعی رخ می‌دهد؛ یعنی زمانی که افراد در زندگی خود فاقد جهت و هدف هستند. این نوع خودکشی در شرایطی از اجتماع رخ می‌دهد که استانداردها ، ضوابط و ارزش‌های اجتماعی فروریخته و عدم ثبات اجتماعی فراگیر می‌شود. شکست بازار بورس در سال 1930 در آمریکا، مواردی از چنین خودکشی‌هایی را رقم زد.

    خودکشی جبرگرایانه

    در نهایت به مورد چهارم یعنی خودکشی جبرگرایانه می‌رسیم. این مورد هم زمانی اتفاق می‌افتد که احساس ناتوانی و ناامیدی بر فرد غلبه می‌کند و فشار ضوابط، قوانین و ارزش‌های اجتماعی چنان بر او سنگینی می‌کند که خود را اسیر آن‌ها تصور کرده و راه نجاتی جز خودکشی پیش پا نمی‌بیند. خودکشی جبرگرایانه در جوامعی انجام می‌شود که شهروندانش ترجیح می‌دهند بمیرند تا زندگی کنند. برای مثال، ممکن است که برخی از زندانیان مرگ را ترجیح بدهند تا در یک زندان با سوءاستفاده مداوم و نیز مقررات بیش از حد سخت زندگی کنند. البته دورکیم معتقد بود خودکشی جبرگرایانه تنها یک بحث نظری است و احتمالاً در واقعیت وجود ندارد.

    جوامع چه نقشی در خودکشی افراد دارند؟

    دورکیم استدلال کرد که نرخ خودکشی در جوامعی با پیوندهای اجتماعی ضعیف‌تر بالاتر است و ادغام اجتماعی عامل مهمی در پیشگیری از خودکشی است. او همچنین استدلال کرد که هنجارها و ارزش‌های اجتماعی در شکل‌دهی میزان خودکشی نقش دارند و برخی باورهای فرهنگی و مذهبی ممکن است بر اینکه خودکشی قابل قبول یا تابو تلقی شود، تأثیر بگذارند.

    خودکشی رفتاری دفاعی از سوی ایگو در برابر روانپریشی است.

    (فروید، 6 ژوئن 1907)

    به عقیده فروید، ایگو نمایان‌گر بخشی از روان است که میان اید (id)، که بازنمایی امیال و انگیزه‌های اولیه ماست و سوپرایگو که بازنمایی ارزش‌های اخلاقی و هنجاری ماست، واسطه می‌شود. هنگامی که اید یا سوپرایگو بر ایگو غلبه می‌کنند، این اتفاق ممکن است منجر به پریشانی روانی و حتی به صورت بالقوه روان‌پریشی شود. در این صورت، خودکشی را می‌توان راهی برای دفاع ایگو از خود در برابر فشارهای روانی طاقت‌فرسا، چه از درون فرد و چه از سمت منابع بیرونی در نظر گرفت.

    به این ترتیب، هم نظریه دورکیم و هم نظریه فروید، اهمیت عوامل اجتماعی و روانی را در درک و پیشگیری از خودکشی تاثیرگذار می‌دانند. درحالی‌که دورکیم بر علل اجتماعی خودکشی تمرکز دارد، نظریه فروید نقش روان افراد را در تعیین خطر خودکشی برجسته می‌کند.

    ایگو محصول رابطه بیگانه‌گر سوژه با زبان است که سوژه را به سمت تبدیل شدن به سوژه‌ی دال سوق می‌دهد.

    (ژاک لکان)

     

    این نقل قول نشان می‌دهد که ایگو یا احساس خود، بر اساس رابطه سوژه با زبان و ارتباط با دیگران شکل می‌گیرد. به عقیده لکان، احساس سوژه از خود ثابت یا پایدار نیست، بلکه از طریق نحوه بازنمایی و تشخیص آن‌ها توسط دیگران از طریق زبان شکل می‌گیرد.

    در مجله تجربه زندگی بخوانید: زندگی نامه ژاک لکان (۱۹۰۲-۱۹۸۱)

    این ایده با نظریه خودکشی دورکیم هم مرتبط است، زیرا هر دو اهمیت پیوندها و روابط اجتماعی را برای بهزیستی روانشناختی یک فرد در نظر می‌گیرند. فقدان ارتباطات اجتماعی می‌تواند به احساس انزوا و ناامیدی که از عوامل خطر برای خودکشی است، کمک کند.

    در نهایت، مهم است بدانیم که خودکشی یک موضوع پیچیده با علل بالقوه بسیار و اغلب نتیجه ترکیبی از عوامل اجتماعی، روانی و شخصی است. وقتی کسی احساس می‌کند که چاره‌ای جز خودکشی ندارد، برای ما به عنوان یک جامعه مهم است که هر کاری که می‌توانیم برای جلوگیری از وقوع چنین فاجعه‌ای انجام بدهیم.

    فارغ از اینکه چرا موضوع خودکشی به ذهنمان راه پیدا می‌کند یا چه دلیلی برای آن پیدا می‌کنیم، حرف زدن با یک فرد امن یا قرار گرفتن در محیطی امن، می‌تواند برایمان کمک‌کننده باشد و ما را از آن فکر و اقدام دور کند.

    چنانچه در این زمینه نیاز به کمک فوری دارید، با اورژانس روانپزشکی تماس بگیرید.

    همچنین چنانچه نیاز به صحبت در فضایی امن و دریافت جلسات روان‌درمانی دارید، می‌توانید به شماره واتسپ ۰۹۰۲۱۱۱۰۸۶۵ بخش روان‌درمانی مرکز تجربه زندگی پیام بدهید.

  • من از تو نمی‌ترسم، با تو مقابله می‌کنم (مقاله سر مدوسای فروید)

    من از تو نمی‌ترسم، با تو مقابله می‌کنم (مقاله سر مدوسای فروید)

    فروید مقاله کوتاه «سر مدوسا» را در سال ۱۹۲۲ نوشت، اما تا زمان مرگش (۱۹۳۹) چاپ نکرد و مقاله در سال ۱۹۴۰ توسط وارثان او به چاپ رسید. دلیل امتناع فروید از انتشار این مقاله می‌تواند در جای دیگری قابل بررسی و تأمل باشد، اما به هر حال با در نظر گرفتن تبار یهودی فروید و ملاحظاتی که او را از انتشار کتاب «موسی و یکتاپرستی» هم در زمان حیاتش بازداشته بود، شاید بتوان به گمانه‌زنی‌هایی در این رابطه دست زد.
    مِدوسا (Medusa; Μέδουσα) در زبان یونان باستان در لغت به معنای نگهبان، محافظ و در اسطوره‌های یونان با نام دیگر گورگو (Gorgo) یکی از سه گورگون هیولایی بود که به عنوان انسان‌های مؤنث بالدار که روی سرشان به جای مو مارهای سمی زنده داشتند، توصیف می‌شدند. کسانی که در چشم مدوسا خیره می‌شدند، تبدیل به سنگ می‌شدند.

    مدوسا در اساطیر یونان باستان توسط قهرمان یونانی پرسئوس/پرسیوس/برساووش (Περσεύς; Perseus) سر بریده شد. نام پرسئوس در لغت ممکن است از یک فعل یونانی به معنای ویران کردن و تباه کردن و نابود کردن گرفته شده باشد یا به نقل از کارل دارلینگ باک، استاد زبان‌شناس و متخصص زبان‌های هندواروپایی، یک نام عامل به معنای غارتگر شهرها، یعنی یک سرباز اشغالگر باشد.

    یک ریشه‌شناسی عامیانه یونانی، پرسئوس را با نام مردمان پارسی‌زبان یعنی پارس‌ها یا یک پارس مرتبط کرده است. هرودوت، تاریخ‌نگار یونانی، این داستان را با طراحی کردن یک پسر خارجی به نام پرسِس (Πέρσης; Perses) برای پرسئوس که اسطوره‌شناسی یونانی او را به عنوان نیای پارس‌ها شناخته است، روایت می‌کند. به نقل از هرودوت ظاهراً پارس‌ها هم این روایت را می‌دانستند، چراکه خشایارشای بزرگ (پسر داریوش بزرگ و آتوسا دختر کوروش بزرگ) تلاش کرد تا از این نام برای اخاذی از ساکنان شهر آرگوس در زمان حمله‌اش به یونان استفاده کند، اما در نهایت در انجام این کار ناکام شد.

    سر بریده‌ی مدوسا در دست پرسئوس

    پرسئوس از پدرش زئوس (پادشاه ایزدان یونان) یک شمشیر الماس و یک کلاهخود تاریکی برای پنهان شدن دریافت کرد، از هرمس (ایزد سرعت) یک جفت صندل بالدار برای پرواز کردن و از خواهرش آتنا (الهه خرد، جنگاوری، صنایع دستی و نگهبان شهر آتن با اصالت اولیه اژه‌ای (Aegeus) که نام شهر آتن را به افتخار او چنین گذاشتند) یک شال پوستین و زره براق اژیس (Aegis). او سپس به غار گورگون‌ها رفت و در غار بالای سر مدوسای خفته رسید. با دیدن بازتاب مدوسا در زره براقش، در امان نزدیک شد و سر مدوسا را قطع کرد.

    او از آن پس از سر بریده مدوسا که قابلیتش را برای تبدیل کردن خیره‌شوندگان به سنگ حفظ کرده بود، به عنوان سلاحی برای سنگ کردن رقیبانش استفاده کرد، تا آنکه آن را به آتنا هدیه داد تا به عنوان نشان زرهی گورگون‌ها روی شال پوستینش قرار دهد که بر دوش و بازوها و روی سینه‌اش می‌آویخت.

    سر مدوسا در چه سالی نوشته شد؟

    فروید مقاله کوتاه «سر مدوسا» را در سال ۱۹۲۲ نوشت، اما تا زمان مرگش (۱۹۳۹) چاپ نکرد و مقاله در سال ۱۹۴۰ توسط وارثان او به چاپ رسید. دلیل امتناع فروید از انتشار این مقاله می‌تواند در جای دیگری قابل بررسی و تأمل باشد، اما به هر حال با در نظر گرفتن تبار یهودی فروید و ملاحظاتی که او را از انتشار کتاب «موسی و یکتاپرستی» هم در زمان حیاتش بازداشته بود، شاید بتوان به گمانه‌زنی‌هایی در این رابطه دست زد.

    مقاله سر مدوسا از فروید

    ما زیاد تلاشی برای تفسیر مضمون‌های اسطوره‌ای منفرد نکرده‌ایم، اما یک تفسیر در مورد سر بریده وحشت‌آور مدوسا به سادگی خودش را به ذهن متبادر می‌کند:

    سر بریدن = اخته کردن. بنابراین هراس‌افکنیِ مدوسا یک هراس‌افکنی از اختگی است که با رؤیت چیزی پیوند خورده است. تحلیل‌های متعددی ما را با موقعیت این هراس‌افکنی آشنا کرده‌اند؛ این زمانی اتفاق می‌افتد که یک پسربچه، کسی که تاکنون برای باور کردن تهدید اختگی بی‌تمایل بوده، در یک نظر اندام تناسلی زنانه احتمالاً متعلق به یک فرد بزرگسال را رؤیت می‌کند که توسط مو احاطه شده؛ و در اصل اندام تناسلی زنانه مادرش را.

    موهای روی سر مدوسا بارها در آثار هنری در قالب مارها به نمایش درآمده‌اند و این مارها بار دیگر از «گره‌خوردگی اختگی» سرچشمه می‌گیرند. این واقعیتی قابل توجه است که آن‌ها، هرچقدر هم که به خودی خود ترس‌آور باشند، در هر حال به واقع به عنوان یک فروکاهنده وحشت عمل می‌کنند، چراکه جانشین «قضیب/عورت/نری/پستان (penis; pes-; qadib; lingam)  شده‌اند؛ یعنی آنچه غیابش موجب وحشت می‌شود. این تأییدیه‌ای بر قانون فنی است که طبق آن تکثیر/چندگانه‌سازی نمادهای «قضیب/عورت/نری/پستان/دُم (خروس)/خروسک/نشان/دلالت‌گر» دلالت بر «اخته‌سازی/تخم(دان)کِشی/نسل‌کُشی/شمشیرکشی/چاقوکشی/سر بُریدن» (castration; kes-; qaṣṣar; śastra) ‌‌[یا ختنه‌کردن] دار[ن]د.

    رؤیت سر مدوسا، تماشاگر را از وحشت خشک می‌کند، او را تبدیل به سنگ می‌کند. مشاهده کنید که ما اینجا بار دیگر همان سرمنشأ (اصل و نسب) گره‌خوردگی اختگی را داریم و همان دگرگونی عاطفه را! چون خشک شدن به معنای شق‌شدن/سفت‌شدن/راست‌شدن (erection) است. بنابراین خشک شدن در وضعیت اصلی به تماشاگر دلداری و آرامش خاطر می‌دهد. او همچنان مالک یک قضیب/نری/دم/خروسک است و خشک شدن به او از این بابت اطمینان خاطر می‌دهد. [چون در این حالت تمامیت بدنش قضیب/نری است.]

    نماد وحشت توسط الهه باکره -آتنا- روی لباسش قرار گرفته است و به درستی، چون او به این شکل تبدیل به زنی دسترسی‌ناپذیر می‌شود و همه آرزومندی‌های جنسی را پس می‌زند، چراکه اندام تناسلی وحشت‌آور مادر را به نمایش می‌گذارد. از آنجا که یونانی‌ها اصولاً به شدت همجنس‌گرا بودند، اجتناب‌ناپذیر بود که در میانشان نمایندگی یک زن را به عنوان موجودی که چون اخته شده می‌ترساند و دفع می‌کند، بیابیم.

    اگر سر مدوسا جای نمایندگی اندام تناسلی زنانه [و موهایی که احاطه‌اش کرده‌اند] را بگیرد، یا چه‌بسا اگر تأثیرهای وحشت‌آور آن اندام را از تأثیرهای لذت‌بخش‌شان تفکیک کند، ممکن است به یاد آورده شود که به نمایش درآوردن اندام‌های تناسلی در دیگر ارجاعات به عنوان یک رفتار بلاگردان شناخته شده است. آنچه در خویشتنِ فرد وحشت برمی‌انگیزد، همان تأثیر را روی دشمن که فرد علیه او از خودش دفاع می‌کند، ایجاد خواهد کرد. ما در اثر رابله، پزشک، ادیب، راهب و نویسنده بزرگ عصر رنسانس (François Rabelais) خواندیم که چطور وقتی زن فرجش را شیطان به نشان داد، او پا به فرار گذاشت.

    اندام شق/راست مردانه هم تأثیری بلاگردان دارد، اما به لطف سازوکاری دیگر. به نمایش گذاشتن نری/قضیب (یا هریک از جانشینانش) معادل گفتن این حرف است: «من از تو نمی‌ترسم. با تو مقابله می‌کنم. من یک نری دارم.» پس این روش دیگری برای ترساندن روح شیطانی است.

    برای آن که این فرضیه به شکل جدی اثبات شود، لازم خواهد بود تا سرمنشأ این نماد تفکیک شده از وحشت در اسطوره‌شناسی یونانی و همچنین قرینه‌های آن در دیگر اسطوره‌شناسی‌ها مورد بررسی قرار گیرند.

    پی‌نوشت مترجم

    ۱. برای ترجمه برخی از مفاهیم کلیدی در مقاله فروید از ریشه‌شناسی دو زبان نیا-هندو-اروپایی یعنی زبان نیا-یونانی/هلنی و زبان نیا-هندو-ایرانی و همچنین زبان سامی عربی استفاده شده است.

    ۲. در اشاره فروید به هریک از جانشینان نری/قضیب، خشک شدن بدن زنی که سرش با موهای نمایان قابل رؤیت است (اخته نشده) به عنوان جانشینی برای مردی که نری دارد، در نظر گرفته می‌شود؛ چون یک زن همانند یک مرد می‌تواند کل بدن خودش را به عنوان نری در نظر بگیرد و از این رو می‌تواند از طرف یک مرد (یا یک زن) هم به عنوان نری در نظر گرفته شود.

  • شهر بی‌خاطره؛ یک خوانش لکانی

    شهر بی‌خاطره؛ یک خوانش لکانی

    دامنه این تغییرات چنان وسیع و سریع است که حتی در طول عمر یک نفر، چهره شهر چندبار عوض می‌شود؛ چنان‌که محله‌ای که در کودکی در آن بالیده بود، با آنچه اکنون آنجاست به کلی متفاوت است، محله کودکی‌اش دیگر وجود خارجی ندارد و جای آن را محله‌ای جدید گرفته که تازه ساخته شده است.

    چند دهه است که شهرهای ایران دستخوش تغییر چهره‌ای سریع و یک‌باره‌اند. وقتی صحبت از شهر است، به شکل معمول اشاره به کالبدی ساختاریافته است که طی چند نسل ایجاد و حفظ می‌شود. بدین ترتیب در شهرهای بیشتر مناطق دنیا می‌توانید در خانه‌ها و محله‌هایی ساکن شوید و زندگی کنید که چند نسل پیش نیز در خانه‌هایش زیسته‌اند؛ شهرهایی مانند پاریس، نیویورک، رُم و استانبول، همگی همین ویژگی را دارند.

    شهرهای ایران اما این‌گونه نیستند. در چهار دهه گذشته در ایران ساختمان‌ها یکی پس از دیگری تخریب شده و به جای آن‌ها ساختمان‌های جدید ساخته می‌شوند. در جایی که خیابان‌های باریک و کوچه‌هایی با خانه‌های کوچک محله‌ها را ایجاد کرده بود، اتوبان‌ها و شاهراه‌های جدید احداث می‌شود و‌ محله‌ها، خیابان‌ها، کوچه‌ها و خانه‌های پیشین از میان می‌روند. دامنه این تغییرات چنان وسیع و سریع است که حتی در طول عمر یک نفر، چهره شهر چندبار عوض می‌شود؛ چنان‌که محله‌ای که در کودکی در آن بالیده بود، با آنچه اکنون آنجاست به کلی متفاوت است، محله کودکی‌اش دیگر وجود خارجی ندارد و  جای آن را محله‌ای جدید گرفته که تازه ساخته شده است.

    فرقی نمی‌کند که از ابتدا ساکن آن محل بوده باشی یا نه. آنچه یک دهه پیش بود، دیگر نیست؛ گویی هرگز نبوده است، هرچند که در خاطره ما هست و با هر محرکی حضور خود را تحمیل می‌کند و به یادمان می‌آورد.

    حفظ کالبد ساختاریافته فیزیکی شهر، محیطی را ایجاد می‌کند که انسان در آن رشد می‌کند، بالنده می‌شود و می‌زیَد. بدین ترتیب از آنجا که شهر با کالبد خود در ذهن انسان نقش بسته و شناخته می‌شود، در ساحت امر واقع تبلور می‌یابد.

    واقعیت شهر برای هر کس به واسطه حواسش قابل دریافت است. شهروند شهر را لمس می‌کند، می‌بوید، می‌بیند و واقعیت آن را درمی‌یابد. شهر برای شهروند امر واقع است؛ یک ابژه است که با آن در رابطه است، از آن استفاده می‌کند، بر‌می‌گیردش و به آن استفاده می‌رساند. شهر کالبدی زنده است که شهروند با آن تعامل می‌کند و طی زیستش در آن، خاطراتش را می‌سازد.

    نسبت شهر و شهروند مانند نسبت مادر و فرزند است. همان‌طور که فرزند چهره مادرش را به خاطر می‌سپارد، در رابطه با او می‌بالد و وجودش را درونی‌سازی می‌کند، شهر را نیز به خاطر می‌سپارد، در رابطه با او می‌بالد و درونی‌سازی‌اش می‌کند.

    وجود مادر در امر واقع است که به روان فرزند قوام می‌بخشد، زیرا به تدریج طی رابطه‌ای که ویژه فرزند و مادر است، می‌فهمد که مادر با کالبدی که از او شناخته و به خاطر سپرده، حضور دارد و مراقبش است.

    نبود مادر یا نبود مراقب جایگزین به سان یک فرد، فرزند را از امکان درونی‌سازی تصویر کالبد واحد مادر محروم می‌کند و این محرومیت پریشانش می‌کند. او دیگر قادر به برساخت تصویر کالبدی واحد برای دال مادر نیست، چراکه هر تصویری می‌تواند مدلولش باشد. بدین ترتیب نقطه‌ی دوخت از میان می‌رود. دال‌ها مُغلَق می‌شوند. دال دیگر هر مدلولی را نمایندگی می‌کند که میل می‌طلبد و اشتراک اتفاق نظر در انتخاب مدلول از میان می‌رود. مدلول‌ها فردی می‌شوند و دال‌های فرد نمی‌توانند مدلولی را نمایندگی کنند که دیگری نیز کم‌وبیش آن را دریابد. به بیان دیگر امر نمادین کارکرد خود را از دست می‌دهد، زیرا نمادها دیگر امر واقع را نمایندگی نمی‌کنند و آنچه هست در امر خیالی می‌آرامد.

    در رابطه با لکان و تاثیرات او بخوانید: زندگی نامه ژاک لکان (۱۹۰۲-۱۹۸۱)

    شهری که کالبدش هر لحظه به واسطه تخریب بنا، خیابان و محله پیشین تغییر می‌کند، هر لحظه ارتباط بین امر نمادین و امر واقع را نزد شهروندش می‌گسلد. کالبد شهر در واقعیت عوض می‌شود، زنجیره دال‌هایی که در شهر نماینده خاطرات شهروند است و با آن تعامل می‌کند، به واسطه این تغییر مغلق می‌شود. دال‌ها دیگر نمایندگی از امر واقع ندارند و بدین سان تنها در امر خیالی نزج می‌گیرند. شهر بدین سان بدل به خیال می‌شود و دال‌های شهروندانش دیگر نماینده مدلولی که دیگری نیز کم‌وبیش آن را درمی‌یابد، نیست. بدین ترتیب شهروند در رابطه‌اش با شهر دچار نوعی سایکوز روزمره می‌شود، چراکه در شهری زندگی می‌کند که دال‌هایش نمایندگی امر واقع را نمی‌کنند و حاصلی جز پریشانی ندارد.

    در این شرایط هر بار که شهروند به کالبد شهر رجوع می‌کند، آن را متفاوت می‌بیند و نمی‌تواند برای دالش مدلولی داشته باشد که دیگری نیز کم‌وبیش آن را داشته باشد و وهم جای واقعیت می‌نشیند. آنچه خاطره شهروند از شهر است و تعاملات شهروندی‌اش را ساخته، در امر واقع مابه‌ازایی ندارد، گویی که زیستش در وهم و خیال بوده است! شهرهای ایران این‌گونه بدل به شهرهای بی‌خاطره شده‌اند.

  • آزمایش میلگرام چگونه جهان را در شوک فرو برد؟

    آزمایش میلگرام چگونه جهان را در شوک فرو برد؟

    این روزها که کوچک‌ترین مسائل شخصی و حیات انسان به امر سیاسی گره خورده و دانستن درباره سیاست از نان شب هم واجب‌تر شده، اگر به تاریخ نگاه کنیم، می‌بینیم که در طول تاریخ، افرادی در مقام‌های پایین‌تر مانند سربازان نظامی و مأموران امنیتی، با اطاعت از مافوق‌های خود، دست به جنایت‌هایی زده‌اند که تکرار آن‌ها غیرقابل تصور است.

     چه مافوقی باعث شکنجه­‌های وحشتناک و غیرانسانی زندانیان ابوغریب توسط سربازان آمریکایی شد؟ اکثر این سربازان در مستند «ارواح ابوغریب» (Ghosts of Abu Ghraib) اعتراف می‌­کنند که از کسی دستور می‌گرفتند و این شغل آن‌­ها بوده است و آن‌­ها هم مأمور بودند و معذور. اما تعدادی هم اقرار کرده­‌اند که گویی در آن زمان فرد دیگری بوده‌­اند و کارهایی انجام داده­‌اند که از خودشان انتظار نداشتند.

    آیا این همان بخش تاریک طبیعت آدمی نیست که میل به آسیب زدن و لذت بردن از شکنجه‌ی دیگری دارد و گاهی اوقات در جنایت‌­های بزرگ، پشت دستور مراجع قدرت پنهان می­‌شود؟ آیا باید مراقب بود که اگر بستری برای جنایت فراهم شود، هر آدمی می‌­تواند انتظار شنیع­‌ترین رفتارها را از خود داشته باشد؟

    میلگرام با آزمایش میلگرام یا همان آزمایش «اطاعت از صاحبان قدرت»، تا حدودی پاسخ این پرسش‌­ها را می‌­دهد.

    استنلی در حال انجام آزماییش میلگرام

    استنلی میلگرام که بود؟

    استنلی میلگرام، روانشناس اجتماعی مشهور به آزمایش اطاعت از مرجع قدرت، در ۱۵ آگوست ۱۹۳۳ در یک خانواده مهاجر یهودی در نیویورک به دنیا آمد. او مقطع دبیرستان را در سه سال به پایان رساند و همان زمان به عنوان فردی سخت‌کوش و رهبر شناخته می‌شد. یکی از همکلاسی‌هایش، پروفسور فیلیپ زیمباردو بود که بعدها با آزمایش زندان استنفورد به شهرت رسید.

    میلگرام در سال ۱۹۵۴ مدرک لیسانس علوم سیاسی را از کالج کوئینز گرفت. در این دوران علاقه‌اش از سیاست به روانشناسی گرایش پیدا کرد. ابتدا دانشگاه هاروارد به دلیل نداشتن واحدهای روانشناسی در مقطع لیسانس، پذیرش او را رد کرد، اما در نهایت موفق شد وارد این دانشگاه شود و دکترای روانشناسی اجتماعی‌اش را در همان‌جا به پایان برساند.

    دستگاه آزمایش میلگرام

    میلگرام یک سال به عنوان دستیار تحقیقاتی پرفسور «سولومون اَش» (Solomon Ash) در دانشگاه مشغول به کار شد. علاقه تحقیقاتی اَش به سطوح همرنگی افراد در گروه‌­های اجتماعی و آزمایش همنوایی اجتماعی او (آزمایشی که این هدف را دنبال می­کرد که آیا فشار گروه می‌تواند بر درک و پاسخ افراد تأثیر بگذارد و آن­‌ها را همرنگ جماعت کند؟) برای میلگرام الهام­‌بخش بود و سبب شروع آزمایش‌­های او در باب اطاعت شد.

    میلگرام در سال 1960 در دانشگاه ییل مشغول به کار شد و به علت علاقه­‌اش به کارکرد ماهیت انسان، آزمایش‌­هایش در باب اطاعت را در سال 1961 انجام داد. توماس بلز (Thomas Blass)، روانشناس اجتماعی آمریکایی و از بازماندگان حادثه هلوکاست که بیشترین مطالعات را درباره آزمایش میلگرام انجام داده است، در کتاب معروفش The man who shocked the world که در سال 2004 منتشر شد، میلگرام را به عنوان «مردی که جهان را شوکه کرد» توصیف کرد. سرانجام میلگرام در 20 دسامبر 1984، در سن 51 سالگی در شهر نیویورک دچار حمله قلبی شد که در نهایت منجر به مرگ او شد.

    آزمایش میلگرام چه بود و چگونه شروع شد؟

    میلگرام آزمایش‌های خود را در جولای 1961 آغاز کرد؛ یعنی همان ماهی که محاکمه جنایتکار جنگی، آدولف آیشمن (بوروکرات آلمانی مسئول انتقال یهودیان به اردوگاه‌های کشتار در جریان هولوکاست در اورشلیم) به پایان رسید. این محاکمه توسط گزارش‌های هانا آرنت فیلسوف که بعداً در قالب کتابی با عنوان «آیشمن در اورشلیم» منتشر شد، مشهور شد. آرنت مدعی بود که آیشمن یک دیوان­‌سالار بی­‌خاصیت بود که با خونسردی تمام و بدون تفکر در مورد عواقب کارش، از دستورات پیروی می‌کرد. رفتار مطیع او نشان‌دهنده ابتذال شر بود. دفاعیات آیشمن از خود در مقابل کشتار یهودیان، علاقه میلگرام را برانگیخت. او اظهار می‌کرد مرگ یهودی­‌ها صرفا اطاعت از اجرای دستورات بوده است.

    میلگرام بعدها در سال 1974 در کتاب «اطاعت از صاحبان قدرت»، با طرح این سؤال که «آیا آیشمن و همدستانش در هلوکاست صرفا از دستورات پیروی می­‌کردند؟» سعی کرد به این سؤال پاسخ بدهد که چطور یک شهروند عادی با اطاعت از دستورات مافوقش به موجودی متفاوت تبدیل می‌شود.

    استنلی پشت دستگاه میلگرام

    روش آزمایش میلگرام

    میلگرام در بخش آگهی‌های روزنامه، اطلاعیه‌ای منتشر کرد و از مردم برای شرکت در یک آزمایش روانشناسی درباره حافظه و مغز انسان دعوت کرد. در معروف‌ترین نسخه این آزمایش، ۴۰ مرد از طریق همین آگهی ثبت‌نام کردند و در ازای همکاری، ۴ دلار و پنجاه سنت دریافت ‌کردند.

    میلگرام یک دستگاه مولد شوک ترسناک طراحی کرده بود که از ۱۵ ولت شروع می‌شد و در طول آزمایش تا ۴۵۰ ولت افزایش پیدا می‌کرد. او کلیدهای دستگاه را با عباراتی مثل «شوک آرام»، «شوک متوسط» و «شوک شدید: خطرناک» برچسب زده بود و سه کلید آخر را با علامت ضربدر (xxx) مشخص کرده بود.

    آزمایشگرها شرکت‌کنندگان را به دو گروه «معلم» و «یادگیرنده» تقسیم کردند و در اتاق‌هایی جدا از هم، در دو طرف یک دیوار کوتاه، قرار دادند. به یادگیرنده‌ها — که در واقع همدست آزمایشگر بودند — برگه‌هایی دادند که روی آن دو گروه کلمه نوشته شده بود. یادگیرنده باید این کلمات را حفظ می‌کرد و هر وقت معلم یکی را می‌خواند، کلمه متناظر را می‌گفت. اگر یادگیرنده اشتباه می‌کرد، معلم باید با دستگاه به او شوک می‌داد. درحالی‌که شرکت‌کنندگان باور داشتند که واقعاً به یادگیرنده‌ها شوک وارد می‌کنند، در واقع هیچ شوکی وجود نداشت و یادگیرنده‌های همدست، فقط نقش بازی می‌کردند.

    همان‌طور که آزمایش پیش می­‌رفت و ولتاژ شوک­‌ها با بالا رفتن جواب­‌های اشتباه افزایش می­‌یافت، شرکت‌کننده از سمت یادگیرنده می‌شنید که درخواست آزادی دارد یا حتی نسبت به وضعیت قلبی­‌اش اعتراض می‌­کند. هنگامی که شوک‌­ها به سطح 300 ولت می­‌رسید، یادگیرنده محکم به دیوار می­‌کوبید و التماس می‌کرد او را آزاد کنند.

    پس از آن، به یادگیرنده گفته می­­‌شد که کاملا ساکت شود و از پاسخ دادن به هر پرسش بیشتری امتناع کند. سپس آزمایشگر به شرکت‌­کننده دستور می­‌داد که این سکوت را به عنوان پاسخ نادرست در نظر بگیرد و شوک بیشتری وارد کند. بیشتر شرکت‌کننده‌­ها وقتی به مراحل شوک زیاد می­‌رسیدند، از آزمایشگر سوال می­‌کردند که: «آیا لازم است آزمایش را ادامه بدهند؟!»، «اصلا هدف این آزمایش چیست؟!»

    سپس آزمایشگر با یک‌سری دستورات مثل «ضروری است که ادامه بدهید»، «آزمایش نیازمند این است که آن را ادامه دهید»، «انتخاب دیگری ندارید، باید ادامه بدهید» پاسخ می­‌داد تا شرکت‌کننده را با خود همراه کند. بعضی از شرکت‌­کننده‌­ها ابراز نگرانی می‌­کردند و با عصبانیت از آزمایشگر می­‌پرسیدند: «با مسئولیت چه کسی ادامه دهم؟» و آزمایشگر پاسخ می­‌داد: «موردی ندارد. با مسئولیت من.»

    نتایج آزمایش میلگرام

    در آزمایش میلگرام اطاعت با میزان شوکی که شرکت‌­کننده مایل بود به یادگیرنده وارد کند، اندازه‌­گیری می‌­شد. درحالی‌که بسیاری از افراد از دست آزمایشگر به شدت برآشفته، پریشان و عصبانی می­‌شدند، با این وجود تا انتها به پیروی از دستورات ادامه می‌­دادند.

    نتایج آزمایش میلگرام نشان داد که 65 درصد از شرکت‌­کننده‌­های مورد مطالعه، تا بالاترین درجه شوک را وارد کردند. از 40 نفر شرکت­‌کننده آزمایش، 26 نفر تا بالاترین درجه را وارد کردند؛ درحالی‌که 14 نفر قبل از رسیدن به درجه حداکثری شوک دست نگه داشتند.

    میلگرام در مورد کار خود توضیح می‌دهد که بخش قابل توجهی از مردم بدون توجه به محتوای عمل و بدون عذاب وجدان، کاری را انجام می‌دهند که به آن‌ها گفته می‌شود.

    عوامل مؤثر بر اطاعت

    چرا بسیاری از شرکت­‌کننده­‌های آزمایش، یک عمل به ظاهر وحشیانه را به دستور مرجع قدرت انجام دادند؟ بر اساس نظر میلگرام، مجموعه‌ای از عوامل وابسته به موقعیت وجود دارند که می­‌توانند چنین سطوح بالایی از اطاعت را توجیه کنند:

    • حضور فیزیکی یک مرجع قدرت، به طرز چشمگیری باعث افزایش انطباق شد.
    • این واقعیت که دانشگاه ییل (که مؤسسه معتبری است) پشتیبان این آزمایش بود، بسیاری از شرکت‌کننده­‌ها را به این باور رساند که آزمایش باید ایمن باشد.
    • انتخاب جایگاه معلم و یادگیرنده تصادفی به نظر می­‌رسید.
    • شرکت­‌کننده­‌ها گمان می‌­کردند که آزمایشگر، یک متخصص ذی­‌صلاح بود.
    • به آزمودنی­‌ها گفته شد که شوک­‌ها بسیار دردناک هستند، اما خطرناک نیستند.

    آزمایش‌­های بعدی که توسط میلگرام انجام شد، نشان داد حضور همسالان سرکش به طرز چشمگیری سطح اطاعت را کاهش می‌­دهد. هنگامی که افراد دیگر از همراهی کردن با دستورات آزمایشگر خودداری کردند، 36 نفر از 40 شرکت­‌کننده، از وارد کردن بالاترین میزان شوک امتناع کردند.

    آیا آیشمن و نازی‌­ها در حادثه هلوکاست تنها به اطاعت از دستور مافوق خود مرتکب چنین جنایاتی شدند؟ آیا نسل­‌کشی ارامنه به دست عثمانی­‌ها تنها با فرمان مراجع قدرت انجام شد؟ آیا جنایت‌­های نیروهای بعثی در ایران و سربازان آمریکایی در ویتنام صرفا یک حادثه جنگی بود؟ چه مافوقی باعث شکنجه­‌های وحشتناک و غیرانسانی زندانیان ابوغریب توسط سربازان آمریکایی شد؟

    پژوهش‌­های اخیر نشان می‌­دهد زمانی که مردم تمایل به تبعیت از مرجع قدرت دارند، روند آن لزوما آن‌طوری نیست که میلگرام به تصویر کشیده است.

    در مقاله‌­ای که سال 2012 در مجله PLoS Biology منتشر شد، پژوهشگران اظهار داشتند میزانی که هر فرد مایل به اطاعت از دستورات مشکوک توسط مرجع قدرت است، به طور گسترده‌­ای به دو عامل کلیدی بستگی دارد:

    • چقدر فرد با دستورات موافق است.
    • چقدر با فردی که دستورات را می‌­دهد، همذات‌پنداری می­‌کند.

    نگرانی­‌های اخلاقی در آزمایش میلگرام

    آزمایش­‌های میلگرام مدت­‌های مدیدی است که منشأ انتقادات و بحث‌­های قابل توجهی برای دانشمندان و صاحب‌نظران بوده است. از همان آغاز، موضوع اخلاقیات در آزمایش‌­های او بسیار شک‌برانگیز بوده است و گزارش شده که شرکت­‌کننده‌­ها در معرض آشفتگی روانی و عاطفی قابل توجهی قرار گرفتند.

    به چند مورد از مسائل اخلاقی عمده و بحث‌برانگیز در این آزمایش اشاره می‌کنیم:

    • استفاده از فریب
    • عدم حمایت و محافظت از شرکت‌­کنندگانی که در طول آزمایش از لحاظ روانی درگیر شده بودند.
    • فشار از سمت آزمایشگر برای ادامه دادن، حتی وقتی فرد انجام‌دهنده آزمون درخواست توقف آن را داشت (دخالت در حقوق آزمودنی جهت انصراف از آزمایش)

    بر اساس نگرانی­‌ها­ی ایجاد شده در ارتباط با میزان اضطراب تجربه شده توسط شرکت­‌کنندگان، ظاهراً در پایان آزمایش به همه توضیحاتی داده شد. پژوهشگران گزارش کردند که فرآیند آزمایش و علت استفاده از فریب را به شرکت‌کنندگان توضیح دادند.

    منتقدان این مطالعه، استدلال کرده­­‌اند که بسیاری از شرکت‌­کنندگان هنوز در مورد ماهیت دقیق آزمایش سردرگم بودند و یافته‌های اخیر نشان می‌­دهد که بسیاری از شرکت­‌کنندگان اصلاً در جریان نبودند.

    تکرار آزمایش­‌های میلگرام

    مادامی­ که تحقیقات میلگرام سوالات اخلاقی جدی را در مورد استفاده از سوژه‌­های انسانی در آزمایش‌­های روانشناسی مطرح کرد، نتایج او همچنان به طور مداوم در آزمایش­­‌های بعدی تکرار شده است. در سال 2009 پژوهشگران مطالعه­‌ای را انجام دادند که جهت تکرار آزمایش اطاعت کلاسیک میلگرام طراحی شده بود. آن‌­­ها تغییرات مختلفی را در آزمایش میلگرام ایجاد کردند:

    ۱. حداکثر سطح شوک 150 ولت بود، برخلاف آزمایش اصلی که 450 ولت بود.

    ۲. شرکت­‌کنندگان به دقت غربالگری شدند تا کسانی که ممکن است واکنش‌­های نامطلوبی را به آزمایش تجربه کنند، حذف شوند.

    میلگرام (سمت راست) و همکارانش در طول انجام آزمایش

    یافته‌های آزمایش جدید نشان داد که شرکت‌کنندگان تقریباً به همان اندازه از دستورها اطاعت می‌کردند که میلگرام بیش از چهل سال پیش در آزمایش اصلی ثبت کرده بود. بعضی از روانشناسان معتقد بودند که با وجود تغییراتی که در نسخه جدید آزمایش ایجاد شده، این مطالعه همچنان ارزشمند است و می‌توان از آن برای بررسی دقیق‌تر عواملی که نتایج مطالعه میلگرام را تحت‌تأثیر قرار داده بودند، استفاده کرد. در مقابل، گروهی دیگر از روانشناسان گفتند این تکرار آن‌قدر با آزمایش اصلی تفاوت دارد که نمی‌توان نتایج آن را به‌طور معنادار با کار میلگرام مقایسه کرد.

    فرد درحال شوک دید از دستگاه میلگرام

    انتقادات اخیر و یافته­‌های جدید

    جینا پری روانشناسی است که حین تحقیقاتش در مورد مقاله‌­ای در این زمینه، به صد نوار صوتی یافته شده در آرشیو دانشگاه ییل برخورد کرده است که انواع مختلفی از آزمایش‌­های میلگرام را مستند کرده بودند. او می­‌گوید: «بسیاری از چیزهایی که فکر می‌کنیم در مورد آزمایش‌های معروف میلگرام می‌دانیم، تنها بخشی از داستان است.»

    پری در صحبت‌­هایش به بخشی از آن­‌ها اشاره کرده است:

    شرکت‌­کنندگان اغلب تحت فشار قرار می­‌گرفتند

    با وجود اینکه میلگرام در گزارش‌هایش ادعا می‌کرد روش‌های علمی و یکنواختی را در آزمایش‌هایش به کار گرفته، نوارهای صوتی ضبط‌شده تصویر متفاوتی ارائه می‌دهند. در طول جلسات، آزمایشگرها بارها صحنه را ترک می‌کردند و آزمودنی‌ها را تحت فشار می‌گذاشتند تا به شوک دادن ادامه دهند. پری در مقاله‌ای در مجله Discover می‌نویسد: «اطاعتی که ما به عنوان اطاعت کورکورانه از مرجع قدرت در آزمایش‌های میلگرام می‌شناسیم، در واقع در نوارهای صوتی بیشتر شبیه زورگویی و اجبار به نظر می‌رسد.»

    تعداد کمی از شرکت‌­کنندگان واقعا توجیه شده بودند

    میلگرام در یافته‌­هایش گزارش کرده است که شرکت­‌کنندگان بعد از آزمایش، «فریب‌زدایی» شدند. او ادعا کرده است که بعداً از شرکت­‌کنندگان نظرسنجی کرد و دریافت 84 درصد از شرکت­‌کنندگان از این همکاری راضی بودند و تنها 1 درصد از آنان از شرکت در آزمایش پشیمان شدند.

    با این حال یافته‌های پری نشان داد که از حدود 700 نفری که در مطالعات مختلف او بین سال‌های 1961 تا 1962 شرکت کردند، تعداد بسیار کمی از آن‌ها به درستی توجیه شده بودند.

    شرح درست از آزمایش باید شامل این توضیح باشد که شوک­‌ها واقعی نیستند و یادگیرنده آسیبی نمی­‌بیند. در عوض، تمرکز جلسات میلگرام عمدتاً روی آرام کردن سوژه‌­ها برای ادامه مطالعات بود. بسیاری از شرکت‌کنندگان آزمایش را در یک حالت آشفتگی روانی قابل توجه ترک کردند. درحالی‌که حقیقت چند ماه یا حتی چند سال بعد آشکار شد، به بسیاری از آن‌ها هرگز چیزی گفته نشد.

    تغییرات به نتایج متفاوتی منجر شد

    مسئله دیگر این است که نسخه‌ای از آزمایش که میلگرام ارائه داد و نسخه‌ای که اغلب بازگو می‌شود، کل داستان را شرح نمی‌دهد. آماری که نشان می­‌دهد 65 درصد افراد از دستورات اطاعت کردند، تنها در مورد یک نوع آزمایش اعمال شد که در آن 26 نفر از 40 نفر اطاعت کردند. در سایر نسخه‌­های آزمایش، افراد بسیار کمتری مایل به پیروی از دستورات آزمایش‌کنندگان بودند و در برخی نسخه‌ها، حتی یک شرکت‌کننده از دستورات اطاعت نکرد.

    شرکت­‌کنندگان حدس می­‌زدند که یادگیرنده ساختگی است

    پری برخی از افرادی که در این آزمایش‌ها شرکت کردند و همچنین دستیاران تحقیقاتی میلگرام را ردیابی کرد. او کشف کرد که بسیاری از شرکت‌­کننده­‌های آزمایش میلگرام متوجه شده بودند که قصد او چیست و می‌دانستند که «یادگیرنده» صرفاً وانمود می‌کند. چنین یافته‌هایی نتایج میلگرام را از زاویه دید جدیدی نمایش می‌دهد. این نشان می‌دهد که نه تنها میلگرام عمداً برای به دست آوردن نتایجی که می‌خواست، دست به اشتباه بزرگی زده است، بلکه بسیاری از شرکت‌کنندگان او نیز نقش بازی می­‌کردند.

    تأثیر آزمایش میلگرام

    از آنجایی که هیچ راهی برای تکرار واقعی آزمایش به علت مشکلات اخلاقی و جدی آن وجود ندارد، تعیین اینکه آیا آزمایش میلگرام واقعاً چیزی در مورد قدرت اطاعت به ما می‌گوید یا نه، غیرممکن است. پس چرا آزمایش میلگرام با وجود روشن شدن حقیقتش حتی پس از چند دهه همچنان اعتبارش را در ذهن ما حفظ کرده است؟

    پری بر این باور است که علی‌رغم تمام مسائل اخلاقی و مشکل عدم توانایی در تکرار روش‌های میلگرام، این مطالعه نقشی را ایفا کرده است که او آن را «نمونه مقتدر» می‌نامد.

    با این حال، کار میلگرام از آن جهت از نظر تاریخی ارزشمند است که پژوهشگران را به بررسی آنچه که باعث می­‌شود مردم از دستورات پیروی کنند، برانگیخت. یا مهم‌­تر از آن، کشف اینکه چه چیزی مردم را به زیر سوال بردن مرجع قدرت سوق می­‌دهد.

    دلیلی که انجمن روان‌شناسی آمریکا استانداردهایی را برای کار با سوژه‌های انسانی وضع کرده است و چرا امروزه هیئت‌های بازبینی سازمانی وجود دارند، به خاطر کار میلگرام است.

    فیلم سینمایی آزمایش میلگرام

    از آزمایش معروف میلگرام، یک فیلم سینمایی هم در سال ۲۰۱۵ ساخته شده است. این فیلم سینمایی «آزمایشگر» (Experimenter) نام دارد و در آن بازیگران مطرحی همچون پیتر سارسگارد ویونا رایدر در نقش میلگرام و همسرش ایفای نقش کرده‌اند.

    کارگردانی این فیلم را مایکل آلمریدا عهده‌دار بوده و امتیاز آن در بانک اطلاعات اینترنتی فیلم‌ها (IMDb) ۶.۶ از ۱۰ است.

    برای دانلود فیلم آزمایشگر ۲۰۱۵ با زیرنویس فارسی به کانال تلگرام مجله تجربه زندگی به آدرس t.me/elcmag مراجعه کرده و یا روی کلمه دانلود فیلم کلیک کنید.

    سخن سردبیر

    توماس بلز، در مقاله­‌اش در سال 2004 خاطرنشان کرد که روان­شناسی اجتماعی اغلب به عنوان چیزی که به اصطلاح «عقل سلیم» را اثبات می­‌کند، رد می­‌شود. میلگرام از میان نتایج شگفت‌­انگیز آزمایشش، توانست این حقیقت را نشان دهد که چیزهایی که فکر می‌کنیم در مورد خودمان و رفتارمان در گروه‌­های اجتماعی می­‌دانیم، ممکن است لزوما درست نباشند.

    در اصل، میلگرام توانست یک موضوع فرعی از روانشناسی را روشن کند که برخی ممکن است آن را بی‌­اهمیت بدانند، اما در واقع حقایق مهمی را در مورد رفتار انسان آشکار می‌کند. آزمایش میلگرام به یک آزمایش کلاسیک در روانشناسی تبدیل شده است و نسبت به خطرات اطاعت هشدار می‌دهد.

    این تحقیق نشان می‌دهد که متغیرهای موقعیتی تأثیر قوی‌تری نسبت به عوامل شخصیتی در تعیین اینکه آیا افراد از یک مرجع قدرت اطاعت می‌کنند یا نه، دارند. با این حال روان­شناسان دیگری به این موضوع اشاره می­‌کنند که هم عوامل بیرونی و هم عوامل درونی مانند باورهای شخصی، ساختار روان و خلق‌وخوی افراد نیز می­‌توانند بر اطاعت کردن تأثیر بگذارند.

  • سمینار آنلاین لینچ و لکان؛ منطق رویا در جاده مالهالند برگزار می‌شود

    سمینار آنلاین لینچ و لکان؛ منطق رویا در جاده مالهالند برگزار می‌شود

     

    هر کسی که با مجموعه آثار دیوید لینچ آشنا باشد، احتمالا به این باور رسیده است که جهان سینمایی این کارگردان آمریکایی را در قالب تنها چند کلمه نمی‌توان تفسیر کرد و فیلم‌ها و سریال‌های ساخته شده توسط او از جنبه‌های گوناگون فلسفی و روان‌شناسی جای تحلیل و بررسی دارند. با این حال ممکن است برایتان جالب باشد که آثار این کارگردان چطور می‌تواند در خدمت تفکر فرویدی-لکانی قرار بگیرد و از این دید تحلیل شود.

    در همین راستا، انجمن روانکاوی لکانی اسکاتلند سمینار آنلاین نقد و بررسی «جاده مالهلند» از نگاه برداشت لکانی از منطق رویاهای فروید را برگزار می‌کند و در آن اولگا کاکس کامرون به سعی خود می‌کوشد مجموعه مقالات جدیدش را با عنوان «فروید/لینچ: پشت پرده» به ما معرفی کند.

    کاکس کامرون معتقد است شاهکار لینچ یعنی «مالهالند درایو» که در سال ۲۰۰۱ ساخته شده، لبریز از مفاهیم مربوط به مکانیسم رویاهای فروید است که در کتاب مطرح او با نام «تفسیر خواب» مورد بررسی قرار گرفته است. با این حال اگر مالهالند درایو وام‌دار منطق رویایی فروید باشد، در عین حال نگاهی هم به اندیشه‌های لکان دارد و مجموعه سوالاتی را در خصوص ارتباط بین ضمیر ناخودآگاه و قدرت فراگیر تروما ایجاد می‌کند.

    او در این مجموعه مقالات با قرار دادن این فیلم در کنار کتاب «شب‌زنده‌داری فینگن‌ها» نوشته جیمز جویس به عنوان نمونه‌های نادری از آثار هنری که موفق به بازتولید منطق رویا و در نظر گرفتن نظریه رؤیای 1900 فروید با توجه به تحولات فراتر از اصل لذت هستند، فیلم را با اشاره به پرسشی که لکان در این رابطه مطرح کرده، بررسی می‌کند و به رؤیای معروف ایرمای فروید می‌پردازد: با توجه به اینکه رویا مکرراً با چیزی مواجه می‌شود که اضطراب را برمی‌انگیزد، چه چیزی به بیننده اجازه می‌دهد که به رویاپردازی ادامه بدهد؟

    در این سمینار علاوه بر کاکس کامرون، ویراستاران کتاب او یعنی جیمی روورز و استفان ماریانسکی هم سخنانی خواهند گفت.

    درباره سخنرانان

    اولگا کاکس کامرون (Olga Cox Cameron): او نخست در زمینه مطالعات ادبی فعالیت می‌کرد و پایان‌نامه کارشناسی ارشدش را با موضوع پروست به پایان رساند. سپس به عنوان معلم خصوصی در گروه زبان فرانسه در کالج دوبلین فعالیت کرد و دکترای بکت را در دانشگاه فریبورگ آغاز کرد، اما ادامه نداد. پس از یک دهه کار با افراد بی‌خانمان در دوبلین، او به عنوان روانکاو در بیمارستان دانشگاه سنت‌وینسنت آموزش دید، دکترایش را در زمینه احتمالات (یا عدم احتمالات) در روان‌پریشی به پایان رساند و در سی و سه سال گذشته به طور خصوصی تحت آموزش بوده است.

    کاکس کامرون از سال 1991 تا 2013 در زمینه نظریه روانکاوی و همچنین در روانکاوی و ادبیات در بیمارستان دانشگاه سنت‌وینسنت و کالج ترینیتی سخنرانی و مقالات متعددی را در خصوص این موضوعات در مجلات داخلی و بین‌المللی منتشر کرد. او بنیان‌گذار جشنواره سالانه سینما و روانکاوی ایرلند است که سیزدهمین سال خود را سپری می‌کند.

    استفان ماریانسکی (Stefan Marianski): او مدیر آموزش موزه فروید لندن است؛ جایی که برای مشارکت دادن جوانان در افکار روانکاوانه فعالیت می‌کند. او تعدادی رویداد و کنفرانس در زمینه موضوعات روانکاوی ترتیب داده است و در مورد رویاها، جنسیت، انسان‌شناسی، سورئالیسم و مردانگی نوشته و سخنرانی کرده است. او مدیر پروژه روان‌درمانی و کارآموز مرکز تحلیل و تحقیقات فرویدی است.

    جیمی روورز (Jamie Ruers): وی مدیر رویدادهای موزه فروید لندن است و برنامه‌های عمومی رویدادها، کنفرانس‌ها و نمایشگاه‌ها را در زمینه موضوعات مرتبط با روانکاوی برگزار می‌کند. او همچنین مورخ هنر است و تحقیقاتش بر جنبه‌های مختلف فرهنگی وین در قرن‌های نوزدهم و بیستم و هنر، مد و فیلم‌های سورئالیستی متمرکز است. او برای سازمان‌هایی در سراسر جهان، از جمله موزه ویکتوریا و آلبرت، انجمن روانکاوی آرژانتین، انجمن روانکاوی شیلی و انجمن فرهنگی و صندوق هنر اتریش، انتشارات و سخنرانی داشته است.

    معرفی دیوید لینچ

    دیوید لینچ (زاده 20 ژانویه 1946 در ایالت مونتانا) کارگردان معاصر آمریکایی و برنده جوایز متعددی از جمله نخل طلای جشنواره کن، شیر طلایی جشنواره ونیز و چندین نامزدی در جشنواره‌های اسکار و امی است. سبک خاص فیلم‌های لینچ باعث شده فیلم‌های او محبوب مخاطبان عام سینما نباشد، اما در عوض روزنامه‌نگاران و منتقدان بارها آثارش را با درون‌مایه‌های نمادین و سورئالیستی که دارند، ستوده‌اند.

    برخی از مطرح‌ترین فیلم‌ها و سریال‌های ساخته شده توسط لینچ عبارتند از:

    • 1977 کله‌پاک‌کن (Eraserhead)
    • 1980 مرد فیل‌نما (The Elephant Man)
    • 1986 مخمل آبی (Blue Velvet)
    • ۱۹۹۰-۱۹۹۱ تووین پیکس (Twin Peaks)
    • 1997 بزرگراه گمشده (Lost Highway)
    • 2001 جاده مالهالند (Mulholland Drive)

    زمان و نحوه برگزاری سمینار

    سمینار آنلاین «لینچ و لکان؛ منطق رویا در جاده مالهالند» روز پنجشنبه 24 نوامبر 2022 (3 آذر) از ساعت 20 تا 21:30 به وقت جهانی (23:30 تا 1 بامداد) در پلتفرم زوم برگزار می‌شود و پس از آن هم یک گردهمایی مجازی با هدف گپ و گفت پیرامون این موضوع، روی پلتفرم Wonder شکل می‌گیرد.

    شرکت در این سمینار برای همه علاقه‌مندان رایگان است و پس از وارد کردن آدرس ایمیلتان در پنجره نمایش داده شده در همین صفحه، ایمیل حاوی لینک شرکت در آن را برایتان ارسال می‌کنیم.

    همچنین می‌توانید برای آگاهی از رویدادهای آتی حوزه روانشناسی، آدرس ایمیلتان را در پنجره‌ای که در همین صفحه برایتان نمایش داده می‌شود (یا مراجعه به این لینک) وارد کنید تا در جریان سمینارهای بعدی قرار بگیرید.