مرکز تجربه زندگی

دسته: مقاله

مقاله‌های عمومی مجله‌ی تجربه در حوزه‌ی سلامت روان، روانکاوی و روان‌درمانی.

  • ابژه بی‌اعتناء

    ابژه بی‌اعتناء

    این مقاله به بررسی کودکانی می‌پردازد که ارتباط ناهشیاری با یک ابژه بی‌اعتناء دارند. من زمان زیادی را صرف بررسی این مسائل کرده‌ام، زیرا این موضوع به کودکانی (یا بزرگسالانی) مربوط می‌شود که معمولاً تحلیل‌گر را بی‌فایده می‌بینند. مفهوم «ارتباط ناهشیار با یک ابژه احمق» نخستین‌بار توسط آلوارز  (2012) مطرح شد. در سال 2012 به موضوع خودشیفتگی یا آنچه در کودکان شبیه به خودشیفتگی جلوه می‌کند می‌پردازد (کودکانی که او به‌درستی آن‌ها را «به‌سختی می‌توان دوست‌شان داشت» توصیف می‌کند).

    کودکانی که با یک ابژه بی‌اعتناء رابطه ناهشیار دارند، مسئله ای است که به این موضوع مرتبط است و چالش‌های بیشتری را برای درمانگران در شناسایی و کارکردن با آن به همراه دارد. چنین کودکانی ممکن است والدین خود را ــ که گاهی بسیار موفق و برجسته‌اند ــ تحسین کنند، اما در ناخودآگاه خود، ابژه‌ها را بی‌اعتناء به دنیای درونی‌شان تجربه می‌کنند.

    والدینی که توصیف می‌کنم در برخی جنبه‌ها سالم و کارآمد هستند، اما نسبت به هیجانات پیچیده یا آشفته فرزندانشان، والدین در دسترس نیستند. بدیهی است که مفهوم‌پردازی درباره‌ی روابط ناهشیارانه با ابژه‌های احمق یا بی‌اعتناء، در بزرگسالان نیز کاربرد دارد. اما در اینجا من این مسائل را در کودکان بررسی می‌کنم، چراکه مشاهده این روابط ابژه‌ای آشفته در مراحل اولیه رشد می‌تواند آموزنده باشد.

    من ابتدا توصیف آلوارز از «ابژه احمق» و برخی از ایده‌های او درباره‌ی خودشیفتگی در کودکان را شرح خواهم داد. سپس به طور مختصر نظریه‌های کلاین و بیون درباره‌ی روابط ابژه‌ای ناهشیار را مطرح می‌کنم، زیرا این نظریه‌ها زیربنای مفهوم‌پردازی «ابژه احمق» یا ابژه بی‌اعتناء محسوب می‌شوند.

    تعریف دو ابژه بی‌اعتناء و احمق و تفاوت‌های آن‌ها

    ابژه احمق

    آلوارز نوعی ابژه درونی را توصیف کرده است که نه به‌صورت «بد»، بلکه «احمق و بی‌فایده» احساس می‌شود. او این نوع رابطه‌ی ابژه ای‌ ناهشیار را در برخی از کودکانی که والدین معتاد به مواد و الکل داشتند یا در مواردی از افسردگی مادرانه مشاهده کرده است. چنین کودکانی هنگام بازی با خانه عروسکی، عروسک‌های والدین را روی زمین می‌خوابانند که بازتابی عینی از تجربه نداشتن فردی برای نگاه‌کردن و الگوگرفتن از آن است.

     آلوارز اشاره می‌کند که فقدان شخصی که بتوان به او نگاه کرد و به او افتخار کرد، می‌تواند به‌کندی شناختی در کودک منجر شود، زیرا جذابیت، راز، و هیجان کافی برای برانگیختن کنجکاوی وجود ندارد. چنین کودکانی هیچ درکی از ابژه‌ای با هوش ندارند؛ زیرا برای آنها احساساتی نسبت یک بزرگسال با ذهنی جالب شکل نگرفته است. این کودکان ابژه درونی خود و احتمالاً بزرگسالان به طور کلی را ضعیف، بی‌فایده و غیرحامی تجربه می‌کنند.

    توصیف آلوارز از «ابژه‌های احمق» با ابژه‌های افسرده یا آسیب‌دیده همپوشانی دارد. کودکان ممکن است بتوانند محدودیت‌های چنین ابژه‌هایی را ببینند و به‌تدریج آن‌ها را از سایر بزرگسالان افتراق دهند. هنگامی‌که مشکلات والدین (مانند اعتیاد به مواد، الکلیسم یا افسردگی) در محیط نام‌گذاری و شناخته شود، برای کودکان آسان‌تر است که بتوانند این افتراقات را ایجاد کنند.

    گزارش موردی از یک ابژه احمق

    من پسری از یک خانواده ثروتمند را درمان می‌کردم که مادرش دچار افسردگی بود. خاطرات او از مادرش در دوران کودکی صرفاً به زمانی بازمیگشت که او در رختخواب بود.

    هرچند مادرش را دوست داشت، اما بی‌تردید او را بی‌فایده میدانست. مراقبان متعدد و سایر کارکنان خانه را از نظر هیجانی و عملی دردسترس‌تر تجربه می‌کرد، اما هرگز واقعاً دل‌مشغولی اصلی آنان نبود. احساس او نسبت به محدودیت‌های مادرش (که البته مادرش هم نمی‌خواست گرفتار آن‌ها باشد)، در خانواده انکار نمی‌شد و قابل نامگذاری بود. او بُعد افسردگی مادرش را با بی‌علاقگی تجربه می‌کرد (احمق) که از ابراز و برانگیختن علاقه در او ناتوان بود.

    آلوارز می‌گوید کودکان چنین والدینی، آنها را بد نمی‌بینند، بی‌فایده می‌بینند. می‌توان گفت یک «ابژه بد» می‌تواند برای کودک زنده‌تر باشد (نسبت به یک ابژه احمق) زیرا در آن حالت کودک ممکن است نسبت به والد خود احساس تنفر پیدا کند تا بی‌تفاوتی. ابژه به‌قدر کافی غایب (مانند مورد پسری که ذکر کردم) نیز مقداری تنفر ایجاد می‌کند، گرچه این تنفر متوجه ابژه ضعیف/احمق است.

    آلوارز به درمانگران پیشنهاد می‌کند، تجربه بودن با کودکی که از نظر هیجانی محروم است و ابژه‌ احمق و بی‌علاقه دارد، ممکن است شبیه تجربه بودن با یک کودک تحقیرکننده باشد؛ درمانگر ممکن است خود را بی‌اهمیت یا غیر جالب تجربه کند. چنین تمایزاتی می‌توانند به شکلی معنادار درمانگران را در تأملات و مداخلاتشان راهنمایی کنند.

    آلوارز زیرمجموعه‌هایی از حالت‌های ذهنی خودشیفتگی در کودکان را توصیف می‌کند. او بر اساس توانایی کودکِ طبیعی در به ‌رسمیت‌شناختن مراقبتش، میان خودمحوری طبیعی و مشکل‌زا تمایز قائل می‌شود. آلوارز می‌گوید که وجود احساس یک ابژه احمق می‌تواند در کودکی پدید آید که در آغاز تجربه‌ای از یک ابژه زنده داشته، اما دچار زخم نارسیسیستیک شده است.

    ابژه احمق از منظر بیون

    در نگاه بیونی، تجربه هضم‌نشده‌ی زخم نارسیسیتیک به ابژه فرافکنی می‌شود تا در والد یا تحلیل‌گر فعالیت هیجانی را برانگیخته کند. اگر این زخم خودشیفتگی تغییر شکل ندهد، کودک ممکن است به شکل مستمر به تحقیر متکی شود. آلوارز یادآور می‌شود که زمانی که تحقیر با نوعی رضایتمندی همراه می‌شود، می‌تواند نشانه‌ای از شروع تثبیت حس برتری در کودک باشد.

    آلوارز از مفهوم‌پردازی کلاین درباره‌ی دنیای درونی استفاده می‌کند؛ دنیایی که حول روابط ناهشیار مرکزی بین جنبه‌هایی از خود و ابژه‌های مکمل و متناظر سازمان‌یافته است (کلاین، 1975). من نیز این درک از روابط ابژه‌ای ناهشیار را در چارچوب مفهوم‌پردازی بیون (1962) از « «ظرف/مظروف»»  قرار می‌دهم.

    مفهوم «ابژه درونی» به معنای بازنمایی دقیق یک والد نیست، بلکه تحت‌تأثیر جنبه‌هایی از ابژه و همچنین فانتزی‌های مربوط به ابژه قرار دارد؛ فانتزی‌هایی که خود نیز متأثر از فرایندهایی هستند که به کودک‌ تعلق دارند. برای نمونه، ممکن است یک جنبه خاص از والد در دوره‌ای دشوار توسط کودک درونی شود و تأثیر نامتناسب و بزرگی بر او بگذارد. علاوه بر این، کودکان در لحظات مختلف با وجوه گوناگون بازنمایی ابژه خود رابطه برقرار می‌کنند؛ برای مثال، در دوره‌های نسبیِ آرامش یا دوره‌های نسبیِ فشار و تنش.

    تقابل کلاین و بیون

    کلاین (1975) رشد اولیه نوزاد را با فانتزی‌های ابتدایی و بدوی توصیف کرد. به نظر او، تجربه‌ی مراقبتِ همراه با عشق در نوزاد، حس وجود یک ابژه‌ی خوبِ فانتزی‌شده را تقویت می‌کند یا فانتزی مربوط به ابژه‌ی بد را تعدیل می‌نماید. او ابژه‌ی اولیه را در نخستین مرحله‌ی رشد (پارانویید-اسکیزوئید) به‌گونه‌ای می‌دید که به‌صورت متناوب، ایدئال یا آزاردهنده تجربه می‌شود؛ امری که ناشی از فرایندهای دوپاره‌سازی و اضطراب پارانویید است.

    دوپاره‌سازی به نوزاد امکان می‌دهد، از تجربه ا‌ی آشفته نوعی نظم بسازد. تجربه‌های خوب باید بر تجربه‌های بد غلبه کنند تا نوزاد بتواند به مرحله‌ی بعد، یعنی موقعیت افسرده‌وار، حرکت کند. کلاین رشد را صرفاً مبتنی بر درونی‌سازی تجربه‌های خوب یا بد نمی‌دانست، بلکه باور داشت که یک آمادگی درونی برای حسادت می‌تواند تجربه‌های لذت‌بخش را نیز دگرگون و تعدیل کند.

    کلاین معتقد بود «بدی» یا اضطرابی که دشوار است با تجربه‌ توسط خود، از طریق همانندسازی فرافکنانه به دیگری «تخلیه» می‌شود.

     بیون (1962) بابت بینش‌های کلاین در زمینه همانندسازی فرافکنانه از او قدردانی کرد، اما این مفهوم را در جهتی گسترده‌تر و نوآورانه‌تر بسط داد. او همانندسازی فرافکنانه را نه فقط یک سازوکار دفاعی، بلکه نخستین شیوه ارتباط میان مادر و نوزاد ــ به‌عنوان نخستین ریشه تفکر ــ می‌دانست.

    در نگاه بیون، نوزاد ترس‌هایش را به درون مادر فرافکنی می‌کند تا او آن‌ها را دریافت و درک کند، به امید اینکه مادر این ترس‌ها را بپذیرد و تلاش کند با معنا دادن ،آن‌ها را در خود نگه دارد (در برگیرد).

     توانایی تدریجی کودک برای شناخت خود، از طریق تجربه «در ذهن مادر بودن و شناخته‌شدن توسط او» تسهیل می‌شود. من این وضعیت را موقعیتی می‌بینم که در آن احساس ابژه بی‌اعتناء می‌تواند شکل بگیرد. برخی از کودکانی که مدنظر دارم، والدینی دوست‌داشتنی دارند، اما والدینی که آگاهی اندکی از چگونگی مواجهه با تجربه‌های هیجانی کودک دارند.

    نتیجه این وضعیت، تجربه‌ای دوگانه برای کودک است؛ تجربه‌ای که در آن عشق و تحسین متقابل وجود دارد، اما در عین حال امید اندکی وجود دارد که این رابطه بتواند چیزی فراتر از ناهماهنگی بی‌اعتنای والدین به همراه داشته باشد.

    ظرف و مظروف بی‌اعتناء

    به گفته بیون ، «رویاپردازی» ظرفیت ابژه اولیه برای دوست‌داشتن و اندیشیدن به نوزاد خود است؛ ظرفیتی که به‌تدریج به نوزاد امکان می‌دهد والدِ «توانمند به اندیشیدن» را درونی‌سازی کند. در حالت ایدئال، نوزاد می‌تواند تجربه کند که هیجاناتش قابل‌تعدیل، قابل‌درک و قابل‌ارتباط هستند. فقدان تجربه رویاپردازی، نوزاد را بدون این حس باقی می‌گذارد که تجربه‌های هیجانی، قابل اندیشیدن‌ هستند.

    گاهی والدین در جایگاه ابژه بی‌اعتناء تا حدّی آگاه‌اند که کودک خود را درک نمی‌کنند (این مورد در مادر «فرانسیس» که در ادامه توصیف خواهم کرد دیده می‌شود). چنین والدینی نه تنها نمی‌دانند با هیجان چه کنند، بلکه به جنبه‌های دیگر خود یا فرزندشان متوسل می‌شوند ــ مانند تأکید بر موفقیت تحصیلی یا ورزشی. برخی والدین نیز کاملاً نسبت به ناآگاهی خود از ناتوانی در درک هیجانی فرزندانشان اجتناب می‌ورزند و در عوض بر تأمین نیازهای مادی کودک تأکید می‌کنند.

    بیون شخصیت را متشکل از دو عنصر می‌دانست ــ «مظروف» و «ظرف» ــ که در رابطه‌ای پویا با یکدیگر قرار دارند؛ به‌طوری‌که محتوای مظروف پیوسته در جستجوی ظرف است. در یک رابطه هم آهنگ میان مادر و نوزاد، یک رابطه محبت‌آمیز احساس می‌شود که می‌تواند در شخصیت نوزاد درونی شود و به پویایی سالم «ظرف و مظروف» درون او تبدیل گردد.

    متقابلاً، در یک رابطه ناهماهنگ میان مادر و نوزاد، یک ظرف بی‌فایده می‌تواند درونی شود ــ برای مثال، نوعی بی‌اعتنایی نسبت به تجربه‌های خویشتن. در اصطلاح بیونی، «ظرفیت بی‌اعتناء» موجب فقر محتوای هیجانی و همچنین درونی‌سازی ظرفی بی‌اعتناء می‌شود. تحلیل‌گر ممکن است لازم باشد مراقب کند که همانندسازی فرافکنانه «بی‌اعتنایی» را به طور دفاعی پس نزند. تحمل این فرافکنی می‌تواند به‌تدریج به درک انتظارات کودک از بی‌اعتنایی منجر شود.

    شاید همین تمایل تحلیل‌گر به این‌که به‌عنوان ابژه بی‌اعتناء تجربه شود، بتواند به کودک امکان دهد، ابژه‌ای را درونی کند که از تجربه با او نمی‌گریزد. بی‌علاقگی کودک به تحلیل‌گر ممکن است نیاز به چالش کشیده‌شدن داشته باشد تا راهی برای گشایش و تجربه‌ای تازه پدید آید.

    ابژه بی‌اعتناء

    مطالب زیادی نوشته شده است (برای نمونه، موندزرَک، 2012) که فرهنگ معاصر، کودکان را به‌سوی ساختار‌های خودشیفته‌وار رها می‌کند. ارزش‌گذاری افراطی جامعه و والدین بر موفقیت، و کم‌ارزش شمردن دنیای درونی کودکان، می‌تواند بستر رشد ابژه بی‌اعتناء باشد.

    این کودکان ممکن است والدین خود را در جهان بیرونی بسیار باهوش ببینند و حتی آن‌ها را ایدئال‌سازی و تقلید کنند، اما در ناخودآگاه خویش، آنها را نسبت به خودِ عمیق‌ترشان غیرقابل‌دسترس تجربه می‌کنند. چنین والدینی یا نمی‌دانند با تجربه‌های هیجانی فرزندشان چه کنند، یا به طور فعال از هر هیجان دشوار در کودکان خود اجتناب می‌ورزند. متأسفانه، کودکان ممکن است به صورت ناهشیار نه تنها با موفقیت حرفه‌ای والدین خود، بلکه با اجتناب هیجانی آن‌ها نیز همانندسازی نمایند.

    نوع دیگری از این ابژه بی‌اعتناء ، والدینی هستند که فرزندانشان را ایدئال‌سازی می‌کنند، تا خود را از مشکلات عاطفی فرزندانشان دورنگه دارند. گاهی والدین رفتار فرزندانشان را مثبت تفسیر می‌کنند، درحالی‌که در واقع معنای دیگری دارد. برای مثال، «استیون» هجده‌ساله خاطره‌ای را بازگو می‌کرد که در آن از پدرش بابت اینکه از پیشخدمتی پرسشی کرده بود، احساس شرمندگی کرده بود. پدرش در واکنش گفته بود که پسرش چقدر «مهربان» است که نگران حال پیشخدمت شده. اینکه کودکان از رفتارهای والدین که موجب جلب‌توجه دیگران می‌شود احساس ناراحتی کنند تجربه‌ای رایج است؛ خصوصاً در سنی که خودشان حساسیت و خودآگاهی بیشتری نسبت به نگاه اطرافیان دارند.

    بنابراین، هرچند این تجربه نسبتاً عادی بود، استیون نسبت به پدرش منتقد بود اما ایدئال‌سازی پدر از پسرش فضایی برای پدر برای توجه این انتقاد باقی نگذاشت. ایدئال‌سازی مداوم والدین از پسرشان (از جمله در زمینه موفقیت تحصیلی)، موجب می شد مشکلات متعدد او را نادیده بگیرند. این وضعیت باعث شد که او احساس کند هم خودش و هم والدینش نسبت به هر راهی برای شناسایی و مواجهه با مشکلاتش بی‌اعتناء هستند.

    گزارش مورد بالینی استیون از ابژه بی‌اعتناء

    خشم پنهانی نسبت به بی‌اعتنایی والدین، او را بیش‌ازپیش از آن‌ها جدا می‌کرد. نه او و نه والدینش واقعاً فاصله بین خودشان را درک نمیکردند، اما این فاصله او را از دریافت ویژگی‌های واقعاً خوب والدینش محروم می‌کرد. بیگانگی او از والدین بخشی از موضوع ارجاعی بود. من در ادامه نشان خواهم  داد چگونه حس استیون از ابژه‌ بی‌اعتناء یا بی‌فایده در روند درمان آشکار شد و او را نسبت به دیگران نیز بی‌اعتنایی می‌کرد.

    در ابتدای درمان، استیون به صورت منظم در جلسات حاضر نمی شد. من مدتی این وضعیت را پذیرفتم تا ببینم آیا این شیوه حضور او در جلسات و پذیرش آن توسط من، در نهایت منجر به عمیق شدن درمان می‌شود یا نه.

    پس از چند ماه به او گفتم که دیگر حاضر نیستم با این شرایط با او کار کنم، و درصورتی‌که بتواند به صورت منظم به جلسات بیاید، خوشحال خواهم شد که بازگردد؛ چند ماه بعد او بازگشت.

     در طول سال بعد ما یک بار، سپس دو بار در هفته دیدار داشتیم، اما او بسیاری از جلسات را بدون اطلاع قبلی غیبت می‌کرد. ما بر روی برخی از معانی این عقب‌نشینی‌ها کار کردیم، از جمله ترس او از افکار خودکشی و ترس از اینکه دچار بیماری روانی باشد. در سال بعدی، تعداد جلسات او از سه بار به چهار بار در هفته افزایش یافت و  پس از آن جلساتش را به طور منظم ادامه داد.

    انتقال ابژه بی‌اعتناء در استیون

    در این دوره، استیون عمدتاً از من می‌خواست اجازه بدهم در جلساتش بدون وقفه صحبت کند. این جلسه خاص من با این توافق ضمنی مشکلی نداشتم، زیرا احساس می‌کردم او نیاز دارد در حضور «مادر محیطی» (به تعبیر وینیکات، 1959) بازی کند. من به جریان‌های مختلف صحبت او در طول جلسه علاقه‌مند بودم. با نزدیک‌شدن به پایان جلسه،

    گفتم: «فکر می‌کنم می‌دانی حتی وقتی ساکت هستم هم با تو هستم».

    استیون پاسخ داد: «این موضوع مهمی به نظر نمی‌رسد، چیزی که مهم است، همان چیزی است که من درباره‌اش صحبت می‌کنم».

    در این لحظه قلبم فروریخت، زیرا احساس کردم به او اجازه داده‌ام صحنه‌ای را بازنمایی کند که در آن به خودش بیش از حد خود اهمیت می‌دهد من را فاقد ‌اهمیت می‌بیند، صحنه‌ای که او به آن معتاد است.

    گفتم: «تو مرا چیزی بیش از کسی که فضایی را اشغال می کند تجربه نمی‌کنی. فکر می‌کنم باید با این مسئله روبه‌رو شویم که وقتی دیگری وارد فضای تو می‌شود، چقدر برایت آشفته‌کننده است».

    استیون پاسخ داد: «دیگران چه چیزی برایم داشته‌اند؟ دارم صادقانه می‌گویم. بیشترین چیزی که از آن‌ها نصیبم شده، چند تجربه سطحی بوده. دیگر چه انتظاری از من داری؟»

    استیون نیمه اول جلسه بعد را در سکوت گذراند.

    گفتم: «از این‌که جلسه قبل مرا پس زدی بداخلاق شدم و تو احساس کردی مورد حمله قرار گرفتی».

    استیون پاسخ داد: «همه افتضاح‌اند. چه اشکالی دارد که یک آدم عصبانی باشم؟»

    گفتم:«در واقع پرخاشگر بودن به معنای قوی‌بودن نیست».

    خیلی چیزها هست که باید از آن‌ها انتقاد داشت. من هیچ‌وقت چندان احساس اهمیت و توجه ـ نه از طرف دیگران و نه از سمت خودم ـ نمی‌کنم.

    پاسخ دادم: «تو بیش از حد عادت کرده‌ای که دیگران را پس بزنی و در نتیجه دیگر نمی‌توانی ببینی که در ارتباط با فرد دیگری چه چیزهایی ممکن است رخ دهد».

    سپس گفتم: «این‌طور در نهایت در دنیایی یک‌نفره زندگی می‌کنی».

    او بعدها چندین بار به این جمله بازگشت.

    درمان مورد استیون

    در جلسه بعد، استیون شروع به خواندن بخشی از یک خاطره کرد که روان‌پزشکی را توصیف می‌کرد که نویسنده او را در دوران فروپاشی‌اش تقریباً کاملاً بیگانه با احساسات آدمی توصیف کرده بود. من گفتم: «این تصویر ترسناکی است». این دوره به نظر نقطه عطفی در کار ما بود. من استیون را در مواجهه با احساسات مثبت یا منفیِ من یا دیگران نسبت به خودش ناتوان می‌دیدم. کناره‌گیری او حاکی از آن بود که در سطح هیجانی برای خود هیچ‌چیزی برای عرضه نداشت (هرچند از نظر ذهنی/شناختی استثنایی بود).

    والدینش نسبت به اینکه چطور با احساسات دشوار او مواجهه داشته باشند بی‌اعتنا بودند. او به طور رادیکالی از آن‌ها کناره گرفته بود. والدینش نگران این کناره‌گیری بودند و به همین دلیل درمان را آغاز کردند. بااین‌حال، آن‌ها نسبت به چگونگی ورود به خشم او بی‌اعتنا بودند؛ بنابراین، بی‌اعتنایی در اینجا در چند سطح رخ می‌داد. حس او از یک ابژه بی‌اعتناء خشمی در او ایجاد کرده بود؛ خشمی که احساس می‌کرد ابژه‌هایش توانایی مواجهه با آن را ندارند. ناتوانی یا عدم تمایل والدین به‌مواجهه با خشم او، باعث افزایش احساس تحقیر او نسبت به آنها می شد.

    بحث مورد بالینی ابژه بی‌اعتناء استیون

    فرض استیون درباره‌ی بی‌فایدگی من باید به چالش کشیده می‌شد تا اینکه بتواند با تحقیر و همچنین ناامنیِ عمیقش که پشت انتقادهای بی‌پایانش نهفته بود روبه‌رو شود. احساس می‌کردم تا حدی باید خودم را به درون رابطه با او تحمیل کنم. او می‌توانست برای مدتی طولانی از این راضی باشد که مرا بی‌فایده تلقی کند، حتی در حالی که در عمل از من استفاده می‌کرد. بی‌تفاوتی یا بی‌اعتنایی او نسبت به تجربه من، بازتابی بود از یک پیام ناآگاهانه والدینی: برای ما مهم نیست چه احساسی داری، به شرطی که همچنان موفق باشی و تعادل هیجانی ما را بر هم نزنی.

    من در جای دیگری (برِیدی ، 2015) درباره‌ی نگرش طبیعیِ رشدی نوشته‌ام که معمولا نوجوانان، والدین یا بزرگسالان را به عنوان افرادی بی اعتنا می بینند. نوجوانان اغلب حتی والدینی را که ظاهراً توجه می‌کند نیز به بی‌اعتنایی متهم می‌کنند. من تجربه‌ی بی‌اعتنایی را بخشی از فرایند جدایی  نوجوان می‌دانم. فرایندهای جدایی می‌توانند نوجوانان را در وضعیتی قرار دهند که هم از والدین واقعی بیرونی خود و هم از ابژه‌ی درونیِ کمک‌کننده جدا شوند. والدین پس زده می‌شوند درحالی که هنوز نیاز به حضور آنها وجود دارد. این اتفاقات طبیعیِ رشدی نسبت به بی‌اعتنایی می‌تواند در شرایطی تشدید شود که واقعاً والد تا حدی از نظر هیجانی کناره گرفته یا در دسترس نباشد.

    در ادامه، من مفهوم ابژه بی‌اعتناء را در یک دختر ۱۳ ساله از خانواده‌ای تحصیل‌کرده و مرفه بررسی خواهم کرد. این دختر به طور کاملاً آگاهانه والدین موفق و محبت‌آمیز خود را ایدئال‌سازی می‌کرد. احساس او از بی‌اعتنایی ابژه‌اش لازم بود در رابطه ما پدیدار شود و در میدان انتقال فهمیده شود. چنین کاری می‌تواند به آغاز تجربه‌ای که از نظر هیجانی برای کودک مفید باشد، مجال ببخشد.

    گزارش مورد بالینی فرانسیس از ابژه بی‌اعتناء

    فرانسیس به این دلیل ارجاع داده شد که به مادرش گفته بود احساس اضطراب زیادی دارد و «حال‌ و روز روانی‌اش درست نیست». او با گریه به مادرش گفته بود:

    «احساس می‌کنم چیزی سرم را خرد می‌کند و نباید زنده باشم».

    فرانسیس در یک مدرسه خصوصی تحصیل می‌کرد؛ والدینش او را این‌گونه توصیف کردند:

    «از نظر ارتباطات بین‌فردی خوب است ــ رهبری با اکراه، کنجکاو و سیاست‌مدار است».

    والدینش گزارش دادند که از هر دو طرف در خانواده سابقه افسردگی وجود دارد. مادرش در اوایل بیست‌سالگی دچار حملات پانیک شده بود و برای مدتی درمان را امتحان کرده بود، اما گفت:

    «با آن ارتباط نگرفتم. خودم با سختی‌ها کنار می‌آیم».

    دوران بارداری و زایمان طبیعی بود. فرانسیس با شیر مادر تغذیه شد. مادر وقتی فرانسیس سه‌ماهه بود به کار تمام‌وقت بازگشت. مادر گزارش کرد که فرانسیس؛

    «در اولین هفته‌ای که من به سرکار برگشتم، از خوردن غذایی که پرستار  می‌داد امتناع می‌کرد».

    پدر با خنده این موضوع را به «لجبازی» فرانسیس تعبیر کرد. من توضیح دادم:

    «به نظر می‌رسد این سن برای لجبازی خیلی زود باشد؛ بلکه بیشتر نشانه‌ای از پریشانی است».

    مادر گفت:

    «من هم فکر کردم فرانسیس پریشان بود و اگر نیاز بود کار نمی‌کردم و کنار او می‌ماندم، اما نمی‌دانستم چه باید بکنم».

    در مقایسه با پدر، مادر تا حدی احساس می‌کرد که نوزادش از نظر هیجانی آشفته است، اما نمی‌توانست از این بینش خود برای پاسخ‌دهی هیجانی و عملی استفاده کند.

    پیش از تولد خواهر کوچک‌تر فرانسیس، زمانی که او پنج‌ساله بود، مشکلات متعدد بحرانی رخ‌داده بود. فرانسیس پس از تولد خواهرش «رفتاری فاصله‌گیرانه» داشت. خواهر هشت‌ساله او در تخت والدین می‌خوابد. مادر یک سال پیش از آغاز درمان فرانسیس شغلی پراسترس را شروع کرده بود و گه‌گاه برای کار سفر می‌کرد. فرانسیس وقتی مادرش دور از خانه است دچار اضطراب و دل‌درد می‌شد.

    روند درمان مورد «فرانسیس»، ابژه بی‌اعتناء 

    برداشت اولیه من در ملاقات با فرانسیس این بود که وضعیت روان‌شناختی او بسیار بدتر از آن چیزی است که والدینش بیان کرده بودند. بودن در کنارش حالتی وهم‌آلود داشت. او تنها زمانی صحبت می‌کرد که من نظری می‌دادم یا پرسشی مطرح می‌کردم. وقتی هم حرف می‌زد، گفته‌هایش اغلب تکان‌دهنده بودند.

     در همان جلسه اول، فرانسیس به من گفت که احساس می‌کند «در یک گودال عمیق است، با یک بیل به جای یک طناب». او گفت در پایه چهارم و پنجم چنین احساسی داشت: «نه خوب، نه بد، گِلی و کدر»، و در پایه ششم: «احساس می‌کردم محکوم شده و غیرواقعی هستم». او در حال حاضر (تابستان پیش از ورود به پایه هفتم) اغلب چنین احساسی دارد: «انگار دارم خودم را تماشا می‌کنم». این‌طور به نظر می‌رسید که او تجربه‌ای گسستی از جداافتادگی از خود دارد. من درباره‌ی جمله‌ای که به والدینش گفته بود: «نباید زنده باشم» پرسیدم. او پاسخ داد: نمی‌خواهم خودم را بکشم؛ فقط آرزو دارم بتوانم تبخیر شوم.

    در جلسات ابتدایی نگران بودم که فرانسیس در آستانه فروپاشی روانی باشد یا وارد یک بیماری شدید روانی شود. زمانی مقداری امیدوار شدم که او در جلسه دوم گفت: «مدل موهایت را دوست دارم». سعی کردم بپرسم منظورش چیست، اما نتوانست توضیح بیشتری بدهد. من این اظهارنظر را همچون نشانه‌ای کوچکی احساس مثبت او نسبت به من برداشت کردم. او همچنین گفت: «خواب دیدم یک توله‌سگ داشتم که تمام روز آن را در آغوش گرفته بودم». من گفتم: «شاید آن توله‌سگ بخشی از خودت باشد که احساس می‌کنی مایلیم از آن مراقبت کنیم». او به نظر موافق آمد، اما نتوانست چیز بیشتری بگوید. به والدین فرانسیس گفتم که او به طور قابل‌توجهی افسرده و مضطرب است و توصیه کردم دو بار در هفته درمان رو پیش ببریم.

    فرانسیس یک برنامه دوهفته‌ای سفر پیش رو داشت؛ هفته اول تعطیلات خانوادگی و هفته دوم رفتن به خانه روستایی یکی از دوستانش، جایی که قبلاً هم رفته بود. از او پرسیدم چه حسی خواهد داشت که ما این‌قدر زود پس از شروع درمان وقفه‌ای داشته باشیم. او پاسخ داد:

    «احساس تنهایی، اما می‌توانی برایم نامه بفرستی».

    خیلی زود پیامی اضطراری از مادرش دریافت کردم که فرانسیس برای رفتن به خانه دوستش بیش از حد مضطرب است. والدینش پذیرفتند که او در خانه بماند. وقتی به جلسه آمد، فرانسیس گفت:

    «احساس افسردگی و ناامیدی دارم، انگار کسی چراغ‌ها را خاموش کرده باشد».

    من نسبت به وضعیت او بسیار نگران شدم و به والدینش پیشنهاد دادم که آن هفته هر روز او را ببینم، و آن‌ها موافقت کردند. به آن‌ها گفتم: او بخشی از شدت حال بدش را پنهان کرده است، زیرا احساس می‌کند موظف است عملکرد خوبی نشان دهد.

    فرانسیس در طول آن هفته گفت: «احساس پوچی دارم، حالم بدتر و بدتر می‌شود تا وقتی‌که کاملاً خاموش می‌شوم»، و از «وحشت خفه‌کننده» صحبت کرد. او توهم یا هذیان را انکار کرد. من گفتم: خیلی مهم است که وقتی چنین احساسی داری، والدینت و من نزدیکت بمانیم.

    موضوع دارودرمانی را با فرانسیس مطرح کردم و پرسیدم نظرش درباره‌ی آن چیست. او گفت: «برایم مهم نیست». در جلسه‌ای بعدتر به فرانسیس گفتم: «دارو جایگزین احساس نزدیکی ما نمی‌شود و همیشگی هم نخواهد بود، اما می‌تواند حال تو را در حال حاضر بهتر کند». مدت کوتاهی بعد فرانسیس به من گفت که می‌خواهد دارودرمانی را شروع کند. روان‌پزشکانی که معمولاً با آن‌ها کار می‌کردم در تعطیلات بودند، بنابراین به دنبال کسی رفتم که بتواند او را ببیند. روان‌پزشک گفت فرانسیس «رویدادهای شبیه به حمله پانیک» و ترس‌های شدیدی همراه با افکار شبه‌خودکشی دارد. او همچنین گفت والدین نگران‌اند از اینکه من در این مقطع او را سه بار در هفته می‌بینم و این را بیش از حد می‌دانستند و او هم آن‌ها را تایید کرده بود.

    درحالی‌که والدین فرانسیس در ابتدا به نظر می‌رسیدند اعتماد معقولی به درمان دارند، حمایتشان در این دوره متزلزل شد. آن‌ها سردرگمی خود را ابراز کردند که چگونه بفهمند ما در مسیر درستی پیش می‌رویم. گفتم می‌توانم نگرانی آن‌ها را درک کنم که آیا مراقبت درستی از دخترشان دارم یا نه اما نشانه خوبی است که او با من صحبت می‌کند. در همین زمان، خوابی دیدم که در کشتی‌ای بودم که در حال واژگون شدن بود؛ به این معنا که در هر طبقه کشتی آب وجود داشت. در هر طبقه حفره‌ای پر از هوا بود، اما برای مدتی زیر آب می‌ماندم، درحالی‌که همه چیز واژگون می‌شد. خواب من بازتابی از اضطرابم درباره‌ی فرانسیس بود، اما همچنین نشانه‌ای از حمایتی متزلزل والدین او بود. از والدینش خواستم نزد من بیایند تا مستقیم درباره‌ی این موضوع صحبت کنیم.

    گفتم: «وقتی کودکی احساس غرق‌شدگی دارد، واقعاً مهم است که بزرگسالان اطراف او کنار هم قرار گیرند».

    کارکردن در شرایط بدون اتحاد و همکاری، بسیار دشوار خواهد بود. در طول این دوره، فرانسیس طولانی‌مدت درباره‌ی یک برنامه تلویزیونی صحبت می‌کرد که در آن شخصیت‌ها به دنیایی موازی و عجیب کشیده می‌شدند. در همین حین، فرانسیس مصرف داروی ضدافسردگی را آغاز کرد که واضحا مفید بود و اضطراب خردکننده و خفه‌کننده‌اش کاهش یافت.

    والدین گاهی جلسات درمان من با فرانسیس را لغو می‌کردند. به آن‌ها گفتم جلسات ما باید به‌گونه‌ای باشد که فرانسیس آنها به‌عنوان امری مهم در نظر بگیرد. اندکی بعد، برای بردن فرانسیس به جلسه به سالن انتظار رفتم، اما مادرش به جای او حضور داشت. مادر گفت فرانسیس در ماشین نشسته و نمی‌خواهد بیاید، چون بابت مدرسه ناراحت است و می‌خواهد به خانه برود. به مادر پیشنهاد دادم که پایین بروم و در ماشین با فرانسیس صحبت کنم. به فرانسیس گفتم که دقیقاً وقتی ناراحت است مهم است با هم باشیم، تا بتواند بیشتر عادت کند هیجاناتش را در حضور من تجربه کند. فرانسیس توانست به اتاق بیاید و جلسه را برگزار کنیم. مادر توانست در اینجا از درمان حمایت کند و تسلیم فرانسیس نشود.

     در این موقعیت، مادر توانست نسبت به نیاز فرانسیس به درمان و نیاز من به حمایت او چون ابژه بی‌اعتناء نباشد. از زمان این دوره بحرانی، فرایند کار ما مستحکم‌تر شد. فرانسیس همچنان ساکت بود مگر این‌که من گفت‌وگو را آغاز میکردم. پس از آن، او با شوروشوق صحبت می‌کند. او دوست ندارد درباره‌ی اضطرابش حرف بزند، زیرا احساس می‌کند دوباره آغاز خواهد شد.

    در جلسه‌ای که در ادامه ارائه می‌شود، فرانسیس درست پنج ماه پس از آغاز درمان، جلساتش را به دو بار در هفته کاهش داده بود. چالش کنونی من بر این متمرکز است که به فرانسیس کمک کنم با دشواری‌هایش روبه‌رو شود، حتی درحالی‌که واقعاً احساس بهتری دارد.

    فرانسیس به‌موقع آمد، وقتی او را از سالن انتظار برداشتم به اتاق درمان هدایت کردم لبخند کم‌رنگی به من زد. پوشه نقاشی‌هایش را برداشت و روی مبل به حالت چهارزانو نشست. شروع کرد به رنگ‌آمیزی طرح‌هایی که جلسه قبل کشیده بود؛ ساکت بود. به این فکر کردم که آیا اجازه بدهم این سکوت ادامه پیدا کند یا نه. پس از چند دقیقه شروع به صحبت کردم.

    تحلیل‌گر: داشتم فکر می‌کردم وقتی ماژیک‌ها را برمی‌داری و شروع به کشیدن می‌کنی، حالتی شبیه یک آیین پیدا می‌کند. انگار اگر این کار را نکنی برای من عجیب خواهد بود و شاید این‌که من هم جلسه را آغاز می‌کنم، خودش آیین دیگری باشد.

    فرانسیس در سکوت سر تکان می‌دهد.

    تحلیل‌گر: یک‌جورهایی آیین‌ها دلنشین‌اند، البته تا وقتی با حال و هوای آدم هماهنگ باشند. اگر من جلسه را آغاز نمی‌کردم، چه حسی داشتی؟

    فرانسیس: احتمالاً بالاخره چیزی می‌گفتم.

    تحلیل‌گر: فقط برای اینکه سکوت شکسته شود؟

     فرانسیس: بله. از جلسه قبلی تا حالا هیچ اتفاقی نیفتاده، و حس حرف‌زدن ندارم. خسته‌ام.

    تحلیل‌گر: از چه چیزی خسته‌ای؟

    فرانسیس: جمعه‌شب تا ساعت ۱۱:۳۰ بیدار بودم و صبح روز بعد ساعت ۹ بیدار شدم، و شنبه هم دوباره تا ۱۱:۳۰ بیدار ماندم؛ چون پدر و مادرم زودتر خوابیدند و خواهرم می‌خواست با هم مرد عنکبوتی تماشا کنیم. او گفت اگر با او تماشا کنم کارهای من را انجام می‌دهد.

    تحلیل‌گر: این خیلی بامزه است، چون او می‌خواست تو همراهش باشی؟

    فرانسیس: آره، و بعضی قسمت‌ها نامناسب و برایش ترسناک بودند. بعد مادرم ساعت ۸ صبح من را بیدار کرد چون قرار بود جایی برویم و دیشب ساعت ۹:۳۰ خوابیدم که زمان نسبتاً عادی است، اما اینکه مجبور شدم ساعت 8 صبح در مدرسه باشم، باعث شد حس کنم از آخر هفته کمبود خواب دارم.

    تحلیل‌گر: پس در واقع یک عالمه کارها را طبق زمان‌بندی دیگران انجام دادی. می‌دانم برایت چقدر خوشایند است وقتی تعطیلات است و می‌توانی تا هر وقت دلت می‌خواهد در رختخواب بمانی.

    تحلیل‌گر: اینکه توجه کنی چه وقت حس و حال حرف‌زدن داری یا نداری، موضوع مهمی است. مسلماً نمی‌خواهی فقط به این دلیل صحبت کنی که فکر می‌کنی باید حرف بزنی.

    فرانسیس سر تکان می‌دهد.

    تحلیل‌گر: اما در عین حال، فکر می‌کنم تابستان گذشته متوجه شدیم که احساسات بدی را تجربه کردی چون برایت سخت بود درباره‌ی همه چیزهایی که آزارت می‌داد صحبت کنی.

    فرانسیس: فکر می‌کنم این فرق دارد، چون این بار مثل قبل نیست که واقعاً حالم خیلی بد باشد.

    تحلیل‌گر: بله، این فرق دارد.

    تحلیل‌گر: فکر می‌کنم می‌توانم اجازه بدهم ساکت بمانی تا وقتی که دلت خواست حرف بزنی، اما مطمئن نیستم این کار چندان مفید باشد. یکی از چیزهایی که بیش از همه تو را ترسانده بود این بود که حتی نتوانی بخواهی با مادرت صحبت کنی. پس ما داریم سعی می‌کنیم مسیرمان را پیدا کنیم… ازیک‌طرف این حق را داری که حس نکنی باید حرف بزنی، اما از طرف دیگر فکر می‌کنم تو هم نمی‌خواهی من فقط تو را با سکوت رها کنم، بی‌آنکه بفهمیم این سکوت به جایی می‌رود یا نه.

    فرانسیس: بله، مادرم یکشنبه صبح من را بیدار می‌کرد که برویم خرید. من مایوی مناسبی برای سفر به باربادوس نداشتم.

    تحلیل‌گر: می‌خواستی بروی؟

    فرانسیس: بله، فقط نمی‌خواستم بلند شوم، اما در نهایت هم دیرتر رفتیم. هیچ‌وقت نمی‌روی خرید که فقط یک چیز بخری. در اتاق پرو با مادرم بودم و او مدام بیرون می‌آمد و می‌پرسید: این کلاه را دوست داری؟ این شلوارک‌ها چطور؟ این عینک‌آفتابی‌ها چطور؟ او برای انتخاب لباس‌ها مدام از من نظر می‌خواست. من جلویش را گرفتم که طرح چهارخانه و راه‌راه یا دو نوع راه‌راه مختلف را با هم نپوشد.

    تحلیل‌گر: این جالب است، انگار تو نقش مادر را داری. یا تو هم از او نظر می‌خواهی؟

    فرانسیس: نه، چطور می‌تواند به من نظر بدهد وقتی خودش از من نظر می‌خواهد؟ تنها چیزی که برایش در لباس‌های من مهم است شلوارک‌های کوتاه است. می‌گوید: «بلندتر». شلوارک‌های کوتاه به من نمی‌آیند.

    تحلیل‌گر: بعضی‌ها از خرید مایو خوششان می‌آید و بعضی‌ها از آن متنفرند.

    فرانسیس: من فقط از پرو کردن لباس خوشم نمی‌آید. سه دست لباس بیشتر ندارم؛ همین یکی ــ یونیفرم ــ ی شلوار جین و یک لگ، و گاهی هم یک لباس مجلسی. واقعاً برایم مد مهم نیست، فقط چیزی را می‌پوشم که به نظرم قشنگ باشد. اما مادرم هزار جور چیز می‌خرد. می‌گوید: «تو به این نیاز داری، خواهرت به این نیاز دارد، پدرت به این نیاز دارد» و بعد هم می‌گوید: «باید شیرینی درست کنیم» و بنابراین پودر شیرینی خریدیم. او شبیه خاله‌ام شده. خاله‌ام همیشه برای همه چیز می‌خرد. مادرم قبلاً این‌طور نبود، اما حالا شده. دیشب یک فیلم دیدم. کتابش بهتر از فیلم بود، اما فیلمش هم خیلی خوب بود. قبلاً هم دیده بودمش، ولی این بار چیزی را متوجه شدم که دفعه اول ندیده بودم.

    تحلیل‌گر: چه چیزی که متوجه شدی؟

    فرانسیس: روایت‌کننده این کتاب، مرگ است. مرگ می‌داند چه زمانی هر کسی خواهد مرد، پس جملاتی مثل این می‌گوید: هنوز وقتش نرسیده. این شهر دارد بمباران می‌شود و همه به پناهگاه زیرزمینی می‌روند و یک خانواده یک یهودی را در زیرزمینشان پنهان کرده‌اند.

    تحلیل‌گر: ماجرا کجا اتفاق می‌افتد؟

    فرانسیس: در آلمان، بیرون برلین؛ بنابراین، وقتی همه مردم شهر به پناهگاه می‌روند، آن یهودی می‌تواند بیرون بیاید و برای اولین بار بعد از مدت‌ها آسمان را ببیند. به نظر می‌رسد این حتی بدتر از مرگ باشد. راوی البته واقعاً مرگ نیست، بلکه ایده نویسنده از مرگ است. در جایی از داستان، خیابانی که شخصیت اصلی در آن زندگی می‌کند بمباران می‌شود و نام خیابان به آلمانی به معنای بهشت است؛ بنابراین آن‌ها در واقع بهشت را بمباران می‌کنند.

    تحلیل‌گر: و می‌شود گفت این ما بودیم که بهشت را بمباران کردیم.

    فرانسیس: بله، یا بریتانیایی‌ها. برایم جالب است که نویسنده خیابان را بهشت نامیده و بعد ایده بمبارانش را آورده، یا برعکس.

    جالب است، خیلی وقت‌ها وقتی می‌خوانیم، در خودِ داستان غرق می‌شویم، نه این‌که به نویسنده فکر کنیم. اما تو داری به این فکر می‌کنی که نویسنده داستان را چطور در ذهنش تصور کرده. باید جلسه را تمام کنیم.

    فرانسیس نقاشی‌اش را در پوشه گذاشت و با لبخندی شاد از اتاق خارج شد.

    بحث مورد ابژه بی‌اعتناء

    در بیشترِ زمان جلسه، به نظر نمی‌رسید که فرانسیس احساس کند صحبت‌کردن با من فایده‌ای داشته باشد. فکر می‌کنم او در این مرحله از درمان احساس امنیت بیشتری در دیدار با من دارد، چون تا حدی دریافته که من می‌توانم او را از آب‌های عمیق بیرون بکشم. اما به گمانم برایش دشوار است واقعاً باور کند می‌توانم به او کمکی کنم. باوجود این‌که او ارزش اندکی در صحبت‌کردن با من می‌دید، ممکن است اظهار من ــ که گفته بودم او بیش از حد با زندگی هیجانی‌اش تنها رها شده است ــ بر او اثر گذاشته باشد و به همین دلیل شروعی به برقراری ارتباط کرده باشد.

    ما از تجربه‌های خانوادگی او می‌فهمیم که او نسبت به تقاضاهای خواهرش و مادرش بی‌تفاوتی نسبی نشان می‌دهد و به نظر می‌رسد احساس نوعی برتری نسبت به مادرش دارد. سپس موضوع افکارش درباره‌ی فیلم عمق بیشتری پیدا می‌کند. گرچه شنیدن این‌که او به یکی از شخصیت‌ها با عنوان «یهودی» اشاره می‌کند ناخوشایند است، اما به نظر می‌رسد با این تجربه همانندسازی می‌کند که در جایی محبوس باشی و نتوانی آسمان را ببینی. این موضوع مرا به یاد ترس فرانسیس از گرفتار شدن در «گودال»، با بیل به جای طناب انداخت.

    اشتغال ذهنی فرانسیس با مرگ مرا به یاد مشکلات پزشکی مادرش پیش از تولد خواهر فرانسیس انداخت. در یک سطح، فرانسیس با مسائل عمیق مرگ، خشونت، بهشت و جهنم درگیر است. در سطحی دیگر، او بیشتر حالتی تهی دارد و احساس می‌کند هیچ‌کس توانایی همراهی با او را ندارد. والدین او و من به‌عنوان ابژه بی‌اعتناء و بی‌فایده دیده می‌شویم. یک ابژه نفرت‌انگیز شاید می‌توانست زنده تر باشد، درحالی‌که فرانسیس ابژه‌هایش را بی‌خطر و خوب می‌بیند، اما به‌سادگی نسبت به آن‌ها احساس برتری می‌کند. وقتی ابژه‌هایش بی‌فایده‌اند، او تنها رها می‌شود.

    نتیجه‌گیری

    من بحث آلوارز درباره‌ی «ابژه احمق» را در فهم کودکانی که امید اندکی به داشتن والد یا بزرگسالی با ذهنی جالب دارند، مفید می‌دانم و تلاش کردم مفهومی مرتبط یعنی کودکان با ابژه بی‌اعتناء را توصیف کنم. برای درمانگران شاید دشوار باشد درک کنند که برخی کودکان تا چه اندازه ممکن است بزرگسالان را بی‌اعتنا بدانند، به‌ویژه وقتی کودک در سطح آگاهانه نگرشی تحسین‌آمیز یا حتی ایده‌آلی نسبت به والدینش دارد.

    هنگامی‌که کودکان درگیر انبوهی از فعالیت‌ها هستند و والدینشان از نظر مادی حمایتگرند، ممکن است دیدن اینکه آنان با مشکلات هیجانی‌شان تا چه اندازه تنها مانده‌اند، سخت باشد. والدین فرانسیس به دلیل شدت پریشانی او ناچار شدند برایش به دنبال کمک هیجانی باشند، هرچند هنوز هم آن را کوچک می‌شمردند. فرانسیس یک سال ونیم بعد، زمانی که درمانش پایان یافت، بر زمینی بسیار محکم‌تر پا گذاشته بود.

     من کوشیدم برای او حسی از اهمیت زندگی درونی‌اش بر جای بگذارم. بااین‌حال، احساس می‌کردم در خانواده‌اش یک دفاع نیرومند در جهت فعالیت و موفقیت وجود دارد اما با دسترسی اندک و ناپایدار والدین به فرایندهای درونی خودشان. فرانسیس پیشرفتی واقعی کرده بود، اما از برخی جهات حس من این بود که وضعیت پیشین دوباره برقرار می‌شود.

    پایان درمان، به فرانسیس گفتم که کار دشواری انجام داده تا دوباره حس اهمیت فردی خودش و درکی عمیق‌تر از افکار و احساساتش را به دست بیاورد. بااین‌حال، نگرانی من باقی ماند که درس‌های این دوره از زندگی فرانسیس ممکن است که فراموش شوند. نیاز والدین به بی‌اعتنایی نسبت به دردهای هیجانی فرزندانشان می‌تواند کودکانی بسازد که خودشان نیز نسبت به دنیای درونی‌شان بی‌اعتنا شوند.

    این بی‌اعتناییِ کودکان، هم نوعی همانندسازی با والدین است و هم پرهیز از رنجی که برای دیدن بی‌اعتنایی والدین لازم خواهد بود. چنین کودکانی ممکن است «خوب» دیده شوند… تا زمانی که دیگر توان آن را نداشته باشند.

    سخن سردبیر

    این متن در قالب ترجمه‌ای دقیق و تخصصی، محتوای مقاله‌ای را بازتاب می‌دهد که به بررسی تجربه ناهشیار کودک در مواجهه با ابژه‌ بی‌اعتناء می‌پردازد. نویسندگان با اتکا به مفاهیم آلوارز، کلاین و بیون، فرآیندهای درونی‌ای را شرح می‌دهند که در آن والد یا مراقب، با وجود حضور بیرونی، در سطح عاطفی و ذهنی برای کودک ناکارا تجربه می‌شود. نمونه‌های بالینی مطرح‌شده نشان می‌دهند چگونه این الگو در رابطه‌ی درمانی بازآفرینی می‌شود و چه پیامدهایی در سازمان‌دهی جهان روانی کودک دارد. ترجمه حاضر تلاش دارد ظرافت‌های نظری و تکنیکی متن اصلی را بدون دخل‌وتصرف منتقل کند.

    منابع

    Alvarez, A. 2012. Issues of narcissism, self-worth and the relation to the stupid object: devalued or unvalued? In: The Thinking Heart: Three Levels of Psycho­ analytic Therapy with Disturbed Children. Hove and New York: Routledge.
    Bion, W.R. 1962. Learning from Experience. London: Karnac.
    Brady, M.T. 2015. High up on bar stools: manic defences and an oblivious object in a late adolescent. Journal of Child Psychotherapy, 41(1): 52–72.
    Brady, M.T. 2016. Substance abuse in an adolescent boy: waking the object. Con­ temporary Psychoanalysis, 52(2): 201–223.
    Green, A. 1983. The dead mother. In: A. Green. On Private Madness. Madison, CT: International Universities Press.
    Klein, M. 1946/1975. Notes on some schizoid mechanisms. In: Envy and Gratitude. London: The Hogarth Press.
    Mondzrak, V. 2012. Reflections on psychoanalytic technique with adolescents today: pseudo-pseudomaturity. International Journal of Psycho-Analysis, 93(3): 649–666.
    Rosenfeld, H. 1960. On drug addiction. In: Psychotic States: A Psycho-Analytical Approach. New York: International Universities Press, pp. 128–143.
    Winnicott, D.W. 1958. The Capacity to be Alone, The Maturational Processes and the Facilitating Environment. New York: International Universities Press, pp. 29–36.

  • اولین مصاحبه در روانکاوی مدرن 

    اولین مصاحبه در روانکاوی مدرن 

    تماس و مصاحبه در روانکاوی مدرن بین بیمار و تحلیلگر در  از جهات بسیاری با تماس و مصاحبه‌ی اولیه در روانکاوی کلاسیک متفاوت است؛ البته که برخی شباهت‌ها نیز وجود دارند؛ این لحظه‌ی آغازین، نقشی حیاتی در تعیین مسیر کل رابطه‌ی درمانی دارد، به‌ویژه در رویکرد مدرن که با طیف وسیع‌تری از اختلالات سروکار دارد. در بحث پیش رو، این تفاوت‌ها و شباهت‌ها در تئوری (نظر) و عمل (عملیات بالینی) نشان‌داده خواهند شد و خلاصه‌ای از یک مصاحبه‌ی اولیه روانکاوی مدرن به عنوان نمونه ارائه خواهد گردید.

    تفاوت اولین مصاحبه در روانکاوی مدرن و روانکاوی کلاسیک

    در نخستین قوانینی که فروید (1912، 1913) برای تحلیلگران شاغل تدوین کرد، بر این باور بود که پذیرش درمان اسکیزوفرنی یا اختلالات نارسیسیتیک یک خطای فاحش در قضاوت(بالینی) بوده است. او بر این عقیده بود تحلیلگری که درمان چنین مواردی را بر عهده می‌گیرد «مرتکب یک خطای عملی شده است؛ او مسئول اتلاف هزینه بوده و روش درمانی خود را بی‌اعتبار کرده است. او نمی‌تواند به قول خود مبنی بر درمان عمل کند.» با این حال، دیدگاه‌هایی که کم‌تر بدبینانه هستند به امکان درمان روان‌کاوانه‌ی اختلالات شدید روانی در حال شکل‌گیری است (Searles, 1965; Arieti, 1974).

    با آن که تعریف روانکاوی به عنوان «هر نوع شیوه تحلیلی که انتقال و مقاومت را به عنوان نقطه آغاز کار خود در نظر می‌گیرد» همچنان بدون تغییر باقی مانده است، قوانین و توصیه‌های روانکاوی کلاسیک، آنطور که از مقالات اولیه فروید استنباط می‌شود، در چندین مورد مهم با روانکاوی مدرن امروزی متفاوت است.

    مصاحبه در روانکاوی کلاسیک

    در ادامه برخی از ایده‌هایی که فروید در نوشته‌های اولیه‌ی خود تشریح کرده، آمده است:

    1. «فقط بیماران مناسب را انتخاب کنید.» (این توصیه، علاوه بر موارد ذکر شده قبلی، بیمارانی را که با روش‌های دیگر درمان شده‌اند، خویشاوندان، و کسانی که تحلیل‌گر پیشاپیش با آن‌ها درباره‌ی درمان گفت‌وگو کرده است.)
    2. «به بازگشت بیماری که درمان را رها می‌کند، اعتماد نکنید و انتظار آن را نداشته باشید»
    3. «درمان دوستان و بستگان، به بهای از دست رفتن دوستی تمام می‌شود.»
    4. «به بیمار هشدار دهید که برداشت مثبت نخستینش از تحلیل‌گر، به‌زودی در هم خواهد شکست.»
    5. «به او بگویید که نگرش‌هایش، همان علائم او هستند.»
    6. «به طور سختگیرانه بر اصل تعیین و رزرو ساعت مشخص برای جلسات پایبند باشید.»
    7. «بیماران را شش بار در هفته ببینید.»
    8. « وظیفه‌ی تحلیل‌گر است که بیمار را از دشواری‌ها و فداکاری‌های موجود در فرایند درمان آگاه کند.»
    9. «تحلیل‌گر باید به‌صراحت، بهای زمانی را که صرف می‌کند اعلام نماید.»
    10. «هیچ درمان رایگانی ارائه ندهید – هیچ استثنایی قائل نشوید.»
    11. «به‌طور قاطع بر الزام استفاده از کاناپه پایبند باشید.»
    12. «{بیمار باید} هر آنچه به ذهنش می‌رسد را بگوید. هرگز سانسوری نکند.»
    13. «به بیمار یادآوری کنید که قول داده است کاملاً صادق باشد.»
    14. «اجازه‌ی تخطی از هیچ قانونی را ندهید.»
    15. «از تفسیرهایی استفاده کنید که در زمان مناسب بیان شوند؛ تفسیر به‌موقع، ابزار اصلی برای حل مقاومت‌هاست.»

    اگرچه ایده‌های بیان شده  بالا برای بسیاری از روانکاوان بعدی تبدیل به «قوانین» شد، اما توسعه از روانکاوی ارتدوکس به کلاسیک و سپس مدرن، توسط خود فروید پیش‌بینی شده بود. این قوانین اولیه، که تا حدی بازتاب‌دهنده‌ی هنجارهای اجتماعی آن زمان و مرحله‌ی نوپای این رشته بودند، اغلب بیشتر بر محافظت از تحلیلگر و اعتبار روش درمانی متمرکز بودند تا سازگاری انعطاف‌پذیر با نیازهای منحصر به فرد بیمار. به خوبی مستند شده است که فروید تا زمان مرگش دائماً در حال شکستن، اصلاح و تغییر دیدگاه‌های نظری خود بود. با این حال، جالب است که از منظر تاریخی، اولین قوانین مربوط به شروع درمان با بیماران «مناسب» را با دیدگاه‌های کنونی روانکاوی مدرن مقایسه کنیم.

    فروید (1913) اظهار داشت که او «در حال جمع‌آوری برخی قوانین برای شروع درمان، جهت استفاده تحلیلگران شاغل بود.» او در ادامه بیان می‌کند که آن‌ها را به عنوان «توصیه‌هایی» مطرح می‌کند، بدون اینکه ادعای پذیرش بی قید و شرط آن‌ها را داشته باشد.

    تنوع چشمگیرِ صورت‌بندی‌های ذهنی، انعطاف‌پذیری ذاتیِ همه‌ی فرایندهای روانی، و انبوهِ عواملِ تعیین‌کننده‌ی درگیر، امکانِ تدوینِ یک شیوه‌ی فنیِ ثابت و قالبی را ناممکن می‌سازد.

    به همین سبب است که رویکردی که در شرایط معمول، مشروع و کارآمد تلقی می‌شود، ممکن است گاه بی‌اثر از کار درآید؛ در حالی‌که روشی که در نگاه رایج نادرست به‌نظر می‌رسد، گاه می‌تواند به نتیجه‌ی مطلوب بینجامد.

    مصاحبه در روانکاوی مدرن

    موارد زیر نماینده‌ی قوانین و توصیه‌های تحلیلگر برای مصاحبه در روانکاوی مدرن هستند (Spotnitz, 1969)؛

    • هر بیماری با وضعیت روانشناختی قابل برگشت، حداقل از نظر تئوری، قابل درمان در نظر گرفته می‌شود.
    • از بیمار بپرسید چه زمانی دوست دارد بیاید. اگر زمانی که بیمار می‌خواهد در دسترس است، باید به او داده شود. اگر بیمار چندین زمان جایگزین را رد کند، ممکن است نسبت به درمان احساس دوگانگی داشته باشد و می‌توان از او خواست که دوباره تماس بگیرد.
    • آیا بیمار می‌داند دفتر تحلیلگر کجاست؟ از او بخواهید زمان و آدرس را تکرار کند. از بیمار بخواهید اگر بعداً مردد شد، دوباره تماس بگیرد.
    • هنگامی که بیمار در دفتر حضور یافت، ممکن است سوالات زیر از او پرسیده شود: چگونه به تحلیلگر رسیده است؟ برای چه مشکلی کمک می‌خواهد؟ چند وقت یکبار می‌خواهد بیاید؟ چقدر می‌خواهد بپردازد؟ چه زمانی دوست دارد شروع کند؟ 
    • اطلاعات مربوط به مدت زمان احتمالی، مشکلات عاطفی یا نتایج مورد انتظار درمان را داوطلبانه ارائه ندهید. قول نتیجه‌ی موفقیت‌آمیز ندهید.
    • اطلاعات مربوط به اعتبارنامه‌ّهای خود را داوطلبانه ارائه ندهید.
    • از بیمار نخواهید که تداعی آزاد  کند، بلکه بخواهید هر چه می‌خواهد بگوید. هیچ اشاره‌ای به صداقت نمی‌شود. 
    • اگر بیمار مایل است از کاناپه استفاده کنید. در غیر این صورت، برای درک و حل مقاومت او نسبت به کاناپه تلاش کنید تا بتوان به او کمک کرد از آن استفاده کند.
    • فقط از آن دسته مداخلاتی استفاده کنید که برای کمک به ماندن بیمار در درمان طراحی شده‌اند.

    در اولین مصاحبه در روانکاوی مدرن چه اتفاقی می‌افتد؟

    اگرچه فروید در مورد شروع درمان بحث کرد، اما هیچ اشاره‌ای به نحوه برقراری اولین تماس عاطفی با بیمار نکرد. امروزه ما آگاهیم که پاسخ تحلیلگر به اولین تماس بیمار، در تعیین اینکه آیا می‌توان به قرارداد درمانی دست یافت، ضروری است. شیوه‌ای که بیمار با تحلیلگر تماس می‌گیرد، یعنی کارکرد تماس، راهنمایی است برای درک اینکه بیمار به چه چیزی نیاز دارد. 

    این به تحلیلگر کمک می‌کند تا مشخص کند چه سوالاتی را می‌تواند با علاقه واقعی بپرسد.سوالات اُبژه-محور ، یعنی سوالاتی که از افکار و احساسات مربوط به خود اجتناب می‌کنند، زمانی که به نظر می‌رسد بیمار دارای ایگوی شکننده است، پاسخ ترجیحی هستند. این سوالات با تمرکز بر واقعیت عینی و سوالات ایگو-محور، یعنی سوالات مربوط به افکار، احساسات و آرزوهای بیمار، اغلب برای او مزاحم هستند و به عنوان حمله تجربه می‌شوند. چنین سوالات مستقیمی (مانند «درباره آن چه احساسی دارید؟») می‌توانند برای بیماری که در حالت سردرگمی یا دفاعی است، مانند یک بازجویی یا تقاضایی غیرممکن برای خود-اندیشی احساس شوند. سوالات اُبژه-محور با ارجاع به تحلیلگر و دنیای بیرونی، از ارتباط با ایگوی بیمار اجتناب می‌کنند.

    مصاحبه‌ی نمونه‌ای که بعداً در این مقاله ارائه می‌شود، بیمار هیچ تماس عاطفی با تحلیلگر برقرار نمی‌کند. از این رو، تحلیلگر ممکن است یک وضعیت نارسیستیک را پیدا کند. در چنین شرایطی، تحلیلگر با پرسیدن چند سوال اُبژه-محور، به بیمار آموزش می‌دهد که ارتباط برقرار کند. این «آموزش» به معنای تدریس مستقیم نیست، بلکه یک فرآیند الگوسازی و هدایت است که به آرامی به بیمار نشان می‌دهد چگونه می‌تواند در فضایی امن و غیرتهدیدآمیز ارتباط برقرار کند. این رویکرد به ویژه برای بیمارانی که فروید آن‌ها را غیرقابل درمان می‌دانست – یعنی کسانی که از اختلالات شدید نارسیستیک رنج می‌برند – مناسب است، زیرا مستقیماً آسیب‌پذیری مرکزی ایگو در این اختلالات را هدف قرار می‌دهد.

    اولین تماس برای مصاحبه در روانکاوی مدرن ممکن است از طریق تلفن، نامه، حضور غیرمنتظره در دفتر، یا به طور غیر مستقیم از طریق یکی از بستگان باشد. تحلیلگر اغلب مجبور است رسیدن بیماران شدیداً آشفته به دفتر را تسهیل کند.

    با اولین مصاحبه در روانکاوی مدرن، تحلیلگر بیمار خود را نمی‌شناسد؛ تا زمانی که توافقی حاصل نشده است، تکنیک‌های مثل پیوندخوردن نیز توصیه نمی‌شود. تکنیک‌های پیوند به انواع ارتباطاتی اطلاق می‌شود که تأثیر بلوغ‌بخش دارند. آن‌ها با از میان برداشتن موانع فوری ارتباط، به بیمار کمک می‌کنند تا در جلسه درمان به صورت مشارکتی عمل کند. این تکنیک‌ها برای مقابله با مقاومت‌هایی (که فروید به آن‌ها «مقاومت‌های سنگی» می‌گفت) که به تفسیر پاسخ نمی‌دهند، استفاده می‌شوند.

    طول مصاحبه اول، عملکرد بیمار مشاهده می‌شود و تشخیص اولیه (آزمایشی) صورت می‌گیرد. در صورت لزوم گزارش‌های پزشکی درخواست می‌شود. نیازی به گرفتن شرح‌حال روتین نیست. مصاحبه اولیه زمانی پایان یافته تلقی می‌شود که توافق کلامی حاصل شود. این فرآیند ممکن است چندین جلسه طول بکشد.

    نمونه هایی از مصاحبه اولیه در روانکاوی مدرن

    تنوع، غنا و عمق فوق‌العاده‌ای در شروع یک رابطه درمانی بر اساس پویایی ، منش و شخصیت بیمار و تحلیلگر وجود دارد. این موضوع را فقط می‌توان با گزیده‌های مختصر زیر به طور گذرا نشان داد. تفاوت بین پاسخ یک تسهیل‌گر اغلب در این است که آیا پاسخ، بار مسئولیت را بر دوش بیمار می‌گذارد یا پاسخ‌هایی که ارتباط را تسهیل می‌کنند، مبتنی بر احساسات، دانش و قضاوت تحلیلگر هستند. مثلا:

    بیمار: دوستم به من گفت شما به او کمک کردید. می‌توانید به من هم کمک کنید؟ من خیلی ناراحتم.

    غیرتسهیل‌گر: بله. من به او کمک کردم و مطمئنم که می‌توانم به شما هم کمک کنم. 

    تسهیل‌گر: منبع ناراحتی شما چیست؟

     

    بیمار: دکتر X مرا به شما معرفی کرد. نمی‌توانستم هزینه‌اش را بپردازم. شما چقدر می‌گیرید؟

    غیرتسهیل‌گر: هزینه‌ی من … است. مطمئنم می‌توانیم به توافق برسیم

    تسهیل‌گر: چقدر دوست دارید بپردازید؟ چند وقت یکبار دوست دارید بیایید؟

     

    بیمار: اعتبارنامه‌های شما چیست؟ 

    غیرتسهیل‌گر: من فارغ‌التحصیل … هستم.

    تسهیل‌گر: آن اطلاعات چه چیزی را به شما می‌گوید؟

     

    تماس تلفنی: همسرم به من گفت با شما تماس بگیرم. من به این چیزها اعتقاد ندارم. او باید شما را ببیند. 

    غیرتسهیل‌گر: چرا یک وقت ملاقات نمی‌گیرید تا بتوانیم در مورد آن صحبت کنیم؟

    تسهیل‌گر: چرا همسرتان را نمی‌آورید یا از او نمی‌خواهید تماس بگیرد؟

     

    بیمار: من الان اینجا هستم اما هیچ مشکلی ندارم.

    غیرتسهیل‌گر: خب، این خودش یک مشکل است. همه مشکل دارند.

    تسهیل‌گر: چه کسی به شما پیشنهاد کرد به اینجا بیایید؟ آیا کاری هست که بتوانم همین الان برای شما انجام دهم؟

     

    بیمار: من به دنبال تحلیلگر مناسب می‌گردم اما هنوز یکی را پیدا نکرده‌ام. شما را خیلی به من توصیه کرده‌اند. 

    غیرتسهیل‌گر: من مطمئن هستم که می‌توانم به شما کمک کنم. اجازه دهید یک وقت ملاقات به شما بدهم.

    تسهیل‌گر: آیا مایل به یک وقت ملاقات هستید تا مشخص شود  آیا می‌توانیم با هم کار کنیم؟

     

    بیمار: مدرسه (والدین، دادگاه و غیره) می‌گوید من باید اینجا باشم وگرنه مرا می‌فرستند جای دیگر. این تنها دلیلی است که آمدم.

    غیرتسهیل‌گر: این دلیل کافی برای اینجا بودن نیست. شما باید خودتان خواهان درمان باشید.

    تسهیل‌گر: حالا که اینجا هستید، در مورد این وضعیت چه باید بکنیم؟ من چندان نگران آنچه مدرسه می‌خواهد نیستم، بلکه نگران چیزی هستم که شما می‌خواهید.

     

    نامه: بیمار نامه‌ای می‌فرستد و درخواست ملاقات می‌کند، اطلاعاتی در مورد خود می‌دهد و از تحلیلگر می‌خواهد که برای هماهنگی قرار ملاقات با او تماس بگیرد.

    غیرتسهیل‌گر: تحلیلگر با بیمار تماس می‌گیرد، از او برای نامه تشکر می‌کند و قرار ملاقاتی را ترتیب می‌دهد.

    تسهیل‌گر: تحلیلگر در پاسخ نامه‌ای می‌فرستد، از بیمار برای اطلاعات تشکر می‌کند، از او می‌خواهد تماس بگیرد و شماره تلفن و زمان‌هایی را که برای دریافت تماس در دسترس است، به او می‌دهد.

    گزارش موردی

    آنچه در ادامه می‌آید، خلاصه‌ای از یک مصاحبه‌ی اول روانکاوی مدرن است که برخی از تکنیک‌های مصاحبه‌ی اولیه‌ی تحلیلگر مدرن را نشان می‌دهد.

    تماس تلفنی از خانم B دریافت کردم. که در آن اظهار داشت توسط تحلیلگر سابقش به من ارجاع داده شده و مایل است تحلیل را شروع کند. او داوطلبانه گفت که در هر زمانی در دسترس است و می‌داند من کجا هستم (محل دفترم را می‌داند). او صمیمی به نظر می‌رسید و هماهنگی‌ها به آسانی انجام شد و (قرار) گذاشته شد. آنچه در تماس تلفنی توجهم را جلب کرد ـ و تا حدی در من احساسی از بدگمانی برانگیخت ـ شیوه‌ی «بالغانه» و کنترل‌شده‌ی صحبت کردن او، نبودِ هرگونه تردید یا دودلی، و شفافیتِ خواسته‌اش بود. به‌طور معمول، بیماران هنگام برقراری تماس نخست با تحلیل‌گری جدید، تا حدی اضطراب و تردید از خود نشان می‌دهند. بااین‌حال حدس زدم که این طرز بیانِ مطمئن شاید نتیجه‌ی تجربه‌ی درمانی پیشین او باشد.

    خانم B. دقیقاً سر وقت رسید، به من سلام کرد، نشست و شروع به پرحرفی کرد. او خود را باهوش، خوش‌صحبت و خونسرد نشان داد. او جذاب بود و جوان‌تر از سن اعلام‌شده‌اش به نظر می‌رسید؛ بلافاصله به من اطلاع داد که با فرایند تحلیل آشناست، زیرا به‌مدت هشت سال نزد تحلیل‌گر پیشینش تحت درمان بوده است. 

    سپس با حالتی پرانرژی و پرتحرک، وضعیت کنونی زندگی خود را شرح داد.

    او خود را ماهر، شایسته و منظم توصیف کرد؛ مدام در مورد تاریخچه‌ی گذشته، تحلیلگر قبلی و وضعیت زندگی‌اش صحبت می‌کرد. به نظر می‌رسید کاملاً نسبت به من بی‌توجه است – تقریباً طوری که انگار با خودش صحبت می‌کرد. 

    خانم B. سرشار از تمجید نسبت به تحلیلگر قبلی‌اش بود؛ وقتی از او صحبت می‌کرد، چهره‌اش می‌درخشید. وی به توصیه‌ی همان‌ تحلیلگر به من مراجعه کرده بود تا تحلیل را ادامه دهد. ترجیحش بازگشت به آن تحلیل‌گر بود، اما او قویاً توصیه کرده بود که او با من کار کند. او مطابقِ توصیهٔ او رفتار کرده بود، زیرا ملاحظاتِ عملی، مالی و جغرافیایی در دیدار با آن تحلیل‌گر وجود داشت و مطب من برای او مناسب بود. من بلافاصله احساس کردم باید محتاط باشم؛ بیماری که تا این حد از تحلیلگری راضی بوده باشد، آنطور که او نشان می‌داد، اینقدر خوش‌خوشان مایل به تغییر نیست؛ او در واقع، باید احساس رنجش از رها شدن می‌داشت.

    در طول این مصاحبه‌ی اولیه، او هیچ گونه تماس واقعی‌ای با من برقرار نکرد، بلکه صرفاً به مونولوگ خود ادامه داد تا اینکه در لحظه‌ای که مناسب به نظر می‌رسید، از او پرسیدم چه وضعیتی باعث شد تحلیلگر سابقش، تحلیل بیشتر را توصیه کند. ناگهان صدایش نازک و تیز شد و شروع کرد به گفتن از نارضایتی مزمن خود از همسرش و عزم قاطعش برای گرفتن طلاقی که ازآغاز ازدواجش می‌خواسته است.

    خونسردی او از بین رفت و زنی خشمگین و ناکام پدیدار شد. او تأکید کرد که طلاق، تنها هدف او در جستجوی درمان در این زمان است. سیلی از دشنام‌ها علیه همسرش جاری شد:

    من باید طلاق بگیرم. شوهرم می‌خواهد مرا بکشد. او در حال ارتکاب جنایت است. این ازدواج باید تمام شود. او کارهای وحشتناکی انجام می‌دهد. یک قسمت از ذهن او نمی‌داند قسمت دیگر چه می‌کند. او مرا تعقیب می‌کند. من در شغلم احساس امنیت نمی‌کنم. او افرادی را استخدام می‌کند تا از من جاسوسی کنند. او دیوانه است.

    من احساس ناراحتی و سردرگمی کردم و به یاد تردیدم در زمان تماس تلفنی او افتادم. فکر اولیه‌ی من مبنی بر اینکه با زنی با انسجام خوب و دارای تعارض زناشویی روبرو هستم، تغییر کرد. ناپایداری عاطفی او عجیب به نظر می‌رسید درونم علامتِ هشداری به صدا درآمد و این احساس در من شکل گرفت که شاید در حضورِ روان‌پریشی هستم. با این وجود، تمایلی به کار با او احساس کردم.

    وقتی از خانم B. پرسیدم که دوست دارد همین الان در مورد چه مشکلی به او کمک کنم، لحنش تغییر کرد و با حالتی غم‌انگیز و ملتمسانه از من پرسید که آیا می‌توانم به او در گرفتن طلاق کمک کنم.

     به دلیل آشفتگی عاطفی ظاهراً شدید او، با خودم فکر کردم، اما مستقیماً از او نپرسیدم، که چرا به جای وکیل، به کمک من نیاز دارد. من پرسیدم آیا مایل است وارد یک دوره‌ی اکتشافی درمانی تا ببینیم چه عواملی مانع از آن شده‌اند که بتواند ازدواج ناخوشایندش را پایان دهد. این همچنین به او فرصت می‌دهد تا مشخص کند آیا می‌توانیم به صورت مشارکتی با هم کار کنیم و آیا من تحلیلگر مناسبی برای او هستم. این همچنین به من فرصت می‌دهد تا وضعیت او را بهتر درک کنم و بدانم آیا می‌توانم به او کمکی کنم. پس از این گفتگوها، او آرام و کنترل‌شده بود.

    او به راحتی پذیرفت. اینکه چه زمانی دوست دارد شروع کند، چند وقت یکبار دوست دارد بیاید، و چقدر دوست دارد بپردازد، تنها سوالات دیگری بودند که در این مصاحبه پرسیده شدند. او انتخاب کرد که بلافاصله به صورت هفتگی شروع کند و هزینه‌ای را به من پیشنهاد داد که معمولاً دریافت می‌کردم. من این را که پاسخ‌های او مطابق با افکار، خواسته‌ها و نیازهای خودم بود، از نظر پیش‌آگهی مطلوب تلقی کردم.

     او هیچ اعتراضی به استفاده از کاناپه نداشت. تشخیص آزمایشی من، بر اساس مشاهداتم، دانش و احساساتی که در من برانگیخته شد، اسکیزوفرنی پارانوئید بود.

    فروید (۱۹۱۳) دوره‌ای آزمایشی از درمان را برای اهداف تشخیصی توصیه می‌کرد؛ تا از این طریق بتواند میزان تناسب بیمار برای ورود به تحلیل را بسنجد؛ چرا که به‌زعم او، با این کار «از رنجِ ناشی از یک تلاش ناموفق برای درمان جلوگیری می‌شود». بنابراین دوره‌ی اکتشافی همچنین یک فرآیند غربالگری برای بیمارانی بود که او احساس می‌کرد نمی‌تواند آن‌ها را درمان کند.

    روش مصاحبه در روانکاوی مدرن، یک دوره‌ی اکتشافی را به منظور درک بهتر بیمار، دادن این احساس به بیمار که او حق دارد تحلیلگر را حذف کند اگر احساس کند تحلیلگر نمی‌تواند به او کمک کند، و برای اینکه هر دو تصمیم بگیرند که آیا می‌خواهند با هم کار کنند، توصیه می‌کند. بنابراین، از دیدگاه تحلیل‌گر مدرن، تنها دلیلی که می‌تواند مانع شکل‌گیری قرارداد درمانی شود، این است که تحلیل‌گر به این نتیجه برسد بیمار خاصی در جای دیگری و نزد شخص دیگری می‌تواند مؤثرتر درمان شود.

    در جلسات اول، فروید قوانین تحلیلی خود را به بیمار می‌گفت، از جمله نیاز به جلسات روزانه و تقاضای صداقت. او دستورالعمل‌های طولانی در مورد چگونگی تداعی آزاد می‌داد و هرگاه بیماری نمی‌توانست مطلبی بیان کند، این ناتوانی را به چالش می‌کشید و با هشدار به او یادآوری می‌کرد که این حالت نشانه‌ی مقاومت است. می‌توان چنین فرض کرد که مصاحبه‌ی نخست نزد فروید در واقع آزمونی برای سنجش قدرت ایگو بود.

    در مقابل، در مصاحبه در روان‌کاوی مدرن، ارزیابی ایگوی بیمار در جریان مصاحبه، تعیین‌کننده‌ی نوعِ ارتباط و گفت‌وگوهای تحلیل‌گر با اوست. 

    در مصاحبه مورد خانم B. عمدتاً سوالات اُبژه-محور پرسیده شد. در هیچ زمانی از او خواسته نشد در مورد آنچه فکر می‌کند یا احساس می‌کند صحبت کند. روان‌کاوان مدرن بر این باورند که بیشتر بیماران تا حدی دچار مشکلات نارسیسیستیک (خودشیفته‌وار) هستند و باید در چارچوبی متناسب با این آسیب‌ها با آنان برخورد کرد تا از بروز آسیب‌های نارسیسیستیک ثانویه و حملات به ایگو پیشگیری شود.

    بنابراین در مصاحبه‌ی آغازین با خانم B. احتیاط به خرج داده شد. از او پرسیده شد چه چیزی او را به آنجا کشانده و از درمان چه می‌خواهد.

    فروید (1913) تجربه هیجانات در تحلیلگر را نامطلوب می‌دانست و باور داشت که هر احساسی فراتر از حد ملایم و سودمند، باید مورد تحلیل قرار بگیرند و زدوده شوند. او در ابتدا از مدل جراح استفاده می‌کرد «که تمام احساسات خود، از جمله همدردی انسانی را، کنار می‌گذارد. توجیه این سردی عاطفی در تحلیلگر این است که این شرایطی است که بیشترین مزیت را برای هر دو طرف درگیر در درمان به ارمغان می‌آورد» (فروید، 1912). 

    در مقابل، مصاحبه در روانکاوی مدرن، درست احساساتی که بیمار در من برانگیخت ــ چه در تماس تلفنی اولیه و چه در مصاحبه‌ی نخست ــ همان سرنخی را در اختیارم گذاشت که دریابم با فردی به‌شدت آشفته روبه‌رو هستم که نیاز به برخوردی بسیار محتاطانه دارد.

    من ضرورتِ استفاده از کاناپه را برایش توضیح دادم ، اما اگر او مخالفت می‌کرد، آماده بودم که به صورت رو در رو کار کنم تا زمانی که این مقاومت را حل کنم. من از او خواستم هر چه می‌خواهد بگوید به جای اینکه تداعی آزاد کند. هدف از این کار، جلوگیری از واپسرَوی سریع بود؛ چرا که وقتی بیماران دچار گسیختگی ایگو یا در وضعیت‌های شبه‌واپاشی هستند، درخواستِ تداعی آزاد می‌تواند موجب احساس تهدید یا ازهم‌پاشیدگی در آنان شود. دستورالعمل تداعی آزاد می‌تواند به طور ناخواسته به عنوان مجوزی برای رها کردن تمام ساختارهای دفاعی عمل کند، که برای یک ایگوی شکننده می‌تواند منجر به یک بحران سایکوتیک یا احساس غرق‌شدگی شود. 

    من فرآیند درمان را از اولین تماس تلفنی آغاز شده می‌دانم. من نسبت به هرگونه شواهد انتقال، انتقال متقابلیا مقاومت در خودم و همچنین انتقال و مقاومت در بیمار آگاه بودم.

    من هیچ تاریخچه‌ای نگرفتم. او به‌صورت داوطلبانه صحبت می‌کرد و تنها به پرسش‌هایی پاسخ می‌داد که می‌توانست به عقد قراردادی برای درمان منجر شود. در هیچ‌یک از مواقع، شرایط درمان به‌صراحت بیان نشد. اطلاعات ارائه‌شده حداقلی بود. نگرش من، مطالعه‌ای علاقه‌مندانه نسبت به آنچه او به‌صورت کلامی و غیرکلامی منتقل می‌کرد بود. مسئولیت کامل ایجاد شرایطی را که کار تحلیلی بتواند در آن به انجام برسد، شخصاً بر عهده گرفتم. من از بیمار همکاری نخواستم یا انتظار آن را نداشتم.</p>

    مصاحبه با بیماران آشفته

    یکی از اصول فلسفی بنیادین مصاحبه در روان‌کاوی مدرن (و تفاوتی اساسی با تحلیل کلاسیک) این است که شکست در درمان یا ناتوانی در ایجاد اتحاد درمانی، شکست بیمار محسوب نمی‌شود، بلکه نشانه‌ای است از آن‌که تحلیل‌گر فاقد مهارت‌های لازم برای انجام کار بوده است. این دیدگاه صرف‌نظر از آنکه تحلیل‌گر به‌قدر کافی آموزش دیده یا تحلیل شده باشد، یا تمایلی به کار با بیمار داشته باشد، یا وضعیت کنونی دانش علمی کافی باشد، برقرار است. از آنجا که بسیاری از بیماران عمیقاً باور دارند که دشواری‌هایشان از نوعی نقص بنیادی در خودشان سرچشمه می‌گیرد، این نگرش از سوی تحلیل‌گر می‌تواند برای پیشبرد مؤثر درمان بسیار سودمند باشد.

    برای تسهیل ورود بیماران آشفته‌تر به درمان، تحلیل‌گر با اولین مصاحبه در روانکاوی مدرن به نحوه‌ای که بیمار دفاع نارسیسیستیک خاص خود را عرضه می‌کند پاسخ می‌دهد. این دفاع نارسیسیستیک اساساً بر مفهومی استوار است که بر مبنای آن، پدیدهٔ «ناکامی–پرخاشگری» که در نخستین سال‌های زندگی تجربه می‌شود، علیه دستگاه روانیِ ذهن و بدنِ خودِ فرد جهت می‌یابد تا از خطرِ بروز تکانه‌هایی جلوگیری کند که ممکن است ابژهٔ ناکام‌کننده را نابود سازند. شرح کامل این موضوع را می‌توان در اثر اچ. اسپاتنیتز، روان‌کاوی بیماران اسکیزوفرنیک یافت.

    باید به خاطر داشت که بیماران نارسیسیستیک در مصاحبه، به‌طور ناآگاهانه از ظرفیت بالقوهٔ خود برای خشونت، و از چشم‌اندازِ آسیب‌دیدگی بیشتر، طرد یا تحقیرشدن، وحشت‌زده‌اند. باور عاطفیِ عمیق آنان مبنی بر این‌که چیزی اساساً در آن‌ها «اشتباه» است، با تعهد به درمان سازگار نیست. بسیاری از آنان به‌شدت منفی‌گرا، تلقین‌پذیر و مقاوم‌اند. این مکانیسم‌ها به بقای آنان کمک کرده است. اغلب، عاملی که تماس اولیه با درمانگر را برمی‌انگیزد، رنجی غیرقابل‌تحمل و تمنای رهایی از آن است. با این حال، انتظار و امید برای تخفیف رنج، میل آنان به درمان را الزاماً افزایش نمی‌دهد.

    وقتی تحلیل‌گر با مصاحبه روانکاوی مدرن سازوکار دفاعی نارسیسیستیک را درک کند، قادر خواهد بود مداخلاتی انجام دهد که در درون بیمار، امید مبهمی را برانگیزد مبنی بر این‌که دیگر در معرض آسیب یا کنترل نارسیسیستیک بیشتر قرار نخواهد گرفت و این‌که تحلیل‌گر صرفاً برای منفعت او در آنجاست.

    قوانین مصاحبه در روان‌کاوی مدرن ، معمولاً در هنگام بروز موقعیت‌ها مشخص می‌شوند نه از پیش. تعیین قوانین از پیش، نوعی پیام ناهشیارانه را منتقل می‌کند مبنی بر این‌که تحلیل‌گر انتظار نقضی از سوی بیمار دارد، و بیمار ممکن است احساس کند باید برای ناامید نکردن تحلیل‌گر از آن قوانین تبعیت کند. ازاین‌رو توصیه می‌شود تنها پیشنهادهایی داده شوند که آغاز درمان را تسهیل کنند. بنابراین، مسائلی مانند تأخیر، پرداخت بابت جلسات از‌دست‌رفته، سیگار کشیدن یا خوردن، بهتر است در طول فرایند درمان و هنگام بروزشان مورد توجه قرار گیرند.

    به باور من، تحلیل‌گر نباید درمان با بیماری را آغاز کند که تمایلی به کار با او ندارد، مگر آن‌که بتواند این مسئله را در تحلیل شخصی خود بررسی کند. برای بیمار ضروری است که احساس کند تحلیل‌گرش واقعاً به او و به کمک‌کردن علاقه‌مند است، صرف‌نظر از آنچه به زبان می‌آورد. بیماران نارسیسیستیک نسبت به احساسات دیگران بسیار حساس‌اند. اگر تحلیل‌گر واقعاً علاقه‌مند به بیمار نباشد، بهتر است موضعی اتخاذ کند که نشان دهد او تحلیل‌گر مناسبی نیست و نمی‌تواند مفید واقع شود. این موضع می‌تواند چنین بیان شود:«ناتوانی از سوی من است، نه از جانب شما»؛ برای مثال: «من برای مواجهه با مسئله‌ای که شما مطرح کرده‌اید، به اندازه‌ی کافی توانمند نیستم»، یا «به نظر می‌رسد توانایی من برای فراهم کردن شرایطی که بتوانم به شما کمک کنم کافی نیست.»

    مسئله‌ای خاص زمانی پیش می‌آید که بیماران اظهار می‌کنند پیش‌تر در درمان با شخصی دیگر بوده‌اند که از او رضایت نداشته‌اند. اگر درمان قبلی پایان یافته است، بهتر است تحلیل‌گر دریابد برداشت بیمار از مشکل چه بوده است. این شناخت غالباً راهنمایی ارزشمند برای تعیین مسیر درست درمان فراهم می‌آورد. اگر بیمار هنوز در حال درمان با تحلیل‌گر دیگری است، ترجیح داده می‌شود از آن تحلیل‌گر برای مشاوره کسب موافقت کند. اگر تحلیل‌گر دیگر احساس تهدید، خشم یا بی‌میلی نسبت به رها کردن بیمار داشته باشد، بهتر است درمان قبلی پیش از آغاز درمان جدید خاتمه یابد. مسئولیت این تصمیم بر عهده‌ی بیمار است. در صورت رضایت هر دو تحلیل‌گر، می‌توان تحلیل‌های هم‌زمان را انجام داد. روان‌کاوی مدرن این ایده را می‌پذیرد که چنین درمان‌های چندگانه‌ای می‌توانند برای همه‌ی طرف‌های درگیر سودمند باشند.

    سخن سردبیر

    در سال‌های اخیر، نیاز به دسترسی دقیق و علمی به مباحث خصوصا مصاحبه در روان‌کاوی مدرن بیش از گذشته احساس می‌شود. بسیاری از پژوهش‌ها و مقالاتِ مهم این حوزه، به‌ویژه در موضوعاتی که با فناوری، ذهن انسان و ساختارهای نوین تجربه گره خورده‌اند، هنوز برای خوانندگان فارسی‌زبان در دسترس نیستند. مجله‌ی تجربه زندگی با درنظرگرفتن این کمبود، فعالیت تازه‌ای را آغاز کرده است: معرفی و ترجمه‌ی تخصصی متون برجسته‌ی روان‌کاوی معاصر.

    این مقاله نیز در همین راستا تهیه شده است. هدف ما ارائه‌ی ترجمه‌ای دقیق، وفادار و قابل‌استناد از یکی از مقالات تأثیرگذار در حوزه‌ی روان‌کاوی مدرن است؛ متنی که فهم آن، بدون انتقال درست مفاهیم نظری و ظرافت‌های اصطلاح‌شناختی ممکن نیست. انتخاب و ترجمه‌ی این مقاله بر پایه‌ی این باور شکل گرفته که مواجهه‌ی حرفه‌ای با متون اصلی، نقش مهمی در گسترش دانش تحلیلی و ارتقای سطح گفت‌وگو در جامعه‌ی علمی دارد.

    در این رویکرد جدید، تلاش می‌شود خواننده نه‌تنها با ترجمه‌ای روان روبه‌رو باشد، بلکه به زمینه‌ی نظری، اهمیت پژوهشی و جایگاه متن در ادبیات روان‌کاوی نیز دسترسی پیدا کند. هدف ما ایجاد پلی میان ادبیات تخصصی جهانی و فضای علمیِ فارسی‌زبان است؛ پلی که بتواند مسیر پژوهش، یادگیری و توسعه‌ی حرفه‌ای را هموارتر کند.

    امید داریم این مقاله، آغازگر مجموعه‌ای از کارهای دقیق و هدفمند باشد و بتواند تصویری شفاف از تحولات روان‌کاوی معاصر در اختیار علاقه‌مندان و پژوهشگران قرار دهد.

     The First Interview In Modern Psychoanalysis

  • جادو و کاربست اصول روانکاوی در مطالعهٔ آن

    جادو و کاربست اصول روانکاوی در مطالعهٔ آن

    در این مقاله سعی کرده‌ایم تا دیدگاه فروید دربارهٔ آنیمیسم[1] و جادو[2] را به تفصیل شرح دهیم. این دو موضوع عمدتاً در اثر وی با نام «توتم و تابو»[3](۱۹۱۳) مطرح شده‌اند. در نگاه فروید،آنچه انسان نخستین را به سوی جادو می‌کشاند،امیال بنیادی او و باورش به قدرت اثرگذار این امیال است. اهمیتی که متوجه امیال و ارادهٔ[4] اوست، به همهٔ فرآیندهای روانی[5] که تحت سلطهٔ اراده هستند نیز بسط می‌یابد.

     به همین شکل، نوعی از بیش‌ارزنده‌سازی[6] بر تمام فرآیندهای ذهنی[7] شکل می‌گیرد. اهمیت اشیاء[8] به کمتر از تصورات مربوط به اشیاء تنزل می‌یابند، رابطه‌هایی که میان تصورات ما از اشیاء برقرار است، میان خود آن اشیاء نیز به همان شکل وجود دارد

    اصلی که بر جادو و شیوهٔ تفکر آنیمیستی حاکم است، همان اصل «همه‌توانی اندیشه‌ها» است. این بیش‌ارزنده‌سازیِ اعمال روانی را می‌توان با نارسیسیسم، خودبزرگ‌بینی، باور به نیروی معجزه‌آسای کلمات و نیز جادو، به‌عنوان ابزاری برای مواجهه با دنیای بیرونی مرتبط دانست؛ ابزاری که در نگاه انسان اولیه، برای این مقدمات باشکوه، کارکردی منطقی و موجه دارد.

    روانکاوان معاصری که با مسئلهٔ جادو سروکار دارند بر این امر پافشاری می‌کنند که بقای جادو از منظر فرهنگی تا به امروز ادامه یافته است. و حتی می‌توان آن را در بزرگسالانی که از لحاظ ذهنی و علمی در دسته‌بندی «مدرن» قرار می‌گیرند نیز مشاهده کرد. تفسیر آن‌ها برگرفته از آثار فرنزی[9] و به ویژه روهایم[10] است که نشان داده‌اند جادو موجب تسهیل تلاش‌های سازگارانه و موثر در واقعیت می‌شود. بالتر[11] نیز تأکید کرده است که جادو از عملکرد «ایگو» استفاده می‌کند و بالعکس، عملکرد ایگو نیز دربردارنده جادو است.

    روانکاوی جادو

    جادو بر باور استوار است؛ نه بر واقعیت‌های تجربی. بنیاد جادو بر «اراده‌ای از باور داشتن»[12] نهاده شده است که با مهار واقعیت‌آزمایی هم‌نشین می‌شود. نخستین مطالعات دربارهٔ جادو از دو اثر ارزشمند سرچشمه گرفته‌اند: ۱. «شاخهٔ زرین» اثر سِر جیمز فریزر[13](۱) و ۲. «نظریه‌ای عمومی دربارهٔ جادو» نوشته مارسل موس[14](۲). هر دو نویسنده این پدیده را در عوض روان‌شناختی بیشتر از دیدگاه انسان‌شناسانه[15] بررسی کرده و بسیاری از نسبت میان جادو و دین و از سویی دیگر از نسبت جادو و علم و تکنولوژی سخن رانده‌اند. معهذا در این مقاله تلاش ما این است که چگونگی مواجههٔ روانکاوی با پدیدهٔ جادو را مورد بررسی قرار دهیم.

    نخستین بار فروید مفصلاً در کتاب «توتم و تابو»(۳) به موضوع جادو پرداخت و در این اثر به رابطهٔ نزدیک میان جادو و آنیمیسم[16] و  اصل همه‌توانی[17] افکار اشاره کرد. آنیمیسم در معنای محدودتر به دکترین ارواح و در معنای گسترده‌تر به دکترین موجودات روحانی اشاره دارد. واژهٔ «انیما‌تیسم» هم برای اشاره به نظریه‌ای به کار رفته که بر زنده بودن اشیایی دلالت دارد که در نظر ما بی‌جان‌اند. همچنین واژه‌های «انیما‌لیسم» و «مانیسم»(۳) نیز در همین زمینه معنا می‌یابد. ای. بی. تیلور[18] با روایت از فروید، معنای امروزی واژهٔ آنیمیسم را این‌گونه شرح می‌دهد؛ فروید در ادامه توضیح آنیمیسم می‌گوید(۴):

    “آنچه ما را به معرفی این اصطلاحات سوق می‌دهد، ناشی از درک جهان‌بینی شگفت‌انگیزی بود که نژادهای نخستین، چه در گذشته و چه در زمان حال، در ارتباط با طبیعت و کیهان اتخاذ کرده بودند. آن‌ها جهان را از موجودات روحانی بی‌شمار خیراندیش و بدخواهی پر می‌کردند و این ارواح و دیوان را علل پدیده‌های طبیعی می‌دانستند و باور داشتند که به‌واسطهٔ آن‌ها، نه‌ تنها حیوانات و گیاهان بلکه تمامی اشیای بی‌جان جهان نیز جان دارند.”(۳)

    دختری با موهای پریشان نماذ ترسی از جادو

    آنیمیسم، صرفاً یک نظام فکری نیست که منحصراً پدیده‌ای خاص را توضیح دهد؛ بلکه نخستین نظریهٔ انسان دربارهٔ جهان هستی است. با گذر زمان سه نظام فکری از این دست پدید آمد.

    سه تصویر از جهان: الف) آنیمیستی (یا اسطوره‌ای[19])، دینی[20] و علمی[21]. می‌توان گفت نخستین جهان‌بینی[22] انسان یک نظریهٔ روان‌شناختی بوده است.(۳) این بحث ‌که آنیمیسم امروزه تا چه اندازه همچنان در قالب خرافات یا باورهای خاص باقی مانده، از حیطهٔ این مقاله خارج است.

    لیکن رویکرد روانکاوانه به آنیمیسم از سوی دیگری وارد می‌شود. برخی واقعیت‌های مشاهده‌ یا تجربه‌ شده همچون رؤیاها، مرگ، تصاویر آینه‌ای و سایه‌ها ممکن است در شکل‌گیری آموزهٔ بنیادین آنیمیسم، نقش داشته باشند؛ اما باور این مهم که انسان‌ها نخستین نظام آنیمیستی جهان را صرفاً از روی کنجکاوی نظریِ محض، پدید آورده باشند، دشوار می‌نماید. نیاز کاربردی به کنترل دنیای پیرامون نیز در این روند دخیل بوده است.

    “از این رو، جای شگفتی نیست اگر دریابیم که هم‌زمان با شکل‌گیری نظام آنیمیستی، مجموعه‌ای از دستورالعمل‌ها نیز پدید آمد که هدف آن تسلط یافتن بر انسان‌ها، جانوران و اشیاء -یا به‌عبارت دقیق‌تر، بر ارواح آن‌ها- بوده است. این دستورالعمل‌ها به نام‌های افسونگری[23] و جادو شناخته می‌شوند.”(۳)

    فروید این دستورالعمل‌ها را به‌مثابهٔ تکنیک این نظام فکری تلقی می‌کرد.

    در اصل، افسونگری هنری برای تأثیرگذاری بر ارواح است؛ آن هم از طریق رفتاری مشابه با آنچه انسان در شرایط یکسان به هنگام مواجهه با دیگر انسان‌ها اتخاذ می‌کند: دلجویی، تسلی خاطر و آشتی دادن، تلافی کردن، ترساندن، محروم ساختن از قدرت، و واداشتن به اطاعت- آن هم با همان روش‌هایی که در برابر انسان‌های زنده کارآمد بوده است.

    جادو در روان باعث رشد خرافات می‌شود

    به گفتهٔ فروید، از سوی دیگر جادو چیزی اساساً متفاوت است: جادو از ارواح چشم‌پوشی می‌کند و در عوض شیوه‌های روان‌شناختیِ معمول، از روش‌هایی ویژه بهره می‌گیرد. به نظر می‌رسد که جادو شاخه‌ای با عقبهٔ بیشتر و حتی مهم‌تر از تکنیک آنیمیستی است. روش‌های جادو، در میان سایر کاربردهای خود، می‌توانند برای مواجهه با ارواح نیز به کار گرفته شوند و علاوه بر این، در مواردی که فرآیند روح‌‌پنداری طبیعت هنوز صورت نگرفته، نیز قابل اجرا هستند.

    جادو باید مقاصد گوناگونی را برآورده سازد -باید پدیده‌های طبیعی را تسلیم ارادهٔ انسان کند، باید محافظ فرد از شر دشمنان و خطرات باشد و باید قدرتی برای آسیب رساندن به دشمنان، به او ببخشد-. از میان شمار عظیمی از اعمال جادویی که اساس مشترکی دارند، می‌توان نمونه‌هایی را که نزد اقوام بدوی[24] رایج بوده‌اند از آیین‌هایی که به باران‌آوری و افزایش باروری مربوط می‌شده‌اند[25]، تفکیک کرد.

    با این حال، این وحشت وجود دارد که زنای با محارم و روابط جنسی ممنوعه ممکن است باعث خرابی محصولات کشاورزی و سترونی زمین شود. برخی آداب منفی به معنی احتیاط‌های جادویی[26]، نیز در این دسته جای می‌گیرند که فروید آن‌ها را ذکر کرده است:

    ”مادامی که یک شکارچی گیلیاک[27] در جنگل در حال شکار است، فرزندانش در خانه از کشیدن نقش بر چوب یا شن منع می‌شوند؛ زیرا بیم آن می‌رود که اگر کودکان چنین کنند، راه‌های جنگل مانند خطوط ترسیم‌شده پیچیده شود و شکارچی راه خود را گم کرده و هرگز بازنگردد.”[29]

    عنصر فاصله همانند بسیاری از نمونه‌های دیگر کارکرد جادو، نادیده گرفته می‌شود؛ به‌عبارت دیگر، تله‌پاتی (دورآگاهی) امری مفروض تلقی می‌گردد. عاملی که باید در همهٔ این نمونه‌ها مؤثر دانست، شباهت میان عملی است که انجام می‌شود و نتیجه‌ای که انتظار می‌رود. فریزر[30] این نوع جادو را جادوی تقلیدی[31] یا همسان‌درمانی(طب سنتی)[32] می‌نامد. «اگر بخواهم باران ببارد، تنها کافی است کاری انجام دهم که شبیه باران یا یادآور آن باشد.»(۳)

    در گروه دیگری از اعمال جادویی، همانندی هیچ نقشی ندارد. آنچه به‌عنوان اصل مؤثر در این‌گونه اعمال پنداشته می‌شود، شبکهٔ فضایی[33]، هم‌جواری یا دست‌کم تصور مجاورت است حتی یادآوری این هم‌جواری نیز کفایت می‌کند؛ بنابراین، این نوع اعمال جادویی در دسته‌بندی «جادوی مسری»[34] قرار می‌گیرند. برای مثال: «… در صورتی که کسی بخشی از مو، ناخن یا دیگر زائدهٔ بدنی و یا حتی قطعه‌ای از لباس دشمنش را در اختیار داشته باشد؛ با استفاده از آن‌ها به شیوه‌ای خصمانه، می‌تواند به او آسیب رساند. در این صورت، گویی خود شخص را در اختیار گرفته‌ است و فرد دقیقاً همان چیزی را تجربه می‌کند که بر شیء مشتق از بدنش اعمال می‌شود.»(۳)

    نمونهٔ دیگری نشان می‌دهد که انسان بدوی تا چه اندازه برای «نام» یک فرد اهمیت قائل بوده است. اگر کسی نام انسانی یا روحی را می‌دانست، گویی دارای میزان مشخصی از غلبه نسبت به صاحب نام بود. از این‌رو، احتیاط‌ و محدودیت‌های چشمگیری در کاربرد نام‌ها وجود داشت. منشأ انگیزه‌های مربوط به آدم‌خواری[35] نیز در میان برخی گروه‌های بدوی، مشابه است.

    فرد با ادغام بخش‌هایی از بدن فردی دیگر توسط عمل خوردن، همزمان ویژگی‌های آن فرد را نیز در خود جذب می‌کرد. بر اساس همین باور، شرایطی خاصی وجود دارد که به محدودیت‌ و اقداماتی محتاطانه در رابطه با رژیم غذایی منتهی می‌شود. برای مثال، زنی که نوزادی شیرخواره دارد از خوردن گوشت برخی حیوانات خودداری می‌کند زیرا از اینکه  ویژگی‌های نامطلوب آن حیوانات به کودکِ شیرخوارش منتقل شود، بیم دارد.

    از میان بررسی این نمونه‌ها و بسیاری مثال‌های مشابه دیگر می‌توان به نکته‌ای مشترک رسید: از آن‌جا که «شباهت» و «هم‌جواری» دو اصل اساسی در فرآیندهای تداعی ذهنی هستند، به‌نظر می‌رسد که توضیح درست همهٔ این باورهای به ظاهر ابلهانهٔ جادویی، در اصل غلبهٔ تداعی افکار بر ادراک واقعیت است.

    گرگها نمادی از جادو در روان

    فروید بر این باور بود که انتقاد از این نتیجه‌گیری، موجه است. نظریهٔ تداعی‌محور جادو، صرفاً مسیرهای حرکت جادو را توضیح می‌دهد؛ اما انگیزهٔ اصلیِ روی آوردن انسان به جادو، همان امیال انسانی است.

    «کافی‌ست فرض کنیم که انسان بدوی باوری عظیم به نیروی خواسته‌های خود داشته است. دلیل اصلی اینکه آن‌چه او با روش‌های جادویی قصد آن را می‌کند، تحقق می‌یابد، صرفاً این است که او آن را می‌خواهد.»

    کودکان نیز در موقعیت روانی مشابهی قرار دارند، با این تفاوت که توانایی‌های حرکتی‌شان هنوز رشد نیافته است. به همین دلیل، آن‌ها در آغاز، خواسته‌های خود را به‌شیوه‌ای توهمی[36] برآورده می‌کنند. اما خواسته‌های یک انسان بالغِ بدوی با تکانه‌های حرکتی[37] همراه است؛ تکانه‌هایی که به او این امکان را می‌دهند که برای برآوردن خواسته‌هایش «تمام چهره زمین را دگرگون کند.»(۳)

    در آغاز این تکانهٔ حرکتی، به‌کار گرفته می‌شود تا به‌نوعی وضعیتی ارضاکننده را بازنمایی کند؛ چیزی که فروید آن را «هذیان‌های حرکتی»[38]نام‌گذاری کرده است.

    ”این گونه بازنمایی از یک میل ارضاشده، به‌خوبی با بازی کودکان قابل مقایسه است که جانشین تکنیک‌های ابتدایی‌تری از ارضای صرفاً حسی می‌شود.”(۳)

    با گذر زمان، تأکید روان‌شناختی از انگیزه‌های نهفته در پسِ عمل جادویی، به اقداماتی که از طریق آن عمل انجام می‌گیرد -یعنی به خود عمل- منتقل می‌شود. به این ترتیب چنین به‌نظر می‌رسد که گویی خودِ عمل جادویی است که به سبب شباهت با نتیجه مورد انتظار، به‌گونه‌ای تحقق آن نتیجه را تعیین می‌کند.

    جادو همجو امری رویاگون

    در مرحلهٔ تفکر آنیمیستی، مجالی برای سنجش حقیقت وضعیت واقعی امور وجود ندارد.

    ”این‌ واقعیت که امکان ساخت سیستمی از جادوی مسری، بر اساس تداعی هم‌جواری فراهم شده است، نشان می‌دهد که اهمیت قائل شدن از امیال و اراده، به تمام اعمال روانیِ که تابع اراده هستند، گسترش یافته است. این امر به نوعی ارزش‌گذاری بیش از حد بر همهٔ فرآیندهای ذهنی منجر شده است؛ نوعی نگرش به جهان که با درنظر گرفتن دانسته‌های ما دربارهٔ نسبت واقعیت و اندیشه، نمی‌تواند جز به‌عنوان ارزش‌گذاری افراطی به اندیشه تلقی شود.”(۳)

    اهمیت اشیاء نسبت به تصورات مرتبط با آن‌ها کاهش می‌یابد؛ هر آنچه بر تصور یک شیء واقع شود، گویی بر خودِ آن شیء تحقق می‌یابد. روابطی که میان تصورات اشیاء برقرار است، به‌طور مشابه میان خود اشیاء نیز فرض می‌شود. فاصله (زمانی و مکانی) در اندیشه اهمیتی ندارد و «دقیقاً به همین صورت، دنیای جادو نیز با بی‌توجهی تله‌پاتیک به فاصله عمل می‌کند و رویدادهای گذشته را چنان درنظر می‌گیرد که گویی اکنون در حال رخ دادن‌ هستند. در عصر آنیمیستی، بازتاب دنیای درونی چنان نیرومند است که تصویر دیگر از جهان -جهانی که ما معمولاً آن را درک می‌کنیم- را در هم می‌کوبد.»(۳)

    اصل حاکم بر جادو، یا همان تکنیک شیوهٔ تفکر آنیمیستی، همان «همه‌توانی اندیشه‌ها»[39]ست. به‌گفتهٔ فروید:

    ”انسان‌های بدوی و افراد روان‌رنجور، ارزش بسیاری – از نظر ما ارزشی افراطی- برای اعمال روانی قائل‌اند. این نگرش را می‌توان به‌راحتی به نارسیسیزم ارتباط داد و آن را عنصری بنیادی از خودشیفتگی تلقی کرد.”(۳)

    فروید در اثر خود با عنوان «درآمدی بر خودشیفتگی»[40](۵) یافته‌هایش دربارهٔ نارسیسیزم و پدیده‌های مربوط به نارسیسیزم را جمع‌بندی کرده است. او به این نتیجه رسید که در ابتدا، نوعی سرمایه‌گذاری لیبیدوییِ[41] اولیه بر «ایگو» صورت می‌گیرد؛ بخشی از این انرژی بعداً به سمت ابژه‌ها (بیرونی) روانه می‌شود، اما این سرمایه‌گذاری اولیه به‌شکلی بنیادین باقی خواهد ماند و نسبت آن با سرمایه‌گذاری بر ابژه‌ها همچون نسبت بدن آمیب به زائده‌هایی است که از خود بیرون می‌زند (پاهای کاذب آمیب).

    او فرض را بر این گرفت که نوعی تقابل میان «لیبیدوی ایگو»[42] و «لیبیدوی ابژه»[43] وجود دارد: هر چه یکی بیشتر به کار گرفته شود، دیگری بیشتر تحلیل می‌رود. فروید نشان داد که نشانه‌های غرایز جنسی[44] را می‌توان از همان آغاز زندگی مشاهده کرد؛ اما در این برهه این غرایز هنوز به هیچ ابژه‌ای از دنیای خارج معطوف نشده‌اند. اجزای غریزیِ مجزای میل جنسی مستقل از یکدیگر، برای کسب لذت تلاش می‌کنند و رضایت را در بدن خودِ فرد می‌یابند. این مرحله «خودارضایی روانی»[45] نامیده می‌شود و در ادامهٔ آن، مرحله‌ای پیش می‌آید که ابژه‌ای (بیرونی) برای عشق انتخاب ‌شود.

    با این‌حال، فروید لازم دید که مرحلهٔ نخست خودارضایی روانی را به دو بخش تقسیم کند. در این مرحله میانی، غرایز جنسی که پیش‌تر پراکنده بودند، در قالب کلیتی یکپارچه گرد هم آمده‌اند و ابژه‌ای یافته‌اند که نه بیرونی، بلکه خودِ ایگوی فرد است. این مرحله جدید «نارسیسیزم» نامیده شده است.

    ”سوژه چنان رفتار می‌کند که گویی عاشق خود است؛ هنوز غرایز خوددوستانه[46] و امیال لیبیدویی[47]‌ وی از یکدیگر قابل تفکیک نیستند.”(۳)

    مرحلهٔ آنیمیستی هم از لحاظ زمانی و هم از نظر محتوایی با نارسیسیزم هم‌راستا است.

    نظریهٔ اولیهٔ فروید دربارهٔ لیبیدو، بر پایه مشاهدات بالینی او در روانکاوی شکل گرفته بود؛ اما بررسی زندگی روانی کودکان و مردمان بدوی به پیشبرد این نظریه کمک کرد. فروید دربارهٔ آنان می‌گفت:

    ”در میان این اقوام بدوی، ویژگی‌هایی مشاهده می‌شود که اگر به‌صورت منفرد پدیدار می‌شدند، می‌توانستند نشانه‌هایی از خودبزرگ‌بینی (مگالومانیا) تلقی شوند: بزرگ‌نمایی قدرت امیال و اعمال ذهنی، باور به همه‌توانی افکار، ایمان به نیروی جادویی کلمات و روشی برای مواجهه با جهان بیرونی-یعنی جادو- که به نظر می‌رسد کاربست منطقیِ این پیش‌فرض‌های عظمت‌طلبانه است…”(۳)

    جغد همچو امری جادویی

    در مورد کودکان امروزی که روند رشدشان برای ما بسیار پیچیده‌تر و مبهم‌تر است- این انتظار برمی‌آید که نگرشی کاملاً مشابه نسبت به دنیای بیرونی داشته باشند. بر اساس مفهوم نارسیسیزم در نظریهٔ سائق‌های فروید، می‌توان گفت که در انسان بدوی، فرآیند تفکر تا حد زیادی همچنان به شکلی جنسیت‌زده[48] باقی مانده است.

    ”این خاستگاه باوری است که از همه‌توانی اندیشه‌ها، اطمینان خلل‌ناپذیرشان به توانایی کنترل جهان و دوری‌گزینی از تجربه‌ -که به‌آسانی در دسترس بود و می‌توانست جایگاه واقعی انسان در جهان را به آنان بیاموزد-نشأت می‌گرفت.”(۳)

    جهان‌بینی انسان بدوی تنها بر پایهٔ پیش‌فرض‌های ذهن‌اش بود. آنیمیسم در نظر وی کاملاً طبیعی و بدیهی می‌نمود و ساختار های شرطی ذهنش به دنیای بیرونی نیز حاکم بود. گذشته از آنیمیسم، انسان بدوی، زیست ذهنی‌ خود را نیز به دنیای بیرونی -حتی به اشیای بی‌جان- فرافکنی می‌کند.

    ”ارواح و دیوان چیزی جز فرافکنی[49] تمایلات عاطفی انسان نیستند. انسان بدوی سرمایه‌گذاری‌های هیجانی‌اش را به شکل اشخاص درمی‌آورد، جهان را مملوء از آن‌ها می‌سازد و دوباره، با فرآیندهای روانی درونی‌اش در خارج از خویش رو‌به‌رو می‌شود- همان‌گونه که پارانویید[50] باهوشی چون شربر[51]، بازتاب دلبستگی‌ها و گسست‌های لیبیدویی‌اش را در فراز و فرود پرتوهای ساختگی خداوند می‌دید.”(۳)

    گرایش به فرافکنی فرآیندهای ذهنی به جهان خارج، زمانی شدت می‌گیرد که این فرافکنی نویدبخش نوعی تسکین روانی باشد. چنین تسکینی زمانی انتظار می‌رود که تعارضی هیجانی[52] پدید آید. نمونهٔ بارز این تعارض‌ها، درگیری میان دو قطب متضاد در یک رابطهٔ دوسوگرایانه[53] است.

    در چنین حالتی، شکل‌گیری فرافکنی بسیار محتمل به‌نظر می‌رسد. این فرض که ارواح شرور نخستین پدیده‌های روحانی در تاریخ بشر بوده‌اند، بر پدیدهٔ فرافکنی استوار است.

    چگونه جادو بر واقعیت بیرونی اثر می‌گذارد؟

    به‌باور فروید جادو همانند آنیمیسم، پدیده‌ای اساساً روان‌شناختی است:

    ”با این حال، جادو نوعی تحریف ادراکی یا مفهومی نیست که صرفاً به معنای فرافکنی باشد. به‌تبع موس[54]، فروید جادو را دارای عاملیت و کارایی می‌دانست. جادو اگرچه بر اساس طبق ساختارهای فرافکنانه آنیمیسم عمل می‌کند؛ با این حال بیان‌گر نیت و هدف تغییر یا کنترل اشیای جهان خارج است.”(۳)

    انسان بدوی می‌کوشید تا بر انسان‌های دیگر، حیوانات، اشیاء و یا ارواح آن‌ها چیره شود. این سلطه همان جادو بود و «که به‌شیوه‌ای آنیمیستی -یعنی بر مبنای ساختارهای ذهنی، نه بر پایهٔ اصول عینی و تجربی- مفهوم‌سازی می‌شد.»(۳) در جادو، انسان می‌کوشد با کنترل ایده‌های مربوط به اشیاء، خودِ آن اشیاء را در دنیای بیرونی تحت سلطهٔ خود درآورد. فریزر نیز نتیجه‌ای بسیار مشابه را مطرح کرده است:

    ”انسان‌ها نظام ایده‌های خود را با نظام طبیعت اشتباه گرفتند، بنابراین پنداشتند کنترلی که بر افکار خود دارند -یا دست کم گمان می‌کنند دارند- این اجازه را به آن‌ها می‌دهد تا کنترلی مشابه بر اشیاء داشته باشند.”(۶)

    اما فروید از فریزر(۱) فراتر رفت :

    “ نه تنها منطق اعمال جادویی، بازتاب روابط منطقی ایده‌های مربوطه است، بلکه این روابط منطقی با قوانینی که در رؤیاها و علائم نوروتیک[55] (روان‌رنجوری) مشاهده می‌شود -و به‌طور کلی از ویژگی فرآیند اولیه[56] زیست ناهشیار ذهن در نظر گرفته می‌شود- یکسان‌اند.”(۶)

    رقص با گرگها نمادی از جادو

    فروید گفت:

    «تکنیک آنیمیسم یعنی جادو، به‌روشنی و به‌شکلی انکارناپذیر، نیت تحمیل قوانین ذهنی بر اشیاء واقعی را نشان می‌دهد.» و دوباره افزود؛ به این ترتیب «قوانین طبیعت با قوانین روان‌شناختی جایگزین می‌شوند.» «…اما شرایط ساختاری ذهنیِ دخیل در این قوانین روان‌شناختی، بدوی و کودکانه‌اند. آن‌ها راوی سلطهٔ اصل لذت[57] هستند.»(۶)

    فروید همچنین بر این باور بود که جادو بنیادی‌تر و کهن‌تر از آموزهٔ ارواح است که هستهٔ مرکزی آنیمیسم را تشکیل می‌دهد.

    ”در حالی که جادو منحصراً همه‌توانی را به افکار نسبت می‌دهد، آنیمیسم بخشی از آن را به ارواح واگذار می‌کند و از این راه زمینه‌ساز پیدایش دین می‌شود.”(۳)

    از این‌رو، در نظر فروید:

    ”جادو -به‌عنوان تکنیکی برای مواجهه با دنیای بیرونی- یک مفهوم تبیینی اصلی است. اصل حاکم بر آن، همه‌توانی افکار است که در نارسیسیزم اولیه ریشه دارد. جادو نشانگر وجود و تداوم یک شیوهٔ ابتدایی از تفکر است – از نظر رشدی و فرهنگی- که ویژگی آن آنیمیستی بودنش می باشد و ویژگی‌هایی را برای جهان خارج در نظر می‌گیرد که با محتوای کودکانهٔ ذهن همخوانی دارد.”(۳)

    چیرگی رویکرد علمی بر دیگر نگرش‌های انسان نسبت به جهان را می‌توان با مرحله‌ای از رشد لیبیدویی فرد مقایسه کرد که در آن، انسان به بلوغ رسیده، از اصل لذت چشم‌پوشی دارد، خود را با واقعیت سازگار کرده، و ابژهٔ امیالش را در دنیای بیرون می‌جوید.

    انسان در مرحلهٔ آنیمیستی، همه‌توانی را به خود نسبت می‌دهد اما دیدگاه علمی نسبت به جهان، جای چندانی برای همه‌توانی انسان باقی نمی‌گذارد. به طور ناخواسته انسان به کوچکی خود اذعان کرده و با فروتنی، به بسیاری از ضرورت‌های طبیعت گردن نهاده است؛ با این حال، بخشی از باور بدوی به همه‌توانی همچنان باقی مانده است. انسان -حتی پس از آن‌که ابژه‌های بیرونی برای لیبیدوی خود را می‌یابد- تا اندازه‌ای نارسیسیست باقی می‌ماند.

    در باب نقد نظریهٔ نارسیسیزم فروید و روانکاوان پس از او (فرنزی و روهایم)

    از همان آغاز، مفهوم نارسیسیزم با دشواری بسیاری روبه‌رو شد. خودِ فروید نیز چنان‌که از نامه‌اش به آبراهام(۷) می‌توان برداشت کرد، از صورت‌بندی اولیه‌اش ناراضی بود.

    ”ما نمی‌دانیم دقیقاً ناراضایتی فروید از چه بود؛ اما اغلب نظریه‌پردازان معاصر بر این باورند که مشکلات کنونی ما عمدتاً ناشی از آن است که این مفهوم در چارچوب روان‌شناسی ساختاریِ متأخر فروید به‌ صراحت بازتعریف نشده است.”(۸)

    به‌طرز شگفت‌انگیزی، فرا‌روان‌شناسی[58] نیز نتوانسته به‌درستی چنین مفهوم مهمی را توصیف کند. دلیل این امر شاید در این واقعیت نهفته باشد که:

    ”تصور نظری اولیهٔ فروید از نارسیسیزم به‌عنوان سرمایه‌گذاری لیبیدینال بر ایگو[59]، اساساً اقتصادی بود و آن‌چنان کلی و بی‌دقت تعریف شده بود که این اصطلاح می‌توانست به بسیاری از پدیده‌های روانی متفاوت اطلاق شود.”(۹)

    فرنزی(۱۰) برخی از نمونه‌های فروید(۱۱) از  موقعیت‌هایی که در آن‌، واقعیت دنیای بیرون کنار گذاشته شده و اصل لذت کاملاً حاکم می‌شود را پیگیری کرد. یکی از این نمونه‌ها «تخم پرنده‌ای است که غذای لازم در درون پوسته‌اش محصور می‌شود.» او سخن فروید را اینگونه بسط داد که نمونهٔ نخستین اصل لذت همین زیست‌بوم بسته است که در آن هیچ محرکی نمی‌تواند از بیرون وارد شود و اظهار داشت که در حقیقت این وضعیت، همان دوران زندگی جنینی است که به‌طور کامل تجسم نمونهٔ مورد نظر فروید، از مرحله‌ای از رشد انسان را است.

    به راستی این همان مرحله‌ای‌ست که «همه‌توانی» را تعریف می‌کند. نه به تعریفی از حالتی که در آن همهٔ نیازها[60] برآورده شده باشند؛ بلکه حالتی که در آن فرد حتی نیازی به نیاز داشتن ندارد. این، وضعیتِ خودبسندگیِ[61] کامل است.

    گلاتزر و ایوانز[62](۱۲) دیدگاه فرنزی را چنین بسط دادند:

    ”دلالت روشن این مرحلهٔ نخستین – دورهٔ همه‌توانی بی‌قید و شرط- این است که حتی جدا از ماهیت محیط، رشد کردن فرآیندی دردناک است. افسانهٔ ناهشیار[63] ناکام‌کننده «خارج» اجتناب‌ناپذیر و جهان‌شمول است. این، پیامد ناگزیرِ متولد شدن است.”

    فرنزی گام‌های گوناگونی را در مسیر رشد ایگو دنبال کرد که از آنیمیسم و جادو آغاز و به درک واقعیت عینی منتهی می‌شود. او نشان داد که این فرآیند رشدی، مستلزم چشم‌پوشی تدریجی از همه‌توانی خودشیفته‌وار و عظمت‌طلبانه افکار -ویژگی‌ای که به دوران بسیار ابتدایی کودکی تعلق دارد- است. مفهوم تبیینی فروید و فرنزی از توهم همه‌توانی جادویی به‌عنوان

    ”وجهه‌ای از عدم بلوغ ابتدایی و حاد ذهنی که با نارسیسیزم مشخص می‌شود تا حدودی می‌تواند ارتباط تنگاتنگ جادو را با حالات ابتدایی ذهن (چه بیمارگونه و چه طبیعی)، فرهنگ‌های بدوی و حتی برخی شکل‌های واپس‌گرایانه رفتار در بزرگسالان و فرهنگ‌های مترقی توضیح دهد.”(۶)

    استولورو[64](۱۳) اظهار داشت:

    ”از زمان پیدایش نظریهٔ ساختاری[65]، گرایشی در روان‌کاوی روانشناسی ایگو[66] به‌وجود آمده که از دغدغه‌های صرفاً اقتصادی فاصله گرفته و به سمت تبیین‌های کارکردی حرکت می‌کند.”

    با گسترش مفاهیم روان‌شناسی ایگو، فعالیت ذهنی، بیشتر بر پایهٔ کارکردهای گوناگون آن در درون شخصیت و کمتر بر اساس جریان فرضی انرژی‌های غریزی تبیین شده است. استولورو تعریفی کارکردی از نارسیسیزم ارائه می‌دهد:

    ”فعالیت ذهنی به میزانی نارسیسیستیک است که کارکرد آن حفظ انسجام ساختاری، ثبات زمانی و رنگ‌مایه‌های هیجانی مثبت در بازنماییِ خویشتن[67] باشد.”(۱۳)

    دیدگاه روان‌شناختی ایگو‌ هیچ جایگاه ویژه‌ای‌ برای کارکرد جادو از وجههٔ لیبیدنال یا پرخاشگرایانه، قائل نیست.(۶)

    «بحث فروید دربارهٔ جادو را می‌توان در قالب ساختاری بازسازی کرد. جادو شیوه‌ای باستانی از کارکرد ایگو است که به‌منظور تغییر و کنترل جهان خارج، بر اساس فرآیندهای ذهنی آرکائیک (تصوری و نارسیسیستیک) عمل می‌کند. اما تبیین روان‌کاوانه از جادو فراتر می‌رود. جادو از کارکرد ایگو بهره می‌برد و بالعکس، کارکرد ایگو نیز جادو را دربرمی‌گیرد.»(۶)

    گزا روهایم[68](۱۴) از منظر انسان‌شناسی و روان‌کاوی معتقد بود که «جادو در شکل نخستین یا اصیل خود، عنصر بنیادین اندیشه -مرحلهٔ آغازین هر فعالیتی- است. با پیشرفت رشد ایگو، جنبه‌های ابتدایی جادویی ناپدید نمی‌شوند و جادو در مشتقات عملی ایگو به‌صورت درونی و به‌شیوه‌ای مهار‌شده‌، والایش‌یافته‌، واقع‌گرایانه‌، اخلاقی‌ و کاربردی‌تر باقی می‌ماند.

    انسان در تفکر واقعیت جادو

    چرا جادو دوام یافته؟

    بالتر[69](۶) این پرسش را مطرح کرد که چرا جادو با وجود غیرقابل اعتماد بودن تجربی‌اش، تا امروز به‌لحاظ فرهنگی -حتی در میان بزرگسالانی که از نظر فکری و علمی «مدرن» تلقی می‌شوند- باقی مانده است؟ او اظهار داشت:

    ”در واقع، همه‌توانی اندیشه به‌راحتی می‌تواند با فعالیت‌های عملی و هوشمندانه مرتبط شود و جزئی از آن‌ها گردد.”

    روهایم نشان داد که جادو با ایجاد تجربه‌ای از اطمینان‌، تلاش‌های سازگارانه و مؤثر در واقعیت را تسهیل می‌کند؛ همان چیزی که پیش‌تر فروید در اشاره‌ به اعتماد خلل‌ناپذیر انسان بدوی نسبت به توانایی‌اش در کنترل جهان مطرح کرده بود. بالتر می‌گوید:

    ”احساس خوش‌بینی‌ و اطمینانی که جادو پدید می‌آورد در واقع به انسان‌های عمل‌گرا و زیرک کمک می‌کند تا بر موانع بیرونی و بازداری‌های درونی‌ای که بر سر راه تلاش‌های واقع‌گرایانه‌شان قرار دارد، فائق آیند.”(۶)

    سخن سردبیر

    جادو، در نگاه فروید، نه امری خرافی و گذرا، بلکه بازتابی از شیوه‌ای بنیادین در اندیشیدن است؛ شکلی از رابطه‌ی انسان با جهان که از میل، نارسیسیزم و همه‌توانی اندیشه‌ها سرچشمه می‌گیرد. در این مقاله، تلاش شده است تا به دقت مسیر این مفهوم از دل «توتم و تابو» پی‌گیری شود؛ از آنیمیسم بدوی تا روان‌کاوی مدرن. فروید نشان می‌دهد که جادو، شیوه‌ای ابتدایی از کارکرد روان است که در آن ذهن می‌کوشد با قدرت میل و تخیل، واقعیت بیرونی را دگرگون کند.

    این متن، فراتر از بازگویی صرف نظریه، تأملی‌ست درباره‌ی استمرار جادو در ساختار ذهن مدرن؛ آنجا که انسان هنوز به توانایی ذهن خود برای کنترل جهان ایمان دارد. از این منظر، جادو نه فقط میراث انسان بدوی، بلکه وجهی پایدار از روان انسان معاصر است؛ تلاشی برای مهار اضطراب، بازیابی کنترل و تداوم خیالِ همه‌توانی در جهانی که روزبه‌روز واقعی‌تر می‌شود.

    منابع

    ‌‌

    1. FRAZER, J: The golden bough: A study in magic and religion. (Macmillan and Co. limit., London,
    1922). — 2 MAUSS, M.: A general theory of magic.(Norton, New York, 1972).
    FREUD, S.: Totem and taboo. (1913). In: The standard edition of the complete psychological works of Sigmund Freud.Hogarth Press and The Institute of Psycho Analysis, London, 1973).
    TYLOR, E. B.: Primitive culture.(London, 1891).
    FREUD, S.: On narcissism: An introduction. (1914) In: The standard edition of the
    complete psychological works of Sigmund Freud. (Hogarth Press and the Institute of Psycho–Analysis, London, 1973).
    BALTER, L., Journal of the American Psychoanalytic Association, 50 (2001) 1163.
    7. JONES, E.: The life and work of Sigmund Freud.(Basic Books, New York, 1955).
    HARTMANN.H, Comments on the psychoanalytic theory of the ego: The psychoanalytic study of the child. (International Universities Press, New York, 1950).
    9.PULVER, S. E.: Narcissism: The term and the concept. In: MORRISON A. P. (Ed.): Essential papers on narcissism. (International University Press, NewYork and London, 1986).
    FERENCZI, S.: Stages in the development of the sense of reality. (1913).In: First contributions to psycho–analysis. (Brunner Mazel, 1980).
    FREUD, S.: Formulations on the two principles of mental functioning. (1911) In:The standard edition of the complete psychological works of Sigmund Freud. (Hogarth Press and The Institute of Psycho-Analysis, London, 1973)
    GLATZER, H., T. EVANS, International Journal of Psychoanalytic Psychotherapy, 6 (1977) 81.
    13. STOLOROW, R. D., Toward a functional definition of narcissism. In: MORRISON A. P. (Ed.): Essential papers on narcissism. (International University Press, New York and London, 1986).
    RÓHEIM, G: Magic and schizophrenia. (International Universities Press, New York, 1955)
    The Application of Psychoanalytic Principles to the Study of “Magic”

    credits@ Tijana Lukovic

    پانویس:

    [1] Animism

    [2] Magic

    [3] Totem and Taboo

    [4] Will

    [5] Psychical acts

    [6] Overvaluation

    [7] Mental processes

    [8] Things

    [9] Ferenczi

    [10] Róheim

    [11] Balter

    [12] a will to believe

    [13] »The Golden Bough« of Sir James Frazer

    [14] »A General Theory of Magic« of Marcel Mauss

    [15] Anthropological

    [16] جان‌دار پنداری: اعتقاد به وجود نیرویی روحانی و مجزا از ماده

    [17] Omnipotence

    [18] E. B. Tylor

    [19] Mythological

    [20] Religious

    [21] Scientific

    [22] Weltanschauung   (آلمانی)

    [23] Sorcery

    [24] Primitive

    [25] Frazer, 1911, quoting Batchelor, 1901

    [26] Magical precautions

    [27] Gilyak

    [29] Frazer, 1911, quoting Labbé, 1903

    [30] Frazer

    [31] Imitative

    [32] Homoeopathic

    [33] Spatial connection

    [34] Contagious magic

    [35] Cannibalism

    [36] Hallucinatory

    [37] motor impulses

    [38] motor hallucinations

    [39] the omnipotence of thoughts

    [40] On Narcissism: An Introduction

    [41] libidinal cathexis

    [42] ego-libido

    [43] object-libido

    [44] sexual instincts

    [45] Autoerotic

    [46] egoistic instincts

    [47] libidinal wishes

    [48] Sexualized

    [49] Projected

    [50] Paranoic

    [51] Schreber  گزارش کیس قاضی شربر

    [52] emotional conflict

    [53] Ambivalent

    [54] Mauss جامعه‌شناس و انسان شناس فرانسوی

    [55] neurotic symptoms

    [56] Primary Process

    [57] pleasure principle

    [58] Metapsychology

    [59] فروید اصطلاحات ایگو و خود را به جای یکدیگر به کار برده است.

    [60] Needs

    [61] self-sufficiency

    [62] Glatzer and Evans

    [63] The unconscious fiction

    [64] Stolorow

    [65] Structural

    [66] Psychoanalytic Ego psychology

    [67] self-representation

    [68] Géza Róheim

    [69] Balter

  • احساسات مادران؛ دوسوگرایی نسبت به نوزادان و کودکان خردسال

    احساسات مادران؛ دوسوگرایی نسبت به نوزادان و کودکان خردسال

    در این مقاله، نویسنده به ادامه بررسی‌های خود در مورد تعارضات احساسات مادران؛ پرخاشگری پرداخته و پیامدها و کاربردهای عملی این موضوع را برای نظریه‌های امروزی روان‌شناسی زنان در قالب مشاهده‌های مادران در گروه‌های والد – کودک با نوزادان و کودکان خردسالشان موردبحث قرار می‌دهد. بسیاری از مادران نسبت به پرخاشگری (هم در خودشان و هم در فرزندانشان) دچار تعارض می‌شوند و صبر خود را نسبت به دوسوگرایی[2] احساسات مادران نسبت به فرزندانشان بی‌تحمل از دست می‌دهند. نویسنده پیشنهاد می‌دهد که این مشاهده راهی برای یکپارچه‌سازی ایده‌های روان‌کاوی درباره مادری و فرزندپروری از یک سو و درک روان‌کاوانه از تعارضات زنان درباره موفقیت در عرصه اجتماعی خارج از خانه از سوی دیگر فراهم می‌کند.

    در هر دو نقش، دشواری در مدیریت تعارضات با پرخاشگری ممکن است باعث شود که زنان به شدت با چالش مواجه شوند و نتوانند به طور موفقیت‌آمیزی اهداف مهم زندگی خود را تحقق بخشند، خواه این اهداف مربوط به نقش‌هایشان به عنوان مادران مؤثر باشد یا به عنوان افراد مؤثر در عرصه اجتماعی بیرون از خانه. برخی از زنان ممکن است این دشواری‌ها را در یک زمینه یا زمینه دیگر نشان دهند، برخی در هر دو و برخی در هیچ‌کدام. نویسنده پیشنهاد می‌کند که، از یک سو، باید مفهوم به هنجار را در هنگام بررسی فعالیت‌های زنان حذف کنیم و از سوی دیگر، فراگیر بودن دوسوگرایی احساسات مادران در روان‌شناسی زنان را به عنوان امری طبیعی بپذیریم.

    فروید و احساسات مادران

    تنها یک رابطه مادر با پسر است که می‌تواند برای او رضایتی بی‌نهایت فراهم کند؛ این رابطه به‌طورکلی کامل‌ترین و عاری از دوگانگی‌ترین رابطه انسانی است. –

     

    وندی یک تاجر موفق بود که به روش اخلاقی خود افتخار می‌کرد. وقتی متوجه شد باردار است، بسیار خوشحال شد. بااین‌حال، سه ماه بعد دچار اضطراب شدیدی شد که قادر به کنترل آن نبود. چند ماه پس از تولد پسرش، وقتی فرزندش فعال‌تر شد، وندی دچار نگرانی شد که مبادا اشتباهی مرتکب شود و به او آسیب برساند. ترس از آسیب‌رساندن به کودک باعث شد که وندی خودش را به‌خاطرداشتن فانتزی‌های پرخاشگرانه و وسواسی سرزنش کند. داشتن چنین فانتزی‌های آگاهانه‌ای برای او غیرمعمول بود، زیرا او همیشه نسبت به دیگران مراقب و مهربان بود.

    این لحظه از تجربه مادری که به‌تازگی مادر شده است نمونه‌ای از آن چیزی است که بسیاری از مادران نوزادان و کودکان خردسال احساس می‌کنند، هرچند ممکن است شدت آن در اینجا غیرمعمول باشد. بسیاری از مادران، مانند وندی، معتقدند که تربیت خوب به معنای حذف پرخاشگری، تعارض و احساسات دوسوگرا است. آن‌ها نمی‌توانند احساسات و فانتزی‌های خصمانه نسبت به فرزندان خود را تحمل کنند و همچنین نمی‌توانند احساسات خصمانه از سوی فرزندانشان را بپذیرند، به‌ویژه وقتی نوزادان رشد می‌کنند و شروع به ابراز خواسته‌ها و نارضایتی‌های خود می‌کنند. در واقع، آن‌ها قادر به تحمل دوگانگی احساسات نسبت به کودک نیستند و این ناتوانی مانع از مدیریت احساسات پرخاشگرانه می‌شود – چه آن‌هایی که از خودشان بروز می‌کند و چه آن‌هایی که از سوی فرزندانشان، به‌ویژه کودکان نوپا و جسور یا قاطع، به سمتشان می‌آید.

    پذیرفتن و پذیرا شدن دوسوگرایی احساسات مادران و احساسات پرخاشگرانه دشوار است، زیرا احساس گناه و اضطراب به دنبال دارد. برخی از مادران ممکن است به خود شک کنند و درک کنند که نمی‌توانند به طور مؤثر کودکانشان را تربیت کنند. همچنین ممکن است خود را نسبت به مادرانشان که آن‌ها را الگوی مادر واقعی می‌دانند، پایین‌تر یا متفاوت ببینند. چه آن‌ها مادرانشان را به صورت آرمانی ببینند، چه به شدت انتقادی و یا به صورت ترکیبی، ممکن است باور داشته باشند که تنها مادران خودشان “مادران واقعی” هستند. به دلیل این احساسات تعارض‌آمیز و مقایسه‌هایی که با مادرانشان انجام می‌دهند، ممکن است تعارضات شدیدی با نوزادان و کودکان خردسالشان به وجود آید.

    اغلب، به نظر می‌رسد که مادری و پیشرفت در حوزه اجتماعی خارج از خانه برای زنان دو قلمرو متضاد و ناسازگارند. اما از نظر روان‌شناختی این دو قلمرو لزوماً نباید ناسازگار باشند؛ بلکه می‌توانند همپوشانی داشته باشند. در این مقاله، من از مطالب گروه‌های والد و کودک استفاده می‌کنم تا اثرات مثبت را برای مادران نشان دهم؛ اثری که با شناخت فراگیر بودن دوسوگرایی احساسات و پرخاشگری و ارزش درک تعارضات مربوط به پرخاشگری در خود و فرزندانشان برای آن‌ها حاصل می‌شود.

    با ادامه مطالعاتم درباره تعارضات پرخاشگری در زنان (به‌ویژه، هافمن ۱۹۹۶ و 1999)، پیامدهای مشاهده‌هایمان در گروه‌ها را بررسی می‌کنم که شامل ناتوانی مادران در تحمل دوسوگرایی احساسات مادران و مشکلات آن‌ها در مواجهه با تعارضات مربوط به پرخاشگری است. در مقاله‌ای دیگر، به پیامدهای مشاهده دیگری خواهم پرداخت: اینکه برای بسیاری از زنان، تنها مادر خودشان زنی است که حق مادری دارد.

    توجه به این دو پدیده بالینی می‌تواند به درمانگران در رویکردشان به زنانی که درباره انتخاب‌های زندگی یا شیوه‌های تربیت نوزادان و کودکان خردسالشان دچار تعارض هستند، کمک کند. علاوه بر این، پیشنهاد می‌کنم که این مشاهده‌ها می‌توانند درک‌های روان‌کاوانه از زنان را یکپارچه سازد. من پلی نظری بین درک‌های روان‌کاوانه از تعارضات زنان در موضوع مادری و عملکرد مؤثر و پیشرفت آن‌ها در خارج از خانه ارائه می‌کنم. در هر دو موقعیت، بسیاری از زنان دچار تعارضات غیرقابل‌تحملی در مورد احساسات مادران و فانتزی‌های پرخاشگرانه خود می‌شوند. درک نقش تعارضات مربوط به پرخاشگری می‌تواند به سمت یک درک یکپارچه از این دو حوزه ظاهراً متفاوت منجر شود.

    مرور ادبیات روانکاواه در ارتباط با احساسات مادران

    نسخه‌ای تحریف‌شده اما محبوب از برخی فرمول‌بندی‌های کلاسیک روان‌کاوی درباره مادری، این ایده را برجسته می‌کند که مادری، هدف نهایی زنانگی است و بنابراین، مادر نباید نسبت به فرزندش دوسوگرا باشد و باید خواسته‌های خود را به‌خاطر فرزندش فدا کند. این ایده در اظهاراتی مانند مادر ایده‌آل هیچ علاقه‌ای به خودش ندارد (بالینت[3] ۱۹۴۹) و بارداری و مادری تکمیل‌کننده بلوغ روانی -جنسی و باروری در زنان است (بندک[4]) منعکس می‌شود. شاید مشهورترین و به‌شدت نقد شده‌ترین نوشته‌های کلاسیک روان‌کاوی درباره زنان و مادران، آثار هلن دویچ[5] باشد (برای مثال ۱۹۳۳ و ۱۹۴۵). همان‌طور که تامپسون[6] (۱۹۸۷) تأکید می‌کند: ارزیابی‌ها از کارهای هلن دویچ درباره روان‌شناسی زنان تقریباً همیشه بر آرمانی‌سازی مادرانگی و نسبت‌دادن خودشیفتگی، انفعال و مازوخیسم به زن «زنانه» متمرکز است به‌عبارت‌دیگر، زن «واقعاً زنانه» فاقد پرخاشگری است.

    در برابر این مادر آرمانی، تحلیل‌گران مادرانی را توصیف کرده‌اند که از این معیار فاصله دارند. بندک (۱۹۵۶) به آنچه او آسیب‌شناسی رفتار مادری نامیده، پرداخته است؛ یعنی مادران بیش از حد حمایتگر و انحصارطلب که مادران خودشیفته و سردی هستند که از فرزندانشان دور به نظر می‌رسند، و دیگرانی که آشکارا فرزندانشان را طرد می‌کنند. او تأکید می‌کند که در این مادران، نوعی واپس روی به هسته دوگانه شخصیت[7] وجود دارد (ص. ۴۱۸). از سوی دیگر، بلوم[8] (۱۹۷۶) در بحث گسترده‌اش درباره مفاهیم مازوخیسم و ایگو ایده‌آل[9] و ارتباط آن با روان‌شناسی زنان، تأکید کرد که اخلاص مادری نباید با بردگی مازوخیستی یا محافظت از ابژه[10] از پرخاشگری اشتباه گرفته شود.

    بااین‌حال، او همچنین نتیجه‌گیری کرد که تعارضات بین ایگو ایده‌آل مادری و تمایلات کودک‌کشی در احساسات مادران، همه‌گیر  و از نظر بالینی مهم هستند. به‌عبارت‌دیگر، اگرچه بلوم بیان می‌کند که تمایلات و فانتزی در مورد آسیب‌رساندن به کودک همه‌جا دیده می‌شوند، به نظر می‌رسد که او ضمنی بیان می‌کند که همیشه نشان‌دهنده یک فرایند آسیب‌شناختی هستند. جالب است که در کتاب‌نامه بلوم، هیچ اشاره‌ای به آثار ملانی کلاین یا وینیکات نشده است که این امر با جداسازی دیدگاه‌های روان‌کاوی در آن زمان همخوانی دارد.

    پرخاشگری و دوسوگرایی 

    برخی بیان کرده‌اند که در نظریه و تکنیک کلاسیک روان‌کاوی، نقش پرخاشگری در زندگی ذهنی نسبت به نقش لیبیدو در مرتبه دوم قرار گرفته است. ملانی کلاین[11] (۱۹۴۸) تأکید کرد که اندیشه روان‌کاوی عمدتاً به لیبیدو و به دفاع‌هایی علیه تمایلات لیبیدویی معطوف مانده است و به همین ترتیب اهمیت پرخاشگری و پیامدهای آن را نادیده گرفته شده است. پاول گری[12] نیز اخیراً اظهار داشته است که سنت روان‌کاوی ما را بهتر برای ضرورت پرداختن کامل به دفاع‌های بیمار در برابر تحولات اروتیک در انتقال آماده کرده است تا برای دفاع‌ها در برابر پرخاشگری نسبت به تحلیل‌گر.

    در کارهای پیشین (هافمن ۱۹۹۶، ۱۹۹۹)، من به نقش مشکل‌ساز پرخاشگری در نظریه‌های روان‌کاوی درباره زنان پرداختم. نشان دادم که چگونه دشواری پذیرش پرخاشگری در زندگی ذهنی زنان (به‌ویژه با توجه به فرض فروید مبنی بر اینکه نقش مردانه معیار است) مانع از درک ما از ذهنیت زنانه شده است، درکی که نشان می‌دهد زن، مانند مرد، می‌تواند خود را به عنوان یک عامل مستقل فرض کند که افکار و اعمال خود را تعیین یا کنترل می‌کند. در نتیجه، فعالیت در زنان (بیرون از نقش مادری) هم توسط مردان و هم زنان به‌عنوان یک امر پرخاشگرانه و مخرب تلقی می‌شود؛ بنابراین تهدیدکننده است و در نتیجه توسط خود زنان سرکوب می‌شود.

    اگرچه فروید کارهای ملانی کلاین را عمدتاً رد کرد، او تأثیر کلاین را در پیشبرد درک این موضوع که پرخاشگری انتقامی سرکوب‌شده[13] نسبت به یک ابژه ناامیدکننده نقش مهمی در شکل‌گیری سوپر ایگو[14] دارد، تأیید کرد. تمرکز کلاین (۱۹۲۷) بر رشد اولیه کودک و اضطراب و دفاع‌هایی بود که در برابر آن شکل می‌گیرند و اظهار داشت این اضطراب‌ها از طریق فانتزی‌های پرخاشگرانه کودک تحریک می‌شود. بااین‌حال، در مورد پرخاشگری مادر نسبت به فرزندانش، کلاین نسبتاً سکوت اختیار کرده است. به‌عنوان‌مثال، جنت سایرز[15] (۱۹۸۹) در یک بحث گسترده در مورد رویکرد روان‌کاوی مادر محور کلاین، بسیاری از توصیفات کلاین را درباره فانتزی‌های خشمگینانه و پرخاشگرانه کودکان نسبت به مادرانشان ذکر می‌کند. اما نظرات او در مورد فانتزی‌های پرخاشگرانه مادران تنها به عنوان فانتزی‌هایی از انتقام مادر برای پرخاشگری کودک در نظر گرفته می‌شوند.

    کلاین (۱۹۳۵) تأکید کرد که تجربه‌های کودکان از پرخاشگری مادر به عنوان تصاویری از پرخاشگری خودشان بر مادرشان فرافکنی می‌شود. به عنوان مثال، او توضیح می‌دهد که تصویر کودک از مادران مخرب، تصویری به طور فانتزی گونه و تحریف‌شده از ابژه‌های واقعی است که بر اساس آن‌ها شکل‌گرفته‌اند. تمرکز کلاین بر پرخاشگری کودک و آنچه من بی‌گناهی مادر می‌نامم، در اظهارات او آشکار است که در زمان از شیر گرفتن، نوزاد احساس می‌کند که اولین ابژه محبوب خود یعنی پستان مادر را هم به عنوان یک ابژه بیرونی و هم به عنوان یک ابژه درون‌فکنی شده از دست داده است و این فقدان به دلیل نفرت، پرخاشگری و طمع او بوده است. اینکه مادر ممکن است پرخاشگری نسبت به نوزاد را مستقل از فرافکنی‌های نوزاد تجربه کند، در احساسات مادران نادیده گرفته شده است. کلاین تنها پرخاشگری نوزاد را موردتوجه قرار می‌دهد.

    این واقعیت که پدران و مادران می‌توانند و گاهی واقعاً به فرزندان خردسالشان آسیب برسانند یا حتی آن‌ها را از بین ببرند، بخشی از تاریخ بشر از زمان‌های باستان بوده است. این ایده‌های ممنوعه و ترسناک در اسطوره‌ها و داستان‌های پریان بیان و تسلط یافته‌اند. تانتالوس[16] پسرش را می‌کشد و مادرش او را می‌خورد، نامادری سفیدبرفی دستور کشتن او را می‌دهد و قصد دارد قلبش را بخورد و در داستان هانسل و گرتل[17]، نامادری بچه‌ها آن‌ها را در معرض جادوگری قرار می‌دهد که قصد خوردن آن‌ها را دارد.

    اسطوره‌های موسی، ادیپ[18] و مرلین سلتی[19] همگی نمونه‌هایی از نوزادانی هستند که پس از تولد توسط والدینشان رها می‌شوند. مدئا دو پسرش را می‌کشد. ایده‌های کلاین با این نظر همخوانی دارد که این توصیفات در فولکلور از مادران کودک‌کش یا مادرانی که پتانسیل کودک‌کشی دارند، صرفاً فرافکنی خیالات کودک هستند و نه تلاشی برای کمک به کودکان در رویارویی با پرخاشگری واقعی والدینشان نسبت به آن‌ها.

    از سوی دیگر، برخی دیگر درباره پرخاشگری مادران و پدران نسبت به فرزندانشان نوشته‌اند. وینیکات[20] (۱۹۶۰) با گسترش کارهای کلاین، تمرکز انحصاری او بر پرخاشگری نوزاد را متعادل کرد و به بررسی اهمیت پرخاشگری والدین در احساسات مادران نسبت به نوزادان پرداخت. او در همان اوایل سال ۱۹۴۹ نوشت:

    یک مادر باید بتواند از نوزادش متنفر باشد بدون اینکه کاری در این مورد انجام دهد. او نمی‌تواند این نفرت را به او ابراز کند. اگر، به‌خاطر ترس از کاری که ممکن است انجام دهد، نتواند به طور مناسب از فرزندش متنفر شود، باید به مازوخیسم متوسل شود و به نظر من این همان چیزی است که باعث پیدایش نظریه نادرست مازوخیسم طبیعی در زنان می‌شود.

    شگفت‌انگیزترین چیز درباره یک مادر، توانایی او در تحمل آسیب بسیار از سوی نوزادش و نفرت شدید بدون تلافی‌کردن با کودک است و همچنین توانایی او در انتظار برای پاداش‌هایی که ممکن است در آینده بیاید یا نیاید. شاید برخی از لالایی‌هایی که او می‌خواند به او کمک می‌کنند؛ لالایی‌هایی که نوزادش از آن‌ها لذت می‌برد؛ اما خوشبختانه معنای آن‌ها را نمی‌فهمد؟ لالایی، ای بچه، بر بالای درخت / وقتی باد می‌وزد گهواره تکان می‌خورد / وقتی شاخه می‌شکند گهواره می‌افتد / و بچه با گهواره پایین می‌آید.

    من به مادری (پدری) فکر می‌کنم که با نوزاد کوچکش بازی می‌کند؛ نوزاد از بازی لذت می‌برد و نمی‌داند که والد در کلماتش نفرت را حتی به‌صورت نمادین از تولد ابراز می‌کند. این یک لالایی احساساتی نیست. احساسات‌گرایی برای والدین بی‌فایده است، زیرا در آن نوعی انکار نفرت وجود دارد، و احساسات‌گرایی در مادر از دیدگاه نوزاد اصلاً خوب نیست.

    به نظر من بعید است که یک کودک انسانی، با رشد خود، بتواند تمامیت نفرت خود را در محیطی احساساتی تحمل کند. او برای نفرت ورزیدن به نفرت نیاز دارد.

    لانگر[21] (۱۹۵۱) که مانند وینیکات تحت‌تأثیر ایده‌های کلاینی بود، نشان می‌دهد که چگونه درک ناخودآگاه یک مادر از پرخاشگری خود نسبت به نوزادش ممکن است به شیر او فرافکنی شود، به‌طوری که او ناخودآگاه آن را مخرب و خطرناک می‌پندارد (ص. ۲۳۶). دویچ[22] (به نقل از فریدمن ۱۹۹۶) نیز بر این فرض است که دوگانگی احساسات مادران نسبت به نوزادش می‌تواند علت دشواری در شیردهی باشد، علی‌رغم نشت زیاد شیر بین تلاش‌های شیردهی (ص. ۴۷۷).[23]

    تراد[24] 1991 بیان می‌کند باوجود فراگیر بودن دوسوگرایی مادرانه و فانتزی‌های پرخاشگرانه، تصاویر مادران واقعی که به فرزندانشان آسیب می‌رسانند یا تمایل به آسیب‌رساندن دارند، همواره نگران‌کننده و منزجرکننده است. کرامر[25] (۱۹۹۶) به طور تأثیرگذاری توصیف می‌کند که چگونه مادران در گرمای هیجانی مراقبت ار فرزندشان از پرخاشگری خودشان یعنی نفرت و دوسوگرایی خالص خود نسبت به فرزندشان آگاه می‌شوند دچار عدم تعادل می‌شوند. او پیشنهاد می‌کند که توجه به این احساسات پنهان یا آشکار دوسوگرایی در روابط والد -فرزند ضروری است، چراکه در همه روابط والد -فرزندی حضور دارد.

    توصیه پاینز[26]، با توجه به اینکه بسیاری از ما به طور انعکاسی انکار می‌کنیم که فانتزی‌های مخرب مادرانه در بیماران و حتی در خود ما به‌کرات رخ می‌دهد، پذیرفتنی است. به دلیل فراگیری این فانتزی‌ها و نیاز به کنترل آن‌ها، بروز واقعی سوءاستفاده از کودکان واکنش‌های عمیقی را برمی‌انگیزد. در نوشتار خود درباره زنانی که به شدت به فرزندانشان آسیب رسانده‌اند، تراد (۱۹۹۱) عنوان می‌کند محکوم‌کردن مرتکبان این جرایم که نیروهای خشم به‌ظاهر غیرمنطقی را علیه نوزادان بی‌گناه تخلیه کرده‌اند نسبتاً آسان است. ما از توانایی آن‌ها برای آسیب‌رساندن به چیزی که بسیار عزیز و ناتوان از دفاع از خود است، شگفت‌زده‌ایم و فقط می‌توانیم این رفتارها را به شرایط روانی بسیار آشفته نسبت دهیم. ما با برچسب‌زدن به این اعمال خشونت‌آمیز به‌عنوان انحرافات افراطی از هنجار، خود را آرام می‌کنیم.

    اسلیتر[27] (۱۹۹۳) توضیح می‌دهد که چگونه فروید دوسوگرایی مادرانه را به عنوان یک موضوع ممنوع تلقی می‌کرد (ص. ۴۲۸). این تابو را می‌توان در وندی، مادری که در ابتدای این مقاله توصیف کردم، مشاهده کرد. کسی که از فانتزی‌های خود برای آسیب‌رساندن به نوزادش منزجر شده بود. فریدمن[28] (۱۹۹۶) حدس می‌زند که مادران و تحلیل‌گران با یکدیگر در اجتناب از بحث در مورد شیردهی هم‌دستی می‌کنند، تا مقداری از محتوای ناخودآگاه را که شامل احساسات دوسوگرایانه مادر نسبت به نوزاد است، کنار بگذارند و یک پناهگاه اولیه از مادری را بی تحلیل و خالص نگه دارند. فریدمن پیشنهاد می‌دهد که پژوهشگران در مطالعات نوزادی ممکن است با گرفتن حالت دفاعی، هماهنگی بصری میان مادران و نوزادان را تمجید کنند تا از پرداختن به دوسوگرایی مادران اجتناب کنند.

    هنجارسازی دوسوگرایی مادرانه

    روزیکا پارکر[29] (۱۹۹۵) جامع‌ترین مطالعه درباره قدرت دوسوگرایی مادرانه را ارائه داده است. او بر این باور است که باوجود تغییر باورها درباره توانایی‌های نوزادان و اولویت‌های مراقبت از کودکان، تصویر آرمانی مادرانه همچنان تقریباً به طور انحصاری شامل فداکاری، عشق بی‌پایان، دانش شهودی درباره پرورش و لذت خالص از کودکان است.

    پارکر توضیح می‌دهد که بسیاری از روان‌کاوان و دیگر متخصصانی که با مادران و نوزادان کار می‌کنند، دوسوگرایی مادرانه نسبت به کودک را به‌عنوان یک عامل آسیب‌زا می‌بینند. او، برای مثال، به تفاوت‌هایی اشاره می‌کند که دو روان‌کاو با گرایش‌های نظری بسیار متفاوت یعنی هلن دویچ و جولیا کریستوا[30] در مفهوم‌سازی دوسوگرایی مادرانه زمانی که از دیدگاه یک مادر می‌نویسند  و در مقابل زمانی که از دیدگاه یک روان‌کاو می‌نویسند دارند. هنگامی که هر دو به عنوان یک روانکاو شروع به نوشتن درباره مادری می‌کنند، به نظر می‌رسد توانایی آن‌ها در تشخیص اهمیت دوسوگرایی مادرانه از دیدگاه مادر از بین می‌رود. در عوض، دوسوگرایی مادرانه به عنوان منشأ آسیب‌شناسی بیماران تلقی می‌شود.

    پارکر پیشنهاد می‌دهد که مشکل خود دوسوگرایی مادرانه نیست، بلکه احساس گناه و اضطرابی است که دوسوگرایی ایجاد می‌کند؛ بنابراین او پیشنهاد می‌کند که به دوسوگرایی قابل‌کنترل در مقابل دوسوگرایی غیرقابل‌کنترل، عوامل مؤثر بر ایجاد دوسوگرایی غیرقابل‌کنترل و چگونگی کمک به مادران برای رسیدن به دوسوگرایی قابل‌کنترل فکر کنیم.

    محیط درمانی و اصول تکنیکی

    بیش از یک دهه است که ما در مرکز والد و کودک پاکلا از انجمن روان‌کاوی نیویورک [31] با گروه‌های مادر -نوزاد/کودک خردسال و گروه‌های والدینی که با رویکرد روان‌کاوی هدایت می‌شوند، کار می‌کنیم. برای تقریباً  برای همه ما، این کار در کنار کار با بیماران فردی در روان‌درمانی و روان‌کاوی انجام می‌شود. بر این نکته تأکید می‌کنم؛ زیرا تحول دیدگاه نظری فرد تا حد زیادی به ماهیت جمعیتی که مطالعه می‌شود بستگی دارد. سؤالات نظری که فرد مطرح می‌کند و تحول رویکرد شخصی او به نظریه‌های روان‌کاوی، نتیجه داده‌هایی است که به آن‌ها دسترسی دارد.

    در این مرکز، ما از سال ۱۹۹۱ با مادران و نوزادان و کودکان خردسال (نزدیک به ۲۵۰ مادر و کودک) در گروه‌های والد و کودک کار کرده‌ایم. این جمعیت از طبقه متوسط به بالاست (با درصد قابل‌توجهی از خانواده‌ها که از  بورسیه برخوردار هستند). هیچ‌یک از خانواده‌ها از گروه‌های اجتماعی محروم نبوده‌اند. بسیاری از مادران در روان‌درمانی یا روان‌کاوی بوده‌اند یا هستند. برخی از مادران از نظر روان‌شناختی آگاه‌تر هستند و برخی دیگر آگاهی کمتری دارند.

    تأکید بر این نکته مهم است که تعمیم‌های ارائه‌شده در این مقاله نتیجه مشاهدات و مداخلات گروهی و روان‌کاوی محور با مادران و نوزادان یا کودکان خردسال آن‌هاست. تعیین اینکه چگونه می‌توان این داده‌ها از مادران و نوزادانشان را با داده‌های حاصل از تحقیقات روان‌کاوی عمیق از مادرانی که تازه مادر شده‌اند در درمان‌های روان‌کاوی یا روان‌درمانی (به‌عنوان‌مثال، بالسام[32]۲۰۰۰ و لووالد[33] ۱۹۸۲) و همچنین داده‌هایی که از روان‌درمانی انفرادی مادر -نوزاد به دست می‌آید (مثلاً مک‌دانا[34] ۱۹۹۳و استرن[35] ۱۹۹۵) ادغام کرد، ارزشمند خواهد بود. این استراتژی که تلاش می‌کند مشاهدات روان‌کاوی محور را با داده‌های بالینی روان‌کاوی ادغام کند، پیروی از ماهلر[36] و مک‌دویت[37] (۱۹۶۸) است که به توصیف و تلاش برای یکپارچه‌سازی پدیده‌های رفتاری سطحی[38] با فرضیه‌های روان‌کاوی که از طریق بازسازی و تعمیم به دست آمده‌اند، پرداخته‌اند.

    ما مدل خود را مدل چندگانه زوجی[39] نام‌گذاری کرده‌ایم که در آن مادران و نوزادان یا کودکان خردسال به‌صورت هفتگی در گروه‌های والد و کودک با یک روان‌کاو و کادر تحولی کودک ملاقات می‌کنند. در سراسر کشور، روان‌کاوان در حال افزایش مشارکت خود با گروه‌های والد و کودک شامل مادران و نوزادان یا کودکان خردسال (تا سن سه‌سالگی) هستند. اما تا جایی که من اطلاع دارم، تنها توصیف منتشرشده از برنامه‌ای مشابه، مربوط به مرکز رشد کودک سکالر لفتکورت[40] است.

    رهبر گروه

    ارتباط گروه با رهبر گروه (یک روان‌کاو) به‌عنوان یک ابزار کمکی مهم در گروه‌های والد و کودک عمل می‌کند. یکی از ابعاد فنی کلیدی، نحوه برخورد با انتقال‌هایی است که بروز می‌کنند. یک انتقال مثبت به رهبر گروه، هماهنگ‌کننده برنامه، کادر، و محیط شکل می‌گیرد، زیرا مادران و نوزادان هر هفته شرکت می‌کنند و حسی مانند یک خانواده شکل می‌گیرد. در مشاهدات ما، این انتقال مثبت یادآور مفهوم «انتقال مادربزرگ خوب[41]» استرن (۱۹۹۵) است که در آن مادر جدید، در نتیجه «صورت‌بندی مادری[42]»، به دنبال یک‌شکل مادرانه برای خود است که او را ارزشمند بداند، حمایت کند، یاری دهد، آموزش دهد و قدردان او باشد.

    مرکزیت نیاز یک مادری که به‌تازگی مادر است به «یک مادربزرگ خوب» با استفاده نسبتاً رایج از دولاها[43] (*زنی، معمولاً یک مادر که حمایت فیزیکی، عاطفی و اطلاعاتی مداوم را در طول زایمان به زنی دیگر ارائه می‌دهد) نشان داده می‌شود. جالب اینجاست که این نویسندگان دو ویژگی شخصیتی مهم را به‌عنوان پیش‌بینی‌کننده موفقیت برای افرادی که به‌عنوان دولا کار می‌کنند شناسایی کردند. افرادی که در این نقش موفق هستند، تمایل قوی برای کمک به دیگران دارند و مهم‌تر از آن، گشاده‌رویی برای پذیرش هر آنچه که مراجعین با خود می‌آورند.

    ازآنجاکه گروه‌های والد و کودک درمانی نیستند، روان‌کاو باید در نظر داشته باشد که انتقال‌ها در این محیط به‌گونه‌ای که در روان‌کاوی یا روان‌درمانی تحلیل می‌شوند، قابل‌تحلیل نیستند؛ بنابراین، لازم است که به‌ویژه هوشیار باشد تا واکنش‌های انتقال منفی غیرقابل‌کنترل نشوند.

    در گروه‌های والد و کودک، رهبر گروه سعی می‌کند مشکلات را شناسایی کرده و با مداخلات ظریف، بحث گروهی را درباره تعاملات و تبادلات بین مادران و نوزادان تشویق کند. تأکید بر این نکته ضروری است که کار در گروه‌های والد و کودک صرفاً کار زوجی نیست. زوج‌های مختلف مادر و کودک به یکدیگر کمک کرده و از یکدیگر یاد می‌گیرند. ممکن است یک مادر به مادر دیگر چیزی بگوید مانند «چرا با کودکت بازی نمی‌کنی؟» چنین مداخله‌ای زمانی که از طرف یک والد دیگر باشد، اغلب مؤثرتر است تا اینکه مستقیماً از رهبر گروه مطرح شود.

    علاوه بر این، زمانی که رهبر گروه با یک مادر صحبت می‌کند، در واقع به طور مستقیم یا غیرمستقیم با دیگران نیز صحبت می‌کند. نظراتی که به یک والد گفته می‌شود ممکن است در زمان دیگری توسط والد دیگری تکرار شود. به‌این‌ترتیب، مادران بر یکدیگر تأثیر می‌گذارند و مداخله با یک مادر معمولاً بر حداقل یک مادر دیگر نیز تأثیر دارد.

    ما مشاهده کرده‌ایم که مباحثه آزاد درباره‌ی فراگیر بودن احساسات متعارض منجر به افزایش تحمل مادران نسبت به حالات عاطفی خود برای مثال، در مورد اضطراب‌هایشان درباره رویدادهای رشدی و فشارها می‌شود. والدینی که احساسات و نگرانی‌های خود را ابراز می‌کنند، نگرانی‌هایشان را با دیگران به اشتراک می‌گذارند و درباره احساسات دوسوگرایانه‌شان بحث می‌کنند، احساس شرم، گناه، افسردگی و خشم کمتری نسبت به خود و فرزندانشان دارند. آن‌ها می‌توانند در تعامل با فرزندانشان، لذت بیشتری را تجربه کنند برای مثال، هنگام غذادادن به نوزادانشان، یا بعدها هنگام پاسخ به نیازهای خودمختاری کودکان خردسالشان در فعالیت‌های مختلف، به‌ویژه در مسئله توالت. به طور مؤثر، بحث‌های گروهی به مادران این امکان را می‌دهد که بین مشارکت راحت‌تر با فرزندانشان و عقب‌نشینی به تعادل برسند و اجازه دهند کودکانشان استقلال بیشتری به دست آورند.

    دوسوگرایی در احساسات مادران نسبت به نوزادان: پرخاشگری و جسارت (قاطعیت)

    در یکی از گروه‌های مادران و کودکان خردسال، طی یک دوره سه‌هفته‌ای شنیدیم که مادران هنگام مواجهه با دوسوگرایی خشمگینانه خود احساس گناه و شرم عمیقی را تجربه می‌کنند و چگونه جسارت (قاطعیت) و پرخاشگری اغلب در ذهن آن‌ها با هم اشتباه گرفته می‌شوند.

    مثال‌هایی از از احساسات مادران در یک گروه

    یک مادر، جین، در طول یک آخر هفته طولانی از دست کودک خردسالش از پا درآمد، به‌ویژه زمانی که دختر کوچک او احساس ناامیدی کرد و فریاد زد. این مادر نسبت به خودش احساس گناه و خشم شدیدی داشت. او احساس می‌کرد که باید بداند چه‌کار کند؛ مطمئن بود که مادران دیگر این مشکلات را به طور مؤثرتری مدیریت می‌کنند و احساس شرم می‌کرد و می‌گفت که به عنوان یک مادر «ناکافی» است. مادر دیگری، در حالی که به نظر می‌رسید موضوع را عوض کرده، درباره آغاز راه‌رفتن پسرش صحبت کرد. او سپس گفت آن‌ها دیگر به ما نیاز ندارند. جالب اینجاست که چهار نفر از پنج مادر در این گروه خاص احساس می‌کردند که باید کودکانشان را در بازی دنبال کنند و نمی‌توانستند اجازه دهند کودکان با کارکنان بخش کودکی اولیه، به‌تنهایی بازی کنند.

    هفته بعد، ماری، تنها مادری که توانسته بود به پسر کوچکش اجازه دهد به تنهایی بازی کند، موضوع تعیین حدومرز را مطرح کرد. او گفت که هفته قبل، عمداً از دنبال‌کردن پسرش به منطقه بازی خودداری کرده بود، زیرا نیاز داشت که تمرین کند و خودش را مهار کند و اجازه دهد که او به‌تنهایی برود.

    همچنین توضیح داد که چقدر برایش سخت است وقتی پسرش عصبانی و دشوار می‌شود، خودش هم عصبانی می‌شود. او همیشه مطمئن نبود که باید چه‌کار کند. این اظهارنظر فرصتی برای بحث عمومی درباره حس ناتوانی همه مادران فراهم کرد؛ موضوع این بود که چطور می‌دانیم چه باید بکنیم؟ همه آن‌ها اضطراب خود را درباره ندانستن اینکه چه باید کرد، به‌ویژه زمانی که کودکان بسیار دشوار می‌شدند، بیان کردند. آیا باید تسلیم شوم یا باید خودداری کنم؟ چون آن‌ها به خود به‌عنوان مادر اعتماد نداشتند، وقتی کودکان که اکنون نوپا شده بودند، می‌خواستند کارها را به‌تنهایی انجام دهند، بسیار مضطرب می‌شدند.

    یک مادر گفت که بحث اضطراب برای او یادآور وسواسش درباره مرگ در گهواره کودک نوپایش وقتی نوزاد بود است؛ مادر دیگری درباره ناراحتی‌اش صحبت کرد وقتی کودک را در گهواره می‌گذاشت و او فوراً به خواب نمی‌رفت. مادر سومی با لحنی پر از احساس گناه اعتراف کرد که گریه‌های فرزندش او را چنان ناراحت می‌کرد که از او عصبانی می‌شد. رهبر گروه گفت به نظر می‌رسد هر کسی چیزی دارد که درباره‌اش احساس تعارض می‌کند. مانند اتفاقی که برای ماری افتاد، او به ما گفت چقدر سخت بود که جیمی هفته گذشته شروع به دورشدن از او کرد. وقتی جلسه گروه به پایان رسید، جین، مادری که هفته قبل درباره آخر هفته فاجعه‌بار صحبت کرده بود، بسیار ساکت و گوشه‌گیر بود.

    هفته بعد، جین بحث را به خود اختصاص داد و درباره فعالیت‌های کودک خود صحبت کرد. او متوجه شد که هر بار که دخترش کاری جدید انجام می‌دهد یا خیلی از او دور می‌شود، می‌ترسد که دختر کوچک آسیب ببیند. به نظر جین، همه‌جا خطر وجود داشت. او عملاً فعالیت را معادل پرخاشگری می‌دانست. در ذهن او، یا فرزندش به مادرش آسیب می‌زد یا به خودش آسیب می‌رساند.به عبارتی، جین احساس می‌کرد که همسرش کودک را به فعالیت بیش از حد تشویق می‌کند و نگران بود که وقتی دختر کوچک بیش از حد پرجنب‌وجوش رفتار می‌کند، به طور کامل از هم بپاشد. در نتیجه این بحث، او متوجه شد که بیش از حد دختر کوچک خود را نزدیک به خود نگه داشته بود.

    جین اضافه کرد که هرگز پیش‌ازاین درباره این نگرانی‌ها صحبت نکرده بود و اینکه گروه این امکان را به او داده بود که احساس بهتری داشته باشد. در واقع، کادر گروه در بحث‌های خود مشاهده کرده بود که جین در گروه راحت‌تر شده و فعالیت‌های اجتماعی موفقیت‌آمیزتری را گزارش می‌داد. چند ماه بعد، جین توانست به مادر دیگری که درباره فرزند نوپایش گفته بود هرگز او را تنها نمی‌گذارم،  اطمینان خاطر بدهد.

    این روایت نشان می‌دهد که مادرانی که احساس می‌کنند به‌خاطر فرزندانشان از پا درآمده‌اند، ممکن است احساس کنند که تنها آن‌ها با این دشواری‌ها روبرو هستند (در واقع مادران دیگر مشکلات را مؤثرتر حل می‌کنند). این دشواری‌ها اغلب زمانی تشدید می‌شود که کودکان به سن نوپایی فعال می‌رسند و فعالیت‌های مستقل خود را افزایش می‌دهند. مادران در نتیجه تعارضات خود درباره پرخاشگری‌شان، ممکن است دچار سردرگمی شوند که آیا یک عمل نشان‌دهنده پرخاشگری است و یا نشان‌دهنده جسارت و قاطعیت است. آن‌ها احساس ناتوانی در نقش مادری می‌کنند (چگونه می‌دانیم چه باید بکنیم؟) و ممکن است توسط خشم و دوسوگرایی خود نسبت به فرزندانشان از پا درآیند (مانند بیان مادر دیگری که بااحساس گناه از خشم شدید خود نسبت به گریه فرزندش صحبت کرد).

    ماری در گروه فاش کرد که باید به طور آگاهانه خود را وادار کند تا بر تمایل به محدودکردن فرزند خردسالش برای محافظت از او غلبه کند؛ مادر دیگری نیز نگرانی‌های خود را درباره مرگ در گهواره بیان کرد. این اظهارات به جین این امکان را داد که برای اولین بار به گروه اعتماد کند و درباره این صحبت کند که رفتار جسورانه و قاطع فرزندش که آن را به‌عنوان پرخاشگری تفسیر می‌کرد، او را نگران می‌کرد. او توانست درک کند که در نتیجه این احساسات نگران‌کننده، تمایلات کاوشگرانه دختر کوچکش را سرکوب می‌کرد.

    بخشی از کار ما در تلاش برای کمک به مادران در درک تفاوت‌های بین تمایلات فعال و مخرب در خودشان و فرزندانشان با ایده‌های نظری پیشنهاد شده توسط هانری پاریز[44] (برای مثال ۱۹۷۹، ۱۹۸۰، ۱۹۹۱) همخوانی دارد. پارنز به طور گسترده‌ای روندهای مختلف پرخاشگری را موردبحث قرار داده و بین پرخاشگری مخرب و غیرمخرب تمایز قائل شده است. هر فعالیتی دربردارنده نوعی پرخاشگری غیرمخرب است.

    بسیاری از مادران، فعالیت را با پرخاشگری مخرب، هم در خود و هم در فرزندانشان، اشتباه می‌گیرند. گاهی اوقات، کارکنان بخش کودکی اولیه از گزارش‌های والدین درباره به‌اصطلاح «پرخاشگری» کودکانشان در خانه دچار سردرگمی می‌شوند، به‌ویژه وقتی که کودک به شکلی پرجنب‌وجوش، مانند دختر کوچک جین، با لذت ولی بدون تخریب رفتار می‌کند. برخی مادران به‌صورت خودکار می‌گویند «بس کن» و حتی کودک را به طور فیزیکی نگه می‌دارند. جین کم‌کم متوجه شد که ادامه برچسب‌زنی به فعالیت‌های لذت‌بخش کودک به‌عنوان بد یعنی پرخاشگرانه به‌جای خوب یعنی جسورانه و قاطعانه چه پیامدهای منفی برای رشد کودک دارد.

    همان‌طور که این مثال نشان می‌دهد، تعاملات پرخاشگرانه با کودکان خردسال می‌تواند اضطراب زیادی در مادران ایجاد کند. هنگامی که نیاز دارند فعالیت‌های کودکشان را محدود کنند، ممکن است نگران شوند و از خود بپرسند آیا باید تسلیم شوم یا باید مقاومت کنم؟

    مادرانی که نسبت به فعالیت خود مضطرب هستند ممکن است به انفعال روی‌آورند و کنترل کامل را به کودک بسپارند و یا ممکن است بیش از حد محافظه‌کار شوند و به کودک اجازه فعالیت خودمختار ندهند، زیرا پرخاشگری بیش از حد واقعی و بنابراین ترسناک می‌شود و یا ممکن است بسیار سخت‌گیر و تنبیه‌کننده شوند.

    اغلب والدین متقاعد می‌شوند که باید یک راه درست برای رفتار با فرزندانشان وجود داشته باشد تا از تمام مصیبت‌ها جلوگیری کنند. آن‌ها تصور می‌کنند که روان‌کاو می‌تواند دستورالعمل دقیقی برای رفتار به آن‌ها بدهد. ممکن است از روان‌کاو پاسخ‌های مستقیم بخواهند زیرا می‌خواهند اضطراب آسیب‌رساندن به فرزندانشان را از بین ببرند. همان‌طور که در حکایت بالا مشاهده کردیم، جدایی و افزایش خودمختاری در کودک ممکن است برای مادرانی که اضطراب زیادی درباره احساسات پرخاشگرانه دارند دشوار باشد. تحمل تعارض برای آن‌ها دشوار است، زیرا مانند جین، مادران مضطرب ممکن است نگران آسیب‌رساندن به فرزندانشان باشند.

    در رویکرد ما، تلاش می‌کنیم؛ مانند رهبر گروه در این مثال، این پیام را منتقل کنیم که تعارض فراگیر و متداول است (به نظر می‌رسد همه درباره چیزی احساس تعارض می‌کنند). این ایده موجب به چالش کشیده شدن تفکر بسیاری از مادرانی است که عقیده دارند باید راهی برای عمل درست وجود داشته باشد تا از هرگونه تعارض و مصیبتی جلوگیری شود.

    بحث

    تعارضات مادرانه بر سر احساسات مادران و فانتزی‌های پرخاشگرانه می‌تواند تأثیر عمیقی بر حسی که مادران از خود به‌عنوان مادر دارند و همچنین بر تربیت فرزندانشان داشته باشد. جدایی[45] از کودک همراه با افزایش خودمختاری  کودک ممکن است برای مادرانی که اضطراب زیادی درباره احساسات پرخاشگرانه دارند و نمی‌توانند تعارض ناشی از آغاز جدایی را تحمل کنند، دشوار باشد (فرمن ۱۹۸۲). نگه‌داشتن کامل فانتزی‌های پرخاشگرانه و دوسوگرایی همراه آن به کودک می‌تواند در ناخودآگاه تأثیرات مخربی بر تربیت کودک داشته باشد. این مسئله واکنش‌های ناسازگارانه مادر نسبت به کودک را تداوم می‌بخشد و تأثیر منفی بر احساس مادر از خود به‌عنوان یک فرد و به‌عنوان یک مادر دارد.

    در روایت بالا، روان‌کاو متداول بودن تعارض و فراگیر بودن اضطراب مادران نسبت به اینکه ممکن است خود یا فرزندانشان بیش از حد پرخاشگر شوند را از بین احساسات مادران به آگاهی ایشان آورد. بخشی از هدف مرکز، کمک به مادران برای درک متداول بودن فانتزی‌های پرخاشگرانه است که می‌توانند آن‌ها را تحت کنترل درآورند و نه اینکه صرفاً به دلیل اضطراب، گناه و شرم همراه با آنها را سرکوب کنند. مسئله کلیدی که بر آن تأکید داریم این است که تعارض را نمی‌توان به طور کامل حذف کرد؛ بلکه باید متداول بودن آن را پذیرفت و تلاش کرد تا بر آن تسلط یافت.

    مادرانی که از احساسات پرخاشگرانه خود می‌ترسند نه می‌توانند آن‌ها را بیان کنند و نه به نوزادان خود کمک کنند تا بر ترس‌ها و فانتزی‌های پرخاشگرانه خود مسلط شوند. تعاملات متعارض غالباً در نیمه دوم از سال دوم زندگی کودک برجسته می‌شوند، بنابراین مسئله نحوه اعمال «تعیین حدومرز» بسیار اهمیت پیدا می‌کند. مادرانی که نمی‌توانند کودکان خردسال خود را کنترل کنند، مخصوصاً در مقایسه با مادران خود، احساس ناتوانی در نقش مادری می‌کنند. آن‌ها خود را کودک گونه احساس می‌کنند و ممکن است در رفتار قاطعانه دچار مشکل شوند و در نتیجه هدف پرخاشگری طبیعی کودک قرار بگیرند.

    در این شرایط، کودکان نیز ممکن است دچار اضطراب بیشتری شوند؛ زیرا اطمینان ندارند که مادرشان می‌تواند آن‌ها را از پرخاشگری خودشان محافظت کند. ما یک‌چرخه رایج را مشاهده کرده‌ایم: مادران هنگام عصبانی شدن از فرزندانشان احساس گناه و اضطراب می‌کنند، کودکان نیز می‌ترسند که خشم آنها آسیب‌رسان باشد، این خشم و اضطراب با کودکانی که احساس نمی‌کنند مورد حفاظت خشم خود قرار نگرفته‌اند در تعامل قرار می‌گیرد. در نهایت اضطراب مادران تشدید می‌شود و رفتار بد کودک نیز شدت می‌گیرد. کمک به مادران برای تشخیص تفاوت بین ابراز وجود[46] و پرخاشگری مخرب[47]، باعث کاهش نگرانی‌های بیش از حد آن‌ها درباره رفتارهای مشکل‌زای طبیعی در کودکان نوپا می‌شود. سپس آن‌ها می‌توانند فرزندان خود را آرام کنند و تسکین دهند، و به نوبه خود، کودکان نیز رفتارهای نادرستی را که واکنشی به اضطراب مادرانشان و هم‌زمان عامل تشدید اضطراب در آن‌ها بود، کاهش می‌دهند.

    کاربردهای عملی برای نظریه‌های معاصر روان‌شناسی احساسات مادران

    در ادبیات روان‌کاوی درباره روان‌شناسی زنان، سه رویکرد وجود داشته است. یک رویکرد تلاش می‌کند به درک تعارضاتی می‌پردازد که زنان در تمایلاتشان برای پیشرفت در عرصه اجتماعی خارج از خانه تجربه می‌کنند. رویکرد دوم تلاش می‌کند نقش بارداری و مادری را در روان‌شناسی زنان به طور روان‌کاوانه بررسی کند. حوزه سوم شامل مطالعه مادران و مادرانگی در موقعیت‌های دو‌نفره با نوزادان و کودکان خردسال است.

    رویکرد اول بر تأثیر منفی بارداری و مادری بر پیشرفت حرفه‌ای و شخصی زنان تأکید کرده است، اینکه آن‌ها زن را مجبور می‌کنند برای رفاه کودک خود از خود بگذرد که به زیان او تمام می‌شود. به‌عنوان‌مثال، گری بکر[48] (۱۹۶۰) نشان داد که نشانه‌های زنانگی (شروع قاعدگی یا بارداری) ممکن است خلاقیت یک زن جوان بااستعداد را مختل کند. گوتیرز -گرین[49] (۱۹۹۲) نقاشی را توصیف کرد که پس از تولد پسرش دچار بازداری در خلاقیت شد.

    به‌تازگی، المن[50] (۲۰۰۰) این نظریه را مطرح کرده که رشک[51] که در نهایت از رشک به مادر خود زن ناشی می‌شود، بخش فراگیری از رشد زنانه است. او معتقد است که بسیاری از زنان از این رشک مخرب می‌ترسند و احساس گناه متعاقب آن اغلب به بازداری‌های عمیق و رفتارهای مازوخیستی منجر می‌شود. زنان به دلیل ترس مداوم از تلافی یک مادر قدرتمند، از لذت‌بردن از ظرفیت‌های خود ناتوان می‌مانند. هریس[52] (۲۰۰۱) گفته است تا زمانی که قدرت زنان برای بسیاری از آن‌ها بیشتر شبیه باری سنگین باشد تا طلسمی محافظ، می‌ترسم زنان در گردابی از انکار گرفتار شوند، به‌ویژه وقتی که مسیر آن‌ها را از حوزه خانگی به سمت جهان بیرونی  می‌برد.

    این ایده‌ها، به‌صورت آشکار یا ضمنی، به تمایلات زنان برای داشتن عاملیت خارج از نقش مادری اشاره می‌کنند: یعنی اینکه خلاقیت، خالق بودن و تمایلات و شور و حرارت جنسی اروتیک اغلب و معمولاً توسط زنان پنهان یا سرکوب می‌شوند. این فرمول‌بندی‌ها، از جمله مشارکت‌های قبلی خودم (هافمن ۱۹۹۶، ۱۹۹۹)، اهمیت بارداری و مادری را به‌خودی‌خود برای زنان در نظر نمی‌گیرند. بلکه، مادرانگی اغلب به‌صراحت به‌عنوان مانعی بر سر راه خلاقیت در سایر حوزه‌های اجتماعی تلقی می‌شود.

    در مقابل این نادیده‌گیری‌ها، رزماری بالسام[53] (۱۹۹۶) و ارنا فرمن[54] (۱۹۹۴، ۱۹۹۶) به ما کمک می‌کنند تا درک خود را از آنچه من سوژگی زنانه[55] نامیده‌ام (هافمن ۱۹۹۶) گسترش دهیم. در مباحث قبلی خود بر نقش تعارضات پرخاشگرانه به‌عنوان موانعی برای تصور زن از خود به‌عنوان یک عامل فعال در عرصه اجتماعی، جدا از بارداری و مادری، تمرکز کرده بودم. بالسام (۱۹۹۶) تأکید کرده است که فانتزی‌ها و واکنش‌ها نسبت به بدن باردار اغلب از مباحث روان‌کاوی کنار گذاشته می‌شوند و ارنا فرمن (۱۹۹۴، ۱۹۹۶) درباره حذف موضوع مادری از مباحث روان‌کاوانه اخیر درباره جنسیت زنانه بحث کرده است.

    سومین رشته از مشارکت‌های روان‌کاوی که به ما کمک می‌کند پیچیدگی‌های زندگی زنان را بهتر درک کنیم، در آثار روبه‌رشد روان‌کاوان و متخصصان رشد که با زوج‌های مادر -نوزاد کار می‌کنند، دیده می‌شود. این آثار به نقش مادران و مادرانگی در موقعیت‌های دو‌نفره می‌پردازند.

    این مجموعه از آثار نشان‌دهنده مرکزیت تجربه مادرانگی در زندگی زنان است. در واقع، اخیراً استرن ۱۹۹۵، به‌ویژه پیشنهاد داده است که مادر وارد یک سازمان روانی جدید و منحصربه‌فرد یعنی صورت‌بندی مادری می‌شود. ایده‌های استرن از دیدگاه زوجی قابل‌مقایسه با ایده‌های قدیمی‌تر وینیکات[56] است که اصطلاح اشتغال ذهنی مادرانه[57] را ابداع کرد (۱۹۵۶؛ ۱۹۶۳، ص. ۳۴۳)، همچنین با مطالعات دقیق بیبرینگ[58]، دایر[59]، هانتینگتون[60] و ولنشتاین[61] (۱۹۶۱) و آنتونی[62] و بندک[63](۱۹۷۰) هم‌خوانی دارد.

           آیا تجربه دوگانگی میان تمایلاتی که از طریق بارداری، مادرانگی و تربیت فرزند برآورده می‌شوند و آن‌هایی که در نقش‌های غیر از مادری ارضا می‌شوند، اجتناب‌ناپذیر است؟ باید بگوییم حفظ دیدگاه یا این/یا آن نتیجه معکوس دارد، چه برای کمک عملی به زنان و چه برای درک نظری و مفهومی آن‌ها. این مقاله چارچوبی ارائه می‌دهد که ممکن است به ما کمک کند مادرانگی را برای زنان به‌گونه‌ای مفهوم‌سازی کنیم که نیازی به حذف تمایلات آن‌ها برای عاملیت در عرصه اجتماعی خارج از خانه نداشته باشد، و بالعکس، نیاز به عاملیت خارج از خانه را بدون حذف تمایلات برای مادری در نظر بگیرید. برای دستیابی به این هدف، از یک سو باید مفهوم به هنجاری[64] را هنگام بررسی فعالیت‌های زنان حذف کنیم و از سوی دیگر، فراگیر بودن دوسوگرایی را در روان‌شناسی زنان به عنوان امری طبیعی بپذیریم.

    شرایط زندگی و سازگاری‌های زنان بسیار پیچیده است. برخی فرزند پرورش می‌دهند و کار نمی‌کنند، برخی بدون داشتن خانواده در محیط کار تولید و خلاقیت دارند، و برخی دیگر مادرانگی را با زندگی کاری خارج از خانه متعادل می‌کنند. چالش‌های شخصی که مادران شاغل با آن روبرو هستند، زنانی که می‌خواهند هم در حرفه خود پیشرفت کنند و هم برای فرزندانشان وقت بگذارند، به طور تأثیرگذاری توسط گروهی از روان‌کاوان در حال آموزش که خودشان فرزندان خردسال دارند، توصیف شده است. ویلکینسون[65] و همکاران، ۱۹۹۶ می‌گویند ما به طور دردناکی مشاهده کرده‌ایم که پس از تصمیم‌گیری میان جنبه‌های بیرونی توازن میان آموزش روان‌کاوی، تمرین حرفه‌ای و فرزندپروری، واکنش‌های درونی ما را به چالش می‌کشند. مانند همه مادران شاغل، کسانی از ما که انتخاب کرده‌ایم آموزش کامل را بگذرانیم، باید بااحساس گناه در مورد زمانی که دور از فرزندان خردسالمان می‌گذرانیم، کنار بیاییم.

    بااین‌حال، ماهیت صمیمی کار روان‌کاوی به این احساس گناه چهره‌ای منحصربه‌فرد می‌بخشد. برای برجسته‌کردن این تعارض عاطفی، دشوار است که چهار ساعت در هفته به طور اندیشمندانه با یک کودکِ بیمارِ روان‌کاوی بازی کنیم و سپس سریع از وعده‌های غذایی، بازی، تکالیف، کارهای خانه و آیین‌های زمان خواب فرزندان خود عبور کنیم. این وضعیت زمانی بدتر می‌شود که فرزندان خودمان متوجه این تفاوت شوند و پرسش‌های تند و صریحی در این مورد مطرح کنند. واکنش‌های بیشتر زمانی به وجود می‌آید که کودکان بیمار از ترتیبات مهدکودک خود شکایت می‌کنند، یا بیماران بزرگسال خاطراتی از جدایی یا بی‌توجهی والدین را بیان می‌کنند. چگونه می‌توانیم نگران انتخاب‌های مادرانه خود نباشیم.

     نگرانی‌هایی ازاین‌دست محدود به نویسندگان این مقاله نیست. در واقع، برخی از مدرسان روان‌کاوی معاصر هنوز به وقفه‌های آموزشی روان‌کاوی به دلیل بارداری یا مراقبت از کودکان خردسال با دید منفی نگاه می‌کنند. آن‌ها این موضوع را نشان‌دهنده عدم جدیت می‌دانند یا آن را به‌عنوان انتخابی بین «زنانه بودن» و «کار» تفسیر می‌کنند، به‌جای اینکه آن را به‌عنوان تنظیم منطقی زندگی ببینند (به نقل از استوارت[66] ۲۰۰۲ از گزارشی توسط ماریان گلدبرگر[67] از گروه مطالعه کوپ[68]).

    در توصیف مادران و نوزادان و کودکان خردسالشان، من نشان داده‌ام که چگونه مادران اغلب از دوسوگرایی نسبت به فرزندانشان و احساسات و فانتزی‌های پرخاشگرانه نسبت به آن‌ها و همچنین پرخاشگری فرزندانشان بسیار متأثر می‌شوند. این دوسوگرایی احساسات گناه و اضطراب زیادی ایجاد می‌کند. مادران می‌توانند با پذیرش احساسات متعارض خود به‌جای اینکه مجبور شوند آن‌ها را انکار کنند یا به‌خاطر ترسناک بودنشان از پا درآیند. بر تعارضاتشان مسلط شوند. مادران در این صورت می‌توانند احساس کنترل بیشتری بر احساسات داشته باشند، در مهارت‌های مادرانه خود توانمندتر شوند و به طور مؤثرتری به رشد فرزندانشان کمک کنند.

    همان‌طور که بنجامین[69] (۱۹۸۸) می‌گوید: فقط مادری که احساس می‌کند حق دارد به‌عنوان یک فرد مستقل شناخته شود، می‌تواند توسط فرزندش نیز به همین‌گونه دیده شود، و فقط چنین مادری می‌تواند برای پرخاشگری و اضطراب اجتناب‌ناپذیر مرتبط با استقلال رو‌به‌رشد کودک احترام قائل شود و برای آن حد و مرزهایی مشخص کند. تنها کسی که به طور کامل به سوژگی[70] دست یابد، می‌تواند از تخریب نجات یابد و اجازه دهد که تمایزیافتگی[71] کامل رخ دهد.

    پیشنهاد می‌کنم که به طور نظری می‌توانیم پیچیدگی‌هایی را که زنان هنگام توازن میان تمایلاتشان برای فعالیت برای تولیدکنندگی و ارضای نیازهای خود خارج از خانه، با نقش مادری خود تجربه می‌کنند، یکپارچه کنیم؛ به‌طوری که هم نیازهای خود را به‌عنوان یک مادر برآورده سازند و هم نیازهای رشدی فرزندان خردسالشان را برطرف سازند. در کارهای قبلی، من بر نقش بازدارنده تعارضات بر سر پرخاشگری تأکید کرده‌ام که مانع از دستیابی زنان به حس عاملیت در خارج از خانه می‌شود. در مورد این ارتباط، بر نقش بازدارنده تعارضات بر سر پرخاشگری در حس کفایت زنان به‌عنوان مادران و در تربیت فرزندانشان تأکید می‌کنم. درک متداول بودن تعارضات بر سر پرخاشگری و فراگیر بودن دوسوگرایی در روان‌شناسی زنان می‌تواند به ما کمک کند تا به فهمی یکپارچه از این حوزه‌های ظاهراً متفاوت دست یابیم.

    سخن سردبیر

    در دنیای کلاسیک، مادری اغلب به عنوان نهایت زنانگی و فداکاری تصویر شده است؛ تصویری که هرگونه احساس پرخاشگرانه یا دوسوگرایی نسبت به کودک را به عنوان اختلال یا ناکامی تعبیر می‌کرد. اما درک امروزی روان‌کاوانه، به‌ویژه در آثار پساکلاینی و فمینیستی، نشان می‌دهد که تجربه مادری سرشار از تنش‌های درونی، اضطراب، گناه و میل به کنترل است. پذیرش این تعارض‌ها نه نشانه‌ی بیماری، بلکه نشانه‌ی رشد و واقع‌گرایی عاطفی است؛ چرا که مادری، مانند هر رابطه انسانی دیگر، میان عشق و خشم، مراقبت و جدایی، و قدرت و آسیب در نوسان است.

    در این مقاله، هافمن با نگاهی ژرف به تجربه مادری و جایگاه پرخاشگری در روان زنان، از سطح نظریه‌های کلاسیک فراتر می‌رود و از مشاهده‌های بالینی مادران در گروه‌های والد–کودک بهره می‌گیرد تا نشان دهد چگونه پذیرش دوسوگرایی، به‌جای سرکوب آن، می‌تواند راهی برای بازسازی عاملیت زنانه و بازتعریف رابطه مادر–فرزند باشد. این متن، دعوتی است به بازاندیشی در مفهوم «مادر خوب»، و تلاشی برای آشتی دادن دو قلمرو به ظاهر متضاد: مادری و فردیت زن.

    [1] Leon Hoffman

    [2] Ambivalence

    [3] Balint

    [4] Bendek

    [5] Helen Deutsch

    [6] Thompson

    [7] Ambivalent core of personality

    [8] Blum

    [9] Ego ideal

    [10] Object

    [11] Melanie Klein

    [12] Paul Gray

    [13] Suppressed retaliatory aggression

    [14] Superego

    [15] Janet sayers

    [16] Tantalus

    [17] Hansel and Gretel

    [18] Oedipus

    [19] Celtic Merlin

    [20] winnicott

    [21] Langer

    [22] Deutsch

    [23] با توجه به دانش کنونی ما از ارتباط میان احساسات و سیستم‌های ایمنی و هورمونی، جالب است که به فرضیه‌ی موقت لانگر توجه کنیم که احساس طردی که مادر از طریق شیردهی نجربه می کند، به شکلی نامطلوب بر ترکیب شیمیایی شیر تأثیر می‌گذارد. در واقع، فرضیه‌های روان‌کاوانه (مانند مواردی که رفتار پیچیده‌ی مادران را شامل می‌شود) باید شامل درکی از تأثیرات رفتاری فعالیت هورمون‌هایی مانند اکسی‌توسین باشند. این موضوع به کارهای آینده مربوط است و خارج از دامنه‌ی این مقاله می‌باشد.

    [24] Trad

    [25] Kraemer

    [26] Pines

    [27] Slater

    [28] Friedman

    [29] Rozsika Parker

    [30] Julia Kristeva

    [31] Parcella Parent Child Center of the New York Psychoanalytic Sociaty

    [32] Balsam

    [33] Loewald

    [34] McDonough

    [35] Stern

    [36] Mahler

    [37] McDevitt

    [38] Surface behavioral phenomena

    [39] Multiple dyadic model

    [40] Sackler Lefcourt Center for Child Development

    [41] The good grandmother transference

    [42] The motherhood constellation

    [43] Doulas

    [44] Henry parens

    [45] separetion

    [46] Assertiveness

    [47] Destructive aggression

    [48] Greenacre

    [49] Guttiers-green

    [50] Ellman

    [51] envy

    [52] Harris

    [53] Rosemary balsam

    [54] Erna ferman

    [55] Feminine subjectivity

    [56] winnicott

    [57] Maternal oreoccupation

    [58] Bibring

    [59] Dwyer

    [60] Huntington

    [61] Valenstein

    [62] Anthony

    [63] Benedek

    [64] normality

    [65] wilkinson

    [66] stuart

    [67] Marianne Goldberger

    [68] Cope

    [69] benjamin

    [70] subjectivity

    [71] differntiation

    منبع

    Hoffman, L. (2003). Mothers’ Ambivalence with their Babies and Toddlers. J. Amer. Psychoanal. Assn., 51:1219-1240

  • پرخاشگری در روانکاوی

    پرخاشگری در روانکاوی

     مفهوم پرخاشگری [1] به‌مثابهٔ یک سائق غریزی[2]، مسائلی را برمی‌انگیزد که هم از نظر عملی و هم نظری، حائز اهمیتی چشم گیرند. در مقالهٔ حاضر، موضوعات زیر؛ مورد بررسی قرار خواهند گرفت:

    ماهیت شواهد موجودیت[3] و کارکرد[4] پرخاشگری به‌عنوان یک سائق غریزی در حیات روانی، منشأ سائق پرخاشگری، نسبت پرخاشگری با اصل لذت[5]، نسبت پرخاشگری با تعارض[6] روانی، اهداف پرخاشگری، رابطهٔ پرخاشگری با بلوغ[7] و تحول عملکردهای ایگو[8]، و نظریهٔآمیزش[9] (درهم‌تنیدگی) سائق‌ها.

    شواهدی بر وجود سائق پرخاشگری[10]

    وقتی که نخستین‌بار مفهوم لیبیدو[11]، به‌مثابهٔ یک سائق غریزی، مطرح شد[12]، آن را پدیده‌ای روان‌تنی[13] دانستند؛ یعنی پدیده‌ای که به ناحیهٔ مرزی میانِ روان[14] و تن مربوط است. چنان‌که فروید می‌گوید (۱۹۰۵، ص. ۱۶۸؛ ۱۹۱۵الف، صص. ۱۲۱-۱۲۲)، این سائق بازنماییِ[15] یک مطالبهٔ بدنی از کارکرد روان است. مطابق این مفهوم، فروید (۱۹۱۵الف، ص. ۱۲۴) بر آن بود که جهت کسب مقبولیت بیشتر نظریهٔ سائق‌ها، لازم است ‌آن را، بر داده‌هایی فراتر از داده‌های صرفاً روان‌تحلیلی یا روان‌شناختی، سوار کند.

    فروید معتقد بود که چنین داده‌هایی به‌تنهایی قادر نیستند بنیانی مکفی برای تکیهٔ نظریهٔ سائق‌ها، فراهم آورند. وقتی که مفهوم سائق پرخاشگری مطرح شد (فروید، ۱۹۲۰) نیز، مانند پدیده‌ای مرزی یا روان‌تنی در همان قالب معنایی پیشین جای گرفت. این دیدگاه همچنان باقی است که پرخاشگری، همچون لیبیدو[16](نیروی شهوی)، عموماً به‌صورت مطالبه‌ای از سوی فرآیندهای بدنی بر کارکرد روان درنظر گرفته می‌شود.

    منطقی به نظر می‌رسد که فرض کنیم آنچه عمدتاً فروید را در جهت فرض عملکرد پرخاشگری، به‌عنوان یک نیروی محرکِ ذاتی[17] در زندگی روانی، تحت تأثیر قرار داد؛ درک فزآیندهٔ اهمیت گرایش‌های خودتخریبی و خودتنبیهی ناخودآگاه در زندگی روانی[18] بود؛ درکی  که از فعالیت روانکاوانهٔ او در دههٔ ۱۹۱۰-۱۹۲۰ ناشی می‌شد.

     احتمالاً درمان‌های روان‌تحلیلی آبراهام و خود فروید برای بیمارانی که از کشمکش با افسردگی[19] رنج می‌بردند؛ در آن دوره از اهمیت خاصی برخوردار بود. چه‌بسا کشتار وحشتناک و غیرمنتظرهٔ جنگ در سال‌های ۱۹۱۴– ۱۹۱۸ حساسیت فروید را نسبت به نمودهای پرخاشگری در عملکرد روانی افراد افزایش داده باشد.

    با این حال، شواهدی که فروید را قانع کرد تا پرخاشگری را در شمار سائق‌های غریزی، به‌حساب آورد؛ عمدتاً از جنس شواهد روان‌تحلیلی بود. از این‌رو جالب‌تر آن است که وقتی فروید (۱۹۲۰) واقعاً مفهوم پرخاشگری را به‌مثابهٔ یک سائق غریزی مطرح کرد؛ همچنان به باور پیشین خود پایبند بود؛ باوری که داده‌های صرفاً روان‌شناختی را برای تبیین این هدف[20] مکفی نمی‌دانست. بنابراین شواهدی به نفع وجود میل به بازگشت به حالت غیرزنده[21] در همهٔ موجودات زنده[22] را ارائه داد.

    او چنین مستدل کرد که نمود سائق غریزیِ پرخاشگری، همان حضور مطلق[23] سائق مرگ در حیات روانی است. بدین‌سان، کوشید تا مفهوم پرخاشگری را به‌مثابهٔ یک سائق غریزی، بر پایه‌ای زیست‌شناختی و روان‌تحلیلی بنا کند. بلافاصله پس از ۱۹۲۰، بحث گسترده‌ای در ادبیات روان‌تحلیلی درگرفت که در تلاش برای اعتباردهی به فرض سائق مرگ در همهٔ موجودات زنده بود.

    میان روان‌کاوان، هنوز دراین‌باره نظرات متفاوتی وجود دارد؛ اما دیدگاهی که هارتمن[24] و همکارانش (۱۹۴۹) بیان کردند، چنان مقبولیتی یافت که می‌توان آن را نظر غالب تلقی کرد. به‌زعم ایشان، اعتبار مفهوم سائق مرگ مسئله‌ای است که باید به داوری زیست‌شناسان واگذار شود. درست یا نادرست بودن این مفهوم، تأثیری بر اعتبار این فرض که پرخاشگری یک سائق غریزی در روان آدمی است؛ ندارد. پذیرش کلی این دیدگاه، پرسش‌هایی را برمی‌انگیزد که تاکنون چندان مورد تأمل قرار نگرفته‌ بودند (برنر، ۱۹۷۰). نخستینِ این پرسش‌ها آن است که: آیا صرفاً داده‌های روان‌تحلیلی می‌توانند مبنای معتبری برای نظریهٔ سائق‌ به‌شمار آیند؟

    چنان‌که پیش‌تر گفتیم، فروید بر این را باور نداشت. او به ایدهٔ سائق مرگ متوسل شد، چراکه خود را ناگزیر دید تا نظریهٔ روان‌تحلیلی پرخاشگری را بر چیزی فراتر از شواهدی صرفاً روان‌تحلیلی استوار سازد. آیا چنین گامی واقعاً ضروری است؟ آیا نمی‌توان گفت که داده‌های روان‌تحلیلی به‌تنهایی برای نظریهٔ پرخاشگری کفایت می‌کنند؟

    از دیدگاه فعلی ما تا نزدیک به ۷۵ سال پس از کشف روش روان‌تحلیلی، به‌سختی می‌توان دلیلی قانع‌کننده یافت که چرا نباید بنیان نظریه‌ای دربارهٔ سائق‌های غریزی را بر داده‌هایی که از به‌کارگیری همان روش به‌دست آمده‌اند، نهاد. سائق غریزی، ساختاری نظری است که برای توضیح ماهیت انگیزش[25] بنیادین و نیروی محرکهٔ اصلیِ فعالیت روانی به‌کار می‌رود. به‌نظر می‌رسد ساده‌ترین و مستقیم‌ترین راهِ پیش‌روی در آرایش مفهوم سائق غریزی، بررسی حدالامکان داده‌های روان‌تحلیلی، در گسترهٔ وسیعی از بیماران و جستجوی نوعی هم‌پوشانی[26] میان آن‌ها باشد.

    زمانی که این اتفاق بیفتد، طبیعتاً اکثر تحلیلگران داده‌ها را در دو گروه، آرزوهای جنسی[27] و آرزو‌های پرخاشگرانه[28]، دسته‌بندی می‌کنند.

     

    چرا این امر برای توجیه این فرض ‌که پرخاشگری نیز همچون جنسیت، یک سائق غریزی است کافی نیست؟

    شواهد روان‌تحلیلی به‌وضوح به این نتیجه رهنمون می‌شوند که این دو به‌طور مساوی یا لااقل به طرزی قابل‌قیاس در فراهم کردن نیروی محرکه‌ای[29] جهت یک فعالیت روانی نقش دارند. ما ویژگی اساسی این فعالیت را سائق غریزی می‌نامیم (فروید، ۱۹۱۵الف، ص. ۱۲۲).

    در سال ۱۹۰۵ تنها خود فروید تجربهٔ  گسترده‌ای در ارتباط با استفاده از روش روان‌تحلیلی داشت. حتی در سال ۱۹۱۵ نیز تنها تحلیل‌گران معدودی، دارای تجربهٔ تحلیلی قابل‌تأملی بودند. بعلاوه، در آن زمان نسبت به پیشتر، روش تحلیلی توسعه کمتری یافته بود؛ به‌گونه‌ای که عادلانه است فرض کنیم در آن زمان نتایج کمتر قابل اتکا و دقیق‌ بودند.

    در تقابل با وضعیت اوایل قرن ۲۰ام، اکنون صدها روانکاو وجود دارد که هر کدام بیش از دو دهه تجربهٔ به‌کارگیری روش روان‌تحلیلی، بر مجموع هزاران بیمار را دارند. در سال ۱۹۱۵، فروتنی و تردید نسبت به اهمیت و اعتبار شواهد روان‌تحلیلی معقول بود؛ خصوصاً زمانی که در مقامی اساسی برای نتیجه‌گیری دربارهٔ ذات و سرچشمه‌های انگیزش انسانی به‌کار گرفته می‌شد.

    آن شک اکنون نابجاست. البته ما باید از شواهدی که از سایر شاخه‌های زیست‌شناسی، خواه فیزیولوژیکی، خواه روان‌شناسی تطبیقی یا هر رشتهٔ دیگری که در تأیید نظریهٔ سائق‌های غریزی کارآمدند، استقبال کنیم. به همان ترتیب، نباید حقایق و نظریه‌های تثبیت‌شده از شاخه‌های دیگر علم را که با نظریه‌های ما در تعارض‌اند، نادیده بگیریم (برنر، ۱۹۶۹). بااین‌حال، نیازی نیست که توسعهٔ نظریه‌های خودمان، مثل سائق‌های غریزی را به تعویق بیندازیم تا شواهدی از رشته‌های مرتبط دیگر به دست آوریم.

    منشأ[30] سائق پرخاشگری

    نظریهٔ روان‌تحلیلی فرض را بر این می‌گذارد که سائق‌های غریزی از منابع جسمانی[31] نشأت می‌گیرند. آن‌ها به‌صورت مقیاسی از مطالبات فرآیندهای بدنی[32] بر کارکرد روان درنظرگرفته می‌شوند. بر اساس وضعیت فعلی پرخاشگری، هیچ شاهدی نداریم که این ایده را تأیید کند.

    این احتمال وجود دارد که در آینده شواهدی مبتنی بر پیوند پرخاشگری به‌مثابهٔ سائقی غریزی، با پدیده‌های فیزیولوژیکی و غدد درون‌ریز در دسترس ما قرار گیرد. بااین‌همه، چنین دانشی از این ارتباطات، در اختیار نداریم. چنان‌که اشاره شد، شواهدی که مفهوم پرخاشگری را در قالب سائقی غریزی معرفی می‌کنند؛ صرفاً روان‌شناختی‌اند. تا هنگامی که شواهد غیرروان‌شناختی دیگری در دسترس‌مان قرار گیرد، صحبت از پرخاشگری به‌عنوان مطالبهٔ بدن از روان، چیزی بیش از ابراز ایمان به این پیش‌بینی که به‌مرور زمان چنین شواهدی خواهیم یافت؛ نیست.

    شواهد موجود فعلی، این مدعی را پشتیبانی نمی‌کنند. به عبارت دیگر، ما هم‌اکنون در موقعیتی نیستیم که بتوانیم منشأ مشخصی برای پرخاشگری تعیین کنیم؛ تا آن را با مناطق اروتوژنیک[33] (شهوت‌زا) و هورمون‌های جنسی‌‌ای[34] مقایسه کنیم که بر برخی سلول‌های مغزی تأثیری مستقیم دارند و به‌عنوان منابع سائق جنسی[35] عمل می‌کنند.

    جای هیچ شکی نیست که برخی از پدیده‌های روان‌شناختی که ما آن‌ها را به عملکرد سائق پرخاشگری نسبت می‌دهیم؛ از جنبه‌های تعین ژنتیکی، شکل و ویژگی‌های عملکرد مغز بازتاب پیدا می‌کنند. در زمان کنونی، ما با هیچ منشأ پرخاشگریِ دیگری به‌مثابهٔ سائق آشنا نیستیم جز این مورد: شکل و عملکرد مغز (برنر، ۱۹۵۵، ص. ۳۲؛ ۱۹۷۰).

    پرخاشگری و اصل لذت[36]

    دیدگاه اولیهٔ فروید (۱۹۲۰) این بود که پرخاشگری فراتر از اصل لذت[37] است و از همین‌رو، نام این رساله را چنین انتخاب کرد.

    طبق این صورت‌بندی[38]، برخلاف تخلیهٔ[39] لیبیدو، تخلیهٔ پرخاشگری به‌خودی‌خود با لذت[40] همراه نیست. تنها هنگامی که پرخاشگری با لیبیدو ترکیب گردد[41]؛ یعنی اروتیزه‌ شده[42] و به‌سوی بازنمایی‌های[43] اشیاء[44] خارجی هدایت شود، آنگاه تخلیهٔ آن با لذت‌مندی همراه می‌گردد (فروید، ۱۹۲۰، ص. ۶۳؛ ۱۹۲۳، ص. ۲۳۳؛ ۱۹۳۰، ص. ۴۷۸).

    نویسندگان مؤخر نظرات متفاوتی دربارهٔ پرخاشگری و اصل لذت داشته‌اند. هارتمن و همکاران (۱۹۴۹) برای نخستین‌بار بیان کردند که پرخاشگری، نسبت مستقیمی با لذت و نارضایتی[45] دارد؛ همان‌طور که لیبیدو در هردوی آن‌ها در جریان است: به‌طور کلی تخلیهٔ پرخاشگری، سبب لذت می‌شود و انباشت پرخاش و فقدان این تخلیه، باعث نارضایتی می‌گردد. تا آن‌جا که می‌توان از منابع موجود قضاوت کرد، این صورت‌بندی عموماً پذیرفته شده است.

    با این حال، به نظر می‌رسد به این واقعیت که تغییر، دارای پیامدهای نظری[46] و عملی[47] است توجه اندکی شده است (برنر، ۱۹۷۰). مهم‌ترین پیامد نظری به ایده‌ای مربوط می‌شود که بر اساس آن، اجبار به تکرار[48] ویژگی سائق‌های غریزی است.

    این ایده ارتباط مستقیمی با مفهوم پرخاشگری فراتر از اصل لذت دارد و مشتق از یک سائق مرگ[49] همگانی است (فروید، ۱۹۲۰). مفهوم کنونی پرخاشگری برای ما، این ضرورت را مرتفع می‌سازد که طبیعت تکراری آرزوهای غریزی دوران کودکی[50] را به ویژگی‌های مختصِ خود سائق‌ها؛ یعنی به اجبار به تکرار[51]، نسبت دهیم (کوبی، ۱۹۳۹). ما بدون آن‌که نیازی به فرض کیفیت ویژه‌ای در سائق‌ها داشته باشیم، برای پرخاشگری توضیحی کافی‌ داریم؛ زیرا فرض می‌کنیم که در غیاب[52] ارضا[53]، آرزو‌هایی[54] با منشأ غریزی، مصرانه به دنبال ارضا می‌گردند. خواست‌های دوران کودکی، فعال می‌مانند؛ چراکه به سبب همراهیشان با اضطراب و تعارض[55]، ارضا نمی‌گردند.

     این خواست‌ها دائماً فرد را به‌سوی ارضا سوق می‌دهند، عملی که ممکن است به هر یک از پیامدهای[56] آشنایی با چنین تعارضات روانی، همچون خودتنبیهی[57] یا شکل‌گیری نشانه‌ها[58] منجر شود.

    پرخاشگری و تعارض روانی[59]

    پیامدهای عملی نسبت دادن تخلیهٔ پرخاشگری به اصل لذت، به نقش سائق پرخاشگری در تعارض روانی و شکل‌گیری نشانه‌ها مربوط می‌شود. برای مدتی، این دیدگاه رایج بود که سائق‌های جنسی و پرخاشگری، نقش‌های متفاوتی را در ارتباط با این پدیده‌ها[60] ایفا می‌کنند. گمان می‌رفت که اولی (سائق جنسی) مسئول شکل‌گیری نشانه‌های نوروتیک و دومی (سائق‌ پرخاشگری) مسبب گرایش‌های خودتنبیهی و خودویرانگری است (فروید، ۱۹۳۰، ص.۱۳۹).

    این صورت‌بندی در پیِ هدفی مفید بود که نقش برجستهٔ پرخاشگری را در عملکرد سوپرایگو[61] روشن سازد. به نظر می‌آید، بخش عمده‌ای از آن‌چه که می‌توانیم در زندگی روانی به‌عنوان پرخاشگری خودگردان[62] شناسایی کنیم به سوپرایگو مربوط است. با این حال، بیشتر تحلیل‌گران[63] موافق‌اند که مشتقات[64] پرخاشگری در تعارض روانی نقشی دارند یا دست‌کم با نقشی که مشتقات سائق لیبیدینال ایفا می‌کنند، قابل مقایسه هستند. برخی تحلیل‌گران حتی به اندازه‌ای پیش رفته‌اند که پرخاشگری را منبع اولیهٔ اضطراب در نظر می‌گیرند (کلاین، ۱۹۴۸). با وجود داده‌های بالینی مشهود، شاید این ایده که پرخاشگری و لیبیدو را در وضعیتی تقریباً برابر قرار دهیم، سازگاری بیشتری داشته باشد.

    قطعاً آن تعارضات غریزی باقی مانده از دوران کودکی که تا بزرگسالی ادامه می‌یابند و از طریق به‌کارگیری روش روان‌تحلیلی قابل بررسی هستند؛ تا حدودی به آرزو‌های پرخاشگرانهٔ ترسناکی مربوط‌ می‌شوند که مسبب ظهور انواع واکنش‌های دفاعی و شکل‌گیری مصالحه‌هایی[65] آشنا هستند. به‌سختی می‌توان از این نتیجه‌گیری که اکنون مورد تأیید عموم است؛ اجتناب کرد: سائق پرخاشگری، نقش مهمی در تعارضات روانی و پیامدهای آن دارد. پیامدهایی چون نشانه‌ها و ویژگی‌های شخصیتی که اهمیت ویژه‌‌ای برای ما دارند.

    در واقع، یحتمل این آگاهی فزاینده از نقش دوگانهٔ پرخاشگری و لیبیدو در تعارض روانی بود که ما را به این نتیجه رهنمون کرد تا درنظر بگیریم این دو سائق، با اصل لذت نیز نسبت مشابهی دارند (برنر، ۱۹۷۰)، و این‌که در کار بالینی باید به‌نحوی جنبهٔ پرخاشگرانه را برابر با جنبهٔ لیبیدینال چنین تعارضاتی تحلیل کرد.

    اهداف پرخاشگری

    فروید (۱۹۲۳، ۱۹۳۰، ۱۹۳۳ و غیره) هدف را نابودی شیِٔ سائق، تعیین کرد. این هدف با مفهوم وی که پرخاشگری مشتق روان‌شناختی، یا همتای یک سائق مرگ همگانی‌ست، هماهنگ است. شاید شایسته باشد یادآوری کنیم که برابری مرگ و نابودی، یک برابریِ روان‌شناختی است؛ یعنی پیدایش این برابری ماحصل تخیل[66] انسان است. این یک حقیقت فیزیکی نیست. در دنیای فیزیک که مربوط به محیط بلاواسطهٔ آدمی است؛ چیزی به‌نام نابودی[67]یک شیء مادی، اعم از زنده و غیرزنده، وجود ندارد.

    هارتمن و همکاران (۱۹۴۹، ص. ۱۸) به‌دلیل ابهام نگرششان در نظریهٔ سائق مرگ، محتاط‌تر از فروید عمل کردند. آن‌ها پیشنهاد کردند که احتمالاً اهداف گوناگونی وجود دارد که با درجات مختلف تخلیهٔ سائق متناظرند. آن‌ها گرایش بیشتری به این دیدگاه داشتند که تخلیهٔ«کامل»[68] معادل مرگ یا نابودی شیء است.

    استون (۱۹۷۰) با این ایده که هدف پرخاشگری، نابودی است موافقت کمتری داشت. همچنان که او قدرت و اهمیت خواست‌های پرخاشگرانه و مخرب[69] را در زندگی روانی ‌پذیرفته بود؛ احساس می‌کرد اهداف آن‌ها چنان متنوع‌اند که تردیدهایی جدی را در ارتباط با خودِ مفهوم پرخاشگری به‌عنوان یک سائق غریزی، برمی‌انگیزند.

     به‌طور کلی، نویسندگان روان‌تحلیلی دیدگاهی را می‌پذیرند که هدف سائق پرخاشگری را «نابودی شیٔ»[70] می‌داند. این امر حتی در مورد آن دسته از نویسندگانی که به دلیل اصلی فروید مبنی بر مطابقت پرخاشگری با سائق مرگ، پایبند نیستند، نیز صادق است.

    با گذر زمان، چنین دیدگاهی دیگر ضرورت منطقی ندارد. پیش‌تر اشاره کردیم که مفهوم پرخاشگری در جایگاه یک سائق غریزی، کاملاً بر داده‌هایی روان‌شناختی که از طریق روش مشاهدهٔ[71] روان‌تحلیلی، حاصل شده‌اند؛ استوار است. همین داده‌های مشاهدات تحلیلی هستند که از این مفهوم پشتیبانی می‌کنند؛ بنابراین تصمیم‌گیری دربارهٔ هدف پرخاشگری باید بر پایهٔ مطالعهٔ همین داده‌ها صورت گیرد. ما دادهٔ دیگری برای شالودهٔ داوری متفاوت، در اختیار نداریم.

    در این مرحله، بهتر است برخی ملاحظات کلی را مطرح کنیم. روش روان‌تحلیلی بر ارتباط و اساساً بر ارتباط کلامی[72]، یعنی زبان[73] تکیه دارد. کاربرد روش تحلیلی می‌تواند نتایج قابل اتکایی دربارهٔ فرآیندهای روانی[74] در اختیار ما بگذارد. البته دربارهٔ فرآیند روانی افرادی[75] که به‌قدر کافی رشد یافته‌اند[76] تا زبان را بیاموزند و در اکثر موارد از آن استفاده کنند (آرلو و برنر، ۱۹۶۹؛ آ. فروید، ۱۹۶۹، ص. ۳۸ به بعد). به‌عنوان روان‌کاو، ما اطلاعات گسترده و قابل اتکایی دربارهٔ فرآیندهای روانی چنین افرادی داریم. اطلاعات ما دربارهٔ افراد جوان‌تر، از محدودیت بسیار و عدم‌قطعیت شدیدی برخوردار است؛ زیرا در چنین مواردی نمی‌توانیم مستقیماً روش روان‌تحلیلی را به‌کار بریم. افکار ما در مورد روان‌شناسی[77] آن‌ها تنها بر مبنای مشاهدهٔ رفتار مبتنی است، همان‌گونه که در مورد حیواناتی غیر از انسان نیز چنین است. اینکه سعی کنیم فرآیندهای روانی برآمده از روش روان‌تحلیلی در بزرگسالان را به نوزادان نسبت دهیم، وسوسه‌انگیز است (کلاین و همکاران، ۱۹۵۲). تعدادی از نویسندگان (مانند والدر، ۱۹۳۷؛ گلور، ۱۹۴۷؛ برنر، ۱۹۷۰) به مشکلات و نادرستی چنین نگرشی که در نگاه اول جذاب به‌نظر می‌رسد، اشاره کرده‌اند.

    آنچه درباره پرخاشگری می‌دانیم

    واقعیت این است که علیرغم برنامه‌های مطالعاتی متعددی که طیِ سالیان اخیر، توسط ناظران[78] آموزش‌دیدهٔ روان‌تحلیلی صورت گرفته؛ همچنان نسبت به آنچه که انتظارمان می‌رفت، اطلاعات بسیار شک‌برانگیزی و کمی دربارهٔ روان‌شناسی دوران اولیهٔ زندگی پساتولد[79] در اختیار داریم. این ملاحظات یه شکل زیر با مسئلهٔ فعلی ما مرتبط هستند:

    ما فرض می‌کنیم که سائق‌های جنسی و پرخاشگری از نخستین روزهای زندگی فعال‌اند[80]. این نتیجه ماحصل باور ما به این است که آن‌ها توسط ژنتیک از پیش تعیین‌شده‌اند. بنابراین، ما از آغاز زندگی پساتولد، تنش‌ها[81] و ارضاهای دهانی را به نوزادان نسبت می‌دهیم؛ اگرچه باید اذعان کرد که فروید (۱۹۰۵، ص. ۲۲۲؛ ۱۹۱۴، ص. ۸۷؛ ۱۹۱۵الف، ص. ۱۲۶) بسیار پیش‌تر به این احتمال اشاره کرده بود که جنسیّت دوران کودکی[82] به اندازهٔ استعداد[83] ژنتیکی، در تجربهٔ اولیه[84] نیز ریشه دارد؛ رابطه‌ای که او آن را با واژهٔ انگل‌وار[85] تعریف کرد.

    شواهد فیزیولوژیکی حاضر، احتمال تأیید فرض ما در ارتباط با سائق جنسی را بالا می‌برد. این فرض که یک سائق غریزی، تا حدودی استقلال بیشتری در کسب تجربه[86] نسبت به سایر جنبه‌های کارکرد روانی‌ای دارد که ما آن‌ها را تحت عنوان ایگو[87] دسته‌بندی می‌کنیم (برنر، ۱۹۷۰).

    با این حال، ممکن است اوضاع ‌چنان که ما فرض کرده‌ایم، ساده نباشند. در باب علی‌الخصوص پرخاشگری، هنوز در موقعیتی نیستیم که بتوانیم استنتاجی قطعی دربارهٔ ویژگی‌های پرخاشگری در دوران پیشاسنی[88] که بشود مشاهده‌ای را با روش روان‌تحلیلی اجرا کرد، داشته باشیم.

    آن‌چه ما دربارهٔ سائق غریزی پرخاشگری می‌دانیم، از روانکاویِ کودکان و بزرگ‌سالان آموخته‌ایم. این دانش ماحصل روش فیزیولوژیک یا مشاهدات رفتار نوزادان نیست. هرقدر هم که بخواهیم فراتر از مرزهای دانش فعلی خود برویم، باید در صورت تلاش برای چنین کاری، عدم‌قطعیت نتیجه‌گیری‌هایمان را به‌رسمیت بشناسیم. اگر بخواهیم درجهٔمعقولی از اعتبار را به تعمیم‌هایمان نسبت دهیم؛ باید به بنیان‌گذاری افکارمان در حوزهٔ سائق پرخاشگری، بر داده‌های روان‌تحلیلی اتکا کنیم.

    وقتی با در نظر داشتن این ملاحظات کلی مشغول پردازش وظیفهٔ عملی خود می‌شویم؛ چه چیزی می‌یابیم که بتوان آن را به‌عنوان هدف پرخاشگری شناسایی کرد؟ بدون آن‌که مدعی ارائهٔ پاسخی کاملاً رضایت‌بخش به این سؤال باشیم، می‌توانیم اذعان کنیم که اهداف پرخاشگری از یک مرحلهٔ[89] به مرحلهٔ دیگر زندگی متفاوت‌اند.

    متداول‌ترین گونه[90]، این است که آن را موازی دگرگونی اهداف لیبیدینال در توالی وضعیت[91] لیبیدینال باشد.

    ما از اهداف پرخاشگرانهٔ دهانی[92]، مقعدی[93] و فالیک[94] سخن می‌گوییم که فعالیت همگی مانند اهداف لیبیدینال متناظر، تا دورهٔ ادیپال[95] و پس از آن، در زندگی روانی تحت‌نظر قرار می‌گیرند؛ یعنی تا آن دوره از زندگی که می‌توان با روش روان‌تحلیلی آن را مورد مطالعهٔ مستقیم قرار داد.

    افزون بر این، رشد فکری امکان رخداد تغییراتی[96] را در غایت پرخاشگری فراهم می‌آورد. آرزوی یک کودک مبنی بر اینکه دیگری را به درد خود دچار سازد، یا کسی را بکشد، همان اهداف پرخاشگرانه‌ای هستند که بعد از سن معینی، آن‌چنان معمول می‌شوند که شایستهٔ واژهٔ همگانی‌اند؛ اگرچه این احتمال هست که این فانتزی اصلاً به ذهن کودکی کم‌ سن و سال نیز خطور نکند.

    همان‌طور که فروید (۱۹۰۰، ص. ۱۹، صص. ۲۵۴-۲۵۵) از ابتدا اشاره کرده بود؛ پیش از یک سن معین، مرگ[97] واژه‌ای بی‌معناست. همچنین کودکان کم ‌سن‌وسال، فاقد این شناخت‌اند[98] که دیگران نیز همانند آن‌ها احساس دارند. بنابراین کودک تنها در مسیر رشد است که به چنین اهداف پرخاشگرانه‌ای دست‌ می‌یابد.

    می‌توان مشاهدهٔ بالینی مهمی را نیز به این موضوع افزود. زمانی‌که در کار با مراجع، با خیالات مرگ و کشتن روبه‌رو می‌شویم، باید این واقعیت را که مدت‌ها پیش به اثبات رسیده است به خاطر داشت که مرگ می‌تواند نماد اختگی[99] باشد.

    آرزوی کشتن، یا ترس از به قتل رسیدن برای یک کودک، بیشتر بیانگر نوعی فانتزی از معیوب‌سازی جنسی[100] و نفوذ[101] است؛ تا اینکه بخواهیم آن را به‌جای یا در کنارِ یک آرزوی بنیادی پرخاشگرانه[102] درنظر بگیریم.

    بنابراین بر اساس شواهد روان‌شناختی موجود، به‌نظر درست می‌رسد که بگوییم اهداف پرخاشگرانه وابسته به رشد روانی و تجربهٔ هر شخصی تغییرپذیر[103] هستند. چنان‌که بارها یادآور شده‌ایم، این شواهد روان‌شناختی هستند که فرض وجود یک سائق پرخاشگری را توجیه می‌کنند. اینطور که برمی‌آید، این وضعیت پیچیده‌، تضاد تأسف‌باری را با آن‌چه ما دربارهٔ سائق جنسی می‌دانیم روایت می‌کند. این اهداف این سائق جنسی، از فردی به فرد دیگر یکسان است و نسبت به روش روان‌شناختی، با روش فیزیولوژیک-آناتومیکی[104] راحت‌تر می‌توان آن را بیان یا فهم کرد. با این حال، آیا نمی‌توان اینگونه درنظر گرفت که همان‌قدر که تفاوت‌هایی وجود دارد، می‌تواند شباهت‌هایی نیز وجود باشد؟ تفاوت‌ها روشن‌اند: جنسیّت[105] به‌صورت ژنتیکی به قلمروی شهوت‌زا[106] مقیّد است. عوامل موروثی و ژنتیکی، عمدتاً تعیین‌کنندهٔ الگوی ارگاسم نیز هستند؛ اما حتی الگوهای ارگاسمی نیز اغلب به شدت تحت‌تأثیر عوامل روان‌شناختی قرار می‌گیرند. اغلب اوقات ممکن است آن‌ها توسط تعارضاتی روانی که واضحاً با عملکردهای ایگو و تجربه مرتبط هستند، دستخوش تغییر گردند. همین امر در مورد میزان اهمیت یکی از مناطق شهوت‌زا نسبت به دیگری و جزئیات نوع تحریک[107] مطالبه‌شده جهت ارضا[108] نیز صادق است.

    همواره توجه بیشتری بر اهمیت تجربه[109] در تعیین اشیاء جنسی نسبت به اهمیت رابطهٔ اهداف جنسی در تعیین اشیاء بوده است؛ اگرچه این اهداف نیز در واقع تا حد بسیاری به تجربه وابسته‌اند. فروید (۱۹۰۵) از همان آغاز سایرین را به توجه به تنوع اهداف جنسی دوران کودکی، پیشرفت تغییرات در اهمیت نسبی آن‌ها و سازمان‌دهی نهایی‌شان در بلوغ فراخواند.

    وقتی نقش پیچیدهٔ تحول، در آن بخش از عوامل تجربی و روان‌شناختی وابسته به هم را درنظر می‌گیریم، معقول است که نتیجه بگیریم؛‌ شباهت‌هایی اساسی بین سائق‌های پرخاشگری و جنسی از حیث اهداف متنوع و دگرگونی‌های تحول‌‌یافته‌‌شان، وجود دارد. توجه به این شباهت‌ها نباید باعث نادیده گرفتن تفاوت‌ها شود.

    مهم است که هم شباهت‌ها و هم تفاوت‌ها را در ذهن نگه داریم. به‌عنوان ملاحظهٔ نهایی در مقولهٔ اهداف پرخاشگری، خالی از لطف نیست که در مرحلهٔ فعلی دانش ما در این زمینه نکتهٔ زیر را متذکر شویم. اهداف پرخاشگرانه، بسته به رشد روانی و تجربه دستخوش دگرگونی می‌شوند. به‌نظر می‌رسد آن‌ها با آن‌چه به یک کودک آسیب می‌رساند[110] یا او را می‌ترساند[111] مرتبط‌ باشند. شاید ارتباط نزدیک آن‌ها با اهداف سائق‌های مؤلفهٔ لیبیدینال[112]، دست‌کم تا حدی ناشی از این شود که آرزوهای مرتبط با این اهداف جنسی چنان‌چه اغلب باعث ترس یا درد، یا هر دو در کودک ‌شوند؛ کودک نیز با الگوبرداری از همان‌چیزی که به او آسیب می‌زند یا او را می‌ترساند، دیگری را آزار داده یا می‌خواهد که آزار دهد. تأمل در نقشی که عوامل بلوغ و تجربه، در توسعهٔ اهداف غریزی پرخاشگری دارند، به موضوع کلی رابطهٔبین سائق‌های غریزی و عملکردهای ایگو[113] منتهی می‌شود.

    آیا این رابطه اساساً رابطه‌ای خصمانه[114] یا همکارانه[115] است؛ یا این رابطه آن چنان متغیر است که اجازهٔ صدور تعمیم‌هایی با چنین اصطلاحات گسترده‌ را نمی‌دهد ؟

    شرایط مشاهده به روش روان‌تحلیلی به‌گونه‌ای است که تأکیدی دوچندان بر موارد مربوط به زندگی روانی است که در آن‌ها تعارضی بین ایگو و سائق‌های غریزی وجود دارد. فرد مصرانه خواهان[116] ارضا[117] است و هم‌زمان به سبب ترس و گناهی که ارضای مورد بحث را همراهی می‌کنند؛ بر مخالفت با همان آرزوها پافشاری می‌کند. با این وجود در چنین مواردی، به‌هیچ‌وجه رابطهٔ بین ایگو و اید[118] (نهاد) رابطه‌ای ساده نیست.مشتقات[119] غریزی که ما از طریق روش روان‌تحلیلی آن‌ها را مشاهده می‌کنیم؛ همیشه خواهان فرم خاصی از ارضا هستند که اشیاء بخصوصی را در این فرآیند درگیر می‌کند. آن‌ها فشارهایی نارس[120] و وصف‌نشدنی[121] برای فعالیتی نامشخص نیستند.

    تنش‌های نامعینی از این دست می‌توانند از مراحل بسیار ابتدایی زندگی فعال بوده باشند؛ لااقل ما گمان می‌کنیم که چنین است. اما هیچ چیز مستقیمی دربارهٔ آن‌ها نمی‌دانیم و در این زمینه، داده‌هایی مکفی در اختیار نداریم. تنها فرآیندهای روانی‌ قابل مشاهده، آن‌هایی هستند که می‌توانیم به‌ روش روان‌تحلیلی اطلاعاتی در ارتباط با آن‌ها جمع‌آوری کنیم. همان فرآیندهایی که آشکارا تحت‌تأثیر تجربه قرار گرفته‌اند؛ آن‌هایی که تا حدی توسط مشاهده، حافظه[122]، تفکری[123] هرچند ابتدایی شکل گرفته‌اند. به‌عبارت دیگر، آن‌هایی که در عملکرد ایگوی کودک[124] دخالت‌ دارند.

    می‌توان این مطلب را به شیوهٔ دیگری نیز روایت کرد. آرزوهای غریزی دوران کودکی، سرکوب‌ شده یا به شیوه‌های دیگری مورد دفاع قرار می‌گیرند و در نهایت به شکل‌گیری تعارض و نشانه‌ها می‌انجامند؛ همان آرزوهایی که با رویدادها و خاطرات کودکی‌ ارتباط دارند و برای کودک درست به اندازهٔ افکار و خیال‌پردازی‌های[125] در موردشان، از اهمیت ویژه‌ای برخوردارند. پیشنهاد شده است (برز[126]، ۱۹۶۰، ارتباط شخصی[127]) که برای حفظ انسجام در نظریه‌هایمان، باید به‌درستی آرزوها و خیال‌پردازی‌های سرکوب‌شده را، تحت عنوان ایگو طبقه‌بندی کنیم.

    با این حال، تصمیم فروید متفاوت بود. او از همان ابتدا چنین آرزوهای سرکوب‌شده‌ای را ناخودآگاه[128] قلمداد کرد و سپس آن را زیرمجموعهٔ اید قرار داد؛ دلیل این کار او مبتنی بر پویایی‌های ذهن بود[129]. چنین آرزوهای سرکوب‌شده‌ای دارای خصیصه‌ای[130] محرک‌اند[131] که از بارزترین ویژگیِ سائق‌های غریزی است؛ خصلتی که چنان برای فروید بنیادین[132] قلمداد می‌شد که از این ویژگی‌ها به‌عنوان وجه‌تسمیهٔ سائق‌ها استفاده کرد.

    فروید (۱۹۱۵ب، صص. ۱۹۰-۱۹۱) این واقعیت را به‌رسمیت شناخت که گنجاندن آرزوهای سرکوب‌شده در کنار تجلیات روانی[133] منشعب از سائق‌های غریزی، متمایزکردن آن‌ها و سایر پدیده‌های روانی[134] را دشوارتر می‌نماید. چنان‌که فروید اظهار داشت، چنین آرزوهایی از نظر داینامیکی[135] (پویایی) بخشی از ناخودآگاه[136] به حساب می‌آیند؛ حتی اگر اینطور به‌نظر برسد که از حیث ویژگی‌های ساختاری متعلق به بخشی ازنیمه‌خودآگاه[137]اند. واقعیت این است که دلیل تقسیم‌بندی نظری فعلی ما از دستگاه ذهنی[138] به ایگو، سوپرایگو[139] و اید، تا حدِّ بسیاری بر روابط داینامیک درون‌ذهنی‌ای مبتنی است که دقیقاً در کار بالینی بسیار مفید واقع می‌شوند(رجوع شود به: آرلو و برنر، ۱۹۶۶). همان‌طور که آ. فروید (۱۹۳۶، ص. ۵ به بعد) اشاره کرد، در غیاب تعارض[140]، هیچ تقسیم‌بندی‌ای[141]‌ میان عاملان ذهنی[142] وجود ندارد.

    ماهیت انسان چنین است که تجارب [143]و اشیاء[144] اولیه‌اش در زندگی، همیشه به تعیین شرایط ارضای سائق‌های غریزی او کمک می‌کند.نمی‌توان بدون درنظرگرفتن این جنبه از رابطهٔ سائق‌های غریزی و عملکردهای ایگو، به‌درستی به اهداف پرخاشگری یا تمایلات جنسی پرداخت.

    شکی نیست که مسیر و رشد سائق‌های غریزی می‌توانند تحت‌تأثیر عوامل دیگری نیز قرار گیرد که قطعاً در میان آن‌ها برخی به‌صورت ژنتیکی تعیین می‌شوند. آن‌چه اهمیت دارد، به‌خاطر سپردن صمیمیت و پیچیدگی روابط چنین عوامل و آن‌هایی است که ما به عملکرد ایگو نسبت می‌دهیم.

    درهم‌آمیزی سائق‌ها

    آخرین موضوعی که در این ارائه باید مورد بررسی قرار گیرد؛ نظریهٔ درهم‌آمیزی[145] و جداشدگی[146] سائق‌های غریزی است. واژه‌ای آلمانی‌ که معمولاً فروید از آن برای درهم‌آمیزی استفاده می‌کرد (Mischung) اندکی مبهم‌تر از واژهٔ انگلیسی «فیوژن» (درهم‌آمیزی) است. نزدیک‌ترین بازگردانی به این واژهٔ آلمانی، امتزاج[147] یا آلیاژ[148] است. اگر، همان‌گونه که فروید فرض کرد، پرخاشگری را عموماً بازتاب حاضر سائق مرگ در زندگی روانی فرض کنیم، مفهوم هم‌آمیزی گمانهٔ جذاب‌تری است.

    در عرصهٔ فیزیک، می‌توان فرض کرد که هم‌آمیزی این دو سائق (مرگ و زندگی)[149] است که جاودانگی یاختهٔ زایا [150]را توضیح می‌دهد و امکان تولیدمثل را برای گونه‌ها فراهم می‌سازد. افزون بر این، به‌نظر فروید، واقعیت‌های بالینی مشهودی که مرتبط با همانندسازی[151] و سرکوب است، اغلب، از جنبهٔروان‌شناختی نظریهٔ هم‌آمیزی و جداشدگی او پشتیبانی می‌کنند.

    همانندسازی نقشی آشکار در هر دو وضعیت مالیخولیا و شکل‌گیری سوپرایگو دارد. در هر دو، شاهد افزایش هم‌زمان پرخاشگری خودگردان[152]هستیم.

    استدلال فروید این بود که همانندسازی شکلی بدوی[153] از رابطه با شیٔ[154] است. از همین‌رو ظهور همانندسازی در مالیخولیا و شکل‌گیری سوپرایگو را باید به سرکوب نسبت داد.

    اگر فرض را بر این بگیریم که سرکوب به جداشدگی سائق‌های غریزی می‌انجامد، می‌توانیم افزایش پرخاشگری خودگردان را اینگونه توضیح دهیم که پرخاشگری خالص[155] دوباره به سوی خود[156] بازمی‌گردد؛ درست همان‌گونه که در ابتدا بوده؛ یعنی پیش از آن‌که با لیبیدو آمیخته شود و در جریان عادی رشد پس از تولد به خارج متمایل گردد.

    اگر کسی موضعی را اتخاذ نکند که پرخاشگری را به مثابهٔ سائقی غریزی در زندگی روانی به سائق مرگ همگانی حاضر ارتباط دهد؛ تصمیم‌گیریِ دشوار یا ناممکنی خواهد شد. در این صورت آیا پرخاشگری و لیبیدو در هنگام تولد جدا هستند و در جریان رشد، به هم می‌آمیزند؛ یا همان‌گونه که فروید اظهار داشت؟ و یا طبق پیشنهاد جایگزین فنیچل (۱۹۳۵، ص. ۳۶۷ به بعد)، یاکوبسون (۱۹۶۴، ص. ۱۳) و دیگران؛ در بدو تولد، از یکدیگر تفکیک‌پذیر نیستند و در سیر رشد، در بستر زندگی روانی به عواملی جدا و قابل‌افتراق تبدیل می‌شوند؟

    داده‌های روان‌شناختی به‌گونه‌ای نیستند که بتوان تصمیم‌گیری قاطعی را در ارتباط با آن‌ها اتخاذ کرد. همان‌گونه که پیش‌تر مشاهده کردیم، نمی‌توان با استفاده از روش روان‌تحلیلی، شواهد قابل اتکا و مرتبطی را پیش از رخداد درجهٔ بسیار قابل توجهی از رشد، گردآوری کرد و بازنگری‌ها[157] نیز کاملاً متقاعدکننده به نظر نمی‌آیند.

    برای مثال، این مهم اثبات شده است که همانندسازی در زندگی روانی و رشد از اهمیت بسیار عام‌تری نسبت به آن‌چه که زمانی فروید در مقالهٔ «عزاداری و مالیخولیا، ۱۹۱۷»[158] نوشت، برخوردار است. همانندسازی، سازوکاری بدوی نیست که تنها در ارتباط با از دست دادن شیٔ، به شکلی سرکوب‌گونه بازتکرار[159] شود.

    به عکس، حتّی در شکل‌گیری سوپرایگو، همانندسازی با رقیبی[160] که هدف ترس[161] و حسادت[162] قرار می‌گیرد، عمدتاً به عواملی جز فقدانِ ابژه وابسته است. همانندسازی به همان اندازه که در وضعیت‌های نرمال و پاتولوژیکِ روابط ابتدایی اهمیت داشته است؛ در بسیاری از روابط شیٔ زندگی مؤخر نیز نقش دارد و همیشه با افزایش پرخاشگری خودگردان[163] همراه نیست.

    برخی موارد، مثل شکل‌گیری گروه به کاهش پرخاشگری خودگردان و برگرداندن پرخاشگری به خارج منجر می‌شود. در موارد دیگر، نمی‌توان هیچ تغییرعمده‌ای را در اهداف و شیٔ پرخاشگری مشاهده کرد. به عبارت دیگر، واقعیت‌های بالینی مرتبط با پدیدهٔ همانندسازی، قاطعانه از نظریهٔ فروید دربارهٔ هم‌آمیزی سائق‌های غریزی حمایت نمی‌کنند.

    مجموعهٔ دیگری از پدیده‌هایی که برای حمایت از نظریهٔ هم‌آمیزی ارائه شده‌اند، مربوط به دوسوگرایی[164] هستند. ادعا شده که مشاهدات روان‌تحلیلی نشان می‌دهند، دوسوگرایی در ابتدای مرحلهٔ دهانی[165] و در مرحلهٔ تناسلی پس از ادیپ[166] زندگی، دست‌کم در زمانی که رشد روانی-جنسی[167] نرمال است، کمین می‌کند.

    در ادبیات روان‌تحلیلی چند دههٔ پیش، اغلب به این دیدگاه برمی‌خوریم که یکی از اهداف عمدهٔ درمان روان‌تحلیلی کمک به بیمار برای دستیابی به مرحله‌ای از رابطه با شیء پس از دوسوگرایی است. مرحله‌ای که در آغاز، نوروز[168] آن را یا به‌دلیل سرکوب کنار گذاشته‌ و یا هرگز ذاتاً آن را نداشته است. هیچ‌کس نمی‌تواند اهمیت بالینی دوسوگرایی را زیر سوال ببرد و همچنین نمی‌تواند نقش بزرگ آن را در بسیاری از جنبه‌های تعارضات روانی پاتولوژیک نادیده بگیرد. اگرچه هنوز اثبات نشده که در سال‌های نخست زندگی، پیشرفتی عادی از دوسوگرایی به عدم‌دوسوگرایی[169] وجود دارد. پیشرفتی که اگر نشان داده شود، پشتیبانی اساسی برای نظریهٔ فروید در ارتباط با هم‌آمیزی سائق‌های غریزی خواهد بود؛ زیرا به‌خوبی با آن هم‌خوان است طبیعتاً توسط آن تبیین می‌شود.

    هم‌اکنون شواهد روان‌تحلیلی در دسترس ما، حمایت بیشتری از این دیدگاه دارد که تعارضات روانی مرتبط با احساسات شدید عشق و نفرت نسبت به همان فرد، در بیشتر انسان‌ها در طول سال سوم زندگی یا پس از آن؛ یعنی در جریان مرحلهٔ رشد ادیپی، پدید می‌آیند. نمی‌توان احتمال اینکه دوسوگرایی متداوماً به‌عنوان نیرویی قدرتمند در زندگی روانی، پیش از دورهٔ ادیپی پدیدار می‌شود را رد کرد. گرچه استدلال‌های قابل‌توجهی وجود دارد که مایل‌اند این احتمال را رد کنند. با این حال، می‌توان گفت که تمام شواهد موجود از این دیدگاه حمایت می‌کنند که معمولاً دوسوگرایی در دوران ادیپی، در اوج خود قرار دارد تا این‌که در حال فروکش از سطح بالاتری از قبل از این دوره باشد.

    بنابراین، شواهدی که اکنون در اختیار داریم برای پشتیبانی از تصمیم‌گیری به نفع دو امکان نظری ارائه‌شده کافی نیست. نمی‌توانیم بگوییم که آیا پرخاشگری و تمایل جنسی در زمان تولد از هم جدا هستند و به‌تدریج در جریان عادی رشد با هم می‌آمیزند یا این‌که آن دو به‌تدریج از یک زمینهٔ[170]مشترک جدا می‌شوند؛ همان‌گونه که فنیچل (۱۹۳۵) و دیگران اشاره کردند.

    چکیده

    1. به‌نظر می‌آید شواهد روان‌شناختی در تعیین مفهوم پرخاشگری به عنوان سائقی غریزی؛ بنیانی قابل قبول را برپا کرده‌اند. هرچند از شواهد پشتیبان شاخه‌های دیگر علم زیست‌شناسی استقبال می‌کنیم اما گویی ضرورتی ندارند و در حال حاضر نیز در دسترس نیستند.
    2. نمی‌توان جز منشأیی روان‌شناختی، هیچ منشأ دیگری برای پرخاشگری تعیین کرد.
    3. در حال حاضر نمی‌توان پرخاشگری را به هیچ پدیدهٔفیزیولوژیکی دیگری مگر به عملکرد مغز، مرتبط ساخت.
    4. در حال حاضر هیچ شواهدی مبنی بر اینکه سائق پرخاشگری معیاری از مطالبهٔ فرآیندهای بدنی بر کارکرد روانی است؛ وجود ندارد.
    5. پرخاشگری و لیبیدو نسبت‌ مشابهی با اصل لذت دارند.
    6. به‌طور کلی، تخلیه با لذت و فقدان تخلیه با نارضایتی همراه است.
    7. نقش‌های متقابل این دو سائق در زمینهٔ تعارض روانی مشابه‌اند.
    8. هدف پرخاشگری به‌طور یکنواخت در نابودی شیٔ مورد نظر خلاصه نمی‌شود.
    9. برعکس، هدف متغیر است و به طرقی جدایی‌‌ناپذیر با تجربه و عملکردهای ایگو مرتبط است.
    10. به‌طور کلی، رابطه بین عملکردهای ایگو و سائق‌ها، رابطه‌ای بسیار پیچیده و نزدیک است.
    11. به‌نظر می‌رسد در حال حاضر، تصمیم‌گیری میان نظریهٔ هم‌آمیزی سائق‌ها و تمایز آن‌ها غیرممکن باشد.

    سخن سردبیر

    پرخاشگری، از نخستین لحظه‌های شکل‌گیری روان تا پیچیده‌ترین صورت‌های تمدن انسانی، همواره در متن تجربه‌ی زیسته‌ی انسان حضور داشته است. فروید با جسارتی بی‌سابقه، این نیرو را نه صرفاً امری نابهنجار یا اخلاقی، بلکه جزئی جدایی‌ناپذیر از پویایی روان معرفی کرد؛ نیرویی که می‌تواند هم تخریب کند و هم بنیان‌گذارِ خلاقیت، مقاومت و رشد باشد.

    مقاله‌ی پیشِ رو کوششی است برای بازاندیشی در جایگاه سائق‌های پرخاشگرانه در پیوند با ساختار ایگو و کارکردهای آن؛ تلاشی برای درک این‌که چگونه نیرویی که در سطحی ناهشیار و غریزی عمل می‌کند، در مسیر عبور از ایگو می‌تواند به اشکال گوناگونِ دفاع، معنا، و حتی اخلاق تبدیل شود.

    در زمانه‌ای که خشونت، چه در عرصه‌ی فردی و چه اجتماعی، چهره‌های تازه‌ای می‌یابد، بازخوانیِ ریشه‌های روانیِ پرخاشگری یادآور این حقیقت است که فهم آن، نه از راه محکوم‌کردن، بلکه از طریق مواجهه‌ی تحلیلی و صادقانه با نیروهای تاریک درون ممکن می‌شود.

    این نوشته با تکیه بر سنت فرویدی و تفسیرهای پسافرویدی، خواننده را به سفری در مرز میان سائق و ایگو، میل و قانون، و تخریب و آفرینش دعوت می‌کند؛ سفری که شاید بیش از آن‌که درباره‌ی پرخاشگری باشد، درباره‌ی خودِ انسان است.

     

    منابع

    • ARLOW, J. A. & BRENNER, C. (1966). The psychoanalytic situation. In R. E. Litman (ed.), Psychoanalysis in the Americas. New York: Int. Univ. Press.
    • ARLOW, J. A. & BRENNER, C. (1969). The genesis of conflict. (Unpublished.)
    • BRENNER, C. (1955). An Elementary Textbook of Psychoanalysis. New York: Int. Univ. Press.
    • BRENNER, C. (1969). Some comments on technical precepts in psychoanalysis. J. Am. psychoanal. Ass. 17, 333-352.
    • BRENNER, C. (1970). Problems in the psychoanalytic theory of aggression. (In press.)
    • FENICHEL, O. (1935). A critique of the death instinct. In Collected Papers, 1st ser. New York: Norton, 1953.
    • FREUD, A. (1936). The Ego and the Mechanisms of Defence. New York: Int. Univ. Press, 1946.
    • FREUD, A. (1969). Difficulties in the Path of Psychoanalysis: A Confrontation of the Past with the Present. New York: Int. Univ. Press.
    • FREUD, S. (1900). The Interpretation of Dreams. S.E. 4-5.
    • FREUD, S. (1905). Three Essays on the Theory of Sexuality. S.E. 7.
    • FREUD, S. (1914). On Narcissism: An Introduction. S.E. 14.
    • FREUD, S. (1915a). Instincts and Their Vicissitudes. S.E. 14.
    • FREUD, S. (1915b). The Unconscious. S.E. 14.
    • FREUD, S. (1920). Beyond the Pleasure Principle. S.E. 18.
    • FREUD, S. (1923). The Ego and the Id. S.E. 19.
    • FREUD, S. (1930). Civilization and Its Discontents. S.E. 21.
    • FREUD, S. (1933). New Introductory Lectures on Psychoanalysis. S.E. 22.
    • GLOVER, E. (1947). Basic mental concepts: their clinical and theoretical value. Psychoanal. Q. 16, 482-506.
    • HARTMANN, R., KRIS, E. & LOEWENSTEIN, R. M. (1949). Notes on the theory of aggression. Psychoanal. Study Child 3-4.
    • JACOBSON, E. (1964). The Self and the Object World. New York: Int. Univ. Press.
    • KLEIN, M. (1948). A contribution to the theory of anxiety and guilt. Int. J. Psycho-Anal. 29,114-123.
    • KLEIN, M. et al. (1952). Developments in Psycho-Analysis. London: Hogarth Press.
    • KUBIE, L. S. (1939). A critical analysis of the concept of a repetition compulsion. Int. J. Psycho-Anal. 20, 390-402.
    • STONE, L. (1970). Reflections on the psychoanalytic concept of aggression. (Brill Memorial Lecture, New York Psychoanal. Soc.; in press.)
    • WAELDER, R. (1937). The problem of the genesis of psychical conflict in earliest infancy. Int. J. Psycho-Anal. 18, 406-473.

    The Psychoanalytic Concept of Aggression

    Charles Brenner, New YorkInternational Journal of Psycho-Analysis (1971), 52, 137-144

    The Psychoanalytic Concept of Aggression,Charles Brenner, New York 

  • روانکاوی مدرن

    روانکاوی مدرن

    بیست و سه سال از انتشار مقاله روانکاوی مدرن می‌گذرد. زمانی که دکتر اسپاتنیتز[1] آن را می‌نوشت، از من و جون برنشتاین خواست تا آن را ویرایش کنیم. همچنین از من خواست تا برای تکمیل مطالب خود، نمونه‌های بالینی مرتبط ارائه دهم. آن زمان، این مقاله برایم مفید واقع شد، چرا که آزادی و شهامت لازم را برای قطع رابطه با بیمارانی که نتوانسته بودم رابطه‌ی درمانی سودمندی از نوعی که اسپاتنیتز توصیف می‌کند با آنان برقرار کنم، به من بخشید. با این حال، اهمیت بنیادین این مقاله در راهنمایی‌های دقیق و کاربردی آن برای روان‌کاوان در مراحل آغازین درمان نهفته است.
    دکتر اسپاتنیتز تأکید می‌کند:

    «نخستین مقاومتی که باید در آغاز روان‌کاوی بر آن غلبه کرد، این است که آیا بیمار مایل است برای دستیابی به اهداف سازنده — یعنی اهدافی که به رشد و تحول روانی او یاری می‌رسانند — تلاش کند یا نه.»

    او هشدار می‌دهد که اگر این آمادگی وجود نداشته باشد، فرایند روان‌کاوی محکوم به شکست است؛ مگر آنکه درمانگر و بیمار در ادامه بتوانند به توافقی بر سر اهداف مشترک درمانی دست یابند.

    مقاله روانکاوی مدرن چه می‌گوید؟

    من گاهی درمان بیمارانی را آغاز کرده‌ام که در ظاهر اهدافی سازنده مطرح می‌کردند، اما در واقع برای کار روان‌کاوانه آمادگی نداشتند. در چنین مواردی، پیشنهادهای اسپاتنیتز درباره‌ی چگونگی برخورد با بیماران در آغاز درمان، برایم بسیار مفید بوده است.

    اسپاتنیتز در نمونه‌های بالینی خود از حالتی سخن می‌گوید که آن را «وضعیت حسی–بدنی» می‌نامد. او توضیح می‌دهد که در این حالت، توانسته درمان را پیش ببرد و به بینشی عمیق نسبت به روان بیمارانش دست یابد. با این حال، من باور دارم که نیازی نیست تحلیل‌گر از همان ابتدای رابطه درمانی در این سطح حسی–جسمانی عمل کند. رسیدن به چنین سطحی تنها زمانی ممکن است که بیمار نوعی پذیرش و اعتماد نسبت به تحلیل‌گر احساس کند.

    از نگاه من، آن‌چه اسپاتنیتز «تسلیم موقتی ایگو» می‌نامد، ضرورتی برای مراحل اولیه درمان ندارد. برعکس، حضور یک ایگوی سالم و کارآمد برای تحلیل‌گر ضروری است، زیرا به او امکان می‌دهد در سکوت بیمار را مشاهده کند، وضعیت را ارزیابی کند و جهت مداخله را مشخص سازد.

    برای نمونه، بیمارانی که نخستین جلسه را در وضعیت بحرانی یا آشفته آغاز می‌کنند، معمولاً برای بازیابی آرامش و تعادل خود به حمایت نیاز دارند. در این مرحله، وظیفه‌ی تحلیل‌گر ایجاد فضایی خنثی، امن و قابل اتکا است. او می‌تواند با طرح چند پرسش ساده یا درگیر کردن بیمار در فعالیتی کوچک — مانند پر کردن فرمی شامل نام، نشانی، شغل، سن یا دلیل مراجعه — به تمرکز و کاهش اضطراب بیمار کمک کند. درخواست از بیمار برای بیان شرح حال خانوادگی نیز همین نقش را دارد: بیمار در فعالیتی غیرتهدیدکننده مشارکت می‌کند و به‌تدریج فرصتی می‌یابد تا به آرامش و ثبات روانی خود بازگردد.

    روانکاوی مدرن تکنیکی متفاوت

    با پیشرفت درمان، اگر بیماران ارتباط برقرار نکنند، شاید بهتر باشد که ما نیز سرعت ارتباط‌مان با آن‌ها را کاهش دهیم. یکی از بیماران من که حالتی شبیه به سندرم آسپرگر داشت، تنها از طریق تایپ‌کردن در رایانه حاضر به گفت‌وگو با من بود، به‌گونه‌ای که هر دو کنار هم می‌نشستیم. مشارکت من در این فرآیند می‌تواند به عنوان یک ارتباط هیجانی در نظر گرفته شود. بی‌توجهی به نیازهای این بیمار، اشتباهی فاحش می‌بود. در این زمینه، کمک چشمگیری از سوی دکتر فیلیس میدو دریافت کردم که درک خارق‌العاده‌ای از شخصیت‌های پیشاکلامی داشت.

    گزارش بالینی در روانکاوی مدرن

    در ادامه، موردی را ارائه خواهم کرد که در آن مدت زمان زیادی صبر کردم تا هدفی سازنده را پیشنهاد دهم. حتی پس از ارائه‌ی این هدف، دو سال طول کشید تا بیمار اقدامی انجام دهد. در طول آن زمان، مهم بود که هیچ‌گونه فشاری در جلسات اعمال یا احساس نشود. این پیروزی باید متعلق به او می‌بود، نه به من.

    مورد الف

    بیمار بیست‌ساله‌ای به نام الف، که از اوایل کودکی تجربه‌های تلخ و آسیب‌زای متعددی را تجربه کرده بود، گاهی با صورتی کبود و ورم‌کرده وارد جلسات می‌شد؛ نشانه‌ای آشکار از آن‌که خودش را کتک می‌زد. خشمی که به درون خود می‌ریخت، در رؤیاهای خشونت‌بارش فوران می‌کرد: خواب‌هایی پر از آتشفشان، آتش‌سوزی، خونریزی، هیولاها و صحنه‌های هولناک دیگر.

    روزی روی مبل دراز کشید و با شست دست راستش، گودی کف دست چپ را با حرکتی دایره‌وار و فشاری محکم می‌فشرد؛ گویی با این حرکت میلش برای له‌کردن همه‌ی کسانی را که به او آسیب رسانده بودند، مجسم می‌کرد. او می‌خواست آن‌قدر قدرتمند شود که بتواند همه‌ی آن افراد را نابود کند.

    با اینکه هرگز از او نترسیدم، اما بارها وقت جلساتش را فراموش می‌کردم. عجیب این‌که هر بار زنگ در به صدا درمی‌آمد، از دیدن او تعجب می‌کردم، اما همیشه در دسترس بودم. برای پایان دادن به این فراموشی، اسمش را با یک دایره‌ای  قرمز پررنگ در دفتر نوبت‌گیری‌ام مشخص کردم. با گذر زمان و آشنایی بیشتر با پیشینه  خانوادگی‌اش، فهمیدم که دچار  سوگیری روانی نیرومندی شده‌ام: زمانی که مادرالف باردار بود، هم‌زمان از پسر اولش که درگیر بیماری لوسمی بود مراقبت می‌کرد. جزئیات بیشتری از آن دوره ندارم، اما سوگیری روانی‌ام به من می‌گفت که او درگیر یک تعارض حل‌نشدنی بوده: چگونه می‌توانست از فرزند در حال مرگش مراقبت کند و در عین حال با نوزادی که در رحم داشت، پیوندی عاطفی برقرار کند؟

    روانکاوی مدرن جایگاهی متفاوت در روانکاوی

    پدر  الف پزشکی سخت‌کوش بود که زمان زیادی برای فرزندانش نداشت. نه او و نه مادر الف، خانواده  گسترده‌ای در نزدیکی خود نداشتند تا از آن‌ها کمک بگیرند. الف بیشتر اوقات تنها بود تا اینکه برایش اسبی خریدند که شد همدم همیشگی‌اش.

    یک‌بار، در یکشنبه عید پاک، خانواده   الف با هم به سفر رفتند. والدین جلو نشستند و بچه‌ها عقب. الف ده‌ساله بود، و در همان سفر، در یک تصادف رودررو، پدر و مادرش کشته شدند، در حالی که او و خواهر و برادر کوچک‌ترش فقط جراحات سطحی برداشتند و در بیمارستان بستری شدند. خانواده  مادر او امکان نگهداری از بچه‌ها را نداشتند، پس پدربزرگ پدری ترتیب داد که آن‌ها با خانواده  پسر دیگرش زندگی کنند.

    پدر الف پیش‌تر با ایجاد یک صندوق مالی برای فرزندانش، برای آموزش آن‌ها برنامه‌ریزی کرده بود. بعد از حادثه نیز پول بیشتری جمع شد و اطرافیان خانواده به آن صندوق کمک کردند.

     بنابراین، وضعیت مالی‌شان هیچ‌گاه در خطر نبود. با این حال، محل زندگی جدید فاجعه‌بار بود. پدر و مادرخوانده الکلی بودند و خانواده دچار اختلالات شدید رفتاری. بچه‌های آن‌ها نیز رفتارهایی ظالمانه با این سه کودک یتیم داشتند. با این‌حال،الف توانست خودش را در دل مادرخوانده‌اش جا کند و به نوعی تبدیل به محرم اسرار او شد. این رابطه تا حدی برایش تسکین‌دهنده بود.

    وقتی الف اعلام کرد که هدفش این است که قدرتمند شود تا کسانی را که از آن‌ها متنفر است نابود کند، من فقط گوش دادم و با او همدل شدم. مهم بود که از نظر روانی همراه او باشم. یادم آمد که الف در یک شغل پاره‌وقت، که در آن در زمان استراحت نمایش در یک سالن تئاتر خوراکی می‌فروخت، به موفقیت کوچکی دست یافته بود. او آن‌قدر منظم، مسئولیت‌پذیر و کارآمد بود که خیلی زود او را به‌عنوان مدیر بخش فروش منصوب کردند.

    این موفقیت مرا برانگیخت تا به او بگویم که بر اساس تجربه‌ام، برای قدرتمند شدن پیش از هر چیز نیاز به یک تحصیلات خوب دارد. پیشنهاد دادم که در مقطع MBA ادامه تحصیل دهد. عمداً به موفقیت پیشین او اشاره‌ای نکردم تا از فشار روانی اضافی جلوگیری کنم. فکرِ اقدام برای پذیرش در دانشگاه او را به شدت مضطرب می‌کرد، و حدود دو سال طول کشید تا در نهایت در یک مدرسه‌ی کسب‌وکار معتبر که کلاس‌های شبانه برگزار می‌کرد ثبت‌نام کرد. او توانست وام دانشجویی بگیرد، کارهای پروژه‌ای پیدا کند، و به‌تنهایی مسیر تحصیلش را پیش ببرد.

    پس از فارغ‌التحصیلی، مدتی در چند بانک کار کرد که علاقه‌ای به آن‌ها نداشت، و به‌سرعت شغل عوض کرد. خیلی زود در یک شرکت معتبر مشغول شد و مسیر شغلی درخشانی را آغاز کرد. وقتی برای چند سال به خارج از کشور اعزام شد، تحلیل را از طریق اسکایپ ادامه دادیم. (ما فرایند معمول جلسات را بازسازی کردیم: ابتدا ایستاده سلام می‌کردیم، سپس او روی مبل دراز می‌کشید و پشتش به من بود، و در پایان، بلند می‌شد، با هم خداحافظی می‌کردیم.)

    در این بیست‌وسه سال، اتفاقات زیادی افتاده: مؤسسه‌های روان‌تحلیلگری مدرن همچنان رشد کرده‌اند و دانشجویان را در نظریه  مدرن تحلیلی، با نتایجی عالی، آموزش می‌دهند. روان‌تحلیلگران مدرن همچنان در حال کشف و گسترش تغییرات خلاقانه بر پایه  بینش‌های بنیادین هایمن اسپاتنیتز هستند — به‌ویژه در درمان بیماران پیش‌کلامی (preverbal).

    روانکاوی مدرن در نمادی دیگر

    مقاله‌ی زیر آخرین مشارکت اسپاتنیتز در مجله‌ی روان‌کاوی مدرن بود. در راستای علاقه‌ی اصلی‌اش به تحولات بالینی، او دیدگاه‌های خود را درباره  نحوهی برخورد با دشوارترین بیماران — آن‌هایی که بیشترین مقاومت را نشان می‌دهند و در همکاری با تحلیلگر مشکل دارند — ارائه می‌کند. راهکار ساده‌ای که اسپاتنیتز پیشنهاد می‌کند این است: این بیماران برای پیشرفت، نیاز دارند تا «پیام‌های عاطفی» از سوی تحلیلگر دریافت کنند.

    این همان هنر ویژه‌ای است که دانشجویان ما می‌آموزند. و این، به‌هرحال، ایده  فروید بود: آنچه به بیمار کمک می‌کند، تفسیر نیست، بلکه این است که بتواند همهی افکار و احساساتش را بیان کند.

    اهداف روانکاوی مدرن: حل درمانی مقاومت‌های کلامی و پیش‌کلامی برای بیمار و روانکاو

    در روانکاوی مدرن برای موفقیت درمانی، روانکاو و بیمار باید بر اهداف سازنده توافق کنند. روانکاوان حق دارند بیمارانی را که حاضر به پذیرش اهداف سازنده نیستند، از درمان مرخص کنند. همچنین این حق روانکاو است که با بیمارانی که سابقه رفتار خشونت‌آمیز دارند و احتمال بروز رفتار خشونت‌آمیز در رابطه تحلیلی وجود دارد، همکاری نکند.

    مقاومت‌های پیش‌کلامی نیازمند ارائه تجربه‌های عاطفی به بیمار است و روانکاو باید آمادگی داشته باشد تا برای فهمیدن بیمار در سطح حسی-بدنی، خود (ایگو) را کنار بگذارد. با این حال، تحلیل ممکن است آسیب‌رسان نیز باشد. ممکن است نتایج سمی برای هر دو، بیمار و روانکاو به همراه داشته باشد. پژوهش‌هایی لازم است تا راه‌هایی که به رشد بیماران کمک می‌کنند و از نتایج نامطلوب مانند بروز مشکلات جسمانی جلوگیری می‌کنند، مشخص شود.

    وقتی افراد به دفتر ما مراجعه می‌کنند معمولاً به دنبال رهایی از علائم یا پاسخ به مشکلات خود هستند. ما دلیل مراجعه‌شان، نوع کمکی که می‌خواهند و انتظاراتشان از درمان را می‌پرسیم. تحلیل با این توضیح به بیمار شروع می‌شود که باید او را بشناسیم و طی هشت هفته اول جلسات تحلیلی تعیین کنیم که آیا می‌توانیم به او کمک کنیم یا خیر. این فرصت را به بیمار نیز می‌دهد تا بفهمد ما می‌توانیم کمک کنیم یا نه. اگر پس از هشت هفته بیمار تصمیم به ادامه درمان گرفت، مگر آنکه خلاف آن گفته شود، فرض می‌کنیم که ما نیز می‌توانیم به او کمک کنیم.

    پرسیدن از بیمار درباره اهدافش در تحلیل، راهی برای فهمیدن خواسته‌های اوست. وقتی بیمار اهدافش را نمی‌داند، کمک می‌کنیم صحبت کند تا بتواند اهدافش را به شکلی روشن و واضح بیان کند. این ممکن است نیازمند چند جلسه باشد.

    در طول تحلیل، بیمار ممکن است اهداف جدیدی تعیین کند یا اهداف قبلی را بازفرمول‌بندی کند. روانکاوان مدرن معتقدند وظیفه آنها تأثیرگذاری مستقیم بر افکار، احساسات یا خواسته‌های بیمار نیست، بلکه کمک به بیان کامل افکار، احساسات و خواسته‌ها به زبان خود بیمار است.

    حق روانکاو برای مرخص کردن بیمار در مواجهه با مقاومت شدید در روانکاوی مدرن محفوظ است.

    شرایط تحلیلی ممکن است مقاومت شدیدی در بیمار ایجاد کند حتی زمانی که موافقت به شروع تحلیل شده است و اغلب بیمار را قانع می‌کند بلافاصله درمان را ترک کند. وقتی تحلیل آغاز می‌شود، بیماران معمولاً مقاومت می‌کنند که به سمت اهداف سازنده حرکت کنند.

    • در روانکاوی مدرن اگر مقاومت‌ها بسیار مخرب باشند و روانکاو نخواهد با آنها برخورد کند، حق دارد هر زمان بیمار را مرخص کند یا به روانکاو دیگری ارجاع دهد. در مورد بیمارانی که سابقه خشونت دارند و خطر بروز مجدد خشونت در رابطه تحلیلی وجود دارد، روانکاو حق دارد با آنها کار نکند. اگر روانکاو نخواهد ریسک خشونت در درمان را بپذیرد، می‌تواند بیمار را مرخص کند.
    • اگر روانکاو اعتقاد دارد به دلیل طبع و شخصیت خود و عدم مواجهه با مقاومت‌های متقابل ناخودآگاه، می‌تواند با چنین بیمارانی کار کند، نیازی به مرخص کردن آنها ندارد، اما باید مراقب باشد و در این موارد یا موارد مشابه شدید از همکاران با تجربه یا سوپروایزر مشورت کند تا خود و بیمار در معرض خطر قرار نگیرند. و حتی اگر روانکاو کنترل کامل درمان را نداشته باشد ممکن است به جان یا سلامت خود و بیمار آسیب بزند.
    • در روانکاوی مدرن مقاومت اصلی که در آغاز تحلیل باید حل شود این است که آیا بیمار حاضر است به سمت اهداف سازنده حرکت کند یا خیر؟ وقتی این امکان وجود نداشته باشد، تحلیل محکوم به شکست است مگر اینکه بیمار و روانکاو بالاخره به اهداف مشترک برسند. بنابراین تحلیل تا زمانی ادامه دارد که بیمار با هدف فوری روانکاو یعنی شناختن او از طریق کمک به بیان همه چیز، همراهی کند؛ اگر در هر زمانی بیمار این اطمینان را در تحلیلگر ایجاد کند که او [بیمار] مایل به همکاری با تحلیلگر برای رسیدن به اهداف سازنده و تأییدکننده زندگی نیست، تحلیلگر حق دارد او را مرخص کند.

    تکنیک‌های روانکاوی مدرن برای مقاومت

    روانکاوی مدرن رویکردهای متنوعی برای مواجهه با مقاومت بیماران در مسیر دستیابی به اهداف تحلیل ارائه می‌دهد. در روان‌کاوی کلاسیک — که گاه از آن با عنوان «تحلیل مقاومت» یاد می‌شود — تکنیک اصلی برای غلبه بر مقاومت، تفسیر است.

    در این دیدگاه، درمانگر به‌عنوان واسطه عمل می‌کرد و بیمار را به آگاهی شناختی از انگیزه‌های ناخودآگاهش می‌رساند؛ او این فرآیند را با تفسیرهای خود و بازتاب واکنش‌های بیمار هدایت می‌کرد. با این حال، روان‌کاوی مدرن مسیر متفاوتی را در پیش گرفته و محوریت درمان را به خود بیمار سپرده است.

    روانکاوی مدرن درمان را حول محور سخن گفتن بیمار و دستیابی او به خودشناسی می‌چرخاند، نه آشکارسازی تحلیلگر. تحلیلگر انتظار دارد بیمار آزادانه، صادقانه و معنا‌دار درباره‌ی زندگی خود صحبت کند. اما چون بیماران به ندرت قادر به بیان کامل تجربیات خود هستند، تحلیلگر فعالانه به آن‌ها کمک می‌کند تا افکار و احساساتشان را بیان کنند و این یاری به محور اصلی تحلیل تبدیل می‌شود.

    در این فرآیند، تحلیلگر با برانگیختگی‌های عاطفی و شناختی ناشی از رفتارهای کلامی و غیرکلامی بیمار روبه‌رو می‌شود. او همزمان بیمار را مطالعه می‌کند و به واکنش‌های خود تأمل می‌کند؛ این فرآیند دوسویه می‌تواند بینشی تازه درباره‌ی جنبه‌ای از روان بیمار ارائه دهد که در لحظه تحلیل فعال است. بسته به موقعیت، تحلیلگر یا سکوت می‌کند و منتظر تماس بیمار می‌ماند، یا همان لحظه مداخله‌ای سنجیده انجام می‌دهد و برداشت خود از پویایی‌های بیمار را به کار می‌گیرد.

    تحلیلگران مدرن دریافته‌اند که انواع خاصی از مقاومت‌ها، مانند آنهایی که منشأ مادرزادی یا ژنتیکی دارند یا ناشی از آسیب‌هایی هستند که در طول بلوغ فرد از زمان لقاح تا مراحل پیش کلامی زندگی تجربه می‌شوند، به تکنیک‌های کلاسیک طراحی‌شده برای هشیار کردن ناخودآگاه یا «رفع فراموشی» پاسخ نمی‌دهند، بلکه مداخلات متفاوتی را می‌طلبند.

    روانکاوی مدرن قامتی دیگر از روانکاوی

    روش تحلیلی مدرن برای تفسیر انگیزه‌های ناخودآگاه، بیش از هر چیز، برای کمک به بیمار در دستیابی به درک عاطفی از پویایی‌های خود در نظر گرفته شده است. یک بیمار این فرآیند را با این عبارات تعریف کرد: «فهمیدن آن در ذهنم به من کمکی نمی‌کند. باید آن را در درونم احساس کنم.»

    مقاومت‌های پیش‌کلامی در روانکاوی مدرن با تکنیک‌های مختلفی حل می‌شوند که ویژگی اصلی آنها فراهم کردن تجربه عاطفی برای بیمار است. این تکنیک‌ها از اواخر دهه ۴۰ میلادی به بعد در نوشته‌های این نویسنده و دیگر روانکاوان مدرن مستند شده‌اند و بر پایه نظریه‌ای عملی برای درمان شخصیت‌های پیش‌اودیپال شکل گرفته‌اند.

    این تکنیک‌ها شامل عملکرد تماس، پرسش‌های مبتنی بر ابژه، ارتباطات عاطفی، بازتاب‌های روانی همچون هم‌پوشانی و آینه‌سازی، تعبیرهای رشدی، مواجهه‌های هیجانی و واکنش‌های شبه‌سمی‌اند. عوامل گوناگون و درهم‌تنیده‌ای تعیین می‌کنند که چه زمان و به چه شیوه‌ای باید از هر یک از این تکنیک‌ها بهره گرفت؛ از جمله مرحله‌ی درمان، میزان پس‌رفت، ماهیت وضعیت انتقال و انتقال متقابل، نوع مقاومت موجود و میزان استحکام ایگو.

    اثربخشی این تکنیک‌ها به استفاده‌ی سنجیده و دقیق از آن‌ها بستگی دارد—چیزی که تنها از طریق تجربه‌ی فراوان تحت نظارت آموخته می‌شود—و در نهایت به استعداد درمانگر وابسته خواهد بود.

    تحلیل روانکاوی بیمارانی که مشکلاتشان از نقص‌های مادرزادی یا شکست‌های تجربیات بدوی ناشی می‌شود، چالشی بزرگ است چون نیازمند مداخلات خاصی است که به عمیق‌ترین لایه‌های حافظه ناخودآگاه بیمار برسد؛ حافظه‌ای که قابل بازیابی و بیان در زبان گفتاری نیست. این خاطرات در بدن، خلق‌وخوی خاص، رفتارها، رویاها، خیال‌ها یا فرافکنیهایی با کیفیت تقریبا توهمی نهفته‌اند.

    اینها باعث واکنش‌های مختلف متقابل در روانکاو می‌شوند که ممکن است تجربه‌های نامفهوم بیمار را بازتولید کند و واکنش‌هایی به روانکاو بدهد که قبلاً هرگز تجربه نکرده بود. از آنجایی که تجربه بدوی بیمار فرار است و گاهی حالت سورئال دارد، روانکاو باید آمادگی داشته باشد ایگو خود را به طور موقت کنار بگذارد تا بیمار را صرفا در سطح حسی-بدنی درک کند.

    مداخلات شهودی و اثرگذار

    برخی از این پدیده‌ها در نمونه‌هایی که در ادامه می‌آیند، آشکار می‌شوند؛ مواردی که در آن‌ها، پاسخ‌های روان‌کاو به اثرات درمانیِ پیش‌بینی‌ناپذیری منجر شده‌اند. این نمونه‌ها لحظات اوج تحلیل‌اند؛ موقعیت‌هایی نادر که در آن‌ها روان‌کاو، به‌واسطه‌ی شناخت عمیق و طولانی‌مدت از بیمار، به سطحی خاص از هم‌نوازی روانی با او دست یافته است.

    اگرچه چنین رویدادهای دراماتیکی گاه ممکن است خودبه‌خود و در مراحل آغازین درمان روی دهند—به‌ویژه نزد تحلیل‌گران باتجربه—اما در بیشتر موارد، این لحظات نتیجه‌ی فرایندی طولانی از کار تحلیلیِ پی‌گیرانه‌اند.

    مورد نخست مربوط به مردی است که پس از چند سال روان‌کاوی، در جلسه‌ای هم‌زمان با روز تولدش، از دردهای شدید شکمی شکایت داشت. در همان لحظه، این اندیشه در ذهنم شکل گرفت که شاید میان این دردها و دردهایی که مادرش هنگام زایمان او تجربه کرده بود، پیوندی وجود دارد. از آن‌جا که این اتفاق درست در سالروز تولدش رخ می‌داد، از او پرسیدم: «آیا این همان دردهایی است که مادرت هنگام تولدت داشت؟» هنوز جمله‌ام تمام نشده بود که بیمار گفت دردهایش ناپدید شده‌اند.

    همه چیزی که لازم بود، پرسشی بود که بر اساس یک حس شهودی و دانش من از بیمار مطرح شد و باعث تحریک تداعی شد که در ذهنم آمد. به عبارت دیگر، یک القای احساسی همراه با ترکیبی از عناصر مختلف الهام‌بخش مداخله من بود.

    مورد دوم مربوط به زنی است که به خاطر زندگی بسیار غیر متعارف و انجام انواع رفتارهای نادرست به روانکاوی مراجعه کرده بود: دزدی می‌کرد، دروغ می‌گفت، به مردم خیانت می‌کرد و به طور کلی به همه شکل‌های ممکن بدرفتاری داشت.او گفت که می‌خواهد درست رفتار کند و از من خواست که برای رفتار غیرعادی‌اش درمانش کنم. مثل مردی که بالاتر ذکر شد، او نیز چندین سال در روانکاوی بود و جلسه‌ای که به مناسبت تولدش برگزار شد، به او اختصاص داشت.

    اولین جمله‌اش این بود: «می‌دانی، من شوکه شده‌ام! امروز تولدم است و وقتی به سنم فکر کردم و زمان ازدواج مادرم و پدرم را مرور کردم، فهمیدم که من چند ماه قبل از ازدواج واقعی والدینم به دنیا آمده‌ام!» این اولین بار در زندگی‌اش بود که این حقایق را کنار هم گذاشته و آنچه قبل از تولدش رخ داده بود را برای من تعریف کرد.

    در دوران و جامعه‌ای که او از آن می‌آمد، بارداری‌اش بسیار نامتعارف بود — بارداری نامشروع. از او پرسیدم: «می‌خواهم بدانم آیا همین است که باعث می‌شود تو همیشه آن همه کارهای خلاف قاعده انجام دهی؟» از همان لحظه، تمام رفتارهای غیرعادی او متوقف شد. به نظر می‌رسد که دانش ناخودآگاه درباره بارداری «نامشروع» او به طور بیش از حد تعیین‌کننده‌ای بر شکل‌گیری شخصیت و انتخاب سبک زندگی‌اش تأثیر گذاشته بود.

    بینشی دیگر از روانکاوی مدرن

    مورد سوم به زنی مربوط می‌شود که به دلیل حملات شدید صرع به من مراجعه کرد. آزمایش‌ها، الگوهای غیرطبیعی امواج مغزی او را نشان دادند و تشخیص بیماری‌اش را تأیید کردند. از آن‌جا که همکارانم به علاقه‌ام در حوزه‌ی طب روان‌تنی آگاه بودند، او را برای درمان به من ارجاع دادند.

    پس از چند سال همکاری، او در یکی از جلسات گزارش داد که همان صبح دچار حمله‌ی صرع شده است. پرسیدم: «چطور اتفاق افتاد؟» او توضیح داد که شب قبل ماجرایی رخ داده بود که در واقع تکرار الگوی همیشگی چند سال گذشته‌اش بود. او پس از یک روز طولانی و خسته‌کننده از سر کار به خانه بازگشته و تنها می‌خواست بخوابد، اما شوهرش که در خانه کار می‌کرد، در پایان روز سرحال بود و میل جنسی داشت، نه خواب.

    بنابراین، آن‌ها به این ترتیب توافق کرده بودند که او اجازه دهد شوهرش در حالی که او خواب است، رابطه جنسی برقرار کند. او اضافه کرد که از این مسئله ناراضی نبود. اما در صبح پس از همان رابطه در حال خواب، حمله صرع برایش اتفاق افتاد.

    در همان لحظه‌ای که این داستان را شنیدم، یک بینش تقریباً آنی به دست آوردم. به بیمار گفتم: «ممکن است حمله صرع تو معادل ارگاسمِ تجربه‌نشده‌ات در حالی که خواب بودی باشد؟» وقتی این موضوع را درک کرد و با هم درباره‌اش صحبت کردیم، تصمیم گرفت دیگر هنگام خواب با شوهرش رابطه جنسی نداشته باشد. او می‌خواست بیدار باشد، از رابطه جنسی لذت ببرد و ارگاسم را تجربه کند. وقتی این کار را به طور مکرر انجام داد، صرع از بین رفت و الگوهای مغزی‌اش به حالت طبیعی برگشت.

    در هر سه مورد، وجه مشترک مداخله در نحوه‌ی به‌کارگیری انتقال متقابل از سوی روان‌کاو نهفته بود. روان‌کاو با تکیه بر احساسات، افکار، خیال‌پردازی‌ها، و دانشی که آگاهانه یا ناخودآگاه درباره‌ی بیمار داشت، در لحظه‌ای خاص و حساس، خود را با ناخودآگاه بیمار هم‌نوا کرد.

    در هر نمونه، مداخله به‌صورت طرح یک فرضیه ظاهر شد؛ فرضیه‌ای که در قالب سؤالی ساده و جست‌وجوگرانه بیان شد — نه تفسیر مستقیم. بیمار می‌توانست آزادانه پاسخ مثبت یا منفی بدهد، و همین پاسخ، تجربه‌ی روان‌کاو از او را غنی‌تر می‌کرد.

    بخش عمده‌ی کار روان‌کاوی مدرن، بر پرسش‌های پی‌درپی استوار است؛ پرسش‌هایی که همچون سایه‌ای هوشیار، مسیر ناخودآگاه بیمار را دنبال می‌کنند تا لایه‌لایه‌ی پنهان روان آشکار شود. در نهایت، بیمار در بازتاب صدای خود، با حقیقتی از خویشتن روبه‌رو می‌شود.

    اهداف روانکاوی مدرن

    روانکاو مدرن سعی می‌کند به بیمار کمک کند تا مقاومت‌هایی را پشت سر بگذارد که مانع طی کردن مسیر طولانی و سالم در مواجهه با نوسانات زندگی می‌شوند. اگر بیمار این مقاومت‌ها را حل نکند، ممکن است با تعارضات روان‌نژندی، روان‌پریشی، بیماری جسمی یا حتی خطر مرگ مواجه شود. با این حال، یک مشکل جدی وجود دارد: آیا روانکاو ممکن است در فرآیند کمک به بیمار، به او آسیب برساند؟ آیا وقتی بیمار مقاومت‌ها را پشت سر می‌گذارد، ممکن است بیماری‌های دیگری در او شکل بگیرد که در نهایت هدف روانکاوی مدرن را ناکام بگذارند؟

    نقاط کور تحلیل‌گر و پیامدهای آن

    گوینگر (1995) معتقد است که تحلیل‌گر گاهی نسبت به بروزهای کودکانه یا نارسیسیستیِ غرایز در بیمارانش دچار «نقاط کور» می‌شود. این ناآگاهی ممکن است از سرکوب چنین محتواهایی پس از پایان تحلیل شخصی خودش ناشی شود، یا به دلیل باقی‌ماندن بخش‌هایی حل‌نشده از تجربه‌ی کودکانه‌اش باشد.

    او تأکید می‌کند که این انسدادهای درونی در خودِ تحلیل‌گر می‌توانند پیامدهای آسیب‌زا داشته باشند. یکی از این پیامدها، به‌گفته‌ی او، «جسمانی‌سازی» (سوماتیزاسیون) است. بر این اساس می‌توان گفت: اگر تحلیل‌گر در مواجهه با تجربیات اولیه‌ی خود دچار انسداد باشد، توانایی رفع مقاومت‌هایی را از دست می‌دهد که برای پیشگیری از پیامدهای نامطلوب ـ از جمله بروز واکنش‌های روان‌تنی ـ ضروری‌اند.

    این موضوع به پژوهش‌های گسترده نیاز دارد. چگونه می‌توان مقاومت‌ها را به‌گونه‌ای حل کرد که موجب رشد بیمار شود، بی‌آن‌که به بیماری جسمی یا روان‌تنی بینجامد؟ آیا در برخی شرایط، حل مقاومت‌ها می‌تواند پیامدهای ناخواسته ایجاد کند؟ چگونه می‌توان از اثرات زیان‌بار، مانند بروز اختلالات روان‌تنی، پیشگیری کرد؟ و در نهایت، تحت چه شرایطی ممکن است حل مقاومت‌ها به رشدهایی منجر شود که هم‌زمان در بدن به شکل بیماری غیرقابل بازگشت ظاهر می‌شوند؟

    بین درمان و آسیب؛ خط باریک مداخله

    گاهی بیماران گزارش داده‌اند که از رابطه تحلیلی نتایج منفی داشته‌اند؛ آیا این حقیقت دارد یا تخیل است؟ چگونه می‌توان مطمئن بود که مداخلات روانکاوی مدرن عواقب زیان‌باری ندارند؟

    این پرسش‌ها افق گسترده‌ای برای پژوهش می‌گشایند. آیا لازم است همواره نوع مداخله، شیوه‌ی ارتباط و رفتار خود با بیمار را با دقت بررسی کنیم؟ در پزشکی، هرگونه انحراف از رویه‌ی استاندارد می‌تواند منجر به شکایت‌های قصور شود. آیا ممکن است روزی دریابیم که مداخلات روان‌کاوانه، هنگامی که کارکرد درمانی ندارند، در واقع نوعی قصور حرفه‌ای محسوب می‌شوند؟

    برخی بیماران گزارش داده‌اند که با وجود هشدارهای درمانگر، رفتارهای خودتخریبی مانند سیگار کشیدن، نوشیدن الکل یا پرخوری را ادامه داده‌اند. همچنین در مواردی، بیماران دچار حملات قلبی، رشد تومورهای سرطانی یا عفونت‌های سینوسی، تنفسی و پوستی شده‌اند. با این حال، در برخی روابط تحلیلی، درمانگران توانسته‌اند از بروز بیماری‌های جسمی و روانی پیشگیری کنند؛ اما روان‌کاوان کمتر به مواردی اشاره کرده‌اند که رابطه‌ی تحلیلی خود به بروز بیماری انجامیده است.

    یکی از متخصصان، مورد زنی را گزارش کرد که برای درمان اختلال پوستی شدید خود به او مراجعه کرده بود. این زن پیش‌تر چند سال تحت درمان روان‌پزشکی تحلیلی قرار داشت و در پایان درمان، بهبود نسبی و مشروطی یافته بود.

    روانکاوی مدرن الگوریتمی متفاوت از روانکاوی

    با این حال، مشکل تازه‌ای آشکار شد. زن توضیح داد که وقتی روان‌پزشک–تحلیلگرش شروع به تجویز داروی روان‌گردان با دوزهای افزاینده کرد، به‌شدت ناراحت شد. مصرف دارو او را افسرده کرد و توانایی‌اش برای کار کردن را از بین برد. اما این تنها بخشی از ماجرا بود. پزشک او را در آغاز درمان متقاعد کرده بود که تماس بدنی ملایمی با او برقرار کند؛ رفتاری که سرانجام به رابطه‌ی جنسی دهانی انجامید. پزشک ادعا می‌کرد این تماس بخشی ضروری از روند درمان است.

    وقتی بیمار نسبت به این رفتار دچار تردید شد، پزشک مجدداً دارو تجویز کرد. او در نهایت تصمیم گرفت مصرف دارو و ادامه‌ی درمان را متوقف کند. پس از این تصمیم، خود را در وضعیت بغرنجی یافت: با توقف رابطه‌ی جنسی، علائم پوستی‌اش دوباره بازگشت. او از این‌که واقعیت درمان را از شوهرش ــ مردی که مدعی بود دوستش دارد ــ پنهان کرده بود، احساس گناه می‌کرد. با این حال، نمی‌توانست وارد درمان جدیدی شود یا به آن پایبند بماند، زیرا تحلیل‌گر جدیدش صراحتاً اعلام کرده بود که در درمان او هیچ‌گونه ارضای جنسی در کار نخواهد بود؛ چیزی که بیمار باور داشت تنها راه رهایی‌اش از علائم جسمی است.

    این نمونه‌ای افراطی از مداخله‌ای است که شاید بهبود ظاهری ایجاد کرده، اما در اصل تجاوزی آشکار به مرزهای درمانی بوده است. در اینجا ضرورتی ندارد بدانیم آیا تحلیل‌گر بیمار را اغوا کرده یا خود فریب اغوای او را خورده است. نکته‌ی اصلی این است که تحلیل‌گران باید همچون بیماران خود، از ناخودآگاهشان آگاهی داشته باشند تا بتوانند رفتارشان را تنظیم کنند و اطمینان یابند که هر مداخله‌ای صرفاً در خدمت درمان است، نه در خدمت میل شخصی.

    آیا تحلیل‌گر می‌توانست با استفاده از کلمات، راهی برای درمان مشکل پوستی این زن پیدا کند؟

    بیماری که سال‌ها روان‌کاوی را تجربه کرده بود، برای مشاوره درباره‌ی نگرانی‌هایش نسبت به درمان مراجعه کرد. او اعتراف کرد که روان‌کاوش توانسته بود در حل مشکل اولیه‌اش ـ کنترل خشم نسبت به همسر و فرزندان ـ به او کمک کند.

    درمان از این نظر موفق بود که بیمار توانست با یادگیری خویشتن‌داری و رفتار مناسب، روابط خانوادگی‌اش را بهبود بخشد. او از روان‌کاوش احساس رضایت و قدردانی داشت.
    اما مشکل تازه‌ای پدید آمد: بیماری جسمی‌ای که کم‌کم جان او را تهدید می‌کرد.

    در این مرحله پرسش اصلی مطرح شد: آیا پیشرفت روانی او به بهای فرسودگی و آسیب جسمی تمام شده است؟

    بررسی‌های بعدی نشان داد که بیمار احساس نمی‌کرد تحلیل‌گرش او را واقعاً درک می‌کند یا از او حمایت عاطفی دارد. تحلیل‌گر به شکایاتش گوش نمی‌داد و نمی‌توانست انتقاد یا خشم او را تحمل کند.
    به نظر می‌رسید مقاومت بیمار به‌جای آن‌که تحلیل شود، سرکوب شده است. در نتیجه، مشکل خشم به شکلی سطحی و انضباطی حل شد، نه به‌صورت درمانی.

    در پایان، به بیمار پیشنهاد شد به درمان بازگردد و با بینشی که از گفت‌وگوهای اخیر به‌دست آورده بود، رابطه‌اش با تحلیل‌گر را بازسازی کند. او می‌توانست به تحلیل‌گرش کمک کند تا این بار، تحلیل‌گری مؤثرتر برای او باشد.

    زمانی که خشم، زندگی را نگه می‌دارد/نگاهی به پیچیدگی مداخلات تحلیلی در روان‌کاوی مدرن

    سال‌ها پیش با نوع متفاوتی از معضل روبه‌رو شدم. بیماری که سرطان پستان همراه با متاستاز داشت، از سوی انکولوژیستش خبر یافت که تنها شش ماه دیگر زنده خواهد بود. با این حال، پس از سه سال روان‌کاوی با من، او همچنان زنده و سالم بود. وقتی به پزشکش گفت: «من هنوز از سرطان نمرده‌ام و حالم خوب است»، انکولوژیست پاسخی نداشت و اظهار کرد که برای این وضعیت هیچ توضیح علمی ندارد.

    درمان او تنها شامل جلسات روزانه‌ای بود که در آن با خشم شدید و بی‌وقفه به من حمله می‌کرد؛ خشمی بی‌امان و تکرارشونده. هرچند او در این روند، ظاهراً پیشرفت می‌کرد یا دست‌کم مرگش را به تأخیر می‌انداخت، اما زندگی خانوادگی‌اش فرو می‌پاشید. همسرش نزد من آمد و گفت دیگر نمی‌تواند او را تحمل کند. زن از شوهر و فرزندانش خشمگین بود و مرد تصمیم به طلاق گرفته بود.

    وضعیت بحرانی جدی پدید آورد؛ زیرا بیمار در آستانه از دست دادن منبع اصلی حمایت عاطفی خود، یعنی خانواده‌اش، قرار داشت. برای جلوگیری از این فقدان، تلاش کردم فضای درمان را آرام‌تر و تسکین‌دهنده‌تر کنم. چند ماه بعد، او درگذشت.

    تجربه‌ی من با بیماران دیگر نیز همین الگو را نشان می‌دهد: ابراز خشم، گویی مرگ ناشی از سرطان را به تأخیر می‌اندازد، اما زمانی که بیماران خشم خود را فرو می‌گذارند، مرگ به‌سرعت فرا می‌رسد. در چنین مواردی، به نظر می‌رسد حضور گرم، ملایم و آرام تحلیل‌گر، به شکلی پارادوکسیکال، اثری سمی پیدا می‌کند.

    اگر بتوانیم تشخیص دهیم کدام مداخلات درمانی و کدام مداخلات سمی‌اند، می‌توانیم آگاهانه از مداخلات سمی پرهیز کنیم (هایدن، ۱۹۸۳).
    بنابراین، نیاز فوری به پژوهش درباره‌ی سمیت مداخلات روان‌شناختی وجود دارد. وقتی بدانیم چگونه از مداخلات سمی اجتناب کنیم، می‌توانیم همه‌ی مداخلات را در جهت کمک به رشد و پیشرفت بیمار هدایت کنیم.

    علم مداخلات درمانی، به‌ویژه آن دسته که برای حل مقاومت‌های درونی طراحی می‌شوند، هنوز در مرحله‌ی آغازین است. روان‌کاوی مدرن در خط مقدم پژوهش درباره‌ی مداخلات عاطفی و میزان اثربخشی آن‌ها قرار دارد. این حوزه باید مجموعه‌ای از مطالعات موردی فراهم کند تا نشان دهد هر نوع مداخله بر چه پویایی‌هایی اثر می‌گذارد. چنین مجموعه‌ای می‌تواند پایه‌ی علمی برای تدوین و تکرار مداخلات درمانی فراهم سازد.

    در فرایند روان‌کاوی مدرن، گاهی پسرفت (regression) موجب بروز دوباره‌ی نیازهای وابستگی دوران کودکی می‌شود.اگر این نیازها در روند درمان حل نشوند، ممکن است به شکل علائم جسمی ظاهر شوند. در اینجا می‌توان پرسید: تحقق نمادین (symbolic realization) تا چه حد برای حل مقاومت‌هایی که ریشه‌ی ساختاری یا رشدی دارند، ضرورت دارد؟وقتی بیمار بتواند «همه‌چیز را بگوید»، امید داریم که در پایان بتواند با صداقت بگوید: اکنون زندگی‌ای سالم، رضایت‌بخش و شاد دارم.

    سخن سردبیر

    در دهه‌های اخیر، روان‌کاوی مدرن مسیر تحول شگرفی را طی کرده است. رویکرد کلاسیک درمان را عمدتاً در آگاه کردن بیمار از انگیزه‌های ناخودآگاه می‌دید، اما روان‌کاوی مدرن محور درمان را بر سخن گفتن بیمار و دستیابی او به خودشناسی قرار داده است. این تحول، نقش فعال تحلیلگر در همراهی بیمار برای بیان کامل تجربیات و احساساتش را برجسته می‌کند.

    مقاله حاضر نشان می‌دهد تحلیلگر مدرن چگونه برانگیختگی‌های عاطفی و شناختی ناشی از تعامل با بیمار را مدیریت می‌کند و همزمان فرآیند دوسویه‌ای از مطالعه بیمار و بازتاب واکنش‌های خود را دنبال می‌کند. این نگاه نوین، روش‌های بالینی را غنی‌تر و درک ما از پیچیدگی‌های روان انسان را عمیق‌تر می‌کند.

    امید است این مقاله برای روانکاوان، دانشجویان روان‌کاوی و همه علاقه‌مندان به فرآیند درمان، الهام‌بخش و راهنمای عملی باشد.

    .

    https://pep-web.org/browse/MPSA/volumes/44?preview=MPSA.044.0148A

    [1] Dr. Spotnitz

    [2] Guignard

  • روشی در جنون: هیستری و اراده معطوف به قدرت

    روشی در جنون: هیستری و اراده معطوف به قدرت

    در آغاز فصلی درباره هیستری در کتاب «از تسلط تا تحلیل: نظریه‌های جنسیت در فمینیسم روان‌کاوانه[5]»، پاتریشیا الیوت[6] از جمله نیچه استفاده می‌کند: «حقیقت‌ها توهم‌هایی هستند که فراموش شده‌، توهم‌اند».

    این مقاله ارتباط میان هیستری و آثار نیچه را دنبال می‌کند. در این مقاله نشان داده خواهد شد که چگونه یک تفسیر لکانی از هیستری می‌تواند قرائت هایدگر از «اراده معطوف به قدرت» نیچه را روشن‌تر کند و چگونه این تفسیر می‌تواند ارزش و اهمیت هیستری برای روان‌کاوی و فلسفه را بهتر توضیح دهد. من نشان خواهم داد که گفتمان هیستری دارای «ارزشی برتر» نسبت به گفتمان ارباب/وسواس است، زیرا مطابق تعریف نیچه از هنر است؛ هنری که به ارتقای زندگی می‌پردازد، برخلاف دانش یا حقیقتِ ارباب که هدف آن حفظ زندگی است.

    این مقاله توضیح خواهد داد که چگونه گفتمان هیستری می‌تواند گفتمان ارباب را از طریق «اراده معطوف به قدرت» به گفتمان روانکاو[7] تبدیل کند. این امر حائز اهمیت است، زیرا هدف نهایی روان‌کاوی این است که «در پایان تحلیل، سوژه به جایگاه روانکاو منتقل شود». این هدف نهایی روان‌کاوی است، چرا که «برای لکان، گفتمان روانکاو ، انقلابی است، زیرا حقیقتِ سوژه (ناخودآگاه) را بیان می‌کند». در اصل، هدف این مقاله نشان دادن این است که «هیستری نباید به‌عنوان وضعیتی «غیرعادی» درک شود، بلکه باید به‌عنوان یک تجلی ممکن از رابطه رازآمیز سوژه با خودش دیده شود».

    هیستری و اراده معطوف به قدرت به‌عنوان ارزشی برای حفظ[8] و ارتقای[9] زندگی

    هایدگر در کتاب نیچه: اراده معطوف به قدرت تحت ‌عنوان دانش و متافیزیک[10] توضیح می‌دهد که «اراده معطوف به قدرت، ‘اصل یک ارزش‌گذاری جدید’ است» ([1]، ص. 15)، و تأکید می‌کند که واژه «ارزش» برای نیچه اهمیت ویژه‌ای دارد، که در زیر عنوان کتاب او ، اراده معطوف به قدرت: تلاشی برای بازارزشیابی همه ارزش‌ها[11] نیز مشهود است [2]. هایدگر می‌گوید که «ارزش» برای نیچه به معنای «شرایطی برای اینکه زندگی ‘زنده’ باشد» است ([1]، ص. 15). بنابراین، برای اینکه چیزی ارزشمند باشد، یعنی اینکه زندگی زنده باشد، زنده بودن زندگی، صرفاً «حفظ خود» نیست، بلکه در ارتقای خود و فراتر رفتن از خویش قرار دارد ([1]، ص. 15).

    این مقاله نشان خواهد داد که یک تفسیر لکانی از هیستری این تعریف از ارزشمندی را برآورده می‌کند، زیرا هیستری با نشان دادن کمبود در دیگری‌ِبزرگ/ارباب، زندگی را ارتقا می‌دهد. این هدف نهایی روان‌کاوی است که «در پایان تحلیل، سوژه(روانکاوی شونده/آنالیزان) به جایگاه روانکاو منتقل می‌شود» ([3]، ص. 122). این امر زمانی رخ می‌دهد که : «جابه جایی زمانی حل می‌شود که جایگاه روانکاو به‌عنوان ‘سوژه مفروض به دانایی’ رد شود» و «به‌طور ایده‌آل، در پایان تحلیل، سوژه هیستریک دانش نسبت داده شده به روانکاو در جایگاه دیگری‌ِبزرگ را پس می‌گیرد» ([3]، ص. 123). در نتیجه، این مقاله نشان خواهد داد که اگر هیستری ارزشمند است به دلیل آن است که زندگی را ارتقا می‌دهد و دارای همان ویژگی‌های اراده معطوف به قدرت در نظر نیچه است.[12]

    نیچه می‌گوید تنها ارزش‌هایی که به زندگی ارتقا می‌بخشند، ارزشمند هستند، زیرا ارتقای زندگی، ذات زندگی است و اراده معطوف به قدرت نیز بیانگر ذات زندگی است که «پشتیبان، پیش‌برنده، و بیدارکنندهِ ارتقای زندگی» است ([1]، ص. 16). این موضوع در هیستری دیده می‌شود، جایی که فرد «به‌طور دائمی هویت نمادین خود را زیر سؤال می‌برد» ([4]، ص. 115). هایدگر می‌گوید که ارتقا «درون و از طریق» زندگی رخ می‌دهد و «فراتر از خود» است ([1]، ص. 16) و این ارتقا در روان‌کاوی ضروری است، زیرا «پیشرفت در روان‌کاوی ممکن نیست مگر اینکه آنالیزان ـــ کسی که برای تحلیل آمده ـــ به وضعیت هیستری سوق داده شود» ([5]، ص. 27). هیستری به ارتقای زندگی ارزش می‌دهد و «امکاناتی بالاتر از خود را پیش روی خود می‌بیند و خود را به سوی چیزی که هنوز به آن دست نیافته، هدایت می‌کند» ([1]، ص. 16).

    هیستری «ناخودآگاهِ در عمل» است ([6]، ص. 155) که به عنوان «فراتر از خود» عمل می‌کند، زیرا آنالیزان روان‌کاوی شده «به سوی چیزی که هنوز به دست نیامده» پیش می‌رود. این ارتقا زمانی رخ می‌دهد که آنالیزانِ هیستریک، ارباب/روان‌کاو (سوژه مفروض به دانایی) را برای آنکه درباره زندگی او دانشی ارائه دهد زیر سوال می‌برد ([7]، ص. 38). این پرسشگری، زمانی که آنالیزان برای آنکه پاسخ کافی دریافت کند ، کمبود در دیگری را آشکار می‌کند زندگی را ارتقا می‌دهد.

    براچر[13] این رفتار هیستریک را توضیح می‌دهد و می‌گوید: «طبق الگوی لکان، S1 در گفتمان هیستریک در سوی دریافت‌کننده قرار دارد، که دعوت می‌شود تا به پیام سوژه هیستریک با ارائه دال ارباب (S1)، پاسخ امنی بدهد که اضطراب را کاهش داده و حس هویت پایدار، معنادار، و محترمانه‌ای را فراهم کند» ([8]، ص. 123). براچر ادامه می‌دهد: «اگرچه چنین پاسخ‌هایی آرامش‌بخش هستند اما هیستریک‌ همچنان در ازخودبیگانگی می‌ماند، زیرا دال‌های ارباب را از دیگران می‌طلبد و خود قادر به تولید چنین دال‌هایی نیست».

    اگرچه هیستریک موفق نمی‌شود از ارباب/روان‌کاو دالی بیابد که هویت او را تماما به کلام بیاورد، اما این روند پرسشگری هیستریک از ارباب/روان‌کاو مسیری ضروری است تا آنالیزان بتواند دال‌های ارباب خود را ایجاد کند و به جای طلب آن‌ها از ارباب/روان‌کاو، خود آن‌ها را بسازد. به همین دلیل، تعدادی از مفسرین گفته‌اند: «باید گفتار سوژه را به حالت هیستریک سوق دهید، آن را به سوی ظهور دانش ناخودآگاه هدف بگیرید» ([9]، ص. 185) و «این مداخلات برای ایجاد حالت هیستریک در سوژه طراحی شده‌اند تا جهت تحلیل بیشتر به سمت حقیقت آنالیزان روان‌کاوی شده باشد» ([10]، ص. 75) و در نهایت لکان می‌گوید: «چیزی که روان‌کاو به عنوان تجربه تحلیلی برقرار می‌کند را می‌توان به‌طور ساده این چنین بیان کرد که ـــ هیستریک کردن گفتمان است» ([7]، ص. 33).

    به نیچه بازگردیم ، هایدگر می‌گوید که برای ارتقای زندگی با اراده معطوف به قدرت باید «نگاهی به آینده و ورای دامنه و نگاه به چیزی بالاتر» داشت ([1]، ص. 16). هیستری این «نگاه به آینده و ورای دامنه ، چیزی بالاتر» را زمانی نشان می‌دهد که آنالیزان روان‌کاوی شده ، ارباب/روان‌کاو را «تا جایی که ناکام شود» زیر سؤال می‌برد ([11]، ص. 47). وقتی این اتفاق می‌افتد، هیستریک کمبود در دیگری‌ِبزرگ که قادر به ارائه پاسخی قانع‌کننده نیست را آشکار می‌کند.

    این امر مهم است، زیرا با کشف کمبود در دیگری، آنالیزان می‌تواند از این «نگاهِ به آینده»، دال‌های ارباب «واقعی» خود را ایجاد کند. این هدف نهایی روان‌کاوی است، جایی که «در پایان تحلیل، سوژه به جایگاه روان‌کاو منتقل می‌شود» ([3]، ص. 122). این امر زمانی رخ می‌دهد که « جایگاه روان‌کاو به عنوان سوژه مفروض به دانایی رد شود» و «به‌طور ایده‌آل، در پایان تحلیل، هیستریک دانشی که به روان‌کاو در جایگاه دیگری بزرگ نسبت داده است را بازپس می‌گیرد» ([3]، ص. 123).

    نیچه همچنین می‌گوید که اراده معطوف به قدرت؛ اصلی، برای ارزش‌گذاری جدید است و هایدگر توضیح می‌دهد این امر بدین معناست که اراده معطوف به قدرت ارزش‌های جدیدی را برای ارتقای زندگی تعیین می‌کند. این بدین معناست که در هیستری، آنالیزان روان‌کاوی شده باید کمبود در دیگری را آشکار کند تا ارزش‌های جدیدی برای ارتقای زندگی تعیین کند. این امر از طریق «تقاضا برای شناخت از آنچه هست و خواسته او چیست» ([12]، ص. 306) از ارباب/روان‌کاو محقق می‌شود. «اما به دلیل ناممکن بودن برآورده‌سازی این خواسته، پاسخی که ارباب ارائه می‌دهد همواره اشتباه یا ناکافی است» ([12]، ص. 306).

    در نتیجه، ارزش‌های جدید برای ارتقای زندگی زمانی برقرار می‌شوند که آنالیزان روان‌کاوی شده ناممکن بودن تلاش ارباب/روان‌کاو برای ارائه دال‌هایی برای «هویتی پایدار، معنادار و محترمانه» را کشف کند ([8]، ص. 123). این لحظه‌ای است که آنالیزان از این پرسش رهایی می‌یابد ـــ یعنی هنگامی که موجودیت خود را به عنوان چیزی غیرقابل‌توجیه توسط دیگری‌ِبزرگ می‌پذیرد» ([13]، ص. 113).

    حال که نیچه می‌گوید ذات زندگی در ارتقا یافتن است، ارزش‌هایی که هدفشان حفظ بقا باشند، ذات کامل زندگی را محدود و انکار می‌کنند. بنابراین، بدون اینکه آنالیزان به طور قاطع «موضع اتخاذ شده و اراده‌ای که روی به سوی شناخت اساسی» به حکمت شادان دارد را بپذیرد ([14]، ص. 20)، نمی‌تواند شکست ارباب (سوژه مفروض به دانایی) را کشف کند. در نتیجه، آنالیزان باید به «هیستری‌سازی دائم ـــ پرسشگری هیستریک ـــ از شخصیت هژمونیک ارباب» مشغول شود ([15]، ص. 51). آنالیزان با نگاه به ارباب/روان‌کاو برای کسب دال‌های ارباب، نمی‌تواند بر آخرین انسان یا خود کوتوله (رجوع کنید به [16]) غلبه کند و ذات زندگی را انکار و محدود می‌کند.

    در عوض، آنالیزان باید آشکار سازد که «نه تنها که سوژگی خط خورده شده ارباب (از S1 به $) نمایان می‌شود»، بلکه همچنین که «ذات سوژه ــ son être du sujet ــ در جایگاه کمبود دیگری قرار دارد، جایی که دیگری پاسخی به ما نمی‌دهد. آنالیزان این حقیقت را تجربه کرده که سوژه، «پاسخی از امر واقع[14]» است و نه «پاسخی از دیگری» ([17]، ص. 10).

    در نتیجه، اگر آنالیزان زندگی را تنها به‌عنوان بقا بفهمد و هدفش کشف کمبود در دیگری نباشد، ارزش‌های گذشته زندگی نیازمند «بازارزشیابی همه ارزش‌ها» از طریق «یک ارزش‌گذاری جدید» هستند ([1]، ص. 17) تا ارزش‌ها را در هماهنگی با ذات زندگی به مثابه ارتقا قرار دهند. این بازارزشیابی ارزش‌ها در «لحظه[15]» دروازه‌ای از کتاب چنین گفت زرتشت نیچه اتفاق می‌افتد (رجوع کنید به [16]). مسیری که به عقب برمی‌گردد، نماد گذشته است که آنالیزان به ارباب/روان‌کاو به‌عنوان «پاسخ دیگری» نگاه می‌کند، در مقایسه با مسیری که به جلو می‌رود و نماد آینده است، جایی که آنالیزان کمبود در دیگری را کشف می‌کند، یا سوژه را به‌عنوان «پاسخی از امر واقع» می‌بیند، جایی که «دیگری‌ِبزرگ پاسخی به ما نمی‌دهد» ([17]، ص. 10).

    دانش و حقیقت به‌عنوان اراده معطوف به قدرت در هیستری

    برای درک بیشتر معنای اراده معطوف به قدرت، مهم است که توجه کنیم نیچه می‌گوید: «این جهان اراده معطوف به قدرت است—و نه هیچ چیز دیگر! و خود شما این اراده معطوف به قدرت هستید—و  نه هیچ چیز دیگر!» ([1]، ص. 18). بدین ترتیب، هایدگر نتیجه‌گیری می‌کند که «تعریف نیچه از موجودات[16] به‌طور کلی، چنین است: زندگی اراده معطوف به قدرت است» ([1]، ص. 18). بنابراین، هایدگر بیان می‌کند که اگر اراده معطوف به قدرت ،موجودات یا زندگی را به‌طور کلی تعیین می‌کند، باید در هر حوزه‌ای از موجودات حاضر باشد — مانند علم، هنر و «در دانش به‌طور کلی» ([1]، ص. 18) و بنابراین از طریق بررسی این حوزه‌ها از موجودات، اراده معطوف به قدرت قابل شناسایی خواهد بود.

    به همین ترتیب، اگر دانش و حقیقت نمونه‌ای از اراده معطوف به قدرت هستند، مهم است که بپرسیم دانش و حقیقت برای نیچه چه هستند. هایدگر می‌گوید نیچه بیان می‌کند که حقیقت «توهم[17]» است؛ اما اگر حقیقت توهم باشد و بالاترین ارزش، ارتقای زندگی باشد، حقیقت نمی‌تواند بالاترین ارزش برای زندگی باشد. در نتیجه، باید ارزشی بالاتر در زندگی وجود داشته باشد که ارتقای زندگی را فراهم کند و تفکر نیچه این را وقتی که می‌گوید «هنر از حقیقت بیشتر ارزش دارد» ([1]، ص. 25) منعکس می‌کند. نیچه می‌گوید هنر ارزشی بالاتر از حقیقت دارد زیرا به زندگی و امکان ارتقای آن ارزش می‌دهد و بنابراین «ما هنر را داریم تا از حقیقت نمیریم» ([1]، ص. 25).

    قبلاً در این مقاله به‌طور مختصر اشاره کردم که تفسیر لکان از هیستری به نظر می‌رسد ویژگی‌های مشابهی با اراده معطوف به قدرت دارد زیرا زندگی را ارتقا می‌دهد. حالا من نشان داده‌ام که هایدگر توضیح داده است که نیچه می‌گوید هنر ارزشی بالاتر از حقیقت دارد زیرا زندگی را ارتقا می‌دهد. بنابراین، به دلیل اینکه هنر زندگی را ارتقا می‌دهد، هیستری نیز می‌تواند به‌عنوان هنر مورد بررسی و درک قرار گیرد.

    به‌عنوان مثال، هیستری نشان می‌دهد که به‌طور ضمنی به هنر بیشتر از حقیقت ارزش می‌دهد، در «کیس معروف دورا که در بسیاری از جنبه‌ها نقش الگو را در نظریه هیستری فروید ایفا می‌کند» ([18]) ، به‌طور قاطع مداخلات فروید را رد می‌کند و بدین طریق ،ناتوانی دانش فروید را نمایان می‌سازد. در این زمینه، لکان می‌گوید : فرد هیستریک حقیقتی در ارباب را نشان میدهد که خودش آن را وضع کرده است ، یعنی اینکه ارباب از نظر ساختاری کم و ناکافی است» ([19]، ص. 122).

    این مثال نشان می‌دهد که دورا هنر را بیشتر از حقیقت ، با رد مداوم دانش یا «حقیقت» از سوی فروید ارزش گذاری می‌کند. دورا به‌عنوان یک هیستریک «احساس می‌کند چیزی باقی‌مانده که باید گفته شود که در برابر هر سخنی مقاومت می‌کند» ([20]، ص. 193) و بنابراین هنر را ارزش می‌دهد «تا از حقیقت»ِ فروید نمیرد. من پس از روشن شدن معنای «حقیقت» برای نیچه در ارتباط با هیستری، به توضیح هیستری به‌عنوان هنر بازخواهم گشت.

    برای درک اراده معطوف به قدرت به‌عنوان هنر، هایدگر می‌گوید ابتدا باید معنای دانش و حقیقت نزد نیچه روشن شود. هایدگر می‌گوید دانش معمولاً به‌عنوان دارا بودن آنچه که حقیقت دارد در نظر گرفته می‌شود و بنابراین حقیقت برای دانش اساسی است. او بر آنچه نیچه در مورد حقیقت می‌گوید تأمل می‌کند و درمی‌یابد که «حقیقت یک ‘توهم’ است» ([1]، ص. 26). این باور نیچه همچنین در ویژگی‌های هیستری یافت می‌شود.

    هیستری این موضوع را می‌شناسد که «حقیقت یک توهم است» و بیمار هیستریک این را با جستجو برای یافتن اربابی که قرار است «دیگری خط نخورده باشد» ([21]، ص. 96) نشان می‌دهد. پس از آن، آنالیزان هیستریک «کوشش می‌کند که کمبود را در قالب میل[18] دیگری به خود حفظ کند» ([21]، ص. 96) تا نشان دهد که «حقیقت یک توهم است». فرد هیستریک این کار را با نشان دادن شکست ارباب انجام می‌دهد، که « می‌تواند بر او حکومت کند. هیستری حکمرانی و روانکاو حکومت نمی‌کند» ([7]، ص. 129). تامسیک[19] این موضوع را به‌خوبی خلاصه می‌کند که «فرد هیستریک می‌خواهد اربابِ ارباب و بنابراین یک ارباب واقعی باشد!» ([11]، ص. 127).

    فرد هیستریک با حکمرانی بر دانش یا حقیقتِ ارباب به‌عنوان موضوعِ میلِ ارباب نشان می‌دهد که «حقیقت یک توهم است». فرد هیستریک با آشکار کردن «کمبود دانش در دیگری، زیرا او هرگز از پاسخ‌هایی که دیگری به او می‌دهد راضی نمی‌شود» نشان می‌دهد که «حقیقت یک توهم است» ([22]، ص. 7). هیستری همچنین کمبود در ارباب را به طریق دیگری نشان می‌دهد ، با «تحریک میل در دیگری، فرد هیستریک از موقعیت موضوعِ میل عقب‌نشینی می‌کند و دیگری را مجبور می‌کند تا او را به‌عنوان موضوعِ دست نیافتنیِ میلِ خود بشناسد.

    جذابیت بیمار هیستریک در فریفتن دیگری از طریق ظاهر شدن بدین شکل نهفته است که خود را ابتدا به عنوان موضوع میل پیشنهاد می‌کند در حالی که هم‌زمان از اینکه موضوعی باشد که میلی را که تحریک کرده است برطرف کند، امتناع می‌کند» ([3]، ص. 123). این دوباره نشان می‌دهد که «حقیقت یک توهم است»، زیرا وقتی که ارباب «به پرسش ‘من چه هستم؟’ با ‘تو این هستی’ پاسخ می‌دهد، جست‌وجوی موضوع را به یک موضوع محدود کاهش می‌دهد. اما هیچ پاسخی نمی‌تواند پرسش فرد هیستریک را حل کند» ([23]، ص. 58). فرد هیستریک نشان می‌دهد که دانش/حقیقتِ ارباب از طریق نارضایتی دائمی او از پاسخ‌های ارباب ، یک توهم است.

    عقلانیت هیستری و دسته‌بندی ها(مقولات)[20] 

    در ادامه، مهم است که نقش عقل را در هیستری بشناسیم. هایدگر می‌گوید که عقل موجودات را به عنوان موجودات ، از جنبه‌های مختلف می‌فهمد: حال به عنوان موجوداتی با چنین و چنان ویژگی، یعنی از نظر سرشت آنها (کیفیت، پویون[21])، یا به عنوان موجوداتی که به این‌گونه و به آن‌گونه گسترش یافته‌اند یا در اندازه خاصی (کمیت، پوزون[22])، یا به عنوان موجوداتی که با دیگران به این شکل و آن شکل مرتبط هستند (رابطه، پروس تی[23]) ([1]، ص. 49). دسته‌بندی‌های عقلانی تعیین می‌کنند که یک موجود چیست و به همین ترتیب توانایی آنالیزان را برای کشف فقدان در دیگری مشخص می‌کنند.

    آنالیزان می‌تواند این فقدان را از طریق گفتار هیستریک شناسایی کند. هیستریک «دیگری را به عنوان ارباب خطاب می‌کند، به عنوان کسی که فرض می‌شود می‌داند و درخواست پاسخی از حقیقت وجودی خود را دارد. این درخواست برای آن “دال ارباب[24]” است که ممکن است مشکل معنا و هویت را برطرف کند» ([24]، ص. 106). اویر[25] می‌گوید «فقط با یک سوال هیستریک است که روان‌کاوی می‌تواند آغاز شود» ([25]، ص. 126) و این زمانی رخ می‌دهد که هیستریک «شروع به شک و تردید و پرسش می‌کند که آیا واحد های دلالت کننده نظم نمادین میتوانند ضمانت مناسبی برای شکل گیری هویت فراهم کنند یا خیر » ([26]، ص. 260).

    هیستریک شکاف بین واقعیت و نظم نمادین را درک می‌کند و به همین دلیل «سوژه شروع به پرسش یا احساس نارضایتی از هویت نمادین خود می‌کند» ([27]، ص. 35). این موضوع توسط سی‌کوس[26] و کلمنت[27] توصیف شده است که می‌گویند «هیستری به‌طور ضروری عنصری است که ترتیبات را مختل می‌کند» ([28]، ص. 156) و این “چالش فرد هیستریک با ارباب (S1) است، و تلاش او در نهایت به شکل گیری دانش منتهی می‌شود، S2” ([29]، ص. 101).

     هیستریک «فردی را می‌جوید که از میل به دانش برانگیخته شده باشد» ([23]، ص. 58) زیرا هیستریک بر این باور است که ارباب می‌تواند «پاسخ‌های درستی را ارائه دهد و به این ترتیب او را از درد دو نیمه شدن» ([30]، ص. 122) بین جهان نمادین و واقعیت آزاد کند. ژیژک این گونه توضیح می‌دهد که «سوژه هیستریک که بی‌وقفه دانش ارباب را بررسی می‌کند، شیوه ظهور دانش جدید است» ([31]، ص. 125). فینک همچنین استدلال می‌کند که «هیستریک از دانش لذت می‌برد. دانش شاید در گفتار هیستریک بیشتر از هر جای دیگر اروتیک باشد» ([32]، ص. 133) و این می‌تواند سوالات بی‌وقفه و طبیعت سیری‌ناپذیر هیستری را توضیح دهد.

    از طریق  فرآیند سوال کردن از ارباب و ناکافی بودن، “آزاد کردن او از درد دو نیمه شدن” بین ساحت نمادین و واقعیت، «هیستری به نیروی واقعی در پشت توسعه نظریات پزشکی، روانپزشکی و روان‌کاوی در مورد هیستری تبدیل شده است» ([32]، ص. 134). این منجر به این گفته سولر[28] شده است که «انگیزه هیستریک در قلب جستجو برای دانشی که از آن علم به وجود آمده است قرار دارد» ([33]، ص. 12).

    این تولید دانش از طریق گفتمان[29] هیستریک می‌تواند در سه نکته که یک فرآیند دایره‌ای هستند خلاصه شود. این سه جنبه عبارتند از: “(i) درخواست پاسخ، هیستری دانش تولید می‌کند؛ (ii) پاسخ به سمپتوم[30]، دانش مشخص می‌کند که هیستریک چه چیزی است (یک جادوگر، یک قدیس، یک بیمار، یک سوژه)؛ (iii) هیچ پاسخی سوال هیستریک را حل نمی‌کند؛ تمام پاسخ‌ها در تسلط بر موضوع خود شکست می‌خورند، هیچ‌کدام نمی‌توانند هیستری را خاموش کنند” ([34]، ص. 85).

    از طریق  فرآیند سوالات هیستریک از ارباب و تولید دانش ناشی از آن، آنالیزان می‌تواند فقدان در دیگری را کشف کند تا «از میان پیچیدگی‌های دروغ‌هایی که آنها را احاطه کرده‌اند عبور کند و بتواند حقیقت وضعیت خود و آنچه را که خود برای گرفتار نگه داشتن خود انجام می‌دهد، بیان کند» ([5]، ص. 27). سوالات هیستریک و تولید دانش، و همچنین شکست این دانش در تسلط بر موضوع خود، همگی از دسته‌بندی‌های عقلانی استفاده می‌کنند. دسته‌بندی‌های عقلانی وجود را و به همین ترتیب توانایی آنالیزان را برای کشف فقدان در دیگری تعیین می‌کنند – که قادر به ارائه “دالی که انصاف را در حق امر واقع رعایت کند” نمی‌باشد ([8]، ص. 7).

    نیچه زمانی که به عقل اشاره می‌کند می‌گوید: « اعتماد به عقل و دسته‌بندی‌های آن، در دیالکتیک، بنابراین ارزیابی ارزشی منطق، تنها مفید بودن آن برای زندگی را ثابت می‌کند، که از طریق تجربه اثبات می‌شود — نه حقیقت آن را» ([1]، ص. 50). در این بیان، نیچه می‌گوید که دانش عقلانی از موجودات حقیقت آنها را ثابت نمی‌کند بلکه تنها مفید بودن آنها را برای زندگی به عنوان ارزیابی‌های ارزشی برای حفظ و رشد زندگی ثابت می‌کند.

    این امر در هیستریک نیز منعکس می‌شود که می‌تواند از دسته‌بندی‌های عقلانی برای کشف فقدان در دیگری استفاده کند. هیستریک به‌طور ضمنی می‌شناسد که استفاده از عقل و دسته‌بندی‌های آن حقیقت آنها را ثابت نمی‌کند بلکه تنها “مفید بودن آنها برای زندگی” را نشان می‌دهد. هیستریک از ارباب سوال می‌کند تا دانش تولید کند و هیستریک به‌طور ناخودآگاه این امر را می‌شناسد که پاسخ‌های ارباب، حقیقت آنها را ثابت نمی‌کند، بلکه تنها به حفظ، تقویت و “مفید بودن برای زندگی” مربوط می‌شود. دانش تولید شده توسط ارباب از سوالات هیستریک حقیقت ندارد، بلکه برای هیستریک “مفید” است تا فقدان در دیگری را کشف کند.  با وجود اینکه نیچه گفته است که حقیقت بالاترین ارزش برای زندگی نیست، او می‌گوید حقیقت «پیش‌نیاز برای هر موجود زنده و زندگی آن است» ([1]، ص. 54)

    بنابراین حقیقت باید حضور داشته باشد تا آنچه زنده است، زندگی کند و بقا یابد. از این رو، مفهوم حقیقت در اندیشه نیچه منجر به درک این می‌شود که حقیقت یک ارزش ضروری برای زندگی است و این می‌تواند با کمک هیستری توضیح داده شود. هیستریک نشان می‌دهد که هرچند حقیقت ممکن است بالاترین ارزش برای زندگی نباشد، اما یک ارزش ضروری است زیرا به آنالیزان این امکان را می‌دهد که فقدان در دیگری را کشف کند. این کشف از طریق شناسایی ناتوانی ارباب در پر کردن شکاف بین ساحت نمادین و واقع به‌دست می‌آید، و از این رو قادر به ارائه پاسخی به سوال هیستریک نیست.

    وقتی این اتفاق می‌افتد، “روانکاو فانتزی اساسی ($ ♦ a) را که علت میل سوژه است، آشکار می‌کند” ([35]، ص. 142). زمانی که آنالیزان ناتوانی ارباب در پاسخ دادن به سوال هیستریک را کشف می‌کند، ” با فرض اینکه میل او هیچ پشتیبانی از سوی دیگری‌ِبزرگ ندارد، یعنی تایید میل او تنها توسط خودش ممکن است ، آنالیزان به روانکاو تبدیل می‌شود. و از انجایی که این واژگونی نشانه جهت‌گیری ،تعریف‌کننده سائق[31] است، می‌توان گفت (همانطور که لکان می‌گوید) آنچه در پایان روان‌کاوی رخ می‌دهد، گذار از میل[32] به سائق[33] است” ([36]، ص. 66). به عبارت دیگر، آنالیزان باید «خود را به‌عنوان یک سوژه خط خورده شناسایی کند که از سوی دیگری‌ِبزرگ از مقدار مشخصی از ژوئیسانس[34] منع شده است» ([35]، ص. 143).

     دنیای واقعی[35] و ظاهری[36]

    هایدگر با ارجاع به دنیای واقعی و ظاهری از تاریخ فلسفه، توضیح می‌دهد که چرا نیچه هنر را بالاتر از حقیقت می‌داند، که این موضوع همچنین می‌تواند در تبیین هیستری به ما کمک کند. او توضیح می‌دهد که فلسفه به‌طور سنتی دنیای واقعی را به‌عنوان آنچه حقیقت دارد و دنیای ظاهری را به‌عنوان آنچه نادرست است در نظر گرفته است. هایدگر تفاوت بین دنیای واقعی و ظاهری را به‌عنوان آنچه وجود دارد و آنچه وجود ندارد توضیح می‌دهد؛ چیزی زمانی وجود دارد که “حاضر است و در این حضور ثباتِ پایدار دارد” ([1]، ص. 59).

    این نکته مهم است زیرا دنیای واقعی همان چیزی است که فرد هیستریک آن را زیر سوال می‌برد. هیستری در مورد دنیای واقعی ارباب “مدام در درون خود پاره‌پاره و پر از شک است” ([30]، ص. 121). ژیژک این شک هیستریک را در مورد دنیای واقعی با این گفته برجسته می‌کند: «آنچه موقعیت اصلی ذهنی یک هیستری را توصیف می‌کند (و باید به‌خاطر داشت که برای لکان، وضعیت سوژه به‌طور کلی هیستریک است) دقیقاً همان پرسش‌گری بی‌پایان است» ([31]، ص. 49).

    هایدگر بیان می‌کند که چیزی در دنیای واقعی حقیقت دارد؛ از آنجایی که «هرگز نمی‌توان آن را حذف کرد، چیزی که استوار می‌ماند و در برابر هر حمله‌ای مقاومت می‌کند و هر حادثه‌ای را پشت سر می‌گذارد. هستی موجودات به معنای حضور دائمی است» ([1]، ص. 60). بنابراین، هایدگر می‌گوید آنچه در دنیای واقعی حقیقت دارد، به فرد امکان می‌دهد که جای پایی بیابد، زیرا «همیشه و به‌درستی می‌توان به آن به‌عنوان چیزی ثابت که از خود عقب‌نشینی نمی‌کند چنگ زد » ([1]، ص. 60). در مقابل، دنیای ظاهری چیزی است که وجود ندارد، تغییر می‌کند و پایدار یا ثابت نیست. دنیای واقعی و ظاهری براساس ارزش‌ آنها تعیین می‌شوند و هایدگر می‌گوید دنیای واقعی به‌طور سنتی به‌عنوان ارزش بالاتری نسبت به دنیای ظاهری ترجیح داده شده است.

    هایدگر توضیح می‌دهد که ارزش‌های دنیای واقعی و ظاهری براساس آنچه ارزشمند است تعیین می‌شود و قبلاً بیان شده است که نیچه می‌گوید چیزی زمانی ارزشمند است که به حفظ و ارتقا زندگی کمک کند. هایدگر می‌گوید دنیای واقعی که ثابت، دائمی و پایدار است، به‌عنوان ارزشی برای زندگی در نظر گرفته می‌شود زیرا “برای تأمین ثبات خودِ زندگی ضروری است” ([1]، ص. 63).

    با این حال، اگر جهان به‌طور دائم بی‌ثبات و در حال تغییر باشد، دنیای واقعی که به‌عنوان چیزی ثابت و تغییرناپذیر در نظر گرفته می‌شود، به معنای منجمد کردن دنیای در حال تغییر خواهد بود و “در برابر آنچه در حال شدن است، چنین تثبیتی نامناسب و صرفاً یک تحریف خواهد بود” ([1]، ص. 63). بنابراین، دنیای واقعی که به‌عنوان ثبات تغییرناپذیر در نظر گرفته می‌شود، حقیقت نخواهد بود، زیرا شامل فرایندِ شدن دنیای واقعی نمی‌شود. این امر توضیح می‌دهد که چرا فرد هیستریک دنیای واقعی یا دانش ارباب را زیر سؤال می‌برد.

    هیستریک این حس را دارد که دنیای واقعی، فرایندِ شدنِ[37](صیرورت) جهان را تحریف می‌کند. شک هیستریک در مورد دنیای واقعی جایی نشان داده می‌شود که “در مورد هر موضوعی ، تجربه‌اش این است که ‘این آن است’” ([37]، ص. 255). دنیای واقعی همچنین زمانی در هیستری رد می‌شود که “سوژه دستور نمادین اعطا شده به خود را در ‘جهان نمادین’ رد می‌کند. شروع به پرسش در مورد اقتدار نمادین دال ارباب می‌کند” ([38]، ص. 118).

    در نهایت، این امر نیز توضیح می‌دهد که چرا سی‌کوس[38] و کلمان[39] می‌گویند «هیستری به‌طور ضروری عنصری است که ترتیبات[40] را مختل می‌کند؛ هرکجا که باشد، همه کسانی را که می‌خواهند خود را وضع کنند و چیزی را که قرار است کار کند و تکرار شود، برپا سازند، تکان می‌دهد. بسیار دشوار است که جلوی این فردی که شما را در آرامش نمی‌گذارد، و جنگ دائمی علیه شما به‌راه می‌اندازد، بگیرید» ([28]، ص. 156). هیستریک درک می‌کند که “آن ‘چیز واقعی’ پشت نقاب آداب اجتماعی ، پوچ و فقط یک سراب است” ([39]، ص. 260) و بنابراین از تحریف دانش ارباب از “دنیای واقعی” راضی نمی‌شود.

    در نتیجه، هیستریک دانش ارباب را به چالش می‌کشد تا تلاش کند ” دالی پیدا کند که انصاف را در حق واقعیت رعایت کند” ([8]، ص. 7).این جستجو برای دلالت واقعیت غیرممکن است و به همین دلیل است که پایان تحلیل زمانی است که «آنالیزان می‌فهمد که ‘دیگری‌ِبزرگ ناقص است، موضوع از دیگری‌ِبزرگ جدا و دیگری‌ِبزرگ پاسخ نهایی ای برای آن ندارد’» ([40]، ص. 79) یا از طریق”پذیرش ‘کمبود دیگری’ یا فقدان ذاتی دیگری” ([41]، ص. 35).

     این موضوع نشان می‌دهد که تعریف “حقیقت” بر اساس دنیای واقعی یعنی آنچه ثابت است، در این صورت خطا یا “توهم” خواهد بود زیرا محدود به تثبیت حقیقت موجودات است. هیستریک این “توهم” را حس می‌کند زیرا “هیستری ناخودآگاهِ در عمل است” و “این کار، این تمرین که ناخودآگاه به عمل در می‌آورد ، ارباب را به چالش می‌کشد تا دانش تولید کند” ([42]، ص. 126). هیستری به معنای شناسایی تحریف دنیای “واقعی” است و “سوژه از دیگری‌ِبزرگ می‌خواهد تا توضیح دهد، دلایلی بیاورد و این دنیای واقعی را توجیه کند” ([43]، ص. 130). هیستری به معنای شناسایی توهم دنیای “واقعی” است با پافشاری “بر این واقعیت که، در پس تلاش های ارباب برای ایجاد یک تفاوت ثابت و متقارن، همچنان یک تضاد حل‌نشده و غیرقابل حل باقی می‌ماند” ([43]، ص. 130).

    این موضوع به نتیجه‌گیری در مورد هیستری که توسط اولیویه[41] مطرح شده، شباهت خارق‌العاده‌ای دارد. اولیویه همچنین با الیوت[42] [44] (که در مقدمه از او یاد کردم) هم راستا است، زیرا هر دو تاکید می‌کنند که هیستری شامل شناسایی توهم حقیقت است. این امر زمانی مشهود است که اولیویه استدلال می‌کند که هیستریا “نابودی … توهمات” است که با آنچه فاولز در کتاب “جادوگر[43]” مطرح کرده، قابل مقایسه است. و به نظر من، از بین بردن توهمات انسان‌ها و جایگزین کردن آن با عملی برای مقابله با دشواری و پیچیدگی زندگی، در نهایت فقط می‌تواند راهی برای ارتقاء سلامت روانی باشد” ([45]، ص. 206). این اثر اولیویه همچنین نشان می‌دهد که مهم است درک کنیم «علایم هیستریک نشانه‌ای از بیماری نیست، بلکه نشانه‌ای از سوژه، یا حتی نشانه‌ای از انقسام[44] سوژه است» ([46]، ص. 82).

    با توضیح این نکته، جمله نیچه که حقیقت یک توهم است، قابل درک می‌شود و اهمیت آن را در فهم هیست برجسته می‌کند.هیستری به‌عنوان هنر و اراده معطوف به قدرت، به آنالیزان امکان می‌دهد زندگی را بهبود بخشد و با حذف خطا و توهم حقیقت ثابت و تغییرناپذیر «به جلو و به افق چیزی بالاتر نگاه کند». این اتفاق از طریق به چالش کشیدن ارباب برای کشف فقدان در دیگری بزرگ، که «همان چیزی است که در حال شدن» و تغییر است، رخ می‌دهد. هیستریک این کار را با فریفتن یا جذب ارباب یا “هرکسی که جایگاهی مهم به‌عنوان استعاره فالیک دارد” ([47]، ص. 99) انجام می‌دهد.

    با این کار، هیستریک خود را به‌عنوان موضوع میل دیگری قرار می‌دهد و فاصله خود را حفظ می‌کند . هیستریک تمام انرژی خود را صرف می‌کند تا خود را به موضوع میل دیگری تبدیل کند تا بر آن چیره شود ([48]، ص. 13)، اما با این حال “همیشه از دیگری دوری جستن و طفره رفتن تحت عنوان موضوع میل ، فقدان در دیگری را پایدار نگه می‌دارد. او می‌خواهد موضوع نهایی میل دیگری باشد” ([49]، ص. 183).

     این دو دلیل کلیدی دارد که هیستریک به دنبال تسلط بر میل دیگری است. اول اینکه ، میل شریک در تعریف وجودی او بسیار اهمیت دارد ([50]، ص. 155) و “خودآگاهی ساختار هیستریک و در نهایت احساس کامل بودن” را به همراه دارد ([47]، ص. 100). این موضوع همچنین توسط راگلند[45] توضیح داده شده است که می‌گوید: «او تنها تا جایی وجود دارد که توسط دیگری فالیک دیده یا شنیده شود، دیگری‌ای که نگاهش به او زندگی می‌بخشد»، زیرا این نگاه باعث می‌شود «او در چشمان خودش نیز مطلوب باشد» ([51]، ص. 72).

    دلیل دوم و مهم‌تر اینکه با فریب دادن «مرد میل‌ورزی که می‌خواهد درباره موضوعی که باعث میل او شده است بیشتر بداند»  هیستریک می‌خواهد بر میل دیگری تسلط یابد چرا که «هیستریک‌ها به دنبال اربابی هستند که آن‌ها نیز بتوانند بر او تسلط یابند» ([52], ص. 116) . آن موضوعی که از چرخه‌ی گفتاری که توسط درخواست[46] به حرکت درآمده ، خارج شده است، خود سوژه هیستریک است» ([34], ص. 87). هیستری شامل این «عملکرد تحریک‌کننده‌ی شناخت» ([34], ص. 87) است زیرا هیستریک می‌خواهد که ارباب واژه‌ای فراهم کند تا شکاف میان ساحت واقع و ساحت نمادین را پر کند.

    هیستریک می‌خواهد ارباب واقعیت را وارد «چرخه‌ی گفتاری» کند ، چون «این خود هیستریک است». هیستریک به عنوان «فرار خود از اختگی[47]» به دنبال اربابی است که معتقد است در توانایی پر کردن شکاف میان واقعیت و ساحت نمادین کاستی ندارد ([53], ص. 109). به همین دلیل است که اویر[48] می‌گوید « درمان روانکاوی مواجهه با واقعیت اختگی است و هم روانکاو و هم فرد هیستریک باید بپذیرند که دوباره شروع کنند » ([25], ص. v).

    این دلایل همچنین روشن می‌کنند که چرا «هیستری نمونه‌ای بارز از میل به‌عنوان دفاعی در برابر ژوئیسانس است» ([31]، ص. 33). فرد هیستریک «به‌خوبی می‌داند که تنها راه برای باقی‌ماندن به‌عنوان موضوع میل این است که ارضای میل و لذت را به تأخیر بیاندازد» ([31]، ص. 33). از این‌رو، هیستری راهبرد «حفظ میل دیگری بدون ارضای آن» را در پیش می‌گیرد تا به این ترتیب، جایگاه خود به‌عنوان موضوع میل را تضمین کند ([21]، ص. 95) و از این طریق، به هویتی دست یابد. راگلند[49] در این باره می‌گوید که «نگاه ارباب به او زندگی می‌بخشد» ([51]، ص. 72) و فینک اضافه می‌کند که فرد هیستریک «به‌شدت به میل دیگری توجه دارد، چرا که بودن او از میل دیگری نشأت می‌گیرد» ([32]، ص. 132). اگر میل دیگری ارضا شود، فرد هیستریک خطر از دست دادن این هویت را حس می‌کند.

    بنابراین، او ارضای میل را به تعویق می‌اندازد ([31]، ص. 33). دلیل دیگر این‌که چرا هیستری شامل «راهبردهایی برای جلوگیری یا انکار اینکه به‌عنوان موضوع برای ژوئیسانس دیگری باشد» ([21]، ص. 95) این است که فرد هیستریک از ارباب می‌خواهد که دالی برای پر کردن شکاف بین «امر واقعی» و «امر نمادین» ارائه دهد. این دو دلیل نشان می‌دهند که چرا فینک می‌گوید «علاوه بر اینکه او انتظار بودن از دیگری را دارد، انتظار دانش نیز دارد: از دیگری می‌خواهد که فقدان بودن (یا تمایل به بودن) و فقدان دانش (یا تمایل به دانستن) او را پر کند» ([32]، ص. 132).

    بنابراین، فرد هیستریک با ارائه خود به‌عنوان موضوعی ارزشمند و با این روش که همیشه ارضای میل دیگری را به تعویق می‌اندازد ، فرد [مردانه] را وادار می‌کند که همواره دانش بیشتری تولید کند ([34]، ص. 85). فرد هیستریک درک می‌کند که از طریق این راهبرد که موضوع میل دیگری باشد، ولی در عین حال هرگز میل دیگری را برآورده نکند، می‌توان تولید دانش کرد.

     فرد هیستریک می‌خواهد دانشی درباره «امر واقعی» از ارباب به دست آورد و «کسی را که سؤال خود را به او مطرح کرده وادار به دانستن می‌کند: [pousse-à-savoir] ‘به بدن من نگاه کن، در آنجا پاسخ سؤالم را خواهی یافت’ و خود را به‌عنوان معمایی فریبنده به او ارائه می‌دهد» ([34]، ص. 86). با تکرار این «راهبرد فریبنده بارها و بارها» ([54]، ص. 67) و با باقی‌ماندن در حالت نارضایتی از پاسخ‌های ارائه‌شده توسط ارباب و همچنین به‌عنوان موضوع میل برای ارباب، فرد هیستریک ارباب را وادار می‌کند ( اربابی که می‌خواهد از موضوع میل خود لذت ببرد) که دانش بیشتری تولید کرده تا او را راضی کند. پایان تحلیل روانکاوی زمانی رخ می‌دهد که این بن‌بست در تلاش برای تبدیل امر واقعی به کلمات، با چیزی که لکان آن را «عبور از فانتزی[50]» می‌نامد، پشت سر گذاشته شود ([55]، ص. 72).

    این امر زمانی اتفاق می‌افتد که فرد هیستریک موقعیت خود را از کسب هویت از میل دیگری و همچنین تلاش برای دریافت دالی برای «امر واقعی» از ارباب/روانکاو تغییر می‌دهد. این زمانی رخ می‌دهد که «روانکاوی‌شونده هیستریک گفتمان ارباب را به گفتمان روانکاو تبدیل می‌کند» ([40]، ص. 77). فرد هیستریک از طریق «شناسایی کمبود دیگری‌ِبزرگ و درک این نکته ‌که فانتزی‌های ناخودآگاه که میل او را هدایت کرده و به رنج او کمک کرده‌اند، هم نسبی و هم محکوم به ناپایدار ماندن هستند» به موقعیت روانکاو منتقل می‌شود ([55]، ص. 72). به عبارت دیگر، فرد هیستریک به موقعیت روانکاو منتقل می‌شود زمانی که جهان «حقیقی» ارباب به‌عنوان چیزی ناقص شناخته شود و «فقط زمانی که آنالیزان درک کند روانکاو آن موضوع را ندارد ، می‌تواند زندگی‌ای داشته باشد که در آن کاملاً مقید به میل دیگری نباشد و کمی آزادی داشته باشد» ([56]، ص. 79).

    نیچه همچنین بیان می‌کند که جهان «در حقیقت» ، جهانِ «شدن» است. چیزی در «بودن» وجود ندارد ([1]، ص. 65) و بنابراین با تأیید این‌که جهان به‌عنوان شدن وجود دارد، نیچه «شدن» را به‌عنوان یک ارزش بیان می‌کند. بر خلاف جهانی که ثابت و پایدار است، هایدگر می‌گوید نیچه بیان می‌کند که جهان در حال تغییر ارزش بالاتری دارد. فرد هیستریک با اظهارنظر نیچه مبنی بر اینکه «در بودن چیزی نیست» و «می‌داند که همیشه چیزی در دانش کمبود دارد» ([51]، ص. 5) هم‌صدا می‌شود.

    هیستری نشان می‌دهد که جهان در حال تغییر و در حال شدن ارزشی بالاتر دارد، چرا که به‌سوی مواجهه با «روانکاوی همراه با پرسش های هیستریک که رابطه آن با دانش [le savoir] از نوع کمبود یا شکاف است» باز است ([46]، ص. 81). فرد هیستریک جهان «حقیقی» وجود ارباب را زیر سؤال می‌برد، زیرا این جهان ، سوژه ای را که به‌عنوان شکاف در وجود هستی دارد، از جهانی که در حال شدن است حذف کرده است .

    بنابراین، حقیقت به‌عنوان آنچه پایدار و ثابت است، بالاترین ارزش برای حفظ و ارتقای زندگی نیست و به همین دلیل نیچه می‌گوید « باوری که “چنین است و چنان است” باید به اراده‌ای که می‌گوید “باید چنین و چنان شود” تبدیل گردد» ([1]، ص. 65). این باور همچنین متعلق به فرد هیستریک است که همان‌طور که نویسندگان بسیاری به آن اشاره کرده‌اند با «چنین است و چنان است» قانع نمی‌شود؛. به‌عنوان مثال، کلپک[51] بیان می‌کند که «فرد هیستریک به تسلط حساسیت دارد» ([11]، ص. 126).

    سالک[52]می‌گوید «مشکل اصلی برای فرد هیستریک این است که آنانی که مظهر اقتدار هستند، هرگز کاملاً به حد مطلوبی نمی‌رسند، بنابراین نارضایتی متداول فرد هیستریک و میل همیشه متغیر او» ([57]، ص. 137) و، «تردید و پرسش‌گری رادیکال» فرد هیستریک، سرانجام عدم اطمینان او به باور ارباب که «چنین است و چنان است» پایدار می‌ماند، همان‌طور که جانستون[53] می‌گوید «گفتمان ارباب بر اساس یک شناسایی قرار دارد (‘این منم!’)، در حالی که گفتمان فرد هیستریک بر اساس عدم شناسایی است (‘این من نیستم!’)» ([26]، ص. 260).

    «حقیقت» ارباب بالاترین ارزش برای زندگی نیست زیرا موجودات را به حالت ثابت و قطعی، یعنی «چنین است»، محدود می‌کند و به همین دلیل «سرزندگی زندگی، اراده آن برای فراتر رفتن و شدن» را انکار می‌کند ([1]، ص. 66). هیستری به جهان به عنوان یک جریان شدن و به هنر به عنوان مرتبه‌ای بالاتر از دنیای ثابت و تغییرناپذیر بودن ارزش می‌دهد. «رابطه هیستریک با دیگری بزرگ(نظم نمادین، قانون) همواره مبتنی بر پرسشگری» ([41]، ص. 34) از باور «چنین است» می‌باشد. با ارزش قائل شدن برای جهان سرزندگی و شدن، موضع هیستریک «امکان تغییر» ([41]، ص. 34) باور «چنین است» را ممکن می‌کند.

    در نتیجه، هیستری «سرزنده بودن زندگی و اراده آن برای فراتر رفتن» را انکار نمی‌کند زیرا هدف آن کشف نقص/شکاف در باور «چنین است» ارباب است. این امر از طریق پرسشگری هیستریک از ارباب رخ می‌دهد و این امر در را برای آنالیزان باز می‌کند تا «به نقطه‌ای در پایان تحلیل برسد که خود را به همان شیوه هیستریک نکند و از دیگری کلامی درباره بودن خود انتظار نداشته باشد» ([59]، ص. 89). مهم‌تر اینکه، این امکان نمی‌داشت اگر هیستری ارزش «چنین است» ارباب، «دنیای واقعی» و آنچه ثابت و تغییرناپذیر است را می‌پذیرفت. این ضرورت هیستریک‌سازی سوژه در روانکاوی را توضیح می‌دهد.

    طرح‌ریزی[54]

    هایدگر به تحلیل ایده نیچه در مورد دانش و حقیقت ادامه می‌دهد و بیان می‌کند که دانستن مستلزم خودشناسی است و از آنجا که انسان موجودات را نمایندگی می‌کند، انسان «در فضای باز این رابطه قرار می‌گیرد و از این رو، انسانیت او را حفظ می‌کند» ([1]، ص. 68). این رابطه در هیستری آشکار و تأیید می‌شود. رابطه دانش (یا عدم دانش) [58] درباره فقدان در دیگری با خودشناسی انسان، او را به آنچه که هست تبدیل می‌کند و «در تمام حالت‌های اساسی ما طنین‌انداز می‌شود» ([1]، ص. 68).

    این نشان می‌دهد که آگاهی از فقدان در دیگری، رابطه انسان با زندگی را تعیین می‌کند. این موضوع در انتهای تحلیل آنالیزان در روانکاوی مشهود است، جایی که «قدرت انقلابی هیستریک به تحقق می‌رسد و به یک قدرت رهایی‌بخش تبدیل می‌شود» ([35]، ص. 135). رهایی آنالیزان از کشف فقدان در دیگری ناشی می‌شود که به او امکان می‌دهد «دال های خود را خلق کرده و به دیالکتیک‌سازی آن‌ها ادامه دهد.

    این دال جدید و خودتعیین‌شده دیگر از بیرون به شکلی مطلق و سخت تحمیل نمی‌شود که هویت سوژه را الزام‌آور کند . در عوض، سوژه اکنون هویت خود را از طریق فرآیند سوژه‌سازی خودش ایجاد می‌کند» ([35]، ص. 142). این امر تأکید می‌کند که آگاهی از فقدان در دیگری مستلزم خودشناسی است و این «در تمام حالت‌های اساسی ما طنین‌انداز می‌شود»، زیرا آنالیزان را آزاد می‌کند تا از دیگری جدا شده و دال ها و هویت خود را خلق کند.

    نیچه اضافه می‌کند که «نه “دانستن”، بلکه “طرح‌ریزی”—تحمیل نظم و شکل‌های مورد نیاز به آشوب[55] به اندازه نیازهای عملی ما» مهم است ([1]، ص. 70). این امر زمانی اتفاق می‌افتد که هیستری ارزش بالاتری برای دنیای شدن و هنر دارد؛ «برای تبدیل باور “این‌گونه است” به اراده “این‌گونه خواهد شد”». با انجام این کار، هیستریک به هدف روان‌کاوی پایبند می‌شود، که «هدف آن تقویت ایگو نیست، بلکه به چالش کشیدن وضعیت آن است» ([60]، ص. 4). نارضایتی هیستریک از دانش ارباب مبنی بر «این‌گونه است»، به آنالیزان این امکان را می‌دهد که «به آشوب همان‌قدر نظم و تصوراتی که مورد نیازهای عملی ما هستند را تحمیل کند»، که در نهایت می‌تواند منجر به کشف فقدان در دیگری شود.

    هایدگر می‌گوید آشوب «یعنی درهم‌ریختگی، پیچیدگی، بی‌نظمی. آشوب فقط به معنی نداشتن نظم نیست، بلکه به معنای درهم‌ریختگی و سردرگمی است، به هم ریختگی چیزی که در حال فروپاشی است» ([1]، ص. 77). این آشوب باید به‌عنوان منبع رفتار هیستریک فهمیده شود. این را می‌توان با اشاره به گفته ژیژک توضیح داد که «سوژه هیستریک، سوژه‌ای بی‌نظیر است » ([61]، ص. 144)، زیرا هیستریک آشوبِ سوژه در دنیایِ شدن را احساس می‌کند. هیستریک فاصله بین ساحت نمادین و واقعی را به‌عنوان آشوب تجربه می‌کند و منجر به این می‌شود که «ناتوان از یافتن مختصات خود در شبکه نمادین» باشد، که می‌تواند به «فریادهایی که به نظر بی‌منطق می‌رسند» منجر شود ([62]، ص. 35).

    گلوینسکی[56] این موضوع را با گفتن این جمله پشتیبانی می‌کند که «نیروی واقعیِ پشتِ گفتمان هیستریک، امر غیرممکن است، یعنی واقعیت» ([63]، ص. 70) و این واقعیت، فوران می‌کند، پویا است و نظمِ آشوبِ واقعیت پوشیده است، «قوانینی که ما فوراً نمی‌توانیم آن‌ها را تشخیص دهیم» ([1]، ص. 80). هیستری به آنالیزان اجازه می‌دهد که فقدان در دیگری را کشف کند و قانونِ آشوبِ واقعیت را برای حفظ و تقویت زندگی طرح‌ریزی کند. تحلیل روان‌کاوی زمانی به پایان می‌رسد که آنالیزان فقدان در دیگری را از طریق فهمِ نظم و قانونِ آشوبِ واقعیت کشف کند.

    نیچه هنر را به‌عنوان بالاترین ارزش برای حفظ و تقویت زندگی می‌داند، زیرا هنر جریانِ آشوب را در زندگی وارد می‌کند، و این همان کاری است که هیستریک با زیر سؤال بردن “حقیقت” ارباب انجام می‌دهد. هنر بالاترین ارزش برای حفظ و تقویت زندگی است، زیرا «آنچه در دسترس است را کپی نمی‌کند» ([1]، ص. 81). بلکه، «هنر، زندگی را دگرگون می‌کند و آن را به امکاناتی بالاتر و هنوز تجربه‌نشده سوق می‌دهد» ([1]، ص. 81).

    این ویژگی در تمام ابعاد هیستری مشهود است. به‌عنوان‌مثال، واضح است که هیستریک «آنچه در دسترس است را کپی نمی‌کند» وقتی ورهاگه[57] می‌گوید «سوژه هیستریک پاسخ‌های فرهنگی رایج را رد می‌کند»، «سوژه هیستریک پاسخ‌های از پیش آماده را رد می‌کند» و «سوژه هیستریک کذب بودن ضمانت پاسخ مشترک را درک می‌کند؛ او آنچه لکان ‘le monde du semblant’، دنیای وانمود می‌نامد را کشف می‌کند» ([64]، ص. 62). ورهاگه اضافه می‌کند: «او نمی‌خواهد صرفا یک پاسخ داشته باشد، بلکه می‌خواهد پاسخ واقعی را داشته باشد» ([64]، ص. 62) و به همین دلیل است که هیستریک همیشه از پاسخ‌های ارباب از دنیای واقعی ناراضی است.

    هیستریک همچنین به تعریف نیچه از هنر پایبند است، زیرا همیشه به دنبال «امکانات بالاتر و هنوز تجربه‌نشده» است. این امر از جنبه‌های مختلفی مشهود است. به‌عنوان‌مثال، سرینیواسان[58] می‌گوید «عملکرد هیستریک را نمی‌توان خاموش کرد؛ این عملکرد به‌طور بی‌وقفه بر کمبود در دیگری متمرکز است» ([65]، ص. 36). این نشان می‌دهد که سؤالات و تمرکز هیستریک بر کمبود در دیگری به‌طور هنرمندانه‌ای زندگی را دگرگون کرده و آن را به سمت «امکانات بالاتر و هنوز تجربه‌نشده» پیش می‌برد. علاوه بر این، هیستریک با بی‌وقفه زیر سؤال بردن «ناتوانی سوژه در تکمیل هویت نمادین، یا پذیرش کامل و بی‌قیدوشرط قانون ساحت نمادین» ([13]، ص. 113)، به دنبال امکاناتی بالاتر و هنوز تجربه‌نشده است.

    خصوصیت هیستریک که ارباب را «در مورد سمپتومی که به‌طور غیرقابل توضیح بدن او را متلاطم کرده» مورد پرسش قرار می‌دهد و او را به تولید دانشی که برای درمان او لازم است وادار می‌کند ([34]، ص. 78)، نیز نشان می‌دهد که هیستریک همیشه به دنبال «امکانات بالاتر و هنوز تجربه‌نشده» است. هیستریک همیشه به دنبال «امکانات بالاتر و هنوز تجربه‌نشده» است، زیرا «موقعیت هیستریک یک حقیقت بزرگ‌تر را نشان می‌دهد؛ این‌که چیزی همیشه در دانش نقص دارد» ([51]، ص. 5).

    نتیجتاً، ازآنجاکه هنر ارزش بیشتری نسبت به حقیقت دارد، زیرا «هنر زندگی را دگرگون می‌کند و آن را به امکانات بالاتر و هنوز تجربه‌نشده سوق می‌دهد» و ازآنجاکه هیستری هنر را بالاتر از حقیقت ارزش‌گذاری می‌کند، منطقی است که نتیجه بگیریم گفتمان هیستریک ارزش بیشتری نسبت به گفتمان ارباب/وسواس دارد. این موضوع همچنین توضیح می‌دهد که چرا فاصله میان ساحت واقعی و نمادین که توسط هیستریک حس می‌شود «باید ایجاد شود و از همان ابتدای هر درمانی از زمان نخستین مواجهه فروید با هیستریک‌ها بازتولید شده است؛ لکان این را ‘هیستریک‌سازی’ سوژه نامیده است» ([46]، ص. 82).

    هیستری «تنها ساختاری است که مسیری شفاف به ناخودآگاه باز می‌کند» ([51]، ص. 61) و به همین دلیل است که ارزش بیشتری نسبت به گفتمان ارباب/وسواس دارد، زیرا «گفتمان هیستریک به دانشی انقلابی می‌انجامد – دانشی که متعلق به روان‌کاو است. برای لکان، گفتمان روان‌کاو انقلابی است زیرا حقیقت سوژه (ناخودآگاه) را بیان می‌کند» ([40]، ص. 79).

    هنر و هیستری بالاترین ارزش برای حفظ و تقویت زندگی هستند، زیرا زندگی را بیدار کرده و هوشیار نگه می‌دارند و «فقط از طریق جادو است که زندگی بیدار می‌ماند» ([1]، ص. 81). هیستری به‌مثابه هنر، زندگی را دگرگون می‌کند و در نتیجه، جهان درحال‌تغییر و آشوب را به زندگی وارد می‌کند، کاری که «حقیقت» ارباب قادر به انجام آن نیست. هنر و هیستری جهان درحال‌تغییر و آشوب را در زندگی می‌گنجانند. گفتمان هیستریک زمانی به گفتمان روانکاو تبدیل می‌شود که آنالیزان ارزش هنر را برای وارد کردن آشوبِ جهانِ درحال‌تغییر به زندگی از طریق کشف کمبود در دیگری‌ِبزرگ تشخیص دهد. این کشف به آنالیزان اجازه می‌دهد یک دال ارباب جدید برای حفظ و تقویت زندگی خلق کند.

    وقتی روانکاوی‌شونده کمبود در دیگری را کشف می‌کند و به گفتمان روانکاو وارد می‌شود، «سوژه دیگر دال اربابی که دیگری بر او تحمیل کرده را نمی‌پذیرد، بلکه دال‌های خود را خلق می‌کند» ([35]، ص. 142). با کشف کمبود در دیگری، «روانکاو، آنالیزان را وادار می‌کند تا تداعی کند، و محصول این تداعی دشوار یک دال ارباب جدید است» ([32]، ص. 135). این فرایند کشف کمبود در دیگری و پاسخ به آن از طریق خلق یک دال ارباب جدید، همان سائق مرگ[59] است که به‌عنوان «حرکتی رادیکال و منفی برای جدا شدن از نظم نمادین» توصیف می‌شود ([41]، ص. 35).

    سائق مرگ «صفحه را پاک می‌کند» و فضایی برای نوعی رویداد حقیقی )، از طریق کشف کمبود در دیگری و خلق یک دال اربابی جدید باز می‌کند ([41]، ص. 35(. هیستریک این امکان را فراهم می‌کند، زیرا هنر را بالاتر از حقیقت ارزش‌گذاری می‌کند، و این توضیح می‌دهد که چرا ژیژک می‌گوید «سوژه هیستریک، سوژه برتر است» ([61]، ص. 144)، زیرا «این منفیت سائق مرگ است که سوژه وفادار را برمی‌سازد و فقط سائق مرگ لکانی می‌تواند امکان تشخیص یک رویداد حقیقی را فراهم کند» ([41]، ص. 35).

    در نهایت، این فرایند سائق مرگ در هیستری می‌تواند با تفسیر ژیژک از کوگیتوی دکارتی مرتبط شود. هیستریک «آنچه در دسترس است را کپی نمی‌کند» و حقیقت ارباب را به چالش می‌کشد. این ویژگی در «شک روش‌شناختی» دکارت منعکس می‌شود و این توضیح‌دهنده بینش لکان است که «سوژه روان‌کاوی چیزی نیست جز کوگیتوی دکارتی» ([66]، ص. 241). هیستریک هنر را بالاتر از حقیقت ارزش‌گذاری می‌کند و این امکان را به روانکاوی‌شونده می‌دهد تا کوگیتوی دکارتی را از طریق کشف کمبود در دیگری‌ِبزرگ پیدا کند، که همان «جای خالی سوژگی لکانی» است ([66]، ص. 241)،.

    هنگامی آنالیزان «متوجه می‌شود که دیگری دچار کمبود است، که ابژه از دیگری جدا شده باشد ، و دیگری پاسخ نهایی ندارد» ([56]، ص. 79)، یک «کناره‌گیری از هویت جوهری فرد» رخ می‌دهد ([66]، ص. 241). سوژگی واقعی روانکاوی‌شونده «تنها از طریق مواجهه با امر واقعی» به وجود می‌آید و این امر از طریق «فروپاشی متعاقب ایگویی که قبلاً بر اساس باور به اینکه ارباب می‌تواند دالی برای پر کردن شکاف میان ساحت نمادین و واقعی فراهم کند، شکل گرفته بود» اتفاق می‌افتد ([66]، ص. 241).

    با کشف کمبود در دیگری بزرگ، روانکاوی‌شونده آشوب امر واقعی را از طریق تسلط خلاقانه بر چیزی که در ابتدا به شکل سردرگمی و گره‌خوردگی ظاهر می‌شود در زندگی جذب می‌کند. این تسلط بر آشفتگی به واسطه خلاقیت به روانکاوی‌شونده اجازه می‌دهد تا زندگی را از نو ساماندهی کند و به سوی سوژگی واقعی گام بردارد.

    زندگی، آشوب و افق‌ها[60]

    هایدگر بیان می‌کند که هر موجود زنده‌ای «توسط آشوب احاطه، تحت فشار و نفوذ قرار گرفته است، آن عنصر رام‌نشده و قدرتمندی که همه چیز را  با خود به همراه می‌برد»او اضافه می‌کند که «شاید به نظر برسد که حیاتی‌ترین جنبه زندگی، به عنوان این جریان خالص از تمایلات[61] و تنش ها[62]، گرایش‌ها و خواهش‌ها، نیازها و مطالبات، برداشت‌ها و دیدگاه‌ها، آرزوها و فرمان‌ها، زندگی را به درون جریان خودشان می‌کشند و آنجا به اتمام می‌رسانند. در این حالت، زندگی به نابودی محض تبدیل می‌شود» ([1]، ص. 85).

    با این حال، اگر زندگی در اثر آشوب نابود شود، دیگر آشوب وجود نخواهد داشت؛ زیرا آشوب به وجود زندگی وابسته است تا آشوب باشد.  بنابراین، در جریان آشوب، زندگی به «حمله فوری و شتابان» ([1]، ص. 85) تسلیم نمی‌شود؛ زیرا زندگی در برابر آن مقاومت می‌کند، تا از دل آشوب برخیزد و فراتر از آن پیش برود. این مسئله معنای هیستری در روانکاوی را بیشتر روشن می‌کند. هیستری به «حمله فوری و شتابان» آشوب امر واقع تسلیم نمی‌شود و از همین رو هیستریک زندگی را فراتر از خودش پیش می‌برد. هیستریک آشوب را در زندگی ادغام می‌کند و این ادغام «راه روشنی به ناخودآگاه که هیستریک‌ها به فروید نشان دادند» ([67]، ص. 73) باز می‌کند.

    علاوه بر این، با گنجاندن آشوب امر واقع در زندگی، هیستریک نشان می‌دهد که «نتیجه نهایی گفتمان روانکاو تفاوت بنیادین آن است: فراتر از دنیای ظاهری، le monde du semblant که در آن همه ما خودشیفته‌وار به یکدیگر شبیه هستیم، ما به‌طور اساسی از هم متفاوتیم» ([64]، ص. 62) به دلیل فقدانی که در دیگری وجود دارد (به سوسور رجوع کنید، [68]). این موضوع برخی از بینش‌هایی که هیستری به لکان ارائه داده است را توضیح می‌دهد، آنجا که می‌گوید: «و با این وجود، می‌توانم بگویم که هیستریک‌ها مرا هدایت کرده‌اند» ([69]).

    هایدگر می‌گوید آشوب «باری است که فشار رو به پایینی ایجاد می‌کند، ما را وادار می‌کند تا خودمان را به‌طور مداوم راست نگه داریم؛ اما همچنین خطری را در بر دارد که به زمین بیفتیم و همانجا بمانیم. به این ترتیب، این بار مانعی است که نیاز به ‘پریدن’ و ‘غلبه مداوم’ دارد» ([14]، ص. 22). با این حال، بار آشوب به انسان‌ها اجازه می‌دهد تا در برتری خود بر این بارها، آنچه هستند را درک کنند و نیچه می‌گوید ضرورت تجربه «بزرگ‌ترین بار» به ما «اجازه زندگی داده است» ([14]، ص. 22).

    این موضوع نشان می‌دهد که هیستری اجازه می‌دهد با ادغام بار آشوب امر واقع در زندگی، از طریق کشف فقدان در دیگری‌ِبزرگ ، زندگی وجود داشته باشد و فراتر از خودش پیش برود. به عبارت دیگر، برای اینکه موجودی زنده در آشوب امر واقع وجود داشته باشد و فراتر از خود برود، باید فقدان در دیگری‌ِبزرگ را کشف کند و این امر منطق تحلیل روانکاوانه را توضیح می‌دهد.

    این موضوع بدون هیستری امکان‌پذیر نیست و به همین دلیل است که «در گفتمان روانکاو ، هیستریک یا آنالیزان هیستریک‌شده در جایگاه فاعل قرار می‌گیرد» ([50]، ص. 133) زیرا این امر به آنالیزان اجازه می‌دهد تا بر آشوب امر واقع غلبه کند و فقدان در دیگری را کشف کند.  این غلبه بر آشوب امر واقع «پرتویی بر رمز و راز آنچه لکان، بی‌شک با در نظر داشتن امر واقع به‌عنوان بن‌بست، آن را ‘عبور[63]’ نامید می‌اندازد» ([70]، ص. 123).

    هایدگر همچنین می‌گوید افق به معنای طرح ریزی و تثبیت آشوب و ایجاد شکلی پایدار برای آن است. افق، نمایی از آشوب را در قالب آنچه ثابت است پایدار می‌کند و این افق شفاف است. افق «به چیزی اشاره می‌کند که هنوز تثبیت نشده است، چیزی که در حال شدن است و احتمال دارد بشود و یا ممکن است. افقی که به ذات موجودات زنده تعلق دارد، نه‌تنها شفاف است، بلکه همیشه به‌نوعی اندازه‌گیری‌شده و دیده‌شده، به معنای وسیع ‘دیدن و نگاه کردن’ است، » ([1]، ص. 87).  افق تثبیت‌کننده، آشوب را نشان می‌دهد و این امر به آنالیزان امکان می‌دهد تا نمایی از امر واقع داشته باشد و با کشف فقدان در دیگری‌ِبزرگ آن را تثبیت کند.

    این مسئله توضیح می‌دهد که چگونه امر واقع توسط هیستریک تجربه می‌شود؛ کسی که «روانکاوی را تحریک کرد و همچنان از جایگاهی بیمارگونه و از جایگاه حقیقت به این کار ادامه می‌دهد» ([71]، ص. 33). هیستریک «تنها کسی نیست که به این وجود صدا می‌بخشد، اما بیش از هر کس دیگری، نقش اصلی آن را ایفا می‌کند» ([6]، ص. 155). این موضوع نشان می‌دهد چرا هیستری برای روانکاوی بسیار مهم بوده و همچنان خواهد بود. تجربه روان‌کاوی‌شونده از آشوب امر واقع در افق بسیار اهمیت داشته و به هیستریک‌شدن منجر می‌شود که «شرط لازم برای ورود موجود سخنگو به روانکاوی است» ([53]، ص. 107)، زیرا این امر به «ظهور دانش جدید» ([31]، ص. 125) می‌انجامد.

    برای توضیح بیشتر تثبیت طرح‌ریزی آشوب، هایدگر به یادداشتی از آثار نیچه اشاره می‌کند که می‌گوید: «توسعه عقل، سازگاری و اختراع است، برای اینکه شبیه و یکسان شود – همان فرآیندی که هر برداشت حسی طی می‌کند!» ([1]، ص. 94). این یادداشت توضیح می‌دهد که توسعه تثبیت آشوب از طریق ایجاد هویت چیزی که در آشوب امر واقع مواجه می‌شود، رخ می‌دهد. هایدگر توضیح می‌دهد که هویت چیزی در آشوب ابتدا از طریق بررسی ویژگی‌های آن کشف نمی‌شود. هویت «چیزی نیست که تودستی[64] باشد» ([1]، ص. 94).

    در عوض، هویت پیش از مواجهه با آن ایجاد می‌شود و هایدگر می‌گوید این «ویژگی خلاقانه» ([1]، ص. 94)، جوهر تثبیت است. بنابراین، افق تثبیت‌کننده به‌صورت شاعرانه دسته‌بندی‌های چیزی را ایجاد می‌کند و این خلاقیت تثبیت «ابتدا مکانی آزاد برای چیزی که با آن مواجه می‌شود فراهم می‌کند تا از آن و بر آن به‌عنوان چیزی ثابت ظاهر شود» ([1]، ص. 98). این همان اتفاقی است که  وقتی «روانکاوی شونده، در گفت‌وگو با روانکاو ، با تولید دال ها و رضایت شخصی خودش، به جای اینکه صرفاً تسلیم دیگری‌ِبزرگ شود ، به دعوت برای رهایی پاسخ می‌دهد، » رخ می‌دهد ([35]، ص. 142).

    روانکاوی‌شونده باید خلاق و “شاعرانه” باشد تا بتواند خلأ در دیگری را کشف کرده و همچنین با خلق یک دال اصلی جدید به آن پاسخ دهد. روانکاوی‌شونده می‌تواند این کار را با تبدیل شدن به “متعالی‌ترین هیستریک‌ها” ([7]، ص. 35) انجام دهد، جایی که “هیستریک با پرسشگری خود، ‘در دیگری شکافی ایجاد می‌کند’” ([72]، ص. 20) تا خلأ ارباب را کشف کند. زمانی که این اتفاق می‌افتد، روانکاوی‌شونده “اخته شدن پدر را آشکار می‌کند و در نتیجه راز گفتمان ارباب (S17: 110)” ([40]، ص. 77) را فاش کرده و درمی‌یابد که “این خود اوست که باید پاسخ را تولید کند” ([53]، ص. 112).

    با کشف خلاقانه و شاعرانه خلأ در دیگری، روانکاوی‌شونده می‌تواند “ساختار دال‌های خود را بازآرایی کند و با این سازماندهیِ دوبارهِ معنابخشی، معانی و دانش جدیدی تولید کند” ([40]، ص. 80). این امر با خلق یک دال اصلی جدید به‌عنوان پاسخی به کشف خلأ در دیگری محقق می‌شود. این دال اصلی جدید خلاقانه و شاعرانه است زیرا “توسط خود سوژه تولید شده است، نه اینکه از بیرون بر سوژه تحمیل شده باشد.

    به این ترتیب، همان‌طور که لکان می‌گوید، می‌توان ‘دنده عوض کرد’” ([8]، ص. 124). این دال اصلی جدید “به ما امکان زندگی داده است” زیرا “شاید کمی کمتر احمقانه باشد” ([73]، ص. 46)، زیرا این دال، خلأ در دیگری را در بر می‌گیرد و خلاقیتش از آنجا ناشی می‌شود که ” در تعیین هویت سوژه کمتر مطلق، شخصی و سخت‌گیرانه و بیشتر باز، سیال و فرایندمحور است ” ([73]، ص. 46).

    هنگامی که روانکاوی‌شونده این خلأ در دیگری را کشف می‌کند، نوعی همانندسازی[65] با سمپتوم رخ می‌دهد، اما این همانندسازی نه نمادین است و نه خیالی، بلکه یک همانندسازی واقعی است که به‌عنوان جانشینی  (suppléance)  برای خلأ دیگری عمل می‌کند” ([17]، ص. 10). در این فرایند، روانکاوی‌شونده “هویتی واقعی کسب می‌کند که او را به واقعیت وجودش متصل می‌کند. این هویتی است که سوژه را تعریف می‌کند، یعنی شیوه خاص و ممتاز او برای لذت بردن” ([17]، ص. 10).

    این توضیح به «عبور[66]» در پایان فرایند روانکاوی اشاره دارد، که شامل «ارائه‌ی هر فرد به‌عنوان گواهی (یا شواهدی) بر این است که چگونه می‌توان وارد گفتمان روانکاو شد» ([9]، ص. 186). روانکاوی‌شونده از طریق «ارائه‌ی شواهدی» که نشان می‌دهد چگونه به شکلی هنرمندانه و خلاقانه می‌تواند خلأ در دیگری را کشف کند و آن جای آزاد را که امکان ظهور به‌مثابه چیزی پایدار را فراهم می‌کند، آشکار نماید، به موقعیت روانکاو «عبور» می‌کند. برای ورود به گفتمان روانکاو، روانکاوی‌شونده باید همچنین شواهدی ارائه دهد که نشان دهد چگونه می‌تواند از تسلط دال دیگری‌ِبزرگ فراتر رود و به نقطه یا موقعیتی برسد که در آن دال‌های خود را خلق یا تولید کند و در نتیجه علت میل خود شود» ([35]، ص. 140).

    قانون تناقض در هیستری و اراده معطوف به قدرت

    حال که طبیعت شاعرانه و خلاقانه طرح‌ریزی را توضیح دادم، مهم است به این نکته اشاره کنم که نیچه می‌گوید: «دسته بندی ها(مقولات)[67] ‘حقایق’ هستند، تنها به این معنا که شرایط زندگی برای ما را تشکیل می‌دهند؛ همان‌طور که فضای اقلیدسی یک ‘حقیقت’ مشروط است» ([1]، ص. 101). افزون بر این، هایدگر توضیح می‌دهد که نیچه معتقد است روش انسانی وجود داشتن شامل «اجبار ذهنی‌ای است که ما را ناتوان از تناقض می‌کند، این یک اجبار زیستی است…» ([1]، ص. 101). در این بیان، هایدگر تصدیق می‌کند که نیچه قانون اجتناب از تناقض را یک حقیقت مشروط می‌داند که ناشی از یک اجبار زیستی است.این مسئله اهمیت دارد، زیرا به کشف شاعرانه و خلاقانه کمبود در دیگری‌ِبزرگ منجر میشود، در ادامه بیشتر توضیح داده خواهد شود.

    هایدگر توضیح می‌دهد این اجبار مشروط برای پرهیز از تناقض در انسان‌ها به این دلیل رخ می‌دهد که از سردرگمی ناشی از آشوب اجتناب کنند و هجوم آن را با تحمیل یک طرح مشخص به آن تثبیت کنند. سردرگمی هیستریک از این آشوب در بسیاری از ویژگی‌های رفتاری هیستریک مشهود است. هیستری «ناخودآگاه در حال عمل است» ([23]، ص. 64) و هیستریک در واکنش به این سردرگمی، «دیگری مسلطی که واجد دانش یا قدرت است و به نظر او ژوئیسانسی را دارد که او فاقد آن است» ([21]، ص. 95) جستجو می‌کند. هیستریک برای حل این سردرگمی، خود را به‌عنوان شیء جذابی برای دیگری‌ِبزرگ تبدیل می‌کند ([21]، ص. 95).

    این استراتژی زمانی مؤثر است که نومینه[68] می‌گوید: «هیچ چیز ارباب را بیشتر نمی‌فریبد، هیچ چیز او را بیشتر از یک دختر بیچاره که وانمود می‌کند چیزی نمی‌داند احمق نمی‌کند، تا بهتر او را در موقعیت اربابی اش قرار دهد. هیستریک وانمود می‌کند برده اوست، و این امر او را کاملاً شیفته می‌کند. او عشقش را اعلام می‌کند، هیستریک او را از نزدیک‌شدن بازمی‌دارد، زیرا به رابطه بدن‌ با ‌بدن علاقه ندارد. چیزی که او دوست دارد دانش اوست و در نتیجه، برده او می‌شود» ([74]، ص. 43).این همان حقیقت‌گویی هیستریک در قالب دروغ است ([75]، ص. 182) و حقیقت هیستریک «ناپایداری میل او» است ([76]، ص. 161).

    این همان سوءتفاهم مشهور فروید از هیستری در مورد دورا بود که در آن «فروید به‌شدت به دنبال یک موضوع خاص بود که به میل (ناخودآگاه) دورا پاسخ دهد. بنابراین فروید محکوم به این بود که به هدفش نرسد. میل هیستریک به هیچ موضوع خاصی برای ارضا شدن اشاره ندارد» ([11]، ص. 54).

    دروغ‌گفتن هیستریک درباره «محتوای واقعی، گزاره‌ای، سناریو» میل او ([75]، ص. 261) هیستری را دربردارنده «مفهوم ‘گریز’ ([77]) می‌کند که استراتژی‌ای را نشان می‌دهد که به واسطه آن، سوژه خود را از ژوئیسانس غیرجنسی (سمینار XX رابطه میان جنس‌ها ، 13/6، 115/127) [78] بیرون می‌کشد» ([33]، ص. 52).میلر[69] توضیح می‌دهد که وقتی هیستریک این کار را انجام می‌دهد «او موفق شده است که گودال خود را حفر کند، و از تصور این که شما را با یک کمبودی که در دست‌ دارید ترک می‌کند، خوشحال است. او در این لحظه آرام است. زیرا سوژه‌ای که درباره او صحبت می‌شود خود را به‌عنوان کسی تصور می‌کند که شما را پس از انجام وظیفه‌اش در حفظ کردن میل ، ناراضی رها کرده است، » ([79]، ص. 26).

    هیستریک خوشحال و آرام است زیرا می‌داند که او موضوع میل است و با تبدیل‌شدن به موضوع معمایی میل، هیستریک «معمایی است که پرسشی را مطرح می‌کند و پاسخی می‌طلبد» ([23]، ص. 64) گروفیچی[70] می‌گوید «این حرکت دانش گسترده‌ای را الهام بخشیده است» ([23]، ص. 64). با دروغ گفتن درباره «محتوای واقعی و گزاره‌ای میل خود»، هیستریک برای ارباب به یک معما تبدیل می‌شود و «شکست دانش به‌طور مداوم این معما را تغذیه می‌کند و به این ترتیب به تولید دانش بیشتر می‌انجامد» ([34]، ص. 85).

    هیستریک از این‌که «شما را با فقدانی در دستانتان رها کند» خوشحال و آرام است، زیرا می‌داند این کار می‌تواند از ارباب دانشی تولید کند که به او کمک کند تا سردرگمی ناشی از آشفتگی امر واقعی را حل کند.این نکته همچنین توضیح می‌دهد که چرا «هیستریک هرگز تنها نیست و زمانی که در زندگی‌اش با یک مشکل نشانه‌شناختی روبرو می‌شود، اولین تمایل او این است که به شخص دیگری مراجعه کند» ([80]، ص. 274).

    این مطلب نه تنها دلیل رفتار هیستریک را توضیح می‌دهد، بلکه نقش مهم قانون تناقض را برای روانکاوی شونده در تثبیت آشفتگی ناشی از فقدان در دیگری‌ِبزرگ برجسته می‌کند. هیستری، به‌منزله اراده معطوف به قدرت، در آشفتگی امر واقعی، از طریق ارزش‌گذاری‌ها، به حفظ و تقویت ثبات زندگی می‌پردازد. روانکاوی‌شونده می‌تواند با «نگاهی به آینده و تلاشی برای درک چشم‌اندازی برتر» که فقدان در دیگری‌ِبزرگ را آشکار می‌کند، ثبات زندگی در میان آشفتگی را تقویت کند.

    این امر نشان می‌دهد که هیستری شامل تعیین چشم‌اندازی است که از تناقض و سردرگمی اجتناب می‌کند و به این ترتیب به ارتقای زندگی می‌پردازد. این دقیقاً همان کاری است که هیستریک در «حرکت گفتمان هیستریک» انجام می‌دهد: او همواره به دنبال دالی دیگر است و از این‌که خود را به یک دال اصلی محدود کند، سر باز می‌زند ([51]، ص. 72).

    هیستریک تلاش می‌کند چشم‌اندازی را تعیین کند که تناقض و سردرگمی را پس بزند و آشفتگی ناشی از فقدان در دیگری را تثبیت نماید، وقتی که «(هیستریک) ساختار را در نقطه شکست آن مورد پرسش قرار می‌دهد و حتی گاهی با فدا کردن خود، مصمم به آشکار کردن این حقیقت پنهان به هر قیمتی است» ([25]، ص. 86). این جست‌وجو برای چشم‌اندازی که از تناقض اجتناب می‌کند اهمیت دارد، زیرا «در کار روانکاوی با افرادی که از رنج روان‌نژندی در رابطه با سمپتوم های خود رنج می‌برند، مهم است که آنچه در حال گشایش است، بسته نشود.

    هدایت جهت درمان به معنای تحمیل دستورالعمل‌ها یا پیشنهاد چگونگی انجام کار نیست، بلکه به معنای تشویق به پرسشگری و خودپرسشگری است. مداخلات روانکاو به چیزی فراتر از آنچه گفته می‌شود اشاره دارد، به این واقعیت که چیزی ناخودآگاه وجود دارد و روانکاوی‌شونده‌ها کنترل کامل بر کلمات خود ندارند» ([81]، ص. 7).

    هایدگر با نقل قول از ارسطو معنای قانون تناقض برای نیچه را چنین بیان می‌کند: «اینکه یک چیز به‌طور همزمان حاضر و ناپدید باشد، در یک شرایط و نسبت به یک موضوع، غیرممکن است» ([1]، ص. 103). این قانون عامل اساسی‌ای است که به روانکاوی‌شونده کمک می‌کند فقدان در دیگری را کشف کند.هایدگر معتقد است که مهم است تشخیص دهیم قانون تناقض پیشاپیش معیاری برای آنچه می‌تواند به زندگی تعلق داشته باشد ، پیش از آنکه با آن مواجه شویم فراهم می‌کند. او می‌گوید قانون تناقض بیان می‌کند که یک موجود تنها در «نبود تناقض» وجود دارد ([1]، ص. 112). ازاین‌رو، طرح‌ریزی خلاقانه و شاعرانه آشوب برای کشف فقدان در دیگری باید در چارچوب قانون تناقض درک شود.

    روانکاوی‌شونده زمانی فقدان در دیگری را کشف می‌کند که این فقدان قابل نقض نباشد. این همان چیزی است که روانکاوی‌شونده باید در جستجوی آن باشد؛ جستجو از ارباب، برای کشف فقدان در دیگری بزرگ. برای کشف فقدان در دیگری از طریق قانون تناقض، روانکاوی‌شونده باید «بیشتر در خط تروریسم، با اخلال و تخریب نظم موجود، باشد تا با سیاستی که به ترکیب[71] بیشتر می‌پردازد» ([25]، ص. 90). روانکاوی‌شونده می‌تواند با «نبود تناقض» فقدان در دیگری را کشف کند، زمانی که «دانش را به مرزهای خود می‌راند و نشان می‌دهد که دانش با حقیقتی که ادعامیشود بیان می‌کند، منطبق نیست» ([34]، ص. 85). روانکاوی‌شونده وقتی به «امر واقعی اختگی که درمان روانکاوی حول آن می‌چرخد» دست می‌یابد، فقدان در دیگری‌ِبزرگ را زمانی که این فقدان قابل تناقض نباشد کشف می‌کند ([25]، ص. 135).

    قانون تناقض به روانکاوی‌شونده این امکان را می‌دهد که با تثبیت آشفتگی امر واقعی، فقدان در دیگری را کشف کند. اگرچه روانکاوی‌شونده می‌تواند از طریق قانون تناقض و طرح‌ریزی (schematizing)، آشفتگی امر واقعی را تثبیت کند، این احتمال وجود دارد که طرح‌ریزی فقدان در دیگری مورد تناقض قرار گیرد. این موضوع، واکنش هیستریک با عبارت ce n’est pas ça، «این آن نیست» را توضیح می‌دهد ([82]، ص. 165). این واکنش زمانی رخ می‌دهد که طرح‌ریزی دچار تناقض می‌شود، زمانی که چیزی که به‌عنوان حاضر طرح‌ریزی شده است، در واقع حاضر نیست.

    هیستریک با پاسخ به تناقض، «کفایت ناکافی پاسخ ارائه‌شده توسط دیگری‌ِبزرگ (هر پاسخی که باشد) را آشکار می‌کند و جایگاه فقدان دیگری را نمایان می‌سازد، فقدانی که هیستریک در واقع به‌عنوان معمای غیرقابل‌رفع اشغال کرده است» ([23]، ص. 59). در نتیجه، واکنش هیستریک ce n’est pas ça،« این آن نیست» باید به‌طور مثبت درک شود، زیرا به روانکاوی‌شونده کمک می‌کند فقدان در دیگری را کشف کند و از «اظهارات متناقضی که انسان می‌تواند آزادانه درباره یک چیز ارائه دهد» اجتناب کند، چرا که این اظهارات انسان را از ذاتش به عدم ذات جابجا می‌کند و رابطه‌اش را با موجودات به‌عنوان موجودات از بین می‌برد ([1]، ص. 112).

    هایدگر همچنین قانون تناقض را به‌عنوان یک «فرمان[72]» توصیف می‌کند که می‌تواند روانکاوی‌شونده را در پرسش‌های هیستریک از ارباب/روانکاو برای کشف فقدان در دیگری که نمی‌توان آن را نقض کرد، هدایت کند. در نتیجه، طرح‌ریزی هیستری شامل فرمان قانون تناقض برای تثبیت آشفتگی امر واقعی است. این فرمان از «آنچه که او واقعاً به دنبال آن است: میل خودش، لذت خودش، و حقیقتی که ناخودآگاهش به‌طور دردناکی تلاش می‌کند بیان کند» نشأت می‌گیرد ([35]، ص. 139). روانکاوی‌شونده میل و لذت خود را کشف می‌کند تا زندگی در میان آشفتگی را با کشف فقدان در دیگری‌ِبزرگ تثبیت کند.

    این توضیح می‌دهد که چگونه هیستری به‌عنوان اراده معطوف به قدرت، از طریق فرمان قانون تناقض به حفظ و ارتقای زندگی می‌پردازد و چگونه «پرسش‌های هیستریک از واقعیت نمادین، کمبود ممکن در دیگری را می‌گشاید» ([66]، ص. 22). وقتی روانکاوی‌شونده فقدان در دیگری را کشف می‌کند، دانش و حقیقت به دست می‌آید، و از آنجا که این امر زندگی در آشفتگی را تثبیت می‌کند، برای زندگی ضروری است.

    بااین‌حال، دانش و حقیقت بالاترین ارزش زندگی نیستند، هنر به روانکاوی‌شونده اجازه می‌دهد ابتدا فقدان در دیگری را کشف کند. این نکته بار دیگر اهمیت هیستری را برجسته می‌کند و نشان می‌دهد که «هیستری نباید به‌عنوان یک وضعیت “غیرطبیعی” درک شود، بلکه به‌عنوان یکی از تجلی‌های ممکن رابطه رازآلود سوژه با خودش» درک شود ([60]، ص. 3). هیستریک «زمین باز زیر پایش» را تجربه می‌کند ([25]، ص. 135) و از این رو جهان را به‌عنوان «در حقیقت» —یک جهان «شدن» می‌شناسد ([1]، ص. 65) .

    هیستری مهم است ولی غیرطبیعی نیست، زیرا «بیانگر سوژه به‌عنوان خودش است، برای سوژه به‌عنوان $-به‌عنوان سوژه خط خورده-برای-خودش (یعنی آن X که جایگاهی در نظم نمادین ندارد و همه دال‌هایی که نماینده او هستند را ناکافی و مسئله‌ساز تجربه می‌کند ([26]، ص. 260)). هیستری سوژه‌ای را تجربه می‌کند که جایگاهی در نظم نمادین ندارد و به همین دلیل است که لکان «پیرو فروید، جانب هیستری را می‌گیرد که حقیقت ارباب را مورد پرسش و چالش قرار می‌دهد» ([82]، ص. 164).کمبل[73] می‌گوید « روانکاوی‌شونده هیستریک، گفتمان ارباب را به گفتمان روانکاو باز می‌کند» ([40]، ص. 77). این امر از طریق پرسش‌های هنری درباره دانش و حقیقت ارباب صورت می‌گیرد که به کشف «امکان فقدان، اختگی‌ای که همه سوژه‌ها از آن رنج می‌برند» ([40]، ص. 77) منجر می‌شود و بنابراین «ما هنر داریم تا از حقیقت ارباب نابود نشویم» ([1]، ص. 25) .

    بازارزش‌گذاری ارزش‌ها در هیستری

    برای مرور، اگرچه دانش و حقیقت ارزش‌های ضروری برای حفظ زندگی هستند، هنر به‌عنوان ارزشی والاتر شناخته می‌شود زیرا با کشف فقدان در دیگری توانایی دگرگون کردن زندگی به امکانات والاتر را دارد. این موضوع می‌تواند توضیح دهد که چرا لکان می‌گوید «ارباب دلیل خود را در گفتمان هیستریک پیدا می‌کند» ([33]، ص. 47). ارزش‌گذاری هیستریک به هنر، بالاتر از حقیقت، در کارهای ژیژک و لکان مشهود است؛ همان‌طور که نیکول اشاره می‌کند: «شاید تعجب‌آور نباشد که در سبک نفس‌گیر ژیژک و اکراه او در ارائه یک برچسب خاص برای کارش، چیزی هیستریک وجود داشته باشد» و هدف لکان «هیستریک کردن روانکاوی بود. به همین ترتیب، ژیژک نظریه معاصر را با واداشتن آن به تمرکز بر فقدان در سوژه، هیستریک می‌کند» ([83]، ص. 19).

    هیستری به آخرین انسان (در چنین گفت زرتشت [16] ) اجازه می‌دهد که بر خود غلبه کند، زیرا آخرین انسان (ارباب) هنر را به‌عنوان ارزشی والاتر نمی‌شناسد. آخرین انسان «اربابی است که بهتر می‌داند» ([23]، ص. 66) و فکر می‌کند نیازی به هنر ندارد زیرا همه پاسخ‌ها را دارد. ایریگاری[74] این نگرش ارباب را چنین توصیف می‌کند: « به این دلیل است که نمی‌خواهند آن حرکت را ببینند یا بشنوند که این‌چنین از هیستریک متنفرند» و به دلیل خودشیفتگی آخرین انسان /ارباب، او «پتانسیل انقلابی هیستری» را نادیده می‌گیرد ([84]، ص. 131) .

    در مقابل، ابرانسان (انسان فراتر)[75] (هیستریک) هنر را به‌عنوان ارزشی بالاتر از «حقیقت» ارباب از طریق «پرسش از نظام نمادین» ([85]، ص. 33) نگه می‌دارد و تراژدی را تأیید می‌کند تا آشفتگی را طرح‌ریزی کرده و فقدان در دیگری را کشف نماید. وقتی حقیقت به‌عنوان ارزشی بالاتر از هنر قرار می‌گیرد، آخرین انسان/آنالیزان تراژدی را تأیید نمی‌کند تا فقدان در دیگری‌ِبزرگ را کشف کند. به‌ همین دلیل، «در قلمرو آخرین انسان ، همه چیز هر روز کمی کوچک‌تر می‌شوند» ([14]، ص. 33).این امر به این دلیل است که آنالیزان ، مانند هیستریک، ارباب را مورد پرسش قرار نمی‌دهد. هیستریک «بر شکاف‌های موجود در دانش ارباب تمرکز می‌کند» ([86]، ص. 221). این مهم است، زیرا «انگیزه آن در انجام این کار، نیروی محرک پنهان امر واقعی است.

    امر واقعی، برای لکان، غیرممکن است، چیزی که نمی‌توان آن را در چارچوب نظام نمادین بازنمایی کرد» ([86]، ص. 221).با تمرکز بر شکاف‌های دانش ارباب، گفتمانِ هیستریکِ ابرانسان از طریق عبور از فانتزیِ دانشِ ارباب به گفتمان جدید آنالیزان تبدیل می‌شود ([86]، ص. 14). هر چیز در قلمرو آخرین انسان روزبه‌روز کوچک‌تر می‌شود زیرا «پرسش هیستریک به آزادی فانتزی درنوردیده شده منجر می‌شود» ([86]، ص. 225). این همان چیزی است که آخرین انسان/ارباب انجام نداده است.

    با ارج نهادن به هنر به‌عنوان ارزشی والاتر از حقیقت، هایدگر نشان می‌دهد که نیچه با برتری‌دادن به جهان ظاهریِ شدن (هنر) در مقایسه با جهان حقیقیِ بودن (حقیقت)، افلاطون‌گرایی را وارونه می‌کند. این نگرش، دانش و حقیقتی که از سوی ارباب ارائه می‌شود، آشفتگی ناشی از کمبود در دیگری را تثبیت می‌کند اما در عین حال، جهان شدن را نادیده می‌گیرد. در مقابل، هنر هیستریک با دربرگرفتن جهان شدن، امکان تغییر و گشودگی به آینده را فراهم می‌آورد.

    در نتیجه، از آنجا که حقیقت و دانش ارباب جهان شدن را در نظر نمی‌گیرند، این جهان اکنون به‌عنوان جهان ظاهری تلقی می‌شود، و در عوض، هنر هیستریک، به دلیل توانایی‌اش در ادغام جهان شدن در زندگی، به جهان حقیقی تبدیل می‌گردد. هایدگر این موضوع را چنین بیان می‌کند: «می‌توان گفت که جهان حقیقی ، همان جهان شدن است؛ و جهان ظاهری، جهان ثابت و پایدار» ([1]ص. 124).

    هیستری همچنین به‌طور ضمنی افلاطون‌گرایی را وارونه می‌کند، زیرا جهان هنر و شدن را ارزشی والاتر از جهان حقیقت و بودن می‌داند. با ارج نهادن به جهان شدن به‌عنوان ارزشی بالاتر از جهان بودن، هیستریک «می‌خواهد حقیقت را در جایگاه دانش قرار دهد. این همان ارزش هیستری برای فرهنگ است. او مأموریت دارد که در برابر گفتمان مسلط مقاومت کند و خود را به‌عنوان نشانه‌ای از بحران اجتماعی که آن را مجسم می‌کند، مطرح نماید» ([25]ص. 86).این وارونگی ارزش‌های جهان شدن و جهان بودن، به‌عنوان یک ارزش فرهنگی مطرح می‌شود و به «تکامل تمدن‌ها» کمک می‌کند ([6]ص. 287).

    در نتیجه، این امر تأکید می‌کند که «سمپتوم های هیستریک، نه نشانه یک بیماری، بلکه نشانه‌ای از سوژه و حتی نشانه‌ای از تقسیم‌شدگی سوژه است» ([46]، ص. 82). ویژگی‌های مثبت رفتار هیستریک باید به رسمیت شناخته شوند، به‌جای اینکه بر جنبه‌های منفی آن تمرکز شود. این همان رویکردی است که درمان روان‌کاوانه باید اتخاذ کند؛ جایی که «هیستریک در تحلیل ، از بسیاری چیزها درمان می‌شود، جز از هیستری‌ خودش» ([46]، ص. 82).این موضوع همچنین نشان می‌دهد که «تمام بهره‌وری و تمام حقیقت نزد هیستریک است. هیستری جایی است که چیزی نو ظهور می‌کند» ([87]، ص. 425). این دستاورد با گشودنِ هنرمندانهِ جهانِ شدن حاصل می‌شود تا کمبودِ موجود در حقیقت و دانش دیگری بزرگ/ارباب کشف شود.

    وارونگی ضمنی افلاطون‌گرایی توسط نیچه و هیستریک، حقیقت را به ارزشی فروتر برای زندگی تقلیل می‌دهد، زیرا این حقیقت جهان شدن را در بر نمی‌گیرد و در نتیجه، «نوعی خطا» تلقی می‌شود. نیچه می‌گوید: «حقیقت همان نوع خطایی است که بدون آن ،نوع خاصی از موجود زنده نمی‌تواند زندگی کند» ([1]، ص. 125). هیستریک این «حقیقت» ارباب را به‌عنوان خطا تشخیص می‌دهد و به همین دلیل است که «او اصرار دارد که: همه‌چیز را وارونه کنید، از درون به بیرون، از پشت به جلو. آن را با ضربه های رادیکال تکان دهید، بحران‌هایی که بدنش را در ناتوانی برای بیان آنچه او را آشفته می‌کند، متحمل می‌شود، بازگردانید و مجدداً به آن دچارش کنید» ([84]، ص. 133).

    در نتیجه، هنر هیستریک به ارزشی والاتر از «حقیقت» ارباب ارتقا می‌یابد، زیرا از طریق دگرگون‌سازی جهان بودن، جهان شدن را در خود جای می‌دهد. از این رو، به جای درک هیستری «در تصاویر هولناک شیطان‌شناسی[76]» یا به‌عنوان «نشانه‌ای لجوج و غیرقابل‌مکان‌یابی که نمی‌توان آن را تعریف، جدا یا درمان کرد» ([88]، ص. 145)، باید به هیستری ارزش و قدردانی بیشتری بخشید، چرا که هنرمندانه جهان شدن را در خود جای می‌دهد و «حقیقت» ارباب را دگرگون می‌کند تا کمبود موجود در دیگری‌ِبزرگ را کشف کند.

    عدالت[77]

    هایدگر می‌گوید که اندیشه عدالت برای نیچه نیز از اهمیت زیادی برخوردار است، زیرا معنای بنیادی اراده معطوف به قدرت را آشکار می‌کند و از این رو عدالت همچنین معنای بنیادی هیستری را نیز آشکار خواهد کرد. هایدگر می‌گوید: «نیچه می‌خواهد تأکید کند که عدالت به‌عنوان چیزی که او آن را درک می‌کند، ویژگی بنیادی اندیشیدن را دارد»، ویژگی‌ای که ارزش حفظ و تقویت زندگی را در نظر می‌گیرد و «‘عدالت’ در اینجا به‌عنوان راه درست برای آزاد بودن فهمیده می‌شود» ([1]، ص. 143). عدالت شامل هر دو عنصر حقیقت (بودن) و هنر (شدن) است و این موضوع زمانی روشن می‌شود که فارل کرل[78] می‌گوید: «هم هنر و هم حقیقت به دنبال ‘عدالت’ خواهند بود» ([1]، ص. 258).

    حقیقت به‌عنوان تأمین‌کننده آشفتگی، برای حفظ زندگی ضروری است، اما هنر ارزشی بالاتر دارد زیرا زندگی را تقویت می‌کند. هنر زندگی را تقویت می‌کند زیرا فرم‌ها را دگرگون می‌سازد و «امکان‌هایی برای فراتر رفتن زندگی در هر نقطه از محدودیت‌ها ایجاد می‌کند» ([1]، ص. 140). حقیقت آشفتگی را تثبیت می‌کند و بنابراین از خود فراتر نمی‌رود. با این حال، حقیقت به‌عنوان ارزشی ضروری برای زندگی شناخته می‌شود، چرا که به موجودات اجازه می‌دهد به بقای خود ادامه دهند و به هنر این امکان را می‌دهد که از حقیقت فراتر رود تا امکانات زندگی را تقویت کند.

    این امر توضیح می‌دهد که چرا «سلطه و هیستری به‌نظر می‌رسد که در رابطه بازتابی خود وابسته به یکدیگرند — به‌طوری که هر دو قبل از اینکه حقیقت به وجود بیاید، ضروری هستند» ([89]، ص. 171). این امر زمانی به‌وضوح آشکار می‌شود که هایدگر می‌گوید: «دانش در هر مورد، مرزهای ثابت و تثبیت‌کننده را قرار می‌دهد تا چیزی برای فراتر رفتن از آن وجود داشته باشد، در حالی که هنر قادر است ضرورت بالاتر خود را حفظ کند. هنر و دانش به‌طور متقابل در ذات خود به یکدیگر نیاز دارند» ([1]، ص. 140). این موضوع را می‌توان به ورهاگه[79] ارجاع داد که توضیح می‌دهد در آغاز تحلیل «روانکاو در موقعیت کسی که می‌داند قرار می‌گیرد، کسی که این معنای پنهان را آشکار خواهد کرد، دیگری بدون هیچ کمبودی» ([17]، ص. 9).

    این نکته اهمیت نقش ارباب را برای به وجود آمدن حقیقت برجسته می‌کند. موفقیت روان‌کاوی به‌واسطه ارباب را می‌توان با توجه به این نکته شناسایی کرد که تحلیل روان‌کاوی از «آمادگی سوژه نوروتیک برای فرض اینکه کسی، دیگری که می‌داند، وجود دارد» آغاز می‌شود ([9]، ص. 185). با این حال، «روانکاو، که در ابتدا به‌عنوان سوژه‌ای که باید بداند، شکل می‌گیرد، به‌جای دانشی نامحدود، دانشی درباره آنچه نمی‌تواند دانسته شود، درباره یک دال که وجود ندارد، دارد» ([90]، ص. 49).

    این نقل‌قول‌ها نشان می‌دهند که روانکاو توسط روانکاوی‌شونده در موقعیت ارباب قرار می‌گیرد، اما این «فقط تا حدی کار می‌کند، تا زمانی که زنجیره معناداری S2 به کار بسته شود؛ این همان نقطه‌ای است که بی‌ثباتی دیگری‌ِبزرگ آشکار می‌شود» ([17]، ص. 9). با استفاده هنرمندانه و هیستریک از دانش ارباب (S2)، روانکاوی‌شونده به «دوراهی بین S2 و کمبود در دیگری» می‌رسد ([17]، ص. 9).

    در این نقطه، روانکاوی‌شونده زمانی که «با واقعیت سمپتوم (symptom) هم‌راستا می‌شود» حقیقت را به‌وجود می‌آورد ([17]، ص. 9)، که به معنی کشف کمبود در دیگری‌ِبزرگ است. دانش (سلطه) و هنر (هیستری) می‌توانند به‌عنوان وابسته به یکدیگر شناخته شوند، بوستیل[80] می‌گوید: « در حالی که نقطه ظهور حقیقت جدید همیشه در چارچوبی هیستریک گرفتار است، اعمال ارباب، تصویر وفاداری متوالی را مشخص می‌کنند » ([89]، ص. 171). به عبارت دیگر، این نیز توضیح می‌دهد که چگونه «روانکاوی‌شونده هیستریک، گفتمان ارباب را به گفتمان روانکاو تبدیل می‌کند» ([40]، ص. 77).

    با کشف حقیقت کمبود در دیگری‌ِبزرگ از طریق هیستری (هنر)، روانکاوی‌شونده « تخیلات خاص خود را شناسایی کرده و آن را پردازش می‌کند، بر اساس این که کسی، یا یک دیگری، حقیقت را درباره جهان می‌داند و به همین دلیل شایسته است در موقعیت ارباب قرار گیرد » ([91]، ص. 149). اگرچه برای هیستریک مهم است که کمبود در ارباب را کشف کند، گفتمان ارباب نیز به عنوان «تصویر وفاداری متوالی» که به این کشف رسیده است اهمیت دارد. این موضوع به خوبی توسط اولیویر[81] توضیح داده می‌شود که می‌گوید: «گفتمان روانکاو نمی‌تواند به‌طور کامل از گفتمان ارباب جدا شود؛ تفاوت حیاتی در اینجا این است که، سوژه به جای این‌که به دال های ارباب از بیرون تسلیم شود، می‌آموزد که خود آن‌ها را تولید کند» ([45]، ص. 189).

    در نتیجه، با ادغام کار نیچه در مورد هنر و حقیقت به این روش، اکنون می‌توانیم بهتر درک کنیم که چگونه «روانکاو و هیستریک زوجی هستند که روان‌کاوی را اختراع کردند» و چگونه «رشد و تغییر روان‌کاوی توسط بن‌بست‌های بالینی پیش می‌رود» ([23]، ص. 63). گِروویچی این را با گفتن این‌که هیستری نقاط کور خود فروید (ارباب) را از طریق مواجهه با محدودیت‌های دانایی خود او آشکار کرد، توضیح می‌دهد و می‌گوید این امر فروید را مجبور کرد «تکنیک خود را بهبود بخشد، نظریه‌های خود را تکامل دهد و یک شکل جدید از تفکر را شکل دهد. زیرا هیستری خود دانش نیست، اگرچه به‌عنوان راهنمایی برای تدوین دانش عمل می‌کند» ([23]، ص. 63).

    بنابراین، هنر هیستریک و دانش (حقیقت) ارباب به‌طور متقابل به یکدیگر نیاز دارند، زیرا هر دو با هم می‌کوشند تا زندگی انسانی را در درون آشوب در آغوش بگیرند و هدایت کنند، به عبارت دیگر، «نه صرفاً تثبیت آشوب در دانش، و نه دگرگونی آشوب در هنر، بلکه هر دو با هم. با این حال، هر دو از نظر جوهری یکی هستند: یعنی، هضم و جهت‌دهی زندگی انسانی به سوی آشوب» ([1]، ص. 140).

    هایدگر ناآگاهانه خلاصه می‌کند که چگونه روانکاوی‌شونده هنرمندانه در حالی که به شکل هیستریکی آشفتگی ناشی از کمبود در دیگری  بزرگ که به خاطر دانش ارباب است را هضم میکند و می‌گوید: «ترکیب بین هنر و حقیقت اکنون به‌عنوان ‘دگرگونی ای که فرمان می‌دهد و شعر می‌سراید، افق‌های چشم‌اندازی را برقرار کرده و تثبیت می‌کند’ تعریف می‌شود» ([1]، ص. 258).

    در این بیانیه که مربوط به عدالت و هیستری است، مشخص است که ارزش‌ها بر اساس قانون تناقض فرمان می‌دهند. این فرمان هیستریک از «آنچه او واقعاً در جست‌وجوی آن است: میل خود، لذت خود، حقیقتی که ناخودآگاه او با درد در تلاش است تا بیان کند» ([35]، ص. 139) ناشی می‌شود و این فرمان ، روانکاوی‌شونده را هدایت می‌کند تا کمبود در دیگری را کشف کند که قابل تناقض نیست. عدالت چیزی است که در نظم‌دهی آشفتگی ناشی از کمبود در دیگری قابل تناقض نباشد و بنابراین «عدالت اساس امکان و ضرورت هر نوع هماهنگی انسان با آشفتگی است، چه این هماهنگی ، هماهنگی بالاتر هنر باشد یا همان‌طور که لازم است هماهنگی دانش» ([1]، ص. 149).

    «عدالت به‌عنوان تفکر سازنده[82]، شخصی[83] و نابودگر[84] هیستری»

    هایدگر همچنین به یادداشتی از نیچه به نام «راه‌های آزادی[85]» از سال ۱۸۸۴ اشاره می‌کند تا عدالت را به‌عنوان اراده معطوف به‌قدرت توضیح دهد و این یادداشت همچنین به روشن‌تر شدن رابطه میان هیستری و ارباب که برای روان‌کاوی بسیار مهم است، کمک می‌کند. در این یادداشت آمده است: «عدالت به‌عنوان یک شیوه تفکر سازنده، شخصی و نابودگر، که از بازارزیابی‌های ارزشی برمی‌خیزد: نماینده عالی خود زندگی است» ([1], ص. 142). هایدگر می‌داند که وقتی نیچه می‌گوید عدالت یک «شیوه تفکر» است، می‌خواهد تأکید کند که عدالت یک شیوه خاص از تفکر است.

    عدالت (هنر و حقیقت) شیوه خاصی از تفکر است که ویژگی رابطه میان هیستریک و ارباب است و این تفکر شامل «شاعرانه کردن و فرمان دادن» و «برآمده از بازارزیابی‌های ارزشی» است ([1], ص. 142). عدالت با ترسیم افقی برای حفظ و ارتقای زندگی، کمبود در دیگری را کشف می‌کند و به سوژه این امکان را می‌دهد که «ارباب را رها کند و کاری که برای دانستن حقیقت خود لازم است را انجام دهد، تا به سؤال خود درباره خواسته‌های ناخودآگاه و ابژه ژوئیسانس پاسخ دهد» ([53], ص. 108).

    هایدگر تأکید می‌کند که اراده معطوف به قدرت به‌عنوان عدالت، تفکری است که سه ویژگی متمایز دارد که نیچه به‌طور متوالی و در یک ترتیب ضروری شرح می‌دهد (سازنده، شخصی و نابودگر) و این ویژگی‌ها با رابطه میان هیستریک و ارباب که به گفتمان روانکاو منتهی می‌شود، تطابق دارد. عدالت و روانکاوی شونده زمانی «سازنده» هستند که «ارباب خود را با شروع به پرسش از آنچه که در واقع او را به یک ارباب تبدیل می‌کند هیستریک می‌کند » ([61], ص. 133).

    «پرسش بی‌پایان هیستریک از موقعیت ارباب» ([49], ص. 75) به روانکاوی‌شونده این امکان را می‌دهد که آنچه که در آشوبِ کمبودِ در دیگری وجود ندارد یا هنوز وجود ندارد را بسازد و کشف کند. تفکر سازنده شامل روش هیستریکِ جورج باتای[86] است که «گفتمان را علیه خودش می‌چرخاند، اهداف آن را منحرف می‌کند، آن را بی‌ثبات می‌کند و از آن لایه‌برداری می‌کند، سیستم را با آشوب و دانش را با پوچی جایگزین می‌کند» ([25], ص. 111).

    هایدگر توضیح می‌دهد که تفکر سازنده[87] چیزی را که از قبل وجود دارد کپی نمی‌کند و این مفهوم در «امتناع هیستری از تجسم-به‌طور عینی، واگذاری بدن خود به دال های ارباب که موقعیت‌های سوژگانی که جامعه از طریق زبان برای افراد فراهم می‌کند، تشکیل می‌شود» ([55], ص. 122) نیز یافت می‌شود. در عوض، با «وادار کردن دیگری‌ِبزرگ به تولید دانش» ([6], ص. 288)، هیستریک می‌تواند چیزی را کشف کند که از پیش وجود نداشته است زمانی که روانکاوی‌شونده «ساختار را در نقطه‌ای از شکست خود مورد بازجویی قرار می‌دهد و آن را، گاهی حتی به قیمت فدای خود بر عهده می‌گیرد تا این حقیقت پنهان را به هر قیمتی آشکار کند» ([25], ص. 86).

    سولر[88] توضیح می‌دهد که چگونه روانکاوی‌شونده در این طریق «سازنده» است و می‌گوید «هیستریک و مرد علم یک زوج جذاب هستند، یکی از آن‌ها تحریک می‌کند در حالی که دیگری که اصلاً هیستریک نیست، بر روی دانش کار می‌کند» ([6], ص. 288). هیستریک برای تفکر «سازندهِ» عدالت اهمیت دارد زیرا «هیستریک در جستجوی مردی است که با تمایل به دانستن تحریک شود» ([6], ص. 288) حتی اگر هیستریک برای دانش ارباب «موجب آزار است و چیزی جز آزار نیست» ([92], ص. 49).

    عدالت (هنر و حقیقت که به‌طور مشترک مورد تفکر واقع می‌شوند) و هیستری به‌طور هنرمندانه‌ای خلاق و شاعرانه در طرح‌ریزی افق‌هایی عمل می‌کنند که فقدان در دیگری را کشف می‌کند. از طریق قانون تناقض، تفکر سازنده‌ی عدالت و هیستری به‌طور خلاقانه‌ای دستوری صادر می‌کند مبتنی بر: «برپایی و برقرار کردن، صعود به ارتفاعات-به‌طور دقیق‌تر، ابتدا رسیدن به ارتفاع مشخصی، سپس تثبیت آن، و سپس بدین ترتیب وضع کردن یک “مسیر مشخص “» ([1], ص. 144) برای کشف فقدان در دیگری. هیستریک دستور دارد که به‌طور سازنده فکر کند تا فقدان در دیگری را کشف کند زیرا او «فاصله بین امر واقعی و امر نمادین را به‌طور آشکار و دردناک تجربه می‌کند» ([8], ص. 7).

    این تجربه برای روانکاوی‌شونده ضروری است «تا خود را از گفتمان سلطه‌گرانهِ دیگری‌ِبزرگ آزاد کند» ([35], ص. 143). این تجربه‌ی هیستریک در «کرد و کار شخصیت سقراط، سقراط افلاطونی (هیچ سقراط دیگری وجود ندارد)، که در پرسش از ارباب قدیمی، از او می‌خواهد که دانش خود را به‌عنوان ارباب نمایش دهد» ([6], ص. 287) منعکس می‌شود. هیستریک فاصله بین امر واقعی و نمادین را تجربه می‌کند و «از دیگری می‌خواهد که به او بگوید که او چیست» ([93], ص. 259).

    هیستریک یک ساختار می‌سازد و آن را برپا می‌کند تا این شکاف را با پرسش‌های سقراطی از دانش ارباب ببندد. شکست دانش ارباب در بستن این شکاف زمانی آشکار می‌شود که هیستریک «حقیقت تحقیرآمیز این که “این کار نمی‌کند” یا “این جا نمی‌خورد”» ([23], ص. 65) را نشان می‌دهد. این تفکر/پرسش سازنده هیستریک، دیدگاه جدیدی به آشوب واقعی می‌گشاید و این دیدگاه است که ساختار را برای شونده جهت کشف فقدان در دیگری نظم می‌دهد. برای هیستریک ضروری است که به‌طور سازنده‌ای در این راه جستجو کند «برای یک دال که عدالت را در مورد واقعیت به جا بیاورد، و بدین ترتیب شکافی بین دانش و ژوئیسانس باز کند که غیرممکن است بسته شود» ([8], ص. 7) زیرا این کار به روانکاوی‌شونده اجازه می‌دهد که بفهمد دانش ارباب «کار نمی‌کند» تا فقدان در دیگری را کشف کند.

    عدالت و هیستری همچنین شامل تفکر “شخصی[89]” هستند که نشان می‌دهند تفکر سازنده در یک خلأ عمل نمی‌کند. تفکر سازنده همچنین شخصی است زیرا «در چیزی که به‌طور ظاهری قطعی به نظر می‌رسد، حرکت می‌کند؛ چیزی که نه تنها می‌خواهد ساختار را متوقف کند بلکه آن را غیرضروری می‌سازد» ([1], ص. 144). هیستریک «چیزی را که مزاحم و مداخله‌گر است در جستجوی روانکاوی‌شونده برای کشف فقدان در دیگری، حذف می‌کند» به‌طوری که «با سوق دادن انسان به سوی دانش [pousse-à-savoir]، او را به سوی شکست [pousse-au-manque] نیز سوق می‌دهد، انسانی که با او درگیر است همیشه خود را احمق [manque-à-savoir] می‌یابد» ([34], ص. 88).

    عدالت و هیستری شخصی هستند زمانی که تفکر سازنده پس از کشف شکستِ دانشِ ارباب «تصمیمات برش‌خورده‌ای درباره‌ی اندازه‌ها و ارتفاعات» ([1], ص. 144) می‌گیرد. بنابراین، تفکر سازنده زمانی شخصی است که روانکاوی‌شونده ارباب را به شکست دانشش سوق دهد و این امکان را فراهم می‌آورد که تصمیماتی گرفته شوند تا فرم‌هایی که در تضاد نیستند انتخاب و طرح‌ریزی شده تا فقدان در دیگری‌ِبزرگ کشف گردد. تفکر شخصی زمانی تحقق می‌یابد که «هیستری با روش پرسشگری‌اش از دیگران (چرا که اگر او موفق به پایین آوردن مردانی که او را احاطه کرده‌اند شود، این کار را با پرسش از آنها، با بازتاب مداوم تصویری که حقیقتاً آنها را خنثی می‌کند انجام می‌دهد، تا حدی که قدرتی که آنها خواسته‌اند تحمیل کنند، قدرتی نامشروع از جنس تجاوز و خشونت است» ([28], ص. 154).

    این خنثی‌سازی ارباب از طریق پرسشگری ساختارهایی را می‌سازد تا فقدان در دیگری‌ِبزرگ را از طریق تثبیت آشوبِ دنیایِ شدن کشف کند. به عبارت دیگر روانکاوی‌شونده با امتناع از «دنبال کردنِ اثرِ دالِ ارباب، او خود را شیء آن، بنده آن نخواهد ساخت» تفکرش «شخصی» است ([88], ص. 82). تفکر روانکاوی‌شونده از طریق «ساختن و ویران کردن خود در طول فرآیند تحلیل و طرف دیگر که چیزی جز یک نردبان نیست» ،«شخصی» است ([94], ص. 96) .

    سرانجام، عدالت و هیستری به‌عنوان شیوه‌های “اندیشه نابود‌کننده” (annihilative thinking) توصیف می‌شوند، که شامل حذف دانش ارباب از ساختارهای گذشته‌ای است که “پایداری زندگی را تضمین کرده بودند” ([1]، ص. 144). روانکاوی‌شونده از طریق این اندیشه نابودکننده، با تغییر گفتمان‌ها و توقف انتظار یا دریافت دانش از دیگری‌ِبزرگ ([50]، ص. 133) مشارکت می‌کند. اندیشه نابودکننده هیستریک که ساختارهای ارباب را محو می‌کند، نشان می‌دهد که این دانش “به استانداردهای دقیق او نمی‌رسد؛ زیرا از نظر هیستریک، ارباب هرگز به اندازه کافی… ارباب نیست” ([95]).

    اندیشهِ نابودکنندهِ هیستریک “به معنای به چالش کشیدن و برهم زدن گفتمانِ ارباب است” ([40]، ص. 78)، و حذف ساختارهای گذشته ، تثبیت‌هایی را که مانع کشف فقدان در دیگری هستند، از میان برمی‌دارد. روانکاوی‌شونده از طریق کشف فقدان در دیگری بزرگ، “گفتمان ارباب را نابود می‌کند” که همان “آگاهی از این است که دیگری‌ِبزرگ وجود ندارد و دلالت‌های اربابی وابسته و تصادفی‌اند” ([86]، ص. 225).

    کشف فقدان در دیگری به روانکاوی‌شونده اجازه می‌دهد تا “رابطه خود با میل[90] را دوباره تنظیم کند و دلالت‌های اربابی جدیدی تولید کند” ([86]، ص. 226)، و ازاین‌رو، “پرهیز از وضعیت انحطاط” را تضمین می‌کند ([1]، ص. 242). محو کردن گفتمان ارباب با امکان عبور از فانتزی که ارباب می‌تواند “معنای ثابتی ارائه دهد که اضطراب را برطرف کند و هویتی پایدار، معنادار و محترم ایجاد کند” ([55]، ص. 67) امنیتی را فراهم می‌آورد.

    این فرآیند همچنین به روانکاوی‌شونده اجازه می‌دهد که دیگر “با درخواست دال های اربابی از دیگران بیگانه نشود، بلکه خودش آن‌ها را تولید کند” ([55]، ص. 67).این موضوع نشان می‌دهد که اندیشه نابودکننده هیستریک، که “ساختن (به‌عنوان خلق) ویران‌گری را در بر می‌گیرد” ([1]، ص. 242)، چرا “هیستریک، مانند هر ضد فیلسوف خوبی که هرگز از این چهره دور نیست، می‌تواند ارباب را به یاد نیاز همیشگی برای آغاز دوباره بیندازد” ([89]، ص. 171). این ویران‌گری ضروری است، زیرا “تنها از طریق چنین رویارویی‌هایی با امر واقعی به‌عنوان ناسازگاری نمادین می‌توانیم فانتزی و میل را دگرگون کنیم و یک اقتصادِ جدیدِ لذت را بازآفرینی کنیم” ([66]، ص. 54).

    فانتزی و میل از طریق نابودی دانش ارباب دگرگون می‌شوند تا فقدان در دیگری کشف شود، که همان “امر واقعی به‌عنوان ناسازگاری نمادین” است. از طریق این نابودی، یک “جهش آرمان‌شهری از دل تاریکی که سوبژکتیویته نمادین را دگرگون می‌کند” حاصل می‌شود؛ جایی که کشف فقدان در دیگری، کشف سوژه به‌عنوان “شکاف هستی” است (با ارجاع به “شب جهان” در نوشته‌های ینا[91] از هگل) ([66]، ص. 54).

    مک‌کارتی[92] این موضوع را توضیح می‌دهد که “حقیقت” یک “شکست خلاقانه دانش” است ([96]، ص. 68)، جایی که روانکاوی‌شونده سوبژکتیویته نمادین را با خلق یک دال اربابی جدید در پاسخ به کشف فقدان (شکست) در دیگری دگرگون می‌کند. دیویس[93]، پاوند[94] و کراکت[95] استدلال می‌کنند که “این سبک جدید از دالِ اربابی خالی از توهمات کمال‌گرایی است” ([86]، ص. 225)، زیرا روانکاوی‌شونده فقدان در دیگری را کشف کرده است.

    بنابراین، عدالت و هیستری به‌عنوان اراده معطوف به قدرت دارای ویژگی‌هایی از اندیشه هستند که می‌سازد، شخصی است و نابود می‌کند. در نتیجه، هایدگر نتیجه می‌گیرد که: “حیات زندگی در هیچ چیز دیگری جز اندیشه‌ای که می‌سازد، شخصی می‌کند و نابود می‌کند، نهفته نیست” ([1]، ص. 145). این امر توضیح می‌دهد که چرا روانکاوی نیز به دنبال ساختن، شخصی کردن و نابود کردن است.

    روانکاوی‌شونده از طریق ساختن، شخصی کردن و نابود کردن برای کشف فقدان در دیگری، به حفظ و تقویت حیات دست می‌یابد.اراده معطوف به قدرت و هیستری زمانی زندگی را پر از انرژی می‌کنند که روانکاوی‌شونده بتواند “ساختار دال های خود را بازآرایی کند و با این سازمان‌دهی مجدد ، معنا و دانش جدیدی تولید کند” ([40]، ص. 80). این امر از طریق خلق یک دال اربابی جدید در پاسخ به کشف فقدان در دیگری محقق می‌شود. این دال اربابی جدید خلاقانه و شاعرانه است زیرا “توسط خود سوژه تولید شده است نه آنکه از بیرون بر او تحمیل شده باشد. به این ترتیب، همان‌طور که لکان بیان می‌کند، سوژه ‘دنده عوض می‌کند’” ([8]، ص. 124).

    این دال اربابی جدید انرژی و حیات را از طریق “اندیشه‌ای که می‌سازد، شخصی می‌کند و نابود می‌نماید” به همراه می‌آورد، زیرا “شاید اندکی کمتر احمقانه باشد” چرا که فقدان در دیگری را در بر می‌گیرد و خلاقیت آن از این واقعیت ناشی می‌شود که “کمتر مطلق و سخت‌گیرانه ، بلکه شخصی، در تأسیس هویت سوژه عمل می‌کند و بیشتر باز، سیال و فرآیندگرا است” ([73]، ص. 46).

    عدالت و قدرت

    سه ویژگی اندیشه در عدالت و اراده معطوف به قدرت نیچه معنای هیستری را در روانکاوی روشن می‌سازند. هیستری را می‌توان از طریق عدالت و اراده معطوف به قدرت فهمید، زیرا این نوع اندیشه “از خود فراتر می‌رود، خود را از خود جدا می‌کند و آنچه را تثبیت شده است، پشت سر می‌گذارد” ([1]، ص. 146) تا فقدان در دیگری را کشف کند. این همچنین به این معناست که کشف فقدان در دیگری نوعی “فراتر رفتن از خود، ارباب شدن بر خویش از طریق صعود به ارتفاعی بالاتر و گشودن آن است. ما این فراتر رفتن از خود را برتر شدن[96] می‌نامیم. این جوهر قدرت است” ([1]، ص. 146).

    این چارچوب نشان می‌دهد چرا “هیستریک خواست خود برای تمایل ارضا نشده را از طریق حفظ تمایلش در مجموعه‌ای از جابجایی‌های بی‌پایان نشان می‌دهد” ([3]، ص. 118). هیستری “از خود فراتر می‌رود، خود را از خود جدا می‌کند و آنچه تثبیت شده است را پشت سر می‌گذارد” با این روش که “خود را برای رضایت دیگری عرضه می‌کند، در حالی که از آن می‌گریزد، تا میل دیگری ارضا نشده باقی بماند” ([97]، ص. 86).

    دولار توضیح می‌دهد که دلیل این امر آن است که هیستری از طریق “ناخشنودی دائمی، سوژه‌ای است که تولید دانش می‌کند” ([98]، ص. 144). او با نقل‌قول از لکان تأکید می‌کند: “تمایل به دانستن چیزی نیست که به دانش منجر شود. آنچه به دانش منجر می‌شود… گفتمان هیستریک است” ([98]، ص. 144). هیستری با تولید دانش از طریق ناخشنودی، در نوعی “فراتر رفتن از خود، ارباب شدن بر خویش از طریق صعود به ارتفاعی بالاتر و گشودن آن” مشارکت می‌کند. این فراتر رفتن از خود که برتر شدن نامیده می‌شود، جوهر قدرت است.

    تولید دانش توسط هیستری از طریق ناخشنودی، فرآیندی از “ارباب شدن بر خویش” است که با کشف فقدان در دیگری‌ِبزرگ محقق می‌شود. این “برتر شدن فراتر از خود” که در هیستری رخ می‌دهد، همچنین همان “گزش و ضربه‌ای است که باید نیهیلیسم را شکست دهد” ([14]، ص. 180) و این تنها زمانی به‌طور کامل محقق می‌شود که فقدان در دیگری کشف شده باشد یا به تعبیر دیگر “مار سیاه به دره نفوذ کرده و سرش قطع شده باشد” ([14]، ص. 180). “مار سیاه” به معنای “یک مواجهه ناخوشایند ، اما ضروری است. تحلیل به اینجا ختم می‌شود. زمانی که این اتفاق می‌افتد، می‌دانیم که سرکوب‌ها برداشته شده‌اند” ([9]، ص. 188).

    در این لحظه، آنالیزان نیهیلیسم ناشی از “طلب کردن دال اصلی از دیگری بزرگ” ([55]، ص. 67) را از طریق کشف فقدان در دیگری پشت سر می‌گذارد. وقتی این اتفاق رخ می‌دهد، “هیستری در فرآیند تحلیل، فانتزی‌های خود را تغییر می‌دهد و رابطه خود با دال فالیک را متحول می‌سازد. او با پذیرش اختگی پدرش، اختگی خود را نیز می‌پذیرد” ([88]، ص. 84). این همان “ارباب شدن بر خویش” است زیرا به آنالیزان اجازه می‌دهد “از دال‌های اصلی داده‌شده جدا شود و دال‌های اصلی جدیدی را که خودش تولید کرده است، به وجود آورد” ([8]، ص. 123). هایدگر به این نکته اشاره می‌کند که اراده معطوف به قدرت نیچه، “تعالی قدرت[97]” است ([1]، ص. 153).

    تعالی قدرت از طریق اراده معطوف به قدرت و هیستری زمانی رخ می‌دهد که حقیقت (وجود) و هنر (شدن) به‌طور هم‌زمان اندیشیده شوند. هایدگر این نکته را در یادداشتی از نیچه در سال 1888 برجسته می‌کند که می‌گوید: “نقش زدن[98]بر شدن با ویژگی وجود-این است ، والاترین اراده معطوف به قدرت” ([1]، ص. 156). این یادداشت نشان می‌دهد که معنای اراده معطوف به قدرت و هیستری شامل نقش زدن بر شدن (هنر) در وجود (دانش، “حقیقت”) از طریق کشف فقدان در دیگری است.

    بنابراین، معنای هیستری به‌مثابه اراده معطوف به قدرت این است که آنالیزان باید فقدان در دیگری را کشف کند تا هنر شدن بر حقیقت و وجود “دانش روان‌کاو” (عنوان سمینار نوزدهم لکان) نقش بندد [99]. وقتی این اتفاق رخ می‌دهد، آنالیزان به “دانش روان‌کاو” دست می‌یابد، که همان “نادانی آموخته‌شده” است؛ اصطلاحی که نیکلاس کوزا[99] در قرن پانزدهم به کار برده است. او با حکمت آموخته است که نداند، و این روشی را باز می‌کند که دیگری بتواند به آنچه که سوژگی‌اش را تعیین کرده، دسترسی پیدا کند” ([94]، ص. 97).

    این موضوع به کار دولار مرتبط است، هنگامی که او استدلال می‌کند که “پدیدارشناسی روح باید تحت لوای هیستری قرار گیرد” ([98]، ص. 148). دولار استدلال می‌کند که “سوژه هیستریک، با منفیت تقلیل‌ناپذیرش، اصل و نیروی محرکه پیشرفت دیالکتیکی است” ([98]، ص. 147) در پدیدارشناسی روح. این منفیت و نیروی پیشرفت دیالکتیکی همان عدالت است (اندیشیدن هم‌زمان حقیقت (وجود) و هنر (شدن)). “تعالی قدرت” از طریق “عدم تطابق سوژه با خود و معیارهایش که احساس دائمی ‘این آن نیست’ را ایجاد می‌کند، تولید می‌شود، به‌گونه‌ای که هر پیکربندی خاصی از عینیت و دانش ناکافی به نظر می‌رسد” ([98]، ص. 148). با اینکه “سوژه توسط میلی برانگیخته می‌شود که نمی‌تواند در هیچ شکلی خاص از دانش آرامش یا رضایتی پیدا کند” ([98]، ص. 144).

    آنالیزان قدرت را تعالی می‌بخشد تا فقدان در دیگری را کشف کند و “نقش زدن شدن با ویژگی وجود-این است والاترین اراده معطوف به قدرت.” این موضوع همچنین توضیح می‌دهد چرا “نزدیکی هیستری به مرگ خواهی وجودش را در نوعی عذاب بنیاد می‌نهد. به‌محض اینکه میل او آرام شود و راه‌حل‌ها یافت شوند، او باید توهم رضایت را نابود کند تا به جست‌وجو ادامه دهد” ([51]، ص. 72). “تعالی قدرت” در اراده معطوف به قدرت همان مرگ‌خواهی است که وجود آنالیزان را در یک عذاب بنیادین محکم می‌کند. “نقش زدن شدن با ویژگی وجود” یعنی آنالیزان باید توهم رضایت ناشی از دانش ارباب را نابود کند “تا بتواند به جست‌وجو” برای کشف فقدان در دیگری ادامه دهد.

    دولار اضافه می‌کند که “سوژه در پدیدارشناسی روح، سوژه‌ای نیست که خودش را به‌عنوان دانشی که می‌داند، بشناسد” ([98]، ص. 144)، و این نیز بر اندیشیدن هم‌زمان هنر (شدن) و حقیقت (وجود) تأکید دارد. از طریق “میل هیستریک که همه اشکال مختلف دانش را تضعیف می‌کند” ([98]، ص. 144)، آنالیزان می‌تواند فقدان در دیگری را کشف کند، زیرا او “سوراخی در دانش، در انواع مختلف دانش ایجاد می‌کند” ([98]، ص. 144).

    وقتی این اتفاق می‌افتد، آنالیزان “بر خود مسلط” می‌شود تا “نقش زدن شدن با ویژگی وجود” را در “دانش روان‌کاو” نقش بزند. لکان این فرآیند را چنین توضیح می‌دهد که آنالیزان “عبور” می‌کند و به روان‌کاو تبدیل می‌شود، زیرا جایگاهی را می‌پذیرد که او آن را “تنها بودن” می‌نامد. روان‌کاو زمانی عبور کرده است که “نخواهد از سوی دیگری‌ِبزرگ مورد تایید واقع شود” ([100]، ص. 85).

    اراده معطوف به قدرت و بازگشت جاودان

    در نهایت، هایدگر می‌گوید نیچه «اراده معطوف به قدرت را در وحدتی اساسی با ‘بازگشتِ جاودانِ همان’ می‌اندیشد» ([1]، ص. 171). زیرا به نظر هایدگر برای اینکه اراده معطوف به قدرت بتواند قدرت‌مند باشد، باید بازگشت جاودان همان نیز باشد. بازگشت جاودان توضیح می‌دهد که چگونه اراده معطوف به قدرت و هیستری می‌توانند «شدن را با خصیصه‌ی بودن نقش کند»؛ به این صورت که هنر (شدن) با کشف فقدان در دیگری، این فقدان را در دانش/حقیقت (بودن) ثبت(نقش) می‌کند.

     هایدگر بیان می‌کند که جمله‌ی «نقش زدن شدن با خصیصه‌ی بودن—این است والاترین اراده معطوف به قدرت» به معنای «شکل‌دهی شدن به‌عنوان بودن به‌گونه‌ای است که به‌عنوان شدن حفظ شود، استمرار یابد، و به یک کلمه، باشد» ([1]، ص. 202). این تأکید می‌کند که اراده معطوف به قدرت و هیستری که فقدان در ارباب/روانکاو را کشف می‌کنند، در عین حال بازگشت جاودان همان نیز هست.  بازگشت جاودان ، اراده معطوف به قدرت و هیستری را به واسطه حفظِ کشف یک فقدانِ «جاودان» در دیگری ، در دانش/حقیقت (بودن) تعریف می‌کند.

    این کشف یک فقدان «جاودان» در دیگری ، روشی برای «پاک کردن کلیت واقعیت و شروع با یک صفحه‌ی سفید» ([66]، ص. 241) است تا یک دال ارباب جدید ایجاد کند که «شاید کمی کم‌تر احمقانه باشد». فقدان در دیگری «جاودان» است به دلیل «غیرقابل تقلیل بودن $ به S1 و S2 » ([89]، ص. 146). به عبارت دیگر، این زمانی است که روانکاوی‌شونده به «وجود امر واقعی، به‌عنوان چیزی که غیرممکن است گفته شود یا اندیشیده شود» اذعان می‌کند ([9]، ص. 188).

    وقتی این اتفاق می‌افتد، روانکاوی‌شونده به «مرحله‌ی نهایی تحلیل» می‌رسد؛ جایی که «پرده‌ی واقعیت، یا فانتزی سوژه، از هم جدا می‌شود» و از طریق «اذعان به امر غیرممکن» ([9]، ص. 188)، فقدان «جاودان» در دیگری کشف می‌شود.

    در نهایت، اراده معطوف به قدرت و هیستری به‌عنوان «تعالی قدرت[100]» تعریف می‌شوند و اگر این تعالی به سکون برسد، ذات خود به‌عنوان قدرت‌یابی از طریق کشف فقدان «جاودان» در دیگری را تحقق نخواهند بخشید. بنابراین، اراده معطوف به قدرت و هیستری به‌عنوان تقویت و قدرت‌یابی، طرحی را پی‌ریزی می‌کنند که به کشف فقدان در دیگری منجر می‌شود؛ چیزی که «ذاتاً به خود بازمی‌گردد» ([1]، ص. 210) به‌عنوان بازگشت جاودان همان.

    کشف فقدان «جاودان» در دیگری «ذاتاً به خود بازمی‌گردد» به دلیل «غیرقابل تقلیل بودن $ به S1 و S2 » ([89]، ص. 146). به بیان دیگر، روانکاوی‌شونده به ناممکن بودن «تأمین دالی توسط زبان یا نظام نمادین که بتواند هویت او را درون این نظام تثبیت یا نام‌گذاری کند» پی می‌برد ([93]، ص. 258). هیستری و اراده معطوف به قدرت، شدن (تقویت قدرت) را با فراتر رفتن از دانش ارباب و کشف هنری فقدان در دیگری در بودن نقش می‌زنند، چیزی که به‌عنوان بازگشت جاودان همان «ذاتاً به خود بازمی‌گردد». وقتی این فرآیند محقق می‌شود، روانکاوی‌شونده فقدان «جاودان» را کشف می‌کند: «سوژه‌ای که از تسخیر شدن سر باز می‌زند و بنابراین اقتدار هر دو ارباب و دانش را تضعیف می‌کند» ([98]، ص. 144).

    در نتیجه، این مقاله نشان می‌دهد که «هیستری نباید به‌عنوان یک وضعیت ‘غیرعادی’ ، بلکه به‌عنوان یکی از جلوه‌های ممکن از رابطه‌ی ناآشنای سوژه با خود» درک شود ([60]، ص. 3). افزون بر این، این مقاله بیان می‌کند که هنر هیستری «روحی الهی است که همیشه در مرز، در نقطه‌ی عطفِ ساختن قرار دارد» ([92]، ص. 47). هنر ارزشی تعیین‌کننده برای هیستری و اراده معطوف به قدرت است، زیرا هنر قدرت‌یابی را برای کشف فقدان در دیگری از طریق بازگشت جاودان فراهم می‌کند و به همین دلیل است که «نیچه هنر را ‘فعالیتی مابعدالطبیعی’ برای ‘زندگی’ می‌نامد» ([14]، ص. 29).

    در نتیجه، شعار نیچه که «هنر بیش از حقیقت ارزش دارد» روشن می‌شود، زیرا این مقاله نشان داده است که هنر به‌عنوان شدن و دگرگون‌سازی آشوب امر واقعی، فقدان در دیگری را با قدرت‌یابی بر «توهم» و بودن «حقیقت» ارباب کشف می‌کند. هنگامی که این امر محقق می‌شود، روانکاوی‌شونده «به موضع روانکاو منتقل می‌شود، موضعی که از آن گفتمان روانکاو را بیان می‌کند» ([3]، ص. 122) تا به پایان تحلیل برسد.

    سخن سردبیر

    مقاله حاضر با پیوندی بدیع میان روان‌کاوی لکانی و اندیشهٔ نیچه از خلال خوانش هایدگر، هیستری را نه صرفاً به‌عنوان اختلال، بلکه به‌مثابه نیرویی پرسش‌گر و آفریننده می‌فهمد؛ نیرویی که همچون هنر، زندگی را ارتقا می‌بخشد و امکان بازاندیشی در حقیقت و ارزش را فراهم می‌کند. این رویکرد نو، افقی تازه برای فهم جایگاه هیستری در فلسفه و روان‌کاوی می‌گشاید و نشان می‌دهد که پرسشگری هیستریک می‌تواند به مثابه اراده‌ای معطوف به قدرت، راهی برای دگرگونی سوژه و زندگی باشد. در تحریریه نیز کوشیده‌ایم بهترین ترجمه را از این مقالهٔ ارزشمند فراهم آوریم و امیدواریم که مورد توجه و تأیید پژوهشگران و علاقه‌مندان حوزهٔ فلسفه و روان‌کاوی قرار گیرد.

     

     

    منابع :

    1. 1. Martin Heidegger. Nietzsche: III. The Will to Power as Knowledge and as Metaphysics. Translated by Joan Stambaugh.

    New York: HarperCollins Publishers, 1987.

    1. 2. Friedrich Nietzsche. The Will to Power. New York: Vintage, 2011.
    2. 3. Diane Wieneke. “Lacan’s Theory of the Aims of Analysis.” Analysis 3 (1992): 115–25.
    3. 4. Slavoj Žižek. “Class Struggle or Postmodernism? Yes, Please! ” In Contingency, Hegemony Universality.

    Edited by Judith Butler, Ernesto Laclau and Slavoj Žižek. London: Verso, 2000.

    1. 5. Ian Parker. Slavoj Zizek: A Critical Introduction. London: Pluto Press, 2004.
    2. 6. Colette Soler. What Lacan Said about Women: A Psychoanalytic Study. New York: Other Press, 2006.
    3. 7. Jacques Lacan, Jacques Alain Miller, and Russell Grigg. The Seminar of Jacques Lacan. Book 17, The Other Side

    of Psychoanalysis. New York: Norton, 2007.

    1. 8. Mark Bracher. Lacanian Theory of Discourse: Subject, Structure, and Society. New York: NYU Press, 1994.
    2. 9. Sol Aparicio. “How does one become an analyst?: (How can a rhinoceros enter a China shop?): An open

    question.” Analysis 17 (2011): 179–91.

    1. 10. Ian Parker. “Žižek: Ambivalence and oscillation.” Psychology in Society 30 (2004): 23–34.
    2. 11. Samo Tomšiˇc, and Andreja Zevnik, eds. Jacques Lacan: Between Psychoanalysis and Politics. London:

    Routledge, 2015.

    1. 12. Saul Newman. “Interrogating the master: Lacan and radical politics.” Psychoanalysis, Culture & Society

    9 (2004): 298–314. [CrossRef]

    1. 13. Slavoj Žižek. The Sublime Object of Ideology. London: Verso, 1989.
    2. 14. Martin Heidegger. Nietzsche, Vol. 2: The Eternal Recurrence of the Same. Translated by David Farrell Krell.

    San Francisco: Harper & Row, 1984.

    1. 15. Slavoj Žižek. Organs without Bodies: On Deleuze and Consequences. London: Routledge, 2012.
    2. 16. Matthew Gildersleeve. “The Gay Science and the Rosarium Philosophorum.” Agathos 6 (2015): 37–56.
    3. 17. Paul Verhaeghe, and Frédéric Declercq. “Lacan’s analytical goal: ‘Le Sinthome’ or the feminine way.”

    In Essays on the Final Lacan. Re-Inventing the Symptom. Edited by Luke Thurston. New York: Other Press, 2002.

    1. 18. Sigmund Freud. Fragment of an Analysis of a Case of Hysteria, standard ed. London: Vintage Classics, 1905, vol. 7.
    2. 19. Philippe Van Haute, and Tomas Geyskens. A Non-Oedipal Psychoanalysis?: A Clinical Anthropology of Hysteria

    in the Works of Freud and Lacan. Leuven: Leuven University Press, 2012.

    1. 20. Luce Irigaray. Speculum of the Other Woman. New York: Cornell University Press, 1985.
    2. 21. Stephanie S. Swales. Perversion: A Lacanian Psychoanalytic Approach to the Subject. London: Routledge, 2012.
    3. 22. Leslie Chapman. “Some Notes on Hysteria.” 2009. Available online: http://www.therapeia.org.uk/

    documents/Some-notes-on-hysteria.pdf (accessed on 25 April 2016).

    1. 23. Patricia Gherovici. “Where Have the Hysterics Gone?: Lacan’s Reinvention of Hysteria.” ESC: English Studies

    in Canada 40 (2014): 47–70. [CrossRef]

    Soc. Sci. 2016, 5, 29 23 of 25

    1. 24. Elizabeth Cowie. Recording Reality, Desiring the Real. Minneapolis: University of Minnesota Press,

    2011, vol. 24.

    1. 25. Matthew W. Oyer. “Let Fall: Hysteria and the Psychoanalytic Act.” Ph.D. Thesis, City University of New

    York, New York, NY, USA, 1 Febuary 2016.

    1. 26. Adrian Johnston. Zizek’s Ontology: A Transcendental Materialist Theory of Subjectivity. Evanston: Northwestern

    University Press, 2008.

    1. 27. Slavoj Žižek. How to Read Lacan. London: Granta Books, 2006.
    2. 28. Hélène Cixous, and Catherine Clément. La jeune née. New York: IB Tauris, 1996, vol. 24.
    3. 29. Rex Butler. The Žižek Dictionary. London: Routledge, 2015.
    4. 30. Paul Verhaeghe. Love in a Time of Loneliness. London: Karnac Books, 2011.
    5. 31. Slavoj Žižek. The Plague of Fantasies. London: Verso, 1997.
    6. 32. Bruce Fink. The Lacanian Subject: Between Language and Jouissance. Princeton: Princeton University Press, 1997.
    7. 33. Suzanne Barnard, and Bruce Fink, eds. Reading Seminar XX: Lacan’s Major Work on Love, Knowledge,

    and Feminine Sexuality. New York: SUNY Press, 2012.

    1. 34. Gerard Wajeman. “The Hysteric’s Discourse.” In Jacques Lacan; Critical Evaluations in Cultural Theory.

    Edited by Slavoj Žižek. London and New York: Psychology Press, 2003, vol. 1.

    1. 35. Christina Hendricks, and Kelly Oliver, eds. Language and Liberation: Feminism, Philosophy, and Language.

    New York: SUNY Press, 1999.

    1. 36. Slavoj Žižek. The Universal Exception. London: A&C Black, 2007, vol. 2.
    2. 37. Slavoj Žižek. Tarrying with the Negative: Kant, Hegel, and the Critique of Ideology. Durham: Duke University

    Press, 1993.

    1. 38. Matthew Flisfeder. The Symbolic, the Sublime, and Slavoj Zizek’s Theory of Film. Berlin: Springer, 2016.
    2. 39. Slavoj Žižek. Lacan: The Silent Partners. London: Verso, 2006.
    3. 40. Kirsten Campbell. Jacques Lacan and Feminist Epistemology. London: Routledge, 2004.
    4. 41. Laurent De Sutter, ed. Zizek and Law. London: Routledge, 2015.
    5. 42. Roger Wartel. “The Reawakening of Hysteria.” (Re)-turn: A Journal of Lacanian Studies, 2003. Available

    online: http://return.jls.missouri.edu/Lacan/ReturnVol1/Return_Vol1_Roger_Wartel_Hysteria_and_the_

    Act.pdf (accessed on 25 April 2016).

    1. 43. Charles Wells. The Subject of Liberation: Žižek, Politics, Psychoanalysis. New York: Bloomsbury Publishing

    USA, 2016.

    1. 44. Patricia Elliot. From Mastery to Analysis: Theories of Gender in Psychoanalytic Feminism. New York: Cornell

    University Press, 1991.

    1. 45. Bert Olivier. Philosophy and Psychoanalytic Theory: Collected Essays. Bern: Peter Lang, 2009.
    2. 46. Jean-Pierre Klotz, Russell Grigg, and Dominique Hecq. “Is hysteria curable? ” Analysis 1 (1989): 81–86.
    3. 47. Romulo Lander. Subjective Experience and the Logic of the Other. New York: Other Press, 2006.
    4. 48. Gillian Straker. “How to End a Lacanian Analysis.” Australasian Journal of Psychotherapy, 2007. Available

    online: http://ajppsychotherapy.com/pdf/26_2/GillianStraker_Howto.pdf (accessed on 25 April 2016).

    1. 49. Slavoj Žižek. Cogito and the Unconscious: Sic 2. Durham: Duke University Press, 1998, vol. 2.
    2. 50. Bruce Fink. A Clinical Introduction to Lacanian Psychoanalysis: Theory and Technique. Cambridge: Harvard

    University Press, 2009.

    1. 51. Ellie Ragland. Jacques Lacan and the Logic of Structure: Topology and Language in Psychoanalysis. London:

    Routledge, 2015.

    1. 52. Cormac Gallagher. “Hysteria—Does it Exist? ” The Letter 3 (1995): 109–24.
    2. 53. Serena Smith. “The structure of hysteria-discussion of three elements.” Analysis 7 (1996): 107–12.
    3. 54. Renata Salecl. (Per) versions of Love and Hate. London: Verso, 2000.
    4. 55. Mark Bracher. Lacan, Discourse, and Social Change: A Psychoanalytic Cultural Criticism. New York: Cornell

    University Press, 1993.

    1. 56. Parveen Adams. The Emptiness of the Image: Psychoanalysis and Sexual Differences. London: Routledge, 2013.
    2. 57. Renata Salecl, ed. Sexuation: Sic 3. Durham: Duke University Press, 2000, vol. 3.
    3. 58. Greg Forter, and Paul Allen Miller. Desire of the Analysts: Psychoanalysis and Cultural Criticism. New York:

    SUNY Press, 2008.

    1. 59. Renata Salecl. On Anxiety. London: Routledge, 2004.

    Soc. Sci. 2016, 5, 29 24 of 25

    1. 60. Andrew Cutrofello. Imagining Otherwise: Metapsychology and the Analytic a Posteriori. Evanston: Northwestern

    University Press, 1997.

    1. 61. Slavoj Žižek. Iraq: The Borrowed Kettle. London: Verso, 2004.
    2. 62. Geoffery Holsclaw. Transcending Subjects: Augustine, Hegel, and Theology. Hoboken: John Wiley & Sons, 2016.
    3. 63. Huguette Glowinski, Zita M. Marks, and Sara Murphy, eds. A Compendium of Lacanian Terms. London:

    Free Association Books, 2001.

    1. 64. Paul Verhaeghe. “Psychotherapy, psychoanalysis and hysteria.” The Letter, 1994. Available online:

    http://whatispsychoanalysis.ie/wp-content/uploads/2015/06/THE-LETTER-02-Autumn-1994-pages47-68.-P.-Verhaeghe-Psychotherapy-Psychoanalysis-and-Hysteria.pdf (accessed on 25 April 2016).

    1. 65. Shiva Kumar Srinivasan. “Socrates and the Discourse of the Hysteric.” Analysis 9 (2000): 18–36.
    2. 66. Kelsey Wood. Zizek: A Reader’s Guide. Hoboken: John Wiley & Sons, 2012.
    3. 67. Ellie Ragland-Sullivan. “The limits of discourse structure: The hysteric and the analyst.” Prose Studies

    11 (1988): 61–83. [CrossRef]

    1. 68. Ferdinand Saussure. Course in General Linguistics. New York: Columbia University Press, 2011.
    2. 69. Jacques Lacan. “Propos sur l’hystérie.” Quarto 2 (1977): 5–10.
    3. 70. Alain Badiou. Theoretical Writings. London: Bloomsbury Publishing, 2006.
    4. 71. Maeve Nolan. “Beauty and the butcher—The desire of the hysteric and its interpretation.” The Letter, 1995.

    Available online: http://theletter.ie/maeve-nolan-beauty-and-the-butcher-the-desire-of-the-hysteric-andits-interpretation/ (accessed on 25 April 2016).

    1. 72. Slavoj Žižek. Interrogating the Real. London: Continuum, 2013.
    2. 73. Mark Bracher. “Lacan’s theory of the four discourses.” Prose Studies 11 (1988): 32–49. [CrossRef]
    3. 74. Bernard Nomine. “Neurosis and discourse.” Analysis 14 (2008): 35–47.
    4. 75. Slavoj Žižek. Looking Awry: An Introduction to Jacques Lacan through Popular Culture. London: MIT Press, 1992.
    5. 76. Slavoj Žižek. The Metastases of Enjoyment: Six Essays on Women and Causality. London: Verso, 2005, vol. 12.
    6. 77. Jacques Lacan. Écrits. Paris: Éditions du Seuil, 1966.
    7. 78. Jacques Lacan, and Jacques-Alain Miller. On Feminine Sexuality: The Limits of Love and Knowledge. New York:

    WW Norton & Company, 1998, vol. 20.

    1. 79. Jacques-Alain Miller. “Fantasy and the Desire of the Other.” (Re)-turn: A Journal of Lacanian Studies

    3 (2008): 9–32.

    1. 80. Bruce Fink, and Maire Jaanus. Reading Seminars I and II: Lacan’s Return to Freud. New York: SUNY Press,

    1996, vol. 1.

    1. 81. Ian Parker. Psychology after Lacan: Connecting the Clinic and Research. London: Routledge, 2014.
    2. 82. Slavoj Žižek. The Ticklish Subject: The Absent Centre of Political Ontology. London: Verso, 2000.
    3. 83. Bran Nicol. “Normality and Other Kinds of Madness: Zizek and the traumatic core of the subject.”

    Psychoanalytic Studies 2 (2000): 7–19. [CrossRef]

    1. 84. Michelle Boulous Walker. Philosophy and the Maternal Body: Reading Silence. London: Routledge, 2002.
    2. 85. Matthew Flisfeder, and Louis-Paul Willis. Zizek and Media Studies: A Reader. Basingstoke: Palgrave

    Macmillan, 2014.

    1. 86. Creston Davis, Marcus Pound, and Clayton Crockett, eds. Theology after Lacan: The Passion for the Real.

    Eugene: Wipf and Stock Publishers, 2014.

    1. 87. Slavoj Žižek, Maria Aristodemou, Stephen Frosh, and Derek Hook. “Unbehagen and the subject:

    An interview with Slavoj Žižek.” Psychoanalysis, Culture &amp; Society 15 (2010): 418–28. [CrossRef]

    1. 88. Russell Grigg. Jacques Lacan and the Other Side of Psychoanalysis: Reflections on Seminar XVII. Durham:

    Duke University Press, 2006, vol. 6.

    1. 89. Bruno Bosteels. Badiou and Politics. Durham: Duke University Press, 2011.
    2. 90. Renata Volich. “Clinical implications of the master’s discourse.” Analysis 4 (1993): 41–50.
    3. 91. Molly Anne Rothenberg. The Excessive Subject: A New Theory of Social Change. Cambridge: Polity, 2010.
    4. 92. Hélène Cixous, and Annette Kuhn. “Castration or decapitation?” Signs 7 (1981): 41–55. [CrossRef]
    5. 93. Levi R. Bryant. The Democracy of Objects. Ann Arbor: Open Humanities Press, 2011.
    6. 94. Paul Verhaeghe. “From impossibility to inability: Lacan’s theory on the four discourses.” The Letter: Lacanian

    Perspectives on Psychoanalysis 3 (1995): 91–108.

    1. 95. Maria Aristodemou. Law, Psychoanalysis, Society: Taking the Unconscious Seriously. London: Routledge, 2014.

    Soc. Sci. 2016, 5, 29 25 of 25

    1. 96. Patricia McCarthy. “The big other, its paradox and the ruse of knowledge.” The Letter, 2013. Available online:

    http://theletter.ie/patricia-mccarthy-the-big-other-its-paradox-and-the-ruse-of-knowledge/ (accessed on

    25 April 2016).

    1. 97. Nestor Braunstein, and Mark Bracher. “Jouissance in hysteria.” Analysis 6 (1995): 71–90.
    2. 98. Mladen Dolar. “Hegel as the Other Side of Psychoanalysis.” In Reflections on Seminar XVII. Edited by

    Justin Clemens and Russell Grigg. Durham: Duke University Press, 2006.

    1. 99. Jacques Lacan. “The Knowledge of the Psychoanalyst.” Translated by Cormac Gallagher. Unpublished

    work, 2003.

    1. 100. Alan Large. “The Act of the Analyst.” Analysis 3 (1992): 83–92.

    © 2016 by the author; licensee MDPI, Basel, Switzerland. This article is an open access

    article distributed under the terms and conditions of the Creative Commons Attribution

    (CC-BY) license (http://creativecommons.org/licenses/by/4.0/).

    [1] Method in the Madness: Hysteria and theWill

    to Power

    [2] Matthew Gildersleeve

    [3] School of Social and Behavioural Sciences, The University of Queensland, St Lucia QLD 4072, Australia

    [4] Steve Duck

    [5] rom Mastery to Analysis: Theories of Gender in Psychoanalytic Feminism

    [6] Patricia Elliot

    [7] Analyst

    [8] Preservation

    [9] Enhancement

    [10] Nietzsche: The Will to Power as Knowledge and Metaphysics

    [11] The Will to Power: Attempt at a Revaluation of All Values

    [12] توجه: این مقاله از تفسیر هایدگر از اراده معطوف به قدرت استفاده خواهد کرد، تفسیری که ممکن است با منظور خود نیچه تفاوت داشته باشد.

    [13] Bracher

    [14] Real

    [15] the Moment

    [16] beings

    [17] illusion

    [18] desire

    [19] Tomsic

    [20] Reason and Categories

    [21] poion

    [22] poson

    [23] pros ti

    [24] master signifier

    [25] Oyer

    [26] Cixous

    [27] Clement

    [28] Soler

    [29] discourse

    [30] symptom

    [31] drive

    [32] desire

    [33] drive

    [34] jouissance

    [35] True

    [36] Apparent

    [37] becoming

    [38] Cixous

    [39] Clement

    [40] arrangements

    [41] Olivier

    [42] Elliot

    [43] magus

    [44] division

    [45] Ragland

    [46] Demand

    [47] castration

    [48] Oyer

    [49] Ragland

    [50] traversing the fantasy

    [51] Klepec

    [52] Salecl

    [53] Johnston

    [54] Schematizing

    [55] chaos

    [56] Glowinski

    [57] Verhaeghe

    [58] Srinivasan

    [59] Death drive

    [60] Horizons

    [61] desires

    [62] pulsion

    [63] the pass

    [64] at hand

    [65] identification,

    [66] pass

    [67] categories

    [68] Nominé

    [69] Miller

    [70] Gherovici

    [71] synthesis

    [72] command

    [73] Campbell

    [74] Irigaray

    [75] over-man

    [76]  demonology

    [77] Justice

    [78] Farrell Krell

    [79] Verhaeghe

    [80] Bosteels

    [81] Olivier

    [82] Constructive

    [83] Exclusive

    [84] Annihilative

    [85] The ways of freedom

    [86] Georges Bataille

    [87] constructive

    [88] Soler

    [89] exclusive

    [90] desire

    [91] Jena

    [92] McCarthy

    [93] Davis

    [94] Pound

    [95] Crockett

    [96] overpowering

    [97] enhancement of power

    [98] To stamp

    [99] Nicholas of Cusa

    [100] enhancement of power

     

  • نقش رویا در روانکاوی مدرن

    نقش رویا در روانکاوی مدرن

    رویا از فروید تا روانکاوی مدرن

    از روزگار فروید تا به امروز، نظریهٔ رویاها دستخوش دگرگونی‌های بنیادین بسیاری شده است. در آن دوره اینطور گمان می‌رفت که کارکرد اساسی رویا، محافظت از خواب به وسیلهٔ تغییر شکل و پنهان‌سازی محتوای سرکوب‌شده[1] از خودآگاه[2] باشد. اما بسیاری از روانکاوان معاصر، امروزه بر نقش دگرگون‌ساز رویاها تأکید می‌ورزند؛ نقشی که در تلاش است تا به تجربهٔ زیسته، نظم و معنا ببخشد. از همین‌رو نحوهٔ استفادهٔ ما از رویاها، در کار بالینی روزمره دچار تحولات اساسی شده است.

    دیگر رویا منحصراً  تحت تملک آنالیزان[3] قرار ندارد؛ بلکه ما کمابیش به هر  پیامی اعم از کلامی و غیرکلامی گوش می‌سپاریم، گویی چون رویایی مشترک میان زوج تحلیلی، رویایی که در اکنون و اینجا در حال دیده شدن است. مؤلف این دگرگونی پارادایمی را در پرتو نظریهٔ میدان تحلیلی[4] و پدیده‌هایی چون هذیان‌زدگی[5]، رویاپردازی و خیال‌پردازی (چه دیداری و چه سوماتیک) شرح می‌دهد و با ذکر نمونه‌های بالینی و نظری، کاربرد عملی آن را به نمایش می‌گذارد.

    حقیقتاً تاریخ روانکاوی، تاریخ کشف و ابداع ناخودآگاه است. هر الگوی نوینی، تصویر جدیدی از ناخودآگاه را به ما می‌دهد؛ از این حیث که راوی مفاهیم تازه‌ای است که کل نظریه را دگرگون می‌سازد. با این حال می‌توان به خط روند یا رشته افکاری اشاره کرد که این تحولات را به یکدیگر پیوند می‌دهد. هر بار که مفهومی بنیادین مطرح می‌شود، بدان مشاهده گسترش می‌یابد و بیش از پیش ذهنیت و سوژگی تحلیل‌گر[6] را دربرمیگیرد که این خود راهی برای گسترش ادراک ما از فرآیند ناخودآگاه در ذهن است.

    در ارتباط با انتقال[7]، مشارکت تحلیل‌گر به صفحه‌ای خالی و سفید شباهت دارد و با انتقال متقابل[8] به مثابهٔ یک شخص وارد میدان می‌شود و با همانندسازی فرافکنانه[9] عمیقاً درگیر می‌شود؛ اما با کنش‌نمایی[10]، گویی تحلیل‌گر در ماشین زمان‌پیما‌ گرفتار می‌شود و در خود را در موقعیتی می‌یابد که ناخودآگاه به ایفای سناریوهایی می‌پردازد که سال‌ها پیش توسط بیمار نوشته شده است.

    با این حال تحلیل‌گر این توانایی را دارد که از گذشته به اکنون بازگردد و با خود دانشی را به همراه بیاورد که از بطن تجربه‌های زیسته اول شخص بیرون آمده است. با این حال در نظریهٔ میدان تحلیلی،‌ تحلیل‌گر همیشه با همراهی بیمار به نوشتن سناریوهای جدیدی مشغله دارد که در آن‌ها می‌کوشند به تجربهٔ هیجانی مشترک‌شان نظم و معنا ببخشند؛ تجربه‌ای که اینبار نه در سایهٔ گذشته بلکه در برابر دیدگان هردویشان حضور دارد.

    در گذر زمان، تصور ما از ناخودآگاه با تصویر دوزخ‌گونه‌ای دانته‌وار به ساحتی بدل گشت که در آن ناخودآگاه به مثابهٔ کارکردی شخصیتی، نقشه‌هایی را برای جهت‌یابی در جهان می‌آفریند. در نتیجه بر اساس این دگرگونی نظریهٔ رویا نیز دستخوش تحول می‌گردد. حالا رویا دیگر حقیقت را تحریف نمی‌کند(Civitarese, 2018)؛ بلکه چنان که بیون می‌گوید آن را دگرگون می‌سازد(Bion, 1962; 1965)؛ رویاپردازی خام‌ترین داده‌های حسی را به تصاویری معنادار بدل کرده و یگانه حقیقتی را خلق می‌نماید که برای ما ممکن (قابل زیستن) است. حقیقتی که در پایه‌ترین سطح ممکن هیجانی و میان‌ذهنی است. افزون بر این رویا دیگر صرفاً‌کنشی شبانه محسوب نمی‌شود؛بلکه فرآیندی مداوم است که در بیداری نیز جریان دارد(Bion, 1992).

    و در نهایت آنچه به گمان من سومین نوآوری اصیل بیون محسوب می‌شود، شیوه‌ای است که وی برای مثال با مفهوم‌پردازی نظریهٔ  O (واقعیت نهایی)[11] در جلسه (Civitarese, 2019a)، نظریهٔ گروه‌های خود را به روانکاوی فردی[12] تزریق کرد(Civitarese, 2020a).

    در اینجا، دیگر فاکتور اصلی درمانی آن توضیح موشکافانه‌ای نیست که تحلیل‌گر دربارهٔ کارکرد ناخودآگاه بیمار ارائه می‌دهد—even اگر این توضیح بر پایهٔ تجربهٔ نوروز انتقالی بنا شده باشد. آنچه اکنون اهمیت دارد، بازشناسی میان‌ذهنی است. تحلیل‌گر دیگر به‌دنبال محتواهایی نیست که گویی همچون پیکرهای بیگانه در روان لانه کرده‌اند و باید بیرون رانده شوند؛ بلکه تمرکز بر پرورش عملکردهایی است که از اساس اجتماعی و رابطه‌مند‌اند.

    تفسیر دیگر آن ابزار زرینِ جادوییِ همه‌کاره نیست؛ بلکه به روندی گوش‌سپارانه فروکاسته می‌شود که می‌تواند زمینهٔ دگرگونی درمانی را فراهم کند.

    در این وضعیت، اهمیت نه بر آنچه گفته می‌شود، بلکه بر چگونگی گوش‌دادنِ تحلیل‌گر استوار است. تفسیر ارزش ذاتی ندارد؛ بلکه هرچه بیشتر در ذهن تحلیل‌گر باقی بماند و درونی شود، به قطب‌نمایی بدل می‌گردد که به سوی نوعی بازشناسی مشترک جهت‌گیری می‌کند—همان حالتی که بیون آن را با واژهٔ at-one-ment توصیف می‌کرد.

    اکنون درمی‌یابیم که تحلیل‌گر با تکیه بر نظریه‌ای نوین از ذهن کار می‌کند؛ نظریه‌ای که الهام خود را از مدل مادر-کودک یا به‌دقت بیشتر مادر-نوزاد می‌گیرد. نوزاد—آن‌گونه که واژهٔ لاتین infans نشان می‌دهد—کسی است که هنوز زبان ندارد و سخن نمی‌گوید. از همین‌رو، ما به نظریه‌ای نیاز داریم که بتواند فرآیند تکوین اولیهٔ ذهن را حتی در غیاب زبان و ساختارهای کلامی توضیح دهد؛ نظریه‌ای که ظرفیت درک و پردازش وضعیت‌های پیشازبانی و بنیادی ذهن را داشته باشد.

    در نظریهٔ فروید، مرکزیت با «بازنمایی»[17] است؛ اما در اندیشهٔ بیون، این جایگاه به «هیجان»[18] سپرده می‌شود. هیجان، خود به‌تنهایی چشم‌اندازی به‌سوی جهان است؛ همانند چراغ راهنمایی‌ای که پیوسته این پیام را برای سوژه دارد: این سبز است(عشق = L) این قرمز است(نفرت = H) این زرد است(شناخت = K).از نگاه بیون، هدف نهایی تحلیل‌گر، پرورش ذهن بیمار است. این پرورش، با افزایش ظرفیت مشترکِ تحلیل، برای معنا بخشیدن به تجربهٔ هیجانی مشترک در نظام یا گروه دونفره‌ای که از تعامل تحلیل‌گر و تحلیل‌شونده پدید می‌آید، تحقق می‌یابد.

    از همین‌روست که بیون بر شهودِ [19]Oی جلسه تأکید دارد. «O» را می‌توان همان هیجان ناخودآگاه و مشترک[20] یا «پیش‌فرض بنیادین»[21] این گروه کوچک و یا استعاراً، رنگ چراغ راهنمایی دانست.
    اگر رنگ قرمز باشد، یعنی اگر نایستیم و نیاندیشیم و صرفاً به مسیر خود ادامه دهیم ممکن است با سانحه‌ای ناخوشایند روبرو شویم.

    من از این امر چنین برداشت می‌کنم که شاید در آن لحظه، کمبودی در at-one-ment وجود دارد؛ همان سازوکاری که هر بار، ما را از چراغ قرمز به سبز بازمی‌گرداند.

    چگونه می‌توان دانست چراغ راهنمایی چه رنگی ا‌ست؟ پاسخ روشن است: نمی‌توان به شکلی مستقیم به این موضوع پی برد. چرا که این رنگ، خصیصه‌ای است پدیدار‌شونده و برآمده از «قلمرو ناخودآگاه» که به شکلی خودکار با ملاقات دو نفر پدید می‌آید.
    زمانی که «ظرفیت‌ها»[22] (Bion, 1961) فعال می‌گردند؛ نوعی «سرایت»[23] (Freud, 1921) یا حتی «عفونت»[24](Hegel, 1807) عیان می‌شود. این واژه‌ها، روایت‌ها و داستان‌ها هستند که در دسترس ما قرار دارند. وظیفهٔ ما آن است که با تمام وجود، پذیرای گفت‌وگوی ناخودآگاه باشیم؛ حتی زمانی که سخن بر سر امور عینی و واقعیت‌های ملموس است، ما گوش می‌سپاریم و آن را چون داده‌هایی در حافظهٔ تحلیلی خویش ذخیره می‌کنیم. با این‌همه، اگر این پرسش‌ها را از خود نپرسیم که «چرا این؟ چرا اکنون؟ این از منظر ناخودآگاه چه معنایی می‌تواند داشته باشد؟» دیگر روان‌کاو نخواهیم بود.

    و تنها به همین خلاصه نمی‌شود. بر صفحهٔ ناخودآگاهِ ارتباط، چه تحلیل‌گر سخن بگوید و چه تحلیل‌جو، جایی که من نمی‌توانم تفکیک کنم کدام واژه از آنِ اوست و کدام از آنِ من، من ناگزیرم چنان گوش دهم که گویی همواره «ما» در حال سخن گفتنیم. من این اصول را، ناچاراً به‌ شکلی فشرده و با ساده‌سازی‌هایی اجتناب‌ناپذیر، یادآور شدم تا مفهومی شناخته‌شده در نظریهٔ میدان تحلیلی توضیح دهم: یعنی «دگردیسی[25] به رؤیا» یا «بازی».

    تحلیل‌گر به روایت رؤیای شبانه‌ای که بیمار (یا خودِ او) نقل می‌کند، چنان گوش می‌سپارد که گویی در حال شنیدن رؤیایی است که هم‌اکنون -این‌جا و این لحظه- مشترکاً در حال دیده شدن است. اما به همان اندازه، او به «رؤیای واقعیت عینی»[26] نیز گوش می‌سپارد. در روان‌کاوی، هیچ گفت‌وگویی -حتی اگر کاملاً در بستر واقعیت ملموس قرار داشته باشد- نیست که از منظر ارتباط ناخودآگاه، ارزش آن قابل کاوش نباشد؛ بلکه، دقیقاً باید از آن پرسید. برای روشن کردن این موضوع، بیون «رؤیا دیدن»[27] را هم‌ارز با «اندیشیدن»[28] می‌دانست؛ یا شاید بهتر است بگوییم؛ آن را هم‌رده با «هضم»[29] تجربهٔ هیجانی می‌دانست.

    هیچ راهی برای آدمی وجود ندارد که بتواند با آن به واقعیت معنا ببخشد جز اینکه پیوسته به مکالمه اعضای حلقهٔ درونی[30] خود، گوش سپارد. اما آنگاه که رنج روانی سربیرون می‌کشد؛ دیگر حلقهٔ درونی کارآمد نیست. در این زمان انسان نیازمند گفت‌وگویی گسترده‌تر، با دیگر انسان‌ها و حلقه‌های درونی آن‌هاست. این همان چیزی است که در زندگی روزمره جریان دارد.

    تحلیل‌گر کسی است که در نهایت تخصص، خویشتن را در اختیار دیگری می‌گذارد تا با همراهی فضای روانی موثرتری آفریده شود؛ فضایی که بتواند اضطراب‌های بیمار را در خود جای دهد. تحلیل‌‌گر در مقام شخصی وارد می‌شود که در شرایط خاص این توانمندی را دارد که به چراغ راهنما نگاه کند و بداند که رنگ آن چیست.

    پس هنگامی‌که از «دگردیسی به رویا» سخن می‌گوییم، منظور ما چیزی جز این نیست که نگاه تحلیل‌گر باید پیوسته متوجه چراغ‌های راهنمای میدان تحلیلی باشد—نشانه‌هایی که مدام در حال پدیدار شدن‌اند و مسئولیت تأویل و پاسخ‌دادن به آن‌ها با ماست.
    این تعبیر، به‌هیچ‌وجه دعوت به نادیده‌گرفتن واقعیت نیست؛ واقعیتی که ممکن است با دقت بازشناسی و به یاد آورده شود. اما آنچه در این مسیر پدیدار می‌گردد، دانشی دربارهٔ «O» جلسه نیست؛ بلکه اطلاعاتی است دربارهٔ ناخودآگاهِ دیگری، دربارهٔ اینکه چگونه اکنون—در مقام یک نظام، یک میدان، یک گشتالت روانی پویا—در حال عمل کردن هستیم.

    این رویکرد نه بار روانی تروما را سبک می‌شمارد، نه تحلیلی آیینی و از پیش‌تعیین‌شده را به بیمار تحمیل می‌کند، و نه قصد دارد الهامات نظری روان‌کاو را به‌طور مستقیم برای بیمار آشکار سازد. بلکه دعوتی‌ست به گفت‌وگویی شادمانه؛ مکالمه‌ای دوسویه و اغلب آمیخته با ارتباطی غیرکلامی که وظیفه‌اش، دگرگون‌ساختن هیجاناتی‌ است که طاقت‌فرسا هستند، به هیجاناتی که تحمل‌پذیر می‌شوند.

    در نهایت، می‌توان مفهوم «دگردیسی به رویا» را نوعی ترفند ظریف دانست؛ ابزاری که ما را از غرق‌شدن در واقعیت بازمی‌دارد—نه فقط واقعیت عینی و نه صرفاً واقعیت روانی‌ای که تنها به بیمار تعلق دارد—بلکه از حضوری یک‌سویه و فراموشی مشارکت تحلیل‌گر در فرایند تحلیلی پیشگیری می‌کند.

    به روایت دقیق‌تر، حضور دائمی در بطن واقعیت اجتناب‌ناپذیر است؛ ما چنین می‌اندیشیم. اما ایدئال این است که دیر یا زود، باید به خود اجازه دهیم تا در برابر آنچه سعی دارد خود را بر ما تحمیل کند و برداشت احتمالی ما را نسبت به دیدگاه عامیانه[32] و ناخودآگاه به تردید بکشاند، حیرت‌زده شویم.

    گام دوم که شامل تعالی از شکاف[33] من/تو[34] و به طبع اجتناب از تلهٔ پیوندی[35] «کنش‌گر و کنش‌پذیر» می‌شود، به همان اندازه ضروری می‌نماید؛ زیرا تنها با گوش سپردن به «میدان تحلیلی است که می‌توان نگرش بدبینانه[36] نسبت به مراجع را به حالت تعلیق درآورد. این نگرش که به ویژه در روانکاوی کلاسیک مشهود است را می‌توان در هر الگویی از روابط که مهر پررنگی بر آن‌ها خورده است -روابطی که تمرکز آن‌ها بر تعامل آگاهانه و ناخودآگاهانه میان دو سوژهٔ مستقل[37] باشد- نیز مشاهده کرد.

    من در جایگاه درمانگری با این نگرش، دیگر خود را هم‌پیمان بخش سالم[38] در برابر بخش ملعون[39] بیمار نمی‌دانم و از این طرز فکر که گویی بیمار حامل عنصری دوزخی در درون خویش است، دست می‌کشم. دوزخ همانطور که سارتر[40] می‌گوید، دیگری و فقدان بازشناسی است. بی‌گمان این فقدان، بنیان‌گذار یک عامل[41] درونی بی‌رحمانه و انتقادی در شخصیت[42] است و در نهایت با استیلا در برابر این عامل، شکافی ژرف بین نیازهای معنوی یا عاطفی و نیازهای مادی[43] ایجاد می‌شود.

    امیدوارم که وقتی از سطح ناخودآگاه میان‌ذهنی (برای من میان‌ذهنی تنها به معنای پیش‌پا افتادهٔ تعامل نیست؛ بلکه معانی همچون مشترک[44]، مبهم[45]، ثالث[46] را دربرمی‌گیرد)، روشن باشد که تنها به معنای تعاملی آن اشاره نمی‌کنم؛ بلکه هر خیال‌پردازی[47]، کنش[48] و یا حتی احساس بدنی[49] را متعلق به میدان تحلیلی می‌دانم و هرگز آن را از آن خود یا بیمار تلقی نمی‌کنم. برای مثال، در اینجا پرسش‌هایی از این دست که آیا خیال‌پردازی، پدیده‌ای مربوط به انتقال متقابل[50] است یا خیر؟ اصلاً مطرح نمی‌شوند. در واقع اصلی اساسی که همه‌چیز پیرو آن است این می‌باشد که هر چیزی ریشه در فعالیت روانی ناخودآکاه مشترک تحلیل‌گر و بیمار دارد.

    چند روایت بالینی از رویای بیماران در میدان تحلیلی

    اکنون مایلم برای روشن‌تر کردن مباحث مطرح‌شده به سراغ چند گزارش بالینی کوتاه بروم:

    روایت بالینی اول

    بیماری می‌گوید: «خوابی دیدم. وارد اتاقی شدم و شما در نهایت راحتی و صمیمیت تصویری از قفسه‌‌ای پر از کتاب که یک درخت کریسمس در برابر قرار داشت را به من نشان دادید. ناگهان من وارد آن تصویر شدم و خود را در خانهٔ شما یافتم. فرزندان‌تان، یک دختر و یک پسر آنجا بودند؛ و همسرتان در گوشه‌ای ما را نگاه می‌کرد. احساس ناراحتی و خجالت به من دست داد. سپس از خانه بیرون آمدم و خود را در خیابان یافتم. دو زن از کنارم گذشتند؛ یکی‌شان بازیگری بود که می‌شناختم. به‌عنوان بازیگر خوب است؛ اما به‌عنوان انسان، دوستش ندارم. حس می‌کنم ساختگی‌ست. همان‌جا، پشت در خانهٔ شما ایستادم.»

    این رویا، تحلیل‌گر را در موقعیتی بسیار صمیمانه و خصوصی به تصویر می‌کشد. گویی نه تنها با یک، بلکه با سه سطح رویابینی مواجهیم:

    • نخست، صحنهٔ تئاتری رویا که فضای تحلیل را شکل می‌دهد؛
    • دوم، نوع روایت رویا؛
    • و سوم، آن ساحت شگفت‌انگیز که بیمار، همچون آلیس که از درون آینه می‌گذرد و ناگاه پس از آنکه وارد تصویرشده است، خود را در آن می‌یابد.

    جلسه با گلایهٔ بیمار از نوعی ناخوشی-احتمالاً ناشی از افت قند خون-  آغاز شده بود و سپس به شکایت از کندی ضربان قلب انجامید. در جریان جلسه، نوسانی سرگیجه‌آور[51] (نوسانات بینایی) شکل گرفت: از یک‌سو، درخواست‌هایی ضمنی برای برقراری ارتباط به روشی غیرکلامی[52]‌تر؛ و از سوی دیگر، توان خارق‌العاده‌ای در رویابینی[53] آنچه در حال وقوع است که در این مورد شامل ملاقاتی دلپذیر می‌شود که هم‌زمان مایهٔ خجالت‌زدگی از ورود سرزده[54] به خانهٔ[55] تحلیل‌گر است.

    برداشت من این است که شکایات جسمانی بیمار، راهی بود برای بازنمایی[56] ناکارآمدی شدید ارتباط غیرکلامی؛ نه «قند» کافی هست، نه ضربانی سالم. و همین امر، دریچه‌ای می‌گشاید تا بیمار و تحلیل‌گر بتوانند در سطحی ظریف‌تر و پیچیده‌تر با یکدیگر رابطه برقرار کنند؛ رویایی در دل رویایی، در دل رویایی دیگر.

    روایت بالینی دوم

    تحلیل‌گری برایم روایت کرد که در آغاز تحلیل از بیمار خود می‌ترسیده است. برای اینکه این موضوع را بهتر به من بفهماند، گفت که او را «مانند یک حلزون[57]» تجربه می‌کرد. او در حالی که سخن می‌گفت، با دستانش چنان ژستی می‌گرفت که گویی می‌خواست تصویری از یک حیوان درنده را به من ارائه دهد؛ حیوانی که در آستانه‌ی حمله است و می‌خواهد در یک آن تو را قاپیده و از هم بدرد. من متحیر شدم. در دوران کودکی، من و یکی از دوستانم مسابقهٔ حلزون برگزار می‌کردیم. هرگز نمی‌دانستم که این موجودات می‌توانند تا این اندازه خطرناک باشند!

    با شوخی گفتم: «شاید… بیشتر شبیه ببر است تا حلزون!»

    شاید بتوانیم اینگونه تصور کنیم که «حلزون مهاجم»[58] را که فرهنگ لغت اینگونه تعریف می‌کند -نرم‌تنی که به طور دقیق‌تر متعلق به خانوادهٔ شکم‌پایان شش‌دار است- می‌تواند بازنمایی از تهدیدی برای خودشیفتگی[59] تحلیل‌گر باشد. تحلیل‌گری که احتمالاً انتظار بازخوردی مثبت‌تر نسبت به پیشرفت سریعتر و تلاش‌هایش در درمان[60] را داشت.

    با این حال، نکتهٔ قابل‌توجه این است که واژهٔ «نرم‌تن»[61] می‌تواند به انسانی اشاره داشته باشد که ترسو، بی‌تحرک، فاقد اراده[62] و شخصیت[63] است.

    با این‌همهدر نظر تحلیل‌گر -و هم از جانب سوپرویژن[64]– اگر این «حلزون-ببر»[65] را به‌مثابهٔ نمادی رؤیاگون[66] از تحلیل و حتی فراتر از آن ببینیم؛ شخصیتی به یاد ماندنی است. شاید این ترسی‌ از برهنه‌شدن در برابر ایده‌های نو، ناتوانی در درونی‌سازی‌شان و بنابراین جلوه‌کردن چون انسانی «کند»[67] (و نه زیرک) و… باشد. مختصراً شبیه به اینکه ایده‌های نو، چون ببرهایی تجربه می‌شوند که خود را در پوست حلزون پنهان کرده‌اند.

    در یک کلام، معقول به نظر می‌رسد که ژست تحلیل‌گر را ماحصل یک «خیال‌پردازی کنشی مشترک»[68] دانست. بیانی از هیجانی ناخودآگاه که هم بیمار با تحلیل‌گر آن را احساس می‌کند و هم بالعکس تجربه می‌شود. و همچنین زمانی که تحلیل‌گر در مقام تحلیل‌شوندهٔ نزد من در سوپرویژن نشسته است. نگرش من در این وضعیت باید فرود آمدن از دید بالاتر[69] به سطحی باشد که تحمل‌پذیر است.

    در اصل، این تجربه‌ای‌ست از جنس تهدید و به‌تبع آن، ترس در برابر داوریِ دیگری؛ که نوعی «چراغ قرمز» در میدان تحلیلی قلمداد می‌شود. از همین رو است که در خیال تحلیل‌گر، آن دو شاخک بی‌خطر حلزون، به چنگال‌هایی هراس‌انگیز بدل می‌شوند. 

    روایت بالینی سوم

    بیمار S[70]، از تحلیل‌گر می‌خواهد تعداد جلسات را از سه به دو بار در هفته -یعنی یک ساعت کمتر در هر هفته- کاهش دهد. بیمار اغلب دربارهٔ همکاری مسن‌تر سخن می‌گوید که به او وابسته است. او این همکار را دوست دارد؛ اما به گفتهٔ خودش «فقط در دُزهای کم قابل تحمل است… نه ۲۴ ساعته و هفت روز هفته!» او می‌گوید: «او به پوست من نفوذ می‌کند، مرزها را رعایت نمی‌کند و من باید سعی کنم کمی برای خودم جا باز کنم».

    در سوی دیگر، تحلیل‌گر نیز با وجود سرمایه‌گذاری روانی عمیقی که در ارتباط با S دارد، در جلسه دچار تنش است و سکوت‌ها برایش سنگین و دشوار می‌شود.

    فضای هیجانی جلسه، با انتظاراتی متقابل اشباع شده که بیش از اندازه فشار می‌آورند. در ذهنم جرقه‌ای روشن شد که شاید به جای تلاش برای «فهمیدن»، می‌تواند کمک‌کننده باشد که تخیل کنند، در کافه‌ای کنار دوستی نشسته‌اند و بی‌هیچ تعجیلی، مشغول صحبت دربارهٔ این و آن شوند؛ انگار که تمام وقت دنیا را برای اتلاف کردن دارند.

    حالا بیایید سعی کنیم به عنوان تحلیلگر بشنویم. سوال این است که معنای احتمالی ناخودآگاه از آنچه S در مورد همکارش به من می‌گوید چیست؟ با تفسیر از یک چارچوب میدانی، می‌توانیم جمله S را به یک رویا تبدیل کنیم:

    «ما رویای یک همکار نسبتاً سنگین را دیده‌ایم، که در رابطه با او باید کمی فضای بیشتر پیدا کنیم.» ما دیگر خود را محدود به برداشت از «همکار»[71] فقط به عنوان یک چهره واقعی در دنیای بیرونی بیمار و یا یک وسیله احتمالی برای فرافکنی انتقال، نخواهیم کرد. در عوض، او را به عنوان تمثیلی از یک عملکرد عاطفی کاملاً متقابل که در میدان تحلیلی و در اینجا و اکنون فعال است، نیز خواهیم دید.

    هنگامی که گفتمانی در ظاهر فقط با واقعیت سروکار داشته باشد و ما به عنوان یک ارتباط ناخودآگاه احتمالی که زوجین به خود بازگردانی می‌کنند، به آن گوش دهیم؛ به این معنا نیست که ما به طور خودکار می‌دانیم که احساس غالب، O (واقعیت نهایی) جلسه چیست.

    برای مثال، ممکن است شخصیت «۲۴/۷» این‌طور القا کند که انگار این دو هرگز از هم جدا نمی‌شوند و این خسته‌کننده می‌نماید. باید اذعان کنم که این محتمل‌ترین حالت به نظر می‌رسد. آن‌ها به یکدیگر می‌گویند که بیش از حد در پوست یکدیگر هستند. عاقبت، تحلیلگر متوجه می‌شود:

    الف) این بیمار نیست که با درخواست کاهش جلسات، یک‌جانبه به تحلیل حمله می‌کند؛ بلکه به نظر می‌رسد این کاهش، درخواستی است که از یک نیاز مشترک ناشی می‌شود؛

    ب) اینکه واقعاً یک «بیش از حد»[72] وجود دارد که تحلیل را خفه می‌کند و منتظر کاهش («دوزهای»[73] کمتر) است؛

    ج) اینکه «فشار»[74] به اندازه یک سوم آنچه بیمار انتظار داشت که با گذر از سه جلسه به دو جلسه باعث کاهش یابد؛ فرد باور کند کاهش نیافته؛ تنها به اندازه یک بیست و چهارم( از ۲۴/۷ به ۲۳/۷ تبدیل شده) بوده است. به طور متناقضی، ویژگی ۲۴ ساعت از ۷ روز هفته همچنین می‌تواند نشان دهد که اگر شرایط مناسب باشد، تمایل بسیاری به در دسترس بودن خواهند داشت؛ که به صورت اغراق‌آمیزی می‌توان گفت: برای همیشه!

    روایت چهارم «تحقیر»

    بیمار دائماً تحلیلگر را بی‌ارزش کرده و او را تحریک می‌کند. در واقع او را به عنوان یک انسان پست توصیف می‌کند. با انجام این کار، همزمان، خود را نفرت‌انگیز و تقریباً از نظر فیزیکی منزجرکننده جلوه می‌دهد. او حواس خود را پرت می‌کند، گاهی اوقات آشکارا توهین‌آمیز است و جلسه را به همین ترتیب ادامه می‌دهد. تحلیلگر همیشه نمی‌تواند از دام این تحریک‌ها اجتناب کند و اغلب در چیزی درگیر می‌شوند که بسیار شبیه مشاجره است. بنابراین، تحلیلگر تمایل دارد توضیحاتی ارائه دهد و در سطح نسبتاً روشنفکرانه‌ای درگیر شود. این وضعیت در دوره‌های زمانی بسیار طولانی ادامه می‌یابد.

    تحلیل‌گر به تدریج، در جستجوی وجود (و بقا) موفق می‌شود از این رویارویی‌ها اجتناب کند. او یاد می‌گیرد که بهتر سکوت را تحمل کند و سعی می‌کند به جای گوش دادن به عنوان «من/تو»، به عنوان «ما» گوش دهد. او کم‌کم «انزجار» را نه به عنوان انزجار خودش نسبت به بیمار یا انزجار بیمار نسبت به خودش؛ بلکه به عنوان یکی از ویژگی‌های حوزهٔ تحلیلی درک می‌کند («ما خواب دیدیم که مدام یکدیگر را نفرت‌انگیز می‌دانیم»).

    به این ترتیب، برای تحلیل‌گر این امکان فراهم می‌شود که انزجار را به عنوان تحقیر، یعنی طبق گفته جولیا کریستوا (۱۹۷۵) برای کودک، نیاز به جدا شدن از بدن مادرش، در نظر بگیرد. او تمام مواقعی را به یاد می‌آورد که، ظاهراً به طور غیرقابل توضیحی، بیمار به او گفته بود در کنار تحلیل‌گر این احساس را دارد که انگار خفه یا بلعیده می‌شود. همچنین او درک می‌کند که این سطح -عاطفی،غیرکلامی- است که در آن مهمترین بازی تحلیل انجام می‌شود. او باید اجازه دهد این بازیِ متقابلِ دیگری از تحقیر، کارکرد خود را در ایجاد فاصله‌ای قابل زیست‌تر به انجام برساند.

    روایت پنجم بالینی : قرنطینه یا نگاه از بالا به پایین؟

    تحلیل‌گر: «وقتی بین جلسات مرا نمی‌بینید، عصبانی می‌شوید؟»

    بیمار P: «قرار است طولانی‌ترین روزها باشد… اگر نگاه از بالا به پایین باشد چه؟»

    در متن پیش‌نویسی که تحلیل‌گر برای ارائه به سوپرویژن نوشته، لغزش نوشتاری‌ای رخ داده است: او به جای واژهٔ «قرنطینه»، عبارت «از بالا به پایین نگریستن» را نوشته است. اما می‌توان این خطا را نه صرفاً اشتباه، بلکه نوعی توهم دانست؛ یعنی نوعی رویا که شخص از آن بیدار شده است—رویدادی که یک رویا را به رؤیایی در بستر واقعیت بدل می‌سازد. از این منظر، چنین لغزشی با بهره‌گیری از مفهوم/ابزارهای تحلیلی، می‌تواند از سطح یک «تعبیر» صرف فراتر رفته و به «توهمی» در میدان تحلیلی تبدیل شود (Civitarese, 2015).

    از اینجا به این تعبیر می‌رسیم: ترسی که تجربه می‌کنیم، بیش از آن‌که ناشی از خودِ جدایی باشد—چه آنگاه که روی دهد و چه آنگاه که اجتناب‌ناپذیر باشد—از این احساس برمی‌خیزد که «اکنون» تنها مانده‌ایم؛ به‌ویژه زمانی که دریافت یک تفسیر درخشان، این تجربه را در ما بیدار می‌کند که گویی با تحقیر و تکبر نگریسته شده‌ایم—انگار کسی از بالا به ما نگریسته است.

    به‌وضوح، این احساس حالتی دوسویه خواهد یافت: تحلیل‌گری که چنین سرزنشی را در درون خود احساس می‌کند، به نوبهٔ خود ممکن است در تجربه‌ای مشابه فرو رود—گویی بیمار نیز او را با نگاهی تحقیرآمیز نگریسته است.

    به وضوح این احساس کاملاً دوطرفه خواهد بود. تحلیل‌گری که چنین سرزنشی را احساس کند، به نوبهٔ خود در این حس فرو می‌رود که توسط بیمار با دیدهٔ تحقیر نگریسته شده است.

    در نتیجه نکته این است که کیفیت «نگاه از بالا به پایین» به عنوان نشانه‌ای از عملکرد عاطفی میدان (تحلیلی) که نیاز به ایجاد تغییر در آن است، درنظر بگیریم. در واقع تجربهٔ احساس تحقیر و شرم، شاهد شکست فرآیند شناخت متقابل است.

    روایت ششم: تنگناهراسی

    بیماری Z رویایی را روایت می‌کند:

    «در خانه‌ای بودم، حال بسیار بدی داشتم و خیلی خسته و بیمار بودم؛ اما خانه تاریک نبود، پر از کودکانی بود که بازی می‌کردند. زیر چشمانم گود شده بود. به باغ رفتم آدم‌هایی آرام آنجا بودند و آفتاب می‌تابید و درست در میانهٔ باغ، تابوتی قرار داشت. آن تابوت برای من بود و من التماس می‌کردم که چیزی به من بدهند و مرا بخوابانند؛ چون مستقیماً به درون تابوت رفتن مرا می‌ترساند. احساس می کردم ممکن است خفه یا بیمارتر شوم… ای وای مادر…»

    اگر این رویا صرفاً رویایی نباشد که شب در خانه دیده؛ بلکه رویایی باشد که اکنون در جلسه و در فرآیند روایت مشترک با تحلیل‌گر در حال دیدن آن باشند چه؟ آنگاه معنای آن به کلی دگرگون می‌شود. در این صورت رویا دیگر صرفاً کابوسی نیست که از داشتن مادری مرده در درون خود یا احساس خفگی در «تابوت-رحم»[81] یا اجمالاً داشتن مکانی تنگ و بسته در ذهن برآید؛ بلکه می‌توان اینگونه به آن معنا داد که خود رابطه تحلیلی به چنین وضعیتی دچار شده است.

    چرا چنین شده؟ نمی‌دانیم. اما آنچه حائز اهمیت است پرسیدن همین سوال است. برای مثال این وضعیت می‌تواند ماحصل این باشد که تحلیل‌گر کمی فضل فروشی کرده، یا تمایل دارد بیمار را موعظه دهد. این فراخوانی‌های ضمنی به تغییر ممکن است برای کسی که از پیش از حس وظیفه‌شناسی افراطی رنج می‌برد، بیش از پیش بحران‌ساز شود. در نتیجه رابطهٔ به معنای دقیق کلمه «خفقان‌آور» خواهد شد؛ تحلیل‌گر به «صومعه‌ای بدل می‌شود که بسته و تنگ و حبس‌گونه[82] است.

    سیگنالی که میدان تحلیلی از طریق این رویا ارسال می‌کند، بسیار نیرومند است. رویا وضعیتی را فرامی‌خواند که از منظر هیجانی،‌ تقریباً اندیشیدن به آن ناممکن است. حتی صرف اندیشیدن به آن رنج‌آور است؛ همچون دیدن اوما تورمن[83] که در فیلم بیل را بکش[84] زنده به گور می‌شود، یا شخصیت اصلی فیلم دفن‌شده[85] یا صحنهٔ مشهور بونوئل[86]؛ آنجا که مردی با تیغ صورت‌تراشی، چشمِ زنی را که رو به دوربین نشسته، می‌درد در فیلم سگ اندلسی[87] پریشا‌ن‌زا است. 

    روایت هفتم: لذت ساعت تحلیل

    بیماری می‌گوید:

    «در یک ساختمان هستم و در اتاقی پنهان شده‌ام. زنی در را باز می‌کند و مرا پیدا می‌کند. احساسی آمیخته، بین لذتِ پیدا شدن و کشف شدن دارم.»

    خوانش آشکار جمله چنین خواهد بود: «میان لذت یافته شدن و ترس از کشف شدن.» در واقع، هنگامی که تحلیل‌گر متن را می‌خواند، واژه‌ای را که پیش‌تر حذف کرده بود اضافه می‌کند؛ و آن واژه دقیقاً «ترس»[88] است. اما می‌توانیم از خود بپرسیم: پس معنای این حذف ناخودآگاه چیست؟ یا بهتر بگوییم، این حذف ناخودآگاه آن‌ها (بیمار و تحلیل‌گر) چه معنایی دارد؟

    این حذف، ما را به گونه‌ای سوق می‌دهد که برعکس بیندیشیم -یعنی گمان کنیم که در هر دو حالت، آنچه در کار است «لذت»[89]است-. آیا ممکن است که، در پس ظاهرِ ترس، آنچه واقعاً تجربه می‌شود، لذت باشد؟
    لذتِ احساسِ شناسایی شدن، دیده شدن آن‌طور ‌که واقعاً هستی و برای آن‌چه واقعاً ارزشش را داری؟

    روایت هشتم: اگر او را ملاقات کنم چه؟

    جلسه‌ای‌ست که در آن، تحلیل‌گر از آغاز تا پایان، تفاسیری دربارهٔ خشمی که در بیمار M برانگیخته شده، ارائه می‌دهد. این خشم نسبت به وقفه‌ها بین جلسات و تعطیلات آخر هفته بالا آمده؛ و تحلیل‌گر غالباً از استعاره‌هایی چون «بخش‌های کودکانه»[90] یا نابالغ او بهره می‌گیرد.

    در مقابل، بیمار احساساتش از رنج و دلخوری خود را به شیوه‌های گوناگون بیان می‌کند. او تفسیرهای تحلیل‌گر  -که رنگ و بوی کلاینینی دارند- را می‌پذیرد؛ اما در آغاز جلسه، خاطره‌ای از نوجوانی را تعریف می‌کند. از این خاطره می‌گوید که در آن دوره پرخوری می‌کرد و بعد از پرخوری احساس شرم و تحقیر به او دست می‌داد. می‌گوید در خانه، سگ سالخورده‌شان در حال مرگ است؛ خونریزی دارد و شاید مجبور شوند پاهایش را قطع کنند.

    سپس رویایی را به یاد می‌آورد که در آن تحلیل‌گر بدون هیچ‌گونه پوششی ظاهر می‌شود و نمی‌خواهد به او کمک کند.خشم فراوانی در فضا جریان دارد؛ و M آن را به‌روشنی و صراحت به زبان می‌آورد. به نظر می‌رسد این خشم، به‌جای کاهش، رو به افزایش است. گرچه تفاسیر تحلیل‌گر منظم، منسجم، با زبانی ساده و مستقیم بیان ارائه می‌شود؛ اما لحن او کلیشه‌ای، مکانیکی، دور، بوروکراتیک، و کارمندی به نظر می‌رسد.
    او چیزهایی به M می‌گوید مانند:

    شاید حالت زیاد خوب نبوده. داری به آخر هفته فکر می‌کنی؛ می‌ترسی تنها بمانی و نگران این هستی که من تو را ناامید کنم. ندیدن من، مثل این است که توان راه رفتن از تو گرفته شده، انگار که پاهایت قطع شده باشد.»

    M  دربارهٔ دوستی و ایدهٔ تأسیس یک انجمن برای کمک به کودکان صحبت می‌کند؛ اما این فراخوان، از سوی تحلیل‌گر به‌عنوان دعوتی برای مواجهه با بخش‌های درونیِ زخمی و درناک بیمار برداشت نمی‌شود. تفسیرِ تحلیل‌گر از ناکامیِ ناشی از تعطیلی جلسات، صرفاً تبدیل به دعوتی برای پذیرش اصل واقعیت[91] است که M باید آن را بپذیرد.

    در جلسهٔ سوپرویژن، پس از خواندن کامل این جلسه، همکار تحلیل‌گر به کنفرانسی اشاره می‌کند که قرار است به‌زودی برگزار شود -جایی که ممکن است بیمار خود را ملاقات کند- و می‌گوید:
    «اگر او را آن‌جا ببینم چه؟»

    در اینجا، تصویر این صحنه که ممکن است به‌واقع رخ دهد، خود نوعی خیال‌پردازی به‌شمار می‌رود. هیجانی که این صحنه بازتاب می‌دهد، با شرم، خجالت، خطر، و قضاوت گره خورده است. اگر این خیال‌پردازی را به عنوان یک رویای مشترک درنظر بگیریم، صرف‌نظر از اینکه چه کسی سخنگوی آن است؛ این رویا راهی برای دسترسی به احساسات ناخودآگاه هردو، بیمار و تحلیل‌گر (فرض اساسی یا O جلسه) خواهد بود.

    تحلیل‌گر با این سبک گوش دادن، به ظرفیت بازنمایی ناخودآگاه مشترک یا سوم تکیه می‌کند. او دیگر این ظرفیت را به عنوان انتقال متقابل نمی‌بیند. انتقالی که در نهایت انعکاس تحریفی است که بیمار به وسیلهٔ تعبیر انتقال، مسئول تمام و کمال آن است. در عوض، تحلیل‌گر این مسئله را اینگونه مطرح می‌کند که چگونه از شرم و شاید اجتنابی که به نظر می‌رسد نشانهٔ رابطهٔ آن‌ها است به سمت ملاقات واقعی یکدیگر حرکت کنند.

    در هر صورت  نحوهٔ گوش دادن گامی کلیدی است. «اگر او را اینجا ملاقات کنم چه؟» نه تنها بازنمایی تصور یک خطر حیاتی است که با نوعی اضطراب همراه می‌شود بلکه به یک امکان نیز بدل می‌شود. امکانی که در آن میلی از پیش‌نمایی نوعی شیوهٔ صمیمانه و اصیل‌تر برای با هم بودن و «وجود داشتن»[92] یکدیگر است.

    روایت بالینی نهم: نوتلا در رژیم غذایی

    بیمار A می‌گوید در دوران کودکی‌اش رژیم غذایی در خانه وجود داشت که بسیار سختگیرانه بود و همه باید از آن پیروی می‌کردند. مقدار کمی سیب زمینی سرخ کرده و سوسیس و آبنبات و نوتلا و همبرگر و اسپاگتی با سس گوشت و بستنی مجاز بود. شما همیشه باید فوق‌العاده سالم می‌بودید و هر کالری شمرده می‌شد. در دوران نوجوانی‌اش، او شروع به نشان دادن مشکلات بی‌اشتهایی کرد و این مشکل هرگز به طور کامل حل نشد.

    بدیهی است که A همچنین در حال توصیف رژیم غذایی است که در تحلیل به خودشان داده‌اند؛ که همه با هدف دستیابی به عملکرد بالا انجام می‌شود، که به معنای کنار گذاشتن خوشمزه‌ترین چیزها است. تحلیلگر بر نفرت بیمار از خود تأکید می‌کند. اگرچه با انجام این کار، دیوانگی‌ بیمار را به او یادآوری می‌کند؛ اما او در نظر نمی‌گیرد که این گفتمان در مورد «رژیم‌های غذایی» می‌تواند بازنمایی حقیقی از آن نوع حقایقی باشد که بیون می‌گوید؛ به خود اجازه می‌دهند آن را به عنوان غذای ذهن، یعنی تنظیم عاطفی مصرف کنند. به عبارت دیگر، هر دو از یک رژیم روانی رنج می‌برند که فضای کافی برای لذت و بازی (“خوشمزه‌ترین چیزها”[93]) باقی نمی‌گذارد.

    هذیان‌وارگی، خیال‌پردازی یا رویا؟

    اما پرسش اساسی این است که چه تفاوتی میان «دگردیسی به رویا یا خیال و یا هذیان» وجود دارد؟ تفاوت در این است که غالباً دگردیسی به رویا -در ارتباط با خیال‌پردازی نیز صادق است- فرآیندی آگاهانه و عمدی است. در دگردیسی به رویا من تصمیم می‌گیرم که به شیوه‌ای خاص گوش دهم.

    در خیال‌پردازی تصاویری از ذهنم گذر می‌کند و من همچنان آگاهم که بیدارم و آن تصاویر خیالی‌اند. در امر «دگردیسی به هذیان‌وارگی» وضعیت متفاوت است. تا زمانی که «خطا» را اصلاح نکنم (بیداری‌ای که ممکن است بلافاصله، مانند یک لغزش زبانی یا فراموشی کنشی[1]، تصحیح شود؛ اما در مواردی بسیار بیشتر طول بکشد، وابسته به ماهیت آن است) من کاملاً به آن باور دارم. گویی که به‌کلی در فانتاسم‌های[2] تصویریِ رؤیا غرق شده‌ام. اگر از رویا بیدار نمی‌شدم، نمی‌توانستم بفهمم که «رویا دیده‌ام.»

    تنها وقتی درمی‌یابم که در حال تجربهٔ «هذیان» بوده‌ام، آن را می‌توانم «هذیان‌وارگی» بنامم. الگو آن، تا حدی شبیه دگردیسی به رویا یا خیال‌پردازی است اما سطوح آگاهی در آن‌ها به‌شدت متفاوت است. نکته‌ای اساسی که باید در نظر داشت، این است که تمرکز بیش‌ از اندازه بر «دگردیسی به رویا» -یعنی تفسیر واقعیت- کاری عبث و ناسودمند خواهد بود.
    چنین کاری ما را بیش از حد به قطب عقلانی و انتزاعی اندیشیدن متمایل می‌کند و در عین حال، ظرفیت خیال‌پردازی و رؤیاپردازی ما را محدود می‌سازد. ما نباید فراموش کنیم که اصل بنیادین دیگر، همان ایمان منفی (Civitarese, 2019b) و نوسان آن با اصل «واقعیت برگزیده»[3] است که در قالب جفت مفهومی [4]FC/F ↔ SE  تعریف می‌شود.

    اگر مسئله را این‌گونه طرح کنیم، تفاوت میان «دگردیسی به هذیان‌» و «دگردیسی به رویا» تا نقطه‌ای قابل تمییز، کم‌کم رنگ می‌بازد. چراکه اگرچه واقعیت دارد که نوعی فعالیت فرافکنانه (و حتی هذیانی) همواره در هر ادراک عادی و آسیب‌شناختی حضور دارد؛ اما به همان اندازه نیز درست است که تفاوت عظیمی میان کسی که در معنای روان‌پزشکی «هذیان می‌بیند» و کسی که نمی‌بیند وجود دارد.

    در مورد کسانی که واقعاً دچار هذیان می‌شوند، «دگردیسی به هذیان» -و باز تکرار می‌کنم- با شدت هیجانی آن تعریف می‌شود. از دید من، این یعنی زمانی که چنین دگردیسی شدیدی رخ می‌دهد، نیاز هیجانی‌ای که در پس آن نهفته، به‌طرز خاصی فوریت می‌یابد.

    تفسیر[5] یا مکالمه[6]؟

    به اعتقاد من، ما همیشه در روانکاوی باید با دو مسئله یا شکاف بزرگ سر و کار داشته باشیم. یکی شکاف بین سوژه و ابژه است. من اخیراً نقل قول مهمی از لودویگ بینسوانگر[7] (۱۹۵۸)، بنیانگذار روانشناسی وجودی[8]، پیدا کردم که در مورد شکاف بین سوژه و ابژه (که عمدتاً از دکارت می‌آید) می‌نویسد: این شکاف «سرطان روانشناسی»[9] است.

    دیگر شکاف بین ذهن و بدن است. فکر نمی‌کنم اگر به جای نگاه دیالکتیکی به این دوگانه آن را واژگون کنیم، راه به جایی ببریم. باید برای ما آشکار باشد که ما در جهان غوطه‌ور هستیم و از طریق بدن خود (احساسات، عواطف، اعمال) معنا تولید می‌کنیم.

    در عین حال، همانطور که هایدگر[10] (۱۹۸۷، ۲۴۹) می‌گوید: « درک-دریافت همیشه زبان و به طور مشترک بیان کلمات است.» به همین دلیل مفهوم‌سازی جایگاه بدن در تحلیل از اهمیت بالایی برخوردار است.

    بنابراین، بیایید به خیال‌پردازی بدنی یا چیزی که به افتخار نقاشی اکشن، که به عنوان «انتزاع ژستی»[11] نیز شناخته می‌شود، من آن را خیال‌پردازی اکشن می‌نامم، بپردازیم.

    از دید من به طور کلی فرآیندهای نشانه‌شناختی[12] دلالت را نمی‌توان از فرآیندهای معنایی دلالت جدا کرد. ضمناً حتی کلمه نیز بدنی دارد، به مراتب این گزاره دربارهٔ واژگان شاعرانه صادق‌ است. بنابراین، اگر خیال‌پردازی کنشی[13] معنای خاصی داشته باشد، در قیاس با گفتمان و عاطفه فرد خودبیمارانگار[14]، معنای عمل خیال‌پردازی؛ جلب توجه با استفاده از ارتباط غیرکلامی خواهد بود.

    احساسات بدنی، حرکات و حتی توالی طولانی از تعامل -برای نمونه، در ارتباط‌گیری از طریق اپلیکیشن‌های تلفن همراه و امثال آن- همگی می‌توانند به‌عنوان پدیده‌هایی در سطح میدان تحلیلی تفسیر شوند. من پیش‌تر دو نمونه از «خیال‌پردازی کنشی» را در دو روایت بالینی «حلزون-ببر» و دیگری با عنوان «تحقیر» نشان داده‌ام.

    راه دیگری که برای توجه به ارتباط غیرکلامی -که همواره باید آن را رویای مشترک[15] خواند- این است که تا حد امکان، تفسیر را طبیعی یا مجسم [16] سازیم. مثالی ساده که همه می‌توانند برای فهم مفهوم «مجسم‌سازی»[17] درک کنند این است که در گذشته، اگر می‌خواستم سندی را از صفحهٔ کامپیوترم حذف کنم، رایانه‌ها با سیستم‌عامل‌های قدیمی‌تر، مرا ملزم می‌کردند که رشته‌ای از دستورات را تایپ کنم. در عوض، سیستم عامل جدید به من این اجازه را می‌داد که تنها آن را بگیرم و به سمت سطل زباله بکشم.

    بدیهی است که شیوهٔ دوم، بسیار غوطه‌ورانه و خودانگیخته‌تر است. با واقعیت مجازی امروزی، حتی ممکن است به هیچ‌کدام از آن‌ها نیازی نباشد؛ تنها کافی‌ست دستکش‌ها را بپوشید و دست‌هایتان را حرکت دهید. یعنی دستورها در بدن مجسم شده‌اند. در نتیجه، مرز میان «غوطه‌وری[18] و «تعامل‌مندی»[19] به‌تدریج از میان برداشته می‌شود  (Civitarese, 2008).

    در نظر من همین اصل بر «تفسیر» هم صدق می‌کند؛ به این معنا که تفسیر به مثابهٔ «فرمایش کردن»[20]، در مجاز رویاگون فضایِ واقعیت[21] موقعیت تحلیلی عمل می‌کند که قصد دارد در صورت لزوم مولفه‌های آن را تغییر دهد.

    تفسیر باید خودجوش، طبیعی، اشباع نشده و گفتگومحور باشد. ما باید با خودانگیختگی و زنده‌دلی دیالوگ کنیم بی‌آنکه «فیلم» یا روایت را قطع کنیم. این غوطه‌وری باید همواره تحت هدایت تفسیر باشد و تفسیر باید همواره به نوعی غوطه‌ورانه رقم بخورد.

     بدیهی است که نوعی تغییر موضع میان این دو جنبه وجود دارد. ممکن است زمانی که تفسیری را ارائه می‌دهیم، کمی بیشتر به سوی وجه غوطه‌ورانه یا وجه تعاملی متمایل باشیم و این دقیقاً نقطهٔ مقابل این است که ما بگوییم: «آنچه داری به من می‌گویی چیزی کاملاً متفاوت است.»

    از نظر من، تحلیل بیش از آنکه صرفاً «ارائهٔ تفسیر» باشد، یک گفت‌وگو است. فرقی نمی‌کند که بیمار از چه سبک روایتی استفاده کند (رؤیا، خاطره، خیال‌پردازی) هدف همواره گردآوری سرنخ‌هایی برای شهود این موضوع است که فرآیند شناسایی متقابل چگونه در حال گشایش است.

     در اینجا منظورم از تفسیر چیزی است که شما عملاً به بیمار می‌گویید اما تفسیر همچنین می‌تواند به معنای شیوه‌ای باشد که تحلیل‌گر به کمک آن در یک گفتگوی تحلیلی به ناخودآگاه گوش می‌سپارد.

    این دو لحظه به هم پیوند دارد اما نخستین لحظه تفسیر به مثابهٔ گوش سپردن نهفته می‌ماند و در دومی تفسیر به مثابهٔ نوع خاصی از فهم که به بیمار منتقل می‌شود، آشکار می‌گردد. بنابراین تفسییر و شناسایی دو کلیدواژهٔ آلفا و امگای روانکاوی برای ما حائز اهمیت هستند.

    آنچه در پی‌ آن هستیم، بازشناسی[22] است اما مسئله اینجاست که بازشناسی دوجانبه صرفاً یک بازشناسی آگاهانه نیست و پنداشتن آن به مثابهٔ امری صرفاً خودآگاه خزایی رایج است. بازشناسی بر فرآیندی اطلاق می‌شود که ذهن از خلال آن زاده شده و رشد می‌کند.

    چرا ناخودآگاه را در رویا تفسیر می‌کنیم؟

    زیرا در تلاشیم تا دریابیم این فرآیند چگونه در حال پیش‌رفتن است. آیا در مسیر درستی پیش می‌رود یا اشتباه، آیا حرکت آن پیش‌رونده[23] است یا واپس‌گرایانه[24] (Civitarese, 2020b, 2020c). تمام روان‌کاوی را می‌توان در این دو واژه خلاصه کرد، تفسیر و بازشناسی. تفسیر غوطه‌ورانه[25]، تفسیری‌ست که دیگر برچسبی بر آن نخورده است تا بتوان آن را تفسیر خواند.

    در درجهٔ نخست، تفسیر در شیوهٔ گوش‌سپردن به گفتار[26] ناخودآگاه نهفته است. اهمیت دارد که هرگونه مداخلهٔ تحلیل‌گر از این شیوه برخاسته باشد. مردم همیشه از من می‌پرسند که به بیمار چه می‌گویم. در نهایت، برای خلاصه کردن طیف پاسخ‌های ممکن، یک سرواژه [27] ابداع کردم (SCREAM):

    S خودافشایی (به‌ندرت و با احتیاط) (Self-disclosure)

     Cایفای نقش هم‌سرایان یونانی (Greek Chorus)

    R توجه به خیال‌پردازی‌ها (Reveries)

    E ترسیم هیجان  (Emotion mapping)

    A از دست ندادن دگرگونی‌ها (hAllucinosis)

    M فرمول‌بندی دوباره با استعاره یا تشبیه (reformulate).

    در صورتی که این زبان، زبان مشترکی با بیمار باشد؛ تحلیل‌گر می‌تواند تفسیری عمیق ارائه دهد. با این‌همه، جایگاه اصلیِ درمان به کیفیت گوش‌دادن وابسته است؛ و این گوش دادن در خدمت هم‌نوا شدن با همان طول موج هیجانی بیمار است. اگر من در شنیدن، شکاف[28] میان «تو» و «من» را حفظ کنم، آن‌گاه همه‌چیز چنین جلوه می‌کند:

    «تو داری این را به من تحمیل می‌کنی»، «من دارم با تو این کار را می‌کنم»، «تو داری ناخودآگاهانه حمله، اغوا، دست‌کاری می‌کنی»، «یا اینکه من دارم همهٔ این کارها را می‌کنم».

    اگر من در عوض، از منظر میدان به گفتار گوش بسپارم، هر آنچه گفته می‌شود بازتابی است از آنچه ما با هم در حال دیدنِ رؤیای آن هستیم؛ این تغییری‌ست ژرف و بنیادین از حیث معنا. اگر هر آنچه که به بیمار می‌گویم، از این منظر شنیده باشم، طنینی متفاوت خواهد داشت.

    همچنین این تفسیر، غالباً در درون همان ژانر روایی‌ای باقی می‌ماند که بیمار آن را پیشنهاد کرده است. به‌بیان دیگر، هدف اصلی پرورش ابزارهای اندیشیدن است. هرچند که یافتن محتوا مفید واقع می‌شود؛ اما پیش از هر چیز باید ظرفیت تحمل بیمار را نسبت به آنچه به او می‌گوییم، محترم بشماریم.

     محتوایی که با ظرفیت ظرف هم‌خوان نباشد؛ در خطر بدل شدن به تجربه‌ای آسیب‌زا قرار دارد. در این‌جا هم محتوا و هم ظرفِ نگهدارنده اهمیت دارند؛ اما از نظر سلسله‌مراتبی، ظرف بر مظروف تقدم دارد.

    اگر در حال تماشای فیلمی باشیم که ما را مجذوب کرده و در نقطه‌ای از آن، کسی فیلم را قطع کند و منتقدی را وارد شود تا فیلم را برایمان توضیح دهد؛ به‌شدت آزرده خواهیم شد.

    نمونه‌ای دیگر شنیدن از منظر تحلیلی:

    بیماری به تحلیل‌گر خود می‌گوید:مادرش با یک نگاه، هر حرکت او را متوقف می‌کرد؛و او را چنان پرورش داده بود که به کوچک‌ترین نشانه‌ای بی‌درنگ واکنش نشان دهد.

    تحلیل‌گر می‌تواند چنین بگوید:اینجا کسی هست که خواهان کنترل مطلق است و آزادی اندکی برای دیگری باقی می‌گذارد تا آنگونه که می‌خواهد حرکت کند.

    آنچه میان خطوط منتقل می‌شود این است: شاید این تویی که مرا همچون تحلیل‌گری مدوساوار[29] می‌بینی (کسی که تنها با یک نگاه، تو را منجمد می‌کند).

    اما این سوءتفاهمی از جانب تحلیل‌گر است که با تاریخچهٔ گذشته‌اش توجیه‌پذیر می‌شود؛ «تو این‌گونه‌ای».

    به همین ترتیب، تحلیل‌گر صحنه را نسبت به روایت بیمار تغییر می‌دهد که در اصل دربارهٔ گذشته بود. به همین دلیل است که من در جایی دیگر از تفسیر انتقال به‌مثابهٔ شکل بلاغیِ چندروایتی[30] سخن گفته‌ام: یعنی عبور از چارچوب‌های زمانیِ روایت.

    تفسیری غوطه‌ورانه که ساختار رواییِ پیشنهادیِ بیمار را محترم بشمارد و در عین حال در پی تعامل باشد؛ یعنی تلاش کند تغییری مثبت در «حال و هوای»[31] بیمار پدید آورد، برداشتی از وضعیت جاری سرچشمه می‌گیرد که تحلیل‌گر، اغلب آن را در ذهن خود نگه می‌دارد.

    تفسیر می‌تواند به‌سادگی این باشد:«او [مادرت] تو را با نگاهش می‌زد.»

    در زبان ایتالیایی، واژهٔ fulminava  برای «زدن» به‌کار رفته که ریشه‌اشfulmine  است، به‌معنای صاعقه؛ پس در این‌جا استعاره‌ای نیز در کار است.

    تعبیر دیگری می‌تواند چنین باشد:«این مثل زندگی در پادگان است».

    یا:«در چنین موقعیتی، تو از اشتباه کردن وحشت داری».

    پس مهم‌ترین نکته این است که چگونه گوش می‌کنی. تحلیل‌گر، تاریخچهٔ گذشته را در پرانتز می‌گذارد،
    تا بر این تمرکز کند ‌که گفت‌وگوی تحلیلی -صرف‌نظر از آنکه در ظاهر دربارهٔ چه چیزی است- در واقع چگونه کارکرد یا پیوند هیجانی‌ فعال در هم‌اکنون را بازمی‌تاباند. در این مورد، فضا آکنده از هراسی پنهان می‌شود؛ ترس از آسیب دیدن به‌دست نگاهی یخ‌زده و تحقیرکننده.

    این چیزی‌ست که از سطح ناخودآگاهِ مشترک دو ذهن که با هم در ارتباط‌اند برمی‌خیزد و یک سامانه‌ از میدان تحلیلی را شکل می‌دهند. به همین دلیل از «میدان» سخن می‌گوییم؛ در واقع «میدان» صرفاً یک استعاره است.

    در اینجا لایه‌ای وجود دارد که آن را به‌مثابهٔ لایه‌ای مشترک و نامتمایز مفهوم‌سازی می‌کنیم -استفاده از استعاره‌های مکانی اجتناب‌ناپذیر است اما بهتر آن بود که از فرآیندها سخن می‌گفتیم- چراکه در این لایه نمی‌توان گفت «این از آنِ توست» یا «این از آنِ من».

    در اینجاست که تحلیل‌گر، به‌مثابهٔ یک سوژهٔ متمایز، مسئولیت تسهیل دگرگونی‌های مثبت را بر عهده می‌گیرد. تحلیل‌گر می‌کوشد با بیمار خود تماس برقرار کند. با این‌حال، می‌داند که ناگزیر، کنترل کاملی بر آنچه که تصمیم دارد انجام دهد، نخواهد داشت. و این، بار دیگر بدان معناست که ما باید همواره به نشانه‌هایی که از «سوژهٔ سوم بیناذهنی»[32] یا میدان می‌آیند، گوش بسپاریم.

    مفهومی که در روان‌کاوی کلاسیک بیش‌ترین نزدیکی را با این دیدگاه دارد، تفسیر در انتقال است، نه تفسیر از انتقال. اگر از تفسیر در انتقال سخن بگوییم، چارچوب همچنان این خواهد بود که بیمار، تحلیل‌گر را به‌طور تحریف‌شده یا اشتباهی می‌بیند. بنابراین، اگر بگوییم تفسیر اشباع‌نشده همان تفسیر در انتقال است؛ اشتباه کرده‌ایم. چارچوب مفهومی و نظری آن‌ها به‌کلی متفاوت‌اند. ما می‌توانیم دو سوژه را یا در حال تعامل ببینیم، یا به‌عنوان سازندهٔ یک ذهن/میدان سوم، یا یک نظام که چیزی فراتر از تعامل صرف است. بنابر همین دلایل، هیچ معیار بیرونی‌ای وجود ندارد که بتواند ما را در یافتن تعادل مطلوب میان غوطه‌وری و تفسیر یاری دهد.

    به‌نظر من، این تعادل حاصل پرورش حساسیت فردی نسبت به یک چشم‌انداز رویاگون در جلسه و نیز نسبت به گفتار ناخودآگاه است. بدیهی‌ست که در این مسیر، تحلیل‌گر می‌تواند تغییرات اقلیمی در میدان را پایش کند و گزارشی از حرکات آگاهانهٔ خود دریافت نماید.

    من از مفهوم «غوطه‌وری» در برابر «تعامل‌مندی» برای روشن ساختن نکته‌ای دیگر استفاده می‌کنم. گاهی که تعدد کمی هم ندارد، چنان می‌شود که ما در واقع‌گرایی ساده‌لوحانهٔ زندگی روزمره گم می‌شویم؛ اما نباید چندان درگیر این امر شد. آن‌چه اهمیت دارد، دریافتن مفهوم رویای مشترک جلسه است. دیر یا زود، با شگفتی و قدردانی، این اصل دوباره به سوی ما بازخواهد گشت. چنان‌که جیمز گروتستین[33] می‌گفت:

    «لازم نیست نگران گوش دادن بدون حافظه[34] و میل[35] باشید. حافظه، میل و درک[36]، در زمان درست بازمی‌گردند.»

    تحلیل، آن‌گونه که ما می‌فهمیمش، به هیچ‌وجه در فضایی مبهم، رؤیایی یا غیرواقعی رخ نمی‌دهد. گاه چنان می‌نماید که چنین فضایی را القا می‌کنیم تا بر ایدهٔ رؤیاپردازیِ جلسه تأکید ‌ورزیم؛ اما رؤیاپردازیِ جلسه صرفاً روشی‌ست برای به‌یاد آوردن اینکه باید کم‌وبیش کوشید تا یا از طریق آنچه گفته می‌شود بیدار شد، یا دست‌کم به معنای ناخودآگاه آن گوش سپرد. هیچ چیز بیش از این نیست.

    در مثالی ساده، اگر بیماری بگوید: «دیروز گربه از خانه فرار کرد.» من می‌توانم به‌سادگی بپرسم: «چرا؟». «چون کسی احمقانه در را باز گذاشته بود». من می‌توانم بگویم: «گاهی فکر می‌کنیم می‌توانیم به کسی در خانواده اعتماد کنیم؛ اما بعد می‌فهمیم بهتر بود اعتماد نمی‌کردیم.» می‌بینید، این پاسخ بسیار باز و پذیراست. اما در ذهن من، من در حال بر عهده گرفتن مسئولیتی هستم: ما «دری» را باز گذاشتیم، و «گربه» گریخت.

    و بیمار ممکن است پاسخ دهد: «بله، البته معمولاً آن‌ها محتاط هستند.» این می‌تواند نشانه‌ای باشد از این‌که بیمار با سخن من نگهداری (containment) را احساس کرده است. من ممکن است بگویم: «درست است» و بلافاصله وارد از تنش آزار دهندهٔ فضا بکاهم. «چه می‌کردیم اگر نمی‌توانستیم به هیچ‌کس در خانه اعتماد کنیم؟» بیمار ممکن است بگوید: «اما حالا نمی‌دانم گربه کجاست و خیلی نگرانم.» و من می‌توانم پاسخ دهم: «بله، چون تصور می‌کنی ممکن است برایش مشکلی پیش بیاید.» بیمار: «بله، اما می‌گویند گربه‌ها چندین جان دارند»، و همین‌طور ادامه می‌یابد.

    آنچه من قرار نیست بگویم این است که «تو داری به من می‌گویی که داریم رؤیایی می‌بینیم که در آن، گربه‌ای از خانه فرار کرده، چون کسی در را باز گذاشته؛ این رؤیا نوعی خیال‌پردازی است که به ما می‌گوید چه بر ما می‌گذرد، وقتی در فضایی آکنده از نگرانی، اضطراب و بی‌اعتمادی متقابل غوطه‌وریم؛ و البته به‌نظر می‌رسد که فکر می‌کنیم منابع کافی برای حل این وضعیت را داریم.» این دقیقاً چیزی‌ست که من اصلاً نخواهم گفت. من در سطح گفتمان بیمار می‌مانم؛ اما گوش می‌دهم.

    آنچه اهمیت دارد این است که اگر به شیوه‌ای خاص گوش بسپارم، به ناخودآگاه خودم و ناخودآگاه بیمار اعتماد می‌کنم و دیگر نه مشکوکم، نه اخلاق‌گرایانه عمل می‌کنم.

    تمایز میدان و بازآفرینی[37]

    می‌خواهم بر این نکته تأکید کنم ‌که چگونه گوش دادن مهم‌تر از چه می‌گفتن است. البته دست‌کم در صورتی که در نهایت آنچه می‌گویی برآمده از تفسیر/فهم تو باشد. پذیرش‌پذیری نسبت به ناخودآگاه، به مکان حقیقی مراقبت بدل می‌شود. این واقعیت که تحلیل‌گر پس از شنیدن، وظیفه‌ای آگاهانه بر عهده می‌گیرد، نشان می‌دهد که اگر سطح بینا‌ذهنیِ میدان، یا ذهن سوم و مانند آن را برجسته کنیم،خطر آن نیست که بُعد «سوژه‌گی» نادیده گرفته می‌شود. آنچه ما «سوژه» می‌نامیم، برآمده از رابطه‌ای دیالکتیکی (از جنس هم‌ضمنی[38] یا هم‌‌غرابتی[39])، میان قطب سوژگی و قطب بیناسوژگی است. (Civitarese, 2020d). هیچ‌یک بدون دیگری نمی‌تواند وجود داشته باشد.

    اگر گروهِ دونفرهٔ تحلیل‌گر و بیمار بتواند، هر بار از وضعیت عملکردیِ «فرض بنیادین» به عملکرد «گروه کاری»[40] یا «پیشرفته» گذار کند، بدیهی‌ست که هر یک از آن‌ها به‌مثابهٔ فرد، این ظرفیت تازه را درونی می‌سازد و با خود به بیرون می‌برد. این مسئله به‌آسانی دچار سوءتفاهم می‌شود؛ نباید سطح ناخودآگاه رابطه را با سطح آگاهانهٔ آن اشتباه گرفت.

    در بحث از بازآفرینی گرسون[41] (۲۰۰۴، ص۷۴) می‌نویسد: «ادبیات مربوط به بازآفرینی به‌ندرت به یک ناخودآگاه اشتراکی ‌ساخته‌شده اشاره دارد؛ بلکه اغلب چنین بیان می‌شود که چگونه دو ناخودآگاه مجزا بر یکدیگر اثر می‌گذارند.»

    و ادامه می‌دهد:«ناخودآگاه تقریباً به‌عنوان ویژگی‌ای انحصاری از هر فرد بازنمایی می‌شود، در تعامل با ناخودآگاهی مشابه، هرچند واکنشی، در دیگری.»

    بنابراین حتی مفهوم بازآفرینی، که می‌توان آن را به مفهوم میدان نزدیک دانست دلالت بر پدیدآیی «سوژهٔ سوم» -سوژه‌ای تحلیلی و بیناذهنی یا «ذهن سوم»- ندارد (Ogden, 1994).

    این [تفاوت] پیش‌تر در مفهوم دژ[42] از برنگر[43] پیش‌بینی شده بود؛ مفهومی که غالباً به‌اشتباه با «میدان» در نظریهٔ میدانیِ پسا-بیونی یکی انگاشته می‌شود -گرچه فارغ از این اشتباه، همین مفهوم «دژ» راه را برای میدان هموار ساخته است. در مدل‌های رابطه‌ایِ روان‌کاوی، دیدگاه غالب دیدگاهی‌ست که بر تعامل میان دو سوژه و نه بر «میدانی» که از دل این دو پدید می‌آید، تأکید دارد.

    در آن‌صورت، بله، بازآفرینی‌ها وجود دارند؛ اما از منظر ناخودآگاه، مشخص نیست که چه جایگاهی می‌توان به آنچه خارج از بازآفرینی قرار دارد، داد. آیا باید دوباره به تمایز کلاسیک میان «رابطهٔ واقع‌گرایانه» و «رابطهٔ انتقالی» بازگردیم؟

    در حقیقت، آگاهی از مشارکت اجتناب‌ناپذیر و مهم تحلیل‌گر در شکل‌دادن به واقعیت‌های تحلیلی،
    در بسیاری موارد به نتیجه‌ای متناقض‌ منجر می‌شود. مفهوم بیناسوژگی، صرفاً به‌عنوان تعامل و تأثیر متقابل (بی‌آن‌که سوژهٔ سومی در میان باشد)، برای توجیه رویکردی با حداقل ‌تفسیر(با محوریت کمتر ناخودآگاه) و بیشتر «روان‌درمانگرانه» به درمان به‌کار می‌رود، رویکردی که بر کاوش عقلانی واقعیت عینی مبتنی است؛ اما خطابت[44] تروما و واقعیت، ما را به پیش از فروید بازمی‌گرداند.

    واقعیت این است که همان‌گونه که روایت رؤیا، خودِ رؤیای شبانه نیست؛ تروما نیز با روایت آن در جلسه متفاوت است. روایت تروما از فرآیندهای ناخودآگاهِ معناسازی و ارتباط‌پردازی مستقل نیست؛ اما در برخی مدل‌های روان‌کاوی، تأکید بر صرف تروما به‌مثابهٔ یک واقعیت عینی است. برخی امور در پرتو مفهوم ناخودآگاه دیده می‌شوند و برخی دیگر تنها به‌صورت واقعیت‌ صرف تصور می‌شوند. هدف نهایی همچنان بازسازی تاریخچهٔ گذشتهٔ بیمار باقی می‌ماند. در نهایت می‌توان گفت که، مطابق با پیش‌فرض‌های نظری‌، مفهوم بازآفرینی بر گذشته تمرکز دارد، در حالی که میدان تحلیلی به آینده نگاه می‌کند.

    به‌واسطهٔ تمام این دلایل، می‌توان گفت: بله در نظریهٔ میدان، الگوی رؤیاپردازی برای روان‌کاوی مدرن حتی از گذشته نیز بنیادی‌تر است.

    سخن سردبیر

    آنچه در این شماره پیش روی شماست، تلاشی است برای ترسیم یکی از گذرگاه‌های تحول در روان‌کاوی معاصر؛ جایی که رؤیا دیگر صرفاً به‌مثابه پژواک ناخودآگاه فردی تفسیر نمی‌شود، بلکه به‌عنوان رخدادی زنده، پویا و بین‌ذهنی در دل رابطهٔ تحلیلی پدیدار می‌شود.
    در این نوشتار، با عبور از چشم‌انداز کلاسیک فرویدی و ورود به ساحت‌هایی که بیون، سیویترزه و دیگر اندیشمندان معاصر گشوده‌اند، نگاهی تازه به ناخودآگاه مشترک، میدان تحلیلی و پدیداری رؤیا خواهیم داشت.

    در جهانی که رؤیا گاه دیگر نه به‌مثابه رمزی برای گشودن، که به‌سان حرکتی برای شنیدن در میدانِ «بودن با دیگری» پدیدار می‌شود، شاید بیش از همیشه نیاز داریم به سکوتی تأمل‌گر، حضوری پذیرا، و آمادگی برای نادانستن.
    امید آن داریم که این نوشته، خوانندهٔ علاقه‌مند به روان‌کاوی را به گفت‌وگویی ژرف با رؤیا و با خودِ فرایند تحلیلی دعوت کند؛ گفت‌وگویی که در آن، دانستن نه پایان راه، بلکه گشایندهٔ میدان جدیدی برای تجربه است.

    پانویس‌ها

    [1] Repressed material
    [2] Consciousness
    [3] Analysand
    [4] Analytic field theory
    [5] Hallucinosis
    [6] Analyst’s subjectivity
    [7] Transference
    [8] Countertransference
    [9] Projective identification
    [10] Enactment
    [11] Ultimate reality
    [12] Individual psychoanalysis
    [13] Therapeutic
    [14] Transference neurosis
    [15] Intersubjective recognition
    [16] Interpretation
    [17] Representation
    [18] Emotion
    [19] Ultimate reality واقعیت نهایی :
    [20] Shared emotion
    [21] Basic assumption
    [22] Valences
    [23] Contagion
    [24] Infection
    [25] Transformation
    [26] the “dream” of concrete reality
    [27] Dreaming
    [28] Thinking
    [29] Digest
    [30] Inner group
    [31] Happy
    [32] Common
    [33] Split
    [34] I/you
    [35] Relational
    [36] Suspicious
    [37] separate subjects
    [38] Healthy
    [39] Infernal
    [40] Sartre
    [41] Agency
    [42] Personality
    [43] Material
    [44] Common
    [45] Indistinct
    [46] Third
    [47] Reverie
    [48] Action
    [49] bodily sensation
    [50] Countertransference
    [51] dizzying oscillation
    [52] non-verbal
    [53] Dream
    [54] intrusion-visit
    [55] House
    [56] Represent
    [57] Snail
    [58] aggressive snail
    [59] Narcissism
    [60] Therapy
    [61] Mollusk
    [62] Willpower
    [63] Character
    [64] Supervision
    [65] snail-tiger
    [66] Dreamlike
    [67] Slow
    [68] shared action-reverie
    [69] Super
    [70] نام مستعاری که نویسنده برای گزارش بالینی این کیس استفاده کرده است.
    [71] Colleague
    [72] too much
    [73] Doses
    [74] the pressure
    [75] Abjection
    [76] slip of the pen
    [77] Lockdown
    [78] look down
    [79] Error
    [80] concept/tool
    [81] coffin-womb
    [82] Claustrum
    [83] Uma Thurman
    [84] Kill Bill
    [85] Burial
    [86] Buñuel
    [87] Un Chien Andalou
    [88] Fear
    [89] Pleasure
    [90] Childish parts
    [91] reality principle
    [92] Existing
    [93] the tastiest things
    [1] Parapraxis
    [2] Phantasmagoria
    [3] selected fact
    [4] SE به معنای واقعیت برگزیده و FC/F به معنای توانایی برای تحمل ندانستن و ایمان منفی به کار رفته است و اشاره به مدلی دیالکتیکی مفهومی دارد که میان ایمان منفی تحلیلی (مهار شده) و پذیرش واقعیت برگزیده در نوسان است. این دو قطب، فضای روان‌تحلیلی میدان بین‌ذهنی را می‌سازند و جهت تجربهٔ تحلیلی را تعیین می‌کنند.
    [5] Interpretation
    [6] Conversation
    [7] Ludwig Binswanger
    [8] Existential
    [9] the cancer of psychology
    [10] Heidegger
    [11] gestural abstraction
    [12] Signification
    [13] action-reverie
    [14] Hypochondriac
    [15] jointly dreaming
    [16] Embodied
    [17] Embodiment
    [18] Immersion
    [19] Interactivity
    [20] giving instructions i.e
    [21] virtual/oneiric reality/space
    [22] Recognitio
    [23] Progressive
    [24] Regressive
    [25] immersive interpretation
    [26] Discourse
    [27] Acronym واژه‌ای که از حروف اول چند واژه دیگر ساخته می‌شود :
    [28] Split
    [29] Medusa اسطوره‌ای از اساطیر یونان که با نگاه طرف مقابل را به مجسمه‌ای سنگی تبدیل می‌کرد :
    [30] Metalepsis در ادبیات به نوعی جابه‌جایی و انتقال از یک سطح روایی به سطحی دیگر و جابه‌جایی بین چند روایت گفته می‌شود. در اینجا واژه مرزشکنی روایتی می‌تواند ترجمهٔ دقیق‌تری باشد.
    [31] Climatic changes
    [32] inter-subjective third
    [33] James Grotstein
    [34] Memory
    [35] Desire
    [36] Comprehension
    [37] Enactment
    [38] co-implication
    [39] co-originarity
    [40] Working group
    [41] Gerson
    [42] Bastion
    [43] Barangers
    [44] Rhetoric

    Get in the Picture: Are Dreams Still Central to Psychoanalysis

    “Visual materials © [Andrey Remnev, Brian Kershisnik]. All rights reserved.”