مرکز تجربه زندگی

دسته: ادبیات

ادبیات و روانکاوی؛ خوانش متن‌های ادبی از منظر روان‌کاوانه و پیوند داستان با ناخودآگاه.

  • تصویر یک روایت‌؛ از فولکلور تا پرفروش‌ترین کتاب‌ها

    تصویر یک روایت‌؛ از فولکلور تا پرفروش‌ترین کتاب‌ها

    اگر همچون فولکلور شهرزاد قصه گو خود را در بند حاکمی ظالم بیابیم، شاید تنها راه رهایی روایت داستان باشد…

    وقتی این نوشته به دستتان می رسد شما احتمالا در قرن بیست و یک زندگی می کنید. جایی از زمان که اهمیت ذهن بیش از هر وقت دیگری برجسته شده است، گاه تا مرز وسواس. احتمالا شما هم دوست دارید که به ذهن دیگران وارد شوید و حدس بزنید که در سرشان چه می گذرد. این ذهن خوانی گاهی تا جایی پیش می رود که می خواهیم بدانیم در ذهن نیاکانمان چه می گذشته است و گاهی تلاشی بی پایان است برای ورود به ذهن شخصیت هایی که هرگز واقعی نبوده‌اند. مثلا با آنکه همه مردم داستان نمی‌نویسند اما تقریبا همه آن را مصرف می کنند. زمان و پول زیادی صرف می شود تا در چیزهایی درگیر شویم که واقعی نیستند.

     استیون پینکر[1] در کتابش با عنوان اینکه ذهن چگونه کار می کند بیان می کند که آیا داستان سرایی یک سازگاری تکاملی است یا محصول جانبی از چیز دیگری؟ یکی از نظریه هایش این بود که داستان شبیه به چیزکیک است. ما هرگز نمی پرسیم که انسان‌ها چرا چیزکیک دوست دارند زیرا به طور تکاملی برای دوست داشتن قند و چربی شکل گرفته‌ایم. بعد از آن سرآشپزهای خلاق با خود فکر کردند که اگر مقدار زیادی قند و چربی را باهم ترکیب کنیم چه اتفاقی می افتد؟ و نتیجه این خلاقیت چیزکیک است. پینکر گمان می‌کند داستان سرایی نیز شبیه به همین عمل می کند. داستان‌ها طوری طراحی شده‌اند که به نیازهای ذهنی و عاطفی ما پاسخ دهند.

    فولکلور و فلسفه مردمی

    فولکلور، که از صداهایی خارج از سنت‌های مرسوم فلسفی برمی‌خیزد، مخزنی نادیده‌گرفته‌شده از اندیشه‌های فلسفی است و می‌تواند الگویی برای رویکردهای نوینی باشد که مستقیماً به چالش‌های فلسفه‌ی آکادمیک امروز پاسخ می‌دهند. فولکلور در ابتدا از طریق زبان و روایت های شفاهی شکل گرفت و در گذر زمان تکامل یافت. این سنت فرهنگی برای مدت ها در میان مردم عادی جریان داشت و محدود به طبقات نخبه و باسواد، که اغلب مردان بودند، نبود. هر فردی که داستانی برای روایت و شنونده‌ای مثل یک دوست، کودک یا نوه داشت، می توانست یک قصه عامیانه خلق کند.

    در واقع مردم عادی جوهره اصلی فولکلور هستند. زنان به ویژه، نقش مهمی در حفظ و انتقال این داستان ها داشتند. پژوهش ها نشان می دهد که زنان مسن‌تر، به خصوص کسانی که جایگاه اجتماعی پایین‌تری داشتند، اغلب این روایت ها را برای نسل‌های جوان تر بازگو می‌کردند و به این شکل قصه‌ها را زنده نگه می داشتند. فکر می کنم فولکلور و فلسفه در جایی بهم می رسند که دو دوست قدیمی شگفتی و ترس در چیزی که هم ناآرام کننده است و هم شگفت انگیز، تلاقی می کنند.

     ماریا تاتار[2]، فولکلورشناس، می نویسد که در دنیای داستان های عامیانه هرچیزی می‌تواند اتفاق بیفتد و آنچه رخ می‌دهد اغلب آنقدر شگفت آور است که شوکی ناگهانی ایجاد می‌کند. فولکلور و فلسفه هر دو ما را تکان می‌دهند. فلسفه از ما می‌خواهد با عمیق ترین اضطراب‌ها و ترس های انسانی روبرو شویم و فولکلور با جنگل‌ها و ارواحش شاید بزرگترین فهرست تاریخی از این اضطراب‌ها و ترس‌ها باشد.

    فولکلور شناس رییت هیمه[3] تا آنجا پیش می رود که استدلال می کند: این ترس انسانی بود که باعث پیدایش و شکل‌گیری فولکلور شد. فولکلور تلاشیست خلاقانه برای درک آنچه که غیرقابل توضیح است. اگر بخواهیم بدانیم چه چیزی ما را می‌ترساند، جنگل سیاه اولین جاییست که باید به آن نگاه کنیم. در جنگل سیاه بیش از آنکه مهم باشد چه چیزی حقیقت دارد یا ندارد این مهم است که آیا آن خوب بود؟ یا بد بود؟ شناختن مرزی میان درست و نادرست. چارچوبی مرجع برای ارزیابی.

    با مرور فولکلور به راحتی می توان داستان‌هایی یافت که با دغدغه‌های عصر حاضر همخوانی دارند، بسیاری از آنها حتی ساختاری مشابه آمایش های اخلاقی دارند. داستان هایی از قهرمانان که بر سر دو راهی های اخلاقی، باید یکی را انتخاب کنند. اینکه آیا نیازهای والاتر باید بر جانبداری فرد نسبت به خانواده ، ملیت یا جامعه خودش ارجحیت داشته باشد؟ شباهت‌هایی میان داستان‌ها و بسیاری از آزمایش‌های مشهور در اخلاق معاصر دیده می شود. چه فردی از اسکله بپرد تا زنی در حال غرق شدن را نجات دهد، چه هدایت یک قطار را بر عهده بگیرد یا کفش های نو خود را در یک برکه خراب کند تا کودکی را نجات دهد، فیلسوفان مدتهاست به این پرسش مشغول اند که آیا و چگونه تعهدات ما نسبت به آشنایان و بیگانگان تفاوت دارد. وقتی گزینه ها در مغایرت‌اند باید جان دوست خود را نجات دهیم یا یک غریبه را ؟

    فراتر از اخلاق، فولکلور به تمام شاخه‌های فلسفه می‌پردازد. در مورد اهمیت متافیزیکی فولکلور، فردی بودایی داستانی ارائه می دهد که به نظر می‌رسد به قرن سوم پیش از میلاد باز می‌گردد و آن را به عنوان «آیا این من هستم؟» ترجمه کرده اند. این داستان معضلی متافیزیکی مشابه با آزمایش فکری کشتی تسئوس[4] ایجاد می کند و ما را به پرسش در مورد ماهیت هویت شخصی سوق می دهد. این داستان روایتگر ملاقات ناخوشایند یک مسافر با دو دیو است که یکی از آن‌ها جسدی را حمل می‌کند.

    هنگامی که دیو اول یکی از بازوهای مرد مسافر را می‌کند، دیو دوم یک بازو از جسد می‌گیرد و آن را به عنوان پیوند به بدن مرد مسافر متصل می کند. این بازی ادامه می‌یابد تا زمانی که کل بدن مرد تکه‌ لتکه شده و با اعضای بدن جسد جایگزین می‌شود. مرد از خود می‌پرسد: «چه بر سر من آمده است؟ آیا این من هستم؟» این داستان شهود ما را در مورد رابطه میان اجزای یک موجود و کل آن به چالش می‌کشد. در چه مرحله‌ای توده‌ای از اجزا به یک انسان تبدیل می‌شود؟ چه نوعی از جایگزینی مواد منجر به تغییر هویت می‌شود؟

    یکی دیگر از ویژگی‌های قابل توجه فولکلور، تأکید آن بر جمع‌گرایی است. برای بسیاری، کلمه «فلسفه» تداعی‌کننده سلسله‌ای از نوابغ است: ارسطو[5]، سارتر[6]، کانت[7]. این رشته(فلسفه) به شکلی فردگرایانه به ارزش‌ گذاری افراد پرداخته و دستاوردهای انقلابی آن‌ها را در خلأ ترسیم کرده است. در سال‌های اخیر، بسیاری این روایت را مورد انتقاد قرار داده‌اند. جامعه‌شناس سال رستیو[8] اظهار می‌کند: «اگر به من یک نابغه بدهید، من به شما یک شبکه اجتماعی می‌دهم.» به طور فزاینده‌ای گرایشی به رسمیت شناختن پیشرفت به عنوان نتیجه همکاری، و نه مالکیت فردی و اتمی، دیده می‌شود. داستان گویی به شکلی با آشفتگی‌ها و واقعیات زندگی درگیر می‌شود که ساختارهای منظم فلسفه در انجام آن دچار مشکل هستند.

    ماندگاری یک روایت فولکلور : از معابد آزتک[9] ها تا کتاب های پر فروش

    فرمانروایان همواره با چالشی اساسی روبه‌رو هستند: چگونه تاریخ را چنان روایت کنند که اکثریت مردم با وضعیت موجود کنار بیایند. فرمانروای آزتک نیز به داستان‌سرایان دستور داد تا نسخه‌های جدیدی از تاریخ را ترسیم کنند. با این حال، چنین روایت‌هایی در جامعه‌ای مبتنی بر ارتباط چهره‌به‌چهره ارزش محدودی داشت؛ چرا که بیشتر مردم شخصاً در زمان بحران حضور داشتند و وقایع را به خاطر می‌آوردند. از این‌رو، داستان‌سرایان ناچار بودند روایت‌هایی محتاطانه و همدلانه بسازند—روایت‌هایی که به‌جای دامن‌زدن به اختلاف، وحدت ایجاد کنند. هر زمان داستانی برای همگان قابل پذیرش نبود، آن را دوباره و از زاویه‌ای دیگر بازگو می‌کردند. تاریخ‌نگاران آزتک ژانری ابداع کردند که در زنده نگه‌داشتن خاطرات رضایت‌بخش، بسیار مؤثر بود.

    آنچه امروز آن را «نماد» می‌نامیم، در آن دوران ابزارهایی بودند برای یادآوری و برانگیختن مجموعه‌ای از روایت‌ها. مثلاً دود برخاسته از معبدی سوخته، سخنران را به یاد شکست یک گروه خاص می‌انداخت و او را وادار به روایت آن می‌کرد. یا پارچه‌ای که بر سر رئیسی پیچیده شده بود، مرگ او را به ذهن می‌آورد. برخی لحظات به‌یادماندنی همیشه با همان جملات تکرار می‌شدند. برای مثال، زمانی که یکی از روسای آزتک در جنگ اسیر شد و از دشمن خواست برای دختر برهنه‌اش لباسی فراهم کند، دشمن با لحنی تمسخرآمیز پاسخ می‌داد: «نه، او همان‌طور که هست خواهد ماند.» گویی همه منتظر شنیدن همین جمله بودند،جمله‌ای که بارها در طول زندگی‌شان شنیده بودند و حالا آن را بازمی‌شنیدند.

    در بیشتر مواقع سخنرانان آزادی داشتند تا بداهه‌پردازی کنند یا جزئیات را مطابق میل خود تغییر دهند. در این تغییرات، الگویی از چرخش دیدگاه‌ها پدیدار می‌شود. هر زمان که دوره‌ای بحث‌برانگیز به وجود می‌آمد یا نقطه‌ای که در آن امور می‌توانستند به شکل متفاوتی پیش بروند، تاریخ‌نگاران نقششان به نوعی به کارگردان تغییر می‌کرد. آن‌ها مجموعه‌ای از گویندگان را به صحنه می‌آوردند تا هرکدام دیدگاه خود را بیان کنند.

    زمانی‌که این روایت‌ها به‌صورت مکتوب درآمدند، به نظر می‌رسید که تکراری و حتی متناقض هستند. یک گروه ممکن بود ازدواجی سیاسی، نبردی یا جنگی را به شکلی به یاد بیاورد در حالی‌که گروهی دیگر آن را به‌صورت متفاوت ثبت کرده بود. به نظر می‌رسد که این روش یک مزیت داشت: اگر هر طرف فرصتی برای بیان روایت خود داشت در نهایت، این اجرای ترکیبی می‌توانست مورد قبول همه باشد و به چالش کشیده نشود. برای آزتک‌ها، تاریخ نیازی به اجماع قطعی و یکپارچه مانند کتاب درسی نداشت. درک آن‌ها از حقیقت یکپارچه و مطلق نبود، بلکه می‌توانست دیدگاه‌های مختلف را در برگیرد.

    این الگو برای نسل‌های متمادی بخشی از فرهنگ اجتماعی آن‌ها بوده است. زمانی‌که در کنار آتش اردوگاه‌هایشان می‌نشستند، صحبت می‌کردند و داستان می‌گفتند و سعی می‌کردند با دوستانی جدیدی که در طول راه پیدا کرده بودند اهداف مشترک بسازند. سپس آن را به یک هنر تبدیل کردند، یک شیوه رسمی برای ثبت تاریخ که اساس آن بر چندین گوینده بود که در لحظات مختلف به پا می‌خواستند و روایت خود را تعریف می‌کردند.

    با این حال این نسبی‌گرایی به این معنا نبود که آزتک‌ها باور داشتند که حقیقتی وجود ندارد. تاریخ‌نگاران آن‌ها هرگز از این ایده دست نکشیدند که حقیقتی فراتر از تفاوت‌های دیدگاهی وجود دارد. تاریخ مکتوب آن‌ها به شنوندگان یادآوری می‌کرد که آن‌ها باهم مسیر طولانی را پیموده‌اند، از میان سرزمین‌های ناهموار و رویدادهای دردناک گذشتند تا به لحظه‌ی حال برسند. آن‌ها هرگز قصد نداشتند که همه چیز را با یک شانه بالا انداختن کنار بگذارند یا چنین نتیجه بگیرند که هیچ‌کس هرگز نمی‌تواند بفهمد چه اتفاقی افتاده است و چرا.

    اما امروز چطور ؟ امروز راز ماندگاری یک داستان در چیست ؟ نویسنده یک روایت چه فرمی برای داستانش انتخاب می کند که شاهد اثری ماندگار باشیم ؟ در متن کتاب های پرفروش چه می گذرد؟

    با در نظر گرفتن اینکه هیچ دو نفری دقیقا یک کتاب را به یک شکل نمی خوانند چطور می توان اثری برای اکثریت خلق کرد؟ در روان شناسی خواندن به این اشاره شده است که ما هنگام خواندن کتاب‌ها بخش‌هایی از خودمان را وارد آنها می کنیم. از دریچه شخصی‌مان می‌خوانیم و جاهای خالی داستان را با تخیل خودمان پر می کنیم.

    نویسنده ای که خوب می فروشد

    هم نویسی خواننده و نویسنده : در قسمت قبل به اینکه خواننده جاهای خالی داستان را با تخیل خودش پر می کند اشاره کردم این شاید خود فرصتی باشد که خواننده بتواند در داستان مشارکت کند. شکاف‌ها و ابهام‌هایی که شروع به پر کردنش می‌کند. اگر داستانی نقاط مبهم داشته باشد، اگر نگوید چه چیزی دقیقا اتفاق افتاده یا قرار است رخ دهد، خواننده ناگزیر به نظریه پردازی می‌شود، فرضیه می‌سازد، مسیر احتمالی را حدس می‌زند. و اگر جایی از داستان را نپسندد شاید حتی دست به بازنویسی بزند، در ذهن خود، وقایع را تغییر دهد، دیالوگ ها را عوض کند، پایانی دیگر بیافریند.

    نویسنده‌ای که این امکان را برای مشارکت در داستان فراهم می کند احتمالا اثری ماندگارتر و محبوب تر خواهد داشت. این هم نویسی شاید فرصت همدلی بیشتر با شخصیت‌های داستان را فراهم کند. اما این همدلی به چه معناست؟ آیا در پایان رفتار خواننده به واقع تغییر خواهد کرد؟

    ویلیام جیمز زمانی گفته بود که نگران آن زن روس در تئاتر است که در ردیف جلو نشسته و برای استیصال و ناتوانی شخصیت های داستانی اشک می ریزد در حالیکه بیرون از سالن، کالسکه چی‌اش در سرما در حال یخ زدن بود.

    شایعه : پاول بلوم[10] در کتابش با عنوان اینکه لذت چگونه کار می‌کند بیان می‌کند که داستان های خیالی در واقع ادامه‌ای از یک تمایل تکاملی به شایعه پردازی هستند. یا به عبارتی داستان سرایی همان شایعه پردازی در مورد شخصیت های ساختگی است. یک میل کهن که از گذشته اجتماعی ما به ارث رسیده است.  مغز چگونه تفاوت بین واقعی و غیر واقعی را ادراک کند وقتی شخصیتی داستانی را هر هفته در تلویزیون می‌بیند، ساعات زیادی را صرف مشاهده زندگی روزمره‌اش می کند، چهره‌اش را می‌بیند و احساساتش را درک می‌کند.

    وقتی شخصیت های داستانی را بارها و بارها می‌بینیم، ناخواسته همان کاری را با آنها می‌کنیم که با شخصیت های واقعی انجام می‌دهیم. خلق شخصیت‌هایی که خواننده مایل است همچون انسان‌های واقعی به شایعه پردازی در مورد آنها بپردازد گویا باعث می شود مخاطب زمان بیشتری را به آنها فکر کند و خود نیز به داستان سرایی در مورد شخصیت‌های داستان بپردازد و این به نظر یک تکنیک برای داستان سرایی موفق است.

    اما به نظر می رسد ماجرا فراتر از یک سرگرمی ساده باشد. وقتی کسی زندگی یک شخصیت خیالی را دنبال می کند، وقتی با اطرافیانش در مورد تصمیم‌های او بحث می کند یا وقتی سعی می کند تصمیم‌های او را تحلیل کند عملا بخشی از مغزش را همانطور به کار می‌گیرد که در تعاملات اجتماعی واقعی استفاده می‌کند.

    ما در مورد شخصیت‌های سریال محبوبمان همانطور قضاوت می کنیم که درباره همکار یا همسایه خود قضاوت می‌کنیم. شاید حتی بیش از آن. چون شخصیت های داستانی فرصتی بی‌نظیر برای این بازی ذهنی هستند: آنها مقاوم به تغییرند، همیشه در دسترسند، و از قضاوت های ما آزرده نمی‌شوند. همیشه اگر کمی ابهام باقی بماند مخاطب ناچار می‌شود خودش این شکاف را پر کند و در اینجا داستان به ذهن خواننده منتقل می‌شود.

    نظریه‌ی خطر ایمن: آیا خطر لذت‌بخش است؟خطر، به‌ خودی‌ خود لذت‌بخش نیست، اما مغز انسان به‌ گونه‌ای طراحی شده که به آن واکنش نشان می‌دهد. در داستان‌های خیالی، خطر واقعی وجود ندارد؛ چون این موقعیت‌ها حاصل تخیل هستند، حس امنیت همچنان حفظ می‌شود. برای مثال، وقتی فیلم ترسناکی تماشا می‌کنیم، با وجود آن‌که واقعا در معرض تهدید نیستیم، مغزمان واکنشی مشابهِ تجربه‌ی خطر واقعی نشان می‌دهد.

    کازپلی: خیال‌پوشی یا مبدل‌پوشی؛کازپلی به پوشیدن لباس شخصیت‌های خیالی داستان‌ها گفته می‌شود. علاقه به ایفای نقش این شخصیت‌ها لزوماً ریشه در سادگی دسترسی به لباس آن‌ها ندارد، اما داشتن یک شنل سیاه ساده و یک چوب‌دستی کوتاه به‌راحتی می‌تواند شما را به دانش‌آموزان مدرسه‌ی جادویی هاگوارتز (در دنیای داستانی هری پاتر) شبیه کند.

    در فرهنگ های مختلف و در ارتباط با جشن ها و فستیوال‌ها می‌توان این را در مردم دید که علاقه دارند به شخصیت‌های معروف و برجسته شبیه باشند. داشتن ظاهری شبیه به آنها شاید باعث شود کارهایی که کرده‌اند را راحت تر تکرار کنیم. به راستی پوشش چه تاثیری بر اخلاقیات خواهد گذاشت؟ اگر لباس یکی از ابر شرورهای داستانی را بپوشید احتمالا راحت تر دست به جنایات بزرگ خواهید زد؟

    فولکلور فراتر از امپراتوری‌ها و فرمانروایی‌ها

    هرگز نمی‌توانیم چشم‌اندازی روشن از جهان مدرن داشته باشیم اگر تنها داستان‌های بزرگ و شایسته‌ی توجه را به امپراتوری‌ها محدود کنیم. به نظر نمی‌رسد که جهان امروز ما صرفاً ساخته‌ی تیبریوس روم یا حتی امپراتور ووهان باشد. تا زمان‌هایی نسبتاً متأخر، آزادی انسانی در بخش‌های وسیعی از سیاره ما وجود داشته است. انسان‌های بسیاری در این جهان زیسته‌اند که نام‌شان را نمی‌دانیم، زیرا آن را بر سنگ حک نکرده‌اند، اما می‌دانیم که بسیاری از آن‌ها زندگی‌هایی فراتر از صرف بقا داشته‌اند. احتمالاً ایده‌های گوناگونی برای زیستن را آزموده‌اند و حتی اشکال تازه‌ای از واقعیت اجتماعی را پدید آورده‌اند. گاهی انسان‌هایی که از آزادی محروم بوده‌اند نیز چنین کرده‌اند، هرچند با چالش‌هایی بسیار دشوارتر. ساختارهای متمرکز، آثار مکتوب و نفوذ فرمانروایی‌ها موجب شده تا تاریخ اغلب به نام آن‌ها نوشته شود.

    در مقابل، انسان‌هایی که در نظام‌های غیرمتمرکز، جوامع کوچک‌تر یا شیوه‌های زیستی متفاوت از امپراتوری‌ها زندگی می‌کردند، احتمالاً در برابر اقتدار متمرکز ایستادگی کرده‌اند. نادیده گرفتن این تمدن‌ها در روایت‌های تاریخی، درک ما را از امکان‌های انسانی محدود می‌سازد. وقتی تنها فرمانروایی‌ها را به‌عنوان روایت‌های اصلی تاریخ انسانی بازگو می‌کنیم، در واقع این ایده را القا می‌کنیم که گویا جوامع انسانی همواره به‌سوی تمرکز قدرت، سلسله‌مراتب و سلطه گرایش داشته‌اند؛ حال آن‌که شواهد تاریخی و باستان‌شناسی نشان می‌دهند که بسیاری از جوامع انسانی به شیوه‌های متفاوتی از سازمان اجتماعی روی آورده‌اند. گذشته‌ی ما پر است از روایت‌هایی که هنوز در لایه‌های مدفون خاک باقی‌ مانده‌اند؛ داستان‌هایی از زیست‌های بدیل که شاید الهام‌بخش ساختن آینده‌ای متفاوت باشند.

    متن پایانی

    در پایان باید گفت که فولکلور در حال تغییر است. قصه ها به مشارکت راویان متوالی تکامل می یابند و داستان گویی یک رفتار جمعی است و آنچه باقی می ماند فرآیند های فکری را نشان می دهد که به یک طنین بی زمان نزدیک می شوند. پس از گذر هزاران سال از برخی از داستان ها همچنان کسی مالک آنها نیست. آنها ذاتا جمعی اند و نویسنده ی واحدی ندارند. شنوندگان داستان ها را تغییر می دهند، اشتباه به خاطر می آورند، به آنها زینت می دهند و با هربار بازگویی معنای آنرا تغییر می دهند. این فرآیند نوعی تفکر جمعی و همزمان با گذر زمان است، پژوهشی مشترک که طی قرن ها ادامه یافته است….

    سخن سردبیر

    در جهانی که روایت‌های رسمی، تاریخ را در انحصار قدرت‌ها قرار داده‌اند، بازگشت به صداهای خاموش و روایت‌های حاشیه‌ای ضرورتی دوچندان یافته است. این مقاله تلاشی بود برای عبور از تاریخ‌نگاری‌های امپراتوری‌محور و بازشناسیِ نقش بی‌بدیل فولکلور، داستان‌گویی، و تخیل در شکل‌دهی به ذهنیت انسانی. از قصه‌های شفاهی تا شخصیت‌های داستانی فرهنگ عامه، همگی ظرفیتی پنهان دارند برای اندیشیدن به جهان، اخلاق، هویت، و حتی ساختارهای سیاسی. شاید گاهی لازم است، پیش از تحلیل آینده، به زمزمه‌های فراموش‌شده گذشته گوش بسپاریم.

     

     

    منابع

    Maria Tatar. Enchanted Hunter
    Reet Hiiemae. Handing Collective Fear in Folklore
    Abigail Tulenko. Folklore is philosophy
    Camilla Townsend. The Aztec Myths: A Guide to the Ancient Stories and Legends
    Jennifer Lynn Barnes. How to Use Psychology to Write a Best Seller. Podcast
    David Wengrow. The Dawn of Everything: The New History of Humanity

    [1] Steven Pinker
    [2] Maria Tatar
    [3] Reet Hiiemae
    [4] Ship of Theseus
    [5] Aristotle
    [6] Jean Paul Sartre
    [7] Immanuel Kant
    [8] Sal Restivo
    [9] Aztec
    [10] Paul Bloom
    [11] Tiberius

  • پسرکشی در شاهنامه: یک تراژدی روانکاوانه در برابر پدرکشی ادیپ

    پسرکشی در شاهنامه: یک تراژدی روانکاوانه در برابر پدرکشی ادیپ

    خون پدر، داغ پسر: تراژدی خانوادگی در شاهنامه و اسطوره یونان

    پسرکشی و پدرکشی دو کهن‌الگوی بنیادین در اساطیر جهان هستند که از لایه‌های عمیق ناخودآگاه جمعی بشری نشأت می‌گیرند. این دو الگو، به‌رغم تفاوت‌های ظاهری، بیانگر تناقض‌های بنیادین میان اقتدار، تداوم نسل و عقده‌های سرکوب‌شده فردی و اجتماعی‌اند. در شاهنامه، داستان‌هایی مانند رستم و سهراب، فریدون و پسرانش و حتی کیکاووس و سیاوش نمونه‌های شاخص پسرکشی هستند که در بستری از آیین، سرنوشت و تقدیر شکل می‌گیرند.

     در مقابل، اسطوره ادیپ پدرکشی را در قالب شورش علیه اقتدار و تحقق فردیت به نمایش می‌گذارد. این مقاله با رویکردی روانکاوانه، این دو الگوی اسطوره‌ای را مقایسه کرده و به بررسی تفاوت‌های فرهنگی آن‌ها در بستر تحلیل‌های فرویدی، یونگی و لکانی می‌پردازد.

    فرزندکشی در دل خود، تناقضی دردناک را حمل می‌کند: پیوندی که باید منبع عشق و امنیت باشد، چگونه به صحنه‌ی ویرانی و مرگ تبدیل می‌شود؟ اساطیر کهن، این تناقض را به‌صورت نمادین در کشاکش میان پیوندهای عاطفی خانوادگی و ساختارهای قدرت متبلور می‌کنند. داستان‌هایی مانند رستم و سهراب یا سیاوش و کیکاووس در شاهنامه فردوسی، نه‌ فقط بازگویی تراژدی‌های فردی، بلکه بازتابی از روابط پیچیده‌ی قدرت، وفاداری و سرنوشت در بستر نظام‌های پدرسالار هستند. چه بسا امروزه این الگوها در اشکال مدرن مانند خشونت خانگی تداوم یافته‌اند.

    شاهنامه فردوسی

    پسرکشی در شاهنامه: بازتولید اقتدار یا نابودی پیوند نسل‌ها؟

    پسرکشی در شاهنامه نه‌تنها یک تراژدی فردی، بلکه بیانگر یک بحران کیهانی و اجتماعی است. در داستان رستم و سهراب، جهل تراژیک (agnorisis) رستم نسبت به هویت فرزند خود، یکی از مهم‌ترین عوامل بروز فاجعه است. این جهل، برخلاف رویکرد یونانی که معمولاً به بخت و تقدیر نسبت داده می‌شود، ریشه در ساختار قدرت و الگوی پدرسالاری جامعه ایرانی دارد. پدر، در اینجا، نه به‌عنوان مربی، بلکه به‌عنوان عامل بازدارنده و سرکوبگر ظاهر می‌شود. درنتیجه، پسر که نماد نیروی جوانی و تغییر است، در مواجهه با قدرت کهنه، محکوم به فناست.

    داستان فریدون و پسرانش نیز الگویی متفاوت اما مرتبط از پسرکشی را به نمایش می‌گذارد. فریدون، برخلاف رستم که از هویت پسر خود بی‌اطلاع است، آگاهانه پسرانش (سلم و تور) را به مرگ محکوم می‌کند. در اینجا، عنصر قربانی کردن فرزند به‌عنوان نوعی از آیین انتقال قدرت مطرح می‌شود که ارتباط نزدیکی با اسطوره‌های باروری و تجدید حیات دارد.
    مرگ سیاوش تنها یک تراژدی فردی نیست؛ بلکه نمادی از قربانی‌شدن فرزندانی است که در نظام‌های قدرت و بی‌اعتمادی، گویی محکوم به فنا هستند.

    وگر زین جهان این جوان رفتنیست

    به گیتی نگه کن که جاوید کیست

    شکاریم یک سر همه پیش مرگ

    سری زیر تاج و سری زیر ترگ

    پدرکشی در اسطوره ادیپ: گسست از سنت و ظهور فردیت

    در مقابل، در اسطوره یونانی ادیپ، کشتن پدر اقدامی آگاهانه یا حداقل ناشی از سرنوشت پیش‌گویی‌شده است. این داستان، در خوانش فرویدی، بیانگر میل ناخودآگاه پسر به حذف پدر و تصاحب جایگاه او (اعم از قدرت یا نقش نمادین) است. در اینجا، پدر نه به‌عنوان عامل پرورش، بلکه به‌عنوان رقیب و مانع شناخته می‌شود که فروید در مقالۀ تفسیر رویا این را به عنوان هستۀ عقدۀ ادیپ تحلیل می‌کند. در عین حال، اسطوره ادیپ یک لایه اجتماعی نیز دارد: پدرکشی نمادی از تحول ساختاری جوامع است که در آن اقتدار سنتی به چالش کشیده شده و فردیت نوظهور در مسیر استقلال خود، ناگزیر از حذف قدرت پیشین است.

    پاسخی احتمالی به یک چرایی بزرگ

    این روایت‌ها در دل خود پرسشی اساسی را مطرح می‌کنند: چگونه ساختارهای اجتماعی و فرهنگی، عشق طبیعی میان والدین و فرزندان را به میدان قدرت و خشونت تبدیل می‌کنند؟

    1. ترس از تهدید قدرت و سلطنت: یکی از مهم‌ترین دلایل فرزندکشی در شاهنامه، حفظ قدرت است. پادشاهان برای جلوگیری از تهدید سلطنت‌شان، گاهی فرزندانشان را قربانی می‌کردند. همچنین سودای قدرت پدر است که فرزند ادیپال را به از میان برداشتن پدر سوق می‌دهد.

    2. باور به پیشگویی‌های شوم و تقدیرگرایی: در اسطوره‌ها، پیشگویی نقش مهمی دارد و بسیاری از فرزندکشی‌ها در شاهنامه به دلیل ترس از تحقق پیشگویی‌های شوم رخ می‌دهند. این همان تهدیدی است که وعده داده می‌شود.

    3. نظام پدرسالاری و فرهنگ جنگاوری: ایران باستان، جامعه‌ای پدرسالار و جنگجو بود. در این فرهنگ مردان باید شجاع، مطیع پدر و حافظ سلسله‌ی خانوادگی ‌بودند. اگر فرزند از این الگو عدول می‌کرد، ممکن بود کشته شود.

    4. فرافکنی ترس‌ها و احساس گناه: گاهی پدرها ترس‌های درونی و گناهان سرکوب‌شده‌ی خود را به فرزندان نسبت می‌دادند و برای پاکسازی یا دفاع از خود، دست به قتل فرزند می‌زدند. البته پیامدهای روانی پس از این اقدام نیز قابل تأمل اند. پدرانی مانند رستم، پس از نابود کردن فرزند، دچار احساس گناه و افسردگی می‌شوند؛ احساسی که تا پایان عمر آنان را رها نمی‌کند.

    5. فقدان ارتباط عاطفی بین نسل‌ها: در شاهنامه، روابط بین پدر و فرزند اغلب سرد و دور است. در داستان رستم و سهراب، فردوسی مستقیماً شخصیت رستم را به خاطر نشناختن فرزند خود ملامت می‌کند و این ناآگهی از حقیقت فرزند، از فاصله‌ی عاطفی و ارتباطی ناشی می‌شود. همچنین این فاصله‌ی عاطفی، همان جایی است که پدر، ناتوان از ورود به آمیختگی مادر و فرزند بوده و در جنگ ادیپال شکست می‌خورد.

    جنگ رستم و سهراب

    تحلیل فرویدی: ترس از جایگزینی و تثبیت قدرت پدر

    از دیدگاه فرویدی، جوامع پدرسالار همواره با تنشی ناخودآگاه میان پدر و پسر همراه بوده‌اند. میل سرکوب‌شده‌ی پسر برای جایگزینی پدر، نه‌تنها در فرزند، بلکه در خود پدر نیز به‌عنوان هراسی عمیق بروز می‌کند. این ترس که می‌توان آن را «عقده‌ی پدرسالارانه» نامید، دو مسیر را در اسطوره‌ها و روایت‌های کهن شکل داده است: یا پدرکشی، مانند داستان ادیپ، یا پیش‌دستی پدر و حذف فرزند، مانند سرنوشت سهراب به دست رستم. در اسطوره‌های شرقی، به‌ویژه در شاهنامه، پسرکشی بیش از پدرکشی دیده می‌شود، زیرا پدران در این فرهنگ‌ها نماد قدرت مطلق‌اند و با حذف تهدیدهای بالقوه، جایگاه خود را تثبیت می‌کنند.

    علاوه بر این، فروید پدیده‌ی پسرکشی را در بستر روان‌شناسی اجتماعی جوامع ابتدایی نیز تحلیل می‌کند. در نظریه‌ی «گروه نخستین»، او توضیح می‌دهد که در قبایل اولیه، پدران مقتدر زنان را در انحصار خود داشتند و فرزندان پسر را از این حق محروم می‌کردند. در چنین جوامعی، پسران برای دستیابی به قدرت و حقوق جنسی، علیه پدران خود شورش کرده و آن‌ها را از میان برمی‌داشتند. اما پس از این واقعه، با شکل‌گیری قوانین اجتماعی و نظام‌های توتمی، این چرخه متوقف شد.

    در مقابل، اسطوره‌های ایرانی روایت متفاوتی ارائه می‌دهند. در این داستان‌ها، پدر که حامل قدرت بلامنازع است، از همان ابتدا تهدید را حس کرده و برای جلوگیری از شورش احتمالی، دست به حذف فرزند می‌زند. به این ترتیب، پسرکشی در شاهنامه بیش از آنکه صرفاً یک تراژدی فردی باشد، بازتابی از تثبیت نظام پدرسالاری از طریق از میان برداشتن رقبای آینده است.

    تصویری از جنگ سپاه توران و ایران که با جنگ رستم و سهراب نمود پیدا می‌کند

    تحلیل یونگی: ناخودآگاه جمعی و الگوی قربانی شدن

    یونگ پسرکشی را در چارچوب اسطوره‌های باروری و قربانی شدن تحلیل می‌کند. در بسیاری از سنت‌های شرقی، پسرکشی نه‌تنها یک اقدام خشونت‌آمیز، بلکه مرحله‌ای ضروری در آیین‌های تحول و تجدید حیات است. قربانی کردن پسر، از نظر یونگ، معادل اسطوره‌های کهن مربوط به کشتن خدای جوان و بازگشت او به شکل جدید است. این ایده در شاهنامه نیز بازتاب دارد: سهراب پس از مرگ، به بخشی از اسطوره‌سازی پهلوانی تبدیل می‌شود و زمینه‌ساز تحول‌های بعدی در روایت شاهنامه است.

    تحلیل لکانی: اضطراب اختگی و تجربۀ فقدان

    ژک لکان در سمینار دوم اضطراب اختگی را لحظه‌ی مواجهه‌ی سوژه با فقدان تعریف می‌کند: «اختگی، سوژه را به نظم نمادین پیوند می‌دهد». این نظم با «نام پدر» در سمینار سوم تثبیت می‌شود؛ جایی که لکان می‌نویسد: «نام پدر، قانون را وضع کرده و رابطه‌ی خیالی با مادر را قطع می‌کند». در چارچوب ادیپی، پدرکشی تلاش پسر برای رفع این فقدان و تصاحب فالوس است. فالوس نماد قدرت و تمامیت در نظم اجتماعی است. لکان در سمینار پنجم توضیح می‌دهد: «کودک، پدر را دارنده‌ی فالوس می‌بیند و کشتن او، تلاشی برای پر کردن این فاصله است». اما پذیرش نام پدر، این میل را سرکوب کرده و اضطراب اختگی را به‌عنوان شرط سوژه‌ی انسانی تثبیت می‌کند.

    در مقابل، پسرکشی در شاهنامه‌ی فردوسی، مانند داستان رستم و سهراب، چرخه‌ی معکوس این اضطراب را نشان می‌دهد. رستم، به‌عنوان پدر، ناخواسته پسرش را می‌کشد و این عمل را می‌توان تلاشی نمادین برای حفظ اقتدار و فالوس در برابر تهدید پسر تفسیر کرد. لکان در سمینار هفتم به‌طور ضمنی به این پویایی اشاره دارد: «پدر، با قانون خود، در معرض تهدید سوژه‌ای است که خود خلق کرده». در شاهنامه، این تراژدی نه‌تنها فقدان پسر، بلکه فروپاشی نظم نمادین پدر را به تصویر می‌کشد. اضطراب اختگی اینجا از منظر پدر تجربه می‌شود؛ ترس از واگذاری قدرت به نسلی که خود پرورانده است.

    بنابراین، اضطراب اختگی لکانی، پدرکشی ادیپی و پسرکشی شاهنامه را به هم پیوند می‌دهد. در ادیپ، پسر علیه پدر می‌شورد تا فقدان را انکار کند، در حالی که در شاهنامه، پدر با کشتن پسر، نظم خود را حفظ می‌کند، اما هر دو در نهایت به فقدان بازمی‌گردند. لکان در سمینار یازدهم این را شرط انسانیت می‌داند: «انسان، موجودی است که در فقدان متولد می‌شود». این فقدان، انسان را ناکامل و در جست‌وجوی هویت می‌سازد و اسطوره‌هایی چون ادیپ و رستم را معنادار می‌کند.

    رستم بالا سر جناز سهراب پس از به قتل رساندنش

    من از پدرم عبور میکنم! ردپای ادیپ در اسطوره‌ی شاهنامه

    در این جا به یکی از مهمترین تفاسیر مطرح شده در داستان هفت خان رستم شاهنامه اشاره خواهیم کرد. داستان هفت خان اولین قسمت شاهنامه است که رستم به عنوان یک پهلوان مستقل نقش آفرینی می‌کند؛ در حالی که پیش از آن به عنوان فرزند زال شناخته می‌شد. عبور از این هفت خان به مثابه‌ی عبور از مراحلی است که رستم را به مقام جهان پهلوانی می‌رساند. درواقع این مقام چیزی نیست که پاداش هفت خان باشد! بلکه فردوسی به ظرافت سیر داستانی و تحول شخصیت رستم را طوری پیش می‌برد که داستان هفت خان نقطه‌ی عطف زندگی وی محسوب شود. پس از آن دیگر زال (پدر) جهان پهلوان نیست و این اتفاقی بی نظیر در شاهنامه است که در عین زنده بودن جهان پهلوان قبلی، جهان پهلوان جدیدی (پسر) ظهور کند.

    حال خان هفتم را مروری کنیم. رستم به جنگ دیو سپید رفته و پیروز می‌شود. طبق توصیفات شاهنامه، دیو سپید همانند همه‌ی دیوان دیگر، موجودی سیاه رنگ است. اما آنچه وجه تسمیه‌ی وی محسوب می‌شود، سفید بودن موی سر و تن این دیو است! شباهت ظریف ظاهری دیو سپید و زالِ پدر نکته‌ی تکان دهنده‌ی این داستان است و به شکلی نمادین رستم را در جنگ با پدر نمادین، به جایگاه او می‌نشاند. این پدرکشی نمادین با نظریه‌ی لکان درباره‌ی عبور از نام پدر هم‌راستاست.

    رستم در کنار همسر خود یا مادر سهراب

    تقابل شرق و غرب در اسطوره‌شناسی (شاهنامه در مقابل ادیپوس شاه)

    تفاوت میان پسرکشی در شاهنامه و پدرکشی در اسطوره ادیپ، بیانگر نگرش‌های متفاوت فرهنگی است. در اساطیر شرقی، پسرکشی غالباً در راستای حفظ نظم اجتماعی و تثبیت اقتدار پدر رخ می‌دهد. درحالی‌که در اساطیر غربی، پدرکشی نشانگر گسست از سنت و تأکید بر فردیت است. این تفاوت‌ها را می‌توان در ساختارهای اجتماعی این دو فرهنگ نیز مشاهده کرد: در شرق، خانواده و قدرت نهادینه‌شده‌ی پدر محوری‌تر است، درحالی‌که در غرب، سنت‌های دیرین کمتر ارزش داشته و به توانمندی فردی بیشتر از قدرت جمعی بها داده می‌شود. که البته این تمایز با گذار یونان به دموکراسی و تداوم پدرسالاری در ایران باستان همخوانی دارد.

    چرخه‌ی خشونت؛ تکرار جنایت در تاریخ

    به لحاظ جامعه‌شناختی، فرزندکشی فقط یک تراژدی فردی نیست؛ بلکه بازتاب فرهنگی ترس پدران در برابر فرزندانی ست که قدرتشان را تهدید می‌کنند. همین الگو امروزه در قتل‌های ناموسی دیده می‌شود؛ پدران از ترس اینکه کنترل و قدرتشان زیر سوال برود، دست به خشونت می‌زنند.

    آسیب‌های پنهان مردان در نظام پدرسالار فقط به زنان آسیب نمی‌زند؛ مردان را هم اسیر می‌کند. پدرانِ قاتل هم قربانی یک ایدئولوژی هستند که آنها را مالک اعضای خانواده می‌خواند. «اگر کنترلت را بر خانه از دست بدهی، بی‌آبرو می‌شوی.»

    توجه به چنین موضوعاتی نیازمند تحلیل‌های عمیق روانشناختی، جامعه‌شناختی و فرهنگی است و اسطوره‌شناسی و توسل به ادبیات کهن می‌تواند اطلاعات مهمی در این موضوعات به ما بدهند. این روایت‌ها به‌وضوح نشان می‌دهند که پدران نیز در دام همان نظام پدرسالاری گرفتارند که آن‌ها را به عاملان خشونت تبدیل می‌کند. در جامعه‌ی امروز نیز، مردانی که تحت فشار برای حفظ اقتدار و دفاع از حیثیت خود هستند، به شکلی مشابه در بازتولید خشونت علیه خانواده نقش دارند.

    گذر از پدر یا مرجع قدرت در غرب

    نتیجه‌گیری

    پسرکشی و پدرکشی هر دو ریشه در الگوهای عمیق روانشناختی و اسطوره‌ای دارند، اما شکل و معنای آن‌ها بسته به ساختارهای اجتماعی و فرهنگی متفاوت است. شاهنامه، با تأکید بر نقش سرنوشت و جبر اجتماعی، تراژدی پسرکشی را به‌عنوان یک ضرورت معرفی می‌کند، درحالی‌که اسطوره ادیپ، با روایت پدرکشی، به بازتعریف فردیت و گسست از اقتدار سنتی می‌پردازد. تثبیت نظم در شرق و بازسازی آن در غرب، که هر دو در نهایت به مواجهه‌ی سوژه با فقدان بازمی‌گردند.

    در تحلیل نهایی، پدرکشی در اسطوره یونانی نمایانگر فرایند گذار از سلطه‌ی کهن و پیدایش یک نظم جدید است، درحالی‌که پسرکشی در اسطوره‌های ایرانی، تثبیت قدرت و جلوگیری از تغییرات اساسی را دربردارد. این تفاوت نشان‌دهنده‌ی دو مسیر مجزا در تاریخ تفکر و روایت‌های فرهنگی است که به شکل‌گیری نگرش‌های مختلف به قدرت، سنت و تحول اجتماعی منجر شده‌اند. این دو روایت، در عین تفاوت، نشان می‌دهند که چگونه ناخودآگاه جمعی بشر، ترس‌ها و امیال بنیادین خود را در قالب اسطوره‌ها و ادبیات بازتاب می‌دهد.

    سخن سردبیر

    روایت‌های کهن، تنها بازگویی داستان‌های اسطوره‌ای نیستند؛ بلکه پنجره‌هایی به ناخودآگاه جمعی و ساختارهای قدرت در جوامع بشری‌اند. در این مقاله، تقابل پسرکشی در شاهنامه و پدرکشی در اسطوره ادیپ از منظر روانکاوی و اسطوره‌شناسی بررسی شده است؛ تقابلی که نشان می‌دهد چگونه فرهنگ‌های مختلف، هراس‌های بنیادین خود را در قالب اسطوره‌ها بازنمایی می‌کنند.

    این پژوهش، نه‌تنها به تحلیل ساختارهای پدرسالاری و مناسبات قدرت در شرق و غرب می‌پردازد، بلکه پرسشی اساسی را پیش می‌کشد: آیا خشونت میان نسل‌ها سرنوشتی محتوم است، یا می‌توان از این چرخه‌ی تراژیک عبور کرد؟ شاید پاسخ را باید در بازخوانی همین اسطوره‌ها و تأمل در الگوهایی جست که تا امروز بر زندگی ما سایه افکنده‌اند.

    منابع

    شاهنامه فردوسی، تصحیح خالقی مطلق
    نقش اسطوره باروری در شکل گیری تراژدی پسرکشی – حسن حیدری, حمید غلامی
    بررسی تطبیقی داستان رستم و سهراب با برخی موارد مشابه در اساطیر جهان – دکتر محمود کمالی
    تراژدی فرزندکشی در ایران و پدرکشی در یونان، تضاد، افسانه یا واقعیت (با نگاهی گذرا به این مقوله در جهان) – دکتر منوچهر اکبری، آسیه ذبیح نیا عمران
    غم‌نامه رستم و سهراب – جعفر شعار، حسن انوری، 1387 ، نشر قطره
    حماسه رستم و سهراب – رستگار فسایی، 1386 ، نشر جامی
    رستم و سهراب – غلامعلی فلاح، 1391 ، نشر سخن
    لکان، ژاک. سمینار دوم، 1954-1955؛ سمینار سوم، 1955-1956؛ سمینار پنجم، 1957-1958؛ سمینار هفتم، 1959-1960؛ سمینار یازدهم، 1964

  • کتاب روابط ابژه‌ای در زندگی و کار ملانی کلاین

    کتاب روابط ابژه‌ای در زندگی و کار ملانی کلاین

     

     در این یادداشت به معرفی این کتاب ارزشمند می‌پردازیم و سعی داریم به سیر تاریخی کتاب وفادار بمانیم. مقدمه‌ی کتاب با گاه‌شماری تفصیلی، از سال‌ 1882 مصادف با تولد کلاین تا سال 1960، مراسم تدفین او، آغاز می‌شود. همین چند صفحه کافی‌ست تا مسیر پرچالش او را در سیر زندگی‌اش از نظر بگذرانیم و به اهمیت خواندن اندیشه و نظریات کلاین پی ببریم.

     

    ملانی کلاین؛ یک روانکاو کودک پیشرو

    سال 1918، آن زمان که در پنجمین کنگره‌ی روانکاوی در آکادمی علوم مجارستان، زیگموند فروید مقاله‌اش را می‌خواند، او رو در روی این پایه‌گذار بلندمرتبه نشسته بود. ملانی کلاین، کسی که پس از این لحظه‌ی استثنائی، مسیر زیگموند فروید را ادامه داد و بر اهمیت نخستین رابطه‌ی نوزاد با مراقبان اصلی‌اش، تأکید کرد.مسیر چالش برانگیز کلاین، در نهایت او را تبدیل به یک روانکاو کودک پیشرو کرد که تا به امروز تأثیرگذاری جهانی دارد. او با تأکید بر اهمیت نخستین تجربیات کودکی در جهان احساسی ما در بزرگسالی، مسیر روانکاوی را تغییر داد و در نهایت نخستین اثر نظری‌اش، روانکاوی کودکان، در سال 1931 در انگلستان و آلمان منتشر شد.

    مقالات ملانی کلاین

    • تکنیـک بـازی‌درمانی
    • یادداشت‌هایی دربـارۀ برخـی سـاز و کارهـای اسـکیزوئید
    • سهم‌آوردی در پدیدآیی روانی حالات شیدایی_افسردگی
    • عقده‌ی ادیپ در نور اضطراب‌های اولیه
    • اهمیت نمادسازی در رشد «من» (Ego)

    تکنیک بازی‌‌درمانی

    دوازده فوریه 1953، در بخش روانپزشکی کودک، ملانی کلاین از تجربه‌ی اولین مراجعش می‌گفت. فریتز، پسر پنج ساله‌ای که به گفته‌ی خود کلاین برای درمانش از قوانین تخطی کرده است! چراکه در آن زمان اصل پذیرفته شده چنین بود که تفاسیر باید با خساست بیان شوند؛ هرچند که تلاش روانکاو، کاوش ناخودآگاه است اما روانکاوان به استثناء موارد اندک به عمق ناخودآگاه نفوذ نمی‌کردند زیرا در آن زمان و در سال‌های پس از آن، تنها کودکانی که در مرحله‌ی نهفتگی یا بعد از آن قرار داشتند را مناسب روانکاوی می‌دانستند.

    تاریخچه‌ی بازی‌درمانی

    تاریخ شروع تکنیک بازی‌درمانی را می‌توان با همین مراجع، فریتز، پیوند زد زیرا درمان در منزل کودک و با استفاده از اسباب‌بازی های خود او انجام می‌شد. فریتز، خیال‌پردازی‌ها، اضطراب‌ها و دفاع‌هایش را بیشتر از طریق بازی ابراز می‌کرد و نهایتاً این شیوه‌ی تفسیر کلاین به تکنیک او بدل شد چراکه معتقد بود نمادگرایی و تفسیر رفتار کودکان در طی همین بازی‌هاست. روانکاوی بازی، نشان داد قابلیت استفاده از نمادها به کودک، این امکان را می‌دهد علاوه بر علاقه‌مندی‌ها و خیال‌پردازی‌ها، اضطراب و احساس گناه را به اشیایی غیر از انسان انتقال دهد.

    یادداشت‌هایی دربـارۀ برخـی سـاز و کارهـای اسـکیزوئید

    مقاله‌ی دیگری از کلاین که در این کتاب مفصل در مورد آن صحبت شده است یادداشت‌هایی درباره‌ی سازوکارهای اسکیزوئید است که ماهیتی شبیه به یادداشت‌های اولیه دارد. کلاین در این مقاله به فرضیه‌هایی که به نخستین مراحل رشد مرتبط هستند پرداخته است. به عقیده‌ی کلاین در اوایل نوزادی اضطراب‌هایی که از ویژگی‌های روان‌پریشی هستند ظهور می‌کنند و باعث تشکیل سازوکارهای دفاعی می‌شوند و این سازوکارها تأثیر قابل‌توجهی بر تمامی جنبه‌های رشد ازجمله رشد من، فرامن و روابط ابژه‌ای دارد.

    سهم‌آوردی در پدیدآیی روانی حالات شیدایی-افسردگی

    در این مقاله کلاین سعی کرده است مفهوم وضعیت دپرسیو نوزادی را معرفی کند و ارتباط این وضعیت با حالت شیدایی و افسردگی را توضیح دهد. کلاین در این مقاله تأکید کرده است که وضعیت دپرسیو مرحله‌ای مهم در رشد کودک محسوب می‌شود. در مراحل اولیه‌‌ی رشدی است که فانتزی‌های شیدایی آغاز می‌شوند و نوزاد از این فانتزی‌ها برای مبارزه با وضعیت دپرسیو استفاده می‌کند. رشد بهنجار و توانایی عشق ورزیدن تا حد زیادی به این مسئله بستگی دارد  که «من» نوزاد چگونه از این مرحله عبور می‌کند. مقاله همچنین به‌طور مفصل به موضوع همانندسازی با ابژه‌ی محبوب و درون‌فکنی آن پرداخته است و همچنین این موضوع که شکست در این امر می‌تواند به اختلالات روان‌پریشانه‌ی حالت‌های دپرسیو یا شیدایی یا پارانویا بینجامد. در پایان به روش‌هایی برای پایان‌دادن به رنج‌های مرتبط با وضعیت دپرسیو اشاره کرده است.

    مقاله‌ی سوگواری و رابطه‌ی آن با حالت‌های شیدایی-افسردگی

    کلاین از مقاله‌ی سوگواری و مالیخولیای فروید الهام گرفته و معتقد است بین واقعیت‌آزمایی در سوگواری طبیعی و فرایندهای اولیه‌ی ذهن، ارتباط نزدیکی وجود دارد. وی همچنین گریزی به مقاله‌ی «سهم‌آوردی در پدیدآیی روانی حالات شیدایی-افسردگی» زده و توضیح می‌دهد که چگونه در سوگواری وضعیت دپرسیو کودک دوباره فعال می‌شود و روانکاو در این موقعیت چه می‌کند.

    عقده‌ی ادیپ در نور اضطراب‌های اولیه

    کلاین در این مقاله با ارائه‌ی دو نمونه شرح‌حال بالینی کامل به برخی از موقعیت‌های اضطرابی اولیه اشاره کرده و ارتباط آن‌ها را با عقده‌ی ادیپ نشان می‌دهد. بعد از تحلیل کیس‌ها خلاصه‌‌ی نظری خود را مطرح کرده است که مربوط به مراحل اولیه‌ی عقده ادیپ در هردو جنس، رشد ادیپی در پسربچه و رشد ادیپی در دختربچه است. وی همچنین نتیجه‌گیری‌های خود را با نظریه‌ی کلاسیک فروید در رابطه با عقده ادیپ مقایسه کرده است (مقاله‌ی اختلاف نظریات ملانی کلاین و فروید نیز به فهم بیشتر کمک می‌کند).

    اهمیت نمادسازی در رشد«من» (Ego)

    کلاین معتقد است نمادگرایی علاوه بر اینکه پایه و اساس تمام فانتزی‌ها و والایش است، رابطه‌ی سوژه با واقعیت نیز بر این اساس ساخته می‌شود. این مقاله بر پایه‌ی این فرض قرار دارد که در رشد روانی مرحله‌ای بدوی وجود دارد که در طی آن سادیسم در تمام منابع مختلف لذت لیبیدویی فعال و تعارض ادیپی شروع می‌شود. وی همچنین در این مقاله به نظریات فروید و فرنزی در این موضوع اشاره کرده است. کلاین در این مقاله با ارائه‌ی کیس بالینی و تحلیل آن به فرضیه‌هایی در ارتباط با افراد طبیعی، روان‌رنجور و روان‌پریش پرداخته است.

    یادداشت‌های شخصی ملانی کلاین

    • سوگواری
    • بهار
    • مشاهداتی پس از عمل جراحی

    سوگواری؛ داستان کوتاهِ ناتمامی که منتشر نشد

    این متن بریده‌ای از قسمت پایانی داستان کوتـاه ناتمام و منتشرنشده‌ای است کـه ملانی کلاین در سال 1913 نوشت. در این داستان زنی که باور دارد ساعت مرگش نزدیک است، بـرای دوستش اعتراف می‌کند که زندگی زناشویی‌اش تـا چه حد برایـش رضایت‌بخش نبوده. او همچنین از دوستش درخواست می‌کند یک ساعت شادمانی و رضایت جنسی را به او ارزانی کند.

    مشاهداتی پس از عمل جراحی

    کلایـن ایـن یادداشت را پـس از عمل جراحی کیسـه‌ی صفـرا بـر اساس تجربه‌اش از بیهوشی و جراحی تهاجمی که آن را شبیه به بازگشت به شرایط وابستگی کودکی می‌دانست، نوشته است.

  • معرفی و تحلیل نمایشنامه سوء تفاهم اثر آلبر کامو

    معرفی و تحلیل نمایشنامه سوء تفاهم اثر آلبر کامو

    سوء تفاهم (Le Malentendu) دومین نمایشنامه آلبرکامو نویسنده، فیلسوف و روزنامه‌نگار الجزایری در سال 1943 منتشر شد. این نمایشنامه برای نخستین بار چهار هفته پیش از آزادسازی پاریس به کارگردانی آلبر کامو و با بازی ماریا کاسارس –معشوقه آلبرکامو- در نقش «مارتا» به روی صحنه رفت.

    نمایشنامه سوء تفاهم

    این نمایشنامه در سال 1328، توسط جلال آل احمد و با همت نشر جامی (مصدق) برای اولین بار به فارسی ترجمه و وارد بازار نشر شد. بعدها ترجمه های دیگری از این کتاب در سال 1390 توسط مهوش قویمی در نشر آشتیان و خشایار دیهیمی در نشر ماهی منتشر شد. مطالبی که در این یادداشت از کتاب سوء تفاهم نقل می‌شود از ترجمه خشایار دیهیمی انتخاب شده است.

    در این یادداشت از مجله، با کمک بررسی چند جنبه نمایشی نظیر تعلیق و ژانر در نمایشنامه سوء تفاهم تلاش خواهیم کرد خوانشی عمیق تر از آن ارائه دهیم. در همین راستا نیاز است به چند پرسش اساسی پاسخ دهیم:

    1. آیا معرفی کاراکترها (exposition) در این اثر به تعلیق آن کمک می کنند؟

    2. آیا سیرِ تحولِ شخصیت ها در خدمت پیشبرد ژانر نمایشنامه است؟

     در مسیر پاسخ به این پرسش ها در نخستین گام به تعریف اکسپوزیشن و انواع آن می‌پردازیم، همچنین بررسی می‌کنیم چگونه این اکسپوزیشن‌ها در خدمت افزایش بار تعلیق اثر هستند. در ادامه با مراجعه به متن اثر و بر اساس سیرِ تحولِ شخصیت‌هایِ نمایش و همچنین با مراجعه به آراء ارسطو ژانر آن را مشخص می‌کنیم.

    معرفی و تحلیل نمایشنامه سوءتفاهم از آلبر کامو
    «آلبر کامو و ماریا کاسارس در پشت صحنه نمایش سوء تفاهم»

    معرفی کاراکتر (exposition) و انواع آن:

    در هر اثر نمایشی ما به سه شکل می توانیم به ویژگی های شخصیتی اشخاص نمایش پی ببریم؛

    1. تعریف و معرفی از زبان خود: ساده ترین شیوه معرفی است. در این روش شخصیت از انگیزه‌ها و ویژگی های خود برای مخاطبان می‌گوید و به این وسیله خودش را معرفی می کند. بسیاری از نمایشنامه نویسان با بهره بردن از تمهید های خاصی از این مدل معرفی استفاده می کنند، به طور مثال «مولیر» در نمایشنامه «خسیس» ویژگی هایی را از زبان کاراکتر بیان می‌کند که دقیقا متضادش صادق است.

    نمایشنامه سوء تفاهم نیز از این مدل معرفی بی نصیب نیست. در صفحه 11 و در آغاز کتاب زمانی که مارتا از اصطلاح «دست به کار شدن» در مورد مسافر جدید استفاده می کند، مادر پاسخ می دهد:

              مادر:    خسته‌م، دخترم. همین. چیز دیگه‌ای نیست. دلم می خواد استراحت کنم.

    همانطور که مشخص است مادر از ادامه دادن به کاری که در ادامه نمایشنامه می فهمیم چیست خسته شده است و تمایلی به ادامه آن ندارد.

    2. تعریف و معرفی از زبان دیگران: در این شیوه ما از زبان شخص دیگری یا در خلال گفتگوی چند نفر با هم از وجود ویژگی خاصی درون شخصیت مطلع می شویم. در این حالت بهتر است که این برملا شدنِ ویژگی در میانه یک کشکمش رخ دهد.

    در صفحه 11 نمایشنامه گفتگویی میان «مارتا» و «مادرش» درباره مسافر جدید صورت می گیرد که با هم می‌خوانیم:

              مارتا:     پولداره؟

              مادر:      دلواپس کرایه نبود

    در پس همین گفتگوی ساده ویژگی مهمی از شخصیت مسافر بر ملا می شود، اینکه احتمالا وضع مالی خوبی دارد، بنابراین می تواند شکار خوبی باشد برای مارتا و مادر.                

    3. تعریف و معرفی یک ویژگی در حین انجام یک عمل: این مورد شاید بهترین روش معرفی شخصیت است. شخصیت با دست زدن به انجام عملی ویژگی خود را آشکار می کند. در سینما نیز این مورد بسیار مورد توجه است و از آن با عنوان قاعده “نشان دادن به جای گفتن” یاد می شود.

    در پرده اول متوجه می شویم زمانی که «یان» –مسافر جدید- از مادر تقاضای نوشیدنی می‌کند، مادر به او نوشیدنی را می‌دهد و پول آن را حساب می کند یا هنگامی که «یان» بی آنکه هویت واقعی خود را فاش کند اطلاعاتی به مارتا می‌دهد و او بی تفاوت آن ها را در دفترِ مسافرخانه ثبت می‌کند و تمام این عمل هایی که در پرده اول از مادر و مارتا سر می‌زند نشانه این است که به هویت واقعی یان پی نبرده‌اند.

    اما این اکسپوزیشن‌ها که توضیح دادیم در خدمت کدام جنبه نمایشی اثرهستند؟ و چه باری را بر دوش می‌کشند؟

     

     

    تعلیق و کارکرد آن در نمایشنامه:

    دیوید دیچز مورخ ادبی و منتقد ادبی اسکاتلندی در کتاب شیوه‌های نقد ادبی نوشته است: «حالت تعلیق را می توان به عنوان تشدید علاقه نسبت به آنچه بعد روی خواهد داد تعبیر کرد.»

    آلفرد هیچکاک کارگردان بریتانیایی که به استاد سینمای تعلیق و دلهره مشهور است در مصاحبه ای با فرانسوا تروفو فیلمساز، نظریه‌پرداز و منتقد فرانسوی در پاسخ به این پرسشِ تروفو که پرسیده بود تفاوت تعلیق و غافلگیری چیست پاسخ داد:

    ما، هم اکنون، در حال اجرای یک گفتگوی ساده و صمیمی هستیم. فرض کنید که هم اینک یک بمب در بین ما و در زیر این میز قرار دارد. اتفاق خاصی رخ نمی‌دهد و ناگهان “بوم!” یک انفجار رخ می‌دهد. تماشاگران غافلگیر می‌شوند، اما آنها پیش از این غافلگیری، شاهد یک صحنه‌ی کاملاً عادی و بدون هیچگونه پیامد خاصی بوده‌اند. حال، اجازه دهید که موقعیت را تعلیق آمیز کنیم. بمب در زیر میز است و تماشاگران این را می‌دانند، شاید مثلا به این دلیل که دیده‌اند فردی آشوب طلب آن را در آنجا قرار داده است. تماشاگران مطلع هستند که بمب در ساعت یک منفجر می شود. یک ساعت نیز بر روی دکور صحنه وجود دارد. تماشاگران می‌توانند ببینند که ساعت یک ربع به یک است. در چنین موقعیت‌هایی، همان مکالمه‌ی ساده و عادی به شدت میخکوب کننده می‌شود، چراکه تماشاگر، خود، در صحنه حضور دارد. بیننده آرزو می کند که ای کاش می‌توانست اینچنین به شخصیت های درون صحنه هشدار دهد: “شما، در این شرایط، نباید درباره ی چنین مسائل بی ارزشی صحبت کنید. یکی بمب در زیر میز است که تا چند لحظه‌ی دیگر منفجر می‌شود!”

    همانطور که در پاسخ آلفرد هیچکاک مشهود است میزان لذت مخاطبان در حالت تعلیق بیشتر است؛ مثلا اگر این لذت در حالت غافلگیری محدود به 15 ثانیه انفجار بمب است، در حالت تعلیق حدود 15 دقیقه و تمام مدت گفتگو را شامل می شود. همچنین گفته‌ی آلفرد هیچکاک این موضوع را هم روشن می‌کند که تعلیق زمانی پیش می‌آید که مخاطب اطلاعات بیشتری از شخصیت‌های داستان دارد مثلا مخاطبان از وجود یک بمب زیر میز آگاه هستند اما شخصیت‌های در حال گفتگو خیر.

    به نمایشنامه برگردیم … ما به عنوان مخاطب از نقشه شوم مارتا و مادر برای به قتل رساندن مسافر جدید اطلاع داریم اما یان پسر خانواده بی خبر از این موضوع در آن مسافرخانه اقامت دارد، همچنین ما می دانیم یان پسر خانواده است اما مارتا و مادر از آن بی خبرند. بنابراین شرط اصلی که همانا داشتن اطلاعاتِ بیشترِ مخاطب نسبت به اشخاصِ داستانی است محقق شده است. یان از اینکه خودش را به خانواده معرفی نمی کند نیت خیری در سر دارد اما همین نیت خیر هر ثانیه او را به مرگ نزدیک تر می کند. انگار مادر و مارتا بمبی هستند که زیر میز بود، و ساعتِ روی دکور، صفحاتی است که در دست ما ورق می خورند و هر لحظه ما را به فاجعه نزدیک می کنند و یان هم کسی است که بی خبر از این بمب ساعتی در جهان خود سیر می کند. ما می خواهیم داد بزنیم که یان خودت و معرفی کن! یان از مسافرخانه برو! یا خطاب به مادر که خسته از اقدام برای قتل تازه ای است و حسی – شاید مادرانه – در او بانگ برداشته که این مسافر با بقیه مسافرها تفاوت دارد، بگوییم: مادر پسرت را نکش!

    مادر: ولی قبول کن این مسافر با همه اونای دیگه فرق داره …. دفعه های قبل اصلا اینطوری نبود، نه عصبانیت تو کارمون بود نه رحم و شفقت. ما اون بی اعتنایی و خونسردی لازم را داشتیم. ولی حالا من خسته‌م و تو هم از کوره در رفته‌ی. حالا با این وضع که کارها رو به راه نیست درسته که سماجت به خرج بدیم و فقط به خاطر یه خرده پول بیشتر همه چیز را نادیده بگیریم؟

    اما این حس مادرانه که به او هشدار می‌دهد تا دست به قتل مسافر نزند مواجه شده است با اصرارهای مارتا و فرسودگی قلبی که سالهاست نور محبت به آن نتابیده است؛

    مادر:   پیرزنها حتی دوست داشتنِ پسرشون هم از یادشون می‌ره. آدم دیگه قلبش هم فرسوده می‌شه. مثل همه اعضای دیگه بدنش.  

    تا بدین جا دیدیم چگونه تعلیق به کمک نمایشنامه می‌آید تا مخاطب را علاقه‌مند به ادامه مطالعه آن کند. شیوه معرفی کاراکترها نیز در خدمت همین تعلیق است. در این نمایشنامه گویی اکسپوزیشن‌های بر زبان نیامده مهم‌تر از آنهایی هستند که بیان می‌شوند. کاراکترها خود را معرفی می‌کنند، بی آنکه پرده از هویت واقعی خود بردارند. گویی خود را معرفی می‌کنند تا خود را پنهان کنند. هر کدام برای معرفی نکردن خود دلایلی دارند؛ «یان» برای همسر خود «ماریا» استدلال می‌کند:

         یان:     می‌خوام از این فرصت استفاده کنم و یه کمی از بیرون نگاهشون کنم. اونوقت می فهمم که چجوری می‌تونم بیشتر و بهتر خوشحالشون کنم. بعدش باید راهش رو پیدا کنم که چه جوری خودم رو بهشون بشناسونم. خلاصه، مسئله پیدا کردن اون کلمات درسته.

    و دلیل «مارتا» و «مادر» هم واضح است. آنها تصمیم دارند مسافر را بکشند و با کمک پول او به رویاهای مارتا جامه عمل بپوشانند. بنابراین هیچ کدام قفل این سکوت شوم را نمی شکنند تا قدم به قدم ما را به وقوع فاجعه نزدیک‌تر کنند.

    معرفی و تحلیل نمایشنامه سوء تفاهم از آلبر کامو

     

    سیر تحول شخصیت «مارتا»:

    در اکثر نمایشنامه ها شخصیت اصلی بعد از مواجهه با وقایع داستان دچار تحول می شود. گاهی این تغییر نمود بیرونی دارد و گاهی صرفا تغییری است درونی. «مارتا» هم از این تغییر بی‌نصیب نیست. در آغاز نمایشنامه او سودای سفر از این مسافرخانه به سرزمینی نزدیک دریا را دارد و آنقدر این خواسته در او نیرومند است که او حاضر است در راه رسیدن به این هدف دست به قتل مسافرها بزند تا پول کافی برای سفر را جمع کند؛

    مارتا:    (با هیجان) آخ، مادر! وقتی یه عالمه پول جمع کردیم و تونستیم این سرزمین بی افق را ترک کنیم و از این مسافرخونه، از این شهر بارونی، بذاریم بریم و این سرزمین تاریکی رو فراموش کنیم، وقتی بالاخره تونستیم رو به روی دریا باشیم که من اینهمه خوابش رو می‌بینم، اونوقت توی یه همچه روزی لبخند رو روی لبهای من می‌بینی. ولی ما برای اینکه بتونیم کنار دریا زندگی کنیم به یه عالمه پول احتیاج داریم. برای همینه که ما نباید از کلمه ها و حرف ها بترسیم. برای همینه که ما باید حواسمون به این مردی باشه که باید بیاد. اگه واقعا پولدار باشه، شاید آزادی من هم با اون شروع بشه.

    این «مارتا» در آغاز نمایشنامه است، «مارتا»یی که با هیجان برای مادرش از ترک این «سرزمین بی افق» می گوید و لزوم به قتل رساندن این مسافر جدید. مارتایی که لبریز از انگیزه برای ترک این مسافرخونه است. اما برخلاف تصور «مارتا» این مسافر جدید جواز آزادی «مارتا» نیست بلکه قرار است او را بیش از پیش زندانیِ دیوارهای مسافرخانه کند. سطرهایی که از زبان «مارتا» گفته شد را مقایسه کنید با این سطرها که او در صفحات پایانی نمایشنامه به زبان می‌آورد:

    مارتا:     من هم دیگه هر چی باید می‌دیدم، هر چی باید می‌شنیدم، دیده‌ام و شنیده‌ام. من هم تصمیمم را  گرفته‌ام. حالا دیگه نوبت منه که بمیرم.

    و یا می‌گوید:

    مارتا:    اینهمه شیون و زاری برای چی؟ برای عشق، برای دریا؟ همه‌ش چرنده. همه‌ش مسخره بازیه. همه‌مون یه خونه بیشتر نداریم، همون خونه مخوفی که دست آخر همه‌مون رو می چپونن توش، بغل به بغل همدیگه.

    همانطور که مشخص است دیگر خبری از مارتای ابتدای نمایشنامه نیست. اتفاق وحشتناکی برای او رخ داده است؛ او دیگر رویایی ندارد. همانطور که دیدیم با استناد به گفته های مارتا شاهد سیر تحول این شخصیت در نمایشنامه سوء تفاهم بودیم، اما این سیر تحول چگونه در خدمت ژانر اثر است؟  

    تراژدی در نمایشنامه سوء تفاهم:

    آثار هنری را به شکل های مختلفی دسته بندی می‌کنند: براساس موضوع، سبک، ساختار و … . یکی از این دسته بندی ها طبقه بندی آثار هنری براساس ژانر آنها است. در تئاتر چهار ژانر اصلی وجود دارد؛ تراژدی، کمدی، ملودرام و تراژدی_کمدی (البته در برخی از منابع کمدیِ فارس را هم یک ژانر جداگانه به حساب آورده‌اند و با این حساب پنج ژانر اصلی برای تئاتر برشمرده اند.) از میان ژانرهایی که نام بردم تراژدی و کمدی نخستین ژانر هایی هستند که شناخته شدند و ارسطو در کتاب فن شعر خود نیز به تعریف و بررسی آنها پرداخته است.

    ارسطو درباره تراژدی نوشته است:« تقلید از کار و کرداری شگرف و تمام دارای درازی و اندازه معین، به وسیله کلامی به انواع زینت ها آراسته و آن زینت ها نیز هر یک به حسب اختلاف اجزاء مختلف، و این تقلید به وسیله کردار اشخاص تمام می گردد، نه اینکه به واسطه نقل و روایت انجام پذیرد و شفقت و هراس را برانگیزد تا سبب تزکیه نفس انسان از این عواطف گردد.»

    در ادامه نیز به توضیح این مسئله می‌پردازد که چگونه می توان بیشترین میزان شفقت و هراس را در مخاطب برانگیخت. او معتقد است بهترین طرح داستان برای برانگیختن شفقت ما این است که کسی به ناروا دچار بدبختی شود. در نمایشنامه سوء تفاهم نیز «یان» با نیت خیر پا به این مسافرخانه گذاشته است و قصد کمک به خانواده خود را دارد اما به ناروا و به علت یک سوء تفاهم به قتل می رسد. «مارتا» نیز نمی‌داند مسافری که قرار است آخرین شکار او باشد برادر خود او است. سرنوشت «یان» به آرامی از «نیکبختی» به سوی «بدبختی» می رود و همانطور که ارسطو گفته است علت این امر بدنهادی او نیست بلکه ارتکاب خطائی از جانب اوست. «ماریا» همسر «یان» بارها به او هشدار می دهد که خود را معرفی کند اما گوش «یان» بدهکار توصیه های همسرش نیست؛

    ماریا:     چطور انتظار داری توی خونه با تو مثل غریبه ها رفتار نکنن وقتی که خودت خودت رو یه غریبه جا می‌زنی؟ نه، این عاقبت خوبی نداره، خطرناکه.

     اما «یان» به حرف‌های «ماریا» گوش نمی‌دهد، «مادر» به ندای درونی‌اش توجهی ندارد و «مارتا» نیز آنقدر مست سفر به نزدیک دریا است که توجهی به مسافر جدید ندارد و حتی هنگام ثبتِ نامِ او در دفتر مسافرخانه برای گرفتن شناسنامه او پافشاری نمی‌کند. ارسطو معتقد است لذت ناشی از تراژدی در همین ترس و شفقت است بنابراین مهم است که شاعر از چه طریقی این ترس و شفقت را ایجاد می کند. او معتقد است این حوادث ممکن است بین اشخاصی روی دهد که با هم دوست یا دشمن باشند و یا نه دوست و نه دشمن. اما به باور او بهترین حالت زمانی است که فاجعه درون خانواده رخ دهد. نمایشنامه سوء تفاهم نیز شرح یک فاجعه‌ی درون خانوادگی است، شرح مادری که دستانش به خون پسر محبوبش آلوده می‌شود و خواهری که با قتل تنها برادرش نه تنها آزادی که به دنبالش بود را به دست نمی‌آورد بلکه خود قربانی بعدی مسافرخانه نفرینی می شود.

    بنابراین دیدیم چگونه نمایشنامه با آنچه ارسطو از تراژدی گفته است هم خوانی های قابل توجهی دارد و سیر تحویل شخصیت ها که در قسمت قبل درباره آن بحث کردیم مهر تاییدی بر این ادعا می زند. اما از منظرهای دیگر نیز می توانیم به بررسی ژانر این اثر بپردازیم و نهایتا به تراژدی برسیم. در هر اثر هنری قهرمان اثر یک «هدف خودآگاه» دارد و یک «نیاز ناخودآگاه». در پایانِ اثر قهرمان یا به این هدف و نیاز دست می یابد و یا ناکام در رسیدن به آنها است. بر همین اساس می‌توان تقسیم بندی به شکل زیر ارائه داد:

     

    معرفی و تحلیل نمایشنامه سوء تفاهم از آلبر کامو

     

    همانطور که در جدول بالا مشخص است، دو نوع پایان تراژیک داریم، اما بدیهی است پایانی که قهرمان نه به هدف خودآگاه خود دست یافته است و نه به نیاز خودآگاه خود، بار تراژیک عظیم تری با خود دارد. البته نویسنده ها و کارگردان ها سراغ اینگونه پایان بندی تراژیک کمتر در آثار خود می روند.

    با این توضیحات مجددا سراغ سوء تفاهم برویم. شخضیت «مارتا» در رسیدن به هدف خودآگاه خود ناکام است. هدف خودآگاه او ترک مسافرخانه است اما دیدیم در پایان می پذیرد که جز مرگ راهی برای رها شدن از این مسافرخانه ندارد. اما نیازناخودآگاه او چیست؟ شناختن نیازناخودآگاه نیاز به دقت بیشتری دارد چون در اکثر اوقات قهرمان قصه نیز از نیازِ ناخودآگاه خود مطلع نیست. زمانی که برای کشفِ این نیاز با ذره‌بینِ قوی تری گفته های مارتا و اعمال او را بررسی می کنیم متوجه می شویم همواره او از یک خلاء در زندگی اش رنج می برده است.

    «مارتا» همواره از برادر خود نفرتی به دل داشته است، از نظر او بردارش آنها را ترک کرده و به دنبال آزادی و خوشبختی خود رفته است اما او در کنار مادرش برای تمام این سالها در مسافرخانه مانده است و از خوشبختی که در انتظارش بوده چشم پوشیده است. از تمام این سالها تنها عایدی او پژمرده شدن تدریجی چهره‌اش و حسرت روزها و لحظات خوش زندگی در کنار دریا بوده است و بیشتر از اینها باری که همواره بر قلبش سنگینی می کند، علاقه شدید مادر به پسرش با وجود تمام این اتفاقات است. زمانی که با هم‌دستی مادر، مسافر جدید خود را – که کسی جز برادرش نیست – به قتل می رسانند مادر دچار عذاب وجدان شدید می‌شود و برای مکافات این جنایت خود می خواهد خودش را درون رودخانه بیندازد تا پیکرش در کنار پسر کشته شده اش آرام بگیرد. حالا که مارتا پول کافی برای فرار از این مسافرخانه را پیدا کرده و به یک قدمی رسیدن به اهدافش رسیده مادر می خواهد او را تنها بگذارد و به پسرش بپیوندد. گویی برای مادر، جنازه یان به زنده‌ی مارتا ترجیح دارد؛

      مارتا:   نه، مادر، نه، تو منو تنها نمی‌ذاری. یادت باشه که این من بودم که پیشت موندم و این اون بود که تو رو گذاشت و رفت. من یه عمر کنارت موندم و اون ساکت و بی یک کلمه حرف ترکت کرد. باید تاوانش رو می داد. اون کسی که باید برگردی پیشش منم.

    «مارتا» که همیشه حس می کرد غیاب برادرش از حضور او پر رنگ تر بوده است و با وجود تمام این اتفاقات باز هم انتخاب مادر کسی جز یان نیست، حالا بیش از همیشه حس می کند دیوار های مسافرخانه در حال خفه کردن او هستند؛

    مارتا:    (بعد از سکوتی طولانی با حرارت بیشتر) هر چی که زندگی می تونه به یه آدم بِده. داده بود به اون. اون گذاشت از اینجا، از کشورش، رفت. رفت جاهای دیگه رو دید، دریا رو دید و آزاد زندگی کرد. من چی؟ من موندم اینجا … حتی خود تو هم یه بار من و نبوسیدی … تو حق نداری این لحظه ای و از من بگیری که تازه دارم به همه اون چیزهایی که حقمه می‌رسم. پس خواهش می کنم مرگ برای مردی که زندگی‌شو کرده، چیز خیلی مهمی نیست؛ دیگه همه چی و تجربه کرده. ولی من خیلی چیزهاست که باید تجربه کنم و یاد بگیرم و تو می خوای منو از همه‌شون محروم کنی، از همه چیزهایی که اون داشت و ازشون لذت برده بود. یعنی باز قراره اون یه بار دیگه چیزی رو که مال منه از دستم دربیاره؟ یعنی دست آخر عشق و محبت مادرم رو هم از من بگیره و با خودش ببره توی آبهای یخ اون رودخونه؟

    «مارتا» در برآورد نیاز ناخودآگاه خود نیز ناکام ماند. همواره سایه سنگین برادر رفته بر سرش سنگینی می کرد و در پایان نیز مادر پسرش را انتخاب کرده بود. حالا برای «مارتا» فقط تنهایی مانده، تنهایی به وسعت تمام این سالها؛

      مارتا:   … فکر می کردم جنایت خونه‌ی ماست و جنایت ما رو، من و مادرم رو، برای همیشه به هم گره زده. پس تو این دنیا به کی می‌تونستم رو بیارم غیر از کسی که پابه‌پای من کشته بود و جنایت کرده بود؟ ولی داشتم خود رو گول می‌زدم. جنایت هم از پس تنهایی برنمیاد، حتی اگر هزار همدست پیدا کنی. آره، واقعیتش همینه که من تنها می میرم، همونجوری که تنها زندگی کردم و تنهایی کشتم.

    بنابراین با توجه به جدول طرح شده برای انواع پایان بندی ها متوجه می شویم پایان بندی این اثر تراژدی است آن هم تراژدی عظیمی که منجر به ناکام ماندن در برآورد هدف خودآگاه و نیازناخودآگاه قهرمان قصه شده است. زمانی که «ماریا» به مسافرخانه می آید و متوجه می شود همسری که عاشقانه دوسش داشت به قتل رسیده است دچار فروپاشی می شود. ابتدا به «مارتا» حمله ور می شود اما حال او رقت بار تر از آن است که آسیب زدن به او آلامی برای رنج عمیقش باشد. برای «مارتا»یِ سوگوار نیز بار تراژیک این اتفاق عظیم تر از چیزی است که قابل تصور باشد:

      ماریا:    تو و مادرت دیگه هیچ وقت برای من هیچی نیستین غیر از دو تا شبح که باید بتارونمشون. دو تا شبح که وسط یه تراژدی دیدمشون و بعد هم گم شدن،یه تراژدی که تمومی نداره. نه ازت نفرت دارم نه دلم به حالت می‌سوزه. دیگه نه می‌تونم کسی و دوست داشته باشم، نه از کسی نفرت داشته باشم. (ناگهان چهره‌اش را در دستهایش می‌پوشاند) در واقع دیگه نه فرصت رنج کشیدن دارم نه مقاوت و طغیان کردن، بدبختی خیلی بزرگتر از من بود.

    معرفی و تحلیل نمایشنامه سوء تفاهم از آلبر کامو

     

    نتیجه گیری

    یک سوء تفاهم سبب پدید آمدنِ تراژدی عظیمی شد که ابعاد مختلف آن را با هم بررسی کردیم. با بررسی انواع اکسپوزیشن ها در طول اثر به این پرسش پاسخ دادیم که این اکسپوزیشن ها چگونه در خدمت افزایش بار تعلیق اثر کار می‌کنند، سپس پس از بررسی سیر تحول شخصیت «ماریا» از منظرهای مختلف اثبات کردیم چگونه این سوء تفاهم باعث چنین تراژدی ژرفی شده است. اما آیا ما از واقعیت انسان های دیگر مطلع هستیم یا ما هم مثل اشخاص این نمایشنامه – بی آنکه بدانیم – دچار یک سوء تفاهم عظیم هستیم؟ به گفته سارتر «دیگری جهنم است» و انگار «یان» درگیر این جهنم شده است. شاید ما هم مثل «یان» بی آنکه خبر داشته باشیم سرخوشانه در حال گام برداشتن به سوی پرتگاهی تراژیک هستیم؛

      مارتا:   این واقعیت است هیچ وقت هیچ کس هیچ کسِ دیگه‌ای رو به جا نمی‌آره، هیچ کسی رو واقعا نمی‌شناسه.

    اگر بخواهیم تمام این نمایشنامه را به فشرده‌ترین حالت ممکن بیان کنیم؛ باید به این بند از شعر نیما یوشیج اشاره کنیم که انگار عصاره این نمایشنامه است؛ روایت مهمانخانه‌یِ مهمان‌کشی که چند تن را به جان هم انداخته است چون واقعیتِ یکدیگر را نشناخته‌اند؛

    من دلم سخت گرفته است
    از این میهمان خانه مهمان کش روزش تاریک
    که به جان هم نشناخته انداخته است
    چند تن خواب آلود
    چند تن ناهموار
    چند تن ناهشیار

  • زبان ظرف اندیشه‌ی انسان؛ درآمدی بر جبر یا نسبیت زبان

    زبان ظرف اندیشه‌ی انسان؛ درآمدی بر جبر یا نسبیت زبان

    انسان به وسیله زبان گفتاری و نوشتار، در طول تاریخ بشر باعث خلق ایده‌های ناب و انتقال آنها در بازه‌های مکانی و زمانی شده است. زبان حتی در سکوت محض نیز در ذهن‌های ما در گفتگویی درونی ناتمام حضور دارد و اندیشه بدون زبان غیرممکن و ناشدنی است.

    جبر یا نسبیت زبان

    زبان صرفاً مجموعه‌ای ازحرکات هماهنگ ماهیچه‌‌ای، صداها و یا نشانه‌های نوشتای، کلمات معنی‌دار و جملات خوش‌ساختی نیست که ما پیوسته برای برقراری ارتباط با دیگران استفاده می‌کنیم، بلکه این پدیده خارق‌العاده ابزاری بسیار پیچیده‌ و هزارلایه‌ای است که انسان را به خانواده، جامعه، فرهنگ، ملیت، ادبیات، اعتقادات و تمام آنچه هویت فردی و اجتماعی یک فرد را تشکیل می‌دهد مرتبط می‌کند؛ یک پدیده با هزاران بُعد ناشناخته. گنجینه‌ای عظیم و بی‌مثال از حافظه تاریخی یک جامعه، ابزاری برای کشف دنیای پیرامون، وسیله‌ای برای اثبات برتری و تسلط اقلیت خاص بر اکثریت عام.

    برخی از زبان‌شناسان پا را فراتر نهاده و ادعا کرده‌اند که «اکتساب توانش زبانی»  مهمترین عاملی بوده که اجداد ماقبل تاریخ ما را بر دیگر گونه‌های انسانی مسلط کرده و آنها را از صحنه روزگار محو ساختند.

    سوال بسیار مهمی که دغدغه بیشتر زبان‌شناسان در طول تاریخ بوده این است که  اگر زبان تا این حد در تمام زوایا و ابعاد زندگی انسان تاثیر داشته باشد و در ناخودآگاه  و حتی دراندیشه‌های ما نفوذ کرده باشد، آیا می‌توان به آنچه فراتر از زبان مادری ما  باشد و در زبان ما هیچ نمودی نداشته باشد نیز دسترسی داشت؟ یا به زبانی ساده‌تر، آیا ادراک ما وابسته به زبانی است که به آن سخن می‌گوییم و این زبان است که اندیشه و جهان‌بینی ما را شکل می‌دهد؟

    از شش هزار زبان متفاوتی که در کره زمین وجود دارد، آیا سخنوران همه این زبان‌ها ادراک یکسانی از دنیای اطراف خود دارند یا با شش هزار لنز متفاوت به دنیای پیرامون خود می‌نگرند؟

    نظریه «جبر زبانی»

    نظریه جبر زبانی برای اولین بار توسط ادوارد ساپیر،  در دهه‌ 40 و در نتیجه سال‌ها مطالعه زبان‌های قبیله‌های بومی آمریکای شمالی و تحت تاثیر از آراء فرانتس بواز مردم‌شناس مطرح شد و توسط یکی از دانش‌جویانش به نام «بنجامین لی وورف» ادامه یافت؛ مهمترین ادعای مطرح شده در این نظریه این است  که الگوهای زبانی متفاوت، به الگوهای تفکری متفاوت می‌انجامد.

     

    نسبیت و جبر زبان

     

    وورف مقایسه ای میان ساختار زبان بومیان آمریکا (زبان هوپی در شمال آریزونا) و انگلیسی انجام داد و نشان داد هیج کلمه‌ای در این زبان در مورد واحد زمان و برای ارجاع به زمان گذشته، آینده و حال وجود ندارد. این موصوع باعث بوجود آمدن بحث‌های فراوانی شد و بسیار ی از منتقدان سعی در رد این فرضیه داشتند. با این همه با مطالعات بیشتری که در این زمینه انجام شده نشان داده، وجود چنین زبان‌هایی ناممکن به نظر نمی‌رسد.‌

     همانطور که از نامش مشخص است، نظریه «جبر زبانی» ادعایی بسیار قوی مطرح می‌کند که  ناممکن به نظر می‌رسد؛ چون به هیچ روی نمی‌توان درستی چنین ادعایی را اکاملاً ثبات نمود. منتقدان این نظریه، رویکرد جایگزینی را برای این نظریه پیشنهاد می‌کنند به نام نظریه «نسبیت زبانی» که رابطه زبان و اندیشه در آن دو تعاملی  است و نه اندیشه و نه زبان بر یکدیگر تاثیر یکسویه ندارد.

    به هر روی چیزی که در هر دو این نظریه‌ها مورد قبول واقع شده تاثیر(مطلق یا نسبی) زبان بر نحوه اندیشه انسان،جهان‌بینی اجتماعی و فرهنگ اوست  و بنابراین شایسته است وجود چنین ارتباطی میان زبان و اندیشه را  نامحتمل فرض نکنیم و درشناسائی و  بازبینی رفتارهای زبانی که تاثیرات مخربی بر جهان‌بینی و نگرش جامعه دارند تلاش بیشتری صرف کنیم.

    با این همه، به علت رویکرد حداکثری که این نظریه اتخاذ کرده،  جذابیتی به وجود آورده که از چشم اهالی سینما و ادبیات نیز دور نمانده است. این بخش را با معرفی مستندی  براساس مطالعات زبان‌شناسی که جنبه واقعی و علمی آن پررنگ‌تر است آغاز می‌کنیم و در ادامه به معرفی  آثار دیگر در دنیای ادبیات و سینما می‌پردازیم که به بعدی تخیلی و اغراق‌آمیز  از این نظریه پرداخته‌اند.

     دستور زبان شادی

     پروفسور زبان‌شناس، دانیال اورت بیش از سی سال به مطالعه زبان پیراها، قبیله‌ای سیصد نفره در قلب جنگل‌های آمازون پرداخته و ادعا دارد که این زبان هیچ کلمه‌ای برای رنگها، اعداد و هنر و تخیل ندارد. این قبیله به هر نحوی از ارتباط با دنیای خارج از قبیله خود اجتناب می‌کنند و اورت را به سختی در میان خود پذیرفته‌اند.

    براساس ادعای اورت پیراها هیچ خاطره‌ای از پیشینیان خود نداشته و از آنچه در گذشته رخ داده و در آینده وعده داده شده اجتناب می‌کنند ؛ در نتیجه، زبان آنها نوعی جهان‌بینی دم‌غنیمتی به آنها تحمیل کرده و هر روزشان را به بهترین وجه ممکن تجربه می‌کنند.

    اورت پس از اینکه سال‌ها به عنوان مبلغ مسیحی در کنار این قبیله زندگی کرد و زبان تقریباٌ غیرقابل درک آنها را فرا گرفت، آن را بیشتر به «فورانی از آواز پرندگان» تشبیه می‌کند تا زبان. براساس مشاهدات اورت، مستندی به نام «دستور زبان شادی»(The grammar of happiness) تهیه شده که جوایز بسیاری نیز به خود اختصاص داده است. این مستند، روایتی از بازگشت اورت به میان پیراها و صحنه‌هایی از طبیعت بکر و بی‌نظیر آمازون و شرحی از زندگی این قبیله است. دیدن این مستند به عنوان تجربه بشر از زبانی بسیار ناشناخته که از تاثیرات دنیای مدرن کاملاً به دور مانده خالی از لطف نیست.

    فیلم ورود (Arrival 2016)

    یکی از بهترین آثار هنری  که به خوبی نظریه جبر زبانی را نشان داده ، فیلم «ورود» است . در این فیلم، لوییس بنکس، زنی جوان و یک زبان‌شناس برجسته است که اغلب اوقاتش را به تدریس در دانشگاه اختصاص می‌دهد. با فرود آمدن دوازده سفینه فضایی در نقاط مختلف جهان از جمله آمریکا جوی پر از وحشت و ترس و ابهام بر دنیا حاکم می‌شود.

    ارتش آمریکا با توجه با سابقه لوئیس به سراغش می‌آید و درخواست همکاری می‌دهد تا شاید او بتواند این کلاف سردرگم را باز کند. لوییس به کمک گروهی از زبانشناسان سعی در برقراری ارتباط با موجودات فرابشری هستند که شکل عجیبی بی شباهت به هر آنچه تاکنون دیده‌ایم دارند. در ویدیوی زیر تریلر فیلم ورود را می‌بینید:

     

     

    در مدت زمانی که  لوییس در تلاش است تعاملی  با این موجودات برقرار می‌کند که  به تدریج نیز موفق به رمزگشایی زبان نوشتاری موجودات فرابشری می‌شود، خواب‌های عجیبی می‌بیند که به تدریج و در فرایند فراگیری این زبان فرابشری ماهیت این خواب‌ها که در واقع انعکاسی از واقعیت‌هایی هستند که قرار است در آینده برای لوئیس اتفاق بیافتد برای او آشکار می‌شود و سرانجام موفق به رمز گشایی کلمه کلیدی می‌شود که به اشتباه به صورت « اسلحه» ترجمه و تصور درگیری و نزاع تمام دولت‌ها را وحشت‌زده کرده بود.

    لوئیس سرانجام می‌فهمد که موجودات فرازمینی، «زبان» خود را به عنوان هدیه‌ای برای زمینیان آورده‌اند. زبانی که در آن زمان حال، گذشته و آینده در عین حال و همزمان اتفاق می‌افتد و بنابراین انسان را قادر می‌سازد تا همزمان به هر سه زمان دسترسی داشته باشند. این فیلم که براساس نظریه جبر زبانی و با  مشاوره  پروفسور زبانشناس دانشگاه مک گیل  «جسیکا کون» ساخته شده، فیلمی فراتر از فیلم‌های مربوط به آدم فضایی‌ها و برخورد آنها با نوع بشر است. در واقع تاکید این فیلم بر زبان و اهمیت آن در ادراک ما است و اولین فیلمی است که براساس علم زبانشناسی و یکی از نظریات مطرح در این علم ساخته شده است.

     «اسلحه‌ای» به نام زبان در «1984»

    به نظر می‌رسد کمتر کسی پیدا شود که رمان ۱۹۸۴ جورج اورول را خوانده و تحت تاثیر آن قرار نگرفته باشد. یکی از مهمترین پیامهای این کتاب شاید این باشد که زبان مهمترین سلاح برای کنترل ذهن افراد است. در این رمان،  زبان به عنوان مهمترین ابزار در ذهن انسان برای شکل دادن و گاه محدود کردن طرز تفکر انسان در یک جامعه معرفی شده است.از نظر اورول، اگر کنترل یک زبان توسط مردان سیاست به دست گرفته شود می‌توانند ساختار زبان را به گونه‌ای تغییر دهند که افراد حتی نتوانند افکاری شورشی و خلاف سیاست آنها متصور شوند،  چرا که کلمات مرتبط با چنین اعمالی در زبانشان وجود ندارد.

    نیواسپیک (Newspeak)  زبان ساختگی حذب توتالیتر ایالت اوشانا(Oceania ) است که در رمان ۱۹۸۴ جورج اورول معرفی شده است.این زبان، نحو و کلمات محدود و کنترل‌شده دارد. این زبان، سلاحی برای محدود کردن آزادی تفکر، ماهیت وجودی و اراده و اختیار آزاد است. کلمات این زبان، به جای گسترش یافتن و بیشتر شدن، رفته رفته کمتر می شوند و همانطور که کلمات کاهش می‌یابد، تفکر افراد نیز آب می‌رود.

     «کلمات» زبان، «ظرف» اندیشه

    یکی از مهمترین ادعاهایی که توسط نظریه جبر زبانی مطرح شده و تا کنون نیز در پژوهش‌های مستقل زبان‌شناختی نیز نشان داده شده است این است که  کلمات صرفاً آمیزه‌ای از آواها و یا نشانه‌های نوشتاری نیستند و انتخاب‌ کلمات در زبان تصادفی نیست. پژوهش‌های فراوانی با این رویکرد، در حوزه کلمات مربوط به رنگ، زمان، مکان و اعداد و نحوه ادراک آنها در ذهن افراد با زبان های متفاوت انجام شده است.

    امروزه نظریات معاصری همچون نظریه استعاره مفهومی (لیکاف و جانسون، 1980) و تحلیل انتقادی استعاره (چارتریس-بلک، 2004) از روش و بعد دیگری  یعنی مطالعه استعاره‌های زبانی برای پی بردن به نحوه ادراک مفاهیم انتزاعی چون زمان، رنگ‌ها، مکان و دیگر مفاهیم در زبان‌های متفاوت می‌پردازند. بنابراین پرسشی که ساپیر-ورف مطرح نمودند همچنان یکی از دغدغه‌های اصلی زبان‌شناسان است و کلمات زبانی، به عنوان مهمترین ابزار انتقال معنا، از جنبه‌ها و ابعاد گوناگون مورد بررسی قرار گرفته‌اند.

    آنچه می‌توان از مجموع مطالعات مستقل و گسترده دریافت این است که کلمات بار سنگین مفاهیم، اعتقادات، اندیشه و حتی احساسات گوینده را بر دوش می‌کشند و گاه عمیق‌ترین تمایلات و خواسته‌های ناخودآگاه را لو می‌دهند. کلمات چنان مرموزانه در فرهنگ ما نفوذ کرده‌ و رفتار ما را قابل پیش‌بینی کرده‌اند که به سختی از تاثیر آنها آگاه هستیم.

    برای روشن‌تر شدن این موضوع، به کلماتی که زبان به ما تحمیل کرده و در طول زمان در ناخودآگاه ما ریشه کرده‌اند بیشتر دقت کنید. کلماتی در هر زبان وجود دارند با بسامد کاربرد نسبتاً بالا که اندیشه و جهان‌بینی خاصی به ما تحمیل کرده‌اند و ما بدون آگاهی از تاثیر آنها در ناخودآگاه خود، مکررا استفاده می‌کنیم، و بار معنایی آنها را نادیده می‌گیریم.

    اگر دقت کنیم می‌توانیم مثال‌های بیشماری از چنین  کلمات مخرب و خطرناک در  زبان خودمان بیابیم که  شاید بسیاری از ما  به سادگی و فراوان در زندگی روزمره خود استفاده می‌کنیم. کلماتی که برای مورد خطاب قراردادن کودکان، زنان و یا سالمندان به طور ناخودآگاه به کار می‌بریم و نوعی نگرش منفی را به آنها القا می‌کنیم. این کلمات به شدت بر کیفیت روابط  فردی تاثیرگذار هستند.

    مطمئناً مثال‌های بیشماری از این کلمات در آن واحد به ذهن شما خطور می‌کند: کلماتی همانند «سایه سر» «سرور» یا «ستون خانه» با تاکیدی اغراق‌آمیز بر نقش مردها در زندگی خانوادگی و روابط زناشوئی، کلماتی با بار معنایی «اطاعت»، «احترام» و «سکوت» بی چون و چرا و مطلق فرزندان در قبال والدین و معلمان درهر شرایطی و در هر نوع خانواده‌ای ، یا کلماتی که نقش «قربانی» مادران در خانواده را امری مسلم می‌دانند.

    آثار مخرب برخی از این کلمات همچون «ناموس» نیز بارها در جامعه  ما اثبات شده است واستلزام‌های خطرناکی همچون لزوم «حفظ» آن به عنوان «وظیفه» تک تک افراد مذکر خانواده در پی دارد. این کلمات که در طی سال‌های بسیار دراز وارد فرهنگ ما شده‌اند، به طور ناخودآگاه در طرز فکر و رفتار گروه‌های بزرگی از اجتماع تاثیری ماندگار دارند. یکی از مهمترین وظایف علم زبان‌شناسی، شناسائی چنین کلمات و آگاه‌سازی جامعه از اثرات مخرب آن در رفتار فردی و لزوم ایجاد تغییر یا حتی حذف کاربرد آنهاست.

    کلمات به همان اندازه که می‌توانند مخرب باشند، می‌توانند قوه شناخت ما را گسترش دهند. همانطور که در جوامع بشری ، با معرفی مفاهیم جدید همچون «زمان» و روشی قراردادی برای بازنمائی آن،  مفهوم «پول» و به دنبال آن مفاهیمی درباره اقتصاد، «گرانش» زمین و به دنبال آن کشف راه‌هایی برای غلبه بر آن، و بسیاری از مفاهیم پیچیده‌تر در دوره‌های متفاوتی از تاریخ بشر هر بار افق‌های جدیدی رو به روی انسان گشوده شده است.

    مطالعات زبانشناختی بر روی برخی از زبان‌ها همچون زبان Kuuk Thayorre  (یکی از زبان‌های بومی استرالیا) نشان می‌دهد در این زبان جهات چپ و راست وجود ندارد و از جهات اصلی استفاده می کنند: شمال، جنوب، غرب و شرق. حتی برای اشاره به اشیاء پیرامون، اعضا بدن و بسیاری از پدیده‌هایی که در محیط اطراف آنها وجود دارد. این نوع مفهوم‌سازی این افراد را به ابزار شناختی بسیار قوی جهت‌یابی مجهز کرده که در افرادی که به زبان‌های دیگر سخن می‌گویند نظیر آن دیده نشده است.

    به نظر شما با دانستن این واقعیت که در برخی جوامع برای اعداد، زمان و یا بسیاری از رنگ‌ها هیچ کلمه‌ای وجود ندارد و بنابراین از تمام آنچه علم از آن مفاهیم می‌توانست برای آنها به ارمغان بیاورد محروم مانده‌اند، در زبان‌های ما چه خلاءهای واژگانی وجود دارد که ما هنوز هیچ ادراکی از آنها نداریم.

     

     

  • بزرگداشت فردوسی و مقدمه‌ای بر شاهنامه

    بزرگداشت فردوسی و مقدمه‌ای بر شاهنامه

    ابوالقاسم فردوسی متولد ۳۲۹ هجری شمسی بود. تولد او همزمان با مرگ جناب ابو عبدالله رودکی است. بعد از مرگ رودکی، خیال‌ها تصور می‌کردند که بعد از او دیگر شعر فارسی تمام شد و بعد پدر، فرزند دیگری نخواهد آمد. اما گویا فردوسی، قلم و دوات جناب رودکی را در دست می‌گیرد و زبان و مردم ایران را دوباره در شور و هیجان می‌برد.

    فردوسی مردی دهقان زاده بود که با ارث مال و زمینی که از پدر داشت، زندگی می‌کرد. او با زنی آشنا می‌شود که به گفته‌ی تاریخ و خود او، عاشق زن بود و عاشقانه همدیگه را می‌خواستند. زنی صبور که گاهی در بی‌خوابی شبانه برای او کتاب می‌خواند و او غرق در لذت می‌شد. البته در تاریخ نامی از این زن برده نشده ولی همینکه در آن زمان زن ایشان سواد خواندن و نوشتن داشته، بسی مایه‌ی تعجب بوده است.

    فردوسی چطور شاهنامه را سرود؟

    فردوسی در عیش و نوش‌های شبانگاهی برای خود شعر می‌گفت. او به شعر و شاعری علاقه‌‌ی زیادی داشت. این علاقه بیشتر به ایران باستان و پهلوانان آن معطوف بود؛ از این رو اولین شعرش، «بیژن و منیژه» را سرود .

    او همچنان غرق در لذت پهلوانان نامور باستان بود. از این رو، فردوسی با کتاب نثر شاهنامه، نوشته‌ی ابومنصور محمد بن احمد توسی معروف به دقیقی، آشنا می‌شود. دقیقی با دربار شاهان سامانی در ارتباط بود و به تشویق نوح دوم سامانی، به نظم درآوردن شاهنامه ابومنصوری را آغاز کرد ولی نتوانست آن را کامل کند و به قتل رسید.

    فردوسی با خواندن شاهنامه محض در حماسه‌های ایران و مردم باستان می‌شود. او وقتی میفهمد که دقیقی نتوانسته شاهنامه را کامل کند و جوان مرگ شده است، این اشعار را به نظم در می‌آورد؛ هزار بیت از اشعار دقیق را در شاهنامه جا می‌دهد تا مراقب باشد که این اشعار از بین نرود. فردوسی در اول دیباچه از جناب دقیقی، زندگی کوتاه او را که در نهایت به وسیله‌ی غلامی کشته شد، بیان می‌کند.

    چرا شاهنامه تا این اندازه مهم شمرده می‌شود؟

    کتاب شاهنامه یک کتاب معمولی نیست؛ شاهنامه پلی است بیان ایران الان با ایران باستان. چنان که وقتی مردم بخواهند پادشاه‌ای که مرز قدرت و جلال را دارد مثال بزنند، نام جمشید را می‌برند.

    برای مظهر خردمندی و آهستگی نام فریدون را می‌برند، از سواری چالاک و تیزروی نام سام نریمان، از قدرت جسمانی شگرفت و پهلوانی نام رستم دستان و برای جوانی از مظهر جرئت و مشهوری نام اسفندیار است که آورده می‌شود.

    بزرگداشت فردوسی

    یا حتی جشن‌های باستانی ما و اگر در شاهنامه بیان نمی‌شد، شاید هیچگاه اسمی از آنان را نمی‌شنیدیم؛

    جشن‌ نوروز، جشن تیرگان، جشن مهرگان، جشن بهمنجنه، جشن سده از طوس تا غزنین و هریک با تشریفاتی ویژه و یادآور شاهان گذشته مثل جمشید و فریدون و هوشنگ و تهمورت.

    شاهنامه نه تنها سفر در زمان گذشته، بلکه سفر در جای جای ایران و جهان بوده است.

    می‌توان با شاهنامه در طوس سفر کرد و که از بدخویی و سرکشی‌های شاهان قدیم گفته است، یا کلات در آن سوی دشت طوس که صحنه های از دالاوران عهد میان، یا دورتر از ایران و به طخارستان شهر سمنگان سفر کرد تا قصه‌ی رستم و سهراب به یاد آید.

    یا دورتر از دورتر، در بخارا در ایام تختگاه امیر خراسان، به یاد قصه‌ی سیاوش و آنچه در نواحی «گریستن مغان» خوانده می‌شود یا زابل و سیستان که یاد آور قصه‌ی زال  و رستم بود.

    در شهر قزنین‌ در حاشیه کویر آثار از آخور رخش رستم (اسب رستم) در دروان کر و فر این پهلوان سرگزی نشان داد.

    جناب کزازی در مصاحبه‌ای می‌فرماید:« اگر شاهنامه فردوسی نبود، زبان ایران و ملیت ایران نبود.»

    شاهنامه فقط یک اثر و کلمات نیست.  شاهنامه فرهنگ یک ملت است هنوز که هنوز است این کتاب در تمام کشورهای دنیا به نام ایران و ایرانی خوانده می‌شود و از نظر اعتبار جهانی، در کنار ایلیاد در یونان قرار داد.

    می‌شود از شاهنامه هزاران پی‌رنگ الگو و کهن الگو در آورد. فردوسی دو بار شاهنامه را ویرایش کرده که به کل، سی سال به طول انجامیده است. در واقع او عمر و جوانی خویش را صرف نوشتار این کتاب کرد.

    از حالات او می‌گویند:« وقتی او مشغول نوشتن شاهنامه بود تا آخرین روزهای نوشتن این کتاب، خنده روی و سرخ روی و گشاده روی بود ولی وقتی این کتاب تمام شد، حسرت می‌خورد و از خاطرات آن زمان که مشغول نوشتن و ویرایش این کتاب بوده می‌گفته است.»

    سخن پایانی

    امروز 25 اردیبهشت، بزرگداشت این مرد بزرگ است. بیاییم حتی شده روزی یک کلمه یا هفته‌ای یک خط بخوانیم تا با فرهنگ ایران باستان بیشتر آشنا شویم.

     

    منبع

    «نامور نامه‌ی عبدالحسین زرین کوب و پیشگفتار کتاب شاهنامه خالقی مطلق.»

  • هر آنچه درباره‌ی استعاره نمی‌دانیم!

    هر آنچه درباره‌ی استعاره نمی‌دانیم!

    جورج لیکاف و مارک جانسون با نوشتن این کتاب ادعای بزرگی را مطرح کردند که سرنوشت استعاره را برای همیشه تغییر داد. از نظر آن‌ها استعاره نه تنها منحصر به شعر و زبان ادبی نیست، بلکه چنان در زبان روزمره ما تنیده است که به ندرت متوجه حضور آنها هستیم.

    ارسطو در رساله فنون شاعری خود می‌نویسد:« مهارت در استعاره، اعلاترین توانایی ممکن است، چیزی است که نمی‌توان از دیگران آموخت و نشانه نبوغ است». تا همین چند دهه گذشته، تصور می‌شد تنها شاعر است که می‌تواند وقتی در صورت یار می‌نگرد به جای چشمانش دو گل نرگس، در لب یارش دو یاقوت سرخ ببیند و در شب سیاه زلف معشوق، راهش را گم کند.

    به قول شفیعی کدکنی:« زبان استعاره می‌تواند عواطف و احساسات قلبی شاعر را که زبان معمولی توان بیان آن را ندارد، با زبانی لطیف و نرم و به دور از منطق معمولی سخن بیان کند.» سالیان سال براساس تعریفی که ارسطو از استعاره ارائه کرده بود تصور می‌شد که برای ساخت یک استعاره، کافیست به چیزی «نام» چیزی دیگر را بدهند. اما چرا «یاقوت» به جای لب؟ «نرگس» به جای چشم؟ آیا استعاره فقط «نامیدن» است؟ اگر شاعر نبوغی بی‌مثال در ساختن استعاره دارد، ذهن ما چه ساختاری دارد که می‌توانیم ارتباطی که شاعر با یک کلمه بین دو مفهوم مجزا از هم بیان کرده به راحتی دریابیم؟

    با ما در مجله تجربه زندگی همراه باشید

     

    استعاره

     

    همه ما شاعریم

    «استعاره‌هایی که با آن زندگی می‌کنیم» نام کتابی جنجالی و مهم است که قاعده بازی را عوض کرد. جورج لیکاف و مارک جانسون با نوشتن این کتاب ادعای بزرگی را مطرح کردند که سرنوشت استعاره را برای همیشه تغییر داد. از نظر آن‌ها استعاره نه تنها منحصر به شعر و زبان ادبی نیست، بلکه چنان در زبان روزمره ما تنیده است که به ندرت متوجه حضور آنها هستیم.

    از دیدگاه آن‌ها، ساز و کار ذهن انسان ماهیت استعاری دارد و نظام مفهومی انسان با استفاده از استعاره شکل می‌گیرد. یعنی در مقابله با امور ناشناخته دست به قیاس می‌زند و آن را به اموری که برایش آشنا باشد تشبیه می‌کند تا فرایند ادراک آسان‌تر صورت بگیرد. به عبارتی ذهن انسان، ساز و کار مجزایی برای ادراک مفاهیم انتزاعی و پیچیده ندارد ؛ در واقع ذهن ما مقولات انتزاعی (مانند عشق، زمان، سفر، معنویت، مذهب و غیره) را براساس همان ابزاری درک می‌کند که برای درک مفاهیم ابتدائی مانند مکان، جهت، گرمی،سردی، نرمی و زبری، بلندی و کوتاهی به کار می‌برد؛ یعنی حواس پنجگانه و تجربه «بودن» در محیط.

     

     

    انسان با بدنی که شکل خاصی دارد پا به جهان وجود می‌گذارد و در جهانی با مشخصات تقریباً ثابت (کره‌ای با گرانش ۹٫۸۰۷ متر بر مجذور ثانیه و دارای آب، نیتروژن و اکسیژن کافی) زندگی ‌می‌کند و شناخت او بر اساس همین مشخصات ثابت شکل می‌گیرد. حواس پنجگانه انسان در کودکی، چنان با یک دیگر درآمیخته‌اند که کودک قادر به تفکیک دروندادهای حسی از هم نیست و به گفته فیلسوف معروف ویلیام جیمز« در ملغمه‌ای از بو، تصویر و صدا غرق است» تا جایی که حتی خود را به عنوان موجودی مستقل از «مادر» درک نمی‌کند. اما رفته رفته آنچه «خود» می‌نامد، شکل می‌گیرد. او می‌تواند دو دست و دو پای خود را ببیند و حرکت دهد؛ به تدریج درک می‌کند که می‌تواند بر گرانش زمین غلبه کرده و بر روی دو پا بایستد و در جهات مختلف حرکت کند، نیمه راست و نیمه چپ بدن خود را کشف می‌کند؛ چیزهایی را در مقابل خود می‌بیند و چیزهایی را که در پشت خود قرار دارد، نمی‌بیند. بدن خود را به عنوان ظرفی می‌داند دارای «درون» و «بیرون» که از مایعات، غذا و هوا پر و خالی می‌شود.

     

    استعاره

     

    با وجود تمام این تجربه‌های «مستقل» حسی که حواس متفاوت را برمی‌انگیزاند، تمامی انسان‌ها تا حدودی حس‌آمیخته باقی می‌مانند. در برخی انسان‌ها، این حس‌آمیزی تا حدی زیاد است که می‌توانند «رنگ» صداها را ببینند، «مزه» رنگ‌ها را بچشند و یا معجونی متفاوت از حس‌ها برگزینند.

    زندگی به شیرینی یک قاشق مربای توت‌فرنگی

    پریمینجر (1974) حس‌آمیزی را بدین گونه تعریف می‌کند «ادراک یا توصیف فرآیند ادراک از طریق یک حس در قالب حسی دیگر». در واقع، یک محرک حسی باعث برانگیختن یک یا چند حس دیگر می‌شود. حس‌آمیزی، اساس ادراک و ساخت بیشتر استعاره‌های روزمره ماست و هر زبان اندوخته‌ای از این استعاره‌ها را در ناخودآگاه جمعی خود دارد.

    برای همین، ذهن فارسی‌زبان رویای «شیرین» می‌بیند، تجربه «تلخ» از سر می‌گذراند، بغضش را «قورت» می‌دهد و خشمش را فرو «می‌خورد». نگاهش می‌تواند «سرد» ، «تب‌دار» یا «گیرا» باشد. لبخندش «گرم» یا «کمرنگ» می‌شود، حرف‌هایش «تند» و «تیز» و قلبش از «سنگ» می‌تواند باشد.

    با تجربه‌ای که از بدن خود به عنوان یک «ظرف» دارد، می‌تواند «پر» و «خالی» و یا «لبریز» از غم، شادی یا عشق شود؛ از خشم «بسوزد» و از غم «کبود» شود؛ جیغ «بنفش» بکشد، یا با زبان سرخ، سر «سبزش» را به باد دهد. با تجربه‌ بدنی که از گرانش زمین و جهات بالا و پایین دارد، مفاهیم بسیاری را با این دو جهت مرتبط می‌داند: از شادی در« آسمان» و «روی ابرها» سیر می‌کند، به «قله» رفیع «موفقیت» دست می‌یابد و از هیجان روی «پا» بند نمی‌شود یا برعکس، با سر به «زمین» می خورد و دیگر توان «بلند» شدن ندارد، و یا در «مغاک» اندوه می‌افتد.

    از زمانی که دست راست و دست چپش را تشخیص می‌دهد و فرشته روی شانه راستش کارهای«خوب» و فرشته روی شانه چپش کارهای «بد» را ثبت و ضبط می‌کند، سعی می‌کند در راه «راست» قدم بگذارد، گاه از دنده «چپ» بیدار می‌شود؛ با اینکه یک روده «راست» در بدنش ندارد، به اشتباه فکر کند خواب زن «چپ» است. از آنجا که چیزهایی را که در«پشت» سرش هستند نمی‌بیند و فقط روبرویش را می‌تواند ببیند، زمان «گذشته» را پشت سر می‌گذارد و به «آینده» چشم دوخته است و «روی» به سوی فردا دارد: پس «زمان» را براساس «مکان» و «حرکت» روی محور افقی مفهوم‌سازی و درک می‌کند، برای صحبت درباره «زمان» از همان کلماتی استفاده می‌کند که برای سخن گفتن درباره مکان استفاده کرده است. «از» گذشته، «به» آینده «می‌رود»، به سوی «آینده» «حرکت» می‌کند و هیچگاه به «گذشته» «برنمی‌گردد». مخلص کلام، مفاهیم را با هم «درمی‌آمیزد» تا بتواند معانی را به بهترین نحو منتقل کند و البته نه هر ترکیبی منجر به آفرینش چنین معجون شگفت‌انگیزی می‌شود، بلکه بین این مفاهیم باید نوعی «تشابه» وجود داشته باشد. تشابهی که هر کسی به طور غریزی بتواند آن را تشخیص دهد. به طور کلی ریاضیات استعاره برابر است با x=y و این معادله در خلق تمام استعاره‌ها صدق می‌کند.

     

    استعاره

     

    زندگی در سایه استعاره‌ها

    ما با استعاره‌ها به دنیا آمده‌ایم و در ناخودآگاه ما ریشه دارند. هر لحظه در معرض آنها هستیم، با آنها بزرگ می‌شویم، به بلوغ می‌رسیم، و وارد اجتماع می‌شویم. با این استعاره‌ها، سر سفره عقد می‌نشینیم و با همین‌ها کودکانمان را بزرگ می‌کنیم. در دنیایی استعاری زندگی می‌کنیم، بدون اینکه خودمان از وجود آنها آگاه باشیم. ما با خلق استعاره و درهم‌آمیختن مفاهیم، چیزهای بسیاری به دست می‌آوریم: از یک اثر ادبی بسیار زیبا تا کشفی علمی. گاهی فریب می‌خوریم و تا آخر عمر به یک استعاره اشتباه که زندگی‌ خود و اطرافیانمان را دشوار می‌کند، چنگ می‌زنیم.

    شاید خطرناکترین حقیقت در مورد استعاره‌ها این باشد که آنها فقط «وجود» ندارند، بلکه «نقش»‌های متفاوتی نیز ایفا می‌کنند. استعاره‌ها که ساز و کارشان براساس فعال‌سازی شباهت‌هاست، می‌توانند به راحتی و با برانگیختن احساسات و ادراک حسی ما به طور ناخودآگاه بر تصمیماتمان تاثیر بگذارند.

    جیمز گیری (2009) به کاربرد استعاره در اقتصاد و بازار سهام و تاثیر آن بر تصمیمات سهامداران اشاره می‌کند. از نظر او در اخبار اقتصادی، زمانی که تغییرات قیمت‌ها در بازار سهام را با استفاده از استعاره عامل و به عنوان اقدام عمدی یک موجود زنده نشان می‌دهند، ادامه این روند و تغییر قیمت یک سهم به علت ماهیت استعاره عامل از نظر مخاطبان مسلم انگاشته شود (شاخص سهام کل بورس «بالا» می‌رود/رشد می‌کند/صعود می‌کند) و از طرفی، استعاره‌هایی نیز هستند که تغییرات قیمت را به عنوان موجودی غیرزنده و یک شیء تلقی می‌کنند( سهام ایکس سقوط کرد). محققان از گروهی خواستند تا مجموعه‌ای از تفسیرهای بازار را بخوانند و سپس روند تغییر قیمت‌ها در روز بعد را پیش‌بینی کنند. گروهی که متون شامل استعاره عامل را خوانده بودند، انتظار بیشتری برای ادامه روند تغییر قیمت در روز آینده داشتند، چون استعاره عامل، به طور ضمنی نشان‌دهنده اقدام عمدی یک موجود زنده هدفمند است. در واقع در اینجا استعاره برای سهامداران گمراه‌کننده عمل می‌کند و آنها بدون اینکه حتی بدانند در دامی می‌افتند که در قالب کلماتی ساده برایشان پهن شده است.

    استعاره‌سازان در بازار سهام، تبلیغات، مذهب و سیاست همانند شکارچیان ماهر، از این پتانسیل استعاره، برای تاثیرگذاری بر تصمیمات افراد و اقناع آنها به طور کاملاً ناخودآگاه استفاده می‌کنند. آنها استعاره می‌سازند و به بهائی گزاف به مردم می‌فروشند. اگرچه استعاره‌ها، پنهان هستند اما زبان نیز مانند آینه‌ای است که اگر به دقت در آن بنگریم، حقیقت بسیاری از این استعاره‌ها را فاش می‌کند.

    استعاره مانند شمشیر دولبه عمل می‌کنند؛ همانقدر که می‌توانند ویرانگر و مخرب باشند، نقش سازنده نیز دارند. مطالعاتی که به تحلیل متون و گفتمان علمی و آکادمیک پرداخته‌اند، بر نقش استعاره در آموزش مفاهیم پیچیده تاکید می‌کنند. به کمک استعاره می‌توان، با تلاشی کمتر، به شکلی موثرتر مفاهیم را به گستره عظیمی از مخاطبان انتقال داد.

     

    استعاره

     

    اما در علم حتی ممکن است استعاره‌ها به درستی عمل نکنند؛ به عنوان مثال، یکی از این استعاره‌ها که به کرات مورد انتقاد قرار گرفته است، استعاره «اثر گلخانه‌ای» است که اگرچه برای نشان دادن برخی جنبه‌های تغییرات اقلیمی به نظر کاربردی می‌رسد، با این همه این استعاره ( زمین به عنوان یک گلخانه) به طور ضمنی فضای گرم و دلچسب یک گلخانه را نیز تداعی می‌کند و قادر به نشان دادن پیچیدگی تغییرات اقلیمی نیست. در این استعاره تنها با تاکید بیش از حد بر گرمایش زمین، تاثیرات دیگر همچون اسیدی‌شدن اقیانوس‌ها نادیده گرفته می‌شود.

    کلمات را می‌خوانیم، استعاره‌ها را زندگی می‌کنیم

    محققان در طی سال‌های اخیر و در رشته‌های علمی مختلف (عصب‌شناسی، علوم اجتماعی، تاریخ، فلسفه علم، تعلیم و تربیت، روانشناسی، علوم کامپیوتری، علوم سیاسی، ادیان، ادبیات و …) با آگاهی از اهمیت و نقش استعاره، به مطالعه هر چه بیشتر این پدیده منحصر به فرد پرداخته‌اند و از نتایج این مطالعات، در تمامی این حوزه‌ها و گاه بدون در نظر گرفتن آثار مخربی که ممکن است به بار آورد، به کرات استفاده شده است.

    استعاره در جهت دهی اجتماع

    ما به لطف رسانه‌های اجتماعی روزانه در معرض بمباران استعاره‌های مختلف و جهان‌بینی‌های پنهان آن قرار داریم؛ هر فرهنگ، شخص و یا حتی هر محصولی در تلاش است استعاره خود را به هر نحوی به ما تحمیل کند و ما ناخودآگاه خریدار تمام این استعاره‌هاییم و چیزی که برای ما باقی می‌ماند، تعارض و کشمکش درونی و همیشگی است. اخبار روزمره‌ای که ما می‌بینیم، پر از استعاره‌های «عمدی» و با دقت انتخاب‌شده‌ای است که اهداف خاصی را دنبال می‌کند. خطابه‌ی هر سیاستمداری که در تلاش برای «اقناع» شما برای باور استعاره‌های آنهاست، توسط تیمی از مشاوران آماده شده است. هر محصولی که باعث شود شما باور کنید که به حد نیاز «کافی» نیستید، هیچ دغدغه‌ای بیشتر از فروش محصول بی‌کیفیت خود ندارد.

     

    استعاره

     

    با آگاهی از اینکه هر متنی که می‌خوانیم، علاوه بر معنای مستقیم خود، لایه‌های پنهان معنایی دارد که می‌تواند بر ذهن و روح و تفکر ما تسلط یابد، می‌توانیم در انتخاب آنچه قرار است «باور» کنیم، با دقت بیشتری عمل کنیم. کلمات را بخوانیم و بشنویم، اما هر استعاره‌ای را که می‌بینیم، باور و زندگی نکنیم.

     

     

  • اسطوره چیست؟ مقدمه‌ای بر اساطیر یونانی

    اسطوره چیست؟ مقدمه‌ای بر اساطیر یونانی

    mythos یا اسطوره به معنی داستان و قصه، در واقع داستانی تخیلی است که با اعتقادات و باور به نیروهای ماورا الطبیعه پیوند دارد. در این مطلب از مجله تجربه‌ زندگی به مقدمه‌ای از اسطوره شناسی و معرفی اساطیر یونانی می‌پردازیم.

    اسطوره چیست؟

    در نظریه تکامل تنها یکی از گونه‌های انسان به بقا دست یافت. فرضیات فراوانی درباره علت نابودی نسل گونه‌های دیگر ارائه شده است؛ گونه‌ی نئاندرتال مغز بزرگتری داشت و در برابر سرما مقاوم‌تر و در شکار ماهرتر بود، اما منقرض شد!

    طبق یکی از فرضیات دلیل انقراض آن‌ها عدم توانایی مغزشان در ایجاد رویا و خیال بوده، به طور مثال یک انسان نئاندرتال زمانی‌ که فرزند خود را از دست می داد هیچ دلیل منطقی و واضحی برای این فقدان به ذهنش نمی رسید و از طرفی در تبیین دلایل ماوراء الطبیعه نیز ناتوان بود. او به هیچ طریق نمی توانست این جریان تلخ و بی معنا را برای خود توجیه کند و روح خود را تسلی دهد. تکرار این قبیل اتفاقات در مرور زمان آن‌ها را دچار بیماری افسردگی می کرد و باعث انقراض تدریجی آن‌ها شد.

     

    اسطوره

     

    اما گونه‌ی ما همواره به واسطه‌ی تخیل خود داستان‌ها و افسانه‌هایی می آفریند تا با تمسک به آن‌ها، تا حدی رموز جهان هستی را برای خود حل کند. اسطوره میوه شیرین درخت تخیل ماست. اسطوره از حقیقت آفرینش سخن می گوید و ماجرای مقدسی است که بیانگر یک آغاز است، آنگونه که در عین حال که مقبول اندیشمندان است، فراخور فهم عوام نیز هست.

    انواع اسطوره

    در فرایند اسطوره سازی، گویی انسان در توجیه پدیده‌هایی که علتشان را نمی دانسته به تعبیرات فراطبیعی روی آورده تا به این وسیله صلحی میان روح خود و طبیعت ایجاد کند. البته نوعی از اسطوره ها هدفشان صرفا ایجاد سرگرمی و یا پند دادن می باشد که در این دسته، شخصیت های اصلی عموما انسان های معمولی هستند که خود را در شرایط غیرعادی می یابند و یا گاهی هم جانوران.

    نوع دیگر روایتگر رویارویی آدمیان با خدایان و دیوان هستند؛ برخلاف نوع اول اغلب براساس شخصیت ها و رویدادهای واقعی شکل گرفته اند و با گذشت زمان خاطره آنها دستخوش تغییرات شده است. نوع سوم با عنوان اسطوره ناب یا حقیقی، شامل داستان‌هایی است که مستقیما به پیدایش دین و آئین می‌پردازند و شرحی از آفرینش، خدایان و آدمیان‌اند.

    اهمیت اسطوره در عصر ما

    نفوذ اسطوره در جای جای زندگی انسان کهن دیده می شود. البته بقایای این ذهنیت بدوی را در عصر نوین نیز می‌توان یافت، زیرا انسان نو نیز همان عصیان‌گری است که برای شناخت بیشتر عصیان می کند. ماکس مولر (زبان شناس و خاورشناس آلمانی) اسطوره را صاحب نفوذ و مداوم در تمام عصرها می‌داند؛ اسطوره هیچ گاه از بین نخواهد رفت زیرا انسان در هر دوره‌ای به دنبال آفرینش اسطوره‌ای هست. مولر همچنین معتقد بود اسطوره همان طور که در زمان هومر وجود داشته است، در عصر حاضر نیز وجود دارد، با این تـفـاوت که اکنون آن را درک نمی‌کنیم، چرا کـه در سـایـه آن زندگی می کنیم و تاب دیدن پرتو درخشان حقیقت کامل را نداریم.

    به گفته کارل گوستاو یونگ، اسطوره دارای جاذبه‌های فریبنده است و اگرچه کمـتـر بـه چشم می‌آید اما اهمیت روانی بسیـاری دارد. اسطوره ها در جزئیات بسیار متفاوت هستند اما هرچـه به موشکافی ادامه دهیم، بیشتر متوجه می‌شویم که سـاخـتـار آن‌ها بسیار شبیه یکدیگر است.

    فروید نیز اسطوره را به عنوان توصیف یک ایده‌ی سرکوب شده معرفی کرد. فروید، با کشف قلمرو ناخودآگاه، تحولی ژرف در انسان شناسی، فلسفه، نقد ادبی، زبانشناسی و نیز اسطوره شناسی به وجود آورد. او روانکاوی است که اسطوره ها را به کارکردهای قلمرو ناخودآگاه روان پیوند می‌زند.

    اساطیر یونانی

     

    اسطوره

     

       تاریخچه پیدایش اساطیر یونانی به دوران یونان کلاسیک بر می گردد که تاریخ نگاران آن را عصر قهرمانان می نامند. تمدن آن دوران تا حد زیادی ازآنِ دو گروه یونانی قدیم بود. حدود دو هزار سال پیش از میلاد یک قوم کشاورز پیشرفته منسوب به مینوسی‌ها با ساخت کاخ های مجلل و باشکوه و ناوگان جنگی ناحیه را تحت سلطه خود درآوردند و تا مدت ها بر میسنی‌های نه چندان پیشرفته و آرام تر سلطه داشتند. خاطره هایی از روایط میان این دو فرهنگ بعدها به صورت اسطوره هایی، روایتگر قهرمانی از سرزمین یونان باقی ماندند. اسطوره‌هایی که اسیرانی را از دست هیولای آدمخوار و نیمه انسان و نیمه حیوان در جزایر کرت رهایی می‌بخشد. حدود ششصد سال بعد قدرت مینوسی ها رو به زوال رفت و میسنی ها قدرت ناحیه را به دست گرفتند، خاطره‌ی این رویدادها بعدها مایه شکل‌گیری پاره ای از مهم‌ترین اساطیر یونانی شد.

    دوران زرین

    دوران طلایی، اصطلاحی اساطیری و افسانه ای از یونان باستان است که به یکی از چهار یا پنج دوره زندگی انسان اشاره دارد. دوران یا عصر طلایی (زرین)، اولین دورانی است که انسان در آن با ویژگی کمال و معصومیت زندگی می‌کرده است. در ادامه آن به ترتیب دوران نقره‌ای یا عصر سختی و تباهی، عصر برنزی یا برنجی یعنی دوره جنگ و تنگدستی، عصر قهرمانی که در آن جهان پر از نیمه‌خدایان و قهرمانان شد و سپس دوران حاضر، یعنی دوران آهن است. دوران طلایی، دورانی بسیار کهن بوده که با صلح و رفاه شناخته می‌شود. در این دوران انسان برای غذا خوردن، نیازی به کار کردن نداشته و مدت بسیار زیادی با چهره جوان زندگی می‌کرده است.

    بررسی نمادها در اساطیر یونان

     یکی از پایه‌های مهم در اسطوره، مسئله‌‌ی نیک و بد است؛ موضوعی که همواره یکی از دغدغه های مهم بشر بوده و هست. در اسطوره همیشه ما با تقابل نیک و بد مواجه هستیم، قهرمان و ضد قهرمان، به گونه ای که نیکی و بدی منسوب به انسان و ذات وی بوده است.

    حدود نیم قرن پیش توماس آنتونی هریس با انتشار کتاب « من خوب هستم، تو خوب هستی» که ترجمه فارسی آن به نام «وضعیت آخر» شهرت دارد، دیدگاه خود را درباره مسئله نیک و بد به این گونه ارائه داد که در تقابل رفتاری بین انسان ها عموما چهار وضعیت کلی وجود دارد که به این شرح است:

    1) وضعیت اول، من بد هستم و تو بد هستی.

    2) وضعیت دوم، من بد هستم و تو خوب هستی.

    3) وضعیت سوم، من خوب هستم و تو بد هستی.

    4) وضعیت چهارم یا آخر، من خوب هستم و تو خوب هستی.

    آقای هریس در کتاب وضعیت آخر تحلیلی از رفتار متقابل ارائه کرده و ریشه رفتار انسان را تحت عنوان سه بخش از روان به نام های کودک، والد و بالغ، تشریح کرده است.

    می توان با کاووش در ریشه رفتار و اعمال هر یک از نمادها، صفت نیک یا بدی را که منسوب به ذات و وجود آن نماد است، از وی سلب کرده و به نوع عمل وی نسبت دهیم و ریشه و علت آن را بررسی کنیم. در یادداشت‌های بعدی، اسطوره را که منبعی از نمادهاست، با دیدگاهی بر پایه‌ی تحلیل روانکاوانه بررسی می‌کنیم.