مرکز تجربه زندگی

دسته: کودک و نوجوان

روان‌شناسی کودک و نوجوان؛ رشد، هیجان، رابطه با والدین و نشانه‌هایی که می‌گوید وقت مراجعه به تراپیست کودک یا نوجوان رسیده است.

  • اوتیسم بودن

    اوتیسم بودن

    برای چندین دهه، به اوتیسم عمدتاً از دریچه‌ی آسیب‌شناسی پرداخته شده است؛ به‌عنوان «اختلالی پیچیده در رشد که بر رشد طبیعی مغز در زمینه‌ی مهارت‌های اجتماعی و ارتباطی تأثیر می‌گذارد و با الگوهای محدود و تکرارشونده‌ی در رفتار شناخته می‌شود». با این حال، دیدگاهی نوآورانه که ریشه در روان‌کاوی لکانی دارد، این نگاه متعارف را به چالش می‌کشد و پیشنهاد می‌دهد که اوتیسم صرفاً اختلالی برای مهار یا درمان نیست، بلکه ساختارِ ذهنی-سوژه‌ای منحصر به فرد است. به بیانی دیگر نوعی شیوه‌ی خاص از بودن که به هویت فرد و نحوه‌ی بنیادیِ بودن او گره خورده است.

    اوتیسم: ساختار سوژه‌ای

    در روان‌کاوی — به‌ویژه در چارچوبی که ابتدا توسط زیگموند فروید بنیان گذاشته و سپس توسط ژاک لکان گسترش یافته — هستی انسانی با «ساختارهای ذهنی» (به‌گفته‌ی فروید) یا «ساختارهای سوژه‌ای» (به تعبیر لکان) مشخص می‌شود. فروید در ابتدا سه ساختار اصلی را در جوامع غربی تشخیص داد: نوروز، انحراف جنسی، و روان‌پریشی؛ که همگی از «سازوکار روانی طرد» به‌مثابه بنیانی ساختاری ناشی می‌شوند. لکان این نگاه را بسط داد و با رویکردی زبان‌شناختی-ساختاری توضیح داد که این سازوکارها، از طریق واسطه‌گری در رابطه‌ی سوژه با ژوئیسانس (لذت‌مندی/رانه) و زبان، ساختار سوژه را شکل می‌دهند.

    فرضیه‌ی محوری در این نگاه نو آن است که اوتیسم به‌منزله‌ی ساختار سوژه‌ای چهارمی است که قابل تقلیل به نوروز، انحراف جنسی یا روان‌پریشی نیست. این تمایز صرفاً بر نشانه‌های ظاهری استوار نیست، بلکه بر نوعی طرد بنیادین و ساختاری بنا شده است — سازوکاری که طرد اوتیستیک نامیده می‌شود.

    درک طرد اوتیستیک: گونه‌ای طرد رادیکال

    برای فهم تمایز طرد اوتیستیک، لازم است جایگاه آن را در مدل فروید و لکان از واپس‌زدگی درک کنیم:

    • بنیان واپس‌زدگی نخستین:  در مدل فروید، واپس‌زدگی نخستین شامل دو فرایند بنیادین است: Ausstoßung (طرد اولیه/اخراج) و Bejahung (تأیید بدوی). «تأیید» (Bejahung) نوعی پذیرش حداقلی از نمادین است، از جمله از طریق حک نام-پدر، که برای ساختار نوروتیک ضروری است.
    • نقش طرد روان‌پریشانه: در روان‌پریشی، لاکان معتقد بود که نام-پدر «طرد» می‌شود (Verwerfung)؛ به‌معنای طرد رادیکال پس از تجربه‌ی نخست آن در فرایند تأیید. این طرد مانع ساخت‌یابی نوروتیک می‌شود و روان‌پریشی پدید می‌آورد، که اغلب با «سوراخی در نظم نمادین» همراه است.
    • یگانگی طرد اوتیستیک: طرد اوتیستیک در سطحی بنیادی‌تر قرار دارد؛ پیش از تأیید عمل می‌کند و محصول نمادین تأییدی برخاسته از طرد اولیه (Ausstoßung) را به‌طور رادیکال طرد می‌کند. یعنی رابطه‌ی حداقلی با نمادین که برای تأیید لازم است، اساساً برقرار نمی‌شود.

    این تمایز مهم است، زیرا نشان می‌دهد طرد اوتیستیک مانند روان‌پریشی عمل نمی‌کند که نام-پدر را مستقیماً حذف کند؛ بلکه مانع از آن می‌شود که شرایط نمادینی که برای استقرار نام-پدر لازم است، اصلاً شکل بگیرند.

    سایه بازی تمرینی بری بهبود اوتیسم بودن

    ابژه های طرد شدگی در اوتیسم: خصلت یگانه، لبه، و صدا

    سؤال این است که چیزهایی در روان فرد اوتیستیک طرد شده یا از ابتدا وارد نظام نمادین (symbolic) نشده‌اند. در رویکرد لکانی، طرد ( forclusion) به معنای عدم ورود یک امربنیادی به ناخودآگاه است، یعنی چیزی حیاتی برای شکل‌گیری ذهن و زبان، از ابتدا در روان فرد جای نگرفته است. سه مورد از طرد در اوتیسم به شرح زیر است:

    خصلت یگانه (Unary Trait):

    این مفهوم به‌عنوان نخستین نشان نمادین برای سوژه توصیف می‌شود؛ عنصری ضروری برای ایجاد «تفاوت خالص» در نظم نمادین که به فرد احساس هویت می‌دهد، چرا که یک تفاوت بنیادی را ایجاد می‌کند—نه از راه مقایسه با دیگران، بلکه از طریق «علامت‌گذاری» خاص بودن فرد.

    در رشد روانی نرمال، این ویژگی به فرد امکان می‌دهد وارد زبان و جهان تفاوت‌ها شود. اما در اوتیسم، این علامت نمادین رد می‌شود. فرد اوتیستیک «تفاوت» را در ریشه نمی‌پذیرد.

    این مسأله توضیح می‌دهد که چرا افراد اوتیستیک (بر اساس توصیف‌های اولیهٔ کانر) تمایل شدید به یکنواختی و تکرار دارند—چرا که تفاوت و تغییر، آنان را دچار بی‌ثباتی می‌کند.

     برای مثال: یک کودک نوروتایپ یاد می‌گیرد: «من مادرم نیستم» یا «من این هستم، نه آن». اما کودک اوتیستیک ممکن است این علامت‌گذاری نمادین را رد کند، و در عوض به تکرار، نظم، و ثبات روی بیاورد.

    نمایش پرده‌ای برای آموزش کودک اوتیسم

    لبهٔ سوراخ (درک خلأ) The Rim (of the Invocatory Drive)

    لوران می‌گوید در طردشدگی اوتیستیک، ما تنها با یک سوراخ یا فقدان (hole) روبرو نیستیم، بلکه با سوراخی بدون لبه (rim) مواجه‌ایم. لبه (rim) آن چیزی است که این سوراخ یا جای خالی را احاطه و قاب‌بندی می‌کند.

    در شرایط معمول روانی، افراد با کمک نمادپردازی، ابژه‌های جزئی میل (مثل ابژه a)  یا نشانه‌های فرهنگی، این فقدان را قابل‌تحمل و سازمان‌یافته می‌کنند. لبه، مثل یک حد مرزی یا مرز حفاظتی عمل می‌کند که به ما اجازه می‌دهد با خلأ کنار بیاییم، بدون آنکه روان ما از هم بپاشد. برای مثال؛ در زبان، نمی‌توانیم همه چیز را بگوییم، اما ساختار زبان (نحو، نشانه‌ها، استعاره‌ها) این فقدان را قابل‌زیست می‌کند. آن ساختارها مثل همان «لبه» عمل می‌کنند.

    حال باید بپرسیم در اوتیسم چه اتفاقی می‌افتد؟ طبق تحلیل‌های اریک لوران و ژاک آلن میلر از لاکان، در ساختار روانی اوتیستیک، اتفاقی بنیادین رخ می‌دهد:

    فرد اوتیستیک با سوراخی بدون لبه روبه‌رو است. یعنی: خلأ یا فقدانی در تجربه‌اش وجود دارد (مثل همه انسان‌ها)، اما هیچ ابژه، نماد، یا میانجی‌ای برای کنترل، مهار، یا قاب‌بندی آن خلأ وجود ندارد. نه «نام پدر»، نه زبان، نه دلالت، نه ابژه‌های میل… هیچ‌کدام وارد نمی‌شوند تا این سوراخ را قابل فهم، قابل بیان، یا قابل تحمل کنند.

    لبه‌ی رانه‌ی شنیداری (invocatory drive):

    در نظریهٔ لکان، انسان دارای چهار نوع کشش (drive) است: دیداری، شنیداری (صوتی)، دهانی، و مقعدی. کشش‌ها، مسیرهایی هستند که میل از طریق آن‌ها حرکت می‌کند. کشش صوتی (invocatory drive) همان کششِ مرتبط با صدا است—یعنی میل شنیده‌شدن یا صدا درآوردن، مثلاً گریه کردن نوزاد، حرف زدن، آواز خواندن و غیره.

    برای اینکه کشش‌ها به شکل روانی معنا پیدا کنند، نیاز است که یک ساختار داشته باشند. در اینجا، لبهٔ کشش یعنی مرز یا نقطه‌ای که کشش از طریق آن وارد بدن و دیگری می‌شود: در کشش صوتی، لبه همان نقطه‌ای‌ست که صدا از بدن (مثلاً از گلو، دهان) خارج می‌شود و وارد جهان اجتماعی یا «دیگری» می‌شود. این لبه همچنین جایی‌ست که میل به شنیده‌شدن به زبان و گفتار متصل می‌شود.

    در نظریهٔ مالوال، در اوتیسم صدا به‌طور کلی طرد نمی‌شود (یعنی کودک می‌تواند صداها را بشنود یا تولید کند)، بلکه «لبهٔ صوتی» که این صدا را به دیگری و زبان متصل می‌کند طرد می‌شود.

    • نتیجه این است که صدا معنا پیدا نمی‌کند،
    • یا اینکه نمی‌تواند به گفتار تبدیل شود،
    • یا اینکه صدا بیش‌ازحد فیزیکی و تحمل‌ناپذیر می‌شود.

    در نتیجه ارتباط کلامی قابل درکی اتفاق نمی افتد.

    طیف زبانی اوتیستیک: فراتر از «نبود دیگری»

    نقطه‌ی محوری در نگاه لکانی به اوتیسم این است که «در اوتیسم دیگری وجود ندارد». این بدان معنا نیست که دیگران کاملاً غایب‌اند، بلکه سوژه‌ی اوتیستیک به دیگری بزرگ، به‌مثابه:

    • دیگریِ تصویر: که شناسایی خیالی (مثلاً در مرحله‌ی آینه‌ای) را مختل می‌کند و مانع از شکل‌گیری من-ایده‌آل می‌شود؛
    • حامل شیء رانه‌ای: که توانایی دیگری در نشان‌گذاری نمادین شیء و میانجی‌گری ژوئیسانس را حذف می‌کند؛
    • زبان و فرهنگ: که دسترسی به نظم پیشینی نمادین را به‌شدت محدود می‌سازد — دسترسی‌ای که برای پیوند اجتماعی ضروری است —

    دسترسی ندارد.

    با این حال، روان‌کاوی لکانی تأکید می‌کند که افراد اوتیستیک «سوژه‌های زبان» هستند و اغلب بسیار پُرحرف‌اند. با این‌حال، عملکرد زبانی آن‌ها نه بر اساس منطق دال، بلکه بر پایه‌ی «نشان» عمل می‌کند، نه «دال».

    سایه بازی بهترین راه برای آموزش اوتیسم

    زبان نشانه‌ای اوتیسم و تأثیر آن بر تجربه‌ی زبانی

    • تفاوت دال و نشان:
      • دال (مانند واژگان در زبان معمول) از طریق تفاوت با دال‌های دیگر معنا می‌گیرد، رابطه‌ای انتزاعی دارد، و سوژه را میان گفته‌ی آگاهانه و بازگویی ناآگاهانه تقسیم می‌کند.
      • نشان رابطه‌ای پایدار و سخت با «مرجع عینی» دارد (مثلاً یک گربه‌ی خاص یا دودِ حاصل از آتش). این نشان‌ها الزاماً سوژه را تقسیم نمی‌کنند و حضور آن را ایجاب نمی‌نمایند. استفاده‌ی افراد اوتیستیک از نشان‌ها، بر پایه‌ی «تصمیم خودبسنده» انجام می‌شود و به‌صورت «زبان رمزی خصوصی» درمی‌آید که در ابتدا برای دیگران نامفهوم است.
    • پیامدهای زبان مبتنی بر نشان:
      • نبود شکاف سوژه: فرد اوتیستیک «توسط دال تقسیم نمی‌شود»؛ ناآگاه او همیشه برای آگاهی در دسترس است. تمپل گرندین در این زمینه می‌گوید: «سرکوب رخ نمی‌دهد و انکار ناممکن است. موتور جستجوی من به تمام کتابخانه‌ای از خاطرات حسی دقیق دسترسی دارد»»
      • عینیت و سختی در معنا: این زبان نشان‌محور باعث دشواری در فهم مفاهیم انتزاعی، ابهام‌ها و تغییرات متنی می‌شود؛ زیرا معناها به مراجع خاص و موقعیت‌های ویژه چسبیده‌اند. برای مثال، گرندین صلح را نه به‌عنوان یک مفهوم انتزاعی، بلکه به‌عنوان تصاویری خاص همچون «کبوتر» یا «پیپ صلح سرخپوستی» می‌فهمد.
      • زبان خبری و گسست عاطفی: زبان اوتیستیک اغلب به‌صورت «زبان خبری» بروز می‌یابد؛ بی‌تأثیر از احساسات شخصی، لحن یا تفسیر عاطفی. این امر درک احساسات و طنز را برای فرد اوتیستیک دشوار می‌سازد و شکافی میان عاطفه و اندیشه ایجاد می‌کند.

    تصویری دیگر از سایه بازی که برای کودک اوتیسم مناسب است

    رشد لبه: طیفی تشخیصی از اوتیسم

    ژان-کلود مالوال طیفی تشخیصی از اوتیسم را پیشنهاد می‌کند که بر پایه‌ی ساخت‌وساز تکمیلی نوعی «لبه‌ی نوین» بنا شده است؛ این لبه امکان کارکرد زبانی و مدیریت ژوئیسانس را فراهم می‌کند. این طیف، فراتر از دسته‌بندی‌های روان‌پزشکی رایج (مانند “با عملکرد بالا” یا “پایین”) می‌رود و بر تفاوت‌های ساختاری تمرکز دارد:

    1. نبود لبه: شدیدترین حالت اوتیسم، که در آن فرد مدام مورد هجوم ژوئیسانس قرار می‌گیرد و برای مهار آن به خودزنی یا خشونت متوسل می‌شود. زبان در این حالت بسیار محدود و پراکنده است.
    2. لبه‌ی محافظتی: استفاده از اشیای ساده‌ی اوتیستیک (مثل اشیای سختی که به بدن وصل می‌شوند) به‌عنوان «سپر دفاعی» برای کنترل ژوئیسانس. در این مرحله، فرد با رفتار “روشن/خاموش” و نسبت‌دادن یک شی به یک نشان و سپس انکار آن، نوعی مهار ایجاد می‌کند و به زبان به‌مثابه ابزاری برای کنترل جذب می‌شود.
    3. لبه‌ی پویا: مرحله‌ای انعطاف‌پذیرتر که شامل اشیای پیچیده‌ی اوتیستیک (مثل ماشین جویی)، «دوگانه» (ابزار ازپیش‌ساخته‌ی جذب‌شده) و رشد «علایق خاص» است. این علایق اغلب به مهارت‌هایی اجتماعی-ارزشی تبدیل می‌شوند (مثل تخصص گرندین در علم دام). این علایق توسط «دیگری ترکیبی» پشتیبانی می‌شوند — ماتریسی دوبعدی از نشان‌ها.
      • دیگری ترکیبی بسته: از زبانی خصوصی حمایت می‌کند، به تجربه‌ی عاطفی درونی دسترسی می‌دهد اما برای تبادل اجتماعی ناکارآمد است.
      • دیگری ترکیبی باز: اجازه‌ی استفاده از زبان عقلانی-اجتماعی را می‌دهد که مورد تحسین اجتماعی قرار می‌گیرد، ولی اغلب فاقد عاطفه است و زبان را همچون رمز ماشینی بازتولید می‌کند.
    4. تخلیه‌ی لبه: بالاترین سطح عملکرد، که در آن فرد از اشیای اوتیستیک دست می‌کشد و صرفاً به مهارت‌های اکتسابی و ظرفیت‌های زبانی خود اتکا می‌کند. این حالت به «قطب نامرئی» اوتیسم منجر می‌شود؛ جایی که افراد ممکن است «زندگی عادی» داشته باشند و گاهی حتی از غیر اوتیستیک‌ها قابل‌تشخیص نباشند.

    تمایش برای کودکان اوتیسم

    پیامدها برای درک و حمایت

    رویکرد لکانی با نگاه به اوتیسم به‌مثابه یک «ساختار ذهنی یگانه» با منطق و زبان خود، بر نکات زیر تأکید دارد:

    ۱. نام‌گذاری تأییدی (Affirmative Naming)

    در روان‌کاوی سنتی، معمولاً اوتیسم به‌عنوان نوعی «اختلال» یا «کمبود» در نظر گرفته می‌شود؛ اما دیدگاه لاکانی ــ به‌ویژه در خوانش‌های جدید مانند اثرات ژان-کلود مالوال یا لئون برنر ــ می‌گوید:

    به جای نگاه از بیرون (و طبقه‌بندی بر اساس نقص‌ها)، باید از درون ساختار اوتیسم نگاه کنیم و آن را به‌عنوان روشی مشروع برای بودن در جهان و تجربه‌ی واقعیت بپذیریم.

    به جای گفتن اینکه «اوتیسم مشکلی دارد»، بگوییم: «اوتیسم شیوه‌ای خاص برای بودن و ارتباط است که منطق خودش را دارد». این چنین، ما بر توانایی‌ها، الگوهای پردازش حسی خاص، یا سبک‌های ذهنی ویژه اوتیستیک تمرکز می‌کنیم، نه فقط بر «مشکلات».

    ۲. فراتر از درمان به‌سوی حمایت

    در بسیاری از رویکردهای رایج مانند ABA (تحلیل رفتاری کاربردی)، هدف این است که کودک را به رفتارهای «نرمال» نزدیک کنیم. در مقابل، روان‌کاوی لاکانی می‌گوید:

    هدف نباید «درمان» باشد، بلکه شناخت و حمایت از سبک خاص سوژه‌ی اوتیستیک در بودن و رابطه برقرار کردن است.

    مثلاً: اگر کودک اوتیستیک با وسواس خاصی از طریق نظم دادن به اشیا با دنیا ارتباط برقرار می‌کند، درمانگر لاکانی سعی نمی‌کند این «وسواس» را حذف کند، بلکه تلاش می‌کند بفهمد این نظم‌بخشی چه نقش نمادینی برای کودک دارد، و چگونه می‌توان از این مسیر، با او ارتباط برقرار کرد.

    به این ترتیب، درمانگر به ابداعات ذهنی کودک احترام می‌گذارد؛ یعنی به شیوه‌های خاصی که کودک برای محافظت از خود، تجربه‌ی لذت، یا ساخت پیوند اجتماعی پیدا کرده است.

    ۳. شنیدن در آستانه‌ی زبان (Hearing at the Threshold of Language)

    افراد اوتیستیک بسیار حرف می‌زنند، فقط کافی است کسی آن‌ها را بشنود.اما این شنیدن، شنیدن معمولی نیست. بلکه: درمانگر باید بتواند آنچه گفته می‌شود را بشنود، حتی اگر در سطح نشانه‌ها (signs)، حرکات، تکرارها، یا آواها بیان شود و نه از طریق دال‌ها (signifiers).

    مثلاً: اگر کودکی دائماً یک کلمه یا حرکت را تکرار می‌کند، روان‌کاو سعی نمی‌کند فقط «متوقفش کند»، بلکه می‌پرسد:

    این تکرار چه عملکردی دارد؟ آیا راهی است برای تنظیم اضطراب؟ یا شیوه‌ای برای بیان چیزی نادسترس؟

     

    منبع

    The autistic subject: On the threshold of language by Leon S. Brenne

  • اهمیت روانکاوی کودک و جایگاه وینیکات

    اهمیت روانکاوی کودک و جایگاه وینیکات

    همه ما دوران کودکی را پشت سر گذاشته‌ایم، اما آیا تا به حال فکر کرده‌ایم که تجربه‌های اولیه ما چگونه بر احساسات، روابط و شخصیت امروزمان تأثیر گذاشته‌اند؟ روانکاوی کودک دقیقاً به این پرسش می‌پردازد. این شاخه از روانشناسی نشان می‌دهد که چگونه اتفاقات ابتدایی زندگی، از آغوش مادر گرفته تا اولین تجربه‌های بازی، پایه‌های روان ما را می‌سازند.

    یکی از افرادی که نگاه تازه‌ای به این موضوع داشت، دونالد وینیکات بود؛ پزشکی که از بررسی کودکان به دنیای روانکاوی رسید و با مفاهیمی مثل مادر به‌اندازه کافی خوب و فضای بازی نشان داد که سلامت روان از همان سال‌های نخستین زندگی شکل می‌گیرد. وینیکات معتقد بود که تجربه‌های اولیه در ارتباط با مادر و ابژه‌های خاص در زندگی کودک، نقشی اساسی در شکل‌گیری احساس امنیت و هویت فردی دارند.

    اما چرا باید به این موضوع اهمیت بدهیم؟ چون فهمیدن این مفاهیم فقط به درد روانکاوان نمی‌خورد؛ بلکه به والدین، معلمان و حتی خود ما کمک می‌کند که کودک درون‌مان را بهتر بشناسیم. در این مقاله، ابتدا مفهوم مادر به‌اندازه کافی خوب را بررسی می‌کنیم و می‌بینیم که چگونه حضور مادر، نه به‌عنوان یک مادر کامل، بلکه به شکلی «کافی»، زمینه‌ی رشد سالم را فراهم می‌کند. سپس به ابژه‌های انتقالی و فضای گذار می‌پردازیم تا دریابیم که چگونه اشیای خاص در کودکی به ما کمک می‌کنند تا استقلال خود را شکل دهیم. پس از آن، مفهوم بازی را از دیدگاه وینیکات بررسی خواهیم کرد و نشان می‌دهیم که چرا بازی نه‌تنها ابزاری برای رشد، بلکه راهی برای درمان است.

    مادر به اندازه کافی خوب

    تصور کنید که یک نوزاد، برای نخستین بار، به چهره مادرش خیره شده است. این لحظه فقط یک تعامل ساده نیست؛ بلکه تجربه‌ای بنیادین در شکل‌گیری روان کودک است. وینیکات در مقاله نقش آینه‌ای مادر و خانواده در رشد کودک (1971) توضیح می‌دهد که مادر، اولین آینه‌ی کودک است. یعنی کودک از طریق نگاه مادر، بازتابی از خود را دریافت می‌کند و به تدریج هویت روانی‌اش را می‌سازد.

    اما این آینه همیشه شفاف نیست. اگر مادر با محبت، پذیرش و حساسیت به کودک نگاه کند، او تصویری از یک خود ارزشمند در ذهنش شکل می‌دهد. اما اگر مادر غایب، بی‌تفاوت یا مضطرب باشد، کودک تصویری تحریف‌شده از خود خواهد داشت و احساس طردشدگی و بی‌ارزشی را تجربه می‌کند. به همین دلیل، وینیکات معتقد بود که نگاه مادر چیزی فراتر از یک تعامل چشمی است؛ بلکه اولین تجربه‌ی کودک از شناخت و درک خودش است.

    وینیکات توضیح می‌دهد که اگر مادر، علاوه بر رفع نیازهای فیزیکی، به نیازهای عاطفی کودک هم پاسخ دهد، کودک احساس امنیت می‌کند و می‌تواند خود واقعی‌اش را بروز دهد. اما اگر مادر نتواند این آینه‌گی را فراهم کند، کودک مجبور می‌شود برای دریافت محبت و توجه، خودی ساختگی بسازد؛ این همان آغاز شکل‌گیری خود کاذب است.

     

     

    برای مثال، کودکی را در نظر بگیرید که مادرش دائماً تحت استرس است و کمتر با نوزادش تماس چشمی دارد. این کودک، به جای دیدن بازتاب احساساتش در چهره‌ی مادر، نوعی خلأ را تجربه می‌کند. نتیجه‌ی این خلأ، رشد نوعی اضطراب درونی و شاید حتی گرایش به جلب محبت از طریق رفتارهایی که چندان به خود واقعی او ارتباطی ندارند.

    درمانگران امروز، از مفهوم نقش آینه‌ای مادر برای درک مشکلات روانی افراد استفاده می‌کنند. احساس نادیده گرفته شدن در دوران نوزادی، می‌تواند در بزرگسالی به مشکلاتی مثل اضطراب اجتماعی، کمبود اعتمادبه‌نفس و حتی احساس پوچی منجر شود. به همین دلیل، بسیاری از روانکاوان با کمک فضای درمانی، سعی می‌کنند تا تجربه‌ی «آینه‌گی» را برای مراجعانشان بازسازی کنند تا آن‌ها بتوانند خود واقعی‌شان را بازیابند.

    وینیکات با این نظریه نشان داد که ما اولین نسخه از خودمان را در چهره‌ی مادرمان پیدا می‌کنیم. این تجربه‌ی اولیه، تعیین می‌کند که آیا در آینده، خودمان را ارزشمند و دوست‌داشتنی احساس خواهیم کرد یا نه. پس توجه، محبت و انعکاس صحیح احساسات کودک، نه فقط در لحظه، بلکه در تمام مسیر زندگی او اثرگذار خواهد بود.

    اهمیت اشیا انتقالی در شکل‌گیری استقلال کودک

    تصور کنید کودکی که برای خوابیدن، همیشه پتوی کوچکی را در آغوش می‌گیرد یا عروسکی دارد که همه‌جا با خود می‌برد. این پتو یا عروسک چیزی فراتر از یک شیء ساده است؛ برای کودک، این اشیا نقش یک پل را دارند؛پلی میان حضور آرامش‌بخش مادر و دنیایی که کم‌کم باید به‌تنهایی با آن روبه‌رو شود.

    دونالد وینیکات، روانکاو بریتانیایی، این اشیا را ابژه‌های انتقالی نامید. به نظر او، این ابژه‌ها به کودک کمک می‌کنند تا به تدریج با ایده‌ی جدایی از مادر کنار بیاید. کودک با داشتن این شیء، حس می‌کند که هنوز چیزی از مادر همراهش است، درحالی‌که در واقع در حال تمرین برای مستقل شدن است.

    اما این فقط درباره‌ی عروسک یا پتو نیست! وینیکات معتقد بود که کودکان علاوه بر اشیای خاص، به یک فضای امن هم نیاز دارند که بتوانند در آن بازی کنند، خیال‌پردازی کنند و دنیای خود را بسازند. او این فضا را فضای گذار نامید. این همان جایی است که کودک می‌تواند بدون ترس از قضاوت یا تنهایی، خودش را تجربه کند؛ مثلاً وقتی در دنیای خیالی‌اش نقش یک قهرمان را بازی می‌کند یا داستان‌های خودش را می‌سازد.

    این تجربه فقط به دوران کودکی محدود نمی‌شود. در بزرگسالی، هنر، موسیقی، مطالعه و حتی روابط عاطفی هم می‌توانند نقش فضاهای گذار را بازی کنند، جایی که فرد میان جهان درونی و واقعیت بیرونی تعادل برقرار می‌کند. حتی در روانکاوی هم، فضای درمانی می‌تواند نوعی فضای گذار باشد که در آن فرد بدون ترس، احساسات و افکارش را بررسی می‌کند.

    بنابراین، ابژه‌های انتقالی و فضاهای گذار فقط مفاهیمی مربوط به کودکان نیستند، بلکه در سراسر زندگی ما حضوری عمیق دارند؛ از اولین عروسک دوران کودکی گرفته تا دفتر خاطرات، یک موسیقی آرامش‌بخش یا حتی جلسات روانکاوی. همه‌ی این‌ها به ما کمک می‌کنند که در مواجهه با چالش‌های زندگی، احساس امنیت بیشتری داشته باشیم.

    بازی به‌عنوان ابزار رشد و درمان کودک

    اگر تا به حال کودکی را در حال بازی دیده باشید، متوجه شده‌اید که بازی کردن فقط برای سرگرمی نیست. وینیکات معتقد است که بازی، جایی است که کودک واقعی‌ترین بخش خود را تجربه می‌کند. در بازی، کودک خیال‌پردازی می‌کند، نقش‌های مختلف را امتحان می‌کند و حتی احساسات سرکوب‌شده‌اش را بیان می‌کند.

    در مقاله «بازی و واقعیت»، وینیکات توضیح می‌دهد که بازی، واسطه‌ای میان دنیای درونی کودک و واقعیت بیرونی است. او اشاره می‌کند که کودک از طریق بازی، فرآیند رشد و کشف خود را تجربه می‌کند و به تدریج هویت خود را می‌سازد. بازی به کودک کمک می‌کند که با احساساتش ارتباط برقرار کند، محدودیت‌های جهان بیرونی را درک کند و از طریق خیال‌پردازی، راهی برای کنار آمدن با چالش‌های زندگی پیدا کند.

    وینیکات همچنین به این موضوع اشاره می‌کند که وقتی بازی در محیطی امن و حمایت‌گر انجام شود، می‌تواند فضایی درمانی ایجاد کند که در آن، کودک آزادانه احساساتش را ابراز کند و به خود واقعی‌اش نزدیک‌تر شود. اما اگر کودک فرصت بازی نداشته باشد، ممکن است رشد روانی‌اش مختل شود و به سمت ایجاد خود کاذب سوق داده شود.

    این دیدگاه، امروزه در درمان‌های روانکاوی کودک به کار گرفته می‌شود. بسیاری از روانکاوان از بازی‌درمانی به عنوان ابزاری برای کمک به کودکان در بیان احساسات و حل تعارض‌های درونی‌شان استفاده می‌کنند.

    خود واقعی و خود کاذب

    یکی از مفاهیم کلیدی در نظریات وینیکات، تمایز میان خود واقعی و خود کاذب است. او معتقد بود که نوزاد در ابتدای زندگی خود، یک حس بدوی از بودن را تجربه می‌کند؛ حالتی که در آن، زندگی با احساس خودانگیختگی و اصالت همراه است. این همان چیزی است که وینیکات آن را خود واقعی می‌نامد—حسی از زنده‌بودن که از تجربه‌های درونی و منحصر‌به‌فرد کودک سرچشمه می‌گیرد.

    اما شکل‌گیری خود واقعی، بدون حضور یک محیط حمایتی امکان‌پذیر نیست. وینیکات معتقد بود که اگر مادر (یا مراقب اصلی) بتواند نیازهای نوزاد را به شکلی حساس‌گونه پاسخ دهد، کودک می‌تواند احساس کند که جهان جای امنی برای ابراز وجود است. در چنین شرایطی، او می‌تواند هیجانات، خواسته‌ها و نیازهای خود را آزادانه تجربه کند و به تدریج هویت خود را بسازد.

    در مقابل، زمانی که محیط از انعطاف لازم برخوردار نباشد—مثلاً مادر بیش از حد کنترل‌گر باشد، به نیازهای کودک بی‌اعتنا باشد یا بر او انتظاراتی تحمیل کند که با احساسات درونی‌اش همخوانی ندارد—کودک مجبور می‌شود برای حفظ ارتباط با محیط، خود را با شرایط بیرونی سازگار کند. اینجا جایی است که خود کاذب شکل می‌گیرد.

    خود کاذب یک سازوکار دفاعی است که کودک از طریق آن، به جای ابراز احساسات اصیل خود، آنچه را که دیگران از او انتظار دارند نشان می‌دهد. او یاد می‌گیرد که نیازهای واقعی‌اش را سرکوب کند تا تایید و پذیرش را از محیط دریافت کند. این فرآیند در کوتاه‌مدت ممکن است به بقای کودک کمک کند، اما در بلندمدت، می‌تواند او را از خود واقعی‌اش دور کند و به احساس پوچی، اضطراب و افسردگی منجر شود.

    وینیکات بر این باور بود که یکی از اهداف اصلی درمان روانکاوی، کمک به افراد برای بازیابی خود واقعی‌شان است؛ یعنی ایجاد فضایی که در آن، فرد بتواند بدون ترس از طردشدن، احساسات و نیازهای واقعی خود را کشف کند. این مفهوم نه‌تنها در درمان کودکان، بلکه در کار با بزرگسالانی که از احساس بیگانگی با خودشان رنج می‌برند، اهمیت زیادی دارد.

    در نهایت، تمایز بین خود واقعی و خود کاذب، به ما نشان می‌دهد که چگونه کیفیت رابطه‌های اولیه می‌تواند بر احساس اصالت و رضایت ما از زندگی تأثیر بگذارد. آیا ما در کودکی فرصتی برای ابراز واقعی خود داشته‌ایم، یا مجبور شده‌ایم نقابی بسازیم که خواسته‌های دیگران را برآورده کند؟ این پرسشی است که تأمل در آن می‌تواند مسیر آگاهی و رشد فردی ما را روشن‌تر کند.

    تأثیر وینیکات بر روانکاوی کودک

    وینیکات، بیش از هر چیز، نگاه تازه‌ای به روانکاوی کودک ارائه داد. او معتقد بود که رابطه مادر و کودک، اساسی‌ترین عنصر در رشد روانی است و اگر این رابطه مختل شود، کودک به‌جای رشد طبیعی، به سمت ساختن یک خود کاذب می‌رود.

    همچنین، او تأکید داشت که محیط حمایتی اساس سلامت روان کودک است. به همین دلیل، نظریاتش مستقیماً بر رویکردهای درمانی در روانکاوی کودک تأثیر گذاشتند. درمانگران با استفاده از دیدگاه وینیکات، فضایی مشابه با «مادر به‌اندازه کافی خوب» ایجاد می‌کنند تا کودک بتواند بدون ترس احساسات واقعی‌اش را کشف و بیان کند.

    حتی در درمان بزرگسالان هم ایده‌های وینیکات اهمیت دارند. بسیاری از افراد در فرآیند روانکاوی تلاش می‌کنند که از خود کاذب رها شده و به خود واقعی‌شان نزدیک‌تر شوند. این روند می‌تواند چالش‌برانگیز باشد، اما در نهایت به تجربه‌ای عمیق از رضایت درونی منجر خواهد شد.

    ایده‌های وینیکات در روانکاوی کودک، امروزه هم در درمان‌های بالینی استفاده می‌شود. او نشان داد که رابطه درمانگر با کودک، باید مانند «مادری به‌اندازه کافی خوب» باشد؛ یعنی فضایی ایمن فراهم کند که کودک بتواند احساسات واقعی‌اش را بیان کند.

    از بازی به عنوان ابزار درمانی استفاده می‌شود، زیرا کودک از طریق بازی می‌تواند اضطراب‌ها و تعارض‌های درونی‌اش را نشان دهد. این روش به درمانگران کمک می‌کند که بدون فشار، کودک را در مسیر بهبودی قرار دهند.

    وینیکات با نظریاتش به ما نشان داد که کودکی فقط یک دوره گذرا نیست، بلکه پایه‌ی تمام تجربیات روانی ما در آینده است. او به ما آموخت که رهایی از خود کاذب و دست یافتن به خود واقعی، کلید سلامت روان است. شناخت این مفاهیم، راهی برای ارتباط بهتر با کودکان و حتی کشف بخش‌های پنهان‌شده‌ی روان خودمان است.

     

    سخن سردبیر

    کودکی، هرچند دوره‌ای گذرا به نظر می‌رسد، اما تأثیر آن در احساسات، روابط و شخصیت ما برای همیشه باقی می‌ماند. دونالد وینیکات با نگاهی عمیق و نوآورانه نشان داد که تجربه‌های اولیه در کنار مادر، اشیای انتقالی و بازی، چگونه به شکلی نامحسوس اما بنیادین مسیر رشد روانی ما را شکل می‌دهند. این مفاهیم نه‌تنها درک عمیق‌تری از روان انسان ارائه می‌دهند، بلکه در فرآیند تراپی کودکان نیز نقش کلیدی دارند. از این رو، درخواست تراپی و ورود به فضای درمانی می‌تواند فرصتی برای شناخت بهتر و حمایت از رشد سالم کودک باشد.

    منابع

    Winnicott, D. W. (1965). The Maturational Processes and the Facilitating Environment. London: Hogarth Press.
    Greenberg, J. R., & Mitchell, S. A. (1983). Object Relations in Psychoanalytic Theory. Harvard University Press.
    Winnicott, D. W. (1953). Transitional objects and transitional phenomena. International Journal of Psychoanalysis, 34, 89-97.
    Winnicott, D. W. (1958). The capacity to be alone. International Journal of Psychoanalysis, 39, 416-420.
    Winnicott, D. W. (1971). Playing and Reality. London: Tavistock Publications.
    Bollas, C. (1987). The Shadow of the Object: Psychoanalysis of the Unthought Known. Columbia University Press.
    Erikson, E. H. (1950). Childhood and Society. W. W. Norton & Company.
    Winnicott, D. W. (1960). Ego distortion in terms of true and false self. The Maturational Processes and the Facilitating Environment. London: Hogarth Press.
    Guntrip, H. (1971). Psychoanalytic Theory, Therapy, and the Self. Basic Books.
    Abram, J. (1996). The Language of Winnicott: A Dictionary of Winnicott’s Use of Words. Karnac Books.
    Phillips, A. (1988). Winnicott. Harvard University Press.

  • بازی‌درمانی تحلیلی

    بازی‌درمانی تحلیلی

    کودکان در سال‌های اولیه زندگی، هنوز توانایی کامل برای بیان مستقیم احساسات ومشکلات خود را به‌ صورت کلامی پیدا نکرده‌اند. در این سنین، دنیای کودکان با بازی عجین شده است؛ بازی‌ برای آنها نه تنها یک سرگرمی است، بلکه راهی برای کشف جهان ، بیان احساسات و تجربه روابط اجتماعی است.

    بازی درمانی تحلیلی، یکی از شاخه‌های نوین روان‌شناسی است. این روش به‌ویژه برای کودکانی که با مشکلاتی همچون اضطراب، افسردگی، پرخاشگری، مشکلات خانوادگی و تجربیات تروماتیک مواجه هستند، ابزاری ارزشمند است. از طریق بازی، کودکان می‌توانند احساسات سرکوب‌شده یا ناشناخته خود را آشکار کرده و با راهنمایی یک درمانگر متخصص، به پردازش این احساسات و رفع مشکلات خود بپردازند.

     

    تاریخچه

    بازی‌درمانی با رویکرد روان‌تحلیلی، یکی از روش‌های مؤثر در درمان مشکلات روانی کودکان است که ریشه در نظریات روان‌تحلیلی فروید دارد. اولین کاربرد رسمی این روش به سال 1909 بازمی‌گردد، زمانی که فروید از بازی برای درمان “هانس کوچولو”، کودکی مبتلا به فوبیا، استفاده کرد.

    در سال 1919، هلموت بازی را به‌عنوان ابزاری برای تحلیل روانی کودکان معرفی کرد و نشان داد که بازی می‌تواند پلی ارتباطی برای کشف ناخودآگاه کودک باشد. ملانی کلاین نیز در دهه 1920 بازی را جایگزینی برای تداعی آزاد در بزرگسالان دانست و از آن برای تحلیل محتوای ناخودآگاه کودکان بهره برد.
    آنا فروید در دهه 1940 و 1950 از بازی برای ایجاد دلبستگی عاطفی بین کودک و درمانگر استفاده کرد و آن را مشابه تعبیر خواب در بزرگسالان معرفی کرد. این روش در طول دهه‌های بعد گسترش یافت و به ابزاری کارآمد برای درمان اضطراب، افسردگی و مشکلات رفتاری کودکان تبدیل شد.

    بازی‌درمانی تحلیلی

    بازی‌درمانی تحلیلی، یکی از روش‌های عمیق روان‌درمانی برای کودکان است. این رویکرد بر این اصل استوار است که بازی، زبان طبیعی کودک است و می‌تواند مانند تداعی آزاد در روانکاوی بزرگسالان عمل کند. در این روش، کودک در محیطی امن از طریق بازی، احساسات، اضطراب‌ها و تعارض‌های درونی خود را ابراز می‌کند و درمانگر با مشاهده و تفسیر بازی، به کشف معانی پنهان و مشکلات ناخودآگاه او می‌پردازد.

    اصول بازی درمانی

     اصول بازی درمانی با رویکرد روان تحلیلی به صورت زیر توضیح داده می شود:

    بازی به‌عنوان زبان کودک:

    هر رفتار، انتخاب اسباب بازی یا داستانی که کودک در حین بازی تعریف می کند، در واقع پیام هایی از ناخودآگاه کودک را به درمانگر نشان می دهد. درمانگر با دقت رفتارها و انتخاب‌های کودک را مشاهده کرده و تلاش می‌کند معنای نمادین آن‌ها را تفسیر کند.

    تحلیل ناخودآگاه از طریق بازی:

    رویکرد روان‌تحلیلی بر این باور است که بسیاری از مشکلات رفتاری یا هیجانی کودکان از تعارضات ناخودآگاه ناشی می‌شود. در فرایند بازی‌درمانی، درمانگر به دنبال کشف این تعارضات پنهان است. برای مثال:

    نمادها و استعاره‌ها:

    کودکان ممکن است از عروسک‌ها یا اشیاء خاصی برای بازنمایی افراد یا موقعیت‌های مهم زندگی خود استفاده کنند.

    تکرار رفتارها:

    تکرار یک الگوی خاص در بازی ممکن است نشان‌دهنده یک مشکل حل‌نشده یا اضطراب باشد.

    رابطه با درمانگر:

    واکنش‌های کودک نسبت به درمانگر (انتقال) نیز بخش مهمی از تحلیل است و می‌تواند بازتابی از روابط اولیه او با والدین یا مراقبان باشد.

    ایجاد محیط امن و بدون قضاوت:

    برای اینکه کودک بتواند آزادانه احساسات خود را بیان کند، وجود یک محیط امن و حمایت‌کننده ضروری است. درمانگر فضایی فراهم می‌کند که کودک احساس کند مورد پذیرش قرار گرفته و قضاوت نمی‌شود. این محیط امن به کودک اجازه می‌دهد تا بدون ترس از تنبیه یا سرزنش، هیجانات سرکوب‌شده خود را آشکار کند.

    انتقال:

    یکی دیگر از اصول کلیدی این رویکرد، توجه به مفهوم انتقال است. انتقال زمانی رخ می‌دهد که کودک احساسات یا تجربیات مربوط به افراد مهم زندگی خود (مانند والدین) را به درمانگر منتقل کند.

    کمک به پردازش تعارضات و حل مشکلات:

    هدف نهایی بازی‌درمانی روان‌تحلیلی این است که به کودک کمک کند تا تعارضات ناخودآگاه خود را پردازش کرده و راه‌هایی برای مدیریت هیجانات دشوار پیدا کند. این فرایند شامل مراحل زیر است:

    آگاهی‌بخشی: کمک به کودک برای شناخت احساسات خود.

    تغییر الگوهای رفتاری: کاهش رفتارهای ناسازگارانه‌ای که ناشی از تعارضات درونی هستند.

    تقویت توانایی مقابله: افزایش مهارت‌های سازگاری کودک برای مواجهه با چالش‌های زندگی.

    نقش فعال درمانگر:

    درمانگر در این رویکرد نقش فعالی دارد؛ او نه تنها مشاهده‌کننده رفتارهای کودک است بلکه با تفسیر نمادها، ارائه بازخورد مناسب و ایجاد ارتباط عاطفی قوی با کودک، فرایند درمان را هدایت می‌کند. البته مداخله درمانگر باید ظریف باشد تا آزادی عمل کودک در بازی محدود نشود.

    تکنیک‌های بازی‌درمانی

     تکنیک‌های بازی‌درمانی روان‌تحلیلی با هدف کمک به کودک در شناسایی و ابراز احساسات ناخودآگاه و حل مشکلات روانی او طراحی شده‌اند. از آنجا که در این رویکرد، بازی به عنوان زبان ناخودآگاه کودک شناخته می‌شود، تحلیل دقیق و هوشمندانه بازی‌ها می‌تواند به درمانگر کمک کند تا به لایه‌های عمیق‌تری از دنیای درونی کودک دست یابد. در ادامه، برخی از تکنیک‌های رایج در این رویکرد آورده شده است.

    داستان‌سازی:

    در این تکنیک، کودک داستان‌هایی می‌سازد یا درمانگر از او می‌خواهد که داستان‌هایی با شخصیت‌ها و موقعیت‌های خاص بسازد. این داستان‌ها می‌توانند به طور غیرمستقیم مشکلات کودک را نشان دهند. به‌طور مثال، کودک ممکن است داستان‌هایی بسازد که در آن شخصیت‌ها با مشکلات مشابه آن‌چه که خود در زندگی واقعی تجربه می‌کنند، مواجه می‌شوند.

    بازی با عروسک‌ها و اسباب‌بازی‌ها:

    در این تکنیک، کودک از عروسک‌ها، شخصیت‌های اسباب‌بازی برای بازنمایی دنیای درونی خود استفاده می‌کند. مثلا اگر عروسک را مادر انتخاب کند و بچه مادر را همواره کنار مادر قرار دهد. می تواند نشان دهنده اضطراب جدایی کودک باشد.

    نقاشی و هنر:

    نقاشی می‌تواند به کودک این امکان را بدهد که احساسات خود را به‌صورت بصری بیان کند. کودک ممکن است تصاویری از ترس‌ها، امیدها، روابط خانوادگی یا هر جنبه دیگری از زندگی خود بکشد. در این مرحله، درمانگر می‌تواند به تحلیل این نقاشی‌ها بپردازد و از طریق توضیحاتی که کودک در مورد تصاویر می‌دهد، به دنیای درونی کودک نزدیک شود. نقاشی‌ها معمولاً نشان‌دهنده موضوعات ناخودآگاهی هستند که کودک قادر به بیان مستقیم آن‌ها از طریق کلمات نیست.

    نقش آفرینی:

    در این تکنیک، کودک از طریق ایفای نقش‌های مختلف در بازی، به بازسازی روابط و تجربه‌های مختلف خود می‌پردازد. به‌طور مثال، کودک ممکن است نقش والدین، معلمان یا دوستان خود را بازی کند و از این طریق احساسات، نیازها و نگرانی‌های خود را بررسی کند.

    تکنیک بازی‌درمانی آزاد:

    در این روش، کودک به صورت آزادانه و بدون هدایت خاص از درمانگر، بازی می‌کند. این نوع بازی به کودک این فرصت را می‌دهد که بدون هیچ‌گونه محدودیتی، احساسات و تمایلات درونی خود را به نمایش بگذارد.

    کاربردهای بازی‌درمانی تحلیلی:

    درمان اضطراب و استرس: بازی‌درمانی تحلیلی می‌تواند برای کودکانی که از مشکلاتی مانند اضطراب جدایی، اضطراب اجتماعی یا فوبیا رنج می‌برند، بسیار مفید باشد. بازی‌درمانی به کودک اجازه می‌دهد تا با موقعیت‌های اضطراب‌زا مواجه شود و آن‌ها را به شکلی غیرمستقیم پردازش کند.

    درمان اختلالات رفتاری: کودکانی که با اختلالات رفتاری مانند پرخاشگری، تحریک‌پذیری و عدم توانایی در تنظیم احساسات خود مواجه هستند، می‌توانند از بازی‌درمانی تحلیلی بهره‌مند شوند.

    کمک به کودکان با تجربه‌های آسیب‌زا: کودکانی که تجربیات تلخی همچون طلاق والدین، مرگ یک عزیز، یا تعرضات عاطفی و جسمی داشته‌اند، می‌توانند از بازی‌درمانی تحلیلی برای درمان این آسیب‌ها بهره‌مند شوند. بازی به کودکان این امکان را می‌دهد که آسیب‌ها و احساسات دردناک خود را در یک محیط امن بازسازی کنند و درک بهتری از این تجربیات پیدا کنند.

    افزایش مهارت‌های اجتماعی: کودکان از طریق ایفای نقش‌ها و بازی‌های گروهی، می توانند مهارت‌هایی چون همدلی، ارتباطات غیرکلامی، و حل تعارضات را تمرین کنند. این مهارت‌ها به آن‌ها کمک می‌کند تا روابط بهتری با همسالان و بزرگ‌ترها برقرار کنند.

     

    فواید بازی درمانی

    کمک به خودشناسی و افزایش آگاهی درونی: کودک می تواند از طریق داستان‌سازی، به درک بهتری از نیازها، خواسته‌ها و احساسات درونی خود برسد. این فرایند خودآگاهی باعث می‌شود که کودک درک عمیق‌تری از خودش پیدا کند و در نتیجه، تغییرات مثبتی در رفتار و احساساتش ایجاد شود.

    کاهش اضطراب و ترس‌های ناخودآگاه: بازی‌درمانی به کودکان این امکان را می‌دهد که به طور غیرمستقیم و در فضایی ایمن، اضطراب‌های خود را پردازش کنند و از شدت آن‌ها بکاهند. به این ترتیب، کودک می‌تواند به‌تدریج کنترل بیشتری بر ترس‌ها و اضطراب‌های خود پیدا کند.

    افزایش توانایی حل مشکلات و تصمیم‌گیری: در حین بازی‌های نقش‌آفرینی و استفاده از اسباب‌بازی‌ها، کودک ممکن است با موقعیت‌های چالش‌برانگیزی مواجه شود که نیاز به تصمیم‌گیری و یافتن راه‌حل دارد. این توانمندی‌ها به کودک کمک می‌کند که در دنیای واقعی نیز بهتر با مشکلات مواجه شود.

    تقویت مهارت‌های ارتباطی و اجتماعی: کودک توانایی بیشتری در برقراری ارتباط با دیگران، به اشتراک گذاشتن احساسات و نیازهای خود، و نیز حل تعارضات کسب می کند.

    سخن آخر

    بازی‌درمانی تحلیلی یک رویکرد بسیار مؤثر و مفید است که به کودکان کمک می‌کند تا مشکلات روانی و عاطفی خود را از طریق بازی و تکنیک‌های روان‌تحلیلی پردازش کنند. این روش به‌ویژه برای کودکانی که قادر به بیان احساسات خود از طریق کلمات نیستند، بسیار مفید است. بازی‌درمانی تحلیلی به کودک فرصت می‌دهد تا دنیای درونی خود را بهتر بشناسد، اضطراب‌های خود را کاهش دهد، مهارت‌های اجتماعی و حل مسئله را تقویت کند و در نهایت، به یک خودآگاهی بیشتر دست یابد.

    سخن سردبیر

    بازی‌درمانی تحلیلی راهی برای درک دنیای درونی کودکان است. بازی برای آن‌ها تنها سرگرمی نیست، بلکه وسیله‌ای برای بیان احساسات، کشف تعارضات و پردازش تجربه‌های دشوار است. این مقاله با بررسی اصول و کاربردهای بازی‌درمانی، اهمیت آن را در سلامت روان کودکان نشان می‌دهد.بازی درمانی تحلیلی به کودکان کمک می‌کند تا از طریق بازی، احساسات خود را بیان کرده و مسیر بهبودی را طی کنند. اگر کودک شما با اضطراب یا مشکلات هیجانی مواجه است، فرم درخواست تراپی را تکمیل کنید تا همراه او در این مسیر باشیم.

     

     منابع و مراجع:

    اکسلاین، ویرجینیا. (1947). بازی درمانی. بوستون: هاوتون میفلین.

    اکسلاین، ویرجینیا. (1964). دیبز در جستجوی خویشتن. نیویورک: بالانتین بوکز.

    Ablon,S.L. (2014). What Child Analysis Can Teach Us about Psychoanalytic Technique. The Psychoanalytic Study of the Child,68(1),211–224.

    Halfon S, Cavdar A, Orsucci F, Schipek Gk, Andreassi S,Eiluiant A,Felice G.(2016). The Non-linear Trajectory of Change in Play Profiles of Three Children in Psychodynamic Play Therapy. Front. Psychol,7,1494–15

  • موانع و چالش های شکوفایی خلاقیت

    موانع و چالش های شکوفایی خلاقیت

    این مقاله شرایطی را بررسی می‌کند که به رشد خلاقیت فرد کمک می‌کنند یا مانع شکوفایی آن می‌شوند. همچنین، به نقش مکانیسم‌های خودآگاه و ناخودآگاه در تقویت یا سرکوب این فرآیند می‌پردازد. خلاقیت از ارتباط میان ابژه‌های درونی و بیرونی شکل می‌گیرد؛ برخی از این جنبه‌ها پایدارند و برخی دیگر در سراسر زندگی فرد تغییر می‌کنند.

    این مطالعه به عواملی مانند مسدود شدن غریزه‌ی دانش‌اندوزی، سرکوب شدید پرخاشگری و فرافکنی منفی می‌پردازد. فراخود سخت‌گیر، همراه با حمایت درونی ضعیف و نگرش منفی والدین، می‌تواند شکوفایی خلاقیت را محدود کند. ناتوانی در والایش هیجانات یا تداعی آزاد نیز مانعی برای برقراری ارتباط مؤثر میان ایده‌های ذهنی و بیان آن‌هاست.

    شکل گیری خلاقیت

    کشف جهان، پیش‌نیاز ضروری رشد خلاقیت در شخصیت کودک محسوب می‌شود. زمانی که کودک اشیا را درک می‌کند و روابط بین آن‌ها را می‌شناسد، فانتزی‌های ناخودآگاه او رشد می‌کنند. این فانتزی‌ها نه‌تنها بر محیط بیرونی، بلکه بر رفتار خلاقانه‌ی اولیه و فرآیند شکل‌گیری جهان درونی کودک نیز تأثیر می‌گذارند. بازی کردن، با فراهم کردن شرایط مناسب، به کودک کمک می‌کند تا تجارب اولیه‌ی خود را از توانمندی و قابلیت کنترل واقعیت شکل دهد. این تجربه‌ها، که لذت را نیز به همراه دارند، برای بروز رفتارهای خلاقانه ضروری هستند (وینیکات، 1971). فروید (1955) معتقد بود که اشتیاقی که در دوران اولیه‌ی کودکی مشاهده می‌شود، از کنجکاوی جنسی سرچشمه می‌گیرد. او همچنین بیان کرد که اگر این کنجکاوی سرکوب شود، ممکن است کودک در آینده دچار هیستری شود و این موضوع می‌تواند مانعی برای یادگیری دانش باشد.

    کلاین (1959) غریزه ی علاقه به دانش ( تلاش درونی برای کسب دانش) را به عنوان یکی از اجزای لیبیدو می­دید اما طبیعت آن را سادیستیک می­دانست.او معتقد بود که فانتزی‌های کودک درباره‌ی بررسی بدن مادر، ویران‌کننده و پرخاشگرانه هستند. او تأکید می‌کرد که این فانتزی‌ها ممکن است باعث اضطراب و احساس گناه ناخودآگاه شوند و در نتیجه، اشتیاق ذهنی کودک را سرکوب کنند. کودکان گاهی کنجکاوی خود را از طریق رفتارهای آزاردهنده نشان می‌دهند، مانند اذیت کردن حشرات، حیوانات و هم‌سالانشان یا حتی شکستن اسباب‌بازی‌ها برای کشف آنچه درون آن‌هاست.اگر والدین این رفتارها را با تنبیه یا برچسب‌زنی (مثلاً اشتباه و پرخاشگرانه دانستن آن‌ها) پاسخ دهند، کودک احساس گناه—آگاهانه یا ناآگاهانه—را تجربه می‌کند. در نتیجه، او اغلب دچار اضطراب آزاردهنده‌ای می‌شود. اگر این اضطراب به اندازه کافی قوی باشد، می تواند به صورت ناخودآگاه به تمام موقعیت هایی که با فعالیت­‌های جستجوگرانه همراه هستند، تعمیم یابد.

    نمونه بالینی ماهان

    ماهان، مرد ۴۷ ساله و باهوش، به موضوعات زیادی علاقه دارد. او خانواده‌اش را افرادی حمایتگر توصیف می‌کند که همواره کنجکاوی او را برای کشف جهان اطرافش تشویق می‌کردند. والدینش زمان زیادی را صرف پاسخ دادن به پرسش‌هایش در دوران کودکی کردند.

    ماهان خاطره‌ای از ۹ سالگی‌اش تعریف می‌کند؛ روزی که والدین یکی از دوستانش به او و دوستش یک دستگاه مخابره‌کننده (تلفن سیار) هدیه دادند. او احساس مقاومت‌ناپذیری برای باز کردن اسباب‌بازی داشت تا بفهمد چگونه صدا منتقل می‌شود. پس از جدا کردن قطعات، که برایش لذت‌بخش بود، متوجه شد که نمی‌تواند آن‌ها را دوباره سر هم کند. دوستش با دیدن این صحنه دچار اضطراب شد، نه به این دلیل که دستگاه خراب شده بود، بلکه چون از تنبیه والدینش می‌ترسید.

    سی‌وهشت سال بعد، ماهان هنوز ترس عمیق دوستش را به یاد می‌آورد. او می‌دانست که این اضطراب ناشی از تجربه‌های تربیتی‌اش بود. دوستش، به دلیل ترس از تنبیه، در استفاده از اسباب‌بازی احساس محدودی از لذت داشت و این اضطراب ناخودآگاه کنجکاوی او را سرکوب کرده بود. اما ماهان، که چنین ترسی نداشت، این تجربه را به‌عنوان فرصتی برای یادگیری و لذت از کشف در نظر گرفت. سرکوب غریزه‌ی جست‌وجوگری می‌تواند توانایی یادگیری، کنجکاوی و خلاقیت را تضعیف کند.

    پرخاشگری، دوست یا دشمن؟

    مراجعی داشتم که نویسنده بود، اما پس از تولد فرزندش دیگر هیچ ایده‌ای به ذهنش نمی‌رسید و در نتیجه، حتی نمی‌توانست برای حل این مشکل کمک بگیرد. در نگاه اول، او مادر خوبی به نظر می‌رسید، اما خیلی زود متوجه شدم که در برابر فرزندش خشم منفعلانه‌ای نشان می‌دهد. هنگام غذا دادن به فرزندش تعلل می‌کرد، با رضایت او را بیش از حد لازم با پرستارش تنها می‌گذاشت و گاهی چیزهای ساده‌ای را که کودک دوست داشت، فراموش می‌کرد.

    وقتی برای نخستین بار از واژه‌ی «پرخاش» برای توصیف رفتار او نسبت به پسرش استفاده کردم، دچار شوک و ترس شدیدی شد. او بر اساس اصول اخلاقی سخت‌گیرانه‌ای که به آن پایبند بود، هرگونه پرخاشگری نسبت به کودک را کاملاً ممنوع می‌دانست. مدت زیادی طول کشید تا بتوانیم این مسئله را بررسی کنیم و درک او را از مفهوم پرخاشگری بازنگری کنیم. در نهایت، پیش از آنکه رابطه‌اش با کودک بهبود یابد، روند نوشتنش دوباره آغاز شد. این تجربه به‌خوبی نشان می‌دهد که چرا بررسی این مسیر مفید است؛ مسیری که در آن، خشمِ سرکوب‌شده‌ی مادر، خلاقیت او را متوقف کرده و به‌شکلی منفعلانه به سمت کودک هدایت شده است.

    جامعه‌ی مدرن، خشم را پدیده‌ای منفی و شرم‌آور تلقی می‌کند و می‌کوشد آن را از بین ببرد، درحالی‌که می‌توان آن را به‌عنوان منبعی از انرژی در نظر گرفت. بااین‌حال، اغلب خشم را با اقدامی خشونت‌آمیز علیه دیگران اشتباه می‌گیرند.هر حرکت خلاقانه، دست‌کم دارای عناصری از پرخاشگری است که می‌تواند کلیشه‌ها را بشکند، در برابر استانداردهای موجود شورش کند و حتی به معرفی یک موضوع یا شکل‌گیری ایده‌ای جدید منجر شود. این عوامل ممکن است در برخی افراد واکنش‌های منفی برانگیزند. اگر خشم به دنیای بیرونی فرافکنی شود، ممکن است به شکل ناتوانی در دستیابی به خلاقیت یا ترس از موردحمله قرار گرفتن ظاهر شود.

    ابژه‌های درونی

    برخی مراجعان، اشخاصی مانند والدین یا معلمان را درونی‌سازی می‌کنند که به آن‌ها باور دارند و خلاقیتشان را تشویق می‌کنند. در مقابل، برخی دیگر، الگوهایی درونی دارند که دائماً از آن‌ها انتقاد می‌کنند یا برای بهبود عملکردشان، ایرادهایشان را یادآور می‌شوند. بسیاری از مراجعان جملات تأثیرگذاری را که از بزرگ‌ترهای مهم زندگی خود شنیده‌اند، به‌خوبی به یاد می‌آورند.

    گاهی افراد از پیام‌های ناخودآگاهی که والدینشان به‌صورت تشویق یا انتقاد منتقل کرده‌اند، آگاه نیستند و نمی‌توانند آن‌ها را به یاد آورند. در بیشتر مواقع، خاطرات هیجانی آن‌ها محدود است، اما این تجربه‌های درونی بر نگرش کنونی‌شان نسبت به خلاقیت تأثیر می‌گذارند.

    نمونه بالینی باران

    باران، هنرمند ۳۱ ساله، بحرانی حرفه‌ای را تجربه کرد که توانایی‌اش را در خلق آثار هنری مختل ساخت و او را به درمان کشاند. او معتقد بود که والدینش زندگی یکنواخت و بی‌هیجانی داشتند و هر دو کارمند دولت بودند. در ۲۹ سالگی ناگهان احساس تهی بودن کرد.

    در ۲۰ سالگی، مادرش رؤیای خوانندگی اپرا داشت و آن‌چنان در دنیای هنری خود غرق شده بود که هیچ مانعی را نمی‌دید. اما پس از شکست در آزمون موسیقی، به‌تدریج از رؤیایش دست کشید و ناکامی خود را به عوامل بیرونی نسبت داد.

    باران نیز، هرچند متفاوت، از این الگو تأثیر گرفت. او از یک سو باور داشت که «هیچ محدودیتی وجود ندارد»، اما از سوی دیگر، در ناخودآگاهش این ایده شکل گرفت که آرزوها در اواخر بیست‌سالگی از بین می‌روند. این طرز فکر احتمالاً در بحران خلاقیتش نقش داشت.

     

    نقش زیست شیمیایی

    آزاد شدن آندورفین در پاسخ به محرک‌های بیرونی یکی از عواملی است که بر تجربه‌ی لذت و کاهش درد تأثیر می‌گذارد. این فرآیند به‌طور ناخودآگاه رخ می‌دهد و به درک دیدگاه فروید درباره‌ی ارتباط لذت و درد کمک می‌کند.

    هنگامی که نوزاد توجه مادر را دریافت می‌کند، مغز او آندورفین ترشح می‌کند که موجب احساس لذت شده و به رشد مغز کمک می‌کند (دیویس، 2002). آندورفین همچنین سیستم دوپامین را فعال می‌کند که مرکز پاداش مغز محسوب می‌شود (روستین و فرگوسن، 2019). این مکانیسم باعث می‌شود کودکان به دریافت توجه تمایل بیشتری پیدا کنند.

    در شرایط استرس‌زا مانند جدایی، بدن برای کاهش درد روانی آندورفین ترشح می‌کند، مشابه عملکرد آن در کاهش درد فیزیکی (بالچین، 2019). این روند ممکن است وابستگی به رنج را تقویت کند، پدیده‌ای که در رفتارهای مازوخیستی نیز دیده می‌شود.

    در حوزه‌ی خلاقیت، اهمال‌کاری یا ترس از شکست، اغلب با احساساتی مانند گناه و افسردگی همراه است. این احساسات درد ایجاد می‌کنند و مغز با ترشح آندورفین به آن واکنش نشان می‌دهد. برخی افراد ناخودآگاه رنج را به‌جای لذت خلاقیت انتخاب می‌کنند.

    پناهگاه امن برای شکوفایی

    خاطرات مراجعان از فعالیت‌های لذت‌بخش دوران کودکی معمولاً با احساس امنیت همراه است. این احساس، پیش‌نیاز اساسی برای شکوفایی خلاقیت در بزرگسالی محسوب می‌شود. ازاین‌رو، اضطراب بنیادین (هورنای، 1999)، که به‌عنوان احساسی از بی‌معنایی، تنهایی و درماندگی تعریف می‌شود، باید در سطح پایینی حفظ گردد.

    ماری اینسورث (2015) نشان داد که کودکانی با دلبستگی ناایمن به مادرشان، علاقه‌ای به اسباب‌بازی‌ها ندارند و هنگام تنها ماندن در اتاق، محیط اطراف را کشف نمی‌کنند. آن‌ها بیشتر درگیر تصور از دست دادن مادرشان هستند و اضطرابشان به حدی بالاست که نمی‌توانند بر چیز دیگری تمرکز کنند. دلبستگی ناایمن نه‌تنها یک وضعیت هیجانی بادوام است، بلکه غریزه‌ی جست‌وجوی دانش را نیز تضعیف می‌کند.

    در مطالعات بالینی، مراجعانی که دلبستگی ناایمن دارند، اغلب از اضطرابی صحبت می‌کنند که هنگام اشتباه کردن، آزمایش چیزهای جدید یا حتی فکر کردن به خلق یک اثر جدید، در آن‌ها ایجاد می‌شود. به نظر می‌رسد که «پناهگاه امن» در نظریه‌ی بالبی، که بر نقش دلبستگی در ایجاد احساس امنیت تأکید دارد، پیش‌نیاز ضروری برای شکوفایی خلاقیت باشد (بالبی، 1988).

    بااین‌حال، سطح امنیت درونی را نباید با ثبات روان‌شناختی یکسان دانست. بسیاری از هنرمندان، نوسانات خلقی و درجاتی از اضطراب را تجربه می‌کنند، اما همچنان قادر به خلق آثار هنری بی‌نظیر هستند. شاید بتوان این تناقض را با تفاوت میان ریشه‌های عمیق امنیت بنیادی و واکنش‌های فوری اضطراب توضیح داد. مورد دوم، حتی می‌تواند باعث روشن‌فکری و برانگیختگی هیجانی شود؛ فرآیندی که به آن «والایش»می‌گویند.

    والایش و خستگی

    سال‌هایی که فرد یاد می‌گیرد چگونه هیجاناتش را متعادل کند، برای بروز خلاقیت او بسیار حیاتی است. مشغول نگه‌داشتن مداوم کودکان ممکن است فرصت تجربه‌ی احساس ملال را از آن‌ها بگیرد. وینیکات (1984) تأکید می‌کند که تجربه‌ی ملال یکی از شرایط مهم برای پرورش خلاقیت کودک است. او همچنین بیان می‌کند که برخی کودکان از تنهایی لذت می‌برند و حتی آن را یک حق ارزشمند می‌دانند.

    بر اساس تجارب بالینی‌ام، ملال سازنده به ذهن فرد این فرصت را می‌دهد تا به جست‌وجوی موقعیت‌هایی برای خلاقیت بپردازد. وینیکات (1984) معتقد است که این وضعیت ما را وادار می‌کند تا با واقعیت درونی خود ارتباط برقرار کنیم. علاوه بر این، کیفیت فعالیت‌هایی که در اختیار کودکان قرار می‌گیرد، نقش مهمی در رشد خلاقیت آن‌ها دارد؛ زیرا محیطی که فاقد حمایت و تشویق باشد، می‌تواند نتیجه‌ای کاملاً معکوس ایجاد کند. به‌عنوان مثال، اگر کودکی به‌طور مداوم مورد انتقاد قرار گیرد یا در حضور دوستانش شرم‌زده شود، ممکن است ارتباطی منفی با خلاقیت و تولید برقرار کند.

    آموزش تحکم آمیز در برابر خلاقیت

    یکی دیگر از موانع مهم در رشد خلاقیت، شیوه‌ی آموزشی تحکّم‌آمیز است. برای مثال، اگر به کودک بگوییم: «یک گل را دقیقاً مطابق دستورالعمل من بکش»، فرآیند والایش او دچار اختلال می‌شود. در چنین شرایطی، فعالیت هنری دیگر برای کودک لذت‌بخش نخواهد بود؛ بلکه او صرفاً تلاش می‌کند انتظارات بزرگ‌ترها را برآورده کند. چنانچه این نوع آموزش برای مدت طولانی ادامه یابد، احتمال زیادی وجود دارد که کودک دچار اضطراب و نگرانی شود و بیش از آنکه از فرآیند خلق کردن لذت ببرد، درگیر این شود که دیگران چگونه او را قضاوت خواهند کرد.

    توانایی والایش مستلزم برقراری تعادل میان نهاد و فراخود است. هر دو عنصر نقش مهمی در حمایت از خلاقیت دارند. اگر نهاد بیش‌ازحد سرکوب شود، فرد در بیان خواسته‌هایش دچار مشکل می‌شود و ممکن است نتواند فردیت خود را نشان دهد. از سوی دیگر، اگر فراخود بیش‌ازحد ضعیف باشد، فرد ممکن است فاقد نظم و انضباط لازم برای یادگیری و کسب مهارت‌های فنی باشد؛ عاملی که برای پرورش خلاقیت ضروری است.

    اقتدار: پتانسیل بالقوه یا نشانه هشدار؟

    تمام عواملی که در بخش­های قبل مطرح شد، وقتی با درجه سالم خودش حضور داشته باشند، برای مراجع بنیانی را می­سازد که با اقتدار او ارتباط دارد (وینیکات، 1953)، و می­تواند باور «من می­توانم انجامش دهم» را شکل دهد. وقتی سطح اقتدار خیلی پایین است، فرد مستعد این است که به وسیله بازدارنده­های خودآگاه و ناخودآگاه متوقف شود. در بعضی از خانواده ها سطح بالایی از قدرت اقتدار پرورش می­‌یابد و به صورت بین نسلی منتقل می­شود.

    اقتدار بالا گاهی برای جبران کمبود قدردانی از سوی بزرگسالان مهم زندگی فرد یا به‌عنوان دفاعی در برابر تروماهای هیجانی رشد می‌کند. کودکانی که از عشق و توجه محروم می‌شوند، فانتزی‌هایی از اقتدار پرورش می‌دهند تا والدینشان را در ذهن خود کنترل کنند. در این حالت، اقتدار با اعتمادبه‌نفس و لذت درونی همراه نیست. این افراد هنگام فعالیت‌های خلاقانه لذت کمی را تجربه می‌کنند و معمولاً دچار اضطراب زیادی هستند. آن‌ها وسواس اثبات ارزشمندی خود به والدینشان را دارند اما هرگز به رضایت نمی‌رسند. در مقابل، کسانی که اقتدار سالم‌تری دارند، به تداعی‌های ناهشیار خود دسترسی بهتری پیدا می‌کنند و اضطراب کمتری را تجربه می‌کنند، عاملی که مانع سرکوب هیجانات و تقویت خلاقیت می‌شود.

    نتیجه گیری

    عواملی که بر توانایی فرد در بهره‌گیری از خلاقیتش تأثیر می‌گذارند، بسیار متنوع‌اند و در این مقاله به برخی از آن‌ها پرداخته شد. بااین‌حال، اینکه کدام‌یک تأثیر بیشتری دارد، همچنان نامشخص است. در مسیر رشد کودک، ارتباط درونی او با خلاقیت تحت تأثیر عوامل پیچیده‌ی درونی و بیرونی قرار دارد.
    غریزه‌ی درونی کسب دانش، زمانی که از سوی والدین حمایت شود، به انرژی کافی نیاز دارد تا خشم سرکوب نشود. این امر به نوبه‌ی خود، از فرافکنی منفی به دنیای بیرون می‌کاهد. توازن سالم میان حامی درونی و فراخود، تعادل بین آزادی درونی و انضباط را حفظ می‌کند. سطح پایین اضطراب بنیادی و سطح بالای اقتدار سالم، پایه‌ی توانایی تداعی لذت با فعالیت‌های خلاقانه را شکل می‌دهد.

    سخن سردبیر

    خلاقیت، ظرفیتی ارزشمند است که تحت تأثیر عوامل درونی و بیرونی رشد می‌کند یا سرکوب می‌شود. این مقاله به بررسی موانع و راه‌های شکوفایی خلاقیت پرداخته و نقش تجربه‌های هیجانی، محیط تربیتی و مکانیسم‌های ناخودآگاه را در این فرآیند تحلیل کرده است.

    برای شناسایی این موانع و درک عمیق‌تر مکانیسم‌های ناخودآگاه، می‌توانید فرم درخواست تراپی را تکمیل کنید. با همراهی تراپیست‌های مرکز، امکان بررسی و رفع موانع خلاقیت فراهم می‌شود تا مسیر رشد فردی و خلاقانه شما هموارتر گردد.

    منابع

    Balchin, R., Barry, V., Bazan, A., Blechner, M., Clarici, A., Mosri, D. et al. (2019) Reflections on 20 years of neuropsychoanalysis. Neuropsychoanalysis, 21(2), 89–123.
    Bowlby, J. (1988) A secure base: parent-child attachment and healthy human development. New York: Basic Books.
    Davies, M. (2002) A few thoughts about the mind, the brain, and a child with early deprivation. Journal of Analytical Psycholog, 47, 421–435.
    Freud, S. (1955) Studies on hysteria, Vol. 2. London: Hogarth Press.
    Horney, K. (1999) The neurotic personality of our time. Oxon: Routledge.
    Klein, M. (1959) The psycho-analysis of children. London: The Hogarth Press and the Institute of Psycho-Analysis.
    Rustin, J. & Ferguson, H. (2019) Expanding the empathic grasp in the treatment of anorexia nervosa: adding a neuroscience perspective. Psychoanalysis, Self and Context, 14(3), 306–316.
    Salter Ainsworth, M.D., Blehar, M.C., Waters, E. & Wall, S.N. (2015) Patterns of attachment. A psychological study of the strange situation. New York and London: Routledge.
    Winnicott, D.W. (1953) Psychosis and child care. British Journal of Medical Psychology, 26(1), 68–74. Available from:
    Winnicott, D.W. (1971) Playing and reality. London: Routledge.
    Winnicott, D.W. (1984) The maturational process and the facilitating environment. London: Hogarth Press.

  • سفری به دنیای ناخودآگاه کودکان

    سفری به دنیای ناخودآگاه کودکان

    برخلاف سایر روش‌های درمانی که بیشتر بر رفتارهای بیرونی تمرکز دارند، روانکاوی کودک به دنیای پیچیده درونی کودک می‌پردازد. این روش از طریق بازی، نقاشی و گفت‌وگو، احساسات، افکار و ترس‌های پنهان کودکان را کشف می‌کند.

    مقدمه

    روانکاوی کودک شاخه‌ای از روانشناسی است که دنیای درونی کودکان و روند شکل‌گیری شخصیت آن‌ها را بررسی می‌کند. این رویکرد معتقد است که بسیاری از مشکلات بزرگسالی، ریشه در تجربیات اولیه کودکی دارند. به کمک روانکاوی، می‌توان دریافت که چرا کودکان به شیوه‌ای خاص فکر و احساس می‌کنند و چگونه می‌توان به رشد سالم‌تر آن‌ها کمک کرد.
    یکی از جنبه‌های مهم این رویکرد، بررسی رابطه کودک با والدین یا مراقبان اوست. تجربیات اولیه در این روابط تأثیر عمیقی بر شخصیت و تعاملات آینده او دارند. روانکاوی تلاش می‌کند با تحلیل این ارتباطات، شناخت بهتری از مشکلات کودک ارائه داده و مسیر رشد روانی او را هموار کند.

    نگاهی به تاریخچه روانکاوی کودک

    این حوزه با کارهای زیگموند فروید آغاز شد. فروید با تأکید بر نقش دوران کودکی در شکل‌گیری شخصیت و اختلالات روانی، بنیان‌های نظری این حوزه را پایه‌گذاری کرد. اما آنا فروید، دختر او، از مهم‌ترین افرادی بود که روانکاوی کودک را به‌صورت عملی به کار گرفت. او در کتاب خود با عنوان “مقدمه‌ای بر تکنیک تحلیل کودک” روش‌هایی برای تحلیل بازی‌های کودکان ارائه داد و بر نقش ایگو و مکانیسم‌های دفاعی تأکید کرد.

    ملانی کلاین، یکی دیگر از پیشگامان این حوزه، دیدگاه‌های نوینی به روانکاوی کودک افزود. او معتقد بود که ناخودآگاه حتی در سال‌های اولیه زندگی فعال است و بازی ابزاری قدرتمند برای تحلیل روانی کودکان محسوب می‌شود.

    دونالد وینیکات با معرفی مفاهیمی مانند «مادر به اندازه کافی» و اهمیت بازی به‌عنوان فضایی برای رشد خلاقیت، روانکاوی کودک را غنا بخشید.

    جان بالبی نیز با نظریه دلبستگی نشان داد که رابطه اولیه کودک با مراقبان اصلی چگونه شخصیت و رفتار او را شکل می‌دهد. نظریات بالبی درباره دلبستگی و جدایی از ارکان اساسی درک اضطراب و مشکلات رفتاری در کودکان به شمار می‌رود.

    رویکردهای معاصر روانکاوی کودک

    رویکردهای امروزی، ایده‌های کلاسیک را با نظریات جدید درباره عوامل زیستی، روان‌شناختی و اجتماعی ترکیب کرده‌اند. پژوهشگرانی مانند پیتر فوناجی و مری تارگت، مفاهیمی همچون ذهن‌سازی و تأثیر آن بر رشد شناختی و عاطفی کودکان را بررسی کرده‌اند.با وجود چالش‌ها و انتقادهایی که به روانکاوی کودک وارد شده است، این روش همچنان یکی از ابزارهای مهم در کمک به کودکان دارای مشکلات روانی یا رفتاری و درک عمیق‌تر دنیای ذهنی آن‌ها محسوب می‌شود.

    چالش‌های روان درمانی کودکان: فراتر از گفت‌وگوی کلامی

    یکی از تفاوت‌های اساسی در کار با کودکان و بزرگسالان، روش برقراری ارتباط است. بزرگسالان معمولاً در فضایی آرام و از طریق گفت‌وگو احساسات و مسائل خود را بیان می‌کنند. اما کودکان، به دلایلی مانند محدودیت در توانایی کلامی، درک کمتر از احساسات خود یا حتی ترس از بیان آن‌ها، نمی‌توانند از همان مسیر استفاده کنند. اگر صرفاً با پرسیدن سؤال یا گفت‌وگوی مستقیم به دنبال درک مشکلات کودکان باشیم، احتمالاً به نتیجه مطلوب نخواهیم رسید. بسیاری از کودکان در برابر پرسش‌های مستقیم سکوت می‌کنند یا از صحبت درباره موضوعات مهم اجتناب می‌ورزند. حتی اگر پاسخ دهند، ممکن است بحث به سمت مسائل حاشیه‌ای منحرف شود یا به‌سرعت از این فرآیند خسته شوند. برای ایجاد ارتباطی مؤثر و کمک به بیان احساسات و مشکلات کودکان، علاوه بر مهارت‌های کلامی، باید از ابزارها و استراتژی‌های مکمل نیز استفاده کرد.
    بازی، یکی از اصلی‌ترین این ابزارهاست. از طریق بازی، کودکان می‌توانند بدون نیاز به بیان کلامی، احساسات و تعارضات درونی خود را نشان دهند .علاوه بر بازی، تکنیک‌هایی مانند قصه‌گویی یا سفرهای تخیلی نیز اثربخش هستند. این روش‌ها نه‌تنها به کودک کمک می‌کنند تا احساسات خود را غیرمستقیم بیان کند، بلکه فضایی از اعتماد و تعامل ایجاد می‌کنند. ترکیب این ابزارها با مهارت‌های کلامی درمانگر، چارچوبی درمانی را شکل می‌دهد که کودک در آن می‌تواند تغییرات روانی و عاطفی را تجربه کند.

    درمان کودک: هدفی فراتر از گفت‌وگو

    هدف اصلی در روان‌درمانی کودکان، تسهیل تغییرات درمانی است. به همین دلیل، اصطلاح «درمان کودک» به این فرآیند اطلاق می‌شود. این مفهوم یادآور می‌شود که روان‌درمانی کودکان تنها به گفت‌وگو محدود نمی‌شود، بلکه هدف آن ایجاد شرایطی است که کودک بتواند با بهره‌گیری از روش‌های مناسب، به سمت بهبود روانی حرکت کند.

    اهداف روان­درمانی کودک

    در فرآیند روان‌درمانی کودکان، چهار سطح از اهداف وجود دارد که در تمام مراحل درمان باید مورد توجه قرار گیرند:

    ۱. اهداف بنیادی
    این اهداف برای تمامی کودکان در درمان کاربرد دارند و شامل موارد زیر می‌شوند:

    • کمک به کودک برای پردازش مسائل عاطفی دردناک
    • دستیابی به هماهنگی بین افکار، احساسات و رفتارها
    • ایجاد حس مثبت نسبت به خود
    • پذیرش محدودیت‌ها و نقاط قوت خود و داشتن احساس رضایت از آن‌ها
    • تغییر رفتارهای آسیب‌زا
    • افزایش سازگاری و عملکرد کودک در محیط‌های بیرونی (مانند خانه و مدرسه)
    • فراهم‌کردن فرصت‌هایی برای دستیابی به مراحل مهم رشدی

    ۲. اهداف والدین

    این اهداف معمولاً بر اساس رفتارهای فعلی کودک و انتظارات والدین تنظیم می‌شوند. برای مثال، اگر کودکی دیوارها را با مدفوع خود لکه‌دار کند، والدین ممکن است هدف خود را حذف این رفتار بدانند.

    ۳. اهداف تعیین‌شده توسط درمانگر

    این اهداف با توجه به تحلیل درمانگر از دلایل رفتارهای کودک مشخص می‌شوند. برای مثال، اگر کودکی دیوارها را لکه‌دار کند، درمانگر ممکن است این رفتار را ناشی از مشکلات عاطفی بداند و تمرکز خود را بر حل این مسائل بگذارد.

    ۴. اهداف کودک

    این اهداف از نیازها و مسائل مطرح‌شده توسط کودک در جلسات درمانی استخراج می‌شوند، هرچند کودک معمولاً قادر به بیان صریح آن‌ها نیست. برای مثال، ممکن است درمانگر با هدف تقویت توانمندی‌های کودک جلسه‌ای را آغاز کند، اما کودک بخواهد درباره از دست دادن عزیزش صحبت کند. در این شرایط، درمانگر باید با احترام به نیاز کودک، به فرآیند سوگواری او توجه کند.
    اهداف درمانی باید انعطاف‌پذیر باشند و در طول درمان بازبینی شوند. مهارت کشف نیازهای واقعی کودک، به تجربه و تمرین نیاز دارد. در نهایت، اولویت با اهداف کودک است، اما اهداف والدین و درمانگر نیز باید در نظر گرفته شوند. تجربه نشان می‌دهد که با رعایت این فرآیند، اهداف بنیادی نیز به‌طور خودکار محقق می‌شوند.

     

    فرایند روان­درمانی کودکان

    روانکاوان برای کمک به کودکان در بیان احساسات و پردازش تجربیاتشان از تکنیک‌های مختلفی استفاده می‌کنند. این تکنیک‌ها شامل بازی، تحلیل خواب، تداعی آزاد و نقاشی است. هر یک از این روش‌ها به کودک امکان می‌دهد تا به شیوه‌ای غیرمستقیم و مناسب با سن خود، احساسات درونی‌اش را بیان کند. در این فرآیند، درمانگر:

    شناسایی الگوهای رفتاری و عاطفی: به بررسی رفتارها و احساساتی می‌پردازد که ممکن است تحت تأثیر تجربیات گذشته یا روابط خانوادگی باشند.

    پردازش بحران‌های عاطفی: به کودک کمک می‌کند تا با چالش‌هایی مانند جدایی، فقدان یا تغییرات بزرگ در زندگی کنار بیاید.

    تقویت خودشناسی و اعتماد به نفس: از طریق درمان، کودک به درک بهتری از خود می‌رسد و احساس ارزشمندی بیشتری پیدا می‌کند.

    کار با والدین: والدین را نیز در این فرآیند مشارکت می‌دهند تا حمایت موثرتری از کودک داشته باشند و نیازهای او را بهتر درک کنند.

    این فرآیند به کودک کمک می‌کند تا به رشد عاطفی و اجتماعی سالم‌تری دست یابد.

     

    تکنیک‌های مورد استفاده در روانکاوی کودک:

    1. بازی‌درمانی :بازی به عنوان ابزاری قدرتمند برای بیان احساسات کودک استفاده می‌شود. از طریق بازی، کودک می‌تواند احساسات و تجربیات خود را به شیوه‌ای غیرمستقیم نشان دهد و مشکلاتش را بازتاب دهد.
    2. نقاشی و هنر‌درمانی: نقاشی و هنر ابزارهایی مؤثر برای ابراز احساسات هستند. این روش به کودکان کمک می‌کند تا مفاهیم پیچیده یا احساساتی را که بیان آن‌ها با کلمات دشوار است، به تصویر بکشند.
    3. تداعی آزاد: در این روش، کودک آزادانه درباره هر چیزی که به ذهنش می‌رسد صحبت می‌کند. این تکنیک به درمانگر کمک می‌کند تا افکار و احساسات ناخودآگاه کودک را کشف کند.
    4. داستان‌گویی: درمانگر از داستان‌ها یا قصه‌ها به عنوان ابزاری استفاده می‌کند تا کودک بتواند احساسات و مشکلات خود را بیان کرده و به درک بهتری از تجربیاتش برسد.

    این تکنیک‌ها به کودکان کمک می‌کنند تا با چالش‌های عاطفی و رفتاری خود بهتر کنار بیایند، احساساتشان را پردازش کنند و مهارت‌های اجتماعی و روانی موثرتری کسب کنند.

     

    نشانه‌های نیاز کودک به روان­درمانی و مداخلات تخصصی

    همانطور که قبلا اشاره کردیم، کودکان به طور معمول نمی‌توانند احساسات، افکار یا مشکلات خود را به روشنی بیان کنند.
    برای تشخیص نیاز به درمان در کودکان، توجه به نشانه‌های زیر ضروری است:

    • رفتارهای غیرعادی: رفتارهایی مانند پرخاشگری، انزوا یا تکرارهای وسواس‌گونه.
    • تغییرات عاطفی: احساساتی مانند افسردگی، اضطراب یا خشم شدید که به طور ناگهانی ظاهر می‌شوند.
    • مشکلات اجتماعی: دشواری در ایجاد ارتباط با دیگران یا مشکل در برقراری دوستی.
    • مشکلات تحصیلی: کاهش تمرکز یا افت عملکرد در مدرسه.
    • نشانه‌های فیزیکی: شکایات جسمی مکرر مانند سردرد یا دل‌درد بدون دلیل پزشکی مشخص.

     

    اگر کودکی این نشانه‌ها را نشان دهد، شروع روان‌درمانی می‌تواند راه‌گشا باشد. بررسی‌ها نشان می‌دهد که بیش از 16 درصد از کودکان 6 تا 18 ساله حداقل به یک اختلال روانی مبتلا هستند، اما نیمی از این کودکان هیچ درمانی دریافت نمی‌کنند. علاوه بر این، بسیاری از کودکان مبتلا به افسردگی، به اختلالات دیگری مانند اضطراب یا مشکلات رفتاری نیز دچار هستند.

     

    سخن پایانی

    روانکاوی کودک ابزاری کلیدی برای شناسایی و درمان مشکلات روانی در سنین پایین است. این فرآیند نه تنها به کودکان کمک می‌کند تا با چالش‌های روانی خود کنار بیایند، بلکه به والدین و خانواده‌ها نیز امکان می‌دهد تا نقش حمایتی بهتری ایفا کنند. به این ترتیب، روانکاوی کودک می‌تواند در بهبود روابط خانوادگی، ارتقای سلامت روانی و اجتماعی، و پیشگیری از مشکلات جدی‌تر در آینده نقش مؤثری داشته باشد. توجه به سلامت روان کودکان، سرمایه‌گذاری برای آینده‌ای روشن‌تر و جامعه‌ای سالم‌تر است.

     

    سخن سردبیر:

    این روش درمانی که در پاسخ به چالش‌های روزافزون روانی کودکان و با توجه به اهمیت نقش آنان در شکل‌گیری شخصیت آینده به کار گرفته می‌شود، زمینه‌ساز بهبود سلامت روانی و اجتماعی و تقویت حمایت‌های والدین است. برای آغاز این مسیر همراهی و بهره‌گیری از ابزارهای نوین نظیر بازی‌درمانی، هنر‌درمانی و گفت‌وگوی درمانی جهت کاوش در عمق دنیای عاطفی و روانی کودکان،می‌توانید فرم درخواست تراپی را تکمیل نمایید.

     

    References:
    Freud, S. (1905). Three Essays on the Theory of Sexuality.
    Freud, A. (1927). Introduction to the Technique of Child Analysis.
    Klein, M. (1932). The Psycho-Analysis of Children.
    Winnicott, D. W. (1971). Playing and Reality.
    Bowlby, J. (1969). Attachment and Loss.
    Fonagy, P., & Target, M. (1997). Development of Mentalization and Its Role in Psychopathology.
    Geldard K, Geldard D and Yin Foo R(2013), Counselling Children, 4th edition
    Moore L(2021), Bellyache or Depression? How to Recognize Mental Health Conditions in Adolescents
    Sosnoski K,(2021), All About Free Association Therapy
    Haggerty J,(2021),History of Psychotherapy

  • اثر دوران شیردهی بر نوزاد

    اثر دوران شیردهی بر نوزاد

     

    اول بار که تلوتلوخوران قدم‌های نوپایم را می‌آزمودم

    سرخوش مثل جوجه‌ای که تازه راز پرواز را دانسته

    صورتم از لبخندی نو رنگ می‌گرفت

    پشت سر تو را جستم

    نیافتمت

    کجا بودی مامان؟

     

    بخشی از شعر کجا بودی مامان؟ ــ جاسمین لی کوری

     

     

     

     

    وینی‌کات معتقد است:

    «نوزاد انسان به‌ جای غذای مناسب و سر وقت، کسی را می‌خواهد که به غذا دادنش عشق بورزد.»

    اما این تغذیه و مراقبت آمیخته به عشق چطور و به دست چه کسی می‌تواند تأمین شود؟

     

     

    نوزادی که سخت و محکم قنداق‌پیچ نشده باشد، حین مکیدن شیر در آغوش مادر فرصت پیدا می‌کند از روی هیجان با دستانی آزاد به سینه‌ی مادر چنگ بزند تا خود و جهان پیرامونش را بشناسد، حتی وقتی سینه را پس می‌زند، سرزنش نمی‌شود و مادر به مسافر تازه‌وارد فرصت شناخت و آزمودن می‌دهد.

     

    این مراقبت، از زاویه‌ای دیگر، اهمیتِ در آغوش گرفتن نوزاد انسان را نشان می‌دهد، یعنی همان عشقی که روزی در رحم به او داده می‌شد. او نیاز دارد در آغوشی بغلتد، بازی کند، روی سینه قرار گیرد و آغوش را لمس کند تا بشناسد و بشناساند.

    زندگی در آغاز به قدری برای انسان نو و تازه است که نوزاد بعد از هر دستاوردی چه خوشحال شود، چه درد بکشد و چه خشمگین یا اندوهگین شود، فقط گریه می‌کند. بنابراین تا وقتی کلمه و حرف زدنی در کار نیست، فهم اهمیت گریه کمک می‌‌کند تا هنگام بروز مشکل به شکلی اطمینان‌بخش کنار نوزاد حضور پیدا کنیم.

    بدون عشق هم می‌شود به نوزاد غذا داد اما مراقبتِ بدون عشق و عاطفه به پرورش انسان خودمختار منجر نمی‌شود.

     

     

    عمل شیردادن مفهومی روانکاوانه نیست اما مفهوم‌سازی کودک از پستان مادر و واکنش نسبت به آن، در ماه‌های ابتدایی تولد و پس از دندان درآوردن و از شیر گرفته‌شدن، بر روابط ابژه‌ای کودک، نوع دلبستگی به مادر و برخی از صفات سادیستیک اثرگذار است.

    در این مطلب از مجله تجربه زندگی، مفهوم شیر دادن و شیرخوارگی را از زوایای مختلف روانکاوانه بررسی می‌کنیم.

    شیردهی و روانکاوی

    ارتباط اولیه‌ی کودک با مادر و ‌چگونگی مراقبت از او، اساس و ریشه‌ی شیوه‌ی روابط سوژه در بزرگسالی و صفات شخصیتی بنیادین ‌اوست.

    الگوی بسیاری از نظریات روانکاوی، نظریه‌ی مراحل رشد روانی ‌‌ــ ‌جنسی فروید بوده ‌است. در خلال دو سال اول زندگی، دهان کودک مهم‌ترین منبع کاهش تنش است. بر اساس نظریات روانشناسی ایگو، زمانی ‌که مادر لذت دهانیِ کودک را ‌با شیردادن فراهم می‌کند، کودک به او وابسته‌ می‌شود و بر اساس کم‌وکِیف شیردهی، سبک دلبستگی ایمن یا ناایمنی با مراقب خود خواهد داشت. از طرفی، افزایش فواصل بین شیردهی، شیردهیِ زمان‌بندی‌شده بدون توجه به گرسنگیِ نوزاد و در انتها، فرایند از شیرگرفتن، نوزاد را مضطرب می‌کند و باعث بروز خشم نسبت به مراقب و افزایش توانایی ایگو در به‌کارگیری مکانیسم‌های دفاعی می‌شود.

    در نظریه‌‌ی روابط ابژه‌ای فرض بر این است که فرد با توجه به ابژه‌های مهم زندگی ساختارهای ارتباطی را تشکیل، نهادینه و الگوسازی می‌کند و در آینده بر اساس همین ساختارهای ارتباطیِ درونی با دنیای بیرون ارتباط برقرار می‌کند. در واقع الگوهای ارتباطی در ایگو نهادینه می‌شوند و پایه‌ی روابط ابژه‌ای را تشکیل می‌دهند. ملانی کلاین اولین ابژه‌ای را که کودک با آن ارتباط برقرار می‌کند پستان مادر می‌داند که نشانی از جهان بیرون برای نوزاد است. کودک علاقه به پستان را درونی، و سپس آن را به دنیای بیرون فرافکنی می‌کند.

    شیر مایعی است که با بافت نسبتاً سفت پستان در تضاد است. این همایندیِ دو ابژه‌ی متضاد، لثه‌ی بی‌دندان یا بادندانِ کودک را  از دندانِ هر خون‎آشامی تیزتر می‌کند تا با گاز گرفتنِ سینه، به رابطه‌ی سادومازوخیستیک بین خود و مادر ببالد.

    به عبارت دیگر، وقتی دندان‌های نوزاد شروع به رشد می‌کنند، اولین آجرهای سادیسم دهانی با گاز گرفتن پستان مادر بنا می‌شوند. به این معنا که اگر کودک عادت به گاز گرفتن سینه‌ی مادر را درونی‌سازی کند، احتمالاً در آینده شخصیتی سادیستیک خواهد داشت. از طرفی دوگانگی خاصی میان پستان به‌عنوان ابژه‌ی تغذیه‌کننده و پستان به‌عنوان ابژه‌ی مرتبط با مسائل اروتیک وجود دارد.

    همان‌طور که فروید در کتاب تعبیر رویا می‌گوید:

    «در پستان زن دو مورد از نیازهای اولیه‌ی انسان یعنی عشق و گرسنگی به هم می‌رسند. زیرا پستان هم انگیزه‌های جنسی و هم امیال مربوط به گرسنگی را برآورده می‌کند. در واقع گونه‌ی برافروخته، لبخند به پهنای صورت و چشمان تنگِ کودک بعد از این که از پستان مادر جدا می‌شود، انعکاسی از ابراز رضایت جنسی است که در طول زندگی ادامه می‌یابد.»

     

    ‌ترومای از شیرگرفتن

    از شیرگرفتن، فرایند قطع رابطه‌ی شیر دادن بین پستان و دهان کودک است. اولین مورد از عقده‌های خانوادگی یا عقده‌های مرتبط با مراقبان، قبل از عقده‌ی ادیپ و عقده‌ی تعدی، عقده‌ی از شیر گرفتن است. لکان علاوه بر پذیرفتن ایده‌ی اولیه‌ی رنه لافورگ با عنوان ‌ترومای از شیر گرفتن، استدلال می‌کند بدون در نظر گرفتن این که عمل قطع پیوند کودک با پستان مادر چه وقت و چگونه اتفاق می‌افتد، کودک در هر شرایطی با یک سوگ روبه‌رو می‌شود که صد البته شدت و میزان آن بسته به عوامل مختلف می‌تواند تغییر کند.

    از شیرگرفتن از نظر جسمی و رفتاری چه آسیب‌زا باشد و چه نباشد، از منظر آسیب‌شناسی بر روان کودک اثر قابل ملاحظه‌ای می‌گذارد و کودک را دچار سوگ از دست دادن ابژه‌ای دوست‌داشتنی می‌کند. از منظر روانکاوی احتمالاْ زیربنای اولیه‌ی تحمل سوگ در همان زمان پایه‌گذاری می‌شود.

     

    همچنین امکان دارد که ریشه‌ی برخی اختلالات خوردن مثل پرخوری عصبی، بی‌اشتهایی عصبی، پیکا یا هرزخوارگی، اختلال نشخوار و… به ‌ترومای از شیر گرفتن مرتبط باشد.

    ‌همچنین زیگموند فروید در سخنرانی های ابتدایی خود از شیر گرفتن را وضعیت روانی آسیب‌زا توصیف کرده است. ملانی کلاین و لکان نیز از رابطه‌ی مستقیم بین از شیر گرفتن و علائم افسردگی موقت در کودک سخن گفته‌اند.

    واضح است که وقتی نوزاد از شیر گرفته می‌شود، تا شش ماه علاقه‌ی کمی به تغذیه و خوردن نشان می‌دهد.

     

     تغذیه‌ی نوزاد به میل خودش یا اجبار

    علاوه بر تروماتیک بودن از شیر گرفتن، نوزاد مسئله‌ی مهم دیگری هم دارد. والدین نمی‌دانند که نوزادشان باید چه مقدار و چند وقت یک بار غذا بخورد. بهترین پاسخ این سوال به طرز شگفت‌آوری ساده است: به طور کلی نوزادان باید هر وقت که گرسنه به نظر می‌رسند، تغذیه شوند.

    برای پدران و مادران و همچنین محققان از دیرباز پاسخ این پرسش بسیار چالش‌برانگیز بوده است؛ آیا باید طبق برنامه به نوزاد غذا داد؟

    روان‌تحلیلگرانی ‌مانند کلاین نسبت به رویکردهای رفتاری در مراقبت از نوزاد سخت انتقاد می‌کردند. با ترویج نظریه‌های کلاینی، شاهد اعتراض‌هایی علیه روش‌های رفتاری و انضباطی در والدگری بودیم که بخشی از آن در مجله‌ی مخصوص والدین، The Nursery World ارائه شد.

    البته فقط نظریه‌ی رفتارگرایانه در شکل‌گیری شخصیت نیست که این ایده را تقویت می‌کند، بلکه مفهوم تغذیه بر اساس ساعت، فراتر از فقط یک نظریه‌ی واحد است و ممکن است تحت تأثیر دیدگاه‌ها و نظریات دیگر نیز قرار گیرد.

    تأکید بر داشتن برنامه‌ای دقیق و سختگیرانه برای تغذیه‌ی نوزادان ‌ارتباطی عمیق با باوری قدیمی دارد که می‌گوید این روال برای حفظ سلامتی نوزادان ضروری است. این تعامل روان‌تحلیلگران با تغذیه‌ی نوزادان منجر به پاسخ‌ها و واکنش‌های متفاوتی در دهه‌ی 1930 شد. روان‌تحلیلگران تلاش می‌کردند به جنبه‌های عاطفی و روانی تغذیه‌ی نوزادان بپردازند و در این راستا رویکردهای سختگیرانه را نقد و بررسی کرده‌اند. همچنین پزشکان و متخصصان هم به‌طور تدریجی متوجه شدند که ممکن است تنظیم ساعت‌های تغذیه‌ای همیشه بهترین گزینه نباشد.

     

     

    ادوارد گلاور در سال 1941 به‌شدت به نظریه‌ای که پزشکان مطرح کرده بودند، انتقاد کرد. این نظریه می‌گفت نوزاد را نباید زمانی که گرسنه است تغذیه کرد مگر این که گرسنگی او در زمان مشخص و طبق برنامه‌ای که بزرگ‌ترها تعیین کرده‌اند، رخ بدهد. گلاور معتقد بود که این نوع تغذیه باعث ایجاد مشکلات روانی بیشتر در نوزادان می‌شود.

    به عبارت دیگر، گلاور بر این نکته تأکید می‌کرد که نیازهای طبیعی نوزادان باید در نظر گرفته شوند و رویکردهای سختگیرانه ممکن است بر سلامت روانی آن‌ها تأثیر منفی بگذارد.

    البته دونالد وینی‌کات به عنوان یک روان‌تحلیلگر، تغذیه‌ی زمان‌بندی‌شده را بخشی مهم در ساختار زندگی نوزادان و  عاملی مؤثر بر رشد روانیشان در نظر می‌گرفت. او معتقد بود که داشتن یک برنامه‌ی منظم تغذیه می‌تواند به نوزادان کمک کند تا احساس امنیت و ثبات بیشتری داشته باشند. به عبارت دیگر، وینی‌کات باور داشت که نظم و ساختار در زندگی نوزادان می‌تواند به رشد عاطفی و روانی آن‌ها کمک کند.

    او معتقد بود که اگر یک روال تغذیه‌ای باعث ایجاد ناامیدی و خشم در نوزاد شود، این احساسات بخشی از «مدیریت و تربیت عاشقانه نوزاد» هستند و در واقع به رشد عاطفی او کمک می‌کنند. او فکر می‌کرد که نوزادان می‌توانند از تجربه کردن این احساسات یاد بگیرند و در نهایت به رشد عاطفی و توانایی‌های اجتماعی‌شان کمک کند.

    ملانی کلاین در سال 1936 استدلال کرد که در نظر گرفتن روال تغذیه برای نوزاد، فوایدی فیزیکی دارد که نباید نادیده گرفته شود. البته باید بین نیازهای جسمی و روحی تعادل برقرار شود. منظم بودن تغذیه برای سلامت جسمانی کودک ارزش زیادی دارد و بر رشد روانی‌اش اثر مضاعف می‌گذارد.

    همچنین کلاین شرح داد که بسیاری از کودکان در روزهای ابتدایی به هیچ وجه نمی‌توانند وقفه‌های طولانی بین وعده‌های غذایی را تحمل کنند. در این مواقع بهتر است قوانین سختگیرانه را رها کنید و هر سه ساعت یک بار یا حتی کمتر از آن به کودک شیر بدهید.

     

     

    روان‌تحلیلگران اتفاق نظر داشتند که اگر  شروع تغذیه‌ی نوزاد ‌را ساعت‌بندی کنیم، نوزاد متوجه می‌شود که چیزی خارج از خودش و نیازهایش وجود دارد. پس باید یک دوره‌ی کوتاه اولیه را درنظر بگیریم که در آن مادر به خواسته‌های نوزاد توجه کند. بر این اساس، نوزاد می‌تواند به سازش با مادر را آغاز کند و تغذیه‌ی منظم را بپذیرد. زیرا درک و توجه به نیازهای اولیه‌ی نوزاد می‌تواند به ایجاد رابطه‌ای سالم و متعادل بین مادر و نوزاد کمک کند.

    البته باید توجه کرد که داشتن یک روال شیردهی در روزهای اولیه فقط برای برخی از مادران‌ شیرده خوب عمل می‌کند، ‌اما برای همه این‌طور نیست. این موضوع اهمیت متغیر بودن تجربه‌ی شیردهی از فردی به فرد دیگر و نیاز به تنظیم روال‌های متناسب با شرایط خاص هر مادر و نوزاد را نشان می‌دهد. ‌مهم، مراقبت دقیق و همدلانه از نیازهای فردی نوزاد و مادر است که نه‌تنها فواصل تغذیه بلکه تمام جنبه‌های مدیریت شیردهی را در بر می‌گیرد و منجر به بهبود تجربه‌ی شیردهی می‌شود.

    در کل در ایجاد توازن بین رویکردهای علمی و نیازهای عاطفی در شیردهی چالش‌های بسیاری ‌وجود دارد ‌که می‌تواند به بحث‌های جالبی درباره‌ی اهمیت احساسات طرفین در روند شیردهی و پرورش کودک منجر شود. باید دید که آیا می‌توان اصولی را بر اساس تکنیک تدوین کرد که «با الزامات شیردهی علمی همخوانی داشته باشد» اما احساسات مادران و نوزادان را بیشتر در نظر بگیرد.

    شیردهی و اهمیت سلامت ‌روان مادر

    فرایند شیردهی فراتر از یک عمل ساده‌ی تغذیه‌ای است و به‌نوعی تجربه‌ی عاطفی و جسمانی پیچیده و عمیقی را میان مادر و نوزاد ایجاد می‌کند. تأثیر روانی و احساسی شیردهی بر رشد کودک و شکل‌گیری هویت او غیر قابل انکار است. این عمل پیچیده به نوعی نشان‌دهنده‌ی پیوند عمیق میان مادر و فرزند است که می‌تواند ابعاد مختلفی از زندگی عاطفی و اجتماعی کودک را تحت تأثیر قرار دهد. شیردهی نه‌تنها یک عمل فیزیکی، بلکه تجربه‌ای عمیق و نمادین است که  تأثیرات طولانی‌مدتی بر رشد عاطفی و روانی کودک دارد.

    ماری لانگر (۱۹۴۵) از دیدگاه کلاینی به تجربه‌ی زنان در زمینه‌ی شیردهی نگاه می‌کند و معتقد است که مشکلات روان‌شناختی شیردهی ناشی از نارضایتی‌های دهانی خود زن است. او فکر می‌کند که این موقعیت متناقض نشان‌دهنده‌ی تداوم احساسات و نارضایتی‌های زن نسبت به نیازها و تجربیات گذشته‌اش است.

     

     

    لانگر احساس می‌کند که این موقعیت متناقض، نشان‌دهنده‌ی تداوم نگرش‌های تهاجمی کودکانه‌ی زن شیرده نسبت به مادرش است. این نگرش‌ها می‌توانند باعث تخریب نقش مادرانه و مسئولانه‌ی او در بزرگسالی شوند. به عبارت دیگر، احساسات و نگرش‌های ناپایدار و تهاجمی زن نسبت به مادرش بر توانایی او در ایفای نقش مثبت مادرانه تأثیر می‌گذارد.

    وینی‌کات درباره‌ی توسعه‌ی عاطفی پایه (۱۹۴۵) به این نکته اشاره می‌کند که شیردهی می‌تواند دشوار باشد و از مادران می‌خواهد با توجه به این که از فرزندانشان بالغ‌ترند، صبور باشند و درک بیشتری نسبت به نوزادشان داشته باشند. به عبارت دیگر، بر اهمیت صبر و همدلی مادران در فرآیند شیردهی تأکید می‌کند زیرا به ایجاد رابطه‌ای مثبت و سالم با نوزاد کمک می‌کند.

    بحث‌های ترز بنیدک (۱۹۵۹ تا ۱۹۷۰) درباره‌ی شیردهی به دیدگاهی وسیع‌تر اشاره می‌کند و در نظریه‌ی او که می‌گوید شکل‌گیریِ شخصیت تا بعد از نوجوانی نیز ادامه می‌یابد، ادغام شده است. ‌بندیک ‌باور دارد که فرآیند شیردهی و تجربه‌های مرتبط با آن می‌توانند بر توسعه‌ی شخصیت افراد در مراحل مختلف زندگی تأثیر بگذارند. همچنین تأکید می‌کند که والد شدن و تجربه‌ی مادری تنها به دوران کودکی محدود نمی‌شود و می‌تواند در شکل‌گیری شخصیت در مراحل بعدی زندگی نیز نقش داشته باشد. یعنی والدین شدن را یک مرحله‌ی مهم توسعه‌ای برای هر دو جنس مردان و زنان در نظر می‌گیرد و نقش مادری را فعالیتی قدرتمند و مبتنی بر انگیزه‌های درونی توصیف می‌کند که از تجربه‌ی طولانی‌مدت چرخه‌ی پاسخ جنسی ناشی می‌شود. او معتقد است که مادری نه‌تنها یک وظیفه، بلکه تجربه‌ای عمیق در زندگی فردی است که ریشه در تجربیات جنسی و عاطفی شخص دارد.

    در نظریه‌های مراقبت از نوزاد بر تقویت پیوند مادر و کودک تأکید می‌شود تا به احساس امنیت و آرامش نوزاد منجر شود. به نظر می‌رسد این پیوند به‌نوعی باعث وابستگی و عدم استقلال می‌شود، اما در واقع جنبه‌های مثبتی دارد و به رشد و توسعه‌ی عاطفی نوزاد کمک می‌کند. رویکرد تحلیلی، این نوع مراقبتِ وابسته به مادر را ستایش می‌کند و آن را زمینه‌ساز ظهور دلبستگی ایمن در نوزاد در سنین بزرگسالی می‌داند.

    به نظر می‌رسد رابطه‌ی کودک با مادر، از گذشته‌ی مادر با مادر خویش و الگوسازی او از نقش مادری تأثیر می‌پذیرد و کودک نیز  این الگو را همراه خود به رابطه‌اش با دنیای بزرگسالی می‌برد.

    چیزی که در این میان اهمیت پیدا می‌کند، نگاه تحلیلی مادر به رابطه‌اش با مادر خویش است. در برخی موارد، کمک گرفتن از درمان‌های تحلیلی به او کمک می‌کند تا با خشمی که از گذشته با خود به همراه دارد، آگاهانه برخورد کند و به ترمیم الگوی والدگری و رشد خود بپردازد و از ناخودآگاهش در رابطه‌ی خود و فرزندش با آگاهی بیشتری بهره ببرد.

    در برحی مواقع با برچسب‌زنی و گرایش به طرحواره‌ها و عناوینی مثل افسردگی زایمان و… ممکن است فرد از ریشه‌ی مشکلات غافل شود و رابطه‌ی مادر و فرزند وارد هزارتویی شود که این پیوند را سخت‌تر کند‌ زیرا رفتار ناخودآگاه را تنها در صورتی می‌توان ترمیم کرد و از چرخه‌ی تکراری آن بیرون آمد که به سطح آگاهی رسیده باشد.

     

     

    شیر مادر یا شیر خشک؟

    مسئله‌ی دیگری که برای بسیاری از مادران پیش می‌آید این است که آیا شیر دادن با وسیله‌ای غیر از پستان مادر از جمله شیشه شیر بر عواطف کودک تأثیرگذار است یا نه؟

    ارتباط عاطفی و فیزیکی با نوزاد فراتر از فقط تغذیه است. این ارتباط شامل احساسات، عشق و پشتیبانی عاطفی می‌شود که نمی‌توان با وسیله جایگزینش کرد. این نکته می‌تواند بر درک نوزاد از دنیای اطرافش و روابط آینده‌اش با دیگران تأثیر عمیقی بگذارد.

     

     

    تأثیرات ناخودآگاه مادرانه را نمی‌توان نادیده گرفت اما  کارشناسان بر اهمیت واقعیت جسمی تجربه‌ی شیردهی ‌تأکید می‌کنند. در این رابطه‌ی بدن با بدن، تبادل نگاه‌ها و تجربیات حسی برای برقراری ارتباط بسیار ضروری‌اند. این ارتباط عمیق نه‌تنها تغذیه‌ی فیزیکی بلکه پیوند عاطفی و اجتماعی را نیز تقویت می‌کند. این تجربیات حسی می‌توانند احساس امنیت و عشق را در نوزاد تقویت کنند و به او کمک کنند تا دنیای اطرافش را بهتر درک کند. همچنین به نظر می‌رسد این تجربیات حسی می‌توانند تأثیرات بلندمدتی بر رشد عاطفی و اجتماعی نوزاد داشته باشند.

    شیردهی وضعیتی است که به ‌طور عمیق بدن و زندگی روانی مادر را درگیر می‌کند، به ‌طوری که مادر تحت تأثیر تعارضات ناخودآگاه و همچنین خیالاتی قرار می‌گیرد که از برخورد با نوزادش بیدار می‌شوند. روانکاوی به اهمیت ارتباط عاطفی و روانی بین مادر و نوزاد اشاره می‌کند و نشان‌دهنده‌ی تأثیرات عمیق این تجربه برای هر دو طرف است.

    اختراع شیشه شیر در سال 1820 و پس از آن، معرفی فرآیند استریل‌سازی بین سال‌های 1892 تا 1898، عمل شیردهی را به شکلی عمیق تغییر داده است. این تغییرات نشان‌دهنده‌ی تأثیرات فرهنگی و تکنولوژیکی بر شیوه‌های تغذیه‌ی نوزادان را نشان می‌دهند. اما آیا این تغییرات می‌توانند بر روابط عاطفی میان مادر و نوزاد نیز تأثیر بگذارند؟

     

     

    شیر مصنوعی نیاز به مراجعه‌ی مستقیم را به یک زن دیگر در موقعیت پرستار شیرده از بین می‌برد و بقای نوزاد دیگر به محصول بدن مادر وابسته نیست. این تغییر به معنای کاهش وابستگی به روابط عاطفی و اجتماعی میان مادران و نوزادان است و می‌تواند تأثیرات عمیقی بر تجربه‌ی مادران و همچنین بر رشد نوزادان داشته باشد.

    این تغییر نه‌تنها تغییری فیزیکی بلکه تغییری فرهنگی و روانی است. بسیاری از مادران ممکن است تحت تأثیر انتظارات اجتماعی و فرهنگی قرار بگیرند و همزمان انتخاب‌هایشان از احساسات و تعارضات ناخودآگاهشان تأثیر بپذیرد. پیدا کردن تعادل بین این دو می‌تواند چالش‌برانگیز باشد.

    شاید ایجاد فضاهایی برای گفت‌وگو و تبادل نظر درباره‌ی تجربیات مادرانه و تأثیرات فرهنگی بتواند به درک بهتر این تعادل کمک کند.

    در نهایت آنچه بر چگونگی عمل شیردهی اولویت دارد، تجربه‌ا‌ی عاطفی و روانی است که در شیردهی بین مادر و نوزاد اتفاق می‌افتد.

    نتیجه‌گیری

    برای درک و فهم پروسه‌ی شیردهی و چالش‌های آن و حتی تحلیل روانکاوانه‌‌اش کافی است با یک زن درباره‌ی دوران شیردهی‌اش صحبت کنید تا به بحثی پرشور و پرجزئیات با تمام معانی ضمنی آن بپردازد.

    تجربه‌ی شیردهی برای بسیاری از زنان فراتر از یک عمل فیزیکی است و تجربه‌ی عاطفی و روانی عمیقی است که شامل خاطرات، احساسات و نمادهای مختلف می‌شود که ابعاد مختلف مادری، مثل ارتباط عاطفی با فرزند و همچنین چالش‌ها و لذت‌های این دوران را به تصویر می‌کشد.

    ‌فرقی نمی‌کند چند سال از تجربه‌ی واقعی شیردهی یک زن گذشته باشد؛ زنان به‌ اشتراک گذاشتن پیروزی‌ها و چالش‌های خود در این زمینه را بسیار دوست دارند و مایل‌اند به مادران جدید، حتی اگر هیچ ارتباط دیگری با آن‌ها نداشته باشند، مشاوره دهند. این نشان‌دهنده‌ی عمق پیوندهای عاطفی و تجربیات مشترک میان زنان است که می‌تواند حس همبستگی و حمایت را در میان آن‌ها ایجاد کند.

    این نوع ارتباط می‌تواند به مادران جدید کمک کند تا احساس تنهایی نکنند و از تجربیات دیگران بهره‌مند شوند. اما این تجربه هنوز در رویکرد تحلیلی به‌خوبی جای خود را پیدا نکرده است.

    در مجموع، شیردهی بخشی مهم از پروسه‌ی ابتدایی فرآیند شکل‌گیری هویت و ارتباطات اولیه و تجربه‌ی عاطفی و روانی نوزاد است که پرداختن به آن می‌تواند به روشن شدن بسیاری از چالش‌های عاطفی و روانی او کمک کند.

    درصورتی که تمایل به دریافت تراپی دارید، می‌توانید همین حالا فرم درخواست تراپی را پر کنید.

     

    پی‌نوشت

    تصاویر استفاده شده در این مقاله اثر جیل لاوتسکی (Jill Lavetsky) است.

     

    منابع

    سایت no subject

    Frampton, E. (2004). Fluid objects: Kleinian psychoanalytic theory and breastfeeding narratives. Australian Feminist Studies19(45), 357–368. https://doi.org/10.1080/0816464042000278025

    Friedman, M. E. (1996). Mother’s Milk: A Psychoanalyst Looks at Breastfeeding. The Psychoanalytic Study of the Child51(1), 475–490. https://doi.org/10.1080/00797308.1996.11822442

    Rowold K. ‘If We Are to Believe the Psychologists …’: Medicine, Psychoanalysis and Breastfeeding in Britain, 1900–55. Medical History. 2019;63(1):61-81. doi:10.1017/mdh.2018.63
  • روان‌درمانی کودک و نوجوان

    روان‌درمانی کودک و نوجوان

     

    او دانش‌آموزی تنهاست و ظاهراً تمایلی به برقراری رابطه‌ی دوستی ندارد. این‌طور به نظر می‌رسد که او به زندگی بی‌علاقه است و هیچ چیز توجه و علاقه‌اش را جلب نمی‌کند. به‌تازگی علامت‌هایی از پرخاشگری، از جمله کتک‌کاری و بددهنی، در او بروز کرده که معلمانش را نگران ساخته است.

    چرا روان‌درمانی برای کودکان و نوجوانان؟

    والدین دوست دارند کودکان را در برابر مشکلات استرس‌زا و گرفتاری‌هایی که بزرگسالان در جهانِ به سرعت در حال تغییر با آنها مواجه‌اند، مصون ببینند. در نظر آنان کودکی دورانِ آسودگی‌خیال، بی‌مسئولیتی، فارغ بودن از دغدغه‌‌های مالی، فشارهای اجتماعی یا مشکلات کاری است. بسیاری از بزرگترها که خود را دوستدار کودک می‌دانند، از قدرت شناخت و درک کودک بی‌اطلاع هستند. آنها فکر می‌کنند کودکان تقریباً از رویدادها و تحولات سیاسی و اقتصادی بی‌خبرند. اما تجربه‌ی ما، در کار با کودکان نشان می‌دهد که اگر به کودکان فرصت اظهارنظر داده شود و در فضایی صمیمی با آن ها گفت‌وگو کنیم، می‌توانند در حل مسئله و تصمیم گیری بسیار موفق عمل کنند.

    دنیای کودکی و نوجوانی

    در جریان رشد طبیعی هر کودک و نوجوان، رشته‌ای از تغییرات شناختی، فیزیکی، عاطفی و اجتماعی را شاهد هستیم. تقریبا همه‌ی کودکان در طول رشد و در جریان سازگاری با این تغییرات دچار مشکلاتی می شوند و استرس یا تعارضی که به دنبال می‌آید، می‌تواند به مشکلات یادگیری و رفتاری در آنان بینجامد. هر کودک، در جریان رشد طبیعی خود باید بتواند به استقلال دست یابد، بیاموزد با همسالانش رابطه برقرار کند، اعتمادبه‌نفس را در خود تقویت نماید، با تغییراتی که پیوسته در فیزیک و بدن و شرایط جسمی او رخ می‌دهد کنار بیاید، اعتقادات و ارزش‌های بنیادین را در خود شکل دهد و یاد بگیرد چگونه به شیوه‌های جدید به تفکر بپردازد و اطلاعات جدیدی به دست بیاورد.

    تغییرات فراوانی در زندگی کودکان و نوجوانان ممکن است رخ دهد که آنان باید خود را با آنها وفق دهند مثلاً نقل مکان از محلی به محل دیگر، رفتن از مدرسه‌ای به مدرسه‌ی دیگر، مرگ یا طلاق در خانواده و بروز بیماری های خطرناک. اگر استرس‌ها و تعارض‌های ناشی از جامعه‌ی به سرعت در حال تغییر، که درک آن حتی برای بزرگسالان هم دشوار است، به دغدغه‌ها و مشکلات ناشی از رشد طبیعی کودک بیفزائیم، خواهیم دید که دنیای کودک برای او آنقدرها هم دل‌انگیز و مطبوع نیست.

    بنابراین تراپیست کودک و نوجوان در این مسیر به آن ها کمک می‌کند تا احساسات و افکار غم‌انگیز، عصبانی‌کننده و دردناک خود را درک کنند. همچنین به کمک تراپی، در روابط خود و خانواده شرایط بهتری خواهند داشت و از فرصت‌های مدرسه استفاده‌ی بهتری خواهند کرد.

    همچنین تراپیست کودک و نوجوان برای درک احساساتی که نمی‌توان در مورد آن‌ها با صدای بلند صحبت کرد آموزش دیده است. او این کار را از طریق بازی، نقاشی و صحبت در مورد رویدادها و تجربیات انجام می‌دهد.

    روان‌درمانی کودک و نوجوان چیست؟

    تأثیر تراپی بر کودک و نوجوان به‌خوبی ثابت شده است. این نوع تراپی به‌طور کاملاً تخصصی برای مشکلات عاطفی و رشدی کودکان و نوجوانان معرفی می‌شود، روشی تخصصی برای درک ذهن و چگونگی عملکردشان در جهان.

    اگرچه امروزه از آن به عنوان یک «گفتگوی درمانی» نام برده می‌شود اما کودکان و نوجوانان اغلب از طریق بازی ارتباط برقرار می‌کنند تا خودشان، روابطشان و هرآنچه در آن می‌گذرد را بهتر درک کنند. گینوت می‌گوید: کلامِ کودک، بازی اوست و اسباب‌بازی‌هایش نیز کلمات او را تشکیل می‌دهند. بنابراین تراپیست کودک از بازی به‌عنوان یکی از مهم‌ترین ابزارهای ارتباطی کودک استفاده می‌کند.

    تراپیست به همراه کودک به دنبال کشف احساساتی است که بیشتر زیر سطح هشیار قرار دارند و هر دو (تراپیست و کودک) درک خود از مسائل رابطه را افزایش می‌دهند و او در تمام حالات اضطرابی و پریشانی در جریان تراپی  مراجع را همراهی می‌کند.

    ساختن اعتماد در رابطه‌‌ی مراجع و تراپیست، هدف مهمی است. ایجاد یک رابطه‌ی درمانی همراه با احترام و بدون تناقض موجب تقویت سلامت روان و کاهش علائم نگران‌کننده می‌شود.

    تراپیست کودک و نوجوان با چه کسانی کار می‌کند؟

    در کلینیک تجربه‌ی زندگی، روان‌درمانگران کودک و نوجوان به دامنه‌ی سنی 5 تا 18 سال خدمات روان‌درمانی ارائه می‌دهند. همچنین چارچوب فکری کار در این مرکز بر اساس ارائه‌ی خدمات به والدین، مراقبین کودک و همچنین متخصصانی که با کودکان و نوجوانان کار می‌کنند طراحی شده است تا درک عمیق‌تری از رشد عاطفی کودک پیدا کنند. این تراپیست‌ها با دریافت سوپرویژن، در حوزه‌های زیر تجربه‌ی قابل توجهی در درمان دارند:

    * افسردگی ، اضطراب، مشکلات عمده‌ی عاطفی‌ – رفتاری، مشکلات خوردن، مسائل ارتباطی، آسیب به خود، مشکلات دلبستگی و طیف وسیعی از تروما ، مسائل رشدی

    همچنین روان‌درمانگران کودک و نوجوان، به کودکانی که مورد بهره‌کشی جنسی قرار گرفته‌اند کمک می‌کنند.

    تراپیست کودک و نوجوان چگونه کار می‌کند؟

    تراپیست هر مراجعِ کودک یا نوجوان را درون بافت‌ خانواده و محیط اطرافش بررسی می کند. او نیاز به حمایت و همراهی والدین، مراقبین یا سایر اعضای خانواده را نیز مورد بررسی قرار می‌دهد که آیا آنها هم باید برای پیشبرد اهداف تراپی شرایطی را فراهم کنند یا خیر.

    تراپیست به مراجعِ کودک و نوجوان کمک می‌کند به‌صورت معنادار تجربیات و احساسات شخصی خود را درک کند تا بتواند از از این طریق در سفر رشد فردی خود پیش برود. بسته به رویکرد تراپیست و نوع مشکل مراجع، تراپی می‌تواند کوتاه‌مدت یا دراز مدت باشد. در رویکرد طولانی‌مدت، مراجع و تراپیست یک رابطه‌ی درمانیِ طولانی‌مدت را ساخته و آن را حفظ می‌کنند با این امید که با درک شدن و ایجاد رابطه‌ی متفکرانه مراجع بتواند راه‌های جدید و سالم‌تری برای مدیریت مشکلات خود بیابد.

    در جلسات اول تراپی کودک و نوجوان چه می‌گذرد؟

    یک ارزیابی دقیق در شروع تراپی از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است. ارزیابی عمیق همراه با توصیف دقیق و با جزئیات می‌تواند چشم‌اندازی از دنیای عاطفی کودک به تراپیست ارائه دهد.

    در تراپی مواقعی وجود دارد که تراپیست پس از ارزیابی دقیق و ارائه‌ی بازخوردهای لازم برای کودک، نوجوان و یا خانواده‌اش مشخص خواهد شد که تراپی به‌صورت بلندمدت پیگیری شود یا کوتاه‌مدت. پس در جلسات ابتدایی مراجع ارزیابی خواهد شد. برای کودکان زیر 7 سال این ارزیابی از طریق گفتگو با والدین انجام می‌شود.

    روان‌درمانی کودک و نوجوان چقدر طول می‌کشد؟

    طول دوره‌ی تراپی کودک و نوجوان بر اساس ارزیابی می‌تواند از چند جلسه تا دو سال به طول بینجامد. گاهی چند جلسه تراپی می‌تواند مسئله را حل کند و گاهی اوقات نیز بیشتر طول می‌کشد که در این صورت تراپیست ممکن است پیشنهاد کند که نیاز است یک سال یا بیشتر با مراجع کار کند. در برخی موارد ممکن است روند تراپی ایجاب کند که به‌صورت فشرده و سه بار در هفته انجام شود. بنابراین بر اساس ارزیابی تراپیست از مشکلات مراجع جلسات تراپی طراحی و طول دوره‌ی تراپی مشخص می‌شود.

    مدت زمان جلسات روان‌درمانی

    جلسات تراپی برای کودکان و نوجوانان پنجاه دقیقه و جلسات خانوادگی بین یک ساعت تا یک ساعت و سی دقیقه به طول می‌انجامد.

    کودکان معمولا به‌تنهایی به اتاق تراپیست وارد می‌شوند. کودکانِ بزرگتر معمولاً در جلسات تراپی می‌توانند راجع به مشکلاتشان صحبت کنند اما بچه‌های کوچکتر، بیشتر برای بیان کلمات و ذهنیات خود از طریق بازی و نقاشی با تراپیست خود ارتباط می‌گیرند.

    گاهی مشاهده می‌شود کودکان برای برقراری ارتباط با تراپیست از طریق گفتگو یا بازی دچار مشکل می‌شوند. در این‌گونه موارد تراپیست با دقت واکنش کودکان به جلسات و شیوه‌ی برقراری ارتباط را بررسی می‌کند تا معنای رفتار کودک را بشناسد.

    ثبات و پیش‌بینی پذیری دو عاملی است که موفقیت تراپی را پیش‌بینی می‌کند بنابراین تراپیست‌ها سعی می‌کنند با یک توالی (یک روز و ساعت مشخص در هفته) و در مکانی ثابت، جلسات تراپی را با کودک و نوجوان پیش ببرند.

    اثربخشی روان‌درمانی

    در مواردی روان‌درمانی خیلی سریع در مراجع تغییراتی ایجاد می‌کند، حتی وقتی علائم آزاردهنده و دشواری وجود دارد، اما خوب است بدانیم تنها هدف روان‌درمانی رهایی از سمپتوم‌های آزاردهنده و ناخوشایند نیست بلکه هدف اصلی آن کمک به افراد برای استفاده‌ی بهتر از فرصت‌ها و ایجاد روابط معنادار در آینده است. در کودکان با سنین کمتر نیز هدف اساسی کمک به آن‌ها در مسیر رشد سالم است، بنابراین تا رسیدن به هدف روان‌درمانی، ادامه‌ی مسیر تراپی اهمیت ویژه‌ای دارد.

    تحقیقات نشان می‌دهند که روان‌درمانی به‌ویژه در درمان افسردگی، اضطراب و اختلالات رفتاری و رشدی مؤثر بوده است. همچنین نتایج معناداری در حوزه‌ی تراپی دختران و کودکانی که مورد آزارجنسی قرار گرفته‌اند یا دچار محرومیت و بی توجهی بوده اند بیان می‌کند.

    به‌طور کلی بهبود از طریق روان‌درمانی درازمدت به‌صورت پایدار یا افزایشی گزارش شده است.

    عوامل جانبی در روان‌درمانی

    همانطور که در یک عمل جراحی برای درمانِ یک مسئله حاد ممکن است جراح با تیغ جراحی بدن را بشکافد و فرد دچار خون‌ریزی شود، در هر کدام از انواع تراپی روان‌شناختی احتمال تجربه‌ی احساسات ناخوشایند قبل از تجربه‌ی بهبودی وجود دارد، و گاهی ممکن است در کوتاه‌مدت رفتار بدتر شود. اما همان‌طور که به پزشک جراح در بهبودی اعتماد داریم، لازم است به تراپیست نیز اعتماد داشت.

    کودکان گاهی اوقات متوجه می‌شوند که جلسات آن ها احساسات، افکار و خاطرات ناخوشایندی در آنها تحریک می‌کند، این تجربه گاهی موجب بی‌اعتنایی آن‌ها به درمان شده یا شروع به انتقاد از تراپیست خود می‌کنند و حتی ممکن است مایل به شرکت در جلسات تراپی نباشند.

    کار روان‌درمانی کودکان اغلب سخت بوده و همراهی کودکان دشوار است. این موجب صرف انرژی عاطفی زیادی در تراپیست می‌شود، با وجود این، بیشتر کودکان، از جمله آنهایی که در ابتدا نسبت به تراپی واکنش منفی دارند نسبت به آن دلبستگی نشان می‌دهند و در صورت کنسل شدن جلسات یا رفتن به تعطیلات، نسبت به دور بودن از جلسات تراپی اعلام نارضایتی می‌کنند.

    جایگزین‌های روان‌درمانی

    روان‌درمانی به همه‌ی کودکان پیشنهاد نمی‌شود. طیف وسیعی از تراپی‌های جایگزین وجود دارند که تراپیست پس از ارزیابی اولیه در خصوص آن‌ها با مراجع صحبت می‌کند.

    پس از ارزیابی‌های اولیه روان‌درمانی طولانی‌مدت زمانی برای مراجع در نظر گرفته می‌شود که به‌عنوان مفیدترین تراپی برای مشکلات خاص کودک باشد. به طور کلی تراپیست‌ها زمان قابل توجهی را برای بررسی طرح تراپی و اطمینان از مناسب بودن آن برای مشکل کودک صرف می‌کنند.

    در برخی موارد ممکن است کودک نیاز به کمک دارویی داشته باشد که به پزشک متخصص ارجاع داده خواهد شد تا در کنار روان‌درمانی، از ابزار دارو هم استفاده شود.

    همچنین گاهی ممکن است مراجعان به انتخاب خودشان تصمیم بگیرند از هیچ نوع کمک حرفه‌ای برای مشکل خود استفاده نکنند و خود به‌تنهایی مشکل را مدیریت کنند. در این موارد لازم است توجه شود که بدون راهنمایی متخصص، ممکن است گره‌های روانی مضاعف شده و فرد دچار مشکلات بیشتری شود.

    به عنوان والدین، چگونه تراپیست و فضای تراپی را به کودک و نوجوانمان معرفی کنیم؟!

    شاید بعد از تصمیم به مراجعه‌ی فرزندتان به تراپیست با این سؤالات کودک یا نوجوانتان بر بخورید:

    چرا من میام اینجا؟

    در این موارد به کودک اطمینان می‌دهیم که اینجا جای بدی نیست و تو به‌خاطر چیز بد یا عجیبی به اینجا نمی‌آیی. ممکن است به این دلایل به اینجا بیایی که مثلاً ترسیده باشی، غمگین باشی، نگران باشی و غیره. و نمی‌دانی چگونه در موردش به کسی بگویی. همه‌ی افرادی که اینجا هستند درک می‌کنند که شاید تو در این محیط احساس ترس یا جدا شدن از خانواده داشته باشی اما همه‌ اینجا هستند تا بتوانند به تو کمک کنند.

    من دوست دارم بیام اینجا چون می تونم راحت در مورد احساساتم حرف بزنم و اینجا کسی هست که به‌خوبی به من گوش می‌ده!

     

    در تراپی چه اتفاقی می‌افتد؟

    لازم است برای کودک یا نوجوان روشن شود که تو زمان زیادی را صرف صحبت‌کردن و بازی با شخصی به نام تراپیست در اتاقی آرام به نام اتاق تراپی خواهی کرد.

    در اتاق تراپی هیچ جای نگرانی وجود ندارد و تو می‌توانی خودت باشی و راحت حرف‌ها و فکرهایت را مطرح کنی.

    کسی از دستت ناراحت نمی شود و در مورد تو هیچ فکر بدی نمی‌کند!

    تراپیست به‌خوبی به تو گوش می‌دهد. او احساسات و حرف‌هایت را جدی می‌گیرد، نگرانی‌هایت را درک می‌کند و با یک سری توصیه‌ها کمک می‌کند که در خصوص مشکلت چه کاری انجام دهی.

     

    تراپیست من چه کسی خواهد بود؟

    به فرزند خود می‌گوییم که تراپیست تو ممکن است یک مرد یا یک زن باشد. آن‌ها کسانی هستند که با تو وقت می‌گذرانند و کمک می‌کنند تا احساسات خود را درک کنی و احساس بهتری داشته باشی. او با تو مهربان است و از تو مراقبت می‌کند.

    تراپیست گاهی وقت‌ها با کودک بازی می‌کند گاهی هم نه. زیرا می‌خواهد در مورد موضوعات مهم با هم صحبت کنند.

     

    سخنی با والدین

    وقتی برای اولین بار به کلینیک تجربه‌ی زندگی مراجعه می‌کنید خوب است به کودک یا نوجوانتان در این خصوص آمادگی دهید:

    این خیلی طبیعی است که در اولین مراجعه به اینجا کمی احساس ترس یا اضطراب داشته باشی، آدم‌هایی که اینجا کار می‌کنند کاملا درک می‌کنند که وارد شدن به یک محیط جدید و صحبت‌کردن با آدم‌هایی که نمی‌شناسی در ابتدا می‌تواند احساس ترس یا اضطراب ایجاد کند، اما آن‌ها لبخند می‌زنند و سلام می‌کنند تا به تو کمک کنند که احساس بهتری داشته باشی.

    همچنین ممکن است در آغاز برای او کمی سخت باشد که درباره‌ی احساسات خود با یک غریبه صحبت کند، به او اطمینان می‌دهیم که ما همراه او خواهیم بود و نگران نباشد. تراپیست تو صبور خواهد بود و به تو فرصت خواهد داد تا هر وقت که آمادگی داری صحبت کنی.

    هنگامی که تصمیم می گیرید از خدمات مرکز تجربه ی زندگی استفاده کنید، این مسیر مقابل شما قرار می‌گیرد:

    با مراجعه به سایت مرکز تجربه‌ی زندگی، فرم درخواست تراپی را بر اساس درخواست خود پر می‌کنید سپس توسط کادر مجرب پذیرش، تراپیست متناسب با درخواست شما جهت دریافت خدمات به صورت آنلاین و حضوری معرفی می‌شود و شما می توانید بهترین مسیر دریافت خدمات با شرایط خود را انتخاب کنید.

    توصیه‌ی ما برای کودکان زیر هفت سال ارائه‌ی خدمات به‌صورت حضوری می‌باشد، اما شما امکان دریافت خدمات به‌صورت آنلاین نیز دارید.

    در کلینیک تجربه‌ی زندگی اتاق کودک به‌طور مجزا طراحی شده تا کودک شما با راحتی و آرامش خاطر بتواند با فضای تراپی ارتباط بگیرد و در جهت رشد گام بردارد.

    رویکردهای درمانی ارائه شده در مرکز تجربه ی زندگی برای کودکان و نوجوانان شامل درمان هیجان‌مدار (EFT)، شناختی رفتاری (CBT) و درمان تحلیلی است.

     

    سخن آخر

    با توجه به اهمیت دریافت روان‌درمانی برای کودکان و نوجوان، چنانچه دریافته‌اید که کودک یا نوجوان شما به تراپی نیاز دارد به عنوان والدینی مسئولیت‌پذیر و آگاه، بهترین و حمایت‌کننده‌ترین کاری که می‌توانید برا آن‌ها انجام دهید استفاده از خدمات روان‌درمانی است.

    در این مسیر برای پاسخ به هرگونه سؤال و دریافت راهنمایی می‌توانید با ما در مجله تجربه ی زندگی در ارتباط باشید.

     

     

     

    منابع

    1. مشاوره با کودکان، چارلز تامپسون، لیندا رودلف، 1388، انتشارات رشد.
    2. Ginott,H. G.(1994). Inn C. E. Schaefer & H. Kaduson(Eds.), The quotable play therapist:238 of the all-time best quotes on play and play therapy. Northvale, NJ: Jason Aronson.
    3. Mufson, L., Moreau, D., Wickramaratne, P., Martin, J. & Samoilov, A. (1994). Modification of interpersonal psychotherapy with depressed adolescents (IPT-A): Phase I and II studies. Journal of American Academy Child Adolescent Psychiatry, 33,695-705
    4. Mufson, L., Weissman, M., Moreau, D. & Garfinkel, R. (1999), Efficacy of interpersonal psychotherapy for depressed adolescents. Archives of General Psyichiatry, 56,573-579.
    5. Sanders MR, Dadds M. Behavioral Family Intervention Boston: Allyn and Bacon; 1993
    6.  Patterson GR. Coercive Family Process. Eugene,OR: Castalia; 1982
    7. Krause and Orlinsky; 1986